صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool


    مسافرت حافظ در معیت شاه به سوی کرمان وسیله ی تازه ای به دست خان سلطان داد تا آتش دیگری روشن کند وخاطر شاخه نبات را نسبت به حافظ مکدر وآزرده سازد.به توسط پیرزنی که به خانه ی شاخه نبات آمد وشد داشت وخود را خیر خواه وی قلمداد می کرد،گوشزد شاخه نبات نمود که شاه ابو اسحاق کاری با حافظ وسفر او به کرمان نداشت وحافظ خودش شخصآبا ابرام والتماس شاه را راضی کرد که اورا نیز در آن سفر همراه ببرد.پیرزن پوزخندی زد وگفت:
    -شاید حافظ می خواهد چندی بدون مزاحم با خان سلطان بگوید وبخندد وخوش باشد!
    شاخه نبات با آن رشک وحسد وسوءظنی که نسبت به روابط حافظ وخان سلطان داشت،با شنیدن آن مطلب افکار وحدسیات جانسوزی روحش را معذب ساخت.
    شاخه نبات وقتی از زبان فرستاده ی حیله باز وسخن چین خان سلطان شنیدحافظ شخصآاز شیخ ابواسحاق تقاضا کرده در سفر کرمان جزو ملتزمین رکاب باشد ومقصودش این است که بامعشوقه دیرین خود خان سلطان که او هم همراه شیخ ابواسحاق خواهد بود معاشقه کند وخوش باشد،از زندگی مأیوس وبیزار شده وبا تمام عشق وعلاقه قلبی که به حافظ داشت کینه ی عظیمی از وی به دل گرفت وبا خود عهد کرد مهر اورا از دل بیرون کندودیگر نامش را بر زبان نیاورد.دختر ساده دلباخته که از چندی پیش نسبت به روابط حافظ وخان سلطان ظنین وبدگمان بود،یقین کرد حافظ فقط روی این حساب شاه را از عشق خود نسبت به وی آگاه ساخته وتمنا کرده شاه اورا از پدرش خواجه صدرالدین خواستگاری کند که خود را در ظاهر خاطرخواه شاخه نبات قلمداد کند تا شاه به عشق وعلاقه وی نسبت به برادرزاده اش خان سلطان پی نبرد.در دل خود از حافظ قهر کرد ،قهری که در نظرش آشتی پذیر نبود.پنهان از چشم پدر ومادرش به گوشه تنهایی پناه می برد،از بخت بد می نالید،بر گذشته افسوس می خورد واشک از چشمان فرو می ریخت.دایمآغمگین واندوهناک بود .پدر ومادربیخبر از فتنه ای که خان سلطان برپا کرده بود،تصور می کردند علت غمگینی شاخه نبات از این است که مراسم ازدواج وی ونامزد محبوبش به تخیر افتاده ،به این دلیل دلداریش می دادند،سربه سرش می گذاشتندوامید وارش می کردند واز راه تسلی «الخیر فی ماوقع»می گفتند وآن سخنان به آتش جانسوزی که دختر درآن می سوخت ،دامن می زدند.شاه ابو اسحاق پس از تصمیم به سفر کرمان سه روز به اطرافیانش جهت تدارکات لازمه مهلت داد.حافظ از تأخیر ازدواج وبدتر از آن از سفر کرمان که موجب هجران وفراق طولانی با دلارامش می شد،سخت ناراحت ومشوش بود وغافل از فتنه خان سلطان وآیه یأسی که آن دختر سنگدل در گوش شاخه نبات خوانده بود،تصور می کردشاخه نبات دل نازک بیش از خود او از خبر تأخیر عروسی وسفر کرمان ناراحت وغمگین است،این بود به محض اطلاع از خبر تأخیر ازدواج وسفر کرمان،برخود واجب شمرد به دیار دلارام بشتابد واورا تسلی ودلداری بدهد وعمر سفر را کوتاه بخواند.
    دربان خانه ی خواجه صدرالدین که حافظ را «داماد»ارباب می شمرد،با عزت واحترام اورا استقبال کرد وخوش وخندان رفت تا مژده ورود داماد را بدهد.دقایقی بعد دربان با قیافه گرفته ومتأثر برگشته وگفت :
    -دختر خانم کسالت دارد وگفتند از پذیرایی معذورند.
    حافظ متحیر ماند.
    «شاید اسم مرا درست نگفته است.»
    -آیا اسم مر می دانی وگفتی چه کسی آمده است؟
    -بلی ،آقای داماد هستند.
    تعجبش بیشتر شد.دربان را روانه کرد وگفت:
    -بگو حافظ است ،می خواهد احوال پرسی کند.
    اورفت وبرگشت وجواب آورد که:
    -خانم گفتند حالم خوش نیست وحوصله پذیرایی وگفت وشنود ندارم.
    حافظ ،انتظار آن بی مهری وکم لطفی را نداشت .مات ومبهوت ومتفکر واندیشناک عازم بازگشت شد.از بخت بد خود خواجه هم در خانه نبود تا به توسط وی جویای حال نامزدش شود.روز بعدهمان صحنه وگفتگو تجدید شد وبیش ازپیش جوان پاکدل ودلباخته را دلریش وپریشان ساخت.در نظرش مسلم شد که نامزدعزیزش باز به علت نامعلومی از او قهر کرده است وهرچه دنبال علت گشت راه به جایی نبرد ودایمآاین شعر خود را تکرار کرد:
    کجاروم،چه کنم حال دل که را گویم
    که گشته ام زغم وجور روزگار ملول


    روز سوم که فردای آن، روز حرکت بود، بختش یاری کرد و خواجه صدرالدین در خانه بود. خواجه به یک نگاه متوجه ی حال زار و غم واندوه دامادش شده، لبخندی زد وگفت:
    ‏- به نظرم از تعویق مراسم ازدواج این طور ملول و غمگینی. ولی عمرسفرکوتاه است. ان شاءالله به سلامتی بر می گر دیم و عروسی را بر پا می سازیم. اتفاقأ شاخه نبات هم دراین دو سه روز اخیر بدتر از تو دایمآ غصه دارو اندیشناک به نظر می رسد ظاهرأ او هم از تاخیر عروسی ناراضی است.

    ‏حافظ گفت:
    ‏- ملالت خاطر من نه از آن جهت است که ازدواج ما به تأخیر افتاد. نمی دانم شاخه نبات باز چه خیالا تی پیش خود کرده ، یا چه شنیده که باز نسبت به من بی لطف و بدبین شده. این دو روزگذشته چند بار خواستم ملاقاتش کنم و راجع به سفر آتی و ازدواجمان حرف بزنم ، اما رو نشان نداد. یک روزکسالت مزاج و روز دیگر بی حوصلگی را بهانه قرار داد و از ملاقات خودداری کرد. من که کاری برخلاف میل او نکرده ام. سبب این بی مهری چیست؟
    ‏خواجه متحیر ماند. ازعلاقه ی دخترش به حافظ اطلاع داشت وروزهای اخیر دیده بودکه شاخه نبات با چه ذوق وشوروشعفی خود را برای عروسی آماده می کند. زن خدمتکاری را صدا زد و امرکرد برود و شاخه نبات را به حضورش بیاورد و به حافظ گفت:
    ‏-الان شاخه نبات می رسد و قضیه روشن می شود. من خیال می کنم شما بی جهت بدگمان شده اید. من خودم متوجه بودم که دخترم بیش از شما از تاخیر عروسی ناراحت و غصه دارشده.

    ‏خدمتکار برگشت و جواب آورد:
    ‏. خانم گفتند به ملاحظاتی نمی توانند در این جا خدمت شما برسند. اگر کار یا فرمایشی فوری ندارید، باشد برای بعد و هرگاه کار فوری دارید، خودتان به تنهایی تشریف بیاورید.
    سوءظن حافظ تبدیل به یقین شد وشکی نماند که شاخه نبات نمی خواهدروی

    او را ببیند. اوقات خواجه از نافرمانی دخترش تلخ شد. متغیر و خشمناک از جا برخاست و نزد شاخه نبات رفت.
    ‏- چرا حرف مرا زمین اند اختی و نیامدی؟
    ‏- پدرجان، من چیزی از شما پنهان نمی کنم. دیگر مایل نیستم روی حافظ را ببینم. شما صاف و پوست کنده به او بگوییدکه چون نمی خواهم عیش اورا منقض کنم ، لذا ازازدواج به وی به کلی منصرف شده ام. من شوهری می خواهم که یکه شناس باشد و چشم چرانی نکند.
    ‏- نمی فهمم ، مگر چه شده؟ حافظ که همه تصدیق دارند جوان پاک و معصومی است. تو را از دل و جان دوست دارد، از تعویق ازدواج سخت ناراحت و غصه دار است ، اوکجا و چشم چرانی کجا؟
    ‏- پدرجان ، خپلی چیزها ست که شما از آن ها خبر نداری. همین حافظ پاک و معصوم شما ازمدت ها پیش خاطرخواه خان سلطان برادرزا ده شاه ابواسحاق است. همین که شنیده خان سلطان هم در سفر کرمان همراه شاه خواهد بود، با عجز و التماس از شاه تمنا کرده او را نیز همراه ببرد تا بتواند در خفا و سر فرصت با خان سلطان عشقبازی کند.

    ‏- تو این حرف ها را ازکی شنیدی؟ بیچاره حافظ ابدأ مایل به این مسافرت نبود، شاه ، هم به او و هم به من امرکرد که باید در این سفر همراهش باشیم.
    ‏صحبت بین پدر و دختر به درازاکشید. بالاخره خواجه قسم خورد که چهار چشمی مراقب حافظ و خان سلطان خوا هد بود. اگر بفهمد حافظ نظری به خان سلطان دارد، خودش عروسی را به هم خواهد زد،خواجه محض اطمینان خاطر دخترش قرآنی را که علی الرسم به مناسبت سفر همراه برد اشته بود، بیرون آورد و دست روی آن زده ، به کلام الله مجید قسم خوردکه اگرکم ترین چشم چرانی یا توجهی نسبت به خان سلطان از جانب حافظ مشاهده کند بلافاصله حافظ را از دامادی خود محروم سازد. شاخه نبات کمی آرام گرفت، اما بدگمانی و سوءظنش کاملأ برطرف نشد. خواجه با اجازه دخترش حافظ را به حضور خواند و علت بی مهری شاخه نبات و بدگمانی و سود ظن او راگوشزدکرد. اشک درچشمان


    ‏جوان دلباخته حلقه زد. همان قرآن خواجه را به دست گرفت و سوگند یادکردکه تا زنده است، نبست به شاخه نبات وفادارو صمیمی خواهد بود. شاخه نبات موقتأ سرحال آمد وگفت: من شب و روز دعا خواهم کرد و از خدا خواهم خواست که عمر این سفر پر دردسر شما کوتاه باشد.


    بعد، رو به حافظ کرد وگفت:
    ‏پدرم به قرآن قسم خورده که اگرکم ترین توجهی از جانب تو نسبت به آن دختر بدجنس مشاهده کند، ازدواج ما را به هم بزند.
    ‏روز حرکت فرا رسید. حافظ برای خداحافظی به دیدن دلدار رفت. هر دو غمگین و اندوهناک بودند. جز آن دو نفرکس دیگری در اتاق نبود، حافظ با چشم های اشکبار خداحافظی کرد، رفت ومحبوبه ی عزیزش را درگرداب غم واندوه توام با نگرانی و پریشانی گذاشت.
    ‏شاه شیخ ابواسحاق با همه عادت و علاقه ای که به خوشگذرانی و باده گساری داشت ، بالاخره دریافت که امیرمبارزالدین آل مظفر با آن خوی جنگجو و قدرت روزافزونش دشمن خطرناکی است که تا زود است باید اورا ازمیان برداشت ، وگرنه تاج و تخت ایران را تصاحب کرده و وی را از فرمانروایی، راحتی و عیاشی محروم خواهد ساخت. تصمیم گرفت متصرفات امیر مبارز را از چنگش در آورد و خیال خود را راحت کند. روی این فکرلشکری آماده ساخته ، عازم فتح کرمان شد. ولی نه تنها کاری از پیش نبرد، بلکه شکست و اسارت خود را حتمی دید و به شیر از برگشت. چندی که گذشت، با قشون بیشتری به سوی کرمان لشکرکشی کرد و باز مثل دفعأ سابق نتیجه ای نگرفت و عازم شیراز شد. در بین راه شنیدکه بیشترسربازان امیرمبارزالدین در کرمان هستند و یزد چندان مدافعی ندارد و تسخیر آن ولایت سهل و آسان است و لشگریان را به سوی یزد حرکت داد.

    ‏جنگ درگرفت. اتفاقأ شیخ ابواسحاق در آن جنگ هم یکی از مرداران بزرگ خود به نام ابو بکر اختاجی راکه پهلوان لشکرش بود، از دست داد. بیرون شهر یزد درمحلی به نام مهرا بجرد باغ دگشا و مصفایی بودکه طعنه بر بهشت برین می زد. قصری داشت که سر به آسمان کشیده و از حیث زیبا یی و تزیینات بی نظیربود.آن قصر شاهانه را امیر مبارزالدین محمدبرای ایام فرمانروایی خود ساخته بود.شاه ابواسحاق درآن قصر نزول کرد وبامشاهده درختان سرسبزوگل
    وریاحین آن، حیفش آمد در چنان بهشتی باده گساری نکند.
    ‏چند روزی فارغ از غم دنیا و بی خبر از جریان جنگ، دلی از عزا درآورد و شب و روز مشغول عیش و نوش بود و درمیگساری و خوشگذرانی بیداد کرد، تا این که در همان عالم مستی و خوشی دریافت بیش از نیمی از لشکریانش در جنگ ها کشته شده و مد افعین یزد از دفاع ، به حمله پرداخته و قریبأ یک نفر از سربازان مهاجم را زنده نخواهندگذاشت. شیخ به خود آمد. با چنان وضعی کشیدن انتقام از دشمن در میدان جنگ میسرنبود. لذاه بر آن شدکه داغی بر دل امیرمبارزالدین نهد و دست از جنگ کشیده ، راه شیراز را در پیش بگیرد. فرمان داد تمام عمارات و ابنیه شاهانه باغ را خراب و درختان سرسبز و آنچه گل و سنبل است، نابود کنند. خلاصه ، پس از آن که قصر و باغ را با خاک یکسان کرد، از راه تفت رهسپار شیراز شد.
    ‏ما از شرح وبسط جنگ های متعددی که بین شاه ابواسحاق وامیرمبارزالد ین روی دادمی گذ ریم. تقریبأدرتمام جنگ ها، فتح و ظفر نصیب امیرمبارزالد ین بودو حافظ ، که شیفته فتوت ، جوانمردی ، سخاوت و نیکوکاری ابواسحاق و خاصه به علت محبت های بی شایبه ای که از او دیده بود، علاقه قلبی به او داشت، از شکست های پیاپی ابواسحاق سخت متأ ثر و غصه دار می شد و سعی می کرد در غزلیات و خاصه قصایدی که درمدح شاه شکست خورده می گفت، اورا تسلی دهد و به آتیه امیدوار سازد. مثلأ در قصیده معروفی که بعد از شکست کمرشکن ابواسحاق در مدح وی گفته و با این بیت شروع می شود:

    سپیده دم که با بوی لطف جان گیرد
    چمن زلطف هوا نکته بر جنان گیرد
    ‏سعی کرده شاه محبوب و مغلوب را دلداری دهد. یآس و نومیدی را از دلش به درکند و وی را به آتیه درخشان و غلبه بر دشمنان امیدوار سازد.
    بی مناسبت نیست چند بیت از آن قصیده شیوا در این جا نقل شود :
    جمال چهره ی اسلام شیخ ابواسحاق
    ‏که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد

    رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیت اش
    ‏جو فکرتت صفت امرکن فکان گیرد
    ملالتی که کشیدی، سعادتی دهدت

    ‏که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
    زلطف غیر به سختی رخ از امید متاب

    ‏که مغز نفز، مقام اندر استخوان گیرد
    چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
    ‏که موج های چنان قلزم گران گیرد
    اگرچه خصم توگستاخ می رود حالی
    ‏تو شادباش که گستاخی اش چنان گیرد
    که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
    ‏جزاش در زن و فرزند و خانمان گیرد
    بد نیست این نکته را هم تذکر دهیم که حافظ در این قصیده ضمن یک بیت پر معنا اشاره به باده خواری ابواسحاق می کند و می گوید:
    ‏جو جای جنگ نبیند، به جام یازد دست
    ‏جو وقت کار بود، تیغ جان ستان گیرد
    ‏افسوس که شیخ ابو اسحاق نه فقط در ایام صلح یا به قول حافظ وقتی «جای جنگ نمی دید» میگساری می کرد، بلکه در«وقت کار» یاگرما گرم جنگ هم به جای آن که تیغ جان ستان به دست گیرد، مدام باده به دست گرفته، پر می کرد و سر می کشید. عاقبت هم همان باده خواری دائمی و میگساری شبانه روزی روگارش را سیاه و عمرش را تباه کرد. تمام مور خان صحنه ی عجیب و عبرت آوری راجع به شرابخواری و مست بازی ابواسحاق نقل کرده اندکه به شنیدنش می ارزد.
    ‏مورخان نوشته اند در روزهایی که در شهر بزرگ شیراز متحصن گشته و ازهرطرف درمحاصره آثش قرار داشت، چنان غرق در عالم خوشگذرانی و خاصه باده خواری بودکه خطر جنگ و شکست و ذلت اسارت و قتل خود را از یاد برده بود. اطرافیان که خطر را نزدیک و حتمی می دیدند، جرأت نمی کردند بوم شوم شکست و نابودی را که بالای سرش می چرخید، نشانش بدهند، بالاخره وقتی دیدند چیزی نمانده آن بوم شوم بر شانه اش بنشیند و روزگار خود شاه و تمام سپاه را سیاه کند، بر خود واجب شمردند از خطری که دم به دم نزد یک تر می شد آگاهش سازند. با روحیه و اخلاقش کاملأ آشنا بودند و می دانستند شاه عشرت پناه با دلرحمی و رافت قلبی که دارد از سر هر تقصیری می گذرد و مقصر را هر اندازه هر تقصیر کار باشد می بخشد. مگرکسا نی را که عیش او را، منقص کنند. با این حال برای نجات جان شخص شاه وکلیه سپاه، دل به درما زده، با ترس و لرز وارد مجلس بزم شدندو قبل از آن که ابواسحاق بنای پرخاش بگذارد و به اصطلاح فضول باشی ها را تنبیه کند،گفتند:
    ‏- ما آمده ایم عیش سرور اعظم و تا جدار مفخم را تکمیل کنیم، چرا شاه جهان پناه قدم از این مجلس بیرون نمی نهد و به بام قصر صعود نمی کند تا از نسیم بهشتی که می وزد و عطر روح پرور هزاران گل و سنبل را پخش می کند، برخوردارگردد و لذت ببرد؟ ازبام قصر سراسر شهر پیدا و درختان سرسبز وگل و سنبل هویدا است و...
    ‏آن قدر از لطافت هوا و زیبا یی مناظر اطراف تعریف کردند که شیخ در معیت رامشگران و ساقیان گل اندام همگی جام شراب به دست و مست و خراب بر بام قصر رفتند. شیخ نگاهی به اطراف کرد. از مشاهده سبزی و خرمی و استشمام نیم بهشتی بیش از پیش بر سر نشاط آمده ، جامی پند سرکشید و به تماشا پرداخت. ناگهان در ضمن تماشای اطراف، چشمش به سپاهیان و لشگریان بی شماری افتاد که شهر را از هر طرف محاصره کرده و در جنب جوش بودند. مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده و خواب آلود باشد پرسید:

    ‏- این ها کیستند و چه می خواهند؟ جواب شنید:
    ‏.این ها سپاهیان جنگجوی امیر محمد مظفر هستندکه شهررا محاصره و عرصه را بر لشکریان ما و مردم شهر تنگ کرده و چیزی نمانده شهر را متصرف و لشکریان ماراازدم شمشیر بگذرانند و جمعی را هم به اسارت ببرندو خانه های مردم شهرراغارت کنند، پسران و دختران زیبا را به کنیزی و غلامی بگیرند.
    شاه شیخ ابواسحاق با مشاهده سپاهیان دشمن و اطلاع از مقاصد آنان و به خصوص درک خطری که متوجه شخص خودش و تخت و تاجش بود، جامی سرکشید، پوزخندی زد وگفت:
    ‏-این محمد مظفرعجب مرد احمق وابلهی است که درچنین نوبهاری که زمین و زمان غرق درگل وریحان است ونسیم بهشتی تن و جان را روح تازه می بخشد، هم خودش را ازعیش و نوش محروم کرده و هم خوشی و عیش ما را منقض می سازد. خاک عالم بر سرش کنند.

    ‏بعد، ابرو درهم کشیده این بیت را خواند:
    ‏بیا تا یک امشب تماشا کنیم
    جو فردا شود فکر فرد اکنیم
    ‏با لحنی تلخ و طعنه آمیز شغر را به صدای بلند خواند و از بام قصر فرود آمد و مجلس بزم را از نو به راه اند اخت.
    ‏خواجه صدرالدین و حافظ که درسفرکرمان جز وملتزمین رکاب شاه ابواسحاق بودند، هردو تصور می کردند آن سفربیش از یک ماه طول نخواهدکشید، اما اشتباه کرده بودند. شاه پس از یأس از تسخیر کرمان، عازم فتح یزد شد. مدتی شهر را در محاصره داشت، عاقبت از تصرف یزد هم مأیوس شد و پسی ازویران ساختن باغ و قصر امیرمبارزالدین، عازم مراجعت به شیر از شد. حافظ در فراق محبوبه اش شاخه نبات روزهای تلخ و ناگواری را طی می کرد، دلش به این خوش بودکه پس از ورود به شیر از بلافاصله مراسم عقد و ازدواج را به راه خواهد اند اخت. خیال می کرد شاخه نبات هم در انتظار بازگشت او صبر و قرار ازکف داده ، دقیقه شماری می کند. اولین دیدار خود را با شاخه نبات پس ازورود به شیرازدرنظرمجسم می کرد و تبسم شیرینی به لب آورد، فکرمی کرد این دفعه عاشق و معشوق پس از آن فراق طولانی اختیار ازکف خواهند داد. جوان دلباخته و پاکدل خبرنداشت خان سلطان درآن مدت چه پیغام های جانسوزی برای شاخه نبات فرستاده وچه آتشی ازرشک و حسادت ، بلکه کینه و عداوت در دل دختر ساده و بی خبر روشن کرده و او را از زندگی بیزار ساخته است.
    حافظ صبور باش که درراه عاشقی

    هرکس که جان نداد، به جانان نمی رسد
    ‏خان سلطان در سفر کرمان چند بارسعی کرد حافظ را به دام بیندارد و با وی نرد عشق ببازد، اما روی خوشی از حافظ ندید و چون می دانست علت بی اعتنا یی حافظ عشق و مهری است که نسبت به شاخه نبات دارد، بر آن شد که رشته مهر و محبت را طوری پاره کند که دیگر گره نخورد. هر چه از حافظ بیشتر بی اعتنا یی می دید، حرص و ولعش برای جلب او و تسلط بر وی بیشتر می شد .
    ‏از همان بین راه قاصدهایی به قصر می فرستاد و به پیرزن نابکاری که خود را دوست وخیرخواه شاخه نبات جا زده بود، دستوراتی می داد. پیرزن نیزهرچند روز به دیدن شاخه نبات می رفت و از زبان یکی از اقوامش که می گفت از ملتزمین رکاب خان سلطان است، دروغ های جانسوزی در باره روابط مخفیانه و معاشقه ی با خان سلطان تحویل شاخه نبات می داد و آتش به جان دختر پاکدل می زد. شاخه نبات با آن رشک و حسادت زنانه و با مهر و وفاداری که نسبت به حافظ داشت، به حدی تحت تأثیر دروغ های پیرزن قرارگرفت که برای آخرین بار عهد کرد مهر حافظ را برای ابد از دل به درکند و دیگر نام او را برزبان نیاوردو رویش را نبیند.
    ‏این بودکه وقتی خوا جه صدرالدین درمعیت حافظ ازسفربرگشتند ووارد خانه شدند،شاخه نبات دست به گردن پدر اند اخت و سر و روی او را بوسه زد و نگاه خشمناکی به حافظ اند اخت، روی برگردانید و حتی جواب سلامتی را نداد. خواجه صدرا لدین متوجه انقلاب حال دخترش شده ، با سابقه ای که داشت دریا فت که شاخه نبات باز حرف هایی شنیده و ازنامزد ش قهر کرده است وگفت:
    ‏. چرا با نامزدت احوال پرسی نکردی و حتی جواب سلامش را ندادی؟ من در حین حرکت به قرآن قسم خوردم که هرگاه کم ترین توجهی از جانب حافظ نسبت به خان سلطان مشاهده کنم، عین حقیقت را به تو بگویم. اکنون به همان کلام الله مجید قسم می خورم که خان سلطان چند بار در صدد بر آمد که با حافظ دیداری تازه کند، اما این کم ترین توجه و اعتنا یی از خود نشان نداد. من خودم پی بردم که خان سلطان نظری به حافظ دارد. حتی عمویش شاه ابواسحاق هم از علاقه ی برادرزاده اش به حافظ اطلاع

    دارد. می دانی که شاه مرا برای معلمی خان سلطان همراه برده بود. یک روز خان سلطان در غیاب من به عمویش گفته بود صدرا لدین معلم خوبی است، اما در شعر و شاعری مهارتی ندارد و از عمو خواهش کرده بود اجازه دهد اشعاری را که می سراید به حافظ ارایه بدهد و رموز شاعری را از وی بیاموزد، اما شاه که از باطن امر و اصل مقصود برادرزاده هوسبازش خبر داشت اجازه نداد. حال من نمی فهمم و نمی دانم باز چه شده و چه چیزها یی در باره نامزد با وفایت شنیده ای که دوباره از وی قهر کرده ای!
    شاخه نبات با شور و هیجان قسمتی از مطالبی را که از پیرزن شنیده بود تعریف کرده وگفت:
    ‏. آن پیرزن مرا مثل دختر خود دوست دارد و از صمیم قلب خیرخواه من است. شاخه نبات در جواب سئوال پدرکه آ یا آن زن را می شناسی و می دانی که مقصودش از این خبرچینی ها چیست؟گفت:
    ‏- مقصودی جز خیرخواهی و خدمت به من ندارد.
    ‏پس ازگفتگوی زیاد، قرار شد دفعه ی بعد پیرزن را تعقیب کنند و به هویتش پی ببرند. آن روز شا خه نبات با همه اصرار و ابرام پدر نخواست با حافظ آشتی کند و جوان دل مرده را پریشان و افسرده به راه اند اخت.
    اتفاقآروز بعد پیرزن به دیدن شاخه نبات آمد واطلاعات تازه ای در اطراف معاشقه حافظ با خان سلطان تحویل داد. ‏وقتی پیرزن پس از دلسوزی های زیاد به حال شاخه نبات از خانه بیرون رفت ، خود شاخه نبات به تعقیبش پرداخت و با کمال حیرت و تاسف مشاهده کرد وی به سوی قصر خان سلطان قدم بر می دارد. شاید روزگار غدار دلش به حال دختر پاکزاد سوخته وبیش ازاین راضی نشد او را زجرو آزار بدهد. درچند قدمی دروازه قصر زنی از آن بیرون آمد و با پیرزن پس از سلام و علیک به گفتگو پرداخت.
    ‏پس از آن که آن دو از هم جدا شدند، شاخه نبات به زن نزدیک شد و یک نگاه متوجه شدکه زن سرو وضع خدمتکاران را دارد. معهذا با ادب واحترام مثل این که با خانم متشخصی طرف است سلام کرد و با عذر خواهی مودبانه ازمزاحمت پرسید:
    پرسید از «بستگان »خان سلطان هستید؟
    ‏آن زن ازاین که دخترناشناس با اومثل خانمی سخن می گوید واورا ازبستگان و نه خدمتکاران خان سلطان می خواند خوشش آمد و برای این که خود را صاحب شان و مقامی معرفی کند، به دروغ جواب داد:

    ‏بلی، من کلیددارخانم هستم
    ‏درصورتی که جزو خدمتکاران سرپایی بود وادامه داد: .فرمایش داشتید؟
    ‏شاخه نبات با تکرارعذرخواهی ازاین که کلیددارخان سلطان را زحمت می دهد، پر سید: .این خانمی که الان با شما صحبت می کرد ووارد قصرشد،کیست ودردستگاه خان سلطان چه کاره است؟


    ‏-چه کارش داری، اگربا خود خان سلطان کاری داری به من بگو، خودم انجام می دهم .
    -خیلی تشکرمی کنم. فعلأ کاری با خان سلطان ندارم فقط می خواهم بدانم آن زن چه کاره است؟ بعد عرض می کنم.

    ‏زن پوزخندی زد و جواب داد:
    ‏همه کاره وهیح کاره. شغل معینی ندارد، اما ازبس زرنگ وناقلاا ست خود ش را طوری جا کرده که مشیر و مشار خانم شده و به قول معروف نخودچی خانم رادزدیده و محرم اسرار او شده ، خان سلطان هر وقت بخواهد پیغام محرمانه برای کسی بفرستد یا از اسر ارکسی با اطلاع بشود و خلاصه بدون این که شناخته شود فتنه بریا کند، یاکسی را فریب دهد و ازاین قبیل کارهاه این آتشپاره را مآمور می کند و هر دفعه موکدآ سفارش می کند که رازدار باشد و به کی حرفی نزند، اما خان سلطان با همه عقل و هوشی که دارد، از این نکته غافل است که جنس زن به طور کلی سرنگهدار نیست. مثلأ در این دو سه ماهه که خان سلطان به سفررفته بود و ما هم کاری نداشتیم گاهی شب ها دور هم جمع می شدیم و از هر دری صحبت به میان می آوردیم. یک شب صحبت از عشق و عاشقی به میان آمد و قرار شد هرکه درجوانی ماجرای عشقی داشته تعریف کند. درآن شب، این زن تو دارو حقه باز خیلی زود اختیارزبانش را ازدست داد و درنتیجه بعضی ازاسرار خانم را فاش کرد.باری ،چند نفری داستان هایی از خود در جوانی تعریف کردند.نوبت به این زن که رسیدبا یک نوع جوش وخروش وشور وهیجان تعریف کرد از همان زمان طفولیت خاطرخواه،بلکه عاشق بی قرار پسر عمویش بوده وآن پسر هم اورا دوست داشته است وهفته ای دوسه بار دور از چشم پدر ومادرهایشان همدیگر را می دیدند وقرار براین بوده که به محض رسیدن به سن بلوغ با هم ازدواج کنند.پدر ومادر های هردو با آن ذوق وشوق آرزویی که مثل همه مردم برای دیدن عروسی فرزندان خود دارند،باشوروشعف وسایل کاررافراهم می آورندوتصمیم می گیرند جشن بزرگی برپا سازند.قرار می گذارند عقد وعروسی یک جا برگزار شود.روز سعد ومبارکی را طبق گفته های منجمین معین می کنند.تمام بزرگان شهر واقوام دوستان وهمسایگان را دعوت می کنند.یک روز به عروسی مانده،پسر یا به قول معروف شاه دامادناگهان ناپدید می شود.پدر ومادر های بیچاره وبی خبر با تشویش ونگرانی دم مرگ می روند.شهر را زیر ورو می کنندوبه کسی که خبری واثری از پسر بیاورد،مژدگانی کلانی وعده می دهند.






    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    شبی که در خانه عروس وداماد باید جشن برپا باشدوصدای خنده وشادی به آسمان برود،تبدیل به ماتمکده می شود.چندروزی اوقات همه تلخ وجملگی پریشان ونگران بوده وبدتر عروس نگون بخت از فرار داماد طوری دلتنگ وسرافکنده بوده که می خواسته خودکشی کند.بالاخره بعد از یک هفته معلوم می شود دختر بی پدر وبی بضاعتی در نزدیکی خانه ی عروس منزل داشته وهر دفعه پسر به خانه ی عمو یا نامزدش می رفته،آن دختر را می دیده که پشت در ایستاده واورا نگاه می کند ولبخند می زند.کم کم دختر دل از پسر می رباید واورا در دام عشق گرفتار می سازد.پسر عقل ودین از کف داده،یک روز وارد منزل دختر می شود ومادر دختر را از عشق خود آگاه می سازدواز دختر خواستگاری می کند.مادر دختر که می دانسته جوانک نامزد دختر همسایه آن هاست وبه زودی ازدواج خواهند کردوخود آن زن ودخترش را هم به ملاحظه ی همجواری به عروسی دعوت کرده اند،جواب رد می دهدودلیل می آوردکه اگرتوقرار با دختر عمویت با به هم بزنی وبا دختر من ازدواج کنی ،پدر واقوام نامزدت که از قلچماق های محله هستنداین خانه را بر سر ما خراب خواهند کرد.

    ‏ پسرکه دیوانه وار عاشق دختر شده بود، می گوید من حاضرم با شا ازاین شهرفرارکنیم. مادر دختر هر عذر و بهانه ای می آورد، پسر همه را رد می کند. در این ضمن دختر هم رک و راست به مادر ش می گو یدکه خود اوهم دلباخته پسر واگرمادرش با عروسی آن ها و فرار از شیراز موافقت نکند، دست از جان شسته خود را با سم هلاک خواهد ساخت. خلاصه، پسر یک روزقبل ازروزسعد و مبارکی که به گفته منجمین برای عقد و عروسی معین شده بود با یک تردستی و زرنگی ، تمام جواهرات و طلا آلاتی راکه برای عروسی تهیه کرده بودند، برمی دارد وبعد، تمام نقدینه پدرش را می دزد و با پول هایی که برای مخارج عروسی از پدرگرفته بوده ، روی هم می گذارد و بدون این که به کسی خبری بدهد، با دختر ومادرش ازشهرفرارمی کند. خود پیداست عروس نگون بخت پس ازفرارداماد حالی پیدا می کندکه یکی دوبار از فرط خجلت و سرافکندگی درصدد خود کشی بر می آیدکه پدر و مادر ش می فهمند و به هر زحمتی بوده، مانع می شوند. باری، این بود سرگذشت آن زن سا لمندی که وارد قصر شد و شا یرسیدید چه کاره است. بعدهاچند نفر به خواستگاری اش می روند، اما اوبه قدری ازمردها متنفرو بیزار شده بودکه همه را رد می کند وقطعأ شما هم تعجب خواهیدکردکه بشنوید هنوزهم دخترا ست. ازآن زمان به بعد این پیر دختر دشمن عشق و عاشقی شده و هر جا دستش برسد آتشی بین پسرو دختری که همدیگررا دوست داشته باشند، روشن می کند وسنگ تفرقه بین آن ها می اندارد و ازاین راه عقده دل را خالی می کند .
    ‏زن کلیددارکه چانه اش گرم شده بودء صحت را دنبال کرد وگفت:
    ‏.آن شب که دور هم نشسته بودیم، آن زن پس از پایان سرگذشت خودی آهی از سوز دل کشید وساکت شد. ما همگی ازشنیدن سرگذشت غم انگیزاومتأثر شدیم وخواستیم موضوع محت را عوض کنیم. یکی اززن ماگفت عشق و عاشقی مال دوره جوانی است وکم تر زنی پیدا می شود که در جوانی عاشق نشده باشد. زن دیگری گفت اینطورهم نیست. دخترها با هم فرق دارند. بعضی ها هستندکه نه در جوانی ونه در پیری طعم عشق را نمی چشند.بهترین شاهد همین خان سلطان است. با این که یک دختر رسیده شده و از آزادی تمام هم برخوردار است و تمام جوان های بزرگ زاده و خوشگل آرزوی وصالش را دارنده معهذا تاکنون ندیده و نشنیده ایم عشق جوانی را به دل بگیرد و مزه عشق را بچشد.
    ‏زن هیچ کاره و همه کاره که آن اظهارات را شنید، پوزخندی زد وگفت خان سلطان هم دختری است مثل سایر دخترها. او هم دل دارد. منتهی بس که زرنگ و تودار است نمی گذاردکسی ازرازدلش آگاه شود.
    از آن حرف حال تعجب و حیرتی به تمام زن ها دست داد. یکی گفت ما شب و روز دراطرافش حضور داریم و مراقبش هستیم. هنوز هیچ کسی از ما ندیده به خاطر عشق جوانی آه بکشد یا با چشم عاشقانه به روی جوانی بنگرد زن هیچ کاره وهمه کاره بازنیشخندی زد وگفت تکرار می کنم که خان سلطان هم دخترا ست و دل دارد وهم ازچندی به این طرف عشق جوانی درد لش جای گرفته که درفراق اودرسوزو گداز است. بیچاره نظر به غرور و شان و مقامی که دارد رویش نمی شود و جرأت نمی کند آنچه را در دل دارد بر زمان آورد تا بلکه از این راه تسلی خاطری پیدا کند به خدا من که خودم طعم شکست در عشق را چشیده ام، دلم به حالش می سوزد تمام زن ها به شنیدن آن حرف ها حیرت کرده، به روی هم نگاه کردند. یکی گفت این طور نیست، اگر خان سلطان مهرکسی را به دل گرفته بود ما هم می فهمیدیم. تواز کجا می دانی؟ زن همه را قسم داد آنچه را می شنوند دردل خود نگاه بدارند و هیچ جا و نزد هیچ کس بر زبان نیا ورند. همگی سوگند یاد کردند و زن گفت، نمی دانم شما اسم حافظ شاعر جوانی واکه اخیرأ شهرتی به هم رسانیده شنیده اید یا نه؟ این جوان که اکنون ندیم و مونس شاه شیخ ابواسحاق است، سرگذشت عجیب و شنیدنی دارد، درطفولیت به علت فقرونداری ، مادرش اورا مجبورمی کند درخانه ی مرد بدعنق و بدجنسی خانه شاگرد باشد. جوان که اسم اصلی اش شمس الدین محمد است ، چند سال برای تحصیل یک لقمه نان، درآن خانه جان می کند و زجر می کشد. همین که به سن بلوغ می رسد، خود را ازآن زندان نجات داده، دریک دکان نانوایی مشغول خمیرگیری می شود. جوان ندار عشق و علاقه زیادی به درس خواندن و باسواد شدن داشته است. اتفاقأ درنزدیکی نانوایی یک مکتب خانه بوده که جوان درآن جا درس می خوانده. این را هم بگویم که خان سلطان ازهمان دوران خمیرگیری جوان خاطرخواه اوشده و هنوزهم ازدل وجان دوستش دارد. یک روز خان سلطان دور از چشم این و آن لباس پسرانه در بر نموده و در شهرگردش

    ‏می کرده ، در ضمن گردش همان جوان خمیرگیر را می بیند و از همان نگاه اول خواستار و خاطرخواهش می شود. باری، جوان خمیرگیر از همان آغاز جوانی و کسب، علاقه زیادی به شاعری داشت و دلش می خواسته شعر بگوید و برای مردم بخواند و به این هنرخود ببا لد، اما چون راه ورسم کاررا بلد نبود، شعرهای بی سرو تهی می سرود و برای مردم می خواند، آن ها هم به جای تحسین و تعریف مسخره اش می کردند، خدا بهترمی داند. می گویند شب قدری به بابا کوهی می رود و
    ‏با خدا راز و نیاز و مناجات می کند و از خدا می خواهد به او توفیق شاعری ارزانی دارد. می گویند همان شب امیرالمومنین علی (ع ) به خوابش می آید و لقمه ای به او می دهد و می فرماید این لقمه را بخور و مطمئن باش به آرزوی خودت خواهی رسید. همین طور هم می شود. جوان خمیرگیر شاعر زبر دستی از آب در می آیدکه دست همه را از پشت می بندد و دراندک زمانی شهرت ومحبوبیت تمام بین مردم بیدا می کند. بالطبع از خمیرگیری دست کشیده و معلم سر خانه می شود و تغییر شغل و شهرت ومقامی که به دست می آورد بیش ازهمه خان سلطان را خو شحال و دلشاد می کند. خان سلطان با دوز وکلک هایی که می چیند عمویش شاه ابواسحاق را راضی می کند که حافظ را به معلمی او برگزیند. معلوم است که مقصود خان سلطان درس خواندن نبوده بلکه می خواست به این وسیله هر روز حافظ را ملاقات و با او معاشقه کند. خان سلطان عشق وعلاقه خود را بارها گوشزد می کند، اما کم ترین توجه و اعتنا یی از حافظ نمی بیند. با آن هوشی و فراصتی که دارد، می فهمد حافظ عشق و مهر دختر دیگری را به دل دارد. قضیه را دنبال می کند و معلوم می شو د حافظ از دوران خمیرگیری که نان به در خانه های مشتریان می برد، دختری را دیده و ازدل و جان عاشقش شده ، آن دختراسمش شاخه نبات وفرزند خواجه صدرالدین است که ازچندی پیش معلم خان سلطان شده ودرسفرو حضر اورا درس می دهد. شاه ابواسحاق پس ازآن که ازعشق وعلاقه خان سلطان به حافظ
    اطلاع یافت، دیگرنگذاشت حافظ معلم آن شاگرد دلباخته باشد و صدرا لدین را به معلمی انتخاب کرد. خان سلطان پس از آن که ازعشق حافظ به شاخه نبات آگاه شد در صدد برآمد مهرو محبت دوسره بین آن دوجوان را مبدل به کینه وعداوت کند واین جا بودکه مرا به یاری طلبید و با وعده های فریبنده وگران بها مأمورکرد مقصودش را انجام بدهم شاخه نبات یک دختر ساده وچشم وگوش بسته است که می توان مثل یک بچه گولش زد و دستش اند اخت. من طوری خود را دردل آن دخترجاکرده ام که مرادلسوزترومهربان ترازمادرخود می داند. آنچه مایه تعجب است این که چند باربین حافظ وشاخه نبات را طوری به هم زدم که دیگرامیدی به تجدید محبت دربین نبوده ، اما نمی دانم و نمی فهمم پدرش با حافظ چه شیوه و حقه یی به کاربرده اندکه دوباره آشتی کرده اند. اما دردفعه اخیر طبق دستوراتی که خان سلطان از راه کرمان و یزد می فرستاد،کاری کرده ام که دیگرقهروکینه آن ها آشتی پذیر نخواهد بود. خان سلطان به من وعده و قول داده که اگر بتوانم مهر و محبت شاخه نبات را به حافظ مبدل به کینه وعداوت سازم وحافظ را برای همیشه ازشاخه نبات متنفر وروگردان کنم ، خرج سفرمکه را به من بدهد تا به زیارت خانه خدا بروم وقصد دارم درآن سفر، ازکارهایم توبه کنم.

