دل ما در شکن زلف نگاريست که بود
چشم ما در پی آن چشم خماریست که بود
قدم خسته ما خسته راهيست که رفت
لب خشکیده ما تشنه آبيست که بود
گذر عمر نه چنان بود که دلبر می گفت
نقش این عمر گران نقش سرابیست که بود
خواهم از دیده نهان گردم چو فانوس خیال
کاین همه شعبدگی باخت قماریست که بود
ساقیا زمزمه آغاز مکن کان همه پند
حاصل نشهء آن جام شرابیست که بود
من ندانم که در این قافله سالارش کیست
زانکه یوسف هنوز در ته چاهیست که بود
اشک چشمم که در این کلبه احزان خشکید
چشمه زمزم آن قلب کبابیست که بود
آه این روزن که سوزاند دل سوخته دل
شعله سرکش آن درد فراقیست که بود
ناله درویش نیارزد پیش استغنای یار