صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    فصل بیستم
    صدایش می لرزید. با یک دست قلبیش را گرفته بود و با دست دیگر گوشی تلفن را. احساس می کرد درد نامحسوسی در قلبش می پیچد. ضربه فوق العاده بود! نمی شد باور کرد! برای بار دوم پرسید:
    - شما مطمئنید آقای صادق؟ وای آقای صادق، مرتضی جان! نمی دونین این خبر چقدر برای من عجیبه! سخته! غریبه! آخر چطور او؟ نه، باور کردنی نیست! شما مطمئنید؟
    - بله استاد. تلفن زدیم به دایه اش فاطمه خانم، یعنی خانم شیدا قاسمی تلفن زده! صدرصد درسته!
    - خب، متشکرم از اینکه منو انتخاب کردین. یعنی... چطوری بگم، از اینکه مورد اطمینان جوانها واقع شده م، خوشحالم. معلومه که موفق شدم. در هر صورت منو ببخشید. چون حالا وقت این حرفها نیست، حرف زندگی دوتا جوونه که... به هر حال متشکرم، و چشم، خودم باهاش صحبت می کنم.
    - خب پس خداحافظ. امری ندارین استاد؟
    - نه عزیزم، خدانگهدار.
    دستهای استاد سپهر می لرزید. گوشی را گذاشت و همانجا روی مبل ولو شد....
    - بچه هام! وای...! زندگی هردوشون خراب شد!... تقصیر منه!... نباید می گذاشتم کار به اینجا برسه! چه آرزوهائی برای اونا داشتم! اونم دخترم بود! وای....
    لحظه ها سخت و سنگین می گذشتند. درد با تمام قدرتش به استاد سپهر حمله می کرد. قلبش درد گرفته بود!
    - خانم... مهرانگیز... مهرانگیز... مهری... جان.
    - چیه؟ چی شده کیوان؟
    - قلبم! قلبم!درد... اون قرصهای زیر زبونی منو....
    وتا قرصهای قلب استاد کیوان به زیر زبانش برسد، از حال رفت. وقتی اورژانس رسید، به سرعت دست بکار شد. با یکی دوتا تزریق حالش جا آمد و بغد از یکی دوساعت به خانه برگشتند.
    - لطفاً حرف نزن کیوان جان، هیچی نگو، چی شد اینجوری شدی آخه؟ آخ ببخشید نگو! چرا مواظب نیستی؟ سیگار زیادی...
    - نه موضوع این نیست.... حالم بهتره، می تونم حرف بزنم! اصلاً باید بگم و گرنه توی دلم می مونه! قضیه آریاست، آریا و غزل!
    شروع به گفتن کرد. استاد کیوان و همسرش ساعتها حرف زدند.
    - خب دیگه کیوان جان. کار از کار گذشته! همه مون مقصریم. وقتی یه طوری می شه، یعنی یه اتفاقی می افته، تازه همه به فکر می افتند که چه کارهایی از دستشون بر می اومده و می تونستند انجام بدن و نداده ن!
    - همینطوره عزیزم! حیف... فقط کاش آریا تحمل کنه! ضربه ی سختیه براش! من پسرمو می شناسم.
    صبح فردا حال استاد خوب خوب بود. مثل همیشه.
    - خب مثه اینکه کار دیگه ای نداریم غیر از انتظار کشیدن!
    - میدونی آریا کی میاد؟
    - همین امروز و فدا. یعنی دوستش مرتضی اینطوری می گفت. در هر صورت خدا به دادش برسه.


    - این آریائی که من می شناسم، در ظاهر سکوت می کنه. انگار نه انگار که علاقه ای در کار بوده، اما در باطن پدر خودشو در می آره!
    - ترس منم از همینه! کاش اعتراف می کرد.
    مهرانگیز خانم با یک زهر خند حرف شوهرش را برید که:
    - اگه اینطوری بود که اصلاً این وضع پیش نمی اومد! حالا دوتاشون با هم نامزد هم شده بودند. حیف که...
    - آره راست می گی. وای از این منم! وای ازاین غرور!
    - البته غرور غزل را هم فراموش نکن! غرورش و سروضع ظاهرش! اونهمه ادای پولداری...
    - نه بی انصافی نکنیم، اون اصلاً اهل قیافه گرفتن و ادای پولدار رو در آوردن نبود!
    - اشتباه نکن، ادا در نمی آورد اما همون بنز اسپورتی که سوار می شد، در مقابل آریا که با تاکسی و اتوبوس می رفت و می اومدو ماشین پدرش حتی...
    - اینو درست می گی! حق با توست.
    استاد کیوان دستش به هیچ کاری نمی رفت. نه خواندن و نه نوشتن و بالاخره زنگ در به صدا در آمد. مهرانگیز خانم قبل از برداشتن آیفون گفت:
    - خودشه کیوان! زنگ زدن خودشه!
    آریا بود!
    - سلام برهمه. سلام مامان. سلام پدر.
    - سلام، سلام. به به حضرت آقا! خوش گذشت پدر جان؟
    - جای شما خالی، بد نبود. شما چطورین؟ خوبین مادر؟
    - الحمدالله. ساکتو بده به من و برو لباس عوض کن.
    - نه مادذ، خودم ساکمو باز می کنم و...
    - نه، می خوام لباسای کثیفتو بریزم توی ماشین لباسشویی و...
    آریا نمی خواست آنها ساکش را باز کنند. می ترسید نشانه ای از زندگی دیگرش در ساک پیدا شود. برای همین ساک را برداشت و در حالی که به طرف اتاقش می رفت، گفت:
    - همه ش که نمی شه شما زحمت بکشید. ساک رو خالی می کنم، لباس کثیفارو می یارم.
    استاد کیوان لبخند به لب گفت:
    - چه عجب! پسرمون به فکر زحمت مادرش افتاده...


    بی انصاف نباش مرد! آریا همیشه به فکر من بوده. اصلاً خیلی وقتها لباساشو خودش می شوره. نه تنها لباسای خودشو، که لباسهای همه رو می ریزه توی ماشین و می شوره.
    - دستش درد نکنه. خدا به داد همه مون برسه. می گم خیلی بده که آدم یه بچه داشته باشه ها!
    - چی شده حالا به این فکر افتادی؟
    - وقتی آدم چند تا بچه داشته باشه، هم خود بچه ها ناز پرورده از آب در نمی آیند...
    مهرانگیز خانم که مثل شوهرش آهسته حرف می زد، حرف استاد را قطع کرد:
    - زیادی بچه چیکار داره به لوسی و ناز پروردگی؟ و اونکه به پدر و مادر بستگی داره و...
    - اتفاقاً خیلی هم بستگی داره. بچه ها که زیاد باشند، از همون کوچیکی می زنن تو سر و کله ی هم. این اونو می زنه، اون سر این یکی رو می شکونه. خلاصه همشون همچین آبدیده می شن! اما یه بچه که باشه همیشه پدر و مادر یعنی دونفر، شایدم بیشتر، پدربزرگ و مادربزرگ و اینها مواظبشن، یه مورچه از اونورا رد بشه. مواظبن یک وقت بهش لگد نزنه!
    - اینقدرام که دیگه نه!
    - چرا، خیلی هم بیشتر. ببین الان چه حالی داریم ما؟ پسرمون بیست سالشه دیگه داره اولین ضربه رو توی زندگی میخوره. چقدر من و تو می ترسیم؟! اگه یکی یه دونه نبود...
    - خب اینهم لباسای کثیف من.
    صدای آریا باعث شد که استاد سپهر ساکت شود. آریا لباسها را در سبد رختهای چرک ریخت و آمد نشست:
    - خب شماها خوبین؟ چه خبرا؟
    - هیچی، همه چی رو براهه.
    - انگار شما یه چیزیتونه؟
    آریا متوجه ی لحن گرفته ی پدر شده بود. حالت چهره ی پدر و سکوت مادر باعث شک او شد:
    - اتفاقی افتاده؟
    - اتفاق که نه... اما...
    دراین فاصله استاد سپهر تصمیم گرفته بود مسئله را مطرح کند اما نه به آن شدت. فکر می کرد اگر همسرش هم باشد، بهتر است:
    - والا یه خبر شنیدیم که ناراحتمون کرده من و مادرتو.
    - چه خبری؟ کسی طوری شده؟
    ذهن آریا همانطور که معمول اینجور وقتهاست، به طرف مرگ و میر رفت.
    - آقا بزرگ و مامان بزرگ خوبن؟
    قاعدتاً وقتی حرف از خبر بد می شود فوراً ذهن بطرف مرگ نزدیکان می رود و اول از همه به سراغ نزدیکترها و پیرها .آریا دلواپس پدر و مادر مهرانگیز خانم شده بود. پدربزرگ و مادربزرگ مادری اش.
    مهرانگیز خانم بسرعت جواب داد:
    - خوب خوبن. این چند روزه مرتب سراغ تو را می گرفته اند.
    - پس...
    استاد سپهر ترسید که کار بدتر شود، زودتر شروع کرد:
    - والا از اون خبرا نیست. فقط یه خبر خوبه که برای من خوشایند نیست. یک خواستگاری... میدونی...
    آریا که خیالش راحت شده بود، بلند بلند خندید و از جا بلند شد. درحالی که به طرف آشپزخانه و سماور می رفت، گفت:
    - حتماً حضرتتون قصد تجدید فراش داشتند ونشده، دختره....
    - نه پسرم، شوخی نکن. برای من یکی ناراحت کننده بود. من به شاگردام و سرنوشتشون حساسم...
    آریا ایستاد. انگار اتفاق را بو کشید. غزل هم شاگرد پدرش بود. چای نریخته برگشت به طرف پدر، با نگاه می پرسید. استاد سپهر هم جواب داد:
    - یک نفر از غزل صدر خواستگاری کرده!
    آریا سرخ شده بود اما می خواست روپوشانی کند، شروع کرد به خندیدن:
    - اونکه معلومه، صارمی بوده، عادل... حتماً عادل صارمی...
    - درست حدس زدی اما ناراحت کننده اینه که غزل جواب مثبت داده، بدون مشورت با من یا دوستاش!
    آریا اندیشید:
    - پس کار بدتر از اینهاست!
    رویش را برگرداند. می خواست خودش را با قوری و سماور و استکان مشغول کند تا پدر و مادر متوجه ی ناراحتی اش نشوند. استاد سپهر به همسرش اشاره کرد. انتظار داشت به کمکش بیاید که آمد:
    - تو هم همه چیزو سخت می گیری کیوان. اون غزلی که من می شناسم به این راحتی شکار نمی شه. اونم شکار کسانی مثه... اسمش چی بود؟
    - صارمی.
    - آره شکار امثال صارمی نمی شه. اما خب تو هم حق داری، باید با تو مشورت می کرد. یعنی تو استاد شعر و به قول خودت استاد زندگی اونا هستی!
    دیگر نمی دانستند چه بگویند! ساکت شدند. مهم ادامه ی حرف بود که نمی دانستند چطور بگویند. آریا بعد از آنهمه ور رفتن با قوری و استکان بدون ریختن چای برگشت و گفت:
    - ببخشید یهو یادم اومد. یه کاری داشتم که باید انجام می دادم. یه جزوه هست که باید...
    به طرف اتاقش راه افتاد. استاد سپهر که متوجه شد بهترین فرصت را دارد از دست می دهد، گفت:
    - یه لحظه صبر کن آریا جان. بعداً برو.
    - کاری داشتین؟
    - میشه اجازه بدی بیام توی اتاقت؟
    - بفرمائین. فقط بهم ریخته س. آخه این چند روزه نبودم و...
    - عیب نداره، بریم.
    دست پشت شانه پسرش گذاشت و راه افتادند. استاد سپهر لب تخت آریا نشست:
    - ببین شما دوتا.. منظورم تو و غزله... هر دوتون اشتباه کردین، از اول...
    - پدر خواهش می کنم!
    - نه، من خواهش می کنم. تو گوش کن. لجباز و مغرور...
    آریا سرخ شده بود. سرش را پایین انداخته بود و ناخن انگشت شصتش را می جوید.
    - ناخنتو نخور. درست مثه بچگیات، هوم... می گفتم. هر دوتاتون کله خر بودین و این میانه دزد سوم زد و برد!
    - برد؟!


    برد را آریا با لحنی گفت که سرشار از یاس و غم بود. شاید احساسهای دیگری هم دراین سؤال یک کلمه ایش نهفته بود.
    - بله برد! غزل را از دست تو و خود غزل گرفت و برد! ازدواج کردند....
    - غیر ممکنه!
    - درسته! تو فکر می کردی غیر ممکنه! اطمینان بیش از حد به خودت! هیچ معلوم هست چرا اینقدر به پیروزی خودت اطمینان داشتی؟
    استاد سپهر راه خوبی پیدا کرده بود برای آنکه بار فاجعه را کم کند. به بحث و جدل پناه برد. فکر می کرد:
    - آره اینطوری بهتره!
    آریا داشت بشدت و با سرعت ناخنهایش را می جوید. تند و تند، همه ی ناخنهایش را، استاد سپهر ادامه داد:
    - چقدر باید انتظار می کشید؟ هان چقدر؟ تو حاضر نشدی حتی یک کلمه، یک کلمه به اون بگی! اون منتظر یک کلمه از طرف تو بود! اما تو دریغ کردی!
    - چرا من ؟
    - چرا تو؟ خب معلومه. همه جای دنیا این مرده که پاپیش می ذاره. حتی توی نمیدونم اورپا و آمریکا هم مرد شروع می کنه. ساختمان وجودی زن طوریه که نیاز به محبت و اظهار عشق داره اما هیچوقت پیشقدم نمی شه! حتی همسر آدم باشه. همسر بیست ساله ی آدم! امان از جوونی! توی کله خر، دختره رو بدبخت کردی!
    - خودش کرده، اگه اینجوره که شما می گین، خودش کرده! میخواست بگه نه!
    - بگه نه؟ از کجا معلوم که اون پسره ازش خواستگاری کرده باشه؟ اون که اصلاً جرات نمی کرد پاپیش بذاره! از کجا که خود غزل به اون نگفته باشه! فرمان نداده باشه! من مطمئنم همینطور بوده! توی این مدتی که نمی اومد، پیش من نمی اومد،هر اتفاقی افتاده توی این مدت افتاده! من که نمیدونم، تو هم که حرفی به من نمی زنی...
    - آخه چی بگم؟
    دیگر صدای آریا مثل قبل نبود. صاف و معمولی. صدایش می گرفت. خش برمی داشت! گرفتگی ای که از اعماق گلو می آمد! گرفتگی ای که ازیک بغض ناشی می شد. آریا داشت بغض می کرد. دل استاد سپهر هری پایین ریخت. طاقت نداشت بغض پسرش را ببیند. غم پسرش را شاهد باشد.
    - بگی که چی شد این مدت؟ این مدتی که تو توی خودت بودی و غزل اینجا نمی اومد. من مطمئنم که غزل از تو ناامید شده، یا اینکه در یک بحران روحی تصمیم گرفته، هر چی هست دیگه کار تموم شده! با هم عروسی کرده ن و رفتن آمریکا!
    - چی؟
    ضربه وارد شده بود. تا توانسته بود آماده اش کرده بود اما اول و آخر باید می گفت و گفته بود!
    دستهای آریا شل شدند! انگشتهایش که ناخنهایشان را می جوید، پایین افتادند! آریا مات و مبهوت به پدر نگاه می کرد:
    - جدی می گین؟ رفتند؟
    پدر پلکهایش را بست، یعنی بله. و بعد هر دو دست را در موهای سرش فرو برد و سرش را گرفت. آرنجها را بروی زانوها گذاشت، تکیه گاه سر! نمی توانست در چشمهای فرزندش نگاه کند.
    - دیدن غم دیگران آسان نیست. خصوص غم فرزند! من طاقت دیدن غمش را نداشتم. تو برو، شاید بتونی یه کاری بکنی. هر چی باشه، مادرشی! بهش نزدیکتری.
    به همسرش گفت، وقتی از اطاق بیرون آمد، به مهرانگیز خانم گفت. شکسته شدن آریا را دیده بود و طاقت نیاورده بود. ادامه داد:
    - کمکش کن. هر جوری که می تونی، بغلش کن، گریه کن. هر کاری که می تونی، هر کاری که..
    دیگر نمی توانست بایستد. خودش هم داشت گریه می کرد. نمی خواست اشکهایش را....


    اشکهای مهرانگیز خانم فرصت نمی دادند. همینطور پایین می ریختند:
    - عزیز مادر... مادر فدات شه.
    گفت و آریا را بغل کرد.
    - آخ مادر... مادر...
    آریا می گریست. گریه ای بی امان و هیچ نمی توانست بگوید! استاد سپهر که صدا را شنیده بود با خودش گفت:
    - خدارا شکر. خدا را شکر که گریه می کند. بهتر است و گرنه...
    و از ساختمان بیرون رفت. می خواست در خلوت اطاق خودش سیر گریه کند. هر دو سیر گریه کردند. مادر و فرزند. نمی توانستند حرف بزنند. بغض راه گلو را بسته بود. آریا دلش می خواست فریاد بزند. بگوید دوستت دارم غزل! می خواهمش مادر! به اندازه ی دنیا! اما هیچ صدائی از گلویش بیرون نمی آمد!
    - زندگیه دیگه مادر... طاقت داشته باش پسرم.
    مهرانگیز خانم می خواست دلداری بدهد اما نمی شد! نمی توانست! خودش هم زار می زد و آریا...
    - مادر چرا؟... چرا اینطوری شد؟ تقصیر منه!
    - می خواستمش! ... خیلی...
    - آخ غزل!
    و بالاخره صدایش باز شد. فریاد آنقدر بلند بود که استاد سپهر در اتاق بالا شنید:
    - آخ غزلم، غزل...
    و دیگر فریاد غزل، غزل آریا با گریه اش همراه شده بود. می گریستند دو تایی. مادر و فرزند. و شاید سه تایی! مادر و فرزند و پدر!
    گریه درمان دل است، اگر گریه نبود....
    استاد سپهر نه تنها درد فرزند را حس می کرد و می گریست، که غم کهنه ی خودش هم می سوزاندش!تا حالا نتوانسته بود اینجوری و از صمیم قلب گریه کند!
    - آی عشق!! آی عشق!! چه می کنی تو؟! وای از دل! وای از دل من! وای از دل آریا! او هیچوقت، حتی یکبار از ذهنش نگذشته بود که معشوق را بصورت یک جسم، یا یک همسر می خواهد! او عاشق معشوق بود! درد سوختن آریا را حس می کرد! درد جدائی را! سوز جدائی را!
    وای که چه سخت است یکی را دوست داشتن و از دست دادنش؟!
    - گریه کن پسرم! فریاد بزن آریا جان! می فهمم که چه می کشی؟ گریه کن عزیز دل پدر...
    - گریه کن پسرم! مادرت می فهمد! من هم درد دوست داشتن را چشیده ام! گریه کن عزیز دل مادر...
    - سلام مرد!
    - سلام مرتضی جان.
    آریا سرش را بلند کرد و دوباره زیر انداخت. در خانه ی خودش بود. طبقه دوم آموزشگاه. پشت میز تحریرش نشسته بود که مرتضی داخل شد. مرتضی کلید آنجارا داشت. آرام آرام آمد و کنار میز ایستاد.
    - بشین.


    مرتضی نشست. نمی دانست چطوری شروع کند. آریائی که می دید با آریای قبل زمین تا آسمان فرق داشت. یک چین عمیق در بین ابروهایش جا خوش کرده بود. در پیشانیش هم که پیش ازاین صاف صاف بود، چند چین کوتاه و بلند به چشم می خورئ. صورتش نه تنها گرفته و درهم بود که رنگ طبیعی اش را هم نداشت! مثل آدمهائی که از رختخواب مریضی بلند می شوند، رنگ پریده بود! انگار آب شده بود! شاید از نصف هم کمتر! خیلی لاغر شده بود! داشت نقاشی می کشید. شاید یک ربع ساعت هر دو ساکت بودند. مرتضی فقط به او نگاه می کرد و افسوس می خورد. بالاخره آریا سرش را بلند کرد و گفت:
    - خب؟
    معلوم نبود با این خب چه می پرسد! مرتضی نمی دانست باید چکار کند. جواب داد:
    - هی، می گذره، میدونی من واقعاً متاسفم.
    - خب دیگه...
    - خودت می دونی که چقدر به تو علاقه دارم. تو تنها دوست من هستی آریا. من طاقت ترا ندارم. میدونی چرا توی این مدت سراغت نیومدم؟
    - نه!
    - می خواستم خلوتت رو بهم نزنم. همون اول که مادرت گفت رفته ای مسافرت، فهمیدم رفته ای ویلا. با خودم گفتم مزاحمت نشم. مرتب به خونه تون زنگ می زدم. همینطور به ویلا، منتها به مش عباس گفته بودم مزاحمت نشه. تا اینکه دیروز وقتی زنگ زدم گفت آمده ای تهران. فهمیدم اینجایی.
    - خب دیگه...
    - تو این مدت با همه ی اساتید صحبت کردم. آموزش دانشکده واقعاً محبت کرد. تموم واحدهایی که گرفته بودی، پاس شد. یعنی اساتید نمره های میان ترم و پژوهش ها و کارهای قبلی ات رو برای آخر ترم رد کردند. آموزش هم قبول کرد. البته پدرت هم زحمت کشید. راستی تقاضای مرخصی تحصیلی تو دیدم. خوب کاری کردی...
    مرتضی بلند شد و به طرف آریا آمد. وقتی بالای سرش رسید. هر دو دست را روی شانه های آریا گذاشت و در حالی که توی چشمهاش نگاه می کرد گفت:
    - من وا قعاً متاسفم! هیچ کاری از دستم بر نمی اومد. تنها کاری که تونستم بکنم، این بود که منم این ترم رو مرخصی گرفتم، پیش خودم گفتم شاید کاری داشته باشی. گفتم در دسترست باشم. میدونی آخه...
    چشمهای آریا خیس شده بودند. مرتضی هم طاقت نیاورد. چشمهایش می سوخت. اشک راه خروج می خواست، می خواست جاری شود. و مرتضی گریست! رویش را برگرداند تا راحت تر گریه کند. به طرف پنجره رفت و همانجا ایستاد...
    هر دو دوست سیر گریستند اما این آریا بود که شروع به حرف زدن کرد:
    - آی مرتضی جان، دیدی؟
    - اوهوم.
    - کی باور می کرد؟ تو باورت می شه؟ نه، نمی شه! منکه منتظر بودم یکی از همین روزها دوتائی با هم اعتراف کنیم! انگار اون لحظه را می دیدم، می دیدم که داریم به هم...
    لبخند تلخی بر لبهای آریا نشست. مرتضی حرفش را برید:
    - میدونم، میدونم. خودتو اذیت نکن.من همه چی رو می فهمم. هیشکی باور نمی کرد! اگه بدونی بچه ها چه حالی داشتن؟! همه شون ناراحت بودن. ژاله، شیدا... همه و همه.
    - ای روزگار! ای روزگار! کی فکرشو می کرد؟
    آریا تا حالا این جمله را تکرار کرده بود: کی فکرشو می کرد؟ گوئی این جمله در ذهنش تکرار می شد، مرتضی بطرف او رفت. دستش را گرفت و بلندش کرد:


    - بیا برویم توی حیاط آموزشگاه زیر درختا قدم بزنیم. اینجا دل آدم بیشتر می گیره. بریم توی هوای آزاد.
    - باشه، منم همینطورم. میخوام برم. اصلاً از اینجا برم. اینجا هوا کمه! برم یه جائی که هوا باشه! یه جای آزاد! آزاد آزاد!
    مرتضی ناگهانی و با صدای بلند گفت:
    - بیا باهم برگردیم ویلا!
    آریا آهی کشید و جوابی نداد.
    - خواهش می کنم آریا. بیا بریم اونجا. میدونم که تازه برگشتی، اما وقتی با هم باشیم فرق می کنه.
    - باشه. هر چند من دیگه اینجا و اونجا فرقی نمی کنه. هیچ جا نمی شه نفس کشید، اما باشه.
    - همین حالا...
    - باشه.
    - پس من تلفن کنم. هم به پدر و مادر تو، هم به خونواده ی خودم. می گم آریا به من زنگ زده برم پیشش. شماره موبایل تراهم می دهم. می گویم از یکی از دوستان قرض گرفته ایم...
    - هر کاری دوست داری بکن... اما نه صبر کن...
    - چرا؟ کاری پیغامی چیزی داری براشون؟
    - نه، پیغام که نه. قضیه ویلا و ماشین و آموزشگاه و بقیه ی چیزها رو می خوام بهشون بگم. دیگه حوصله ی فیلم بازی کردن و دروغ گفتن و هی الکی اردو رفتن رو ندارم!
    مرتضی سرجایش ایستاد نمی دانست چکار کند!
    - هان چیه؟ به فکر افتادی؟
    - والا نمیدونم. یعنی درسته که حالا بهشون بگی؟ میدونی این مسئله کوچیکی نیست، مسلماً وقتی اونا بفهمن که تو از نظر مادی چه وضعی داری، خوشحال می شن. اما فکر نمی کنی با این وضع و حال تو، اون لذتی که باید ببرن، ازشون گرفته می شه؟
    - من دیگه به این حرفا کاری ندارم.
    - نه، مسئله این حرفا نیست. ببین من فکر می کنم، یعنی با اینکه هنوز پدر نشدمف فکر می کنم برای پدر و مادر هیچی مهم تر از خوشبختی بچه شون نیست! استاد سپهر و مهرانگیز خانم وقتی خوشحال هستند که حال تو خوب باشه. حالا اگه میلیاردها پول داشته باشی و ناراحت باشی، براشون فرقی نمی کنه. برای اونا شادی تو مهمه! حالام که تو...
    - هر کاری می خوای بکن. یعنی هر کاری به نظرت درسته انجام بده. اما من یکی دیگه حوصله ی ادا و اطوار و فیلم بازی کردن ندارم.
    مرتضی به فکر فرو رفت. شاید هم دانستن آنها هر چند در این شرایط، بهتر از ندانستنشان بود. اندیشید:
    - شاید هم خونواده با هم توی ویلا جمع بشن و حال آریا بهتر بشه. البته شاید... بالاخره اون دوتا بعد از یک عمر جون کندن و درس دادن چند صباحی استراحت کنن...
    و قبول کرد، اما گفت:
    - باشه بهشون می گم. اما اجازه بده حضوری بگم. میدونی تلفنی یه جوریه! انگار...
    مرتضی فکر می کرد یکی از بهترین لحظه های عمرش خواهد بود. او از دیدن خوشحالی آدمها لذت می برد. خصوصاً که آنها پدر و مادر عزیزترین دوستش باشند! تصمیم گرفت خودش به منزل استاد برود و حضوراً همه چیز را به آنها بگوید.
    - آقای صادق عزیز شنیده بودم خیلی شوخین! اما نه اینقدر!
    جواب استاد سپهر مثل یک سطل آب سرد بود که روی سر مرتضی ریخته شد. نمی دانست چه بگوید! همینطور به آنها نگاه می کرد و فکر می کرد. عاقبت گفت:
    - یعنی اینقدر دور از ذهنه؟!


    مهرانگیز خانم هم سینی چای را جلوی مرتضی گذاشت و با لبخندی گفت:
    - ولی خودمونیم آقای صادق، های خوب می شد اگه اینطوری می شد!
    - دست بردار خانم جون!
    استاد سپهر بیحوصله گفت: انگار از حرفهای مرتضی بدش آمده بود. دیگر نمی شد ساکت نشست:
    - استاد عزیز، آقای سپهر گل. همه حرفهای من راسته! عین حقیقته. هیچ فکر کردین در یک سال گذشته، آریا چقدر اردو و سفر رفته؟! شما که خودتون توی دانشگاه تدریس می کنین و عضو هیئت علمی هستین، تا حالا کی دیدین دانشجوها اینقدر اردو برن؟
    آقای سپهر حرف مرتضی را قطع کرد:
    - البته درست می گی. ما هم این فکر رو کردیم. هم من و هم مهرانگیز. اما دو نکته باعث شد که قبول کنیم که هنوز هم قبول داریم. یکی اطمینان به حرفهای پسرمون، و دوم اینکه خودت میدونی در یک دانشکده اگر نمایندگان دانشجوها در انجمن های مختلف فعال باشند، میتونند بیشتر از این هم اردو تشکیل بدن. در هر صورت...
    - باشه تا اینجا قبول، اما وجود خانم شیفته را قبول دارین یا اونم خیاله یل بقول شما شوخیه؟
    - خب اونکه درست، بله ایشون خیلی به ما لطف داشتند، هم به من و هم به آریا
    - خدارو شکر که تا اینجا رو قبول دارین. اصولاً مردم خبر خوب را فوراً قبول می کنن. خبر بده که باید ثابت بشه! یعنی آدما نمی خوان توی دلشون قبول کنن! هی دلیل می یارن که نخیر این اتفاق نیفتاده و...
    مهرانگیز خانم ساکت بود و به حرفهای آن دو گوش می داد، به طور ناگهانی حرف مرتضی را قطع کرد و رو به شوهرش گفت:
    - چرا اینقدر مبارزه می کنی کیوان؟ آقای صادق که بیکار نیستند، نه بیکارن و نه دور از جونشون دیوونه!
    و رو به مرنضی ادامه داد:
    - آقای صادق من قبول دارم. حالا باید چیکار کنیم؟
    - هیچی چند روزی مرخصی بگیرین تا راهی شمال شویم. یا نه اگر خواستین امشب را مهمان آریا باشین، توی آموزشگاه، طبقه دوم آپارتمان خصوصی آریاست. یه سورپریز هم هست. موافقین؟
    مرتضی خیلی جدی دعوتش را برای شام تکرار کرد و رفت. خودش را به آریا رساند.. دلش می خواست در این شرایط یک جوری آریا را خوشحال کند. می دانست که خوشحالی پدر و مادرش او را خوشحال می کند. برای همین کمی غلو کرد. شادی استاد و همسرش را بیشتر از اندازه ی واقعی منعکس کرد. صورت آریا کمی باز شد اما نه آنقدر که مرتضی دلش می خواست:
    - خب دیگه مرد بزرگ. یه دستی به سر و صورتت بکش که دیگه وقت اومدنشونه. باید شاه پسرشون را اقلاً مرتب ببینن...
    - بسه دیگه. تو هم بند کردی به من! بس نیست این یک ساعت قر و فر؟
    مرتضی از وقتی که برگشته بود، شروع کرده بود به تمیز و مرتب کردن خانه. به زور آریا را به حمام فرستاد و سر و صورتش را صفا داد. شام را به یک رستوران سفارش داد و دیگر کاری نمانده بود جز انتظار کشیدن و عاقبت انتظارشان به سر آمد. شرایط بر روی آریا هم اثر گذاشته بود. او هم از ان حالت گرفته و بی تفاوت بیرون آمده بود! بخه وضوح منتظر بود! نه تنها منتظر، که گوئی دلواپس! شاید هم دلواپس اظهارنظر پدر و مادرش بود . عاقبت هم طاقت نیاورد پرسید:
    - به نظر تو چی می گن؟ یعنی خوششون می یاد؟
    - چرا که نیاد؟ تو از پولها بهترین استفاده را کردی! زحمت کشیدی، کار کردی! باید به تو افتخار هم بکنند!
    - نمیدونم.


    مرتضی اندیشید:
    - کاش غزل هم با اونها بود! چی می شد؟! خدایا چرا...
    زنگ در به صدا در آمد، با اشاره ی مرتضی، آریا گوشی آیفون را برداشت. برای همین حرکت کوچک یک ربع ساعت جر و بحث کرده بودندو مرتضی عاقبت نظرش را به آریا قبولانده بود:
    - بابا باید حس کنند که پسرشان صاحب خانه است باید بشنوند که اون خودش می پرسه کیه! بخدا کیف می کنن!
    و کیف کرده بودند.
    - کیه؟
    شنیدن صدای آریا برای آن دو، نه تنها لذت بخش که بسیار دور از ذهن بود. آخر هنوز باور نداشتند که به خانه ی پسرشان قدم می گذارند!
    - قربون صداش برم، خودشه! چیزی نگو، صبر کن دوباره بپرسه. زنگ بزن، زنگ بزن.
    - امان از زن! آخه بابا... خب باشه! بیا اینم یک زنگ دیگه!
    آریا دوباره پرسید:
    - کیه؟
    و بعد رو به مرتضی گفت:
    - شاید اونا نباشند، شاید یکی دیگه س. بیا خودت گوشی را بگیر ببین کیه!
    آریا متوجه نبود که صدایش از پشت در شنیده می شود. آنها حرفهای اورا شنیده بودند و مهرانگیز خانم با عجله گفت!
    - نه مامان مائیم، دررو باز کن.
    آریا بارها از خانه ی رویائی اش صحبت کرده بود. حتی چند باری به زبان آورده بود. چند سال قبل یکبار با پدرش به قبرستان ظهیرالدوله رفته بودند، بعد از آنکه پشت سراستاد سپهر حرکت کرده بود و سر قبر چند هنرمند فاتحه خوانده بود، بی اراده گفته بود:
    - می بینید پدر؟ خدا کاری کرده که بعد از مرگشون هم یه جای باصفا دفن بشن!
    استاد سپهر جواب داده بود:
    - درسته، هنرمندا صاحب یه روح حساس هستند، روح حساس هم با طبیعت بیشتر احساس راحتی می کنه، برای همین از دار و درخت و گل و سبزه و آب بیشتر خوشش میاد. خب خداهم آرزو شونو برآورده کرده.
    - میگم پدر؟
    - جان پدر.
    - کاش می شد ما هم توی این خیابون خونه می خریدیم.
    پدرش حرف را برگردانده بود. صورتش سرخ شده بود و آریا از دست خودش عصبانی شده بود:
    - وای که چقدر من نفهمم! آخه این چه حرفی بود من زدم! خدایا منو ببخش.چقدر پدرمو اذیت کردم. اونکه تقصیری نداره. از خدا می خوام خونمون اینجا باشه. ولی...


    بار دوم وقتی بود که پدرش از باغ سفارت انگلیس صحبت می کرد، باغی که سالها پیش خارج از تهران واقع بود و باغ ییلاقی سفارت بود اما حالا وسط شهر واقع شده بود. درست بالای خیابان دولت.
    - می گم پدر اینجا چقدر باصفاست! کاشکی خونه ی ما..
    و حرفش را خورده بود. دفعه قبل را به یاد آورده بود، صورت پدرش را، صورت گلگون پدرش را...
    و حالا آریا صاحب یک چنین خانه ای شده بود! درست همانطوری که آرزو داشت! هر چند بعنوان یک آموزشگاه و کلاس کنکور استفاده می کرد اما طبقه ی دومش هیچ کم و کسری ای نداشت. تازه حیاط بزرگ و زیبایش همانی بود که می خواست. درختهای چنار و کبوده و کاج، یاس امین الدوله، باغچه های پر گل و ساختمانی که بوی گذشته می داد. یادش افتاد به حرف مرتضیف موقعیکه می خواستند آنجا را بخرند:
    - پسر انگار اینجارو برای تو ساختن! نگاه کن چند تا کلاس می تونی...
    حالا هم خانه شده بود برای او هم آموزشگاه برای کارش! بی ارداه لبخند زد. تمام فکرهایش چند لحظه بیشتر طول نکشیده بود. صدای شاد مرتضی آریا را بخود آورد:
    - هی کجایی مرد؟ چرا ایستادی و لبخند می زنی؟ د راه بیفت، داریم می ریم پیشواز پدر و مادرت!
    - باشه بریم.
    آریا و مرتضی به پیشواز آمده بودند. آریا حالات پدر و مادرش را می دید و دیگر طاقت نیاورد. درست که یک شکست عشقی را دلش را شکسته بود اما یان پیروزی مادی کوچک نبود! نمی شد از کنار آن بی تفاوت گذشت! آدمیزاد خیلی پیچیده است! آریا متوجه نبود که برای اولین بار بعد از شنیدن خبر ازدواج غزل لبخند زده است! لبخند شادی! و دیگر به طرف پدر و مادرش دوید، راه نرفت، دوید:
    - سلام پدر، سلام مادر... خوش اومدین! خوش اومدین!
    - سلام. سلام پسرم..
    - سلام استاد. سلام خانم.
    - سلام آقای صادق، یلام آقا مرتضای گل!
    آریا با شوق خودش را در آغوش پدر انداخت و هنوز شانه و گردن پدر را کاملاً نبوسیده ، از آغوش پدر بیزون آمد و به آغوش مادر رفت.
    - عزیز دلم، عزیز مادر، خدارا شکر، خداراشکر.
    ومرتضی هم یک وقت متوجه شد که استاد سپهر بغلش کرده و دارد می بوسدش.
    - پدر ... پدر جان، استاد خوشحالم.. خوشحالم...
    - مرتضی جان، پسرم تو هم مثل آریایی. برای من، تو هم مثل پسرمی!
    چشمهای مرتضی می سوخت و بدو آنکه بخواهد اشکهایش جاری شدند. تازه متوجه شد که بقیه هم دارند گریه می کنند!
    - چرا گریه می کنید شماها؟
    - گریه شوقه مرد! گریه شوق!
    - میدونی آقای صادق، داشتم فکر می کردم یعنی پول و ثروت اونقدر ارزش داره که آدم از داشتنش اشک شوق بریزه اما یهو فهمیدم که نه، این اشک شوق برای موفقیت پسرمه! برای اینه که می بینم پسرم حداقل به یکی از آرزوهاش رسیده!


    فصل بیست و یکم
    خب اینم از مهمونی حضرتعالی در آپارتمان خودتون.
    آریا حرف مرتضی را قطع کرد و با خنده گفت:
    - آپارتمان من نه، طبقه دوم آموزشکده مون.
    - خب هر چی شما می گین. چه علی خواجه، چه خواجه علی!فرقی نمی کنه. مهم اینه که بالاخره تو پدر و مادرتو مهمون کردی! اونم توی خونه ی خودت، خونه ای که با سلیقه ی خودت مبله ش کردی، با دستای خودت چیدی و مرتب کردی. منظورمو فهمیدی؟
    - آره بخاطر همه چیز ازت متشکرم. بخاطر همه ی کارائی که برام کردی.
    - دست وردار. من کاری نکردم.
    - چرا، تو خیلی برای من زحمت کشیدی.
    - کدوم زحمت! میدونی چه آرزویی داشتم؟
    آریا که منظور مرتضی را حدس زده بود سرش را زیر انداخت و پرسید:
    - چه آرزویی؟
    - این که خودم دست به دستتون بدم، آره دلم می خواست خودم شب عروسیتون برقصم!حیف، حیف که... چیکار می شه کرد؟!
    آریا نمی دانست چکار کند! خودش از ناراحتی داشت می ترکید اما ناراحتی دوستش بدجوری دلش را می سوزاند. بغضی که در صدای مرتضی بود چشمهایش را از اشک پر کرد.
    - خدایا می بینی؟ اون به خاطر من ناراحته، بخاطر شکست من؟
    شانه های آریا می لرزید اما هنوز سرش پایین بود. دستهای مرتضی آرام بر روی شانه های او قرار گرفت:
    - هی مرد! داری چیکار می کنی؟ آروم باش، آروم... میدونی، دریا پر از موجه! بالا و پایین می ره اما حتی یه قطره از چشماش بیرون نمی ریزه! مثه دریا باش، توی دلت پر از موج باشه اما ظاهرت آرام. می فهمی؟ آرام! سعی کن، بیشتر سعی کن.
    مرتضی بلند شد و شروع کرد به قدم زدن:
    - من می رم پایین توی حیاط قدم می زنم. هر وقت آماده شدی بیا پایین.
    نیم ساعت بعد آریا پایین رفت. آرام و لبخندی برلب.
    - منو ببخش مرتضی جان. حالا اون حرفی که اول می خواستی بزنی. بزن.
    مرتضی مکثی کرد و گفت:
    - می خواستم بگم کی می ریم شمال؟ آماده ای که استاد سپهر و خانموشونو ببریم ویلا؟
    آریا دست مرتضی را گرفت و محکم فشرد:
    - متشکرم مرد! تو واقعاً دوستی! یه دوست خوب. راجع به سفر هم هروقت تو بگی آماده ام. فقط باید یه زنگی به مشد عباس بزنیم و بگیم ویلا رو آماده کنه.

















