صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14

موضوع: رمان پریچهر

  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    از پنج سالگی خودم باهاش درس و مشق کار کردم که مدرسه می ره آماده باشه. هر چی می گفتم تا از دهنم در می اومد یاد می گفت. یه زبون داشت مثل قند شیرین. جونم بود و اون. مامان، مامانی می گفت!
    نقاشی می کشید مثل ماه! با اون سن کمش بقدری چیز می فهمید! دنیارو اگر از من می گرفتی برام مهم نبود فقط سعید رو داشته باشم کافی بود اگرم کار می کردم واسه این بود که اینده بچه مو تامین کنم. می خواستم واسه خودش کسی بشه. می خواستم درس بخونه و درسش رو ادامه بده. دلم نمی خواس انگل باشه! نه اینکه لوسش کرده باشم برعکس طوری تربیتش کرده بودم که روی پای خودش باشه. تو همون سن خیلی کارها می کرد که بچه های سه چهار سال بزرگتر بلد نبودند. مهم این بود که هر کاری رو با فکر انجام می داد. چراغ خونه بود بچه ام! صبح همسایه ها تا سعید رو نمی دیدند آروم نداشتند. یکی یکی می رفت سراغشون و سلام می کرد.خسته نباشید می گفت.






    بچه ام راه می افتاد با یه تنگ آب خنک هر کی تشنه بود بهش آب می داد. برای ماهی های تو حوض نون می ریخت. تو حیاط واسه پرنده ها دونه می ریخت باور نمی کنید گنجشک ها ازش نمی ترسیدند! خودم دیدم که تو یه بعدازظهر چند تا گنجشک از دستش دونه می خوردند!
    یه روز یه ماهی برده بود ورش داشت و توی باغچه خاکش کرد. بعد اونقدر گریه کرد که نگو! دستهامو تو دستاش می گرفت و می پرسید مامان چرا دستهای شما اینطوریه بهش می گفتم از کاره پسرم. می گفت چرا کار می کنی مگه بابام نیست که کار کنه و شما راحت باشید؟
    نگاهش می کردم و می خندیدم. بعد دستهامو ماچ می کرد و می اومد تو بغلم!
    در این موقع پریچهر خانم زد زیر گریه! گریه ای تلخ!با همون گریه بقیه داستان زندگیش رو گفت:
    یه روز داشتم با بافنده ها صحبت می کردم و یکی یکی بهشون سر می زدم و ایراد کارهاشونو می گرفتم. سرم بکار گرم بود.
    سرشو بلند کرد رو به آسمون و با گریه گفت:
    خدا چرا گلم رو گرفتی خدا!!
    آروم با دستهای استخوانی و نحیف خودش تو سرش می زد.
    - خدا! اگه می خواستی از من بگیریش چرا دادیش؟!
    با چنگهاش صورتش رو خراشید!و سرش رو محکم زد به دیوار و لحظه ای بعد همونطور که گریه می کرد ادامه داد:
    همونطور که داشتم تو اتاقها به قالیچه ها سر می زدم صدای جیغ سعید رو شنیدم. نفهمیدم چطوری به طرف اتاق خودم دویدم تو راه خوردم زمین و بلند شدم و باز دویدم. در اتاق رو که باز کردم سعید رو دیدم." دوباره زد تو سر خودش و سرش رو به آسمون بلند کرد و گفت:
    خدا گله دارم! گله دارم! گله دارم!
    دوباره با همون حال شروع کرد.
    بچه ام سعید افتاده بود یه گوشه. صورتش کبود شده بود. بچه ام رفت!
    بچه ام رفت! ماه من رفت.خورشیدم رفت. زندگیم رفت!
    اشک بود که از چشم این پیرزن بیرون می ریخت. می خواستم که جلوی حرف زدنش رو بگیریم شاید آروم شه ولی خودش ادامه می داد. هر چی می گفتیم پریچهر خانم اروم باش حالت بد می شه.حالا دیگه گذشته! ولی انگار این جریان همین دیروز براش اتفاق افتاده!
    - دیگه نفهمیدم. زبونم بند اومد و مثل توپ خوردم زمین.
    هومن پرید و یه لیوان اب از کبابی بغل گرفت و اومد. آروم چند جرعه بهش دادیم. صاحب کبابی بیرون اومد و وقتی پریچهر خانم رو به اون حال دید با چهره ای غمگین سری تکون داد و دوباره به داخل مغازه رفت. سیگاری روشن کردیم و به پریچهر خانم که کمی آروم شده بود دادیم. بغض گلوی خودم رو گرفته بود طوری که نمی تونستم حرف بزنم. لیوان آب رو برداشتم و خوردم.
    من و هومن هم سیگاری روشن کردیم. یک ربعی گذشت. خواستیم بلند شیم بریم که پریچهر خانم نذاشت. گفت می خوام بازم حرف بزنم. هومن گفت مادر من حرف بزنی بازم ناراحت می شی. بذار دفعه بعد. گفت زورم که به دنیا نمی رسه! به چشم خودم که می رسه! دوباره زد زیر گریه و چنددقیقه دیگه هم گریه کرد و سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
    بچه مو برق خشک کرده بود. یه سیم لخت روی زمین افتاده بود. یکی مخصوصا این کار رو کرده بود! من اونجا سیم برق نداشتم! خونه شده بود صحرای محشر! ناله از در و دیوار بلند بود. ماهی ها گریه می کردند. پرنده ها نوحه می خوندند! همسایه ها خودشون رو می زدند. من فقط نگاه می کردم. بهت زده سعیدم رو نگاه می کردم. عزت گیس های من رو گرفت و کند! هوار می زد پدر سگ سیم برق رو چرا اونجا گذاشتی! بچه مو کشتی! خاک بر سرم کردی!
    زن ها گرفتنش. من فقط نگاه می کردم. همه چیز می فهمیدم ولی حرف زدن رو یادم رفته بود! چشمهام فقط به سعیدم بود. بلند شدم و بچه مو بغل کردم و بخودم فشردم. بوئیدمش. بوسیدمش. نازش کردم. با زبون دلم باهاشحرف زدم. دعواش کردم که چرا تنهایی رفته!چرا بی مامان بیرون رفته! دیدم بچه ام بهم خندید!
    به امراله خبر دادند.اومد.اونقدر خودش رو زد که خونین و مالین شد. نعش بچه مو بلند کردند. تمام اهل محل گریه کنون دنبالش بودن.
    " دوباره گریه رو شروع کرد ولی این دفعه آروم. بعد از چند دقیقه گفت:
    آوردنش همین جا. تو قبرستون اینجا خاکش کردند. منم باهاش خاک شدم! ازش دل نمی کندم به زور بردنم خونه. لال لال شده بودم . زبونم حرکت نمی کرد. تموم خونه رو سیاهپوش کرده بودند. وقتی برگشتیم خونه چشمم گوشه حیاط به عشرت افتاد!!
    یه هفته گذشت. نه حرف می زدم نه چیزی. منتظر بودم!
    وقتی که هفت تموم شد یه شب که همه خواب بودند آرومم بلند شدم از توی مطبخ پیت نفت رو برداشتم و با کبریت رفتم بالای سر عشرت! می خواستم آتشش بزنم! بالای سرش ایستاده بودم و نگاهش می کردم. با خودم فکر می کردم. یه دلم می گفت کار خودشه یه دلم می گفت نکنه اشتباه کنی! نمی دونم چند وقت اونجا واستاده بودم و فکر می کردم. چشمم به صورت عزت افتاد. از روش شرم کردم اومدم تو حیاط. نفت رو ریختم روی خودم وکبریت کشیدم. آتش زبونه کشید! یه جیغ هم نکشیدم. اصلا درد و سوزشی رو نمی فهمیدم من یک هفته بود که مرده بودم!
    یه موقع دیدم امراله با یه پتو پرید روی من و بدنم رو پیچید تو پتو. آتش خاموش شد. فقط پوست تنم و موهام سوخت. دم خونه محشر کبری بود. همه همسایه ها اومده بودند. یکی می گفت جنی شده! یکی می گفت زده به سرش از غصه! یکی می گفت بریم براش دعا بگیریم! عزت گریه کنون گفت بابا اینا مال غم سعیده! دعا و سر کتاب چیه؟! برسونیمش بیمارستان. و زد تو سر خودش.
    زنها همه گریه می کردند خلاصه بلندم کردند و روی دست رسوندن بیمارستان. ده روز بیمارستان خوابیدم. اونجام نه با کسی حرف می زدم نه جواب کسی رو می دادم. روزی که می خواستن منو مرخص کنن امراله با چند تا از فک و فامیل هاش اومده بودند داشتند با دکتر حرف می زدند و من می شنیدم. امراله می گفت آقای دکتر زن من زده به کله اش! اگه ببریمش خونه و ایندفعه همه جاهارو به آتیش بکشه چی؟ تو خونه من بیست تا دار قالی سر پاس!ورشکست می شم!بیچاره می شم!
    رفتم تو فکر. کاری رو که خودم براش جور کرده بودم. ثروتی رو که از صدقه سر من پیدا کرده بود. همه، حالا براش بیشتر از من ارزش داشت می خواست منو بندازه دور! تا حالا که عقلم سر جاش بود و براش سود داشتم عاشقم بود!
    تف به این روزگار. چند دقیقه دیگه ام با دکتر حرف زد و رفت. جمله آخرش این بود: دکتر ما که نمی تونیم تو خونه ازش نگهداری کنیم.شما خودتون صاحب کمال هستین. آدمی که عقلش تکون خورده جاش کجاست؟!
    دلم می خواست بلند شم و یه تف بندازم تو صورتش ولی دیگه برام فرقی نمی کرد. فرداش دو نفر اومدن و منو با خودشون بردن امین آباد. دیوونه خونه امین آباد!
    انداختنم تو یه اتاق.کثافت بود!
    نشستم یه گوشه و سرم رو گرفتم تو زانوهام و شروع کردم گریه کردن. از اون روز که سعیدم رفت تا اون موقع گریه نکرده بودم. مرثیه می خوندم و گریه می کردم خودم رو ول کرده بودم دیگه پریچهر خانم نبودم. دیگه مادر سعید نبودم. شده بودم یه دیوونه! یه سربار!
    سعیدم،برگ بیدم، سر و گردن سفیدم!
    دوباره شروع به گریه کرد و تو سر خودش زد. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم بی اختیار از گوشه چشمم سرازیر شد. هومن سیگاری روشن کرد و داد به من.
    سعید، سعیدم کجایی که بهت الف ب یاد بدم! کجایی که بهت مشق بگم! کجایی که دستامو تو دستای کوچولو و قشنگت بگیری و ماچ کنی! دیگه کی به پرنده ها دونه می ده؟! دیگه کی برای ماهی ها نون میریزه تو حوض؟!
    کیه که دیگه قوت قلبم بشه؟! برای کی دیگه شبا قصه بگم؟! موهای مثل ابریشمت کجاست که نازش کنم؟! خدا دیگه کدوم گناه نکردمو باید کفاره پس بدم؟! قربون سر قشنگت برم پسر گلم! پاشو می خوام لباستو بشورم. سرتو شونه کنم. لباس تنت کنم بفرستمت مدرسه! می خوام دامادیتو ببینم! دست کدوم جلاد شاخه عمرتو برید؟ کدوم باد خزون گلم رو پر پر کرد ؟
    دوباره سرش رو زد به دیوار هر سه نفر گریه می کردیم.
    براش کیف و کفش مدرسه شو خریده بودم. اون سال باید می رفت کلاس اول. از روزی که براش کیف مدرسه خریده بودم همش ذوق و شوق داشت که زودتر بره مدرسه. همش ازم سوال می کرد که مامان مدرسه چطوریه؟ می گفت مامان من که برم مدرسه دلم برات تنگ میشه اما قول میدم درس هامو خوب بخونم که شما غصه نخوری!
    بچه ام آرزو به دل مرد.
    کجایی مادر که منو ببینی؟! کجایی که مادرت رو ببینی که چه روزگاری پیدا کرد! یادمه می گفتی بزرگ بشم نمی ذارم شما دیگه کارکنی! یادته؟!
    ای روزگار اگه زورم بهت می رسید زیر و روت می کردم! هر جا رفتم چنگ انداختی پیدام کردی و تو سرم زدی! زورت رو به یه زن ضعیف و یه بچه معصوم رسوندی! برو که از یه .... کمتری که اونا معرفت دارن و تو نداشتی!
    سرش رو به دیوار گذاشت و چشمهاشو بست. به صورتش دقیق شدم. هر کدوم از چین های این صورت یادگار زخمی از دشنه روزگار بود! بعد از دو سه دقیقه چشمهاشو باز کرد و به من و هومن نگاه کرد و گفت:
    گریه می کنید؟دلتون برام سوخت؟ دلتون برای سعیدم سوخت؟
    دوباره گریه کرد. بعد از گذشت این همه سال عجیب بود که همه چیز براش تازه بود.
    - یه هفته بعد عزت پیدام کرد و اومد سراغم. نشست پیشم. گریه کرد . گریه کرد. فکر می کرد که چیزی نمی فهمم. همونطور که گریه می کرد گفت کجایی پریچهر که ببینی؟!
    کجایی که بی تو و سعید بهجت خانم دق کرد و مرد! کجا بودی که براش عزاداری کنی! فهمیدم که بهجت خانم هم مرد. پیرزن بیچاره نتونست طاقت بیاره. من مثل دخترش بودم و سعید مثل نوه اش. این درد هم به دردهام اضافه شد. از اون به بعد ده روزی، دو هفته ای یکبار عزت اونجا بهم سر می زد. بازم وفای این زن! تا یک سال اینطوری می اومد بعد وقتی که امیدش از خوب شدن من قطع شد ماهی یه بار می اومد پیشم. تا اینکه یه روز اومد ملاقاتم. یک سال و نیمی بود که تو دیوونه خونه بودم. ده دقیقه ای کنارم نشست و نگاهم کرد و بعد گفت: نمی دونم حرفهامو می فهمی یا نه. ما داریم از اون خونه می ریم. اون قالیچه رو که دوست داشتی با هر زحمتی بود با طلاهات اوردم دادم رئیس اینجا. دنیا رو چه دیدی؟ شاید یه روز خوب شدی. بعد یه دفعه بغلم کرد و زد زیر گریه و گفت: قدرت رو ندونستم خانمم! قدرت رو ندونستم تاج سرم! جات بخدا خالیه! کجایی که خانمی رو بهم برگردونی؟!
    بعد گفت که امراله یه زن جوون گرفته و اونم همه چیز رو از چنگ اینا درآورده و کرده به نام خودش.
    چند روزی گذشت یه روز تو حیاط بیمارستان زیر یک درخت نشسته بودم که دکتر از دور منو دید و به طرفم اومد. وقتی رسید مدتی منو نگاه کرد و در حالی که سرش رو با حسرت تکون می داد گفت اون قالیچه کار تو بوده؟افسوس! واسه خودت کمال الملکی بودی! این گفت و داشت می رفت که بی اختیار گفتم کمال الملک هم اسیر بود! برگشت به من نگاه کرد و بعد گفت: اسیر چی بود؟
    - اسیر یه مشت دیوونه تو دربار! مثل من که اسیر نفرین روزگارم!
    دکتر گفت از کجا کمال الملک رو می شناسی؟ گفتم وقتی تونستی هنر رو بشناسی اونها رو هم می شناسی. گفت برام خیلی عجیه که متوجه حالت شما نشدم! گفتم تو این مدت که اینجام دفعه سوم یا چهارمه که شما رو دیدم! اگه درست وظیفه تونو انجام می دادی متوجه خیلی چیزهای دیگه ام می شدید! جوابی نداشت بده پرسید بازم می تونی مثل اون قالیچه رو ببافی؟ گفتماگه روحم نمرده بود شاید! ولی روحم رو کشتند! هنرمند روحشه که هنر رو خلق می کنه نه جسمش!گفت چی شد که سر از اینجا در اوردی؟ حتما این مدت بین این دیوونه ها خیلی سختی کشیدی؟ گفتم در تمام عمرم اونقدر که بین این دیوونه ها راحت بودم با عاقل ها نبودم!
    گرفت نشست پیشم و گفت چرا تا حالا حرف نمی زدی؟ گفتم یه عمر حرف زدم کی جوابم رو داد؟ گفت اگه ازادت کنم کجا می ری؟ گفتم آزادم کنی؟! آزاد کننده خداست! یه بار خودم سعی کردم که آزاد بشم سر از اینجا در آوردم! گفت اگه مرخصت کنم کجا می ری؟ گفتم سر قبر بچه ام! گفت چرا تا حالا نخواستی بری؟ گفتم دلش رو نداشتم گلم رو زیر خاک ببینم! گفت زندگی بهت خیلی سخت گرفته؟گفتم:
    ای چرخ و فلک خرابی از کینه تست!
    گفت اینطوری که حرف می زنی یعنی کاملا عاقلی! نگاهی بهش کردم و گفتم عقل رو اون زمان داشتم که حرف نمی زدم! گفت چرا این مدت حرف نمی زدی؟ گفتم از همه بریده بودم. گفت حالا دیگه می خوای با مردم باشی؟ گفتم نه دلم هوای خاک پسر رو کرده! می خوام برم سر خاکش. گفت شنیدم سیم برق رو تو اتاقت ول کرده بودی رو زمین! بعدش هم خودتو آتش زدی! اینا علائم چیه؟ گفتم اون سیم رو یه قاتل رو زمین انداخته بود ! آتش رو هم باید کسی دیگه توش می سوخت. اما چون از قضاوت غلط ترس داشتم خودم را اتش زدم.گفت می دونستی قاتل کیه؟ گفتم می دونستم اما مطمئن نبودم. گفت چرا به پلیس معرفیش نکردی؟گفتم چه فایده داشت چیزی عوض نمی شد. برای من که پسرم زنده نمی شد! گفت حالا نمی خواهی برگردی پیش شوهرت؟ گفتم شوهری که از هنر من به همه جا رسید و با اولین مشکل من رو از خودش پس زد و یکبار هم دیدنم نیومد ارزش یاد کردن هم نداره. گفت می خواهی اینجا هنرت رو ادامه بدی؟ گفتم یه بار پرسیدی جوابت رو دادم. گفت حیفه، واقعا حیفه! گفتم حیف پسرم بود که رفت. زندگیم بود که رفت. گفت یه سوالی ازت دارم اگه قرار بود دوباره بدنیا بیای چکار می کردی؟ گفتم سوالت معقول نیست! به دنیا اومدن ما زورکیه دست خودمون نیست ولی اگه دست خودمون بود اصلا دلم نمی خواست به دنیا بیام! اینو گفتم و بلند شدم رفتم.
    سه روز بعد دوباره دکتر سراغم اومد کمی از این در و اون در صحبت کرد و بعد گفت می خوام مرخصت کنم اما می ترسم یه بلایی سر خودت بیاری! گفتم اولا شما وکیل وصی مردم نیستی! دوما اگه می خواستم دوباره بلایی سر خودم بیارم اینجا نمی تونستم؟ نه نگهبان درست حسابی دارید نه پرستار زیاد! سوما خودتون رو معذب نکنید من اگه دیگه می خوام برم بخاطر پسرمه! می خوام برم سر خاکش. دلم از اینجا کنده شده. هوای عشق بچه ام به سرمه!
    یه هفته بعد مرخص شدم. موقعی که خواستم برم دکتر اومد قالیچه و طلاهام رو به من داد و گفت مواظب این قالیچه باش خیلی گرون قیمته! گفتم آره اما نه گرون قیمت تر از آرزوهام! گفت اگه یه روز احتیاج به کمک داشتی بیا اینجا. ازش خداحافظی کردم و راه افتادم. یکراست اومدم اینجا. بعد از یک و سال و نیم دوری از پسرم اومدم سر خاکش. برای قبرش سنگ انداخته بودند. روی سنگ اسمش و تاریخ و تولد و مردنش رو حک کرده بودند و زیرش نوشته بود من و مادرت همیشه به یادت هستیم سعید جان!
    حدس زدم که کار عزت باشه.دوباره همه خاطرات جلو چشمم زنده شد سعید رو دیدم که دستهاشو باز کرده و به طرفم می آد. به من که رسید محو شد! چشمم به سنگ قبرش افتاد. نتونستم که روی پا بایستم. نشستم . تنها نبودم. تمام غم و غصه های زندگیم با من بودند! یه طرفم غم دوران بچگی هام بود یه طرف غم بی مادری و بی پدری و بی کسی، یه طرف بدبختی و زجرهایی که خونه فرج اله کشیدم و روبروم غصه رفتن سعیدم نشسته بود!
    خاک و گل روی قبرش نشسته بود. با چادرم سنگ قبرش رو تمیز کردم. سرم رو که بلند کردم سعیدم رو دیدم که جلوم نشسته! نگاهش کردم با دستهای کوچکش دستهامو تو دستهاش گرفت و گفت مامان اومدی؟! گفتم اومدم پسرم. گفت چرا این قدر دیر کردی؟ گفتم کار داشتم عزیزم. گفت اینجا پیشم می مونی؟ گفتم می مونم. گفت تا هر وقت که من بخوام؟ گفتم آره خوشگلم تا هر وقت که تو بخوای!
    دوباره شروع به گریه کرد با دستهای بی جون و بی رمقش موهاشو از زیر چادر می کند. دلم ریش شد طاقت دیدن این صحنه رو نداشتم.
    - سر بچه مو ماچ کردم گفت مامان خیلی تنهایی؟ گفتم خیلی پسرم گفت مامان خوابم می آد! سرش رو گذاشتم رو زانوهام و همونطور که نازش می کردم براش لالایی خوندم چشمهاشو بست و برای همیشه خوابید.
    آروم با گریه شروع به خوندن لالایی کرد:
    لالایی گویم و خوابت کنم من!
    همراه اشک سرش رو تکون می داد. مثل اینکه واقعا داشت برای پسرش که روی پاهاش خوابیده بود لالایی می گفت. چشمهاشو بسته بود و گریه می کرد و لالایی می خوند!
    عزیز جونم که صد سالت کنم من
    لالایی کن گل خوشرنگ پونه- که مامانت تو این دنیا به زندونه
    لالایی کن گل خوشرنگ پسته- که مامانت از این دنیا شده خسته
    سرش رو گذاشت به دیوار و های های گریه کرد. رهگذرها که رد می شدند نگاهی بی تفاوت به این صحنه می کردند و می رفتند.
    - اگه پسرم زنده بود الان هم سن و سال شما بود دست مادرش رو می گرفت و با خودش می برد. نمی ذاشت اینجا مثل گداها بشینه و غصه بخوره! اگه بچه ام زنده بود بدش می اومد که مادرش اینجا بشینه تا هر کی یک تومن، دو تومن بندازه جلوش. اگه پسرم زنده بود دلش نمی خواست دیگه مادرش کار کنه.
    از زور گریه به هق هق افتاده بود..نفس در نمی اومد.
    - پاشو پسرم ببین تنهات نذاشتم! بیست و چند ساله که اینجا نشستم. گاهی اینجا گاهی سر خاک توام که تنها نباشی. همونطور که خواسته بودی پیشت موندم! از اینجا هیچ جا نمی رم تا خدا منو ببره! بخدا به هیچ کس بد نکردم که بد دیدم!
    دلم می خواست مثل پسرش بغلش کنم و دوتایی گریه کنیم. دلم می خواست بهش بگم مادر من هم پسر توام! پاشو با هم بریم دیگه نمی ذارم کار کنی دیگه نمی ذارم غصه بخوری!
    چند دقیقه دیگه هم گریه کرد و بعد دستش رو به طرف من دراز کرد کمکش کردم تا بلند شد و سه تایی به طرف قبرستون رفتیم. سر یه قبر ایستاد یه قبر بود که سنگش مثل گل تمیز بود! برق می زد با وجود کهنگی تمیز تمیز بود! آروم به قبر اشاره کرد و گفت:
    این خاکی که منو اینجا زمین گیر کرده! گل من اینجا خوابیده. حالا دیگه ازش فقط چند تا استخوان باقیمونده اما این استخوانها که این زیره یه موقع وقتی می خندید بهار می شد! وقتی می خندید تموم خوشی های دنیا تو خونه ما جمع می شد! حالا ازش چی مونده؟! از من چی مونده؟!
    برگشتیم. دستش رو گرفته بودم که زمین نخوره. قدرت راه رفتن براش نمونده بود رسیدیم سر بساطش اما نایستاد و به طرف یه کوچه کمی پایین تر رفت. پیچیدیم تو کوچه انتهای کوچه جلوی یه در کهنه قدیمی که فقط چند تا تکه چوب بود ایستاد و گفت: اینجام قبر منه!
    در هل داد و باز کرد. برگشت و نگاهی به ما کرد و گفت:
    این زندگی من بود که تا حالا تو دلم تو دلم نگه داشته بودم حالا برید به خدا سپردمتون.
    هومن گفت پریچهر خانم بساطتون چی میشه؟! دزد می بره
    برگشت نگاهی به هومن کرد و زهرخندی زد و در رو پشت سرش بست!
    نگاهی به هومن کردم و آهی کشیدم و دو تایی به طرف ماشین حرکت کردیم.
    من- من دلم می خواد اونقدر گریه کنم تا خون از چشام بیاد!
    هومن- منم دست کمی از تو ندارم.
    دیگه تا خونه هیچ حرفی با هم نزدیم. به خونه رفتم و از ناراحتی بدون اینکه ناهر بخورم رفتم گرفتم خوابیدم. دو ساعتی خواب بودم که تلفن زنگ زد. هراسون از خواب بیدار شدم و تلفن رو برداشتم.

    - الو فرهاد
    من- سلام
    فرگل- کجا بودی؟چرا موبایلت جواب نمی داد
    من- خاموشش کرده بودم
    فرگل- رفته بودیم پیش پریچهر خانم؟
    من- آره با هومن رفتیم
    فرگل- حالش چطور بود؟
    من- خراب
    فرگل- چرا؟ مریض شده؟
    من- نه داشت آخر داستان زندگیشو برامون تعریف می کرد
    فرگل- تو چت شده؟چرا صدات اینطوریه؟
    من- باور نمی کنی ولی دارم گریه می کنم.
    فرگل- چرا؟!
    من- نمی دونم دست خودم نیست. بی اختیار داره اشک از چشام میاد.
    فرگل- پاشو بیا تعریف کن ببینم چی شده. گریه نکن فرهاد!
    من- حالا برو یکی دو ساعت دیگه می آم دنبالت شام بریم بیرون فعلا خداحافظ
    تلفن رو قطع کردم و سرم رو میون دستهام گرفتم و گریه کردم. برای تنهایی پریچهر خانم گریه کردم. برای سعید گریه کردم برای تمام آدمهای اسیر غم این دنیا گریه کردم! عصری رفتم دنبال فرگل. سوار ماشین شد.
