صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.78
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,488 بار در 4,069 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بانگرانی برگشت وبه صورت درهم رفته او خیره شد:
    -درد داری؟
    -یه کم.
    دستش را روی شکم همسرش کشید وگفت:
    -این پدر سوخته اذیتت می کنه؟
    -نه پدرش اذیتم می کنه.مسعود نمی شه نری؟
    نوک موهای بلند وطلایی بهناز راکشید وبا خنده گفت:
    -اگه تو تونستی این بچه رو تا سال دیگه توی شکمت نگه داری منم می تونم نرم ماموریت!عزیزم من تعهد دادم من که خلبان مسافربری نیستم خلبان جنگی ام الان اونجا به وجودم احتیاجه نمی بینی این پدر سوخته ها دارن با مملکت ما چه کار می کنن؟
    بهناز ساکت به اونگاه می کرد.مسعود گوشی تلفن را برداشت وشماره گرفت:
    -الو سلام مادر.
    -سلام عزیزم خیره ایشالا مسافرتون داره میاد؟
    -نه من دارم می رم ماموریت می خواستم این سه روزه بیایین پیش بهناز یه کم درد داره.
    صدای مادر به وضوح لرزید:
    -نمی شد نری؟آخه زنت توی این وضعیت بهت احتیاج داره.
    -می دونم مامان ولی...متوجه که هستی؟
    مادر آهی کشید ووقتی دید اصرار فایده ای ندارد بالاخره تسلیم شد:
    -باشه مادر برو به امید خدا نگران بهناز جون هم نباش.الان پدرت رومی فرستم بیاردش اینجا.
    -نه مامان خونه خودمون راحت تر اگه می شه شما بیایین پیشش.
    -باشه عزیزم.
    -مامان اگه کاری ندارین من دیرم شده باید برم.
    -برو به سلامت خیالت راحت باشه.
    -خداحافظ.
    -راستی...مسعودجان...
    -جانم.
    -تو رو خدا ما رو از خودت بی خبر نذار.انتظار خیلی سخته.
    -چشم مادر دیگه چی؟
    -سلامتی.
    گوشی را که گذاشت برای آخرین بار پیشانی بهناز رابوسید وراهی شد.
    ***
    با هواپیمای نفر بر راهی کرمانشاه شدند تااز آنجا ماموریتی را در شهرهای مرزی عراق به اجرا در آورند.برادرش محمود هم در این سفر هدایت یکی دیگر از هواپیماها را به عهده داشت.
    قرار بود چند پایگاه نظامی وتاسیسات نفتی را بمباران کنند چهار هواپیمای جنگی همزمان با یکدیگر به حرکت در آمدند ومسعود فرمانده عملیات محسوب می شد.
    وقتی به مکانهای مورد نظر در نقشه رسیدند ارتفاعشان را کم کرده ودر فاصله کوتاهی از زمین تاسیسات وپایگاههای شناسایی شده را هدف بمباران قرار دادند.مرتب به اطراف نگاه می کرد تا از سالم بودن اکیپش مطمئن شود.اولین بار نبود که به ماموریت می آمد تا به حال بیش از ده ماموریت موفقیت آمیز انجام داده ومورد تقدیر قرار گرفته بود.
    سقوط اولین هواپیما باعث تضعیف روحیه همه حتی مسعود شد اما خیلی زود با عزمی مضاعف ادامه داد.
    مسعود تمام نقاط مورد هدف را بمباران کرد وبعد از اطلاع به بقیه همراه آنها راهی مرز ایران شد اما درست در آخرین لحظات هواپیمایش مورد اصابت پدافند هوایی عراق قرار گرفت.قسمت عقب هواپیما آتش گررفته ومانند پرنده ای زخمی با سر در حال سقوط به سمت زمین بود.زمان به سرعت می گذشت.اولین کاری که کرد لباس و پلاکش را در آورد ودر هواپیما انداخت وبعد از اطمینان از سالم بودن چترش از هواپیما بیرون پرید.می دانست هنوز در عراق است ودر همان جا فرود خواهد آمد.دلش نمی خواست کسی در آنجا از هویتش باخبر شود.این طور شاید می توانست فرار کند.
    چترش دچار مشکل شده ودر ارتفاعی نه چندان کم سقوط بدی را به او یادآور میشد.ضربه ناشی از سقوط وحشتناک ومنطقه ای که بمباران شیمیایی شده بود به ترتیب بلایایی بودند که برسرش فرود می آمدند.نمی دانست چند روز بیهوش بوده اما وقتی به دست نیروهای عراقی افتاد متوجه عمق فاجعه شد.
    درد بی امان تمام وجودش را فرا گرفته بود.روزهای اسارت سکوت زیر شکنجه،بی خبری از خانواده وفحش وتحقیر دشمن،هزاران بار آرزوی مرگ رابه ذهنش راه می داد.فقط تنها دلخوشی اش ان بود که کسی از هویت اصلی اش اطلاع ندارد.هیچ کس او را نمی شناخت وعلی رغم تمام شکنجه ها نتوانستند کلامی حرف از زبانش بیرون بکشند.بارها تا پای مرگ رفت وبرگشت اما حرف نزد.مطمئنا اگر به موقعیت و هویتش پی می بردند برای دریاف اطلاعات دست از سرش برنمی داشتند.
    درهمان سالها یک بار از دهان یکی از اسرا خبر مرگ خودش را شنیده بود.
    ***
    ماسک را از روی صورتش برداشت وبه صورت مهربان مستانه که قاشق سوپ را به طرفش گرفته بود نگاه کرد.مستانه با لبخند قاشق رابه دهانش گذاشت وگفت:
    -کجایی؟می دونی چند دقیقه ست اینجام؟
    -معذرت می خوام.دستت درد نکنه.
    مستانه کاسه سوپ راتا آخر به دهان او گذاشت ودر پایان گفت:
    -کاری نداری؟چیزی نمی خوای؟
    -نه خانمی برو به کارت برس فقط یه تماس با فراز بگیر وبگو می خوام ببینمش.
    مستانه نگاه پراز سوالش رابه او دوخت.
    خندید وگفت:
    -چیه بابا؟دلم براش تنگ شده.
    -باشه تو استراحت کن بهش می گم.
    وقتی مستانه ازاتاق بیرون رفت ودر را پشت سرش بست چشمهایش را روی هم گذاشت ودوباره خاطرات مثل پرده سینما از مقابل دیدگانش گذشتند.
    در تمام مدت اسارت به فرزندش می اندیشید ولحظه لحظه بزرگ شدنش را در خاطر ثبت می کرد«الان باید دندون درآورده باشه..حالا دیگه باید راه بره...حتما حالا می تونه کلمات رو با لحن شیرین کودکانه اش ادا کنه وای اولین باری که می گه بابا!ای کاش می دیدمش.اصلا نمی دونم پسره یا دختر ولی من مطمئنم پسره آرش من چه شکلیه؟بهناز باهاش چه می کنه؟آخ بهناز چقدر غصه خوردی!فکر می کنی من مردم؟کاش خبر داشتی که اینجا اسیرم ونمی تونم حتی راه برم.راستی اگه بهناز بدونه فلج شدم چه کار می کنه؟آیا بازم بهم افتخار می کنه؟آیابازم می تونه بپذیره ودر کنارم زندگی کنه؟خدایا بهم کمک کن.»
    ووقتی بالاخره بعد از سالها به وطن برگشت انگار دنیا را بر سرش خراب کردند از میان تمام دوستان وآشنایانش فقط توانست کریم را پیدا کند.کریم برایش همه چیز را مفصل تعریف کرد از مرگ خانواده اش در بمباران تا ازدواج مجدد بهناز.
    «مسعود به بهناز حق بده اون خیلی جوون بود هیچ کس رو نداشت یه زن تنها بایه بچه کوچیک...خیلی سخت بود.»
    «می دونم ولی برای منم سخته ای کاش یه کم دیگه صبر کرده بود.»
    «اون به اندازه کافی صبر کرد وغصه خورد ولی وقتی مطمئن شدتو دیگه برنمی گردی خودشو به دست تقدیر سپرد.»
    «حالا شوهرش کی هست؟رابطه اش با بچه من چطوره؟»
    کریم اول طفره می رفت اما وقتی بالاخره با اصرار مسعود مجبور شد واقعیت را بگوید ضربه کاریتر بر روح او فرود آمد:
    «راستش...بهناز با محمود ازدواج کرده در واقع محمود به خاطر تو وعلاقه ای که به آرش داشت از بهناز درخواست ازدواج کرد واین طوری خواست جای خالی تورو براشون پر کنه.»
    با دست به پیشانی اش کوبید:
    «محمود؟»
    «آره آرش فکر می کنه اون پدرشه.»
    «الان باید آرش هشت سال ودو ماه ودوازده روزش باشه.کریم فقط بهم بگو چه شکلیه؟چطوریه؟شبیه کیه؟»
    «درست شکل خودت اینقدر شبیه که با تو مونمی زنه.»
    با صدایی پراز تردید پرسید:
    «بهناز مومحمود چی...خوشبختن؟
    کریم من من کنان گفت:
    «خیلی دوتا بچه دارن...»
    مسعود سرش را با تاسف تکان دادودوباره به سنگ گور چشم دوخت وبا لبخند تلخی گفت:
    «تا حالا دیده بودی کسی سر قبر خودش فاتحه بخونه؟فکر کنم من اولین نفرم که این کار رو کردم!»
    کریم به سویش آمد وبا صدایی پراز بغض گفت:
    «خیلی متاسفم منو ببخش که ناراحتت کردم.البته تو می تونی بری وهمه چیزو به بهناز ومحمود بگی...»
    «چه فایده ای داره...میدوی اگه من این کار رو بکنم چی می شه؟زندگی بهناز ومحمود به هم ریزه...سه تا بچه داغون می شن!تازه...معلوم نیست بهناز وآرش منو با این وضعیت بپذیرن...»
