صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    -مي گفته پول حروم نبايد توي خونش بياد! شكر كه اهل حرام و حلال بوده! و گرنه چه كارهايي كه نمي كرد! يك مدتي ميگذره تا اين كه يك شب ابوالفضل خان تصادف ميكنه و حيدرخان كه همراهش بوده بعد از دوا و درمون سرپايي اونو به خونهاش مي رسونه. مامان راضيه كه نگران پدرش بوده، چادر به سر و پريشون جلوي در چشم به راه بوده و همون يك بار ديدار كافي بود تا حيدر خان ديگه دست از سر مامان راضيه برنداره. اون نمي دونسته اون شوهر داره، اما بعد هم كه ميفهمه چندان تغييري در رفتارش نميده. بالاخره به طور اتفاقي مي فهمه كه عباس آقا تو كارهاي خلاف افتاده. ظاهراً ميره سراغش كه به راه راست هدايتش كنه، اما وقتي مي بينه اون به كارهاش ادامه ميده، يك بار كه مي دونسته توي قسمت بار كاميونش چند كيلو مواد مخدر داره، اونو به پليس لو ميده و بعد از اين كه اون به ده سال زندان محكوم ميشه، زير پاي ابوالفضل خان ميشينه كه هر طور شده طلاق دخترش رو از عباس بگيره. ابوالفضل ساده هم به خاطر اطميناني كه به حيدر حان داشته ميره سراغ دخترش و به هر ترتيبي شده اونو وادار به گرفتن طلاق مي كنه. مامان راضيه هنوز شوهرش رو دوست داشته اما به خاطر پدرش و طي تصميمي كه ناگهاني از روي لجاجت و عصبانيت مي گيره،با وجود دختر پنج ساله اش، با عباس متاركه مي كنه. ديگه از اون روز به بعد رفت و آمد هاي حيدرخان به خونه ابوالفضل خان زياد ميشه و اون به هر بهانه اي به ديدن مامان راضيه مياد. حتي مامان تعريف ميكنه يك بار كه پدرش خونه نبوده، حيدرخان مست و لايعقل در خونشون مياد و قصد داشته به اون دست درازي كنه، كه با بيدار شدن نفيسه از خواب، حيدرخان اون جا رو ترك ميكنه . چند روز بعد توي خيابون سر راه مامان راضيه رو مي گيره و تا ميتونه ازش معذرت مي خواد. اما مامان راضيه ديگه ازش نفرت پيدا كرده بوده و خيال داشته بلافاصله بعد از اين كه عباس آزاد شد با شرط و شروطي دوباره باهاش ازدواج كنه . هر بار به هر طريقي كه مي تونسته قصد خودش رو به حيدرخان حالي مي كرده تا اون دست از سرش برداره... ميدوني مامان راضيه زن فوق العاده جذاب و در عين حال قلدري بوده و ميگه حيدرخان هميشه بهش ميگفته كه عاشق جذبه و حالت مردونگي رفتارش شده و اين كه هميشه آرزوي زن محكم و مقتدري مثل اون رو داشته .خلاصه يك روز كه خيلي بي قرار بوده از اون خواستگاري مي كنه و ازش مي خواد به طور موقت به عقدش دربياد و هزار جور وعده و وعيد هم بهش مي ده اما راضيه تف جلوي پاش مياندازه و فقط ميگه افسوس به حال زن و بچهاش ميخوره كه همچنين مرد نامردي سرپرستشونه. بعد هم هر چي از دهنش در مياد به اون ميگه. از اون روز به بعد حيدرخان غيبش ميزنه و پا به خونه ابوالفضل حان نمي گذاره. مامان راضيه هم كمكم خيالش راحت ميشه، اما نمي دونسته حيدرخان نقشه تازهاي براي اون و زندگيش داره!
    ابوالفضل خان مبلغ هنگفتي توي قمار به حيدرخان و رفقاش ميبازه و گرچه حيدرخان هميشه فقط با پول قمارش، قمار مي كرده و خيلي وقتها هم از خير گرفتنش ميگذشته، اما طوري حالي ابوالفضل خان مي كنه كه به پول احتياج داره و اون بايد هر طور ميدونه مبلغ قرضش رو پرداخت كنه. بعد هم ميفهمه كه قلب ابوالفضل خان به شدت بيماره و اون احتياج به عمل سختي داره كه هزينه هنگفتي ميبره. حيدرخان هم از موقعيت استفاده مي كنه تا زهر خودش رو به راضيه كه غرورش رو جريحهدار كرده و بهش روي خوش نشون نداده، بريزه.
    پس راضيه رو براي پسرش خواستگاري ميكنه. پسري كه زن داشته، اما زنش بچه دار نمي شده. چون اصلاً رحمي نداشته كه بچهدار بشه، گويا طي يك عمل جراحي بعد از ازدواجش مجبور شده بودند رحمش رو خارج كنند و كسي هم به غير از حيدرخان و پسر و عروسش از اون موضوع با خبر نبوده. اما حيدرخان كه فقط يك پسر داشت دلش ميخواست نوهاي پسري داشته باشه و البته يادگاري از زني سالم و قوي كه عاشقش هم بوده! فكرش رو بكن مامان راضيه چه حالي شده بود، مي گه "تمام وجودم رو نفرت و حرص پر كرده بود . ديگه نه غروري داشتم نه شخصيتي. حيدر انتقام خودش رو از من گرفت و به هدفش رسيد." راضيه مجبور بوده به خاطر بدهي پدرش و پول هنگفت عمل تن به اون خفت بده كه فقط يك شب، فقط يك شب همسر مردي بشه كه حتي يك بار هم نديدتش! زن جوان بيست و سه سالهاي كه عاشق شوهرش بود، زن نجيب و پاكدامني كه اجازه نداده يك تار از موهايش رو نامحرم ببينه، مادري جوون كه همه اميدش به دختر كوچكش بود!...
    اون شب مامان راضيه توي پنجههاي پرقدرت تقدير خرد شد و تن به اون كار داد و با مردي بسيار جوان كه هم سن و سال خودش بوده و اسير قدرت و جذبه حيدرخان ازدواج موقت ميكنه. اونها يك شب كنار هم ميمونند و بعد علي آقا ميره و ديگه مامان راضيه اونو نميبينه!
    در اين جا الهام ساكت شد و در حالي كه قطرات اشكي رابه آرامي از روي گونهاش ميزدود با بغض گفت:
    -فقط كافيه يك لحظه خودت روبه جاي اون بگذاري. شما خودتون يك زن هستيد. غرور و شخصيت داريد. براي جسم و روحتون ارزش قائليد و حاضر نيستيد اون ها رو به هيچ قيمتي بفروشيد. حتي اگر از نظر شرعي اين خود فروشي حلال باشه! اما مامان راضيه مجبور بود، چون اگر اون كار رو نمي كرد مي بايست براي پرداخت بدهي، خونه و زندگيشون رو می فروخت . تازه ممكن بود پدرش رو هم از دست بده و با دختر كوچكي كه مسئوليتش رو داشت و پاره جگرش بود، آواره خيابون ها بشه.حالا بگيد ببينم شما هنوز هم فكر مي كنيد پدربزرگ با عاطفهاي داريد؟! شايد باورتون نشه اما مامان راضيه حتي دلش براي علي آقا مي سوزه، چون مي بينه مرد بيچاره چه قدر خجالتي و ناراحته. حتي از اين كه حيدرخان چنين پسري داره تعجب مي كنه. عليآقا واقعاً عاشق همسرش بوده و فقط به اصرار اون كه ظاهراًُ با حيدرخان تباني كرده بوده، تن به اون ازدواج مصلحتي ميده... آه... بالاخره بچه به دنيا مياد، اما حتي اجازه نمي دند كه مامان راضيه براي يك بار بچه رو ببينه و از شيره جونش به اون بده. مادربزرگم تعريف مي كنه كه چه قدر دل شكسته و افسرده بوده و چه قدر به خاطر سينه هاي پر از شيرش بدبختي و ناراحتي كشيده تا اين كه مجبور مي شه دايگي يك بچه غريبه رو بكنه. بعد از اون هم ديگه هيچ خبري از حيدرخان و پسرش نمي شه . اون ازدواج ده ماهه مثل يك مهر از بوالهوسي و بدنامي روي پيشوني مامان راضيه مي خوره و اونو توي فاميل و همسايه انگشت نما مي كنه. حتي به گوش عباس آقا هم مي رسه و مرد بيچاره از شدت غصه دچار ناراحتي اعصاب مي شه، طوري كه چند بار دست به خودزني ميزنه تا اين كه توي زندان بر اثر يك درگيري جونش رو از دست ميده. همه رفيق هاش مي گفتند از وقتي خبر صيغه شدن زنش رو شنيد، به كلي رفتارش عوض شد و روز به روز بدتر مي شد كه بهتر نمي شد. به اين ترتيب راضيه و دخترش و پدرش از اون محل كوچ مي كنند و در محله ديگه ای خونهاي كوچك مي خرند. ابوالفضل خان كه به خاطر جراحي سنگين قلب ديگه كاري ازش برنمیومده،خونه نشین می شه و به همين دليل راضيه توي يك كارگاه خياطي كارپیدا می کنه و چرخ زندگي رو به هر بدبختي بوده مي چرخونه. ابوالفضل خان هم با پولي كه حيدرخان به عنوان مبلغ بازخريدي پرداخت كرده بوده، يك تاكسي قراضه مي خره و ميده دست پسر جووني كه براش كار كنه. دردسرتون ندم! چند سال بعد ابوالفضل خان فوت ميكنه و مامان راضيه با مادر من كه اون زمان چهارده سال بيشتر نداشته تنها ميشه اما ديگه اجازه نميده جبر روزگار اونو شكست بده، پس دخترش رو به دبيرستان مي فرسته و تشويقش مي كنه ديپلم بگيره . مادرم بعد از ديپلم گرقتن با داوود همون جووني كه هنوز روي تاكسي كار ميكرده ازدواج مي كنه. اما مامان راضيه هم چنان تنها ميمونه. تنها، غمگين، داغ ديده، شكست خورده، بدون هيچ تكيهگاه و پشت و پناهي. شما خودتون مي دونيد براي يك زن تنها با يك دختر جوون چه قدر سخته كه تو اين اجتماع زندگي كنند و سالم بمونند. اما مامان راضيه با هر بدبختي بود دوام آورد تا دخترش رو به ثمر برسونه. حالا من و دو تا برادر كوچيكم عاشق اونيم و بهش افتخار ميكنيم و خوشحاليم كه دايي رهام هم براي اون دلگرمي تازهاي درست كرده و داره انتقام اونو از حيدرخان مي گيره.
    باور جملاتي كه شنيده بودم به قدري برايم سخت بود كه براي لحظه اي چشمانم را بستم و آرام گفتم:
    -رهام هم تموم اين چيزها رو ميدونه؟
    -البته كه ميدونه! گرچه مامان راضيه موافق دونستن اون نبود اما اون تا از همه چيز سر درنياورد دست بردار نبود.
    بياختیار نجوا كردم:
    -پس چرا اون روز اشاره اي به اين چيزها نكرد؟ چرا؟
    او متعجب به من نگاه كرد و گفت:
    - يعني خودش براتون گفته بود!؟
    -نه، نه! اون به من حرفي نزده...
    سپس با بغض در حالي كه حس ميكردم هر لحظه امكان دارد قلبم از حركت بايستد گفتم:
    -اما مادربزرگ تو قول داده بود حرفي نزنه. چرا؟ چرا آرامش مارو به هم ريخت؟ چرا باعث رنج و ناراحتي رهام شد؟ اين فكرو نكرد كه رهام هم به آتيش پدربزرگش ميسوزه؟ لااقل به خاطر عشق و عاطفه مادرش نبايد اجازه ميداد رهام زير بار اين حقايق تلخ زانوهاش خم بشه. نبايد اونو از زني كه تا به حال مادر خودش مي دونسته، زني كه از جون و دل بيشتر دوستش داره، جدا مي كرد.
    او با حرص گفت:

    -اولاً مامان راضيه حرفي به رهام نزده و اين كار پدر من بود، با اين كه دوست ندارم راجع به پدرم اين طور صحبت كنم، اما بايد بگم اعتياد ديگه براش غيرت و مردونگي باقي نگذاشته بود و اون به خاطر پول، رهام رو پيدا كرد و حقايق رو بهش گفت. چون ميدونست رهام پسر ثروتمنديست و حتماً به مادر و خواهرش كمك مالي زيادي ميكنه. دايي رهام اون قدر مرد بود كه بابت تمام بلاهايي كه سر ما اومده بود خودش رو مقصر ميدونست و اصرار داشت هر كاري كه ميتونه براي ما انجام بده، به شرطي كه ما اونها رو ببخشيم. وافعاً كه پسر رئوف و مهربونيه. نميدونيد چه قدر خودش رو تو دل همه ما جا كرده. مامان راضيه اما به اون روي خوش نشان نميداد ميگفت: با ديدنش به ياد حيدرخان ميافته. با اين همه دوستش داشت و وقتي اون كمك كرد پدرم اعتيادش رو ترك كنه،بالاخره پذيرفتش و دايي رهام با اين كه به كانادا رفت اما از ما بيخبر نبود و مدام باهامون تماس مي گرفت. هنوز هم همينطوره...
    براي خريد اين دو تا خونه نقلي هم اون كمي كمكمون كرد تا مستقل باشيم. حالا مامان راضيه خونه بغلي زندگي ميكنه و يك زن و دختر جوون هم مستأجرش هستند... پدرم هم راننده يك شركت معتبره و درآمد خوبي داره... به كوري چشم حيدرخان همون يادگاري در موفع بدبختي به داد راضيه و دخترش رسيد و حالا با دوري خودش اونو عذاب ميده... رهام گفته حتي يك پاپاسي از ارث اونو قبول نميكنه و كوچكترين مسئوليتي در مورد كارخونه نيز قبول نخواهد كرد... ميدوني بزرگترين آرزوم چيه؟ اين كه به جاي شما، اين جا حيدرخان مقابلم نشسته بود و ميتونستم احساس خواري و شكست رو توي صورتش ببينم! اما حيف!حيف كه مامان راضيه برامون خط و نشون كشيده، كه حرفي بهش نزنيم. حيف كه دايي رهام خواهش كرده كاري به اون و خانوادهاش نداشته باشيم... اما حالا هم بد نشد! يكي از نمايندگان اون اين جاست و لااقل يك نفر ديگه هم غير از دايي رهام ميدونه كه با چه موجود پستي زندگي ميكنه!
    رهام حق داره از پدربزرگ تو متنفر باشه.
    با صدايي خفه كه از اعماق حلقم بيرون آمد گفتم:
    -خفه شو!
    او با نگراني از جايش برخاست و گفت:
    -چرا طاقت شنيدن حقايق رو نداريد؟ پدربزرگ شما و حتي خانوادش بايد تاوان پس بدهند... درست مثل ما كه به خاطرش سختي كشيديم و طرد شديم.
    -خفه شو!
    اين بار اندكي بلندتر گفتم و سپس در حالي كه به سختي از جايم برمي خاستم، دردي شديد و جانكاه درون سينهام پيچيد، طوري كه بي اختيار چهره درهم كشيدم. اما صبر نكرده و به سمت در خروجي رفتم. او به دنبالم دويد و در حالي كه اندكي نگران به نظر ميرسيد كيفم را به دستم داد و گفت:
    -چند دقيقه صبر كنيد، حالتون بهتر بشه بعد بريد.
    بدون بر زبان آوردن كلامي كيف را از دستش گرفته و آن جا را ترك كردم. افكارم به شدت مختل شده و قادر به هضم سخناني كه گفته شده بود نبودم. با همان حالت گنگ در حالي كه درد معده با شدت تمام به پشتم رسيده بود، خود را مقابل در خانه رسانده و زنگ طبقه خودمان را فشردم. كلمات دخترك مدام در ذهنم ميچرخيد." رهام حق داره از پدريزرگ تو متنفر باشه. حق داره! حق داره!"لحظاتي گذشت که مادر را نگران مقابل خود ديدم. تازه متوجه شدم در باز شده اما من همچنان پشت آن ايستادهام. او هراسان پرسيد:
    - ليلي چي شده؟ چرا دير كردي؟ فرزين رو فرستادم دنبالت. نديديش؟ چي شده؟ حالت خوب نيست؟
    نبايد خود را ميباختم. نبايد ديگران را به شك مي انداختم. هيچ كس نبايد متوجه چيزي ميشد. آن قدر اين جملات را در ذهن خود تكرار كردم تا بالاخره زبان باز كرده و در حالي كه اشك هايم بي اختيار بر گونههايم روان شده بود گفتم:
    - معدهام دوباره درد گرفته. حالت تهوع دارم.
    با شنیدن صداي مادرجون و آقاجون كه حال مرا از مادر ميپرسيدند براي لحظه اي دوباره خود را باختم. به راستي از آن پس چگونه مي توانستم با آقاجون رو به رو شوم؟
    نگاهم را به موزائيكهاي كف حياط دوختم و با گفتن اين كه اصلاً حالم خوش نيست همان جا روي زمين نشستم . به دنبال من هر سه نفر آنها نگران و مستأصل مقابلم زانو زدند. مادرجون با صداي لرزان گفت:
    - ثريا برو زنگ بزن آژانس، زودتر ببريمش دكتر.
    از شدت درد و فشار روحي چنان بيحال بودم كه هنوز به خاطر ندارم چگونه مرا به بيمارستان رساندند. همين قدر به ياد دارم كه با سرمي در دست روي تخت دراز كشيده بودم. درست مانند چند ماه قبل، با اين تفاوت كه اين بار قصد نداشتم پلك هايم را از هم باز كنم و كسي راببينم. ديگران نيز به خيال اين كه خسته ام و نياز به استراحت دارم كاري به كارم نداشتند. حتي ساعتي بعد كه به خانه رفتيم همچنان در اتاق خود روي تخت دراز كشيده و هر بار كسي وارد ميشد خود را به خواب ميزدم. به خصوص آقاجون!
    روز بعد دايي و زن دايي به ديدنم آمدند. حتي ديدن دايي حالم را خراب مي کرد، اما با تمام قوا سعي داشتم رفتار نامناسبي از خود نشان ندهم. همگي در سالن نسيمن نشسته بوديم و چاي مي نوشيديم كه زندايي با بغض گفت:
    -چرا به خودت توجه نمي كني عزيزم؟ تو زيادي خودتو خسته مي كني.
    سپس رو به دايي گفت:
    -يك مدت به ليلي مرخصي بديد.
    دايي با لبخندي گفت:
    -اگر آقاجون موافق باشند، من حرفي ندارم. يك هفته مرخصي خوبه؟
    پدرم كه فنجان چايش را زمين مي گذاشت گفت:
    -من فكر مي كنم بهتره فكر يك كارمند جديد باشيد! ليلي نيازي به كار كردن نداره و تا وقتي تو خونه منه بايد راحت باشه.
    وقتي صحبت مي كرد چشمانش صورتم را ميكاويد . گويي منتظر عكسالعمل من بود. من و پدر بارها بر سر اين موضوع بحث كرده بوديم كه كار در دفتر كارخانه برايم سنگين است يا خير و من هميشه با اصرار و پافشاري بر عقيده خود ميماندم. اما آن لحظه به قدري از پيشنهاد پدر خوشحال شدم كه ميخواستم همان دم رضايتم را اعلام كنم، ليكن براي اين كه شك آنان را برنيانگيزم سكوت كرده و حرفی نزدم.

    دايي متعجب از سكوت من گفت:
    -فكر كنم ليلي واقعاً خسته شده!
    پدر با اصرار گفت:
    - من ديگه اجازه نمي دم دخترم كار كنه.
    با صداي زنگ تلفن سخن پدر ناتمام ماند. فرزين گوشي را برداشت و با صداي پرهيجاني گفت:
    -رهام خودتي!؟ خوبي؟ خوشي؟ بابا خيلي كم پيدا شدي.
    با شنيدن نام او دل در سينه ام فرو ريخت و حس كردم لرزشی خفيف در بدنم به وجود آمد. از روزي كه رفته بود به كل از او بي خبر بودم. او از هيچ طريقي با من تماس نداشت. نه تلفن، نه نامه، نه E-mail و نه offline ، هيچ گونه تماسي! و حالا پس از سه ماه تماس گرفته بود كه چه بگويد؟ صحبت فرزين و او دقايقي به طول انجاميد و فرزين با گفتن اين كه بله آن ها اين جا هستند مرا از ترديد خارج ساخت و متوجه ام كرد او به دنبال پدر و مادرش مي گشته!
    فرزين گوشي را به دست زن دايي مينا داد و او با خوشحالي با پسر يا پسرخواندهاش مشغول صحبت شد. پس از صحبتهاي معمول زندايي گفت:
    -اومديم ديدن ليلي... نه مشكل خاصي نيست، يك كم بد حال بود...آره دوباره درد معده دختر گلمون رو ناراحت كرده... مي خواي خودت حالش رو بپرسي؟... آهان... باشه... پس من گوشي رو مي دم به خاله ثريا... نه مادر جونت اين جانیست . با آقاجون رفتند منزل هاشم خان.
    درست در لحظه اي که خود را آماده كرده بودم صداي گرم رهام را پس از اين همه دلتنگي بشنوم با فهميدن اين كه او قصد دارد با مادرم صحبت كند،انگار سطلي آب سرد روي سرم ريختند. دليل رفتارش را متوجه نمي شدم و آن قدر دلم گرفت كه مي خواستم از آن جا فرار كنم و در جايي به تنهايي زار بزنم. به خصوص با دانستن آن حقايق تكان دهنده، كم طاقت و شكننده شده بودم.
    وقتي صحبت هاي رهام با مادر تمام شد، او با لبخندي گفت:
    -به همه سلام رسوند و گفت دلش براي همه تنگ شده!
    همين! حتي نامي از من نبرده بود. حتي سلامي مخصوص برايم نفرستاده بود. شايد او نيز چون آن دخترك مرا مستحق رنج كشيدن ميدانست كه تا آن روز غرق در ناز و نعمت بزرگ شده بودم و حالا بد نبود كمي مزه غم واندوه رانیز بچشم!
    با صداي زنگ در افكارتلخم بيش از آن در ذهنم فرصت جولان نیافتند.



