نمی دانم که این بازی چسانست
همی دانم که عشق در آن نهانست
فلک این کهنه چرخ گوی و میدان
ز تنگ چشمی مرا آزار جانست
بپا خیزید یلان مکتب عشق
که تیر عشق نشسته در کمانست
ز ماه نو به شست گیرد عطارد
نشانه بر دلی کو بی نشانست
چو عشق آید نه پیر داند نه برنا
که عشق نه در زمان و نه مکانست
ستایش می کنم آن زلف افشان
که هر تاری از آنش یک جهانست
ز آغاز زمان تا بی نهایت
حدیث عشق فقط ورد زبانست
اگر او باز نمی کرد نطفه عشق
کدام ابناء دهر قادر به آنست
بیایید با من ای یاران بگیرید
به زلف یار دو چنگ کو دلستانست
اگر درویش به گمراهی خویش مرد
ز جانان بخشش است کو مهربانست
******************************************