    آهی کشید قطره اشک گوشه چشمش را پاک کرد وگفت:
    «کریم هیشکی نباید بدونه من زنده ام!تو رو خدا بهشون نگو.من به بهناز حق می دم...خودم ازش خواسته بودم اگه مردم بره دنبال زندگیش اما فقط می خوام یه بار آرش رو ببینم یه بار از دور...»
    کریم دستش را روی شانه او فشرد وگفت:
    «باشه می برمت در مدرسه اش ببینیش اگه خواستی بهناز رو هم ببینی هر شب جمعه همراه محمود میاد اینجا.»
    با حرکت دستش کریم رابه سکوت وادار کرد.
    «فقط آرش!»
    مثل همیشه خیلی راحت گذشت کرد وهمه چیز را پذیرفت کریم با بغض گفت:
    «مسعود تو مرد بزرگی هستی دلت مثل دریاست نمی دونم چطور می تونی این همه مصیبت رو تحمل کنی.واقعا بهت حسرت می خورم!»
    روزها وشب های زیادی را به فکر همسر وفرزندش گذراند وبا خود کلنجار رفت.بارها تصمیم گرفت به سراغ بهناز ومحمود برود وهمه چیز را بگوید اما نتوانست.دلش برای آرش پر می کشید.با درد از دست دادن همسرش کنار می آمد ولی غم ندیدن آرش شدیدا روحش را می آزرد.
    بالاخره یک روز نزدیک ظهر با کمک کریم در ماشین نشست وکمی دورتر از مدرسه آرش منتظر ماند.وقتی محمود را دید که به دنبال آرش آمده بود تپش قلبش چند برابر شد.از دور آنها را دید که دست در دست هم سوار ماشین شدند ورفتند.چقدر آرزو داشت یک بار هم که شده پسرش را در آغوش بکشد واو را ببوسد اما با خود مبارزه کرد وجلو نرفت.
    تکان چادر اکسیژن را احساس کرد وبا بی حالی پلکهایش را از هم گشود.
    -سلام مرد بزرگ خوابی یا بیدار؟
    به چشمهای فراز نگاه کرد ماسک را از روی بینی اش برداشت وبا صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد گفت:
    -بیدارم.
    -خوبی؟
    -بد نیستم.توچطوری؟
    -اگه تو خوب باشی خوبم.
    -فکر می کنم به زودی کاملا خوب می شم.
    بعد آه کوتاهی از سینه بیرون داد ودوباره گفت:
    -خرم آن روز کزین منزل ویران بروم!
    نگاه فراز رنگی از غم به خود گرفت:
    -حمید بس کن.
    لبخند تلخی زدوپلکهایش را روی هم گذاشت قطره اشکی از کنار چشمش سر خورد وروی بالش چکید.
    -فراز.
    -جانم.
    -از آرش خبر داری؟
    نام آرش بیخندی روی لبهای فراز نشاند:
    -آره چقدر با معرفته این گل پسر تو چند روز پیش بهم تلفن زد وتبریک عید گفت.
    چشمهای حمید از تعجب گرد شدند.
    -پسرمن؟
    سرش را روی صورت حمید خم کرد وآهسته گفت:
    -آره مرد بزرگ یه چیز مشترک توی هردوتون همه چیز رو لو داد دریای صفا ومعرفت!
    رو برگرداندوبه پنجره خیره شد:
    -فقط یه آرزو دارم.
    -جانم بگو.هرچی بخوای قول میدم انجام بدم.
    -دلم می خواد ببینمش.
    -این که کاری نداره.اونم سراغ تو رو گرفت بهش زنگ می زنم می گم بیاد تهرون.
    -ولی یه قولی بهم بده.
    فراز ساکت نگاهش کرد وحمید ادامه داد:
    -نمی خوام حقیقتو بفهمه.
    -چرا؟!
    -نمی خوام اون تصویری که از پدرش داشته خراب بشه.
    -متوجه نمی شم.
    دلم نمی خواد منو این طوری ضعیف وداغون ببینه.
    فراز سردرگم وکلافه دست روی پیشانی داغ وعرق کرده خودش گذاشت وبا بغض گفت:
    -حمید...مسعود!آرش آرزوی دیدن تو رو داره اینو ازش دریغ نکن.اون باید بدونه پدرش به خاطر مملکتش به خاطر ناموسش وبه خاطر هدفهاش چه کار بزرگی کرده وچه طور سلامتی وجونش رو در گرو این اهداف گذاشته.ممکنه جسم تو دچار ضعف وبیماری شده باشه ولی توی این کالبد ضعیف یه روح بزرگ وقوی وجد داره وآرش حقشه که اینو بدونه.
    دستش را از میان شکاف چادر اکسیژن بیرون آورد ودست فراز را گرفت:
    -تنها به این شرط حاضرم ببینمش.
    -حمید تو آدم واقع بینی هستی پس سعی نکن خودتو با رویاها گول بزنی.آرش باید بدونه پدرش کی بوده ووچه کار کرده.بذار واقعیت رو درک کنه وبدونه به چی افتخار می کنه.
    حمید ساکت وآرام به بهار بیرون از پنجره چشم دوخته وبه خزان زندگی اش که در شرف وقوع بود می اندیشید.بعد از مکثی طولانی آهی کشید وآهسته گفت:
    -فقط می خوام ببینمش.نمی خوام هیچ کس هم چیزی در این باره بدونه.
    فراز سرتکان داد وبا فشار خفیفی که به انگشتهای حمید وارد آورد از او خداحافظی واتاق را ترک کرد.
    ***
    آرش با خوشحالی از پیشنهاد فراز استقبال کرد وروز بعد به تهران آمد.
    -اول بریم خونه یه کم استراحت کن بعد می ریم بیمارستان.
    -نه لطفا مستقیم بریم بیمارستان.من اصلا خسته نیستم.خیلی دلم می خواد این حمید آقا رو زودتر ببینم.
    فراز با ورود به خروجی اتوبان راه بیمارستان را در پیش گرفت ودر میان راه سعی کرد غیر مستقیم آرش را آماده روبرو شدن با حمید کند.می دانست فرصت زیادی ندارند وبا خود می اندیشید شاید دیدار حمید با تنها فرزندش آرامشی به روح خسته وفرسوده او ببخشد.آرش غرق در فکر وساکت به حرفهای او گوش می داد وبا تکان سر حرفهایش را تایید می کرد.وقتی به بیمارستان رسیدند بعد از آن که فراز ماشین را در پارکینگ پارک کرد هر دو پیاده شدند وبه داخل رفتند اما قبل از آن که به اتاق حمید برسند با مستانه روبرو شدند.
    مستانه نگاه متعجبش رابه آرش وسپس به فراز دوخت.
    -ایشون آرش خان از دوستای حمید هستن.البته پسر یکی از دوستای حمید.
    بعد روبه آرش کرد وگفت:
    -این خانم هم دختر دایی بنده وهمسر حمید خان.
    واز مستانه پرسید:
    -حالش چطوره؟
    مستانه سرتکان داد وبا بغض گفت:
    -همون طوری.
    فراز با اشاره به آرش گفت:
    -براش یه مسکن قوی آوردم!
    وخطاب به آرش گفت:
    -چند دقیقه همین جا باش تا من صدات کنم.
    بعد به تنهایی وارد اتاق شد.حمید پلکهایش را بسته بود وبا کمک دستگاه به سختی نفس می کشید.فراز تگاهی دردمند به او انداخت و آهی بلند کشید.حمید چشمهایش را باز کرد وبا دیدن او لبخند زد.
    -حمید جان صدامو می شنوی؟
    سرتکان داد وفراز دوباره گفت:
    -یکی اومده ملاقاتت که حتما از دیدنش خوشحال می شی.
    صدایی خفه از ته گلویش بیرون آمد:
    -آرش؟
    فراز سرتکان داد ومتوجه تغییر رنگ چهره او شد.
    -اگه ناراحتی برش می گردونم.
    دستش را کمی بالا آورد وگفت:
    نه فقط می ترسم.
    -نترس اون هیچی نمی دونه.گذاشتم اگه خودت دلت خواست بهش بگی.
    وقتی آرش قدم به اتاق گذاشت حمید تمام وجودش را در یم جفت چشم جمع کرد با ولع به ا خیره شد.دلش می خواست تمام حرکات پسرش را در جگوشه گوشه ذهنش ثبت وضبط کند.آرش لبخند بر لب به او نزدیک شد وکنار تختش قرار گرفت.
    -سلام.
    -سلام پسرم.بیا جلوتر.
    آرش که صدای حمید رابه زور می شنید به او نزدیک شد وچادر اکسیژن راکنار زد.حمید دست درازکرد ودست او را گرفت ضربان قلبش آنقدر تند شده بود که فکر می کرد هر لحظه ممکن است از سینه اش بیرون بزند.آرش روی تخت خم شد وحمید بدون توجه به سرم ودستگاههایی که به بدنش وصل بودند او را در آغوش فشرد.آرش کاملا احساس می کرد بوی آشنا به مشامش می رسد.اشک گرم به چشمهای هردو آنها هجوم آورد اما قبل از آنکه حرفی بزنند حمید به سرفه افتاد ومانیتور بالای سرش شروع به بوق زدن کرد.بلافاصله در اتاق باز شد ومستانه همراه پرستار دیگری به طرفش آمدند.هراسان.پرسید:
    -چی شده؟
    آرش از حمید جدا شد اما حمید همچنان دستهای او را می فشرد.فراز با دستپاچگی گفت:
    -تو رو خدا یه کاری بکنین.
    مستانه روبه پرستار تقریبا فریاد زد:
    -دکتر حیدری روخبر کنین.همه تون از اتاق برین بیرون.
    وپرستار شتابان از در اتاق خارج شد.
