صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ساغر گفت : بس که گفتی حالن از این ضرب المثل بهم می خوره ، برو دیگه... تا الانم نیم ساعت گذشته و فقر آهن نمی گیرم ، چائیش خوش رنگ باشه ها.
    شاداب رفت آشپزخونه ، من داشتم فکر می کردم ، ساغر یه بشقاب میوه پرکرد گذاشت جلوم . : بخور ویتامین به مغزت برسه شاید به کار افتاد.
    ناخنم گوشه کرده بود ، با دندون جویدمش : خدا کنه ، فعلا که هنگ کرده!
    بهنوش زد پشت دستم : برو ناخن گیر بیار.
    بی توجه ادامه دادم : هر کی ندونه شماها که خوب می دونین من سرم تو لاک خودمه و اهل خیلی کارا که دخترای همسن و سال ما می کنن ، نیستم...می ترسم جواب رد من به خواستگاری بهرود باعث شه عمو اینا پیش خودشون خیال کنن ، کسی رو زیر سر دارم که نمی خوام قبول کنم.
    شاداب که با سینی چایی اومده بود جیغ کشید : چه فکر بکری ، چی از این بهتر !
    با تعجب گفتم : چه فکر بکری ، چی تو ذهنته؟!
    با خوشحالی نشست و پاچه های شلوارش رو با دقت و حوصله تا کرد ، حالا مگه حرف می زد ، عصبانی شدم : جونت در بیاد ، چه فکر بکری ؟
    خونسرد لبخند زد : فکر از خودت بود ، باید بگی یکی رو زیر سر داری.
    محکم گونه امو چنگ زدم : خاک تو سرم دیگه چی؟!همین یه سر سوزن آبروییم که دارم پاک میره.
    بهنوش استکان چایی رو برداشت : فکر بدی نیست
    با عصبانیت جابجا شدم : چی چی فکر بدی نیست ، عمو پیش خودش نمی گه عجب دختر جلف و سر به هوایی؟!نمی خوام که با حیثیت بابای بی چاره ام بازی کنم ، اگه بشنوه از دستم می رنجه
    بهنوش با دقت و وسواس یه قند خیلی ریز جدا کرد :دیوونه نمی خوایم بگیم که دوست پسر داری .
    از روی ناراحتی خندیدم : ببخشین خانوم دانشمند ، پس اسمش چی میشه؟!
    به جای بهنوش شاداب جواب داد : یه نامزد غیر رسمی!
    خون داشت خونم می خورد : این با دوست پسر چه فرقی داره؟!خوب می دونین من نه اهل این کارام و نه از این کارا خوشم میاد ، حالا یه کاره بیام اسم خودمو بندازم سر زبون ها که چی ؟!نخواستیم آقا ، مشورت شما رو نخواستیم ، گل نیستین ، خارم نباشین.
    ساغر که تا اون لحظه سکوت کرده بود گفت :پنج دقیقه چیزی نگین ، یه چیزی تو سرمه که درست و حسابی شکل نگرفته ، دودقیقه دندون رو جیگر بذارین ، تکه های گمشده رو می ذارم سرجاش و می گم چی بگیم بهتره.
    همه امون آشفته و سردرگم چشم به ساغر داشتیم ، با خیال راحت چائیشو خورد و گفت : شمام چائیتون رو بخورین تا عرض کنم
    دل تو دلم نبود ، با این حال چائی رو خوردم ، آخر سر دیدم دهنم تلخ و گس و بدمزه اس ، اون وقت بود یادم اومد نه قند خوردم
    بعد از چند لحظه سکوت ساغر شروع کرد به حرف زدن: همه ما وضعیت ترمه رو خوب میدونیم ، بهترین راه اینه مطرح کنیم همون اولی که ترمه دانشگاه قبول شد یه نفر بد جوری دلش پیشش گیر کرد.
    ناخواسته فکرم به طرف خسرو رفت و حالم بد شد ، باعصبانیت در حالی که میلرزیدم گفتم: نکنه منظورت اون پسره احمقه؟ همونی که چشم دیدنشو ندارم.
    ساغر دهنش وا موند: مگه من از کسی اسم بردم که وحشی میشی؟! یه دقیقه زبون به دهن بگیر و فقط گوش کن ، من کس خاصی رو در نظر ندارم ، ما مجبوریم اون یه نفر رو بتراشیم.
    پوزخند زدم: از چوب یا سنگ...

    ساغر با ناراحتی گفت: چند دقیقه خفه شو لطفا.
    شاداب بهم براق شد: توام یه دقیقه دندون رو جیگر بذار و این قدر وسط حرف ساغر نپر، اگه خرفش درست نبود یه فکری میکنیم.
    حق با اون بود اونقدر بهم ریخته بودم که مغزم کار نمیکرد, ساغرادامه داد: خلاصه از همون اول ترمه یه عاشق خسته دل سینه چاک پیدا میکنه ، از ترمه اجازه میخواد با خانواده برای خواستگاری اقدام کنه اما ترمه شرایط رو توضیح میده و میگه این کار فعلا مقدور نیست.
    بعد آقای عاشق پیشه اصرار میکنه, اونقدر پا فشاری میکنه و میره و میاد تا ترمه راضی میشه تلفنی با پدرش حرف بزنه ، خلاصه ارتباط خانواده ها از طریق تلفن شکل میگیره.بابای ترمه م که متوجه علاقه دوتا جوون میشه از طریق یکی از دوستای قدیمیش که تو تهران زندگی میکرده راجع به خانواده جوون خاطرخواه تحقیق میکنه و میبینه خانواده خوب و محترم و خوشنامی هستن, این طوری میشه که خونواده جوون یه سفر کوتاه میرن شیراز و با خونواده ترمه آشنا میشن و خیلی خصوصی حرفا رو میزنن و بین خودشون شرط میکنن تا حل نشدن مشکل پدر ترمه موضوع محرمانه بمونه و هیچ کس خبردار نشه ، این طوری نامزدی غیر رسمی شکل میگیره...
    شاداب دست زد: فکر خوبیه...
    بد فکری نبود فقط نمیدونم بابا قبول میکرد یا نه: ممکنه بابام قبول نکنه ، اگرم قبول کنه میگه برادرم از دستم ناراحت میشه و میگه چرا همون موقع خواستگاری نگفتی ترمه نامزد دار ، حالا چطور یه شبه نامزد کرده؟! تازه ممکنه عمو اینطوری بیشتر ناراحت شه و بگه « یعنی ما اینقدر غریبه و نامحرمیم که نخواستین ما تو جریان باشیم؟!» این جوری ممکنه یه جور دیگه کدورت پیش بیاد ، به جای اینکه ابروشو برداریم بزنیم چشمشم کور کنیم.
    بهنوش خندید: اونش با من ، اگه قرار باشه نقشه رو پیاده کنیم من به بابا میگم از اول درجریان بودم ، فقط به خاطر شرایط خاص ترمه و خونواده اش و اینکه مادر پسره زیاد راضی نبوده و دم به دم سوسه میومده نخواستیم کسی بفهمه ، که اگه خدای نکرده مادر پسره حرفشو به کرسی نشوند و نذاشت این دوتا جوون به هم برسن، ترمه خیلی تو دهنا نیفتاده باشه.
    بهنوش ساکت شد و ساغر ادامه داد: اینجوری اگه خواستی بگی نامزدی بهم خورده دیگه مشکل خاصی به وجود نمیاد چون بهونه اش از قبل جور شده, عمو و زن عموت به دل نمیگیرن و تازه واسه تو وعشق بر باد رفته ات هم غصه میخورن, البته باید ازشون بخواین این مسئله بین خودون بمونه و جایی درز پیدا نکنه.
    شاداب گفت: حتی گلپر و تارخ هم نفهمن.
    با بدجنسی در حالی که لپاش گل انداخته بود گفت: البته چون منم از روز اول با ترمه تو دانشگاه بودم از موضوع خبردار شدم والا کسی به منم حرفی نمیزد.
    نقشه جالبی به نظر میرسید بهنوش گفت: ترمه فکر عمو هاتف نباش، خودم بهش زنگ میزنم و شرایط بهرود رو میگم و راضیش میکنم با نامزدی ظاهری تو موافقت کنه.
    یه دفعه دلم هری ریخت پائین :حالا اگه عمو بخواد با نامزد من آشنا بشه چی؟اگه بخواد ببیندش چی؟
    همه ساکت شدیم ،فکر اینجای قضیه رو نکرده بودیم ،, به هر حال حق داشت داماد برادرش رو ببینه و باهاش آشنا شه ،حتی اگه یه نامزد غیر رسمی باشه !!! چون تو خونه اش زندگی می کردم حق داشت بدونه با کی مراوده می کنم.
    ساغر با صدای بلند گفت : این که کاری نداره یه نفر رو پیدا می کنیم و ازش می خوایم خیلی آقا منشانه و محترم یه مدتی نقش نامزد ترمه رو بازی کنه.
    با خنده گفت : پولم بهش می دیم . یه نامزد کرایه ای؟!
    شاداب خیلی جدی گفت : اون وقت اگه دست از سر ترمه برنداشت و بعدا" براش مزاحمت ایجاد کرد چی؟! اگه هر روز پاپی دختره شد و روزگارشو سیاه کرد چی؟!
    ساغر گفت :آقا جون باید بگردیم یه آدم اصل و نسب دار مطمئن پیدا کنیم ، یه آدم حسابی نه یه لات سر چهارراه.
    با لحن خاصی اضافه کرد :یه آدمی که سرش به تنش بیارزه ، کل ماجرارم براش تعریف می کنیم که بعد ها مشکلی پیش نیاد.
    شاداب شروع به شکستن انگشت های دستش کرد ، عادتش بود، هر وقت عصبی می شد این کار رو می کرد.
    صد بار بهش تذکر داده بودم این عادتشو ترک کنه .محکم زدم رو دستش ، طوری که دست خودمم سوخت : نکن ، برای بار هزارم می گم نکن ، چهار روز دیگه که لقوه گرفتی و دستات لرزید حالت جا میاد.
    بهنوش گفت :تو هم گیرمی دی ها ، به این بی چاره چی کار داری؟
    - مثلا" زن دادشمه ، دوست ندارم بند های انگشتش پت و پهن بشه.
    همه زدیم زیر خنده ، دوباره جنجال شروع شد ، حالا مونده بودیم با کی حرف بزنیم که راضی شه چند هفته ای به عنوان نامزد من خودشو به خانواده عمو البته در صورت

    لزوم معرفی کنه. خیلی کار سختی بود. پیشنهاد ساغر از بچه های دانشگاه بود: یه پسر ترم آخری پیدا می کنیم که تا چند وقت دیگه م از دانشگاه بره و چشمشم به چشم ترمه نیفته که طفلک خجالت بکشه.
    شاداب گفت: آخه آدم نمی تونه به هر کسی اعتماد کنه، یه دفعه اگه آدم ناجوری از آب در بیاد و همه چی تو دانشگاه پخش بشه چی؟! می خوایم جلوی یه مشکل رو بگیریم اون جوری خدا نکرده به هزار تا مشکل بر می خوریم، انتخاب یه آدم خوب خیلی سخته.
    ساغر بشکنی زد و رو به بهنوش گفت: تو دوست موستای شوهرت کسی پیدا می شه این نقش رو بازی کنه؟ بالاخره کارگردانه و چار تا هنرپیشه خوب می شناسه، این طوری دیگه خیال همه امونم راحته که طرف کارشو خوب انجام می ده و کسی شک نمی کنه.
    بهی یه کم فکر کرد: چرا ولی بیشترشون نامزد دارن اونایی هم که ندارن خوبن ولی مشکل این جاست که تو جشن ها با خانواده میان، کار دیگه یه مرتبه تو جشن عروسی ما بابا بره سراغ مادر اون پسری که نقش نامزد ترمه رو بازی کرده و ازش بپرسه چرا با ازدواج پسرش و برادرزاده عزیز خودش مخالفت می کنه. یا این که بره یقه پسر مردم رو بگیره و بندازدش بیرون چون که دل برادرزاده اشو شکسته...
    شاداب گفت: غریبه باشه بهتره.
    گفتم: ما که از بچه های سال آخری کسی رو نمی شناسیم، دخترا رو نمی شناسیم، چه برسه به پسرا.
    یه دفعه صدای چیغ بهنوش بلند شد: یافتم، یافتم.
    دستمو گذاشتم رو قلبم: من که پس افتادم، چی چی رو یافتی؟!
    _نامزد جنابعالی رو دیگه.
    به دهانش چشم دوخته بودم که چی می گه، منتظر بودم فقط اسم خسرو رو برای مسخره بازی بیاره که به معنای واقعی پاچه اشو بگیرم. اما دختره حرف نمی زد از من به شاداب و از شاداب به ساغر نگاه می کرد، یه دفعه هر سه تا با هم گفتیم: خوب؟!
    خیلی خونسرد گفت: خوب که خوب.
    ساغر گفت کی تو ذهنته؟
    بهنوش گفت: اول چایی بیار، بعداً.
    ساغر با حرص پاشد: کوفت بخوری.
    رفت آشپزخانه و سریع با یه لیوان چایی برگشت، بهی گفت: این چایی رو که نمی شه خورد، حال آدم از رنگش بهم می خوره، من چایی تلزه دم می خوام.
    شاداب پرسید: چایی کیسه ای می خوری؟
    _جهنم، تو بیابون لنگه کفش غنیمته، تو چایی خوشرنگ بیار، کیسه ای بیار.
    دندونامو رو هم فشار دادم: تو کوفت بخوری.
    بهی بلند خندید: اگه خوشمزه باشه اونم می خورم، من که حرفی ندارم.
    شاداب رفت آشپزخونه، با حرص به بهنوش گفتم: باور کن حوصله شوخی و دلقک بازی ندارم، تو رو خدا فقط برای سر کار گذاشتن من بی چاره نباشه که پاک قاطی می کنم.
    چشمهای بهی برق زد، ظاهراً یه فکرایی تو کله اش بود: یه نفر و زیر سر گذاشتم که حرف نداره، با اینکه ندیدمش ولی فکر می کنم به امتحانش بیارزه.
    تعجب کردم: من می شناسمش؟!.
    به آرومی گفت: آره می شناسیش.
    ذهنم درگیر شد«یعنی کیه؟»
    شاداب با یه سینی چایی اومد تو، با حرص یه لیوان گذاشت جلوی بهنوش: اینم چایی، حالا حرف بزن.
    بهی لیوان رو برداشت و زیر نور لامپ برانداز و دهنش رو کج کرد: بد نیست رنگش خوبه! قابل تحمله.
    بعد سر صبر یه قلپ چای خورد: آخی! گلوم خشک شده بود.
    ساغر بی صبرانه گفت: حرف بزن دیگه، این قدر خودتو لوس نکن.
    شاداب پرسید: کی تو ذهنته؟!
    بهی خیلی ساده و راحت گفت: همون آقا پسره که دو سه مرتبه ترمه رو از دست اون پسر مزاحم بی تربیت خلاص کرده.
    ناخواسته بلند گفتم: پارسا؟!
    بهی به حالت تایید و تاکید سرشو تکون داد: بعله، همون که جنابعالی می فرمائین.
    شاداب و ساغر نگاهی رد و بدل کردن و خندیدن، مثل این که بدشون نیومده بود.
    بهی ادامه داد: این طور که تو گفتی آدم با ادب و با شخصیتیه، قابل اعتمادم هست.
    با پام زیر سینی ضریه می زدم، با من من گفتم: من که درست نمی شناسمش، فقط دو سه مرتبه با هم چند کلمه حرف زدیم، نمی دونم چه جور آدمیه...بعدشم مگه من روم می شه بهش حرفی بزنم، برم چی بگم؟! گردنمو کج کنم.
    بعد در حالی که صدامو عوض کرده بودم گقتم: ببخشین آقای محترم ممکنه من چند هفته ای مثل عروسک خیمه شب بازی باهاتون بازی کنم و به اشاره من حرکت کنین؟! لطفاً یه مدت نقش نامزد من رو بازی کنین تا پسر عموی بنده بی خیالم بشه!
    با حرص گفتم: آخه من برم بهش بگم چی؟! نمی گه عجب دختر دست و رو
    شسته ایه؟! نمی گه چه پررو و بی حیاست که اومده همچین چیزی ازم می خواد؟! هزار تا فکر بد راجع به من نمی کنه؟!
    شاداب پرید وسط حرفم: پیاده شو با هم بریم، این قدر تند نرو، تا الان که سر این مسئله مشکلی نداشتیم، حالا که آدمشو پیدا کردیم داری جا می زنی؟!
    _آخه ممکنه فکرای دیگه ای در موردم بکنه، اون از رفتارای احمقانه خسرو و حالام برم بگم از دست خواستگار به شما پناه آوردم، پیش خودش نمی گه «حتماً یه کاسه ای زیر نیم کاسه اس؟».
    بهنوش گفت: نه نمی گه، اینو بذار به عهده من! از کیوان می خوام کمکمون کنه. وقتی جناب آقای پارسا نامزد ظاهری جنابعالی، با کیوان طرف شه و اون همه چی رو رک و راست بهش بگه قانع می شه.
    صدام از ته چاه در می اومد: اگه باورش نشه چی؟! فکر کنه می خوایم مسخره بازی در بیاریم چی؟!
    بهنوش اخم کرد: آخه به قیافه کیوان می آد بخواد اونو سر کار بذاره؟! بعدشم باید تموم مسائل و مشکلات تو رو واسش بگیم، باید بدونه در شرایط موجود چاره دیگه ای نداشتیم...
    دیگه بقیه حرفای اونو نفهمیدم، بعدشم یه بحث داغ و جنجالی در گرفت اما من حواسم به خودم بود، نمی دونستم نتیجه می ده یا نه! اصلاً پارسا قبول می کنه یا این که فکر می کنه با یه دیوونه طرفه! اصلاً شاید بابا راضی نشه و تازه از دستم حسابی برنجه.
    وای تو چه گرفتاری ای افتاده بودم، احساس خفت و خواری ولم نمی کرد از این که مجبور بودم از یه پسر خواهش کنم نقش نامزد من رو بازی کنه بیزار بودم، بعدشم حسابی از عواقبش می ترسیدم. احتمال داشت مشکل حل بشه و به جاش صد تا مشکل دیگه به وجود بیاد...من که نمی دونستم پارسا چه جور آدمیه، به صرف چار تا سلام علیک که نمی شد بگم آدم خوبیه، تو این دوره زمونه آدم به نزدیکترین کسانش نمی تونه اطمینان کنه، چه برسه به یه غریبه! اگه بعدها همه چی رو به همه بگه و آبروم بره که جام تو دانشگاه نیست؛ تازه اینا در صورتیه که قبول کنه.
    اما اگه قبول نکنه و دستم بندازه چی؟! هیچی برام نمی مونه، ممکنه با خنده و مسخره بازی منو به همه نشون بده و بگه «این دختره ازم خواستگاری کرده، اونم مدل جدید...» اون وقت سرمو نمی تونم بلند کنم و از همه بدتر خسرو بهونه خوبی پیدا می کنه که تا دلش بخواد منو اذیت کنه و حرص بده...
    همون طور که با خودم می جنگیدم و همه چی رو سبک سنگین می کردم حالم بد شد، همه چی جلوی چشمم مثل پاندول ساعت به چپ و راست رفت و...
    موقعی که به خودم اومدم که بچه ها به زور داشتن یه لیوان آب قند رو که بوی گلاب می داد به زور به خوردم می دادن و هیچ کدوم رنگ به صورت نداشتن.
    خسرو چنان با موتور جلوم پیچید که از ترس دو قدم به عقب برداشتم و محکم خوردم به دیوار، صدای خنده کریهش بلند شد: کوچولو نترس!
    صداش خشن شد: این هشدار بود.
    گاز داد و رفت، ساغر و شاداب که از چند لحظه قبل میخ کوب شده بود با رنگ و روی پریده اومدن جلو، حال هیچ کدومشون بهتر از من نبود. چند لحظه مثل ماست وارفته بودیم و همدیگه رو تماشا می کردیم که ساغر گفت: این پسره دیگه شورشو در آورده، تقصیر خودمونه که این قدر پررو شده، باید یه درس حسابی بهش بدیم، لات بی سروپا!
    شاداب دنباله حرف اونو گرفت: خبر مرگش معلوم نیست چطوری اومده دانشگاه؟! اگه ته وتوی قضیه رو بگیریم گند کار اونم در می آد.
    ساغر گفت: حالا که اومده، اونش به ما مربوط نیست، چیزی که مهمه رفتارای زشتشه، همین الان باید بریم حراست دانشگاه ازش شکایت کنیم. این بی شعور حالیش نیست که اگه ترمه پا رو دمش نمی ذاره از خانومیشه، هر قدر این دختره کوتاه می آد پسره پررو می شه.
    تازه زبونم وا شد: مدرک ندارم که.
    شاداب گفت: حتما باید بلایی سرت بیاره یا ناقصت کنه تا بفهمی؟! این پسر نه عقل داره نه فهم.
    ساغر خاک مانتومو تکوند: اگه سرت شکسته بود چی؟ باید بری شکایت کنی، مطمئن باش به حرفت اهمیت می دن، خدا رو شکر درساشم تعریف نداره، کسی که همون ترم اول مشروط بشه و بیشتر واحداشو بیفته معلومه اهل درس نیست.

    زدم به شوخی:پس دو ترم دیگه م صبر می کنم،این ترم که آخراشه و می مونه فقط یه ترم!این طوری عطل نمیشم،ایشالله تا چند ماه آینده دو ترم دیگه رو پشت هم مشروط و به امید خدا از دانشکده اخراج میشه و ازدستش خلاص میشم.
    شاداب دندون قروچه کرد:البته اگه تا چند ماه دیگه گذاشته باشه سر سالم واست بمونه.
    خندیدم:نگران نباشین،طوری نمی شه.
    ساغر کلاسورشو زد زیر بغلش و موهاشو کرد زیر مقنعه:همه جور عاشق دیده بودیم جز عاشق دیوونه!اگه این پسره واقعا به ترمه علاقه منده پس چرا دیوونه بازی درمیاره؟
    شاداب خندید:یعنی که مجنونه!احتمالا کلمه مجنون به گوشش خورده و فکر می کنه عاشقی یعنی دیوونگی و این خل و چل بازیا،قطعا یه خط هم راجع بهش نخونده.
    ساغر خیلی جدی گفت:از این آدم بی شرف شکایت کن،همین الان!
    با درموندگی گفتم:کی حرف منو باور می کنه؟
    -من و شاداب که شاهد بودیم،دو سه تا از بچه های دیگه م اون صحنه رو دیدن،مطمئن باش اونام حرف ما رو تایید می کنن.
    با بد خلقی گفتم:حوصله دردسر ندارم،می ترسم بیفته سر لج و بیشتر اذیتم کنه.
    -غلط کرده،مگه شهر هرته؟هنوز جای سفت نشاشیده!
    اخمام رفت تو هم:چقدر بی ادب شدی ساغر!
    -آخه حرصم بدجوری دراومده.
    دست گذاشت پشتم و هلم داد به طرف دانشکده:تا ساعت اداری تموم نشده بجنب،باید همین الان شکایت کنی.این طوری حالشم جا میاد و شاید بفهمه عشق و عاشقی این جوری نیست.
    به هر بدبختی بود شاداب و ساغر منو راضی کردن از خسرو شکایت کنم،مردم و زنده شدم تا ماجرا رو کامل شرح دادم.بعد از اون ساغر و شاداب با دو تا دیگه از بچه ها حرفهای منو در مورد اتفاق اون روز تایید کردن،همه چی مکتوب شد و همگی امضا کردیم.قرار شد در صورت تکرار با خسرو برخورد بشه،رئیس حراست طوری برخورد کرد که متوجه شدم از شکایت من بدش نیومده،چون گفت:از ظاهر این پسر پیداست که خیلی شر و کله خرابه و دنبال دردسر می کرده،چند موردی ازش دیدیم با این شکایت مشخص شد که باید با این آقا جدی تر رفتار بشه.
    بالاخره بعد از نیم ساعت از دانشگاه اومدیم بیرون.ساغر با لحن پیروزمندانه ای گفت:دیدی چقدر خوب شد؟این پسر عقل درست حسابی نداره،ممکنه چند وقت دیگه درموردت شایعه پراکنی کنه،این طوری همه می فهمن مشکل از طرف اونه.
    شاداب گفت:مردم عقل دارن،این طوری نیست که هر چی اون می گه باور کنن،به قول معروف«خلی گفت،چلی باور کرد.»
    ساغر خندید:خل و چل که زیاده،می خوای بشمرم؟
    با دست منعش کردم:نه دستت درد نکنه،حق با توئه.می دونم خل و چل خیلی زیاده.
    شاداب گفت:نهار لوبیا پلو داریم،از دیشب مونده.بیا بریم خونه ما دور هم بخوریم.از اون جا زنگ بزن خونه عمو بگو بعد از ظهر میای.
    زیر لب گفتم:اتفاقا خوبه،اینطوری وقت سریع تر می گذره،بهی با کیوان قرار داره و می خوان در مورد من صحبت کنن.ببینم کیوان قبول می کنه با پارسا حرف بزنه یا نه؟
    شاداب با نگرانی گفت:خدا کنه بد نشه!
    انگار یکی تو دلم رخت می شست،آره،پیش خودش نگه همین اول کار دردسر دختر عموش رو هم باید تحمل کنم...حالا این به کنار،دلم برای بهرود بیچاره م می سوزه،هر چی باشه برادر زنشه.
    به خودم دلداری دادم و بلند تر گفتم:نه خدا رو شکر عقل بهی اون قدر می رسه که بگه این کار فقط به خاطر عدم تمایل من به بهروده...
    با دلهره آه کشیدم:امیدوارم راجع به دوست دخترای رنگارنگ بهرود حرف نزنه.
    شاداب با لحنی که انگار می خواست فقط خیال خودشو راحت کنه گفت:نه بابا،نمی آد برادرشو خراب کنه،اونم تازه بعد از چند روز.
    ساغر یه سوال بی ربط پرسید:راستی بهرود کی میره؟
    با یه کلمه جوابشو دادم:فردا شب.
    ساغر سری تکون داد:پس از دو روز دیگه هر لحظه احتمال داره عمو جونت صدات بزنه و خواستگاری انجام شه،هر کاری باید بکنیم تو همین دو سه روزه اس.
    دلم آشوب شد:می بینی تو چه هچلی افتادم.
    شاداب دست گذاشت رو شونه ام و با لحنی آروم بخش گفت:نگران نباش ترمه،درست میشه!خدا بزرگه نمی ذاره اذیت بشی.
    جلوی ویترین یه بوتیک وایسادیم،ساغر یه بلوز خنک می خواست:نچ نچ نچ...چقدر گرونه،این بلوز سه ماه کار میکنه که قیمتش چهارده هزار تومنه؟نخواستیم بابا،می رم چار تا پارچه چیت و کوردی می خرم وقتی برگشتم یزد می دم ننه ریزه واسم بلوز بدوزه...تو همین شهریه دانشگاه و اجاره خونه و کتاب و خورد و خوراک و کوفت و زهر مار موندم،بلوز پیشکش...اونم بلوز به این گرونی،کاش اقلا جنسش خوب بود...
    شاداب گفت:جلوتر یه مغازه اس که لباساش هم خوبه هم قیمتش مناسبه،اون جا با پول این بلوز می تونی دو تا بخری،تازه اگه خوش شانس باشی سه تا!
    یاد خودم افتادم که تا چند وقت پیش هر چی دلم میخواست و اراده می کردم می خریدم.هیچ وقت به اتیکت قیمت نگاه نمی کردم،فقط کافی بود یه چیزی رو بپسندم...اِه...ولش کن....در همیشه روی یه پاشنه نمی چرخه که...
    صدای شاداب منو برگردوند به زمان حال:این جاست.
    ساغر دهنش رو کج کرد:بد نیست،هر چند خیلی م چنگی به دل نمی زنه.
    شاداب گفت:برای تو خونه پوشیدن خوبه،جنساش مرغوبه،خوب کار می کنه.
    ساغر حرفاشو تایید کرد:به جیب دانشجویی م بیشتر می خوره.بریم تو...
    رفتیم تو مغازه،فروشنده یه خانوم میانسال بود که خیلی م زبون داشت، موهاش رو طلایی کرده و چند رشته ش رر ریخته بود روی پیشونیش،عزیزم ،خوشگلم از دهنش نمی افتاد،با یه لبخند گرم و یه زبون چرب و نرم سه تا بلوز به ساغر و نفری یکی به من و شاداب فروخت.
    هر سه امون راضی بودیم،هم از خریدمون هم از فروشنده.قبل از رسیدن به خونه رفتیم سوپر مارکت و ماست خریدیم.
    از شدت گرما همین که پامون رسید تو خونه،مانتو و مقنعه هامون رو دراوردیم،من که راست رفتم سر یخچال و یه شیشه آب سر کشیدم،جیغ شاداب دراومد:دهنی شد....بعد از این که شیشه خالی رو زیر شیر گرفتم ،خندیدم:چیزی ازش نموند.
    شاداب قابلمه لوبیا پلو رو گذاشت رو گاز و یه استکان آب هم ریخت روش:یه ربع دیگه حاضره.
    به صورتم آب زدم و نشستم روی مبل،دلم پیش بهی بود،حتما کیوان با شنیدن حرفاش دو تا شاخ گنده روی سرش در می اورد و می گفت:به حق چیزای ندیده و نشنیده،نمردیم و از پسر مردم برای دخترعموی زنمون خواستگاری کردیم.
    این فکر یه لبخند رو نشوند روی لبم،ساغر پرسید:خل شدی؟!با خودت می خندی؟
    وقتی براش فکرمو گفتم اونم خندید:راست می گی ها!؟
    شاداب نگران بود:حالا چی میشه؟!
    بعد از چند لحظه سکوت گفتم:نمی دونم،بهی که گفته کیوان رو بسپرم بهش،خودش خوب بلده چطوری حرف بزنه که جواب نه نشنوه...بیشتر نگرانیم از بابت بابامه،ممکنه حسابی بهش بر خوره،خوب البته حق داره.
    ساغر گفت:اونم بسپر به دختر عمو جونت،دیدی که خودش گفت طوری موضوع رو می گه که خودش بگه:چرا همچین چیزی به فکر خودم نرسیده بود؟
    زدیم زیر خنده،ولی خنده من فقط جنبوندن لب بود،مدتها بود نتونسته بودم از ته دل بخندم،به ساعتم نگاه کردم:چقدر طول کشید،پس چرا بهنوش زنگ نمی زنه؟
    شاداب پیشنهاد کرد:به موبایل کیوان زنگ بزن!
    -نه بابا زشته...
    این جواب ساغر بود که با اخم رو به من داده شد...راست می گفت،درست نبود،بالاخره خبری از بهنوش می شد دیگه.سعی کردم یه کم دراز بکشم و به چیزی فکر نکنم.روی کاناپه شل و ول که فنرهاش مثل میخ تو کمرم فرو می رفت دراز کشیدم و چشمامو بستم،دوست داشتم بخوابم،بر خلاف همیشه که تا اراده می کردم پلک هام سنگین می شد،این مرتبه هر کار کردم نشد که نشد،اون قدر فکر و خیال تو مغزم بود که نمی ذاشت بخوابم،انگار یه لشکر مورچه تو فکر و خیالم رژه می رفتند.
    از یه طرف نگاه بهرود که پر از تمنا و خواهش بود و البته رنگی م از شیطنت داشت،از طرف دیگه خسرو با اون رفتارای جنون آمیز و آزار دهنده،مشکلات کاری بابا....تو بد هچلی افتاده بودم،فقط خدا کمکم کنه...تو دلم داد کشیدم و چند بار صداش کردم:خدا...خدا....خدا...
    کاش صدامو می شنید و جوابمو می داد.
    از سرو صدای قاشق و لیوان و بشقاب فهمیدم بچه ها دارن سفره رو پهن می کنن ولی حال و حسی که پاشم و کمک کنم رو نداشتم،اون قدر درگیری ذهنی داشتم که رمقی واسه از جا بلند شدن تو خودم نمی دیدم.
    بالاخره مجبور شدم از جا پاشم،چون ساغر گفت:پشو غذا بخور ترمه،پاشو بدبخت که داری می میری،پوستت چسبیده به استخونت،قیافه ت مثل تب نوبه ایها شده....
    شاداب بهش توپید:چرت و پرت نگو دختر،ترمه به این خوشگلی
    - مگه من گفتم زشته؟! فقط مي گم اسكلت شده ، همين ! اونم با يه ذره خوردن و رسيدگي حل مي شه ، حرف بدي كه نزدم اين جوري مي ري تو شكم آدم .
    نشستم : بس كنين سرم رفت .
    شاداب زد پشت دستش : بشكنه اين دست كه نمك نداره ، اصلاً خوبي به تو نيومده . ساغر با اخم گفت : حالا هي از اين دختره نمك نشناس دفاع كن .
    با همون اخم رو به من ادامه داد : بشين كوفت كن مردني !
    هر سه زديم زير خنده ونشستيم دور سفره ، از شب قبل هيچي نخورده بودم با اين حال اشتهاي چنداني نداشتم ، قاشق سوم رو به زور خوردم و كشيدم كنار ، شاداب وساغر هر دو با تعجب گفتن : همين ؟ سير شدي ؟!
    شاداب قاشق رو گذاشت تو دستم : بخور ، اين طوري از پا مي افتي .
    - نمي تونم .
    - بي خود نمي توني ، به زورم كه شده بايد بخوري ، اين طوري كتي مي گم ساغر ادامه بده و درست وحسابي از شكل و شمايلت تعريف كنه .
    خنديدم : تسليم ، مي خورم .
    شاداب مثل مادراي سختگير گفت : همه غدا تو مي خوري ، يه قاشق نبايد بمونه ، فهميدي ؟!
    - آره بابا ، نفهم كه نيستم ، حالا اگه بتونم .
    - بتونم ، نتونم حاليم نيست . اگه نخوري به زور مي ريزيم تو حلقت . به ساغر مي گم دست و پا تو بگيره ، منم غذا رو مي ريزم تو دهنت.
    گردنمو كج كردم : عجب يزيدي هستي تو ، دستي دستي داداش مظلوم و بي چاره امو بدبخت كردم ، با دست خودم تورنگ بي چاره رو انداختم تو دهن گرگ ، بي چاره دو روز ديگه از دست توي بلا گرفته چي مي خواد بكشه .
    شاداب دست به كمر زد : خيلي م دلتون بخواد ، يه عمر مي گشتي لنگه منو پيدا نمي كردي ، حالا مثل بچه آدم غذاتو بخور كه ممكنه بد ببيني .
    صورتم تو هم رفت : باور كن ميل ندارم ، اگه گرسنه باشم كه مي خورم .
    - ببين دختر ، مامانت تو رو به من سپرده ، دوست ندارم با سوء تغذيه يا معده سوراخ تحويل بدمت ، غذايي كه خوردي اندازه يه خوراك بومي استراليايي وقت گرفته اون وقت اگه نخوري دلم مي شكنه و برات ...
    ساغر با قاشق زد به ليوان و حرف شاداب رو قطع كرد : ناگفته نمونه كه موقع غذا درست كردن بيرون روي گرفته و دم به دقيقه مي رفت ...
    به حالت مسخره اي به دستشويي اشاره كرد : اون جا كه نمي تونم اسمشو بگم ، بعدشم زكام شده و مرتب عطسه مي كرد و آب دماغش مي اومد ، البته به دلت بد راه ندي ترمه جون ، چون غذا رو حرارت پخته شده و فكر كنم تموم ميكروباش از بين رفته باشه .
    با لحن تندي به شاداب گفت : خاك تو سرت ، پول داديم اون مايع دستشويي رو خريديم كه براي رعايت بهداشت دستاتو بشوري ، دكوري كه نيست ، شد يه مرتبه فقط يه مرتبه بعد از اين كه رفتي اون جا دستاتو بشوري ؟!
    شاداب قاشق و چنگال رو گذاشت تو بشقاب : از اشتها افتادم ، شد يه مرتبه جنابعالي عقلت برسه و به موقع حرف بزني ؟! آخه سر غذا آدم از اين حرفها مي زنه ؟!
    ساغر قيافه متعجبي به خودش گرفت و با لحن مظلومانه اي رو به من گفت : وا من كه حرف بدي نزدم .
    سر تكون دادم : راحت باش ، بي خودي حساسه . غذاتو بخور .
    شاداب يه ليوان آب ريخت : يه لقمه نمي تونم بخورم .
    ساغر حق به جانب گفت : بهتر ، اين همه خوردي كجاي دنيا رو گرفتي ؟! يه كم رژيم برات بد نيست دو روز ديگه لباس عروسي به تنت گير نمي آد ، آخه اين روزا لاغري مد شده و لباسا فقط اندازه عروساي قلمي و خوش اندامه ...
    شاداب حرصش گرفت : تو به فكر خودت باش . ساغر با عشوه گفت : آقا مرتضي منو همين طوري كه هستم مي پسنده ، گفت نه چاق بشم نه لاغر ، همين طوري خوب خوبم ، به قاعده و اندازه !
    شاداب دهنشو كج كرد : آخه تورنگ دختر همسايه رو ديده و بعداً اشتباهي اومده خواستگاري من ...
    ساغر زد پشت دستش : اِاِاِ ، پس چرا براش توضيح ندادي كه اون نيستي ، بي چاره لابد حسابي مغبون شده و الان نمي دونه چطوري خودشو از دست تو خلاص كنه .
    شاداب آماده بود يه جواب تند وتيز بده ، همين كه دهن باز كرد ، صداي زنگ در اومد ، ساغر پاشد : فكر كنم بهنوش اومد .
    من وشاداب يه نگاه پر از ترس و دلهره ردوبدل كرديم ، يه دقيقه بعد بهنوش تو خونه بود ، بدون اين كه سلام كنه گفت : خدا رو شكر سفره پهنه و غذا آماده س ، خدا هيچ بنده اي رو گشنه نگه نداره .
    رو سريش رو در آورد و پرت كرد يه گوشه ، مانتوش رو انداخت يه طرف ديگه و نشست سر سفره ، بشقاب غذاي منو برداشت و شروع كرد به خوردن : داشتم از گرسنگي مي مردم .
    ساغر پوزخندي زد : آقا كيوان بهت نهار نداده ؟!
    اون قدر با عجله غذا خورد كه داشت خفه مي شد ، يه ليوان آب خورد : البته گدا نيست ها ، فكر كنم اصلاً يادش رفت كه بايد به من نهار بده ، بي چاره اون قدر گيج و قاطي بود كه نگو ، تو اين دنيا نبود .
    بالاخره داشت مي رسيد به مطلب اصلي كه دوباره شروع به خوردن كرد : ديگه داشتم از گشنگي غش مي كردم ، اون بدبختم اون قدر تو فكر و خيال بود كه نفهميد رنگ وروم مثل زردچوبه شده .
    شاداب با عصبانيت گفت : حالا بگو چي شده ؟
    - بذار يه لقمه غذاي راحت بخورم ، تو كه اين همه صبر كردي يه ذره ديگه م روش ... راستي غذاي كي بود ؟
    با سردرد گفتم : مال من ولي عيبي نداره ...
    با خيال راحت گفت : از قديم و نديم گفتن غذاي اين دختر عمو و اون دختر عمو نداره ، من بخورم انگار ترمد خورده ، ازش بپرسين مي فهمين كه اونم سير شده .
    شاداب گفت : حالا بيا خفه نشي .
    مي دونستم حسابي نگرانه ، ادامه داد : بگو ديگه بهنوش ، چي شد ؟! آقا كيوان قبول كرد با آقاي انصاري حرف بزنه يا نه ؟!
    بهنوش خيلي جدي گفت : ظاهراً شما هنوز منو نشناختين ، ببينم شكل وقيافه من به آدمهاي شوهر ذليل مي آد؟! معلومه كه نه! پس بدونين كيوان چاره اي جز قبول كردن نداشت والا من مي دونستم و اون ، مو به سرش نمي ذاشتم ، همه رو از ته مي تراشيدم يا اين كه بافت آفريقايي مي كردم ، در ضمن از دست شما خيلي ناراحت كه اين قدر منو دست كم گرفتين .
    دهن من از تعجب بازمونده بود ، باورم نمي شد كيوان قبول كرده باشد ، شاداب خنديد : اين از خوان اول .
    بهنوش گفت : خوان دوم ، اولي عمو بود كه حلش كردم ، اون قدر زبون ريختم تا راضي شد مگه قبول مي كرد ؟! يه كارت تلفن چهار هزار تومني رو تموم كردم و تازه تونستم دلشو بدست بيارم ، از اون شارژ موبايل كيوان رو تموم كردم . بالاخره با هزار منت وكلي دلخوري قبول كرد ، صد تا شرط و شروط هم گذاشت كه هيچ كدومش يادم نيست ...
    چند تا ضربه با نوك انگشتش به پيشونيش زد : يكيش يادم اومد ، خواهش كرده با آبرويش بازي نكنيم .
    دلم واسه بابا سوخت ، طفلك بي چاره الان تو چه حال وضعيته ، خودش كم گرفتاري و فكر وخيال داشت مال منم بهش اضافه شد !
    صداي بهنوش مرا متوجه كرد : بهش گفتم عمو جون اگه يه نامزدي دو سه ماهه بهم بخوره بهتر از يه ازدواج ناموفقه ، كلي از بهرود بد گفتم تا راضي شد ، خلاثه اين كه دهنم كف كرد . تازه بعد از اون نوبت آقا كيوان بود كه اول و دوم و سومش باور نمي كرد و فكر مي كرد دارم سر به سرش مي ذارم ، پاك از دستش كفري شده بودم . بالاخره آقا بعد از يه ساعت فهميد قضيه جديه ، تازه اون موقع خشكش زد و تا يه ساعت نفسش بند اوده و مثل جن زده ها فقط نگاه مي كرد ، بعد از اونم يه ساعت قصد داشت منو منصرف كنه كه موفق نشد ، بي چاره يه ساعت ديگه م داشت دنبال يه راه حل بهتر مي گشت كه اصلا نتونست فكر كنه ، مي گفت مغزم كليد كرده و بالاخره موقعي به خودش اومد كه كار از كار گذشته بود . بهم قول داد با پارسا حرف بزنه ... البته شرط داره .
    هر سه با هم پرسيديم : چه شرطي ؟!
    بهي يه قاشق ماست خورد و با لحن با مزه اي گفت : آقا واسه من غيرتي شده گفت در صورتي حاضره با اين آقا حرف بزنه كه مطمئن بشه آدم درست وپاكيه ، در غير اين صورت نه ! هر چي باشه ترمه دختر عموي منه ديگه و به قول كيوان « مثل خواهرمه! »
    از جا پا شد ، يه تي شرت صورتي با طرح سبز تنش بود كه به رنگ پوستش مي اومد ... دور اتاق چرخيد و يه مرتبه شروع كرد به بشكن زدن و آواز خوندن :

    « عشوه رو كم كن ترمه جون
    چايي رو دم كن ترمه جون
    همه رو خبر كن ترمه جون
    كينه رو در كن ترمه جون
    خنده رو سر كن ترمه جون
    آتيشو تو فلفل بذار
    اسفند و كندور بيار »
    يه چرخي تو اتاق زد و ابرو بالا انداخت و لحن صداشو عوض كرد :
    « شيريني و شربتت كو آينه و شمعدونت كو
    نقل و نمكدونت كو قنبل ومنقلت كو
    آخه قرو قبيلت كو دستك و دنبكت كو »
    آخه ترمه مهمونت كو
    بعد تندتر چرخيد وتكرار كرد : « آخه ترمه مهمونت كو
    آخه ترمه مهمونت كو »
    اون قدر اينو گفت تا از نفس افتاد و يه گوشه آروم گرفت ، ساغر گفت : خدا رو شكر زبونش بند اومد ...
    بهنوش بي حال گفت : مي خواي بهت ثابت كنم زبون من هرگز بند نمي آد ؟!
    ساغر هراسون گفت : غلط كردم ، حرفمو پس گرفتم ، خونواده مهرتاش فقط با اين زبون دراز كارشون پيش مي ره والا هنر ديگه اي ندارن ، من قبول دارم كه زبون تو هيچ وقت بند نمي آد .
    دستامو بغل گرفتم و رفتم تو فكر : دو تا مشكل حل شد ، مي مونه مشكل اساسي ، اگه پارسا قبول نكنه چي ؟ اگه روي كيوان رو زمين بندازه چي ؟ اگه سنگ رو يخ بشم چي ؟!
    اين فكرا باعث شد عرق سرد بشينه رو پيشوني وكمرم ... اگه اين طوري مي شد مگه ديگه مي تونستم سرمو تو دانشگاه بالا بگيرم ؟! حسابي سبك مي شدم .
    سعي كردم نگراني رو از خودم دور كنم : نه بابا بر فرض هم كه نخواد قبول كنه يه كلمه مي گه « نه » و خلاص ، نمي آد آبروي منو تو دانشگاه بريزه كه ... به ظاهرش مي خوره آدم متشخص و فهميده اي باشه . اصلاً به خاطر همين رفتار آقا منشانه اش اونو انتخاب كرديم .
    نفس بلند وآرومي كشيدم ، دومي و سومي رو عميق تر ؛ يه كم اعصابم راحت تر شد .
    رو به بهنوش پرسيدم : آقا كيوان كي قراره بره صحبت كنه ؟!
    به همين زودي ، فردا يا پس فردا ، البته با حضور شخص شخيص بنده ، چون به قول كيوان اگه تنها باشه ممكنه پسره كپ كنه و باورش نشه ، ولي اگه من باهاش باشم مي فهمه موضوع جديه و سركاري نيست .
    شاداب در حالي كه بشقابهاي خالي رو روي هم مي چيد گفت : به شرط اين كه تو هم سنگين ورنگين باشي و خل وچل بازي در نياري .
    ساغر دستش رو مشت كرده و به چونه اش ضربه مي زد : من فكر مي كنم اگه ترمه خودش هم باشه خوبه ، اين جوري كار يه سره مي شه ، حالا تا بياي توضيح بدي كه ترمه كيه وچرا مي خواد اين كارو بكنه كلي وقت گرفته مي شه . ولي اگه ترمه از همون اول كار باشه تكليف زودتر روشن مي شه .
    بهنوش تأييد كرد : آره خوبه .
    راست مي گفتن ، مرگ يه بار شيون يه بار ، يا اين طرفي يا اون طرفي ! اين جوري حداقل خودم زودتر از ماجرا خبردار مي شدم . رو به بهي گفتم : من از روي آقا كيوان شرمنده ام ، بنده خدا الان خودشو لعنت مي كنه و مي گه اين چه خونواده ايه كه باهاش وصلت كردم و همون اول كاري اين همه دردسر انداختن رو دوشم ...
    بهنوش بي خيال گفت : نه بابا بايد عادت كنه ديگه .
    زانوها رو بغل گرفتم : در مورد بهي كه حرف بدي نزدي ؟!
    - گفتم هنوز بچه اس ، فقط هيكلش گنده شده ، از اين حرفها ديگه ، البته يه اشاره اي هم كردم به اين كه دوست دختر زياد داره و تو از اين مسئله خوشت نمي آد ، در غير اين صورت شك مي كرد و مي گفت : « مگه اين پسره چشه ؟ »
    بهنوش دست چپش رو گذاشت زير سرش و روي زمين دراز كشيد : همين طوري كه آدم نمي گه پسر عموم رو نمي خوام ، بالاخره بايد چهار تا دليل قابل قبول آورد ، چون هر چي باشه عقد دختر عمو وپسر عمو تو آسمونها بسته شده ، هر چند تو اين دوره زمونه فقط تو آسمونهاس ، روي زمين كه خبري نيست همه از ازدواجهاي فاميلي فراري ان ، هزار تا دليل مي آرن ، مي ترسن ، مشكلات ژنتيك باعث بشه بچه اشون كند ذهن و عقب افتاده بشه و ...
    ساغر پريد وسط حرفش : سخنراني بسه ، چايي مي خوري ؟!
    بهنوش دست و پاش رو كشيد : نيكي و پرسش ؟! معلومه كه مي خورم ، يه چايي كه هيچي ده تام بريزي مي خورم ، نمي دوني چقدر حرف زدم .
    يه دفعه نشست : قيافه كيوان ديدني بود ، چشماش مثل دو تا نعلبكي زده بود بيرون و دهنش باز مونده بود ، يه ساعت توضيح دادم كه تازه باور كرده موضوع جديه ، دهنم كف كرد بس كه حرف زدم .
    بعد آهي كشيد و دومرتبه ولو شد كف زمين : خدا دختر عمو هم ميده يه درست و حسابي ش رو بده كه اين قدر دردسر نداشته باشه .
    تو دلم . حق را بهش دادم ولي چيزي نگفتم ، ادامه داد : بعد از ظهر كيوان مي آد دنبالمون تا حسابي با ما دو تا حرف بزنه .
    يه دفعه پرسيد « راستي تو اينجا چيكار مي كني ؟! منم شانسي اومدم اين جا . نزديك بوديم ، گفتم از اين جا زنگ مي زنم كه تو هم بياي .
    ساغر ظرف شكلات رو گذاشت وسط : به خاطر لوبيا پلو اومد .
    بهنوش كاغذ دور شكلات رو باز كرد : به خاطر هر چي كه اومد واسه من بد نشد . پس اين چايي چي شد ؟!
    صداي شاداب از آشپزخونه اومد : داره مي رسه . اين قدر نق نزن.
    - نا اميد نباش نتيجه مي ده ، اگه قراره كسي ناراحت بشه اونم منم كه هزار تا عيب و ايراد روي داداش شاخ شمشادم گذاشتي و صدام در نيومد .
    خيلي جدي گفت : اگه خودتم راضي بودي من منصرفت مي كردم ، چون هم تو رو خوب مي شناسم وهم بهرودو ... بابا ومامان هم اگه مثل من بهرود و مي شناختن اين فكر تو سرشون نمي اومد ، بي چاره ها با سادگي تموم فكر مي كنن ، اين دخترايي كه بهرود باهاشون عكس انداخته از همكارا يا همكلاسيهاي دانشكده ان ... هر چند بهرود ذاتاً آدم بد و بي بندو باري نيست ، فقط يه كمي بي جنبه ست كه اونم بالاخره درست مي شه . به قول معروف تنها شعله شمعش دختراي خوشگله . الانم قشنگي ترمه دلش رو برده ، بابام كه از خدا خواسته اس ، خودش ترمه رو خيلي دوست داره و اين طوري دلش مي خواد هميشه ور دلش باشه ، به هر حال نيت و قصد همه خيره و همه امون ترمه رو دوست داريم .
    همه اشو خودم مي دونستم ، حتي به بهرود هم علاقه داشتم و آرزوم بود موفق و خوشبخت باشه هر چي باشه پسر عموم بود ...
    عمو وزن عمو كه جاي خود داشتن و من قلباً دوستشون داشتم ، بهي كه ديگه هيچي هم خواهرم بود و هم دوستم ، هم دختر عموم .
    حاضر نشدم همراه بهي و كيوان برم ، طفلك ها خودشون رفتن و با پارسا حرف زدن ، پارسا نه شوكه شده ، نه فرار كرده ... حتي رفتار زشت يا كلنه توهين آميزي ام نگفته بود ، فقط با يه لبخند گفته بود : چه جالب !
    بعد سرش رو تكان داده و يه دستش رو گذاشته بود زير چونه اش و قهوه اشو با دقت به مدت چهار دقيقه هم زده ، طوري كه بهي داشت ديوونه مي شده و دلش مي خواسته قاشق چاي خوري رو از دستش بگيره و پرت كنه وسط كافي شاپ و داد بزنه : شكر توش ريخته بودي نه ماسه !
    بعد در كمال آرامش قهوه اشو خورده و يه لبخند به بهي كه با چشماي خون گرفته نگاش مي كرد زده و اون وقت رو به كيوان گفته بود : بازي عجيب و جالبيه ، در عين حال هيجان انگيز ، اما به من حق بدين اگه بخوام با ترمه خانم يه مرتبه خصوصي صحبت كنم .
    كيوان كه در عرض همون يكي دو ساعت حسابي از رفتار و برخورد و شخصيت پارسا خوشش اومده بود ، قبول كرده و حالا من با تن لرزه داشتم حاضر مي شدم برم سر قرار ... توي همون كافي شاپ ديروزي .
    شاداب ، بهي و ساغر دورم حلقه زدن و نظر مي دادن ، هر كدوم يه چيزي مي گفتن : تيپ كرم قهوه اي بزن خيلي بهت مي آد .
    ساغر با بهنوش مخالفت كرد : نه بابا آدم ياد بستني مكنوم مي افته ، يه مانتوي خاكستري داري اون خوبه ، اسپرت هم مي شي ، تازه كفش راحتي م پات مي كني كه هر وقت لازم شد بزني به چاك !
    بعد خنديد ، شاداب با اخم گفت : اذيتش نكنيد ، تو دلشم خالي نكنيد ، ترمه جون هر
    چي دوست داري بپوش، هر لباسي كه بهت آرامش مي ده...
    ساغر پريد وسط حرفش: يه رنگي بپوشه كه اين طوري رنگ پريده و مثل مرده از قبر در رفته به نظر نرسه. بابا مگه مي خوان دارت بزنن كه اين رنگ و رو رو بهم زدي؟! داري مي ري خواستگاري ديگه!
    غش غش خنديد: دسته گل يادت نره، يه دسته گل شيك و با كلاس!
    از خنده پر سر و صداش مام خنديديم. همين موقع در باز شد و زن عمو با سيني چاي اومد تو، نگاهش پر از سؤال بود، اما با لبخند گفت: مثل اين كه خوشحالين؟!
    سيني رو گذاشت روي ميز كامپيوتر و با حسرت سر تكون داد: قدر جووني تونو بدونين، از لحظه لحظه اش استفاده كنين، بخندين و شاد باشين كه اين روزا ديگه بر نمي گرده.
    بعد به طرف در رفت: خوش باشين بچه ها.
    همه با هم گفتيم: دست شما درد نكنه.
    بعد از رفتن زن عمو مثل مغول به سيني چايي هجوم برديم، دو مرتبه نوبت اظهار نظر بچه ها در مورد من شد، در نهايت به حرف هيچ كدوم توجه نكردم و مانتوي مشكي و شلوار جين پوشيدم، يه روسري آبي م سر كردم و عليرغم اصرار بچه ها يه ذره آرايشم نكردم، بهنوش گفت: خاك تو سرت لااقل يه ذره ضد آفتاب بزن، تو اين آفتاب پوستت لك مي آره.
    ساغر گفت: ما همين جا مي مونيم تا بري و برگردي، خيلي لفت و لعابش نده ها! نگرانيم و منتظر خبر، نري اون جا بشيني دل بدي قلوه بگيري و يادت بره سه نفر چشماي نگرانشون به اين در خيره اس.
    - شماها فقط دعا كنين كه از حال نرم و غش نكنم.
    بدنم يخ كرده بود، انگار خون تو رگهام نبود، حتي تو بدترين شرايط تصور نمي كردم مجبور به همچين كاري باشم، تو دلم چار تا فحش به بهرود دادم كه با اومدن بي موقعش منو انداخت تو هچل " اين همه سال نيومدي، خبر مرگت يه سال ديگه م نمي اومدي " بعد فهميدم اينا تقصير بهرود نيست و تقصير بهنوش، با حرص رو بهش گفتم: بدبخت شوهر نديده، چي مي شد اگه سال ديگه عقد مي كردي؟! اون وقت آقا داداشت سال ديگه مي اومد و اين قدر همه امون گرفتار نمي شديم و آبروي من جلوي شوهر تو نمي رفت!
    بهنوش كف دستشو به دماغش نزديك كرد: ببخشين خانوم بنده كف دست بو نكرده بودم با اومدن بهرود بدبخت بابا و مامانم ياد تو مي افتن كه به به و چه چه عجب دختر خوب و نجيب و خوشگل و خوش قد و بالايي! چرا اين دختر ابرو كمون چشم آهويي نصيب غريبه بشه؟! مگه خودمون چمونه؟! ديده و شناخته اس دختر عمو پسر عموم كه هستن... پس مرگ مي خواي برو گيلان! به من بي چاره چه مربوطه كه كاسه كوزه رو سر من مي شكوني؟
    ادا در آورد: حالا داداش خل و چل ما يه نظر تو رو ديده و پسنديده، باور كن اگه اين اخلاق گندت رو ببينه يه لحظه م حاضر نيست با تو زير يه سقف زندگي كنه.
    حق داشت، كيفمو برداشتم: فقط دعا كنين سالم برسم اون جا. مي ترسم از گيجي و منگي برم زير ماشين.
    شاداب گفت: حواستو جمع كن، اصلاً با آژانس برو.
    يه ذره فكر كردم، نه صرف نداشت: سر گنج كه ننشستم.
    بهي رفت سراغ تلفن: برو مهمون من!
    فكر كنم رنگ صورتم قرمز شد، چون هجوم خون رو به گونه هام حس كردم : موضوع اين حرفا نيست بايد حساب جيبم رو داشته باشم، ممكنه يه خرج واجب پيش بياد، والا به اندازه كرايه آژانس پول دارم...
    ژست گرفتم: مثل اين كه تدريس مي كنم آ. لازم نكرده پولتو به رخ من بكشي.
    خنديدم و صورت بهنوشو بوسيدم: مثل ماهي! حالا زنگ بزن به آژانس.
    تا رسيدن ماشين پنج دقيقه اي طول كشيد و تو اين مدت مغز و اعصاب واسم نموند، بس كه بچه ها منو با نصايح خواهرانه و تموم نشدني اشون تير بارون كردن.
    تو ماشين كه نشستم تازه فهميدم مي خوام چي كار كنم، حالم بد بود و به غلط كردن افتاده بودم، اگه پسره تو صورتم نگاه مي كرد و غش غش مي خنديد و مسخره ام مي كرد، چه خاكي بايد به سرم مي ريختم؟! " بهتر زمين دهن باز كنه و من برم توش، اگه تو روم نگاه كنه و بگه: ببخشن خانوم محترم دنبال يه نامزد ديگه واسه خودتون بگردين؛ چي دارم بهش بگم؟! اگه منو يه دختر جلف و بي حيا فرض كنه چي ؟! اگه حرف منو تو دانشگاه بزنه چي ؟! تازه سال اولمه، چطوري مي تونم چند سال ديگه برم و تو دانشگاه سرمو بالا بگيرم؟!
    آخه اينم راه حل شد؟! بهتر از اين نبود؟! خدايا چرا موقع تقسيم عقل به من و بهنوش فقط يه ذره دادي؟ اگه عقل داشتيم خودمونو از چاله در نمي آورديم بندازيم تو چاه. " بايد مثل بچه آدم صبر مي كردم يه روز عموم صدا كنه و ازم خواستگاري كنه، اصلاً شايد منصرف مي شدن. تازه اگه خواستگاري م مي كرد، بايد با شجاعت تموم سينه سپر مي كردم و جواب رد مي دادم، اونم با ادب و احترام طوري كه نه حرمت عمو بشكنه نه از دستم ناراحت بشه، با دليل قانع كننده و منطقي!
    خوب بهش چي مي گفتم؟! " عمو جون ببخشين پسر شما با صد تا دختر رنگ وارنگ رفت و آمد داره و من نمي تونم تحمل كنم... " اونم مي گفت: دختر جون اون پسره و واسش عيب نيست، بعدشم اگه عروسي كنه اين چيزا از سرش مي افته... به قول زن عموت زن بايد سياست داشته باشه مرد و پاي بند خونه كنه، كاري كنه هر جا رفت فكر و ذكر و ذهن و دلش تو خونه باشه.
    دلم مي خواست بزنم توي سرم " حالا كاريه كه شده، غلطيه كه كردي و مجبوري پاش وايستي! تازه مگه مي تونستي تو جواب محبت هاي عموت بگي از پسرش خوشت نمي آد؟! اين طوري بهتره، الان از دستت ناراحت بشه بهتر از اينه دو روز ديگه روي دو تا خونواده به هم باز بشه و حرمت ها از بين بره! اونم به خاطر حماقت و نادوني دو تا جوون خام... من كه مي دونم بهرود پاش دوباره برسه اون جا، اين حال و حس يادش مي ره...
    ول كن ديگه اين قدر اعصاب خودتو خرد نكن، ديگه چي كار بكني؟ حالا بايد بري سر افكنده و شرمنده بشيني روبروي پسري كه تا الان فقط چند كلمه باهاش حرف زدي و ازش بخواي يه مدت نامزدت بشه... خاك تو سرت ترمه، خاك تو سرت! چقدر ذليل و بدبخت شدي..."
    صداي نواري كه راننده گذاشته بود تو اعصابم فرو مي رفت، از اون آهنگاي در پيتي و مزخرف...
    چند بار اومدم بهش بگم يا خاموشش كن يا صداشو كم كن، ولي از اون جايي كه زورم فقط به خودم مي رسه دهنمو باز نكردم. تو افكار پريشان خودم دست و پا مي زدم كه صداي زمخت راننده منو به خود آورد، لحن حرف زدنش جاهل مآبانه بود معلوم بود فيلم فارسي خيلي نگاه مي كنه: آبجي، نزديك قهوه خونه ايم هر جا لب تر كني مي زنم كنار...
    از طرز حرف زدنش خنده م گرفت، مخصوصاً تكوني كه به گردنش مي داد، سيبيل هاشم تابونده بود، يه آن احساس كردم مي تونم بهش اطمينان كنم و ازش بخوام حق خسرو رو بذاره كف دستش معلوم بود اگه بهش رو بندازم، زمين نمي افته... تصور صورت لت و پار خسرو باعث خوشحاليم شد، " عجب آدم بدجنسي شدم! يعني از آزار دادن يه آدم ديگه لذت مي برم؟ "
    خودم جواب خودمو دادم: اگه اون آدم خسرو باشه كه چند ماه آزگار روزگار تو رو سياه كرده، آره؟! چرا كه نه! منم آدمم با هزار تا خصلت خوب و بد!
    چشمم به تابلوي كافي شاپ افتاد، هول شدم : رسيديم آقا، دست شما درد نكنه.
    راننده كشيد كنار، كيف پولمو در آوردم: چقدر تقديم كنم خدمتتون؟!
    با همون صداي نخراشيده اش گفت: قابل نداره آبجي، مهمون ما باشين... قابل نداره... ميشه سه هزار و پونصد تومن؛ بازم قابل دار نيست آبجي... مهمون باش.
    مغزم سوت كشيد مبلغ سه هزار و پونصد تومن تو سرم تكرار مي شد اومدم بگم: مگه اين جا سر گردنه س؟ چه خبره؟
    راننده فهميد تو ذهنم چي مي گذره: گرونيه آبجي، لاستيك مي خريم جفتي خدا تومن، بنزين مي زنيم ليتري صد تومن تازه هوام توش قاطيه... يه تعميرگاه مي ريم بايد كلي پياده شيم، گرونيه ديگه مام بايد نون در بياريم، اجاره خونه و هزار تا بدبختي داريم، حالا شما سه هزار تومن بده، قابلم نداره...
    دست كردم تو كيفم و سه هزار تومن بهش دادم: بفرمائين.
    - راضي باش آبجي، خدا بركت بده.
    خداحافظي كردم و پياده شدم، اگه بيست دقيقه، نيم ساعت زودتر راه مي افتادم با دو تا خط اتوبوس كه سر جمع مي شد چهل تومن مي رسيدم. دلم براي سه هزار تومن نسوخت واسه بي ارزشي پول سوخت! اين كه يك ساعت و نيم تدريس مي كردم و پنج هزار تومن مي گرفتم، اونم تو بهترين شرايط! والا مجبور بودم سي درصد بدم آموزشگاه.
    غرق در اين افكار رسيدم جلوي كافي شاپ، انگار دو تا وزنه سنگين به پاهام وصل شده و راه رفتن واسم سخت بود، نفسم در نمي اومد، دوست داشتم از همون جلوي در برگردم ولي نمي شد... چند تا نفس عميق كشيدم و تو دلم به خدا توكل كردم و در سنگين و سياه شيشه اي رو هل دادم جلو... محيط تاريك و خفه بود يه بوي عطر خاصي م مي اومد مخلوطي از بوي سيگار، قهوه و وانيل!
    خدا رو شكر ديدمش، اگه نيومده بود خيلي بد مي شد و حالم از خودم بهم مي خورد. با ديدنم از جا بلند شد، يه كت اسپرت كتون سورمه اي خوش دوخت روي پيراهن چهارخونه آبي اش پوشيده بود، شلوار جين خوش تركيبي هم تنش بود، لبخند دوستانه و تفاهم آميزي روي لبش بود، به نظرم اومد چشماش مي خنده، هيچ اثري از ...



