او به صندلی اش تکیه دادو سکوت کرد شقایق بشقاب میوه اش را برداشت و گفت:
-خوب بهتر است سر کارم برگردم تنبلی کنم بر قول می شم.
فرار کرد از او و از همه چیزهایی که می ترسید به زبان آورده شود و نگاهها افشا کنند بازهم تصمیمی گرفته بود و می واست که آن را اجرا کند دیگر تسلیم احساسات نبود باید عاقل می شد و عاقلانه فکر می کرد بایستی با عقلش فکر می کرد و عمل می نمود نه براساس احساسش قلبش سالها پیش فرمانی داده بود و او طبق خواسته آن رفته بود ولی حالا می دید که اشتباه کرده است و برای جبران آن صدمات زیادی برخود و دیگران زده است.

* * *

روز جمعه بود. با اینکه فکر می کرد که او آن روز را هم به مغازه می رود، ولی برخلاف انتظارش او در خانه ماند و بیرون نرفت. شقایق برای ناهار غذایی درست کرد و سرکارش برگشت. تماسی با عمه اش گرفته بود. عمه اش با ناراحتی گفت:
- کی می آیی؟
- احتمالا تا غروب می آیم و بعد با هم می رویم سینما. خوب است؟
- عمه جون به خاطر من نمی خواهد از کارت بزنی.
- نه عمه جون از کارم نمی گذرم. کارم دیگر تمام شده است. امروز دیگر روز آخری بود که تنهایتان گذاشتم. از فردا ور دلتان می نشینم تا وقت پروازمان برسد.
- انشاء... پس من منتظر می مانم.
گوشی را مه گذاشت، سر برگرداند و او را دید، در حالیکه مقابل تلوزیون نشسته است، برگشته و به او نگاه می کند. چهره غم گرفته اش نشان می داد که شنیده امروز در آنجا کارش تمام می شود. تاب نگاهش را نیاورد و به اتاق برگشت. از ناراحتی پیشانی اش را فشرد. حال خودش هم بهتر از او نبود، ولی خود را وادار می کرد که بچگی نکند. این برای هر دو آنها خب بود. باید فکر و خیال را کنار می گذاشت و به کارش می رسید.
ساعتها از ظهر گذشته بود. شقایق پشت پنجره ایستاده بود. بغضش او را آزار می داد. نگاهش را بر روی میز کارش انداخت. طرحی که به خاطر آن چند صباحی را هم با او و در خانه او گذرانده بود، تمام شده بود، دیگر هیج بهانه ای برای ماندن در آنجا نمانده بود. همه چیز با تمام قشنگی هایش به پایان رسیده بود. نگاهش از روی میز به ساز تکیه داده به دیوار افتاد. بی اختیار به سویش رفت. تا به خود بیاید. نوازش سبمها را زیر انگشتانش احساس کرد و صدای زیبای ترنم ساط سکوتی را که در خانه سکنی گزیده بود، شکست. چه می نواخت؟ خودش هم نمی دانست. می دانست که راز دلش را با آن می گوید و عقده دلش را می گشاید. از زمین و زمان جدا می شود و خود را به دست امواج زمان می سپرد تا او را هر جا که می خواهند ببرند. نواها پشت سر هم بر روی ساز می لغزید. از سنگینی نگاه او سر بلند کرد و او را پشت میزش دید. اشکش را از او پنهان کرد و صورتش را برگرداند. با خنده ای که بیشتر از روی دستپاچگی بود گفت:
- مزاحمتان شدم؟ من بعضی وقتها یادم می رود که تنها نیستم.

مدتها بود که صدای سازت را نشنیده و برایش دلتنگ بودم.
ساز را در قابش گذاشت و برخاست، نگاه دیگری به ساعت کرد و گفت:
- خیلی وقت است که از وقت ناهار گذشته است. گرسنه نیستید؟
- اگر تو گرسنه ای، ناهار می خوریم.
غذا را در سکوت خوردند. گر چه هیچ کدام نتوانستند درست چیزی بخورند. بیشتر با آن بازی کردند. شقایق شروع به جمع کردن میز کرد و برای شکستن سکوت سنگین گفت:
- فکر می کنم باز دلتنگ تنهایی تان شده اید؟
علیرضا پرسشگر نگاهش کرد و او ادامه داد:
- آخر غذایتان را تمام نکردید. خوشمزه نبود یا دلتنگ تنهایی خود هستید؟
لبخند تلخی روی لبانش نشست و گفت:
- هیچ کدام. اشتهایی نداشتم.
- پس یعنی هنوز هم از تنهایی فرار می کنید؟
به صندلی اش تکیه داد و گفت:
- چطور مگر؟
- هیچی. داشتم فکر می کردم امروز که رفتم با ملیکا حرف بزنم و اگر راضی شد، هم خانه ای برایتان پیدا کند. اینطوری بعد از رفتن من هم اشتهایتان برمی گردد و هم اینکه دیگر تنها نمی مانید.
