روزی آید که دیگر رنجی در من نباشد روزی آید که از درد غمی در من نباشد
روزی آید که سینه دیگر غم را نبیند روزی آید در این دام مرغی چو من نباشد
روزی آید که این رنج چون عمر رسد بپایان زخم زبان ز اغیار در کام من نباشد
روزی آید که در خاک آرام گرفته باشم تا در نگاه یاران کینه ز من نباشد
روزی آید که آرام بر تربتم نشینی حرف و حدیثی در بین دیگر ز من نباشد
روزی آید که بی من حیران شوی به غربت پروانه ای به گردت سوخته چو من نباشد
این نیست عجب که بر من لعنت فرستی هر چون در کلام تو جز نفرین به من نباشد
شکوه ندارم ای دوست از سرنوشت تلخم زیرا که همره من در عشق چو من نباشد
درویش که از وفا گفت با بلبلان به خلوت گل در چمن بخندید کاین رسم من نباشد