    با صداي زنگ در افكارتلخم بيش از آن در ذهنم فرصت جولان نیافتند.
    ورود خاله پروين، سپهر، نسرين و كتايون و فرگل كوچولو جو خانه را به كلي تغيير داد. اما دل من گويي حتی با ديدن دختر كوچك كتايون كه حالا به راحتي با چهار دست و پا حركت مي كرد، آرام نمي گرفت. فرگل با خنده به سمت من آمد و من در حالي که بغض به شدت گلويم را ميفشرد او را در آغوش گرفتم و با گفتن اين كه او را به اتاقم ميبرم، از آن جا فرار كردم!
    در اتاقم قطرات اشك بيدعوت روي گونههايم مي چكيد و دخترك كوچولو با تعجب مرا مي نگريست و سعي ميكرد با انگشتان كوچك و تپلش آنها را بگيرد. با ورود ناگهاني كتايون، سريع رويم را برگرداندم و سعي كردم طوري كه متوجه نشود اشك هايم را پاك كنم. اما او با گفتن اين كه راحت باش، مرا از آن كار منع نمود. سپس مقابلم روي تخت نشست و گفت:
    -ليلي مي دونم كه برات سخته اما تو نبايد از خودت ضعف نشون بدي. تو دختر قوي و با روحيه اي هستي. تا امروز خيلي خوب تحمل كردي، از اين به بعد هم مي توني! اون بيرون همه نگران تو هستند.
    ميخواستم بگويم آخر تو چه ميداني در دل من چه مي گذرد؟!
    - بابات گفته ديگه اجازه نمي ده بري سركار، از اين فرصت استفاده كن و تا مي توني به خودت برس.با دوست هات برو گردش و تفريح، برو كلاس هاي مختلف و چيزهاي جديد ياد بگير. كم كم همه چيز برات عادي مي شه.
    با لبخندي رو به او گفتم:
    -من حالم خوبه. فقط اين بيماري يك كم عصبي و ناراحتم ميكنه.
    - اين بيماري هم خوب مي شه، فقط بايد داروهايت رو به موقع بخوري و اجازه ندي چيزي عصبيت كنه.
    آرام سر تكان داده و عروسكي را كه فرگل با تلاشي مزبوحانه سعي داشت از روي ميز كامپيوتر بردارد، به دستش سپردم. اي كاش به دست آوردن همه چيز مثل آن عروسك، ساده و سهل بود! ای کاش...!
    شب هنگام خواب مادر پا به اتاقم گذاشت و چراغ را روشن كرد. متعجب روي تخت نشسته و پرسيدم:
    -چيزي شده مامان؟
    او صندلي را از جايش بيرون كشيد روي آن نشست و در حالي كه با چهرهاي جدي و چشماني پرسشگر مرا مينگريست، گفت:
    -ليلي! تا اين لحظه حرفي به تو نزدم و چيزي ازت نپرسيدم تا حالت بهتر بشه اما فكر نكن به خاطر بيماريت هر كاري كه بخواي ميتوني انجام بدي و ما هم بهت حرفي نمي زنيم... ديروز كه دير كردي فرزين رو فرستادم دنبالت، اما بهش گفتند مهتاب دو ساعتي هست كه به خونه برگشته.ديروز رفتم سراغش، اما جواب درستي به من نداد و بهانه آورد. اون روز كجا بودي؟
    بدون گفتن كلامي سر به زير انداختم. او با صدایي محكمتر سؤالش را تكرار كرد،اما من حرفي براي گفتن نداشتم. او عصباني، از جايش برخاست ،به سمت من آمد وگفت:
    -ديگه شورش رو درآوردي. تو منو ميشناسي و ميدوني كه تا نفهمم كجا بودي دست از سرت برنميدارم... تا اين لحظه نگذاشتم بابات چيزي متوجه بشه اما اگه راستش رو به من نگي مجبورم كاري بكنم كه دوست ندارم...
    مادر را خوب مي شناختم و مي دانستم دست بردار نيست. اما به راستي چه ميتوانستم به او بگويم؟ حتي قادر نبودم بهانهاي بتراشم و او را گمراه كنم. فقط سكوت كرده و خود را به دستش سپرده بودم تا تلاش خود را بكند. او در حالي كه از اتاقم خارج ميشد گفت:
    - تاصبح فرصت داري فكرهات رو بكني و تصميم بگيري. من بايد بدونم دخترم بدون اجازه و اطلاع من كجا رفته.
    به زحمت گفتم:
    -اگه براتون قسم بخورم كه جاي بدي نرفتم و كار بدي هم نكردم حرفم رو باور مي كنيد؟
    دوباره به سمتم برگشت و اين بار ملايم تر از قبل گفت:
    -من ميدونم تو هيچ وقت كار بدي انجام نميدي، خوب به من بگو كجا رفته بودي.
    -نمي تونم! نه به خاطر خودم. به خاطر اون آدمي كه بهش قول دادم حرفي به كسي نزنم.
    او عصبي فرياد كشيد:
    -از اين به بعد كارخونه نميري! هر جايي هم كه خواستي بري حق نداري تنها باشي... يادت باشه كه خودت خواستي.
    بي تفاوت به صورتش نگاه كردم و گفتم:
    -برام مهم نيست... هر كاري شما دوست داشته باشيد انجام مي دم!
    فصل چهاردهم
    يك هفته كامل در تحريم بودم! به قول فرزين تحريم سياسي، اقتصادي، اجتماعي و غيره!
    استعفايم را مانند يك كارمند عادي به آقاجون دادم و او با اين كه راضي به نظر نمي رسيد به خاطر مخالفت خانواده و حال نامساعد جسمي ام، موافقت خود را اعلام كرد. ديگر خانه نشين بودم! مني كه هميشه ادعا ميكردم دست از كار كردن نخواهم كشيد و حتي با شخصي ازدواج ميكنم كه مخالفتي با شاغل بودن من نداشته باشد، چه آسان دست از كار كشيدم و خانه نشين شدم!
    تا چند روز اول مادر راجع به علت خانهنشين بودنم حرفي نميزد.
    اما يك روز كه در آشپزخانه مشغول صرف شام بوديم فرزين با اعتراض از من خواست مانند جغد در خانه نمانم تا روحيه بهتري داشته باشم و بالاخره مادر به حرف آمد و در حضور او و پدر گفت تا زماني كه به حرف نيايم و نگويم كجا بودم بايد در خانه بمانم.
    پدر نگاهي محزون به من انداخت و گفت:
    -جريان چيه ليلي؟ توي خونه ما هيچ وقت بحثي اين چنين نداشتيم!
    مادر جريان را مفصل توضيح داد، البته پدر بازيگر ماهري نبود و از عكسالعمل عادي او متوجه شدم، از ابتدا در جريان بوده و فقط مثل هميشه كار تربيت مرا به دست مادر سپرده. پدر با ديدن سكوت من جرعهاي از ليوان آب مقابلش نوشيد و گفت:
    -من به تو از جفت چشم هاي خودم بيشتر اطمينان دارم. اما ما بايد بدونيم دخترمون كجا رفته. هرچند به كسي قول داده باشه. شايد مسئله به نظر تو ساده بياد اما ممكنه به خاطر همين مسئله بعدها توي درد سر بيفتي!
    در حالي كه نگاهم را به بشقاب ماكاراني ام دوخته بودم آرام گفتم:
    -من به شما اطمينان ميدم دردسري درست نكنم... اصلاً از امروز هر كاري كه بگيد انجام ميدم ... بگيد بمون توي خونه، ميمونم، بگيد برو دانشگاه ميرم بگيد برو كلاس آشپزي ميرم ... بگيد برو بمير ... مي ميرم! اما از من نپرسيد كجا رفته بودي؟ چرا حرف نمي زني؟ چون نميگم!
    براي لحظه اي سكوتي سنگين بر فضا حاكم شد، تا اینکه فرزين با لودگي سكوت را شكست و گفت:
    -ناشكري نكنيد! چي از اين بهتر كه اين ليلي خودسر و زبون نفهم، اين قدر تغيير كرده كه حاضره هر كاري كه بگيد انجام بده. من اگه جاي مامان بودم از فردا استراحت!... مي گفتم بايد تموم كارهاي خونه رو انجام بده!
    با صداي عصبي پدر كه مي گفت ساكت باش! سخنان شيواي فرزين نيمه كاره ماند. من كه اندكي پريشان گشته بودم خواستم از جايم برخيزم كه پدر با حالت تحكم گفت:
    -غذات رو تمام كن، بعد برو بخواب.
    فرزين كه همچنان سعي داشت آن جو ناراحت كننده را تغيير دهد گفت:
    -براي شروع، كار سختي رو ازش نخواستيد؟! بهتر نبود بهش دستور ميداديد مسواك هم بزنه و قبل از خواب يك ليوان شير هم بخوره!؟
    به شوخي فرزين كسي نخنديد و همگي به آرامي به خوردن غذايمان ادامه داديم . اما فرزين دست بردار نبود و در حالي كه شانههايش را بالا ميانداخت گفت:
    -خيلي ممنون از توجه و الطاف شما!
    البته او جوابي جز چشم غره مادر نگرفت و سپس بيصدا مشغول خوردن شد.

    آن شب خيلي فكر كردم. به اين كه چگونه حوادث روزگار مرا از اهداف و روند طبيعي زندگيم خارج ساخته. به اين كه چنان لحظات تلخي را چگونه سپري كنم و رهام چگونه با پي بردن به آن وقايع تكان دهنده، دوام آورده؟!
    دلم برايش پر مي زد و از اين كه اين گونه زندگي با او سر ناسازگاري دارد به حالش افسوس مي خوردم. اما چه كاري از من ساخته بود؟ من كه يك پاي بازنده بازي بودم! گويي به نوعي دوباره وقايع تكرار ميشد. آن زمان رهام به سپيده دل بسته بود و همزمان راز هولناك زندگيش در مقابل چشمانش جان گرفت و اكنون من كه به او دل بستهام بايد اين گونه زير بار شنيدن حرف هایی كه به يك باره تمام باورهايم را دستخوش امواج پرتلاطم ترديد كرده، خرد شوم! به راستي تحمل اين همه درد براي كداممان راحت تر است؟! قلب شكسته اهدايي رهام را از گريبان بيرون آورده و مقابل چشمانم گرفتم. اين قلب شكسته رهام است كه در دستانم قرار دارد...حتي من هم قلبش را شكستم. من اين جا كنار اقوامم و دوستانم هستم و او تنهاست. تنهاي تنها! سر درگم، پريشان، وازده و سرخورده... آرام نجوا كردم"رهام تو چه مي كشي؟! رهام... كجايي...؟ چرا با من حرف نمي زني...؟ اگر تو اين جا بودي تمام تلاشم رو مي كردم كه تو راحت و خوشبخت باشي... اي كاش آن قدر عاشقم بودي كه تركم نمي كردي!"
    حس مي كردم وزنهاي سنگين روي بدنم قرار گرفته و درد را با تمام وجود حس مي كردم. حتي قطرات اشك نيز قادر نبود از سنگيني بار اندوهم بكاهد. آن شب تا صبح در حالي كه يادگاري او را در مشت داشتم بيدار ماندم و اشك ريختم و درست هنگامي كه انوار طلايي آفتاب از لابه لاي روزنههاي پرده به درون اتاقم تابيد آرام به خواب رفتم.
    از صداي باز و بسته شدن در اتاق چشمانم را به سختي باز كرده و حس كردم پلك هايم متورم است. چشم هایم سوزش شديدي داشت و به نظر ميرسيد كاملاً باز نمي شوند.با ديدن مادر كه مقابلم ايستاده بود، سلام و صبح بخيري گفتم. او در حاليكه پرده ها را به كناري ميكشيد گفت:
    -سلام اما ظهر بخير چون ساعت از دوازده گذشته...برو يك دوش بگير، بعد بيا صبحانه بخور... يعني ناهار!
    بدون گفتن كلامي، امرش را اطاعت كردم و پس از پوشيدن لباسهايم به آشپزخانه رفته و همراه او به راستي ناهار خوردم. او سپس قرصهايم را به همراه ليواني آب جلوي دستم گذاشت و گفت:
    -قرص هات رو سر موقع نمي خوري و بدتر خودت رو مريض مي كني.
    قرصها را خوردم. او دوباره گفت:
    -دوتا قرص هم بايد صبح مي خوردي، اما اونقدر خوابت عميق بود كه وقتي صدات كردم بيدار نشدي. من هم گذاشتم بخوابي.
    دوباره سكوت و باز او به حرف آمد:
    -امروز مي خوام برم چند تا لباس تابستوني براي خودمون بگيرم. با من بيا... اما فعلاً برو پايين يك سري به مادرجون بزن... من هم الان ميام.
    برخاستم و لحظهاي كه خواستم از خانه خارج شوم او از آشپزخانه بيرون آمد و گفت:
    -وقتي رفتي پايين اين قيافه ماتم زده رو به خودت نگير.مادر جون غصه ميخوره.
    برگشتم بروم كه دوباره گفت:
    -ليلي زبونت كجا رفته؟
    لبخندي به زحمت روي لب آوردم و سپس زبانم را از دهانم خارج كرده و نشانش دادم. او خنده اي كرد و گفت:
    -حالا خيالم راحت شد!
    مادرجون در حياط روي تخت نشسته و سبزي پاك ميكردو با چهره شاد هميشگي به سلام من پاسخ داد و حالم را پرسيد. او را كه ميديدم ناخودآگاه به ياد شوهري مي افتادم كه قصد دارد به همسرش خيانت كند. چهره مظلوم و زيباي مادريزرگ در جواني در مقابل چشمانم جان ميگرفت و از اين كه خائن و خيانت شونده هر دو عزيزترين كسانم بودند، دردي جانكاه در درونم ميپيچيد! رهام حق داشت كه برود! حق داشت از همه فرار كند و جايي برود كه چشمش به كسي نيفتد! اما از من چرا فرار كرد؟ چرا حتي خبري از من نمي گرفت؟ يعني خيال داشت به همين راحتي مرا از زندگيش كنار بگذارد؟!
    عصر هنگام ، كه هوا اندكي خنك تر شد، همراه مادر و مادرجون براي خريد رفتيم . با تمام قوا سعي داشتم به خاطر خوشحالي مادرجون و مادرم، خود را شاد نشان دهم. گر چه سخت بود. خيلي سخت!