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    هیچ اثری از تمسخر تو رفتارش نبود و همین خیالمو راحت کرد، مودبانه صندلی رو عقب کشید، زیر لب و با خجالت سلام کردم و نشستم.
    نمی دونستم چی بگم، چشم دوخته بودم به گلدون چوبی روی میز که با چهار تا شاخه بنفشه مصنوعی تزئین شده بود، منو رو داد دستم: چی میل دارین؟!
    بدون این که سرمو بلند کنم ، گفتم: ممنون، چیزی میل ندارم.
    با صدای گرمی گفت: این که نمیشه بالاخره باید یه چیزی بخورین.
    منو رو باز کرد ، نگاهیی سرسری بهش انداختم ، می دونستم چیزی نمی تونم بخورم، ملتمسانه گفتم: باور کنین چیزی نمی تونم بخورم.
    بدون تکلف گفت: پس خودم براتون یه چیزی انتخاب می کنم ،خوب ببینیم چی داره! تو این هوای گرم که قهوه یا شیر کاکائو نمی چسبه، بستنی بد نیست، شایدم یه نوع گلاسه. . . من بستنی مخلوط می خورم شما چی؟!
    چون سکوتم طولانی شد، گارسن را صدا زد و دو تا بستنی مخلوط سفارش داد، لابد تو دلش بهم فحش می داد: دختره احمق منو کشونده آورده این جا سکوت تحویل می ده; اگه نمی اومدم و این جا می کاشتمش حالش جا می اومد.
    با انگشت های دستم مشغول بازی بودم ،سرم گیج می رفت و دهنم تلخ شده بود، مثل زهرمار!هر آن احتمال می دادم ولو شم روی زمین و از حال برم، عجب کابوسی بود ها!!!
    دو تا ظرف پایه دار پر از بستنی رنگی مقابلمون قرار گرفت، پارسا تعارف کرد: بفرمائین، مشغول شین، بستنی هاش خوبه.
    خودش شروع کرد، باورم نمی شد این قدر عادی رفتار کنه ، برخوردش طوری بود که انگار معمولی ترین اتفاق دنیا افتاده و من براش غریبه نیستم و مرتبه اولی ام نیست که با هم قرار گذاشتیم، بعد از چند لحظه گفت: آب میشه ها!
    قاشق رو برداشتم و از رنگ کرم که می دونستم طعم نسکافه داره و منم خیلی دوسش دارم شروع کردم، یه کم آروم شدم، با شرم رو به پارسا گفتم: من، من واقعا نمی دونم چی باید بگم؟! خیلی متاسفم که باعث گرفتاری شما شدم.
    - ابدا این طور نیست، اتفاقا برام خیلی جالب بود، راستش همچین درخواستی رو هیچ وقت تصور نمی کردم.
    موهامو زیر روسری درست کردم: راستشو بخواین منم همین طور! باور کنین صد مرتبه خودم رو لعنت کردم، اصلا دوست ندارم مایه دردسر کسی بشم، ولی متاسفانه شرایطی برام به وجود اومده که ناچارم...
    با کنجکاوی بهم چشم دوخته بود: راستش خیلی دلم می خواد قصه اتون رو بشنوم.
    بعد از چند لحظه مکث گفت: البته حمل به جسارت و بی ادبی نباشه.
    سریع جواب دادم: اختیار دارین، شما حق دارین همه چی رو راجع به من بدونین، می دونم این درخواست نامعقول و نامتعارفه ولی تنها چیزی که به ذهن ما رسید همین بود، فکر کردیم برای حل این مشکل باید از شخص سومی استفاده کنیم و البته نمی دونستیم از کی؟ به هر حال می بایست از کسی کمک بگیریم که همه جوره تائید شده باشه، متاسفانه درست و حسابی کسی رو نمی شناختیم و در نهایت عقلامونو ریختیم روی هم و فکر کردیم اگه شما راضی باشین می تونیم روی کمک شما حساب کنیم.
    افتاده بودم روی دور حرف زدن و مهلت بهش نمی دادم: البته همش بستگی به شما داره، من خودمو اماده کردم که حتی با لحن بد ازم بخواین برم و مزاحم شما نباشم...
    حرفمو برید: بنده اساعه ادب نمی کنم.
    بی توجه ادامه دادم: می دونم دختر عموم و همسرش تا حدودی شما رو در جریان گذاشتن.
    - اما شنیدن اصل و فرع ماجرا از خودتون لطف دیگه ای داره...
    با تعجب تو چشماش نگاه کردم ، آرامش عمیقی رو به وجود آدم تزریق می کرد، ناخواسته لبخند کمرنگی زدم:همه چی رو براتون می گم، متاسفانه تو این یه ساله اخیر بد بیاری دامن من و خونواده امو گرفته و ول نمی کنه; می دونم واسه شما نقش بازی کردن خیلی سخته و اگه قبول کنین فداکاری بزرگی در حقم انجام دادین، می دونم برای شمام شرایط بدیه و ممکنه دچار مشکل بشین ... تا الانشم چند بار پشیمون شدم...
    چند لحظه مکث کردم و یه قاشق بستنی خوردم، این بار از رنگ سبز که طعم پسته می داد: فقط اگه نخواستین یا شرایطش رو نداشتین که بهم کمک کنین، قول بدین از این جریان کسی خبر دار نشه...
    رنگ صورتش یه دفعه تیره شد: خانوم مهرتاش، شما منو چه جور آدمی فرض کردین؟! فکر می کنین من برای چی این جام؟! مسلما برای کمک به شما، در ثانی یه طورایی م دوست دارم شر اون پسره مزاحم از سرتون کم شه، یعنی یه تیر و دو نشون; شما مطمئن باشین که رازتون پیش من محفوظ می مونه و هیچ کس ازش خبردار نمی شه...
    حرفاش امیدوار کننده بود، لبخند زدم: پس کمکم می کنین؟!
    چشماشو هم گذاشت: تا جایی که بتونم حتما!
    نفس راحتی کشیدم به پشتی صندلی تکیه دادم، تصمیم داشتم همه چی رو براش بگم، مخصوصا حالا که قرار بود کمک کنه، نگاهش کردم: ممنونم آقای انصاری...
    پارسا لبخند زد و گفت: نه دیگه، آقای انصاری نه! من پارسا هستم، بی پیشوند و پسوند، بالاخره باید عادت کنیم دیگه! پس بهتره از یه جایی شروع کنیم و اونم این باشه که اسم همدیگر و راحت صدا بزنیم.
    سرخ شده بودم: سخته...
    تائید کرد: سخت هست ولی غیر ممکن نیست.
    بعد به نرمی اضافه کرد: ترمه!
    سرشو تکون داد: اسم خیلی جالب و قشنگی داری.
    تشکر کردم : مرسی، اسم شمام خیلی با معنی و خوش آهنگه!
    - مثل این که عادت داری هر چیزی رو سریع تلافی کنی ، حتی خوبی رو!
    - ولی این خوبی شما رو اصلا نمی تونم جبران کنم...
    - نگران جبران نباش، بالاخره هر چیزی جبران می شه، حالا بهش فکر نکن، خوب من منتظرم که بشنوم.
    یه قاشق دیگه از بستنی م رو خوردم و به چشمای مشتاق پارسا نگاه کردم، یه مرتبه دلم لرزید، تو دلم استغفرا... گفتم و سعی کردم ذهنمو به اصل قضیه معطوف کنم: مشکل پسر عمومه که چند وقتیه از خارج اومده، البته تو همین چند روزه قراره برگرده ، اما همین چند وقت کافی بود که عمو و زن عمو فکر کنن من و پسرشون به هم می آیم، برای همین عمو منو از پدرم خواستگاری کرده...من به بهرود فقط به عنوان یه پسر عمو نگاه می کنم نه بیشتر نه کمتر، تو مدتیم که تو خونه اشون زندگی کردم فهمیدم که به درد اون نمی خورم ،اون یه پسر خیلی امروزی و متجدده...
    شونه بالا انداختم : خوشبختانه یا شایدم بدبختانه من این قدر اروپایی نیستم که بتونم تحمل کنم حتی پسر عموم در آن واحد با چند تا دختر مختلف ارتباط داشته باشه.
    بستنی کم کم داشت آب می شد، نمی تونستم از خیر قسمت شکلاتیش بگذرم، برای همین شروع به خوردن کردم. پارسا که بستنی خودشو تموم کرده بود دو دستش رو گذاشته بود زیر چونه اش و منو نگاه می کرد. بعد از این که قسمت شکلاتی بستنی رو تموم کردم ، گفتم: من عمو و زن عموم رو خیلی دوست دارم از اون آدمای کمیاب روزگارن، اون آدمایی که این روزا کمتر می شه دیدشون، برای همین به هیچ وجه دوست ندارم تو روشون بگم « دلم نمی خواد عروستون بشم».
    شروع به هم زدن بستنی کردم: در عین حال دلم نمی خواد عروسشون بشم، چون نتیجه اش از الان معلومه . عمو خیلی به گردن من حق داره برای همین تصمیم گرفتیم، بهش بگیم از همون اول که اومدم دانشگاه نامزد کردم فقط به خاطر شرایط خاص خونواده من و اینکه ممکنه این نامزدی چند سال طول بکشه جز پدر و مادرها کسی از این مساله خبر نداره.
    پارسا خندید، ادامه دادم: البته این مساله مدت زیادی طول نمی کشه ، چون عمو قصد داره تو همین چند روزه موضوع رو مطرح کنه، اما من و بهی...
    خندیدم: منظورم بهنوشه، می خوایم پیشدستی کنیم و ظرف امروز و فردا به عمو بگیم که...
    دیگه روم نشد ادامه بدم، سرمو انداختم پائین و زیر نگاه سنگین و خیره پارسا رنگای بستنی رو قاطی هم کردم.
    تو خاطرات خودم غرق شدم، چه روزایی بود، شیرین و قشنگ، با این که هنوز یه سال م نشده بود ولی انگار ده سال از روش می گذشت.
    زندگی آروم و بی دغدغه و شادی داشتیم، از وقتی که به خاطر دارم تو ناز و نعمت غرق بودم عکسام از همون یه سالگی هست و هر سال به کیک تولدم یه شمع اضافه و قد من یه کم بلندتر شده و صورتم تغییر کرده.
    خیلی خوش بودیم، دو سه سالی یه مرتبه می رفتیم مسافرت خارج از کشور و سالی دو مرتبه هم مسافرت داخلی، بابام از هیچی برامون کم نمی ذاشت. خونواده خوشبختی بودیم، سودی جون و بابا بعد از گذشت سی سال از ازدواجشون هنوز همدیگه رو عاشقونه دوست داشتن.
    بالاخره یه روز طوفان وزید، یه طوفان سخت و وحشی، شایدم زندگی آروم و راحتمون چشم خورد.
    بابام کارخونه داشت، یه کارخونه تولید ظرف یه بار مصرف، وضعمون خوب بود، به قول معروف توپ داغونمون نمی کرد، بابام دست خیرم داشت، به کارگراش خوب می رسید، بهشون وام جهیزیه و بیماری و خرید وسایل ضروری می داد، همه راضی بودن...
    تا این که پارسال همین موقع ها سر و کله یه آدم از خدا بی خبر پیدا شد، یه آدم با یه مبایعه نامه جعلی، می گفت بابا کارخونه رو بهش فروخته، اتفاقا تو همون دوران بابا تازه رفته بود مسافرت، می خواست یکی دو تا دستگاه جدید و مدرن بگیره... مردک دادخواست تنظیم سند کرد و خواستار سند ملک شد، ملکی که هیچ وقت بهش فروخته نشده بود.
    دادگاه مدارک رو بررسی کرد و بابا رو احضار... بی چاره بابام که نبود و تا برگرده و به خودش بجنبه، با دستور قاضی پرونده کارخونه توقیف و پلمپ شد.مونده بودیم چی کار کنیم که بابا برگشت، یه وکیل گرفت و اعلام کرد هرگز چیزی رو نفروخته و امضا پای مبایعه نامه جعلیه.
    مرحله اول بابا یه زمین فروخت و خرج وکیل کرد، بعد یه زمین دیگه فروخت و مقداری پول به کارگرا داد که بنده های خدا بی کار و پول مونده بودن.
    منتها این قضیه سر دراز داشت، ما فکر می کردیم مشکل یکی دو ماهه حل می شه.ولی امان از این جور کارا!
    روزی که خبر پلمپ شدن کارخونه بابا رو شنیدم حالم بد شد اونم چه روزی، روزی که فرداش آینده سازم بود، روز شرکت تو آزمون دانشگاه سراسری!
    به قدری حالم بد بود که نصف سوال ها رو جواب ندادم و از سر جلسه م یه راست رفتم بیمارستان، هیچ مشکلی نداشتم فقط یه شوک عصبی!
    بابا کلی باهام حرف زد و دلیل و منطق آورد که مشکل سریع حل میشه و من نباید به خاطر همچین مسئله ای آینده و از همه مهمتر سلامت خودمو به خطر بندازم.فرصت برای جبران بود، چند هفته بعد تو آزمون دانشگاه آزاد شرکت کردم و تو انتخاب اولم که دندونپزشکی تهران بود، قبول شدم...اما حیف که این رشته رو توی دانشگاه سراسری از دست دادم، چرا که سالها براش برنامه ریزی کرده و درس خونده بودم، اون وقت با یه اتفاق هرچی رشته بود، پنبه شد.
    می خواستم بخت خودم رو تو دانشگاه سراسری یه مرتبه دیگه امتحان کنم اما بابا مانع شد و گفت: تو به درست برس، این مشکل حل می شه، به فکر شهریه دانشگاهم نباش.
    هرچی گفتم شهریه اش یه قرون و دو زار که نیست، گوش نکرد، گفت: تو به این چیزا کاری نداشته باش.
    خلاصه اومدم تهران و رفتم خونه برادرم تارخ...البته هنوزم قصد دارم شانس خودمو تو کنکور سراسری یه بار دیگه امتحان کنم ،شاید از چند ماه دیگه رفتم دانشگاه دولتی !
    تو این مدت بابا خیلی اذیت شد، مشکلات خودش یه طرف، متلک های این و اون یه طرف دیگه!
    از خیلی ها تعجب می کردم، طوری از وضعیت جدید خونواده ما خوشحال بودن که انگار مال اونا به ناحق وارد زندگی ما شده بود، آدم این طور موقع هاست که دوست و دشمن خودشو می شناسه، بگذریم.
    با اعلان دعوی متقابل از طرف بابا، دادگاه کارشناس خط تعیین کرد، در مرحله اول معلوم شد امضا جعلیه، اما شخص مدعی اعتراض کرد و دادگاه این بار دو نفر رو به عنوان کارشناس تعیین کرد، بازم مشخص شد که امضا جعلیه، اما مدعی ما دست بردار نیست که نیست و بازم دادگاه داریم و تکلیف نهایی تا چند وقت دیگه معلوم می شه.
    بابا تند و تند می خواست ملک بفروشه و خرج کنه که مانعش شدیم، این طوری گنج قارونم تموم می شه، حالا مدتیه کمتر خرج می کنیم و حواسمون به ریخت و پاشمون هست، هر چی باشه بابا در برابر کارمندا و کارگرای کارخونه که همگی م عائله مندن، مسئوله. اگرم چیزی بفروشه به اونا می ده بی خرجی نمونن.
    حالا وکیل مژده داده که کار داره تموم می شه و اگه تو دادگاه آخر پنج تا کارشناس خط حکم بدن امضا جعلیه، مبایعه نامه باطل میشه و پلمپ شکسته! اون وقت مام یه نفس راحت می کشیم.
    دو سه شب پیش که با بابا حرف زدم بازم می خواست منو از این تصمیم منصرف کنه و می گفت به زودی کارا رو براه می شه و برای من و شاداب خونه مستقل می گیره راحت باشیم، البته بهش یادآوری کردم که ساغر به ما چسبیده و ازمون جدا نمی شه.
    با خنده گفت: اونم مثل شما دو تا...
    به هر حال من به بابا گفتم: در اون صورتم تو اصل ماجرا فرق نمی کنه من دوست ندارم عمو بهم حرفی بزنه و من تو جوابش نه بیارم. هر چی باشه عمومه، در ثانی لطف و محبت رو در حقم تموم کرده، دوست ندارم ناسپاس و قدر نشناس باشم.
    به هر حال بابا در حالی که قلبا مایل نبود گفت: باشه، هر جور صلاح می دونی، فقط...
    می دونستم چی می خواد بگه، اون قدر گفته بود که ملکه ذهنم شده بود، دونه به دونه ذهنیاتشو گفتم و بعد خیالش رو راحت کردم که به صلاحم عمل می کنم.
    اما نمی دونم؟! عقل ناقص من یکی که اصلا قد نمی ده، یعنی واقعا این کار به صلاحمه؟!
    خدا خودش کمکم کنه، فقط اونه که می تونه حلال مشکلات باشه.
    همین طور یه ریز حرف زدم، وقتی به خودم اومدم که دهنم کف کرده و داشتم از تشنگی می مردم، پارسا خودش متوجه مطلب شد و دو تا لیوان آب طالبی سفارش داد، به ساعتم نگاه کردم و نیم متر پریدم هوا: دقیقا دو ساعت و نیمه دارم حرف می زنم...
    روی صندلی جابجا شدم و با شرمندگی گفتم: معذرت می خوام حسابی پر حرفی کردم و سرتون و درد آوردم، باید بهم تذکر می دادین که روده درازی نکنم.
    پارسا دستاشو روی میز گذاشت: منم مثل شما...ببخشین مثل تو متوجه گذشت زمان نشدم.
    به حالت استفهام آمیزی گفت: شاید اگه این ماجراها پیش نمی اومد من و تو الان پشت این میز نبودیم، به هر حال امید دارم هر چی زودتر و سریعتر مشکل شما حل بشه.
    لبخند زدم: امیدوارم، این طوری زودتر از شر من خلاص می شین...
    دستشو به حالت امتناع تکون داد: مسئله این نیست، بالاخره وقتی آدم گرفتاره زندگیشم روال عادی نداره...اگه تا الانم یه دهم درصد شک داشتم که به شما کمک کنم الان هزار درصد اطمینان دارم که می خوام کمکتون کنم.
    آب طالبی مقابلم قرار گرفت، تو یه جرعه همشو خوردم: ببخشین خیلی تشنم بود.
    - بهت حق می دم.
    دوباره به ساعتم نگاه کردم: خیلی دیر شده.
    از جا بلند شد کت ظریفش رو که درآورده بود از روی صندلی برداشت: می رسونمت.
    - نه، باعث زحمت نمی شم.
    - دیگه حداقل برای یه مدت کوتاه هم که شده تعارف و رو دربایستی رو کنار بذار کنار و باهام
    راحت باش،بالاخره عموت نباید به رفتار ما شک کنه...
    به طرف صندوق رفت و پول میز رو حساب کرد،با هم از کافی شاپ اومدیم بیرون،به ماشین مشکی آخرین مدل گرون قیمتی که درست رو به روی پارک بود اشاره کرد:
    -بریم سوار شیم.
    فکم افتاد،تو دلم گفتم:
    -عجب ماشین شیک و با کلاسی،معلومه خیلی پولداره....
    شروع کردم به شماتت خودم:
    -بازم گند زدی دختر،دست گذاشتی روی آدم مایه دار،شاید فکر کنه من از قبل امارشو داشتم...ولی نه،من فقط سه چهار مرتبه دیدمش،اونم تو دانشکده با یه تیپ معمولی،یه تیپ دانشجویی ساده،من بیچاره از کجا میدونستم پولش از پارو بالا میره...تازه از کجا معلوم ماشین مال خودش باشه،شاید مال باباشه که در اون صورتم تو اصل قضیه فرقی به وجود نمیآید.شایدم از دوستش گرفته باشه...که بعید میدونم،تو این روز روزگار ماشین به این گرونی رو کسی به برادرشم قرض نمیداه،چه برسه به دوستش...
    پارسا برام در ماشین رو باز کرد و من تو همین افکارم بودم که نشستم،کمربند رو که بستم پارسا نشست و استارت زد،بعدم شروع کرد از خودش گفتن:
    -حالا نوبت منه از خودم بگم.
    دو تا گوش داشتم دو تا دیگم قرض کردم،خیلی مشتاق بودم راجع بهش حسابی بدونم،مخصوصاً اینکه من مثل کفّ دست برایش واضح و روشن بودم و هیچ نکته ی مبهمی ازم وجود نداشت که پارسا ندونه،از مشکلات زندگیمون گرفته تا شجره نامه خانوادگی،هواسمو دادم به حرفاش:
    -بیست و پنج سالمه و ترم آخر دندون پزشکی،سربازی م رفتم اونم قبل از دانشگاه،دوست داستم بدون فکر و خیال اضافه درس بخونم...از اول بچگی م همین طور بودم اگه میخواستم بازی کنم فقط فکرم رو بازی متمرکز بود و حتا اگه وقت برنامه کودک بود،نگاه نمیکردم،همیشه هدف داشتم،دوست داشتم دندون پزشک بشم که شدم.
    سی دی رو عوض کرد،آهنگ قشنگی از علیرضا افتخاری بود که تو مواقع خاص خیلی صداشو دوست داشتم،ادامه داد:
    -تک فرزندم،مامانم دبیر زبان انگلیسیه و پدرم داروساز.
    جای بهنوش خالی بود که حسابی سر به سرم بذاره و بگه:-زدی به هدف چه نامزدی م واسه خودت دست و پا کردی،تمام و کمال،تحصیل کرده،خانواده دار،پولدار.
    افکار مزاحمو پس زدم:
    خجالت بکش دختر،از حدً خودت تجاوز نکن.
    پارسا تا در خونه ی عمو راجع به محل زندگی و کارش صحبت کرد و در نهایت شماره ی تلفن خونه آاش رو بهم داد،البته تلفنی که مختص استفاده ی خودش بود.دم در بازم ازش تشکر کردم و پیاده شدم.
    پا که تو خونه گذاشتم بچهها کشون کشون منو بردن تو اتاق و مثل آوار از همه طرف ریختن رو سرم.
    -چی شد زود تعریف کن ببینم؟
    -کی قرار شد بیاد خونه تا به بقیه معرفیش کنی؟
    -معلومه حسابی بهت خوش گذشته ها....
    -ببینم بلا نکنه راستی راستی نامزد کردین؟چشات داره برق میزانه.
    دو دستامو گذاشتم رو گوشام:
    -چقدر حرف میزنین؟بابا یکی یکی بپرسین.....اقلا مهلت بدین مانتو روسریمو در بیارم.
    شاداب روسری رو از سرم کشید:
    حرف بزن دیگه،از سیر تا پیاز ماجرا رو باید تعریف کنی،از همون لحظه ی ورود به کافی شاپ تا لحظه ی خروج،یه(و)رو هم نباید جا بندازی.
    با بدجنسی گفتم:
    -لحظه ی خروج نخیر،تا دم در خونه.
    هر سه باهم گفتن:
    -نع.
    شروع به باز کردن دکمههای مانتوم کردم:
    -بله،چیه؟شاخ در آوردین؟
    ساغر گفت:-البته به جز دم.
    بهی دستمو کشید:
    -بشین تعریف کن والا میرم همه چی رو میزارم کفّ دست عمو جونت تا همه رشتهها پنبه بشه.
    بی اختیار تموم حرفایی که رًد و بدل شده رو تعریف کردم،اون سه تا بدتر از خود من پاک تعجب کردن،باورشون نمیشد پارسا از همه جهت ایده آآل باشه.اونام مثل من فکر میکردن اون از یه خانواده ی معمولیه،
    شاداب با تعجب گفت:
    -خوبه بهش برنخورد؟
    ساغر جوابشو داد:
    -چرا بهش بر بخوره؟حالا یه مدت یه نامزد خوشگل و ناز مثل ترمه داره،از خدا شم هست،بدون وقتی شنیده یه ساعت تموم برای خودش رقصیده و بشکن زده.
    همه خندیدیم،گفتم:
    -آفرین به تو دوست خودم که اینقدر فهمیده ی.
    ساغر موهامو کشید:
    -تو خیلی خنگی که این همه مدت حالیت نشده.حالا پاشو برو چایی بیار که ما دیگه میخایم زحمت رو کم کنیم و بریم خراب شده ی خودمون.
    شاداب حرفشو تأیید کرد:
    -آره دیگه باید بریم،همین طوریام خیلی دیر شده و تا بریم هوا تاریکه.اون وقت اگه تورنگ زنگ بزنه ببینه من خونه نیستم،حسابی عصبانی میشه....
    بهی پقی زد زیر خنده:
    -چه غلطا،تورنگ و عصبانیت.
    شاداب سر تکون داد:
    -خبر نداری،دییوونم کرده.یه سره از راه دور برام تعیین تکلیف میکنه،اینو بپوش،اونو نپوش.اینجا برو اونجا نرو.چرا دیر کردی،چرا زود اومدی؟خلاصه مقزموو خالی کرده.
    ابرو بالا انداختم و بهش تپیدم:
    -خوبه دیگه،مرد باید همین طوری باشه.اگه ولت میکرد به مون خدا و سال تا سال ازت سراغ نمیگرفت خوب بود؟مثل یه گونی سیب زمینی کاری به کارت نداشت خوب بود؟....اصلا بایدم بهت بگه،تو هم حق نداری ناراحت بشی...
    شاداب پرید وسط حرفم:
    -پیاده شو با هم بریم،چیه دور برداشتی؟
    بعد آروم اضافه کرد:
    -شعبون بی مخ.
    اومدم بزنمش که جا خالی داد.ساغر گفت:
    -ببین عروس و خواهر شوهر برای اینکه نرن چایی بیارن چه نمایشنامه ی اجرا میکنن؟بابا چایی نخواستیم دست از سر کچل همدیگه بردارین.
    رو به شاداب گفت:
    --تو هم حاضر شو که بریم.
    بهی دخالت کرد:
    -الان موقع رفتن نیست،شا م هرچی باشه دور هم میخوریم و امشب تا علیه صبح گل میگیم و گل میشنفیم.
    ساغر تعارف کرد:
    --نه بابا مزاحم نمیشیم،زشته.
    -حالا نمی خوادکلاس بذاری،شب همین جا میبمونین.می خام اگه موقعیت دست داد با حضور شماها پیش مامان و بابام از پارسا حرف بزنم،شما دو تام باید شولوغش کنین،طوری که به ذهنشون نرسه سوال بپرسن.
    شاداب با دست به پیشونی اش زد:
    -چقدر بدجنسی،بنده خدا عمو و زن عمو که انقدر ساده آن....
    بهی از جا بلند شد:
    -برم یه سر به آشپزخونه بزنم و ببینم تو قابلمهها چه خبره چه خبره؟اصلا میتونم مهمون دعوت کنم یا نه.یه چایی م بیارم که ساغر دیوونه م نکنه.
    بعد از رفتن اون نشستم روی تخت و بدنمو کشیدم:
    اخش.
    ساغر پرسید:
    -خسته ی؟
    -آره،خسته ی ذهنی،باورت نمیشه اون قدر سرم سنگینه که نگو.
    موج نگرانی به دلم هجوم آورد:
    -اگه کار خراب شه چی؟اگه....
    ساغر بی حوصله گفت:
    -کاریه که کردی،دیگه م از دست تو خارجه پس سعی کن خوب پیش بری.
    شاداب با نگرانی از ساغر پرسید:
    -بمونیم؟
    -از من میپرسی؟مثل اینکه فامیل جنابعالی آن ها..
    گفتم:
    -بمونین،حالا هر چی باشه میخوریم دیگه.تو هم یه زنگ به تورنگ بزن بگو این جایین.
    -آخه زشته روم نمیشه.
    -کوتاه و مختصر حرف بزن.
    شاداب به طرف تلفن رفت،تلفنی که بهی تو اتاقش داشت و اغلب با کیوان صحبت میکرد.
    با بی حالی گفتم:
    -سلام منم برسون و بگو واسم دعا کنن.
    صحبتهای شاداب به سه دقیقه هم نرسید،گوشی رو قطع کرد،خوشحال به نظر میرسید.ساغر گفت:-با تورنگ جونت حرف زادی حالت جا اومد،دوپینگ کردی؟
    شاداب محل نذاشت:
    -برم کمک بهی.
    زانوهایم را گرفتم تو بغلم و سرم رو گذاشتم روی دستام و فکر کردم،به آخر و عاقبت بازی ی که شروع کرده بودم،از ته دل از خدا میخواستم مایه ی رسوایی و ابروزی نشه.هیچ دلم نمیخواست واسه خانوادهام مشکل ساز بشم.
    ساغر یه مجله گرفته بود دستش و میخوند،هر از گاهی صدای نوچ نوچ و وای وایش بلند میشد،بعد از چند دقیقه مجله رو بست:
    -آدم چه چیزا که نمیخونه،مردم عجب سرنوشتایی دارن.
    یه دفعه با خوشحالی گفت:
    -ترمه ببین آخر و عاقبت این نمایش تو به کجا میرسه،باور کن میشه ازش یه داستان خوب در آورد.
    -برو بابا دلت خوشه ها.
    خیلی مشتاق بود:
    -باور کن،این یه سوژه ی خوبه.
    با حرص گفتم:
    -حالا دیگه من سوژه شدم؟
    صدای جیغ بهی از حال اومد:
    -چایی خوراش بیان.
    ساغر مثل فنر پرید:
    -بدو ترمه که یخ کرد.
    با هم از اتاق رفتیم بیرون،با عمو و زن عمو سلام علیک کردم و نشستم،چند لحظه بعد بهنام با اشکالهای ریاضیش سر رسید:
    -دختر عمو میشه چند تا مسایله واسم حل کنی؟
    پسر مودب و خوبی بود،با مهربونی گفتم:
    -چرا نمیشه،فقط بذار چاییمو بخورم بعد.
    نمی دونم سر کله ی بهرود از کجا پیدا شد:
    - Hello (سلام)
    عمو با حرص روزنامه رو گذاشت رو میز:
    -پسر جان اینجا ایرونه و تو باید فارسی حرفی بزنی.
    بهرود دست گذاشت رو سینه آاش:- I am sorry (متاسفم).دفعه ی بعد حواسم رو جمع میکنم.
    لوس حرف میزد و من حسابی حرص میخوردم.دوباره به تک تک سلام کرد،زیر لب جواب سلامش رو دادم.بی اهمیت به حضورش لیوان چای رو برداشتم و شروع به نوشیدن کردم،بهرود به برادرش گفت:
    -ترمه رو اذیت نکن،من برات حل میکنم.
    به بهنام نگاه کردم:-اذیت نیست.
    بهرودرو به روی من نشست،در حالی که نگاهش به من بود گفت:
    -این چند روز چقدر زود گذشت؟
    نا خواسته با لحن بدی پرسیدم:-به سلامتی کی بر میگردین؟
    بی چاره یه تکان ناگهانی خورد،توقع نداشت اینطوری باهاش حرف بزنم،انگار فهمیده بود منظورم اینه که:کی شرت رو کم میکنی؟
    صداش مثل نجوا بود:چند روز دیگه.
    اما نگاهش روی صورتم خیره بود،تو دلم گفتم:-،معلومه به قدر کافی تو دهانش نزدم.این دفعه اگه شیرین زبونی کنه بدجوری حالشو میگیرم،همچین که نتونه نطق بکشه.
    همون جور که تو دلم این حرفا رو میگفتم مثل ببر پنجه هامو تیز کرده بودم.اما تا شا م بهرود یه کلام با من حرف نزد.هر از گاهی سنگینی نگاشو حس میکردم ولی توجه نه،شایدم همین بی توجهی من نسبت بهش کنجکاوش کرده بود،ممکن بود اگه منم مثل دوستای غربیش باهاش راحت رفتار میکردم سر دو روز ازم سرد میشد.
    بأیدم نبود.بهرود بچه ی بدی نبود،فقط خیلی لوس و سبک بود.تو ناز و نعمت بزرگ شده و هر چی خواسته براش تو یه چشم به هم زدن آماده شده بود.در ضمن انقدر زن عمو لی لی به لالاش گذاشته و تی تیش مامانی بارش آورده بود که جای شگفتی داره اوایل که رفته بود اون ور آب چه جوری گیلم خودشو از آب بیرون کشیده.
    بعد از اینکه مسئلههای بهنامو حل کردم و توضیح دادم به بهانه ی کمک به بهی رفتم آشپزخانه.
    وسایل ماست و خیار روی میز بود،شروع کردم به خیار پوست کندن،بهی نزدیکم شد:
    -بد جوری پاچه ی داداش بی چاره ی منو گرفتی ها.
    با پشت دست موهایی که رو پیشونیم ریخته بود،زدم کنار و لبخند زدم:
    -نمی خواستم ناراحتش کنم مثل اینکه یه کم زیاد روی کردم....البته ممکنه فایده داشته باشه و پیش خودش بگه این دختر آدم نیست و یه پا سگه.شاید از چشمش بیوفتم و عمو جونم از داشتن همچین عروس پررو و حاضر جواب منصرف بشه و دنبال یه دختر خوش اخلاق تر بگرده.
    -مثل اینکه عموتو نمیشناسی،اونم از همین زبون درازی تو خوشش میاد.وألا خودش یه دختر ساکت و کم حرف و بی سر زبون تو خونه داره.
    با پشت چاقو زدم به بازوش:
    -آره،جون خودت تو که اصلا زبون نداری،راستی شا م چیه؟
    -شانس آوردیم که امشب آقا بهرود هوس کوکوی کلم کرده بود،و الا دیگه هیچی.
    -میشه اینقدر حرف آقا داداشتو نزنی؟
    بهنوش لبشو به گوشم نزدیک کرد:
    -حالا بیا و زن داداش من شو.طفلک دوستت داره ها،منم قول میدم خواهر شوهر بدی نباشم،اصلا اگرم بخوام بدجنسی کنم نمیتونم،شما که میرین فرسانگها انور تر و دست ما از همه جا کوتاه میشه.
    -نه اگه تو بخوای از همین جام میتونی تا کره ی مریخ نیش و زبون بزنی.-خیال برت داشته،نیروهام اون قدارم قوی نیست.
    یه کم نعئاع خشک،نمک و فلفل رو ماست و خیار ریختم و مخلوط کردم.زن عمو هم اومد و کوکوها رو تو ظرف چید،با کمک هم میز رو چیدیم.
    از شانس بد من بهرود درست رو به روی من نشست،نمی دونم اون شب چش بود که یه سره بهم خیره میشد،چند مرتبه غذا پرید تو گلوم و داشتم خفه میشدم.بهرود فورا یه لیوان آب پر کرد و میداد دستم.
    زن عموم با خوش خلقی میگفت:-می خواد بهت سوغاتی برسه.
    دفعه آخری که اینو گفت بهرود هیجان زده گفت:
    -راستی من سوغاتی ترمه و شاداب خانم رو ندادم ها،گذاشته بودم تو یه فرصت مناسب.
    عمو حرفش رو قاپید:خوب برو الان بیار،ممکنه دباره یادت بره.
    بهنوش بی حوصله گفت:
    -حالا بعد از این همه روز یادت اومده سوغاتی بدی؟
    بهرود بلند شد:-انقدر دورو برام شلوغ بود و پشت هم تو این خونه پارتی بود.
    عمو اخم هاشو در هم کشید:-صد بار گفتم جلوی من نگو پارتی،مهمونی پسر جون،مهمونی.
    بهرود دست هاشو بالا برد: I understand (می فهمم).
    به طرف اتاقش رفت،زن عمو دنبالش دوید و یه چیزی آهسته بهش گفت و بر گشت سر میز.چند لحظه بعد بهرود برگشت یه جعبه کادو شده رو گذاشت مقابل من:
    این مال توست.
    یه جعبه ی کوچک که کاغذ کادوی قشنگی م داشت،گذاشت مقابل شاداب:
    -ببخشین دیر شد.یه جعبه بلند و باریک م داد به ساغر:-اینم مال شما.
    ساغر سرخ شد:
    -دست شما درد نکنه،این کارا یعنی چی؟منو شرمنده کردین.
    عمو لبخند زد:
    --قابلی نداره دخترم،تو هم مثل شاداب،مثل بهنوش،مثل ترمه،چه فرقی میکنین.
    ساغر با مهربونی گفت:
    -شما محبت دارین.
    اشک توی چشمش حلقه زد،طفلک پدر نداشت،سالها قبل از وجود گرانبهایش محروم شده بود و همیشه از خاطراتش یاد میکرد و به ما میگفت:-قدر پدرتنو بدونین.
    صدای بهرود منو متوجه کرد:--بازش کن ترمه.
    دستم به طرف کادو نمیرفت،با بی میلی برشدشتم،بهرود دوباره گفت:-امیدوارم خوشت بیاد خیلی وقت صرف کردم تا پیداش کنم.
    تو دلم گفتم:-البته تو همین پساژهای تهران.
    ولی لال ممونی گرفتم و صدام در نیومد،کادو که پاره شد جعبه ی عطر خودنمایی کرد،یه عطر با مارک مشهور و خیلی م گرون قیمت،تشکر کردم و مشغول خوردن بقیه غذام شدم.بهرود بیچاره پرسید:
    -بوشو امتحان نمیکنی؟
    -دستت درد نکنه،می دونم بوش چیه قبلا ازش داشتم.
    شاداب و ساغر که میخواستن رفتار سرد منو جبران کنن.کاغذای کادو رو پاره کردن،هدیه ی شادابم یه عطر بود و مال ساغر روان نویس.هر دو به گرمی تشکرکردند و اینطوری حال بهرود یه کم جا اومد.
    تو دلم به بهی فحش میدادم(مثل اینکه قرار بود از پارسا حرف بندازه ها.حالا مگه حرف میزنه؟می دونم آخرسر یه وقتی حرف میزنه که گند بزنه و دیگه نشه کاریش کرد.)
    تو دلم التماس کردم:
    -قبل از این که عمو یا زن عمو به زبون بیان و من از خجالت بمیرم خوب حرف بزن دیگه.
    اما حرف نزد،اشتهام کور شده بود،یه لیوان آب خوردم و بدون اینکه برای کمک کردن صبر کنم به اتاقم رفتم،دلم نمیخواست بیرون بیام چون میترسیدم چشم بهرود بهم بیفته و عشق داغ و افلاطونیش بجوشه.هر چند از قدیم گفتن(تب تند عرقش زود در میاد)اینم فقط یه موج سرکش و زود گذره،مثل روز برام روشنه از سر بهرود میافته.رو تختم دراز کشیدم و چشمامو بستم،سعی کردم به خودم آرامش بدم،یه ذره حالم بهتر شده بود که در باز شد و صدای ساغر پیچید:خاک عالم تو سرت با این مهمون نوازیت،ظرف شستن رو انداختی گردن من خیالت راحت شد؟می رفتم خونه که بهتر بود یه تخم مرغ نیمرو میکردم و میخوردم و فقط هم ظرف خودمو میشیستم،نه مال چهل نفر آدمو.
    روی لبه ی تخت نشست:-حالا چرا قهر کردی؟
    جواب ندادم،ادامه داد:-بابا موقعیت درست و حسابی پیش نیومد بهی بتونه حرف بندازه،نمی شه که همینطور بی مقدمه بگه(راستی ترمه نامزد داره ها)اگه میشه خوب حق با توئه،ولی خودت میدونی که حرف باید به جا و سنجیده زده شه.حالا به جای بق کردن پاشو بریم بیرون.
    -حوصله ندارم.
    -خجالت بکش پاشو که خیلی زشته.
    دستمو کشید:
    -ای تنبل،پاشو،باور کن همه ی ظرفای شا م رو شستم.

    خنده م گرفت:-بدجنسی نکن ساغر،خودت میدونی چمه،چار تا دونه ظرف که کسی رو نکشته.
    دستشو زد به کمرش و اخم کرد:
    -اگه نکشته خوب میشستی،خیلی رو داری ها.
    -اگه بهرود بیرون باشه حوصله ندارم ،هر وقت رفت تو اتاقش صدام بزن.
    با جدیت گفت:بهرود که بیرونه ،تو هم لوس نشو و بیا،یه کم عادی باش.
    -سخته.
    -آره ولی غیر ممکن نیست،تازه یادت نره که تو هنر پیشه خوبی هستی،همین الانم داری نقش بازی می کنی .
    بی میل پاشدم ،ساغر غرید:لااقل یه شونه به اون موهات بزن.
    راست می گفت،موهامو شونه کردم و دوباره بستم . اون وقت با ساغر که مثل عقاب بالای سرم وایستاده بود رفتیم بیرون.
    بهرود آلبوم عکساشو آورده بود و شاداب داشت تماشا می کرد،با دیدن من گفت: ترمه بیا عکسامو ببین .
    رو اولین مبل خالی نشستم :من همه اشو دیدم ، مرسی.
    با تعجب از بهنوش پرسید:آره ؟!
    بهی شونه بالا انداخت : خوب معلومه که دیده هم امیل هاتو ،هم عکسایی که فرستادی رو! همه همه اش رو دیده ،این آلبوم که نصف اونا نیست.
    جمله آخرش رو به طعنه و منظور دار گفت، سرمو تا جایی که می تونستم خم کردم تا لبخندموذیانه م معلوم نشه. بی چاره بهرود وارفت، اون شب تموم تیرش به سنگ خورده بود.
    زن عمو ظرف میوه رو آورد: باید برای رفتن بهرود مهمونی بگیریم.
    بهی دست زد: آخ جون مهمونی !دلم لک زده واسه یه مهمونی .
    عمو گفت: دختر جون مثل اینکه این مدت همه اش مهمونی داشتیم ، اونم مهمونی های مربوط به تو.
    بهی خیار برداشت :خوب بده دیگه، اون مهمونی ای خوبه که مال خودت نباشه و بتونی راحت خوش بگذرونی و بی خیال فقط بزنی و بخندی و برقصی.
    قبل از مهمونی باید یه کارایی بکنم ،ممکنه مهمونی فقط به مناسبت رفتن بهرود نباشه.
    دلم هری ریخت پایین، متوجه منظورش شدم ، دستامو چنگ زدم و ناخواسته بیشتر تو مبل فرو رفتم. انگار این طوری عمو منو نمی دید.
    بهی به زور خندید: بابا جون بازی درنیار دیگه، هر مهمونی فقط یه مناسبت داره، حالا بذار بهرود بره، مهمونی بعدی رو با مناسبتی که دلتون می خواد بعدا بگیر.
    از جا بلند شد: راستی بابا مطلبیه که خیلی وقته می خوام بگم.
    کنجکاوی تو صورت عمو موج می زد: چی می خوای بگی بابا؟
    بهی به اطراف نگاه کرد : این جا که نمی شه.
    ساغرگفت: زشته آدم توی یه جمع بخواد در گوشی یا خصوصی حرف بزنه.
    شاداب تأیید کرد: راست می گه.
    بهی نفس بلندی کشید : البته این جا که کسی غریبه نیست ...
    رو به من کرد: با اجازه ترمه می خوام از شما یه خواهشی کنم .
    همه سراپا گوش شدند. داشتم می مردم می دونستم می خواد در مورد من حرف بزنه ،زن عمو با لحن ابهام آمیزی پرسید: طوری شده؟!
    بهی جاش رو عوض کرد و نزدیک زن عمو نشست ، خیلی جدی گفت: راستش مدتیه ترمه می خواد یه مطلب رو بگه اما روش نشده، وقتی عمو و خونواده اومدن هم موقعیتی دست نداد تا بتونن بگن.
    همه چشم به دهن بهی داشتن و من سنگ شده بودم ، نفسم بالا نمی اومد ، حالم به قدری بد بود که نگو، از خجالت نمی تونستم چشم از پایه میز بردارم.
    بهنوش یه دفعه بدون مقدمه گفت: برای مهمونی خداحافظی بهرود باید نامزد ترمه رو هم دعوت کنین.
    سکوت مرگباری تو اتاق حاکم شد،سر تا پام خیس عرق شده بود، احساس میکردم همه دارن صدای تپش قلبمو می شنون ، دلم می خواست یکی می زدم تو دهن بهنوش با این حرف زدنش ،دلم نمی خواست پارسا رو همه فامیل ببینن، دوست نداشتم دو روز دیگه انگشت نمای همه بشم، بدجوری کار را خراب کرد، انگار یادش رفته بود قراره بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاد نامزدی منم بهم بخوره و مثلا جز خانواده عمو هیچ کس ازش خبر نداشته باشه. اگه من پارسا رو دعوت می کردم تموم فامیل می دیدنش و ...
    صدای بهت زده و لرزان زن عمو منو به جو موجود برگردند:نامزد ترمه؟!
    حال عمو هم دست کمی از همسرش نداشت ،قیافه بهرودم هم تماشایی بود، سیبی که گذاشته بود تو دهنش همون جا مونده و نمی تونست قورتش بده.
    بهنوش لبخند زد و گفت: چه اتون شده؟! حالا خوبه بهتون خبر خوش دادم ، اگه خدای نکرده خبر بدی می دادم چه حالی پیدا می کردین .
    از جا بلند شد و شمرده شمرده گفت: یه بار دیگه تکرار می کنم ترمه نامزد داره، نامزد! بیماری نداره.
    عمو پا روی پا انداخت، به چونه اش دست کشید و رو به من گفت: تو کی نامزد کردی ما خبردار نشدیم؟!
    بهی خودشو قاطی کرد: از دست ترمه بی چاره ناراحت نباشین ، قرار بود به شما بگه ولی هر بار که خواست بگه نشد!
    موذیانه خندید: البته من از همون اول در جریان بودم.
    زن عمو بهش توپید : پس چرا لال مونی گرفته بودی ؟! لااقل ندا رو به من می رسوندی .
    -مادر من حالا که طوری نشده ، فکر می کنین الان کی می دونه ، اگه بگم تارخ وگلپرم نمی دونن باورتون می شه؟
    زن عمو به وضوح ناراحت بود: حالا چرا این قدر یواشکی و زیر زیرکی؟!
    رو مبل جابجا شد و دستاشو روی سینه گذاشت ،گله مندانه گفت: از سودابه انتظار نداشتم ،مگه ما غریبه بودیم؟
    -نه مادر من این حرفا چیه ؟ وقتی برادر و زن برادرش هنوز نمی دونن لابد یه دلایلی داره دیگه .
    زن عمو پکر گفت: بگو ،بگو مام بدونیم.
    بهی لبخند زد :اگه بدونین هم قانع می شین هم ناراحتی اتون رفع می شه .
    بعد شروع کرد به گفتن تموم چیزایی که قرار بود دیگه ، انصافا خیلی م خوب گفت، هر از گاهی م شاداب یا ساغر دنباله حرفشو می گفت و یه سری توضیحات می داد که مثلا به این دلیل و به اون دلیل این مسئله مخفی مونده، یا این که شرایط منو با دلسوزانه ترین و رقت انگیزین کلمات بیان می کردن، مخصوصا رو این مسأله تاکید داشتن که با ادامه شرایط موجود و این که مادر پارسا یه کم مخالفه ، ممکنه این نامزدی سرانجام نداشته باشه .
    تموم مدتی که بهی حرف می زد عمو سرشو بلند نکرد و یه کلمه م حرف نزد، خیلی گرفته بود، زن عموم چنان با حسرت منو نگاه می کرد که دلم آتیش گرفت،در ضمن زیر نگاه خیره و نیمچه عاشقانه بهرود داشتم ذوب می شدم.
    یه دستمال کاغذی روی پام بودکه تا اون لحظه شاید هزاران تیکه شده بود،فکر کنم حداقل سه چهار مرتبه باید جارو می زدم تا تمیز شه، رو زمین هم پر شده بود.
    وقتی بهی به سخنرانی شیوا و غرای خودش خاتمه داد، اه بلندی کشید و نشست : دیدین قانع شدین؟!
    زن عمو با غضب رو به عمو گفت: چند وقت دارم می گم دست بجنبون ، اون قدر این دست و اون دست کردی که این دسته گل نصیب یکی دیگه شد.
    بعد با حرص رفت آشپزخانه .عمو هموز ساکت بود و بهرود تازه یادش اومد دهنش پره و محتویاتش رو فرو داد و اه جگر سوزی کشید که ناخواسته دلم به حالش سوخت.
    بعد از چند دقیقه سکوت عمو با لبخند رو به من گفت: خوب آتیش پاره ،نمی دونستم ای قدر تو داری و صدات در نمی آد ،حالا تو هیچی... اگه دستم به اون هاتف برسه می دونم چی کارش کنم .
    صدا به سختی از گلوم در می اومد: من شرمنده عمو.
    عمو با لحن دلداری دهنده گفت: دشمنت شرمنده باشه عمو جون ،این حرفا چیه؟
    بعد با صدای بلند گفت: خانوم، خانوم جون نقلی ،نباتی ،شیرینی ای چیزی بیار.
    بهرود به خودش اومد :مبارک باشه .
    زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون : دنیا رو آب ببره آقا رو خواب می بره.
    رو به بهنام اضافه کرد : برو از سر کوچه شیرینی ای ،شکلاتی بخر بیار.
    سریع گفتم : نه زن عمو تو رو خدا خودتونو به زحمت نندازین، منو بیشتر از این خجالت ندین.
    زن عمو همون زن عموی همیشگی شد: قربونت برم ، این حرفا چیه! به جون بهنامم تو و بهنوش برام هیچ فرقی ندارین، همونقدر که خوشبختی اونو می خوام مال تورم می خوام ، به هر حال از ما خوش شانس ترم هست...
    آهی ناراحت کشید: قسمت هر چی باشه.
    بهنام از عمو مقداری پول گرفت: شیرینی چی بگیرم؟
    بهی نظر داد: تو این هوا بستنی می چسبه، موافقین؟
    همه موافق بودن و بهنام به قصد خرید رفت، بهرود از جا بلند شد و به بهونه تلفن زدن رفت اتاقش.
    ساغر دستشو به نشونه پیروزی نشونم داد،البته حواسش بود که عمو و زن عمو متوجه نشن ،خندم گرفت. یه لحظه انگار بار بزرگی از دوشم برداشته شد.
    تو دلم گفتم: اینم از این ، بالاخره سر آقا بهرود هم کوبیده شد به طاق.
    بی چاره بهرود ، براش از صمیم دل آرزوی پیروزی و خوشبختی کردم ، طفلک بد جوری سر خورده شد............


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بدجوري سر خورده شد اما مطمئنم زود يادش مي ره...... آره من مثل يه نسيم بودم كه به باغ زندگيش وزيدم و رفتم.
    صداي عمو منو از افكارم خارج كرد: خوب عمو جون حالا كه ما دونستيم و ديگه چيزي براي پنهان كردن نيست . فردا شب اين آقا پارساي خوش اقبال رو به همراه پدر و مادرش دعوت كن اين جا.
    دهن باز كردم مخالفت كنم كه عمو گفت:بهونه نيار دختر جون، دوست دارم با اين آقا آشنا شم همين طور با خونواده اش.
    بهنوش گفت:بابا، فعلا آقا پارسا تنهاس ،مامان و باباش رفتن مسافرت.
    عمو بهش اخم كرد:دختر تو ديگه شوهر كردي و بچه نيستي ،مگه من از تو پرسيدم كه جواب مي دي.
    رو به من با مهربوني گفت:حالا كه تنهاس واجب شد دعوتش كنيم. پاشو تا دير نشده بهش زنگ بزن.
    زن عمو تصديق كرد:آره عزيزم،حالا كه مامان و بابات نيستن ما وظيفه داريم جاي خاليشونو پر كنيم.
    از خودم بدم اومد ،چقدر مهربون و با گذشت و دوست داشتني بودن،اشك تو چشمم حلقه زد پاشدم،صورت عمو رو بوسيدم و زن عمو رو بغل كردم. خوشحال بودم از اين كه از دستم نرنجيده بود.

    ساغر گفت:اين قدر احساساتي بودي و ما نمي دونستيم.
    صورت زن عمو رو بوسيدم:همچين زن عمويي كجا پيدا مي شه؟!درست مثل گل.
    زن عمو خنديد:زبون نريز برو تلفن كن و آقا پارسا رو دعوت كن،مي خوام خيالم راحت شه كه تو دختر گل نصيب آدم خوبي شدي.
    صورتمو بوسيد:خوشبخت شي عزيزم اما.....
    بقيه حرفشو با آه پر حسترش فرو داد.
    1۹حالا خوبه مي دونستم وقتي زنگ بزنم جز پارسا كسي گوشي رو برنمي داره. مردم و زنده شدم،نزديك ده بار شماره رو گرفتم ،دو ،سه مرتبه شماره ها رو پس و پيش گرفتم و چند مرتبه خودم قطع كردم،نمي دونستم چه جوري و از كجا شروع كنم؟! به عمر نوزده ساله ام تلفني با هيچ پسري حرف نزده بودم و اصلا تجربه اشو نداشتم ،اونوقت حالا مي خواستم در كمال پررويي زنگ بزنم به يه پسر بنده خدايي كه دست تقدير سر راه من قرار داده و از قضا چند مرتبه م كمكم كرده . ازش بخوام بياد خونه عموم كه اونا با نامزد من آشنا شن.
    حالا پيش خودش مي گه:هنوز هيچي نشده فاميل شديم .
    ممكنه از اين كه اين موقع شب بهش تلفن مي كنم خوشش نياد و فكر كنه بي ملاحظه ام. اما مگه چاره اي داشتم؟!
    يه دفعه فكري به ذهنم رسيد ، بدو بدو از اتاق رفتم بيرون و تقريبا داد كشيدم:تلفن خونه جواب نمي ده، موبايلشم در دسترس نيست.
    عمو خونسرد گفت:فردا صبح بهش زنگ بزن
    شاداب كه متوجه در ماندگيم شده بود،گفت عمو جون بهتر نيست پنج شنبه بگيم بياد،اين طوري دو سه روز فرصت داريم،در ثاني شب تعطيله و فرداش كسي كاري نداره.
    عمو سر تكون داد:باشه عمو جون،حالا پاشو برو يه سري چايي داغ خوشرنگ بريز بيار.
    رنگ زن عمو قرمز شد و به گونه اش چنگ زد:خدا مرگم بده،هادي اين چه حرفيه؟ اين طفلك مهمونه ،مگه من و بهي نيستم؟!
    -چقدر سخت مي گيري خانوم،من امشب مشمول بركت و رحمت خدا شدم،چهار تا دختر دارم،به هر كدومشونم كه بخوام مي گم چايي بيارن.
    شاداب خنديد:اين طوري مام راحت تريم.
    ساغر پاشد:من چه كار كنم؟مي خواين جارو بكشم.
    بعد به اشاره به مبل كرد كه من روش نشسته بودم:نگاه كنين دختر گنده چه خرابكاري اي كرده!
    زن عموم ازم دفاع كرد:دخترم خانومه و نجيب و سر به زيره!خجالت كشيده خوب،تو هم بشين كه موقع جارو زدن نيست.
    همين موقع بهنام با لب و لوچه آويزون اومد تو خونه،براي اولين بار صداي غرغرش و شنيدم:اول يه نگاه به ساعت بكنين بعد من بيچاره رو بفرستين دنبال نخود سياه،ساعت يازده شب كدوم قنادي بازه كه قنادي سر كوچه ما باز باشه؟!
    همه از بي توجهي و بي حواسي خودمون خندبديم.شاداب كه چايي آورد،من خرده هاي دستمال كاغذي رو با دست جمع كردم و بهي و ساغرم بشقاباي ميوه رو.بعد همه رفتيم تو اتاق و در حالي كه صداي خنده هامونو خفه مي كرديم موفقيت خودمون و جشن گرفتيم.
    بهنوش رفت سر وقت تلفن:كيوان گفته بي خبرش نذارم.
    كف دو دستمو چسبوندم به هم:از طرف من هزار بار ازش تشكر كن.
    بهي همون طور كه شماره مي گرفت ،گفت:قابل شما رو نداره.
    شاداب كنار ساغر روي تخت نشست و در حالي كه موهاشو دور انگشتش مي پيچوند،گفت:اما دلم براي بهرود خيلي سوخت،هيچ انتظاري نداشت.
    ساغر گفت:ولي اگه با ترمه نامزد مي كرد دلت به حالش كباب مي شد اين دختري كه من مي شناسم سر دو روز دخل پسره رو مي آورد.
    با ناز و ادا اضافه كرد:بيا رفتار منو با آقا مرتضي بيبن اونوقت مي فهمي فاميل داري يعني چي؟
    شاداب يه بالش برداشت و بغل كرد:اخرشم من يكي نفهميدم رابطه تو با اين آقا مرتضي چيه!
    ساغر شونه بالا انداخت و آروم گفت:هر وقت خودم فهميدم خبرت مي كنم... حالا يه كم زبون به دهن بگيرين بشنويم اين دختره به نامزدش چي مي گه،اوي پخمه خانوم با توام.
    با دست به خودم اشاره كردم:منو مي گي؟
    _ آره ديگه ، مگه پخمه تر از توام هست؟! برو حرف زدن ياد بگير.... فقط پروندن ياد نگير،با اين ريخت و قيافه عرضه نداري يه نامزد واقعي واسه خودت دست و پا كني و تو مواقع اضطراري به دست و پاي اين و اون مي افتي كه تو رو خدا بياين چند روزي نامزد من بشين.
    حوصله نداشتم:اذيتم نكن ساغر.
    دست بردار نبود:لياقت نداري كه،تو اين دوره زمونه مادر شوهر،پدر شوهر مثل عمو و زن عموي تو گير نمياد.اون وقت تو به خاطر لوس بازيات بهونه مي آري كه چنين و چنان!بيچاره پسر رو ول كن،مادر و پدرش رو بچسب.
    دهنمو كج كردم:آره !آخه قراره با مادر و پدرش زندگي كنم،دختر حسابي عقلت اندازه يه مرغ كار نمي كنه.من جونم واسه عمو و زن عموم در مي ره ولي حتي فكر زندگي با مردي كه فقط فكر مدل مو و مارك شلوارشه و هنوز از نظر فكري توانايي پذيرش مسئوليت زندگي رو نداره،برام سخته.
    _خري ديگه،پدر و مادرش مثل كوه پشت تو واي ميستن.
    _چرت و پرت نگو ساغر.
    شاداب مداخله كرد!بسه ديگه،اونا كوتاه اومدن و با اين مسئله مشكلي ندارن،اونوقت شما 2 تا به جون هم افتادين؟!
    ساغر تغيير موضع داد:ولي خيلي با كمال و منطقي هستن،هر كس ديگه اي بود ،اين طوري بر خوردش خوب نبود،برو قدرشون رو بدون.
    _اگه خوب نبودن كه نمي تونستم اينجا دووم بيارم.واقعا خوبن ،خدا رو شكر.

    روي زمين دراز كشيدم:همش نگران بودم خيلي ناراحت بشن ولي خدا رو شكر به خير گذشت.

    ساغر تو دلمو خالي كرد:اولش به خير گذشت،تازه شروع شده.
    راست مي گفت،حالا مونده بود تا روي آرامش ببينم:راستي يادم باشه به عمو اينا سفارش كنم به تارخ و گلپر چيزي نگن.
    شاداب گفت:نه،اين طوري بده،بايد اين فيلم و جلوي اونام بازي كني.
    لبمو به دندون گزيدم:خوب اگه گلپر بفهمه مامانشم مي فهمه،اونوقت تموم فاميل مي فهمن و روزي كه بگم نامزدي بهم خورده واسم آبرو نمي مونه.
    _پس چي كار كنيم؟تارخ برادرته.....
    ساغر حرفشو قطع كرد:فعلا چيزي نگين،تا ببينيم چي پيش مياد؟!
    حرفشو تأييد كردم:ديگه چيزي ام به زايمان گلپر نمونده،حداكثر دو هفته،تو اين مدت جايي نمي ره،بعد از اونم درگير پچه داري و مهمون داري مي شه.....راست مي گه ساغر ،حالا تا اون روز!
    ته دلم اميد داشتم تا اون موقع ماجرا ختم به خير بشه.بهي گوشي رو گذاشت و خنديد:كيوان باور نمي كرد اين قدر راحت سر و قضيه رو هم آورديم.
    ساغر گفت :فعلا فرض قضيه درست شده،نتيجه اش مونده.
    بهي گفت:رب النوع نااميدي ،اين قدر آيه يأس نخون.
    خميازه كشيدم:خيلي خسته م.
    شاداب به ملايمت گفت:حق داري.
    رو تخت دراز كشيدم:اگه بيدار نشدم بذارين بخوابم ،يه بارم من غيبت كنم،چيزي
    نمي شه كه!
    ساغر جوابمو داد: مهم نيست هر چي مي خوان بگن... خرخون، گاوخون، هرچي!
    ملافه رو كشيدم سرم: اگه مي خواين حرف مفت بزنين فقط يواشتر، چون اونقدر خوابم مياد كه نگو.
    صداي پچ پچ بچه ها ضعيف و ضعيف تر شد و ديگه نفهميدم. وقتي بيدار شدم اثري از آثار كسي نبود. به ساعت رو ديوار نگاه كردم، يازده و نيم بود ولي حال اين كه از رختخواب جدا شم نداشتم. حوصله رفتن به دانشگاهم همين طور! از اين كه چشمم تو چشم پارسا بيفته خجالت مي كشيدم.
    تلفن زنگ زد، دست دراز كردم: الو تشريف نياوردين خانوم خانوما...
    صداي خسرو بود كه رخوت خواب رو از تنم برد، گوشي رو محكم گذاشتم سر جاش. ديگه خواب از سرم پريده و جاش درد اومده بود. نشستم و سرمو گرفتم بين دستام. حالا كه اين موقعيت پيش اومده، بايد شر اين مزاحم رو هم از سرم كم كنم.
    لااقل اينطوري به تير و دو نشون بود، خود پارسام گفت مي خواد در اين رابطه كمكم كنه. واي كه چه روزگاري دارم؟
    نمي دونم چرا همه چي ريخته بهم.
    تلفن دو مرتبه زنگ زد، نمي خواستم جواب بدم اما پيش خودم فكر كردم ممكنه دوباره خسرو باشه و اين مرتبه پيش زن عمو حرفي بزنه و بد باشه و اتفاقاً خودش بود: خدمتت مي رسم خانوم افادهاي.
    حتي ارزش جواب دادنم نداشت. گوشي رو گذاشتم بلند شدم و از اتاق رفتم بيرون، ظاهراً كسي خونه نبود، دست و روم رو شستم و يه لقمه نون و پنير خوردم. بعد برگشتم اتاق و لباس عوض كردم.
    تصميم گرفتم جارو بزنم چون هنوز خرده هاي دستمال كاغذي اين ور و اون ور ديده مي شد. زير لب يه آهنگ زمزمه مي كردم و جارو مي زدم، تلفن بازم زنگ زد ولي تحويل نگرفتم، يه مرتبه احساس كردم كسي پشت سرمه، داشتم از ترس سكته مي كردم، همين كه برگشتم، بهرود رو ديدم... دستمو گذاشتم رو قلبم: چرا اين قدر بي صدا؟!
    بيچاره خودشم بدجوري ترسيده بود: بي صدا نيومدم، تو اين قدر تو خودت بودي كه متوجه نشدي.
    جارو رو با پا خاموش كردم، داده داد: تلفن زنگ ميزد...
    بي تفاوت گفتم: آره مزاحم بود.
    نشست روي مبل، تي شرت سبز با شلوار ورزشي زرد تنش بود، پرسيدم: چايي مي خوري؟
    سرشو به علامت تأييد تكون داد، رفتم آشپزخونه، طبق معمول سماور به برق بود و چايي به راه، براي بهرود چايي ريختم.
    خواستم برم تو اتاق كه گفت: Time (وقت) داري باهات حرف بزنم؟!
    لحنش طوري بود كه دلم براش سوخت، بالاخره پسر عموم بود، روبروش نشستم و با لبخند گفتم: آدم براي فاميلش هميشه وقت داره، پسر عمو!
    كلمه پسر عمو رو با تأكيد گفتم. بهرود ليوان چايي رو به دهن برد: سوختم، چقدر هاته!
    - Hot نه داغ... چرا اين قدر اصرار داري كلمه هاي انگليسي رو وارد حرفات كني؟
    - اوكي! اوكي... ببخشيد خوب! باشه! راستش عادت كردم يه وقت مي بيني اونجا سه ماه مي گذره و من يه كلمه فارسي حرف نمي زنم.
    لبخند زدم: الان مدتيه كه فقط داري فارسي حرف مي زني. پس بايد به اينطوريشم عادت كرده باشي؛ هر چند نسبت به دو سه روز اول پيشرفت كردي.
    - آره خوب.
    بعد از چند لحظه مكث گفت: دوست دارم نامزدت رو ببينم.
    جا حورد، توقع شنيدن هر حرفي رو داشتم جز اين يكي، به زور لبخند زدم: مي بينيش!
    - مي خوام ببينم چه محسناتي نسبت به من داره.
    خرصم گرفت، با اين حال به روي خودم نياوردم؛ شما دو تا با هم فرق مي كنين، در ثاني اين چه حرفيه كه مي زني؟ اصلاً ازت توقع نداشتم.
    صورتش سرخ شد: راستش، راستش...
    با لكنت ادامه داد: راستش مدتيه احساس مي كنم بهت علاقه مندم.
    بالاخره اونچه كه مي ترسيدم به سرم اومد، چشمام سياهي رفت، نمي دونم بهش چي بگمف سكوت كردم، بعد از چند لحظه مكث گفت: قرار بود پاپا در مورد من با تو حرف بزنه.
    با انگشتاي دستم بازي مي كردم و قدرت تكلم نداشتم، صداش مي لرزيد: خيلي اميدوار بودم.
    فقط تونستم بگم: متأسفم!
    - ترمه اگه فكر مي كني مي توني به من علاقهمند باشي...
    حرفشو قطع كردم: درست نيست بهرود، الان موقع اين حرفا نيست...
    پريد وسط حرفم: از نظر من نامزدي چند ماهه ات اصلاً مهم نيست....
    پوزخند زدم: خيلي اروپايي شدي.
    يه مقدار چايي رو خورد: نه، من فقط فكر مي كنم دوست دارم با تو يه زندگي جديد شروع كنم.
    - اما خيلي دير شده، من هيچ وقت زير قول و قرارم نمي زنم، ما به هم قول داديم.
    دستاشو به حالت استيصال از هم باز كرد: ديگه نمي دونم چي بگم... اما بيشتر فكر كن. من... من قول مي دم زندگي خوبي واست بسازم.
    بدون حرف از جا بلند شدم و رفتم اتاق، تو صداش سوز عجيبي بود، ترسيدم: نكنه آهش منو بگيره و آب خوش از گلوم پايين نره.
    به خودم تشر زدم: باز خرافاتي شدي؟! مگه بين شما حرفي بوده كه تو بزني زيرش، تازه الان ديگ احساسات بهرود جوش اومده همون طور كه واسه ده نفز قبل از تو جوشيده و چه بسا بازم بجوشه، خوبه حالا عكساش گواه اين مسئله اس.
    ته دلم براش آرزوي خوشبختي كردم، دلم براش سوخت... ولي چي كار مي كردم؟! (( زمان خودش بهترين درمونه، آره بهتره خيلي بهش فكر نكنم.))
    صداي زن عمو رو از بيرون شنيدم، رفتم و باهاش صحبت كردم و بعد برگشتم اتاق و رفتم سراغ جزوههام و شروع به درس خوندن كردم، حسابي غرق خوندن بودم كه در باز شد و بهي شاد و خندون اومد تو: سلام خرخون، وقت گير آوردي داري كتابا رو مي خوري ها!
    - نه بابا، كلي درس تلنبار شده دارم.
    نگاهم به ساعت افتاد: واي پنج شد، چقدر زمان گذشت.
    دلم مالش رفت: دارم از گرسنگي هلاك مي شم، هنوز ناهار نخوردم.
    - پس همدرديم. تا من لباس عوض مي كنم تو هم برو غذا بكش.
    قبول كردم و رفتم، موقعي كه داشتيم ناهار ميخورديم حرفاي بهرود رو براش تعريف كردم. بهنوش خيلي ناراحت شد، دلش براي برادرش سوخته بود، اما مي دونست كه اين لطمه روحي خيلي جزئيه و در عرض مدت كوتاهي رفع مي شه.
    ظرفا رو كه مي شستم زن عمو بهم يادآوري كرد: پنج شنبه يادت نره آقا پارسا رو دعوت كني.
    رنگم رفت: چشم!
    امروز سه شنبه بود و تا پنج شنبه وقت زيادي نداشتم، دوباره اضطراب به دلم هجوم آورد.
    ديگه مي بايست بهش زنگ مي زدم، چون زن عمو شروع كرده بود به تدارك ديدن: تو رو خدا زن عمو ساده برگزار كن، اين طوري معذب مي شم.
    - چه حرفيه دختر؟ پسره اولين بارشه مي خواد بياد، دوست ندارم چيزي كم و كسر باشه.
    - زن عمو خودتونو خيلي به زحمت نندازين.
    آهي كشيد: قربونت برم اين چه حرفيه؟! انگار دارم واسه بهنوشم مهموني مي گيرم، تازه خودت و بهنوشم كمك مي كنين ديگه.
    - يه نفر آدم مگه چققدر مي خوره؟!
    - به هر حال بار اولشه، كيوانم كه هست...
    مي خواست از دهنم بپره: ولي اونا قبلاً همديگه رو ديدن.
    خوب شد به موققع جلوي زبونمو گرفتم، زن عمو ادامه داد: تارخ و گلپر رو هم مي خوام بگم.
    مخالفت كردم: نه زن عمو، اولاً گلپر تو شرايطي نيست كه بتونه مهموني بياد، در ثاني الان خيلي دوست ندارم بدونه... ديشب كه بهي براتون گفت چرا.
    جمله آخر رو با خجالت گفتم. زن عمو گفت: باشه مادر جون هر جور راحتي، خوب حالا آقا پارسا چه غذاهايي دوست داره، چه غذاهايي دوست نداره؟ يه دفعه چيزي درست نكنيم باب ميلش نباشه.
    فكر اينجا رو نكرده بودم، ناخواسته گفتم: همه چي مي خوره... راستش به اين مسئله توجه نكردم.
    چشماي زن عمو گشاد شد: دختر جون دروازه قلب مرد از دهنشه.
    مردم از خنده، زن عمو توضيح داد: اگه براش سفره رنگين بندازي و غذاي خوشمزه ببه خوردش بدي تا عمر داره از كنارت جم نمي خوره.

