صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 60
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    وقتی کسی که دوستش داری، کسی که در زندگیات نقشی داشته، میرود، میمیرد و دیگر نیست، همهچیز دگرگون میشود؛ چه بخواهی و چه نخواهی. آنچه به جا میماند، کتابها هستند و نامهها و عکسها. یادها و اندوهی چارهناپذیر و گاهی هم در گوشهای، خیابانی، کسی را اشتباهی به جای او که مرده میگیری و به دنبالش میدوی…!
    … ماشین ظرفشویی را خالی کرده بود، بشقابها و فنجانها را در کابینت بالای اجاق گذاشتهبود، تقلید ناخواسته یک زندگی دیگر. تلاش برای مقاومت در برابر تلویزیون و نومید شدن. نشسته کنار میز خوابش برده بود، سرش روی دستها و در امنیت نظم تصادفی اشیاء پیرامونش، پستانکها، گیرههای سر مایا، کیسههای کوچک چای، مدادهای رنگی و کتاب کودکان مقوایی با زاویههای نرم. از خواب پرید…!


    آلیس / یودیت هرمان / مترجم: محمود حسینیزاد







  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    مگر لازم است آنچه زیبا نیست زشت باشد؟…!
    … عشق است که روح بیگانگی را از ما می گیرد و از روح دوستی و مهر سرشارمان می سازد. اوست که موجب آمیزش و حشر و نشر می شود. اوست که ناظر جشن ها و رقص ها و نذرهاست. اوست که خوشخویی می بخشد و ترشرویی را می زداید. موهبتش موهبت نیک خواهی است نه کین خواهی و بدخواهی. او را رامش و نرمخویی است، مهر عظیم است. خردمندان را به تامل و خدایان را به شگفتی وا می دارد. آن که از او محروم است می طلبدش، و ان که از نعمت درک او برخوردار است چون گنجی عزیزش می دارد…!



    ضیافت (رساله در شرح عشق)/ افلاطون/ مترجم: کاظم فیروزمند







  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    انقلاب باید با پاک کردن قرنها اشتباه از گذشته تاریخی ما آغاز شود…!
    در پشت جلد کتاب: « با نزدیک شدن به اواخر قرن هیجدهم، به تدریج نوعی حس اضطراب و بحران در رابطه نویسندگان و هنرمندان اروپایی با گذشته حماسی و باشکوهی که از دوره باستان تا آن زمان تداوم یافته بود پدیدار شد – گذشته ای که سنت معنوی اروپاییان به شمار می آمد. هنرمندان در برابر عظمت دستاورد های باشکوه دوران باستان نفوذ و نیروی آمرانه آن، و حتی در برابر دستاوردهای گذشته بلافصل خویش احساس ناتوانی و از پا افتادگی می کردند و این احساس به زودی در بازنمایی های هنری آنان انعکاس پیدا کرد. تصاویر نیمه تمام، «برش» ها، قطعه قطعه سازی ها، ویرانه ها و قطعه عضوها همه حاکی از احساس نوستالژی برای تمامیتی از دست رفته و غیر قابل مطالعه، و رنج از فقدان این کلیت اتوپیایی بود.تمهید «برش» چشم اندازی کاملا مدرن از جهان ارائه داد، که اساسا می توان آن را جوهره مدرنیته به شمار آورد. ناکلین در بدن قطعه قطعه شده با مشاهده و بررسی بازنمایی های تکه تکه، تب واره، و مثله شده فیگور انسان در آثار نو کلاسیک ها، رمانتیک ها و … هنرمندان مدرن – از فوسلی تا امپرسیونیست ها، پست امپرسیونیست ها، پس از آنها – این تحولات را ردیابی می کند. لیندا ناکلین منتقد و مورخ برجسته هنر، پیشگام حوزه تاریخ هنر فمینیستی، و استاد کرسی لیلا اچسون والاس در هنر مدرن در انستستوی هنرهای زیبای دانشگاه نیویورک است. ازجمله کتابهای پر شمار او می توان از زنان، هنر، قدرت و مقالات دیگر (۱۹۸۹)، سیاست شناسی تصویر (۱۹۹۱) و بازنمایی زنان (۱۹۹۹) نام برد.»



