صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456
نمایش نتایج: از شماره 51 تا 60 , از مجموع 60
  1. Top | #51


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    گفت: خواستم بدونی واسه این نزدمت که تو روم وایستادی و پشت مادرت رو گرفتی. نه … تازه کلی خوشم آمده بود. کیف می کردم از این که پسر سیزده ساله ام روی پاهاش ایستاده و صدای دورگه اش رو تو گلو پیچانده. اون لحظه دلم می خواست بغلت می گرفتم و می بوسیدمت. اما زدمت. با تمام قدرت. واسه اینکه قرار بر این شده بود که تنها بمونی و به تنهایی مرد بشی. اینو خودت نخواسته بودی، تصمیمش را من و مادرت گرفتیم. چاره ای هم نداشتیم. دیگه نمی شد همدیگر رو تحمل کرد. می خواستم بعد از آن محکم تر بایستی و بلندتر داد بزنی. می خواستم سیلی اول را خودم زده باشم تا سیلی های بعدی توی مسیر زندگی زیاد اذیت و آزارت نده و دوام بیاری…!



    مورچه هایی که پدرم را خوردند / علی قانع







  2. Top | #52


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    روی کاناپه دراز کشیده بودم و در شگفت بودم که آن چه جور نوری است، در واقع به جای آنکه ملایم باشد نوری خشن بود. امکان نداشت بتوانی توضیح بدهی که یک نوع از نور خورشید چقدر افسرده ات می کند و باعث می شود صدایت چقدر عجیب و غریب به گوش دیگران برسد. او ادعا می کند نور خورشید افسرده اش می کند، نه، فقط نوع خاصی از نور خورشید او را افسرده می کند. چه تنهایی مطلقی، همه چیز در تنهایی مطلق است. بگذار بی پرده بگویم چه آسایشی است که همه ی اینها را ول کنی تا از تمام اضطرابها رها شوی. زیرا تنهایی یک احساس است، احساسی مثل آویزان بودن وزنه ای در میان سینه ات. چرا باید کسی بخواهد با نوک انگشتان خودش آن را بچسبد و محکم نگه دارد؟ …!



    شبی عالی برای سفر به چین/ دیوید گیلمور/ مترجم: میچکا سرمدی








  3. Top | #53


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    برای درک ذات زیبایی، حفظ فاصله لازم است…!
    … بروز آشفتگی در هیچ خانه ای ناگهانی نیست، بین شکاف چوب ها، تای ملافه ها، درز دریچه ها و چین پرده ها غبار نرمی می نشیند، به انتظار بادی که از دری گشوده به خانه راه یابد و اجزای پراکندگی را از کمین گاه آزاد کند. در خانه ی ادریسی ها زندگی به روال همیشه بود…!
    … می دانم. هرقدر تلاش میکنی، کمتر موفق می شوی تا خودت باشی، همیشه آن من آرمانی بر تو مسلط است؛ در نقش کسی فرو می روی که آرزویش داری…!
    … یونس تبسمی کرد: پرتگاه انتها ندارد، مگر به فکرش نباشی. در گریختن رستگاریی نیست. بمان و چیزی از خودت بساز که نشکند…!



    خانه ادریسی ها / غزاله علیزاده









  4. Top | #54


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    پدر گفت: مادرت به آسمان ها رفته. عمه گفت: مادرت به یک سفر دور و دراز رفته. خاله گفت: مادرت آن ستاره ی پر نور کنار ماه است. دختر بچه گفت: مادرم زیر خاک رفته است.
    عمه گفت: آفرین، چه بچه واقع بینی، چقدر سریع با مسئله کنار آمد.
    دختر بچه از فردای آن دفن مادرش، هر روز پدرش را وادار می کرد او را سر قبر مادرش ببرد. آن جا ابتدا خاک گور را صاف می کرد، بعد آن را آب پاشی می کرد و کمی با مادرش حرف می زد.
    هفته ی سوم، وقتی آب را روی قبر مادرش می ریخت، به پدرش گفت: پس چرا مادرم ســـــــــــــــبز نمی شود؟