    -من یکی حاضر نیستم عمرمو بغل گاز بگذرونم تا دل شوهرمو به دست بیارم.
    -این حرفار و نزن دختر،بذار وادر زندگی بشی خودت می فهمی یعنی چی.هنوز برای فهمیدن این جیزا خیلی جوونی...
    سرشو تکون داد و مشغول کار شد:دیگه امشب هرطور شده پیداش کن و قرار پنج شنبه رو بذار،دیگه وقتی نمونده.
    ظرفارو چیدم و خشک کردذم و گذاشتم سره جاش،بعد رفتم اتاق.چند دقیقه بعد بهیاومد:
    -به پارسا زنگ زدی؟
    -هنوز نه
    -بزن دیگه،باید اونم برنامه هاشو جور کنه.
    گوشی رو گذاشت جلوم:زنگ بزن....چرا رنگت مثل زردچوبه شده؟یه تلفن ساده که اینقدر دستپاچگی نداره.
    دستام میلرزید.
    نمیتونم سخته!
    بهی بی حوصله گفت:
    -امل بازی در نیار،خیر سرت دانشجویی.
    اخم کردم:
    -خب دانشجو باشم،تا الان که از این غلطا نکردم.
    -تو که عرضه نداری بی خود میکنی میخوای نقش بازی کنی،دخترا الان به سن و سال تو لااقل دوتا دوست پسر دارن اونوقت تو واسه یه تلفن ساده.....بیچاره انقدر سرت تو درس و کتاب بوده که از این قافیه پرتی
    اخم هام بیشتر شد:شکر خدا که از قافیه پرتم.
    -ببین اگه زنگ نزنی،میرم و ماجرا رو مییگم و پاک ابروتو میبرم اونوقت مجبوری زن بهرود شی و باهاش بسازی،حالا تا سه میشمارم.
    لحن خشک و تهدید امیزش سازگار بود،گوشی تلفن را برداشتم و شماره گرفتم،اما برنداشت،با خیال راحت گفتم:
    -خونه نیست.
    -موبایل که داره،زنگ بزن.
    دست به گکمر گذاشته و ابرو بالا انداخته، چپ چپ نگام میکرد،بهش توپیدم:قیافت رو اینطوری نکن،ادم یاده مادر فولادزره میفته...خب زنگ میزنم.
    با اکراه شروع به گرفتن شماره کردم،زنگ اول تموم نشده که جواب داد:جانم؟
    عجب صدایی داشته،به تته پته افتادم:س س سل سلام.
    بهنوش سر تکون میداد و ریز ریز می خندید،پارسا با تعجب جواب سلاممو داد
    -سلام
    اب دهنمو قورت دادم،حالتون خوبه؟
    لحن صدایش عوض شد،عجب سریع النتقال بود،بهبه ترمه خانوم،مرسی خحوبم به مرحمت شما،چه عجب یادی از من کردید؟
    از برخوردش جون تازه گرفتم:اختیار دارین
    -چرا امروز دانشگاه نیومدی؟
    واقعا سوپرایز شدم،باورم نمیشه متوجه غیبت من شده باشه،بقیه حرفاش تقریبا باعث شد مثله فنر از جا بپرم و برم روی صندلی بشینم:نگران شدم،متاسفانه شماره ام نداشتم که ازت خبر بگیرم،دوستاتم دیدم ولی واقعیتش رو بخوای گفتم شاید خبر نداشته باشن و برات بد بشه،حالا مشکلی که نداشتی؟
    -نه فقط دیشب تا دیر وقت بیدار بودم و صبح خسته بودم،همین.
    -خوشحالم که مشکلی نداشتی
    گوشی رو از دست راستم که از عرق خیس شده بود به دست چپم دادم:راستش من دیشب با خانواده عموم حرفق زدم.
    صداش هیجان زده،خب چی شد؟
    -هیچی،خیلی مایلن با شما اشنا بشن و از نزدیک باهم حرف بزنین.
    سکوتش نگرانم کرد و با خودم فکر کردم که نکند نیاید.....
    صدای پارسا افکار منفی ام را پاره کرد:
    خب طبیعیه.کی؟
    دوباره حالم خوب شد:
    -برای پنج شنبه شمارا دعوت کردن به صرف شام.
    خندید و گفت:به به یه سور چرونی حسابی!
    خندیدم:راستی یادتون باشه که پدر و مادرتون تهران تشریف ندارن و رفتن مسافرت!
    -بله حواسم هست،خدمت میرسم.
    -ببخشین که زحمت انداختم گردنتون،در حقم لطف میکنین.
    -خواهش میکنم،پس من پنج شنبه راس ساعت هشت اونجام.
    -خوشحال میشم..
    به خانواده سلام برسون؛کاری نداری؟
    -نه متشکرم.
    بعد از چند لحظه تعلل پرسید:به این شماره ای که افتاد رو گوشیم میتونم زنگ بزنم؟
    هول شدم:بله....
    صدای خنده خفشو شنیدم:گفت پس خدافظ تا پنج شنبه.
    -خدافظ شما.
    گوشی را که گذاشتم،اوف بلندی گفتم،بهی دست گذاشته رو دلش و ریسه رفته بود،حرصم گرفت:
    -زهرمار،دلقک!
    همون طور که میخندید گفت:
    -چی کشیدی که رو در رو باهاش حرف زدی/.فکر نمیکردم انقدر بی دست و پا باشی؟فقط برای ما زبون داری دیگه!؟
    بازم غش غش خندید،نوبروا...،تورو با تور گرفتن یا با قلاب؟مثل تو این روزا کم پیدا میشه،دخترا پسرا رو درسته قورت میدن اونوقت تو اینطوری واسه چهار گلمه حرف زدن داری به دست و پا زدن میفتی و حرف زدن معمولی یادت میره....
    رومو ازش برگردوندم!بیمزه.
    -ای که قیافت دیدنی بود!!الاان که خوبه،پنج شنبه میخوای چی کار کنی؟لابد همون جلوی در غش میکنی.
    -یخ کنی!
    روی تخت وا رفته بودم و بهی غر میزد!پاشو دیگه!الان پیداش میشه اونوقت تو مثله خمیر اینجا وا رفتی؟خنگ خدا باید الان از خودت شوق و ذوق نشون بدی،پسره که اومد گرمباش،مامان اینا شک می کننا!
    از فکر اینکه با پارسا مثلهه یک نامزد برخورد می کردم مورمورم میشد،بدنم یخ کرد
    بهی گفت:بیا یکم رژ گونه بزن،صورتت جو بگیره،خیلی بی حالی!
    زیر لب گفتم:همینطوری خوبه.
    به زور بهنوش لباس مرتبی پوشیدم:یک بلوز ابی که پایینش کج بود و پارچه نرم و سبکی داشت و ازاد بود،یک شلوار نیلی هم داشت که خیلی بهم میومد.بهنوش اصرار کرد موهامو باز بزارم و با قول خودشون افشون باشه اما زیر باره این یکی نرفتم و همه رو با یک گیره بستم.یک جفت صندل ابی سفیدهم پام کردم.
    بهی با حرص گفت:
    -لااقل یه خط بالای چشت بکش.
    افتادم رو دنده لوس بازی
    -همینجوری خوشگلم.
    لااقل یه رژ لب بزن ترک لبت معلوم نشه
    با عشوه گفتم:-کدوم ترک؟
    لبهامو با اب دهنم خیس کردم و جلوی اینه رفتم و گفتم
    الحمدا... احتیاجی به رنگ و روغن ندارم.
    رومو با ناز به طرف بهی برگردوندم:مثل بعضی ها!
    برام شکلک دراورد:بیچاره ملت که میرن کلی پول میدن رنگ پوستشون مثل من سفید و بی نمک بشه،اونوقت منو مسخره میکنی...رنگ پوسته من مد ساله....از قدیم گفتم:سفید سفید صد تومن....

    پریدم وسط حرفش : لازم نکرده ضربالمثل به خورد من بدی تو که اینقدر اعتماد به نفس داری غلط می کنی یه من کرم پودر با ماله می کشی تو صورتت که سفید شی .
    اخم کرد : کرم سفید کننده که نمی زنم رنگ پوستمه !
    صدای زنگ جر و بحث ما رو تموم کرد مثل فنر پریدم دم در : درست سر ساعت هشت ! چه وقت شناس .
    رو به من که جلوی در خشکم زده بود گفت : خاک تو سرت برو پیشواز !
    با نگرانی پرسیدم : مرتبم ؟
    با انگشت سبابه و شست یه دایره درست کرد و چشمک زد : حرف نداری .
    منم هل داد : برو دیگه .
    دستشو گرفتم : تو هم بیا .
    خندید : باشه بریم .
    از اتاق بیرون رفتیم تا جلوی در برسیم پارسام رسید ، شیک و آراسته با یه سبد خیلی قشنگ پر از گل آنتریوم و ژروه آ ، یه لبخند سنگین هم رو لبش بود . بهی با آرنج زد تو پهلوم هول شدم و یه قدم برداشتم جلو ، گلوم خشک بود به زور سلام کردم .بهی به جبران رفتار ناشایسته من سلام و علیک گرمی کرد و پارسا رو دعوت کرد : بفرمایین ، خیلی خوش اومدین ...
    منظورش این بود که سبد گل رو بگیر و بگو مرسی پس چرا لال شدی ؟!
    همین موقع عمو و زن عمو سر رسیدن و تعارف شروع شد و کم کم پارسا به سالن پذیرایی هدایت شد !
    بهی توپید بهم : خشکت نزنه مجسمه ، راه بیفت .
    مات و سیخ پشت سرش راه افتادم و همگی به سالن رفتیم عمو سر تکون می داد و برخوردش طوری بود که نشون می داد از انتخاب من راضیه روی یک مبل نزدیک پارسا نشستم . از خجالت نمی تونستم سرمو بالا بگیرم و تو چشمای عمو نگاه کنم . پا روی پا انداخته بودم و با انگشتای دستم بازی می کردم و گلای ریز روی صندلم رو می شمردم و هر مرتبه م اشتباه می کردم و یه مرتبه ...
    دیگه نمی تونستم بشینم پا شدم برم آشپزخونه که به زن عمو کمک کنم اما عمو اجازه نداد : ترمه جون عمو تو بشین کنار نامزدت غریبی نکنه بهنوش میره .
    با اکراه نشستم . نگام به نیمرخ جذاب و مردونه پارسا افتاد . یه کت اسپرت روی بلوز و شلوار نوک مداایش پوشیده بود . عطر خوش بو و گرون قیمتی م زده بود رو به من کرد و خیلی صمیمی پرسید : حالت چطوره ؟
    به صورتش نگاه کردم لبخند دوستانه ای روی لبش بود سعی کردم لحنم طبیعی باشه : مرسی .
    عمو به ساعتش نگاه کرد : بهرود دیر کرده برم بهش یه زنگ بزنم .
    مطمئنم که رفتنش برای تنها گذاشتن ما بود بعد از رفتنش پارسا گفت : با این رفتارت سر یه ساعت همه می فهمن داری فیلم بازی می کنی .
    نمی تونستم جلوی اضطرابم رو بگیرم : تو رو خدا ببخشین ، من شرمنده م که شما رو تو معذورات گذاشتم ...الانم دارم پس می افتم اگه بفهمن خیلی بد می شه .
    - مطمئن باش من طوری رفتار نمی کنم که کسی شک کنه ولی تو رو ...
    حرفشو ادامه نداد صدام خش داشت : منم سعی خودمو می کنم .
    نگاهش مهربون و با محبت بود : نگران نباش با هم مشکلتو حل می کنیم .
    اعتماد به نفس خوبی داشت : مهم تر از این مشکل اون یکی مشکله !
    متوجه منظورش شدم ، مقصودش خسرو بود . دست و پامو حسابی گم کرده بودم . نمی دونستم چیکار کنم یا چی بگم ؟! همینطوری الکی بلند شدم و رفتم طرف سبد گل ، یکم این ور و اونورش کردم : گل خیلی قشنگیه دستتون درد نکنه .
    - قابل تو رو نداره .
    زن عمو با سینی چایی اومد و در حالی که به پارسا تعارف می کرد گفت : بالاخره افتخار آشنایی با شما رو پیدا کردیم .
    پارسا متواضع گفت : اختیار ارین بنده سعادت نداشتم .
    زن عمو رو به من گفت : بیا مارد ، بیا بشین یه چایی بخور .
    نشستم و استکان بلور دسته دار پایه داری که زن عمو فقط برای مهمونای خاص می آورد برداشتم . زن عمو رو به من دامه داد : ایشالا خوشبخت شی ، برای چی تا حالا آقای به این خوشتیپی و خوش اخلاقی رو از ما قایم کرده بودی ترمه جون ؟!
    تموم خون بدنم به صورتم هجوم آورد . استکان تو دستم لرزید و دو سه قطره چایی رو شلوارم ریخت ، سوختم ولی دم نزدم . خدا رو شکر زن عمو بعد از اینکه حرفشو به من زد رو به پارسا کرد : آقا پارسا مثل دختر خودم دوسش دارم تعریف نیست و لی دختر خوب و همه چی تمومیه ، تو اخلاق و کمالات حرف نداره ...اینا رو می گم تا بدونین چه جواهری گیرتون اومده !
    پارسا سری به علامت تایید تکون داد .زن عمو روی مبل جابه جا شد : ایشالا مرتبه بعد با خونواده تشریف بیارین .
    چایی پرید تو حلقم . پارسا خیلی خونسرد روبه من گفت : مواظب باش ترمه !
    بعد مودبانه در جواب زن عمو گفت : هر وقت از سفر برگشتن خدمت می رسیم .
    زن عمو ظرف شکلات را گرفت به طرف پارسا : دهنتونو شیرین کنین .
    وضعیت بدی داشتم . دلم از حلقم داشت می زد بیرون . تو این شرایط فقط بهرود کم بود که اونم رسید . حسابی تو ژست بود . اومد جلو و خیلی سرسنگین و مودبانه با پارسا سلام و علیک کرد طوری رفتار می کرد که انگار حق مسلمش رو ازش گرفتن . پشت سرش بهنام و عمو هم اومدن .
    بهرود نشست روبه روی من و نگام کرد . نگاش هزار تا معنی می تونست داشته باشه . سعی کردم نسبت به نگاهش و معنی های متفاوتش بی اهمیت باشم .
    عمو و پارساگرم صحبت بودن و بهرود فقط نگاه میکرد حس خوبی نداشتم فکر می کردم بو برده که کاسه ای زیر نیم کاسه است !
    تو همین حال و اوضاع بودیم که بهی و کیوان هم به ما ملحق شدن ، با این که پارسا و کیوان مدیگه رو از قبل می شناختن ولی بازم به هم معرفی شدن شکر خدا حضور کیوان اثر خوبی داشت و جو گرم و دوستانه ای به وجود اومد و بهرود هر از گاهی یه کلمه می گفت و یا سر تکون می داد . تنها کسی که هیچ حرفی نمی زد من بودم ...
    حالتم مثل یه روح بود روحی که فقط حضور داره و نگاه می کنه .
    بعد از چند دقیقه بهنوش گفت : ترمه جون یه لحظه بیا آشپزخونه کارت دارم .
    تلخ و گزنده طعنه زد : یه لحظه از آقا پارسا دل بکن و بیا پیش من .
    یعنی اینکه : مثل یخ نشستی و خفه شدی !
    تو آشپزخونه کلی بهم غر زد : اگه این رفتار و همین طور ادامه بدی پسره می ره و دیگه پشت سرشم نگاه نمی کنه ها ... بهت گفته باشم . بیچاره عروسک خیمه شب بازی که نیست بیاد اینجا و تو مثل برج زهر مار بشینی و لام تا کام حرف نزنی . مگه کسی با نامزدش اینطوری رفتار می کنه که تو می کنی ؟ خوب یه ذره طبیعی تر باش . فکر کن هم کلاسیته ، چه می دونم همکارته ...اصلا دوست کیوانه ، بالاخره ادب حکم می کنه رفتارت بهتر باشه . الان همه فکر می کنن بین تو و نامزدت شکر آبه !
    سر تکون داد و موهاش رو مرتب کرد : می دونم واست سخته ولی راهیه که خواسته یا ناخواسته توش قدم گذاشتی باید تا آخرش بری و نتیجه اش رو ببینی ، حالا مثل بچه آدم برو بیرون ، یه میوه پوست بکن و بذار جلوی نامزدت .خیر سرت اولین باره که میاد این جا ... بهش احترام بذار ، نترس چار کلمه باهاش حرف بزنی چیزی ازت کم نمی شه ، ظاهرا زبون شیش متریت فقط مال من بیچاره اس.
    خندیدم . نیش اونم باز شد : آهان این طوری بهتر شدی چیه همش اخم کردی ؟
    حالا برو ببینم چی کار میکنی ...نترس پارسا پسر خوبیه ، مطمئن باش از رفتارت نه برداشت اشتباه می کنه و نه خدای نکرده بعد ها سوءاستفاده ! برو خیالت راحت باشه .
    طوری با اطمینان حرف میزد که انگار یه عمره پارسا رو میشناسه ، با این حال حرفاش آرومم کرد با لبخند برگشتم تو سالن و به یه معذرت خواهی کوتاه نشستم . خوشبختانه کیوان بدجوری با پارسا قاطی شده و نیازی به حرف زدن من نبود اما نگاه پر سوءظن بهرود و یاد آوری حرفای بهنوش وادارم کرد یه سیب بردارم ، پوست بگیرم ، قاچ کنم و بذارم رو میز مقابل پارسا : مشغول باش .
    خیلی خودمونی بهش گفتم ، خودمم از این جسارت تعجب کردم و صد البته پارسا ده برابر من تعب کرد و با شگفتی گفت : مرسی ، دستت درد نکنه .
    بهش لبخند زدم و سریع پاسخ گرفتم . توی دلم خدا خدا می کردم یه دفعه به سر تارخ نزنه و راه بیفته و بیاد ؟! چون دو سه مرتبه ای سرزده با گلپر اومده بودن . اینطوری پاک آبرو ریزی می شد . سعی کردم بهش فکر نکنم : بدبخت واسه خودت فقط حرص و جوش بتراش اینقدر فکر و خیال نکن .
    موقع چیدن میز شام بود رفتم آشپزخونه که بهرود پشت سرم اومد تو : چقدر به هم میاین .
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم : مرسی پسر عمو !
    به حالت مسخره جوابمو داد : ولی خیلی با هم رودروایسی دارین .
    با حرص جوابشو دادم : اینجا اروپا نیست . هنوز خیلی از مسائل رعایت میشه ...
    پرید وسط حرفم : دوتا نامزد که نباید مثل پیرمرد پیرزنا رفتار کنن ، شما جوونین ، باید شور و حال داشته باشین و اینقدر سرد رفتار نکنین .
    دیگه پاشو از گلیم خودش دراز تر کرده بود می بایست بهش جواب می دادم ، اونم جوابی که حسابی بشوندش سر جاش . ولی به حرمت نون و نمکی که تو خونه شن خورده بودم ترجیح دادم اینکارو نکنم . فقط گفتم : جلوی دو تا بزرگتر کوچیکتر ها باید سنگین باشن . مثل اینکه یادتون رفته اینجا قوانینی داره . صد سال نیست که رفتین اروپا ... الانم با چند سال پیش فرق نکرده . هنوز زشته کوچیکتر جلوی بزرگتر پاشو دراز کنه . این تازه به نظر شما یه مسئله کوچیکه پس می بینیم باید حواسمون به مسائل بزرگتر بیشتر باشه ، روشن شد یا بازم توضیح بدم ؟
    نگاه تندی بهش انداختم و رفتم سراغ بشقاب ها و به تعداد گذاشتم کنار . بعد قاشق و چنگال و نمکدون !
    بهرود هم مثل رب النوع دق وایستاده بود و نگام می کرد آخر سر پرسید : من چی کم داشتم ؟
    حرصم گرفت ، شونه بالا انداختم : خیلی به فکر کردن احتیاج نداره فقط دو دقیقه !
    بی اعتنا به طرف یخچال رفتم ژله ها رو آوردم بیرون بهرود دو قدم به طرفم برداشت : هنوزم دیر نشده .
    با ناراحتی گفتم : این حرف از شما بعیده ! قباحت داره .
    زیر لب غر غر کرد و رفت بیرون ! داشتم سس سالاد رو حاضر می کردم که بهنوش اومد تو آشپزخونه . از اونجای که خیلی عصبانی بودم پاچه شو گرفتم : کدوم گوری بودی تا الان ؟ همیشه مثل دم به من وصلی اونوقت یه ساعته که من اینجام و تو نیومدی .
    - چه خبره ؟ قاطی کردی ؟ خوب کار زیادی نمونده بود .
    نمی دونم چرا بیخودی به اون پریدم . زیر لب معذرت خواستم . بهی با خوشرویی گفت : عیب نداره حالا بیا بریم میز رو بچینیم .
    زن عمو برای شام خیلی تدارک دیده و غذا های خوشمزه ای پخته بود ، من که عاشق کوکوی کلمش بودم . هر وقت درست می کرد من از همیشه بیشتر می خوردم .
    با این که اون شب رنگ و روی غذا ها خیلی اشتها برانگیز بود ولی من میل نداشتم . یه کم غذا تو بشقابم کشیدم و شروع به خوردن کردم . چند لحظه بعد پارسا با کنجکاوی پرسید : بهرود باهات چیکار داشت ؟
    از این همه دقت تعجب کردم چون خونه عمو طوری بود که اصلا سالن پذیرایی به آشپزخونه دید نداشت و برعکس ! به آرومی گفتم : با من کاری نداشت .
    یه کلمه گفت : « آهان » و من احساس کردم منظورش اینه که خر خودتی !
    نمی دونم چرا اونشب به زمین و زمان شک داشتم شایدم از فشار روحی و استرسی بود ، نمی دونم !

    اون شب با تموم دلهره ها و اضطرابهاش گذشت . اما شب تا صبح ز شدت سردرد و تب درست نخوابیدم . مدام کابوس می دیدم و از بلندی پرت می شدم . هم اون شب هم شب بعدش .
    صبح شنبه با هزار بدبختی حاضر شدم و رفتم دانشگاه شاداب و ساغر با سوالاشون دیوونه م کردن ، می خواستن در عرض پنج دقیقه از همه چی سر در بیارن . براشون همه چی رو تعریف کردم و هر کدوم نظری می دادن . مهمتر از همه از برخورد و رفتار پارسا خیلی خوششون اومد .
    در طول روز یه مرتبه پارسا رو توی راه پله دیدم و به آرومی با سر به همدیگه سلام کردیم . اون روز تا آخر وقت کلاس داشتم و جونم داشت در می اومد . جلوی در دانشکده با بچه ها خداحافظی کردم و رفتم طرف ایستگاه اتوبوس که صدای خسرو تو گوشم زنگ زد : حالتو می گیرم دختر ... حالتو می گیرم .
    برگشتم طرفش ، صورتش بنفش شده بود و چشماش سرخ قیافه اش زشت و چندش آور به نظر می اومد : حالا دیگه کارت به جایی رسیده که از من شکایت می کنی جوجه ؟
    دلم هری ریخت پایین ، ولی نگاهی تحقیر آمیزی به سر تا پاش انداختم و به راهم ادامه دادم بیشرمی و گستاخی رو از حد گذرونده بود دست انداخت و بند کیفم رو کشید : با تو دارم حرف می زنم .
    دوباره بی توجه بهش راه افتادم ، صدای فریادش منو سر جا میخ کوب کرد : وایسا سر جات .
    برگشتم و با خشم نگاش کردم . تموم ترسم تو یه لحظه ریخت . یه قدم به طرفش برگشتم : به چه حقی با من اینطوری حرف می زنی ؟ اصلا تو کی هستی ؟
    گوشه سبیلشو جوید ، دلم آشوب شد ابروهاشو برد بالا : زبون درآوردی ؟
    - داشتم ولی تو لیاقت جواب دادنم نداری .
    دورم چرخید : خوبه خوبه ! ببین دختره ...
    وسط حرفش پریدم ! مواظب حرف زدنت باش .
    پوزخند زد : خوشم اومد ...خوشم اومد ... نه اونقدرا م بیزبون نیستی .
    جلو رامو گرفته بود : از سر رام برو کنار .
    - اگه نرم ؟
    دستمو بردم بالا ، دوست داشتم با تموم قدرت می زدم تو صورتش ، ولی از تصور تماس دستم با صورتش چندشم شد . برای همین دستمو مشت کردم و با حرص کوبیدم رو کلاسورم . با لحن تهدید امیز بهش گفتم : یه بار دیگه ، فقط یه بار دیگه سر راه من سبزشی و واسم مزاحمت ایجاد کنی دیگه ساکت نمی شینم .
    دستاشو کرد تو جیبش : مثلا چیکار می کنی ؟
    رامو کشیدم برم : به موقعش می فهمی .
    به حالت تمسخر آمیزی پرید عقب و دستشو گذاشت روی قلبش : وای مردم !
    به رام ادامه دادم ، خسرو گفت : با من بد تا کردی ، منتظر نتیجه ش باش . کینه خسرو معروفه یادت نره .
    دلم ریخت . ولی به روی خودم نیاوردم و راست و مستقیم رفتم طرف ایستگاه اتوبوس . خوشبختانه همون موقع اتوبوس رسید و سوار شدم و از اونجاییکه بخت باهام یار بود یه صندلی خالی گیرآوردم ونشستم .
    ظاهرا یه جنگ آشکار بین من و خسرو شروع شده بود که البته نه منصفانه بود و نه عادلانه !
    سعی کردم به این مسئله فکر نکنم ولی نمی شد تا خونه ذهنم درگیر این ماجرا بود و آخر و عاقبتش . اگه از دانشگاه اخراجم می شد دست از سرم بر نمی داشت و برام مزاحمت ایجاد می کرد . دوست داشتم از دستش سر به کوه و بیابون بذارم .
    از خستگی فقط یه دوش گرفتم و چند قاشق غذا خوردم و خوابیدم .
    صبح زود بیدار شدم . تصمیم گرفتم یه سر به گلپر بزنم ، تاریخ دقیق زایمانش یادم رفته بود ولی می دونستم همین موقع هاست .
    اون روز فقط ساعت اول کلاس داشتم پس حسابی وقت بود وظیفه مو در مقام عمه انجام بدم . کلاسم که تموم شد به طرف خونه تارخ حرکت کردم . سر راه رفتم یه اسباب فروشی و یه اردک بامزه برای برادر زاده به دنیا نیومده م خریدم . واقعیتش هرچی پول داشتم واسه خرید اون دادم . فقط به اندازه ای که ته کیفم خالی نمونه پول باقی موند .
    از برخورد دوستانه گلپر تعجب کردم . با اینکه شکمش خیلی بزرگ و راه رفتن واسش سخت بود برام چایی و میوه آورد . به سنگینی نشست . حسابی به نفس نفس افتاده بود : دکتر گفته بچه خیلی درشته و حتما باید سزارین بشم .
    - به سلامتی ایشالا ...حالا کی بهت وقت داده ؟
    - فردا صبح .
    - خوشحال شدم : پس به موقع اومدم .
    یه ذره فکرکردم : دوست داری پیشت بمونم ؟
    با مهربونی جواب داد : آره از خدامه .
    از جا پاشد : بیا بریم اتاق بچه و سیسمونی رو ببین ... راستی خبرداری دختره ؟
    دستامو از خوشحالی کوبیدم بهم : قربونش بره عمه اش .
    دنبال گلپر رفتم اتاق خواب بچه . ترکیب رنگ وسایلش صورتی و قرمز و سفید بود .
    خیلی به چشم می اومد .
    گلپر با بی حالی به دیوار تکیه داد : یه ماه پیش این تخت و کمد رو سفارش دادیم .
    قرار بود زود حاضر شه و ما یه جشن کوچولو بگیریم اما تا پریروز حاضر نشد !
    -همه چي خيلي قشنگه مبارك باشه به سلامتي!-مرسي!-خوب حالا اين كوچولو خوشگل اسمش چيه؟-باورت مي شه هنوز اسمشو انتخاب نكرديم؟باورم نشد:وا!چرا؟-نشد ديگه.با مهربوني پرسيد:اسمي تو نظرت نيست؟تا اون لحظه به اين فكر نكرده بودم : نمي دونم ... راستش اسم خودت خيلي قشنگه بهتره اسمي انتخاب كني كه به اسم خودت بياد چه مي دونم مثلا گلشيد يا گيسو گلشن...هيجان زده گفت: همون اولي كه گفتي قشنگه گلشيد اره اسمشو مي زارم گلشيد.از خوشحالي صورتش را بوسيدم باورم نمي شد... گلپر درست همون گلپر پارسال پيارسال بود نه گلپر چند ماه پيش با خوشحالي گفتم:راستي عمه واسه اين گلشيد كوچولو هديه اورده همين جا صبر كن برم بيارمش...با عجله رفتم و جعبه كادو را اوردم و اردك را از داخلش خارج كردم گلپر تشكر كرد:چقدر خوشگله دستت درد نكنه زحمت كشيدي.رو شكم برجسته اش دست كشيدم :قابل گلشيد خانم رو نداره.همون لحظه بچه حركت كرد يه دفعه ترسيدم و دستمو عقب كشيدم :واي!گلپر خنديد :نترس بابا چيزي نيست بچه تكون مي خوره ديگه.حركت ماهي وار گلشيد خانم از زير لباس گلپر معلوم بود يه لحظه يه طرف شكمش خالي مي شد و اون طرف پرتر اشك توي چشمم جمع شد نمي دونم چرا ولي حس عجيب غريبي داشتم گلپر پرسيد :چيه؟!گفتم : طوري نيست به پرز عروسك حساسيت دارم.توي ويترين عروسك ها جايي واسه اردك پيدا كرديم و از اتاق اومديم بيرون بعد مشغول صحبت و ميوه خوردن شديم.گلپر گفت:هرچي بخورم تا امشبه از سر شب به اونور نبايد چيزي بخورم-با اين وضعيت كه تو مي خوري مي بايست از ديشب رژيم مي گرفتي.. خوب دختر جون لابد بايد معده ات خالي باشد كمتر بخورشكلات روبلعيد:فكر كنم رنگ بچه قهوه اي بشه بس كه اين مدت شكلات و كاكائو خوردم.-عوضش شيرين و خوردني مي شه.ظرف شكلات رو از جلوي گلپر برداشتم : زياده روي نكن برات خوب نيست.لباشو مثل بچه ورچيد:خواهر و برادر لنگه هم هستين تارخ همين طوريه نمي زاره هيچي بخورم.خودش به حرف خودش خنديد:شونزده كيلو وزن اضاف كردم خيليه خدا كنه بعدش لاغر بشم.دلداريش دادم:غصه نخور لاغر مي شي.از جا پا شدم : برم يه زنگ به عموينا بزنم منتظرم نباشن.يادم امد هنوز از پارسا تشكر نكردم به طرف تلفن كه رفتم گلپر گفت: تا تو تلفن مي كني من هم يه دوش بگيرم ديگه فرصت نمي كنم.از خدا خواسته اول به پارسا تلفن كردم گوشي رو برداشت:جانم-سلام.-بهبه سلام حال احوال؟ پارسال دوست امسال اشنا كم پيدايي.شرمنده شدم:معزرت مي خوام ديروز تا اخرذ وقت كلاس داشتم و وقتي رسيدم خونه دير بود اونقدر خسته بودم حد نداشت.-حسابي زحمت كشيده بودين از طرف من از خانواده عمو تشكر كن .-خواهش مي كنم .-راستي شماره جديد كجايي؟از لحن پر از وسواسش خنده ام گرفت:خونه برادرم هستم-خوب سلام برسون.شيطنتم گل كرد:به كي سلام برسونم؟صداش شوخ بود:پس اونام در جريان نيستن.چند لحظه سكوت كرد و جدي تر گفت:اگه متوجه بشن چي؟-خوب خيلي بد مي شه هم ابروم مي ره هم از دستم دلخور مي شن.-بهتر نيست بهش بگي؟-اگه بدونن كه هم بهتره هم من راحت تر مي شم ولي در اون صورت به گوش زن دائيم مي رسه و بعدش شهره خاص و عام مي شم و روزي كه بگم نامزدي بهم خورده عالم و ادم مي فهمن و انگشت نما مي شم.-راست مي گي اينم يه حرفيه!-بحرحال زنگ زدم از شب جمعه تشكر كنم قبول زحمت كردي اومدي.-اتفاقا به من خيلي خوش گذشت اما فكر كنم وجود من براي اقا بهرود خيلي خوش ايند نبود!اهي كشيدم:با اين حال دست از سرم بر نداشته .صداش گرفت:راست مي گي؟-اره تازه از وقتي فهميده نامزد دارم شروع كرده پرسه زدن دورم و همه اش مي خواد بدونه راهي هست اين نامزدي به هم بخوره يا نه؟!-باورم نمي شه چقدر رو داره اين دفعه باش خوشك تر و جدي تر صحبت مي كنم.ته دلم خوشحال بودم كه بهرو.د به اين زوديا مي ره و ديگه همديگه رو نمي بينن.جواب دادم:پاش كه برسه اون ور منو يادش مي ره.سكوت بينمون برقرار شد چند لحظه بعد پارسا گفت:شنيدم از اين پسره شكايت كردي؟جا خوردم:شما از كجا مي دوني؟خيلي جدي گفت:اينش مهم نيست فقط مي خوام بدونم چرا؟-چند وقت پيش نزديك بود با موتور بهم بزنه چند باري هم زنگ زده خونه عمونمي دونم شماره اونجا ر.و از كجا پيدا كرده...-مطمئني همه چي رو بهم گفتي؟خنديدم؟چطور مگهۀمرموز بود:اخه دوباره ديروز يه چيزايي شنيدم.-جاسوساتون خيلي خوب به كارشون واردن ببينم نفس كشيدن منو گزارش مي دن؟-نمي خواستم ناراحتت كنم برام مهمه حالا كه قرار شد بهت كمك كنم دوست دارم اين مشكلو هم حل كنم كه لااقل يه كار درست و كامل انجام داده باشم به نظر من اين خسرو ادم مزاحم و خطرناكيه!-متاسفانه همين طوره... واقعا نمي دونم از دستش چي كار كنم؟-حلش مي كنم.دستپاچه گفتم:دوست ندارم به خاطر من با اين ادم بي سروپا درگير بشين.- منم خوشم نمي اد اون ادم بي شخصيت به پروپاي توبپيچه.انگار راست راستي باورش شده بود نامزد منه خندم گرفت با اين حال به روي خودم نياوردم :اگه يه بار ديگه اذيتم كنه بازم ازش شكايت مي كنم-اگه خدايي نكرده تا اون موقع كاري دستت نداده باشه به نظر مي رسه كلش بد جوري خرابه.راست مي گفت ولي بيشتر از اين جايز نبود درگير مشكلات من بشه تا همين جا هم به قدر كافي در حقم لطف كرده بود موضوع حرفو عوض كردم:دارم عمه مي شم-مبارك باشه.امروز اومدم يه سر به خانم برادرم بزنم فهميدم فردا صبح قراره دختر خوشگلش دنيا بياد.-پس حسابي خوشحالي از قول منم تبريك بگو از طرف يه هم دانشگاهي.-چشم اين طوري موردي نداره ببخشين خيلي مزاحم شدم.-نقطه اشو بردار.-مرسي لطف داري امري باشه؟!-عرضي نيست فقط مواظب خودت باش و اگه مشكلي ام پيش اومد به من بگو.-حتما.خداحافظي كردم و گوشي را گذاشتم حس خوبي به پارسا داشتم و خدا رو شكر كردم ادم با اصل و نسب و خدا شناسيه و از وضعيت من سو استفاده نمي كنه زنگ زدم خونه عمو بهرود گوشي رو برداشت و گفت جز اون كسي خونه نيست مختصر و مفيد براش توضيح دادم كه شب خونه نمي ام پرسيد:با نامزدتي؟گوشي رو دست به دست كردم :نخير خونه تارخم بهنوش اومد خوشحال مي شم تماس بگيره سلام برسون.بدون اينكه منتظر خداحافظي اش بشم گفتم خداحافظ و گوشي رو گذاشتم.پسره پرو حالا خوبه روز اول اصلا نگاه منم نمي كرد حالا چي شد كه اينقدر حواسش متوجه منه؟بازم خدارو شكر تازه متوجه من شده والا از روز اول بساط داشتيم.يه چايي واسه خودم ريختم بعد رفتم پشت در حموم:گلپر حالت خوبه؟صداش اومد : اره

    میخوای بیام پشتت رو بشورم؟
    این روزا یه لیفای بلندی هست که کار شخص دوم رو انجام میده.
    خندیدم:یادم رفته بود فکر کردم دوره کیسه کشیه.
    برگشتم طرف مبل و نشستم و چای خوردم.گلپر حوله بتن از حموم اومد بیرون.نگاه نکن مثل یه استوانه کلفت شدم و تو حوله جا نمیشم.
    رومو برگرندوندم تا گلپر بره تو اتاق با اینکه حسابی ورم کرده بود هنوز چشاش آدمو میگرفت و صورتش قشنگ و دلنشین بود رنک سبز چشاش شفافتر و براقتر شده بود.
    تلفن زنگ زد گلپر از اتاق گفت:ترمه جون گوشی رو بردار.
    گوشی رو برداشتم بهی بود بعد از رد و بدل کردن خبرا گفت:به حساب بانکی ات سر زدی؟
    نه چطور مگه؟
    عمو زنگ زد و گفت پول ریخته به حسابت.
    از خوشحالی میخواستم جیغ بکشم:راست میگی؟حسابی بهش احتیاج داشتم.فردا گلپر زایمان میکنه و من حتی پول نداشتم یه دسته گل براش بخرم.
    بهی تبریک گفت و بعد خواست با گلپر حرف بزنه.خداحافظی کردم و گوشی رو دادم گلپر.اونا مشغول صحبت بودن که تارخ در رو باز کرد و اومد تو از دیدنم خوشحال شد :آفتاب از کدوم طرف دراومده ببینم نکنه راه گم کردی؟
    صورتشو بوسیدم:اتفاقا این یه مرتبه رو درست اومدم.
    تارخ کیفشو انداخت رو مبل:خیلی خوش اومدی.
    چایی تازه دمه میخوری برات بریزم؟
    نه تو این گرما چایی نمیچسبه آب بیار.
    براش یه لیوان اب خنک آوردم و چند لحظه بعد گلپر هم اومد و بما ملحق شد.
    تارخ محو تماشای مسابقه فوتبال بود.گلپر آروم بهم گفت:از سزارین میترسم اصلا از اتاق عمل میترسم.
    بچه نشو.تو روز چند هزار نفر عمل میکنن سزارین که دیگه الان نقل ونباته ترس نداره که.
    نذر کردم اگه هم خودم هم بچه سالم اومدیم بیرون تا جاییکه از دستم بر میاد به خونواده فقیر کمک کنم.
    لبخند ارامش بخشی زدم:پس با این حساب خودتو بیمه کردی حالا غصه چی رو میخوری؟ایشالا صبح میری اتاق عمل و خیلی راحت دسته گلت بدنیا میاد امشب هم زود بگیر بخواب که دیگه یه خواب آروم گیرت نمیاد خانوم خانوما میخواد بغل گوشت یه سره ونگ بزنه.
    گلپر پرسید:فردا باهام میای بیمارستان؟
    چه سوالیه؟معلومه که میام مثل اینکه دارم عمه میشمها !اونم واسه اولین بار میخوام اولین نفری باشم که گیس گلابتون رو میبینم.
    مرسی که میای البته مامانم هم قراره بیاد ولی به دلگرمی بیشتری احتیاج دارم.
    بخدا توکل کن و هیچ نگران نباش.
    با اینکه شنیدن خبر حضور زندایی توی ذوقم زد ولی هیچی نگفتم بالاخره مادر گلپر بود و حضورش واجب و طبیعی!منتها تو دلم خدا خدا میکردم که بهم گیر نده که اصلا حوصله شو نداشتم.
    صبح زود با گلپر و تارخ راهی بیمارستان شدیم.ساک و وسایل بچه روی دوش من بود .بعد از تشکیل پرونده و انجام کارهای مقدماتی گلپر رفت برای زایمان حاضر بشه از خدا خواستم مادر و بچه هر دو سلامت باشن .تارخ حسابی دستپاچه و نگران بود و مدام قدم میزد.یه ساعت بعد گفتن قراره گلپر به اتاق جراحی منتقل بشه ...یه لباس و کلاه سبز تنش بود اما تو نگاهش اضطراب و دلهره موج میزد.رو بهش گفتم:چه خوشگل شدی لباست خیلی بهت میاد درست رنگ چشماته.
    خندید:مامانم نیومد؟
    تارخ جواب داد:تو راهه دیگه میاد.
    گلپر آه کشید:برامون دعا کنید.
    تارخ از حضور من شرم داشت رومو برگردوندم که یعنی حواسم نیست و تارخ پیشونی گلپر رو بوسید:نگران نباش با دکترت صحبت کردم اطمینان داد که مشکل خاصی در بین نیست.
    گفتم:نازک نارنجی نباش تازه از یه ساعت دیگه راحت میشی و یه نفس میکشی.خسته شدی بس که لنگ و لگد این دختر شیطون رو تحمل کردی.
    پرستار تخت رو هل داد گلپر واسمون دست تکون داد براش بوسه فرستادم خدا همراهت.
    بعد از رفتن گلپر منم از بیمارستان زدم بیرون با کارتم پول گرفتم و بعد رفتم گلفروشی یه دسته رز سفید خریدم.
    وقتی برگشتم زندایی اونجا بود و با دیدن من گفت:دیدی به موقع نرسیدم بچه ام چشم براه موند.
    چیزی نشده که تا نیم ساعت دیگه اونو میبینید هم گلپر و هم دختر خوشگلش رو دایی چطوره؟
    خوبه سلام رسوند.
    روی نیمکت کنارش نشستم.برخلاف قبل با لحن مهربونتری حال همه رو پرسید و آخرش ازم خواست بی معرفت نباشم و بهش سر بزنم.چشمام داشت از حدقه میزد بیرون.یعنی چی شده بود که زندایی از در آشتی و سازش دراومده بود.خواستم خوش بین باشم احتمالا متوجه اشتباهش شده.
    ولی سنگینی وزنه بدبینی بیشتر بود از روز اول چشم دیدن سودی جون رو نداشت احتمالا لابد به گوشش رسیده مشکلات د رحال حل شدنه دیده صرفه به اینه مهربون باشه.
    بر شیطون لعنت بجای اینکه برای سلامتی زن برادرت و بچه اش دعا کنی نشستی فکرای بد میکنی.
    بچه گلپر مثل قرص ماه بود پوست صورتی و موهای مشکی داشت اونقدرم فضول بود که چشماش رو نمیبست.
    زندایی گفت:جل الخالق انگار ترمه دوباره دنیا اومده.
    خودمو لوس کردم:به شما میگن مادر آینده نگر دخترتونو دادین به یه خونواده خوشگل که نوه های خوشگل و ناز داشته باشین و کیف کنین.
    زندایی از دنده چپ بلند شده بود:حالا خوبه دخترم خودش خوشگله.
    بر منکرش لعنت زندایی تازه من دعا میکنم رنگ چشاش به مامانش بره.
    زندایی تو چشمای فضول خانم خیره شد:مثل اینکه سبزه.
    فضول خانم که دیگه قرار شد گلشید صداش کنیم از دهنش صدا در آورد گلپر گفت گرسنه اس.
    تایید کردم:آره باید گرسنه باشه تازه تو رو باید یه شرکت بزرگ لبنیاتی ساپورت کنه ماشالا روزی دو لیتر شیر باید بخوره.
    زدم به میز:بزنم به تخته اندازه یه بچه چند ماهه است...
    رو به تارخ پرسیدم:چند کیلویه؟
    تارخ با غرور و افتخار گفت:چهار کیلو و ششصد گرم قدشم 58 سانتیمتر !
    خندیدم:ماشالا بچه غوله.
    گلپر تایید کرد:سبک شدم.
    زندایی بهش توپید:بس که نشستی خوردی و خوابیدی.باز خدا رو شکر هر دو سالمین هی بهت گفتم روزی نیم ساعت راه برو گوش ندادی که ندادی!حالام باید شکمت رو محکم ببندی شل و آویزون نمونه والا پدرت در میاد تا هیکلت درست بشه.
    یه نگاه به ساعتم انداختم:باید برم خونه عمو.کتابام رو بردارم و برم دانشگاه کلاس دارم.
    تارخ و گلپر و زندایی ازم تشکر کردن جواب دادم وظیفه ام بود.
    رو به گلپر پرسیدم:شب اینجا میمونی؟
    زندایی جواب داد:آره یه شب نگهش میدارن.
    با تردید گفت:امشب من نمیتونم بیام پیشش اگه تو کاری نداری زحمتش رو بکش .
    تو دلم گفتم آهان دلیل خوش اخلاقی...
    با خودم دعوا کردم خجالت بکش هر چی باشه تو عمه ای و وظیفه داری.
    لبخند زدم:چه زحمتی !میام.
    زندایی صورتمو بوسید:قربون دستت!البته فقط یه امشب زحمتش به عهده توئه!از فردا شب خودم هستم داییت یه کم حال نداره و امشب باید بهش برسم.
    ناراحت شدم:بلا دوره ایشالا چی شده؟
    سر تکون داد:نمیدونم نمیدونم!
    دیگه بیشتر از این جایز ندونستم چیزی بپرسم خداحافظی کردم و صورت همه رو بوسیدم و از اتاق اومدم بیرون تارخ تا جلوی بیمارستان همرام اومد و توضیح داد یه نفر مقدار زیادی پول از دایی قرض گرفته و حالا پس نمیده!برای همین فشار خونش مدام میره بالا!
    دلم برای دایی بیچاره سوخت و ته دلم دعا کردم مشکلشون حل بشه و به فکرای بد اجازه ندادم فکرمو تسخیر کنن.با اینحال دست بردار نبودن به عدالت پنهان خدا ایمان

    داشتم ولی محکمتر شد ، اما در حین حال دوست نداشتم زمین خوردنشون رو ببینم . تا خونهعمو فکرم مشغول این مسئله بود. وسایلم رو برداشتم و به زن عمو گفتم شب بر نمی گردم و به طرف دانشگاه رفتم . کلاس که تموم شد سر شب بود ، از بچه ها خداحافظی کردم و تصمیم گرفتم با تاکسی خودمو به بیمارستان برسونم ،سوار که شدم پشت سرم یه نفر نشست تو ماشین و گفت: سلام.
    از دیدن پارسا خوشحال شدم : سلام اینجا چکار می کنی؟!
    کیفش رو گذاشت بینمون : چند لحظه پیش دیدمت پیش خودم گفتم برسونمت.
    -آخه زحمته...
    - نه بابا حالا کجا داری میری؟!
    با یادآوری صورت قشنگ گلشید قند تو دلم آب شد : دارم می رم بیمارستان ، شب پیش خانوم برادرم بمونم و دختر خوشگل نازنازیش رو بغل کنم.
    با آب و تاب راجع به شکل ، شمایل ، قد و وزن گلشید توضیح دادم و پارسا با اشتیاق گوش می کرد ، یه لحظه به خودم اومدم : ببخشین زیادی هیجان زده شدم ! ممکنه علاقه ایبه شنیدن این چیزا نداشته باشی.
    -خیلیم دوست دارم چون منم هیچوقت دایی و عمو نمی شم.
    ناخودآگاه گفتم: اخی، طفلکی!
    غش کرد از خنده ، تعجب کردم :چرامی خندی؟!
    میون خنده گفت :به لحن تو ! خب حالا این پری اسمونی شبیه کیه؟!
    -مادربزرگش گفت "درست شکل منه"انگار من به دنیا اومدم ،البته ناگفته نمونهبا یک کیلو تفاوت وزن، این گلشید خانوم واسه خودش پهلونیه !
    سرتکون داد : پس باید بچه خوشگلی باشه !
    رنگ به رنگ شدم و هیچی نگفتم . پارسا ازم اسم بیمارستان رو پرسید و بعدم از راننده خواست ما رو دربست برسونه ، در کمال تعجب ازش تشکر کردم ، جلوی بیمارستان از راننده خواست منتظرش بمونه و بعد یه سبد گل اماده از گلفروشی جلوی بیمارستان گرفت . یه سبد پر زا رز قرمزکه داد به من : اینم واسه این که عمه شدی.
    هاج و واج موندم : منو شرمنده کردی.
    -قابل تو رو نداره ، تو هم هدیش کن به گلشید کوچولو !
    -مرسی!
    اهی از سر حسرت کشید :بزار منم بفهمم دایی شدن یا عمو شدن چه طعمی داره !
    دلم واسش سوخت: یکم که جون بگیره میارم ببینیش.
    خندید:بابا اون که پهلوونه و جای نگرانی نیست .
    -ترس من از مامانشه نه خودش.
    -خب حالا برو که دیر وقته.
    از پله ها بالا رفتم ، و وقتی روم رو برگردوندم هنوز ایستاده بود و نگام می کرد ، واسش دست تکون دادم و وارد بیمارستان شدم . حس عجیبی داشتم ، اعترافش سخته ولی به پارسا علاقمند شده بودم ، اونم تو همین چند تا برخورد !راستش رفتاراش طوریه که ادم جذبش میشه . " وای نه ، نه ! نباید بزارم اینطوری بشه . باید ریشه این عشق و علاقه رو همین جا خشک کنم . اون وقت دو روز دیگه چطوری می تونم ازش دل بکنم ؟!!"
    چهره اش جلوی نظرم مجسم شد . در حین اینکه خیلی خوش برخورد و مهربون بود ، شرم و حیا تو نگاش موج می زد ، لبخندش جذاب و گبرا بود و حرف زدنش منو سر جام خشک می کرد . به خودم نهیب زدم : بسه دیگه ، خاک تو سرت کنن ! این طوری که پیش بری که چهر صباح دیگه خل وضع میشی ! روزی که بهرود دست از سرت برداره و عمو و زن عمو بی خیالت بشن و پارسا بره دنبال زندگیش می خوای چه غلطی بکنی ؟! سعی کن حد و اندازه خودتو بشناسی ، تا همین الانشم پارسا خیلی در حقت لطف کرده ، یه جورایی بزرگواری می کنه ، تو هم سعی کن حواستو جمع کنی و احترامت رو نگه داری .
    اره ، از همین الان ساعتی چند مرتبه برا یخودت تکرار کن که پارسا فقط اومده کمکت کنه ، همین ! بی خودم بهش دل نبند!
    از جمله ای که به ئخودم گفتم تعجب کردم ، به خودم که دیگه نیم تونستم دروغ بگم ، من دلبسته پارسا شده بودم ! " خدا کنه زودتر بهرود بره ، هر قدر زمان بیشتری بگذره دل کندن واسم سختر میشه ."همین طور تو خودم بودم و فکر می کردم که تنه سختی بهم خورد ، اقایی که عجله داشت با شرمندگی معذرت خواهی کرد و رفت . تقصیر خودم بود ، مثل مجسمه وسط راهرو ی بیمارستان خشکم زده بود . به جای رفتن با اسانسور از پله ها بالا رفتم .
    تارخ پیش گلپر بود ، از بابت دسته گل تشکر کردن و نیم ساعت بعد تارخ رفت .گلشید کنار گلپر اروم خوابیده بود ، دوست داشتم تو بغلم بچلونمش! رفتم جلو و انگشت زدم رو بینیش :قربونت برم عسل !
    رو به گلپر گفتم :نمی دونی چقدر دوستش دارم ، جونم واسش در می ره ! پدر سوخته هنوز نیومده خودشو تو دلم جا کرده . فک نمی کردم عمه شدن این قدر مزه داشته باشه .
    گلپر پشت چشم نازک کرد:برو دعاشو به جون بکن که عمت کردم .
    گلشید چشم باز کرد و دهن کوچولوش دنبال سینه گشت ، بغلش کردم ، بغلش کردم .
    گلپر اهتراض کرد: می خوابید دوباره!
    بهش دهن کجی کردم :دوست دارم بغلش کنم ، چی می گی؟!
    -دو روز دیگه که بغلی شد اونوقت تو هستی بغلش کنی ؟!
    -به این چند دقیقه بغلی نمیشه نترس!
    شروع کردم به زبونه بچگونه با گلشید حرف زدن ، اونم فقط زل زده بود بهم . چند دقیقه بعد گلپر گفت : عمو و زن عمو زحمت کشیده بودن و بعد از ظهری اومده بودن .
    اشاره به یخچال کرد : یه جعبه شیرینی تر هم اوردن ، دوست داری برو بخور.
    یه دفعه ضعف کردم ، یادم اومد هنوز نهار نخوردم . همون طور که گلشید بغلم بود رفتم و جعبه رو از یخچال اوردم بیرون و دوتا شیرینی پشت سر هم خوردم : داشتم می مردم از گرسنگی!خدا عمو اینا رو خیر بده ... تو شام خوردی؟
    گلپر چهره رو هم کشید :اره ، یه غذای بی مزه بیمارستانی ، اصلات از غذای بیمارستان خوشم نمیاد .
    خوش به حالت که همونم خوردی! من که از صبح به جز یه چای و دو تا خرما و ایم دو تا شیرین هیچی نخوردم .
    گلپر خیلی مهربون شده بود : حالا با شیرینی خودتو سیر نکن ، تارخ رفته واست پیتزا بگیره !
    با خنده گفتم : چقدر مهربون !
    گلپر قرمز شد : طعنه می زنی!
    گفتم نه باور کن.
    برای اینکه حرف رو عوض کنم پرسیدم : راستی عمو اینا خوب بودن ؟!
    گلپر تکون خورد و صورتش از درد جمع شد ، معلوم بود خیلی درد داره :خوب بودن و گفتن بهرود واسه اخر هفته دیگه میره .
    یه نفس راحت و صدادار کشیدم ، گلپر تعجب کرد : یعنی چی ؟!مگه رو کول تو سوار شده ؟!
    بعد با شیطنت پرسید : نکنه دلش پیش دختر عموش گیر کرده ؟!
    هول شدم : نه بابا ! اون قدر سمن داره که یاسمن توش گمه ، خب پس داره میره ؟
    -اره شب قبل از رفتنش مهمونی دارن ، عمه جون و بابا هم قراره بیان ! هم برای رفتن بهرود ، هم برای دیدن نوه کوچولوشون . البته ترنج به خاطر مدرسه اش نمی تونه بیاد و نورنگ (یا تورنگ ) هم به خاطر تنهایی اون قراره بمونه .
    - کی میان ؟
    -دو روز قبل از مهمونی!
    "پس این نمایشنامه تا پونزده بیست روز دیگه تموم میشه ؟!" ته دلم نه خوش حا ل بودم نه ناراحت ! مونده بودم با چه رویی تو صورت بابا و سودی جون نگاه کنم . صدای گلپر افکارمو برید :چیه از رفتن بهرود ناراحتی ؟!
    پوزخند زدم :هر چی کلاغه از درخت گردو دور ، به نفع درخت گردو!
    پیروزمندانه گفت : پس خبراییه؟!
    شونه بالا انداختم و با ملایمت گلشید رو گذاشتم کنار مامانش ، معلوم بود بدش نمیومد خبرایی باشه :منتها من و اون به درد هم نمی خوریم ، من که تحمل ندارم دو دقیقه باهاش حرف بزنم ، سر دقیقه سوم دلم می خواد بزنم توی دهنش،زندگی که جای خود داره!
    گلپر خندید : اگه اینطوریه که هیچی!
    صورت گلشید رو نوازش کرد و لبخند ملیحی روی صورتش نشست ، چقدر صورتش خوشگلتر و ملوس تر شده بود ، پس راست می گفتن بعد از زایمان زنها خیلی خوشگلتر می شن " عجب خری هستی ها ! چند ساعت بعد از زایمان که نشون نمی ده ، گلپر همین طوریش قشنگه ."
    صادقانه گفت :به این که اگه تارخ نمی اومد خواستگاریم من دق می کردم .
    علاقمند پرسیدم : راست میگی؟
    -اره ! دروغم چیه ! من تارخ رو خیلی دوست داشتم ، بیست و چهار ساعت چشمم به در بود که شماها بیایین ، مخصوصا تو فصل تابستون ! دوست داشتم یا شما بیایین یا ما ! تارخ که دانشگاه تهران قبول شد از خوشی می خواستم پرواز کنم و دیگه روزا رو به امید پنچ شنبه می گذروندم که تارخ یه سر بیاد خونمون و من معمولا از لای در یه دل سیر نگاش می کردم .
    بعد فاتحانه گفت :البته تارخ هم دست کمی ار من نداشته ها !خودش که می گه دیوونهم بوده .
    خندیدم : اینو نگی چی بگی ؟!
    - دروغ نمی گم !
    - می دونم شوخی کردم .
    - تارخ همین موقع با دو تا پیتزا اومد تو : خوش می گذره ؟
    هول یه جعبه ازش گرفتم الان دیگه اره ، خوب مهمان نوازی می کنین ها !نه صبحونه نه نهار ! خدارو شکر یاد شام بودین .
    هر سه خندیدیم . تارخ بیست دقیقه ای نشست و رفت .بعد پرستار یه سر به گلپر زد و بچه رو برد . من روی کاناپه دراز کشیدم و اونقدر خسته بودم که خوابم برد .
    بیدار که شدم ، گلشید بفل گلپر داشت شیر می خورد ،" به نظرم این زیباترین منظریه ایه که می شد دید ، اوج عشق و محبت بی ریا و خالصانه !"
    اون روز ظهر گلپر مرخص شد ، جلوی پاش گوشفند سر بریدن . زن دایی اسفند دود کرد و از دوده اسفند یه نقطه سیاه گذاشت رو پیشونی گلشید کوچولو و اونم اعتراضش رو به شکل فریاد نشون داد !نیم ساعتی بیشتر نموندم چون تدریس داشتم ، دو تا شاگرد تو یه روز !
    شب خسته و هلاک رسیدم خونه عمو ! شام خورده نخورده رفتم خوابیدم و چه کیفی داشت !
    صبح رفتم دانشگاه ساعت اول کلاس داشتم . قبل اومدن استاد داشتم واسه شاداب و ساغر از گلشید می گفتم که در باز شد و خسرو اومد تو ، شاداب گفت : اینجا چه کار می کنه ؟
    شونه بالا انداختم : محلش نزارین !
    بدجوری به خون تشنه بود ، یه سره اومد طرفم : بیا بیرون کارت دارم.
    تو چشمای خون گرفتش نگاه کردم :امرتون؟!
    - گفتم بیا بیرون کارت دارم .


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    از جا بلند شدم و روبروش وایستادم، قد بلند بود و درشت... احساس کردم مقابلش کم آوردم، اما تموم شهامتم رو جمع کردم: اگه حرفی داری می تونی تو قسمت حراست دانشگاه بزنی.
    به طرف در راه افتادم: پس چرا واستادی؟! بیا دیگه.
    هاج و واج مونده بود یه قدم دیگه برداشتم: کارت رو تو حضور دو تا آدم مطمئن بگو.
    با حرص دستش رو مشت کرد و کوبید به پاش. موقعی که از در کلاس بیرون می رفت نگاه غضب آلودی بهم انداخت: بهم می رسیم.
    این حرکت از چشم هم کلاسی ها پنهان نموند، دو تا از پسرها بلند شدن که دنبالش برن، گفتم: ولش کنین، ارزشش رو نداره.
    بعد بی حال افتادم روی صندلی، چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی نفهمیدم. چشم که باز کردم صورتهای نگران ساغر و شاداب رو دیدم، تو دفتر آموزش بودم، آب پرتقالی که ساغر جلوی دهنم گرفته بود رو خوردم. یه ذره حالم جا اومد. چشمامو بستم و شنیدم ساغر و شاداب دارن با آب و تاب از جریان مزاحمتهای خسرو می گن، روی این مسئله م تأکید داشتن که قبلا م از اون شکایت کردم.
    رئیس آموزش داشت خیال اونا رو راحت می کرد که پی گیری می کنه و از من خواست دو مرتبه شکایت کنم، این مرتبه تعداد زیادی از بچه ها حاضر بودن و همه زیر برگه رو امضاء کردن. در نتیجه کار برای خسرو سخت شد و شرایط بدی به وجود آمد. چون کمیته انضباطی می شد و اگر یه مرتبه دیگه فقط یه مرتبه دیگه مشکلی ایجاد می کرد از دانشگاه اخراج می شد.
    از اون لحظه خسرو سرش رو بلند نکرد تو صورت من نگاه کنه. به نظرم این تنبیه براش کافی بود و دیگه دست از سر من بر می داشت. بدجنسانه تو دلم از خدا می خواستم که این ترم هم مشروط بشه و همین طور ترم بعد، چون از دانشگاه اخراج می شد و از توفیق اجباری دیدنش محروم می شدم.
    اون روز رئیس آموزش بهم اجازه داد برم خونه، خودش برام آژانس گرفت و من رفتم خونه عمو! حالم خیلی بد بود، پسره ی آشغال تمام توش و توانم رو گرفته بود تو خونه یه سره خوابیدم تا وقتی که بهی اومد، از دیدن رنگ و روم تعجب کرد و از احوالم پرسید. طاقت نیاوردم و با اشک و آه همه چی رو براش گفتم. پیشنهاد کرد تارخ و کیوان برن سراغش و گوشمالیش بدن. اما خیالش رو راحت کردم که از طرف دانشگاه حمایت شدم.
    اولین بار بود با چنین موجود بی منطق و زورگویی روبرو می شدم. آدمی که جز خواسته اش به چیزی اهمیت نمی ده و اگه به اون نرسه هر راهی رو پیش می گیره و به عاقبتش هم فکر نمی کنه. این سوء سابقه ای که براش تو دانشگاه به وجود آمد براش خیلی گرون تموم می شد اما من می ترسیدم، خیلی م می ترسیدم، می ترسیدم یه روز بیرون دانشکده بلایی سرم بیاره و کار دستم بده از همچین آدمی هیچ چیز بعید نیست، از اون تیپ آدماییه که یا باید به چیزی برسه، یا درب و داغونش کنه.
    روز بعدش خیلی با احتیاط رفتم دانشگاه، همه ش هراس اینو داشتم که موقع از خیابون رد شدن، موتوری، ماشینی بهم بزنه و فرار کنه ...
    موقع برگشتن ساغر و شاداب تا دم ایستگاه اتوبوس اسکورتم کردن، حتی می خواستن صبر کنن تا اتوبوس بیاد و من سوارشم بعدا برن خونه اشون البته من دلم می خواست اونا معطل بشن، هنوز داشتیم با هم جر و بحث می کردیم که پارسا با ماشین جلوی پامون ترمز کرد رو به من گفت: سوار شو ترمه، می رسونمت.
    رو به بچه ها گفت: شمام بفرمائین.
    ساغر گفت: خونه ما نزدیکه مزاحم نمی شیم.
    پارسا مؤدبانه گفت: اختیار دارین، بفرمائین در خدمتتون باشم.
    با اشاره چشم ازشون خواستم سوار شن. بین امون چند جمله ساده احوالپرسی رد و بدل شد ساغر و شاداب جلوی خونه پیاده شدن. شاداب دستشو مثل گوشی تلفن گرفت جلوی دهنش یعنی زنگ بزن.
    تا خونه عمو پارسا سکوت کرد. منم تو صندلی فرو رفته بودم و چیزی نمی گفتم، همزمان با زن عمو رسیدیم جلوی خونه، پارسا می خواست بره اما وقتی زن عمو از کسی می خواد بیاد خونه اش دیگه هیچ کس حریفش نمی شه. بنده خدا پارسا تو رو دربایستی گیر کرد و بعد از پارک ماشین اومد تو.
    زن عمو برامون شربت توت فرنگی آورد که خیلی چسپید. پارسا هنوز ساکت بود و این سکوتش منو متعجب می کرد رو بهش گفتم: مشکلی پیش اومده؟!
    جواب داد: نه، چه مشکلی؟!
    _ آخه امروز یه جورایی مرموز شدی.
    پا رو پا انداخت و دست گذاشت زیر چونه اش: پس متوجه شدی.
    ساده لوحانه گفتم: خوب آره!
    نیشخند زد: باز خوب شد یادت اومد بپرسی.
    لیوان خالی شربت رو برداشتم: یکی دیگه می خوری بیارم؟
    _نه مرسی!
    تو صورتم زل زد: نمی خوای بگی چی شده؟!
    فهمیدم از جریان دیروز خبردار شده، کی و چطوریش رو نمی دونستم!
    سرمو انداختم پایین و شروع به هم زدن شربتم کردم، اونقدر که صدای پارسا دراومد: شربته ها! اگه قبر هم توش بود اونقدر که تو هم زدی حل می شد.
    خنده ام گرفت و شروع به خوردن کردم. زن عمو به ما ملحق شد: مگه موقع رسوندن ترمه افتخار دیدن شما رو پیدا کنیم.
    _ اختیار دارین من که چند روز پیش این جا بودم.
    _ خونه خودته پسرم، خونه خودته! هر وقت دلت برای ترمه تنگ شد، بیا این جا، رو دربایستی نکن. اگرم حوصله ت سر رفت بیا این جا، تنها تو خونه نمون هم دلت می گیره هم این که وهم برت می داره.
    از مهربونی و سادگی زن عمو خنده م گرفت. سرمو تا جای ممکن پایین آوردم که صورتمو نبینه، پارسا جواب زن عمو رو داد و چند دقیقه با هم اختلاط کردن. بعد پارسا رو به من گفت: خسته نیستی با هم بریم بیرون یه گشتی بزنیم؟!
    زن عمو جای من گفت: نه چرا خسته اس؟ این روزا دیگه برنمی گرده باید قدرشون رو بدونین.
    رو به من گفت: پاشو عزیزم، پاشو برو حاضر شو و برین بگردین، برای چی کنج خونه می خواین پیش من پیرزن بشینین، دلتون می گیره!
    با تعجب گفتم: این حرفا چیه زن عمو؟ خوبه سن و سالی ندارین، تو رو خدا این حرفا رو پیش کسی نزنین ها!
    زن عمو گفت: ای مادر، دیگه نه زانو دارم نه دست و پا! برو، برو حاضر شو عزیزم، برو.
    رفتم تو اتاق حاضر شدم، مرتب به بخت خودم لعنت فرستادم، حالا باید به پارسا چی می گفتم؟! اصلا دلم نمی خواست همه چی رو بفهمه، دوست نداشتم تو معذورات بمونه و خدای نکرده به خاطر من مشکلی براش پیش بیاد.
    یه مانتوی پشمی روشن پوشیدم و شال مناسبی انداختم سرم، با شلوار جین و کیف و کفش کرم خیلی می اومد. پارسا که منو حاضر و آماده دید از جا بلند شد و رو به زن عمو گفت: ببخشین زحمت دادیم.
    زن عمو بلند شد: خواهش می کنم چه زحمتی.
    رو به من گفت: واسه شام دلمه برگ مو می ذارم حتما بیاین، فصلشه.
    پارسا مؤدبانه گفت: زحمت نکشین، بیرون یه چیزی می خوریم.
    زن عمو با لبخند گفت: این جور مواقع اصرار جایز نیست، چون اون طوری بیشتر بهتون خوش می گذره، برین مادر خدا پشت و پناهتون باشه.
    ما رو تا جلوی در بدرقه کرد و در برابر اصرارهای ما حاضر نشد برگرده، جلوی در روشو بوسیدم: قربونتون برو زن عمو، اگه شما رو نداشتم چی کار می کردم؟!
    تو گوشم زمزمه کرد: تو با بهنوشم هیچ فرقی نمی کنی، مثل اون واسم عزیزی.


    فصل 23

    پارسا در ماشین آخرین مدلش رو برام باز کرد، نشستم، پارسام نشست و راه که افتادیم صدای نافذ خواننده تو گوشم پیچید:

    " هنوز می شه تو چشات خیلی چیزا رو پیدا کرد


    می شه با گُُر گُر دستای تو خیلی کارا کرد


    می شه تو چشمای تو گم شد و مرد


    می شه دریا رو به بغض تو سپرد


    می شه با چشم تو رنگا رو شناخت


    می شه بهترین ترانه ها رو ساخت


    می شه تو چشم تو آتیش بازی کرد


    می شه با چشم تو تیر اندازی کرد"


    تو تن صدا و معنی شعر فریدون فروغی غرق بودم، چشمامو بسته و فقط به شعر گوش می کردم:


    " نگو دیره، من از این فاصله ها بد جوری گریه م می گیره


    نگو دیره من از این بی خودی ها بد جوری گریه م می گیره


    داره گریه م می گیره


    داره گریه م می گیره"


    صدای پارسا منو از حال و هوای شعر بیرون آورد: هنوزم نمی خوای تعریف کنی؟!
    ناخود آگاه و غیر ارادی با دست بهش اشاره کردم، صبر کنه، واقعا دوست داشتم به شعر ...