    ***
    آرش با شانه های لرزان پشت چنجره ایستاده بود.فراز دست روی شانه اش گذاشت.هیچ وقت اجازه نداده بود کسی گریه اش را ببیند اما حالا بغض پنهان چند ساله اش را یکباره بیرون ریخت.خودش را در آغوش فراز انداخت ودر میان گریه گفت:
    -خواهش می کنم بهم بگو این مرد کیه!
    فراز او را به خود فشرد وبا صدایی بغض آلود گفت:
    -گریه کن بذار سبک بشی.
    دقایقی در آغوش فراز با صدای بلند گریه کرد ووقتی کمی آرام شد از او فاصله گرفت:
    -خیلی برام آشناست آشنایی که هیچ وقت ندیدمش اما همیشه حضورش ووجودش رو احساس کردم.یه حسی بهم می گه اون بخشی از وجود منه پدرم...بهم بگین که اشتباه نمی کنم.
    فراز به خاطر قولی که به حمید داده بود هیچ حرفی نزد ولی آرش دست بردار نبود:
    نگاهش صدای ضربان قلبش گرمی دستهاش...همه وهمه رو می شناسم.آقا فراز چرا هیچی نمی گین؟
    فراز دست دور کمر او انداخت وبه طرف بیرون هدایتش کرد:
    -فعلا بیا بریم خونه یه کم استراحت کن...
    -نه نمی تونم.همین جا می مونم وتا خیالم راحت نشه هیچ جا نمی رم.
    -فعلا که دکترا بالای سرشن واجازه ملاقات نداره.
    -یعنی ممکنه...
    فراز انگشتش را روی لبهای او قرار داد:
    -هر چی خدا بخواد همون می شه.
    پرستاری مستانه را با رنگ پریده وچشمهای قرمز وخیس از اتاق بیرون آورد.فراز به طرف انها رفت.پرستار رو به فراز گفت:
    -شما یه چیزی بگین این قدر بی تابی کرد که دکتر گفت باید از اتاق بره بیرون.
    مستانه دوباره به طرف اتاق برگشت که فراز آستین لباسش را کشید:
    -مستانه بسه.
    برگشت وبا بغض گفت:
    -بخدا قول می دم یه گوشه وایسم وهیچی نگم.
    -خوبه که خودت پرستاری این کارا از تو بعیده!
    چند قدم به طرف فراز برداشت وروبرویش ایستاد:
    -چی بهش گفتین که یهو حالش این طوری شد؟اون آقا کیه؟
    فراز شانه بالا انداخت وبا صدایی آرام گفت:
    -آرش پسر یکی از دوستان قدیمی حمیده که به درخواست خودش به دیدن اون اومده فقط همین.
    مستانه چشمهایش را ریز کرد وپرسید:
    -آرش پسر مسعود آرین؟
    چشمهای متعجب فراز کم مانده بود از حدقه بیرون بزنند.
    -مگه تو اونو می شناسی؟
    -بد کردی فراز بد کردی!لااقل حالا وقتش نبود.
    فراز یک قدم دیگر به او نزدیک شد حالا درست مقابل هم قرار داشتند:
    -مستانه تو خودت هم خوب می دونی که دیگه نمی شه هیچ کاری براش کرد می دونی که همه دکترا ازش قطع امید کردن دلم می خواست آخرین خواسته اش رو براورده کنم بد کردم؟
    مستانه سرش را پایین انداخت وفقط زیر لب گفت:
    -معذرت می خوام.
    برگشت وبا یک جست سریع در اتاق را باز کرد وداخل شد.دقایقی بعد که برای فراز وآ؛رش بسیار طولانی به نظر رسید از اتاق بیرون آمد وبدون توجه به فراز به طرف آرش رفت وآرام گفت:
    -اگه می خواید ببینیدش بفرمایید توی اتاق.
    آرش با نگاهی گیج به فراز همراه او پشت سر مستانه به راه افتاد ووارد اتاق شد.صدای خرخر حمید ونفسهای بریده اش دل آرش را پر از درد کرد ودوباره اشک را روی صورتش روان ساخت همه کنار رفتند وآرش روی تخت خم شد:
    -بابا بابایی!
    حمید نمی توانست حرکتی بکند فقط وقتی آرش دستش را گرفت فشار خفیفی به انگشتهای او وارد آورد.
    -بابا چرا حالا؟چرا این قدر دیر...
    گریه امان نداد حرفش را ادامه دهد وصدای هق هقش همه حتی دکترها را به گریه انداخت.مستانه روی زمین نشسته وسرش را میان دو دست گرفته بود شانه هایش بشدت می لرزیدند.
    ***
    درست در آخرین روز فروردین ماه حمید یا مسعود آرین در مراسمی بسیار سادده با حضور تعداد اندکی به درخواست خودش در تهران به خاک سپرده شد.مستانه ماهان ودایی جلال فراز و خانواده اش محمود وبهناز آرش وتنها دوست قدیمی مسعود یعنی کریم همراه با چند نفر از همکاران مستانه تمام بدرقه کنندگان او را تشکیل می دادند.خانواده مسعود آنقدر شوکه بودند که هنوز نمی توانستند باور کنند.مستانه آرام گریه می کرد وبهناز و محمود وآرش با چشمهای گریان ونگاهی ناباور چشم به او دوخته بودند.
    بعد از پایان مراسم وقتی همکاران مستانه رفتند دایی جلال به طرف دخترش آمد ودست روی شانه او گذاشت:
    -پاشو بابا پاشو بریم.
    فراز آرام گفت:
    -دایی جون شما بفرمایید من وماهان میاریمش.
    بهناز کنار مستانه نشست:
    -چند وقت باهاش زندگی کردی؟
    مستانه ساکت بود.
    -چطور باهاش آشنا شدی؟
    مستانه لبخند تلخی زد وآهسته گفت:
    -وقتی توی بیمارستان بستری بود باهاش آشنا شدم.
    صدای بهناز کمی بلندتر شد:
    -مسعود چی داشت که عاشقش شدی؟شایدم عاشقش نشده بودی!
    فراز کنار مستانه ایستاد وگفت:
    -مستانه پاشو بریم.
    -نه آقا اجازه بدین.
    فراز سرش را تکان داد وبا حالتی عصبی دست در موهایش فرو برد:
    خانم خواهش می کنم الان وقت این حرفا نیست.
    -چرا نذاشتین ببریمش اهواز؟
    -خودش خواست.
    -یعنی چی؟شماها کی هستین؟اون پدر بچه ن بود.
    فراز نتوانست خودش را منترل کند:
    -مستانه چند سال بعد از آزادی حمید باهاش ازدواج کرد.توی سالهای تنهایی اون شما کجا بودین؟می دونین این دختر جوونی که الان روبروتون نشسته در مقابل تمام مخالفتهای خونواده اش ایستاد تا بتونه از جسم وروح مریض همون پدر بچه شما مراقبت کنه؟
    -من منتظرش بودم دوستش داشتم ولی...
    گریه اجازه نداد حرفش را تمام کند.محمود دست روی شانه اش گذاشت وگفت:
    -بهناز خواهش می کنم بس کن همه ما مقصر بودیم ومن از همه گناهکار تر اما دلیلی نداره گناهمون رو به گردن این دختر خانم بندازیم.
    بعد رو به مستانه کرد وگفت:
    -من از شما معذرت می خوام.
    مستانه نگاه پر از غصه اش رابه محمود که شباهت زیادی به حمید داشت انداخت وگفت:
    -احتیاجی به عذرخواهی نیست!
    از جا برخاست وهمراه فراز وماهان به طرف ماشین رفت اما قبل از آن که سوار شود بهناز راهش را سد کرد.مستانه نگاهی دقیق به صورت او انداخت زنی زیبا که گذشت زمان روی صورتش خطوط ریزی باقی گذاشته بود.با لحنی آرام تر گفت:
    -تو روخدا بهم بگو چرا با ما این کار رو کرد؟
    -حمید سالها با هویت پنهان زندگی کرد خودش دردکشید ولی نذاشت آسیبی به زندگی شما وبرادرش برسه.نمی خواست آرامشتونو به هم بریزه دلش نمی خواست هیچ کدوم از شماها ضعف وبیماریش رو ببینین وبراتون باعث زحمت باشه.هیچ کس نتونست احساس اونو درک کنه.
    بهناز دستش را روی دست مستانه گذاشت وسربه زیر انداخت:
    -ولی تودرک کردی تو دختر عجیبی هستی!
    مستانه آب دهانش را فرو داد ولبخند غمگینی زد:
    -حمید یه انسان بود یه انسان کامل ومن از اینکه یه مدت هرچند کوتاه با اون زندگی کردم واقعا خوشحالم.اون خیلی چیزا به من یاد داد که گذشت مهمترینش بود.
    بهناز بغضش را رها کرد ودر میان گریه گفت:
    -هرگز خودمو نمی بخشم.
    محمود به کنارشان آمد وبا بغض گفت:
    -گناهکار اصلی منم.من که به زندگی برادرم دست درازی کردم!
    مستانه دست بهناز را فشار داد وگفت:
    -ولی اون شماها رو بخشیده بود وهمه تون رو دوست داشت.
    بعد بهناز را در آغوش کشید وسعی کرد او را آرام کند.صدای آرش مستانه را به خود آورد.لبخند آرش آنقدر محبت آمیز بود که نتوانست بی تفاوت باشد.
    -مستانه خانم اجازه دارم گاهی اوقات بیام دیدنتون؟دلم می خواد بیشتر با پدرم آشنا بشم.مطمئنا شما خیلی حرفها برای گفتن دارید.
    مستانه با لبخندی کوتاه سرش رابه علامت مثبت تکان داد وآرش تشکر کرد.
    ماهان مستانه را سوار ماشین کرد وفراز به طرف خانه به راه افتاد.