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    - آره باید یه لیست هم بدیم که خرید کنه، هر چی لازم داریم...
    و بالاخره کارهای سفر ردیف شد. هر چهار نفر سرحال و قبراق بودند. صبح با ماشین آریا از تهران راه افتاده بودند. خود آریا رانندگی می کرد اما آنقدر بین راه استراحت کردند که عصر در ویلا بودند. هوا خیلی خوب بود. تقریباً خنک و دلچسب! پدر و مادر آریا با خیال راحت روی کنده ی درختی نشسته بودند که معلوم نبود چطور به ساحل رسیده، تقریباً پوک شده بود. آریا و مرتضی روبرویشان ایستاده بودند.
    استاد سپهر و مهرانگیز خانم واقعاً خوشحال بودند! کارهایی که آریا در این مدت انجام داده بود، نه فقط شوق انگیز، که افتخار آور بود!
    - میدانی آریا به تو افتخار می کنم!
    - نه فقط به تو، به این پسرم هم افتخار می کنم! دستتون درد نکنه! شماها مایه افتخارید! میدونن ما بزرگترها فکر می کنیم اگر جوونها بطور اتفاقی مثه شماها به پول برسند، فقط می چسبند به عیاشی و ولخرجی و... آنوقت شماها اینطوری....
    مرتضی با خنده حرف استاد سپهر را قطع کرد:
    - حالا از کجا معلوم که ماهم نکرده باشیم...
    آریا با دست روی پای مرتضی کوبید و گفت:
    - خجالت بکش مرتضی!
    - خجالت نداره آریا جان، خب جوونید وحتماً هم نباید عیاشی باشه! می شه تفریح کرد، سفر، گردش...
    هر چهار نفر خندیدند. با صدای بلند. فقط آریا بود که دراعماق دلش غم از دست دادن غزل خانه داشت. غمی که در ته نگاهش بود و نبود! نبود که در ظاهر می خندید و بود که وسط خنده ساکت می شد! اما برای آنکه حال دیگران را خراب نکند، به طرف دیگر نگاه می کرد. به آن دورها. شاید به آنور کره ی زمین! نمی خواست پرده ی اشکی که نگاهش را تار می کند، پایین بیفتد و دیگران ببینندش!
    - غزلم چرا رفتی؟ چرا؟
    - آهای کجایی مرد؟
    صدای مرتضی دستهای آریا را در آی فرو برد. آریا یک مشت آب به صورتش زد و اشک را شست و به طرف آنها برگشت. با آنکه سعی می کرد صدایش طبیعی باشد که نبود:
    - اینجام، فرمایش؟
    - هیچی، هیچی. گفتم یه وقت فکر اردو رفتن نباشی....
    و دوباره همه به خنده افتادند. اشاره مرتضی به سفرهایشان دریک سال اخیر بود...
    و روزها به شادی می گذشت. استاد سپهر و مهرانگیز خانم شادترین لحظات عمرشان را می گذراندند. شب ها در کنار آتشی که پشت ویلا در هوای آزاد روشن کرده بودند، می نشستند. مشد عباس با تنه ی درختان بقول خودش( یک پایه) درست کرده بود:
    - بله آقا استاد! دیدم چهار پایه چهر تا پایه داره، اینها یک پایه! بجای چارپایه اسمشونو گذاشتم یک پایه!
    یک تکه چوب که می شد رویش نشست. یک تکه نیم متری از تنه درخت. هم زیبا، هم راحت.( یک پایه) ها را دور آتش چیده بودند. مشدعباس آتش را در گودالی روشن کرده بود و در کنار گودال دو میله ی فلزی فرو کرده بود. میله ها به شکل دوشاخه بودند. مرتضی با میل گرد سیخ کباب درست کرده بود. سیخ های نیم متری با دسته ی چوبی و حالا مشد عباس که گوشت بره را با استخوان در سیخ کرده بود، داشت سیخ را روی شعله های آتش می گرداند. سیخ را روی دومیله آتش گذاشته بود. استاد سپهر زمزمه می کرد:
    - اشک کباب موجب طغیان آتش است
    اظهار عجز پیش ستمگر زابلهی است!


    به به ! آقا استاد، دوباره بخوانید.
    مشدعباس پدر آریا را آقا استاد صدا می کرد.
    - بگذار بگوید. مرا هر جور که دوست دارد صدا کند.
    دراین مدت خود مشد عباس را هم گاهی مشد عباس یا آسید عباس صدا می کردند. استاد سپهر شعر را دوباره خواند و آسید عباس زیر لب زمزمه اش کرد:
    - راستی که بارک الله! چه خوب گفتید، یعنی شاعرش چه خوب گفته!
    - از شعر خوشت میاد آسید عباس؟
    - بله آقا استاد، خیلی. هر شعری تا حالا شنیدم، از بر کردم.
    - بارک الله، بارک الله، پس چرا برامون نمی خونی؟
    - کسی خواسته و من نخوندم؟
    خنده ی پسرها استاد سپهر را هم به خنده انداخت. لحظه هایی که با مهربانی طبیعت سرشار از زیبایی می گذشتند، همه را دور از غم و غصه ی معمول زندگی نگه می داشتند.
    - میدانی مهرانگیز جان در عمرم به اندازه ی این چند روز خوش نگذرانده بودم! چه آرامشی!
    - منهم همینطور. کاش می شد بازنشست شویم، بیاییم اینجا زندگی کنیم.
    - اونکه می شه. کاری نداره. اما تو مطمئنی می تونی از کلاس و بچه ها دست بکشی؟
    - والا....
    - خب همینه دیگه، والا...! آدم مطمئن نیست که بتونه!
    روزهایی که در ویلا گذراندند، بسیار دلچسب از آب در آمد. آنها با خاطراتی خوش به تهران برگشتند. مرتضی سعی می کرد فضا شاد بماند. مرتب شوخی می کرد، لطیفه تعریف می کرد. نمی گذاشت سکوت طولانی شود و آریا به فکر فرو برود. اریا هم در میان جمع بود و گاه حتی بیشتر از بقیه می خندید اما از ته دلش شاد نبود! آریا نمی دانست دلش کجاست! دلش جائی بود که غزل آنجا بود!
    - یعنی حالا غزل کجاست؟ دارد چکار می کند؟!
    غزل مشغول نقاشی بود. درهال خانه شان نشسته بود و ذهنیتش را نقش می کرد...
    - چی می کشی؟
    - می بینی که؟
    عادل در حالی که لیوان نوشابه اش را روی میز می گذاشت، دوباره پرسید:
    - می خواستم خودت بگویی...
    غزل با نگاهی تمسخر بار و لحنی طعنه آمیز گفت:
    - پس هنرمند باید دنبال اثرش بره و توضیح بده؟ میدونی توی این مدت که با هم بودیم، من به این نتیجه رسیدم که تو هیچ نسبتی با رشته ی هنر نداری! ماندم که برای چی اومدی رشته ی نقاشی....
    عادل حرف زنش را قطع کرد:
    - علاقه داشتم، تازه رشته های هنری امروزه ارزش خاص خودشونو پیدا کرده ن...
    - عجب، واقعاً که!
    - چی واقعاً که، خب در یک رشته ای درس می خوندم، یه روزی پزشکی ارزش داشت، یه روز دیگه مهندسی و امروز هنر.....
    غزل طاقت نیاورد ساکت بماند، حرف شوهرش را قطع کرد و با طعنه ای آشکار گفت:
    - توی بورسه؟! نه خجالت نکش، بگو دیگه...
    - اصلاً معلوم نیست امروز تو چته؟ بابا یه کلمه پرسیدم چی می کشی، اینکه دیگه اینقدر باز جویی نداره، نمی خوای بگی، خب نگو!
    عادل واقعاً که! اصلاً باور نمی کردم، میدونی بچه ها می گفتن، اما من باور نمی کردم، میگفتم مگه می شه یه نفر بیاد رشته ی نقاشی و استعداد و علاقه نداشته باشه، تازه قبول شدنش هم مطرح بود، اما حالا می بینم اونا راست می گفتن. تو در طول این مدت حتی یکبار مداد دست نگرفته ای، تازه قلم و قلم مو دست نگرفته ای هیچ، اصلاً انگار نه انگار که دانشجوی رشته ی هنر بودی! حتی یک کلمه دراین مورد صحبت نکردی، منو باش چی می گم، حتی حاضر نیستی یک لحظه به یه تابلو نگاه کنی... راحت الحلقوم می خوای، من بگم چی می کشم؟!
    - بابا ولمون کن تو هم...
    - درسته، وقتی کار به اینجا می کشه، تو می گی ولمون کن...
    - کار به کجا می کشه؟
    - به همینجا، به جایی که کم میاری!
    - باز دوباره شروع کردی، تو دیگه داری کفر منو بالا میاری غزل! متوجه شدی. متوجه شدی که رفتارت روز به روز داره بدتر می شه، اخه من چه گناهی...
    - صبر کن ببینم، تو چه گناهی کردی؟ تو هیچ گناهی نکردی، گناه از منه! فکر می کردم وقتی با هم بیاییم اینجا بالاخره هم رشته ایم، می ریم تماشای موزه ها، گالری ها، تابلوهای نقاشای معروف دنیا را می بینیم، دوباره می ریم دانشگاه، توی رشته ی خودمون ادامه ی تحصیل می دیم، اما هیهات....
    - هیهات که چی؟
    - هیهات، ای وای بر من و دل امیدوار من....
    - باز که خانم شعر فرموده ن؟!
    - خب چی بگم؟ به تو چی باید بگم؟ میدونی بجای تمام اون کارائی که آرزو داشتم تو چیکار کردی؟ توی این مدت با این همه امکاناتی که اینجا برای یه دانشجوی هنر بود چیکار کردی؟ تو فقط فکر عیاشی بودی، یا به کازینو رفتی یا دیسکوتیک، یا منو بردی به این بار یا به اون سالن رقص، کارت شده خوردن و خوابیدن و نوشیدن و قمار کردن....
    - همچین می گه قمار که هر کی بشنوه فکر می کنه من قمار بازم، خب معلومه که وقتی آدم میره کازینو می خواد بازی کنه، عیبم نیست، همه همین کارو می کنند. تازه وقتی که داریم ، می تونیم، باید از زندگی مون لذت ببریم، می فهمی لذت!! حتماً انتظار داشتی دوران ماه عسل و اوایل ازدواجم رو با نقاشی کشیدن وکتاب خواندن بگذرونم؟ هان؟
    - خب مگه چه عیب داره؟ تازه...
    - کور خوندی.
    - عادل!
    غزل با تحکم و صدای بلند گفت عادل. سکوت فضای خانه را پر کرد. غزل که احساس کرد خیلی بلند داد زده، سعی کرد جلوی عصبانیتش را بگیرد، اما نمی توانست حرف دلش را نزند:
    - هیچ متوجه هستی داری چطوری حرف می زنی؟ مگه مالاتیم؟ این حرفهای چاله میدونی چیه، کور خوندی! تو خجالت نمی کشی، تازه از چی داری دفاع می کنی، مگه زندگی خوردن و رقصیدن و...
    - پس چیه؟ هان! از نظر حضرت خانم زندگی چیه؟! بفرمایین، بفرمایین بگین تا منم بدونم!
    - هیچی! همینه که تو می گی!
    غزل احساس می کرد هر چه بگوید زیادی است. پالت رنگ را روی میز گذاشت، بلند شد، می خواست تنها باشد، اندیشید:
    - نیمه کاره می مونه که بمونه!
    به اطاقش رفت و در رابست.
    عادل نمی دانست چکار کند، درحالی که راه می رفت زمزمه می کرد:
    - بابا من که کار اشتباهی نکرده م، دارم زندگی می کنم. داریم زندگیمونو می کنیم، اما اون مرتب اشکال می گیره و قر می زنه، قرار نبوده که تارک دنیا بشیم! اینهمه امکانات هست، چرا استفاده نکنیم؟ خانم انگار انتظار دارن دوتایی بشینیم مثه بچه مکتبی ها به درس خوندن یا نقاشی کشیدن، تفریحشون هم یعنی تماشای تابلو و موزه! اخه اینم شد زندگی؟ شایدم بهانه س!
    می اندیشید:
    - نکنه فیلش یاد هندستون کرده، یاد دوستاش افتاده!
    حتی فکر آریا عادل را دیوانه می کرد، حس می کرد شوهری است که همسرش به او خیانت کرده است...
    - آخه اونا که ارتباطی با هم نداشتند، تازه این قبل از ازدواج ما بوده، اونم اگه بوده، که نبوده!
    - غزل حق نداشته کسی رو دوست داشته باشه، اگه کسی رو دوست می داشت، بیخود کرد با من ازدواج کرد!
    عادل عصبانی شد. همینطور که قدم می زد، تا نزدیکیهای اطاق غزل رفت، اما برگست:
    - بیخود! اصلاً نمی رم سراغش، فکر می کنه نوبرشو آوردهً باید محلش نگذارم،کم محلی! کم محلی آدمش می کنه. امشبم باید برم بیرون، باید به یکی از بچه ها زنگ بزنم و بریم یه جای حال، مخصوصاً باید طوری برم که غزل هم بفهمه کجا دارم می رم و با کی می رم، اصلاً باید با چند تا از دخترا پسرا بریم، آره اینجوری بهتره، میریم دیسکوتیک!
    شروع به گرفتن شماره تلفنی کرد:
    - سلام مجی جون، آره... قربانت، نه مریضه، حالش خوب نیست! ببینم امشب چیکار می کنی؟
    - خیلی عالیه، آره به دوست دخترت هم زنگ بزن، بگو با یکی از دوستاش بیاد.
    - آره خوبه، باشه، یکساعت دیگه خوبه، خداحافظ تا یک ساعت دیگه، قربانت.
    لبخندی از روی رضایت بر لبهای عادل نشست و از جا بلند شد، باید خودش را آماده می کرد.
    غزل هنوز گریه می کرد. از وقتی وارد اتاق خوابشان شد، خودش را روی تخت انداخت و بی اراده شروع به گریه کرد. نفهمید که چقدر گریه کرد و یا در بیرون اتاق چه گذشت، او داشت به خودش فکر می کرد و کاری که کرده بود....
    - حقمه، هر چی بکشم حقمه، خودمو گول می زدم، من که اونو می شناختم، بیخود فکر می کردم می شه، معلوم بود تفاهم نداریم، به کی لج کردم؟ به کجا؟ خودمو با دست خودم انداختم توی چاه، توی چاله.... با یه خوک، با یه حیوون ازدواج کردم.زندگیش فقط خوردن و خوابیدنه و... یه حیوون، به تمام معنا، آخه قرار نبود اون چیزی از هنر بفهمه، اما آخه یعنی اینقدر؟ مگه می شه؟
    سه ماه از ازدواج آنها می گذشت. با پولی که پدر عادل داشت هیچ کاری برایشان غیر ممکن نبود! بعد از ورود به آمریکا ساکن لوس آنجلس شدند. خانه ای که خریدند در یک شهرک آرام قرار داشت. چند همسایه ی ایرانی هم داشتند، آنها ارمنی بودند.
    - چه آدمهای خوبی!
    وقتی فهمیدند همسایه های جدیدشان ایرانی هستند و تازه ازدواج کرده، از هیچ کمکی دریغ نکردند، هر چند عادل خوشش نمی آمد:
    - یعنی چه این ادااطوارها؟ اینجا دیگه باید ایران فرق داشته باشه، ما کاری با اونا نداریم.
    اما غزل از همان روزهای اول احساس می کرد به درد و دل با دیگران نیاز دارد، خصوصاً کسی که زبانش را بفهمد و اولین کاری که کرد تلفن به زهرا بود، دختر فاطی خانم.
    - آخ فدات بشم غزل جون، اگه بدونی چقدر منتظر تلفنت بودم...
    - تلفن من؟ چرا؟ مگه...


    آره، مادر زنگ زد و قضایا را برام تعریف کرد. اگه بدونی چقدر دلواپس توه؟ آنقدر سفارش تورو کرده که نگو، گفتم مطمئن باش. غزل مثه خواهر منه.
    صدای گریه ی غزل باعث شد که زهرا خانم حرفش را قطع کند و بپرسد:
    - چیه غزل جان؟ گریه می کنی؟ آهان از غربته، همه همینطورن،روزای اول همینطوره، مال دوریه، دوری از پدر و مادر و...
    اما گریه غزل علتی غیر از اینها داشت. با هم قرار گذاشتند. زهرا آدرس گرفت و به دیدن غزل آمد، هر چند عادل از او خوشش نیامد.
    - من از این تازه به دوران رسیده ها خوشم نمیاد، دختر کلفت، دختر کلفته! حتی اگر زن رئیس جمهور بشه! خوشم نمیاد با اون رفت و آمد کنی.
    اما غزل توجهی نکرد. تنها امید او در این دیار غربت زهرا بود، و زهرا هم الحق سعی می کرد به غزل سخت نگذرد، هر چند مشکل جای دیگری بود. غزل اشتباه کرده بود، اشتباهی بزرگ!
    و حالا دوباره دعوا کرده بودند. غزل به پشت روی تخت دراز کشیده بود، فهمید که عادل از خانه بیرون رفته اما خیلی از جایش تکان نخورد. داشت به زندگیش فکر می کرد، به گذشته، به حال. مخصوصاً به چند ماه گذشته، به روزهایی که با شیدا قهر کرد و بعد...
    - چقدر من احمق بودم! خدای من طفلک آریا حالا چیکار می کنه؟ میدونستم که عاشقمه، اما... کاشکی از استاد خداحافظی کرده بودم، مسلماً نمی گذاشت اینکارارو بکنم... آخ خدا، چقدر به خودم ظلم کردم!
    یادش به اولین باری افتاد که این کلمه را گفته بود. داشت با مادرش تلفنی صحبت می کرد. هنوز حرفش تمام نشده بود که شنید:
    - ظلم؟ دختره ی بی عقل تو بهترین کار ممکن رو کردی، سعی کن خوش بگذرونی، خوش! می فهمی؟ دخترم گوشی رو میدم پدرت...
    - سلام بابا، ینگه دنیا چطوره؟ خوش میگذره؟ کجاها رفتی؟ چیا دید؟ عادل خوبه؟وضع چطوره؟ خوش هستین؟
    خوش! خوش! غزل از این واژه عقش می گرفت، هر بار که با پدر و مادرش تماس گرفته بود قبل از آنکه درد دلش باز شودف از خوشی می گفتند، خوش گذروندن!
    - خدایا چکنم؟ چیکار کنم، خودم کردم...
    درست از هفته ی اول به بعد این حال را داشت. در هیچ موردی با هم تفاهم نداشتند و عادل فکر می کرد حق با اوست، یکی بخاطر آنکه مردست و دوم بخاطر آنکه پول دارد...
    - چی کم داری؟ شیر مرغ و جون آدمیزاده هم بخوای برات فراهم می کنم! اینجا آمریکاست، می فهمی آمریکا! کافیه ارداه کنی، هر چی.... هر چی که بخوای!
    وای که چقدر این آدم نمی فهمید! نمی فهمید که نیازهای یک انسان فقط خوردن و خوابیدن و با زن بودن نیست. باید یک کاری می کرد، یک حرکتی، تلاشی. باید از ادامه این وضع جلوگیری می کرد.
    - دیگه بسه! از همین حالا به بعد رابطه زن و شوهری مونو قطع می کنم، منکه حیوون نیستم که فقط نیازهای جسمی آقا رو برآورده کنم!
    غزل بلند شد، انگار این تصمیم نیروی جدیدی به او تزریق کرده بود. فکر آنکه می تواند حداقل به این طریق جلوی شوهرش بایستد، امیدوارش می کرد.
    شوهر؟! خوبه که حتی توی ذهنم اونو شوهرم نمیدونم! اون عادله، فقط عادل. عادل صارمی
    هنوز سه ماه از زندگی مشترکشان نگذشته بود که کار به اینجا رسید. غزل در افکار خودش زندگی دیگری را تصور می کرد و عادل با خواسته های خودش به یک زندگی دیگر مشغول بود. غزل کتابی برداشت و شروع به مطالعه کرد. خودش نفهمید که کی خوابش برد، هر چه بود امشب لحظه هایش را به خواست خودش گذرانده بود!
    - گور پدر اون! هر جا که می خواد رفته باشه! هر وقت هم می خواد برگرده! فکر کرده اینجوری منو تحت فشار قرار می ده! مخصوصاً به دوستش مجتبی می گه: سعی کن با دوست دخترت بیای! بهش بگو دوستش رو هم بیاره! فکر می کنه من حسودیم می شه؟! اونقدر با این دختر و اون دختر برو تا بترکی!
    غزل خوابش برد..
    نصفه های شب عادل به خانه برگشت. شاید ساعت سه بعد از نیمه شب بود که برگشت. روی پاهایش بند نبود، تلو تلو خوران خودش را به اطاق خواب رساند و دستگیره ی در را چرخاند، اما در بسته بود. یکی دوبار دستگیره رابه پایین فشار داد اما در باز نشد. با صدای بلند گفت:
    - غزل ... غزل این در قفل شده، بازش کن.
    شاید فکر می کرد غزل به خاطر تنهایی اش در اطاق خواب را قفل کرده و حالا می خواست بیدارش کند تا او در اطاق را به رویش باز کند، اما خبری نشد. دوباره بلند تر تکرار کرد:
    - گفتم در اطاق قفله! پاشو بازش کن، منم عادل.
    اما خبری نشد، هر چه داد زد، خبری نشد. غرغر کنان به هال برگشت و روی یک کاناپه ولو شد. فقط کفشهایش را کند:
    - مـ...مـ... معلوم نیست خوا... خواب مرگ رفته این زن که بیدار نمی شه؟! بذار نشه.
    اما غزل بیدار شده بود و می شنید، سر و صدای عادل بیدارش کرده بود و غزل حتی گلایه های زیرزبانی اورا می شنید و جواب داد:
    - فکر کردی، حالا ببین!
    وصبح روز بعد عادل متوجه رفتار او شد، همسرش درست مثل زمان دانشجوئی شان شده بود! سرسنگین و جدی!
    - سلام خانوم خوشگله، خوب خوابیدی؟
    - متشکرم.
    - متشکرم؟
    - چی باید بگم؟
    عادل متوجه شد، گفت:
    - هیچی....
    و به آشپزخانه رفت، صبحانه را خورد، اما آن روز شروع دوره ای جدید در زندگی آنها بود.
    - کاری نداری عادل؟
    - کجا؟ همینطور بی مقدمه راهی شدی؟
    - مقدمه نمی خواست، با زهرا خانم قرار دارم. میخواهم امروز را با هم باشیم، یه کمی گردش توی پارک جنگلی و بعدشم ناهار می خوریم و غروب برمی گردم.
    - چرا غروب؟
    - برای دیدن زیبایی هاش، خداحافظ!
    عادل جواب نداد، باورش نمی شد که هنوز چند ماه از عروسی اش نگذشته، عروسش یکساله نشده، با او اینطوری برخورد کند!
    - باشه، حالا رهف برو تا بریم! بتاز تا بتازیم!
    و لجبازی آن دو شروع شد، هر کدام علاقه های شخصی خودشان را دنبال کردند. اما تفریح ها و علاقه های آن دو زمین تا آسمان با هم تفائت داشتند! غزل تمام لحظه هایش را با نقاشی و مطالعه و تفریحات ارزشمند می گذراند، اما عادل شبانه روز در بارها و دیسکوتیک ها و کازینوها پلاس شد!


    سلام زهرا خانم.
    - سلام غزل جان، چطوری عزیزم؟
    - قربان شما، خوبم.
    - خب خیلی خوش آمدی، من آماده ام. می خواهی همین حالا بریم بیرون؟ می تتونیم همینجا با هم یک چای بخوریم و گپی بزنیم و بعد بریم. هر جور که دوس داری.
    - والا میل میل شماست، اما بدهم نیست که یه چایی...
    - پس بشین تا برات بیارم.
    و خوردن چای همان و دوساعت گپ دوستانه هم همان.
    - دیروز مادر تلفن کرد، خیلی دلش پر بود. گفتم قطع کن و خودم زنگ زدم. مثه ابر بهار گریه می کردف مثه اینکه توی اون خونه فقط مادره که دوری تو رو حس می کنه...
    - اینو که خودم می دونستم.
    - اما نمی دونستی که موندن مادر فقط بخاطر توه، و حالا که دیگه تو اونجا نیستی، احساس می کنه وجودش اونجا زیادیه، میدونی...
    یاد فاطمه خانم چشمهای غزل را پراز اشک کرد.
    - بیا دستمال بردار، من واقعاً موندم که...
    - منم دلم برای فاطمه خانوم تنگ شده.
    - مادر بیش از تو ناراحتهف می گفت می خواد از خونه ی شما بره، می گفت دیگه طاقت نداره، آقا و خانم اصلاً باهاش نمی سازن، یعنی با هم نمی خوانند. می گفت تا غزل خانوم اینجا بود، بخاطر اون تحمل می کردم، اما دیگه نمی تونم!
    - می فهمم، می دونم چه می کشه!
    - از آقای صدر و میمنت خانم چه خبر؟ مرتب باهات تماس می گیرن؟
    - آره ولی ای کاش نمی گرفتن، کارشون شده پرسیدن اون چیزایی که دوس دارن، نادر یعنی پاپا از پول و اینجور چیزا می پرسه و می می هم از کازینو و پوکر... باور می کنین، دختر یکی یه دونه شونو فرستادن تو دیار غربت، به جای اینکه بپرسن حالش چطوره؟ خوشبخت هست یا نه؟ سؤالاشون شده اینا! نمی دونین زهرا خانم چقدر پشیمونم!
    - نه دیگه، قرار نشد از این حرفا بزنی، ببین عزیزم غیر از درد و دلای خودت، مادر هم همه چیز را برام گفته، اما مگه می شه آدم دم به ساعت یه تصمیمی بگیره و بعد بزنه زیرش؟
    غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و گفت:
    - مسئله دم به ساعت نیست! من فقط یک تصمصم اشتباه گرفتم، اونهم ازدواج با عادل بود.
    - ما کاری به درست یا غلط بودن این کار نداریم، حالا مهم اینه که تو سر تصمیمت بایستی، میدونی این مهمترین تصمیم یک انسن در تمام زندگیشه. آدما حتی اگه از یه پدر و مادر بدنیا اومده باشن و یه جور بزرگ شده باشن، بازم با هم فرق دارن، قدیمیا گفتن دوتا شیشه رو هم که بذاری بغل هم، به هم می خورن و صدا می دن.
    غزل حرف زهرا خانم را قطع کرد و با تعجب گفت:
    - برام خیلی عجیبه، شما دارین حرفای فاطمه خانومو می زنین! شما که تحصیل کرده ی آمریکائین و سالهاست اینجا زندگی می کنید؟
    - درست حدس زدی، عین حرفهای مادرمه! مهم نیست حرف مال کی باشه، مهم درست یا غلط بودن حرفه. آدما وقتی با هم ازدواج می کنند مدتها اصطکاک دارند تا بالاخره همدیگه رو بفهنن و با یه کمی کوتاه آمدن و یه کم گذشت به تفاهم برسند. اگه قرار باشه با اولین مشکل حرف از اشتباه کردم و نمیدونم جدائی و اینها بزنن که نمی شه!
    - نه زهرا خانم، شما منظور منو متوجه نشدین. من این مراحل را طی کردم، من عادل رو توی دانشگاه می شناختم، رفت و اومد داشتیم. اخلاق و رفتارشو می دونستم، من با خودم لجبازی کردم! به خودم ظلم کردم. من بخاطر لجبازی با دیگران به خودم ضربه زدم!
    - اگه اینطوره که اصلا! نمیدونم چی بگم! آخه مگه میشه آدم بخاطر لجبازی با دیگران خودشو توی چاله بندازه؟
    - بدتر، توی چاه! اما من انداختم!
    - چائیت سرد شد، بذار عوضش کنم.
    روز خوبی بود.شاید اولین روزی بود که غزل دلش را تمام و کمال برای زهرا خانم باز کرد. زنها حرف همدیگر را خوب می فهمند. و انروز هم گذشت، اما عصر که غزل به خانه آمد، عادل آماده ی بیرون رفتن بود و دیگر لجبازی آن دو شکل مشخصی به خودش گرفت. غزل برای خودش نقاشی می کرد، به زهرا خانم سر می زد، مطالعه می کرد. عادل هم برای خودش این بار و آن کازینو را زیر پا در می کرد. عادل فکر می کرد بالاخره غزل خسته می شود و دست از کارهایش برمی دارد، اما اینطوری نبود و بالاخره یک شب که عادل دیروقت به خانه برگشت، بی آنکه بخواهد، شروع به فحاشی کرد. بدون هیچ دلیلی از پشت در اطاق خواب شروع کرد:
    - آهای! با توام، زودباش در رو باز کن، من بهت دستور می دم.
    - برو بخواب عادل، صبح با هم صحبت می کنیم.
    - من صبح و این حرفا سرم نمی شه! من شوهرتم و بهت دستور می دم در رو باز کنی، فکر کردی شهر هرته؟ تو زن منی! باید شبها پیش من باشی.
    غزل با عصبانیت فریاد زد:
    - تو حال طبیعی نداری، برو توی اطاق خودت بخواب تا صبح.
    - تو دررو باز نکنی، نمی رم.
    غزل در را باز کرد. در حالی که سرخ شده بود. با عصبانیت گفت:
    - اینهم در! فرمایش دیگه ای هم بود؟
    عادل داخل شد. لب تخت نشست و گفت:
    - حالا بیا پهلوی من.
    غزل در حالی که داشت منفجر می شد از اطاق خارج شدو در حالی که می رفت گفت:
    - پس تو اونجا بخواب! من توی هال می خوابم.
    اما مگر عادل دست بردار بود؟
    - من امشب ول کن تو نیستم.
    و دیگر دعوا اجتناب ناپذیر شد، اول حرفها درشت شد و بعد فحش بود که درفضا رها می شد.
    - خجالت نمی کشی مرد؟ داری مثل نقل و نبات فحش قسمت می کنی، فکر نمی کنی فردا چه جوری می خوای تو صورت من نگاه کنی؟
    اما عادل دست بردار نبود و عاقبت مچ دست غزل را گرفت و سعی کرد از جا بلندش کند.
    - دستمو ول کن.
    - بلند شو، بهت می گم بلند شو.
    و وقتی عادل متوجه مقاومت غزل شد، دست درآورد! شاید فکر نمی کرد کار به اینجاها بکشد اما کشید و اولین سیلی، غزل را مثل ماده ببری خشمگین به طرف عادل کشاند! عادل مجبور شد از هر چه در دسترس بود استفاده کند، حتی از کمربندش.
    - خیال کرده! زنیکه لگوری، زیر سرش بلند شده! فکر کرده من خرم! حتماً دلت هوای اون پسره ی جعلق رو کرده! اون جوجه فکلی گشنه گدارو! پدر تو در می آرم، می کشمت....
    نه که غزل آرام ایستاد و کتک خورد، نه، او هم تا می توانست زد، اما با اولین ضربه ی عادل یک چیزی در و جود غزل شکست! چیزی که غزل فکر می کرد دیگر درست نخواهد شد.
    - دیگه نمی شه، تو خرابش کردی! بدجوری خرابش کردی! جوری خرابش کردی که دیگه درست نشه!
    و همانوقت راهی شد، راهی منزل تنها کسی که در آمریکا می شناخت، یعنی تنها کسی که می شد به او پناه آورد:زهرا خانم!
    - کیه؟ کیه؟
    - منم، غزل زهرا خانم!
    - چی؟ تو؟ اینوقت شب؟!
    و با باز کردن در متوجه ی وضعیت غیرعادی غزل شد:
    - چی شده؟ تو با ت چیکار کردی؟ این چه وضعیه؟
    غزل خودش را در آغوش زهرا خانم انداخت. گریه به او مجال حرف زدن نمی داد. گریست... غزل یک دل سیر گریست. همه ی دردهایش را گریست و از آن شب در خانه ی زهرا خانم ماندگار شد.
    پایان فصل بیست ویکم


    بیست و دوم
    معلوم هست این اردوی تحقیقی تفریحی کجا هست؟ اینرا ژاله وشیدا از مرتضی پرسیدند. مرتضی که یک آگهی دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان این دیگه بیست سؤالیه. مسئله مهم اینه که این اردو را من ترتبی دادم. اصلاً هم ربطی به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارین، همه ش مهمون منید! هرچندتا که باشین! شیدا درحالی که به شدت می خندیدید گفت: - نه بابا؟ از کی تا حالا اینقدر دست و دلباز شدید؟ ژاله اضافه کرد: - تازه نه برای یکی و دوتا. جناب صادق می فرمان هر تعدادی که بیان! و رو به مرتضی اضافه کرد: - شاید همه ی بچه های کلاس بخوان بیان؟ - خب قدمشون روی جفت چشماش!
    ش آخر چشماش را طوری ادا کرد که بین م وشین مشکوک بود! ژاله فوری مچش را گرفت:
    - بله روی چمشای کی؟ چشمام یا چشماش؟
    - خب همونکه اول گفتین.
    - یعنی روی چشمام.
    - بله درسته، یعنی دقیقاً همینکه فرمودین.
    ژاله متوجه ی کلک تازه مرتضی نشده بود اما شیدا با خنده گفت:
    - نگو ژاله جان. منظورش چشمای توه! آقارو!
    هر دو ادای دویدن به طرف مرتضی را درآوردند. او هم در حالیکه دستش را بصورت حایل جلوی صورتش می گرفت، گفت:
    - بابا غلط کردم. بخشیدش، بچه س، خارج از شوخی قدم همه روی چشماش. جداً روی چشماش، روی چشمان میزبان.
    - میزبان؟
    هردو باهم پرسیدند ومرتضی گفت:
    - بله میزبان! به زودی هم می فهمید کیه! فقط سعی کنید بچه هایی بیان که با حال باشن، حالگیری نکنن.
    شیدا باز هم خندید و گفت:
    - توی کلاس ما حال گیری وجود نداره. فقط یه نفر هست اونم...
    - آقای مرتضی صادقه!
    انرا شهریار گفت که جمله های آخر آنها را شنیده بود.
    - به به حضرت آقام تشریف آوردند؟ خودشون کم بودند، تو هم اومدی کمکشون؟
    - قضیه چیه؟
    - والا قضیه از این قراره که....
    ژاله برای شهریار تعریف کرد و قرار شد شهریار از بچه هایی که داوطلبند، ثبت نام کند. مرتضی پشت سر شهریار داد زد:
    - حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با میزبان، لباس و وسائل شخصی یادشون نره...
    ژاله بلندتر از مرتضی گفت:
    - یعنی بعضی ها فکر می کنند ممکن است کسی بدون لباس هم بیاد؟
    - والا از شما بعید نیست، ممکن است.....
    بچه ها ثبت نام کردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهریار ورقه ی اسمها را به مرتضی داد.
    - خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر این هفته ش. اصلاً نه، از همین حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه دیره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشکده ، فهمیدی؟
    شهریار شنیده بود. فقط چند تایی اعتراض داشتند که ساعت چهار زوده:
    - آخه چرا ساعت چهار؟ باید خوابمونو حروم کنیم؟
    - خب دیگه، اینجوری گفتن، یعنی آقای صادق که...
    و چهارشنبه رسید. مرتضی با راننده ی اتوبوس یک ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسید و اریا و مرتضی را سوار کرد و راهی در دانشگاه شدند.
    معلوم هست این اردوی تحقیقی تفریحی کجا هست؟ اینرا ژاله وشیدا از مرتضی پرسیدند. مرتضی که یک آگهی دست نوشته در دست گرفته بود، با خنده جواب داد: -آهان این دیگه بیست سؤالیه. مسئله مهم اینه که این اردو را من ترتبی دادم. اصلاً هم ربطی به دانشگاه نداره. تازه خبر ندارین، همه ش مهمون منید! هرچندتا که باشین! شیدا درحالی که به شدت می خندیدید گفت: - نه بابا؟ از کی تا حالا اینقدر دست و دلباز شدید؟ ژاله اضافه کرد: - تازه نه برای یکی و دوتا. جناب صادق می فرمان هر تعدادی که بیان! و رو به مرتضی اضافه کرد: - شاید همه ی بچه های کلاس بخوان بیان؟ - خب قدمشون روی جفت چشماش!
    ش آخر چشماش را طوری ادا کرد که بین م وشین مشکوک بود! ژاله فوری مچش را گرفت:
    - بله روی چمشای کی؟ چشمام یا چشماش؟
    - خب همونکه اول گفتین.
    - یعنی روی چشمام.
    - بله درسته، یعنی دقیقاً همینکه فرمودین.
    ژاله متوجه ی کلک تازه مرتضی نشده بود اما شیدا با خنده گفت:
    - نگو ژاله جان. منظورش چشمای توه! آقارو!
    هر دو ادای دویدن به طرف مرتضی را درآوردند. او هم در حالیکه دستش را بصورت حایل جلوی صورتش می گرفت، گفت:
    - بابا غلط کردم. بخشیدش، بچه س، خارج از شوخی قدم همه روی چشماش. جداً روی چشماش، روی چشمان میزبان.
    - میزبان؟
    هردو باهم پرسیدند ومرتضی گفت:
    - بله میزبان! به زودی هم می فهمید کیه! فقط سعی کنید بچه هایی بیان که با حال باشن، حالگیری نکنن.
    شیدا باز هم خندید و گفت:
    - توی کلاس ما حال گیری وجود نداره. فقط یه نفر هست اونم...
    - آقای مرتضی صادقه!
    انرا شهریار گفت که جمله های آخر آنها را شنیده بود.
    - به به حضرت آقام تشریف آوردند؟ خودشون کم بودند، تو هم اومدی کمکشون؟
    - قضیه چیه؟
    - والا قضیه از این قراره که....
    ژاله برای شهریار تعریف کرد و قرار شد شهریار از بچه هایی که داوطلبند، ثبت نام کند. مرتضی پشت سر شهریار داد زد:
    - حواست باشه. مدت سه روز! همه مخارج با میزبان، لباس و وسائل شخصی یادشون نره...
    ژاله بلندتر از مرتضی گفت:
    - یعنی بعضی ها فکر می کنند ممکن است کسی بدون لباس هم بیاد؟
    - والا از شما بعید نیست، ممکن است.....
    بچه ها ثبت نام کردند. چهارده نفر داوطلب شده بودند. شهریار ورقه ی اسمها را به مرتضی داد.
    - خب پسر بهشون بگو آماده باشند تا من ساعت و روزشو خبر بدم. در هر صورت آخر این هفته ش. اصلاً نه، از همین حالا بگو روز چهارشنبه ساعت.... ساعت پنج.... نه دیره، ساعت چهر صبح، قرار دم در دانشکده ، فهمیدی؟
    شهریار شنیده بود. فقط چند تایی اعتراض داشتند که ساعت چهار زوده:
    - آخه چرا ساعت چهار؟ باید خوابمونو حروم کنیم؟
    - خب دیگه، اینجوری گفتن، یعنی آقای صادق که...
    و چهارشنبه رسید. مرتضی با راننده ی اتوبوس یک ربع به چهار قرار گذاشته بود. اتوبوس سر ساعت رسید و اریا و مرتضی را سوار کرد و راهی در دانشگاه شدند.