    گوش کنم،نمي دونم چرا؟!حقيقتش من زياد به فروغي علاقه نداشتم،فکر مي کردم فقط داد مي زنه،ولي تو اون لحظه تک تک سلولهاي تنم گوش بودن.
    (مي شه هر قصيده رو با چشم تو اندازه کرد
    مي شه با چشماي تو قديمي ها رو تازه کرد
    همه کاشي کاري ها،ترانه ها
    همه ماشين دودي ها،مثنوي ها
    مي شه فرياد زد و رفت تا ته دشت
    مي شه دريا شد و از خشکي گذشت
    نگو ديره،من از فاصله ها بد جوري گريه م مي گيره
    نگو ديره،من از اين بيخودي ها بد جوري گريه م مي گيره
    داره گريه م مي گيره
    اره گريه م مي گيره)
    يه مصرع شعرش تو گوشم تکرار مي شد،(مي شه دريا شد و از خشکي گذشت)چقدر قشنگ بود و چقدر به دل مي نشست،ساده و پر معني!
    چند دقيقه اي تو حال خودم بودم،بعد رو کردم به پارسا:معذرت مي خوام اصلا اين جا نبودم.
    با چراغ به ماشين جلويي علامت داد:متوجه شدم،حالا کجا بودي؟!
    _تو دريا!
    خنديدم،پارسا ماشين رو مقابل يه رستوران شيک پارک کرد،يه رستوران که جلوش اقايي با لباس رسمي محلي ايستاده بود،با تعجب به پارسا گفتم:الان که وقت شام نيست.
    ترمز دستي رو کشيد:وقت چايي که هست،پياده شو.
    لحنش امرانه و در عين حال صميمي بود.پياده شديم و داخل رستوران رفتيم،روي يه تخت که با پشتي تزئين شده بود نشستيم.گارسن منو رو اورد،بازش کرديم.با يه نگاه به ليست خوراکيها گفتم:اون چنان که بايد و شايد سنتي نيست.
    پارسا تائيد کرد:اره،اما ديزي سنگي هاش حرف نداره.
    دستاشو پشت سرش قلاب کرد و به راحتي خميازه کشيد،اون وقت پاهاشو دراز کرد:چي مي خوري؟
    _فالوده بستني،لااقل يه ذره سنتي باشه.
    پارسا دوتا فالوده بستني سفارش داد،بعد رو به من کرد که شروع کنم.نمي دو نستم از کجا بگم.هر قدر خواستم که از تعريف طفره برم نشد که نشد!پارسا دوست داشت مو به مو همه چي رو براش بگم،هر چند که خودشم کم از مسائل روز قبل خبر نداشت.
    يه کم که گفتم،فالوده بستني ها رو اوردن.در حين خوردن بازم گفتم.در حين خوردن سر تکون داد:خيلي نگرانم.
    _دليل نداره که من بابت تمام مشکلاتم شما رو اذيت کنم،تا همين الانشم نمي دونم اين همه لطف و محبت شما رو چه جوري تلافي کنم.
    سر تکون داد:خوب،ديگه چي؟!باز که من شدم شما!بازم که لحنت غريبه شد.قرار بود راحت باشيم،يادت رفته؟!
    سرمو بالا انداختم:نه،يادمه.
    _خب،پس چرا بهم نگفتي؟!به نظر خودم من حق دارم دونم،از همون موقعي که منو امين دونستي و يه سري مشکلاتت رو بهم گفتي و قرار شد کمکت کنم،در برابرت احساس مسئوليت کردم.الانم به نظرم موضوع اين پسره خسرو خيلي بغرنج تر و حادتر از موضوع پسر عموته!بنده خدا بهرود لااقل ازارت نميده،اعصابت رو خرد نمي کنه،با ابروت بازي نمي کنه ولي اين مردک ديوانه اس!يکي بايد جلوش دربياد،به همين زوديا قبل از اين که مشکل ساز بشه.
    بي تفاوت گفتم:حالا که کارش بيخ دار شده،قراره کميته انضباطي بشه.
    _من که چشمم از اين پسره اب نمي خوره.مي ترسم اون جوري م ادم نشه.اون کله شقي که من ديدم هر کاري ازش بر مي اد.به هر روشي متوسل مي شه تا حرفش رو به کرسي بشونه؛براش مهم نيست چه جوري!
    راست مي گفت،به تک تک حرفاش ايمان داشتم.خودم ته دلم اضطراب عجيبي داشتم و حرفاي پارسا اون رو چند برابر کرد.يه کاغذ و مداد داد دستم:ساعت و روز کلاسات رو بنويس.
    تعجب کردم:چرا؟!
    _مي خوام داشته باشم.ببينم با من هماهنگي يا نه!يه مدت مي خوام رفت و امدت با خودم باشه.
    تو دلم گفتم:حالا خر بيار و باقالي بار کن!يکي بياد به اين اقا بگه اين قدر تند نرو!
    اروم گفتم:اين که راهش نيست.
    خيلي جدي گفت:فعلا جز اين چاره اي نيست!
    بعد از چند لحظه حرف دلمو به زبون اورد:نکنه مي ترسي بچه ها ما رو با هم ببينن و واست بد بشه؟
    جواب ندادم،ادامه داد:جلوي در که سوار و پيادت نمي کنم،فقط مي خوام هواتو داشته باشم.
    قلبم شروع کرد به تاپ تاپ زدن!حرفاش دلمو مي لرزوند به خودم گفتم:اين قدر به خودت نگير،رفتي ازش خواهش کردي يه مدت بياد نقش نامزدتو بازي کنه اونم داره تموم و کمال اين کار رو انجام مي ده.نمي خواد تو اين مدت مساله اي واست پيش بياد.پس بي خود به خودت وعده وعيد الکي نده که سرخورده و خيط مي شي،اون وقت حالت گرفته مي شه!هم دلت رفته،هم ابروت!پارسا به حرفش عمل کرد.هر روز منو تا دانشگاه مي برد و مي اورد و از اين بابت مديونش بودم.خودمم حواسمو جمع کرده بودم.ترس افتاده بود تو دلم و مدام اين طرف و اون طرف رو مي پاييدم.خوشبختانه بعد از اون جريان ديگه چشمم به خسرو نيفتاد.همين نديدنش باعث مي شد ارومتر باشم.دو روز قبل از رفتن بهرود،بابا و سودي جون اومدن.براي پيشوازشون رفتم فرودگاه،دلم واسشون يه ذره شده بود.به گردنشون اويزون شده بودم و چپ و راست مي بوسيدمشون،جلوي گريه م رو هم گرفته بودم.
    عمو خيلي اصرار داشت که بياد فرودگاه،اما من دوست داشتم با پدر و مادرم تنها باشم،به اين تنهايي احتياج داشتم.رو به بابا گفتم:ولخرج شدي،هواپيما سوار مي شي؟!
    سودي جون گفت:نه گلم،بابات اون خونه نقلي ايه رو فروخت.
    دهنم واموند:چرا!
    بابا خيلي خونسرد گفت:چرا نداره بابا جون،مال سفيد واسه روز سياه خوبه!بعدشم کارگرا خرجي مي خوان.نمي شه که ولشون کنم به امون خدا.بعضي هاشون اونجا استخون نرم کردن و جوونيشونو گذاشتن.روا نيست اين بي کاري بهشون لطمه بزنه،اره بابا جون.
    خنديدم و بازومو حلقه کردم تو بازوش:کار خوبي کردي بابا جون... ماشاا... اين قدر ملک و خونه داري که فروش اين يکي به جايي بر نمي خوره.
    سودي جون با لحن گرفته گفت:يه کوه پول هم باشه و هي از روش برداري و خرج کني تموم ميشه.
    بابا گفت:هنوز اين قدر هست که بتونيم بفروشيم و به جايي بر نخوره!بعدشم ديگه اخراشه،همين ديروز صبح وکيل گفت نهايت دو ماه ديگه کارا تمومه!تموم تموم!
    رو به من کرد:شماها به اين کاراي مردونه کار نداشته باشين...
    چند لحظه به چشمم زل زد،صورتش کدر شد:عموت بهم تبريک گفت:
    تو باغ نبودم:تبريک براي گلشيد؟!
    _نه عزيزم واسه نامزدي جنابعالي!
    خجالت کشيدم و سرمو انداختم پايين و چيزي نگفتم.بابا گفت:فکر مي کردم عاقلي و راه خوبي پيدا مي کني،با اين کارت به بزرگ شدنت شک کردم.بهنوش که تماس گرفت فهميد تمايلي ندارم اما بازم کار خودتونو کردين.
    لحن بابا سرزنش اميز بود.بد جوري خجالت کشيده بودم.جرات نداشتم تو چشماش نگاه کنم.اولين مرتبه بود تو زندگيم که بابا اين جوري باهام حرف ميزد.از دست خودم عصباني بودم.با کارم باعث ناراحتي پدر و مادرم شده بودم.بابا مي گفت و من گوش مي کردم تا اين که سودي جون مداخله کرد:هات جون انقدر خون به دل بچم نکن.بي چاره چي کار کنه تو شهر غربت؟خب ما بهش گفتيم يه فکري براي حل اين ماجرا بکنه.اونم عقلش بيشتر از اين نرسيد.حالا شکر خدا بهرود داره ميره و چند روز ديگه اين بچه بازي بي مزه تموم مي شه.
    بابا سر تکون داد:حرف و حديثا چي؟!
    صدام به سختي اومد بيرون:هيچ کس نمي دونه،فقط خونواده عمو...
    بابا اومد حرفي بزنه که سودي جون گفت:کاريه که شده ديگه فکرشو نکن.
    بابا سکوت کرد و من جون تازه گرفتم،اروم گفتم:اين فکر بهي بود!
    بابا صداش بلند شد:تو مثل اون،اونم مثل تو؛هر دو کم عقل.
    سودي جون شماتت بار نگاهم کرد،براي اروم کردن بابا گفت:بچه ان ديگه!عقلشون قد نميده.
    بابا کنار در ايستاد:به موقعش منو ميذارن تو جيبشون!از صد تا سقراط و نيوتون عقلشون بيشتر مي رسه...نقشه مي کشن که عقل جن بهش نمي رسه.
    خنده م گرفت،دستم رو از بازوي بابا در اوردم و گذاشتم جلوي دهنم،بابا ادامه داد:برو خدا رو شکر کن که مثل تخم چشمم بهت اطمينان دارم والا مي گفتم از قبل...حرفشو خورد و زير لب استغفراللهي زير لب گفت.
    به مقصد خونه عمو ماشين گرفتيم.موقع سوار شدن سودي جون چپ چپ نگام کرد.تحمل اين برخورد و رفتار رو نداشتم،ناراحت شدم:خب چيکار مي کردم؟!اگه اين کار رو نکرده بودم الان با بهرود اومده بودم پيشواز و چار روز ديگه مجبور بودم درسمو ول کنم و دنبال اون برم اون طرف اب و بعد از چند ماه دست از پا دراز تر برگردم،اين طوري خوب بود؟!
    بابا شنيد ولي به روي خودش نياورد.ادامه دادم:باور کن سر ده روز دلشو ميزدم،اينو مطمئنم!
    محکم تر و بلند تر گفتم:بهنوش که ديگه بد برادرشو نمي خواد،اگه اخر و عاقبت اين کار خوب بود که خودش پيش قدم نميشد يه راهي پيدا کنه...اين جوري لااقل حرمت فاميلي سر جاشه!
    ديگه هيچي نگفت.سودي جون من من کنون گفت:حالا اين اقا رو کي ببينيم؟!
    بابا با اخم نگاش کرد.سودي جون گره روسري ليمويي رنگش رو محکم کرد:اون وقت اقا داداشت نمي گه اين چه پدر و مادر ان که نامزد بچه اشونو تا الان نديده ان؟
    بابا حرف رو عوض کرد:مي خوام واسه تو شاداب موبايل بگيرم،اين طوري خيال همه راحته.
    مخالفت کردم:حالا تو اين وضعيت موبايل واجب نيست،من نمي خوام! اما فکر کنم شاداب يکي لازم داشته باشه چون تورنگ 24 ساعته چکش ميکنه که کي ميره و کي مي اد!
    بابا گفت:اين طوري هر وقت بخوام ازت خبر مي گيرم.
    دستمو انداختم دور شونه سودي جون:سر کلاس درس که گوشي بايد خاموش باشه.غير از اونم جايي نيستم،خونه عمو ام ديگه!هر وقت بخواين بهم زنگ مي زنين.
    با تاکيد اضافه کردم:من که بدم نمي اد داشته باشم،خيلي م خوبه!اما الان وقتش نيست.
    براي اين که دل بابا نگيره،گفتم:دو ماه ديگه که مشکل حل شد و کارخونه راه افتاد برام يه خط بگير با يه گوشي،نه از اين گوشي الکي ها،يه گوشي توپ!بايد هم عکس بندازه هم فيلمبرداري کنه.
    بابا هيچي نگفت.تو طول راه همه به خيابون نگاه مي کرديم.جز سر و صدا و بوق کر کننده ماشين ها هيچ صدايي تو ماشين نمي اومد.نزديک خونه عمو که رسيديم بابا گفت:به اين اقا زنگ بزن و باهاش قرار بذار.مي خوام ببينمش.
    سودي جون دنباله حرفش رو گرفت:مي خواي بگو بعد از ظهر بياد،قبل از اينکه بريم خونه تارخ.
    _نه خانوم.تو خونه هادي که نميشه.طبق برنامه ما قبلا همديگه رو ديديم.
    رنگ صورتش سرخ شد و ررو به من گفت:ببين منو تو چه گرفتاري انداختي!
    هيچي نگفتم.ديگه جلوي خونه بوديم.پياده شديم.چمدون ها رو از صندوق عقب برداشتيم و زنگ خونه رو زديم.همه اومدن استقبال و با بگو بخند رفتيم تو.بهي شربت ابليمو اورد و نشست.صحبت ها از گلشيد شروع و به پارسا ختم شد.اون قدر عمو و زن عمو از محسنات و خوبي هاي پارسا گفتن که يخ بابا ذوب شد.اما قيافه بهرود ديدني بود.با يه من عسل نميشد خوردش.به اشتباه فکر کرده بود پارسا حقش را غصب کرده!جالبه!
    تو يه فرصت مناسب زنگ زدم به پارسا و ماوقع رو تعريف کردم.حتي از برخورد نه چندان جالب بابا گفتم و در نهايت اينکه خودش را اماده کنه تا به پدر و مادر من روبرو بشه و احيانا از جانب بابا کم محلي ببينه.حسابي ازش عذرخواهي کردم.بد جوري شرمنده بودم.اگه بابا به پارسا بي احترامي ميکرد خيلي بد ميشد.پاک ابروم مي رفت.چون اون بي چاره خودشم به خاطر من تو هجل افتاده بود.بنده خدا!اش نخورده و دهن سوخته!اومد ثواب کنه کباب شد.
    پارسا پيشنهاد کرد بياد دنبال ما و تا خونه تارخ برسوندمون.با شک و ترديد قبول کردم.
    بعد موضوع رو به سودي جون گفتم تا به بابا بگه...شکر خدا فقط سر تکون داد.
    توي دلم دعا دعا مي کردم به خير بگذره!
    قراربود شب خونه تارخ بمونيم،کتابمو جمع کردم و لباس هامو حاضر!سودي جون يه ساک کوچيک و جديد داشت پرسيدم:توش چيه؟!
    با شعف گفت:مال نوه خوشگلمه،چند دست لباس و عروسک!
    _باز کن ببينم.
    دست بردم به طرف زيپ ساک،سودي جون زد پشت دستم:خونه تارخ!
    دستمو پس کشيدم:چرا همچين مي کني؟!نديد بديد!
    سودي جون خنديد:قربونش برم،دارم براي ديدنش له له مي زنم.
    با خرسندي گفتم:زندايي که مي گفت شکل منه،پس زياد واسه ديدنش هول نزن.
    بهي گفت:خدا به دور پس خيلي زشته!
    _بي چاره خوبه صبح تا شب حسرت قيافه منو مي خوري!
    بهي گفت:خيلي از خود متشکري!اما فعلا جلوي مامانت بايد احترامت رو حفظ کنم،عيب نداره،هر چي دلت مي خواد بگو.
    زن عمو دخالت کرد:زشته دخترا،الان ديگه بچه نيستين بايد بهم حرمت بذارين،مخصوصا جلوي نامزداتون.نبايد اجازه بدين روشون به روتون باز بشه!شوخي خوبه ولي به جا و به اندازه.هيچ وقت يادتون نره.
    رو به بهي ادامه داد:پاشو دختر برو يه سيني چايي بيار،دو روز ديگه بايد بتوني يه زندگي رو اداره کني.يه جوري نباشه که خونواده کيوان بگن(خاک تو سر اون مادرت بکنن که هيچي به تو ياد نداده).
    بهي لبش رو گاز گرفت:دور از جون مامان!من اونقدرام بي عرضه نيستم و بلدم از پس 5 تا مهمون بربيام.تازه کيوان مثل خودمه به اين چيزا اهميت نمي ده.
    صداشو اورد پايين:در ضمن کسي غلط مي کنه در مورد من و خونواده ام اين طوري حرف بزنه.
    بعد بلند بلند خنديد.زن عمو صورتش رو چنگ انداخت و رو به سودي جون گفت:ما اون وقتا رومون نمي شد تو صورت پدر و مادرامون نگاه کنيم اون وقت الان...
    سر تکون داد،بهي همين طور که مي خنديد رفت چايي بياره.بعد از چايي به ساعتم نگاه کردم.ديگه چيزي به اومدن پارسا نمونده بود.در گوش بهي گفتم:فقط دعا کن مشکلي پيش نياد.
    بهم دلدلري داد:نگران نباش،برخورد پارسا اونقدر مودبانه و دلنشينه که اطمينان عمو خيلي زود جلب ميشه و از اين که تو با اون حرف مي زني ناراحت نمي شه.
    مي دونستم پارسا بدون يه دقيقه پس و پيش مي رسه.براي همين خودم حاضر شدم و به سودي جونم گفتم که حاضر شه.
    درست راس ساعت زنگ در به صدا دراومد.رنگ صورت بابا سفيد شده بود،غرولند کنان بهم گفت:مي بيني ادمو به چه کارايي وادار مي کني؟بايد زمين دهن واکنه و...
    حرفشو قطع کردم و با شرمندگي و به نرمي گفتم:خدا نکنه بابا...
    دم گوشش گفتم:ببخشين بابا،عقلم به همين کار رسيد.
    با غضب گفت:مگه عقلم داري...
    با تاني و سنگين قدم بر ميداشت.معلوم بود دل خوشي از اين کار نداره.با سودي جون و بابا از در اومديم بيرون.عمو و زن عمو اومدن جلوي در،بهي م نگران بود و شش دانگ حواسش به ما.
    پارسا با ديدن ما از ماشين پياده شد،معلوم بود قبلش رفته کارواش چون ماشين از تميزي برق ميزد.
    تو اون وضعيت بغرنج خودمم خنده م گرفت.چون اين فکر از ذهنم گذشت:خودشم رفته هيومن واش.نوک دماغش برق مي زنه.
    ياد حرف زدن بهرود افتادم.سرمو انداختم پايين.پارسا با قدماي بلند اومد طرف بابا که سيخ ايستاده و دستاش دو طرف بدنش اويزون بود،معلوم بود هيچ تمايلي نداره.پارسا لبخند به لب اومد جلو:سلام بابا،خيلي خوش اومدين مشتاق ديدار بودم.
    دست بابا رو گرفت و دو طرف صورتش رو بوسيد:قابل ندونستن بهم خبر بدين بيام فرودگاه دنبالتون؟!
    بعد رفت طرف سودي جون:سلام مامان،حالتون چطوره؟
    سرش رو خم کرد و يه تعظيم بلند بالا تحويل داد،طوري که لبهاي سوري جون به خنده باز شد.بعد خيلي با احترام با عمو و زن و عمو و بهي سلام و احوالپرسي کرد.
    بلوز کرم و شلوار خاکي رنگ پوشيده بود،شيک و مردونه!ديگه از اون اخم تو صورت بابا خبري نبود،برخورد پارسا به دلش نشسته بود.توي دلم تحسينش کردم.به جاي دندونپزشکي بهتر بود هنر مي خوند،اونم هنر بازيگري،به راستي استاد بود.
    در جلو رو براي بابا باز کرد:بفرمائين لطفا.
    بعد در عقب رو باز کرد:خواهشي کنم سوار شين.خسته مي شين سر پا بايستين،مسافرين و هنوز استراحت نکردين.
    سوار شديم.با يه نگاه به بابا فهميدم از اون عضلات منقبض از عصبانيت خبري نيست.
    يه نفس راحت کشيدم،چند لحظه بعدد بابا شروع به صحبت کرد:جووناي اين دوره خيلي زود تصميم مي گيرن و خيلي م زود انجامش ميدن به اخر و عاقبتش هم فکر نمي کنن.
    پارسا هيچي نگفت،بابا بعد از چند لحظه سکوت ادامه داد:اما تو يه مورد عقلشون خوب کار کرده و حدال به شما گفتن.داماد برادرم بهم اطمينان داده شما از خونواده متشخض و اصيلي هستين.
    پارسا مودبانه گفت:شما لطف دارين،منم قصدم فقط کمک بود.
    بعد از اين يخ جمع شکست و همه شروع به صحبت کردن.من فقط شنونده بودم و با احساس سبکي سرمو سبکي سرمو تکيه دادم به پشتي صندلي.
    جلوي در خونه تارخ پياده شديم.بابا مي دونست که دعوت پارسا به خونه فقط يه تعارفه،
    اونم از نوع الکی ! برای همین ازش تشکر کردیم و پیاده شدیم.
    دایی و زن دایی خونه تارخ بودن. به گرمی ازمون استقبال و پذیرایی کردن، زندایی طوری رفتار می کرد انگار نه انگار که اون حرفها رو پشت سر سودی جون گفته، دایم دورش می چرخید و قربون صدقه اش میرفت. عزیزم، جانم که دیگه نقل و نبات!
    سودی جون ساک رو گذاشت بالا سر گلشید: این مال نوه عزیزم.
    بعد دست تو کیفش کرد و یه جعبه آورد و داد به گلپر: اینم مال عروس خوشگلم که باعث شد من مادربزرک بشم و بفهمم مزه اش چیه.
    گلپر تشکر کرد و در جعبه رو باز کرد، توش یه دستبند بود: خیلی قشنگه عمه ، دستتون درد نکنه.
    بعد اونو بست به مچ دستش: مرسی عمه جون!
    سودی جون صورتش را بوسید : قابل تو رو نداره ، ارزش تو خیلی بیشتر از این هاست ، ببخشید که مقدور نبود واست کادوی بهتری بگیرم ، کادویی که حداقل یه ذره لیاقت تو رو داشته باشه.
    گلپر رنگ به رنگ شد: از سرم زیاده.
    دستبند به نظر چیز ارزونی نمی رسید. ایتالیایی بودنش که مسلم بود. فکر کنم دویست سیصد تومنی آب خورده بود. البته منظورم دویست سیصد هزار تومنه! خوش به حال گلپر و ا...، از خودم بدم اومد.« اینقدر کینه ای نباش ، حالا که متوجه اشتباهشون شدن و دارن خوب رفتار می کنن تو دست بردار نیستی ؟»
    برای اینکه ذهنم رو منحرف کنم گفتم: گلپر اون ساک رو باز کن ، این سودی جون که نذاشت من بهش دست بزنم، اونقدر نوه گلم کرد که حسابی حسودیم درد گرفت.
    گلپر ساک رو کشید جلو ، در همین حین گلشید چشم باز کرد، سودی جون با هیجان بغلش کرد: قربون اون چشمای تیله ایت بره مامان بزرگ.
    اعتراض کردم: اینقدر خودتو پیر نکن ، مامان بزرگ چیه؟ یه اسم خوب پیدا کن.
    سودی جون صورت گلشید رو بوسید: الهی فدات شم عزیزم ، تو کجا بودی؟
    بعد اونو محکم به بغلش فشرد، یه دفعه داد کشیدم: مامانا، مامانا صدات کنه.
    بچه تکون خورد، سودی جون گفت: چیه دختر ! یواش بچه ترسید.
    بی اعتنا گفتم: مامانا قشنگ تر از مامان بزرگه ، وقتی گلشیید بهت بگه مامان بزرگ من غصه می خورم و فکر می کنم پیر شدی.
    سودی جون خندید: همه یه روز پیر میشن. این قانون طبیعته.
    محبوبانه گفتم: من که اصلاً دلم نمی خواد تو پیر شی، تو مامان خوشگل جوون خودمی !
    سودی جون به شوخی گفت: جوونا مادر بزرگ نمی شن.
    زندایی دخالت کرد: من یکی که خیلی زود مامان بزرگ شدم ، بچه بزرگم گلپر و خودمم و خیلی زود بچه دار شدم ، سنی نداشتم که!
    یعنی که یهنی ! سودی جون از من بزرگتره ، اون ممکنه بتونه مادربزرگ باشه ، ولی من نه ، بی چاره زندایی حکایتش حکایت نیش عقربه!
    نمی دونم چرا با سودی جون اینطوری تا می کنه!
    چقدر فکر و خیال و درد سر ریخته دورم! هر چند فعلاً باید مشکل خودمو حل کنم، سودی جون خدارو شکر خودش از پس زبون زندایی برمیاد، من اگه بیل زنم برم باغچه خودمو بیل بزنم.


    فصل 25
    هر کاری کردم نتونستم از پس زن عمو بر بیام ، هر قدر بهونه آوردم قبول نکرد که نکرد، آخر سر مجبور شدم پارسا رو برای مهمونی خداحافظی بهرود دعوت کنم.
    بنده خدا بابام نشسته بود و هیچی نمی گفت، از دیوار صدا در اومد از اون نه ، فکر کنم اگه کارد بهش می خورد خونش در نمی اومد. مونده بود چی بگه ، نه می تونست موافقت کنه ، نه مخالفت.
    بالاخره از آنچه می ترسیدم به سرم اومد. تنها شانسی که داشتم این بود که عمه همدم نا خوش احوال بود و تلفنی خداحافظی کرد و اشکهاشو برای برادرزاده عزیزش ریخته بود. اما بیشتر دوست و آشناهای عمو و فامیل زن عمو بودن و منو و با پارسا می دیدن و اونوقت به قول بابا دیگه نمی تونستیم سر بلند کنیم.
    گرفتار و مستاصل مانده بودم، فقط جای شکر داشت که پارسا با رفتار خوب و سنگین اعتماد بابا رو جلب کرد و از اون طرف حرکات بهرود و بعضی سبک بازی هایش دلش رو چرکین کرده بود. البته به هر صورت نمی تونست با این مسئله کنار بیاد که دخترش پیش یه غریبه جلوی فامیل عرض اندام کنه ، هم به غیرتش بر می خورد و هم این که مردم چی میگن؟
    حالا هر چی بگو« مگه ما داریم واسه خاطر مردم زندگی میکنیم؟» یا اینکه « مگه ما به کار مردم کار داریم؟ » بی فایده است، مرغ باباخان یه پا داره و البته با رعایت انصاف حق با اونه!
    دوست نداره دخترش انگشت نما بشه ، دوست نداره اون شب هر کی از راه می رسه تبریک بگه و واسه من و نامزدم!!!!! آرزوی خوشبختی کنه و یه ماه دیگه بگه « آخی! طفلک ترمه نامزدیش به هم خورد.» بعد تا مدتها حرف من نقل و نبات مجالس باشه که چرا نامزدی به هم خورد و تقصیر کی بود ، تقصیر کی نبود.
    به این مسائل که فکر می کنم سر درد می گیرم ، برای همین خودمو می زنم به بی عاری ، ولی از بابا که نمی تونم توقع داشته باشم به قول خودش مثل سیب زمینی رفتار کنه .
    خلاصه مسلمان نشنود ، کافر نبیند! چی می کشیدم؟! دلداری های ساغر و شاداب و بهی هم دیگه اثر نداشت. از ناراحتی بابا غصه می خوردم و به خودم لعنت می فرستادم که چرا اینکارو کردم؟ هر وفتم چشمم به بهرود می افتاد دوست داشتم کلشو بکنم و زیر لب فحشش می دادم و می گفتم: هر چی می کشم از دست تو یکی می کشم.
    روز مهمونی کم مونده بود سکته کنم ، بیچاره بابا زنگ زد و روی زرد منو که دید ترسید. اومد جلو و دلداریم داد: حالا این ریخت و قیافه رو به خودت نگیر. نباید اینطوری میشد که شد. اگرم کسی پارسا رو نبینه مطمئناً در موردش می شنوه، خیالت راحت.
    هر چند قبلش توضیح داده بودم که به عمو اینا گفتم :« این مسئله رو کسی ندونه.» اما بابا معتقد بود «شتر سواری که دولا دولا نمیشه.» «الان کسی نمی فهمه فردا میفهمه ، فردا نفهمه دو روز دیگه می فهمه ، بالاخره همه از قضیه خبر دار میشن.» حق داشت خوب!
    بابا ادامه داد: فقط دقت کن رفتارت در شان خودت و خانواده ات باشه، سنگین و رنگین و با وقار.
    بعد آهی کشید و سرش رو خاروند: خوشبختانه پارسام بچه خوبیه!
    بعد از چند ثانیه مکث گفت: باز خوبه عقلت رسید و یه آدم حسابی پیدا کردی، حداقل سرش به تنش می ارزه و دو روز دیگه واست دردسر ایجاد نمی کنه.
    و رفت. با شونه های آویزون و افتاده، دلم داشت آتش می گرفت. یاد دوستش افتادم که دو سال پیش می خواست دخترش رو بفرسته خارج و ازهیچ راهی نمی تونست و آخر سر به یه پسره پول داد تا دخترش رو عقد کنه و با هم برن کشور مورد نظر بعدم اون جا دختره رو طلاق بده.
    آب یخ ریختن رو سرم : منم با اون فرقی ندارم که!
    بازم سعی کردم به خودم دلداری بدم ولی فایده نداشت، اونقدر ناراحت بودم که بیشتر دوست داشتم خودمو سرزنش کنمم.
    همونطور که نشسته بودم و یه دسته از موهامو گرفته بودم و باهاش بازی می کردم فکری به ذهنم رسید. بی اراده یه جیغ زدم. دستمو گذاشتم روی دهنم که صدای جیغم در نیاد. یه راه خوب و مطمئن پیدا کردم که بتونه زن عمو رو برای نیومدن پارسا قانع کنه!
    وقتی به بابا گفتم، سر جنبوندم : دروغ پشت دروغ!
    توضیح دادم: دارم این کارو به خاطر شما می کنم. دوست ندارم از دستم ناراحت باشین. دلم نمی خواد تموم مدت مهمونی پکر و گرفته باشین ، تازه بعد از چند ماه یه آبی زیر پوستتون رفته، نمی خوام به خاطر من اوقاتتون رو تلخ کنید.
    سر کج کردم و گفتم: بابا؟!
    بابا منتظر بود تا بقیه حرفمو بزنم ولی ساکت موندم. دوباره بعد از چند لحظه گفتم: بابایی؟
    جواب داد: جون بابا؟
    خودمو لوس کردم ، مثل اونوقتایی که بچه بودم: دوستم داری؟
    با نوک انگشت به صورتم ضربه زد : پدر سوخته بابا. مگه میشه دوستت نداشته باشم؟
    از گردنش آویزون شدم: قربونت برم بابا جون.
    منو بغل کرد: خدا نکنه عزیزم.
    - از دستم ناراحتی؟
    - ناراحتم باشم چی کار کنم؟ کاری از دستم بر نمیاد.
    - منو می بخشی؟
    با دست به کتفم ضربه زد: اگه قول بدی دختر خوبی باشی و درست تصمیم بگیری آره.
    صورتشو بوسيدم :قول مي دم بابا ،قول مي دم ديگه باعث ناراحتي ات نشم.

    ازش فاصله گرفتم،با محبت پدرونه اش نگام كرد: همون ترمه اي،همون ترمه آتيش پاره كه بعد از ظهر توي كوچه بچه هاي محل رو مي زد وقبل از اين كه فرصت كنم دعوايش كنم با شيرين زبوني لوس بازي كاري مي كرد همه چي يادم بره... هموني هستي كه تو مدرسه خراب كاري مي كردي و بعد قسم و آيه كه ببخشمت! از دستت عصباني نباشم.... ولي داد بي داد كه زود يادت مي رفت و دوباره روز از نو روزي ازنو.
    خنديدم :ارثيه... مامان جونت از شما تعريف ميكرد كه ...
    پريد وسط حرفم :حالا نقطه ضعف منو بر عليه خودم استفاده مي كني؟
    با شيطنت گفتم: من كه نبودم با تيركمون كلاه باباي سودي جون رو مي زدم.
    انگشت گذاشت روي بيني اش :هيس! يواشتر مي خواي مامانت بشنو و روزگارمو سياه كنه؟
    -مي دونه،مامان جون خودش همه چي رو واسش اون موقع ها گفته، به روي شما نمي آره مبادا كه خجالت بكشين.
    ياد مامان جون و بابا بزرگم غصه دارم كرد، تو دلم براشون از خدا آمرزش و مغفرت طلبيدم و به خود قول دادم بعد از رفتن بابا واسشون فاتحه بخونم.
    بابا جدي پرسيد:راست مي گي؟
    شونه بالا انداختم :از خودش بپرس.
    با بدجنسي اضافه كردم :البته يه چيزاي ديگه اي هست كه من مي دونم و سودي جون نمي دونه.....
    آروم پرسيد: مثلا چي؟
    دستامو تو هم قلاب كردم و با لحن خاصي گفتم:بماند!
    يه ذره بابا رو نگاه كردم: موهاي بلند و حافظيه و شب شعر و ....
    بابا شونه انداخت :اينا روكه مامانت مي دونه، تازه خودشم مي دونه، فكر كردي از كجا پيداش كردم؟ تو همين محافل ادبي بود ديگه !
    -البته ماجراي شكستن دندون اون آقا پسري كه مي خواست از سودي جون بخواد كه....بابا بگم يا خوب مي دونم؟
    رنگ بابا قرمز شد: نه، از همه چي خبر داري ،اونم بي كم وكاست.
    -عيب نداره بابا جون، جوونيه ديگه! جووني و هزار تا مشكل ،تازه چه مشكلاتي ،بعضي هاش تلخ مثل زهره مار ، بغضي هاش شيرين مثل قند!
    بابا بيش ازاين صلاح ندونست به پرحرفي هام ادامه بدم: برو دختر ، برو به كارت برس.
    دست گذاشتم روي چشمم: اي به چشم ، اطاعت مي شود قربان.
    بابا كه از اتاق بيرون رفت، زنگ زدم به پارسا ازش خواهش كردم اون شب موبايلش رو خاموش كنه و به تلفن هايي كه از خونه ما مي شه جواب نده.همه ماجرا رو براش گفتم، اونم قبول كرد و گفت: هر جور صلاح ميدوني.
    فكر كردم ناراحت شد ، چون صداش شادي هميشه رو نداشت، طفلك به دلش صابون اين مهموني رو ماليده بود.... واقعيتش حال خودمم حسابي گرفته شد . دوست داشتم اون شب بود دو روز كه نديده بودمش و يه جورايي دلم براش تنگ شده بود،متأسفانه اقرار مي كنم «دوستش دارم»! فقط اميدورام كسي نفهمه... حالا بعد از بهم خوردن اين نامزدي صوري تكليف من چيه؟ تكليفم با اين دل عاشق چيه؟ «عاشق» ا خودم كه تعارف ندارم عاشقش شدم.
    اينم از اولين عشق تو زندگي من، يه عشق بي سرانجام!
    با بي حوصلگي حاضر شدم، دل و دماغ حضور تو مهموني رو نداشتم، واقعيتش اگه پارسا بود خيلي بهم خوش مي گذشت، اما حالا بدون اون... اگه بقيه بفهمن آبروم مي ره . ولي نه مگه عاشق شدن گناهه؟ حالا شانس من بيچاره اين طوريه كه همه چي زندگيم با ديگران فرق مي كنه،خوب نمي تونم خودمو بكشم كه. اگه روز اول آقاي پارسا انصاري قدم پيش مي ذاشت هيچ مشكلي پيش نمي اومد و همه چي روال عادي و طبيعي خودشو سير مي كرد، اما حالا... اگه به شاداب و بهي و ساغر بگم «طاقت دوري از پارسا رو ندارم»به من يه جور ديگه نگاه مي كنن.به چشمشون يه ماهي مي رسم كه داره برخلاف جهت آب حركت مي كنه.
    اي روزگار ! چه بازيهايي داري تو !
    همونطور كه داشتم فرهاي موهام رو مرتب مي كردم ، در واشد و شاداب با هيجان اومد تو:سلام، موبايلمو ديدي؟ بابا واسم خريده.
    -سلام عزيزم .
    بغلش كردم: نه ،نشونم بده ببينم .
    ازهم جدا شديم ، از كيف كوچيكش كه من هميشه بهش مي خنديدم و مي گفتم «اشناتيون كيف» يه گوشي ظريف خاكستري درآورد: شماره اشم خيلي رنده...
    گوشي رو گرفتم و سبك سنگين كردم . قشنگ وزنونه بود:مبارك باشه.
    با ناراحتي گفت: بابا مي خواسته واسه تو هم بگيره،چرا قبول نكردي؟
    احساس كردم ازروي من خجالت مي كشه، خنديدم:شرط و شروط من سنگين بود،در ثاني من مثل جنابعالي يه آقاق تورنگ ندارم كه بيست وچهار ساعت بخواد بدونه كجام وچي كار مي كنم. موبايل براي تو لازمه كه در دسترس ترنگ باشي و خيالش راحت باشه تا هر وقت دلش خواست با تو حرف بزنه، من گه موبايل داشته باشم فقط برام آينه دق مي شه،چون كسي روندارم بهم زنگ بزنه.
    روسري و مانتوش رو در آورد و با حالت عجيبي گفت:تو هم داري.
    حيرت كردم :چي دارم؟
    انگشت اشاره اش رو طرفم تكون داد : خر خودتي ! بيخودي خودتو به اون راه نزن، من اگه تو رو نشناسم به درد لي جرز ديوار مي خورم ، تو پارسا رو دوست داري.
    وارفتم. ولي صادقانه گفتم:پس تو هم فهميدي.
    رفت جلوي آينه و مشغول كرم زدن شد: يه چيز ديگه رو هم فهميدم، اين كه اونم تو رو دوست داره.
    هيجان زده پرسيدم:تو از كجا فهميدي؟
    شروع به تا كردن روسريش كرد، يه روسري مشكي با گلهاي صورتي و آبي:بالاخره ديگه، اين موها رو كه تو آسياب سفيد نكردم.... البته پنجاه سال ديگه مو دارم مي گم آ.
    به خودم اومدم ، سنگين و باوقار گفتم:تا چند روز ديگه همه مشكلات حل مي شه، بهرود مي ره و چند روز بعدش يه بهونه مي آرم و به عمو اينا مي گم نامزدي بهم خورده.
    وقتي داشتم كلمه هاي آخرو مي گفتم احساس خفگي بهم دست داده بود، فكر نديدن و صحبت نكردن با پارسا عذابم مي داد، با اين كه تموم تلاشم رو كرده بودم، بهش وابستگي عميقي پيدا كرده بودم. قلبم تير كشيد.
    زانوهامو بغل كردم و چونه ام رو گذاشتم رو زانوم، شاداب پرسيد :خيلي دوستش داري؟
    پلك هامو گذاشتم روي هم و سرمو تكون دادم . شاداب نشست كنارم، شونه به شونه ام.
    دست گذاشت روي دستم و با انگشت هام بازي كرد:دلم روشنه كه آخر وعاقبت اين ماجرا به خوبي و خوشي ختم مي شه،تو هم خيالت راحت باشه.
    اشك تو چشمم جمع شد،تا اون روز چنين احساسي رو تجربه نكرده و هيچ وقت باورم نمي شد يه روزي كسي رو دوست داشته باشم،به سختي گفتم: شايد اگه اين ماجرا پيش نمي اومد اميدي بود ولي حالا با اين شرايط بعيد مي دونم.
    شاداب گفت:اوه اوه! چه سنگين حرف مي زني، يه جوري حرف بزن منم بفهمم.
    مي خواست روحيه منو عوض كنه، گفتم :بالاخره پارسام پدر ومادر داره. نمي تونه بره بهشون بگه....
    صدامو عوض كردم و ادامه دادم:ببخش پدر و مادر عزيزم ، من چند هفته اي نقش نامزد يه خانم محترم رو بازي كردم كه از شر پسر عموي هوس بازش خلاص شه، تو اين مدتم فهميدم بهش علاقه مندم،لطفا برين خواستگاري و دستش رو بذارين تو دست من؟!
    نفس بلندي كشيدم: اون وقت اونا هزار تا فكر و خيال پيش خودشون نمي كنن؟! نمي گن مگه چنين چيزي امكان داره.... يا اين كه چه جور خونواده اي هستن! هر قدر هم توضيح منطقي و كافي داشته باشه مطمئنم قانع نمي شن.
    دست شادابو گرفتم با دلهره تو چشماي درشت و مهربونش نگاه كردم: تازه اين در صورتيه كه خود پارسا بهم علاقمند باشه. ممكنه اونم فقط طبق وظيفه داره اين كارو مي كنه. يه انسان واقعيه كه تا جايي كه براش امكان داره به همنوعش كمك مي كنه.... اون وقت من خر تو اين ماجرا نتونستم احساساتموكنترل كنم و بهش دل بستم.
    شاداب با مهربوني لبخند زد:چقدر رنگ سفيد بهت مي آد. تو اين بلوز و دامن خيلي ناز شدي.
    بي حوصله گفتم:وقت گير آوردي؟!
    -نه عزيزم واقعيت رو مي گم ،دلبر شدي،عسل شدي! من كه دخترم عاشقت شدم.
    رومو برگردوندم:حوصله شوخي ندارم.
    به ملايمت رومو برگردوند طرف خودش: شوخي نمي كنم ، خيلي م جدي ميگم، هيچ پسري نيست كه از تو خوشش نياد . از نگاه بچه هاي دانشكده و فك و فاميل تا حالا فهميدي؟!
    منتظر جواب من نشد : اگه نفهميدي از خنگي خودته.
    هر دو سكوت كرديم، شاداب گفت: پارسا دوستت داره من مطمئنم . اگه نداشت اين قدر در موردت حساسيت به خرج نميداد. مي تونست دو سه مرتبه براي رفع تكليف بياد اين جا و خودش رو نشون بده.... لزومي نداشت مثل آژانس در خدمتت باشه و يا در برابر مزاحمتهاي خسرو اين جوري ناراحت بشه و عكس العمل نشونو بده.
    اين جمله ها رو پشت سر هم و بدون مكث گفت. نفسش به شماره افتاد بود، آروم ادامه داد:اگه غير از اينه بگو؟!
    رو بهش گفتم:چقدر رنگ عنابي بهت مياد.
    همديگه رو بغل كرديم. يه آرامش نسبي پيدا كرده بودم. پا شدم رفتم جلوی آینه قصد داشتم ......

    داشتم اون شب یه دستی به صورتم ببرم ولی نتونستم، بادلسردی گفتم: آخه برای کی؟! وقتی نمی آد چرا باید به خود برسم؟!
    حس خودپسندی ام گل کرئ: همین وطریشم خیلی خوبم، مثل ماه می مونم.
    شاداب فکرمو خوند: چیه باز داری از خوشگلی ات واسه خودت تعریف می کنی؟!
    با ناز گفتم: دیگه دیگه!
    - اما به نظرم خیلی لاغری، یه پرده گوشت بگیری خیلی بهتر می شی.
    با دهن کجی گفتم: آره، که بعدا هی دنبال رژیم های مختلف برم. به روز رژیم شیر، یه روز رژیم سبزیجات، یه روز رزیم دکتر اتیکنز! که چی؟ می خوام لاغرشم. نه قربونت همین طوریشم خیلی خوبم مثل مانکن ها!
    - خبر داری اون مانکن های بدبخت همیشه از گرسنگی می نالند؟ هیچ می دونستی مقل افریاقیی های اتیوپی سوتغذیه دارن؟! خاک تو سر تو واونی بکنن که دنباله رو اوناس. فردا هزار تا درد و مرض میگیرین.
    - بیچاره حسود، من ذاتا باریک ندام و خوش هیکلم؛ خودتمم می دونی که نمی ذارم واسه شکمم بد بگذره، هر چی هوس می کنم می خورم، حتی از اون نون خامه های گنده!
    با حسرت گفت: بس که خر شانسی.
    پشت چشم نازک کردم: چیه حسودیت میشه؟
    انگشت شست و اشاره اش را گذاشت رویهم: فقط اینقدر.
    - خوب اگه فقط اونقدره اشکال نداره، من فکر کردم خیلی حسودیت شده.
    - نه بابا دیگه اون قدرم حسود نیستم. بعدشم ما عروس، خواهر شوهریم، اصلا نباید با هم خوب باشیم می بایست بهم حسادت نیم، پشت هم بدگویی کنیم... اصلا سایه همدیگه رو با تیر بزنیم.
    دندونامو رو هم فشار دادم: اینا که چیزی نیست، می بایست به خون هم تشنه باشیم.
    چشماشو گرد کرد: مگه نیستیم؟
    یه ذره فکر کردم : اون که که باید و شاید نه.
    با لح متفکرانه ای گفت: ما ابروی هر چه خواهر شوهر و عروسه بردیم، به نظرم داریم گند می زنیم تو قانون. این جوری که نمی شه باید یه فکر اساسی کنیم. چار روز دیگه همه لب به ناله نفرین باز می کنن و می گن زندگی قشنگمون رو شما دوتا خراب کردین، حالا ما چی داریم به دوستامون بگیم؟ قدیما می نشستن پشت تلفن و یه ساعت از خواهر شوهر بد می گفتیم ولی حالا چی؟ زندگیمون بی نمک و بی مزه شده.
    تایید کردم: آره، پس منتظر باش امشب جلوی همه حالتو بگیرم.
    ابرو بالا انداخت: عمراً نتونی!
    - می تونم ولی ملاحظه دوستیمون رو می کنم، ملاحظه اون داداش بدبختم که قراره یه عمرش رو با تو بگذرونه، ولی بهت گفته باشم، اگه تورنگ رو اذیت کنی من می دونم و تو.
    دستشو زد به کمذش: مثلا چی کار می کنی؟
    - هیچی باهات همدست میشم که بیشتر اذیت اش کنیم.
    دوتایی زدیم زیر خنده. در باز شد و بهی اومد تو: زهرمار، مهمونا چند تاییشون اومدن، اونوقت شما دوتا به جای اینکه بیایین یه سدتی زیر بال من بگیرین و کمک کنین، پچیدین تو اتاق و هر و کر می کنین.... از سن و سالتون خجالت بکشین.
    خنده رو لبمون خشک شد، بهنوش با همون لحن جدی ادامه داد: همینه دیگه، باید با شما دوتا اینطوری رفتار کرد، ادب و احترام که حالیتون نیست.
    بعد با تغیر از شاداب پرسید: پس این ساغر کجاست؟
    شاداب گفت: من چه می دونم...
    - زود باشین بیایین بیرون که دیره، کلی مهمون دعوت کردیم و من دست تنهام.
    با حرص نشست رو صندلی کامپیوتر: دلمون خوشه کارگر آوردیم، اگه بدونی چه دستوری بهم میده. یه گوشه واستاده و ارد می ده« قربون دستت خانم جون، اون لیوان ها رو بده.» « دستت درد نکنه خوشگله سبد میوه رو بذار رو میز من بچینم تو بشقاب ها.» « بی زحمت برو لیوان های شربت رو جمع کن بیار من بشورم.»
    پشت گردنش رو خاروند: حرکت نمی کنه مبادا برکتش بره.
    با لبخند موذیانه ای از من به شاداب و از شاداب به من نگاه کرد: ناراحت شدین؟
    مهلت نداد جواب بدیمک اگه ناراحت شده باشیم هم به جهنم. آخه به شمام می شه گفت دوست؟ می شه گفت فامیل؟ یه ذره هوای من بیچاره رو ندارین. منو تنها گذاشتین با اون کلئوپاترا!
    - آره دیگه اسم اون خانومه اس، من روش گذاشتم. به خاطر اینکه دماغش مثل دماغ کلئوپاترا خمیدگی داره! هم خودش رو ملکه دو تا جهان تصور می کنه.
    شونه بالا انداخت: اینم از شانس ماس دیگه. حالا پاشین بریم.
    از جا که پا شد، پرسید: پارسا کی می آد؟
    ماجرا را برایش توضیح دادم، دوزاریش افتاد: منم میرم به مامان بگم جلوی مهمونها حرفی از پارسا نزنه. بهش یادآوری می کنم که این قضیه ای نیست که همه بدونن. این طوری هم دست از سر تو برمی داره، هم اینکه بقیه چیزی نمی فهمم! متاسفانه مامان من خیلی ساده اس، پاک یادش رفته که ما روز اول گفتیم مسئله رو کسی نمی دونه و بهترم هست ندونه.
    سر و صدای بیرون زیاد شدف بهی دست گذاشت پشت شونه ما: بجنبین که دیر شد، الان صدای خانم کلئوپاترا درمی آد.
    زن عمو صدام کرد تو اتاق خوابشون: پس چرا پارسا نمی آد.
    این پا و اون پا کردم: نمی دونم.
    - برو یه زنگ بزن ببین چرا دیر کرده. می خوام میز شام را بچینم.
    دستپاچه گفتم: منتظرش نباشین. بده ادم به خاطر یه نفر این همه مهمون رو معطل کنه.
    زن عمو لبش رو گزید: وا زشته عزیزم. برو، برو یه تلفن بزن ببین کجاست! برو که خیلی دیره.
    من من کنون گفتم: زنگ زدم زن عمو، خونه که نیست. موبایلشم خاموشه.
    فکر کرد من خیلی نگرانم با مهربانی گفت: بد به دلت راه نده شاید تو راه باشه و تا چند دقیقه دیگه زنگ در رو بزنه و بیاد تو، اون وقت نامزد خوشگلش از نگرانی درمیاد.
    بهی که همان موقع وارد اتاق شده بود گفت: چیه اینقدر خوشگل خوشگل می کنی! هیمن شماها ازش تعریف کردین که مدام خانم تو ژسته و قیافه می گیره دیگه.
    زن عمو پرخاش کرد: اذیتش نکن، نمی بینی پارسا نیومده، اینم دل و دماغ نداره؟
    بهنوش خیلی جدی شروع کرد به صحبت کردن: مامان جون مثل اینکه حرف هایی رو که روز اول زدیم یادت رفته؟ خوبه می دونی جز ما چند نفر کسی از این نامزدی خبر نداره، عمو ناراحت می شد اگر پارسا می اومد.... می دونی که چرا، اون پارسا رو اندازه تارخ و تورنگ دوست داره، اما ترسش از اینده است.
    زن عمو یه دستمال کاغذی برداشت و عرق صورتش رو گرفتک من باید با مادر پارسا حرف بزنم و ببینم دلیل نارضایتی اش چیه؟! داره با سرنوشت این دوتا جوون بازی می کنه. مگه از ترمه بهتر گیرش می اومد؟کار داشت خراب می شد، زن عمو با حسرت نگام کرد و ادامه داد:خودم رو چشمهام می ذارمش.
    بهی با لحن گرم و با محبتی گفت: زمان همه چیز رو درست می کنه، شما نگران نباشین. الان فقط باید به فکر مهمونات باشی که بیرون منتظرن.
    آرومتر پرسید: مامان در مورد پارسا به کسی حرف نزدی؟
    زن عمو که مشخص بود بند رو آب داده، هول هولکی گفت: نه، فکر نمی کنم، مگه بچه ام؟
    خدا رو شکر که برادرها و پدرم و پارسا هیچ کدام اهل سیگار نبودن، تنها چیزی که نداره فایده اس. چشمم به دختری افتاد که با یکی از دوستان دوران دبیرستان بهرود اومده بود، از سر و وضع. رفتار و لباس پوشیدنش که بهتره بگذریم. اما طوری با اشتیاق دود سیگار رو می بلعید که انگار جونش به اون بسته اش و لذت بخش تر از اون طعم تلخ هیچ چی تو دنیا نیستو
    تو دلم گفتم: به تو چه! تو به رفتار و کردار خودت برس. هر کی رو می ذارن تو قبر خودش، حالا نیست که خودت خیلی خوبی.
    رفتم کنار شاداب و ساغر و نشستم. صدای ضبط داشت گوشمو کر می کرد، حال و حوصله موندن تو جمع رو نداشتم، ظاهراً بدون حضور پارسا احساس غربت می کردم.
    بابا اومد و دست شاداب رو گرفت: عزیزم بیا بریم یه تکونی بخوریم.
    بعد آرومتر گفت: از وقتی از شیراز برگشتی یه کم چربی اضافه کردی، چهار بار دور اتاق بچرخی همه شون آب می شه.
    دستشو به طرف من گرفت: تو هم پاشو.
    با خنده گفتم: استخوانام احتیاج به اب شدن نداره، شماها راحت باشین.
    یه شیرینی از بشقاب ساغر برداشتم: اجازه هست؟
    - نوش حونت، سوال نداره.
    شیرینی رو که خوردم احساسم بهتر شد رو به ساغر گفتم:
    - یه ذره خاصیت داشته باش. اینجا ور دل من نشستی که چی بشه؟! اگه یه کم عرضه به خرج بدی میتونی از بین دوستای بهرود یه مورد خوب واسه خودت پیدا کنی. مثلا اونی که کت و شلوار پوشیده و پا روی پا انداخته....
    نذاشت حرفمو ادامه بدم:
    - یه تار موی آقا مرتضی رو با کل اینا عوض نمیکنم.
    هنوز نمیدونستم حرفاش راجع به مرتضی جدیه یا شوخی!
    گفتم:
    - جون ساغر بیا و بگو جریان این آقا مرتضی چیه.
    - پسر دائیمه دیگه... نامزدمم هست.
    - پس چرا خبری ازش نیست؟
    - آخه دوستش ندارم.
    چشمام گرد شد:
    - راست میگی؟!
    بیخیال گفت:
    - نه!
    با ناراحتی گفتم:
    - نداشتیما ساغر خانوم. تو همه چیز زندگی منو میدونی، هر چی بوده و نبوده رو خبر داری ولی خودت از گفتن ساده ترین مسائل زندگیت ابا داری، این رسمش نیست، صداقت و دوستی باید دو نفره باشه.
    هاله ای از غم چشماش رو گرفت:
    - مرتضی چندساله منو میخواد، فکر کنم از وقتی دست راست و چپش رو از هم تشخیص داد، همه راضین، مامان و عموهام، دایی و زندائیم... اما...
    با نگرانی پرسیدم:
    - اما چی؟
    - من نه.
    - چرا؟ چیزی ازش دیدی؟ رفتارش بده؟
    لبخند غمگینی روی لب هاش نشست:
    - نه، فقط دوستش ندارم.
    با خجالت ادامه داد:
    - راستش خیلی سادست، امروزی نیست، چه جوری بگم؟!
    با چاقو پوست خیاری رو که توی بشقابش بود، ریز ریز کرد:
    - خوش تیپ نیست، قشنگ لباس نمیپوشه، بلد نیست قلنبه سلنبه حرف بزنه....
    سرشو انداخت پائین، مثل این که میخواست شرم و خجالتی که توی چشماشه از من قایم کنه:
    - دیپلم نداره.... مکانیکه، یه مکانیک خوب و قابل، ولی چیکار کنم که دلم نمیخوادش. به خصوص از وقتی اومدم دانشگاه. این یه واقعیته که ما به درد هم نمیخوریم، ولی نمیدونم اینا رو با چه زبونی به مامانم اینا بگم، از نظر اونا همین که مرتضی سر به راهه، دستش تو جیب خودشه، اهل دود و دم و رفیق بازی نیست، کافیه. اما...
    چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد. صدای کر کننده ی موزیک داشت سرمو منفجر میکرد. ساغر نفس بلندی کشید:
    - روزی که دانشگاه قبول شدم، چشمای مرتضی پر اشک شد، نگاهش معصوم و پر از حرف بود، عید که رفته بودم یزد، دیدم بکوب درس میخونه و قصد داره دیپلمش رو بگیره....
    از خودم بدم میاد ترمه، از یه طرف دوست ندارم دلش رو بشکونم و از طرف دیگه راضی نمیشم باهاش زندگی مشترک داشته باشم، به عنوان یه همسر قبولش ندارم.
    تو چشمام نگاه کرد:
    - چند سال دیگه من یه دندونپزشکم و اون هنوز یه مکانیکه، هر روز دستاش سیاهه، هر قدر هم بشوردشون سیاهی زیر ناخناش نمیره، لباسش بوی روغن و گریس میده... خودخواهیه یا نه نمیدونم، ولی نمیتونم با این چیزا کنار بیام.
    نمیدونستم چی بگم هم حق داشت و هم نه! چیزی نبود که بتونم نظر بده، این یه مورد کاملا خصوصی بود، صدای لرزان ساغر منو به خود آورد:
    - اما میترسم، از آهش میترسم، اگه آهش دامنمو بگیره جی؟
    از جا بلند شد و لبخند زد:
    - الان وقت این حرفا نیست، بیا بریم آشپزخونه هم دوتا لیوان چای بخوریم، هم یه کمکی به اون خانوم بکنیم، گناه داره بیچاره، خون که نکرده.
    باد حرفای بهی افتادم، خندیدم:
    - اسمش کلئوپاتراس.
    باورش نشد:
    - نه!
    - اسم واقعیش نیست ها! بهی گذاشته روش، مثل اینکه از اون بیشتر دستور میده.
    با هم رفتیم آشپزخونه، داشتم چای میریختم که کلئوپاترا گفت:
    - حالا که داری زحمت میکشی، اون استکانا رو هم پر کن و یه لیوان هم واسه من بریز.
    بهی بیچاره حق داشت، چای رو که ریختم گفت:
    - قربون دستت یکی از اون جوونا رو صدا بزن بیاد این چای رو دور بچرخونه، ممکنه یکی گلوش خشک شده باشه و چای بخواد.
    چشمی گفتم و با سینی چای رفتم بیرون. بهنام سینی رو ازم گرفت. منم برگشتم آشپزخونه تا چائیمو بخورم. چند لحظه بعد بهی هم اومد.... همین که پاشو گذاشت تو، کلئوپاترا گفت:
    - بهنوش خانوم زحمت بکش قندونا رو پر از قند کن.
    بهی با حرص گفت:
    - اون سطل پر از قند و اونم قندون!
    با دلخوری رفت بیرون، من و ساغر لیوان به دست پشت سرش رفتیم که صدای کلئوپاترا سرجامون میخ کوبمون کرد:
    - بی زحمت بشقابا و لیوانا رو جمع کنید بیارین. بعدم بیاین وسایل شام رو حاضر کنیم.
    هرسه تایی نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده. سر تکون دادیم و رفتیم یه گوشه نشستیم تا چای رو بخوریم و بریم دنبال دستورای خانم کلئوپاترا.
    میز شام رو درکمال سلیقه و در نهایت ظرافت و دقت چیدیم. غذا رو از بیرون سفارش داده بودیم ولی دسر و سالاد کار خودمون بود. چند رنگ ژله و کرم کارامل و چند مدل سالاد حاصل تلاش ما بود که الحق و الانصاف که رنگ و جلای خوبی به میز داده بود.
    یه کم سالاد کلم و سالاد میوه ریختم تو بشقابم و نشستم. همین که خواستم شروع به خوردن کنم متوجه جوون خوشلباس و برازنده ای شدم که کنارم نشست:
    - اجازه میفرمایید؟
    سرمو تکون دادم و مشقول خوردن شدم، چند لحظه بعد جوون گفت:
    - اسمم مجیده، دوست دوران مدرسه بهرودم، انگار شما دختر عموشین.
    بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
    - بله، از آشنایی با شما خوشوقتم.
    گفت:
    - چقدر کم غذا میخورین! اونم فقط سالاد! شما که احتیاج به رژیم گرفتن ندارین.
    سرد ولی مودبانه گفتم:
    - اتفاقا کم غذا نیستم. تو مهمونی ها ترجیح میدم از همه چیز بخورم و از هر کدوم یه کم. الانم تازه شروع غذا خوردنه، غیر از اینه؟
    مشغول بریدن تکه های جوجه کباب شد:
    - نه.
    متوجه بابام شدم که روبه روم نشسته و نگام میکنه. اونم نه با محبت و عشق پدرانه با اخم. از جا بلند شدم و رفتم طرفش:
    - وقتی ازم سوال میکنه مجبورم جوابشو بدم.
    بابا هیچی نگفت، چند لحظه بعد گفتم:
    - بابا دوست ندارم باهام قهر باشی.
    - قهر نیستم.
    - پس اخم نکن بابا جون. مگه من چیکار کردم؟!
    حرفی نزد، سودی جون با بشقاب غذا نزدیکم شد:
    - برای تو کشیدم.
    با تعجب به بشقاب پر از برنج و کباب و جوجه و بیف استروگانف خیره شدم:
    - سودی جون مثل این که منو با هیولا عوضی گرفتی.
    - عزیزم یه کم به خودت برس. زیر چشمات یه بند انگشت رفته تو، باید به فکر خودت باشی.
    آرومتر و با نگرانی پرسید:
    - اینجا بهت سخت میگذره؟
    خندیدم:
    - اینجا مثل خونه خودمون راحتم.
    میدونست راست میگم:
    - پس به خودت برس، درسات سنگینه...
    بابا دومرتبه حرف همیشگیش رو تکرار کرد:
    - چند وقت دیگه برای تو و شاداب خونه میگیریم، انشاءا... ترم جدید تو خونه خودتون هستین، مستقل و راحت!
    چهره ساغر و محبت هاش اومد جلو چشمام:
    - بابا ما دوست داریم ساغرم با ما باشه.
    - نگران پول پیش و کرایه نباش. اگه خدا بخواد کارا داره حل و فصل میشه و دیگه مشکلی نیست، یه خونه تر و تمیز و نوساز براتون اجاره میکنم. هر چی هم دوست داشته باشین، براش میگیرم.
    - موضوع اجاره نیست، ساغر دختر بامحبت و خوبیه، بهش عادت کردیم.
    بابا یه جرعه نوشابه خورد:
    - باشه حرفی ندارم.
    خودمو لوس کردم:
    - بابا علاوه بر خونه یه ماشینم لازم داریما...!
    شوخی میکردم ولی بابا خیلی جدی گفت:
    - اونم به چشم، دنبال گرفتن گواهینامت باش. به امید خدا کارخونه که دوباره باز شه، همه چیز به وضع سابق برمیگرده و دیگه مشکلی ندارم.
    الانم که میبینی دستم تنگه برای اینه که هر ماه حقوق کارگرا رو میدم. درآمدی هم که ندارم خوب بهم فشار میاد و مجبورم زمین بفروشم.... البته خدا شاهده قد یه سرسوزن هم ناراحت نیستم. همین که چهره راضی کارگرا رو میبینم تمام ناراحتی هام یادم میره.
    بابا همیشه تعصب خاصی روی کارخونه و کارگرا و دستگاهاش داشت. همه کارگرها و پرسنل راضی بودن، درست مثل یه خونواده بزرگ برای هم دل میسوزوندن و هوای همدیگه رو داشتن. بابا تا جای ممکن بهشون میرسید. اگه مشکلی داشتن سعی میکرد حل کنه و روا نبود یه نفر بخواد با نامردی و از راه غلط، کارخونه رو از چنگش دربیاره، البته به لطف و مرحمت خدا که هیچی از چشمش پنهان نمیمونه، کارش داشت درست میشد.
    صدای سودی جون متوجه ام کرد:
    - الهی بمیرم واسه بچه هام، معلوم نیست امشب چی میخورن؟
    بابا خندید:
    - تو فکر خودت باش. جوونای امروزی نمیذارن بهشون بد بگذره، خیالت راحت.
    چنگالش رو فرو کرد تو سالاد و گذاشت دهن سودی جون:
    - تو فکر خودت باش خانوم. فکر خودت و فکر من، اینقدر ذهن خودت رو درگیر این بچه ها نکن. دو روز دیگه همشون میرن سرخونه و زندگیشون و میمونیم منو تو!
    خندیدم:
    - اگر مزاحمم برم.
    بابا گفت:
    - حالا که نشستی، هر وقت دیدم باید بری بهت میگم.