    پایان فصل سیزدهم

    فصل چهاردهم
    روزهای بهار به سرعت می گذشتند وجای خود رابه تابستان گرم می دادند.بعد از مرگ حمید فراز بسیار آرام شده ودر خود فرو رفته بود وحتی کار تمام وقت وجنب وجوش خانه برای مراسم ازدواج فرنوش وماهان هم نمی توانست او را از حال وهوای خود بیرون بکشد.مستانه هنوز تنها زندگی می کرد وپیشنهاد پدرش را برای زندگی با آنها نپذیرفته بود.فراز گاهی همراه ماهان به او سرمی زدودر آخرین دیدارش با او پیشنهاد داد:
    -این جوری تنها زندگی کردن برای دختر جوونی مثل تو باید سخت باشه.حداقل بیا خونه ما مامان واقعا خوشحال می شه.یه اتاق خالی هم باشه.حداقل بیا خونه ما مامان واقعا خوشحال می شه.یه اتاق خالی هم داریم.
    ماهان هو در ادامه گفت:
    -اصلا چرا اونجا؟می تونه بیاد خونه خودمون.
    مستانه سرتکان دادوگفت:
    -من دیگه هیچ وقت به اونجا برنمی گردم.
    -مستانه اینقدر مغرور نباش کافیه یه بار بری دیدن مامان بخدا اونم دلش برات تنگ ومنتظر یه فرصته.
    مستانه رو به ماهان کرد ونگاهی دقیق به صورت او انداخت:
    -منتظر یه فرصت؟توی این سه ماه حتی یه بار هم نخواست منو ببینه تا حالا بهانه اش حمید بود حالا چی؟ماهان خواهش می کنم منو گول نزن.
    -این حرفا نیست تو باید پا جلو بذاری هرچی باشه تو کوچکتری.
    مستانه فقط پوزخند زد وفراز گفت:
    -درباره پیشنهاد منم فکر کن.خونه ما راحت تری نمی شه که تا آخر عمر تنها زندگی کنی.
    مستانه همان طور سربه زیر انداخته بود وبا انگشتهایش بازی می کرد.
    -مامان حتی حاضر نشد یه تسلیت بهم بگه.اصلا انگار حمیدی وجود نداشته!
    ماهان لب به اعتراض گشود:
    -تو که می دونی اون از اولش هم با این قضیه سخت مخالف بود پس توقعی ازش نداشته باش.اما حالا وضع فرق می کنه مامان دلش می خواد دوباره تو رو ببینه اصلا یه کاری می کنیم تو بیا خونه وقتی با هم روبرو بشید همه چیز خود به خود حل می شه.
    ***
    مستانه وماهان دراتاق پذیرایی روبروی ماهرخ نشسته بودند.ماهان گفت:
    -مامان بسه دیگه این قضیه رو تمومش کنید.شما می دونید مستانه توی چه شرایطیه؟ماهرخ شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
    -تقصیر خودش بود حالا که سرش به سنگ خورده واومده معذرت خواهی منم می بخشمش.
    مستانه با چشمهای متعجب به او نگاه کرد وگفت:
    -من بابت چی اومدم معذرت خواهی که خودمم خبر ندارم؟
    ماهان مداخله کرد:
    -بسه دیگه.حالا وقت این حرفا نیست.مامان شما هم باید شرایط مستنه رو در نظر بگیرید وباهاش همدردی کنید.
    ماهرخ چشمهایش راتا آخرین حد گشود:
    -باهاش همدردی کنم؟من اصلا اونو نداشتم توقع داشتین برم توی مراسم ختمش دسته گل هم ببرم؟
    مستانه با عصبانیت گفت:
    -مامان خواهش می کنم درباره حمید این طوری حرف نزنید.ارزش اون خیلی بالاتر از این حرفاست.
    ماهرخ برخاست ومقابل تابلو بسیار بزرگ شجره نامه خانوادگی اش ایستاد:
    -بالاتر از ما؟تو می دونی ماکی هستیم؟هیچ وقت یه نگاه به این شجره نامه انداختی؟مستانه تو آبروی این خاندان رو بردی!
    مستانه پوزخندی زد وگفت:
    -ماهرخ خانم دوره این حرفها گذشته این شجره نامه فقط برای شما باارزشه.توی دنیا چیزهای باارزش تر از این یه تیکه کاغذ که خیلی بزرگش کردین وتوی یه قالب عتیقه هم گذاشتین وجود دارن که متاسفانه شما هیچ وقت نخواستین اونا رو ببینین!
    ماهرخ برگشت ونگاه پرر از خشمش را به مستانه دوخت:
    -زندگی با حمید روی تو هم اثر گذاشته اصلا نمی فهمی چی می گی.تو داری به خاندان من توهین می کنی.
    مستانه از جایش بلند شد ودر حال خروج از در گفت:
    -متاسفم شما بهتره بشینید وبه خاندان وشجره نامه تون افتخار کنید!
    بعد به ماهان نگاه کرد وگفت:
    -دیدی گفتم فایده نداره فقطاومدم که نگید مغرورم.
    ماهان به دنبالش دوید اما قبل از آنکه به او برسد مستانه در حیاط را بست وبا شتاب از پیچ کوچه گذشت.
    ***
    خانه فروغ در جنب وجوش عروسی ماهان وفرنوش به سر می برد.فرنوش بعد از پشت سر گذاشتن موفقیت آمیز کنکور تقریبا هر روز با ماهان برای خرید وتهیه مقدمات عروسی به بیرون می رفتند وفراز کمتر آنها را می دیدبیشتر کاهرهای ماهان را در شرکت به عهده گرفته بود واز هیچ کوششی فروگذار نمی کرد تا آنها با خیال آسوده بتوانند به کارهایشان برسندواز این روزهای به یادماندنی لذت ببرند.
    سه شب قبل از عروسی ماکان ومریم هم از راه رسیدند.فراز در فرودگاه ماکان را در آغوش کشید وصمیمانه از دیدارش ابراز خوشحالی کرد:
    -چقدر از دیدنت خوشحالم.
    ماکان لحظه ای او را از خود جدا کرد.وبا نگاه به سرتاپایش گفت:
    -منم از این که می بینم سلامتی کاملت رو به دست آوردی خوشحالم.
    دو روز باقی مانده به سرعت گذشت مراسم عقد کنان در خانه احتشام وجشن عروسی در اخنه وباغ دایی جلال برگزار شد.مستانه که این روزها بیش از پیش آرام ودر خود بود به خواهش ماکان وماهان وفرنوش فقط در مراسم عقد شرکت کرد وبعد از آن از زیر نگاه های کنجکاو وپر از سوال بقیه فامیل فرار کردوبه خانه خود پناه برد.قبا از آنکه از در بیرون برود فرشته راهش را سد کرد:
    -کجا؟
    -نمی تونم اینجا بمونم دارم خفه می شم.
    -مستانه خواهش می کنم پتو دختر شجاعی هستی نذارهمه فکر کنن ترسیدی وداری فرار می کنی.
    مستانه با چشمهاتی پر از اشک نگاه کوتاهی به او انداخت وفقط سرش را تکان داد.فرشته دوباره از او خواست که بماند ولی وقتی اصرارش را بی فایده دید بالاخره گفت:
    -پس صبر کن بگم فراز برسوندت.
    -نه خودم می رم.
    -ولی تو که ماشینت رو دادی به ماکان اینا با چی می خوای بری؟
    -یه جوری می رم با تاکسی.
    -صبر کن اینقدر لجبازی نکن.
    ساکت وخاموش در ماشین نشسته بودند وظاهرا به موسیقی ملایمی که پخش می شد گوش می دادند فراز از زیر چشم تگاهی به نیم رخ او انداخت:
    -چرا نموندی؟
    مستانه در حال بازی با انگشتهای ظریف وکشیده دستش گفت:
    -تحمل شلوغی رو ندارم.
    -ولی بعضی وقتها آدم مجبوره یه چیزایی رو علی رغم میل باطنیش.تحمل کنه.
    آهسته گفت:
    -خسته ام...
    فراز آه کشید:
    -و...تنها می فهمم.
    لحن مهربانش باعث شد نیم نگاهی به صورت جذاب ومردانه او بیندازد.بعد سرش را پایین انداخت وچیزی نگفت.فراز هم سکوت کرد وتا رسیدن به خانه او در افکار خود غرق شد.
    وقتی به مقصد رسیدند مستانه خداحافظی کرد وپیاده شد فراز از پشت سر به قامت ظریف او چشم دوخت ووقتی صدای بسته شدن در خانه را شنید اتومبیلش رابه حرکت درآورد.
    بقیه مراسم عروسی در باغ خانه دایی جلال تا دیروقت به طول انجامید ودر پایان ماهان وفرنوش راهی خانه خود شدند تا زندگی جدیدشان را آغاز کنند.
    ***
    ماکان با سروصدا وارد اتاق فراز شد.
    -بسه دیگه چقدر می خوابی!
    فراز روی تخت غلتی زد وبا دیدن او لبخندی روی صورتش نقش بست:
    -سلام صبح بخیر.
    -صبح؟بگو ظهر بخیر.مگه تو نمی خوای بری شرکت؟
    -چرا مگه ساعت چنده؟
    -نه ونیم.
    فراز از جا پرید وبا سرعت از رختخواب بیرون آمد:
    -وای خواب موندم چرا ساعت زنگ نزد؟
    ماکان خندید وگفت:
    -شوخی کردم.ساعت هشته.پاشو اومدم امروز روبا هم باشیم.مریم بهم مرخصی داده می خواست بره پیش مستانه.
    فراز به طرف دستشویی رفت ودر همان حال پرسید:
    -خیلی خوبه.
    بعد زیر لب گفت:
    -نمی دونم ماهان امروز میاد سرکار یانه اصلا نمی دونم برگشتن.وای خدای من اگه خواب می موندم!
    بعد با صدای بلندتر پرسید:
    -راستی...ماهان برگشته؟
    -آره دیشب برگشتن.ظاهرا ماه عسل خیلی بهشون خوش گذشته.بهش گفتم ممکنه امروز تونیای شرکت البته اگه ازنظر تو اشکالی نداشته باشه.