    عصر هنگام كه هوا اندكي خنكتر شد، همراه مادر و مادرجون براي خريد رفتيم ومن با تمام قوا سعي داشتم به خاطر خوشحالي مادرجون و مادرم، خود را شاد نشان دهم. گر چه سخت بود. خيلي سخت!
    به خانه كه رسيديم، آقاجون مشغول آب پاشي حياط بود. فرزين هم جارويي به دست گرفته و زمين را جارو مي زد. ميدانستم دستور آقاجون را اطاعت مي كند و نارضايتي كاملاً از چهرهاش هويدا بود. اصولاً كسي جرأت نداشت سخن آقاجون را زمين بياندازد و حتي بهانهاي هر چند منطقي برايش بياورد. فرمان هاي او بيچون و چرا اجرا ميشد! زماني چه قدر از اين اقتدار و جذبه او لذت ميبردم، اما حالا به نظرم خودخواهانه و مستبدانه ميرسيد! گويي سخنان آن دخترك پردهاي را كه عشق و محبت بياندازه من در مقابل چشمانم به وجود آورده بود، كناري زده و همه چيز را آن طور كه بود ميديدم!
    آقاجون به ديدن ما با چهره بشاشي گفت:
    -بهبه! هميشه با دست پر برگرديد!
    هر سه ما به او سلام گفتيم و او به فرزين دستور داد شير آب را ببندد. احساس خاصي داشتم شايد مي توانستم حس كنم از او خواسته كه آب را ببندد اما در آن حال هر سخني از جانب آقاجون برايم مانند فرمان بود! فرماني كه بدون لحظه اي تأمل بايد اجرا شود.
    ما ساك هايمان را روي تخت گذاشتيه و نشستيم. آقاجون نيز كنار من نشست و در حالي كه با يك دستش مرا در برگرفته بود گفت:
    -چه طوري بابايي؟! تو رو خونه نشين كردند كه ازت كار بكشن.
    مادر گفت:
    -حوصلهاش سر رفته بود ... براي خودش هم بايد خريد ميكرد.
    -اصلاً چه اشكالي داره كه گاهي كمك كنه... مگه نه بابايي؟!
    لبخندي زدم و او ادامه داد:
    -ديروز با مهندس اكبري صحبت مي كردم. حرف سر موسيقي شد و اين كه دخترش رو تازگي ها به كلاس موسيقي ميفرسته. خيلي راضي بود، مي گفت هنوز دو ماه نشده، خيلي پيشرفت داشته. آدرس و تلفن كلاسش رو گرفتم، گفتم بد نيست ليلي ما هم يه چيزي بزنه.
    اندكي متعجب به آقاجون خير ه شده و گفتم:
    -شما كه مي گفتيد از اين بچه مطرب ها خوشتون نمياد!
    -هر كسي ساز مي زنه كه بچه مطرب نيست. مثلاً همين ياحقي، انوشيروان روحاني و بقيه هنرمند هستند. تازه تو كه قرار نيست براي كسي بزني، فقط براي خودت و خودمون.
    مادرجون با خوشحالي از پيشنهاد آقاجون استقبال كرد و من با ترديد نگاهي به مادر انداختم. فرزين خود را روي تخت انداخت و گفت:
    -اتفاقاً خوبه، هم سرت گرم مي شه هم يك هنري ياد ميگيري كه اين قدر بي هنر نباشي.
    سريع گفتم:
    -همين قدر كه وجود برادر پر مدعايي مثل تو رو تحمل ميكنم، خودش كلي هنره!
    فرزين به سرعت مقابلم نشست و رو به آقاجون گفت:
    - آقاجون مي بينيد چقدر بيادب شده!
    خواستم حرفي بزنم كه با تشر مادر به خود آمدم. او بيتوجه به بحث من و فرزين گفت:
    - اگه ليلي خودش بخواد من حرفي ندارم.
    آقاجون گفت:
    - هر سازي كه انتخاب كنه خودم براش ميخرم.
    فرزين گفت:
    -هر سازي هم بزنه خودم براش مي رقصم!
    به شوخي او همگي خنديديم و بيآنكه من سخني بر زبان آورم قضية كلاس موسيقي تاييد شد. پدر هم از موضوع استقبال كرد و قرار شد روز بعد من همراه آقاجون به كلاس موسيقي بروم . خود را كاملاً به دست آنها سپرده بودم و با اينكه حوصلة هيچ كاري نداشتم، اما بحث بي فايده بود.
    در عرض چند روز كار ثبت نام و انتخاب آلت موسيقيام تمام شد و من شاگرد تار استاد فخرالدين شدم. ساز سنتي را از آن جهت انتخاب نمودم كه از كودكي كنار آقاجون با موسيقي اصيل خوگرفته و از شنيدنش لذت مي بردم . با اينكه دختر پرتحرك و شادي بودم ،اما موسيقي ملايم و پرمعناي سنتي آرامشی خاص به من ميبخشید و من در كنار موسيقي پاپ، موزيكهاي كلاسيك و سنتي را نيز مي پسنديدم.
    سه هم كلاسي نيز داشتم كه دوتاي آنها پسر و يكي دختر بودند. پسرها، شاهين و برديا نام داشتند. شاهين دانشجوي سال آخر نقاشي بود و برديا دانشجوي سال دوم جامعهشناسي. نيوشا نيز ديپلم گرفته و مهرماه قرار بود دورة پيش دانشگاهي را شروع كند. هر سه شاگرداني مستعد وانسانهايي خوب بودند و من خوشحال بودم در محيطي صميمي كلاسم تشكيل ميشودو وجود پدرانه استاد فخرالدين که بسيار مهربان، احساساتي و جدي بود موجب آرامش خاطرم میگشت.کلاسها در هفته، سه روز برپا بود و هر بار بيش از دو ساعت به طول مي انجاميد.
    با اجازه و دستور مادر رفتن به كلاسهاي شنا را نيز هم چنان طبق گذشته ادامه مي دادم، البته ديگر تنها از خانه خارج نمي شدم و هميشه كسي مرا مي برد و مي آورد. گرچه اوايل زجرآور بود و حس مي كردم به نوعي به شخصيتم توهين ميشود اما كم كم عادت كرده و با سخن مادر كه مي گفت مي ترسم از روي سادگي و فشار روحي فريب شخصي را بخوري، تن به فرمان او سپرده و اين توهين را تحمل مي كردم. درو اقع ديگر چيزي برايم مهم نبود. فقط ميدانستم كه زندهام و نفس مي كشم . ساعات كلاس ها كه از همه دور بودم و ميتوانستم ساعتي غمها و بيهودگي خود را فراموش كنم و غرق دنياي ديگري شوم جزو بهترين ساعات زندگيم محسوب می شد.اما از آن جايي كه هميشه روزگار بر وفق مراد آدميان نمی گردد، كم كم حتي در آنجا نیز آرامش خود را از دست ميدادم!
    سه ماه از شروع كلاسها مي گذشت که حس كردم هر روز حركات و رفتار شاهين نسبت به من بامعناتر ميگردد و اين مرابه شدت عذاب ميداد. نمي دانستم چرا با اينكه اين قدر نسبت به او رفتاري عادي و بي تفاوت در پیش گرفته بودم، او دست از نگاهها و حركات معنادارش برنمي داشت .
    در پایان یکی از جلسه ها او كارت هايي به ما و حتي استاد داد و گفت:
    -براي شب جمعه در منزل ما شب شعري برپاست كه دوستان زيادي حضور دارند. خيلي خوشحال مي شم شما هم تشريف بياوريد. يكي از دوستانم هم كه اهل دل است با سه تار و صداي خوبش بزم رو كامل مي كنه.
    هنگامي كه كارت را داخل كيفم مي گذاشتم با نگاهي پر التماس از من پرسيد:
    -حتماً تشريف مياريد ديگه؟
    متعجب و معذب از توجه خاص او به خودم در جمع ، گفتم:
    -گمان نمي كنم پدر و مادرم موافق باشند جايي كه نمي شناسند بروم.
    -خوب ميتونيد همراه خودشون تشريف بياريد... هيچ اشكالي نداره.
    سپس رو به ديگران گفت:
    -هر چند نفر مهمان كه دوست داشته باشيد ميتونيد همراهتون بياريد.
    استاد با لبخندي گفت:
    -فكر كنم حضور من براي خانواده ها سند باشه... من به خانواده و به خصوص پدر مرحوم شاهين جان كه نقاش ماهري بودند ارادت دارم و سالهاست اونهارو مي شناسم.
    نيوشا و برديا هر دو آمادگي خود را مبني بر شركت در جلسه ابراز كردند اما من هنوز ترديد داشتم و با دخالت استاد نميدانستم كار درستي است كه دعوت او را قبول نكنم؟!
    پس از پايان كلاس که آقاجون به دنبالم آمد استاد با مهارت اجازه مرا از او گرفت و بنا شد من همراه فرزين در شب شعر شركت كنم.
    تا به آن روز در چنان مجلسی حضور نداشتم و شاید اگر یک سال قبل به شب شعر دعوت می شدم از شدت ذوق تا رسیدن آن روز بی قراری می کردم.اما دیگر كسل بودم و خسته و مدام ياد و خاطرات رهام در ذهنم تداعي ميشد. به منزل هر كس و يا هر منطقهاي از شهر كه با او رفته بودم، پا مي گذاشتم وجودش را حس ميكردم و از اين كه به وافع كنارم نيست عذاب ميكشيدم. ديگر حتي حوصله شوخي كردن و سربه سر گذاشتن با سپهر را نيز نداشتم اما او دست بردار نبود و مي دانستم سعي دارد مرا به حال سابق باز گرداند تا روحيه از دست رفتهام را بازيابم.
    شب جمعه با بلوز و شلواری ساده به رنگ مشكي در حالی که شال آبی رنگی روی سر انداخته بودم، در مجلس شاهين شركت كردم. فرزين نيز همراهم بودو ما پس از یک ربع ساعت سواری به منزل او که در يك آپارتمان بزرگ چهارطبقه اما كهنه ساز در منطقه يوسف آباد وافع بود،رسیدیم.به محض ورودمان شاهین همراه مادرش که زني خوش رو و حدود پنجاه ساله بود با قامتی كوتاه و چهرهاي شكسته، به استقبالمان آمدند. پس از خوش آمدگویی ما را به سمت سالن هدایت نمودند. درسالن نسبتاً بزرگ خانه حدود سی نفر زن و مرد پير و جوان حضور داشتند كه تعدادي از آنها دفترچهاي مقابل خود قرار داده بودند كه بعد فهميدم اشعارشان است كه آماده براي قرائت آوردهاند. در آن ميان با كمال تعجب دريافتم كه خود شاهين نيز اشعار زيادي سروده و پس از اين كه همه اشعار خود را خواندند، بين او و چهار تن ديگر مشاعرهاي انجام شد و زنی جوان در لحظاتي پرهيجان بالاخره شاهين را شكست داده و پيروز ميدان گرديد. لحظهاي كه شاهين باخت را قبول كرد نگاهي عميق به چشمانم انداخت اما من به سرعت صورتم را به سمت فرزين گردانده و از او سؤالي پرسيدم كه حتي خودم بياد نميآورم چه بود!
    هنگام پذيرايي مادر شاهين كنار ما نشست و با لبخندي ضمن خوش آمدگويي مجدد گفت:
    - شاهين هميشه توي مشاعره برنده ميشه، اما نميدونم چرا امشب حواسش پرت بود.
    سپس در حاليكه دست مرا مي گرفت گفت:
    - دلت ميخواد نقاشيهاي پدر شاهين رو ببيني؟ چند تا از اين دخترها هم توي كارگاه هستند.
    متعجب ازدعوت ناگهانی او، در حاليكه مردد و مستاصل بودم با نگاهی به فرزين به دنبال او رفتم و متوجه شدم همان هنگام شاهين كنار فرزين نشست.
    مادر او مرا به سمت اتاقي برد، در آن را باز كرد و هنگاميكه به درون ميرفتيم گفت:
    - شاهين خيلي به پدرش علاقه داشت و مرگ اون ضربة بزرگي به پسرم زد ... حتي نزديك بود انصراف بده، كه من نگذاشتم... گفتم آرزوي پدرت اين بوده كه تو تحصيلات آكادميك داشته باشي و مدرك بگيري.
    وارد اتاق كه شديم خود را در محيطي كارگاه گونه يافتم. اتاق وسيع بود و انواع تابلوهاي نقاشی در آن يافت ميشد. از منظره گرفته تا پرتره كه باانواع و اقسام ابزار نقاشي كار شده بود. چند زن و دختر جوان نيز با دقت تابلوهارا از نزديك تماشا ميكردند. با نگاهي پر از تحسين به آثار خيره شده و گفتم:
    - شوهر شما نقاش ماهري بودند، خدا رحمتشون كنه.
    - درسته، گرچه تعدادي از اين كارها متعلق به شاهينه. در واقع بعد از پدرش اين كارگاه به اون تعلق گرفت. نگاه كن... اون پرتره از شوهرمه كه شاهین چند ماه پيش تمومش كرد...!
    تابلوي رنگ و روغن هم كه يك شب طوفاني رو به تصوير كشيده، كار شاهينه.
    به تابلو نگاه كردم. حالتي سورئال و غير واقعي جالبي داشت و طوفان و اوضاع درهم آن به خوبي مبين حالت آشفته و روح سرگشتة شاهين بود. حتي كمي هم باعث خوف انسان ميشد. اما من تنها به گفتن اينكه خيلي جالب و زيباست اكتفا كردم. همان لحظه يكي از دخترها به سمت ما آمد و رو به مادر شاهين گفت:
    - خانم نظري خود شاهين آقا نميخواهند توضيحي راجع به كارهاي جديدشون بدند؟
    دختر ديگري جلو آمد كه حلقة زيبايي در انگشتن ميدرخشيد و مشخص بود تازه ازدواج كرده جلوآمد و با لبخندی ملیح گفت:
    - راستي خانم نظري تا بحال اين دختر خانم رو نديده بوديم.
    او با لبخندي به من اشاره اي كرد و گفت:
    - ايشون ليلي خانم، هم كلاسي موسيقي شاهين هستند.
    سپس به آنها اشاره نمود و ادامه داد:
    - اين خانم هاي خوشگل هم مهناز و سامانتا. از دوستان دانشكدة شاهين و البته مهناز جان نامزد دوست شاهين هم هست.
    من دست هر دوی آنها را آرام فشردم و همگي از ديدار و آشنايي با يكديگر ابراز خوشبختي كرديم. گرچه حالت غي رصميمي سامانتا برايم عجيب بود.
    همان لحظه در بازشد و شاهين با لبخندي وارد كارگاه گشت. نمي دانم چرا از حضورش اندكي دست و پايم را گم كردم. او با همان چهره شاداب نزد ما آمد. مهناز دختري كه نامزد دوست او معرفي شده بود با لبخندي گفت:
    - آقا شاهين امشب بخت با شما يار نبود و از سارا شكست خورديد.
    او دستي بين موهايش كشيد و گفت:
    - بالاخره نميشه كه هميشه آدم برنده باشه! اما مطمئن باشيد كه اين اولين و آخرين بار بود!
    مادرش گفت:
    - شاهين جان، بيا كارهاي جديدت رو به خانمها معرفي كن.
    او نگاهي به من انداخت و گفت:
    - مادر من هم مثل همة مادرها فكر ميكنه كارهاي بچه اش از بهترينهاست.
    به سختي گفتم:
    - اتفاقاَ تابلوهاي زيبا و جالبي داريد.
    سپس با گفتن اينكه آقا شاهين خيال نداريد كارهاي جديدتون رو به خانمها نشون بديد؟ از او فرصت پاسخگويي را گرفتم .بعد همراه خانم نظري از كارگاه خارج شديم وتا آخر مجلس دیگر از کنار فرزین جم نخوردم!
    هنگام خداحافظي خانم نظري از من خواست دوباره به آنها سري بزنم و من با گفتن اينكه سعي خواهم كرد دوباره به ديدارش بروم، خواستم روي برگردانم كه متوجه نگاه خيره و پر معناي فرزين به دختري شدم. او همان كسي بود كه شاهين را در مشاعره شكست داده بود و جالب اينكه او نيز با ديدن فرزين اندكي سرخ شده و سر به زيرانداخت. به ديدن عشقي كه در حال جوانهزدن بود، چنان احساس شادي خاصي در قلبم حس كردم كه بياختيار اشك به ديده آوردم اما سريع با گوشة روسري چشمانم را پاك كرده و از پلهها پايين رفتم. شاهين جلوي در ميهمانان را بدرقه ميكرد و لحظهاي كه خواستم از او خداحافظي كنم به دور از چشم فرزين با نگاهی لبریز اشتیاق گفت:
    - امشب با حضورتون به منزل مانور امید آوردید!
    در جواب تعارف معنی دارش لبخندی بی معنی تحویلش داده شب بخیر گفتم و به دنبال فرین رفتم.
    از آن شب به بعد ديگر فرزين آدم سابق نبود. به وضوح تغيير كرده بود. آرام شده و بيشتر مواقع در اتاقش مي ماند. كارت سربازي اش صادر شده و قرار بود براي گذراندن دورة آموزشی راهي گرگان شود. چند روز مانده به رفتنش با شيطنت به او گفتم:
    - اي كاش مي شد آقاي نظري يك بار ديگه شب شعر مي گرفت.
    او گفت:
    - به نظرم جلسة جالبي بود. اگر دوباره دعوتت كرد قبول كن. اصلاً بهش بگو مايليم عضو اصلي جلساتشان بشيم.
    از اينكه آن گونه عادي موضوع را مطرح مي كرد خنده ام گرفته بود و براي اينكه خود را لو ندهم به حياط رفته و خود را مشغول آب پاشي باغچه کردم. دقايقي نگذشته بود كه آقاجان بيرون آمد و روي تخت نشست و گفت:
    - ليلي بابايي بيا بنشين كنار من... خلي وقته با هم حرف نزديم.
    در حاليكه سعي داشتم خود را مشتاق نشان دهم شيرآب را بسته و كنارش نشستم.
    - چه خبر بابايي؟ از كلاست راضي هستي؟
    - بله، خلي خوب و جالبه.
    - راستي چرا فرزين اينقدر كم پيدا شده؟ مدام توي اتاقش خودشو جبس ميكنه... چرا مهموني ناهيد نيومد؟
    با لبخندي گفتم:
    - دقيقاً نمي دونم... اما حس ميكنم.... مي دونيد آقاجون من يك چيز عجيب كشف كردم... اينكه عشق آدم هاي وحشي رو اهلي مي كنه و اهلي ها رو وحشي!
    آقاجون نگاهي موشكافانه به من انداخت و گفت:
    - يعني فرزين عاشق شده؟ ... حالا به نظرت وحشي شده يا اهلي؟!
    هر دو با صداي بلند خنديديم و او در حاليكه سرم را به سينه مي چسباند گفت:
    - گاهي اوقات حرف هاي جالبي مي زني. حالا كه فكر مي كنم مي بينم من هم وقتي عاشق مادرجونت شدم حسابي اهلي شده بودم.
    خواستم بگويم و هنگاميكه عاشق راضيه شديد، وحشي!
    - ليليجان، بابايي، عشق چيز جالبيه! خيلي جالب. خيلي هم خوب و دلپذيره. البته به شرطي كه به جا و به موقع باشه. تو تصوركن يك مرد زندار مثلاً چهل و چند ساله عاشق شده. درسته كه احساسش عشقه، اما عشقش يك چيز مخرب و ويرانكنندست. اما مثلاً عشق يك پسر بيست و چند ساله به دختري كه هم سن و سال خودشه چقدر قشنگ و قابل قبوله!
    از حرفش جا خوردم اما خود را كنترل كرده و گفتم:
    - به نظر شما علاقة يك مرد زن دار به یک زن غربيه مي تونه عشق واقعي باشه؟
    - عشقي كه به بهاي لگدمال كردن احساسات ديگران باشه و قرباني بگيره عشق نيست. عشق بايد خدايي باشه. عشق خدايي هميشه فداكاره و درخوشي معشوقه. عاشق واقعي فقط بايد به فكر رضايت محبوب باشه.
    شگفت زده از سخنان و طرز تفكر او پرسيدم:
    - آقاجون شما چطور به اين نتيجه رسيديد؟
    - خيلي طول كشيد كه مفهوم واقعي اين حرف ها رو درك كنم. من روزهاي پرفزاز و نشيبي رو پشت سرگذاشتم. آدمهاي زيادي رو ديدم. بخصوص آدمهايي كه ادعاي عاشقي داشتند. بگذار برات يك خاطره تعريف كنم. چند سال پيش يك كارگار جووني توي كارخونه كار مي كرد. پسر پرشروشوري بود، صداي خوبي هم داشت و هميشه آوازهاي عاشقونه رو از ته دل مي خوند و بقيه هم لذت مي بردند. اما ناگهان او آدم شاد و عاشق پيشه ساكت و گوشه گير شد. به طرز غریبي آروم شده و با كسي هم حرف نمي زدو روزبه روز لاغرتر و رنگ پريده تر ميشد،بالاخره از اون جايي كه محبوب همه بود، نگران حالش شديم و من يك روز اونو به دفترم خواستم و علت ناراحتيش رو پرسيدم. اول كمي طفره رفت و بعد به گريه افتاد. نمي دوني جوون بيچاره چه اشكي مي ريخت و با چه سوزي حرف ميزد. گفت كه سالها عاشق دختر همسايه بوده و چند هفته پيش به خواستگاري اون رفته که جواب منفی میشنوه اما دست برنمی داره و سعي می کنه از هر طريقي كه ميتونه توجه اونو به خودش جلب كنه. تا اينكه بالاخره دختره به حرف ميادو ميگه عاشق دوست بردارش شده وقادر نيست با كسي به غير از اون ازدواج كنه. اون پسر هم سرخورده ميشه و ميره پي كار خودش. اما بعد از مادرش مي شنوه كه دارن دختره رو به زور به كس ديگهاي شوهر ميدن. جوونك ما هم كه دلش عاشق بوده ميره و دوست برادر او نو خبر مي كنه و مي گه چه نشستي كه دختره داره شوهر مي كنه و خلاصه عاشق توست و اگه دوستش داري پا پيش بگذار و برو جلو. حتي كمي پول به پسره قرض ميده كه دست خالي نره خواستگاري و بتونه خونه كوچكي اجاره كنه.
    در اينجا آقاجون پوزخند تلخي زد و ادامه داد:
    - اون پول ، پس انداز خودش بوده كه خرج عروسيش كنه. اما براي خوشحالي معشوق اونو به رقيب مي سپره!
    چشمان آقا جون پر از اشك شده و به نقطة نامعلومی خيره گشته بود. من هم بعض كرده و از پشت پرده اشك او را نگاه می کردم.
    - اون جوون كارگر كه از خانوادة نسبتاً فقيري بود درسي به من داد كه حتي پدرم به من نداده بود...! البته بعد از اينكه در مورد صحت حرفهاش تحقيق كردم و مطمئن شدم راست ميگه براش يك خونة نقلي خريدم و گفتم عوض پولي كه به دختره داده، از طرف من قبول كنه. اولش نمي پذيرفت اما وقتي بهش حكم كردم كه حرف روي حرفم نزنه، قبول كرد.
    ... ليليجان... بابايي... اگر مانع تو و رهام شدم، بخاطر اين بود كه مي خواستم بفهمم چقدر عاشق هم هستيد، بخصوص رهام. باور كن اگر عشقش نسبت به تو، به من ثابت ميشد، بساط عروسيتون رو خودم راه مي انداختم! اما من ترسيدم اونطوري كه ادعا مي كنه، دوستت نداشته باشه... تو بهتر از هر كسي مي دوني كه چقدر برام عزيزي... من فقط خوشبختي و راحتي تو را ميخوام.... البته اعتراف می کنم بيشتر فكر اين بودم كه اون چقدر تو رو ميخواد، تو رو فراموش كرده بودم! حالا هم اگر واقعاً دوستش داري برو پيشش... من هر كاري لازم باشه برات انجام ميدم كه كار رفتنت زودتر جور بشه. اين رو هم بدون كه هميشه پشتت هستم و هر كاري داشته باشي مي توني روي من حساب كني... تو همة زندگي مني ليلي! من طاقت ديدن ناراحتي تو رو ندارم، ترجيح ميدم اصلاً نبينمت تا اينكه قيافة غمگينت جلوي چشمام باشه. اگر هم دلت بخواد كاري مي كنم رهام برگرده و دوباره از تو خواستگاري كنه و بعد از اينكه همين جا عروسي كرديد با هم برگرديد كانادا.
    بي اختيار در آغوشش فرو رفتم. انگار پس از مدتها، او را دوباره يافته بودم! بله من دوباره پدربزرگ خوب و مهربانم را يافته بودم، پدربزرگي كه مي توانستم به وجودش افتخار كنم! پدربزرگي كه غرور و خودخواهي را به كناري نهاده و حاضر بود همه را بخاطر خوشي و خوشحالي من بدهد. پدر بزرگي كه به من درس عشق و بزرگ منشي مي داد. او دوباره اهلي شده بود. حس مي كردم عشق به بچه هايش و فرزندان آنها دوباره او را آرام ساخته. پس از دقايقي كه در آغوشش اشك ريختم با لبخندي گفتم:
    - اما آقاجون من هنوز به حرف شما نرسيدم و بيشتر مايلم رهام براي من فداركاري كنه...!پس معلوم مي شه من واقعاً عاشقش نيستم! اينجا وجود شما و بقيه به من قوت قلب ميده و براي من كافيه. اجازه بديد من و رهام خودمون براي سرنوشتمون تصميم بگيريم.
    او موهايم را نوازش كرد و گفت:
    - من فقط مي خوام تو خوشحال باشي. همين!
    با احتياط پرسيدم:
    - آقاجون! رهام چي؟ به فكر خوشحالي اون هم هستيد؟
    او لحظهاي مكث كرد و من سرم را از روي سينهاش برداشتم و به صورتش نگاه كردم. چين و چروكهاي دور چشم و لبهايش به نظر عميق تر شده و براي لحظهاي انگار پيرتر شد. با صدایي خش دار گفت:
    - من كه هر كاري تونستم براش كردم، خودش ميگه اونجا راحت تره و ما رو نمي تونه تحمل كنه. رهام يك كم كینهايه.
    - شايد اگر همين حرفهايي رو كه به من گفتيد به اون هم مي گفتيد بيشتر فكر مي كرد و بعد تصميم مي گرفت... يا اينكه لااقل كمي كدورت ها برطرف مي شد.
    - رهام مرد سختيه. درست مثل خودم وقتي جوون بودم. تو هنوز متوجه نمي شي… شايد وقتي سن و سالت بيشتر شد حرف هاي منو بهتر درككردي… يك مرد مغرور كه هرچه خواسته به دست آورده به اين راحتي ها از حرف خودش برنمي گرده!








    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فصل پانزدهم
    دعوت به شب شعر از جانب شاهين كاملاً جالب و به موقع بود و باورش برايم مشكل كه اين بار مجلس در خانة همان دختر مورد نظر فرزين برگزار ميشد!
    در آن جمع ديگر تمام حواسم پي دختر جوان بود و تا توانستم راجع به او تحقيق كردم. البته خيلي با احتياط تا كسي متوجه توجه خاص من به او نشود. او دختري بود با قد و قامتي متوسط ، پوستي گندمي و چشمان و موهايي قهوه اي روشن. چهره اي ظريف و جذاب داشت و بسيار زيبا سخن ميگفت. ظاهراً بيست و دوسال سن داشت، ادبيات ميخواند و خواهر دوست شاهين بود. احساس خوشايندي داشتم و مانند يك خواهرشوهر زيرك كاري كردم كه او و فرزين دقايقي با يكديگر هم كلام شوند . از برق چشمان دختر كه سارا نام داشت پي بردم او هم نسبت به فرزين دچار حس خاصي گشته است. پس فرصت را غنيمت شمرده و با او طرح دوستي ريختم و به بهانة علاقة شديد به ادبيات و مطالعه، شمارة تلفن منزلمان را به او دادم تا با هم تماس داشته باشيم. مي دانستم اگر به من زنگ بزند، تمايل دارد بيشتر خانوادة ما و در نتیجه فرزین را بشناسد.
    دو هفته از رفتن فرزين به گرگان مي گذشت كه سارا تماس گرفت. آن قدر از شنيدن صدايش خوشحال شدم مثل اینکه دیگر کار تمام شده بود! همان تماس کافی بود تادر طول مدت سه ماهي كه فرزين دوره آموزشي اش را مي گذراند با انواع ترفندها پاي او را به منزلمان باز كرده و خودم هم يك بار به خانه شان رفتم . در آن بین، چيزي كه بيشتر موجب خوشحالي ام می شد اين بود كه او را دختري فهميده، باهوش و محجوب یافته بودم و حتي مادر و پدر و مادرجون هم تنها در يك ديدار كوتاه به همین نتیجه رسیده بودند.
    آن روزها مسئله او چنان فكر و ذهنم را مشغول نموده بود كه به كل از شاهين و اشارات عاشقانه اش غافل بودم. حتي كمتر به رهام مي انديشيدم و در كل حال خوبي داشتم.
    يك روز سارا با من تماس گرفت و مرا براي جشن تولد بيست و دوسالگياش دعوت کرد. من نيز با خوشحالي قبول كردم و فرزین با حالتی عادی از آقا جون خواست با کادیلاک محبوب او مرا به منزل سارا برساند! هنگام پياده شدن حس كردم چقدر دلش مي خواهد همراه من بيايد!
    جشن او كوچك و دوستانه بود و به من در آن جمع صميمي و دخترانه خوش مي گذشت. هنگام صرف شام كه از انواع غذاهاي سرد بود، سارا كنار من نشست و بعد از اينكه مطمئن شد از خودم پذيرايي كردم گفت:
    - شايد فكر كني بد موقعيتي رو انتخاب كردم، اما مي خوام ازت يك سؤالي بپرسم.
    منتظر نگاهش كردم و او ادامه داد:
    - ليلي دلم مي خواد رك و راست بهم بگي نظرت در مورد شاهين چيه؟
    جا خورده آب دهانم را به سختي قورت دادم و گفتم:
    - متوجه منظورت نمي شم چرا بايد نظر من در مورد شاهين برات مهم باشه؟
    او با لبخندي پرمعني گفت:
    - خودت رو به اون راه نزن، خوب منظور منو مي فهمي.
    نفس عميقي كشيده و گفتم:
    - من نظر خاصي روي اون ندارم. پسر خوب و آقاييه.
    - اون خيلي دوستت داره ليلي!
    - اميدوارم اينطور نباشه، چون براش احترام زيادي قائلم اما علاقه اي نسبت بهش ندارم.
    - اين طور حرف نزن، اون از من خواسته با تو حرف بزنم، چون مي ترسيد خودش نتونه اون طوريكه بايد منظورش رو به تو بفهمونه. در ضمن تو اونقدر به نظرش بعيد مي آيي كه…
    - من هيچ وقت سعي نكردم خودم رو غير از اون چه هستم نشون بدم. متأسفم سارا… واقعاً نمي خوام دل كسي رو بشكونم، اما خيال هم ندارم اونو اميدوار كنم… تازه فكر نمي كنم يك قلب دست دوم كه تمام وجودش رو باخته، به درد كسي بخوره.
    از روي اندوه آهي كشيد و گفت:
    - یعنی تو به شخص دیگه ای علاقه داری؟!
    - خواهش می کنم دیگه حرفش رو هم نزن.فقط به شاهین بگو براش آرزوی خوشبختی می کنم. خوشبختی که مطمئنم کنار من به دستش نمیاد.
    او دستش را روي دستم گذاشت و با مهرباني و لحني اطمينان بخش گفت:
    - اميدوارم خوشبخت باشي، تو دختر دوست داشتني هستي و من فكر نمي كنم مردي بتونه نسبت به تو، اونم زمانيكه مي دونه بهش علاقه داري بي تفاوت باشه.
    با لبخندي تلخ از او تشكر کردم و پرتقالي را كه مقابلم بود برداشتم تا پوست بگيرم.
    آن شب بی آن که بخواهم احساسي را كه در اعماق قلبم وجود داشت از زیر لایه های نازک بی تفاوتی بیرون کشیده و دوباره به او فکر کردم. به اویی که مرا بی رحمانه بایاد و خاطراتش تنها رها کرده بود!
    با فوت عموی نسرین مراسم ازدواج آن ها یک سال به تعويق افتاد. حتي ما نتوانستيم در مراسم ازدواج پريا و آرش شركت كنيم، چرا كه مقارن با شب هفت عموي نسرين بود! راستي كه چه روزگار عجيبي است. در يك خانه بساط عروسي است و در خانهاي ديگر در همان لحظات عزا برپاست! و مرگ ناگهاني عموي چهل ساله و جوان نسرين، آنها را حقيقتاً عزادار كرده بود.
    اولين بارش برف زمستاني، برخلاف سالهاي گذشته مرا به وجد نياورد. فقط احساس مطلوبي داشتم و اين حس را با لبخندي كمرنگ از پشت شيشة پنجرة اتاقم، بروز دادم. به ياد مي آوردم چگونه با مشاهدة بارش برف سراپا شوق مي شدم و به حياط مي دويدم تا برف بر سرو رويم بنشيند و شب تا صبح مدام بيدار شده و به آسمان نگاه مي كردم تا مطمئن شوم آیا هنوز برف مي بارد؟! يا اينكه چقدر روي زمين نشسته!؟ اما ديگر آن شادي و بيدغدگي را در خود نمي ديدم. حس مي كردم سالها از آن روزهاي شيرين گذشته و من شخص ديگري شده ام. در طول آن هفت ماه آنقدر تجربه هاي گوناگون از سر گذرانده بودم، انگار هفت سال بر من گذشته!
    دلم بينهايت براي او و حتي شنيدن صدايش تنگ شده بود. اما او كوچكترين تماسي را از من دريغ مي داشت. دلم مي خواست به او بگويم توقع ديگري بجز شنيدن صداي گرم و ديدن لبخند مهربانش ندارم! اما رهام هيچ تمايلي نشان نمي داد. قلبم چنان مملو از عشق او بود كه حتي اگر مي خواستم قادر نبودم شخص ديگري را به حريم دل راه دهم. او با بي رحمي و قساوت، تمام قلبم را تسخير كرده، به طوريكه حتي نگاه به مرد ديگري را خيانت به عشق او ميپنداشتم. ديگر حتي حس مي كردم همين حس خوب عاشق بودنم مرا تا پايان عمر اغنا ميكند و من راضي خواهم بود! به همين دليل هنگاميكه شاهين با اصرار قصد داشت خود را به من نزديك كند، آب پاكي را روي دستش ريختم. او پسر خوبي بود درست مثل بابك، اما من فقط رهام را مي ديدم و عشق او برایم بس بود.
    آن روزها ديگر مي توانستم براحتي تار را در دست بگيرم و كم و بيش بنوازم و با استعداد خوبي كه در يادگيري داشتم، پيشرفت شايان توجهي كرده بودم،امامدتي بود ديگر حوصله كلاس و حضور شاهين را نداشتم و با حمايت مالي آقاجون براحتي در خانه ميماندم و با حضور استاد فخرالدین خصوصي كار ميكردم.
    زمستان كم كم و بيهيچ اتفاق خاصي گذشت. حتي عيد هم سپري شد، اما ديگر هيچ چيز لطف سابق را براي من نداشت.
    بيستم فروردين ماه نيز از راه رسيد. درست روزي كه براي اولين بار پس از سالها رهام را ديدم. روزيكه مسير زندگيم تغيير كرد. براستي شايد اگر او را نميديدم، ديگر نامزد يا حتي همسر بابك بودم. ديگر رازهاي تلخ و ناراحتكنندة زندگي آقاجون را نمي دانستم و شايد بيشتر احساس خوشبختي مي كردم!
    با اين وجود روز بيستم فروردين برايم عزيز بود. آنقدر كهكلاس موسيقي را تعطيل كرده، در حياط روي تخت بنشينم و قلب شكستة رهام را در دست بگيرم. همان قلب شكستة اهدايي او كه هميشه چون شيئي گرانقدر در گريبان پنهان مي ساختم!
    برعكس سال گذشته هوا اندكي ابري بود و گاهي قطرات ريز باران را روي پوست صورتم حس ميكردم. شايد آسمان هم چون من دلش گرفته بود و هواي گريه داشت! آرام نجوا كردم: " يعني تو الان كجايي؟ آيا تو هم به ياد من هستي؟ يا دنياي هزار رنگ اطرافت نمي گذارد به من فکر کنی! رهام! رهام!" با باز شدن در حياط از داخل، دل در سينه ام فرو ريخت. براي لحظه اي اطمينان داشتم هم اكنون رهام از در وارد مي شود و به من خواهد گفت كه برگشته تا براي هميشه كنارم بماند! اما با ديدن سپهر كه دو ساك بزرگ را به سختي حمل مي كرد، انگار سطل آب سردي روي سرم ريختيد. او به ديدن من، با لبخندي گفت:
    - عليك سلام! ... چرا اينطوري نگاهم مي كني؟!
    شرمزده سلامي كرده و به سمتش رفتم تا در حمل ساكها كمكش نمايم، اما او جلوتر از من براه افتاد و گفت:
    - دست نزن خيلي سنگينه. نمي دونم آقاجون اين خرت و پرتها رو مي خواد چي كار كنه؟
    با راهنمايي مادر جون، او ساكها را درون كمد آقاجون جاي داد و گفت:
    -آقا جون زنگ زد شركت و خواست اين عتيقههارو از دوستش بگيرم... نميدونيد با چه بدبختي دو ساعت مرخصي گرفتم.
    مادر جون ليواني شربت خنك به دستش داد و گفت:
    - عيب نداره مادر! مي دونم آقات كار بدي مي كنه، اما خودت كه مي شناسيش... راستي چه خبر از نسرين؟
    سپهر سري به نشانه تأسف تكان داد وگفت:
    - حال هيچ كدامشون خوب نيست. هنوز مرگ آقا مجيد رو باور نمي كنن.
    - خدا بهشون صبر و طاقت بده... تو هم براي اينكه روحية نسرين بهتر بشه نگذار زياد توي خونه بمونه.
    - اتفاقاً باهاش صحبت كردم كه سر خودش رو بيشتر گرم كنه، گفت اگر من موافق باشم يك شغل مناسب پيدا كنه ...
    - باهاش مخالفت نكن. هر چي از خونشون دور باشه بهتره.
    - با رئيس خودمون صحبت كردم قرار شده توي شركت مشغول بشه.
    با خوشحالي گفتم.
    - عاليه! اگر همكار خودت بشه ديگه هميشه با هم هستيد.
    سپهر با خنده گفت:
    - تو هنوز متوجه نيستي! چندان هم خوب نيست كه آدمها هميشه با هم باشند. گاهي دوريها باعث ميشه كه آدمها قدر يكديگر رو بيشتر بدونند.
    نمي دانم منظورش به من بود يا نه. اما لبخند و نگاه معني دارش شكم را تقويت می کرد.
    آن روز عصر به ديدن نسرين رفتم. سپهر راست مي گفت با اينكه حدود چهارماه از فوت عمويش مي گذشت اما خانشان غمزده و ساكنان آن دلمرده به نظر ميرسيدند. بخصوص نسرين و پدرش.
    او ظرف ميوه را روي ميز عسلي مقابلم گذاشت و با آهي روي مبل مقابلم نشست. بلوزي سرمه اي و شلوار جين به تن داشت. چهره اش تكيده و چشمانش نيز بي فروغ مينمود. با ناراحتي گفتم:
    - نسرين ناسلامتي تو قراره عروس بشي! اين چه وضعيه براي خودت درست كردي. فكر كنم ده كيلويي وزن كم كردي ... بخاطر پدر و مادرت و سپهر هم كه شده بيشتر به خودت توجه كن.
    او با صدایی نشسته به بغض گفت:
    - مرگ عمو مجيد كمر پدرم رو شكست ... حس مي كنم ديگه اين خونه رنگ شادي به خودش نمي بينه!
    - چرا اينقدر نااميد هستي!؟ انشاءا... هفت، هشتماه ديگه با عروسي تو، شادي به اين خونه مياد. خدا رحمت كنه عموتو، اما با غصه خوردن شما كه زنده نميشه. نسرين تو فقط مال خودت نيستي. تو وظيفه داري توي اين موقعيت خانواده رو حفظ كني. به پدرت اميدي بدي و پشت مادرت را خالي نكني ... اگر همة آدمها توي زندگيشون احساس وظيفه و مسئوليت بكنند، ديگه اجازه نميدند براحتي غمگين شوند.
    نسرين با چشماني پر از اشك به من نگريست و گفت:
    - به تو حسوديم ميشه ليلي! تو روحية خوبي داري. با اينكه هميشه توي چشمهات مي خونم كه چه غم بزرگي داري ، اما هيچوقت دردت رو بروز نميدي.
    از حرفش جا خوردم و با ترديد گفتم:
    - اما من ...
    او برخاست و كنار من نشست و در حاليكه به چشمانم نگاه ميكرد گفت:
    - عزيز دلم. با همة تلاشت مي فهمم كه هنوز هم دوستش داري ... اما تو زيادي خودخوري مي كني ... بهتره هر طور كه مي دوني خودت رو كمي سبك كني. گرچه با تمام حرفهات موافقم و مي دونم كه به خاطر دل ديگران سعي داري قوي باشي. اما بد نيست گاهي هم با كسي درددل كني.
    سخنان آن روز نسرين تلنگري بود كه به ذهن خسته ام مي خورد! گويي با تكان مختصري متوجه حال و روز خود ميشدم ... نه درست نبود. نبايد اينچنين در نظر ديگران مي آمدم. بايد دوباره مي شدم ليلي سابق و با اينكه تلاش زيادي كرده بودم، اما ظاهراً موفق نبودم. نبايد اجازه مي دادم عشق رهام باعث ترحم ديگران نسبت به من و تحقيرم شود. همان شب از پدرم خواستم به سركارم باز كردم و او گرچه متعجب بود، اما گفت اگر آقاجون قبول كند حرفي ندارد. به این شرط كه به خودم فشار نياورم و به محض اتمام ساعت اداري به خانه بازگردم.
    آقاجون اما ترديد داشت و با لحني جدي گفت اين بازيهاي من را سخت تحمل مي كند و گرچه قول مساعدي به من نداد، اما بالاخره پس از دو هفته شغلي در قسمت دفتري طبقة پايين برايم در نظر گرفت، چرا كه سمت سابق مرا به مردي جوان و متأهل داده و مايل نبود او از كار بي كار شود.
    فصل شانزدهم