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    سودي جون اخم كرد:بچه امو اذيت نكن خانم دكتر!-سودي جون جولوي كسي بم نگو خانم دكتر باور كن همه بهم مي خندن اونايي كه تخصص دارن به روي خودشون نمي يارن اون وقت زشته از همي ن طرم دوم شما به من بگين خانم دكتر.سودي جون با اشوه و نازي كه خواستني ترش مي كرد گفت:خوب چي كار كنم نديد بديدم.بابا با تاسف و شرمندگي تو صورت همسر دوست داشتني اش نگاه كرد:به محض اين كه از گرفتاري خلاص بشيم دو نفري ميريم مسافرت و يه اب و هوايي عوض مي كنيم فقط خودمو خودت نه نيار كه دلخور مي شم دوست دارم با هم تنها بشيم.سودي جون خنده ريز و با نمكي كرد:ديگه از ما گذشته هاتف ما هر جا بريم بايد با بچه ها بريم .بابا اخم كرد:يعني چي؟ يعني من حق ندارم تو رو تنها واسه خودم داشته باشم ؟ بچه ها ديگه بزرگ شدن و از اب و گل درومدن خودشون مي دونن كه ما به يه تمدد اعصاب نياز داريم خوب حالا بگو دوست داري كجا بريم؟پريدم وسط مهلكه :يه سوال مسافرت داخلي يا خارجي؟بابا به صورت همسرش نگاه كرد اونم با عشق عشقي خالص و ناب كه روز به روز اضافه مي شد :هرجا كه خانم خودم مايل باشه...سودي جون گفت:بريم پابوس امام رضا بايد نذرام رو ادا كنم.-به به خيليم عاليه!اخم كردم:اومدين و نسازين اگه قرار به مشهد رفتنه من از شماها زودتر حاظرم.بابا نيشگوني از بازوم گرفت كه دردم اومد:ما ميريم ماه عسل.در حالي كه محل درد رو مي ماليدم گفتم:تازه بعد از سي سال؟-من و مامانت به مرتبه تنهايي مي ريم يه بار ديگه هم با شما سر خرها!تظاهر به دلخوري كردم:دست شما درد نكنه حالا خوبه خوب بلدين سرخرها از سر تون باز كنين دو تا رو كه زن دادين يكي رو فرستادين شهر غربت ... فقط يكي مونده كه اونم تا يه سال ديگه بيشتر مهمونتون نيست مي فرستينش دانشگاه پي درس خلاص!سودي جون بغض كرد:با اين حرفا دلم رو ريش نكن.بابا زد رو پاش:نخواستيم هر جا خواستيم بريم اين لولوهاي سرخرمنم مي بريم.پا شدم و با خنده گفتم:با شما خوش نمي گذره دوست دارم با جونا برم مسافرت خيالتون تخت حداقل من يكي مزاحم شما دوتا نمي شم.-اي پدر سوخته حالا ديگه ما پيريم ؟ولي عيب نداره از شما بچه هاي روغن نباتي كه خيلي بهتريم همين الانشم خودم حاضرم با هر كدوم از اين جوون سوسولها كه مي گي مسابقه اي كه بگي بدم لون وقت حاليت ميكنم چند مرده حلاجم.حالت ااتماس اميزي به خودم گرفتم:قربونت برم بابا ول كن اين بدبختا رو بذار دلشون به قد و بالاشون خوش باشه.-باشه به خاطر تو.-برم با بچه ها ميزرو جمع كنم كه الان صداي كلئوپاترا در مي اد.هردو با هم گفتن:كلئوپاترا؟براشون جريان رو توضيح دادم . وقتي اولين دسته ظرفاي كثيف رو بردم تو اشپزخونه ديدم روي صندلي نشسته و ليوان نوشابه هم داد همين طور به دختر دايي بهنوش كه بي چاره فقط خواسته بود كمكي بكند!زن عمو كه همه چي رو شنيده بود خيلي ناراحت شد رو به ما كرد :جونابرين بيرون خوش باشين اين جشن مال شماست.بعد رو به كلئوپاترا گفت: شما به ظرفا كاري نداشته باش فقط دو سه دور چايي بريزهمين!همگي رفتيم بيرون هنوز روي صندلي هامون درست ننشسته بوديم كه كيوان اومد دست بهي رو گرفت :تا الان خيلي صبوري كردم ولي از اين لحظه به بعد فقط بايد كنار من باشي.تعظيم كوتاهي كرد:با اجازه خانوم هاي محترم تا اخر مهموني ديگه چيزي نمونده فكر كنم يه كم سهم داشته باشم.دست بهي رو كشيد و رفت. مشغول صحبت بوديم كه بهرود اومد جلو:كارت دارم.سعي كردم اين يكي دو روز اخر خوش اخلاق باشم با لبخند گفتم:چه كاري پسر عمو؟-يه كم خصوصيه.له اطرافم نگاه كردم:ولي غريبه تو جمع ما نيست.گلويي صاف كرد و با خشم گفت:اقا پارسا رو نمي بينم.خيلي خونسرد گفتم:قرار نيست ببيني يادته كه روز اول چي گفتم:اين نامزدي بي سر و صداست كسي ازش خبر نداره نمي خواستيم همه متوجه جريان بشن.چشماشو ريز كرد:i don t believe(باور كردم)بي خيال گفتم:مسئله اي نيست پسر عمو.-نتونستي منو گول بزني ممكنه پدر و مادرم ساده باشن ولي من نه.-البته با توجه به سابقه زندگي مجردي شما و دوستاي مدل به مدلتون توقع ديگه ايم ازتون نمي ره.عصباني شد:هر چي باشه از اون اقاي هنر پيشه بهترم بعيد مي دونم دندون پزشك باشه.جلوي داد زدنم رو گرفتم:اون جلوي چشمه و معلومه چي مي خونه چي نمي خونه!ولي بعضي ها دور از دسترسن و معلوم نيست دارن چي كار مي كنن.-به من طعنه نزن ترمه من به وقت خودش درسامو خوب خوندم خيالت راحت كه از لحاظ سود و معلومات در سطح خوبيم.-سواد و معلومات در مرحله دومه مرحله اول اصالت و برخورد خوبه اين كه ادم پشت پا به فرهنگش نزنه به همه چي پشت نكنه و به يه سري از مسائل پاي بند باشه.-تو هر جمعي بايد مثل خودشون شد.-ولي تو هر جمعي هم ادم خوب هست هم ادم بد بايد رفت سراغ ادم خوبا و ازشون چيزاي خوب ياد گرفت... هر چيزي دو جنبه داره نمي شه بذ مطلق يا خوب مطلق باشه.مهم ما هستيم كه بدونيم دنبال كدومميم؟ اين جوري كه واضحه شما هم خوب به درستون رسيدين هم به تفريحات ديگه اتون.پوزخند زد:البته ترمه جان من و تو فقط و فقط cousin(دختر عمو پسر عمو) هستيم.سرتا پاش رو برنداز كردم بلوز يقه خرگوشي قرمزي پوشيده بود با شلوار تنگ سفيد البته يه جفت كفش سفيد كه بندهاي قرمز داشت هم كاملش مي كرد گفتم:خيلي خوشحالم و همين دليل براتون ارزوي پيروزي و سعادت مي كنيم.دست به كمرش زد: من به ميل خودم اينجا نيستم مجيد ازم خواست باهات صحبت كنم.يادم اومد همون پسري رو مي گفت كه موقع شام خودشو بهم معرفي كرده بود دست راستمو بردم طرف دست چپم و حلقه نقره ساده اي رو كه خريده بودم تو انگشتم چرخوندم:مي گوفتي كه من نامزد دارم مي دوني كه.به حالت تمسخر گفت:شك دارم.شاداب پشت من درامد :وقتي كارت عروسي رسيد دستتون مطمئن مي شين.لبخند زدم :شنيدي؟بهرود با دست موهاشو عقب زد و روي پاشنه چرخيد و رفت.شونه بالا انداختم:اينم از پسر عموي ما!ساغر گفت:يه چيزاي فهميده/شاداب گفت:مهم اينه كه ديگه از صرافت ترمه افتاد.با نگراني ناخونامو جويدم:روزي كه بشنوه نامزدي بهم خورده اي بهم بخنده!شاداب اخم كرد:مهم اينه كه با نامزدي اين پسره هزارتا دردسر و مشكل به جون خودت نخريدي بقيه اش زياد مهم نيست.نگاه خيره و ناراحت مجيد از دور بهم بود ساغر گفت:فكر كنم اين مجيد باشه البته اگه نامزد نكرده بودي مي شد واسه اين بنده خدا يه فكري كرد پسر بدي به نظر نمي رسه حداقل از بهرود بهترهىدوباره ياد پارسا افتادم زير لب گفتم:هيچ كدوم مثل پارسا نيستن!ساغر يواشكي بشكن زد:كه اين طور اقا پارسا اگه ببينمش بهش مي گم.هول شدم:نه چيزي نگي ها!خنديد: مگه خلم؟!یه دفعه خونه خلوت و سوت و کور شد , اول بهرود رفت , بعدش بابا و سودی جون . طفلک زن عمو یه سره گریه می کرد , با این که یه کلاس مهم داشتم دلم نیومد برم و تنهاش بذارم . پیشش موندم و تا جایی که از دستم بر می اومد دلداریش دادم , اون قدر گفتم و گفتم تا اروم شد . براش یه لیوان اب با یه قرص ارام بخش بردم و به اتاق خوابش راهنمائیش کردم . روش رو با ملافه پوشوندم و کنارش نشستم : استراحت کنین زن عمو ! یه ذره خواب حالتون رو بهتر می کنه .
    ناله کرد : کاش بهرود همین جا می موند ,
    کاش تونسته بودم نگهش دارم ...
    ـ نگران نباش زن عمو , ایشاءا... بر می گرده , هنوز از درسش مونده . اونم طاقت دوری از شما رو نداره . مطمئنم به محض گرفتن مدرک یه لحظه م معطل نکنه و برگرده , شما فقط غصه نخور ! باز خدا رو شکر که سالمه ,
    حالش خوبه !
    برای بدست اوردن یه اینده بهتر رفته ! در ثانی شما بهنام رو دارین ,
    بهنوشم هست ! اقا کیوانم که خدا حفظش کنه مثل پسر رفتار می کنه ... پس جای زیادی برای ناراحتی نیست .
    دستش رو گرفتم : هر وقت که دلتون بخواد می تونین برین کنارش ,
    با هواپیما فقط چند ساعته راهه .
    یه لبخند زدم : تکنولوژی اون قدر عظیم و پیشرفته اس که مشکلات رو مثل اب خوردن حل می کنه , پس غصه چی رو می خورین ؟! این همه اختراعات همه و همه در خدمت بشره , هر وقت اراده کنین می تونین بهش زنگ بزنین , اون طفلک که تند تند نامه هم می ده , ای میلم که می فرسته , تازه از طریق کامپیوتر هم می تونین باهم حرف بزنین ,
    هم همدیگه رو ببینین .
    ـ می دونم عزیزم , می دونم . ولی من یه مادرم , دوست دارم بچه م کنارم باشه , صدای تنفسش رو بشنوم , بوی تنش رو حس کنم , لمسش کنم ,
    ببوسمش .
    راست می گفت ,
    چطور تکنولوژی تا الان به فکر نیفتاده بود که مشکلات احساسی و عاطفی بشریت رو حل کنه ؟ شاید تا چند سال دیگه یه راه حل واسه این مسائل پیدا شه . یه روشی اختراع بشه که علاوه بر صدا و تصویر احساسات و روایح رو منتقل کنه .
    صورت زن عمو رو بوسیدم : زن عمو استراحت کنین , هنوز دوازده ساعت نیست که بهرود رفته , خدای نکرده از پا در می یاین ,
    به فکر خودتون باشین .
    ـ قربونت برم عزیزم , تو هم برو استراحت کن ,
    تو هم خسته ای .
    از اتاق اومدم بیرون ولی نه به قصد خواب , حتی نمی خواستم درس بخونم , با وجود این که یه عالمه مطلب نخونده داشتم , فقط می خواستم به پارسا زنگ بزنم , تو این دو روزه بهم زنگ نزده بود ,
    معلوم بود خیلی دلخوره ! حتی نیومده بود دنبالم بریم دانشکده ! اخه مدتی بود که حسابی مراقبم بود و تو مسیر خونه دانشکده و برعکس تنهام نمی ذاشت .
    رفتم تو اتاق و نشستم پای تلفن ,
    شماره رو گرفتم ولی قبل از این که زنگ بزنه قطع کردم . دلم برای شنیدن صداش پر می کشید اما ترجیح دادم بهش زنگ نزنم . بالاخره باید از جایی شروع می کردم !
    با ناراحتی به گوشی تلفن نگاه کردم , انگار می خواستم بهش انرژی بدم و از طریق تله پاتی برم تو ذهن پارسا و اون به خودش بیاد و به من زنگ بزنه ! " هوم , مسخره است ! بچه شدی نرمه ؟! واقعیت یا رویا پردازی فرق می کنه , تو باید حقیقت رو قبول کنی ... بهرود رفت و مشکلت حل شد ,
    پس حالا چه بهونه ای داری که اونو دنبال خودت بکشی ! "

    کنج اتاق چمپاتمه زدم : ولی خسرو , خودش گفت خطرناکه , خودش پیشنهاد داد تا موقعی که شر اون از سرم کم بشه کمکم کنه ... " پس کو ؟! چرا ازش خبری نیست ؟! معلومه از دستت ناراحته , همه اش تقصیر خودته , نباید بهش از مهمونی حرفی می زدی , وقتی دعوتش کردی می ذاشتی بیاد , اگه کسی این رفتار رو با خودت می کرد , خوشت می اومد ؟! دیگه توی روش نگاهم نمی کردی , پس حق داره از دستت ناراحت که چه عرض کنم ,
    دلخور و عصبانی باشه . "
    به هر حال من وظیفه دارم بابت زحمتایی که برام کشیده ازش تشکر کنم ...
    تو ناخوداگاه ذهنم دنبال بهونه ای می گشتم که ببینمش ! " اره تموم این صغری کبری چیدنا واسه همینه , تو دلت , واسه پارسا تنگ شده , شجاع و صادق باش . تو برای تشکر یا دلجویی نمی خوای تلفن کنی .
    دلت واسش پر می کشه . "
    اه کشیدم و گونه ام رو گذاشتم روی زانوم , نگام به تلفن بود منتظر زنگش ثانیه شماری می کردم و تو دلم به بخت بدم لعنت می فرستادم که یه دفعه زنگ زد , به طرف گوشی شیرجه زدم , از ترس این که زن عمو بیدار بشه قبل از این که دومین زنگ بخوره گوشی رو برداشتم ,
    با هیجان گفتم : بله ؟
    صدای انکرالاصوات خسرو که بدجوری هم گرفته بود تو گوشم پیچید : بازم بهم رسیدیم خانوم افاده ای ! بدجوری به پر وپای من پیچیدی و حالا باید تاوونش رو پس بدی اونم یه تاوون سخت و سنگین .
    دق دلیم رو سرش خالی کردم : هر غلطی دوست داری بکن ! برو به جهنم .
    گوشی رو کوبیدم , دوباره زنگ خورد , نمی خواستم برش دارم , اما مجبور بودم چون زن عمو تو اتاقش تلفن داشت و ممکن بود بیدار بشه , گوشی رو برداشتم ولی چیزی نگفتم . خسرو بود : تو از عشق نفرت درست کردی , حالام باید چوبش رو بخوری , فقط صبر کن تا ببینی ,
    صبر کن . بلایی سرت می ارم که روزی هزار مرتبه مرگتو بخوای و بگی ...
    گوشی رو گذاشتم , تمام تنم می لرزید , صداش پر از کینه و نفرت بود , اب دهنم از ترس خشک شده بود ,
    یعنی می خواست چی کار کنه ؟!
    یه دست مو چسبیده بود روی پیشونیم , زدمشون کنار و بلند شدم , قدمهام سنگین بود , تعادل نداشتم , رفتم از یخچال شیشه اب رو برداشتم و بدون ملاحظه سر کشیدم . احساس بدی داشتم , ترس افتاده بود تو دلم , نگران بودم ,
    این بار حرفاش فقط بوی تهدید نداشت ... مثل این که خیالهایی به سرش بود .
    پاهام لمس شد , روی اولین صندلی که دم دستم بود , نشستم . از نگرانی دلم اشوب بود ,
    اگه بلایی سرم می اورد چی ؟
    سعی کردم افکار بد و زشت رو عقب برونم , از جا بلند شدم : حالا که طوری نشده ,
    بی خودی عزا نگیر ... شاید بلوف زده ! نه بلوف با تهدید خیلی فرق می کنه .
    نمی تونستم یه جا بند شم , رفتم سراغ زن عمو , خوابش برده بود , می خواستم بهش بگم می رم خونه تارخ , شاید با بغل کردن گلشید کوچولو ارامش پیدا می کردم ... وقتی دیدم خوابه , بی سر و صدا اومدم بیرون ,
    یه یادداشت نوشتم و چسبوندم روی شیشه تلویزیون .
    حاضر شدم و از خونه بیرون زدم , هوا گرم بود ولی اهمیت ندادم , چون خودم از درون داشتم می سوختم و داغیش گرمای اطرافمو تحت الشعاع قرار می داد . قدم هامو اهسته و شمرده بر می داشتم , نگام به موزائیک فرش های پیاده رو بود و تو حال و هوای خودم غوطه ور بودم که متوجه صدای بوق یه ماشین شدم , توجه نکردم , اما طرف دست بردار نبود , قدمهامو تندتر برداشتم ولی صدای یه اشنا توجهمو جلب کرد : نرمه ,
    نرمه !
    صداش اشنا بود ولی اون صدایی نبود که دلم می خواست بشنوم , خسرو بود . برگشتم و با نفرت نگاش کردم , یه ماشین گرون قیمت جدید زیر پاش بود , سرش رو از پنجره اورد بیرون : من ادم صبوری هستم , تو این یه ساعته فهمیدم که رفتارم خیلی خوب نبود , اومدم یه فرصت دیگه به جفتمون بدم , این طوری هم تو سالم می مونی هم من به خواسته م می رسم , هر قدر فکر می کنم , می بینم با هم کنار بیایم بهتره ,
    چون ممکنه دست به کاری بزنم که یه عمر تو از زندگی سیر بشی و یه عمر خودم ...


    اصلا ول کن این حرفا رو , یه نگاه به سر و وضع من بکن ... اخه چی کم دارم ؟! تا جایی که دیدم دست و بالت تنگه ,
    اگه روی خوش نشونم بدی کاری می کنم مثل ملکه ها باشی ...
    این پسر واقعا مریض و دیوونه بود , گفت : بیا سوار شو ! بیا ... اگه بیشتر باهام اشناشی نظرت در موردم عوض می شه , تو مدام سعی کردی با من لج بازی کنی , چند مرتبه غرور منو خرد کردی , ازم شکایت کردی ,
    کمیته انضباطی شدم ... ولی چی کار کنم که همه اش از عشقه ...
    پوزخند زدم و با صدای لرزونی که ازش متنفر بودم ,
    گفتم : عشق ! می دونی یعنی چی !
    ترجیح دادم ادامه ندم , چون خیلی حرفا واسه گفتن داشتم , می خواستم داد بزنم : این عشق نیست هوسه . تو الان به خاطر ترمیم غرور زخم خورده ات دنبال منی ,
    تو می خوای ...
    اجازه نداد افکارم سر وسامون پیدا کنن , پیاده شد و در ماشین رو باز کرد : هیچ وقت مهلت ندادی خودمو نشون بدم , هیچ وقت رفتارت با من خوب نبود , حالا سوار شو که خیلی حرفای نگفته دارم ,
    سوار شو ...
    لبخندی که روی لبش بود , بیشتر به یه پوزخند تمسخر امیز شیطونی شبیه بود , وای که چقدر ازش می ترسیدم ... کاش از خونه بیرون نیومده بودم , به دوروبر نگاه کردم ولی کوچه خلوت بود و ساکت , روز روزش خیلی محل عبور و مرور نبود ,
    حالا این وقت ظهر پرنده هم پر نمی زد ...
    ترسیده بودم , پاهام انگار از جنس سرب بود , می خواستم تکونشون بدم ولی چسبیده بودن به زمین . عرق از پیشونیم می ریخت , اروم گفتم : برو , برو دنبال زندگیت من و تو دو جنس مخالفیم ,
    درست ضد هم .
    خندید : همینه که شیرینش می کنه دیگه !
    تو صورتم زل زد , لبخندش کم کم کریه و کریه تر می شد , وقتی دید از جام تکون نمی خورم , در و محکم کوبید بهم , طوری که از ترس تکون خوردم : اینم برای این بود که خودم مرام و معرفت خودم رو نبرم زیر سؤال ,
    حالا هر بلایی سرت بیاد لااقل من یکی عذاب وجدان ندارم چون خودت خواستی .
    یه قدم برداشت طرفم : از این به بعد حتی از سایه من باید بترسی ,
    حالیت شد ؟! حرفای چند وقت پیشم که خوب یادته ؟! هر وقت رفتی جلوی اینه یادت بیاد .
    می خواستم برم ولی نمی تونستم , کمرم از عرق خیس بود , مانتوم چسبیده بود به تنم , یه قدم دیگه نزدیکم شد ,
    همون طوری که سبیلاشو می جویید گفت : به خوشگلیت خیلی نناز ... فکر نکن ...
    صدای ترمز شدیدی حرفش رو قطع کرد , به طرف صدا برگشت , پارسا از ماشین پیاده شد , برافروخته و عصبانی اومد طرف ما ,
    خسرو با دیدن اون دستاشو کرد تو جیبش و رو به من با تمسخر گفت : بادی گاردتم که اومد ...
    پارسا فرشته نجاتم بود ,
    اومد سینه به سینه خسرو ایستاد : با این خانوم چی کار داری ؟
    خسرو گفت : فضولو بردن جهنم گفت هیزمش تره .
    پارسا از کوره در رفت : گوش کن بچه ,
    یه مرتبه دیگه دوروبر این خانوم افتابی بشی با من طرفی .
    ـ مثلا چه غلطی می خوای بکنی ؟
    چشماش کاسه خون بود ,
    پارسا خیلی خونسرد جواب داد : می تونی امتحان کنی .
    خسرو دست کرد تو جیبش و چاقوی ضامن دارشو اورد بیرون , با دیدن برق تیغه چاقو , پاهام سر شد , عقب عقب رفتم و چسبیدم به دیوار ,
    نالیدم : پارسا مواظب باش .
    خسرو چپ چپ نگام کرد : به خاطر این بچه سوسول این بازی ها رو در اوردی ؟ به خاطر این بچه قرتی !
    پارسا یقه اشو گرفت : حرفت دهنتو بفهم .
    خسرو چاقو رو گرفت مقابل صورت پارسا : تنت می خاره ؟!
    پارسا هلش داد عقب : می تونی امتحان کنی .
    خسرو خنده زشتی کرد و چاقو رو از دست چپش داد به دست راست , یه دفعه دویدم طرف پارسا : بیا بریم ,
    ولش کن ...
    خسرو به مسخره گفت : نرمه خانوم ترسید ! ترسید صورت خوشگلت خط خطی بشه .
    رنگ صورت پارسا سفید شد ,
    به من گفت : برو تو ماشین نرمه .
    نمی تونستم برم , مگه می شد ؟! بی چاره پارسا به خاطر من تو چه دردسری افتاده بود . اروم گفتم : پارسا خطرناکه , نمی خوام صدمه ببینی ,
    این پسره مریضه ! روانیه !
    خسرو حالت تهاجمی گرفت : پس تو هم فهمیدی .
    ادامه داد : چطوره دو سه تا خط رو صورت خوشگل تو بیفته ,
    اون وقت می بینی بازم خاطر خواه داری یا نه .
    پارسا منو به طرف ماشین هدایت کرد : برو نرمه ...
    به استین بلوزش چنگ انداختم , عاجزانه نگاش کردم : ولش کن پارسا ,
    این دنبال شر می گرده .
    خسرو گفت : راست می گه . دنبال شرم , الان دارم بال بال می زنم واسه یه دعوای حسابی ,
    چند وقتی می شه کسی رو لت و پار نکردم .
    التماس کردم : پارسا ,
    خواهش می کنم .
    با بدخلقی گفت : برو تو ماشین ,
    همین الان .
    بغض گلومو می فشرد , رفتم سوار ماشین شدم ,
    خسرو گفت : چه دختر حرف گوش کنی .
    پارسا غرید : داری پاتو از گلیمت زیادی بیرون می ذاری .
    خسرو با چاقو به طرف پارسا هجوم اورد , نتونستم تحمل کنم چشمامو بستم , اما بیشتر از پنج ثانیه طاقت نیاوردم , چشم که باز کردم دیدم مچ دست خسرو تو دست پاراست و چاقو داره از دستش می افته ... خسرو دوباره هجوم اورد ,
    پارسا جا خالی داد و یه مشت محکم حواله صورت اون کرد ...
    بعد گفت : یادت باشه دیگه این طرفا نبینمت ...
    به طرف ماشین اومد , خسرو مثل مار زخم خورده بود , چاقو رو از روی زمین برداشت و دوید به طرف پارسا ,
    بلند داد زدم : مواظب باش .
    همین باعث شد پارسا بچرخه و به جای این که چاقو تو کمرش جا بگیره به پهلوش اصابت کنه , بعد از این عمل رذیلانه , خسرو پا گذاشت به فرار , سوار ماشین شد و حرکت کرد ,
    اون قدر با سرعت که صدای جیغ لاستیک های ماشین در اومد .
    پارسا دست گذاشته بود رو پهلوش , تی شرت سفید رنگش پر از خون بود , همون طور که اشک می ریختم پیاده شدم و رفتم طرفش ,
    لبخند زد : چیز مهمی نیست فقط یه خراشه .
    با هق هق گفتم : لباست پر خونه , چطور چیز مهمی نیست ؟! می دونستم ... می دونستم این پسر کار دستت می ده ,
    چقدر گفتم مواظب باش .
    دست بردم طرف بلوزش : بذار ببینم .
    با مهربونی گفت : طوری نشده ,
    فقط خراشه ! حالا برای این که خیالت راحت بشه می ریم درمونگاه ...
    سرمو به علامت تایید تکون دادم . سوار ماشین شدیم . خوشبختانه یه درمونگاه بزرگ و مجهز سر خیابون بود . کمتر از یه دقیقه بعد رسیدیم . هر دو پیاده شدیم , پارسا سعی می کرد اروم باشه و لبخند بزنه گفت : تو بیشتر از من احتیاج به دکتر داری ,
    رنگت مثل گچ شده .
    لبمو گزیدم : همه اش تقصیر منه . خیلی باعث دردسر شدم .
    ـ این حرفو نزن ,
    اصلا این طوری نیست .
    وارد ساختمون درمونگاه شدیم , یه دکتر از روبرو می اومد , با دیدن ما قدماش تند شد , یه نگاه به پهلوی پارسا انداخت و گفت : برو اتاق جراحی ,
    اخر راهرو سمت چپ .
    داشتم قبض روح می شدم , حتما اوضاع خیلی خراب بود که دکتر این طوری گفت , " بدون معاینه یه راست اتاق جراحی " , اگه دستم به خسرو می رسید ! می دونستم چی کارش کنم ,
    به خودم گفتم : چی کارش می کنی ؟! از ترس لال مونی می گیری .
    به اتاق جراحی رسیدیم , در رو باز کردم و رفتیم تو , همه چیز سبز بود , با یه نگاه به اطراف خیالم راحت شد , اتاق جراحی مقبول افتاد . دکتر سی ثانیه بعد اومد ,
    تی شرت پارسا رو زد بالا : چاقو خوردی ؟
    طاقت نیاوردم و زدم زیر گریه : اره ,
    چاقو خورده ...
    دکتر از پشت عینک با محبت نگام کرد : شما بهتره بیرون باشین .
    سرمو بالا انداختم یعنی : نه ...
    پارسا روی تخت دراز کشید , دکتر با گاز استریل خونها رو از دور زخم پاک کرد ,بعد با لبخند گفت : خدا خیلی رحم کرده , شانس اوردین که فقط پوست و گوشت اسیب دیده ,
    به احشاء داخل شکم ضربه نخورده ... با چند بخیه مشکل حل می شه .
    طاقت دیدن این صحنه ها رو نداشتم , خود دکتر دست به کار شد , زخم رو ضد عفونی کرد , بعد امپول حاضر کرد که بزنه ... اونم واسه این که دور تا دور زخم سر بشه ... اولین امپول که وارد پهلوی پارسا شد , دو قدم عقب رفتم , تلو تلو خوران چسبیدم به دیوار ... ده تا دکتر تو اتاق بود که هر کدومشون یه امپول گرفته بودن دستشون , می رفتن جلو و می اومدن عقب ... همه سفید پوش با پیش بند سبز ... دستکش هم داشتن ... بهم نزدیک شدن ,
    زیر لب گفتم : نه !
    چشم که باز کردم خودمو توی یه محیط غریبه دیدم , دستم می سوخت , اخی گفتم و بهش نگاه کردم , یه سوزن با چسب به دستم بود , یه شیلنگ هم بهش وصل بود که منتهی می شد به سرم , مایع داخلش قطره قطره وارد شیلنگ می شد , نیم خیز شدم بشینم ,
    همون موقع پارسا وارد اتاق شد : شکر خدا حالت بهتره .
    با لبخند ادامه داد : پهلوون پنبه ,
    من چاقو خوردم تو از حال می ری ؟!
    دوباره همه چی یادم اومد و موجی از شرمندگی وجودمو گرفت ,
    با خجالت پرسیدم : خوبی ؟
    به خودش اشاره کرد : می بینی که ! سر و مرو گنده ! هیچی م نیست . فقط احتیاج به یه تی شرت نو دارم چون این یکی به درد نمی خوره ,
    هم پاره شده هم خونیه .
    ـ همه ش تقصیر منه .
    پارسا روی صندلی کنارم نشست : طوری نیست , خودم مقصرم , می بایست حواسمو جمع می کردم , اگه زودتر عکس العمل نشون داده بودم نمی تونست کاری بکنه ... ازت ممنونم ,
    اگه یه ذره دیرتر جیغ کشیده بودی اوضاع خیلی وخیم می شد .
    ـ چند تا بخیه خورد ؟
    خندید : چیز قابل ذکری نیست ... افت داره بگم .
    اصرار کردم : چند تا ؟
    با همون خنده مهربون گفت : ناقابل ,
    هشت تا !
    یه دفعه زدم زیر گریه , حال گریه نکن , کی گریه بکن , بی چاره پارسا نمی دونست چی کار کنه , هی دستش رو می اورد جلو که دستمو بگیره ولی میونه راه پشیمون می شد و دستش رو پس می کشید , چند ثانیه که گذشت , اروم گفت : گریه نکن نرمه ,
    بخیر گذشت . باز خدا رو شکر به همین جا ختم شد ...
    سرمو تکون دادم و با پشت دست اشکامو پاک کردم : بدجوری کینه منو به دل گرفته , می دونم تا زهرشو نریزه دست بردار نیست ... حالام که این بلا رو سر تو اورده ... به خدا خجالت می کشم تو روت نگاه کنم ... داشتی زندگیت رو می کردی ,
    باعث سلب ارامشت شدم و این طوری انداختمت تو عذاب ...
    ـ چه فکرایی می کنی ؟! تازه یه ذره زندگیم مهیج شده , خیلی یکنواخت و کسالت بار شده بود , نه هیجانی , نه اتفاق جالبی ! بعد از مدتها زندگیم از رکود و سردی در اومده , امروزم تقصیر خودم بود ,
    می بایست زود می جنبیدم و یه فن حسابی بهش می زدم که تا نیم ساعت گیج بمونه .
    با دست موهاش رو مرتب کرد و با لحن مظلومانه ای گفت : راستش رو بخوای فکر نمی کردم این قدر نامرد باشه و از پشت بهم ضربه بزنه ...
    جدی تر ادامه داد : نشون داد ادم خطرناکیه ,
    باید خیلی مواظب خودت باشی .
    چشمامو به علامت تائید بستم , صداش گوشمو نوازش کرد : البته اگه هر سری بخوای غش کنی و ولوشی ابمون تو یه جوب نمی ره , فشارت خیلی پائین اومده بود , داشتم از نگرانی قبض روح می شدم , به دکتر گفتم به تو برسه , پاک درد خودم یادم رفته بود ,
    خلاصه اول جنابعالی منتقل شدین روی تخت و یه دکتر دیگه اومد سر وقت شما و منم رفتم به دوخت و دوز رسیدم .
    با تعجب پرسیدم : دوخت و دوز ؟
    -اره ديگه پهلوم يكم شكاف برداشته دادم دوختنش.
    خنديدم:من ساده رو بگو كه باور كرده بودم .
    به سرم نگاه انداختم هنوز خيليش باقي بود ولي طاقت موندن نداشتم رو به پارسا گفتم ميشه بريم؟
    با اخم جواب داد:نه كه نميشه بايد سرمت تموم شه دو تا امپول تقويتي توشه حالت خيلي بد بود تازه بعدشم ميبايست معاينه بشي .
    با دلخوري گفتم:من كه طوريم نيست
    -اره خوب من بودم كه يه دفه نقش زمين شدم!حالا خوبه سرت به جايي نخورد والا مشكل با يه سرم حل نميشد و تو هم كارت به خياطي و وصله پينه مي رسيد.
    يه ذره سر حال شدم لبخند نشست روي لبم:باز خوبه حالت خوبه زياد درد نداري؟
    -خيالت راحت باشه مشكلي نيست اسيب جدي بهم وارد نشده
    چند لحظه به صورتم خيره موند و با ملايمت گفت:جريانو تعريف كن
    بي كم و كاست همه چيز رو براش گفتم تازه يادم اومد ازش بپرسم اون تو خيابون خونه عمو چي كار ميكرده؟وقتي ازش پرسيدم دستاشو روي سينه چليپا كرد و پا رو به پا گذاشت :واقعيتش حس مي كردم ديگه به حضورم احتياجي نيست قلبم با شدت تپيد :پس حدسم درست بود اون از من دلگير بود.
    ادامه داد :وقتي براي مهموني گفتي نيام اولش بهم برخورد و ناراحت شدم ولي وقتي خوب فكر كردم ديدم حق داري قرار ما اين بود كه بگيم هيچ كس نمي دونه اين طوري واسه تو بد ميشد و فاميل و دوست و اشنا هزار تا سوال ازت مي كردن و دو روز ديگه برات مشكل پيش مي امد با خودم گفتم اگه بخواي زنگ مي زني لابد يه بهونه اي واسه زنگ نزدن و نيومدن من جور كردي و عمو و خانواده اش قانع شدن مي دونستم بهرود ديروز ميره پس ترجيح دادم مزاحمت نشم ...اهي كشيد و سكوت كرد جرات پرسيدن نداشتم ولي خودشم نمي خواست تا ابد ساكت بمونه:هر كس صلاح كار خودش رو بهتر ميدونه تو صداش رگه هاي دلخوري حس ميشد تا امروز دوستات رو تنها ديدم فهميدم نيومدي نگران شدم خواستم از شاداب بپرسم كجايي اما ديدم اونا سر حالن اون وقت بود كه خيالم راحت شد اتفاقي نيفتاده...تا اينكه متوجه خسرو شدم داشت با تلفن حرف مي زد بهش نزديك شدم عصبي و كلافه بود فقط يه كلمه تاوون سنگين رو شنيدم ضمير ناخوداگاهم بيدار شد تلفن رو قطع كرد و دوباره گرفت صداي عصبي و هيجان زده اش رو مي شنيدم داشت يكي رو تهديد مي كرد فهميدم تويي بد جوري نگرانت شدم وقتي كه ديدم از دانشگاه اومد بيرون زنگ خطر برام به صدا در اومد ديگه واسم مهم نبود كه كلاس درس چهار واحدي سخت با اون استاد بد پيله كه نيم نمره ارفاق نمي كنه پنج دقيقه ديگه شروع ميشه.خداخواهي بود كه امروز ماشين اورده بودم هر چند اگرم نمي اوردم تاكسي دربست مي گرفتم حسم مي گفت داره مياد جايي كه تو هستي و صد در صد اونجا خونه عموته بقيه اش هم كه خودت شاهد بودي.به سختي گفتم:به هر حال امروز كاري كردي كه يه عمر مديونت باشم هر چند قبل از اينم كم در حقم لطف و محبت نكرده بودي چيزي كه اين روزا كم پيدا ميشه.با خجالت ادامه دادم:من شانس بزرگي اوردم اگه قبل از اين جريانات تو رو نمي ديدم و درجه خوبيت رو نمي فهميدم معلوم نبود چي ميشد فكر كنم هنوز بهرود اينجا بود و من داشتم حرص مي خوردم .
    -حالا كه خطر اقا بهرود رد شده هر چند بعيد مي دونم يك صدم اين پسر خطرناك باشه.
    در صدد دفاع از بهرود بر اومدم:نه بيچاره همچين ادمي نيست فقط يكم لوسه يه كم هم خوش گذرون و بي خيال...اما بعيد مي دونم اين كارا رو بكنه حداقل تربيتش اين اجازه رو بهش نمي ده اگه يدونه از -اره ديكه پهلوم يكم شكاف برداشته دادم دوختنش.
    خنديدم:من ساده رو بگو كه باور كرده بودم .
    به سرم نگاه انداختم هنوز خيليش باقي بود ولي طاقت موندن نداشتم رو به پارسا گفتم ميشه بريم؟
    با اخم جواب داد:نه كه نميشه بايد سرمت تموم شه دو تا امپول تقويتي توشه حالت خيلي بد بود تازه بعدشم ميبايست معاينه بشي .
    با دلخوري گفتم:من كه طوريم نيست
    -اره خوب من بودم كه يه دفه نقش زمين شدم!حالا خوبه سرت به جايي نخورد والا مشكل با يه سرم حل نميشد و تو هم كارت به خياطي و وصله پينه مي رسيد.
    يه ذره سر حال شدم لبخند نشست روي لبم:باز خوبه حالت خوبه زياد درد نداري؟
    -خيالت راحت باشه مشكلي نيست اسيب جدي بهم وارد نشده
    چند لحظه به صورتم خيره موند و با ملايمت گفت:جريانو تعريف كن
    بي كم و كاست همه چيز رو براش گفتم تازه يادم اومد ازش بپرسم اون تو خيابون خونه عمو چي كار ميكرده؟وقتي ازش پرسيدم دستاشو روي سينه چليپا كرد و پا رو به پا گذاشت :واقعيتش حس مي كردم ديگه به حضورم احتياجي نيست قلبم با شدت تپيد :پس حدسم درست بود اون از من دلگير بود.
    ادامه داد :وقتي براي مهموني گفتي نيام اولش بهم برخورد و ناراحت شدم ولي وقتي خوب فكر كردم ديدم حق داري قرار ما اين بود كه بگيم هيچ كس نمي دونه اين طوري واسه تو بد ميشد و فاميل و دوست و اشنا هزار تا سوال ازت مي كردن و دو روز ديگه برات مشكل پيش مي امد با خودم گفتم اگه بخواي زنگ مي زني لابد يه بهونه اي واسه زنگ نزدن و نيومدن من جور كردي و عمو و خانواده اش قانع شدن مي دونستم بهرود ديروز ميره پس ترجيح دادم مزاحمت نشم ...اهي كشيد و سكوت كرد جرات پرسيدن نداشتم ولي خودشم نمي خواست تا ابد ساكت بمونه:هر كس صلاح كار خودش رو بهتر ميدونه تو صداش رگه هاي دلخوري حس ميشد تا امروز دوستات رو تنها ديدم فهميدم نيومدي نگران شدم خواستم از شاداب بپرسم كجايي اما ديدم اونا سر حالن اون وقت بود كه خيالم راحت شد اتفاقي نيفتاده...تا اينكه متوجه خسرو شدم داشت با تلفن حرف مي زد بهش نزديك شدم عصبي و كلافه بود فقط يه كلمه تاوون سنگين رو شنيدم ضمير ناخوداگاهم بيدار شد تلفن رو قطع كرد و دوباره گرفت صداي عصبي و هيجان زده اش رو مي شنيدم داشت يكي رو تهديد مي كرد فهميدم تويي بد جوري نگرانت شدم وقتي كه ديدم از دانشگاه اومد بيرون زنگ خطر برام به صدا در اومد ديگه واسم مهم نبود كه كلاس درس چهار واحدي سخت با اون استاد بد پيله كه نيم نمره ارفاق نمي كنه پنج دقيقه ديگه شروع ميشه.خداخواهي بود كه امروز ماشين اورده بودم هر چند اگرم نمي اوردم تاكسي دربست مي گرفتم حسم مي گفت داره مياد جايي كه تو هستي و صد در صد اونجا خونه عموته بقيه اش هم كه خودت شاهد بودي.به سختي گفتم:به هر حال امروز كاري كردي كه يه عمر مديونت باشم هر چند قبل از اينم كم در حقم لطف و محبت نكرده بودي چيزي كه اين روزا كم پيدا ميشه.با خجالت ادامه دادم:من شانس بزرگي اوردم اگه قبل از اين جريانات تو رو نمي ديدم و درجه خوبيت رو نمي فهميدم معلوم نبود چي ميشد فكر كنم هنوز بهرود اينجا بود و من داشتم حرص مي خوردم .
    -حالا كه خطر اقا بهرود رد شده هر چند بعيد مي دونم يك صدم اين پسر خطرناك باشه.
    در صدد دفاع از بهرود بر اومدم:نه بيچاره همچين ادمي نيست فقط يكم لوسه يه كم هم خوش گذرون و بي خيال...اما بعيد مي دونم اين كارا رو بكنه حداقل تربيتش اين اجازه رو بهش نمي ده اگه يدونه از كاراي اون ديوونه رو بكنه باور كن عمو دور از جونش سكته مي كنه
    كاراي اون ديوونه رو بكنه باور كن عمو دور از جونش سكته مي كنه
    اره خوب خانواده عموت خيلي خوبن .از جا بلند شد يه اخم كوچيك نشست رو صورتش با نگراني پرسيدم:درد گرفت؟تبسم كرد:يه كم مهم نيست انقدر حساس نباش خوب ميشه
    يه دفه ياد پدر و مادرش افتادم :بنده هاي خدا اگه پارسا رو اينجورس ببينن خيلي ناراحت مي شن و به عامل اين مسيله كه بنده هستم ناسزا و لعنت ميگن.ناخوداگاه اين فكر رو به زبون اوردم.پارسا خنديداون قدر كه پهلوش درد گرفت و دوباره نشست روي صندلي
    -فكر كردي من ان قدر نازك نارنجي ام كه به محض رسيدن تو خونه پهلومو نشون بدم و خودمد لوس كنم؟نه ترمه جان خيالت راحت نمي ذارم متوجه شندر واقع لزومي نداره متوجه شن
    جواب دادم اينم ميشه
    با شيطنت اضافه كردم:البته تي شرت نو فراموش نشه بعدم وقتي ازت پرسيدن چرا لباستو عوض كردي هزار تا دروغ ديگه هم مي توني سر هم كني و تحويل بدي به دروغ كه مالياتتعلق نمي گيره.
    دست به چونه اش گذاشت و متفكرانه گفت:فكر كردي من اين قدر احمقم و همين الان مي رم يه تي شرت قرمز مي خرم كه مامانم متوجه شه نه جانم يه تي شرت سفيد ميگيرم البته زخم رو حسابي بسته بندي ميكنم كه خونابه پس نده بعدشم همين كه برسم خونه يه لباس تيره مي پوشم
    -اينم حرفيه.
    به سرم نگاه كردم:ميشه از پرستار بخواي بياد سرم رو تنظيم كنه زودتر تموم شه؟ابرو بالا انداخت:نه.دكتر گفت يك ساعت و نيم بايد طول بكشه چيزيش نمونده فقط نيم ساعت چهل دقيقه ديگه مونده تو اين مدت چشم رو هم بذار و يه كم استراحت كن در ضمن اروم و بي خيال باش سعي كن به هيچ چيز فكر نكني حتي اگه تونستي بخواب... برات خيلي خوبه ياد يادداشتي كه براي زن عمونوشتم افتادم :ميشه گوشيتو بدي من يه زنگ بزنم؟
    به سرعت گوشي را از جيبش در اورد:اين چه سواليه حتما.
    زنگ زدم به زنعمو و توضيح دادم بيرونم با پارسا ارزو كرد خوش بگذره گوشي رو كه بهش برگردوندم نگاهم به نگاهش افتاد و منم رگه هايي از عشق رو تو چشاش ديدم گونه هام گر گرفت سرمو تا جتي ممكن خم كردم تا تغيير رنگ صورتم از پارسا پنهون بمونه نمي دونم موفق شدم يا نه.
    چند لحظه بعد پارسا از اتاق رفت بيرون قبلش گفت:ذهنتو و خالي و فقط به استراحت فكر كن .و چه جالب بود كه همين اتفاق افتاد و راحت خوابيدم.
    از درمونگاه اومديم بيرون پارسا گفت:اول بريم تا من از شر اين تي شرت خلاص شم ماشين را جلوي يك مركز خريد شيك و مدرن پارك كرد پهلوش راه افتادم كه تي شرتش معلوم نشه رفتيم داخل اولين مغازه پارسا از فروشنده خواست چند تا تي شرت سفيد بياره شبيه ترين اونا روانتخاب كرد و پوشيد فروشنده كنجكاو شده بود اما پارسا خيلي عادي و خونسرد رفتار كرد طوري كه او به خودش اجازه پرسيدن نداد.تي شرت خوني توي نايلون بود اون رو انداختيم تو اولين سطل زباله پارسا ازم پرسيد:حال داري يه دوري توي ايت پاساژ بزنيم؟
    تعجب كردم:ولي تو زخمي اي تازه پانسمان شدي
    -من مشكلي ندارم حالا موافقي؟
    بدم نمي اومد تا اون روز اين پاساژ رو نديده بودم يه گشتي زديم بعد به پيشنهاد پارسا رفتيم توي يه كافي شاپ و بستني سفارش داديم رو به پارسا پرسيدم:درد داري؟
    -يه كم قابل تحمله
    دهنمو باز كردم كه شروع بع اظهار ناراحتي و شرمندگي كنم اما پارسا فهميد و با دست مانع شد:نه ترمه خواهش مي كنم شروع نكن از اينكه خودت رو مسيول بدوني ناراحت ميشم اتفاقه ديگه پيش مي اد
    گارسن با ظرفاي بستني مزديك شد پارسا يه ظرف گذاشت جلوي من :به جاي اين حرفها دهنت رو شيرين كن بعدشك برام از مهموني بگو.
    از شك بهرود گفتم و اينكه بو برده پارسا متفكرانه گفت:عجب پس اونقدرام كه فكر مي كردم خوب نقش اجرا نكرديم يا اينكه پيش از حد تصور ما باهوشه.
    خنديد:البته نقش بازي كردن تو خيلي مصنوعي بود قرمز شدم : چکار کنم؟
    با رضایت گفت: مسثله ای نیست ، اینطوری خیلی بهتره.
    کنجکاو پرسیدم چطوری؟!
    بی خیال مشغول خوردن بستنی اش شد ، آروم گفت: هیچی ، بهش فکر نکن.
    ولی من که نمی تونستم بهش فکر نکنم ، از طرفی ام روم نمیشد بپرسم، شروع به خوردن بستنی کردم، طعمش به خوبی رنگش نبود، پارسا که انگار فکر منو خوند :فقط آب و رنگ داره ، زیاد خوشمزه نیست.
    به اطراف اشاره کرد: دکورش عالی و قشنگه ، ای کاش به کیفیت کارشم اهمیت میداد که آدم رغبت کنه یه مرتبه دیگه ام بیاد،اینطوری همه بار اول و آخرشونه.
    با توجه به قیمت های منو حرفشو تایید کردم: تازه خیلی ام گرونه.
    بستنی دو نخورد: پول دکور و تزئین هاشونو میگیرن ، نخور ترمه...
    -خیلی ام بد نیست.
    بستنی رو از مقابلم برداشت: من که درست نکردم از نخوردنش ناراحت بشم.
    پول میز رو حساب کردو اومدیم بیرون ، پارسا دستاشو بهم مالید :چشمم دنبال یه بستنی خوشمزس.
    با لبخند ادامه داد: با بستنی دستگاهی میونه ات چطوره؟
    دستمو گذاشتم توی جیب مانتوم:خوشمزه اس ، مزه شیر خشکمیده ، آدم یاد بچگی هاش میافته.
    پارسا همچین خندید که سرش به عقب متمایل شد، با تعجب گفتم:مگه شیر خشک خنده داره؟!
    سعی کرد خنده اشو کنترل کنه:نه، من از شسیر خشک خوشم نمی آد،راستش من از موقعی که به دنیا اومدم با شیر خشک تغذیه شدم ، مادرم آدم مشغولی بود و خیلی فرصت نداشت،پس بهم حق بده از شر خشک خوشم نیاد.
    بعد از چند ثاتیه سکوت گفت:البته بیست چند یال از اون زمان گذشته ، بد نیست یه بار مزه اش بیاد زیر دندونم.شاید الان شیرخشک ها خوشمزه شده باشن.
    ناخودآگاه گفتم : بعضی مارکاش خوشمزه اس.
    حرفی بود که زده بودم و دیگه کاریش نمیشد کرد.پارسا میون خنده مهارنشدنی اش پرسید: مگه هنوزم شیر خشک میخوری؟
    خجالت زده و سرافکنده گفتم : گاهی دور هم جمع میشیم یه قوطی می خریم و قاشق قاشق میریزیم رو دستمون و میخوریم.
    آروم که شد گفت:عجب دختر عجیبی هستی.
    دوباره خندید و گفت: شیر خشک میخوری... چه جالب.
    از دست خودم و حرف نسنجیده ای که زده بودم عصبانی بودم:همه آدما بچه ان ، بچه های بزرگ! بد نیست یه وقتایی اون عادتارو زنده کنیم.
    -آره خوب ، حق با تو.
    جلوی پاساژ پسری پای دستگاه ایستاده بود و بستنی میفروخت.ازش دو تا خریدیم ، بعد از تست کردن طعمش پارسا ابرو با لا انداخت:هوم، خوشمزه اس، خیلی خوشمزه تر از اون بستنی شیک و پیک!
    رو به من کرد و گفت:مزه شیر خشک هم بد نیستا!
    -من که گفته بودم.
    همین موقع یه پسر بچه که دشته هاش گل تو دستش بود اومد و مقابل پارسا ایستاد : یه دسته گل بخر، واسه نامزددت یه دسته گل بخر.
    پارسا لبخند بامزه ای تحویلم داد و روبه پسر گفت : چنده؟
    پسر دسته های مریم رو گرفت طرفش:2 هزار تومن...
    لب ورچیدم :اوه چه گرونه!
    پسر بچه همه گلارو گرفت طرفم: همه اشو ببر شش هزار تومن ، چهار تا دسته اس.
    پارسا نگاهی به من کرد و گفت: بگیر.
    دهن باز کردم : آخه این....
    پرید وسط حرفم: هیس ، تو فقط بگیر.
    پسر بچه دسته های گل رو گذاشت تو دست من: تا یه هفته تازه می مونه و کیف می کنین.
    محسور بوی گلها بودم ، پارسا پول رو داد و رفتیم طرف ماشین ، دررو برام باز کرد، نشستم ، وقتی اونم سوار شد، پرسیدم:مطئنی حالت خوبه؟
    استارت زد : عالی ، شک نکن ، تا به حال به این خوبی نبودم.
    چشماش میدرخشید .نتونستم طاقت بیارم ، نگامو ازش دزدیدم.تودلم یه چیزی ریخت.پارسا پرسید : حالا کجا بریم؟
    به ساعتم اشاره کردم :دیگه موقع خونه رفتنه ، میدونی ساعت چنده ؟
    پاشو گذاشت روی گاز : مگه باید کارت ورود و خروج بزنی؟
    -ولی پارسا تو ازت خون رفته ، احتیاج به استراحت داری.
    -منو دست کم گرفتی ؟! ورزشکارم ها!
    -به هر حال باید به فکر خودت باشی، تو مسیر منو پیاده کن و برو خونه استراحت کن، میترسم خدای نکرده برات مشکلی پیش بیاد.
    اخمی رو چهره اش نشست:به خاطر تو میرم خونه و استراحت میکنم ولی توقع نداشته باش وسط راه پیادت کنم.تا دم در می رسونمت.
    اعترض کردم : راهت دور میشه.
    -با اتفاقی که امروز افتاد اصلا صلاح نیست تنها رفت و آمد کنی.از فردا موقع رفتن و برگشتن دانشگاه خودم میام و میبرمت.تا بالاخره فکری واسه این پسر شرور وبدجنس بکنیم.
    یاد اتفاقات اونروز تیره پشتمو لرزوند، اما حرفی در موردش نزدم.به خونه که رسیدیم پیاده شدم، پارسا صدا کرد:گلات جا موند.
    قلبم تپید و دستم لرزید.گلهارو گرفتم ، دودسته اش رو به طرفش دراز کردم: اینام مال تو، بزار تو اتاقت بوش حرف نداره.
    دست گذاشت روی چشمش و گلارو گرفت : حالا برو تا من برم.
    -آخه زشته ، تو که بری منم میرم خونه.
    با لحن آمرانه ای گفت: اول تو برو که من خیالم راحت بشه.
    لبخند زدم و گفتم: باشه ، تو نمی آی تو؟
    -نه ، مرسی.
    با تردید به طرف در رفتم.دوست داشتم میاومد تو، انگار خدا صدای دلمو شنید، چون همون لحظه ماشین کیوان رسید و بهی با سرخوشی پیاده شد و سلام و علیک گرمی با پارسا کرد و به اصرار ازش خواست .ارد خونه بشه ، کیوان هم کلی ازش خواهش کرد ، کیوان نگاه پرسشگرانه ای بهم کرد ، با بستن چشمام ازش خواستم بیاد.
    هر چهار نفر وارد خونه شدیم ، عمو وزن عمو به گرمی ازمون استقبال کردن، پارسا دو تا دسته گل خودش آورده بود ، همه رو با هم بردم تو آشپزخانه و زرورق دورشو باز کردم و شاخه های خوش عطر مرسم چیرم تو گلدون، بعد گلدون رو گذاشتم رو میز نهار خوری.
    زن عمو با دیدن پارسا و کیوان یر درد دلش باز شده بود و بااشک و آه از بهرود و رفتنش میگفت و اون دو تا دلداریش میدادن.
    وقت داروی پارسابود ، دکتر بهش مسکن داده و برای جلوگیری از عفونت آنتی بیوتیک تجویز کرده بود، براش آب آوردم که داروهاشو بخوره.زن عمو هزار تا سوال کرد که دارو ها واسه چیه و پارسا عذر آورد که دندونش درد میکنه.
    عمو با خنده گفت:خیاط تو کوزه افتاد..دندونپزشک ها خودشون از دندون درد میرن دکتر.
    یه بالش برای پارسا آوردم تا پشتش بزاره و کمرش در وضعیت خوبی قرار بگیره و زخمش اذیتش نکنه، بهنوش حسابی دستم انداخت، طوری که از خجالت سرخ شدم و چند لحظه بعد رفتم تو اتاقم.
    یهی پشت سرم اومد : عروس خجالتی!
    رو کردم بهش: کارت قشنگ نبود.
    فهمید حسابی دلخورم ، اومد از دلم دربیاره:نمیخواستم ناراحتت کنم.
    روی تخت نشستم و سرمو گرفتم بین دستام :من باید حد خودم رو بدونم، این بازی همین امروز تموم شده بود و اگه میبینی پارسا الان این جاس ، فقط عاملش خسروئه!
    بهی چند پلک زد : خسرو؟!مگه چکار کرده؟
    همه ماجرا رو براش گفتم و آخرش با لحن سزنش باری اضافه کردم: دلیل بالش بردنم همین بود، پهلوش زخمه، میخواستم کمرش صاف باشه و خیلی دردش نگیره؛ والا خودت میدونی من از این کارا نمی کنم.
    بهی حسابی ناراحت شد:طفلک چه بلایی سرش اومده!
    -از این به بعد باید خیلی محتاط باشم، این پسر تا زهرشو به من نریزه راحت نمشه که نمیشه.میترسم یه بار زنگ بزنه به عمو یا زن عمو حرفایی بزنه و منو پیششون خراب کنه.از این پسر هر کاری بگی برمیاد.امروزم که فهمیدم اینجارو خوب بلده ... خیلی میرسم بهی! خیلی!
    انگشتامو در هم گره کردم: هم برای خودم ، هم برای پارسا.امروز نشون داد از صدمه زدن به اون هم ابایی نداره...
    بهی کنارم نشست و دلداریم داد: پارسا خودش مواظب خودش هست. هرچی باشه اون یه مرده، از پس خودش برمی آد، ورزشکارم که هست ، اونم از نوع رزمی ، پس غصه اشو نخور! به فکر خودت باش...
    به شوخی اضافه کرد: باید نقشه ایی واسه اون بکشیم بفرستیمش جایی که عرب نی انداخت.

    پوزخند زدم : اگه بذاره آب خوش از گلوم پایین بره چشم.
    بازومو گرفت و کشید: حالا پاشو بریم بیرون که زشته...
    هر دو رفتیم بیرون عمو داشت تلفن می زد و سفارش چلوکباب می داد. زن عموم با شرمندگی می گفت: امروز دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت!
    آه تلخی کشید و با حسرت گفت: می شد این جا نگهش داشت ولی قسمت نبود، دل بچه ام گیر بود اما به نتیجه نرسید وگرنه با جون و دل برمی گشت.
    همه می دونستیم منظورش چیه ولی به روی خودمون نیاوردیم، اما زن عمو ول کن نبود، تا این که عمو مداخله کرد: حالا که رفته خانم، شاید ازدواج هم می کرد برنمی گشت! دست زنشو می گرفت و با خودش می برد، اون وقت یه دختر بیچاره ام تو غربت گرفتار می شد و مادر اونم به حال و روز تو می افتاد.
    زن عمو بدنش رو به چپ و راست تکون داد: نگو، نگو که یه چشمم اشکه و اون یکی خون.
    بعد دستش رو به زانو گرفت و بلند شد : حداقل برم یه سالاد درست کنم.
    از جا بلند شدم: شما زحمت نکشین زن عمو من درست می کنم.
    عمو با دست به هردومون اشاره کرد:هر دوتاتون بشینید احتیالج به زحمت نیست ، سالادم سفارش دادم، امشب موقع استراحت شما خانماس.
    هر دو نشستیم. نگام به نگاه پارسا افتاد. نگاهش اون نگاه روز اول نبود، احساس کردم گرما و حرارت نگاهش منو داره می سوزونه....نکنه اون احساس و علاقه ای که به دست و پای من زنجیر زده اونم اسیر خودش کرده!
    "حالام کرده باشه که چی؟! شاید اگه یه طور دیگه ای این ارتباط بینمون به وجود می اومد امیدی بود. اما الان؟! بهتره بهش فکر نکنم والا سرم درد می گیره"
    همون موقع یه مسابقه فوتبال شروع شد اونم بین دو تا تیم ایتالیایی. بهنام با خوشحالی اعلام کرد: خوبه تخمه خریدم.
    با عجله فت و از اتاقش یه پاکت تخمه آفتابگردون آورد به جز من همه علاقمند بودن و چارچشمی به صفحه تلویزیون نگاه می کردن، حتی زن عمو مشتاقانه راجع به فوتبالیست ها از بهنام سوال می کرد. دیگه جای موندنم نبود رفتم تو اتاقم. حوصله هیچ کاری نداشتم، یکی از جروه هامو برداشتم ویه نگاهی بهش انداختم چند دقیقه که گذشت چند ضربه به در خورد مطمئنا بهی نبود چون احتیاج به اجازه نداشت در هر شرایطی سرشو می انداخت پایین و می اومد تو. جزوه ام رو بستم و گذاشتم کنارم: بفرمایین.
    در باز شد و پارسا اومد تو: مزاحم نیستم؟
    خودمو جمع و جور کردم : اختیار دارین.
    یه نگاه به دور و بر اتاق کرد:قشنگه.
    -سلیقه من نیست، اتاق بهیه، اینجا من فقط چند تا کتاب و یه تخت و چند دست لباس دارم.
    به صندلی کامپیوتر اشاره کرد: می تونم بشینم؟
    به حواس پرتم لعنت فرستادم: معذرت می خوام بفرمایین لطفاً.
    با ژست مخصوص نشست و پا روی پا انداخت: پس لازم شد اتاق خودتو ببینم.
    - البته هر وقت اومدی شیراز می تونی ببینی.
    یه عکس دو نفری از من و بهی روی میز تحریر بود ، مال زمانی که هنوز هیچکدوم مدرسه نمی رفتیم. پارسا برش داشت و با دقت نگاش کرد چند لحظه بعد گفت: از بچگی تا الان عوض شدی، اون موقع حسابی تپل مپل بودی، اما بهنوش خیلی عوض نشده راحت می شه شناختش.
    عکس رو برگردوند سرجاش: خیلی دوست دارم بیام شیراز رو از نزدیک ببینم به محض اینکه فرصتش دست بده این کارو می کنم. دوست دارم همه جاهای تاریخی و شاعرانه اش رو ببینم.
    رفتم تو خلسه: شیراز شهر رویاهامه. خیلی دوستش دارم. دلم براش تنگ شده.
    - چیزی نمونده امتحانا شروع بشه لابد بعدش می ری دیگه.
    با خوشحالی گفتم: یه لحظه ام صبر نمی کنم... دلم واسه شاهچراغ یه ذره شده، واسه معنویت حرمش! دوست دارم برم حافظیه!
    کف دستاشو چسبوند بهم و گرفت مقابل صورتش: چه شاعرانه و لطیف!
    با هیجان گفتم: اونجا زادگاهمه، کلی ازش خاطره دارم،اون جا بزرگ شدم، باورت نمی شه پام که می رسه اون جا روحیه م ده برابر بهتر می شه.
    نگاهش گرم و مهربون بود: پس باید اون جا ببینمت، ترمه واقعی خودشو تو شیراز نشون می ده.
    صدای زنگ در اومد. گفتم: مثل اینکه غذا رسید.
    از جا بلند شدم. پشت سر منم پارسا بلند شد، غذا به موقع رسید چون تحمل نگاههای سوزان و آتشین پارسا رو نداشتم...شایدم پیش خودم اینطوری فکر می کردم، شایدم رفتار اون معمولی بود و من پیش خودم اینطوری مجسم می کردم.