    ز میان چارچوب در نگاهی به او اندخت وگفت:
    -خیلی هم خوشحال می شم.فقط چند دقیقه صبر کن من یه دوش بگیرم واصلاح کنم بعد در خدمتتم.
    ماکان سر تکان داد وبه عکسهای روی دیوار خیره شد.فراز بعد از حمامی سریع صورتش را کف مالی کرد تا ریشش را بزند ودر همان حال پرسید:
    -ماکان از جان خبر داری؟
    -آره حالش خوبه وخیلی هم بهت سلام رسوند.
    -یکی دوبار تلفنی باهاش حرف زدم.
    -می دونم.اون خیلی دوستت داره.
    -منم اونو دوست دارم دوست خیلی خوبی بود.
    فراز در آینه به صورت خودش نگاه کرد وبا صدایی آرام وپر از تردید پرسید:
    -از بقیه چه خبر؟
    ماکان جواب نداد.فراز با صورت پراز کف به بیرون نگاه کرد وقتی ماکان را ساکت ومتفکر دید گفت:
    -چیزی شده؟
    ماکان آرام گفت:
    -نه.
    -ولی من مطمئنم که تو می خوای یه چیزی به من بگی.
    -فراز حالت کاملا خوبه؟
    -آره ماکان جان حالم کاملا خوبه ولی الان وقت احوال پرسی نیست.بگو چه خبرشده مدتیه که خوابهای عجیب وغریب می بینم وخیلی پریشونم.
    ماکان لبخند تلخی زد وگفت:
    -هنوز بهش فکر می کنی؟
    -خب نه اون طورکه منظور توئه ولی هیچ وقت نمی تونم فراموشش کنم...اون به من خیانت کرد ومن تا مرز نابودی رفتم ولی ما چند سال با هم زندگی کرده بودیم نمی تونم انکارش کنم...
    ماکان سرفه کوتاهی کرد وگفت:
    -اونا...راستش...
    ماکان سکوت کرد وفراز درحال تراشیدن صورتش پرسید:
    -اونا چی؟حرف یزن.
    -لیزا وپت تصادف کردن...
    چشمهایش از حدقه بیرون زدند وتنش داغ شد:
    -خب؟
    -وهر دوشون کشته شدن!
    فراز سوزش شدیدی را زیر چانه اش احساس کرد:
    -آخ!
    ماکان از داخل اتاق پرسید:
    -چی شد؟
    -هیچی.
    به آینه نگاه کرد ورد باریک خون را روی گردنش دید.
    -مطمئنی؟
    -آره با یه تانکر بنزین تصادف کردن پت حال عادی نداشته ونتونسته ماشین رو کنترل کنه...هردوشون...هردوشون تو آتیش سوختن!روزنامه عکسشون رو زده بود.
    فراز صورتش رابا حوله پاک کرد ودستمال کاغذی ای را روی جای بریدگی که هنوز خون از آن جاری بود گذاشت.
    -لیزا...
    ماکان کنارش ایستاد وگفت:
    -متاسفم دلم نمی خواست ناراحتت کنم ولی فکر کردم اگه این خبر رو بشنوی شاید دیگه بهشون فکر نکنی...
    -من خیلی وقته که بهشون فکر نمی کنم.
    -خوشحالم.
    دستمال خونی روی صورت فراز را برداشت وگفت:
    -ببین چکار کردی بذار ببینم زخمت عمیقه یا نه.
    فراز با نگاه به چهره دوست داشتنی ماکان لبخندی زد وگفت:
    -چیزی نیست.خودش خوب می شه.
    ماکان چسب زخمی از میان جعبه کمکهای اولیه بیرون آورد وروی جای بریدگی چسباند.
    سرمیز صبحانه فروغ با تعجب به چسب روی زخمش نگاه کرد:
    -وای خوا مرگم بده گردنت چی شده؟
    -هیچی مادر یه خراش کوچولو.ماکان بهش چسب زد.
    -راست می گه عمه چیزی نیست.
    -ماکان جان مطمئنی بخیه نمی خواد؟آخه دور وبرش خونی شده.
    فراز سرتکان دادوبا اشاره به ماکان گفت:
    -نه مادر جون بخیه چیه؟این حرفا کدومه.گفتم که یه خراش سطحیه.
    احتشام مداخله کرد:
    -فروغ خانم...موقع اصلاح ازاین چیزا پیش میاد...
    اما صدای زنگ درهمه را متوجه آن سو کرد.فروغ گوشی آیفون را برداشت وبعد از لحظه ای با خنده گفت:
    -بله بفرمایید...خوش اومدید!
    گوشی راکه گاشت گل از گلش شکفته بود:
    -عروس ودامادن!
    آقای احتشام چایش راسر کشید وگفت:
    -عجب عروس وداماد سحر خیزی!
    وهمه خندیدند.فرنوش وماهان با سروصدا وخنده وارد آشپزخانه شدند.فروغ هردوی آنها را در آغوش کشید وباخوشحالی گفت:
    -الهی قربونتون برم خیلی خوشحالم کردین.
    فرنوش خودش را در آغوش مادر انداخت وبعد از روبوسی با فراز وپدر واحوالپرسی با ماکان یکراست به طبقه بالا رفت اما ماهان که یکریز حرف می زد ومی خندید سر میز نشست:
    -عمه جون یه چای شیرین خوشمزه به ما بده که مردیم از گشنگی!
    ماکان که از روحیه شاد وسرحال برادرش به وجد آمده بود با دست به پهلوی او زد وگفت:
    -چه خبرته؟مگه از قحطی اومدی؟
    ماهان به فراز نگاه کرد وگفت:
    -آره که اومدم خواهر این شازده نمی ذاره یه لقمه اضافی بخورم اومدم اینجا شکایتش رو بکنم هی می گه چاق می شی صبحونه نخور ناهار کم بخور شام هم که اصلا حرفشو نزن!
    همه خندیدند وماکان گفت:
    -بده؟این جوری سریه سال صاحب چند تا خونه شدی!
    ماهان لقمه کره وعسل را فرو داد وگفت:
    -آره به جای مهندسی باید اقتصاد قبول می شد!
    بعد روبه ماکان کرد وادامه داد:
    -راستی...حالا من داماد این خونه ام تو اینجا چه کار می کنی اول صبحی؟اونم بدون زن وبچهات؟نکنه مریم خانم بیرونت کرده؟شایدم مامان...
    ماکان سرتکان داد:
    -ماهان بس کن کم چرند بگو.اومدم با فراز بریم بیرون یه گشتی بزنیم.
    -هه هه هه..فراز؟تا چند وقت پیش من می بردمش گردش حالا اون می خواد تو رو ببره؟
    فراز که هنوز درفکر بود نگاهی به او انداخت:
    -از وقتی تو متاهل شدی من خودم همه جا رو یاد گرفتم.
    ماهان باتظاهر به تعجب سرتکان داد:
    -اوهوم...پس خودکفا شدی!
    -آره خودکفا شده تو هم مواظب باش خفه نشی ماهان حوصله نداریم.
    -چشم آقای دکتر اطاعت می شه.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.78
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,488 بار در 4,069 ارسال
    حالت من : Mashghool
    استکان چایش راسر کشید وصدا زد:
    -فرنوش!فرنوش خانم!
    ووقتی جوابی نشنید با خنده گفت:
    -فکر کنم یواشکی رفته خوابیده تا ولش می کنی یه گوشه می خوابه.
    فروغ خندید وگفت:
    -بچه ام هنوز خستگی کنکور وعروسی از تنش در نرفته بذار استراحت کنه.
    ماکان با خنده گفت:
    -حالا سیر شدی یاد فرنوش افتادی؟
    -البته هنوز که سیر سیر نشدم ولی ناچارم زودتر برم این آقای مهندس هم که امروز قراره نیاد من بدبخت باید جورشو بکشم.
    ماکان دست روی شانه اش گذاشت:
    -ای نمک نشناس!این همه مدت این جور تورو کشیده یه روز نمی تونی بی منت کاراشو انجام بدی؟
    ماهان از پشت میز بلندشد وگفت:
    -شوخی کردم.فراز جان امروز آزادی هر جا دلت می خواد بری وهر کاری می خوای بکن فقط خواهش می کنم این برادر سربه راه ما رو از راه به در نکن.
    فراز هم بلند شد وبا او دست داد:
    -باشه.
    ماهان با نگاهی دقیق به چهره فراز آهسته گفت:
    -چیزی شده؟
    فراز شانه بالا انداخت وماهان دوباره با خنده گفت:
    -نکنه از این که من همراهتون نیستم ناراحتی؟اگه بخوای میام.
    ماکان او را به طرف بیرون هل داد وگفت:
    -برو دیگه بچه دیرت شد.
    -بذارین حداقل با زنم خداحافظی کنم...
    وبا خنده به طبقه بالا رفت وچند دقیقه بعد با خداحافظی از همه خانه را ترک کرد.
    ***
    هوا به شدت گرم وکلافه کننده بود.فراز شیشه ها را بالا کشید وکولر ماشین را روشن کرد.ماکان نگاهی به نیم رخ او انداخت:
    -فراز جان!
    فراز که غرق در فکر بود تکانی خورد وپاسخ داد:
    -جانم.
    -به چی فکر می کنی؟
    لبخند تلخی روی لبش نشست:
    -به زندگی...وبازی هایی که داره.لیزا فکر کرد با پت خوشبخت می شه اما اجل مهلتش نداد...
    ماکان آهی کشید وگفت:
    -اونا زیاد هم با هم خوشبخت نبودن.من کم وبیش از اختلافاتشون خبر داشتم.لیزا گاهی وقتها به ما تلفن می زد واز احوال تو جویا می شد.اون در واقع با پت زندگی نمی کرد فقط بعضی وقتها باهم بودن خودت که روابط اونجا رو می دونی اون شب هم با هم به یه مهمونی رفته بودن طبق معمول پت حال عادی نداشته ونمی تونسته درست رانندگی کنه وقتی هم تانکر بنزین بهش نزدیک شده نتونسته ماشین رو کنترل کنه و...دیگه بقیه اش هم معلومه.