    وای آریا! تو؟
    - آقای سپهر شما کجا بودید؟
    - سلام آریا جان، سلام.
    - خدارا شکر که دیدمت. کجا بودی این مدت؟
    - اقای سپهر سلام.
    - سلام آقای سپهر.
    بچه ها از دیدن آریا نه تنها خوشحال، که شوکه هم شده بودند. باور نمی کردند او دوباره پیش آنها برگردد!
    - سلام برهمه، خوش اومدین بچه ها!
    مرتضی اول همه را ساکت کرد و بعد گفت:
    - معرفی می کنم آقای آریا سپهر. دانشجوی سابق رشته ی نقاشی دانشکده هنر دانشگاه تهران و میزبان فعلی دانشجویان رشته ی نقاشی!
    - وای! بس کن دیگه!
    - نکنه می خواد همه شو بگه! دانشجویان رشته ی نقاشی دانشکده هنر.....
    همه خندیدند. بچه ها شاد و سرحال بودند. سؤالها با خنده وش ادی شروع شد:
    - کجا می ریم؟
    - تا حالا کجا بودی آریا؟
    - آقای سپهر از کی تا حالا...
    و مرتضی جواب همه را داد:
    - بچه ها ما همه مهمون آریائیم. داریم می ریم ویلای آریا که سه روز بخوریم و بپاشیم و خوش بگذرونیم. اگه بدونین چه جائیه! بهشت! باور کنین بهشته! حالا می بینین فقط باید چهار پنج ساعت صبر کنین.
    یکی از بچه ها حرف مرتضی را برید:
    - چهار پنج ساعت؟
    و آریا جواب داد:
    - برای رسیدن به جنگل و دریا زیاده؟
    همه هورا کشیدند. اما زمزمه هایی هم از گوشه و کنار به گوش می رسید و البته مخاطب این سؤالها غیر از ژاله و شیدا و مخصوصاً مرتضی نبودند. چرا که همه فکر می کردند آنها بیش از بقیه اطلاع دارند.
    - مال خودشه یا فامیلاش؟
    - از کی تا حالا استاد سپهر ویلادار شدن؟
    - راستی راستی مال اونهاست؟
    و پاسخ همه سؤالها خبر نداریم، ماهم نمیدانیم بود. البته مرتضی اضافه می کرد:
    - والا مثه اینکه ارث بهشون رسیده، گوئی به اریا رسیده....
    و رسیدند. بچه ها در محوطه ویلا پخش شدند. فضای گسترده و طبیعی همه را شاد و بی پروا کرده بود.
    - وای چقدر قشنگه!
    - چه خونه ای!
    - این چادرا چیه؟
    - اینا مال ماست. اونایی که دلشون می خواد توی هوای آزاد بخوابند!
    آریا از هیچ چیز دریغ نکرده بود. دلش می خواست تا آنجا که ممکن است به بچه ها خوش بگذرد.
    وجود استاد سپهر در ویلا بعنوان سرپرست اردو پدر و مادر بچه ها را مطمئن کرده بود.براستی هم هیچکس کاری که خارج از شأن یک دانشجو باشد انجام نداد. هر کدام از بچه ها با چند تایی طرح و تابلو به خانه برگشتند. تابلوهایی که بعضی شان چند بیتی از شعرهای استاد سپهر را در حاشیه داشتند. حاصل کار ارزشمند بود. واقعاً هم خوش گذشت. سه روزی که برای همه جزو خاطرات زیبای دوران تحصیل ثبت شد. مخصوصاً برای دو نفر: شیدا و مرتضی! و اینرا آریا وقتی فهیمد که چند روز بعد از اردو مرتضی به او سر زد. در خانه ی خودش بود که مرتضی وارد شد. با کلید خودش در را باز کرد. طبق معمول اول کمی شوخی کرد اما وقتی آریا با سینی چای از آشپزخانه برگشت، گفت:
    - تو باورت می شه آریا؟
    - چی رو؟
    - اینکه... اینکه... یعنی میدونی، اینکه شیدا... شیدا به من....

    آریا که مدتها بلند نخندیده بود، با صدای بلند به خنده افتاد:
    - پس خیاط هم در کوزه افتاد! پس خود آقای مرتضی خان صادق هم بله؟ اما من فکر می کردم آخرش ژاله خانم تورت کنند،نه...
    - دس وردار آریا. همه چیز که شوخی نیس!
    - ا؟ چه عجب؟! یادشون رفته حضرت آقا که همه عالم و آدم رو به مسخره می گرفتن؟! حالا برای من صدا کلفت می کنند که همه چیز شوخی نیس! همیشه شعبون یه بارم رمضون! گوسفند از جوی پرید، دنبه ش رفت بالا، بزه گفت آی دیدم دیدم! گوسفنده گفت ما یه عمر می دیدیم و هیچی نمی گفتیم، حالا تو یه بار دیدی، دادت رفته به هوا؟! بله آقا....
    مرتضی در حالیکه ادای انگشت حیرت گزیدن را در می آورد، گفت:
    - نیگا؟! نیگا چه زبونی درآورده مرد شکست خورده ی ما؟!
    - فقط می خواستم بدونی! خدارو شکر می کنم که مزه شو چشیدی!خب حالا دیگه شوخی بسه. قضیه چیه؟
    - یعنی تو متوجه ی هیچ چی نشدی؟
    مرتضی فکر می کرد آنچه در مغز او و شدا می گذشته، یا حرکاتی که گاه از یکی شان سر می زده و نشان می داده که به یکدیگر علاقه دارند، همه را متوجه کرده!


    علاوه برآن آریا مدتها بود که دانشگاه نمی رفت تا ان دو را ببیند. تازه آریا بیشتر وقتها توی حال خودش بود.
    - من آنقدر به سر خودم هست که...
    - یعنی اصلاً...
    - نه اصلاً ماوجه نشدم! برام تعریف کن چطوری شروع شد؟
    مرتضی سرخ شد. سرش را پایین انداخت. انگار رویش نمی شد در صورت آریا نگاه کند. خجالت می کشید. او در یک خانواده ی سنتی بزرگ شده بود. پدرش عطاری داشت. حاج عباس صادق مردی بود که هیچوقت با بچه هایش بیش از حد لزوم صحبت نمی کرد. مادر مرتضی هم که همیشه مشغول انجام کاری بود.
    - مگه کار خونه مهلت می ده؟ به زبون آسونه پنج تا بچه رو بزرگ کردن !
    آریا دوباره پرسید:
    - نمی خوای بگی؟ نکنه خجالت می کشی؟
    مرتضی جواب داد:
    - آره خجالت می کشم. می دونیف درسته که من و تو با هم دوستیم و خیلی هم صمیمی هستیم. اما تو هیچ چی از زندگی من نمی دونی. در صورتیکه من حتی شماره شناسنامه ی همسایه های شما را بلدم. آره جدی می گم. سیر تا پیاز زندگی شما را می دونم. زندگی شما بازه، اما زندگی من بسته است! شاید باور نکنی اما اولین باری که توی مدرشه شروع به شوخی و مسخره بازی کردم برای پوشاندن خجالتم بود! از همه چیز خجالت می کشیدم. برای همین به قول مادرم زدم به دنده ی بیعاری! اول از خنده شروع شد و بعد جوک گفتن و با بچه ها بی مزگی کردن و بعد من بزرگ شدم و این حالت کامل شد. بقولی تکامل پیدا کرد و من شدم یه آدم شوخ طبع! اما باور کن که توی دلم مثه روی لبام نیست! خنده ای که....
    آریا احساس می کرد که موضوع حساس شده. مرتضی داشت برای او درد دل می کرد. برای اولین بار می خواست از زندگیش بگوید. باید سنگ صبور او می شد. کاری که تا حالا مرتضی برای او کرده بود. باید مثل یک سنگ می شد. سنگی صبور و ساکت! و همانطور هم شد! فقط گوش داد. باید جبران می کرد و مرتضی گفت و گفت و گفت....
    - تو نمیدونی زندگی توی یه خونه شلوغ یعنی چه؟ تو تک بودی. نمی فهمی وقتی چند تا بچه باشید، برای به دست آوردن هر چیزی باید مبارزه کنی! تازه خدا نکنه که بچه ی کوچیک خونه باشی! چون اونوقت زور همه به تو می رسه! باز خدا را شکر، من وسطی بودم. از بزرگترا، زور می شنیدم و به کوچکترا زور می گفتم. از شر خوردن بگیر تا هر چیز دیگه! هنوزم که هنوزه پدرم یکبار همراه ما نخندیده! می دونی چی می گه؟ می گه:
    - مرد نباید تو روی زن و بچه ش بخنده! پرو می شن!
    حتی اگر یکوقتی، یک موردی پیش آمده که خیلی خنده دار بوده و نتونسته خودشو کنترل کنه، دستشو جلوی دهنش گرفته که خدای نکرده ما خنده شو نبینیم! صبح رفته دم مغازه و شب برگشته. عین برج زهرمار نشسته تا وقتی که موقع خواب شده و خوابیدیم. یک دلیل دیگه برای شوخیهای من، همین طبع حاج آقام بوده! برای مبارزه با اون ( سنان بن انس)...
    آریا از کلمه (سنان بن انس) خنده اش گرفت اما آنقدر تحت تأثیر زندگی داخلی مرتضی قرار گرفته بود که این خنده هم مجال بروز نیافت. درغم این نوع زندگی کردن حل شد!


    - آره پسر! زندگی کاسب جماعت با زندگی کارمندی و پول داری فرق داره! خصوص کاسب بازاری یا سنتی. چون نمیدونن چقدر درآمد دارند، کم خرج می کنند! بقاعده و با حساب و کتاب! برای همین هم وقتی آخر سال حساب می کنند و سودشان مشخص می شود، مقدار کمی از آن خرج شده و زیادش باقی می ماند. اما یک وقت فکر نکنی بعد خرجش می کنند، خیر می مونه، می غلته روی سرمایه اما بازهم خودشو نشون نمی ده! حاج آقا عباس صادق هنوز هونطوری است که ده سال قبل بوده! در صورتیکه من مطمئنم سرمایه عطاری، چند برابر شده، خسته ت نکنم، من یه همچین جایی بزرگ شدم. دور وبرم توی خونه همیشه شلوغ! یه لحظه نمی تونی با خودت تنها باشی! برای همین هم به نقاشی پناه بردم. اوائل با ذغال روی گچهای پایین دیوار حیاط عکس می کشیدم و پاک می کردم بعد با گچ نقاشی می کشیدم. هر جا که می شد و آهسته آهسته روی کاغذ طرح زدم. من اینجوری با نقاشی آشنا شدم! اما همیشه آرزوی یک زندگی خلوت رو داشتم. من اصلاً از تشکیل خانواده و این حرفا خوشم نمی اومد. فکر ازدواج رو که می کردم، خونه خودمون یادم می اومد و از هر چی زنه سیر می شدم! تا اینکه اومدم دانشگاه و با تو آشنا شدم و با بقیه بچه ها....
    - اما هیچوقت نشون ندادی که....
    - درسته، همیشه همینطور بوده. فکر می کنی راجع به ماشین تو که گاهی دستم بوده، چی گفتم؟
    - یادمه گفتی که می گی من اونو قسطی برای آموزشگاه خریده ام وگاهی یک ساعتی برای کارهای آموزشگاه بهت قرضی می دم.
    - این درست اما فقط همین تنها که کافی نبود حاج آقا می پرسید چه لزمی داشت؟ پول بنزینشو از کجا می دی؟ این بود که همون حرفا رو زدم به اضافه ی اینکه قراره باهاش مسافرکشی کنم! و در ضمن تاکسی تلفنی هم کار کنم! نصف و نصف، با تو یعنی!
    - جدی می گی؟
    - آره که جدی می گم! اگه اینارو نمی گفتم همون بار اول می گفت برو ماشینو پسشون بده. در صورتیکه حاج آقا داره! بیشتر از اینها هم داره! می تونست بهترین ماشین را بخره! نخرید! نخرید و نمی خرد! درصورتیکه نمیدونی همین ماشین تو که گاهی یه روز ازت می گرفتم چقدر دل خواهر برادرهامو شاد کرد؟! مادرموکه دیگه نگو! هفته ای یکبار زیارت اموات روی شاخش بود! ویا چه دعاهایی؟! چه دل شادی؟! راستی که چقدر با این ماشین خریدنت مادرمو خوشحال کردی! هر هفته بردمش سر قبر پدر ومادرش. بگذریم، همه اینها باعث می شد که من هیچوقت به زن فکر نکنم! حتی تا چند وقت پیش!
    - جدی می گی؟
    مرتضی با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی گفت:
    - تو هم که همش می گی: جدی می گی، جدی می گی.
    - عذر می خوام.
    - نمیخواد. شوخی کردم. خلاصه گذشت تا قضیه غزل و شیدا پیش اومد. یعنی بینشون شکر آب شد. و غزل گذاشت و رفت. شیدا هم باندشون رو دیگه شکسته بود، ول کرد و اومد طرف ما. اوائل فقط صحبت شماها بود. تو و غزل. اما آهسته آهسته احساس می کردم وقتی شیدا حرف می زنه، من یه جوریم می شه! یعنی وقتی می دیدمش دلم می لرزید و دیگه....
    - اوهوم! دیگه کار تموم شد! عاشق شدی؟
    - نه اصلاً فکرشم نمی کردم! فقط می دیدم که وقتی اون حرف می زنه، تمام وجودم مشتاق شنیدنه! دلم می خواست فقط اون حرف بزنه و من گوش کنم! با نگام می خواستم تموم حرکاتشو بخورم! دیگه زندگیم مثه قبل خالی نبود! بجاش پر از دلهره شده بود! نمی فهمیدم چرا؟ دیگه مثل قبل خواب راحت نداشتم! شبها همینطوری از خواب می پریدم.
    - می فهمم.






















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    - اا تو چت شده مرد؟ آریا، آریا....
    آریا دست خودش نبود. حرفهای مرتضی او را به جائی کشاند که با آمدن مرتضی لحظه ای از آن خارج شده بود! و آن حال فقط با یاد غزل بود! آریا در تمام لحظه ها او را می دید. تمام صحنه هایی که در چند سال گذشته دیده بود و غزل در آن جا داشت: از روز اولی که غزل را دیده بود، تا آخرین بار، حتی کوچکترین حرکت او را حفظ بود! می دانست که فلان روز، غزل فلان جمله را می گفت و فلان حرکت را می کرد....
    آریا در حالی که اشکهایش را پاک می کرد، در جواب مرتضی گفت:
    - میدونی دست خودم نیست! هر اسمی منو یاد غزل می اندازه! شیدا که دیگه جای خودشو داره. برای من وجود او یعنی وجود غزل! شیدا بزرگترین یادآور غزله! تازه این حرفای تو، خودمنو به یادم می آره....
    - اما تو اشتباه می کردی! تو همش می گفتی نه! تو منکر دوست داشتن بودی!
    - میدونم، میدونم که چه اشتباهی کردم! با خودم که بودم، غزل را می پرستیدم!اما باش ماها، مخصوصاً وقتی که غزل هم حضور داشت، دست خودم نبود. یه طور دیگه می شدم. خدایا منو ببخش. منو ببخش.
    - خب دیگه، کاریه که شده! یعنی کار از کار گذشته! دیگه خودتو سرزنش نکن!
    - منو ببخش که وسط حرفای تو... خب، ادامه بده.
    مرتضی از جا بلند شد. به طرف پنجره رفت. همینطور که بیرون را نگاه می کرد گفت:
    - خب دیگه، می فهمیدم که دوستش دارم و فکر می کردم من کوچکتر از اون هستم که شیدا به من علاقه پیدا کنه! تا اینکه...
    آریا با عجله پرسید:
    - تا اینکه چی؟
    - تا اینکه توی این اردو... روز دوم که نشسته بودیم... غروب بود، کنار دریا آتیش درست کرده بودیم. من و ژاله دوتایی آتش روشن کردیم. عکس شعله ها به روی آب دریا دیدنی بود. داشتم به آب نگاه می کردم که حس کردم یک نفر کنار من ایستاده....
    - شیدا بود؟
    - آره، قبل از اینکه حرف بزنه، حس کردم اونه! حتی حس کردم چه جوری داره نیگام می کنه! برگشتم و با تته پته گفتم:
    - سلام.
    گفت:
    - سلام. داری به آب نگاه می کنی؟
    - به آب و آتش. عکس آتش ها رو توی آب می بینی؟
    - پس آب و آتش به هم آمیخته شد؟! آره زیباست! اما آب آتش رو خاموش می کنه! آتش هم می تونه آب رو بسوزونه؟
    - من که نمی فهمم تو چی می گی!
    کنارم نشست و گفت:
    - تو چه احساسی داری؟
    - به چی؟
    - نمی دونم، خودت بگو، باید بفهمی!
    فهمیدم! فهمیدم که می خواد به من اجازه حرف زدن بدهد. نگاهش به من جرأت می داد. بدون مکث گفتم:
    - منظورت احساسم نسبت به توست؟
    سرش را به علامت موافقت تکان داد و باز مشتاقانه نگاهم کرد. پرسیدم:
    - جوابش را می خواهی؟
    دوباره با سر جواب مثبت داد. منهم دل به دریا زدم و گفتم:
    - عشق!


    عشق!
    آریا جان انگار آتش گرفت. صورتش سرخ سرخ شد و پرسید:
    - میخواهی نظر من را هم بدانی؟
    گفتم: اوهوم.
    گفت:
    - سخته گفتنش. برای یک دختر سخته! اصلاً از اولش هم سخت بود، از همون لحظه ای که ازت پرسیدم تو چه احساسی داری؟ سخت بود. اما من شروع کردم و می خواهم تا آخر برم. میدونی سرنوشت آریا و غزل جلوی چشمامه و منو می ترسونه! من طاقتشو ندارم، نه من نمی تونم! بخدا نمی توتنم!
    و دیگه نمی تونست جلوی گریه شو بگیره. اصلاً متوجه نبودیم که ژاله کنار آتیش پشت سرما نشسته، همینطور که گریه می کرد، ادامه داد:
    - آره نمی تونم! من تحمل شکست رو ندارم! من هم... منهم...
    - تو چی؟
    - دوستت دارم!
    هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که بلند شد و دوید. فرار کرد و منو بهت زده برجا گذاشت.
    صدای ژاله رو شنیدم که گفت:
    - خوشبخت باشین. بهتون تبریک می گم.
    میدونی آریا ژاله داشت گریه می کرد. با بغض حرف می زد. من نمیدونم آیا ژاله به من احساسی داشت یا به دلیل دیگری گریه می کرد. هر چه بود، بغض گلویش را گرفته بود.
    - میخوام اولین نفری باشم که بهتون تبریک می گه.
    اینو گفت ورفت. من کنار آتیش و دریا باقی موندم. نمیدونی آریا چه حالی دارم! از اون لحظه به بعد انگار روی آتیشم!
    - پس اجازه بده منهم دومین نفری باشم که بهت تبریک می گم.
    مرتضی با حالی که معلوم نبود خوش است یا نا خوش، گفت:
    - نمیدونم چی بگم آریا جان! منو ببخش! باید تنها باشم، اجازه بده برم. باید برم خونه. نمیدونم چی می شه؟! خدا بخیر بگذرونه!
    آریا تعجب کرد. نمی فهمید چرا مرتضی از آخر و عاقبت کار می ترسد، اما چند روز بعد فهمید که ترس مرتضی بی جهت نبوده! آنروز هر دوشان با هم آمدند سراغ آریا، بجای آنکه مرتضی در را با کلید باز کند زنگ زد، پیش از آن تلفن کرده و گفته بود،که می آیند و آمدند.
    - سلام آقا مرتضای گل، سلام شیدا خانم، تبریک می گم....
    - ممنون.
    شیدا گفت ممنون و نشست، اما آریا احساس کرد هردوشان گرفته هستند. مرتضی شروع کرد، یعنی نگذاشت حتی چند لحظه بگذرد. یا آریا سؤالی بکند، بدون مقدمه گفت:
    - اونا مخالفن! حاج آقا و حاج خانم هر دوتا شون با هم!
    - یعنی چی؟ مگه می شه؟آخه چرا؟
    - هیچی می گن لقمه ی ما نیست، می گن ما باید با وصله ی تنمون وصلت کنیم...
    - خب مگه شیدا وصله ی تنشون نیست؟
    آریا این جمله را با طعنه به زبان آورده بود،اما مرتضی بی توجه به طعنه ی پنهان در لحن آریا جواب داد:
    - نخیر نیست! مادرم از یه طرف و حاج آقا از طرف دیگر.
    - ببینم می شه از اولش بگی؟
    آریا بعد از آنکه اینرا گفت رو به شیدا کرد و ادامه داد:
    - منو ببخش شیدا جان که بدون پذیرایی و....
    - این چه حرفیه؟ ما که با هم رودرواسی نداریم....
    - خب پس اگه ممکنه... ببین آشپزخانه اونطرفه... پس تو از همه مون پذیرایی کن، یه جایی بذار که همگی...
    - بچشم!
    شیدا راهی آشپزخانه شد و آریا با صدائی آهسته رو به مرتضی گفت:
    - نمی خواستم اینجا باشه و نظرات اونارو راجع به خودش بشنوه!
    - خوب کاری کردی، منکه اصلاً متوجه ی این چیزا نیستم!
    - خب؟
    - هیچی، اونروز که از پیش تو رفتم تصمیم گرفتم کار را تمام کنم. شب که حاج آقا اومدن خونه بهشون گفتم، به هر دوشون و هر دو با هم تعجب کردند. انگار از قبل برنامه ریزی کرده بودند. مادرم که از حاج آقا ساده تر است دستشان را رو کرد، گفت:
    - مثه اینکه همه چی عوض شدهف از قدیم قرار بود پدر و مادر برای دومادی پسرشون دست بجنبونن، ما هم بیکار ننشستیم. من و حاج اقا دختر حاجی دواساز رو زیر سر گذاشتیم، ماشاالله هم خوش برو روست، هم پاک و پاکیزه. خونواده دار، خلاصه همه چی تموم، خودم دیدم و پسندیدم، حاج آقا هم با حاج آقا دواساز حرفایی زده، یعنی یه کارائی کرده، اونوقت حالا تو یه کاره اومدی که...
    دیدم اگر سست بجنبم جشن تولد بچه مم می گیرن، این بود که پریدم وسط حرف مادرم که:
    - این حرفا چیه مادر؟ دیگه ته دهات هم از این کارا نمی کننن، چه برسه به مغز پایتخت! من خودم اونقدر می فهمم که چه کسی رو برای زندگی آینده م انتخاب کنم!
    خلاصه بعد از دو روز قهر و آشتی و کلی حرف و حدیث، حاج آقا و مادرم قبول کردند، به شرطی که شیدا در امتحان اونها قبول بشه...
    آریا حرف مرتضی را برید و با تعجب گفت:
    - امتحان؟!
    - بله امتحان، شوخی نمی کنم! مادرم گفت باید شیدا رو ببینه، اما وقتی خواستم قرار بذارم معلوم شد منظورش اینجوری دیدن نیست!
    - می خواستن تمام ذرات وجود بنده رو ببینن!
    شیدا که پهلوی آن دو ایتستاده بود، اینرا گفت و نشست، مرتضی هم با ناراحتی ادامه داد:
    - بله منظور مادرم دیدن شیدا توی حموم بود! فکر می کردم شیدا موافقت نمی کنه، اما قبول کرد. قرار گذاشتیم توی حموم محله مون، حموم گذر اوس ابراهیم، توی نمره. بالاخره دردسرت ندم....
    شیدا با ناراحتی پرید وسط حرف مرتضی:
    - یه وقت دیدم در نمره ی خصوصی حمام باز شد و دونفر وارد شدند، البته من منتظر مادر مرتضی بودم، اما حالا با دو تا زن پا به سن روبرو می شدم که یکی شون خیلی وقیح به آدم نیگا می کرد، فوری فهمیدم که اون خانم مادر مرتضی هستند و این خانم دلاله ی محله شون، باور کن آریا...
    شیدا به گریه افتاد، اما نمی خواست ساکت شود، می خواست بگوید و گفت، البته با گریه:
    - اول عذرخواهی کردن که ببخشم اشتباهی اومدن، دلم می خواست بگم این چه نمایشی است؟ اما به روی خودم نیاوردم...
    آریا می دید که مرتضی عصبی و ناراحت است، شنیدن این حرفها ناراحتش می کرد، داشت خون خونش را می خورد، اما ساکت نشسته بود...
    - خلاصه یکوقت متوجه شدم که فقط اندازه روده ی کوچک و بزرگم را نپرسیده اند و نمیدانم تعداد موهایم را نشمرده اند که با ناراحتی گفتم عذر می خوانم خانمها اگه اجازه بدین من باید از خدمت مرخص بشم. در حمام را بستم و لباس پوشیدم و آمدم بیرون.
    مرتضی حرف شیدا را پی گرفت:
    - این از ماردم، پدرم هم معلوم شد هزار نفر را بسیج کرده که راجع به جد و آباد شیدا تحقیق کنند. میدونی که پدر شیدا در یک شرکت تجارتی کار می کند، شیدا می گفت روز بعد که پدرش می آید خانه... اصلاً خودت بگو شیدا! بگو....
    - هیچی فردای اونروز، عصر پدرم اومد خونه مثه برج زهرمار، همه مون تعجب کرده بودیم! پدر هیچ وقت اینطوری نبود، می خواستیم بدانیم چه اتفاقی افتاده که پدر منفجر شد:
    - هیچ معلوم هست تو دختر چه کار کردی که اینهمه آدم فرستادی سراغ من؟ من که نمی دانستم قضیه چیه، پرسیدم:
    - چه کاری؟
    و پدر جواب داد:
    - هیچی امروز رفتم شرکت از رئیس ادره گرفته تا آبدارچی اداره پرسیدن چه اتفاقی افتاده آقای قاسمی؟ میخواین جائی استخدام بشین؟ وام بگیرین؟دختر زن بدین؟ پسر شوهر بدین؟ می خواین وکیل بشین، وزیر بشین.... و وقتی پرسیدم برای چی، گفتند از روز گذشته یک عده در مورد شما تحقیق می کنند، از زندگی نامه ده نسل قبل شما تا زندگی دختر خاله ی پسر عمه تان را دارند می پرسند، خلاصه توسط آبدارچی تحقیق شد، ته و توی قضیه که درآمد معلوم شد دختر بنده قرار است توسط یک آقازاده ی به اسم پسر حاجی عطار خواستگار بشوند!
    پدر آنقدر عصبی بود که نمی شد با او حرف زد، مادرم هم عصبانی بود که چرا من چیزی به او نگفته ام و هر چی می گفتم خبری نبوده که به او بگویم، باور نمی کرد، خلاصه...


    مرتضی با عصبانیت حرف شیدا را قطع کرد:
    - همه اینها یک طرف، نتیجه شان هم یک طرف! حاج آقا و حاج خانم نتیجه گیری کرده اند که خیر اینها وصله ی تن مانیستند، دور این دختر را خیط بکش، باورت می شه آریا؟ به همین راحتی راجع به زندگی دونفر تصمصم می گیرند!
    - آخه چرا؟
    - باید از خودشون پرسید، مهم اینه که مخالفن!! با ازدواج ما مخالفند...
    آریا واقعاً باور نمی کرد که در این زمانه هنوز چنین فکرهایی وجود داشته باشد، با ناراحتی از شیدا پرسید:
    - خونواده ی شما چی؟
    - پدر و مادر من منطقی هستند، اونها با مرتضی مشکلی ندارند. بعد از آنکه عصبانیت در خانه تمام شد از سیر تا پیاز فضیه را گفتم. والا اولش سیر خندیدند، اما موافق بودند. یعنی حرفی نداشتند.
    - بنظر تو چیکار کنیم؟
    سؤال مرتضی در فضا رها شد، هیچ جوابی به این سؤال داده نشد. آریا سرش را زیر انداخت، نمیدانست به سؤال دوستش چه جوابی بدهد....
    پایان فصل 22


    فصل بیست سوم
    آریا سخت ترین روزهای عمرش را می گذراند، تمام لحظه هایش سرشار از یاد غزل بود، نگاه غزل یک لحظه آرامش نمی گذاشت بااین وجود مجبور بود خودش را از آن حال و هوا بیرون بکشد، چرا که هیچ کاری از دستش بر نمی آمد و علاوه بر آن حل مشکل مرتضی از هر کاری واجب تر بود، چند روز قبل از پدر و مادرش خواهش کرده بود بیایند و با او در آپارتمان طبقه دوم آموزشگاه زندگی کنند.
    - نه پسرم ما اینجا راحت تریم، هم من و هم مادرت . میدونی من در اطاق کارم احساس آرامشی می کنم که در هیچ جای دیگر این دنیا این احساس را ندارم.
    - این درست، اما همیشه که نباید کار کرد! تازه اینجا از هر نظر راحت تره، علاوه بر آن من تنهام، نظر ماد چیه؟
    - اولا اون براش فرقی نداره، یعنی...
    - خب، پس بیاین. دیگه هم تعارف نکنین. تازه همیشگی که نیست، موقتی یه. برای چند روز...
    - آخر...
    - آخر و اما ندارد پدر....
    و بالاخره آمدند. در عرض چند ساعت خانه ی آریا از این رو به آن رو شد!
    - اینجام شد خونه؟ معلوم هست تو اینجا چیکار می کنی؟
    - من تنها نبودم مادر، مرتضی هم بوده.
    - خب هر دوتاتون، ناراحت نشی ها، اما گند از اطاقها بالا رفته بود.
    - خونه ی بی زن همینه خانم!
    استاد سپهر حواسش نبود که با گفتن این حرف آریا را به کجا می کشاند، هنوز حرفش تمام نشده بود که صورت آریا درهم رفت. مهرانگیز خانم با سر و دست اشاره می کرد که شوهرش این حرف را ادامه ندهد، اما او متوجه نشد، دیگر کار از کار گذشته بود...
    - ببین پسرم رفتن غزل یک واقعیته، نمی شه که با هر اشاره ای تو یاد اون بیفتی و خودتو اذیت کنی!
    آریا گفت:
    - آخه دست....
    اما اون نگذاشت آریا ادامه بدهد، دنباله حرفش را گرفت:
    - منظورم این نیست که خودتو آزار ندی. آدم اگه شکست رو قبول کنه، اونوقت راحت باهاش کنار میاد. غزل رفته، یعنی از زندگی تو بیرون رفته و تو باید قبول کنی! سعی کن یاد اون برات یه خاطره ی خوش باشه....
    - شما که اجازه نمی دین من حرفمو بزنم، تموم حرفای شما درست، اما ناراحت شدن حالای من یه علت دیگه هم داشت! فقط مسئله غزل و شکست خودم مطرح نبود، آخه برای مرتضی...
    مهرانگیز خانم با عجله پرسید:
    - برای مرتضی چی؟
    - هیچی دلواپس نشین، اتفاقی برایش نیفتاده. فقط گفتین خونه ی بی زن، یاد مرتضی افتادم که دراین رابطه با مشکل روبرو شده...
    استاد سپهر هم که کمتر از مهرانگیز خانم دلواپس نشده بود صورتش باز شد و با خنده گفت:
    - به به، پس آقا مرتضی هم بعله؟
    بعله را محکم گفت، اما آریا با همان لحن گرفته ادامه داد:
    - می خواست که بعله بشه، اما نشد.
    - چطور؟
    و آریا گفت. تمام قضیه را از سیر تا پیاز تعریف کرد. خهر چه بیشتر می گفت صورت پدر ومادرش بیشتر تو هم می رفت، تا آنکه آریا حرف آخر را زد:
    - حالا هر دو موندن که چکار کنن! بنظر شما چیکار باید کرد؟
    زن و شوهر به همدیگر نگاه کردند، نمی دانستند برای این مشکل چه نسخه ای باید پیچید! هر کدام نظری داشتند، نظرهایی که یا عملی نبود یا با هم متضاد بود.
    اینجوری نمی شه! من گفتم یک راه حل عملی، شما می تونین کمک کنین؟
    - چه کمکی؟
    - والا خودمم نمیدونم، دلم میخواد مسئله حل بشه، همین.
    - من و پدرت با اونا حرف می زنیم، جدا جدا، یعنی زنونه مردونه، اگه فایده ای نداشت که البته فکر نمی کنم قبول نکنن، اگه یه وقت قبول نکرده ن، اونوقت باید دیگه... دیگه خب کاری به کارشون نداشت، یعنی خود مرتضی با خونواده ی شیدا کارو تموم کننن.
    مهرانگیز خانم ناگهانی شروع کرد و ناگهانی هم تمام کرد، بعد هم با نگاهش منتظر اظهارنظر آنها شد.
    - من قسمت اول پیشنهادتو قبول دارن خانم، اما در مورد قسمت دومش...
    - خب اونو می شه بعد را جع بهش فکر کرد، هوم؟
    آریا جواب داد:
    - عالیه، الان به مرتضی زنگ می زنم و قرار می ذارم.
    مرتضی قبول کرد، اما می گفت:
    - پدر و مادرت لطف کرده ن بیان صحبت کنن، اما من می دونم که... می دونم که فایده ای نداره، حالا هر جور خودشون می دونن.
    و آنها می خواستند صحبت کنند. قرارها گذاشته شد. ساعت پنج بعدازظهر استاد سپهر و خانم ربیعی رفتند. از پنج تا دوازده شب هم صحبت کردند، اما دست از پا درازتر برگشتند!
    - بابا اینا دیگه کین؟!
    - منکه تا حالا اینجوریشو ندیده بودم!
    - چی شد پدر؟ پدرش چی می گفت؟ مادرش چی؟ قبول کرد؟
    مهرانگیز خانم بجای هردوشان صحبت کرد:
    - والا پسرم آدم میمونه که توی این دنیا هنوز یه همچین طرز فکرایی پیدا می شه! حاج خانم فکر و ذکرش حاج آقاست، هر جمله ای که می گه یه حاج آقام همراشه! یه حاج آقا می گه صد تا حاج آقا از دهنش می ریزه، وای که نمیدونی چیا می گفت!
    - من یه زن لچک بسرم خانوم، مثه خودتون! ما که چیزی سرمون نمی شه.
    - نه خانم اینجوری حرف نزنین، یعنی چی که چیزی سرمون نمی شه؟ من که خوب می فهمم.
    - وای خانوم جون، این حرفا رو نزنین! من تا یادمه توی خونه بودم به شست و شو و رفت و روب، بچه زائیدن و بچه بزرگ کردن. بشو و بروف و بپز. تا یادمه چند تا دهن واز دورم بوده، فقط رسیدم به اینکه از الای صبح تا نمای شوم کار کنم و اینارو بزرگ کنم. من از کجا سرم می شه مردم چطورین؟ فقط حاج آقاس که میدونه، حاج آقام تحقیق کرده ن، اینا با ما نمی خونن! دختره رو من دیدم، خودم دیدمش، ای همچین چنگی به دل نمی زد، اما خب خدائیش بدم نبود... اما خانم جون چشم و چار و سر وضعش یه طرف، زبون گنده ش یه طرف. همچین حرف می زد که انگار اینجا رادیوس و اونم خانم دکتره توی رادیو.... نه خانم جون، دختر دانشگاه دیده به درد من نمی خوره! من یه عروس می خوام که....
    وای که چه حرفهایی می زد! حرفائی که تو سبد هیچ عطاری نبود!
    استاد سپهر خندید و گفت:
    - اما تو سبد عطاری حاج آقاشون بود، حاج آقا میرمم رضای صادق، عطار قدیمی پامنار! وای که چه فرمایشاتی! مرتضی طفلکی راست می گفت، یه چیزی می دونس که می گفت فایده نداره، حاج آقا مرتب می فرمودن:
    - اینا لقمه ی ما نیستند!
    و وقتی می گفتم چرا؟ می فرمودند:
    - برای اینکه طرف نه کاسبه، نه بازاری. حرف مارو نمی فهمه! نون مفت خورده. من هنوز بعضی برنامه های تلویزیونو حروم میدونم.... اما اونا نه، من می گم زن حتی توی حیاط خونه با چادر باید راه بره، اما اونا توی خیابون جلوی چشم هزار تا محرم و ناحرم با یه پیرهن بلند به اسم مانتو راه میرن!چی بگم. آقا همه چی مون با هم فرق داره، فرق که هیچی جنگ داره! من می گم تراشیدن ریش حرامه، اون می گه این حناها چیه بستید! در صورتیکه ثواب هم داره، من تا حالا یه واجب ازم ترک نشده، مستحباتم رو حتی تا شده بجا آوردم! اما اونا...
    می گم حاج آقا شما که از ایمان مردم خبر ندارین! می گه آقاجان پیداست، قیافه نشون می ده بابا، ما که ریشمونو توی آسیاب سفید نکردیم! تازه، من نمی گم چرا اونا اینجورین، نه،من می گن هر طور که دلشون می خواد زندگی کنند، فقط با ما کاری نداشته باشن! عیسی به دین خود موسی به دین خود!