    - حالت بهتر شده؟ مگه چی شده بود؟
    من- چیزی نشده بود پریچهر خانم داستان زندگیش رو تموم کرد.از ناراحتی هایی که کشیده بود ناراحت شدم.
    فرگل- مطمئن باشم چیز دیگه ای نیست؟!
    من- مثلا چه چیز دیگه ایی؟
    فرگل- مثلا در مورد ازدواج خودمون!
    من- تو هم چه فکر ها می کنی! راستی فردا می ام دنبالت بریم سی تی اسکن. آماده باش.
    فرگل- ولش کن فرهاد.من به این سردرد عادت کردم. امروز هم بعد از تلفن تو دوباره گرفت چند تا قرص خوردم خوب شد. میگرن عصبیه.
    من- وقتی می شه معالجش کرد چرا آدم درد بکشه؟
    فرگل- خوب حالا تا فردا. الان کجا بریم آقا موشه؟!
    نگاهی بهش کردم و خندیدم. وقتی به چهره قشنگش نگاه می کردم تمام غصه هام یادم می رفت.
    من- ترو خدا فرگل اگه این کلمه اقا موشه به گوش هومن برسه دیگه منو ول نمی کنه!
    فرگل- می دونی بعضی از زن و شوهرها برای هم اسم می ذارن! مثلا شوهره به زنش می گه عسل خانم! زن هم به شوهرش می گه مثلا آقا خروسه!
    من- این دیگه چه مدلشه؟
    فرگل- حالا تو دوست داری من بهت چی بگم؟آقا ببره؟ آقا شیره؟ آقا پلنگه؟
    من- ترجیح می دم اسم خودم رو صدا کنی.
    فرگل- نمی شه ! من دلم می خواد بگم آقا موشه
    من- عجب بدبختی دارم با این اسم! آخه چه وجه تشابهی بین من و موش می بینی؟ همه می گن موش موذیه! من کجام موذیه؟
    فرگل- من اون آقا موشه رو می گم که تو قصه خاله سوسکس!
    من- نمی شه حالا یه اسم دیگه روم بذاری ؟ مثلا آقا اژدها! آقا عقابه!
    فرگل- نه نمی شه آقا موشه تو اون داستان خیلی رومانتیک و ملایم و آرومه مثل تو! کجای ازدها و عقاب ملایم و آرومن!
    من- چه دختر لجبازی هستی تو! دفعه اول که دیدمت اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشی!
    فرگل- گریه می کنم ها!
    من- نه تروخدا! تو اصلا لجباز نیستی
    فرگل- خوب حالا می خوای منو کجا ببری؟
    من- متاسفانه نمی دونم.می خوای بریم سینما؟
    فرگل- بدم نمیاد. کدوم فیلم؟
    من- نمی دونم
    فرگل- بریم فیلم پارک خلوت
    من- کدوم سینما نشون میده؟
    فرگل- بریم بهت نشون می دم. برو دست راست.
    من- فرگل می خوام یه چیزی بهت بگم
    فرگل- چی ؟ بگو.
    من- وقتی به امید خدا ازدواج کردیم می آی تو خونه ما با مادر و پدرم زندگی کنی؟ راستش نمی دونم پدرم برام جایی رو می خره یا نه! روی پرسیدنش رو هم ندارم خودم هم که به اون صورت پولی ندارم که جایی رو بخرم.
    فرگل- من اصلا ناراحت نمی شم که با پدر و مادرت زندگی کنم. خونه شما هم اونقدر بزرگه که اگه ده نفر هم توش زندگی کنن سالی یه بار هم همدیگه رو نمی بینن! اصلا خودت رو برای این مسایل ناراحت نکن فرهاد.
    من- ممنون که وضع منو درک می کنی می دونی فرگل من فعلا فقط یه مدرک دستمه! همین. تا بعد خدا چی بخواد نمی دونم.
    فرگل- من تو رو واسه خودت انتخاب کردم و دوست دارم.
    من- منم خیلی دوست دارم فرگل. از همه دنیا بیشتر!
    فرگل- برو سمت چپ جلوی اون پارک نگه دار
    من- اینجا که سینما نیست!
    فرگل- پارک خلوت که هست!
    جلوی پارک ایستادم و پیاده شدیم و رفتیم تو پارک
    فرگل- آقا موشه ببین چه جای قشنگیه!
    من- فرگل حداقل تو خیابون آقا موشه صدام نکن! یکی می شنوه زشته!
    فرگل با صدای آروم گفت:
    ببین چه پارک قشنگیه آقا موشه!
    خندم گرفت.
    - عجب آدم لجبازی هستی توها!
    فرگل- بیا بشین اینجا و برام اون حرفهای آقا موشه رو بزن
    من- جدی می گی؟! من رو اوردی اینجا که برات قصه بگم؟!
    فرگل- خوب آره مگه چیه؟
    من- خوب باشه.ولی این دفعه نوبت خودته یعنی خاله سوسکه باید قصه بگه.
    فرگل- باشه خیلی هم خوبه. پس بیا قدم بزنیم.
    دوتایی مشغول قدم زدن شدیم. کمی که راه رفتیم گفت:
    - یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود یه خاله سوسکه ای بود که با پدر و مادرش تو یه خونه نسبتا کوچک البته در مقایسه با بقیه خونه ها در یک منطقه اعیان نشین زندگی می کردن. یه روز این خاله سوسکه ما با درش رفت خونه دوست پدرش. اونجا آقا موشه رو دید! آقا موشه یه پسر خیلی آقا با صورت معصوم بود. اون روز آقا موشه خاله سوسکه رو سوار دوچرخه کرد زد زمین. خاله سوسکه هر چی منتظر شد که آقا موشه بیاد جلو کمی خاله سوسکه رو ناز و نوازشش کنه نکرد. خاله سوسکه هم زد زیر گریه. بعد از اون روز دیگه آقا موشه ، خاله سوسکه رو ندید اما خاله سوسکه آقا موشه رو فراموش نکرد.
    اینجای داستان که رسید فرگل مدتی سکوت کرد و بعد دوباره ادامه داد.
    - همونجور که خاله سوسکه بزرگ می شد خاطره آقا موشه خوش قیافه رو با اون چهره معصوم از یاد نبرد. می شه گفت که با اون خاطره بزرگ شد. چند سال بعد گاهی با پدرش می اومد خونه آقا موشه اما دم در می موند و تو خونه نمی اومد. چرا، نمی دونم. شاید بخاطر اینکه اختلاف طبقاتی زیادی بین اون و آقا موشه بود اما همیشه آرزو داشت که آقا موشه رو که حالا بزرگ شده ببینه! تا اینکه یه بار که با پدرش اومده بود آقا موشه رو دید و این موقعی بود که آقا موشه می خواست برای ادامه تحصیل بره خارج از کشور. خاله سوسکه خیلی غصه می خورد آرزو می کرد که پدرش پولدار بود مثل پدر آقا موشه!
    نه به خاطر اینکه پول و ثروت دوست داشته باشه! به این دلیل که شاید بتونه نظر آقا موشه رو جلب کنه! خلاصه آقا موشه که تازه از سربازی برگشته بود رفت خارج. چند سال بعد یه روز پدر آقا موشه عکس آقا موشه رو آورد خونه خاله سوسکه. وقتی خاله سوسکه عکس رو دید تازه فهمید از همون روز که سوار دوچرخه آقا موشه شده یه دل نه صد دل عاشق آقا موشه بوده!
    در اینجا فرگل از داستان خارج شد و به واقعیت پیوست و گفت:
    - فرهاد از همون روز که تو منو سوار دوچرخه ات کردی تصویرت، مهرت ، عشقت تو یه گوشه از ذهنم جا گرفت! دختر خیلی حساسه! در تمام این مدت تو رو دوست داشتم نمی دونم چرا احساس می کردم یه روز زن تو می شم! همیشه یه حسی به من می گفت وقتی تو برگردی می آی سراغ من!همیشه هم بعد از این فکر به خودم می خندیدم می گفتم اصلا ممکنه که تو اونجا ازدواج کنی و ایران نیای. اصلا تو منو یادت نیست اما دفعه بعد که به تو فکر می کردم باز یه حسی به من می گفت که تو منو برای ازدواج انتخاب می کنی! اون موقع ها اصلا نمی دونستم که پدرت منو برای تو در نظر گرفته. فرهاد تونمی دونی چقدر انتظار سخته! تازه انتظاری که آدم ندونه بعدش چی می شه در هر مرحله از سنم ترو یه جور دوست داشتم. می دونی در زندگی انسان یه لحظه می تونه سرنوشت ساز باشه! برای من هم لحظه دیدن تو شروع یک رویا بود که به واقعیت رسید. باور کن فرهاد اگر دخترها هم می تونستند به خواستگاری پسرها برن من به خواستگاریت می اومدم. راستی چرا فقط مرد می تونه به خواستگاری یه دختر یا زن بیاد؟
    چرا یه دختر اگر عاشق یه پسر مثلا پسر همسایه شد نمی تونه بره خواستگاریش؟! اما اگه یه پسر از دختر همسایه خوشش اومد می تونه بره جلو و با خانواده دختر صحبت کنه؟
    در هر صورت صبر کردم و امیدوار بودم همیشه از خدا می خواستم که تو اونجا ازدواج نکنی. دعا می کردم که برگردی ایران و اونجا نمونی. آرزو می کردم که وقتی برگشتی یه طوری من رو ببینی و از من خوشت بیاد و بیای خواستگاری من!
    گاهی از اینکه اینقدر ما دخترها اسیر هستیم احساس نفرت می کردم می دونی وقتی یه دختر در این حالت قرار بگیره واقعا تحقیر میشه. هیچ چاره ای نداره جز اینکه یه جوری خودش رو به اون پسر نشون بده حالا شانس داشته باشه که خوشگل باشه و پسره ازش خوشش بیاد!
    برای یک مرد اینطوری نیست تو خیابون یه دختر رو می بینه و دنبالش راه می افته و خونه شو یاد می گیره و بعدش می آد خواستگاری. حالا یا بهش جواب مثبت می دن یا منفی. حداقل اینه که این امتیاز رو داره که اولین انتخاب رو بکنه!
    فرهاد واقعا اگه پدرت منو برای تو در نظر نگرفته بود و تو منو توی کارخونه نمی دیدی من باید عضق تو رو در قلبم می کشتم و زن یکی دیگه می شدم یا باید خودم شال و کلاه می کردم و توی خیابون جلوی تو رو می گرفتم و احساس خودم رو بهت می گفتم و یا اصلا ازدواج نمی کردم در حالت اول که درست نیست که یه دختر با داشتن یه عشق زن کس دیگه ای بشه. کشتن عضق هم که درست نیست. در حالت دوم هم که اگه خودم جلوی ترو می گرفتم حتما تو دلت می گفتی که این دیگه چه دختر بد و بی اصالتی یه! حالت سوم هم که برای یه دختر مقدور نیست. خوب حالا می فهمی که یه دختر با چه مشکلاتی رو به روئه!
    من- تا حالا اینطوری به این موضوع فکر نکرده بودم.
    فرگل- یادمه موقعی که فهمیدم شهره با اون ثروت پدرش با اون ماشین گرون قیمتش خیال ازدواج با ترو داره وقتی لیلا می گفت که مادرت تمام دخترهای فامیل رو دعوت کرده که تو یه کدوم رو انتخاب کنی داشتم دیوانه می شدم! هیچ کاری از دستم بر نمی اومد. نه به مادرم می تونستم در این مورد حرفی بزنم نه به پدرم. فقط به لیلا درد دل میکردیم.
    من- پس لیلا از همه جیز خبر داشت؟!
    فرگل- آره. اما ازش خواسته بودم که هیچی به تو نگه. نمی خواستم تحقیر بشم تو باید خودت من رو انتخاب می کردی. باور کن فرهاد اون روزها بقدری سردرد می گرفتم که فکر می کردم هر لحظه ممکنه مغزم متلاشی بشه!
    من- حالا دیگه خودت رو ناراحت نکن. حالا که همه چیز همونطور که تو می خواستی شده. به امید خدا تا چند روز دیگه من و تو زن و شوهر می شیم و من هم که اندازه جونم ترو دوست دارم.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فرگل مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت: فرهاد باید قول بدی که منو تنها نذاری باید قول بدی از اینکه صادقانه احساساتم رو برات گفتم ازش سو استفاده نکنی و باید به من قول بدی که همیشه دوستم داشته باشی.
    من- نه تنها سو استفاده نمی کنم بلکه برعکس با ای چیزها که برام تعریف کردی وقتی فهمیدم واقعا دوستم داری یه احساس امنیت خاطر در من ایجاد شد! فرگل قول می دم هیچ قت تنهات نذارم. فرگل تو اون قدر قشنگی که فکر این که یه روز دوست نداشته باشم برام خنده داره!
    چشمهای تو مثل شبه!پر رازه! وقتی تو چشمات نگاه می کنم احساس می کنم در شب تاریک تاریک توی کویر گم شدم! به هر طرف که نگاه می کنم سیاهی چشم ترو می بینم! تو این شب هیچ جا نمی تونم برم. توی شب چشمات اسیرم، کجا برم؟! توی این شب تاریک گم شدم فقط تویی که راه رو بلدی!




    نگاهم کرد و گفت – فرهاد پاییز شده من دلم از پاییز می گیره!
    من- برای ما که بهاره!
    فرگل- هر دفعه که برگهای درختها زرد می شن و میریزن همش می ترسم نکنه دیگه برگها در نیان! نکنه دیگه بهار نشه!
    من- همیشه بهار می شه. بهار همیشه می اد نمی شه جلوشو گرفت.
    فرگل- فرهاد من از صدای کلاغ ها می ترسم! صداشون طوریه که ادم فکر می کنه همه چیز تموم شده!
    من- کلاغ هم یه موجود خداست. چرا باید ازشون بترسی؟
    فرگل- نمی دونم.از بچگی از صداشون وحشت داشتم.
    برگشتم و چند تا کلاغ رو که روی یک درخت نشسته بودند نگاه کردم وقتی به فرگل نگاه کردم دیدم که اونم متوجه کلاغهاست!
    فرگل- فرهاد می گن این پرنده خیلی چیزها رو حس می کنه می گن اگه یکی از اونها رو اذیت کنی همشون با هم میریزن سرت!
    من- این که چیز بدی نیست ! با هم اتحاد دارن.
    بلند شد و به طرف درختی که کلاغها روش نشسته بودند رفت. یه دفعه صدای کلاغها قطع شد. دیگه هیچکدوم صدا نمی کردند.
    فرگل- فرها ببین! دارن به من نگاه می کنن!
    من- خب به خاطر اینه که تو به طرفشون رفتی
    فرگل- می گن کلاغ ها شومن!
    من- شنیده بودم که جغد شومه! البته اینا همه خرافاته
    فرگل به طرف من برگشت و پرسید:
    - فرهاد تو مطمئنی همه چیز درسته؟ یعنی هیچ مشکلی در کار نیست؟
    من- تو عصبی هستی. این دلشوره تو این مواقع طبیعیه. تو باید الان فقط به فکر کارها و برنامه های عروسی باشی نه این فکرها.
    در این موقع کلاغ ها با صدای عجیبی شروع به قار قار کردند. فرگل به طرف من امد و گفت:
    فرگل- فرهاد بیا بریم من می ترسم!
    بهش خندیدم و گفتم: نترس چند تا کلاغ نمی تونن عروسی ما رو بهم بزنن!
    با هم به طرف ماشین رفتیم. وقتی خواستیم سوار شیم فرگل گفت: فرهاد ببین دنبال ما اومدن!
    راست می گفت من هم مواظب کلاغ ها بودم از اون طرف پارک دنبال ما به این طرف اومدن!
    من- سوار شو خاله سوسکه خرافاتی!
    سوار شدیم و حرکت کردیم. کمی که از پارک دور شدیم فرگل گفت: می گن این پرنده حس ششم قوی ای داره! خیلی چیزها رو پیش بینی می کنه!
    من- اکثر حیوانات این حالت رو دارن
    فرگل- نه نمی تونم منظورم رو بهت بگم.اصلا ولش کن.
    من- من هم که همین رو گفتم
    فرگل- فرهاد من دلم نمی خواد یه جشن عروسی بزرگ بگیریم
    من- بالاخره باید چهار تا فک و فامیل رو دعوت کنیم دیگه.
    فرگل- آره اما نه خیلی زیاد . معمولی
    من- باشه هر چی تو بخوای بشرطی که این فکرها رو از کله ات بیرون کنی
    برگشت نگاهم کرد و خندید.
    من- حیف نیست که این چشمهای قشنگ غمگین باشه؟! راستی فرگل چرا تا حالا سراغ تو نیومدن برای هنر پیشگی!
    فرگل- آقا موشه دیگه اینقدر چاخان نکن! لونقدر که تو می گی من خوشگل نیستم مگه اینکه لیلی رو از چشم مجنون نگاه کنی!
    من- ترو با هر چشمی که نگاه کردم قشنگ بودی !
    فرگل- راست بگو! اینا رو تا حالا به چند نفر گفتی؟
    من- حرف دل چیزی نیست که آدم به چند نفر بگه ! طرف دل فقط یکیه!
    فرگل- کدوم دل؟
    من- همون دل که غزق خون!
    فرگل- کدوم خون؟
    من- همون خون که از چشم اومد
    فرگل- کدوم چشم؟
    من- همون چشم که مست خوابه!
    فرگل- کدوم خواب؟
    - همون خواب که از چشام رفت!
    - کجا رفت؟
    - تو رویا!
    - رویا کجاست؟
    - بر آبه!
    - کدوم آب؟
    - همون آب که از چشام ریخت!
    - کجا رفت؟
    - توشبها!
    - کدوم شب؟
    - همون شب که تو چشاته!
    - کدوم چشم؟
    - همون چشم که اگر درست باز نکنم ممکنه تصادف کنم و بزنم به یه نفر!
    فرگل- دیدی بالاخره آقا موشه برام این شعر رو خوندی!
    من- با اون طلسم چشمات بزور من رو وادار به هر کاری می کنی!
    فرگل در حای که سرش رو پایین انداخته بود گفت:
    این طلسم بعد از اینکه ازدواج کردیم خودش رو نشون می ده!
    ******
    بعد از شام فرگل رو به خونه رسوندم و خودم برگشتم خونه. وقتی ماشین رو توی باغ پارک کردم و وارد خونه شدم دیدم هومن خونه ماست بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم:
    چی شده مهندس مجنون؟! لیلی بیرونت کرده؟! لبخندی زد و گفت:
    - نه هوای یار کهنه به سرم افتاده!
    من- چیز کهنه به درد نمی خوره فکرتازه ها باش.
    هومن- اگه عتیقه شناس باشی دنبال کهنه ها می گردی!
    من- حالا چطور این طرفها؟
    پدرم- فرهاد یه مشکلی پیش اومده!
    من- چه مشکلی؟
    متوجه هومن شدم که اشک تو چشماش حلقه زد و روش رو از من برگردوند!
    دوباره پرسیدم: چی شده؟ برای لیلا اتفاقی افتاده؟
    پدرم- متاسفانه آره! حالا بیا بشین فکرهامونو روی هم بذاریم تا ببینیم چی می شه.
    من- هومن دعواتون شده؟
    پدرم- دعوا که نه. بیا بشین بهت می گم.
    رفتیم اخر سالن و نشستیم.
    من- مادر کجاست؟
    پدر- پیش فرخنده خانمه. سرش رو گرم کرده که اینجا نیاد و ما بتونیم با هم حرف بزنیم.
    من- در مورد لیلا؟ نکنه طوریش شده؟پدر خواهش می کنم زودتر بگید.
    پدر- چطوری بگم؟لیلا مریضه!
    من مدتی به پدرم و هومن که اشک چشمهاشو پاک می کرد نگاه کردم.
    من- یعنی چه مریضه؟ چش شده؟ بیماریش چیه؟
    در همین موقع پدر هومن هم از در وارد شد. بلندشدیم و سلام کردم. چشمهای پدر هومن هم سرخ بود. گویا گریه کرده بود. مات به اونها نگاه می کردم. احساس کردم که مسئله جدیه!
    پدر هومن- خوبی فرهاد جان؟ داشتم تو باغ قدم می زدم دیدم اومدی.
    من- من نمی فهمم. چی شده؟ لیلا کجاست؟
    هومن- لیلا خونه اس.
    پدرم- بشین فرهاد باید خودمون رو کنترل کنیم تا بتونیم یه تصمیم درست بگیریم همه نشستیم و دوباره پرسیدم:
    بیماری لیلا چیه؟
    پدرم- آروم صحبت کن فرهاد.خودتو کنترل کن.نباید فرخنده خانم چیزی بفهمه.
    من- چشم پدر ولی اینطور که شما صحبت می کنین هزار تا فکر تو سر آدم می اد!
    پدرم- لیلا تو سرش مشکل داره!
    من- تو سرش مشکل داره؟! چه مشکلی؟
    متوجه شدم که بغض گلوی پدرم رو گرفته. خودم هم همین حال رو داشتم.
    پدر هومن- فرهاد جون انگار لیلا تو سرش یه تومور داره.
    من- تومور؟! شما از کجا می دونید؟ کی گفته؟چطوری فهمیدید؟
    هومن- چند روز پیش سرش درد گرفت بردمش دکتر سی تی اسکن کردن معلوم شد یه تومور خوش خیم تو مغزشه البته می شه عمل کد خطرناک نیست.
    مدتی به هومن نگاه کردم و گفتم: شما مطمئن هستید؟ شاید سی تی اسکن اشتباه باشه!
    پدرم- قراره دوباره فردا ببریمش بیمارستان از سرش عکسبرداری کنیم.
    من- خودش که خبر نداره؟
    هومن- فعلا نه ولی اگه بهش بگم فردا دوباره باید برای سی تی اسکن بریم احتمالا شک می کنه.
    من- ناراحت نباش هومن جون. به امید خدا که اشتباه شده تازه خودت می گی که خطرناک نیست. اگر هم خدای نکرده حرفشون درست باشه با هم می بریمش خارج تو بهترین بیمارستانها عملش می کنیم. خداوند بزرگ و مهربونه. قول بهت می دم که خوب می شه. من تا آخرش باهات هستم. فعلا عروسی خودمون و عقب می اندازیم. لیلا که به سلامتی خوب شد بعد عروسی می کنیم.
    هومن سرش رو انداخت پایین و گریه کرد بغلش کردم و خودم هم شروع به گریه کردم.
    من- رفیق مرد که نباید با اولین سختی جا بزنه! گریه کن سبک می شی اما باید به فکر چاره بود بخدا من دلم روشنه! لیلا هیچ چیزش نیست خوب می شه.
    دیگه گریه نذاشت بقیه حرفامو بزنم سرم رو پایین انداختم و مثل هومن حسابی مشغول گریه کردن شدم.
    با خودم فکر می کردم که چرا باید این دو نفر حالا که سختی ها رو پشت سر گذاشتن دچار این مشکل بشن. به لیلا فکر کردم. دلم سوخت. این دختر طفل معصوم چرا باید این بیماری رو داشته باشه! مگه تو زندگی کم بدبختی کشیده؟!
    نگاهم به هومن افتاد. دلم خیلی گرفت. هر چی می خواستم آروم باشم و هومن رو تسلی بدم نمی تونستم. چهره لیلا جلوی چشمم بود. حرفاش، کارهاش، ازدواج سادش،غصه هاش!
    یاد روزهایی افتادم که بچه بودیم و با هم بازی می کردیم سر یه چیز کوچک دعوامون می شد و با هم قهر می کردیم . نیم ساعت بعد آشتی می کردیم و دوباره بازی شروع می شد. تو دلم دعا می کردم که این یکی هم مثل قهر و دعوای بازیهای کودکی باشه و زود برطرف شه و دوباره بازی تازه ای رو با هم شروع کنیم. داشتم خودم رو آماده می کردم که هومن رو آروم کنم که چشمم به در آشپزخونه افتاد میون چهارچوب در لیلا رو دیدم که با مادرم ایستاده دارن ماها رو نگاه می کنن و گریه می کنن. یه لحظه اومدم به هومن بگم که مواظب باشه لیلا اینجاست! که انگار آب یخ رو رو سرم ریختند. لخت و شل روی مبل افتادم. سیتی اسکن رو از سر فرگل کرده بودیم!!
    یاد کلاغ های شوم افتادم. انگار تمام کلاغهای شوم دنیا تو سرم قار قار می کردند!
    به پدرم نگاه کردم و پرسیدم:
    - پدر، فرگل؟!
    پدرم در حالی که اشکهاشو مخفی نمی کرد سرش رو تکون داد! سرم رو میون دستهام گرفتم و اهی کشیدم!
    بلند شدم و به باغ رفتم تا صدای ناله هام به گوش کسی نرسه خودم رو بین درختها گم کردم. همونجایی که با فرگل صحبت کرده بودم. خمونجایی که ازش خواستگاری کردم!
    ای غم ریشه ات بخشکه که ریشه مو خشک کردی! دستت بشکنه روزگار که جز بذر بدبختی نمی کاری! کور بشه چشمت که نتونستی خوشبختی مارو ببینی!
    ته باغ که رسیدم با صدای بلند گریه کردم. به کی شکایتت رو بکنم ای بخت سیاه. سر کی خالی کنم عقده دل رو! چه کسی رو مقصر بدونم؟! مشت هامو گره کردم و به دیوار کوبیدم! کوبیدم! اونقدر کوبیدم که خون از دستهام راه افتاد!
    هومن از پشت دستهامو گرفت و گریه کنون گفت:
    منو بزن فرهاد پدر دستهاتو در اوردی!
    سرم رو روی شونه های هومن گذاشتم و های های مثل یه زن گریه کردم!
    - چرا هومن؟ چرا؟ چرا فرگل؟ این دختر آزارش به مورچه هم نرسیده.
    - آروم باش فرهاد خودم هم نمی دونم چی بگم.
    من- این طفل معصوم همیشه می ترسید. انگار بهش الهام شده بود. همش نگران بود که نکنه یه مشکلی پیش بیاد! همش دلش شور می زد. همش فکر می کرد که ممکنه همه چیز خراب بشه! لعنت به عشق! لعنت به دوست داشتن! لعنت به من!
    از همه چیز بدم می آد. از خودم، از زندگی ، از این خونه ، از این دنیا! مرده شور این دل منو ببرن. مرده شور این آرزوهامو! مرده شور این دنیا رو ببرن که یه چیز به آدم می ده و ده تا می گیره! داشتیم واسه خودمون یه لونه درست می کردیم آتیش افتاد تو آشیونه مون.
    پدر سگ چی ازت کم می شد که ما هم یه گوشه ات راحت زندگی می کردیم؟! جای کی رو تنگ کرده بود که به ریشه اش زدی؟! ای خدا کاش این درد رو به من می دادی.این دختر که هنوز هیچی از زندگی نفهمیده!
    دیگه نمی تونستم بایستم. روی زمین ولو شدم و تنم رو به خاک سرد سپردم و گریه کردم.از سر ناامیدی گریه کردم. از پشت سر صدای لیلا اومد.