لبخند از روی لبانش محو شد و با غمی که در صدایش مشهود بود، پرسید:
- پس یعنی کارت واقعا تمام شد؟
شقایق ظرفها را در ظرفشویی گذاشت و سرش را تکان داد گفت:
- بله. دیگر از دست من راحت می شوید. در این مدت خیلی اذیتتان کردم.
- می شود شستن ظرفها را کنار بگذاری؟ حوصله سر و صدایشان را ندارم.
ظرفها را رها کرد و در سکوت به درست کردن چای خود را مشغول کرد. سنگینی نگاه او را روی خود در تمامی لحظات احساس می کرد. بغضش در گلو داشت لحظه به لحظه سنگین تر می شد و می ترسید که نتواند بر خودش مسلط شود. فنجان چای را مقابل او روی میز گذاشت و برای خودش لیوانی چای ریخت. می خواست به اتاقش برگردد و زودتر وسایلش را جمع کند. این ماجرا زودتر باید تمام می شد، ولی دای او متوقفش نمود:
- کارت که تمام شده شقایق، پس دیگر کجا می روی؟ بیا بنشین.
دهان باز کرد چیزی بگوید، ولی نتوانست. رفت و سر جایش نشست. نگاهش روی لبه لیوان می رقصید، اما می دانست که همچنان او را نگاه می کند. با حالتی عصبی دست به گردنش کشید و با خنده ای عصبی گفت:
- می شود خواهش کنم آن طور نگاهم نکنید.
نگاه او هم روی فنجانش چرخید و گفت:
- ببخشید.
لحظه ای بیشتر نگذشت که دستانش به سوی شقایق دراز شد و دست او را در میا ندستانش گرفت. خون به صورت شقایق دوید. نگاهش را از او دزدید. دلش می خواست که دستانش را هم از او بدزدد. نمی خواست اینطور شود، اما وقتی صدای او را شنید، همه چیز فراموشش شد:
- شقایق می دانم از همه چیز من باخبری. من همیشه دیر رسیده ام و دیر هم عکس العمل نشان داده ام. خودم هم این را خوب می دانم. می خواهم بدانی که من آنی نیستم که تو فکر می کنی. عذاب کشیدم تا خودم را به تو گونه دیگری نشان دهم. همه چیز را برای خودم حرام کردم تا تو را با خودم نابود نکنم. می دانم که نباید در امانت خیانت می کردم. ولی وقتی به خودم آمدم، من یک خیانتکار شده بودم. تو را آنقدر آزار دادم که از من متنفر شدی. شبهایم را گرچه با یاد تو گذراندم، ولی این را به خود یادآوری می کردم که تو آن قدر زیبایی و جوانی و شانس داری که بهتر از من نصیبت شود. همیشه تو را از خودم راندم تا بتوانم این شانس را به تو بدهم. گرچه این امر باعث شد که خودم در درونم بسوزم و صدایم در نیاید. شبی که تو به من این اجازه را دادی که با عذاب وجدان کمتری به تو فکر کنم، از خودم متنفر شدم که نتوانستم راز دلم را و آنچه را که واقعا در دلم می گذرد، به تو بگویم. تو را از خودم دور کردم چون می ترسیدم که تو زمانی به خود بیایی که دیر شده باشد. جوانی تو نباید برای من و به پای من نابود می شد. تو را از اینجا جدا کردم و فقط خدا بود که می دانست چطور در دلم دعا می کردم که تو به جز من به کس دیگری فکر نکنی. می خواستم برای من باشی، تو را از همان زمانی که به آن خانه آورده بودم، از آن خود می دانستم بدون اینکه خودم بخواهم و بدانم. تو را می خواستم.