    از دانشگاه اومدیم بیرون. پارسا حسابی سفارش کرده بود از جلوی در دانشگاه با شاداب و ساغر تاکسی دربست بگیریم. اون روز از صبح کلاس داشتم و حسابی خسته بودم.
    وقتی رسیدیم خونه اول یه چایی خوردیم و بعد شروع کردیم درس خوندن. دیگه مهلتی نبود . سه روز دیگه امتحانا شروع می شد و از لحاظ سختی مطلب با ترم اول قابل مقایسه نبود.
    نشستیم پای درس. به قول ساغر می خواستیم کتابامونو بجویم.
    ساعت از دوازده که گذشت شاداب خمیازه کشید: من یکی بریدم از الان به بعد تا فردا صبح هم بخونم یه کلمه ام حالیم نمی شه، بابا این مغزه کامپیوتر که نیست.
    کتابو جمع کرد گذاشت اون ور: چراغا رو خاموش کنین.
    ساغر اعتراض کرد: ولی ما می خوایم درس بخونیم.
    شاداب بی ملاحظه گفت: تشریف ببرین بیرون درس بخونین من می خوام بخوابم. بی خوابی پوستمو خراب می کنه.
    گفتم: غلطای زیادی!
    شاداب خندید: داداشت سفارش کرده مواظب خودم باشم.
    - تقصیر مامان منه که پسرای خوب و مودب تربیت کرده و انداخته زیر دست دخترای مردم.
    ساغر گفت: تقصیر خود بی عرضه اته. از روز اول هی بهش رو دادی، هی بهت گفتم" دوستی تموم شد، شما دوتا عروس خواهر شوهرین" ولی به خرجت نرفت که نرفت. اینم از نتیجه اش همینو می خواستی؟! حالا پاشو بریم بیرون و بذاریم این نکبت کپه مرگشو بذاره.
    بالش رو پرت کردم رو سرش و از اتاق اومدم بیرون. ساغرم اومد. نرگس و ملکه اخلاق داشتن درس می خوندن، نرگس با دیدن ما لبخند زد: خسته نباشین.
    رو زمین نشستم: آی گفتی! موقع امتحانا از دانشگاه اومدنم پشیمون می شم.
    شونه بالا انداخت: عیب نداره، عادت می کنی...منم ترمای اول و دوم همین طوری بودم ولی بعدا یاد گرفتم چه جوری باید تو دانشگاه درس خوند. تو هم دستت می آد زیاد بهش فکر نکن، راستی چایی دم کردم می خوری؟!
    - چه کار خوبی کردی.
    از جا بلند شد و از ملکه اخلاق پرسید:واسه تو بریزم؟
    ملکه اخلاق جا به جا شد: نه، اگه چایی بخورم نمی تونم بخوابم.
    ولی ساغر موافقت خودشو اعلام کرد.
    ملکه اخلاق پرسید: شاداب کو؟!
    صفحه مورد نظرم رو پیدا کردم: خوابید.
    - خوش به حالش.
    دلم براش سوخت: خوب تو هم برو بخواب.
    - کاش می شد آخه من فردا امتحان دارم و باید درسامو یه مرتبه دیگه مرور کنم والا انگار نه انگار که قبلا خوندمشون. الانم مغزم کشش نداره.
    پیشنهاد کردم: خوب صبح زود بیدار شو، چند ساعت بخواب بعدا بخون، اینطوری بهتره.
    - راست می گی امتحانم ساعت دوازده است.
    - خوب پس فرصت داری اگه خیلی هم خسته باشی خوندنت فایده ای هم نداره.
    کتاباشو دسته کرد و گذاشت یه گوشه: راست می گی برم بخوابم.
    نرگس با سینی چایی اومد تو : کجا به سلامتی؟
    - با اجازه تون لالا!
    - برو بخواب منم نهایتا نیم ساعت دیگه طاقت بیارم و بخونم


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ملکه اخلاق شب بخیر گفت و رفت اتاقشون! هر قدر می خواستیم به اسم خودش صداش بزنیم نمی شد که نمی شد. چند بار نزدیک بود خودمونو لو بدیم که داشت آبرو ریزی می شد...
    این روزا دیگه اسمش با مسما نبود، چون اخلاقش یه کم بهتر شده بود. هر از گاهی تبسمی می کرد و با بچه ها کمی خوش و بش!
    سه نفری چای خوردیم، طعم چای عوض شده بود. رو به نرگس پرسیدم: چای جدیده؟!
    با غرور گفت: نه خانوم همون قبلیه اس فقط به ترکیبش هل و عطر چایی و دارچین اضافه کردم.
    ساغر گفت: با هر کدوم اینا به تنهایی م طعم چای کلی فرق می کنه، اون وقت تو هر سه تا رو به هم استفاده کردی....
    سرشو بالا گرفت: ترکیب و مقدار خیلی مهمه، هر کدومشون به جا و به اندازه استفاده شده، اگه باور نمی کنی برو خودت دم کن تا فرقشو بفهمی.
    دنباله حرفشو گرفتم: همه می دونن قرمه سبزی، لوبیاست وسبزی و گوشت و لیمو عمانی! ولی بعضی قرمه سبزی ها رو نمی شه خورد، بعضی ها رو حتی نمی شه نگاه کرد، چایی نرگس هم همین طور! مخلوط موادش ماهرانه بوده.
    ساغر مسخره م کرد: چطوره اسمشو بذاریم چایی نرگسی.
    بدنمو کشیدم و قوس دادم: بد فکری م نیست، اسم قشنگیه.
    نرگس پا شد: چایی نرگسی زیاد دم کردم تا شماها در موردش بحث می کنین من می رم بخوابم. از ائن طرف زودتر پاشم اثزش بیشتره
    شب بخیر گفتیم و نرگس رفت. بعد از گذشت یه ربع دیگه چشمام باز نمی شد، برای این که با خوای مقابله کنم صورتم رو چند بار آب زدم، بعدم دو تا چایی ریختم و برگشتم پیش ساغر. ساغر یه چایی برداشت: چه به موقع بود، تو هم لازم نیست این جوری خودتو عذاب بدی و درس بخونی... همین فردا صبح که امتحان نداری، خودت رو نکش.
    یه کاکائوگذاشتم دهنم، طعم تلخ و شیرینش باعث تمدد اعصابم شد، چاییمو خوردم، جزوه هامو دسته کردم و چیدم یه گوشه، ساغر پرسید: می ری بخوابی؟
    ـنه، تازه خواب از سرم پریده.
    یه کاغذ سفید و یه خودکار برداشتم و شروع به کشیدن شکلهای درهم و برهم کردم. یه قلب، یه مستطیل، یه تیکه ابر، صفحه شطرنجی، چشم و ایرو، صلیب... خلاصه همه چی! درست مثل مغز خودم بود، یه کودن بهم ریخته... یه سمساری واقعی!
    همون طور که سرم رویکاغذ خم بود و داشتم شکل یه حیوونی که معلوم نبود چیه رو می کشیدم، گفتم: ساغر!
    گفت: هوم!...
    در همون حین صفحه کتاب رو عوض کرد: چیه؟!
    مردد گفتم: می خواستم باهات حرف بزنم.
    همون طور چشم به صفحه کتاب دوخته بود: گوشم باهاته بگو.
    ـ این طوری نمی شه، باید بهم توجه کنی.
    داشت صفحه ها رو می شمرد که ببینه چند صفحه دیگه مونده: این قدر فکر و خیال نکن، به کی قسم بخورم باورت شه پارسا دوستت داره، شده محافظ شخصی جنابعالی، از این بیشتر می خوای؟!
    آهی کشید و با لحن بامزه ای گفت: همه که مثل من بدشانس نیستن، این شاداب که تکلیفش روشن شد، جنابعالی م که نعلومه... اصلا همین ملکه اخلاق، می بینی! اِاِاِ پسره چنان عاشقش شده که سر از پا نمی شناسه، فقط این نرگس و من بدبخت موندیم
    چهار دست و پا اومد طرفم: تو صورتم خوب نگاه کن.
    نگاه کردم و شونه بالا انداختم: خوب که چی؟!
    دقت کن.
    دقت کردم: صورتت مثل همیشه اس تغییر نکرده که من....
    پرید وسط حرفم: خنگ خدا، منظورم اینه که ببین رو پیشونی من چیزی ننوشته؟
    زدم زیر خنده: تا جایی که من می بینم نه!
    ناامید خودشو عقب کشید: چرا نوشته! فقط چشم بصیرت می خواد، چیزی که تو نداری....
    به طعنه گفتم: لابد من چشم بصیرت ندارم تو هم شانس.
    ـ افرین! درست زدی به هدف، همینه که می گی.
    سرمو تکیه دادم به دیوار و چشامو بستم: دلم نمی خواد بگم اگه شانس اینه که من دارم کاش مال کس دیگه ای بود.... ولی نه سرنوشت هر کس یه جوره!
    بهم نزدیک شد: چی می خواستس بپرسی؟
    لبخند زدم: بس که عجولی مهلت نمی دی! رستش روم نمی شه بپرسم.
    به آرومی گفت: هر چی دوست داری بپرس، من از هیچ سوال تو تاراحت نمی شم. با خیال راحت هر چی تو دلته بریز بیرون.
    انگشتر نقره ام رو تو دست چپم چرخوندم:: یه مدت قبل راجع به پسر داییت یه کم صحبت کردی، واقعیتش فکرمو مشغول کرده، چند وقت پیش که برام گفتی فقط یکی دو جمله به شوحی بود و من فکر کردم همین طوری الکی یه حرفی زدی! اونم فقط برای این که عریضه خالی نباشه! ولی....
    انگشتر رو درآوردم: ازهمون شب مهمونی بهرود حسابی تو فکرم...
    خندید: حالام از فضولی خوابت نمی بره و تا ته و توی قضیه رو در یاری آرامش نداری...
    منم خندیدم: قربون آدم چیز فهم....
    نفس عمیقی کشید: سه سال از من بزرگتره ولی کار و فعالیت سنش رو بیشتر نشون می ده. پسر خوبیه، پاک و سالم و سر به راه! زحمکش و مهربون؛ خیلی روستم داره، خیلی! یه ذره بچه بودیم این موضوع رو فهمیدم. تو بازی های کودکانه مون همیشه نقش زن و شوهر رو بازی میکردیم، عروسکای منو می چیدیم. من کاسه بشقاب می آوردم و الکی غذا درست می کردم، یه دقیقه بعد مثلا عصر می شد و مرتضی خسته از کار روزانه می اومد منم براش چایی می آوردم و خلاصه بساطی داشتیم...
    لبخند کجی زد: اون زمان عاشق این بودم که زن مرتضی باشم و حالا...
    اشک تو چشماش حلقه زد: یه مرتبه یکی از دخترای همسایه با مرتضی بازی می کرد و زنش بود، قشقرقی به پا کردم اون سرش ناپیدا، با ملاقه مسی اسباب بازیم کتکشون زدم، بعد از اون هیچ کس جز من زن مرتضی نبود... البته زمان این بازیها فقط یکی دو سال بود، یه کم که بزرگتر شدیم مادرامون اجازه ندادن با هم بازی کنیم حالا فکر می کنی چند ساله بودیم؟ نهایتش من شش سالم بود و اون وقت مامانم بهم گفت...
    ساغر دست به کمرش زد و لحنش رو عوض کرد: دختر گنده خجالت نمی کشی؟ برو یه نگاه تو آینه به خودت بکن... تو دیگه بزرگ شدی زشته بری گوشه حیاط با پسر نامحرم بازی کنی...
    شونه های ساغر افتاد: ولی هر چی به آینه نگاه کردم چیزی ندیدم، جز یه دختر بچه شش ساله کوچولو!
    بعد از اون از بازی کردن با مرتضی و بقیه پسرا منع شدم، اما شیرینی او روزای پر خاطره هنوز کامم رو خوش طعم می کنه.... هر قدر بزرگتر می شدیم نگاههای مرتضی بهم عوض می شد، روز به روز عشقش بیشتر می شد. اوایل احساس خوبی داشتم، نمی دونم شاید منم با نگاهم به عشقم جواب می دادم....
    از این که مورد توجه قرار گرفته بودم خوشحال بودم، اون موقع ها فقط چهارده پونزده سالم بود. همین که حس می کردم یکی هست دوستم داره واسم کافی بود، شبها که می خواستم بخوابم هزار تا رویا می بافتم، رویاهای بلند و دراز و روشن، شاید به بلندای جاده ابریشم....
    ساغر چند لحظه سکوت کرد، نگاهش به سقف ثابت بود: اونم تا دوم دبیرستان بیشتر نخوند و رفت دنبال کار، واسه خودش و خونوادش تحصیلات مهم نبود، می گفتن « مرد باید جوهر داشته باشه باید کار کنه و عرق بریزه و پول در بیاره.، هر چی زودتر بهتر» اما من هر چی بزرگتر می شدم عشق و علاقه م به درس بیشتر می شد، فهمیدم که آینده م فقط به درس خوندن بستگی داره، دیدم تشنه تحصیلم... هدفم معلوم شد، ی خواستم برم دانشگاه و تو یکی از بهترین رشته ها ادامه تحصیل بدم، تمرکزم رو گذاشتم روی درس، فقط درس، دیگه عوض شده بودم، دیگه مرتضی برام فقط یه پسر دایی بود، یه پسر داییپ!
    آه کشید: ولی احساس او نسبت به من عوض نشد من براش یه دختر عمه ساده نبودم، هنوز نو دوست داشت، دوست داشتن معمولی نه! عاشقم بود... همه ش کار می کرد و پول هاشو رو هم می ذاشت. وقتی همدیگه رو می دیدیم با افتخار از پیشرفت کسب و کارش می گفت... مامانش بهش افتخار می کرد، ورد زبونش این بود: پسرم کاریه، اهل زندگیه، مثل جوونای دیگه دنبال قرتی بازی و عیاشی نیست، فکرآینده اس... آتیه داره، خوش به حال اون که زن پسر من بشه...
    ساغر پوزخندی زد: زن دایی از ارادت پسرش به من خبر داشت، می خواست این طوری بهم بفهمونه خیلی از دخترا منتظرن مرتضی بره خواستگاریشون... اون موقع هنوز دبیرستانی بودم، برام مهم نبود زن دایی چی می گه، راستش الانشم مهم نیست... فقط یه چیز آزارم می ده...
    سرشو انداخت پایین: اونم نگاهای مشتاق و پر آرزوی مرتضاست.
    دستشو گرفتم توو دستم: دوستش داری؟
    نا امید سر تکون داد: نمی دونم، نمی دونم.... به هر حال پسر داییمه و با هم بزرگ شدیم.
    چند لحظه مکث کرد: دوست دارم خوشبختی اش رو ببینم ولی اون فقط دنبال زندگی با منه، منم که با اون یه دنیا فاصله دارم.
    لبخند تلخی زد: زمانی که تموم هم و غم و فکرم درس بود، می دیدمش با حسرت نگام
    میکنه، منتظر یه لبخند بود، از همون موقع سعی کردم طوری رفتار کنم که ازم قطع امید کنه، بفهمه به درد هم نمی خوریم. درخت عشقش رو خشک کنه، ولی متاسفانه مرتضی این کار را نکرد.... حتی از موفقیت هام خوشحال می شد.
    باورت میشه ترمه؟ موقعی که تو استان مقام اول درسی رو کسب کردم و امیدم برای ورود به دانشگاه چند برابر شد، گفتم این باعث می شه فاصله بین امون زیاد بشه.... وقتی خبر پخش شد همون شب با دایی اومدن خونه مون، یه دست گل بزرگم به مناسبت این موفقیت با خودشون آورده بودن....
    مرتضی خیلی خوشحال بود ولی تو چشماش یه غم بزرگ می دیدم، دو حس متضاد داشت هم از موفقیت من راضی بود و هم راضی نبود، می دید این موفقیت ها منو داره به سرعت ازش دور می کنه و مرتضی اینو نمی خواست! البته همیشه واسه زن حق و حقوق و احترام قائله... اما دوست نداره خیلی ام از زنش پایین تر باشه.
    ناخواسته گفتم: مگه تو فکر می کنی شخصیت آدم ها به تحصیلاتشونه.
    با حالت استفهام آمیزی گفت: نمی دونم، بالاخره درس آدمو عوض می کنه، باعث می شه یه دید تازه به دنیا پیدا کنه.
    سر تکون دادم: اینایی که می گی همه اش درسته، تحصیلات خیلی نکات مثبت داره! ولی یه چیزی رو بدون، شخصیت آدمها با هیچ چی عوض نمی شه. خیلی ها هستن موقعیت ادامه تحصیل ندارن ولی از هر راهی که بتونن خودشون رو بالا می کشن، معلومات کسب می کنن و وقتی حرف می زنن کیف می کنی! اصلا همه اینها به کنار... مگه فقط تو جامعه دکتر و مهندس و خلبان می خوایم؟! فقط پشت میز نشین می خوایم؟ نه جونم، جامه به همه مشاغل احتیاج داره، همون قدر که نیاز به یه جراح و متخصص قلب احساس می شه، به کشاورز هم احساس می شه! همون قدر که مهندس لازمه، نونوا، خیاط قابل هم لازمه!
    ما باید تخصص داشته باشیم و این تخصص از هر راهی می تونه بدست بیاد، شاید الان یه فوق لیسانس مکانیک نتونه عیب یه ماشین رو پیدا کنه، اما مرتضی یه نگاه به موتور کنه بفهمه دنیا دست میه!
    آه کشیدمک متاسفانه جامعه ما داره مدرک گرا می شه همین! بچه ها جون می کنن و چهارسال وقت می ذارن تا برن دانشگاه، اون وقت تو دانشگاه خستگی اون چهارسال رو در می کنن، هدفشون فقط واحد پاس کردنه، درس که تموم شد یه سال دیگ هده خط از درسا یادشون نیست، مگه این که واقعا خواسته باشن درس بخونن، همین بنده و جنابعالی چقدر درس می خونیم؟ در حالی که می دونیم وظیفه مهمی در اینده رو دوشمونه، ولی کی اهمیت می ده؟! هیمن که خانم دندونپزشک بشیمبا دممون گردو می شکنیم.
    سرشو به علامت تایید تکون داد: آره نود درصد فقط می خوان مدرک داشته باشن.
    پوزخند زدم: جالبه که اکثرا بعد از درس به شغلایی رو می ارن که هیچ تناسبی با مدرک دانشگاهی شون که کم کم چهارسال عمرشونو براش صرف کردن نداره....
    - همین طوره....
    تو چشمام نگاه کرد: می خوای بگی من از مرتضی سر نیستم؟!
    خیلی جدی جواب دادم:ممکنه تعداد کتابایی که خونده باشی از اون بشتر باشه ولی اگه بخوایم فضایل اخلاقی و انسانی رو معیار قرار بدیم می گم نه. تو از مرتضی سرتر نیستی! با این تعاریفی که می می کنی پسر شریف و خوبیه.
    آه لرزانی کشید: خیلی آقاست! موقعی که خبر قبولی ام رو شنید برام هدیه گرفت و از صمیم دل تبریک گفت. از وقتی پسرای خوش تیپ و خوش صحبت داشنگاه رو هم دیدم بیشتر از مرتضی فاصله گرفتم. البته مرتضایی که قلبش از همه اونا بزرگتر و پاکتره.
    سرزنشش کردم: حالا باز خوبه خودت می دونی.
    - چی کار کنم! تو جامه ما رسم اینه که مرد از لحاظ تحصیلات از زن بهتر باشه.
    - نه همیشه هم این طوری نیست.... مثل این که محبت و تفاهم و عشق تو زندگی ات حرفی واسه گفتن ندارن.
    چشماش پر از اشک شد، حتی دو قطره هم چکید روی بلوزش؛ نه ترمه این طوری نیست، ظاهر آدما به قول تو عوض می شه ولی درون و باطنشون نه! عوض کردن سر و وضع مرتضی با عشقی که به من داره هیچ سخت نیست، من نمی خوام برای اون مشکل به وجود بیاد.
    - پس دوستش داری؟
    مظلومانه گفت: نمی دونم، نمی دونم.
    - تو دوستش داری ساغر، فقط تو لایه های ذهنت جا سازیش کردی، همین! تو صداقت و عشق و مهربانی اونو دوست داری، به نظرت آدم خوبیه، شریف و پاک! اما شوهر مناسبی نیست! البته واسه تو، خانم دندونپزشک.
    - با حرص گفت: چی می شد اونم درسشو می خوند؟
    - - یادمه دفعه پیش گفتی داره درس می خونه که دیپلم بگیره.
    - اره همین طوره!
    - بخاطر تو می خواد دیپلم بگیره.... شاید اگه همین روال رو طی کنه دانشگاه هم بره. ولی یادت باشه دانشگاه فقط معلوماتشو اضافه می کنه، شخصیت اش همونه!
    با عصبانیت گفتم: چرا راه دور بریم؟ مگه این پسره عوضی خسرو نیست، مگه قرار نیست چند سال دیگه اسم مقدس پزشک رو یدک بکشه؟! به نظر من به درد پادویی ام نمی خوره، چه برسه به درس خوندن. تو ازش یه برخورد شایسته دیدی>
    اون دندونپزشکه و مرتضی مکانیک... کدومشون بهترن؟
    نفس اروم و بلندی کشیدم: البته هر کس جای خودشه، هر قدرم تو بگی و من بشنوم نمی تونم احساست رو درک کنم، تو خودت باید تصمیم بگیری، خودت!
    - دلم براش می سوزه، دوست ندارم در مقابلم کم بیاره!؟
    - چرا؟! فقط به خاطر اینکه چهارتا کتاب خوندی؟ انسانیت رو نمی شه بین این دسترالعمل ها و فرمولها پیدا کرد، پاکی و نجابت رو نمی شه یاد داد.... اینا چیزاییه که آدما تو چند سال اول زندگی کسب می کنن. الان موقعیه که معیارامونو عوض کنیم، صادق باشیم، مهمتر از همه با خودمون....
    آروم گفت: مرتضی پسر خیلی خوبیه، هر کی باهاش ازدواج کنه خوشبخت می شه.
    با دست بهش اشاره کردم: مشکل تویی، تو از دست های سیاه اون خجالت می کشی، دوست داری شوهرت اتو کشیده و کراوات زده پشت میز بشینه... بابا جون هر شغلی واسه خودش حسن و عیب داره... اصلا همین دندونپزشکی، شاید یه روزی مریضی داشته باشی که از بوی بد دهنش حالت بد بشه ولی مجبوری اون بو رو تحمل کنی و دندون بیمارت رو درست کنی، تو حق نداری به صرف بوی بد دهنش که چه بسا از عفونت دندونش باشه، از مداواش شونه خالی کنی، چون وظیفه اته... هر کاری اینطوریه! تو مرتضی رو دوست داری ولی نمی خوای بین در و همسایه و دوست و اشنا بگی که شوهرم مکانیکه... اگر مکانیک قابلی باشه چه اشکالی داره؟ هر شغلی به خبره و استاد نیاز داره...
    آرومتر اضافه کردم: تو عذاب وجدان داری و می ترسی! با تکلیفت رو با خودت و دلت یه سره کنی و بعدشم با اون پسر بیچاره!
    هر دو سکوت کردیم، ساغر بعد از چند دقیقه گفت: باید در موردش فکر کنم... می ترسم دلش بشکنه و اهش دامن منو بگیره!
    ابروهامو بالا بردم و گفتم: نه دیگه نشد؛ تو نباید به خاطر این مسئله قبول کنی باهاش عروسی کنی... بعد یه مدت همه چی حل می شه، تو فقط باید به دل خودت رجوع کنی باید ببینی چقدر دوستش داری، اگه باهاش ازدواج کنی چی به دست میاری، چی از دست می دی؟ ببینی کسی پیدا می شه عاشقانه تر و صادقانه تر دوستت داشته باشه؟ این طوری از صمیم دل خواستار پیشرفت و موفقت تو باشه؟! اصلا کسی هست که این طوری از زیر و بم وجود و شخصیتش رو بشناسی؟ با ایمان و خدا ترس باشه؟ اینا مهمه.... شخصیت و وجودش باید برات مهم باشه، نه این که از آهش بترسی. تو باید اونو به خاطر خودت دوست باشی. همون طور که اون تو رو به خاطر خودت دوست داره، از روزی که چشم باز کرده تو رو دوست داره... به خاطر این بهت علاقه نداره که دو روز خانم دکتر میشی... اون فقط برای اینکه زودتر به یه جایی برسه بتونه زندگی جمع کنه درسشو ول کرد و رفت چسبید به کار، طفلک حالا هم به خاطر تو می خواد درس بخونه. خدا رو چه دیدی شایدم رفت دانشگاه، این ادمی که تو تعریفش می کنی به خاطرت تا قله قاف می ره.
    ساغر روی زمین دراز کشید: حق با توئه! همش واقعیته!
    گلومو صاف کردم: معلومه که واقعیته، مگه شکم داری؟
    - به نظر تو حرف زدن و برخورد یه ادم تحصیلکرده با یه کارگر ساده فرق نمی کنه؟
    - البته که فرق می کنه، خوب هر چی ادم مطالعه کنه و با آدمای فرهنگی تر معاشرت داشته باشه، قشنگ تر حرف می زنه.... منتها تموم این اتفاقات تو دانشگاه نمی افته، دانشگاه فقط یه محیط فرهنگیه که تاثیر مثبت داره ولی کارخونه ادم سازی نیست، هر کسی ادم حساب نمی شه، اینو مطمئن باش.
    با دست زدم به شونه اش: خسرو رو ببین. از روز اولی که اومده دانشگاه چقدر فرق کرده؟ یه سر سوزن تاثیر مثبت داشته؟ حرف زدنش که بماند... لباس پوشیدنش رو هم که دیدی، جلف و سبک و گاهی ام زننده...
    شونه بالا انداختم: می بینی که اصلا هم درس نمی خونه... پس دانشگاه حاصلی براش نداشته، جای این ادم تو دانشگاه نیست. من نمی دونم چطوری گذرش افتاده؟! حالا در نظر بگیر مرتضی ادامه تحصیل می داد، قطعی بدون که موفقیت هاش چند برابر بود، منتهی قسمت نبود دیگه....
    هیچ کس مثل خودت نمی تونه نتیجه گیری کنه.... تو خودت باید با خودت کنار بیای... خودت!
    ساغر نشست: کاش مکانیک نبود، کاش!
    - یعنی شغل ابرومندی نداشت؟
    - منظورم این نیست، کاش درسشو ول می کرد، کاش اون موقع مامان و باباش...............

    مانعش می شدن و از فایده های درس می گفتن....
    با لبخند گفتمک ولی یه مکانیم خبره از یه دندونپزشک ناشی بیشتر به در جامه می خوره، اینو که قبول داری؟
    ساغر از از جا بلند شد: باید باهاش صحبت کنم، اینو مطمئنم که تو دنیا هیچ کس جز مامان منو اندازه مرتضی دوست نداره.
    منم بلند شدم: خیلیی حرف زدم، نمی دونم درست یا غلط ولی تصمیم باتوئه. فقط خودت!
    - منم غلط و درستی اشو نمی دونم. فقط می دونم سبک شدمف مرسی ترمه! مدتها بود این قدر راحت در مورد مرتضی حرف نزده بودم، همیشه می خواستم وانمود کنم اون نیست.... و لی حالا می بینم که هست... حتی با دستای سیاه و لباس روغنی!
    صورتمو بوسید: شبت بخیر ترمه!
    حالم خوش نبود، همین طور عرق می ریختم. از شانس بد، درست ده دقیقه قبل از امتحان باید خسرو را ببینم که سرشو برام می جنبونه، تکون سرش هزار تا معنی می تونه داشته باشه. پنج دقیقه ورقه سوالای امتحان روبروم بود و من گیج و منگ فقط نگاهش می کردم، انگار نه انگار که امتحان پایان ترمه! گرمای ها مزید بر علت بود، نمی دانم کولر جون نداشت سالن رو خنک کنه یا من زیادی داغ بودم!
    وضعم طوری بود که توجه استادمو جلب کرد، با همون لحن پدرانه و مقتدرش پرسید: مشکلی داری دخترم؟
    سرمو تکون دادم که یعنی آره، اما وقتی دهن باز کردم کلمه نه ازش بیرون اومد. استاد متوجه حالم شد: مثل اینکه حالت مساعد نیست.
    یکی از مراقب های خانم رو صدا زد: دخترم رو ببرین اتاق اساتید، بعداً ازش امتحان می گیرم.
    مراقب پذیرفت و کمکم کرد، اون جا یه لیوان شربت خنک به خوردم دادن، هوای خنک و مطبوع اتاق حالمو بهتر کرد، رو به مراقب گفتم: می تونم امتحان بدم.
    با تردید پرسید: مطمئنی؟
    - اره بهترم، دوست ندارم این درس رو بیفتم یا نمره کم بیارم.
    دوباره برگشتیم سالن و من سرجام نشستم، سوالها راحت بود، مثل اب خوردن، به قول شاداب بس که خر خونی کرده بودم مطالب جزوه و کتاب رو حفظ بودم. فقط وقتم کافی نبود، از خدا یاری خواستم و شروع کردم، نصف سوالها رو که جواب دادم بچه ا شروع کردن به دادن برگه های امتحانی، به خودم اومدم: وای پس دیگه دقت ندارم.
    از شدن اضطراب داشتم یه سوال رو جا می انداختم که استادم نزدیکم شد: عجبه نکن دخترم تو وقت داری... همه ام برن تو می تونی با خیال راحت سوالا رو جواب بدی.
    نفس آسوده ای کشیدم و مشغول شدم.
    وقتی رفتم حیاط دانشکده ساغر و شاداب منتظر و نگرانم بودند، ساغر دور بود و اصلا متوجه نشده بود، ولی شاداب دیده بود که جلسه امتحان را ترک کردم و حسابی هول کرده بود. فکر کرده بود ازم تقلب گرفتن، بعداً طاقت نایورد و جریان رو پرسید. بعد از امتحانم ساغر فهمیده بود و حالا هر دوشون مضطرب بودند.
    خیالشون که راحت شد از دانشکده رفتیم بیرون، پارسا چند متر جلوتر توی ماشین منتظرم بود، هرچقدر به بچه ها اصرار کردنم نیومدن و من به تنهایی رفتم طرف ماشین.
    پارسا طبق معمول با دیدن من پیاده شد و در رو برام باز کرد، خندیدم: منو لوس می کنی.
    - یه ذره اش ایرادی نداره.
    راه افتادیم، اینه رو تنظیم کرد: امتحان چطور بود؟ خیلی دیر کردی!
    همه چی رو براش گفتم، نگران شد: از این پسره برای خودت هیولا درست کردی.
    - مگه نیست؟ بعد از اون بلایی که سر تو آورد فهمیدم هر کاری می کنه.
    - اون قدرام کلهخراب و احمق نیست که تو دانشکده و مقابل چشم یه عالم دانشجو به تو آسیب برسونه. اون اتفاق تو یه ظهر خلوت و کوچه کم رفت و آمد افتاد... به هر حال نباید این قدر ازش بترسی، این طوری اذیت می شی.
    پرسیدم: امتحان تو چطور بود؟
    - خوب بود، بعدش رفتم خونه و یه دوش گرفتم و یه فیلم دیدم و حاضر شدم و اومدم دنبال شما.
    با شرمندگی گفتم: حسابی افتادی تو دردسر!
    - شروع نکن ترمه، کاری نمی کنم.... قراریه که از اول با هم گذاشتیم.
    یه چیزی تو دلم فشرده شد، جمله اش ناراحتم کرد! از نظر اونهمه اینا یه قراره، قراری که مدت داره و بالاخره تموم می شه و من دوست نداشتم این طوری بشه« هر قدر بیشتر طول بکشه علاقه ام بهش بیشتر می شه، اگه دیگه نبینمش مریض می شم.»
    صداش منو از افکار خارج کرد: کجا بریم؟
    ناخواسته لحن صدام سرد بود: لطفا منو برسون خونه عمو!
    تعجب کرد: خیلی عجله داری؟
    - پس فردا یه امتحان مهم دارم.
    ناراحت شد: باشه.
    حق داشت، رفتارم باهاش خوب نبود، درست رفتار یه مسافر با راننده. بنده خدا این همه راه رو کوبیده بود فقط به خاطر این که بیاد دنبالم و اون وقت من این طوری...
    سر خود داد کشیدم: خوب چی کار کنم؟ وقتی به اینده این رابطه امیدی نیست چرا باید این وطری ادامه پیدا کنه... خبر مرگت تو هم زودتر یه فکری یکن، اصلا چطوره ازش بخوای دیگه دنبالت نیاد، این وطری بهتره، هر قدر کمتر ببینی اش دلت کمتر بهونه اشو می گیره.
    تا دم خونه عمو حرفی بین امون رد و بدل نشد، پیاده که شدم. سرمو بردم داخل ماشین: مرسی پارسا، ولی من اینطوری معذب و ناراحتم. دوست ندارم به خاطر من از درس و کار و زندگی بیفتی، بالاخره خودت هزار جور گرفتاری و مشکل داری و درست نیست درگیر دردسرای من بشی. مشکل بهرود که به خاطرش این بازی شروع شده بود تقریبا حل شده. مشکل خسر هم از قبل بوده و معلوم نیست کی فیصله پیدا کنه، پس درست نیست به خاطر این جریان تو هم اسیر بشی! چه بسا بعد از خسرو، یه مشکل دیگه واسم پیش بیاد و اونوقت ممکنه بازم گرفتار بشی...
    لبخند زدم و آب دهنمو قورت دادم: دو تا امتحان دیگه بیشتر نمونده، مسیرامون که خیلی طولانیه، بهتره دیگه دنبالم نیای... بهت قول می دم با آژانس برم و برگردم.
    تو چشمام خیره شد، هیچی نگفت! عضلات فکش محکم شده بود و رنگ صورتش سفیدتر از حد معمول! نگامو دوختم به دنده: معذرت می خوام پارسا! من با خودخواهی هام زندگی تو رو هم انداختم تو دست انداز!
    خیلی سرد گفت: اینطوری فکر می کنی.
    این مرتبه من بودم که جواب ندادم. چند لحظه طولانی سکوت بینمون حاکم شد، تا این که این سکوت سخت و سرد رو پارسا شکست: به هر حال خودت می دونی!
    پوزخند زد: صلاح دونستی بیام تو زندگیت و حالام صلاح می دونی برم....
    آه سردی کشید: به خواسته ات احترام می ذارم، همون طوری که روز اول این کار رو کردم.
    سرم رو از شیشه آوردم بیرون: تو این مدت خیلی لطف کردی، خیلی!
    سر تکون داد و بدون اینکه نگام کنه گفت: خواهش می کنم.
    این پا و اون پا کردم: اجازه دارم گاهی زنگ بزنم و حالتو بپرسم؟!
    به تلخی نگام کرد... این بار سکوت این قدر طولانی شد ه نگو... در نهایت من یه قدم از ماشین فاصله گرفتم و پارسا پا گذاشت رو گاز و رفت.
    رفت و دل منو با خودش برد. رفت و عشق منو با خودش برد... نفسم بالا نمی اومد، به تقدیر بدم لعنت فرستادم و بدتر از اون از خودم عصبانی بودم: خیالت راحت شد این وطری رفت؟ ناراحت و دلگیر! عذاب وجدان نمی گیری؟! لااقل مثل آدم یه وقت مناسب تر این حرفا رو می زدی اونم قشنگ، نه این طوری مثل روانی ها! یا اینکه به کیوان می گفتی بهش بگه!
    حالم از خودم به هم خورد، یادم اومد که روز اخر امتحانای من روز تولد اونه، می تونستم براش یه هدیه بگیرم و به رسم تشکر بهش بدم و اون وقت خیلی آروم و دوستانه از هم جدا می شدیم، نه این طوری!
    نمی دونم چه مدتچه مدت همون جا تو کوچه ایستاده بودم و فکر می کردم... بالاخره با صدای بوق یه ماشین گذری به خودم اومدم و رفتم خونه.
    وارد که شدم متوجه ناراحتی زن عمو و عصبانیت عمو شدم.
    عمو روی مبل نشسته و پا رو پا انداخته و دستهایش روی دستههای مبل بود...اخمشم باز نمیشد.سلام کردم و رفتم تو اتاق،خوشبختانه بهی بود که ازش بپرسم چی شده،ولی هنوز بهی چیزی نگفته بود که صدای فریاد مانند عمو ما رو کشوند به سالن،خانم این پنبه رو از گوشت بیار بیرون که بهنام رو هم بفرستم اون ور پیش بهرود درس بخونه،درس خوندن همین یه دونه واسه خودم و هفت پشتم بسه...اصلا دوست ندارم اون یکی ادامه تحصیل بده،همین دیپلم رو بگیره بسه،عرضه داشت همین جا میره دانشگاه و اگه هم نداشت هیچی،من یکی پول اضافه ندارم بدم پسرا برای دخترای خارجی خرج کنن.
    خم شد و چیزی از روی زمین برداشت،چند تا عکس بود.اونا رو تو دستش تکون داد:
    -خجالتم نمیکشه این عکسها رو واسه ما میفرسته.حیام چیزه خوبیه....پسره ی نفهم رفته وأیساده بین پنج تا دختر لخت و عور عکس گرفته که چی بشه؟
    زن عمو در صدد دفاع بر اومد:
    -خوب اونجا این جوری لباس میپوشن دیگه؟
    -پسر بی غیرت منم بلوز آستین حلقه ی با شلوارک پوشیده....نکرده یه تیشرت با شلوار تنش کنه...این عکسها رو نشون کسی بدیم که آبرو برام نمیمونه.
    زن عمو از جا بلند شد:
    -یادت رفته روزی که تصمیم گرفتی بفرستیش بره چقدر گریه کردم؟ولی
    جنابعالیمرغ یه پا داشت،میخواستی جولی رفیق رفقات پز پسر مهندست رو بدی،چقدر گفتم نمیخوام بره،بچه ی بزرگمه،نفسم به نفسش بنده ولی گوش نکردی،حالا اینم نتیجه اش.
    زن عمو با دلخوری رفت آشپزخانه،عمو آهی کشید و سر تکون داد،منو که دید گفت:
    -خدا دوستت داشت،تو با این چیزا نمیتونستی کنار بیای.
    بعدم سکوت بود و سکوت،چند دقیقه که گذشت بهی گفت:
    -حالا مچیزی نشده،بازم بهرود پسر بدی نیست،طفلک یه ذره خودشو گم کرده،اونم به اقتضای سنّ و سالشه.
    عمو حرفشو بورید:
    -این مال شیش ماه اول که آدم پاش میرسه اونور تا یه مدت و مبهوت میمونه و نمیدونه چه غلطی بکنه...نه بعد از چند سال.
    -بابا اینا عکسهای هم دانشگاهی هاشه....اونجا مسئله ی نیست که هم شاگردیا با هم برن مهمونی و پارک و مسافرت...عکس هم میندازن دیگه.
    بهنوش پیشونی عمو رو بوسید:
    -بهرود فرق کرده بابا...روزای اول خیلی بدتر بود،فقط شما عکساشو ندیده بودین.
    یه دفعه عمو مثل کوه آتشفشان منفجر شد:
    باید به من میگفتین،باید عکسا رو نشونم میدادین که برم گوششو بگیرم و برش گردونم.
    زن عمو از آشپزخانه بیرون آمد:
    -از یه پسر بیست ساله چه توقع داری؟یه بچه رو فرستادی اونجا اون بدون بزرگ تر والله باز بد از آب در نیومده.
    دستش را با پیش بند پاک کرد:
    -تو که باباشی همین الان بری اونجا سر از پا نمیشناسی...اون دیگه بچه س.من دوست ندارم پسرم لاابالی باشه ولی میبینی که دستم از همه جا کوتاهه.
    دستاشو برد به سمت آسمون:
    -خدایا خودت این بچه رو به راه راست هدایت کن هر جور که صلاحه.
    برگشت آشپزخونه و عموم دیگه حرفی نزد.
    من و بهنوشم برگشتیم اتاق.یه عالمه مجله ریخته بود کفّ اتاق،دو زانو نشستم و شروع کردم به مراتب کردن.بهنوشم لباسای شسته شده رو تا کرد و چید توی کشو:
    -بابا حسابی ازکوره در رفته،از وقتی عکسا رو دیده مثل اسفند روی آتیش شده،اونقدر عصبانیه که نگو....ورد زبونشم اینه که(خوب شد بچه ی برادرم بدبخت نشد)از دستت مامانم خیلی عصبانیه که از روش و رفتار بهرود بهش حرفی نزده.
    مامان بیچاره م خیلی تقصیری نداره،اوایل با بهرود خیلی حرف میزد،از هر ده دقیقه که با تلفن حرف میزدن،هشت دقیقش نصیحت بود،بعدم مامان فکر کرد بهتر زیاد بهش پیله نکنه مرور زمان خودش اونو سر عقل مییاره،حالم که میبینی،البته نسبت به اوایل خیلی بهتر شده ولی در مجموعه بهرود پسر کم جنبه ایه،همون موقع هاشم همینطور بود،شور همه چی رو در میآورد.
    آهی کشید و ادامه داد:
    بازم جای شکرش باقیه این مدت درس شو خوب خونده وألا بابا به هیچ صراطی مستقیم نمیشد.
    مجلهها رو بسته بندی کردم و گذاشتم زیر تخت:
    همینام یه حسنه،بعضیها که بعد از چند سال برمیگردن و مادر و پدر بیچارشون امید دیدن دکتر و پرفسور رو دارن و به جاش میبینن هیچی عایدشون نشده،پسره تو رستوران ظرف میشسته.
    بهی چشمک با نمکی زد:
    -این مرتبه بدجوری اشتباه شده،چون شانس ما همین دومی است که گفتی،حالا باز جای تحقیق و تفحص داره،باید سر از کارش در بیاریم.ببینیم واقعا درس خونده یا نه.
    هر دو خندیدیم،گفتم:
    -مبادا این حرف رو پیش عمو بزنی وألا همین الان میره دست داداشت رو میگیره مییاره،لا اقل به فکر من باش.
    -اره دیگه این مرتبه قربونی تویی،بخاطر سر به راه شدنش باید زنش بشی،بخصوص که برادر زبل و زرنگم به این نامزدی شک کرده.
    یاد پارسا افتادم و بی اختیار مور مورم شد:
    -یعنی الان کجاست؟
    مثل اینکه حالتم تغییر کرد چون بهی پرسید:
    -طوری شده؟
    بی خیال گفتم:
    -نه چطور مگه؟
    تو چشام نگاه کرد:-یه طوری شده،بگو پنهان نکن....
    اه کشیدم:-نه چیزی واسه قایم کردن ندارم،خیلی خسته م بخاطر امتحان دیشب خوب نخوابیدم.
    بهی سرش رو عقب برد:
    -نه،تو برای امتحان اینطوری به هم نمیریزی،به کم خوابی عادت داری تعریف کن ببینم چی شده.
    نشستم رو تخت و به دوار تکیه دادم.دستامو حلقه کردم دور زانو هام و با صدای لرزونی که حالم ازش بهم میخورد،شروع به تعریف ماجرا از اول صبح و دیدن خوسرو و بد شدن حالم سر جلسه و حرفایی که به پارسا زده بودم،کردم.همه چی رو گفتم و آخر سر زدم زیر گریه.
    دهان بهی باز مونده بود،می دونستم چه حرفایی تو چنته داره که بهم بگه اما داره خودشو کنترل میکنه.
    مثل اینکه که دلم از اون چه که فکر میکردم بیشتر گرفته بود،چون اشکم بند نمیاومد.
    بهی به جای شماتت و سرزنش از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد برگشت،برام یه لیوان شربت به لیمو آورد و به خوردم داد،حتا خنکای بیش از حد شربت نتوانست از داغی و اضطرابم کم کنه.
    دستای بهی رو گرفتم و تو چشاش خیره نگاه کردم:
    از دستم ناراحت شد.بدون خداحافظی رفت...تا الان پارسا رو اینطوری ندیده بودم،مثل مجسمه شده بود.
    خجالت میکشیدم بگم:-من پارسا رو دوست دارم،بدون اون طاقت نمیارم.
    بهی مثل آب خوردن فهمید تو دلم چی میگذره،ولی از دستم عصبانی بود:
    -الان میپرسی چی کار کنم؟خراب کاری کردی و تازه یادت افتاده از دلش در بیاری؟قبل از اینکه هر چی به اون ذهن نا خلف رسید بگی،می بایست حواستو جمع کنی.
    دستاشو از دستم بیرون آورد:
    -بیچاره پارسا،طفلک وقتی حرفاتو شنیده چه حالی شده.
    با هق هق گفتم:-یه کلمه نسنجیده تموم ذهن منو بهم رخت.
    حرصش گرفته بود:-اجازه دارم بپرسم چه کلمه ی؟اگه بتونم اون کلمه رو از دایره لغات فارسی حذف میکنم.فقط تو بگو چه کلمه ی.
    اشکامو پاک کردم:
    --ازش تشکر کردم و گفتم افتادی تو دردسر.اونم گفت(قراری که با هم گذاشتیم)،وقتی اینو گفت ریختم بهم.
    دستاشو از هم باز کرد:همین،فقط برای همین؟
    -منظورش این بود که قرار گذاشتیم فعلا نامزد باشیم و بعد از یه مدت...
    حرفمو قطع کرد:-ترمه تو رو انقدر خنگ و احمق نمیدونستم.یعنی تو این برداشتو از حرفش کردی؟یعنی انقدر نفهمی؟واقعا که.
    سر تکون داد و لبشو گاز گرفت:-منظورش این بوده که قرار بیاد دنبالت و ببره بیاردت،اونم بخاطر اون پسره ی نفهم تر از تو.منظورش این بوده که با رضایت این کار رو انجام میده و خودش خواسته.
    دستشو مشت کرد و گذاشت جلوی دهانش:ا ا ا،پسره ی بیچاره رو ببین که دستش هیچ نمکی نداره،چقدر اون بد شانس دیگه.این همه بهت لطف کرده،اینم جای دستت درد نکنه ته.
    دوباره گریه م گرفت،بهی راست میگفت.رفتارم خودخواهانه و نسنجیده بود،اون موقع که بهش احتیاج داشتم کمک کرد،طفلک به خاطرم چه کارا که نکرد،بعدم اون بلا سرش اومد،و آخر سرم که....
    سرم درد گرفته بود،رو به بهی گفتم:-یه مسکن میاری؟سرم داره میترکه.
    شونه بالا انداخت:-سر دردت خوب میشه ولی با عذاب وجدانت میخوای چی کار کنی؟از اتاق بیرون رفت....
    هنوز به هفته نرسیده بود که با ساغر حرف زده و انقدر ملامتش کرده بودم و اون وقت خودم؟اگر ساغر ایشنید چه چیزا که بهم نمیگفت.من دلم برای مرتضی که فقط اسمش رو شنیده بودم سوخت،ولی پارسای بینوا رو چزوندم...
    بهی اومد تو،قرص رو داد بهم و لیوان ابو طرفم دراز کرد:کوفت کن.
    شوخی تو کارش نبود،لحنش جدی بود.قرص رو گرفتم....نگاهم افتاد به تلفن،دوست داشتم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم به پارسا ولی با چه رویی.
    خوابیدم روی تخت و پتو رو کشیدم

    روی سرم.
    منی که هر وقت اراده میکردم میخوابیدم،هر کاری کردم پلک رو هم نذاشتم.دوست داشتم یه جوری از دل پارسا در بیارم،ولی چهجوری؟این خودش یه مشکل بزرگ بود.هر قدر فکر میکردم،کمتر نتیجه گرفتم.
    پتو رو کنار زدم،حسابی عرق کرده بودم...بعد از مرتب کردن تخت رفتم حموم و بدنم رو به قطرات آرام بخش آب سپردم،حالم بهتر شد.لباس که پوشیدم بهنوش با دو لیوان چاییی اومد تو:
    -بخور شاید مغزت کار بیفته.
    چایی اثر مثبتی داشت.بعد از بهتر شدن حالم تصمیم گرفتم درس بخونم و خودمو واسه امتحان پس فردا حاضر کنم،(بالاخره غرق شدن تو مسایل درسی حالمو بهتر میکنه،لا اقل اونقدر فکر رو مشغول میکنه که به چیز دیگه ی توجه نکنم)
    شروع به درس خوندن کردم،پونزده شونزده صفحه از جزوه رو خونده بودم که تلفن زنگ زد،گوشی رو برداشتم،البته فقط و فقط به امید اینکه پارسا باشه و کدورت هامون رفع بشه:بله؟
    صدای خنده تو گوشی اومد،دوباره گفتم:بله؟
    صدای شیطانی خسرو را شنیدم:-هنوز زنده ی؟امروز صبح که دیدمت فکر کردم روحته،اون روز بدجوری ترسیده بودی....
    دندونامو از شدت عصبانیت رو هم فشار دادم،دوباره گفت:-ناجی افسانه أیت زنده س؟شانس آوردی به موقع جیغ کشیدی وألا معلوم نبود الان چه حالی داشت،شایدم نفس نمیکشید....البته خیال نکن میزارم راحت باشه و قسر در بره،نه.
    با عصبانیت گفتم:-هیچ غلطی نمیتونی بکنی نامرد آشغال.
    قهقهه زد:خوشم اومد،تو هم بلدی حرف بد بزنی؟
    -حتا لیاقت نداری حرف زشت بشنوی،اینو میدونستی؟
    مسخرهام کرد:اوه اوه.
    -دیگه م اینجا زنگ نزن.
    صداش خشن و کلفت شد:
    -تو به من نمیگی چی کار بکن،چی کار نکن،هیچ کس هق نداره واسه ی من تعیین تکلیف کنه،می فهمی؟
    صدام بلند شد:--تو هم هق نداری صداتو واسه من ببری بالا،حالیت شد؟
    با لحن تهدید آمیز ادامه دادم:-اگه یه مرتبه،فقط یه مرتبه دیگه مزاحم زندگی من بشی،می دونم چه بالایی سرت بیارم.دیگه م اینجا زنگ نزن.
    گوشی رو گذاشتم.دست و پام میلرزید،می دونستم با این حرفا خسرو جری تر میشه ولی نمیتونستم ساکت بشینم،دوباره تلفن زنگ زد،همین که گوشی رو برداشتم صدای خسرو پیچید تو گوشم:
    -دوباره بهت زنگ زدم که بهت بفهمونم هر کاری دوست داشته باشم میکنم،تو که سهلی ،بزرگ تر از تو هم هق نداره به من امرو نهی کنه...از این به بعد هر روز منو میبینی،هر روز.
    صدای بوق اشغال توی گوشی پیچید،خواستم گوشی رو بگذارم ولی نتوانستم و از دستم افتاد.حالم بد بود،قلبم به شدت میزد،طوری که نزدیک بود قفسه ی سینهام رو پاره کنه،نفسم بالا نمیاومد،احساس خفگی داشتم،می خواستم دکمه ی بالایی بولیزم را باز کنم ولی شدت لرزش دستم به حدی بود که نتوانستم،می خواستم یه صدائی از دهنم خارج کنم تا به گوش یکی برسه و بیاد کمک،اما هیچ صدائی از گلوم خارج نمیشد....به سختی بلند شدم تا برم بیرون ولی هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که افتادم روی زمین،دستم کشیده شد به شیشه ی میز توالت و دیگر نفهمیدم....
    چشم که باز کردم نور اذیتم کرد،خواستم بگم(چراغ رو خاموش کنین)ولی فقط ناله کردم و یه دفعه بهی بالای سرم ظاهر شد:هوش اومد...
    زن عمو با دستمال اشک چشمش را خشک کرد:-چی شد مادر،الهی بمیرم،چی به سرت اومد؟
    شونه هاش تکان میخورد،طفلک از بس هل کرده بود،مانتویی که واسه سبزی و میوه خریدن از وانتی جلوی در تنش میکرد پوشیده بود،یه روسری رنگ و رو رفته م سرش بود.دلم براش سوخت:طوری نشده زن عمو....الان بهترم.
    -آخه چی شد یه دفعه؟
    لبخند زدم:طوری نیست از فشار درس بود.
    دوست نداشتم به نگرانیشون اضافه کنم.زن عمو با دلسوزی گفت:-خوب انقدر درس نخون مادر،تو بیست و چهار ساعته چسبیدی به این کتابا،نیم کیلو گوشت به تنت نیست،یه مشت پوست و استخون،تو پیش ما امانتی....اگه مامانت بفهمه از دست ما ناراحت میشه...
    دستم میسوخت،اوردمش بالا و نگاش کردم،باند پیچی شده بود.
    بهی فورا گفت:-طوری نیست،بخیه م نخورده،با شیشه ی میز توالت بریده.
    عمو اومد تو،وقتی دید چشام بازی،دستاشو برد بالا:
    -خدا رو شکر حالت جا اومده،تو که ما رو نصف عمر کردی...
    پیشونیم رو بوسید:-حالت خوبه؟
    -چشامو بستم:فقط یه کم سرم سرد میکنه.
    -استراحت کن حالت خوب میشه...
    لبخند زد:-الانم پارسا میآید،بهش زنگ زدم و گفتم اینجایی،طفلک خیلی نگران شد و گفت(خودمو تند میرسونم)منم حرفای دکترا رو واسعش گفتم...اصطلاحات علمی رو که نفهمیدم،فقط فهمیدم از شدت اضطراب و استرس این طوری شدی،نفست در نمیاومد،بهت اکسیژن وصل کردن و ازت نوار قلبی.....
    دیگه متوجه بقیه ی حرفای عمو نشدم،از شنیدن اومدن پارسا جون تازه پیدا کرده و خون زیر پوستم دوید،یعنی پارسا میاومد؟


    تو دلم ناخواسته از خسرو که باعث این اتفاق شده بود تشکر کردم،اگه اون بهم زنگ نمیزد و فشار خونمو تا سر حدً مرگ بالا یا پائین نمیبرد کارم به بیمارستان کشیده نمیشد و بهونه ی برای دیدن پارسا دست نمیداد...خیلی خوشحال بودم و بی صبرانه چشمم به در بود که بیاد،انتظارم خیلی طولانی نشد،پارسا سراسیمه وارد اتاق شد،یه دسته مو ریخته بود روی پیشونیش،مثل همیشه مرتب و خوش لباس نبود،معلوم بود هر چی دم دستش آمده بوده پوشیده و با عجله خودشو رسونده...
    سلام کرد،از خجالت نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم،زیر لب جوابشو دادم.....
    نزدیکم شد و با نگرانی پرسید:-چطوری؟
    به آرومی گفتم:-بد نیستم، بهترم.
    -نمی دونی چطوری خودمو رسوندم،چند بار کم مونده بود تصادف کنم.
    نجوا کنان گفتم:-ممنون که اومدی،لطف کردی....
    انگشت گذاشت رو بینی ش:-وظیفه بود....
    همانطور ادامه دادم:-امروز دیونه شده بودم،فکر میکنم اه تو منو گرفت.
    لبخند زد و ردیف دندونهای مرتبش مشخص شد:من که آهی نکشیدم.
    بلند تر رو به عمو گفت:-معذرت میخوام دست خالی اومدم،انقدر دستپاچه شده بودم که یادم رفت.
    -نه عمو جان این چه حرفیه؟همین که به این سرعت اومدیای ول داره....تو این ترافیک و با این راه دور...
    زن عمو گفت:-پارسا جون مادر،تو بهش بگو،به حرف ما که گوش نمیکنه،بس که درس میخونه به این روز افتاده،تو بهش بگو شاید افاقه کنه،سلامتی اش از درس واجب تره.
    دستشو به زانو گرفت و از روی صندلی بلند شد:
    بیا بشین مادر،بیا.
    -نه شما راحت باشین،من اینجا پیش ترمه راحتم.
    بعد رو به عمو پرسید:-تا کی باید بمونه؟
    عمو گفت:-دو سه ساعتی باید بمونه که جواب ازمایشاش بیاد و اگه خطری نبود مرخص میشه.
    پارسا با احساس مسئولیت عمیقی گفت:-عمو جان شما تشریف ببرین،من اینجا هستم.
    عمو سرش را به نشان نفی بالا انداخت:
    -نه باید بمونم و خیال راحت شه،نمی دونی چقدر خودمو سرزنش کردم،پیش خودم فکر میکردم به خاطره داد و بیدادهای من حالش بد شده....خیالش رو راحت کردم:
    -نه عمو جان،شما به من چی کار داشتین؟
    عمو سر تکون داد:--اون قدر از دست بهرود عصبانی و ناراحت بودم که خونه رو گذاشته بودم رو سرم.
    بهی به طرف عمو رفت و بازوش رو گرفت:-تقصیر شما نبود بابا،بی خود خودتو اذیت میکنی...
    رو به زن عمو کرد:-حالا که آقا پارسا اینجاست بهتره ما بریم تا ترمه استراحت کنه،دورش خلوت باشه بهتره.
    زن عمو لبخند زد:-آره ترمه ما رو میخواد چی کرد؟وقتی نامزدش کنارش باشه اتوماتیک وار حالش خوب میشه،دیگه نه آمپول تقویتی احتیاج پیدا میکنه،نه اضطراب جرات میکنه پا بذاره تو دلش،آره مادر ما بریم بهتره....
    عمو مردد بود:-پارسا جان عمو،حتما پیشش میمونی؟
    -این چه حرفیه عمو جان؟می مونم وظیفمه....شما بهتره استراحت کنین.
    من با دکتر صحبت میکنم و بعد با ترمه میایم خونه.
    عمو با اصرار گفت:-کاری،چیزی داشتی حتما تماس بگیر.
    -خیالتون راحت باشه.
    همه رفتند و من و پارسا تنها موندیم،ملافه ی سفید رو گرفته بودم بین انگشتام و مچاله میکردم،حرفی م نداشتم بزنم،در واقع از نگاه کردن به چشمای پارسا شرم داشتم.
    پارسا دست باند پیچی شده امو گرفت گفت:-چی شده؟


    صدا به سختی از گلوم در اومد:-بریده.
    -با چی؟
    -مثل اینکه با شیشه میز توالت.
    تعجب کرد:-مثل اینکه دیگه چه صیغه یه؟یعنی نمیدونی...

    منتظر بود برایش بگم، وبالاخره م باید براش می گفتم: حالم بد شد، نمی تونستم نفس بکشم خواستم از اتاق بیام بیرون که نفهمیدم وافتادم، همین حین دستم با شیشه بریده، آخه شیشه میز توالت لب پرشده بود و دقیقاً به همون جا کشیده شده...
    نگاهش تلخ بود: چرا حالت بد شد؟
    همین طور که ملافه رو مچاله می کردم گفتم: به خاطر درس!
    لحن پارسا خشک شد: بهم دروغ نگو.
    هول شدم: دروغ نمی گم.
    لبخند کجی زد و روش رو برگردند: این شد دوتا دروغ، دختر جون گفتن حقیقت از هر چیزی بهتره، حالا بگو ببینم چی شد که این بلا به سرت اومد؟!
    زیر فشار نگاهش طاقت نیاوردم وماجرای تلفن رو گفتم، صورت پارسا مثل مرمر سخت و بی حالت شده بود، با نگرانی گفتم: من به خاطر خودم نگران نیستم، بیشتر دلشوره و اضطرابم بابت توئه، می ترسم بلایی سرت بیاره واین طوری یه عمر خودمو نمی بخشم.
    صورتش نرم تر شد: تو نگران من نباش، می تونم از پس آدم ناجوانمردی مثل اون بربیایم. فقط باید هرچی زودتر شر این پسر رو از سر خودت کم کنی.
    یه کم فکر کرد: بهتره انتقالی بگیری وبری یه واحد دیگه، حتی یه شهر دیگه...
    فکر بدی نبود ولی از این که رفتارای خسرو داشت باعث دربدری م می شد، از خودم واون متنفر بودم.
    فصل سی ویکم
    دکتر جواب آزمایش ها را نگاه کرد، یه نوار قلبی دیگه ازم گرفت: خانوم مشکل خاصی نداره، می تونین مرخصش کنین، فقط باید آروم باشه... از استرس و اضطراب دور باشه. یه کم هم تقویت لازم داره...
    بعد از رفتن دکتر پارسا گفت: خیالم راحت شد.
    به طرف در رفت، صداش کردم: پارسا؟!
    با صدای نرمی گفت: جانم!
    با لکنت گفتم: بابت امروز معذرت می خوام، رفتارم عادلانه نبود....
    سر تکون داد: از دوست هر چه رسد نیکوست.
    طلبکارانه گفتم: ولی حقش نبود بدون خداحافظی بری...
    چپ چپ نگام کرد: سنگ پای قزوینه...
    خندیدم: کجاشو دیدی؟!
    زیر چشمی نگاش کردم، تو نگاش پر عشق و محبت بود، تاب نگاهشو نیاوردم. همین موقع صدای زنگ تلفن همرانش بلند شد، گوشی شیک و ظریفش رو درآورد، ابرو بالا انداخت: از خونه اس.
    جواب داد: سلام... نه حالم خوبه، مرسی!... آره بهم خبر دادن یک از دوستام به مکل برخورده... بیمارستان... بهتره... بهتره... نگران نباشین، چشم.... خداحافظ
    گوشی رو قطع کرد: مامانم بود. از این که سریع و بدون حرف از خونه بیرون زدم نگران بود.... به تو هم سلام رسوند. حالا می رم کارای ترخیصتو انجام می دم.
    بعد از رفتنش نفس عمیقی کشیدم و چشمامو بستم و لبخند زدم، زیر لب گفتم: خوشحالم که این جایی.... دوست دارم ببینمت، حتی به قیمت بیمارستان اومدن و بستری شدن.
    به آرومی از جا بلند شدم، مانتوم به چوب لباسی بود، پوشیدم و نشستم روی صندلی تا پارسا بیاد، چند دقیقه بعد پیداش شد: حالا می تونیم بریم.
    از درمونگاه خارج و سوار ماشین شدیم، متوجه دم پارسا به طرف خونه نمی ره، با تعجب پرسیدم: کجا داریم می ریم؟
    خوش اخلاق جواب داد: یه جای خوش آب وهوا!
    - ولی من پس فردا امتحان دارم.
    اخمی ساختگی روی چهره ش نقش بست: به قول زن عمو سلامتی از درست واجب تره منم می خوام یه کم به سلامتی تو برسم.
    نگاهی به خودم کردم، مرتب و روبراه نبودم... خود پارسام با همیشه فرق داشت، با بدجنسی گفتم: با این سرو وضع؟!
    شونه بالا انداخت: مگه چشه؟! خیلی م خوبه! اصلاً تو بد عادت شدی اون قدر که منوشیک وآلا مد دیدی. حالا یه بار این جوری م رو ببین شاید پسندیدی.
    لبخند مهربونی زد. دیگه چیزی نگفتم، به ترانه قشنگی که از ظبط پخش می شد گوش کردم، نفهمیدم چقدر زمان گذشت که رسیدیم، با تعجب پرسیدم: این جا کجاست؟!
    - دربند!
    حروف رو کشیدم: د ر بـ نـ د؟!
    ترمز دستی رو کشید: تا الان نیومدی این جا؟!
    به اطراف نگاه کردم: نه اولین باره.
    - پس پیاده شو و خوب نفس بکش، هوای این جا عالیه.
    پیاده شدم و نگاهی به دورو بر انداختم، چند تا بساط لواشک فروشی و آلو درختی با رنگای شاد این ور و اون ور دیدم، رنگشون خیلی قرمز بود رو به پارسا گفتم: اینا به آدم چشمک می زنن.
    پارسا آستین مانتومو گرفت: یادت نرفته که همین نیم ساعت پیش دکتر چی گفت.
    آب دهنمو قرت دادم: آخه دهنم آب می افته.
    نگاه سرزنش آمیزی بهم کرد: خب بهشون نگاه نکن.
    - آخه نمی شه.
    خندید: خجالت بکش... حالت که بهتر شد یه روز می آیم این جا و هرقدر دوست داشتی از این هله هوله ها بخور. هر چند که بیشتر از فایده ضرر دارن، چون رنگاشون طبیعی نیست می بینی چقدر قرمزن!
    - همینه که آدمو می کشونه طرفش.
    - دفعه بعد... الن آوردمت که تقویت بشی.
    رفتیم روی تخت یه رستوران شیک و خوش منظره نشستیم، پارسا سفارش چگر ودل و قلوه داد یه دفعه دلم زیر ورو شد: من دوست ندارم.
    نگاه تند وتیزی بهم انداخت: بی خود دوست نداری باید بخوری، چطور چیزای بی خاصیت هوس می کنی اما نوبت به خوراکیهای مقوی می رسه هزار تا بهونه و اطوار می آی؟
    مسئول رتوران سیخ های جیگر رو آتیش و زیر لب شروع به خوندن کرد:
    « آی دل و قلوه کبابه آی دل و قلوه کبابه
    با سلیقه بیا فالی صناره گردو»
    صدای گرم ودلنشینی داشت، پارسا گفت: عمو بلندتر بخون.
    - باشه جوون، اینم به خاطر شما.
    صداشو برد بالاتر: « لبو لبو گرمه لبو صبحانه لبو
    حکیم فرموده گوجه حکیم فرموده گوجه
    صفرا رو می بره شاتوت صناره گردو لبو لبو گرمه لبو صبحانه
    لبو آب زرشک و آلبالو گوجه وشاه توت وآب آلو
    زرد آب و صفرا بره گردو لبو لبو گرمه لبو صبحانه لبو»
    سیخ های جگر رو گذاشت لای نون و بعد وسط سفر: نوش جون.
    تو سفره دوغ و سبزی خوردن و ترشی هم بود، پارسا گفت: دل و قلوه فراموش نشه.
    - ای به چشم قربان.
    پارسا رو به من گفت: این قیافه رو به خودت نگیر، همه ش رو باید بخوری.
    - این قدر ظالم نباش. از قیافه اش بدم می آد.
    - الن فقط یه میر غضبم ، یه میر غضب واقعی. اگه نخوری از فلک شروع می کنم.
    دست بردم و یه سیخ برداشتم، یه تیکه جگر گذاشتم لای نون و خوردم، بدک نبود، از اون چه که فکر می کردم بهتر بود، قیافه م باز شد. پارسا لبخند رضایت آمیزی زد: خوشت اومد؟
    یه تیکه چیگر نمک زدم و بدون نون خوردم: خوبه خوشمزه اس.
    - من تو رو جای بد نمی برم.
    این جمله رو با غرور گفت و یه پیازچه خورد. این مرتبه سیخ های دل و قلوه پیدا شد. پارسا تشکر کرد وشروع کردیم به خوردن. چند دقیق تو سکوت گذشت، سکوتی که قیافه متفکر پارسا رو در پی داشت، یه مرتبه بشکن زد وخندید: گفتم این شعر چقدر واسم آشناست، خیلی قدیمیه، یه هنرمند تقریباً شصت وهفت هشت سال پیش اجراش کرده اسمش چی بود؟!
    با نوک انگشت چند ضربه به پیشونیش و بعد از ثانیه ای گفت: استاد بدیع زاده...
    یادم اومد، آهنگشم مین با شیان ساخته.
    - هوم! چه اطلاعات جالبی داری، فکر نمی کردم.
    - من به تاریخ موسیثی علاقه دارم.
    - چه خوب!

    دو مرتبه مشغول خوردن شدیم , چه اشتهایی باز کرده بودم , هر قدر می خوردم سیر نمی شدم و پارسا مجبور شد چند سیخ دیگه سفارش بده . با شرمندگی گفتم : من این قدر پرخور نسیتم , آ , این هوا باعث شده زیاد بخورم شایدم ضعف بعد از بیماری !
    پارسا با محبت یه لقمه درست کرد و داد دستم : دلیلش مهم نیست , مهم اینه که فعلا خوب به خودت برسی ,
    دکتر می گفت خیلی ضعیفی !
    اینو که گفت یه جورایی به رگ غیرتم بر خورد و شروع به تعریف از دوران بچگی م کردم , زمانی که مامانم شمبون بی مخ صدام می زد ,
    بعد نوبت به مدرسه و شیطنت هاش رسید . اون قدر حرف زدم که فکم درد گرفت و جالب این جا بود پارسا با اشتیاق چشم به دهنم داشت و هر چی می گفتم لبخند می زد .
    بعد از خوردن یه استکان چایی کمر باریک سوار ماشین شدیم و به طرف خونه عمو رفتیم ,
    پارسا برام مقداری پسته و بادوم خرید : نرمه حتما بخوری ها ! نیام ببینم چیزی نخوردی و الا گوشتو می گیرم .
    دلم به هیجان اومد : چه خشن .
    ـ تو باید ورزش بکنی ,
    چرا اسمتو یه کلاس نمی نوسی ؟
    ـ کو وقت ؟!
    ـ امتحانات که تموم شد حتما این کار رو بکن .
    ـ باشه ,
    اما تو شیراز .
    صداش غمگین شد : بر می گردی شیراز ؟
    ـ اره دیگه ,
    بعد از ظهر چهار روز دیگه بلیط دارم ...
    پارسا متفکرانه و ناراحت گفت : درست فردای روزی که امتحانات تموم می شه ...
    آه کشیدم : رفتنی باید بره دیگه .
    سکوت کردیم ... مقابل خونه عمو که رسیدیم تعارفش کردم بیاد تو اما قبول نکرد , ضمن سفارش به این که خیلی مواظب خودم باشم و به تلفن جواب ندم گفت پس فردا می اد دنبالم که منو برسونه دانشکده ,
    موافقت کردم و از هم جدا شدیم .
    اون شب خیلی درس نخوندم , بیشتر سعی کردم استراحت کنم , چند مرتبه ای م تلفن زنگ زد و کسی حرف نزد , احتمال دادم خسرو باشه . شام زیاد نخوردم , بعد از اون همه دل و جگری که عصر خورده بودم , نمی تونستم ! با بهی اومدیم تو اتاق تا یه چایی بخوریم . اون که هنوز نمی دونست چی باعث شده کارم به دوا دکتر برسه ازم سوال کرد . وقتی همه چی رو فهمید , گفت : این تلفن دیگه به درد نمی خوره , از تکنولوژی سالها عقبه , می بایست یه گوشی بگیریم شماره انداز داشته باشه . این طوری لااقل می فهمیم کی زنگ زده و اگه اون مزاحم عوضی باشه ,
    جواب نمی دیم تا یه مدت دیگه بره پی کارش !
    بهی لیوان خالی چایی رو تو دستش چرخوند و با شیطنت گفت : ولی خودمونیم هر دوتون دنبال بهونه بودین ها ! بابا که به پارسا تلفن زد خودشو با سرعت نور رسوند من تعجب کردم چطور به سلامت رسیده ,
    احتمال دادم پرواز کرده باشه ... عاشقیه دیگه .
    حرکت خون رو تو رگهام حس کردم : سه روز دیگه تولدشه .
    ـ پس باید یه کادو براش بگیری .
    ـ اره این کار رو حتما می کنم ,
    بالاخره باید ازش تشکر کنم هر چند که در برابر کار اون هدیه به چشم نمی اد .
    ـ کادو بگیر به خاطر این که دوستش داری .
    ـ نمی دونم چی واسش بگیرم .
    لبهاشو کج کرد : خیلی چیزا می شه گرفت , پیراهن , اودکلن , کروات ... چه می دونم خودکار ,
    کتاب !
    با خوشحالی گفتم : خودشه کتاب .
    شونه های بهی اویزون شد : حالا من یه چیزی گفتم ,
    کتاب هدیه هیجان امیزی نیست ...
    ـ بعدازظهر بهم گفت به تاریخ موسیقی علاقمنده می تونم یه کتاب در این زمینه بگیرم با یکی دو تا سی دی قدیمی ... از اون اهنگایی که ادم رو صفحه گرامافون بعضی فیلم های قدیمی می شنوه ...
    ـ فکر بدی هم نیست ...
    یه کم فکر کردم : فقط عیبش اینه نمی تونم غافلگیرش کنم ,
    چون خودش می آد دنبالم .
    ـ گفتی امتحانت سه روز دیگه اس ؟! ... خوب من اون روز بی کارم , چاره ای نیست خبر مرگم خودم با اون رنوی فکستنی م می برمت دانشکده ,
    پارسا فقط بیاد دنبالت .
    گونه اشو بوسیدم : قربون تو دختر عموی چیز فهم ,
    حالا که این قدر مهربون و با محبتی فردا یه ساعت برام وقت بذار با هم بریم یه کتابفروشی تموم عیار تا من کادوی پارسا رو بگیرم .
    ـ اونم باشه ,
    دیگه چی ؟!
    بالش کوچیکی که بغلش بود پرت کرد طرفم , بلند گفتم : نکن ,
    این کپسول بی چاره خراب می شه ...
    زد زیر خنده : واقعا شکل کپسوله فقط یه کم بزرگتره ... چطور تا الان دقت نکرده بودم ؟! مخصوصا این که دو رنگ م هست ...
    خمیازه کشیدم : تو خوابت نمی آد ؟
    بهی رفت سراغ صندلی که بشینه : باید درس بخونم فردا اخرین امتحانمه .
    بهش حسودیم شد : خوش به حالت من دوتا امتحان دیگه دارم ,
    عیبی نداره من بخوابم ؟!
    با مهربونی خاص خودش گفت : نه عزیزم استراحت کن , منم دو سه ساعت دیگه می خوابم ... چراغم خاموش کن نور اذیتت نکنه ,
    من چراغ مطالعه رو روشن می کنم .
    اون شب تا صبح از دست خسرو فرار می کردم و تنها جایی که ارامش پیدا می کردم کنار پارسا بود .
    صبح که بیدار شدم بهی نبود , بعد از صبحونه بکوب نشستم پای درس و چند باری م که تلفن زنگ زد طرفش نرفتم , دو مرتبه مزاحم بود , یه مرتبه مامانم و یه مرتبه پارسا . تا ظهر درسم تموم شد ,
    بعد از یه استراحت کوتاه شروع به دوره کردم و بعدازظهر با بهی به قصد خرید هدیه از خونه زدیم بیرون .
    روبروی خونه روی یه موتور بزرگ پرشی خسرو نشسته بود , با دیدنش پاهام لرزید , بهنوش امتداد نگاهمو دنبال کرد و با دیدن خسرو دست گذاشت پشتم و گفت : برو سوار شو ,
    نگاش نکن .
    تو ماشین نشستم , همون طور روی صندلی موتور کج نشسته و دستش به کمرش بود . پوزخند به لب نگام می کرد . بهی ماشین رو روشن کرد و با سرعت دور شد : چرا این قدر خودتو باختی ؟! مگه می خواد چه غلطی کنه ؟ اصلا بهش توجه نکن , ندید بگیرش ! اون وقتی ضعف تو رو می بینه لذت می بره ... تو که این طوری نبودی نرمه ,
    چرا جلوی این پسر این قدر وا می دی ؟!
    دستامو چنگ زدم : ازش می ترسم ... ببین دنبالمون می اد یا نه ؟!
    از تو اینه پشت سرشو دید : نه خیالت راحت باشه .
    ـ ادم این طوری تا الان ندیده بودم ,
    دیدن سرمو بخوره از کسی م نشنیدم .
    بهی چراغ قرمز رو رد کرد ,
    اعتراض کردم : بهی این چه کاریه ؟ مثلا تحصیل کرده ای ...
    ـ بی خیال بابا ,
    این چراغ قرمز خیلی طولانیه حوصله نداشتم .
    ـ پس قبض های جریمه ات دیدنیه .
    لبخند زد : اون قدرم بد شانس نیستم ... خب حالا می ریم یه کتاب فروشی محشر که همه چی داره ,
    علی الخصوص کتابای هنری .
    ـ خیلی دوره ؟!
    ـ نه زیاد ,
    چند دقیقه دیگه می رسیم .
    حق با بهی بود , کتاب فروشی بزرگ و خوبی بود , جامع و کامل ... یه کتاب مناسب پیدا کردم و بعد رفتم قسمت موزیک و ازش چند تا سی دی خیلی قدیمی خواستم و خوشبختانه دوتا داشت . همون جا خانمی بود که بسته بندی و کادو کردنش حرف نداشت , خرید هامو بهش دادم ,
    با کاغذ کادوی لیمویی که جنس خاصی از الیاف داشت و روبان ابی و گل ریز اونو بی نهایت چشمگیر تزئین کرد .
    از فروشگاه که خارج شدیم توقع داشتم خسرو رو ببینم خوشبختانه نبود , با خیال راحت سوار شدیم و به طرف خونه رفتیم . نزدیک که شدیم متوجه شدم خسرو همون طوری روی موتور نشسته با همون ژست زننده ! این بار نترسیدم ,
    بدون توجه وارد خونه شدیم . صدای روشن شدن موتور اومد و بعدش گاز داد و رفت ...
    همون طور که مانتومو به جالباسی اویزون می کردم گفتم : موندم این ادم کار و زندگی نداره ؟
    بهی روسریش رو با بی قیدی انداخت یه گوشه : اصلا ادمه ؟ ولش کن ,
    بیا درست رو بخون که فردا امتحان داری .
    نشستم سر درسم , روز بعد با پارسا رفتم دانشگاه و برگشتم خونه , بهش گفتم برای اخرین امتحان فقط دم دانشگاه بیاد دنبالم ,
    البته راضی نمی شد ولی بالاخره پذیرفت .
    امتحان اخر هم به خوبی برگزار شد . پارسا چند متر جلوتر از دانشگاه تو ماشین منتظرم بود و البته مقابل در دانشگاه خسرو ! سرمو بالا گرفتم و سعی کردم بدون ترس رد شم . قلبم چنان می زد که نگو ,
    تو دلم دعا می کردم هیچی نگه ... ظاهرا اون قدر عاقل بود که بعد از اون همه جنجال جلوی بقیه حرفی نزنه .
    سریع رفتم و سوار شدم که البته از چشم خسرو دور نموند ,
    پارسا سلام کرد : امتحان چطور بود ؟!
    ـ خیلی سخت بود , بی انصافا نکرده بودن یه روز قبلش برامون تعطیلی بذارن ,
    البته در مجموع بد نبود ...
    طوری نشسته بودم که نایلون هدیه از نظرش مخفی بشه , می خواستم تو یه فرصت
    مناسب بهش بدم، پرسيد: ناهار كه نخوردي؟
    دلم به قارو قور افتاد: نه از كجا فهميدي؟
    -از اين جايي كه الان ظهره، حالا با هم ميريم يه رستوران و هر چي دوست داشته باشيم مي خوريم،ميو نه ات با غذاهاي تند و فلفلي چطوره؟
    -بد نيست، فقط آلرژي دارم.
    -اگه اذيت مي شي مي ريم يه رستوران ديگه،غذاي چيني مي خوريم چطوره؟
    دستامو زدم به هم: عاليه.