    - خودت رو باختی فرهاد!هنوز که چیزی معلوم نیست. حالا که چیزی نشده. چیه مرثیه می خونی؟! مگه سر خاک فرگل اومدی که اینطور شیون می کنی؟!
    برگشتم نگاهش کردم و گفت: چه کنم؟ زورم به این روزگار پست نمی رسه
    - دست و پا بسته و تسلیم هم که نباید به مسلخ رفت!
    - چکنم؟ بگی چکار می تونم بکنم
    - پول که داری! خدام که هست . پناه بهش ببر و تکونی بخور! شاید بشه کاری کرد. حداقل اینکه سعی خودت رو کردی. اینجا شد، اینجا. نشد ببرش خارج. نباید وقت رو از دست داد. الان بعد از خدا تویی که می تونی کاری بکنی! گریه کردی! خودت رو زدی! درست. حق داری. حالا که آروم تر شدی بلند شو. ناسلامتی تو مردی!
    بلند شدم. شکسته. اما محکم بلند شدم. لیلا راست می گفت. اشکهامو پاک کردم. به طرف خونه رفتم. وارد که شدم رو به پدرم کردم و گفتم:
    پدر من فردا فرگل رو به بیمارستان می برم تا دوباره سی تی اسکن شه. شما لطفا یه جوری جریان رو به پدرش بگید مواظب باشید وضع قلبش زیاد خوب نیست.
    گرفتم رو مبل نشستم. پدرم سیگاری روشن کرد بدستم داد. اولین بار بود که پیش پدرم سیگار می کشیدم. همه نشستند. مدتی به سکوت گذشت. بعد از دقایقی مادرم در حالی که اشکهاشو پاک می کرد گفت:
    فرهاد خودت می خوای چکار کنی؟ تصمیمت چیه؟ یعنی اینکه حالا با پیش اومدن این مسئله باز هم خیال ازدواج داری؟
    من- برای من هیچ چیز فرق نکرده! فقط وقت کمه. اگه شما و پدر اجازه بدید ظرف همین چند روز می خوام با فرگل ازدواج کنم. فقط خیلی مختصر و ساده باید باشه. فرگل نباید چیزی بفهمه. پدر شما از کجا فهمیدید؟
    پدرم- دکتر زرتاش وقتی دید شما نرفتید اونجا به من زنگ زد توی سی تی اسکن تومور رو دیده. می خواسته مطمئن بشه. بلند شدم و بیرون رفتم. پیاده به طرف خونه فرگل حرکت کردم. گریه می کردم و راه می رفتم. یاد اون روزی افتادم که برای اولین بار به خونه ما اومده بود. یاد اون افتادم که با دوچرخه زدمش زمین. یاد گریه فرگل افتادم. یاد روز یکه تو کارخونه دیدمش. یاد چشمهای قشنگش.یاد معصومیت چهره اش. یاد حرفهایی که به من زد. دلم داشت می ترکید.
    یاد این افتادم که چندین سال منتظر من بود. از خودم بدم اومد. هر چی گریه می کردم دلم آروم نمی شد. یه موقع دیدم جلوی خونه فرگل ایستادم. تکیه به درختی دادم و سیگاری روشن کردم. چه روزهایی رو باید می گذروندم! چه روزهای سختی در انتظارم بود! چطور تا حالا پدر مادر فرگل به فکر نیفتاده بودن در پی علت این سردردها باشن! چرا باید اینقدر بی توجه باشن!؟ شاید اگر یکی دو سال پیش کمی کنجکاوی کرده بودند امروز این دختر معصوم کارش به این جا نمی کشید.
    نکنه فرگل از دستم بره! نکنه همه چیز به آخرش رسیده باشه! اگه اینطوری باشه من چکار کنم؟ بدون فرگل مگه خورشید باز هم طلوع می کنه؟! مگه بازم بهار می شه؟! برام تجسم نبودن فرگل غیر ممکن بود.
    سیگار دیگه ای روشن کردم.
    اگه خودش بفهمه چکار کنم؟ اگه بخوام ببرمش خارج از کشور چطوری باید عمل کنم که از موضوع بویی نبره؟! چقدر وقت داریم؟ اصلا می شه با جراحی کاری کرد؟ از کجا معلوم شاید سی تی اسکن اشتباه شده باشه!
    یعنی یه روزی می شه که من بیام اینجا و فرگلی وجود نداشته باشه؟!
    از این فکر دوباره گریه ام گرفت. تازه فهمیدم که ما آدمها چقدر ضعیفیم. الان فرگل داره چکار میکنه؟ تو چه فکریه؟ شاید خواب باشه. شاید داره خواب زندگی آیندمون رو می بینه! جلو رفتم و دیوار خونشون رو با دست لمس کردم! سرم رو به دیوار گذاشتم و گریه کردم. قتی به خودم اومدم که هومن دستش رو روشونه ام گذاشته بود.
    هومن- بریم فرهاد . خوب نیست این موقع شب اینجا باشی. یکی می بینه زشته!
    من- مگه دیگه فرقی هم می کنه؟
    هومن- خیلی فرق می کنه. تو که نمی خوای برای فرگل حرف در بیاد؟! تازه ممکنه یه دفعه فرگل یا پدر و مادرش ترو اینجا با این وضع ببینند. بریم.هنوز خون رو دستهاته! ببین دستهاتو به چه روزی انداختی!( راست می گفت دستهام از خون خشک شده روش قرمز قرمز بود اگه کسی مارو می دید فکر می کردم کسی رو کشتم!) حرکت کردیم.
    من- خوشحالم هومن که لیلا سلامته!ای کاش فرگل من هم سالم بود. کاش این درد به جون من می افتاد. کاش اصلا این مرض وامونده وجود نداشت.
    هومن- فرهاد حالا که هنوز هیچی معلوم نیست. شاید یه چیز ساده باشه.
    من- دکتر زرتاش دقیقا چی گفته؟
    هومن- وقتی دفعه اول رفتین سی تی اسکن وقتی دکتر عکس رو می بینه یه چیز مشکوکی رو تشخیص میده برای همین هم به پدرت می گه که عکس خراب شده و دوباره باید سی تی اسکن انجام بشه. نمی خواسته بیخودی شماهارو نگران کنه. وقتی می بینه که شماها به بیمارستان نرفتید با پدرت تماس می گیره وقتی پدرت پرس و جو می کنه دکتر می گه احتمال این که یه تومور تو سر فرگل باشه هست. ما هم برای اینکه تو کم کم برای فهمیدن موضوع اماده بشی گفتیم که لیلا مریضه و تومور داره تا تو آروم جریان رو بفهمی ولی در هر صورت هنوز چیزی معلوم نیس. شاید به امید خدا همه چیز اشتباه بوده باشه.
    من- بهتر به فرگل بگم که تو سرش یه غده چربی پیدا شده اینطوری کمتر شک می کنه.
    هومن- فعلا چیزی نگو. فقط بگو که عکس خراب شده و باید دوباره عکسبرداری بشه.
    من- هومن چه آرزوها که نداشتم. چه نقشه ها که نکشیده بودم. نابود شدم.
    کنار پیاده رو نشستم و با عجز گریه کردم. هومن هم در حالی که گریه می کرد گفت:
    فرهاد جون گریه هاتو بکن فردا که دنبال فرگل رفتی باید مثل کوه محکم باشی وگرنه فرگل همه چیز رو می فهمه. تو که اینو نمی خوای؟!
    بلند شدم و به خونه برگشتم.همه اونجا بودند هر کسی یه گوشه ای در افکار خودش غوطه ور بود تا رسیدیم فرخنده خانم جلو اومد همونطور که گریه می کرد گفت:
    فرهاد جون ختم " امن یجیب " نذر کردم و سفره مرتضی علی مطمئن باش ردخور نداره! حتما فرگل جون خوب می شه تو هم نذر کن که اگه خوب شد یه سفر ببری پابوس امام هشتم.
    نگاهش کردم این زن از عمق دل پاکش حرف می زد ای کاش همین طور بود که فرخنده خانم می گفت.
    با هومن به یه گوشه باغ رفتیم و روی نیمکت نشستیم.لیلا برامون چایی آورد و خودش هم کنار من نشست.چشاش سرخ سرخ بود.
    من- از این همه ثروت داشتن چه فایده؟ چه فایده که هنوز عاجزیم؟
    لیلا- ناشکری نکن خیلی ها همین الان تو این مملکت هستن که از عهده یه عکسبرداری ساده بر نمی آن! اولا که هنوز چیزی معلوم نیست. در ثانی تو از الان خودت رو آماده کردی که فرگل رو ببری خارج از کشور! دلت رو بذار جای اونهایی که پول ندارن نسخه بچه شون رو از دارخونه بگیرن!
    من- من کاری به کسی ندارم! من فرگل خودم رو می خوام . من فرگلم رو سلامت می خوام . من نمی خوام فرگلم طوریش بشه. برام چیز دیگه یا کس دیگه مهم نیست!
    هومن- داری دروغ می گی فرهاد جون. یادت رفت برای پریچهر خانم داشتی چکار می کردی؟!
    سرم رو پایین انداختم و گریه کردم و گفتم:
    من اصلا دلم نمی خواد هیچ کس مریض باشه. فرگلم رو هم از خدا سالم می خوام.
    لیلا- حالا خوب شد. امیدت به خدا باشه.
    هومن- فرهاد بسه دیگه. گریه نکن. پدرت داره می اد اینجا. یه کاری نکن که این پیرمرد یه دفعه خدای نکرده سکته کنه.
    سرم رو بلند کردم. پدرم آروم به طرف ما می اومد.اشکهامو پاک کردم و بلند شدم.
    پدر – آروم شدی پسرم؟
    من- شما چطورید پدر؟ آروم شدید؟
    پدر- من واقعا متاسفم. هیچ چیزی نمی تونه در این مواقع انسان رو آروم کنه! فرگل رو من مثل دختر خودم دوست دارم. همیشه آرزو داشتم که اون یه روزی عروسم بشه. پس درد من هم دست کمی از درد تو نداره. ولی در سختی جز صبر چاره ای نیست.
    من در حالی که دوباره گریه ام شروع شده بود گفتم:
    پدر من خیلی غمگینم. شما هیچوقت این چهره زندگی رو به من نشون نداده بودید. من نمی دونم چطور باید رفتار کنم شما دوست داشتن رو ه من یاد دادید. شما عشق رو به من شناسوندین. اما نگفتید که یه چهره دیگه ای هم از عشق وجود داره!
    بی احتیار پدرم رو در آغوش گرفتم و مثل دوران کودکی به اغوش امن پدر پناه بردم. پدرم در حالی که مرا به خودش فشار می داد و محکم بغل کرده بود گفت:
    این شکل عشق رو باید خودت تجربه کنی، مثل یک مرد!
    ***********
    تا صبح نخوابیدم و سیگار کشیدم و گریه کردم. حال و روز همه همین طور بود. هومن دستهامو پانسمان کرد. تا ساعت 9 صبح هرطوری بود صبر کردم و بعد دنبال فرگل رفتم.
    آقای حکمت- خیره پسرم! چطور این موقع؟! دستت چس شده؟
    من- چیزی نیست با آب رادیاتور سوخته!
    تقصیر این فرگل خانمه که نیومده بریم دکتر دیدم بهترین موقع حالاست این بود که این وقت مزاحم شدم.
    فرگل با لباس خونه اومد و سلام کرد. ساده و قشنگ و مهربون. داشتم چایی می خورد تا نگاهم بهش افتاد بغضم ترکید. وانمود کردم چایی به گلوم پریده و سرفه کردم و خودم رو به دستشویی رسوندم و در رو از پشت بستم. در حالی که به دروغ سرفه می کردم گریه کردم.
    فرگل- فرهاد در رو باز کن. چی شد؟ بذار بزنم پشتت. در رو باز کن فرهاد!
    شیر دستشویی رو باز کردم و گفتم چیزی نیست تموم شد. از دستشویی بعد از شستن صورتم بیرون اومدم.
    فرگل- دستت چی شده، چرا بستی شون؟
    من- سوخته . چیزی نیست. با آب رادیاتور سوخته.
    فرگل- چرا مواظب نبودی. باز کن ببینم چی شده. حواست کجا بود؟!
    من- گفتم که چیزی نیست. خیلی کم سوخته
    فرگل- چت شد یه دفعه؟ چرا سرفه ات گرفت؟ امروز چته؟!
    من- تو رو دیدم که حتی با لباس ساده تو خونه چقدر قشنگی، چایی جست گلوم!
    مادر فرگل با شنیدن حرف من با لبخند رضایت آمیزی مارو نگاه کرد.
    فرگل- ای ناقلا! خوب بلدی صبح اول وقت چطوری خودت رو تو دل مادر زن جا کنی! ولی فرهاد خان من امروز هزار تا کار دارم. عکس باشه یه وقت دیگه. دیر نمی شه. چند روز دیگه هم سردرد داشته باشم زیاد مهم نیست.
    دلم سوخت. طفل معصوم بی خبر از همه جا چقدر نسبت به بیماریش خوش بین بود. باز هم گریه ام گرفت. چند تا سرفه محکم کردم و به طرف میز رفتم و یه دستمال کاغذی برداشتم و چشمهامو پاک کردم.
    فرگل- انگار یه سوغاتی خوب گیرت می اد فرهاد!
    من- فرگل جان نیم ساعت بیشتر طول نمی کشه خواهش می کنم برو کارهاتو بکن بریم و برگردیم.
    فرگل- آخه....
    من- خواهش کردم. بدو برو حاضر شو.
    فرگل ناچار به اتاق خودش رفت و من و پدر فرگل تنها موندیم. به طرف آقای حکمت رفتم و آروم بهش گفتم:
    جناب حکمت من و فرگل که رفتیم پدرم با شما کار داره. بیرون منتظره. ولی حالا کاری نکنید. اجازه بدید من و فرگل بریم بعد.
    آقای حکمت- چی شده فرهاد جان؟ اتفاقی افتاده؟
    من- خواهش می کنم آروم صحبت کنید. چیز مهمی نیست. پدرم بهتون می گن! شما سعی کنید خانم حکمت متوجه نشن. بعد از اینکه ما رفتیم به بهانه یه چیزی برید تو خیابون. پدرم سر کوچه تو ماشین نشسته. منتظر شماست.
    بیچاره چهره غمگین من باعث شد به فکر عمیقی فرو بره. سرش رو پایین انداخته بود و فکر می کرد گاهی به صورت من نگاه می کرد که سخت گرفته بود و بیشتر باعث ترسیدنش می شد. چاره ای نبود باید کم کم آماده می شد که این حقیقت تلخ رو بفهمه!
    فرگل حاضر شد و با هم رفتیم. لحظه اخر موقع خداحافظی نگاهی به پدر فرگل کردم. تا چند دقیقه دیگه چیزی رو می شنید که قلبش پاره پاره می شد. با فرگل به بیمارستان رفتیم. در راه سعی می کردم که نگاهم به صورتش نیفته .می ترسیدم نتونم خودم رو کنترل کنم. در بیمارستان دکتر قبلا ترتیب کارها رو داده بود بلافاصله به اتاق مخصوص رفتیم و نیم ساعت بعد تمام شد. دکتر گفت که فردا برای گرفتن جواب به دفترش بریم. سر درد رو بهانه کردم و فرگل رو به خونه رسوندم و خودم به خونه خودمون برگشتم. وارد که شدم پدر فرگل رو یعنی چیزی که از پدر فرگل باقی مونده بود دیدم. تا چشمش به من افتاد گفت:
    فرهاد، فرهاد ! اینا که می گن راسته؟ حقیقت داره؟
    نتونستم خودم رو نگه دارم. یه گوشه نشستم و با تلخی گریستم. هومن جلو اومد و گفت: فرهاد خودتو کنترل کن!
    اشکهامو پاک کردم و گفتم: دکتر یواشکی به من گفت که یکساعت دیگه پیشش بریم.
    پدر فرگل- اگه حقیقت داشته باشه من چه خاکی تو سرم کنم؟
    و مثل یه بچه گریه می کرد و با دست به پیشونیش می زد. چه لحظه های گندی!
    هر طوری بود یکساعت گذشت و همگی به بیمارستان رفتیم چهره دکتر گویای همه چیزهای زشت این دنیا بود. وقتی در دفترش نشستیم بعد از مدتی سکوت گفت: متاسفم!
    من- دکتر یعنی همه چیز تموم شدش؟
    دکتر- پسرم هیچ وقت نمی شه این حرف رو زد. خدایی هم هست.
    گریه کردم. آروم گریه کردم. دکتر بلند شد و پیش من اومد و دستش رو روی شونه هایم گذاشت و گفت:
    امیدت بخدا باشه خیلی مثل این موارد بوده که شفا پیدا کردن
    هومن- ببخشید اقای دکتر الان تومور در چه وضعیه؟
    دکتر – در حال رشد! اگر عمل نشه بسرعت تمام مغز رو می گیره و احتمال کما وجود داره. عملش هم کمی خطرناکه.
    هومن- یعنی گذشته از خطر عمل جراحی ممکنه که این تومور رو خارج کنن و فرگل خوب بشه؟مثل اینکه اصلا یه همچین چیزی نبوده؟
    دکتر مدتی مکث کرد و گفت: پیش خدا هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
    نگاهم به پدر فرگل افتاد. قلبش رو گرفته بود و چهره اش در هم رفته بود. بلند شدم و به طرفش رفتم که دکتر زنگ زد و پرستار رو خواست و فورا چند تا آمپول و قرص و این چیزها بهش دادن که بهتر شد. بعد از نیم ساعت، یک ساعت که خواستیم به خونه برگردیم دکتر گفت:
    بهتره بگید که در سرش یه غده چربیه! اینطوری بهتره فقط هر کاری می کنید زودتر زیاد وقت ندارید!
    هومن- اتفاقا خودمون هم تصمیم داشتیم یه همچین چیزی بهش بگیم.
    من- آقای دکتر چقدر وقت داریم؟
    دکتر نگاهی به من کرد و بعد از لحظه ای گفت: این نوع تومورها دیر خودشون رو نشون می دن ولی بعد از اینکه به این حالت رسیدند خیلی سریع رشد می کنند.
    لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
    حدود دوماه! حالا کمی دیرتر یا زودتر!
    *************************
    تو خونه ما نشسته بودیم. سینی چایی دست نخورده روی میز بود. از نگاه کردن به چشمان پدر فرگل اجتناب می کردم. دلش رو نداشتم که به چشمان پدری نگاه کنم که ثمره وجودش، نهال نورسش ، یه دونه دخترش تا دو ماه دیگه جلوش پرپر می زنه!
    گریه هاشو در راه بیمارستان تا خونه کرده بود. حالا نوبت مات شدن و برگشتنبه خاطراتش بود!خاطاتی که حالا مثل عقزب ادم رو نیش می زنن!
    سیگاری روشن کردم که پدر فرگل گفت:
    فرهاد تو هم واقعا دوستش داشتی؟
    نگاهی بهش کردم و لحظه ای بعد گفتم:
    جناب حکمت چون شما پدر فرگل هستید فکر می کنید که بیشتر از من دوستش دارید؟
    نتونستم خودم رو نگه دارم همونطور که اشک بی صدا از چشمهام سرازیر بود ادامه دادم:
    فرگل یه رفیق برای منه. یه دوست. یه تصویر از عشق من!
    فرگل خوابی که سالیان سال هر شب با من بوده ! همسفر من به رویا! فرگل گذشته من و آینده منه!
    فرگل تولدی که خودم انتخاب کردم و با خواست خودم بود! به من نگید که عشق پدری یه چیز دیگه اس! چشمهای فرگل من رو از اون طرف دنیا اینجا آورد تا به خاک سیاه بشونه! رفیق نیمه راه من که می خواد تنهام بذاره! می خواد بهار رو ببره و منو تو پاییز تنها بذاره! فرگل اگه تنها دختر شماست نیمه دیگه من هم هست. نیمه ای که خیلی وقته دنبالش می گردم اگه احساس شما به فرگل محبت پدریه احساس من به اون عشقه! اگه شما اونو با دنیا عوض نمی کنید من هم فرگل رو با دنیا عوض نمی کنم من فقط فرگل رو می خوام.
    ای وای که خوشبختی تو دستهام بود و گم شد!
    دیگه از شدت گریه نتونستم ادامه بدم. هومن کنارم نشست و دستم رو گرفت. مدتی که به سکوت گذشت پدر فرگل در حالی که حتی نفس کشیدن براش مشکل بود گفت
    پس تو این بدبختی نیستم! فرهاد، فرگل هم ترو از جونش بیشتر دوست داره. جونی که دو ماه دیگه بیشتر تو تنش نیست! آرزوی فرگل ازدواج با تو بود.
    نذاشتم حرفش رو ادامه بده.
    - چیزی فرق نکرده از خدا می خوام هر چه زودتر با فرگل ازدواج کنم.
    سرش رو به طرف بالا گرفت و گفت:
    خدایا ترو به عشق این دو تا جوون قسم می دم.کمکمون کن!
    کسی حرفی نداشت که بزنه.
    من- می خوام فرگل رو ببرم خارج. می خوام اونجا هم معاینه اش کنن.
    باز هم کسی چیزی نگفت. مدتی به سکوت گذشت بعد پدر فرگل گفت:
    فرهاد جان باید فرگل رو ببری بیرون از خونه. باید به مادرش جریان رو بگم باید بگم که گلش داره پر پر می شه!
    و با این حرف درمانده گریست! مدتی بعد دوباره گفت:
    چند بار که بردیمش دکتر همش به ما می گفتن که سردردهاش عصبیه!
    پدرم- هیچ آزمایشی، عکسی چیزی ندادن؟
    پدر فرگل- هیچی! دلم از این می سوزه که تا می گفت دکتر سرم درد می گیره می گفتن عصبیه! میگرنه.
    پدرم- فرهاد برو اون بچه رو به یه بهانه از خونه ببر بیرون.
    بلندش دم و صورتم رو شستم. راه افتادم. وقتی به خونه فرگل رسیدم و زنگ زدم خانم حکمت در رو باز کرد . فرگل خونه نبود برای خرید بیرون رفته بود. تلفنی با خونه خودمون صحبت کردم و به پدرم گفتم که فرگل نیست. قرار شد صبر کنیم تا فرگل برگرده و من ببرمش بیرون. تا خانم حکمت برام چای ریخت و من خوردم فرگل برگشت و وقتی منو دید گفت:
    - سلام! تو که سرت درد می کرد چطور شد اومدی اینجا آقا موشه؟!
    - حوصلم تو خونه سر رفت گفتم بیام دنبالت ناهار با هم بریم بیرون. (فرگل لحظه ای منو نگاه کرد و بعد گفت):
    - بریم . من حاضرم.
    وقتی تو ماشین نشستیم یه تلفن به خونه زدم به پدرم گفتم که من و فرگل ناهار داریم می ریم بیرون. دلتون شور نزنه! (منظورم این بود که بفهمن فرگل خونه نیست)
    من- خوب کجا بریم؟
    فرگل- من فعلا اشتها ندارم بریم پارک خلوت!
    من- پارک خلوت؟ همونجا که کلاغ داره؟ دیگه از کلاغها نمی ترسی؟
    فرگل- برو فرهاد جان. دیگه از کلاغ ها نمی ترسم. برو
    حرکت کردم. یک ربع بعد رسیدیم. پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. پارک خلوت بود خلوت تر از همیشه. روی یه نیمکت نشستیم.
    فرگل- فرهاد دیگه از کلاغها خبری نیست!
    من- آره. فکر می کنم رفتن ناهار بخورن!
    فرگل- حرفهاشونو زدن! دیگه کاری با من ندارن!
    من- هنوز تو فکر دیروزی؟
    فرگل- فرهاد پاییز اومد! دیگه هم نمی ره!
    من- چند ماه دیگه زمستون میشه بعدش هم بهار
    فرگل- خوشحالم که بهار برای تو دوباره می آد!
    نگاهش کردم.
    فرگل- دستهات چی شده فرهاد؟
    من- گفتم که آب جوش رادیاتور ریخت رو دستهام سوخت.
    نگاهم کرد و خندید.
    فرگل- چه مرد خوبیه این دکتر زرتاش!
    من- آره مرد خوبیه. حالا چطور یاد اون افتادی؟
    فرگل- رفته بودم پیشش. یکساعت پیش! گفت شماها قبلش اونجا بودید!
    مات به فرگل نگاه کردم. سعی کردم خودم رو نبازم.
    من- رفته بودی چکار؟
    فرگل- شماها رفته بودید چکار؟ من هم برای همون رفتم.
    مونده بودم چی بگم.
    من- دکتر گفت ما اونجا بودیم؟!
    فرگل- یه عمر به یادت بودم. همه جور تصویرت رو در ذهنم مجسم کردم. همیشه فکرم پیش تو بوده.! این چند سال آخر همیشه خودم رو همسر تو می دونستم! دیگه نمی تونی چیزی رو که تو فکرته از من پنهون کنی! تو فکر کردی متوجه نشدم که صبح چه حالی داشتی؟ فکر کردی نفهمیدم گریه کردی؟ فکر کردی که نفهمیدم سی تی اسکن اگر خراب بشه همونجا به آدم می گن و دوباره عکس می گیرن؟!
    من- دکتر بهت چی گفته فرگل؟
    فرگل- جریان یه تومور کوچولو رو گفت.
    فقط نگاهش کردم. شاید داشت به من بلوف می زد!
    من- اون فقط یه غده چربیه که هیچ چیز مهمی نیست.
    نگاهم کرد و گفت:
    آقا موشه دل نازکم! بازی تمومه! دکتر هم اولش همین رو می گفت بعد که باهاش صحبت کردم حقیقت رو بهم گفت در ضمن گفت که تو با این حال و روزت ممکنه سکته کنی! فرهاد برای من پاییز شد! دیگه بهاری وجود نداره!
    دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. حرفی نه برای تسلی نه برای هیچ چیز دیگه وجود نداشت این بود که جلوی خودم رو ول کردم!
    فرگل- فرهاد عزیزم این حق من بود که بدونم اینا رو باید تو به من می گفتی!
    من- فرگل. فرگلم بخدا این بی انصافیه!
    فرگل- نه عزیزم چه بی انصافی؟ من در تمام این مدت خوب زندگی کردم. تنها آرزوم داشتن تو بود. دلم می خواست که تو من رو بین همه انتخاب کنی که کردی.
    من- من نمی دونم چی بگم!فقط! فرگل چرا اینطوری شد!
    سرم رو در دستهام گرفته بودم و گریه می کردم. در مقابل فرگل خیلی آروم همه چیز رو قبول کرده بود.
    فرگل- عزیزم تو نباید این کارهارو بکنی اگه دوستم داری باید آروم باشی!
    من- فرگل می ریم خارج. اونجا عملت می کنن. حتما خوب می شی.