    وقتي خبر آمدن سپيده را شنيدم دچار چنان اضطرابي گشتم، گويي براي نخستين بار است او را ميبينم!
    قرار بود او بدون شوهر و پسرانش به تهران بيايد وبهانة اين بازگشت عروسي سپهر بود.
    ساعت از ده شب گذشته و من در اتاقم مشغول تمرين تار بودم كه مادر با ليواني شيرگرم وارد شد. به ديدنش دست از نواختن كشيده، ليوان شير راازاو گرفته و تشكر كردم. فكر مي كردم دوباره خارج ميشود اما او لب تخت نشست و گفت:
    - فردا شب سپيده مياد. قراره من و فرزين بريم فرودگاه، تو هم ميآيي؟
    با خونسردي پاسخ دادم:
    - بله، چرا كه نه؟ هرچي باشه چهارسالي ميشه كه نديديمش!
    مادر با لبخندي گفت:
    - كار خيلي خوبي انجام ميدي كه ميايي! ... راستي صبح كه با اكرمخانم صحبت مي كردم. گفت اگر بخواهيم مي تونه در عرض همين دو هفتة باقي مونده به عروسي، لباس بدوزه و تحويل بده.
    - شما كه لباستون چند روز ديگه آماده ميشه.
    - براي تو ميگم. نمي خواي يك لباس خوب براي خودت بدوزي؟
    - نه، ترجيح ميدم آماده بخرم.
    - تو هميشه لباسهاي آماده خريدي. براي عروسي سپهر كه فاميل نزديكمونه يك لباس خوب بدوزي كه بهتره.
    با اينكه به هيچ عنوان حال و حوصلة پرو لباس و رفت و آمد به مزون اكرم خانم را نداشتم، اما براي دل مادر، موافقت خود را اعلام نمودم . او با خوشحالي گفت كه فردا براي خريد پارچه می رويم. با رفتن او ديگر ميلي براي نواختن تار نداشتم، پس سازم را كناري گذاشته و براي اينكه چشم و ذهنم را خسته كنم مشغول انجام يك بازي كامپيوتري شدم.
    روز بعد با مادر به خريد رفتيم و پس از گشت و گذاري طولاني و كلي بحث بر سر انتخاب پارچه، تصميم خود را گرفته و پارچة زيبا و خوش جنس سبز سدري رنگي را پسنديدم كه مي دانستم به من خيلي مي آيد.
    ساعت از نه شب گذشته بود كه به خانه رسيديم و پس از اينكه شام را با عجله صرف كرديم همراه آقا جون، مادرجون، مادرو فرزين عازم فرودگاه شدم. در مسير فرودگاه دلهرة عجيبي به سراغم آمده بود که درد معده و پشت را نيز همراه خود به من تحميل ميكرد. يعني سپيده چه عكس العملي نسبت به من خواهد داشت؟ او از همه چيز با خبر است. يعني خاله پروين جزئيات را هم برايش گفته؟ سپيده عاشق رهام بوده؟ آيا هنوز هم هست؟ اصلاً چه ارتباطي به من دارد! من که ديگرقيد رهام را زده ام! ديگر پس از يك سال و نه ماه بيخبري، اميدي به توجه اش ندارم. به قول خيليها عشق واقعي يك بار در زندگي رخ مي دهد و عشق واقعي رهام، سپيده بوده و خواهد بود. من مثل يك داروي موقتی تسكين دهنده براي رهام بودم. فقط با وجود من مي خواست محبت سپيده را در دلش كمرنگ كند. شايد براي همان چند روز فکر کرد من مي توانم همسر خوبي برايش باشم و بعد هم فكر كرده ازدواج با من به دردسر هاي بعدي نمي ارزد!
    واي كه چه افكار آزاردهنده و زجرآوري در ذهنم جولان مي دادند و من هر لحظه اندوهگين تر و نااميدتر مي گشتم.
    به سالن فرودگاه كه رسيديم خاله پروين را همراه خانواده اش و خاله ناهيد و دايي علي ديدم. چند تن از اقوام شوهر سپيده نيز كنار آنها ايستاده بودند.
    خاله پروين با ديدن ما لبخندي زد و به طرفمان آمد و گفت:
    - هواپيما تا چند دقيقة ديگه روي زمين مينشينه.
    سپس ما را به سمت خانوادة دامادش هدايت كرد و گفت:
    - خانوادة اميرجان رو كه به خاطر داريد؟
    مادر به نشانة آشنايي با آنها احوال پرسي كرد و من و فرزين نيز از او تبعيت کردیم. با اينكه چهار سال پيش يك بار در منزل خاله پروين آنها را ديده بودم اما حضور مرد جواني كه برادر امير معرفي شد را به خاطر نمي آوردم.
    او حدود سي ساله به نظر ميرسيد و قامت بسيار بلند و اندام ورزيدهاي داشت و با پوست گندمي و موها و چشمان قهوهاي مرد خوش قیافه ای محسوب می شد.خاله پروين به او اشاره اي كرد و رو به مادرم گفت:
    - مهرداد جان رو يادت مياد ثريا؟ البته ما زياد افتخار زيارتشون رو نداشتيم چون ايشون هندوستان مشغول تحصيل بودند و مثل امير جان پزشك شدند.
    مادر گفت:
    - هزار ماشاءا... چقدر تغيير كردند! اون موقع فكر كنم هيجده، نوزده سال داشتند. سپهر نگاهي به او انداخت و با لبخندي گفت:
    - ماشاءا... ! من اول تصور كردم ايشون تربيت بدني خوندند!
    از شوخي اوهمگي خنديدند و مهرداد در حاليكه بيش از ديگران به خنده افتاده بود گفت:
    - همه اين اشتباهو مي كنند ... راستش خودم هم كم كم به اين نتيجه مي رسم كه بهتره شغلمو عوض كنم.
    سپهر جلوتر آمد و گفت:
    - حالا جالب اينجاست كه ايشون دندان پزشك هستند. بيماران بيچاره با ديدن هيبت دكتر، نيازي به بيحس كردن لثه ندارند!
    دوباره همه خنديدند و اينبار چهرة مهرداد به شدت سرخ شده و حتي از شدت خنده اشك به ديده آورده بود.
    با اعلام شماره پرواز هواپيمايي كه از آمستردام به زمين مي نشست ديگر بحث تناسب شغل و هيبت آقا مهرداد به اتمام رسید و همگي با شادي و هيجان چشم به راه سپيده شديم.
    طبيعتاً مهرداد با آن قامت بلند اولين كسي بود كه سپيده را ديد. او با شادي گفت:
    - نگاه كنيد، اومد! سپيده يك روسري آبي به سر داره. نگاه كنيد!
    از حالتش خنده ام گرفته بود و آهسته در گوش فرزين نجوا كردم:
    - درست مثل برج ديده باني داره گزارش ميده!
    فرزين از تعبير من خنده اي كرد اما چيزي نگفت. من نيز بي سخن ديگر، چشم گرداندم تا سپيده را ببينم . لحظاتي نگذشته بود كه او را در پالتوي پوست زيبا با چهرهاي بشاش ديدم كه با وجود گذشت حدود چهل سال از زندگيش هنوز زيبايي و جذابيت خود را حفظ كرده و با لبخندي مليح به سمت ما مي آمد.
    وقتي از پشت محوطة شيشهاي بيرون آمد با سرعت خود را به آغوش مادر، مادرجون، پدرش و آقاجون انداخت و سپس نوبت به ديگران رسيد. قلبم به شدت ميتپيد و از تصور حالتش نسبت به خود دچار اضطراب شده بودم. يعني او حالا به من به چشم رقيب مي نگرد يا اينكه اصلاًَ مرا به حساب نمي آورد؟!
    اما او عادي تر از اين حرفها به نظر مي رسيد. وقتي مقابلم ايستاد و صورتم را بوسيد با همان لبخندي كه از آغاز بر لب داشت گفت:
    - چقدر خانم تر شدي ليلي؟ و همين طور نازتر!
    و دوباره مرا بوسيد!
    آن شب به دليل درك خستگي سپيده، همگي به خانه هاي خود رفتيم تا براي فردا شب در ميهماني خاله پروين شركت كنيم.
    صبح روز بعد هنگاميكه خواستم همراه آقاجون به كارخانه بروم، مادر گفت بعد از ناهار همراه مادر جون به خانة خاله پروين مي رود تا كمي به آنها براي ميهماني شب كمك كند . از من هم خواست هنگام بازگشت ، به منزل خاله پروين بروم و همان جا آماده شوم. من اصرار كردم كه مايلم در خانه حاضر شوم و همراه فرزين و پدر آنجا بروم. مادر کمی مكث كرد و سپس با حالتي معني دار گفت:
    - ليلي من به تو اطمينان دارم و مطمئنم كاري نميكني كه باعث شرمندگي من يا خودت بشه. بايد سپيده براي تو همون سپيده باشه و تو براي اون همون ليلي!
    كيفم را برداشتم و هنگاميكه از در خارج مي شدم با نگاهي به او گفتم:
    - مطمئن باشيد غير از اين نيست.
    - راستي، امشب خانوادة دكتر هم هستند. لباس مناسب تري بپوش.
    با گفتن چشمي به سرعت از پلهها پايين رفته و با خودم فکر کردم " امشب كلي از دست سپهر و فرزين مي خندم ... فقط اميدوارم مهرداد پسر با جنبهاي باشد!"
    اصولاً كار سپهر مسخرگي است و خدا به داد كسي برسد كه آماج حملات شوخي هاي او قرار گيرد. البته هيچ گاه پا را از حد فراتر نمي گذارد و حالات و رفتارش آنقدر دوستانه و بيرياست كه به ندرت خاطر كسي از او آزرده ميشود.
    با صداي اعتراض فرزين كه مي گفت ساعت از هفت گذشته! آخرين نگاه را در آينه به خود انداختم. كت و شلوار سرمه اي و تاپ زرد رنگم را مخصوص همان ميهماني خريده بودم و به قول مادر و مادر جون، بسيار به من ميآمد. موهايم را نيز چون هميشه روي شانه رها كرده و آرايش كمرنگ و دخترانه اي نيز روي چهره ام نشانده بودم. با صداي فرياد دوبارة فرزين كه مرا بنام ميخواند، حتي به خود فرصت اعتراف و ارزيابي رفتار و حالاتم را نداده و با سرعت مانتو روسريام را به بر كرده و از اتاقم خارج شدم.
    وقتي به منزل خاله پروين رسيديم، هنوز كسي نيامده و ما جزو اولين ميهمانان محسوب مي شديم. خاله پروين به محض ديدنم صورتم را بوسيد و گفت مي توانم لباسها يم را در اتاق سابق سپهر عوض كنم. از بدو ورودم سپيده را نديده بودم و به محض اينكه در اتاق سپهر را باز كردم او را ديدم كه مقابل آينة ديواري ايستاده و مشغول بستن دكمه هاي لباسش است. آن قدر هول شده بودم كه به جاي سلام عذرخواهي كردم. او با خنده مرا به درون دعوت كرد و حالم را پرسيد. پس از اينكه به احوال پرسي اش پاسخ دادم، او دوباره به سمت آينه رفت، دستي به موهاي بلند و زيبايش كه سايه روشن طلايي بود،کشید وگفت:
    - پس چرا معطلي، زودتر مانتو و روسريت رو در بيار و خودت رو مرتب كن.
    در حاليكه هنوز از دست خود عصباني بودم، مشغول شده و با خودم فکر کردم" دخترة احمق! چرا دست و پات رو گم كردي؟! برفرض كه رقيب توست جرا خودتو باختي؟ بايد اعتماد به نفست رو حفظ كني. اگر روزي رهام عاشق او بوده، دليل نمي شه كه خودت رو دست كم بگيري..."
    سپس با استيصال مي ناليدم "آخر رقيب چه كسي هفده سال از خودش بزرگتر است...؟! هيچ كدام قادر نيستيم براي هم عرض اندام كنيم يا حتي حس حسادتي نسبت به يكديگر داشته باشيم ... رفتار او هم كاملاً دوستانه و عاديست ... او همان سپيدة با محبت و خوشرويي است كه بياد داشتم! تازه ديگر رهامي در كار نيست كه بخواهم نگران از دست دادنش باشم."
    از اين افكار اندكي خود را باز مي يافتم كه با نگاه خيرة او، دوباره دست و پايم را گم كردم. او كه ديگر لبخند نمي زد، چشمان سبز و خوش فرمش را به من دوخت و گفت:
    - چقدر بزرگ شدي ليلي .... حتي با اينكه از آخرين ديدارمون بيش از چهار سال نمي گذره، تو خيلي تغيير كردي ...!
    براي اينكه مسير صحبت را عوض كنم با لبخند ساده اي گفتم:
    - مي دونيد از وقتي سپهر نامزد كرده ديگه نمي تونم سر به سرش بذارم، خواه ناخواه كمي رفتارم خانمانه تر شده!
    هر دو به شوخي من خنديديم و سپس با هم از اتاق خارج شديم.
    ساعتي بعد تمام ميهمانان، حتي خانوادة دكتر طاهريان در مجلس حاضر بودند. البته سپيده قبل از آمدن آنها از سپهر قول گرفته بود كه سر به سر مهرداد نگذارد. اما طفلك با تمام فشاري كه به خود ميآورد قادر نبود آن سوژه ناب را از دست بدهد. مثلاً هنگام صرف شام به او كه همچنان ايستاده و عجلهاي براي رفتن سر ميط غذا از خود نشان نميداد گفت:
    - آقا مهرداد مگه رژيم غذايي داريد؟ شما كه مثل من طولتون از عرضتون كمتر نيست! شما هر چقدر بخوريد جا داريد. بفرمائيد ... بفرمائيد ...
    مهرداد نيز بدون اينكه به شوخي او پاسخي دهد، در حاليكه ميخنديد به سمت ميز غذا رفت. او در كل مرد آرام و متيني به نظر ميرسيد و رفتارش مرا به ياد امير، شوهر سپيده ميانداخت. البته او به علت گرفتاري شغلي و سختگير بودن مدرسة پسرهايشان مبني بر غيبت نداشتن آنها در مدرسه، نميتوانست به ايران بيايد.

    آن شب، شب آرام و خوبي بود و خانوادة دوست داشتني و خوش برخورد طاهريان مدام اصرار داشتند از آن پس، بيش از گذشته با ما ارتباط داشته باشند، طوريكه بازگشت سپيده به هلند مانع رفت و آمدهاي دوستانه و فاميلي نشود. آقاجون و ديگران نيز با خوشحالي تمايل خود را ابراز داشتند.
    روز بعد همراه مادر نزد اكرم خانم رفتيم تا مدل لباس را انتخاب كنم و بالاخره پس از كلي وسواس، مدل زيبايي را در يكي از ژورنالهاي سال انتخاب كردم. مدل لباس پيراهن ميدي سادهاي بود با يقة باز و بدون آستين كه كت كوتاه و خوش دوختي با آستينهاي سه ربع از روي آن پوشيده مي شد. به نظرم لباس ساده و در عين حال زيبايي بود، بخصوص كه ميدانستم اكرمخانم با مهارت آنرا قالب تنم در خواهد آورد.
    سه روز بيشتر از ورود سپيده نميگذشت كه آقاي طاهريان به اميد اينكه ساعات بيشتر و دلپذيرتري را كنار هم سپري كنيم همة خانواده را به صرف شام به منزلشان دعوت نمود. آن شب نيز به ما خيلي خوش گذشت و در راه بازگشت به اصرار خاله پروين به منزل آنها رفتم تا شبي كنار سپيده باشم.
    پس از اينكه هر دو لباسهاي راحت به تن كرديم سپيده با اصرار روي زمين خوابيدو گفت دلش براي خوابيدن روي زمين تنگ شده.
    هنگاميكه هر دو سر جاي خود مستقر گشتيم، او آرام نجوا كرد:
    - با اينكه فقط چند روزه كه اومدم، اما دلم براي بچههام تنگ شده.
    با شيطنت گفتم:
    - فقط براي بچههاتون؟!
    او با خنده گفت:
    - نه، براي امير هم دلتنگم. دلتنگي خيلي چيز بديه!
    بياختيار با آهي عميق گفتم:
    - خيلي!
    - مگه تو هم طعم دلتنگي رو چشيدي؟
    خيلي خونسرد گفتم:
    - خوب براي هر كس ممكنه پيش بياد.
    او اندكي مكث نمود، سپس با لحن ديگري گفت:
    - راستي خانواده امير به نظرت چطور اومدند؟
    - اِم م ... آدمهاي خوبي هستند. مخصوصاً خانم طاهريان كه خيلي زن مهربونيه.
    - ميدوني ليلي من از شوهر و خانوادة شوهرم خيلي شانس آوردم. با اينكه از اونها دورم اما در همين مدت كوتاهي كه باهاشون بودم، خيلي به من محبت داشتند... گاهي فكر ميكنم بخاطر رنج و ناراحتي كه كنار شوهر اولم كشيدم، خداوند به من ترحم كرده و اين زندگي خوبرو نصيبم ساخته.
    آرام به سمتش خم شدم و با صدايي كه از اعماق وجودم برميخاست گفتم:
    - من خيلي خوشحالم كه شما خوشبختيد و از زندگيتون راضي هستيد. او نيز صورتش را در تاريكي اتاق به سمت من چرخاند و گفت:
    - تو چي ليلي؟ تو خوشحال هستي؟
    با خنده گفتم:
    - معلومه كه خوشحالم.
    - يعني اگر تو اين موقعيت فعلي خواستگار خوبي برات پيدا بشه، چه تصميمي ميگيري؟
    ميفهميدم كه قصد دارد از زير زبانم حرف بكشد و مرا وادار به اعتراف كند، اما من قصد نداشتم اظهار ضعف كرده و او را نسبت به حالم به ترحم وادارم، پس خيلي عادي گفتم:
    - خوب اگر شرايط جور باشه و اون شخص رو بپسندم قبول ميكنم ... هر كس ديگري هم جاي من بود همين كار را ميكرد او آرام خندهاي كرد و گفت:
    - حق با توست. سوال بيموردي پرسيدم ... شببخير!
    - شببخير!
    وقتي دوباره طاقباز روي تخت دراز كشيدم آرام دست بردم و گردنبند رهام را از گريبان بيرون آورده و در حاليكه قطرات اشك آرام و بيصدا از گوشة چشمانم روي بالش ميچكيد در دل با خود نجوا كردم" دلم براش تنگ شده، حتي اگر دوستم نداشته باشه ... خدايا فقط يبكار، ميشه يكبار ديگه ببينمش، يا حتي صداي گرمش رو بشنوم؟!"
    فصل هفدهم