    ‏زن کلیددارکه از پرحرفی خود خسته شده بود، لبخندی زد وگفت: --خداکندکه این زن درصورت زیارت خانه خدا ازسخن چینی ودوبه هم زنی
    ‏هم که بزرگ ترین گناهان است توبه کند، اما من یک نفرباورنمی کنم. زن ساکت شد ومکثی کرد وگفت:
    ‏-سرشما را هم درد آوردم.
    شاخه نبات ازشنیدن اظهارات آن زن حالی پیداکردکه گویی سال ها با داثستن چشم های بینا وگوشی های شنوا ازچشم کورو ازگوش کر بوده و درعالم دیگری سپرکرده است. آنچه درآن لحظه بیش ازهمه روحش را شکنجه وعذاب می داد، ضربت های روحی بودکه ازقبیل بی اعتنا یی ، تحقیر، قهرو روگردانی و سخنان گوثسه داروبلکه نیشداروغیره به جان حافظ زده است،اما با تمام ناراحتی وجدان و ندامت ازاشتباهات گذشته، معهذا شاد وخوشحال بودکه به حقایق امرپی برده ودیگر کم ترین شکر ابی بین او وحافظ پیش نخواهد آمد.
    . در آن لحظه حس کرد حافظ را هزاران مرتبه بیش از پیش دوست دارد و زندگی سعادتمند و خوشی با وی خواهد داشت. در حالی که از وجد و شعف در پوست نمی گنجید، شتابان رهسپار خانه شد. می خواست هر په زود تر چشم به جمال معشوق وفادار روشن سازد و قیود و رودر بایستی راکنار بکذارد، خود را در عرش برین و بهشت حقیقی می دید. در این اواخر حافظ و خواجه صدرالد ین غالب اوقات با هم بودند. متفقأ به حضور شاه ابواسحاق می رفتند و در کنار هم به خانه برمی گشتند. شاخه نبات تصمیم داشت د یگر برای تعیین ساعت عقد و عروسی دست به دامن منجمین نشوند و فردای آن روز به هر قیمتی شده لااقل مراسم عقد کنان را برپا و صیغه عقد را جاری کنند تا راه برای عروسی باز باشد. با دلشوره مسرت آمیز وارد خانه شد و همین که از دربان شنید خواجه و حافظ هنوز از قصر شاهی برنگشته اند، بی اختیار آهی از سوز دل کشید. به اتاق خود رفت و بهترین لباس ها را یوشید و تا جاپی که به نظرش مجاز می رسید، آرایشی کرد و منتظر شد. شمه ای از آن چه شنیده بود برای مادر ش تعریف


    ‏و پیرزن را خوشحال و دلشاد کرد. در نظر دختر دلباخته و مشتاق، هر دقیقه که می گذشت با سال دور و درازی برابری داشت. ظهر گذشته بود که خواجه و حافظ وارد شدند و در عمارت بیرونی ماندند. خواجه که روزگذشته و صبح آن روز دأخترش را در حال قهر و بی مهری د یده بود، مخصوصأ عمارت بیرونی را برای پذیرا یی از حافظ برگز ید تا مبادا شاخه نبات با دیدن حافظ داغ دلش تازه شود و قلب پر مهر و محبت جوان را با نیش ها و طعنه های تازه جریحه دارکند.گذشته از آن پدر مهربان نمی خواست خبر غم انگیری راکه آورده بود به زودی به دختر دل نازک و زودرنجش برساند و او را ناراحت کند.
    ‏خواجه و حافظ هنوز ننشسته بودند که شاخه نبات با سیمایی که از سعادت و مسرت می درخشید و می خندید شتاب زده قدم به درون نهاد و پدر را محکم در آغوش کشید و بوسید. بعد نگاهی که مهر و محبت و لطف و عنایت از آن می بارید به روی حافظ انداخته، با لحن مشتاقا نه و عاشقانه ای سلام کرد و بنای احوال پرسی گذا شت .

    ‏خواجه و حافظ که از قیافه هردو معلوم بود غمگین و اندوهناک هستند از تغییر
    ناگهانی رفتار شاخه نبات در شگفت ماندند.خواجه طاقت نیاورده پرسید:
    -چه عجب امروزاخم ها را بازکرده و با روی خوشی از ما استقبال کردی؟ شاخه نبات قضیه تعقیب و برخورد با آن پیرزن خیرخواه و بعد مطالبی واکه از زن کلیدارشنیده بود به اختصار بیان کرد و در خاتمه گفت:
    ‏- تمام دو به هم زنی ها و به طور کلی تمام فتنه ها را خان سلطان برپا می کرد و من هم غافل از بدجنسی و عداوت آن دختر سنگدل حرف هایش را باور می کردم.
    شاخه نبات دندان روی جگر گذاشته و با این که از بیان مطلب و مقصودش شرمسار و ناراحت بود، گفت:
    ‏. حال که قضایا روشن شده ، بهتر آست همین فردا مجلس عقد کنان را لااقل به طور خصوصی منعقد سازیم. صیغه عقد را جاری کنیم و عروسی را در آتیه نزدیکی با حضور شاه ابواسحاق برپا کنیم.

    ‏شاخه نبات منتظر بودکه حافظ آن پیشنهاد را با وجد و شعف و ابر ازاحساسات شورانگیز استقبال کند، اما برخلاف اتنظارتی متوجه شد حافظ و پدرش نگاه های غمناکی به روی هم کردند و هردو سر به زیر انداخته ساکت ماندند. در دل سینه اش فروریخت:
    «آیا شاه ابواسحاق که از سابقه پرکشمکش روابط من با حافظ اطلاع دارد، به وعد ه خود وفا کرده و همان طور که یک روز به حافظ گفته بود، یکی از دختران خاندان خود را نامزد حافظ کرده و حافظ هم با منت و امتنان پذیرفته است؟»
    حدسیات جانسوز دیگری نیز به مفزش راه یافت. نگران و پریشان شد. طاقت
    ‏نیاورد و رو به پدرکرد و پرسید:
    ‏- پد ر جان! چرا جواب نمی دهید؟ شماکه این همه اصرار داشتید عروسی ما را زود تر برپا سازید، چرا جواب نمی دهید؟
    ‏خواجه آهی ازسوز دل کشید و نگاهی به روی حافظ که سخت غمناک ودلتنگ می نمود انداخته، با صدای لرزان جواب داد:
    ‏.دخترم متأسفانه مانعی ییش آمده که مجبوریم این امرخیررا تا مدت نامعلومی به تأخیربیندازیم. فعلأ اقدام به این کار امکان ند ارد. دعاکن خدا خودش کمک کند و آن مانع راکه گفتم ازمیان بردارد.
    دنیا در نظر دختر دلباخته وامیدوار تیره وتار شد.لرزان وهراسان پرسید:
    -چه مانعی در کارست؟آیا شاه ابواسحاق دختر دیگری را نامزد حافظ کرده؟من به قیمت جانم هم شده نخواهم گذاشت حافظ بعد از آن همه تلخی ها ومرارت ها که از جانب من دیده وتحمل کرده ،با دختر دیگری ،ولو دختر خود شاه باشد ازدواج کند!
    من کز وطن سفر نگزیدم به عمرخویش
    درعشق دیدن هواخواه غربتم
    شاخه نبات که تا آن روز موضوع ازدواج با حافظ را با اخم وتغییر تلقی کرده وبرای پدر خود وجوان دلباخته آیه های یأس ونومیدی خوانده بود،تصور می کرد آن دو موافقت وآمادگی اورا با عروسی با کمال مسرت وخوشحالی اسقبال خواهند کرد،اما وقتی آن هاراساکت وغمزده دیده واز پدر شنید مانع بزرگی در کار است که مجبور هستند برگزاری مراسم عروسی را تا مدت نامعلومی به تأخیر بیندازند،دل در سینه اش فرو ریخت وافکار وحدسیات جانسوزی به مغزش راه یافت .حدسی که بیش از همه صائب آمد وخاطر آشفته اش را مشغول داشت،این بود که شیخ شاه ابواسحاق همان طور که روزی به حافظ وعده داده بود،دختری از بستگان خود را برای حافظ نامزد کرده است.حدس دیگری که نگران وپریشانش ساخته بود،این که خان سلطان نابکار دسته گلی تازه به آب داده وهمان طوری که آن زن واسطه وحیله باز گفته بود،این دفعه کاری کرده ومیانه ی او وحافظ را طوری به هم زده که دیگر روابط بین آن دو آشتی پذیر نخواهد بود.
    روبه پدر کرد وبا لحن خشمناک وآمرانه ای گفت:
    -پدر چرا مرا آزار ورنج می دهید؟چه مانعی پیش آمده که ازدواج ما باید تا مدت نامعلوم به تأخیر بیفتد؟اکنون که من به یاری خدا به اشتباهات خود وبه عبارت صحیح تر به نیرنگ ها ودروغ های خان سلطان پی بردم خواستار ومشتاق ازدواج با حافظ شده ام ،چرا نمی خواهید مارا سعادتمند وکامیاب سازید؟آیا شاه ابواسحاق دختر دیگری را برای حافظ در نظر گرفته وشما وحافظ هم محض اطاعت امر شاه قبول کرده اید؟از حالا می گویم وبه هردو شما دونفر اخطار می کنم که اگر حافظ بخواهد با دختر دیگری ازدواج کند،من به قیمت جانم هم شده باشد نخواهم گذاشت ان وصلت صورت بگیرد.کار ازاین حرف ها گذشته..من با طلب عفو از این جسارت وگستاخی که برای اولین بار در عمرم از روی ناچاری در حضور شما ابراز می دارم،رک وراست می گویم که حافظ را دوست دارم وچشمم بر نمی دارد اورا کنار دختر دیگری ببینم.
    حافظ که برای اولین بار با آن صراحت وبی پروایی اززبان محبوبه اش شاخه نبات اظهارات عاشقانه را می شنید ،خود را در عرش برین می دید واز آن نعمت وافتخار بر خود می بالید،اما همان دم آن «مانع»را به خاطر آورد واز بخت بد نالید.شاخه نبات صدارا بلند تر کرد وگفت:
    -پدر ،بیش از این مرازجرمده.بگوچه مانعی در کارست تا من تکلیف خود را بفهمم؟
    خواجه نگاه پژمرده واندوهباری به روی حافظ انداخت وگفت:
    -تو،بگو،می ترسم شاخه نبات گفته های مرا باور نکند،اما چون از مهر ومحبت قلب تو خبر دارد،آنچه بگویی قبول خواهدکرد.
    حافظ با لحنی که از فشار احساسات وافکار متضاد یعنی وجد ونشاط از شنیدن اظهارات عاشقانه ی شاخه نبات وغم واندوه از تأخیر عروسی می لرزید،گفت:
    -حدسیات شما که شاه ابواسحاق دختری رابرای من در نظر گرفته ،یا خان سلطان لعنتی نیرنگ تازه ای به کار گرفته وغیره،هیچ کدام صائب نبود.مانعی که خواجه به آن اشاره کرد،مصیبتی است که شاید تا حدی دامنگیر شما خواهد بود.قضیه این است که امیر مبارزالدین مظفر که از چندسال پیش به این طرف سودای فرمانروایی به سرش زده وباشاه ابواسحاق که بزرگ ترین مدعی اودراین راه است،درسال های اخیر جنگ ها کرده وبدبختانه در غالب جنگ ها پیروز بوده،اکنون در صددبرآمده فارس وشیراز را مسخر سازدوابواسحاق راازفرمانروایی مخلوع ومحروم کرده،تخت وتاج ایران زمین را تصاحب کند.وبراریکه فرمانروایی تکیه بزندوسکه وخطبه به نام خود گرداند.شاه فعلی ما،شیخ ابواسحاق مردی است به تمام معنی نیکوکار ورعیت نواز واز محسنات بی شمار وصفات جوانمردی برخوردار.تنهاعیب ابواسحاق این است که شب وروزمشغول باده گساری است وجام شراب از دست برزمین نمی گذارد وبالطبع به کارهای دولتی ،خاصه لشکری رسیدگی نمی کند.دراین مدت که امیر مبارزالدین ادامه ی تصرفات خود را توسعه می دهد واز غفلت وکاهلی حریف استفاده کرده،روز به روز قدم فراتر می نهد،هرچه سعی کردند که شاه باده خوار راهشیارسازندوازخطری که تاج وتختش راتهدید می کند وهرآن نزدیک تر می شودآگاه کنند،سودی نداشت وجواب شیخ این بود :
    خداراای نصیحت گو،حدیث از مطرب ومی گو
    که متنی درخیال ما از این خوش تر نمی گیرد
    کسی جرأت نمی کرد که در حضورش سخنی غیر از باده وشراب به میان آورد.خلاصه ،امیر مبارزالدین که شخصآمردی جنگجو ودلیر بوده وشب وروز در فکرجنگ وکشور گشایی وتصرف تاج وتخت است با اطلاع از غفلت وباده خواری ابواسحاق قصد محاصره وتصرف شیرازراداردکه پایتخت کشوراست وتا یکی دوروزدیگر به حدود شیراز خواهد رسید.ما که نان ونمک شیخ ابواسحاق را خورده وکمال لطف ومحبت را ازاودیده ایم،دور از جوانمردی می دانیم در چنین روزهایی اورارها کنیم.تازه اگر فرار کنیم مسلمآبه دست لشکریان امیر مبارزالدین گرفتار می شویم وآن امیر خونخوار هم ،مارا به جرم این که از مقربین درگاه شیخ ابواسحاق بوده ایم،اگر هم نکشد،اسیر وزندانی خواهد کرد.بنابراین،تصمیم گرفته ایم نسبت به شیخ وفادار مانده ودر سرنوشت اوشریک باشیم.البته شیخ برای حفظ جان خود هم شده سعی خواهد کرد برای نجات خود ونزدیکانش فکری بکند.آنچه ما رانگران ومشوش ساخته ،این است که یک عده ازلشکریان امیر مبارزالدین را افرادی از قبایل وحشی یا شهری های بی بند وبارتشکیل می دهدکه از تعدی وتجاوز به نوامیس مردم ابایی ندارند وشکی نیست که زن ها ودختران کسانی را که با شیخ ابواسحاق همراه بوده،یابااوفرار کرده باشند،مورد تعرض قرار خواهند داد.بنابراین شما ومادرت به اتفاق مادر پیر من باید هر چه زودتر از شیراز خارج شویدوبه گوشه ی امنی پناه ببرید تا به دست دشمن نیفتید.تازه اگر در شهر هم بمانید،با اوضاعی که در پیش است،عروسی ماامکان پذیر نخواهد بود.
    جای ایراد نبود،شاخه نبات ناچار تسلیم شدوهمان روز در معیت مادر خود ومادر حافظ با دل خون وروح افسرده وغمگین ،تحت حفاظت دونفر از غلامان جانباز خواجه صدرالدین ازشیراز خارج شدند وبه دهکده ی دورافتاده ای رفتند که پدرش معین کرده بود.شاه ابواسحاق پس از اطلاع از قصد امیر مبارزالدین،شخصی به نام مولانا عاقد را که از بزرگ ترین عالم عصر بود،برای ایجاد صلح وسلم به حضور مبارزالدین فرستاد.آن امیرکشورگیر،مقدم مولانا را با نهایت احترام اسقبال کرد،پنجاه هزاردیناربه شخص مولانا وده هزار دینار به ملازمانش تقدیم کرد،اماوساطت اورا درامرصلح نپذیرفت.ابواسحاق را پیمان شکن خواند وگفت:
    -تاکنون هفت بار با من نقض عهد کرده است ومن دیگر اعتمادی بر قول وقرار او ندارم وحلال مشکل ما فقط شمشیر خواهد بود.
    شیخ ابواسحاق به ناچار آماده جنگ شد وبه قصد جنگ تا 5فرسخی شهر به استقبال مبارزالدین رفت،اما بدون آن که شمشیر از نیام بکشد،به شیراز برگشت.بعد جنگ های متعددی فیمابین روی داد.مبارزالدین دوقلعه ی مستحکم را که در خارج شهر پایگاه های مطمئنی بودند،یعنی قلعه ی سرخ وقلعه ی سربند عضدالدوله را مسخر ساخت.محاصره شیراز هقت ماه طول کشید،دراین ایام محاصره بود که شاه مظفر فرزند برومند وشجاع مبارزالدین به مرض سختی مبتلا شده وبدرود حیات گفت.مبارزالدین با این که خودش نیز بیمار ورنجور بود،جنازه پسر نوجوان را به مقبره ی خانوادگی که در میبد احداث کرده بود،فرستاد وبا آن حال هم دست از محاصره برنداشت.ابواسحاق درایام محاصره هم باده گساری ودرخواب غفلت بود.تااین که اطرافیانش با هزار زحمت اوراازجریان اوضاع وسقوط قریب الوقوع شهر آگاه ساختند.شیخ باجمعی از نزدیکان ومقربین درگاه که خواجه صدرالدین وحافظ هم جزو آن ها بودند،از شیراز فرار کرده وبه طرف شولستان گریخت واز آن جا نیز به قلعه ی مستحکم سفید پناه برد.فرار شیخ به حدی ناگهانی وشتابزده بود که حتی یادش رفت پسر ده ساله خود موسوم به علی سهل را همراه ببرد.شاید هم عشق وعلاقه به جام ومی وخرابی از باده ی ناب طوری شیخ را مسحور کرده بود که فرزند دلبند را هم از یاد برده،اورابه دست دشمنان سپرد،امیرمبارزالدین پس از ورودبه شیراز ،پسر معصوم وبی گناه شیخ را به حضور طلبید،آثار هوش وذکاوت را درسیمای طفل فلک زده نمایان دید وگفت:
    -شنیده ام در این سن وسال خط خوبی داری،سطری بنویس تا من ببینم.
    سعادت زبخشایش داورست
    نه در جنگ وبازوی زورآورست
    چودولت لبخند سپهر بلند
    نباید به مردانگی در کمند(جامع التواریخ)
    امیر مبارزالدین معنی آن دوبیت را سنجیده واز هوش وفراست بچه متعجب ودرعین حال از معنی طعنه آمیز ابیات خشمناک شد وگفت:
    به تمام معنی یک بچه مار است
    دستورداد زندانی اش کنند.
    امیرمبارزالدین ،مردی قسی القلب وخونخوار بود.غالب اطرافیانش هم در شقاوت وبی رحمی از او تقلید می کردند.امیرمبارزالدین پسر خودشاه شجاع رابه حکومت کرمان منصوب کرد وسه نفر از مقربین شاه ابواسحاق را با پسر ده ساله اش به اوسپرد تابه کرمان ببرد.شاه شجاع دربین راه امیر بیک چکازرا را درآب انداخت غرق کرد.یکی دیگر ازامرا به نام کلوفخرالدین را به یک دست آویخته وبه دست دیگرش صدمن باربستند واورا بازجروشکنجه کشتند.علی سهل پسر ده ساله ی ابواسحاق را نیز حدود رفسنجان کشتند وشهرت دادند که به مرگ طبیعی درگذشت!نمونه دیگری از بی رحمی وشقاوت امیر مبارزالدین این که یکی از امرای سپاه شاه ابواسحاق به نام مجدالدین به ملاحظاتی از شیخ قهر کرده وبه امیر مبارزالدین پیوست،امابعد،شاید به ندای وجدان ازآن خیال پشیمان شده ،دوباره به خدمت شیخ شتافت.مجدالدین فرمانروای قلعه ی بند امیر بود.مبارزالدین پس از اطلاع از فرار مجدالدین به تعقیب اورفت،اما دستش به اونرسید ومجدالدین موفق شد با پسربزرگ خود به شیراز پناه ببرد،امامبارزالدین قلعه ی بند امیررا که اهل آن تسلیم شده بودند،تصرف کرد وتمام کسانی را که مختصر نسبت وآشنایی با مجدالدین داشتند،ازدم تیغ گذراندودودمان مجدالدین را به کلی بریاد داد تاجایی که با دست خود پسر 7ساله ی اورا گردن زد.
    در آتش هجران
    مدتی طولانی ،جنگ های خونینی بین امیرمبارزالدین وابواسحاق ادامه داشت.ابواسحاق از شهری به دیاری می گریخت وازاین وآن استمداد می کرد،اماکاری از پیش نمی برد.
    شیخ هرجا می رفت با اصرار تمام صدرالدین وحافظ را نیز همراه می برد.علاقه اش به صحبت حافظ از آن جهت بود که درمواقع باده خواری،ازوی اشعاری در وصف شراب وباده ی ناب می طلبید.خودش یکی دوبیت دراین زمینه می گفت وازحافظ غزل بالابلندی می خواست.
    حافظ وشاخه نبات روزهای تلخی را در فراق ودوری از هم طی کردند ودرآتش هجران می سوختند.خان سلطان هم که در همه جا همراه عمو بود،سعی می کرد حافظ را رام ومجذوب سازد.اما فایده نداشت.خان سلطان از ناپدید شدن شاخه نبات ورفتن اوازشیراز اطلاع یافته وسعی می کرد محل اقامت اورا کشف کند وآخرین آتش فتنه وسخن چینی را روشن سازد.بارها از خواجه وحافظ جویای محل اقامت شاخه نبات شد،اما آن دو هردفعه اظهار بی اطلاعی ونگرانی کردند وچیزی بروز ندادند.بالاخره خان سلطان نتیجه گرفت که شاخه نبات از عشق حافظ مأیوس شده ومثل هر دلباخته ی ناامیدی،سر به کوه وبیابان گذاشته است.
    بالاخره شکست های پیاپی وسرگردانی شیخ ابواسحاق به مرحله ای رسید که جز شهراصفهان مأمنی نیافت وبا باقی مانده ی قشونی که به زیر فرمان داشت،به آن شهر پناه برد.
    شاه ابو اسحاق محبوبیت زیادی بین مردم ایران،خاصه شیراز داشت،درغیاب او جمعی از ارکان دولت ومردمی که هواخواه اش بودند،در کازرون تجهیز قوا کرده،عازم فتح شیراز شدند تا راه برای بازگشت وتجدید فرمانروایی شیخ باز کنند.در آن زمان شیراز در دست شاه سلطان،خواهرزاده ی جوان ودلاور امیرمبارزالدین بود.
    مهاجمین وقتی به پشت دروازه ی شهر رسیدند،خودرا برای جنگ ومحاصره آماده کردند.اما جنگی پیش نیامد.جمعی از طرفداران جانباز شیخ دروازه ی کازرون را به روی مهاجمین باز وشهررا تسلیم آن ها کردند.شاه سلطان با همه ی شجاعت ورشادت چاره ای جز فرار ندید وبا زحمت از شهر گریخته،به اردوی شاه شجاع پسر و ولیعهد مبارزالدین پناه برد.مهاجمین به محض تصرف شهر ،خانه ی خان سلطان را که همان قصر معروف وزیبای شاه محمود اینجو پدرابواسحاق بود،غارت کردندوبعد به کشتار طرفداران مبارزالدین پرداختند ودراین امر بیداد کردند.منجمله اهالی محله ی بزرگ موردستان را که در جریان محاصره ی شیراز در حمایت از مبارزالدین وخیانت به شیخ اقدام کرده بودند،مورد تعرض وکشتار قرار دادند.
    نوشته اند که غالب مردان آن محله ،چادرزنانه به سرکرده،به محله ی دروازه کازرون که اهالی اش طرفدار شیخ بودند فرارکردند،طرفداران جانباز وفداکار شیخ جمعی از معاریف شهر را حضورش فرستاده،استدعا کردند هرچه زودتر به شیراز برگردد ومطمئن باشد شیرازیان جان نثار،اورا روی چشم جای می دهندوبا تمام قوا نخواهند گذاشت شهر به دست مبارزالدین بیفتد،اما افسوس که شیخ باده خوار وغافل ،چنان سرگرم میگساری بوده که از آن فرصت استفاده نکرد وچندی بعد ،شاه شجاع وشاه سلطان دوباره قشونی فراهم کرده،به شیراز حمله بردند.اهالی محله ی کازرون که از صمیم قلب هواه خواه وجان نثار شیخ ابو اسحاق بودند،تا آخرین نفر جنگیدند،اما مغلوب شدند.شاه شجاع جمع کثیری از اهالی آن محله را ازدم تیغ گذراند ومحله را طوری بر ساکنین اش خراب کرد که بنا بر گفته ی مورخین تا یک سال ونیم بعد،یک نفر هم در آن محله نبود.عجیب روزگاری است :گهی پشت به زین وگهی زین به پشت.همان طوری که مردان محله ی موردستان با چادر زنانه به محله ی دروازه ی کازرون پناه بردند ،چندی بعد ،همان چادرها را بر خویشان واقوام خود که در محله ی کازرون سکنی داشتند انداختند،آن بیچاره ها را به موردستان بردند.
    خلاصه ،شیخ شاه ابواسحاق پس از مدت ها بدبیاری وسرگردانی ،عاقبت در شهر اصفهان متحصن شد .حافظ درآن دوره تاریک ترین وغم انگیز ترین روزهای شباب را طی می کرد.دیگر لب به خنده وتبسم نمی گشود وشب وروز ازآن بی خبری ار حال دلارام ،پیوسته غمگین وتلخ کام بود.از طرف دیگر سرنوشت شاه ابواسحاق را که قلبآدوست می داشت،درمعرض خطر ونابودی می دید ودایمآازغصه واندوه به خود می پیچید.
    درعین حال از آتیه ی خود هم نگران بود ومی ترسید آرزوی دیدار ووصال یار گلعذار را به گور ببردآن بیم وترس بی علت نبود .زیرا هرچندروزخبر تازه ای راجع به رفتار ناهنجار ،بلکه خونبار لشکریان امیرمبارزالدین با هواخواهان شاه ابواسحاق می شنیدواسارت ومرگ خودرا نزدیک ومسلم می دید.وقتی شنید لشکریان مبارزالدین تمام مردم محله ی بزرگ کازرون شیراز را به جرم هواخواهی وطرفداری از شیخ نابود کرده ویک نفر را از پیر وجوان وزن ومرد بدون این که جرم آن ها ثابت شود زنده نگذاشته اند،در نظرش مسلم شد خود اورا هم که همدم وندیم شیخ بوده ،زنده نخواهند گذاشت.دیگر کم ترین امیدی به مقاومت شیخ یانجات اواز مرگ حتمی بود یک امر قطعی وناگزیردید.مثل هر بشری که با مرگ مبارزه می کند ودر ضمن برای نیل به یگانه آرزوی قلبی که در جهان دارد تلاش می نماید ،تصمیم گرفت از اصفهان فرار کند وبه جستجوی دهکده ای برود که محل اقامت شاخه نبات بود واز محل آن اطلاع نداشت،تاشاید به یاری خدا بعد از تحمل آن همه درد فراق ورنج هجران به دیدار دلدار نایل شود وبا وی ،به جایی که دور از چشم انداز امیرمبارزالدین باشد،پناه ببرد تا بلکه به سعادت عظیمی نایل شود.متحیر بود که آیا موضوع را با خواجه صدرالدین در میان بگذارد وبا او مشورت کند،یااین که بی اطلاع خواجه دست به کار شود.







    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دورازانصاف ومروت دید پدرشاخه نبات را با محبت هایی که از اودیده بود،ازنقشه ی خود آگاه نسازد.قضیه را مطرح کرد وخواجه صدرالدین که از حال وسرنوشت همسر وفرزند بی خبر بود،موافقت کرد ونشانی دهکده مزبور را داد.لازم بود از شاه ابواسحاق هم که علاقه ی زیادی به صحبت حافظ داشت،کسب اجازه کند.خواجه صدرالدین بیماری مادر حافظ را بهانه کرد وگفت که مادرش حافظ را بر بالین خود خوانده است.شیخ ناچار موافقت کرد ومبلغی برای خرج مسافرت به حافظ داد.حافظ آماده حرکت شد،اما مقدربود درآتش درد وفراق ودوری بسوزد.وروزی که بنا بود به راه بیفتد،وقایعی رخ داد که نه تنها مانع از سفر شد،بلکه جان خود وخواجه را در معرض خطر هلاکت دید،چاره ای جز این نداشت که از بخت بد بنالد واز خداوند کریم راه نجاتی بخواهد.
    حافظ آماده ی مسافرت شد.شب قبل از حرکت را در محضر شیخ ابواسحاق به سر برد.شیخ تأکید کرد که هرچه زودتر مراجعت کند.دلیل آورد که به صحبت حافظ مثل جام باده عادت کرده وترک عادت موجب مرض است.درعالم مستی باز هم مبلغی پول به حافظ دادوبا خنده وشوخی گفت اگر حافظ خواست سوغاتی بیاورد،بهترین سوغاتی شیراز همان شراب خلر است که نظیرش در هیچ جای دنیا پیدا نمی شود.حافظ که از دوری دلدار وطول محاصره ی اصفهان جانش به لب رسیده بود،خوشحال بود که تنوعی در زندگی پیدا کرده ونفس راحتی خواهد کشید.صبح زود درلباس کسبه ی دوره گردی وپیله وران از خانه بیرون رفت تا رهسپار کاروانسرا یی شود که بنا بود قافله ی کوجکی از آن جا به راه افتد.خواجه صدرالدین که حافظ را مثل فرزندش دوست داشت ،بر آن شد که جوان را مشایعت کند وبا خواندن دعای سفر در گوشش به راه اندازد.هنوز نیمی ازراه را طی نکرده بودند که جنب وجوش عجیبی بین مردم مشاهده کردند.اهالی شهر از مرد وزن با قیافه های وحشت زده به این سو وآن سو می گریختند ومعلوم بوددر جستجوی پناهگاهی هستند.بعضی ها بسته هایی زیر بغل داشتند که ظاهرآاموال سبک وزن وقیمتی بود که می خواستند در جای امنی مخفی کنند.دم به دم بر ازدحام جنب وجوش مردم افزوده می شد.راه بند آمده بود .خافظ مضطرب ونگران ،متوجه بود حوادث غیر مترقبه ای در شرف وقوع است ومشوش ودلتنگ که آیا با آن وضع قافله به راه خواهد افتاد یا نه؟جلوی چند نفر را گرفتند وسئوالاتی راحع به جوش وخروش ناگهانی مردم کردند،اما طرف های سئوال به قدری به خود گرفتار بودند که وقت وحوصله برای جواب نداشتند.درآن گیر ودار ناگهان صدای آمدند..آمدمند از هر طرف بلند شد.یک عده تقریبآ5هزارنفری از لشکریان شیخ ابواسحاق شلاق کش به سوی دروازه شهر می راندند.حافظ وخواجه گمان می کردند آن ها به جنگ دشمن می روند.

    بایدگفت امیر مبارزالدین پس از فتح فارس ،خود در شهر شیرازاقامت گزیده،پسرش شاه شجاع راروانه ی کرمان وخواهرزاده جوان ودلاورش شاه سلطان را مأمور اصفهان کرده بود.محاصره ی اصفهان مدت زیادی طول کشید وشاه سلطان که می ترسید قادر به فتح آن شهر نشده ومورد توبیخ وحتی دایی سنگدل وخشن اش ،امیر مبارزالدین قرار بگیرد،از توسل وتشبث به هیچ حیله وخدعه ای خودداری نمی کرد.
    غالب مردم اصفهان مثل اکثر اهالی شیراز که هواخواه شیخ ابو اسحاق بودند،با مشاهده ی سواران شمشیرزن او،یقین کردند قوایی از خارج به کمک شیخ آمده واز اعزام سواران خود می خواهدشاه سلطان را از دوطرف مورد حمله قرار داده،از پای درآورد.آن عده از اهالی شهر که ساعتی پیش سقوط اصفهان وورود لشکریان غارتگر وبی رحم شاه سلطان را حتمی شمرده ،در جستجوی مامن وپناهگاهی بودند،با مشاهده سواران شیخ که ظاهرآبه جنگ شاه سلطان می رفتند،اندکی آرامش خاطر پیدا کرده وامید هایی به دل راه دادند.
    درنتیجه طول محاصره مردم از حیث آذوقه سخت در عذاب بودند.از قضا قحطی وغلا مصادف با فصل زمستان بود که مردم از تهیه ی میوه وحبوبات که امکان داشت در داخل شهر تهیه کنند،محروم بودند.قحطی زدگان امید داشتند سواران اعزامی شیخ،دشمن را از اطراف شهر پراکنده ساخته وراه آذوقه را به روی مردم باز خواهند کرد،ولی اشتباه کرده بودند.آن هم چه اشتباهی !سواران شیخ همه با هلهله وهای وهوی از دروازه اصفهان خارج شدند.مردم همگی دست به دعا برداشتند که جنگ زودتر پایان یابد ودشمن بی رحم خونخوار از بین برود.هیچ کس نمی توانست حدس بزند یا پیش بینی کند که جنگ قطعی جه مدت طول خواهد کشیدوفتح وظفر نصیب کدام یک از طرفین خواهد شد .غالب مردم که درمدت طولانی محاصره،همواره شیخ شاه ابواسحاق را در حال دفاع دیده ویک بار هم حمله ویورشی از جانب وی مشاهده نکرده بودند،بااطلاعی که از جسارت ورشادت شاه سلطان داشتند،پیش بینی می کردند خواهرزاده ی امیرمبارزالدین با تعصب وسماجتی که دارد،جنگ را تا آخرین نفر ادامه خواهد داد وجنگ مدت مدیدی طول خواهد کشید.
    هنوز ساعتی ازخروج سواران نگذشته بود که هیاهویی بی سلبقه وغریب ونا آشنا از سمت دروازه به گوش رسید.دقایقی بعد،سواران دشمن که از حیث لباس وآرایش با لشکریان شیخ فرق داشتند،هلهله کنان ازدروازه ی شهر داخل شدند.شاه سلطان فرمانده ی قشون دشمن شمشیر به دوش پیشاپیش سواران اسب می راند وبا دقت وکنجکاوی شهر ومردم را از نظر می گذراندوتماشا می کرد.حیرت وتعجب مردم وقتی به حد اعلا رسید که به نفع شاه سلطان وامیرمبارزالدین شعارهایی می دادند وبه روی مردم حیرت زده،می خندیدند.معلوم شد آن عده که گروه زبده ی لشکریان شیخ ابواسحاق را تشکیل می دادند وامرا وسرداران شیخ خیلی روی آن ها حساب می کردند،به پادشاه خود شیخ ابواسحاق اینجو خیانت کرده،بازدوبند قبلی به قشون شاه سلطان پیوسته اند. مادرتواریخ گشتیم تا علت آن خیانت ننگین را پیدا کنیم،لکن چیزی دستگیرمان نشد.به احتمال قوی شاه سلطان پس از مدت ها محاصره ی اصفهان وجنگ های متعدد با قوای شیخ عاقبت گرفتن آن شهر را از جنگ وجدال امکان پذیر ندیده ومتوسل به خدعه ی جنگی شده بود،به این معنی که جمعی ازامرا وسرداران شیخ را با وعده و وعید های فریبنده از راه به دور برده و وادار به خیانت کرد.شاید هم خود امرا وسرداران شیخ بامشاهده ی باده خواری شبانه روزی وغفلت وبی حالی او،سقوط وپایان فرمانروایی اش را حتمی دیده ودر عین حال با اطلاع از شجاعت وپایداری امیر مبارزالدین فتح وپیروزی اورا مسلم دانسته وبرای تأمین آتیه آن خیانت را برخود واجب شمردند.