    فرگل- من دلم نمی خواد خارج برم.پولش رو هم نداریم.
    من- مگه من مردم؟ پس من چکارم؟
    فرگل- می خوام چیزی ازت بخوام. فقط نباید حرفم رو زمین بندازی. باشه؟
    من- هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای.
    فرگل- اول اینکه گریه نکن
    من- دست خودم نیست. من جز تو کسی رو ندارم فرگل.
    فرگل- چرا عزیزم تو زندگی رو داری! آینده رو داری!
    من- من آینده رو نمی خوام.من تو رو می خوام.
    فرگل- تو باید بری!
    من- کجا برم؟ بگو برم.
    فرگل- آفرین پسر خوب! باید بری دنبال زندگیت.
    لحظه ای نگاهش کردم و دوباره در حالیکه با شدت زار می زدم گفتم:
    فرگل ، فرگل ! این حرف چیه که می زنی!
    فرگل- کار من تمومه فرهاد. دیگه راه ما از هم جداست. اینو جدی می گم تو باید بری! بعد از مدتی همه چیز رو فراموش می کنی.
    فریاد زدم:
    - فرگل!
    فرگل- فرهاد پدر و مادرم نباید بدونن که من جریان رو فهمیدم. نمی خوام ناراحت بشن. همین قدر که درد دارن براشون کافیه! تو هم برو! دیگه نیا دنبالم.حرفام جدیه فرهاد. دیگه تو زندگی برام چیزی تو این دنیا ارزش نداره!می فهمی چی می گم؟! دیگه کاری به من نداشته باش!برو! تو منو یاد مدت کوتاه زندگیم می اندازی و همین منو ناراحت می کنه! اگه تو ور نبینم راحت ترم! حالا من می رم فرهاد دیگه سراغم نیا!
    با این حرف در بهت من بلند شد و رفت. درک می کردم چرا این حرفها رو می زنه آروم دنبالش راه افتادم و گریه کنون گفتم:
    فرگل عزیزم دیگه هر چقدر بخوای برات از اون شعرها می خونم. دیگه از کسی خجالت نمی کشم! تو رو به خدا نرو. من جز تو کسی رو ندارم. تنهام نذار.
    فرگل- برو فرهاد.این چند روز رو می خوام تنها باشم. گریه های تو منو یاد مردن می اندازه. نمی خوام به مرگ فکر کنم. برو!
    من- دیگه گریه نمی کنم. قول می دم. دیگه می خندم. من بدون تو هیچی نیستم فرگل!
    برگشت و نگاهم کرد.
    فرگل- در این شرایط من تو فقط باعث زجر و ناراحتی منی !
    وبعد رفت.
    دیگه چیزی درونم باقی نمونده بود که به این دنیا وصلم کنه. از این دنیا بریدم!
    به طرف خیابون رفتم یه ماشین از دور با سرعت اومد. پریدم!
    صدای ترمز ماشین و جیغ فرگل رو شنیدم!
    طنین اسم خودم بود که فرگل در گوشم می گفت!
    ***********************
    چشمهامو که باز کردم روی تخت خوابیده بودم. یه کلینیک بود. فرگل بالای سرم نشسته بود و گریه می کرد. دو تا پسر جوون یه گوشه اتاق ایستاده بودند. دکتر هم بالای سرم بود.
    دکتر- حالت خوبه پسرم؟
    گریه کردم.
    پرستار- دکتر انگار شوکه شده!
    یکی از جوونها گفت: آقای دکتر بخدا خودش پرید جلو ماشین! ازش بپرسید تا بهوشه!
    من- من خودم پریدم جلوی ماشین اونا! بذارید برن.
    دکتر- چرا اینکارو کردی! پسرم؟چرا گریه می کنی؟
    من- می خواستم برم! ولی انگار نشد!
    دوباره اشک از چشمام سرازیر شد.سرم رو برگردوندم.
    دکتر- شانس آوردی! خدا بهت رحم کرد!
    من- شانس نیاوردم! خداوند لطفش رو از من دریغ کرد!
    دکتر- در هر صورت من نمی دونم مشکلت چیه ولی خوشبختانه عکس از سرت چیزی نشون نداده ولی باید بیست و چهار ساعت تحت نظر باشی. فکر نکنم جاییت هم شکسته باشه. خدا خیلی بهت لطف داشته!
    با لبخندی تلخ نگاهش کردم که رویش رو برگردوند.
    دکتر- خانم به یکی از اقوام زنگ بزنید بیان دنبالتون.
    بلند شدم. سرم منگ بود.
    دکتر- شما نباید بلند شید! بخوابید
    من- آقای دکتر خیلی ممنون از زحمات شما ولی این زندگی خودمه!
    دکتر- من نمی تونم اجازه بدم شما از اینجا برید. مسئولیت داره.
    من- مسئولیتش با خودم. کجا رو باید امضا کنم؟
    بلندشدم و از تخت پایین اومدم و به فرگل نگاه کردم. داشت آروم گریه می کرد.
    من- بازم سعی خودم رو می کنم فرگل! ایندفعه شاید زودتر از تو برم!
    دکتر مات به من نگاه می کرد. رو به جوونها کردم و گفتم:
    شما برید بچه ها. ازتون معذرت می خوام.
    پای چپم درد می کرد. فرگل جلو اومد و گفت:
    تا آخرش با من بودی فرهادم! ببخش. تو در عشق پاکبازی! کاش زودتر اومده بودی!
    من- ازدواج می کنیم فرگل.خدا بزرگه باشه.
    نگاهی به من کرد و خندید و گفت: باشه.
    **************************
    بعد از اینکه فرگل رو به خونه رسوندم به خونه خودمون برگشتم. دل دیدن پدر و مادرش رو نداشتم. کار خدارو ببین ! یکی که نمی خواد بمیره داره می میره! اون موقع یکی می پره جلوی ماشین با اون سرعت حتی سرش هم نمی شکنه!
    دوش گرفتم و خوابیدم. دیگه مغزم کار نمی کرد. به محض اینکه روی تختخواب افتادم از حال رفتم. اگر خداوند خواب را به ما ارزانی نکرده بود چه مصیبتی بود!
    ساعت حدود هشت و نیم صبح بود که پدرم هراسون منو از خواب بیدار کرد. در عالم خواب و بیداری حرفهاشو درست متوجه نمی شدم. داشت می گفت که دکتر زرتاش تماس گرفته و گفته که متخصص مغز و اعصاب گفته اگه سریعا فرگل رو عمل کنیم به احتمال هفتاد درصد خوب می شه. از شادی پدرم رو چندین بار بوسیدم و لباس پوشیدم و به طرف خونه فرگل رفتم. پدرش در رو باز کرد پریدم و بوسیدمش.
    پدر فرگل- چی شده خوش خبر باشی بحق خدا!
    آروم جریان رو بهش گفتم. همونجا به زمین نشست و سجده کرد! گفتم جلوی فرگل به روی خودتون نیارید. فرگل خواب بود . بیدارش کردند. از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
    من- فرگل جان لباس بپوش بریم خرید.
    فرگل- اول بگو سالمی؟ طوریت نشده
    من- چطور مگه؟
    فرگل- دیروز! یادت رفته؟
    من- آهان! نه خوبم. بدو برو حاضر شو.
    فرگل- کجا؟
    من- بریم بهت می گم.
    تا فرگل رفت که لباس بپوشه به پدرش گفتم:
    - جناب حکمت باید هر چه زودتر من و فرگل ازدواج کنیم. باید برای جراحی به خارج بریم. من احتمالا می تونم فرگل رو خیلی سریع با خودم ببرم. فقط باید خیلی سریع باشه.
    مادر فرگل فقط من رو نگاه کرد. جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم.
    من- باید هر چه زودتر برنامه عروسی رو جور کنیم.
    حکمت- من آگهی فروش خونه رو می دم روزنامه
    من- فروش خونه؟ برای چی؟
    حکمت- برای مخارج فرگل! عملش، سفرش به خارج.
    من- اگه فرگل قراره همسر من باشه اجازه بدید که مخارجش رو خودم بدم.
    در همین موقع فرگل از اتاق بیرون اومد. دوتایی خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.تا سوار ماشین شدیم گفتم:
    فرگل مژده! انگار خداوند فراموشمون نکرده! دکتر زرتاش زنگ زد گفته اگه سریع عمل بشه به امید خدا هفتاد درصد احتمال خوب شدنش هست!
    فرگل خندید و گفت اینارو برای دل خوشی من می گی.
    من- به خدا! به جون خودت نه! اومدم ببرمت خود دکتر بهت بگه. من خودم هم با دکتر صحبت نکردم. بخدا دروغ نمی گم!
    فرگل مدتی من رو نگاه کرد و بعد گفت:
    دکتر دقیقا چی گفته؟
    حرکت کردم و همونطور که سریع به طرف بیمارستان می رفتم گفتم:
    خواب بودم. یکدفعه پدرم با هیجان اومد بالا سرم و بیدارم کرد و گفت دکتر زرتاش تماس گرفته. رفته با متخصص مغز و اعصاب مشورت کرده اونا گفتن این تومور هنوز متاستاز نکرده یعنی ریشه ندونده. میشه عملش کرد.
    فرگل- چطور قبلا با متخصص مشورت نکرده؟
    من- نمی دونم. صبر کن تا از خودش بپرسیم.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    خوشحال بودم. دلم نمی خواست این سوالها تو ذهنم بیاد. فقط دلم می خواست که حرف دکتر درست باشه و فرگل معالجه بشه. چند دقیقه بعد بیمارستان بودیم و یکراست به دفتر دکتر رفتیم. توی مطب مریض بود. صبر کردیم تا بیرون بیاد بعد دوتایی وارد دفتر دکتر شدیم تا مارو دید خوشحال بلند شد و به طرف ما اومد.دکتر- خوش اومدید! خوشحالم. خیلی خوشحالم. پدرت بهتون گفت؟من- بله دکتر فقط می خواستیم از زبون خودتون بشنویم.دکتر- بشینید. می دونید سی تی اسکن اولی واضح نبود یه جلسه مشاوره تشکیل دادیم خوشبختانه نظر همه پزشکان مثبت بود. اگر سریع تحت عمل جراحی قرار بگیره من فکر می کنم به امید خدا مسئله حل بشه! فعلا این نسخه رو باید بگیری ومصرف کنی . قبلا دکتر صالح برات نوشته. فقط هرکاری که می کنید. هر جا که مایلید جراحی انجام بشه خیلی سریع.فرگل- دکتر آخه حرفهای قبلی شما! دکتر- دخترم من هم یه انسانم. با سوادی کم. احتمال اشتباه زیاد در کارم هست در ضمن تخصص من چیز دیگه اییه تو هم امیدوار باش حقیقت رو بهت گفتم.فرگل خندید. خنده ای که امید باعثش بود. در اون لحظه دکتر زرتاش رو به بشکل فرشته ها می دیدم. جلو رفتم و دکتر رو بوسیدم.دکتر- دخترم فرهاد خیلی دوست داره. قدرش رو بدون. خوشبخت بشید. مطمن باش دانشگاه رفتن فرزندتون رو هم می بینید! بهتون قول میدم. حرفامو باور کنید. فقط سریع!با دل شاد از بیمارستان بیرون اومدیم و به طرف خونه حرکت کردیمفرگل- فرهادنگاهش کردم.فرگل- خیلی دوست دارم!خندیدم وبا سرعت رانندگی کردم. جلوی خونه خودمون که رسیدم هومن و لیلا رسیدن. تا پیاده شدم هومن که تلفنی از جریان باخبر شده بود بغلم کرد و دوتایی گریه کردیم. لیلا و فرگل هم همین حال رو داشتند.تازه بعد از یکی دو دقیقه هومن متوجه شد که اون و لیلا جلوی فرگل نتونستن خودشون رو نگه دارند که بهشون گفتم فرگل از همه چیز باخبره!هومن رو فرستادم دنبال پدر و مادر فرگل و ما سه نفر وارد خونه شدیم.وقتی پدر و مادرم رو دیدیم اونها جلوی فرگل عکس العملی حاکی از خوشحالی نشون ندادند. به پدرم جریان رو گفتم. وقتی فهمید که فرگل از همه چیز خبر داره پدرم هم گریه کرد. مادرم فرگل رو بغل کرده بود و اشک می ریخت.پدر- خدارو شکر، خداروشکر. به امید خداوند که این غم به شادی بدل می شه.مادر- فرهاد برو دنبال آقا و خانم حکمتلیلا- هومن رفتهپدر- فقط دخترم باید خیلی سریع کارهارو روبراه کنیم.فرخنده خانم با گریه سینی چای رو آورد و بعد از اینکه اون رو روی میز گذاشت فرگل رو بغل کرد و هی بوسید و بعد رو به من کرد و گفت:فرهاد جون نذرها یادت نره! دیدی خدا مرادمون رو دادهمه خوشحال بودند. امیدی پس از ناامیدی!چند دقیقه بعد پدر و مادر فرگل هم آمدند. غوغایی بود! لحظه ای گریه و لحظه ای خنده! بعد از اینکه مدتی بدین صورت گذشت و التهاب اولیه تموم شد همه نشستند و شروع به برنامه ریزی کردیم. جواب آزمایش خون و بقیه چیزها آماده شده بود قرار بر این شد که پس فردا در محضر فعلا بصورت ساده عقد برگزار بشه تا ما بتونیم برای معالجه فرگل به خارج از کشور بریم. با پرونده فرگل و پاسپورت او همراه خودش به سفارت کشوری که در اون تحصیل کردم مراجعه کردیم. به خاطر مدت هشت سالی که در اونجا اقامت داشتم و تحصیل می کردم بسیار همراهی کردند و ویزای فرگل درست شد. از همونجا با بیمارستانی در شهری که خودم اقامت داشتم تماس گرفتیم ترتیب بستری شدن فرگل رو دادیم. البته هزینه بسیار زیادی در بر داشت. چون پدر و مادر فرگل هم خواستند همراه ما باشند حتی با همراهی سفارت ممکن نشد. ناچار من و فرگل دوتایی برای دو روز بعد بلیط رزرو کردیم. پس فردای اون روز من و پدر و مادر و و فرگل و آقا و خانم حکمت همراه هومن و پدرش به محضر رفتیم. همه چیز سریع اتفاق افتاد. زمان سرعت گرفته بود و ما نباید از اون عقب می افتادیم وقتی صیغه عقد جاری شد و ما قباله رو امضا کردیم مادرم آروم گفت:چه آرزوها که برای عروسی شما داشتم.من- مادر! خواهش می کنم. حالا وقت این حرفها نیست.پدرم- ستاره آروم! می شنوند. به امید خدا که فرگل صحیح و سالم برگشت جشن عروسی مفصلی می گیریم. من و فرگل با ماشین من برگشتیم و بقیه هم دنبال ما بودند.من- باورم نمی شه که من و تو زن و شوهر شدیم.فرگل- خوشحالم فرهاد ولی اینطوری نمی خواستم.من- چه فرقی می کنه؟ مهم این بود که من و تو بهم برسیم.فرگل- درسته ولی هر دختری آرزو داره که لباس عروسی رو به تن کنه.من- تو که لباس عروسیت حاضره برمی گردیم می پوشی. تو جشن عروسی مون.فرگل- اگه برگردم!من- فرگل! قرار نشد که ناامید باشی. حرفهای دکتر زرتاش یادت رفت؟فرگل- تو می گی برمی گردیم؟ با هم؟من- بهت قول میدم که با هم برگردیم. من دلم خیلی خیلی روشنه.فرگل- یعنی من و تو می تونیم با هم زندگی کنیم؟من- من و تو سالهای سال با هم زندگی می کنیم. مطمئن باش. دیگه هم به این چیزها فکر نکن. به فردا فکر کن که با هم بطرف خارج پرواز می کنیم. مگه دلت نمی خواست بری خارج از کشور؟فرگل- چرا اما باز هم نه اینطوری!من- اونطوریش رو هم می بینی. وقتی به امید خدا جراحی شدی و حالت خوب شد همه جارو بهت نشون می دم. زود بر نمی گردیم. یه مدت اونجا دوتایی با هم می مونیم.فرگل- من فکر می کنم گرون قیمت ترین عروس بو.دم!چقد رخرج رفتن و عمل و بیمارستان می شه فرهاد؟من- به قیمت یه خنده ات!فرگل- اگه زنده موندم قول میدم همسر خوبی برات باشم! قول می دم که بعد از خدا، خدای من تو باشی! قول می دم فرهاد. تو هر بار عشق و دوستی و وفاداری رو به من یاد دادی! وقتی با تو هستم از مردن هم نمی ترسم!من- تو نمی میری. تو خوب می شی باور کن فرگل و تموم اینها برامون یه خاطره می شه. برای بچه مون تعریف می کنیم!به خونه رسیده بودیم. وقتی وارد شدیم سالن پر از گل بود. صدای آهنگ مبارکباد رو از همه جا می شنیدیم. لیلا همه جارو گل بارون کرده بود. سوسن خانم و هاله با کمک فرخنده خانم تمام باغ رو آبپاشی کرده بودند. همه خوشحال بودیم. ناهار رو دور هم بودیم. هومن با اینکه دل و دماغ شوخی نداشت مجلس رو با شوخی هاش شاد و زیبا کرد. شام هم همگی به یک رستوران شیک رفتیم. جشن عروسی ما به این صورت برگزار شد! چیزی که اصلا فکرش رو نمی کردم. بعد از شام پدر و مادر فرگل به خونه خودشون رفتند و ما هم به خونه خودمون برگشتیم.دم در موقعی که از هومن خداحافظی می کردیم هومن گفت:فرهاد همه چیز درست می شه.من- هومن می ترسم.هومن- توکل به خدا کن.هر چی اون بخواد همون می شه.حالا برو فردا باید بریم فرودگاه.بعد از خداحافظی به خونه برگشتم و پس از اینکه با پدر و مادر و فرخنده خانم چایی خوردیم من و فرگل به اتاق من رفتیم. فرگل مدتی روی مبل نشست و من هم کنارش نشستم و نگاهش کردم.فرگل با خنده گفت:سالها آرزوی یه همچین روزی رو داشتم و حالا ازت خجالت می کشم!من- از من؟ برای چی؟فرگل- خودم هم نمی دونم.من- نکنه پشیمون شدیفرگل- من برای پشیمونی وقتی ندارم از اون گذشته وقتی کنار تو هستم احساس شجاعت می کنم.فرهاد ازت معذرت می خوام که به خاطر من باید همچین عروسی ای داشته باشی ولی خوب چه می شه کرد بدشانسی آوردی!من- اولا که این حرفهارو نزن من با عشق با تو ازدواج کردم و خوشحالم. خوشحالیم زمانی کامل می شه که تو خوب بشی. حالا یه سوالی ازت دارم فرگل:اون حرفهایی که اون روز توی پارک به من زدی راست بود؟خندید و گفت:نه می خواستم که تو دنبال زندگیت بری و خوشبخت بشی. لحظه ای که پریدی جلوی ماشین تمام درد اون تصادف رو من کشیدم. فرهاد دوست دارم. برای همیشه دوست دارم.من- من هم دوست دارم. دلم می خواست زمان متوقف میشد. دلم می خواست دیگه صبح نمی شد.فرگل- (بیا با هم تا ابد برویم) (پیش از اینکه صبح بدمد برویم) ( دست تا بدست هم داریم) ( پیش از آنکه غم رسد برویم)من- تا همه جا باهات می آم فرگلفرگل- دلم می خواد فقط تا اونجایی بیای که من میگم!من- هرجا که تو بگی.فرگل- فرهاد گوشه آسمون سفیدی می زنه انگار شب از دست رفت!من- هنوز نه!بیا با هم تا به شب برویم!****************************ساعت یازده صبح همه فرودگاه بودیم. پدرم منو کنار کشیدو گفت:فرهاد از هیچ چیز کوتاهی نکن.پول که به اندازه کافی داری. صورت حساب بیمارستان رو هم من اینجا پرداخت می کنم. محکم باش و قوی. تو باید به فرگل روحیه بدی. بخودت مسلط باش برو به امید خدا.من- برامون دعا کنید پدر. خداحافظپدر- خدا به همراهتون پسرم.به خدا سپردمتون.پدر فرگل جلو اومد و گفت:فرهاد، فرگل رو اول به خدا بعد به تو می سپرمش. می دونم چقدر دوستش داری.مواظبش باش. براش هم شوهر باش هم پدر! اونجا کلری کن که تنها نباشه. بخدا سپردمتون.تو دلم از خدا خواستم که رو سفید بشم و فرگل رو سالم و خوب به ایران برگردونم.هومن جلو اومد و گفت:فرهاد رسیدی تماس بگیر.حتما. منتظرم. یادت نره. مطمئن باش که همه چیز درست می شه. هر موقع دلت گرفت به این فکر کن که اینجا چندین دل نگران شماست. چندین دست به طرف آسمون دراز شده و براتون دعا می کنه.از چیزی نترس خدا یا عاشقاست.بوسیدمش و خداحافظی کردم. دست فرگل رو گرفتم و به داخل سالن ترانزیت رفتیم.چیزی به زمان پرواز نمونده بود. سوار هواپیما شدیم و روی صندلی های خودمون نشستیم و کمربندهامون رو بستیم.فرگل دستم رو گرفت و گفت:فرهاد وقتی می گن روح آدم از جسمش پرواز می کنه مثل همین پروازه؟دستش رو فشار دادم و گفتم:نه این پرواز مثل اون پروازی که من و تو باهاش به ایران برمی گردیم!فرگل- کاش فرهاد پیش دکتر زرتاش نرفته بودم! کاش دکتر به من در مورد این تومور چیزی نمی گفت! کاش اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم!من- تو هیچ طوریت نمی شه. ما خیلی زود با هم برمی گردیم ایران و زندگیمون رو شروع می کنیم. بهت قول می دم.فرگل- فرهاد من تا حالا از پدر و مادرم دور نشده بودم. این اولین باره می ترسم!من- از هیچی نترس عزیزم ببین همه خوشحالن! همه دارن می خندن تو هم بخند. ترس سراغ کسانی که می خندن نمی آد. آدم تا وقتی می خنده ترس ازش فرار می کنه.فرگل- برام یه چیزی تعریف کن فرهاد. قصه بگو! یادمه وقتی کوچک بودم شبها که می ترسیدم پدرم برام قصه می گفت تا خوابم ببره انوقت دیگه نمی ترسیدم.در همین موقع هواپیما حرکت کرد. کم کم سرعتش زیاد شد و از زمین کنده شد. مرتب اوج می گرفت و بالا می رفت فرگل دست من رو محکم تر فشار می داد.من- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی بود و روزگاری بود. پسری بود که همیشه دعا می کرد خدا دلش رو از غم و غصه نجات بده. از خدا می خواست که دلش رو با یه عشق پر کنه. شب و روز توی همین فکر بود. همیشه دعاش به درگاه خدا این بود که خدا یه دختر خوشگل سر راهش قرار بده و مهر اونو به دل اون دختر بندازه تا روحشون با هم یکی بشه و پسر قصه ما از تنهایی دربیاد اما سالیان سال بود که دعاهاش اثری نداشت و به آرزوش نمی رسید. خیلی احساس پوچی می کرد. دیگه براش همه چیز بی رنگ و عادی شده بود. دیگه همه چیز دلش رو زده بود. از هیچ چیز خوشحال نمی شد. همه روزها براش مثل هم شده بود تا اینکه زد و یه شب توی خواب یه دختر خوشگل و قشنگ رو دید که بهش می خندید. به دختر گفت چی می شد اگه تو مال من می شدی؟!دختره بهش باز خندید.پسر تنهای قصه که کمی دل و جرات پیدا کرده بود دوباره گفت: می آی دلهامونو با هم یکی کنیم؟ دختر تو رویا گفت: برای اینکه دلها یکی بشه باید عاشق بود.پسر قصه گفت چی می شد اگه تو عاشق من بودی؟ من می تونم با عشق یه خونه بسازم به بزرگی آسمون ها! یه باغ براش درست کنم اندازه تموم جنگلهای دنیا! وسط باغش یه حوض می سازم اندازه تمام دریاها! اون وقت تو این حوض از عشق خودم می ریزم تا پر از ماهی های قشنگ بشه و همشون اسم ترو صدا کنن! دختر تو رویا خندید و گفت مگه می شه که تو با عشق اینکارهارو بکنی؟عشق هیچوقت تنها نمی آد. همیشه غم و عشق با همن! وقتی هم که غم بیاد نمی ذاره تو اون خونه باغ و حوض بسازی. پسر قصه ما گفت من سر غم رو با سنگ های همون خونه می شکونم. دختر رویا گفت اون وقت تموم سنگ های خونه رنگ خون می شن. پسر قصه گفت من با شاخه های درخت های باغ غم رو می زنم تا بره. دختر رویا گفت اون موقع از غم تمام برگهای باغ زرد می شن و می ریزن. پسر غصه گفت من غم رو توی حوض خفه می کنم تا دیگه مارو اذیت نکنه. دختر رویا گفت اون وقت آب حوض بوی غم می گیره و همه ماهی ها می میرن و دیگه نمی تونن اسم من رو صدا کنن!می دونی پسر قصه چی گفت؟برگشتم و فرگل رو نگاه کردم. خواب بود. چهره اش آروم شده بود. دیگه از ترس چند دقیقه قبل اثری در صورتش نبود.مونده بودم که پسر قصه چطوری غم رو از بین ببره!***********************تقریبا پرواز سه ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم. تموم این مدت رو فرگل خوابیده بود و تموم این مدت رو من به این فکر می کردم که چطور می شه! با این که سعی می کردم این فکر رو از خودم دور کنم نمی شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود.اگر فرگل طوری بشه من چه کنم؟! با غم فرگل چه کنم؟! با نبودن فرگل چه کنم؟!به صورتش نگاه کردم. معصوم و ساده خوابیده بود. بغض گلوم رو گرفت چیزی نمونده بود که گریه کنم اما سر خودم فریاد زدم که باید محکم باشم. نباید به این چیزها فکر کنم. در اثر تکون هواپیما موقع فرود فرگل وحشتزده بیدار شد.- فرهاد! چی شده؟ رسیدیم؟من- آره عزیزم رسیدیم.فرگل- من تموم این مدت خواب بودم؟ چقدر گذشته؟من- حدود چهار ساعت.فرگل- چطور خوابم برد؟بمیرم برات!تو حوصله ات سر رفت. چرا بیدارم نکردی؟من- من همین که تو کنارم بودی حوصلم سر نرفت.فرگل- فرهاد همه چیز درسته؟ویزامون درسته؟من- خیالت راحت باشه. همه چیز مرتبه.