صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 21

موضوع: رمان رکسانا

  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool

    :cofe: رمان رکسانا

    با پسر عموم , تو ماشین من نشسته بودیم و داشتیم تو یه بزرگراه خیلی شلوغ حرکت میکردیم. من رانندگی میکردم و مانی کنارم نشسته بود و تکیه ش رو داده بود به شیشه بغل و همونجور که اروم اروم میرفتیم جلو , با همدیگه حرف میزدیم.
    پدر من و مانی, دو تابرادر بودن که همیشه با همدیگه زندگی کردن.همیشه م با همدیگه شریک بودن. الانم یه کار خونه بزرگ دارن. خونه هامون بغل همدیگه س. دو تا خونه ی دو بلکس بغل هم با حیاط های بزرگ و پرگل و گیاه و درخت که وسط شون دیوار نداره.
    من و مانی چند سالی هس که دانشگاه مونو تموم کردیم و تو همون کارخونه کار میکنیم. مادر مانی موقع تولدش فوت کرد و چون باهمدیگه یک سال اختلاف سنی داریم, مادرم اونم شیر داد. عموم بعد از مادر مانی دیگه ازدواج نکرد. زنش رو خیلی دوست داشت.
    در حقیقت مادر من مانی رو بزرگ کرد و ما دو تا مثل دوتا برادر بودیم. هرجا که می رفتیم و هر کاری که میکردیم, با همدیگه میرفتیم و با همدیگه میکردیم. یعنی مانی میرفت و من هم دنبالش! یه خورده شیطون بود اما اقاو مهربون و فداکار!
    پدرم و عموم برامون دوتا ماشین خیلی گرون قیمت خریده بودن و انداخته بودن زیر پای ما! حقوق مونم با اینکه هفته ای دو سه روز بیشتر کار نمیکردیم خیلی عالی بود. تو شمال م دوتا ویلای خیلی خیلی بزرگ داشتیم که تا تقی به توقی می خورد, مانی کار رو تعطیل می کرد و به هوای تمدد اعصاب, دوتایی یه جوری در میرفتیم و سه چهار روزی اونجا می موندیم!
    خلاصه توماشین نشسته بودیم و من داشتم حرف میزدم و مانی م لم داده بود به شیشه و هم اهنگ گوش میکرد و هم با من حرف میزد.
    -میگم دیگه نمیشه تو تهران زندگی کرد! از بس شلوغ شده,دیگه نمیشه نفس توش کشید!
    مانی-پس بزن بریم شمال!
    -دو روز نیس که از شمال بر گشتیم!عمو اینا پدرمونو در می آرن!نیگاه کن تروخدا! یه متر یه متر میریم جلو! حلا هی شهر داری مجوز ساختمون بده و هی خونه بسازن و هی شهر شلوغ تر بشه!
    تو همین موقع دوتا دختر که کنار خیابان ایستاده بودن برامون دست بلندکردن!
    یه نگاه بشون کردم و گاز دادم و رفتم جلوتر و به مانی گفتم:
    -میبینن که قیمت این ماشین اندازه چند تا اپارتمانه ها! باز هم فکر میکنن که تاکسی یه! از بس که بعضی از این ادما, با هر ماشینی مسافر کشی میکنن,مردم عادت کردن برایه بقیه ی ماشینا دست بلند کنن! یارو پانزده شانزده میلون قیمت ماشین شه ها! بازم توراه مسافرمیزنه که مثلا پول بنزین ماشین رو در بیاره! واقعا بد روزگاری شده!
    مانی-خیلی تف!تف!تف به این روزگار!
    -بی تربیت!
    مانی- از وضع اقتصادی چرا نمی گی؟!
    -افتضاح! یارو سه جا کار میکنه که فقط بتونه خرج زندگیش رو در بیاره!بیچاره شب خسته و مرده میرسه خونه. دیگه حال جواب سلام زنش رو هم نداره چه برسه به مسائل زناشویی!
    مانی-بمیرم واسه دل اون زنه که ماتمکدس!
    -زهرمار!
    مانی-خوب میفرمودین؟
    -وقتی رسیدخونه دیگه بیچاره تو تن ش جون نیست که حرف بزنه چه برسه به پسرش برسه,به دخترش برسه!به......
    مانی-اینجاس که نقش ما جوونا شروع میشه!یعنی در واقع ماباید به دخترش برسیم!یعنی کمکش کنیم!مشکلاتش رو حل کنیم!راهنمائش کنیم!یعنی بمیریم واسه اون زن که کلبه غم و غصه س!
    -چی؟!
    مانی-هنوز تو فکر اون زن بدبختم!
    -گم شو!
    توهمین موقع رسیدیم به سه تا دختر و تا کنارشون واستادم,باخنده اشاره که می خوان سوارشن!روم رو کردم اون طرف که جلو کمی واشد و حرکت کردم و حدود پانزده متر رفتم جلو. یه دقیقه بعد سه تایی رسیدن به ما و یکی شون خواست درعقب رو وا کنه که زود از طرف خودم قفلش کردم و شیشه طرف مانی رو یه خرده دادم پائین و بهش گفتم:
    -ببخشید خانم محترم اما انگار این ماشین رو با تاکسی اشتباه گرفتید!
    زود شیشه رو دادم بالا و رام کمی واشد و گاز دادم و رفتم
    -عجب داستانیه ها!به زور می خوان سوار ماشین بشن!
    مانی-بهشون توجه نکن!داشتین می فرمودین!
    -اره دیگه وقتی پدر خونه نباشه,تمام فشارزندگی می افته رو دوش مادر!اونم چه جوری از پس چند تا بچه بر بیاد!
    مانی-واقعا سخته!حالا اگر شوهره که شب بر می گشت خونه بهش می رسید, یعنی اگر میتو نست کمکش کنه, بازم یه حرفی!
    ترافیک کمی سبک شدو راه افتادیم و تا از جلوی دوتا دختر دیگه رد شدیم که هر دو باخنده برامون دست بلند کردن!بهشون توجه نکردم و رد شدم و به مانی گفتم:
    -این مسائل شوخی نیست!فاجعه س!
    مانی-فرمایش شما کاملا متینه!
    -می خوام بدونم ماها به دنیااومدیم که مثل تراکتور کار کنیم؟!
    مانی-من و تو؟!
    -من و تو که اصلا کار نمیکنیم!مردم بد بخت رو میگم!
    مانی-دقیقا درست میفرمائید.
    -توچطور امروز اینقدر ساکت و مؤدب شدی؟

    بچه ها تا هفته یه دیگه روز هایه تعطیل بقیش رو میذارم
    مانی- از بس کلام شما شیرین و فصیحه! " همون جور تکیه اش را به در داده بود و داشت منو نگاه
    میکرد! تو همین موقع بازم از جلو دو تا دختر دیگه رد شدیم که بازم برامون دست بلند کردن!
    همون جور که آروم از جلو شون رد شدم به مانی گفتم" چطور اینا فقط برای ما دست بلند می کنن!
    نکنه باز داری اشاره ای چیزی می کنی؟! مانی- منکه نیم ساعته مثل بچه آدم همین جور نشستم
    و پشتم به خیابونه! مگه اینکه با دمبم اشاره کنم! " دیدم داره راست می گه یک نگاه بهش کردم و گفتم"
    آخه تو هر وقت ساکت می شی معلومه داری یک کاری می کنی!
    مانی- حالا چون من پروندم سیاهه هر چی بشه تقصیره منه؟ پس چرا اینا فقط برای ما دست بلند
    می کنن؟! مانی- مردم تو این چند ساله همه یک پا روان شناس شدن! چهره ی تو هم که ازش نجابت
    و پر هیز کاری می باره! اینه که بهت اعتماد می کنن و می خوان سوار ماشینت بشن! یعنی حسه اعتماد رو در مردم بر می انگیزی! " تا اومدم حرف بزنم که همون دخترا اومدن جلو و یکی شون چند تا زد به شیشه طرف مانی.
    زود گذاشتم رو دنده و یک خورده رفتم جلو که مانی گفت حالا عیبی داره که مثلا این بیچاره ها رو هم سوار کنیم؟ ما که داریم این مسیرو میریم! ماشینم که خالیه! ثواب داره والا! تکیه ات را ور دار ببینم
    مانی- برای چی؟ تو وردار- این پشتم درد می کنه تکیه ام رو دادم به در که یک خورده آروم بشه
    دستشو گرفتم و کشیدم این طرف که یک مرتبه یک کاغذ از پشتش افتاد!
    این چی بود؟
    مانی- چی چی بود؟!
    این کاغذه!
    مانی- کدوم کاغذه؟
    همین که به شیشه بود!
    مانی- آهان! از همین کاغذاست که به شیشه ی ماشینای نو می چسبونن.
    اونو که به شیشه ی جلو می چسبونن.
    مانی- حالا این یکیرو به شیشه بقل چسبوندن! ول کن این مسا ئل بی اهمیت رو!
    داشتی در مورده اون شوهره که به زنش نمی رسه حرف میزدی! اتفاقا چه بحث جالب و شیرینی بود!
    ترمز کردم و دولا شدمو از بقلش کاغذ رو برداشتم! تا یک نگاه بهش کردم خشکم زد! روش نوشته بود:
    ولنجک-زعفرانیه ۱۰ تومن سوار شو.
    نوشابه ی خنک موجود می باشد.
    ویژه ی بانوان.
    کاغذ رو گرفتم جلوش و گفتم: این چیه؟
    مانی- ولنجک-زعفرانیه ۱۰ تومن یعنی چی؟
    یعنی زمین اونجا متری ۱۰ تومنه؟ آهان از این معامله املاکه! عجب آدم هایی هستن دیگه کاغذای تبلیغ شونو به زور میندازن تو ماشینه مردم! واقعا بی شر میه حق داری ناراحت بشی! منم یک لحظه ناراحت شدم ! حالا تبلیغو به زور انداختن تو ماشین بماند و از این ناراحت شدم که دارن تبلیغه دروغ می کنن
    یعنی زمین ولنجک متری ۱۰ تومن؟ کلاه برداریه والا! یکی هم نیست جلو کاراشونو بگیره. واقعا که آدم وقتی با این صحنه ها بر خورد می کنه.........
    خجالت نمیکشی مانی؟
    یک نگاه به من کرد یک نگاه به بیرون و گفت:
    چرا به خدا این دفعرو خجالت میکشم.
    خوبه حداقل برای یک دفعه هم که شده توخجالت کشیدی!
    ماشینای پشتی برام بوغ زدن و من کاغذ رو انداختم رو پای مانی و حرکت کردم.
    که گفت:
    - از این خجالت میکشم که این همه اینجا کنار خیابون گل رز و مریم و نسترن و مینا و یاسمن و لاله هس و یه شاخه شم دست من نیست! آخه ضد بشر! آفات گلهای اپارتمانی! تو چه موجودی هستی که به طبیعت توجه نمیکنی؟! بالاخره تو هم آدمی! حد آقل باید از یه گلی خوشت بیاد یا نه؟
    - آره اما اون گلی که من ازش خوشم میاد بین اینا نیست!
    مانی- خوب اینو زود تر بگو تا بگردم برات از میونه همینا پیداش کنم! اسم اون گل خوشکل و زیبا و خوش بو چیه؟ خصوصیتش کدومه؟ چند تا گلبرگ داره؟ تعداد پرچم هاش چیه؟ بگو دیگه دیر شد!
    -میخک من عاشقه میخکم!
    یه نگاه به من کردو گفت:
    -واقعا مردشور اون سلیقه تو ببرن! آخه میخکم شد گل؟!
    -تاحالا یه سبد میخک خریدی؟
    مانی- مگه من نجارم که یه سبد میخ و میخک بخرم؟ بعدشم یه مرتبه پخش زمین بشن و هرچی میخ برن اونجای آدم!
    -من که ازش خوشم میاد!
    مانی- حالا بازم شانس آوردیم که از همین میخک خوشت میاد! اگه مثلا از کاکتوس خوشت میاو مد که دیگه واویلا! تا یه سبدش رو بغل میکردیم که تیکه تیکه میشدیم! حالا چرا اینقدر تند میری؟!
    -خوب راه و شده دیگه!
    مانی- حداقل آروم تر برو حالا که از این گلا نمی خری نگاشون کنم!
    -چقدر حرف میزنی مانی!سرم رفت!
    مانی- میخک!!! میخکم گل آخه؟؟ آخه این تبعه که تو داری؟ تبعت عین گونی خشن! سرشتت عین سمبا دس!
    بعد برگشت و بیرونو نگاه کرد
    -کاشکی الان ماشین خودم اینجا بود تا تو ماشینو دا شپورت و صندوق عقب رو پر میکردم از این همه گل! اصلا من نمیدونم چرا رفتم دانشگاه رشتهٔ مهندسی؟! من باید یه دکهٔ گل فروشی باز میکردم! مهندسی عمران به درد امثال تو میخوره که تبعه زمخته! همش باید با آجر و سیمان و آهن و لوله و عمله و بنا سرو کله بزنین! قربون خدا برم با این آدماش! خدا جون این هم آدم بود که تو خلق کردی؟!
    خلاصه تا دم داره خونه غرزد!
    خونه همون توی زعفرانیه بود و حدود نیم ساعت بعد رسیدیم و تا من پیچیدم جلو داره خونه واستادم که از طرف مانی یه دختر حدود بیست یکی دو ساله جلو اومد! مانی هنوز داشت به من غر میزد و حواسش به اون طرف نبود!من داشتم از اون طرف نگاه میکردم! نشناختمش! فکر کردم میخواد از پیاده رو رد بشه و من جلوش رو گرفتم! داشتم همین جوری نگاش میکردم که مانی گفت:
    -حواست کجاست دارم با تو حرف میزنم!
    -یه دختر پشت سرت واستاده!
    یه نگاه به من کردو یک لبخند زد
    -دروغ میگی مثل سگ!
    -به جون تو
    -به جون تو چی؟
    -یه دختر خانم پشت سرت واستاده!
    کم کم لبخندش تبدیل به خنده شد و گفت:
    -بیشتر ازش بگو!
    -خوب برگرد خودت ببین!
    -خوب میدونم داری دروغ میگی ولی همین رویای دروغ هم برام قشنگه! مخصوصا از زبون تو آدم برفی شنیده بشه!
    -عجب خری هستی؟!
    مانی- خوب حالا بقیش رو بگو!
    -بقیه ی چیرو؟ یه دختر خانم درست پشت شیشهٔ ماشین واستاده!
    بازم خندید و گفت:
    -موهاش چه رنگیه؟ چی پوشیده؟ خوش کل یا نه؟ بگو دیگه!
    یه مرتبه دختر چند بار زد به شیشه که مانی از ترس پرید بغلمو گفت:
    - وای خدای مهربون داره چه اتفاقی میفته؟!
    هم خندم گرفته بود هم جلو دختره زشت بود!
    -خجالت بکش مانی!
    همون جور که تو بغل من بود آروم سرشو برگردوند طرف شیشه تا دختررو دید زود گفت وای لولو پسر عمو جان نزاری این منو بخور ها! هولش دادم اون طرف شیشه رو دادم پائین. یک دختر بلندو قشنگ بود با یک روسری آبی که مثل شال انداخته بود رو سرش یک روپوش آبی خیلی کم رنگ تنش بود. تا شیشه اومد پائئن سلام کرد. اومدم جوابشو بدم که مانی زود گفت: خواهش میکنم مزاحم نشید! یک مرتبه من خندم گرفت سرمو انداختم پائئن که دختر بیچاره با تعجب گفت: به خدا من قصد مزاحمت ندارم!
    مانی- دارین اذیتمون میکنین!
    دختر که سرخ شده بود گفت: معذرت میخوام اما من فقط یک پیغام براتون دارم تازه اگه........ مانی- میخواین شماره ای چیزی بهمون بدین؟ من که نمیگیرم!
    دختر- نه به خدا!! یعنی من اصلا....... مانی- حالا هل نشو! شماررو نوشتی رو کاغذ یا باید حفظش کنیم؟ وای که اصلا الان مغزم آمادگی نداره
    دختر- شماره نمیخوام بدم به خدا! دیدم طفلک الانه که گری ش در بیاد زود گفتم: چه فرمایشی دارین خانم؟
    آب دهنشو قورت دادو آروم گفت: ببخشین من دنبال آقای هامون مانی شباهنگ میگردم که با مشخصاتی که بهم دادن فکر کردم شما هستین!
    مانی- اگه راست میگی شماره شناسناممون چنده؟
    دختر خندش گرفت زدم تو پهلوی مانی تا خواستم از ماشین پیاده شم مانی داد زد گفت: نرو پائین میخوردت!! این دفعه دختره غش کرد از خند
    پیاده شدم رفتم طرفش گفتم: من هامون هستم ایشون پسر عموم مانی... دستشو دراز کرد همون جور که باهم دست میداد گفت:
    حالتون چطوره؟ من رکسانا هستم.
    ممنون حال شما چطوره؟
    رکسانا- مرسی خوبم هر چند اولش ترسیدم هل شدم!
    باید ببخشید مانی یک خورده شوخه!
    رکسانا- یک خورده؟
    امرتونو بفرماید گفتید پیغامی برای ما دارین!
    برگشت طرف مانی که هنوز تو ماشین نشست بود نگاه کرد من هم به مانی اشاره کردم گفتم:
    چرا پیاده نمیشی؟
    مانی- میترسم نمیام
    رکسانا زد زیر خنده یک چشم غره به مانی رفتم که آروم در رو باز کرد پیاده شد گفت: من پیاده شدم اما اگه پیغامت از این پیغامهای سر خشک بی روح باشه در میرم میرم تو ماشین دوباره!
    رکسانا همون جور که میخندید گفت: نه! اتفاقا یک پیغام خوبه! فقط اگه میشه بریم یک جای که کسی نباشه.
    کجا مثلا؟
    مانی- بریم تو صندوق عقب! هیچ کس توش نیست
    من زدم زیر خند رکسانا که اشک از چشماش میومد! یک چپ چپ به مانی نگاه کردم که رکسانا گفت: منظورم بریم جای که راحت بتونیم صحبت کنیم.
    خوب تشریف بیارین منزل!
    رکسانا- خونه نه!
    -نگران نباشید!مادرم خونه هستن!
    رکسانا- به همین دلیل مایل نیستم برم منزلتون!
    تا اینو گفت مانی یه لبخند زد و گفت:
    -حالا اینقدر محکم حرف نزن! شاید ننه ت رفته باشه خرید!
    -زهرمار!
    مانی- یعنی میگم شاید خونه نباشه!
    رکسانا هنوز داشت میخندید که گفتم:
    -خوب شما بفرمائین کجا بریم!
    رکسانا- راستش من اینجا هارو نمیش ناسم!فکر کردم شما جایی رو بلدین!میدونین موضوع مهمی یه!بریم یه جای خلوت که بتونیم حرف بزنیم!
    مانی- میخواین بریم کوه؟!الان هم وسعت هفته است، پرنده تو کوه پر نمیزنه!
    دوباره رکسانا زد زیره خنده و گفت:
    -منظورم یه جایی یه که بتونیم بشینیم و حرف بزنیم!
    مانی- خوب سه تا چارپایه م باخدمون میبریم اون بالا!چطوره؟
    این دفعه من هم زدم زیر خنده!خودش که اصلا نمیخندید!رکسانا که دیگه حالا اصلا جلوی خودش رو نمیگرفت و همش داشت میخندید و با خنده حرف میزد!
    رکسانا- همینجاها جایی نیس؟
    مانی- بیست سوالی؟!خوب!اینجا که منظور نظر شو ماست، میشه بفرمائید که داخل شهره یا خارج از شهر؟ یعنی آب و آبادی داره یا خیر؟! درضمن وقتش که شد یه راهنمائی م بفرمائید!
    رکسانا- منظورم یه کافی شاپی، چیزیه!
    مانی- من که کافی شاپی که تو اون خیابون و سه تا چهار راه بالاتر و هفت هشت تا کوچه پایین تره رو نمیشناسم! تا حالا پامو اونجا نذاشتم و از این به بعد نمیذارم! مگه اینکه به زور منو ببرن وگر نه خودم تنهایی نامیرم!این از من!
    -حالا موضوع اینقدر مهمه رکسانا خانم؟
    رکسانا که سعی میکرد جلوی خندش رو بگیر گفت:
    -خیلی مهم هامون خان!
    -پس بفرمائید سوار شین.
    داره عقب رو براش وکردم و نشست و خودمم رفتم سوار شدم و مانی نشست.
    -کجا بریم مانی؟
    مانی- من که گفتم اینجا هارو بلد نیستم!دنده عقب بگیر برو تو اصلی.
    از رو پول اومدم تو خیابون و رفتم طرف خیابون اصلی و پیچیدم بالا
    -خوب!
    مانی- خوب چی؟
    -کجاس دیگه؟!
    مانی- من که نرفتم تاحالا!دومین چهار راه دست چپ!
    پیچیدم همون خیابون که مانی گفت و رفتم جلو و پرسیدم:
    -کجاس؟
    مانی- چرا همش از من میپرسی؟!جلو اون خونه نگاه دار!
    یجا پارک کردم و سه تایی پیاده شدیم و به مانی گفتم:
    -اینجا که کافی شاپ نیس!
    مانی- آره ولی قراره چند ساله دیگه یکی اینجا بسازن!
    -الان وقت شوخی یه؟
    مانی- برو جلو همون خونه هه زنگ بزن دیگه!
    -اون خونه؟
    مانی- آره بابا!
    رفتیم جلو یه خونه و وایسادیم و یه نگاه به مانی کردم و زنگش رو زدم.یه مردی آیفون رو جواب داد. از این آیفون تصویری ا بود. گوشی ش رو ورداشت و گفت:
    -سلام آقا مانی! بفرمائین!
    بعد دارو وا کرد یه نگاه به مانی کردمو گفتم:
    -هیچ کس تورو هیچ جا نمیشناسه!
    مانی_ بده حالا کارت رو راه انداختم؟
    رکسانا خندید و ماهام کنار وایستادیم تا اول اون رفت تو و بعدشم من و مانی. یه خونه بزرگ بود با یه حیاط پرگل و با صفا. تو خونه رو خیلی قشنگ و شیک درست کرده بودن و میزو صندلی چیده بودن. توشم پر بود از دختر و پسرا یه موزیک قشنگ م پخش میشد. تا وارد شدیم یه دختر خانم که گویا اونجا گارسن بود اومد جلو و با مانی سلام و علیک و احوالپرسی کرد و ماها رو برد سر یه میز و سه تایی نشستیم و سه تا نسکافه سفارش دادیم که رکسانا دور و ورش رو نگاه کرد و گفت:
    _فکر نمی کردم یه همچین جاهایی م وجود داشته باشه!
    مانی_ منم فکر نمی کردم ! همینجوری الکی این خونه رو نشون دادم اما از اونجا که بخت این هامون مثل تیر چراغ برق بلنده و دلشم پاکه، زد کافی شاپ از کار دراومد!
    رکسانا خندید و گفت:
    _ دقیقا همونجور که در مورد شما بهم گفته بودن هستین!
    مانی_ببخشین در مورد من چیا به شما گفتن؟
    رکسانا_ اینکه شوخ و سرزنده این و کمی ام......
    مانی_ دیگه بقیه ش رو کاری نداشته باشین ! یعنی بقیه ش بی اهمیته!
    رکسانا زد زیر خنده و بقیه حرفش رو نگفت
    مانی_ ببخشین در مورد این هامون چی گفتن؟
    رکسانا_ جدی و یه خرده م .......
    بازم بقیه حرفش رو نگفت که مانی شروع کرد
    _ یه خرده نه و خیلی اخلاق بد! دارای یه طیعت بیجان! در واقع تشکیل شده از چهار تا استخون و سی چهل کیلو ماهیچه که یه روح بیجان مثل آجر قزاقی احاطه اش کرده!
    رکسانا که می خندید گفت :
    نه به خدا ! اونطوری بهم در مورد ایشون نگفتن!
    مانی_ خانم باوربفرمائین این بشر یه خصوصیات اخلاقی داره که تو تیر آهن پیدا نمی شه ! انقدر این پسر خشک و بی روحه که اگه صد سال تو جنگلای شمال بکاریمش ، یه برگ ازش سبز نمی شه ! هیزم خشک پیش این ، گل همیشه بهاره! از اخلاق چی براتون بگم که باور کنین؟! هنر پیشه مرد مورد علاقه اش آرنولده ! هنر پیشه زن مورد علاقه اش اون پیرزن س که همیشه تو نقشای جادوگر بازی میکنه! رنگ مورد علاقه اش سورما هی مایل به سیاهه! ماشین اسپرت ش بنز خاوره ! فقط فیلمای جنگی و بکش بکش ! غذای مورد علاقه ش که همیشه تو رستورانا سفارش می ده کباب قفقازیه ! الانم جلو شما ملاحظه کرد و نسکافه سفارش داد ! اگه شما نبودین الان اینجا نون چایی سفارش می داد ! شما نمی دونین من چی از دست این می کشم!
    اون می گفت و رکسانا می خندید!
    مانی _به خدا انگار صد ساله که شما رو می شناسم رکسانا خانم !
    رکسانا_ خیلی ممنون !
    مانی_ ببخشین ، شما غیر از خودتون خواهر دیگه م دارین؟
    رکسانا_ نه ندارم!
    مانی _ خدا شما رو به پدر و مادرتون ببخشه.
    رکسانا _ مرسی
    مانی_ داشتم می گفتم ، گل مورد علاقه ش میخکه ! باور میکنین؟!
    رکسانا _ جدی ؟! اتفاقا منم از میخک خوشم می آد!
    مانی_ یعنی در واقع همیشه بهش می گم یعنی یه ساعت پیش بهش می گفتم که پسر ، تنها چیزی که حیات ترو به این دنیا متصل کرده همین علاقه گل میخکه! چقدر این گل میخک زیبا و قشنگه ! من همیشه صبح به صبح می رم دم این گلفروشی آ و از پشت شیشه به این گلای میخک نیگاه می کنم ! واقعا شاهکاره طبیعته ! می شه گفت از گل خر زهره م خوشبوتره!
    یه چپ چپ بهش نگاه کردم و به رکسانا گفتم :
    _ خب بهتره صحبت مون رو شروع کنیم . حتما موضوع خیلی مهمی یه که خواستین اینجا در موردش حرف بزنیم!
    مانی_ حالا زیادم مهم نبود ،مهم نیست! مهم اینه که ما سه تایی خوش و خرم اینجائیم!
    تو همین موقع دختر خانم برامون نسکافه ها رو آورد و گذاشت جلومون و بعدش یه مرد که انگار صاحب اونجا بود اومد و با مانی یه سلام و احوالپرسی گرم کرد و یه کاغذ که چند تا شماره روش بود داد بهش و گفت :
    _ آقا مانی اینا رو چند تا از بچه ه دادن که بدم به شما.
    مانی زود ازش گرفت و گذاشت جیبش و وقتی یارو رفت به رکسانا گفت:
    _ چقدر این رفقا لطف دارن! شماره می دن که بهشون زنگ بزنم که از حال همدیگه با خبر باشیم ! خدا حفظ شون کنه! داشتم می گفتم ، خواننده مورد علاقه ش ام کلثومه! این نوارش رو میذاره و همچین ازش لذت می بره که نگو!
    با پا زدم به پاش و رو به رکسانا گفتم :
    _ ما سراپا گوش هستیم رکسانا خانم !
    یه خرده نسکافه خورد و گفت:
    _ من از طرف عمه تون براتون پیغام آوردم.
    _ عمه مون؟!
    سرش رو تکون داد که گفتم :
    _حدش می زدم شما ماها رو اشتباه گرفتین ! ما اصلا عمع نداریم1
    رکسانا _ چرا دارین!
    _رکسانا خانم پدرای ما اصلا خواهر نداشتن!

    مانی_ حالا عجله نکن هامون جون ! ادم وقت یه عمه مفت پیدا می کنه که نمیندازدش دور! یه عمع یه گوشه باشه ! چه اشکالی داره؟ جای کسی رو که تنگ نکرده ! ببخشی رکسانا خانم ، شما که اطلاعات وسیع و جامعی از شجره نامه ما دراین می شه بفرمائین آیا ما دختر عمع داریم یا خیر؟
    رکسانا _ تقریبا
    مانی_ یعنی چی ؟ مگه ادم می شه تقریبا دختر عمع داشته باشه؟!
    رکسانا _ آخه چه جوری براتون بگم ؟!
    مانی_ خودم فهمیدم ! وقتی آدم بعد بیست و هفت هشت سال یه عمه پیدا می کنه ، این عمه می شه یه عمع تقریبی ! خب دخترشم می شه یه دختر عمه تقریبی دیگه ! حالا بفرمائین ما چند عمع و دختر عمع داریم؟ در ضمن بفرمائین ما باید در کنار اینا ، رو چند تا شوهر عمه حساب کنیم؟ و ایا ما باید وجود پسر عمه رو هم تحمل کنیم یا خیر ؟چنانچه پسر عمه ای هم وجود داره آیا غیرتی یا بی غیرت ؟! رو خواهرش تعصب خاصی داره یا خیر؟( هر پاسخ صحیح 1 نمره)
    رکسانا فقط داشت میخندید
    -رکسانا خانم شوخی تون گرفته؟!
    رکسانا- نه بخدا هامون خان!آقا مانی چیزای با نمک میگن و من هم خندم میگیره!ولی حقیقت رو بهتون گفتم! شما یه عمه دارید
    -آخه این عمه چطوری یه مرتبه به وجود اومده؟
    مانی- به نظر من این سوال یه سوال بی تربیتی یه!اولا عمه یا هر انسان دیگه یه مرتبه به وجود نمیاد!حالا می خوات عمه باشه یا هر کس دیگه! در ثانی تو مرده گنده هنوز نمیدونی عمه چه جوری به وجود میاد؟!
    -تو میدونی چه جوری یه مرتبه پیداش شده؟!
    مانی- من نمیدونم چه جوری یه مرتبه پیداش شده ولی میدونم که چه جوری به وجود اومده!
    -اه...!بذار ببینم موضوع چیه!رکسانا خانم میشه بیشتر توضیح بدین؟!
    رکسانا- من فقط باید یه پیغامی رو به شما برسونم!
    -خوب پیغام چیه؟
    رکسانا- عمه تون گفتن، یعنی ببخشید من فقط اون پیغام رو تکرار میکنم!عمه تون اگر شما دوتا برادر زاده غیرت دارین به داده عمه تون برسین!
    برگشتم طرف مانی که ساکت شده بود و داشت به رکسانا نگاه میکرد و گفتم:
    -تو چی میگی؟
    همون جور که داشت به رکسانا نگاه میکرد گفت:
    -میدونم که رکسانا خانوم دروغ نمیگه! ولی داستان خیلی عجیبه!
    -رکسانا خانم شما چه نسبتی با عمه ی من یا ما دارین؟
    مانی- نکنه یمرتب بگی که تقریبا خواهر منی که اصلا حوصلشو ندارم!
    رکسانا که میخندید گفت:
    -نه من خواهر هیچ کدوم از شماها نیستم!من دانشجو هستم.عمه خانوم لطف کردن یه اتاق تو خونشون به من دادن.
    مانی- ببخشید رکسانا خانم عمه خانم ما چند تا از این لطفا کردن؟ یعنی چند تا مثل شماها اونجا اتاق دارن؟
    رکسانا- ما سه نفریم.
    مانی- پس عمه م پانسیون وا کردن!
    رکسانا- ایشون پولی از ما نمیگیران!
    مانی- اون وقت میگان من به کی رفتم!خوب به عمه م رفتم دیگه!من هم هیچ وقت از دختر خانوما پول نمیگیرم!
    یه نگاه به رکسانا کردم و گفتم:
    -حالا ما یعنی باید چیکار کنیم؟
    رکسانا- ببخشید اما من فقط پیغام ایشون رو به شما دادم.دیگه خودتون میدونین!
    بر گشتم به مانی نگاه کردم که گفت:
    -رکسانا خانوم به عمه مون پیغام بدین که از این هندونهها زیر بغل ما جا نمیگیرد ولی حتما بهش سر میزنیم!
    رکسانا- چرا الان نمیایین؟من دارم میرم اونجا!خوب شما م با من بیاین!اون پیرزن رو خوشحال میکنین!خیلی افسردس!زن واقعا خوب و مهربونیه!خواهش میکنم بیایید!
    تو چشماش نگاه کردم.هم چین صادقانه حرف میزد که به دلم میشست!
    -مانی یه زنگ بزن بابا انا! یه بهونهای براشون بیار!
    مانی- خونه عمه مون کجاست؟
    رکسانا- گیشا.
    از جام بلند شدم و گفتم:
    -بریم رکسانا خانوم.
    رکسانا- میایین؟
    -عمه پیغام رسانه خوبی رو انتخاب کرده!آره همین الان با هم دیگه میریم هر چند که هنوز فکر میکنم یا اشتباه شده یه اینکه مسالهٔ دیگهای تو کاره!در هر صورت ما عمه نداریم اما چون موضوع برای خودمون هم جالب شده باهاتون میاییم.
    سه تایی بلند شدیم و از کافی شاپ اومدیم بیرون. مانی یه تلفن به خونه زد و برنامه رو جور کرد و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم طرف گیشا.
    تقریبا نیم ساعت بعد تو گیشا بودیم و رکسانا یه کوچه رو بهمون نشون داد که رفتیم توش و جلو یه خونه دو طبقه واستادیم. خونه نسبتا قدیمی بود. سه تایی پیاده شدیم و رفتیم طرف حونه و رکسانا زنگ زد و در وا شد و رفتیم تو.خونه شمالی بود. از حیاطش که کوچیک اما با صفا بود رد شدیم و از چند تا پله رفتیم بالا که در راهرو وا شد و دو تا دختر دیگه اومدن بیرون و سلام کردن. تا مانی چشمش بهشون افتاد با یه حالت غمگین گفت:
    - سلام عمه های خوبم! الهی پیش مرگتون بشم! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ماها رو بهم رسوند! دلم براتون یه ذره شده بود! تو رو خدا بذارین بعد از این همه سال دوری بغلتون کنم! شماها بوی بابامو می دین!
    « اینو و گفت و رفت طرف شون که دو تایی زدن زیر خنده و رکسانا گفت: »
    - مانی خان اینا دوستای من هستن! عمه خانوم ایشون هستن!
    « از همونجا پشت شیشه ی یکی از اتاقا رو نشون داد. من و مان دو تایی برگشتیم طرف اون ور!
    یه خانم پیر پشت شیشه ی قدی یه اتاق واستاده بود و به یه عصا تکیه داده بود و داشت به ما نگاه می کرد!
    هر دو ساکت شدیم و به اون خانم نگاه کردیم! موضوع انگار جدی جدی بود! صورت اون خانم شباهت زیادی به عموم، پدر مانی داشت! هر دومون جا خورده بودیم! شاید حدود سی ثانیه تو همون حالت بودیم که یه مرتبه مانی برگشت طره همون دو تا دختر و گفت:
    - شما اشتباه نمی کنین؟! من فکر کنم شما دو تا عمه مائین! به سن و سال اون خانم نمی خوره که عمه ما باشه! حالا دیگه خودتونو لوس نکنین و بیاین جلو و برادر زاده تونو بغل کنین!
    « دخترا دوباره زدن زیر خنده و رکسانا اومد جلو و گفت: »
    - معرفی می کنم، مریم و سارا، دوستای من!
    « مانی با دلخوری با دو تایی شون دست داد و گفت:»
    - ولی من هنوز احساس می کنم که یه اشتباهی رخ داده! می گم آ رکسانا خانم! من وقتی بچه بودم از مامانم یه مرتبه شنیدم که یه خاله ای داشتم که وقتی بیست و یکی دو سالش بوده گم شده! ممکنه مثلا یکی از این دو تا دختر خانم خاله ی گم شده ی من باشن؟
    « رکسانا که می خندید گفت:»
    - فکر نکنم مانی خان! احتمالا خاله گم شده شما الان باید حدودا پنجاه سالشون باشه!
    مانی - نه اصلا اینطور نیس! خاله من بیست و یه سالش بوده که گم شده! الانم برای من همون بیست و یه سال درسته!
    « همونجور که به حرفهای مانی گوش می دادم، چشمم به اون خانم پیر بود. اونم داشت منو نگاه می کرد! صورتش خیلی برام آشنا بود! اما نمی دونستم کجا دیدمش! تو همین موقع رکسانا ا.مد جلو من و گفت:»
    - هامون خان نمی فرمائین تو؟
    « یه نگاه بهش کردم و رفتم طرف راهرو، دو تا دخترا رفتن کنار و من رفتم تو ساختمون و از راهرو گذشتم و رسیدم جلو یه در که یه مرتبه همون خانم پیر در رو وا کرد و یه لبخند زد و گفت:»
    - تو هامونی؟
    « سرم رو تکون دادم که گفت:»
    - شکل پدرتی!
    « فقط نگاهش کردم که مانی رسید پشت سرم و تا اون خانم رو دید یواش در گوشم گفت:»
    - عمه مونبازیکن بیس باله! چه چوبی دستشه!
    « اون خانم شنید و خندیدو گفت:»
    - تو هم مانی هستی! درست مثل پدرت!
    مانی - سلام عمه جون! یه دونه از این دختر عمه هارو بده که کار داریم و باید بریم! بعدا سر فرصت می آئیم واسه دیدار و ماچ و بوسه !
    « با آرنج زدم تو پهلوش! اون خانم شروع کرد به خندیدن و از جلو در رفت کنار و گفت:»
    - بیائین تو، هر چند خیلی دیره اما بازم خوبه!
    مانی - عمه خانم اگه دیره می خواین ما الان بریم فردا بیائیم؟ اصلا شما خسته این، تشریف ببرین تو اتاقتون استراحت کنین، منم با این دختر خانما، ته و توی قضیه رو در می آرم و نتیجه رو فردا به اطلاع شما می رسونم! چطوره؟
    عمه خانم - بیا برو تو پدر سوخته ی بی حیا!
    مانی - اِ.... ! عمه خانم نرسیده شوخی؟
    « آروم رفتم تو و مانی م دنبالم اومد و رکسانا و مریم و سارا م اومدن و رکسانا رفت جلو و در مهمونخونه رو وا کرد و همه رفتیم تو و نشستیم و خودش رفت بیرون و یه دقیقه بعد با یه سینی چایی برگشت. تو این یه دقیقه، من یه لحظه به مریم و سارا و یه لحظه به اون خانم نگاه می کردم. رکسانا با سینی چایی اومد جلومون و تعارف کرد و به مریم یه اشاره کرد که اونم بلند شد و رفت بیرون و کمی بعد با سبد میوه و زیر دستی برگشت و سبد میوه رو گرفت جلو من و گفت:»
    - بفرمائین هامون خان.
    - ممنون میل ندارم.
    مریم - اگه سخت تونه خودم براتون پوست بکنم!؟
    « یه نگاه بهش کردم که خنده از رو لبش رفت و کمی خودشو جمع و جور کرد که مانی آروم بهش گفت:»
    - هاپو عصبانی!
    « یه مرتبه اون خانم و دخترا زدن زیر خنده! یه چپ چپ بهش نگاه کردم که آروم گفت:»
    - چته عین برج زهر مار! خدا یه عمه بهمون داده با سه تا تقریبا دختر عمه! دیگه چی می خوای؟!
    « پاکت سیگار رو درآوردم و به اون خانم گفتم:»
    - اجازه هست اینجا سیگار بکشم؟
    عمه خانم - سیگار چیز خوبی نیس آ!
    - پس می رم بیرون می کشم.
    « تا اومدم بلند بشم که گفت:»
    - نگفتم اینجا سیگار نکش! گفتم چیز خوبی نیس! حالا یه دونه م به من بده!
    چه بهشم زود بر می خوره!
    « بلند شدم و بهش تعارف کردم. یکی برداشت و براش روشن کردم و دو تام برای خودم و مانی روشن کردم. اومدم بدم بهش که دیدم با چشم داره یه جا رو نشون می ده! برگشتم طرف اونجایی رو که نشون می داد نگاه کردم که دیدم سر بخاری اتاق، چند تا قاب عکس کوچیکه! دوباره برگشتم طرف مانی که یه مرتبه انگار تصویر عکس آ تو ذهنم جا افتاد! رفتم جلوتر که دیدم انگار هیچ اشتباهی پیش نیومده!
    چهار تا عکس تو قاب روی بخاری اتاق بود. همه قدیمی و زرد شده! تو دو تا شون عکس دو تا پسر بچه و یه دختر بزرگتر بود! عکس اون دو تا پسر بچه رو کاملا می شناختم! پدرم و عموم!
    دو تا عکس دیگه که سه تایی بود. عکس پدر بزرگم و یه زن و همون دختر بچه بود!
    برگشتم طرف اون خانم که با یه لبخند گفت:
    - شناختی؟
    - عکس پدرمو عمومه!
    عمه خانم - اون دخترم که منم!
    « یه نگاه دیگه به عکسا کردم و سیگار مانی رو بهش دادم و گفتم:»
    - زیاد معلوم نیس!
    عمه خانم - اون یکی آ چی؟! عکس پدر بزرگت رو که می شناسی؟!
    « دیگه این یکی قابل انکار نبود!»
    - یعنی شما عمه ی ما هستین؟
    عمه خانم - آره پسر جون! هیچ دروغی در کار نیس!
    - پس تا حالا کجا بودین؟ چرا تا حالا پدرامون در مورد شما چیزی به ما نگفتن؟!
    عمه خانم نگاهی به رکسانا کرد که اونم یه اشاره به مریم و سارا کرد و سه تایی از جاشون بلند شدند و از اتاق رفتن بیرون.»
    عمه خانم - حالا چایی تون رو بخورین تا کم کم حالی تون کنم!
    « چایی آمون رو ورداشتیم و کمی ازش خوردیم که گفت:»
    -آخرین بار که دیدمتون دو سه ماه پیش بود!
    -کجا؟
    عمّه خانم- درست دم خونه تون! تاحالا دو سه بار اومدم دم خونه تون و برادرامو دیدم!
    -چطور پی دامون کردین؟
    عمّه خانم- باباهاتون عدمهای کوچیکی نیستن که نشه پیداشون کرد! اونم با اون کارخانهٔ بزرگ و معروف!
    -حالا چرا خواستین پیدامون کنین؟
    عمّه خانوم- داستانش خیلی طولانیه! باید سر فرصت براتون تعریف کنم!
    -ولی باید ما بدونیم!
    عمّه خانوم- آره ولی شما رو برای یه چیز دیگه خواستم! یعنی برای یه کمک! راستش اولش برای کمک اما تا پاتون رو گذاشتین تو این خونه، یه مرتبه یه احساس دلگرمی و پشت گرمی بهم دست داد! احساس کردم که دیگه تنها و بیکس نیستم! یعنی هرکسی دوتا جوون مثل شماها برادرزادش باشن دیگه بیکس نیست!
    -ممنون چه کمکی از دست ما بر میاد؟ مشکله مالی دارین؟
    عمّه خانوم- دخترم! دخترم رو برام بیارین!
    منو مانی یه نگاه به همدیگه کردیم که مانی گفت:
    -از خونه فرار کرده؟
    عمّه خانوم- تقریبا
    مانی- تقریبا فرار کرده؟ یعنی نصف روز خونه ست نصف روز فرار میکنه؟
    عمّه خندید و گفت:
    -ا زم قهر کرده.دوسالی میشه!
    مانی- دوساله که قهر کرده حالا به فکرش افتادین؟
    عمّه خانوم- ازش خبر داشتم! یه اتاق توی خونه یه خوب و مطمئن اجاره کرده بود و زندگیش رو میکرد! گفتم کمی که بگذره و آروم تر بشه میرم سراغش و برش میگردونم اما اشتباه میکردم!
    مانی- ازدواج نکرده؟
    عمّه خانم- نه!
    مانی- چند سالیش هست حالا؟
    عمّه خانم- حدود بیست دو و سه سالشه.
    من و مانی یه نگاه به همدیگه کردیم و مانی گفت:
    ببخشید عمّه خانم، شما چند سالته؟
    عمّه خانم- دورور هشتاد، هشتاد خرده آی.
    مانی- ماشالا! روغن کرمونشاهی اینه ها!هزار الله اکبر! یعنی حدودا شصت سالتون که بود این گیس گلابتون رو به دنیا آوردین؟! دستتون درد نکنه! زن ایرانی رو رسفید کردین!
    عمّه خندید و گفت:
    -دختر خودم نیست!آوردمش و بزرگش کردم!همین و که فهمید گذاشت رفت!
    -بهش نگفته بودین؟
    عمّه خانم- نه!
    -چرا؟
    عمّه خانم- خرییت!
    مانی- دور از جون شما اما خودش چه جوری فهمید؟
    عمّه خانم- یه پدر سوخته بش گفت! یه آدم شار لاتن!
    -باهاتون دشمنی داشت؟
    عمّه خانم- کم کم همه رو براتون میگم.
    مانی- عکسی چیزی ازش ندارین؟
    عمّه خانم- شما حتما میشناسینش!
    مانی- ما؟ بجون عمّه خانم من یکی که تو این دوساله توبه کردم و همش تو خونه وره دل بابام بودم! هرکسی هم هرچیزی بهتون گفت از سر دشمنی بوده!میگین نه این هامون شاهد!
    عمّه خانم-ای پدر سوخته!
    مانی- یعنی شما میفرمایین ما به عمّه مون خیانت میکنیم؟! یعنی ما ا دمهایی هستیم که بریم و دختر عمّه مون رو فریم بدیم؟! اصلا به قیافهٔ ما میخوره که یه هم چین ا دمهایی باشیم؟!
    عمه نگاهش کرد و بهش خندید كه مانی گفت:
    -فرمودین دو سال؟
    عمه سرش رو تکون داد
    مانی- ببخشید اسم دختر عمه جون فریباست؟
    عمه خانوم- نه.
    مانی خندید و آروم گفت:
    -بیتا؟
    عمه بازم خندید و گفت:
    -نه.
    مانی بازم با خنده گفت:
    -صحرا؟شهره؟آزیتا؟لیدا؟پانت ه ا؟ویولت؟
    عمه خانم- هیچ کدوم نیست!
    مانی- خوب، الحمدلله ی سالش كه هیچی! بخیر گذشت!
    عمه م خندید و آروم از جاش بلند شد و رفت از اتاق بیرون و ی لحضه بعد با ی مجله برگشت و مجله رو گذاشت جلو ما!من مانی یه نگاه به مجله کردیم.یه مجله جدول بود! مانی ورش داشت همین جوری ورق زد و بعد رویه صفحه نگه داشت و یه نگاه بهش کرد.
    -خوب! احتمالا راحت میشه پیداش کرد!
    یه نگاه به لای مجله کردم!فکر کردم عکس ی چیز دیگه ی از دختر عمه موون لای مجلس كه مانی گفت:
    -شروع میکنیم ! از از نوشت های زند یاد جلال احمد؟هفت حرف!
    -چی؟
    مانی- از مشتقات نفت؟ سه حرف!ببخشین عمه جون! اسم دختر عمه موون رمز جدول؟
    عمه م خوانید و گفت:
    -رو جلدش رو نگاه کنین!
    ی نگاه با تعجب به عمه م کردم و مجله رو از دست مانی كه اونم به عمه م مت شده بود گرفتم و عکسه رو جلد رو نگاه کردم!باورم نمیشود!
    دوبار به عمه م نگاه کردم! یه لحضه بعد گفتم:
    -ایشون دختر عمه ما هستن؟
    مانی مجله رو از دستم گرفت و یه نگاه بهش کرد گفت:
    -ا ا ا ا...! پس ما تاحالا بیخودی پول بلیط سینما رو میدادیم!
    مجله رو دوبار از دستش گرفتم و نگاه کردم! رویه جلد عکسه ..... خانوم بود كه همین چند وقت پیش توی یه فیلم بازی کرده بود! دختر قشنگی بود! چشم و مو مشکی و خیلی خوش تیپ! اتفاقا به خاطره قشنگیش، با همون یه فیلم گل کرده بود !
    مجله رو گذاشتم رویه میز و به عمه خانم گفتم:
    -اسمش همین .... كه باهاش معروف شد؟
    عمه خانوم- نه! اسمش ترمه اس! وقتی فهمید كه دختر من نیست رفت وبرای خودش یه شناسنامه دیگه گرفت!یعنی به نام پدرش شناس نام گرفت! اسمش رو هم عوض کرد اینو رو خودش گذاشت!
    مانی- اسم خودش كه قشنگ تر بود!
    عمه خانم- دیگه؟!
    مانی- هلاکه هنر پیشگی به دهانش مزه کرده و معروف شد؟!مگه میآد؟!
    عمه خانوم- نمیخوام دیگه بازی کنه!
    -چرا؟!
    عمه خانوم- بعدا بهتون میگم!
    -اگه نخواست بیاد چی؟
    عمه خانم- میخواد!حتما میآد!فقط باید کمکش کرد!
    -ماها رو میشناسه؟
    عمه خانوم- براش از برادرم گفتم. میدونه كه برادر هام هرکدوم یه پسر دارن. همین.
    مانی-آدرسی چیزی ازش دارین؟
    عمه خانوم- خونه جدیدش رو نه ولی امشب فیلمبر داری داره!
    -کجا؟
    عمه خانوم- است ۲ بعد از نصفه شب توخیابون....
    تو همین موقع در اتاق واشد و رکسانا با ی سینه چایی دیگه امد تو و تعارف کرد كه عمه خانوم گفت:
    -رکسانا همه چیز رو میدونه خدا حفظش کنه خیلی برام کمکه!
    رکسانا- اختیار دارین!کاری نکردم!
    -ترمه خانم تحصیل کردن؟
    عمه خانم- آره!دانشگاهش رو تمام کرده!
    رکسانا سینی رو گذاشت رویه میز و خودشم نشست. چایی موون رو خوردیم كه گفتم:
    -خوب اگه اجازه بدین رفع زحمت کنیم!
    عمه خانوم- حالا كه زود!
    -از صبح كه از خونه اومدیم بیرون هنوز بر نگشتیم!دلشون شور میزنه!
    اینو گفتم و بلند شدم مانی م بلند شد و یه خداحافظی معمولی کردیم و از اتاق اومدیم بیرون.دم در راهرو عمه م گفت:
    -هامون!
    برگشتم طرفش.
    عمه خانم- کمکم میکنین؟
    -سعی میکنیم.
    زد زیره گریه و گفت:
    -اگه شما ها کاری برام نکنین،دیگه کسی رو ندارم!اگه قرار باشه برگرده فقط شما ها میتونین برش گردونین!
    مانی- مگه کسه دیگه ی ام رفته دنبالش؟
    اشک هاشو پاک کردوگفت:
    -دوبار خودم،یه بار هام رکسانا با مریم اینا!
    دوبار شروع کرد به گریه کردن مانی رفت جلو و پیشونیش رو مکه کرد و گفت:
    -غصه نخورین!خدا بزرگه!
    دوبار زیره لب یه خداحافظی کردم و رفتم تو راهرو و رفتم تو حیاط مانی و رکسانا پشت سرم امدن تو حیاط كه رسیدیم مانی به رکسانا گفت:
    -شما با این دختر عمه ما حرف زدین؟
    رکسانا- آره.
    مانی- چه جور دختریه؟
    رکسانا- دختر خوبییه!
    مانی- دوخت خانوما همه خوبان اما میخوام بدونم از اناس كه خودش رو میگیره؟
    رکسانا خندید و گفت:
    -خوب الان دیگه ترمه خانوم هنر پیشه هستن!طبیان یه مقدار رهایی شون عوض شده!
    مانی- خوب فهمیدم! دیگه نمیخواد بگی!رفتی اینجا تلفن دارین؟
    رکسانا- الان شماره رو براتون می نویسم می ارم !
    مانی- نمیخواد! همین بگین میزنم تو موبیل!
    رکسانا شماره خونه رو به مانی داد و مانی شماره موبایلش رو به رکسانا داد و ازش خداحافظی کردیم و اومدیم از خونه بیرون و سوره ماشین شدیم و حرکت کردیم.
    تا وسطای پارک وی هیچ کدوم چیزی نگفتیم كه یه مرتبه مانی گفت:
    -چرا از ما این جریان رو پنهون کردن؟
    -نمیدونم!
    مانی- فکر کنم عمه موون جوون كه بوده یه خورده شیطونی کرده و از بهشت روند شده!
    -نباید در موردش اینطوری حرف بزنی!هرچی باشه عمه مونه!
    مانی-شیطونی كه یه خورده اشکالی نداره!
    -حالا چه جوری برش گردونیم؟
    مانی-کاری نداره یه شایعه براش درست میکنیم و میزنن از عالمه هنر بیرونش میکنن!
    - این یکی دیگه شوخی نیست ! کار سختیه !
    مانی – خدا بزرگه !
    (( نیم ساعت بعد رسیدیم خونه . پدرم و عموم و مادرم داشتن نهار می خوردن . تا رسیدیم شروع کردن به غر زدن که تا حالا کجا بودین و چرا موبایل تون خاموش بوده !
    سلام کردیم و دو تایی رفتیم لباسامونو عوض کردیم و دست و صورتمونو شستیم و اومدیم سر میز نهار . مادرم برامون غذا کشیده بود . مانی شروع کرد به خوردن که عموم بهش گفت ))
    - کجا بودین تا حالا ؟!
    مانی – اسیر همشیرۀ شما !
    (( یه مرتبه پدرم و عموم و مادرم دست از غذا کشیدن و مات به من و مانی نگاه کردن ! شاید حدود سی ثانیه ، یه دقیقه فقط نگامون می کردن ! بعدش عموم گفت ))
    - باز چرت و پرت گفتی پسر ؟ !
    - نه عمو جون ! راست میگه !
    پدرم – یعنی چی ؟ !
    - عمه مون فرستاده بود دنبالمون ! ماهام رفتیم اونجا !
    (( پدرم بلند شد و یه سیگار روشن کرد و دوباره برگشت سر میز و گفت ))
    - خب ؟
    - هیچی دیگه ! رفتیم خونش ! گیشا !
    پدرم – خب ! ؟
    مانی – می خواست ما رو ببینه و باهامون حرف بزنه !
    (( تا مانی اینو گفت درم از جاش بلند شد و رفت تو حیاط ! عمومم دنبالش رفت ! یه نگاه به مانی کردم که بلند شد دنبالشون رفت و یه دقیقۀ بعد برگشت و گفت ))
    - دوتا داداشا سر گذاشتن به بیابون !
    - چی ؟!
    مانی – سوار ماشین شدن و رفتن !
    (( برگشتم طرف مادرم و گفتم ))
    - جریان چیه ؟!
    مادرم – چی بگم آخه ؟!
    مانی – بگو عزیز ؟ ما که امروز فردا همه چیز رو میفهمیم !
    (( مانی مادرم رو عزیز صدا می کرد . مادرم یه لحظه مکث کرد و بعدش گفت ))
    - پدراتون یه خواهر داشتن که باهاشون ناتنی بوده ! گویا از خونه فرار می کنه و پدر بزرگ تون هم از ارث و همه چیز محرومش می کنه ! من فقط همین رو می دونم !
    - اسم این خانم چیه ؟
    مادرم – اسم عمه تون ؟
    (( سرمو تکون دادم که گفت ))
    - لیا .
    - لیا ؟!
    مانی – این چه اسمیه ؟!
    مادرم – آخه مادرش ایرانی نبوده !
    - برای چی پدر زرگ این کارو می کنه ؟
    مادرم – آخه اون وقتا که مثل حالا نبوده ! فرار از خونه مثل یه گناه بوده ! اونم برای دختر!
    - پدر اینا چی ؟
    مادرم – پدرت و عموت اون موقع ها خیلی کوچک بودن ! خب وقتی باباشون لیا رو طرد می کنه ، اونا چیکار می خواستن بکنن ؟! بعدشم همش تو خونه ازش بد می گفته و نفرینش می کرده ! کم کم این مسئله تو روحیۀ اینام اثر می کنه و از خواهرشون متنفر می شن ! گویا بابابزرگ تون تا آخر عمرش سر حرفش بوده و از اینا قول گرفته اسم لیا رو هم نیارن . غذا تونو بخورین ! از دهن افتاد !
    - من اشتها ندارم !
    مانی – اما من دارم !
    (( شروع کرد به خوردن غذاش که مادرم زری خانم رو صدا کرد و گفت ))
    33
    - زری خانم ! بیا غذای این بچه رو ببر گرم کن ! یخ کرد !
    مانی – خوبه عزیز ! خوردمش تموم شد !
    (( یه نگاه بهش کردم . داشت تند و تند غذاشو می خورد ! بهش گفتم ))
    - زودتر بخور کارت دارم .
    (( بشقابش تموم شد و دوباره برای خودش غذا کشید ! ))
    - چه خبرته ؟! از سال قحطی اومدی ؟!
    مادرم – بزار بخوره بچم ! چکارش داری ؟
    - مادر شما عمه لیا رو دیدین ؟
    مادرم – نه مادر ! اصلا جرات نداشتم اسمش رو جلو پدرت بیارم !
    - انقدر از دستش ناراحته ؟!
    مادرم – چه می دونم والا !
    (( برگشتم به مانی نگاه کردم . بشقاب دومش رو هم تموم کرد و شروع کرد دوباره غذا کشیدن !
    - می خوای مانی زنگ بزنم یه پرس چلو کباب برات بیارن ؟!
    مانی – نه ! غذا هس ! چلو کباب برای چی ؟
    - داری خودکشی می کنی ؟ راه های ساده تری م هس آ !
    مادرم – ولش کن بزار غذاش رو بخوره !
    (( از تو جیبم یه سیگار در آوردم و روشن کردم که مادرم گفت ))
    - الان یه مرتبه پدرت اینا بر می گردن آ !
    (( من و مانی جلو پدرم و عموم سیگار نمی کشیدیم . ))
    مادرم – چیه مادر این سیگار ؟! جز سرطان چیز دیگه م داره ؟!
    (( داشتم با خودم فکر می کردم . یه آن برگشتم طرف مانی . سومین بشقابشم تموم کرد و شروع کرد به سالاد کشیدن !
    - مانی ! خدا شاهده ممکنه اتفاقی برات بیفته ها ! حداقل به معده ت رحم کن !
    مانی – سالاد غذا رو حضم می کنه .
    - سالاد یه بشقاب غذا رو حضم می کنه ! تکلیف اون دو تا بشقاب دیگه رو کی روشن می کنه ؟
    مانی- الان بعد از این،دسر كه خوردم،خودش تکلیف اون دوتا دیگه رو روشن میکنه!
    از دستش حرصم گرفت و از جام بلند شدم و دستش رو گرفتم و کشیدم!
    همون جور كه از جاش بلند میشد ی تیکه نون از رو میز واردش و گفت:
    -چرا همچین میکنی؟!
    -دارم از مرگ نجاتت میدم!
    منی-بابا ضعف گرفت تم!عزیز،سفره رو جمع نکن كه برمی گردم!
    کشیدمش و باخودم بردمش بالا تو اتاقم.رفت رو تخت نشست و شروع کرد به خوردن اون تیکه نون!
    -امشب چیکار میکنی؟
    مانی-شام میخورم،سیر میشم!
    -بترکی مانی!
    مانی-بابا گشنه مه آخه!
    -دارم این دختر ترمه رو میگم!
    مانی-آهان!خوب میریم دنبالش!
    -اگه نیومد چی؟
    منی-میزنیم تو سرش می اریمش!حالا من ازیه چیز دیگه میترسم!
    -از چی؟
    مانی-میترسم پس فردا خبر بهمون برسه كه یه مادربزرگ فریب خورده داریم كه سال هاس از خونه فرارکرده و تازگی پلیس پیداش کرده و الان هم تو ندامت گاهه و باید بریم و تحویلش بگیریم!
    -گم شو!
    فصل دوم
    ساعت حدود یک و نیمه نصفه شب بود كه با مانی،یواش از خونه اومدیم بیرون.ماشین مانی بیرون،جلو،در پارک بود.
    دوتایی سوار شدیم و حرکت کردیم.تقریبا ساعت دو بود كه رسیدیم به همون خیابون كه توش فیلمبرداری داشتن.همون اول خیابون رو بسته بودن و نمیذاشتن ماشین وارد بشه!جمیعت م اونجا پر بود!
    -این همه آدم اینجا چیکار میکنن؟! اون هم این وقت شب!
    مانی-مردم ایران هنر دوستن دیگه!
    -خوب چیکار کنیم حالا؟
    مانی-بذار ماشین و پارک کنم بعدش پیاده میریم.
    ماشین رو یه جا پارک کرد وبعدش پیاده شدیم.از اول خیابون كه تقریبا بیست متر وارد میشدیم،صحنه فیلمبرداری شروع می شد.پروژکتور و یه سری تابلو و چند تا نیمکت و دوربین و این چیزارو گذاشته بودن تو خیابون و پیاده رو.از همون جا كه پروژکتور ها بود دیگه نمیذاشتن کسی بر جلوتر.یه مامور و دونفر از کارکنان اونجا واستاده بودن و مواظب بودن کسی جلوتر نره.مردم كه بیشترشون دخترای جوون بودن،از همون جا تماشا میکردن.
    با مانی رفتیم جلوتر و از یکی از اون کارکنان اونجا پرسیدیم:
    -ببخشی آقا،........امشب فیلمبرداری دارن؟
    ی نگه به من کرد و سرشو تکون داد.دوباره پرسیدم:
    -ببخشین چطوری میتونیم ایشون رو ببینیم؟
    یه خندآی کرد و گفت:
    -وقتی فیلم شون آمده شد و رفت رو اکران،میرین سینما و بلیط می خرین و می بینین شون!
    دوباره خندید كه مانی گفت:
    -خوب ایشون چه جوری میتونن ما هارو ببینن؟؟
    خوانده ی یارو قط شد و هیچی نگفت كه منی آروم بهش گفت:
    -ببین آقاجون ما دوتا از اقوام خانوم....هستیم. باید امشب چند دقیقه در مورد موضوع خیلی مهمی با ایشون صحبت کنیم! حالا اگر ممکنه یا بذارین ما بریم تو یااینکه خودتون یه پیغام بهشون برسونید!
    یارو دوباره نگاهمون کرد گفت:
    -نمیشه آقا!اینکارا ممنوعه!
    مانی-چی ممنوعه؟
    یارو-پیغوم پسغوم بردن!
    مانی-پس بذارین ما بریم تو!
    یارو-ان هم ممنوعه!
    مانی-پس ایشون رو صدا کنین بیرون!
    یارو-ان هم ممنوعه!هونرپیشه ها نباید از محوطه فیلم برداری خارج بشن!
    مانی-اینا هونرپیشن یا اسیر جنگی؟؟؟
    یارو-حالا هرچی!
    مانی-پس به کارگردان یا تهیه کننده بگین یک دقیقه بییاد اینجا!
    یارو دوباره خندید و گفت:
    -من از اینجا یک قدم هم نمیتونم تکون بخورم!
    -آقای محترم ما نه مزاحمیم نه اینکه خیال امضا گرفتن و این حرفارو داریم!یکاره بسیار مهمی با ایشون داریم!همین!
    یارو-کاری از دست من ساخته نیست مگه اینکه کارگردان بگه!
    -خوب کارگردان رو صدا کنین!
    یارو-اجازه ندارم از اینجا تکون بخورم!
    مانی رفت جلو تر و بغلش واستاد و یه خنده بهش کرد و یه چیزی گذشت تو جیبه کتش و گفت:
    -حالا شما یخورده دیگه فکر کن ببین راهی نداره؟!
    یارو آروم دستش کرد تو جیبش و لاش رو واکرد و یه نگاهی به پولا کرد و بایه لبخند گفت:
    -راه در اما خیلی ساخت!
    مانی دوباره یخورده پول گذاشت تو جیبش و گفت:
    -ببین آسون تر نشود؟
    یارو یه خنده دیگه کرد و گفت:
    -همین جا واستین تا برگردم!
    بعد یه چیزی به دوستش گفت و گذاشت و رفت!دوسه دقیقه بعد برگشت و گفت:
    -اینکه میاد دستیاره کارگردانه!هرچی میخواین بهش بگین!
    یخورده صبر کردیم اما کسی نیومد!یارو دوباره رفت و این دفعه بایه نفر دیگه برگشت و ماهارو بهش نشون داد كه اونم با عجله و تند تند گفت:
    -بفرمایین آقایون!
    مانی-سلام عرض کردم...
    یارو زود گفت:
    -خواهش میکنم کوتاه و مختصر و سریع بگین!
    مانی-سلام!خانوم...!ملاقات!
    یارو ی نگاه به منی کرد و گفت:
    -یعنی چی آقا؟؟؟
    مانی-از این خلاصه تر و مفید تر و سریع تر دیگه بلد نیستم! ببخشین!
    یارو-میخوایین با خانوم... ملاقات کنین؟؟؟
    -جناب آقای کارگردان ما از اقوام ایشون هستیم و مایلیم در مورد مسعله مهمی ایشون رو ملاقات کنیم!
    یارو-ببینین آقایون،تو هر صحنه فیلمبرداری كه صحنه خارجیه،یه عده قم و خیش همیشه پیدا میشن!
    -ما چطوری میتونیم ثابت کنیم كه این مورد واقعی یه ؟؟
    یارو-شما اگه از اقوام ایشون هستین حتما آدرس منزل یا تلفن شون رو دارین!
    -ما از اقوام ایشون هستیم اما نه آدرس شون رو داریم نه شماره تلفن شون رو!
    یارو-پس متاسفم!
    -آقای محترم! مسله خیلی خیلی مهمه!
    یارو-من هم خیلی خیلی متاسفم!
    مانی-آقای عزیز زیادی تاسف نخورین!برای قلبتون خوب نیست!کار ما هم به اندازه این تاسف شما مهم نیست!لطفا بفرماین به کارتون برسین جناب کارگردان بزرگ!اما بعدا نگین كه ما اجازه نگرفتیم و خواهش نکردیم و این حرفاها؟!
    یارو یه نگاهبه ما دوتا کرد و بعد یه چیزی به ان مامورا گفت و بعدش گذاشت و رفت!مانی م دست منو کشید و همونجور كه با خودش میبرد گفت:
    -بیا!حتما قسمت نیست كه ما امشب دختر عمه مون رو ببینیم!با قسمت كه نمیشه جنگ کرد!بیا بریم!
    -پس چکار کنیم؟؟؟
    مانی-واگذارش کن به قسمت!
    -قسمت یعنی چی ؟؟؟واستا ببینم!
    مانی-قسمت یعنی سرنوشت و تقدیر و پیشونی نویس!
    اینا رو میگفت و منو باخودش میکشید!
    مانی-هرکسی یه پیشونی نویس داره!هرچی تو پیشونی ادم نوشت باشه،همونه!
    رسیدیم دم ماشین و با ریموت در رو واکرد و خودش نشست پشت فرمون و گفت:
    -بیا سوارشو عزیزم!
    -آخه دست خالی برگردیم؟!جواب عمه رو چی بدیم؟!
    مانی-خوب وقتی نمیشه،نمیشه دیگه!ما كه سعی خودمون رو کردیم!بیست هزارتومان فقط پول گذاشتم تو جیب یارو! سوار شو!
    -همین؟!
    مانی-ا.....!نمی تونیم بریم به یه ادم كه حرف حالیش نمیشه التماس کنیم كه!
    سوار شدم و گفتم:
    - پس دیگه چجوری پیداش کنیم؟
    - قسمت . واگذارش کن به قسمت . اگه قرار باشه ما این ترمه خانوم رو ببینیم . میبینیم.
    اینو و گفت و ماشین رو روشن کرد و از همونجا دنده عقب گرفت و یه خرد ه رفت طرف همونجا که فیلمبرداری بود . اروم اروم رفت عقب که گفتم:
    - مواظب مردم باش
    (( تا اینو گفتم هفت هشت تا گاز محکم محکم داد که مردم متوجه شدن و رفتن کنار که یه دفعه پاشو از روی کلاچ برداشت و ماشین با صدای خیلی خیلی زیاد بکس و باد ( بکسوات ) کرد و با سرعت رفت عقب!! نفس و زبونم با همدیگه بند اومد!! فقط تونستم عقب رو نگاه کنم . درست مثل صحنه این فیلمهای پلیسی بود . همه از جلوی ماشین پریدن اونور و مانی زد به یک خرک چوبی که جلوی راه رو بسته بود و پرتش کرد یک طرف و زد به یه پرژکتور و بعدش به یک تابلو که نور رنگی رو منعکس میکرد و بعدش به چند تا صندلی که اونجا گذاشته بودن و درست رفت وسط صحنه فیلمبرداری و زد رو ترمز. برگشتم نگاهش کردم که خیلی اروم گفت))
    - قسمت وامونده که بهت میگفتم همینجوری ا ! دنده عقب و جلو رو با هم قاطی کردم.
    (( بعدش ترمز دستی رو کشید و ماشین رو خاموش کرد و پیاده شد. منم تند پیاده شدم! برای یه لحظه همه به صحنه مات شده بودن! مردم که فکر میکردن اینم جزو فیلمبرداریه ))
    یه لحظه بعد همون یارو که دستیار کارگردان بود اومد جلو و با عصبانیت گفت:
    - چرا همچین کردی؟!
    مانی - برو بزرگترت رو صدا کن.
    (( بعدش دو تا دونه سیگار در اورد و روشن کرد و یکیش رو داد به من! یارو یه نگاه به ما که خونسرد همونجا وایستاده بودیم کرد و یه نگاه به ماشین مانی و هیچی نگفت . در همین موقع یه ماموره اومد جلو و گفت ))
    - این چه طرز رانندگیه اقا؟!
    - همینجوری فقط بلدم! ئخیلی بده؟!
    (( تو همین موقع کارگردان که خیلی معروفم بود اومد جلو و گفت))
    - نه زیاد بد نبود فقط نزدیک بود چند نفر رو بکشی!
    مانی - شما کارگردانین؟!
    کارگردان - اینجوری میگن!
    مانی - میخواستم به صورت غیر مستقیم بهتون پیام بدم که یعنی سعی کنین از این فیلمای (( اکشن )) بسازین!
    کارگردان یه لبخند زد و گفت:
    - پیامتون خیلی واضح و روشن بود . حالا لطف کنین و ماشینتون رو بردارین.
    مانی - یعنی صبر نکنیم افسر بیاد برای کوروکی؟!
    کارگردان - نه اقا من هیچ شکایتی ندارم ! خسارتم نمیخوام!
    مانی - ولی من شکایت دارم . اخه اینجا وسط خیابون ساعت دو ونیم نصف شب جای فیلمبرداری؟! اونم نه حفاظی نه چراغ خطری نه شبرنگی؟! همونطور که خودتون فرمودین ممکن بود چند نفر کشته بشن ا!
    کارگردان - حالا که شکر خدا چیزی نشده!
    (( تو همین موقع دستیار کارگردانه اومد جلو و یه چیزی در گوش کارگردانه گفت و اونم خندید و گفت ))
    - شما همیشه برای ملاقات با اقوامتون اینطوری سر زده تشریف میارین؟
    مانی - وقتی خیلی مشتاق دیدار و ملاقات باشیم!
    کارگردان - فیلمبرداری رو که به هم زدین! لا اقل بفرمایین به ملاقات تون برسین!
    مانی - چه کارگردان فهمیده و گلی! همه فیلمهات رو رفتم دیدم!
    (( بعدش سوئیچ ماشینش رو پرت کرد برای همون دستیار کارگردانه و گفت ))
    - دیدی گفتم زیاد تاسف نخور! حالا ماشین رو بردار تا صحنه فیلمبرداری پاکسازی بشه!
    (( بعدش دست منو گرفت و با کارگردان رفتیم همون جایی که خانوم... یا همون ترمه خانوم با چند تا خانوم و اقا که معلوم بود هنرپیشه بودن و یکی از هنرپیشه های مرد که معروف بود . وایستاده بودن و داشتن ما رو نگاه میکردن. تا رسیدیم جلوشون . کارگردان گفت ))
    - خانوم... این اقا با شما کار دارن ! میگن از اقوامتون هستند!
    (( خانوم... یه نگاه به ما کرد و گفت ))
    - اقوام من؟!
    مانی - تقریبا پسر دائی هاتون هستیم!
    (( یه لحظه مکث کرد و بعد یه لبخند زد و گفت ))
    - اهان!!
    (( تا اینو گفت ! اونایی که دور و برش بودن یه نگاهی به ما کردن و دختر خانما با لبخند و اقایون با اخم رفتن کمی اونورتر که کارگردان اومد نزدیک مانی و گفت ))
    - کارت که تموم شد قبل از رفتن یه سری به من بزن!
    (( مانی یه سری تکون داد و کارگردان رفت و موندیم منو مانی و ترمه که ترمه گفت ))
    - خبر داشتم که دو تا پسر دائی هم دارم! البته انتظارشو نداشتم !! اونم همچین پسردائی هایی!!
    مانی - شما ترمه هستی؟
    ترمه -اره خودمم!!
    مانی - بی چونه متری چند؟!
    (( ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده و به یه نفر که اونجا بود گفت که برامون چایی بیاره و بعد برگشت طرف ما و گفت ))
    - چی شده یاد من کردین پسر دایی ا؟!
    مانی - من یکی که خیلی ارزو داشتم شما رو از نزدیک ببینم و بهتون بگن که تو اون فیلم اولی که بازی کردین بازیتون بسیار بسیار چی بگم؟
    (( ترمه داشت میخندید و سرش رو تکون میداد که مانی گفت ))
    - بسیار بسیار مزخرف بود! امیدوار بودم که این شغل ور ول کنین و...
    ترمه - برو گمشو عجب پسر دایی ایی!
    مانی - حتما با اون بازی انتظار اسکار داشتی؟!
    ترمه - تو دیوونه ای یا خودتو به دیوونگی میزنی؟!
    مانی - نه واقعا دیوونه ام . هیچ تظاهری هم در کار نیست! فیلم اول تم دو بار رفتم دیدم!
    ترمه - اگه بد بازی کردم چرا دو بار رفتی دیدی؟!
    مانی - از بس خوشگلی!
    (( ترمه یه لبخند زد و بهش گفت ))
    ترمه - حالا شدی یه پسر دایی خوب و با نمک و خوش تیپ!
    (( ئبعد برگشت طرف منو به بهم اشاره کرد و به مانی گفت ))
    - هنوز نگفتین اسمتون چیه؟!
    مانی - یعنی میخوای بگی اسم ماها رو نمیدونی؟!
    ترمه - هامون و مانی! اون هامونه تو هم مانی . اما نگفتین چی شد که یاد من کردین؟!
    مانی - اولا تا امروز عصر اصلا خبر نداشتیم که عمه داریم چه برسه به دختر عمه! در ثانی اومدم باهات عروسی کنم دختر عمه جون!
    (( ترمه زد زیر خنده و گفت ))
    - اگه نامزد داشته باشم چی؟!
    مانی - همچین میزنم تو سرت که نامزدی از یادت بره!
    (( ترمه که میخندید گفت ))
    - از تو بعید نیست! راستی این چه کاری بود که کردی؟! فکر نکردی ممکنه ازت شکایت کنن و بندازنت زندان؟!
    مانی - ادم وقتی دختر عمه ای به خوشگلی تو داشته باشه دیگه فکر این حرفا نیس!
    ترمه - داری جدی حرف میزنی یا مثه اون حرفاته؟!
    (( مانی فقط خندید که ترمه گفت ))
    - حال شما چطوره هامون خان؟
    - مرسی
    ترمه - شنیده بودم که شما دو تا اخلاقتون درست بر عکس همدیگست . اما فکر نمیکردم راست باشه.
    (( سرم رو تکون دادم که مانی گفت ))
    - هاپو عصبانی
    (( بهش یه چشم غره رفتم كه یه نفر برامون چایی آورد و تعارف كرد. هر سه تایی برداشتیم و تشكر كردیم كه مانی گفت ))
    - زود شماره تلفن ت رو بده تا یادم نرفته!
    ترمه - مگه می خواین برین ؟!
    مانی - نه !
    ترمه - خب بعداً بهت می دم.
    - مزاحمتون شدیم ! بهتره شما برگردین سرِ فیلمبرداری! بعداً با هم صحبت می كنیم.
    ترمه - پس شما همینجاها باشین تا كارم تموم بشه.
    (( بعد یه نگاه به مانی كرد و خندید و رفت برای بازی. من و مانیم همونجا واستادیم.
    نیم ساعت بعد فیلمبرداری شروع شد. داستانم اینطوری بود كه مثلاً ترمه عصبانی، به حالت قهر از یه خونه می آد بیرون و میره كه سوار ماشینش بشه! اون هنرپیشه هم كه معروف بودف باید میاومد دنبالش و جلوش رو می گرفت كه قهر نكنه و بره!
    چهار پنج بار فیلمبرداری كردن و كارگردان (( كات )) داد! پسره خوب بازی نمی كرد! یعنی یه خرده شُل بازی میكرد! یه بار دیر اومد بیرون! یه بار زود می اومد! یه بار تُپق میزد! دفعه انگار شیشم بود كه ترمه با حالت عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین. اسم ترمه تو این فیلم صحرا بود! هنرپیشه ی مَرد دنبالش دوئید بیرون و از همونجا با یه صدای نیمه بلند گفت ))
    - صحرا! صحرا! نرو! صبر كن!
    (( اینو كه گفت كارگردان دوباره (( كات )) داد كه هنرپیشههه این دفعه عصبانی شد و گفت ))
    - دیگه چرا؟! این دفعه كه، هم تند اومدم بیرون و هم زود و هم تُپُق نزدم!
    كات برای چی؟!
    (( تا كارگردان اومد حرف بزنه كه مانی گفت ))
    - برادرِ من خب آقای كارگردان حق داره! آدم وقتی یه همچین دختر خوشگلی ازش قهر كرده و داره این وقت شب، عصبانی میره تو خیابون كه اینجوری با این صدا اسمش رو صدا نمیكنه! این طالبی فروشه تو محل ما وقتی عصری میشه و طالبیهاش رو دستش باد می كنه از شما محكمتر و بلندتر و با سوز دلتر و با احساستر داد می زنه آی طالبی! طالبی شیرین دارم!
    (( یه مرتبه مَردمی كه اونجا جمع بودن زدن زیر خنده كه مانی گفت ))
    - شما همچین این خانمرو صدا میكنین كه انگار تازه اوّل صبحه و تا عصری وقت دارین طالبیآرو بفروشین!
    (( این دفعه كارگردان و بقیه ی عواملم زدن زیر خنده! ترمه كه همونجا بغل ماشین نشسته بود رو زمین و می خندید!
    پسره هنرپیشه ه فقط همینجوری داشت بهمانی نگاه می كرد! آروم با آرنج زدم تو پهلوی مانی كه زود بهش گفت ))
    - معذرت میخوام آقای...! من از اونجا كه بازیتون رو دوست دارم و از سر دلسوزی این حرف زدم! ترو خدا بهتون برنخورهها!
    (( پسره یه نگاهی بهمانی كرد و گفت ))
    - خواهش میكنم! فكر كنم شما بهتر از من بلدین بازی كنین! خواهش می كنم بفرمائین!
    (( تا اینو گفت و مانی معطل نكرد و گفت ))
    - آی بروی چشم!
    ((اومد بره جلو كه مچ دستش رو گرفتم! كارگردان كه دید داره اوضاع ناجور میشه با خنده اومد جلو و بهاون پسره گفت ))
    - عزیزم ایشون یه شوخی كردن كه خستگیمون در بره! شما ناراحت نشو!
    امّا قبول كن درست حسّ نگرفتی!
    (( پسره كه خیلی عصبانی بود گفت ))
    - چیكار كنم؟! باید وقتی صحرا میره خودمو بكشم؟! بعدشم اگه من هنرپیشهم، خودم می دونم باید چیكار كنم! لازم به تذكر شما نیس! شما به كار خودتون برسین!
    (( اینو كه گفت كارگردان ناراحت شد! یعنی در واقع بد حرفی جلو همه بهش زد! اونم برای اینكه جبرانكنه گفت ))
    - آقای... این نقش شما آنقدر سادهس كه هركسی می تونه بازیش كنه! میگین نه؟! آهان!
    (( بعد برای اینكه تلافی حرف اونو كرده باشه بهمانی گفت ))
    - آقا میشه لطفاً یه لحظه تشریف بیارین؟
    (( مانیم دستش رو از تو دست من درآورد و همنجور كه میرفت طرف كارگردان گفت ))
    - روی جفت تخم چشمام! اومدم!
    (( تند رفت بغل كارگردان! كارگردان بهش گفت ))
    - عزیزم این خانم همسر شماس! الآنم قهر كرده و داره میره! شما بُدُو دنبالش و نذاره بره! همین!
    مانی- یعنی عصر شده و نصفه وانت طالبی مونده!
    (( اینو كه گفت همه زدن زیر خنده! خود اون هنرپیشه هم خندهش گرفته بود! ))
    كارگردان- دیالوگتم اینه! (( صحرا! صحرا! نرو! صبر كن! )) همین!
    مانی- شمت خیالتون راحت راحت باشه! اگه این صحرا خانم تونست سوار ماشین بشه من این ماشینم رو كادو میدم بهشما!
    (( اینو گفت و راه افتاد طرف اون خونه و در رو واكرد و رفت تو. ترمهم همونجور كه می خندید رفت طرف خونه و اونم رفت تو و كارگردان پشت یه بلندگو دستی داد زد و گفت ))
    - حركت!
    (( تا اینو گفت، ترمه عصبانی از خونه اومد بیرون و رفت طرف ماشین كه از پشتش مانی تند اومد بیرون و یه بار مخصوصاً خودشو زد زمین كه یعنی پاش لیز خورده و بعدش تند از جاش بلند شد و از همونجا داد زد و گفت ))
    - صحرا! صحرا جون! گُه خوردم! غلط كردم! نرو!
    (( بعد همونجور كه شَل میزد و میاومد جلو، با دستاشم میزد تو سر خودش و میگفت ))
    - دیگه ظرفا رو به موقع میشورم! جاروبرقیم بهموقع میكشم! خاك تو
    سرم کنن! چیکار کنم که اتو درست بلد نیستم بزنم! قول میدم اونم یاد بگیرم!
    (( مَردم زدن زیر خنده! همچین می خندیدن که صدا به صدا نمیرسید! همنجور که میزد تو سرش، رسید به صحرا!
    ترمه که همونجا جلوی ماشین نشسته بود رو زمین و فقط می خندید! تا مانی رسید بهش و گفت ))
    - آخه عزیزم وقتی شوهر آدم نیم ساعت ظرفا رو دیر شست که قهر نمیکنه این وقت شبی بذاره بره تو خیابون! پاشو! پاشو بریم خونه بچهها غصه می خوردن! پاشو زشته جلو همسایهها!
    (( بعد یه نگاهی بهترمه که همونجا نشسته بود کرد و برگشت طرف کارگردان و گفت ))
    - آقای کارگردان خیالتون راحت باشه! صحرا خانم فعلاً غش کرده و فکر نکنم بتونه جایی بره!
    ((یه مرتبه مردم شروع کردن براش دست زدن! برگشت و بههم تعظیم کرد و کارگردان که داشت اشک چشماشو پاک میکرد اومد جلو و گفت))
    - عالی بود! این همه دیالوگ رو از کجا آوردی!
    (( بعد با مانی دست داد و رفت طرف اون هنرپیشههه که همونجا واستاده بود و داشت بهمانی نگاه میکرد و گفت))
    - دیدید آقای...! نقش بسیار سادهس!
    (( تا اینو گفت پسره به حالت قهر گذاشت و رفت که مانی گفت ))
    - ای دلِ غافل! هنرپیشهتون قهر کرد!
    (( کارگردان اومد طرف مانی و گفت ))
    - ولش کن! اینم فکر کرده تامکروزه! چهار تا فیلم بازی نکرده نمیشه باهاش حرف زد! خیلی افاده داره!
    (( تو همین موقع ترمه از جاش بلند شد و یه خانمی اومد جلو و با یهدستمال کاغذی آروم چشماشو که از اشک خیس شده بود پاک کرد و تا خواست مثلاً گریمش کنه که کارگردان گفت ))
    - لازم نیس خانم! برای امشب کافیه!
    (( بعد بهدستیارش گفت ))
    - بگین جمع کنن!
    مانی- انگار برنامهتونو حسابی بهم زدیم!
    کارگردان- نه! قبل از اینکه شما بیاین بهم خورده بود! اصلاً از اوّلش نمی خواست امشب بیاد سر فیلمبرداری! حالات خودتچی؟!
    مانی- منکه از اوّلش سر فیلمبرداری بودم! اونا نمیذاشتن بیام جلو!
    (( کارگردان دوباره خندید و گفت ))
    - اگه احیاناً دلت خواست بازی کنی یه سری بهمن بزن!
    (( بعد کارتش رو داد بهمانی و ازمون خداحافظی کرد و رفت.))
    مانی- بازیم خوب بود هامون!
    - خجالت نمیکشی؟! تموم برنامهشونو بهم زدی!
    مانی- آخه پسره همچین صحرا رو صدا میزد که انگار آشغالیِ محلشونو داره صدا میکنه که بیاد کیسه زباله ببره!
    ترمه- زهرمار!
    مانی- دارم صحرا رو میگم! حالا چیکار میکنی؟ ماشین داری؟
    ترمه- نه!
    مانی- پس بیا بریم!
    ترمه- صبر کن لباسمو عوض کنم!
    مانی- بُدو پس!
    (( ترمه رفت طرف یخ کانتینر که انگار اتاق گریم سیّار بود و رفت توش و ده دقیقه بعد برگشت و اومد طرف ما و گفت ))
    - بریم.
    (( برگشتم بهمانی گفتم ))
    - پرژوکتورشونو شیکوندیم!
    ترمه- عیبی نداره! من خودم باهاشون حساب میکنم!
    مانی- نمیخواد!
    (( بعد سهتایی رفتیم طرف همون دستیار کارگردان که داشت ترتیب جمع وجور کردن وسایل رو میداد. تا چشمش بهمانی افتاد و گفت ))
    - واقعاً عالی بود!
    مانی- قربون شما! ببخشین اگه ناراحتتون کردمآ!
    ((بعد کیفش درآورد و سهتا چک بانک صد هزار تومنی از توش درآورد و داد بهش و گفت))
    - اینم خسارت پروژکتور!
    ((دستیار کارگردان تا اینو دیدگل از گلش شکفت و یه خرده تعارف کرد و بعدش چک ها رو گرفت و سوئیچ ماشین رو داد و سهتایی ازش خداحافظی کردیم و رفتیم طرف ماشین. وقتی از جلوی مَردم رد میشدیم و دوباره برای مانی و ترمه دست زدن! اونام ازشون تشکر کردن و رفتیم سوار ماشین شدیم و مانی یه دستی برای همه تکون داد و حرکت کردیم.
    دو سه دقیقهای که رفتیم بهمانی گفتم))
    - پسر کارگردانه خیلی آقا فهمیده بود که ازت شکایت نکردآ!
    مانی- آره امّا وقتی کار ما رو دید و بعدش چشمش بهماشینمون افتاد فهمید که بهتره سر و صدا نکنه! یعنی دو تا جوون که یه ماشین سیصد میلیونی زیر پاشونه و یه همچین کلّه خریای میکنن حتماً پشتشونم گرمه!
    - ولی کارت بَد بود!
    ((ترمه یه نگاهی بهمانی کرد و گفت))
    - بَد امّا تاثیرگذار!
    ((مانی خندید و گفت))
    - خب شما خوردی! یعنی گرسنهت نیس؟
    ترمه- نه! خستم!
    مانی- آدرس خونهت رو بده بریم.
    ترمه- برو طرف چهارراه ولیعصر.
    مانی- اونجا کاری داری؟
    ترمه- خونم اونجاس.
    مانی- اونجا؟!
    ترمه- خب آره!
    مانی- چرا اونجا؟!
    ترمه- خب اندازهی پولم یه جا رو گرفتم دیگه!
    مانی- مگه وضع مالیت خوب نیس؟!
    ترمه- نه! اینجام که هستم اجارهس!
    مانی- پس اون فیلمت چی؟!
    ترمه- چهار میلیون بهم دادن که دادمش برای ودیعهی اینجا!
    مانی- نمیخوای برگردی پیش عمه؟!
    ترمه- فعلاً نه! آمادگیش رو ندارم!
    مانی- بالاخره چی؟! گیرم حالا ما خواستیم بیام خواستگاری! تکلیف چیه؟!
    ((برگشت مانی رو نگاه کرد و خندید و گفت))
    - هامونخان شما خیلی کم حرف میزنینآ!
    - مگه این پسره میذاره کسی حرف بزنه! اصلاً مهلت بههیچکس نمیده!
    مانی- خب حالا من ساکت میشم تو یه خرده حرف بزن!
    - میخواستم بگم خیلی خوشحالم که شما رو دیدم.
    مانی- اینو که باید سه ساعت پیش میگفتی! اینم از حرف زدنت!
    - آخه تو نمیذاری!
    مانی- خب! من دیگه هیچی نمیگم!
    ((یه خرده که گذشت گفت))
    - خب یه چیزی بگو دیگه!
    - چی بگم؟
    مانی- چه میدونم! همونا که میخواستی بگی من نمیذاشتم1
    - الآن دیگه یادم رفته!
    مانی- خب من اجازه دارم حرف بزنم؟
    - آره، حرف بزن!
    ((از تو آینه، ترمه رو که عقب نشسته بود نگاه کرد و گفت))
    - عمه خیلی دلش برات تنگ شده!
    ((ترمه آروم گفت))
    - میدونم.
    ((برگشتم طرفش و گفتم))
    - ما بهش قول دادیم که شما رو برگردوینم خونه!
    ترمه- براتون همه چیز رو گفته؟
    - آره! امّا این چه معنی میده!؟
    ترمه- خودمم نمیدونم!
    - احساس میکنم که شمام دلتون براش تنگ شده!
    ترمه- نمیدونم!
    ((بعد یه نگاه به خیابونا کرد و گفت))
    - کجا میری مانی؟
    مانی- یه دقیقه بشین و هیچی نگو!
    - چطور شد رفتین تو کار سینما؟
    ترمه- تو مهمونی یکی از دوستام، همین آقای... شرکت داشت. وقتی منو دید از چهرهم خوشش اومد و بهم پیشنهاد داد منم که چارهای نداشتم قبول کردم و اونم منو بهیه تهیهکننده معرفی کرد!
    - از این کار خوشتون میآد!
    ترمه- اوّلش آره امّا حالا نه!
    - چرا؟
    ترمه- بهدلائلی که بعداً بهتون میگم!
    - برای این فیلم قراره چقدر دستمزد بگیرین؟
    ترمه- فعلاً که قراردادم ندارن!
    - متوجه نمیشم!
    ترمه- این برداشت اّول بود مه بِهَم خورد!
    ((نگاهش کردم که خندید و گفت))
    - بعدا براتون تعریف میکنم!
    ((دیگه منم چیزی نگفتم. مانیم ساکت شد و یه ده دقیقه بعد جلو یکی از ساختمونای پدرم و عموم نگه داشت و برگشت طرف ترمه و گفت))
    - از این ساختمون خوشت میآد؟
    ((ترمه از شیشه ساختمون رو نگاه کرد و بعدش گفت))
    - خیلی قشنگه! جاشم عالیه! مال شماهاس؟ خونهتونه؟!
    مانی- نه! خونهمون زعفرانیهس!
    ترمه- پس اینجا چیه؟
    مانی- بابام و عموم ساختنش! دو طبقهش خالیه فعلاً.
    ترمه- خب!؟
    «مانی همونجور که حرکت کرد میگفت»
    - خونهتو پس بده و بیا اینجا.
    ترمه- چیکار کنم؟!
    مانی- اسبابکسی کن بیا اینجا!
    «ترمه ساکت شد و هیچی نگفت. مانیم راه افتاد طرف همون آدرسی که بهمون داده بود. یه خرده که رفتیم ترمه گفت»
    - شماها خبر دارین چرا پدراتون خواهرشونو طرد کردن؟
    - نه! اصلاً! یعنی تا امروز حتی نمیدونستیم که عمه داریم امّا امروز یه چیزایی فهمیدیم! امّا خیلی کم! ولی عمع قول داده که برامون تعریف کنه!
    ترمه- پدراتون فهمیدن که شماها فهمیدین یه عمه دارین؟
    - آره! همین امروز! خیلیم تعجب کردن!
    ترمه- اصلاً جریان چی بود؟!
    - ما تازه رسیده بودیم دَم خونه که یه دخترخانم بهنام رکسانا جلو خونه منتظرمون بود!
    ترمه- رکسانا؟!
    - آره! میشناسیش که؟!
    ترمه- آره، دختر خوبیه!
    - خلاصه بهمون گفت که شما یه عمه دارین و فرستاده دنبالتون! ماهام اوّلش باور نکردیم امّا بعدش دیدیم موضوع حقیقت داره! رفتیم خونهش و دیدیمش! اونم یه چیزایی بهمون گفت و خواست که ترو پیدا کنیم و برتگردونیم!
    ترمه- همین امروز؟!
    - همین امروز!
    «دیگه چیزی نگفت تا حدود یه ربع بیست دقیقه بعد رسیدیم جلو خونهش. یه جایی بود نزدیک چهارراه ولیعصر، تو یکی از کوچه های فرعیش!
    وقتی رسیدیم، پیاده شد و گفت»
    - حالا همسایهها ماهارو با همدیگه ببینن و یه فکرایی میکنن!
    مانی- آماده باش که اسبابکشی کنی!
    ترمه- آخه...
    مانی- آخه نداره!
    «برگشت منو نگاه کرد که بهش گفتم»
    - شما دیگه تنها نیستین ترمه خانم! شما دو تا دایی دارین و دوتا پسردایی!
    حرف مانی رو گوش کنین!
    ترمه- آخه من هنوز سه چهار ساعت نیست که شماها رو دیدم!
    - درسته امّا بهمحض به دنیا اومدن شما، من و مانی پسرداییهاتون بودیم و پدرامنوم داییهاتون!
    ترمه- آخه من که دختر...
    - دیکه این حرفا رو نزنین!
    مانی- حالا بگو ببینم! فردا چیکار میکنی؟
    ترمه- تا ساعت دوازده که خوابم! راستی شمارهم رو بنویس!
    «مانی موبایلش رو درآورد وگفت»
    - بگو!
    «ترمه شماره ی خونهش رو داد و مانی زد تو موبایلش و گفت»
    - موبایل نداری؟!
    ترمه- نه! پول ودیعه ی اینجا رو بهزور جور کردم!
    «از تو جیبم موبایلم رو درآوردم و دادم بهش و گفتم»
    - اینو بگیرین تا بعداً یه دونه برانون بخریم!
    ترمه- آخه اینکه نمیشه!
    - چرا، میشه.
    «شماره ی موبایلم رو بهش دادم و گفتم»
    - برعکس موبایل مانی، موبایل من خیلی کم بهش زنگ میخوره! اگرم احیاناً کسی خواست با من صحبت کنه، شماره ی موبایل اینو بهش بدین!
    ترمه- چه جوری باهاش کار میکنن؟!
    «مانی زود بهش یاد داد و گفت»
    - فعلاض همینجوری باهاش کار کن تا بعداً کارای دیگهش رو بهت یاد بدم!
    «بعد کارتش رو داد بهترمه و ترمه یه نگاه بهش کرد و گفت»
    - آفرین! مهندسم که هستی! شما چی هامونخان؟
    مانی- باهمدیگه کار میکنیم! یعنی وقتی یه ساختمون رو شروع میکنیم، من مهندسیِ کارو دستم میگیرم و هامونم فرقومرو دستش میگیره!
    - زهرمار!
    «ترمه شروع کرد خندیدن که مانی گفت»
    - من و این هر دو مثلاً مهندسیم امّا تا حالا یه اتاق کاگِلیم نساختیم!
    «ترمه دوباره خندید و بعدش گفت»
    - خب من دیگه باید برم. ببخشین اگه تعارفتون نمیکنم تو خونه! میدونین که؟!
    - کار درستی میکنین! ماهام باید بریم!
    «با هر دومون دست داد و برگشت طرف خونه که بره، ماهام واستادیم تا بره تو خونه که دوباره برگشت و آروم با خجالت گفت»
    - خیلی خوشحالم از اینکه شماها اومدین سراغم!
    مانی- اینو که باید چهار ساعت پیش میگفتی! تو که از این هامونم بدتری!
    «خندید و گفت»
    - خیلی احتیاج به حمایت داشتم!
    «من و مانی یه مرتبه ساکت شدیم که گفت»
    - یه دختر تنها واقعاً براش سخته که بتونه سالم زندگی کنه! میفهمین که؟!
    «مانی سرش رو تکون داد و من گفتم»
    - ما دیگه هستیم! خیالتون راحت باشه!
    «بهمانی نگاه کرد و گفت»
    - واقعاً؟!
    مانی- واقعاً! شروعش رو که دیدی؟!
    «خندید و گفت»
    - عالی بود!
    مانی- حالا برو بگیر بخواب! فردا بهت زنگ میزنم. آمادهم باش برای اسبابکشی!
    «ترمه خندید و رفت درِ ساختمون رو وا کرد و برگشت و دوباره بهمون خندید و یه دست برامون تکون داد و گفت»
    - بهخاطر همه چیز ممنون! شدم مثل سیندرلا! یه مرتبه همه چیز با هم!
    «بعدش رفت تو خونه. من و مانیم سوار شدیم و راه افتادیم که مانی گفت»
    - من فکر میکردم وضعش خوبه!
    - تازه یه فیلم بازی کرده! ببینم! اینایی که گفتی جدّی بود؟!
    مانی- نه بابا! میخواستم دلش رو خوش کنم!
    - راست میگی؟!
    مانی- آرخ بهجون تو!
    - مردهشورت رو ببرن! مرتیکه فکر نکردی جواب عمه رو بعدش باید چی بدی؟! فکر نکردی داری با احساسات یه انسان بازی میکنی؟! فکر نکردی...
    مانی- خیلی خب بابا! حالا که آنقدر ناراحت شدی، چشم! میرم خواستگاریش!
    - منو مسخره کردی؟!
    مانی- آره!
    - زهرمار! همینجا نگهدار پیادهشم!
    مانی- حالا ببخشین پسرعمو! داشتم شوخی میکردم!
    - جدّی ازش خوشت اومده؟
    مانی- آره امّا فکر نکنم بابا اینا موافقت کنن!
    - چرا، حتماً میکنن!
    مانی- از کجا میدونی؟
    - از بس عمو از دست تو ناراحته که از خدا میخواد یکی پیداشه و زن تو بشه ورت داره ببره!
    مانی- یه کاری میکنی؟!
    - چهکاری؟
    مانی- فردا با بابا صحبت کن! جریان بهش بگو!
    - بابا بذار حداقل یه بیست و چهار ساعت از آشناییتون بگذره بعد!
    مانی- تو حالا صحبتت رو بکن، بعد میذاریم بیست و چهار ساعت بگذره!
    - مگه من مسخره ی توام؟! من نمیتونم!
    مانی- ببین من مادر ندارم! ببین غصه میخورم! تو دلت میآد یه بچهای رو که اصلاً مادرش رو ندیده از خودت برنجونی؟ اگه مادرم زنده بود بهاون میگفتم! ولی چیکار کنم که یتیمم و کسی رو ندارم!
    - خیلی خب حالا! باز داری خَرَم میکنی؟!
    مانی- این حرفا چیه هامون جون! تو آقایی! تو مثل برادر منی! اگه یه روز ترو نبینم از غصه دقّ میکنم!
    - گفتم که خیلی خب! دیگه زبون بازی نکن! فردار با عمو حرف میزنم!
    «یه مرتبه فرمون رو ول کرد و دست انداخت گردن منو شروع کرد بهماچ کردن!»
    - اِ...! عجب خری هستیآ! جلو تو بپّا! الآن تصادف میکنیم!
    «دوباره فرمون رو گرفت و گفت»
    - مرسی از اینکه خَر شدی و کمکم میکنی!
    - میدونستم بعدش همینا رو میگی! امّا حواست باشه! ازدواج کردن دیگه شوخی نیسآ! زن گرفتن دیگه بازی نیسآ! ترمه دیگه من نیستمآ که هی گولش بزنی! حالا خودت میدونی!
    مانی- باشه! خیالت راحت راحت باشه!
    - حالا چی شد یه مرتبه هوس ازدواج بهسرت زد؟
    مانی- میخوام برم هنرپیشه بشم!
    - خب چه ربطی بهازدواج داره؟
    مانی- میخوام تو عالم هنر، یه ازدواج ناکام بکنم و دو تا شایعه برای خودم درست بکنم و اسمم بیفته سرِ زبونا! اینطوری زودترم معروف میشم! یادتم باشه که مهریه رو پایین بگیری که موقع طلاق زیاد ضرر نکنم!
    - تو آدم نمیشی! حتماً تموم این اخلاقت رو بهترمه میگم!
    مانی- نگی یه دفعهآ! حالا اونم باور میکنه و فکر میکنه داری راست میگی!
    - خدا بهداد ترمه ی بدبخت برسه! بعد از ازدواح چه جوری میخواد ترو تو خونه نگه داره؟!
    مانی- اتفاقاً من یه مَردِ خانواده دوستم! بهت قول میدم که وقتی ازدواج کردم، روزی دو ساعت به خونوادهم برسم!
    - بقیه ی وقتتم حتماً به کسای دیگه میرسی!
    مانی- بالاخره باید یه نفسیم بکشم یا نه؟!