    -یه دونه خوبش همین نزدیکیهاست .
    دکور رستوران قابل توجه بود ،همین طور لباس گارسون ها، فضا کاملا چینی بود و احساس کردم تو دل پکن هستم . اسم غذاها عجیب غریب بود، از گارسون کمک گرفتیم و غذا سفارش دادیم.
    سالاد و نوشیدنی که روی میز قرار گرفت ، بسته کادو شده رو گذاشتم جلوی پارسا: تولدت مبارک ، صدو بیست سال زنده باشی.
    چشماش از حیرت گشاده شده و باز مونده بود ،کم کم لبخند نمکین و جذابی روی لبهاش نشست : تو روز تولد منو از کجا می دونستی؟... هم غافلگیر شدم ،هم خوشحال و هم شرمنده!
    دست گذاشتم زیر چونه م ونگاش کردم : این همه احساس متفاوت رو چطوری یه جا جمع کردی؟
    بسته رو کشید به سمت خودش: لطف کردی ،دستت درد نکنه... حالا بگو تاریخ تولد منو از کجا می دونستی؟
    با لحن مرموزی گفتم:از اسرار، متأسفم نمی تونم فاش کنم.
    -مهم نیست .خیلی خوشحال شدم.
    چشماش برق زد: مرسی ترمه، ممنون!
    صادقانه گفتم: قابل شما رو نداره... فقط محض به یاد بودنه، محض یادگاری ! اگه می خواستم چیزی بگیرم که جبران زحمتا و محبتهای تو رو بکنه ،همه پولهای عالم کم بود....
    حرفمو قطع کرد: خرابش نکن ترمه .... اجازه هست بازش کنم؟!
    -البته.
    با دقت گلها رو از روبان جدا و روبان رو باز و با احتیاط کاغذ رو گشود، چشمش که به کتاب و سی دی ها افتاد فریاد کوتاهی از خوشحالی کشید: همون چیزیه که می خواستم.
    با هیجان گفتم: واقعا ؟! می ترسیدم خوشت نیاد.
    -این عالیه ، حرف نداره... صدبار تشکر می کنم ترمه.
    -دیگه خجالتم نده.
    گارسن با ظرفهای غذا اومد و تعارف هامون نصفه کاره موند ، تو طول غذای متفاوتی که خوردیم راجع به رفتن من حرف زدیم . پارسا غصه دار بود: نمی شد تو همین تهران بمونی؟
    -نه دلم واسه بابا وسودی جون و تورنگ و ترنج تنگ شده.
    با حسرت گفت: کاش توی یه شهر نزدیک تر زندگی می کردی .
    با یه لبخند تلخ گفتم: می خواستم اعتراف کنم از این فاصله و دوری خوشحالم .
    تعجب کرد :چرا؟
    با اندوه سر تکون دادم: متأسفم ... نمی تونم بگم.
    خودش متوجه منظورم شد، چیزی نگفت. وقتی منو مقابل خونه پیاده کرد ازش تشکر کردم و در حالی که سعی می کردم مواظب باشم بغضم معلوم نشه خداحافظی!
    خیلی سفارش کرد مواظب خودم باشم، با دلی اندوهگین وارد خونه شدم . چشمم هوای باریدن داشت....
    من عاشق بودم، عاشق پارسا!
    یه ماهی از اومدنم به شیراز گذشته بود، به قول سودی جون آبی زیر پوستم رفته و یه کم رو اومده بودم . به هر حال پیش خونواده بودن مزایای زیادی داره، از طرفی درسم نداشتم و مدام تو خونه می خوردم و می خوابیدم. خبر خوشحال کننده این که بالاخره مشکل بابا بعد از یه سال و خرده ای حل شد و یه لبخند حقیقی روی لبهاش نشست به تبع اون بقیه م شاد و خوشحال شدیم، روزای خوبی بود... خیال همه راحت بود... از وقتی پلمپ کارخونه شکسته بود یه نفس راحت کشیدیم و یه آب خوش از گلوی همه پائین رفت.
    کم کم زندگی به روال عادی خودش بر می گشت، تنها یه چیز آزارم می داد و اونم بی خبری از پارسا بود، درست سی و چهار روز بود که هیچ خبری ازش نداشتم ، دلم براش خیلی تنگ شده بود، چند باری رفتم سراغ تلفن که بهش زنگ بزنم ولی وسط کار پشیمون شدم، بنده خدا تو این مدت محبت رو در حقم تمام کرده بود و درست نبود بهش زنگ بزنم و تو عمل انجام شده قرارش بدم .... اون باید فکر می کرد و تصمیم می گرفت، هیچ دلم نمی خواست خودمو بهش تحمیل کنم.
    با این که متوجه شده بودم اونم بهم علاقه منده ولی عاقلانه نبود با هم در تماس باشیم. به هر حال تک فرزند بود، پدر و مادرش براش هزار تا نقشه داشتن و ممکن بود خودشون کسی رو برای پارسا در نظر گرفته باشن. به هر حال پسری با شرایط پارسا واسه هر دختری ایده آل .... از دوریش می سوختم و می ساختم ، هر شب با یاد لبخند گیرا و چشمای مهربون و براقش می خوابیدم و صبح با تجسم چهره دلپذیر و نمکینش بیدار می شدم. دلم براش یه ذره شده بود ولی چاره ای نداشتم جز صبر! شاید که خدا گشایشی حاصل می کرد.
    بابا یه روز صدام زد: ترمه جان ! دخترم.
    خودمو لوس کردم و انداختم تو بغلش : سلام بابایی!
    با یه اخم ساختگی گفت: بچه شدی.
    گونه اشو بوسیدم : مگه شک دارین؟ من همیشه بچه شمام.
    پیشونیم رو بوسیدو نگاهی به سر تا پام کرد: با این ریخت و قیافه دست کمی م از بچه های پنج شش ساله نداری...
    بی تفاوت پرسیدم: چایی می خورین؟
    کیفش رو کنار مبل گذاشت : اگه از دست تو باشه چرا که نه!
    رفتم آشپزخانه ، بابا حق داشت اون روز مثل بچه ها لباس پوشیده بودم ؛ یه دامن شلواری کوتاه قرمز با گلای سبز و زرد و آبی، با یه بلوز آستین حلقه ای زرد رنگ ، موهامو گیس کرده بودم و انداخته بودم دو طرف شونه م.
    سینی چای رو گذاشتم روی میز و چسبیدم به بابا: قربون شما بابای خوبم برم.
    دستش رو انداخت دور شونه ام : یه ساعت دیگه حاضر شو بریم خرید.
    تعجب کردم: خرید؟! چی قراره بخریم؟
    بدون اینکه مهلت بدم جواب بده ازش فاصله گرفتم و با لحن پند آمیزی گفتم: قرار نیست ولخرجی بکنیم آ.... تازه چند روزه کار خونه راه افتاد....
    بابا پرید وسط حرفم : تو به این کارا کاری نداشته باش، خیالت راحت که به لطف خدا هیچ مشکلی نیست.... حالام می خوام واسه تو گوشی بخرم.
    خودمو زدم به اون راه : بابا جون ، چند بار بگم که من قرار دندونپزشک بشم، گوشی به دردم نمی خوره ، حالا تا چند سال دیگه می گم چی لازم دارم برام بخرم .
    بابا خندید :گوشی تلفن گیج من!
    بعد دست کرد توی جیب و یه سیم کارت باز نشده آورد بیرون : صفر، خط تهرانه ... مبارکت باشه.
    دوست داشتم از خوشحالی برقصم : وای بابا جون مرسی ، خیلی زحمت کشیدی .
    -نه عزیزم وظیفه امه . این طوری خیال خودمم راحته ، هر وقت که بخوام می تونم باهات تماس بگیرم .
    چایی اشو برداشت و یه خرما به دهن گذاشت ، گفتم الانم نوبت یه گوشی شیک و آخرین مدله ،نه!
    -الوعده وفا دخترم .
    استکان خالی چایی رو در حالی که هنوز بخار از روش بلند می شد گذاشت روی میز و با لحن اندوهباری گفت: این یه ساله خیلی اذیت شدی...
    نذاشتم ادامه بده: چه اذیتی بابا؟ شهریه م که به موقع حاضر بود، گرسنه مونده بودم یا بی لباس ؟! خیلی م خوب بود.
    لحن بابا غمگین بود: نه عزیزم، نه! ... ولی جبران می کنم واسه ترم جدید یه خونه خوب برای تو و شاداب اجاره می کنم....
    تاکید کردم: ساغر با ماست .
    -خیلی خوب باباجون ! ساغر خانومم با شما... دیگه چی؟!
    انگشت گذاشتم رو پیشونیم و فکر کردم ، بابا ادامه داد : به امید خدا یه ماشین م واست می گیرم که عصای دستت باشه و هر جا می خوای بری راحت باشی .
    -قربونت برم بابای خوبم...
    بابا اخم کرد : به شرط این که دختر خوبی باشی و حواستو جمع کنی و این مرتبه برای حل مشکلت هر راه حلی به ذهنت رسید به کار نبری....
    شرمنده شدم : بابایی خودت گفتی یه جوری حلش کن.
    -به هر حال گذشت ، فقط این که عاقل باش ، تو دیگه بزرگ شدی و همه روت یه جور دیگه حساب می کنن .
    سرمو پایین انداختم ، دلم از یاد پارسا فشرده شد، بابا مکثی کرد و با آه بلندی ادامه داد...
    داد:باز شانس آوردی پارسا پسر خوب و فهمیده ای بود!
    کلمه «بود» بغض رو نشوند توی گلوم، این یعنی اینکه ز نظر بابا هم همه چی تموم شده و دیگه پارسایی وجود نداره.دیگه نتونستم بمونم ، عذرخواهی کردم و در میون حیرت بابا رفتم به اتاقم.
    دلم گرفته بود، آخه چرا؟چرا من به پارسا علاقمند شده بودم؟ مگهقرارمون این نبود که فقط مدت کوتاهی نقش بازی کنیم پس چرا؟میبایست احساسات خودمو کنترل میکردم...نباید اینطوری بهش وابسته میشدم ..«سی و چها روزه که ندیدمش حتما تو این مدت تو یاد و خاطره پارسا کمرنگ شدم ، وقتی برگردم تهران دیگه کمتر هم دیگه رو میبینیم و به مرور یادش میره...عشق و عاشقی از سرمون میافته.»
    گوشه اتاق مچاله شدم: نه بعید میدونم...از سر تو یکی که نمی افته.مگه تو این بی خبری سرسوزنی ازش غافل شدی؟..نه!یه سال دیگه هم بگذره تغییری به وجود نمی آد.
    با خودم فکر میکردم و اشک میریختم که صدای بابا از پشت در اومد:حاضری بابا؟
    از جا جهیدم، هنوز حاضر نبودم«سعنی یه ساعت شده؟» اشکامو با پشت دست پاک کردم:5 دقیقه دیگه میام.
    صدای دور شدن قدم های بابا اومد، سریع موهامو باز کردمو شونه کشیدم ، جین پوشیدم و روش مانتو سفید ريال یه روسری نخی سفید سر کردم که کمتر گرمم بشه، یه نگاه به آینه کردم: وای بااین چشا بابا میفهمه گریه میکردم...حالا چه کار کنم؟!
    چند ضربه به در خورد و بعد سودی ون اومد دداخل، حاضر و آماده ، طبق معمول شیک و خوش تیپ، فهمید گریه کردم آ با قدمهای سریع اومد طرفم:مامانت بمیره ترمه جون، چرا ناراحتی دختر گلم !اشکتو نبینم الهی ، چیه عزیزم ؟چی شده؟
    نمیخواستم گریه کنم ولی اون لحظه به سینه پر محبت سودی جون احتیاج داشتم سرمو گذاشتم رو سینه پرمحبتش و گریه کردم ، سودی جون سرمو نوازش میکرد و تو گوشم کلمات محبت آمیز و آرام بخش میگفت: چی ترمه نازنین منو این طور ناراحت کرده؟! دردت بخوره به جونم ، چیه عزیزم؟
    به من بگو چرا ناراحتی ...قربونت برم عزیزم ... حیف نیست چشمای نازت رو با اشک خراب کنی؟ اونم چشمای قشنگ و خمار که همه آرزوی داشتنشو دارن...
    منو از خودش جدا کرد و با یه دستمال اشکامو پاک کرد : نمی خوای به من بگی چی شده؟
    زورکی خندیدم :از خوشحالیه ، از اینکه حقانیت بابا ثابت شد و تونستیم دوباره عادی زندگی کنیم.
    سودی جون فهمید تو دلم چه خبره ، باشیطنت مادرانه گفت: خودتی!
    هول شدم : چیچی خودمم ! باور کن...
    لبخند زد: گریه هاتو همون موقع کردی، الان یه طور دیگه اته.عیب نداره ! دوست نداری نگو! حالا برو به صورتت آبی بزن که بابات جلوی در منتظر ، گناه داره زیر پاش علف سبز شده ، برو دخترم.
    تو روشویی چند مشت آب سرد به صورتم زدم ، سعی کردم لبخند بزنم ، گوشه های لبم را به طرف بالا بردم ولی قشنگ نشد ، مصنوعی و غیر قابل تحمل ! حرصم گرفت یه مشت آب پاشیدم تو آینه: وای اگه سودی جون بفهمه کلمو میکنه.
    این فکر یه تسم حقیقی رو نشوند رو لبم، با خوشحالی به سمت بابا و سودی جون رفتم : خوب حالا کجا بریم.
    بابا ازآینه بهم نگاه کرد :بریم اول یه گوشی واسه دخترم بگیرم.
    گردنمو کج کردم: بعدش کجا بریم؟
    -هرجا تو بگی...
    مکث کردم: خب ... بدجوری هوس فالوده کردم، یه فالوده شیرازی اصیل.
    بابا از سودی جون پرسید: کلاس ترنج کی تموم میشه؟
    سودی جون به ساعیش نگاه کرد :یه ساعت و ربع دیگه.
    بابا سرش تکون داد: اول میریم گوشی بخریم بعد میریم دنبال ته تغاری که اگه بشنوه بدون اون رفتیم گردش دلش میشکنه.
    موافقت کردم:خوبه.
    جلوی راسته گوشی فروشها ایستادیم ، بابا سخاوت رو در حقم تموم کرد:هر گوشی دلت خوایت بگیر...
    به شوخی گفتم :خیلی گرون باشه چی؟
    شونه بالا انداخت: مهم نیست ،هرروز که نمی خوای گوشی بخری ! درضمن تو دختر خوش سلیقه ای هستی و خیلی خوب از گوشی ات مراقبت میکنی.
    در حالی که چشمم یه گوشی رو گرفته بود: هندونه زیر بغلم میذارین؟!
    سودی جون به یه گوشی اشاره کرد: اون چطوره ؟ اون سیاهه که گوشه اس...
    نپسندیدم: خیلی بزرگه ، مردونه اس!
    حسابی روم زیاد شده بود ،آخر سر یه گوشی قلم نوری خردیدم: اگه اینو نمی خریدم میترکیدم.
    شب ککه شاداب با تورنگ اومدن خونه امون حسابی سر به سرش گذاشتم: فکر کردی میذاشتم گوشی ات بهتر از مال من باشه؟ نه خانوم همچین اجازه ایی بهت نمیدادم ، بالخره عروسی گفتن ، خواهر شوهرس گفتن ... چزوندنی گفتن.
    شاداب بدون اینکه اخم به ابرو بیاره گفت: یه گوشی میگرفتی به هیکلت بیاد، این که از خودت گنده تره.
    کم نیاوردم :گربه دستش به گوشت نمیرسه ...
    -گربه خودشو گم نکرده...
    اخم کردم : داره روت زیاد میشه ها!
    در گوشم زمزمه کرد:
    به جای سخنرانی برو آبی ، چایی ، قهوه ای چسزی بیار، مثلا من مهمونم.
    -تودیگه صاحب اختیاری، من و تو نداریم که خودت برو قهموه دم کن برای منم بیار...
    پاشد: به هم میرسیم ترمه خانوم،حالا نمیتونم جوابتو بدم ولی بدون در به یه پاشنه نمی گرده ، از یه ماه دیگه فقط منم و تو ... یادت باشه.
    گیلاس قرمز و درشتی که بهم چشمک میزد و برداشتم : معلومه که یادم هست ، حافظه ام خیلی خوبه ، حالا برو قهوه بیار.
    یواش طوری که هیچ کس نشنوه گفت:ببینم جرات داری به گلپرم از این دستورا بدی؟
    با بی خیالی گفتم:معلومه که نه چون بهش احترام میذارم...
    بلندتر ادامه دادم: ولی تورو خیلی بیشتر دوست دارم.
    پا شدم : بیا با هم بریم قهوه درست کنیم .
    تورنگ اعتراض کرد: آشپز دو تا شد...
    شاداب بهش چشم غره رفت: من و ترمه با هم نصفه آشپز هم نمیشیم...
    ترنج بلند شد: پس منم میام تا سه تایی یه آشپز بشیم.
    گوششو کشیدم: نه خانوم کوچولوی فضول ، بگو میخوام ببینیم شما دوتا در مورد چی حرف میزنید .بگو میخوام سر دربیارم.
    ترنج موزیانه خندید: خوب،حالا که خودت میدونی پس چرا میپرسی؟!
    همه زدیم زیر خنده، اون سب کلی به مامان شاداب اصرار کردم تا اجازه داد اون جا بمونه ، آخرش کار به التماس کشیده شد و بالاخره قبول کرد، البته ته دلش راضی نبود.
    خوشحال بودم، میتونستم با شاداب درد دل کنم تا سبک بشم، تنها کسی بود که راحت راجع به پارسا باهاش حرف میزدم، اون شب هرچی تو دلم بود ریختم بیرون، شاداب با صبر و تحمل به حرفام گوش کرد و در نهایت سعی داشت دلداریم بده.حرفاش مثل مرهم بود اما نوازش دارویی موقت! چیزی که من احتیاج داشتم یه خبر از پارسا بود ...
    حتی یک عکس ازش نداشتم که وقتی دلم تنگ شد نگاش کنم.عاشقی ام بد دردیه ها! اونم درد بی درمون... خدا وقتی دردی میده کاش درمونش هم زود بده.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    قرار بود یکی از دوستای قدیمی سودی جون بیاد خونه امون، آدم وقت شناس و دقیقی بود، به موقع اومد و به موقع رفت! منم به خودم رسیده بودم، یه بلوز صورتی روشن با دامن ارغوانی که حاشیش با رنگ صورتی گلدوزی شده بود به تن داشتم، یه جفت صندل بندی صورتی که سوقات شاداب از کیش بود، به پا.

    موهامم بعد از حمام خشک نکرده و اجازه داده بودم فرهاش به همون حالت خشک بشه و اونهارو آزاد و رها روی شونه ولو کرده بودم.... برخلاف همیشه آرایش ملایم و کمرنگی داشتم که به قول ترنج زیبایی های نهفته ام رو چند برابر آشکار کرده بود!!


    دوست قدیمی بعد از این که حسابی سرتا پای منو برانداز کرد، شروع به تعریف از خواهرزاده فرنگ رفتش کرد، هی از محاسنات آقا گفت، از تحصیلات بالا، ادب و اصالت، فرنگ و شخصیت، اخلاق نیک، وضع مالی توپ، خوش لباسی، خوش قد و بالایی! خلاصه هر چیز خوب تو عالم بود همه جمع شده بود تو وجود خواهر زاده دوست قدیمی.


    در نهایت پس از کلی تعریف و تمجید از جناب خواهر زاده، ایشون اجازه خواستن بیان خواستگاری. هی میخواستم بپرسم:
    - از اول همچین نیتی داشتین یا الان تصمیم گرفتین؟
    ولی زبونم نچرخید. سودی جون تونست دوستش رو راضی کنه بعدا زنگ بزنه و خبر بگیره بیان یا نیان.



    البته بعد از رفتن ایشون، بنده اعلام کردم جناب آقای خواهر زاده محترم حق ندارن پا تو خونه بذارن. چون اولا من از فرنگ رفته ها هیچ دل خوشی ندارم، ثانیا میخوام درس بخونم ثالثا دل و دماغ درست و حسابی ندارم والا حسابی سرکارشون میذاشتم و یه تفریحی میکردیم.


    سودی جون اعتراف کرد که خیلی بدذاتم و در ضمن اشاره کرد که دختر گنده شدم و وقتشه جدی باشم و هر چیزی رو بازیچه قرار ندم.


    بعدم رفتم اتاقم، مقابل آینه قدی یه چرخی زدم، لبخندی از سر رضایت نقش بست رو لبام:
    - رنگ صورتی هم بهم میاد، چقدر ناز شدم.



    یه چرخ دیگه زدم و از یه زاویه دیگه به خودم نگاه کردم:
    - هوم! حالا که غریبه نیست. منم و این تصویر... خوشگلم ها!



    خوشگل، خوش اندام... حرف ندارم.


    از خودخواهی خودم خندم گرفت:
    - خود ستایی بسه.



    خدا رو شکر کردم که منو از مواهب خودش بی بهره نذاشته:
    - خدایا از خوشبختی که بهم دادی سپاسگذارم، از این که مخلوق به این زیبایی خلق کردی متشکرم... منو ببخش که این قدر از خودم خوشم میاد.... خدایا شکرت.



    دلم نیومد لباس عوض کنم، به شکم روی تخت دراز کشیدم و شروع به خوندن مجله کردم. سالها بود که مجله های خانوادگی رو دنبال میکردم، جسابی غرق یه مطلب بودم که در زدن، به خیال این که سودی جون یا ترنج گفتم:
    - بیاین تو!



    چند ثانیه بعد در باز شد و بعد بسته! به پشت سرم نگاه نکردم، چند لحظه ای به سکوت گذشت و از کسی که وارد شده بود صدایی در نیومد، حتما ترنج بود و میخواست اذیتم کنه:
    - چی کار داری ترنج؟ بگو و برو...



    بازم صداش در نیومد، مجله رو ورق زدم:
    - میبینی که دارم مجله میخونم.... اگه چیزی لازم داری بردار...



    عجیب بود که اینقدر ساکت و بیصدا و صبود شده، با حرکتی ناگهانی نشستم روی تخت و روم رو برگردوندم، دهنم از شدت بهت باز موند! مات و گیج بودم.... صحنه مقابلم مافوق تصور بود، چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا مطمئن بشم بیدارم و قدر مسلماین که بیدار بودم، بیدار بیدار!


    پارسا مقابلم ایستاده بود، با پیراهن آستین کوتاه بژ و شلوار و کراوات شکلاتی... آراسته و مرتب! لبخند همیشگیش روی لب بود! یه شاخه گل سرخ، زیباترین گل سرخی که دیده بودم به دست داشت، اونقدر غافلگیر شده بودم که سلام نکردم. به معنای واقعی دهنم قفل شده بود.


    چند دقیقه گیج و مات نگاهش میکردم، به نظرم تندیس میرسید. یه تندیس دوست داشتنی! انگار فهمید قصد ندارم حرف بزنم، آروم سلام کرد. اما جوابی نشنید. به اطراف اشاره کرد:
    - اتاقت خیلی قشنگه! خیلی با سلیقه ای.



    اومد نزدیک و دستش رو دراز کرد طرفم، منتظر بود شاخه گل رو ازش بگیرم ولی من تو دنیا نبودم. چند لحظه که گذشت، مهربون گفت:
    - دستم خشک شد، نمیخوای گل رو بگیری؟
    مثل یه آدم آهنی دست دراز کردم و گل رو گرفتم، بالاخره لب از لب باز کردم:
    - تو....تو اینجا چی کار میکنی؟!



    صدام به قدری آروم بود که اگر سکوت مطلق حاکم نبود، نمیشنید.


    روی صندلی میز توالت نشست، پا روی پا انداخت:
    - هیچی فقط اومدم تو رو ببینم.



    باورم نمیشد یعنی این همه راه کوبیده و اومده که منو ببینه؟! صداش گوشمو نوازش مرد:
    - دلم برات خیلی تنگ شده بود، این مدت هم خیلی طاقت آوردم که ندیدمت.حرفاش منو به آسمون برد، یعنی دوستم داشت؟!


    از جا بلند شد و اومد کنارم روی لبه تخت نشست:
    - خیلی منتظر تلفنت بودم، چرا بهم زنگ نزدی؟ همین رو میخواستی؟! دلت میخواست این همه راه رو بیام؟!


    تو چشمام خیره شد:
    - دوستت دارم ترمه! تو این مدت که ندیدمت متوجه شدم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم، بی انصاف چجوری دلت اومد باهام تماس نگیری؟!
    - دلم نمیخواست باعث شم مسیر زندگیت عوض شه، دوست داشتم خودت راهتو انتخاب کنی، خودت منو بخوای.


    انگشت گذاشت روی لبم:
    - هیس!
    لبهام به خنده پر کرشمه ای باز شد، ادامه داد:
    - وقتی اینطوری میخندی، خوشگل و خواستنی میشی عزیزم...


    بعد از یه لحظه مکث پرسید:
    - با من ازدواج میکنی؟!
    داشتم بال در می آوردم، خندیدم و پلک هامو روی هم گذاشتم، اخم کرد، اخمی ساختگی و شیرین:
    - جواب بده.


    دوباره خندیدم، اخماش بیشتر رفت تو هم:
    - خنده که نشد جواب... حرف بزن.
    شیطنتم گل کرد، سرمو انداختم بالا که یعنی نه... خودشو پس کشید و رنگ صورتش رفت، از حالتش بیشتر خندم گرفت اما نمیخواشتم اذیتش کنم، میون همون خنده ها گفتم:
    - آره...
    بعد گفتم:
    - بپرس زنم میشی؟ عروس خوشگلم میشی؟
    ضربه ملایم و دوستانه ای به گونه ام زد:
    - ترسیدم....


    همون طور نشسته روی تخت بالا و پایین پریدم:
    - بپرس دیگه.


    لبخند زد، چشماش شفاف و درخشان بود، نگاهش زلال و صاف! با گردن کج مظلومانه پرسید:

    زنم میشی؟ وصله این تنم میشی؟
    گفتم:
    - باید فکر کنم....


    وا رفت:
    - خیلی بدجنسی ترمه... من از فرودگاه یه سره اومدم اینجا و اون وقت تو...


    دلم نیومد اذیتش کنم، لبخند زدم:
    - آره زنت میشم، مونس و همدمت میشم.... همسر با وفات میشم.


    با مهربونی گفت:
    - خوشحالم.


    دست کرد توی جیب شلوارش و جعبه مخمل سورمه ای رنگی آورد بیرون، درش رو باز کرد، یه انگشتر با نگین مروارید که دور تا دورش رو برلیان های درخشان محاصره کرده بودن، خودش رو به رخم کشوند، پارسا انگشتر رو درآورد، دست چپ منو گرفت و اونو دستم کرد:
    - خیلی خوشحالم ترمه! خیلی دوستت دارم.


    صادقانه گفتم:
    - ممنونم که اومدی، دلم برات پر میکشید.
    - دروغ نگو دختر بد، برای همین بهم تلفن نزدی؟
    - شروع آشنایی ما غیر متعارف بود.... دلم میخواست واقعا منو بشناسی و به خاطر وجود خودم، نه به خاطر درخواستم دوستم داشته باشی.
    پارسا اعتراف کرد:
    - قبل از تموم این حرفا دوستت داشتم ترمه. همون روزی که به خاطرت با اون پسر دهن به دهن گذاشتم، دلم پیشت گیر کرد.... بعدشم اون جریانات پیش اومد و من از خدا خواسته شدم نامزد صوری تو... الان خیلی خوشحالم که واقعا قراره نامزدت باشم.
    یه دفعه سوالی به زهنم رسید:
    - آدرس این جا رو چه جوری پیدا کردی؟
    دستی به موهای خوشحالتش کشید:
    - اول بلیت هواپیما گرفتم و بعد زنگ زدم بهنوش و آدرس گرفتم...
    - پس چرا چیزی نگفت؟
    ابروهاشو بالا انداخت:
    - خوب معلومه عزیزم، برای این که من ازش خواستم، سرزده بهتر بود، باورت نمیشه بگم وقتی منو دیده بودی چه قیافه ای داشتی...انگار روح دیده بودی.
    - بدجنس نشو پارسا.
    - حالا بیا بریم عروس خانوم که پدر و مادر شما منتظرن.
    تو ذهنم یه علامت سوال گنده نقش بست:
    - باهاشون حرف زدی؟
    - اختیار دارین استاد، پس فکر کردین با اجازه کی اینجام...
    از اول بگو جون به سرم نکن.

    دستشو زد یه کمرش:من از زنی که به وهرش دستور بده خوشم نمیادها!گفته باشم
    -ادا در نیار که بهت نمی اد با این حرفها هم سازگار نیستم.
    -با لقای مهرتاش همزمان رسیدم منو که دیدن تعجب کردن براشون توضیح دادم که بدون ترمه یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم و ازشون خواستم منو به عنوان داماد خانواده قبول کنن ایشونم تعارفم کدن داخل وقتی وارد شدم هر چی چشم چرخوندم تو رو ندیدم چند دقیقه با والدینت صحبت کردم همه چیز رو واگذار کردن به تو البته سراغ مامان بابای منم گرفتن.
    -توضیح دادم که منتظر تلفن من هستن تا با اولین پرواز خودشون و برسونن
    به چشمام نگاه کرد:می خواستم خیالم از بابت تو راحت بشه می ترسیدم اشتباه کرده باشم و این علاقه یه جانبه باشه
    با لبخندی خیالش رو راحت کردم دستمو کشید:بریم بیرون.
    پا شدم:خجالت می کشم.
    واقعا شرم داشتم اون مرتبه که بابا و سودی جون با پارسا روبرو شدن این قدر خجالت نکشیدم که امروز.
    پارسا خندید:از کی تا حالا؟
    با حاضر جوابی گفتم:یه بیست ثانیه ای میشه.
    هر دو رفتیم بیرون کمی از هم فاصله گرفتیم بابا و سودی جون نگاه پر از سوالشون رو دوخته بودن به ما.
    سرمو و پایین انداختم و با خجالت رفتم کنار سودی جون نشستم با یه نگاه به صورت من گفت:مبارک باشه عزیزم..
    پارسا روی مبل کنار بابا جا گرفت نگام به سبد گل شیک و قشنگی که روی پیشخون اشپزخونه بود افتاد یه سبد پر از گل کاملیا خیلی جذاب بود پارسا رو به بابا گفت:با اجازه شما یه تلفن به خونه بزنم
    شماره گرفت و اروم و شمرده ازشون خواستخودشون رو برسونن پس از چایی و صرف میوه پارسا بلند شد که بره:با اجازتون مرخص میشم.
    دلم هری ریخت پایین نمی خواستم بره دوست داشتم روبروم بشینه و نگاش کنم و صداش رو بشنوم خیلی زود به ارزوم رسیدم بابا صمیمانه گفت:کجا پسرم؟شام بمون یه چیزی دور هم میخوریم
    پارسا نگاه پر از سوالش رو بهم دوخت :زحمت نمی دم.
    لبخند زدم که بمون بابام گفت:نه پسرم چه زحمتی؟تازه هنوز با پسرم تورنگ و خانومش و دخترش ترنج اشنا نشدی.
    بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد:البته عروسمو قبلا دیدی تو دانشگاه خودتونه شلداب رو میگم.
    پاسا مطیعانه و مودبانه نشست:بله افتخار اشنایی با ایشون رو دارم.
    و چه شبی بود اون شب تورنگ و شاداب که بیرون بودن به اتفاق ترنج که از کلاس برش داشته بودن وارد خونه شدن قیافه شاداب که دیدنی بود وقتی بابا پارسا رو معرفی کرد قیافه تورنگ و ترنج از قیافه شاداب بدتر شد ولی برخلاف تصورم تورنگ خیلی گرم و با محبت رفتار کرد پارسا مهره مار داشت.
    شام و رو تو محیطی شاد و صمیمی خوردیم و بعد تورنگ پارسا رو تا یه هتل رسوند و برگشت منو که دید با مهربونی گفت:ترمه کوچولو می خواد عروس شه؟
    لپام گل انداخت.تورنگ گفت:پسر خوبیه خوشبخت بشی.
    شاداب دستشو حلقه کرد دور بازوم:صد درصد ترمه لایق خوشبختیه.صورتشو بوسیدم همه را ضی بودن بابا احساس خوبی داشت از اینکه این ماجرا سرانجام خوبی پیدا کرده خیالش راحت بود اون شب نفس راحتی کشید چون از ابروی خودش خیلی می ترسید.پدر و مادر پارسا قرار بود زود بیان برای شام فردا شب وعده گرفتیم اون شب تا صبح خواب به چشمم نرفت
    همه چی خیلی قشنگ وابرومندانه برگزار شد مادر پارسا منو بغل کرد و قربون صدقه ام رفت و پدرش مهربون و صمیمی بود دو خانواده همدیگه رو خیلی پسندیدند...
    سودی جون همون شب زنگ زد یه تارخ و اجازه خواست تو همون جلسه به دلیل دوری راه بدون حضورش شرایط رو تعیین کنن و تارخ هم با خوشرویی قبول کرد روی ابرا پرواز می کردم پدر پارسا مهر منو تعیینکرد:اپارتکانی که برای پارسا تو ولنجک در نظر گرفتم به نام یه دونه عروسم میکنم صد و هفتاد و پنج متره و تا شش ماه دیگه تموم میشه ازم سال تولدمو پرسید و گفت:به همین تعدادم سکه البته یه سفر حج و اینه و شعمدان و قران کریم که برکت هر زندگی از اونه.مادر پارسا یه قواره پارچه مجلسی بهم هدیه کرد و گردن بندی با اویز مرواید مثل همون گدنبندی که پارسا بهم داده بود انداخت گردنم صورتم رو بوسید:فدات شم عزیزم نمی دونستم پارسا انقدر خوش سلیقه اس.دلم از خوشی قنج رفت بااین حال گفتم:شما این قدر خوش سلیقه تربیتش کردین.
    مامان پارسا که خیلی سرحال و با نشاط بود غش کرد از خنده و دوباره صورتمو بوسید وقتی میخندید انگار پارسا می خندید لب و دهن و چشماش مثل مامانش بودحالت موها و بینی و ابروهاش به پدرش رفته بود ترکیبی از هر دو مثل هر دو دوست داشتنی و من چقدر عاشقش بودم.مادرش قد بلند و ظریف و خوش لباس بود خیلی هم قشنگ حرف میزد و من از همون نگاه اول ازش خوشم اومد پدرش مبادی اداب و خوش صحبت و اتو کشیده بود و خیلی زود جای خودشو توی دل من و خانواده ام باز کرد.نگام که به نگاه پر محبت پارسا می افتاد لبخند می زدم لحظه لحظه اونش رو به خاطر سپردم شبی شیرین و به یاد ماندنی همسایه معتقد و با خدایی داشتیم که ازش خواهش کردیم همون شب صیغه محرمیت رو بین منو پارسا جاری کنه و همون لحظه فکر کردم علاقه ام به پارسا چندین برابر شد اخر شب خانواده انصاری به هتل برگشتن اون شب تا صبح من تو التهاب و اضطرابی شیرین دست و پا می زدم.
    شاداب اون شب کنارم موند و تا جایی که از دستش بر می اومد اذیتم کرد با خنده می گفت:به این ترمه نزدیک نشین که خیلی گرون قیمته...
    بعد با دقت نگام می کرد و می گفت:اخه تو پنجاه کیلویی این قدر می ارزی؟
    اروم طوری که فقط هر دو بشنویم اضافه کرد:اونم با این اخلاق سگی اگه پارسا یفهمه و یه مرتبه از اون مدلای شعبون بی مخ نشونش بدی میره و پشت سرش رو هم نپاه نمی کنه.
    اخر از همه منو می بوسید و بغل می کرد:دیدی گفتم دوستت داره؟دیدی؟ وای ترمه خیلی خوشحالم.
    از ته دل می گفت چشماش برق محبتی خواهرانه و شیرین داشت.
    ترنج از همون لحظه واسه اتاق و وسالم نقشه می کشید خیالش رو راحت کردم که حق نداره بره سر وقت لوازم من حالا کو تا عروسی؟تا نزدیک صبح با شاداب صحبت کردیم و از گذشته و اینده گفتیم اینده ای شیرین که پیش رومون بود نتونستم خیلی بخوابم چون قرار بود با پارسا بریم بیرون.راس ساعت ده صبح دوش گرفته و مرتب روی مبل منتظر صدای شنیدن زنگ بودم یه مانتوی خاکستری با جین همون رنگی تنم کرده بودم یه شال شیری م انداخته بودم روی سرم.یه محضاینکه صدای در اومد از جا پریدم خداحافظی کردم.
    پارسا با یه شاخه گل رز جلوی در منتظرم بود همین طور با یه لبخند شیرین با مهربونی سلام کرد:سلام به قشنگترین دختر روی زمین
    شاخه گل رو از دستش گرفتم:سلامبه چاپلوس ترین پسر روی زمین
    خندید:از جواب هیچ کم نمی اری ها
    گل را بوییدم:حالا اولشهکجاشو دیدی؟
    دستمو گرفت:حاضر جوابی هاتم شیرینه
    چند قدم تو امتداد خیابون را ه رفتیم پرسید:کجا بریم؟
    چشمامو بستم:بریم شاه چراغ زیارت اونجا به هم قول بدیم همدیگه رو خوشبخت کنیم و تو هر شرایطی کنار هم باشیم...
    -هیچ انتظاری هم جز این نیست ما تا اخرین لحظه عمر باید کنار هم باشیم...
    -کنار هم بودن خیلی مهم نیست باید عاشق هم باشیم دیوونه ی هم باشیم واسه هم تب کنیم.
    خندیدم:زیادی رمانتیکم نه؟
    سرشو به علامت نفی بالا برد:نه یه زندگی شیرین و جذاب بایدم این طوری باشه
    پرسیدم:اوبین بارته می خوای بری شاه چراغ؟
    -اره اصلا اولین بارمه که شیرازمیام
    اه کشیدم:پس هر ارزویی داری بگو هر حاجتی تو دلته به زبون بیار تو مهمون اه چراغی و حتما حلجتت روا میشه.
    -حتما
    از فضای روحانی و وعطر شاه چراغ بهره گرفتیم با خلوص نیت دعا کردم برای همه.برای تمومکسانی که تو دلشون غم دارن برای حل مشکلات تموم ادما و برای خوشبخت شدن همه جوونها.
    با هم رفتیم بازار وکیل و گشتی زدیم و برگشتیم خونه ، آخه برای نهار مامان و بابای پارسام قرار بود بیان و همه منتظر ما بودن .
    اون روز غذا رو که خوردیم صحبت به مراسم و جشن کشیده شد . قرار شد یک ماه بعد مجلس عقد تو شیراز برگزار بشه ، درست بعد از انتخاب واحد من و قبل از شروع کلاس ها .... پدر و مادر پارسا اصرار داشتن دوران عقد کوتاه باشه ولی من وخونواده ام قبول نکردیم ، به هر حال درسای من سخت و سنگین بود و خیلی با مسئولیت و بار زندگی جور در نمی اومد ، در ضمن من که هنوز سنی نداشتم و بالاخره توافق شد عروسی بعد از تموم شدن درس من باشه یا حداقل یه ترم قبل از فارغ التحصیلی من !
    **34**
    آرایشگر آخرین نگاه رو بهم انداخت و اجازه داد بلندشم و خودمو تو آینه ببینم ، بهش سفارش کرده بودم زیاد رنگی ام نکنه . از خودم خوشم اومد ، آرایش ملایم و ساده ای داشتم ، صورتم ملیح و دوست داشتنی شده بود . آرایش گر موهام رو به صورت باز درست کرده و با شکوفه های ریز تزئین کرده بود ، پیراهنم فیروزه ای خیلی روشن بود اون قدر که به سفیدی میزد !
    خانوم آرایشگر گفت : تو عروس بشی چی میشی ؟! با یه ذره آرایش این قدر ناز شدی ، وای به حال عروسیت ! برم اسفند دود کنم که چشمام یه کم شوره !
    خنده م گرفت . وقتی فضا با بوی اسفند پر شد ، زنگ درو زدن ، میدونستم پارساست چون قرار بود راس ساعت سه و نیم اون جا باشه .
    با عجله از پله ها اومد بالا ، منو که دید برگشت : فکر کنم عوضی اومدم .
    خندیدم : لوس نشو !
    نزدیکم شد و گونه امو بوسید : فرشته من ، حوری من !
    حلقه گل رو انداخت دور مچ دستم : پس اون فرهای دوست داشتنی موهات کجا رفت ؟!
    دستمو حلقه کردم تو بازوش : برمی گردن غصه نخور !
    شنلی که همراهش بود انداخت روی سرم و مرتب کرد ،از پله ها پایین رفتیم ، تموم مدت فیلمبردار همراهمون بود . سوار ماشین پر از گل شدیم و رفتیم آتلیه . چند تایی عکس با مدلها و ژستهای مختلف گرفتیم که سر هر کدوم من چند دقیقه می خندیدم . بعضی از ژستها علاوه بر جالب بودن ، خنده دار بود .
    در نهایت رفتیم خونه ما و نشستیم مقابل آینه بخت تمام نقره و دیگران مشغول قند سابیدن روی سر ما شدن و بالاخره در اون لحظه باشکوه و مقدس هر دو بله گفتیم ، اون وقت گل و نقل و سکه بود که می بارید ، همه کل می کشیدن و شادی می کردن !
    تو این میون قلب جوون و عاشق من از همه خوشحال تر بود .
    سفره عقدم در نهایت سلیقه و دقت تزیین شده بود ، زیبا و خوشرنگ و چشم گیر ! همه چی مثل خواب و خیال و رویا بود ، هدیه هایی که می دادن ، تبریکات شیرین و صمیمانه و از همه مهمتر حرفای نفس گیر پارسا که تو گوشم زمزمه میکرد ، اون شب شاعر شده بود و هر لحظه در وصف من یه چیزی می گفت . چقدر این مرد جذاب و قد بلند و خوش تیپ رو دوست داشتم .
    یه لحظه م از هم دور نشدیم .
    اون شب ثانیه ای دچار ترس یا تردید نشدم ، پارسا همونی بود که می بایست بود ! کسی که دوستش داشتم و قرار بود یه عمر شریک زندگیم باشه .
    تا بعد از نیمه شب مراسم جشن ادامه داشت و بعد از اون همه یکی یکی رفتن . اقوام نزدیک پارسا که تعدادشون سی نفر بود رفتن خونه شاداب و یکی از دوستان قدیم بابا ! پارسا و باباش هم که خونه ما بودن ! همین طور تارخ و گلپر و گلشید کوچلو که جواهر جشن بود با دایی و خونواده اش !
    عمو هادی و بقیه م خونه عمه همدم بودن . طفلک بهنوش کلی با زن عمو صحبت کرده بود تا راضی بشه و حرفی به مامان پارسا نزنه . چون کلی از دستش دلخور بود و ورد زبونش این بود : مگه ترمه چی کم داره که مامانش مخالفت می کنه ؟!
    البته وقتی محبت های بی حد و حصر مامان پارسا رو به من دید به قول خودش خیالش راحت شد که بالاخره قدر منو دونسته .
    از طرف دیگه پارسا به خونواده اش گفته بود چند باری اومده خونه عموم و از علاقه به من کلی تعریف کرده و مامانش کمی در جریان روابط قبل از ازدواج ما بود ....
    بالاخره اون شب تموم شد ... هرچند تا نزدیک صبح من و پارسا روی تاب سفید رنگ دونفری ، تو حیاط نشستیم و دست تو دست هم حرف های رمانتیک و شاعرانه زدیم .
    سرمو گذاشته بودم روی شونه اش و حرکت ملایم انگشت هاش رو داخل موهام حس می کردم . اون قدر حرف زدیم تا کم کم آسمون روشن شد و تازه یادمون اومد که خسته ایم و باید بخوابیم .
    رفتم تو اتاق خودم ، خیلی مواظب بودم ترنج که تو اتاق من خوابیده بیدار نشه ... آروم لباس عوض کردم و با همون شکل و شمایل خوابیدم .
    آفتاب وسط اتاق پهن بود که چشم باز کردم ، یادآوری لحظات شیرین شب قبل لبخند رو مهمون لبام کرد ، خمیازه کشیدم و مثل گربه تنبل کش و قوس فراوانی به بدنم دادم .
    از جا بلند شدم و تو آینه به خودم سلام کردم ، آرایشم خیلی خراب نشده بود ، با یه تیکه پنبه و یه کم شیر پاک کن دور چشمامو تمیز کردم .
    بعد از شونه زدن به موهام یه شومیز سفید با شلوار عنابی پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
    با دیدن من سر و صدا به اوج خودش رسید و هرکس در وصف عروس تنبلی مثل من چیزی گفت ، مونده بودم جواب کدومشون رو بدم که مامان پارسا اومد طرفم ، دست حمایتگرش رو دور کمرم انداخت و با تحکم به بقیه گفت : خودتونم دست کمی از ترمه ندارین ، ظرفای صبحونه که توی آشپزخونه تلنبار شده گواه درستی حرفای منه . از این به بعدم اگه کسی از گل نازکتر به عروس گل من بگه با من طرفه .
    ابرویی بالا انداخت و صورتم رو بوسید و با اخم به بقیه گفت : روشن شد ؟!
    همه دست زدن و هورا کشیدن ، زن دایی چشمای سبزش رو خمار کرد : به این میگن مادرشوهر ، باید همه ازش یاد بگیرن .
    نمی دونم از سودی جون بی چاره دیگه چه توقعی داشت ؟! اون که همه جوره واسه عروساش مایه می ذاشت . یه دفعه حرصم گرفت و مثل بقیه مواقعی که کنترل زبون بی صاحبم رو از دست میدم ، رو بهش با لبخند گفتم : نوبتی م باشه نوبت شماست زندایی ... مادرشوهر من و سودی جون که روسفید از آب دراومدن ، ببینم شما واسه عروست چی کار میکنی ؟!
    رنگ صورت زندایی برگشت ، با این حال خودش را نباخت : میام پیش خواهرشوهرم و درس می گیرم دیگه .
    لبخند زدم : شکر خدا معلم خوبیه !
    نگام به سودی جون افتاد که ابروهاش رو می داد بالا که یعنی (( ادامه نده )) منم با خنده گفتم : صد البته زندایی جون شمام استعداد خوبی دارین ... مطمئنا مثل سودی جون می شین یه مادرشوهر نمونه !
    تو دلم از خدا خواستم واقعا این طوری بشه و بدجنسی ذاتی زندایی خیلی خودشو بروز نده ... عروس خوبی که نبود ! مادرزن خوبی م که نیست ، پس ....
    پارسا کنار پدرش نشسته بود و صورتش نشون میداد دلخور شده ، حق داشت ! می بایست اول از همه اونو ببینم و بهش سلام کنم . چشماش پف داشت ، ظاهرا فقط چند دقیقه از من زودتر بیدار شده بود . با خنده رفتم طرف آشپزخونه : صبحونه خوراش دنبال من .
    پدر پارسا خندید : عجب عروس با سیاستی دارم من . می دونه جز پارسا همه صبحونه خوردن ها ! این طوری می خواد بگه فقط به فکر شوهر خودش نیست و براش مهمه که وضع معده های بقیه چطوری .
    خندیدم : پس یه جور دیگه از پارسا می خوام که با من بیاد آشپزخونه و صبحونه بخوره ، روش غیر مستقیم خوب نیست .
    رو به پارسا گفتم : بریم آشپزخونه و صبحونه بخوریم .
    از جا بلند شد : چه عجب یکی به فکر ما افتاد .
    سروصدای اعتراض بلند شد ولی ما بدون اهمیت به سروصداها رفتیم آشپزخونه . دو تا لیوان چایی ریختم و گذاشتم روی میز ، پنیر ، کره و مربای سیب رو میز بود . لقمه درست میکردم و میذاشتم دهن پارسا ، مدام سعی می کرد انگشتم رو گاز بگیره ولی موفق نمی شد . آخر سر اعتراض کردم : عوض این که تلافی کنی و تو هم واسم لقمه بگیری ، دندوناتو به رخم می کشی ؟ دستم بشکنه ...
    نذاشت حرفم تموم شه ، دستمو گرفت و روی انگشتامو بوسید : خدا نکنه دستت بشکنه ...
    دستمو کشیدم : خوب دیگه ، خودتو لوس نکن ... فهمیدم چقدر دوستم داری !
    نچی کرد : نفهمیدی ، هیچ وقتم نمی فهمی ، چون هنوز معیاری وجود نداره که بتونه عشق و علاقه منو نسبت به تو بسنجه .
    با دلخوری گفتم : همین یه دقیقه پیش میزان علاقه تو نشون دادی .
    دستمو گرفت : به دل نگیر عزیزم ...
    نگاه مهربون و بی ریاشو به چشمام دوخت : بعد از صبحونه کجا بریم؟
    - هرجا که دوست داری .
    – باغ ارم چطوره ؟!
    شونه بالا انداختم : خوبه ، عالیه ! به ویژه برای تو که اونجا رو ندیدی .
    نخودی خندید : میبینم ، مگه چیه ؟! مگه جنابعالی همه شهرا رو دیدی ؟ به جای اخم یه چایی دیگه برام بریز . عادت دارم دو تا چایی بخورم یکی تلخ ، یکی شیرین!
    - اگه منظورت اینه که باید هر روز بهت صبحونه بدم ، باید توضیح عرض کنم که نخیر جناب آقا از این خبرا نیست ... من صبحونه بده نیستم .
    - بنده م از شما چنین توقع نابجایی ندارم ، الان چون مهمون تو هستم ازت درخواست کردم والا بنده همچین شجاعتی در خودم نمی بینم که چنین درخواست زشت و ابلهانه ای بکنم .
    نگاهش می خندید ، خندیدم : حالا چون مهمونی چشم ! یه چایی دیگه واست می ریزم ، ولی قول بده بد عادت نشی .
    آه بامزه ای کشید : نه بابا ! مردای خانواده ما از زن شانس نیاوردن . یکیشونم یه زن حرف گوش کن و خانه دار به خودش ندیده ، همون قدر که بابام در حسرت صبحونه آماده کردن مامانم مونده ، منم خواهم ماند و مثل روز برام روشن و مسجله که بچه م اگه پسر باشه خواهد ماند ... چرا که پدربزرگم هم به همین سرنوشت ناگوار دچار بوده ... به عباری زن ذلیلی و بی چارگی تو خونواده ما ارثیه ...
    - خیلی از شنیدن این خبر خوشوقتم ، اگه زودتر میدونستم خودم قدم پیش میذاشتم و خواستگاری می کردم !
    - حالا که بیل به کمرم خورد و اومدم خواستگاریت .
    بی معطلی حواب دادم : حالا که کلنگ تو سرم خورد و جواب مثبت دادم .
    - پس بی زحمت چایی یادت نره ... اون چایی تلخه !
    دستامو پشت سرم قلاب کردم : کتری رو گازه ، لطفا یکی م واسه من بریز . خوشرنگ باشه ، نه کمرنگ نه پررنگ ... نه سرریز ، نه نصفه .
    از جا بلند شد : رو رو برم ...
    با خنده دو تا چایی ریخت . مدتی که تو آشپزخونه بودیم کسی مزاحم ما نشد و خوش گذشت . بعد هر دو حاضر شدیم و رفتیم باغ ارم .
    مهمونای پارسا که از تهران اومده بودن ، روز بعد رفتن . با اصرار و التماس ، پدر و مادر پارسا حاضر شدن چند روزی بیشتر بمونن البته با شرط این که موقع برگشت منم با خودشون ببرن . (( کور از خدا چی میخواد ؟ دو چشم بینا )) منم از خدا خواسته قبول کردم . هرچند که باید می رفتم چون قرار بود بابا برای من و شاداب آپارتمان اجاره کنه و البته نفر سومی م بود که می خواست با ما همخونه بشه و اون کسی نبود جز ساغر ! اما در کمال تنبلی همه چی رو گذاشته بود به عهده ما !
    یه آپارتمان دوخوابه شیک نزدیک دانشگاه ، حاصل جستجوی دو روزه ما شد . در عرض مدت کمی مبلمانش کردیم . مادر پارسا یخچال ، یه فرش ، یه گاز سه شعله و یه جارو برقی به ما داد . ساغر تلویزیون و ظرف و ظروف و قابلمه خرید . شاداب یه دست مبل راحتی سبک و یه ماشین لباسشویی گرفت . بقیه لوازم هم که شخصی بود ، تخت و کتاب و دراور و کوفت و زهرمار ...
    روی هم رفته خونه شیک و مرتبی شد ، از همه مهمتر به دانشگاه خیلی نزدیک بود . مهمترین و بهترین خصوصیتش این بود که به من حس استقلال میداد . بی چشم و رو نیستم ، تو خونه عمو هیچ وقت ، حتی برای یه ثانیه م مورد بی مهری و بی توجهی قرار نگرفتم و یه لحظه م خودمو ازشون جدا ندانستم اما احساس میکردم سربارم و از این که دیگه مزاحم بقیه نبودم ، راضی و خوشحال بودم .
    روز اول شروع کلاسها دو تا جعبه بزرگ شیرینی گرفتم و بین دوستا و هم کلاسی هام تقسیم کردم و از ابراز لطف و تبریکات دوستانه و خالصانه اشون لذت بردم و صد البته برق حسادت رو تو چشم بعضی از دخترا دیدم . می دونستم خیلی ها آرزوشونه جای من باشن و به هر حال خوشبختانه خودم جای خودم هستم ... جای واقعیم ... ! چقدر خوب شد که خسرو رو ندیدم والا هیچی ! از دماغم در می اومد .
    کلاس که تموم شد پارسا اومد دنبالم و گشتی زدیم . می دونستم دنبال مطب می گرده و در کنارش تصمیم داشت درسش رو ادامه بده و تو یه زمینه ای تخصص بگیره ، پشتکار و همت عالیش ستودنی بود .
    بعد از این که برای انجام کاراش چند جایی سر زد ، رفتیم بستنی خوردیم و سری به یه مرکز خرید لوکس زدیم ، دلم هوای خرید کرد ، یه مانتو و روسری پسندیدم خواستم بخرم که پارسا اجازه نداد : پولت رو بذار تو کیفت .
    جدی و محکم بود : آدم وقتی با شوهرش می اد بیرون از این کارا نمی کنه .
    خندیدم : چه خوب ! پس هروقت باهات بیام بیرون هوس می کنم یه چیزی بخرم .
    سری به علامت نفی تکون داد : نچ نچ !
    رومو برگردوندم : خسیس .
    به ملایمت در گوشم زمزمه کرد : شوخی کردم عزیز دلم ، هرچی بخوای برات می گیرم ... هرچی !
    مهربون و دوست داشتنی بود و هر روز بیشتر از روز قبل با خصائل نیک اخلاقیش آشنا می شدم .
    به هر روز دیدنش عادت کرده بودم و به هر بهونه ای دلم می خواست کنارش باشم . البته اونم دست کمی از من نداشت و مرتب باهام در تماس بود و پی فرصت می گشت تا با هم باشیم .
    دوران خوب و آرامی داشتم ، روزگار بر وفق مرادم بود و هیچی آزارم نمیداد ... حتی وجود خسرو !
    مدتی بود دور و برم آفتابی نمی شد و اگه به طور اتفاقی م با همدیگه برخورد می کردیم ، روش رو بر می گردوند و خودشو به ندیدن می زد ... خدا خدا می کردم این آسایش و فراغ روحی ادامه داشته باشد و دوران پر استرس گذشته تکرار نشه .
    ** 35 **
    همین که پامون رو از دانشکده بیرون گذاشتیم ، ساغر سرجاش میخ کوب شد. شاداب گفت : چیه دخترچرا کوپ کردی؟ راه بیفت .
    ولی ساغر همین طور به یه نقطه زل زده و تکون نمی خورد ، امتداد نگاهشو دنبال کردم . مقابل رومون پهلوی باجه تلفن پسر جوونی با کت و شلوار قهوه ای و صورتی برافروخته که به جای دسته گل یه کوه گل تو بغلش بود ، ایستاده و با لبخندی شرمگین به ساغر خیره شده بود .
    سریع دوزاریم افتاد ، مرتضی بود که بالاخره طاقت دوری از نگارش رو نیاورده و حرفاش روی دلش سنگینی کرده ، در نهایت پیه همه چی رو به تنش مالیده و قدم برداشته بود .
    با لبخند به ساغر گفتم : معطل چی هستی دختر ؟! برو جلو . نذار بیشتر از این منتظرت بمونه . حرفاتونو بزنین ، هرچی که تو دلتونه بهم بگین .
    دست گذاشتم پشت کمرش و هلش دادم : به خاطر تو این همه راهو اومده ، منتظرش نذار .
    شاداب حرفای منو تایید کرد : برو ساغر جون ... عشق و تمنا داره از چشماش می باره .
    ساغر یه نگاه به من و یه نگاه به شاداب که سمت چپ و راستش رو پر کرده بودیم انداخت ، گفتم : تردید نکن ساغر . این پسر عاشق توئه ، عشقشم پاکه ، خیالت راحت .
    ساغر به آرومی حرکت کرد ، قدم اول با سنگینی ، دومی ، سبکتر و سومی مثل حرکت روی ابرا بود . مرتضی با رویی گشاده سلام کرد و دسته گل پر از مریم سفید و مینای سرخ رو داد دستش ! کمر ساغر به وضوح از سنگینی دسته گل خم شد ، من و شاداب