چند دقیقه بعد هواپیما ایستاد و درها باز شد و پیاده شدیم. مراحل گمرکی خیلی زود انجام شد و بلافاصله با تاکسی به طرف بیمارستان حرکت کردیم.فرگل- فرهاد خدارو شکر که تو زبونت خوبه وگرنه چیکار می کردیم؟اینجا اگه آدم زبان بلد نباشه مثل لال ها می شه! تو حالا مطئن هستی که گم نمی شیم؟بهش خندیدم و گفتم:دختر من و هومن حدود هشت سال اینجا زندگی کردیم. تمام کوچه های اینجا رو مثل کف دستم می شناسم. صدتا آشنا اینجا دارم. بازم می ترسی؟فرگل در حالی که دستم رو فشار می داد گفت:می ترسم تنهام بذاری!من- عزیزم من همیشه پیش تو می مونم. نترسفرگل- نمیشه اول بریم یه هتلی، جایی بعد بریم بیمارستان؟من- نه. اول بریم بیمارستان.بعد یه تلفن به ایران بزنیم.فرگل- اگه منو بیمارستان نگه داشتن تو کجا می ری؟من- من جایی نمی رم.پیش تو می مونم. خیالت راحت باشه.چند دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم و به قسمت پذیرش رفتیم.ده دقیقه بیشتر طول نکشید.هزینه بیمارستان رو قبلا در ایران به حساب واریز کرده بودیم. در طبقه سوم یه اتاق برای فرگل آماده کردند.از پرستار خواهش کردم که ترتیبی بده که من هم با فرگل باشم که گفت طبق مقررات اکان نداره. می دونستم اگر فرگل بفهمه خیلی می ترسه و توی روحیه اش اثر بدی می ذاره. رفتم با دکتر صحبت کردم.بسیار مرد فهمیده ای بود. قبول کرد. یعه اتاق بزرگتر با دو تخت به ما دادند که با هم باشیم.بلافاصله فرگل بستری شد و شروع به آزمایش و عکسبرداری کردند.در تمام مراحل من پیش فرگل بودم هم به خاطر مسئله زبان و هم بخاطر اینکه بیمار احساس ترس نکنه!سه ساعت تمام طول کشید.پس از اون دکتر به من گفت که باید جلسه مشاوره ترتیب بده. در زمانی که با من صحبت می کرد خنده از لبش نمی افتاد. از زندگیمون پرسید وقتی فهمید دیروز ازدواج کردیم در چشماش غم رو دیدم! رو به فرگل کرد و مثل یک پدر تبریک گفت که من ترجمه کردم. بعد گفت اینطور که من نتیجه گرفتم چیز زیاد مهمی نیست. ممکنه که در ایران اشتباه تشخیص داده باشن! اول برایفرگل ترجمه کردم بعد از دکتر پرسیدم که این چیزی رو که گفت حقیقت بوده یا برای تقویت روحیه فرگل می گه.دکتر دستی به شانه من زد و گفت که همش حقیقت بوده. انگار خدا دنیا رو بهم داد.طوری شاد شدم که فرگل کاملا متوجه شد.فرگل- فرهاد انگار همه چیز درست می شه! از شادی که تو صورتت نشست فهمیدم!من- فرگل بخدا انگار تو ایران اشتباه تشخیص دادن!دکتر گفت البته این نظر منه باید صبر کرد که چند تا پزشک دیگه هم ظر خودشون رو بدن ولی شماها خیالتون راحت باشه. اجازه داد تا جلسه مشورتی انجام نشده از بیمارستان بریم! گفت فعلا برید با هم بگردید و اصلا نگران نباشید چون جای نگرانی نیست!دلم می خواست که ببوسمش!دکتر بعد از خداحافظی رفت و چند دقیقه بعد پرستار با چند شاخه گل اومد و اونهارو به فرگل داد و گفت که از طرف دکتره بخاطر ازدواجمون!در ضمن گفت که هر جا که اتاق می گیریم شماره شو به اطلاع دفتر بیمارستان برسونیم.از خانم پرستار تشکر کردیم. وموقعی که می خواست بره برگشت و فرگل رو نگاه کرد و گفت: من یک عکس از یک تابلوی نقاشی دارم که توسط یک هنرمند نقاش ایرانی کشیده شده گفت البته این تابلو خیلی قدیمیه. تصویر یک دختر ایرانیه با چشمهای خیلی عجیب! این خانم درست مثل اون نقاشی هستند! موهاشون، چشمهاشون، صورتشون!برای فرگل ترجمه کردم.فرگل- ازشون بپرس حالا اون دختر با چشمهای عجیب، زشته عجیبه یا زیبای عجیب؟ایندفعه برای پرستار ترجمه کردم که گفت:- نه، نه. زیبای عجیب! درست مثل چشمهای شما! زیبا و پر از راز!ازش تشکر کردم و وقتی برای فرگل ترجمه کردم او هم تشکر کرد و خانم پرستار رو بوسید.آخرهای شب بود که از بیمارستان بیرون اومدیم. اول به یک هتل درجه یک رفتیم و اتاقی دو نفره گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق برای خوردن شام بیرون اومدیم.فرگل- فرهاد بیا پیاده بریم. چه هوای خوبی! چقدر همه جا تمیزه! موقعی که تازه رسیدیم اصلا توجهی به اطراف نداشتم ولی نگاه کن تمام ماشیبن ها تمیز و بدون دود هستن. چطوری اینجوری می شه؟! اصلا قابل مقایسه با تهران نیست.من- فرگل من خیلی خوشحالم. اونقدر خوشحالم که دلم می خواد فریاد بزنم و بلند بلند بخندم!فرگل- منم خوشحالم. بیشتر بخاطر اینکه تورو دارم! تویی که اونقدر خوبی! تویی که اونقدر وفاداری و پایبند به عشق!من- فرگل یه غم مثل سرطان به قلبم چنگ انداخته بود. این چند روز مرگ رو به چشم خودم دید! خداروشکر که همه چیز تموم شد. می دونی برام خیلی عجیب بود. یه عکس بگیرن و بگن تو سر یه نفر تومور وجود داره! کاش یه تلفن به ایران می زدیم و جریان رو می گفتیم.فرگل- مگه رسیدیم تلفن نکردی؟من- چرا. خوب باشه فردا می زنم.فرگل- من این چند روزه اصلا نتونستم غذا بخورم. الان هم حسابی گرسنه ام.من- اینجا یه رستوران هست که هم خیلی قشنگه هم غذاش عالیه.فرگل- خوب این هفت هشت ساله اینجا خوش گذروندین ها!من- بذار فردا کارهای بیمارستان که تموم شد یه ماه اینجا می مونیم و حسابی خستگی این چند روزه رو در می کنیم.فرگل- فرهاد قصه ای که تو هواپیما گفتی بقیه اش چی شد؟من- قصه!؟ از خودم در آوردم.فرگل- راست می گی؟ اما خیلی قشنگ بود. اونقدر خسته بودم که تا چشمهامو بستم خوابم برد. وای فرهاد خیلی خوشحالم! من هم دلم می خواد فریاد بزنم، بدوم، بخندم. انگار دوباره به دنیا اومدم! اونجا چیه؟من- کلیسافرگل- بیا بریم تو! دلم می خواد از خداوند تشکر کنممن- بریم تو کلیسا؟ دختر ما مسلمونیم!فرگل- چه فرقی می کنه؟مگه اونجا به عنوان خونه خدا نیست؟من- خوب چرا ولی من تا حالا کلیسا نرفتم. رسم و رسومش رو بلد نیستم.فرگل- راز و نیاز کردن با خداوند نه رسم و رسوم می خواد نه زبان مخصوص و نه جای مخصوص! بیا بریم نترس.من- چه شجاع شدی فرگل!؟ آروم ندو! اینجا رد شدن از خیابون مقررات داره پلیس جریمه مون می کنه ها! اصلا شاید باز نباشهفرگل- در خونه خدا هیچوقت بسته نیست!به طرف کلیسا رفتیم. باز بود. وارد شدیم.آروم جلو رفتیم. روبرو قسمت محراب بود. مجسمه حضرت مسیح روبرو قرار داشت. در یک قسمت جعبه ای قرار داشت و در قسمت دیگه شمع.فرگل آروم گفت:فرهاد چند تا شمع بردار روشن کنیم. یه مقدار پول هم بنداز تو این جعبه.چند تا شمع برداشتم و یک اسکناس تو جعبه اعانه انداختم و جل رفتیم و در قسمتی دیگر شمعها رو روشن کردیم.فرگل- من توی فیلمها دیدم.انگار اینجا باید زانو بزنیم و دعا کنیم.من- حالا همین طوری هم دعا کنیم قبول می شه!فرگل- بیا زانو بزن اینجا خونه خداستدوتایی زانو زدیم و دیگه با هم صحبت نکردیم.جو روحانی ، اخلاص ما، شادی درونی مون باعث شد که از خود آزاد شیم گریه ام گرفت. سرم رو به طرف بالا گرفتم و چشمهامو بستم.خداوندا ببخش که به کلیسا برای دعا اومدیم. البته هم ایجا مقدسه هم مسجد خودمون ولی چون اینجا مسجد نبوده به کلیسا اومدیم خدای مهربون چیزی نمی تونم بگم فقط به فرمان تو تسلیمم.برگشتم و فرگل رو نگاه کردم.مثل ابر بهار گریه می کرد و با خداوند راز و نیاز. نور ده ها شمع به چهره اش افتاده بود و اونو زیباتر کرده بود. بقدری حالت روحانی صورتش گرفته بود که جا خوردم! گاهی سرش رو به طرف بالا می گرفت و گاهی روی دستهاش می گذاشت و زیر لب نیایش می کرد.ده دقیقه ای طول کشید تا از این حالت خارج شد. اشک هاشو پاک کرد و به من نگاه کرد. دستی به صورتم کشید و اشک های روی گونه ام رو پاک کرد و گفت:بخاطر من گریه کردی فرهاد؟!من- بخاطر شفای تو گریه کردم. حالا حاضری بریم؟فرگل- آره سبک شدم. خیلی برام لذت بخش بود.وقتی هر دو بلند شدیم از پشت یه نفر سلام کرد.برگشتیم. یه کشیش بود. هردو جواب دادیم. جلو اومد و بعد از زانو زدن به طرف محراب و صلیب کشیدن روی سینه به طرف ما برگشت و گفت:فرزندان من موقعی که وارد شدید ناخودآگاه متوجه شما شدم. آخه این وقت شب کم پیش می آد کسی برای دعا اینجا بیاد مگه اینکه مشکلی داشته باشه. وقتی هم جلو اومدید متوجه شدم که مثل ما به سینه صلیب نکشیدید. البته قصد ندارم باعث ناراحتی شما بشم. دلم می خواد اگه کمکی از دستم بر می اد براتون انجام بدم. احساس می کنم که خارجی هستید می تونید به زبان ما تکلم کنید؟من- بله پدر! درست حدس زدید.هم خارجی هستیم هم مسیحی نیستیم. در ضمن مشکل هم داشتیم. همسرم مریض بود در کشور خودم به ما گفته بودند که تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست. امروز بعدازظهر اینجا رسیدیم. یکی از دکترهای خوب اینجا بعد از آزمایش های زیاد به ما گفت که تشخیص اشتباه بوده. حالا برای شکر گزاری از خداوند یکتا به اینجا اومدیم. البته چون در این شهر مسجد نبود اینجا اومدیم.کشیش- خوشحالم که به اینجا اومدید. دین شما چیه و اهل کدوم کشورید؟من- مسلمان هستیم و اهل ایران.کشیش- مسلمان؟! به خانه خدا خوش اومدید! خوشحالم که خداوند رئ در این جا هم دیدید! البته همه جا خونه خداست.برای فرگل حرفهای کشیش رو ترجمه کردمفرگل- خونه اصلی خداوند در دل آدمهاست پدروقتی جمله فرگل رو برای پدر مقدس ترجمه کردم خندید و گفت:شما خانم فهمیده ای هستید. خدارو شکر می کنم که تشخیص پزشکان ایران اشتباه بوده. امیدوارم سالیان دراز با خوشی زندگی کنید اما دخترم بدون که مرگ پایان زندگی نیست! اگر قرار باشه کسی رو که چندین سال در یک سلول کوچک زندانی بوده به یک دنیای بزرگ و آزاد ببرند این نمی تونه اسمش تمام شدن یا مردن باشه برعکس تولدی دوباره اس!در هر صورت ا دیدن شما و سلامتی شما خوشحال شدم. براتون دعا می کنم.از کشیش مهربون خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم.فرگل- فرهاد خیی عالی بود! کشیش راست می گفت هیچ چیز نمی تونه پایان باشه!مردن یه انسان، خشک شدن یه درخت، خوردن یه غذا، تموم شدن یه روز، کشتن یه گوسفند ، هیچکدوم پایان اونها نیست! شروع دیگه ای براشونه!من- فکر کنم گرسنه هستی فرگل! آدم گرسنه شروع به فلسفه بافی می کنه!فرگل- نه جدی می گم فرهاد! تو نگاه کن وقتی مثلا یه درخت خشک میشه بعدش چی میشه؟ چه اتفاقی می افته؟من- هیچی ! مامورهای شهرداری می آن و با اره می برنش و می اندازنش دور!فرگل- درسته اما بعدش! فقط تغییر ماهیت می ده! آخرش می شه نفت!من- درسته اما به عمر ما قد نمی ده از این نفت استفاده کنیم.فرگل- چون عمر ما کوتاهه! برای ما در زمان مثل چند دقیقه اس!من- فرگل خانم از صبح تا حالا چیزی نخوردم. مرتب فشار روحی هم داشتم. حالا اگه به این بحث علمی فلسفی ادامه بدی باید یک ساعت دیگه این مثال رو روی جنازه من عنوان کنی!خندید و گفت:این رستوران که گفتی کجاست؟خیلی مونده برسیم؟من- نه تو همین خیابون سمت راست.فرگل- چقدر مردم شاد و سرزنده ان!من- خوشن دیگه! چه غمی دارن؟!فرگل- نه بالاخره هر کسی یه غمی داره. اینهام شاید البته بعضی شون غمگین باشن.من- اگه یه نفر رو با چهره غمگین دیدی و به من نشون دادی شام مهمون من هستی!فرگل- در هر صورت باید مهمون تو باشم چون خودم اصلا پولی ندارم.من- ای وای! فراموش کردم بهت پول بدم.از جیبم مقداری پول بیرون اوردم و به فرگل دادم.فرگل- نه نمی خوام. تو که هستی هر وقت خواستم ازت می گیرم.من- تعارف نکن. تو زن من هستی باید از من پول بگیری چرا خجالت می کشی بگیر بذار تو کیفت ممکنه لازمت بشه.فرگل- دست شما درد نکنه آقا فرهاد! خدا از بزرگی کمت نکنه!من- بیا تو که رسیدیم ببین چقدر قشنگه!فرگل- خیلی! حتما باید گرون باشه. بریم یه جایی که غذاهاش ارزون تر باشه.من- بیا تو از گرسنگی دارم می میرم.

    وارد رستوران شدیم و سفارش غذا دادیم و هر دو با اشتها خوردیم وقتی حسابی سیر شدیم گفتم:
    خانم شب زنده دار ! می دونی ساعت چنده؟
    فرگل- چنده؟
    من- دو بعد از نیمه شب!
    فرگل- عالیه! باید از هر دقیقه اش لذت ببرم! توقدر لحظه ها رو نمی دونی! من که از سفر مرگ برگشتم می دونم ثانیه ها چقدر قیمت دارن!
    من- دیگه منو یاد اون وقتها نینداز. به اندازه کافی بدبختی کشیدیم. حالا پاشو بریم.
    بلند شدیم و بعد از پرداخت صورتحساب بیرون اومدیم و با یک تاکسی به هتل برگشتیم وقتی وارد اتاقمون شدیم فرگل گفت:
    فرهاد خیلی هتل قشنگیه! همه چیزش نو و تمیزه. چه حمام تمیز و قشنگی داره!
    من- تا تو از اتاق و هتل تعریف می کنی من یه دوش بگیرم.
    فرگل- برو . بعد من هم می خوام حمام کنم. می خوام تمام غصه هارو از تنم بشورم!
    بهش خندیدم و به حمام رفتم.




    نیم ساعت بعد هر دو اماده خواب بودیم تو رختخواب نشسته بودیم و صحبت می کردیم.
    من- بذار یه تلفن بزنم برامون چایی بیارن
    فرگل- خدارو خوش نمی اد این موقع شب مزاحم خدمتکارها بشیم.
    من- دختر سرویس اینجا شبانه روزیه!
    چند دقیقه بعد پیشخدمت با یه سینی پشت در بود. سینی رو ازش گرفتم و بهش انعام دادم. چشمهاش برق زد. انعام خوبی دادم. رادیو رو روشن کردم. موزیک ملایم و قشنگی پخش می شد. برای هردومون چایی ریختم.
    فرگل- فرهاد باورم نمی شه! انگار همه این چیزهارو تو خواب می بینم . دیشب تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم!
    من- احتمالا امشب تا صبح می خوای بخوابی؟!
    نگاهم کرد و خندید.
    من- بیا چایی تو بخور
    فرگل- بیار تو رختخواب می خوام اینجا بخورم! چراغهارو هم خاموش کن فقط آبازور رو روشن بذار!
    من- اوووه!
    فرگل-می خوام مثل فیلم های خارجی شاعرانه باشه آقا موشه!
    من- بخدا فرگل اگه یه بار دیگه به من بگی آقا موشه ها...|!
    فرگل- چیکار می کنی؟
    من- هیچی |! می گم هر چقدر دلت می خواد بهم بگو آقا موشه!
    فرگل- تو مرد منی! تو شوهر منی! تو شیر منی! تو امتحان خودت رو پس دادی ، عالی!( چراغهارو به جز یه آباژور خاموش کردم و چای رو به دستش دادم)
    فرگل- امشب شب ماست! حالا می خواد صبح بشه یا نشه! دیگه فرقی نداره.
    خندیدم و گفتم:
    امیدوارم همیشه ترو خوشحال ببینم.
    فرگل- پس قندت کو عروس خانم؟
    من- باید ببخشید اینجا چایی رو با شکر می خورن ( براش شکر ریختم)
    فرگل در حالیکه چای رو می خورد گفت:
    چه با قند ف چه با شکر! همه چیز عالی و رویایه فرهاد!
    هر دو در حالیکه به موسیقی گوش می کردیم چایی مون رو خوردیم.
    فرگل- حالا دیگه اون آباژور رو هم خاموش کن!
    *************************
    صبح با صدای فرگل از خواب بیدار شدم. بالای سرم نشسته بود و بهم می خندید تا چشمم به صورتش افتاد دنیا به من خندید!
    فرگل- پاشو تنبل خان از گرسنگی دارم تلف می شم
    من- چقدر خوبه که با صدای تو از خواب بیدار بشم و اولین چیزی رو که می بینم صورت تو باشه!
    فرگل- نیم ساعته که بالای سرت نشستم و نگاهت می کنم!
    من- چرا بیدارم نکردی؟
    فرگل- دلم می خواست همونطوری نگاهت کنم!
    خندیدم و گفتم:
    دلت می خواد صبحانه رو توی اتاق بخوریم یا بریم توی رستوران؟
    فرگل- نه توی اتاق بخوریم می خوام با تو تنها باشم.
    تلفن زدم و سفارش صبحانه رو دادم تا د.وش گرفتم صبحانه رو آوردند. دوتایی با هم پشت میز نشستیم و صبحانه رو با اشتها خوردیم.
    فرگل- فرهاد نمی خوای منو ببری و شهر رو بهم نشون بدی؟
    من- چرا نمی خوام؟ کارهاتو بکن بریم.
    فرگل- خیلی دلم می خواد جاهای دیدنی اینجارو ببینم.
    من- دلت نمی خواد کمی هم خرید کنی؟
    فرگل- راستش چرا ولی خجالت کشیدم بگم.
    من- عزیزم خجالت نداره. صبحانه ات که تموم شد لباس بپوش بریم.
    در همین موقع تلفن زنگ زد. از بیمارستان بود دکتر از ما خواسته بود برای تعدادی آزمایش به بیمارستان بریم.
    رنگ فرگل به طور محسوس پرید!
    من- خودت رو ناراحت نکن یکی دو ساعت بیشتر طول نمی کشه.
    لباس پوشیدیم و به بیمارستان رفتیم. دکتر با رویی گشاده جلو اومد و بعد از سلام گفت:
    باید چند تا آزمایش دیگه هم انجام بدیم. متاسفم که برنامه تون رو خراب کردم.
    فرگل همراه دو تا پرستار به طبقه بالا رفت وقتی با دکتر تنها شدیم دکتر گفت:
    من واقعا متاسفم که مجبورم حقیقت رو به شما بگم.
    من- دکتر مشکلی پیش اومده؟
    دکتر- همون مشکل سابق! تومور داخل سر همسر شما!
    من- ولی شما دیروز گفتید که
    دکتر- بله نخواستم که قبل از این تومور ترس و نا امیدی شمارو از بین ببره! یعن همسر شمارو. اون دیروز به قدر ترسیده بود که با مردن فرقی نداشت.
    من- دکتر من فکر کردم که همه چیز اشتباه بوده!
    دکتر- ای کاش اینطور بود
    دیگه نتونستم بایستم.پس همه چیز حقیقت داشت. به فرگل فکر کردم که امروز چه خیال ها برای خودش داشت! که فردا چه برنامه ها برای خودش درست کرده بود! که آینده رو مال خودش می دونست!
    دکتر – باید صبور باشید. شما تنها تکیه گاه همسرتون هستید. خودتون رو کنترل کنید. ما و شما با کمک هم باید طوری رفتار کنیم که روحیه همسرتون از بین نره. شما باید به او بگید که توموری که در ایران تشخیص دادن فقط یه کیست چربی بوده که همون باعث سردرد می شده.
    من- دکتر این تومور چقدر خطرناکه؟
    دکتر- باز هم متاسفانه باید بگم خیلی. وقت زیادی نداریم. شما اجازه جراحی به ما می دید؟
    من- ما برای همین کار اینجا آمدیم. مگه خطری داره؟
    دکتر- متاسفانه بله.بقدری متاستاز زیاد و سریعه که باعث تعجب ما شده. احتمال داره که بدون هیچ علایمی تا چند روز دیگه بیمار فلج بشه!
    من- دکتر آخه چطور امکان داره؟!
    دکتر- این یک نوع نادر سرطانه!
    من- دکتر خطر جراحی چیه؟
    دکتر- خطر جراحی؟ پنجاه درصد خطر داره. باید تارهای نخ مانندی رو از روی مغز برداشت . خیلی مشکله! و خطرناک!
    من- دکتر نمی دونم چی باید بگم. باید با پدر و مارد همسرم صحبت کنم.نمی تونم تنهایی تصمیم بگیرم. قدرتش رو ندارم اگر عمل نشه چی میشه دکتر؟
    دکتر- اگه منظورتون اینه که چه مدت زنده می مونه باید بگم حدود یک ماه!تقریبا! اما در چند روز آینده معلوم نیست چه اتفاقی می افته!
    من- نمی دونم چی بگم! من غافلگیر شدم!
    دکتر- شما با هر کس می خواهید مشورت کنید. یکساعت آزمایشهای همسرتون طول می کشه ولی اگر قرار بود من تصمیم بگیرم حداقل این شانس رو به این دختر می دادم که شاید، دقت کنید، گفتم شاید بشه کاری کرد! یعنی سعی خودمون رو بکنیم. نظر من اینه که جراحی بشه. خیلی زود! علیرغم خطرهایی که وجود داره! وقت رو نباید تلف کرد! عجله کنید.
    از بیمارستان خارج شدم و با ایران تماس گرفتم. با خونه فرگل آقای حکمت بود.
    - آقای حکمت!
    حکمت- فرهاد!سلام . خوبی پسرم؟
    من- نمی دونم چکار کنم؟ تنهام! نمی تونم تصمیم بگیرم!
    حکمت- پسرم خودت رو کنترل کن. چی شده؟ فرگل کجاست؟
    من- بیمارستانه. دکتر گفته باید عمل بشه وگرنه تا یک ماه دیگه بیشتر زنده نیست. چه کنم؟
    حکمت- فرهاد آروم باش. ما همه این مسئله رو می دونستیم. تو تنها کسی هستی که فرگل اونجا داره اگه تو هم سست باشی همه چیز خراب می شه!
    من- دکتر به من گفته باید اجازه عمل رو بدم ولی من می ترسم!
    و شروع به گریه کردم.مدتی حکمت چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه گفت:
    حالا آروم شدی؟ گوش کن فرهاد. این آخرین شانس فرگله! اجازه بده.
    من- دکتر گفته ممکنه زیر عمل تموم کنه.می فهمید؟!
    حکمت مدتی سکوت کرد و بعد گفت:
    فرهاد ما همه این رو می دونستیم دکتر زرتاش به ما گفته بود که فرگل تنهایی پیشش رفته و از موضوع باخبر شده! این برنامه رو ترتیب دادیم که فرگل امیدواری پیدا کنه! هم تو هم فرگل! حالا آروم باش. فهمیدی چی گفتم؟ ما تموم این چیزها رو می دونستیم!
    جوابی نداشتم بدم.
    حکمت- فرهاد! گوش می کنی؟
    من- متوجه شدم. همه جیز رو!
    حکمت- اجازه عمل رو بده. خواهش می کنم. تنها شانسیه که فرگل داره. اگه خدا بخواد شاید معجزه بشه!
    من- من باید برم فرگل منتظره.
    حکمت- برو پسرم. قوی باش. ما روی تو حساب می کنیم. برو به امید خدا. از طرف ما ببوسش .
    ودیگه نتونست خودش رو نگه داره!
    تلغن رو قطع کردم و به بیمارستان برگشتم.دکتر منتظر بود.
    وتی داشتم ورقه رو امضا می کردم دستم می لرزید.صبر کردم. دکتر که متوجه شده بود گفت:
    - این تنها راه ممکنه!
    امضا کردم.
    به اتاق فرگل برگشتم. باید خودم رو کنترل می کردم اگر فرگل من رو با حالتی عصبی و غمگین می دید حتما همه چیز رو می فهمید.
    چند دقیقه بعد فرگل به اتاق برگشت و با دیدن من گفت:
    فرهاد اتفاقی افتاده؟
    من- نه چطور مگه؟
    فرگل- دکتر به تو چیزی نگفته؟
    من- اصلا! مگه قراره چیزی بگه؟
    فرگل-نمی دونم فقط دلم شور می زنه.
    من- بازم که ترسیدی خاله سوسکه! خوبه دکتر دیروز خیالت رو راحت کرد!
    فرگل- می ترسم باز همه چیز خراب بشه.
    من- ایندفعه دیگه چیزی خراب نمی شه. مطمئن باش.
    در این موقع دکتر همراه یکی از همکارانش اومد و بعد از معرفی همکارش شروع به صحبت کرد.
    - دخترم مشکل شما تومور نیست.قطعه ای از استخوان جمجمه رشد کرده و باعث می شه به مغز فشار بیاد. خیلی راحت و بسهولت می تونیم اوم قطعه رو بتراشیم. تمام مدت عمل شاید بیشتر از دو ساعت طول نکشه.