شقایق به خدا با تمام وجود می خواستمت. تو ندانستی که بر من چه گذشت تا از تو بخواهم که من را به عنوان پدر خوانده قبول کنی. تو ظاهر خشک و سرد من را دیدی، ولی ندیدی که با آن کلام نو، چطور قلب بیمار من و غرور جریحه دار شده ام، ترمیم شد. نتوانستم لب پیش کسی باز کنم و بگویم که چه در دلم می گذرد. تمام مدت را چشم به راه آمدن نامه هایت سر می کردم و هر بار هم دل نگرانتر از پیش. مبادا خبری را که مرگ هم همراه آن باشد به ما دهی. من تشنه تر از مادرم نامه هایت را می خواندم و خط به خطش را حفظ می شدم. می دانستم که با تو چه کرده ام. می دانستم که نامه هایت جز حرفهای عادی چیزی نیست، ولی برای من بهترین و زیباترین نامه های عاشقانه بود که می توانستم دریافت کنم. من از خط به خط آن، از کلمه به کلمه آن برای خودم قصرها می ساختم و تو را تنها ملکه آن قصر می کردم که در مقابلم نشسته ای و برایم حرف می زنی. مثل همیشه با همان چشمانی که گویی دنیا را خود داشت. من می گذاشتم که تو خیال کنی در ذهن من بچه ای ولی برای من تو یک دنیا بوده ای. من عاشق این بچگی ات بودم. تو بزرگ شده بودی، اما خودت نمی دانستی. تو یک دختر هجده ساله نبودی. بزرگتر از آن بودی که حتی فکرش را بکنی. وقتی بعد از چند سال برگشتی دنیا را به من هدیه دادی و خودت ندانستی. فکر می کردم که باز همان دختری را خواهم دید که از خواب می پرد و نیاز دارد تا من آرامش کنم. دختری که در نگاهش شیطنتی بزرگسالانه خواهم دید. در آسمان پرواز می کردم، ولی پروازم را تو کوتاه کردی. زمانیکه تو را با آن مردک دیدم، به یاد آوردم که فاصله من و تو از زمین تا آسمان است. تو هنوز جوان بودی و نگاه ها را پشت سر خودت می کشیدی. به خودم گفتم که هنوز هم حق این را ندارم که تو را از لذتهای زندگی محروم کنم. من تو را از ایران تنها برای خودم فرستاده بودم، ولی حالا تو برگشته بودی و انگار مقدر شده بود که من فقط حسرت داشتن تو را همیشه در دلم داشته باشم. من فقط خوشبختی ات را می خواستم. می خواستم که فقط و فقط از آن من باشی. می دانستم آزارت می دهم، اما چه کنم که همیشه عاقل بودن هم دردسر می ساخته است. من خودم تو را از خودم دور می کردم و در دل آرزو می کردم تا تو برگردی. می مردم اگر نگاهی را که فقط برای من بود به دیگری می دادی. من تو را چندید و چند بار از کام مرگ بیرون کشیده بودم، اما فقط برای خودم. راستش را بخواهی انگار از خدا می خواستم که تو چهل روز را در آن بیمارستان بمانی.آنجا من تمام عقده های دلم را برای تو گشودم و آرزوهایی را که در دلم مانده بود به حقیقت رساندم. تو فقط برای من شدی و کسی نتوانست تو را از من جدا کند. قلب من با قلب تو می زد و نفسم با نفس تو در هم آمیخت و زنده ماندنم به تو بسته شد. وقتی احساس کردم که ممکن است ترکم کنی، من هم از دنیا گذشتم و با تو همراه شدم. می خواستم باور کنی که من به تو بسته هستم و بودم و خودم هم نمی دانستم. من تو را در آن شب تصادف پیدا کردم. کسی ندانست چرا من تو را پیدا کرده ام. ندانستند که همان حرفی که تو را در آن حال از خانه بیرون کشید، من را هم دیوانه کرد و باعث شد که دل به دریا بزنم و بیایم تا هر چه در دلم دارم به تو بگویم. باز هم نشد... من به جای اینکه در چشمانت نگاه کنم و حرفم را بزنم به چشمان بسته ات خیره ماندم و در سکوت تو، در خاموشی ات راز دلم را به تو گفتم. نمی دانم چرا به آنها گفتم که تو همسرم هستی. شاید می خواستم حالا که تو حرفهایم را شنیده ای، تو از آن من باشی. من همه را کنار تو فرستادم، ولی خودم هم آنها را از کنارت دور می کردم... شقایق بار پیشین خودم تو را از این سرزمین بیرون فرستادم تا به خود این فرصت را داده باشم که پشیمان نشوم، اما این بار شقایق... این بار نمی توانم. نمی خواهم بروی. تو خودت هم بهتر از هر کس دیگری می دانی که نفسم به نفس تو بسته شده است و می خواهم با من باشی. نرو، می دانم که تا آخر عمر خودم را نخواهم بخشبد که تو را به خودم این گونه زنجیر می کنم، ولی شقایق دیگر نمی توانم. باور کن نمی توانم. من به حضور کوتاه مدت تو در این خانه دلبسته ام. هر روز به اشتیاق دیدن تو به خانه آمدم و به امید گذراندن ساعتی در کنار تو، تمام خستگیهای کارم را تحمل می کردم. شقایق حالا می دانم که چقدر به وجود تو در این خانه نیازمندم. خانه قلبم فقط یک بار مهمان به خود دیده است و می خواهم همان مهمان را داشته باشم. بمان...