    رکسانا جون یه چایی براش بیار!
    ((رکسانا زود رفت که چایی بیاره و یه خورده مکث کردم و بعدش گفتم))
    -ببینین خانوم،من باید همه چیز رو بدونم!باید بدونم که اختلافه شما با پدرم و عموم سره چی بود!باید بدونم که......
    عمه م-هنوز به من میگی خانوم؟
    ((یه لحظه سکوت کردم و بعدش گفتم))
    -هنوز زبونم نمی چرخه که عمه صداتون کنم!باید خودتون درک کنید که چی می گم!
    عمه م-میفهمم!حق دری!
    ((یه خورده سکوت برقرار شود و هیچ کدوم هیچی نگفتیم..سیگارم رو خاموش کردم که رکسانا با یه سینی دیگه که توش یه فنجون چایی بود برگشت و بهم تعارف کرد.ورش داشتم و ازش تشکر کردم.بعدش نشست رو یه مبل بغل من و فنجون قهوه ش رو ورداشت که عمه م گفت))
    -عمه،دیشب چی شود بالاخره؟
    ((جریان رو براش گفتم.شروع کردن با رکسانا به خندیدن.وقتی خنده هاشون تمام شد عمه م گفت))
    -عین باباشه!اون چند سالی که باهم زندگی میکردیم یه گربه یا یه سگ یا یه پرنده از ترسه باباش جرات نداشت بیات طرفه خونه ما!خیلی شیطون بود!
    ((بعد یه نگاه به من کرد و گفت))
    -توام همینطور!درست مثله باباتی!ساکت و اخمو ولی مهربون و محکم!
    ((سرم رو برگردوندم طرفه بخاری که قاب عکس ا روش بودن و بعدش برگشتم طرفه عمه م و گفتم))
    -قراره ترمه خانوم از اونجایی که هستن اسباب کشی کنن.
    عمه م -چرا؟
    -مانی میخاد!یکی از آپارتمان های بابا اینا خالیه نزدیکه خونه خودمونه! مانی بهش گفت که بیات اونجا زندگی کنه
    ((یه لحظه ساکت شدم بعدش گفتم))
    -یه چیزه دیگه م هست!
    عمه-چی عمه؟
    -مانی دیشب ازم خواست که درمرد ازدواجش با ترمه خانوم با عموم صحبت کنم!
    ((عمه م یه لبخند زد و گفت))
    -خب صحبت کردی؟
    -عموم موافق نیست ولی مانی لجبازه!میدونم حرف خودش رو به هرصورت پیش می بره!
    ((چایی م رو برداشتم و کمی ازش خوردم و یه سیگاره دیگه روشن کردم و گفتم))
    -نمی خواین برام از گذشته ها بگین؟
    عمه م-چرا ولی اول باید خودت بخوایی که بدونی!
    -می خوام بدونم!
    عمه م-اشکاله ما اینه که همش میخواهیم بریم تو گذشته ها!آینده یه ما ها رفته تو گذشته هامون وقت شه که گذشته هارو دیگه ول کنیم گذشته دیگه مرده!
    بهتره که این مرده رو خاک کنیم و سرمون رو برگردونیم طرفه آینده!اما تاحالا نشده!یکی ش خوده من!
    -بالاخره اگرم قرار باشه این مرده هارو خاک کنیم نباید یه خاطره یه ازشون داشته باشیم؟!
    عمه م -چرا!اما فقط درحد یه خاطره!نباید هم این خاطره یه سی بندازه رو آینده و حال مون!هرچند که برای من انداخته!
    ((سرم رو تکون دادم که اون هم یه سیگار از روی میز برداشت و روشن کردش و شروع کرد به کشیدن.دو سه دقیقه ای هیچی نگفت بعدش یه نگاه به من کرد و گفت))
    -تو اصلا چیزی در باره یه پدر بزرگت میدونی؟
    -نه!
    عمه م- میدونی که پدرت و موت از زنه دومش بود؟
    -نه!
    عمه م-پدر بزرگت دو تا زنگ گرفت!اولی ش مادره من بود و دومش مادره پدرت و عموت!
    ((یه لحظه ساکت شد و بعدش گفت))
    -نمی دونم از کجا برات شروع کنم و بگم!یه دنیا حرف تلنبار شده تو دل مه!اگه سر واز کنه دیگه نمیشه جلوشو گرفت!
    -من گوش میدم!
    عمه م-فقط گوش دادن کافی نیست!باید درک کنی!باید بفهمی!بعضی از پدر مادرا یعنی اکثرشون به حرفه بچه ها شون گوش میدان اما نمیتونن بفهمن شون و
    یا درکشون کنان!این میشه که بینشون فاصله می افته!فاصله بینه دوتا نسل!حالام بینه من و تو برعکس!این دفعه توباید به حرفام گوش بدی و درک کنی!باشه؟
    -سعی میکنم!
    ((سرش رو تکون داد و گفت))
    -تو از تاریخ چی میدونی ؟ازدوره قاجار!از زمان احمد شاه و اون وقتا؟
    -یه مقدار اعلاء دارم!
    عمه م-این چیزا که برات تعریف میکنم چیزایی یه که از مادرم شنیدم!خودم که نبودم!زیاد خبر ندارم!همین قدر که شنیدم و میدونم برات تعریف میکنم!
    ((یه نفسی تازه کرد و گفت))
    -پدربزرگ و مادر بزرگ مادرم ایرانی بودن اما ایرانیانی که خیلی سال پیش افتادن دست روسیه!همون موقع که جنگ بود و ما شکست خوردیم!اونام کم کم
    روس شدن!یعنی روسیه اون روسیه سرخ نبود!همون روسیه تزاری!پدر بزرگ و مادر بزرگم هردو از خانواده های اشرافی بودن! خونه هایی مسله قصر و کالسکه
    هایی شیش اسبه و نوکر و کلفت و خدمتکار و جشن هایی آنچنانی و موزیک و رقص باله و تآتر تو خونه و این جور چیزا!اینارو تو کتاب خوندی یا مثلا تو بعضی از این
    فیلمای قدیمی دیدی یا نه؟
    -یه چیزایی ازشون دیدم!
    عمه م-پدر پدر بزرگم از اون آدمایی بوده که دلش میخواسته جز روسیه باشه و خودش رو همیشه یه روس میدونسته اما بر عکس پدر بزرگم همیشه دلش
    میخواسته ایرانی باشه!حالا این دوتا حرفه همدیگه رو میفهمیدن یا نه بماند!حتما اونا هم حرفه همدیگه رو نمی فهمیدان!بگذریم!
    مادر بزرگم م خانوادش همینجوری بودن!مدرن و شیک یا بقول بعضی ها بورژوا!
    گویا وقتی مادر بزرگم چهار یا پنج سالش بوده معلم زبانه فرانسه و انگلیسی و موسیقی داشته و خدمتکار مخصوص و معلم باله و این چیزا!
    پدربزرگمم همینطور!توسن سیزده چهارده سالگی یه شمشیر زن خوب بوده و بلد بوده با این هفت تیر های سر پر تیر اندازی کنه و مثلا برای حفظ شرافت با
    بدست آوردن دختر مرده علاق ش با رقیبش دوئل کنه و هر هفته با اسب بره برای شکار و سر وقت معلم زبان و معلم رقص و اینجور چیزا!اینم فهمیدی؟
    ((سرم رو تکون دادم که گفت))
    -حالا از این چیزا که گفتم چی دست گیرت شود؟
    -خوانواده پدر بزرگ و مادر بزرگتون جز اشراف اون زمان بودن و صاحب قصر و کاخ و پول زیاد و در اون زمان خیلی مدرن!
    عمه م-آفرین!
    -اما یه مساله برام روشن نیست!
    عمه م-چه مساله ی؟
    -ایران در زمان قاجاریه این طوری نبوده!یعنی دختر ها باید تو خونه می موندن و پسرام مثلا یه مکتب خونه میرفتن و بعدشم می رفتن حجره پدرشون و میشدن یه کاسب بازاری!مگه اینکه...
    عمه م-مگه اینکه چی؟
    -پدر بزرگ و مادر بزرگتون تو چه شهری بودن؟
    ((یه لبخند زد و گفت))
    -گرجستان شوروی !یعنی گرجستان ایران!البته اگر میتونستیم بعد از اینکه مدت اون قرار داد ها تموم شود پسش بگیریم!
    -چرا گرجستان؟
    ((یه نگاه به من کرد و گفت))
    -مگه برات فرقی میکنه؟
    -خوب نه والی معمولا کسی که تو گرجستان زندگی میکنه باید مسیحی باشه!
    ((یه لحظه مکس کردم بعدش با شک و دودلی گفتم))
    -شما مسیحی هستین؟
    ((یه لبخند زد و گفت))
    -نمیدونم!یعنی حالا دیگه نمیدونم!
    ((یه سیگار دیگه ورداش و روشن کرد و گفت))
    -تا اینجا که گفتم فهمیدی یا نه؟
    ((سرم رو تکون دادم که گفت))
    -وقتی مادر بزرگم حدودا هیجده سالش بود یه شب تویکی از این جشن ها ازش میخوان که برای مهمون ها پیانو بزنه.مادربزرگامم میره میشینه پشته پیانو و شروع
    میکنه به زدن.گویا هنوز اون وقتا رسم نبوده که مثلا یه دوشیزه از خوانواده یه اشراف آواز بخونه اما یه مرتبه نمیدونم چی میشه که مادربزرگمم همین تور که داشته یه قطعه رو اجرا میکرده شروع میکنه به خوندن!
    تا صداش که احتمالا خیلی قشنگ بوده بلند میشه همه ساکت میشن و جوونا جمع میشن دورش!همه تعجب کرده بودن!این شاید اولین باری بوده که دختره یک خوانواده اشرافی در یه جشنه اشرافی آواز میخونده!
    پچ پچ می افته بینه دخترها و زن ها!همه جا خاله زنک بازی بوده دیگه!
    خلاصه این داره گوشه اون پچ پچ میکنه اون داره گوشه اون پچ پچ و اون یکی در گوش اون یکی پچ پچ میکنه که سالن رو صدا ور میداره اما
    مادربزرگم به هیچی اعتنا نمیکنه و آوازش رو تموم میکنه!
    آوازش که تموم میشه از جاش بلند میشه و بر میگرده طرف مهمونا و همین جور منتظر میمونه که ببینه عکس العلمشون چیه.اما صدا از
    صدا درنمیاد! از تشویق که خبری نبوده هیچ، همه زن ها هم داشتن بش چپ چپ نگاه میکردن! خوب در واقع مادر بزرگم ی سنت شکنی
    کرده بوده که تا اون روز سابقه نداشته!
    پدرش که یه همچین وضعی رو میبینه با اینکه از دست دخترش که مادربزرگ من باشه عصبانی بوده اما برای حمایتش میره جلو و بغلش
    میکنه و ورش میداره و آروم میره طرف در سالن.مادر مادربزرگم هم میره طرف شون و اول دخترش رو بغل میکنه و ماچ میکنه و سه تایی
    میران طرف در!تو همین موقع اولین پسر جوون شروع میکنه به دست زدن!بعدش دومی و بعدش سومی و یمرتبه تموم پسرای جوون
    که تواون مهمونی شرکت داشتن شروع میکنن براش کف زدن!
    کف زدن پسرای جوون همانا و همراه شدن صدای دست دخترای جوون همانا!خلاصه هرچی دختر و پسر جوون انجا بوده برای حمایت و
    تشویق این کار جسورانه ی مادربزرگم شروع میکنن به کف زدن که یمرتبه تمام مردهایی که اونجا بودن باهاشون همصدا میشن و اونام
    برای مادربزرگم دست میزنن!بلافاصله میزبان هم میره طرفشون و نمیزاره که از سالن برن بیرون!
    شور و ولوله می افته تو مهمونی!اونقدره براش دست میزنن که مادربزرگم مجبور میشه دوباره برگرده پشت پیانو و یه آهنگ دیگه بزنه و
    بخونه!مادربزرگمم درحالی که گریه میکرده شروع میکنه به آهنگ زدن و خندان که این مرتبه با تشویق تمام مهمون ها روبرو میشه!
    همیشه برای اینکه ی سنت پوسیده عوض بشه یه جسارت لازمه و یک حمایت!
    همونجا براش دهتا خواستگار پیدا میشه که از فرداش راه می افتن طرف خونه اینا برای خواستگاری!
    یه مرتبه مادربزرگم میشه نقطه توجهه همه خانواده های سرشناس!صبح این میومد و شب اونیکی!
    اما مادربزرگم به هیچکدوم جواب درست نمی ده!خانواده هاهم برای اینکه توجه شون رو جلب کنن
    یه شب این یکی دعوت شون میکرد و براشون یک مهمونی راه انداخته و یه شب اونیکی!
    میونه تمام این خانواده ها و خواستگارها دو تاشون از نظر اشرافی و نسبت با مثلا درباراون
    موقع یا مثلا تزار از همه بالاتر بودن به طوری که باقی کم کم خودشون رو میکشن کنار و
    می مونن این دوتا جوون که هر دو هم خوش قد و قامت بودن و هم خوش قیافه و هم شجاع
    و تحصیل کرده!خلاصه هردو از هر جهت کامل بودن و مادربزرگم نمیدونست که کدوم شون
    رو انتخاب کنه!ایناهم هردو یک دل نه صد دل عاشق مادربزرگم میشن!هردو خیلی آقا و نجیب
    میومدن خونه مادر بزرگم و باهم دیگه مینشستن حرف میزدن و همش سعی میکردن دل مادربزرگم
    رو ببرن که گویا مادربزرگم عاشق هردوشون بوده و نمیتونسته که از بینشون یکی رو انتخاب کنه!
    توی همین موقع یک مرتبه هردوشون برای یک ماه غیب شون میزنه! هیچکس هم ازشون خبر نداشته!
    یعنی نه به مادربزرگم چیزی گفته بودن و نه به کس دیگه تا اینکه بعد از یک ماه سروکله شون پیدامیشه!
    یکی با دست زخمی و اون یکی با پای زخمی!نگو این دوتا برای ازدواج با مادربزرگم با همدیگه قرار میذارن
    که برن به جنگ!حالا کدوم جنگ خدا میدونه!شاید یکی از همون جنگ هایی که اون وقتا تو هر طرف روسیه بود!
    شاید مثلا توی یکی از شهر ها دهقان ها و کشاورز ها سر به شورش ورداشته بودن!خوب میدونی که وضع روسیه
    خیلی خراب بود!اکثرا مردمش گشنه بودن و یک عده توشون پولدار!مثل الان ما!خلاصه این دوتا باهم میرن به جنگ
    و قرار میزان هرکدوم که سالم برگشت با مادربزرگم عروسی میکنه که اتفاقا هردو سالم بر میگردان!فقط یه خورده زخمی شده بودن!
    این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که اره برای خاطر فلانی دو تا از نجیب زاده ها برای رقابت رفتن جنگ و هردو زخمی برگشتن!
    این خبر دهن به دهن میگرده و تو شهر میپیچه که آره ، برای فلانی دو تا از ن جیب زاده ها برای رقابت رفتن به جنگ و هر دو زخمی برگشتن.
    با پیچیدن این خبر ، بازار خواستگاری مادر بزرگم گرمتر میشه و از دورو نزدیک خبر می سه که خوواده های اشراف دیگه ام خیال اومدن به خواستگاری مادر بزرگم رو دارن!
    خب وقتی یه همچین چیزی به گوش همه میرسه ، ترس می افته تو دل این دوتا جوون ! چون ممکن بوده خواستگار بعدی از هر نظر نسبت
    به این دوتا بهتر وبالا تر باشه!این میشه که این دوتا قرار میذارن با هم دوئل کنن!
    یه روز صبح زود راه میفتن طرفه بیرون شهر و همراه چندتا شاهد از جوونای اشراف و دوستان شون ،با دوتا هفت تیر مثل این فیلمای خارجی با
    همدیگه دوئل میکنن!
    تا خونواده هاشون با خبر بشن و بیان که جلوئشونو بگیرن یکیشون زخمی میشه اونم یه زخم خیلی ناجور .
    اون جوونیم که زخمیش کرده بود شرافتمندانه میاد بغلش میکنه و همراه بقیه میذارش تو کاکسکه و میرسونش به حکیبم و دوا!!
    مادر بزرگم که خبر دار میشه با عجله همراه با پدرو مادرش میرن بالای سر اون جوون اما وقتی میرسن که کار از کار گذشته بوده و اخرای عمرش بوده. اون جوونم که گویا اسمش سریوژا بوده نمیدونم سریوشکا بوده دست مادربزرگمو میگیره تو دستش و ازش خواهش مکنه که به عنوان احترام به خودش سر این عهد بمونه و با رقیبش عروسی کنه و تو لحظه ی اخر عمرش مثله یه نجیب زاده دست رقیبشو میگیره و میذاره تو دست ماعدرزبگم. رقیبشم که اسمش نیکولای بوده بالای سرش اشک میریزه تا اون میمیره!
    بعدشم به احترام مرگ رقیبش شرافتمند قرار میشه که تا سک سال ازدواج نکنن!
    این خبرم تو شهر میپیچه و میرسه به شهر های دیگه و میشه مثل افسانه!!
    و چون اینا یه همچین احترا می برای رقیبشون قائل میشن و رقیبشونم تو لحظه ی اخره عمرش ازشون خواهش کرده بوده که بخاطر حفظ شرافت اوننم که شد حتما با هم معروسی کنن ،مردمم برای این عشق احترام قائل میشن !
    بعد از یه سال روزی که قرار بوده برن با هم کلیسا و ازدواج کنن قبلش میرن سر قبر ریقیبش و گل و این چیزا میبرن و دوباره کمثلا ازش اجازه میگیرن و بعدش میرن کلیسا . گویا نصف جمعیت شهر جمع شده بودن دم اون کلیسا که ببینن این دختر چه شکلی یا چه جوری بوده که بخاطر عشقش یه نفر کشته میشه!
    اومدن اون جمعیت و جمع شد ن تو خیابون باعث میشه که این
    ازدواج پر ابوهتتر برگزار بشه!یعنی خونواده ها و اقوام عروس و دوماد تو کلیسا تو کلیسا بون ومردم بیرون کلیسا!
    وقتی مراسم تموم میشه این دوتا زنو شوهر میشن در کلیسا باز میشهمادر پدر و اقوام رقیبش با لباس سیاه عزاداری اروم میان تو کلیسا ! خب میدونی یه همچین رسمس نیست که تو عروسی کسی با لباس سیاه وارد بشه!
    خلاصه اونا که زیادم بودن با لبتاس سیاه میان جولو تا میرسن به عروس و دماد!تو کلیسا صدا از صدا در نمیومد و همه منتظر بودن ببینن جریان چیه!
    مادر سر یوشگا (رقیبش)میره جلو و از تو کیفش یا از تو جیبش یه بسته در میاره
    و میده به عروسو دوماد و میگه این کادو از طرف پسرمه برای شما ! عروس و دوماد با تشکر و خجالت بسته رو وا میکنن و میبینن که توش یه انگشتره!
    دوباهره ازش تشکر میکنن که مادر یوشکا میگه یه کادو هم از طرف من و پدرش و تموم تموم اقوام براتون دارم!اینو که میگه همه خوشحال میشن که همه چی داره به خیرو خوشی پیش میره وم مادر و پدر یوشکا قضیه رو فراموش کردن و از خون پسزشون گذاشتن هر چند دو تا رقیب خودشون به اختیار خودشون و خیلی مردونه با هم دوئل کردن اما بالاخره یه خون اون وسط ریخته شده بوده!
    پسر گلم که شما باشین ،عروس و داماد خوشحال میشن که یه مرتبه حالت صورت مادره عوض میشه!تو همین موقع همه ی کسانی که لباس سیاه تنشون بوده زانو میزنن برای مثلا دعا!بعدش مادره با صدای بلند فریاد میزنه و میگه "من مادر سر یوشکا از طرف خودمم واقوامم در این مکام مقدش تو رو نفرین میکنم!تومیدونستی با یه انتخاب ساده جلوی کشته شدن پسرم رو بگیری !اما تو شومی!تونحسی!ما نفرین میکنیم تو و بازماندگانت در زندگی هیچوقت ارامش نداشته باشین و از خداوند میخواهمیم که سایه ی شومه تورو از این شهر دور کنه"!
    اینو که میگه یهو ول وله ای میافته تو فانیل عروس و دوماد و دست جوونا میره سمت شمشیراشون م میاد که دوباره خونریزی ره بیفته که پدر عروس و پدر دوماد میرن جلو که همه رو ساکت بکننو خونواده ی سر یوشکا همونجور که اروم اومده بودن تو ارومم میرن بیرون!کشیشم برای اینکه این قضیه رو تموم کنه شروع میکنه به دعا خوندنو از این جو چیزاو مراسن تموم میشه و عروس و داماد همراه با خونواده هاشون از کلیسا میان بیرون!
    خبراین نفرین قبل از اونا به بیرون رسیده بوده و مردم عادی از این جریان باخبر شده بودن ! وقتی عروسو داما میان بیرون مردم دو دسته شده بودن!
    یه عده داعشون میکردنو یه عده نفرین!
    خلاصه یه وضع خیلی بدی اونجا درست شده بوده و داماد عروس رو گریه کنون سوار کالسکه میکنه و راه میفغتن و بقیه ی اقوامم دنبالشون! وقتی م میرسن به خونه ی داماد که مثلا اونجا قرار بوده جشن عروسی باشه نه عروسو داماد حصلشو داشن نه اقوام!این بود که جشن عروسی بهم میخوره و همه میرن خونه هاشون و عروس و دماواد میرن تو اتاقشون که عروس از ناراحتی غش میکنه!
    این میشه جریان عروسی پدربزرگ و مادر بزرگم!حالا اینارو تا اینجا داشته باش تا بقیشو برات تعریف کنم(پ ن : حالا اینا چه ربطی به بحث ما داشت!!!)
    یه سیگار از تو پاکت دراوردم و روشن کردم رفتم توفکر!تو همین موقع دیدم رکسانا با یه سینی جلوم وایساده!سینی رو گرفت جلوم.توش چندتا فنجونه قهوه بود سرمو بلند کردمو گفتم:
    -ممنون میل ندارم
    -چرا؟خستگیتونو در میکنه!
    -خیلی ممنون!دوس ندارم!
    رکسانا-این قهوه با بقیه قهوه ها فرق میکنه! یه بار امتحان کنید!
    -ببینین رکسانا خانم من اصلا ادمه مدرن و امروزیه ای نیستم!از قهوه خوردن و نسکافه خوردن و موزیک تکنو و رنگ کردن مو به سبک خارجیام خوشم نمیاد!(( پ ن : عروس رفته گل بچینه)) دوست دارم همینجوری ایرانی بمونم!
    شمام بهتره همینجور یباشین!
    چایی از قهوه خیلی بهتره!
    "بعد اشاره بع موهاش کرده و گفت"
    -طلایی و بلوند کردن موهام به نظر من در سن شما کمی زوده!
    "یه مرتبه یه نگاه به عمه م کرد و بعدش گفت "
    -هامون خان من موهامو رنگ نکردم!
    "عمه م خندیدو گفت "
    -رنگ طبیعی یه موش همینه عمه جون!
    "یه مرتبه جا خوردم!آخه رنگ موهاش خیلی قشنگ بود! فکر میکردم که حتما رنگ شون کرده!خودمو یه خورده جمع و جور کردم و گفتم "
    -خب اون هیچی!این قهوه خوردن و این چیزا دیگه چیه پس؟!
    رکسانا-من همیشه قهوه میخورم!
    -همین دیگه!تقلید!این تقلید کوکورکورانه فزهنگ مارو نابود کرد!
    رکسانا-ولی این فرهنگ خودمونه هامون خان!
    -یعنی چی؟
    رکسانا-آخه من...
    "یه لحظه ساکت شد و بعد تند گفت"
    -من مسیحی هستم!
    "بعدش همینجوری تو چشمای من نگاه کرد!منم تو چشماش نگاه کردم!تو چشمای عسلی رنگش که چند چند پرده از موهاش پررنگ تر بود!یه مرتبه برگشت بره که گفتم"
    -حالا بد نیس که منم یه بار قهوه بخورم.
    "خندید دو باره بهم تعارف کرد یه فنجون برداشتمو گذاشتم جلوم.دوباره خندیدو رفت طرفه عمه م به اونم تعارف کرد و برگشت نشست رو مبل بغلی من"
    شروع کردم به خوردن قهوه که گفت:
    -چطوره هامون خان؟
    -بد نیس!یعنی خوشمزه اس!البته چاییم خوشمزه س!قهوه ام خوشمزه س!
    "هردو زدن زیر خنده که عمه م گفت"
    -رکسانا قهوه رو عالی درست میکنه!
    "یه خورده از قهوه خوردمو گفتم"
    -خیلی خوشمزه !
    عمه-خودشم خیلی قشنگه!
    "زیر چشمی یه نگاه به رکسانا کردم که سرش رو انداخته بود پایین و موهاش ریخته بود تو صورتش!
    عمم راس میگفت رکسانا دختر خیلی قشنگی بود!"
    عمه-درضمن خیلیم درس خونه!با رتبه ی عالی تو دانشگاه سراسری قبول شده!((پ ن : البته فک کنم کنکور سراسری))
    -آفرین ×! آفرین!
    "سرش رو بلند کرد که تشکرد کنه . همونجوری زیر چشمی نگاهش میکردم!دختر خیلی قشنگی بود!ابروهای کشیده و بلند!دهن و بینی کوچیک! پوست برنزه ی خوشرنگ!
    عمه-مادرش ایرانی بوده ،پدرش فرانسوی!
    "برگشتم با تعجب نگاش کردم که گفت"
    -دیدین چقد ایرانی موندم؟!
    "جوابی نداشتم بدم برای همین گفتم"
    -از مانی خبری نشد!
    عمه-موبایل داره؟
    اره . میشه یه تلفن برنم؟
    "رکسانا بلند شدو گفت الان براتون میارکم"
    -نه ممنون خودم میام.
    "بلند شدم رفتمدنبالش.تلفن تو حال بود شماره ی مانی رو گرفتم.خط مشغول بود.خواستم دوباره بگیرم که احسلاس کردم از پشت یه دست خورد به شونم!برگشتم که دیدم یه موی بلند تو دست رکساناس!زود گفت"
    -یه مو رو شونه هاتون بود!
    "بعد با یه لبخند منو نگاه کرد"
    -حتما موی مادرمه!این بلوز رو همین امروز پوشیدم!
    "دوباره خندید!نمیدونم چرا منم یه مرتبعه خندیدم اما زود جلو خودمو گرفتمو برگشتم طرف تلفن و شماره مانی رو دوباره گرفتم.این دفعه جواب داد"
    -الئو مانی
    مانی-هان
    -معلوم هس کجایی؟
    -همین دورو ورام!
    -دوروورا کجاس؟
    مانی-بگو خونه ی دوستم کجاست
    -لوس نشو کجایی؟
    مانی-دارم دنبال چیزشون میگردم!یعنی زنگشون!
    -=زهره مار پشته دری؟
    مانی-اره بابا . زنگشون کجاست؟> اهان پیدا کردم.
    -راست میگی؟
    انی-بزن درو اومدم.
    -الان وا میکنم.
    مانی-راستی هامون جون سلام یادم رفت اولش بگم.
    -سلامو زهره مار بیا تو.
    -"تلفن رو قطغ کردمو به رکسانا گفتم"
    -رکسانا خانم درو واکنین مانی پشت دره.
    "تو همین موقع مانی زنگ زدو رکسانا درو وا کرد.زود زود دره راهرو رو وا کردمو رفتم تو ترانس ایستادم تا مانی اومد گفت"
    -وای که امروز چه خوشگل شدی امشب!این رنگ موی جدیدت چقد بهت میاد!زرد قناری من!
    -زهره مکار تو قرار بودی بری سری به ترمه بزنی!یه سر زدن اینقد طول میکشه؟!
    مانی-خب یه سر زدن از طرفه من یعنی چی؟!یه سلام و علیک و چارتا قربون صدقه از طرف من و چهارتا نازو نوز از طرف اونو دوتاچاخان که دیشب تا صبح نخوابیدم و فقط به تو فکر منیکردم از طرف منو دو تا سوال که دیش چهخ فکرایی میکردی از طرف اونو..
    -زهره مار"پ ن :این ماره چقد زهر داره" !منو اینجا تنها گذاشتی هیچ م فکر نیستی!
    مانیچی شده عزیزم ناراحتت کردن؟1
    "بعد یه مرتبه بلند داد زدو گفت"
    -کی این عسل منو انگشت زده میکشمش!
    "بد اروم در گوشم یه چیز بد گفت"
    -مرده شورتو ببررن مانی واقعا بیتربیتی!
    مانی- ا خب چیکار کنم!یه ساعت تنها ولت کردم یه جا!ببین نتونستی خودتو نیگه داری!نکه نمیتونم شبو روز دنبال تو باشم!خودتم یه کم نجابت کن!
    "خندم گرفتو گفتم"
    -بیا بریم تو اینقد چرتو پرت نگو ! برو تو!
    مانی-بسمالله الرحمن الرحیم .رفتم خواستگاری!
    "دوتایی رفتیم تو مانی با رکسانا سلام کردو رفتیم تو مهمون خونه تا مانی عمه رو دید گفت"
    -عمه جونم سلام!الهی قربون اون شکل ماهت برم!
    عمه-سلام عمه!شنیدم یه خبرایی هس!
    "رفت جلو و صورت عمه رو ماچ کردو رفت نشست رو یه مبل گفت"
    -عمه جون فامیلی جای خودش!راست بگو ببینم این ترمه اصله؟اگه اصله ،یه قواره ما از شبخاییم چند می افته؟
    "عمه م زد زیر خنده و گفت"
    -تو اول جنسو خوب ببین بعد!
    مانی-دیدمزدگی مدگیم نداره!بی چونه اخرش ذچند؟
    "عمه هم که همش میخندید گقت"
    -چون تویی خودت وکیل!
    مانی-عمه جون این یه توپ رو نگه داشته بودی بنداری به براد ر زادت؟
    عمه-خیالت راحت!انداختنی نیس
    "تو همین موقغ رکسانا با یه سینی اومد و به مانی تعارف کرد"
    مانی-این چیه؟
    رکسانا-قهوه
    مانی-تا معامله تموم نشه نمیخورم!نمک گیر میشیم کلا سرمون میره!
    "عمه و رکسانا زدن زیر خنده مانی همنجور قهوه رو برمیداشت گفت"
    -این بچه رو چیکارش کردین من نبودم؟!بغض کرد هطفل معصوم!هاپو غصه دار!
    عمه-نگو بچم اقاس!
    مانی-اینو چند ورمیداری؟چلواری اصله!
    "چپ چپ بهش نگاه کردم که گفت"
    -خب عمه جون چی میگین خواستگاری تمومه؟
    عمه-کذدوم خواستگاری؟!
    مانی-به !پس من نیم ساعت دارم چی میگم؟مثلا دارم ترمه رو خواستگاری میکنم دیگه.
    عمه - این چه مدل خواستگاریه پدر سوخته؟
    مانی -دبه در اوردی؟اصلا نخواستیم اون دختر زشت بد ترکیبه کم مکیت رو!پاشو هامون جون بریم یه مغازه ی دیگه!حالا نهار چی دارین؟
    عمه-نهار؟
    مانی-ینی نمیخواین دامادتونو واسه نهار نگه داری؟فک نمیکنین پس فردا واسه دخترتون سر شگستگیه؟فک نمیکنین پار روز دیگه بهش سر کوفت میزنم؟
    عمه-جدی میگی عمه ؟ یعنی نهار اینجا میمونی؟
    "برگشتم طرف مانی و یه اشاره بهش کردمو گفتم"
    -نه خیلی ممنون!باید بریم خونه دیگه زحمت نمیدیم!
    مانی-تو مبخوای بری برو من ناسلامتی داماد این خونواده ایم تازه اینطور که بوش میاد باید داماد سر خونه بشم!
    -مانی خجالت بکش.
    مانی-دیکگه برای چی خجالت بکشم؟واسه لقنه غذا؟
    عمه-چه زحمتی عزیزم به خدا خوشحال میشم وقتی شما ها اینجایین انگار تو این خونه بهاره!
    "بعد برگشت طرف رکسانا وگفت"
    -رکسانا جون پاشو عزیزم یه فکری واسه نهار بکن!
    -نه زحمت نکشین منکه باید برم!
    مانی-راست میگه رکسانا خانم هامون جز خونه ی خودش هیچ جای دیگه نمیتونه غدا بخوره!پاشو هامون جون زودتر برو تا ماهم به کارمون برسیم!
    -تو ام اید با من بییای!
    مانی-به خوداوندیه خدا اگه من از اینجا تکون بخورم ! ان ان !
    عمه جحون یه پیژامه ندارین تو خونه؟
    -خجالت بکش مانی اصلا یه دقیقه بیا کارت دارم×!
    "دستش رو گرفتمو بردمش تو هالو بهش گفتم"
    -خوب نیست هنوز به هم نرسیده نهار بمونیم اینجا!
    مانی-چرا خوب نیس؟
    -خب خوب نیس دیگه!یعنی باید اونا ازمون دعوت کنن!یا حدقل حسابی اصرارمون کنن . اینجوری زشته!
    مانی-نهار خونه ی عمه موندن که دعوت قبلی نمیخواد!
    -حالا دعوت قبلی نه حداقل چارتا تعارف باید بکنن یا نه؟
    مانی-من بی تعارفم اگه تو میخوای برو!
    -یه دقیقه بیا اینطرفتر کارت دارم.
    "دستش رو گرفتم و بردمش طرف هالو بهش گفتم"
    -میخوام یه چیزی بهت بگم.
    -جونم،بگو!
    -میگم تو اگه تنها اینجا بمونی درست نیس!
    مانی-چرا درس نیس؟
    "دورورم رو نگاه کردمو گفتم"
    -بیا اینطرفتر کارت دارم"
    مانی-جونم،بگو.
    -میگم این رکسانا خانم یه قهوه برام اورد خوردم!
    مانی-یواشکی خوردی؟
    -یعنی چی؟
    مانی-یعنی راضی نبودن بخوریو تو خوردی؟
    -اروم صحبت کن
    "دوباره اروم گفت"
    -یعنی چیز خورت کردن؟
    -نه میگم ای رکسانا خانم رنگ موهاش طبیغی یه!
    "اروم گفت"
    -منو کفن کردی راس میگی؟
    -اره به حون تو !تازه عمه میگفت دانشگاه سراسریم با رتبع ی عالی قبول شده!
    مانی-بگو به مرگ تو!
    -میگم به جون تو!
    -مانی-خب دیگه چی؟
    -بیا یه خورده اونطرفتر صدامونو کسی نشنوه!
    "دوباره یه خورده رفتیم اونطرفتر نه هال که گفتم"
    -تازه باباشم ایرانی نیس!
    م-انی-ترو پنج تن راس میگی؟
    -اره گویا باباش فرانسویه!!
    مانی-جاسوسی میکنه با باش اینجا؟
    -نه!
    مانی-جز عوامل ضد انقلابه؟
    -نه بابا!!
    مانی--بانیروی اپوزسیون خازج از کشور ارتباط داره؟
    -این حرفا یعنی چی؟
    -مانی--یعنی میگم دنبالشسن؟
    -نه!!!!
    مانی - پس مرتیکه چرا منو اوردی دم مستراح این حرفا رو میزنی؟
    -ااااا ! یواش حرف بزن!!!
    "آروم گفت"
    -اخه دیگه داریم میریم تو توالت!!!
    -خب اینجا کسی صدامونو نمیشنوه!!!
    مانی-چیزی اینجا کشف کردی؟
    -نه حواست کجاس؟!
    مانی- به جون تو اصلا حالیم نمیشه اینجا چه خبره!!
    - میگم خوب نیس تو اینجا تنها بمونی!!
    مانی- یعنی میگی برام خطری چیزی داره؟
    -نه بابا!
    مانی - پس چی؟
    -اروم حرف بزن!
    مانی - بابا دیگه صدامونو خودمونم نمیشنویم.
    -میگم یعنی اگه قربار اینجا نهار بمونم بهتره هر دومون بمونیم!
    مانی - یعنی میتونیم موقع خطر از هم دیگه دفاع کینم؟
    -دفاع چیه؟همین که پیش هم هستیم میتونیم به هم دیگه دلداری بدیم.
    مانی- دارم کم کم میترسم ا ! یعنی ممکنه شکنجه ای چیزی در کار باشه؟
    - ا .. یواش
    مانی- بابا دیکگه صدام داره از ته چاه میاد!
    -خب!
    مانی-میگم بیا از همبنجا یواشکی در ریم دیگه سراغ ترمه هم نمیزیم اصلا گور باباش کرده!
    - چرا؟
    مانی- خب اینطور که تو میگی انگار داره کار بیخ پیدا میکنه.
    -چه کاری؟
    مانی- چی؟
    -میگم چه کاری؟
    مانی- بلندتر بگو صدات دیگه اصلا نمیاد.
    "یه خورده بلند تر گفتم"
    -میگم چه کاری؟
    مانی - همین که اومدیم تو این خونه دیگه.
    -مگه چی شده؟
    مانی- منکه نمیدونم تو میگی نهار اینجا نمونیم.
    -من کی گفتم نهار نمونیم؟
    مانی-تو مگه نگفتی اینجا خطرناکه؟
    -نگفتم خطرناکه.گفتم تنهایی بمونی خوب نیس.
    مانی - خوب من باید چیکار کنم؟حالا که صحبت کردم و گفتم نهار میمونیم!نمیشه که الان بگم نهار نمیمونیم!عجب غلطی کردما ! لال شه این زبونم. خدا ذلیل کنه این رکسانا را که اومد دنبال ما!
    - ا...!به رکسانا چیکار داری؟
    مانی- میگم ا رک بریم به عمه بگیم ما نمیخواهیم نهار اینجا بمونیم!
    - یعنی چی ؟مگه میشه؟
    مانی - یعنی چی نداره!خب من میترسم اگه یه چیزی ریختن تو غدامون چی؟
    - برای چی یه چیزی بریزن تو غذامون؟
    مانی- یوادش بگو.
    "اروم گفتم"
    -برای چی یه چیزی بریزن تو غذامون؟
    مانی- مگه تو قهوه ی تو نریختن؟
    -نه
    مانی- پس چرا فهوت رو نخوردی؟-
    - خوردم!
    مانی- حالت بد شد؟
    -نه خیلی خوشمزه بود!
    مانی- رکسانا به زور بهت داد خوردی؟
    -نه
    مانی- با نازو عشوه خرت کرد خوردی؟
    -نه بابا
    مکانی- پس چه جوری وادارت کرد خوردی؟
    - وادارم نکرد خواهش کرد منم خوردم
    مانی - پس الان از چی میترسی؟
    - نمیترسم!
    مانی- پس چرا میگی تنهایی اینجا نمونم؟
    - برای اینکه منم دلم میخواد اینجا بمونم.
    مانی- دستت درد نکنه که منو تنها نمیذاری ولی بهتره هر دومون یواشکی فرار کنیم.
    - برای چی؟
    مانی- خب بریم که اتفاقی برامون نیفته دیگه.
    -مگه چه اتفاقی قرار بیفته ؟
    مانی- یواش حرف بزن.
    - میکم چه اتفاقی قراره رامون بیفته؟
    مانی- من نمیدونم تو به من گفتی.
    - زده به کلت؟
    مانی- یعنی چی؟
    - من منظورم این بود که حالا که قراره ناهار بمونی دوتایی بمونیم بهتره
    مانی- که مواظب همدیگه باشیم دیگه؟
    - مواظب همدیگه برای چی؟
    مانی- چه میدونم تو گفتی.
    -بابا تو چرا اینجوری شدی؟قبلا من یه کلمه میگفتم تو تا اخرشو میفهمیدی!
    مانی- حتما تو قهوه ی منم یه چیزی ریختن که عین عقب افتاده ها شدم.
    - این حرفا چیه میزنی؟
    مانی- بابا اینارو تو به من گفتی.
    - من کی یه همچین چیزی به تو گفتم؟
    مانی- همین اولشه که منو اوردی بیرون دیگه.
    - اوردمت بیرون که منم بگم دوس دارم اینجا بمونم.
    مانی- برای چیه؟
    - خب منم چیز شدم دیگه.
    مانی- حالت بد شده؟
    -ا...!چرا چرتو پرت میگی؟
    مانی- خوب اخه چت شده؟
    -چیزیم نشده میگم منم از رکسانا خوشم اومده دوس دارم بیشتر پیشش باشم.
    " یه خوردخ نگاه کرد بعد دوباره اروم گفت"
    -یعنی عاشق شدی؟
    -عاشق که نه ! اما ازش خوشم اومده.
    "اینو گفتم و خندیدم!مانیم خندیدو بعد جدی شدو اروم گفت"
    -یعنی دو ساعته منو اوردی دم مستراح که بگیی از رکسانا خوشت اومده؟
    "بعد دوباره خندید منم خندیدمو گفتم"
    - اره دیگه!
    "دوباره جدی شدو اروم گفت"
    -پس اون حرفا که میزدی چی؟همونکه قهوه خوردیو اینجا تنها موندن خسطرناکه و از این چیزا؟
    - منظورم این بود که منم با تو اینجا بمونم!
    "بعد دوباره خندیدو اروم گفت"
    -یعنی در واقع نتونستی حرفه دلت رو درست به زبون بیاری!
    "خندیدمو گفتم"
    -اره دیگه
    "دوباره اروم گفت"
    -پس چرا این حرفارو اینجا بهم گفتی؟خب یه بارکی منو میبردی تو توالت و پرده از این عشق برمیداشتی دیگه!
    - خب اخه دیگه بد میشد!
    مانی- یعنی الان ما دوساعته دم مستراح پچ پچ میکنیم بد نشده؟!
    - خب چرا بد شده!تقصیر توئه هر چی من میگم نمیفهمی دیگه.
    "یه نگاه به من کردو دوباره گفت"
    - الهی تیکه تیکه بشی با اون عشقای ناموسیت!ابرومونو جلوی اینا بردی!حالا برگردیم اونجا چی بگیم؟بگیم دوساعت دم توالت چی در گو.ش هم پچ پچ میکردیم؟
    - راست میگی اصلا هواسم نبود!
    مانی- تو حواست به چی هست .خب نمیتونستی همون اوله بگی از این دختره خوشت اومده؟
    - چه میدونم خجالت کشیدم!
    مانی- از کی؟از منه نره خر که شبو روز باهاتم خجالت کشیدی؟
    - راست میگی خیلی بد شدا
    مانی- حالا دیگه حتما باید از اینجا فرار کنیم ! یعنی از خجالتمون فرار کنیم
    - خب بیا تا حواسشون نیس در بریم.
    مانی- در بریم ک هپس فردا بگن این دو تا با همدیگه رفتن ذم توالتو باهمدیگه یه خرده لاس زدنو بعدشم از خجالتشون فرار کردن؟
    - خب چس چیکار کنیم؟
    مانی- بیا بریم یه خاکی تو سرمون میکنیم.
    "دست منو گرفت و با خودش کشید و برد طرف مهمون خونه و رفتیم تو که دیدم عمه و رکسانا با تعجب دارن مارو نگاه میکنن تا رفتیم تو عمه گفت"
    -چی شده عمه جون طوری شده؟
    مانی- نه عمه جون داشتیم دم مستراح با هم مشورت میکردیم که نهار چه گهی بخوریم!! یعنی چی بخوریم.
    "رکسانا و عمه زدن زیر خنده منم شروع کردم به خندیدن که عمه گفت"
    -هامون از چی ناراحتی؟
    مانی- نه اصلا اتفاقا هاپو خیلیم خوش حاله.
    "برگشتم بهش چپ چپ نگاه کرد مکه رکسانا اومد جلوو گفت"
    -شمام میمونین؟
    - راستش دلم میخواد بمونم اما خونه کار دارم.
    مانی- ا..!باز یادت رفت من دیگه دمه مستزاح بیا نیستما
    رکسانا- ترو خدا بمونین.
    " این جمله ذرو همچین از ته دل و معصومانه گفت که مات شدم بهش!شاید حدود پونزده ثانیه همین جوری بهش نگاه میکردم که یه شاقمه اومد تو پهلومو هواسم جمع شد!برگشتم طرف مانی که زود گفت"
    - داری نفس تازه میکنی؟
    - چی؟!
    مانی- میگم داری خستگی در میکنی؟زود جواب بده دیگه میمونی یا نه؟
    -تو که میدونی من امرئز تو خونه کارز دارم؟
    مانی- بعله من کملا میدونم طفله معصوم این رکسانا خانم نمیدونه
    "بهش یه چشم غوره رفتم که گفت"
    - میگم چطوره تمومه کارای غقب افتاده رو موکول کنیم به فردا؟
    "برگشتم دوباره رکسانا رو نگکاه کردم اونم داشت منو نگاه میکرد یادم رفت جریان رص2حبت سر چی بود که مانی گفت"
    -زنگ بزنم خونه و بگم برنامه ی امروزت رو بندازن برای فردا؟
    "همونجوری که به رکسانا نگاه میکردم گفتم"
    - چه برنامه ای رو؟
    مانی- بازدید از صنایع پتروشیمی و واگذاری ان به شرکتهای بیگانه!
    -چی؟!
    مانی- اقا "لره" مگه شما امروز تو خونه کلی گرفتاری نداشتی؟
    "تازه حواسم جمع شدو زود گفتم"
    - چرا چرا چقد کار مردم تو دستم مونده!
    مانی- میگم خدارو خوش نمیاد کاره عقب افتاده ی مرد و ول کنی ووایتی زل به زنی به زکسانا خانم!!
    "یه دفعه عمه و رکسانا زدن زیر خنده . خیلی خجالت کشیدم برگشتم یه جیزی بهش بگم که خودش زود گفت"
    - البته کاره مردمو فردا هم میشه انجام داد رکسانا خانموم این پسره هامون اینجا موندگاره شما فکر نهار باشین!
    رکسانا - نهارون حاضره فقط یه خرید کوچولو دارم که باید بکنم.
    مانی - خب بگین چی میخواین ما میریم میخریم.
    رکسانا- نه نه باید حتما خودم برم.
    مانی- ناهار حالا چی هست؟
    رکسانا- دلمه دوس دارین؟
    مانی- چرا دوس نداریم
    "برگشت طرف منو گفت"
    - شمام دوس دارین؟
    خود دلمه س؟
    مانی - نخیر از اقوام دلمه س!
    " عمه و رکسانا زدن زیر خنده که گفتم"
    - منظورم چیز دیگه ای بود.
    مانی- خوده دلمس یعنی چی؟ دلمه دلمس دیگه!!
    - منظورم این بود که چه دله ای. اصلا به تو چه که من چی میگم؟
    مانی- خیلی خب هاپو خون خودشو کثیف نکنه.اصلا امروز خوده دلمه کار داشته نتونسته بیاد وکیلش رو فرستاده.
    " رکسانا که میخندید راه افتاد طرف هالو گفت"
    -0 منلاان برمیگردم . مایع اش رو گرفتم حاضره.نیم ساعته اماده میشه
    عمه- رکسانا حون پس این نسخه ی منم ی
    سر را ه از دوا خونه بگیر.
    رکسانا- چشم عمه خانم.
    "اینو گفتو در حالی که رو پوشش تو دستش بود برگشت طرف مهمونخونه و به من گفت"
    - زود برمیگردم.
    "دوباره همچین نگاه م کرد که نتونستم جوابشو بدم خودضش خندیدو رفت"
    عمه- بیایین اینجا بشینین تا یه سیگار بکشیم برگشسته.
    مانی- عمه جون بذارین ما هم یه کمکی بکنیم.
    عمه - همه چیش رو حاضر کرده
    مانی- خب ماهم میزو میچینیم شمام برین استراحت منین!بیا هامون ! بیا هنر میز ارایی رو نشونشون بدیم که نگن این اقایون فقط بلدن بخورنو بخوابن.
    "دست منو گرفت و کشید طرف اشپزخونه و اروم گفت"
    -بیا یه خورده بهش کمک کنیم.
    - چه کمکی؟
    مانی- بیا ببینم چیکار میتونیم بکنیم.
    "رفتیم تو اشپزخونه که مانی یه نگاه به اجاق گاز کردو گفت"
    - هیچیش که حاضر نیس.
    -از کجا میدونی؟
    مانی- خب قاعدتا یه قابلمه ای چیزی رو گاز باشه دیگه.
    -شاید تو یخچاله.
    "رفت تو یخچالو یه نگاه توش کرد یه کاسه اوردئ بیرون گفت"
    - ایناهاش مایع دلمه س.
    -میشناسیش؟
    مانی- اره بابا
    -خب حالا چیکار باید بکنیم؟