    برای فرگل ترجمه کردم و در دل آرزو کردم که ای کاش همین طور بود. دکتر نقش خودش رو بقدری طبیعی بازی کرد که برای خودم هم تولید شک کرد.
    فرگل- فرهاد بپرس اگر عمل نکنم چی می شه؟ اگر فقط این سردردها ادمه داشته باشه اصلا مهم نیست تحمل می کنم.
    ترجمه کردم. دکتر جواب داد:
    ممکنه در آینده این زائده رشد بکنه و تولید ضایعاتی روی مغز بکنه. اون موقع ممکنه مشکلاتی پیش بیاره در اون صورت باید جراحی کنید.حالا که چیز مهمی نیست بهتره همین جا این کار رو بکنید.
    برای فرگل ترجمه کردم. با اکراه قبول کرد.
    دکتر- نهراحت نباشید ظرف یک هفته از بیمارستان مرخص می شید خوب و سالم! بعد از اون دکتر دستور بستری شدن فرگل رو داد. قرار شد فردا صبح زود جراحی انجام بشه.
    پرستار فرگل رو با خودش به اتاقی که قبلا برای ما در نظر گرفته بودند، برد. بعد از رفتن فرگل دکتر گفت:
    بعد از ناهار برای اینکه آروم باشه دستور تزریق مسکن دادم. شب هم همینطور. شما باید فقط بهش روحیه بدید به خودتون هم همینطور نباید نا امید بود.
    چند دقیقه بعد پرستار خبر داد که می تونم به اتاق برم. وقتی وارد اتاق شدم فرگل با یک لباس سفید قشنگ روی تخت خوابیده بود.
    فرگل- این هم لباس عروسی!
    من-چقدر رنگ سفید بهت می آد فرگل!
    فرگل- گردشمون هم خراب شد.
    من- یه هفته دیگه! چه فرقی می کنه.
    فرگل- با ایران تماس گرفتی؟
    من- نه بذار برم به پرستار بگم از همین جا تلفن بزنیم.
    از اتاق بیرون اومدم و از بیرون دوباره با ایران تماس گرفتم. چند دقیقه ای طول کشید تا تماس برقرار شد. خود آقای حکمت بود. جریان رو بهش گفتم ازش خواستم وقتی خود فرگل تلفن زد طوری وانمود کنه که هیچی نمی دونه و به فرگل نگه که من قبلا با او صحبت کردم. بعد از خداحافظی با اتاق برگشتم.
    من- اجازه گرفتم. هزینه تلفن روی صورت حساب منظور می شه. اگر می خواهی تلفن کن. بهشون خبر بده. حالا دیگه خیالمون راحته! بذار اونهام خیالشون راحت بشه.
    فرگل- بهشون چی بگم؟
    من- حقیقت رو! هر چی دکتر گفت.
    خودم شماره ایران رو گرفتم. بعد از یکی دو بار شماره گیری تماس برقرار شد.
    من- الو. جناب حکمت! سلام
    حکمت- سلام خودم هستم.
    من- حالتون چطوره؟ خبر خوش دارم!
    حکمت- سکوت!
    من- شکرخدا نتیجه آزمایشها معلوم شد تمام اون چیزها اشتباه بود! اصلا موضوع تومور منتفیه!
    حکمت گریه می کرد. من با هیجانی ساختگی صحبت می کردم تا فرگل شک نکنه.
    من- بله، بله! خودم هم اول باور نمی کردم! خواهش می کنم شما این خبر رو به پدر و مادرم وهومن و لیلا بدید بگید خیالشون راحت باشه.
    دکتر گفته یه زائده استخوانیه! کمی به مغز فشار می آره! می خوان فردا جراحی کنن و اون قسمت رو بتراشن. چیز مهمی نیست. یه جراحی ساده! اصلا خودتون با فرگل صحبت کنید گوشی .
    تلفن رو به فرگل دادم و گفتم:
    از خوشحالی دارن گریه می کنن بیچاره ها چی کشیدن این چند وقته!
    فرگل تلفن رو گرفت و شروع به صحبت کرد.
    گوشه ای ایستادم و همونطور که فرگل رو نگاه می کردم آروم گریه کردم دیگه دست خودم نبود. نمی تونستم اشکهامو کنترل کنم. فرگل بعد از آقای حکمت با مادرش صحبت کرد. هم صحبت می کرد ، هم گریه!
    بعد از چند دقیقه به مادرش گفت که پول تلفن زیاد می شه بهش اشاره کردم که فکر این چیزها نباشه ولی فرگل خداحافظی کرد و تلفن رو قطع کرد. لحظه ای به من نگاه کرد و بعد گفت:
    تو چرا گریه می کنی؟
    من- داشتم فکر می کردم که اگر واقعا تشخیص دکتر درست بود و تو سرت تومور داشتی من چکار می کردم؟!
    فرگل- باید تسلیم خواست خدا می شدی. تو و خانوادت از هیچ چیز کوتاهی نکردید من واقعا مدیون شماها هستم. اگر عمری برام باقی موند حتما جبران می کنم فرهاد.
    من- تو به هیچ کس مدیون نیستی ولی به امید خدا وقتی خوب شدی حتما جبران کن!
    فرگل- جبران کارهای تو خیلی مشکله ولی سعی خودم رو می کنم.
    من- شوخی کردم دختر!
    در همین موقع ناهار آوردند و دوتایی مشغول خوردن شدیم. هیچ اشتها نداشتم ولی مجبور بودم برای حفظ ظاهر هم که شده با اشتها تموم غذامو بخورم و تموم کنم! فرگل در چهره من بسیار دقیق می شد. می دونست که اگر مسئله ای باشه من نمی تونم خودم رو کنترل کنم. وقتی غذا تموم شد بشقاب من رو نگاه کرد و گفت:
    چه با اشتها خوردی؟
    من- هنوز گرسنه ام! تو چرا غذاتو تموم نکردی؟
    فرگل- زیاد اشتها ندارم بیا تو بخور!
    مجبور شدم بقیه غذای فرگل رو هم به زور بخورم عجیب اینکه همین عمل اعتماد فرگل رو جلب کرد و برای اولین بار بعد از ورود به بیمارستان خندید. نیم ساعت بعد پرستار یه تزریق انجام داد و گفت:
    شما باید استراحت کنید. باید برای فردا قوی و سرحال باشید. خواهش می کنم بخوابید.
    وقتی رفت فرگل پرسید:
    این چی بود به من زد؟
    من- مسکن! گفت که باید بخوابی
    فرگل- شیطون اگه خوابم برد نری بیرون و یاد دوران مجردیت بیفتی ها!
    من- اتفاقا خیال داشتم وقتی تو خوابی یه سری به رفقای قدیمی بزنم. از بیمارستان که مرخص شدی حتما باید با اونها آشنا بشی. چندتاشون همین جا ازدواج کردن. زن خارجی گرفتن! حتما از بعضی هاشون خوشت می آد. بچه های خوبی هستن.
    فرگل- شوخی کردم فرهاد. اگه خوابم برد تو برو.اینجا حوصلت سر می ره. برو یکی دو ساعت خستگی در کن. روحیه ات هم عوض می شه.
    من- مگه روحیه ام بده؟
    فرگل خندید و گفت: شکر خدا نه. از اشتهات معلوم بود. یادمه قبل از ازدواجمون موقعی که باهات سر مهمونی شهره قهر کرده بودم و تو ناراحت بودی اصلا غذا نمی خوردی!
    من- باور کن فرگل هنوز کاملا سیر نشدم! غذای اینجا خیلی کمه!
    فرگل- برو رستوران یه چیزی بخور.
    من- عصری می رم. تو فعلا استراحت کن.
    فرگل- باشه چون خوابم هم گرفته. انگار دارو اثر کرد.
    چند دقیقه بعد فرگل خوابش برد و من نیم ساعتی بالای سرش نشستم و فکر کردم. بعد از اتاق بیرون رفتم و به پرستار گفتم که اگر فرگل بیدار شد بهش بگه که من از بیمارستان بیرون رفتم. می خواستم وانمود کنه هیچ مسئله ای فکرم رو مشغول نکرده تا خیال فرگل هم راحت بشه! ولی غم توی گلوم چنگ انداخته بود و داشت خفه ام می کرد. به طبقه پایین رفتم و یه گوشه نشستم. گریه ام گرفته بود. بلند شدم و به باغ بیمارستان رفتم و یه گوشه خلوت پیدا کردم و نشستم به گریه کردن.
    ترس تمام وجودم رو گرفته بود. ترس از دست دادن فرگل! ترس تنها شدن. هیچ عشقی رو بی وجود رقیب نمی شناختم. متاسفانه رقیب عشق من مرگ بود! رقیبی که بسیار قدرتمند با من به مبارزه پرداخته بود! دلم حتی از اسمش آشوب می شد.
    یکساعتی که گذشت سری به فرگل زدم. خواب بود. آروم بیرون اومدم و به باغ برگشتم. دقیقه ها مثل سال برایم می گذشت. هیچ کاری از دستم ساخته نبود و این زجرم می داد. صدای فرگل ، چهره فرگل، نگاه فرگل یه لحظه منو رها نمی کرد. گاهی فکر می کردم باید تمام حقیقت رو بهش بگم! ولی دوباره منصرف می شدم. یاد ترس اون از مرگ دیوانه ام می کردم. کاش من جای او بودم.
    خوشحال بودم از اینکه فعلا خوابیده و غصه نمی خوره. خودم هم چشمهامو بستم شاید بتونم مدتی بخوابم اما با اضطراب و غمی که یک لحظه ولم نمی کرد خواب سراغم نمی اومد. در همین افکار بودم که یکی سلام کرد برگشتم و متوجه یک پرستار شدم که با یه فنجون کنارم ایستاده بود. دختری همسن و سال فرگل بود بهش سلام کردم.
    پرستار- براتون قهوه آوردم. اجازه می دید کنارتون بنشینم؟
    بلند شدم و تعارف کردم و نشست.
    پرستار- اسم من ماریاست. من واقعا از بابت همسرتون متاسفم. یعنی تمام پرسنل بخش از این مسئله متاسف هستند و آرزوی سلامتی ایشون رو می کنند.می دونید همسر شما خیلی زیباست! در صورت ایشون حالتی وجود داره که هر کی یکبار این صورت رو می بینه تحت تاثیر قرار می گیره!
    من- اسم من هم فرهاده. از آشنایی شما خوشبختم. تشکر به خاطر لطف شما نسبت به همسرم و تشکر به خاطر قهوه، ممنون که فکر من بودید. از طرف من از همه همکاراتون تشکر کنید. اینجا همه نسبت به ما لطف دارن.
    ماریا- شما خیلی عالی به زبان ما صحبت می کنید. حتی به زحمت می شه لهجه رو در زبان شما فهمید! می شه گفت اصلا لهجه ندارید. خیلی جالبه!
    من- من تحصیلاتم رو در این کشور در همین شهر تموم کردم. بخاطر همین خوب صحبت می کنم.
    ماریا- چه جالب! با همسرتون که اینجا آشنا نشدید؟ چون شنیدم که ایشون به زبان ما آشنایی ندارند.
    من- من با همسرم، فرگل، در ایران آشنا شدم.
    ماریا- ببخش که سوال کردم. اگر مزاحم هستم لطفا بگو. احساس کردم که خیلی تنها هستید این بود که اینجا اومدم.
    من- نه شما اصلا مزاحم نیستید. برعکس خیلی لطف کردید. راستش خیلی غمگین هستم.
    ماریا- کاملا حق دارید. اما هنوز اتفاقی نیفتاده. شما باید به لطف خداوند امیدوار باشید.
    من- هستم، اما اگر برای همسرم اتفاق بدی بیفته نمی دونم چکار باید بکنم!
    ماریا- شما برای تنهایی خودتون غمگین هستید! یعنی از تنها شدن می ترسید!
    من- هم این مسئله و هم بخاطرفرگل. اون خیلی جوونه!
    ماریا- من امیدوارم که ایشون حالشون بزودی خوب بشه و جراحی با موفقیت انجام بشه ولی در هر صورت شما نباید خودتون رو از بین ببرید! زندگی برای شما تموم نشده! من فکر نمی کنم که همسرتون هم راضی باشه که شما اینقدر زجر بکشید!
    من- حرف شما کاملا منطقیه اما ما شرقی هستیم!
    خندید و گفت:
    درسته شما شرقی ها تابع احساساتتون هستید و این به شما خیلی لطمه می زنه.
    من- شما می دونید که یک شرقی با احساساتش زنده اس!
    ماریا- کاملا! شما اینجا دوستی ، آشنایی ندارید؟
    من- چرا خیلی زیاد! اما اگه قرار باشه بدون همسرم باشه باز تنهام! کسی نمی تونه جای فرگل رو در قلب من بگیره. این عادلانه نیست! ما فقط چند روزه با هم ازدواج کردیم! فرگل هنوز از زندگی چیزی نفهمیده! م با دیدن فرگل زندگی رو دیدم! نمی خوام اونو از دست بدم.
    بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد. دستم رو جلوی صورتم گرفتم. لحظه ای بعد ماریا بلند شد و گفت: متاسفم، و رفت.
    باز با خودم و غم فرگل تنها شدم. سیگاری روشن کردم و به فردا فکر کردم.
    ***************************
    ساعت حدود 6 بعداز ظهر بود که فرگل بیدار شده بود. پرستارها به من خبر دادند. صبر کردم تا یک ربع گذشت بعد سراغش رفتم. تا منو دید گفت:
    بیرون رفته بودی؟
    من- آره خوب خوابیدی؟
    فرگل- آره. کجا رفته بودی؟ پرستار گفت از بیمارستان بیرون رفتی.
    من- رفتمی به یکی از دوستان سر زدم. وقتی جریان رو بهش گفتم هم خوشحال شد و هم ناراحت. می خواست بیاد اینجا. نذاشتم. در هر صورت دعوتت کردند برای شام البته بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدی.
    فرگل- اینجا حوصله ام سر رفته فرهاد ! کاش می شد بریم هتل.
    من- هتل با این جا چه فرقی می کنه؟! هر چی اونجا داره اینجام داره. می خوای تلویزیون رو برات روشن کنم؟
    فرگل- نه. بیا بشین پیشم و برام حرف بزن.
    کنارش نشستم و پرسیدم:
    چی بگم؟ از چی برات حرف بزنم؟
    فرگل- از آینده!
    بغض گلوم رو گرفت.می فهمیدم منظورش چیه. باید طوری باهاش حرف می زدم که شک از دلش بیرون بره.
    من- راستش یه حرفایی دارم! البته بعدا باهات صحبت می کنم. حالا وقتش نیست.
    فرگل- نه بگو. حالا بگو.
    من- در مورد زندگیمون. راستش داشتم فکر می کردم که حالا که اینجا اومدیم همین جا بمونیم و زندگی کنیم البته اگه تو راضی باشی. فقط مسئله دوری از پدر و مادرت مشکل سازه! من که عادت کردم!
    فرگل- ولی من ایران رو دوست دارم. اینجا رو فقط دلم می خواست ببینم! برای زندگی ترجیح می دم تو ایران باشم.
    من- ببین فرگل درسته الان وقت این حرفا نیست ول خودت خواستی. من در ایران توی این چند وقت هیچ کاری نتونستم بکنم. یعنی چطوری بگم! هنوز نون خور پدرم هستم! حتی اگر برگردیم ایران یا باید تو خونه پدرم زندگی کنیم یا اینکه پدرم برام یه جایی رو بخره! این برای من سخته!
    ولی اینجا دستم بازه! می تونم خیلی کارها بکنم از اون گذشته همه آرزوشونه که بتونن بیان اینجا زندگی کنن!
    فرگل- من آرزو ندارم که بیام اینجا زندگی کنم!!
    من- دیدی عصبانی شدی! برات خوب نیست.
    فرگل- معذرت می خوام فرهاد. من مطیع توام. هر چیز که تو بخوای من هم راحتم.
    من- نه تو چون می خوای به خیال خودت کارهای من رو جبران کنی این حرف رو می زنی دلم می خواد نظر خودتو بگی .
    فرگل- بذار فردا تموم بشه بعد صحبت می کینم.
    من- پس معلومه راضی نیستی.
    در همین موقع دکتر همراه یک پرستار وارد اتاق شدند.
    دکتر- سلام حالتون چطوره؟ شما چرا تو تختخواب هستید؟!
    من همه رو ترجمه کردم.
    فرگل- شما گفتید دکتر که استراحت کنم!
    دکتر خندید و گفت:
    شما هم این حرف من رو یک شانس ناخواسته حساب کردید و گرفتید خوابیدید!
    فردا عمل شما دو ساعت بیشتر طول نمی کشه الان هم بلند شید تا شام رو نیاوردند به حیاط بیمارستان برید و حسابی راه برید چون بعد از جراحی حداقل تا یک هفته اجازه ایکه از تختخواب پایین بیایید ندارید پس امشب خوب راه برید و لذت ببرید!
    فرگل تا این حرفها رو براش ترجمه کردم از تخت پایین اومد و با خنده گفت:
    من حاضرم!
    دکتر خندید و گفت:
    البته اگر بدن شما قوی باشه شاید بعد از پنج روز اجازه حرکت بهتون بدیم موفق باشید.
    دکتر بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد.
    من- یه چیزی تنت کن سرما نخوری
    چند دقیقه بعد دوتایی به باغ بزرگ بیمارستان رفتیم. رفتار همه پرسنل بیمارستان گرم و صمیمی بود.
    فرگل- چقدر اینها با ما مهربون هستن! با رفتارشون نمی ذارن آدم احساس غربت بکنه، خوب فرهاد خان بقیه حرفاتو بزن.
    من- بذار تو جراحی بشی بعد مفصل با هم صحبت می کنیم.
    فرگل- چه هوایی فرهاد! مثل هوای شمال خودمونه
    مدتی دوتایی در سکوت قدم زدیم. بعد از چند دقیقه فرگل گفت:
    می دونی فرهاد؟ من تو زندگی آرزوی خیلی چیزها رو داشتم. این خونه ای که توش زندگی می کنیم ارث پدری پدرم بوده. پدرم یه دبیر ساده بود با درآمدی محدود. متاسفانه خونه ما جایی قرار داشت که آدمهای اونجا اکثرا متمول بودند. نمی گم ما فقیر بودیم اما پولدار هم نبودیم. یعنی حقوق یک دبیر به زحمت تکافوی زندگیمون رو می کرد! مخصوصا این چند سال آخر!
    من سعی می کردم که تا اونجا که امکان داره از پدرم خواسته ای نداشته باشم. زیاد درس می خوندم که در دانشگاه سراسری قبول بشم تا هزینه آنچنانی برای پدرم نداشته باشد! غذاهامون همه ساده بود. لباسم ساده بود. دو سال یکبار بزور می تونستیم یه مسافرت بریم تازه از تهران غذای اون چند روز رو می بردیم که خرجمون کمتر بشه. من عاشق مطالعه بودم. از هر چیزی می زدم تا بتونم پول خرید کتاب رو جور کنم.پدرم عزت نفس داشت. همیشه به من می گفت که اگه پول می خوام از جیبش بردارم ولی من همیشه شرم از نداری رو تو چشماش می خوندم!
    پدرم چند وقت پیش ماشینش رو فروخت . فهمیدی؟ می دونی برای چی؟
    ظاهرا گفت که دیگه چون نمی تونه پشت ماشین بشینه اونو فروخته! اما حقیقتش این بود که با پولش برای من جهیزیه تهیه کرد. همیشه تو خونه ما یک چیزی لنگ بود. پدرم میوه رو همیشه از بازار روز می خرید. هر دفعه می رفت عصبانی برمی گشت. علتش رو ما می فهمیدیم اما به روش نمی آوردیم. متاسفم که باید وضع زندگی یه دبیر این مملکت اینطوری باشه!
    پدرهای همه دوستانم پولدار بودند. ه لباسهایی می پوشیدند! چه کفشها، چقدر طلا و جواهر به خودشون آویزون می کردند! آرزوی همه اینا به دل من بود!
    پدر و مادرم هم خوب این چیزها رو می فهمیدند!می فهمیدند و زجر می کشیدند. چند بار پدرم خواست خونه مونو بفروشه و یه آپارتمان کوچک جاش بخره و بقیه پولشو بزنه به زخمهای زندگیمون که من و مادرم نذاشتیم. پدرم عاشق این خونه بود. من هم همینطور. اینا رو گفتم که کمی با زندگی من آشنا بشی!
    من- حالا دیگه همه چیز گذشته! به امید خدا از بیمارستان که مرخص شدی خودم برات یه زندگی عالی جور می کنم کاری می کنم که دیگه هیچ آرزویی تو دلت نمونه!
    فرگل- تو اینکار رو کردی! می دونی؟ما کمبودهای مادی زندگیمون رو با چیزهای معنوی پر می کردیم! با محبت! تو این چند وقته با عشق همه آرزوهای من رو برآورده کردی! حالام که با این هزینه زیاد که تو و پدرت برای آوردن من به اینجا متقبل شدید آرزوهای مادی رو هم در من ارضا کردید! ازت ممنونم. دلم می خواست از پدر و مادرت هم تشکر می کردم!
    من- اینقدر خودت رو معذب نکن!
    فرگل- فرهاد من ترو خیلی دوست دارم.اینو همیشه بدون!
    من- من هم همینطور.تو هم همیشه بدون!
    فرگل- من برای تو خیلی زحمت درست کردم. باید منو ببخشی فرهاد.
    من – این حرفا چیه فرگل؟
    فرگل- سردم شد.سرم هم درد گرفته.
    من- بریم تو بیمارستان. هوا کمی سرد شده
    به طر بیمارستان حرکت کردیم.وارد بیمارستان که شدیم فرگل نگاهی به در و دیوار کرد و گفت:
    نمی دونم باز هم می تونم از این بیمارستان بیرون برم یا نه؟!
    من- چرا نتونی؟!
    فرگل- مثل اینکه در و دیوار اینجا دارن منو می خورن فرهاد!
    من- اینا همه به خاطر اینه که فردا قرار جراحی بشی! اضطراب داری!
    با هم به اتاق رفتیم و چند دقیقه بعد شام آوردند. طبق معمول فرگل شام خیلی کم خورد و بالاجبار هم غذای خودم رو خوردم و هم غذای فرگل رو !
    من- دلت برای ایران تنگ شده؟
    فرگل- خیلی! غربت اینجا منو آزار می ده.
    من- فردا که عمل تموم شد زنگ می زنم بیست سی تا ایرانی بیان عیادتت! دیگه احساس غربت نمی کنی.
    در این زمان فرگل چشمهاشو بست و سرش رو به طرف آسمون گرفت !
    سکوت کردم. مدت یک ربع با خدا راز و نیاز کرد. گریه می کرد و چیزهایی زیر لب می گفت. سخت بخودم فشار آوردم تا بغضم نترکه!
    نگاهش می کردم و درون خودم اشک می ریختم. چنان با صداقت دعا می کرد که دلم خون شد. بعد از اینکه دعاش تموم شد اشکهاشو پاک کرد و به طرف من برگشت و گفت:
    فرهاد اگر اتفاقی برای من افتاد اجازه نده اینجا بمونم! منو هر جور هست با خودت ببر! می دونم خیلی سخته اما این آخرین آرزویی که دارم!
    من- دست بردار فرگل!داری خودت رو لوس می کنی!می خوای نازت رو بکشم؟!
    فرگل مدتی به من نگاه کرد و بعد گفت:
    نه فرهاد، نمی دونم چرا همش فکر می کنم که فردا شب رو نمی بینم! می دونی خودم هم خسته شدم! دلم می خواد تکلیفم معلوم بشه.
    من- اینا همه بخاطر احساس غربته! اعصابت ضعیف شده!
    فرگل- فرهاد باید به من قول بدی که اگر اتفاقی برای من افتاد بلایی سر خودت نیاری. باید به زندگیت ادامه بدی و عاشق بشی، ازدواج کنی، بچه دار بشی! باور کن نصفه غصه های من به خاطر توئه! همش نگران تو هستم!
    تو باید بدونی که بعد از من زندگی تموم نمی شه! من هر جا که باشم تو رو دوست دارم و برات نگرانم!عشق ما کوتاه بود! اما بدون که چندین سال تو رو دوست داشتم! شاید از بچگی! از همون روز که سوار دوچرخه ات شدم!
    فرهاد اگه خوب شدم که خودم هستم اگر زنده نموندم باید قول بدی که برای خودت یه فرگل دیگه پیدا کنی! اجازه نده روح من زجر بکشه! من تو رو شاد و خوشحال می خوام! طقت ناراحتی تورو ندارم.
    فرهاد، فرهاد دلم خیلی گرفته! کاش پدر و مادرم هم اینجا بودند. کاش پدرم بود که برام حرف بزنه و مثل قدیمها ترس و غصه رو از دلم بیرون کنه! اینجا هیچی ندارم! من خاکم رو می خوام! من خونه مونو می خوام!
    و شروع به گریه کرد.
    حالا موقعی بود که جای پدرش رو هم پر کنم. کنارش نشستم و گفتم:
    عزیزم، قشنگم چرا گریه می کنی؟ حیف از این مرواریدها نیست که اینجوری هدرشون می دی؟! آروم باش می خوای دلم رو برات از تو سینه در بیارم تا ببینی که اندازه همه اونهایی که دلت براشون تنگ شده دوستت دارم؟!
    ببین شب چقدر قشنگه! ببین ستاره ها بهت چشمک می زنن!
    من پروانه توام که دورت می گردم! تو که راضی نبودی ناراحتی منو ببینی ! پس چرا این حرفها رو می زنی؟چرا به فردا و فرداها فکر نمی کنی که من و تو با هم از دست غم فرار می کنیم!
    امشب هم یه شبه مثل دیشب! مثل شبهای دیگه! باز هم صبح می شه، باز هم خورشید در می آد غم ها رو آب می کنه و می بره. ببین اگر قرار بود اتفاقی برای تو بیفته من اینجوری آروم بودم؟! تو هیچ طوریت نمی شه بهت قول می دم. قول می دم که بعد از فردا سالیان سال با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنیم. من و تو با هم!
    حالا اشکهاتو پاک کن و بخند تا دنیا بهت بخنده!
    سرش رو بلند کرد و گفت:
    کاش هنوز بچه بودم! کاش تو عالم بچگی می مردم!چه خوشی از روزگار دیدم؟! تا درس بود که باید خودم رو می کشتم تا بهترین باشم که پول پدرم که با بدبختی به دست می آورد حروم نشه!
    از خونه به مدرسه! از مدرسه به خونه! توی راه سرم رو بلند نمی کردم نکنه مردم پشت سرم حرف در بیارن! چه آرزوهایی که نداشتم!
    همیشه با خودم می گفتم وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم چه کارها که نمی کنم!