نگاهش در چشمان شقایق بود. چشمانی که همچون باران می بارید و او را هم به گریه واداشته بود. دستانش انگشتان او را می فشرد. حالا دیگر راحت شده بود. خودش هم نمی دانست که چه گفته است، ولی احساس سبکی می کرد احساسی که طی هشت سال گذشته فراموش کرده بود. شقایق لبخند می زد، ولی می گریست. چقدر برای شنیدن این حرفها تشنه و منتظر مانده بود. صدایش می لرزید، ولی داشت حرف می زد و انگشتان او را نوازش می کرد. چیزی که همیشه حسرتش را خورده و آرزویش را کرده بود. زمزمه کرد:
- اگر می دانستی در دل من چه خبر است، به خدا تحمل نمی کردی. دلم می خواهد بترکد. آقای علیرضا پناهی! آقای پناهی که هشت سال صبر کردم تا بتوانم او را علیرضا صدا کنم و شبها و روزهای سالها را در آرزوی شنیدن یک جانمی که حالا در جانمی که حالا در جوابم می گویی، سوخته ام. من همیشه بچه بوده ام. تو هم مثل همیشه همه حرفهایت درست بود. من بچگی زیاد کردم. بچه گی هایی که به بهای آرزوهایم تمام شد. من بچه ای بودم که یک دفعه در میان زمین و آسمان معلق شدم و به تنها کسی که توانستم اعتماد کنم و دستم را به او دهم تا من را به زمین سخت و محکم برساند، تو بودی. ولی باز بچگی کردم. آنقدر بچه بودم که با شکستن غرورم و اولین دست ردی که به سینه ام خورد، به زمین خوردم و به دیواری پوشالی تکیه دادم و برخاستم، غافل از اینکه دیوار بر سرم خراب شد و آنکه ماند زی آوار من بودم. تو از خود دورم کردی و من هم سعی کردم که به خودم تکیه کنم. فراموش کنم که روزی روزگاری در سرزمین مادری ام، در اوج جوانی ام، برای اولین بار دل به کسی بستم و به هر چیزی فکر کردم جز اینکه بین من و تو فاصله ای که تو می گویی وجود دارد. من تو را با خودم یکی می دیدم. نتوانستم از خودم جدا شوم و خودم را فراموش کنم. برگشتم و خدا می داند که فقط به خاطر تو بود برگشتم. می خواستم دلم آرام بگیرد که آیا از من رها شده ای یا هنوز در بند منی. تو خودت نخواستی باور کنی، ولی من از همان ابتدا چشمان تو را خواندم. چشمانی که سعی می کرد در گوشه ای چیزی را فقط برای خودش نگه دارد. چشمان بیمار تو را من دیده بودم و چون خودم مریض بودم، آن را شناخته بودم. برای اولین بار که به خانه ات آمدم به تو گفتم که از ترسم غذا خورده ام. اما نگفتم که چرا ترسیده ام. می ترسیدم که نکند در نبود من تو چشمانت را با کس درمان کرده باشی. گرچه این خوش خیالی با من برای مدتی ماند. ولی بعد زمانیکه به خودم آمدم دیدم چندان هم اشتباه نکرده ام. شاید من اشتباه کرده بودم. چشمانت بیمار شده بودند. ولی دوای درد تو من نبودم. هر چند دوای قلب من تو بودی. تو به خاطرش از آن همه عشقت به کاری که به خاطرش حتی دل مادرت را می شکستی، کنار گذاشتی. آمدم ولی اشتباه کردم و زمانی این را فهمیدم که تو آن روز به یادم آوردی که چه کسی بودم و گذشته ام چه بوده است. بازی روی لبه تیغ چیزی نیست که یک مرد ایرانی بتواند آن را بپذیرد. من شاید به نظر تو جوان باشم و زیبایی ام همه را دور خود جلب می کرد، اما می دانم که این حق را ندارم که همچون گلی گوشتخوار اجازه دهم تا دیگران در کنارم ظاهر شوند و من آنها را ببلعم. من خیلی وقت پیش باخته ام و خودم هم حالا آن را باور کرده ام. برای من ماجرا عکس است. شاید بتوانم خودم را فریب دهم، ولی دیگران ذا نمی توانم. حقیقت تلخ است و من با تمام ذره ذره وجودم مزه آن را چشیده ام. سخت و سرد است و من آن را لمس کرده ام. ظاهر زیبایم

را نبین و فریب ظاهرم را نخور. کار من سالها پیش تمام شده است و هیچ وقت به خودم اجازه نمی دهم که نه با کس دیگری چنین معامله ای بکنم و نه با تو که سالهاست عشقت را با خودم در قلبم همه جا برده ام و همه مردها برای من فقط تو شده اند. ماندن من اشتباه است و می دانم که بهترین کار این است که به مسیر اصلی سرنوشتم برگردم و اجازه دهم که تو هم قدمی در راهی بگذاری که لیاقتش را داری و به چیزی برسی که برایش تلاش می کردی ...
چشمان علیرضا با بهت و حیرت به او دوخته شده بود. باورش نمی شد که اینگونه خود، زندگی اش را نابود کرده باشد. نالید: اما شقایق من هیچ وقت به آنچه که تو می گویی حتی فکر هم نکرده ام. حتی آن زمان هم تو را مقصر نمی دانستم . تو اشتباه می کنی . آنچه من می خواهم و خواسته ام فقط و فقط تو بوده ای...
- علیرضا تو به من عادت کرده ای. عادت تو هم با رفتن من از بین خواهد رفت. تو به زندگگی چند روزه من ، به حضور روزانه من عادت کرده ای . اگر شبی که قبول کردم به اینجا بیایم می دانستم که تو را چنین ناراحت خواهم کرد قسم می خورم که حتی یک قدم هم به سوی خانه تو بر نیم داشتم. من لیاقت تو را ندارم و تو بهتر است او را بیش از این منتظر نگذاری .