    مانی- الان بهت می گم
    "دوباره رفت سر یخچال وچند تا دونه بادمجان وگوجه فرنگی وفلفل
    دلمه ای رو دراورد وگذاشت رومیز بغل مایه دلمه وگفت "
    -اینا روهنوزخرد نکرده !
    -ازکجا می دونی باید خرد بشن ؟
    مانی - خب معلومه دیگه !
    -اخه از کجا معلومه؟
    مانی - دلمه س بابا! اپلو که نیس!چار تا چیزو با هم دیگ هقاطی میکنن میشه دلمه.همین!فقط چیزی که هس باید نمکو فلفل به قاعده ابشه.اشپزی که دستش خوبه یعنی اندازه نمک و فلفل تو دستشه!یه چاقو از اونجا بده ببینم.
    -خراب میکنی غذاروها.
    "همونجوری که داشت داستشو میشست گفت"
    -تو فک میکنی این خانما چیکار میکنن؟فک میکنی اونقد که میگن اشپزی براشسون سخته؟نه خره اینطوری میگن که کارو بزرگ جلوه بدن.اقایونین که حوصله ی پختو پز ندارن همینجوری قضیه رو قبول میکنن.اصلا تا حالا حواست بوده تو اشپزخونه ها رو نکاه کنی؟نه تا حالا نگاه کردی؟یکی از لوازم ضروریه اشپزخونه ها اینه اس اگه گفتی چرا؟
    "دستشو شستو یه چاقو برداشتو رفت یه طرف صندلی نشستو گفت"
    -برای اینکه خانم خونه بادمجونو گوجه و گوشت و لپه و عدس رو میریزه تو قابلمه میذاره سر بار.بعدش دیگه میره جلوی ایینه تا ظهر.سر ظهر که میشه غذا هه خودش امادس.بعدشم میذارره تو سینیو میکشه میاره حلوی اقای خونه با هزار منت.اقا هم که خبر نداره بیچاره.یه نگاه تو غذا میکنه و میبینه اه..! بادمنجون هس عدس هس لپه هم هس خب با خودش چی فک میکنه؟میگه هر کدوم از اینا.
    اگه یه ربع م وقت گرفته باشه میشه سه ساعت! بدبخت نمی دونه که این خانها
    اینا رو باهم می ریزن روکم می کنن که"کون جوش بزنه!
    -چی بزنه؟!
    مانی -"کون جوش"!
    -برو گم شو !
    مانی- به جون تو راست می گم! خودم هم از عزیزاینو شنیدم هم اززری
    خانم! حالا بگو چرا زیرش رو زیادنمی کنن ؟!چون نیم ساعته حاضرمی شه ومعلوم می شه غذاپختن کاری نداره!اصلااین یه رازه بین خانما که هیچکدومم لوش نمیدن.البته به اقایون لو نمیدن.اصلا تو بیا بشینو خودت نیگاه کن×!
    "یه بادمجون چاق رو برداشت و شروع کرد به خرد کردن تو مایه ی دلمه!"
    - مانی خرابش میکنیا
    مانی - اخه چیزی نیس که خراب بشه.خودتم بخوای خراب بشه نمیشه.مثل یه خیابونه که هر کاریش بکنی میرسه به یه جا!
    -اخه از کجا میدونی که اینارو باید خرد کرد تو مایع؟
    مانی- خب خودت نیگاه کن دیگه این بادمجونا رو ببین.تخمش رو در اوردن .این فلفلارو ببین.تخماش در اومده.کوجه فرنگیارو ببین ایناهم تخماشونو در اوردن. اصلا کار اشپزی ضد هرچجی تخمه.یعنی توش هرجا تخم دیدی باید دربیاری بریزی دور که غذا رو خراب نکنه.
    همه ی اینارو خرد میکنیم اما نه درشت درشت(پ ن : بچه ها اینجارو زده به دستور اشپزی با اجازه ی نویسنده حذف)
    ببن همه رو دارم ریز ریز خرد میکنم.غذا نباید زیر دندون معلوم بشه.یاد بگیر.
    -اخه اینقد ریزم که نمیشه کرد.
    مانی- اون م سلیقه ایه!اما اضلش باید ریز ریز بشه.
    -بعدش چیکار باید کرد...
    ....
    مانی- تموم اون کارا که کردیم یه طرف این نمک و فلفلم یه طرف!
    - حالا اون تفت که گفتی چیه؟
    مانی-اهان . اون ماله وقتیه که یا خانم خونه دیر از خواب بلند شده یات به هر دلیلی باید زود تر غذا رو اماده کنه.البته نباید ادم اونقدر بدبین باشه که همیشه بگه خانم خونه دیر از خواب بلند شده.اون نمک رو بده انگار نمکش کمه.
    -شورش نکنی.
    مانی - نه بابا اندازه ی دستمه.
    -خب؟!
    مانی- حالا قابلمه هاشون کجاست؟
    -حتما تو کابینته.
    مانی - بگرد پیدا کن بده من!
    -اندازه ی قابلمه مهم نیس؟
    مانی-سلیقه ای دیگه. یعنی میدونی قتبلمه ی بزرگ جلوش بیشتر و بیشر تو چشم میاد.اوبوهتشم بیشترهیعنی اقای خونه که میاد تو اشپزخونه یه قبلمه ی بزرگ رو گاز میبینه فرق میکنه تا یه قابلمه ی کوچیک ببینه رو گاز.بخدا اینارو که من دارم بهت میگم هیشکی دیگه بهت نمیگه ها.
    -دستت درد نکنته.
    مانی-قربانت پیدا کردی؟
    "از تو یه کابینت یه قابلمه ی بزرگ دراوردم دادم بهش که گفت"
    -اقای خونه اینو رو گاز ببینه دیگه صداش در نمیاد.بده ببینم!
    "همه ی مایع دلمه رو ریخت توشو رفت طرف گازو گفت"
    -حالا پختن . یادت نره وقتی با گاز کار میکنی،اول اول کبریت رو روشن کن بعد شیه گازو وا کن!یعنی حالا خودمونیم آشپزی به این شلی ها هم نیس آ!یه ریزه کاریاییم داره.یکیش همین گاز.اگه اول شیره گازو وا کنی بعد دنبال کبریت بگردی فرداش محضری واسه طلاق!
    "گاز رو روشن کردو قابلمه رو روش گذاشتو گفت"
    -گازشون کوچیکه.یعنی برای این قابلمه کوچیکه.
    -یعنی نمیشه کاری کرد؟
    مانی-چرا بابا .اونم راه داره باید بذاریمش رو دوتا شعله.
    -تو اینارو از کجا یاد گرفتی؟
    مانی-کاری نداره که هر دفعه که مثلا میری تو اشپز خونه یه نکاه بکن!
    ده بیس دفه که نگاه کردی یاد میگیری.فقط باید گوشاتم تیز کنی که حرفایی که بین خانم خونه یا مثلا دخترش خواهرش و مادرش رده بدل میشه بسپاری به ذهنت!
    -روغن اینا نمیخواد؟
    مانی-نه روغن ماله قابلمه های معمولیه که غذا توش میچسبه.ظرف اگه تفلون باشه نمیخواد تازه ابم نمیخواد!
    -این قابلمه هه تفلونه؟
    مانی-اره دیگه.بیا نیگاش کن بشناسش . توش که اینجوری باشه بهش میگن تفلون.
    -حالا چی؟
    مانی-دیگه حجالا ولش میکنی خودش درست میشه.دیگه با خیال راحت برو جلوی ایینه.به خودت برس.ارایش کن.یه دستی تو موهات ببر.این داره کارش رو میکنه.نیم ساعت دیگه حاضره.ببین تو یخچال چیزی جا نمونده بریزیم توش؟
    -مگه باید چیز دیگه ایم میریختیم؟
    مانی- سلیقه ای دیگه.بعضیا مثلا سبزی میریزن.بعضیا گردوام میریزن.سلیقه ای دیگه.
    -اون وقت جریان غذا ها دیگه چی میشه؟
    "همینجوری کهداشت دستشو میشست گفت"
    -مثلا چی؟
    -با قا لی پلو!
    مانی-حالا نمیخوات توام غذا های سخت سخت رو یا دبگیری!همین اسونا رو بلد باشی کافیه.
    -بالاخره ادم که ازدواج کرد باقالیپلوام میخوره دیگه.
    مانی- خب البته.اوننا جزو غذا های ایرانی.دوتا سیگار روشن کن تا بهت بگم.
    "دوتا سیگار روشن کردم یکی ش رو دادم بهش دوتایی پشت میز اشپزخونه نشستیم که گفت"
    -.....((پ ن : ملت شرمنده دستور اشبزی خستم کرد))
    000
    - چه جوری؟
    مانی-هیچی!تا رسید خونه و نشست سر میز تند و با حالت توپ و تشر بهش میگی"بهرام ما از دست تو نباید تو این خمونه یه کوفته بخوریم؟"اونم خودشو جمعو جور میکنه بهش میگه"من کی گفتم کوفته نمیخورم؟"خانم خونه ام زود میگه"اول نامزدیمون دیگه !خودت کفتی کوفته دوس نداری!"اقای خونه ام که حواسش هست تو دوران نامزدی چه چاخانایی به خانمش گفته ،صداش دیگه در نمیاد زود میگه " ازه اره !البته.هم طبع من عوض شده هم دست پخت تو اونقد خوبه که کوفته هات مثه استیک در میاد"
    -بابا دیگه اینطوریام نیس!
    مانی-چرا به جون تو بذار زن بگیری اونوقت خودت میفهمی!همش مسئله ی تلقینه.با تلقین میشه همه چیزو تو ذهن طرف مقابل جا داد.
    -حالا اشپزی رو بگو.
    مانی- دیگه چیرو میخوای بدونی؟
    -خورشت و این چزا دیگه!(( پ ن : خدایا این تو بیابون بزرگ شده!!!!))
    مانی-اونا که از همه راحت تره!ببین تو تمومه خورشتا گوشت هس!حالا اگه مثلا از سبزی خوردن،جعفری اضافه اومد،میریزیش توشو میشه قرمه سبزی.چهاتا آلو تو خونه داری میریزی توش میشه آلو اسفناج
    همه ش مشتق شده از همدیگه!
    -خوش به حالت!من اصلا این چیزا رو نمیتونم یاد بگیرم.
    مانی-یاد میگیری!تو این همه فرمولو هزار تا چیز سختو یاد گرفتی و دانشگاه رو تموم کردی!اینا که دیگه چیزی نیس!فقط همون چیزی که بهت گفتم.نمک و فلفل یادت نره!
    -نه اینو دیگه دادم تو ذهنم.
    مانی- یه چیزه دیگم هس!
    -چی؟
    مانی- ابتکار ! یعنی هر غذایی درست کردی میتونی یه چیزایی اضافه هم بریزی توش!چارتا دونه گوجه فرنگی!یه نصفه هویج!جونم برات بگه یه یه تیکه کالباس!دوتا دونه سوسیس!
    اینارو بهش میگن ابتکار!هر کدوم رو که ریختی تو غذا یه اسم جدید براش میذاری!رولت سوسیس!کیوسکی کالباس ،پاته ی میئوه،سوفله ی هویج!
    -تو اینارو از کجا بلدی؟
    مانی- کاره نداره بابا فقط اسماش دهن پر کنه!خودش همون غذای خودمونه!حالا کم کم همشو بهت یاد میدم!فعلا باشو تو یخچال چیزه اضافه ای هس بریزیم توش!
    "بلند شد مرفتم طرف یخچال و دیدم تو یه بشقاب چنتا تیکه بادمجونو گوجه و فلفله!درشون اوردم و نشون مانی دادم و گفتم "
    -اینا چیه؟
    "اومد جلو یه نیگاه بهشون کردو گفت"
    - هان اینا چیزی نیس بریزشون دور!!!
    -انگار یه چیزی هست ا !مقل اینکه سر این بادمجونا و فلفلا و گوجه فرنگیاس!
    مانی- ببین!یه چیرزی مثله بادمجونو گوجه و فلفل رو که سر دارن باید بکنی بندازیشون دور!اینا تو غذا پخت نمیشه غذا رو ه خراب میکنه!بریزشون دور!
    - مانی اشتبا ه نمیکنی؟
    مانی- نه به جون تو !بریزشون دور!
    - ولی اینارو خیلی قشنگ بریدن آ . ادم وقتی میخواد چوبه بادمجونو بگیبره که اینقد دقت نمیکنه.بعدشم که نمیذارش تو یخچال!
    "یه نگاه دیگه کردو گفت"
    -هر چند مطمئنم اما یه سوال که ضرری نداره.بذار برای خاطر جمعیم که شده از عمه بپرسم.ولی میدونم که باید بریزیشون دور.
    "اینو گفتو رفت سراغ عمه دو دقیقه بعد برگشتو کفت"
    -ببین هامون جون تموم اونایی که بهت گفتم همه همونه!اما تنها اشتباه ما که اصلا م مهم نیس این بود که به جای اینکه اینارو خرد کنیمو بریزیم تو مایه دلمه،باید دلمه رو میریختیم تو اینا!!!
    اهمیتیم نداره ها!!ریشه یکیه!هیچ فرقی در اصل نمیکنه.یعنی اخرش باید تموم اینارو بخوریم.حالا این تو وان باشه یا اون تو این یکی!
    -پس اینا چیه؟
    مانی- وقتی مایه رو میریختیم تو بادمجونو و فلفل اینا رو هم باید میذاشتیم سرشون دیگه!
    "همین جوری که بشقاب دست بود نیگاش کردم که گفت"
    متوجه نشدی؟
    -نه!!!!
    مانی- منظورم اینه که بیچاره شدیم هامون الان آبرومون جلو اینا میره! (( پ ن :ترو خدا میبینین چه بلایی سر ما در اوردن))
    -چرا؟×!
    مانی-خره این دلمه ،این دلمه نیس که!این دلمه ی بادمجونو فلفلو گوجه اس!!!!
    " یه نیگاه بهش کردمو گفتم"
    -اون وقت که من از رکسانا میپرسم تو هی مسخره میکنی!!!
    -مانی-من چه میدونستم ! فک میکردم دلمه برگه . فک میکردم رکسانا رفته برگ مو بگیره.حالام طوری نشده!خودتو هیچ وقت نبازوهمیشه دسته پیشو بگیر!×!!
    - چجوری دیگه؟
    مانی - تا من برم بیام تو همه ی اینارو بریز تو کیسه زباله بذارشون دمه در!به رکسانام بگو منو مانی همه ی این دلمه هارو ریختیم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!امام تا کارمون تموم شد سینی برگشتو همه چی ریخت رو زمین!ماهم ریختیمیشون دور . من رفتم!
    -کجا؟!
    مانی-چلو کباب بگیرم بیارم.راحترین اشپزی همینه!چلو کباب ،پیتزا،ساندویج!سرشونو گرم کن من اومدم!
    -ببین اون دوتا دوستای رکسانا هم هستنا!
    مانی-باشه باشه. تو اثار جرم رو از بین ببر!!!!!
    "اینو گفتو دیدیو طرف در راهرو منم از تو کشو یه کیسه ی زباله در اوردم که بریزمشون دور که دیدم همه شون به ته قابلمه چسبیده!!!!هر کاری کردم ته قابلمه پاک نشد!مجبور شدم قابلمه رو هم بردارم بذارم دم در!حالا چه جوری بردم که عمه نفهمه خدامیدونه.کارم که تتمو شد ده دقیقه بعدش رکسانا و مریم و سارا هم برگشتن خونه!
    بعد از سلام و احوال پرسی و این چیزا رکسانا رفت طرف یخچال که مایه دلمه رو در بیاره منم به هنوای اینکه میخوام کمی هوا بخورم رفتم تو حیاط!حالا هی به ساعت نیگاه نیکردمو تو دلم به مانی فحش میدادم که زنگ درو زدن!از تو خونه درو وا کردنو مانی با هف هش ده تا پرس اومد تو که تا منو دید گفت"
    -تو حیاط چیکار میکنی تبعیدت کردن؟!
    -گم شوبا این درس اشپزیت! تموم مایه ها ی دلمه چسبیده بود ته قابله !
    مانی-خب چیکارشون کردی؟!
    - چیکارشون کردم با قابلمه گذاشتمشون دم در!!!!
    مانی-قابلمه ی به اون باشکوهی رو گذاشتی دمه در؟
    -اخه هر کاری کردم ته ش کنده نشد!
    مانی-حالا کجا گذاشتی؟
    -اون کوشه که معلوم نباشه!
    "مانی زود رفت قابلمه رو گذاشت یه گوشه از حیاط و رفتیم تو خونه و تا رسید یه سلام و احوال پرسی با مریم و سارا کرد که عمه با تعجب پرسید"
    - اینا چیه عمه؟!
    مانی- عمه اونقد دلمون سوخت!
    عمه - دله دشمنت بسوزه مگه چی شده؟!
    مانی-تموم مایه دلمه رو ریختم تو بادمجونا و گوجه ها و فلفلا!اومدم بذارمشون تو یخچال که پام گرفت به این صندلی وا مونده همه پخش زمین شدن.کمجبوری رفتم غذا از بیرون گرفتم!
    عمه - فدای سرتون . خب چزرا رفتی غذا از بیرون گرفتی؟ همینجا یه چیزی درس میکردم. به خودم ذمیگفتی یه کاریش میکردم.
    مانی- حالا ولش کنین من به بادنجونم حساسیت دارم . بیاین که الان چلو کباب یخ میکنه.
    " رکسانا زود چلو کبابو از مانی گرفتو رفت تو اشپزخونه منو مانیم با عمه رفتیم تو مهمون خونه ده دقیقه بعد رکسانا اومد و صدامون کرد.
    ماهم بلند شدیم رفتیم تو یه اتاق دیگه که میز نهر خموری داشت.
    سه تایی خیلی قشنگ میزو چیده بودن نشستیم یر میز که مریم گفت"
    - تو اشپزخونه بوی سوختنی میومد!!!!
    -مانی- اره بیرونم میومد انگار دارن قیر اب میکنن!!!!!!!!!
    عمه - دلمه ها کجا ریختن زمین باید خوب پاکش کنیم که مورچه جمع نشه!
    مانی- خودمون حسابی پاکشون کردیم!
    عمه- با چی؟
    مانی- با دستومون دیگه بعدشم دستمال کاغذی خیس کردیم حسابی پاکشون کردیم.
    عمه- خدا منو مرگ بده حالا یه روز اومدین اینجاو این همه کار کردین!!!!!!!!!!
    مانی- فدای سرتون کار ماله مرده دیگه. بخورین یخ میکنه!!
    "دوباره شروع کردیم به خوردن اما من دیدم که رکسانا هیچی نمیگه و ناراحته!یه آن فکری رفت تو ذهنم اما هیچی نگفت تا غذا تموم بشه و من و مانی و عمه رفتیم تو مهمونخونه و رکسانا اینا هم شروع به جمع کردن میز کردن .
    ده دقیسه بعد مریم برامون چایی اورد بعدش رکسانا و سارا هم اومدن تو مهمون خونه و نشستن.مانی شروع کرد به حرف زدنو سر به سر همه گذاشتن و عمه م غشه و ریسه رفته بوداما اونای دیگه فقط لبخند میزدن.فهمیدم حدسم درسته برای همین خواستم یه جوری رکسانا رو ببر بیبرون و جریانو براش تعریف کنم.برای هین بهش گفتم"
    - ببخشین رکسانا خانم دسشویی کجاس؟
    " تا رکسانا اومد حرف بزنه که مانی گفت"
    همون جایی که امروز صبح دمش وایستاده بودیم که تصمیم بگیریم ناهار چیب بخوریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
    " همه شروع کردن به خندیدن . یه چپ چپ به مانی کردمو به رکسانا گفتم "
    - میشه نشونم بذین؟
    " تا رکسانا خواست بلند شه که مانی بلند شد همونجوری که میومد طرف من گفت"
    - باز داشت به ما یه کم خوش میگذشت که تو توالتت گرفت!بیا تا نشونت بد ببینم از این نو ع توالت خوشت میاد.
    " یه چپ چپ دیگه بهش نگاه کردمو از مهمونخونه رفتم بیرون و اون مهمین جوری که حرف میزد اومد دنباللم"
    مانی-توالت کاملا چینیه به کف سرامیک. امیدوارم که مورد قبولون واقع بشود!!!
    تا اومد بیرون بازوشو گرفتم و بهش گفتم"
    - همش شوخی کن آ!
    مانی- یعنی چی؟!
    - رکسانا اینا!
    مانی- چی بهشون برخورده؟!
    - چلو کباب گرفتیم!
    مانی- یعنی میخوان پولش رو بهمون بدن؟!
    - تو چرا امروز اینطوری شدی؟!
    مانی- به جون تو نمیدونم چی میگی!
    - بابا رکسانا چون مسلمون نیس فک کرده نمیخواستیم از غذای اون بخوریم!!!!
    مانی-چطور تو با اون همه خریتت اینو فهمیدیو من نفهمیدم؟
    - زهر مار من الان میرم همه ی جریان رو براشون تعریف میکنم!
    " دوتایی رفتیم تو مهمونخونه تا نشستیم من گفتم "
    - راستش امروز یه اتفاقی افتاد که باید بهتون بگیم!
    عمه- چی شده عزیزم؟!
    - مانی بگو!
    "مانی سه تا سیگار دراورد روشن کرد و داد به من و عمه و بعدش گفت"
    -چیزه مهمی نیت بابا اما گفتیم نکنه سوتفاهم بشه!اینه که میخوایم اعتراف کنیم.
    عمه- چیرو اعترا ف کنین؟!
    مانی- جنایتی روکه یه ساعت پیش تو اشپزخونه مرتکب شدیم!
    "همه ساکت شدن و به مانی نگاه کردن که گفت"
    - من و همدستم هامون ،قاطی کردم و همشونو ریز ریز کردیم و بعدشم سوزوندیمشون!!!! یهنی اول ریز ریزشون کردیم بعد قاطی کردیم.
    "همه نگاه به مانی میکردن که خندیدو گفت"

    - بابا وقتی مار.وز رکسانا خانم رفت واسه خرید منو هامونم خواستیم کمکی کرده باشیم،رفتیم سر یخچال.مایه ی دلمه رو دیدیم.فک کردیم که کارای رکسانا خانم همینجوری مونده.ماهم زود بادمجونو فلفلو گوجه فرنگی هارو خرد خرد کردیمو ریختیم تو مایه دلمه و با هم قاطی کردیم.بعدشم نمکو فلفلو به قاعده زدیمو ریختیم تو قابلمه. و گذاشتیم سر بار!کارمون که تموم شد شادو خندون رفتیم سراغ عمه که از عملمون استفسار کردیم و فهمیدیم که گند زدیم!در همین هنگام چون مایه ی دلمه سوخت وته قابلمه گرفت،بردیم گذاشتیمش دمه درو منم رفتم غذا از بیرون گرفتم!این بود جریان اعتراف ما الان هم قابلمه ی سوخته تون گوشه ی حیاطه!برین ورش دارین!
    آخیش بار گناهامون سبک شدا!
    "اینو که گفت یهئیی همه زدن زیر خنده ! اینقد خندیدن که اشک از چشماشون در اومد
    یه خرده بعد برگشتم طرف رکسانا و اروم بهش گفتم"
    -یه فکر بدی در مورده ما کردین ! مگه نه؟
    " آروم سرش رو تکون دادو خندید"

    "ساعت نزدیک یک و نیم نصفه شب بود که دوتایی یواش از خونه اومدیم

    بیرون و سولر ماشین شدیم و راه افتادیم طرف خونه ی ترمه.همینجوری

    که میرفتیم به مانی گفتم"

    -بد نیس ماهم باهش میریم؟

    مانی-خودش خواسته!

    -آخه جریان چیه؟!
    مانی- بابا ترمه دختر خوشکلیه ،درسته؟!

    -خب آره!
    مانی- تقریبا با همون یه فیلم معروف شده درسته؟

    -خب که چی؟
    مانی- خب نداره دیگه!بقیشو خودت بگیرو برو جلو!یه دختر خوشکل وقتی

    هنرپیشه میشه و خ9لیلی معروف یعنی چی؟یعنی پول!وقتیم که تنهاس

    ده تا چشم دنبالشه.همشونم میدونن که ترمه اونقد معروف میشه که

    سالی چهار پنشتا فیلم بازی میکنه!برای همین تو کلشون فکرای ناجور

    میکنن.حالا نمیگم همشون اما بالاخره همه جا یه عده ادم ناجور هست

    دیگه!میفهمی که؟!

    -اره.

    مانی- همه فقط تو این فکرن که ازش سوء استفاده کنن!

    -خب بالاخره چی؟

    مانی-هیچی دیگه . اونوقت که اونا ناامید شدن و دست از فکرای ناجور

    برداشتن خودمون ازش سوء استفاده میکنیم!!

    - زهره ار ! تو ادم نمیشی

    مانی-اخه چیز به این سادگی رو نمیفهمی؟

    -منظورم اینه ک عاقبت چی؟

    مانی-شاید،میگم شاید اگه بهم اصرار کرد و بسیار بسیار خواهش کرد

    باهاش ازدواج کنم!

    - اون وقت بازم میذاری تو فیلم بازی کنه؟

    مانی-اون موقع باید بیشتر فعالیت کنه ، چون باید خرج منم در بیاره!

    -مرده شورت رو ببرن مانی.

    مانی- چرا فحش میدی؟!

    -برای اینکه دو کلمه نمیشه باهات جدی صحبت کرد!

    مانی-آخه نه به باره نه به داره اسمش خاله موندگاره!بذار اول ببینم دختره

    از من خوشش اومده بعد بهش بگم بشین تو خونه!فعلام جلوش از این

    حرفا نزن که خودمم هنوز تکلف خودمو نمیدونم!

    -در هر صورت فکر باباتم بکن.

    مانی- یعنی فکر زن براش باشم؟

    - فکر مخالفتش باش!

    مانی- راس میگی اینا انگار با هم پدر کشتگی دارن.حالا خدا برزگه ببینم

    چی میشه تو چی؟

    -من چی چی؟

    مانی- چی چی یعنی چی؟

    -اخه تو گفتی تو چی،منم گفتم من چی چی؟

    مانی-بعله!من گفتم چی چی یعنی چی؟

    -منظورم اینه که تو چی یعنی چی؟

    مانی- اهان!در واقع این یه اصطلاح لغویه! تو چی یعنی درد به گوره

    پدرت!معنی دیگشم یعنی خر خودتی!

    -بیتربیت!

    مانی- برای منم اره؟ من بودم ظهر گفتم رکسانا خانم دستشویی کجاس؟

    -میخواستم به این هوا ببرمش بیرون باهاش حرف بزنم!

    مانی- دم توالت؟چه شاعرانه...چه طبع رونی داری تو!اگه شیکمتم به این

    روونی باشه که عالیه!

    -گم شو!

    مانی-یعنی از رکسانا خوشت نیومده؟!

    -خب البته نمیشه گفت که خوشم نیومده!نمیشم گفت که خوشم

    اومده!مفهمی چی میگم؟!

    مانی-اره بابا!یعنی در واقع الان به حالت خنثی یی!در طبیعت مواد به سه

    حالت وجود دارن!اسیدی بازی خنثی!! تو حالت سومی الان حالا کی"باز"

    بشی خدا میدونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

    -زهره مار

    مانی- اخه این چه نو عجمله ایی !!نمیشسه گفت خوشم اومده نمیشه

    گفت خوشم نیومده !

    -جمله خیلیم درسته!

    مانی- ببین جملت مثه اینه:

    علی به مدرسه رفت . علی به مدرسه نرفت.

    حالا روشن کنید تکلیف علی بیچااره را!احتمالا علی به قصد مدرسه رفتن

    از خانه بیرون امده اما وسط راه واستاده!

    -تو این چیزا رو نمیفهمی!

    مانی- لطفا شما که میفهمید به من بگسد در حال حاضر علی کجاس؟

    آهان فک کنم از خونه که اومده بیرون خورده به پست بچه های بد و رفته

    دنبال الواتی!اضلا از نظر دستوز زبانیم این جملت غلطه!!!!

    -غلطه که غلطه !اصلا به تو چه که من جملم رو چه جوری میگم.؟حواست

    رو به رانندگیت بده!

    مانی- چشم چشم هاپو خونسرد!

    -همش تو این کارو اون کار دخالت میکنی!

    مانی-چشم دیگه دخالت نمیکنم.فقط میشه ازت یه خواهشی بکنم؟

    -بفرمایین.

    مانی- لطفا اول تکلیف علی رو مشخص کن که وسط خیابون واستاده بعد

    برو سراغ رکسانای بیچاره.

    - خدا شاهده همینجا پیاده میشم ا!

    مانی- چشم غلط کردم.هاپو گذشت. هاپو بخشش.

    " خیابونا خلوت بود و تقریبا بیس دقیقه بعد جلوی خونه ی ترمه

    بودیم،مانی زنگ خونشون رو زد که یه دقیقه بعد با مانی اومدن سمت

    ماشین.. و سوار شدن و بعد با من سلام و احوال پرسی کرد و مانی راه

    افتاد یه خرده بعد ترمه گفت"

    -میدونم که مزاحمتون شدم اما من خیلی خوش حالم که شماها باهام

    هستین!

    مانی- این حرفا چیه؟ مزاحمت یعنی چی؟

    ترمه- چرا مزاحمته دیگه.این وقت شب همه گرفت خوابیدن اونوقت شما

    باید مواظب من باشید.

    مانی-البته درست میگین.ما دوتا معمولا ساع ده ، ده و نیم بعد از خوردن

    یه لیوان شیر و مسواک زدن دندوانا برای بهداشت دهان و دندان، به همه

    شب بخیر میگیم و میریم تو تخت خوابمونو تا صبح راحت میخوابیم!حالا

    اشکال ند اره چند شب برنامه مون عوض بشه اما به شرطی که فقط چند

    شب باشه که به سلاکتی ما لطمه وارد نشه!

    "یه مرتبه من زدم زیر خنده که برگشت یه نگاه به من کردو گفت"
    -هاپو زهر مار!هاپو خنده ی بی موقع!
    ترمه- جدا ساعت ده میگرین میخوابین؟!
    مانی-البته! به استثنای شبایی که درس زیاد داشتیم.
    ترمه- اصلا بهتون نمیاد!هر کی که شماهارو میبینه فک میکنه که..
    مانی- بیخود فکر میکنه!اصلا این فکرا از ریشه غلطه!
    "من دوباره خندیدم که بازم یه نگاه به من کردو گفت"
    -هاپو امشب زیاد مسرور!
    ترمه- حتما داری دروغ میگی که هامون خان میخنده!
    مانی- هارون خان گاهگاهی سیمش اتصالی میکنه و کشکی میخنده!
    ترمه - هارون؟! مگه اسمشون هامون نیس؟!
    مانی - چرا! یعنی هامون مینویسن، هارون میخونن!
    " برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که ترمه گفت"
    -هامون خان جدا شما شبا ساعت ده میخوابین؟
    - شبایی که میخوایم مثل امشب،ساعت دوازده یک از خونه بریم بیرون!
    " ترمه همونجور منو نگاه کرد که گفتم"
    - اینجور شبا مانی هی به من میگه" اِ...! چرا امشب انقدر خوابم گرفته؟!"بعدشم خمیازه میکشه و و ساعت ده هر دو بلند میشیم میریم تو اتاقمون.به هوای ما همه اون شب زودتر میرن میخوابن!بعدش مانی دوتا متگا میذاره زیر پتو و ماهوت پاک کن م میذاره رو بالش،مثلا موهامونه!بعدشم میاد سراع منو همین کار رو اونجا میکنه و دوتایی یواش از خونه میریم بیرون!ماشین هم اون شب نماره تو خونه دوتایی سوار ماشین میشیم میریم!
    "ترمه شروع کرد به خندیدن که مانی گفت"
    - بخدا تو اگه زن بگیری بیچاره میشی!حالا ببین من کی گفتم!
    ترمه - دروغ میگه هامون خان ! مردی که راستگو باشه زنش همیشه عاشقش میمونه!
    مانی- دِ بدیش همینه دیگه!زن ادم باید همون سال اول عاشق ادم بمونه!از سال دوم باید از شوهرش متنفر باشه.هر شب از خونه بیرونش کنه که شوهره بتونه یه نفسی م بکشه!
    ترمه - اون وقت این زندگی میشه؟!
    مانی- برای زن نمیدونم اما برای مرد اره!مثلا اگه من با تو عروسی کنم کاری میکنم که حداقل هفته ای یه شب منو از خونه بیرون کنی که بتونم به کارای عقب افتادم برسم!
    "تا مانی این. گفت ، ترمه از پشت سر با کیفش کوبید تو سرش!
    من زدم زیر خنده که مانی زد رو ترمز از ماشین پیاد ه شده و گفت"
    - من با تو نمیام!زنی که دست بزن داشته باشه ادم باهاش زندگیش نمیشه!
    ترمه- به درک
    تا اینو گفت مانی سرش و اورد تو ماشین و گفت:
    ترمه تا حالا کسی بهت گفته قیافت شبیه ایرنه پاپاش در نقش هند جیگرخوره
    ترمه -بیا سوارشو دیرمون میشه
    مانی- سوار میشم اما بدون که با تو ازدواج جز مشاغل سخت حساب میشه و باید در هفته حداقل ۳ روز
    تعطیلی داشته باشم
    ترمه- حالا کی خواست با تو ازدواج کنه اصلا من خیال ازدواج ندارم من فعلا با شغلم ازدواج کردم
    مانی -ا....؟! خدا به پای همدیگه پیرتون کنه عین عجوزه پس لطفا تشریف بیارین پایین و دست شغلتون
    و بگیرین و دوتایی با همدیگه برین سر فیلم برداری
    ترمه- خودتو لوس نکن مانی دیرم میشه
    مانی- صدا نمیاد
    ترمه -خواهش میکنم سوار شو
    مانی- این یعنی غلط کردم
    ترمه خندید و گفت:
    -زهرمار
    مانی -صدا نمیاد
    ترمه- بابا الان دیر میشه کارگردان یه چیزی بهم میگه
    مانی -ببخشین خان ترمه لوپز هواتاریکه چهرتون معلوم نیس
    ترمه- جون من سوار شو مانی
    مانی- خوب حالا این یه حرفی
    اینو گفت و سوار شد و حرکت کرد ترمه گفت:
    -بیچاره اون دختری که زن تو بشه
    مانی -خدا از ته دلت بشنوه
    "اینو که مانی گفت ترمه روش رو کرد اون طرف و خندید که من گفتم"
    -امشب جریان فیلمبرداری چیه
    ترمه- اول باید همون صحنه دیشب رو بگیرم
    -داستان چی هس
    ترمه -به زنه که با شوهرش اختلاف پیدا میکنه و میخواد ازش جدا بشه
    مانی -چه زن فهمیده ای و چه شوهر خوش اقبالی دست راست و چپ شوهره زیر سرما
    ترمه -گم شو اول ببین کسی میخواد با تو ازدواج کنه بعد فکر جدایی باش
    مانی- حالا کجا بریم همون جای دیشبی
    ترمه- آره فقط جلو نرو ماشین رو کمی دورتر پارک کن
    ۱۰" دقیقه یه ربع بعد رسیدیم و مانی ماشین رو کمی دورتر پارک کرد و پیاده شدیم باز مثل دیشب مردم جمع شده بودن مانی یه نگاه به جمعیت کرد و بعد به ترمه گفت"
    -ما همینجا هستیم تو برو
    ترمه -برای چی
    مانی -برو راحت به کارت برس
    ترمه -اصلا شماها باید حتما پیشم باشین
    "بعد یه نگاه به مانی کرد وخندید و گفت"
    -حالا اگه هامون خان براشون سخته عیبی نداره اما تو باید هرجا من میرم باهام بیای
    مانی- قرعه فال به نام من دیوانه زدن
    "ترمه دوباره خندید و گفت مگه نمی باهام ازدواج کنی"
    مانی -احتمالش ۵٪ بیشتر نیس
    ترمه- پس باید دنبالم بیای
    "اینو گفت و یه نگاه دیگه به مانی کرد و با یه خنده به راه افتاد که مانیم با ریموت در ماشین و قفل کرد و گفت"
    -آی به چشم
    "بعد دست منو گرفت و کشید سه تایی رفتیم طرف جمعیت که حواسشون به صحنه فیلم برداری بود
    یه خورد بعد رسیدیم بهشون و آروم از وسطشون رد شدیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به همون جایی که
    دیشب جلومون و گرفته بودن نگهبانه که تاچشمش افتاد به ما خندید و سلام واحوالپرسی کرد و زود حفاظ و برداشت و تا مردم بخوان بفهمن که ترمه اومده و مثلا ازش امضا بگیرن ۳تایی وارد شدیم
    و نگهبان دوباره حفاظ رو گذاشت و در همین موقع کارگردان اومد جلو و با همدیگه سلام واحوالپرسی کردیم و به ترمه گفت که بره زودتر آماده بشه و بدشم به یه نفر گفت که برای ما دوتا صندلی و چایی بیاره من و مانی ازش تشکر کردیم و رفتیم یه گوشه وایستادیم یه خرده بعد برامون ۲ تا صندلب و چای وکیک اوردن مام نشستیم و منتظر ترمه شدیم تا خواستیم چایمون رو بخوریم که همون هنرپیشه که نقش شوهر ترمه رو بازی میکرد اومد جلو و سلام کرد دوتایی بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم که گفت" : ببخشین رفتار دیشبم خیلی بد بود!
    مانی -اختیار دارین شما باید منو ببخشین کار منم خیلی بد بود اما فقط یه شوخی بود
    پسره خندید و گفت : اما نظر کارگردان چییز دیگه ایه
    مانی - یعنی چی
    "یه بسته سیگار از جیبش در اورد و بهمون تعارف کرد ماهام یکی یه دونه ورداشتیم مانی با فندک برامون روشن کرد دو تا پک زد که گفت"
    -حتما میدونین که من تازه معروف شدم قراردادم تو این فیلم مشروطه راستش دستمزد این فیلم خیلی خوبه سناریوشم عالیه یعنی برام خیلی مهمه که تو این فیلم بازی کنم متوجه میشین که؟
    مانی -حتما بازی میکنین
    -آخه الان مسله شما پیش اومده منم دیشب یه خورده زیاد روی کردم و پریدم به گارگردان اونم ازم دلخور شده و ممکنه که.......
    "مانی نذاشت حرفش تموم بشه و گفت"
    -این حرفارو بذار کنار برادر فکرتو بده به بازیت
    خندید و گفت : آخه راستش شما دیشب خیلی خوب بازی کردین خیلیم خوش تیپ و خوش چهره این هردوتون
    دوباره خندید وگفت : انگار کارگردان میخواد به شما یه پیشنهادی بده
    مانی- پیشنهاد و دیشب داد
    "یه مرتبه رنگ پسره پرید و گفت "-دیشب
    مانی- آره منم ردش کردم حالا با خیال راحت برو برس به بازیت
    "یه نگاهی به ماها کرد و بعدش دستش و جلو آورد و با هردومون دست داد و گفت "ممنونم
    "اومد یه چیز دیگه هم بگه صداش کردن و رفت وقتی تنها شدیم گفتم "


    -تقصیر تویه دیگخ هرجا میریم باید خودتو بندازی جلو آخه به تو چه مربوط که یارو بلده بازی کنه یا نه

    مانی- تقصیر من چیه عالم هنر از دور استعداد و کشف میکنه من چیکار میتونم بکنم
    -به خدا اگه بخوای امشب بری جای این پسره بازی کنی نه من نه تو دیگه اسم منو نیار مگه نمیبینی ممکنه کارش و از دست بده
    مانی- بابا تا حالا دیدی من نون کسی رو ببرم
    -میگم یعنی
    مانی -خیالت راحت باشه بشین چایمون رو بخوریم
    د"وتایی دوباره نشستیم که ترمه از تو یه کانتینر اومد بیرون لباسشو عوض کرده بود و یه آرایش خیلی قشنگ
    تا مارو از دور دید اومد طرفمون ماهام از جامون بلند شدیم تا رسید گفت"
    -راحتین
    مانی- آره بابا برو به کارت برس
    ترمه- جایی نرین آ
    مانی -خیالت راحت برو خیلی م خوشگل شدی
    خندید و گفت مرسی
    "بعدشم رفت طرف صحنه فیلم برداری من و کانی دوباره نشستیم سر جامون و تا خواستیم چایمون و بخوریم که این دفعه کارگردان اومد جلو دوباره بلند شدیم و بهش خسته نباشین گفتیم که مانی رو کشید اونطرفتر و یه خرده باهاش حرف زد و بعدش دوباره برگشتن پیش من و کارگردان عذر خواهی کرد و رفت وقتی تنها شدیم گفتم": چیکارت داشت
    مانی- پیشنهاد داد به جفتمون
    -تو چی گفتی
    مانی- قبول کردم دیگه
    -زهرمار راست میگی؟
    مانی- نه بابا یعنی سر دستمزد اختلاف داشتیم من میگفتم ۲۰ میلیون میگرم بازی میکنیم اون میگفت به جفتتون بیشتر از ۲۰ هزارتومن نمیدم
    -ا لوس نشو
    مانی- بابا پیشنهاد بازی داد منم گفتم نه حالا بشین این چایی وامونده رو کوفت مون کنیم
    "دوباره نشستیم و تا خواستیم چایمون رو بخوریم همون هنرپیشه هه اومد جلو گفت"
    -ببخشین دوباره مزاحم شدم
    "بازم دوتایی از جامون بلند شدیم و مانی گفت"
    -مزاحم چیه عزیزم
    "پسره یه خنده ای کرد و گفت"
    -راستش یه سوالی ازتون دارم اما خجالت میکشم بپرسم
    مانی- خجالت برای چی جونم بگو
    "اومد جلوتر و آروم گفت"
    -شما دیشب چه طوری وقتی از در خونه اومدین بیرون خودتونو اونقدر طبیعی زدین زمین
    مانی- خب این که کاری نداره یه پاتو شل بده
    "پسره این ور و اون ور و نگاه کرد وبعدش آرومتر گفت"
    -آخه مصنوعی میشه امتحان کردم یعنی تو خونه خیلی امتحان کردم اما هرکاری کردم طبیعی نشد
    مانی- والا چی بگم منکه دیشب همین کارو کردم وشد
    "پسر یه نگاه به مانی کرد و بعد با یه حالت مظلوم گفت"
    -خیلی ممنون حالا تو این صحنه بازم سعی میکنم ممنون
    "دلم خیلی براش سوخت تا اومد بره گفتم"
    -آقای... چند لحظه صبر کنین
    "بعدش به مانی گفتم"
    -خب یه کاری بکن دیگه
    مانی- من چیکار کنم آخه؟
    -چه میدونم یه کاری بکن که ایشون تا از در خونه می آمد بیرون و بخوره زمین
    مانی -عجب حرفی میزنی آخه من از این دور چیکار میتونم بکنم که ایشون از همون دوره بخوره زمین
    مگه اینکه برم جلو در خونه و تا اومد بیرون براش پشت بگیرم
    "پسره خندید که من گفتم"
    -تو اکه بخوای میتونی یالا
    "مانی-یه نگاه به من کرد و بعد به پسره گفت"
    -میتونی یه دو دقیقه اینارو معطل کنی
    --آره بیشترم بخوای میتونم
    مانی- نه همون ۲ دقیقه کافیه شما برو تو خونه اما آروم برو که ۲ دقیقه بیشتر طول بکشه برو
    "اینو که گفت پسره راه افتاد طرف خونه و مانی ام راه افتاد طرف ماشینش و دو سه دقیقه بعد با یه
    قوطی روغن ترمز برگشت و گفت"
    -خدا آخر عاقبت امشب رو بخیر کنه من رفتم واسه جلوه های ویژه

    "اینو گفت و رفت طرف ترمه که همون وسطا داشت با یه خانم حرف میزد داشتم از دور نگاهش میکردم یه چیزایی آروم به ترمه گفت و یه جایی رو جلوی در خونه بهش تشون داد وبعد رفت طرف خونه دیگه ندیدم چیکار داره میکنه اما ۵ دقیقه بعد برگشت و گفت"

    -خدا کنه ترمه حواسش و جمع باشه وگرنه امشب بیمارستانیم و فیلمبرداریم تعطیله حالا دیگه بشین
    این ice tea رو با دل راحت بخوریم

    "تو همین موقع کار گردان با بلندگو دستی شروع کرد به حرف زدن و همه ساکت شدن و هرکی رفت سرکارش و همه آماده فیلم برداری شدن که کارگردان به دوربین

    و صدا و هنرپیشه حرکت داد
    یه خرده بعد یه مرتبه در خونه واشد و ترمه با حالت عصبانی از توش اومد بیرون که مانی آروم در گوش من گفت" : یا باب الحوایج خدا کنه پاشو رو روغنا نذاره
    "تازه فهمیدم چیکار کرده اومدم یه چیزی بگم که ترمه سریع اومد و رد شد و هیچ طوریش نشد
    بلافاصله پشت سرش اون هنرپیشه هه اومد بیرون و همونجور که مثل دیشب مانی با حرارت ترمه
    رو صدا میکرد دویید پشت سرش که یه مرتبه پاش لیز خورد و محکم و طبیعی خورد زمین و دوباره
    بلند شد و دویید و اومد طرف ترمه
    ترمه دیگه سوار شده بود و در ماشین رو قفل کرده بود پسره چندتا زد به شیشه اما ترمه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد و رفت تو همین موقع م کار گردان کات داد یه لحظه همه ساکت شدن و بعدش اول کارگردان براشون دست زدم و بعدم بقیه از دور صورت پسره رو میدیدم خیلی خوشحال بود
    برگشت طرف ما و تا چشمش به مانی افتاد و خندید مانی م بهش خندید و به نگاه مانی کردم گفتم"
    -اگه سر مرش به جایی خرده بود چی
    مانی -اونوقت دیگه طبیعی طبیعی مشد شایدم اسکار میگرفت
    -مرد حسابی این چه کاری بود کردی
    مانی -تو گفتی دیگه
    -من گفتم روغن ترمز بریز اونجا؟
    مانی - پس چیکار باید میکردم میزدم پس کله اش که با سر بخوره زمین
    - باید همین کارو میکردم دیگه به اینا میگن جلوه های ویژه
    "تو همین موقع پسره اومد جلو و تا رسید به ما گفت"
    - عالی بود
    مانی- دیگه باید ببخشین همین کار از دستم بر می اومد دردتون که نیومد؟
    "پسره خندید وگفت"
    - یه خرده اما واقعا عالی بود اگه بهم گفته بودین مصنوعی میشد اما چون خودم خبر نداشتم خیلی طبیعی شد واقعا ازتون ممنونم نمیدونم چرا این یه صحنه برام سخت شده بود و نمیتونستم درست درش بیارم
    مانی - حالا که بخیر گذشت
    "تو همین موقع همه شروع کردن به جمع کردن وسایل که پسره گفت"
    - تشریف بیارین تو خونه سکانس بعدی تو خونه گرفته میشه من با اجازتون میرم که آماده بشم
    مانی- جریان فیلم چیه؟
    پسره آروم گفت:
    - به زن و شوهرن که دارن از همدیگه جدا میشن یعنی صحزا تقاضای طلاق کرده
    مانی -چرا؟
    "پسره خندید و گفت"
    - این کم کم معلوم میشه یعنی تقصیر منه در حقیقت
    مانی- بابا صلوات بفرستین زندگیتونو بکنین
    "پسره دوباره خندید و گفت"
    - صحرا تازه فهمیده که شغل من چیهبرای همینم میخواد ازم جدا بشه
    مانی - به زن چه مربوطه که شغل مرد چیه خرج خونه میخواد که شمام میدی ببینم درآمدت که خوبه
    پسره - عالی این خونه مثلا مال منه
    "توهمین موقع کارگردان پسره رو صدا کرد و اونم عذرخواهی کرد ورفت یه دقیقه بعدترمه اومد
    پیشمون و همونجور که میخندیدگفت"
    - عجب کاری کردی مانی
    مانی- تو که هواست بود؟
    ترمه - آره من از بغل روغنا رد شدم
    مانی - خب خدارو شکر
    ترمه- بیاینبریم تو خونه بقیه فیلم برداری اونجاس

    "سه تایی راه افتادیم طرف خونه که کارگردانرسید بهمون و یه خنده ای به مانی کرد و گفت :"

    -روغن م بعضی وقتا چیز خوبیه ها

    مانی خندید که کارگردان گفت : تو اصلا ساخته شدی برای هنرپیشگی فقط حیف که پولداری و احتیاج به پول نداری و گرنه حتما می آوردمت تو این کار
    "اینو گفت و رفت مانی یه نگاهی به من کرد و گفت"
    - حالا تو شاهد باش و ببین این چقدر منو انگولک میکنه ها
    - تو خودتم بدت نمی آد
    مانی - من بدم نمی آد که یکی انگولکم کنه
    - آره دیگه
    مانی- دست شما درد نکنه
    ترمه- راستی مانی چرا قبول نمیکنی اگه قبول کنیمیتونیم فیلم بعدی رو با همدیگه بازی کنیم
    مانی- من با کمتر از نیکول کیدمن بازینمیکنم بیخودی م اصرار نکن
    ترمه - بروگم شو خیلی از خودراضی ایی ها
    مانی - خودمکه از خودم راصی م هیچی خیلی های دیگه م ازم راضی ن
    ترمه - تو ماشین یادت رفتچیکارت کردم؟
    مانی - بیا همه ش خشونت اونوقت میگن آقایون خشنن
    - ترمه خانم این قسمت که میخواین فیلمبرداری کنین داستانش چیه؟
    ترمه - صحرا قراره از سید جواد جدا بشه
    مانی - سید جواد
    ترمه - اسم شوهر من تو فیلم سید جواده البته دوستاش اینطوریصداش میکنن اما زنش اسم اصلیش رو که تو شناسنامه شه بهش میگه
    مانی - اسم توشناسنامه ش چیه ؟
    ترمه - کامبیز
    - پس سید جواد چیه
    ترمه - اسم درگوشی شه
    - اسم در گوشی چیه؟
    مانی - همونکه دختر خانما وقتی پای تلفن با یه غریبه صحبت میکنن درگوشی تلفن میگن معمولام دخترخانما بیشتر اسامی یه درگوشی دارن
    - باز چرت پ پرتگفتی
    ترمه - بعضیا دو تا اسم دارن یکی شناسنامه ای یکی در گوشی
    مانی - مثل خود تو هامون جون اسم شناسنامه ایت هامونه و همیشه من در گوشی هاپو صدات میکنم
    "ترمه زدزیر خنده برگشتم یه نگاه بهش کردم که زود خودشو جمع و جور کرد و گفت"
    - ببخشین هامون خان تقصیر این مانیه!!!!



