گفتم دلم اسیرست گفتا که خیلی دیرست
گفتم به لب چه داری گفتا که شهد و شیر ست
گفتم اگر بیا یی خاک ره تو گردم
گفتا ره ما ز گل چون بستر حریر ست
گفتم ز زلف مشکین دل را نشان ندادی
گفتا که بی نشانه در زلف ما اسیر ست
گفتم که این فسانه بنیاد ما برانداخت
گفتا که هر فسانه بی عشق ما حقیر ست
گفتم که ناله ما از روزن دل آید
گفتا که ناله تو چو ناله در نفیر ست
گفتم قسم به ذاتت ما را ز غم رها کن
گفتا بر این اجابت مژگان ما مشیر ست
گفتم کنون چو درویش گم کرده ام ره خویش
گفتا به راه ما شو کز هر طرف منیر ست