صدای او گوهی از ته چاهی در می آمد. پس همه چیزهایی که گفتی دروغ بود؟
- قسم می خورم که در زندگی ام فقط یک مرد بوده است و او هم تو بوده ای . من این کار را به خاطر تو می کنم . من هم نمی توانم تا آخر این عمر این عذاب را بکشم که تو با کسی سر کنی که یک بیمار بوده و مدت هایی از عمرش را در بیمارستانی که حتی دیگران از شنیدن نامش وحشت دارند، سر کرده است. بارها برای مرگ خود نقشه کشیده و خود را به اعماق دره نیستی هل داده است. تو را از نعمت بدن سالم محروم کرده است . بعد از همه اینها برای نشان دادن نفرت خودش و برای ارضای غرور شکسته اش کسی را در حریم خلوت خانه اش داده و ببه این شکل این اجازه را داده است که به چیزی دست درازی کند که حتی حق فکر کردن درباره آن را نداشته است. در حالی که می دانسته متعلق به دیگری است . قلبی که برای کس دیگری می تپیده ، نه برای تو . تو از من می خواهی که با داشتن این خاطرات در ذهنم و در گذشته ان چه کنم؟ تو تنها نیستی. من باید خودم را هم قانع کنم. خودت هم می دانی این چیزی است که من تا به حال در آن موفق نشده ام. .. علیرضا به خدا تو می توانی با افرادی مثل مهوش خوشبخت ترین مرد دنیا شوی . مطمئن باش که خیلی زود با وجود او در زندگی ات می توانی من را و عادت حضور من را فراموش کنی . من در ایران دیگر هیچ شانسی برای زندگی ندارم. نه می توانم از تو دست بردارم و نه می توانم در کنار مردهای دیگر مثل مهندس با خیال تو به او خیانت کنم و او را تو تصور کنم... متاسفم علیرضا... متافسم به خدا، به تو قسم که برایم در دنیایی که زندگانم هستند ، عزیز تر از تو نیست ، دوستت دارم. اگر روزی توانستم تو را از آیینه دلم پاک کنم به مرد دیگری خواهم اندیشید؛ اما نه در اینجا. چون می دانم که کافی است که بدانند من چه گذرانده ام. مثل جذامی ها از من خواهند گریخت . می دانم که هیچ وقت نمی توانم به اینجا برسم؛ ولی تو خواهی توانست . من برایت دعا می کنم . دعا می کنم عزیز من بتواند خوشبخت ترین مرد روی زمین شود.
نتوانست بیش از این طاقت بیاورد . برخاست و به اتاقش دوید. ماندنش در آنجا نابودی مطلق بود . پالتویش را برداشت و طرحش را از روی میز قاپید و از انجا و از او گریخت. در حالیکه می گریست و او را می دید که روی صندلی آشپزخانه بهت زده بر سر جایش مانده است.
همه سعی میکردند بروی خود نیاوردند چه د ردلشان میگذرد .حرف میزدند و چیزهای بی خود میگفتند شقایق زیر نقاب خونسردی که به صورت زده بود چشم براه او برای دیدار آخرش میخواست یکبار دیگر هم آن صورت آن چشمها را ببیند و د رحافظه اش بسپارد .میخواست با خود تحفه ای از ایران ببرد تصویر چشمها و نگاه او را با خود ببرد.بعد از او هر قدر که میخواهد عاشق شود اما مطمئنا دیگر نمیتوانست نگاهی را که فقط متعلق به او بود به دیگری بدهد.از خودش د راین چند روزه متنفر شده بود .آنقدر که زمانی از مردی که خانواده اش را از او گرفته بود نفرت داشت.بغضش در گلو بزرگ و بزرگتر میشد چشمانش از فشاری که برای جلوگیری از ریخته شدن اشکهایش میکرد متورم و سرخ شده بود .قلبش چنان خود را به سینه میکوبید گویی میخواهد آن را بشکافد و خود را بیرون بیندازد کنار ملیکا نشسته بود و ظاهرا داشت به او سفارش میکرد که مواظب خودش و کودکش باشد.به او سر بزند و در تماس باشد.قول داد که د راولین فرصتی که توانست جا به جا شود حتما سری به او خواهد زد.پروازشان ساعت یک نیمه شب انجام میشد و تا چند دقیقه دیگر شماره پرواز اعلام میشد اما از او هنوز خبری نبود .وقتی شماره پرواز هم اعلام شد دیگر نتوانست تحمل کند عمه اش با آنها خداحافظی میکرد و شقایق میگریست .ملیکا را که در آغوش گرفت صدای او را شنید که در گوشش گفت:شقایق تو هر کاری کنی که بخواهی همرنگ آنها شوی نمیتوانی .تو یک ایرانی هستی و ایرانی نمیتواند آن عشقی را که نسبت به سرزمینش دارد فراموش کند.مخصوصا تو که با گذشت این همه سال نتوانستی عشق و علاقه ات را نسبت به او خاموش کنی .سعی بیهوده نکن تو مجبوری تا هر وقت که خودت تعیین کنی عشق او را با خودت داشته باشی و همراهی اش را با خودت بپذیری.