    نميدانم چرا ديدار سپيده، دوباره آنچنان ياد و خاطرة رهام را در ذهنم زنده ميكرد. حس ميكردم تمام آن مدت بيهوده در تلاش بودم تا عادي باشم و عادي زندگي كنم. اما حقيقت اين بود كه من ناخواسته دستخوش تغييرات زيادي گشته بودم. ديگر چون ليلي بيستماه قبل نميانديشيدم. دل و ذهنم را در چشمة عشق شستشو داده و حالا مانند اينكه آب چشمه خشك شده باشد، در عطشی سوزان غوطه ميخوردم. عشقي كه حالا حتي به ماهيت آن شك ميكردم. براستي چه تعريفي از احساسم ميتوانستم داشته باشم؟ او را ميخواستم اما تلاش براي بدست آوردنش نميكردم. خوشبختي و رضايت او را طالب بودم، اما نميدانستم رضايت و خوشنودي او در چه چيزي است؟ بيقرارش بودم، اما با خود در ستيز كه احدي از بيقراريم بويي نبرد. حتي قادر نبودم نزدش بروم! از طرفي غرورم اجازه نميداد و از طرفي محبت آقاجون و درك تنهايي او و مادرجون، مرا از رفتن باز ميداشت. شايد اگر ميرفتم، رهام راضي ميشد، اما ميدانستم با اينكه كنار او بودن نهايت خوشبختي براي من است، اما طاقت دوري از وطن و خانواده برايم سخت خواهد بود. ميدانستم روحية من با غربت سازگار نيست. ميدانستم مدام بايد خود را به او بچسبانم و ميترسيدم اين ضعفم او را سرخورده كند. درست حال انساني را داشتم كه معلق از درختي آويزان است و نه او را بالا ميكشند و نه رها ميكنند و براستي از آن حالت سردرگمي خود دچار سرگيجه ميشدم. خدايا مگر دل من چقدر بود كه اينطور از عشق ديگران لبريز باشد و مگر ذهن من چه اندازه توان تحمل افكار درهم و رنجآور را داشت؟!
    چه روزهاي تلخي برمن ميگذشت! روزهايي كه بدترين دوران زندگيم بود. حتي حس ميكردم خود و شخصيت خودم را گم كردهام. مدام در نوسان بودم و گاهي اميدوار و گاهي در قعر چاه تنهايي و نااميدي!
    دو شب مانده بود به عروسي سپهر، شب يلدا بود و همگي در منزل آقاجون دور هم جمع بوديم. مادرجون مانند هر سال دو هندوانة درشت و كامل را در مجمعي گذاشته و وسط اتاق قرار داده بود و در كنار آن آجيل مشكلگشاي شب يلدا با سليقه در ظرفي كنار هندوانهها بود.
    همگي مشغول تناول بودند كه پويا گفت:
    - آقاجون فال حافظ يادتون نره.
    و سپيده با خوشحالي گفت:
    - واي چه خوب شد گفتي! الان درست دوازده ساله كه شب يلدا ايران نبودم ... يادش بخير چقدر بهمون خوش ميگذشت.
    آقاجون پندگونه گفت:
    - بجاي اينكه حسرت گذشتههارو بخوري، از شادي حالا لذت ببر. تازه بايد جاي شوهر و پسرهات هم خوش بگذروني.
    كيوان گفت:
    - تازه جاي رهام هم خيلي خاليه!
    نگاه من بياختيار به سمت آقاجون گشت اما او با لبخندي تلخ گفت:
    - بايد بجاي رهام هم خوش بگذرونيم ... مگه نه مينا جان.
    زندايي با بغض گفت:
    -انشاءا... سال آينده، رهام هم شب يلدا پيشمون باشه.
    همگي با گفتن انساءا... سخن او را تأييدكردند. اما من حتي قادر نبودم در دل آن جمله را تكرار كنم. ديگر گويي به دروازة ذهنم نیز قفل محكمي خورده بود و هر گونه اميدي را از دست ميدادم.
    سپيده با لبخندي ديوان حافظ را به دست آقاجون داد و در حاليكه كنارش مينشست گفت:
    - آقا جون اول فال منو بگيريد.
    آقا جون نيز همراه سپيده فاتحهاي براي روح حافظ فرستادند و سپس كتاب در دستان بزرگ آقاجون باز شد. او ابتدا مكثي كرده و سپس با لبخند گفت:
    - به به! چه فال نيكويي، گوش كن:
    دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
    ساكنان حرم ستر و عفاف ملكوت
    با من راهنشين باده مستانه زدند
    آسمان بار امانت نتوانست كشيد
    قرعة كار بنام من ديوانه زدند
    جنگ هفتاد و دو دولت همه را عذر بنه
    چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
    شكر ايزد كه ميان من واو صلح افتاد
    صوفيان رقصكنان ساغر شكرانه زدند
    آتش آن نيست كه از شعله او خندد شمع
    آتش آنست كه در خرمن پروانه زدند

    كس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
    تا سر زلف سخن را بقلم شانه زدندچه فال خوبي! معنايش هم كه واضحه. يعني مدتي آرامش نداشتي و حالا به راحتي رسيدي و خبرهاي خوبي هم بهت ميرسه،انشاءا....
    آقا جون براي سپهر و نسرين هم فال گرفت و بالاخره وقتي خسته شد، كتاب را به دست پدر من داد تا او براي بقيه كتاب را باز كند. بالاخره پدر نيزپس از گرفتن چند فال، با گفتن اينكه ماشاءا.. جمعيت زياده و نفس كم! ديوان را به دست خاله پروين سپرد و او با لبخندي گفت:
    - هر سال اول فال ليلي رو ميگرفتيد كه از همه كوچكتر بود. امسال همگي يادمون رفت و ليلي هم اينقدر ساكت نشسته كه انگار اينجا نيست. حالا براش نيت ميكنم.
    او سپس فاتحهاي زيرلب خواند و ديوان را با احتياط باز كرد،سپس بيت اول را زير لب زمزمه كرد و پس از اندكي مكث با صداي بلند شروع به خواندن كرد:
    ديدم بخواب دوش كه ماهي برآمدي
    كز عكس روي او شب هجران سرآمدي
    تعبير رفت يار سفر كرده ميرسد
    اي كاش هر چه زودتر از در درآمدي
    ذكرش بخير ساقي فرخنده فال من
    كز در مدام با قدح و ساغر آمدي
    خوش بودي ار بخواب بديدي ديار خويش
    تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي ...
    از شروع همان بيت اول بغض چنان راه نفسم را بست كه ميترسيدم با كوچكترين حركت يا سخني اشكم سرازير شود. اما باز چنان با روح سركشم به مبارزه برخاستم كه اواسط غزل با صدايي كه سعي داشتم صاف و بدون لرزش باشد گفتم:
    - اگر معناي خود غزل ربطي به نيت آدم نداشته باشه، چطور بايد اونو تعبير كرد؟
    حس كردم هر کس به نوعي موشكافانه و كنجكاو مرا مينگرد، كه آقاجون گفت:
    - از معني غزل ميتوني جواب مثبت يا منفي خواجهرو متوجه بشي. معني اين فال هم خوبه و نشون ميده كه كم كم راه زندگيت مشخص ميشه. از اينكه آقاجون مثل هميشه در موقع نياز به دادم رسيده بود، ممنون و سپاسگذار بودم و نيز خوشحال از اينكه راز دلم در حضور ديگران برملا نشده و توانسته بودم خيلي خوب بر خود مسلط شوم.
    اما آن احساس قدرت و توانايي با تنها شدنم هنگام خواب درهم فرو ريخت و من تا نزديك صبح براي دلتنگيام گريستم.
    بالاخره روز عروسي سپهر فرا رسيد. به اصرار خاله پروين، من و سپيده به عنوان همراه عروس با او راهي آرايشگاه گشتيم و قرار شد بقيه اقوام نزدیک ما و نسرین، براي اينكه باعث شلوغي آرايشگاه و خستگي آرايشگر نشوند، به سالن هاي ديگري بروند. كار نسرين به نيمه رسيده بود كه خانم همكار آرايشگر به من گفت اگر مايل باشم او كار آرايش مو و صورتم را شروع كند. من نيز با گفتن اينكه مايلم ساده، اما زيبا و مرتب به نظر آيم، خود را به دست او سپردم. در اواسط كار چند بار به او تذكر دادم كه مدل موهايم سادهتر باشد، يا آرايشم غليظ نشود كه او كلافه شده و با لحني كه سعي داشت خونسرد و مؤدبانه باشد گفت:
    - خواهش ميكنم به عنوان يك آرايشگر به من اطمينان كنيد و تا لحظاتي كه كارم تمام نشده پشت به آينه داشته باشيد ... اگر راضي نبوديد، هر كاري خواستيد انجام ميدم.
    نسرين با خنده گفت:
    -مرجان خانم، خدا به شما صبر بده ... ليلي تو هم اينقدر اذيت نكن!
    سپيده نيز با گفتن خونسرد باش، او را تأييد كرد. بخاطر نسرين و سپيده، به حرف آن زن گوش داده و پشت به آينه نشستم. در حاليكه هر لحظه اين احساس كه او زيادهروي ميكند با من بود.
    بالاخره تقريباً همزمان با آن دو كار من نيز به پايان رسيد . هنگاميكه هر سه مقابل هم ايستاديم از فرط شوق با صداي بلند ميخنديديم و از هم تعريف ميكرديم. اما من با ديدن خود در آينه، براي لحظهاي سكوت كردم... چقدر تغییر کرده بودم! موهايم به صورت زيبايي بالاي سر جمع شده و آرايش كمرنگ اما غليظي روي صورتم نشسته و چهرهام را به شدت تغيير داده بود. با اعتراض گفتم:
    - آرايشم خيلي زياده ... من با اين قيافه روم نميشه تو صورت كسي نگاه كنم.
    نسرين با عصبانيت گفت:
    - لوس نشو ليلي، خيلي خوشگل شدي. امشب اونقدر اونجا شلوغه كه كسی متوجه تو نميشه و اينقدر زنها و دخترهاي مختلف با آرايشهاي رنگارنگ هستند كه تو اصلاً به چشم نميايي ... ليلي دست به صورتت نزنيها!
    بالاخره سخنان نسرين اندكي از اضطرابم كاست و من و سپيده با كمك هم لباسهايمان را نيز به تن كرديم و سپيده دوباره شروع به تعريف از من و نسرين كرد. گرچه خودش نيز در آن لباس نارنجي روشن كه به زيبايي روي آن كار شده بود، بسيار زيباو شكیل مينمود. بالاخره سپهر همراه خانم فيلمبردار آمد و با ديدن ما با حالتي متعجب به پشت سرمان نگاه كرد و پرسيد:
    - عذر ميخواهم خانمها، همسر، خواهر و دختر خالة بنده اينجا بودند، اما من پيداشون نميكنم ... ميشه لطفاً صداشون كنيد.
    سپيده با خنده گفت:
    - اونها جلوي شما ايستادند، منتها شما ديدة بينايي نداريد.
    سپهر نيز خنديد و گفت:
    - همگي خيلي خوشگل شديد، اما زن خودم چيز ديگهایه !
    من گفتم:
    - از حالا چاپلوسي نكن آقا سپهر ... يادم نميره هميشه ميگفتي من مثل دامادهاي ديگه شب عروسيم «زذ» نميشم!
    او با حالتي رمانيتك به نسرين كه به سمتش ميرفت نگاه كرد و گفت:
    - فعلاً عشق چشام رو كور كرده و چيزي نميشنوم.
    من با خنده گفتم:
    - چشمهاترو کور کرده،گوشهات که سالمند!
    خانم فيلمبردار در حاليكه ميخنديد گفت:
    - ماشاءا... چه دختر شيطوني!
    سپيده بازوي مرا در دست گرفت و گفت:
    - من به اين دخترخاله افتخار ميكنم، چون ميدونم در غياب من خوب مراقب همه چيز هست.
    همگی می خندیدیم که با اشارة فيلمبردار، سپهر و نسرين به سمت در خروجي آرايشگاه ميرفتند كه سپيده خواست بداند كسي به دنبال ما آمده يا نه كه سپهر گفت پويا با ماشين آقاجون انتظار ما را ميكشد. من و سپيده حاضر و آماده از در خارج ميشديم كه براي لحظهاي ايستادم و گفتم:
    - واي، من خجالت ميكشم تا حالا كسي منو اين شكلي نديده. سپيده با لبخندي اطمينانبخش گفت:
    - حالا موقعش رسيده كه هم خودت و هم بقيه به اين شكل تازهتو عادت كنند ... بيا ... بيا بريم و سعي كن خونسرد باشي.
    ميخواستم بگويم ديگر به تظاهر به خونسردي عادت كردهام طوريكه حس ميكنم اگر كسي مقابلم غش كند، ندانم بايد خونسرد باشم يا به كمكش بروم!؟
    خوشبختانه پويا بر عكس سپهر عكسالعمل خاصي نشان نداد و هنگاميكه سپيده از او پرسيد «چه خبر» او گفت:
    - يك خبر دست اول دارم!
    سپيده در حاليكه شيشه پنجره ماشین را اندكي پايين ميكشيد گفت:
    - خوشخبر باشي.
    - رهام اومده!
    براي لحظهاي سكوتي سنگين بر فضا حاكم شد و سپيده به قدري شوكه شده بود كه بدون اينكه متوجه باشد، شيشه را تا آخر پايين داد و حتي براي لحظهاي هجوم باد سرد ديماه را بر روي پوست حس نكرد. تا اينكه به خود آمد و دوباره شيشه را بالا كشيد و گفت:
    - چطور اينطور بيخبر!
    - دفعة قبل هم بيخبر اومد ... البته الان ميگفت كار شركت كمي دچار مشكل شده و دلش هم ميخواسته تو عروسي سپهر شركت كنه.
    هنوز هضم گفتههاي پويا برايم دشوار بود و با بيچارگي سعي در كنترل خود داشتم. يعني چه ميشد؟ براستي بايد در مقابل او چه عكسالعمل نشان ميدادم؟! او بالاخره بازگشته و براستي فال من تعبير شده بود. اما نتيجة اين بازگشت چه خواهد بود؟ تا آن روز از خدا ميخواستم حتي اگر شده براي يكبار ديگر او را ببينم و حالا كه در آستانة ديدارش بودم نميدانستم اين واقعة غير مترقبة را چگونه تحمل كنم. در هر صورت مطمئن بودم كه او نخواهد ماند، او فقط آمده بود در عروسی سپهر شركت كند. حضور ناگهاني او نبايد باعث ميشد دچار ضعف شوم. دلم نميخواست مرکز توجه اطرافيان باشم. در طول راه آنقدر افكار مثبت و نيرودهنده به خود تلقين كرده بودم كه هنگام ورود به سالن، ناخودآگاه بدن خود را سفت كرده و دندانهايم را بهم ميفشردم ،هماندم سپيده دستم را ميان دستش گرفت و كنار گوشم نجوا كرد:
    - من روي تو حساب ميكنم! فقط خودت باش!
    با تعجب نگاهش كردم كه با لبخند گفت:
    - دستهات يخ كرده و به طوري غيرعادي شق راه ميري...
    سپس مرا همانجا رها كرده و به سمت مادرش رفت. من نيز مادرجون و آقاجون را يافتم و نزد آندو رفتم، يا در واقع به آنها پناه بردم. ميدانستم رهام به دليل كدورتي كه با آقاجان دارد زياد در مقابل ما مكث نخواهد كرد و جاي ديگري مينشيند. حتي با اينكه نميدانستم او به سالن آمده يا نه، سعي داشتم به اطرافم زياد نگاه نكنم تا احياناً او را نبينم. مادرجون با ديدن من گفت:
    - حيدرخان ببين نوهات چقدر خانمتر شده! يادم باشه همين امشب براش اسفند دود كنم.
    آقاجون نگاه نگراني به من انداخت و گفت:
    - ديگه بايد قبول كنيم كه بزرگ شده و امروز و فرداست که از پيشمون بره.
    شرمزده، خواستم حرفي بزنم كه با ورود عروس و داماد و صداي هلهله و كفزدنهاي ميهمانان سكوت كرده و به سپهر و نسرين كه با متانت با میهمانان احوالپرسي ميكردند و سر تكان ميدادند، نگاه كردم كه همان لحظه متوجه ورود رهام از پشت سر آنها شدم. با ديدنش حس كردم پاهايم سست ميشود و قلبم از تپيدن باز ميايستد. او كتو شلوار نوكمدادي بسيار شيكي همراه با بلوز زرشكي تيره و كراواتي دودي، زرشكي، به تن داشت و به طرز غريبي چهرهاش تكيده و لاغر مينمود، اما هنوز با وقار و پر ابهت به نظر ميرسيد. دايي و زندايي نيز كنارش بودند و از جلوي در شروع به احوالپرسي با آشنايان كردند. بعضي از مردهاي فاميل نيز با رهام روبوسي ميكردند و به وی خوشآمد ميگفتند. تا اينكه آنها به خالهپروين و سپيده كه جلوتر از همه ايستاده بودند رسيدند و من با دقت و توجه فراوان منتظر ديدن رفتار رهام و عكسالعمل سپيده بودم. او لحظهاي در مقابل سپيده مكث كرده و سپس دست او را با حالتي رسمي اما اندك صميمانه فشرد و از ديدار دوبارهاش اظهار خوشحالي نمود. سپيده نيز با حالتي معمولي و لبخندي كه مشخص بود به زحمت روي لب نشانده، از او تشكر کرد. شايد اگر از عشق آن دو در گذشته چيزي نميدانستم رفتارشان غيرمعمولي به نظر نميرسيد. اما من با آن قلب زخمي و چشمان حسود، حس كردم در نگاه هر دو برقي از عشق جهيد و در لبخندشان هزاران معنا وجود داشت! پس براي فرار از رهام وآن احساس ناخوشایند، از جايم برخاسته و به سمت رختكن رفتم. ديگر برايم مهم نبود كسي رفتارم را زيرنظر داشته باشد يا نه، فقط نميخواستم با رهام رودررو شوم. حس ميكردم نگاهم، احساسم را لو ميدهد و با يك لبخند او دوباره نرم خواهم شد. از اينكه يك چشمش به سپيده باشد و چشم ديگرش به من، احساس انزجار وجودم را فراميگرفت، طوريكه تصميم گرفتم به هيچ قيمتي به او نگاه نكنم و وجودش را ناديده انگارم. به ديوار تكيه زده و غرق در افكار خود بودم كه با ورود خانم طاهريان به خود آمدم و به او سلام گفتم. او نيز با خوشرويي با من احوالپرسي نمود و آرام كنار گوشم را بوسيد و با لبخندي گفت:
    - چشمهاي من شور نيست، ولي بايد بگم خيلي خوشگل شدي. البته خوشگل بودي!