    فراز نفس عمیقی از سینه بیرون داد وگفت:
    -نمی دونم چی باید بگم.
    ماکان دست روی شانه او گذاشت وبا لبخند گفت:
    -نمی خواد چیزی بگی فقط به آینده ات فکر کن وزندگیتو از نو بساز.
    فراز سرش را تکان داد:
    -آخه8 چه جوری؟من هنوز دارو می خورم هنوزم بعضی شبا با کابوس از خواب می پرم نمی تونم مث یه آدم سالم زندگی کنم.
    -فراز جان این حرفا رو ول کن تو باید به خودت کمک کنی.
    -می دونم ولی با وجود گذشت این همه مدت هنوز نتونستم اون اتفاق وحشتناک رو فراموش کنم...(اون دیگه از خر بودن خودته)
    صدای زنگ تلفن فراز حرفش را قطع کرد:
    -سلام خانم.
    -...
    -بله اینجاست.
    -...
    -گوشی خدمتتون.خداحافظ.
    گوشی رابه طرف ماکان گرفت:
    -مریم خانم باتو کار دارن.
    ماکان مشغول صحبت بامریم شد وبعد از احوال پرسی گفت:
    -نمی دونم هر وقت کارم تموم بشه از فراز جان خواهش می کنم منو برسونه اونجا.
    -حتما تو باهاش حرف بزن سعی کن راضیش کنی.
    -...
    -باشه عزیزم می بینمتون.بچه ها رو ببوس.
    گوشی را خاموش کرد وبه دست فراز داد.فراز همان طور آرام چشم به روبرو داشت ورانندگی می کرد.
    -مریم گفت هر وقت کارم تموم شد برم خونه مستانه.
    -خونه مستانه؟
    -آره.
    -من می رسونمت.
    -تو هم بیا.
    -نه فعلا که با همیم وقتی هم کارمون تموم شد من تو رو می ذارم اونجا واگه بشه می رم شرکت.
    -تو مگه تا ساعت چند کار می کنی؟
    -تا هروقت که بتونم بعضی وقتها تا یازده ودوازده شب.
    -پسر تو داری با خودت چه کار می کنی؟
    -هیچی فقط کارمو دوست دارم ووقتی سرم گرمه فکرم دیگه مشغول چیزی نیست در ضمن خستگی زیاد هم باعث می شه بهتر بخوابم.
    تمام روز را با هم بودند ماکان مردد بود.نمی دانست وقتش رسیده همه چیز رابه او بگوید یا نه می ترسید فراز واقعیت را باور نکند ودوباره حالش دگرگون ودچار شوک شود.
    ناهار رادر یک رستوران سنتی خوردند وبعد از آن به گردش در مناطق مختلف شهر پرداختند.ماکان ازاین همه تغییر وتحول تعجب کرده ود وبا اشتیاق به همه جانگاه می کرد.
    خورشید درحال غروب بود که ماکان از فراز خواست تا او را به منزل مستانه برساند.وقتی فراز مقابل خانه مستانه نگه داشت هرچه ماکان اصرار کرد تا همراهش به داخل برود نپذیرفت وپس از پیاده شدن وخداحافظی با او بسرعت راهی شرکت شد.ماهان رفته بود وهیچ کس در شرکت نبود.فراز پشت میز کارش نشست اما آنقدر ذهنش مشغول بود که توان کار کردن را در خود نیافت.به لیزا وپت وزندگی کوتاه وناموفق شان می اندیشید وبعد به یاد حرفهای ماکان افتاد که گفته بود قصد دارد مستانه رابه امریکا ببرد.
    «مریم معتقده مستانه اینجا خیلی تنهاست والان هم در شرایطیه که واقعا به کمک وهمدلی نیاز داره.حاضر هم نیست با مامان اینا زندگی کنه که البته حق هم داره.از طرفی رابطه مریم با اون خیلی خوبه بچه ها هم که خودت دیدی چقدر بهش علاقه دارن ما فکر کردیم یه مدت بیاد اونجا تا یه تغییری توی روحیه اش ایجاد بشه امروز هم مریم رفته تا باهاش حرف بزنه وقانعش کنه اگه راضی بشه تا اینجا هستیم با هم می ریم دوبی وکاراش رو انجام می دیم.»
    فراز سرش را بلند کرد وکش وقوسی به بدن خسته اش داد.با نگاه به ساعت دریافت بیش از دو ساعت در همان حال تشسته وبدون آنکه کاری انجام دهد غرق در افکار خود بوده است.برخاست وبا بی خالی به راه افتاد.
    ***
    سوگند کوچولو مقابل پدرش ایستاد وبا شیرین زبانی گفت:
    -بابایی اینو ببین!
    ماکان دخترش را روی زانو نشاند وکتاب را از دستش گرفت ونگاهی به آن انداخت:
    -اینو کی بهت داده؟
    -عمه مستانه.
    هنوز کلمات را درست تلفظ نمی کرد وهمین بر شیرین زبانی او می افزود.
    -به به چه کتابی!
    ورو به مریم پرسید:
    -مستانه کجاست؟
    -توی اتاقه داره واسه سروش کتاب می خونه تا بخوابه.
    سوگند به سرعت از روی پای ماکان پایین پرید وبا گفتن شب بخیر به طرف اتاق دوید.ماکان خندید ومریم گفت:
    -از صبح تا حالا ده تا کتاب براشون خونده ولی بازم دلشون ضعف می ره برای داستانهای مستانه.
    -نمی دونستم مستانه از این کارا هم می کنه!
    -می گه فقط برای بچه ها می نویسه.
    -خیلی جالبه!
    ماکان فنجان چایش را برداشت وصدایش راپایین آورد:
    -باهاش حرف زدی؟
    مریم برخاست وکنار همسرش نشست تا آرامتر صحبت کنند:
    -آره دارم راضیش می کنم.
    -خوبه فردا می رم دنبال بلیط.
    مریم لبخندی زد وگفت:
    -تو چه کار کردی؟با فراز حرف زدی؟موضوع رو بهش گفتی؟
    ماکان سرش را تکان داد وگفت:
    -فقط وقتی خبر تصادف رو بهش دادم نزدیک بود شاهرگش رو قطع کنه.داشت صورتش رو اصلاح می کرد انقدر شوکه شد که با تیغ گردنش رو برید...تا عصر هر کاریث کردم نتونستم دیگه در این باره حرفی بزنم.مریم می ترسم دوباره به هم بریزه.تو راست می گفتی.باید آروم آروم باهاش حرف زد.هنوز هم وضعیت رحیش مناسب نیست.
    مریم باتاسف سرش راتکان دادوخیلی آهسته گفت:
    -پس چه کار کنیم؟ما حداقل باید یه وکالتنامه ازش بگیریم تا فعلا کارای قانونیش رو انجام بدیم.
    ماکان نفس عمیقی کشید وگفت:
    -نمی دونم...اگه فکر می کنی لازمه خودت باهاش حرف بزن.
    مستانه از اتاق خارج شد ومریم با دیدن او پرسید:
    -بالاخره خوابیدن؟
    مستانه لبخند زد:
    -آره چه بچه های شیرینی چه دنیای پاک وکوچیکی دارن.
    -حسابی به زحمت افتادی امروز خیلی اذیتت کردن.
    -این چه حرفیه من عاشق بچه هام اینا که دیگه جای خود دارن وخیلی عزیزن.
    ماکان با تعجب به او نگاه کرد:
    -نمی دونستم کتاب کودک هم می نویسی!
    سرش را پایین انداخت وگفت:
    -بعضی وقتها یه چیزایی می نوشتم ولی هیچ وقت به فکر چاپشون نبودم حمید تشویقم کرد اونا رو چاپ کنم.
    با یادآوری حمید لبخند غمگینی برلب آورد مریم برای آن که بحث را عوض کند گفت:
    -مستانه جون من داشتم به ماکان می گفتم که تو راضی شدی با ما بیای.
    مستانه با تعجب به او نگاه کرد:
    -من؟
    ماکان گفت:
    -ببین خواهر عزیز تو اینجا کاری نداری...
    مستانه به میان حرفش پرید:
    -پس کارم چی؟
    -خب یه سال مرخصی بگیر اگه دلت خواست می مونی وهمون جا کار می کنی اگر هم نخواستی برمی گردی.قول می دم اگه از اونجا خوشت اومد خودم کارت رو درست کنم.مریم هم کمک می کنه.
    مریم سرش را تکان داد:
    -راست می گه.دیگه چه می گی؟
    مستانه نگاهش رابه پنجره دوخت دلش به رفتن رضایت نمی داد اما ماکن ومریم راست می گفتند.می توانست مدتی برای تغییر روحیه اش برود وبعد برگردد.خسته وکسل بود.با صدایی آرام گفت:
    -نمی دونم.
    ماکان خندید:
    -این یعنی اعلام رضایت پس فردا می ریم دنبال بلیط دوبی.من وتو ومریم وبچه ها.
    مریم با تعجب گفت:
    -ما دیگه برای چی؟تو ومستانه تنها برید این طوری بهتره.از طرفی هوا هم گرمه می ترسم بچه ها مریض بشن.
    ***
    ماکان در اتاق کار فراز روبروی اونشسته بود:
    -خب خوش گذشت؟
    -ای بدک نبود هوا که خیلی گرم بود.اما خدا رو شکر تقریبا موفق شدیم.
    فنجان چایش را برداشت وادامه داد:
    -با ارائه مدارک کاری تونستم موافقت سفارت رو برای دادن ویزا به مستانه جلب کنم اما حدود یکی دوماه طول می کشه تا ویزاشو بدن.توی این مدت مستانه هم فرصت داره کاراشو بکنه ومرخصی بگیره.