شقایق سرش را از روی شانه او بلند کرد و به چشمان گریان او نگریست.
خیالش را که میتوانم بکنم و خودم را با آن دلخوش کنم به او بگو که بر چیزی که گذشت حسرت نخورد من به تمام آنچه که فکر میکنم از او برای خودم حق قائل بودم رسیدم همان پاسخهایی که بمن میداد من را سیر میکرد و عرش اسمان را زیر پاهای من به حرکت وامیداشت برایش همیشه دعا خواهم کرد.
عمه اش چمدانها را بدست گرفت و با صدا کردن او بیادش آورد که باید بروند چمدان خود را برداشت و بدنبال او براه افتاد چشمانش آسمانی طوفانی بود که نمیخواست از خروش بایستد قلبش داشت از جا کنده میشد .چقدر خوب بود که عمه اش پیشش بود و او همه کارها را میکرد و کافی بود که فقط همچون کودکی به دنبال مادرش بیفتد و او را بدنبال خود بکشد برگشت و آخرین نگاه را به آنها که ایستاده بودند و میگریستند انداخت.دست دیگری برایشان تکان داد و با نفسی که از ته دل کشید راه افتاد تا خود را به آنسوی دیوار شیشه ای برساند .صدای او در گوشش پیچید گریه اش بیشتر شد دلش میخواست که دوباره او را ببیند و حالا مجبور بود با یاد و خاطره او اینجا را ترک کند قدم دیگر را برداشت اما اینبار صدای او را رساتر و نزدیکتر شنید خیالاتی شده بود.برگشت و به پشت سر خود نگاه کرد خیال بود یا رویا میدید؟او بود که جمعیت را میشکافت و بسوی او می آمد؟هر چه بود توان قدم برداشتن را از او گرفته بود و نمیتوانست قدم دیگری بردارد .صدای عمه اش را شنید که صدایش میکرد.خیالاتی شده بود برگشت تا راه بیفتد که سنگینی دست او را روی شانه اش احساس کرد این دیگر نمیتوانست خیال باشد.
شقایق از من رو برمیگردانی؟
چشمانش به چشمان گریان او دوخته شد.شقایق خنده ای کرد و گفت:فکر میکردم دارم خواب میبینم بخودم گفتم که رفته ای دنبال سرنوشت.
به این زودی؟خودت هم به این زودی میخواهی همه چیز را فراموش کنی؟
سعی میکنم که اینطور باشد.
دروغ هم میگویی؟اگر اینطور است چرا گریه میکنی؟
من کی از گریه کردن دست برداشته ام که حالا بتوانم اینکار را بکنم؟نشنیدید که ترک عادت موجب مرض است؟
ولی هم خودت هم من ثابت کردیم که چندان هم موجب مرض نمیشود.اینطور نیست؟سیگار کشیدن را فرموش کردی.
بله حق با شماست.
گلهایی را که در دست داشت به او داد و گفت:اگر تو هم بخواهی ترک عادت بکنی من نمیتوانم منتظرت میمانم تا برگردی.
گلها را گرفت و گفت:اشتباه نکنید بگذارید اینبار هم عقلتان بر شما حاکم باشد کار درست را شما کرده بودید.
چیزی بپرسم راستش را میگویی؟نمیخواهم با من تعارف کنی.
بپرسید سعی میکنم باز هم با شما صداق باشم.
از اینکه با من انقدر تفاوت سنی داشتی از من گریختی؟
گریه شقایق به هق هق تبدیل شد و گفت:من را اینطور شناخته بودید؟نکند خودتان من را بخاطر بچگی ام و کم سن و سال بودنم از سرباز میکردید؟همیشه آرزو میکردم که من بزرگ بودم نه شما کوچکتر میخواستم مثل شما باشم و بزرگ شوم اگر ایرادی بود بمن بود نه به شما.
اشک در چشمان او جمع شد و گفت:من سر حرفم هستم تا آخر عمر منتظرت میمانم تا زمانیکه تو از دوری من خسته شوی و بدنبال یک نفر باشی که به عادت قدیم دستهایت را بگیرد و اشکهایت را پاک کند و بتو بگوید که هیچ چیز نمیتواند آرامش را از تو بگیرد هر طور که بخواهی من میمانم.
نه...من لیاقتش را ندارم فراموشم کنید بگذارید منهم با خیال راحت بروم .
برو عمه ات منتظر است میتوانی برای دل خودت تصمیم یگیری ولی نمیتوانی برای من تصمیم بگیری اینرا همیشه بخاطر بسپار.
در میان گریه خندید و از او رو برگرداند دیگر نمیتوانست تحمل کند میترسید که خود را در آغوشش بیندازد و نتواند از او جدا شود.
خداحافظ.
به امید دیدار.