    آریا حرف پدرش را قطع کرد:
    - یعنی هیچ کاری از پیش نبردید؟ هیچی؟
    - درسته، هیچی. حالا باید...
    مهرانگیز خانم داشت چای می خورد استکان را زمین گذاشت و گفت:
    - حالا باید همون کاری رو بکنن که من گفتم! بعدشم یه مدت قهرن و آخرش آشتی می کنند، از پسرشون که نمی تونن بگذرن.
    - اما خانم، پسرشون از اونا نمی تونه بگذره؟ اینم خودش یه مسئله س، باید دید مرتضی حاضره این کارو بکنه؟
    - خب، اگه شیدا رو می خواد چاره ی دیگه ای نداره. باور کن کیوان زمان مسائل رو حل می کنه! اینکه حرف خودته! یادته هر وقت یه مشکلی پیش می اومد همینو می گفتی؟ چند وقت که قهر بودن خسته می شن، می بینن کار از کار گذشته، آشتی می کنن. مهم اینه که خونواده ی دختر راضین، فقط می مونه تصمیم مرتضی!
    - باشه، چاره ی دیگه ای ندارم. مجبورم می کنن. خودشون مجبورم کردن.
    مرتضی قبول کرئ، اما در تنهایی به آریا گفت:
    - ببین فقط یه مشکل کوچیک این میونه هست که همچین زیادم مهم نیست ها...
    لبخندی رندانه برلب داشت، اریا از نوع نگاه و لبخند مرتضی فهمید که شوخی می کند.
    - دس وردار مرتضی، اینجا دیگه جای شوخی نیست. مسئله چیه؟
    مرتضی سکوت کرد.
    - خب بگو دیگه؟


    اگه بگم مشکل دیگه ای پیش میاد، ولش کن....
    - چی رو ولش کن؟ یالا بگو ببینم.
    - نمی خواد بند کنی به این حرف من، گفتم که ولش کن! فعلاً باید یه مدتی صبر کنیم بعد...
    - صبر کن ببینم، چی رو صبر کنیم؟
    - باید من فرصت داشته باشم.
    - فرصت برای چی؟
    و بالاخره آریا از دهانش کشید، مشکل مرتضی مالی بود:
    - ببین همه ی ترس من از همین بود، از این که بگم وقتی خودم بدون نظر اونا ازدواج کنم، از خرج ازدواج خبری نیست و می دونستم که هنوز نگفته تومی گی، مگه آریا مرده؟ و منم همینو نمی خواستم، اما تو با سماجت...
    - یعنی چی؟ مگه من و تو داریم، پول من برای خوشبختی همه مونه. هر تعدادی که ممکن باشه، از تو گرفته تا پدرو مادرت و همکلاسی هامون و....
    - آهسته، آهسته برو، می ترسم همه همشهریاروهم به حساب بیاری.
    - چه اشکالی داره که من اونقدر داشته باشم که بتونم به همه برسم؟
    - اشکال که نداره، اما خانم شیفته باید اسکناس چاپ کنه، راستی از خانم شیفته چه خبر؟
    - مدتیه تماس نگرفته، منهم که هیچ آدرسی از اون ندارم، خیلی سعی کردم باهاش تماس بگیرم از طریق اینترنت، اما نشد! نشد که نشد! باور کن ده ها ساعت کار کردم، اما هیچ آدرس یا تلفن یا حتی ایمیلی که بشه باهاش تماس گرفت پیدا نکردم، اینم یکی از نگرانیهای منه. اما خب فعلاً تو مطرحی، ازدواج تو از همه چیز مهم تره!
    و کارها روبراه شد. خانواده ی آقای قاسمی واقعاً سخت نمی گرفتند، نه تنها سخت نمی گرفتند که تا می توانستند کمک هم کردند.
    - از این به بعد آقای صادق مثل پسر خودمان است، حتی من معتقدم یک ماه صبر کنند تا مستأجرطبقه ی دوم ما خانه را تخلیه کند و آنوقت عروسی کنند، در همان بالا.
    - اما آخر...
    - اما آخر ندارد. نمی خواهم که داماد سرخانه بشوید؟ همان کرایه ای که مستأجر قبلی می داده شما هم بدهید! خوبست؟
    واقعاً خوب بود. مرتضی و شیدا از خوشحالی عرش را سیر می کردند.
    - خب انگار خرج تو هم کمتر شد حضرت قارون؟
    - دس بردار مرتضی. من هر چی دارم مال توه، حالام هر چی خواستی بگو، علاوه بر مخاج نامزدی و عقد و عروسی، پول نقد برای رهن خانه هم هست. بپرس مستأجرشان چقدر پول رهن داده است؟
    - میدونم، از شیدا پرسیدم. وقتی که قیمت اجاره ی طبقه دومشان را پرسیدم، فهمیدم. مستأجرشان دومیلیون پول پیش داده، فقط ترس من از این بود که آقای قاسمی بخاطر ما به مستأجرش فشار بیاورد که خانه را تخلیه کند.
    - آهان راست می گویی، به این یکی فکر نکرده بودم! نکند واقعاً...
    - نه رفتم پرسیدم، از خود مستأجرشان. مرد خوبی بود، می گفت که تعاونی مسکن اداره شان آپارتمانهایی برایشان ساخته که دیگر آماده شده و آنها می خواهند به آپارتملن خودشان اسباب کشی کنند.
    - خب، الحمدالله.
    - نمیدانی آریا جان وقتی می گفت به آپارتمان خودمان، چشماش چه برقی می زد!
    - می فهمم، خودما وقتی خانه مان را خریدیم همین حال را داشتیم. همین برق را در چشمان پدرم دیدم، وقتی که آمد و با خوشحالی گفت:
    - دیگه صابخونه شدیم! عاقبت بیست سال کار یک استاد دانشگاه و هفده سال کار یک دبیر نتیجه داد و هردوشان شریکی از قرار هر کدام سه دانگ تمام صاحب یک خانه هفتاد متری شدند! تبریک بگین، چرا ساکتین؟ یالا دیگه برام کف بزنین.
    انگار همین حالاست، خوب یادمه، می فهمم چی میگی!
    - آره ، اینم ازاین. خیالم راحت شد، فقط مانده تعیین روزعقد و روز عروسی.
    - بگو دامادی.
    - فرقی نمی کنه، خونه عروس، عروسیه، خونه ی دوماد، دومادیه، بهتر بگم خونه دوماد هیچ خبری نیست!
    - خونه ی دوماد اینجاست، فهمیدی؟ حالا این چک رو بردار برو نقد کن و قول بده هرجا کم اومد بگی، یالا...
    - قول نمی خواد دیگه، از سر منم زیاده.
    چشمهای مرتضی پر از اشک شده بود. سعی می کرد پلک نزند تا قطره ها فرو نریزند، می خواست بغض گلویش را بروز ندهد، آریا اصرار داشت:
    - د قول بده دیگه.
    - قول می دم.
    مرتضی طاقتش طاق شد، درحالی که خودش را در آغوش آریا می انداخت گفت:
    - قول می دم.
    و دیگر اشک بود که از چشمهایش جاری می شد، آریا هم گریه اش گرفت! با هم می گریستند و شانه همدیگر را خیس می کردند تا اینکه ناگهان آریا از او جدا شد و رویش را برگرداند و در حالی که با پشت دست چشمهایش را پاک می کرد گفت:
    - مارو ببین! داریم گریه می کنیم، باید بخندیم، بخند مرد.
    مرتضی که سعی می کرد طبیعی صحبت کند گفت:
    - گاهی وقتا گریه ازهر خنده ای بهتره! از هر حرفی گویاتره، من خوسحالم آریا، خیلی، نمیدونی چطوری از تو...
    - دس وردار مرد! یالا دیگه، شروع کن.
    مرتضی رفت و آریا در تنهایی جانانه اش گریست، آنقدر که دلش واشد:
    - راس می گن که گریه دوای هر دردیه ها!
    با لبخند و بعد از جا بلند شد.
    - باید چند تایی تلفن بزنم، اول به ویلا. ببینم وضع از چه قراره، بعد هم به مادر و بعد به....آهان به... فاطمه خانم، دلم براش تنگ شده. کاش می شد به خانم شیفته هم زنگ بزنم، اما اون خودش نمی خواد، فکر می کنه من احساس دین می کنم، در صورتی که خوشحال می شم، کاش می شد باش حرف بزنم...
    آریا به ترتیب شماره گرفت و وقتی بالاخره خیالش از جانب ویلا و پدرو مادرش راحت شد، نوبت به فاطمه خانم رسید.
    - ببخشین منزل صدر؟
    - بله بفرمایین.
    - خیلی عذر می خوام، با خانم.. با فاطمه خانوم کار داشتم، می خواستم با ایشون صحبت کنم.
    - گوشی...


    صدا گفت گوشی، اما در همین یک کلمه دنیایی تحقیر نهفته بود. انگار می خواست فریاد بزند که فاطمه خانم کی آدم بود که بخوان باهاش حرف بزنن یا داخل آدم؟! یا هر کلمه ی دیگری که می توانست معنی تحقیر را برساند، آریا شنید که همان صدا می گوید:
    - فاطی، فاطمه خانوم! تلفن می خوادت.
    - آمدم، چشم خانوم. زهراست؟
    - نه، نشناختم، نمی دونم. یه مرده!
    انگار گوشی را کنار تلفن گذاشته بود که حرفهایشان شنیده می شد. آریا حدس زد کسی که گوشی را برداشته مادر غزل بوده، از لحن حرف زدنش حدس می زد.
    - نه به اون دختر و نه به این مادر! واقعاً که..
    و بالخره فاطمه خانوم گوشی را برداشت:
    - بله بفرمایین.
    - سلام فاطمه خانوم، منم آریا! می بخشید که مزاحم شده م، من تا حالا با شما حرف نزده م اما...
    - می شناسمت مادر، خوبم می شناسمت. چطوری مادر؟ خوبی؟ می خوای برم تو اطاق خودم و باهات حرف بزنم؟
    همه ی این حرفها را تند و تند وپشت سرهم گفت و دست آخر اضافه کرد:
    - مادرجون اگه دلت می خواد حرف بزنی یه دقیقه صبر کن تا برم از اطاق خودم باهات حرف بزنم.
    و آریا می خواست، فاطمه خانوم مهربان ترین زنی بود که تا به حال دیده بود. درست که مادرش مهرانگیز خانم هم کم مهربان نبود، اما مهربانی این زن از نوع دیگری بود. صدایش نوازش کننده بود. گوئی کار و کار و کار وجودش را صیقل داده بود، یک مهربانی خودمانی و دوستانه به او بخشیده بود!
    - خب عزیز دلم بگو، چیکار می کنی تو پسرم؟
    - والا زنده م شکر. خودتون که می دونین چه حالی...
    - آره مادر، آره میدونم. حیف که اون دختر خودشو انداخت توی چاه، حیف از غزل، دختر گلم خودشو با تو بدبخت کرد، مادر چی بگم...
    آریا نیم ساعتی با فاطمه خانم صحبت کرد، کار به درددل کشید، اما آریا نمی دانست که فاطمه خانم از طریق دخترش با غزل ارتباط دارد، نه تنها از طریق او، که مستقیماً هم بوسیله تلفن دخترش با غزل صحبت می کند. بنابراین حرف به وضعیت حالای غزل نکشید و فاطمه خانوم هم مخصوصاً در این رابطه صحبتی نکرد، می اندیشید:
    - بگذار این پسر به زندگی اش برسد، چه فایده که بیشتر غصه بخورد یا خدای نکرده بیخودی امیدوار بشود که...
    - خب پسرم، خداحافظت باشه. به من زنگ بزن.
    - فاطمه خانوم زنگ می زنم، اما دلم میخواد ببینمتون، شیدا خیلی از شما برام صحبت کرده، دلم می خواد بیاین خونه ی ما. راستی به همین زودی عروسی داریم، مرتضی صادق همکلاسی مارو می شناسین؟
    - آره غزل زیاد ازش می گفت، همون که دوست شماست و خیلی شوخه؟
    - آره همون، می دونین با کی قراره ازدواج کنه؟ باورتون نمی شه اگه بگم، با شیدا! خانم شیدا قاسمی دوست غزل!
    - جدی می گین؟
    - آره برای مراسم عقدشون حتماً باید بیاین.
    - از خدا می خوام.
    - به شیدا می گم دعوتتون کنه. فعلاً خداحافظ.
    - خداحافظ.
    شیدا و مرتضی ازدواج کردند.مراسم عقد و عروسی شان به خوبی برگزار شد و در طبقه ی بالای منزل پدر شیدا ساکن شدند. با ازدواج مرتضی آریا تنهاتر شد. تصمیم گرفت مدتی در ویلای شمال ساکن شود. از همه دوست و آشنا دعوت کرد به او سر بزنند. پدر و مادرش قول دادند در اولین فرصت راهی ویلا شوند. اما مرتضی و شیدا دیگر به این سادگیها در دسترس نبودند، آنها به خودشان بودند. خانواده ی مرتضی در هیچ مراسمی شرکت نکردند! نه عقد و نه عروسی!
    - ما یه سنگ سیاه گذاشتیم روی مرتضی! ما هیچ کاری با اون نداریم! انگار نه انگار یه همچین پسری داشتیم...
    مرتضی می گفت:
    - میدونی من کاری با حاج آقا و مادرم ندارم، اما بچه ها رو دلم براشون می سوزه، آرزو داشتم اونا می تونستن تو مراسم ازدواج من شرکت کنند. می دونم که آرزوشو داشتند. اما جرأتشو نداشتند! امر امر حاج آقاست!
    آریا رهی ویلا شد.
    به محض رسیدن مش عباس جلوی در ویلا ظاهر شد:
    - آقا ما تا فردا نمی تونیم صبر کنیم! خیلی وقته ندیدیمتون. امشب شام مهمان مائید، یادتون نره! سر وقت بیائین. وعده ی ما هر جا که دیدن آتیش روشنه، یادتون نره...
    پایان فصل23

    فصل بیست و چهارم
    - میدونی تازگیها چه کارائی می کنه؟
    - نه عزیزم...
    - مخصوصاً جلوی من به دخترا تلفن می زنه و قرار می ذاره، حتی چندین مرتبه شده که برای شب هم خونه نیومده، با دوستاش دو روز می ره سفر!
    - خب این دیگه واقعاً زشته، یعنی میدونی اینجا زن و شوهرها نمیذارن کاربه اینجا برسه، وقتی دیدن تفاهم ندارن از هم جدا می شن، اما ماها.... یعنی شما، نمی دونم...
    - زهرا خانم نمیدونم چیکارکنم! یعنی میدونی که باید ازش جدا بشم، اما آخه چه جوری برگردم، با چه رویی؟ تازه مگه زندگی آدم بازیچه س که ما داریم اینجوری باهاش بازی می کنیم؟ بخدا موندم، درموندم!
    زهرا خانم تا به حال غزل را اینگونه ندیده بود. غزل که همیشه درلباس پوشیدن ظرافت را با سلیقه می آمیخت؛ یک شلوار جین کهنه و یک تی شرت معمولی پوشیده بود. به صورتش اصلاً نرسیده بود، حتی یک ذره رژ لب هم نزده بود. موهایش را با یک گیره ی معمولی بسته بود. صورتش ده سال پیرتر شده بود. غزل به گریه افتاد. گریه ای بی امان و کنترل نشدنی، زهرا خانم اول سعی کرد آرامش کند اماوقتی دید بیهوده است برگشت سرجایش نشست.
    - بگذار خالی شود، طفلکی واقعاً ناراحته!
    زندگی غزل و عادل دریک سرازیری افتاده بود، آنها روز به روز از هم دورتر می شدند. عادل فکر می کرد با این کارهایی که می کند باعث تحریک حسادت غزل می شود و او را ئادار به عکس العمل می کند درصورتیکه همین موضوع غزل را بیشتر ناراحت می کرد، علاوه برآن تفریحات عادل شدیداً مورد تنفر غزل بود. درصورتیکه کارهای غزل هیچ زشت نبود، نه عیب بود و نه زشت!
    - من فقط نقاشی می کشم و مطالعه می کنم، گردشم دیدن موزه ها و نمایشگاههای نقاشی است.
    معلوم بود که این کارها بهیج وجه نقطه ضعف او شمرده نمی شد!
    - زهراخانم دیگه تحمل دیدنشو ندارم، ازش بدم میاد. اگه اینجا تو مملکت غریب نبود حتی یه لحظه دیگه حاضر به زندگی با اون نبودم!
    - اونکه غصه نداره، مهم تصمیم توست! تو نباید بخاطر اونکه به عادل نیاز داری باهاش زندگی کنی، این خیلی زشته، اگر دوستش نداری و نمی خوای باهاش زندگی کنی، ازش جدا شو! حالا یا برمی گردی ایران یا اینکه همینجا مشغول کار می شی و مثل بقیه ی مردم برای خودت خونه زندگی نشکیل می دی.
    - اما من هنوز فارغ التحصیل هم نشده م، همینطوری دانشگاه رو ول کردم و...
    - خب اونکه غصه نداره، میتونی همینجا ادامه تحصیل بدی، البته اگر بخوای اینجا بمونی، اگرم نخوای که...
    - میخوام ازش جداشم، چیکار کنم؟ نمی خوام دیگه باهاش زندگی کنم!
    - مطمئنی که می خوای جدا بشی؟ این مسئله کوچکی نیست، حرف سرزندگی دونفره، سرنوشت دونفر را نمی شه، به بازی گرفت، با(فکر می کنم و حدس می زنم و اینجور حرفا) نمی شه بنیان زندگی رو بهم ریخت؟
    - نه، مطمئنم! اصلاً نمی خوام حتی یک شب با اون زیر یک سقف زندگی کنم!
    - خب اینکه غصه نداره، بیا پیش من. البته باید باهم حرف بزنید. تو باید ببینی اون چی میگه... غزل جان یک بار اشتباه کردی، دیگه بسه! مواظب باش دوباره اشتباه نکنی!
    - باشه، چشم زهرا خانم. نمیدونین چقدر خوشحالم که شما رو دارم. میشه من برم خونه باهاش حرف بزنم واگر به توفق نرسیدیم که من مطمئنم نمی رسیم، بیام اینجا تا...
    - البته که میتونی. این حرف چیه؟ اگه من تا حالا اینو بهت پیشنهاد نکردم، بخاطر اونه که نخواستم توی زندگی خونوادگی تو دخالت کنم، اما وقتی که تو بخوای از شوهرت جدا بشی، من و تموم زندگیم در اختیار توئیم، اگه به تفاهم نرسیدین وسائلتو بردار و بیا اینجا.
    غزل حرف زهراخانم را قطع کرد و با لبخندی تلخ گفت:
    - من هیچی ندارم، فقط خودمم و یک ساک لباس! آخه با اون وضعی که ما ازدواج کردیم پاپا و می می پول چهیزیه و مخارج ازدواج و کادوی ازدواج رو یکدفعه ریختن به حساب عادل، برای مخارج اومدن به آمریکا و این شد که من حتی یک قاشق چایخوری هم نیاوردم، بعداً اینجا با عادل رفتیم خرید و وسائل همین خونه مون رو خریدیم.


    خب اینا مسائلی هستند که بعداً دادگاه مشخص می کنه، البته اگه خودتون به تفاهم نرسین، پس بلند شو، وقتی یک تصمیمی گرفتی باید سفت و محکم بهش عمل کنی، پاشو...
    غزل رفت اما همانطوری که خودش پیش بینی کرده بود، خیلی زود برگشت.
    - زهرا خانم من حدس می زدم، اما واقعاً فکر نمی کردم عادل به همین راحتی تسلیم بشه!
    - چطور مگه؟
    - هیچی وقتی حرفامو زدم گفت:
    - منم باهات موافقم و فکر می کنم این تنها توافق مادوتا باشه، البته اینو به شوخی گفتم، یادش بخیر توی یه سریال درایران شنیدم، اما از شوخی گذشته منهم اشتباه کردم. ما اصلاً با هم تفاهم نداشتیم. بیخود من اصرار می کردم و تو هم...
    دلم می خواست می تونستم بزنم در دهنش، اونقدر عصبانی شده بودم که نگو، فکر نمی کردم اونم بخواد از من جدا بشه! اما معلوم شد توی این مدت اونم به همون نتیجه ای رسیده که من رسیدم، با این تفاوت که حضرت آقا توی این مدت دوستای دختر طاق و جفت داشتن و بخاطر همین زود به این نتیجه رسیدن!
    زهراخانم که تعجب کرده بود پرسید:
    - جدی می گی؟ به همین راحتی گفت؟
    - ازاین هم راحت تر، حتی گفت لازم نیست پول خرج وکیل بکنیم، گفت خیلی راحت می تونیم از هم جدا بشیم!
    - خب این خیلی خوبه، به شرطی که حاضر بشه نصف دارائی شو به تو منتقل کنه.
    - گور پدرشم هم کرده، کی پول خواست؟
    - اشتباهت همینه! برای زندگی کردن تو به پول نیاز داری!
    - خب کار می کنم، کار که می تونم بکنم؟
    - این درست، اما خب اونم حقته، حالا کو تا به اونجا برسه و بفهمیم، البته به نظر من وکیل لازمه، چون اون بهتر از ما به قوانین وارده.
    - برای من مهم نجات از دست اونه، نجات زندگیم، لحظه هام!
    - خب اینکه فعلاً انجام شد، پاشو چمدانت را باز کن. اطاق بغل، اطاق خواب من آماده س.
    غزل زندگی جدیدی را شروع کرد. زندگی ای که آخرین حرفهای تلفنی عادل نقش بزرگی در انتخابش داشت. غزل با خودش اندیشید:
    - من که چیزی از اون زندگی کثافت نمی خوام، اما بد نیست بفهمم عادل چی میگه، شاید این امتحانو خوب بده، همه چیز که سیاه یا سفید نیست! آره باید...
    و به او تلفن زد. صدای عادل سرشار از نشاط بود:
    - به به خانم روشنفکر قبلی بنده!


    ببین عادل من مثه تو حوصله ی این شوخیها رو ندارم، بقول خودت پای وکیل و این حرفا رو به زندگیمون نکشیم. می خواستم ببینم کی سهم منو میدی؟ یعنی اصلاً چقدر سهم منه، به کدوم حساب واریز...
    صدای خنده ی بلند عادل حرفش را برید، قاه قاه می خندید:
    - کدوم سهم؟ سهم شما؟ اشتباه به عرضتون رسوندن! یعنی اون مشاور کلفت زاده ت اشتباه کرده! توی این مملکت برای گرفتن پول و سهم، اول باید پول داشته باشی، تو داری؟ نه که نداری... شادی یه روزی در حال گدائی ملاقاتت کردم روشنفکر متکدی هم دیدن داره ها...
    - حیف! حیف که لیاقت جوابم نداری... وای مفت باختی... مفت!
    غزل دلش برای عادل می سوخت! خیلی حقیر بود! باید به آینده ی خودش فکر می کرد. آینده ای که می توانست روشن باشد:
    - می خوام روی پای خودم بایستم، زهراخانم فقط کمکم کنید کار کنم.
    کار غزل فروشندگی دریک فروشگاه بود. این کار را زهرا خانم برایش پیدا کرد. غزل که شرمنده ی محبتهای او شده بود نمی دانست چگونه از او تشکر کند!
    - این حرفا چیه غزل جان، وظیفمه، تازه منم مدیون تو هستم، محبتهای تو به مادر من...
    که غزل نگذاشت حرف او ادامه پیدا کند. درحالی که بی اختیار گریه می کرد گفت:
    - اونکه فامه خانوم به من محبت می کرد، اگه فاطمه خانوم نبود معلوم نبود من چه سرنوشتی پیدا می کردم؟ توی اون خراب شده تنها دلخوشی من فامه خانوم بود.
    - خب حالا چرا گریه می کنی؟
    - دلم گرفته، البته یه جور خاصی! هم خوشحالم، هم دلم گرفته. دلم تنگ شده برای فاطمه خانم، برای ایران...
    - اونکه درد مشترکمونه! پاشو صورتتو بشور و از فردا صبح کار جدید رو شروع کن، انشاءاله.....
    غزل داشت زندگی در آمریکا را یاد می گرفت، زندگی تنها را. اوائل تعجب می کرد که چرا زهرا خانم ازدواج نکرده، اما در این مدتی که در خانه ی او زندگی می کرد متوجه شد که زهراخانم ازدواج نکرده، انا دراین مدتی که درخانه او زندگی می کرد متوجه شد که زهرا خانم یک دانشمند است. یک محقق که عاشق علم است. او نه تنها تدریس می کرد که بیشتر اوقات زندگیش را به تحقیق مشغول بود. رشته ی دانشگاهی او زیست شناسی بود و تحقیق او بیشتر در زمینه بیولوژی بود...
    غزل در یک آتلیه نقاشی مشغول کار شد، هم بعنوان منشی و هم بهنوان شاگرد. صبحها در فروشگاه کار می کرد و عصرها در آتلیه نقاشی، با این کار جدید زندگیش مفهوم پیدا کرد دوباره به کار موردعلاقه اش مشغول شد.
    پایان فصل

















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    فصل بیست و پنجم
    هرچه مرتضی اصرار کرد آریا قبول نکرد! مرتضی وظیفه ی خودش می دانست که دوستش را در سختی ها تنها نگذارد، دوستی که حالا خیلی تنها بود! مرتضی اندیشید:
    - طفلک امروز خیلی دمغه! بگذار یک بار دیگه امتحان کنم.
    قدم هایش را تند تر کرد تا به آریا برسد:
    - ببین عزیز من، ناراحت هستی، باش. غمگین هستی، باش. دلتنگ هستی، باش. بی حوصله ای، باش. اصلاً هر چی می خوای باش اما از دست من یکی فرار نکن!
    آریا که سعی می کرد خودش را عادی نشان بدهد، جواب داد:
    - این حرفا چیه تو می زنی؟
    - این حرفا چیه من می زنم؟ هان؟
    مرتضی در حالیکه سعی می کرد آریا را بخنداند، ادای اورا درآورد اما آریا می خواست تنها باشد، به دوستش راه نمی داد، اورا به دلش راه نمی داد:
    - ببین مرتضی جان، من هیچ مشکلی ندارم! ناراحت هم نیستم. شاید تو فکر می کنی که من ناراحتم. من فقط دلم می خواد یک کم تنها باشم. با خودم قدم بزنم، حرف بزنم.
    مرتضی حرفش را برید:
    - حالا نمی شه بالا غیرتاً این یه روز دیگه روهم بجای خودت با من قدم بزنی؟آخه مرد حسابی کی دیده که یه آدم به اصطلاح...
    دنبال کلمه می گشت، برای همین تکرار کرد:
    - به اصطلاح درست و حسابی، یعنی سالم، با خودش قدم بزنم؟ مردم سعی می کنن با یه نفربهتر از خودشون راه برن، تو برعکس عمل می کنی؟! می ترسم اخلاقت فاسدشه، یه وقت نگی نگفتی ها! من گفتم، حالا تو گوش نکن! از ما گفتن بود و از تو...
    - نشنیدن؟ قبول. اصلاً هر چی تو می گی قبول، فقط ولم کن! می شه؟
    آریا داشت عصبانی می شد و مرتضی هم حس می کرد که باید رهایش کند:
    - خب باشه. اما از شوخی گذشته، دیدم امروز خیلی دلت گرفته، گفتم شاید با هم قدم بزنیم و حرفی بزنی، درددلی بکنی، دلت واشه. اینجوری نری خونه، همین! حالا اگه نمی خواهی....
    آریا ایستاد و با عصبانیت چشم در چشم مرتضی دوخت، درست مثل آنکه بگوید بس کن؛گفت:
    - مرتضی؟!
    - خب باشه، باشه. خداحافظ تا فردا. نه، امشب بهت زنگ می زنم.
    - باشه، خداحافظ
    - خداحافظ.


    آریا حس می کرد که مرتضی ایستاده و با نگاه دنبالش می کند. برای یک لحظه دلش گرفت. از اینکه خواهش او را نپذیرفته بود، احساس بدی داشت.
    - منو ببخش مرتضی!
    با خودش گفت و قدمها را تندتر کرد. آریا می خواست امروز با خودش خلوت کند. می خواست راه چاره ای بیندیشد. باید کاری می کرد! دیگر خسته شده بود:
    - خدایا چیکار کنم؟ هر کاریکه فکر می کردم منطقی یه، کردم. هر جوری که می شد جلوی این دل بیچاره رو گرفتم. اما نمی شه! نمی شه فراموش کرد! چیکار کنم؟
    کار و درس نتوانسته بود آزادش کند! از چنگ دل رها نشده بود! رها که نشده بود هیچ، احساس می کرد بیش از پیش دلباخته است! دلباخته و دلسوخته!
    آریا راه می رفت و فکر می کرد. اصلاً متوجه گذشت زمان نبود. حتی متوجه نبود که کجا می رود! مخصوصاً ماشین را در آموزشکده گذاشته بود که قدم بزند. اما بطرف خانه، نه اینکه...
    - من کجام؟
    یک قطره باران باعث شده سرش را بلند کند و از خودش بپرسد کجاست؟!
    - این بارون چه وقته است؟
    - دوباره به راه افتاد. هوا تاریک شده بود که احساس کرد پاهایش خسته شده. چند ساعت راه رفته بود. نمی دانست. اما می دانست که هنوز همانجائی است که اول کار بوده! هنوز نمی دانست چکار کند!
    - آخه چیطوری باید فراموش کرد؟! من باید چیکار کنم؟ هر کاری که می کنم، مشغولم نمی کنه! نقاشی، تدریس، مطالعه و....
    به نقاشی بیشتر پرداخته بود. روزی چند ساعت نقاشی آموزش داده بود، هر مطلبی که دستش رسیده بود خوانده بود اما هیچ کاری یاد غزل را از ذهنش پاک نمی کرد، از او که دلش را برده بود! آریا هیچوقت فکر نمی کرد علاقه می تواند آدمی را به این روز بنشاند!
    - به روز سیاه؟!
    نه روز سیاه نبود، حتی کوچکترین یادش هم دلپذیر بود، دلپذیر اما سخت! زیبا اما کشنده! داشت زجر می کشید:
    - خدایا چیکار کنم؟
    دوباره سئوال اولش را تکرار کرده بود! سئوالی که با اولین قدمها پرسیده بودو ناگهان در ذهنش جرقه ای زده شد:
    - مشکل از اینجاست؟! درسته باید جای خودمو عوض کنم! برم یه جای دیگه، یه جائی غیر از اینجا! هر چه دورتر بهتر! اینجا همه ش پر از یاد اونه....
    برگشت. تند تر قدم برمی داشت. گوئی به یک تصمیم رسیده بود. تصمیمی که تا چند روز بعد ذهنش را مشغول کرد. عاقبت به نتیجه ای رسید که خودش هم باور نمی کرد:
    - باید یه مدت از اینجا برم، برم یه جائی که هیچ نشونی از اینجا نداشته باشه، هیچ جائیش منو به یاد اون نندازه، یه کشور دیگه...
    آریا می خواست پدر و مادرش را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهد.
    - باید وقتی به اونا بگم که همه چیزام آماده شده باشه. اول پاسپورت، بعدشم ویزا و بقیه دنگ و فنگها!
    وشروع کرد. اول از همه پاسپرتش را گرفت. با داشتن معافی هیچ مشکلی نداشت. در اداره ی گذرنامه کلی تعلیمات گرفت. در هر صفی که می ایستاد، حداقل رو سه نفر بودند که بقول خودشان حرفه ای بودند.
    - ببین داداش این پاسپورتو می بینی؟ پره! می فهمی یعنی چه؟ یعنی همه صفحه هاش پر از مهر ویزاست، مهر ورود و خروج! کار حاجیت همینه. یه چیزی مثه دلال! دلال! فرش و صنایع دستی و نقره و طلا و زیرخاکی و پاری وقتها خشکه بار.هیچی هیچی که نباشه، یه کشوی رو پیدا می کنم که به یه زهرماری احتیاج داشته باشه، اونوقت می رم دنبال اون جنس. قالی و صنایع دستی به مگه سماور تقره به مصر...
    آریا به حرفهایش گوش می کرد و عاقبت یکی از همین ها کمکش کرد:
    - ببین جوون، برای تو هیچ جا بهتر از این دفترای خدمات هوایی و آژانسهای مسافرتی شون برات ویزا هم می گیرن. البته این کارشون مفتی نیست. باید یه چیزی بسلفی! می فهمی؟
    و آریا فهمیده بود. آژانسی را که همان همسایه اش در صف گذرنامه معرفی کرده بود؛ پیدا کرد.


    بله آقا فرمایشی بود؟
    این سئوال را خانمی که پشت اولین میز نشسته بود، پرسید و وقتی آریا جواب داد، او را به آخرین میز راهنمایی کرد. میز معاون آژانس ! معاون آژانس با دکوراسیون آژانس هماهنگی داشت. شیک و مرتب با رفتاری خوشایند.
    - چشم آقای... فرمودین سپهر؟
    - بله سپهر.
    - چشم آقای سپهر. شما آخر هفته به من زنگ بزنید.
    درعرض پانزده روز برایش ویزا گرفتند. ویزایی که با آن آریا می توانست به چند کشور اروپائی سفر کند. برای آریا فرقی نمی کرد کدام کشور باشد. بدون هیچ فکری انگلستان را انتخاب کرد و بلیط رفت و برگشت گرفت. فقط بلیط رفت را اوکی کرد. آخر فقط زمان رفتنش را می دانست.
    - شاید هیچوقت برنگردم. فعلاً باید سخت ترین قسمت کارو انجام بدم.
    برای آریا سخت ترین قسمت کار خبر دادن به پدر و مادرش بود. دیگر باید با آنها صحبت می کرد.
    - مادر من می خوام برم، دیگه نمی تونم اینجا بمونم!
    - کجا می خوای بری؟
    مهرانگیز خانم یکه خورده بود اما سعی می کرد نشان ندهد. فقط توانست کجا و آریا با ناراحتی جواب داد:
    - نمیدونم، شاید اروپا، شایدم یه جای دیگه. فعلاً می خوام برم اروپا. اشتباه نشه برای تفریح نمی خوام برم، میدونین هیچ جا احساس آرامش نمی کنم، نه در تهران نه در ویلا. از وقتی که مرتضی ازدواج کرده تنهاتر هم شده م. خلاصه فکر می کنم اگه یه مدتی از ایران برم....
    - فکر نمی کنی که می خوای دنبال غزل...
    - اصلاً ،اصلاًمادر. من دیگه از غزل قطع امید کردم. اون زن یکی دیگه س. غزل برای من تمام شده س. البته عشق اون هست. باور کنید که بدون عشق اون نمی تونم زندگی کنم! اما اون غزلی که توی دل منه، همیشه با منه، هیشکی نمی تونه ازم بگیرتش. حتی خود غزل! غزل می تونست جسمش رو از من دریغ کنه و هر جا که می خواد ببره، با هر کی که دوس داره، اما این غزل رو نمی تونه از من بگیره، نه اون و نه هیچکس دیگه!
    مادر و پسر با صدای استاد سپهر از جا پریدند:
    - آفرین! هیچوقت نشنیده بودم اینطوری از دوست داشتن حرف بزنی، به این میگن عشق! آفرین پسرم. بهت افتخار می کنم.
    مهرانگیز خانم با لحنی گله مند پرسید:
    - خیلی وقته داری به حرفای ما گوش می دی؟
    - نه، تازه رسیدم. دیدم آریا داره از عشق صحبت می کنه، گوش کردم، همین!
    میدونی دلم نیومد حرفشو قطع کنم. خودت باید بدونی من هیچوقت به خودم اجازه نمی دم به حرف دیگرانن گوش کنم. یعنی بدون اجازه ی خودشون.
    - معذرت می خوام عزیزم. اشتباه کردم. تو درست می گی. می دونی گاهی وقتا آدم اونقدر گیج می شه که قاطی می کنه.
    - تو و قاطی کردن؟! نه عزیزم، تو همیشه خوب و منطقی بودی!
    صورت مهرانگیز خانم به قدری غمگین بود که استاد سپهر به خودش اجازه نداد صحبتش را تمام کند. با عجله پرسید:
    - ببینم مهری جان طوری شده؟
    - والا... میدونی... یعنی نه طوری که نشده، فقط....
    - فقط چی؟
    - فقط یه مسئله ای پیش اومده.یعنی آریا داشت راجع به یه موضوعی صحبت می کرد.
    استاد سپهر که واقعاً دستپاچه شده بود با ناراحتی پرسید:
    - چه موضوعی؟
    - معذرت می خوام کیوان جان که ناراحتت کردم، میدونی آریا چه تصمیمی گرفته؟
    -نه.
    - اون میخواد بره خارج!
    - خارج از کشور؟
    - بله، خارج از کشور.
    مهرانگیز خانم با لحنی غمگین گفت، داشت خودش را کنترل می کرد که گریه نکند. او تنها همین یک فرزند را داشت، برایش جدایی سخت بود.
    - نظر شما چیه پدر؟
    - والا باید فکر کنم، همین طور که نمی تونم جواب بدم، البته...
    و عاقبت فردای آن روز استاد سپهر نتیجه ی تفکراتش را به زبان آورد. مهرانگیز خانم مشغول پختن کتلت بود که او از راه رسید، یک تکه نان برداشت و جلوی زنش گرفت. مهرانگیز خانم یکی از کتلتها را روی لقمه نان استاد گذاشت و استاد سپهر بدون مقدمه گفت:
    - پای آزادی چه بندی گر به جائی رفت، رفت؟
    مهرانگیز خانم وارفت، انتظار نداشت شوهرش به همین راحتی قبول کند.
    - یعنی بره؟
    - من و تو که نمی تونیم اونو نگه داریم! پاشو ببندیم؟ فقط با زنجیر محبت می شه یکی رو نگه داشت، پاشو بست. ما نباید بخاطر دل خودمون اونو از خواسته ش محروم کنیم!
    - اما آخه این خواسته...
    - برمی گرده، مطمئن باش خیلی طول نمی کشه، برمی گرده، کبوتر تو خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنب برمی گرده سربوم تو، مطمئن باش عزیز دلم، مطمئن باش!


    و دیگرر مهرانگیز خانم هم سکوت کرد. پدر ومادر آریا مانع او نشده بودند! و آریا رفت! به همین راحتی رفت...
    - غصه ی من آموزشگاه بود که از وقتی شما مسئولیتشو قبول کردین خیالم راحت شد.
    استاد سپهر قبول کرده بود در دوران غیبت آریا برکار آموزشگاه نظارت کند.
    - البته با این کسایی که تو داری، هیچ نیازی به نظارت نیست! مخصوصاً با وجود مرتضی.
    - قط کمکشون کنین!
    - چشم، باشه! ای بچیم پسر گلم.
    آریا می خواستلحظه های دیگری از زندگی را تجربه کند. با خرید ویلا طبیعت را جستجو کرده بود، اما طبیعت هم نتوانسته بود ارضایش کند، یعنی جای غزل را پر کند. هیچ انگیزه ای نمی توانست بیش از چند روز مشغولش کند. عجیب احساس تنهایی می کرد. مرتضی که ازدواج کرده بود. و دیگر مثل قبل نمی توانست اکثر اوقاتش را با آریا بگذراند. پدرومادرش هم جز نگاههایی سرشار از دلسوزی کاری از دستشان برنمی آمد. اریا تمام توانش را بکار گرفته بود تا زندگی جدیدی را شروع کند اما موفق نشده بود. فضای دانشکده دیگر هیچ جاذبه ای نداشت. آریا سعی کرد به کار پناه ببرد. از صبح تا شب درآموزشگاه کارکرد. غروب که می شد به طبقه ی دوم پناه می برد. تنهای تنها درآپارتمانش می نشست. چند باری حتی هوا تاریک شد اما آریا چراغی روشن نکرد! همچنان نشسته بود و به نقطه ای دور نگاه می کرد. نقطه ای که معلوم نبود کجاست! بیشتر اوقات سعی می کرد مطالعه کند یا طرح بزند. حتی چند تابلو را نیمه کاره رها کرده بود. خواب برایش آرامش به همراه نداشت. تا دمیدن سپیده بارها به ساعت نگاه می کرد. در رختخوابش غلت می زد اما نه خواب به چشمش می آمد، نه صبح می شد. بخاطر همین، صبحها که بیدار می شد هنوز احساس خستگی می کرد. هیچ استراحتی نکرده بود! و دوباره یک روز کاری شروع می شد...
    - نه هیچ فایده ای نداره! اینهم از کار کردن!
    باید هر چه زودتر می رفت. با همه خداحافظی کرد. حتی اجازه نداد پدر و مادرش به فرودگاه بیایند. مقصدش لندن بود. با هواپیمایی امارت سفر می کرد، سفری راحت و سرشار از آسایش و بالاخره به لندن رسید.
    - خب، اینهم لندن! یعنی یه جائی غیر از تهران، حالا چی؟ می خوای چیکار کنی؟
    گوئی با خودش جنگ داشت، با خودش یکی به دو می کرد. درحالی که می دانست بیهوده است.
    - باید یه هتل درجه دو بگیرم تا ببینم چی پیش میاد.
    و هیچ اتفاقی برایش نیفتاد. دوشبانه روز از هتل بیرون نیامد. روی تخت دراز می کشید و از پنجره به هوای گرفته ی بیرون نگاه می کرد. نه صبحانه می خورد، نه شام. فقط موقع ناهار به رستوران هتل می رفت و یک چیزی می خورد. نوع غذا برایش فرق نمی کرد.
    - نه اینجوری فایده نداره، اینجا هوا گرفته س! اصلاً آفتاب نداره! باید از اینجا برم. می رم پاریس، شاید آنجا...
    اما آنجا هم برایش با لندن یکسان بود. با این تفاوت که در پاریس از چند جایی دیدن کرد. همانجاهایی که همه توریست ها می روند. موزه لوور، برج افل، مجموعه قصرهای ورسای...