    درهر حال، شهر اصفهان پس ازمدت ها محاصره ، بالاخره به تصرف شاه سلطان درآمد. شیخ باده خوار وقتی به خود آمد شکست و اسارت و مرگ خود را به دست دشمن حتمی و تمام راه های نجات را به روی خود بسته دید. اندکی درکار خود مضطر و درمانده ماند و ازادامه ی حیات به کلی مأ یوس شد. آثار غم و ترس و حیرت در سیمایش نمایان و اطرافیان را بی اختیار ماتمزده وگریان ساخت. در همان لحظات دردناک که ازراه دلسوزی به حال شیخ اشک درچشمان حاضرین حلقه زده بود، ناگهان فکری به خاطر شیخ رسیدکه براثر آن پرق امیدی درچشم های خمارش بدرخشید و تبسم امید بخشی بر لب هایش نمایان شد. حافظ و خواجه صدرالدین وقتی ورود قشون دشمن را به شهر مشاهده نمودند، یقین کردند شیخ به زودی توسط دشمن گرفتار و وهسپار آن دنیا خواهد شد، با همه ناراحتی وگرفتاری که داشتند، بر خود واجب شمردند برای ابراز وفاداری و الوداع و آخرین دیدار مخصوصآ طلب حلالیت به حضورش بروند. وقتی به حضور شیخ رسیدند، شیخ نزدیک در خروجی ایستاده بود و از آن همه نزدیکان و مقربین درگاه، کسی جز معدودی انگشت شمار در اطر افش نبودند. حافظ از مشاهده سیمای مأیوس و نومید شیخ سخت متأ ثر شد. بریده بریده کلماتی محض تسلی و دلداری بر زبان آورد. وقتی تغییرناگهانی سیمای شیخ وتبسمی را دیدکه حاکی ازامید بود، دچار شگفتی شد.
    ‏«آیا شیخ ازفرط هول وهراس، عقل و هوش را ازدست داده و حالت جنون پیدا کرده؟».که شیخ متوجه حیرت حافظ شد وگفت :
    ‏- مونس و همدم عزیزم! از جهت من نگران نباش و خود را ناراحت نکن. شاه سلطان فاتح شهر، کم ترین صدمه ای به من نخواهد زد. بلکه مرا از این مهلکه نجات خواهد داد. به فکر خودت باش. تا زود است درگوشه ی امنی پنهان شو. من می دانم که شاه سلطان به دستور دایی اش امیرمبارزالدین مأموراست تمام هواخواهان و دوستداران مرا از بین ببرد. توکه انیس و همنشین من بودی واشعاری دروصف من سروده ای، بیش ازدیگران درمعرض صدمه وتعرض قرار خواهی گرفت.گفتم و بازهم تکرار می کنم از جهت من نگران نباش و برو در جای امنی مخفی شو!
    ‏شیخ دست حافظ راگرفت و او را از در بیرون راند. در همان لحظه چند نفری هراسان و لرزان وارد شده رو به شیخ کردند وگفتند:
    شاه سلطان جمعی را مأمور کرده شما را دستگیرکنند و دست بسته به حضورش ببرند. فرارکنید و خود را نجات بدهید. برای کسی که شما را دستگیرکند، انعام خوبی وعده داده شده است.
    ‏شیخ که منتظر چنان خبری نبود و یقین داشت شاه سلطان شخصأ با ادب و احترام به سراغش آمده و پنهان از نظر دیگران ، وسایل فرار او را فراهم خواهد ساخت ، غرق در حیرت شد. شیخ قبلأ به توصیه ی دو سه نفر از خدمتکاران وفادار محض احتیاط پیش بینی های لازمه راکرده بود. فورأ تغییر قیافه و لباس داده، خود را به شکل اهل منبر در آورد و شتابزده در معیت آن دو سه نفر، از اتاق بیرون جست. در حین عبور ازکوچه، دید و شنیدکه مأمورین شاه سلطان در به در عقبش می گردند. حتی یکی از مأمورین به دیگری گفت:
    ‏.اگرنتوانیم این مرد لعنتی را ییداکنیم ومرده یا زنده اش را به حضور شاه سلطان ببریم، مورد مؤاخذه قرار خواهیم گرفت. شاه سلطان به کسی که شیخ را دستگیر کند، انعام کلانی خواهد داد.
    ‏شیخ ابواسحاق که تا آن لحظه شاه سلطان را روی دلایلی نجات دهنده و حامی خود می شمرده یقین کرد در حساب اشتباه کرده و دشمن را به جای دوست گرفته است. مرد فلک زده ، بالاخره به خانه ی مولانا نظام الدین اصیل که در آن ایام شیخ و مقتدای اصفهان بود پناه برد و در آن خانه دوراز چشم دوست و دشمن پنهان شد. آنچه در آن لحظات، خاطر شاه ابواسحاق را حتی بیش ازگرفتاری به دست شا ه سلطان، به خود مشغول داشته بود و انگشتت ندامت از سادگی و خوش بینی خود به دندان می گز ید، آن بودکه شاه سلطان را نجات دهنده خود می شمرد و یقین داشت آن نوجوان ناجوانمرد خوبی های فزون از حدی راکه شیخ نبت به او مبذول داشته بود، در نظرگرفته و حق نان و نمک را ادا خواهدکرد. شیخ پاکدل و رادمرد حق داشت چنان انتظاری ازشاه سلطان دا شته باشد. خلاصه ی سابقه به طوری که روفت الصفا می نویسد این است که شاه سلطان در ایامی که خدمت دایی اش امیر مبارزالدین در میبد روزگار می گذراند،روزیبه ناحق جوانی از مردم میبد را زدوکشت.بازماندگان جوان مقتول به خونخواهی برخاستندوطلب قصاص کردند.امیر مبارزالدین که اول کارش بود ومی خواست خود را فرمانروایی دادگستر وپای بند دین ومذهب معرفی کند ،امر کرد شاه سلطان را که خواهرزاده اش بود دستگیر وتسلیم خونخواهان کنند تا به قصاص برسد.حکم امیر بی چون وچرا بود.هرچه مادر شاه سلطان که خواهر تنی امیر بود وهمچنین پدرش عجز والتماس کردند،امیر زیر بار نرفت وگفت:
    ‏- یا باید خونخواهان را راضی کنید، یا به قصاص تن دردهید.
    پدر و مادر شاه سلطان به هر زحمتی بود خونخواهان را راضی کردند که بیست هزاردینار بگیرند و ازقصاص دست بردارند. بالاخره معامله سرگرفت. شاه سلطان از مرگ حتمی نجات یافت، اما از دایی اش امیرمبارزالدین به حدی رنجیده خاطر شد که دیگر تحمل دیدن روی او را در خود نیافته فرار را بر قرار ترجیح داد و از تعریفاتی که راجع به فتوت، مردانگی، سخاوت، دست و دل بازی و نیز میهمان نوازی شیخ شاه ابواسحاق در سراسر ایران شهرت یافته بود، درگاه او را بهترین ملجا، و پناهگا ه دانسته، عازم شیراز شد. ابواسحاق با آن همت بلند و علو طبع که داشت مقدم شاه سلطان را مثل مقام یک یادشاه استقبال کرد. طبل وعلم وخیمه و خرکاه و به طور کلی دستگاهی که درخور سلاطین بزرگ بود، منجمله کمر مرصع با زین و برگ طلا و غیره تهیه و تقدیم کرد. علاوه بر این ها 300‏هزار دینار طلا هم برای خرده خرجی های شاهزاده جوان اهدا فرمرد. خلاصه تمام مراسم یک پذیرا یی شاهانه را به جا آورد. چندی که گذشت ، پدر و مادر شاه سلطان و همچنین خود امیرمبارزالدین بنای نامه نگاری گذ اشته، با اصرار و ابرام تمام خواستار شدند که مراجعت کند. شاه سلطان، جوان خام وساده لوح، بدون این که حرفی به شیخ بزند، یا لااقل با وی مشتورت کند، شبی پنهان از نظر همگان از قصر فردوس شیرازکه طعنه به بهشت برین می زد به سوی یزد فرارکود. شیخ که حمایت از جوان و تامین رفاه و آسایش او را برخود واجب می شمرد، فقط روی این حساب که مبادا شا ه سلطان مورد مواخذه و تنبیه امیرمبارزالدین که معروف به سخت گیری وکینه توزی بود،قرار بگیرد،یک عده ازسواران خودرا مأمور کرد فراری را تعقیب ودستگیر کنندوبه حضورش بیاورند.سواران به سلطان رسیده ،دست هایش را در بند کشیده ومقیدش ساختند

    به حضور شیخ بردند. شیخ فورأ بندها را برداشت. با تشریفاتی پرشکوه ترو مجلل تراز دفعه ییش یذیرایی کرد.
    علاقه، و لطف و عنایت شیخ تا آن حد بودکه به محض ورود شاه سلطان ، حکم کرد کسی نباید و حق ندارد راجع به فرار او حرفی بزند و امرا کید صادرکردکه هر کس کلمه «فرار» را بر زمان بیاورد، هماندم زبانش را ببرد. مقصود شیخ آن بود که مبادا جوان نادان به شنیدن کلمه «فرار» خجل و شرمنده شود
    روی این سابقه بود که شاه ابواسحاق انتظار، بلکه یقین داثست که شاه سلطان خوبی های او را تلافی خواهد کرد و خودش وسیله ی فرار و اختفای وی را فراهم خواهد ساخت، اما اشتباه کرده بود. شاه سلطان به محض تصرف شهر، درصدد جستجو و دستگیری شیخ برآمد. جاسوس های علنی و نهانی اش شهر را زیر و رو کردند و بالاخره جاسوس های کارکشته ، محل اختفای شیخ راکشف کردند. مؤلف روضه الصفا نوشته ، مولانا نظام الدین که پیشوا و مقتدای مردم اصفهان بود، وقتی یقین کرد جاسوس های شاه سلطان عاقبت به محل اختفای شیخ پی خواهند برد، خود بیشدستی کرده نزد شاه سلطان رفت واطلاع دادکه شیخ درخانه او پنهان شده است! شاه سلطان فورأ جمعی را مآمور دستگیری «ولینعمت» خود ساخت شیخ ابواسحاق وقتی هیاهو و سرو صدای جویندگان را شنید. به مطبخ خانه پناه برد، در تنور پنهان شد، اما کار از این حرف هاگذشته بود. شیخ را پیداکردند و چون محبوبیت زیادی بین اهالی اصفهان داشت، شاه سلطان از ترسی شورش و غوغای مردم دستور داد شیخ را در یک غراره (جوال) بکنند وبرقاطری بارکرده ، ازا صفهان به قلعه طبرک ببرند. آن دستور به موقع اجرا در آمد و شاه سلطان با وجد و غرور تمام، جریان دستگیری و اسارت شیخ را به امیرمبارزالدین که آن روزها در شیر از اقامت داشت،گزارش داد. امیرمبارزالدین هم فورأ حکم کرد شیخ را به شیراز ببرند. جمعی از مردم شیرازکه هواخواه و دو ستدار شیخ بودند، وقتی شنیدند امیرمبارزالاین شیخ را به قتل خواهد رساند، درصدد شورش و بلوا برآمدند. ‏مبارزا لدین برای تسکین و آرامش خاطر مردم ، شهرت داد که قصد کشتن شیخ را ندارد و او را در قلعه ی قهندز زندانی خواهد ساخت. شاه شیخ ابو اسحاق در ایام اقتدار و سلطنت یک قصر بزرگ و باشکوه در بیرون دروازه سعادت آباد شیراز ساخته ، آن را تختگاه خود قرارداده ،دراعیاد و موارد رسمی و تشریفاتی درآن قصر جلوس می کرد. روزی که بنا بود شیخ را به حضورامیرمبارزالدین ببرند، امیر تازه به دوران رسیده، درهمان قصرجلوس کرده واز تمام اعیان واشراف و قضات و علما و بزرگان شیراز دعوت کرده بودکه در آن بارگاه حاضر باشند.
    تمام مورخین در این نکته هم عقیده هستندکه امیرمبارزالدین مردی حیله باز، ریاکار و عوام فریب بودکه تظاهر به تدین و تقدس نمایی می کرد. برای کشتن شیخ هم قبلأ روی ریاکاری و حیله بازی و ظاهر سازی نقشه کشیده بود که خود راکنار بکشد. شیخ ابواسحاق سال ها پیش از این گرفتاری ، مرد سیدی را به جرم کناه بزرگی که مرتکب شده بود، محکوم به اعدام کرده بود. به دستورامیرمبارزالدین دو پسر آن سید را هم با چند نفردیگر از بازماندگانش به حضور در آن مجلس دعوت کرده بودند. مقصود امیرمبارزالدین از آن نقشه این بود که شیخ را قاتل سیدی معرفی کند و حکم قصاص را مطابق شرع انور اجرا کند. امیرمبارزالدین در حضور جمع کثیری که مسلمأ اغلب آن ها دلشان به حال زار شیخ ابواسحاق می سوخت، رو به شیخ کرد و پرسید:
    ‏-آیا سید امیرحاجی ضراب را تو کشتی؟
    شیخ که از دروغ بیزار بود،جواب داد:
    -من با دست خودم اورا نکشتم،اما اورا به فرمان ما به جرم گناهی که مرتکب شده بود،کشتند.
    امیر مبارزالدین با این حقه بازی از شیخ در حضور آن جمع اقرار گرفت که سیدی به فرمان او کشته شده است.بعد ،رو کرد به پسران سید مقتول وگفت:
    -این شما واین قاتل پدرتان که تسلیم شما می کنم.می توانید هر طور میل دارید قانون قصاص را اجرا کنید.
    پسر بزرگ تر سید که امیر ناصرالدین نام داشت،بی پروا ورک وراست گفت:
    -ملک شاه ابواسحاق روزگاری امیر وفرمانروای ما بود .دور از مروت ومردانگی است وهرگز سزاوار نیست که شمشیر به روی اوبکشیم ودست خودرا به خون کسی بیالاییم که تا دیروز حاکم بر ما بود.
    شیخ فلک زده که آن سخن را شنید، برای یک طرفةالعین برق امیدی در دلش درخشید. ولی آن امید بیش از این لحظه نپایید و خاموش شد.
    ‏پسرکوچک ترکه امیر قطب الدین نام داشت ، یک لحظه درسیمای برادر بزرگ تر خیره شد و نگاه ملامت باری بر وی اند اخت و بدون این که یک یا دوکلمه با برادر سخن گوید، ثسمشیرازنیام کشید و درمقابل چشمان وحشت زده آن جمح برگردن شیخ فرود آورد. اتفاقآ آن ضربت کارگر نشد و پسر خیره سر با ضربت دوم سر پر سودای شیخ شاه ابواسحاق را از تن جدا کرد.

    ‏شیخ شاه ابواسحاق اهل فضل و دانش و ادب بود. به شعرشاعری علاقه ی فراوان داشت. وگاهی اشعارنغز و آبداری می سرود پیداست حافظ با آن محبت وعلاقه قلبی که به شیخ ابواسحاق داشت از فاجعه ی قتل او تا چه حد غصه دارواندوهگین شد.
    ‏راستی حاتم فیروزه بواسحاقی
    ‏خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود
    ‏وقتی شاه سلطان با قشونی که امیرمبارزالدین در اختیارش گذاشته بود شهر اصفهان را مسخر ساخت و شیخ ابواسحاق را دستگیر کرده ، به حضور امیرمبارزالدین فرستاده مشغول رتق و فتق امور شد و در ضمن با دوستداران و هواخواهان شیخ به تصفیه حساب پرداخت. جمعی از بزرگان شهر راکه از دل وجان سرسپرده و طرفدارشیخ بودند دستگیرو زندانی کرد. حافظ و خواجه صدرالدین که هردو از دوستداران و هواخواهان معروف شیخ بودند سخت نگران و پریشان شدند. حافظ بیش ازخواجه بیمناک بود. زیرا اشعاری که درمدح شیخ سروده بود به گوش خاص وعام رسیده وجمع کثیری ازمردم اصفهان که طرفدار شیخ بودند آن اشعار را ورد زبان ونقل مجلس کرده ، حافظ را تحسین و تشویق می کردند. اصفهان برای حافظ یک ولایت غربت بود و مامنی نداشت که پناه ببرد و مخفی شود. هر روزخبرهای تازه راجع به دستگیری وزندانی شدن هواخواهان شیخ می شنید واز خدا تامین وسلامت می طلبید. سه چهار روزی گذشت وکسی ازطرف شاه سلطان به سراغ حافظ و خواجه نیامد. حافظ و خواجه آماده مراجعت به شیراز شدند. حافظ با همه ی غم و اندوهی که ازقتل فجیع شیخ ابواسحاق داشت ، درعین حال شکر خدا را می گفت که جنگ خانگی و برادر کشی در ایران پایان یافته و دیگر مانعی برای ازدواج او با شاخه نبات وجود ندارد. روز پنجم ورود شاه سلطان به اصفهان بود که یساولی آمد و حافظ را حسب الامر به حضور شاه سلطان برد. حافظ با این که درمقابل مشیت الهی تسلیم محض بود، به تصور این که شاه سلطان او را به جرم هواخواهی شیخ مورد اذیت وآزارقرارخواهد داد، با خیال پریشان تن به قضا درداده، درحین عزیمت با خواجه خداحافظی کرد والوادع گفت و پیام هایی برای شاخه نبات فرستاد.
    ‏شاه سلطان ، برخلاف آنچه حافظ درانتظارش بود شاعر جوان را با روی خوش و ‏ خندان استقبال کرد وگفت :
    ‏مسلمآ این احضار را با ترس و هراس تلقی کردی، زیرا تو یکی از معروف ترین هواخواهان شیخ به شمار می روی و اشعار زیادی در وصف و مدح او سروده ای البته دراین چند روزه شنیده ای که حسب الامرامیرمبارزالدین ، من جمعی از بزرگان اصفهان راکه هواخواه شیخ بودند دستگیروزندانی کرده ام. لابد خیال کردی که تو هم سرنوشت آنان را خواهی داشت. ولی بختت یاری کرده و یک حامی مقتدرو عالی مقام داری که درروزحرکت من برای فتح اصفهان سفارش توراکرده و مرا از هرگونه اذیت و آزاری نسبت به تو برحذر داشته است. امروزهم قاصدی ازجانب وی به اصفهان آمد تا تو را به حضور او ببرد. آیا این حامی راکه تو را از اسارت و زندان نجات بخشیده شناختی که کیست؟
    ‏حافظ در جواب عاجز ماند. هر چه فکرکرد چیزی به خاطرش نرسید. شاه سلطان خنده کنان گفت:
    ‏-شاید ازاین که یساولی را برای آوردن تو فرستادم، این قدر ترسیده ای که هوش و حواست را از دست داده ای. آن حامی جوانمرد شاه شجاع پسر و ولیعهد امیرمبارزالدین است که به جهاتی چند مخصوصأ به ملاحظه ی یک نوع رقابت یا شباهتی که با تودارد ازدوستداران ، بلکه مریدان علاقمند توست. چه اوهم مثل تو قرآن مجید را حفظ کرده و بعد ازتو تنها فرد حافظ قرآن درشیرازاست اما شباهت این که خود او هم شاعر است و شعر می گوید و شیفته ی اشعار توست. شاه شجاع به من دستور داده خرج راهی به تو بدهم. به شرط این که بدون معطلی رهسپارشیرازبشوی.
    ‏بعد،کیسه ی چرمی پرازدینارراکه قبلأ آماده کرده بود، به دست حافظ داد وگفت: .سفربخیر، خدا نگهدارت باد.
    ‏حافظ که چنان انتظاری نداشت ازفرط وجد ونشاط خود را درعرش برین دید، آنچه بیش از همه مایه شادکامی و دلخوشی اش بود، این که دیگرکم ترین نگرانی نسبت به آتیه ی خود نداشت و مطمئن بود به محض ورود به شیراز پس از مدت ها دوری وفراق چشم به جمال بی مثال نامزد پری روی خودی شاخه نبات روشن کرده و با خیال راحت بساط عروسی را آن طور که دلش می خواست ، یعنی با تشکیل مجالس بزم و سرور توام با رقص و ساز و آواز برپا خواهد ساخت و تمام دوستان خود و اقوام و خویشاوندان خواجه صدرا لد ین را و نیز شخص شاه شجاع راکه ولیعهد امیرمبارزالدین بود، دعوت خواهدکرد.
    با کمک خواجه صدرالدین وسایل مسافرت را دو روزه فراهم ساختند و سر خوش و دلشاد به راه افتادند. قرار شد خواجه به محض ورود به شیراز، بلادرنگ عازم دهکده ای شود که شاخه نبات مدت ها در آن می سوخت و می ساخت و دخترش را به شیر از بیاورد.
    ‏روزی که از اصفهان به راه افتادند، حافظ از هر حیث خوشحال و شادکام بود خوش می گفت و خوش می خندید، اما وقتی به حدود قلعه ای رسیدند که شاه ابواسحاق را پس از دستگیری در جوال گذاشته و از ترس طرفدارانش به نام جوال کاه آن جا برده بودند، یک مرتبه به یاد شیخ رادمرد افتاد. اشک درچشمانش حلقه زد و به یاد آن مرد نیکوکار و تمام عیار آهی از دل کشید.
    ‏حافظ که اهل تملق و چاپلوسی نبود، شاه شیخ ابواسحاق را به خاطر اخلاق حمیده و صفات پسندیده اش دوست داشت و از فاجعه قتل او ماتم زده و عزادار شد و دراشعاری که به مناسبت مرگ جانگدازازشیخ و ماده تاریخ فوت اوسروده، با صدق و صفای تمام به نیکی از او یاد کرده است:

    ‏به روزکاف و الف از جمادی الاولی
    ‏به سال ذال و دکه نون و حاعلی الاطلاق
    خدایگان سلاطین مشرق و مقرب
    ‏خدیو کشور عفو وکرم به استحقاق
    سپهر حلم و حیا، آفتاب جاه و جلال
    ‏جمال دنیی و دین ، شاه شیخ ابواسحاق
    میان عرصه میدان خود به تیغ عدو
    ‏نهاد بر دل احباب خویش داغ فراق
    قطعأ دیگری نیز در ماده تاریخ وفات شیخ دارد که بسی زیبا و دلپذیرا ست:
    بلبل و سرو و سمن ، یاسمن و لاله وگل
    ‏هست تاریخ وفات شه مشگین کاکل
    خسرو روی زمین ، غوث زمان بواسحاق
    ‏که همه طلعت او نازد و خندد برگل
    (اگر کلمات بلبل وسرو وسمن ولاله وگل را با حروف ابجد حساب کنیموجمع بزنیم عدد 757به دست می آید که سال فوت شیخ بود.پاورقی)
    ‏شیخ ابوازسحاق اهل فضل و هنر و علم و ادب بود. خود شعرمی گفت و شعرا را محترم می شمرد و نواز ش می کرد. این است که شاعرانی از نقاط دور رو به بارگاهش نهاده ، از خوان لطف وکرمش بهره مند بودند. منجمله عبید زا کانی معروف ، ازقزوین به شیر ازرفته، جزوندیمان و مقربین درگاه قرار گرفته بود. عبیدکه بیشتر اشعار و آثار ش جنبه فکاهی دارد، به مناسبت مر گ شیخ قطعه ای سروده که الحق بسیار دلا ویزاست و در بخشی از آن گفته:

    ‏سلطان تاج بخش جهاندار امیر شیخ
    کاوازه سخاوت وجودش جهان گرفت

    شاهی چوکیقباد و چو افرا سیاب گرد
    ‏کشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
    در عیش ساز، عادت خسرو بنا نهاد
    ‏در عدل رسم و ثسیوه نوشیروان گرفت
    ایوان و قصر جنت و فردوس برفر اشت
    ‏بروی نشسته شاد و قدح شادمان گرفت
    بنگرکه روزگار چه بازی پدید کرد
    ‏نکبت چگونه دولت او را عنان گرفت
    آن بوستان سرای که آیین رنگ و بوی
    ‏خلد برین ز رونق آن بوستان گرفت
    ‏اکنون بدان رسید که بر جای عندلیب
    ‏زاغ سیه دل آمد و در وی مکان گرفت
    قصری که بود فرخی از فرا و همای
    ‏سگ بچه کرد در وی و جغد آشیان گرفت
    ‏یکی از صفات برجسته شاه ابواسحاق که او را شهره شهرکه سهل است ، بلکه مشهور آفاق ساخته، جود و سخاوت و بذل و بخشش وی بود. غالب مورخین معتقدند در عرض قرون متمادی پادشاهی با جود و سخاوت شیخ دیده نشده است. راجع به سخاوت شیخ داستان های متعدد موجود است ازجمله این که روزی درمجلس شیخ صحبت خانم طایی وسخاوت وکرم او به میان آمد، شیخ پرسید:

    ‏-سخاوت خاتم تا چه حد بود؟
    یکی گفت:
    ‏-خاتم قصری ساخته بودکه ، 40 درداشت. روزی مرد سائلی به یکی ازدرهای قصررسید و چیزی خواست. به دستور خاتم یک مشت پول به وی دادند و راهش انداختند.گدای طعم کارکه شهرت سخاوت خاتم را شنیده بود، به دردیگری نزدیک شد وصدقه خواست. بازهم حسب الامرحاتم مشتی درهم ودیناردرکفش نهادند. دیگ طمع مرد سایل ،به جوش آمد. به در سوم قصر رسید و سئوال کرد. باز هم پولی به دستش دادند. خلاصه، آن مرد از تمام درهای چهل گانه قصرسئوال کرد و درهم و دینارگرفت.

    ‏شیخ گفت:
    ‏-معلوم می شود خاتم چندان هم اهل سخاوت وکرم نبوده است. اگر واقعأ جود و سخاوت داشت ، حق بود ازهمان در اول چندان سیم و زر به مرد سائل بدهد تا وی بی نیاز شود و دیگره احتیاجی به ادامه گدایی نداشته باشد.
    ‏همچنین ، روزی درفصل زمستان که برف سنگینی روی زمین را سفید کرده بود، شیخ به قصد شکار سوار شد. شاعری به نام «بلبل کیلر» که در آن ایام مقیم شیراز بود، جلو آمد و این رباعی را خواند:

    ‏شاها! فلکت به خسروی تعیین کرد
    وز بهر تو اسب پادشاهی زین کرد
    تا در حرکت سمند زرین رخ تو
    بر گل ننهد پای،زمین سیمین کرد




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool


    شیخ که پولی همراه نداشت،خنجر مرصع وگوهر نشان خودرا که بسیار گران بها بود به شاعر بخشیده،ورو به اطرافیان کرد وگفت:
    -هرکس مرا دوست دارد،چیزی به بلبل بدهد.اطرافیان در یک لحظه 50هزاردینار طلا به مرد بخشیدند.
    باری،حافظ از مرگ شیخ سخت غصه دار شد.یکی از غزل های شیوای حافظ در واقع مرثیه ای است که به یاد شیخ سروده وبا این بیت شروع می شود:
    یادباد آن که سرکوی توام منزل بود
    دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
    بیتی از این غزل هم معروف خاص وعام است:
    راستی خاتم فیروزه ی ابواسحاقی
    خوش درخشید،ولی دولت مستعجل بود
    حافظ پس از ورود به شیراز به حضور شاه شجاع رفت ومورد لطف وعنایت وی قرار گرفت.شاه شجاع ،که فرزند ارشد وجانشین امیر مبارزالدین بود وروی بعضی جهات از نوابغ دوران بود .از حیث ساختمان بدن ،خوشگل وخوش هیکل بود وقامت رسا حافظه ای قوی داشت وبعدا از حافظ ،تنها کسی بود که در آن دوره قرآن مجید را حفظ کرده ،به تمام معنی حافظ قرآن بود.بر فارسی وعربی تسلط کامل داشت.چند بیت از اشعار فارسی یا عربی را یک بار که می شنید،به خاطر می سپرد وبلافاصله از حفظ تحویل می داد.حافظ دیگر مانعی برای ازدواج با شاخه نبات نداشت ومنتظر بود چهلم شاه شیخ ابواسحاق که احترام اورا برخود واجب می شمرد،برسد تا بلافصله مراسم جشن را بر پا سازد.ازخدا می خواست که شاه شجاع در شیراز ماندگار باشد تا او مجالس جشن وسرور را با آزادی تمام وبدون قید وشرطی به راه اندازد.شاه شجاع برخلاف پدرش خود اهل عیش وعشرت بود ودر این قسمت کاری به کار مردم نداشت،اما افسوس که روزگار غدار باردیگر با حافظ بنای ناسازگاری گذاشت.هموز 20روزی از مرگ ابواسحاق نگذشته بود که امیرمبارزالدین هوس کرد به شیراز را پایتخت خود قرار بدهد ودر آن شهر اقامت گزیند.مردم خوشگذران وعشرت طلب شیراز که با عقاید واخلاق امیر مبارزالدین آشنا بودند،به شنیدن آن خبر محنت اثر سخت پژمرده وبیمناک شدند.امیر مبارزالدین علاوه بر قساوت وخونخواری مردی ریا کار بود که با نهایت خشونت تظاهر به تقدس ومومنی می کرد.زبان تلخ وفحاشی داشت که دوست ودشمن نمی شناخت وهیچ کس از اطرافیان حتی فرزند ارشد وجانشین اش شاه شجاع از فحاشی وناسزاگویی او در امان نبودند.
    روز دوم ورودش به شیراز که حکم کرد تمام میخانه های شیرازرا ویران سازند وخم های شراب را شکسته رودی از شراب در کوچه ها به راه اندازند.
    در جلوگیری از شرابخواری به حدی افراط می کردکه در میان مردم معروف به «محتسب»شده بود .حافظ هم که دوستان جوانش پژمرده وافسرده می دید،دلش به حال آن ها می سوخت واو هم مبارزالدین را در غزلیاتش «محتسب»می نامید واز جور وستمش می نالید ودر باره ی سختگیری های ریاکارانه ی امیرمبارزالدین در جلوگیری از باده خواری وساز وآواز غزلیات شیوایی می سرود از قبیل :
    بود آیا که در میکده ها بگشایند
    گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند
    اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
    دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند
    گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
    تاحریفان همه خون از مژه ها بگشایند
    نامه ی تعزیت دختر رز بنویسید
    تا همه مغ بچگان زلف دوتا بگشایند
    در میخانه ببستند خدایا مپسند
    که درخانه ی تزویر وریا بگشایند
    گویی آن مرد جنگجو وجاه طلب ،مظهری بود از صفات نکوهیده که بی رحمی وشقاوت در سر لوحه ی آن جای داشت .مؤلف « روضةالصفا» در باره ی قساوت وخونخواری او شواهدی ذکر می کند که از خواندن آن مو بر تن آدمی راست می شود.مثلآمی نویسد مولانا لطف الله عراقی که در سفر وحضر ملازم خدمت مبارزالدین یک روز در مجلسی که سخن از خونخواری وقساوت امیرمبارزالدین به میان آمده بود،تعریف کرد که من بارها شاهد بودم که جناب مبارزالدین مشغول تلاوت قرآن مجید بود.در آن ضمن خبر می آوردند فلان مقصر را دستگیر کرده اند وحاضر است.مبارزالدین قرآن را زمین می گذاشت وبا شمشیر برهنه از اتاق خارج می شد وبایک ضربت سر از تن مرد قضا گرفته جدا می کرد وبه اتاق بر می گشت وباز خواندن قرآن را ادامه می داد.
    شاهد دیگر این که روزی شاه شجاع از امیرمبارزالدین پرسید:
    -آیا شما تا کنون 1000نفر را با دست کشته اید؟
    امیر مبارزالدین جواب داد:
    -درست به خاطر ندارم ،ولی خیال می کنم وظن من بر آن است که عده ی آن ها به 800نفر رسیده باشد.


    در جای خود نوشتیم خواهرزاده اش شاه سلطان چه خدمات بزرگی برای استقرار سلطنت او انجام داد که یکی از آن ها فتح شهر اصفهان ودستگیری شیخ ابواسحاق واعزام او به شیراز بود.شاه سلطان به افتخار دایی تاجدار خود مجلس مهمانی بزرگی ترتیب داد واز مبارزالدین استدعا کرد که منتی بروی نهد وبا حضور در آن مجلس شادکام وسرافرازش سازد.مبارزالدین همین که قدم به مجلس گذاشت وچشمش بر اسباب واثاثیه دلپذیر مهمانی افتاد آتش رشک وحسد توأم باغیظ وخشم در نهادش زبانه کشید که همان دم فرمود هرآنچه در آن جا هست غارت کنند وبه یغما ببرند ودر ضمن شخص خودش هم کلمات وحشت آمیز وفحش ودشنام توأم با تهدید وتخویف برزبان آورد که در نتیجه دشمنی بین دایی وخواهرزاده به حد اعلا رسید.
    حال که سخن به این جا رسیدبی مناسبت نیست چند کلمه هم راجع به انتقام عبرت آوری که همین روزگار کج مدار از آن سردار بد کردار کشید بنویسم تا برای کسانی که نمک می خورند ونمکدان می شکنند،درس عبرت باشد.در جای خود نوشتیم که شیخ ابواسحاق وقتی در اصفهان محاصره شده وشکست خورد وفتح شاه سلطان را که از طرف امیرمبارزالدین مأمور فتح اصفهان بود حتمی ومسلم دید،ترس به دل راه نداده ویقین داشت که از آن مهلکه جان سالم به در خواهد برد. چه مطمئن بود در مقابل آن همه لطف ومحبتی که درحق شاه سلطان مبذول داشته بود،اوهم ازراه حق شناسی واحترام نان ونمکی که خورده ، در صدد تلافی خوبی های اوبرآمده وموجبات فرار ونجات اورا فراهم خواهد ساخت .شاه سلطان نه تنها قدمی برای نجات از مرگ نداشت بلکه خود باعث مرگ وی شد وشیخ را گرفته تسلیم امیر مبارزالدین کرد وآن امیر خونخوار هم بساطی به راه انداخت که شیخ را طعمه ی

    شمشیر دشمنانش ساخت. شاه سلطان ازآن جنایت وجنایتی که نسبت به ولینعمت ونجات دهنده خودمرتکب شده بود،همواره پشیمان وازمکافات وسزای عمل بیمناک بود. تااین که دریکی ازجنگهاازشاه محمودبرادرشاه شجاع شکست خوردوگرفتار واسیرشد. شاه محمودحکم کردکه چشمهایش را میل بکشند واز نعمت بینایی محرومش سازند.در حینی که جلاد چشم های شاه سلطان را
    ‏ میل می کشید، وی در حضور جمعی که شاهد آن مجازات بودند به صدای بلند گفت:

    ‏این حق نمک شیخ ابواسحاق است که چشم مرا بگر فت.
    ‏به هرحال ، خواجه صدرالدین پس ازورود به شیراز، به جستجوی دخترعزیزش شاخه نبات رفت واورا به هرزحمتی بود، دریک دهکده مخروبه یافت.شاخه نبات که اززندگی طولانی دردیارغربت ودوری ازپدر وبه خصوص ازمعشوقش حافظ سخت افسرده و پژمرده شده بود. دست ها را دورگردن پدرحلقه زده اوراهم از جهت محبت فرزندی وهم به شادی مژده ای که راجع به سلامتی حافظ و ازدواج قریب الوقوع آن هارا آورده بود،می بوسید و اشک وجد و شعف از دیدگان فرو می ریخت.پدر ودختر شتابزده عازم شیراز شدند. خواجه حس می کرد دخترش به حدی مشتاق دیدار حافظ است که ازخدا می خواهد بال و پری داشته باشد تا زودتر به مقصد برسد.
    ‏وقتی وارد خانه شدند،خواجه که مرد فهمیده ای بود برای این که مزاحم دخترش درراز ونیاز ودیدارعاشقانه با حافظ نباشد، به بهانه ای ازورود در معیت شاخه نبات به اتاق حافظ خودداری کرد و دخترش را تنها به اتاق حافظ فرستاد.
    ‏شاخه نبات که اشک ذوق و شوق و شورو شعف در چشمان گیر ایش می درخشید در حالی که خودش را کاملأ باخته بود و نمی توانست درست حرف بزند،بریده بریده سخنانی درشکایت ازطول هجران ودرفراق وزبان آورد وکلماتی حاکی از شکر خدا و تجدید دیدار ادا کرد.
    ‏شاخه نبات پس از آن که هر حرفی را بیش از ده بار بر زبان آورد و به اصطلاح دل آتش گرفته و سوزان را اندکی خنک کرد، یک مرتبه متوجه شد حافظ جواب بوسه های او را نداد و یک بوسه هم از آن سیمای زیبا و دلربایش نربود. خود را از آغوش معشوق بیرون کشید و با لبخند برمعنایی پرسید :
    مگر دیگر مر دوست نداری،چراجواب بوسه هایم را ندادی؟آیا دل به مهر دیگری بسته ای ؟شاید خان سلطان بدجنس تورا از راه بدر کرده؟

    ‏حافظ در جواب تبسم عاشقانه ای به لب آورد وگفت :
    ‏- در تمام این مدت طولانی که از هم دور بودیم ، در آتش عشق و فراق می سوختم. شب و روز فکرم پیش تو بود. با خیال تو زندگی می کردم و اگر امیدی به دیدار تونمی داشتم مسلمآ از بین رفته بودم. در این مدت جانفرسا فقط امید وصال تو مرا زنده نگاه داشته. غزل ها و اشعاری در این زمینه به یاد تو سروده ام که ان شاءالله سر فرصت برایت می خوانم، اما این که چرا جواب بوسه های شیرین و روح پرور تو را ندادم، با این که دلم برای یک بوسه از روی گلعذار تو غش می رفت معهذا مجبور بودم خودداری کنم، باید بگویم (به شرط این که دردلت نگویی حافظ مثل امیرمبارزالدین ریاکار شده) حقیقتش این است با این که من و تو به زودی ازدواج کرده و زن و شوهر خواهیم شد، هنوز صیغه ی عقد و نکاح بین ما جاری و خوا نده نشده و ما فعلأ نسبت به هم نامحرم هستیم و بوس وکنار برای ماگناه دارد. دیگر چیزی به ازدواج مان نمانده، ماکه این همه مدت صبرکرده ایم ، چند روز دگر هم صبرمی کنیم تا پیش خلق و خدا روسفید باشیم.
    ‏لحن حافظ به قدری محکم و صمیمانه بود که شاخه نبات تسلیم شد و بلاخنده گفت:
    -حالا من گناه کرده ام وجایم در جهنم خواهد بود!
    حافظ هم خندید وجواب داد:
    خدا ارحم الرحمین است. به نظرم یک بارهم به توگفتم که خداوند کریم ممکن گناهانی را که مربط به حق الله باشد،یعنی به کاری که مربوط به ‏ بنده و خداوند است،در مقابل عمل خیری عفو فرماید، اما یادت باشد گناهی که مربوط به حق الناس باشد،یعنی ازطرف یکی از بندگان خدا صدمه جانی ومالی وناموس وغیره به بنده دیگری وارد آید، خداوند آن گناه را نخواهد بخشید. باری ازمطالب به دور افتادیم. دیگر بیش از چند روزی به ازدواج ما نمانده و باید کم کم مقدمات این امر خیر را فراهم آوریم.
    شاخه نبات با شور وهیجان گفت:
    ‏-بایدیک عروسی برپا سازیم که در شهری مثل شیراز نوبرباشد. وسایل عیش و سرور مدعوین و میهمانان را از هر حیث فراهم آوریم. صدای ساز و آواز باید تا هفت محله به گوش مردم برسد. تواکنون شاعرنامداری شده ای که تمام اهل ذوق و هنر تورا می شناسند و محترم می دارند. باید تمام بزرگان شهر خاصه آن هایی راکه اهل هنر و ادب هستند دعوت کنیم. حالا رک و راست بگوکه چه تاریخ و روزی را برای عروسی در نظر گرفته ای؟

    ‏حافظ جواب داد:
    ‏من درنظرداشتم به محض ورود ازا صفهان به شیرازدست به کار شوم. متأ سفانه فاجعه ی قتل ناجوانمردانه شیخ ابواسحاق کار ما را به تأخیر اند اخت. آن مرحوم حق بزرگی به گردن من دارد. من محبت والطاف بیکران اورا هرگز فراموش نمی کنم.از این رو دور از مروت و جوانمردی و به خصوص حق شناسی دیدم که در مرگ آن مرد بزرگوار عزدارنباشم.لذا،تصمیم گرفتم تا چهلم او صبرکنم و سوگوار باشم وعروسی را بلا فاصله بعد از چهلم برپا سازم.آن مرحوم خیلی مرادوست داشت وبارها می گفت که شخصآدرعروسی من شرکت کرده وصاحب مجلس خواهد بود. اما افسوس عمرش وفا نکرد.حال به جای شیخ شاه شجاع پسر وولیعهد امیر مبارزالدین که لطف خاصی به من دارد،در جشن عروسی ما ،بنا به گفته ی خودش شرکت خواهد کرد.
    ‏حافظ و شاخه نبات نشستند و مدتی در اطراف عشق و محبت دو سره خود و عر وسی نزدیک صحبت های شیرینی کردند. حافظ در ضمن صحبت راجع به عروسی و مجالس جش وسروری که با سازوآوازوهنرنمایی گوناگون رامشگران توام خواهد بود در ظاهر صحبت می کرد و می خندید، اما در باطن درد و ترس جانسوزی به دل داشت که او را در باره انجام عروسی مأیوس و ناامید می ساخت. این ترس ازجهت طرز حکومت و فرمانروا یی امیرمبارزالدین بود. از بخت بد درهمان روزهاکه حافظ و شاخه نبات خود را برای عروسی پرشکوه و جلال آماده می کردند. امیرمبارزالدین وارد شیراز شد. پسرش شاه شجاع راکه ازجانب وی حکومت می کردکنارزد وخود زمام کلیه اموررا به دست گرفت. امرو نهی ریاکارانه و تظاهربه جلو گیری ازمنهیات با تمام شدت و خشونت شروع شد. غالب مردم خو شگذران و عشرت دوست شیراز یک مرتبه خود را در تنگنای تضییقات طاقت فرسای او دیدند.
    ‏قیافه ها همه افسرده و پژمرده شده، دیگر خنده که سهل است، حتی تبسمی بر لب جوانی دیده نمی شد. در میکده ها راکه در دوره حکومت شاه شجاع دوباره باز شده بود،بستند و خم های شراب را شکستند. دیگر از هیح گوشه ای، حتی پرت و دورافتاده، صدای ساز و آواز به گوتی نمی رسید. اگر ساز زنی را به چنگ می آوردند، سازرا بر سر نوازنده اش می شکستند و خود او را به شلاق و چوب و فلک می بستند.