    -چطور راضی شد:
    ماکان چایش را سرکشید وبا خنده گفت:
    -راضیش کردیم فکر می کنم براش بهتره که یه مدت از اینجا دور باشه بعد از فوت حمید خیلی تنها شده رفتار مامان روهم که دیدی من خیلی نگران مستانه ام بابا هم همین طور کاری از دستش برنمیاد.
    فراز آهی کشید وگفت:
    -آره ولی اون دختر عجیبیه خیلی محکم وخودساخته ست!
    -فراز جان می تونی کمکش کنی کارهاشو انجام بده؟
    فراز لبخند زدوسرش را تکان داد:
    -باکمال میل.
    ماکان کمی این پ وآن پا کرد وبا تردید گفت:
    -یه خواهش دیگه هم داشتم راستش مریم می خواد یه وکالتنامه ازت بگیره.
    فراز با نگاهی متعجب به او چشم دوخت.
    -وکالتنامه؟برای چی؟
    -والله...نمی دونم چطور بگم هنوز یه چیزایی اونجا هست که متعلق به توئه...درواقع اونا حق تو هستن ومریم می خواد حقت رو بگیره اگه تو اونو به عنوان وکیل خودت معرفی کنی می تونه...
    رنگ فراز قرمز شد وچشمهایش از حدقه بیرون زد با حالتی عصبی به میان حرف ماکان پرید:
    -متوجه نمی شم من چیزی اونجا ندارم که بخواهم بابتش اقامه دعوی کنم.البته مریم خانم از نظر من کاملا قابل احترام واعتماد اما نمی فهمم جریان چیه.
    ماکان دستهایش را بالا برد:
    -خیلی خب تسلیم.تو فقط ناراحت نشو.اصلا از خیر این قضیه می گذریم.
    -نه ماکان جان خواهش می کنم بگو جریان چیه.
    ماکان از دست خودش عصبانی بود اما چون هنوز کاملا اطمینان نداشت که می تواند کاری از پیش ببیرد یا نه نمی توانست حقیقت رابه او بگوید.علی رغم میل باطنی اش سعی کرد به دروغ متوسل شود:
    -ببین نمی دونم چطور بگم بعد از مرگ لیزا تو به عنوان شوهر سابقش می تونی ازش ارث ببری...
    -ماکان جان اصلا باور نمی کنم این تو باشی که این حرفا رو می زنی!من مطمئنم که شما دارین یه چیزی رو از من پنهون می کنین اما عیبی نداره من به خاطر اعتماد کاملی که به تو ومریم دارم میام وکالتنامه رو بهتون می دم ولی از همین الان می گم من هیچ چیزی از اموال لیزا نمی خوام.
    بلند شد وپشت پنجره ایستاد وصدایش آرام وغمگین به گوش ماکان رسید:
    -لیزا درر زنده بودنش بهترین چیزی که یه زن می تونه به شوهرش هدیه بده یعنی وفاداری رو از من دریغ کرد حالا فکر می کنین من از مرده اش توقعی دارم؟اون همون وقت برای من مرد وکتابش بسته شد دیگه هیچ وقت نمی خوام این کتاب رو دوباره بخونم.
    ماکان پشت سرش ایستاد دست روی شانه اش گذاشت وبا مهربانی گفت:
    -معذرت می خوام که ناراحتت کردم بهم اعتماد کن.مطمئن باش به خاطر خودته.
    فراز برگشت لبخند غمگینی زد وگفت:
    -همیشه بهت اعتماد داشتم ودارم.همین امروز می ریم محضر.
    دو مرد یکدیگر را در آغوش گرفتند وماکان گرمی اشک فراز را روی شانه خود احساس کرد.
    -اون زن درواقع خیانتی بزرکتر از اونچه که همه می دونیم به من کرد حس بی اعتمادی نسبت به همه زن های عالم!ماکان تو می دونی من دیگه به هیچ زنی اعتماد ندارم؟نمی تونم باور کنم که...
    ماکان او را محکم در آغوش فشرد:
    -اما تو نباید این طور فکر کنی خیانت اون نباید تو رو این قدر بدبین کنه.فراز اینو باور کن واین قدر خودت رو عذاب نده!
    ***
    مستانه پشت میز آشپزخانه نشسته وهمراه عمه فروغ مشغول پاک کردن سبزی بود فروغ که بعد از رفتن فرنوش از تنهایی رنج می برد آمدن مستانه راهر چند مدتی کوتاه موهبتی الهی برای رفع تنهایی خود می دانست واز همصحبتی اش لذت می برد.
    -مستانه جان حالا واقعا می مونی یابرمی گردی؟
    -نمی دونم عمه جون فعلا که خودمو سپردم دست تقدیر تا ببینم چی پیش میاد البته خودتون که می دونین من اینجا رو بیشتر دوست دارم اما فکر کردم بهتره یه چند وقتی برم حال وهوام عوض بشه.
    -آره مادر برو سرت یه بادی بخوره دلت وا شه بعدشم با روحیه بهتر برگرد وبرای آینده ات یه فکر درست وحسابی کن.
    مستانه لبخندی زد وبه چشمهای مهربان عمه فروغ نگاه کرد:
    -شایدم یه مدت بمونم دلم می خواد ادامه تحصیل بدم ماکان می گفت اونجا امکانش هست.
    -حالا چرا همین جا درس نمی خونی؟
    سبد سبزی را برداشت واز روی صندلی بلند شد.
    -گفتم که شایدم برگشتم وهمین جا ادامه دارد.
    -ایشالا که همین طور بشه.
    مستانه شبزی ها را شست ودر آبکش ریخت.
    -من می رم بالا لباس عوض کنم.
    -مگه امروز سرکار می ری؟
    -نه امروز آزادم ولی می خوام برم ببینم با درخواست مرخصیم موافقت شده یانه.
    -آهان مادر جون برو.فقط واسه ناهار برگرد.
    -حالا کوتا ناهار؟حتما برمی گردم عمه جون.
    از پله ها که بالا رفت فراز حوله پوشیده از حمام بیرون آمد.با دیدن او سر به زیر انداخت وآرام سلام کرد.فراز جواب سلامش را داد ونگاه عمیقی به سرتا پای او انداخت.مستانه از کنارش گذشت اما هنوز وارد اتاقش نشده بود که صدای او را از پشت سرشنید:
    -اگه می خوای بری بیرون می رسونمت.
    وقتی برگشت فراز وارد اتاق خودش شد ودر را بست.با تعجب نگاهی به در بسته اتاق انداخت وزیر لب گفت:«با من بود؟»بعد شانه هایش رابالا انداخت.طی این چند روز بیشتر با روحیات فراز آشنا شده بود ومی دانست گاهی اوقات تغییراتی در رفتارش به چشم می خورد که عجیب وغریب به نظر می رسد.شب قبل خیلی دیر به خانه آمد ومستانه فقط وقتی صدای در اتاقش را شنید متوجه آمدنش شد.حتی وقتی عمه فروغ با او تماس گرفت موبایلش خاموش بود.
    در فاصله کوتاهی لباس پوشید وبه طبقه پایین رفت اما با دیدن فراز که حاضر وآماده پشت میز نشسته ومشغول نوشیدن چای بود جا خورد.
    -آخه مادر جون خب یه تلفن می زدی می گفتی اونجایی.
    -یادم رفت مادر تو رو خدا من بچه نیستم این قدر نگران من نباشید.
    -از این فرشته تعجب می کنم اون چرا یه خبر به من نداد؟شما جوونا هم یه کارایی می کنین که آدم شاخ در میاره باباتم خیلی ناراح بود تا وقتی اومدی اومدی خوابش نبرد.
    -با اجازه عمه جون.
    فراز همان طور سربه زیر گفت:
    -گفتم که می رسونمت.
    مستانه برگشت وبا نگاه به او گفت:
    -نمی خواستم مزاحم شما بشم.
    فراز فنجان چایش را روی میز گذاشت بلند شد وروبه فروغ گفت:
    -مادر خداحافظ.
    فروغ پشت سر او نگاهی به چشمهای متعجب مستانه انداخت وسرش را تکان داد.
    -به سلامت مادر جون دست علی همرات.
    از رفتار عجیب وغریب او سر درنمی آورد.فراز در ماشین را برایش باز کرد ومستانه بدون هیچ حرفی روی صندلی نشست بعد در را بست وخودش هم سوار شد.
    -کجا می ری؟
    -بیمارستان.
    فراز با نگاهی به ساعت ابروهایش را بالا انداخت:
    -بیمارستان؟
    -بله می خوام برم دنبال مرخصیم بعدم برم دنبال بلیط.
    فراز به فکر فرو رفت مستانه هم ساکت بود وتا وقتی به بیمارستان رسیدند کلامی بینشان ردوبدل نشد
    پیاده شد وبا یک تشکر وخداحافظی کوتاه به طرف در بیمارستان به راه افتاد فراز صدایش زد:
    -مستانه.
    برگشت:
    -بله.
    -می خوای بمونم تا کارت تموم بشه؟
    -نه ممنون ممکنه طول بکشه تو برو شرکت.
    -صبر می کنم می رسونمت آژانس هواپیمایی بعد می رم دارن اتاقمو نقاشی می کنن همه چیز به هم ریخته ست.اگه نرم هم اتفاقی نمی افته.
    مستانه در نگاه غمگین او چیزی دید که نتوانست مقاومت کند.آرام به راه افتاد ونیم ساعت بعد وقتی از در بیمارستان بیرون آمد واو را دید که همان جا در ماشین نشسته وسرش را روی فرمان گذاشته دلش لرزید.در را که باز کرد فراز از جا تکان خورد وسرش را بلند کرد.
    -خیلی معطل شدی ببخشید.
    فراز لبخند محوی زد وماشین را روشن کرد.هنوز مسافت زیادی نرفته بودند که پرسید:
    -همه کارها روبراهه؟
    مستانه از این سوال جا خورد.روی صندلی جابجا شد وآهسته گفت:
    -بله با مرخصیم موافقت شده.ویزا هم که آماده ست فقط می مونه بلیط توی این چند روزه خیلی بهت زحمت دادم کار فروش ماشین واجاره دادن خونه همه اش باعث دردسر برای تو شد.امیدوارم بتونم جبران کنم.