    بدن تکه تکه شده / لیندا ناکلین / مترجم: مجید اخگر







  4. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    چرا آدم مجبور است مدام بین دو یا چند چیز یکی را انتخاب کند؟ چرا ناچار است مدام تصمیم بگیرد و بر سر این تصمیم ها با خودش جدال داشته باشد؟ بخش هایی از وجودش را به نفع بخش های دیگری سر ببرد و قربانی کند و سال ها بعد بفهمد تصمیمش اشتباه بوده، اثرات تصمیمش مثل ترکش های خمپاره به گوشه های زندگی خودش و بقیه خورده و زندگی خودش و بقیه را به گند کشیده.
    هر تصمیم اشتباهی مثل زنجیر، اشتباهات بعدی را به دنبال داشته است؟ سال ها بعد وقتی بر می گردد و پشت سرش را نگاه می کند، این زنجیر می پیچد دور حلقش و راه نفسش را تنگ می کند و از خودش بپرسد که چرا آدم می تواند زندگی بقیه را خراب کند و می تواند روح و روان دیگران را چنان بخراشد که این خراش تا پایان عمر همراه آن دیگری باشد و التیام پیدا نکند؟
    … سعی نمی کنم لبخند بزنم دیگر نمی توانم برای حفظ ظاهر یا خوشآمد دیگران لبخند بزنم. قبلا بلد بودم جوری بخندم که هیچکس نتواند اندوه یا دلخوری پشت آن را بخواند. بلد بودم تمام غصه ها را پشت صورتکی خونسرد و آرام پنهان کنم نگذارم اشکی که تو چشم هام حلقه شده سربخورد و پایین بیاید.
    این روزها اما، وقتی کسی حالم را می پرسد بغض می کنم و میزنم زیر گریه … توانی برای پنهانکاری در من نمانده. هنوز آدم تازه ای را که هستم خوب نمی شناسم و به وجودش عادت نکرده ام. از کارهاش تعجب می کنم. باورش برایم سخت است که این هر دو آدم خود من باشند. از خودم می پرسم کدامشان رفتنی ست؟…!
    … بعضی چیزها را نه می شود دور ریخت و از شرشان خلاص شد نه می شود نگه داشت و با خاطراتی که زنده می کنند کنار آمد…!


    درختم دلشوره دارد / فریده خرمی








  5. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم، پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزه مزه می کنم. وی گفت: “هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری، یادت باشه که تو این دنیا، همه ی مردم مزایای تو رو نداشته اند.”…!
    … به هوش که اومدم خودم را کاملا بی کس حس کردم. بلافاصله از پرستار پرسیدم که پسره یا دختره. وقتی بهم گفت دختره سرم رو برگردوندم و زدم زیر گریه. گفتم خیلی خب، خوشحالم که دختره. امیدوارم که خل باشه. واسه ی این که بهترین چیزی که یک دختر تو این دنیا می تونه باش ، همینه، یک خل خوشگل …!
    … هیچ آتش یا طراوتی قادر نیست با آنچه آدمی در قلب پراشباح خود انبار می کند برابری کند…!
    … گتسبی دستش را دراز کرد تا یک مشت هوا به چنگ آورد تا جزئی از نقطه ای را که وجود “دی زی” برایش عزیز ساخته بود برای خود نگه دارد.
    به فکر اعجاب گتسبی در لحظه ای افتادم که برای اولین بار چراغ سبز انتهای لنگرگاه دی زی را یافته بود. از راه دور درازش، به چمن آبی رنگش آمده بود و رویایش لابد آن قدر به نظرش نزدیک آمده بود که دست نیافتنش بر آن تقریبآ محال می نمود.
    اما نمی دانست که رویایش همان وقت پشت سرش جایی در سیاهی عظیم پشت شهر آنجا که کشتزارهای تاریک زیر آسمان شب دامن گسترده اند عقب مانده است.
    گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت به آینده لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود. اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک فردا تندتر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش…!