    آرزو داشتم وقتی شوهرم از سرکار خسته و ناراحت برگشت خونه ، وقتی غم دنیا تو دلش سنگینی کرد، باهاش حرف بزنم، خستگی رو از تنش در کنم. براش چایی بیارم! بهش امید بدم! پشتش باشم تا احساس تنهایی نکنه!
    حالا اسیر این شب شدم! حالا این شوهرمه که باید به من امید بده!
    آرزو داشتم بچه دار شم و بچه مو بزرگ کنم! آرزو داشتم یه خونه گرم و پر از محبت برای شوهر و بچه ام درست کنم! فرهاد من نمی خوام بمیرم! فرهاد من هنوز به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم!
    من باید به تو نشون می دادم که می تونم خوشبختت کنم! تو باید می دیدی که من می تونم برات همسر خوبی باشم! فرهاد این زمانی که به من دادن خیلی کم بود!
    در همین موقع برگشتم و دکتر رو در چهار چوب در دیدم. با غم فرگل رو نگاه می کرد. بلافاصله حالت چهره اش عوض شد و وارد اتاق شد.
    دکتر – چه اتفاقی افتاده که شهرزاد قصه گو داره گریه می کنه؟
    ترجمه کردم.
    فرگل- شهرزاد خیلی غمگینه دکتر!
    دکتر- چرا؟ می ترسه دیگه قصه ای برای گفتن نداشته باشه و شاه خشمگین دستور قتلش رو بده؟ می ترسه دیگه خورشید فردا رو نبینه؟
    فرگل به من نگاه کرد و گفت:
    یکی از غصه های من اینه! دلم نمی خواد تنهاش بذارم!


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    4.96
    نوشته ها
    8,980
    تشکر
    1,497
    تشکر شده 9,450 بار در 4,031 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دکتر- قرار نیست تنها بمونه! حداکثر برای سه ساعت تنها می مونه بعد تو هم برمی گردی پیشش! اینا همه طبیعیه! تو حالت افسردگی پیدا کردی و همه چیز برات وحشتناک جلوه می کنه الان می گم بهت تزریق کنن. قول بهت می دم که فردا شب خوشحال و خندان روی این تخت خوابیده باشی و به فکرهای امشب بخندی!
    دکتر بعد از این حرف اتاق رو ترک کرد و چند دقیقه بعد پرستار با یک سرنگ وارد شد و به فرگل دارویی تزریق کرد.
    فرگل- فرهاد اگه خوابم برد تو هرجا خواستی برو. اینجا حوصله ات سر می ره. منو ببخش که با حرفهام ناراحتت کردم.
    من- گذاشتم حرفهاتو بزنی که سبک بشی وگرنه هیچ دلیلی برای نگرانی وجود نداره! حرفهای دکتر رو که شنیدی!؟
    فرگل- شاید! شاید من حساس شدم!
    تلویزیون رو روشن کردم .چند دقیقه نگاه کرد و بعد گفت:
    فرهاد خاموشش کن. وقت این چیزهارو ندارم! داره خوابم می گیره می خوام با صدای تو ، با حرفهای تو خوابم ببره!



    تلویزیون رو خاموش کردم و کنارش نشستم و گفتم:
    بخواب عزیزم. راحت بخواب. هیچ چیز اونقدر که فکر می کنی سخت و ترسناک نیست! من پیشت می مونم. تنهات نمی ذارم! من همیشه با توام!
    تو همسر خوب و مهربون و قشنگ من هستی و همیشه می مونی! من و تو چه روزهایی رو با هم غروب می کینم و بعد دوتایی تو شب تو تاریکی یاد امشب می افتیم و می خندیم!
    قرار نیست که خوب ها برن و بدها بمونن! ببین تو قصه ها اگر چه غم ها خودشون رو بزرگ نشون می دن اما شادی ها از دور دورها می آن و غم هارو از بین می برن! ما الان تو شب هستیم اما قرار نیست که شب همیشه جاودانه باشه! فردا خورشید مثل همیشه طلوع می کنه، تاریکی ها تموم می شن. ببین اینجا هیچ کلاغی نیست!
    اینجا پر از پرنده های قشنگ و آزاده! بهت قول میدم دوتایی با هم برگردیم ایران. برگردیم به خاک خودمون که دوستش داری! تو باید بهم نشون بدی که چه زن خوبی برام می شی!
    بخواب عزیزم . شب کوتاهه!
    بخواب عزیزم تو باز هم می خندی! من باز هم می خندم! گریه ها تموم می شه! من و تو برای خودمون یه خونه درست می کینم که از در و دیوارش محبت و شادی بباره! اون وقت تو تموم این شادی ها رو دسته می کنی و تو گلدون می زاری! تمام این محبت هارو تو یه ظرف می زاری و وقتی من اومدم جلوم می آری تا از خستگی از تنم بیرون بره! بخواب عزیزم من دنیا رو با تو می خوام! زندگی با تو زندگیه! حیاط خونه ام با اسم تو رنگ و عطر می گیره! روز با خنده تو برام شروع می شه!
    دیگه بغض در گلوم شکست و با قطره های اشک فرو ریخت.
    خواب در چشمهای قشنگ همسرم نشسته بود.
    بلند شدم و چراغ رو خاموش کردم فقط چراغ کم نوری روشن بود که نور ملایمی به صورت فرگل می تابید. بالای سرش نشستم و نگاهش کردم. دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم فقط نگاهش کردم. بقدر صد سال نگاهش کردم. تمام صورت زیبا و قشنگش رو که در خواب حالت معصومانه عجیبی پیدا کرده بود به خاطرم سپردم. ساعتها نگاهش کردم. چشمهای قشنگش، صورت ظریف مینیاتوری که دست خالق با زبردستی آفریده بود. به اعماق دلم چنگ می زد.
    خدایا نخواه که این چشمها برای همیشه بسته بشن!
    نگاهش کردم. با دلم نگاهش کردم.
    حالت ترس به درونم نفوذ کرده بود. من هم تنها بودم. غم و اندوه مثل دیواری سترگ دور تا دورم رو گرفته بود. دلم داشت می ترکید! ای کاش می شد که همین الان دست فرگل رو می گرفتم و از اینجا می بردم! کاش می شد با هم جایی بریم که غم نشونیش رو بلد نبود!
    کاش می شد که با هم جایی بریم که زمان در اون جا معنی نداشته باشه! کاش می شد که دست فرگل رو می گرفتم و با هم جایی می رفتیم که هیچ ساعتی نبود! از پنجره به آسمون نگاه کردم. تاریکی از گوشه آسمون داشت فرار می کرد! تمام شب رو به فرگل نگاه کرده بودم!
    سرم رو روی تخت فرگل کنار دستش گذاشتم و چشمهامو بستم. این شب هم از دست رفت!
    بیصدا گریه می کردم که فرگل بیدار نشه. دلم نمی خواست حالا که اینقدر راحت خوابیده بود بیدارش کنم تا ترس دوباره به جونش بیفته!
    دست نوازشی رو روی سرم حس کردم. فکر کردم فرگل بیدار شده!
    برگشتم و نگاه کردم. هومن بود!
    نگاهش کردم. خودش بود! بغلش کردم.
    هومن- نبینم رفیق تنها باشی!
    من- خیلی تنهام رفیق! چرا خبر نکردی که می آی؟
    هومن- نمی خواستم این جا تنها باشی . حالش چطوره؟ روحیه اش چطوره؟
    من- خراب! مثل خودم
    هومن- کی عملش می کنن؟
    من- فردا!
    نگاهی به آسمون کردم و گفتم:
    یعنی دیگه وقتشه! فردا شد!
    هومن- خدا بزرگه فرهاد!
    من- چقدر خوب شد تو اومدی! داشتم از غصه می مردم.
    هومن- آروم باش. تو هر چه از دستت برمی اومد انجام دادی. دیگه باید دید سرنوشت چی برای این دختر رقم زده!
    من- اگه فرگل طوریش بشه هومن نابود می شم!
    هومن- به دلت بد نیار. هنوز طوری نشده. آینده رو هم خدا می دونه.
    من- هومن بخدا حیفه که فرگل طوریش بشه!
    هومن- بسه دیگه. گریه نکن. برو بگیر بخواب داغون شدی! من بالای سرش هستم تو برو بگیر یه ساعت بخواب.
    من- دلم نمی آد ولش کنم! نمی خوام تنهاش بذارم. بهش قول دادم. طاقت دل کندن ازش رو ندارم. می ترسم یه ساعت بخوابم و از دستم بره!
    هومن- این چیزها نه دست منه نه دست تو! روزگار از این بازی ها زیاد داره!
    من- اگه دستم و زورم به روزگار می رسید که همه رو از ظلمش راحت می کردم!
    هومن- تو خسته ای . برو بخواب.
    من- بخت رو می بینی رفیق؟ تا از یک گل خوشم اومد پژمرده شد!
    هومن- هنوز چیزی معلوم نیست فرهاد!
    من- هومن چرا باید ما آدمها به کسی دل ببندیم؟ چرا خدا دوست داشتن رو تو ما بوجود آورد؟ اگر دوست نداشتیم دل بریدن هم سخت نبود؟
    هومن- اگه عشق و دوست داشتن نبود دنیا دیگه ارزش نداشت!
    من- حالا هم ارزش نداره. ببین فرگل رو! این دنیا چی بهش داده؟
    هومن- نمی دونم چی جوابت رو بدم
    من- جوابی نیست که بدی! این دختر معصوم جواب ماست! تا یکی دو ساعت دیگه سرنوشتش معلوم می شه! سرنوشت من هم معلوم می شه!
    حیف از این همه زیبایی نیست که بره زیر خاک؟!
    هومن- نفوس بد نزن. به امید خدا همه چیز درست می شه. دنیارو چه دیدی؟ یه سیب رو می اندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا دوباره تو دستت بیاد! شاید همه چیز اونطوری شد که تو خواستی!
    من- کسی برای من پیغامی چیزی نداده؟
    هومن- نه کسی حرفی برای گفتن نداشت فقط پدر فرگل گفت که بهت بگم هر چی که شد ازت ممنونه! بیجاره شده یه پوست واستخون!
    مادرش حالت جنون پیدا کرده! خیلی بهشون سخت می گذره اگه می شد که بیان اینجا بازم خوب بود. هر کاری تو سفارت کردم نشد!
    من- اینم از اون سیب که گفتی از هزار تا چرخ نهصد تاش علیه ماست!
    امشب فرگل می گفت کاش پدر و مادرش پیشش بودند. دلم آتش گرفت! هومن ترو خدا براش دعا کن!
    هومن- کار همه ما دعا بود. پدر و مادرت خودت، من ، لیلا، خلاصه همه فقط دعا می کردیم. تو هم بهتره از این حالت بیرون بیای. هر لحظه ممکنه فرگل بیدار بشه. من میرم پایین تو سالن می شینم. اگه بفهمه من از ایران اومدم ممکنه شک کنه و بترسه . تو هم بهش نگو من اومدم. فقط یادت نره قبل از عمل یه تماس با ایران بگیری.
    من- باشه تو برو.
    هومن به طبقه پایین رفت. نیم ساعت بعد فرگل بیدار شد و تا من رو دید خندید.
    - کی بیدار شدی فرهاد؟
    من- یکساعتی هست که بیدار شدم. خوب می خوابی فرگل خانم!
    فرگل- آخه این دارو رو که به من تزریق می کنن انگار به یه دنیای دیگه می رم!
    من- حالا حالت چطوره؟
    فرگل- من که وضعم معلومه! خودت چطوری؟
    من- عالی! به امید خدا تا چند ساعت دیگه تو هم راحت می شی و دیگه خیال همه مون راحت می شه. من با یه دکتر دیگه هم صحبت کردم اونم می گفت جراحی تو مثل عمل یه آپاندیس می مونه، به همین سادگی!
    فرگل نگاهم کرد و خندید و گفت:
    شاید هم همینطور باشه که تو می گی.
    بعد بلند شد و صورتش رو شست و دوباره روی تخت برگشت.
    من- هومن تلفن زد. می خواست حالت رو بپرسه.کاش تو هم یه تلفن به ایران می زدی بیچاره ها نگران هستند!
    فرگل- بدم نمیاد که با پدر و مادرم صحبت کنم.
    تلفن رو برداشتم و ایران رو گرفتم و گوشی رو به فرگل دادم و گفتم:
    هر چقدر دلت می خواد حرف بزن خواهش می کنم فکر پولش رو نکن باشه؟
    فرگل- باشه اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه. حرفی باقی نمونده!
    من- من بیرون هستم. راحت حرف بزن.
    از اتاق بیرون اومدم و کناری ایستادم. صدای فرگل رو می شنیدم.
    - الو پدر! سلام . منم فرگل
    - خوبم ، شما چطورید؟ مامان چطوره؟
    - فرهاد اینجاست کارش دارید؟
    - نه تازه از خواب بلند شدم. شاید تا یکی دو ساعت دیگه عملم کنن.
    - ممنون پدر دیگه جز قبول سرنوشت چاره ای نیست.
    - ممنون فرهاد و دکترهام همین رو می گن. پدر! می خواستم چیزی بهتون بگم. پدر خیلی دوستتون دارم. همیشه دوستتون داشتم و براتون احترام قایل بودم. شما باعث افتخارم بودید. پدر برام دعا کنید. پدر یادتونه هر وقت می ترسیدم برام قصه می گفتید؟ تو این مدت بجای شما فرهاد اینکار رو کرد! فرهاد این چند وقته خیلی مواظب من بوده و برام زحمت کشیده! اگر من یعنی اگر اتفاقی برای من افتاد مواظب فرهاد باشید اون یکبار به خاطر من نزدیک بود کشته بشه! متوجه هستید. من می فهمم خیلی ناراحته اما به روی خودش نمی آره. پدر من فرهاد رو خیلی دوست دارم مواظبش باشید.
    - ممنون پدر. پدر اگر گاهی کاری کردم که باعث ناراحتی شما شدم منو ببخشید!
    دوستتون دارم پدر! خداحافظ!
    - سلام مامان. چطورید؟
    - من خوبم.
    - بله تا یکی دو ساعت دیگه.
    - بله فرهاد هم اینجاست . سلام می رسونه. مادر! دوستتون دارم. اگه تو این مدت گاهی اذیتتون کردم منو ببخشید.
    - نه همین طوری می گم.
    - نه هیچ مسئله ای پیش نیومده. شما خودتون رو ناراحت نکنید.
    - چشم مواظب خودم هستم.می گم تا عمل تموم شد فرهاد با شما تماس بگیره.
    - مامان خواهش می کنم گریه نکنید.
    - نه، نه همه چیز اینجا خوبه.
    - باشه چشم لطفا گوشی رو بدید به پدر.
    - چشم خیالتون راحت باشه خداحافظ
    - دوباره سلام پدر
    - پدر مواظب مامان هم باشید.مواظب خودتون هم باشید.
    - نه بخدا چیزی نشده. همین طوری می گم.
    - چشم می گم بلافاصله تماس بگیره.
    - چشم دیگه کاری ندارید پدر؟
    - خداحافظ پدر! دوستتون دارم.
    - می دونم پدر. به خاطر همه چیز ممنون! خداحافظ.
    تلفن رو قطع کرد. چند دقیقه بعد منو صدا کرد وقتی رفتم تو متوجه شدم که گریه کرده.
    من- گرسنه ات نیست؟
    فرگل- نه خسته ام!
    من- از چی؟ مگه کاری کردی؟
    فرگل- نه اما خسته ام!
    در همین موقع پرستار همراه دکتر وارد شدند.
    دکتر- سلام. صبح بخیر. امروز دختر زیبای شرقی حالش چطوره؟!
    ترجمه کردم.
    فرگل- خوب، خسته، آماده!
    دکتر- عالیه! خستگی هم فقط بخاطر اضطرابه! ساعت الان 7 صبحه درست تا ساعت ده نهایتا تو دیگه با خیال راحت تو همین اتاق خوابیدی! دو سه ساعت بعد آروم آروم بهوش می آی و اولین چیزی رو که می بینی چهره شوهر عاشق خودته!
    و حدود یک هفته بعد دو تایی دست همدیگه رو می گیرید و خوب و سالم از این جا بیرون می رید.! البته باید اجازه بدید که با هم یه عکس یادگاری بگیریم! دلم می خواد به عنوان یادبود اونو داشته باشم. قبوله؟
    فرگل- قبلا به خاطر همه چیز ازتون تشکر می کنم دکتر . از همه! قبوله!
    دکتر- خوب شما نباید صبحانه بخورید. حالا حاضرید؟
    فرگل- بله دکتر حاضرم.
    دکتر- عالیه! الان چند نفر می آن تا شما رو به اتاق عمل هدایت کنن. اونجا همه چیز آماده اس. همه پرسنل اتاق عمل در خدمت پرنسس ایرانی هستند!
    بعد دکتر رو به من کرد و گفت:
    شما هم نگران نباشید. قول می دم همه چیز درست و مرتب به پایان برسه
    من هم از دکتر تشکر کردم بعد دکتر رفت و چند نفر برای بردن فرگل با یه تخت چرخدار اومدند. پاهام قدرت حرکت نداشت. خودم رو دنبال فرگل می کشوندم!
    در تمام طول راه اتاق تا سالن جراحی فرگل منو نگاه می کرد و چشم از من بر نمی داشت! جلوی در سالن اشاره کرد تا نگرش دارند. همه ایستادند. رو به من کرد و گفت:
    فرهاد از اولین بار که دیدمت عاشقت شدم و دوستت داشتم! منو به خاطر همه چیز ببخش! یادت نره چه قولهایی به من دادی! مواظب خودت باش! فرهاد نذار من اینجا تو غربت بمونم. منو هر طور که بود با خودت برگردون ایران! خداحافظ عزیزم!
    بعد در حالیکه هنوز نگاهش به من بود اشاره کرد تا حرکت کنند. نتونستم هیچ حرفی بزنم. حتی یک کلمه! اگر دهان باز می کردم فقط ناله ازم شنیده می شد! سرم رو به دیوار گذشتم و گریه کردم!
    دست هومن رو روی شانه ام حس کردم برگشتم و دیدم که او هم گریه می کنه!
    به در سالن جراحی نگاه کردم. فرگل الان چه حالی داشت؟!
    هومن- بیا بریم بیرون اونجا بهتره.
    من- تا عمل تموم نشه از اینجا تکون نمی خورم!
    هومن- به ایران تلفن زدی؟
    من- آره خود فرگل حرف زد.
    هومن- حالا دیگه باید دعا کنیم. بیا بشین حالا چند ساعت طول داره.
    روی نیمکتی کنار در سالن جراحی نشستیم.
    هومن- سرت رو بذار رو شونه من بخواب. یکساعت هم بخوابی خوبه.
    نگاهش کردم.
    هومن- می دونی لیلا چی می گفت؟ می گفت که وقتی تو و من از ایران رفتیم چند روز بعد فرگل و پدرش اومدن خونه شما. فرگل توی باغ بوده که لیلا اونو می بینه و با هم آشنا می شن. بعد از اینکه مدتی با هم حرف می زنن و صمیمی می شن فرگل به لیلا می گه که یه روز در همین جایی که الان ایستاده فرهاد با دوچرخه اونو زمین زده! خلاصه بعد از چندبار که همدیگه رو می بینن و خیلی با هم جور شده بودند فرگل به لیلا می گه که تو رو دوست داره! می گه از همون روز که پاشو تو خونه شما گذاشته مهر تو به دلش افتاده!
    برام خیلی عجیبه! سرنوشت چه بازی ها داره!
    من- سرنوشت فعلا تیغش رو برای من و این دختر طفل معصوم تیز کرده!
    هومن- نه فرهاد اینطوری هام نیست. این قدر بدبین نباش تو دنیا خیلی چیزهای مثبت هم وجود داره. باید اونهارو هم دید.
    من- اگه فرگل از این در سالم بیرون نیاد برای من هیچ چیز مثبتی تو دنیا وجود نداره!
    هومن- به امید خدا سالم بیرون می آد. دم در سالن جراحی چی بهت گفت؟
    من- طفل معصوم داشت از من به خاطر همه چیز عذرخواهی می کرد!
    هومن که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
    فرهاد بخدا دعا می کردم که ای کاش این مرض به جون من می افتاد و فرگل سالم می شد!( و سرش رو به طرف دیگه برگردوند تا من اشکش رو نبینم!)
    من- چه فرقی داشت؟ اون موقع غم تو بود که آزارم می داد!
    هومن- کاش همون شهره رو می گرفتی! حالا دیگه اینطوری نبود!
    من- نه! اینها چیزی در مقابل عشق فرگل نیست! یادته وقتی فرگل رو تو کارخونه دیدم چه حالی داشتم؟ انگار صدسال بود که با هم بودیم!
    نه من راضی ام از اینکه فرگل رو دیدم! فرگل به من عشق رو یاد داد! تو خود عاشق لیلایی! شاید بفهمی من چی می گم. کسی که یکبار واقعا عاشق شد برای همیشه دلش به اون عشق گرمه!
    هومن- ان شا الله حالش خوب می شه و همه از این غم نجات پیدا می کینم.
    من- می دونی هومن؟ چشمهای فرگل مثل یک طلسم تمام زندگیم رو اسیر خودش کرده!
    از لحظه ای که دیدمش خودم رو باختم! یعنی می شه که یکبار دیگه اون چشمها باز بشه و من رو نگاه کنه؟! اگه فرگل خوب بشه دیگه هیچ غمی تو این دنیا ندارم. همین که فرگل باشه برام کافیه!
    تو این مدت که فرگل رو شناختم متوجه شدم که در تمام مدت خوابش رو می دیدم! باور می کنی هومن؟! همیشه تو خواب چشمهای فرگل بود که می دیدم!
    حالا ببین! فاصله مون از همدیگه یکدر یا دو در بیشتر نیست اما انگار بین ما هزار کیلومتر کویر خشک و بی آب و علف نشسته! هیچ چیز مثل انتظار سخت نیست! اونم انتظاری که معلوم نیست آخرش چی می شه. دلم می خواست چسمهامو می بستم و باز می کردم و می دیدم همه این چیزها به خواب بوده! سرم رو به پشتی نیمکت تکیه دادم و چشمهامو بستم شاید واقعا همه اینها یه خواب باشه!
    *****************
    با یه صدا، یه صدای پر از غم چشمهامو باز کردم. هومن آروم صدام می کرد. از جا پریدم.
    - ساعت چنده؟ اصلا نفهمیدم چطور شد!
    هومن- حدود یازده فرهاد.
    من- خوابم برد. چرا بیدارم نکردی؟نمی خواستم بخوابم!خبری نشد؟
    هومن سرش رو پایین انداخت. برگشتم به در سالن جراحی نگاه کردم. در بسته بود. به گوشه راهرو کنار پله ها نگاه کردم. دکتر با لباس اتاق عمل روی پله ها نشسته بود!

    برگشتم به هومن نگاه کردم که همچنان سرش پایین بود. آروم و با ترس به طرف دکتر حرکت کردم. وقتی روبروش رسیدم از جا بلند شد و نگاهم کرد. بعد از لحظه ای زیر لب گفت:
    متاسفم! همه چیز تموم شد!
    برگشتم و به هومن که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. از چشمهاش اشک سرازیر بود.
    من- فرگل مرد؟!تموم شد؟!
    هومن سرش رو پایین انداخت.
    من- دیدی هومن نباید می خوابیدم!
    سقوط کردم! از درون از پرتگاه عمیق غم! تمام شعورم فرو ریخت و من هم همراه اون فرو ریختم. حسی در دستهایم وجود نداشت تا به تکیه گاهی خودم رو بند کنم! سرم به جایی خورد و بیهوش شدم. زمانی که چشم باز کردم خودم رو روی تخت توی اتاقی دیدم. از جا پریدم که هومن منو محکم گرفت.
    من- کجاست؟ فرگل کجاست؟
    هومن-چه فرقی می کنه؟
    من- از اینجا که نبردنش؟!
    هومن- نه همین جاست. بخواب زخمت تازه جوش خورده!
    دست به سرم کشیدم. کنار پیشونیم شکسته بود.
    من- می خوام برم پیش فرگل!
    هومن- بگیر بخواب فرهاد وگرنه می گم یه آمپول دیگه بهت بزنن که 24 ساعت بخوابی ها!
    نگاهش کردم.
    هومن- وضع قلبت خوب نیست فرهاد. می فهمی ؟!
    دوباره سعی کردم بلند شم. هومن در حالیکه سعی می کرد جلوی منو بگیره زنگ اخبار رو فشار داد. چند ثانیه بعد یک پرستار همراه یک مرد وارد اتاق شدند و بلافاصله دارویی به من تزریق کردند که یک دقیقه بعد همه چیز در نظرم تار شد و چشمهام بسته شد.
    **************************
    چشمهامو باز کردم. این دفعه دیگه تو بیمارستان نبودم. یه جایی بودم که همه جا سبز بود. تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و گل. به هر جا که نگاه می کردم نور بود. صدای زمزمه آب همراه با آواز پرنده ها به گوشم می رسید. بوی مطبوعی به مشامم می خورد هیچ جای آشنایی به نظرم نمی اومد. کنار درختی نشستم بغضم گرفته بود. سرم رو بین زانوهام گرفتم و گریه کردم.
    - ببین سرت رو چکار کردی؟!
    سرم رو بلند کردم.
    من- فرگل!!
    - همونطور که بهم قول داده بودی همه چیز درست شد!
    من- تو خوب شدی؟!
    - مگه تو به من قول ندادی؟
    من- اینجا کجاست؟
    - می خوای من زجر بکشم؟
    من- بیا بریم فرگل!
    - کجا؟
    من- برگردیم!
    - که چی بشه؟برگردم که اسیر بشم؟!
    من- هومن نمی ذاره بیام پیش تو!
    - تو نمی تونی پیش من بیای!
    من چرا؟ مگه تو کجایی؟
    - من باید برم فرهاد! قولت یادت نره! آزارم نده! تو هم برو فرهاد!
    من- نمی ذارم بری!
    - تو نمی تونی کاری بکنی!
    من- بیا می ریم پیش بهترین دکترها! هر چقدر پولش بشه مهم نیست!
    - اینجا این حرفهارو نزن! صدام می کنن! قولت یادت نره! من آزادم! راحتم!
    من- فرگل! فرگل! نرو!
    چشمهامو باز کردم. روی تخت تو اتاقی در بیمارستان بودم.
    هومن کنارم روی یک صندلی خوابیده بود. آروم و بی صدا بلند شدم. سرم هنوز گیج بود. از اتاق بیرون رفتم و به طرف سالن جراحی حرکت کردم.پشت در هیچکس نبود.در راهرو هم کسی نبود.وارد سالن جراحی شدم.چندین اتاق عمل بود. یکی یکی داخل همه شون رو دیدم. خالی بود. فرگل تو هیچکدوم نبود! از سالن خارج شدم. بیرون روی پله ها نشستم. سرم رو میون دستهام گرفتم.