    طاقت نیاوردیم و خندیدیم لحظه ای بعد اون دو تا مقابل ما بودن و ساغر مشغول معرفی چند دقیقه که گذشت کبئترهای عاشق رفتن که حرفهاشون رو بزنن از ته دل براشون ارزوی خوشبختی و سعادت کردم.با شاداب رفتیم خونه بعد از خوردن ناهار و چایی ساغر اومد خوشحال و سر حال .گل رو گذاشت رو پیشخون اشپزخونه و خندید :فکر کرده هر چی تعداد گل زیاد تر باشه و کمر من بدبخت بیشتر درد بگیره نشونه بیشتر عاشق بودنه کلی براش توضیح دادم تا بفهمه یه شاخه گل هم همین کار رو میکنه.
    شاداب گفت:چشم و رو نداری که...
    خودشو پرت کرد روی مبل و مقنعه اش رو در اورد:یه چایی بیار
    شاداب روشو برگردوند:سیاه بود.
    ساغر همون طور که دکمه های مانتوش رو باز می کرد با حاضر جوابی گفت:حالا نیست جنابعالی مثل بلور می مونی خوب سیاهی دیگه.
    شاداب عروسک خرسی اش را که کنارش بود پرت کرد طرف ساغر :خیلی پرویی بیچاره اون مرتضی که تو در عرض یه ثانیه قورتش می دی اونم با استخون.
    ساغر چهرع در هم کشید:مگه من مار پیتونم؟
    شاداب بلند گفت:نخیر مار اناکوندایی
    -از تو بهترم
    غائله رو ختم کردم:خجالت بکشین چند دقیقه دیگه اینجا تبدیل به باغ وحش میشه
    شاداب خندید:من نسکافه می خورم کلاسش از چایی بالاتره
    ساغر روی کاناپه دراز کشید:هر کوفتی میاری زودتر
    هر سه خندیدیم رو به ساغر پرسیدم:کجا رفت؟
    ساغر چشماشو بست:برگشت یزد
    جا خوردم:بنده خدا اصلا استراحت کرد؟
    -نه حیوونکی صبح رسیده بود به قول خودش اومده بود تکلیف دلش رو یه سره کنه
    سکوت کرد طاقت نیاوردم و پرسیدم:بالاخره چی شد؟
    به سادگی گفت:یه خر به دنیا اضافه شد جواب بعله رو ازم گرفت
    جیغ کشیدم و بلند شدم:تبریک میگم ساغر خوشحالم که بالاخره با دلت کنار اومدی
    رفتم طرف ضبط صوت و یه نوار شاد گذاشتم:الان باید رقصید پاشو ساغر
    -حوصله ندارم
    -پاشو تمرین کن رقصیدنت مردونس باید بهتر برقصی همه از عروس خانوم توقع دارن قشنگ و با ناز برقصه
    -پس دوستام چی کاره اند؟می رقصن و مجلس رو گرم میکنن من یه گوشه می شینم و تماشا می کنم توی تیر و طایفه ما رسم اینه که عروس سنگین رنگین و با وقار باشه و اصولا بهتره از جاش تکون نخوره والا پشت سرش هزار تا حرف و حدیث در می ارن.
    همون طور که می رقصیدم رفتم طرفش:حرف مردم رو ولش پاشو یه قری با هم بدیم حداقل از شر اون چربی های اضافه خلاص میشی
    -باور کن حال ندارم اونقدر گله سنگین بود که نگو یه هفته باید استراحت کنم تا خستگی کمرم در بره حالا از هفته دیگه تمرین رقص می کنیم غصه نخور
    شاداب با لیوانای نسکافه وارد شد سینی رو که گذاشت روی میز اومد طرفم :حالا ما می رقصیم تو نگاه کن و یاد بگیر
    چند دقیقه ای بشکن زدیم و هوهو کردیم و رقصیدیم واقعا خوشحال بودیم مرتضی قول داده بود از هر طربق ممکن ادامه تحصیل بده تا بعدها خدای نکرده مشکلی پیش نیاد چون هیچ کس از اینده خبر نداره .تا یه هفته صحبت ها تو خونه ی ما حول و حوش مرتضی و ساغر بود همه از این جریان خبردار شده بودند و هر کس به نوعی اظهار شادی میکرد و با دیدن ساغر بهش تبریک می گفت واقعا مرتضی یک عاشق پاک بود
    البته همچنان ساغر واسه هودش مي بريد و مي دوخت و هنوز كمي دودل بود گاهي از خوشحالي مي خواست پرواز كند و گاهي زانوي غم بغل مي گرفت و اظهار پشيموني ميكرد و هزار تا دليل مي اورد كه اشتباه كرده...هر قدر مي گذشت مرتضي باطن مهربون و بي الايش و عاشقش رو بيشتر نشون مي داد و خيال ساغر اسوده تر ميشد و نسبت به انتخاب شريك زندگيش مطمين تر.مرتضي روزي دو بار تلفن مي زد و تو هر فرصتي مي اومد تهران رنج مسافرت چند ساعته رو تو بيابون خشك و برهوت تحمل مي كرد تا فقط براي دو ساعت ساغر رو ببينه و همين ها باعث شد دل ساغر روزبه روز گرمتر بشه طوري كه خودش عاشق تر از مرتضي شد و از هر ده كلمه اي كه مي گفت توي يكيش مرتضي بود چه روزگاري بود سه تا عاشق دلخسته تو يه اپارتمان هر كي مي اومد خونه مون ضعف اعصاب مي گرفت بس كه ما سه تا از نامزدامون تعريف مي كرديم و از خوبي هاشون مي گفتيم كه البته غير از حقيقتم نبود.
    پارساي من كه همتا نداشت اگه يه روز نمي ديدمش حال خودمو نمي فهميدم و مثل مرغ سر كنده خودمو به در و ديوار مي زدم بد جوري بهش وابسته بودم هفته اي يه مرتبه مي رفتم خونه شون مامان و باباش پذيرايي گرمي ازم ني كردن منم راحت بودم و احساس مي كردم كه دخترشونم.
    هفته اي يه مرتبه مي رفتم به گلشيد كوچولو سر مي زدم كه روز به روز خواستني تر ميشد و صذ البته بهي و خونواده مهربون عمو هم جزو كساني بودن كه هر هفته مي ديدمشون
    هر شب خدا رو واسه نعمت ها و الطافش شكر مي كردم و از اينكه بعد از مدتها ارامش و اسايش داشتم سبكبال بودم
    اما...تموم اينا ارامش قبل از طوفان بود و درست وقتي فكر مي كردم هيچي نمي تونه ارامش زندگينو بهم بزنه و ديگه مشكلي نيست سر و كله خسرو پيدا شد با همون ازار و اذيت ها نمي خواستم به پارسا حرفي بزنم مي ترسيدم خسرو با كينه اي كه تو دلشه بلايي سر اون بياره و اون وفت بود كه من بميرم...
    خسرو تموم مدت تو دانشگاه دو رو برم بود با يه لبخند تمسخر اميز از كنارم كه رد ميشد حرفهاي تهديد اميز مي زد و من اينبار هيچي تو جواب نمي گفتم و دندون رو جيگر ميذاشتم دلم مي خواست زير دست و پا لهش كنم اما نه قدرتش رو داشتم نه موقعيتشو.
    اون روز ساغر كلاس نداشت شاداب هم سر درد بدي گرفته بود و تو خونه استراحت مي كرد منم ترجيح مي دادم نرم كلاس ولي نمي شد چون هم درس مهمي بود و هم اينقدر به قدر كافي از قبل غيبت داشتم بعد از دانشكده اروم و قدم زنون به سمت خونه مي رفتم كه صداي اشنازو زهراگين خسرو تو گوشم نشست:تنها شدي خانم؟جوابشو ندادم و به سرعت قدم هام اضافه كردم با سرعت اومد روبه روم وايساد پوزخند زشتي رو لبش بود و چشماش قرمز و خوفناك شده بود با لحن بدي گفت:چطور سگ پاسبانت دنبالت نيست و عو عو نمي كنه ؟
    طاقت نياوردم حق نداشت به عشق و اميد زندگي من توهين كنه ناخوداگاه دستمو و بردم بالا و زدم تو صورتشو با غيظ گفتم:خفه شو
    به سرعت دستمو عقب كشيدم از تماس دستم با صورتش چندشم شده بود دستمو با مانتوم پاك كردم :برو گمشو كنار اشغال.
    دستشو گذاشته بود جاي ضربه:عجب دست سنگيني ام داري
    خواستم از كنارش رد شم كه سد راهم شد:شجاع شدي نترس شدي حالا ديگه روي من دست بلند مي
    نشناختي تلافي اين كارت رو كنسرت در مي ارم كاري ميكنم از كرده ات پشيمون شي كاري ميكنم روزي صد هزار مرتبه ارزوي مرگ بكني داغ پارسا رو
    به دلت ميزارم
    ديوونه شدم:خفه شو كثافت لسم اونو نيار
    به مسخره خنديد:اوه اوه اوه چه تعصبي روي اون بچه سوسول داره نمي زارم اب خوش از گلوتون پايين بره فكر نكن همه چي تموم شده نه تازه اول بازيه منم عاشق بازي.
    به حالت تهديد انگشتشو جلوي صورتم تكون داد:هيچ وقت بازنده نشدم خيالت راحت من برنده اين بازيم تو هم برو خودت رو واسه يه عزاداري حسابي اماده كن اون مرتبه نامزد عزيزت شانس اورد و قسر در رفت ولي مطمين باش اين مرتبه ضربه رو اساسي و كاري مي زنم...
    ديگه چيزي نفهميدم با دو دست يقه اش رو چسبيدم و گريه كنون فرياد كشيدم:چي از جون ما مي خواي ديوونه بذار زندگيمو بكنم مگه تو ادم نيستي؟مگه مرد نيستي؟مگه شرف نداري؟
    صدام به قدري بلند بود كه باعث جلب توجه مردم شده بود و چند نفر به سرعت طرفمون دويدن خسرو زد زير دستم و ازم فاصله گرفت:فقط نفرت فقط انتقام همين
    اينو گفت و دويد گوشه خيابون نشستم زار و زار گريه كردم دو تا خانوم زير بغلم رو گرفتن اقاي مغازه داري برام يه ليوان اب قند اورد و يكي از اون دوتا خانوم با مهربوني كار كرد تا قطره اخرش رو بخورم ولي نمي تونستم جلوي ريزش اشكام رو بگيرم فكر اينكه بلايي سر پارسا بياد مشاعرم رو از كار انداخته بود اون لحظه ارزوم فقط مرگ خسرو بود. چند دقيقه كه گذشت با كمك اون خانوما از جا بلند شدم ازشون تشكر كردم و اروم در حاليكه دستمو به ديوار مي گرفتم رفتم خونه ساغر و شاداب با ديدن رنگ پريده و چشماي سرخ من با نگراني منو نشوندن روي مبل و كمك كردن مانتو ومقنعم رو در بياورم به محض اينكه شاداب پرسيد :چي شده؟هاي هاي زدم زير گريه چنان اشك مي ريختم كه نگو طفلك بچه ها رنگ به رو نداشتن جرات نداشتن چيزي ام بپرسن مي ترسيدن چيزي بگم كه اونا طاقت شنيدن نداشته باشن اونقدر اشك ريختم كه اون دوتا هم به گريه افتادن اون قدر هر سه گريه كردم كه خسته شديم بعد من ماجرا رو تعريف كردم و حرص اون دو تا در اومد بيچاره ها چه فكراي بدي با خودشون كرده بودن فكر مي كردن خداي نمرده كسي فوت كرده كه من به اين حال و روز افتادم ولي خوب كار خسرو هم به حد كافي ترسناك بود و باعث نگراني و وحشت بچه ها شده بود هر دو عقيده داشتن بهتره پارسا در جريان قرار بگيره ولي من مي ترسيدم دوست نداشتم بفهمه و قاطي ماجرا بشه هر چند كه پارسا خيلي وقت پيش وارد ماجرا شده بود.فكرم از كار افتاده بود نشسته بودم روي مبل و موهامو مي خوردم به قدري اشفته و نگران بودم كه حد نداشت بچه روبروم نشسته بودن نگام مي كردن و به وضوح بهم ريخته بودن
    همون طور كه غرق فكر بوديم تلفن زنگ زد بدون اينكه به شماره نگاه كنم گوشي را برداشتم:بله؟
    صداي خنده وحشتناك و نفرت انگيز خسرو اومد :از اين لحظه به بعد خيلي مولظب خودت و اون نامزد خوش لباس و دكترت باش.دو دستي چسبيدم به گوشي و جيغ كشيدم:اشغال كثافت دست از سر زندگي من بردار..
    خنديد:نمي شه تازه داره به جاهاي خوبش ميرسه خودت خواستي
    -فقط مي خوام بميري
    گوشي را كوبيدم روي تلفن و سرم رو گذاشتم رو زانوهام و زدم زير گريه:خدايا حالا چي كار كنم؟چرا اين ديوونه زنجيري ما رو به حال خودمون نمي ذاره؟خدايا مگه چه كا بدي كردم كه اين طوري دارم تقاص پس مي دم؟
    بچه ها مات و مبهوت نگام مي كردند و نمي دونستن چي كار كنن حسابي دست و پاشونو گن كرده بودن و حتي سعي نمي كردن دلداريم بدن دوباره تلفن زنگ زد ساغر شماره را ديد:پارساس..
    با هق هق گفتم جواب نده نمي تونم حرف بزن.تلفن اونقدر زنگ خورد تا قطع شد شاداب اومد كنارم نشست و صورتمو بلند كردو يه دستمال داد دستم :چرا با خودت اين جوري ميكني؟هر مشكلي راه حلي داره اين پسره هم بلوف ميزنه فكر مي كني جرات داره خدايي نكرده بلايي سر پارسا بياره؟اگه يه مو از سر پارسا كم شه قانون پدرش رو در مياره.مگه شهر هرته؟توهم اينقدر نترس خيالت راحت طوري نميشه
    سرمو به چپ و راست تكون دادم :نه تو خسرو رو نديدي زهر عجيبي توي چشاش بود نميدوني چقدر با بغض و كينه حرف مي زد چهره اش كه يادم مياد تنم ميلرزه.اشكام بي اختيار مي ريخت شاداب با مهربوني اونا رو از رو صورتم پاك مي كرد:حالا كه اينقدر ترسيدي و فكر ميكني ادم خطرناكيه به پارسا بگو گوش به زنگ باشه
    اب بيني ام رو بالا كشيدم :ميترسم اگه بفهمه طاقت نياره و خودش بره سراغ خسرو و بدتر بشه و پسره عوضب به خواسته اش برسه
    ساغر خيلي محكم گفت:نه عزيزم پارسا عاقل تر از اين حرفهاست كاري نميكنه به ضرر خودش و تو تموم شه.
    شاداب رفت اشپزخونه و با يه ليوان اب برگشت همه اش رو يه سر خوردم تلفن دو مرتبه زنگ زد بازم پارسا بود هرسه بهم نگاه كرديم و جواب نداديم بعد از اين تلفن قطع شد صداي زنگ تلفن همراهم بلند شد مشخص بود دل پارسا به شور افتاده شاداب گفت:جواب بده.
    نمي تونستم براي همين شاداب در خاليكه زير لب به خسرو بد و بيراه مي گفت تلفن رو جواب داد و گفت:حال من خوب نيست پارسا هم با عجله خداحافظي كرده و گفته خودشو ميرسونه.
    ساغر و شاداب به زور منو هل دادن تو روشويي :يه لب خنك بزن به صورتت حالت جا بياد اگه پسره تو رو تو اين وضعيت ببينه پس مي افته اون چه گناهي كرده؟
    به اصرار اونا يه كم ارايش كردم و وادارم كردن مانتو شلوار شيك بپوشم و به انتظار پارسا بمونم
    بيست دقيقه بعد پارسا جلوي خونه مون بود مثل هميشه اراسته و مرتب با يه شاخ رز صورتي بهش گفتم ميام پايين درست مثل قبل هيچوقت پارسا در حضور بچه ها بالا نيامده بود معتقد بود اونا تو معذورات اخلاقي قرار مي گيرن
    چشمام هنوز سرخ و متورم بود پارسا نگران به ماشين تكيه زده بود و منتظرم بود با ديدن من رنگش سفيد شد:ترمه عزيزم چي شده؟
    به زور تبسم كردم:طوري نيست نگران نباش يه كم سرم دزد ميكنه.
    پارسا در و برام باز كرد و نشستم لحظه اي بعد پشت فرمون قرار گرفت شاخه گل رو داد دستم:قابل تو رو نداره عزيزم.
    -زحمت كشيدي
    يه جعبه بزرگ گل خشك زير تختم بود و ديگه جا نداشت بايد يه جعبه ديگه تهيه كنم خنديدم:پارسا به احتمال زياد جهيزيه من فقط جعبه هاي پر از گل خشكه.
    -خيلي ام عاليه
    با محبت و نگراني به چشمام زل زد:چي باعث شده گل قشنگ من اينجور پژمرده شه؟اصلا دوست ندارم غمگين و ناراحت ببينمت ترمه جان
    چقدر مهربون چقدر عاشقش بودم بغض مهمون گلوم شد:(خسرو جه طوري ميتونه به پارساازار برسونه ؟به اوني كه يه پارچه اقاست و يه دنيا خوبه)
    اشك روي گونه ام سر خورد سرعت اتومبيل رو كم كردو با ملايمت پرسيد:چشاي همسر من چرا بارونيه؟
    حرفي نزدم دوست نداشتم دلگير و مكدر بشه ولي دست بردار نبود:ترمه جان حرف بزن چي شده؟
    بعد از چند لحظه سكوت گفت:دوست ندارم چيزي بينمون نگفته باشه ما به هم قول داديم چيزي رو از هم مخفي نكنيم به همين زودي يادت رفت؟
    سرمو انداختم بالا يعني نه لبخند زد و به گرمي گفت:پس تعريف كن چي خاطر لطيف ترمه منو ازرده كرده؟چي باعث ناراحتيت شده؟پارسا با محبت پشت دستمو نوازش ميكرد و مي پرسيد چي شده ؟از روي اجبار سير تا پياز ماجرا رو براش تعريف كردم
    صورتش در هم و متفكر شده بود اخرين جمله ها رو كه گفتم ديدم عضلات صورتش داره نرم ميشه و اروم اروم لبخند ميزنه ناخواسته سرش داد زدم :بايدم بخندي من بدبخت داشتم قبض روح مي شدم و تو داري ميخندي؟
    -اخه عزيزم خنده داره تو همچين ناراحت بودي كه من گفتم چي شده به من نگاه كن و بگو در موردم چه فكري ميكنياخه دخترك ساده با اين رفتارت پاك منو از خودم نا اميد كردي يعني من انقدر دست و پا چلفتي م كه به خاطرم اين طوري دست و پاتو گم كردي
    سر تكون داد و با لحن با نمكي ادامه داد:اين قدر منو شل و ول فرض كردي كه با تهديد پوچ و الكي يه ادم ناحسابي ميدون رو خالي كنم فراموش كردي من ورزشكارم اين قدر به من اعتماد نداشته باش بابا خجالت كشيدم
    پريدم وسط حرفش:موضوع اين نيست مسيله اينه كه خسرو ادم نيست غيرت نداره بويي از مردونگي نبرده با نامردي هر كاري ميكنه اون ادم مريضه اون كه نمي اد روبروي تو قرار بگيره از پشت خنجر ميزنه اگه غير از اين بود نمي ترسيدم فكر كردي حرف حساب حالشهنفرت و انتقام كورش كرده
    خنديد:تو به فكر من نباش مي دونم چه جوري از پسش بر بيام
    حرصم گرفت:انقدر بي خيال نباش اون ادم قيد همه چيز رو زده فقط و فقط مي خواد زندگي رو به كام من و تو تلخ كنه از هر راهي كه بشه اين كار رو ميكنه
    صداش و انداخت تو گلوش و بالحن جاهلانه اي گفت:جيگر مي خواد
    خندم گرفن ولي خودم رو كنترل كردم :اون يه كفتاره مكار و كصيف و حيله گره هنوز يادم نرفته چه جوري با چاقو...
    نتونستم ادامه بدم اشكام سرازير شد پارسا با مهربوني ارامم كرد:قربونت برم ترمه كه انقدر دل نازكي حالا كه من سر و مر و گنده اينجا نشستم و چيزيم نيست اتفاقي ام نيفتاده پس چرا انقدر بي تابي؟
    فكر اينكه بلايي سر پارسا بياد ديوونم مي كرد پارسا با جديت اوامه داد:البته نمي بخشت
    بلند پرسيدم:چرا مگه من چي كار كردم؟
    -تو نمي بايست نوضوع به اين مهمي رو از من پنهون مي كردي اگه روز اول مي فهميدم خسرو داره مزاحمت ايجاد ميكنه كاري مي كردم به اين مرحله نرسه به مرحله اي كه به خودش اجازه بده تو خيابون مزاحمت بشه ...
    رگهاي گردن پارسا بر امده شده بود و صورتش قرمز بود:هيچ دلم نمي خواد چيزي ازم مخفي بمونه مخصوصا مسيله به لين مهمي و با اهميتي.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.97
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    حوصله شماتت و سرزنش نداشتم؛نخواستم بدوني چون دوست نداشتم بلايي سرت بياد نمي خواستم مداخله کني و خداي نکرده طوريت بشه.
    پارسا بلند و عصبي گفت:اين يعني توهين ،تو به من و غيرت و شعورم توهين کردي ترمه.قبول کن منو آدم مهمل و احمقي فرض کردي.يا فکر کردي من يه لات چاقو کشم و ميرم سراغ خسرو و عربده مي کشم...هان؟!چه فکري کردي ترمه؟!
    دستامو گذاشتم روي شقيقه هام،صدام لرزيد:هيچ فکري.فکر مي کردم با بي محلي و بي تفاوتي راهشو مي کشه و مي ره...فقط نمي خواستم توي دردسر بيفتي.همين!نمي خواستم بازم درگيري فکري پيدا کني.
    تن صداش رو آورد پايين:نمي بايست داد مي زدم ،معذرت مي خوام.
    موزيک آرام و ملايمي گذاشت و هر دو ساکت شديم.به نيم رخ مردونه و جذابش زل زدم...دلم نمي خواست يه تار مو از سرش کم بشه،بايد زودتر اين مشکل رو حل مي کرديم.
    «نميشه که با ترس و هراس دائمي از وجود خسرو زندگي کنيم!بايد خودمونو از شر مزاحتمهاش خلاص کنيم!»
    آروم پرسيدم:ميگي چي کار کنيم؟
    _من فقط نگران توام.بالاخره من يه مردم و مي تونم از خودم مراقبت و در صورت لزوم دفاع کنم،اما تو!
    روي صندلي جابجا شدم :هر کار بگي مي کنم.
    صداي موزيک رو کم کرد:ديگه به تلفن هاي مشکوک و بدون شماره جواب نده.در صمن تنها رفت و آمد نکن...اگه زماني مجبور شدي تنها جايي بري حتما از آژانس استفاده کن.حواست خيلي به خودت باشه،حتي تو دانشگاه.خيلي مراقب پشت سرت باش حتي المقدور دور و برت شلوغ باشه.با کوچکترين اذيت از طرف خسرو مسئولاي دانشکده رو تو جريان بذار.مهم تر از همه در برابرش عکس العمل نشون نده،تا همين الانشم فهميده که ترسيدي به خاطر همين جري شده و با اعصابت بازي مي کنه.بايد ماسک بي تفاوتي به صورتت بزني.
    با انگشت هاي دستم شروع به بازي کردم:نمي تونم...نمي تونم،وقتي مي بينمش چارستون بدنم به لرزه مي افته و آب دهنم خشک مي شه،باور کن از اين وضعيت بيزارم ولي ديگه دست خودم نيست ازش مي ترسم...
    از ضعف و زبوني خودم بدم اومد ولي ناخواسته به اين مرحله رسيده بودم.پارسا سر تکون داد:مي فهمم .حق داري.
    ديگه هيچي نگفتيم.چند دقيقه بعد مقابل يه رستوران پارک کرد:من که ناهار نخوردم.از رنگ و روي تو هم معلومه که داري ضعف مي کني.واسه اين که لايه خاکستري رنگ مغزمون فعال شه بايد بهش مواد غذايي برسونيم.
    ترمز دستي رو کشيده،پياده شدم...چشمم به موتور سواري افتاد که نگاه زهر آگينش رو پاشيد توي صورتم،پاهام سست شد و طاقت نياوردم و روي جدول کنار خيابون نشستم...موتور سوار برام دست تکون داد و دور شد.
    پارسا با ديدن حال و روز من که ديگه رمقي نداشتم...به سرعت به طرفم اومد و بلندم کرد،سرمو به شونه اش تکيه دادم و زار زار گريستم.
    پارسا بي معطلي کمک کرد سوار ماشين بشم.خودشم نشست.هيچي نمي گفت ولي از نفس نفس زدن و گاز دادن و رنگ کبود صورتش مي فهميدم حال خوشي نداره و خون داره خونشو مي خوره.نا نداشتم بپرسم«با اين سرعت داريم کجا ميريم؟»البته چند دقيقه بعد جوابش رو گرفتم.جلوي کلانتري از ماشين پياده شديم و يه شکايت نامه مبني بر مزاحمت خسرو تنظيم کرديم و خواستار رسيدگي شديم.
    به قدري ترس و وحشت تو دلم رخنه کرده بود که هيچ کدوم از اين چيزا آرومم نمي کرد.بعد از شکايت ،با پارسا رفتيم خونه اشون .خوشبختانه کسي اونجا نبود.پارسا از غذاي شب قبل گرم کرد و چند لقمه اي به زور خورديم.
    سرم مثل کوه سنگين بود،پارسا قرص آرام بخش بهم داد و وادارم کرد بخوابم.اما چه خوابي؟!از همون لحظه که مثلا خوابم برد کابوس ديدم.خسرو که تنه ش به مار تبديل شده بود دنبالم مي دويد و من فقط فرار مي کردم.هر جا پا مي ذاشتم مقابلم بود...هيچ جا نبود که از دستش فرار کنم،هيچ جا...
    دست گرم و نوازشگر پارسا شونه هامو مي ماليد و صداش آهنگين و مهربون بود:عزيزم،ترمه جون،قشنگم!نترس من اينجام...چشماتو باز کن.
    پارسا رو که کنارم ديدم نفس بلندي کشيدم و اشک ريختم.انشگتاي پارسا ميون موهام مي لغزيد و نوازشم مي کرد...اونقدر اشک ريختم تا سبک شدم.
    پارسا آورم در گوشم زمزمه مي کرد:تو فقط خواب ديدي عزيزم،يه خواب بد!خيالت راحت من هيچ وقت تنهات نمي ذارم،از هيچي نترس ترمه جون.
    ولي من مي ترسيدم،هيچ وقت تو زندگيم اين قدر نترسيده بودم،هيچ وقت!هم براي خودم هم براي پارسا!احساس مي کردم خط بزرگي تهديدمون مي کنه.خالصانه از خدا خواستم لطف و مرحمتش رو ازمون دريغ نکنه و خودش حافظ و مراقبمون باشه.

    يه هفته از شکايتم مي گذشت،تو اين مدت خسرو نه دانشگاه اومده بود،نه خونه اشون بود.اين ماجرا به دانشکده هم کشيد و مسئولان پدر اونو خواستن.بنده خدا پيرمرد خوب و محترمي به نظر مي رسيد،خودشم از دست پسرش خونِ دل مي خورد اما چاره اي نداشت و به قول معروف :فرزند اگر توده خاکسترست نور دو چشم پدر و مادرست.
    حسابي از من عذرخواهي کرد اما اينا دردي از من دوا نمي کرد.من بيست و چهار ساعت تو هول و ولا بودم.از شدت نگراني و بي خوابي شکل مرده قبرستون شده بودم.جرات نداشتم قدم از قدم بردارم،همه اش فکر مي کردم خسرو تعقيبم مي کنه و هر آن مي خواد بلايي سرم بياره.اگه پارسا کنارم نبود،جونم به لبم مي رسيد.
    هر آن تصور مي کردم خسرو بهش حمله کرده و زخميه،حال بدي داشتم....
    پيرمرد اعتراف کرد که اين بچه از همون اول شر بوده و هيچ کس ازش دل خوشي نداره.هميشه با اطرافيانش درگير بوده و فقط به صرف پول کلانِ پدرش چند نفر دور و برش جمع شده بودن و در نهايت بعد از تحقيقات مفصل از گذشته و دوستاي قديميش مشخص شد سوالهاي کنکور رو خريده والا اون کجا و رشته دندون پزشکي کجا؟!
    همين يه مورد باعث شد مهر اخراج توي پرونده دانشکده ش بخوره و از لحاظ قانوني م حق شرکت تو کنکور رو ديگه نداشت.
    پدر بي چاره ش اشک مي ريخت و نفرينش مي کرد.از اين که هر کار از دستش بر اومده انجام داده و نتونسته پسرش رو آدم کنه نااميد و سرخورده بود.بنده خدا با کمري خم شده از دفتر رئيس دانشکده بيرون رفت.
    منم به سهم خودم خسرو رو نفرين کردم.هم به خاطر عذابي که از دستش کشيده بودم،هم به خاطر اون پيرمرد که با سرافکندگي و خجالت گردن کج کرده بود...خدا به هيچ کس همچين فرزند ناخلف و نابابي نده.بچه نداشتن بهتر از داشتن بچه ايه که مايه ننگ و بدناميه.
    تا چند روز از سايه خودم هم مي ترسيدم،هر جا بودم فکر مي کردم يکي مواظب و منتظر منه تا نقشه شومش رو اجرا کنه و بالاخره موقع اجراش رسيد.
    اون روز شوم و لعنتي و اون لحظات جهنمي تا آخر عمرم به يادم مي مونه و هيچ وقت فراموشش نمي کنم.
    عصر جمعه بود،من و پارسا وشاداب نهار خونه تارخ بوديم،چقدر خوش گذشت.گلشيد کوچولو چند تا دندون بامزه در آورده و سر جاش مي ايستاد و کلمات نامفهومي مي گفت.خيلي تپل و بامزه شده بود و دوست داشتم مرتب ببوسم و گازش بگيرم.ولي دلم نمي اومد...گلپر و تارخ براي پذيرايي سنگ تموم گذاشتن و حسابي شرمنده امون کردن.عصر من و پارسا مي خواستيم يه سر به دوست پارسا بزنيم که چشمش رو عمل کرده بود بعد از اونم به چند تا نمايشگاه ماشين !بابا به پارسا توصيه کرده بود يه ماشين مرتب و تر و تميز برام دست و پا کنه،براي همين قرار شد شاداب بمونه و ما بعد از انجام کارامون بيايم دنبالش و بريم خونه.
    پارسا تو ماشين منتظر بود،خداحافظي من يه کم طولاني شد.گلشيد با دستاي کوچولو و تپلش دستمو گرفته بود و نمي ذاشت برم.بالاخره تونستم ازش دل بکنم.
    تارخ تا جلوي در دنبالم اومد.قدم به پياده رو گذاشتم،به طرف ماشين مي رفتم که فرياد ديوانه وار پارسا رو شنيدم،نعره کشيد:مواظب باش ترمه...
    موتور سواري مثل برق بهم نزديک مي شد که يه ظرف بزرگ دستش بود،ناخواسته يه قدم به عقب برداشتم و کيفم رو گرفتم جلوي صورتم و...ناگهان يه سوزش وحشتناک تو بعضي قسمتاي بدنم حس کردم و صداي ناله م بلند شد.
    تنها چيزي که به فاصله چند لحظه حس کردم خنکاي آب بود که تو سرماي وحشتناک دي ماه بدنم رو لرزوند و دقيقه اي بعد گريه بي امان گلپر و شاداب تو گوشم نشست...هم مي لرزيدم ،هم مي سوختم،زمان طولاني اي زير آب سرد بودم.
    تارخ به سرعت ماشين آورد و منو انداخت عقب ماشين و با شاداب و گلپر و گلشيد راهي اولين بيمارستان شديم،زير لب ناله مي کردم:سوختم...سوختم.
    خيلي سريع رسيديم بيمارستان.تارخ منو بغل کرد و در حالي که تقاضاي کمک مي کرد وارد اورژانس شد.در عرض چند ثانيه تعداد زيادي پزشک و پرستار دورم جمع شدن.
    پرستار از تارخ و بقيه خواستن برن...پس پارسا کجا بود؟!چرا حالا که لازمش داشتم نبود؟دوست داشتم کنارم باشه...گفتم :پارسا ...من پارسا رو مي خوام.
    داشتم مي سوختم،اون قدر مي سوختم که نمي دونستم کجام داره مي سوزه...همه جام مي سوخت...خدايا چه بلايي سرم اومده بود...چه بلايي؟!
    يه مايعي روي پوستم ماليدن که سوزنش هزار برابر شد:نکنين...سوختم...مردم...
    اونقدر درد طاقت فرسا و سخت بود که از هوش رفتم.
    به هوش که اومدم يه عالمه صورت نگران و اشک آلود رو ديدم،از روي چهره هاي غمگين عمو،بهي،تارخ،پدر پارسا رد شدم تا چشم به چشم پارسا افتاد که چشماش مثل کاسه خون بود،سعي کردم لبخند بزنم:کجا بودي؟
    دستمو پيش بردم که دستش رو بگيرم ولي از ديدن يه عالمه باند که روش بود زهره ترک شدم،ناخواسته جيغ کشيدم:دستام،چه بلايي سر دستام اومده؟!
    صداي گريه ي سوزناک زن عمو منو به خودم آورد،روم رو بهش کردم:شما بگين زن عمو...چي شده؟
    زن عمو محکم زد توي صورتش و روي زمين نشست:الهي بميرم برات مادر!
    بهي رفت طرفش و بلندش کرد:اين حرفا چيه مامان؟!حالا که الحمد... به خير گذشته و طوري نشده.
    تو دلم بهش خنديدم:چي چي رو بخير گذشته؟!دستاي منه که اندازه يه کوه باند پيچي شده...من مي فهمم بخير گذشته يا تو؟!
    هنوز نمي دونستم چي شده،نگاه پر از سوالمو دوختم به چشم هاي نمناک پارسا:حرف بزن.چي شده؟چه بلايي سرم اومد...چرا سوختم؟!
    پارسا دست باند پيچي شده امو با محبت گرفت تو دستش و گفت:خدا تو رو خيلي دوست داره ترمه.فقط همينو مي گم...
    حرارت لبهاي مهربوني رو روي پيشونيم حس کردم،مادر پارسا بود:دختر عزيزم،خوشحالم که سالمي .
    يه نگاه به دستام انداختم:ولي اينا چيز ديگه اي مي گن.
    تبسم مادرانه اي کرد:در برابر خطر بزرگي که از سرت گذشته اينا چيزي نيست...
    يادم اومد،يه موتور سوار بهم نزديک شد و محتويات يه ظرف رو پاشيد طرفم...فرياد کوتاهي کشيدم:اسيد.من با اسيد سوختم.
    حالم داشت بهم مي خورد،لابد پاک از ريخت و قيافه افتاده بودم،مي دونستم اسيد با آدم چي کار مي کنه؟!عکس دختراي بيچاره اي که با اسيد سوخته و صد و هشتاد درجه تغيير قيافه داد بودن اومد جلوي چشمم.
    اشک تو چشمام پر شد،دل و روده م ريخته بود بهم...همه متوجه نگراني و اضطرابم شده بودن.بدون زيبايي صورتم چي کار مي کردم؟«يعني پارسا بازم دوستم داره؟!ترکم نمي کنه؟!خدايا چقدر بدبختم.اگر سودي جون و بابا بفهمن چه بلايي سرم اومده از غصه دق مي کنن!من تحمل شکل و شمايل جديدمو ندارم...»همه اين افکار فقط طي دو ثانيه به مغزم هجوم آورد...فرياد کشيدم:دوست دارم بميرم...
    شاداب با عجله محتويات کيفش رو روي زمين خالي کرد و با چشماي اشک بار يه آينه گرفت جلوي صورتم.چشمامو بستم.جرات نگاه کردن نداشتم .نمي تونستم با چهره جديدم کنار بيام...مي دونستم که زشت و غيرقابل تحمل شدم.شاداب با صداي لرزون گفت:چشمات و باز کن ترمه.
    خودمو به چپ و راست تکون دادم:مي ترسم .نمي خوام.
    _نترس عزيزم صورتت طوري نشده.
    صداي مهربون شاداب نور اميد رو تو دلم زنده کرد،با احتياط چشم باز کردم،صورتم سالم بود .ناخواسته به گريه افتادم.شاداب در آغوشم گرفت.سر گذاشتم روي شونه اش و اشک ريختم.باور نمي کردم صورتم بي عيب و نقص باشه ولي اين خوشي فقط چند دقيقه دووم آورد...بدنم حتما در اثر تماس اسيد از بين رفته و پوستش چروکيده و سياه شده ،نگاه غم آلودي به دستام کردم.
    پارسا که مفهوم نگاهم درک کرده بود ،گفت:ترمه جان،عزيزم،نگران نباش...مشکل مهمي پيش نيومده،خدا خيلي دوستت داشت که کيفت مانع از ريختن اسيد روي صورتت شده مقداري م که به دست و بدنت پاشيده زياد نبوده،از قضا يکي از همسايه هام تو پارکينگ داشته ماشين مي شسته و با صداي فرياد ما شيلنگ آب به دست دويده طرف کوچه و تارخم معطل نکرده و آب خنک رو گرفته روت.همين باعث شده شدت سوختگي به حداقل برسه.
    _پس چرا اين قدر دستام باند پيچي شده؟
    پارسا لبخند کمرنگي زد:متأسفانه دستات يه کم سوخته ولي شکر خدا خوب ميشه.
    با نگراني پرسيدم:مي تونم ازشون استفاده کنم؟
    پدر پارسا دست باندپيچي شده امو بوسيد:آره دختر گلم،چرا نمي توني؟!
    _يعني جاي سوختگي نمي مونه؟
    پدر پارسا جواب داد:روي دست راستت يه کم مي مونه،شوخي که نيست اسيد بوده،اما قابل ترميمه،دکتر اطمينان داد با يه عمل جراحي پلاستيک برطرف ميشه.
    آه کشيدم:براي دلخوشي من اين حرفا رو مي زنين،مي دونم.
    _نه دخترم،خيالت راحت .آب خنک اجازه نداد اسيد خيلي بسوزونه!
    به پارسا نگاه کردم:تو کجا رفتي؟!
    صداي پارسا خشن و گرفته بود:رفتم که پدر اونو در بيارم،همون که اون بلا رو سرت آورد.وقتي ديدم تارخ داره به تو رسيدگي مي کنه،معطلش نکردم و رفتم دنبال اون لعنتي،اون قدر تعقيبش کردم که گرفتمش،اگر مردم سر نمي رسيدن و از زير دست و پام بيرون نمي کشيدنش ...به طور حتم مي کشتمش.
    احتياج نبود بپرسم«در مورد کي حرف مي زني؟»آه کشيدم:چرا؟
    هيچ کس جواب نداد...چقدر يه آدم مي تونه پست و کوتاه فکر باشه که همچين عملي انجام بده.چرا مي خواست منو از زيبايي خدا داديم محروم کنه؟چرا مي خواست من و پارسا رو از هم دور کنه؟چرا؟هزار تا سوال بدون جواب تو ذهنم رژه مي رفت...يعني آدم اين قدر سنگدل؟!
    اين چه مدل عشق و دوست داشتنه؟اين چه کاريه که وقتي خودت به چيزي نمي رسي،مي خواي بقيه رو هم از وجود اون محروم کني؟!
    بعد از چند لحظه پارسا گفت:تو کلانتري م سکوت کرده بود و به هيچ سوالي جواب نمي داد...سر و کله اش خوني بود،اونو بازداشت کردن و مي خواستن منو هم نگه دارن...اما به قدري عصبي بودم که با تهديد هم نتونستن نگهم دارن.رئيس کلانتري م که آدم سرد و گرم چشيده اي بود اجازه داد بيام.
    پرسيدم:تا کي بايد اينجا بمونم؟
    پارسا جواب داد:خيلي طول نمي کشه ...پانسمانت بايد زود به زود عوض شه که سريع تر خوب بشي.بايد يه کم تحمل کني.
    همين موقع دکتر و پرستاري وارد اتاق شدن،دکتر با خوشرويي گفت:چه خبره اين قدر دور مريض ما رو شلوغ کردين؟!لطف کنين و تشريف ببرين بيرون...معاينه م که تموم شد همگي مي تونين برگردين.
    همه يکي يکي رفتن بيرون.با نگام به پارسا التماس کردم که بمونه.راز نگامو
    فهمید رو به دکتر گفت:
    اجازه بدین من پیش ترمه بمونم.
    دکتر با لبخند پذیرفت.بعد از خلوت شدن اتاق تموم نیرو و قدرتمو جمع کردم و پرسیدم:--بدنم بدجوری سوخته
    ؟دکتر خندید:-خوشبختانه سپر بلا داشتی،کیفت بی چارهات به بد حال و روزی افتاده.هدف اون خدانشناس بیشتر چهرهات بوده که به لطف خدا و با سرعت عملی که نشون دادی به نیت پلیدش نرسیده،بقیه اشم بیشتر حالت ترشح داشته.هر چند که اونم خطرناکه.اما از شانست خوشت برادرت با آب سرد اجازه ی سوختگی بیش از حدً رو از اسید گرفته.
    دکتر چشمکی نثارم کرد:-همه چی دست به دست هم داد و نذاشت اول جوونی....
    ادامه ی حرفشو خورد:
    -ولش کن.حالا که خدا دوستت داشته و بخیر گذشته پس بهتره حرفشم نزنیم...در مورد جای سوختگی م خیالت راحت باشه....فقط دست راستت به نسبت صدمه ی جدی دیده که با جراحی پلاستیک مثل روز اولش میشه.پس نگران هیچی نباش.البته یه کم باید پر طاقت و صبور باشی،بالاخره موقع تعویض پانسمان و مصرف دارو سوزش داری...
    پرستار با مهربانی گفت:
    -حداکثر سعی م رو میکنم تا کمتر اذیت بشی.
    با محبت به رویش خندیدم:
    -مرسی.
    تو دلم از خدا خواستم به پرستارا قدرت و توان بده چون زحمت میکشن و کسی نیست این همه رنج و زحمت رو ببینه و ارزش قائل بشه
    .قسمتی از پام میسوخت،زیر لب ناله کردم،پرستار که متوجه شده بود با تجویز دکتر امپولی بهم تزریق کرد،بعد از رفتن اونا همان طور که به پارسا چشم دوخته بودم،صورتش کمرنگ و کمرنگ تر شد و دیگه متوجه چیزی نشدم.
    صدای هق هق گریه ی آشنایی به گوشم میرسید،فکر میکردم اشتباه میکنم.چشم باز کردم،همه جا تاریک بود.چند مرتبه پلک هامو بهم زدم تا بهتر ببینم.دستی مهربون داشت موهامو نوازش میکرد،بوی تنش رو دوست داشتم،خودش بود،زیر لب گفتم:
    -سودی جون
    .صدای غمگین و گرفته ی سودی جون رو شنیدم:
    --جون،عزیزم،سودی قربونت بره...
    دیگه طاقت نیاورد و با صدای بلند گریه کرد،با همان دست بانداژ شده دستش رو گرفتم:
    -چراغو روشن کن ببینمت،دلم برات یه ذرّه شده.
    در اتاق باز شد و نور راهرو اتاق را روشن کرد،هیکل ورزیده اما خمیده مردی تو آستانه ی در بود،بابا بود.
    وقتی دید بیدارم با قدم های سریع چراغ رو روشن کرد و اومد طرفم و پیشونیم رو بوسید.
    با لحن ملامت آمیز و صدائی گرفته که حاکی از گریه ااش بود رو به سودی جون گفت
    :
    -ا خانم این چه کاریه؟حالا که اتفاقی نیفتاده.چرا داری گریه میکنی؟
    به چشمای سرخ بابا که بدجوری لوش میداد،نگاه کردم:
    -شما کی اومدین؟
    اه تلخ و بلندی کشید:
    -تازه...وقتی فهمیدم چه اتفاقی افتاده،رفتیم فرودگاه،دو تا جای خالی بود که من و مامانت اومدیم.تورنگ و ترنج نتونستن
    بیان.قراره با پرواز بعدی اگه جا داشته باشه خودشونو برسونن
    .بنده خداها چی کشیده بودن؟سودی جون سرم رو بغل کرد:
    -مردمو زنده شدم تا برسم،پیش خودم میگفتم لابد....
    دیگه نتونست ادامه بده و بلند گریه کرد.بابا شونه هاشو گرفت تو دستاش:
    -فعلا که خدا خیلی همه مونو دوست داشته و بخیر گذشته.دکتر خیالمو راحت کرد.
    سودی جون با صدای لرزون و عصبی گفت:
    -اگه دستم به اون پسره برسه چشماشو در مییارم.
    دوباره گریه کرد،بابا گفت:
    -قانون خدمتش میرسه.
    -لازم نکرده،قانون مگه تونست از دخترم محافظت کنه که حالا بخواد انتقامشو بگیره؟
    بابا لبخند کمرنگی زد
    :عزیزم خودتو کنترل کن.خدا رو شکر که نتونست قسر در بره و بالاخره به سزای عمل زشت و ناجوان مردانه اش میرسه.
    سودی جون اشک هاشو با پشت دست پاک کرد:
    خوشحالم که پارسا حسابی خدمتش رسیده،اینطوری لااقل یه ذرّه دلم خنک شد.اما تا زمانی که جزای کاراشو کامل نبینه آروم نمیشینم.
    بابا روی صندلی کنارم نشست و به چشمام خیره شد:
    هیچ کدوممون آروم نمیشینیم.
    سودی جون دنباله ی حرف اونو گرفت:
    -ترنجم اونقدر گریه کرده که چشماش تو صورتش گم شده بود.بچه م تورنگ صورتش مثل زردچوبه شده بود....دائم برای اون آشغال خط و نشون میکشید...حالا نمیدونه اون حیوون پست چه نیّتی داشته،فکر میکنه فقط یه کم پات سوخته و قصد اونم همین بوده..
    .صدای وحشتناک و عجیبی از گلویش خارج شد:
    -از کیفت هیچی نمونده،وقتی دیدمش سجده ی شکر به جا آوردم،اگه اسید بجای کیف ریخته بود روی صورتت من چه خاکی به سرم میریختم....آخه اون نا آدم چرا این کار رو با تو کرد؟چرا میخواست تو رو از یه عمر زندگی عادی محروم کنه؟
    شونههای سودی جون میلرزید،صدای نفسهای بابا بلند بود.خواستم بهشون دلداری بدم:نگران نباشین....سلامتی و زندگیم از صدقه سر شما و خوبی هاتونه.
    رو به بابا گفتم:
    -تو اون وضعیت بغرنج حق و حقوق تموم کارگرا رو دادین،باور کنین از صدقه سر دعا ی خیر اونا من جون سالم به در بردم.
    رو به سودی جون ادامه دادم
    :-نون قلب پاک و بی شیله پیله آتو می خوری...هیچ وقت بد کسی رو نخواستی همیشه قدم خیر برداشتی،اینا هیچ وقت پیش خدا گم نمیشه
    .می دونم صورتت سالمم رو به خاطره شما دارم.اگه صورتم از بین رفته بود دیگه زندگیم تموم بود....به چه امیدی میبأیست ادامه بدم؟
    سودی جون انگشت گذاشت رو لبام:
    -دیگه هیچی نگو عزیزم،بسه.همش تقصیر منه،باید بتونم خودمو کنترل کنم.ولی چی کار کنم که وقتی تو رو اینطوری روی تخت بیمارستان میبینم جیگرم میسوزه.
    قطرات شفاف اشک پی در پی روی صورتش روان بود،طفلک مامانم چه عذابی میکشید،آروم گفت:
    -کاش این بلا سر من میاومد.به روش لبخند زدم:
    دلت میخواست بی ترمه بشی؟زبونم لال اگه یه مو از سر تو یا بابا کم بشه من میمیرم.
    بابا به این بحث خاتمه داد
    :
    -بسه دیگه.مادر و دختر امشب میخائن با این حرفا منو بکشین؟دلم ترکید.یه حرف دیگه بزنین.
    خودش با زرنگی موضوع صحبت رو عوض کرد،حرف دختر عمه همدم رو پیش کشید که خواستگار پار و پا قرصی داره و ممکنه به این زودیا ازدواج کنه،خیلی خوشحال شدم چون دختر خانم و مهربونیه.
    یه ساعتی که گذشت سوزش و خارش باعث کلافه شدن و وول خوردنم شد.دوست داشتم زیر باند هارو بخارونم،دیگه امونمو بریده بود،ولی نمیخواستم بیشتر از این مامان و بابای بیچاره م زجر بکشن،نزدیک دو ساعت با این عذاب دست و پنجه نرم کردم تا پرستار که خدا خیر دو دنیا بهش بده با یه آمپول مسکن به دادم رسید.تحت تأثیر آمپول به آرومی پلکهایم سنگین شد و خوابم برد.بیدار که شدم هوا روشن بود و تو اتاق تنها بودم...
    .هنوز به خودم نیومده بودم که در باز شد و دو پرستار با یه عالمه لوازم وارد شدن تا بانداژ رو عوض کنن.بهتره از اون لحظههای زجر و آزار چیزی نگم.
    وقتی کارشون تموم شد از ضعف خوابم برد.چشمام که باز شد پارسا بالای سرم بود و پشت سرش روی میز یه سبد گل پر از لیلیوم گل بهی و ویبرانوم بود،با دیدم لبخند زد و گونه مو بوسید:
    -حال عزیز دلم چطوره؟
    -بد نیست.
    صورتمو نوازش کرد:
    -بد نیست جواب من نشد،بگو خوبه.
    لبخند زدم:
    -هر چند که نیست ولی بخاطر تو باشه،بهتره.
    چشماش پر اشک شد و دست باند پیچی شده امو گرفت:
    -پارسا میمرد و این روز رو نمیدید
    .زیر لب جواب دادم:خدا نکنه.
    رو به گل اشاره کردم
    :-خیلی قشنگه،خیلی.
    -نه به قشنگی تو عزیزم
    .پوزخند زدم:-مسخره م میکنی؟
    چشماش گشاد شد:
    -این حرفو نزن که ناراحت میشم.حتی تو لباس آبی و ساده بیمارستان هم قشنگی،درست مثل حوریهای بهشتی....مهم چشماته که یه دنیا زیباییه.
    دستمو به گونه اش فشار داد:
    -خدا تو رو برام حفظ کرد،روزی صد هزار بار باید شکرش رو بگم
    .سوألی که تو ذهنم داشت زجرم میداد رو به زبون آوردم:
    -اگه صورتم میسوخت و دیگه چیزی از قشنگی ش باقی نمیموند،چی کار میکردی؟
    نگاهش سرد و سرزنش آمیز بود
    :
    -قرار بود چی کار کنم؟دق میکردم.بعدشم هر کاری ازم ساخته بود انجام میدادم تا تو سلامتی تو بدست بیاری....هر کاری،مطمئن باش
    .
    در حالی که سعی میکردم نگاش نکنم،گفتم:
    -میخوای بگی زیبایی چهرهام برات مهم نیست؟
    صداش ملامت گرا بود:
    -اگه بگم نه دروغ گفتم،ولی روح زیبا و سیرت قشنگت رو بیشتر دوست دارم،در ثانی ما داریم تو عصر علم و تکنولوژی زندگی میکنیم،هر دقیقه به کشفیات و معلومات دانشمندا اضافه میشه،در چنین شرایطی به امید خدا و توکل به لطف و کرمش معالجه میشدی.
    بعد به تندی اضافه کرد:
    -حالا که شکر خدا صورتت لطمه نخورده پس بی خودی با این افکار بچه گونه با این افکار بچه گونه و تلخ خودتو آزار نده عزیزم...خدا تو رو خیلی دوست داره،همینطور منو که نخواسته از لطافت و عطر غنچه گل قشنگی مثل تو محروم بشم.
    خندیدم:
    -عجب زبونی داری،با همین زبون خرم میکنی دیگه.
    به وضوح رنگ عوض کرد:
    -واقعیت رو گفتم ترمه،اگه دلت نمیخواد باور نکن.
    فکری که مثل خوره داشت منو میخورد،دست از سرم بر نمیداشت،به کنایه گفتم:
    -یعنی اگه منو با صورت سوخته و چروکیده میدیدی پیشم میموندی؟
    خیلی جدی گفت:
    -نه همان موقع میمردم،باور کن.تحمل دیدن زجر تو رو نداشتم،اگرم اون قدر پوست کلفت بودم که نمیمردم تا پای جون دنبال معالجه ت میرفتم،حالا تمومش میکنی؟یا بازم میخوای با اعصاب من بدبخت بازی کنی؟
    با دلخوری پرسید
    :
    -به عشق من شک داری؟
    تو چشمای پاک و زلالش غرق شدم:
    -نه.
    دو تا دست باند پیچی شده مو بوسید:
    -فکرای آزار دهنده رو از ذهنت بریز بیرون.
    رفت سراغ کشو:
    -برس داری؟
    شونه بالا انداختم:
    -نمی دونم.
    خوشبختانه یکی تو کشو بود،به ملایمت و آرومی موهای فر دارم رو برس کشید و به نرمی بافت:
    -ببخشین که یه دست و خوب نیست،ولی از هیچی بهتره.اینطوری دورت میریزه و کلافههات میکنه
    .یه ظرف پر آب کرد و با پنبه خیس صورتمو تمیز کرد و در نهایت پیشونیم رو بوسید:
    -دوستت دارم ترمه
    .راست میگفت.رفت سراغ کیفش و از داخلش یه جعبه ی کادو پیچ شده در آورد:-حدس بزن چیه
    ؟به سادگی جواب دادم:-معلومه عطر.
    لب و لوچه اش آویزون شد:-می شد متوجه نشی؟
    -مگه من نفهمم؟
    روبان رو به ملایمت باز کرد و کادوی قشنگ رو با احتیاط از جعبه جدا کرد.همان عطری بود که خیلی دوستش داشتم(کوکو شانل)فریادی از خوشحالی کشیدم.
    پارسا یه کم عطر به گردنم زد:-خوشبوشی مثل همیشه.
    چقدر مهربون بود و چقدر ملایم و دوست داشتنی،ادامه داد
    :
    -یه جعبه شیرینی م خریدم که از ملاقاتیهات پذیرایی کنیم.
    خودمو لوس کردم:
    -واسه من چی خریدی؟
    چشاش برق زد:-چی دوست داری؟
    -آدم زنده همه چی دوست داره.
    در یخچال رو باز کرد،پر بود از آبمیوه و کاکائو و پاستیل و یه عالمه خرت و پرت دیگه،خندیدم:-من پنج ساله نیستم ا
    .یه ظرف آلبالو خشک آورد:-واسه ی من بچه ی
    .دونه دونه و با حوصله آلبالوها رو میذاشت تو دهنم و هسته اشو میگرفت.تا رسیدن وقت ملاقات حرفهای عاشقونه و آروم بخش گفت و نوازشم کرد.نهارم رو داد بخورم و مرتب موها و دستامو میبوسید.
    دیگه از اون سوزشهای وحشتناک م خبری نبود.البته بود ولی انقدر پارسا با ملایمت و عاشقونه قربون صدقه م میرفت که متوجه شون نمیشدم.وقت ملاقات اطاقم چند بار پر و خالی شد،همه اومدن دیدم،از فامیلای پارسا گرفته تا دوستا و هم کلاسیها و چند تا از مسئولان دانشگاه.از همه مهم تر تورنگ و ترنج که سراسیمه و هراسون خودشون رسونده بودن،طفلکیها منو بغل کردن و اونقدر گریه کردن تا اشک همه در اومد،چقدر ماه بودن.
    وقتی خودمونیها بودن،زن و مرد مسن و و رنجوری وارد اتاق شدن،پدر و مادر خسرو بودن،سر شکسته و شرمنده
    .دسته گلی از میخک مینیاتوری و داودی همراهشون بود،همینطور یک جعبه شیرینی.فقط اومده بودن عیادت،هیچ حرفی از پسرشون نزدن،خجالت زده و غمگین بودند.شکر خدا اطرافیانم برخورد زشتی با اونا نداشتن و برای مرتبه ی هزارم بزرگی و انسانیت خودشونو ثابت کردن.
    پیر زن دستمو بوسید که حسابی خجالت کشیدم و ازش خواستم این کار رو نکنه،مگه چه گناهی داشت؟
    خودشم تو آتیش سوزانی که پسر نا خلافش روشن کرده بود،می سوخت.دوست نداشتم خورد شدنش رو ببینم.اون و پیر مرد بی چاره کاره ی نبودن.
    چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم ولی هنوز احتیاج به مراقبت داشتم.تورنگ و ترنج هم برگشتن شیراز،چون نمیتونستن بیشتر از این از کلاساشون غیبت کنن
    .می دونستم بابا و تارخ و پارسا دنبال کارم هستن اما هیچی نمیپرسیدم و اونام توضیحی نمیدادن.قصد نداشتیم رضایت بدیم،چون بلایی که اون آدم ناجوانمرد سرم آورده بود همه مون رو به سختی آزرده بود
    .بالاخره خسرو محکوم به زندان شد،نفهمیدم و نپرسیدم چقدر؟دلم نمیخواست هیچی بدونم،حاضر نشدم حتی برای یه بارم باهاش رو به رو بشم،زخم روحم عمیق تر از این حرفا بود،آزاری که دیده بودم منم میکرد.با روح و روان من بازی کرده بود و مدتها تحت شکنجه بودم و در نهایتم که این بلا رو سرم آورد.
    تنها غصه م از بابت تموم شدن محکومیتش بود،می ترسیدم چند سال دیگه که آزاد شه دوباره بیاید سراغم،از یه آدم نا متعادل هر کاری ساخته س،ولی خوشبختانه فکرم از این مسئله آزاد شد.
    پدرش تو یه نشست خصوصی گفت:
    - می بأست همان روز اول که گفت میخام برم خارج به حرفش گوش میکردم و خودمو از دست خودش و کارای عجیب غریبش نجات میدادم.فکر میکردم بچه امه و بالاخره آدم میشه.....
    سر تکان داد:
    -می خواستم قاتق نونم بشه،قاتل جونم شد.میخواستم کنارم باشه و عصای پیریم بشه،اما خار چشمم شد،آبروی چندین سالمو برد.حالا دیگه نمیتونم جلوی مردم سر بلند کنم.کمرم شکست.
    گفتم بره دانشگاه آدم میشه،سر به راه میشه.....ازم کلی پول گرفت که درس بخونه،من گردن شکسته از کجا میدونستم میخواد سوالا رو بخره....راستش بی سواد و نادونم...بازم دلم خوش بود که درس و دانشگاه ازش مرد میسازه،اما از شانس من بدبخت که یه عمر خون جگر واسه بچه هام خوردم،این یکی نامرد از آب در اومد و رو سیاهم کرد.این پسر از همان بچگی شر بود....به خدا نون حلال در میآوردم،زحمت میکشیدم و عرق میریختم،درسته شکر خدا وضعم خوبه ولی همه اش از راه درست و صوابه.این بچه کاری کرد تا عمر دارم نتونم سرمو بالا بگیرم.
    انگشتهای دستشو میشکست
    :-حالا دیگه نمیخوام ببینمش،نمیخوام چشمم به چشمش بیفته.اصلا پسری به اسم خسرو ندارم.سهم ارثشو گذاشتم کنار که گورشو از اینجا گم کنه.به همهام گفتم حتی اگه زنده نبودام دلم نمیخواد این پسر راست راست تو این مملکت بگرده و با آبروی من بازی کنه..
    .اه بلند و پر بغضی کشید و ادامه داد:
    -نمیخوام این دختر یه عمر از ترس این بچه بلرزه و آب خوش از گلوش پائین نره،تا الان که عرضه نداشتم زندگیشو از شر بچه م دور نگاه دارم.....ولی از زندان که آزاد شد باید بره.هر قبرستونی که دلش خواست بره و برنگرده.بره یه جایی که دیگه اسمشو نشنوم.دلم میخواد سر پیری آسایش داشته باشم،نمیخوام تو هول و تکون زندگی کنم.
    تو چشمای من نگاه کرد و با صدای لرزونی گفت:
    -منو ببخش دخترم.
    دلم براش آتیش گرفت،صادقانه گفتم:-من از شما هیچ رنجشی ندارم.شما تقصیری نداشتین خودتونو عذاب ندین.
    زد زیر گریه:-خیر ببینی دخترم،خوشبخت بشی.
    بابا و عمو و پدر پارسا سعی کردن آرومش کنن و بهش دلداری بدن.حق داشت.بعد از یه عمر زندگی با عزت و آبرو،یه پسر نادون و نفهم باعث خاری و خفتش شده بود...اما هر کس رو میزارن تو قبر خودش.گناه خسرو رو نباید به پای پدر پیر و دردمنش نوشت.
    بعد از یک ساعت رفت ولی با خیالی آسوده و رها،از اینکه دیده بود ما اونو مقصر نمیدونیم و ملامتش نمیکنیم حس خوبی داشت و گفت:
    -انگار کوه دماوند رو از رو دوشم برداشتن.
    چند روز بعد بانداژها را به کلی برداشتن،از ترسم نمیتونستم به پوست دست و پام نگاه کنم.ولی خوشبختانه همانطور که دکتر امید داده بود،به جز دست راستم،بقیه ی قسمتها کاملا بهبود پیدا کرده بود.پارسا م از یه جراح متبحر پلاستیک وقت گرفته بود تا دستم رو عمل کنه.
    اول زیر بار نمیرفتم و میخواستم بمونه....بمونه تا بفهمم یه روزی چه بلایی سرم اومده و به لطف خدا بخیر و خوشی ختم شد.میخواستم جلوی چشمم باشه تا هیچ وقت از خدا و کرم بی پایانش غافل نشم.
    اما شاداب،بهنوش و ساغر قانعم کردن که تن به جراحی بدم.عقیده داشتن بهتره تنها نشونه و بدترین و تلخترین خاطره زندگیم حذف بشه تا هر بار نگاه کردن بهش اذیتم نکنه.به هر حال حرفشونو قبول کردم،دکتر میگفت:-برای اینکه هیچ نشونه ی از این لکه ی زخم مانند نمونه باید دو مرتبه جراحی پلاستیک بشه.
    چند تا لک روی پام بود که با دارو رفع میشد ولی زمان میبرد.
    ته دلم خسرو رو نفرین کردم که باعث شد این همه عذاب ببینم...نفرینش کردم که باعث شد غم مهمون دل مامان و بابام بشه و شب و روز پارسا یکی بشه.نفرینش کردم که چند ماه از زندگیمو تباه کرد،اما آخرش چی نصیبش شد؟

    از خدا خواستم اونو به راه راست هدایت کنه تا بقیه زندگیش رو با کینه و نفرت حروم نکنه و زندگی کسان دیگه رو هم به مخاطره نندازهو همین طور باعث بی آبرویی و سرافکندگی پدر و مادر پیرش نشه.
    بعد از جراحی دوم کاملاً خوب شدم... تو این مدت هم با مراقبت ها و احتیاط و مصرف داروی به موقع لکه های پوست پام رفت و بالاخره یه نفس راحت کشیدم.
    پشت سرهم با موبایل واسه پارسا sms عاشقونه می فرستادم و اونم عاشقونه تر جوابمو می داد، دوست داشتم دو مرتبه با اون کت و شلوار سرمه ای و پیراهن کرم رنگ و کروات آبی با طرح های سورمه ای و کرمش می دیدمش،، دلم براش ضعف می رفت، خیلی خوش تیپ شده بود. اگه خونه خودمون بودیم براش اسفند دود می کردم. ولی حیف که نبودیم.
    شاداب نیشگونی از دستم گرفت: حوصله م سر رفت. چرا این قدر با موبایلت sms بازی می کنی؟!
    قری به گردنم دادم و پشت چشم واسش نازک کردم: چیه حسودیت می شه؟!
    روشوبا هزار عشوه و ناز برگردوند: من و تورنگ از این بچه بازیا خوشمون نمی آد....
    به دماغم چین انداختم: پیش قاضی و معلق بازی! لااقل جلوی یکی این حرف رو بزن که شما دو تا رو ندیده باشه که بیست و چهار ساعت ور دل هم نشستین و دل می دین و قلوه می گیرین؟!
    از جا پاشد: لوس بازی در نیار... پاشو که عروس و داماد اومدن.
    ساغر و مرتضی دست تو دست هم وارد تالار شدن. اون ساغر شیطون و زبون دراز با خانومی و متانت به تک تک مهمونا خوشامد گفت و رفت طرف سفره عقد. سفره عقدی که به طرز زیبا و خیره کننده ای تزئین شده بود و می بایست مرتضی و ساغر کنار اون یه عهد جاودانه و عاشقانه ببندن.
    زیر آرایش و تور سفید، ساغر خیلی دوست داشتنی و ناز شده بود. از صمیم دل بهش تبریک گفتم، وقتی دستشو گرفتم، اشک تو چشمم جمع شد و براش آرزوی سعادت کردم.


    پشت سر هم با موبایل واسه پارسا sms عاشقونه میفرستادم و اونم عاشقونه تر جوابمو میداد، دوست داشتم دو مرتبه با اون کت و شلوار سرمه ای و پیراهن کرم رنگ و کراوات آبی با طرح های سرمه ای و کرمش می دیدیمش، دلم برایش ضعف میرفت، خیلی خوش تیپ شده بود. اگه تو خونه خودمون بودیم براش اسفنددود میکردم. ولی حیف که نبودیم.
    شاداب نیشگونی از دستم گرفت: حوصله ام سر رفت، چرا اینقدر با موبایلت smsبازی میکنی؟
    قری به گردنم دادم و پشت چشم نازک کردم : چیه حسودیت میشه؟
    روشو با هزار عشوه وناز بگردوند: من وتورنگ از این بچه بازیا خوشمون نمی آد...
    به دماغم چین انداختم: پیش قاضی و معلق بازی! لااقل جلوی یکی این حرف رو بزن که شما دو تا رو ندیده باشه که بیست و چهار ساعت ور دل هم میشنین و دل میدین و قلوه میگیرین؟!
    از جا پا شد : لوس بازی در نیار..پاشو که عروس و داماد اومدن.
    ساغر و مرتضی دست تو دست هم وارد تالار شدن.اون ساغر شیطونو زبون دراز با خانومی و متانت به تک تک مهمونا خوشامد گفت و رفت طرف سفره عقد. سفره عقدی که به طرز زیبا و خیره کننده ای تزئین شده بود می بایست مرتضی و ساغر کنار اون یه عهدجاودانه و عاشقانه ببندن.
    زیر آرایش و تور سفید، ساغر خیلی دوست داشتنی و ناز شده بود. از صممیم دل بهش تبریک گفتم، وقتی دستشو گرفتم، اشک تو چشمم جمع شد و برای ش آرزوی سعادت کردم.
    بعد از یه کن بزن و بکوب عاقد اومد وخطبه عقد رو قرائت کرد، عروس خانوم بعد از مرتبه سوم اون بعله معروف رو گفت و صدای هلهله و دست بلند شد. بعد از عقد اقوام دوستان هدیه های خودشونو دادن...منم به صرف دوستی و صمیمیتم براش یه زنجیر و آویز گرفته بودم و شاداب هم یه دستبند شیک!
    خانوم ساغر مومن و مذهبی بودن به همین خاطر حتی یه مرد جز داماد تو سالن نبود. بعد از هدیه دادن او هم رفت و مجلس کاملا زنونه شد.از بلندگوی تالار موزیک شادی پخش میشد و دخترها و زنهای جوون یا شدای مرقصیدن...از من و شاداب هم خواستن که بهشون بپیوندیم و صد البته ما بدون چون و چرا قبول کردیم.
    خیلی جالب بود که اونشب واسه من خواستگار پیدا شد، یکی هم نه ،سه تا! شاداب میخندید و میگفت: در رحمت به روت باز شده، وای به حالت اگه پارسا بفهمه! دیگه نمیذاره تو هیچ مجلسی قدم بذاری.
    با پررویی جواب داد: خوشگلی این حرفارو هم داره دیگه!
    زبونم رو گاز گرفتم: استغفرا....! خدا میتونه در عرض چند ثانیه کاری کنه از نگاه کردن توی آینه گریزون بشم...بعد از اون حادثه فهمیدم که چیزای ظاهری چقدر فانی و زودگذرن...
    شاداب سر تکون داد: عاقل شدی.
    - عاقل بودم.
    موذیانه خندید: حالا جواب خواستگاراتو چی میدی؟!
    شونه بالا انداختم: چی دارم بگم؟! میگم دیر اومدین تموم شد.
    شاداب سر تا پامو برانداز کرد: حق دارن، خیلی ناز شدی ،این سبک آرایش و این لباس خیلی بهت می آد. فقط یادت باشه یه حلقه گنده دستت کنی تا حسابی به چشم بیاد و همه بفهمن تو قبلا به یکی جواب مثبت دادی.
    - یادم میمونه.
    شادااب با مزه گفت: حیف که شب میریم هتل و نمیشه واست اسفند دود کرد.
    پامو رو پا انداختم و دامن پیرهن مشکی ام رو درست کردم: اینا رو میگی که منم ازت تعریف کنم؟ نه بابا بی خود به شکمت صابون نزن که من ازاون خواهر شوهرام که جنسشون پر خرده شیشه اس. هیچ ازت تعریف نمیکنم، همون تورنگ زن ذلیل ازت تعریف میکنه بسه.خودش به قدر کافی حرصم میده تو دیگه اضافه اش نکن.
    یه شلیل برداشت و با چاقو چند تیکه کرد و بدون این که تعارفم کنه خورد ،چند لحظه که گذشت گفتم: معلومه قهر کردی.
    بی تفاوت گفت:نه چه قهری؟!
    - قهری دیگه ،اگه قهر نبودی یه تیکه میذاشتی تو دهنم.
    - من پارسا نیستم آ، ترمه خانوم.
    - بابا خوشگل شدی، رنگ آبی نفتی خیلی بهت می آد، مدل لباستم قشنگه. وقتی ام موهاتو بالای سرت جمع میکنی و یه آرایش ملایم میکنی م دیگه حرف نداری. حالا راضی شدی؟؟!آشتی؟!
    ملایم خندید: آشتی. حالا میخوای منم از تو تعریف کنم؟
    زمزمه دار گفتم:نمیخواد، فقط به پارسا بگو برام خواستگار پیدا شده، ممکنه بهش بربخوره.
    شاداب یه ابرو بالا انداخت: برخوردن نداره که، مردم تازگی ها بد سلقیه شدن و جنس مرغوب رو از جنس بد تشخیص نمیدن...این خانومایی ام که برات پا پیش گذاشتن خیلی ساده ان بی چاره ها. والا توی بلا گرفته رو نمی پسندیدن. چشممون به ظاهر مظلومت افتاده ،دو پرده از کارا و حرفاتو ببینن خودشون از گفته پشیمون میشن.
    بهش اهمیت ندادم:تو داری میترکی از این که مثل تو لازم نیست سه ساعت جلوی آینه به موهایم ور برم، همین که خشک بشه انگار با دستگاه خیلی با دقت فر شده اما تو چی؟! اینوررو سشوار بکشن، به اون طرف بیگودی ببند.
    - عوضش..
    نذاشتم حرف بزنه: عوض بی عوض! قبول کن که راست میگم.
    - باشه بابا نیستم.
    صورتش را بوسیدم: الهی فدات شم که مثل گل میمونی، البته گل خرزهره.
    - گل گله دیگه!!
    هردو زدیم زیر خنده.ساغر از دورهی با ایما و اشاره میپرسید چی شده؟! در نهایت مجبور شدیم بریم کنارش بعد از خوش و بش معلوم شد برای هر دومون خواستگار پیدا شده...دو تا برادر دوقلو!
    دیگه نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم و ترکیدیم از خنده.مادر ساغر مجبو شده بود قسم بخوره تا مادر دوقلوها باور کنه که ما ازدواج کردیم، چون باور نمیکرده و اصرار داشته لااقل یکی امونو جور کنه!
    جل الخالق!
    به حق چیزهای ندیده و نشنیده!
    بعد از شام و تموم شدن مراسم، عروس رفت خونه خودشون و دامادم خونه خودشون! چون قرار بود عروسی بعد از پایان تحصیلات ساغر باشه، اینم خوب بهونه ای شده که ماها بهش متوسل میشیم، اینطوری سه چهار سالی دیرتر می افتیم تو مسئولیت زندگی!
    ساغر خیلی اصرار داشت شب رو بمونیم خونه اشون! ولی ما قبل از حرکتمون به طرف یزد تلفنی هتل رزرو کرده بودیم. شب رفتیم هتل و خوابیدیم. صبح بعد از صرف صبحاه شهر یزدرو دیدیم. مردم گرم و با صفایی داشت. شب دوباره برگشتیم هتل تا صبح زود به طرف شیراز حرکت کنیم. قرار بود چند روزی کنار خانواده باشیم.
    منو پارسا جلو نشستیم و تورنگ و شاداب عقب. پارسا دست منو گرفته بود و رانندگی میکرد. از این که کنارش بودم حس غریب آرامش و اطمینان داشتم...
    خوشحال بودم که شریک زندگیم یه مرد تموم عیاره و تو دلم خدا رو شکر میکردم.
    راه طولانی بود ،بعد از نهار تورنگ رانندگی کرد و شاداب کنارش نشست. منم سرمو تکیه دادم به شونه پارسا و سعی کردم بخوابم ،در عرض چند دقیقه اتفاقات چند ماه اخیر مثل یه فیلم جلوی چشمم اومد، ناخواسته آه کشیدم.
    پارسا دلیلش رو پرسید، بعد ازاین که براش توضیح دادم بازومو گرفت و کمی فشار داد: من و تو مثل دو تا حلقه زنجیریم، متصل و جدانشدنی! چیزی که دوومشوزیاد میکنه عشقه. ...عشق و صداقت. که خوشبختانه هر دومون از این نظر تکمیل و بی نقصیم. تو هم سعی کن ذهنتو از خاطره های تلخ و آزار دهنده تخلیه کنی. فقط به خودمون فکر کن، به روزای شیرینی که میگذرونیم. قدر این لحظه ها رو بدون ،نباید بعد ها حسرت این روزا رو بخوری.
    در گوشم زمزمه کرد: عزیزم من خوشبخت ترین مرد دنیام.
    پرسیدم: حالا چرا اینقدر یواش میگی؟!
    لبخند زد: برای این که اگه تورنگ بشنوه شاکی میشه و میخواد ادعا کنه اون خوشبخت ترین مرد دنیاس، اینطوری ام ممکنه دعوامون بشه.
    زدم روی پاش: ای بدجنس.
    نگاه مهربون و عاشقش رو بهم دوخت: خیلی دوستت دارم حالا جمله امو تصحیح میکنم من جزء خوشبخت ترین مردای دنیام چون جواهر با ارزشی دارم. یه جواهر بی نظیر.
    خمیازه کشید.سرمو تکیه داد به شونه اش: بخواب عزیزم.
    به آرومی زمزمه کرد: تکیه کن بر شانه هایم، شاخه نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمات نبینم...خوب بخوانی ترمه جان.
    چشم باز کردم، بیابون با وسعت و عظمتی بی نهایت مقابلمون بود، اروم گفتم: حتی کویرم قشنگه!
    دستمو نوازش کرد : همه آفریده های خدا زیباست...البته تو از بقیه آفریده ها زیباتری! چون خدا تو رو فقط برای من خلق کرده، واسه این که مال من باشی.
    پلک هام سنگین بود: واسه این که دوستم داشته باشی.
    صداش مثل ترنم آبشار لطیف بود: دوستت دارم واسه تموم عمرم.

    پایان


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 10:20 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.