    بازی عروس و داماد (مجموعه داستان)/ بلقیس سلیمانی








  5. Top | #55


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    راه پله ها مثل یک الا کلنگ عمل میکردند، وقتی به میانه آن می رسید به سمت پایین سرازیر میشد،و این بارها تکرار میشد و او بی نهایت خسته بود انگار قرنها در این راهروهای دوزخی سرگردان است در طول راه بارها با سرهایی مواجه میشد که از دیوار بیرون زده بودند و کنجکاوانه او را نظاره میکردند. صورت هایی کاملاً مات و بی اعتنا بودند، اما او می توانست صدای خنده و ریشخندشان را بشنود. سرها هیچوقت مدتی طولانی یکجا نمی ماندند، ناگهان ناپدید می شدند،اما کمی دورتر، سرهای مشابه دیگری از دیوار بیرون میامدند و به او زل میزدند. او خیلی دوست داشت با تیغی بزرگ در امتداد راهروها و پله ها بدود و هر چیزی را که از دیوارها بیرون زده بود از ته قطع کند….!



    مستأجر / رولان توپور / مترجم: کورش سلیم زاده








  6. Top | #56


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    چطورآدم به پـسرش بگوید که گاهی آدم به یاد کسی گریه نمیکند، اصلا آدم نمیفهمد چرا گریه میکند، و شاید یک نقطهٔ عمیق و نرم و ولرم، مثل نور آفتاب بهاری، توی دلش پیدا میشود، که اصلا حس بدی هم نیست. حتی یک احساس شادی است، گریهآور هم نیست، ولی آدم بیاختیار گریهاش میگیرد…!



    قابلهٔ سرزمین من/ رضا براهنی







  7. Top | #57


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    به کوچه بعدی که پیچیدیم، من حسابی دمغ و پکر بودم و کفرم از دست بابام در اومده بود. و ویرم گرفته بود که سر به سرش بذارم و حرصشو در بیارم و تن و بدنشو بلرزونم. بابام آدم کله شقی بود، انصاف نداشت، حساب هیچی رو نمیکرد، همیشه به فکر خودش بود. تا میتونست راه میرفت، کوچه پس کوچههای خلوتو دوست داشت، در خانههای خالی را میزد، از خیابانهای شلوغ می ترسید، از جاهای دیدنی فراری بود خیال میکرد رحم و مروّت تنها درخرابهها پیدا میشه. خسته که می شد مینشست، و وقتی مینشست، بدترین جاها مینشست، زیر آفتاب، وسط کوچه، پای تیر چراغ، کنار تل زبالهها، جایی که تنابندهای نبود، جنبدهای رد نمیشد و بو گند آدمو خفه میکرد. دیگه حاضر نبود جم بخوره، ساعتها تو خودش کنجله میشد و حرکت نمیکرد، پشت سرهم ناله میکرد که چرا هیشکی از اون جا رد نمیشه، چرا کسی به داد ما نمیرسه، بعد، بعدش خواب میرفت، خواب که میرفت صداهای عجیب و غریب در میآورد،؛ به خودش میپیچید. بیدار که میشد، منو به باد فحش میگرفت که چرا بیدارش کرده ام، چرا دوباره دردش گرفته، چرا سردش شده، گرمششده، دلش مالش می ره. و من هیچوقت هیچ چی نمی گفتم.
    نمی گفتم که من کاری نکرده ام، گناهی ندارم. یه هفته تمام همه جا رو گشته بودیم، هیچ جا آرام و قرار نداشتیم، اگه ته ماندة غذایی به دستمون رسیده بود، بیشترشو بابام بلعیده بود و بعدش بالا آورده بود. و هی به من و دنیا فحش داده بود که چرا بالا میآره، چرا هیچ چی تو دلش بند نمیشه، انگار که همه اش تقصیر من یا تقصیر دنیا بوده….!