    ‏حافظ و شا خه نبات با همه شتاب واشتیاقی که برای ازدواج خود داشتند، هردو تصدیق کردندکه با آن حال و روزگار ترتیب مجالس جشن و سرور آن طور که هردو در نظرداشتند، مقدور نخواهد بود و چاره ای جز این ندیدندکه چندی صبرکنند تا شایدبه یاری خداوند مهربان گشایشی درکارها حاصل شود. نظر به این که عروسی حافظ با شاخه نبات از بسیاری جهات بستگی تام و تمامی به حکومت و به سرنوشت امیرمبارزالدین داشت ، برای حفظ رابطه بین حوادث و وقایعی که در این داستان روی می دهدی مناسب است دراین جا سرگذشت امیرمبارزالدین محمد راکه بنیاد گذار سلسله آل مظفر است به پایان برسا نیم و سرنوشت عبرت بار آن امیر کشور گیر راکه هرگاه خشونت و بددهنی و به طور کلی معایب را نداشت از مفاخر شهریاران نامدار به شمار می آمد ،روشن سازیم.
    در انتظار ازدواج
    هفته ای از ورود امیرمبارزالدین به شیراز نگذشته بود که آن امیرکشورگیر، با آن ذوق لشکرکشی وکشورگشایی توأم با روح جنگجویی و خونخواری که داشت، به اضمحلال فرمانروایی و ضبط و تسلط برمتصرفات شاه شیخ ابواسحاق قناعت نکرده، بر آن شدکه به سوی آذربایجان لشکرکشی کند و به خصوص شهربزرگ تبریز راهم مسخر ساخته ،سرحد قلمرو خویش قراردهد. در آن سفر جنگی دو فرزند نوجوان خود، شاه شجاع و شاه محمودرا هم همراه برد.
    ‏امیرمبارزالدین مردی مصمم و مدیر بود. درکارها باکسی مشورت نمی کرد. اگر هم کی جسارت ورزیده با ترس و لرز اظهار عقیده می نمود، اعم از این که عقیده اش صائب یا نادرست باشد، جوابی توأم با فحش و ناسزا می شنید.
    ‏فحآشی و ناسزاگویی یکی از اخلاق وعادات مذموم امیرمبارزالدین بود که هیچ کس از عزیزترین و محبوب ترین اطرافیانش،حتی جانشین و سایر شاهزادگان آل مظفر هم از آن در امان نبودند.
    ‏امیرمبارزکه فرامین و احکامش برای همه واجب الاجرا بود، در ظرف ده روز مقدمات لشکرکشی و تجهیزات لازم را فراهم آورده ، همراه پسرانش از شیراز به سوی تبریزحرکت کردحافظ و شاخه نبات ازاین که«محتسب»بی رحم دست ازسرشیرازیان خوشگذران برمی دارد، خوشحال شدند و ازدواجشان را قریب الوقوع شمردند، اما افسوس اشتباه کرده بودند.امیرمبارزالدین نایب الحکومه ای که موقتأبرای شیر ازمعین کرد، دستورات واوامر مؤکدی دادکه درغیاب وی درامرونهی وجلو گیری از منهیات با نهایت خشونت و شدت عمل رفتارکند و به تمام معنی « محتسب» تمام عیار باشد، فرقی بین آشنا وبیگانه ،و دوست ودشمن و پیرجوان نگذارد و مرتکبین را چنان که شاید و باید «حد» بزند وکیفر بدهد.

    ‏نایب الحکومه مزبور در غلظت و شدت اقدامات راهی در پیش گرفت که مردم وقتی به هم می رسیدند، آهسته درگوش هم می گفتند:
    ‏-صد رحمت به امیر مبارز...
    ‏با آن وضع حافظ و شاخه نبات عروسی را به آینده نامعلومی موکول کردند و شب و روز رو به درگاه الهی رو آورده ، از مسبب الاسباب طلب رحمت وگشایش در کارشان می کردند.

    ‏امیرمبارزالدین هزارسوارازدلاوران فارس وعراق وده هزاردیگرازشمشیرزنان لرستان تجهیز کرده، رهسپار آذر بایجان شد و«اخی جوق» راکه درآن زمان با استقلال تمام بر آذربایجان فرمان می راند و شهر تبریز هم پایتختش بود، با یک قشون سی هزار نفری که مرکب از سواره و پیاده بود به استقبال امیرکشورگیر آل مظفراز تبریز حرکت کرد. طرفین متخاصمین درمیانه بهم رسیدند و برای نبردی خونین که نتیجه آن باید حیات و ممات یکی از طرفین باشد، صف آرایی کردند. امیرمبارزالدین با شاه یحیی درقلب قشون جای گرفت. میمنه را به شاه شجاع ومیسره را به شاه محمودسپرد. اولین فرمانش این بودکه هر یک ازافراد قشون سه چوبه تیربه طرف دشمن بیندارد. ازقضا تیردلدوزی برسنیه ی علمداردشمنان که در قلب قشون جای داشت اصابت کرد او را از پای درآورد وقتی علمدار نقش زمین شد، لشکر یان «اخی جوق »که در قلب سپاه بودند،با مشاهده آن صحنه ، آشفته و متفرق شدند، اما میمنه قشون دشمن برقلب سپاه امیرمبارزالدین حمله برده ، خود او را محاصره کرده و در میان گرفتند. مبارزا لدین با آن ثسجاعت ورشادتی که الحق بی نظیر بود خود را نباخت واز حالت دفاع درآمده، به حمله پرداخت. در آن ضمن، شاه یحیی ازنزدیکان آل مظفر با وجود صغر سن چنان داد مردانگی دادکه دوست ودشمن را متحیر ساخت.بالاخره سپاه آذربایجان فرار بر قرار
    ‏ ترجیح داده ، روبه هم زیمت نهاد. جمع کثیری ازسران لشکرآذربایجان مقتول وعده زیادی هم دستگیرواسیرشدند.
    ‏دربین اسرا دونفرهم ازامرای سابق قشون امیرمبارزالدین حضورداشتند که از وی روگردان شده ، به اردوی دشمن پیوسته بودند، آن دوامیر پس ازخیانت به مبارزالدین و تشرف به حضور «اخی جوق»، ازراه تمسخر به وی گفته بودندکه کاروان بزرگی به طرف تو می آید و قریبآازراه می رسد! مبارزا لدین که آن متلک را شنید آن دوامیرخیانت کاررا به حضورطلبید وگفت:

    ‏-چون است که شما حرکت «قافله» را به اخی جوق گزارش دادید، اما از
    ‏قافله سالار که من باشم ، اسمی نبردید؟
    ‏آن دوساکت وخاموش ماندند. مبارزا لدین معطل نشد وهردورا با دست خودکشت.


    امیرمبارزالدین، پی ازشکست وفرارقشون اخی جوق درصدد تعقیب گریختگان ونابودی آنان برآمد. دوفرزند برومند خود،شاه شجاع وشاه محمود را،مأمور آن کار کرد. آن دو، تا نخجوان فراریان را تعقیب کردند وازنخجوان جلوترنرفته ، بر آن شدندکه پس ازآن همه جنگ وجدال وخستگی ومرارت درنخجوان چند روزی استراحت کنند وبه عبارت صحیح تربه عیش ونوش وتفریح وعشرت بپردازند. آن دوجوان غافل که مأموریت خود را با نهایت جانبازی وفداکاری انجام داده بودند، پس ازرفع خستگی وسه روزعیش وعشرت عازم دیدار پدرتاجدارشدند. ولی امیرمبارزالدین نه تنها روی خوش به آن دونشان نداد، بلکه هردورا به باد فحش و ناسزاگرفت وبنا به نوشته ی روضةالصفاکم ترین التفاتی به دو فرزند ننموده و شاهزادگان را به سخنان زشت ودشنام غلیظ مشوش خاطرگردانید. بدین هم اکتفا نکرده، مقرر داشت درفتح نامه ها فقط ازشاه یحیی اسم ببرند وجلادت وشجاعت اورا خاطرنشان سازند وبه هیچ عنوان ازشاه شجاع وشاه محمودکه درجنگ بیش ازشاه یحیی ابرازشجاعت وجانبازی نموده بودند، اسمی نبرند. آن رفتارناهنجار امیرمبارزالدین باعث شدکه خصومت و دشمنی بین پدرو فرزندان به حد اعلا برسد.
    امیر مبارزالدین پس از آن که مخالفان ودشمنان را سرکوب ساخت، به شهر تبریزبرگشت. در جمعه ی اول بالای منبر رفته خطبه خواند و خلیفه ی عباسی را دعا کرد و چندی در آن شهر عهده دار امامت شد.
    ‏سلاطین آن زمان عقیده راسخ و ایمان محکمی به گفته های منجمین و پیثشگویی های آنان را تقریبأ وحی آسمانی می پنداشتند.
    ‏امیرمبارزالدین هنگام اقامت در تبریز، منجمان را خواسته و جویای آتیه ی خود شد. منجمان همچنین استخراج کردند از یک جوان خوشگل و بلندقامت صدمه و ملامت عظیمی خواهد دید. اتفاقآ دیری نگذشت که شنید سلطان اویس فرمانروای بغدادقصد دارد به سوی تبریزلشکرکشی کند و از آن جاکه شکل سلطان اویس با گفته های منجمین تطبیق می کرد، امیرمبارزالدین نظر به عقیده و ایمانی که به پیشگویی منجمین داشت ، یقین کرد سلطان اویس همان کسی است که صدمه و آسیب جانفرسایی به او خواهد زد. آن مرد دلیرو بی باک که در عصرکارزار یک تنه در محاصره صدها سرباز دشمن قرار می گرفت و بیم و هراسی به دل راه نمی داد،ازشنیدن آن خبریه حدی بیمناک شد و خود را باخت که با عجله وشتاب هرچه تمام تراز تبریز بیرون رفت و رهسپاراصفهان شد. بهانه و دلیلش هم که می خواهد قشون معظمی از شمشیرزنان عراق تشکیل بدهد و برای به دشمن به تبریز برگردد. مردی که در مواقع عادی حتی در روزهای فتح وظفرو شادکامی از فحش و دشنام به اطرافیان خودداری نداشت، زمانی که با او قات تلخ‏سفر می کرد، فرزندان برومند و دلاور خود و سایر نزدیکانش را به بهانه های غیر معقول به باد فحش می گرفت و مخصوصآ پسرانش شاه شجاع و وشاه محمود وخواهرزاده اش شاه سلطان را دمبدم تهدید به کشتن وکورکردن می نمودوآنی آنان را راحت نمی گذاشت ،بالاخره جان جوانان ازفحاشی ودشنام های توأم با تهدیدو تخویف به لب رسید و روزی دور هم نشستند وصحبت هاکردندوبالاخره تصمیم گرفتندخود را از مظالم پدر راحت کنند.
    ‏در پیشگویی منجمین راجع به جوان خوش سیما و قد بلندی که بنا به گردش ستارگان و سیارات مقدر بود صدمه و آسیب طاقت فرسایی برامیرمبارزالدین وارد آورد. سلطان اویس بغدادی نبود و مبارزالدین که صدها هزارنفرشب وروز نفرینش می کردند،در شناختن دشمن اشتباه کرده بود. چون جوان خو شرو و بلند بالایی که مبارزا لدین از ترس او می لرز ید و به خود می پیچید،پسر وجانشین خودش شاه شجاع بود.

    ‏شاه شجاع ،شاه محمود وشاه سلطان هرسه تشنه ی رهایی از چنگ امیرمبارزالدین
    ‏بودند،اماراهی برای انجام مقصود به نظر شان نمی رسید. ساعت ها دور هم می نشستند وگفتگو می کردند، اما دراجرای مقصود درمانده، بدون اخذ نتیجه و تصمیمی متفرق می شدند. آن امیرکه هشتصدنفررابادست خویتش کشته بود. چنان زهرچشمی ازهمه،اعم ازدورونزدیک گرفته بودکه مشکل به نظرمی رسیدکسی جرأتی داشته باشددست به روی کسی که حتی نزدیکان وبستگانتش طاقت تحمل نگاهش رانداشتند،بلندکند.
    ‏جریان به این منوال بود تا ناگهان خان سلطان که امیرمبارزالدین قاتل عموی مهربانش شاه شیخ ابواسحاق بود، برحسب یک تصادف عجیب ازنقشه نیمه کاره شاه شجاع وهمدستان او آگاه شد. قدم به میدان گذاشت وراهی راکه آن سه جوان دلاوردرجستجویش بودند نشان داد.
    ‏درآن اوضاع واحوال ،خان سلطان دورعشقبازی یا به زعم خود ش هوسبازی را قلم گرفته ، درعین حال ازحافظ وشاخه نبات غافل نبود وکینه آن دورا به دل گرفته، در انتظار فرصتی بود تا از هر دو انتقام بکشد و اما علاقه اش به مرگ و نابودی امیرمبارزالدین نه ازآن جهت بودکه اورا قاتل عموی خود می شمرد، بلکه آن دختر جاه طلب که ازآغازجوانی یگانه آرزویش جلوس برتخت فرمانروایی بود،روی نقشه ای که کشیده وحساب هایی که کرده بودءاطمینان داشت بامرگ ونابودی امیرمبارزالدین راهش به سوی تخت وتاج سلطنت کوتاهترخواهدشد.
    خان نسلطان،درست مثل یک سردارباتجربه وجنگدیده،نشست وبرای رسید به منظورخودش که رسیدن به تخت فرمانروایی عموی مقتولش وضمنآانتقام گرفتن ازحافظ وشاخه نبات بودیک نقشه مفصل وحسابی طرح کرد. به طوریکه کلیه جزییات کارراهم درنظرگرفته بودوهیح چیزراولوبی اهمیت ازقلم نینداخته بود.
    آن زن اعجوبه و آتشپاره برای نقشه خطرناکی که طرح کرده بود به قول امروزی ها یک اسم و عنوان رمزی هم تعیین کرد. عنوان نقشه اش راگذاشته بود «بغداد» و این طور فرض کرده بود که مقصد و مقصودش رفتن به بغداد است و باید منزل به منزل طی منازل کند تا به مقصدش برسد .
    ‏آن وقت مرحله به مرحله عملیاتی راکه باید انجام دهد یکی یکی را نوشته و در نظرگرفته بود، تا می رسید به حافظ و شانحه نبات و طریق انتقام گرفتن از آن دو جوان ،که گناه و تقصیری غیر از پا کبازی درکار عشق نداشتند.
    ‏ترتیب کاررا خان سلطان این طور تعیین کرده بودکه درمرحله ی اول یکی ازدو پسر امیرمبارزالدین یا شاه سلطان پسر خواهر او را به دام اندازد و موجب تسهیل آرزوی آن ها شود که از بی رحمی امیرمبارزالدین بر جان خودشان بیمناک بودند. بعد آن ها را وادار سازدامیر را فی الفور و بدون تاخیر بر خاک هلاک بیفکنند و اگر حاضر به کشتن او نشدند پیشهادکند چشم او را میل بکتند تا از حیله ی بصر عاری شود و دیگراز طرف او خطری متوجه نقشه های آن زن عجیب و جاه طلب نباشد و وقتی دشمن اصلی را که امیرمبارزالدین باشد،ازمیان برداشت، انجام دادن بقیه کارها سهل است. شاهزادگان را به جان یکدیگر می اندازد تا این که خودشان را یکی یکی از میان بردارند.کسانی هم که باقی می مانند طبعأ ضعیف می شوند و دیگر آن قدرت عظیم روزاول را ندارند.
    ‏در مرحله ی بعد، بقیه شاهزادگانی را که باقی مانده اند، به طوری مقابل یگدیگر قرار می دهدکه فقط یکی از آن ها باقی بماند. در ضمن این کارها یک عده یاران وفادار عمویش شیخ ابواسحاق را محرمانه دور هم جمع می کند و این یکی راهم به دست آن ها می کوبد و نابود می سازد.

    کندن کلک حافظ وشاخه نبات وگرفتن انتقام ازآن ها درضمن این نقشه ها خیلی آسان است. در موقع مناسبی دوز وکلک کار را به طوری مرتب می کندکه حافظ همدستی یا داشتن ارتباط با یکی از متخاصمین متهم شود و شاخه نبات هم همدست یا واسطه ارتباط شناخته شود. همین قدرکه درمیان آن جنگ های خانگی وکشت وکشتارهای طولانی ، داغ همدستی با دشمن روی پیشانی کسی بخورد کارش تمام است.
    ‏زن بی رحم وقتی جزییات کار را هم نوشت و تنظیم و یادداشت کرد بی اختیار بر زبردستی و جرأت خودش آفرین گفت و لبخندی فاتحانه بر روی لب هایش نقش بست.
    ‏او حق داست بر دست پخت خودش لبخند رضایت بزند. نقشه ای که طرح و تنظیم کرده بود از هر جهت کامل و دقیق بود. همه چز را در نظر گرفته و فقط یک چیز را ازقلم اند اخت بود و آن حکم تقدیر بود. فکراین را نکرده بودکه ممکن است به ناگاه دختر سلطان اویس با آن همه جمال وکمال زاهد فریب اش ازراه تبریزوارد شود و همه کاسه وکوزه ها را به هم بریزد.
    ‏عشق جنون آسایی که خان سلطان به حافظ داشت، پس از آن شکست سخت و بعد ازکشته شدن امیر شیخ ابواسحاق خیلی شدید تر و تبدیل به کینه ای شده بود که مثل شعله حای آتش دل و جان اورا می سوزاند. در تاریخ کرارآ به اشخاصی بر می خوریم که عشق شدید وسوزانی دردل خود می پروردند، اما وقتی شکست قطعی خوردند وکاسه امید شان واژگون شد آن عشق با همان شدت وسوزندگی به کینه تبدیل شده و حوادث خطرناکی را به وجود آورده است.
    ‏حافظ که گفتیم بیش از هرکس مورد تقرب شاه شجاع بود، درصددبرآمد از آن تقرب و موقعیت ممتازی که نصیبتش شده بود و آن را نیز مرحمتی از غیب و باطن می دانست ، به نفع مردم ، خصوصآمنسوبین به دستگاه شیخ ابواسحاق استفاده کند و موجبات آسایش خیال آن ها را که دایمآ از ترس امیرمبارزالدین و خونخواری های او متوحتش بودند، فراهم کند. این بودکه به اتقاق قوام الدین محمد صاحب عیار و معین الدین یزدی معلم شاه شجاع پیتش از آن که امیرمبارزالدین وارد شود و مجددآ همه کارها را به دست خود بگیرد، شاه شجاع را وادارکردند از پدرش یک عفو عمومی بگیرد که دیگرکسی در تشویش و اضطراب نباشد.
    ‏حافظ که در حقیقت مبتکر آن فکر بود و در عملی ساختن و انجام آن هم سهم عمده ای داشت، این کار و ابتکار خو دش را یک نوع وفاداری نبست به دوست و ولینعمت مقتول خود تش شخ ابواسحاق می دانست. چون پس ازکشته شدن شیخ با آن تدبیر ونیرنگ ظاهراصلاح امیر مبارزالدین وبا اطلاعی که از صفات او وخونخواری اش داشتند،هیچ کدام بر جان خود ایمن نبودند.اغلب کسانی که در دستگاه شیخ ابواسحاق شغلی وخدمتی داشتند مخفی شده یا از شهر فرار کرده بودند وهمه مثل حافظ ماتم زده وداغدار در گوشه ای نشسته،انتظار روشن شدن اوضاع را داشتند تا ببینند چرخ کج رفتار چه بازی دیگری زیر سر دارد..


    حافظ انصافآ وفاداری نسبت به ولینعمت خودش شاه مقتول را به کمال رسانید در مدتی که تا چهلم شیخ ابواسحاق باقی بود، روزها یک قسمت از اوقات وی در دو کار صرف می شد، یکی صحبت با شاخه نیات که پس از مراجعت حافظ از اصفهان و قطعی شدن ازدواج، روی آن ها به یکدیگر باز شده بود و هر روزدر باره ی زندگانی و آینده شان حرف می زدند و خود را سرگرم می ساحتند و یک کا ردیگر حافظ، رفتن به تماشای عمارت ناتمامی بودکه قرار بود پس ازاتمام را ایوان اسحاقی بگذارند.
    ‏آن بنای نیمه تمام و نافر جام قضیه ای عبرت انگیز داشت خلاصه این که شاه ابو اسحاق در بذل و بخشش حقیقتآ تالی و نظیری نداشت و در بلندهمتی کسی په پای او نمی رسید،به فکر افتاد عمارتی نظیر تاق کسری بسارد تا تفرجگاه او و رجال دولتش باشد.
    بعد از آن که زمین مناسب انتخاب و ساعت سعد تعیین شد، به اهالی شیراز امر کرد ساخت پاپه و جرز عمارت را تا هم سطح زمین به عهده بگیرند.وقتی کار به آن جا رسید عمله وکارگر و بنا بگیرد وکاررا به اتمام برسا ند.
    ‏شیخ ابواسحاق با آن سخاوت فطری که داشت قصدش از آن فرمان وبه کار گماشتن اهالی شیراز این نبود که خست و لئامت به خرج دهد، یا عمله ی مجانی وبیکاری بگیرد . قصدش آن بود امتحانی از محبوبیت خودش میان مردم به عمل آورده یاشد و جای خودش رادر قلوب اهالی بسنجد. اهالی شیراز هم استقبال عجیبی ازحکم اوکردندکه نظیر آن را در تاریخ محال است پیدا کرد.
    ‏با این که حکم شیخ به صورت اجبار نبود وبیشتر جنبه ی درخواست دوستانه وخودمانی داشت تا حکمی که یک فرمانروای خودسرمطلق العنان می کند،معذلک اهالی شهر وحتی حومه ونقاط اطراف شیراز چنان صمیمانه مشغول کار شدندکه جا برای کار کردن همه ی آن ها نبود.
    بسیاری ازاعیان و تجارشیرازدستوردادندکلنگ نقره برای آن ها ساخته شود. عده زیادی ازاها لی برای آن که علاقمندی خودشان را نشان داده باشند روی دلوها که خاک را می ریختند حریر الوان می دوختند.
    ‏شیخ ابواسحاق که خودش درعلم نجوم استادی کامل بود، ساعتی را به عنوان ساعت سعد معین کرد ودرآن موقع باکلنگ طلاکه مخصوصآ به این منظور درست کرده بودند، چند ضربت برزمین زد.
    ‏وقتی جرز وپایه بنا محکم شد، یک روزخود شیخ ابوا سحاق برسربنا رفت واز مردم تشکرکردکه آن طور ازجان ودل حکم اورا اطاعت وفرمانش رااجراکرده اند. بعد، در حالی که پیدا بود خیلی شنگول و سرمست است گفت قطعه شعری هم خودم به این مناسبت ساخته ام، اما با بودن حافظ ، شعر خواندن من مایه ی شرمساری است.
    ‏شاه ابواسحاق ، امیرجلال الدین را،که یکی ازدوستان حافظ بود، به عنوان ناظر عملیات بنایی منصوب کرد. قست عمده درآمد ومالیات آن سال هم خرج آن ساختمان شد، اما طبقه ی اول هنوز بیش ازدو ذرع اززمین بالا نرفته بودکه زد وخوردها شروع وبه قتل آن فرمانروای بلند همت منجرشد و پس ازمرگ اودر مدت خیلی کوتاهی دیوارها ویران و تبدیل به یک تل خاک وآجرشد.
    ‏حافظ که هم خودش و هم شاخه نبات واقعآ در آتش انتظاری دردناک می سوختند وانتظار و فراق و هجران آن ها خیلی طولانی شده بود، می توانست محرمانه و بی سرو صدا شاخه نبات را عقدکند و به جای این که درخانه مجلل خودش که هدیه ومرحمت سیخ ابواسحاق بود سکونت کند، داماد سرخانه شود،اما نمی خواست دست به چنان کاری بزند. آرزوداشت وقتی آن همه عذاب هجران وفراق کشیده اند وبارها به شاخه نبات وعده داده مراسم ازدو اجشان با ساز وآوازو مطرب و بازی های معمول آن زمان وچراغانی مجلل و جشن شاهانه باشد وعده خود را عملی سازد.

    ‏لزوم بر پاکردن جشن ازدواج شاهانه در قلب حافظ عقده بزرگی شده بود.با آن که جوانی بود به تمام معنی پاکباز وپاک دل وبلند نظر و با گذشت،اما در گوشه ای از دل حساسش برپا ساختن جشن ازدواج مجلل وعالی بودتاشاخه نبات خوشحال وسربند شودوخان سلطان که درحق آن دوعاشق بی گناه آن همه
    دسیسه و وتوطئه کرده بود ،از غصه وحسد ،دق مرگ شود.
    ‏دل حافظ و شاخه نبات به این خوش بود که 40روز خیلی زود منقضی می شود خصوصآ شاخه نبات محرمانه و دور از یچشم یدرش و حافظ بر دیوار اتاق خصوصی خود ش چهل خط کوتاه کشیده بود هر روزکه می گذشت یک خط را علامت میزد و روزشماری می کرد. روز به روز هر چه چهلم شیخ نزد یکتر می شد او از وجدشعف زیادتری محظوظ می گرد یدکه ناگهان سر وکله امیرمبارزالد ین مثل صاعقه اجل معلق نمایان شد. کارها را از دست پسرش شاه شجاع که به مردم آزادی داد بوده گرفت و بازهم سختگیری و بساط محتسب بازی را قدری هم با شدت وحدت بیشتر به راه اند اخت و دل دو عاشق خصوصآ شاخه نبات را وحشت زده و متأتر کرد

    ‏حافظ هر روز شاخه نبات را تسلی می داد و می گفت:
    ‏- این امیرمبارزالدین نمی تواند یک جا اقامت کند. حالا که شیرینی و مزه لذیذ فتح را چشیده ، د یگر به سهولتی که تو گمان می کنی از جنگ و جدال دست بردار نیست. خواهی د ید طولی نمی کشد با قشونش به راه می افتدو چاره ای غیر از تسلیم قدرت حکومت به دست پسر شاه شجاع ندارد. به محض این که پای مبارزالد ین از دروازه به آن طرف رسید و بزن و بکوب آزاد شد، همان روز عروسی را به راه می اندازیم.
    حافظ یکی دو بار در ضمن صحبت با شاخه نبات گفت:
    ‏- غصه نخور، خیالت راحت باشد. با خراباتیان و درد کشان در افتادن عاقبت خوشی ندارد، میمنت ندارد. سختگیری های ریاکارانه ای که امیرمبارزالدین می کند و بگیر و ببندی که به جان خراباتیان و مردم عادی انداخته، به زودی وبال گردنش می شود. ازکجا که خود ش دوباره مانند ایام جوانی اش دست به دامان عیش وعشرت نشود. ازکجا که خود ش پناهنده خرابات نشود.

    ‏بعد این دوبیت را بالحن شیرین ودلکش خود می خواند:
    ترسم این قوم که بر درد کشان می خندند
    درسر کار خرابات کنند ایمان را
    یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
    هست خاکی که به آبی نخرد توفان را
    ‏با اعلان عفو عمومی که قر ارشد دیگرازگذشته ها حرف وصحبتی به میان نیاید. خان سلطان هم خیالش راحت و آسوده شدکه بتواند فارغ البال دنبال دسیسه ها و توطئه های زیرکانه اش را بگیرد، هم دست و بالش برای فعالبت باز شد. چون شاهزادگان خاندان اینجوازخطراحتمالی قتل وکورشدن رهایی یافتند واموال و املا کشان هم دست نخورده برای آن ها باقی ماند.
    ‏بعضی از شاهزادگان و امرای اینجوء مانند امیر منصور شول و امیرسلغرشاه ترکمان پسرخاله خان سلطان املاک بسیار وسیع داشتند وازمیان رعایای خودشان می توانستند فوج یا افواجی را برای آن هابرای جنگ تجهیز کنند.
    ‏امیرسلغر، خواهری داشت بسیارزیباکه خان سلطان دایمآ اورا درخانه خودش پذیرایی ودرحقیقت زیرنظرخودش تربیت می کرد وقصد داشت درموقع مناسب ازوجود آن دخترطنازوعشوه گر به نفع دسیسه ها و توطئه هایش استفاده کند.
    ‏آن دختر به قدری وجاهت توأم با ملاحت داشت که شیخ ابواسحاق یک روز گفته بود بعید نمی دانم آوازه حسن وجمال این دختر مانند آوازه حسن یوسف تمام دنیا را بگیرد.

    ‏خوشبختی خان سلطان ازجهت دختر خاله اش دو چیز بود. یکی این که تقریبأهشت سال از او کوچکتر بود وهنوز زود بود که رقیب خان سلطان شود یا دکان حسن وجمال آن زن فتنه اتگیز آشوبگر را از رونق بیندازد.
    ‏ دیگراین که به علت کمی سن وسال مطیع خان سلطان بود ومثل یک حلقه انگشتردردست اومی چرخید.
    ‏اولین مرحله از نقشه طویل وپیچیده ی خان سلطان این بودکه یکی از دو پسر بزرگ امیرمبارزالدین یا شاه سلطان خواهر زاده او را به هر وسیله و هرقیمت باشد به دام عشق خودگرفتارکند وپس ازتفکر زیاد چنین تشخیص دادکه باید شاه شجاع را از حساب های خودش خارج کند و دوراو را خط بکشد. چون اولآ شاه شجاع نسبت به برادران دیگرش قوه ی درک واستعداد خیلی بیشتری داشت .ثانیآدرجه صمیمیت ویک رنگی وپایه ی محبت متقابل شاه شجاع وحافظ به حدی بود که اگر بالفرض وبه احتمال خیلی ضعیف می توانست در برابر چشم شاه شجاع جلوه گری کندودل اورابرباید،شاه شجاع

    داستان را حتمآ با حافظ در میان میگذاشت حافظ هم با تلافی مصایبی که برای او وشاخه نبات ایجاد کرده ومدتی کرارآ موجب ناراحتی آن ها شده بود،جریان عشق خان سلطان به خود و رقابتش با شاخه نبات دسایس متعددش را، همه به اطلاع شاه شجاع می رساند. ازاین هاگذشته، اگرحافظ از لحاظ شخصی و انتقام و تلافی هم ماجرا های سابق را برای شاه شجاع نقل نمی کرد، ازجهت دوستی وظیفه داشت چشم اورا بازکند وچاه را جلو پایش بنمایاند. این بودکه شاه محمود را درنظرگرفت که جوانی سبکسر بود وخیلی زود فریب می خورد، نقشه بسیارماهرانه ای طرح کرد وبا هدیه دادن یک انگشتریاقوت گران قیمت و یک مشت سکه طلا توانست نقشه خود را به مرحله ی اجرا برساند. نقشه اش درعین این که با مهارت قابل تحسینی طرح و تنظیم شده بود، ساده بود دراین دوکلمه خلاصه می شدکه صورت وخوشگلی خودش رابه چشم شاه محمود بکشد و وقتی دل او را به تپش اند اخت ، ترتیبی دهد که یکدیگر راملاقات کنند بقیه کارها خود به خود به همان ترتیبی که ییش بینی کرده بود،انجام می شد.
    ‏هدیه دادن یک انگشتر یاقوت آبدار و مشتی سکه زر برای خان سلطان هیچ اهمیتی نداشت. اوگذ شته از میرات هنگفت پدرش امیرکیخسرو، از روزی خودش را شناخته بود. همیشه و مرتبآ از دریای بی پایان جود وکرم عمویش شیخ ابواسحاق استفاده می کرد. هر روز به بهانه ای پول ، جواهرات و اشیاء عتیقه از فرمانروای بلندنظروبا فتوت می گرفت. فرمانروا یی که می خو است آوازه ی سخاوتش صیت شهرت تار یخی حاتم طایی و پادشاه هند را بی رونق کند، پیدا است چه گنج‏شایگان وبی پایانی برای برادرزا ده ی خود ش بود. آن هم دختری یتیم وزرنگ عاشق جواهروزر وسیم.
    ‏نقشه خان سلطان موبه مواجرا شد وموقعی که شاه محمود درغرفه باغ مصفایی نشسته بود که مشرف بر خانه ی مجلل همسایه بود،خان سلطان را دید که مانند ماهی نقره فام در آب می لغزد.گیسوان انبوه اورا که حقیقتآدام دل ودین هر بیننده ای بود مشاهده می کرد که مثل یک توده ی عنبر پیرامون ماه رخسارش را گرفته است واز چشمان سیاهش یک دنیا هوش وذکاوت و از لبان زیبای غنچه مانندش،یک عالم هوش نمایان است.
    مرحله ی دوم هم فرا رسید. همان طور که خان سلطان خواسته بود، در همان غرفه ملاقاتی جانانه میان او وشاه محمود انجام شد. شاه محمود به دختر فتان ابرازعشق و دلدادگی کرد وگفت:

    ‏-اگر پدرم موافقت کند، حا ضرم و آرزو دارم با شما ازدواج کنم.
    ‏خان سلطان هم ، چشم ها را خمار ساخت و در حالی که نشان می داد از حرف شاه محمود غافلگیر شده است،گفت:
    ‏-چه باید کرد. حالا که از پرده در افتاده است ، من هم ناچار راز دلم را فاش کنم. رازی راکه تصمیم داشتم مادام العمر در صندوق سینه ام پنهان سازم و احدی از آن مطلع نشود. شاید این اراده الهی بوده که این تصادف پیش آید و من بتوانم این رازرا فاش کنم و ازاین بار سنگین غم که بر دلم افتاده رهایی یابم. من هم شما را دوست دارم. برای یک زن خیلی دشوارا ست این طوردربرابرمردی که مورد علاقه ی او است زانو بزند و اظهار ضعف و ناتوانی کند. عشق در دل یک دختر جوان باید تا چه اندازه مشتعل و جنون آسا باشدکه او را وادارسازد عشق شدید خود را اعتراف کند. آن هم دختری مثل من که همه ی شاهزادگان ایران آرزو دارند از دهانم فقط یک کلمه بشنوند. فقط یک کلمه بله ازدهانم در آورند. اماکلیه آن خواستگاران را به طورقاطع جواب رد دادم واساسآ چون همیشه فکر می کردم هرگز مردی پیدا نخواهد شدکه بتواند دل سرد مرا گرم کند، قصد داشتم مادام العمر از ازدواج برحذر بمانم نمی دانستم جوانی مانند شما ممکن است به شیراز بیاید و بعد ازکشتن عمویم و از میان بردن فرمانروا یی خاندانم این طور دل مرا اسیر خود سازد.
    ‏خان سلطان نبض شاه محمود را به طور عجیبی دردست خود گرفته و به اصطلاح روی رگ خوابش فشار آورده بود.
    ‏برای این که زنی بتواند مردی جوان را در دست خود اسیر و مطیع و زبون سازد هیچ راهی بهتر از راهی نیست که خان سلطان در پیش گرفته بود،تعریف ومدح وابراز دلدادگی وعشق.
    وقتی صحبت از ازدواج به میان آمد ،موقع مناسبی بود تا خان سلطان از ‏ تمهید مقدماتی که چیده و ردیف کرده بود، نتیجه بگیرد و به طوری که خودش انتظارداشت بهره برداری کند. اول یکی دو تا آه سرد از دل پردرد کشید. از دلش که درد عشق شمس الدین محمد آن را پرکرده بود، نه عشق شاه محمود. بعد، چنان لحن خود را عوض کردکه گویی گریه راه گلویش راگرفته است. به طوری ارتعاش ولرزش مصنوعی به گوشه ی لب های خود ش داد که اگر شاه محمود می دانست آن لرزشی و عمدی وپس ازهمه بازی هاوعملیات پرتصنع ماهرانه ،نگاهش را به چشم شاه محمود دوخت.درست مثل کسی
    ‏که می خواهد راز بسیار مهمی را فاش کند. اما اسیر تردید و دودلی شدید است. بعد، ناگهان سربلند کرد وگفت:

    ‏- هر چه بادا باد. چاره ای جزگفتن نیست. بله این حرف را باید گفت... ای... خدا... آه...
    ‏شاه محمودنگران و مضطرب شد و پرسید:
    ‏- چه چیز را؟.چه چیز را باید بگویید؟ چرا نمی گویید؟. عالم من و شما به جایی رسیده که دیگر نباید چیزی میان ما مخفی باشد. بگویید. خواهش دارم زود تر بگویید.

    ‏خان سلطان گفت:
    ‏-خلاصه مطلب آن است که فکرازدواج با من را از سربیرون کنید و دگر یک کلمه هم حرف از این مقوله نگویید. مرا هم از یاد ببرید همان طور که من تصمیم دارم شما را از یاد ببرم. نه. من درلفظ اشتباه کردم. معذرت می خواهم. نه این که شما را از یاد ببرم، نخیر. بلکه ناچارم فقط دردل خودم و در عالم خیال با یاد شما سرگرم باشم. اما فکر ازدواج را با این که آرزوی بزرگ من است، از همین حالا کنار بگذارم.

    ‏الحق والانصاف، خان سلطان با آن جملات و حرف های آخرش مهارتی به کار بود که به ندرت ممکن است در خطابه ی ناطقین وخطیبان مشهور تاریخ هم نظیری برای آن یافت.
    ‏شاه محمود، شتاب زده و سراسیمه رسید:
    ‏_چرا؟ آخر چرا؟ برای چه در پرده حرف می زنید؟ خان سلطان یک آه بلند ترو دردناک تر کشید وگفت:
    ‏-برای این که... بله... برای... این...که... برای این که موضوع مرگ وخون وکشته
    ‏شدن درمیان است.
    ‏-مرگ کی.کشته شدن چه کسی؟
    -خدایا... خدایا... آخرچطور بگویم؟
    ‏-دلم را بیش ازاین آتش مزن، مرگ کی ،کشته....
    .کشته شدن شما...

    ‏-من ؟
    ‏-بله...
    شاه محمود ازحرف خان سلطان که گفت سایه ی مرگ برروی تو ورخسارت افتاده است یکه خورد و توضیح خواست، دختر فتنه گرکه دید زمینه سازی هایش مؤثر افتاده است،گفت:
    ‏- مگر نمی دانی امیرمبارزالدین تصمیم گرفته همه شما را از سرراه فرزند خردسالش بایزید بردارد. تصمیم دارد تو و شاه شجاع را از نعمت بینایی محروم سازد وشاه سلطان را تسلیم تیغ جلاد کند. شاید هم درآن لحظه که فرمان قتل ومیل در چشم کشیدن می دهد، خشم او شدید تر شود و شما را نیز درکنار شاه سلطان روی سفره چرمین و سرخ رنگ جلاد بنشاند. بله. قصد دارد بایزید را به جای شاه شجاع به جانشینی منصوب کند و شاه یحیی فعلآ همه کاره مملکت باشد. بعد قصد دارد خودش قسمت عمده لشکریانش را بردارد و به دنبال فتوحات سابقش سرگرم کشورگشا یی شود و بروسعت ممالک زیر فرمان بیفزاید.
    ‏دختر باهوش که نقش خود را باکمال مهارت بازی می کرد ناگهان آه بلند دیگری کشد، دست ها را جلو صورت گرفت وهق هق گریه را آغاز کرد بعد چند بارسیلی بر رخسار خودش زد وگریه کنان گفت:
    ‏- چه بدبختم من که تا حالا نگذاشتم مهر و محبت هیچ مردی به دلم راه یابد حالا هم دلباخته و اسیر عشق کسی شده ام که شاید بیش از دو روز دیگر نتواند صورت مرا ببیند و من نگاهم را با نگاه چشمان زیبای او درهم بیامیزم. دلم فقط به عموی مهربان و عزیزم خوش بودکه به آن وضع فجیح دلگدازکشته شد. هنوزا شک خونین در عزای او از چشمم خشک نشده باید در ماتم یگانه محبوبم خاکسترنشین گردم و تا آخر عمر که حتم دارم پس از این خیلی کوتاه خواهدبود در ناکامی و حسرت بسوزم.
    ‏شاه محمود که دلش به شدت منقلب شده بود و اظهار عشق خان سلطان را حقیقت می پند اشت،به خیال خودش خواست او را تسلی دهد و خان سلطان که دید گریه ی دروغی کردن بیش از آن صلاح نیست، لحن خود را تغییر داد وگفت:
    ‏-اگر شما هوش و تجربه داشتید این مطلب رادر تبریز بایستی درک می کردید.مگرشما نبودیدکه آن همه رشادت نشان دادیدو جنگ را فتح کردید؟ اما امیرمبارزالدین در فتح نامه هیچ اسمی از شما نبرد. آن همه شجاعت و جانبا زی مردانه شما را شاه شجاع ندیده گرفت و در فتح نامه ها کار شما را به نام شاه یحیی منعکس ساخت. بله، او همان روز ا ین تصمیم را گرفته بود. همان روزکه فقط از شاه یحیی با آن همه شاخ و برگ و دروغ و اغراق گفتن، تعریف و توصیف کرد با ید می فهمیدیدکه زیرکا سه نیم کاسه ای است.
    ‏شاه محمود که درباره توطئه علیه امیرمبارزالد ین مذاکراتی کرده بود ناگهان گرفتار سوءظن شدیدی شد و فکرکرد مبادا امیرمبارزالد ین از توطئه بویی برده و حالا این دختر را وسیله کشف توطئه قرار داده است. این بود که به لکنت زبان افتاد و خواست صحبت توطئه احتمالی را انکارکند. اما دختر آتشپاره که حقیقتآ مجسمه ای از فطانت بود فکر او را بدون تأ مل خواند وگفت:
    ‏-در حق من گمان بدی نداشته باش، من عاشق شما هستم ، اما دشمن سرسخت امیرمبارزالدین هستم که قاتل عموی مهربانم شاه شیخ ابواسحاق است. این گونه عشق توأم با نفرت تازگی ندارد وسابقه ونظیرش زیاد است.