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    با لبخندي شرمگين از تعارف او تشكر كرده و خواستم از آنجا خارج شوم كه سپيده به درون آمد. ناخودآگاه چهرهام اندكي درهم رفت و بيتوجه به او و نگاه مضطربش به سالن رفتم. هنوز سرجاي اولم بازنگشته بودم كه مهرداد و پدرش را مقابل خود ديدم. به آن دو نيز سلام كردم و خواستم به راه خود بروم كه مهرداد پرسيد:
    - شما مادرم رو ديديد؟
    - بله ايشون در رختكن هستند. سپيده هم آنجاست ... چرا تشريف نميبريد بنشينيد.
    او خواست دوباره حرفي بزند كه با نزديك شدن آقاجون كه براي خوشآمدگويي به مهرداد و پدرش ميآمد، لبخندي زده و از آنها دور شدم، دوباره ديدار بعضي از دوستان و فاميل و سلام و عليك با آنها شروع شد و من درست لحظهاي كه كلافهگيام به حد اعلاي خود ميرسيد با ديدن مارال و شيوا كه همراه نامزد شيوا وارد سالن شدند، نور اميدي در دلم تابيد،چراکه حضور آنها بهانه خوبي براي كنارهگيري من از ديگران بود. حدود ربع ساعتي ميگذشت و من همچنان كنار مارال و شيوا بودم و با آنها خوش و بش ميكردم كه بابك، پريا و شوهرش نيز آمدند. حتي حضور بابك كه تا آن روز ديگر موجب نگرانيم نبود، مرا مضطرب ميكرد و اين اضطراب زماني شدت گرفت كه نگاه تحسينآميز او را هنگام سلام و عليك بر روي صورت خود حس كردم و در دل به نسرين و سپيده و آن آرايشگر لعنت فرستادم كه مرا چون عروسكي، درست كرده و در معرض ديد ديگران قرار داده بودند. با اشارة مادرم به سمت او كه كنار مادرجون و خاله ناهيد نشسته بود رفتم. او جايي كنار خود برايم باز كرد و آرام گفت:
    - بد نيست چند دقيقهاي هم كنار نسرين باشي. ناسلامتي امشب عروسي اونه.
    خاله ناهيد گفت:
    - چرا نميرقصي ليلي؟! طفلك فرزين رو بييار گذاشتي.
    براي اينكه مانع سوءتفاهم شوم گفتم:
    - مگه نميبينيد اين آرايشگر چه بلايي به سر من آورده، حتي روم نميشه جلوي فرزين و بابا آفتابي بشم.
    - اين حرفها چيه خاله جون. ديگه براي خودت خانمي شدي. به دخترها نگاه كن! حتي اونهايي كه از تو كوچكترند، آرايش غليظي كردهاند اكثراً حتي صورت و ابروي تميز شده دارند.
    مادرجون با حرص گفت:
    - من نميدونم حجب و حياي دخترونه كجا رفته. اون زمانها ما تا وقتي خونة شوهر نميرفتيم جرأت نداشتيم حتي موهاي پاهامونرو برداريم اما حالا ديگه نميشه زنرو از دختر تشخيص داد.
    مادرم گفت:
    - نه به اون بينمكي نه به اين شوري شور. هر چيزي حدي داره.
    خاله ناهيد با خنده گفت:
    - ليلي شانس آورده كه صورتش كممو شده وگرنه خودم براش تميز ميكردم.
    از حالت بامزة خاله و سخنش هر سه ميخنديديم كه زندايي، كتايون و دايي علي به ما نزديك شدند. من سرپا ايستادم و به دايي و زندايي كه به علت حضور رهام در كنارشان هنوز به آنها سلام نكرده بودم، سلام گفتم، زندايي كمي بيشتر مرا در آغوش نگه داشت وهنگاميكه مرا از خود جدا نمود در چشمان هردويمان اشك جمع شده بود. من سريع لبخندي زده و خواستم جاي خود را به او بدهم كه مادرجون و خاله ناهيد خود را كنارتر كشيده و براي آن دو جاي باز كردند. دايي كنار من نشست و گفت:
    - چرا پيش جوونها نميري؟
    با شيطنت گفتم:
    - حالا هم پيش جوونها هستم ... مگه نه زندايي؟!
    او با خنده گفت:
    - حرف حساب جواب نداره!
    خود را با اطرافيانم سرگرم ساخته و حتي نگاهم را به جايي ديگر نميدوختم، مبادا چشمم به رهام بيفتد و با اينكه نداي عقل بر من نحيب ميزد كه آخرش چه؟! اما همچنان وحشت و اضطراب رويارويي با رهام مرا رها نميكرد.
    هنوز ساعتي نگذشته بود كه فرزين در حاليكه در چشمانش برق شادي ميدرخشيد ورود سارا را به من اطلاع داد و خواست به استقبالش بروم. از مشاهدة اشتياق فرزين، براي لحظهاي پريشاني خود را فراموش كرده و از جاي برخاستم و سرگرداندم تا سارا را ببينم كه رهام را ديدم گوشهاي از سالن غرق صحبت با عمو محمود، مهرداد و آقا و خانم طاهريان است ... چقدر احساس حماقت كردم وقتي ديدم بيهوده نگران بودم مبادا نگاهمان درهم تلاقي كند، او در عالم خود بود و هيچ توجهي به اطرافش نداشت. با صداي سارا به خود آمدم كه مرا بنام ميخواند او با تعجب گفت:
    - ليلي حواست كجاست؟ چندبار صدات كردم، اما اصلاً متوجه نبودي!
    از او عذرخواهي كرده و به سمت عروس و داماد راهنمايش كردم تا او را به آنها معرفي كنم. وقتي معارفه انجام شد. نسرين با گلايه گفت:
    - ليلي تو كه خيال نداري تو عروسي ما نرقصي؟
    سپهر گفت:
    - هيچ مانعي نداره نسرين جان، ما هم شب عروسيش نميرقصيم تا حسابي عروسيش سوت و كور باشه.
    در حاليكه دلم از رهام و سرنوشت تلخم پر بود، بياختيار گفتم:
    - مهم نيست، چون عروسي من دست كمي از عزا نداره!
    سپس به سرعت از آنها دور شدم. حال خودم را نميفهميدم و ديگر حتي قادر نبودم نقش بازي كنم. طفلك سارا به دنبالم تقريباً ميدويد و در حاليكه نفس، نفس ميزد گفت:
    - ليلي صبر كن! چي شده؟ حالت خوب نيست؟
    مستأصل ايستاده و از او عذرخواهي كردم. در واقع او ميهمان من بود و وظيفه داشتم او را تنها نگذاشته و كنارش بمانم. پس براي اينكه حال خراب من شب او را هم خراب نكند او را نزد گروه مارال و شيوا بردم تا در ميان آنها كه شاد و سرخوش بودند، خوش بگذراند. اندك زماني نگذشته بود كه فرزين نيز به جمع ما پيوست و آنقدر بازار حرف و بگو بخندشان داغ بود كه رفته رفته خود را در ميان آنها چون وصلة ناجوري ديده و به بهانة اينكه می خواهم دستي به سر و رويم بكشم، از ميانشان برخاسته، به سمت باغ ميرفتم كه این بار مهرداد مقابلم سبز شد و خيلي مؤدبانه گفت:
    - شما نميرقصيد؟
    هنوز جوابي نگفته بودم كه سپيده نيز جلوه آمد و در حاليكه دستم را ميكشيد گفت:
    - بيا برقص ببينم پرنسس!
    متعجب نگاهش كردم كه او با شيطنت در گوشم نجوا كرد:
    - اين لقبيه كه مهرداد به تو نسبت داد!
    سپس خندهاي بلند سر داد كه اندكي مرا عصبي كرد اما من به روي خود نياورده و با لودگي گفتم:
    - از اين حرفها هم بلده؟! بهش نمياد!
    - فلفل نبين چه ريزه ... بشكن ببين چه تيزه.
    نگاهي به مهرداد كه سعي داشت با ما برقصد انداخته، زمزمه كردم:
    - اين ريزه؟!
    سپيده دوباره خنديد و مهرداد گفت:
    - لطفاً درگوشي صحبت نكنيد.
    نميدانم چرا از روي عمد به مهرداد روي خوش نشان ميدادم و با او و سپيده به اندازة يك موزيك كامل همرقص شدم!
    در همان حال اندكي چشم گرداندم تا ببينم رهام در چه حاليست كه به جاي او آقاجان را ديدم كه با نگاهي خشمگين به من مينگريست. از تير نگاه او لحظهاي نفس در سينه ام حبس گشت و چنان دچار وحشت شدم كه سريع از سپيده و مهرداد عذرخواهي كرده و اينبار ديگر حتی بدون اینکه سرم را بالا بگیرم به راه خود ادامه دادم.
    با ورود به باغ، سوز سرد دي ماه چون تازيانه اي بر صورت و بدنم كوبيده شد، اما من خيال نداشتم به آن زوديها به سالن بازگردم.
    براي لحظهاي نگاه خشمگين آقاجون به يادم آمد و حس كردم تيرة پشتم لرزید. به راستي به همان اندازه كه دوستش داشتم از خمشش مي هراسيدم! احساس بدي داشتم و آرزو ميكردم هر چه زودتر آن شب كذايي به پايان برسد. صبح آن روز فكر مي كردم كه با حضور سارا و ديگر دوستانم چقدر به من خوش خواهد گذشت، اما حالا همه چيز بهم ريخته بود و تمام اينها بخاطر حضور بي موقع رهام بود ... اما مگر من منتظر او نبودم؟ مگر از خدا نمي خواستم فقط يك بار ديگر او را ببينم پس چرا حالا كه در چند قدميام بود، از او فرار مي كردم؟!
    با حضور چند مرد كه هر كدام سيگاري به دست داشتند كمي خود را كنار كشيده و آرام به سمت درختان رفتم تا جايي به دور از چشم آنها بياسايم.
    از شدت سرما تمام بدنم دچار لرز شده بود و من در خود مچاله شده و لرزان يك صندلي برداشته و روي آن نشستم. با شنيدن صداي قدمهايي كه از پشت كه به من نزديك ميشد، سر برگردانده و مادرجون را ديدم در حاليكه پالتوي مرا به دست دارد به سمتم ميآید... با لبخندي از جاي برخاسته و از او تشكر كردم. اما او با نگراني نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت:
    - چرا تنها اينجا نشستي عزيزم؟ ... سرما ميخوري.
    سپس پالتو را به سمتم گرفت و من آنرا پوشيدم و از گرماي مطبوع آن احساس آرامش كردم. مادرجون خواست برود كه دوباره به سمتم بازگشت و با لبخندي معنادار گفت:
    - آقاجونت گاهي شعري رو ميخونه كه منم ازش خوشم مياد. شايد خودت هم به خاطر داشته باشي كه ميگه حكيم عمر خيام ميفرمايند:
    هر دل كه اسير محنت اوست خوشست
    هر سر كه غبار سر آنكوست خوشست
    از دوست به ناوك غم آزرده نشو
    خوش باش كه هر چه آيد از دوست، خوشست
    با رفتن او قطرات اشك به آرامي راه بروي گونههايم باز ميكردند و پايين ميآمدند. مادرجون چه زن نازنيني بود و با خواندن آن رباعي تحمل نگاه آقاجون و رفتار رهام را برايم ساده مينمود.
    بالاخره عروسي سپهر به هر ترتيبي كه بود گذشت و من و رهام به جز در هنگام شام كه براي لحظه اي نگاهمان درهم گره خورد ديگر با هم برخوردي نداشتيم.
    پايتختي نسرين نيز به خوبي در منزل خاله پروين برگزار شد و آن دو زوج خوشبخت زندگي تازة خود رادر آپارتمان كوچكي كه سپهر تهيه كرده بود، شروع كردند.
    همانشب من به طبقة پايين رفتم تا طبق عادتي هر چند روز يكبار داشتيم، با آقاجون و مادرجون چاي بنوشم. مادرجون سيني قوري و استكانهاي كمرباريك را روي ميز عسلي مقابل آقاجون گذاشت تا او چاي بريزد. آقاجون نيز ابتدا براي او و سپس براي من استكاني چاي ريخت و در حاليكه صداي تلويزيون را كم ميكرد گفت:
    - باباجان ميخواستم يك حرفي بهت بزنم كه تا عمر داري آویزة گوشت كني.
    منتظر او را نگاه كردم و گفتم:
    - بفرمائيد! من هميشه سعي ميكنم حرفهاي شمارو آويزة گوش كنم.
    آن دو لبخندي بر لب آوردند و او ادامه داد:
    - هيچ وقت از روي يك احساس زودگذر كه ازش مطمئن نيستي، كاري انجام نده كه بعدها پشيمون بشي... اونم از نوعي كه ديگه سودي نداره! منظورش را خوب ميفهميدم، پس سر به زير انداخته و چشم آرامي گفتم. او جرعهاي چاي نوشيد و در ادامه سخنانش گفت:
    - پريشب چندتا كار بيمعني انجام دادي، كه يكيش اين بود كه با اون مرتيكه نرهغول رقصيدي. بابات خوب آدميه كه حرفي بهت نزد... اما يادت باشه پاترو از گليمت درازتر نكني ... اگه تورو نميشناختم فكر ميكردم يا ازش خيلي خوشت اومده كه پي هر حرفيرو به تنت ماليدي، يا اينكه دختر سبكسري هستي ... مادرجون به اعتراض گفت:
    - حيدرخان بس كن ديگه، خودش فهميد كار درستي نكرده ... بچهام جاي اش بخ كرد.
    آقاجون خندهاي كرد و گفت:
    -خوب زودتر بخورش بابايي ... من فقط ميخوام بگم بدوني كه هر كاري كه انجام ميدي از چشم من دور نميمونه ... حتي دليلش رو هم ميدونم!
    با اينكه از سخنان او خجالتزده شده بودم و حس بدي داشتم. اما ميدانستم كه حقيقت را ميگويد و لحنش نيز چنان با دلسوزي توأم بود كه جايي براي رنجيدگي نميگذاشت.
    وقتي همراه مادرجون وسايل چاي را جمع كرده و در آشپزخانه مشغول شستن آنها بودم. او به آرامي گفت:
    - تو ديشب متوجه شدي كه وقتي با مهرداد و سپيده رقصيدي، رهام چه قيافهاي پيدا كرده بود!؟ با اينكه سعي ميكرد خودشرو كنترل كنه و با كيوان حرف بزنه، اما رنگش پريده بود و معلوم بود تمام حواسش پيش توست... من مطمئنم آقاجونت هم بخاطر اينكه ناراحتي اونو ديد بهت اخم كرد ... اون هنوز هم دلش براي رهام پرميزنه و طاقت ديدن رنج كشيدن اونو نداره.
    سپس خندهاي آرام از روي شادي سر داد و بيتوجه به حال منقلب من گفت:
    - من ته دلم روشنه ليلي ... مطمئنم بالاخره آقاجونت و رهام با هم آشتي ميكنند.
    كارمون تموم شده بود كه مرا بوسيد با مهرباني ادامه داد:
    - تو هم سفيدبخت ميشي عزيزم ... رهام هنوز هم تورو ميخواد ... تو هم بايد بهش حالي كني كه دوستش داري يا نه. اون فقط بخاطر تو برگشته.
    با بغض در گلو گفتم:
    - مادرجون چرا بيخودي اميدوارم ميكنيد ... اون ديروز حتي نيمنگاهي به من نيانداخت.
    - خوب تو هم باهاش سلام و عليك نكردي! وقتي اينقدر بيمحلي كردي بايد تحمل بيمحلي هم داشته باشي... رهام بعضي اخلاقهاش مثل آقاجونته، مغروره و از نازكشيدن خوشش نميياد.
    براي اينكه كم نياورم گفتم:
    - منهم مغرورم و دلم ميخواد نازمرو بكشه ... وگرنه محلش نميگذارم.
    سپس با حالتي لوس لبهايم را جمع كرده و روي صندلي آشپزخانه نشستم و مادرجون در حاليكه ميخنديد گفت:
    - به اين زودي حرف آقاجونت يادت رفت؟! هنوز نيم ساعت نگذشته!
    هجدهم
    چهار روز از عروسي سپهر و نسرين ميگذشت و من هنوز رهام را نديده بودم. او حتي به مادرجون يا مادر من هم سر نزده بود و روز قبل همه به غير از من و آقاجون به منزل دايي رفته بودند تا او را ببينند. البته بهانة من براي نرفتن از نظر خودم موجه بود، چون به تولد يكي از دوستانم دعوت شده بودم! اما در واقع ميخواستم در عوض بيمحلي رهام، او را تنبيه كنم. ميخواستم به او بفهمانم برايم چندان اهميتي ندارد و من دلتنگش نبودم. از طرفي هم حضور سپيده و او را در يك مكان نميتوانستم تحمل كنم.
    آن روز از باشگاه با تن خسته و ذهني آشفته باز ميگشتم كه مهرداد را ديدم. هر دو متعجب از ديدار هم، حال يكديگر را پرسيديم واو در حاليكه لبخندي بروي لب داشت پرسيد:
    - از باشگاه برميگشتيد؟
    - بله ...
    - حتماً هم شنا ياد ميگيريد، چون چشمهاتون سرخ شده.
    - درست حدس زديد شناي پيشرفته كار ميكنم.
    - من هم واليبال كار ميکنم و هر هفته ميرم باشگاه ... ام ... ليلي خانم اجازه بدبد شمارو به يك قهوة گرم مهمون كنم.
    متعجب از تعارف غيرمنتظرهاش با لبخندي كه به زحمت روي لب آورده بودم گفتم:
    - خيلي لطف داريد ... اما اگر دير كنم خانواده نگران ميشوند.
    او چهره درهم كشيد و گفت:
    - ما خيلي به خانواده شما ارادت داريم و البته مادرم به شدت شيفتة شما شده، اي كاش ميشد بيشتر همديگررو ميديديم.
    - اين نظر لطف شماست ... خانوادة شما هم خيلي براي ما عزيز هستند و مادرتون واقعاً خانوم مهربون و دوستداشتني است.
    ديگر داشت حوصلهام را سر ميبرد و ميخواستم از دستش بگريزم اما او به بهانة اين كه با من هم مسير است تا سر خيابان همراهم آمد و سپس با نگاهي عجيب با من خداحافظي نمود ... با اينكه پسر خوب و مؤدبي بود اما در آن اوضاع و احوال، حال حوصلة هيچكس، حتي خودم را نداشتم،چه برسد به برادر شوهر سپیده!
    چند روز ديگر نيز به سرعت طي شد و شب جمعه خاله پروين،عروس و پسرش را پاگشا كرد. ديگر نميتوانستم بهانهاي بياورم و از زير بار رفتن، شانه خالي كنم. پس با اضطراب راهي منزل خاله شدم و هنگاميكه رسيدم با ديدن دايي و زندايي كه بدون رهام آمده بودند نفسی به راحتي كشيدم. اما ته دل آرزو داشتم كه ميآمد و من ميديدمش. بياختيار دمغ شدم و درهم رفتم. دوباره دلم بسويش پر ميكشيد و من از آن دوگانگي كه در احساسم بوجود آمده بود رنج ميبردم.
    همان روزها بود که خوردن قرصهاي معدهام را دوباره از سر گرفته، بياشتها شده و در تب ديدارش ميسوختم. خدايا چرا آنقدر مغرور بود ...؟ يا شايد هم آنقدرها عاشق نبود...! حتماً عاشق نبود كه بهانهاي براي ديدارم پيدا نميكرد.
    يك روز در دفتركارم نشسته بودم كه دايي با چهرهاي نگران به درون آمد. با ورودش از جايم برخاسته و به سويش رفتم. او بلافاصله گفت:
    - ليلي جان حال زنداييات زياد خوب نيست. رهام صبح بردتش درمانگاه اما احتياجه كه يك نفر كنارش باشه... ميدوني كه منهم تا ديروقت كار دارم، رهام هم قرار مهمي از قبل داشته كه بايد بره سر قرارش ... ميشه تو بري پيشش... اون با تو از همه راحتتره.
    مستأصل قبول كرده و با درماندگی راهي منزل دايي شدم. آنقدر پريشان بودم كه تا به مقصد برسم به عادت سالها قبل، گوشههاي ناخنهايم را ميجويدم. هنگاميكه زنگ طبقة آنها را فشردم دقايقي طول كشيد تا صداي گرفتة رهام كه ميپرسيد كيه؟ به گوشم رسيدو من آرام پاسخ دادم:
    - ليلي هستم.
    پس از اندكي مكث بالاخره بدون گفتن كلامي ديگر دررا باز كرد. دايي گفته بود او قرار مهمي دارد، پس لابد صبر كرده بود تا من برسم كه زندايي تنها نماند وبعد او به كارش برسد. آنقدر ذهنم مشغول بود كه متوجه نشدم يك طبقه را اضافه رفتهام، عصباني از كار خورم از پلهها پايين ميآمدم كه رهام در را باز كرد و با ديدن من كه از طبقة بالا ميآمدم متعجب به من نگاه كرد و پرسيد:
    - از آسمون اومدي يا از زمين؟!
    شايد اگر وقت ديگري بود خندهاي ميكردم و جوابي در رديف سخنش تحویلش ميدادم، اما زبانم تقريباً بند آمده بود و حس ميكردم اين رهامي كه با آن چهرة رنگ پريده ولبهاي بيرنگ مقابلم ايستاده، با رهامي كه من به ياد داشتم تفاوت زيادي دارد. او با تهريش نامرتب و موهاي پريشان در تيشرت و شلواركی بلند شباهتي با رهام مرتب و تميز نداشت. نميدانم چگونه نگاهش ميكردم كه با لبخندي تلخ مرا به درون دعوت كرد و همانطور كه در را پشتسرم ميبست گفت:
    - چه عجب ليلي خانم! رغبت كرديد نگاهي به ما بياندازيد!
    بياعتنا به لحنش پرسيدم:
    - زندايي حالش چطوره؟
    همچنانكه خشمگين به سمت اتاقش ميرفت گفت:
    - خوابيده توي اتاقش.
    سپس وارد اتاقش شده در را محكم پشت سر بست و مرا همانگونه ميان سالن تنها گذاشت. مستأصل بودم. نميدانستم بايد به او حق بدهم يا به خودم. وسط اتاق ايستاده بودم و حس ميكردم وجود زائدي هستم كه به آن خانه تحميل شدهام. شايد حتي كاربرد آن ميز و صندلي كه نزديكم قرار داشت از من بيشتر بود! ميخواستم در اتاقش را بكوبم و بگويم چرا با من آنطور رفتار ميكند؟ چرا مرا ترك كرد...؟ چرا عاشقم نبود و اداي عاشقها را در ميآورد؟! اما سکوت کردم و عجیب اینکه بيشترين چيزي كه مرا ميآزرد حالت غيرعادي و شكل و شمايل بيمارگونهاش بود!حس ميكردم به طرزي غيرعادي رنگ پريده و لاغر شده. براي لحظهاي محبت بر غرورم چيره گشت و من آرام و لرزان به سمت اتاقش كه از آن صداي موسيقي ملايمي به گوش ميرسید رفتم، اما قبل از ورودم سري به اتاق زندايي زدم و او را ديدم كه آرام به خواب رفته و ظاهراً خوب است.
    پشت در اتاقش كه ایستادم نفس عميقي كشيده و چند ضربة آرام به در زدم. جوابي نيامد، اما من نااميد نشده و دوباره در زدم. اينبار نيز صدايي نشنيدم و بغض با تمام سنگيني بر حنجرهام فشار ميآورد. ديگر عصبي و بيطاقت شده بودم و در حاليكه به زحمت تلاش ميكردم حركاتم با تأني باشد، دست برده، دستگيره را پايين كشيده و آهسته وارد اتاقش شدم و او را ديدم در مقابل پنجرة باز ايستاده سيگاري در دست گرفته و پلكهاي عميقي به آن ميزند. نجواگونه صدايش زدم:رهام....، واي كه چقدر از اينكه نامش پس از مدتها بر لبهايم جاري ميشد احساس لذت دردناكي داشتم، چنانكه وقتي براي دومين بار صدايش كردم، صدايم به وضوح ميلرزيد و قطرة اشكي نيز از گونهام چكيد كه سريع آن را پاك كردم. او به جاي جواب به تلخي گفت:
    - مگه نيومدي مراقب مامان باشي ... پس تو اتاق من چيكار ميكني؟!
    با اينكه ميفهميدم سعي دارد به غرورم تلنگر بزند، اما آنقدر ديدن حالش مرا دگرگون كرده بود كه حس ميكردم حتي اگر مرا به زور از اتاقش بيرون كند تا علت مشكلش را نفهمم كوتاه مخواهم آمد.
    - من اومدم، چون فكر ميكنم حال تو هم زياد خوب نيست!
    او دوباره پك محكمي به سيگارش زد، طوري كه دلم ريش شد، سپس گفت:
    - از كي تا بحال تو دكتر شدي؟!
    - براي تشخيص بيماري تو احتياجي به داشتن مدرك پزشكي نيست. كافيه يك نگاه توي آينه به خودت بياندازي.
    - من يك كم خستهام فقط همين!
    - ممكنه بپرسم چه چيزي باعث اين همه خستگي شده؟ و چرا براي رفع خستگي اينقدر سيگار كشيدي كه اتاقت بوي سيگار گرفته؟
    - براي تو چه فرقي ميكنه؟ احتياجي هم نيست نگران باشي، من از پس خودم برميام.
    ديگر داشت عصبيام ميكرد. با سرعت در را پشت سرم بستم و در حاليكه سعي داشتم صدايم را بلند نكنم اندكي نزديكش شده و گفتم:
    - اينطوري!؟ تو اصلاً خودت ميدوني از زندگيت چي ميخواي؟
    او ناگهان برگشت و طوری به چشمانم زل زد كه براي لحظهاي حس كردم قلبم از حركت ايستاد، سپس شمرده، شمرده گفت:
    - فقط ميخوام يك چيزرو بهم بگي. ليلي! تو از من متنفري؟
    در حاليكه سرم را به علامت نفي تكان ميدادم با بغض گفتم:
    - نه! چرا اين فكررو ميكني؟
    - براي اينكه از من فرار ميكني ... براي اينكه من بيشتر از يك هفته است كه اومدم و تو حتي به من نزديك نشدي! ميخواهم بدونم رفتن من باعث اين همه نفرت شده؟ تا حدي كه جلوي چشمای من با اون مرتيكة ... برقصي؟ و آيا اين نفرت اينقدر پيشرفت كرده كه باهاش جلوي باشگاهت قرار بگذاري؟ كه به اين راحتي منو فراموش كني؟ من توقع ندارم هنوز هم به فكرم باشي اما انزجار تورو نميتونم تحمل كنم ... نميتونم باور كنم تو اين قدر بچه باشي.
    پوزخند تلخي زده و در حاليكه پاهايم تحمل وزنم را نداشت، آرام روي لبة تختش نشسته و بدون اينكه نگاهش كنم گفتم:
    - من از تو منزجر نيستم رهام. من از تو ميترسم. تو نميدوني چقدر زحمت كشيدم كه بتونم لااقل رفتار ظاهريامرو مثل گذشتهها كنم ... نميدوني چقدر تلاش كردم تا با شنيدن اسمت جلوي ديگران رفتارم عادي باشه ... نميداني ...! حالا تو برگشتي، برگشتي كه دوباره احساس منو، غرور منو، خدشهدار كني و بري! من نميخوام اين اجازه رو بهت بدم ... من به تنهايي خودم خو گرفتم و نميخوام حالا كه چيني احساسم رو به زحمت بند زدم، دوباره شكسته بشه! اينهارو هم بهت نگفتم كه فكر كني از شدت عشق تو چقدر رنج كشيدم، چون احساس من فقط مربوط به خودم ميشه و من ميدونم چطور بايد باهاش كنار بيام ... از تو هم دلگير نيستم. گناه تو فقط اين بود كه چيزهايي كه تورو وادار به رفتن ميكرد بيشتر از چيزهايي بود كه تورو اينجا نگه ميداشت ... گناه من هم اين بود كه كفة ترازوي من برعكس تو كار ميكرد! ... در ضمن من با مهرداد قرار نگذاشته بودم و به طور اتفاقي جلوي باشگاه ديدمش.
    او سيگارش را درون زيرسيگاري پر از ته سيگارش خاموش كرد، صندلياش را مقابلم كشيد و روي آن نشست و در حاليكه به صورتم نگاه ميكرد با تلخي گفت:
    داري براي تلافي، حرفهاي خودمرو به خودم تحویل ميدي؟
    - اين يك واقعيته و من اونقدر بچه نيستم كه فكر تلافي باشم.
    - باشه قبول ... پس گفتي كه احساسات تو به خودت مربوطه. در اين صورت چرا نگران من شدي؟ علت خستگي من و طريقة رفع اون به خودم مربوطه!
    - اين فرق ميكنه ... من با روح تو كاري ندارم. اما جسمت به نظرم بيمار مياد.
    - گاهي اوقات اين حسرو به من القاء ميكني كه موجود بيرحمي هستي!
    - شايد باشم! بيرحم و سنگدل! اما در هر صورت بايد بدوني كه سيگار براي سلامتيت مضره و اگر به خودت فكر نميكني، بايد به خاطر اطرافيانت سالم بموني.
    او پوزخندي عصبي زد و در حاليكه از جايش برميخاست گفت:
    - بگو بدونم اطرافيانم براي من چيكار كردند كه به خاطرشون كاري بكنم ... تو كه بهتر از هر كس ميدوني ... البته منكر اين نيستم كه برام زحمت كشيدند و منو به اين دنيا آوردند و بعدش بزرگ كردند، خرج تحصيل و خورد و خوراكم رو تا بيست و دو، سه سالگي دادند. اما بعدش چي؟ هيچ كس اومد از من بپرسه آخه دردت چيه؟
    رهام، ديگر آن رهام نبود. رهام مغرور، منطقي، متين و پرحوصله! او مانند پسري دبيرستاني از زندگي ميناليد و چون كساني كه براي يافتن يك مأمن و محل آرامش، آرام و قرار ندارند، از همه چيز و همه كس گله ميكرد. براستي ميديدم كه روحيهاش را كم كم از دست ميدهد و حس ميكردم تحت فشار عصبي شديدي قرار دارد. از ديدن و حس كردن ناآرامياش دلم به درد ميآمد و قلبم تير ميكشيد، به واقع او تنها بود و ديگر از تنهايي به ستوه آمده بود ... اما هنوز نميتوانست مدام رودروري آقاجان و خانوادهاش باشد. هنوز هم مسائلي كه او را وادار به رفتن ميكردند، با تمام تلخي، بيشتر از مسائلي بود كه او را نگه ميداشت!
    او ناگهان سخنانش را قطع كرد و به من كه با چشمان پر از اشك نگاهش ميكردم، نگاه عميقي انداخت و گفت:
    - به چي فكر ميكني؟ نه اشتباه نكن! من عشقرو از تو گدايي نميكنم! اين چيزهارو هم نگفتم تا تو متأثر بشي...
    سپس دستي بين موهايش كشيد و با آهي ادامه داد:
    - من حالم خوبه! فقط بيماري مامان كمي ناراحتم كرده ... در ضمن ازت ممنونم كه نگرانم شدي ... چرا اينطوري نگاهم ميكني؟
    او دوباره به غالب اصلي يا غالب تظاهرياش باز ميگشت اما من خوشحال بودم كه اندكي خود را خالي كرده و با اينكه براي سخنانش جوابهاي زيادي داشتم، اما ميدانستم كه خودش خيلي خوب به همه چيز واقف است. پس لبخندي زده و دستم را به سمتش دراز كرده و گفتم:
    - پاكت سيگار لطفاً!
    او ابروهايش را بالا انداخته و پرسيد:
    - تو هم سيگار ميكشي؟
    با اين كه منظورم آن نبود گفتم:
    - شايد شروع كنم ... به خودم مربوطه.
    هر دو خندهاي كرديم كه آخرش بيشباهت به گريه نبود. او كه چشمانش پر از اشك شده بود پاكت سيگاري را از درون كشوي ميزتحريرش بيرون آورد و آن را از پنجره بيرون انداخت و گفت:
    - اين مورد خيلي هم به من مربوطه ... چون به سلامتي دخترعمهام اهميت ميدم ...
    سپس دوباره مقابلم روي صندلياش نشست آبدهانش را قورت داده و در حاليكه سعي ميكرد جدي باشد گفت:
    - حالا من و تو يك پسردايي و دخترعمة دلسوز هستيم و من ميخوام بدونم اگر مهرداد از تو خواستگاري كنه جوابت چيه؟
    - جواب من هر چي باشه براي تو كه فرقي نميكنه!
    - حرف خوبي نزدي! آيندة تو برام مهمه.
    - پس تو بهم بگو چه جوابي بهش بدم!
    - من كه نسبت بهش خيالي ندارم و به نظرم اون از تو خوشش اومده!
    - اون پسر خوبيه، درست مثل برادرش ... امير تونسته سپيدهرو خوشبخت كنه ...
    او خنده اي عصبي سر داد و گفت:
    - چقدر جالبه مگه نه! دو تا برادر توي اين دنيا هستند كه نشستند ببينند من دست روي كي ميگذارم، اونوقت اونها تصاحبش كنند!
    او همچنان ميخنديد و من پريشان به او كه گويي كنترلي روي رفتارش نداشت نگاه ميكردم. كمكم خندهاش را مهار كرده و گفت:
    - اما اون واقعاً پسر خوبيه ... گرچه براي تو زيادي بلند قده اما من براتون آرزوي خوشبختي ميكنم.
    با خشم در حاليكه از جايم برميخاستم گفتم:
    - رفتارت مثل بچهها شده. واقعاً كه آدم مسخرهاي هستي!
    او به ناگاه مچ دستمرا گرفت و با حالتي عصبي محكم پيچاند و به سمت خود كشيد. از شدت درد آهي كشيدم. سرپا ايستاد و در حاليكه پشت سرم بود گفت:
    - دفعة آخرت باشه كه ...
    عذرت ميخوام ...! من هفتة آينده از اينجا ميرم و بهت قول ميدم كه ديگه جلوي چشمهات ظاهر نشم... باور كن خوشبختي تو آرزوي قلبي منه ... حالا برو ...
    در حاليكه به گريه افتاده بودم به سرعت از اتاقش خارج شدم، خود را داخل دستشويي انداختم . هم چنان كه به ديوار تكيه زده و اشك ميريختم صداي باز و بسته شدن در خانه خبر از رفتن او داد.
    از دستشويي كه بيرون آمدم زندايي را ديدم با چشمان اشكآلود در آشپزخانه نشسته و با ديدن من گريهاش شدت گرفت و گفت:
    - ميبيني ليلي؟! ميبيني رهام چطور شده؟ حتي نميشه باهاش دو كلمه حرف زد. مدام عصبانيه و از ما دوري ميكنه. من هيچوقت اونو اينطوري نديده بودم. حتي زمانيكه موضوع سپيده پيش اومد.
    به سمت زندايي مينا رفتم ، سرش را به سينه چسباندم وآرام گفتم:
    - همه چيز رو به راه ميشه ... غصه نخوريد.
    او از جايش برخاست و با نگاهي ملتمسانه گفت:
    - برعكس ظاهرش، آدم حساسيه. ميترسم اين بار دووم نياره. ليلي جان اگر واقعاً دوستش داري اونو از خودت نااميد نكن!
    در جواب يك مادر نگران و زني كه براستي دوستش داشتم چه ميتوانستم بگويم، به جز اينكه چون خودش اشك بريزم.
    آنشب رهام خانه نيامد و تلفني به دايي اطلاع داد نزد يكي از دوستانش ميهمان است. روز بعد با صلاحديد دايي علي كنار زن دايي ماندم و به كارخانه نرفتم.
    وقتي همراه زندايي مينا ميز صبحانه را جمع مي کردم او بي مقدمه گفت:
    - چند روز پيش سپيده و سپهر به ديدن رهام اومدند و با هم صحبت كردند. طفلك سپيده خيلي براي رهام دلواپسه، اما رهام حرف درستي به اونها نزد. فقط گفت نميتونه برگرده ايران. آخرسر سپهر جوش آورد و گفت آخه آدم چقدر ميتونه كينهاي باشه. گفت كه تو اصلاً لياقت ليليرو نداري، چون ممكنه بخاطر اشتباه كوچیكي تا مدتها بهش بي محلي كني ... آه ... خيلي باهاش حرف زدند اما دست آخر بدون اينكه نتيجهاي بگيرند، از اينجا رفتند.
    به این جا که رسید نگاه نگرانش را به من كه حالا روبه رويش نشسته بودم دوخت و ادامه داد:
    - مي ترسم ليلي. ميترسم از نظر روحي دچار مشكل شده باشه، اگر بره شايد افسرگي بگيره ... شايد هم گرفته!
    دستم را روي دستان لرزان زندايي گذاشتم و با اينكه خودم چندان از حرفم مطمئن نبودم با هم دردي گفتم:
    - نگران نباشيد، رهام قوي تر از اونيه كه فكر ميكنيد.
    - آخه من نميفهمم موضوع سپيده ديگه تموم شده ... آقاجونت هم كه مخالف ازدواج شما نيست. پس چرا اون برنمي گرده؟
    به ناگاه دستش را روي قلبش گذاشت . حس كردم نفس در سينهاش حبس شد و رنگش به كبودي گراييد. با وحشت به سراغ قرصهاي زيرزبوني كه هميشه درون شكلات خوري روي ميز قرار داشت رفتم و يكي را سوراخ كرده، زيرزبونش گذاشتم. دقايقي طول كشيد تا حالش اندكي بجا آمد.
    رهام ديگر داشت زياده روي ميكرد و كسي مي بايست جلوي او مي ايستاد. زندايي مينا با اينكه مادر واقعي او نبود، اما حق مادري بر گردنش داشت و نگران آينده او بود. حتي آن روزها بخوبي نگراني را در چهرة دايي علي و آقاجون و مادرجون نيز ميديدم. حس مي كردم كليد حل آن مشكل به دست من است و كافيست كمي از موضوع غرور خود پايين بيايم، بلكه كارها درست شود. حتي شايد لازم بود تا آقاجون هم وارد عمل شود و كاري بكند. براي رهام بسيار ناراحت بودم و علاوه بر احساس مسئوليت دلم برايش پر ميكشيد و ميدانستم قادر نيستم او را در آن شرايط روحي سخت تنها بگذارم.
    عصر همان روز هنگاميكه دايي به خانه آمد، از او خواستم مرا به خانه مان برساند . به محض رسيدن به خانه به سراغ آقاجون رفته و گفتم قصد دارم با او خيلي جدي صحبت کنم. دقايقي بعد ما در حياط روي تخت نشسته بوديم. من سرم را به زير انداخته و آقاجون ميخواست دقيقاً بداند مشكل من چيست. اما آن بغض لعنتي و احساس شرم اجازه نميداد براحتي سخن بگويم، پس تمام نيرويم را جمع كرده و آرام گفتم:
    - آقاجون من دلواپس رهام هستم ... احساس ميكنم ما بايد كاري بكنيم.
    آقاجون خندة تلخي كرد و گفت:
    - سپيده هم ديروز همين ها رو به من ميگفت... خوش به حال رهام كه اين قدر همه نگرانش هستند!
    از اين كه سپيده آن قدر پريشان بود و به خاطر رهام آن چنان در تكاپو، دوباره شاخهاي از حسادت در وجودم حوانه زد و از خود پرسيدم چه چيز ميتواند سپيده را اين گونه نگران كند، به جز اينكه هنوز عاشق رهام است ... يعني رهام هم هنوز او را دوست دارد؟ اما آنروز در چشمان رهام به جز محبت نسبت به خودم چيز ديگري نديدم ... نه، نه، او فقط مرا ميخواهد... اما شايد وجود سپيده او را اين چنين دگرگون ساخته! شايد عشق گذشته در كنار من او را پريشان كرده! در آن صورت چه كاري از دست من ساخته است؟! من قادر نيستم خود را به او تحميل كنم ... و از طرفي هم حاضر نيستم بخاطر بدست آوردن رهام با سپيده به مبارزه برخیزم ... نه، با روحية من سازگار نيست ... حتي اگر از دوري رهام افسرده شوم حاضر نيستم غرور خود را زير پا بگذارم ... و تا آن حد خود را نزول دهم.
    آقاجون با نگراني گفت:
    - بابايي چرا ساكت شدي؟
    - گيج شدم آقاجون. نميدونم باید چي كار كنم.
    - رهام بايد با خودش كنار بياد ... اين وسط هم از دست هيچ كس كاري ساخته نيست. اون بايد تصميم بگيره كه چی كار كنه ... كمك كسي رو هم قبول نميكنه. مطمئن باش حتي اگه من برم ازش عذرخواهي هم بكنم باز كار خودش رو ميكنه. اون يكدنده تر از اين حرفهاست.
    آهي عصبي كشيده و گفتم:
    - آخه چرا اين قدر آدم سختيه؟
    - هر آدمي يك نقطهضعفی داره و هر كس رو از يك طريقي ميشه به راه آورد!
    آرام و باخجالت گفتم:
    - من خيال ندارم اونو به راه بيارم. فقط ميخوام راحت زندگي كنه، همين!
    او با مهرباني خنديد و گفت:
    - يك حرفي رو از من پيرمرد كه چندتا پيراهن بيش از تو پاره كردم قبول كن. يكي اين كه مردهايي كه ظاهر مغروري دارند، دلهاشون خيلي نرمه و دوم اين كه اكثر مردها دوست دارند كه زن موردعلاقه شون در عين خوب و كامل بودن به اونها متكي باشه، چه از نظر مالي و چه از نظر روحي، اما از طرفي هم از زن هايي كه مدام دنبالشون هستند و موس موس ميكنند متنفرند و حتي اگر به اونها روي خوش نشون بدند، چندان براشون جذاب نيستند.
    - اما من هيچ وقت همچنين كاري نكردم.
    - ميدونم، بهخاطر همينه كه رهام نتونست فراموشت كنه و حالا برگشته ...حرف منو گرفتي؟!
    مستأصل نگاهش كردم.
    - آخه آقاجون شما ميگيد من بايد چي كار كنم ... اون داره هفتة آينده ميره.
    - اول كارو بسپر دست من، اما بقيه راه با خود توست. ببينم چيكار ميكني!
    فصل نوزدهم