    خدایا چیکار کنم؟ انگار هر جا که می رم آسمون همین رنگه! کاش یه جوری می شد! یه اتفاقی برام می افتاد! اصلاً کاشکی می تونستم یه جایی همین جاها بمونم. کارکنم، زندگی کنم، نمیدونم مثه همه ی آدما...
    هیچ اتفاقی برایش نیفتاد! رفتار او مثل همیشه بود و آسمان این جا هم مثل بقیه جاها. در پاریس هم مثل لندن رفتار کرد. گو اینکه با چند ایرانی آشنا شد، اما بازهم دلش گرفته بود! دوباره به لندن برگشت.این دفعه تصمیم گرفت چند روزی در یک هتل درجه یک زندگی کند. می خواست ببیند آیا حادثه ای می تواند مرداب ساکن رندگیش را تحرکی ببخشد؟ عصر که شد از بار هتل شروع کرد. به یک دیسکوتیک رفت و آخر شب هم کازینویی را انتخاب کرده و تا نیمه شب آنجا ماند اما هیچ خبری نبود، تصمیم گرفت به زندگی معمولی خودش مشغول شود.
    - باید مثل تهران زندگی کنم. انگار اونجوری زنده بودن قابل تحمل تره!
    و دیگر سعی می کرد تا ممکن است از هتل خارج نشود.
    - باید یه برنامه ای بریزم برای دیدن موزه ها و جاهای تاریخی و دیدنیهای لندن.
    و همین کار را هم کرد، اولین روز را به موزه ی سلطنتی لندن رفت. ساعت دو بعدازظهر بود که خسته به هتل برگشت، بدون آنکه به اطاقش سر بزند وارد رستوران شد و یک غذای دریایی سفارش داد، خوراک میگو!
    - انگار میگوهای خودمون خوشمزه تر بود!
    بدون آنکه لذتی ببرد، یک بسته سیگار گرفت و مشغول دود کردن سیگار شد، همانطور که روی یک مبل راحتی لمیده بود به اطراف نگاه می کرد:
    - انگار هر جای دنیا که باشی وقتی شکمت سیر می شه چشما سنگین می شن! انگار همون نخی که از شیکم ب پلک وصله اینجام درست کار می کنه! آب و هوا هم روش اثری نکرده...
    از فکر خودش خنده اش گرفت:
    و ناگهان شنید:
    Are you laughing at me(دارین به من می خندیین؟)
    آریا شوکه شده بود! درلحظه ی اول نفهمید چه می شنود، اما درست شنیده بود! مثل آدمهای گیج به او نگاه کرد. به او که روبرویش ایستاده بود وچهره اش از عصبانیت سرخ شده بود. اریا فقط توانست بگوید:
    - what?(چه، بله؟)
    دختر هنوز جوان بود. کمتر از سی سال نشان می داد. کت و دامنش مشکی بود با راه های نازک سفید، کاملاً خوش دوخت و برازنده. ابروهایش مشکی بودند، مشکی و پرپشت. صورتش تقریباً کشیده بود اما توی ذوق نمی زد و موهایش ازسیاهی برق می زد. دماغش را عمل نکرده بود گذاشته بود که بزرگ باشد. صورتی معصومانه داشت. با آنکه قدش کوتاه نبود، برای آنکه به چشمهای آریا نگاه کند، سرش را بالا گرفته بود. ذهن آریا از لحظه دیدن او، بدون اراده ی آریا مشغول طرح سئوال بود.می پرسید وجواب می داد.سئوال و جوابی که شاید ثانیه ای بیشتر طول نکشید:
    - چرا اینقدر عصبیه این زن... یعنی این دختر؟ راستی برای چی مثه همه ی دخترای اینجا ابوهاشو شکل نداده، نازک نکرده! کمانی نکرده؟! چرا دماغش رو عمل نکرده! حتماً موهاش رو رنگ زده! سیاه پر کلاغی، حتم حتم!انگار صورتش شرقیه، یه قول خودشون کله سیاه! آره مثه ماها می مونه، ما کله سیاه ها! صورتش شرقیه اما نه شرقی های امروزی، انگار از قاب عکس دراومده! درست مثه هنرپیشه های زن پنجاه سال پیش آمریکا! اما راستی چرا مثه زنهای اینجا نیست؟ نکنه خواب می بینم و از توی فیلم برون اومده! راستی چقدر محکم ایستاده! محکم و متین اما عصبی! چرا اینقدر عصبیه؟
    تمام این اندیشه ها ثانیه ای بیشتر طول نکشید و آخرین فکر که چرا او اینقدر عصبی است؛ آریا را مجبور به جواب دادن کرد. می خواست جواب بدهد اما انگار سکوتش طول کشیده بود چراکه دختر این بار عصبی تر از قبل گفت:
    - I said why are you laughing at me?(من گفتم چرا دارین به من می خندین؟)
    و هنوز آریا جواب را در ذهنش به زبان انگلیسی آماده نکرده بود که شنید او دارد زیر لب زمزمه می کند:
    - نیگاش کن! مثه دیوونه ها داره برّ و برّ منو نیگا می کنه!
    نه، درست شنیده بود! آن خانم داشت به زبان فارسی صحبت می کرد! آنهم فارسی سلیس! داشت به او توهین می کرد. درست انگار در ناف تهران نشسته باشد و یکی بخواهئ دعوایی را شروع کند. ناخودآگاه اخمهایش درهم رفت وجوابی را که از قبل آماده کرده بود طوطی وار به زبان آمورد:
    - I don t understand what are you saying?
    و بعد با لحنی محکم و عصبانی اما این بار به زبان فارسی اضافه کرد:
    - واقعاض نمی فهمم!
    خانم داشت مثل دختر بچه ها با عصبانیت پا به زمین می کوفت، با شنیدن جمله آریا که به زبان فارسی ادا شده بود، بطور ناگهانی بی حرکت شد
    درست مثل کسی که نمی داند عصبانیتش را چگونه بروز بدهد! گوئی از اینکه آریا فارسی حرف می زند بیشتر عصبانی شده! این بار به زبان فارسی و به شیوه ای کتابی اما بازهم خشمگین گفت:
    - چطور متوجه نمی شوید؟ چند لحظه قبل داشتید به من می خندیدید، حالا می گوئید متوجه نمی شوم؟
    یکباره و ناگهانی همه چیز برای آریا روشن شد:
    - پس اون خنده ی من... خنده ای که به سنگین شدن شکم و پلکها می کردم ، باعث این حرفها شد؟!
    دیگر صورت آریا هم سرخ شده بود. با این تفاوت که صورت او از خجالت سرخ شده بود. از جایش بلند شد و درحالیکه سعی می کرد لبخند بزند گفت:
    - خیلی عذر می خوام. واقعاً عذر می خوام. منو ببخشید اگر باعث ناراحتی شما شدم...
    آریا از صمیم قلب حرف می زد. صداقت او در هر کلمه اش موج می زد. دوباره گفت:
    - جداً منو ببخشین خانم!
    - پرنسس مستر! خانم نه، ایشان پرنسس است!
    فارسی اش شکسته بود. معلوم بود که یک خارجی دارد فارسی صحبت می کند. آریا درحالیکه از خودش می پرسید:این دیگه از کجا پیداش شد! رویش را به طرف صدا برگرداند.سرگارسن رستوران رادید که با همان اخم همیشگی اش پشت سر او ایستاده و حالا دارد مثل یک بازپرس برّ و برّ به او نگاه می کند. آریا با تعجب و بدون آنکه طرف سخنش معلوم باشد، پرسید:
    - پرنسس؟!
    -Yes prinsess(بله، پرنسس!)
    دوباره همان سر پیشخدمت جواب داد، با آنکه معلوم نبود آیا او طرف خطاب آریاست یا آن خانم! آریا مانده بود که چه بگوید، از وقتی وارد لندن شده بود و دراین هتل ساکن شده بود، متوجه رفتار گارسن ها و مخصوصاً سرگارسن هتل شده بود. سرگارسن این رستوران درست مثل یک لرد انگلیسی رفتار می کرد، آریا همان بار اولی که او را دید، یاد قهرمان کتابی افتاد که رئیس پیشخدمتهای قصر یک لرد انگلیس بود. شخصیتی که در اثر پذیرایی از بزرگان انگلیسی خودش را بالاتر از دیگران می دید و فکر می کرد چون یک چنین پیشخدمتی است؛ دیگران باید به او احترام بگذارند. حتی نوع صحبت کردن او هم با بقیه مردم فرق می کرد، او درست مثل اشراف صحبت می کرد. حالا آریا یک همچین شخصیتی را زنده دربرابر خودش می دید، دوباره یاد همان شخصیت افتاد و خنده اش گرفت. اما فوراً جلوی خودش را گرفت، سکوتش طولانی شده بود. هر دوی آنها با نگاه منتظر بودند که او لب از لب وا کند....
    - خانم پرنسس عذر می خوام، سوءتفاهم شده، شاید من به شما نگاه کرده باشم، که البته همین را هم مطمئن نیستم اما خنده ی من بخاطر فکری بود که از ذهنم گذشت. بازهم عذر می خوام.
    و بعد با قیافه ای جدی اضافه کرد:
    - عذرخواهی مرا بپذیرید.
    وناخودآگاه کمی خم شد. دست خودش نبود. اما همین حرکت همراه با جمله ی آخری که به زبان آورد درست مثل آبی که روی آتش ریخته باشند! ناگهان قیافه ی پرنسس از هم باز شد وبا همین تغییر قیافه پرنسس، سرپیشخدمت هم لبخندی برلب آورد. تعظیم کرد و از آنها دور شد. اریا نمی دانست چکار کند، این بود که بدون اراده از ان خانم برای خوردن قهوه دعوت کرد:
    - ممکنه از شما خواهش کنم یک قهوه با من بخورید؟
    نفهمید جوابش اوم بود یا هوم یا ام؟ یک چیزی بین همین ها، اما معلوم بود که جواب مثبت است. نشست، آریا فوراً شروع به گفتن کرد:
    - شاید باور نکنید اما قضیه خنده اینه که من امروز رفته بودم موزه ی سلطنتی. خسته برگشتم و ناهار زیاد خوردم، وقتی سیر شدم به این فکر افتادم که انگاری همه جای دنیا شکم که سنگین می شه، پلکها هم سنگین می شن مثل اینکه پلکها با یه نخ به شکم وصلند. شکم که سنگین شد پلکها روهم پائین می کشه، فقط همین و همین باعث خنده م شد.
    - اما داشتید به من نگاه می کردید؟


    بازهم باور کنید متوجه نبودم، بخدا قسم اصلاً....
    - قسم نخورین آقا، من باور کردم. اگه باور نکرده بودم که دعوت شما رو قبول نمی کردم.
    آریا یادش به دعوتش افتاد:
    - آه معذرت می خوام، الان سفارش می دم، شما چی می خورین؟
    - فقط یک قهوه تلخ لطفاً.
    آریا تازه سفارش قهوه فارغ شده بود که شنید:
    - هنوز هم باور نمی کنم ایرانی باشید!
    آریا دیگر واقعاً تعجب کرد!
    - این سئوال شما جدی بود؟
    - اوهوم...
    - چرا باور نمی کنید؟ مگه نمی بینین منم مثه خود شما دارم به زبون مادریمون صحبت می کنم، برای چی فکر می کنین...
    پرنسس حرف آریا را قطع کرد:
    - بخاطر رفتارتون، نوع برخوردتون، با هیچکس ارتباط برقرار نکردنتون وخیلی چیزای دیگه. از اون گذشته همین که این هتل رو انتخاب کردین و سعی نکردین با من ارتباط برقرار کینین؛ به من ثابت می کرد که شما ایرانی نیستید!
    این بار آریا طاقت نیاورد و حرف پرنسس را قطع کرد:
    - لطفاً آرام تر...
    صورت پرنسس درهم رفت و آریا فوراً متوجه شد:
    - خیلی عذر می خوام از اینکه حرف شما را قطع کردم. اما آخه میدونین شما اونقدر تند دلائل ایرانی نبودن منو می شمردین که طاقت نیاوردم. می دونین با هر جمله شما یه سئوال تو ذهنم درست می شد. مگه ایرانیا اینجا چطورین؟برخوردشون، رفتارشون، از اون گذشته من نمی فهمم برای چی می خوان با شما رابطه برقرار کنن؟ اصلاً می شه از اول برام بگین.
    پرنسس که با توضیحات آریا صورتش از هم باز شده بود؛ لبخندی زد و گفت:
    - ببینین ایرانیا اینجاها دو دسته هستند. یه دسته اونایی که یه کاره ای بودن و فرار کردن، یه دسته هم پناهنده ها و مخالفین سیاسی بعد از انقلاب، پولدارها و مقامات فراری بیشترشون دم از نداری می زنن. البته بعضی شون رفته اند دنبال کار و کاسبی. بعضی شون هم چسبیده اند به مقامات بالای رژیم گذشته. این از اونا که رفتار شما به اونا نمی خورد. دسته ی دوم هم رفتارشون داد می نه که ایرانین و پناهنده و سیاسی! یا دنبال کار سیاسی و کمک مالی جمع کردن هستند؛ یا گروه و دسته درست کردن. یه عده شون هم با هر چی شاهزاده است دشمنن، از قاجار گرفته تا پهلوی!
    آریا بی اختیار خندید و گفت:
    - اجازه بدین یه طنزی که به ذهنم رسید بگم. وقتی از قاجار و پهلوی گفتید، می خواستم بگم حتماض اگه از سلسله ی افشاریه و زندیه و صفویه هم مونده بودن حتماً این دسته با اونام دشمن بودن البته ببخشین که من شوخیهام بی مزه س، شما ادامه بدین. راستی نگفتین شما شاهزاده کدام سلسله اید قاجار یا پهلوی؟
    - فرقی نمی کنه، برای شما فرق می کنه؟ مطمئنم که نمی کنه. پس ولش کنین. البته برام جالبه که منو نمی شناسین! ولی مهم نیست. برگردیم سرحرفمون. درهر صورت شما جزء هیچکدوم از اونها نبودی. حتی مثه پسرای دسته ی اول هم که دنبال عیاشی و پول تلف کردن هستند، نبودید. بگذریم که این هتل گران قیمته. ایرانی ها کم اینجا میان. اگر هم بیان؛ کسانی هستند که منو می شناسن و دنبال رابطه برقرار کردن هستند. راستی قیافه ی شمام تقریباً یه کمی ایتالیایی به نظر می آمد. در هر صورت بگذریم.
    - هر طور که شما مایلید.
    پرنسس آهی کشیدو گفت:
    - میل؟ هیچ چیز این دنیا باب میل من نیست! من واقعاً به اجبار زندگی می کنم. کارم به جائی رسیده که امور روزمره مشغولم می کنه، برای همین جورج..
    آریا بدون اراده پرسید:
    - منظورتون همون سرپیشخدمت رستورانه؟ همونی که...
    پرنسس حرف آریا را قطع کرد:
    - جرج از اون آدماس که می میره برای خدمت کردن، من چندساله توی این هتل ساکنم...
    اینجا دیگر آریا واقعاً مات و مبهوت شد! مخارج هتل آنقدر گران بود که آریا با وجود پولی که داشت احساس فشار می کرد، آنوقت این خانم چند سال بود دراین هتل زندگی می کرد؟! می خواست حرفی بزند که پرنسس ادامه داد:
    - تعجب نکنید. نمی توانم جای دیگری زندگی کنم، سرویس این هتل حداقل سرویسی است که منو راضی می کنه، می گفتم؛ جرج روزی یک ساعت به من گزارش می ده! لذت می بره، از این کارش احساس رضایت می کنه، بین خودمون باشه، می میره برای خدمت به اشرافیت!
    هر دو با هم خندیدند.
    - آره، اون خبرای هتل رو به من می ده، روزی یک ساعت درباره ی مسافرین حرف می زنه، اتفاقاً همین امروز صبح یه چیزی درمورد شما می گفت، یادم نیست چی می گفت انگار...
    آریا حرفش را قطع کرد:
    - پس اون گزارش رفتار و کردار این بچه ی شیطون را داده هان؟ خب من اسمم آریاس، آریای سپهر، خدا یه کمی پول برام رسونده، اومدم چند وقتی اروپا بمونم. شاید بتونه فکرم رو یه کمی آروم کنه، شاید هم دوباره برگردم به خونه، حالا شما بگین.
    - من پرنسس شهرآرا هستم، همین. بیشتر هم نپرسید، خب دیگه...
    - خوشحالم از این که شمارا ملاقات کردم، واقعاً خوشحالم، اول اینکه شما هموطن من هستید، بعد هم یک پرنسس زیبا!
    - اوه، این یکی رو دیگه نگین! من حرفای شما رو باور می کنم. خب دیگه، از قهوه تون متشکرم، من باید برم.
    آریا تا شب به این لحظه ها فکر می کرد، به اتفاقاتی که بعد از ناهار برایش پیش آمد، به آشنایی با پرنسس شهر آرا و جرج...
    - واقعاً که توی این دنیا چند نوع آدم وجود داره!
    آریا آن شب شام نخورد. دراطاقش ماند. سعی می کرد مطالعه ی کتاب نیمه کاره ای را تمام کند، هر چند حوصله نداشت و صبح روزبعد تصمیم گرفت صبحانه را در اطاقش بخورد، یک صبحانه ی کامل سفارس داد:


    امروز چقدر گشنمه! یه فیلو می تونم بخورم!
    مشغول خوردن شد. وسط خوردن بود که متوجه ی بشقابی شد که یک پاکت نامه رویش بود، پاکت را باز کرد:
    - چه کاغذی! تا حالا همچین کاغذی ندیده بودم! عجب جنسی داره این کاغذ!
    تای کاغذ را باز کرد، بالای کاغذ یک آرم با نام پرنسس شهر آرا بود و زیر آن با خودنویس به خطی خوش توشته بود:
    آقای محترم
    از شما دعوت می شود امروز برای ناهار به اینجانب افتخار میزبانی مرحمت فرمائید.
    (جرج شمارا راهنمائی خواهد کرد) شهرآرا
    آریا باور نمی کرد که شهرآرا برای ناهار دعوتش کرده باشد، اما دعوتنامه ی او روبرویش بود:
    - عجیبه با یه برخورد، اونم برخورد به اون تندی، برای ناهار دعوتم کرده! آدم از اخلاق مردم سر درنمی آره! معلوم نیست چیکار می کنن!
    اما آماده شد، از ساعت یازده لباس پوشید، متوجه شد که زیادی به خودش رسیده:
    - هی معلوم هست چیکار می کنی مرد؟ انگار خیلی داری به خودت ور میری؟
    به خودش جواب نداد. دراین مدت سعی کرده بود به گذشته فکر نکند. نمی خواست به آنچه درایران براو گذشته فکر کند، چه برسد به فکر درمورد مسائل احساسی و خوش آمدن و خوش نیامدن! آریا می خواست از دل و این جور حرفها فاصله بگیر. راهی تریا شد. صندلی پرتی را دریک گوشه ی تریا انتخاب کرد ونشست، اما هنوز ننشته بود که جرج مثل اجل معلق بالای سرش نازل شد، به انگلیسی اما خیلی آرام گفت:
    - برای راهنمائی شما درخدمت هستم. می فرمائید؟
    آریا بلند شد، نمی دانست قرار است کجا برود، اما پشت سر جرج براه افتاد، وقتی وارد آسانسور شدند و جرج شماره ی یکی از طبقات را فشار داد، اریا متوجه شد که ناهار را در اطاق پرنسس خواهند خورد، اما وقتی که جرج در زد و وارد شدند،فهمید که اشتباه می کرده، پرنسس یک سوئیت کامل در اختیار داشت! میزنهار را در هال چیده بودند و جرج خودش مشغول پذیرایی شد:
    - سلام آقای آریا
    - سلام پرنسس، آریا اسم کوچک منه، فامیلیم سپهره، آریا سپهر
    - من از همون آریا بیشتر خوشم میاد، اگه اجازه بدین با اسم کوچیک صداتون می کنم، آریا خیلی قشنگه! می دونین منو به یاد مجد و عظمت کشورمون می ندازه! پس آریا خوبه؟
    - متشکرم باشه.
    - منو ببخشید به جای تعارف دارم حرف می زنم، بفرمائین سر میز ناهار، یا اگه می خواین نوشیدنی ای چیزی میل کنین بفرمایین اینجا.
    - نه متشکرم.
    - پس بفرمایین
    نشستند، آنروز آریا برای اولین بار معنی تشریفات را فهمبد:
    - ببخشید من نمی دانم به زبان فارسی باید گفت شاهزاده یا شاهدخت، پس با اجازه تان همان پرنسس غربی ها را می گویم.
    - خواهش می کنم، برای من یکی دیگر فرقی نمی کند.
    آریا ادامه داد:
    - علاوه بر آن نمی خواهم از گذشته حرفی بزنم، نمی دانم شما که بوده اید، برای من حالای شما مهم استو کنجکاوی هم ندارم، اما چرا، دلم می خواهد بدانم چرا برای ناهار دعوتم کردید؟
    - حالا غذایتان را میل کنید، بعد از غذا هم می شود صحبت کرد. اما برای آنکه راحت غذا بخورید و فکر نکنید برایتان دام پهن کرده ام، باید بگویم من آنقدر دارم که اگر ده بار دیگر هم به دنیا بیایم و صد سال اینجا زندگی کنم بازهم زیاد می آید. من درست برعکس شما به دلیل کنجکاوی با شما رابطه برقرار کردم، اول از صداقت شما خوشم آمد اما وقتی فهمیدم تازه، آنهم برای اولین بار به خارج از ایران آمده اید تحریک شدم که شما را بشناسم. حالا بفرمائید میل کنید.
    - متشکرم، چشم.
    جرج مثل یک ماشین برنامه ریزی شده عمل می کرد. اول سوپ تعارف کرد. در یک بشقاب گود با قاشق گود، بعد از سوپ یک غذای گوشتی بود که آریا نمی شناخت، بعد یک خوراک دریائی بود و سه نوع خوراک که آریا نشناخت. سالاد چند نوع بود. آخر کارهم شیرینی و کمپوت بعنوان دسر سرو شد و نوشابه های...
    - وای که چقدرخوردم،شما همیشه با این برنامه غذا می خورید؟ عذر می خوام باید می گفتم غذا نمی خورید چون شما فقط با غذا بازی می کردی.
    - بله! مگه عیبی داره؟
    - نه که عیبی نداره هرچند من برخلاف دستور پدر و مادرم که هیچوقت موقع غذاخوردن به دیگران نگاه نکنم، غذا خوردن شما را دیدم، از هر کدام یک ذره میل کردین. بگذریم، خب حالا از کنجکاوی هایتان بگوئید.
    - می دایند اول آنکه کنجکاوم جوان امروز ایران را بشناسم و دیگر آنکه ما از پولهائی خرج می کنیم که از حساب پس اندازمان برمی داریم، از قبل پس انداز شده،شما از کجا؟ این پوندهایی که خرج می کنید؟ قهوه و چای؟
    آریا خنده اش گرفت. خندید و درهمان حال گفت:
    - من چای می خورم. اما پول! اولاً که پول مثه چرک کفه دستهريال ثانیاً برای خرج کردنه! اما از اینها گذشته از قدیم شنیده اید که گفته اند گاهی خداوند برای یکی توی سبد می کنه و می فرسته پایین؟
    - شوخی می کنید؟
    - نه چه شوخی دارم! من را خدا برایم فرستاد، بعد هم اضافه شد! آخر همان پولها دارد برایم پول می آورد! یک آموزشگاه دارم که...
    آریا شروع به گفتن کرد. فقط یک جای قصه ی زندگیش را درست نگفت و آنهم قضیه خانم شیفته را . بجایش گفت:
    - با یک یاز هنرمندان ایرانی که از امریکا آمده بود ایران سربزند آشنا شدم و وقتی از وضع و حال من باخبر شد...
    دیگر بقیه اش را همانطور که اتفاق افتاده بود گفت.
    - این هنرمند چه هنری داشت؟ نقاش بود، مجسمه ساز، خواننده یا هنرپیشه؟
    - آهان، اینرا دیگر مجاز نیستم بگویم. امیدوارم پرنسس مرا ببخشند.
    - آه خواهش می کنم، اشکالی ندارد.
    آنروز را تا آخر شب با پرنسس شهرآرا گذراند، بعد از شام با هم از هتل بیرون رفتند و پیاده روی کردند.
    - چرا شما با خانواده زندگی نمی کنید؟
    - دوست ندارم، می خواهم تنها باشم. بعضی مسائل خصوصی است.
    - وای منو ببخشید، زیاده روی کردم.
    شاید ده جمله هم با هم رد و بدل نکردند، درحالیکه دوساعت تمام قدم می زدند و وقتی به هتل برگشتند بیش از قبل صمیمی شده بودند، اریا دیگر تنها نبود.
    - موافقید یک روز با هم برویم آکسفورد را ببینیم؟
    - صددرصد، خود من هم می خواستم یک روزی بروم.
    دیگر روزهای آریا پر شده بودند. از صبح تا شب با هم بودند. هر چند با گذشتن هر روز آریا بیشتر با روحیات پرنسس آشنا می شد.
    - واقعاً این ها با بقیه مردم فرق دارند! هر چند انگار پرنسس سعی می کند مثل بقیه مردم باشد اما...
    پرنسس شهرآرا فارسی را کتابی حرف می زد هر چند تلاش می کرد حرف زدنش را اصلاح کند. مثل بقیه حرف بزند اما کاملاً موفق نبود! در مورد هر مسئله طوری حرف می زد که انگار کافی است اراده کند! همان روز اول صبح صبحانه را با هم در رستوران هتل صرف کردند و بعد از تمام شدن صبحانه بود که پرنسس شروع کرد:
    - ببینم آقای سپهر شما از سفر خوشتان می آید؟


    بله خوشم می آید. یعنی خوشم می آمد. اما حالا اینطوری نیستم. میدونین برام فرقی نمی کنه. مثلاً فکر می کردم سفر به اروپا می تونه راضیم کنه اما... نه، اینجا هم خبری نیست.
    - از سوئیس خوشتان می آید؟ وین چطور یا.. یا جزایر قناری.. اصلاً همان سوئیس چطور است؟ اسکی روی برف؟
    آریا خیلی عادی جواب داد:
    - والا از برف که خوشم می آد اما از اسکی نه! یعنی بلد نیستم. تا حالا یکبار هم اسکی نکردم.
    پرنسس حرفش را قطع کرد و با خوشحالی از روی صندلی اش نیم خیز شد و گفت:
    - پس برویم؟ موافقید برویم سوئیس؟
    آریا نمی دانست چه عکس العملی نشان بدهد. پرنسس طوری از سوئیس حرف می زد که گوئی می خواهد به امامزاده داود برود یا پست دیزین! آریا مانده بود! برای یک لحظه فکر کرد که او شوخی می کند اما او کاملاً جدی بود. مثل بچه ها خوشحال بود، منتظر به او نگاه می کرد نتظر جواب بود. آریا من من کنان جواب داد:
    - میدونین پرنسس من...
    - شما چی؟ پرسیدم موافقین بریم؟
    آریا دلش نمی آمد او را ناراحت کند. این شادی کودکانه را از او بگیرد. برای لحظه ای اندیشید که قضیه را به شوخی برگزار کند.
    - نه نمی شود. ممکن نیست، شاید فکر کند به او توهین می کنم.
    سکوتش طولانی شده بود. نگاه پرنسس از آن شادی چند لحظه قبل خالی شده بود مغلوم نبود یک جواب صریح به پرنسس چه نتیجه ای به بار می آرد. اندیشید:
    - باید حرف توی حرف بیاورم.
    لبخندی زد و گفت:
    - بله سوئیس زیباست، خیلی هم زیباست. مخصوصاً کوههای پر از برفش. تازه سوئیس همیشه یه کشور بیطف بوده. درهمه جنگها, علاوه براون، یک مهماندار خوب بوده. جمالزاده را می گم، نویسنده معروف کشورمون سالهاست. درسوئیس زندگی می کنه، سوئیس...
    - بسه آقای سپهر!
    طوری گفت بسه آقای سپهر که انگار با مشت توی سرش کوبید. ابروهایش را درهم کشیده بود.
    - فکر می کنین نمی فهمم! بهتر بود به صراحت می گفتید که مخالفید.
    خیلی سریع الانتقال و رک بود. آریا باید صادقانه رفتار می کرد:
    - باشه پرنسس. فقط یادتون باشه که خودتون خواستین.من نمیدونم شما کی هستین و گفتید که نپرسم.....



















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    خودم هم نمی خواهم بدانم اما معلومه شما طوری زندگی کردین که همه چیز براتون ممکن بوده. تهیه شیر مرغ و جون آدمیزاد براتون یه آب خوردن کار داشته، شما طوری از سفر به سوئیس و جاهای دیگه حرف می زنین انگار می خواین برین یه خیابون پایین تر!شما می دونین من کیم؟ یه دانشجو! پسر دوتا معلم! پدر ومادر من سالهاست توی دانشگاه و دبیرستان تدریس می کنن اما هنوز آرزو دارن یکبار، دقت می کنین فقط یک بار با یه ماشین خوب دور از ایران خودمون سفر کنن! می فهمین؟! خود من تا قبل از این، یه سفر شمال برام یه رویا بوده. بگذریم که یه شانس به من رو کرده که حتی اینجا هستم اما نمی تونم فراموش کنم که همکلاسهایی دارم که حتی با تاکسی نمی تونن برن دانشگاه. هر چند پنج نفرشون توی یه اطاق کرایه ای زندگی می کنن. تازه باید روزی چند ساعت کارکنن تا بنونن نیمرو بخورن! نمی خوام سخنرانی کنم خانم شهرآرا اما باورکنید نمی تونم درجواب اون سئوال شما آروم بمونم! بخدا وقتی که مثه حالا این چیزا یادم میاد، از خودم متنفر می شم که بخاطر دلم پاشدم اومدم اینجا و اینجوری زندگی می کنم! منو ببخشین اگه ناراحتتون کردم.
    آریا درتمام مدت با سر پایین انداخته حرف زده بود. حرفش که تمام شد یک نفس راحت کشید و سرش را بلند کرد تا عکس العمل شاهزاده را ببیند و دوباره مات و مبهوت شد!پرنسس پشت سرهم او را متعجب می کرد! این بار هم با چشمان اشکبار او را متعجب می کرد! مثل باران اشک می ریخت. یک دستمال کاغذی مچاله هم دستش بود. سعی می کرد گریه نکند اما نمی توانست. با کلماتی مقطع گفت:
    - وای که من چقدر نفهمم! شما راست می گین. منو ببخشین. من واقعاً شرمنده م. منو عفو کنین، باید مرخص بشم.
    - آریا را متعجب برجای گذاشت و با سرعت به طرف آسانسور رفت. آریا نمی فهمید؟!
    - این دیگه چه جور آدمیه؟! اینقدر احساساتی، اونوقت اونطوری خودخواه؟!
    آریا تا فردا به پرنسس و رفتارش فکر کرد. روز بعد وقتی برای خوردن صبحانه وارد رستوران شد،پرنسس را دید که منتظر اوست:
    - ببخشید آقای سپهر. من برای شما هم صبحانه سفارش داده ام. میدونین من صبحانه مو همیشه توی اطاق صرف می کردم فقط این چند روزه...
    - ممنونم که به خاطر من این عادتتون رو ترک کردین. البته اگه به خاطر من بوده باشه.
    - دقیقاض همنیطوره. حالا زودتر صبحونه رو بخوریم که خیلی کار داریم. می خوایم بریم گردش.
    دراین چند روزه لحظات خوشی را با هم گذرانده یودند وتقریباً صمیمی شده بودند. البته درنظر آریا پرنسس هم یکی بود مثل مرتضی و بقیه دوستانش. پس سعی کرد با او هم مثل آنها رفتار کند:
    - میدونین پرنسس درایران وقتی با دوستام یه جایی می رفتیم، خرج رو قسمت می کردیم. اونهم به تعداد. یعنی پیک می کردیم. از امروز هم دلم می خواد با شما...
    پرنسس خندان حرفش را برید:
    - جالبه، باشد.
    آریا می فهمید که این پیشنهاد برای او فقط جالب است. آخر پرنسس آنقدر پول داشت که برایش فرقی نمی کرد کمی کمتر یا کمی بیشتر داشته باشد! اما برای آریا فرق داشت.
    - من نمی خوام زیر منتش باشم. هرکی از کیسه ی خودش خرج کنه. اینجوری بهتره.
    آریا به فکر فرو رفته بود. داشت به این نتیجه می رسید که این سفر برای او فایده ای نداشته، نتوانسته اورا رها کند. هر چند نمی توانست منکر وجود پرنسس شود. آشنایی با او برای آریا خیلی جالب بود. قبل از آن آریا باور نمی کرد در دنیا یک چنین ادمهایی هم وجود داشته باشند.
    - اما آدم خوبیه! البته منکه هنوز درست نمی شناسمش اما...
    - چیه آریا؟ کجایی؟رفتی ایران؟ میدونی چند وقته ساکت موندی؟
    آریا به خود آمد:
    - عذر می خوام پرنسس.


    نه چرا عذربخوای؟ هر آدمی برای خودش یک دنیای خصوصی داره که بعضی وقتها به اون سرمی زنه. من اینو خوب می فهمم. راستی اشکالی نداره همدیگه رو تو صدا کنیم؟
    وبدون اینکه منتظر جواب باشد از ته دل خندید و راه افتاد. دست آریا را گرفت و کشید درهمان حال گفت:
    - منکه گفتم آریا، بسه آقای سپهر گفتن! تو هم به من بگو شهرآرا! راستی ماشین با راننده منتظر ماست. جرج تهیه کرده. خب دیگه. چه میشه کرد! طفلک خیلی لطف داره.
    پرنسس بعد از گفتن جمله ی آخر زد زیر خنده! آریا با خشرویی پرسید:
    - انگار امروز پرنسس خیلی سرحالن؟
    پرنسس در حالیکه سوار ماسین می شد، مثل یک دختر شاد و بی خیال دبیذستانی با صدای بلند گفت:
    - چرا خوشحال نباشم؟ فرنگ نیستم که هستم، پول ندارم که دارم، یک مرد جذاب و خوب همراهم نیست که هست، دیگه چی می خوام از دنیا؟ هان؟
    آریا در جواب خندید و پرنسس در حالی که ادای حرف زدن آریا را در می آورد گفت:
    - البته پرنسس می تونن شاد باشن ولی...
    آریا از ته دل خندید:
    - آدم هر روز که با شما باشه یه چهره ی جدید می بینه! اون پرنسس غمگین و جدی کجا، این پرنسس شاد کجا؟
    پرنسس بطور ناگهانی ساکت شد وپرسید:
    - بده؟ دوست نداری اینطوری باشم؟
    چشمهایش پراز محبت بود. آنقدر صادقانه و مهربان نگاه می کرد که آریا دلش لرزید و بی اراده جواب داد:
    - چرا دوست دارم.
    راننده آنقدر تند حرف زد که آریا نفهمید چه می گوید. حتی متوجه جواب پرنسس هم نشد. اما پرنسس منتظرش نگذاشت و گفت:
    - پرسید کجا برم، منم آدرس یه پارک جنگلی زیبا رو دادم. خودشو می فرستیم ناهار برامون ساندویچ بخره، موافقی؟
    - اوهوم.
    این بار آریا بود که مثل لحظه های اول آشنایی شان با اوهوم گفتن جواب می داد. پرنسس که منظور آریا را فهمیده بود؛ دوباره شروع به خندیدن کرد.
    آریا لبخند می زد و نگاه می کرد. فقط یکبار گفت:
    - اگه یکی شما رو قبلاً ندیده باشه، با خودش فکر می کنه، یه دختر ماشین نویس هستین که امروز رو مرخصی گرفتین و با دوست پسرتون دارین می رین گردش!
    - پس موفق شدم! هورا. تو نمیدونی چقدر خوشحالم! خیلی دلم می خواست مثه یه آدم معمولی باشم و حالا شدم. اونم به کمک تو، خدایا شکرت!
    واقعاً آریا باور نمی کرد که این کلمات را از زبان پرنسس شهرآرا می شنود و تا وقتی خورشید غروب کرد؛ همین حس با او بود. آنروز یکی از روزهای شاد زندگی آن دو شد. پرنسس تا شب این روحیه را ترک نکرد. می خندیدند و از طبیعت لذت می بردند. قدم می زدند، می دویدند، دنبال هم می کردند و مثل بچه ها فریاد می کشیدند. احساس رها شدن و آزاد بودن هر دو را شاد و بی خیال کرده بود.
    - روز خوبی بود آریا. ازت متشکرم.
    - منم همینطور. تازه چه تشکری؟
    - نه لازه بود. فعلاً شب بخیر. اونقدر خسته م که پام برسه به اتاقم، افتادم روی تخت و د بخواب.
    - خوب بخوابین. شب بخیر.
    پرنسس اصلاً انطور که می گفت نخوابید. بیدار بود اما نه مثل هر شب که از شدت فکر و ناراحتی های روحی به خواب نمی رفت.
    - امشب از خوشحالی خوابم نمی بره، چقدر معمولی بودن خوبه!
    پرنسس طاقباز روی تخت دراز کشیده بود و فکر می کرد. به خودش، به آریا ، به زندگی و به تمام دنیا.
    - عجیبه! این آشنایی با بقیه آشنای ها فرق داره! آریا مثل بقیه نیست. همه منو بخاطر پولام خواستن. بخاطر اونکه پرنسس شهرآرا هستم. اما اون نه، اون... وای خدایا زندگی می تونه چقدر خوب باشه!
    یک عمر زندگی با تشریفات او را ذله کرده بود. شرطی کرده بود. اما حالا آن قالب را شکسته بود. بارها سعی کرده بود اما نتوانسته بود. یعنی دیگران نه تنها به او کمک نمی کردند؛ بلکه این قالب های تشریفاتی را محکم تر هم می کردند.
    - شما پرنسس شهرآرا هستید! هیچ فکر کردین اگر مردم شمارا...
    - غیر ممکنه! شما پرنسس، اصلاً حرفش را هم نزیند!شما...
    - مگه می شه؟ نه پرنسس، اصلاً حرفش را هم نزنید! شما...
    حرفهایشان زنجیرها را محکم تر می کرد. اما حالا زنجیرها گسته بود!
    - چقدر این پسر خوبه! چقدر صداقت داره! واقعاً راست می گه. برعکس بقیه... چقدر امشب خوشحالم. از زور خوشحالی خوابم نمی بره، یبرعکس شبهای قبل. وای که چقدر خوبه آدم یه دوست داشته باشه! کسی که به اون راست بگه! اونو به خاطر خودش بخواد! این پسر تا حالا یه بار خودشیرینی نکرده! چقدر اینجوری خوبه!