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    رنگ از رخسارم پرید و دست و پاهایم به لرزه افتاد زانو هایم دیگر قدرت ایستادگی نداشتند پشت به او کردم و روی زانو رو به دریا نشستم.اشکهایم بی محابا فرو میریخت و این امواج دریا بودند که صدایم می کردند نام خود را می شنیدم،شقایق اون تو رو نمی خواد دست از سرش بردار ببین چطور می خواد تورو تا آخر عمرت بی نیاز کنه به شرط اون که دیگه قیافتو نبینه اما ما تورو می طلبیم و پذیرای تو هستیم بیا و به ما بپیوند!
    کاش می توانستم و قدرت حرکت داشتم !کاش در کنارم نبود تا من به راحتی خود را به امواج می سپردم !پس بگو برای چه مرا به شمال آورده و تغییر نگاهش به خاطر چه چیز است ،نباید بیش از این خود را خوار و ذلیل کنم.بلند شدم و در حالیکه اشکهایم را می زدودم آرام نجوا کردم:راست گفتند که عشق باید دو طرفه باشه !عشق یک طرفه هرگز به مقصد نمی رسه.وقتی قدم به خونت گذاشتم سراسر شوریدگی و دلدادگی بودم عشق من نسبت به تو اونقدر بزرگ و مقدسه که با هیچ واژه ای نمی شه تفسیرش کرد امیدوار بودم بتونم گرما بخش روح سرد و مرهم قلب زخمیت باشم اما میبینم نه تنها نتونستم امید و عشق رو در وجودت زنده کنم بلکه خواری بودم تو چشمات!من یک قربانی بیشتر نبودم و خوب می دونم که نگاه کردن به من هر روز خاطره بی وفایی لیلی رو برات زنده می کنه.برای تصرف قلبت دست به هر کاری زدم اما تو از من و خانواده ام متنفری ،تنفر هرگز نمی تونه جای خودشو به عشق و دوست داشتن بده.حالا می فهمم از عشق باید فرار کرد وگرنه تو رو به ورطه نابودی می کشونه همان طور که قادره به عرش برسونه قادره به خاک سیاه هم بنشونه!
    بعد بدون اینکه نگاهش کنم چند قدم جلوتر از او حرکت کردم و پشت به او گفتم:من می رم ویلا هر زمان که خواستی حرکت کنی من حاضرم اما قبل از رفتن باید نکته ای رو بهت بگم من با یک دست لباس سفید و ساده وارد خونت شدم و یه روز می خواستم با کفن ساده ای از خونت خارج بشم اما حالا دیگه نه! من حتی نتونستم برات یه همسر واقعی باشم این یه بازی شطرنج بود که بازنده اش من بودم. تو حق نداری ثروت و دارایی خودت و به من پیشنهاد کنی من با لباس تنم از پیشت می رم وقتی به تهران رسیدیم خودت دنبال کارو بگیر.
    با صدایی سنگین گفت:
    - می دونی چند ما ه از عمر خودت و توی خونه من تلف کردی؟حتی از ادامه تحصیل خودت گذشتی!من،تورو از زندگیت عقب انداختم و با آبروت بازی کردم.تو حتی حاضر نشدی یه مهریه به درد بخور برا ی خودت در نظر بگیری من اگه کل دارائیم رو بدم بازم کمه تو باید قبول کنی.
    - من برای به دست آوردنالماس عشق زندگیمو به حراج گذاشتم و حالا که به دستش نیاوردم طلب چیزهایی که از دست داده ام از کسی ندارم.در ضمن حاضر نیستم حتی همون یه دونه سکه رو ازت قبول کنم امیدوارم بری و در جایی دیگه و با زنی دیگه خوشبخت بشی.
    دیگر تحمل ایستادن نداشتم باید به جایی خلوت پناه می بردم تا اشکهایم را نبیند بس بود گریه و زاری دوست نداشتم به حالم دلسوزی کند.بی توجه به او راه ویلا را با قدمهایی سست در پیش گرفتم ویلا درست مقابل دریا قرار داشت خود را به در آهنی رساندم و اشکک ریزان زنگ دررا فشردم.وقتی زیور در را به رویم گشود بدون اینکه نگاهش کنم او را در ابهام و شگفتی باقی گذاشتم و به اتاق خود پناه بردم و در را قفل نمودم.
    سر میز شام حاضر نشدم و از پشت در بسته اعلام کردم که اشتها ندارم آرامش از تن و روحم گریخته بود و جای خود را به آشوب و اضطراب داده بود خود را می دیدم که تمامی رویاها و آرزوهایم نقش بر آب شده.روزی به این نکته ایمان داشتم که از محبت خارها گل می شود اما وقتی سخنان احسان را شنیدم پی بردم که اشتباه می کردم،خواب دیگر در چشمانم جایگاهی نداشت گاهی بی هدف در اتاقم راه می رفتم و گاهی پرده را عقب می کشیدم و اشکهای آسمان را که از دل تاریکش بیرون می ریخت تماشا می کردم.شب به درازا کشیده بود و انگار آسمان نمی خواست گرمای خورشید را درون خود جای دهد،هرچه انتظار می کشیدم صبح نمی شد نگاهی به ساعت انداختم هنوز 2 بعد از نیمه شب بود.بلند شدم و تنها با انداختن شالی روی شانه ام از اتاق بیرون آمدم و نگاهم را در اطراف سالن چرخاندم منتظر بودم احسان را روی کاناپه ببینم گرچه ویلا دارای اتاقهای بسیاری بود اما بیشتر اوقات او روی همان کاناپه رو به روی تلویزیون به خواب می رفت،وقتی جای خالی اش را دیدم فهمیدم به اتاق خودش رفته،آرام در سالن را باز نمودم باران شدت گرفته بود و شلخته می بارید بدون اینکه چتری با خود بردارم به زیر باران رفتم دلم می خواست باران تمام تنم را شست و شو دهد.روی چمن های خیس نشستم و دست به سوی آسمان بردم و در حالیکه اشکهایم با دانه های باران مخلوط شده بود و غمگین ترین آهنگ دنیا را می واختند،گفتم:خدایا طوفان دریا به همراه امواجش مرا می طلبد می دانم که فقط با مرگ به آرامش می رسم اما تو مارا از خودکشی منع کردی و آن را گناهی نابخشودنی خوانده ای می دانم که اگر به خواسته دل عمل کنم و به سوی دریا بروم نحمل آتش عذاب تو را نخواهم داشت.
    نمی دانم چه مدت زیر باران نشستم واشک ریختم انگار مشاعرم را از دست داده بودم رخوت و سستی عجیبی در بدن خود احساس می نمودم مثل اینکه روحم داشت از کالبدم جدا می شد.پدرم را دیدم که در زیر باران به سویم می آمد و دودست مرا در دستهایش گرفت لبخندی به رویش زدم و دیگر هیچ نفهمیدم.صداهایی در گوشم می پیچید اما نمی توانستم چشم باز کنم ناگهان احساس کردم این صدا را دوست دارم صدایی که سالها بود دلبسته آن بودم.
    - شقایق گل همیشه عاشقم!عزیزم چشماتو باز کن،ای آرام جانم آخر این چه کاری بود که با خودت کردی!نگفتی اگه مویی از سرت کم بشه من نابود می شم؟خانمم تورا به خدا بذار چشمهای قشنگتو ببینم.
    گرمای دستش را حس کردم دیگر بدنم منجمد نبود بلکه خون در رگهایم به جریان افتاده بود.چشم گشودم و چهره تنهاامید زندگیم را در برابر خود دیدم .آیا او احسان بود؟شاید چشمهایم به من دروغ می گفتند چون اطمینان نداشتم که درست می بینم چند بار پلک بر هم زدم،لبخندی کودکانه بر لب آورد و بعد نگاهی به دستم انداخت که توی دو دستش قرار داشت وآرام آرام انگشتهایم را نوازش می نمود.به زور لبهایم را از هم باز کردم و گفتم: احسان جان.دستش را روی لبهایم گذاشت و گفت:
    - جان احسان ،تو باید استراحت کنی عزیزم.نگاهم به اطراف چرخید تازه متوجه شدم که به دست دیگرم سِرُم وصل شده خدایا چه بلایی به سرم آمده بود.با عجز گفتم:چه اتفاقی افتاده؟
    - هیچی عزیزم داشتی خودت رو به کشتن می دادی خدا به دادم رسد که از خواب بلند شدم و بعد دیدم در اتاقت بازه بعد سراسیمه خود م را به حیاط رساندم که بیهوش روی زمین دیدمت .عزیز دلم منو ببخش دیگه هیچ وقت حرفی از جدایی نمی زنم.نور های عشق در دیدگان مجذوبش به رقص در امده بودند با صدایی که بغض نهان شده ای در آن به چشم می خورد گفت:
    - دکتر برات دارو تجویز کرده که باید سر ساعت بخوری چیزی نمونده که سُرُمت تموم بشه.شب تا صبح هذیان می گفتی،فکر کنم کابوس وحشتناکی می دیدی.
    آنقدر نگاهش زیبا و دلکش شده بود که لحظه ای چشم از دیده اش برنمی گرفتم نگاه عاشقم را دریافت و بلند شد و گفت:
    - من لایق این همه عشق و دلدادگی تونیستم کسی که تو براش جون فدا می کنی کلمه مقدس عشق رو به گنداب کشیده و روزگار خوش تورو سیاه کرده!من نتونستم توروبه آرزوهات برسونم،منو ببخش.در ضمن تا زمانی که بتونی این مرد قصی القلب رو تحمل کنی بمون و تسلی دل مرده اش باش.
    صدای احسان می لرزید و چشمان سرخش گویای این بود که شب بدی را گذرانده بالاخره هم نتوانست طاقت بیاورد و با سرعت اتاق را ترک نمود.وقتی سُرُم تموم شد با یک بشقاب سوپ داغ به اتاقم آمد و خودش آرام آرام قاشق به دهانم می گذاشت البته سعی میکرد نگاهم نکند اما وقتی احساس کرد اشک می ریزم سر بلند نمود و در حالیکه با دست اشکهایم را پاک می کرد گفت:
    - من طاقت دیدن این مروارید های قشنگ و ندارم،مبادا که دوباره چشمهای محبوبم را ابری و بارونی ببینم!
    گفتم:می خوام برگردم تهران دلم برای باغ تنگ شده کی می ریم احسان جان؟
    - به محض اینکه حالن خوب بشه حرکت می کنیم.
    - جالم خوبه کاش زودتر اینجارا ترک کنیم اینجا احساس پوچی و دلمردگی دارم .من همیشه ویلا رو دوست داشتم اما نمی دونم چرا الان طاقت موندن در اینجا رو ندارم!
    - به خاطر آب و هواست تو فصل زمستون شمال رنگ غم به چهره می گیره و آسمونش همیشه دلگیر و بارونیه اما من به تو قول میدم هرچه زودتر از اینجا بریم.
    بعد از دو روز توانستم وانای ام را باز یابم و با احسان بر سر یک میز غذا بخورم.بعد از شام به زیور گفتم:این آخرین غذایی بود که اینجا خوردیم ما امشب حرکت می کنیم البته اگر خدا خواست ان شاءالله برای تعطیلات برمی گردیم.در ضمن زیور خانم ممنون که این چند روز به خاطر بیماریم از من مراقبت کردین.
    - نه خانم جان این چه حرفیه من وظیفمو انجام دادم در ضمن آقل برام همه چیزو تعریف کرده اونقدر شرمنده شما هستم که نگو .ما شما رو دیر شناختیم .صبر و شکیبایی شما رو باید تو تاریخ بنویسند.می دونم به زودی زود همه چیز همان طوری می شه که شما دوست دارید مطمئن باشید آقا بالاخره به طرفتون میاد .
    برایم عجیب بود که چطور احسان برای زیور درد دل کرده است گفتم:
    - مگه آقا به تو چی گفته؟
    - خانم جان من آقا رو از بچگی بزرگ کردم وقتی دیدم بالای سر شما چطور ناله و فریاد می زنه و از خدا طلب بخشش می کنه حدس زدم باید مسئله ای بین شما دونفر بوده باشه.بعد از رفتن دکتر سعی کردم آرومش کنم و باهاش حرف بزنم،آقا هم سفره پر دردی داشت اون برام باز کرد هیچ وقت فکر نمی کردم لیلی خانم در حق آقا چنین بی وفایی بکنه اما گذشت شما قابل تحسینه!
    - من کاری نکردم زیور خانم اونقدر دوستش دارم که فقط خدا می دونه به قول معروف راز این نکته رو فقط باد صبا می دونه .
    زیور لبخندی زدو گفت:
    - عاقبت بخیر بشی دخترم .احسان از اتاقش بیرون آمد و گفت:
    - حاضر شو تا 10 دقیقه دیگه راه می افتیم.
    وقتی حرکت کردیم زیور با چشمانی اشک آلود بدرق امان کرد،دیگر چهره رحمت خشمگین نبود او هم با مهربانی برایمان دست تکان داد.مسافت زیادی از راه را هردو در سکوت به سر بردیم وقتی برایش چای ریختم و آنرا به دستش دادم کمی از آن چشید و گفت:
    - تو خسته نمی شی اینقدر به من محبت میکنی؟
    از سوالش کمی جا خوردم اما زمزمه وار گفتم:من هرگز از تو خسته نمی شم.
    - تا کی می خوای ادامه بدی؟تا کی می خوای نگاه داغت رو به صورتم بپاشی و در مقابل ظرفی از یخ تحویل بگیری؟شقایق تو واقعا می تونی من و به همین صورت تحمل کنی؟
    می دانستم با این گفته ها به من یاد آوری می کند که هیچ تغییری در درون زندگیمان صورت نخواهد گرفت لبخندی زدم و گفتم:
    - قلب آدم دروازه نیست که به روی هر کسی باز بشه قلب من یک دریچه داره که اونم فقط به روی تو باز شده.من ذره ذره عشقم و تو قلبم پنهان کردم تنها کسی که می تونه اونو آشکار کنه خودت هستی و من منتظر اون روز می مونم حتی اگه تو اون دنیا باشم!تو خودت خوب می دونی هر زنی که ازدواج می کنه به نوازش های گرم مرد زندگیش نیاز داره،به نجواهای عاشقانه اون،اما اگه این واقعیت تورو آزار می ده من از حق خودم می گذرم فقط به موندن در کنارت راضیم!
    احسان لحظه ای نگاهم کرد بعد گفت: تو اراده ی از جنس پولاد داری دختر!
    ****
    6. از زمانی که به تهران رسیده بودیم احسان خیلی تغییر کرده بود ،کمتر حرف می زد و بیشتر در لاک خود فرو می رفت تا جائیکه بی بی جان سر بر گوشم نهاد وگفت:ننه،تو شمال چه اتفاقی افتاده؟آقا با هیچکس حرف نمی زنند و دیگر دستور هم نمی دن صبح از خونه بیرون می رن و تا شب بر نمی گردند.
    آهی کشیدم و گفتم:زندگی ما سرتاسر حوادث شده بی بی و ما باید با اونا دست و پنجه نرم کنیم ؛نگران نباشین همه چیز درست می شه.
    با اینکه چیزی به پایان زمستان نمانده بود اما هنوز ریزش برف ادامه داشت .خوب به یاد دارم زمانی راکه برف سنگینی باریده بود و من به باغ رفتم و آدم برفی بزرگی درست کردم نیمه های کارم بود که بابا علی هم کمکم کرد.وقتی احسان بیرون آمد و آدم برفی را دید گفت:
    - آفرین مجسمه ساز خوبی هم هستی اصلا تو همه فن حریفی!
    گفتم:احسان جان وایسا الان می آم.بعد داخل ساختمان رفتم ودوربین عکاسی را آوردم و به دست باباعلی دادم و گفتم :یه عکس دو نفره از ما بگیر.نمی دانم در عمل انجام شده قرار گرفت یا خواسته دلش بود که دست دور گردنم انداخت و گفت:
    - این جوری خوبه بابا علی؟
    - بله آقا عالیه!آماده 1،2،3.
    عکس زیبایی شده بود آنرا قاب کردم و در سالن پذیرایی نصب نمودم.زمانی که زمستان آخرین سوز وسرمایش را به داخل اتاق می کشاند نیمه های شب بلند شدم تا در باغ گردش کنم چون خواب به چشمم نمی آمد.آرام آرام از پله ها پایین آمدم اما ناگهان صدایی از طبقه پایین شنیدم و سعی کردم پاورچین پاورچین به محل صدا نزدیک شوم وقتی خوب گوش فرادادم صدای خاتون را شناختم مثل اینکه داشت با تلفن صحبت می کرد اما در این وقت شب چه کسی مخاطب او بود؟خودم را نشان ندادم و از پشت ستون گوشهایم را تیز کردم،با آب و تاب تعریف می کرد:
    - من مطمئنم که آقا هیچ علاقه ای به اون نداره،چند وقتیه که زیر نظرشون دارم،همان طور که قبلا به شما گفتم هنوز جدا از هم می خوابن حتی شمال رفتنشون هم بی نتیجه بود .شقایق خانم خیلی سعی داره خودشو خوشبخت جلوه بده اما همش تظاهره!
    در حالیکه عصبانیت تمام وجودم را فرا گرفته بود دیگر نگذاشتم ادامه دهد،نفس عمیقی کشیدمو با خشم یکی از لوستر های داخل سالن را روشن نمودم ناگهان گوشی از دستش به زمین افتاد.نتوانستم جلوی خودم را بگیرم جلو رفتم و سیلی محکمی به گوشش نواختم و فریاد زدم:
    - باید ازروز اول به ماهیت پلیدت پی می بردم،راز و رمز زندگی منو برای کی تعریف می کردی هان؟
    عقب عقب رفت تا اینکه روی مبل افتاد به سویش حمله ور شدم و یقه اش را گرفتم و گفتم:
    - من امشب تورو می کشم خائن کثیف!زود باش بگو با کی حرف می زدی؟
    انگار باور نمی کرد که روزی خشم مرا ببیند.
    - خانم تورو خدا ولم کنید خفه شدم!
    - اسم خدا رو نیار بی شرم،منم می خوام خفه بشی!
    از صدای داد و فریادم خدمتکارا توی سالن ریختند و همه چراغ خا روشن شد و من بی توجه به جیغ و داد دیگران یقه خاتون را چسبیده بودم و او را مرتبا تکان می دادم این احسان بود که مرا به زور از او جدا کرد.
    - چکار می کنی شقایق؟ کشتیش!
    - بذار بمیره دختره بی شرم بی حیا،ازش بپرس ببین نصف شبی داره برای کی زندگی منو تعریف می کنه؟من چه هیزم تری به این فروختم؟اصلا زندگی من برای کی اینقدر مهمه؟
    حرفها مانند رگبار از دهانم خارج می شد و من نمی توانستم جلوی عصبانیتم را بگیرم خون جلوی چشمانم را گرفته بود آنقدر که سرم به دوران افتاد و نزدیک بود نقش زمین شوم.احسان زیر بازویم را گرفت و مرا روی مبل نشاند ،مرجان با یک لیوان آب به سراغم آمد و سعی کرد آنرا به خوردم بدهد.
    خاتون مسیر نگاهش را به سوی احسان تغییر داد و گفت:
    - آقا منو ببخشین من گناهی ندارم،براتون توضیح می دم!
    احسان با لحنی تلخ و گزنده گفت:
    - لازم نیست من خیلی وقته که همه چیز رو می دونم بدون اینکه تو حرفی بزنی میدونم طرف مقابلت کی بوده و تو برای چه کسی خبر چینی می کردی.
    با همان وضع رقت بارم نگاهی کنجکاو به او انداختم و گفتم:
    - تو می دونستی؟پس چرا جلوش رو نگرفتی؟
    - برای اینکه طرف آشناست اون کسی نیست جز خواهر گرامی شما لیلی خانم!خاتون هم می خواسته میزان وفاداریش رو به اون ثابت کنه .اما دیگه اینجاش رو کور خوندی برو وسایلت رو جمع کن تا طلوع صبح چیزی نمونده باید برای همیشه از این خونه بری فکر کنم لیلی خانم نیاز بیشتری به تو داره.بلند شو شقایق جان ،باید استراحت کنی ،رنگ به چهره نداری عزیزم.
    گونه هایم آتش گرفته بودند و غمی عظیم در تار و پود بدنم لانه کرده بود.با کمک مرجان و احسان روی تختم دراز کشیدم ،احسان که حال خرابم را دریافته بود قرص آرام بخشی به دهانم گذاشت و در گوشم زمزمه کرد:
    - همه چیز درست می شه ،نگران نباش!من در مقابل این همه عذاب که تو می کشی چیزی ندارم که بگم جز اینکه منو ببخشی.
    بعد اتاق را ترک کرد و باز من ماندم و حالی منقلب و روحی نا آرام!اثر قرص را به جان خریدم و به خواب رفتم وقتی چشم گشودم نور آفتاب شعاع های خود را از شیشه و پرده عبور داده و روی صورتم پاشیده بود.بلند شدم و در حالیکه نگاه به ساعتم می انداختم با خود گفتم،به خاطر قرص دیشب چقدر خوابیدم.عقربه های ساعت ده را نشان میداد پاها و دستانم را کلی ماساژ دادم تا بلکه از آن حالت رخوت و سستی بیرون بیاید.بعد نگاهی به آینه انداختم خدایا چه قیافه وحشتناکی پیدا کرده بودم و چه قدر لاغر و رنگ پریده شده بودم چه موهای ژولیدهای....اگه احسان منو با این قیافه ببینه حتما قبض روح میشه.
    اول کاری که باید بکنم گرفتن یک حمام درست و حسابیه.بنابر این با یک حوله نرم و لطیف راهی حمام شدم.بعد از بیرون آمدن از حمام داشتم موهایم را سشوار می کشیدم که احسان وارد شدو گفت:
    - یکبار دیگه هم اومدم اما حمام بودی.
    - سلام صبح بخیر.
    - صبح بخیرخانم.
    لبخندی به او زدم و گفتم:
    - چه شب کذایی و وحشتناکی بود اصلا فکر نمی کردم خواهرم برام جاسوس بذاره !حالا خاتون کجاست؟
    - صبح زود از اینجا رفت در واقع اخراج شد.
    - گناه داره احسان جان اونکه جایی رو نداره بره کاش به این زودی تصمیم نمی گرفتی.
    احسان گفت:
    - فدای اون قلب مهربون و رئوفت نگران نباش اولین جایی که می ره خونه خواهرته!
    گاهی با خود می گفتم نکنه احسان انساین دو شخصیتی باشه چرا گاهی الفاظ عاشقانه بکار می برد و گاهی چند روز در لاک خود فرو می رفت؟درون چشمانش خیره شدم انگار فکرم را خواند چون به سمت پنجره رفت و به باغ خیره شد و گفت:
    - بهتره چیزی به روی خواهرت نیاری اون خودش با دیدن خاتون همه چیز دستگیرش می شه.
    - هر چی شما بگین آقای مظاهر.
    - امان از دست تو.
    گفتم:
    - احسان جان باید موضوعی رو بهت بگم چند لحظه گوش می کنی؟
    در حالیکه روی کاناپه می نشست گفت:
    - بله حتما بفرمائید.
    کنارش نشستم و گفتم:
    - مدتیه مرجان و عبدالله رو زیر نظر گرفتم فکر میکنم به هم علاقه دارند البته خدا کنه که این طوری باشه چون کاراشون خیلی مشکوکه.
    بعد از لحظه ای سکوت گفت:
    - عجب !تو از کی متوجه شدی؟
    - الان چندماهی می شه!
    - پس چرا اینقدر دیر به من گفتی؟
    - آخه مطمئن نبودم ولی حالا....
    بلند شد و گفت:
    - ممنون که گفتی اتفاقا به عبدالله گفتم بیاد چون باید یک سری به کارخانه بزنم امروز ته توی قضیه رو در میارم باید باهاش صحبت کنم ببینم چه هدفی داره.خوب حواست به همه جا هست!
    - مرجان یکبار تو زندگیش شکست خورده دوست ندارم اینبار در عشق شکست بخوره .عبدالله مردی جا افتاده است و تا به حال خطایی ازش ندیدم اما باید ببینم آیا واقعا به مرجان علاقه داره یا اصلا چرا تا به حال ازدواج نکرده!
    در حالیکه بلند می شد گفت:
    - تا چند ساعت دیگه حقیقت و کشف می کنم و بهت اطلاع می دم خوب تو با من کاری نداری چون الانه که سرو کله اش پیدا بشه می رم حاضر شم خداحافظ.
    - به سلامت عزیزم.
    با لبخند بدرقه اش کرم تا از در خارج شد بعد از رفتن او یکی از کتابهای روانشناسی دکتر باربارا آنجلس را برداشتم و شرع به خواندن کردم چه زیبا نوشته بود(( شما این قدرت و توان را دارید تا لبخند بر لبان معشوقتان بنشانید.شما این توان را دارید تا اورا به اشک و شادی و شوق وادارید.شما این قابلیت را دارید تا چنان احساس امنیتی به او بدهید که تمام ترسها و بی اعتمادی های گذشته را ذوب کنید!می توانید به او احساس ارزشمند بودن و زیبا بودن بدهیدکه هرگز مجددا هیچ گاه احساس حسادت یا ناراحتی نکند.
    این قدرت و قابلیت در کلمات شما نهفته اند کلمات و واژگان محبت آمیز شما گنجینه های گران بهایی هستند که ارزششان با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.می توانید با استفاده از کلمات معشوق را سیراب کنید و روحش را نوازش دهید،می توانید با بکار گیری آنها پیوندی ناگسستنی میان خود و او ایجاد کنید بالاتر از همه میتوانید شادی و شادمانی بیشتری را همین جا و همین الان بیافرینید.هربارکه کلمات محبت آمیزی را بکار می برید لحظه ای ناب را به یکدیگر هدیه داده اید.))
    آنقدر در کتاب غرق بودم که متوجه گذشت زمان نشدم با خود می اندیشیدم آیا می رسد روزی که صمیمیت و عشق و گرما همچون نوری در تاریکی وجودم بدمد و روح مرده ام را زنده سازد؟آیا می توانم با کلمات محبت آمیز احسان را به سوی خود جلب سازم خدایا به من قدرت بده که همچنان مقاومت کنم و دست از عشق خود برندارم.
    از سر و صدای داخل باغ بلند شدم و کتاب را روی میز گذاشتم به طرف پنجره رفتم،ماشین احسان بود که تا نزدیک ساختمان آمده بود و عبدا.... با صدای بلند خدمتکاران را به کمک می طلبیدو زیر بغل احسان را گرفته بود،خدایا چه می دیدم آیا این احسان بود؟چه اتفاقی افتاده بود؟سراسیمه پله ها را طی کردم و خود رابه باغ رساندم همه جمع شده بودند. با دیدنش فریاد وحشتناکی سر دادم و اشکهایم سرازیر شد به طرفش دویدم سر و صورتش خونین و مالین بود.
    - شقایقت بمیره چی به سرت اومده؟
    - چیزی نیست عزیزم نگران نباش!
    رو به عبدالله کردم و گفتم:
    - حرف بزن ببینم چی شده چه بلایی سرش اومده؟
    - به خدا خانم تا اومدم به خودم بجنبم دیدم نامردا ریختن سرمون !
    - کیا ریختند سرتون؟
    - نمی دونم خانم چند تا قولچماق بودند هر چی طرفشون رفتم دست به من نزدند و هی پرتم کردند اون طرف فقط هدفشون آقا بودند البته آقا از خجالتشون در اومد و با چند تا مشت جانانه حالشون و گرفت اما نامردا تعدادشون زیاد بود نمی دونم چه دشمنی با آقا داشتند!
    احسان را به یکی از اتاقهای پایین منتقل کردیم و روی تخت خواباندیم بعد عبدالله رو فرستادم دنبال دکتر اردلان.وقتی دکتر به بالینش آمد،زخم سر او را شست شو داد و پانسمان کرد بعد یک مسکن هم به او تزریق نمود چون تمام بدنش کوفته شده بود.وقتی دکتر عزم رفتن کرد از او سوال نمودم:حالش چطوره؟
    - خوشبختانه ایشون استخوا ن بندی محکمی دارند و شکستگی ایجاد نشده و این دردها به خاطر کوفتگیه اگه چند روزی استراحت کنه حالش خوب می شه،شما متوجه نشدین این آدمها کیا بودند؟
    - نه آقای دکتر نمی دونم کی باهاش دشمنی داشته!
    - به نظر من بهتره موضوع رو به کلانتری گزارش بدین اونا خودشون قضه رو پیگیری می کنند!
    - بله حتما!
    بعد از رفتن دکتر به طرف مرجان رفتم و گفتم:
    - اگه عبدالله اومد منو خبر کن باهاش کار دارم.
    - بله خانم.
    سوپ داغی را که بی بی جان آماده کرده بود به او خوراندم،لبخندی زدو گفت:
    - انگار خدا برامون گذاشته که از همدیگه پرستاری کنیم نمی دونم چه حکمتی تو کارشه قربون بزرگیش برم هر روز یه حادثه جدید!
    - نگران نباش توکل به خدا همه چیز درست می شه،دکتر گفت که مشکل خاصی نداری.احسان جان تو نشناختی شون؟
    - نه قیافه هیچ کدومشون برام آشنا نبود .
    - خدا ذلیلشون کنه!
    وقتی دیده روی هم گذاشت و به خواب رفت من هم همانجا کنارش نشستم تا جایی که وقتی بیدارم کرد دیدم سر روی تختش گذاشته و به خواب رفته بودم.
    - شقایق جان چرا اینجا خوابیدی بلند شو گردنت درد می گیره.
    بلند شدم و با لبخند گفتم:
    - حالت چطوره بهتری؟
    - آره عزیزم چیزیم نیست کمی دست و پام درد می کنه فکر می کنم تا یکی دو روز دیگه کاملا خوب بشم.
    بر دستهایش بوسه زدم و گفتم:
    - خدا منو مرگ بده که تو رو تو این حال نبینم.
    - خدا نکنه عزیزم این چه حرفیه؟
    وقتی از سالن بیرون آمدم مرجان گفت:
    - خانم جان فکر می کنم عبدالله فردا صبح بیاد اگه باهاش کار واجبی دارین تماس بگیرم بگم خودشو برسونه.
    - نه کار مهمی نیست همون فردا بهش می گم.
    به اصرار احسان توی اتاق خودم خوابیدم که در اتاقم زده شد،مرجان بود.
    - خانم عبدالله اومده،گفته بودین باهاش کار دارین؟
    - تو برو من تا پنج دقیقه دیگه پایینم.
    لباسهایم را عوض نمودم و دستی به سر وریم کشیدم و به طبقه پایین رفتم وقتی در مقابل عبدالله قرار گرفتم گفتم:
    - عبدالله یک سوالی ازت دارم؟
    - در خدمت هستم خانم بفرمایید.
    - می خوام بدونم توهیچ کدوم از آدمای اون روز و نشناختی یه نشونی چیزی که نظرت رو جلب کنه؟
    - نه خان جان به نظرم از یکی دستور گرفته بودند.
    - چطور مگه؟
    - آخه وقتی دیدن اوضاع وخیمه و ممکنه کسی از راه برسه فوری پریدن تو یک ماشین که یه نفر منتظرشون بود.
    - ماشین چی بود؟
    - پراید سفید،آدمی هم که پشتش نشسته بود یه گنده بک بود.
    ناگهان جرقهای در مغزم زده شد یه قدم به طرف عبدالله برداشتم و گفتم:
    - تو چهره اش رو دیدی؟
    - بله خانم .
    - آقا هم دید؟
    - نه خانم اون موقع آقا نقش زمین شده بودند.
    - عبدالله یه مرد جوون نبود که موهاشو از فرق وسط باز کرده بود؟
    - بله خانم،ولی شما از کجا می دونید؟
    - باید زودتر از این می فهمیدم تو برو هر وقت بهت نیاز بود خبرت می کنم.
    - چشم خانم.
    با اعصابی ناراحت و متشنج کنار تلفن رفتم و شماره خان عمو را گرفتم،زن عمو گوشی را برداشت:
    - الو سلام حاج خانم حالتون چطوره؟
    - سلام شقایق چه عجب یادی از ما کردی آقای مظاهر چطوره؟
    - اگر آقا مسعود بذاره ما زندگیمونو بکنیم همه چیز رو به راهه!
    - اصلا معلومه چی میگی مسعود چه کار به کار شما داره؟
    مسعود یک دفعه منو تهدید کرد و حالا تهدیدش و عملی کرده و چند تا لات و بی سرو پا رو فرستاده سراغ احسان و کتک کاری راه انداخته اگه این بلا سر خودم اومده بود شاید به خاطر خان عمو رضایت می دادم اما چون با احسان این کارو کرده،هیچ وقت رضایت نمی دم و همین امروز با مامور میام در خونتون وقتی یه مدت افتاد هلفدونی و آب خنک نوش جان کرد می فهمه صبر آدم هم اندازه داره!سلام به خان عمو برسونید و به اقا مسعود هم بگید منتظر باشه که میام سراغش.
    بعد با عصبانیت گوشی را گذاشتم وقتی برگشتماحسان را دست به سینه و تکیه داده به ستون دیدم نگاهی به سرتا پایم انداخت و گفت:
    - با کی حرف می زدی داشتی کی و تهدید می کردی؟
    - تهدید نبود من به گفته ام عمل می کنم باید همین امروز بریم از دست مسعود شکایت کنیم.
    - منظورت پسر عموته؟آخه برای چی؟
    - چون کسی که تورو مضروب کرده آقا مسعوده!
    - تو از کجا می دونی؟کی این چیزا رو به تو گفته؟
    - یه روز مسعود تو چشمام نگاه کرد و گفت که بالاخره حال احسان و می گیرم از روی نشونی هایی که عبدالله بهم داد فهمیدم کار خودشه چون کس دیگه ای با تو دشمنی نداره.
    احسان لنگان لنگان روی مبل نشست و گفت:
    - که این طور!اما شقایق خانم شما هم کشته مرده زیاد داشتین پس من باید منتظر باشم تا بقیشون بیان سراغم!
    - شوخی نکن احسان من می خوام برم کلانتری تو هم بمون و استراحت کن.
    - بهتره ولش کنی تو فامیل می پیچه زشته آبروی خان عمو می ره!
    - اگه بی اهمیت باشیم ممکنه پرو بشه و کارای بدتری انجام بده به خاطر منم که شده اجازه بده از دستش شکایت کنم!
    احسان لحظه ای فکرکرد و بعد گفت:
    - باشه قبول،ولی اجازه نمی دم تنها بری خودمم باهات می آم!
    - اما تو حالت خوب نیست!
    - چیزیم نیست الان بهترم می تونمهمراهیت کنم.
    - باشه پس من می رم لباساتو می آرم حاضر بشی.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    "یه مرتبه من زدم زیر خنده که برگشت یه نگاه به من کردو گفت"
    -هاپو زهر مار!هاپو خنده ی بی موقع!
    ترمه- جدا ساعت ده میگرین میخوابین؟!
    مانی-البته! به استثنای شبایی که درس زیاد داشتیم.
    ترمه- اصلا بهتون نمیاد!هر کی که شماهارو میبینه فک میکنه که..
    مانی- بیخود فکر میکنه!اصلا این فکرا از ریشه غلطه!
    "من دوباره خندیدم که بازم یه نگاه به من کردو گفت"
    -هاپو امشب زیاد مسرور!
    ترمه- حتما داری دروغ میگی که هامون خان میخنده!
    مانی- هارون خان گاهگاهی سیمش اتصالی میکنه و کشکی میخنده!
    ترمه - هارون؟! مگه اسمشون هامون نیس؟!
    مانی - چرا! یعنی هامون مینویسن، هارون میخونن!
    " برگشتم یه چپ چپ بهش نگاه کردم که ترمه گفت"
    -هامون خان جدا شما شبا ساعت ده میخوابین؟
    - شبایی که میخوایم مثل امشب،ساعت دوازده یک از خونه بریم بیرون!
    " ترمه همونجور منو نگاه کرد که گفتم"
    - اینجور شبا مانی هی به من میگه" اِ...! چرا امشب انقدر خوابم گرفته؟!"بعدشم خمیازه میکشه و و ساعت ده هر دو بلند میشیم میریم تو اتاقمون.به هوای ما همه اون شب زودتر میرن میخوابن!بعدش مانی دوتا متگا میذاره زیر پتو و ماهوت پاک کن م میذاره رو بالش،مثلا موهامونه!بعدشم میاد سراع منو همین کار رو اونجا میکنه و دوتایی یواش از خونه میریم بیرون!ماشین هم اون شب نماره تو خونه دوتایی سوار ماشین میشیم میریم!
    "ترمه شروع کرد به خندیدن که مانی گفت"
    - بخدا تو اگه زن بگیری بیچاره میشی!حالا ببین من کی گفتم!
    ترمه - دروغ میگه هامون خان ! مردی که راستگو باشه زنش همیشه عاشقش میمونه!
    مانی- دِ بدیش همینه دیگه!زن ادم باید همون سال اول عاشق ادم بمونه!از سال دوم باید از شوهرش متنفر باشه.هر شب از خونه بیرونش کنه که شوهره بتونه یه نفسی م بکشه!
    ترمه - اون وقت این زندگی میشه؟!
    مانی- برای زن نمیدونم اما برای مرد اره!مثلا اگه من با تو عروسی کنم کاری میکنم که حداقل هفته ای یه شب منو از خونه بیرون کنی که بتونم به کارای عقب افتادم برسم!
    "تا مانی این. گفت ، ترمه از پشت سر با کیفش کوبید تو سرش!
    من زدم زیر خنده که مانی زد رو ترمز از ماشین پیاد ه شده و گفت"
    - من با تو نمیام!زنی که دست بزن داشته باشه ادم باهاش زندگیش نمیشه!
    ترمه- به درک
    تا اینو گفت مانی سرش و اورد تو ماشین و گفت:
    ترمه تا حالا کسی بهت گفته قیافت شبیه ایرنه پاپاش در نقش هند جیگرخوره
    ترمه -بیا سوارشو دیرمون میشه
    مانی- سوار میشم اما بدون که با تو ازدواج جز مشاغل سخت حساب میشه و باید در هفته حداقل ۳ روز
    تعطیلی داشته باشم
    ترمه- حالا کی خواست با تو ازدواج کنه اصلا من خیال ازدواج ندارم من فعلا با شغلم ازدواج کردم
    مانی -ا....؟! خدا به پای همدیگه پیرتون کنه عین عجوزه پس لطفا تشریف بیارین پایین و دست شغلتون
    و بگیرین و دوتایی با همدیگه برین سر فیلم برداری
    ترمه- خودتو لوس نکن مانی دیرم میشه
    مانی- صدا نمیاد
    ترمه -خواهش میکنم سوار شو
    مانی- این یعنی غلط کردم
    ترمه خندید و گفت:
    -زهرمار
    مانی -صدا نمیاد
    ترمه- بابا الان دیر میشه کارگردان یه چیزی بهم میگه
    مانی -ببخشین خان ترمه لوپز هواتاریکه چهرتون معلوم نیس
    ترمه- جون من سوار شو مانی
    مانی- خوب حالا این یه حرفی
    اینو گفت و سوار شد و حرکت کرد ترمه گفت:
    -بیچاره اون دختری که زن تو بشه
    مانی -خدا از ته دلت بشنوه
    "اینو که مانی گفت ترمه روش رو کرد اون طرف و خندید که من گفتم"
    -امشب جریان فیلمبرداری چیه
    ترمه- اول باید همون صحنه دیشب رو بگیرم
    -داستان چی هس
    ترمه -به زنه که با شوهرش اختلاف پیدا میکنه و میخواد ازش جدا بشه
    مانی -چه زن فهمیده ای و چه شوهر خوش اقبالی دست راست و چپ شوهره زیر سرما
    ترمه -گم شو اول ببین کسی میخواد با تو ازدواج کنه بعد فکر جدایی باش
    مانی- حالا کجا بریم همون جای دیشبی
    ترمه- آره فقط جلو نرو ماشین رو کمی دورتر پارک کن
    ۱۰" دقیقه یه ربع بعد رسیدیم و مانی ماشین رو کمی دورتر پارک کرد و پیاده شدیم باز مثل دیشب مردم جمع شده بودن مانی یه نگاه به جمعیت کرد و بعد به ترمه گفت"
    -ما همینجا هستیم تو برو
    ترمه -برای چی
    مانی -برو راحت به کارت برس
    ترمه -اصلا شماها باید حتما پیشم باشین
    "بعد یه نگاه به مانی کرد وخندید و گفت"
    -حالا اگه هامون خان براشون سخته عیبی نداره اما تو باید هرجا من میرم باهام بیای
    مانی- قرعه فال به نام من دیوانه زدن
    "ترمه دوباره خندید و گفت مگه نمی باهام ازدواج کنی"
    مانی -احتمالش ۵٪ بیشتر نیس
    ترمه- پس باید دنبالم بیای
    "اینو گفت و یه نگاه دیگه به مانی کرد و با یه خنده به راه افتاد که مانیم با ریموت در ماشین و قفل کرد و گفت"
    -آی به چشم
    "بعد دست منو گرفت و کشید سه تایی رفتیم طرف جمعیت که حواسشون به صحنه فیلم برداری بود
    یه خورد بعد رسیدیم بهشون و آروم از وسطشون رد شدیم و رفتیم جلو تا رسیدیم به همون جایی که
    دیشب جلومون و گرفته بودن نگهبانه که تاچشمش افتاد به ما خندید و سلام واحوالپرسی کرد و زود حفاظ و برداشت و تا مردم بخوان بفهمن که ترمه اومده و مثلا ازش امضا بگیرن ۳تایی وارد شدیم
    و نگهبان دوباره حفاظ رو گذاشت و در همین موقع کارگردان اومد جلو و با همدیگه سلام واحوالپرسی کردیم و به ترمه گفت که بره زودتر آماده بشه و بدشم به یه نفر گفت که برای ما دوتا صندلی و چایی بیاره من و مانی ازش تشکر کردیم و رفتیم یه گوشه وایستادیم یه خرده بعد برامون ۲ تا صندلب و چای وکیک اوردن مام نشستیم و منتظر ترمه شدیم تا خواستیم چایمون رو بخوریم که همون هنرپیشه که نقش شوهر ترمه رو بازی میکرد اومد جلو و سلام کرد دوتایی بلند شدیم و باهاش سلام و احوالپرسی کردیم که گفت" : ببخشین رفتار دیشبم خیلی بد بود!
    مانی -اختیار دارین شما باید منو ببخشین کار منم خیلی بد بود اما فقط یه شوخی بود
    پسره خندید و گفت : اما نظر کارگردان چییز دیگه ایه
    مانی - یعنی چی
    "یه بسته سیگار از جیبش در اورد و بهمون تعارف کرد ماهام یکی یه دونه ورداشتیم مانی با فندک برامون روشن کرد دو تا پک زد که گفت"
    -حتما میدونین که من تازه معروف شدم قراردادم تو این فیلم مشروطه راستش دستمزد این فیلم خیلی خوبه سناریوشم عالیه یعنی برام خیلی مهمه که تو این فیلم بازی کنم متوجه میشین که؟
    مانی -حتما بازی میکنین
    -آخه الان مسله شما پیش اومده منم دیشب یه خورده زیاد روی کردم و پریدم به گارگردان اونم ازم دلخور شده و ممکنه که.......
    "مانی نذاشت حرفش تموم بشه و گفت"
    -این حرفارو بذار کنار برادر فکرتو بده به بازیت
    خندید و گفت : آخه راستش شما دیشب خیلی خوب بازی کردین خیلیم خوش تیپ و خوش چهره این هردوتون
    دوباره خندید وگفت : انگار کارگردان میخواد به شما یه پیشنهادی بده
    مانی- پیشنهاد و دیشب داد
    "یه مرتبه رنگ پسره پرید و گفت "-دیشب
    مانی- آره منم ردش کردم حالا با خیال راحت برو برس به بازیت
    "یه نگاهی به ماها کرد و بعدش دستش و جلو آورد و با هردومون دست داد و گفت "ممنونم
    "اومد یه چیز دیگه هم بگه صداش کردن و رفت وقتی تنها شدیم گفتم "


    -تقصیر تویه دیگخ هرجا میریم باید خودتو بندازی جلو آخه به تو چه مربوط که یارو بلده بازی کنه یا نه

    مانی- تقصیر من چیه عالم هنر از دور استعداد و کشف میکنه من چیکار میتونم بکنم
    -به خدا اگه بخوای امشب بری جای این پسره بازی کنی نه من نه تو دیگه اسم منو نیار مگه نمیبینی ممکنه کارش و از دست بده
    مانی- بابا تا حالا دیدی من نون کسی رو ببرم
    -میگم یعنی
    مانی -خیالت راحت باشه بشین چایمون رو بخوریم
    د"وتایی دوباره نشستیم که ترمه از تو یه کانتینر اومد بیرون لباسشو عوض کرده بود و یه آرایش خیلی قشنگ
    تا مارو از دور دید اومد طرفمون ماهام از جامون بلند شدیم تا رسید گفت"
    -راحتین
    مانی- آره بابا برو به کارت برس
    ترمه- جایی نرین آ
    مانی -خیالت راحت برو خیلی م خوشگل شدی
    خندید و گفت مرسی
    "بعدشم رفت طرف صحنه فیلم برداری من و کانی دوباره نشستیم سر جامون و تا خواستیم چایمون و بخوریم که این دفعه کارگردان اومد جلو دوباره بلند شدیم و بهش خسته نباشین گفتیم که مانی رو کشید اونطرفتر و یه خرده باهاش حرف زد و بعدش دوباره برگشتن پیش من و کارگردان عذر خواهی کرد و رفت وقتی تنها شدیم گفتم": چیکارت داشت
    مانی- پیشنهاد داد به جفتمون
    -تو چی گفتی
    مانی- قبول کردم دیگه
    -زهرمار راست میگی؟
    مانی- نه بابا یعنی سر دستمزد اختلاف داشتیم من میگفتم ۲۰ میلیون میگرم بازی میکنیم اون میگفت به جفتتون بیشتر از ۲۰ هزارتومن نمیدم
    -ا لوس نشو
    مانی- بابا پیشنهاد بازی داد منم گفتم نه حالا بشین این چایی وامونده رو کوفت مون کنیم
    "دوباره نشستیم و تا خواستیم چایمون رو بخوریم همون هنرپیشه هه اومد جلو گفت"
    -ببخشین دوباره مزاحم شدم
    "بازم دوتایی از جامون بلند شدیم و مانی گفت"
    -مزاحم چیه عزیزم
    "پسره یه خنده ای کرد و گفت"
    -راستش یه سوالی ازتون دارم اما خجالت میکشم بپرسم
    مانی- خجالت برای چی جونم بگو
    "اومد جلوتر و آروم گفت"
    -شما دیشب چه طوری وقتی از در خونه اومدین بیرون خودتونو اونقدر طبیعی زدین زمین
    مانی- خب این که کاری نداره یه پاتو شل بده
    "پسره این ور و اون ور و نگاه کرد وبعدش آرومتر گفت"
    -آخه مصنوعی میشه امتحان کردم یعنی تو خونه خیلی امتحان کردم اما هرکاری کردم طبیعی نشد
    مانی- والا چی بگم منکه دیشب همین کارو کردم وشد
    "پسر یه نگاه به مانی کرد و بعد با یه حالت مظلوم گفت"
    -خیلی ممنون حالا تو این صحنه بازم سعی میکنم ممنون
    "دلم خیلی براش سوخت تا اومد بره گفتم"
    -آقای... چند لحظه صبر کنین
    "بعدش به مانی گفتم"
    -خب یه کاری بکن دیگه
    مانی- من چیکار کنم آخه؟
    -چه میدونم یه کاری بکن که ایشون تا از در خونه می آمد بیرون و بخوره زمین
    مانی -عجب حرفی میزنی آخه من از این دور چیکار میتونم بکنم که ایشون از همون دوره بخوره زمین
    مگه اینکه برم جلو در خونه و تا اومد بیرون براش پشت بگیرم
    "پسره خندید که من گفتم"
    -تو اکه بخوای میتونی یالا
    "مانی-یه نگاه به من کرد و بعد به پسره گفت"
    -میتونی یه دو دقیقه اینارو معطل کنی
    --آره بیشترم بخوای میتونم
    مانی- نه همون ۲ دقیقه کافیه شما برو تو خونه اما آروم برو که ۲ دقیقه بیشتر طول بکشه برو
    "اینو که گفت پسره راه افتاد طرف خونه و مانی ام راه افتاد طرف ماشینش و دو سه دقیقه بعد با یه
    قوطی روغن ترمز برگشت و گفت"
    -خدا آخر عاقبت امشب رو بخیر کنه من رفتم واسه جلوه های ویژه

    "اینو گفت و رفت طرف ترمه که همون وسطا داشت با یه خانم حرف میزد داشتم از دور نگاهش میکردم یه چیزایی آروم به ترمه گفت و یه جایی رو جلوی در خونه بهش تشون داد وبعد رفت طرف خونه دیگه ندیدم چیکار داره میکنه اما ۵ دقیقه بعد برگشت و گفت"

    -خدا کنه ترمه حواسش و جمع باشه وگرنه امشب بیمارستانیم و فیلمبرداریم تعطیله حالا دیگه بشین
    این ice tea رو با دل راحت بخوریم

    "تو همین موقع کار گردان با بلندگو دستی شروع کرد به حرف زدن و همه ساکت شدن و هرکی رفت سرکارش و همه آماده فیلم برداری شدن که کارگردان به دوربین

    و صدا و هنرپیشه حرکت داد
    یه خرده بعد یه مرتبه در خونه واشد و ترمه با حالت عصبانی از توش اومد بیرون که مانی آروم در گوش من گفت" : یا باب الحوایج خدا کنه پاشو رو روغنا نذاره
    "تازه فهمیدم چیکار کرده اومدم یه چیزی بگم که ترمه سریع اومد و رد شد و هیچ طوریش نشد
    بلافاصله پشت سرش اون هنرپیشه هه اومد بیرون و همونجور که مثل دیشب مانی با حرارت ترمه
    رو صدا میکرد دویید پشت سرش که یه مرتبه پاش لیز خورد و محکم و طبیعی خورد زمین و دوباره
    بلند شد و دویید و اومد طرف ترمه
    ترمه دیگه سوار شده بود و در ماشین رو قفل کرده بود پسره چندتا زد به شیشه اما ترمه ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد و رفت تو همین موقع م کار گردان کات داد یه لحظه همه ساکت شدن و بعدش اول کارگردان براشون دست زدم و بعدم بقیه از دور صورت پسره رو میدیدم خیلی خوشحال بود
    برگشت طرف ما و تا چشمش به مانی افتاد و خندید مانی م بهش خندید و به نگاه مانی کردم گفتم"
    -اگه سر مرش به جایی خرده بود چی
    مانی -اونوقت دیگه طبیعی طبیعی مشد شایدم اسکار میگرفت
    -مرد حسابی این چه کاری بود کردی
    مانی -تو گفتی دیگه
    -من گفتم روغن ترمز بریز اونجا؟
    مانی - پس چیکار باید میکردم میزدم پس کله اش که با سر بخوره زمین
    - باید همین کارو میکردم دیگه به اینا میگن جلوه های ویژه
    "تو همین موقع پسره اومد جلو و تا رسید به ما گفت"
    - عالی بود
    مانی- دیگه باید ببخشین همین کار از دستم بر می اومد دردتون که نیومد؟
    "پسره خندید وگفت"
    - یه خرده اما واقعا عالی بود اگه بهم گفته بودین مصنوعی میشد اما چون خودم خبر نداشتم خیلی طبیعی شد واقعا ازتون ممنونم نمیدونم چرا این یه صحنه برام سخت شده بود و نمیتونستم درست درش بیارم
    مانی - حالا که بخیر گذشت
    "تو همین موقع همه شروع کردن به جمع کردن وسایل که پسره گفت"
    - تشریف بیارین تو خونه سکانس بعدی تو خونه گرفته میشه من با اجازتون میرم که آماده بشم
    مانی- جریان فیلم چیه؟
    پسره آروم گفت:
    - به زن و شوهرن که دارن از همدیگه جدا میشن یعنی صحزا تقاضای طلاق کرده
    مانی -چرا؟
    "پسره خندید و گفت"
    - این کم کم معلوم میشه یعنی تقصیر منه در حقیقت
    مانی- بابا صلوات بفرستین زندگیتونو بکنین
    "پسره دوباره خندید و گفت"
    - صحرا تازه فهمیده که شغل من چیهبرای همینم میخواد ازم جدا بشه
    مانی - به زن چه مربوطه که شغل مرد چیه خرج خونه میخواد که شمام میدی ببینم درآمدت که خوبه
    پسره - عالی این خونه مثلا مال منه
    "توهمین موقع کارگردان پسره رو صدا کرد و اونم عذرخواهی کرد ورفت یه دقیقه بعدترمه اومد
    پیشمون و همونجور که میخندیدگفت"
    - عجب کاری کردی مانی
    مانی- تو که هواست بود؟
    ترمه - آره من از بغل روغنا رد شدم
    مانی - خب خدارو شکر
    ترمه- بیاینبریم تو خونه بقیه فیلم برداری اونجاس

    "سه تایی راه افتادیم طرف خونه که کارگردانرسید بهمون و یه خنده ای به مانی کرد و گفت :"

    -روغن م بعضی وقتا چیز خوبیه ها

    مانی خندید که کارگردان گفت : تو اصلا ساخته شدی برای هنرپیشگی فقط حیف که پولداری و احتیاج به پول نداری و گرنه حتما می آوردمت تو این کار
    "اینو گفت و رفت مانی یه نگاهی به من کرد و گفت"
    - حالا تو شاهد باش و ببین این چقدر منو انگولک میکنه ها
    - تو خودتم بدت نمی آد
    مانی - من بدم نمی آد که یکی انگولکم کنه
    - آره دیگه
    مانی- دست شما درد نکنه
    ترمه- راستی مانی چرا قبول نمیکنی اگه قبول کنیمیتونیم فیلم بعدی رو با همدیگه بازی کنیم
    مانی- من با کمتر از نیکول کیدمن بازینمیکنم بیخودی م اصرار نکن
    ترمه - بروگم شو خیلی از خودراضی ایی ها
    مانی - خودمکه از خودم راصی م هیچی خیلی های دیگه م ازم راضی ن
    ترمه - تو ماشین یادت رفتچیکارت کردم؟
    مانی - بیا همه ش خشونت اونوقت میگن آقایون خشنن
    - ترمه خانم این قسمت که میخواین فیلمبرداری کنین داستانش چیه؟
    ترمه - صحرا قراره از سید جواد جدا بشه
    مانی - سید جواد
    ترمه - اسم شوهر من تو فیلم سید جواده البته دوستاش اینطوریصداش میکنن اما زنش اسم اصلیش رو که تو شناسنامه شه بهش میگه
    مانی - اسم توشناسنامه ش چیه ؟
    ترمه - کامبیز
    - پس سید جواد چیه
    ترمه - اسم درگوشی شه
    - اسم در گوشی چیه؟
    مانی - همونکه دختر خانما وقتی پای تلفن با یه غریبه صحبت میکنن درگوشی تلفن میگن معمولام دخترخانما بیشتر اسامی یه درگوشی دارن
    - باز چرت پ پرتگفتی
    ترمه - بعضیا دو تا اسم دارن یکی شناسنامه ای یکی در گوشی
    مانی - مثل خود تو هامون جون اسم شناسنامه ایت هامونه و همیشه من در گوشی هاپو صدات میکنم
    "ترمه زدزیر خنده برگشتم یه نگاه بهش کردم که زود خودشو جمع و جور کرد و گفت"
    - ببخشین هامون خان تقصیر این مانیه!!!!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    "برگشتم یه نگاهم به مانی کردم که سرش رو انداختپایین و گفت"
    - بجون تو قفط میخواستم شیر فهمت کنم
    "تو همین موقع کارگردان ترمهرو صدا کرد و۳ تایی رفتیم تو خونه که خیلی قشنگ و شیک تزیین شده بود یه خونه دوبلکس بزرگ با وسایل گرون قیمت و یه پیانو وسط سالن و یه بار مشروب خالی یهگوشه و چیزای قشنگ دیگه یه ربع بیست دقیقه بعدهرکی سرجای خودش واستاد و همه ساکتشدن و آماده فیلم برداری ترمه و همون هنرپیشه هه
    با یه خانم مسن که مثلا مادرترمه بود وسط سالن واستاده بودن و آماده که شروع به بازی کردن کارگردان یه خرده ازنور پردازی ایراد گرفت که درستش کردن و بعدش دوباره همه ساکت شدن و کارگردان حرکتداد و یه مرتبه ترمه با حالت عصبانی شروع کرد به داد زدن و گفت"
    صحرا- تو اونجاچیکار میکردی کامبیز
    کامبیز -چرا داد میزنی
    صحرا -دلم میخواد بگو اونجا چیکارمیکردی
    کامبیز- تو خودت اونجا چیمار میکردی
    صحرا- من با مردم بودم
    کامبیز-خوب منم بپدم
    صحرا- سوار موتور اونم با صدتا موتور دیگه
    مادر صحرا -خب مادرحتما با دوستاش بوده
    صحرا -آره با دوستاش بوده حتما بوده
    مادر صحرا- خب مادرمگه چه عیبی داره
    صحرا -هیچی هیچی
    مادر صحرا -خب پس صلوات بفرستین تمومش کنیندیگه
    صحرا- حتما تمومش میکنیم اما بعد از اینکه فهمیدم این اونشب با اون دوستایعجیب غریبش اونجا چیکار میکرده
    مادر صحرا -خب حتما اونم رفته بوده دانشجوها روتماشا کنه
    صحرا -تماشا کنه یا ....
    "بعد یه مرتبه عصبانی تر شد و سر همون پسرهداد زد و گفت"
    - اونجا چیکار میکردی چرا همه دوستات دور و ورت بودن و هی سید جوادسید جواد میکردن جواب بده بگو


    -"اینو گفت و از روی بار مشروب یه گیلاس خالی رو ورداشتو پرت کرد طرف همون هنرپیشه که اونم جا خالی داد و گیلاس پرت شد و شکست بلافاصلهکارگردان کات داد بعدشم دوباره اونایی که اونجا بودن برای ترمه دست زدن و بعدشکارگردان گفت که صحنه رو دست نرنن و یه ربع بعد دوباره فیلمبرداری میکنن تو همینموقع دو سه نفر با چند تا سینی که توش چایی و شیرینی بود اومدن طرف ماها ترمه ماومد پیش ما و۳تایی رفتیم رو چند تا مبل نشستیم که مانی گفت"

    - تموم شد
    ترمه - نهیه خرده دیگه مونده
    مانی -معمولا هرشب چقدر فیلمبرداری میکنین
    ترمه -حدود ۲دقیقه
    مانی -راست میگی این که خیلی کمه
    ترمه- نه اگه هرشب بتونیم ۲ دقیقه فیلمبرداری مفید داشته باشیم عالیه نگاه به این صحنه نکن این شانسی خوب در اومد معمولاسر یه صحنه گاهی وقتا ۲ ساعت معطل میشیم حالا بگو کارم چه جوری بود
    مانی -نه واقعا عالی بود
    ترمه -ممنون عجب یه تعریف کردی
    مانی -خب وقتی خوب بازی میکنیباید از تعریف کرد دیگه
    ترمه -مرسی
    مانی- تو جدا خیلی خوب تونستی تقش یه زنفوضول و دیونه رو بازی کنی انگار اصلا خود خودتی
    ترمه -زهرمار
    مانی- مخصوصاهمون لحظه که گیلاس رو پرت کردی دقیقا انگار همون لحظه از دیوونه خونه آورده بودنتاینجا واقعا عالی بود
    ترمه-تو چه میفهمی بازی طبیعی چیه هامون خان شما بگینبازیم چطور بود
    خیلی خوب بود طبیعی و با احساس
    ترمه- ممنون شما خیلی فهمیدهاین
    مانی -چون ازت تعریف کرد فهمیده س حالا اگه یه ایراد ازت میگرفت میشد خرنفهم
    بی ادب
    ترمه- هامون خان چایی یخ کرد ولش کنین این بی سلیقه رو
    "توهمین موقع کارگردان دوباره همه رو صدا کرد و ترمه م بلند شد و رفت سرجای اولشواستاد کامبیزم سرجاش واستاد و نور وصدا و چیزای دیگه رو درست کردن که کارگردان حرکت داد داشتن از بقیه داستان فیلم برداری میکردن صحرا با همون حالت عصبی رفت طرفیه میز و سوییچ و از روش برداشت و رفت طرف کامبیز و جلوش واستاد و سرش دادکشید
    و گفت تا من نفهمم شغل تو چیه نمیتونم باهات زندگی کنم
    اینو گفت وبرگشت طرف در خونه و دوسه قدم تند برداشت و انگار دوباره پشیمون شد و برگشت طرفکامبیز و یه مرتبه خیلی سریع پیراهن کامبیز رو که رو شلوارش انداخته بود رو شلوارشزد بالا و از زیرش یه چیزی شبیه یه موبایل بزرگ با یه آنتن تسبتا بزگ رو در آوردوتا کامبیز خواست جلوشو بگیره محکم پرتش کرد طرف دیوار یه مرتبه مادرش زد توصورت
    خودش و بلند داد زد"
    - چیکار میکنی دختر زده به کله ت
    "صحرا یه چپ چپ به مادرش نگاه کرد و دویید طرف در خونه و وازش کرد و رفت بیرون که کارگردان دوباره کات داد و فیلمبرداری قطع شد و همه به همدیگه خسته نباشین گفتن که کارگردان به یه نفرگفت یادت نره یه پلان چند ثانیه ای از جلو دانشگاه بگیری موقع تعطیل دانشجوآ برو کهیه شلوغی طبیعی باشه بعدشم صحنه کامبیز و چندتا موتورسوار و دوستاش رو مونتاژ کنینروش دو سه تا چوب م دستشون باشه بعدش دوباره صحنه رو آماده کردن و کارگردان حرکتداد و یه تیکه کوتاه بود کامبیز بعد از یه لحظه نگاه کردن به اون موبایل آنتن بلندکه شبیه بیسیم بود و افتاده بود رو زمین دویید طرف درو از خونه اومد بیرون وکارگردان کات داد و فیلم برداری تموم شد و من ومانی رفتیم و به کارگردان خستهنباشین گفتیم که ترمه یه خرده بعد لباس شو عوض کرد و اومد پیش ما و از اون هنرپیشههه و بقیه خداحافظی کردیم و مانی رفت ماشینش رو آورد جلو خونه و من وترمه سوار شدیمو حرکت کردیم و از محوطه فیلم برداری اومدیم بیرون که ترمه به مانی گفت خب چطور بودآقای منتقد"
    مانی -واقعا عالی بود کاشکی نیکولاس کیج و نیکول کیدمن هردو اینجابودن و نیکولاس بازی کامبیز و نیکول بازی ترو بعدش با خجالت برمیگشتن هالیوود ودیگه م سرشونو جلو مردم بلند نمیکردن من جای هیات داوران بودم جای سیمرغ بلورین چهلمرغ بلورین به شما میدادم تازه برای این بازی چهل تا کمه دروغ نگفته باشم برای همینیه صحنه ۶۰ یا ۷۰ تا مرغ لازمه اون وقت میگن چرا سینمای ایران گیشه نداره خب بههنرپیشه هامون مرغ نمیدن بخورن جون بگیرن و درست بازی کنن
    ترمه- اسم مرغ روبردیگرسنه م شد
    مانی -خب اگه قرار باشه تو هرشب بعد از فیلم برداری گشنه ت بشه و هوسمرغ بکنی دیگه موقع تقسیم جوایز مرغ نمیمونه که سی تاش و بدن به تو
    ترمه- جدییعنی انقدر بد بازی کردم
    -ترمه خانم این عادتشه که چرت و پرت بگه وگرنه بازی شماخیلی خوب بود
    ترمه- ممنون هامون خان کاشکی شما جز هیات داوران بودین
    مانی- توغصه نخور فعلا بازیت رو بکن من به ضرب پول وپارتی بازی برات خود سیمرغ واقعی رو ازقله قاف میگیرم و
    می آرم میدم بهت
    ترمه- دیگه اینکارو نمیشه با پول کرد
    مانی- تو خبر نداری امروز روز با پل میشه مرده رو زنده کرد دخترجون
    ترمه- من سیمرغ واقعی رو نمیخوام همون سیمرغ بلوری رو اگه بهم بدن برام کافیه
    مانی -اونم راه داره فعلا بذار یه سیخ جوجه از نوادگان همون سیمرغه بعت بدم که در حال حاضربرای آدم گشته از صدتا سیمرغ بلوری بهتره
    -کجا میخوای بری
    مانی- همین نزدیکیااغذیه فروشیه کوچیکه اما غذاش خوبه و شبانه روزیم هس الان میرسیم
    "اینو گفت وپیچید تو یه خیابون و از اونجا انداخت تو خیابون اصلی
    یه خرده که رفتیم جلو دیدیم که ته خیابون رو بستن و دارن ماشین ها رو می گردن!مانی سرعت را کم کردو گفت:"

    -مردشور این شغلت رو ببرن ترمه!بیا!حالا باید امشب رو تو بازداشتگاه به صبح برسونیم!آخه اینم کاه که تو داری؟!

    "برگشتم به طرف ترمه که دیدم رنگش پریده!آروم بهش گفتم:"
    -ناراحت نشو چیزی نیس!
    ترمه-اگه بگیرنمون چی ؟!
    مانی-اگه بگیرن؟!دل خوش داری آ؟!با دست بند ترتیبمون رو می دن!البته با یه خورده ادویه وچاشنی!
    ترمه-با چی؟
    مانی-فحش خواهر مادرو بقیه چیزا!
    ترمه-نمیشه از همین جا دور بزنیم و برگردیم؟
    مانی-فکر کردی که این فیلمه که کامبیز خان یه دور آرتیستی بزنه و فرار کنه و هیچ کسم نتونه بگیردش؟ می دونی تا من بخوام یه دور بزنم با یه بی سیم زدن و چهار تا از اون موتورا که اونجاس گرفتنمون و اون وقت دیگه جای چاشنی ساده یه پیاز داغ نعنا داغی برامون درست می کنن که نگو!
    اینو گفت و یه گاز دادو رسید همونجا که خیابون رو بسته بودن ترمز کرزد که یه پسر جوون اومد جلو ماشین و به مانی سلام کردو گفت: لطفا مدارک ماشین.
    مانی از تو داشپورت ماشین مدارک رو د آوردوبهش داد. یه نگاه سر سری بهشون انداخت و بلافاصله گفت:
    -ببخشین کجا تشریف می برین؟
    مانی- والا گشنمون شده داریم می ریم جهار تا سیخ سیمرغ بخوریم. یعنی جوجه کباب بخوریم.البته اگر لطف شما شامل حال ما بشه!
    یه خنده ای کردو گفت:
    -شما با خانم چه نسبتی دارین؟
    مانی- خواهر برادر! من برادر این خانمم،این آقا برادربنده است! شما برادر این خانمین،بنده برادر شمام و الی آخر!یعنی در واقعد غریبه نیستیم با هم دیگه!
    پسره خندید و از همونجا داد زدو یه نفردیگه رو صدا زد و با خنده به مانی گفت
    -کار گیرپیدا کرد!
    مانی- ببخشین گیرش چند پیچه اس؟
    - به اندازه کافی پیچ داره!
    آروم به مانی گفتم: سربه سرشون نزار! دیوونه ای آ!؟
    ترمه ام که خیلی ترسیده بود آروم و با التماس گفت:
    مانی تروخدا باهاشون درست و مودب صحبت کن!منم دارم تند تند دعا می خونم!حتمنا ولمون می کنن! بهش بگو دختر عمه پسر دایی هستیم!
    مانی-می گم ولی اگه بادعا می شد کاری کردبا نفرین الن ترتیبشو داده بودم!
    اینو گفت و از تو ماشین پیاده شد.ت همین موقع یه مرد دیگه جلو اومد و با اون پسر جوونه یه خرده صحبت کردویه دستی به ریشش کشید واومد جلوبه مانی گفت:
    -خوب جوون این وقت شب با خانم کجا دارین می رین؟
    مانی- اولا سلام عرض کردم!
    -سلام علیکم!
    مانی- دوما خسته نباشین!
    خندیدو گفت:سلامت باشین!
    مانی-سوما عرضم به خدمتتو که بنده مسافر کشم!
    - با این ماشین!؟ این هیچی هیچی سیصد ملیون قیمتشه؟!
    مانی- عرض می کنم به خدمتتون!بنده گاه گداری مسافر کشی می کنم!امشب داشتم می رفتم منزل که دیدم این خانم و آقا ایستادن کنار خیابون و هی دارن با هم دیگه حرف می زنن و به یه چیزی نگاه می کنن!
    -خوب موضوع جالب شد!
    مانی- قربون دهنتون!حالا جالب ترم میشه! جونم فداتون که بعله،داشتن با هم دیگه حرف می زدن و هی به یه کاغذ نگاه می کردن!منم از اونجاکه آأم کنجکاوی هستم زدم رو ترمز!یعنی گفتم نکنه واسه این خواهرو برادرمون اتفاقی افتاده باشه!
    یارو خندیدو گفت: کار خوبی کردین!
    مانی-تصدق سرتون!پیاده شدم و پرسیدم: برادر خواهر اتفاقی افتاده؟ آقایی که شملا باشین این آقا که الان عین ماست نشسته تو ماشین دستشو آورد جلو بنده و اینو بهم نشون داد!
    تو همین موقع کیفش رو از تو جیبش در آورد و از توش یه چک بانکی در آورد و نشون یارو دادو گفت:
    -بعله!عرض می کردم!این چک پنجاه هزار تومنی رو به بنده نشون دادو گفت که همراه این خواهر تو خیابون پیداش کردن!
    یارو-خوب خوب
    مانی-جونم براتون بگه! ععقلامونو ریختیم رو هم وگفتیم چی کار کنیم این وامونده روکه این خواهر گفت: می ریم جلو بالاخره به یه آدم خوب مثل شما بر می خوریم!تا برخوردیم اینو می دیم بهش تا بده دست صاحبش!
    -یارو خندیدو گفت: فکر بسیار خوبی کردن!
    مانی-صدالبته!
    مانی چک رو به یارو دادو گفت:
    -خدمت شما دیگه از گردن ما برداشته شد!
    یارو- دست شما درد نکنه!اما مطمئن هستید که فقط همین یه چک بوده؟!
    مانی-کاملا! همین یه دونه یه دونس! خوب حالا که دیگه وظیفمونو انجام دادیم،اجازه داریم بریم به استراحتمون برسیم؟
    -البته! بفرما یین خواهش می کنم! از بابت این خیالتون راحت راحت!
    مانی- خیالمون راحت راحته! ما اصلا از اول که شما را دیدیم قید اینارو زدیم! یعنی همین فکرو کردیم!
    -حالا تا دیر نشده بفرمایین!
    مانی-ببخشین،جلوتر بازم خیابون بسته هست؟
    -چطور مگه؟
    مانی- می گم اگه یه چک دیگه پیدا شد بدیم به اونا!
    یارو دوباره خندیدوگفت: فکر نکنم احتمال اینم که شما یه چک دیگه پیدا کنین خیلی کمه! بفرمایین!
    مانی-راسته اگه لازم به تحقیق در مورد این خانم و بنده و این آقاست در خدمت هستیم آ!
    -شما که این قدر صداقت در اعمالتون دارین حتما در گفتارتون هم همین قدر صادق هستین!
    بفرمایین!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    مانی- خدا امواتتون رو بیامرزه که آخر شبی زابرامون نکردین!
    یارو- خدا اموات شمارو بیامرزه!
    مانی سوار شدو یه دست واسه یارو تکون داد و حرکت کرد و یه خرده که رفتیم ترمه یه مرتبه آه بلندی کشیدو گفت:
    - وای که داشتم از ترس سکته می کردم!
    مانی- تاحالا نگرفتنت؟!
    ترمه- نه به خدا!؟
    مانی- یه چهار مرتبه که بگیرنت عادت می کنی!اما دعا هات زود مستجاب میشه ها!البته با یه خرده کمک من!
    ترمه- مانی تو واقعا دیگه چه موجودی هستی!؟
    مانی- چطور مگه؟
    ترمه- خونسرد، آروم ،حاضر جواب!
    -پس کجاشو دیدن؟
    ترمه- جدا ابن حرفا و داستان رو از کجا گیر آوردی؟ دارم کم کم ازت می ترسم!
    مانی- من کم کم باید ازت بترسم!با اون اجابت سریع دعاهات!
    ترمه- آره حواست باشه چون من دلم پاکه هرچی از خدا بخوام زود بم میده!
    مانی-پس تو دعا کردی که من قسمتت بشم و دعات مستجاب شد!
    ترمه- اون که نفرین بود دامن گیرم شد!
    مانی-پس دامن متبرکی داری قدرشو بدون!
    ترمه- ولی حالا جدی بهت می گم مانی! تو واقعا حیفه که استعدات حروم بشه!من اگه جای تو بودم ویزا می گرفتم می رم آمریکا یه راست می رفتم هالیوود!تو ذاتا یه هنر پیشه ای! راستی چرا تا حالا نرفتی آمریکا!؟ مطمئنم اگه بری سفارت بهت ویزا میدن! رسیدی آمریکا یه راست برو هالیوود! قدو هیکل و قیافتم برا هنر پیشگی عالیه!
    مانی- اتفاقا یه بار رفتم!
    ترمه-کجا؟
    مانی-یه بار رفتم دوبی و رفتم سفارت آمریکا ولی نشد!
    ترمه- چرا؟
    مانی- والا رفتم تو اتاق سفیرو و سلام کردماونم جواب دادو گفت بفرمایین.اومدم بگم می خوام برم آمریکا هول شدم گفتم مرگ بر آمریکا!
    ترمه- راست می گی؟
    مانی- آرهخ به جون هامون!
    ترمه- خوب سفیره چی گفت؟
    مانی- خوب اونم زود گفت مرگ بر اسراییل!
    ترمه- راست می گی؟
    مانی- تو چه ساده ای؟
    ترمه- خوب پس چی گفت؟!
    مانی-هیچی دیگه به دوتا از نگهابانا گفت بیایین این دیوونه رو بندازین بیرون!هرچی گفتم بابا من حواسم پرت شد و اشتباه گرامری دستور زبان انگلیسی بوده گوش نکردن و سفیر گفت:فعلا برو هر وقت دستور زبانت خوب شد برگرد!
    ترمه- عیب نداره یه بار دیگه برو منم همین جوری هی برات دعا می خونم حتما بهت ویزا میدن!
    من دعاهام رد خور نداره!تا حالا هرکی رو دعا کردم کارش درست شده! هرکی که دلم رو شکونده نفرین کردم یه بلایی سرش اومده! من یه نفرو می شناسم که کارش درسته!
    مانی- پس خبر نداری که من هزار نفرو می شناسم که کارشون از اون یه نفر هزار بار درست تره!
    من زدم زیر خنده که برگشت به طرف من و با خنده گفت:انگار توام اون هزار نفرو میشناسی ها!
    ای شیطون!هاپو مشعوف!
    -زهر مار!
    ترمه-وا قعا که مانی من دارم جدی باهات حرف می زنم! یه نفر هست که گاهی برای من دعا می نویسه! همیشم یکی دوتا از اون دعاها رو تو کیفم دارم!هرجا کارم گیر می افته اونا به کمکم می ان! حالا این دفعه رفتم دوتا برای شما می گیرم! یع وردی بهم یاد داه که هر وقتمی خونم به یه نفر فوت می کنم زبونش قفل میشه! یه ورد دیگه بلدم که خیلی گرون برام تموم شده!بیست هزار تومان ازم گرفته تا یادم داده!این وردو هر وقت کسی برام سر سختی کنه و جلوم سد بشه و نذاره کارم رو بکنم می خونم و فوت می کنم بهش!در جا طرف شل میشه و کارم رو را می اندازه!
    مانی-راست می گی جون من؟!
    ترمه-آره به خدا!
    مانی- خریدم ازت بیست و پنج تومن! این ورد خیلی به کارمن می خوره!اصلا گره از کارم وامی کنه!ترو خدا اینو یادم بده!
    ترمه- مگه کارت جایی گیر کرده؟
    مانی- خوب بالاخره اگه آدم یه همچین چیزی ته جیبش باشه که ضرر نمی کنه! بیست و پنج تومن چیه؟!والا مفته!
    خوب دفعه دیگه که برم پیشش برات می گیرم!
    مانی- دستت درد نکنه!اگه اینو داشتم باشم به هرکی برسم و بخواد در مقابلم مقاومت کنه یه فوتی بهش می کنم که شل بشه عین خمیر!راستی اگه رفتی از این یارو بپرسش باطل السحرشم داره؟
    ترمه- یعنی چی؟
    مانی- یعنی این که یه ورد دیگه بهمون یاد بده که اگه بعد از ورد اولی بخونیم که طرف از حالت خمیری شکل و شل در بیاد ؟! پولشم هرچی باشه میدم!
    ترمه- مسخه می کنی؟ بترس آ!
    مانی- ترمه جون میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
    ترمه- بگو!
    مانی- ببخشین میشه در دکونت رو تخته کنی؟ ببخشین آ؟!
    ترمه-باور نمی کنی!؟
    مانی- این همه سال گذاشتنت درس بخوانی که بری سرغ جادو جنبل؟ خجالت نمی کشی واقعا؟ حتما تو کیفت ناخن مرده و پیه گرگ و نخ کفن مرده رو هم داری؟!
    ترمه- اینا دیگه قدیمی شده!
    مانی- راستم می گه ها! الان دیگه مرده ها قبلش مانیکور کردن و ناخن ندارن و گرگا می رن کلاس بدن سازی دیگه پیه تو تنشون نمونده!
    -فقط می مونه نخ کفن مرده!
    مانی- اونام اگه به جای کفن بیکینی بپوشن مشکل حل میشه!
    ترمه- تو اعتقاد نداشته باش اما من دارم!
    مانی-واقعا شرم آوره نکنه یه قفل مفلی به ما بزنی!
    ترمه- تو باور نکن من یه دوست دختری داشتم که طفلک همیشه بد می آورد! دست به هرکاری می زدخراب می شد!رفت یه مدتی منشی شد بیرونش کردن!رفت یه مدت تو کارخونه استخدام شدو چند وقت بعد بیرونش کردن!رفت تو یه آژانس اما چند وقت بعد صاحب آژانس ازش ایراد گرفت و بیرونش کرددیگه موندهبود چی کار کنه!طفلک باید اجاره خونه ام می داد!بالاخره یکی این آقاهه رو بهش معرفی کرد! یه بار رفت پیشش و جریان زندگیشو براش تعریف کرد. اونم بهش چند تا طلسم داد و بعدش زندگی دوستم از این رو به اون رو شد!
    الان بیا ببین تو دبی چه دم و دست گاهی داره!
    تا اینو گفت من و مانی یه نگاه بهم کردیم و زدیم زیر خنده کهمانی گفت: آره شنیدم دخترای ایرانی تو دبی کارشون خیلی گرفته!
    ترمه- شاید منم یه روز رفتم دبی!
    مانی- شما خیلی غلط می کنی!
    ترمه- باز بی ادب شدی؟
    مانی-یعنی منظورم اینه که اگه بری من تنهایی این جا چی کار کنم؟ در ضمن طلسم این آقا هه برای دوست تو کاری نکرد در واقع ویزای دوبی کارشو درست کرد
    بعد برگشت طرفمنو گفت:
    -می بینی کار مردم به کجا ها رسیده!؟
    برگشتم طرف ترمه و گفتم: ترمه خانم می دونی دخترای ایرانی تو دبی چه کارایی می کنن؟
    ترمه-این از اون کارا نمی کنه تو یه شرکت استخدام شده!
    -همشون تو یه شرکت استخدام شدن!به قول قدیمیا باید کلامونو بزاریم بالا تر!
    مانی یه نگاه از تو آینه به ترمه کردو گفت:
    -هاپو الان غیرتی آ!!
    اینو گفت و جلو یه اغذیه فروشی نگه داشت و پیاده شدیم و رفتیم تو. غذاش خیلی خوب بود.
    نیم ساعت بعد ترمه رو رسوندیم خونشون. و خودمون رفتیم خونه و از ترس عمو و پدرم صبح زود بلند شدیم و رفتیم کارخونه.