دستش را جلوی دهانش گرفت و به عمه اش پیوست .علیرضا برای عمه اش دست تکان داد و با آنها خداحافظی کرد.آنقدر ایستاد که او از مقابل چشمانش محو شد.به اتومبیلش برگشت و سر روی فرمان گذاشت صدای برخاستن هواپیما از روی باند پرواز قلب او را هم از جا کند .او هم دیگر نتوانست آرام گیرد.میگریست و از ته دل آرزو میکرد که از این کابوس بیدار شود و او را باز در کنار خود ببیند.ساعتی گذشت و گذر زمان این حقیقت را به صورت او میکوبید که همه چیز حقیقت محض است و او باید بخود بیاید اتومبیلش را روشن کرد و در تاریکی و خلوتی خیابانها براه افتاد.خانه اش د رتاریکی منتظر او بود.در استانه اتاق کار او ایستاد و جای خالیش نگاه کرد میگریست و هیچ اصراری هم برای اینکه جلوی خود را بگیرد نداشت.سرش از شدت درد در حال انفجار بود.به آشپزخانه رفت و از بسته داروها قرص دیازپام را برداشت و دو عدد قرص را از پوشش خود در آورد و بلعید.خود را روی کاناپه سالن انداخت و در میان گریه بخواب رفت.
سرش سنگین بود و نمیتوانست چشمهاش را باز کند.برخاست و بزحمت خود را به حمام رساند.زیر آب سرد ایستاد و گذاشت که آنش وجودش هم با آن خنک شود.حالا کمی بهتر شده بود .برای رفع سردردش قرصی خورد و بعد قهوه درست کرد.بوی خوش قهوه بیادش آورد که نمیداند چه روزی غذا خورده است.از یخچال تکه ای نان برداشت و به طبقه بالا رفت تا لباسهایش را عوض کند و خود را به جایی در بیرون از خانه برساند.در و دیوار خانه بهم می آمدند و نفس را در سینه اش تنگ میکردند.قلبش تیر میکشید ولی برایش مهم نبود.در اتاقش را باز کرد آنقدر قلشب فشار آورد که دست روی سینه اش فشرد و کورمال کورمال خود را به کمدش رساند نفس عمیقی کشید و سعی نمود تا بر خودش مسلط شود.در کمد را باز کرد و اینه قدی پشت در تصویر او را در خود گرفت.رنگ پریده بود خم شد تا بلوزی بردارد که خشکش زد.میترسید قد راست کند و ببیند که خواب میبیند دقیقه ای طول کشید تا بخود بیاید و بتواند در آینه درست نگاه کند.اشتباه نمیکرد برگشت و روی تخت خودش او را دید که در خواب بود.قدم جلو گذاشت و کنار رفت.زانو روی زمین زد شقایق خودش بود همانطور که بیش از یکماه مراقبش بود و او را در این حال دیده بود.با چشمان بسته چند تار مویی را که روی صورتش بود کنار زد نه این دیگر خواب نبود شقایق او نرفته بود .مانده بود برای او و برای دل او.باز هم قدم اول را برداشته بود و او بود که بازنده میدان نیز شده بود.از شادی گریه اش گرفته بود.چه میتوانست بکند؟نزدیک به نیم ساعت نشست و تماشایش کرد بعد ناگهان فکری از ذهنش گذشت برخاست و به طبقه پایین رفت.
شقایق غلتی در خواب زد و چشم باز کرد.فکر کرد خواب میبیند خواب چشمانش را که به او دوخته شده و منتظرش است وقتی صدایش را شنید فهمید که خواب نیست.
سلام.
چشمانش را با تعجب بیشتری باز کرد و به او که در مقابلش روی زمین نشسته و به او چشم دوخته بود نگریست .خنده اش گرفت گفت:سلام.
علیرضا دستش را دراز کرد و انگشتان او را لمس کرد و با ذوقی بچه گانه گفت:نه مثل اینکه واقعیت دارد.
خنده اش بیشتر شد.انگشتان او را در میان دست خود گرفت و همانطور که سرش هنوز روی بالش او بود گفت:نه خواب نیست مطمئن بودم که منتظر میمانی و زندگی خودت را ضایع میکنی نتوانستم بروم برگشتم تا خودم تو را خانه خراب کنم.
برخاست و روی تخت نشست و او هم غلتی دوباره زد و رو به او قرار گرفت.
کی آمدی؟من خودم دیدم که رفتی و حتی تا زمانیکه هواپیما بلند شد من آنجا بودم.
داشت پرواز میکرد ولی آنها را وادار کردم که نگه دارند گفتم آقا ببخشید من اشتباه سوار شدم نمیخواستم این خط سوار شوم صبر کنید پیاده میشوم.
علیرضا خندید و او تماشایش کرد.به خنده زیبایش خنده ای که از عمق وجودش برمیخاست و او را دیوانه میکرد.آهی کشید و گفت:اگر نیامده بودی شاید میرفتم دفعه پیش هم چشمهایت بود که باعث شد برگردم.اینبار میدانستم اگر بروم دیگر بازگشتی در کار نخواهد بود.کمربندم را باز کردم و تا مهماندار به خودش بیاید پایین پریدم...تا وقتی آفتاب بالا بیاید در فرودگاه نشستم و فکر کردم هرچند پرواز انجام شده بود و پشیمانی هم دیگر سودی نداشت به این نتیجه رسیدم که به خودم یک شانس دیگر بدهم.صبح بود که به اینجا آمدم.متاسفم علیرضا ویل تقصیر خودت بود.مجبوری دیگر من را تحمل کنی.علیرضا به او که اینطور با نگرانی نگاهش میکرد لبخندی زد و گفت:تو را روی چشمهایم میگذارم شقایق دعایت از همین الان برآورده شده است و من خوشبخترین مرد روی زمین هستم این تو هستی که باید من را تحمل کنی.