    و اولین و تنهاقدم آقاجون اين بود كه سپهر را به رفتن به يك ماهعسل دست حمعي ترغيب كند! البته به طور پنهاني. حتي اين قضيه را به من نيز نگفتند، اما من خوب مي فهميدم هيچ مردي دلش نميخواهد با يك جمعيت به ماهعسل برود. پس همگي ساكهايمان را بستيم تا براي سه روز به ويلاي شمال آقاجون برويم. و همه عبارت بوديم از سپهر و نسرين، سپيده و پويا، كتايون و فرگل كوچولو، كيوان، من و بالاخره رهام كه با اصرار و پافشاري سپهر راضي به همراهی جمع شده بود. فرزين و آقا رضا نيز چون موفق به گرفتن مرخصي نشده بودند قرار بود دو نفري پنجشنبه ظهر حركت كنند و به ما ملحق شوند.
    به خواهش سپيده من آنشب منزل آنها بودم تا صبح زود باآنها همراه شوم. آنشب هنگام خواب سپيده با لبخندي گفت:
    - ليلي ميخوام يك چيزرو برات مشخص كنم.
    منتظر نگاهش كردم و او اینطور ادامه داد:
    - ميدونم كه دفتر خاطرات منرو خوندي. مامان از من پرسيد و بعد اونو به تو داد، پس من راز مخفيانهاي در رابطة با رهام ندارم و تو بايد بدوني كه همهچيز همون موقع تموم شد. من ازدواج كردم، دو تا بچه دارم و به اونها خيلي علاقه مند هستم. اما تو اگر عاشق باشي مي فهمي كه عشق اول آدم هرگز فراموش نميشه و آدم هميشه خواه ناخواه به فكر زندگي اونه ... ليلي من ميخوام همو ن قدر كه من خوشبخت هستم، رهام هم باشه ... و همين طور تو ... اگر رهام در زمان جواني و خامي به من دل بست اما در زمان پختگي و كامل شدن عاشق تو شد.
    من مطمئنم كه عشق اون نسبت به تو محكم تر و عاقلانهتره. براي همينه كه داره زيربار بدون تو بودن خرد ميشه ... قبول دارم كمي اخلاقش تنده و گاهي به نظر حسود و کینه ای مياد. اما يك مرد دوست داره كه زن موردعلاقهاش فقط به خودش فكر كنه و تمام و كمال متعلق به اون باشه ...
    سپيده جلو آمد و مرا كه روي زمين به تخت تكيه داده بودم در آغوش گرفت. هر دو به گريه افتاده بوديم و من احساس تلخ و غم سنگين روي قلب او را بهخوبي حس ميكردم، اما براستی نمیدانستم چه عکس العملی باید نشان دهم.
    روز بعد سپهر با نسرين به دنبال ما آمدند و رهام نيز با ماشين دايي به دنبال كيوان و كتايون رفت و همگي اول جادة كرج كه محل قرارمان بود، يكديگر را ديديم. وقتي ماشينها را كناره خاكي جاده پارك كرديم همگي پياده شده و بهم سلام و صبحبخير گفتيم. حتي من و رهام نيز چون ديگران با هم رفتار كرديم. چقدر باورنكردني بود كه رهام دوباره رنگ عوض كرده و سعي داشت چون گذشته به نظر آيد. او شلوار جين سرمهاي رنگ به پا داشت و پليور شيك آبي و سرمهاي نيز به تن كرده بود. صورتش را براي اولين بار كامل تراشيده و موهايش را نيز اندكي كوتاه و مرتب نموده بود. اما صورت استخواني و چشمان بي فروغش هنوز نشانههايي از چند روز قبل را در خود داشت. بالاخره پويا از ماشين ما به پاترول آنها رفت تا همگي راحت بنشينيم. هوا سوز سردي داشت و اطراف جاده برف اندكي نشسته بود. پس براي اينكه كمتر خطر كنيم، جاده رشت را به عنوان مسير انتخاب كرديم تا امنتر باشد. همچنان كه جلو ميرفتيم ميزان برف اطراف جاده زيادتر گشته و تقريباً به نيمههاي راه كه رسيديم هوا نیز ابري و بارش برفي نرم آغاز شد. نزديك شهر لوشان، رهام با چراغ راهنما به ما علامت داد كنار بزنيم. ظاهراً فرگل كمكم بيقراري ميكرد و كتايون كه كلافه شده بود از من خواست جايم را با پويا عوض كنم و به ماشين آنها بروم تا كمكش باشم.
    من نيز با اينكه مردد بودم قبول كرده و سوار پاترول دایی شدم. فرگل كه ظاهراً حسابي خسته شده بود خود را به آغوش من انداخت و من آرام قصهاي كودكانه زيرگوشش نجوا كردم .هنوز دقايقي نگذشته بود كه او در آغوشم به خواب عميقي فرورفت. من نيز چشمانم را بستم و سرم را به شيشه ماشین تكيه دادم، كه رهام گفت:
    - شيشه سرده، اگر خوابت ميآد ماشينو نگه دارم بچهرو بخوابونيد عقب تو هم سرت رو به پشتي صندلي تكيه بده و بخواب.
    از توجه اش دلم گرم شد، اما به ياد حرف آقاجون افتاده و با بياعتنايي گفتم:
    - نه، ممنون، بچه رو ميخوابونم روي صندلي. خودم هم راحتم.
    او نگاهي عميق از درون آينة داخل ماشين به من انداخت و ديگر تا لحظه اي كه به مقصد رسيدیم حرفی با من نزد، طوريكه ميترسيدم نكند تا آخرين روز سفر با من همكلام نشود! اما اشتباه ميكردم و به محض رسيدن وقتي هنگام پياده شدن از ماشين پايم خواب رفته بود، كمك كرد تا پياده شوم، سپس به سرعت دستش را از زير بازويم برداشت تا بچه را از روي صندلي بلند كند. هنگاميكه بچه را روي دو دست به طرف ويلا ميبرد و مراقب بود بادزمستاني او را آزار ندهد، بياختيار از پشت سر نگاهش كردم و حس كردم آيا حق او نيست كه در آن سن و سال كودك خودش را در آغوش بگيرد؟ تا چه زماني خيال داشت بابت كردههاي ديگران خود را مجازات كند؟!
    شب، هوا آنقدر سرد شد كه همگي نزديك شومينه نشسته بوديم. كيوان و پويا مشغول بازي تخته نرد بودند و بقيه نيز فيلمي كه كتايون همراهش آورده بود نگاه ميكردند. فيلم ماجراي عاشقانهاي را شرح ميداد كه در بهبوحة جنگ جهاني دوم بوجود آمده بود و علاوه بر داستاني رمانتيك، اندكي جنگي و تاريخي نيز بود و همگي بدون گفتن كلامي مشغول تماشا بوديم. البته رهام روزنامه اي در دست گرفته و هنگام پخش صحنه هاي عاشقانه خود را سرگرم خواندن نشان ميداد. من نيز فرگل را روي پاهايم انداخته و سعي داشتم او را بخوابانم. بالاخره فيلم با پاياني غمانگيز به انتها رسيد، طوريكه من بياختيار بغض كرده و كتايون آرام اشكهايي كه روي گونه هايش مي چكيد پاك ميكرد. با صداي فرياد سپهر كه ميگفت" اَه! چه فيلم مزخرفي، حالمون گرفته شد،" من تقريباً از جا پريدم و نسرين و كتايون كه حالت مرا ديده بودند به خنده افتادند. اما من عصبي، فرگل را كه به خواب عميقي فرورفته بود روي زمين گذاشته و با حرص نگاهي به سپهر انداخته و گفتم:
    - حالا هم كه زن گرفتي خيال نداري دست از اين رفتارهات بكشي.
    خنده نسرين و كتايون قطع شد و سپهر كه براي اولين بار با برخورد تند و جدي من مواجه ميشد مات و مبهوت مرا نگاه كرد. رهام هم روزنامه را روی ميز گذاشت و متعجب به ما نگريست. آب دهانم را به سختي فرو داده و در حاليكه همان دم از رفتارم شرمنده و پشیمان بودم با بغض گفتم:
    - ببخشيد سپهر! من ... من...
    سپهر به زحمت خنده اي كرد و با همان حالت شوخ هميشگي اش گفت:
    - فكر نميكردم اين قدر جذبه داشته باشي! خوبه، خوبه، بد نيست.
    سپيده جلو آمد و در حاليكه دست دور شانة من مي انداخت رو به سپهر گفت:
    - سپهر تو هم كار خوبي نكردي، ليلي داشت بچهرو ميخوابوند و تو عصبياش كردي.
    پويا گفت:
    - همش تقصير اين فيلم بود كه اينقدر همهرو ساكت كرده بود ... ليلي چرا برامون تار نميزني؟
    همه به غير از رهام از پيشنهاد پوپا استقبال كردند و سپيده زفت ، تار مرا آورد و به دستم داد. با اينكه آمادگي نداشتم بخاطر اينكه جو تغيير كند و رفتار دور از ادب من كمرنگ شود، با اكراه تار را به دست گرفته و چند آهنگ ملايم نواختم. كمكم هر كس آهنگي درخواست ميكرد اما سپيده اصرار داشت «شد خزان» را بنوازم و خودم نيز برايشان بخوانم.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    اما وقتي امتناع مرا در خواندن ديد از پويا كه صداي نسبتاً خوبي داشت درخواست كرد مرا همراهي كند. چقدر نواختن آن آهنگ كه مرا به ياد روز تلخ جدايي ام از رهام می انداخت برايم سخت و مشكل بود، اما ديگر چاره اي جز قبول نداشتم .پس از لحظاتی ، با دقت فراوان شروع به نواختن كردم و پويا نيز با نوايي ملايم و حزن انگيز شروع به خواندن كرد:
    شد خزان گلشن آشنايي
    باز هم آتش به جان زد جدايي
    عمر من اي گل طي شد بهر تو
    ازتو نديدم جزبد عهدي و بيوفايي
    با تو وفا كردم، تا به تنم جان بود
    عشق و وفا داري با تو چه دارد سود
    كم كم تلاشم مبني بر دقيق بودن بي ثمر مي ماند و ديگر چشمانم نمناك و دستم بيحس شده بود. همان دم نگاهم با نگاه عميق رهام درهم آميخت .شاید چند ثانیه کوتاه به هم خیره بودیم که کم کم دستانم بی قدرت شدند و من ساز را روی پاهایم گذاشتم . با لبخندي كه به زحمت بر روي لب ميآوردم از همه بخصوص پويا كه آوازش نيمه تمام مانده بود، عذرخواهي كرده و گفتم ديگر انگشتانم خسته شده و ياراي نواختن ندارم. سپهر اين بار با صداي آرامي گفت:
    - اَه! چه آهنگ غم انگيزي! بياييد يك كار جالب بكنيم.
    من سازم را زمين گذاشتم و به بهانه رفتن به دستشويي جمع را ترك کردم. دقايقي در دستشويي ايستادم تا كمي بر خود مسلط شوم و رفتار عاقلانه اي در پيش گيرم . هنگاميكه بازگشتم سپهر با كيوان شوخي ميكرد و ميگفت:
    - اي حقه باز، چه مسابقه جالبيه.
    من كه ميخواستم خود را شاد و سرخوش نشان دهم با هيجان كنار نسرين نشستم و گفتم:
    - خوب، خوب، چه مسابقهاي قراره برگزار بشه؟ جايزهاش چيه؟
    نسرين گفت:
    - مسابقه حقيقت گويي!
    ابروهايم را بالا انداخته، پرسيدم:
    - چي؟ اين ديگه چه جور مسابقهايه؟
    كيوان گفت:
    - من اين بازي رو توي يك فيلم ديدم ... بازي اينطوري شروع ميشد كه يك نفر چيزي رو كه به نظرش واقعيت داره به زبون مي آره، البته راجع به افرادي كه در بازي شركت دارند، بعد هر كس عقيدة خودش رو با نوشتن كلمة خير يا بله روي كاغذ ابراز مي كنه و بعد آراء خونده مي شه و مشخص مي شه اون واقعيت چقدر درسته!
    شانه هايم را بالا انداخته و گفتم:
    - به نظر جالب نمياد!
    كتايون نیز با من همعقيده بود، اما بقيه موافق بودند. رهام هم همچنان سكوت كرده و تقريباً خود را از جمع جدا ساخته بود. سپهر كه پرجوش و خروش مدام جابجا ميشد و با كارهايش ديگران را به خنده وامي داشت با شادي گفت:
    - اولين نفر من هستم.
    سپيده با خونسردي گفت:
    - بي خودي بالا و پايين نپر! از بزرگ شروع مي كنيم. اول منم.
    سپهر گفت:
    - اين طوري هم بد نيست، چون من نفر سوم مي شم.
    رهام بالاخره به حرف آمد و گفت:
    - من و معاف كنيد ... من ترجيح ميدم تماشاگر باشم.
    پويا گفت:
    - قبول نيست، همه بايد بازي كنند البته از كوچك به بزرگ.
    سپيده گفت:
    - نبايد به شخصيت افراد توهين بشه و هيچكس رو ناراحت كنید.
    رهام نیز به ناچار قبول كرد و بازي شروع شد. مسلماً اولين كسي كه بازي را شروع مي كرد من بودم چون فرگل كوچولو خواب بود!
    من اندكي فكر كرده، سپس گفتم:
    - به نظر من ...
    كيوان ميان حرفم آمد و گفت:
    - بايد با جملة" شما اينطور فكر نمي كنيد كه ... "شروع كني.
    - شما اينطور فكر نمي كنيد كه كيوان بايد كمي خوش اخلاقتر از اين باشه!
    با قهقهة سپهر و كتايون، بقيه، حتي خود كيوان به خنده افتادند و رأي گيري شروع شد و بالاخره با رأي اكثريت نظر من تأييد گرديد!
    طفلك كيوان كه پسر آرام و در عين حال ديرجوشی بود، لبخندي بر لب آورد و قول داد در رفتارش تجديدنظر كند . پس از من نوبت خودش بود .او لحظهاي تأمل كرد سپس گفت:
    - شما اينطور فكر نمي كنيد كه ليلي مدتيه رفتارش عوض شده؟!
    حس ميكردم به ناگاه سطل آب سردي روي سرم ريخته شد . با لبخندي تصنعي گفتم:
    - قرار شد كسي رو ناراحت نكنيم.
    سپهر با لبخندي پرمعني در حاليكه به ديگران براي تأييد سخنش نگاه ميكرد گفت:
    - اين ديگه احتياجي به رأي گيري نداره، چون حقيقت داره!
    در حاليكه از رفتار رهام كه همچنان ساكت، دست به سينه و با حالتي خاص روي مبل لم داده و مرا مي نگريست به شدت خشمگين بودم با خنده اي عصبي گفتم:
    - خوب، حالا نوبت به نسرين ميرسه!