    شبهای قبل پرنسس قرصهای اعصابش را می خورد و به رختخواب می رفت اما خواب، یک رویای دور از دسترس بود. خودش هم نمی فهمید چرا اینطوری است، فکر می کرد، فکر، فکر، فکر...
    - زندگی چیه؟ من کیم؟ چرا باید زندگی کرد؟ برای چی؟ کی؟ که چی بشه؟ که من باشم تا از بودنم استفاده ببرند و خوب زندگی کنند؟! اگه نباشم چی؟!
    -ساعتها غلت می خورد و وقتی عاقبت از زور خستگی خوابش می برد، یک خواب سبک می کرد. خوابی نه چندان عمیق اما سرشار از کابوسهای وحشتناک! گاه با فریاد از خواب می پرید. خیس عرق روی تخت می نشست و دوباره فکر می کرد!
    - فکر، فکر، فکر؟ آخر چرا؟
    صبحها خسته بود. هیچوقت احساس آرامش و سلامتی نمی کرد. احساس خستگی رهایش نمی کرد. خودش هم نمی دانست چه می خواهد! فقط می دانست که این زندگی را نمی خواهد! و روز بروز داروهایش زیادتر می شدند. هر بار دکترش می گفت:
    - پرنسس عزیز این قرصها قویترند. امیدوارم اثرشان بهتر باشد.
    و نبود! هیچ داروئی روح خسته ی اورا آرام نمی کرد اما حالا نه تنها آرام شده بود که شاد هم بود:
    - این جوون چه داروئی به من داده؟
    وپرنسس به خودش جواب می داد:


    داروی صداقت، مهربانی بدون چشم داست جبران! روراستی و محبت بی ریا!
    و به راستی هم آریا همین طور عمل کرده بود. اوپرنسس را عوض کرده بود. از این رو به آن رو!
    - خدایا متشکرم!
    پرنسس درحالیکه از خدا تشکر می کرد، با یک لبخند به خواب رفت. او دیگر انگیزه ای برای زندگی کردن پیدا کرده بود. خوشحال بود که با آریا آشنا شده... خوشحالی ای که حتی پس از بیدار شدن هم ادامه داشت. صبح وقتی از خواب بیدار شد. درلحظه ی اول متوجه شد لباس خوای تنش نیست:
    - وای چرا من اینجوری خوابیدم؟ با لباسای...
    درحالیکه آوازی را زیر لب زمزمه می کرد، دوش گرفت و لباس پوشید. روبروی آینه شکلکی درآورد و گفت:
    - خب حالا دوشیزه شهرآرا آماده بیرون رفتنه! پرنسس شهرآرا توی اطاق بمونه تا بعد! شایدم تا همیشه! مگه نه؟
    از صورت خودش درآینه پرسید و خندان از اطاق بیرون رفت.
    - می خواهم از پله ها پایین بروم!
    اصلاً متوجه گذشت زمان نبود! نفهمید چقدر طول کشید، یا چند تا پله را پایین رفت! داشت به چند روز گذشته فکر می کرد:
    - میدونی چند روزه با هم آشنا شدیم؟
    پرنسس از آریا پرسید. داشتند از پاریس به لندن برمی گشتند. وقتی آریا می خواست جواب بدهد ترن وارد تونل دریایی شد. تونلی که از زیر آبیها می گذشت تا جزیره بریتانیا را به بقیه اروپا وصل کند.
    - آره میدونم. حدود دوهفته س.
    - دقیق پانزده روز! چقدر هم زود گذشت.
    - آره زود گذشت، چون خوشحال بودیم.
    پرنسس با اخمی زودگذر گفت:
    - البته نه همیشه و نه هر دو!
    آریا با تعجب پرسید:
    - منظورت چیه؟
    - منظورم اینه که تو همیشه خوشحال نبودی. ببینم تو خودت متوجه ی لحظه های غیبتت نشدی؟ اون وقتهاییکه میری تو فکر! معلوم نیست کجا، اما هست! یه جائی هست که ترو به طرف خودش می کشونه!
    - شرمنده م. اصلاً دلم نمی خواسته ناراحتت کنم ولی دست خودم نبوده! کیدونی...
    پرنسس با قاطعیت حرفش را قطع کرد:
    - نه، اصلاً نمی خوام بدونم. ولش کن. بیا، بیا بیرونو نیگا کن.
    دوسه روزی بود که آریا داشت دلواپس می شد. راستش می ترسید:
    - خدایا نکنه پرنسس به من...
    اما این فکرها را از مغزش می راند:
    - نه، این یک دوستی ساده س!
    حرکت سریع ترن، حرکت سریع تر زمان را برایش تداعی می کرد. همانطور که بیرون را نگاه می کرد، افکارش درجاهای دیگر سیر می کرد. آریا داشت به این نتیجه می رسید که بیهوده بوده است! سفر به اروپا، هیچ فایده ای برایش نداشته است.شاید هم داشت خودش را گول می زد. شاید هم از یک احساس عاطفی جدید می ترسید. هر چه بود فکر می کرد این سفر بیهوده بوده:
    - غیر از آشنایی با پرنسس! البته اونم نمی تونه تسکینم بدوه. دیگه هیچکس نمی تونه آرامش منو بهم برگردونه!
    آریا سعی کرده بود که همه چیز را فراموش کند. خیلی سعی کرده بود، اما نتیجه ای نگرفته بود:
    - فقط لحظه هامو کشته م!
    آریا فکر نمی کرد که پرننس هم متوجه حالات او شده باشد اما حالا می دید که اشتباه کرده البته پرنسس نخواسته بود کنجکاوی کند.
    - اما آخرش چی؟
    واین سئوال آریا عاقبت مجال بروز پیدا کرد! چند روزی بود از پاریس برگشته بودند. پرنسس اکثراً شاد بود تا آن روز! آنروز عصر با هم درتریای هتل نشسته بودند! بی آنکه هیچکدامشان بواهند بحث به همانجا کشیده شد! پرنسس که درکمال راحتی روی یک مبل دسته دار نشسته بود؛ از آزیا پرسید:
    - بالاخره نگفتی از اینجا لذت می بری؟
    آریا مکثی کرد و صادقانه جواب داد:
    - میدونین مسئله لذت نیس، شادی گفتنش سخت باشه، مخصوصاً توی یه همچین حال و هوایی و برای تو! سفر نتونست برام انگیزه درست کنه! یه انگیزه ی جدید که زندگی قبلی ام رو عوض کنه! میدونی درست نمس تونم بگم، یعنی چطوری بگم، درسته که هوز جوونم و باید از زندگیم لذت ببرم اما دست خودم نیست. دیگه لذت نمی برم. این سفر هم نتونست یه راه جدید پیش پام بذاره؛ میدونین به این نتیجه رسیدم که باید برگردم ایرام و کار نقاشی مو ادامه بدم. حالا با برم داشنگاه و درسمو تموم کنم، یا همینطوری کار کنم....
    رنگ پرنسس پریده بود اما با هر کلمه آریا سرخ تر می شد. پیدا بود که دجار التهاب شده و عاقبت طاقت نیاورد، مخصوصاً وقتی آریا از برگشتن به ایران گفت، بی اراده حرف آریا را برید:
    - تو جدی می گی؟
    - کدومش رو؟
    - رفتن به ایرام رو؟ واقعاً می خواین برگردین؟
    - پس چی؟ فکر کردین نمی خوام برگردم؟
    لحن شهرآرا عوض شد. انگار دوباره همان پرنسس روز اول داشت حرف می زد:
    - آه منو ببخشید، من باید برم، خیلی عذر می خوام.
    پرنسس ناگهان و با عجله رفت و آریا را با کلی سئوال تنها گذاشت!
    - یعنی چی شد؟ چرا یانجوری کرد؟ ما که تازه اومده بودیم!
    آریاآنقدر خام نبود که به بعضی چیزها پی نبرد، اما در طول آشنائیشان وقت و بی وقت به پرنسس فهمانده بود که در نظر او پرنسس هم مثل بقیه دوستان اوست، مثل دوستان پسرش، و حالا احساس می کرد در ذهن یا دل پرنسس مسئله دیگری رشد کرده!
    - خدا می دونه. فقط کاش کار به دل و این حرفا نکشیده باشه!
    آریا نمی دانست به خودش چه بگوید! دوباره کارها را خراب کرده بود! دوباره حرف دلش را بدون فکر به زبان آورده بود! از دست خودش عصبانی بود که چرا نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد! اصلاً متوجه ی فضا نمی شود! یاد بهار دوباره آتشش زد! آنروز هم بی هوا حرف دلش را زده بود. مثل حالا که دوباره بدون فکر احساساتش را به زبان آورده بود! آن شب را آریا در اطاقش ماند. کمی مطالعه کرد و خوابید. ساعت ده صبح بود که بیدار شد:
    - وای چقدر خوابیدم! چرا بیدار نشدم؟ شاید چون برای امروزم برنامه ای نریخته بودم.
    تصمیم گرفت صبحانه را با ناهار یکی کند. دوشی گرفت و لباس عوض کرد و به رستوران هتل رفت . هنوز ننشسته بود که جرج مثل اجل معلق بالای سرش نازل شد:
    - بفرمائین...
    یک بشقاب یا یک پاکت سفید جلوی آریا گرفت.
    - متشکرم.
    جواب نمی خواهد!
    جرج این را گفت و رفت. اما آریا درهمین چند کلمه ای که از دهانش درآمد. خشمی بی امان را حس کرد، انگار بجای حرف زدن می خواست با مشت به دهان آریا بکوبد.
    - عجب، انگار این مرتیکه می خواست بکشدم!
    پاکت را باز کرد، نامه پرنسس شهرآرا بود:
    آقای سپهر عزیز
    خیلی عذر می خوام از اینکه مجبوریم بدون خداحافظی حضوری از شما جدا بشوم. آخرین مکالمه ی ما مرا به این نتیجه رساند که قسمت من نیست به هیچ امیدی دل ببندم، با روحی سرشار از غم لندن و شما را ترک می کنم، امیدوارم زندگی خوبی داشته باشید، زندگی من خالی بود. وجود شما چند روزی آنرا سرشار از امید کرد، امید به آنکه می توانم مثل آدمهای معمولی زندگی کنم، آنهم با دوستان خوبی مثل شما. اما افسوس که سهم من از این دنیا گوئی باید همیشه تنهایی باشد، به قول یکی از دوستان کسانی مرا می خواهند که من آنها را نمی خواهم و من کسانی را می خواهم که آنها مرا می خواهند! همین است دیگر، کاری هم نمی شود کرد. اما ای کاش از همان اول می دانستم، نه اینکه شما گناهکار باشید، بهیج وجه. درهر صورت اگر در تصمیم شما تغییری بوجود آمد و خواستید مرا ملاقات کنید تا سه روز دیگر در آدرس پایان نامه خواهم آمد و خواستید مرا ملاقات کنید تا سه روز دیگر درآدرس پایان نامه خواهم بود، این آدرس ویلای خصوصی من در بلژیک است، اما لطف کنید و اگر تا سه روز دیگر تصمیم به آمدن نگرفتید، برای همیشه این آدرس و مرا فراموش کنید!
    پرنسس شهرآرا
    آریا پیش خودش حدسهایی می زد اما نه تا این حد!
    - یعنی این دختذ به همین زودی دل بست؟ واقعاً عجیبه! پس بگو چرا این یارو جرج اینقدر ناراحت بود! اربابش ترکش کرده!
    آریا اصلاً حالش خوب نبود. از جا بلند شد و از هتل خارج شد. ناراحت بود. شروع کرد به قدم زدن.
    - خدایا من که نمی خواستم اون بنده ی خدا را دل بسته خودم کنم، منکه خودم دارم زیر یه همچین باری خرد می شم! چرا اینطوری شد؟! تازه من که همچین مرد خوش تیپ و ایده آلی هم نیستم که کسی عاشقم بشه! فکر نمی کنم عشق و این حرفا توی کار باشه، شاید....
    اما تمام شرایط حکایت از عشق می کرد! آریا بیخود داشت به خودش دلداری می داد! آخر مگر حال و حکایت غیر از این بود؟!
    - باید یه کار بکنم. اصلاً انگار هیچ کاری به ما نیومده. گردش و تفریح هم به ما نیومده! باید برگردم! اما....
    آریا از دست خودش ناراحت بود.
    خدایا منکه نمی خواستم اونو اذیت کنم! من کی می خواستم برنامه ی زندگی اونو بهم بریزم؟ هر چند... خب به هم ریختم! مهم نیست که می خواستم یا نمی خواستم!
    خودش را سرزنش می کرد. از خودش لجش گرفته بود!
    - خدایا من که نمی خواستم اون بنده ی خدا را دل بسته ی خودم کنم؟!
    باردوم بود که این را تکرار می کرد. آریا مانده بود که چه کند و عاقبت تصمیم گرفت برگردد! برگردد سرخانه و زندگیش.
    - بس است هر چه لذت بردم!
    برگشت به هتل تا اثاثیه اش را جمع و جور کند. از کنار جرج گذشت:
    - مرتیکه مثه برج زهرمار می مونه! این واقعاً کیه یعنی؟! خدا میدونه! از این انگلیسیها همه چی برمیاد!
    آریا وارد اطاقش شد. می خواست شروع به جمع آوری اثاثیه کند اما مگر فکر و خیال می گذاشت؟
    - یعنی غزل حالا کجاست؟
    - اون دیگه زن مردمه! تو حق نداری به اون فکر کنی، مگر وقتی که...
    - یعنی می شه زن دیگه ای توی زندگی من پیدا بشه؟! یعنی دل من می تونه دوباره به یک نفر دیگه... نه... غیرممکنه.... آخه مگه میشه که...
    آریا نمی خواست هیچ دلبستگی جدیدی پیدا کن. با آنکه حاضر نبود اعتراف کند اما هنوز هم امید ناچیزی دراعماق وجودش سوسو می زد! درست مثل آنکه امیدوار باشد یک روزی، حالا حتی سی سال دیگر دوباره غزل را ببیند، غزلی که آنوقت زن عادل نباشد و...
    - خدایا این چه حالیه که من دارم؟ یعنی همه ی اون کسائی که عاشق شده ن،همین حال و هوا را داشتن؟ یعنی حتی اگه معشوقشون رفته باشه، زن یکی دیگه شده باشه، بازم امیدوارن که بهش برسن! حتی اگه به سن پیری باشه؟ وقتی که دیگه هر دوشون پیر و شکسته شده ن؟!
    و جواب او به خودش مثبت بود! آریا امیدوار بود که یک روزی، حالا هر وقت که هست، ده سال، بیست سال یا سی سال دیگر به غزل برسد!
    - غزل منو می خواست! من مطمئنم که منو می خواست، یه روزی برمی گرده. من باید منتظر بمونم! زجری که این سالها می کشم مزد اشتباهمه! مزد اون غرور احمقانمه! بکش مرد! زجر بکش و صبر کن! بالاخره اون روز میاد... اون روز که بتونی ازش عذربخوای..... حالا هر وقت ه می خواد باشه!
    آریا عاشق بود، عاشق غزل! و مگر می شود که در نگاه آدم عاشق غیر از مشوق کس دیگری جلوه کند؟! حالا حتی اگر آن دختر پرنسس شهرآرا باشد....
    - نه هیچکس نمی تونه جای غزل رو بگیره...
    همینطور که آریا فکر می کرد، به اینجا رسید که هیچکس دیگر نمی تواند جای غزل را بگیرد و ناگهان رنگش پرید! فکرش جائی رفت که یادآوریش همه ی وجودش را به لرزه انداخت! یاد بهار!
    - وای خدای من!
    فقط توانست بگوید خدای من و از جا پرید! از جا بلند شد:
    - خدایا نکنه... نکنه این هم مثه بهار... وای خدایا بددام برس... خدایا این چه شانسی است که من دارم؟ آخه چرا... چرا بعضی از این... چرا دخترا از من خوششون میاد؟ مگه من چی دارم؟ اون از خانم شیفته، اون از بهار و حالام پرنسس شهرآرا!
    آریا نشست. نمی توانست باور کند که پرنسس شهرآرا عاشق او شده باشد!
    - اما اگه شده باشه چی؟ اگه شده باشه و مثه بهار... وای خدا نکنه، اما اگه کرد؟ اینها که کاراشون با آدمای معمولی نمی خونه، نکنه که....
    بلند شد اما در همان حال شروع کرد به بحث کردن! با خودش بحث می کرد:
    - حالا چیکار کنم؟ خب معلومه مرد! دست به کار شو! باید بری سراغش. باید ببینیش! باید مطمئن بشی که از این خبرا نیست!
    - اما اگه بود؟
    - خب اونوقت یه فکری می کنی دیگه. اول برو سراغش، مطمئن شو. بعد یه فکری می کنی.
    - اما چطوری؟
    خب معلومه. این یارو جرج حتماً از همه چیز پرنسس خبر داره. فوراً تلفن بزن و بهش بگو با پرنسس تماس بگیره و بگه آریا داره می آد بلژیک. یالا پسر، عجله کن دیگه!
    - اما نه لازم نیست، همین حالا زنگ می زنم و با اولین پرواز می رمف اینجوری بهتره!
    و همین کار را هم کرد! به پنج ساعت نکشید که خودش را پشت درآن ویلا دید، همان ویلائی که پرنسس آدرسش را نوشته بود.
    - who is at the door? (کیه در می زنه؟)
    آریا باور نمی کرد اما صدای پرنسس بود، این خود پرنسس بود که به انگلیسی می پرسید کیست! و آریا با خوشحالی به زبان مادری اش فریاد زد:
    - منم، آریا.
    آریا فریاد شادی پرنسس را از پشت آیفون شنید، داشت می گفت:
    - اما هنوز که سه روز نشده عزیز من...
    پرنسس فراموش کرده بود دکمه ی آیفون را فشار بدهد. بجای آنکه با آیفون در را باز کند، خودش داشت به طرف در ورودی ویلا می دوید و آریا با لبخندی شاد او را نگاه می کرد. دیوار ویلا نرده ای بود که دیگر دیده نمی شد. چون در زیر دنیایی از گل و برگ و ساقه پنهان شده بود. دور ویلا را یک دیوار کوتاه گیاهی گرفته بود. ساختمان در وسط ویلا بود. در ایوان دم در ساختمان برروی یک صندلی مردی نشسته بود که با یددن پرنسس از جا بلند شد و درحالی که می خواست موضوعی را به پرنسس حالی کند، همپای پرنسس می دوید و آریا متوجه شد که در حال دویدن، یک مسلسل کوچک که معلوم نبود از کجای لباسش درآورده، به دست گرفته و می دود و عاقبت پرنسسرا متوقف کرد. خودش را جلوی پرنسس انداخت و راهش را سد کرد!
    آریا صدایش را می شنید. او آنقدر بلند حرف می زد که آریا می شنید! داشت به زبان انگلیسی صحبت می کرد. می گفت من اجازه ندارم که شما را به کشتن بدهم! شما نباید اینطوری از ساختمان خارج شوید، نباید...
    فریادهای او آریا را کاملاً شوکه کرده بود و ناگهان صدای یکک زنگ ممتد و سر و صدای چند سگ و چند مرد قوی هیکل دیگر ویلا را شلوغ کرد. سگها و مردها به طرف پرنسس می دویدند، درحالی که مردها اسلحه هایشان را بیرون آورده بودند. آریا نمی دانست چکار کند! حالا پرنسس داشت پا به زمین می کوبید و به انگلیسی حرف می زد. البته حرف که نه، فریاد می زد! داد می زد:
    - شما محافظ من هستید، ننه رئیس من! چرا مزاحم من می شوید؟ من می خواهم خودم در را به روی دوستم باز کنم.
    همان مرد اول حالا سعی می کرد ملتمسانه پرنسس را از خر شیطان پائین بیاورد:
    - پرنسس عزیز ما طبق دستور خودتان عمل می کنیم. طبق برنامه ی حفاظتی تأییده شده. شما نگفته بودید که...
    - خب فکرش را نمی کردم. حالا پیش امده! دیگر چرا مزاحم من می شوید؟
    - عذر می خواهیم. اگر خودتان ایشان را تأیید می کنید، دیگر... اما فراموش نکنید که خودتان در بند دوم قراداد گفته اید...
    مرد کاغذی را از جیب بلوزش درآورده بود و می خواند:
    - گفته اید که حتی افرادی را که شما به آنها اجازه ی ورود می دهید، ما باید بازرسی کنیم! بدون توجه به حرفهای شما! شما خودتان گفته اید که ممکن است به صورت ظاهری به ما دستور بدهید و بگوید چرا ایشان را بازرسی می کنید و ما باید جواب اینها را خودتان گفته اید. مگر فراموش کرده اید؟
    حالا پرنسس عذرخواهی می کرد:
    - آه عذر می خواهم. درست است. اما این یک مورد استثنائی است. غیر از ایشان همان برنامه را در مورد همه پیاده کنید. حالا دیگر بروید. همه سر جاهایتان. بازهم عذر می خواهم آقا...
    همگی رفتند. غیر از همان مرد اول که سلانه سلانه به طرف جای اولش می رفت. بقیه انگار آب شدند و به زمین فرو رفتند! آژیر هم قطع شد. پرنسس ایستاد و به آریا لبخند زد. آریا اندیشید:
    - خدای من چقدر زیباست! یک دنیا زیبایی و وقار!
    پرنسس یک پیراهن سفید مردانه با گلهای ریز صورتی رنگ پوشیده بود، صورتش می درخشید، صورتی که قبلاً سبزه به نظر می آمد حالا سرخ سرخ بود دامنش هم از همان پارچه بود، منتها پرچین!جنس پارچه مثل پارچه چیت بود، رها و ول. موهای پرنسس دور سرش رها شده بود. رشته های ابریشمی مثل شبق می درخشیدند. و او دوباره شروع به دویدن کرد. لبخندش لحظه به لحظه پررنگ تر می شد و بالاخره به آریا رسید. خودش در نرده ای را باز کرد:
    - سلام دوست من! دوست عزیزمن! بالاخره آمدید؟ چقدر هم زود!
    گوئی صمیمیت و مهر را در لفاف کلمات رسمی می پوشاند. هر چه بود بنظر آریا زیبا بود. با هر دو دست دستهای آریا را گرفته بود و حرف می زد. آریا نمی دانست چکار کند یا چه بگوید! شوکه شده بود! این استقبال گرم اصلاً در تصورش نمی گنجید! احساس می کرد دارد به این دختر ساده خیانت می کند! نمی دانست به محبتهایش چه پاسخی بدهد! خودش هم نفهمید چطور این جمله به زبانش آمد:
    - آمده ام شما را برگردانم. برای چی یهو ائنجا رو ترک کردین؟
    - بیایید تو. بیایید تو دوست عزیز من. شما ثابت کردید که لیلقت دوستی را دارید. بیایید تو. باشد برمی گردیم. اما اول یک چیزی بخورید. خسته شده اید. شما در راه بوده اید، بیایید...
    آریا در ذهنش برنامه ها ریخته بود. حرفها آماده کرده بود که بزند. می خواست از بهار بگوید و اتفاقی که برایش افتاده بود. می خواست بگوید که چرا فوراً راه افتاده، بگوید که می ترسید او کار دست خودش بدهد. اما رفتار ساده و دوستانه و مخصوصاً بی پیرایه پرنسس باعث شد که تمام ان حرفها را فراموش کند. ویلا پر از مستخدم بود، اما مثل باز کردن در، خود پرنسس پذیرایی می کرد. چای را خودش ریخت و خودش آورد و شخصاً جلوی آریا گرفت:
    - بفرمایید.
    بفرمایید را با لبخندی گفت که آریا دلش می خواست دولت شود و پاهایش را ببوسد! آریا متوجه نمی شد که این چه احساسی است که بر او غالب شده! اما یکباره و ناگهانی فهمید: حس قدرشناسی!!
    وقتی آدم از یک نفر، حالا هر کسی که می خواهد باشد، محبت بی پیرایه ببیند، تحت تأثیر قرار می گیرد! محبتی که برای هیچ چیز نباشد، آن یک نفر هیچ چیز بجایش نخواهد، فقط بخاطر محبتف محبت کند!!
    وقتی که آدم این نوع محبت را می بیند، انگار خجالت می کشد. خودش را لایق نمی بیند. دلش می خواهد هر کاری که ممکن است برای آن یک نفر انجام بدهد. آریا لبخند زد، لبخندی که از اعماق وجودش برمی خاست. با لحنی شرمزده گفت:
    - پرنسس عزیز، من خجالت بخورم یا چای؟ ترا بخدا اینقدر خجالتم ندهید! من که کاری نکردم. فقط دنبالتان آمدم. آمدم دنبال دوستم فقط همین! امدم ببینم برای چی ناگهانی و بی خبر من رو ترک کرده و رفته! همین . کار زیادی هم نکرده ام!
    برای چی ناگهانی و بی خبر من رو ترک کرده و رفته! همین . کار زیادی هم نکرده ام!
    - اشتباه می کنید. یعنی.... معذرت می خوام بذار همون تو خطابت کنم. آریا جان اشتباه می کنی، تو منو شرمنده کردی!
    به ساعتش نگاه کرد و گفت:
    - تو بعد از دیدن یادداشت من، حتی نیم ساعت هم صبر نکرده ای! من ساعت پروازها را می دانم. تو با اولین پرواز آمده ای!
    - خب این درست، ولی....
    - نمیدانی چقدر برایم ارزش دارد! حالا هم با اولین پرواز برمی گردیم. هر دو با هم. دوست داری؟
    آخرین جمله را آهسته گفت. جوری که آریا را فریفته لحنش کرد. پرنسس خیلی زیبا نبود. اصلاً آنقدر زیبا نبود! یک زیبایی معمولی داشت اما حالا با این محبت بی شائبه اش بسیار زیبا جلوه می کرد!
    آریا درتمام طول پرواز متفکر بود. نمی دانست کار درستی کرده یا نه؟! در ویلای پرنسس فقط یک چای خورده بود و مقداری کیک. پرنسس کارها را با تلفن انجام داده بود. آریا می شنید که او بعد از سفارش جا برای پرواز به لندن، چند تلفن به نقاط مختلف کره زمین می زند. به پاریس و آمریکا! چند جا در آمریکا! به سه زبان حرف می زد. فرانسه و انگلیسی و فارسی! هر چند از لحن هر سه جور مکالمه اش آریا حس می کرد که مکالمه ها نه تنها دوستانه و خانوادگی که خیلی هم شاد است. فقط انگار یک حس به آریا می گفت که پرنسس مکالمه ای را که می خواهد آریا نفهمد، با زبان فرانسه انجام می دهد!
    - پرنسس میدونه که من انگلیسی رو می فهمم حالا مه کامل کامل، اما فرانسه رو...
    و حالا آریا داشت به دنیا فکر می کرد و به آدمها! به خودشان که در نصف روز از این کشور به آن کشور رفته بودند و حالا داشتند برمی گشتند، یعنی هزارها کیلومتر را در فاصله دو وعده غذا خوردن طی می کردند! و ادمهایی که یک سال تمام حسزت یک مسافرت به دلشان می ماند! خودش درهمین عمر کوتاه دو جورش را دیده بود. یکبار وقتی یکی از برنج کارهای نزدیک ویلا بازنش از مشهد رفتنشان حرف می زدند:
    - زن حالا که وقت زیارت نیست! بهار و تابستون وقت کشت و زرعه! حتی اگه ارباب هم بگه، من رفتنی نیستم! بچه ها مدرسه ندارند؛ نداشته باشند ما رعیت جماعت فقط زمستان می تونیم بریم مشهد! حالا چه بچه مدرسه داشته باشه، چه نداشته باشه! می فهمی؟
    وبار دوم سالها قبل درخانه شان. یک شب که خواب و بیدار بود و حرفهای پدر و مادرش را می شنید:
    - ببین مهرانگیز جان برای اینکه یک هفته شمال باشیم و یک هفته مشهد، اول باید فکر چیزشو کرد! خودت که می دونی، همون چیزشو دیگه!
    وصدای مادرش که با خنده جواب می داد:
    - آره چیزشو می دونم اما من یه مقدارف یعنی چند ساعتی اضافه کار گگرفتم که حق التدریس رو یعنی همون چیزشو همین روزا می ریزن به حساب. ببخش که به تو نگفتم.آخه تو با تدریس اضافه ی من مخالفی! اما من بخاطر همین سفر شمال و مشهد هفت ای چند ساعت حق التدریس گرفتم... کیوان جان باور کن نمی خواستم ناراحتت کنم....
    - حرف سر ناراحتی نیست مهری جان، من دلم نمی خواد بخاطر چند روز مسافرت، تو یک سال تمام هفته ای چند ساعت بری سرکلاس و جون بکنی، جوش بزنی و گچ بخوری!
    - اشکالی نداره عزیزم. آخه طفلکی آریا هم گناه داره! اونم دلش می خواد بره مسافرت...
    - آخه ماشین هم کار داره، یه کمی کار داره، باید بذارمش تعمیرگاه و...
    - آریا جان؟ آریا؟ کجایی دوست من؟
    صدای پرنسس آریا را به هواپیما برگرداند:
    - جوری به یه نقطه خیره شده بودی و فکر می کردی که من ترسیدم! برات نگران شدم! چیه این اخمات؟ هان؟
    آریا ساکت ماند. درجواب پرنسس فقط دو قطره اشک از چشمانش چکید. آنهم ناخواسته، وقتی که بخاطر سوزش چشمها برای یک آن چشمهایضش را بست، پلکها که به هم فشرده شدند، آن دوقطره بیرون ریخت!
    پرنسس انگار از آسمان به زمین افتاد! چهره اش درهم رفت. با ناراحتی درحالی که سعی می کرد خودش را کنترل کند پرسید:
    - چی شد یکهو؟


    وآریا طاقت نیاورد. برایش تعیف کرد. فکرهایش را به زبان آورد. گفت که داشت سفر امروز خودشان را با دو نوع سفر مقایسه می کرد. با سفر یک کشاورز و یک استاد دانشگاه! گفت اما چه گفتی؟ می گریست و می گفت! پرنسس سر اورا به دامان گرفته بود و با گریه همراهی اش می کرد:
    - آتشم زدی آریا! آتش! من چقدر نادانم!
    - دست خودم نبود شهرآرا! ناگهان به فکر فرو رفتم ودیگر...
    - خب پاشو. برو دستشویی صورتتو بشو. آه من را باش؟ پاشو با هم بریم. منهم باید صورتم را...
    و عاقبت جورج را خوشحال کردند. جورج با خوشحالی چمدانهای پرنسس را برداشته بود و به طرف سوئیت پرنسس می رفت.
    - ببخشید پرنسس. من با اجازه تان به اطاق خودم می رم. یه دوشی می گیرم و...
    - پس زود بیا پیش من. منتظرتم. ماهنوز غذا نخورده ایم. نه نهار، نه عصرانه! منکه مثل یک فیل گرسنه ام! زود بیا دوست من. زود زود! منتظرم نگذار.
    - باشه، چشم.
    آریا خوشحال بود که دلی را شاد کرده.
    - خب چه اشالی داره؟ بذار دل یه پرنسس هم شاد بشه! به کجای دنیا بر می خوره؟! هر چند...
    پرنسس به لندن برگشت و آریا هم از اشتباه بیرون آمد. دوباره تلفنهایش طبیعی شد. دیگر مادر و پدرش دلواپس نبودند. تلفنهای آریا مرتب شد و لحنش شاد. از تصور اشتباهش بیرون آمده بود:
    - واقعاً چقدر خوب شد! چه فکرهایی کردم من؟ خدارو شکر! اینجوری آدم میتونه تا آخر عمر باهاش دوست باشه.
    همان روز اول برگشتشان مشکل حل شد، آن شب شام را در یک رستوران شناور خوردند. رستورانی که در اصل یک کشتی بود، هر چه بود حالا روی رود تایمز شناور بود و انعکاس نوری که از اطراف کشتی بر روی آب می تابید، فضا را زیباتر م یکرد. رنگهایی زیبا و لغزان بر روی آب! هر دو شاد بودند. پیشنهاد شهرآرا بود، تلفنی گفته بود:
    - ببینم دوست داری امشب شام مهمون من باشی، اونم یه جای عالی؟
    - بقول مرتضی کوراز خدا چی می خواد دو تا چشم بینا و چند تایی لنز رنگی برای مواقع ضروری!
    پرنسس خندیده بود انقدر که به سرفه افتاده بود:
    - این مرتضای تو واقعاً دیدنیه! کی می شه من اونو ببینم! چه دیداری می شه... در هر صورت دو ساعت دیگه منتظرتم. توی سالن طبقه ی اول، همون میز همیشگی!
    وآریا رفته بود، پرنسس با دیدن او به آهستگی کف زده بود و گفته بود:
    - به به چقدر حضرت آقا به خودان رسیده اند؟!
    - به این می گین رسیدن ؟ من فقط اصلاح کردم و دوش گرفتم، همین و همین.
    آریا صادقانه جواب داده بود. غافل از انکه واقعاً صورتش با روزهای قبل فرق می کرد. شاداب تر شده بود و اینر دو با هم فهمیده بودند:
    - خب پس نتیجه ی آشتی کنون و برگشتنمونه!
    و عاقبت پس از شام خیال آریا راحت شد:
    - میدونی آریا من نه دوست پسر می خوام نه شوهر! اگه بدونی چقدر تنهام؟! من یه دوست می خوام، یعنی می خواستم که پیدا کردم.
    - شما لطف دارین. آخ باز خراب کرم. باید می گفتم تو...
    - عیب نداره عادت می کنی. هر دومون عادت می کنیم. خیلی چیزاهست که باید یاد بگیریم. توی زندگی من خیلی مسئله هست. امیدوارم یه روز برات بگم. میدونی من سالهاست تنهام. حتی خونواده م هم منو درک نمی کنن. یه عمره دنبال یه دوست می گردم. یه دوست که منو به خاطر خودم بخواد. حتی بخواد من پرنسس نباشم! یه آدم معمولی. اما حیف که هر کی وارد زندگیم شد، یه قصد و غرضی داشت. تو اولین دوست واقعی من هستی!


    چشمان شهرآرا می درخشید. خوشحال بود که یه دوست انسان پیدا کرده:
    - آریا جان تو خیلی خوبی!
    و آریا زبانش باز شد. کاملاً باز شد. همه ی زندگیش را تعریف کرد. چند باری شهرآرا به گریه افتاد:
    - من حالا ترو شناختم. نمیدونم چی بگم!
    - هیچی نگو!
    - آخه منم دلم می خواد زندگیمو برات تعریف کنم اما.... میدونی یه چیزایی هست که فکر می کنم اگه ندونی به نفع خودت باشه، می ترسم... برات می ترسم!
    - برای من؟ چرا؟
    - هیچی. همینطوری گفتم. یه حرفی زدم، ولش کن. مهم حالاست. زندگی یعنی حال! گذشته مرده، آینده نیست... فقط دیگه دلم نمیاد ترو از پدر و مادرت جدا کنم.باید اونام بیان اینجا پیش تو، من کمکت می کنم. تو اینجا درس و کار تو...
    آریا حرفش را بریده بود:
    - حالا تا بعد.
    آریا خودش هم نمی دانست چکند! هر چند خیالش راحت شده بود و دوباره روزهای شادشان شروع شد.
    ده روزی از برگشتشان گذشته بود که پرنسسدوباره او را به شام دعوت کرد، منتهی این بار در سوئیت خودش در هتل. آن شب از تنگ غروب با هم نشستند. بعد از شام پرنسس نوشید. نوشید و زبانش باز شد:
    - دوست من باور کن دیگه هیچ غصه ای ندارم. من قبل از تو هیچ دوستی نداشتم، منظورم یه رابطه دوستانه س نه عاشقانه! یک دوستی انسانی بین دو انسان! میدونم که قبلاً هم گفتم اما دلم می خواد بازم بگم. من هیچ دوستی نداشتم. نه فقط من که خیلی ها را دیده ام مثل من بوده اند. خودت که می دانی بعضی ها مگسانند گرد شیرینی!
    - حتی حالا هم؟ حالا که....
    - حتی حالا! آخر شیرینی که هست! حالا کم و زیاد یا خشک و ترش فرق نمی کنه! این مگسها فقط شیرینی می خواهند که ما داریم!
    - عجیبه!
    - نه هیچ عجیب نیست. من هیچ دوستی ندارم. یعنی نمی گذارند داشته باشم، باید فقط خودشان باشند و خودشان! فقط خودشان بخورند!
    آ شب پرنسس دست از روی رلش برداشت. همینطور حرف می زد:
    - بله دوست من، من دیگه ترو از دست نمی دم! نمی گذارم هیچکس ترو هیچ جوری از من بگیره!


    بله دوست من، من دیگه ترو از دست نمی دم! نمی گذارم هیچکس ترو هیچ جوری از من بگیره!نه با ترور جسم، نه با ترور، نه با ترور صورت، نه با ترور محبت... نه با...
    آریا ناخودآگاه رسمی صحبت کرد:
    - پرنسس شما منو می ترسونید! یعنی ممکنه منو ترور کنند؟
    - نه بابا شوخی کردم. یه چیزی گفتم، همینطوری بود...
    و ناگهان آریا صدایی شنید:
    - صدای چی بود؟
    - هیچی بشین. خیالاتی شدی. صدائی نبود.
    اما دیگر آریا بلند شده بود. براستی صدا بود. خودش شنیده بود. و وقتی به وسط هال آن سوئیت رسید، جورج را دید. نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورد! پرسید:
    - جورج تو اینجا چیکار می کنی؟
    برای یک لحظه آریا حس کرد که جورج دستپاچه شده، اما دوباره همان جرج همیشگی شد. آریا اندیشید:
    - شاید من اشتباه کرده م!
    جورج داشت جواب می داد و درهمانحال می خواست انگار اطاق را مثلاً ضبط و ربط کند، چیزی مثل جمع و جور کردن! می گفت:
    - فکر کردم که صدایم کردید، برای همین آمدم. وقتی رسیدم با خودم گفتم اینجا را جمع و جور می کنم و خدمت می رسم. داشتم خدمت می رسیدم که شما آمدید... بفرمائید، امرتان چیست؟
    - اما ما شما را صدا نکردیم!
    آریا گفت و برگشت پیش پرنسس.
    - پرنسس آیا ما جورج را صدا کردیم؟ یعنی شما آیا با تلفن یا...
    - نه، من کسی را صدا نکردم!
    و جورج که تمام قد تعظیم می کرد، گفت:
    - شاید پرنسس فراموش کرده اند، اخر... راستی خوردن قرصهایتان را که فراموش نکرده اید؟! درحالی که به میز غذا و شیشه های نوشیدنی اشاره می کرد، گفت:
    - شاید هم زیاد نوشیده اید، یادتان رفته! درهر صورت من درخدمت حاضرم. امر بفرمائید.
    آریا تعجب کرده بود! دوچیز کاملاً او را متعجب کرده بود. یکی فارسی صحبت کردن سلیس جرج و دیگری بدون احضار، آمدنش! و تازه بدون سر وصدا هم آمده بود! اریا به روی خودش نیاورد و جورج هم رفت.
    - پرنسس چرا جورج اینجوری بی سروصدا، بئون انکه احضارش کنیم، آمده بود؟!
    - آه دوست من، نپرس که منهم خیلی چیزها را نمیدانم! وای نمیدونم! شاید... اصلاً ولش کن. شاید دوستان من زیاد دلواپس من هستند... شاید هم... گفتم که آنها نمی خواهند من به غیر از خودشان دوستی داشته باشم... تازه غیر از دوستان من، خیلی ها هستند که... اصلاً ولش کن...
    آن شب گذشت. آریا به اتفاقات آن شب و حرفهای پرنسس خیلی فکر کرد اما به هیچ نتیجه ای نرسید. حرفهای دوستانه ی پرنسس درگوشش طنین داشت:
    - ببین آریا جان حالا که تو به عشقت نرسیده ای، منهم به عنوان یک دوست، دقت کن به عنوان دوست فقط، نه دوست پسر یا معشوق، متوجه که می شوی، به عنوان یک دوست به تو علاقه مندم، پیش من بمان. پول که داریم. درهمین هتل، همینجا زندگی می کنیم تا ببینیم آینده چه پیش می آید.. با من بمان دوست عزیز من... صداقت تو...
    و از فردای آنروز سردرد پرنسس شروع شد:
    - معمولی است، این سردرد را داشته ام. دکترم این سردرد را می شناسد، عصبی است. باید بروم تا قرصهایم را تجدید کند و.. اما عجیب است دراین مدت که با تو آشنا شده ام اصلاً سردرد نداشته ام، حالا چرا دوباره...
    به سه روز نکشید! درست سه روز و سه شب بعد از آن شبی که پرنسس بی روا صحبت کرد؛ جورج دراطاق اریا را زد:
    - آقای سپهر خیلی متأسفم که مجبورم خبر بدی را به اطلاعتان برسانم.
    آریا ناخودآگاه حرفش را قطع کرد:
    - جورج تو چقدر خوب فارسی حرف می زنی؟
    اما جورج بی توجه به حرف آریا گفت:
    - این مسئله مهمی نیست. باید به شما اطلاع بدهم پرنسس ما فوت کرده است!لطفاً غش نکنید! هیچ ادائی درنیاورید! اگر بخواهید می توانید یک لحظه ایشان را ببینید. چون تا چند لحظه دیگر دکتر و پلیس و همه ی عالم می ریزند اینجا. من برایتان جا رزو کرده ام. سوار هواپیما شوید و برگردید تهران. البته اگر به توصیه دوستانه ی من گوش می دهید، و گرنه این شما و سئوالهای پلیس و خلاصه کلی دردسر! شما تنها کسی بوده اید که دراین مدت با او بوده اید. ضمناً شما اخرین کسی هستید که او را زنده دیده اید! دیشب! کسی نمی داند بین شما چه اتفاقی افتاده... شادی هم... درهر صورت کسی نمی تواند به شما کمک کند و آنوقت شاید زندان و نمیدانم....
    آریا واقعاً شوکه شده بود! نمی توانست هضم کند! مخصوصاً این خونسردی دیوانه کننده ی جرج همراه با فارسی حرف زدن بی عیبش بیشتر گیجش می کرد! مغزش داشت از کار می افتاد، فقط توانست بپرسد:
    - پرنسس؟!... پرنسس؟! پرنسس ما؟!... مرد؟! مرد؟! به مین راحتی؟!
    جورج با خونسردی جواب داد:
    - برای غصه خوردن وقت دارید! تا آخر عمر! بروید تهران غصه بخورید، هر چه که دلتان می خواهد، اما لطفاً زود تصمیم بگیرید. وقت کم است، بله یا نه؟
    آریا گیج شده بود! پرسید:
    - چی رو بله یا نه؟
    - پیشنهاد منو، بله یا نه؟ زود تصمیم بگیرید.
    - نمی دونم! من هیچی نمی دونم، من نمی فهمم! احمقم، نمی فهمم! هر کاری که می خواهی بکن...
    و دیگر کنترل آریا دست جورج افتاد، شاید هم به منظورش رسیده بود. آریا را بغل کرد که نیفتد! بقیه ی کارها مثل ماشین انجام شد. گوئی از قب برنامه ریزی شده بود. با آنکه ذهن آریا درست کار نمی کرد اما نمی توانست بفهمد یک انگلیسی چطور یک جمله ی خیلی عامیانه ی فارسی را به این خوبی بکار می برد:
    - لفتش ندهید!!