علیرضا فکرش را کردی تو با این کارت چه امتیازی را از خودت میگیری؟من هیچ سابقه خوبی ندارم میتوانی اینرا تحمل کنی کسی را با خودت همراه کنی که بیمار بوده و بلاها سر خودش آورده؟تو با مهوش هم میتوانستی...
بس کن مهوش برای ما فقط میتواند یک دوست باشد نه بیش از آن هیچوقت خودت را با او مقایسه نکن .تو آنقدر امتیاز داری و از او برای من برتری که هر کسی دیگری هم بود از تو نمیگذشت.در واقع این هستم که باید از تو متشکر باشم شقایق تو هیچ بیماری نداری .هر چه که بر سرت آمده است همه از بی توجهی من بوده است بتو قول میدهم که باز همان شقایق چند ماه پیش بشوی شقایقی که سرحا و سرزنده بود و با هر قدمی که برمیداشت زندگی را به اطرافیانش هدیه میداد شقایق احساس میکنم دوباره جوان شده ام.
خندید و گفت:آه بارک الله شما خودتان را هم پیر میدانستید و من خبر نداشتم؟تو هنوز به چل چل مستانه ات نرسیدی.
علیرضا دستهای او را گرفت و د رحین برخاستن او را هم از جا کند و گفت:شقایق بهتر است دیگر بلند شوی داری کم کم غقلم را ضایع میکنی قبل از اینکه کار دست خودم بدهم بیا بریم که برنامه داریم.
شقایق از ته دل خندید و گفت:چه برنامه ای؟من هنوز خسته ام و خوابم می اید بی انصاف من شب را نخوابیدم تازه چشمهایم داشت گرم میشد.
بلند شو بعدا میگذارم بخوابی الان کار دیگری داریم.
متعجب پرسید:چکاری واجبتر از خواب من؟
او خندید و گفت:عقد عروسی بزن بکوب...
شقایق به یک سال سراسر خوشبختی و اسایشی که خداوند به آنها هدیه کرده میاندیشید و د رخانه قدم میزد.وقتی خسته شد حمیدرضا را در کنار صنم در سبد بزرگ حصیری بزرگ و زیبایی که نسترن بعنوان هدیه برای بچه ها گرفته بود گذاشت و خنده ای بروی دو قولویش کرد.بالای سرشان ایستاد و آنها را تماشا کرد.بچه ها با وجود هم صداهایی از خود در آوردند.گویی با هم صحبت میکنند.خنده اش گرفت صنم انگشت حمیدرضا را گرفت و به دهانش برد.حمیدرضا هم با گوش صنم بازی میکرد.علیرضا دست دور کمر او انداخت و او را بطرف خود کشید او هم به بچه ها نگاه کرد و گفت:آنها میدانند چطور سر خود را گرم کنند.
بله آنقدر بچه های خوبی هستند که لازم نیست زیاد نگرانشان باشی با وجود دو تا بودن آدم را از کار و زندگی نمیاندازند.
علیرضا به صنم با دقت بیشتری نگاه کرد و گفت:شقایق دقت میکنی چشمان صنم چقدر بتو شباهت دارد؟چشمان ویران کننده ای هستند!
این به اون در که حمیدرضا هم مثل تو قیافه غلط اندازی دارد
علیرضا خندید و گفت:هر چه بگویی در من است غیر از غلط اندازی این صفت حمیدرضا هم اگر باشد باز بتو رفته است چون این خصت در تو بیشتر است تا من!
مشت او را که روی سینه اش میخواست فرود بیاید در هوا گرفت و با خنده بوسه ای بر دست او زد و گفت:ببخشید غلط کردم بچه که زدن ندارد حداقل جلوی روی این فسقلی ها دست روی من بلند نکن.متوجه میشوند که بابایشان زن ذلیل است بیا برویم که دارم از هوس یک چای میمیرم.
شقایق خندید و گفت:بنشین تا برایت بیاورم.
علیرضا روی راحتی کنار بچه ها نشست و با بچه ها بازی کرد.شقایق با سینی چای برگشت و آنرا روی میز گذاشت خودش هم مقابل او نشست و با برداشتن کتاب یکه مطالعه اش میکرد آنها را از زیر نظر گذراند و با لبخندی کتاب را ورق زد.حالا همه چیز را با هم داشت و برای آنها خدا را شاکر بود دعا میکرد برای همیشه این خوشبختی از آنها دور نشود چون رویایی بود که به حقیقت پیوست .
پایااااااااان