    ساعت ۲ بعد از ظهر بود که با مانی اومدیم خونه و یه ناهاری خوردیم و گرفتیم خوابیدیم تا ساعت ۴ که مادر صدامون کرد دو تایی یه دوش گرفتیم و رفتیم پایین و زری خانم برامون چایی و میوه و شیرینی آورد مانی همونجور که چاییش رو میخورد گفت"
    -چایی ت رو بخور بعدش یه سر با همدیگه بریم برون
    -کجا
    مانی -بیرون دیگه
    -بیرون کجای
    مانی- تو بیرون رو معمولا به کجا میگی
    -دستشویی
    "یه نگاه به من کرد و گفت"
    -واقعا تو کار این خداوند مهربون موندم که چه جوری این همه ذوق و سلیقه و طبع لطیف رو تو وجود تو جمع کرده
    -یعنی چی
    مانی -آخه میشه از این همه جا خارج از فضای این خونه به عنوان بیرون اسم برد اون وقت تو همه رو ول کردی میگی بیرون یعنی دستشویی
    -خب معمولا به دستشویی میگن بیرون
    مانی- حالا گیرم تو درست بگی ولی آخه عقلم چیز خوبیه اصلا میشه که من و تو دوتایی کارامونو بکنیم و با همدیگه بریم دستشویی آخه این حرف که تو میزنی
    -شوخی کردم بابا حالا منظورت از بیرون کجاس
    مانی- همون دستشویی دیگه
    -ا لوس نشو کجا بریم
    مانی -بریم جاهای خوب جاهای باصفا جاهایی که توش شادیه میفهمی که
    -مثلا کجا
    "دوباره یه نگاه به من کرد و گفت"
    -هیچی بابا همون دستشویی رو میگم
    -آخه تو بگو کجا
    مانی- بابا یه جایی که خوش باشیم و یه خرده بهمون خوش بگذره
    -خب مثلا کجا
    مانی- یه جایی که باچند نفر بشینیم و گپی بزنیم و درد دلی کنیم و چیزی بخوریم و بازم بگم یا خبر مرگت فهمیدی
    -تو جاشو در نظر گرفتی
    مانی -خب اگه در نظر نگرفته بودم که نمیگفتم
    -خب تو بگو کجا
    مانی- مثلا یه کتابخونه پربار که تعداد کتاباشم زیاد باشه و بتونیم تو چند ساعت یه کوله بار از علم و دانش اندوخته کنیم
    -شوخی میکنی
    مانی- نه ترو با دستای خودم کفن کردم
    -تو که اهل این چیزا نیستی
    مانی- چرا تازگی آ اهل شدم
    -یعنی ۲تایی بلند شیم بریم کتابخونه
    مانی- آره به مرگ تو
    -الان که کتابخونه وانیس
    مانی- ا... چه بد شد
    -خب شایدم واباشه
    مانی -اصلا غصه وابودن یا نبودنش رو نخور تو که یه صندوقخونه کتاب داری چندتاشو وردار بیار بخونیم
    "یه نگاه بهش کردم و گفتم"
    -داری مسخره م میکنی
    "تو همین موقع مادرم اومد تو تراس که هر دو بهش سلام کردیم و گرفت نشست رو یه صندلی کنار ما و گفت"
    -میوه بخورین
    "من شروع کردم به موز پوست کندن که دیدم مانی فقط همینجوری داره چپ چپ به من نگاه میکنه یه خرده که گذشت مادرمم متوجه شد و گفت"
    -چته مانی چی شده
    مانی -دارم غصه میخورم عزیز
    مادرم- چرا مادر
    مانی- آخه این هامون کتاباشو نمیده من بخونم
    "مادرم با تعجب بهش نگاه کرد و گفت"
    -مگه تو میخوای کتاب بخونی
    مانی -آره دیگه وقتی با این هامون نشست و برخاست میکنم مجبورم بشینم یه گوشه و همش کتاب بخونم کار دیگه ای که ازش بر نمیاد
    "مادرم اومد یه چیزی بگه که تلفن زنگ زد و بلند شد رفت و مانی بلا فاصله گفت"
    -موزت رو خوردی
    -خوردم
    مانی -میخوای دنباله بحث بیرون رو که خیلی م شیرین بود در مورد دستشویی ادامه بدیم
    -اه لوس نشو
    مانی- پاشو تا اون رو سگم در نیومده لباساتو بپوش بریم
    -آخه کجا
    مانی- یه جای خوب
    -پس ترمه رو چیکار میکنی
    مانی- هیچ کار
    -یعنی چی
    مانی- د ترمه به من چه مربوطه
    -یعنی چی به تو چه مربوطه
    مانی -بابا این تا ساعت دوازده یک خوابه خب یک بلند میشه یه ناهاری میخوره تا دو خب دو میره یه دوش میگیره تا سه خب سه میشینه پای تلفن تا چهار خب چهار دوباره میگیره میخوابه تا هشت هشت دوباره بلند میشه یه چیزی میخوره تا نه خب نه میشینه پای ماهواره تا یازده خب یازده م کم کم کاراشو میکنه تا دوازده خب دوازده م راه میافته برای فیلم برداری تا دو سه خب بعدشم دوباره صحنه تکرار میشه خب
    -ا زهرمار و خب
    مانی- خب کارش اینجوریه خواب و استراحتش بجاس من بدبخت با تویه فلک زده باید صبحا بریم کارخونه خب اینطوری نه به زندگی مون میرسیم نه به خوابمون نه به اون یکی زندگیمون
    -کدوم یکی زندگیمون
    مانی- همون زندگی بیرون یعنی دست شویی مون
    -باز چرت و پرت بگو
    مانی- پاک شدیم اسیر این خانم من دیگه نمیرم دنبالش
    -اینطوری میخوای با هاش ازدواج کنی
    مانی- من به گور پدرم میخندم اصلا اینطوری هیچوقت گیرش نمی آری که بخوای باهاش ازدواج کنی
    -خب حالا میخوای چیکار کنی
    مانی -دو تایی بریم بیرون دیگه
    -من نمی آم
    مانی- چرا
    -باید برم سراغ عمه
    مانی- سراغ عمه یا رکسانا
    -به تو چه
    مانی- خب تو که از اول یه همچین خیالی داشتی مرض داری این همه در مورد بیرون تحقیق کردی از همون اول میگفتی نمی آم و انقدرم انرژی از من تلف نمیکردی
    -حالا دارم میگم نمی آم
    مانی -به درک من اصلا با تو می آم
    -می آی چی کار
    مانی- میخوام ببینم این دختره رکسانا از جون تو چی میخواد
    -تو چیکار به کار من داری
    مانی -چطور تو به کار من کار داری اصلا میدونی چیه این عمه میخواد انتفام باباهامونو از ما بگیره خونه اش شده دامی برای جمزباند چند تا دختر رو جمع کرده اونجا که تا ما پامونو گذاشتیم اونجا نفری یه دونه بندازه به ما چه عمه هایی تو دنیا پیدا میشن آ اصلا نمیدونم چرا عمه ها اینطورین برای همین اگه دقت کرده باشی در فرهنگ لغات ما بیشتر هدف اصابت حملات لفظی عمه ها هستن
    -یعنی چی
    مانی- یعنی مثلا یکی به یکی دیگه میرسه و میگه ای عمه یا بطور مثال تا دو نفر بهم میرسن یکیشون پیش دستی میکنه و به اون یکی میگه جواد عمه تو
    -خیلی بی ادبی
    مانی- دارم افراد اوباش رو میگم جون من دقت کردی اونوقت در مقابل برای خاله ها هیچ واژهای تدوین نشده چرا علتش چیه
    -والا منم گاهی به این مسله فکر کردم ولی نفهمیدم علتش چیه
    مانی- صلاح نمیدونی که این مطلب رو با خود عمه در میون بذازیم
    "تو همین موقع موبایلش زنگ زد و از جیبش دز آورد یه نگاه بهش کرد و گفت"
    -بغرمایین یا خود عمه مستقیما در جهت تخریب برادرزاده اقدام میکنه یا توسط ایادی اش
    -کیه
    مانی-دختر عمه جونت
    "بعد موبایلش رو جواب داد و گفت"
    -بعله بفرمایین
    "ترمه بود"
    مانی- علیک سلام اما من امروز نمی آم با تو کفش بخری نه می آم کیف بخری نه می آم روپوش بخری و نه می آم که لوازم آرایش بخری نه می آم که شلوار بخری بابا مگه من نوکر تو ام گناه کردم پسر داییت شدم چی یه بار دیگه بگو
    "یه خرده گوش داد بعد گفت"
    -چاخان میکنی
    "بهش گفتم"
    -چی میگه
    مانی- میگه دلم دلم برات تنگ شده ولی میدونم داره مثل سگ دروغ میگه تا برسم اونجا و یه چایی بهم میده و بعد میگه مانی جان حوصله داری بریم یه جفت جوراب بخرم اون وقت رفتن برای خرید جوراب همانا و تمام بوتیک و مغازه ها رو زیر پا گذاشتن همانا تا ام میام غر بزنم یه چیزی در گوشم میگه و خرم میکنه من نمیام بیا این هامونو وردار برو بعد یه خرده دوباره ساکت شد و گوش کرد وبعدش دیدم داره میخنده و گوش میده
    -چیه ساکت شدی
    "دوباره یه خرده گوش کرد و بعد گفت"
    -خیلی خب ایشالله به تیر غیب گرفتار بشی دختر که انقدر منه ساده رو خر نکنی اومدم بابا اومدم
    "بعدش تلفن رو قطع کرد و بلند شد"
    -کجا
    مانی- میرم براش جوراب بخرم دیگه توام پاشو بابا جون برو یه سر به عمه بزن پاشو عزیزم
    -زهرمار
    "بعد همونجور راه افتاد بره شروع کرد به خندیدن و خوندن"
    -بازار برو بابا برای گوش دختر گوشواره بگیر بابا
    "همینجوری در خال آواز خوندن رفت تو حیاط و درو واکرد بره که از هونجا داد زدم و گفتم"
    -بدبخت زن ذلیل
    "سرش رو از لای در آورد تو و گفت"
    -بعله؟
    -برو جوراب بخر براش بیچاره
    مانی- چشم رفتم به نظر تو جوراب نایلونی ش بهتره یا نخی ش؟
    -واقعا که بیچاره ای
    مانی- هم بیچاره م هم بدبخت اما فعلا بای مرد قدرتمند و سالار خونه و سایه بالا سر زن به توام پیشنهاد میکنم زودتر بلندشی بری خونه عمه جون شاید دست تورو هم یه جا بند کنه
    "درو بست و رفت منم زود بلند شدم و رقتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و اومد پایین و از مادرم خداحافظی کردم و ماشین رو از تو پارکینگ در آوردم و راه افتادم طرف خونه عمه"
    "نیم ساعت بعد رسیدم و ماشین رو تو کوچه پارک کردم و زنگ خونه شونو زدم رکسانا جواب داد"
    -بفرمایین
    -هامون هستم رکسانا خانم
    رکسانا- سلام خوش اومدید
    -ممنون
    رکسانا- بفرمایین تو
    "درو واکردم و رفم تو و تا از حیاط رد شدم و زود اومد و در راهرو رو واکرد و امد تو تراس و سلام کرد جوابش رو دادم گفت"
    -به دلم افتاده بود امروز میاین اینجا
    -شما خوب هستین
    رکسانا- مرسی
    -عمه خانم خونه هستن
    رکسانا-ممنون بفرمایین تو
    "صبر کردم خودش اول بره تو و بعدش من رفتم و از راهرو رد شدیم و رفتیم تو هال و بعدش اتاق پذیرایی و با تعارف رکسانا رو یه مبل نشستم و گفتم"
    -کجا هستن
    رکسانا -عمه خانم رفتن دکتر
    -دکتر برای چی
    رکسانا -گاه گداری میرن دکتر
    -کی برمیگردن
    رکسانا -الان دیگه باید بیان
    -خب اگه اجازه بدین من یه کاری دارم میرم و یه ساعت دیگه برمیگردم
    "یه نگاه به من کرد و گفت"
    -میترسین با یه دختر تنها باشین
    -ترس برای چی یعنی راستش اینجاها یه کاری داشتم یعنی زیادم کار ضروری ای نیس یعنی اگه برم بد نیس اما اگه نرفتمم نرفتم یعنی
    رکسانا- پس بمونین
    "یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم "چشم
    رکسانا-الان براتون چایی میارم
    -قهوه لطفا برام از اون قهوه ای که اون دفعه درست کردین بیارین
    "یه نگاه بهم کرد و خندید و رفت طرف آشپزخونه داشتم از پشت نگاهش میکردم موهاش طلایی سیر بود که بعضی جاهاش رگه های روشن داشت قدش بلند بود و حرکاتش خیلی ظریف
    سرمو انداختم پایین و یه خرده بعد یه سیگار در آوردم و روشن کردم و تکیه رو دادم به مبل و شروع کردم دور و ورم رو نگاه کردن رو یه میز یه دسته از گل های مصنوعی دیدم که تو روزنامه پیچیده شده بودن بلند شدم و رفتم جلو میز و ورشون داشتم و نگاهشون کردم که یه مرتبه رکسانا با یه سینی اومد
    تو و تا دید دارم به گل آ نگاه میکنم گفت"
    -قشنگن
    "شونه هامو انداختم بالا که گفت"
    -خوشتون نیومد
    -اگه قرار باشه که دیگه دلمونو به گل مصنوعیم خوش کنیم فکر نکنم دیگه اینجا جای موندن باشه وقتی دور ور مونو فقط چیزای مصنوعی و بدلی بگیرن اون موقع س که وقت زندگی آدما تموم شده
    "اینو گفتم و دسته گل مصنوعی رو گذاشتم سر جاش رکسانا یه نگاهی به من کرد و بعد سینی رو گذاشت رو میز و اومد جلو من واستاد و گفت"
    -و اون کسی م که باعث به وجود اوندن این چیزا میشه چی
    -اگه امروز یه چیز مثل گل که نماد وسنبل خیلی چیزاس مصنوعی بشه دیگه چیزاییم که به اونا تشبیه شون میکنیم میشه مصنوعی تر از خودشون عشق مصنوعی دوستی مصنوعی محبت مصنوعی آدمای مصنوعی
    حالا ببینین که به این اصطلاح هنرمند داره چیکار میکنه
    "یه لحظه به من نگاه کرد و بعدش دوباره خندید بی اهتیار تو صورتش نگاه کردم یعنی میخواستم نگاه کنم برای همین خجالت و گذاشتم کنار و نگاهش کردم واقعا دختر قشنگی بودقشنگی و خوشگلی یه دختر ایرانی که با ظرافت و تر کیب ارو پایی آ قاطی شده بود تا خالا اینطوری مستقیم و طولانی نگاهش نکرده بودم موهاش تا پایین تر از شونه هاش میرسید رنگ پوستش یه جور عجیبی بود یه رنگ خیلی قشنگ دماغ کوچیک و سربالا درست شبیه یکی از این هنرپیشه های خارجی بود تمام این چیزا یه طرف چشماش یه طرف درشت و با یه رنگ قهوهای خیلی خیلی روشن
    داشتم نگاهش میکردم که یه مرتبه رفت طرف گلها و ورشون داشت رفت طرف یه سطل آشغال و انداختشون توش تا اومدم حرف بزنم تا اومدم حرف بزنم گفت"
    -بذارین حداقل من تو این خیانت سهمی نداشته باشم
    "یه نگاه به گل آ کردم و گفتم"
    -مگه شما درستشون کردین
    "سرش رو تکون داد و گفت"
    -از این به بعد دیگه نمیکنم
    "یه نگاه بهش کردم وگفتم"
    -میتونم ازتون یه سوالی بکنم که برای چی اینکارو میکنین
    رکسانا -منم میتونم ازتون یه سوالی بکنم
    -خواهش میکنم
    رکسانا -میتونم بپرسم شما چرا انقدر بد اخلاقین
    "یه نگاه بهش کردم که گفت"
    _انگار نباید این سوال رو میکردم
    -نه خواهش میکنم خودم اجازه دادم اما من بداخلاق نیستم
    رکسانا- چرا هستین
    -نه نیستم
    رکسانا -پس چرا اینجوری هستین
    -چه جوری
    رکسانا- یه جور خاص نمیشه به راحتی بهتون نزدیک شد
    "رفتم رو مبل نشستم و سیگارم رو روشن کردم و گفتم"
    -پس عمه کی میان
    رکسانا -دیدین اصلا نمیشه باهاتون ارتباط برقرار کرد
    "دوباره نگاهش کردم که بهم خندید منم بهش خندیدم که گفت"
    -دفعه قبل م بهم خندیدین و من فکر کردم که کمی با همدیگه خودمونی شدیم اما باز این دفعه که اومدین همونجور سرد و غیر قابل نفوذ شدین
    "یه سیگار دیگه روشن کردم دلم میخواست راحت باهاش حرف بزنم دلم میخواست میتونستم مثل مانی با همه ارتباط برقرار کنم اما اینطوری نبودم دست خودم نبود
    یه پک دیگه به سیگارم زدم و با سختی گفتم"
    -شما درست میگین اما من بد اخلاق نیستم
    رکسانا -آدم احساس میکنه خودتون و میگیرین حالا یا به خاطر وضع مالی خوب تونه یا به خاطر اینکه شاید زیادی خوشتیپ و خوش قیافه هستین
    -من؟
    رکسانا- اوهوم
    "خندیدم و سرم وانداختم پایین که گفت"
    -میشه یه سیگار به من بدین
    رکسانا -روزی ۳ یا ۴ تا اما جلو عمه خانم نمیکشم
    "بعدش یه مرتبه گفت"
    -اگه ناراخت میشین نکشم
    "بهش یه سیگار تعارف کردم و براش روشن کردم که گفت"
    -حالا شما سوال تو نو بکنین
    -چه سوالی
    رکسانا-همونو که میخواستین بپرسین
    "آروم گفتم"
    -شمام خیلی دختر چیزی هستین
    "جای کلمه چیز باید چه واژه ای بذارم
    سرمو بلند کردم و نگاهش کردم و آروم گفتم"
    -قشنگ
    رکسانا -اینو میدونم دیگه چی
    -فقط همینو بلدم بگم اگه مانی الان اینجا بوده ده تا کلمه دیگه م میگفت اما من نمی تونم
    رکسانا -برام سخته که باور کنم
    "شونه هامو انداختم بالا و گفتم"
    -پس عمه کی میان
    رکسانا- باز غریبگی کردین
    "یه لبخند زدم که گفت"
    -اونی که گفتین سوال نبود حالا سوالتونو بپرسین
    "سیگارم رو خاموش کردم وگفتم"
    -اون گل آرو برای چی درست کرده بودین اصلا شما کی هستین تو این خونه چیکار میکنین پدر مادرتون کجان
    رکسانا -اینا سواله یا اعتراض
    -سوال دلم میخواد همه اینارو بدونم
    "قهوهاش رو ورداشت و گفت"
    -قهوه تون یخ کرد
    "فنجونم رو ورداشتم و شروع کردم به خوردن که گفت"
    -اون گل آرو برای این درست میکنم ومیفروشم زندگیمو باهاشون میگذرونم
    -چرا
    رکسانا- چرا عجب سوالی
    -معذرت میخوام یعنی درآمد دیگه ای ندارین
    رکسانا- نه متاسفانه یعنی تا حالا چندین بار رفتم و دنبال یهکار سالام گشتم اما نشده
    -برای چی
    "بهم خندید و گفت"
    -شما اینجا زندگی نمیکنین؟
    -خب چرا
    رکسانا -شما به خاطر وضعیت خوب مالیتون از جامعه بی خبرین
    -میشه بیشتر توضیح بدین
    رکسانا -تا حالا هرجا که رفتم بلافاصله استخدام شدم اما چند وقت بعد اخراج
    "اومدم یه چیزی بگم که خودش زود گفت"
    -ازم توقعات دیگه داشتن متوجه این
    -تازه فهمیدم چی میگه خیلی ناراحت شدم
    رکسانا- تازه این گلارو هم دو سه بار یه جا میبرم میفروشم یعنی یه چند بار که یه مغازه رفتم و فروختمشون صاحب مغازه پیشنهادهای ناجوری میکنه که مجبور میشم دیگه اونجا نرم خب میدونین خیلی ها هستن که دارن از این چیزا درست میکنن
    فروش آنچنانی م که نداره اینه که چند بار اول رو ازم میخرن شاید بتونن به نتیجه دیگه ای برسن
    "خیلی ناراحت شده بودم و نمیدونستم باید چی بهش بگم قهوه م رو خوردم و فنجونش رو گذاشتم تو نعلبکیش که گفت"
    -میشه یه خواهش ازتون بکنم
    "نگاهش کردم که با خنده گفت"
    -بهم نه نمگین
    "سرم رو تکون دادم که گفت"
    -یه نیت بکنین و فنجون تون ر برگردونین تو نعلبکی
    -به این چیزا اعتقاد ندارم دروغه
    "یه لبخند بهم زد و گفت"
    -پس چرا قبول کردین بهم نه نگین
    "یه لحظه نگاهش کردم و بعد تو دلم یه نیت کردم و فنجون رو برگردوندم که گفت"
    -مرسی
    "یه سیگار دیگه روشن کردم"
    -رکسانا خیلی سیگار میکشین
    -سوال هامو جواب نمیدین
    "سیگارش رو خاموش کرد وگفت"
    -پدر و مادرم از همدیگه جدا شدن
    -چرا
    رکسانا -همه زندگی منو میخواین خلاصه کنین تو چند دقیقه اون وقت فکر نمیکنین دیگه زنده بودن برام پوچ میشه
    -چرا
    رکسانا -وقتی آدم بتونه تموم سختی ها و خوشی ها و روزهایی که ثانیه به ثانیه حس کرده و زندگیشون کرده بعد از گذشت بیست سال فشرده شون کنه و همشونو در عرض چند دقیقه برای یه نفر تعریف کنه خود به خود براش پوچ میشن یعنی یه زندگی پوچ میشه یه زندگی بیست و خرده ای ساله جمع و کوچیک بشه اندازه چند دقیقه مسخره نیس
    -چرا هس
    "بعد خندید و فنجون منو ورداشت و توش رو نگاه کرد شاید حدود پنج دقیقه همینجوری تو فنجون رو نگاه میکرد بعدش چشماشو بست من یه سیگار دیگه روشن کردم و هیچی نگفتم که چشماشو واکرد و بهم خندید اومدم بگم که تو اون فنجون دنبال چیزی نگردین که گفت"
    -یه دنیا علامت سوال این تو هس
    "یه مرتبه جا خوردم و خودمو جمع و جور کردم وگفتم"
    -یعنی چی
    "و یه دنیا حرف برای گفتن
    نگاهش کردم که دوباره گفت"
    -یه دنیا غرور یه دنیا سکوت یه دنیا فداکاری یه دنیا خشم
    "بعد یه مرتبه جدی شد و با تعجب پرسید"
    -اما خشم برای چی
    "داشتم نگاهش میکردم که زنگ درو زدن یه نگاه به من کرد و گفت"
    -عمه خانم ن
    "بلند شد و رفت درو واکرد و یه خرده بعد در راهرو واشد و عمه م اومد تو هال و بعدش با رکسانا اومد تو پذیرایی که جلوش بلند شدم و سلام کردم"
    -سلام عمه
    "یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت"
    -سلام عمه جون چطوری اگه میدونستم میای اینجا نمیرفتم دکتر
    -دکتر برای چی رفتین
    عمه -همینجوری گاه گداری میرم معاینه بشم بشین عزیزم الان میام پیشت
    "اینو گفت و از اتاق پذیرایی رفت بیرون که رکسانا اومد جلو میز و فنجون منو ورداشت و باخنده بهم گفت
    هنوز درست نگاهش نکردم
    بعدش دوباره خندید و از اتاق رفت بیرون که بی اختیار دنبالش راه افتادم تا دم در رفتم که تازه اونجا متوجه خودم شدم و زود برگشتم سرجام نشستم
    یه خرده بعد عمه ام اومد که بازم جلوش بلند شدم و واستادم تا نشست گفت"
    -پیری و هزار و یه دردسر بشین عمه جون مانی کجاس
    -رفته پیش ترمه
    "یه خنده ای کرد و گفت"
    -چشمای تو چی شده اون چیه تو چشمات
    "زود یه دستی به چشمام کشیدم و گفتم"
    -چیزی نیس
    عمه -چرا یه برق نشسته تو چشمات یه برق که من خوب میشناسمش
    "حسابی جا خوردم زود پاکت سیگارم رو در آوردم و بهش تعارف کردم که یکی ورداشت براش روشن کردم و یکی م برای خودم که گفت"
    -توام ترمه رو دیدی
    -دیشب
    عمه -چطور بود
    -خوب
    "یه نگاه به در اتاق کرد و وقتی مطمین شد که تنها هستیم گفت"
    -عمه تو چی میگی
    -در مورد چی
    عمه- مانی ! مانی و ترمه
    -ترمه رو نمیدونم اما مانی انگار خیلی ازش خوشش اومده اگه البته منظورتون اینه
    عمه- مانی رو چه جوری میبینی
    -آقا محکم با معرفت
    "سرش رو تکون داد و یه پک به سیگارش زد و گفت"
    -فنجون تو بود دست رکسانا
    "سرم رو تکون دادم"
    عمه -برات فال گرفت
    -فقط چند تا کلمه بهم گفت
    عمه -از زندگی شم برات گفت
    -فقط اونجایی که پدر و مادرش از همدیگه جدا شدن
    "دوباره یه پک به سیگارش زد و رو مبل یه خرده جابجا شد و یه مرتبه چشمش افتاد به سطل آشغال و گل آرو توش دید و برگشت طرف من که زود گفتم"
    -گل آیی که رکسانا خانم درست کردن
    عمه -تو سطل چیکار مکنن
    -خودش انداختشون اون تو
    عمه -چرا
    -چون من گفتم که این کار خیانت به واقعیت هاس
    عمه- پس زندگیشو رو چه جوری میخواد بگذرونه اگه این کارم نکنه دیگه درآمدی نداره اون دختر پاکیه تن به هر کاری نمیده
    -برام گفته
    عمه- خب
    "یه لحظه با خودم فکر کردم و بعدش بلند شدم ورفتم گل آرو از تو سطل در آوردم و بردم گذاشتم رو میز جلوی خودم وگفتم"
    -از این به بعد خودم ازشون میخرم
    "عمه بهم خندید و یه پک دیگه یه سیگارش زد و خاموشش کرد که رکیانا با یه سینی چایی تو یه دستش و یه سبد میوه تو دست دیگه ش برگشت و تا چشمش رو میز به گل آ افتاد همونجا واستاد و یه نگاه به من کرد و گفتم"
    -هرچی باشه نمادی از گل واقعیه جاش تو سطل آشغال نیس
    "سبد میوه رو گذاشت رو میز و چایی رو اول به عمه و بعدش به من تعارف کرد و سینی رو هم گذاشت رو میز و رو یه مبل نشست و گفت"
    -به چه دردتون میخوره
    -میخوام بخرمشون از این به بعد شما درست کنین و بفروشین شون به من
    "خندید و گفت"
    -دیگه گل مصنوعی درست نمیکنم
    عمه- پس میخوای چیکار کنی عزیزم
    رکسانا -یه فکری میکنم نگران نباشین
    "سرمو با چایی گرم کردم و صبر کردم تا عمه چاییش رو بخوره و بعدش گفتم"
    عمه- بقیه سرگذشتتون رو برام تعریف نمیکنین
    عمه- الان؟
    -راست میگین الان خسته این بد موقع مزاحم شدم
    عمه - نه عزیزم اولا که ت مزاحم نیستی و همیشه در این خونه روت وازه بعدشم بذار یه میوه بذاریم دهنمون اون وقت برات میگم اگه واقعا برای شنیدن سرگذشت من اینجا اومده باشی و اینها بهانه نباشه
    "تا اینو گفت رکسانا یه نگاه به من کرد و از جاش بلند شد و گفت"
    -پس من میرم یه خرده درس بخونم با اجازه
    "اینو گفت و زود از اتاق رفت بیرون و وقتی در اتاق بسته شد عمه م بهم گفت"
    -دوستش داری
    -نمیدونم
    عمه- ازش خوشت اومده
    -آره اما در مورد دوست داشتن مطمین نیستم
    عمه- تا حالا عاشق نشدی
    -نه
    "بهم خندید که هول شدم و گفتم"
    -نمیدونم چی شده دوست دارم همه ش باهاش حرف بزنم
    عمه- پس برای حرف زدن با اون اومدی
    -نه میخوام شما رو بهتر بشناسم
    عمه -تو از اونایی هستی که هرجا میری زیادی خودتو درگیر میکنی این برات خوب نیس ممکنه کار دست بده
    -یه چیزی ازتون میخوام
    عمه- چی میخوای عزیزم
    -اجازه دارم به رکسانا خانم تلفن بزنم
    "خندید وگفت"
    -دیدی درست گفتم انگار کار دستت داده شده
    "سرم رو انداختم پایین که گفت"
    -خجالت نکش خجالت نداره تا زمانی که همه چیز پاک باشه
    "بعد نگاهم کرد که گفتم"
    -میفهمم چی میگین
    "دوباره بهم خندید و ته چایی ش رو خورد وبه عقب مبل تکیه داد وگفت"
    -خسته تر از اونی هستم که بخوام نقالی کنم اما چیزی رو شروع کردم نمیتونم بی نتیجه ولش کنم
    "یه نفس عمیق کشید و گفت"
    -شماره اینجا رو از خودش بگیر از خودشم بپرس که میخواد بهش زنگ بزنی یا نه
    "سرمو تکون دادم یه خرده نگاهم کرد و گفت"
    -وردار یه میوه پوست بکن
    -ممنون میل ندارم
    عمه- برای من پوست بکن
    "یه موز برداشتم و پوستش رو کندم و با چاقو تیکه تیکه ش کردم و گذاشتم جلوش که یه دونه خودش ورداشت و بشقاب رو گذاشت جلو من و گفت"
    -توام بخور
    "یه تیکه گذاشتم دهنم که یه سیگار روشن کرد و چند تا پک زد و بعد خیره شد به من و یه خرده بعد گفت"
    -ببین اول صحبت هام بهت گفتم این دفعه قضیه برعکسه باید بچه هامون بزرگتراشونو بفهمن و درک کنن گوشی دست ته
    "سرمو تکون دادم که یه نفسی کشید و سیگارش رو خاموش کرد و گفت"
    -داستان زندگی خانواده منم اینطوری گذشت مادربزرگم بعد از اون جریان عروسی ش در اتاق خواب و قفل میکنه و هیچکس رو توش راه نمیده یکی دو روزم که لب به هیچی نمیزنه و بعدشم که گرسنگی و تشنگی بهش فشار میاره فقط اجازه میده که خدمتکارا سینی غذاش رو براشون بذارن پشت در اتاقش و برن دنبال کارشون و اونم ورداره بخوره
    آقایی که شما باشین تا دو سه هفته ای این بساط برقرار بوده خدمتکارا آب و دونش رو میبردن میذاشتن پشت در اتاقش و دیگه هیچکس کاری به کارش نداشته یعنی پدر بزرگم فکر میکرده که این جریان یه ضربه روحی بزرگ برای زنش بوده و گذاشته بوده که یه چند وقتی ازش بگذره و ماد بزرگم کم کم فراموش کنه و روحیه اش به حالت اول برگرده اما دو سه هفته ای که میگذره میبینه نخیر موضوع انگار خیلی جدیه این میشه که چند بار میره پشت در اتاق باهاش حرف میزنه و جونم عمرم قربونت برم و این چیزا دیگه بلکه م مادر بزرگم راضی بشه ودر اتاق رو واکنه اما هرچی از این یکی اصرار میشه از اون یکی انکار جواب میگیره و عاقبت یه شب پدر بزگم همه خدمتکارا رو مرخص میکنه و مشروب سیری میخوره و وقتی خوب مست میشه از پله ها آروم آروم میره بالا و خیلی خونسرد میره جلو اتاق مادربزرگم و در اتاق رو میشکونه و میره تو مادر بزرگم که طرف رو میبینه گوشی دستش میاد که توپش خیلی پره برای همینم میاد از اتاق فرار کنه که پدر بزرگمم یه چک میزنه تو صورتش که طرف بیهوش میشه و تو بی هوشی عمل زفاف انجام میشه
    حالا مادربزرگم یه ربع بعدش نیم ساعت بعدش سه ربع بعدش یه ساعت بعدش به هوش میاد دیگه نمیدونم اما وقتی بهوش میاد و جریان رو میفهمه شروع میکنه به گریه زاری کردن و جیغ و فریاد کشیدن پدربزرگمم که به مقصودش رسیده بوده طرف رو ول میکنه که هر چقدر میخواد فریاد بکشه
    اون شب میگذره و میشه فردا صبحش که خدمتکارا میان سرکار و پدر بزرگم میره بیرون و پشت سرشم نجار میادتو خونه و قفل درو درست میکنه و میره مادر بزرگه که این جریان رو میبینه فکر میکنه پدر بزرگم در عالم مستی یه همچین کاری کرده و از عمل خودش پشیمونه اما وقتی دوباره شب میشه پدربزرگم مثل شب قبل خدمتکارا رو مرخص میکنه و بازم خیلی خونسرد میره جلو اتاق مادر بزرگم اول یه دستی به دستگیره میزنه و تا میبینه که بازم در قفله با یه لگد قفل درو میشکنه و میره تو و جریان شب قبل تکرار میشه اما این دفه دیگه گویا از چک و بی هوشی خبری نبوده وفقط همون جیغ و فریاد و اعتراض مادربزرگم بلند میشه
    جونم برات که اون شبم میگذره و صبح میشه و بازم خدمتکارا میان سرکار و پدربزرگه میره بیرون و پشت سرش نجار میاد تو خونه و قفل درو درست میکنه
    مادربزرگه که این جریان رو میبینه میره تو فکر که بفهمه این جریان چه صورتی داره شب قفل و میشکونه و صبح قفل و تعمیر میکنه حالا من میگم مادر بزرگ تو تو فکرت یه پیرزن ۷۰ یا ۸۰ ساله رو نیار اون موقع مادر بزرگم یه دختر خوشگل ۲۰ ساله و پدربزرگم یه جوون رشید و خوش هیکل ۲۷ یا ۲۸ ساله خلاصه اون روزم شب میشه و بازم پدر بزرگم همه خدمتکارا رو رد میکنه و میره بالا پشت در اتاق زنش اول یه دستی به دستگیره میزنه وقتی میبینه قفله یه لگد و برنامه دوشب قبل تکرار میشه با این فرق که دیگه جیغ و داد و اعتراض مادربزرگم تبدیل میشه به غرغر و گله گی
    این شد چند شب ۳ شب که فردا صبحش بازم قفل در تعمیر میشه برنامه عادی تکرار میشه تا دوباره شب میرسه و پدربزرگ ما خدمتکارا رو مرخص میکنه
    مادربزرگم که حواسش جمع بوده و گوشش به صدای رفتن خدمتکارا بلافاصله یه کمد رو میکشه میاره پشت در اتاق و یه میزم میذاره پشت کمد و میشینه منتظر پدربزرگه که کی میاد بالا
    حالا بشین حالا بشین حالا بشین یه مرتبه میبینه نخیر ساعت از وقت دیشبی گذشت و خبری نشد زود میره و میز رو از پشت کمد ور میداره و دوباره میره میشینه منتظر یه خرده دیگه م میگذره اما میبینه بازم خبری نشد این دفعه کمدم از پشت در ورمیداره اما بازم میبینه صدایی نیس دوباره بلند میشه این دفه قفل درو وامیکنه و زود برمیگرده سر جاش رو تخت و میگیره میشینه تا بلکه م یه خبری بشه اما دریغ از یه صدای سرفه
    آقایی که شما باشین مادربزرگم که دیگه به پدربزرگم عادت کرده بوده شک ورش میداره و آروم و بی سر وصدا در اتاقش وا میکنه و میره بیرون ویه سر گوشی آب میده که ببینه پدر بزرگه کجاس اما هرچی نگاه میکنه کسی رو نمیبینه برای همین راه میافته و از پله ها میره پایین خونه های اونام که مثل آلونک های ماها نبوده قصر و کاخ و این چیزا بوده و ده تا اتاق طبقه بالا و ده تا اتاق و سالن و کتابخونه و ناهار خوری و چی و چی و چی طبقه پایین
    مادربزرگم راه میافته و میره پایین و آروم و بی سر و صدا شروع میکنه به گشتن این اتاق رو میگرده میبینه شوهرش نیس اون اتاق رو میگرده میبینه شوهرش نیس اون یکی اتاق تو آشپزخونه تو سالن پذیرایی نخیر شوهرش نیس که نیس آخرین جایی که به عقلش میرسه اتاق مطالعه بوده راه میافته میره جلو اتاق مطالعه که میبینه درش قفله این دفعه نوبت این یکی بوده که با دست و لگد بیافته به جون در اتاق یه ۷ , ۸ , ۱۰ تایی که مست و لگد میزنه به در اتاق پدربزرگم درو وامیکنه و حالا دیگه بعد از یه سخنرانی از این و یه نطق آتشین از اون یکی یا اصلا بدون حرف و سخن این زن و شوهر با همدیگه آشتی میکنن
    این تا اینجا دستت سپرده تا بقیه ش رو برات بگم
    "اینو گفت و آروم از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون دو سه دقیقه بعد با چند تا قرص و یه لیوان آب برگشت که جلوش بلند شدم و همونجور که داشت میشست رو مبل گفت"
    -راحت باش عمه خودتو معذب نکن
    -این قرصا چیه
    عمه -هیچی قرص فشار و قند و قلب و اعصاب و همه چی آدم که پا به سن میذاره مونسش میشه قرصاش دیگه با قرص و کپسول هاش زندگی میکنه یعنی اینجا اینطوریه تو خارج یارو بازنشسته که میشه تازه شروع میکنه دنیا رو گشتن پیرزن هفتاد ساله صبح که میشه آرایش میکنه و تر وتمیز میره تو پارک میشینه به پرنده ها دونه میده و اگه بری پیشش بشینی و باهاش حرف بزنی ده سال جوون میشی اینجا با جوون ۲۰ ساله ش اصلا نمیشه حرف زد عین هفت ترقه س چرا اعصاب براش نمونده طقلکا نه آینده ای نه گذشته ای نه خاطرات قشنگی زمان حالشونم که داره مفت مفت میگذره من این وسط موندم که این جوونا وقتی به سن و سال ما برسن یعنی اگه از هرویین و خود کشی و هزار تا بلای دیگه جون سالم در ببرن و به سن و سال ما برسن از جوونی و گذشته شون چه خاطره ای دارن
    "اینو گفت ویکی یکی قرصاشو خورد و لیوان رو گذاشت رو میز و یه سیگار روشن کرد که گفتم"
    -اگه ناراحتی قلبی دارین سیگار اصلا براتون خوب نیس
    "یه خنده ای کرد و گفت"
    -من عمر خودمو کردم شماها به فکر باشین هر ثانیه از عمر آدم ملیون ملیون قیمت شه مفت از دستش نده بذل و بخشش م نکن
    "از تو جیبم پاکت سیگارم رو آوردم و یکی روشن کردم که یه نگاهی بهم کرد و خندید و سری تکون داد و گفت"
    -امان از نصیحت پیرزنا
    "خندیدم و گفتم"
    -اختیار دارین
    "یه پک به سیگارش زد و گفت"
    -بگم
    -سراپا گوشم
    عمه- ببین حتما میپرسی که برای چی دارم سرگذشت که برای چی دارم سرگذشت پدربزرگ و مادر بزرگم رو برات میگم اما مقصود دارم بیخودی نه وقت ترو تلف میکنم نه خودمو خسته
    -مگه رفتار زشتی از من سر زده
    عمه -نه عمه اما دلم میخواد اینارو بگم و توام خوب گوش کنی اما وسطاش گاهی خودم پشیمون میشم و گاهی م فکر میکنم تو از دونستن سرنوشت من پشیمون شدی
    -اصلا اینطوری نیس
    "یه نگاه بهم کرد و خندید و گفت"
    -واسه ماهام فقط همینا مونده که شادمون کنه برای من و امثال من که خیلی هاشون رفتن زیر خاک و بقیه شونم تو یه خونه میون هزار تا خاطره دارن خاک میخورن و منتظرن که کی نوبتشون میشه حالا بگذریم داشتم برات میگفتم پدربزرگ و مادر بزرگم اینطوری با همدیگه آشتی میکنن و نه ماه بعدش مادر من به دنیا میاد یه دختر خوشگل و قشنگ که اسمش رو میذارن ناتاشا
    به دنیا اومدن مادرم همانا و عوض شدن روحیه پدربزرگ و مادربزرگم همان دیگه این ۲ نفر و خونواده هاشون تو دنیا غمی نداشتن و مادبزرگمم کم کم جریان عروسیش رو که براش خیلی خیلی تلخ بوده فراموش میکنه و میرسه به زندگیش یه سال از این ضیه میگذره و دیگه تو خونه شون جز شادی و خوشی چیزی نبوده و اونام همه ش شکر خدا رو میکردن که یه مرتبه یه اتفاقی میافته که همه چیز رو میرزه بهم
    یه روز صبح که مادربزرگم از خوب بیدار میشه و مثلا میره تو تراس خونه شون یه مرتبه میبینه که یه چیزی یه گوشه اوفتاده میره جلو میبینه ای وای یه گنجیشک کوچولو انگار از سرما یخ زده و مرده اما تا از رو زمین ورش میداره میبینه که تو سینه ش خونیه یه نگاه میکنه که نوک انگشتش تو سینه گنجیشکه میوره به یه چیزی پرهاشو میزنه کنار که میبینه یکی یه سوزن کرده تو قلب اون زبون بسته تا اینو میبینه و یه جیغ میکشه و غش میکنه میافته زمین خدمتکارا که صدای جیغ خانومشونو میشنون میدوین بیرون و اونام شروع میکنن به جیغ و داد کردن که پدربزرگم سر میرسه و زنش رو بغل میکنه و میبره تو و میاد بفرسته دنبال دکتر که مادربزرگم بهوش میاد همه خوشحال میشن اما میبینن که طرف بهوش اومده اما زبونش حرکت نمیکنه که حرف بزنه و مرتب داره با داد و فریاد و علم و اشاره یه چیزی میگه یه خرده صبر میکنن و شربتی بهش میدن و آبی به سر و صورتش میزنن که حالش جا میاد و با گریه و زاری جریان رو میگه یه دفعه همه میریزن تو تراس اما هرچی میگردن از گنجیشک خبری نبوده
    پدربرگم شروع میکنه به دلداری دادنش و بهش میگه که حتما فکر کرده یه همچین چیزی دیده و خلاصه هرجوری که هس قضیه رو رفع و رجوع میکنه این جریان میگذره تا ۳ روز بعد سه روز بعدم بازم یه صبحی مادربزرگم از خواب بیدار میشه چون دیگه رو این مساله حساس شده بوده آروم از تو اتاقش میره تو تراس که چشمش از دور به یه چیزی میافته آروم با ترس و لرز میره جلو که یه مرتبه یه جیغ میکشه و بازم غش میکنه حالا خودمونیم عجب مادر بزرگی داشتم من همه ش تو غش بوده
    خلاصه با صدای جیغش همه میریزن تو تراس و این دفعه دیگه میفهمن جریان چیه یه کبوتر زبون بسته رو با یه میخ بلند کشته بودن و انداخته بودن تو تراس دیگه این یکی رو همه دیده بودن و خواب و رویا و خیال نبوده
    صحبت جادو جادو میافته بین خدمتکارا مخصوصا با سابقه ای که برای پدربزرگم و مادربزرگم بوده هرچند که با یه توپ و تشر پدربرگم همه ساکت میشن اما حرفی بوده که گفته شده و صحبتی که در اومده بوده دیگه م نمیشده کاریش کرد حرف تا موقعی که تو دهن آدمه وقتی زده شد عین تیری که از چله کمون در رفته دیگه نمیشه جلوش رو گرفت
    حالا گلوی منم خشک شده و رکسانام نیس که برامون یه قهوه درست کنه
    -من میرم درست میکنم
    عمه- مگه بلدی
    -یه چیزایی بلدم
    عمه- مثل جریان دلمه
    "خندیدم که گفت"
    -حالا قهوه باشه برای بعد بذار یه چایی بریزم بیارم
    "زود از جام بلند شدم و گفتم"
    -من میریزنم
    عمه -دستت درد نکنه فنجون همونجا رو کابینت هس سماورم روشنه
    "رفتم تو آشپزخونه و دوتا چایی ریختم و برگشتم و تعارف کردم و نشستم
    عمه م فنجونش رو ورداشت و گفت"
    -دلم خیلی برای این دختره تنگ شده
    -برای ترمه؟
    عمه -آره البته حقم داره براش یه ضربه بود
    -به امید خدا درست میشه
    "یه سری تکون داد یه خرده از چاییش خورد و بعدش گفت بعله همه چی درست میشه فقط صد سال اولش سخته
    خندیدم که چاییش رو خورد و گفت"
    -خلاصه صحبت جادو ورد زبون همه میشه و خبر به بیرون درز میکنه که دارن این خانواده رو جادو میکنن اون موقع هام این حرفا شوخی نبوده مردم خیلی بهش اعتقاد داشتن هرچند که الانم دوباره جادو جنبل و این چیزا شروع شده والا آدم چیزایی میشنوه که باورش نمیشه حالا اگه اینارو از دهن یه آدم بیسواد میشنید بازم یه چیزی اما متاسفانه آدمای تحصیل کرده مونم افتادن تو این خط
    "یه سری تکون داد و یه سیگار دیگه روشن کرد و گفت"
    -حالا من هی سیگار روشن میکنم تو پا به پام نیا
    "خندیدم و گفتم چشم یه پک زد و گفت"
    -خدا نکنه که برای یه نفر یا یه خونواده حرف در بیاد همین خودی ها روی دلسوزی جون طرف رو میگیرن دیدی تا حالا تو یه مرغ دونی وقتی مثلا رو پشت یه مرغ یه لکه سیاه کوچولو باشه تموم مرغا تا چشمشون به اون لکه میافته فکر میکنن دونه س و یه نوک بهش میزنن هر مرغی که از بغل اون زبون بسته رد میشه یه نوک بهش میزنه انقدر نوکش میزنن تا اون لکه روی پر که هیچی م نبوده بشه یه زخم و مرغ زبون بسته رو بکشه
    حالا کار ما آدمام همینجوریه گویا از اون به بعد هرکدوم از فامیل که از قضیه با خبر میشن به هوای دیدن و دلداری دادن میرن خونه ش و هرکدوم یه چیزی برای باطل کردن این جادو براش تجویز میکنن و با این حرفشون مساله رو جدی میکنن و طرف اگه اعتقادی م به این چیزا نداشته باشه کم کم با حرفاهای دور و ری آ و مثل هاشونو و داستان های دروغیشون باور میکنه یکی میرسه و بهش میگه آره ما یه دوستی داشتسم که همچیت بلایی سرش اومد داشت بیچاره میشد که فلان کارو کرد جادو باطل شد یا یه فامیل داشتیم که همچین جادویی براش کردن داشت زندگیش از دست میرفت که فلان کارو کرد و جادو برگشت به خود طرف و از این حرفا
    مادر بزرگ منم تو همچین وضغیتی گیر کرده بود و با لطف دوستان و اقوام روز به روز باورش بیشتر میشد و روحیه اش خرابتر تا اتفاق بعدی که دیگه انداختش تو رختخواب
    گویا یه روز دیگه یه گربه مرده تو خونه پیدا میکنن با یه چیزی شبیه سیخ کشته شده بوده مادربزرگم با دیدن این یکی دیگه پاک تعادل روانیش رو از دست میده و حالش وخیم میشه همه ش فکر میکرده که یه نفر میخواد یه سیخی یه چیزی بکنه تو قلب بچه ش مادرم که یه ساله ش بوده میچسبونده به خودشو و نمیذاشته کسی بهش نزدیک بشه
    پدر بزرگم که اوایل مساله رو جدی نگرفته بوده حالا با مشکل روحی روانی مادربزرگم روبرو میشه که دیگه جدی بوده هرچی هم دکتر میارن فایده نداشته البته همه میدونستن که قضیه از کجا آب میخوره اما نمیتونستن کاری بکنن چون اولا مدرکی نداشتن و بعدشم نمیتونستن کسی رو که این چیزا رو میاره و میندازه تو خونه شون پیدا کنن
    کم کم یکی دوتا از خدمتکارا از اونجا میذارن میرن و همین رفتنشون کار رو خرابتر میکنه و اثر بدی رو بقیه میذاره و کار به جایی میرسه که پدر بزگم مجبور میشه دست زن و بچه ش رو میگیره و در خونه شونو قفل میکنه و با دو سه تا از خدمتکارا که ولشون نکرده بودن میره یه شهر دیگه
    اونجا یه خونه میخره و اسباب و اثاثیه و شروع میکنن به زندگی کردن به خدمتکارام میسپره که دیگه کلامی از جادو این چیزا به زبون نیارن خودشم چند وقتی تو خونه میمونه و به مادر بزرگ و مادرم مییرسه تا کم کم وضع روحی مادربزرگم بهتر میشه گویا از این جریان چند ماهی میگذره و دیگه موضوع کهنه میشه و میره پی کارش اونام داشت زندگیشونو میکردن و مادرمم که نزدیک ۲ سالش شده بوده و زبون وا کرده بوده خونه زندگیشونو گرم میکرده و با شیرین زبونی هاش غم وغصه رو از دلشون میبرده که دوباره شب مادربزگم با جیغ و داد میپره و تا پدربزرگم چراغ رو روشن میکنه که میبینه داره از در و دیوار اتاق سوسک بالا میره این دفعه دیگه خود پدر بزرگمم جا میخوره و ترس میافته تو دلش.