    - فرهاد اینجا چکار می کنی؟!
    من-ماریا!
    ماریا- تو نباید از جات بلند می شدی فرهاد.
    من- ماریا می خوام فرگل رو ببینم.
    ماریا- او اینجا نیست. از این جا بردنش.
    من- ماریا خواهش می کنم! من باید فرگل رو ببینم.
    ماریا- فرهاد تو دچار حمله شدید عصبی شدی! ممکنه دفعه دیگه شانس نیاری!
    من- قول می دم که طوری نشه! خواهش می کنم ماریا!
    ماریا- می دونی اگر بفهمن منو اخراج می کنن!
    من- می دونم برات مشکله اما بخاطر احترام عشق اینکارو بکن!
    مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت:
    باید قول بدی که خودت رو کنترل کنی!
    من- قول می دم. قسم می خورم.
    ماریا- آروم دنبالم بیا.
    حرکت کردیم. همه جا دنبال ماریا می رفتم. راهروها به نظرم طولانی می اومد. نمی فهیمدم کجا هستیم یا کجا می ریم تا بالاخره ماریا جلوی یه در ایستاد.
    - فرهاد قول دادی! حالا بیا تو اما خودت رو کنترل کن!
    وارد شدیم. سردخونه بود. ماریا به طرف یکی از قفسه ها رفت و کشویی رو بیرون کشید. اول خودش نگاه کرد بعد به من اشاره کرد که جلو برم. وقتی کنار کشو که به صورت جعبه ای دراز بود رسیدم چهره زیبای فرگل رو دیدم که انگار به خواب خوشی فرو رفته!
    چشمان زیبا و قشنگش بسته بود و تبسمی خفیف گوشه لبش بود. موهای بلند و قشنگش دورش ریخته بود. انگار همین الان برای عروسی آرایش شده بود!چنگک غم گلوم رو گرفت بی صدا بدون اینکه چشمهامو ببندم نگاهش کردم و گریه کردم.مژه های بلند و قشنگش رو انگار دست نقاش زبردستی به بهترین شکل کشیده بود. آروم اینجا خوابیده بود و تمام غم دنیا ر برای من گذاشته بود! باورم نمی شد که فرگلم مرده باشه! طوری زنده به نظر می رسید که حس می کردم ممکنه هر لحظه چشماشو باز کنه و به روم بخنده و بگه" سلام فرهاد"
    ماریا آروم روی فرگل رو انداخت و کشو رو سرجاش قرار داد و رو به من گفت:
    بریم فرهاد. متاسفم!واقعا متاسفم!
    صدای فرگل تو گشوم پیچید! همه اون چیزهایی که تو خواب بهم گفته بود.
    با پاهایی سست و لرزان دنبال ماریا حرکت کردم. به اتاق خودم برگشتم. وقتی بدنم رو روی صندلی رها کردم هومن از خواب پرید.
    - فرهاد باز بلند شدی؟
    من- من خوبم. شلوغش نکن!
    هومن- دکتر گفته باید استراحت کنی!
    من- آروم!آروم صحبت کن! من چیزیم نیست.
    هومن- بیا بگیر رو تخت بخواب.تو نباید حرکت کنی.
    من- الان از پیش فرگل می آم!
    هومن نگاهم کرد.
    من- تو خواب بودی رفتم دیدمش.
    هومن- با کی رفتی؟ کی بردت؟
    من- آروم خوابیده بود. مثل گل خوابیده بود! انگار نه انگار که مرده بود! باورم نمی شه که مرده! مثل دیشب بود که تو این اتاق روی این تخت خوابیده بود!
    هومن- دو شب پیش!
    نگاهش کردم.
    هومن- فرگل دو روز پیش فوت کرد!
    باز هم نگاهش کردم.
    هومن- تو دو شبه که اینجا تو این اتاق خوابیدی! دو روز پیش وقتی فرگل اونطوری شد تو از حال رفتی و سرت به نرده ها خورد و شکست. شوکه شدی.
    به طرف پنجره رفتم و پرسیدم:
    ساعت چنده؟
    هومن- یازده شب.
    من- چکار کردی؟ به ایران خبر دادی؟
    هومن- آره به پدرت تلفن کردم. همون موقع یعنی یکساعت بعدش. گفتم پدرت آروم آروم به پدر و مادر فرگل خبر بده.
    من- فردا باید برگردیم! می تونیم؟
    هومن- می خوای با خودت ببریش ایران؟
    من- حتما
    هومن- بهتر نیست همین جا دفن بشه؟
    نگاهش کردم.
    هومن- یعنی می گم چه فرقی می کنه؟ ایران باشه نه برای تو خوبه نه برای پدر ومادرش!
    من- من و فرگل با هم برمی گردیم ایران، هرجور که باشه! بهش قول دادم!
    هومن- اگه ایران دفنش کنی برات فراموش کردنش خیلی مشکل تره!
    من- همین که گفتم! قرار هم نیست چیزی فراموش بشه! فردا می ریم دنبال کارها تا اجازه بردنشو به ایران بگیریم.
    هومن نگاهی به من کرد و گفت:
    فرهاد منظورم راحتی تو بود! خودم کارهاشو کردم. اگه بخوای فردا می تونیم سه تایی با هم برگردیم ایران!همه چیز مرتبه!
    نگاهش کردم. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. بغلش کردم و بغض رو که داشت خفه ام می کرد همراه اشک رها کردم!
    من- اونقدر هومن غم تو دلمه که تمام خوشی های عالم نمی تونه نصفش رو درمون کنه!
    هومن- می دونم رفیق! دل من هم خونه! چی فکر کردی؟ دارم آتیش می گیرم!
    من- هومن همه چیزم خاک شد!خراب فرگل شدم!
    هومن- حق داری! کاش کور می شدم و این روز رو نمی دیدم فرهاد.
    من- با چه رویی برگردم ایران؟ چه طوری تو صورت پدر و مادر فرگل نگاه کنم؟ چی بهشون بگم؟ اگه به فرگل قول نداده بودم نه اونو برمی گردوندم نه خودم برمی گشتم! هومن من همه چیزم رو باختم! دلم شکست! نتونستم کاری براش بکنم. تو چشمهاش می دیدم که از من کمک می خواد اما من نتونسم کمکش کنم.فقط گولش زدم! همش بهش گفتم که چیزیت نیست! عمل می کنی خوب می شی! با هم برمی گردیم و زندگیمون رو شروع می کنیم. بخدا ازش خجالت می کشم همش بهش دروغ گفتم و اون طفل معصوم هم باور می کرد.
    هومن- گریه نکن فرهاد. ترو خدا بسه. اون خدابیامرز هم راضی نیست تو اینقدر خودت رو آزار بدی!
    من- خدابیامرز! چقدر راحت!
    هومن- چی بگم؟! چی بگم فرهاد؟!
    من- منکه اصلا باور نمی کنم دیگه فرگل نیست چه برسه بگم خدابیامرز! چقدر آسون همه چیز تموم میشه!
    هومن- از دهنم پرید فرهاد! ولی چی بگم؟
    من- مهم نیست. خودتو ناراحت نکن.
    هومن- پاشو فرهاد کمی بخوابیم. فردا خیلی کار داریم. پرواز هم ساعت دو صبحه. باید زود بیدار شیم.
    من- دکتر نگفت چطور اینطور شد؟
    هومن- ول کن فرهاد جون1 دیگه چه فرقی می کنه؟
    من- برای من فرق می کنه. دلم می خواد همه چیز رو بدونم.
    هومن- اصلا کار به عمل جراحی نکشیده!
    من- یعنی چی؟
    هومن- وقتی طفل معصوم رو بیهوش می کنن می ره تو کما! اون مدت هم داشتن سعی می کردن شاید از این حالت بیرونش بیارن!
    مدتی نگاهش کردم.
    من- پس جراحی هم نشد؟!
    هومن- تو همون کما رفته! طاقت بیهوشی رو نداشته.
    من- ای داد بیداد! چه ظلمی به فرگل کردم!
    هومن- فرقی نداشت! دکتر می گفت احتمال داشته تا چند روز دیگه یا فلج بشه یا حافظه شو از دست بده. دوست داشتی فرگل، فرگلی که اون قدردوستش داشتی علیل بشه و یه گوشه بیفته؟ اون موقع دلت راضی می شد؟
    من- تو بگیر بخواب هومن. حداقل فردا تو سرحال باشی.
    هومن- تو می خوای چکار کنی؟
    من- نمی دونم. ولی نمی تونم بخوابم. می خوام برم بیرون تو باغ بیمارستان.
    هومن- منم می آم.
    من- نه می خوام تنها باشم. تو بخواب.
    راه افتادم و از اتاق بیرون رفتم. جز چند نفر کسی رو در راهروها ندیدم. از چند راهرو گذشتم. پله هارو پیدا کردم. پایین رفتم و به سمت راست پیچیدم. درست اومده بودم! روی در تابلوی سردخونه ورود ممنوع رو شناختم!



    هومن از صبح زود بیدار شده بود و دنبال کارها بود. البته ترتیب کارهارو قبلا داده بود. ساعت 9 تو فرودگاه بودیم. قرار بود با یه پرواز خارجی به ایران برگردیم.من- تابوت رو تو قسمت بار می ذارن؟هومن- آره انگار سردخونه دارن.من- با ایران تماس گرفتی؟هومن- آره خیالت راحت. همه چیز درست و مرتبه!من- مرتب و درست اون موقع بود که فرگل رو سالم می رسوندم ایران!هومن- خودت رو این قدر عذاب نده. تو که مقصر نیستی!من- خودت دیدی که تابوت رو بردن داخل هواپیما؟هومن- آره مطمئن باش. من- کاش سوال می کردی ببینی اجازه می دن من برم اونجا تو قسمت بار؟هومن- اولا اجازه نمی دن. ثانیا گیرم اجازه دادن تا چند ساعت دیگه چی؟ وقتی رسیدیم ایران و رفتیم بهشت زهرا چی؟ وقتی دفنش کردن چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟ تو که دیشب تا صبح پیش فرگل بودی!نگاهش کردم و بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.من- نمی دونستم می تونی اینقدر سنگدل باشی!هومن- سنگدل نیستم قربون اون اشکهات برم! اگه قرار باشه پر به پر تو بدم که باید جنازه تو ببریم ایران!من- کاش اینطور می شد!هومن- این چیزها رو می گی و این کارهایی که می کنی فرگل از هیچکدوم راضی نیست! پاشو بریم سوار شیم. صدا کردن.سوار هواپیما شدیم و هواپیما بدون تاخیر آماده پرواز شد.من- یادمه موقعی که داشتیم با فرگل از ایران می اومدیم اینجا موقع پرواز طفل معصوم خیلی ترسید. دستم رو گرفته بود می گفت وقتی کوچک بوده هر وقت می ترسیده پدرش براش قصه می گفته تا خوابش ببره! از من خواست همین کار رو بکنم تا شروع به قصه گفتن کردم خوابید.هومن- بمیرم برای دل پدر و مادرش! همه فرودگاه جمع می شن که مسافرشون از سفر برگرده! اون وقت اون بیچاره ها واسه بردن چی باید بیان فرودگاه!من- هومن ترو خدا یه کاری بکن! الان هم وقت پروازه! فرگل تنها می ترسه!هومن- آخه قربونت برم چکار کنم؟ می خوای بری پیش تابوت بشینی؟با حلقه اشک در چشم نگاهش کردم.هومن- باشه خیلی خب می رم ببینم چکار می شه کرد!چند دقیقه بعد برگشت و گفت:پاشو اجازه دادن! انگار هر چی می خوام شما دوتا رو از هم جدا کنم نمی شه!بلندش دم و همراه هومن و یک مهماندار به قسمت بار رفتیم.میهماندار- داخل سردخونه فکر نکنم بتونید بمونید.خیلی سرده!هومن- اگه سردمون شد می آییم بیرون. متشکرم. ممنون از همکاریتون!مهماندار- البته موقع اوج گیری مسئله ای پیش نمیاد ولی محکم بنشینید.هومن- خب حالا راضی شدی؟من- ممنون برادر!هومن بغلم کرد و منو بوسید.هومن- بشین همین کنار. هواپیما بلند می شه سرت به تابوت نخوره.دستم رو روی تابوت گذاشتم.من- من اینجام فرگل!نترس! دیدی بالاخره با هم برگشتیم ایران! عزیزم تا اونجا که بتونم تنهات نمی ذارم تا به ایران برسیم و تو رو به پدر و مادرت برسونم!هومن فقط نگاهم می کرد.من- هومن فکر نکن دیوانه شدم! یعنی امیدوارم درک کنی که کاری که می کنم برای چیه!هومن- مگه می خوای چکار کنی؟ نکنه می خوای در تابوت رو باز کنی؟! پلمپ شده!من- می خوام برای فرگل قصه بگم!هواپیما داره بلند می شه!می ترسه!زیر نگاه ناباور هومن دستم رو روی تابوت گذاشتم.- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود!فرگل قشنگم می خوام برات قصه غم رو بگم! غمی که تو برای من گذاشتی و رفتی! بقیه اون قصه رو حالا می تونم برات بگم!************************فرودگاه خلوت بود. تنها پروازی بود که در اون ساعت در مهرآباد به زمین نشسته بود. مراحل ورودی سریع انجام شد و تابوت از همونجا داخل آمبولانس یک شرکت خصوصی قرار گرفت و خودم کنارش نشستم. هومن به سالن رفت و همراه بقیه که تقریبا همه اقوام فرگل و خودم و هومن بودند بیرون از فرودگاه به ما ملحق شدند. آمبولانس گوشه ای ایستاده بود تا بقیه برسن. کنار تابوت نشسته بودم و نمی دونستم چطوری باید با پدر و مادر فرگل روبرو بشم که در باز شد.پدر فرگل بود!- ممنون فرهاد جون! ممنون که دخترم رو برگردوندی!من- طعنه می زنید آقای حکمت؟! نمک روی زخم می پاشید؟!سرم رو روی تابوت گذاشتم و گفتم:فرگل کاش بودی! دیگه طاقت ندارم!حکمت- بریده باشه زبونی که اینکار رو بکنه ! پسرم می دونیم تو اونجا چی کشیدی! من مدیون تو هستم! کاری نموند که تو نکرده باشی!سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم و بغضم ترکید.- شرمنده ام! نتونستم سالم برش گردونم! امانت داری نکردم!حکمت- این چه حرفیه می زنی؟ خواست خدا این بود!هومن- فرهاد دیگه بیا بیرون! حالا دیگه رسیدیم ایران!من- نه! بگو حرکت کنه. من همین جا هستم.در حالی که در ماشین رو می بستم دیدم که پدر فرگل دستش رو جلوی صورتش گرفت و شنیدم هومن هر چی دلش می خواست به روزگار می گفت!نیم ساعت بعد بهشت زهرا بودیم. ماشین جلوی سالن شست و شوی اموات نگه داشت. چند دقیقه بعد همه رسیدن. وقتی می خواستن تابوت رو به داخل ساختمان ببرند جلوشون رو گرفتم و با خشم نگاهشون کردم طوری که مامورین عقب رفتند! هومن که این منظره رو دید جلو پرید و گفت:چیه فرهاد ؟! اینجا می خوای چکار کنی؟شروع به گریه کرد و همونطور با گریه گفت:اینجا که دیگه تو رو راه نمی دن! اینجا برات چکار کنم؟ می خوای تابوت و فرگل رو برداریم با خودمون ببریم خونه؟!برگشتم و به دور و برم نگاه کردم. همه با گریه به من نگاه می کردند!هومن- بگو دیگه؟ بگو چکار کنم؟ بخدا قسم هر کاری بگی برات می کنم!پدر فرگل با گریه جلو اومد و گفت:پسرم حالا دیگه بسپرش دست من! اجازه بده که به آرامش برسه! اینطوری آزار می کشه! یاد حرف فرگل افتادم که تو خواب به من گفت!هومن و چند تا از اقوام من رو به کناری بردند و تابوت فرگل به داخل حمل شد. همه به طرف دیگه سالن رفتند و خانمها وارد شدند و ما بیرون موندیم. صدای شیون مادر فرگل و لیلا رو چند دقیقه بعد شنیدم که از تمام دیوارها عبور کرد و بیرون رسید! فرگل رو به داخل سالن پشت شیشه های قسمت شست شو آورده بودند!هومن- بیا بریم اون طرف فرهاد، سر صدای گریه زنها اعصابت رو خرابت می کنه.من- همونطور که گفت شد!هومن- چی؟من- فرگل! دیگه براش بهار نشد. تو خزون موند!هومن- بیا بریم اونطرف.به طرف دیگه ای رفتیم. تا اون موقع از نگاه کردن به چشمان پدر و مادرم شرم داشتم. می ترسیدم با پدرم صحبت کنم. می ترسیدم در چشمانش سرزنش فرزند رو ببینم! گوشه ای روی سکو نشستم و سرم رو پایین انداختم که شنیدم پدرم اسمم رو صدا کرد.- فرهادبلند شدم و همانطور که سرم پایین بود جلوی پدرم ایستادم.- چرا سرت پایینه پسر؟مگه کار بدی کردی؟ مگه کوتاهی کردی؟!من- نه پدر اما کاری هم نتونستم براش بکنم.پدرم- همون که تا آخر در کنارش محکم ایستاده بودی کار بزرگی بودهسرم رو بلند کردم و به چشمان پدرم نگاه کردم.پدرم- زندگی دست خداونده پسرم نه دست من و تو!من- پدر خیلی تنها شدم!خیلی دوستش داشتم!پدرم- همه دوستش داشتیم ولی باید به خواست خداوند تسلیم بود.من- براش خیلی زود بود پدر! برای من هم خیلی زود بود که با این غم آشنا بشم!پدرم- باید به خودت مسلط باشی. فکر این مرد رو بکن! حکمت وضعش خیلی بده!برگشتم و به آقای حکمت نگاه کردم. به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. صدسال پیرتر بنظر می رسد. آروم به طرفش حرکت کردم و وقتی مقابلش رسیدم گفتم:عاشق شما بود!چشماشو باز کرد و نگاهم کرد و لحظه ای بعد در حالیکه اشکهاشو پاک می کرد گفت:و عاشق تو!من- برام خیلی مشکله که قبول کنم فرگل دیگه نیست.نگاهی به سالن شست و شو کرد و گفت:تا چند دقیقه دیگه همه مون باید قبول کنیم!من- کاش زودتر دیده بودمش !- خیلی دلش می خواست با تو ازدواج کنه فرهاد! من از چشماش می خوندم! ممنونم فرهاد که آخرین آرزوش رو برآورده کردی!من- آرزوی خودم هم بود!ولی حالا چکار کنم؟- خاطره ها نمی میرن!من- فقط خاطره؟!- مگه چیز دیگه ای هم برامون مونده؟من- ولی اینا خیلی کمه!صدای شیون بلند شد.هومن- وقتشه! آوردنش بیرون!به چشمان پدر فرگل نگاه کردم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:بریم این قسمت آخر رو هم تموم کنیم!وقتی برای خواندن نماز صف کشیده بودیم یاد شبی افتادم که با فرگل در کلیسا بدرگاه خداوند دعا می کردیم!هومن کنارم ایستاده بود. بازوم رو محکم گرفته بود. نماز که تموم شد چشمهام به چشمهای مادر فرگل افتاد. سرم رو پایین انداختم. صورتش در اثر چنگهایی که زده بود خونین بود.- فرهاد، فرگل ات رفت!نشست. لیلا بود!- فرهاد عروس قشنگت رفت!موهام رو تو چنگم گرفته بودم و زار می زدم!- فرهاد! اون چشمهای قشنگ بسته شد! گریه کن! زار بزن!حق داری!دیگه از اشک چیزی تو چشمهام باقی نمونده بود.هومن- ای بابا! لیلا بس کن! حالا چه وقته زبون گرفتنه؟! این بچه رو با بدخبت آروم کردیم! فکر پدر و مادر اون خدابیامرز رو بکن! آقایون کمک کنین جنازه رو بذارین تو ماشین!لحظه ای بعد در ماشین بسته شد و حرکت کرد.هومن منو به دنبال خودش می کشید. همه چیز در نظرم محو و گنگ بود. چند دقیقه بعد کنار گودالی ایستاده بودیم و شخصی مشغول نوحه خوانی بود. به بسته ای که روزی زیباترین دختر روی زمین بود نگاه کردم. کیسه ای سفید با دو سر گره زده و طاق شالی روی اون! یعنی این فرگل منه؟!لحظه ای بعد فرگل، فرگلی که حتی وقت خواب می ترسید به دست قبرکن به داخل گودال فرو رفت و خاک اونو بلعید! جلوتر رفتم. به همین سادگی همه چیز تموم شد!هومن- می خوای برای آخرین بار ببینیش؟نگاهش کردم.هومن- اگه بخوای می تونی بری توی قبر رو صورتش رو باز کنی!آروم به داخل قبر رفتم.قبرکن- بپا بردار! گوده! می افتی پایین خودم باز می کنم.هومن- شوهرشه! خودش می خواد روشو باز کنه. شما برو کنار.از کنار مرد قبر کن پایین رفتم و روی جسم بی روح فرگل خم شدم. دلم نمی اومد به کفن فرگل دست بزنم! از خودم خجالت می کشیدم!هومن- فرهاد نمی تونی بگم خود قبرکن باز کنهشروع کردم.قبرکن- برادر نامحرم بره کنار! گناه داره!باز شد! وقتی پارچه سفید رو کنار زدم فرگل رو با همه زیبایی دیدم که با چشمان قشنگش منو نگاه می کنه و لبخند می زنه.- سلام! کی بیدار شدی!دوباره نگاهش کردم.این بار چشمانش بسته بود اما هنوز لبخند از لبانش محو نشده بود!قبرکن- بابا می گم بذارین خودم روشو باز کنم ! این بیچاره حالش بد شد! کمک کنید بیاریدش بیرون!من- بخدا زنده اس!فرگل زنده اس!صدای صلوات تو گوشم پیچید. کسی به حرفهای من گوش نمی کرد و بزور از قبر بیرونم کشیدن.من- هومن داشت با من حرف می زد!قبرکن- خیالاتی شدی برادر!من- هومن یه کاری بکن!فرگل زنده اس! پدر!فرگل زنده اس!دکتر زرتاش- آقا اجازه بدید من پزشک هستمقبرکن- برادر این حرفها چیه؟! شما که با کمالاتین چرا این حرفو می زنین؟زرتاش- اشکالی نداره چون شک ایجاد شده من باید ایشون رو معاینه کنم.قبرکن- صاحب اختیارید بفرمایید.دقیقه ای بعد دکتر اول به طرف پدرم و بعد به طرف من نگاهی مایوسانه کرد و در حالیکه قطره اشکی گوشه چشماش می درخشید سری تکون داد و از قبر بیرون اومد.قبرکن- خودتون ملتفت شدید؟ حالا ما کارمون رو بکنیم؟آقا تلقین بخون.و آخرین قصه برای فرگل گفته شد! قصه ای نه از زبان من و نه از زبان پدرش!به یاد دارم که قبرکن به طرف من اومد و گفت:پسرم بیا این رو بگیر و دو تا بیل خاک تو قبر اون خدابیامرز بریز و بیل رو به طرف من گرفت! چیزی در درونم به حرکتم در اومد. حال تهوع به من دست داد. بخاطر می آرم که هومن بیل رو به طرفی پرت کرد و دست منو گرفت و کشون کشون از اون جا دور کرد. ساعتی بعد که به اونجا برگشتیم اثری از کسی نبود. نه از جماعتی که برای تدفین فرگل اومده بودند نه از قبر کن پیر و نه از فرگل!دیگر فرگلی وجود نداشت! دیگر برای من هم گلی نرویید!بعد از چله فرگل به یاد پریچهر خانم افتادم.دلم می خواست اونو ببینم و از غم خودم، از فرگل، از تنها شدنم براش بگم.وقتی به اونجا رفتم محل بساطش رو خالی دیدم. از مغازه بغلی سراغش رو گرفتم. متاسفاته فهمیدم که دو هفته قبل از اون زندگی محنت بار خلاص شده بود!پیش مرد مغازه دار نامه ای برای من به امانت گذاشته بود.- فرهاد پسرم.زمانی تو این نامه رو می خونی که من دیگه نیستم. مدتها با دلشوره به انتطارت نشستم که نیومدی امیدوارم که مسئله مهمی برات پیش نیومده باشه. می دونم که دیر یا زود به سراغم می آیی.حالم چندان خوب نیست و امیدوارم که هر چه زودتر به جگر گوشه ام بپیوندم.خواهش که از تو دارم اینکه به همون اتاقی که دفعه آخر منو به اونجا رسوندی برو. کف اتاق زیر زیلو در کوچکیه که زیر اون یک صندوق خانه کوچک است. از پله ها پایین برو داخل یک جعبه چوبی یک قالیچه و یک قوطی سیگار و چند عکس می بینی. قوطی سیگار رو برای تو به یادگاری گذاشته ام. با عکسها هر چه خواستی بکن و اما قالیچه! اونو بفروش و با پولش هر چقدر که شد به جایی کمک کن که صرف تعلیم و تربیت کودکانی بشه که بضاعت دانش آموزی ندارند. این بهترین خیر و خیرات برای منه که هر چی کشیدم از نادانی و جهالت بود.امیدوارم با فرگل قشنگ و زیبا خوشبخت بشی. گاهی یاد من بکن.خدانگهدارپریچهر.با دلی شکسته به اتاق پریچهر خانم رفتم و همونطور که نشونی داده بود قالیچه و عکسها و قوطی سیگار رو پیدا کردم و طبق وصیتش قالیچه رو به مبلغ بسیار بالایی فروختم و همونطور که خواسته بود پولش رو به مصرف رسوندم.عکسها رو یادگاری برداشتم. سه عکس از دوران جوانی پریچهر خانم بود. کهنه و زرد شده! اما تو اون سه عکس چشمهای فرگل رو دیدم!عکسهایی که انگار از فرگل در پنجاه سال پیش گرفته شده بود!امروز هفت سال از پژمردن گل زیبای من می گذره.هنوز تو خزون موندم! هنوز زمان نتونسته خاطره فرگلم رو حتی در ذهنم کمرنگ کنه. بعد از چله فرگل آقای حکمت در اثر سکته قلبی فوت کرد و شش ماه بعد از اون مادر فرگل هم فوت کرد.من موندم و خاطره ای کوتاه از عشقی کوتاه تر!سرگذشت من هم مانند پریچهر خانم این شد که اسیر شب دنبال کورسویی بگردم. ساعتها کنار قبر فرگل می نشینم و چشم به سنگ گورش می دوزم.به لحظاتی می اندیشم که چه کوتاه در کنارش گذشت.بیاد لحظه ای که از من خواست تا اون شعر رو براش بخونم.شعری که دیگر حتی یک کلمه اش رو به یاد ندارم!
    پایان

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2018 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:03 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.