    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    آریا را به دستشوئی برده بود، او را بغل کرده بود که نیفتد:
    - بگذارید این آب را به صورتتان بزنم حالتان جا می آید. آهان بهتر شد.... حالا بیائید تا شما را به دیدار پرنسس ببرم.
    آریا نفهمید چطور به آنجا رسید. انگار بغلش کرده بود و برده بودش.
    - مثل یک فرشته دراز کشیده! خدایا چرا؟ چرا باید اون بمیره؟ چرا هر کس با من... اصلاً چرا...
    - خب، دیگر برویم. حتماً تا حالا وسائل شما هم آماده شده!
    یک گروه چند نفره نمی توانستند به این سرعت و راحتی کارهای او را انجام بدهند! برایش جا رزو کنید، بلیطش را اوکی کنند، سوار هواپیماش کنند و به تهران بفرستندش...
    مهماندار داشت به انگلیسی سفر بخیر می گفت و ورود آنها را به منطقه ی هوایی پایتخت ایران اعلام می کرد.
    - یعنی این پرواز بریتیش ایرویز است یا همای خودمان؟ نه هما که نیست...
    آریا آدرس خانه ی خودش را در آموزشگاه به تاکسی فرودگاه داد، با این حالی که داشت هیچکس را نمی توانست ببیند، خصوصاً پدر و مادرش را!
    - باید برم توی خلوت خودم. با خودم تنها باشم، تنهای تنها...
    مثل مست ها بود، فقط تلو تلو نمی خورد. یادش آمد به موقعی که جورج داشت به صورتش آب می زد:
    - آهان دهانتان را باز کنید آقای سپهر، فرو بدهید. این قرص آرامتان می کند.
    آریا می اندیشید:
    - من گیجم، انگار مستم! یا گیجی یا دیوانه یا... نمی دونم چی چی هستم!
    صدای راننده تاکسی انگار از آنطرف دنیا به گوشش می رسید، مخصوصاً صدای خنده اش:
    - داداش انگار یه کم زیادی زدی! روازت که از لندن بود، حتماً برای اینجات هم ذخیره کردی که اینجوری آش و لاشی.
    صدای خودش را می شنید که می گفت:
    - شما حرفی زدید؟
    - نه خیر آقا، کی ما حرف زدیم؟ ببینم ما چند تاییم؟
    و باز راننده می خندید، راننده می خندید. راننده می خندید و آریا در تختخوابش افتاده بود، خوابیده بود... نه نخوابیده بود، داشت عذاب می کشید! عذاب دوست بودن را...
    وقتی بیدار شد سرش سنگین بود. سنگین بود و درد می کرد. اول دوش گرفت و بعد احساس گرسنگی مجبورش کرد کمی غذا بخورد. تلویزیون را روشن کرد:


    وای، من بیست و چهار ساعت خواب بوده م!
    تا شب حالش جا نیامد. فقط وقتی شب را به طور طبیعی خوابید و صبح بیدار شد، احساس کرد خودش است، خود خودش، آریای سپهر.
    - خدای من! پرنسس مرد!
    و آریا به عزا نشست. عزایی که طاقت نیاورد تنها برگزار کند. تمام لحظه های سفرش را مو به مو برای مرتضی تعریف کرد. مرتضی را هم به شراکت خواند:
    - خب حالا نظرت چیه؟ حالا که همه شو شنیدی؟
    مرتضی با ناراحتی جواب داد:
    - هیچی، غم اونم می ذاریم یه گوشه ی دلمون، کنار غم بهار، بذار دوتاشون با هم باشن. بهار و شهرآرا.
    - من چیکار کنم؟
    - تو؟ هیچی، درمان تو بازمانه، فقط گذشت زمان می تونه این دردها رو درمون کنه. چند روزی صبر کن، حالت که بهتر شد. برو خونه، خبر می دیم که تازه برگشتی.
    - یعنی هیچ کاری نکنم؟
    - نه، مطلقاً جنابعالی هیچ کاری نفرمائید. هر کاری تا حالا فرموده اید بس است. دیگر هیچ گربه ای عروس نکنید. می ترسم اگر تکان بخوری، توی دنیا دختر قحطیب بشود. از دم هر چی دختره بکشی... یعنی برای هر دختری یه اتفاقی بیفته!
    - دست بردار توهم،؛ من جدی حرف می زنم، اونوقت تو...
    مرتضی صورتش را جلو آورد . راست درچشمهای آریا نگاه کرد و گفت:
    - چیکار می شه کرد وقتی که درد و غم می خوان آدمو از پا دربیارن هان؟ غیر از اینکه بهشون پاتک زد؟ یعنی ادای شوخی و بی خیالی رو درآورد؟ تو فکر می کنی من کم غم دارم؟ غمهای خودم هیچی، همین غمی که تو برام سوغات آوردی کم غمیه؟! انگار یه عمر باهاش بودم. وقتی تعریف می کردی که دلش می خواسته منو ببینه، وقتی فکر می کنم می بینم یه دختر جوون اونجوری...
    آنوقت دوباره ایستاد و ادامه داد:
    پس مجبورم اونجوری حرف بزنم، خودمو بزنم به کوچه علی چپ... پس پیش به سوی کوچه ی علی چپ، لطفاً حضرتعالی هیچ غلطی نفرمائید. می ترسم قرم از قدم بردارید دخترای سهم ما رو هم...
    - بسه تو هم... شیدا از سرت زیاده، اونوقت تو سهم دختر طلب می کنی؟
    آریا قطه اشکی را که از گوشه ی مرتضی چکید و او پاک کرد ندید. خنده ی مرتضی را دید.
    - خب مرد، دو سه روز استراحت کن و فکر نکن. تا از سفر برگردی. یعنی خبر بدیم که آقا از سفر برگشتن، شیر فهم شد؟
    - آره فهمیدم! خوبم فهمیدم.
    نه آریا از حال شیدا پرسیده بود و نه مرتضی چیزی گفته بود. تازه بعد از رفتن مرتضی بود که آریا به فکر افتاد:
    - واقعاً که؟ عجب آدمی شدم من؟ اصلاً یک کلمه حال زنش رو نپرسیدم!
    مرتضی از آریا جدا شد و به خانه برگشت اما با حالی خراب! طوری که شیدا با دیدنش هول کرد:
    - سلام آقا! چیه تو همی؟! باز کشتیات غرق شده ن!؟
    - نه شیدا جان، کشتی های دلم غرق شده ن!
    شدا که شوهر ش را بیشترمواقع شوخ و شنگ دیده بود با نگرانی پرسید:
    - یعنی چی کشتی هی دلم غرق شده؟! مگه دل هم کشتی داره؟
    - خودتو به اون راه نزن زن! خوبم می فهمی چی دارم می گم!
    شیدا در طول زندگی مشترکش با مرتضی به رمز و رموز شوخی کردن های او وارد شده بود، می خواست قضیه را با شوخی طی کند اما نشد! اندیشید:
    - انگار کار بیخ داره، خیلی هم!
    دست شوهرش را گرفت. او را روی مبلی نشاند و خودش هم کنارش نشست.
    - راست گفتی، می فهمم. یعنی فهمیدم. حالا برام تعریف کن. بگو قضیه چیه؟! همه شو بگو. خودتو خالی کن. میدونی وقتی ترا با این حال می بینم، دلم هری می ریزه پایین! آخه ترا می شناسم! تا بشه سر و ته قضیه رو با شوخی هم می آری، مگر اونکه کار بیخ داشته باشه، مثه حالا... خب بگو.
    مرتضی شروع کرد:
    - میدونی من توی کار خدا موندم!آریا اصلاًاز مردای استثنایی نیست! از اون مردائی که هر زنی عاشقشون می شه، اما انگار قسمتشه که با هر کی آشنا میشه، طرف فوراً عاشقش بشه! اما یه عشق بی نتیجه! یعنی بدن آخر و عاقبت! برای این طفلک فقط غم و غصه ش می مونه! اولی رو که خودت بهتر از من می دونی، غزل! آره اول اون بود که نتیجه شم دیدیم. بعدش...، بعدش طفلکی بهار و حالا هم...
    - مگه باز اتفاقی براش افتاده؟ اونکه رفته مسافرت برای...
    - آره اما انگار بخت آریا قل از خودشبه اونجا رفته، میدونی وقتی که لندن بوده...
    و تعریف کرد. مرتتضی همه اش را برای شیدا گفت. تا آخر کار!
    - آره حالام افتاده توی خونه! نمیدونی چه حال خرابی داره! حقم داره! مگه می شه آدم امروز با یکی نشسته باشه و حرف بزنه، فرداش بگن طرف مرد! به همین راحتی! حتی اگه عاشق اونم نباشه، تحملش سخته! مگه رفتن بهار نبود؟ همه مون چه کشیدن؟! طفلک آریا چه زجری کشید...
    شیدا اشکهایش را پاک کرد. شنیدن قصه ی پرنسس بیش از اندازه ناراحتش کرده بود. خبر مرگ پرنسس در رسانه ها هیچ انعکاسی پیدا نکرد. فقط یکی از روزنامه های عصر لندن آنهم در قسمت اخبار محلی درگوشه ای که شاید ده درصد خوانندگان نمی دیدند، با حروفی ریز دوسطر خبر درج کرده بود:
    پرنسس شهرآرا در اطاق خوابش واقع درهتل( مگداینو) فوت کرده است. گفته می شود یک سکته مغزی در خواب باعث این مرگ شده است!

    اما یک هفته نامه کم تیاژ محلی در یکی از صفحات لایی اش از مرگ مرموز یک پرنسس بعنوان گزارشی مهیج یاد کرد. هفته نامه( دویک اند) نوشته بود: یک پرنسس شرقی با مرگی مرموز درگذشت. گفته می شود که امکان خودکشی مورد بررسی قرار گرفته است. پرنسس در شب حادثه از داروهایی که همیشه برایش تجویز شده، استفاده کرده است و می شود گفت که امکان دارد این استفاده بیش از حد لزوم صورت گرفته باشد. به گفته یک منبع که حاضر نبود نامش فاش شود. این مرگ می تواند یک مرگ مشکوک تلقی شود. درصورتی که داروی پرنسس اشتباهاً پیچیده شده باشد، می شود از یک قتل با برنامه ی قبلی صحبت کرد. درچند روز گذشته، تحقیقات دامنه داری از سوی دادستان شهر لندن صورت گرفته است. آنچه دراین میان همگان را شگفت زده کرده است، زمان خاص مرگ پرنسس می باشد. گفته می شود به تازگیها پرنسس با مرد جوانی آشنا شده است که می توانسته نقش مهمی در زندگیش بازی کند. این نقش می توانسته بنگاههای مالی مرتبط با پرنسس را نگران کند. دراین صورت مسئله ابعاد تازه ای به خود خواهد گرفت که شایان توجه است. به عقیده پلیس امکان خودکشی منتفی است. آنچه در اینجا نظر کارشناسان را به خود جلب کرده است، امکان یک قتل آنهم به شیوه ای بسیار حرفه ای می باشد.
    خودکشی،مرگ طبیعی یا قتل! این سئوالی است که درچند روز گذشته نه تنها افکار تعداد زیادی را به خود مشغول داشته که دادشتان لندن و بنگاههای خبری را نیز به یک تکاپوی جدی وا داشته است. بازپرسی همه جانبه ی پلیس از کارکنان هتل و اطرافیان پرنسس شهرآرا ادامه دارد. درهمان یکی دو روز چند نفر از کارگزاران مالی پرنسس رد لندن دیده شدند. آنها چند روز کاری سخت را گذراندند. با چند نفر از روزنامه نویسان و صاحبان مجلات ملاقات کردند. ملاقات با چند نفر از رجال سیاسی نیز در دستور کار آنها بود و بالاخرخ دو روز بعد از نشرهفته نامه ی محلی «دویک اند»، درصفحه اول یک روزنامه مهم صبح لندن خبری با حروف درست تیتر شده بود! خبر این بود:
    مواظب دستهایتان باشید! یک بیماری پوستی خطرناک!


    دیروز عصر بیمارستان« هلس سنتر» دریک اطلاعیه کم نظیر به اطلاع شهروندان لندنی رساند که به هیچ وجه از شماره جدید هفته نامه « دویک اند» استفاده نکنند! پیش از آن مأموران شهرداری یکی از نواحی لندن به کمک پلیس اکثر شماره های جدید این هفته نامه را جمع آوری کرده بودند. موضوع از آنجا آغاز شده بود که یک بیمار با بیماری پوستی مسری و ناشناخته ای به بیمارستان«هلس سنتر» مراجعه می کند. این بیمار در یک مرکز خاص بستری می شود اما بیماری پوستی او که می تواند بیمار را درعرض چند شباه نه روز از پا درآورد، یک بیماری مسری وحشتناک که تاکنون فقط دو مورد آنهم در آفریقا مشاهده شده است!مسئولین پس از اطلاع اط شغل بیمار متوجه شدند که او خبرنگار هفته نامه ی محلی« دویک اند» می باشد که تمام شماره های جدید این هفته نامه توسط او شمارش شده و با او تماس مستقیم داشته اند. خوشبختانه شهرداری لندن با کمک پلیس به موقع از همه گیر شدن این بیماری جلوگیری کرده، تمام شماره های جدید این هفته نامه را جمع آئری و نابود کرد...
    خبرنگار جوان یک ماه بعد به خانه برگردانده شد، درحالی که روزهای یک ماه گذشته را به یاد نداشت! نشریه تعطیل شد. اما همسر جوان خبرنگار هیچوقت بیماری پوستی مسری شوهرش را باور نکرد! به یکی از دوستانش گفت که همانروز قبل از بستری شدن، شوهرش با او تماس گرفته و گفته است:
    - دیگه معروف شدیم! توی این شماره جدید یه کارعالی کردم! یک صفحه ی تمام نوشته ی منم! اونم خبر جنجالی مرگ یه پرنسس! یکی از دوستام که توی هتل کار می کرد، یعنی نگهبان آسانسور بود، این اطلاعاتو بهم داد. از فردا نونمون توی روغنه...
    شوهرم هیچوقت مریض نبود. حالام که برگشته، هیچی ش نیست. فقط همون یه ماه یادش نیست!
    مدیر مسئول هفته نامه محلی« دویک اند» کارش را رها کرد و خانه نشین شد اما تمام این خبرها هیچوقت به گوش آریا نرسید. آریا درآپارتمانش راه می رفت و گریه می کرد. هنوز باورش نمی شد که او مرده باشد:
    - اونو کشتن! اونا با پول خودش کشتنش... هم صاحب پولاش شده ن، هم نذاشتن هیشکی بو ببره...
    شیدا مرتضی را سئوال پیچ کرد:
    - میگم مرتضی؟
    - چیه؟
    - یعنی خونواده ش می دونن؟ یعنی باورشون شده که خودش همینطوری سکته کرده...
    - والا نمیدونم! تو هم... تو هم با این سؤالات؟! ترا بخدا بسه دیگه شیدا. باید برم سراغ آریا. فعلاً خداحافظ.
    آریا داشت قدم می زد. درست مثل دیوانه ها! بادیدن مرتضی به طرف او هجوم آورد:
    - تو چیزی شنیدی؟خبری شنیدی؟
    - نه هیچ خبری!
    - پس هیچی؟! خیلی دلم می خواست بفهمم... نامردا کشتنش... کاش دستم بهشون می رسید...
    - تو که کسی رو نمی شناسی! تازه اگرم بشناسی، چطوری می تونی...
    - فکر کردی نمی دونم کار کیاس؟ کار اون کسانیه که به اصطلاح دوست اونن! اونا که می ترسن پولای پرنسس از دستشون خارج بشه! فکر کردند کار تمومه! من و پرنسس ازدواج می کنیم و اونوقت دیگه دست اونا به پولا نمی رسه! برای همین پیش دستی کردند! درصورتیکه اصلاً از این خبرا نبود! بیخودی فدا شد. بازم تقصیری من دش! عین قضیه ی بهار...
    - خودتو اذیت نکن. تو تقصیری نداشتی.
    - چرا، داشتم. خوبم داشتم. میدونی اون به اصطلاح دوستای پرنسس، همونا که نمیدونم کین، همونا که براش سرمایه گذاری می کردن و نمیدونم دیگه چیکار می کردن، اونا جورج رو مخصوصاً گذاشته بودن برای جاسوسی! آره جورج جاسوس اونا بود! اون کثافت خبرشون کرد! اصلاً شاید خودش...
    ناگهان فریاد آریا به آسمان رفت. درست مثل آنکه کشف مهمی کرده باشد، فریاد زد:
    - مرتضی کارخودشه! خود عوضیش! بخدا جورج کرده! خودش پرنسس رو کشته! من ایمان دارم! باور کن...
    و دیگر نتوانست ادامه بدهد. به گریه افتاد. گریه ای که شاید یک ساعت تمام ادامه داشت. مرتضی دخالت نکرد، گذاشت تا آریا یه دل سیر گریه کند. فقط متوجه شد که باید دو سه روز دیگر صبر کند و بعد آریا به اصطلاح برگردد.
    - چراه ای نیست خودم پیشش می مونم. باید به شیدا هم خبر بدم که نمی رم خونه...
    وآریا برگشت، عاقبت آریا از مسافرت اروپا به خانه برشگت. همانطور که بی مقدمه رفته بود، بی مقدمه هم برشگت.
    استاد سپهر و مهرانگیز خانم از خوشحالی پر درآورده بودند! دست و پاهایشان را گم کرده بودند!
    استاد سپهر می خندید و می گفت:
    - نگفتم؟! نگفتم کبوترت برمی گرده سربومت؟! حالا بگو آفرین! دیدی زن؟! مهرانگیز خانم آنقدرخوشحال بود که جواب شوهرش را نداد. می خواست در پذیرایی از پسرش سنگ تمام بگذارد:
    - حالا دیگه مهم نیست! آریا برگشته! دیگه هیچی برام مهم نیست! فقط دلم می خواد بخندم! باور کن کیوان جان! فقط بخندم...
    - خدا را شکر که می بینم خوشحالی! منم خوشحالم! خوشحالم که...


    فصل بیست و ششم

    چه روزهایی از سر گذراندم؟!
    شیفته ماندگار شد. انگار نه انگار که قرار بود به ایران برگردد. وقتی آن کنسرتهای اولیه را برگزار کرد، از بسکه مردم استقبال کردند، خسته شد!
    - باور کن خسته شدم آقای دادفر! بس است، لطف کن دیگه برنامه ی کنسرت نذار!
    - مگه میشه؟ تا یکسال دیگه جا داره!
    - مگه من نگفتم جا نداره؟! من دیگه حوصله شو ندارم! روزای اول واقعاً برام جالب بود! میدونین اینهمه ال نخوندن، صدا رو تو گلو خفه کردن، بجای استودیوی ضبط، توی آشپزخونه و روبروی قابلمه خوندن،دلمو پوسونده بود! وقتی اولین کنسرت را برگزار کردیم، داشتم پرواز می کردم! جام تو قالبم نبود! می خواستم پر بکشم! داد بزنم، فریاد بزنم! اما باور کن که هر چی پیش رفت، این حال کمتر شد! کمتر و کمتر.
    - خب قاعدتاً کار تا وقتی بصورت متدیک و حرفه ای باشه...
    - ترو خدا دیگه بسه! از این حرفا نزنید! میدونم اما از تکرار خسته شدم. اگه حداقل چند تا کار جدید داشتیم که...
    آقای دادفر نگذاشت شیفته حرفش را ادامه بدهد، گفت:
    - خب اینکه کار نداره! همه آهنگسازا از خدا می خوان برای خانم شیفته کار بسازن! فقط کافیه سفارش بدیم. اصلاً همین فردا خودم به یکیک دونفر زنگ می زنم و ترتیب کارو می دم.
    - نه آقای دادفر. مثه اینکه شما اینطور منو درک نکردین. منظورم کار برای دلم بود. اینجور کارا که سفارشی نیستند! باید بیان، یعنی باید به قلم شاعر اومده باشه، به دل آهنگساز برات شده باشد. وآنوقت تازه همش تازه همش باهم جور بشه! یعنی میکس بشه و دست آخر با صدای آدم جور دربیاد! به اصطلاح با هم بخونه و عاقبت هم یه اجرای دل پسند...
    - خب اینا که گفتین یه مسئله دیگه س. کاری به کار حرفه ای نداره که..
    - منم همینو می گم. از تکرار خسته شدم. باید قطع کنیم. دیگه نباید برنامه ی کنسرت بگذاریم. امیدوارم پیش بیاد. اون شاعرائی که من می شناسم، کار کنن و خلاصه انشاءالله چند تا کار جدید که خوندم، اونوقت می شه کنسرت جدید گذاشت. تازه توی این مدت من دارم تمام حالمو از دست می دم! اون حالی که سالها بود بدست آورده بودم.
    - کاملاً موافقم. اما فکر نمی کنین بعضی جاها، یعنی توی بعضی از کشورها یا ایالات، مردم منتظرن؟! اونام حق دارن از صدای شما..
    دیگر خانم شیفته این ادا و اصول را نداشت. صدایش بی اراده بلند شد:
    - آقای دادفر ترا بخدا بس کنید! بیایید اینقدر ادای هنرمندانه درنیاریم! انشاءالله تا اونزمان مردم از نشنیدن صدای من نمی میرن! تا حالام فکر می کنم به اندازه کافی درآمد...
    - اصلاً مسئله درآمد نیست! شما اشتباه می کنید، من یک کار که بسازم به اندازه ی تمام این کنسرت ها...
    - پس لطفاً یک کار بسازین! یعنی شروع کنید به ساختن. منهم فکر نمی کنم، دیگه بخوام برگردم، بنابراین در این فرصت اون قرارداد کذائی رو باید...
    - منظورتان ازدواج...
    - درسته اگه ممکنه، بریم و فسخش کنیم...
    آقای دادفر تا حالا خودش را کنترل کرده بود سعی می کرد عصبانی نشود. احساس می کرد به او توهین شده:
    - واقعاً این خانم فکر می کنه فکر من پولسازیه؟ اینم مزد من! عجب روزگاری شده؟ کارخوب هم نمی شه کرد! این جوابته اونوقت!
    باصدای بلند گفت:
    - من آماده ام خانم شیفته هر وقت که بخواین. چون می خوام برای یک کار جدید...
    و قرارداد ازدواج فسخ شد. شیفته می خواست دنبال کار اقامتش را بگیرد.
    - نه دیگه لازم نیست برگردم. باید همینجا یه آشیونه بسازم.


    شیفته آمریکا را انتخاب کرد. احساس می کرد آنجا از کانادا واورپا خیلی بهتراست:
    - فقط باید یه جای خلوت گیر بیارم. یه جایی که آرامش داشته باشه، بتونم کار کنم، برای دلم!
    اما مشکل این بود که هیچ جای آمریکا به اندازه ی لوس آنجلس ایرانی نداشت! شیفته بخاطر انجام کارهای اداری اقامت و همینطور مسائل مالی ومالیاتی، نیاز به متخصصین ایرانی داشت. از آن گذشته هنوز نمی دانست کدام ایالت باب میلش است!
    - هر کی یه چیزی می گه! یکی می گه،وای آریزونا ماهه! خلوت و خوب! اما یکیک دیگه درست برعکس اون حرف می زنه! باید همینجا بمونم و تحقیق کنم. هم تحقیق می کنم، هم می گردم. مسافرت می کنم تا ببینم کجا بهتره! آره اینجوری بهتره.
    خانم شیفته در لوس آنجلس هم افراد خاصی را برای رفت وآمد انتخاب کرد.آدمهایی که احساس می کرد نه تنها آزارش نمی دهند بلکه حرفی برای گفتن دارند! حرفی از زبان دل! هر چند آنجا هم چند باری ناامید شد! وقتی که به چند خانقاه رفت و با دو سه گروه سالک آمریکائی آشنا شد.
    - وای که آدمها همه جا می خوان خودشونو گول بزنن.
    - درسته خانم شیفته.
    - به من بگو شیفته، همونطوری که من به تو می گم زهرا!
    - آخ ببخش، میدونی عادت کردم! نیست حتی قبل از آشنایی با شما، با اسم شیفته آشنا بودم، زبونم عادت کرده!
    - امان از عادت!وای که این عادت با ما آدما چه می کنه؟ میدونی اولین کار در سلوک، شکستن همین عادت هاست؟!
    - درسته اتفاقاً امروزه درعرفان آمریکائی به ایم مسدله خیلی توجه می شه.اساتید سعی می کنند بطور عمای به شاگرداشون یاد بدن هر کاری رو که تا دیروز انجام می دادن از حالا عکسشو انجام بدن! توی همین دانشگاه ما یکی از اساتید در زمینه ی عرفان عملی مشرق زمین کار می کنه، آقای...
    شیفته مدتی بود با خانم سجودی آشنا شده بود. زهراخانم سجودی به عنوان یک استاد دانشگاه و یک محقق معروف نظر او را به خود جلب کرد. و وقتی که بیشتر با هم اشنا شدند، علاقه اش به این زن بیشتر شد. اما روابط آنها تاحدی رسمی بود. تا آنکه زهراخانم از او دعوت کرد. قرار شد برای شام مهمان زهراخانم باشد. قرار گذاشته شد.
    شیفته از زهراخانم خوشش آمده بود. زهراخانم برای شیفته از دختری گفته بود که با هم زندگی می کنند. دختری به نام غزل صدر!
    - میدونین خانم شیفته...
    - باز گفتی خانم شیفته؟
    هر دو باز هم خندیدند. و زهراخانم با خنده ادامه داد:
    - ببخش عزیزم. آره شیفته جان، وقتی اومدی خونه ی ما، اینکه می گم ما، برای اینه که غزل هم با من زندگی می کنه. آره وقتی اومدی، با او آشنا می شی. یه نقاش با احساس! یه شاعر خوب! حتی فکر می کنم ممکنه از شعراش خوشت بیادو...
    - جدی می گی؟ سعراش درحدیه که تو.. منظورم اینه که تو تأییدش می کنی؟
    - آره، شعراش از عمق وجودش جاری شده! میدونی آخه این غزل ما با اونکه خیلی جوونه اما زندگی پرفراز و نشیبی رو طی کرده! بخاطر همین احساس شاعرانه اش خیلی تحت تأثیر قرار گرفته وشعراش روی آدم اثر می کنه! تابلوهایش هم همینطور.
    زهراخانم شروع به گفتن کرد. از زندگی غزل گفت و وقتی زندگی غزل را شرح می داد، به زندگی خودش هم رسید. یعنی از مادرش گفت، از فاطمه خانم و غزل و..
    - وای زهرا، تو چه مادری داری؟ آدم باورش نمی شه! مطمئناً اون مادری که ترو پرورش داده، حتماً غزل رو هم...
    - نه، اشتباه نکن. موضوع غزل فرق می کنه. مادر من فقط تکیه گاه اون بوده، غزل با پدر و مادری ثروتمند بزرگ شده. با افکار خاص خودشون، درهر صورت خودت با اون آشنا می شی. وقتی اومدی خونه مون می بینی ش.
    وشیفته با غزل آشنا شد.
    - ببینم تو جدی می گی؟
    - بله خانم شیفته، من تا پارسال توی همون دانشکده درس می خوندم، چرا تعجب کردین؟
    - والا تعجب نکردم. یعنی تعجب کردم اما بخاطر یه موضوع خصوصی بود. یه آشنایی داشتم که در اون دانشگاه درس می خوند، حالا شمام می گین اونجا درس می خوندین. این تصادف برای من جالب بود.


    غزل پرسید:
    - اسم اون دوست شما، یعنی آشنای شما چی بود؟
    - سپهر، آریای سپهر.
    جواب شیفته غزل را سرجایش خشک کرد! درست مثل یک مجسمه سرجایش خشک شد! رنگ از رویش پرید.
    - چی شد خانم صدر؟ غزل خانم؟ چرا اینطوری شدین؟
    غزل غش کرده بود! زهرا خانم که دستپاچه شده بود بغلش کرد و روی مبل خواباندش. خانم شیفته هم دست و پایش را گم کرده بود.
    - باید بهوشش بیاریم یه کاری بکنید... یه کمی سرکه.. یا آمونیاک جلوی دماغش بگیرن.
    - آب به صورتش بپاشین.
    بعد از شام بود. د.ر هم نشسته بودند و حرف می زدند. شب اولی بود که شیفته مهمان زهرا خانم شده بود. تازه با غزل آشنا شده بود. حرف به ایران کشید و به اینکه هر کدام از ایران آمده اند و غزل هم درمورد کار و زندگیش گفته بود.
    - من دانشجوی رشته ی نقاشی بودم، دانشکده ی هنر دانشگاه تهران.
    تا غزل بهوش بیاید زهراخانم قصه ی غزل وآریا را برای خانم شیفته تعریف کرد و حالا این خانم شیفته بود که حالش عوض شد، اصلاً نمی توانست باور کند که آن زنی که روح آریا را تسخیر کرده بود حالا روبرویش نشسته!
    - پس آریا عاشق این دختر بوده، برای همین حاضر نشد پیش من بیاید، من که حدس زده بودم پای یک زن درمیان است، اما فکر نمی کردم یک روزی ببینمش!


    خانم شیفته دست غزل را گرفت:
    - بیا باهم صحبت کنیم، زهراخانم همه چی رو برام گفت، بیا بریم یه گوشه ای بشینیم...
    خانم شیفته صاحبخانه را صدا زد و گفت:
    - ببینم عزیزم من می خوام یه جای خلوت با این خانم حرف بزنم، یه جائی که هیچکس مزاحممون نشه...
    - دنبال من بیاین توی حیاط زیر آلاچیق بهترین جاست،بفرمائین، نشستند، ساکت ونگاه در نگاه هم. هیچکدام حرفی نمی زدند تاآنکه خانم شیفته سکوت را شکست:
    - ببین دخترم تو اشتباه کرده ای، خیلی هم، تو آریا را نشناخته ای.
    - شما چقدر با اون آشنا بودین؟
    - خیلی، دریه مدت کم با هم صمیمی شدیم، خیلی صمیمی. من می خوام یه اعتراف پیش تو بکنم که تا حالا به غیر از خودم و خدا هیشکی ازش خبرنداره!
    غزل کنجکاو شده بود، زنها یک حسی دارند که بعضی مسائل عاطفی را از دور بو می کشند.
    - مطمئن باشین پیش خودم می مونه تا روزی که زنده م، اینو قول می دم.
    - متشکرم دخترم، میدونی من...
    خانم شیفته خیلی آرام حرف می زد، با مکث های متعدد.
    - من در زندگی... خیلی تنها بودم... یعنی می شد گفت در زندگی خصوصی اصلاً موفق نبودم، یعنی چطوری بگم هیچوقت احساس خوشبختی نکرده بودم. این وضع ادامه داشت تا انقلاب پیش اومد، بعد از انقلاب من برعکس بقیه رفتم یه گوشه ای برای خودم،یه گوشه خلوت ساختم بدور از همه و همه. خودمو با خودم تنها گذاشتم، خب مطالعه می کردم و... خدا را یه جور دیگه شناختم، یه حال خوشی داشتم. دیگه دلم نمی خواست با هیچ مردی آشنا بشم، تا اینکه ... درست قبل از اینکه بیام اینجا با آریا آشنا شدم.. خیلی اتفاقی... یه علاقه ی خاصی به اون پیدا کردم، دلم می خواست زیر بالشو بگیرم، اما پهلوی خودم، پیش خودم بمونه، مثه اینکه بچه م باشه، یه رابطه ی کاملاً انسانی! دلم می خواست محبت کنه، می خواستم همه ی محبتها مو به اینجا اختصاص بدم و... عاقبت... عاقبت بهش پیشنهاد دادم که بیاد پیش من... بیاد اینجا.. اما بد ضربه ای بود، اول باورم نمی شد.. میدونی اون چه جوابی داد؟
    - نه چه جوابی؟
    - جواب رد! قبول نکرد. ومیدونی چرا؟ بخاطر تو، آره بخاطر تو، امروز فهمیدم که بخاطر تو بوده. اونروز مطمئن بودم که پای یه زن درمیونه، یه زن باعث شده که پیشنهاد منو قبول نکنه. با خودم گفتم خب، عاشق یه زن دیگه س، نمی تونه بیاد پیش من:
    پای آزادی چه بندی گربجائی رفت رفت....
    این بود که بهش گفتم باشه، عیبی نداره، نیا! اما امروز فهمیدم که اون زنی که آریا بخاطر اون از همه ی امتیازاتی که من بهش پیشنهاد کردم گذشته، تو بودی! اونوقت تو، دلم میخواد هر چی فحش تو عالم هست به تو بدم، اونوقت تو، اونو ول می کنی و با یه مرد نمی دونم عوضی که قدر تو نمی دونه و اینجا اینجوری تنهات گذاشته ازدواج می کنی! واقعاً چه جوابی داری؟
    - آخه منکه می دونستم...
    - نه دختر! بیا خودمونو گول نزنیم، زهرا خانم همه چیزو برام گفت، من کاری به زبان آریا ندارم موضوع دله، حرف حرف دله و دوست داشتن، ایا تو نفهمیده بودی که آریا دوستت داره؟
    - آخه میدونین اون...
    خانم شیفته با عصبانیت حرف غزل رو قطع کرد و گفت:
    - آخه میدونین و آخه یه وقت و آخه فلانو و این چیزا رو بنداز دور. فقط یک کلمه به من جواب بده آره یا نه؟
    غزل مانده بود، جواب دادن برایش سخت بود. اما نگاه خانم شیفته خیلی قوی بود. به اون دوخته شده بود و جواب می خواست، صریح صریح، و غزل دل یکدله کرد:
    - آره میدونستم!
    خانم شیفته نفس عمیقی کشید، نفسی از سر رضایت! بعد گفت:
    - خدارا شکر، خیالموراحت کردی. حالا بگو ببینم تو هم دوستش داشتی؟
    همونطور قاطعانه بگو، یالا زود... زود بگو.
    غزل سرش را به نشانه تأیید تکان داد...
    - نه، حرف بزن!
    - خب آره.
    خانم شیفته لبخندی زد و گفت:
    - خب حالا چی؟ بعد از تموم این اتفاقا، حالا چی، دوستش داری؟
    دیگر غزل نتوانست خودش را کنترل کند، به گریه افتاد. درحالی که گریه می کرد با صدای بلند جواب داد:
    - آره، آره،خیلی بیشتر از اونوقتا! من می پرستمش، می پرستمش....

    ودیگر هق هق گریه غزل بود که فضای آلاچیق را پر کرد، خانم شیفته او را درآغوش گرفت. سرش را روی سینه گذاشت و شروع به نوازش موهایش کرد، درحالی که موهایش را نوازش می کرد زمزمه کرد:
    - خوشحالم، خیلی خوشحالم که اینو می گی، معلوم می شه آریا مفت نباخته، با اینکه برای من مثه یه رقیبی، یعنی نه اونطوری که همه از رقیب صحبت می کنن!اما خب تو کسی بودی که باعث شدی من آریا را از دست بدم، خب می شه یه نوع رقیب دیگه، با اینکه رقیب من بودی، یعنی مانع رسیدن من به خواسته ام، خوشحالم که با تو آشنا شدم، خوشحالم که تو اون زنی هستی که آریا عاشقش شده... حالا دیگه بسه، دیگه گریه نکن... فکر فردا باش، فرداهی قشنگ. باید عمل کنی... باید به جای گریه کردن فکر درست و حسابی باشی... باید دوتایی با هم فکر کنیم و تصمیم بگیریم که تو چیکار بکنی... خب دیگه گریه نکن دختر، خوب... آفرین...
    بادست اشکهای غزل را از روی گونه هایش پاک کرد.
    - حالا دیگه باید برگردیم توی جمع، برو دستشویی صورتتو بشور. بعد هم بیا تا به دوستم بگم ببرتت. توی اطاق خوابش تا یه آرایش کوچیکی بکنی، باید معلوم نشه گریه کردی... بلند شو دیگه، آفرین دختر خوب... آفرین...


    فصل بیست و هفتم
    مهمانی غریبی بود. دران مهمانی غزل از این رو به آن رو شد، وجود خانم شیفته و حرفهایش غزل را زیر و رو کرد. فردای آن روز بود که زنگ تلفن به صدا در آمد، کسی خانه نبود، غزل گوشی را برداشت:
    - سلام.
    - سلام خانم شیفته.
    غزل صدا را شناخت، خودخانم شیفته بود.
    - بله، بله خوشحال شدم.. چشم... باشه.... عصر میاد... درسته، باشه.. پس منتظریم.
    غزل گوشی را با خوشحالی گذاشت، خانم شیفته می خواست به آنجا بیاید، پرسیده بود که زهرا خانم کی از سر کار برمی گردد، غزل آنروز سرکار نرفته بود.
    - کارخدا بود که نرفتم.
    احساس می کرد که نمی تواند آنروز را کار بکند، برای همین تلفن زده بود و درخواست مرخصی کرده بود و حالا تلفن خانم شیفته، کاملاً سرحالش کرده بود.
    - آره عزیزم من قرار بود یک هفته در لوس آنجلس باشم، نه اینکه جائی کنسرت داشته باشم اما با چند نفر از دوستام قرار داشتم که برم واشنگتن دی سی، تلفن زدم،بهمش زدم، عقبش انداختم، میخواستم با تو باشم، آخه باید ما دوتا به یک جائی برسیم... مگه نه؟
    شب بود. شام را سه تایی خورده بودند که خانم شیفته شروع به گفتن کرد، غزل درجواب لبخند زد، فقط لبخند....
    - چه لبخند قشنگی! متشکرم دخترم، خب حالا باید ببینیم چکار می شه کرد...
    خانم شیفته دوروز بیشتر نماند و رفت، اما برنامه هایی که ریخته بود بطور منظم اجرا شد. برنامه هایی که با کمک زهراخانم و غزل ریخته بود. او اصلاً از کمکهای مالی اش به آریا حرفی نزد.
    - لزومی ندارد دیگران بدانند. این یک چیزی است بین من و اون و خدا.
    خانم شیفته کارها را به عهده ی زهرا خانم گذشات و زهرا خانم هم غزل را به دفتر وکالت آقای سیف برد. زهراخانم نقش مهمی دراجرای برنامه ها داشت:
    - ببین غزل جان تو به ایشون وکالت می دی که تموم کارهای تو رو در غیابت انجام بدن، برای طلاقت یه وکالت جداگانه به ایشون می دی. بین تمام وکلای اینجا من به آقای سیف بیش از همه اطمینان دارم.
    - شما نظر لطفتان است خانم سجودی.
    - نه واقع عرض کردم.
    - لطف دارید...
    غزل به آقای سیف وکالت داد!
    - اینم بلیط برگشتت، خب خداحافظی ها تو کردی یا نه؟ بلیط برای سه روز دیگه س، حواست باشه ها!
    - متشکرم زهرا خانم، نمی دونم چطوری از تون تشکر کنم. راستی فاطمه خانوم چی گفت؟
    - هیچی، به اندازه ی یه دنیا خوشحال شد و گفت سر وقت میاد فرودگاه.
    - از همین حالا دارم ذوق می کنم!
    - برای اینکه یه وقت یادت نره، همه چیزو چک کن. راستی کلید خونه ی خانم شیفته را کجا گذاشتی؟
    - توی دسته کلیدم.
    - نه بذارش جدا، اصاً بده به ممن تا یکی از روش بسازم. یه وقت گمش نکنی، نامه ی خانم شیفته کجاس؟
    - توی کیفمه.
    - خب، کلید خونه رو با نامه بذار توی جیب ساکت، می ترسم گم بشن.
    - نترسین.
    - آخه اگه گم کنی با کدوم نامه می ری پیش اون آقای... چی بود اسمش؟
    - آقای.... منم یادم رفته، باید از توی نامه ببینم.
    - خب حالا، آقای هر چی هست. مهم اینه که مدیر ساختمونه، خب دیگه همه ی کارائی که باید انجام بدی یادداشت کن یادت نره.
    - چشم، چشم زهراخانم، اینقدر دلواپس نباشین.