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    زود مادر بزرگم وا مادرم رو از اتاق میبره بیرون و در اتاق رو میبینده و زیر در رو با یه کهنه میگیره و میره سراغ مادربزرگم که دوباره حالش بد شده بوده.اما این دفعه دیگه چیزی نداشت بهش بگه و دلداریش بده چون خودش دیکه باور کرده بود که اینا همه ش کاره جادوئه.
    بالاخره همون شبونه دکتر خبر میکنن و یه قرص و شربت به مادربزرگم میدن و میخوابونش اما این مادربزرگ دیگه نه برای من مادربزرگ میشه و نه برای مادرم مادر ونه برای پدر بزرگم زن!میره تو یه عالم دیگه!روز به روز بیشتر تو خودش میره و کمکم شروع میکنه با درو دیوار حرف زدن.
    پدر بزرگ بدبختم هم که دیگه مستاصل می شه،به هر کی میرسیده دس به دامنش میشده تا اینکه یکی یه کشیش رو که نیمچه دکترم بوده بهش معرفی میکنه!کشیش م که از جریان با خبر میشه دامن همت به کمر میبنده و شبو روز به مادر بزرگم میرسه.و براش حرف میزنه و براش موعظه میگه و ازش اعتراف میگیره و چی چی و چی چی و و بالاخره بعد از دوماه مبگه که من از طرف خداوند و سریوژا ترو بخشیدم و تو دیگه گناهی نداری.
    دردسرت ندم باز تختشو کرم لول میزنه حالش از قبل هم بدتر میشه ایندفعه هر چجی کشیشه میگه من از طرف خداوند ترو بخشیدم و فایده ای نداره.یعنی دیگه مادربزرگم هیچی نمیفهمیده.فقط رفته بود تو یه اتاق و دوروبرش رو پر کرده بود از صلیب و نشسته ذبوده
    وسط!
    چند وقته دیگه که میگذره یه روز یه مرتبه همه از بیرون صدای کروپ میشنون اول کسی توجه نمیکنه اما بعدش میبینن که دارن با جیغ و لگد میزنن به درو سرو صدا میکنن!اینا تا درو وا میکنن میبینه بعله جنازه مادر بزرگم جلوی خونه افتاده.
    -کشته میشه؟!
    عمه- نمیدونم والا ولی اگه کسی از هفت هشت متری خودشو با کله پرت کنه رو سنگفرش کشته میشه ردیگه!
    - به همین سادگی؟
    عمه- واال ساده که نبود ولی وقتی ادم میزنه به کلش دیگه این فکرارو نمیکنه!
    -واقعا خودکشی کرده بود؟
    عمه- اینطوری به من گفتن.یعنی مادرم اینطوری برام تعریف کرد که اونم از پدرش شنیده بوده.
    - اون چریان چی؟گربه و سوسکو گنجشگ و این چیزا؟واقعا جادو بوده؟
    " خندیدو گفت"
    - مگه تو به این چیزا اعتقاد داری؟
    -نه!
    عمه-پس حتما نبوده!پدر بزرگم هم میره یه شهر دیگه و اونجا یه خونه ی بزرگ میخره و پرستارو خدمتکارو این چیزا استقدام میکنه و شروع میکنه به تربیت مادرم.چون مار گزیده بوده دیگه سعی میکنه کمتر وارد مسائل مذهبی خرافی و این چیزا بشه!در نتیجه یه دختره خوب ومنطقی تربیت میکنه.
    یه دختر که تحصلکرده بوده و به زبون خارجی غیر روسی تسلط داشته و با موسیقی بزرگ شده و خودش دوتا ساز میزنه و رقص و تائتر و چ ی چی چی چی !از نظر مالی م که وعضشون عالی بوده!
    خلاصه با پدره پدربزرگت دوست میشه و جس از خارج براشون میرفستاده ایران.
    همینجوری دوستیشون محکم و محکمتر می شه و بعد از چند سال سری از هم سوا بودن!اینطور که شنیدم پدر پدر بزرگت مرد بسیار خوب و قابل اعتمادی بوده و در دوستی محکم!طوری اینا با همدیگه دوس میشن که انگار چهل ساله همدیگرو میشناسن!از همینجام بوده که پدر بزرگت مادره منو میبینه و عاشقش میشه اما از ترس باباش صداشو در نمیاره!
    خلاصه این جریان بوده بوده بوده تا انقلاب روسیه!حتما تو کتابا خوندی که جریان نقلاب روسیه چی بود.تمام پولدارا تا بوی انقلاب به دماغشون میخورد و سعی میکنن که خونه و زمینو زندگی و هرچی دارن بفروشن و از روسیه فرار کنن!پدربزرگ منم که یکی از ملاک ها بوده همین کار رو میکنه و راه میفته اعیران.حالا چرا ایران؟چون هم پدربزرگ نو براش مثه برادر بوده و هم قبلا یکی دو بار اومده بوده ایران و هم با ایران داد و ستدد داشته!
    القرض!پدر بزرگم دسن مادرم رو میگیره و میاد خونه ی پدر بزرگ تو که اونم قدم مهمونش رو میذاره رو چشمش و مشغول پذیرایی از اونا میشه!حالا مادر من اون موقع چند سلش بوده؟شونزده هفده سالش!یه دختر با سواد و خوشکل شیک پوش تحصیل کرده ی روسی!
    دیگه داریم کم کم میرسیم به داستان زندگی خودم..تو اون موقع تو ایران چه دوره ای بوده ؟ ارای قاجار..حاال حساب کن تهران اون موقع چه حالو روزی داشته!اینو داشته باش تا بریم سر پدربزرگ تو!
    اقایی که شما باشین گویا پدر بزرگت چند وقت قبلش یه کاروان جنس فرستاده بوده روسیه.بدون اینکه به پدر بزرگ من خب داده باشه!اونم بی خبر اومده بوده ایران .یعنی در وافع جونش رو برداشته بوده و فرار کرده بوده.این میاد ایران و جنس هیی که از ایران اومده بوده میرن روسیه!اونجام که شیر تو شیر بوده مردم همشونو غارت میکنن.
    چند زور بعدش خبر مال التجاره ش میرسه به دستش و اون بیچاره هم دو ساعت بعدش سکته میکنه و میمیره!ورشیکست شده بوده دیگه!یعنی هر چی داشته و نداشته جنس خریده بوده و فرستاده بوده روسیه به هنوای اینکه این مرتبه یه استفاده ی زیادی میکنه!غافل از اینکه دارو ندارشوئ از دست میده و براش فقط همین یه خونه میمونه!
    خلاصه اقا از غصه و ورشیکستگی و خجالت جلو دوستا و اشنایاش سکته میکنه و ازش میمونه یه خونه و زن و بچه هاش که یکی ش همین پدر بزرگک تو بوده!یعنی پدر خوده من!
    "دوباره یه سیگار روشن کرده دوتا پک بهش زدو نگاه کرد به من و گفت"
    - ببین عمه جون من تازه به شماها رسیدم!شمام همینطور!نه من درست حسابی شماها رو میشناسم و نه شماها منو.اما تو این یکی دو نوبت که دیدموتون میدونم بچه های خوبی هستین!خدا به پدر مادرتون ببخشتون.به نظرم اومده بود که تو جوون فهمیده و منطقی ای باشی.حالا اگه طاقت شنیدن داری بگو تا بقیش رو برات تعریف کنم.اگرم جرات دونستن حقیقت رو نداری تا همینج که دونستی کافیه.
    الان م که دیگه زیادی حزف زدم و خسته شدم و باید برم استحراحت کنم.تو ام برو فکراتو بکن تا بعدا که دیدمت.اگه خواتی حقیقت رو بدونی بگو تا بقیه سرگذشتم رو برات تعریف کنم."یه فکری کردم و گفتم"
    - مگه چیزایی هس که تحمل شنیدنش سخته؟
    عمه - ببین عمه جون.توشاید تصویر خیلی خوبی از پدر بزرگت درست کرده باشی.
    "هیچی نگفتم که بلند شد منم جلوش بلند شدم که گفت"
    - تو بشین الان میگم رکسانا بیاد.
    "دوباره نشستم که چند دقیقه بعد رکسانا بایه سینی چای اومد تو اتاق و گفت"
    - چند دقیه پیش چایی دم کردم .تازه دمه.
    " بلند شدم وسینی رو ازش گرفتم و گفتم"
    - میشه بشینین چند دقیقه ای با هم صجبت کنیم؟
    " یه نگاهی به من کرد و گرفت نشست.منم نشستم اما نمیدونستم چی باید بگم.یه سیگار روشن کردم که یه نگاه بهم کردو خندید.زود بهش تعارف کردم و براش روشن کردم و دوباره سکوت برقرار شد.دیدم اینجوری خلی بده یه خرده به خودم فشار اوردم و گفتم"
    - میخوام در مورد شما بیشتر بدونم.
    رکسانا - منم همینطور.
    - خب.
    رکسانا - زندگی رو چه جوری میبینی؟
    - بله؟!
    رکسانا - چه توقعی از زندگی دارین؟
    - متوجه نمیشم.
    رکسانا - دیدتون چه پیرامونی از زندگی رو شامل میشه؟
    "تا اومدم جواب بدم که زنگ درو زدن و رکسانا از جاش بلند شد و یه خرده بعد برگشت و گفت"
    - مانی خان هستن.برم راهناییشون کنم.
    - احتیاج نیس.اخلاق اون با من فرق میکنه.الان خودش میاد تو . تعارف نداره.
    "تا اینو گفتم مانی درو وا کردو اومد تو هال و بعدشم بعدش همنجور که داشت میمود تو اتاق پذیرایی شروع کرد"
    - سلام عمه جون.الهی درد شما بخره تو سره هر چی خاله ی بی معرفته.
    "بعد در اتاق پذیرایی رو وا کرد و در حال تعظیم کردن گفت"
    - سلام!
    "من و رکسانا جوابش رو دادیم که سرش رو بلند کرد و یه نگاه به ما دوتا کرد و وقتی دید که عمه نیس گفت"
    - زهره مار.به شما ها سلام کردم که جواب میدین!
    " تو همین موقع م عمه از پشت سرش گفت"
    - علیک سلام عمه جون
    " زود برگشت و گفت"
    - دست بوسم عمه جون جون جونم.
    عمه - کجا بودی عمه؟
    مانی - پیش منسوجات شما.از صنایع نساجی دیدن میکردم.
    عمه - چی؟!
    پیش ترمه خانم!
    " عمه یه نگاه بهش کرد و شروع کرد به خنیددن و بهش گفت"
    - خب ! چه خبر؟!
    مانی - این قواره ترمه شما اولا که جنسش خشکه.دوما ده تا رنگ داره و یک رنگ نیس.بعدشم این از من حقه بازتره.
    عمه- اومده اینارو بهم بگی؟
    مانی- نه اومدم بگم اینو اخرش با ما چند حساب میکنی؟
    "تا عمه اومد یه چیزی بگه که مانی زود گفت"
    - گرونه خداشاهده
    عمه- منکه عنوز چیزی نگفتم پدر سوخته
    مانی. دارم زودتر میگم که قیمت پرت ندین.اصلا یه دقیقه بیاین این طرف نمیخوام جلوی اینا حرف بزنم.
    "دست عمه رو گرفت برد تو هال یه دقیه بعد تنها برگشت و گفت"
    - اخبار به عمه خانم رله شد.خب شماها چطورین؟
    رکسانا- خلی ممنون.
    مانی- راستی اقا هامون سلام
    " نگاه کردم که رکسانا با ختده بلند شد رفت براش چایی اورد که من به مانی گفتم"
    - داشتم با رکسانا خانم حرف میزدم که شما اومدین
    مانی- خب شماها ادامه بدین.اصلا منو ادم حساب نکنین.
    " رکسانا زد زیر خده که من گفتم"
    - من مفهوم سوالتون رو نفهمیدم میشه دوباره بگین
    رکسانا- باید همون دفعه گوش میکردین.
    - منظورتون از پیرامون زندگی چیه؟
    مانی- یعنی محیط زندگی
    - تو حرف نزن
    رکسانا- من گفتم دیدتون چه پیرامونی از زندگی رو شامل میشه؟
    مانی- دارین مسئله ی هندسه حل مکیکنین؟
    - باید چه چیزایی رو شامل بشه؟
    مانی- شمال طول بعلاوه عرض ضربدر 2.میشه کل پیرامون.
    " رکسانا خندید گفت"
    -همین؟!
    مانی- مساحت رو که نخواسته بودین!
    " یه چپ چپ بهش نگاه کردم و بعدش به رکسانا گفتم"
    - حتما شما از این ایده های انچنانی دارین؟
    رکسانا - میتونه اینطوری باشه.
    - خلق و توده و...!
    رکسانا- اینا هم جزیی از زندگیه.
    مانی- اجازه؟یعنی طول و عرض دیگه بدرد نمیخوره؟
    " رکسانا دوباره خندید"
    مانی- دارین درس و مشق کار میکنین.خوش به حالتون . واقعا شاگردان ممتاز به شما میگن.اینطوری میشه که امثال شما همیشه رتبه ی اول رو کسب میکنن دیگه.تا تنها میشن میرن سر طول عرض و پیرامون.ترو خدا بهمنم یاد بدین شاید عکس منم به عنوان شاگرد نمونه انداختن تو روزنامه.
    " رکسانا دوباره خندید و گفت"
    - خیلی دلم میخواد از اونجایی که شما ها ایستادین به زندگی و به قول شما خلق و توده و این چیزا نگاه و ببینم از اون بالا این ادما چه اندازه ای ن!
    "مانی یه نگاه بهش کرد بعد اروم به طوری که رکسانا بشنوه بهم ن گفت"
    - اوخ اوخ اوخ اوخ اوخ اوخ!این از اون کمونیستای دو اتیشس!
    " بعد برگشت طرف رکسانا و گفت"
    - به به . به خدا روحم تازه شد.گفتم چرا تا یه نظر شما رو دیدم سوی چشمم زیاد شدآ.به به . دست حق به همراهتون.راستی اقا لنین چطورن؟خانم بچه ها؟اقا بزرگ؟از اسالین خان چه خبر؟سرشون سلامته؟چشمم کف پاشون.چه اوبوهتی.ادم چشمش که به سیبیلای مبارک و پرپشتشون میفته بی اختیار وادار به تحسین میشه!
    ترو خدا سلام اتیشن مارو به خدمتشون برسونین.ای وای خدا منو مرگ بده.داشت یادم میرفت. از اقای چه گوارا چه خبر؟چند وقتی یه خبری ازشون نیس.سلامتن؟کاشکی یه روزی این مسکو ما رو میطلبید میرفتم پابوس این بزرگ وار.
    "اومدم یه چیزی بگم که ارو م گفت"
    - بدبخت پاشو بریم که عجل داره پشت سرمون پر پر میزنه!این دختره چپی یه!الان میره تو اشپرخونه از تویه قابلمه یه شصت تیر روسی در میاره و میبندتمون به رگبار.پاشو تا زوده در ریم.نگاه به نازو ادا و خنده هاش نکن.از اون سنگدلای بی رحمه.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    اون شب ساعت نه رفتم گرفتم خوابیدم.خیلی خسته بودم .تازه خوابم برده بود که دیدم یکی صدام میکنه.چشمامو وا کردم دیدم مانی بالا سرم واستاده
    مانی-گرفتی خوابیدی باز؟
    -ببخشین ا،پس ادم باید شب چیکار کنه؟
    مانی-حتما بگیره بخوابه
    - خب برای خوابه دیگه
    "به من یه نگاه کردو گفت"
    -من تو این کار خدا موندم که ترو واسه چی خلق کرد.خب تراکتور بود دیگه.صبح یه استارت بهش میزدیم و روشنش میکردم و شب خاموش!
    دیگه ترو برای چی افرید؟
    "پتو رو کشیدم رو سرمو از همون زیر گفت"
    - به تو چه؟مگه تو فوضولی؟
    مانی- فضول نیستم اما بازرس سازمان حقوق بشرم.وظیفه مم اینکه گهگاهی به ادمایی مثل تو که فراموش کردن ادم ن تذکر بدم که در زندگی چیزای دیگه ای م جز کار کردن و درس خوندن و نظاقت کردن و خوردن و خوابیدنم هس.اخه مرد حسابی تازه ساعت نه و نیمه . مرغام الان هنوز نخوابیدن که تو گرفتی خوابیدی.
    - چرا مرغا تا هوا تاریک میشه و میرن تو لونه شونو میخوابن.
    " همونجور که پتو رو از روم میکشید کنار گفت"
    - اون مرفا مر غای قدیم بودن.مرغای الانی تا هوا تاریک میشه دست یه خروسی رو میگیرن و میرن دیسکویی رستورانی جایی.بلند شو خجالت بکش.
    بابا من خوابم میاد حرف حالیت نیست؟
    مانی_بخدا ترو جادو جنبل کردن و یه قفل زدن بهت!
    به مرتبه یادم افتاد واز جام بلند شدم و گفتم:آهان یادم رفته بود!عصری دیدمت اومدی از بغل من رد شدی رفتی !اونا کی بدون تو مایشینت؟
    یه نگاه بهم کرد و پتو رو انداخت روم و همونجور که از لبه تخت بلند میشد گفت:بگیر بخواب بابا!
    غلامی رفت که اب جوی آرد
    آب جوی آمد و غلام ببرد
    من اومدم به تو طرز زندگی کردن رو یاد بدم و از این حالت سکون و خمودی نجاتت بدم داری منم به حالت سکون در می آری؟بابا آبم اگه همینجوری یه جا ولش کنی میگنده!
    پتو رو زدم کنار و گفتم:از من میشنوی توام برو بگیر بخواب کم خوابی داری!
    یه نگاه دیگه بهم کرد و بعد نشست لبه تختم گفت:ببین یه چیزی ازت میپرسم اگه درست جوابم رو دادی که قانع شدم منم پشت پا به تموم زندگی میزنم و همین الان میرم میگیرم کپه مرگم رو میذارم!اما اگه نتونستی باید قول بدی که دوباره با دنیا آشتی کنی باشه؟
    خب بپرس.
    مانی_باید اول قول بدی و قسم بخوری.
    خب قول میدم.
    مانی_باید قسمم بخوری.
    قول دادم دیگه.
    مانی_باید قسمم بخوری تا بگم.
    به چی قسم بخورم؟
    مانی_به تمام فرمولها و معادلات ریاضی و فیزیک و شیمی و مثلثات و نمیدونم حساب و هندسه و خلاصه هر چی کتاب درسی تو دنیاس!چون میدونم فقط بخاطر اینا داری زندگی میکنی.
    گمشو!
    مانی_خب همون قولت رو قبول دارم حالا بگو ببینم تو زندگی رو چه جوری میبینی؟
    هر جوری که ببینم مثل نو سطحی نمیبینم.
    مانی_باشه!یعنی به حالت عمقی و معنوی میبینی دیگه؟
    تقریبا یه همچین چیزی.
    مانی_یعنی یه نگاه عرفانی بزندگی داری؟
    یه همچین چیزی.
    مانی_خب حالا بگو ببینم حافظ رو به استادی در عرفان قبول داری یا نه؟
    خب معلومه که آره!
    مانی_بیا دستتو بگیرم ببرم پیش 4 نفر استاد حافظ شناس تا بهت بگن حافظ خودش چی جوری زندگی میکرده بدبخت بیچاره!بلند شو قیافه خودتو تو آینه ببین!فقط یه ریش کم داری و یه تشکچه و یه قلیون و یه سماور که عین این پیرمردای 80 ساله یه تخته پوست بندازی زیرت و بنشینی گوشه یه اتاق و قلیون و سماورم بذاری یه طرفت و سی چهل تا کتاب حافظ و مولوی و خیام و شمس تبریزی و ابوریحان بیرونی و عارف قزوینی و سعدی شیرازی و فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و محمد بن حسین بیهقی و نظامی گنجوی و محمد جوینی و ناصر خسرو قبادیانی و عروضی سمرقندی و ده دوازده تا از این عرفای دیگه رو هم بچینی یه طرفت و خودتم اون وسط بشینی و یه خرده از این بخونی و یه چایی بخوری!یه خرده از اون بخونی و یه دم به قلیون بدی!یه خرده از اون یکی بخونی و بعدشم هی اون وسط سرتو تکون تکون بدی و کیف کنی!
    داشتم بهش میخندیدم که گفت:اسم عارفی رو که از قلم ننداختم؟
    جرا معاصر ها رو نگفتی!
    مانی_بدبخت اینارو که گفتم همه هم عصر توان!تو ایده هات و طرز فکرت مال همون وقتاییه که تازه مولوی میخواست بره مدرسه!
    زدم زیر خنده که خودشم خنده ش گرفت و گفت:آخه قربونت برم اگه بخودت رحم نمیکنی به این بیچاره ها رحم کن ! آخه اینام خونه زندگی دارن!یه ساعت ولشون کن برن به زن و بچه شون برسن!خون که نکردن کتاب نوشتن.والا آدم معلمم که میگیره بین دو تا درس میذاره یه نفسی تازه کنه تو که حق التدریس یه ساعتشونم که بهشون نمیدی یه پول دادی و یه کتاب خریدی و 24 ساعته استخدامشون کردی و ازشون کار میکشی!
    خندیدم و گفتم:خیلی خب حالا بلند شم چیکار کنم؟
    مانی_هیچی!بلند شو یه آب به صورتت بزن و یه چیزی ام بخور و دوباره برو بگیر بخواب!بابا به خدا اگه تو همینجوری پیش بری تا سال دیگه همینموقع نابود میشی.
    آدم باید از لذتهای مادی بگذره تا به معنویت برسه.
    مانی_آدمی که از زندگی و لذتهاش بگذره فقط به خریت میرسه!تازه اون دنیام میبرن و میبندنش تو طویله و صبح به صبح مواخذش میکنن که چرا از مواهب الهی استفاده نکرده.
    خیلی خب بابا سرم رفت!حالا که نخوابیدم و بلند شدم!بگو چیکار کنم!
    مانی_برو مثل بچه آدم یه زنگ بهش بزن.
    به کی؟به رکسانا؟نشنیدی چی بهم گفت؟بجون تو میخواستم باهاش صحبت کنم اما اصلا ولش کن!اون وقت قبلش بمن میگه نمیشه بهت نزدیک شد و غیر قابل نفوذی.
    مانی_خب این یکی رو راست گفته خودمم تاحالا صد بار بهت گفتم!آخه باباجون توام آدمی!یه خرده شل بذار یه چیزیام تو تو نفوذ کنه!یعنی بذار محبت تو دلت نفوذ کنه!
    زهرمار بی ادب.
    مانی_حالا تو پاشو یه زنگ بهش بزن.
    کاری باهاش ندارم که بهش زنگ بزنم یعنی حرفی برای گفتن ندارن.
    یه نگاه بمن کرد و گفت:خب اگه حرفی برای گفتن نداری دیگه هیچی من با خودم فکر کرده بودم که حالا ولش کن!راستی تولدت نزدیکه آ!
    چطور یادت مونده؟
    مانی_مگه میشه یه دقیقه بگذره و من بتو فکر نکنم؟تو مثل برادر منی!تازه از برادرم بمن نزدیکتری!برای همینم با عزیز اینا فکرامونو گذاشتیم رو همدیگه و گفتیم برای تولدت چه کادویی بخریم که هم ازش خوشت بیاد و هم بتونی ازش استفاده کنی!
    نه دیگه! از این کارا خوشم نمیاد!همینقدر که به فکرم بودین برام کافیه!
    اومد جلو و صورتم را ماچ کرد و گفت:ایشالله دردای تو به جون من بخوره که انقدر مناعت طبع داری اما جشن تولدت بی کادو میشه؟
    خندیدم و گفتم:پس فقط یه چیز کوچیک.
    مانی_کوچیکه بجون تو یهعنی اصلا چیز قابل داری نیست.
    پس بهم نگو تا وقتش.
    مانی_نه باید بگم شاید خودتم نظری در موردش داشته باشی !چون بعدا ازمون پسش نمیگیری.
    خب چی هس حالا؟
    مانی_اول عزیز رو میگم و بعدش به ترتیب.
    عزیز:صندلی چرخدار.
    عمو:یه رادیو کوچیک دو موج.
    بابام:یه عینک ته استکانی.
    منم یه پتو!بعدش صبح به صبح که من میخوام برم دنبال لذات مادی و دنیوی ترو میشونم رو این صندلی و عینکت رو میزنم به چشمت و رادیوتم میدم دستت و پتو رو هم میپیچم دورت که سوز بهت نخوره و میبرمت جلو پنجره تو آفتاب که همه میکروبات کشته بشه و هم همونجا بشینی و از شیشه گذر عمر رو تماشا کنی چطوره؟از کادوهات راضی هستی؟
    داشتم میخندیدم که رفت طرف تلفن و گوشی رو برداشت و یه شماره گرفت و یه خورده بعد 2 تا فوت توی گوشی کرد و بعد گفت:الو الو آزمایش میکنم!یک دو سه چهار!صدا میاد؟
    بعد یه خورده گوش کرد و گفت:ببخشین!آسایشگاه سالمندان و معلولین کهریزک؟
    خواهر سلام علیکم میخواستم ببینم شما جا برای یک برادر معلول ذهنی دارید؟
    یه خورده گوش داد و دوباره گفت:نه نه! همه وسایل رو خودش داره صندلی چرخدار و رادیو و پتو براش گرفتیم!فقط مونده یه دست دندون عاریه که سفارش دادیم فردا حاضر میشه و میرم خودم براش میگیرم و میذارم دهنش و میارم خدمتتون!دیگه جون شما و جون این بابا بزرگ ما!
    دوباره یه خورده مکث کرد و بعد دوباره گفت:نه نه! درسته که بزرگ خاندان ماست اما بیچاره سن و سالی نداره!یعنی اگه یه بار دیگه ستاره هالی نزدیک زمین بشه جمعا هفت دفعه اس که به رویت بابابزرگمون رسیده.
    همونجور که میخندیدم بهش گفتم:بذار گوشی رو خودتو لوس نکن.
    گوشی رو گرفت طرفم و گفت:بیا خودت بذار.
    تا ازش گرفتم گفت:فقط قبل از اینکه بذاری سرجاش یه الو توش بگو.
    آروم گوشی رو گذاشتم دم گوشن و گفتم:الو.
    رکسانا_سلام هامون خان.
    باورم نمیشد این کور شده شماره عمه اینارو گرفته باشه!یه مرتبه هول شدم و گفتم:ببخشین شمایین؟
    رکسانا_خودمم انگار آمادگی نداشتین؟
    چرا! یعنی نه!یعنی داشتم.
    شروع کرد به خندیدن!مونده بودم چی بهش بگم!هی به مانی اشاره میکرم که یعنی چی بگم!اونم فقط نگاهم میکرد!دیدم اینطوری زشته زود به رکسانا گفتم:ببخشین یه لحظه گوشی خدمتتون.
    دستم رو گذاشتم رو دهنی گوشی و به مانی گفتم:عجب خری هستی!حالا من چیکار کنم؟
    مانی_هول نشو آروم باش یه دقیقه صبرکن!
    زود یه صندلی کشید و منو نشوند روش و جاسیگاری و سیگار فندکم گذاشت جلوم رو میزو گفت:الان دیگه حتما احساس راحتی میکنی.
    آره اما چی بگم؟
    زود یه کتاب از تو قفسه در آورد و داد بمن و گفت:فصل 4 این کتابو شروع کن براش خوندن.
    گمشو مانی حالا وقت شوخیه بگو چی بگم.
    زود یه صندلی ام برا خودش گذاشت و نشست بغل من و گفت:بگو میخواستم باهاتون صحبت کنم.
    زود دستم رو از دهنی تلفن برداشتم و گفتم:ببخشید میخواسم اگه امکانش هست باهاتون صحبت کنم.
    رکسانا_چرا که نه.
    خیلی ممنون.
    رکسانا_در مورد چی میخواین حرف بزنین؟
    موندم چی بگم زود دستم رو گذاشتم رو تلفن و به مانی گفتم:میگه در مورد چی میخواین حرف بزنین؟بگو زود.
    مانی_بگو در مورد پیری و کوری و زمینگیری و از کار افتادگی و بازنشستگی زودرس!بگو نظر شما چیه؟
    مرده شور اون قیافه ات رو ببرن مانی که هیچوقت دست از شوخی ورنمیداری.
    مانی_آخه اینم سواله که میکنی؟
    یه چپ چپ بهش نگاه کردم و گوشی رو گذاشتم رو گوشم و گفتم:ببخشین رکسانا خانم راستش کمی هول شدم.
    رکسانا_چرا؟
    نمیدونم.
    رکسانا_پس بذارین من شروع کنم!بخاطر حرفای امروزم ازتون معذرت میخوام.
    نه من باید بخاطر رفتارم ازتون معذرت بخوام.
    رکسانا_من اون حرفارو زدم پس من باید معذرت بخوام.
    اون رفتار از من سرزده پس من باید معذرت بخوام.
    رکسانا_خب میتونیم هردومون از همدیگه معذرت خواهی کنیم.
    اره میتونیم هر دو عذرخواهی کنیم.
    مانی_چه جالب بین این همه موضوع که یه دختر و پسر میتونن در موردش با هم دیگه صحبت کنن موضوع عذرخواهیهای دو نفره و پوزشهای تک نفره رو انتخاب کردین؟
    رکسانا_مانی خان هستن؟
    مثل همیشه چرت و پرت میگه.
    رکسانا_اونایی که وقتی با من صحبت میکردن گفتن چی بود؟
    مثل بقیه چیزایی که همیشه میگه.
    خندید و گفت:اگه دلتون بخواد یه وقت دیگه با هم صحبت میکنیم که شما راحتر تر باشید.
    نه نه همین الان خوبه راحتم!فقط یه لحظه گوشی خدمتتون.
    به مانی اشاره کردم که بره از اتاق بیرون از جاش بلند شد و گفت:باشه من میرم تا شما راحت بتونین از همدیگه طلب بخشش کنین.منم تو اون یکی اتاق براتون طلب آمرزش میکنم.
    اینو گفت و رفت بیرون و در رو بست.وقتی خیالم راحت شد که دیگه تنها هستم و مانی اذیت نمیکنه به رکسانا گفتم:مانی رفت.
    رکسانا_خب.
    یعنی میگم الان دیگه تنهام.
    تا اینو گفتم و یه مرتبه در اتاق باز شد و مانی پرید تو اتاق.
    الهی قربون اون تنهایی و بی کسیت برم اینجوری حرف نزن دلم میترکه!
    پاکت سیگارم رو پرت کردم طرفش که فرار کرد و رفت!حالا دوباره میخوام با رکسانا حرف بزنم اما خنده ام گرفته.
    رکسانا_چی شد؟
    هیچی دوباره برگشت تو اتاق و شوخی کرد.
    رکسانا_حالا رفته؟
    نمیدونم والا.
    رکسانا_خب داشتین میگفتین.
    من میگفتم؟
    رکسانا_اره شما داشتین صحبت میکردین.
    راستش یادم رفت چی میگفتم.
    رکسانا_در مورد اینکه الان دیگه تنها هستین.
    بله؟
    رکسانا_انگار فکرتون جای دیگه است.
    راستش دارم اینور و اونورو نگاه میکنم که نکنه مانی پشت در یا تو تراس وایساده باشه.
    رکسانا_این مانی خان خیلی شیطونن.
    آتیشه!بلاس!شیطون چیه؟باور کنین تو این محل آبرو برای ما نذاشته!
    رکسانا_مگه چیکار میکنن؟
    اگه بگم چه کارایی میکنه که دیگه اسم منم نمیارین!حالا بگذریم انگار واقعا رفته!
    رکسانا_خب؟!
    راستش دلم میخواد بیشتر شمارو بشناسم.
    رکسانا_بیشتر روحیاتم رو بشناسین یا بیشتر گذشته ام رو بدونین؟
    هر دو!
    و یه خرده ساکت شدم و گفتم:اگه ناراحت میشین...
    رکسانا_نه اما نمیدونم باید بگم یا نه؟
    پس بهتره در موردش صحبت نکنیم.
    رکسانا_من تاحالا به هیچکس نگفتم.
    چی رو؟
    گذشته ام رو.
    حتی عمه؟
    فقط عمه خانم میدونن.
    بیاین حرف رو عوض کنیم.
    رکسانا_نمیدونم میتونم بهتون اعتماد کنم یا نه؟
    یه خرده ناراحت شدم اما دیدم حق با اونه برای همین گفتم:من خودم همیشه سعی کردم یه زندگیه معمولی داشته باشم البته اگه مانی بذاره من همیشه سرم به کار خودمه اما این مانی نمیذاره.
    تا قبل از اینکه شمارو ببینم و بفهمم که عمه ای دارم صبح به صبح بلند میشدم که برم کارخونه البته اگه بازم مانی برنامه ای جور نمیکرد...
    رکسانا-وقتی مادر و پدرم از همدیگه جدا شدن سرپرستی منو به مادرم که ایرانی بود واگذار کردن!مدتی تو فرانسه زندگی کردیم حدود یازده و دوازده بود .یه شب به مادرم خبر دادن که مادربزرگم فوت کرده اونم برای مشخص کردن ارثیه اش برگشت ایران.ثروت زیادی بهش رسیده بود!یه خونه بزرگ و چندتا ملک و پول نقد و این چیزا اون موقع مادرم سی و خرده ای سالش بود.
    یه لحظه مکث کرد و بعد گفت:هامون برای چی میخوای اینارو بدونی؟
    یه مرتبه موندم چی بگم یه لحظه فکر کردم و اومدم یه جوری بهش بگم که ازش خوشم اومده یا بگم که فکر میکنم دوستش دارم که زود گفت:اون مرتبه که شما برای اولین بار منو دیدین برای من مرتبه اول نبود.
    متوجه نمیشم.
    رکسانا-قبلش چندبار با عمه خانم اومده بودیم دم خونه تون و کارخونه تون.
    برای چی؟
    رکسانا-عمه خانم میخواست شماهارو ببینه هم شماها هم برادراشو.
    نمیفهمم!
    رکسانا-وقتی چند بار شما رو دید احساس کرد که میتونه ازتون کمک بخواد.
    خب؟
    رکسانا-از همون دفعه اول که شما رو دیدم دلم میخواست بهتون نزدیک بشم!بهترین بهانه رو هم داشتم!وقتی ام که دیدمتون وانمود کردم که نمیشناسمتون.
    دوباره ساکت شد منم چیزی نگفتم که به مرتبه گفت:هامون برو دنبال زندگی ات.
    اینو گفت و تلفن رو قطع کرد اصلا مونده بودم چرا همچین کرد!ردیال تلفن رو زدم و دوباره شماره ش رو گرفتم 3 تا بوق رد تا تلفن رو برداشت.صداش گریه ای بود.
    الو رکسانا خانم.
    رکسانا-گوش میدم.
    این حرفها معنیش چیه؟
    رکسانا- یه نقشه!
    نقشه چی؟
    رکسانا-که سعی کنم شما عاشقم بشین.
    نقشه کی بود؟
    رکسانا- دلم.
    از کجا میدونین که عاشقتون شدم؟
    یه خنده تلخی کرد و گفت:اگر یه دختر اینو نفهمه که دیگه هیچی!
    خب حالا برفرض که اینطور باشه!ناراحتی تون برای چیه؟نقشه تون که عملی شده.
    رکسانا-حالا وجدانم عذابم میده.
    آخه چرا؟
    رکسانا-حرف منو گوش کنین برین دنبال زندگیتون من بدرد شما نمیخورم.
    از کجا میدونین؟
    یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:خواهش میکنم دیگه تلفن نکنین از این به بعدم وقتی شما اومدین اینجا من سعی میکنم که خونه نباشم خاداحافظ هامون.
    صبر کنین من هنوز حرفام تموم نشده این عادلانه نیس که شما حرفاتونو بزنین بعد برین.
    رکسانا-این به نفع خودتونه.
    شما از کجا میدونین نفع و ضرر من چیه؟
    رکسانا- من باید دیگه تلفن رو قطع کنم!خواهش میکنم همه چیز رو فراموش کنین خواهش میکنم.
    من یه سوال دارم و تا جوابش رو بهم ندین دست بردار نیستم.
    رکسانا- چه سوالی؟
    برای چی دلتون این نقشه رو کشید؟
    ساکت شد.
    تا جواب ندین ول نمیکنم.
    یه خرده دیگه ساکت بود بعدش گفت:چون عاشقتون شدم.
    یه مرتبه احساس خیلی خوبی که تاحالا تجربه اش نکرده بودم بهم دست داد!انگار یه مرتبه همه جا و همه چی برام قشنگ شد!تو دبم یه جوری شد!دستام خواب رفت و بی اختیار یه خنده نشست رو لبهام!یه حالت عجیبی داشتم نمیتونم بگم چی بود اما هر چی بود انگار تمام تنم رو پر کرده بود!اصلا فکرشم نمیکردم که یه روزی با یه جمله اینطوری بشم.
    رکسانا-جوابتون رو گرفتید؟
    هیچی نگفتم.
    رکسانا-حالا دیگه برین این براتون بهتره از من قبول کنین.
    دارم میام اونجا.
    رکسانا-کجا؟
    خونه شما.
    رکسانا-الان؟
    فعلا خداحافظ.
    رکسانا-صبر کنین !هامون خان!خواهش میکنم!ترو خدا اینکارو نکنین!
    تا 20 دقیقه دیگه شایدم کمتر اونجام!اگه از طبقه بالا تو خیابون رو نگاه کنین متوجه میشین!باید مستقیما باهاتو صحبت کنم.
    رکسانا-ترو خدا نیاین گوش کنین هامون خان!اصلا بهتون دروغ گفتم!من ازتون نفرت دارم!اصلا من از شما و اون اخلاتون بدم میاد!هامون خان ترو خدا!هامون...
    تلفن رو قطع کردم و شروع کردم لباسامو عوض کردن و تو این فکر بودم که ماشینم تو پارکینگه و نمیتونم درش بیارم چون پدرم اینا میفهمیدن!دوییدم و از اتاق رفتم بیرون و از پشت بوم رفتم رو پشت بوم مانی اینا و رفتم پایین و آروم که صدا بلند نشه رفتم طبقه دوم اتاق مانی!یواش در زدم اما جواب نداد!خدا خدا میکردم که جایی نرفته باشه در رو وا کردم و رفتم تو که دیدم گرفته خوابیده!اومدم بیدارش کنم که دیدم یه کاغذ با سنجاق وصل کرده به پتوش روش نوشته:هر کس از خواب ناز و گران مرا بیدار کند خر است
    یه تکونش دادم که سرشو از زیر پتو در آورد:مگه سواد نداری؟میخوای خر باشی؟
    پاشو مانی وقت شوخی نیس.
    بلند شد و گفت:چی شده؟چرا رنگت پریده؟
    ماشینا تو پارکینگن الانم باید برم خونه عمه اینا نمیخوام مامان اینام بفهمن.
    مانی-اونجا برای چی؟
    میخوام رکسانا رو همین الان ببینم.
    یه نگاه بمن کرد و گفت:جدی میگی؟
    آره بابا آره.
    مانی-یعنی تا صبح نمیتونی خودتو نگه داری؟
    باید همین الان ببینمش.
    مانی-میگما از یک تا صد بشمری یه خرده هیجانت کم میشه و بعدش یه لیوان اب خنک و ...
    یه نگاه بهش کردم و راه افتادم که زود بلند شد و گفت:اومدم بابا اومدم.
    ماشینو چیکار کنم؟
    مانی-من همیشه برای این مواقع اورژانسی ماشینم رو بیرون میزارم فقط انقدر بمن وقت بده و هولم نکن که تنبونم رو عوض کنم بقیه ش همه چی حاضره.
    زود لباساشو عوض کرد و گفت:مانی حاضر!آماده برای اجرای هر گونه عملیات شوم و پلیده شبانگاهی!بزن بریم که تازه زندگی رو درک کردی!
    راه افتادیم طرف پشت بوم و همینجور که میرفتیم گفت:زندگی یعنی همین!تصمیم!اجرا!بجون خودت اگه همین الان یه زنگ به حافظ و مولوی و صائب و خلاصه هرکدومشون بزنی خونه نیستن !یعنی حقم دارن!24 ساعته که نمیشه شعر گفت و عارف بود!
    رسیدیم روی پشت بوم و رفتیم طرف خونه همسایه مون که یه جارو بهم نشون داد و گفت:بیا اینجا جای پا داره پاتو بذار و برو بالا.
    بریم رو پشت بوم همسایه؟
    مانی- آره دیگه.
    بعدش چیکار کنیم؟
    مانی-اونوره پشت بومشون یه درخته چناره از اون میریم پایین.
    اگه یکی ببینه چی آبرومون میره.
    مانی-دیگه اینه یا ابرو یا رکسانا.
    من نمیام.
    مانی-پس برو بشین سر کتابات تو اینکاره بشو نیستی برادر.
    ا...دیر شد مانی!
    مانی-خب من چیکار کنم؟خبرت برو بالا دیگه از اونورم از درخت آروم میریم پایین.
    چیزه دیگه ای نیس ازش بریم پایین؟
    مانی-والا مهندسه این ساختمون دیگه فکر این وقتا رو نکرده که یه آسانسور پانوراما واسه این ساختمون بذاره!حالا اگه تا صبح صبر کنی من اونوقت یه زنگی بهش بزنم و ..
    اه...لوس نشو مانی یه فکر دیگه بکن.
    مانی-خدا منو از دست تو مرگ بده ببینم اونجا چقدری کارداری؟
    ده دقیقه یه ربع!
    مانی-بگیر دوساعت.
    نه بابا همون ده دقیقه کافیه برام.
    مانی-الان داری میگی چشمت به یار که افتاد هی زمان رو تمدید میکنی
    یالا دیگه!
    مانی-بیا بریم پایین.
    دست منو گرفت و رفتیم پایین تو راه پله ها گفت:میریم پایین اگه به کسی برخوردیم که حتما بر میخوریم میگم تو دل درد گرفتی و داریم میریم بیمارستان حالا دلت رو بگیر یعنی درد میکنه.
    زود یه دستم رو گذاشتم رو دلم و اومدم برم پایین که دستمو کشید و گفت:این چه مدل دل درده؟دستت رو عین ناپلئون بناپارت گذاشتی رو سینه ات ؟میگم دلت رو دو دستی بگیر آدم که مسموم میشه و دل درد میگیره عین مار بخودش میپیچه.
    آخه چه جوری؟
    تا اینو گفتم با مشت محکم زد تو دلم که درد تو تمام تنم پیچید.
    مانی-اینجوری.
    دو دستی دلم رو گرفتم که بازوم رو گرفت کشید.
    واقعا دیوونه ای مانی جدی حالا دل درد گرفتم.
    مانی-...بیا!عوضش طبیعی طبیعی شد.
    تا رسیدیم پایین که دیدم عموم تو سالن نشسته و داره تلویزیون تماشا میکنه چشمش که بما افتاد از جاش پرید و اومد جلو و گفت:چی شده؟چته عموجون؟
    مانی-چیزی نیس هول نکنین یه مسمومیت ساده اس.
    عموم-نبات اب داغ میدادی بهش.
    مانی- دادم از یک تا صدم شمردم.
    عموم-چی؟
    مانی-یعنی صبر کردم تا نبات آب داغ اثر کنه اما نکرد ما رفتیم باباجون.
    عموم-نکنه آپاندیسش باشه؟
    مانی-خب باید دکتر ببینه دیگه.
    عموم-صبر کن منم بیام.
    مانی-نه نه شما اینجا باشین که اگه عزیز یا عمو فهمیدن نگران نشن.
    عموم-حالا کجا میبریش.
    مانی-رکسانا کلینیک!بخش مسمومیت.
    عموم-کجا هس؟
    مانی نزدیکه.
    عموم-لقمان دو له ام هستا.
    تا عموم اینو گفت مانی برگشت طرف من و گفت:لقمان رو میخوای یا رکسانا رو؟
    خنده ام گرفته بود اما انقدر دلم درد میکرد که نمیتونستم بخندم.
    مانی-لقمان الدوله خیلی دوره این یکی نزدکیتره خداحافظ بابا.
    عموم-رسیدین زنگ بزنین.
    مانی-چشم چشم
    عموم-یادت نره پسر.
    مانی-چشم بابا.
    بازوم رو کشید و رفتیم توی حیاط و رفتیم تو کوچه و سوار ماشین مانی شدیم و روشنش کرد و مثل برق راه افتاد.
    مانی واقعا که دیوونه ای.
    مانی- دستمزدمه؟
    بخدا واقعا دلم درد گرفته.
    مانی-دل که نه در راه عزیزان بود
    خیک گرانیست کشدین به پشت
    زهرمار حالا تندتر برو.
    مانی-میخوای داغ داغ ببینیش ؟یعنی تا یخ نکرده ملاقاتش کنی که از دهن نیفته؟
    لوس نشو.
    مانی-آخه بگو چی شده؟تو که انقدر حرارتی نبودی ترو امسال یه وشگون میگرفتم سال دیگه میگفتی آخ چی شده که امشب انقدر قبراق شدی؟
    جریان رو براش تعریف کردم هم چیزایی رو که عمه برام گفته بود و هم حرفای رکسانا رو گفت:عجیبه ها!
    آره خیلی شک برانگیزه.
    مانی-یعنی در واقع تو الان داری میری اونجا که شکیاتت رو درست کنی دیگه؟
    گمشو.
    مانی-پس عاشق طرف شدی هان؟
    نه بابا ازش خوشم اومده.
    مانی-بر پدر ومادر آدم دروغگو.
    ا...تندتر برو منتظره!
    مانی-بابا این ماشینه هواپیما که نیس تازه دارم 140 میرم.
    گاز نمیدی که!سیصد و خورده ای ملیون دادی اینو گرفتی؟خب ژیان میگرفتی تندتر میرفت.
    مانی-ببند اون کمربند شل و بی صاحاب مونده تو که رفتم.
    یه مرتبه پاشو همچین گذاشت رو گاز که سرعت ماشین مثل جت شد.
    همچین رفت که خودم ترسیدم و گفتم:انقدرم تند نگفتم الان تصادف میکنیم.
    مانی-هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است!یا قالیچه حضرت سلیمان مدد!
    سه چهار دقیقه بعد سر گیشا بودیم و رفیتم بالا و دو دقیقه بعد جلو خانه عمه اینا زد رو ترمز و گفت:مسافرین محترم هم اکنون در فرودگاه گیشا بزمین نشستیم دمای هوا شصت هفتاد درجه بلکم بیشتر امیدوارم بازم با پرواز ما تشریف بیارید بریم اینور و اونور.
    اومدم پیاده شم که دستم رو گرفت و گفت:ببین هامون!اگه الان بری دیگه همه چی تمومه ها !دیگه نمیتونی برگردی!فکراتو کردی؟این رکسانا مسلمون نیس ا کار پر زحمتی رو داری شروع میکنی اگه بخودت مطمئن نیستی همین الان برگرد که بعدش دیگه نمیشه.
    مطمئنم.
    مانی-تو هنوز با خودت و من تعارف داری و جرات اینکه بگی دوستش داری رو نداری!
    یه نگاه بهش کردم و گفتم:دوستش دارم مانی!
    یه خنده ای کرد و گفت:میدونی ترمه در مورد رکسانا بهم چی گفت؟
    چی گفت؟
    مانی-میگفت این تهیه کندهه اول به رکسانا پیشنهاد بازی داده بعد به ترمه!یعنی رکسانا قبول نکرده!میگفت رکسانا درست شبیه شارون استونه!راست میگه دقت کردی؟
    نگاهش کردم و خندیدم که گفت:حالا برو.
    دستت درد نکنه تو برگرد خونه من خودم میام.
    مانی-من هیچوقت سگم رو تو خیابون تنها ول نمیکنم برم برو دیر میشه.
    صورتش رو ماچ کردم و پیاده شدم از همونجا تو تراسشونو نگاه کردم.رکسانا تکیه داده بود به نرده ها و داشت منو نگاه میکرد.یه سیگار در آوردم و روشن کردم و رفتم جلوی درشون وایسادم.یه دقیقه بعد در وا شد و اومد بیرون.یه تی شرت و یه شلوار پوشیده بود بدون اینکه چیزی بگم نگاهش کردم مانی و ترمه راست میگفتن!درست شبیه شارون استون بود!یه مرتبه همون احساس خوب بهم دست داد!اصلا یادم رفت که کجا هستم و دور و ورم چه خبره!دلم میخواست همونجوری وایسم و نگاش کنم!نه میخواستم که خودم حرفی بزنم نه اون انقدر برام اون لحظات قشنگ بود که نمیخواستم تموم بشه.
    رکسانا-چرا اومدی؟
    اومدم که یه جواب دیگه ازتون بگیرم.
    رکسانا-و بعدش یه جواب دیگه!
    شاید!روپوشتون رو بپوشین یه خورده با هم قدم بزنیم اگه خواستین به عمه ام بگین که با من هستین.
    یه لحظه نگاهم کرد اما تو صورتش اثری از خوشحالی نبود !مثل اینکه اختیاری از خودش نداشته باشه در رو ول کرد و اروم رفت تو خونه و 5 دقیقه بعد برگشت.همون روپوش اونروزی رو پوشیده بود با یه روسری شال مانند.
    آروم در خونه رو بست و برگشت طرف من.منتظر بود که من بگم از کدوم طرف بریم.
    راه افتادیم طرف ته کوچه همه جا خلوت بود و هیچکس از کوچه شون رد نمیشد چند قدم راه رفتیم بهش گفتم:حالا برام بگین.
    یه نگاه بهم کرد و گفت:من بدرد شما نمیخورم.
    اینو نگفتم بگین.
    رکسانا-چیز دیگه ای برای گفتن نیس.
    چرا هس.
    رکسانا-پس من بلد نیستم.
    چرا اول میخواستین که...
    برگشت دوباره نگاهم کرد یه لحظه مکث کردم و گفتم:چرا میخواستین عاشقتون بشم؟
    فقط نگاهم کرد و جواب نداد دوباره پرسیدم:چرا شما بدرد من نمیخورین؟
    راه افتاد و دو سه قدم رفت جلو از پشت داشتم نگاهش میکردم.یه مرتبه دیدم یه حرکتی با دست روی سینه اش کرد و بعد برگشت و گفت:میخواستم دلتونو بسوزونم میخواستم به یه بچه پولدار نشون بدم که همه چیز رو نمیشه با پول خرید میخواستم دلم خنک بشه همین!
    همین؟
    رکسانا-اوهوم حالا خیالت راحت شد؟
    آره راستش موفق شدین چون خیلی دلمو سوزوندین حالا دلتون خنک شد؟
    رکسانا-آره.
    خب حالا بهم بگین چرا بدرد من نمیخورین ؟سوال دومم این بود!
    یه نگاه بمن کرد و گفت:چرا حرف حالیت نمیشه ؟اصلا من از تو خوشم نمیاد!نه از خودت نه از اون اخلاق گندت !انقدر اخلاقت گنده که اولا نمیشد باهات حرف زد!مانی در موردت راست میگفت واقعا باید همون هارون صدات کرد!مثل عصا قورت داده هایی حرف زدنم بلد نیستی!
    بعد شروع کرد ادامو در آوردن.
    موفق شدین دلمو بسوزونین!دلتون خنک شد!هنوز فکر میکنی داری با عمت صحبت میکنی!ترو چه به این کارا!تو از اون بچه لوسهای ننر هستی که باید پدر و مادرت یه دختر رو برات در نظر بگیرن و خواستگاری و بقیه کاراشو بکنن و تازه بعدش اسم طرف رو بهت بگن!برو دنبال کارت.
    اینارو گفت و همونجور زل زد بمن!خیلی بهم برخورد.اگه اینارو آروم میگفت زیاد ناراحت نمیشدم اما تقریبا داشت داد میزد!خیلی جلوی خودمو گرفتم که یه سیلی بهش نزنم !فقط یه نگاه بهش کردم و برگشتم و دو سه قدم رفتم!حالا روم نمیشد برگردم پیش مانی!برگردم بهش چی بگم؟اینهمه راه رو با اون وضع آوردمش حالا بهش بگم رکسانا این حرفهارو بهم زده.
    سرجان خشکم زده بود پاهام پیش نمیرفت یه خورده همونجوری وایسادم و یه سیگار دیگه روشن کردم و برگشتم طرفش و تا اومدم یه چیزی بگم که زود گفت:واقعا چه رویی داری.
    داشتم از ناراحتی خفه میشدم!کاشکی مرد بودم تا جوابشو میدادم!فقط در حالیکه بغض گلومو گرفته بود آروم اما با خشم و ناراحتی بهش گفتم:برگردین برسونمتون خونه.
    اینو که گفتم پشتش رو بهم کرد و گفت:عجب دردسری دارما!
    اینو گفت و دوباره با دستش یه حرکتی مثل دفعه قبل روی سینه اش انجام داد دیگه خیلی عصبانی شده بودم بهش گفتم:چرا داد میزنین؟
    رکسانا-برای اینکه دست از سرم برداری و بری دنبال کارت بابا من نامزد دارم میفهمی؟
    اومدم بگم به جهنم که نامزد داری اما جلو خودم رو گرفتم و گفتم:خیلی خب میرم تموم شد.
    برگشتم اینطرف که دیدم مانی از پشت یه درخت اومد جلوم.یه آن جا خوردم!نزدیک بود تلافی حرفای رکسانا رو سر اون طفلک د ربیارم اما جلو خودمو گرفتم و با عصبانیت بهش گفتم:بریم مانی.
    مانی-کجا؟
    خونه دیگه؟
    مانی-داد نزن آروم باش چقدر تو ساده ای پسر.
    نگاهش کردم یه اشاره بهم کرد و پشت سرم رو بهم نشون داد!برگشتم طرف رکسانا دیدم تکیه اش رو داده به درخت و داره منو نگاه میکنه و آروم آروم اشک از چشماش میاد پایین.دوباره برگشتم طرفم مانی اصلا نمیفهمیدم جریان چیه که مانی خندید و گفت:اینا وقتی میخوان مثلا یه دروغ مصلحت آمیز بگن قلبش رو سینشون صلیب میکشن و از خداوند میخوان که ببشدشون.
    دوباره برگشتم طرف رکسانا که یه مرتبه همونجور که تکیه اش رو درخت بود نشست زمین و سرش گذاشت رو زانوهاش.
    مانی-خره داشت برات چاخان میکرد و هی تند تند صبیب میکشید!عب کلکیه این دختر!
    بعد سرشو انداخت پایین و رفت طرف ماشین برگشتم طرف رکسانا و رفتم پیشش و جلوش نشستم و گفتم:داشتی بهم دروغ میگفتی؟
    هیچی نگفت:من شنیده بودم که مسیحی ها دروغ نمیگن.
    همونجور که سرش رو زانوش بود با صدای گریه ای و گرفته ای هق هق کنون گفت:اگر دروغ گفتم بخاطر خودت بود و گرنه اینکارو نمیکردم.
    آروم بهش گفتم:تو که نمیدونی چی برای من خوبه چی بد.
    دوباره همونجور گفت:من برای تو خوب نیستم.
    یه دفعه دستم بی اختیار رفت طرف موهاش !روسریش افتاده بود روی شونه اش !آروم نازش کردم!یه مرتبه سرشو بلند کرد و دستم رو گرفت و ماچ کرد و گفت:ترو خدا منو ببخش خیلی تمرین کردم تا وقتی تو رسیدی اینجا اینارو بهت بگم.
    خیلی طبیعی ام بهم گفتی.
    رکسانا-نه!بخدانه!همه اش دروغ بود!ولی تو خیلی چیزارو نمیدونی!
    آروم سرمو بردم دم گوشش و بهش گفتم:با من ازدواج میکنی؟
    یه لحظه مکث کرد و بعد مات شد بمن.
    آره؟
    رکسانا-میفهمی چی داری میگی؟
    سرمو تکون دادم که گفت:تو اصا از من هیچی نمیدونی!اگه بدونی...
    منم که گفتم میخوام بدونم.
    دوباره یه خرده نگاهم کرد و یه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:باشه!بهت میگم!وقتی فهمیدی خودت میزاری و میری.
    روسریش رو از رو شونه هاش انداختم رو سرش.یه نگاه بهم کرد و خندید.دوتایی شروع کردیم به قدم زدن یه سیگار دیگه روشن کردم.
    رکسانا-یکی ام بمن بده.
    پاکت رو گرفتم جلوش که یه دونه برداشت و براش روشن کردم.یه خرده دیگه که با هم راه رفتیم که گفت:وقتی اومدیم ایران من حدود یازده دوازده سالم بود.اومدیم تو خونه مادربزرگ که بالای شهر بود.مادر تمام زمینهایی که بهش ارث رسیده بود فروخت.البته اونموقع من خیلی کوچک بودم اما فهمیدم که پول زیادی دستش اومده.
    ببخشین چرا مادر و پدرت زا همدیگه جدا شدن؟
    رکسانا-اینو بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم!یعنی وقتی خاطراتمو مرور میکردم به چیزایی برمیخوردم که در زمان خودش زیاد برام مفهموم نبود اما وقتی بزرگتر شدم معنی همشونو فهمیدم.
    همونجور که راه میرفتیم چشمم افتاد به پشت روپوشش که خاکی شده بود.بازوش رو گرفتم و نگه ش داشتم و پشتش رو تکوندم که بهم خندید و گفت:ترو خدا کاری نکن که بیشتر عاشقت بشم.من همینجوریشم دارم زجر میکشم و خودمو بخاطر اینکار سرزنش میکنم.
    دلیلی برای اینکارت وجود نداره چرا اینکارو میکنی؟
    رکسانا-نمیدونم اما بعدا معلوم میشه.
    سیگارش رو انداخت رو زمین و گفت:من هیچوقتب بیرون از خونه سیگار نمیکشم !الان واقعا احساس کردم که بهش احتیاج دارم.
    بهش خندیدم که سرش رو برگردوند و راه افتاد و گفت:پدرم فرانسوی بود و تو یه شرکت فرانسوی که تو ایران فعالیت داشت کار میکرد!یعنی رییس یه بخش از اون شرکت بود که یه شعبه تو تهران داشت!حالا نمیدونم به چه صورت اما یه جوری با مادرم آشنا میشه و بعد از چند بار دیدن و صحبت کردن با همدیگه عاشقش میشه و بهش پیشنهاد ازدواج میده.
    بعد برگشت طرف من و گفت:مادرم خیلی زن قشنگی بود.
    یه نگاه تو چشماش کردم و گفتم:معلومه.
    خندید و دوباره راه افتاد و گفت:اینطوری بهت بگم پدرمو ساده گیر آوردن شرایط سختی براش در نظر گرفتن اینارو پدرم بهم گفت!ازش طلا و جواهر خواسته بودن اونم خیلی زیاد و چیزای دیگه البته چون عاشق مادرم بوده همه رو قبول میکنه و ازدواج سر میگیره تقریبا یه سال بعد مادرم برخلاف میل پدرم حامله میشه حالا چه وقتیه؟دو سه سال بعد از انقلاب!
    وقتی اینجا انقلاب میشه یه مدت بعدش اون شرکت بزرگ فرانسوی شعبه اش رو تو تهران تعطیل میکنه و پدرم مجبور میشه برگرده فرانسه مادرمم از خدا خواسته باهاش میره.
    پدرتون از اینجا خوشش نمی اومده؟
    رکسانا-چرا همیشه میگفت که عاشق ایرانه!ولی خب دیگه باید برمیگشته چون اینجا کاری نداشته!خلاصه دو تایی برمیگردن فرانسه و چند وقت بعد من اونجا متولد میشم تا چند سالم زندگی شون خیلی خوب بوده اما بعدش یه مرتبه همه چی عوض میشه.
    یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:مادرم عاشق پدرم نبود!دوستش نداشت!فقط بخاطر شاید چشم و همچشمی یا پز دادن جلو فامیلش با پدرم ازدواج کرده بود!خب شوهر فرانسوی داشتن تو اون موق خیلی حرف بوده!اونم یه شوهر پولدار!اگر چه چهارده پونزده سال از خودش بزرگتر بوده باشه!آخه پدرم همینقدر از مادرم بزرگتر بود!
    از کجا میدونی دوستش نداشته؟
    رکسانا-از رفتارش!پدرم خیلی آروم بود!همیشه آروم صحبت میکرد!حتی زمانیکه مادرم ازش بیخودی بهانه میگرفت و دعواشون میشد پدرم حرف بد نمیزد و همیشه م بخاطر من اون کوتاه می اومد و همین مسئله مادرم رو جری تر میکرد خب قوانین اونجام با اینجا فرق میکنه و از زن حمایت میکنه!اویال علت این کارای مادرم رو نمیفهمیدم اما بعدش کمی متوجه شدم!البته نه بطور کامل اما یه چیزایی فهمیدم و شاید همین فهمیدن من بود که باعث شد از همدیگه جدا بشن!
    بخاطر تو جدا شدن؟
    رکسانا-نه!بخاطر یه چیز دیگه!مادرم یه اخلاق مخصوصی داشت!اهل خونه نشستن و سختی کشیدن و سوختن و ساختن و خونه داری و بچه بزرگ کردن و این چیزا نبود!اون منم دوست نداشت و اگر حامله شده بود شاید بخاطر این بود که موقعیت خودش رو از نظر ویزا و اقامت محکم کنه!اینارو وقتی بزرگتر شدن فهمیدم.
    از دو سه سالگی منو گذاشت مهد کودک پدرم مخالف بود اما اون میگفت که باید بچه اجتماعی بار بیاد !من شاید مربی مهد کودکم رو بیشتر از مادرم در طول روز میدیدم!از صبح تا ساعت سه چهار اونجا بودم !پدرم ساعت 4 می اومد مهد و منو با خودش میبرد خونه.وقتی میرسیدیم خونه مادرم خواب بود و پدرش خودش بمن میرسید و مثلا لباسامو عوض میکرد و غذا بهم میداد و باهام بازی میکرد و این چیزا تا مادرم بیدار میشد!اکثر شبام که باید پدرم میبردش بیرون رستوران دیسکو اینجور جاها!برای منم یه پرستار گرفته بودن که وقتی اونا نبودن از من مواظبت میکرد.وقتی ام اونا برمیگشتن خونه که من خوابیده بودم.
    یه مرتبه برگشت طرف من که دیدم داره گریه میکنه گریه اش خیلی عجیب بود فقط قطره های اشک همینجوری از چشماش می اومد پایین.
    خیلی ناراحت شدم با دستهام اشکاشو پاک کردم که خندید و گفت:مادرم حتی بمن شیرم نداد!میگفت اندامش خراب میشه میفهمی؟
    دوباره راه افتادیم که یه خرده بعد گفت:این برنامه من بود تا موقع مدرسه رفتنم شد.
    ببخشین!تو فارسی رو خیلی خوب حرف میزنی بدون لهجه.
    یه مرتبه با حالتی برگشت طرف منو گفت:برای اینکه من یه ایرانی هستم.
    خندیدم و گفتم:خب باشه.
    یه مرتبه حالتش عوض شد و گفت:ببخش من رو این مسئله خیلی تعصب دارم.
    سرمو تکون دادم که گفت:مادرم اوایل اصرار داشت که من باید یه مدرسه خیلی خوب برم !مدرسه ای که ساعت درسش زیاد بود اما پدرم مخالفت میکرد بالاخره مادرم حرفش رو پیش برد و منو به مدرسه گذاشتن که از صبح تا ساعت 5 بعدازظهر اونجا بودم البته من عادت کرده بودم و بهم سخت نمیگذشت.
    خلاصه برنامه درسی ام هر روز تا ساعت 5 بود غیر از یه روز که تا یک بیشتر مدرسه نبودم.اون روز باید مادرم می اومد دنبالم چون پدرم سرکار بود.روزای دیگه طبق معمول پدرم می آوردم مدرسه و برم میگردوند.
    یادمه کلاس چهارم بودم که پدرم ماموریت گرفت برای یه شهر دیگه!آخه ما تو پاریس زندگی میکردیم.اما پدرم مجبور شد که برای سه سال بره مارسی کار شرکتشون بیشتر اونجا بود.یعنی چیزایی که وارد و صادر میکردن بیشتر از طریق بندر مارسی با کشتی به جاهای دیگه فرستاده میشد و پدرم باید برای ماموریت میرفت اونجا یه روز اومد و جریان رو به مادرم گفت اما مادرم اول منو بهانه کرد و بعدشم گفت که من به اینجا عادت کردم و نمیتونم تو مارسی زندگی کنم و این چیزا!پدرمم که خیلی دموکرات بود قبول کرد و از مادرم خواست که مواظب من باشه.
    بعد از رفتن پدرم سرویس مدرسه می اومد دنبالم.یعنی سر یه ساعت میرفتم دم در و اتوبوس مدرسه می اومد سوارم میکرد و عصرم برم میگردوند.چند وقتی وضع بهمین صورت بود تا اینکه یه روز که از مدرسه برگشتم هر چی زنگ زدم مادرم در رو برام باز نکرد.فکر کردم حتما خونه نیست و مثلا برای خرید رفته بیرون.همونجا جلوی د رنشستم تا حدودا نیم ساعت بعد دیدم که مادرم لباس پوشیده از خونه اومد بیرون!خیلی تعجب کردم تا اومدم حرف بزن که دست منو گرفت و در آپارتمان رو بست و گفت میخواد بره یه کادو بخره!وقتی ازش پرسیدم که چرا در رو برام باز نکرده بهانه آورد که قرص خواب خرده بوده و متوجه نشده که من زنگ میزنم.من زیاد برام مسئله مهم نبود که بهش فکر کنم اما این جریان چندبار اتفاق افتاد!اما بازم برام چیز مهمی نبود.
    تقریبا دو سه ماه بعدش یه روز که از مدرسه برگشتم مادرم بهم گفت که امشب پرستار میاد که مواظبم باشه.گفت قراره با دوستاش شام برن بیرون این برام زیاد مهم نبود یعنی میگفتم خب حق داره که گاهی با دوستاش بره بیرون !در واقع چون زیاد مادرم رو نمیدیدم و بهم محبت نمیکرد بودن و نبودنش زیاد برام اهمیتی نداشت.اوایل این برنامه هفته ای یه شب بود اما بعدا زیاد شد هفته ای دو شب سه شب.
    کم کم شاید یه چیزایی میفهمیدم اما با تربیت و فرهنگی که اونجا داشتیم زیاد مهم جلوه نمیکرد خب میدونی که اونجا خیلی چیزا با اینجا فرق داره.
    حتی این مسائل؟
    نه!در واقع یکی از دلایلی که پدرم با مادرم ازدواج کرده همین مسائل بوده!میخواسته با زنی ازدواج کنه که به مسائل اخلاقی پای بندتر از زنهای فرانسوی باشه!اما اشتباه کرد.
    پدرم هر روز به خونه تلفن میزد و اول با من بعدش با مادرم صحبت میکرد.اکثرا عصری تماس میگرفت که من تازه از مدرسه رسیده بودم خونه!شاید میخواسته مطمئن بشه که حتما دختر کوچولوش از مدرسه اومده باشه خونه!برای همینم عصرها بهمون تلفن میکرد.گاه گداری دوستای پدرم بهمون زنگ میزدن و حالمونو میپرسیدن اما کم کم این تلفنها زیاد شد!یه عده شون کسایی بودن که من میشناختم و چندتاشون کسانی که من نمیشناختم!بعدشم گردش رفتن روز یکشنبه با دوستای پدرم.
    همیشه م یه کادو با سفارش که مامان درست نمیدونه از این گردشا به پاپا چیزی گفته بشه چون اون از ما دوره و ممکنه غصه بخوره !منم چون این سفارشا همیشه همراه با یه کادوی خوب بوده قبول میکردم و چیزی به پدرم نمیگفتم البته پدرم هر ماه دو روز به پاریس می اومد و برمیگشت.
    خلاصه چند ماهی به این صورت گذشت تا اینکه یه شب ساعت حدود 9 بود که پدرم تلفن کرد.من رفته بودم تو رختخواب پرستار با پدرم صحبت کرد و بعدش منو صدا کرد پدرم ازم پرسید که مامان کجاس و چرا بازم پرستار برای من گرفته؟نمیدونستم چی بگم!همینقدر یادم بیاد مثلا برای اینکه بابا چیزی نفهمه و غصه نخوره بهش گفتم که فقط دو هفته ای دو یا سه شب پرستار میاد واز من مواظبت میکنه.
    اینو گفت و زد زیر خنده یه خرده که خندید گفت:خبر نداشتم که چقدر اوضاع رو با این حرفم خراب کردم !با عقل کوچیک خودم میخواستم که مثلا کار رو درست کنم اما انگار یه عذر بدتر از گناه برای پدرم آورده بودم.
    خلاصه چند روزی گذشت مادرم هفته ای دو سه شب میرفت بیرون و منم با پرستار تو خونه تنها میموندم و سر وقت میرفتم میخوابیدم و یه ساعت بعدش پرستار میرفت !منم دیگه عادت کرده بودم یا وقتم رو با درس خوندن پر میکردم یا با اسباب بازیهام بازی میکردم و یا تلویزیون تماشا میکردم و روزها را میگذروندم تا اینکه یه روز بالاخره اون اتفاق افتاد.
