داستان کوتاه و آموزنده پیری و فراموشی دو پيرمرد با هم به آرومي در حال قدم زدن بودند

و چند قدمی جلوتر از اونها، همسرهاشون هم داشتند قدم می زدند و صحبت می کردند.



پيرمرد اول گفت: “من و زنم ديروز به يه رستوران توی بلوار ساحلی رفتيم که هم خيلي شيک

و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و قيمت غذاش هم واقعا مناسب بود.



پيرمرد دوم: ” اِ… چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا… اسم رستوران چي بود؟



پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد.


بعد گفت: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟



پيرمرد دوم با تردید جواب داد: “پروانه؟



پيرمرد اول: “آره !” بعد رو به پيرزنها فرياد زد: “پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