    ‏خان سلطان بعد از مکثی کوتاه ادامه داد:
    ‏-دیگر جای تأمل و تردید نیست. میان شما ومرگ یاکورشدن فاصله ای نیست. شما مذاکرات امروز را با شاه شجاع و شاه سلطان در میان بگذار و ترتیبی بده چهار نفری یک جا دور هم بنثینیم و نقشه ی کار را ترتیب دهیم. من حاضرم بزرگ ترین همدست و یاور شما باشم و شما راکه همه ی امیدم درزندگی هستی ازنابودی نجات بدهم.
    ‏شاه شجاع ، روزی که به فرمان پدرش امیرمبارزالدین و در رکاب او به سوی تبریز عزیمت می کرد، دوستانه از حافظ خواست مراسم ازدواج خود را تا مراجعت او به تأخیربیندازدگفت که می خواهد شخصأ درجشن عروسی ساقدوش داماد باشد، آرزو دارد چنان جشن شاهانه ا ی برپا کند که آوازه اش مانند شعر حافظ به همه جا برسد و اکناف مملکت فارس را فرا بگیرد و بعد، برای آن که خاطر حافظ را مطمئن سازدگفت:
    ‏- اگر دیدم سفرم ممکن است طولانی شود، از پدرم اجا زه می گیرم و با مرکب باد پیما به شیراز می آیم. جشن ازدواج شما را برگزار می کنم و دوباره به سمت اردو بر می گردم.
    ‏میان آن شاهزاده جوان که ندیده عاشق شعر حافظ شده بود، با پادشاه کشور سخن حافظ، از همان ملاقات های اول چنان برخورد خوبی به وجود آمد که می توان گفت کارشان به مرحله معاشقه رسید و روز به روز بر انس و الفت آن دو افزوده شد. در مدت 32 ‏سال ، از اولین ملاقات تا روز مرگ شاه شجاع ، حتی یکبار هم ذره ای غبار کدورت بر لوح صافی مودت آن دو یار صادق ننشست و آن چیزی است که به ندرت در تاریخ دیده شده است.
    ‏شاه شجاع، روزی که با حافظ برخورد کرد بیست و یک ساله بود، در دوره ای از عمر بودکه حساسیت انسان و علاقه اش به شعر و ادبیات، در اوج شدت و قوت است.
    آن شاهزاده باذوق جوانی بود زیبا و رعنا، مهربان و خجسته سیما. خوشی معاشرت واهل عیش وعشرت .دوستدار شعر ومخصوصآ دلباخته ی شعر حافظ. خودش هم شاعر بود واشعار زیادی از او به یادگار مانده است.اشعار فارسی اومتوسط است، اما اشعار عربی اوکه اتفاقآ زیاد و متنوع هم هست، از ابیات معدودی که حافظ به عربی ساخته، خیلی فصیح تر وبهتر است.
    ‏با این مقدمات، جای تعجب نیست که شاه شجاع آن طور شیفته حافظ شدوحافظ هم که الحق فرشته ای بود در لباس بشر و مجسمه ای بود از وفا وصفا ،و گوشه ای از دل پر از مهر راکه جایگاه عشق شاخه نبات بود به آن رفیق صدیق اختصاص داد.
    ‏حافظ با این که دلش در هوای ازدواج و وصال معشوقه مانند آب برسر آتش جوش و خروش بود، به حکم عاطفه و وفای ذاتی که داشت ، خو اهش موکد دوست عزیز خود شاهزاده جوان راکه ولیعهد کشورو پادشاه آینده بود، پذیرفت شاخه نبات راکه آتش عشقش از حافظ هم مشتعل تر و افروخته تر بود، با نقل قصه های شیرین و نکات نمکین به امید مراجعت سریع شاهزاده آزاده سرگرم ساخت. از جمله گفت:
    ‏- هر پحه درد هجران و عطش وصال بیشتر باشد، مزه وصل شیرین ترولذیذتر است و هر پحه موعد سعادت دیدار نزدیک تر شود، سوز وگداز شدید تر خواهد شد.
    ‏بعد از آن همه انتظار، حالا که شاه شجاع بازگشته بود چنان از رفتار تهدید آمیز پدرش بر خود نگران و متوحتش بودکه حوصله هیچ کاری جز انجام رساندن توطئه و آسوده شدن از خطر پدر بی رحم خود نداشت و در آن کار غرق بود..
    ‏این شیوه دیرین روزگار است که با عشاق جفا کار است و با هنر مندان بد رفتار، به جای شهد و شکر درکامشان زهر و حنظل می ریزد و عجیب نیست اگر حافظ در عاشقی سرآمد و در هنر، بی مانند بود آن طورگرفتارکج روی فلک و بد رفتاری روزگار باشد.
    ‏نکته جالبی که در باره شاه شجاع نوشته اند مرض جوع او بود که هرگز احساس سیری نمی کرد. غذا می خورد و باز خود را گرسنه می دید.آن مرض که آن راگرسنگی گاو(جوع البقر)می نامندموجب شده بود هرگز نتواند روزه بگیرد.
    ملاقاتی که قرار بود دورازچشم اغیار انجام شود، تحقق پذیرفت ، چهار نفری گرد هم جمع آمدند و در باره توطئه سخن گفتند. به اشاره قبلی خان سلطان شاه محمود سر صحبت را بازکرد و دختر آشوبگر فورأ رشته سخن را در دست گرفت وبه اصطلاح امروزی رییس جلسه واداره کننده مذاکرات شد.

    ‏شاه سلطان گفت:
    ‏-ما تصمیم داریم برای نجات خودمان فکری بکنیم، اما کی زهره و جرأت دارد برروی امیرمبارزالدین نگاه بکند.نگاه امیرمبارزالدیندل شیر را می لرزاند.فقط...
    ‏خان سلطان حرف اورا قطع کرد وگفت:
    ‏-این عذرها را سرپوش ضعف و ترس خودتان نکنید. به جای این بهانه های واهی صریحأ بگو از چشمش خون می ریزد. بله. این صحیح است. از چشمان امیرمبارزخون می ریزد. خون شماکه حداکثردویا سه روزدیگرزنده هستید. شاید هم کم تر. چون بعید نیست همین امروز ناگاه به هیجان آید وفرمان قتل شما را صادرکند.

    ‏شاه شجاع گفت:
    ‏.بانوی مکرمه! توازشجاعت وقساوت پدرم اطلا ع کافی نداری. اوهمان کسی است که در جنگ بادنکو، موقعی که هیجده ساله بود. بیش ازهشتاد تیر بر جوشنش نشست وزخم برداشت. سه اسب ازاسب های خاصه زیرپایش ،به زخم تیرکشته شد تا از خستگی از پای درآمد. در جنگ دیگری که با اوغان های بلوچ می کرد سر وگردنش پراز چوبه های تیر شد، با جمعیت و سپاه باز بر قشون انبوه دشمن هجوم برد و با آن همه زخم که برداشته بود، آنقدر استقامت ورزید تا تبسم فتح و ظفربر پرچم اووزیدن گرفت. بالاخره هم رییس وفرمانده دشمن راکشت و معاون او راکه مردی بسیار دلیر و جسور بود، اسیرکرد، سر بریده رییس و فرماندهش را به گردن او آویخت و آن قضا گرفته تیره بخت را در یک قفس آهنین محبوس ساخت و روانه اردوی پادشاه کرد.
    ‏خان سلطان، خشمناک وبر آشفته گفت:
    ‏-این که شما نقل کردی مربوط هجده سالگی او است. پس بگذار من هم داستانی از سیزده سالگی او بگویم که تازه پس از مرگ پدرش به اتفاق عمه های شما وچند نفر زن ونوکر عازم اردوی سلطان بود تا فرمان حکومت میبد وجانشینی پدرش را دریافت کند.درراه با جمعی از سواران طایفه ی نکودری روبه رو شد.اول عزم کرد فرار کند،اما عمه ات صلاح ندانست واورا تحریک وتشویق به مبارزه کرد.بالاخره درآن جنگ فاتح شد وسرمقتولین را برید وبر نیزه زد وهمراه خودش به اردو برد وهمان ظفر یافتن برراهزنان نکودری اولین پله ی ترقیات سریع او شد.آما آیا می دانیدچطور شد درآن روز بر دشمن غلبه کرد وآن یکه سواران نکودری را که صورت شیر داشتند،شکست داد؟آن روز پس از این که عمه ات اورا تشویق به مقاومت وپیکار کرد خودش وزنان دیگری که همراه بودند شمشیر به کمر بستندوعازم میدان جنگ شدند.بعضی اززنان کمان وتیردان جلو خود گذاشتند ودشمن را به تیر بستند.وگرنه،شخص مبارزالدین وچندنفراز خدمه اش نمی توانستندسواران جنگ آزموده ی خصم را از چای درآورند.کاش شما که مرد هستید وبارها در عرصه ی نبرد شمشیر زده اید وفرق ها شکافته اید،جرأت وجلادت همان زنان را داشتید وبه اندازه ی عمه تان شجاع بودید.
    شاه محمود به سخن آمد:
    -خاتون من!ما از امیر ترسی نداشته وجرأت آن را داریم که اورا دستگیر واز حلیه بصر محروم کنیم.این کار را خواهیم کرد ،اما باید ساعتی سعد تعیین کرد ودر ساعتی که طالع ما در اوج قوت وستاره امیر ضعیف باشد،کار را انجام بدهیم.
    خان سلطان خندید وجواب داد:
    -بروید همین حالااز پسر حاجی قوام الدین تقاضا کنید داستانی را که از عموی مرحومم شنیده است برای شما حکایت کند.در اثنای محاصره شیراز به وسیله ی شما وامیر مبارزالدین که حاجی قوام از دار دنیا رفت .با رحلت او عمویم چشم از خواب غفلت باز کرد وفهمید چه اشتباه بزرگی کرده وچطور جاهلانه دست روی دست گذاشته است.البته حاجی قوام لدین یکی از ارکان مملکت بود ودر سخاوت وکرم همپایه ی عمویم بود ،حتی اگر ثروت واستطاعت اورا با ثروت عمویم مقایسه کنید،خواهید دید جود وکرم قوام ازشاه شیخ ابواسحاق هم بیشتر بود وبراو می چربید. روزسوم رحلت حاجی بودکه پسر حاجی قوام برای عرض تشکر از عمویم به قصر سعادت آباد آمد. عمویم به محض این که اورا دید، بی اختیاربه گریه افتاد وگفت. چه بی حاصل است عمری که در تحصیل علم نجوم صرف شود. اگر مشاهده می کنی امیرمبارزالدین توانسته اینطور اطراف شیر ازرا محاصره کند وقسمتی ازممالک مرامتصرف شود،این هاهمه ضرری است که ازد انستن علم نجوم عایدمن شده بعد افزود، درتبریز استادی داشتم که دراین علم با خواجه نصیروحکیم خیام لاف همسری وبرابری می زد. درکسب این علم جد و جهدی تام داشتم تا به مرحله ی استادی رسیدم و به شیراز برگشتم. در آن سال ها، هر موقع کارم برابر تدبیر و حسن سلوک با مردم می خواست مستقیم شود ودرجنگ با آل مظفربه فتح وظفرنایل شوم، این توهم که فلان کوکب نحس ناظر به طالع است یا فلان ستاره در تربیع است ،از تلاش و کوشش دست برمی داشتم. علت صلح مکررمن با امیرمبارزالدین وعقب نشینی از میدان جنگ فقط همان توهمات غلط وباطل بود. وگرنه، شمشیردلاوران فارس و بازوی مقتدرآنان هرگزاجازه نمی داد مبارزالدین بتواند شیرازراکه مقرفرمانروایی من است در محاصره بگیرد. اگر آن خیالات پوچ نجومی نبود، سال ها ییش کلیه ی ممالک آل مظفر را تا سرحد سند و هندوستان و عراق و آذربایجان و خرا سان را تصرف می کردم. آمال احکام نجوم حکایت می کرد در فارس مردی از جهان می رودکه درسخاوت وبذل وجود سرآمد همگان است. یقین پنداشتم که آن کس منم. آنگاه با خود گفتم اکنون که سال مرگ من فرا رسیده و فرار از حکم تقدیر و قضای آسمان هم امکان یذیرنیست شایسته نباشد بی جهت جمعی از مردان دلیر درخاک وخون غوطه ورشو ند. فعلأ ازحمله وهجوم به دشمن خودداری می کنم و به دفاع می پردازم تا ببینم چه خواهد شد. به علت آن افکار باطل بودکه مشاهده می کنی مبارزالدین پشت دروازه شیرازاست و من جز تحصن به حصار شهرکاری نکرده ام. اما حالا فهمیدم آن معدن جود وکرم که ازدنیا رفتنی بود مرحوم حاجی قوام بودکه مانند اودرکرم، قرن های متمادی دیده نشده وباز هم دیده نخواهد شد. ‏احکام نجوم صحیح است اما انطباق آن با اشخاص، شاید محال باشد. داستان انوری شاعرمعروف راکه ازاستادان بزرگ علم نجوم بود، همه شنیده اند. او ازروی اضلاع فلکی حکم کرد درفلان شب معین توفانی بر پا خواهد شدکه تمام جهان را ویران می سازد. اما در آن شب هوا به قدری خفه و آرام بودکه چراغ پیرزن هم بر بام خانه اش تا سحر گاه روشن ماند و بیچاره انوری بی اندازه خجل شد. اما پنجاه سال بعد معلوم شد استخراج آن مرد حکیم صحیح و چنگیزخان مغول درآن شب متولد شده است که نظیر توفانی نصف دنیا را خراب و ویران کرد.

    ‏شاه سلطان که ازهمه جسورتربود بناگاه مانند اشخاص صاعقه زده ازجای پرید وگفت:
    ‏.لعنت بر شیطان ببین چطور این موضوع را از یاد برده بودم و اصلآبه خاطرم خطور نمی کرد. لعنت بر شیطان لعنت...
    ‏بعد رو به طرف شاه شجاع کرد و ادامه داد:
    ‏- داستان قطب الاولیاء حاجی محمود شاه یزدی را. واقعأ شیطان بودکه نمی گذاشت نه من نه تو و شاه محمود به یاد این موضوع بیفتیم. حالا دیدی پیشاپیش مقدر شده است امیرمبارزالدین به دست تو کور شود.

    ‏چهره سه شاهزاده باز شد و قیافه شان به سرعت تغییر کرد. برق امید و اطمینان در نگاهشان درخشید و شاه شجاع گفت:
    ‏.دیگر احتیاج به مذاکره بیشتری نیست. باید هریه زودترتصمیم خودمان را به مرحله عمل و انجام برسانیم و آسوده خاطر شویم.
    ‏خان سلطان تعجب کرد چطورنام یک نفردرویش که شاید قلندری سرو پا برهنه باشد یا یک شیخ معتکف در خانقاه، این طور مؤثرگردید و سئوال کرد:
    -داستان چیست؟
    ‏شاه سلطان به او چنین پاسخ داد:
    ‏. تقریبأ پانزده سال پیش از آن که شیخ ابواسحاق یکی دوبار درصدد حمله به شهر یزد برآید. امیرمبارزالدین در صدد تحکیم حصار برآمد. از جمله این که فرمان داد بارو و برج ها را بلندترکنند و بر عمق و عرض خندق بیفزایند. برای ای کار مردم بیچاره را به سخره وبیگاری گرفتند و چون درتزیید استحکامات شهر عجله داشتندکارگران را شب و روزبدون فاصله به کار می گماشتند. مردم به درگاه حاجی محمود شاه که در قصبه بندار آباد یزد مشغول کشاورزی بود پناه و التجاء بردند. حضرت قطب الاولیاء بدون تأمل سوارشد به شهر آمد و مستقیمأ به کنار خندق و به همان جایی رفت که امیرمبارزالدین ایستاده بود. به محض این که چشم امیر به حضرت حاجی افتاد ییش رفت و به دست بوس آن بزرگوارنایل شد و شاه شجاع را که کودکی هفت ساله و درکنارش ایستاده بود نیز، به بوسیدن دست حاجی فایز و سرافراز ساخت. حاجی محمودشاه با همان لهجه غلیظ روستایی یزدی پرسید، محمد مظفرچکارمی کنی که خلایق را به زحمت انداخته ای؟ امیرمبارزالدین گفت، یا سلطان! دشمنان بسیار دارم. شیخ ابواسحاق هر روز به این شهر هجوم می کند و قصد تصرف مملکت مرا دارد. این است که مشغول تحکیم حصار و باروی شهر شده ام. حاجی سلطان محمود فرمود، روزی که نکبت و ادبارگریبانگیر تو شود همین بچه ترک ،شاه شجاع جان تو را بگیرد وکورکند و علت این که شاه شجاع را ،بچه ترک ،خواند این بودکه مادر ش از خاندان فتلغ شاه و ازطوایف ترک بود.





















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    با آن حرف، چشم ها باز شد. پیدا بود نورامید واطمینان دردل درخشیده است. عشوه و نازخان سلطان و جرأت و سخنوری و زبان آوری بی مانندی که داشت دل شاه محمود را یک باره بازیچه دست اوساخت واین عجب که شاه سلطان هم در همان مجلس ، به آن زن خطرناک دل باخت.
    ‏بیچاره خان سلطان کجا می توانست فکرکند طولی نخواهد کشید که به فرمان شاه محمود خفه اش خواهندکرد. آن هم با چه وضع فجیع و دردناکی.
    ‏قرار شد مقدمات کار را برای چهار روز بعد فراهم سازند. اما باز نبوغ و هوش وشیطانی خان سلطان جلوه گری کرد و برای این که فتوری رخ ندهد، شاه سلطان را به خانه اش دعوت کرد وضمن این که با طنازی های خود نه به طورغیرمستقیم، بلکه به طورغیر مستقیم او را زیر تأتیرگرفت و به اوگفت:

    ‏- همین امشب ، شتا بزده و سراسیمه به خانه شاه شجاع وشاه محمود برو و این طور وانمود کن که توطئه کشف شده و همان شب باید کار را به پایان برسانند، ‏والا برای نشستن روی سفره ی جلاد آماده باشند.
    ‏مقارن فجر بود که شاهزادگان به سراغ امیرمبارزالدین رفتند و او را دستگیر کردند، برحسب اتقاق مولانا رکن الدین هراتی که به نام «رکن صاین »شهرت دارد، در اتاق امیر بود و موقعی که غوغا برخاست ازاتاق به ایوان رفت و از آن جا به صحن خانه جست زد و بنای دویدن گذاشت تا جان خود را نجات بدهد. اما ناگاه وسط راهرو تاریک با شاه شجاع که شمشیر برهنه ای در دست داشت روبرو شد. شاه شجاع او را نشناخت و ضربتی بر شکمش زدکه احشاء و امعای شاعرا بیرون ریخت ، به زمین افتاد و با فریاد استمدادکرد. شاه شجاع که صدای او را شنید، شناخت و دانست شاعر بیچاره راکه ندیم پدرش بود زخم زده است. فورأ معذرت خواست و فرمان داد جراح آوردند و زخم او را بستند که بهبود یافت و بعدها در زمره ندمای شاه شجاع درآمد. اما بازی تقدیر و شوخی روزگار قابل تأمل است. تقریبآ یک سال اززخم خوردن رکن الدین گذشته بودکه شاه شجا ع عزیمت یزدکرد و شاعر نیز در رکاب او بود. در یکی از منازل وسط راه ، نزدیک ابر قو روزی شاه شجاع به طور مطایبه گفت:
    ‏- مولانا! راست بگو تا چند سال دیگر میل داری زنده باشی. عقیدت من این است عمر تو بسیارطولانی خواهد بود. چون کم تراتفاق افتاده کسی چنان ضربتی بخوردکه ازشمشیرمن به تو اصابت کرد و باززنده بماند.

    ‏رکن الدین گفت:
    ‏- تا ده سال دیگر حتمأ زنده خواهم ماند.
    ‏این راگفت و از خیمه بیرون رفت. اما هنوز یک قدم برنداشته ، یک آخ گفت و به زمین افتاد و در همان لحظه طایر روح از قفس تن او پرواز کرد و به قول شاعر تو گویی فرامرز هرگز نبود.

    ‏امیرمبارزالدین را از میان دو صف سپاهیان گذراندندو به قلعه بردند و همان شب از نعمت بینایی محروم کردند.
    ‏حافظ که دلش ازریاکاری وزهد فروشی های امیرمبارزالدین پراز خون بود، به مناسبت عزل وکوری او قطعه ای ساخته و با این که به ملاحظه و

    رعا یت شاه شجاع از مذمت و تنفیذ شدید عملیاتش خودداری کرده، تاحدی عقده دل خود راگشوده است:
    ‏دل منه بر دنی ای و اسباب او
    زآن که از وی کس وفاداری ندید
    ‏شاه غازی خسرو گیتی ستان
    آن که ازشمشیر او خون می چکید
    ‏سرو ران را بی سبب می کرد حبس
    گردنان را بی خطر سر می برید
    ‏آن که روشن بد جهان بینی اش بدو
    میل در چشم جهان بینی اش کشید
    از همان روز، شاه شجاع زمام مقدرات مملکت را در دست مقتدر خود گرفت. به نظر می رسید موقعی رسیده که طالع بلند حافظ او را در سعادت غرق سازد و با سلامت کامل دست در دست معشوقه وفادار، قدم به حجله بگذارد، همان جشن و سروری را برپا سازدکه آرزوی بزرگ خودش ،شاخه نبات و شاه شجاع بوده و در انتظار آن روز خجسته و آن شب مسعود چه رنج ها برده و چه مشقات طاقت فرسا و درد هجران و حرمان تحمل کرده بود.
    ‏خبردستگیری امیر را تا صبح روز بعد نگذاشتند به گوش مردم شهر برسد تا او را کور کنند بعد جارچیان سلطنت شاه شجاع را به مردم ابلاغ و مژده دهند. اما عصر همان روز یکی از نوکرهای مقرب شاه شجاع به خانه حافظ رفت وازقول شاهزاده که یک قدم از شاهزادگی جلوتر و بالاتر رفته بود و عزیز ترین دوستش حافظ نیز هنوز خبر نداشت به طور موجز و خلاصه گفت:

    ‏- فرمودند هر چه زود تر روز عروسی را تعیین کنید و برای تهیه وسایل دست به کار شوید. فردا صبح زود هم خدمتشان برسید.
    ‏حافظ ،خوشحال وخرم به خانه ی معشوقه شتافت. امابه جز یک خدمتکار و یک زن نسبتآسالخورده که دایه شاخه نبات بود کسی را در خانه ندید. خدمتکار در جواب حافظ که پریشان خاطر شده بودگفت:
    ‏- به همراه خدیجه بانو بیرون رفتند. نگفتند کجا می روند. فقط به من گفتندمختصرخریدی ازبازارمی کنند و زود برمی گردند. اما از لحن و طرز حرف زدنشان احساس کردم مقصدشان بازار نبود. پیش خودتان بماند حدس می زنم پیش همان فالگیری رفتند که چند روز قبل هم رفته بودند.
    شب به نیمه رسید واز شاخه نبات خبری نشد. صبح شد بازنشانی و اثری ازاوبه دست نیامد. نه اشک های چشم گریان حافظ ، نه آه و سوز وگداز پدرش،نه فریاد های یا رب یا رب دایه مهربانش هیچیک نتوانست به حافظ وخواجه صدرا لدین تسلی ببخشد و بگوید دختری به پاکدامنی شاخه نبات در روزی که دم خانه بخت قرارگرفته، اینطور بی خبر و اسر ارآمیز به کجا ممکن است رفته باشد.
    ‏آن روز هم شب شد و دیگر شک و تردیدی باقی نماندکه برای شاخه نبات ،حادثه ای ناگوار رخ داده است. ازکجا که او را نربوده باشند؟ ازکجا که جانش به خطرنیفتاده باشد.
    ‏حافظ که به دعوت شاه شجاع همان روزاول سقوط امیرمبارزالدین، به دیدن رفته بودوهنوزازناپدید شدن معشوقه عزیزش شاخه نبات اطلاع نداشت، موقعی که اززوال دولت مبارزالدین مطلع شد،از فرط شادمانی نتوانست خویشتن داری ومماشات کند. همان جا غزلی ساخت وازاین که دوران ظلم و تعدی محتسب یعنی امیرمبارزالدین به پایان رسیده و بساط زهدفروشی و ریاکاری برچیده شده است، ابراز مسرت کرد وشوق و شعف خود را ازآن واقعه که موجب می شد همه اهل نظر بار دیگراز زاویه انزوا درآیند و مهر خاموشی ازلب بردارند، در یک غزل پرشوربه سمع مردم صاحبدل رساند:

    ‏سحر ز هاتف غیبم رسید مژ ده به گوش
    که دور دورشاه شجاع است،می دلیر بنوش
    شد آن که اهل نظر برکناره می رفتند
    هزار گونه سخن در دهان ولب خاموش
    به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها
    که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
    شراب خانگی ترس محتسب خورده
    ‏به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
    اگر ملاحظه شاه شجاع و روابط صمیمانه فیمابین نبود حافظ درآن غزل خیلی شدیداللحن تر انتقاد می کرد وازامیرمبارزالدین ریاکارو بی رحم انتقام می گرفت،اما جانشین مبارزالدین پسرش شاه شجاع بود و هرچه باشد ملاحظه کردن او واجب وعاقلانه به نظر می رسید.
    ‏شاه شجاع اولین روز بود به جای پدر بر اورنگ سلطنت نشسته بودوگذشته ازارادت صادقانه ای که به حافظ داشت، ذاتآ مردی دست و دلباز و دارای سخاوت فطری بود، یک کیسه زر به عنوان صله به حافظ داد و خواست که برود و مقدمات ازدواج خود را فراهم و هر چه زود تر روز جشن را تعیین و به او اعلام کند تا همان گونه که ازمدت ها قبل واز آغازآشنایی با حافظ آرزو داشت شخصأ درجشن ازدواج شاعر بزرگ با شاخه نبات حضور یابد و در واقع به جای پدر دامادی سمت میزبانی را به عهده بگیرد.
    ‏حافظ که از شعف و شادمانی سراز پای نمی شناخت ، شتابان و یکسره به خانه خواجه صدرالدین رفت تاآن مژده را به معشوقه اطلاع دهد وبگوید که شب فراق، سحر شده وروزوصال نزدیک گردیده است، اما درآن جابود که پس ازساعتی چند و نرسیدن خبری از شاخه نبات که بی خبر و به اتقاق یک زن از خانه بیرون رفته بود کم کم دستخوش اضطراب ونگرانی شدید شد. دلش به شور افتاد. سرگشته ومتحیر ماند. نمی دانست کجا برود، چه کند، حال دل را به چه کسی بگوید.
    ‏حافظ ازوفاداری، عفاف وصفات ملکوتی معشوقه اش اطمینان کامل داشت. از عشق و علاقه متمایل شاخه نبات به خودش هم مطلع بود. اما دختر پاکدامن بدون این که کسی را از مقصد و مقصودش باخبر سازد، از خانه بیرون رفته بود و با آن که چند ساعتی ازشب می گذشت، هنوزنه به خانه برگشته،نه نه پیغام و خبری فرستاده بود.
    در دام رقیب


    ‏شاعر دل شکسته به اتقاق خواجه صدرالدین و نوکرها وگماشتگان او به جستجوی شاخه نبات برآمدند، اما هیچ نشانی ازاو به دست نیاوردند.
    ‏حساب خان سلطا ن درست بود. او با خودش این طور حساب کرده بود شاه شجاع که مرید صادق و دوستدار دلباخته حافظ است اکنون که فعال ما یشاء شده و بر تخت فرمانروایی مطلق العنان تکیه زده ، و مسلمأ پیش ازهرکارواقدامی در صدد خواهد بود بساط ازدواج و عیش دوست و مراد خود را بگسترد و بزن و بکوبی به راه اندازدکه به قول خودش مانند شعردلپذیرحافظ ، بلندآوازه شود. با آن وصف و آن پیش آمد، دیگرمجال و فرصتی برای او نخواهد ماندکه از این دو عاشق صادق رنج دیده و تلخی فراق چشیده که اینک باکمال سعادت به وصال یکدیگر می رسیدند،انتقام بگیرد و دل خبیث و ناپاک خود را که درعشق حافظ گرفتارشکست وناکامی شده است با آب انتقام، تسکین وتسلی بخشد. ازاین رو، با آن زرنگی که خاص او بود نقشه ای راکه ازقبل تهیه و تنظیم کرده ومقدمات آن را فراهم ساخته بود، باکمال عجله به معرض اجراء گذاشت وبا دست ایادی مرموزی که داشت شاخه نبات را ربود.
    ‏جراحت دل سوخته خان سلطان موقعی التیام تام پیدا می کرد و درد بی درمان حسرت و محرومیت او معالجه می شدکه به دست پلید خودش آن دختر دلپاک وشریف وعفیف را به هلاکت برساند یادستور دهد با حضور خودش اورا به طرز فجیع و
    ‏ وحشتناک هلاک و رتشته عمراورا قطع کنند، اما او تمام حسد آتشین وکینه سوزانی که داشت زنی بود عاقبت بین و محتاط که نابود ساختن رقیب فاتح ومظفر خودش شاخه نبات را دوراز حزم و عقل می دید. چون ممکن بود بعدآ ازعملی که کرده پشیمان و دچار حرمان و ندامتی شدید شود و چاره و علاجی نداشته باشد.
    ‏او این طور حساب می کردکه عمل انجام نداده را هر موتع می توان انجام داد و رقیب را هر موقع که به صلاح و بدون احتمال ضرر و خطر باشد می توان از پای درآورد و نابود ساخت. پس بهتر این است که فعلأ از فلاکت او خودداری کند و این کاررا به بعد محول سازد.

    ‏خان سلطان، پس ازاین که شاخه نبات را به دام اند اخت یک احتیاط دیگرهم کرد و آن این که خودش را به دختراسیرشده نشان نداد. فکرکرد شاید اوضاع تغییرکند شاید حوادثی رخ دهد که لازم شود شاخه نبات را از زندان آزاد کند. کسی چه می داند در پشت پرده تقدیر چه وقایعی رخ خواهد داد وفلک چه طرح های تازه ای خواهد ریخت. پس عاقلانه ترو بهتر این است که جانب احتیاط را ازکف نگذارد و خود را به شاخه نبات نشان ندهد، اما از طرف دیگر، دلش به طوری که از شکست در عشق حافظ و حرمان و حسرت به درد آمده و مجروح شده بودکه می خواست عذاب و ناراحتی وگریه و اشک و زاری رقیب را به چشم خود ببیند و مرهمی بر جراحات قلب ریش و پریش خویش بگذارد. این بود با لباس مبدل همان شب به خانه ای رفت که زندان شاخه نبات بود و از لای پرده اتاق مجاو رکه غرق در تاریکی بود به تماشای دختراسیر پرداخت که از بس گریسته و اشک ریخته بود، چشمانش سرخ و متورم شده ورخساره اش که با ناخن خراشیده بود خونین گشته و دیگرکاری جز آه کشیدن ازدل پر درد و یا رب گفتن نداشت.
    ‏حافظ به فکرافتاد همان نیمه شب یا صبح روز بعد به خدمت شاه شجاع برود و از او بخواهد برای یافتن معشوقه اش اقدام کند. اما خواجه صدرالدین که هرگز احتمال نمی داد دخترش را به دستورخان سلطان ربوده باشند، چنان کاری را به صلاح و خردمندانه ندانسته و در جواب حافظ گفت استمداد از شاه شجاع به دو علت فعلآمقرون به مصلحت وصواب نیست.یکی این که
    خان سلطان که اکنون همه دانسته و فهمیده بودند. رقیب شاخه نبات است وگرفتاری های قبلی او و حافظ ازدسایس محیلانه او بود، طبعأ از مفقود شدن دختر مطلع می شود و این پیش آمد را وسیله ودستاویزی برای بدنام کردن رقیب پیروزخویش می سازد وبا کمک عمال ودست نشاندگانش شایعاتی عاری ازحقیقت درباره اوبرسرزبان ها می اندازد. دیگر این که ممکن است همین حالا یا یک دقیقه دیگر یا یک ساعت دیگرخبری ازدخترگم شده برسد، یا این که اثرونشانی ازاو به دست آید. بنابراین احتیاجی نیست سر و صدایی در باره این واقعه بلند شود یا از شاه شجاع استمدادگردد.
    ‏دلیل دوم خواجه صدرالدین درحقیقت، چیزی جز یک عذر وبهانه نبود. مرد بزرگوار و آبر ودوست ، بیش از هر چیز به فکر حیثیت و شرافت خودش و دخترش بود ومی ترسید خدا نخواسته میان مردم دچار بدنامی شده وزبان طعن یاوه گویان بازشود.
    ‏شاه شجاع وبرادرش ازقضیه ای که برای پدر شان به دست آن ها رخ داد پشیمان شدند.خصوصآشاه شجاع همان روزاول گرفتاری وکورشدن پدر، به خود آمد و گرفتار ندامت شدیدگردید وشاه سلطان راکه محرک اودراین کاربود موردعتاب وملامت قراردادودرصددجبران ماقات واستمالت از پدر برآمدوامیر شهاب الدین دولتشاه را نزد پدرفرستادکه درقلعه سفید درشولستان فارس محبوس بود و پیام داد عصیان وقیام من وبرادرم و پسرعمه ام به علت آن بودکه برجان خودمان ترس و وحشت داشتیم. آنچه نباید بشود شد. حالا هر چه فرمان بدهید مطاع خواهد بود.
    ‏امیردولتشاه به حضورمبارزالدین رسید و پیام را ابلاغ کرد. فرمانروای معزول با آن که نابینا ومحبوس بود، ازخوی وخصلت سبعیت وبی رحمی دست برنداشت و دستور داد همراهان امیرشهاب الدین راکه درحقیقت سمت سفارت داشتند و باید ازهر تجاوزی مصون باشند، به تیربستند ومورد حمله قراردادند.

    ‏امیر دولتشاه ناچار به همراهانش دستورداد اطرافیان امیر مبارزالدین را باشمشیرمورد هجوم قرارداده وپراکنده ساختند وسران آن هارا به زنجیر کشیدند.

    ‏ مبارزالدین ازروی ناچاری واضطرار،نرم شد وازدرمعذرت خواهی برآمد وگفت زحمت ومشقات روزگاراورا ازجاده اعتدال خارج ساخته ونمی داند چه می کند وگرنه جزشاه شجاع کسی را ندارد واکنون هم خوشحال وخرسند است که بیگانه ای براو دست نیافته، بلکه فرزند دلبندش که جانشین او بوده وبالاخره باید جانشین او می شد بر جایش نشسته است.


    امیر دولتشاه جواب مبارزالدین را ابلاغ کرد.شاه شجاع مولانابهاءالدین را که ازقضات محترم بودبه نزدپدرفرستادواوراسوگندداد درصددتوطئه وتلا فی‏نباشد امیرمبارزالدین قرآن مجید سوگندیادکردوقرار شد امیر معزول را به شیرازبیاورند و همسر زیبایش خانزاده بدیع الجمال و فرزند کوچکش سلطان بایزید درکنار او باشند. خطبه و سکه هم به نام مبارزالدین باشد و امور مملکت با صوابدید و مشورت او اداره شود.

    ‏امیر را به شیرازآوردند. شاه شجاع به استقبال پدررفت درحالی که می گریست بر پای اوافتاد وگفت:
    ‏-چاره ای جز این نداشتیم. قهر وغضب شما به درجه ای بودکه ازهرکس غباری برخاطرت می نشست اورا به فلاکت می رساندی.
    ‏امیرمبارزالدین فرزند را مورد عفو قرارداد وگفت:
    ‏-دیگر رغبتی به کار حکومت ندارم. می خواهم درگوشه ای مشغول عبادت باشم.
    ‏-اما هنوز بیش ازسه ماه نگذشته بودکه برخلاف عهد وسوگندها،جماعتی را با خود متفق ساخت و در صدد قتل فرزند خود شاه شجاع برآمد. با این که مقدمات توطئه درکمال اختفا،و با مهارتی زایدالوصف ترتیب داده شده بود،ازآن جا که دوران نکبت آن مردستمکار بود،پرده از روی دسیسه وتوطئه اش برداشته شدو درست یک روز پیش از روزی که برای قتل شاه شجاع تعیین کرده بود،قضیه فاش شد.

    روضةالصفا وحافظ ابرو نویسندگان تاریخ آل مظفر نوشته اندخون شاه شیخ ابواسحاق دامنگیر اوشد.وگرنه،به طوری توطئه را از روی مهارت وسنجیدگی ترتیب داده بودندکه محال بود فاش و علنی شود.
    ‏کشف توطئه به این ترتیب صورت گرفت که یکی از همدستان امیرمبارزالدین عملی بسیارجو انمردانه ازشاه شجاع دید و با خودگفت:
    ‏«روانیست مردی چنین گشاده دست و بزرگوارقربانی دسیسه کسی شود که در بی رحمی وظلم و ستم نظیرو مانند ندارد.»
    ‏به نزد شاه شجاع رفت و پرده ازروی قضایای محرمانه برداشت وگفت:
    -امیرمبارزالدین به حاجی ارغون محمدشاهی گفته است تا وقتی از فرزندانم انتقام نگیرم، خواب وآسایش ندارم. جمعی ازلشکریان سابقم با من عهد همکاری بسته اند. امیرفخرالدین اینجو با پسرش ودو هزارنفرسوارجنگجو آماده اند فرمان مرا اجر اکنند.
    ‏شاه شجاع در صدد تحقیق برآمد و حاجی ارغون نیزاعتراف کردکه دویست دینارازمبارزالدین گرفته است.
    ‏امیرمبارزالدین گفته بود میان همدستان من علامتی است که چون به یکدیگر می رسند انگشت ابهام طرف را در دست می گیرند و به این وسیله شناسایی می دهند و یکی ازمتفقین وی که آدینه نام داشت به عهده گرفته بود روزجمعه که شاه شجاع به مجسد جامع می رود اورا از پای درآورد.