    گتسبی بزرگ / اسکات فیتس جرالد / مترجم: کریم امامی







  6. Top | #26


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    نمیدانی چطور به آنها که دوستشان میداری عشق بورزی تا وقتی یکباره ناپدید میشوند. بعد میفهمی چقدر از غصههاشان دور بودهای، چقدر همیشه به خود مشغول بودهای، به ندرت درِ دلت را گشودهای، در شبکهی بده بستانهای خودت کار میکردهای.
    هر جا بود، این فکرها با او بود. چشمها، ذهن، و تن. حواسپرت میان خیابانهای پست و بلند شهر بالا و پایین رفت، با این فکرها خواروبار خرید و لوازم, و یک جایی لابهلای این فکرها بازی کرد، توی سالن دراز، میان قفلها، ابزارها و ظرفهای بلور.
    چرا از شرم سرت را به دیوار نکوبی؟ چرا مرگش را بپذیری؟ یا داغش را چشیده و لب ورچیده تسلیمش شوی.
    چرا از او دست بکشی وقتی میتوانی در سالن راه بروی و کاری کنی تا او را جایی همین نزدیکی قرار دهی؟
    با خودش فکر کرد، فروتر برود. بگذار تو را پایین بکشد. هر جا میکشاندت برو.
    گاه به این اَشکال مکرر فکر میکرد، کسی را خطاب میکرد که اصلا خودش نبود، وقتهای دیگر جورهای دیگر. به قیافههای توی هوا فکر کرد، آن مردِ کوچکِ گمشده که زن در خاطرش بود، درست بیرون حدقهی استخوانی چشمهایش.
    من لارنام، اما کمتر و کمتر…!
    … روز سفید مهآلودیست و بزرگراه تا آسمان خشکیده بالا میرود. چهار باند شمالی دارد و تو در باند سوم میرانی و ماشینها جلواند و پشت سر و دو طرف، اما نه خیلی زیاد و نه خیلی نزدیک. بالای سراشیبی که میرسی چیزی اتفاق میافتد و حالاست که دیگر ماشینها بیعجله میروند. انگار خود به خود رانده میشوند. نرم با دنده خلاص بر روی آن سطح پایین میروند. همه چیز کند است و مهآلود و خشکیده و همهٔ اینها حول کلمهٔ انگار اتفاق میافتد. همهٔ ماشینها از جمله مال تو، انگار، بریدهبریده حرکت میکنند، حضورشان را نشان میدهند یا خود را به رخ میکشند، و بزرگراه میان همهمهٔ سفیدی امتداد مییابد.
    بعد حسوحال عوض میشود. سروصدا و هیاهو و شلوغی پشت سراند و تو که درد سنگینی را روی قفسهٔ سینهات احساس میکنی دوباره به زندگی کشانده میشوی…!



    بادی آرتیست / دان دلیلو / مترجم: منصوره وفایی








  7. Top | #27


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    من یک کاناپه معمولی هستم. نهخیر، شکستهنفسی نمیکنم. از چی درست شدم؟ از کمی چوب، چند تا فنر، کمی موی اسب و مختصری پارچه. حالا خواهید گفت: «اما این دروغ محض است. هرچه باشد، بالاخره تو آن کاناپه معروفی.» خب بله. درست است. وقتی نزدیک به نیم قرن جزو وسایل درمان یک روانکاو کار کرده باشی، یک چیزهایی هم به تو اضافه میشود: خون، عرق و اشک. اشک خاطرات و عرق کار سخت ذهنی. قضیه خون یک مورد خاص بود. بعدا بیشتر دربارهاش خواهم گفت و وقتی این روانکاو نه یکی از این روانکاوان معمولی، بلکه زیگموند فروید باشد، در اینصورت شاید هم واقعا کاناپه، یک کاناپه معمولی نباشد. موافقم، اسمم را بگذارید: کاناپه معروف. در کمال تواضع و فروتنی البته و حالا که اینقدر دوستانه میپرسید، بله، میتوانم یک چیزهایی درباره استاد تعریف کنم. میخواهید بشنوید؟ پس بفرمایید بنشینید و راحت باشید…!
    … پروفسور پی برد که تمدنِ بشر او را خوش بخت نکرده است. بشر تمدن را به وجود آورده بود تا کمی از دست بلایای طبیعی، بیماری و مرگ احساس امنیت کند. اما حالا تمدن او را مجبور می کند از غرایز حیوانی اش چشم بپوشد. و انسان از این خوشش نمی آید. به جبران، به جای گزین های محقرانه ای چون کار، عشق یا الکل پناه می برد و می کوشد از طریقِ حل شدن در توده، شوربختی هایِ خصوصی اش را از یاد ببرد…!