    چیکار کنم.... اینجوری ام!
    - مثه مادرتون! فاطمه خانوم هم همه ی کارا رو درست و منظم انجام می ده، برعکس من که شلخته و شرتی پرتی...
    زهراخانم خندید و گفت:
    - خب عیب نداره، هرکسی یه جوریه، من برم سرکارام... راستی حواست باشه یه وقت عادل نفهمه که تو داری می ری، یعنینه فقط اون، که هیچکس نفهمه، غیر از مادرم. یادت نره!
    - حواسم هست، تا سه روز دیگه همه چی تموم می شه.
    وبالاخره سه روز گذشت و همه چی تموم شد. غزل دراین سه روز دل توی دلش نبود:
    - خدایا یعنی تموم می شه؟ مثه یه کابوس بود. خدیا خوب تمومش کن، خودت درستش کن، خوب خوب تموم کن.
    و خوب خوب تمام شد، همانطوری که غزل می خواست. وقتی از گمرک فرودگاه مهرآباد گذشت از پشت شیشه فاطمه خانوم را دید. نگاه مهربان و دستهای پینه بسته ی فاطمه خانوم که بالاتر از همه ی دستها بلند شده بود، دربین مردمی که درسالن انتظار بودند بچشم می خورد.
    - سلام، سلام فاطمه خانوم...
    - سلام عزیز دلم، دختر گلم...
    ودیگر غزل خودش را درآغوش فاطمه خانم جا داده بود، با هر دو دست فاطمه خانوم را بغل کرده بود و خودش را به او می فشرد. انگار می ترسید از او جدایش کنند، اشک هایش بی اختیار فرو می ریختند. فاطمه خانوم صورت غزل را بین دستهایش گرفت و گفت:
    - چیه دختر چرا گریه می کنی؟ دیگه تموم شد، خری که برده بودی بالای بوم، آوردی پایین بوم. دیگه چرا گریه می کنی؟ بس کن!
    - دست خودم نیست، دست خودم نیست...
    - خب بیا اینم دستمال، حالا دیگه باید بریم.
    دستمال پارچه ای سفیدی را در دستهای غزل گذاشت و راهش انداخت، فقط یک ساک داشت! غیر از کیف دستی، غزل فقط یک ساک داشت که فاطمه خانوم از دستش گرفت.
    - بده به من و راه بیفت بریم...
    اولین تاکسی خالی فرودگاه را سوار شدند، غزل در عرش سیر می کرد، نفهمید کی رسیدند، فقط متوجه شد که کلید و نامه را دست فاطمه خانوم داداه است و فاطمه خانوم ذفته و بعد از چند دقیقه با یکی برگشته:
    - غزل جان ، ایشون آقای صمد زاده هستن، مدیر مجموعه ساختمانی.
    - منم از آشنایی تون خوشحالم، خانم شیفته به من تلفن هم زده ن، امیدوارم در این مدتی که اینجا هستید به شما خوش بگذره، بفرمائین بفرمائین تو، اگه با منهم امری داشته باشین درخدمتم، آپارتمان من در طبقه ی...
    وارد آپارتمان خانم شیفته شدند، همه وسائل همانطوری که خانم شیفته گذاشته بود سرجایشان بودند، تمیز و مرتب. فاطمه خانوم گفت:
    - آقای صمدزاده می گفت هفته ای یکبار یه نفر میاد گردگیری می کنه.
    - خیلی خوبه فاطمه خانم، خیلی. راستی شما به پدر و مادرم چی گفتین؟
    - هیچی گفتم یه ماه مرخصی می خوام که برم مشهد زیارتف همین. اونام گفتن به امید خدا، التماس دعا...
    هر دو با هم خندیدند. غزل با خنده گفت:
    - خب، پس دعا یادتون نره! به من دعا کنین! التماس دعا!
    و فاطمه خانوم درحالی که ساک غزل را باز می کرد گفت:
    - این کاری هم که می کنم کم از زیارت نیست، خدا خودش می دونه، خدا همه جوونا را به سرو سامون برسونه.
    غزل با خنده حرف فاطمه خانوم را قطع کرد:
    - بعدشم شما را به لوس آنجلس پیش دخترتون برسونه!
    دوتایی با هم خندیدند. خنده از سر و رویشان می بارید، خانم شیفته از او خواسته بود که به مجرد رسیدن به ایران به آپارتمان او برود و آنجا زندگی کند و حالا غزل احساس خوشبختی می کرد.
    پایان فصل27
    فصل بیست و هشتم(فصل آخر)
    آریا مدتها بود تسلیم یک زندگی معمولی شده بود. اسیر نوعی روزمره گی. از آموزشگاه به خانه و از خانه به
    آموزشگاه! قبل از آن مدتی خودش را در آپارتمانش حبس کرد. روز اولی که از اسارت اجباری رها شد، یعنی از آپارتمان طبقه دوم آموزشگاه پائین آمد؛ باورش نمی شد در دوران غیبتش این همه کار شده باشد! این بار او با چشمان باز به اطرافش نگاه می کرد، واقعاً تلاش کرده بودند:
    - ببینم مرتضی تو یک تنه این همه کار کرده ای؟
    - والا تنهای تنها که نه، بچه ها و استاد سپهر هم کمکم کردند. یعنی کارگاه شعر و داستان را فقط پدرت اداره کرده ن و بقیه ی قسمتها رو...
    آریا با تحسین به او نگاه کرد:
    - میدونم کار خودته. گیرم بچه های دانشکده اومده باشن اینجا، فقط حرف زده ن و طرح و پیشنهاد دادن، اونم طرحهایی که هیچوقت نمی شه اجرا کرد!
    مرتضی حرفش را برید و گفت:
    - از حق نگذریم...
    ناگهان ساکت ماند. کمی مکث کرد و درحالی که خنده اش گرفته بود گفت:
    - از حق نگذریم راست می گی!
    - چقدر فروتنی! واقعاً که تو همیشه متواضع بودی!
    هردو با هم خندیدند. شوخی آریا فضا را عوض کرد. تا آن لحظه آریا مبهوت بود و مرتضی جدی. آریا می خواست بعد از پرسش اولش از حال خود مرتضی بپرسد. می خواست بداند چرا اولین حرفش شوخی نیست؟ چرا برعکس همیشه گرفته و جدی است اما نشد. حرفش خنده را دوباره مهمان لبها کرده بود و آریا با همان حال ادامه داد:
    - اگه نخدیده بودی شک می کردم که خودت باشی! آخه اون قیافه شش درچهار و ابروهای درهم ربطی به مرتضای صادق ما نداشت اما خندیدی و منم دیگه حرفی نزدم. ولی از شوخی وجدی گذشته خیلی زحمت کشیدی.
    - دیگه شرمندم نکن.
    - نه مسئله شرمندگی نیست. حیاط که اصلاً عوض شده، دوباره آجرای کف حیاط ترمیم شده، باغچه ها زنده شده ن، چقدر توی باغچه کار شده! چقدر نهال کاشتید! لیست کلاسها رو دیدم، چند برابر شده! علاوه بر اون، کارگاه مجسمه سازی و کارگاه سفالگری هم که افتتاح کردی! واقعاً دست مریزاد!
    - بابا ول کن تو هم! کار کردم که کردم! حالا چقدر می گی؟
    آریا مانده بود! این مرتضا مرتضای قبل نبود! مرتضایی که لوده نبود اما شوخ و بذله گو بود. وسط هر دو تا جمله ش یه موضوع خنده دار می گنجوند، حالا چی شده بود که با عزیزترین دوستش اینطوری برخورد می کرد؟!
    - معلوم هست تو چته؟ امروز از روی کدوم دنده بلند شدی؟
    آریا ناراحت بود او انتظار شنیدن یک جواب خنده دار داشت اما مرتضی بی حوصله گفت:
    - آدما که همیشه یه جور نمی مونن! منم سند ندادم دلقک عالم و آدم باشم! فعلاً خداحافظ تا بعد.
    گفت و رفت! گفت و آریا را غمگین تر از قبل برجای گذاشت! زیر لب زمزمه کرد:
    - همه شو خراب کرد، همه زحمتاشو! مرده شور این دنیا رو ببره! چی شده بود؟چرا اینجوری بود؟ یعنی چه اتفاقی براش افتاده؟
    آریا تا غروب در آموزشگاه ماند. همه کارها را طوری برنامه ریزی شده بود که خودبه خود آموزشگاه می چرخید. مرتضی یکی از بچه های سال دومی دانشکده را مسئول آنجا کرده بود. بیشتر مدرسین هم از دانشجویان سال آخر یا فارغ التحصیل هنر انتخاب شده بودند و آریا راضی اما نه چندان خوشحال به خانه برگشت.
    - خب چطور بود؟ راضی هستی؟
    آریا نمی دانست چه جوابی به پدرش بدهد. ایا رضایت تنها کافی است؟ آیا برای او آموزشگاه مهمتر است یا مرتضی؟ سربسته گفت:
    - ای ی....















    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.34
    نوشته ها
    11,996
    تشکر
    1,512
    تشکر شده 9,508 بار در 4,086 ارسال
    حالت من : Khoshhal


    - منظورت از ای ی چیه؟ یعنی خوب نبود؟
    درچشمان پدرش شعفی دیده می شد که حیف بود از بین برود، نباید با یک جواب نسنجیده ناراحتش می کرد:
    - والا کار خیلی شده بود! یعنی... میدونین آموزشگاه عالی بود. عالی عالی!دستتون درد نکنه!
    - دست رفیقت درد نکنه، طفلکی خیلی زحمت کشید!
    - میدونم شمام زحمت کشیدین. ممنونم. هر چند مال همه ماست، مال شما، مرتضی، من...
    - اینا درست اما کورشه اون بقالی که مشتریشو نشناسه، امروز تو چته؟
    - هیچی. میدونین... یعنی دراصل هیچی! اما...
    - اما چی؟
    آریا نمی توانست جواب پدرش را ندهد. شایسته نبود. پدرش همیشه با او دوست بود. آریا هم سعی کرده بود با پرد و مادرش صادق باشد. به جز قضیه کمکهای خانم شیفته که می خواست سورپریز باشد و بعداً به آنها گفت؛ در تمام زندگیش به آنها راست گفته بود.
    - میدونین مرتضی یه جوری بود. مثه همیشه نبود...
    برعکس انتظار آریا، استاد سپهر گفت:
    - خب دیگه زندگیه. حالا برو لباساتو عوض کن تا بعد.
    آریا انتظار داشت پدرش نگران شود، سئوال کند، پی گیر قضیه باشد اما او سروته قضیه را هم آورده بود! اندیشید:
    - حتماً پدرم خبر داره! حتم دارم میدونه چرا مرتضی اینجوری شده، وگرنه ول نمی کرد.
    آریا نگران مرتضی بود. میخواست علت ناراحتی او را بداند، وارد اتاقش شد و بدون آنکه لباسهایش را عوض کند، لب تخت نشست:
    - درتموم این چند سال مرتضی همدم ممن بوده، یار بدبختی و گرفتاریام. رفیق مشکلات و ناراحتی، اصلاً سنگ صبور من بوده! اونوقت حالا من فقط ناراحتم؟ ناراحتم که چرا اون عوض شده!
    خودش را سرزنش کرد:
    - تو خجالت نمی کشی؟ از صبح متوجه تغییر روحیه ی اون شدی، اونوقت ناراحت شدی!! چیکار براش کردی؟ هان؟
    یاد کمکهای روحی مرتضی افتاد. حتی بعد از سفر خارجش! چقدر با او راه آمده بود. هر بار به طرقی با ساعتها حرف زدن و شوخی کردن:
    - ببینم آریا تو دیگه کسی رو نکشتی؟ میدونی یه دختره همسایه ی ماس خیلی ما رو اذیت میکنه، مدام از این نوارای خارجی میذاره و صداشو تا ته بلند میکنه، اگه میشه یه بار بیا با اون آشنا شو، شاید عاشق تو شد و یه جوری شرش از سر ما کم شد!
    اینجوری آریا را مجیبور به خنداندن می کرد. سعی می کرد به زندگی امیدوارش کند:
    - نو نمی دونی زندگی زناشویی چقدر خوبه! خدا زنو برای مرد خلق کرده، مرد رو هم برای زن. فکر کردی بعد از غزل دنیا یه آخر رسیده؟! اونقدر دختر خوب هست که می تونه تو رو خوشبخت کنه، یکیش همین گلنوش! اگه بونی؟! حیف که نمی دونی! کافیه لب تر کنی، خودم پاپیش میذارم! موهاش یه آبشار نقره! دندونا مروارید تازه! وای نمیدونی، همدرس مادربزرگم بوده اگه بدونی مادربزرگم چه تعریفایی ازش می کنه!
    آریا لبخند زد. خودش را به یاد آورد که با کفش دنبال مرتضی می دوید و او ادامه داد:
    - اسم سده ی اول زندگیش صغرا بود، باور کن هنوز کبرا نشده!
    لبخند آریا تبدیل به خنده شده بود که صدای مادرش را شنید. دم در اطاق او ایستاده بود:
    - الهی همیشه بخندی مادر، دیر کردی اومدم صدات کنم برای شام.
    آریا از جا بلند شد در حالیکه فکر می کرد باید علت این حال مرتضی را بفممد، سر سفره هم به همین فکر بود. تازه شام خورده بودند که تلفن زنگ زد. پدرش گوشی را برداشت:


    بفرمایین...
    - سلام، سلام حالتون چطوره؟
    کمی گوش داد و گفت:
    - منکه گفتم زمان...
    اما انگار از ان طرف خط حرفش قطع شد، چرا که دوباره گوش داد. این بار یک ربع ساعت تمام گوش می داد و گاه بله ای می گفت و بالاخره خداحافظی کرد. آریا کنجکاو شده بود. بعد از آنکه از اروپا برگشته بود یک روز بیشتر تهران نمانده بود، فوراً راهی ویلا شده بود و یک هفته ی تمام آنجا مانده بود، بعد از آنهم که به تهران برگشته بود به آپارتمانش پناه برده بود، حتی یکبار یه دل سیر با پدر و مادرش حرف نزده بود تا امروز! دراصل امروز روز اولی بود که واقعاً به خانه برگشته بود اما چه برگشتنی! از صبح تا حالا که او را درآموزشگاه بود و پدر و مادرش سرکار. بعد هم با روحیه خراب به خانه برگشته بود و سرشام هم مدام فکر کرده بود. پس حالا دیگر باید با انها گپ می زد. بالاخره خانواده دور هم جمع شده بودند. همیشه این زمانها بهترین وقت برای گپ زدن بود. از همه چیز و همه جا. وحالا این تلفن برای لحظاتی گپ خانوادگی را قطع کرده بود، استاد سپهر گوشی را گذاشت و رو به خانواده ش گفت!
    - می بخشین که...
    - کی بود پدر؟
    آریا طاقت نیاورده بود. حدس می زد به نوعی به او مربوط است. بی ریا پرسید. استاد سپههر درحالی که اخمها را درهم کشیده بود جواب داد:
    - دیگه باید گفت، تو درجریان نیستی، مادرت می دونه. مرتضی بود... بخاطر همین هم امروز اون جوری دیدیش. میدونی، دراین مدتی که تو نبودی اونها با هم یه کمی اصطکاک...
    - چی می گین پدر، شیدا و مرتضی؟! واقعاً؟
    مهرانگیز خانم بجای استاد سپهر جواب داد:
    - آره عزیزم، میدونی اوئل ازدواج پیش میاد، هر چند بعضی ها تحملش نمی کنند و زندگیشونو بهم می زنند، اما اکثراً می سازند. یعنی یه طرف کوتاه می یاد و مسئله حل می شه تا اینکه چند سال بگذره و دوتایی...
    استاد سپهر که خیلی در هم بود، حرف همسرش را قطع کرد:
    - ببین پسرم، لازم نیست ناراحت بشی. همونطوری که مادرت گفت این چیزا در اوائل ازدواج پیش میاد، اما من مدتیه که به یه چیز دارم فکر می کنم...
    - به چی پدر؟
    - به اینکه پدر و مادر مرتضی حق داشتند، میدونی...
    آریا طاقت نیاورد. وسط حرف پدرش پرید:
    - از شما انتظار نداشتم! حالا این دوتا یه کم اختلاف پیدا کردند، این دلیل نمی شه که اونا درست گفتند! با اون نظرات عصر حجری شون!
    - نه پسر جان، عجله نکن. آهسته تر.
    استاد سپهر لبخندی زد و ادامه داد:
    - به قول قدیمیا پیاده شو با هم بریم. صبر کن تا من حرفمو بزنم. ماکه نمی خوایم شعار بدیم. من خودم با اونا صحبتکردم و از همین نظر تو دفاع کردم. اما در عمل خیلی از حرفای اونا درست از آب دراومد. می دونی ما شنیدیم، از هر دوشان، بهتره تو هم بشنوی و بعد قضاوت کنی. اینطوری بهتر نیست؟
    آریا واقعاً بی طاقت شده بود. درحالی که از جا بلند شده بود و به طرف گوشی تلفن می رفت، جواب داد:
    - حق با شماست پدر، چشم. همینکارو می کنم.
    و شماره ای گرفت:
    - سلام مرد چطوری؟ آره توی خونه م، ببین اگه منو دوست دارین به این حرفام گوش کنید، نه گوش کن، همین حالا، هر دوتاتون آب دستتونه، بذارین زمین و پاشین بیاین خونه ی من... آره، منم همین الان راه می افتم میام آموزشگاه، نه حرف نباشه، خداحافظ. من راه افتادم.
    گوشی را گذاشت، مهرانگیز خانم با تعجب گفت:
    - این چه طرز دعوت کردنه پسرم؟
    - مسئله دعوت و این حرفا نیست. من تا نفهمم خیالم راحت نمی شه. میدونین برای من خیلی سخته که حرف بابا ننه ی مرتضی درست از آب دربیاد! این یعنی...
    - یعنی چی پسرم! یعنی واقعیت.
    آریا دیگر گوش نداد، داشت لباس عوض می کرد و یک ساعت بعد سه نفری در خانه ی آریا نشسته بودند. مرتضی و شیدا و آریا در هم صحبت می کردند که هیچکدام نمی فهمیدند دیگری چه می گوید. تا انکه آریا با دست روی میز کوبید:
    - بابا ساکت! ساکت! جلسه ی دادگاه رسمی است. این چه وضعی یه؟ یکی یکی حرف بزنید تا آدم بفهمه چی میگین! تو بگو شیدا، از تو شروع می کنیم.
    - آریا جان باورت نمی شه که مرتضی توی این مدت چه رفتاری داشته!
    - من چه رفتاری داشتم یا تو؟
    - بابا بذار من حرف بزنم، می بینی آریا؟
    - راشت میگه، مرتضی تو ساکت باش. بعد نوبت تو می شه، حالا ادامه بده شیدا جان.
    شیدا با پلکهای ورم کرده و صورت خسته و پکر اصلاً آن شیدای زمان دختری نبود:
    - باورت می شد این مرتضی که توی دانشگاه خنده و شوخی از لباش جدا نمی شد؛ توی خونه شمر بشه؟ همچین که یه گربه نر پیدایش می شد آقا غیرتی می شدن! اینو بپوش، اونو نپوش!نمیدونم این آرایش غلیظه، به پسر خاله ت خندیدی، با سبزی فروشه گرم گرفتی...
    - من دیگه طاقت ندارم! بذارین منم بگم
    - خب بگو مرتضی جان.
    - بابا حرف سر اینا نبود، من که متعصب نبودم، من می گفتم اینقدر ولنگ و واز نباش! من خوشم نمی اومد توی مهمونی های بابا و مامانش اونجوری راه بره. با همه از اون شوخیا بکنه.
    - بابا کدوم شوخیا؟
    - همون بی مزگیها دیگه! تازه، منکه نگفتم چادر سرت کن! می گفتم همون روسری همیشگی رو سرت کن. بعلاوه دخالتهای مامانش...
    - کدوم دخالتها؟
    - همون دخالتهای شبانه روزی! به همه کارمون کار داشتن! باور می کنی من مجبور شدم قهر کنم و برم توی خونه ای ککه ازش قهر کرده بودم؟ برم خونه پدر و مادرم؟
    آریا لحظه ای اندیشید که حتماً کار به جاهای باریک کشیده که مرتضی حاضر شده به خانه ی پدری اش برود. پرسید:
    - پس آشتی کردی باهاشون؟آره؟
    - والا، ای، یه همچین چیزایی.
    - مرتضی رو پرش می کردن، برمی گشت صد پله بدتر از قبل!
    - منو پر می کردن یا ترو؟ چقدر حرف می زدی از زبون مادرت؟ همه حرفا حرفای اونا بود، نه تو! تازه ما چهار تا پله فاصله داشتیم، یک لحظه نمی تونستیم خودمون باشیم، دخالت، دخالت، دخالت!
    - خب بچه ها، اجازه بدین نتیجه بگیریم... صبر کنین.
    تا دم دمای صبح بحث کردند. اما عاقبت به نتیجه رسیدند! یعنی علاقه دوطرفه باعث شد موقتاً آشتی کنند و به خانه شان بروند. آریا متوجه شد که علت موفقیت او دوستی با هر دوشان بود. دیگر نخوابید. آفتاب زده بود که به خانه خودشان رسید. تا ناهار بیشتر طاقت نیاورد. هنوز غذا از گلویش پائین نرفته بود که صدای خرخرش بلند شد! نزدیکیهای غروب بود که از خواب بیدار شد. پدرش منتظر بیداری او بود:
    - خب دیدی؟
    - اوهوم. واقعاً که مسئله هاشون زیاد بود.
    - من همه شو می دونم. دراین مدتی که تو نبودی هر بار دعواشون می شد به من زنگ می زدن، منم سعی می کردم یه جوری میونه رو بگیرم، اما این دعواها یه فایده هم داشتف اونم آشتی مرتضی با پدر و مادرش بود، درضمن من یک کار خوبم کردم که امیدوارم از این به بعد کارا درست بشه...
    - چیکار کردین پدر؟


    هیچی دراین چند روز گذشته یک جلسه با خونواده ی مرتضی و یک جلسه هم با خونواده ی شیدا صحبت کردم، البته نه تنهایی، با مادرت. دوتائی مون این جلسه ها رو گذاشتیم. همه مشکلات مرتضی و شیدا رو مطرح کردیم. از یه طرف همین اعترافی که به پدر و مادر مرتضی کردیم، همین که گفتیم شما حق داشتید می گفتید اختلاف فرهنگی بین دو خونواده هست، باعث شد اونا نرم تر بشن، درضمن خونواده ی شیدا هم قبول کردند در زندگی بچه ها دخالت نکنند. خلاصه یه جورایی میونه ی کار رو گرفتیم، زمان هم کمک می کنه، من فکر می کنم تا چند وقت دیگه کارا روبراه بشه،یعنی دو نفری شون کوتاه بیان، یه کم مرتضی کمتر سخت بگیره، یه کمی هم شیدا بیشتر مواظب باشه. درضمن اونا تا چند وقت دیگه بچه دار هم می شن. درهر صورت خودت که دیدی قضایا چقدر...
    - چقدر کوچیک و ناچیز بودن! اصلاض مهم نبودند!
    - اتفاقاً اینجارو اشتباه می کنی! گوچیک بودند، اما مهم هم بودند. اینو یادت نره! خیلی از مسائل جزئی در زندگی تأثیر زیادی می ذارن، اینو یادت نره!
    - آخه پدر...
    - بسه دیگه، بیاین از خودمون حرف بزنیم.
    مهرانگیز خانم بحث پدر و پسر را خاتمه داد:
    - خب یه کم از اونجا تعریف کن، از اروپا، از اون پرنسس خوشکلت بگو...
    - زن منو باش؟! بابا این پسر یه چاخانی کرد، تو سفت گرفتی؟
    - دست شما درد نکنه پرد، حالا دیگه من...
    - شوخی کردم بابا جان، شوخیف خواستم بخندیم. خب حالا جدی می گم. زن بدت می یاد که عروست پرنسس باشه؟ تو بشی مادر شوهر یک پرنسس! مهرانگیز خانم ربیعی!
    - اتفاقاض بد نگفتی. یه شازده برام قلیون مادر شوهر بیاره!
    هرسه باهم خندیدند. آریا می خواست از این به بعد به فکر شادی آنها باشد. او فقط از زیباییهای مسافرتش گفته بود. غم و زشتی هایش مال خود او بود. می خواست کمتر برایشان ناراحتی به بار بیاورد. و به این خواسته اش عمل کرد. وقتی کنار آنها بود روحیه اش سرشار از نشاط بود. از تجربه هایش با مرتضی استفاده می کرد، می خندید و می خنداند...
    روزها مثل هم می گذشتند اما شب ها بعد از شام آریا و پدر و مادرش سعی می کردند فقط از خوبیها بگویند. آن شب هم مهرانگیز خانم از شیدا تعریف می کرد، داشت از زندگی اش آنهم با شکم چند ماهه می گفت که تلفن زنگ زد، خودش گوشی را برداشت:
    - بله بفرمائین. سلام فاطمه خانم حالتون چطوره؟ بله بنده دورادور خدمتتون ارادت دارم. هم غزل خانم و هم آریا از شما گفته اند... تو مراسم آقا مرتضی که فرصت نشده درست ببینمتون. قربانتان، بله هست. همینجا نشسته. با من امری ندارین؟ گوشی خدمتتون.
    بعد رو به آریا کرد و گفت:
    - مادرجان بیا، فاطمه خانوم هستند.
    آریا با خوشحالی از جا بلند شد و گوشی را گرفت:
    - سلام فاطمه خانم، حالتون چطوره؟ خوب هستین؟... بله، بخوشی شما. خوبن، همه خوبن. سلام دارند خدمتتون... بله بله، خب چه خبر؟... آهان، چشم چشم. فردا؟... چه ساعتی؟... باشه. باشه. می خواین فرار بذارم به جای دیگه؟ خب باشه، باشه. خداحافظ.
    قرار شد فردا صبح همدیگر را ببینند. آریا خوشحال بود که دوباره فاطمه خانم را می بیند. همان بار اولی که او را دیده بود، دلبسته اش شده بود. اما نمی دانست حالا چه موضوعی باعث شده که فاطمه خانم با او تماس بگیرد. مادرش که قیافه ی متعجب آریا را دید با لحنی پخته گفت:
    - خب مادر جان، فردا که رفتی می فهمی موضوع چیه، حالا تا فردا.
    آریا شب بدی را گذراند. شبی سرشار از غزل! شبی که خواب به چشمانش راه پیدا نکرد. یک شب پراز نگرانی! بالاخره صبح شد و آریا سر قرارش حاضر شد. ماشینش را دم پارک قیطریه پارک کرد و پیاده ئارد پارک شد، فاطمه خانم منتظر او ایستاده بود، با چادر مشکی کلفت:
    - سلام پسرم.
    - سلام، شما منتظر شدید؟ خیلی وقته اومدین؟
    آریا به ساعتش نگاه کرد و پرسید. او سر وقت آمده بود اما انگار فاطمه خانوم زودتر از وقت خودش را رسانده بود.
    - من صبحها زود بیدار می شم مادر، برای همین زودتر رسیدم. وقتی ادم نمازشو می خونه و یه لقمه دهنش می ذاره، هنوز کلی به صبح مونده. باز قدیما یه کوچه ای بود که آدم آب و جارو کنه، یادش بخیر. خب بگذریم مادرجان حالت چطوره؟ خوشحالم که سرحال می بینمت، همونطوری هستی که طفلک غزل گفته بود، ماشاءالله هزار ماشاءالله، بزنم به تخته! یلی هستی برای خودت ماشاءالله! خوش قدو بالا! خوش بر و رو!
    - شرمنده م می کنین فاطمه خانوم! می خواین قدم بزنیم یا اونکه...
    - نه مادر همینجا توی پارک قدم می زنیم و یه نیمکت گیر میاریم. روش می شینیم، آخه مادر منکه ئیگه پای راه رفتن برام نمونده، همین چند قدم هم که برمی دارم از سرم زیاده!
    - شکسته نفسی می فرمائین.
    - نه بخدا، راست می گم.
    فاطمه خانم راست می گفت. یک عمر کار و زحمت بدن او را کاهیده بود. منتها او با قدرت روحش سرپا می استاد. با قدرت روحش زندگی می کرد امید و ایمانی که او داشت باعث به ثمر رسیدن دخترش زهرا خانم شده بود و حالا هم می رفت که غزل را درست مثل دختر خودش زیر بال و پر بگیرد. زیر بال و پر مادرانه ای که غزل نداشته بود و برای همین هم حالا اینجا بود.
    - میگم دخترم حالا که برگشتی می خوای چیکارکنی؟
    اینرا از غزل پرسیده بود. درست دوروز بعد از رسیدنش. وقتی که فهمید دیگر خسته نیست. خستگی سفر از تنش بیرون رفته، با خودش فکر می کرد غزل آب به آب شده، یکی دو روزی طول می کشد تا خودش بشود و وقتی مطمئن شد، پرسید. غزل نمی دانست چه جوابی به او بدهد. هر چند مطمئن بود فاطمه خانم بیخودی از او سئوال نمی کند. با این وجود نمی دانست چه بگوید:
    - ببین فاطمه خانوم، وقتی رسیدم اینجا و تو هوای اینجا نفس کشیدم، احساس راحتی کردم. احساس امنیت کردم. انگار از یه کابوس نجات پیدا کرده بودم. از یه خواب بیدار شده بودم. وقتی که دیگه شما رو دیدم، احساس کردم هیچ غمی ندارم!
    - خدا عمرت بده دخترگلم. اما خب آدم به امید زنده س. تو چه امیدی داری؟ برای فردات چه خوابی دیدی؟ هان؟
    اینرا با خنده پرسیده بود و غزل جواب داده بود:
    - به نظر شما چیکار کنم خوبه؟


    فاطمه خانوم با خوشحالی گونه او را گرفته بود:
    - ای ناقلا! اینو که تو خودت بهتر از من می دونی! اما به عقل ناقص من، مثلاً بهتر نیست دیگه بچسبی به درس و بحثت و درستو تموم کنی؟
    زیر چشمی به غزل نگاه کرده بود. می خواست مزه ی دهنش را بفهمد. غزل که فاطمه خانوم را می شناخت، قاه قاه خندیده بود:
    - حالا خوبه منم لپ شما را نیشگون بگیرم و بگم ای ناقلا؟! من رو خود شما بزرگ کردین، من که میدونم این نظر شما نیست، حرف دلتونو بزنین.
    فاطمه خانوم با خنده گفته بود:
    - خدارا شکر. خدا را صد هزار مرتبه شکر که اینجوری می بینمت، شاد و سرحال! راست گفتی دختر، ای دختر بلا!
    - بگین زن بلا!
    - نخیرم، همون دختر بلا! درست فهمیدی، من دلم به یه چیز دیگه را میده. همونی که خودتم تو فکرشی!
    و دیگر با هم درددل کرده بودند. درست مثل مادر و دختر. غزل از لحظه های بد زندگیش درآمریکا گفته بود تا لحظه های خوبش. دیدن زهراخانم و آشنائی با خانم شیفته و دست آخر گفته بود:
    - حالام موندم! نمیدونم چیکار کنم! حالا دیگه مطمئنم که آریا منو می خواد اما آخه چه جوری برم سراغش؟ منی که اون جوری براش قیافه می گرفتم و با دسته ی مقابلش دست به یکی می کردم، منی که حتی یه بار به حرف دلم گوش نکردم. راستشو بگم نمیدونم چیکار کنم! من دیگه یه زنم! می ترسم خونواده ش منو قبول نکنن! می ترسم اون تحویلم نگیره، می ترسم سبکم کنه! هزار فکر و خیال تو سرمه، هزار ترس...
    - اصلاً نترس. اینا با من. خودم درستش می کنم. من فقط می خواستم خودت به زبون بیای. بقیه ش با من!
    وبه آریا تلفن زد. تلفنی که حاصلش این دیدار بود. حالا کنار هم نشسته بودند. درست مثل مادر و پسر. صدای آریا از فکر و خیال بیرونش آورد:
    - چی شد؟ چرا ساکت شدین؟ به چب فکر می کنین؟
    - به هیچی مادر. آدم که پیر می شه، هزار درد پیدا می کنه، اینم یکی ش، حواس پرتی! یه عمر کار دیگه جونی برام نذاشته! فقط مونده یکی دوتا کار که اگه درست بشه و خیالم راحت بشه، خودمو بازنشست می کنم و این آخر عمری می رم پیش زهرا.
    - انشاءالله، انشاءالله.
    آریا احساس می کرد هنوز این زن را تمام و کمال ندیده، دوستش دارد، به او علاقه پیدا کرده، رفتارش مادرانه بود. یادآور محبتهای مادرش.
    - خب پسرم برام تعریف کن چیکارا می کنی؟ کجاها هستی؟ چه خبرا؟ بابا و مامان خوبن؟ شیدا جون و مرتضی خوب هستن؟
    - قربان شما. همه خوبن. منم ای یه نفسی می کشم دیگه..
    روی یک نیمکت نشستند. هنوز آریا به نیمکت تکیه نداده بود که فاطمه خانم ضربه را وارد کرد! ناگهانی و به یکباره:
    - خب پسرم از غزل خبر داری؟
    آریا اصلاً انتظار چنین سئوالی را نداشت، دستپاچه جواب داد:
    - من؟! نه، آخه اونکه...
    آریا نمی دانست چه جوابی بدهد. همینطور من و من می کرد تا آنکه گفت:
    - شما باید خبر داشته باشید!
    - من دارم، خوب هم دارم. می خواستم ببینم از وقتی که رفته، تو ازش خبر داری؟
    - نه همونطور که گفتم، هیچ خبری. نبایدم داشته باشم.
    - ببینم تو عاشق غزل بوید؟
    آریا سرخ شده بودف نمی دانست چه بگوید:
    - می دونین فاطمه خانوم، حالا دیگه همه چی تموم شده، گیرم که غلاقه هم داشتیم، چه فرقی می کنه؟
    - حالا فرق می کنه پسر جان، تو جواب منو بده. داشتی یا نه؟
    - خب... خب بله!
    - چقدر؟
    - والا... والاخب...
    - چقدر؟ بگو.
    - خیلی! به اندازه تمام دنیا!
    - بعد از اون به هیچکس دیگه ای دل ندادی؟
    - این چه حرفیه فاطمه خانوم؟! مگه دل آدم کاروانسراست! برای من دیگه مسئله عشق و این حرفا تموم شده، تموم!
    فاطمه خانوم طوری که انگار اصلاً به حرفهای آریا گوش نمی داده، پرسید:
    - هنوزم دوستش داری؟


    این دیگر سئوال واقعاً بی جایی بود!
    - این حرف چیه فاطمه خانوم؟ اون حالا زن مردمه!
    - می دونم، اما ترو بخدا جواب منو بده، هنوز دوستش داری یا نه؟
    آریا سکوت کرد، فکر می کرد، می دانست که هوز دوستش دارد، اما ساکت بود. عاقبت فاطمه خانوم در چشمهای او نگاه کرد و پرسید:
    - هان؟
    آریا چشمهایش را بست. با فرود آوردن پلکها گفت: بله! بعد سرش را زیر انداخت.
    - ببینم اگه حالا غزل بیاد اینجا، فرض کن بیاد و بگه اشتباه کرده، چیکار می کنی؟ قبولش می کنی؟
    این دیگر واقعاً فشار زیادی بود. آریا بلند شد و شروع به قدم زدن کرد، چند قدمی رفت و دوباره برگشت کنار نیمکت ایستاد.
    - خب بگو، قبولش می کنی؟
    - نمیدانم فاطمه خانوم، واقعاً نمی دانم. اون زن عادله، تازه میدونین اون با من چه کرده؟!
    - میدونی که میدونم! فرض کن از اون طلاق گرفته باشه، بیاد و بگه اشتباه کردم!تو چیکار می کنی؟
    - نمیدونم، بخدا نمیدونم! چرا اذیتم می کنین فاطمه خانوم؟ آخه شما دیگه چرا؟ اظ شما انتظار نداشتم...
    آریا داشت از این سئوالها عاصی می شد، اما فاطمه خانم با سماجت جواب می خواست.
    - نمیدانم فاطمه خانوم، من می خوامش، می فهمین؟
    - من اشتباه کردم آریا! منو ببخش.
    فاطمه خانم روی نیمکت نشسته بود اما به روبرو نگاه نمی کرد. بلکه یکورینشسته بود . به طرف چپ نگاه می کرد. آریا روبروی نیمکت ایستاده بود و به فاطمه خانوم نگاه می کرد. اما صورت او را نمی دید چون فاطمه خانم یکوری نشسته بود و طرف دیگر را نگاه می کرد و حالا از پشت سرش می شنید:
    - من اشتباه کردم آریا! منو ببخش.
    آریا گیج شده بود. صدای غزل بود1 خود غزل! فکر می کرد در خیال می شنود. فکر می کرد حرفهای فاطمه خانم باعث شده که او این جمله را با صدای غزل بشنود، این بود که گفت:
    - نمیدونم فاطمه خانوم چیکار می کنم! واقعاً نمی دونم!
    اما فاطمه خانم حتی برگشت، غزل روبرویش ایستاده بود:
    گونه های غزل خیس بود، خیس از اشک، گوئی داشت التماس می کرد، آریا دیگر طاقت نیاورد، فقط می گفت:
    - غزل... غزلم... غزل جان... غزل.... غزلم .... تو... تو...
    و دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. او هم به گریه افتاد. فقط یکوقت متوجه شد که دستی بازوی او را گرفته و راهش می برد. دست فاطمه خانوم بود، با یک دست بازوی غزل را گرفته بود و با دست دیگر بازوی آریا را، دوجوان گریان را.
    - براتون آرزوی خوشبختی می کنم.
    ودیگر آریا هیچ نفهمید، فقط یکوقت متوجه شد که دریک فضای آشناست. خوب که نگاه کرد، آنجا را شناخت:
    - اینجا خونه خانم شیفته است؟!
    - آره پسرم، درست فهمیدی!
    آریا نفهمیده بود که فاطمه خانم چگونه تاکسی گرفته، آنها را سوار کرده و به اینجا آورده! فقط می دید که خودش و غزل هم نشسته اند و گریه می کننند. از ته دل فریاد زد:
    - دوستت دارم غزل! دوستت دارم....
    - عاشقتم آریا! عاشقتم...
    ودیگر این آغوش مهربان دوست بود که دوست را می پذیرفت، دستهای مهربانی عشق بود که دستهای دوست را نوازش می کرد. هیچکدام نفهمیدند زمان چگونه می گذرد، چه می کنند! کجا هستند! فقط ناگهان آریا صدای فاطمه خانم را شنید:
    - بچه ها چرا توی تاریکی نشستین؟ بذارین چراغو روشن کنم.
    - مگه شب شده؟


    بله شب شده بود. از صبح تا شب حرف زده بودند، تمام لحظه ها را با هم مرور کرده بودند. آسمان چشمهاشان باریده بود و حالا صاف شده بود، نه تنها آسمان چشمها صاف شده بود که آسمان دلهاشان هم صاف صاف بود...
    - خدای من... منکه هنوز باورم نمی شه!
    - منم همینطور. یعنی ممکنه؟! می ترسم خواب باشه و یهو بیدارشم.
    - نه خواب نیست، همه چیز واقعیه.
    چشمهای فاطمه خانوم پراز اشک بود! اشک شوق:
    - خدایا هزار مرتبه شکرت! خدایا شکرت که حرمت این موی سفید و حفظ کردی و این بچه ها رو به آرزوشون رسوندی!
    فاطمه خانوم به نذرهایی فکر می کرد که از فردا باید ادا کند. زمزمه هایش به صدای دانه های تسبیح شبیه بود:
    - خب اونو که می پزم... اما باید به خانم استاد بگم خودش... نه معنی نداره که من نذر کنم و یکی دیگه بده، اونم باید خودم بده. فقط مونده چند دور تسبیح و...
    فاطمه خانم ئلش هوای دو رکعت دیگر نماز حاجات کرده بود که از جا بلند شد.
    آریا اما نمی توانست از جا بلند شود. دلش می خواست می توانست بلند شود و بدود...فریاد بزند.... توی کوچه و خیایبان بدود و فریاد بزند، با صدای بلند، صدایی که به آسمان هم برسد، به گوش خیلی ها برسد...
    - خدایا من چقدر...
    صورت غزل از شادی و هیجان سرخ شده بود و مثل گلهای بهاری، شهر دل آریا را می آراست....................

    پایان


    آن روز که نگاه هایشان در هم آمیخت
    آریا، غزلی از عشق و محبت سرود
    و پیشکش تمامی دلسوختگان کرد.
    «غزل آریا» همان ترانه ی عشقی است
    که آن روز و در نگاه های آمیخته به هم
    متولد شد.
    و امروز برایم غزلی بسرا از عشق تمامی مردمان سرزمین آریا..............
    پایان













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 04:14 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.