    گویا پدرم بعد از اون تلفن از شرکتش مرخصی میگیره و برمیگرده پاریس اما خونه نمیاد و میره یه هتل یواشکی حرکات مادرم رو زیر نظر داشته و تعقیبش میکرده و بالاخره یه شب سر بزنگاه مچش رو میگیره.
    اون شبه یادمه شنیدم که مادرم از پرستار خواست که کمی دیرتر از خونه ما بره فهمیدم که حتما خودشم قراره دیرتر برگرده خونه!البته اکثرا حدود ساعت دوازده یا یک برمیگشت ولی حتما اونشب قرار بوده که یه سئانس اضافه خوش بگذرونه!
    پدرم از همون اول شب تعقیبش میکنه و میبینه که با یکی از دوستای صمیمی خودش رفتن یه سینما و بعدش یه رستوران.
    تا اینجای کار شاید از نظر پدرم اشکالی نداشته اما وقتی بعد از رستوران با همدیگه میرن خونه دوست صمیمی پدرم دیگه براش همه چی روشن میشه!فقط اشتباهی که میکنه این بوده که خودش شخصا اقدام میکنه و یه وکیل یا یه کارآگاه خصوصی استخدام نمیکنه که بتونه قانونی مسئله رو حل کنه!
    خلاصه اونشب یه مقدار صبر میکنه و بعدش از در پشتی وارد خونه میشه و میبینه بعله!مادرم و دوست پدرم در یه وضعیت بدی هستن!اونم کنترل خودشو از دست میده و به هر دوشون حمله میکنه و با یه چیزی هر دوشونو زخمی میکنه در اثر سر و صدا و شلوغی همسایه ها به پلیس خبر میدن و پلیسم پدرم رو دستگیر میکنه.
    متاسفانه تو این فرصت مادرم ودوست خائن پدرم فرصت پیدا میکنن که صحنه رو درست کنن و مدارک جرم رو از بین ببرن بطوری که وقتی پلیس میاد خونه هر دو لباساشونو پوشیده بودن و هیچ مدرکی دلیل برکار غیر اخلاقی وجود نداشته.
    دادگاهشون دو سه ماه طول میکشه.با شهادتی که من و پرستارم در مورد گردشهای شبونه مادرم تو دادگاه دادیم و دفاع وکیل پدرم و شک بردن دادگاه به حرکات و اعمال زشت مادرم و پاک بودن سابقه پدرم بعد از یه جریمه زندانی شدنش منتفی میشه اما سرپرستی منو میدن به مادرم.
    به مادرت چرا؟
    رکسانا-برای اینکه مدرکی وجود نداشته که مادرم کار غری اخلاقی انجام داده درسته که هیئت منصفه و قاضی خیلی چیزارو فهمیده بودن اما چون پدرم نمیتونسته چیزی رو ثابت کنه اونام نمیتونستن به نفعش رای بدن.
    آخه همونکه مادرت اون موقع شب تو خونه یه مرد غریبه بوده خودش مدرکه دیگه!
    رکسانا-نه اونا تو دادگاه گفتن که با همدیگه یه دوستی ساده داشتن.
    بعدش چی شد؟
    رکسانا-وکلای مادر و دوست پدرم به دادگاه گفتن که پدرم تعادل روانی نداره برای همین به اونا صدمه زده.
    خب هر مرد دیگه ای ام جای پدرت بود اینکارو میکرد داشته از حیثیتش دفاع میکرده.
    رکسانا-نظر دادگاه چیز دیگه ای بود!اونا میگفتن که اون مرده مادرم رو بزور برده به خونه ش عمل پدرم قابل توجیه بوده اما مادرم با خواست خودش رفته اونجا!و اگر پدرم دلایلی در دست داشته باید از طریق قانونی عمل میکرده نه اینکه خودش شخصا قاقدام کنه!در ضمن میگفتن که اگر به همسرش مشکوک بوده باید با مراجعه به یه وکیل یا یه آژانس کارآگاهی دلالی محکمی جمع آوری میکرده و اونموقع میتونسته علیه مادرم اقدام کنه و قانونم ازش حمایت میکرده!تازه اون موقعشم فکر میکردی مادرم رو چیکار میکردن؟هیچی فقط پدرم میتونسته سرپرستی منو ازش بگیره و نصف اموالشم بهش نده!همین!اونجا میگن اگه یه زنی به شوهرش یا شوهری به زتش علاقه نداره نباید تا آخر عمر بشینه و بسوزه و بسازه!اونا معتقدن که آدم یه بار دنیا میاد.
    فکر نکنم این درست باشه.
    رکسانا-منم تاییدش نمیکنم مگه اینکه اشکالی تو زن یا شوهر باشه.
    خب؟
    رکسانا-هیچی دیگه اونا از همدیگه جدا شدن و نصفه دارایی پدرم میرسه به مادرم!بعدشم پدرم تحت نظر یه روانپزشک قرار میگیره و بهش اجازه نمیدن تا 2 ماه منو ببینه!تازه بعد 2 ماهم با تایید روانپزشک و گواهی سلامت عقلش اجازه پیدا میکرده.
    روانپزشک برای چی دیگه؟
    رکسانا-خب مادرم تو دادگاه گفته بوده که فقط یه آدم روانی ممکنه دو نفر رو که نشستن و دارن خیلی دوستانه با همدیگه صحبت میکنن مجروح کنه!ببین هامون!اونجا هیچکس حق نداره خودش قانون رو اجرا کنه اونجا یه زن آزاده که مثلا با یه مرد دوستی داشته باشه البته یه دوستی ساده مرد هم همینطور.
    بالاخره چی شد؟
    رکسانا-چند وقت بعدش خبر رسید که مادربزرگم فوت کرده و مادرمم از خدا خواسته با من برگشت ایران.سرپرستی منم مجبوری قبول کرد و گرنه اون اهل این حرفا نبود.
    چرا مجبوری؟
    رکسانا-چون تو اونجا قاضی عادل و هشیاره!هیئت منصفه هشیارن!وکلا تو اونجا قدرت و آزادی عمل دارن!مادرم اگه سرپرستی منو قبول نمیکرد تو زحمت می افتاد و ممکن بود که وکیل پدرم ثابت کنه که شک پدرم درست بوده!اونوقت پولی به مادرم نمیرسید تازه بعد از جریان دادگاهم دیگه نمیتونست مثل قبل هر کاری که دلش بخواد بکنه چون فکر میکرد تحت نظره.
    تحت نظر کی؟
    رکسانا-وکیل پدرم!اگه میتونست فقط یه دونه عکس در یه حالت غیر اخلاقی ازش بگیره خیلی چیزا عوض میشد.
    در هر صورت مادرم منو برداشت و اومد ایران.حالا من چقدر سختی تو مدرسه کشیدم بماند.
    از چه نظر غریبگی میکردی؟
    رکسانا-اصلا!تازه بچه های مدرسه انقدر بهم مهربونی میکردن و هرکدوم دلشون میخواست باهام دوست بشن که عاشق اینجا و مدرسه شده بودم!چون رنگ پوست و موهام با بقیه فرق داشت و کمی لهجه داشتم به عنوان یه مهمون باهام رفتار میشد منم لذت میبردم.
    فارسی بلد بودی؟
    رکسانا-آره فارسی خوب حرف میزدم اما نمیتونستم بخونم و بنویسم چون تو خونه مادرم همش باهام فارسی صحبت میکرد.
    یه سیگار در آوردم و روشن کرد و گفتم:خب؟
    رکسانا-نمیخوای بری خونه؟
    نه مگه تو خسته شدی؟
    رکسانا-نه اصلا فقط مانی خان تو ماشین نشسته ها!
    ای وای یادم رفت.
    ساعتم رو نگاه کردم 12 شده بود.
    رکسانا-برگردیم؟
    آره اما وقتی رسیدم خونه بهت تلفن میکنم که بقیه اش رو برام تعریف کنی!فردا دانشگاه داری؟
    رکسانا-نه.
    پس برگردیم.
    رکسانا-هامون!
    بله؟
    رکسانا-تا اینجا که برا تعریف کردم نسبت بمن چه احساسی پیدا کردی؟
    برات فوق العاده ناراحت شدم چون زندگی سختی داشتی.
    رکسانا-همین؟
    مگه باید چه احساسی پیدا کنم؟
    رکسانا-از اینکه مادرم؟
    ارتباطی بتو نداره.
    تو چشمام نگاه کرد و خندید.منم دستشو گرفتم ودوتایی برگشتیم طرف کوچه شون یه خرده که رفتیم گفت:میتونم بهت تکیه کنم؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فردا صبح ساعت هشت بود که دیدم پدرم ومادرم اومدن بالا سرم! عموم جریان دیشب رو سر صبحونه بهشون گفته بود. پدرم وقتی مطمئن شد که حالم خوبه، با عموم رفتن شرکت و منم زود جریان رو به مادرم گفتم. بعد از اینکه خوب خنده هاشو کرد، با خیال راحت رفت خونه خودمون. من ومانی ام بلند شدیم و دوتایی دوش گرفتیم و رفتیم تو حیاط خونه ما و صبحونمونو خوردیم که بعدش مانی گفت:
    بیا یه دقیقه بریم ته حیاط خونه ما، باهات کار دارم.
    چیکار داری؟
    کارت دارم!
    خی همینجا بگو! ته حیاط برای چی؟
    یه نگاه بهم کرد و گفت:
    نترس دختر چهارده ساله! من بهت قول شرف می دم که تا عقدت نکنم، حتی یه ماچ خشک و خالی ام از اون لپ مثل سیب سرخ ات ور نچینم!
    زهر مار!
    مرتیکه اینجا که نمی شه حرف زد! پاشو بریم!
    دوتایی رفتیم ته حیاط خونه شون و یه گوشه تکیه مونو دادیم به دیوار و نشستیم که مانی دو تا سیگار روشن کرد و گفت:
    تو معلوم هست چی کار داری می کنی؟
    چی رو؟
    همین جریان رکسانا رو میگم! دیشب دیدم گرمی، چیزی بهت نگفتم اما موضوع داره جدی می شه!
    جدی هس!
    همین اش بده دیگه!
    بد برای چی؟!
    رکسانا مسیحیه! حواست هست؟! اگه مسلمون نشه چی؟! فکر عمو اینا رو کردی؟! اینا نمی ذارن تو یه دختر مسیحی رو بگیری؟! وقتی ام نتونستی باهاش ازدواج کنی، هم تو ضربه می خوری و هم اون! منو اگه می ببینی، هم ترمه مسلمونه و هم من کارمو با شوخی و جدی پیش می برم! اما تو نه! از من می شنوی ازش بگذر!
    نمی تونم!
    مانی- برای چی؟
    دوستش دارم.
    تو که تا دیشب ساعت ده، ده و نیم می گفتی« ای! ازش خوشم میاد!» حالا چطور شد تو این هفت و هشت ساعت یه مرتبه درخت تناور و با شکوه عشق تو قلبت رشد کرد وشد اندازه چنارای بغل خیابان؟1
    خودمم موندم، اصلا نمی فهمم؟!
    مانی- اما من می فهمم! این وامونده بذر عشق رو اگه کود خوب پاش بدی، یه شبه سه چهار متر رشد می کنه! اگه کود انسانی باشه که دیگه هیچی!
    بی تربیت!
    مانی- حالا یا بی تربیت یا با تربیت، من بهت گفتم، این عشق آنتی بیوتیکی که هشت ساعت به هشت ساعته، هیچ سرانجامی نداره! عشقی ام که سرانجامی نداشت باید چیز کرد بهش! یعنی پشت کرد بهش!
    خیلی بی ادبی مانی.
    دارم حقایق رو لخت و عریان و بدون هیچ پوششی بهت نشون می دم.
    به نظر من عشق خیلی بالاتر از این حرفاس! من وقتی برم و بشینم با پدر و مادرم صحبت کنم و بهشون بگم که عشق یه چیز آسمونی یه و با صدای بلند از عشق حرف بزنم، حتما خودشون درک می کنن! در مورد عشق که نباید ته حیاط صحبت کرد! عشق اگه پاک باشه باید کاری کرد که همه بفهمن ش! باید عشق پاک رو عنوان کرد تا همه بشناسن اش! باید...
    مانی- ببین! داد نزن یه دقیقه تا یه چیزی بهت بگم. به نظر من صلاح اینه که عشق رو با صدای آروم آروم و زیر لب صدا کنی و مثل بادبادک هواشم نکنی که همه ببینن اش! اینطوری بهتره!
    یعنی از همه پنهونش کنم؟!
    مانی- نخیر! ببر بذارش نمایشگاه بین المللی که همه بیان بازدیدش!
    زدم زیر خنده که گفت:
    مرد حسابی مگه چیز تو کله ات خورده! اگه این عشق رو عنوان کنی، از یه طرف کلیسای ارامنه و از یه طرفم اقوام مسلمونت قیامت به پا می کنن! می خوای جنگ صلیبی راه بندازی؟!
    پس چیکار کنم آخه؟!
    مانی- اگر از من می پرسیی، می گم از این دختر بگذر.
    گفتم که نمی شه.
    حالا که نمی شه،پس فعلا صداشو درنیار تا ببینیم چی پیش میاد. شاید به امید خدا، همونطور که خودش گفته، یه ایدزی، چیزی داشته باشه و مسئله خود به خود منتفی بشه بره پی کارش.
    یعنی تو کمکم نمی کنی؟!
    مانی- چی کار کنم؟! برم دست به دامن پاپ بشم؟1 حالا شانس آوردی که اگه مسیحیا مسلمون بشن براشون حکم قتل صادر نمی شه!
    مانی تو حال منو نمی فهمی! به جون تو خیلی دوستش دارم.
    به جون عمه ات، مرتیکه تو تا پریروز به این دختره نگاه نمی کردی.
    برای همین نگاه نمی کردم دیگه. می ترسیدم عاشقش بشم.
    مانی- خوب الحمدلله که نگاه نکردی و عاشقم نشدی.
    د نیگا کردم دیگه!
    مانی- غلط کردی کرتیکه چشم چرون هرزه! چه آدمای بی شرفی تو دنیا پیدا میشن آ! همه شون چشم شون دنبال دخترای مردمه!
    واقعا نامردی مانی!
    مانی- بابا هنوز چیزی نشده که من کمکت کنم!
    پس کمکم می کنی!؟
    آره بابا!آره! فعلا پاشو لباسات رو عوض کن بریم که ترمه منتظره!
    پس رکسانا چی میشه؟
    به گور پدر رکسانا! صبح نوبت منه دیگه! دیشب نوبت تو بود.
    خیلی خوب بابا، الان حاضر میشم.
    اون رفت خونه خودشون و منم رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردمو اومدم بیرون که دیدم مانی ماشین رو روشن کرده. رفتم سوار شدم و حرکت کردیم. سه ربع بعد جلو خونه ترمه بودیم.
    مانی از پایین زنگ زد که ترمه جواب داد و گفت که داره میاد پایین و مانی ام اومد طرف ماشین وگفت:
    ببین راستی! موبایلت تو داشپورته!
    پس ترمه چی؟
    واسش یکی خریدم.
    از تو داشپورت موبایلمو برداشتم که ترمه در خونه رو وا کرد و اومد بیرون. منم پیاده شدم و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم و سه تایی سوار شدیم و حر کت کردیم که ترمه گفت:
    او...! مانی دیوونه! چرا دیشب بهم زنگ نزدی؟
    مانی- این چه طرز حرف زدنه؟ حداقل از این هامون و رکسانا یاد بگیر. اینا تا بههمدیگه می رسن انقدر مودبانه حرف می زنن و هی از همدیگه معذرت می خوان! اونوقت تو نرسیده به من فش می دی؟!
    ترمه- هامون و رکسانا از همدیگه معذرت می خوان؟! چرا؟!
    مانی- حالا سر هر چیش مهم نیس. مهم نفس قضیه اس. ببین! اول این به اون میگه معذرت می خوام. بعد اون به این میگه : نه! من معذرت می خوام. بعد این به اون میگه: نه، نه، من معذرت می خوام. بعد اون به این میگه: اصلا، اصلا من باید معذرت بخوام. بعد هر دو یه خنده شیرین می کنن و به همدیگه می گن: چطوره هر دو از همدیگه معذرت بخوایم؟! بعد شروع می کنن تند و تند از همدیگه معذرت می خوان.
    ترمه- اون وقت بعدش چی کار می کنن؟
    مانی- هیچی دیگه، هر دو راضی و خوشحال از عذر خواهی خودشون، از همدیگه جدا می شن.
    ترمه- اصلا معلوم هس چی میگی؟ هامون خان خودتون بگین. این جریان عذر خواهی چیه؟
    داره چرت و پرت میگه.
    مانی- این عاشق رکسانا شده و می خواد عشقش رو مثل بادبادک هوا کنه تا همه بشناسن
    اش.
    ترمه- چرا؟
    مانی- تبلیغات جدیده دیگه.
    ترمه- وای خدا. چه عالی! رکسانا چی؟
    مانی- با دست پیش می کشه و با پا پس می زنه!
    ترمه- یعنی چی؟
    مانی- می آد جلو این طفل معصوم ساده و ادا اطوار در می آره که این عاشقش بشه و بعدش انگار که می گه که یه مرض پرضی داره که نمی تونه زن این بشه.
    ترمه یه جیغ کشید و گفت:
    مگه هامون ازش تقاضای ازدواج کرده؟
    مانی- پس چی؟ هاپو اهل خانه و خانواده!
    زهر مار!
    ترمه- وای! باورم نمی شه. چقدر عالی! من هر کاری بتونم براتون می کنم به خدا.
    مانی- شما اگه خیلی کار می کنی یه کار واسه خدت بکن.
    ترمه- واسه خودم چیکار کنم؟
    مانی- هیچی، اما حواست باشه من ممکنه هر لحظه «تو» بزنم.
    ترمه- تو «تو» بزنی؟! چه از خود راضی! می دونی من الان چقدر خواستگار دارم؟
    مانی- ا...؟! ترب ام رفت جزو میوه ها؟!
    تا اینوگفت ترمه از پشت با کیفشمحکم زد تو سر مانی! مانی ام همونجا گرفت یه گوشه خیابون وایساد و از ماشین پیاده شد و از لای در به ترمه گفت:
    این دفعه دومت بود که این کارو کردی!
    ترمه- آخه تو حرف بی تربیتی زدی.
    مانی- حالا من میذارم و میرم تا یاد بگیری که به مربی خودت حمله نکنی!
    اینو گفت و در ماشین رو بست و رفت ه داد ترمه بلند شد!
    سگ خودتی!
    بعد برگشت یه نگاه به من کرد و گفت:
    خیلی لوس واز خود متشکره.
    برگشتم طرف مانی که دیدم یه سیگار روشن کرد و گذاشت گوشه لب اش و دستاشو کرد تو جیب اش و گوشه خیابون واستاد!
    ترمه- اونقدر واسته تا علف زیر پاش سبز بشه!
    درست پنج دقیقه نگذشته بود که یه پژو 206 که دو تا دختر سوارش بودند اومدن و از جلوش رد شدن و پنجاه متر جلوتر زدن رو ترمز و یه خرده دنده عقب گگرفتن و تا رسیدن جلو مانی، شیشه رو کشیدن پایین و شروع کردن باهاش حرف زدن که دیگه ترمه معطل نکرد و در ماشین رو وا کرد و از همونجا داد زد و گفت: مانی،مانی
    مانی برگشت طرفش که گفت:
    بیا لوس نشو دیرم شده.
    مانی روش رو کرد به دخترا که ترمه پیاده شد و رفت طرف مانی و تا رسید بهش، پژوئه گاز داد و رفت. بعدش یهخورده ترمه با مانی صحبت کرد و بعدم دستش را گرفت و کشید و آورد طرف ماشین و دوتایی سوار شدن که ترمه گفت:
    آقا حرف بد زده تازه باید نازشم بکشیم.
    مانی- توام که هیچ کار نکردی.
    ترمه- نه چیکارت کردم؟
    مانی- من بودم که با کیف زدم تو سر تو؟
    ترمه- دختر عمه اتم! چه عیبی داره؟!
    مانی- چون دختر عمه منی، اجازه داری هر وقت تو جواب دادن کم آوردی با اون کیف سنگین ات بزنی تو سر پسر دایی ات؟ چه کیفی ام هست؟! عین چمدون می مونه. می خوره ت سر و جلو چشم آدم سیاهی می ره. توش چیه؟ کباده زورخونه توش گذاشتی؟
    ترمه- اصلا این کیف من وزن داره؟
    مانی- آره به خدا.
    ترمه- چهار تا وسایل آرایش چقدر وزنشه؟
    مانی- بستگی داره! اگه وسایل آرایش مربوط باشه به دختر زشتی مثل تو که مجبوره به وسیله انواع و اقسام رنگ ها و کرم ها و پودرها و سایه ها و چی و چی و چی، چهره اش رو قابل تحمل کنه، حتما سنگین می شه دیگه.
    ترمه- یکی دیگه می زنم تو سرت ها!
    مانی- بزنی دیگه مانی رو نمی بینی.
    ترمه- جدی اگه بزنم می ذاری میری؟
    مانی- اگهتنها دختر روی زمین باشی، اگر از خوشگلی ات ونوس جلوات خجالت بکشه، اگر از زیبایی و خوش اندامی افرودیت باشی، دیگه منو نمی بینی. نیگا به این خنده ها و شوخی هام نکن. من سگی ام که فقط بولداگ حریفمه؟!
    ترمه- پس چیکارت کنم وقتی این حرفا رو بهم می زنی؟
    مانی- خب جوابم رو بده.
    یه مرتبه مانی یه داد کشید! برگشتم دیدم ترمه بازوش رو وشگون گرفته!
    ترمه- هامون خان رکسانا چه بیماری داره؟!
    مانی- مثل تو هاره.
    خیلی بی ادبی مانی.
    ترمه- واقعا که!
    رکسانا هیچ بیماری نداره.این چرت و پرت میگه.
    ترمه- دختر خیلی خوشگلی یه ها! قبل از من، تهیه کننده به اون پیشنهاد بازی داد اما نمی دونم چرا قبول نکرد.
    مانی- امروز چقدر کارت طول میکشه؟
    ترمه- با خداس!
    مانی- پس ما ترو می رسونیم اونجا و میریم. هر وقت کارت داشت تموم می شد، یه زنگ بهم بزن بیام دنبالت.
    ترمه- شما غلط می کنی میری، همونجا پیش من هستی تا کارم تموم بشه.
    مانی- یعنی اینقدر دوستم داری؟! این خیلی بده ها! یعنی خودت اذیت می شی! سعی کن احساساتت رو کنترل کنی.
    ترمه- واقعا قربون عمه ات بری مانی.
    خلاصه تا همون خونه که توش فیلمبرداری می شد، مانی سربسر ترمه می گذاشت و من می خندیدم. یکی این می گفت، یکی اون می گفت.
    تقریبا نیم ساعت بعد رسیدیم. من و ترمه پیاده شدیم و مانی رفت که ماشین رو پارک کنه. همونجور که اونجا واستاده بودم یه مرتبه ترمه بازوی منو گرفت و گفت:
    هامون خان تا مانی نیومده یه چیزی ازتون می خواستم بپرسم. یعنی می خاستم باهاتون مشورت کنم. راستش نمی دونم چرا خیلی به شما اعتماد دارم.مثل برادر بزرگترم می مونین.
    طوری شده؟
    ترمه- می خواستم ازتون بپرسم که مانی واقعا منو دوست داره؟
    شماچی؟ واقعا دوستش دارین؟
    یه مرتبه یه خنده رو لب هاش نشست و گفت:
    مگه میشه یه دختر این ویوونه رو ببینه و دوستش نداشته باشه! بااون حرفهایی که می زنه و کارایی که می کنه.
    فقط به خاطر همین.
    نه! خوب مانی هم خوش قیافه اس و هم خوش تیپ و خوش هیکل! راستش رو بگم من خیلی دوستش دارم اما می ترسم!
    برای چی؟
    ترمه- نمی دونم! همه اش فکر می کنم چون عمه اش ازش خواسته، اونم اومده طرف من! یا اینکهچون هنرپیشه هستم....
    اصلا این طوری نیست. من فکر می کنم اونم شما رو خیلی دوست داره.
    ترمه- آخه ببین چه چیزایی بهم میگه!
    از همون چیزایی که میگه می فهمم!
    ترمه-چطور مگه؟
    آخه مانی با هیچکس اینطوری حرف نمی زنه، معمولا همیشه ازشون تعریف میکنه و خیلی مودبانه رفتار می کنه.
    ترمه- یعنی این دلیل دوست داشتن شه!
    فکر می کنم.
    ترمه- عجب دیوونه ایه.
    داره می آد!
    مانی داشت از دور می آمد و ما رو نگاهمی کرد و تا یه خورده نزدیک شد بلند گفت:
    ایشالا هر کی پشت سر من ازم بد میگه امشب سوسک بیافته تو تنش.
    ترمه- پشت سر تو حرف نمی زدم.
    مانی- گوش چپ ام زنگ زد. فهمیدم داری ازم بد میگی، الهی امشب تا میری بخوابی، یه موش گنده زشت تو رختخوابت باشه و یه گاز مجکم ازت بگیره!
    ترمه یه مرتبه اشک تو چشماش جمع شد و گفت:
    خیلی از دستم ناراحتی مانی؟
    مانی ام تا دید ترمه واقعا ناراحت شده گفت:
    موشه غلط کرده بیاد طرف تو، پدرشو درمی آرم. اصلا یه گربه می خرم و می دم بهت، ولش بدی تو خونه ات که همه موش آرو بگیره و بخوره و هلاک شون کنه! گریه نکن قربون اوناشکت برم، غلط کردم! عجب خری ام من، الهی زبونم سرطان بگیره که اختیارش دست خودم نیست. حالا که ناراحتت کردم، چشمم کور میشه و یه کادوی خوشگل برات میگیرم که از دلت دربیاد! اصلا چرا موکول کنم به آینده؟! همین الان یه کادو بهت می دم. آن! آن!
    بعد دست کرد تو جیب اش و یه بسته کوچیک کادو شده درآورد و گرفت جلو ترمه و گفت:
    ببین! من همه چیز رو از قبل پیش بینی می کنم. بفرمایین. قابل شما رو نداره! کوفتتون بشه! یعنی مباکت باشه!
    ترمه یه نگاه به مانی کرد و بعد زد زیر خنده وبسته رو ازش گرفت و وا کرد و یه مرتبه یه جیغ آرومکشید. مانی براش یه انگشتر خیلی خوشگل گرفته بود که یه نگین درشت وسط اش بود.
    ترمه- اصله؟
    مانی- دست شما درد نکنه.
    ترمه- خریدیش؟
    مانی- به قیافه من می خوره دزد باشم؟
    ترمه- یعنی برای من خریدیش؟ یعنی منظور خاصی داشتی؟!
    مانی- آره بابا، من اصلا همه کارام با منظوره! بده به من ببینم.
    بعد انگشتر رو از تو بسته درآورد و کرد تو انگشت ترمه و گفت:
    از این لحظه به بعد تو نامزد منی! حالا کی این بابام بیاد خواستگاریت خدا می دونه.
    نمی دونم یه مرتبه چرا انقدر خوشحال شدم که زدم زیر خنده!
    مانی- زهرمار! این خنده چه وقتیه؟
    خیلی خوشحالم مانی، بهتون تبریک می گم، ایشالا خوشبخت بشین!
    دوباره خندیدم.
    مانی- خیلی ممنون.
    باید یه جشن بگیریم!همین امشب!
    دوباره خندیدم که مانی گفت:
    رو آب مرده شور خونه بخندی. همه دارن نیگا می کنن. جلو خودتو بگیر.
    دست خودم نیس به جون تو.مانی- بابا بریم تو خونه آبرومون رفت! جای اینکه این دختره خوشحال بشه و ذوق کنه، این مرتیکه داره غش می کنه و ریسه می ره!
    ترمه- ببین مانی! این انگشترو خریدی و دستم کردی، دستت درد نکنه اما پدرت کی قراره بیاد خواستگاری؟
    مانی- امسال، سال دیگه، دو سال دیگه، سه سال دیگه! خدا می دونه! اما تو اصلا ناراحت نباش ها! ما کارمونو می کنیم! حالا هر وقت بابا وقت کرد اومد، فدمش رو چشم. نیومدم ما چیزی رو از دست ندادیم! چطوره!
    ترمه یه نگاه بهش کرد و بعد جعبه انگشتر رو انداخت رو زمین و گفت:
    برو گم شو! اصلا لازم نکرده ازم خواستگاری کنی! اینم نمی خوام!
    مانی- یعنی جعبه شو نمی خوای؟
    ترمه- اصلا می فهمی جلو هامو چه چرت و پرت هایی می گی؟
    مانی- چیزی نگفتم که؟
    ترمه- می فهمی معنی حرفت چیه؟
    مانی- یعنی می گم ما دو تا فعل نامزد هستیم تا بابام رسما بیاد جلو! مگه حرف بدی زدک؟
    ترمه- آهان، اینو از اول می گفتی!
    مانی- حالا اگه اینجوری دوست نداری، انگشترو بدم دست صاحبش.
    ترمه- مگه اینو از کسی گرفتی؟
    مانی- نه!
    ترمه- پس از کجا آوردیش؟
    مانی- بابا به پیر به پیغمبر خریدمش!
    ترمه- پس صاحبش کیه؟
    مانی- یه دختر از تو خوشگل تر که شرایط منو قبول کنه.
    دیدم الانه اش که دوباره ترمه با کیف اش بزنه تو سر مانی! زود گفتم:
    بابا دیر شد. بیایین بریم خونه. مانی تو ام اینقدر ترمه خانم رو اذیت نکن! تو شوخی می کنی، ایشون باور می کنن.
    مانی اومد یه چیزی بگه که ترمه محکم با پاش زد تو ساق پای مانی. همچین محکم زد که مانی یه آخ بلند گفت و ساق پاش رو گرفت تو دستش و نشست رو زمین و همونجور که با دست می مالیدش گفت:
    الهی پات چلاق بشه ترمه! لعنت به مرده و زنده اش اگه ترو بگیره دختره وحشی. دلم ضعف رفت بخدا! عجب آدم سنگدلیه این!
    ترمه- دلم خنک شد.
    مانی- مرده شور اون دلت رو ببرن! ایشالا سدر و کافور خنک اش کنه. عجب پای پر قوتی داره! عینپای علی دایی می مونه.
    ترمه- دیگه از این چرت و پرت ها بهم نگی ها! بلند شو بریم تو!
    مانی- برو دختر که الهی جای اون پات، پای مصنوعی ببینم. اگه می دونستم اینقدر وحشی ای، کوفتم برات نمی خریدم. انگشترمو پس بده!
    ترمه- این انگشتر دیگه مال منه! مگه این انگشت امو ببری تا بتونی درش بیاری!
    مانی- اگه شده دونه دونه انگشتاتو بجوئم، درش می آرم. ترو خدا هنر پیشه مملکت مارو باش. هم گاز می گیره! هم لگد می ززنه! هم با اون چمدون سیارش تو سر ادم می زنه! اون وقت میگه شما بیایین مواظب من باشین. مواظب چی ات باشیم؟! تو خودت شصت از ما رو مواظبت می کنی! نیگا کن ترو خدا! پام اندازه یه گردو باد کرد اومد بالا! مرده شور اون کفشهای نوک تیزت رو ببرن. ای عمه خانم تو اون روح ات صلوات!ببین ما رو گیر چه دختر وحشی انداختی! اصلا آدم وقتی پیش اینه، تامین جانی نداره. پاهاش عین پاهای مارادوناس. پام از گیر رفت بخدا.
    ترمه- پاشو خوددتو لوس نکن! اصلا محکم نزدم.
    مانی- پس اگهمحکم می زدی پس چی می شد. تو چرا هنر پیشه شدی؟! بیا ببرمت تو یکی از تیم آی استقلال پرسپولیس ثبت نامت کنم پنالتی آرو تو بزن! هامون جون زنگ بزن اورژانس تهران یه صندلی چرخ دار برام بفرستن.
    حالا من دارم می خندم و اینم هی داره اینارو میگه!
    ترمه- پاشو مانی زشته!
    زشته چیه؟ می گم نمی تونم از جام تکون بخورم.
    ترمه- دروغ نگو. من اونطوری محکم نزدم،تازه من اونقدر بدنم ظریفه که نمی تونم اونطوری که تو میگی محکم لگد بزنم.
    مانی- نمی تونی مجکم بزنی؟ این لگد رو اگه تو فوتبال به کسی می زدی و داور برات دست به کارت می شد حناق گرفته! این عمه می دونست این چه دختر سرکشی یه و مثلا ما رو فرستاده رامش کنیم. هامون جون تو یف اینو بگرد ببین چاقویی چیزی توش نباشه.
    پاشو خجالت بکش پسر!!
    مانی- میگم به ارواح خاک مادرم نمی تونم.
    جلوش نشستم و شلوارش رو دادم بالا و جورابش رو کشیدم پایین که دیدم راست میگه طفلک. پاش اندازه یه گردو باد کرده بود. حالا هم براش ناراحت شدم و هم خنده امگرفته بود.
    خب چرا سربسرش می ذاری که این بلا رو سرت بیاره؟!
    مانی- خدا شاهده من تا حالا دختر مثل این جونور ندیدم. اون دفعه تو خونشون به شوخی گفتم من به خاطر خواهش عمه اومدم سراغش که یه مرتبه ماهی تابهرو همچین پرت کرد طرفم که اگه سرمو ندزدیده بودم مغزم پخش شده بود کف آشپزخونه. عین این کامانو هاست. فیلم رمبو رو دیدی؟؟ فتوکپی رمبوئه. فقط تو کاری که می کنی اینه که نم ذاری طرف من بیاد.چون آمادگی ندارم و حتما به دستش کشته می شم. ببین الان چه وقتی یه بهت گفتم هامون. من اگه با این نامزد بشم تا عقد نمی کشم. حتما تو دوران نامزدی یه بلایی سرم میاره.
    تومه اومد پشت سر من و گفت:
    راست می گه هامون خان؟
    بعد سرک کشید و تا چشمش افتاد به پای مانی که یه مرتبه رنگش پرید و گفت:
    وای! چرا اینجوری شد پات؟! بخدا نمی خواستم محکم بزنم!
    من از جام بلند شدم و اون نشست جلومانی و همونجور که به پاش نگاه می کرد گفت:
    ایشالا پام بشکنه! ببخش ترو خدا.
    مانی ام خودشو مثل بچه لوس کرد و گفت:
    نمی خوام، نمی خوام.
    ترمه- غلط کردم! ایشالا پام چلاق بشه.
    نمی خوام، نمی خوام.
    بخدا نفهمیدم مانی جون. بیا توام یه لگد بزن به پام.
    نمی خوام، نمی خوام.
    بیا تکیه ات رو بده به من، بریم تو برات مرکورکروم بزنم.
    نمی خوام، نمی خوام.
    وای خدا مرگم بده، ببین چی شد پاش! عجب بی شعوری ام من.
    نمی خوام، نمی خوام.
    -زهر مار نمی خوام، نمی خوام. بلند شو خرس گنده خجالت بکش.
    نمی خوام، بتو چه؟! پای خودمه.
    ترمه- باشه قربونت برم! دیگه از این به بعد هر چی تو گفتی همونه.
    مانی- دیگه کتک ام نمی زنی!
    ترمه- نه! غلط می کنم.
    مانی- اگهبزنی میرم بابامو میارم آ!
    ترمه- باشه، بیار.
    مانی- بابام خیلی پر زوره ها، انقدر گنده اش! اندازه من و هامون رو هم.
    من و ترمه مرده بودیم از خنده که جورابش رو کشید بالا و گفت:
    تازه باید برام یه جوراب نو هم بخری.
    ترمه شروع کرد خاک شلوارش رو تکوندن و گفت:
    باشه، اصلا برات یهشلوار نو می خرم.
    مانی- باشه! منم این شلوار کهنه مو می دم به هامون بپوشه باهاش بره یش رکسانا نامزد بازی.
    مانی بلند شو، زشته بخدا.
    رفتم جلو زیر بغلش رو بگیرم بلند شه که هل ام داد عقب و گفت:
    ترو نمی خوام، ترمه رو می خوام.
    به درک، مرده شورتو ببرن!
    ترمه با خنده کمک کرد تا از جاش بلند شد و شلون شلون راه افتاد طرف در خونه و همونجور که شل می زد شروع کردبه خوندن!
    مانی- شل بی کتاب، رفته به جنگ، خورده تفنگ، موشالا به جونش! موشالا به جونش!شلون شلون، از تو حموم، تا سر شوم، واسه دیدار یار مهربون، اومده بیرون، تا لب بوم موشالا به جونش! موشالا به جونش!
    اینا رو می خوند و همچنین مخصوصا شل می زد و راه می رفت مصل اینکه داره قر می ده و می ره.
    من و ترمه واستاده بودیم و می خندیدیم که رسید جلو در و برگشت و گفت:
    بیایین دیگه!
    مانی تو خجالت نمی کشی؟! به خدا هرکی رد می شه، نگات می کنه و می خنده!
    مانی- بده مردم را شاد کنم؟ یه کدومتون بیایین زنگ بزنین از پا افتادم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  9. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ترمه رفت جلو و زنگ زد و یه خرده بعد در رو واکردن و سه تایی رفتیم تو خونه و رفتیم تو حیاط و از حیاط رد شدیم و از پله ها رفتیم بالا و رفتیم تو خونه و با همه سلام و احوالپرسسی کردیم و ترمه به یه نفر گفت که دو صندلی و چایی برای ما بیاره و خودش رفت تو اتاق گریم و یهخ رده بعد با یه شیشه مرکورکروم و پنبه برگشت و شلوار مانی رو زد بالا و یه خرده براش زد و با چسب زخم روش رو بست و گفت:
    شماها همین جا باشین تا من برم لباسامو عوض کنم.
    بعدش رفت تو اتاق گریم و بیست دقیقه نیم ساعت بعد، گریم کرده و لباس عوش کرده برگشت و اومد جلو مانی و گفت:
    پات بهتره؟
    مانی- آره، چقدر امروز کار دارین؟
    ترمه- نمی دونم.
    مانی- زود تمومش کن بریم.
    ترمه- اگه ناراحتی همین الان بریم.
    مانی- نه، کارترو بکن.
    یه خنده ای بهمانی کرد و گفت:
    عوضش شب شام مهمون منی!
    بعدش رفت پیش کارگردان که منتظرش بود و یه خردهبا همدیگه صحبت کردن و بعدش کارگردان با بقیه صحبت کرد و یه ربع بعد همه آماده شدن. خونه دوبلکس بود و ترمه از پله ها رفت بالا، طبقه دوم و همه ساکت شدن و کارگردان حرکت داد و ترمه آروم از پله ها اومد پایین و رفت تو سالن و رفت سر یه کمدو بعدش این ور و اون ور رو نگاه کرد و وقتی دید کسی اونجا نیس، از تو جیب اش یه کلید درآورد و در کمد رو یواش باز کرد و شروع کرد تشو رو گشتن و یه خورده بعد یه مرتبه یه جیغ کوتاه کشید. و یه چیز شبیه هفت تیر رو از تو کمد بیرون کشید و یه خرده نگاهش کرد و بعد با عصبانیت انداختش تو کمد و در کمد رو قفل کرد. بعدش همونجا نشست و سرش رو گرفت تو دستش و یه مرتبه زد زیر گریه که کارگردان کات داد.
    بعدش دوباره رفت تو اتاق گریم و یه ربع بعد با یه لباس دیگه برگشت و رفت نشست رویه مبل تو سالن. دوباره همه ساکت شدن و کارگردان حرکت داد.جریانم اینجوری بود که ترمه نشسته بود و ماهواره تماشا میکرد. دوربین مخصوصا یه صحنه از تلویزیون گرفت. یه صحنه که دخترا با بیکی نی می اومدن و می رفتن! البته خیلی کوتاه فیلم برداری کرد.
    بعدش یه مرتبه تلفن زنگ می زنه و ترمه جواب می ده:
    الو! بفرمائین.
    سلام و زهرمار، برو گمشو.
    غلط کردی، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش که نبودی یه بارشم شوهرت خنه بود و گفتی بهم زنگ می زنی!
    خوبم، چه خبر!
    نه، نیس! بیرونه. چطور مگه؟
    چی؟!
    بلندتر بگو!
    کجا؟!
    جلو دانشگاه؟!
    با موتور؟ موتور برای چی؟!
    اشتباه نمی کنی؟!
    مطمئنی؟!
    یه مرتبه کارگردان کات داد و رفت جلو به ترمه گفت:
    یه خورده هیجان تون کمه! ببین! این دوستتون داره در مورد شوهرتون حرف می زنه. شوهری که تا حالا فکر می کردینتو کار صادرات و وارداته! حالا تازه دارین می فهمین شغل واقعی اش چیه! کارشم طوریهکه شما ازش نفرت دارین. خب باید خیلی ناراحت و مضطرب بشین وقتی دوستتون این خبر رو بهتون میده که مثلا شوهرتونو فلان جا دیده. متوجه شدین!
    ترمه- دیالوگ رو چی کار کنم؟ درست مثل همین بگم؟
    کارگردان- حالا یه خورده این ور و اون ور شد عیبی نداره.
    کارگردان برگشت سرجاش و جرکت داد. اون صحنه های ماهواره و تلویزیون دوباره تکرار شد و بعد تلفن زنگ زد و ترمه جواب داد:
    الو! بفرمائین!
    سلام و زهرمار، برو گمشو.
    غلط کردی، تا حالا سه بار زنگ زدم. دوبارش که نبودی یه بارشم شوهرت خنه بود و گفتی بهم زنگ می زنی!
    خوبم، چه خبر!
    نه، نیس! بیرونه. چطور مگه؟
    چی؟!
    بلندتر بگو!
    کجا؟!
    جلو دانشگاه؟!
    با موتور؟ موتور برای چی؟!
    اشتباه نمی کنی؟!
    مطمئنی؟!
    نه!
    نه!
    می گم نه، نمی غهمی!
    این حرفا چیه؟!
    زده به کله ات نوشین؟! حرف دهن ات رو بفهم!
    خفه شو! اینا همه اش از حسودیته! می دونم کجات می سوزه!
    گم شو کثافت! خفه شو آشغال!
    بعد گوشی را محکم زد رو تلفن و بعدشم تلفن و سیم شو همه رو از جا بلند کرد و پرت کرد یه طرف! بلافاصله هنرپیشه کات داد. تو همین موقع، همون هنرپیشه جوون در رو وا کرد و اومد تو و اومد طرف من و مانی و با همدیگه سلام و احوالپرسی کردیم که کارگردان بهش گفت:
    اگه زودتر گریم کنین سکانس بعد رو برداشت می کنیم.
    هنرپیشه رفت تو یه اتاق و کمی بعد برگشت. یه ریش نازک براش گذاشته بودند و لباساشم عوش کرده بود.
    ترمه ام رفت و لباساشو عوش کرد و برگشتو نشست جلو تلویزیون. هنرپیشه هه رفت طبقه بالا و کارگردانم از همه خواست که ساکت باشن و بعدش حرکت داد.
    ترمه در حالی که خیلی ناراحت بود داشت ماهواره تماشا می کرد که هنرپیشه هه از پله ها اومد پایین و رفت طرفش و همونجور که چشمش به تلویزیون بود گفت:
    پارازیت اش قطع شد؟
    دوربین یه لحظه رفت رو صحنه تلویزیون و برگشت! بعدش هنرپیشه هه نشست جلو تلویزیون و مشغول تماشا کردن شد و یه لحظه بعد ترمه از جاش بلند شد و رفت طرف در ساختمان که کارگردان کات داد و همه شروع کردن به کف زدن.
    کارگردان اومد جلو ترمه گفت:
    عالی بود خانم! اگهسکانس بعدی رو هم همینجور بگیریم خیلی جلو افتادیم.
    ترمه اومد پیش ما و به مانی گفت:
    درد پات کم شد؟
    مانی- آره! خیلی خوب بازی کردی آ!
    ترمه- مرسی عزیزم.
    مانی- چه باهام خوب شدی.
    ترمه انگشتش رو که توش انگشتر بود نشون داد و گفت:
    همه اش به خاطر اینه عزیزم.
    مانی- هامون تو شاهد باش و ببین که از خود درخته! من ساکت و با ادب یه جا نشستم اما خودش میاد و منو انگولک می کنه.
    ترمه- آخه تو تا شیطونی نکنی با نمک نمی شی.
    -ترمه خانم آخر داستان چی میشه؟
    ترمه- درست معلوم نیست! شاید اصلا عوضش کنن.
    -چرا؟!
    ترمه- الا فهمیدم! انگار ممکنه واسش مجوز ندن.
    -برای چی؟1
    ترمه- می گم داستان منطبق با واقعیت نیست.
    مانی- خب راست می گن؟
    ترمه- چرا؟
    مانی- باید هنرپیشه مرد رو عوض کنن تا بهش مجوز بدن!
    ترمه- اونو برای چی عوض کنن؟ اتفاقا خوب بازی می کنه!
    مانی- برای همین ام میگم! پسره آدم حسابیه! با تو جور درنمیاد!
    ترمه- یه لگد دیگه می زنم به اون پات آ!
    -حالا چی کار می خوان بکنن؟
    ترمه- احتمالا یه قسمت هایی رو سانسور می کنن.
    -اینکه دیگه به درد نمی خوره.
    مانی- یه قسمت سانسور بشه ایرادی نداره.
    سانسور کلا چیز بدیه!
    مانی- قسمت های ناجور فیلم رو می زنن!
    -قسمت ناجور نداره که، کجاهاش رو بزنن؟!
    مانی- قسمت هایی که ترمه وارد صحنه میشه!بچه های مردم که گناه نکردن قیافه های ترسناک رو ببینن!
    ترمه- خدا از ته دلت بشنوه.
    مانی نگاهش کرد و خندید:
    همون خنده ات جواب منو داد.
    مانی- حالا برو زودتر تمومش کن گرسنه مون شد.
    ترمه- باید وسایل رو ببرن تو حیاط. مانی اونقدر دلم می خواد با تو توی یه فیلم بازی کنم.
    مانی- منم خیلی دلم می خواد اما نمی شه.
    ترمه- چرا؟!
    مانی- آخه من فیلم های ترسناک دوست ندارم.
    ترمه- اینم خدا از ته دلت بشنوه. حالا جدی اصلا دوست نداری هنرپیشه بشی؟!
    مانی- چرا اما تو یه فیلم که سناریوش مورد علاقه ام باشه.
    ترمه- چه جور نقشهایی دوست داری؟
    من دوست دارم نقش یه جوون پلید و دیو سیرت رو بازی کنم که دخترای معصوم رو قول میزنه و از راه بدر می کنه و بعدش پلیس تعقیب اش می کنه و اونم از کشور خارج می شه و می ره مثلا اروپا و دوباره همون جا همین کارو ادامه میده و بعدش پلیس اونجا می افته دنبالش و اونم از این کشور اروپایی میره اون کشور و از اون کشور به اون یکی و از اون یکی به یکی دیگه و خلاصه تا آخر فیلم موضوع همین باشه!
    ترمه همیجوری نگاش کرد!
    مانی- البته این فیلم جنبه آموزنده داره که دختر خانما آگاه بشن و بعدش دیگه گول آدمای پلیدی مثل منو نخورن. ولی این فیلم هزینه اش خیلی میره بالا البته برای اعتلای فرهنگ لازمه. یعنی حداقل صد، صد و پنجاه، شصت ها هنرپیشه زن تو این فیلم باید بازی کنن.
    ترمه- همه اش! اگه یه وقت فکر می کنی کمه، میشه سناریو رو عوض کرد و رسوندش به دویست سیصد تا ها!
    مانی- نه بابا! همون آینده صد و بیست تا دختر فریب خورده برای عبرت بقیه دختر خانما کافبه! فکر کنم بعد از اینکه صد و بیست بار اینجور عاقبت آرو دیدن دیگه جواب سلام هیچ مرد پلیدی رو هم ندن.
    ترمه- اونوقت فیلم بعدی ات چی باشه خوبه؟
    مانی- مرد چهار زنه! مردی برای تمام فصول! یک مرد و یک شهر، سفر به سیاره زنان، مرد زمینی، زنان ونوسی! همینا رو هم برسیم فیلم برداری کنیم خودش خیلی کاره!
    ترمه- نه! یه فیلم دیگه بازی کنی بد نیست؟!
    مانی- چه فیلمی؟
    ترمه- زندگی پس از مرگ!
    مانی- باشه، چه عیبی داره. اونجا که برم، می رم تو بهشت و با حوریای بهشتی فیلم تولدت مبارک رو بازی می کنم.
    ترمه- اگر بردنت جهنم چی؟
    مانی- فیلم شب نشینی در جهنم رو بازی می کنیم. ببین، خیالت از بابت من راحت باشه. منو اگه تو قطب شمال هم ببرن، یه کاری می کنم که بهم بد نگذره.
    ترمه- دیگه چاخان نکن. اونجا جز یخ و برف چیزی پیدا نمی شه که.
    مانی- چرا! شنیدم میگن خرس ماده خیلی اهل خونه و زندگیه! واسه من چه فرقی می کنه! چه تو چه خرس.
    ترمه- ایشالا اون زبونت رو مار بزنه که اینقدر حاضر جواب نباشی.
    مانی- اگه مارش ماده بود عیبی نداره.
    ترمه اومد یه چیزی بگه که کارگدان صداش کرد.
    ترمه- پاشین بریم تو حیاط. یه صحنه هم اونجا باید بگیریم.
    سه تایی راه افتادیم طرف حیاط. تمام وسایل رو برده بودند اونجا. من و مانی ام رفتیم یه گوشه واستادیم که یه خرده بعد فیلم برداری شروع شد.
    ترمه همانطور که از پله ها می اومد پایین، از تو جیب اش یه موبایل درآورد و یه شماره گرفت و از ساختمون دور شد.
    الو! نوشین!
    این حرفارو بذار کنار، عصبانی بودم، یه چیز بهت گفتم.
    آره انگار درست می گفتی.
    هنوز درست فهمیدم.
    از کمدش! تو کمدش یه چیزی دیدم! دارم بخدا دیوونه میشم. اصلا نمی دونم چیکار باید بکنم.
    بعد شروع کرد به گریه کردن و گفت:
    می دونم! می دونم! اما چطوری؟
    آره اما برام خیلی سخته.
    باشه، سعی می کنم.
    نه، خونه اس. داره ماهواره تماشا می کنه.
    باشه، چیزی شد بهت خبر میدم.
    نه، فعلا به کسیچیزی نگو.
    باشه، خداحافظ.
    تلفن رو قطع کرد و برگشت طرف ساختمون و به یه جا خیره شد که کارگردان کات داد و بهترمه گفت:
    عالی بود خانم، خیلی جلوافتادیم.
    بعدش به یه نفر گفت:
    یه صحنه از تو خونه بگیرین. شوهرش نشسته و داره ماهواره می بینه. یه لحظه هم از همون کانال رو نشون بدین. یه صحنه رو انتخاب کنین که یه مانکن با یه مایو توش باشه. یه لحظه کوتاه آ! زیاد نشه! بعدا کمی کح.ش می کنیم.
    ترمه اومد پیش ما و گفت:
    فکر کنم دیگه تموم شد. یه دقیقه صبر کنین!
    از دور به کارگردان اشاره کرد که خودش اومد پیش ما.
    ترمه- با من دیگه کاری ندارین؟
    کارگردان- نه ممنون، فقط احتمالا فردا جلوی دانشگاه برداشت داریم. فقط اگه بتونیم یه کاری بکنیم که اونجا ازدحام ایجاد بشه! یه چیزی شبیه تظاهرات!
    ترمه- اینکه خیلی مشکه!
    کارگردان- تو همین فکرم، باید مجوز بگیریم که سخت میدن. تازه اگه بدن باید حداقل صد نفر آدم اونجا جمع کنیم. هزینه یه خورده میره بالا. حالا هزینه اش هیچی، این همه آدم رو چه جوری بیاریم اونجا؟! ترافیک وشلوغی و این چیزا ممکنه باعث بشه مجوز ندن.
    مانی- می خواین جلو دانشگاه شلوغ پلوغ بشه؟!
    کاگردان- آره! مشکل کون همینه.
    مانی- کاری نداره که، نیم ساعت مونده به تعطیل شدن دانشگاه، یه پاتیل شربت نذری یا شیر کاکائو بذارین جلو در دانشگاه! ده تا استکان هم بیشتر نذارین. همچین صف می بندن که انگار تظاهرات! وقتی هم که دانجو ها تعطیل بشن و این جمعیت رو جلو داشگاه ببینن، آنی فکر می کنن بهشون حمله کردن و اونام میریزن بیرون و درست میشه مثل صحنه تظاهرات. اگه بتونین با شیر کاکائو یکی یه بسته هم بیسکوئیت بدین که دیگه واقعا سرش خون راه می افته! اونوقت میشه تظاهرات با درگیریهای خشونت آمیز. فقط باید قبل از تعطیل شدن دانشگاه باشه که مردم اونجا رو شلوغ کنن.
    کارگردان شروع کرد به خندیدن و گفت:
    عجب فکرعالی ای! فردا همین کارو می کنیم. واقعا شما به درد کارگردانی می خورین نه هنرپیشگی.
    اینو گفت و ازمون خداحافظی کرد و رفت که مانی به ترمه گفت:
    بی استارت کارم با کارگردانیه، حواست باشه که از ای به بعد باید زیر دست خودم کار کنی! تکون بخوری، بهت کات می دم.
    ترمه- جوابت رو بعدا بهت میدم! بذار این یکی پات خوب بشه تا خدممت اون یکی برسم.
    بعد رفت که لباساشو عوض کنه.
    -شماها چه برنامه ای دارین؟
    مانی- نمی دونم! بذار بیاد!
    -پس من می رم.
    مانی- کجا؟
    -می رم پیش رکسانا، کاری که باهام نداری؟!
    مانی- نمی آی باهم بریم؟
    نه! شماها برین.
    مانی- پس بذار ترمه بیاد، سه تایی با همدیگه می ریم.
    خودم می رم!
    مانی- نه بابا! تا اینجا تا خونه راهی نیست می رسونمت.
    یه خورده بعد ترمه اومد و از همه خداحافظی کردیم و از خونه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد سر کوچه خودمون پیاده ام کردن و اونا رفتن. منم رفتم و ماشین ام رو ورداشتم و حرکت کردم طرف خونه عمه. تو راه یه زنگ زدم به رکساناو گفتم که اماده باشه.
    بیست دقیقه بعد رسیدیم دم خونه شون و زنگ زدم. لباس پوشیده، آماده بود و زود اومد بیرون. با همون روپوش و روسری.
    تا منو دید، خندید و گفت:
    چه زود رسیدی؟
    توام چه زود حاضر شدی؟
    رکسانا- من همیشه برای تو حاضرم.
    یه نگاه بهش کردم و گفتم:
    پس چرا بهم نه میگی؟
    دستم رو گرفت و با خودش کشید و گفت:
    بیا! بیا! به موقع اش خودت می فهمی.
    رفتیم طرف ماشین و در رو وا کردم وسوار شد وخودمم از اون طرف سوار شدم که گفت:
    ماشینت خیلی قشنگه هامون! مثل ماشین مانی خان می مونه.
    فقط رنگش فرق می کنه.
    -خیلی گروف قیمته؟
    سرمو تکون دادم و ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم.
    رکسانا- کجا می خوایم بریم؟
    یه خرده خرید دارم. تولد دختر خالمه! می خوام براش چند تا چیز بگیرم، سایزش درست مثل توئه. برای همین گفتم توام باهام بیایی! می خوام براش با سلیقه تو چیز بخرم.
    هیچی نگفت و فقط جلوش رو نگاه کرد! یه خرده که رفتیمگفتم:
    چرا ساکت شدی؟
    ساکت نشدم!
    خب پس بگو.
    چی بگم؟
    بعد از اینکه اومدین ایران چی شد؟
    یه خرده نگاهم کرد و گفت:
    چه فرقی می کنه؟
    خیلی فرق می کنه، برام مهمه که بدونم!
    یه دقیقه چیزی نگفت و بعدش دوباره یهنگاه به من کرد و گفت:
    اولش که اومدیم ایران، برام یه معلم گرفت. مادرم رو می گم. یه معلم برای خوندن و نوشتن برام گرفت. حدودا یه سال طول کشید تا تونستم فارسی رو خوب بنویسم و بخونم. بعدش تو یه مدرسه راهنمایی ثبت نام کردم. وقتایی که مدرسه بودم عالی بود! برام خیلی تازگی داشت! حرفای دخترا! درد دل هاشون! غم هاشون! شادی هاشون! همه اش برام شیرین بود! برای دختری که تو اروپا بزرگ شده بود آشنایی با یه فرهنگ دیگه خیلی جالب بود. می دونم برداشت ام از همه حرفا و حرکات و طرز تفکرا و خلاصه همه چیز چی بود؟؟
    نگاهش کردم.
    رکسانا- کنجکاوی؟
    -در مورد تو؟!
    رکسانا- نه! در مورد پسرا! در مورد جنس مخالف! جنس مخالف براشون یه راز بزرگ بود! همه اش می خواستن بدونن اونا چه جورین؟! چه طرز فکری دارن؟! چه خصوصیاتی دارن؟! به چی فکر می کنن؟! ایده هاشون چه جوریه؟! حق ام داشتن! با وضعیت اینجا، هیچ ارتباطی با همدیگه نداشتن. حتی اونایی که مثلا یکی یا دو تا برادر داشتن.
    -خب پس حتما کمی اشنایی پیدا رده بودن.
    -نه! اصلا! رابطه هاشون بقدر بک همدیگه کم بود که هیچکدوم نتونسته بودن همدیگه رو بشناسن. برادرا اکثرا خشک و متعصب بود اما آزاد. اون می تونست آزادانه بره بیرون و تجربه کنه اما دخترا نه! برای هر حرکت احتیاج به مجوز خونواده داشتن! حتی برای حرکت های خیلی ساد.
    مثلا اگه یه روز می خواستیم بعد از مدرسه با همدیگه بریم تو یه پیتزا فروشی و ناهار بخوریم، باید حتما از پدر و مادرشون اجازه می گرفتن. اکثراً هم که موافقت نمی شد. اگه می خواستیم با همدیگه یه شب جمعه سینما بریم، جواب منفی بود! اگه می خواستیم یه صبح جمعه باهم بریم پارک، جواب منفی بود.
    دیوار، نرده، حفاظ، سیم خاردار، پوشش. همهچی برای اونا بود. اونا مرد رو فقط بصرت تئوری شناخته بودند.
    یعنی باید آزمایش اش می کردند؟
    نه! منظورم این نیست. تو مثلا اگه بخوای با اسید سولفوریک یه آزمایش انجام بدی و خواص اش رو بشناسی، حتما دلیل بر این نیست که بخوای بخوریش یا بریزی رو دستت. تو فقط می خوای اونو بشناسی. خصوصیات اش رو بفهمی. فایده ها و ضررهاشو بدونی.
    به نظر من این بد نیست. اگه قرارباشه از اسید سولفوریک فقط تو کتابا نام ببرن که نشد شناسائی. اون موقع اگه یه روز این ماده به دستت برسه، فاجعه آمیز می شه. او اونو نشناختی. طرز کار باهاش رو یاد نگرفتی. نمی دونی باید چه جوری باهاش کار کنی که بهت ضرر نرسونه.
    من این چیزا رو یاد گرفتم. تو پاریس من یه مدرسه مختلط می رفتم. از همون اول با پسرا رو یه نیمکت می نشستم. پسر برام یه چیز پر رمز و راز نبود. شناخته بودمش. اونم منو شناخته بود. یعنی در واقع هر دو جنس همدیگه رو شناخته بودند و با اخلاق و خصوصیات همدیگه اشنایی داشتن. این خیلی مهم بود. اونجا پسر و دختر با همدیگه دوست بودن. همشاگردی بودن! همین.
    -اما من چیزای دیگه ای هم شنیدم.
    یعنی اینجا که همه از همدیگه جدا هستن نیست؟!
    هیچی نگفتم که گفت:
    البته این مسئله موضوع بحث ما نیست اما اگه برات بگم که اونجا چه جوری سعی می کردن که جنس مخالف رو بشناسن، اون موقع خودت می فهمی که کدوم راه درست تره! حتما به بعضی از آمارها دسترسی داری؟! فکر کنم احتیاجی به یادآوریشون باشه!
    یه خرده ساکت شد و بعد گفت:
    در مرحله دبیرستان وضع بدتر بود.من شده بودم منبع اطلاعاتی شوم. با خونواده که نمی تونستن راحت ارتباط برقرار کنن. کسی ام نبود که بهشون این آگاهی ها رو بده. پس از من می پرسیدن.
    تو آگاهی داشتی؟
    داشتم! و چیز بدی ام نبود. من با پسرا بزرگ شده بودم. می شناختمشون. همین.
    از اطلاعاتی که بهشون می دادی استفاده می کردن؟
    متاسفانه اونام بصورت تئوری بود.مثل تعریف کردن یه داستان. یا یه خاطره از سفری که رفته بودی و چیزایی که دیده بودی. پس برای شنونده جالب بود اما کارایی انچنانی نداشت. به همین دلیل سعی می کردن که خودشون تجربه کنن و همین باعث خیلی از سقوط ها شد.
    ما اونجا با پسرا تو نهارخوری با هم بودیم. سینما می رفتیم. پارک می رفتیم. تریا می رفتیم. تا همینجا به اندازه کافی شناخت از همدیگه پیدا می کردیم و حس کنجکاویمون ارضا می شد اما اینجا نه! اینجا به خاطر جو موحود، از نهارخوری و پارک و سینما و تریا شروع نمی شد.
    یه مکث کرد و بعد گفت:
    سقوط ناگهانی! شاید با اولین تماس
    یه خرده مکث کرد و بعدش گفت:
    اسمش چیه؟
    اسم چی؟
    دخترخالت.
    کی؟؟
    دخترخالت که گفتی؟
    آهان! چیز! سمیرا.
    سمیرا؟
    آره. چطور مگه؟
    هیچی همینجوری پرسیدم.
    خب بعدش چی شد؟
    من تو یه همچین جوی مدرسه رفتم و دیپلم گرفتم. این از محیط درسی ام اما محطی کهتوش زندگی می کردم.
    دوباره ساکت شد که گفتم:
    خب؟
    افتضاح بود! یعنی خصوصیات اخلاقی من در حال تغییر کردن بود! آمیزه ای از یه فرهنگ شرقی و غربی. دیگه بعد از چند سال زندگی در ایران، خیلی از چیزهایی که تو اروپا انجامش عادی بود، زشت می دونستم. القا فرهنگی.
    یعنی چی؟
    تو اونجا یه زن تنها اجازه داره که با مردا ارتباط داشته باشه. بصورت آزاد.و این عجیب نیست اما اینجا چرا. علاه بر اینکه عجیبه، یه جرم محسوب می شه.
    متوجه نمیشم.
    مادرم!
    برگشتم نگاهش کردم که روش رو برگردوند اون طرف و جلوش رو نگاه کرد و دیگه هیچی نگفت.
    رسیدیم بهپارکینگ پاساژ گلستان و رفتیم تو و ماشین رو پارک کردم و پیاده شدیم که گفت:
    یه دقیقه صبر کن هامون!
    چی شده؟
    من هنوز اونقدر اروپایی هستم که حرف دلمو بهت بزنم. یعنی بگم دلم میخواد باهات راحت باشم و در واقع دورویی نکنم. یعنی دل و زبونم باهات یکی باشه.
    یعنی چی؟!
    رکسانا- من دلم نمی خواد که بیام خرید!
    چرا؟
    اگه تو می خوای برای دختر خاله ات چیزی بخری، خب خودت برو بخر. یعنی باید من بدونم ارتباط تو با اون چیه؟
    خندیدم و گفتم:
    حسودی می کنی؟
    اگه رابطه من با تو یه دوستی ساده بود، اصلا. اما تو به من پیشنهاد ازدواج دادی. پس این حق منه که بدونم.
    دباره خندیدم و گفتم: رابطه ای باهاش ندارم. فقط دخترخاله منه و می خوام برای تولدش براش کادو بگیرم. حالا فهمیدی؟!
    خندید و گفت:
    می دونم همیشه راست میگی. برای همینم حرفت رو قبول می کنم.
    از کجا می دونی؟
    بعدا خودت می فهمی. تو آدمی هستی که میشه بهش اعتماد کرد. اونم خیلی زیاد. من مطمئنم وقتی میگی باهاش رابطه نداری، راست میگی.
    بهش خندیدم و دوتایی حرکت کردیم که بریم تو پاساژ، یه خرده که رفتیم گفت:
    یه پسر ممکنه تو دوازده سالگی چیزی ندونه اما یه دختر نه. منم وقتی اومدم ایرا یازده دوازده سالم بود. یه مدت که تو خونه معلم داشتم و بعدشم که رفتم مدرسه. یادمه هر وقت از مدرسه برمی گشتم یه احساس بدی بهم دیت می داد! هر دفعه ام یه جور بود. مثل هم!
    غذا اکثرا از بیرون بود. پیتزا، ساندویچ، همبرگر، تن ماهی، نیمرو، املت، کباب کوبیده، مرغ کنتاکی، چلو کباب و خلاصخ از این چیزا. شاید مثلا دو روز در هفته مادرم تو خونه غذا می پخت اونم چه غذایی. یه چیزی بعنوان غذا، برای از سر وا کردن و رفع تکلیف.
    جالب اینجا بود که همیشه یکی دوتا ظرف یه بار مصرف یا جعبه اضافی ام تو سطل آشغال می دیدم. حالا نه هر روز. اکثراً.
    این برام معما شده بود. چرا مادرم وقت درست کردن غذا را نداشت؟ اونکه شاغل نبود. این جعبه ها و ظرف ها اضافی مال کی بود؟
    ساعت چند می اومدی خونه؟
    سه چهار بعد از ظهر. همیشه ام مادرم نهارش رو خورده بود و یا خواب بود و یا حموم می کرد و یا آرایش و این چیزا. منم عادت کرده بودم. خودم می رفتم و نهارم رو تنهایی می خوردم و بعدش یه استراحت و بعدش درس.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  10. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    روزها همینطوری می گذشت و من هر روز بیشتر ایرانی می شدم. می دونی؟! تو غرب روابط مثل اینجا نیس. اونجا خیلی کمتره. اینجا یعنی ایرانی ها روابطشون خیلی بهم نزدیکه. زود باهم خودمونی می شن و زودم راز زندگی شونو به همدیگه میگن. همینم باعث شده بود من هر روز بیشتر ایرانی بشم. به همین خاطر از یاران خوشم آمدهبود. هر روز بعد از ظهر که برمی گشتم خونه، منتظر بودم تا دوباره صبح بشه و من برم مدرسه. اونجا بیشتر بهم خوش می گذشت. مهربونی، دوستی، محبت برام فقط تاونجا بود. تو خونه فقط انجام وظیفه بود اونم در حد پایین اش.
    خلاص چند سال تقریبا بهمین صورت گذشت. یادمه حدوده شانزده سالم بود. تابستون بود و من همه اش تو خونه. یه شب که از صبحش مادرم کلافه و بی قرار بود، صدام کرد و گفت که می خواد باهام حرف بزنه. راستش من دختر سر براهی بودم. یعنی شاید نشه گفت سربراه، باید بگم یه دختر با یه روحیه پر و بال نگرفته. می فهمی معنی اش چیه؟ فکر نکنم! چون روحیه تو با من فرق می کنه. تو در دوران کودکی و نوجوانی از هر جهت ارضا بودی. پدر و مادرت نهایت سعی خودشونو کردن که تو کمببودی نداشته باشی اما من چرا! نبود پدر! سر به هوایی مادر! محبت ندیدن از کسی که باید سنبل محبت و مهر باشه. برای همین میگم روحیه من پر و بال نگرفت. من همیشه شادی رو تو دخترای دیگه می دیدم. من همیشه خندیدن از ته دل رو با صدای بلند از دهن دوستام می شنیدم. من حرف زدن از این در و اون در و چیز تعریف کردن رو همیشه فقط شاهد بودم و شنونده. آخه چیزی از کسی برای گفتن نداشتم. از موقعی که از مدرسه می اومدم تا وقتی که دوباره برمی گشتم مدرسه شاید ده تا جمله با مادرم حرف نمی زدم. اون حتی مثل یه هم اتاقی هم برام نبود. چه برسه به یه مادر.
    رسیدیم تو پاساژ که گفت: سمیرا چه جور سلیقه ای داره؟
    چی؟
    سمیرا، نمی شناسی؟؟
    آهان! با سلیقه خودت بخر.
    چی مورد نظرته؟
    همه چی. کفش، کیف، روپوش، روسری، عطر. همه چی؟
    برگشت یه نگاه بهم کرد و گفت:
    می خوای همه رو بخری؟