    خاطرات کاناپه ی فروید/ کریستیان موزر/ مترجم: ناصر غیاثی









  8. Top | #28


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    دادستان: ما یه تصویری از یه آدم برای خودمون درست می کنیم و نمی ذاریم از اون تصویر خارج بشه. می دونیم این آدم این جور و اون جور بوده، و هر چیزی ممکنه توی این آدم رخ بده، ما تحملش رو نداریم تغییر بکنه. خودتون دیدین، حتی همسرش هم تحمل نداره؛ همسرش اون رو همون جوری می خواد که بود، و به اینم میگه عشق.
    وکیل مدافع: ولی ازتون خواهش می کنم، آقای دادستان
    دادستان: ما آمادگی آدم های بی نام، آدم های زنده رو نداریم، ما آروم نمی گیریم، تا این که طرف رو محکوم کنیم به داشتنِ نامی که دیگه مصداق نداره …!
    … دادستان: اگه شما در مورد یه آدم فقط اون کارهایی رو باور کنین که واقعاً انجام شون داده، دکتر عزیزم، در این صورت هیچ وقت نمی تونین اون آدم رو بشناسین. شما هم با این تقاضاتون برای تمام حقیقت! انگار هزاران تصویری که آدم ازشون می ترسه یا بهشون امید می بنده، و همه ی کارهایی که در زندگی مون انجام نشده باقی موندن، جزئی از حقیقت زندگی مون نیستن…!



    ریپ فان وینکله/ ماکس فریش/ مترجم: امید مهرگان








  9. Top | #29


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    ما از اون آدمهایی هستیم که مسائل رو تا آخر مطرح میکنن، تا اونجایی که دیگه کوچکترین امیدی زنده نمونه، حتی یه امید کوچیک که خفه نکرده باشیم. ما از اون آدمهایی هستیم که هرجا به این امید شما، امید عزیز شما، امید کثافت شما بربخوریم، میپریم روش و خفهش میکنیم…!
    … همهی آنها که میبایستی میمردند، مردهاند. همهی آنها که به چیزی اعتقاد داشتند و همهی آنها که به خلاف آن چیز اعتقاد داشتند حتی آنهایی که به هیچ چیز اعتقاد نداشتند و بدون اینکه بفهمند خود را در این واقعه گرفتار دیدند. همه مُرده، یکسان، خشکیده، بیهوده، پوسیده. و کسانی که هنوز زندهاند، به تدریج آنها را فراموش میکنند و نامهایشان را به اشتباه میگویند…!



    آنتیگون / ژان آنوی / مترجم: احمد پرهیزی








  10. Top | #30


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    پیپی: دنیا پر از چیزهاییه که منتظرن کسی بیاد و اونا رو پیدا کنه و این دقیقا همون کاریه که یک «چیزپیداکُن» انجام میده …!
    … آنیکا مشتاقانه پرسید: تو اینجا تنها زندگی می کنی؟
    پی پی جواب داد: معلومه که نه! اسب و آقای نیلسون هم با من زندگی می کنن.
    - آره اما منظور من اینه که تو پدر و مادر نداری؟
    پی پی با خوشحالی گفت: نه، ابدا.
    آنیکا پرسید: اما وقتی موقع خواب می شه، کی به تو می گه به رختخواب بری یا کارهای دیگه شبیه به این رو کی برات انجام می ده؟
    پی پی گفت: خودم به خودم می گم. اول خیلی دوستانه، بعد اگر هنوز تصمیم نگرفته بودم بخوابم، دوباره با عصبانیت می گم و اگر باز هم گوش نکردم منتظر یک اردنگی می شم. فهمیدی؟…!



    پی پی جوراب بلند / آسترید لیندگرن / مترجم: افسانه صفوی









 
صفحه 3 از 6 نخستنخست 12345 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:08 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.