    ‏آدینه را دستگیرکردند واوگفت:
    ‏-پیشنهادامیررانپذیرفتم،اما اوبرآشفت وبه من گفت تو مردنیستی.برو چادرو مقنعه ی زنان برسرخود بیانداز. اگردستورمرا به کارمی بستی وفرزندم شاه شجاع رازخم می زدی توراکه سربازی بینواوگمنامی هستی به فرماندهی همه لشگریانم ارتقاء می دادم. وقتی مرا ترسو و زن صفت خواند پیشنهادش راپذیرفتم و دوکارد تیز با خود برده به دست اودادم. اوکه نابینا بود برکاردها دست مالید وگفت این ها برای منظورما مناسب نیست وفرمان داد کارددیگری تهیه کنم وخودم شخصآ آن را دربول الاغ (ادرار الاغ)آب بدهم تا اگر جراحتی ایجاد شد علاج پذیر نباشدومجروح را هلاک کند.کارد را همانطور
    که اوگفت بود به زهر آب دادم. امیرمبارزالدین کاردرابا دست لمس کرد و پسندید وگفت شاید در مسجد جامع نتوانی برشاه شجاع دست دراز کنی. این جا به عنوان نوکر مخصوص من درکنار من آماده باش. روزی که شاه شجاع به دیدن من می آید او را در بغل می فشارم و به علامت اشتیاق یک آه می کشم. آن آه به منزله ی فرمان است. به محض این که آه کشیدم توکاردرابا شاهرگ او که من دستش را گرفته ام آشنا کن.

    ‏آدینه ، پس از آن اعترا فات در تایید اظهارات خود ش گفت:
    ‏-نوکرعلاءالدین قصاب و پهلوان خرم نیزازاین ماجرا اطلاع دارند ودرحضور جناب مبارز سوگند خورده اند.
    ‏شاه شجاع که وجود دسیسه و توطئه را مسلم دانست، فرمان داد این قضیه دیوان کنند،یا به قول امروزی ها پرونده رسمی تشکیل دهند. خوا جه قوام الدین وزیروقاضی بها،الدین که مبارزالدین درحضور آن ها به قرآن قسم خورده بود و اختیارالدین قورچی مأموررسیدگی به پرونده شدند. امیرفخرالدین اینجو اعتراف کرد:
    -مبارزالدین به من وعده داده است اگربایاران او همدست باشم و معاضدت کنم پس ازکشته شدن شاه شجاع یک ثلث ازاملاک خاندان اینجو را که از تاش خاتون و دیگران، بعد از سقوط دولت شیخ ابواسحاق به زور گرفته و مصادره کرده اند، به من خواهد بخشید.
    ‏شاه شجاع فرمان داد پرونده را با متهمین به اتفاق قضات به دادگاه پدرش بردند مطالب پرونده و اعترافات همدستانش را یکایک برای او خواندند وآن هارابا امیرمبارزالدین مواجهه دادند.
    ‏امیرمبارزالدین نتوانست مطلب راانکارکند.چند نفر از ملازمین مبارزالدین که واسطه جلب و دعوت توطئه کنندگان بودند و نیزسران توطئه به فرمان شاه شجاع طمعه تیغ جلاد شدند.بعضی را هم به زندان انداختندوبقیه که اغفال شده وفریب خورده بودند،مورد عفو قرار گرفتند.

    ضمنآ شاه شجاع که از پدرش سخت دل آزرده شده بود، دستور داد مبارزالدین را به تنهایی و دور از زن زیبا و فرزند خردسالش به قلعه ی تیر، میان جهرم و لار انتقال دادند که هوای بسیار گرم و آب شور و ناگوار داشت و مزاج امیر را دچار اختلال شدید کرد. شاه شجاع بازهم ازرأفت و ثشفقت دست برنداشت و موافقت کرد مبارز را به قلعه بم که درخواست خودش بود حرکت دهند. اما طولی نکشیدکه آن مرد بی رحم و ستمکار دق مرگ شد و خیال فرزندانش را با مرگ خود آسوده ساخت.
    ‏خان سلطان که نقشه ماهرانه خود را قدم به قدم اجرا می کرد و به قول خودش منزل به منزل به طرف مقصد خود، یعنی رسیدن به تخت و تاج فرمانروایی،که اسمش را بفداد گذاشته بود پیش می رفت. در آن گیر و دارها به موفقیت دیگری نایل شد و یک قدم دیگر به سوی هدف برد اشت. آن موفقیت همسری با شاه محمود برادر کوچک شاه شجاع بود که شدیدآبه دام عشق آن دختر حیله گر خطرناک افتاده بود.
    ‏خان سلطان چنان در این مرحله،کارها را با زبرد ستی عجیب و خاص خودش مرتب ساخت که حقیقتآ باعث حیرت است که چگونه توانست شاه محمود را صرف نظر ازعشق و ازدواج ، به طمع اندازد و آلت دست خود سازد.
    ‏یکی از حرف های دلنشین و فریبنده ای که خان سلطان به شاه محمود گفت در باره داستان موهوم طلسم مقبره جاماسب حکیم بودکه در یک فرسنگی خضیر،دراستان فارس جای دارد.آن مقبره که منسوب به جاما سب حکیم است بقعه ای چهارگوش ازسنگ وگچ داردکه اززمان ساسانیان بر پا، بوده وبه تدریج ویران شد یا درشرف انهدام قرارگرفت تا این که امیرکیخسرو پدرخان سلطان به خرج خودش آن را تعمیر کرد و اکنون هم به طوری که فرصت شیرازی در آثار عجم تالیف نفیس خود نوشت و تصویر بقعه را ترسیم کرده ، در دور بالای بقعه به خط ثلث دیده می شود که نوشته ، امیرکیخسرو غیاث الدین، فخر ملوک العجم صاحب السیف و القلم آن را برای ازدیاد ثواب تعمیر کرده است.
    همه ی مردم شیرازواز جمله ی آن ها شاه محمود داستان تعمیر بقعه ی جاماسب را که به فرمان امیر کیخسرو وبه خرج وهمت او به طرز آبرومندی بنا شده بود،می دانستند وخان سلطان با آن فکر بکر وهوش شیطانی خود افسانه ای پیرامون آن عمل ساده وخالصانه ی پدرش به هم بافت وبه شوهرش شاه محمود به عنوان یک راز پنهان وسری که باید از همه کس نهان باشد،در میان گذاشت وگفت:
    -موقعی که پدرم دستورداد دیوارهای بقعه را برداشتند تا مجددآ پایه های محکم وجرز استوار بنا کنند،لوحه ای زیر یک ستون پیدا کردند که درآن نوشته بود ای کسی که این بقعه را مرمت می کنی،بدان وآگاه باش خودت به سلطنت نخواهی رسید وپیش از آن که جانشین برادرت وپدرت شوی از داردنیا خواهی رفت،اما دخترت ملکه ی ایران خواهد بودزندگی می کند.
    درباره جاماسب حکیم افسانه ها وشایعات فراوانی اززمان قدیم برسر زبان ها بود وآن افسانه ی مجعول با توجه به آن شایعات،طبیعی بود که مورد قبول شاه محمود قرار بگیرد.خصوصآکه خان سلطان طوری با مهارت تاروپودآن افسانه را به هم بافته بود که شوهرش را کاملآافسون کرد ومصمم ساخت تا درصددبرآیدتخت وتاج آل مظفر را که دردست برادرش شاه شجاع بود،تصاحب کند.
    یک دانه گوهر دیگر که آن زن عجیب جلو شوهرش انداخت واورااسیر طمع ساخت،داستان گنج شاه ابواسحاق عموی خود بود که وقتی شاه محمود از مشکلات کار خودش برای تصاحب تخت وتاج سخن گفت،خان سلطان آن داستان را مطرح کرد،داستان گنجی شایگان که جز در ذهن وخیال شیطانی آن زن وجود نداشت.
    همه ی مردم می دانستند شاه شیخ ابواسحاق به برادرزاده ی خود خان سلطان علاقه ومحبت فراوان داشت واورا فرزند خود می خواند.خان سلطان به فکر افتاد از آن موضوع هم بهره برداری واستفاده کند ودام دیگری سرراه شاه محمود بگسترد وروی این فکر به شوهرش گفت:
    -تو به هیچ وجه غم وغصه ای نداشته باش.فقط مردانه ودلیرانه تصمیم بگیر.
    بقیه کارهابه خوبی روبه راه خواهد شد.بیشتر سرداران خاندان اینجو که تا حالا از ترس پدر وبرادرت در گوشه ی انزوا به سر برده اندآماده هستند تا درقیام ،به تو کمک کنند وباخدم وحشم ورعایای خودشان وافرادی که سابقآدرزیر فرمان داشتندبه سپاه تو ملحق شوند.آن هاتورا امروزبه چشم دیگری می نگرند،به چشم داماد خاندان اینجوکه باید جانشین شیخ ابواسحاق عموی شهیدم باشی.فقط کافی است توقیام وجنگ را شروع کنی،آن ها بدون درنگ با همه ی قوای خودشان شمشیر بر کف درکنارتوجای جای می گیرند.دونفر عمه زاده های من امیر منصورشول وامیر سلغر ترکمان،هرروزبه من یاد آوری می کنند تورا وادارسازم هرچه زودتر دست به کار شوی.
    بعد گفت:
    -ازجهت پول واسلحه هم آسوده باش.گنج پنهان عمویم که برای تجهیز یک سپاه بزرگ کفایت می کند،در اختیار من است.لابد می دانی واطلاع داری عمویم در علم نجوم سرآمد تمام دانشمندان بوداوکه زایجه وطالع خودرا استخراج کرده بود می دانست بالاخره مغلوب می شود وبه شهادت می رسد.در باره ی موضوع دیگری هم که اشتباه کرده بود وداستانش را برای تو قبلآحکایت کردم،در باره این حکم نجوم که سخاوتمند ترین مردفارس ازدنیامی رود،در حقیقت اشتباه نکرده بود.آنچه اواستخراج وحکم کرده بود صحیح بود.بزرگ ترین مرد با سخاوت فارس آن سال از دنیا رفت،منتها آن شخص برخلاف استنباط عمویم او نبود،بلکه حاجی قوام الدین حسن بود که الحق در سخاوت از عمویم نیز برتر وبالاتر بود.ازاین مطلب گذشته باید توجه داشت مدت عمر وموقع مرگ افراد بشر،یکی از اسراری است که خدا نخواسته هیچ کس قبلآاز آن مطلع باشد.این است که از احکام نجوم نمی توان دریافت فلان شخص در چه سالی ودر چه موقعی ازدنیا خواهد رفت.اما کسانی که در علم نجوم حقیقتآبه مرتبه ی استادی رسیده باشند،می توانند مانند عمویم از عاقبت کار خود مطلع شوند که به مرگ طبیعی خواهند مردیابراثر سانحه ای ناگوارشربت مرگ خواند چشید.به این ترتیب از احکام نجوم بود که عمویم یقین داشت در جنگ شکست می خورد وکشته می شود وبه این جهت قسمت بزرگی از جواهرات وسکه های زر وسیم خودرا در دوجا زیر زمین مخفی کرده تا مورد استفاده من قرار گیرد.
    خان سلطان با آن داستان های فریبنده که به هم بافت وبا گفتن مطالبی در باره ی علم نجوم که بعضی از آن ها کاملآمجعول(جعلی)وعاری از حقیقت وبا نص صریح آن علم نیز مخالف ومتناقض بود ،شوهرش را یک باره مطیع افکار ونقشه های خود ساخت.
    زن حیله گربعد ازآن حرف هاکه پس ازآن دل شوهرش را مفتون خودساخت،برای آن که مباداشاه محمود گنج را مطالبه کند،چشمان زیبا وسرمست خود را مخمورترساخت وبا آن که جز او وشوهرش کسی در اتاق نبود،برای اهمیت ولزوم مخفی بودن راز را عملآوبه زبان بی زبانی یاد آور شده باشد،آهنگ صدای خودرا پایین آورده واضافه کرد:
    عمویم درست یک سال پیش از مرگش ذخایری را که گفتم وبه اندازه ی خراج چند سال مملکت فارس بود،در جای خودش پنهان کرد وگنج نامه ای نوشت وبه دست زنی داد که دایه ی من بود وحقیقتآاز مادر من مهربان تر است.بعد قضیه را به من اطلاع داد.آن روز من ودایه ام را دراتاق خلوت نزد خود فراخواندوبه قرآن سوگند داددرباره ی آن دو گنج به دستور او عمل کنیم.گفت گنج نامه باید تا مدت دوسال نزد دایه ام به امانت باشد.بعد از آن اگر زمینه رابرای به سلطنت رسیدن یکی از امرای اینجو را مساعد دیدیم آن جواهرات وزر وسیم رابرای تجهیز سپاه دراختیاراوبگذاریم.خداراشک �� � که این زمینه ی مساعد امروزموجود شده.درست است که تو ازخانواده ی مانیستی .اماداماد خاندان هستی ومن طبق سوگندی که یاد کرده ام ،امروزوظیفه داشتم موضوع گنج را برای تو فاش کنم.درصورتی که اگر جز این بود ،امکان نداشت یک کلمه از این حرف ها از دهانم بیرون بیاید.
    آخرین پرده ی آن نیرنگ عجیب مربوط به دایه بود که گفت:
    -به کازرون رفته وبه زودی مراجعت می کند،اگرلازم باشد پیغام می فرستم زودتر بازگردد.
    افسانه موهوم گنج که زاییده تخیل نیرومند خان سلطان بود،به قدری استادانه بافته شده بود که هرکس دیگر هم به جای شاه محمود بود آن را باور می کرد.تمام آن داستان با اوضاع طبیعی تطبیق می کرد.پایه ها وارکان آن قصه مجعول باورکردنی به نظر می رسید.دل شاه محمود با آن داستان ها مخصوصآقصه ی بقعه جاماسب حکیم وگنج شاه شیخ ابوسحاق پرازامید شد،آینده ای بسیار درخشان جلو چشم اوخودنمایی کرد.مهر ومحبتی هم که به همسرش خان سلطان داشت با آن که شدید بود شدید تر شد.
    حافظ که در پیش آمد مفقود شدن یا سرقت قاطرش،بایک قطعه شعر تمام حرف هایش را گفت ودر لباس مطایبه بر فرمانروایی مطلق العنان آن روز فارس حمله کرد واورا متهم ساخت،خیلی آسان می توانست از شاه شجاع برای پیدا کردن معشوقه اش استمداد کند وبا علاقه مفرط شاه شجاع نسبت به خودش کلیه ی دستگاه حکومت را برای یافتن شاخه نبات به کار اندازد.اما چون پای آبرو وشرافت خانواده ی خواجه صدرالدین در میان بود ونمی خواست بر خلاف نظر پدرزن آینده اش که اورا مانند فرزند خود عزیز می داشت،سخنی بگوید یاقدمی بردارد.
    داستان حافظ از این قرار بود که پیش از شاه ابواسحاق برادر بزرگ او شاه جلال الدین مسعود بر مسند قدرت متمکن بود،اما در آن ایام به علت خصومت ومبارزاتی که میان دوبرادر جریان داشت،اوضاع مملکت،آشفته وپریشان شده وکارها بی سامان شده بود،تا جایی که بعضی مأموران دولت گماشتگان شخص شاه مسعود،اگر ممکن می شد اموال مردم را به غارت می بردند واین گونه پیش آمدها که نتیجه عدم امنیت وفقدان قدرت حکومت است،درآن روزها فراوان دیده میشد،از جمله ی این که شاعر شیرین سخن یک قاطر راهوار وگران بها داشت که ظاهرآیکی از ثروتمندان به عنوان صله ی شعر یا به عنوان هدیه ی ارادت به او تقدیم کرده بود.
    یکی از گماشتگان شاه مسعود آن قاطر را به سرقت برده وبراسب هاواستر های شاه مسعود افزوده بودتاحسن خدمت خودرا نشان داده باشد.شاید هم استر را برای خودش سرقت کرده وموقتآبه اصطبل شاه مسعود برده بود.
    هرچه بود حافظ رد قاطرخود را گرفت وقدم به قدم دنبال آن رفت تا از اصطبل حکمران مقتدر فارس سر درآورد.


    شاعر که در سراسرزندگی به ذات پاک پروردگار متکی بود قطعه شعری به صورت مطایبه ساخت و برای شاه مسعود فرستاد. وی در آن قطعه با مطلع:
    ‏خسروا دادگرا شیر دلا بحر کفا

    ای جلال تو به انواع هنر ارزانی
    ‏پس از دو سه بیت گفته بود:
    ‏دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر
    گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانی
    بسته بر آخور اواستر من جو می خورد
    توبره افشاند به من گفت مر می دانی؟
    هیچ تغییر نمی دانمش این خواب که
    ‏تو بفرمای که در فهم نداری ثانی
    شاه مسعود به خنده افتاد وگفت:
    ‏- از دل روشن شاعر بزرگی مثل تو بعید نیست قاطرش که به سرقت رفته، در خواب به او بگوید کجا است و چه می کند. اما اگر به جای قاطر یک کیسه زر از تو به سرقت رفته بود، سکه های طلا چطور می تو انستند جای خودشان را به تو نشان بدهند؟

    ‏حافظ جواب داد :
    ‏-بنده کم ترین ، سیم و زری ندارم که به سرقت برده شود.کلیه ی مایملک من همان استر بود که خیلی چموش است و نمی تواند سخن بگوید.
    ‏شاه که تا مدتی از آن لطیفه پر معنی حافظ می خندید، دستور داد قاطرش را به او تسلیم کنند.حافظ گفت:
    ‏- ا‏ز لطف شما متشکرم، اما این اشکال را نمی دانم چگونه حل کنم. شاه مسعود پرسید:
    ‏-اشکال کار شما چسیت؟
    ‏حافظ گفت:
    ‏مسئله این است که قاطر من چند روزی کاه و جو مفت و رایگان خورده و ‏بد عادت شده و دیگر کاه و جوی که با پول من خریداری شود به دهان او مزه نخواهد کرد. نمی دانم چه باید بکنم.
    ‏شاه مسعود نکته لطیفی راکه درگفتار حافظ بود، دریافت و بی درنگ یک کیسه پول به او داد وگفت:
    ‏- بفرمایید این هم جریمه من که گماشته ام از روی نادانی به کاهدان زده و استر شاعر عالیقدری مثل شما را به سرقت برده که ناچار باید علاوه برخود استر، مخارج آینده اش را هم بدهیم.

    ‏حافظ پریشان و آشفته حال بود. خون دل می خورد و خود را با شعرو صحبت با خواجه صدرالدین سرگرم می ساخت.
    ‏حالا موقع آن است ببینیم شاخه نبات چه شده وکجا رفته بود که ناگهان گویی برف بوده و آب شده به زمین فرو رفته و قلب عاشق پاکباز خود را آن طور داغدارو کباب کرده است.
    ‏خان سلطان، در حالی که از شدت شعف سر از پا نمی شناخت به طرف زندان شاخه نبات رفت. دختر بی پناه که هیچ تقصیر وگناهی به جز عشق ورزیدن نداثسته با حالی بی اندازه تأثرانگیز درگوشه ی اتاق نشسته بود. آه دردناک از دل بر می آورد و اشک داغ از چشمان شهلایش می ریخت و صورتش را با ناخن کنده و خرا شیده بود و تمامآ مجروح کرده بود.
    ‏خان سلطان که از فرط احتیاط و مال بینی صلاح نمی دانست خودش را به شاخه نبات نشان بدهد، از اتاق مجاور و از شکاف پرده به تماشای اسیر بی پناه خود پرداخت.
    ‏هر لحظه که می گذشت و با هر قطره اشکی که از چشم شاخه نبات می ریخت،عقده ای در دل زن سنگدل گشوده می شد. آن عقده های جانسوزکه بر اثر محرومیت و شکست در عشق شمس الدین محمد حافظ در دلش متراکم شده بود از میان می رفت و تقلیل می یافت.

    ‏مدتی طولانی به آن منوال گذشت. یک دختر با عفاف ملکوتی ،نالان و گریان درگوشه اتاق نشسته بر حال زار خودش اشک خونین می ریخت وپیاپی ازدل پردردش از خدا مسئلت می گیرد معشوق اورا در سایه عنایت خود حفظ کند.در اتاق مجاور هم زنی بی رحم وسنگدل وبلند پرواز وجاه طلب با قلبی
    که از عقده های شکست و ناکامی مالا مال بود به تماشای آن دختر سرگرم شده و لذت می برد. چشمان آن دختر معصوم از شدت گریه گود افتاده و نگاهش که از تلولو ستارگان هم درخشان تر و فریبنده تر بود رنگ و جلای همیشگی را از دست داده مات و مبهوت به زاویه اتاق خیره مانده بود، اما نگاه آن زن سیاه دل ، پر از شعف و شادی بود و یک دنیا امید و پیروزی در آن موج می زد.
    ‏دقایق به این منوال سیری گشت که ناگهان وضع عوض شد. مثل این بود در وجود آن زن تبهکار بدکردارکه از باده فتح وکامیابی سرمست بود ناگهان و غفلتآ انفجاری رخ داد.
    شاخه نبات که باهمه رنج ومصیبتش نظیرهرعاشق صادق دیگر،بیش از آنچه به فکرخودش باشدبه فکرمعشوق محبوب وعاشق عزیزش شمس الدین بود و از دل رنجور و یرخونش برای سلامت او دعا می خواند و به درگاه کرم الهی استغاثه می کرد وکم ترین احتمالی نمی داد کسی مراقب او باشد و صد ایش را بشنود، ناگاه زمام اختیار ازدست داد و یک باره این استغاثه را به صدای بلندتری برزبان آورد که هر چند صدایش خیلی بلند و رسا نبود، اماگو ش نیرومند و حساس خان سلطان آن را ضبط کرد:
    ‏- خدایا! بر سر من هر چه می آید بیاید.
    - ای خداوند رحیم کریم!شمس الدین را درکنف لطف و عنایت خودت حفظ و حراست فرما... ای خدا.ا ای خدای رحمان رحیم.....

    ‏رنگ از رخسار خان سلطان پرید. آن عقده های تحلیل رفته و آن گره های گشوده شده ، در یک لحظه مجدد، بر دل او افتاد. متراکم شد و او را چنان اسیر دگرگونی و تفییرکردکه اگرزن دیگری غیر ازاو بود ومانند اورقیب را با قدرت مطلقه دردست خود داشت ممکن بود فرمان بدهد دخترک معصوم را از پای درآ ورند. خفه کنند یا در خون غوطه ورسازند، اما خان سلطان با این که ازشنیدن حرف شاخه نبات و دعا کردن او در باره حافظ ارکان وجو دش به لرزه افتاده بود، باز هم زمام عقل و صلاح اندیشی را از دست نداد.معذالک اگر کسی در آن لحظه اورا می دید متوجه می شد مثل دیو تیر خورده خشمگین شده آن چهره زیبا که در طراوت و گلگونی خون بردل غنچه خندان و نوشکفته می ریخت،ناگهان به یک دم سیاه شده است.
    ‏دل پرحسرت خان سلطان به اوفرمان می داد درنگ مکن لحظه انتقام فرا رسیده است. تامل کردن مطلقآ جایز نیست آن چشمان شهلای سرمست راکه مایه نازاوو نیاز شمس الدین است با ناخن های خودت از حدقه بیرون بیاور. دستور بده دست هایش را ببندند و رگ یک دستش را به دم نیشتر بدهند تا همان گونه که از پیروزی اودرعشق وشکست جانسوزتوقطره قطر خون بردلت ریخته شده خون اوهم قطره قطره برزمین بریزد تا موقعی که ازوجود او،ازوجود آن رقیب خطرناک تو چیزی جز یک بدن بیجان باقی نماند آن وقت... اما عقل برا ونهیب می زد دست نگهدار. ممکن است این کار تو خلاف مصلحت و موجب ندامت باشد.
    ‏باز دل هوسبازش فرمان می دادبرود باتاز یانه به جان دختر بی پناه بیفتد. آن خرمن گیسوان راکه دام دل و دین شمس الدین است بر باد نیستی بدهد. چنگ چنگ از ریشه بکند یا آتش بزند. آن چشمان زیبای جادوگر راکه مایه مستی شمس الدین وازشراب خلرمست کننده تراست،کورکند تا با خاموش کردن آن دو چراغ فروزان چراغ دل و امید شمس الدین هم برای همیشه خاموش شود، اما هر طور بود خودش راکنترل کرد وبا آن که کم تر دستخوش خیالات فریبنده می شد، در عالم خیال شمس الدین را در برابر خود ش مجسم دیدکه ایستاده است، با نگاه ملامت براومی نگرد واو را سرزنش می کند. بالاخره نبرد عقل ونفس با پیروزی و تفوق عقل خاتمه یافت. خان سلطان که شهد لذت های دقایق اول در کامش رهرو خیلی تلخ تراز حنظل شده بود، ازسرمستی فتح وتسلط بر رقیب هم به هوش آمده بود با قدم های آرام و آهسته از اتاق خارج شد و به اتاقی رفت که قدسیه، آن زن دیو صفتی که زندانبان شاخه نبات بود در آن جا انتظار مقدم فرمانده و ولینعمت خودش را می کشید.
    ‏خان سلطان درآن موقع بی اندازه مغموم و پریشان حال بود به طوری که قدسیه هم با اولین نگاه به رازدرون اوپی برده وفهمید یاد عشق ناکام وفرجام شمس الدین در قلب او زنده شده است،وگرنه ،درآن زمان که باید از شدت شعف ومسرت یر روی پای خود بند نباشد وبه جای راه رفتن وقدم برداشتن در حالت رقص ووجد باشد،پای بکوبد ودست بیفشاند،دلیل دیگری وجود نداشت که آن زن نیرومند چنان ناراحت وبد حال باشد.
    قدسیه، با آن که کشاورززاده بود و قاعدتآ، باید قلبی مهربان داشته باشد، در خباثت و قساوت قلب کم تر از بانوی خودش خان سلطان نبود و خودش را دست پرورده او می دانست.
    ‏با آن که زندگی خان سلطان تا آن روزها در آرامش و یکنواختی گذشته و هنوز موقعیتی پیش نیامده بو د، تا سنگدلی ذاتی خود را نشان دهد یا مثلآدیگری را به زندان بیندازد، اما از بس دقیق و فکور و نکته بین و تیزهوش بود، از دو سه سال قبل ازمرگ عمویش شاه شیخ ابواسحاق که تصمیم داشت به هروسیله وهرقیمت شده است خود رابه تخت فرمانروایی برساند، درصددبرآمداحتیاطآعوامل متعددی رادر اختیارداشته باشدتادرموقع ضروری بتواند هرکاری انجام دهدو هرگونه طرح و نقشه ای را به مرحله عملی و تحقق برساند.
    ‏او، موقعی که به جای شوهرش فرماندهی سپاه اصفهان وعراق را به عهده گرفت کفایت و نبوغی عجیب ازخود نشان داد فرمان قتل رجال را صادر کرد و چه قوت قلب و قساوتی که ازجنس زن بی اندازه بعید است ، ناظر میدان جنگ شد تاکشتن و قطعه قطعه کردن محکومین را تماشا کند.

    ‏یکی ازمورخین سلسله آل مظفر می نویسد:
    ‏«خان سلطان اعجوبه ای بود که مثل و مانندش در تاریخ جهان به ندرت دیده شده است. او یکی ازنوادرانگشت شمار خلقت بودکه گاه به گاه یکی ازآنان ازمیان ابرهای حوادث درخشیده اند،یا در علم و ادب و هنر آثار غیر عادی و فناناپذیر از خود به یادگار گذاشته اند».
    ‏مولف تاریخ مو اهب الهی عقیده داردکم تر دیده شده است یک زن، هم در وجاهت و طنازی سرامد اقران باشد، هم در علم و ادب و تحصیل دانش استعدادی حیرت آور و خیره کننده نشان دهد و هم در جنگ و لشکرکشی با سرداران نامدار برابری نماید واز همه این ها عجیب تر این که دل عاشق پیشه ای داشته باشد.
    ‏خان سلطان با تمام احتیاط مفرطی که داشت از قدسیه کاملأ مطمئن و آسوده خاطر بود. چون از دو سه سال قبل که نقشه های جاه طلبانه اش را طرح و تنظیم و شروع به تهیه مقدمات کار کرد، یکی از افرادی را که زیر نظر خود ش تربیت نمود قدسیه بود و یکی دیگر، مردی که خود ش را رمال و دعانویس معرفی می کردوخواهیم دیدچه دسته گلی به آب داد. سومی دختری به نام گوهر که با وجود جوانی وچهره ی زیبا واندام هوس انگیز ونگاه های خمارآلود عاشق کش،الحق یکی از آن مکاره های روزگار بود که
    ‏ دمدمه و افسونش سنگ را نرم می کرد و با زبان چرب ونرم و ظاهر فریبنده اش بهترین دستیاری بودکه امکان داشت نصیب اعجوبه خطرناکی مانند خان سلطان شود.
    ‏حالا موقع آن است به سراغ شمس الدین برویم و ببینیم در آن دقایق حساس کجا بود، چه می کرد ودرباره مفقود شدن معشوقه عزیزترازجانش چه اندیشه ها دردل و چه نقشه ها در سر دا شت. شاه شجاع، همان روز اول که به جای پدر بر تخت سلطنت تکیه زد،کیسه ای زر به حافظ هدیه کرد و مژده داد دوران فراق و هجران و ناکامی ها سپری شده و هنگام آن رسیده است که شاعر ملکوتی صفات پاکدل به وصال معشوقه برسد و فرشته خوشبختی را به همراه معشوقه و به صورت او در آغوش بگیرد. ضمنآ به حافظ سفارش کرد ساعت سعد را تعیین و اعلام کند و از فراهم ساختن مقدمات و لوازم جشن عروسی نیز غفلت نورزد.
    ‏همان روز شاه شاه شجاع با لحن دوستانه و خودمانی نه با لحن و ژست یک فرمانروای مطلق العنان و مقتدرکه به شاعر دربارش فرمانی بدهدی به حافظ گفت: لابد خواجه را هر روز در این جا خواهیم دید. از این پس خواجه را برای غیبت از مجلس ما هیح عذری و بهانه ای نخواهد بود

    ‏بعد ازکمی مکث مثل این که مطلبی را ناگهان را به یاد آورده باسد لبخندی زد وگفت:
    -فعلآکه نه،اما بعد از جشن فرخنده وصلت بعید نیست شب ها کم تر به دیدارخواجه نایل شویم.خوب ،مانعی ندارد.امیدوارم خواجه روزها را ازدیدار ما دریغ نورزد.


    خواجه که جوانی بی اندازه عفیف و پاکدامن بودکمی رنگ باخت و به سرعتی از مجلس بیرون رفت و در پایان همان روزبودکه متوجه غیبت غیرمنتظره شاخه نبات شد و دلش به شور و غوغا افتاد و از آن شب برخلاف انتظار و سفارش موکد شاه شجاع،، جز یکی دو بار، آن هم به مدت خیلی کوتاه به دربار رفت وکسالت مزاج را بهانه قرار داد.
    ‏شاه شجاع برای این که خیالش از هر طرف آسوده باشد، روز چهارم سلطنتش برادران را همراه شاه سلطان پسرعمه اش که در برکنار ساختن امیرمبارزالدین نقش اساسی را بازی کرده بود، به نزد خود احضار و مملکت را میان خودش و آن ها تقسیم کرد. قرار شد اصفهان و شهر های تابعه اش که به نام عراق خوانده می شد، به انضمام ابرقو متعلق به شاه محمودباشد. شاه محمودازدو روز پیش خان سلطان رابه عقد ازدواج خود درآورده و شدیدآ شیفته و اسیر عشق او بود وگذشته از عشق و دلباختگی قول داده و سوگند خورده بود در تمام کارها مطیع نظریات همسر خود باشد که در همان روزهای معدود کاملأ به هوش و استعداد وکفایت او واقف شده بود.
    ‏یزد رابه شاه یحیی دادو حکمرانی کرمان رابه برادرکوچکش سلطان احمد واگذارکرد و قرار شد فارس و بقیه شهرهای تابعه سلطنت پدرش هم زیر فرمان مستقیم خودش باشد.
    ‏ضمنأ چنین بنا نهادند که حکمرانان درکار حکومت خود استقلال داشته باشند اما خطبه و سکه منحصرآبه نام شاه شجاع بماند و هر یک از برادران قسمتی از عواید ایالت خودشان را برای مصارف دربار شاه شجاع به شیراز بفرستند.
    ‏همان روز فرامین رسمی لازم نوشته شد و به امضای شاه شجاع رسید و درضمن چنین قرارگذاشتند تا مدت یک ماه در شیراز بمانند، بعد هرکدام به مقر حکومت خود رهسپار شوند،اما عجله و شتاب خان سلطان بیش از آن بودکه قدرت ویارای تأمل و تاخیر دا شته باشد. می خواست هر چه زودتر نقشه های عجیب وخطرناک خودش را عملی کند واورنگ فرمانروایی را

    ‏ تصاحب کند این بود که همان شب شوهر خود را مخاطب ساخت وگفت:
    ‏-حتی یک روز درنگ کردن هم خلاف مصلحت است. دنیا هزاران رنگ و نیرنگ دارد. ازکجا که فردا حادثه ای ناگهان رخ ندهد، یا فرضآ عقیده شاه شجاع که کلیه قدرت فعلأ در دست او است تغییر نکند و از اعطای حکومت مستقل به برادرانش پشیمان و نادم نشودکه اگر چنین اتفاقی بیفتد، قطعآدستور خواهدداد برادر انش و مقدم بر همه شا ه محمود را دستگیر و توقیف کنند.
    ‏زن حیله باز و زبان آور آن قدر ماهر انه حرف زد و صحنه های احتمالی خطر را در برابر چشم شوهرش طوری روشن و برجسته مجسم ساخت که شاه محمود طبق قولی که داده بود مطیع و تابع نظر او شد و یک بار دیگر بر ذکاوت بی مانند و ذهن روشن همسر طناز و عشوه گر خود آفرین گفت.
    ‏تنها نکته و اشکالی که به نظر شاه محمود رسیده این بود که اگر بی درنگ عازم اصفهان شوند، ممکن است باعت سو،ظن شاه شجاع شود یا بهانه و دستاویزی به فتنه جریان بدهد تا ذهن او رامشوش سازند در این صورت، بعید نیست سواران بادپیما را مأمور تعقیب آنان سازد و به شیراز برگرداند یا قبل از آن که بساط استقلال خود را در مقر حکومتشان اصفهان گسترده سازنده مورد حمله و هجوم لشگریان مجهز و جنگ دیده شاه شجاع‏ واقع شوند که از پدرش مهربان تر و حقیقتآ شجاع هستند که اسم اوکاملآ بامسما است.

    ‏خان سلطان خنده ای بسیار نمکین و شیرین تحویل شو هر دلباخته اش داد که او را بیش از پیش بسته زنجیر عشق خود ساخت ، بعد گفت:
    ‏-خوب. حضرت شاه، اگر اشکال وزبانم لال گره کار شما فقط همین یکی است ،این گره را خیلی ساده وآسان می توان باز کرد.
    شاه محمود تعجب زده و شتابان پرسید:
    ‏- چطور؟
    ‏خان سلطان یک لبخند پر از عشتوه و ناز بدرقه خنده دل انگیز قبلی کرد وگفت:
    -این طور... ملاحظه بفر مایید. این طور.این طور. این طورو....
    (پس از کمی مکث)...این ...طو...ر.
    ژست ها وحرکات بازیگرانه اش به حدی ماهرانه ،وشیرین ودلربا بود که صبر وقرار از شاه محمود ربود.با آن که هنوز درست متوجه معنی ژست های لطیف وحرکات دست او نشده بود ،مشتاقانه وبی قرار اورا در آغوش گرفت.وبا همه ی قدرتی که در بازوان خود داشت اورا به سینه فشار داد،وشروع به بوسیدن او کرد وگفت:
    -من هم انعام این کره گشای از جان عزیزترم را این طور خواهم داد.آیا می دانی چطور.این طور.این طور.
    وبا هر بار این طور گفتن یک بوسه آتشین از صورت گلگون همسرش گرفت.
    بوسه آخری عینآمانند ژست زاهد فریب خان سلطان درآخرین حرکت دستش کشیده وممتد وجذاب تر از بوسه های قبلی بود.بوی یک بوسه ابدی می داد که پایان ناپذیر وتمام نشدنی نباشد.
    حالا موقع آن است که از معنی رمزها و اشارات دست خان سلطان مطلع شویم که با حرکات دستش و بعد هم با توضیحی که دادنقشه خو دش را تشریح کرد. خلاصه نقشه چنین بود:

    ‏یک کاغذ جعلی تهیه می کنیم که در آن نوشته شده باشد خبر سقوط امیرمبارزالدین که به اصفهان رسیده امنیت متزلزل گشته و بعضی از خوانین و متنفذین اطراف شهر به فکر توطئه افتاده اند. آن کاغذ را به یک نفر می دهیم که خود ش را چاپار اصفهان معرفی کند. البته کاغذ قاعدتآ، به وزیر رسایل (رئیس دبیرخانه به اصطلاح امروزی) باید بدهند واین رسم دیرین عملی خواهد شد، اما کارها را به طوری جور می کنیم که قاصد به محض آن که کاغذ را داد زیرنظرخودتان باشد. به نام این که تو حکمران اصفهان هستی و می خواهی ازاوضاع اطلا ع بیشتری داشته باشی او را احضار می کنی. بعد هم آن چاپارغیب می شود.گویی برف بوده و آب شده و به زمین فرو رفته است. تو پیاپی به احضار او فرمان می دهی ، اما نوکرها می آیند، تعظیم می کنند و به عرض می رسانند قربان هر چه جستجوکردیم پیدا نشد. می گویند در شیراز نامزدی داشته که به سراغ او رفته است. آن وقت توخشمگین وعصبانی فریاد می زنی پدرسوخته ها بروید اورا هر جاهست
    ‏ پیداکنید. بعد هم می آیی به حیاط اندرون پیش من و من هم دست تو را می گیرم وبا هم به برادرهای بی عرضه ات می خندیم.
    ‏نقشه ی ماهر انه و زاییده نبوغ خان سلطان باکمال سهولت مو به مو و به طور دقیق اجرا شد. زن حیله بازچنان زیر و بم کارها را جورو هم آهنگ کردکه خود شاه شجاع با اصرار هر چه بیشتر از شاه محمود تقا ضاکرد فورأ عازم اصفهان شود.
    ‏یک حقه بازی و نیرنگ دیگر خان سلطان در عجله ای که برای حرکت به اصفهان داشت این بودکه مبادا شوهرش گنج های نهفته ی شاه شیخ ابواسحاق راکه گفته بود در اختیار او است مطالبه کند یا صحبتی از آن به میان آورد، اما با عجله ای که در حرکت به اصفهان داشتند و باز نیرنگ قبلی خان سلطان که گفته بود جای گنج ها و به اصطلاح «گنج نامه » را دایه اش می داند و فعلآ درکازرون مشغول دیدار خویشاوندان است، طبعآ موضوع گنج هم منتفی شد. چون خان سلطان می دانست با نقشه هایی که کشیده است، وقتی وارد اصفهان شوند شوهرش را به عصیان و طغیان وادار خواهدکرد و دیگرمجبور نخواهد بود برای رفع و رجوع دروغ مربوط به گنج های موهوم خیالی هر روز یک دروغ تازه به هم ببافد.
    ‏بیچاره خان سلطان که دراوج عزت ، و سعادت و محبوبیت بود، با تمام هوش و درایت و تدبیر بی نظیری که داشت، هرگز فکرنمی کرد طولی نخواهدکشید به فرمان همان شوهری که کلیه وجودش اسیر عشق او است ، و در همان مقر حکومتشان اصفهان خفه خواهد شد و همان شوهر دلباخته و بی قرار موقع مرگ او شخصآ حضور خواهد داشت تاکشتن همسر عزیز سابقش را تماشا کند و بعد بر جنازه او بخندد و بگرید.
    ‏خان سلطان با همه تدبیر دقیق، و نگاه تیزبین و هوش سرشاری که داشت، وقتی قرار بود عازم اصفهان شود، احساس کرد درکار زندانی زیبای خودش تا اندازه ای سرگشته و درمانده شده است. نمی دانست با شاخه نبات چه کند. شعری گفته و در قیافه اش درمانده مانده بود. آیا دخترک معصوم را سر به نیست کند؟ خیر. این که صحیح نیست، یعنی خطرناک است. اکر جسدکشف یا آن راز فاش شود،برای او که می رفت براورنگ
    ‏ فرمانروا یی اصفهان و بعد هم بر سرتاسر یا اقلآ برقسمت عمده ایران تکیه بزند، خیلی گران تمام می شد و بهانه ی بزرگی به دست مخالفان او می افتاد تا او را زنی خون آشام و وحشی صفت معرفی کنند. آیا او را آزاد کند و به خانواش برگرداند؟ این عاقلانه ترین کارها بود، اما او هنوز انتقامی را که می خواست بگیرد نگرفته و تسلای قلب حاصل نکرده بود. می خواست بیش از این ها شاهد و ناظر محنت رقیب خود باشد. رقیبی که غیر ازجمال صورت وصفای باطن هیچ تقصیرو گناهی نداشت.
    ‏آیا حافظ را هم به دام اندازد وهردو را با هم ازصفحه هستی ولوح وجود نابود کند و محو سازد؟ دلش به این کاررضایت نمی داد. با همه ی بغض وکینه ای که نسبت به شمس الدین داشت، هنوز قلبش از محبت او و از حسرت وصالش مالامال بود البته ، منتهای سعی وکوشش راکرده بود تا به خودش تلقین کند از عشق حافظ آزاد شده،اما خودش می دانست آن تلقین دروغ وبی اثر بوده و بازهم رواق منتظرچشم او آشیانه مهرشمس الدین است. این یک قاعده و قانون فطری است که اولین عشق که بر دل یک پسر یا دختر جوان و بالغ بنشیند، به آسانی محو شدنی نیست و خان سلطان نیز مشمول آن قاعده بود. وانگهی ، با این که رقیب را به دام انداخته با مشاهده بدبختی وگریه واشک های سوزان او تا حدی تشفی قلب حاصل کرده بود منظور اصلی، یعنی بدنام کردن شاخه نبات را نتوانسته بود عملی سازد.