    نسرين كه از حالت من به وحشت افتاده بودتا مبادا دوباره کنترلم را از دست دهم با سرعت گفت:
    - شما فكر نمي كنيد كه اينطور!
    از اشتباه لفظي او همه به خنده افتاديم و او با كمك پويا جمله اش را تصحيح كرد:
    - شما اينطور فكر نميكنيد كه سپهر گاهي در شوخي كردن افراط ميكنه؟!
    سپهر با خنده گفت:
    -شما شاهد باشيد چطور از اين موقعيت
    سوء استفاده ميكنه!
    حتي آراء جمع شده سپهر خنده آور بود چرا كه نتيجه چهار به چهار مساوي بود و با حساب اينكه يكي از آراء منفي، رأي خود سپهر بوده نتيجه اين شد كه او نيز بايد در رفتارش تجديدنظر كند . بعد پويا سؤالش را اين چنين مطرح كرد:
    - شما فكر نمي كنيد سپهر و نسرين به طرز عجيبي با هم تفاهم دارند و اونها رو كمتر دمغ و دلخور مي بينيم.
    همگي با صداي بلند با او موافقت كرده و آن دو با لبخندي از همه تشكر كردند. در آن لحظه برق رضايت و خوشبختي را در چشمانشان ميديدم و لحظهاي حس كردم چقدر دلم ميخواست من هم مثل نسرين باشم، اما با تلنگر كتي كه كنارم نشسته بود به خود آمدم. او با لبخندي گفت:
    - سؤالم رو پرسيدم، چرا رأيت رو نمينويسي؟ خواستم بگويم حتي متوجه سؤال نشدهام! اما از ترس اينكه مورد توجه قرار بگيرم فقط يك خير روي تكه كاغذ نوشته، آنرا تا كرده و به دست او دادم.
    كيوان كه اين بار آرا را ميخواند با لبخندي گفت:
    - فقط یک رأي منفي داريم. يعني كي فكر نمي كنه كه رهام برخلاف ظاهر آرام و سردش، شخصیت با احساسی داره؟!
    براي اينكه هنگام طرح پرسش فكرم مشغول بود و جواب نادرستي داده بودم ناراحت شده و هنگاميكه نگاه موشكافانة سپيده، كتايون و رهام را روي خود ثابت ديدم، دوباره عصبي گشتم. اما به زحمت خود را كنترل كرده و سخني نگفتم.
    بالاخره سپهر نيز سؤال خود را مطرح كرد:
    - شما اين طور فكر نمي كنيد كه امشب هيچ كس راجعبه سپيده و پويا حرفي نزده؟
    سپيده خنده اي كرد و گفت:
    - حالا نوبت من رسيده. شما اينطور فكر نميكنيد اين به اون خاطره كه من و پويا از همه مظلومتريم؟
    گفت و گو و هياهو بالا گرفته بود و هر كس حرفي راجع به سپيده و پويا بر زبان ميآورد و تنها رهام و من بوديم كه آرام نشسته و خواه ناخواه از آنها جدا گشته بوديم. بالاخره رهام با كلافگي از جايش برخاست و در حاليكه به سمت دستشويي ميرفت با صداي بلند گفت:
    - شماها فكر نميكنيد كه الان بهتره بخوابيم؟!
    سپهر با خنده اي گفت:
    - شماها فكر نمي كنيد كه رهام چقدر زرنگه؟
    و همه با صداي بلند بلهاي گفتند كه حتي خود رهام به خنده افتاد!
    آن شب علي رغم خستگي راه، بي خوابي چنان به سرم زده بود كه از شدت غلت خوردن در رخت خواب، دست و پاهايم دچار ضعف شده بود . بالاخره نزديك طلوع خورشيد، كلافه از بي خوابي به آرامي پالتوام را به تن كرده، شالم را روي سر انداخته و پاورچين، پاورچين به سمت ساحل به راه افتادم . آسمان صاف بود و سوز و سرماي صبح گاهي تا مغز استخوانم را مي لرزاند . كمكم بر اثر پياده روي پاها و بدنم گرم شده و با احساسي خوشايند مشغول تماشاي طلوع خورشيد شدم. امواج كف آلود دريا كم كم در نور سرخ رنگ آسمان پديدار مي گشت و ظلمت و تاريكي در مرزي به رنگ خون جاي خود را به سپيدي صبح مي داد. در زيبايي منظرة مقابلم غرق بودم كه با صداي گرم رهام به خودم آمدم.
    - خيلي قشنگه، اين طور نيست؟
    متعجب به او نگاه كردم . او كه حيرتم را از حضورش مي ديد گفت:
    - از پنجره ديدم كه به سمت ساحل مي ري. خوب اين موقع صبح كمي خطرناكه تنها بيرون باشي.
    آخر چرا هميشه با دلايل منطقي رفتار خود را توجيح ميكرد. من تشنة محبت بودم، تشنة شنيدن جملات پراحساس، اما او چون كوهي از يخ مقابلم ايستاده بود و براي جزئي ترين توجهاتش دلايلي منطقي مي آورد. عصباني شده و با اندكي تندي گفتم:
    - لزومي نداشت خودتون رو به زحمت بياندازيد، من از پس مزاحمين خيلي خوب بر ميام.
    او دستهايش را به سينه زد و در حاليكه ابروهايش را بالا مي انداخت گفت:
    - جدي! ميتونم بپرسم چطور؟
    غضبناك نگاهش كردم و گفتم:
    - خيلي راحتر از اوني كه فكرش رو بكنيد.
    - جالبه! مي شه برام بيشتر توضيح بدي ... مثلاً فكر كن من يك مزاحمم!
    - آه، رهام خواهش ميكنم سر به سرم نذار.
    او با لودگي گفت:
    - خانم خوشگله، چرا با من قهري؟ چرا اينقدر عصبي و بداخلاق شدي؟ من عاشق اون ليلي پرحرارت و خنده رو بودم! تو كي هستي؟ به من بگو!
    با چشماني گرد شده در حاليكه از طرز سخن گفتنش نمي توانستم پي به جدي يا شوخي بودن حرفهايش ببرم او را نگاه كرده و گفتم:
    - من از اين شوخي هاي بي مزه خوشم نمياد...
    او با مسخرگي سرش را خاراند و گفت:
    - ولي من فكر مي كردم تو از شوخي كردن خوشت ميآد، بهخاطر همين حرف دلم رو به شوخي بهت گفتم. اشتباه كردم؟
    با بي چارگي و حالتي عصبي دندان هايم را بهم فشره و گفتم:
    - تو آخرش هم منو ، هم خودتو ديوونه ميكني.
    سپس از او جدا شده و خواستم به سرعت به سمت خانه بروم كه با صداي بلند و لحن جدي گفت:
    - من دوستت دارم ليلي ... ميدونم كه تو هم نسبت به من بي توجه نيستي ... چرا با لج بازي و غرور بي جا بايد اين جدايي لعنتي رو تحمل كنيم.
    هم چنان که پشت به او ايستاده بودم و بغضي شديد گلويم را مي فشرد. او نزديكم آمد. از پشت ، دستش را دور كمرم حلقه كرد و سرش را به سرم چسباند. از تماس بدنش حس كردم تمام وجودم گرم شد، اما با ديدن ماهيگيري كه در دور دستها تورش را به دريا مي انداخت به خود آمده و سريع خود را از آغوشش بيرون كشيدم. او مقابلم ايستاد و با چشماني پر از اشك گفت:
    - توي اين مدت مدام با خودم كلنجار مي رفتم و مي خواستم فكر تورو از سرم بيرون كنم، حتي سعي كردم ازدواج كنم اما نتونستم. قيافة تو مدام جلوي چشمام بود، اون قدر دلم برات تنگ شده بود كه حس ميكردم صد ساله ازت دورم. شايد باور نكني اما بوي تورو گاهي چنان واضح حس مي كردم كه كلافه مي شدم و به خودم لعنت مي فرستادم ... تا اينكه طاقت نياوردم و به بهانة عروسي سپهر برگشتم. اما چي ديدم. تو خوشحال و سرخوش بودي و نگاهت گريزان از من. توي رفتارت نفرت و انزجار رو ميديدم. با خودم فكر كردم تو فقط يك دختر بچة احساساتي هستي كه با يك نگاه عاشق و با يك بيمهري فارغ ميشه. براي همين به خودم و عمل و تجربة خودم شك كردم. فكر كردم اشتباه كردم و تمام اون مدت دچار عذابی عبث بودم. بعدش حتي خواستم باهات حرف بزنم، اما چندبار تا نزديك باشگاهت اومدم و پشيمون برگشتم، تا اينكه مهردادرو ديدم و مثل اين بود كه دنيا روي سرم خراب شد ... ديگه داشتم ديوونه مي شدم و بيشتر از تو از خودم متنفر بودم. اما تو اومدي... دوباره ليلي من شده بودي. همون نگاه و همون كسي كه من عاشقش شده بودم ... و حالا نمي تونم ازت بگذرم تو بايد با من بيايي! ... يك بار برام نوشتي كه حاضري تا آخر دنيا همراهم باشي. حالا هم بگو ليلي ...
    با بر زبان آوردن جمله آخرش به ناگاه تمام رؤياهاي شيرينم درهم فروريخت. پريشان و دلتنگ بدون گفتن كلامي از آن محل، از او و از كينه اش گريختم.
    سرماي صبحگاهي كار خود را كرد و من تمام طول باقي اقامتمان را به علت سرماخوردگي شديد در رختخواب به سر بردم. اما تنها كسي كه با نگاهها و حركات معني دارش به من ميفهماند درد واقعيم را مي داند سپيده بود.
    از شنيدن حرف های نااميدكننده اش چنان دلم گرفت كه اشك به ديده آوردم. خدايا چه رنجي مي كشید چقدر تنها و بي كس بود و دلش چقدر انباشته از احساسات متضاد و عذاب آور!
    راستي كه گاهي آدمها چه بی حد به خود سخت مي گيرند و براي هر كار يا احساسي به دنبال دليل و برهان مي گردند. خيلي از احساسات، بي دليل و فقط به خاطر حسي غريب در درونمان شكل مي گيرند و اعمال غيرمترقبه اي از ما سر ميزند كه باورش گاهي براي خودمان نيز مشكل است... اما رهام بيشتر از اينكه با آقاجون در ستيز باشد، با خود و سرنوشت خود در جدال بود. جدالي كه در نهايت خودش بازندة اصلي آن محسوب می شد!
    همانطور كه اشك مي ريختم با صداي لرزان گفتم:
    - سپيده گفت بريد بالا با هم حرف بزنيد. يا رومي روم يا زنگي زنگ اما به قول اخوانثالث:
    نه از رومم، نه از زنگم، همان بي رنگ بي رنگم
    بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم!
    او سرش را به سمت من چرخاند و با ديدن چشمان گريانم با چهره اي متاثر كنارم نشست و در حاليكه با انگشتانش، اشكهايم را از روي گونه مي زدود، با چشماني غم زده و صدايي نشسته در بغض گفت:
    - ليلي
    بي مرز باش
    ديوار را ويران كن،
    خط را به خال خويش رها كن،
    بيخط و خال باش
    با من بيا ... هميشه ترين باش!
    ليلي
    با من بودن خوب است،
    من مي سرايمت
    در ميان گريه به خنده افتادم. او هم خنديد! شايد چند دقيقه هر دو مي خنديديم، خنده اي تالخ و در عين حال شيرين! او كه ميديد خنده ام تمامي ندارد انگشت روي دهانم گذاشت و گفت:
    - اين قدر شعر خوندن من خنده دار بود!
    هنوز صورتم مي خنديد كه گفتم:
    - باورم نمي شه تو شعر گفتن هم بلد باشي و اين قدر با احساس بخوني.
    - اين شعر از نصرت رحمانیه و چون با اسم تو آغاز مي شد، اونو چندين بار خوندم و چون وصف حالم بود حفظ شدم... در ضمن جواب شعرت رو با شعر دادم كه فكر نكني فقط خودت شعر بلدي.
    دوباره به خنده افتاده و گفتم:
    - ولي خيلي قيافه ات بامزه شده بود ... رهام اصلاً اين كارها بهت نمياد.
    همچنان مي خنديدم و او با اينكه چشمانش مي خنديد با عصبانيت مچ دستم را گرفت و پيچاند و گفت:
    - ليلي باور كن بد مي بيني اگر ساكت نشي! اصلاً خوبي به تو نيومده! داري پشيمونم ميكني ها!
    براي اين كه به راستي پشيمانش نكنم با زحمت فراوان بر خود مسلط شده و از او خواستم مچ دستم را رها كند. اما او تنها اندكي دستش را شكل كرد و مرا آرام به سمت خود كشيد و با نگاهي به ژرفاي دريا در ني ني چشمانم خيره شد و گفت:
    - ليلي،
    با من بيا...!
    ديگر به جز اينكه دوباره اشك به ديده آورم چه جوابي براي بهترينم داشتم!
    فصل بيستم

    در فرودگاه همهمه اي برپا بودو با نگاهي اجمالي ميتوانستي بين آن همه آدم، ببيني گروهي شاد و برخي غمگين هستند و مشخص بود چه دسته اي براي بدرقه آمده اند و چه دسته اي براي استقبال! همان طور كه واضح بود جمع ما براي چه منظوري در آنجا حضور دارند! چهرة همگي ما اندوهگين بود و در آن ميان من بيش از ديگران منقلب و ناراحت بودم . مدام با گوشة دستمال مانع چكيدن اشكهايم ميشدم و با قورت دادن مداوم آب دهانم سعي مي كردم بغض سمجي را كه در گلو داشتم، فروبخورم . مادرجون نيز دست كمي از من نداشت اما بر خلاف من تلاشي براي پوشانيدن اشكهايش نمي كرد، بلكه آنها را رها كرده و با دستمالي پارچه اي گاهي صورت وبيني اش را تميز مي نمود. آقاجون كنار من ساكت ايستاده بود، اما از حالتش مشخص بود سعي در كنترل خود دارد. خاله پروين به سمت مادرجون رفت و با لبخند گفت:
    - مامان جان چرا اين قدر گريه مي كنيد ... شما بايد به ما روحيه بدید ...
    مادرجون اشک هایش را پاک کرد و گفت:
    - دست خودم نيست، دلم طاقت نمياره.
    سپهر گفت:
    - اين گريه شاديه، چون ديگه دردسر تموم شده، مادرجون ذوق كرده.
    با اعلام شمارة پرواز لندن بي اختيار نگاهم را به رهام دوختم. او لبخندي دلگرم كننده به رويم پاشيد و رو به ديگران گفت:
    - خيلي باعث زحمت همگي شديم. من به نوبة خودم از همه تشكر ميكنم.
    سپس به طرف پدر و مادرم رفت و ادامه داد:
    - عمه ثريا، حميد خان، من قول مي دم مراقب ليلي باشم و نذارم بهش سخت بگذره.
    مادرم اشك گوشة چشمش را پاك نمود و پدرم دستي به شانة رهام زد و گفت:
    - من به تو اطمينان دارم، ناسلامتي دارم دخترم رو دست يك مرد مي سپارم.
    سپس او را در آغوش فشرد. مادر نيز روي رهام را بوسيد و بعد مرا به آغوش كشيد که همان لحظه بغضم تركيد . هر چه از آغوشی به آغوش ديگر مي رفتم گريه ام شدت مي گرفت.
    تا اينكه آقاجون دست در بازويم انداخت و با مختصر تكاني به من كه ديگر به هق هق افتاده بودم ، آرام گفت:
    - اين چه كاريه؟ تو كه براي هميشه ما رو ترك نمي كني .... هر وقت دلتنگ شدي كافيه يك بليط تهيه كني و راهي اينجا بشي... تازه الان ممكنه رهام غمگين بشه و فكر كنه ته قلبت راضي به همراهيش نيستی... پس آروم باش.
    با شنیدن حرف های منطقي آقاجون كمي آرام گرفتم و نگاهم را به رهام كه كمي دورتر از ما با چهره اي گرفته و مغموم مرا مي پاييد، دوختم . به ناگاه ته دلم لرزيد." نكنه فكر كنه كه من به حالش ترحم آورده و از پي اش مي روم. نكنه دلش از رفتار من بگيره ... نكنه فكر كنه اونقدرها هم عاشقش نيستم." در افكار ناخوشايند خود غرق مي شدم كه دايي كنارم آمد و گفت:
    - دايي جان ديرتون مي شه. رهام منتظره.
    زن دايي با خنده اي در ميان گريه گفت:
    - ديگه بايد بهش بگي عروس خوشگلم، دختر گلم!
    من با لبخند به سمت زندايي رفته و در آغوش مهربانش براي چندمين بار در آن روز جاي گرفتم که سپهر كه تنها فرد خندان جمع بود گفت:
    - نسرين خانم يادبگير! ببين چه عروس مهربونيه!
    نسرين و خاله پروين بيش از ديگران به شوخي او خنديدند و من آرام زيرگوش زندايي گفتم:
    - خيالتون راحت باشه، من مراقبش هستم و بهتون قول مي دم دوري ما از شما چندان طولاني نشه... بالاخره يك روزي ما براي هميشه برمي گرديم، من مطئمنم.
    رهام به اعتراض گفت:
    - قرار به گفتن حرفهاي پنهاني نبود.
    دوباره سپهر شروع به مزه پراني كرد در همان حين فرزين كه از همان ابتدا مي ديدم پريشان و بي قرار است به سمت من آمد و آهسته مرا به كناري كشيد و گفت:
    -ليلي، با سارا حرف مي زني؟
    با خنده گفتم:
    - اي پسرة كم طاقت، خوبه براش يك نامه مفصل بنويسم...؟یا اصلاً چرا خودت بهش نميگي؟
    - براي اينكه روم نمي شه از ش بخوام يكسال منتظرم بمونه.
    - من بهش ميگم و مطمئنم قبول ميكنه.
    با صداي رهام كه مرا صدا مي زد حرف ما نيمه تمام ماند و من به سوی او رفتم که گفت:
    - دیگه وقت رفتنه.
    با اينكه انتظار ديدن برخورد رهام و آقاجون را مي كشيدم اما آن دو نسبت به يكديگر همچنان بيتفاوت مانده بودند . بالاخره در آخرين لحظه رهام كه از نگاه من پي به ناراحتيم برده بود آهسته به سمت آقاجون رفت. پيرمرد گويي منتظر كوچكترين حركتي از جانب او بود، لبخندي كمرنگ اما مهربان و پرمعنا به رويش پاشيد و دستش را در دست رهام كه به سمتش دراز بود گذاشت و آنرا به گرمي فشرد. با صداي كف زدن سپهر، ديگران نيز كف زدند. آقاجون و رهام هر دو با تمام سعي ايي كه در خويشتن داري داشتند، اشك به ديده آورده بودند . من از شدت هيجان و شادي چنان به سمت آن دو رفتم گويي چون پركاهي سبك شده بودم . آقا جون با دست ديگرش به بازوي رهام كوفت و رو به هر دوي ما گفت:
    - تو و ليلي هر دو دست هم امانت هستيد! بايد مراقب هم باشيد.
    رهام كه به شدت هيجان زده شده بود با پشت دست، پشت لبش را كه خيس عرق بود پاك كرد و فقط لبخند زد. اما من كه قادر به كنترل اعمالم نبودم وقتي آقاجون دست رهام را رها كرد و به رويم لبخند زد، به آغوشش پريده و هر دو طرف صورتش را محكم بوسيدم و چندين مرتبه پشت سرهم از او تشكر کردم. سپس با نگاهي پر از قدرداني به رهام خيره شده و از او هم تشكر كردم. با صداي پر از شادي سپهر كه مي گفت:
    - اين طوري قبول نيست! بايد همون طوري كه از آقاجون تشكر كردي از رهام هم تشكر كني!
    لبخندي از اعماق وجود بر لب آورده و شرمگين سر به زير انداختم. آقاجون با خنده در جواب سپهر گفت:
    - تو نگران خودت باش، غصه رهام رو نخور!
    بالاخره در ميان اشك و خنده، من و رهام از آنها جدا شده و در حاليكه به سختي از عزيزانم دل مي كندم، به همراه عزيزترينم به سمت سرزمين ناشناخته غربت و عشق به راه افتادم.
    دقايقي از پروازمان مي گذشت، من آرام و خموش چشم به آسمان تيرة شب دوخته و در حاليكه دلم با اشعههاي نوراني خود چشمانم را روشن ميكرد آرام اشك ميريختم و از خداي مهربان خود مي خواستم تحمل دوري از آنان كه دوستم داشتند و دوستشان مي داشتم را به من اعطا فرمايد تا بتوانم براست ي مرهمي براي دل تنها و رنج ديدة رهامم باشم. رهامي كه با تمام خصوصيات اخلاقي خاص، كينه ها، بغض ها، غرور و توقعاتش، ديوانه وار مي خواستمش! رهامي كه مي دانستم هميشه تكيه گاه و پشت و پناهم خواهد بود، اويي كه مهربان بود و عاشق!
    در حال خودم بودم كه گرمي دست مهربان و صميمي اش را روي دست حس كردم . پس از اينكه اشكهايم را با دست ديگر پاك نمودم با صورتي پر از مهر به چشمانش نگريستم. وقتي نگاهم به نگاهش دوخته شد ، با اخم گفت:
    - تو كه باز داري گريه مي كني! فكر مي كردم اون ماچ آبدار تا كانادا تو رو شارژ كرده.
    - اي حسود!
    - خوب آره من يك كم حسودم، اما توقع دارم همون طور كه سپهر گفت جبران كني!
    هر دو مي خنديديم كه گفتم:
    - راستي چقدر جاي سپيده خاليه!
    به ناگاه چهره اش درهم رفت و با حالتی جدي به من نگاه كرد و پرسيد:
    - منظورت چيه؟ چرا يك مرتبه اين حرف رو زدي؟
    - سپيده مي گفت تو زندگيش احساس خوشبختي مي كنه اما خوشبختيش وقتي كامل مي شه كه تو هم مثل خودش از زندگيت احساس رضايت كني ....
    رهام ... تو واقعاً خوشحال هستي...؟ يعني ته دلت فكر نمي كني با اون... شايد خوشبخت تر مي شدي؟
    - ليلي بذار يك چيزي رو بهت بگم . تا به حال در تمام طول عمرم... در تمام زندگيم كسي رو به اندازة تو نمي خواستم و دوست نداشتم حرفم رو باور مي كني؟
    آرام سرم را به نشانة تأييد پايين آوردم و او ادامه داد:
    - پس ديگه نمي خوام از اين حرفها بشنوم.
    حرفش را قبول كردم و براي تغییر مسير بحث پرسيدم:
    - راستي از راضيه خانم چه خبر؟ گفته بود شايد بياد فرودگاه!
    - اومده بود!
    با تعجب گفتم:
    - اما من هر چي با چشم گشتم اونو نديدم.
    - ولي من ديدمش گوشة سالن ايستاده بود و حتي هنگام خداحافظي آروم برام دست تكون داد.
    به او نگاه كردم. هنگاميكه از مادرش سخن مي گفت به طرز غريبي آرام ميگشت و اندوهي ژرف در نيني چشمانش موج ميزد . من هم ديگر چیزی نگفتم و او را با افكار خويش تنها گذاشتم. سرم را به پشتي صندلي ام تكيه داده و به وقايع هشت ماه اخير انديشيدم. به اينكه چگونه تنها چند روز پس از مراجعت از شمال طي عقد ساده اي زن و شوهر شديم. به اينكه چقدر سپيده خوشحال بود، هنگاميكه دوباره وطن را به قصد ديدار عزيزانش ترك مي گفت . اينكه چگونه هفت ماه تمام دوري از رهام كه ديگر به طور رسمي و شرعي شوهرم بود را تحمل كردم تا كارهاي مربوط به اقامت من در كانادا انجام پذيرد. به راستي هنگاميكه انسان خود را كاملاً متعلق به كسي مي داند، ديگر قادر نيست دوري اش را حتي يك روز تحمل كند.
    به قول آقاجون وقتي صيغة عقد جاري مي شود انگار زنجير محكمي از عشق و تعهد به دستان انسانها مي خورد. حال اين ماييم كه مي توانيم كاري كنيم اين زنجير نرم و انعطاف پذير باشد و از وجودش غرق لذت شويم، يا اينكه آن را سخت و فولادين سازيم تا هميشه ماية اسارت ناخوشايندي برايمان گردد. و من چه عاشقانه اين اسارت شيرين را پذيرفته بودم! اين پيوند، روز قبل، با جشني به مناسبت ازدواج ما چقدر محكمتر شده بود.
    رهام دستم را كه هنوز زير دستش بود آرام فشرد و گفت:
    - خوشحالم كه آروم شدي.
    - رهام! بهت نگفتم برات يك قطعه ساختم، كه يادم رفت!
    او خنده اي كرد و گفت:
    - مهم نيست كه يادت رفته، مهم اينه كه برام يك قطعه ساختي ...حالا فكر مي كني كي بتوني يكي ديگه بگي؟
    - همين حالا! همين حالا حس ميكنم دلم مي خواد برات يك قطعة عاشقونه بگم.
    او دست زيرچانه زد ، با شيفتگي نگاهم کرد و گفت:
    - من مي ميرم براي قطعه هاي عاشقونة تو!
    و من با صدايي آرام چنين در گوش جانش نجوا كردم:
    - تو را دوست دارم! نه به نرمي آب، كه به لطافت شبنم صبحگاهي در يك صبح زيباي بهاري . نه به وسعت خورشيد! كه به پهناي آفتاب، و حالا... من تمام شاخه هاي سرد غرورم را به زير پاهاي تو ريخته و شاخ و برگ سبز عشقم را بر سرت گسترانيده ام...


    پایان




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 01:12 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.