جرعه جرعه می چکان تا پر شود پیمانه ام
جمله جمله نیز بگو تا سر رسد این نامه ام
لحظه لحظه چشمهء چشمم شده جوشان ز هجر
قطره قطره پر کنم از اشک چشم پیمانه ام
ذره ذره میرود جان از تن پیرم برون
رفته رفته دیدمی با این جهان بیگانه ام
خسته خسته میدوم در وادی فقر و فنا
سوخته سوخته جان دهم دور از رخ جانانه ام
تشنه تشنه دادنم پیمان ای خالی بدست
تکه تکه می گذارند کوله بار بر شانه ام
غصه غصه سرکنم روز را شب و شب را سحر
قصه قصه می نویسم قصه و افسانه ام
کوچه کوچه میرود درویش پی دلدار خویش
مویه مویه گرید او کز هجر یار دیوانه ام