    آشغالدونی/ غلامحسین ساعدی






  8. Top | #58


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    من هیچ نمی فهمیدم چه طور ممکن است سرزمین روستا اینقدر قشنگ باشد و در عین حال بدون این که پیدا باشد این قدر گرفتاری داشته باشد … چیزی که بار اول به اسم سکوت به گوشم خورد معلوم شد هوای پر از صداهای طبیعی است مثل باد و نسیم و گردباد که لای بته ها می پیچد و جیر جیر و چهچهه و وزوز و تیک تیک و قورقور که منشا هیچ کدامشان پیدا نبود. این بود که من هر چه بیشتر به این گردش ها رفتم بشتر پی بردم که آدم زندگی را بیش از آنکه ببیند بو می کشد و می شنود. انگار بینایی در عالم طبیعت زمخت ترین حس آدمیزاد است…!



    بیلی باتگیت / ای . ال . دکتروف / مترجم: نجف دریابندی









  9. Top | #59


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    بهزودی، دو سال می شود که شوهرم رفته… زمستانها می گذرند و شبیه هم هستند؛ اما من شبیه خودم نیستم. هر چقدر خودم را برهنه می کنم، پوستکلفتتر می شوم. در سرما، تنهایی، بی زره و بی لباس، پوستم دباغی میشود، ماهیچههام سفتتر می شوند. خودم را از درون محکمتر حس می کنم. و بیرون، وقتی در باد بیرون می روم، حالا برف بهنظرم دلپذیر، شهوتانگیز و معتدل می آید. دیگر چیز ترسناکی نیست: همهچیز گرد است. زاویههای تیز رنده شدهاند: به جای ده پله، یک تپة ساییده شده است؛ خانهها زیر بامهای بدون برآمدگی شان، شبیه قارچ هستند؛ و روی تراس، این شبکلاه برفی که بالای گلدانی مدیسی قرار گرفته، شبیه یک تخم شترمرغ است روی جا تخممرغی. صنوبرها فِرفری می شوند، سِدرها پرپشت. و در برف تازه و لطیف، غیژغیژ قدمهام را می شنوم. باید از چی بترسم؟ تمام سرزمین، گربهای پشمی و پرپشت شده تا بهتر رامِ من شود. «برف و شب درِ خانهام را می زنند»: بهشان می گویم بیایید تو…!
    … دستآخر رها شدهام. رهاشده از دروغ، از بدگمانی؛ همینطور از ترس. بالای سرم دیگر نه مرغمگسی هست نه غولشیری. دیگر از ابرهای تیره، اضطرابهای تاریک و شمشیر معلق هم خبری نیست: رهایی به آنهایی که از رهاشدن میترسیدند، آرامش میبخشد. وقتی آدم همهچیز را میبازد، همهچیز را میبرد: با حیرت، درمییابم که آدم میتواند بیتهدید زندگی کند…!



    همسر اول / فرانسواز شاندرناگور / مترجم: اصغر نوری









  10. Top | #60


    تاریخ عضویت
    Jul 2014
    شماره کاربر
    1469
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    1.17
    نوشته ها
    1,512
    تشکر
    162
    تشکر شده 453 بار در 218 ارسال


    بدترین مسئله در مورد یک کره خر این است که خواهی نخواهی روزی خر می شود…!
    رابرت هینلین
    آدم مشهور شخصی است که تمام هدفش در زندگی این بوده که همه او را بشناسند و بعد از اینکه به هدف رسیده عینک دودی می زند تا دیگر هیچ کس او را نشناسد…!
    فرد آلن
    انسان ها نادان به دنیا می آیند نه احمق. این تحصیلات دانشگاهی است که حماقت را به آنها اعطا می کند…!
    برتراند راسل
    می دانم که ما خلق شده ایم تا به دیگران کمک کنیم اما نمی دانم که دیگران برای چه خلق شده اند…!
    مارگارت آتوود
    به خاطر داشته باش,امروز همان فردایی است که دیروز نگرانش بودی…!
    دیل کارنگی



    نشان نخست بلاهت / گرد آوری: حسین یعقوبی





    کاربر مقابل از ♥ mislove ♥ عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    آیلین (01-05-2015)





 
صفحه 6 از 6 نخستنخست ... 456

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 05:22 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.