    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    حافظ که به درخواست خوا جه صدرا لدین از مطلع ساختن شاه شجاع و استمداد از قدرت دستگاه دیوانی برای پیدا کردن نامزدش خودداری کرده بود، کم کم ازپیداشدن اوناامید وبا آن صفای قلب و پاکی فطرت که داشت ،متوجه شد شاخه نبات را ربوده و به دام انداخته اند و این کارهم قاعدتآ باید توسط خان سلطان انجام شده باشدکه چندباربا تدبیرهای عجیبی میان او ومعشوقه ی عزیزش کدورت ایجاد کرده است. این بود که تصمیم گرفت تردید و احتیاط را کنار بگذارد. منتها این که به پاس رعایت نظرو تمایل خواجه صدرالدین به جای شکایت رسمی به شاه شجاع، درصددمشورت با او برآمدونظر پادشاه را استفسارکند.

    ‏شمس الدین به قصد اجرای آن عزم که جزم کرده بود، از خانه خارج شد،اما موقعی که خواست در خانه را باز کند قطعه کاغذ لوله شده را دیدکه پشت در افتاده است.پیدا بود کاغذ را از شکاف در خانه به داخل انداخته اند.
    ·

    ‏حافظ که قلب روشنش گواهی داد آن نامه ازشاخه نبات است،کاغذ راگشود و درحالی که ناگهان اشک چشمانش را پرکرد این عبارت را خواند:
    ‏«پدرعزیزم،سلامت هستم.نگران نباشید به زودی خدمت خواهم رسید. شمس الدین را سلام برسانید وحتمآ، تسلای کامل بدهید.دست شما را می بوسم».

    ‏شاخه نبات .
    ‏حافظ بی اختیار و بی قرار،کاغذ را بوسید. بر چشمان گریان و خونبار خود
    ‏گذاثست ودرحالی که صدای گریه وهق هق اودم به دم بلند ترمی شد پیاپی کاغذ را می بوسید وبرچشم می مالید. بعد با قدم های لرزان ازدهلیز خانه به حیاط برگشت تا نامه را به خواجه صدرالدین نشان دهد. شاخه نبات ازهمان روزدانست حوادثی که بارها باعث سوءظن وکدورت اوشده، ازدسایس خان سلطان بود، تقاضا کرد یا بهتراست بگوییم این تقاضا را دردهان پدرش گذاشت که شمس الدین فعلأ تا روز ازدواج در خانه آن ها اقامت داشته باشد و حافظ هم با منتهای شوق و شعف آن پیشنهاد را پذیرفت.
    ‏خواجه صدرا لدین از همان لحظه اول که حافظ به گریه افتاد، صدای گریه اورا شنید، اما چون تصور کرد بغض وعقده شمس الدین منفجر شده ودرآن حال فراق ومحنت که داشت گریستن برای اومفید است، تجاهل کرد وحتی ازنزدیک دهلیز دور شدکه مبادا حافظ متوجه شود، خواجه ناظر اشکباری او بوده است، اما به محض این که شمس الدین را در آن حال زارو پریشان ودیدگان خونبار با نامه در دست دید چنان دچار وحشت و هراس شدکه نتوانست خودداری کند.گمان کرد دخترش راکشته یا خفه کرده اند و درچاه انداخته اند و حالا کس یاکسا نی که از قضیه جنایت مطلع شده، یا جنازه راکشف کرده اند به وسیله ی نامه به او اطلاع داده اند. این بودکه سراسیمه با یای برهنه جلو دوید وفریاد زد

    ‏.دخترم!‏دختر عزیزم ، چه شد؟ اوراکشته اند. اورا.....
    ‏نتوانست حرفش را تمام کند.چون به نزدیک حافظ رسیده بود ودست دراز کرد که نامه را بگیرد،اما حافظ که ترسید خواجه دچار سکته شود،به سرعت به
    ‏ خودش مسلط شد وگفت:
    ‏«نخیر، نخیر. سالم است. نامه نوشته...
    ‏منظره دلگدازی بود. همان صحنه دهلیزتکرارشد. پدرخونین جگر پیاپی کاغذرا می بوسیدو برروی چشمان خود می گذاشت.دوقلب مجروح، خونابه ی دل رابر دامن چهره می افشاندند.
    ‏خواجه وشمس الدین که هر دونفر به خط شاخه نبات آشنایی کامل داشتنددر صحت واصالت نامه تردید نکردند. یقین داشتند نامه به خط اواست. اما خان سلطان،آن دخترسنگدل ودیوسیرت، چه نقشه ای داشت که شاخه نبات را به نامه نوشتن وادار ساخت وروی چه منظوری بودکه آن دسته گل را به آب داد.
    ‏آن زن اعجوبه که به وسیله دست نشاندگان خودش ، ازهمه جا اطلاع داشت واز همه چیز با خبر بود پیش بینی کرد حافظ ، علی رغم خواجه صدرا لدین وبر خلاف نظر او بالاخره قضیه را به عرض شاه شجاع خواهد رساند. اما اگر نامه ای از شاخه نبات برسد احتمال زیاد وجود دارد موقتآ ازاستمداد برای پیداکردن معشوقه گم شده اش خودداری کند و وی بتواند با سنجیدن همه جو انب قضیه برای حل معمایی که با آن مواجه شده است ، چاره ای بجوید وبه طورمطلوب وعاری از هرخطر احتمالی برای شعری که گفته بود قافیه اندیشی کند.
    ‏برای این که نمونه ای اززبردستی ومهارت بی نظیرخان سلطان در نقشه کشی در دست داشته باشید، قابل ذکر است به طوری شا خه نبات را ربودکه دختر اسیر غیراز یک زن از عمال خان سلطان ، هیح کس را ندید و ونشناخت تا پس از آزاد شدن بتواند راهی برای شناختن عاملین توطئه داشته باشد.حتی مرد رمال را هم درست ندید ونشناخت.فقط یک مرد را دید که به رسم آن زمان عمامه ای را برسرگذاشته وتحت الحنک انداخته بود و از پشت شیشه تاروکثیف اتاق عبورکرد.آن مردشوهرهمان لطیفه (قدسیه؟)بودکه خان سلطان از ناحیه او هیچ نگرانی چون می خواست او و شوهرش را هم با خود به اصفهان ببرد و ازهرخطر احتمالی دور سازد و ضمنآ در توطئه های آینده ازاو بهره برداری کند.
    نقشه ای که خان سلطان برای ربودن وبه دام انداختن شاخه نبات طرح واجراکرد به حدی ماهرانه،وبدیع و بی سابقه بود که عقل را مات و متحیر می ساخت و از زبردستی و نکته سنجی آن ابلیس انسان صورت قرین شگفتی و بهت می کرد.
    ‏از همان روزهای اول که خان سلطان به شمس الدین دل باخت و از عشق حافظ به شاخه نبات اطلاع یافت،زنی بسیارظاهرالصلاح ومهربان درخانه ای که فقط دوخانه ازمنزل خواجه صدرالدین فاصله داشت، اتاقی اجاره کرد. آن زن که می گفت ازجهرم آمده تا وسایل عروسی دخترش را تدارک ببیند و جهیزیه ی لازم را خریداری کند، دومین روز اقامتش در آن خانه ، به منزل خواجه صدرالدین رفت، خودش را به نام فاطمه که البته مجعول و عاری از حقیقت بود، معرفی کرد و پی از شرح مفصلی که از بزرگواری و ملکات خواجه و دخترش بر زبان آورد و ردیف کرد و مدعی شد آن مطالب را ازدهان همسایگان شنیده است،کیسه ای حاوی چند سکه ی طلا ومقداری پول نقره به رسم امانت به شاخه نبات سپرد وگفت موقعی که بخواهدپارچه و طلا آلات لازم را خریداری کند، امانت خودرا دریافت خواهدکرد.
    ‏چند روز بعد که شاخه نبات به اتفاق آن زن به حمام رفت، فاطمه که به عنوان حسن خدمت وکمک به دلاک آب بر سر شاخه نبات می ریخت یک لنگه گوشواره قیمتی او را با زبردستی عجیبی ربود و لای لنگ کمرش مخفی کرد. بعدکه سر و صدای گم شدن گوشواره بلند شد، به شاخه نبات گفت:
    ‏- یک نفر هست که من او را ندیده ام ، اما می گویند از اولیاء الله است. غیب می گوید، فال می بیند،طلسم خوشبختی می دهد.اما هرگزدربرابر این کارها که برای رضای خدا و آسایش مسلمانان انجام می دهدمزدی نمی گیرد وهدیه ای قبول نمی کند.می گویندکیمیادارد.یک چیزدیگر این که اساسآ میل ندارد کسی او را بشناسد. فقط معدود اشخاصی را می پذیر دکه بداند حقیقتآ مسلمان ومؤمن هستند که البته شما ازهمه ی آدم های دنیا مسلمان ترهستید. بعد مژده داده یکی ازاقوام من با آن شخیص آشنایی دارد، به وسیله ی او خدمت سید می روم شاید بتواندگره ازکار ما بازکند.

    ‏وی، دو روز دیگر خرم و خوشحال آمد وگفت:
    -به حضور سید رفتم وسید فرمود گوشواره در دستک(خزانه های کوچک سردستی را که برای پرکردن لگن مورد استفاده قرار می گرفت دستک می گویند.)حمام ودر زاویه ای از دستک افتاده است.
    ‏روزبعد به اتفاق شاخه نبات به حمام رفتند وزن طرار درحالی که به زبان بی زبانی وانمود می کرد، دست راست و چپش را هم درست تمیز نمی دهد و به این جهت مورد مضحکه حضار در حمام قرارگرفت، با مهارت خاص خودش گوشواره را در یک زاویه دستک انداخت و پس ازکمی تفحص آن را پیداکرد
    ‏با آن دوز وکلکی که به دستور خان سلطان انجام شد، درقلب پاک و بی آلایش شاخه نبات ارادتی نسبت به مرتاض نادیده به وجود آمد. بعدآ هم یکی دو نقشه دیگر از این قبیل طرح و انجام داد که پایه های ارادت شاخه نبات به آن فالگیر و رمال ، به حد کافی محکم و استوارشد.
    ‏آخرین دوزوکلک این بودکه همان زن ظاهرالصلاح طوری زمینه سازی کردکه یک زن همسایه داوطلب شد به خدمت مرتاض برود وسرکتاب بازکند. زن حیله باز قبلآ همه اطلاعات لازم در باره او را به آن مرتاض دروغی یعنی شوهرخودش داده بود. وزن ساده لوح قلبآ معتقد ومطمئن شد، مرتاض فرشته است، ازآسمان ها آمده وگرنه یک نفر فال بین کجا ممکن است بتواند حتی اسم مشتری خودش را با اسم پدر و مادر ش بگوید. بالاتر از همه این ها بگوید شب گذشته چه غذا یی خورده است.
    ‏آن قضیه که چند روز قبل ازگم شدن شاخه نبات اتفاق افتاده ، زمینه را برای کشاندن اوبه خانه مرتاض موهوم مساعد ساخت. به پیشنهاد آن زن مکاره ، قر ارشد شاخه نبات محرمانه و به عنوان خرید از خانه خارج شود و به خانه سید بروند تا شاخه نبات که در آستانه عروسی و رفتن به خانه بخت بود از سرنوشت و حوادث آینده خودش مخصوصآ ازسرنوشت نامزدش شمس الدین مطع شود، بداند آیاتاپایان عمرهم قلب شمس الدین دراختیار و انحصاراو است یا این که روزگار غدارممکن است مهمان دیگری به آن خانهبفرستد.
    این منحصر به مردم مشرق نیست که معتقد به امور غیبی واسیر خرافات هستند.اروپا وآمریکا از این لحاظ بدتر از مشرق زمین است.شما هر مجله اروپایی را باز کنید اقلآیک صفحه اش فال وطالع بینی واین قبیل است. ‏نوشته اند درقرن هفدهم فقط در شهرپاریس570‏نفرطالع بین ورمال بودندکه چند نفرشان طرف مراجعه درباریان و رجال عالیرتبه کشور قرار می گرفتند و زندگانی اشرافی و ثروت سرشاری داشتند. زن اصولآ بیش از مرد پای بند این گونه عقاید است و جای تعجب نیست که یک زن بی سواد حیله بازبتواند دختری درس خوانده و باهوش مانند شاخه نبات را به آن آسانی به خانه یک نفرفالگیر بکشاند.
    شاخه نبات وزن عفریته به خانه مرتاض رفتند.گفته شد وی مشغول تلاوت قرآن است قدری صبرکنند تا بیاید. ضمنآ پرده اتاق عقب رفت و یک دست ناشناس دو کاسه شربت برای آن دو میهمان آورد که قبلأ معین و مشخص شده بودکدام کاسه باید نصیب شاخه نبات شود.
    ‏دوسه دقیقه بعد، مرد رمال طوری ازحیاط عبورکردکه شاخه نبات فقط عمامه او را دید و هنوزبه انتظار تشریف فرمایی مرتاض بودندکه شاخه نبات احساس کرد سرش سنگین شده است. ندیمه خیانتکار ش به صورت اوآب زد وسرش را به دامان گرفت، اما دم به دم چشمان اوسنگین تر شد. زن از پشت پرده صدا زد:

    ‏-خانم گرفتار سرگیجه شده، بگویید آقا زودترتشریف بیاورند.
    ‏اما لحظه ای بعد همان دست ناشناس از پشت پرده بیرون آمد و یک فنجان کوچک چینی آورد که مایعی زرد رنگ در آن بود وچند قطره اش به کام شاخه نبات ریخته شد و آخرین رمق و قدرت مقاومت دخترجوان را ازا وگرفت. دیگرقدرت شکایت هم نداشت از آن موقعی که شاخه نبات بیهوش افتاد، فاطمه آن زن ظاهر الصلاح انگار که برف باشد آب شد، به زمین فرو رفت و دیگرکسی او را ندید و وقتی با زحمت زیاد خانه اش را پیداکردند، مالک خانه اظهارداشت:

    ‏. یک زن که می گفت از جهرم آمده و می خواهد به اتفاق خانواده اش در شیراز زندگی کند خانه را اجاره کرده بود و..
    ‏مستاجر راکه همان فاطمه بود، دیگرکسی ندید و نبایستی هم می دید مضحک ترین ریزه کاری در این ماجرا آن بود که همان روزی که قرار بود همراه شاخه نبات به عنوان خرید جهیزیه برای دختر فاطمه به خانه رمال بروند فاطمه به شاخه نبات گفت، موقعی که خوا ستیم از خانه حرکت کنیم برای این که خدمتکارها و پدرتان مطمئن شوند و باورکنند برای خرید می رویم ،شما در دقیقه آخر مثل این که ناگهان یادتان آمده باشد، بروید پول امانت مرا بیاورید و جلو چشم پدرتان و خدمتکارها به من بدهید. من موقعی که به خانه مراجعت کردیم، مجددآ پول را به شما می دهم و با این تدبیر پول خود ش را هم از شا خه نبات گرفت ک ضرری نکرده باشد.
    ‏خان سلطان که دقیقه ای از تعقیب نقشه های اصلی خود غفلت نمی ورزید، روزی که از تماشا ی حال زار و رقت انگیزرقیبش شاخه نبات بازگشت و در منتهای شعف و شادمانی بود شوهرش را وادارکرد نامه ای به سرکردگان ایل اوغانی و جرمایی بنویسد و قاصدی بفرستد و آنان را تشویق کند سر به طغیان و عصیان بردارند و توضیح داد هدف از این کار آن است که با طغیان آن دو قبیله بزرگ که در ایالت کرمان اقامت دارند، پس ازآن که به اصفهان رفتیم و آماده حمله به شیرازشدیم شاه شجاع مجبور باشد یک قشون ازقشون خود را برای سرکوبی آن ها بفرستد و در آن موقع است که ما باید فورآ با سرعت و درکمال اختفاء خودرا به شیر از برسا نیم.
    ‏آن فکر هم ، یکی دیگر از تدبیرهای شیطانی خان سلطان بود و از لحاظ جنگی خیلی اهمیت داشت. چون آن دو طایفه از قبایل مفول و بسیار رشید بودندکه در زمان حکومت نوادگان چنگیز به عنوان پادگان به کرمان اعزام شدند، بعدآ در آن جالنگرانداختندوقدرتی فراوان به هم می زدند. امیرمبارزالدین برای جلب مودت آن ها دختری از ایشان خواستگاری کرد و شاه شجاع درحقیقت نواده آن ها بود،اما عملآ نشان دادند پای بند این حرف ها نسیتند و یگانه دلخواهشان غارت است وچپاول. به هروسیله و هرجاکه ییش آید.
    ‏شاه محمودکه فهمیده بود عقیده همسرش مبنی بر لزوم حرکت سریع به اصفهان عاقلانه است، تعجیل در حرکت داشت، اما خان سلطان که با معمای حبس واسارت شاخه نبات روبه رو شده بود به عنوان این که باید مقدمات کاررا از هرجهت فراهم سازد،کار به مسامحه می گذراند.
    درآن میان حادثه ای رخ داد که برآتش اندوه حافظ دامن زد وآن داستان فاطمه خاتون بود.
    شاه شجاع،به اتفاق جمعی از سواران مخصوصش از شکار مراجعت می کرد.از کوچه ای عریض وطولانی خواست عبورکند که شنید زنی از روی بام فریاد می زند:
    -فاطمه خاتون!اگر می خواهی شاه شجاع را ببینی زود بیابالای بام که داردمی آید.
    شاه شجاع به محض شنیدن آن فریاددهانه ی اسب راکشید وایستاد.همراهانش از آن توقف ناگهانی متعجب شدند.یکی از رجال که نزدیک تربودعلت را پرسید.شاه شجاع گفت:
    -تا فاطمه خاتون مارا نبیندنباید ازاین جا بگذریم.
    همان دم،دختری سبزه روی ونمکین از روزن بام سربیرون آورد که معلوم شد فاطمه خاتون است.شاه شجاع که متوجه بام بود،پس از قدری مکث گفت:
    -فاطمه خاتون !حالاکه مارادیدی اجازه می دهی مرخص شویم؟


    ادامه دارد.......
    دخترک ساده دل به حدی تحت تأثیربزرگواری شاه شجاع قرار گرفت که اگر روزن بام قدری گشاده تربود ازشدت شوق وشعف خودش را به رمین می انداخت.
    حافظ که شب آن روز داستان را شنید،غرق اندوه بیشتری شد؛با خود گفت:شاه شجاع با این حس رأفت ومودتی که در نهاد اوست اگر شاخه نبات ناپدید نشده بود،همین امروز وفردا طبق قراری که داشتیم بساط ازدواج برپا می شد،چه کارها که نمی کرد وچه افتخاراتی نصیب معشوقه ی عزیزم نمی ساخت.من که اعتنایی به ظواهر دنیوی ندارم،اما دلبر نازنین من در سعادت غوطه ور می شد.افسوس.نمیدانم طفلک چرا با من وبا معشوقه ام همواره سرناسازگاری داردوهرروزبرای آزردن دل ما طرحی نو در می اندازد.ای خدای مهربان.اورا به من بازگردان.
    شاخه نبات موقعی که به هوش آمد،فاطمه را ندید وخود را دراتاقی مشاهده کرد که ندانست کجاست.
    ‏ به جای فاطمه، زنی ناشناس را دید که خودش را لطیفه معرفی کرد و در جواب شاخه نبات که پرسید این جاکجا است،گفت زندان است شما را در یک خانه مخصوص فحشاء گرفته اند و به این جا آورده اند.

    ‏شاخه نبات فریاد زد:
    ‏دروغ است. دروغ است. خجالت بکش. شرم کن. نامزد من از همه مردان دنیا زیبا ترو برازنده تر است. من می دانم چه شده است. من را به بهانه فال گرفتن و طالع دیدن به یک خانه ناشناس کشاندند که نفهمیدم کجا بود، اما اتاقش با این اتاق تفاوت داشت. بعد هم داروی بیهوشی به من خوراندند ومرا به این جا آوردند. چون نه خودم دشمن دارم نه پدرم و نامزدم باکسی اختلافی دارند، یقین دارم این کار به دست رقیب رذل وبی حیای من خان سلطان انجام گرفته. بله ، حتمأ این کارهم ،کار او است .
    ‏زن زندانبان که به دستور خان سلطان مأمور بود موجبات عذاب روحی شاخه نبات را فراهم سازد تا روحیه اش درهم شکسته شود، در جواب اوکه به نامزد ش شمس الدین حافظ می بالید، با لحن استهزاء و تحقیر وکشیدن حروف کلمات که معنی و مفهوم استهزاء را دارد،گفت:

    ‏.نا...مزد..ت...؟ فکر می کنی باز هم تو را بخواهد. باز هم نگاهی به تو بیندارد؟ ناگهان شاخه نبات تکان خورد. ارکان وجودش به لرزه افتاد. چنان مرتعش شدکه زن زندانبان هم کاملآ فهمید. دختر معصوم و عفیف حق داشت بلرزد، مرتعش شود، از خود بی خود گردد و خود را ببازد و نه تنها از زندگی، بلکه حتی از حافظ عزیزش هم چشم بپوشد. بله کاملأ حق داشت. زیرا...
    ‏خان سلطان می دانست وجود حافظ و آزاد بودن او بالاخره برای آن زن ماجراجو موجب خطر ووبال است وچه بسا باعت زوال اوشود و تمام نیرنگ هایش را درهم بریزدوخنثی کند. حساب او هم کاملآ درست بود. چون بالاخره حافظ قضیه ی مفقود شدن شاخه نبات را به اطلاع شاه شجاع می رساند و آن پادشاه آسمان دست و دریا دل، چه بسا امکان داشت جارچی به کوچه و بازار بفرستد و به مردم اعلام کند هرکس که جای شاخه نبات را نشان بدهد هزار یا ده هزار و بیست هزار دینار و بسا که از این هم بیشتر جایزه خواهد داشت ومام العمر در سایه ی مرحمت ما معزز ومکرم خواهدزیست و
    حتی آن شخص هم که درکار شاخه نبات دست داشته، به موجب این فرمان موردعفو شاهانه قرار خواهد گرفت.
    ‏اگر چنان فرمانی از طرف شاه شجاع صادر می شد و به اطلاع مردم می رسید امکان زیادی داشت یکی از آن سه چهار نفری که در ربودن شاخه نبات دست داشتند دیگ حرص وطمعشان به جوش آید وبه امید آن جایزه شاهانه بروند،رازرا فاش کنند و تمام امیدهای خان سلطان را به باد دهند.
    ‏اختصاص دادن چنان پاداش و جوایزی ازطرف شاه شجاع با آن جود وسخاوت بی مانند و همت بسیار بلندی که داشت به هیح وجه بعید و دور از احتمال امکان نبود. خصوصآکه آن جایزه به خاطر حافظ باشدکه شاه شجاع از همان روزهای اول برخورد و ملاقات ، ارادت صادقانه ای نسبت به او در قلب خودش احساس کرده بود وازعزیزترین مقر بان درگاه او به شمار می رفت.
    ‏آنچه چنان احتمالی را در ذهن تیزبین خان سلطان قوت داد، واقعه ای بود که روز بعد از برخورد شاه شجاع با فاطمه خاتون اتفاق افتاد و به قول امروزی ها مانند توپ در شیراز صدا کرد.
    ‏قضیه ازاین قرار بودکه وقتی شاه شجاع از شکار بر می گشت،در اثنای راه یک زن عریضه ای به دست او دادکه بر پارچه ی چلوار نوشته شده بود. شاه شجاع عنان اسب راکشید، متوقف شد و به وزیری که همراهش بودگفت که عریضه را بخواند. وزیر عریضه را خواند و بعد عینآدستور شاه را برای اطلاع او تکرار کرد.
    این ضعیفه عورتی است ،بیچاره که شوهرندارد.دو دختراو نزد یک نفربازرگان هندوکه مدعی است به تازگی به دین اسلام مشرف شده به مبلغ 400‏دیناردرگرو هستند. اگر حضرت پاد شاه اسلام پناه دین پرورالتفات نمایدکه آن دختر کان ازقید رهن آزاد شوند،عندالله وعندا لرسول ضایع و بدون اجرنخواهد بود و این بنده مادا م الحیات رهین عنایت و عاطفت پاد شاه دیندار خواهم ماند و این بزرگواری و مسلمان پروری را خداوند کریم درروزجزا پادا ش شایسته به شاه رحیم می دهد.......
    شاه شجاع وقتی مضمون عریضه را شنید به گریه افتاد وگفت:
    اگر فردای قیامت از من بپرسند درزمان سلطنت تو دودختر مسلمان به خاطر 400دینار در گرو یک نفر غیر مسلمان بودند چه جواب می توانم گفت وچه عذر وبهانه ای خواهم آورد؟

    ‏ا ین را گفت و از اسب فرود آمد. همان جا که نزدیک دروازه شهر بود بر تخته سنگی نشست وگفت هرکس مرادوست دارد به قدر امکان چیزی
    ‏ بیاورد و این جا بگذارد. هدایا هر چه باشد از نقد و جنس تفاوتی ندارد.
    ‏همراهان پادشاه از امیران،هر چه تو انستندازنقدو جنس و غلامان پا رکابی هرکدام هر چه توانستند از نقد و جنس جلو شاه شجاع گذاشتند. نوشته اند دو سه نفر از دیوانیان و لشگریان قطعه براتی را که به رسم آن زمان به عنوان مستمری حقوق از دیوان گرفته و هنوز وجه برات را وصول نکرده بودنده نثار قدم شاه کردند قریب سیصدهزار دینارجمع شد. اما باز هم گاه به گاه اشکی ازگوشه چشم شاه شجاع جاری می شدکه تمام اطرافیان را متأ ثرکرد و اکثر شان را به گریه اند اخت.

    ‏هرکس چیزی جلو شاه می گذاشت او می گفت:
    ‏-از تو ممنونم، اما اجر تو را خدا و پیغمبر خدا خواهند داد. مطمئن باش اجر تو ضایع نمی شود.
    ‏بعد از آن که تمام همراهان و ملتزمین هدیه ای دادند شاه شجاع گفت:
    ‏-کدام یک از شما میل دارد به شرف و مجد دامادی من نایل و سرافراز شود؟
    سپاهی جوانی به نام آدینه که ابو ابجمعی امیر اصفهان شاه بود، جلو شاه زانو زد وگفت:

    ‏- اول کسی که لاف محبت زند منم!
    ‏شاه از او پرسید:
    ‏مرسوم و مستمری سالانه تو چه مبلغ است؟
    ‏به عرض رساند:
    ‏- سالی یک هزار دینار است.
    ‏شاه فرمان داد سالی هفده هزار دینار بر مستمری او بیفزا یند و به وزیرگفت:
    ‏- به محض این که به قصر برگشتیم اولین کار تو باید نوشتن فرمان این اضافه مستمری باشد.
    ‏جوان دیگری به نام خسروشاه که معاون و نایب امیر علاءالدین بود، قدم در میدان مصاهرت گذاشت و به دستور شاه شجاع‏ مستمری اوکه فقط سالی سه هزار دیناربود، بربیست هزاردینارقرارگرفت. شاه دستور داد ازپول نقدی که جمع شده بود چهارصد دینار برداشتند، به اتفاق آن زن رفتند دختران را ازرهن آزاد ساختند و به فرمان پادشاه یکی از آن دو دختر را به خانه ی شاهزاده خانم در ملک و دیگری را به خانه ی شاهزاده خانم محب خاتون بردند. شاه شجاع گفت:
    ‏- من از این جا حرکت نمی کنم تا دو دختر را به منزل شاهزاده خانم برسانید و نتیجه را همین جا هرچه زود تر به من اطلاع بدهید.اگر هم آن مرد هندودرخانه نبود، اهمیت ندارد دخترها را بردار ید به مقصد شان برسانید و پول را به نوکر او بسپار ید.
    ‏یکی از امرای عالیرتبه داوطلب انجام آن کار شد و به اتفاق سه نفر سرباز برای اجرای فرمان پادشاه روانه گردید. در آن موقع دو واقعه جالب اتفاق افتاد که زنگ غم ازدل ها زدود و لبخند برلب پادشاه و ملتزمین آورد.

    ‏یکی ازدرباریان که مردی شوخ طبع بود، برای آن که شاه را از حالت غم و اندوه درآورده قدم پیش گذاشت وگفت:
    ‏قربان! عرض دارم.یک عرض محرمانه دارم.شاه شجاع که حدس زد مطلب او مربوط به قضیه ی دخترها باشد اشاره کرد اطراف او را خلوت کنند. آن مرد شوخ گفت:
    ‏- نخیر.قربان احتیاجی به خلوت کردن اطراف نیست عرض بنده علنی است.فقط باید ازعیالم محرمانه بماند.عرض بنده این است که عیال بنده خیلی زشت و بدترکیب،اما به جهاتی برچاکر جان نثار مسلط است. یک دختر قشنگ را زیر سر گذاشته ام،اما ازترس عیالم جرات ندارم او را عقد کنم. اگر پادشاه والاجاه اجازت دهند بنده با آن دختر قرار و مدار می گذارم یک روزکه پادشاه از شکار مراجعت می فرمایند،سر راه بیاید و التماس کند دختری هستم فقیر و بی جهیزیه که به علت بینوایی بدون شوهر مانده ام.پادشاه والاجاه این بنده ی درگاه را مخاطب ساخته امر بفرمایید بایدهمین امروز
    عفیفه را به عقد نکاح خودت در آوری وگرنه تورا از خدمت اخراج می کنم.

    ‏شاه شجاع خنده افتادوفهمیدآن حرف حقیقت ندارد وبه منظوررفع ملال از خاطراوبوده وبر مستمری آن شخص هم مبلغی اضافه کرد.
    ‏واقعه دیگر این که آن امیر به زودی مراجعت کرد و به عرض رساند دخترها را به مقصد رسانده و به شاهزاده خانم ها سپرده است. سربازانی که همراه او رفت بودنده اظهارداشتند هردودختربیارزیبا و آیت حسن هستند فقط بر اثرغصه و محنت و فقرکمی لاغرشده اند. وقتی آن خبر میان ملتزمین انتشار یافت ، یکی از آن ها رفت و درگوشه ای نشست و شروع به گریه کرد. شاه متوجه شد وعلت راپرسید،گفت:
    ‏-من هم ازهمان لحظه اول قصدداشتم به تصرف دامادی پادشاه سرافرازشوم ،اما فلان شخص رأی چاکر را زد وگفت،از قیافه مادر شان پیدا است دخترها زشت بدترکیب هستند.حالا معلو م شد علاوه بر ثروت و عزت و افتخار بی مانندی که پادشاه بزرگوار به آن دو دختر عنایت فرمودند،دخترها در ومجاهت و جمال نیز به حد کمال هستند.

    ‏آن حرف وگریه ساده دلانه موجب شد غبار غم ازدل ها محو شود.
    ‏شاه شجاع وقتی به دربار مراجعت کرد دستور داد به هر یک از دو خاتونی که میزبانی آن دو دختر را به عهده گرفته بودنده مبلغ پنجاه هزار دینار تسلیم کنندتا جهیزیه دخترهاراآماده کنند و دو ساعت بعد بساط عروسی برپا شود.

    ‏مولف تاریخ آل مظفر پس ازذکر این واقعه نوشته:
    ‏«شاه شجاع با آن مردانگی وبخشش که نشان داد، دفترسخاوت حاتم وبرمکیان را بر طاق نسیان گذاشت،والحق،دادجوانمردی وبلند همتی واسلام پروری داد.»‏
    خان سلطان با آشنایی که به اخلاق شاه شجاع و به لطف خاص اودر باره ی حافظ داشت،خصوصآ با آن پیش آمدکه در اثنای زندانی بودن شاخه نبات اتفاق افتاد حق داشت نگران باشد وهراس وبیم شدیدتری گریبانگیرش شود.ناچار بهترین راه چاره را در این دید که خود شمس الدین را نیز به دام اندازد،بعد به وسیله ی ایادی خودش شایعه ای که قابل قبول باشد،بسازد
    ‏ و سر زمان ها بیندارد.مثلآ انتشار دهد شاخه نبات که درباطن و پنهانی دلباخته مرد دیگری بوده با او فرارکرده وحافظ هم پس از اطلاع یافتن از آن حقیقت،دست اززندگی شسته و مرگ را بر حیات توام با فراق و حسرت و ناکامی ترجیح داده است،اما ربودن حافظ دو اشکال داشت.یکی آن نامه که شاخه نبات به دستور خود خان سلطان به پدرش فرستاده و به خط خودش در آن نوشته بود به حافظ سلام برساند.دیگراین که حافظ مانند شاخه نبات نبودکه بتوان اورا تشویق کرد به خانه رمال برود.جا ومحل مناسب دیگری هم برای ربودن و به دام انداختن حافظ غیر از خانه آن رمال دروغی در اختیار خان سلطان نبود.گرفتارکردن او درکوچه یا خانه نیز عملی و ممکن به نظر نمی رسید. چون شمس الدین جوانی بود زورمند و بازوان او بر اثر کار ورزیده و قوی شده بود و دستگیر ساختن او هم محال به نظرمی رسید.
    آغازی دیگر
    ‏دراین میان،دست تقدیرحادثه ای ایجادکردکه به نفع نقشه های آن زن حیله گرتمام شد.واقعه ی مزبورکشف شدن بقایای دفاین شاه شیخ ابواسحاق درقلعه کهندژ درمنطقه شبانکاره فارس بود.
    ‏آن قلعه،یکی از محکم ترین دژهای استوار به شمار می رفت و موقعی که امیرمبارزالدین شیراز رامسخر کرد و شاه شیخ ابواسحاق به اصفهان پناه برد، مجدالدین که حکومت وفرماندهی آن دژرا ازطرف شیخ ابواسحاق به عهده داشت به دلیل اطمینانی که ازاستحکام آن دژداشت،وفاداری پیش گرفت وازتسلیم قلعه به فرستاده امیرمبارزالدین خودداری کرد. امیرمبارزالدین که از باده ی فتح و ظفرسرمست بود خواهر زاده خودش شاه سلطان را مامور تسخیر آن قلعه ساخت. مجدالدین که دریافته بود طالع شاه شیخ ابواسحاق واژگون شده و ستاره اش درکار افول است ،ناچارقلعه را بدون جنگ تسلیم کرد و ضمن نامه ای به امیرمبارزالدین نوشت:
    ‏«تسخیر آن دژکار آسانی نبود وامکان داشت سال های متمادی مقاومت کنیم ،اما دانستم ودریافتم که روزگارشیخ ابواسحاق وسلطنت خاندان اوبه پایان رسیده و فرضآ چندسالی مقاومت کنیم و تلخی و مرارت محاصره را بر خودمان هموارسازیم، بالاخره ناچارخواهیم شد دژرا تسلیم نماییم».

    ‏بعد هم خودش به قصد دست بوس امیرمبارزالدین به شیرازرفت و چون معروف بودقسمتی ازدفاین شاه ابواسحاق درآن دژاست وامیرمبارزالدین هم قطعأ آن شایعه را شنیده ومطلع شده است، قسمت مختصری ازآن دفینه خسروی راکه بسیارگران بها بود، با خود برد و تقدیم امیرمبارزالدین کرد،
    ‏ اما دست تقدیر چنین خواست بقیه آن گنج شایگان به دست شاه شجاع بیفتد. شاید‏آن گنج به منزله پاداشی بود به کارهای خیراو ونجات دادن دودخترمسلمان وتهیه جهیزیه وشوهردادن آنان.درآن گیرودارها بودکه مجدالدین به حضور شاه شجاع رفت وصورتی ازذخایرقلعه راکه هیچ کس جز شاه شیخ ابواسحاق ومجدالدین ازمحل اختفای آن هااطلاع نداشت، به دست شاه شجاع افتادکه آن قضیه نیزانعکاس وسیعی داشت وسرو صدای فراوان بر پا کرد.
    ‏خان سلطان که به دروغ و حیله گری به شوهرش شاه محمودگفته بودقسمت عمده ی دفاین شاهانه ی عمویش دراختیار اوست،آن پیش آمدرا غتیمت شمرد وبه شوهرش گفت:
    ‏دفاین عمویم درپنج محل مخفی شده بودکه من از آن هامطلع هستم وروز اول نخواستم همه چیزرابه تو بگویم چون قصدداشتم درموقع مقتضی ومناسب ذخایرقلعه کهندژرا به دست توبسپارم که متأسفانه فعلأ به دست برادرت افتاد،اما
    بالاخره نصیب ما خواهد شد واین، یک پنجم ازد فاین عمویم بودکه ازچهار قسمت دیگرهیچ کس جزمن ودایه ام اطلاع ندارد.

    ‏دستور دیگری که به شوهرش داد و قسمت دیگری ازنقشه های پیچیده وعجیب او به شمار می رفت.این بود که گفت:
    ‏- یک مأمورمخفی دیگر به دنبال قاصدی که به بزرگان ایل اوغاتی وجرمایی فرستادی اعزام کن که آن هارا وادار به طغیان کنندتاموقعی که ما به اصفهان رسیدیم واز آن جابه برادرت شاه شجاع حمله ورشویم آن ها نیز قسمتی از قشون اوراسرگرم کنند.
    ‏شاه محمود که ضرب دست جنگجویان آن ایل را دیده بود ازاجرای دستور خان سلطان بیمناک شد،آن را صلاح ندانست وبه همسرش یادآورشد:
    ‏-افراد آن ایل تنها کسانی هستندکه توانستند پدرم را دوبارمغلوب خودسازند ویک بار نزدیک بود اورا از پای درآورند، درآورند،لشگریان اورا پراکنده ساختند وهفت زخم بر پیکر مردانه خودش زدند. اسب او را ازکار انداختند که اگر پهلوان علی شاه کرمانی اسب خودش را به پدرم نمی داد،
    ‏ حتمآ پدرم همان روزکشته شده بود، اما آن سرداردلیرکه اسمی بامسما داشت و حقیقتأ پهلوان بود، اسبش را به پدرم داد و او را از معرکه خارج ساخت. بعدخودش و قریب 800‏نفرازسربازانش در آن جنگ کشته شدند. می ترسم اگر افراد ایل اوغانی بار دیگر سر به طغیان بردارند خودمان هم حریف آن ها نشویم و آن ها برای ما از برادرم وقشون انبوهش خطرناک تر باشند.