    من از طرف خودم ومانی و مادرم و عموم می خوام بخرم. از طرف هر کدوم یه چیز!
    شونه هاشو انداخت بالا و گفت:
    آخه سایزش چیه؟
    ددرست اندازه توئه.
    رفتیم تو یهکفش فروشی و دو جفت کفش انتخاب کرد و خریدیمش و از یه جا دیگه دو تا روپوش خیلی قشنگ با دو تا روسری و بعدش اومدیم بیرون و گفت:
    دیگه چی می خوای؟
    شلوار و عطر.
    رفتیم یه جا دیگه و دو تا شلوار و سه تا تی شرتم خریدیم و اومدیم بیرون و گفت:
    دخترخالت باید خیلی خوشحال باشه که شماها انقدر دوستش دارین و براش یه همچین کادوهای گرون قیمتی می خرین.
    حتما خوشحال میشه. اگه دوتا عطر خوش بوام براش بخریم دیگه تمومه.
    رفتیم تو یه طبقه دیگه که عطرفروشی بود و رفتیک تو مغازه که گفت:
    انتخاب عطر دیگه خیلی مشکله. هر کسی هر نوع عطری رو دوست نداره.
    عطر رو باید خودم براش انتخاب کنم.
    رکسانا- چی؟
    باید با سلیقه خودم باشه. تو فقط اسم عطرایی که خودت خوش ات میاد بگو.
    ابروهاشو انداخت بالا و به فروشندده چند تا اسم گفت که من از بین اونا، دوتا شو انتخاب کردم که خیلی ام گرون و خوش بو بود.
    وقتی فروشنده داشت کادوشون می کرد، رکسانا فقط داشت با یه حالت عجیبی به جرکات دست فروشنده نگاه می کرد.
    پول عطر رو دادم و اومدیم بیرون که گفت:
    می دونی هامون یه وقتی آرزو داشتم یه نفری برای منم یه همچین کاری بکنه؟!
    اومدم یه چیزی بگم که زود گفت:
    نه! نه! اشتباه نکن. این آرزو در یه زمان برام خیلی مهم بود، نه حالا! بعدش در کیفاش رو باز کرد و از توش یه بسته کادویی درآورد و گرفت جلو من و گفت:
    این برای توئه هامون.
    برای من؟ به چه مناسبت؟
    همینطوری!
    آخه برای چی؟!
    برای خیلی چیزی! برای دل ام، برای آرزوهام. برای خیلی چیزهایی که نداشتم.
    بهش خندیدم و بسته رو ازش گرفتم و واکردم. یه ادکلن خیلی گرون قیمت بود! تقریبا هم اندازه پولی که بهش داده بودم.
    همه اون پول رو برام کادو خریدی؟
    لذتش برام از هر چیزی بیشتر بود. ازش خوشت می آید؟
    عالیه، از همین همیشه می زنم.
    منم صد تا ادکلن رو تو یه فروشگاه امتحان کردم تا فهمیدم از این می زنی.
    جدی میگی؟
    سرشو تکون داد که گفتم:
    حالا توام هدیه های خودت رو بگیر.
    چند تا نایلونی رو که دستم بود دادم بهش! یه نگاه بهم کرد و بعد اخماش رفت تو هم و گفت:
    تلافی می کنی؟
    نه! اینا رو برای تو گرفتم! من اصلا خاله ندارم.
    یه آن مات شد بهم! تو چشماش اول حالت خشم رو دیدم و بعدش شادی و مهربونی رو. انگار خودش فهمید و گفت:
    ببخش هامون. من بعضی وقتا نمی دونم خوشحال باشم یا غمگین و عصبانی.
    الان چطور هستی؟
    فقط ترو خدا زودتر یه جایی رو پیدا کن که من بتونم یه خرده گریه کنم تا آروم بشم.
    بهش خندیدم که گفت:
    دارم جدی بهت می گم.
    زود عینک اش رو از تو کیف اش درآورد و زد و راه افتاد طرف اون قسمت پاساژ که خلوت بود. منم دنبالش راه افتادم. جلو یکی یکی مغازه ها یه خورده صبر می کرد و قطره های اشک رو که از زیر عینک اش می اومدن پایین با دستمال پاک میکرد و می رفت جلو مغازه بعدی. مونده بودم که چه شه! خیلی براش ناراحت بودم. اعصابم خورد شده بود اما نمی دونستم باید چیکار کنم. برای همین صبر کردم که خودش آروم بشه.
    یه ده دقیقه ای همین جوری گریه کرد تا آرم شد و بعد برگشت طرف منو گفت:
    ناراحتت کردم؟
    انگار من ترو ناراحت کرد.
    نه. تو خوشحالم کردی.
    پس چرا گریه کردی؟
    رکسانا- یه زمانی شادی بیشتر از غم احتیاج به گریه و اشک ریختن داره! حالا جدی اینارو داشتی برای من می خریدی؟
    آره بخد. من اصلا خاله ندارم.
    یه مرتبه بتزوم رو گرفت و گفت:
    مرسی هامون، نمی دونم چی بهت بگم. تو واقعا امروز خوشحالم کردی. نه بهخاطر چیزایی که برام خریدی. به خاطر نفس کارت. خیلی وقته که کسی به فکرم نبوده.
    از این به بعد هس.
    بازوم رو تو چنگ اش فشار داد که گفتم:
    گرسنه ات نیست؟
    چرا!
    بریم همینجا یه چیزی بخوریم.
    عالیه.
    راه افتادیم و از پله ها رفتیم پایین و رفتیم تو حیاط اش و تو یکی از اون رستورانها و دو تا پیتزا سفارش دادیم و رفتیم طبقه بالاش و نشستیم تا حاضر بشه که گفت:
    اون شب مادرم صدام کرد که باهام حرف بزنه. نمی دونستم چی می خواد بگه. یعنی باید انتظارشم داشتم. می دونی چی گفت؟ با یه لحن بد و حالت عصبانی گفت: ببین رکسانا من که نباید به پای تو بسوزم و بسازم.
    گفتم چی؟ گفت: ازدواج من و اون بابات از اول اشتباه بود. یه تجربه تلخ! اون موقع من بچه بودم و نمی فهمیدم دارم چیکار می کنم! چون تو زندگی مشکلاتی داشتم و می خواستم زودتر از این وضع خلاص بشم. برای همین باهاش عروسی کردم و گرنه اصلا دوستش نداشتم. اشتباه دومم این بود که بچه دار شدم.
    یه لحظه مکث کرد و بعدش بهم خندید و گفت:
    ترو خدا نیگا کن ببین یه مادر به دخترش چی میگه. به من میگه که یه اشتباهم. مهر مادری رو ببین!
    شاید منظورش چیز دیگه ای بوده.
    رکسانا- اصلا! دقیقا همین که گفت بود. می گفت که دلش نمی خواد که زندگیش فنا بشه. می گفت می خواد از زندگی اش لذت ببره. می گفت که نمی خواد وقتی که پیر شد بشینه و حسرت بخوره که چرا کارایی رو که دلش می خواسته نکرده.
    دوباره یه خرده ساکت شد و بعدش گفت:
    و کرد! هرچند که از خیلی وقت پیش کرده بود اما حالا دیگه علنی اش کرد. از همون فرداش دست یه مرد رو گرفت و آورد تو خونه. یعنی یه روز عصر که تو خونه نشسته بودم و نوار گوش می دادم، دیدم در واشد و مادرم با یه مرد اومد تو. اول فکر کردم که همسایه ای چیزیه! تیپ و قیافه اش خیلی خوب بود. اما بعدش فهمیدم که قضیه از چه قراره.
    مادرم آوردش و بهم معرفی کرد و گفت که دوست شه. بعدشم در کمال وقاحت گفت که از این به بعد با ما زندگی می کنه.
    به همی راحتی؟؟؟
    آره! به همین راحتی!!
    -اون وقت تو هیچی بهش نگفتی؟
    رکسانا- چی بهش می گفتم؟! تو که نمی دونی چه جور آدمی بود. یه زن بد دهن و دست و رو شسته. دست بزنم که داشت.منم یه دختر شانزده ساله که بیشتر نبودم. چیکار می تونستم بکنم.
    -یعنی همینجور دست یه مرد رو گرفت و آورد خونه، نه عقدر نه چیزی؟
    عقد که نه! اگه حداقل باهاش ازدواج می کرد، یه چیزی اما اونو به عنوان دوست پسرش آورده بود خونه! هر چند بعد از یه ماه از ترسشون رفتن محضر و صیغه ش شد. اما فقط به این خاطر که تو خیابون کسی کاری به کارشون نداشته باشه. در واقع اون مرد همون دوست پسرش بود اما به یه صورتی مسئله رو جنبه محترمانه بهش داد! خنده داره، نه؟
    نه، اصلا!
    رکسانا- پس چندش آوره؟
    نمی دونم.
    باید یه چیزی باشه دیگه! یا باید خوب باشه یا بد.
    نمی دونم صیغه چیز خوبیه یا نه! اصلا نمی فهمم چیه!
    من می فهمم چیه!
    از پایین شماره فیش ام روصدا کردن.بلند شدم و رفتم غذامونو گرفتم و آوردم بالا و نشستیم.دوتایی یهخ ورده خوردیم کهگفت:
    وسط غذا خوردن حرف بزنم ناراحت نمی شی.
    من نه اما خودت ناراحت می شی.
    رکسانا- باید حرف بزنم! حالا که شروع به گفتن کردم باید بگم!
    خب بگو!
    یه خورده نوشابه خورد و بعدش گفت:
    طرف دو ماه بیشتر باهاش زندگی نکرد. حالا تو اون دو ماه من چی کشیدم، نمی تونم بگم. توام نمی تونی بفمهمی! من از اون یارو می ترسیدم. همچین بهم نگاه می کرد که تن ام می لرزید. دیگه تو خونه راحت بودم. از ترس شلوار و بلوز آستین بلند می پوشیدم و همه اش تو اتاقم بودم. مضل یه زندانی.
    خب می رفتی ازش شکایت می کردی؟
    چه شکایتی؟ صیغه اش بود.
    هیچی نگفتم که یه خورده پیتزاش خورد و گفت:
    یه شب یه مرتبه صدای داد و فریاد و فحش و فحش کاری بلند شد. داشتن با همدیگه کتک کاری می کردن و هرچی از دهن شون درمیومد به همدیگه می گفتم. من از ترسم در اتاقم رو قفل کردم و گوشامو گرفته بودم که چیزی نشنوم.
    خلاصه فرداش صیغه رو فسخ کردن و شکر خدا تموم شد و من یه چند وقتی راحت بودم که دوباره بعد از سه چهار ماه شروع شد.
    دوباره؟!
    رکسانا- آره!
    یعنی چی؟
    رکسانا- خب اون یه بیوه پولدار بود و مردای جوونم دنبالش. هم پول داشت و هم خونه و ماشین. قیافه شم بد نبود. حدودا چهل سالش بود و از قیافه نیفتاده بود.
    -دوباره صیغه همون شد؟
    نه،یکی دیگه!
    خب بهش می گفتی بره خونه مرده!
    رکسانا- کدوم خونه! همه اینایی که صیغه شون می شد آس و پاس بودن و دنبال پولش.
    یه خورده نوشابه خورد و گفت:
    این یکی فقط پنج شش سال از من بزرگتر بود. واقعا شرم آور بود. ورداشته بود یکی از این جوونایی رو که موهاشونو بلند می کنن و ابروهاشونو برمیدارن آورده بود خونه. این یکی رو که دیگه باورم نمی شد. جای پسرش بود. حالا اینا به درک. همچین خودشو براش لوس می کرد که انگار دختر هیجده ساله رو برای یه پسر بیست و یکی دو ساله عقد کرده بودن.
    خوشبختانه این یکی دیگه به دو ماه ام نرسید. درست حدود یه ماه و نیم بعدش رفتن و صیغه رو باطل کردن.
    -چرا؟ این یکی چرا؟
    این یکی تقصیز من بود!
    تقصیر تو؟
    رکسانا- آره. پسره تا چشمش به من افتاد مادرمو فراموش کرد. می دونی من از اول هم قدم بلند بود. رشدم زیاد بود. شاید بخاطر اینکه پدرم فرانسوی بود. مثلا وقتی شانزده سالم بود، جثه ام مثل یه دختر نوزده ساله نشون می داد. خلاصه پسره تا منو دید، گل از گل اش شکفت و کلی ذوق کرد. حتما حساب می کرده که با یه تیر دو نشون زده!
    همه اش می اومد طرف من و سعی می کرد سر حرف رو باهام باز کنه. منم که همه اش تو اتاقم بودم. شده بودم مثل یه زندانی. یعنی تا برمی گشتم خونه و می رفتم تو اتاقم و در رو از پشت قفل می کردم و همونجا بودم تا فرداش. فقط برای دستشویی و حمام کردن می اومدم بیرون. اونم با ترس و لرز. ناهارم که دیگه هیچی. یعنی تو مدرسه یه چیزی می خوردم و فقط می موند شام که صدام می کردم. یعنی مادرم از روی اکراه و اجبار صدام می کرد. اونم به اصرار اون پسره که دلش می خواست منو ببینه و بهم گیر بده. جالب اینجا بود که وقتی می دید من حتی نگاش هم نمی کنم، گیتارش رو برمی داشت و شروع می کرد به زدن. در طاهر برای مادرم اما من می دونستم منظورش چیه! حالا کاشکی خوب می زد که حداقل آدم سرسام نگیره. انقدر خراب و غلط می زد که من بالا نمی تونستم درس بخونم.
    هیچی به مادرت نمی گفتی؟
    اصلا مگه می شد در موردش با مادرم حرف بزنم. جون و عمرش اون پسر بود. همین جور پول می ریخت زیر دست و بالش. براش یه موتور خرید به چه گرونی. می رفت می اومد شلوار، تی شرت، ادکلن، زنجیر طلا، انگشتر. نمی دونی چقدر دوستش داشت.
    بالاخره چی شد؟
    اوایل با همدیگه خیلی خوب بودن. عین لیلی و مجنون. اما کم کم وضع عوض شد. انگار وقتی آتیش مامان یه خورده خاموش شد، تازه متوجه شد که پسره چشمش دنبال پول اون و عشق منه. دیگه از ترسش خرید نمی رفت یا اگه می خواست بره، به زور پسره رو هم دنبالش می برد. پسره ام که تنبل بود و از خونه تکون نمی خورد. برای همین مادرم مجبوری منم برای خرید می فرستاد. خب خیلی از چیزا رو می آوردن خونه اما مثلا بعضی از چیزها مثل نون رو باید دیگه خودمون می رفتیم و می گرفتیم. منم که درس داشتم. پسره ام که نمی رفت. مادرمم که جرات تنها گذاشتن ما رو با همدیگه نداشت. کم کم خودشم مثل من شد یه زندونی.
    چند وقتی که گذشت یه روز باید قبض تلفن و آب و برق رو می برد بانک بده و پول ام بگیره. نمی دونم چه فکری به کله اش زده بود که به هوای بانک رفت بیرون اما بلافاصله یواشکی برگشته بود خونه.
    پسره تا دید اون از خونه رفت بیرون زود اومد پشت در اتاق من و در زد! من چون می دونستم مادرم خونه نیس، اصلا جوابش رو ندادم که خودش به زبون اومد و گفت«رکسانا، چرا اینقدر از من دوری می کنی! حالا چون فهمیدی من عاشقت شدم خودتو واسه من میگیری؟!» من هیچی نگفتم که گفت« نکنه از اینکه مادرت رو صیغه کردم ناراحتی؟! حسودی می کنی؟!» اینو گفت و قاه قاه خندید. حالا من اونجا داشتم از عصبانیت و ترس می مردم و هی تو دلم بهمادرم فحش می دادم که گفت« چه انتظاری از یه جوون داری؟ وقتی این اوضاع مملکته، یه جوون چی کار میتونه بکنه>! به خدا قسم به هر دری که زدم روم بسته شد. مجبوری اینکارو کردم و گرنه کی دلش می خواد یه زن به سن و سال مادرش رو صیغه کنه؟!!»
    هنوز این جمله تو دهن اش بود که یه صدای گروپ شنیدم و پشت سرش صدای فریاد پسره و جیغ مادرم رو! نگو یواشکی اومده تو خونه و گوش واستاده بوده و ان احمق نفهمیده.
    خلاصه نمی دونم با چی زده به سر پسره که سرش شکسته بود و خون همهجا رو گرفته بود. حالا شانس آورده بودکه به دست مادرم کشته نشده بود. آخه تو مادرم رو نمی شناختی! وقتی اون روی سرش درمی اومد دیگه هیچی جلودارش نبود.
    کار کشید به کلانتری و شکایت و اینچیزا! آبرو برامون تو محل نموند. هرچند من سرمو مثل کبک کرده بودم زیر برف و خودمو به نفهمی می زدم. همه اهل اون محل جریان مادرممرو می دونستن. اما خب چیکار می تونستم بکنم. بالاخره منو برای شهادت خواستن کلانتری و بعدش چندبار رفتیم و اومدیم تا مسئله تموم شد. فقط آخرش تو کلانتری، یه سرهنگه برگشت به مادرم گفت« اگه می خوای صیغه بشی،حداقل یه کسی رو پیدا کن که به سن و سالت بخوره و تا سرت روبرمیگردونی نره سراغ دخترت.»
    مادرت چی گفت؟
    مادرم که این حرفا حالی اش نبود.
    غذات یخ کرد.
    یه خورده خرد بعدش گفت:
    دوباره یه مدت راحت شدم! یعنی دیگه کسی رو نیاورد خونه اما به یه مصیبت دیگه گرفتار شدم. افتاده بود تو سرش که منو شوهر بده! یعنی می خواست به یه صورت از شر من خلاص بشه. به همه سپرده بود که اگه کسی رو سراغ دارن حاضره منو شوهر بده! اتفاقا خیلی آ پیدا شدن! حالا فکر نکنی از خودم تعریف می کنم آ!
    نه! راستش هر کی ترو ببینه عاشقت میشه! کاملا قبول دارم. تو درست عین شارون استونی!
    حالا تو اونو دوست داری یا منو؟
    خندیدم و گفتم:
    ترو!
    خندید و گفت:
    توام غذاتو بخور، مال توام یخ کرد.
    یه خورده خوردم و گفتم:
    خواستگارا چی شدن؟
    اولی که پاشو گذاشت تو خونه، مادرم رو تهدید کردم که اگه دومی پاش به خونه برسه خودکشی می کنم! اونم از ترسش دیگه دنبال قضیه رو نگرفت.
    بالاخره یه چند وقتی گذشت و شد تابستون. اون سال تابستون رو من حسابی درس خوندم وامتحان دادم و قبول شدم. یعنی یه سال رفتم جلو. البته یه خورده بهم فشار اومد و وقتی مهر شد و مدرسه ها باز شد، من یه مرتبه مریض شدم. چند روز تو خونه خوابیدم تا حالم خوب شد و رفتم مدرسه و چون چند روز غیبت داشتم گفتن که باید مادرم بیاد و غیبت ام رو موجه کنه. عصرش جریان رو به مادرم گفتم و قرار شد فرداش بیاد مدرسه که تا دو روز نیومد و بالاخره روز سوم اومد.
    مدیر مدرسه ما یه خانم بود که یه برادر داشت که گاه گداری می اومد مدرسه و بهش سر می زد. تقریبا چهل و دو سه سالش بود، شایدم کمتر. یه مرد بلند قد خوش تیپ بود. از اونایی که موهای دو طرف سرشون جوگندمی شده بود. همیشه ام یهادکلن خیلی خوش بو می زد و وقتی از تو حیاط رد می شد، بوش همه جا می پیچید. یه ماشین قشنگ ام داشت وهمیشه ام کت و شلواری شیک می پوشید.
    خلاصه اون روز که مادرم مدرسه، اونم اونجا بود. یعنی من بعد فهمیدم. موقع اومدنش سر کلاس بودم و زنگ تفریح بود که من یه مرتبه دیدم مادرم از تو دفتر با این مرده اومد بیرون. وای خدای من! عرق سرد نشست رو تن ام! همه اش خدا خدا می کردم که مامانم منو نبینه و نیاد سراغم. مادرم همینجور باعث آبروریزی بود، وای به اینکه با این مرده در حال قدم زدن باشه! تو نمی دونی مادرم چه جوری می اومد تو خیابون. مثلا می گفت که می خوام لج کنم اما دروغ می گفت. مخصوصا اونطوری می اومد بیرون.
    چه طوری؟
    یه لباس می پوشید که دخترای هیجده ساله نمی پوشیدند. همچین آرایش می کرد که صد رحمت به...! چی بگم آخه! خلاصه طوری خودشو درست می کرد که تو خیابون همه نگاش می کردن. همیشه ام یه روپوش می پوشید که یقه اش تا کجا باز باشه و گردنبندای گرون قیمت اش معلوم باشه و همه بفهمن که پولداره. حالا لباس پوشیدنش به کنار، راه رفتن اش خیلی مضحک بود. همچین با ادا راه می رفت که انگار یه مانکن داره یه لباس و نمایش می ده. من تا اونجا که می تونستم باهاش تو خیابون راه نمی رفتم. اصلا این زن بیمار بود.یهکارای عجیب و غریبی می کرد.
    ماشینش همیشه آخرین مدل بود. مصلا وقتی داشت رانندگی می کرد اگه این طرف یا اون طرفش یه مرد خوش قیافه تو یه ماشین نشسته بود،مخصوصا می پیچید جلوش. یارو تا می اومد یه چیزی بهش بگه یه خنده تحویلش می داد و گاز می داد می رفت و یارو هم دنبالش. یه بار خدا می دونه کاری کرد که من از هیچ دختر هیجده نوزده ساله ندیدم.
    یه روز با همدیگه تو ماشین نشسته بودیم و داشتیم می رفتیم یه جا. سر یه چهار راه خوردیم به چراغ قرممز. جلومون یهماشین شیک بود که توش یه جوون نشسته بود وصدای ضبط شم بلند کرده بود. می دونی مادرم چیکار کرد؟! پاشو آروم از رو ترمز برداشت و با ماشین آروم زد به ماشین پسره. من اصلا مونده بودم چرا اینکارو کرد. سرمو انداختم پایین که دیدم در ماشین پسره باز شد و یه لحظه بعد صدای مادرم رو شنیدم که با عشوه ازش عذر خواهی می کرد و دیگه بقیه اش بماند. بعد از این قضیه تا اونجایی که می شد باهاش هیچ جا نرفتم.
    خلاصه اون روز تو مدرسه ام، با همین حالت از دفتر اومد بیرون و همینجوری که راه می رفت با برادر مدیرمونم حرف می زد و می خندید.
    من زود خودموکشیدم پشت یکی از دوستام تا من نبینه! یه مرتبه همه دوستام متوجه شده بودند. داشتم خدا رو شکر می کردم که نفهمیدن اون مادر منه که چشمم افتاد به همون دوستم که پشتش قایم شده بودم! همه چی رو فهمیده بود!
    از فرداش که رفتم مدرسه همه بچه ها فهمیده بودند که اون زن مادر منه. حالا اینش به کنار، حرفی دراومده بود برام عذاب آور بود. متوجهی که چی میگم؟ برادر مدیرمون همینجور وقتی می اومد مدرسه انگار داشت با چشمش بچه ها رو می خورد. انقدر هیز بود که نگو. همه بچه ها می گفتن موقعی که راه می ره از تو جیب اش شماره تلفن اش رو که روی کاغذای کوچیک نوشته، میندازه زمین که دخترا بردارن و بهش تلفن کنن. هرچند دروغ می گفتم اما تو چشم چرونی اش شکی نبود.
    اون با مادرت چیکار کرد؟
    بعدا فهمیددم!یعنی تا اون روز فقط تو خونه عذاب می کشیدم و تو مدرسه آرامش داشتم اما بعد از این جریان دیگه محیط مدرسه هم شده بود برام جهنم. چه حرفایی که بچه ها از خودشون درنمی آوردن!چه چیزایی که درگوشی بهم نمی گفتن؟
    چرا مگه دوستات نبودن؟حسادت! من به خاطر دورگه بودن و درس خوندن و رنگ مو و اگه تعریف از خودم نباشه خوشگلی ام، توی مدرسه مورد توجه دبیرا بودم. همینم حسادت بچه ها رو تحریک می کرد. همیشه سعی می کردن یه جوری منو ناراحت کنن. شاید ته دلشون اینو نمی خواستن اما اینطوری بود. وقتی همکه یه همچین سوژه ای به دستشون افتاده بود که دیگه واویلا! حالا بقیه اش رو گوش کن. اینا که خوبه اش بود.
    چند روز بعد یه مرتبه دیدم که زنگ خونه مون رو زدن و برادر مدیرمون که اسمش فرامرز بود اومد تو! نمی دونی چه حالی شدم. مادرم برام معلم خصوصی گرفته بود اونم چه درسی؟! چیزی دیگه پیدا نکرده بود، برای فارسی ام معلم گرفته بود.
    فارسی؟؟
    رکسانا- آره! اخه اکثر درسام عالی بود و فقط یه خورده تو ضعرای فارسی ضعیف بودم. اونم نه زیاد! مثلا فارسی ام می شد شونزده هیفده! اون وقت مادرم یه مرتبه به فکر تقویت فارسی ام افتاده بود . برام معلم گرفته بود.
    چیکاره بود؟
    منم بالاخره نفهمیدم! اما می دونستم تو یه اداره کار می کنه. از صبح تا ساعت چهار، پنج سرکار بود.
    ببین رکسانا یه سوال برام پیش اومده؟
    رکسانا- چی؟
    تو که تریب اروپایی داشتی چرا انقدر از رفتار مامانت ناراحت می شدی؟
    یه نگاه بهم کرد و گفت:تو در مورد اروپایی آ چی می دونی؟
    خیلی کم.
    ببین! یه زن با یه مرد وقتی چهاچوب ها رو بشکنه، رفتار و اعمالش میشه یه چیز عجیب. حالا ممکنه این چهارچوبها، کلیشه های بد و سنت های پوسیده باشن که فقط دست و پای آدم رو بستن و جلورشد و ترقی شون رو میگیرن و باعث ناراحتی شون میشن! اون موقع شکست شون اعجاب انگیز و مورد قبول جامعه است! کسی ام که اینکارو کرده، می شه نوآور. این حرکت هم میشه یه حرکت به سمت رشد. پس چیزخوبیه! نمونه اش رو هزار تا داشتیم! آزادی زنها! تساوی حقوق بین زن و مرد! رنسانس! تحول افکار، شکل گیری جوامع پیشرفته.
    از نظر صنعتی ام که دیگه خودت می ددونی. صنعت، تکنولوژی،اختراعات، اکتشافات. همه شونم در جهت آسایش و راحتی بیشتر مردم بوده! اما یه چهارچوب هایی هست که شکستن شون نه تنها افتخاری نداره ومورد قبول عام نیست، بلکه خیلی زشت و ناپسنده! مثل چهارچوب خانواده!
    مادر من این چهارچوب مقدس روشکست. اونجا هیچکس با اینکه یه دختر، دوست پسر بگیره مخالف نیست اما وقتی یه مادر کانون خانواده رو به لجن می کشه، تو هر جای دنیا نفرت انگیزه!
    اون می تونست خیلی با شهامت بهپدرم بگه که دیگه دوستش نداره وازش جدا بشه وبعدش دیگه آزاد بود که هر کاری که دلش می خواد بکنه اما اون حریم مقدس خانواده رو آلوده کرد. اینم توی همه جای دنیا زشته. بعدشم کی دوست داره مادرش یه زن شهوت ران باشه؟! حالا چه با خوندن صیغه یا غیر از اون. عمل مادر من همین بود! برای همینم من از داشتن یه همچین مادری شرمسار بودم! همیشه!
    سرشو انداخت پایین و ساکت شد و منم سرمو با پیتزا گرم کردم که یه خورده بعد گفت:
    بریم؟
    بریم.
    دوتایی بلند شدیم و رفتیم پایین و از رستوران اومدیم بیرون که گفت:
    بریم یه جا قدم بزنیم.
    رفتیم همون پارکی که نزدیک پاساژ بود. یه پارک کوچیک و قشنگ و خلوت. دوتایی شروع کردیم به قدم زدن. بدون حرف.
    ده دقیقه ای که گذشت نشستیم رو یه نیمکت. خیلی ناراحت بود. دوتا سیگار درآوردم و روشن کردم یکی اش رو دادم بهش که یه لبخند بهم زد و ازم گرفتش. گذاشتم کمی آرومتر بشه و بعد گفتم:
    من دیگه نمی خوام بقیه سرگذشت رو بدونم!
    رکسانا- چرا؟ می ترسی چیزی بشنوی که نتونی قبولشون کنی؟
    نه! نمی خوام ترو ناراحت کنم!
    من همیشه به خاطر گذشته تاریکی که دارم ناراحتم.
    وقتی تکرارشون میکنی ناراحت تر میشی.
    برعکس! اینا رو که برات تعریف می کنم، انگار آرومتر شدم.
    خب اگه اینطوره بقیه اشم بگو.
    سیگارش رو انداخت زمین و گفت:
    خلاصه برام معلم فارسی گرفت. منم چیکار می تونستم بکنم؟ می دونستم منظورش چیه اما مگه جرات داشتم به برادر مدیر مدرسه مون نه بگم؟! جالب اینجا بود که این کلاس تقویتی هر روزه بود! عصر به عصر آقا فرامرز تشریف می آوردن منزل ما و شروع به تدریس فارسی می کردن! حالا جالب تر طرز تدریس شون بود!
    کتاب کلیله و دمنه رو خریده بود و با خودش می آورد و به من درس می داد! زاغ و بوم، روباه و شیر، کبوتر و طوقی،دیدی چقدر نثر مشکلی داره؟! حالا مجسم کن یه دختر نیمه فرانسوی، کلیله و دمنه بخونه! حالا اگه فقط خوندن بود عیبی نداشت! برای اینکه منو بفرسته دنبال نخود سیاه که کاری به کارشون نداشته باشم، از هر درسی که بهم می داد، یه مشقی ام بهم می داد. منم با وجود اون همه درس اول باید می رفتم و لغت های درس رو حفظ می کردم و بعدشم از رو درس یه مرتبه می نوشتم و آماده می شدم برای دیکته فردا عصر. البته هرچند که خیلی سخت بود اما فارسی و دیکته ام از ایرانیا بهتر شد. خلاصه درس رو بهم می داد و منو می فرستاد تو اتاقم و خودشون تنها می شدن.
    -چرا مادرت مثل دفعه های قبل عمل نمی کرد؟!
    -چشمش ترسیده بود! می خواست اول این یکی رو امتحان کنه بعد باهاش ازدواج کنه.
    -مگه باهاش ازدواج کرد؟
    آره! ازدواج کرد و این یکی شد ناپدری من!
    خب؟!
    هیچی دیگه! وقتی فارسی من عالی شد و معلوم شد که اقا فرامرز معلم بسیار خوبیه، مادرمم بعنوان پاداش باهاش ازدواج کرد. تو مدرسه که همه فهمیدن! دفعه های قبل اگه به اون دو نفر کم محلی می کردم و تحویل شون نمی گرفتم، کاری نمی تونستن بکنن اما این یکی مستقیم با مدرسه ام در ارتباط بود. یعنی اویل ازدواجشون من یهخورده بد قلقی کردم که انعکاسش رو تو مدرسه و توسط مدیرم دیدم.
    یعنی چی؟
    رکسانا- هیچی! بهش سلام نمی کردم و جواب سلامشم نمی دادم! یکی دو روز که گذشت، مدیر مدرسه از تو صف کشیدم بیرونو جلو همه بچه ها ناراحتم کرد.
    خوب دیگه اون مدرسه نمی رفتی!
    کی باید از اونجا می آوردم بیرون و تو یه مدرسه دیگه ثبت نامم می کرد؟ خب مادرم! اونم که از این کارا نمی کرد! تا بهش حرف می زدم می گفت بهترین مدرسه همینجاس که تو میری! هم بچه هاش خوبی و هم مدیرش خواهر شوهرمه!
    یه آه کوتاه کشید و گفت:
    اگه هنوز تو فرانسه بودم و تو دوران قدیم! تو دویست سال پیش فرانسه! اون وقت این مادرم رو به جرم روسپی گری از طرف کلیسا می گرفتن و آتیشش می زدن!
    جدی اینکارو می کردن؟!
    نه تنها اونارو، هر کسی که به نحوی تو کارشن دخالت می کرد یا ممکن بود باعث ناراحتی شون بشه! مثلا یه دانشمند که با مواد شیمیایی کار می کرد، می گفتن جادوگره، یا اگه فرضیه ای توسط یه دانشمندعنوان می شد و مثلا می گفت زمین مسطح نیست و گرد و کرویه، درجا بهش می گفتن یا توبه کن یا می سوزونیمت.
    اونو که می دونم! در مورد مثلا خانمهایی که یه همچین کارایی می کردن چی؟
    رکسانا- خب حتما یا شلاق شون میزدن و یا با گیوتین اعدامشون می کردن و یا یه کار دیگه مثل اینا. توحش یعنی همین دیگه.
    خب بالاخره چی شد؟
    انگار از سرگذشتم بدت نیومده ها؟!
    خندیدم و گفتم:
    زندگی عجیبی داشتی.
    فقط عجیب! باید حتما تو یه همچین محیطی زندگی کنی تا بفهمی معنی اش چیه! باید حتما یه دختر باشی تا بفهمی که وقتی صبح به صبح از خواب بلند می شی و یه مرد هیز رو کنارت ببینی که به هر طریق سعی می کنه خودشو بهت نزدیک تر کنه، چه زجری رو باید تحمل کنی! وقتی پناهی نداری، ناامیدی تمام وجودت رو میگیره. اگرم ضعیف باشی که تسلیم میشی! منشانسی که داشتم تربیت ام تو اون ده یازده سال اول زندگیم بود! تو مدرسه، یعنی تو همون دبستان به ما یاد می دادن که محکم باشیم! به ما یاد می دادن که در مقابل مشکلات ایستادگی کنیم. مخصوصا تو دوران قبل از دبستان که مهدکودک می رفتم! اونجا بصورت علمی و با بازیهایی که باهامون می کردن این مقاومت وپایداری رو بهمون یاد می دادن! مثلا یکی از بازیها این بود که یه تعداد زیادی از این لوگو ها بهمون می دادن! اینام طوری بود که باید روهم روهم بچینیشون و باهاشون چیزی درست کنی. طوری ام درستشون کرده بودن که اگه یه خرده بی دقت به همدیگه وصلمی کردی، کمی که ساخته می شد، یه مرتبه می ریختن پایین و همهاش خراب می شد. اون موقع باید دوباره درستشون می کردی و این مرتبه با دقت.
    برای ایجاد انگیزه ام، همیشه یه جایزه خوب براش در نظر می گرفتن! خود من موقعی که این بازی رو می کردیم، بارها و بارها که مثلا یه ساختمون می ساختیم که چند بار خراب می شد تا بالاخره بتونیم درستش کنم! یا بازی های دیگه که همه شون هدف دار بود و شخصیت بچه ها رو می ساخت و محکم می کرد.
    چه جالب! کاشکی می شد برای بچه های ما هم یه همچین روشی پیاده بشه! یعنی بازیایی درست کنن که همینطور هدف دار باشه!
    رکسانا- هست! اما روش درست کار نشده یا نسبت بهش بی توجه شده! مثل عروسک بازی! هیچ می دونی همون عروسک بازی که یه دختر بصورت خیلی ساده می کنه توش چقدر آموزش و پرورش روحی یه؟! یهدختر وقتی یه عروسک براش می خری در واقع روح و احساسش رو پرورش میدی! با بازی با عروسک، حس مادری، عشق، دوستی، احساس مسئولیت و خیلی چیزای دیگه توش بوجود می آد ورشد می کنه! یا مثلا وقتی براش از این وسایل موچیک آشپزخونه می خری، در واقع با آشپزی آشناش می کنی که بعدها همون، حس سامان دهی به کانون خانواده است. غذا! گرمی! جمع کردن اعضا یه خوانواده دور همدیگه و خیلی چیزای دیگه! یا همون عروس دوماد بازی.
    اینا همه چیزای خوبین که باید روشون کار بشه البته در کنار تربیت درست برای شکل گیری و ساختن شخصیت یه دختر کوچولو که بعدها میشه پایه و رکن خانواده. می شه مادر! می شه همسر! می شه اولین مربی و معلمبچه ها! اینا خیلی مهمه. یه بچه اولین چیزی که یاد می گیره از مادرشه! همین مادر شخصیت بچه اش رو می سازه! فقط باید در کنار این بازیا، بهش یاد بدیم که در زندگی نقش کلیدی داره! باید بهش یادآوری کنیم تا متوجه بشه که آشپزی فقط برای سیر کردن شکم خانواده نیست! یا بازی با بچه اش وقت تلف کردن و فقط سرگرمی بچه نیست. اینا همه نقش های اساسی در پایداری خانواده است. و کار بسیار مهمی هم است که از پول درآوردن شوهر مهم تره! اینا رو باید اول به دختر کوچولو آموزش داد و آگاهش کرد که در آینده چه مسولیت بزرگی رو باید قبول کنه.
    یه چیز ساده بهت بگم. همین دلبری و حرکات طریف و ناز که یه دختر از خودش نشون میده! می دونی در تعیین سرنوشت یه خونواده چقدر مهمه. هر دختر یا زن با حرکات زیبا و دلفریب چشم، ابرو، موها، دستها و خنده های خودش باعث بوجود آمدن عشق و محبت می شه که استحکام خونواده روتضمین می کنه.
    داشت منو نگاه می کرد که یه مرتبه خندیدم که خودشم خندید و سرش رو انداخت پایین و ساکت شد که گفتم:
    اوتم این چیزا رو یاد گرفتی؟
    یه جرکت قشنگ به موهاش داد و گفت:
    اگر چه مادرم خیلی از وظائف مادری رو انجام نداد اما فقط با نگاه کردن بهش، همه این حرکات رو می شد ازش یاد گرفت.
    بعد آروم دستم رو گرفت و گفت:
    هامون میدونی! من وقتی با توام احساس امنیت زیادی می کنم! شخصیت ات طوریه که به آدم اعتماد به نفس می ده! و این برای یه مرد امتیاز بزرگیه! من همیشه فکر می کردم اگه در مورد گذشته ام حتی فکر بکنم دیوونه می شم اما در کنار تو متوجه شدم که دارم کم کم سبک میشم و با یادآوری شون دیگه اون رنگ سیاه رو دارن از دست می دن.
    بعد از جاش بلند شد و گفت:
    قدم بزنیم؟!
    منم بلند شدم و دستش رو انداخت دور بازوم و گفت:
    من زیاد تنها بودم. تنهایی، هم خوبی داره، هم بدی! بدی اش اینه که آدم جامعه گریز میشه و تو خودش فروو میره اما این در خود فرو رفتن باعث ساختن و آگاهی آدم ممی شه.
    یه خرده دوتایی راه رفتیم. بازوم رو محکم گرفتته بود و چیزی نمی گفت! داشت گذشته اش رو نگاه می کرد! یه مرتبه واستاد و برگشت و همون نیمکتی رو که روش نشسته بودیم نگاه کرد و گفت:
    عجیبه! انگار خیلی از تلخی های زندگیمو، وقتی برات تعریف می کردم،همونجا، رو همون نیمکت جا گذاشتم.
    بعد خندید و برگشت و دوباره راه افتادیم که گفت:
    خلاصه زندگی ما سه نفر شروع شد! حالا که فکر می کنم می بینم آدم خیلی زرنگی بود! حساب همه چیز رو کرده بود. همه کاراش رو با نقشه و سیاست پیش می برد. کاری کرده بود که جرات نداشتم یه کلمه ازش پیش مادرم حرف بزنم! پایه اولم اینطوری گذشت.
    یه روز که از مدرسه برگشتم خونه، چند دقیقه بعدش پشت سرم، اونم اومد خونه، تازه کیف ام رو گذاشته بودم تو اتاقم که صدام کرد. تا اومدم جلوش که یه مرتبه محکم یه سیلی بهم زد. حرکت اش بقدری غیر منتظره بود که شوک بوجود اومده، اجازه بهم نداد که گریه کنم!
    مادرم داشت تموم این صحنه رو میدید و بی اختیار از جاش بلند شد که فرامرز گفت" تو دخالت نکن. من درسته که ناپدر اشم اما بالاخره این اسم ناپدری یه مسولیت هایی رو به گردنم میندازه! من آدم بی غیرتی نیستم! من جلو مردم آبرو دارم! دلم نمی خواد پس فردا فلانی و فلانی جلومو بگیرن و در گوش ام بگن جلوی نادختریت رو بگیر! می دونی اون موقع این حفا برای من مرگه؟! کلاه فلان که نمی خوام سرک بذارم! چهل تا پیرهن از شما بیشتر پاره کردم!"
    من و مادرم هر دو هاج واج داشتیم نگاهش می کردیم که مادرم گفت: فری چی شده آخه؟!
    یه نگاه به مادرم و بعدش به من کرد و یه لااله الا الله گفت و رفت روی یه مبل نشست و یه سیگار روشن کرد و بعدش آرومتر گفت"آخه بچه جون تو مثل دختر منی، اگه کاریم می کنم واسه خودته! این چکی ام که بهت زدم مهر پدری یه! اگه دوستت نداشتم میذاشتم هرغلطی که دلت بخواد بکنی اما چیکار کنم که هم غیرتم و هم وجدانم راضی نمیشه که ساکت بمونم!تو دیگه داری برای خودت خانم میشی! نذار پس فردا پشت سرت حرف و حدیث باشه! امروز که تو خیابون اینطوری راه بری، پس فردا چی کار می خوای بکنی! دختر که نباید با ناز و عشوه و قر و قنبیله تو خیابون راه بره! چه معنی داره که دقیقه به دقیقه برمی گردی پشت سرت رو نگاه می کنی؟ اگه چهارتا لات بی سر و پا تو خیابون سوت می زنن، تو چرا سرت رو برمی گردونی؟ تا اون موقع که من تو زندگی تون نبودم، خب،هر کاری دلت می خواست بکنی و کردی، کردی! اما دیگه تموم شده، دارم بهت میگم. خودتو جمع و جور کن. از این به بعد مثل سایه پشت سرتم. مثل آدم میری مثل آدم میایی. من یه آدم متعصب ام. حالا بگو عقب افتاده! بگو فناتیک! عیبی نداره! اما من اینم. دارم جلو مادرت میگم! غیر از این باشه میذارم میرم! والسلام."
    اینا رو که گفت یه مرتبه مادرم حالتش رو عوض کرد و گفت:
    مگه چیکار کرده؟؟
    فرامرز سیگارش را خامو شکرد و گفت: هیچی،دیگه حرفشم نزنیم! می دونم که از این به بعد، هر کاری هم که کرده دیگه نمی کنه! تموم شد و رفت پی کارش.
    اینو که گفت کادرک یه دفعه حمله کرد طرف ککم که فرامرزپرید جلو خودشو انداخت وسط مون و مادرم رو گرفت و گفت:
    خانم من اگه پدرشم، شما دیگه دخالت نکن! حرف زدن تو یعنی من غلط کنم!
    بعدش مادرم رو که خیلی عصبانی شده بود، برد و رو یه مبل نشوند وبرگشت طرف من و گفت:
    برو باباجون! توام حق داشتی که اشتباه کنی اما اینکارو کردم که بفهمی دیگه اون روز و روزگار تموم شده! تا حالا حق داشتی! یعنی وقتی بابا سر بچه نباشه همین می شه. اما از این به بعد تو یه بابا داری که گردنش رو تبر نمی زنه. برو عزیزم! برو به درس ات برس! اینم بدون که من وقت و بی وقت مثل امروز دنبالت می کنم!
    داشتم نگاهش می کردم که مادرم گفت: فری! از این به بعد هر کاری خواستی آزادی بکنی! من دیگه اینو سپردم دست تو! دستتم درد نکنه که دنبالش رفتی! هر کاری کردی صاحب اختیاری!
    اونجا بود که فهمیدم فرامرز چه آدم زرنگیه!
    هیچی نگفتی؟!
    رکسانا- چی بگم؟! چنان نقش بازی می کرد که نمی شد کاری کرد! امکان نداشت مادرم باور کنه که همه اینا دروغ بوده! من یه عمر تنها و تو دوران بسیار سخت خودمو نگه داشته بودم و هیچوقت از موقعیتم سواستفاده نکرده بودم. اما مادرم از این چیزاخبر نداشت. اون حتما همیشه قیاس به نفس می کرد و منم یکی مثل خودش میدید در حالی که روحیه و افکار و رفتار من و مادرم درست عکس هم بود! برای همین بلافاصله متوجه شدم که تو اون موقعیت هیچ دفاعی، فایده که نداره هیچ، نتیجه معکوس هم داره! برای همین سکوت کردم و رفتم تو اتاقم و وقتی مطمئن شدم که فعلا کاری به کارم ندارن و صدام نمی کنن، فقط گریه کردم و روزای باقیمانده از تحصیلم را شمردم.
    آروم آروم گریه می کردم تا صدام به کسی نرسه تا نفهمه که منم مثل آدمای دیگه ضعف هایی دارم. آروم گریه کردم چون می دونستم صدای گریه ام برای هیچ کس مهم نیست! آروم گریه کردم چون صدای گریه ام فقط خودم را غمگین می کرد. هنوز آروم گریه میکنم چون یاد گرفتم که گریه رو باید آروم و بی صداکرد. چون همیشه تنها گریه کردم.
    همونجور که راه می رفتیم برگشتم و نگاهش کردم! دیدم همینجور اشک داره آروم و بی صدا از چشماش میآد پایین! یه مرتبه دل خودمم گرفت. یاد این افتادم که تو بچگی هر وقت گریه می کردم، اول مانی می دوئید طرفم و بعدش مادرم و پدرم و عموم. هیچ وقت موقع گریه کردن تنها نبودم!همیشه بعد از منم مانی گریه می کرد. یعنی از گریه من گریه اش می گرفت.
    با دستم اشک هاش رو پاک کردم که خندید و گفت:
    فقط همین چند دفعه است که موقع گریه کردن تنها نیستم!
    از این به بعد هیچوقت تنها نیستی. من همیشه پیش اتم.
    رکسانا- مهم این نیست که موقع گریه کردن کسی پیش آدم باشه! مهم اینه که یکی دیگه ام درد آدم رو حس کنه و با آدم گریه کنه!
    بعد با دستش اشک هایی رو که خودمم متوجه اش نبودم از صورتم پاک کرد. سر روبرگردوندم اون طرف و اشک هامو پاک کردم که گفت:
    فرامرز متوجه شده بود که مادرم نسبت بهمن حساسیت داره! یعنی اگه دوست پسر یا شوهرش کوچک ترین توجهی به من می کرد، حسادتش تحریک می شد و باعث جدایی شون می شد .برای همینم راه روش خوبی رو پیش گرفته بود. سخت گیری و خشونت!
    پچ می رفتم ازم ایراد می گرفت! راست می اومدم ایراد می گرفت! تو لباس پوشیدن، درس خوندن، نوار گوش دادن، حرف زدن، نشستن، براخاستن! خلاصه واقعا زندگی روبرام سخت کرده بود! کاش ایرادایی که می گرفت حقیقت داشت و به جا بود! اصلا دنبال من نمی اومد که! حتی حاضرم قسم بخورم که همون روز اول هم نیومده بود! چون من عادت نداشتم تو خیابون واستم و این ور و اون ور رو نگاه کنم. همیشه تند می رفتم مدرسه و تند برمی گشتم خونه. بطوریکه دوستام همیشه بهم می گفتن چرا اینقدر تند راه میری؟! جتی اکثرا با من برنمی گشتن خونه چون اونا می خواستن تفریح کنون راه مدرسه رو تا خونه بیان اما من نه!
    چرا؟!
    چرا چی؟
    چرا می خواستی زود برگردی خونه؟ اونجا که کسی منتظرت نبود. چرا به کسی پناه نیاوردی؟ مثلا به یه پسر؟ معمولا اینجور وقتا دختا می رن و دوست پسرمیگیرن! تو که پنجاه درصد اروپایی بودی چرا اینکارو نکردی؟
    یه لحظه فکر کرد و گفت:
    اگه برمی گشتم خونه به خاطر این بود که جای دیگه ای رو نداشتم برم! حداقل خونه توش یه اتاق بود که کسی اونجا کاری به کارم نداشته باشه!
    اگرم دوست پسر نگرفتم به خاطر طرز فکرم بودد! تو درست میگی! معمولا دخترا با پیدا شدن یه مشکل تو زندگی شون یه همچین کاری میکنن و یه مشکل بزرگتر رو برای خودشون درست می کنن اما من متوجه این مسئله بودم که نباید یه همچین اشتباهی بکنم! یه دختر شونزده ساله یعنی چی؟! یعنی یه چیزی بین نوجوون و جوون! تو اون سن وسال، نه تجربه ای داره و نه تحصیلاتی و نه امکاناتی! پس خودش نمی تونه بیرون از محیط خونواده کاری بکنه! اگرم به یه پسره پناه ببره که دیگه بدتر! یه پسر نوزده بیست ساله نمی تونه براش پشت و پناه باشه! یعنی اون خودشم احتیاج به یه پناهگاه مثل خانواده داره! غیر از اون، معلومه که اون پسر یه دختر رو برای چی می خواد! منم اینارو می دونستم! یعنی تربیت اروپایی بهم یاد داده بود. برای همینم این اشتباه رونکردم.
    سرم رو تکون دادم که گفت:
    خلاصه زندگی برام خیلی سخت شده بود بطوریکه حتی آموزش های دوران کودکی ام نتونستن کمکم کنن! مقاومت ام شکست! هر شب کارم گریه کردن بود! با گریه درس می خوندم و با گریه می خوابیدم. خیلی خسته شده بودم. خونه برام جهنم بود. دیگه انگیزه ای برای زندگی نداشتم. برای همین یه شب که رفته بودم حموم کنم، بی اختیار یه تیغ برداشتم و آماده شدم که رگم رو بزنم! همیشه فکر می کردم که خودکشی کار سختیه اما در اون شرایط سخت تر زندگی، این کار به نظرم آسون اومد.
    .ان رو پر از آب داغ کردم و رفتم توش و تیغ رو گرفتم تو دستم و شروع کردم به گریه کردم. یاد پدرم افتادم و اون سالها که در فرانسه بودیم و مادرم هنوز انسان بود. یاد موقعی افتادم که پدرم منو می نشوند رو پاش و موها ناز می کرد! یاد روزهای تعطیل می افتادم که منو با خودش می برد پارک و سینما و رستوارن. با همدیگه دوتایی می رفتیم بیرون و خیلی هم بهمون خوش می گذشت. حتی در زمانی که مادرمکثافت کاری می کرد. بازم وقتی با پدر بودم همه چیز به نظرم قشنگ می اومد.
    یاد قصه هایی افتادم که شب ها قبل از خواب برام تعریف می کرد. یاد این افتادم که با وجود بدی های مادرم، هیچوقت ازش پیش من بد نمی گفت و وقتی هم که من از مادرم پیشش شکایت می کردم، همیشه می گفت که مادرم دوستم داره!
    یاد مهربانی های پدرم افتادم! یاد رفتار آرومش، یاد نگاه قشنگ و محکم اش! یاد دست نوازشش که همیشه آرومم می کرد و بهم اعتماد به نفس میداد! یاد آهنگی که همیشه برام میخوند!
    اما تو همون موقع یاد لحظه ای افتادم که پدرم از شدت ناامیدی و خشم و نفرت و شکست و باخت در زندگی، تو دادگاه گریه کرد! گریه یه مرد! گریه یه پدر!
    اونم مثل من و بی صدا و آروم گریه می کرد!
    تو همین موقع تیغ رو گذاشتم رو رگم! درست یه لحظه بود! یه حرکت! یه فشار! یه تکون و بعدش تموم!
    اما نمی دونم تو اون لحظه چه فکری اومد تو سرم! یه فکر! یه احساس! یه دید دیگه! درست نمی دونم چی بود اما بود! مثل اینکه یکی شروع کرد باهام حرف زدن! یه نفر درون خودم.
    بهم گفت این تیغ همیشه هست! هر وقت هم بخوام می تونم بیام تو حموم وازش استفاده کنم! بهم گفت خودکشی شجاعت نمی خواد اما این زندگی یه که برای گذروندنش احتیاج زیادی به شهامت هست. بهم گفت این تیغ و این وان و حموم رو هیچکس ازم نمی گیره اما زندگی رو چرا! همیشه فردایی هست! همیشه نوع دیگه ای هست! همیشه چیز تازه ای هست! همیشه زندگی تازه ای هست.
    تو اون لحظه یه جور دیگه فکر رکدم! یه نوع دیگه! چیزای جدیدی رو تو خودم پیدا کردم و شناختم. کارای زیادی به نظرم اومد که باید انجام بدم! و راه های زیادی برای زندگی کردن رو دیدم.
    یه لبخند رو لبام نشست! تیغ رو گذاشتم سرجاش و حموم کردم و اومدم بیرون.
    فردا صبحش جای مدرسه رفتم سفارت فرانسه! به محض اینکه وارد سفارت شدم، روسری ام رو از رو سرم برداشتم و با اولین نفر که داشت با تعجب به من نگاه می کرد، شروع کردم به فرانسه صحبت کردن!
    همه چی تموم شد!
    بلافاصله بردنم پیش سفیر فرانسه، خیلی گرم، مهربون، مودب و پدرانه!
    یه آدم، مثل پدرم!
    مثل پدرم بغلم کرد، به سرم دست کشید، برام غصه خورد، و حمایتم کرد.
    نمی دونم چرا وقتی سرگذشتش به اینجا رسید یه مرتبه بی اختیار خندیدم که با تعجب بهم نگاه کرد که گفتم:
    خنده ام از خوشحالیه! از اینکه پنجاه درصد پدرت کمکت کرده!
    اونم خندید و گفت:
    بلافاصله همه مراحل فرستادن به فرانسه آماده شد. به همین راحتی! یعنی وقتی برای سفیر سرگذشتم رو تعریف کردم، با وجود اینکه سعی می کرد آروم و خونسرد مثل یه سیاستمدار رفتار کنه اما موفق نمی شد. می فهمیدم که درونش انقلاب به پا شده! برای همینم سریع کارام رو انجام داد و از همونجا با فرانسه تماس گرفت وخواست که پدرم رو پیدا کنن!
    بعد برگشت طرف منو و گفت:
    یه سیگار دیگه بهم میدی؟
    زود دو تا سیگار درآوردم و روشن کردم و یکی اش رو دادم بهش. یه خورده ساکت قدم زدیم که گفت:
    متاسفانه دیگه پدرم وجود نداشت. خودکشی کرده بود! یعنی اینطوری فکر می کردن! باماشین رفته بود ته دره! نه مشروب خورده بوده و نه ماشین ایرادی داشته و نه سرعتش زیاد بوده! فقط خواسته بودکه بره ته دره! همین! شاید مثل من که فقط می خواستم با تیغ رگم رو بزنم.
    برام ضربه بزرگی بود اما یه پیامم برام داشت. پیام عشق! پیام محبت! عشق و محبت پدرم! این خیلی برام مهم بود!
    اونجا بعد ازچند ساعت بهمگفتن که با رفتن ما از فرانسه، پدرم دچار یه بحران شدید روحی شده بوده! براش همه چیز تموم شده بوده! زنی رو که دوستش داشته بهش خیانت کرده ودختری که عاشقانه می پرستیده ازش دزدیده بودن!
    اونم انگیزه اش رو از دست داده بوده!
    یه خرده دیگه قدم زدیم و بعدش سیگارش رو اندخت زمین وگفت:
    وقتی این مسئله رو فهمیدم مایوس شدم. همیشه این فکر که یه نفر یه جایی هست که برام نگرانه و دوستم داره و منتظرمه، بهم آرامش می داد. حتی همون شب قبلش. همون موقع که تیغ دستم بود و می خواستم رگم رو بزنم!
    یه لحظه ساکت شد و بعد برگشت طرف من و گفت:
    تازه اون لحظه متوجه شدم که شب قبل چه کسی منو صدا کرده! صدای پدرم بود! صدای قشنگ پدرم که داشت برام لالایی می خوند. لالایی که نجاتم داد! آهنگ شبهای ترس و تنهایی.
    این لالایی رواز مادرش یاد گرفته بود و شبایی که خوابم نمی برد یا مثلا ترسیده بودم، می اومد می نشست کنار تختم و برام این آهنگ رو با صدای قشنگش می خوند.
    همیشه فردایی هست! همیشه نوع دیگهای هست! همیشه چیز تازه ای هست! و همیشه زندگی تازه ای هست!
    خلاصه اون روز تو سفارت خیلی گریه کردم اما چیزی که آرومم کرد وجود آدمایی بود که مثل خودم بودن و درکم می کردن و میخواستن ازم حمایت کنن و کردن.
    همه دورم جمع شده بودن دلداری ام می دادن. نوازشم می کردن و بهم می گفتن که دوستم دارن. همینم باعث شد اون ضربه رو تحمل کنم.
    اون روز بعد از چند ساعت، بعد از خوردن نهار با سفیر و چند نفر از اعضا سفارت، با یه اسکورت بردنم خونه! معاون سفیر، دوتا از پلیس های سفارت و یه وکیل، همراه با دوتا از مامور نیروی انتظامی منو بردن خونه. دلم می خواست اونجا بودی و قیافه فرامرز و مادرم رو میدیدی. واقعا تماشایی بود!
    وقتی زنگ خونه رو زدم و فهمیدن که منم، در رو روم باز نکردن! مثلا می خواستن تنبیه ام کنن، اما وقتی مامور انتظامی دستش رو گذاشت رو زنگ و همینجوری نگه داشت، یه خرده بعد دوتایی اومدن دم در! توپ هر دوشون پر بود! آماده شده بودن که مثلا یه بلایی سرم بیارن که تا چشم شون به اون همه آدم افتاد، رنگ شون پرید و به تته پته افتادن!
    معاون سفیر ازشون اجازه خواست که بریم تو خونه صحبت کنیم و اونام از جلو در رفتن کنار و همگی رفتیم تو!
    وقتی تو سالن خونه نشسته بودیم، اول یکی از مامورهای انتظامی، اعضا سفارت رو به فرامرز و مادرم معرفی کرد و بعدش هم وکیل سفارت خیلی قشنگ وشمرده، اول به فرانسه و بعدش فارسی گفت:«این دختر خانم تبعه کشور فرانسه هستن، و تحت حمایت دولت فرانسه. از این به بعد هر گونه سخت گیری، تنبیه بدنی، آزار روحی و روانی نسبت به ایشون از نظر دولت فرانسه خشونت علیه یک فرانسوی تلقیمی شه و جرم به حساب میاد وقابل پیگیری قانونی یه! از این به بعد طبق اجازه ای که از دادگاه رسمی ایران خواهیم گرفت، هفته ای یک یا دو روز، مددکار فرانسوی ما اینجا میاد و با ایشون ملاقات خواهد داشت! ما از این به بعد در مورد وضعیت تحصیلی و زندگی ایشون توجه خاصی خواهیم داشت! دولت فرانسه امیدواره که از این به بعد مشکلی به وجود نیاد!»
    وقتی وکیل سفارت اینا رو به فرامسه گفت، فرامرز داشت از ترس سکته می کرد! همه اش به مادرم نگاه می کرد تا زودتر بفهمه موضوع چیه! وقتی ام که برای دوم به فارسی گفت: دیگه قیافه فرامرز دیدنی بود! اصلا لال شده بود، هر دوشون لال شده بودند!
    بعد از وکیل سفارت، یکی از مامورهای نیروی انتظامی بهشون اخطار داد که مواظب رفتارشون باشن چون من تحت حمایت دولت فرانسه ام!
    بعد از گفتن این حرفا، همه بلند شدن و خداحافظی کردن و رفتن. منم تا دم در دنبالشون رفتم که اونجا بهم شماره سفرات رو دادن و گفتن به محض اینکه مشکلی پیش اومد، با سفارت تماس بگیرم.
    بعد از رفتن اونا، منم بدون حرف و چیزی، رفتم تو اتاقم و راحت گرفتم خوابیدم و صبح اشم بلند شدم و رفتم مدرسه و تا رسیدم اونجا بچه ها بهم گفتن که برم دفتر مدرسه! حدس زدم جریان چیه!
    گویا قبل از من، وکیل سفارت اومده بود اونجا و با مدیرم صحبت کرده بود چون تا منو دید، از جاش بلند شد و اومد طرفمو خلاصه خیلی بهم احترام گذاشت و بعد از اون دیگه تو مدرسه ام راحت بودم! هم از دست مدیرمون و هم بچه ها! یعنی وقتی دوستای نزدیکم کم و بیش از وضع زندگی ام باخبر شدن، طبق عادت ایرانیا، دوباره باهام مهربون شدن و فضای مدرسه برام قابل تحمل شد.
    حدودا یه سال از این جریان گذشت. نمی خوام با جزییات خسته ات کنم. اون دوتا زندگی خودشونو داشتن و من زندگی خودمو. نهایتاً تو 24 ساعت اگرم همدیگه رو می دیدیم، یه ساعت بود. بعدش من می رفتم تو اتاقم و اونجا زندگی مو می کردم و اونام اون طرف خونه تو سر و کله همدیگه می زدن! یه روز دعوا د اشتن و یه روز آشتی! یه روز چشم نداشتن همدیگه رو ببینن و یه روز اونقدر نسبت به همدیگه مهربون می شدن و رفتار زشتی از خودشون نشان می دادن که من خجالت می کشیدم! اینا به کنار، مشکل من رفتار فرامرز بود! بعد از حدود یه سال، تازه با من مهربون شده بود و یه جور دیگه آزارم می داد!
    خیلی بهت مهربونی می کرد؟
    یه خنده تلخ کرد و گفت:
    بطور چندش آور!
    یه خرده دیگه ساکت شد و گفت:
    دیگه از هرچی عید و تولد و جشن بود متنفر شده بودم. مثلا تحویل سال، به هوای تبریک گفتن و این چیزا، با چنان شهوت و حالت بدی بغلم می کرد و منو می بوسید که حالت تهوع بهم دست می داد. همه اش خدا خدا می کردم که هیچ عیدی پیش نیاد.
    یا مثلا می اومد و ورقه های امتحانی ام رو و می داشت و اگه نمره ام خوب شده بود به عنوان تشویق، بغلم می کرد. همچین می چسبوند به خودش که دلم می خواست با هر چی دستم بود بزنم تو سرش! حرفم نمی تونستم بزنم چون اگه چیزی می گفتم، یا اون یا مادرم می گفت که تو به خودت شک داری! این بود که تحمل می کردم و هیچی نمی گفتم و سعی می کردم که کمتر بهانه ای برای تبریک گفتن و تشویق کردن وجود داشته باشه.
    ورقه هامو که باید امضا می شد، یه وقتی که اون نبود به مادرم نشون می دادم و می گفتم ک امضا کنه و بعدش قایم شون می کردم! روزای عیدم که دیگه نمی شد کاری کرد، صبر کردم تا وقتی دوتایی با همدیگه ان، برم پایین و تا می اومد طرفم، دروغکی می گفتم که سرما خوردم و یه جوری جلوشو می گرفتم اما همیشه که نمی شد! ولی چاره ای نبود! تحمل می کردم و همین کارم باعث شده بود که گستاخ تر بشه!
    چند بار جسته و گریخته در این مورد با مادرم حرف زدم اما هیچی حالی اش نبود! درست مثل گاو! انقدر مثل کبک سرشو تو برف کرده بود که اصلاً نمی فهمید دور و ورش چه خبره! فکر می کرد فرامرز عاشق بیقرارشه! بالاخره مجبور شدم که علنی بهش بگم! می دونی چیکار کرد؟!
    سرم داد زد و گفت که من عقده ای شدم! می گفت چون همه عاشق اون می شن من حسودی می کنم! می گفت چون کسی طرف تو نمی آد، داری می ترکی! ترو خدا افکار یه مادررو ببین! هرچند که بیش از اون ازش انتظاری نمی رفت!
    بالاخره چند وقتی گذشت. نمی دونم چه جوری مادرمو گول زد و خامش کرد که به های ساختمون سازی، ازش پول گرفت! یعنی اون یکی دوتا زمینی که بهش ارث رسیده بود فروخت وپولش رو داد دست فرامرز واونم یه سند داد دستش و شروع کرد به ساختمان سازی.
    یکی دو ماهی گذشت و مادرم خوشحال بود که تا چند وقت دیگه پول رو پولش می آد و اون ساختمون ساخته می شه و می تونه کلی ازش استفاده ببره! فرامرزم هر شب می اومد خونه و می گفت امروز فلان کار رو کردیم و فلانی اومد و گفت انقدر رفته رو زمین و خونه و آپارتمان و متری انقدر همین الان استفاده می ده و فلان و فلان و فلان. مادرمم که اینا رو می شنید کیف می کرد تا اینکه یه شب مادرم گفت که ساعت چهار بعدازضهر فردا بیاد یه دفتر خونه. می گفت باید چند تا چیز رو امضا کنه. یعنی باهاش یه قرار گذاشت و بهش گفت اگه یه کم دیر اومد صبر کنه.
    اینجا که رسید واستاد و برگشت طرف من و یه لبخند تلخ بهم زد و گفت:
    همینجاست که حتما تصمیمت در مورد من عوض میشه! حالا می خوای بقیه اش رو برات بگم یا نه؟
    سرمو تکون دادم که گفت:
    فرداش من طبق معمول رفتم مدرسه و بعدازظهرم برگشتم خونه. می دونستم که مادرم خونه نیست. لباسامو عوض کردم و رفتم تو سالن که دیدم صدای در حیاط اومد. از پنجره نگاه کردم که دیدم فرامرزه. گفتم حتما چیزی جا گذاشتن که اومدن ببرن.
    تند اومد تو خونه واومد تو سالن و تا من بلند شدم که برم تو اتاقم یه مرتبه از پشت موهامو گرفت و کشید. اصلا فکر نکردم که حتی جیغ بزنم! همچین با ممشت زد تو صورتم که بیهوش شدم!
    داشتم نگاهش می کردم! اونم داشت مستقیم تو چشمام نگاه می کرد! منتظر بودم بقیه اش رو بگه اما هیچی نگفت! وقتی که دید انگار متوجه نشدم گفت:
    بقیه اش رو فهمیدی؟
    فقطنگاهش کردم که آروم گفت:
    وقتی بهوش آمدم که دیگهکار از کار گذشته بود.
    انگار یکی با چوب زد تو سرم! یه مرتبه چشمام سیاهی رفت! هیچی رو ندیدم! تموم عضلاتم منقبض شده بود! اصلا فکم تکون نمی خورد! شوک بهم دست داده بود! تو یه وضع خیلی بدی گیر کرده بودمً هزار تا فمر تو سرم بود. حتی نمی تونستم یکی اش رو به زبون بیارم. حتی یه فحش، یه حرف بد یا یه اظهار ناراختی یا هر چیز دیگه ای ام نمی تونستم بکنم! یه مرتبه احساس کردم که انگار زیر پاک خالی شده! داشت زانوهام تا می شد اما هر جوری بود جلوشو گرفتم! می دونستم داره عکس العملم رو می بینه! می خواستم مواظب رفتارم باشم اما نشد. در یه آن شاید هزار تا صحنه جلو چشمم مجسم شد! صحنه های زشت و بد! صحنه های کثافت!
    سرمو یه تکون دادم که اونا از تو مغزم بره بیرون! می خواستم نگاهش کنم اما تطابق چشمم بهم خورده بود و جلومو مات می دیدم! شقیقه هام تیر می کشید و یه درد از تو رگ های گردنم می زد تو سرم! وقت داشت می گذشت و باید یا یه چیزی می گفتم و یا یه کاری می کردم.
    یه مرتبه سرم رو محکم دادم عقب که صدای شکستن رگ هایی گردنم رو شنیدم! یه تکون خوردم و متوجه دور و برم شدم.
    رکسانا جلوم نبود! برگشتم سمت راستم رو نگاه کردم که دیدم آروم داره می ره! از همونجا داد زدم و گفتم:
    رکسانا! کجا؟!
    رکسانا- دنبال زندگی ام!
    برای چی؟!
    رکسانا- که توام راحت بری دنبال زندگی خودت!
    همینجوری جوابم رو می داد و بدون اینکه برگرده طرف من، داشت راهش رو می رفت! دوئیدم دنبالش و دستش رو گرفتم و نگه اش داشتم. واستاد اما پشتش بهم بود! رفتم جلوش که دیدم بازم همونجوری داره اشک از چشماش می آد پایین! آروم با دستام اشک هاشو پاک کردم و گفتم:
    چرا اینطوری می کنی؟!
    رکسانا- دارم کارت رو راحت می کنم. اینطوری راحت تر می تونی بذاری بری! منم از اون خونه میرم تا دیگه مجبور نباشی منو ببینی!
    آخه برای چی؟!
    یه زهرخند زد و سرشو انداخت پایین و گفت:
    مگه تو ایرانی نیستی؟
    آره!
    خب؟!
    خب چی؟!
    رکسانا- حرفامو نشنیدی؟
    چرا!
    خب!
    خب!
    یعنی برات اهمیت نداره؟!
    چرا! برام خیلی مهمه!
    پس برای چی اومدی دنبالم؟!
    چرا نیام؟!
    رکسانا- این اومدن معنی خاصی داره ها! اگه اومدی باید همیشه بیایی!
    می آم!
    رکسانا- و به اتفاقهایی که به من افتاده فکر نمی کنی؟!
    چرا، فکر میکنم! فکر می کنم و ناراحت می شم! ناراحت از اینکه برات یه حادثه پیش اومده و تو اون حادثه روح و روانت صدمه دیده و مجروح شده، همین.
    سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد و گفتم:
    این فقط یه حادثه تلخ بوده که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد! مثل یه تصادف رانندگی! فقط تو اونجور تصادف جسم آدم صدمه می بینه و تو این یکی روح آدم.
    واقعا اینطوری فکر می کنی؟!
    آره!
    ولی من سالهاست که به خاطر این مساله خودمو نبخشیدم.
    مگه تو کاری کردی که خودتو نبخشی؟!
    نه به خدا!
    پس دلیلی برای این کار وجود نداره!
    من نتونستم از خودم مواظبت کنم!
    خیلی ها نمی تونن! اتفاق ممکنه برای هر کسی پیش بیاد!
    یعنی هیچ وقت دیگه این مساله رو به روم نمی آری؟!
    این حرفا چیه؟ بیا بریم! کیسه نایلون ها رو کجا گذاشتی؟!
    برگشتم طرف همونجا که قبلش واستاده بودیم و دیدم کیسه نایلون ها رو گذاشته همونجا! رفتم برشون داشتم و رفتم پیش اش و بهش گفتم:
    دیگه از این به بعد اینقدر گریه نکن! همچین آروم گریه می کنی که آدم نمی فهمه که زودتر جلوشو بگیره! بیا بریم!
    دو تایی آروم راه افتادیم که چند قدم جلوتر زیر بازوم رو گرفت و بعدش سرشو تکیه داد به من! برگشتم و نگاهش کردم و گفتم:
    ببینم! گریه که نمی کنی؟!
    نه، دارم می خندم!
    راست میگی؟!
    آره، می دونی؟! فاصله دل بدست آوردن و شکستن فقط یه نگاهه! یعنی حتی با یه نگاه می شه یه دلی رو شاد کرد یا شکوند!
    از موقعی که برای اولین بار دیدمت، همه اش تو این فکر بودم که چه جوری باید گذشته ام رو برات بگم! بعدا تو فالت دیدمت که با من هستی اما نمی دونستم چه طوری!
    یعنی چی؟!
    یعنی بودنت رو می دیدم اما نمی فهمیدم چه طور بوندیه!
    نمی فهمم این چیزا رو!
    بعدا بهت میگم. حالا نمی خوای بقیه ماجرا رو بدونی!؟
    چرا! می خوام بدونم بالاخره چی شد؟
    یه خرده دیگه راه رفتیم که گفت:
    با درد و ضعف به هوش اومدم! صورتم بقدری درد می کرد که نمی تونستم سرم رو تکون بدم! فقط یه لحظه بلند شدم و نشستم! یعنی اولش نفهمیدم چی شده اما وقتی دیدم که لباس تنم نیس و ...
    نذاشتم بقیه اش رو بگه و گفتم:
    مادرت کجا بود؟!
    وقتی اون حالتم رو دیدم از غصه می خواستم دق کنم! همونجور خوابیدم و گریه کردم. داشتم فکر می کردم که حالا دیگه چیکار کنم که مادرم رو بالا سرم دیدم! داشت گیج منگ منو نگاه می کرد و حالا دیگه همه چیز رو فهمیده بود. هم حرفهایی که من بهش زده بودم، هم تبریکهای صمیمی ومهربونی فرامرز به من! هم نیومدن فرامرز سر قرار رو. هم عشق آتشین فرامرز نسبت به خودش رو! هم پول دست فرامرز دادن! هم ساختمون سازی رو!
    همه رو فهمیده بود ما احمق نمی خواست باور کنه! نمی دونم این زن چی از زندگی می خواست؟! نمی دونم چه جور فکر می کرد؟! هنوز تو عالم خودش بود. می دید که چه اتفاقی افتاده اما هنوز نمی خواست باور کنه که همه چی تموم شده! هنوز می خواست به خودش بقبولونه که اینا اشتباهه و یه همچین چیزی امکان نداره!
    یعنی اینقدر ساده بود؟
    نه! ساده بود، احمق بود و تو رویا! همیشه دنبال یهچیز دیگه می گشت! همیشه تو رویا بود اما وقتی من از جام بلند شدم و آروم و با درد لباسمو پوشیدم و یه سیلی محکم زدم تو صورتش دیگ فهمید که اینا واقعیته و رویا نیست!
    زدیش؟!
    آره! زدمش و هر چی دلم می خواست بهش گفتم! بهش گفتم که فقط یه فاحشه پیره! بهش گفتم که هیچوقت لیاقت پدرمو نداشته! بهش گفتم که این چند نفر و بقیه، اونو فقط برای لذت چند ساعته یا برای پولش می خواستن. همه اینا رو بهش گفتم. اگه به خودش می اومد و می فهمید که چقدر زندگی رو باخته و باعث فنا شدن زندگی منم شده و سعی می کرد که یه جوری گذشته رو جبران کنه شاید می بخشیدمش! یعنی اگر هر کسی بود حتما می فمید. تمام پول و داراییش رو از دستش درآورده بود! فقط براش همون خونه باقی مونده بود!
    یعنی فرامرز گذاشت و فرار کرد؟!
    آره! شکایت و این چیزام به جایی نرسید! کثافت همه کاراشو کرده بود و حتی بلیت هم گرفته بود!
    پس ان سند که گفتی چی بود؟
    یه سند جعلی!
    یعنی همه پول آرو برداشت و رفت.
    آره! بعدش ما موندیم و همون یه خونه! مادرمم که دید دیگه کاری نمی یتونه بکنه و پولی هم تو دستش نیست، خونه رو گذاشت برای فروش که بعدش یه آپارتمان بخره و یه پولی هم دستش بیاد! منم فکر کردم که پشیمون شده! هرچند کههنوز دلم آروم نشده بود اما فکر می کردم از اون به بعد درست می شه اما نشد!
    یعنی بازم؟!
    یه لبخند زد و گفت:
    دیگه نه! یعنی من دیگه طاقتش رو نداشتم! همه چیزم رو از دست داده بودم. یه عمر سختی کشیده بودم و همه شم مقصر این زن بود! اگه قرار بود که بازم گذشته تکرار بشه که دیگه هیچچی!
    پس چیکار کردی؟! یعنی چی شد؟!
    یه روز که داشتیمبا همدیگه می رفتیم آپارتمان برای خرید رو ببینیم، وقتی داشتیم دوتایی از خیابون رد می شدیم، یه مرتبه چشمم افتاد به یه جوون که اون طرف خیابون تو یه ماشین خیلی شیک نشستته بود و داشت منو نگاه می کرد و می خندید. احمق فکر نکرد که اون پسرهداره منو نگاه می کنه نه اونو! یه مرتبه طبق عادت شروع کرد به عشوه و ناز کردن! یه آن کنترلم رو از دست دادم. ازش که متنفر بودم، متنفرتر شدم! تموم گذشته اومد جلو چشمم و دیگه نفهمیدم دارم چیکار می کنم! یعنی همونجور که می خواستیم از این طرف حیابان برین اون طرف، یه مرتبه خودم ایستادم و اونو هلش دادم جلو! تو همون موقع یه ماشین رسید و زد رو ترمز اما اگرچه سرعتش گرفته شد ولی محکم زد بهش و پرتش کرد اون طرف!
    مرد؟!
    نه متاسفانه اما بدجوری پرت شد! یه مرتبه همه ریختن دور و برمون! بیچاره رانندهه خیلی ترسیده بود. منم زود بهش گفتم که حرکت کنه و بره! اونم از خدا خواسته پرید تو ماشین و رفت!همه گفتن خانم چرا همچین کردی؟ گفتم تقصیر ما بود و اون بیچاره گناهی نداشت!
    مادرت چی شد؟
    رکسانا- هیچی! یه خرده بعد از جاش بلند شد و بدون حرف اومد طرف من! آروم بهش گفتم متاسفم که هنوز زنده ای! یه نگاه بهم کرد و هیچی نگفت! منم سرمو انداختم پایین و رفتم! دنبالم دویید و دستم رو گرفت و گفت که کجا میری؟ گفتم هرجا اما مطمئن باش که دیگه منو نمی بینی! بعدش هم هلش دادم عقب و بهش گفتم تو برو دنبال هرزگی ات.
    بعدشم گذاشتم و رفتم!
    یه خرده ساکت شد و واستاد منو نگاه کرد و گفت:
    می خواستم بکشمش!
    اومدم یه چیزی بگم که موبایلم زنگ زد. تا جواب دادم دیدم مانی یه و خیلی ام عجله داره! فقط بهم گفت زودتر خودتو برسون خونه. منم تلفن رو قطع کردم و جریان رو برای رکسانا گفتم و دوتایی رفتیم طرف ماشین و سوار شدیم و اول اونو رسوندم خونه و بهش گفتم بعدا خودم می آم دیدن عمه و بزورم یه چک پنجاه تومانی دیگه بهش دادم و ازش خداحافظی کردم و نیم ساعت بعد رسیدم خونه.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:01 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.