    ‏زن اعجوبه خندید وگفت:
    ‏-تو دستور مرا اجراءکن. بقیه اش با من ، اگر پس ازسقوط شاه شجاع خواستندباما هم بجنگند،ما موضوع بت پرستی آن ها را علم می کنیم. چون اکثر مردم فارس وکرمان شنیده اندکه مردان ایل مزبور روزی که از تر کستان به دستور پادشاه مغول برای حفظ وحراست کرمان حرکت کردند، بت پرست بودند و هر دسته ای یک یاچند بت باخود داشتند که آن را به زبان خودشان «جالغ» می نامند.ما از علمای دین فتوا می گیریم که ایل مزبور بت پرست و مشرک است ونباید درقلب کشور مسلمان ایران یک عده بت پرست زندگی کنند.حکم جهاد می گیریم و خواهی دید علاوه بر قشون رسمی خودمان عده زیادی از مردم هم،به فتوای علماء روحانی داوطلبانه به قصد جهاد با ما همراه خواهند شد.
    ‏شاه محمودکه روز به روز در برابرزیبایی و طنازی همسرش خان سلطان شیفته تروبی قرار ترمی شدهرچه می گذشت بیش ازپیش به هوش،،تدبیر وکاردانی او ایمان می آورد، بی اختیار گفت:

    ‏-فقط خدا می داند چه اندازه حیله گری در این کاسه سر نهفته است.

    خان سلطان خنده کنان گفت:
    ‏بگو خدا چه اندازه نعمت برای شاه محمود عزیزم در این کاسه سر انبار کرده است.
    ‏خان سلطان که دایمآ مترصد بود شوهرش را برای طغیان وقیام برضدشاه شجاع تحریک کند وآماده تر سازد ولحظه ای ازآن کار غفلت نداشت،ناگهان به یاد واقعه ای افتاد ودروغی بسیار لطیف وماهرانه پرداخت وتحویل شوهرش داد وگفت:
    ‏-هیچ می دانی که معروف است عقد ازدواج همه پسرعموها و دختر عمو هادر آسمان اجرا شده، اما عقد من و تو را درطویله بسته اند و به این جهت است ، که این قدر خوش یمن است.

    ‏شاه محمود تعجب زده و متحیر گفت:
    ‏- در طویله؟ یعنی در اصطبل؟ چطور. این دیگر چه داستانی است که هرگز نشنیده ام.
    ‏زن طناز گفت:
    ‏- بله. پدرم امیرکیخسروکه در لوحه مقبره جاما سب حکیم دیده بود دارای دختری خواهد شدکه ملکه ممالک ایران می شود، موقعی که برای ملاقات پدرت امیرمبارزالدین به شهرکوچک میبد در ده فرسنگی شهر یزد رفت که مقر حکمرانی پدرت آن روزها در آن جا بود،شنید در اصطبل پدرت یک اسب هست که در ایران بی نظیر است. از پدرت خواست آن اسب را به او ببخشد. پدرم نقل می کرد همان جا در دل خودم نیت کردم همین طور که من بر این اسب سوارم،دخترم به همسری یکی از پسرهای امیرمبارزالدین در آید و آن پسربه طالع بلنددخترم که حکیم جاما سب پیش گویی کرده است بر تخت فرمانووایی بنشیند.حالا دیدی عقد من و تو را درطویله بسته اند و خیلی خوش یمن است.
    ‏هردو مدتی از آن حرف خندیدند، قضیه اسب حقیقت داشت، اما بقیه داستان از لوحه جاماسب و نیت امیرکیخسرو، همگی مجعول وکاملآ عاری از حقیقت وفقط ساخته و پرداخته خیال خان سلطان بودکه با همه فطانت وتیز هوشی درکارشاخه نبات درمانده شده بود و جرأت هم نداشت قضیه را به شوهرش ابراز کند،مبادا بگویددلش در هوای عشق دیگری و اسیر شمس الدین است.
    ‏شاخه نبات، با آن که تقریبأ متوجه شده بود قصد نابودی اورا ندارند،درآن چند روزاسارت روز به روز لاغر تر و نحیف تر می شد.چشمهای شهلای اوافتاده وآن چهره گلگون که از برگ لطیف تر وزیباتر وزرد تر شده بود.تاب وتوان را کم کم از دست می داد. به غذا میل ورغبتی نداشت.پیاپی آب می نوشید که به صورت قطرات اشک از دیدگانش می ریخت.چندبار در صدد برآمد زندابنان خودرا تطمیع کند یااین که موقعیت ارجمند شمس الدین وپدرش را در نظر شاه شجاع به رخ او بکشد واورابترساند.گفت حاضر است به پدرش نامه بنویسد کلیه جواهراتش را که خیلی قیمتی وگران بها است به زن زندانبان بدهد.اما زن از قبول آن پیشنهاد بیم داشت.ضمنآاز خان سلطان می ترسید واز قساوت قلب او آگاهی داشت.می دانست اگر پیغام شاخه نبات را به پدرش برساند،چنانچه در آن جا گرفتار نشود واورا زیر شکنجه نگذارندوجان از خطر به در ببرد،از چنگال قساوت خان سلطان محال است مصون بماند.
    تهدید های شاخه نبات هم به علت ترس از خان سلطان بدون اثر ماند ونتوانست زندانبان را رام سازد.سعی وکوشش اوبرای این که اقلآبداند در کجاست؟آیا داخل شهر یا خارج شیراز یا در شهردیگری است؟همگی بجز یأس وحسرت سودی عاید او نکرد.

    دختر معصوم به سرعت کاهیده می شد.حرارت بدنش بالا می رفت.به علت خودداری از غذا خوردن به طوری زار ونزار شده بود که هنگام راه رفتن در خطر لغزش وسقوط بود.پایش می لرزید.با آه سوزان از دل دردمند،اول سلامت ومحفوظ بودن شمس الدین را از هر خطر ودسیسه وبعد هم نجات خودش را از درگاه خدا می خواست.
    خان سلطان نیز اگر روزها تا حدی آرام بود،یکی دوشب می گذشت که خواب های آشفته می دید.شمس الدین را به خواب می دید که تازیانه ای آتشین به دست گرفته وتهدیدش می کند.قیافه ی اوکه در حال عادی مانند یک فرشته،مهربان ومعصومانه بود بسیار خشمگین است.به محض آن که تازیانه رابالامی بردخان سلطان ازخواب بیدار می شد وعرق سردبرسرورویش می نشست.شدت وحشت وفریادش یکی دوبار به حدی بود که شاه محمود را بیدار کرد وهراسان از خواب جست وعلت را پرسید .زن زرنگ با آن همه وحشت زدگی که داشت،هر طور بود به عنوان این که ظاهرآبیمار شده ویابه سردی مزاج مبتلاشده وامثال این ها،دروغی می بافت واورا قانع می ساخت.
    ‏آن وحشت و از خواب پریدن که تکرار شد، او را بی اندازه پریشان خاطر ساخت. فکرکرد هر چه بادا باد.باید تصمیم قاطع بگیرد وکار را یکسره کند و آن فکررا عملی ساخت.دل به دریا زد و تصمیم گرفت.تصمیمی وحشتناک که فقط از آدم سنگدلی مانند اوامکان داشت سر بزند.دردل تاریک شب آن تصمیم موحش و جهنمی راگرفت و با خود فکرکرد روز بعد دراولین فرصت آن را عملی سازد.
    ‏آن روزهای به ظاهر آرام شیراز را، که در باطن یکی از سرفصل های تاریخ پرآشوب و سرتاسر فتنه مملکت فارس بود، با کمال اطمینان و جرات می توان پرمحنت ترین ایام زندگی حافظ دانست. معشوقه دلبندش شاخه نبات مفقود شده بود و هیچ کس از وضع و حال اوکم ترین خبری نداشت. خودش تا فرق سر در دریای غم و اندوه غوطه ور بود و به خاطر حفظ شرافت و آبروی خانواده خواجه صدرالدین ناچار بود برای یافتن نامزد عزیزش جانب احتیاط را از دست ندهد و دست به عصا راه برود و آن وضع اضطراری بیش ازهر چیز او را شکنجه می داد. از طرف دیگر،با آن فکرروشن ودیده بصیرت و باطن خدا داده ای که داشت به تدریج متوجه شده بود این فاجعه دردناک گم شدن شاخه نبات از دسایس کینه جویانه خان سلطان است.

    ‏شاعر شوریده دل چه اشک های سوزان که در آن شب های پروحشت از دیده نریخت و چه ناله هاکه به درگاه خدا نداشت.
    ‏خان سلطان به طوری که گفتیم، دل به دریا زد و تصمیم موحش بی باکانه ای گرفت ، زن خطرناک که زمینه کارها را مساعد می دید ومی دانست باید هرچه زود تر از شیراز به اصفهان عزیمت کند به خاطر شاخه نبات بود حرکت خود و شوهرش راچند روزی به تأخیرانداخت و آن تأخیردرحرکت به سوی اصفهان را نیزبه حساب شاخه نبات نوشت و بر خشم خود نسبت به آن دختر بی گناه افزود.
    ‏تصمیم جهنمی او این شد که اول شاخه نبات را به دست همان زن که مأمور مراقبت و زندانبان او بود،به چاه همان خانه بینداردوبعد آن زن را، به بهانه این که اطلاع یافته است شاخه نبات چند دانه زمرد و یاقوت بسیار گران بها با خود داشته وحتمآلابلای گیسوان خود پنهان کرده است وادار کند.به چاه برود وخودخان سلطان سر طناب را بگیرد،اما موقعی که زن تیره بخت یکی دو ذرع از دهانه ی چاه پایین رفت ،طناب را باکارد تیزی که زیر لباسش مخفی کرده است به یک ضربت قطع کندکه زن فریب خورده به قعر چاه سقوط نماید. پس از آن بلافاصله یک سنگ بزرگ درچاه بیندارد ومغززن زندانبان را متلاشی شد وخیالش ازجانب او آسوده شود. بعد از آن که کار زن را ساخت و مطمئن شد دیگر خبری ازجانب وی تهدیدش نمی کند،شوهر را نیزبه همان بهانه روانه چاه وبه عبارت بهترروانه سفرآخرت کندوچون غیرازآن دونفرکسی ازسرنوشت شاخه نبات باخبر نیست،باخیال راحت روانه اصفهان شود و مرا حل بعدی نقشه اش را تحقق ببخشد.
    ‏نقشه را انصافآ درکمال مهارت تنظیم کرده وبه صورت ظاهر تمام نکات را در آن بازی مرگباردر نظرگرفته بود،مگر یک چیز را. همان چیزی که عامل اصلی همه وقایع دنیا است. یعنی اراده الهی و فرمان تقدیر.
    ‏چیزی که نقشه خان سلطان را به هم ریخت و خثنی کرد مسافرت ناگهانی شوهر زن زندانبان بودکه به اوخبر رسید دونفردزد به خانه اش رفته اند تا سه راس اسب اورا به سرقت ببرند.برادراو دربرابر آن ها مقاومت کرده و دزدان که براثر داد و فریاد او وضع خود را خطرناک دیده اند، برای آن که صدایش را ببندند یک نفرشان دهان او را گرفته و سارق دومی با دشنه ای زخمی مهلک به گردنش زده که یکی از شاهرگ ها قطع شده ودزدان با دست خالی فرارکرده اند، اما مرد بیچاره پس ازچند لحظه جان سپرده است.
    ‏خان سلطان، برای آخرین بار مطالعات لازم را انجام داد و باردیگر با لباس مبدل و به حالت ناشناس رهسپارخانه ای شدکه شاخه نبات در آن زندانی بود، وقتی وارد خانه شد، زن زندانبان را اندوهناک دید. اول فکرکرد شدید وضع دلگدازشاخه نبات بالاخره دل بی رحم آن زن را به رقت آورده است ،اضطرابی ناگهانی بر قلب خان سلطان عارض شد، اما با قدرت روحی خاصی که داشت خود را نباخت و مانند دفعات قبل از حال زن زندانی سئوال کرد.زن زندانبان که عادت به غریزه ی زنانه طاقت نداشت خبری در دل نگاه دارد ومی خواست پیغام شوهرش را به ولینعمت خود برساند،در جواب خان سلطان به طور اختصار گفت:

    ‏ -همان طورا ست که بود.
    ‏بعد بلافاصله اظهار داشت:
    ‏- شوهرم می خواست قبل ازحرکت برای دست بوس وکسب اجازه شر فیاب شود، اما برحسب دستور خودتان این کاررا صلاح ندانست. دلم برای او مضطرب است، نمی دانم...

    ‏خان سلطان که نگرانی بیشتری بردلش افتاده بود، حرف اورا قطع کرد و پرسید .حرکت؟ به کجا حرکت کرد؟ چرا دلت مضطرب است؟
    ‏زن ماجرای قتل برادرشوهر را به اطلاع خان سلطان رساند و اضافه کرد:
    شوهرم تا وقتی مراسم عزاداری برگزار شود ناچارست در محل بماند.من این جا تنها هستم واز شب گذشته که شوهرم حرکت کرد ترس ووحشت زیادی احساس می کنم.به تنهایی نمی توانم مراقبت از این دختر را به عهده بگیرم.خواهش دارم امر بفرمایید یک زن یایکی از خواجه ها به این جا بیایدکمک حال من باشد.ناامیدی ونگرانی شدیدی گریبانگیرخان سلطان شد.خان سلطان مانند دفعات قبل به اتاق مجاور رفت و از روزن پرده به تماشای شاخه نبات مشغول شد. زن زندانبان گفته بود حالش به همان وضع قبل است. اما خان سلطان با یک نگاه دریافت دختر بیچاره از پای در آمده است. مانند اشخاص مسلول که مرا حل آخر زندگی را می گذرانند، بی اندازه لاغرشده ، زردی غلیظی جای آن گلگونی دل انگیز چهره اش راگرفته ونگاهش ، بی رمق وبی جان شده است. زن سنگدل سرگرم تماشا بودکه ناگهان شاخه نبات به سرفه افتاد. دستمالی جلو دهان برد و لکه ای خون دستمال را رنگین ساخت.
    ‏خان سلطان با همه قساوت و قوت قلبی که داشت خود را باخت متوجه شدامکان دارد دختر بدبخت دق مرگ شود. اگر چنین می شد همان سایه ی خطری که خان سلطان ازآن وحشت داشت برسرش می افتاد. حالا که نتوانست زن زندانی را با زندانبان و شوهرش به چاه‏اندازد ونابود سازد، بهتر این است که اورا آزادکند.

    ‏فکر نیرومند او بدون تأمل راه کار را پیدا کرد. درصدد برآمد از ایمان دینی شاخه نبات که می دانست قوی و عمیق است
    استفاده کند. زن زندانبان را،به اتاقی بردکه از زندان شا خه نبات دورتربود و در آن جا با زندانبان صحبت کرد تا صدایش به گوش شاخه نبات نرسد و دستور داد یک قرآن بردارد به نزد شاخه نبات ببرد و بگوید حاضر است او را آزاد کند، اما به شرط این که به قرآن سوگند یاد کند محل اختفا،خود را به هیچ کسی نگوید وازماجرای خودش حرفی نزند.بعد، اواسط شب چشم او را ببندد و دستش را بگیرد و پس از طی چند کوچه ‏و را به حال خود بگذارد و به دنبال کار خود برود و بعد، شاخه نبات در آن کوچه اجازه دارد چشم باز کند و رهسپار خانه ی خود شود. ضمنآ این را هم بداند یک مرد خونخوار آدمکش مأمور است با پای برهنه به دنبال او و شاخه نبات باشد تا اگر احیانا قبل از آن که اجازه داده شود، خواست چشم را بازکند یا فریادی بزند، با یک ضربت دشنه شاهرگ او را قطع کند.
    ‏خان سلطان توصیه کرد خصوصآ بگو پابرهنه بودن آن مرد برای این است که اگر شاخه نبات راکشت و فرارکرد کسی صدای پای او را نشنود و نداند به کدام سمت رفته است. آخرین مطلب این باشد که به شاخه نبات بگوید اگر از قولی که داده تخلف کند جان شمس الدین درخطر خواهد بود. یا او را هم مانند شاخه نبات به هر وسیله باشد، می ربایند یا همان مرد آدمکش که با خانواده ی خواجه صدرا لدین ارتباط و اشنایی دارد، او را خواهدکشت.
    ‏دختر تیره بخت به طوری بر اثر محنت آن چند روزه و نخوردن غذای کافی و خصوصآ تب شدید و بدون آن که یک قطره دارو به او داده شود درهم شکسته و رنجور و ناتوا ن شده بود که در آن موقع کم ترین توجهی به انتقام و مجازات اسیر کنندگان خود نداشت. تنها آرزویش این بودکه ازآن زندان هولناک نجات یابد. ازاین گذشته تهدید این که جان حافظ در خطر است کار خود راکرده و او را به شدت مرعوب ساخت و از همه این ها بالاتر ایمان راسخ مذهبی او بود که به قرآن مجید سوگند می خورد. راست است قسم خوردن او اضطراری برد و بسیاری اشخاص تخلف از سوگند اضطراری را جایز می دانند، اما اوکسی نبو دکه به هر عنوان و هر بهانه باشد احترام قر آن را نادیده بگیرند و از سوگندی که خورده تخلف کند.

    قول و قراری که گذا شته بودند اجراشد. زن زندانبان قبل از این که چشم شاخه نبات راببندد،یک دشنه بسیار تیزکه خان سلطان به او داده بود،به شاخه نبات نشان داد وگفت:
    ‏-گذشته از مردی که همراه ما می آید،خود من هم مأمور هستم اگر صدایی ازتو درآیدیا بخواهی پارچه سیاه را از روی چشمت برداری،به یک ضربت شاهرگت راقطع کنم.دیگرخوددانی.اگراحیانآک سی بامابرخورد کرد،می گویم چشم توعلیل شده وما برای معالجه تو به شیر از آمده ایم و به خانه اقوام خودمان می رویم.
    ‏نیمه شب در خانه خواجه صدرالدین به صدا در آمد.پاسی از نصف شب گذشته،اما شاعردل خون مانندشب های قبل بیداربود.برسر سجاده نشسته باخدا رازونیازمی کردواستفاثه می نمود.تنها درخواستش از خدا این بود که شاخه نبات در هرجا هست سلامت بوده و آسیب وگزندی به او نرسیده باشد.

    ‏شمس الدین با پای برهنه دوید در را بازکرد. شاخه نبات که قدرت راه رفتن نداشت. بعد از آن که زن زندانبان دور شد و چشم را بازکرد اول تشخیص نداد در کجا است. آرام آرام جلورفت. از خدا می خواست نگذارد میان کوچه از پای در آید. پرتو امیدی که با آزاد شدن از آن زندان مرگبار بر قلب او درخشیده بود بر قدرت جسمانی اش افزود. قدری که راه رفت کوچه را شناخت و ازنزدیک ترین مسیر خود را به خانه رساند. اما همین که چکش در را کوبید، گویی به مقصد رسیده و دیگر کاری ندارد، بی حال شد و نزدیک بود به زمین افتد که در باز شد و حافظ، جان و روان خود را شناخت و دیوانه وار فریاد زد:
    ‏-خواجه... خو اجه. بیاکه آمد... آمد... بیا آمد.
    ‏گریه نگذاشت بیش از آن حرفی بزند. به محض آن که شاخه نبات وارد اتاق شد ودرکنار پدرش برزمین افتاد، حافظ هم بی حال و مدهوش درکنار نامزدش نقش بر زمین شد.
    ‏شاخه نبات به خانه برگشته بود. یوسف گم گشته به کنعان باز آمده بود.اما تازه آغاز یک سلسله رنج و محنت بود.رنج و محنت بیماری شاخه نبات که جزپوست و استخوانی ازاو نمانده بو د و از بامداد همان روز تحت معالجه پزشک قرارگرفت.
    حافظ روز بعدمسرت خودراازبازگشت نامزدعزیزش باسپاسگزاری از پر وردگارکه آن شب سیاه پریشانی را به پایان رسانده و صبح امید را دمیده است ، در غزلی منعکس ساخت:

    ‏روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
    ‏زدم این فال وگذشت اختر وکار اخرشد
    و در پایان غزل به شیوه خودش که منظور را به ساقی و قدح تعبیر می کرد خدای مهربان را شکرگفت و شادی هاکرد.
    ‏ساقیا لطف نمودی، قدحت پر می باد
    که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد
    ‏شاعر رنجدیده باز هم یک باره از نگرانی نسبت به آینده آسوده خاطر نبود. و چون به دفعات مکرر گرفتار اشکال و خطر شده بود بیم داشت مبادا بار دیگر حادثه ای رخ دهد و باز به فراق معشوقه از جان عزیز ترش مبتلا شود و آن نگرانی خود را نسبت به فردای مبهم دراین بیت بازگوکرد:

    ‏باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
    قصه غصه که در دولت یار، آخر شد
    ‏اما برخلاف آنچه او بیم داشت این آخرین فراق بود. همه حوادث قبلی و از جمله آن ها بدگمان شدن شاخه نبات به حافظ که با خان سلطان سر و سری دارد و رنجیدگی او همه این ها ازدسایس خان سلطان بودکه اینک از شهر شیرازدور شده بود، از آن پس دوران وصال بود. بعد از آن همه مهجوری و رنجوری همای سعادت بر سر این دو دلباخته پاکبازسایه می افکند.
    ‏خان سلطان، در اولین روز آزادی شاخه نبات ، قرین تشویش و اضطرابی شدید بود. می خواست بداند آیا دختر زندانی به عهد و سوگند خود وفاداراست یا براثر اصرارشمس الدین و پدرش ازقولی که داده تخلف می کند ودرصدد برمی آید محل زندانی شدن خود راکشف کند، اما خبری نشد وزن ماجراجوکه تا حدی ازدغدغه خاطر رهایی یافته بود بهتر آن دید هر چه زود تر به اتفاق شوهرش به اصفهان عزیمت کند. تا اگر فرضآ هم سر و صدایی برخیزد، او ازمنطقه نفوذ شاه شجاع دور شده باشد و بتواند مطلب را درنظرشوهرش به صورت دیگری جلوه دهد و بگوید ‏شایعاتی که بر سر زبان هاست و اتهامی که متوجه من شده رنگ سیاسی دارد واز حسادت با من یا از دشمنی با تو سرچشمه می گیرد. بااین که هودجی مجلل برای خان سلطان آماده کرده بودند، ازنشستن درهودج خودداری کردی سوارا سب شد دوشا دوش شوهرش و سواران پا رکابی او به راه افتاد. بهانه اش این بودکه ازسواری درکنارشوهرلذت می برد. ازاین گذشته می خواهد برای مبارزا تی که برای رسیدن به فرمانروا یی ایران در پیش دارند، ورزیده و نیرومند تر شود، در حالی که علت اصلی خودداری او از نشستن بر هودج این بود که هر چه زود تر به خاک اصفهان برسد وازناراحتی و خطر احتمالی تعقیب به فرمان شاه شجاع آسوده باشد.

    زن ماجراجو با منتهای شتاب طی طریق می کرد.عجله داشت هر چه زوتر به اصفهان برسد و نمی دانست چه مرگ فجیع دردناکی در اصفهان چشم به راه او است نمی دانست پس ازمرگش بااستخوان های او نیزکارها دارند.

    ‏خان سلطان به محض ورود به اصفهان مشغول فعالیت شده به شوهر دستور داد هرچه می تواند اسلحه ،پول وسرباز جنگجو فراهم سازد.
    ‏هنوز به قول معروف عرق راه از تن خان سلطان و شوهرش خشک نشده بود زن فتنه گرشوهرش را وادارکردبه شهر یزدکه جزو متصرفات شاه شجاع حمله ور شود.بهانه هم این بودکه ابرقوجزو منطقه شاه محمودوازتوابع اصفهان است.درصورتی که چنین نبود و شاه شجاع مالیات ابرقو راکه با یدبه اصفهان فرستاده می شد،ضبط کرده بود.

    ‏با این که شاه شجاع مولانا معین الدین یزدی را به نزد برادر فرستادواز این کار،اورا ملامت کرد، تحریکات خان سلطان بر منطق مولانا چربید و شاه محمود یزد راکه شاه یحیی برادرزا ده اش بر آن حکومت داشت ، تصرف کرد. او را در قلعه کهندژ محبوس ساخت و خواجه بهاءا لدین را به نیابت خود، مقام حکمرانی یزد داد.
    ‏اما شاه یحیی کوتوال(نگهبان وفرمانروای داخلی) قلعه را فریفت و خود را به حضور شاه شجاع رسانیدباطبل و علم وکمک او به طرف یزد رفت و با راهنمایی مقنیان یزدی ازراه قنات وارد شهر شدوشهر را تصرف کرد وپس از چندی همان گونه که شیوه ی شاهزاذگان ناراحت وسست پیمان آل مظفر بود،بر عموی خود یاغی شدوشاه شجاع ، خواجه قوام الدین صاحب عیار را فرستاد تا یزد را محاصره و تصرف کند.
    ‏این عجیب بودکه شاه شجاع درایام محاصره ، هرشب برادرخودش شاه مظفررا که پدرشاه یحیی بود درخواب می دیدکه به اوسفارش می کرد دست ازمحاصره و تصرف یزد بردارد. شاه یحیی که مغلوبیت خود را قطعی می دید و همسرش هم دخترشاه شجاع بود، ازدر معذرت خواهی درآمد وشاه شجاع درجواب اونوشت چون برادررا مکرر درخواب دیده ، ازگناه او چشم می پوشد.
    ‏خان سلطان دست بردار نبود، دایمآ شوهرش را وادار می ساخت به منطقه فرمانروا یی شاه شجاع حمله کند و بزرگان کشور و امرای لشکر شاه شجاع را نیز تحریک می کرد با محمودمتفق و برشاه شجاع یاغی شوند.
    ‏شاه شجاع که نمی دانست تمام فتنه ها زیر سر خان سلطان است و قضایا را از چشم برادر می دید، خسته شد و به اصفهان لشکرکشید. شاه سلطان پسرعمه شاه شجاع نیزدر آن سفر همراه وی بود و سمت معاونت شاه را داشت.

    ‏لشگریان شاه شجاع اصفهان را محاصره کردند. خان سلطان به شوهرش گفت:
    -نقشه ای جنگی طرح کرده ام که اگر بتوانی آن را به خوبی عمل کنی،جنگ را حتمآخواهیم برد.
    ‏بعد نقشه اش راکه الحق یک ابتکارماهرانه و درزمره شاهکارهای جنگی است شرح دادکه بی اندازه باعت تحسین و تعجب شاه محمود شد.
    ‏طبق نقشه مزبور، شاه محمود باید با عده ای از سوار انش از شهر خارج شده و چنین وانمود می ساخت که قصد حمله دارد. اتفاقآشاه شجاع آن روزبه علت کسالت مزاج حال وتوانایی جنگ نداشت. شاه سلطان وجمعی ازلشکریانش با شاه محمود مقابله کردند. قشون شاه محمود شکست خورد و به طرف شهر عقب نشینی کرد عقب نشینی به صورت فرار بود، اما به وضعی انجام شد که تلفاتی متوجه سپاه اصفهان نشود.

    ‏شاه سلطان که خود را فاتح می دید، بی پروا شاه محمود را تعقیب کرد تا دروازه به دنبال آن ها رفت،اما در آن هنگام سواران شاه محمود که در کوجه باغ ها پنهان شده بودند،بر سر شاه سلطان ولشکریانش تاختند وراه مراجعت آن هارا به طور کامل بستند وسربازانی هم که به صورت ظاهر شکست خورده وفراری شده بودند،با یک علامت شیپور که قبلآتعیین شده بود،بازگشتند وشاه سلطان وسربازانش را در میان گرفتند.عده ای را کشتند وبقیه را اسیر ساختند.خود شاه سلطان نیز جزو اسیران بود وبه دست سپاه شاه محمود گرفتار گشت وبرادر کوچکش به نام امیر مبارز،در اثنای جنگ کشته شد.
    شاه محمود به دستور خان سلطان به محض این که شاه سلطان را با دست های بسته به حضورش آوردند،فرمان داد اورا کور کردند.خود شاه سلطان موقعی که جلاد میل در چشمش می کشید،گفت:
    -این سزای من است که حق شاه شیخ ابواسحاق را رعایت نکردم.
    اما شاه محمود به توصیه وراهنمایی همسرش به مردم این طور وانمود ساخت که نابینا ساختن شاه سلطان به انتقام کورکردن امیر مبارزالدین بود.زیرا شاه سلطان من وبرادرم را تحریک کرد که پدرمان را دستگیر واز حلیه بصر عاری ومحروم کنیم .وگرنه،من کسی نبودم که دست روی پدر درازکنم.
    نقشه جنگی عجیب خان سلطان ،که به نحومطلوب اجراشد واسارت وکور شدن پسر عمه اش شاه سلطان وکشته شدن پسر عمه دیگرش امیرمبارزالدین را که بی اندازه مورد محبت شاه شجاع بود،به طوری شاه محمود را متأثرساخت که دست از محاصره اصفهان برداشت وبا آن که تلفات وخسارت سنگینی بر او وارد شده بود،با کمال ناکامی وشکسته دلی به سوی شیراز برگشت،اما در عین حال،آن زن اعجوبه با طرح جنگی بدیع خود شوهر وکشورش را نجات داد.
    بعد از آن که کامیابی نصیب نقشه جنگی خان سلطان شد،شوهرش به دستور او برای حمله به شیراز از سلطان اویس ایلکانی کمک خواست وهرچه شاه شجاع خواست وی را از استمداد از پادشاه ایلکانی منصرف کند،نتوانست.شاه محمود هم به اتفاق لشکریان اعزامی از بغدادوتبریز به شیراز حمله کرد.شاه شجاع هم به سرعت لشکری تجهیز کرد وبا آن که سپاه شاه محمود ومتفقین او در چنگ با شاه شجاع شکست خوردند بر اثر یک اشتباه یا احتیاط شاه شجاع وضع عوض شد و تحریکات خان سلطان به طوری خانواده شاه شجاع و اطرافیان او را به هم ریخت که آن پاد شاه مقتدر مجبور شد از پایتخت خو دش شیراز به سمت ابر قو عقب نشینی کند.
    ‏زن فتنه انگیر از همه طرف با نامه پرانی ها و تحریکاتش عرصه را بر شاه شجاع تنگ کرد و تقریأ دو سال ممدوح حافظ راکه مورد محبت عمیق مردم بود از شیراز دور نگاهداشت تا آن جا که بردارش احمد را بر ضد او برانگیخت وکرمان را از دست او خارج ساخت.

    ‏اما رفتار سپاه ایلکا نی که برای مردم فارس و عراق در حکم خارجی و به منزله ی سپاه بیگانه بودند و تعدیاتی که بر مردم می کردند از یک طرف عملآ سررشته کارها را از دست شاه محمود بیرون برد و از طرف دیگر، به شاه شجاع نشان داد موقع قیام و انتقام است. چه می دانیم شاید دعای نیمه شب حافظ و سایر بندگان پاکدل که از سلطنت شاه شجاع راضی بودند کار خود را کرده باشد. به هر صورت ورق برگشت و خوب هم برگشت و این بسیار عجیب و قابل توجه است که وقتی نظر لطف الهی شاملی شاه شجاع شد و ورق برگشت چپ و راست برای اوکمک رسید. او با این که به صورت ظاهر شکست خورده و در به در بود حتی حکمران جزیره هرمز بدون مقدمه مالیات دو ساله را برای او فرستاد. کرمان به آسانی بار دیگر به دست او افتاد. از لار قشون به کمک وی رسید و بالاخره شاه شجاع شیراز را محاصره کرد.
    ‏در اثنای جنگ های طولانی، که شاه محمودشوهر خان سلطان ، در میدان های جنگ بود و در مدت محاصره شیراز به وسیله ی شاه شجاع کلیه قدرت و فرماندهی سپاه و حتی تنظیم نقشه های حمله و دفاع در دست خان سلطان قرار داشت ، او عملآبه آرزوی خودش یعنی ملکه بودن رسیده، بلکه از آن بالاتر مقام فرمانروایی مطلقه قوی وکامل داشت و چنان لیاقت و شجاعتی از خود نشان دادکه دوست و دشمن را به تعجب و تحسین وادارکرد.
    ‏یک روزکه به وی به رسم هرروزه سواربراسب حصارروباروهای شهر را بازدید می کرد و دستور های لازم را می داد، از اسب به زمین خورد و استخوان یهلویش شکست. فرمان داد شکسته بند آمد وبعد ازشکسته بندی با همان بدن آسیب دیده مجدادآسوار اسب شد وسرکشی را ادامه داد.

    ‏شاه محمودکه دانست دیگر در شیراز قدرت مقاومت ندارد، به سوی اصفهان حرکت کردکه آن عزیمت درموقع شب ، وعملأ فرار بود.
    ‏خان سلطان که خواجه صدرالدین وزیراعظم شوهرش را از عوامل شکست او می دانست، روزبعد ازعزیمت و فرار شاه محمود فرمان داد وزیر سالخورده را در حضور خودش سر بریدند. بعد از آن قتل،که می خواست آن را نشانه قدرت خود معرفی کند، جواهرات و اشیای قیمتی را برداشت و شبانه سوار بر اسب از شیراز بیرون رفت و با مهارت عجیبی از میان سپاهیان شاه شجاع گذشت و خود رابه اصفهان رساند.

    ‏بعد از ورود به اصفهان، روابط خان سلطان و شوهرش قدری سرد شد و خان سلطان به امید این
    ‏ که شاید دا شتن فرزند اثری ونفعی داشته باشد به دروغ خود را آبستن نشان داد وبعد ازگذشت نه ماه پسریک زن دیگرراکه به تارگی زاییده بود ازا وگرفت و آن نوزاد را فرزند خودش معرفی کرد. شهراصفهان را آذین بستند و هفت روز چراغانی کردند. به فرمان شاه محودگهواره مرصع برای نوزاد ترتیب دادند.اما یک سال بعد آن کودک ازدنیا رفت وبا مرگ اودوران بدبختی خان سلطان شروع شد که انتقام اعمال خودراچشید.

    ‏شاه محمود برای این که پشتیبان داشته باشددختر سلطان اویس ایلکا نی را خواستگاری کرد. شاه شجاع نیز همان دختر را خواستگاری کرد. شاه محمود در نامه به سلطان اویس خود را چاکر خواند، اما شاه شجا ع نوشته بود دخترت را به همسری این برادر درآورسلطان اویس گفت من دختربه چاکرمی دهم نه به برادرودختررا به عقد شاه محمود درآورد وقرارشد چندی بعد اورا روانه اصفهان کنند.

    خان سلطإن که ازآن موضوع مطلع نظرش به شوهرتغییرکرد ودرصددبرآمد اورا نابود کند.نامه ای
    به شاه شجاع نوشت وگفت من از ‏روزاول عاشق تو بردم وحالاهم دلباخته توهستم. اگربه اصفهان حمله کنی شوهرم را دست بسته تحویل تومی دهم.
    ‏شاه شجاع به تحریک خان سلطان به اصفهان لشکر کشیدوشهر رادر محاصره گرفت. اطرافیان شاه محمودکه یکی ازکاغذ های خان سلطان به شاه شجاع را که به دست آورده بودندکاغذ را به اونشان دادند وگفتند:
    ‏-همه بدبختی های آل مظفر و این جنگ های متوالی که همه شما را ضعیف کرده ازدسایس خان سلطان است که قلبآ می خواهد به خاطر خون عمویش از شما انتقام بگیرد.
    ‏شاه محمود با آن که کمال عشق را به خان سلطان دا شت، فرمان داد او را با زه خفه کردند وجماعتی را به سوی تبریزفرستاد عروس تازه را به اصفهان آورند. اما بعد ازکشتن خان سلطان ازکاری که کرده بود پشیمان شد، احساس کرد هیح چیزجای خالی آن زن طناز را درقلب اونمی تواند پرکند. به حدی دچار ندامت شده بودکه روزها اشک می ریخت. فریاد می زد و صورت را با ناخن می خراشید.
    ‏عروس تازه که به اصفهان رسید و آن وضع را دید، ازشدت ناراحتی وحسادت فرمان داد قبر خان سلطان را شکافتند. استخوان های او را در آوردند و در آتش سوزاندند وگورش را جای مزبله ساختند. این بود عاقبت کارآن زن اعجوبه که مورخین در باره اش نوشته اند:بسیار زیبا بود، درعشوه گری نظیرنداشت، درلیاقت و شجاعت بی مانند بود و در فتنه گری ، توطئه و دسیسه دست ابلیس را از پشت بسته بود.
    ‏راست است که اوبادسایس خودش شاهزادگان آل مظفررا به جان یکد یگرانداخت وعملآخون عمویش را انتقام گرفت اما نسبت به شوهرش تا روزی که دختر سلطان اویس را خواستگاری نکرده بود،کاملأوفادارماند از آن روز بود درصدد نابودی واضمحلال شوهرش برآمد اما خود ش زود تر دراین چاه افتاد.

    ‏حال مزاجی شاخه نبات روز به وروز بهتر می شد. خوا جه صدرالدین و همچنین حافظ و زنان گیس سفید دو خانواده و دوستان آن ها چنین نظردادند که انجام یافتن عقد ازدواج حافظ و شاخه نبات در بهبود دختر رنجدیده و تقویت جسمی و روحی او بسیار مؤثرخواهد بود و چون ممکن است بار دیگر خان سلطان در صدد برآید چشم زخمی به شا خه نبات بزند و زهر تازه ای بریزد، مثلأ او را به دست عمال خودش مسموم سازد، بهتراست هر چه زود تر عقد ازدواج انجام شود و این کار بدون سرو صدا هم باشد. چون بعد ازآن که دونامزد ازدواج کنند و به وصال یکدیگربرسند، آخرین امید زن جنایتکارقطع خواهد شد. بعد ازعروسی ودرموقع مناسب می توان جشن مجللی برپا ساخت. حافظ که همین را از خدا می خواست و حجب و حیا مانع ابراز آن بود بدون تامل قبول و موافقت کرد و همان روز این غزل را ساخت که در آن اشاره می کند هدف اصلی وصال معشوقه است و احتیاجی به جشن و تشریفات و می و مطرب نیست:
    ‏بعد از این، دست من و دامن آن سرو بلند
    که به بالای چمن از بن و بیخم برکند
    حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشای
    که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند
    ‏شاه شجاع که در آن ایام گرفتار کشمکش و زد وخورد با برادرش شاه محمودبود پس ازاطلاع یافتن بر این که دوست ارجمندش ازدواج کرده و به وصال رسیده است، هدایایی گران بها برای عروس و داماد فرستاد، بر تقرب و منزلت خواجه صدرا لدین افزود و حافظ نیز الحق در پاس محبت و الطاف شاهانه شاه شجاع چنان داد جوانمردی ووفاداری دادکه مانند آن در تاریخ کم تر دیده شده است.
    ‏حافظ درکنار همسردلبندش که جمال صوری وکمال معنوی وملکات انسانی را به حد کمال داشت در منتهای سعادت زندگی می کرد و به راستی حق داشت یک روز بگوید:

    که سروهای چمن پیش قامتش بستند
    و روز دیگر، سرخوش و سرمست بسراید:
    ‏بتی دارم که گرد گل ، ز سنبل سایبان دارد
    بهار عار ضش خطی به رنگ ارغوان دارد
    ‏آن عشق صادقانه حتی پس از مرگ دو همسر نیز در قلب شاعر شوریده زنده و پایدار ماند و به منزله ی چراغی بود که آرامگاه ابدی شاعر ملکوتی را همواره روشن داشته باشد. به این جهت است از آن روز تاکنون و تا روزی که زبان شیرین پارسی در جهان زنده و پایدار است، همه کسانی که می خواهند به د یوان این شاعر آسمانی تفال بزنند به نام شاخه نبات توسل می جویند و قبل از آن که د یوان او را بگشایند فاتحه ای نثار آن زن فرشته خصلت می سازند که نامش در تاریخ جهان جاودانه است.

    پایان












    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 01:14 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.