    فراز فقط آهسته گفت:
    -من کاری نکردم...
    وبعد سکوتی بین شان حکمفرما شد که انگار هیچ یک توان شکستن آن را نداشتند.مستانه بلیطش را از آژانس گرفت وساعتی بعد فراز او را به خانه رساند ورفت.از رفتار فراز متعجب بود.نمی دانست در مقابل او باید چه برخوردی داشته باشد.
    سر میز شام همه دور هم بودند فرشته وخانواده اش فرنوش وماهان مستانه عمه فروغ وآقای احتشام بعد از شام مستانه وفرشته مشغول شستن ظرفها شدند وفرنوش آنها را خشک می کرد وسر جایشان می گذاشت.فرشته رو به مستانه کردوگفت:
    -حالا کی می ری؟
    -بلیطم برای هفته آینده ست شنبه شب.
    اشک در چشمهای فرشته حلقه زد وبا مهربانی به او چشم دوخت:
    -دلمون خیلی برات تنگ می شه.
    فرنوش گفت:
    -منم همین طور.
    مستانه ظرف را به دست فرنوش داد وگفت:
    -منم دلم برای همه تون تنگ می شه بخصوص عمه فروغ ولی چه کار می شه کرد باید برم.
    فرنوش با ناراحتی پرسید:
    -حالا کی برمی گردی؟
    -معلوم نیست.نمی دونم ماکان که اصرار داره بمونم ولی...
    -نمی تونی مستانه من مطمئنم که تو نمی تونی اونجا بمونی.دلت اینجاست.
    مستانه ابروهایش را درهم کشید وبه فرنوش نگاه کرد.
    -منظورم اینه که تو اینجا بزرگ شدی وهمه خاطراتت مال اینجاست.مگه دروغ می گم؟
    مستانه نفس راحتی کشید وزیر لب گفت:
    -درست می گی.
    بعد از تمام شدن کارشان در آشپزخانه به جمع بقیه پیوستند.امیر وماهان آرام آرام مشغول صحبت با فراز بودند فراز سربه زیر انداخته بود وفقط به حرفهای آنها گوش می داد.فروغ واحتشام هم همراه بچه ها سریالی را که تلویزیون پخش می شد نگاه می کردند.مستانه سینی چای را روی میز گذاشت وبه همه عارف کرد:
    -بفرمایید.
    فرشته باخنده گفت:
    -چی می گید این قدر یواش صحبت می کنید؟اسم خانما بد در رفته می گن همه اش در گوشی حرف می زنن!
    امیر وماهان با صدای بلند خندیدند وامیر گفت:
    -هیچی بابا داریم به این داداش جنابعالی می گیم کی می خوای یه شیرینی درست وحسابی به ما بدی!
    ماهان هم با خنده اضافه کرد:
    -داشتم بهش می گفتم یه زن خوب برات سراغ دارم پولدار، خانواده دار، آدم حسابی!
    فراز چشم غره ای به او رفت وماهان ادامه داد:
    -بد می گم امیر جان؟پول که داره خانواده هم که ماشاءالله...هشت تا بچه ودوازده نوه داره!حالا یه کم سن وسالش بالا هست اما اونم به مزایای دیگه اش در!
    امیر که از خنده ریسه رفته بود گفت:
    -حالا چند سالش هست؟
    -هفتاد،هشتاد...
    ماهان دستهایشش رابه هم کوبید وبا صدای بلند ادامه داد:
    -نود،صد!
    همه زدند زیر خنده غیر از مستانه که نگاه نگرانش رابه فراز دوخته بود.فراز سربه زیر هر لحظه رنگ عوض می کرد اما چیزی نمی گفت.
    فرشته با صدای بلند گفت:
    -ماهان خان خودت دختر به این جوونی تور کردی نوبت به داداش ما که رسید غسیل ها رو پیشنهاد می کنی؟امیر خان خدمت شما هم می رسم!
    فرنوش در ادامه حرفهای خواهرش گفت:
    -داداش فراز خیلی باجنبه ست که جوابتون رو نمی ده.ولی فکر نکنین زبون نداره نه رعایتتون رومی کنه...آخه مهمونش هستین.
    امیر که هنوز می خندید گفت:
    -احتیاجحی نیست ایشون حرف بزنن ماشاالله بادی گاردهاشون کار حفاظت از ایشون روبه عهده دارن.
    فراز سرش را بلند وبه تک تک آنها نگاه کرد اما نگاهش روی مستانه که کنار فروغ نشسته وبه گلهای قالی چشم دوخته بود ثابت ماند.
    ***
    مستانه پشت پنجره ایستاده وبه حیاط چشم دوخته بود.خواب به چشمهایش راه نمی یافت وافکارش به هم ریحته ومغشوش بود.نمی دانست آینده اش چه خواهد شد دلش به رفتن رضایت نمی داد اما با شرایطی که داشت ماندن هم زیاد برایش خوشایند نبود.با توجه به طرز فکر مادرش زندگی کردن در خانه پدری برایش امکان پذیر نبود ادامه زندگی به طور تنها هم مشکلات خاص خودش را داشت وبا تمام اصرارهای عمه فروغ وآقای احتشام به خاطر فراز نمی توانست مدت زیادی در آنجا زندگی کند.حضور فراز او را معذب می ساخت واز دیدنش رنج می برد.هر بار که او را می دید به یاد گذشته ها می افتاد روزهای نوجوانی وعشق به پسری که تمام آرزوهایش در او خلاصه می شد.اما او رفت ومستانه این عشق را در دل خود مدفون کرد.بعد از آن تصمیم گرفت هرگز ازدواج نکند ازدواج با حمید هم فقط بهانه ای برای شانه خالی کردن از تصمیما مادرش بود.وقتی با لیزا آمد فقط شب عروسی شان او را دید ووقتی برای همیشه به ایران برگشت مستانه به خاطر تعهدی که به حمید داشت سعی کرد از او دوری کند.حتی بعد از مرگ حمید هم حاضر نشد غرورش را زیر پا بگذارد.هیچ کس از راز دررونش خبر نداشت فقط حمید این آتش زیر خاکستر را در عمق نگاهش احساس کرده بود.صدای مهربان وگرفته حمید در گوشش زنگ زد:«اگه هنوزم دوستش داری یه کاری بکن!»سرش را تکان داد.احساس می کرد حمید پشت پنجره روبرویش ایستاده وبا او حرف می زند:«دختر خوب تو لیاقت رو داری اونم لباقت عشق تو رو داره.چرا می خوای بری؟»آرام زیر لب گفت:«ولی اون که منو دوست نداره چرا باید عشق رو گدایی کنم؟چرا باید مجبورش کنم؟»
    تصویر حمید مقابلش لبخند می زد:«از کجا می دونی که دوستت نداره؟فکر می کنی چرا این روزا این قدر کلافه ست؟بهش فرصت بده.اون یه بار شکست خورده.زمان می خواد تا دوباره بتونه اعتماد کنه.»
    صدای ضربه آهسته ای که به در خورد او را از افکارش بیرون کشید:
    -بله.
    در آرام باز شد.از دیدن فراز جا خورد.
    -ببخشید دیدم چراغ اتاقت روشنه...
    -خوابم نمی برد.تو چرا هنوز بیداری؟ساعت چنده؟
    -دو ونیم منم هرکاری کردم خوابم نبرد.می تونم بیام تو؟
    -البته.
    فراز به داخل آمد وگفت:
    -پشت پنجره ایستاده بودی؟
    -آره داشتم فکر می کردم.
    -نگرانی؟
    لبخند تلخی زد وزیر لب گفت:
    -شاید.
    کمی من ومن کرد وبا تردید پرسید:
    -مطمئنی که می خوای بری؟
    مستانه سرش را به زیر انداخت تا نگاهش به چشمهای او نبفتد.
    -تقریبا.
    فراز آهی کشید وگفت:
    -آرزو می کنم هیچ وقت پشیمون نشی.
    -چرا فکر می کنی پشیمون می شم؟
    -نمی دونم...شاید به خاطر این که خودم تجربیات بدی از اونجا دارم.
    مستانه فقط لبخند تلخی زد وفراز ادامه داد:
    -زندگی اونجا خیلی سخته.درسته تنها نیستی وماکان ومریم مواظبت هستن ولی یادت باشه داری می ری جایی که مردمش یه مردم دیگه با یه فرهنگ دیگه ان وتا بیای باهاشون انس بگیری وبهشون عادت کنی ممکنه مجبور بشی بهای سنگینی رو پرداخت کنی...مثل من!
    مستانه در حال بازی با انگشتهای کشیده وظریف دستش گفت:
    -من هیچ وقت سعی نکردم فضولی کنم یا چیزی بپرسم...
    فراز با لحنی غیر عادی وصدایی نسبتا بلند پرسید:
    -چرا سعی نکردی؟چون برات مهم نبود؟
    با تعجب سربلند کرد وابروهایش را در هم کشید.
    -خیلی بی انصافی!من فقط نمی خواستم ناراحتت کنم همین.می دونستم واحساس می کردم هر چیزی هر خاطره ای وهر یادآوری ای از گذشته ممکنه باعث آزارت بشه ودلم نمی خواست آزارت بدم.مطمئنا اگه خودت می خواستی درباره اش صحبت می کردی ووقتی نکردی یعنی دوست نداشتی کسی هم کنجکاوی کنه.
    -اگه یکی به تو هم خیانت می کرد مطمئنا خاطراتش باعث آزارت می شد.
    مستانه سربلند کرد وبا نگاه کوتاهی به صورت جذاب فرازگفت:
    -سعی کن ببخشیش.
    فراز داندانهایش را روی هم فشرد وگفت:
    -بخشیدمش اما نمی تونم فراموش کنم.
    روی تخت نشست وبا صدای گرفته وبغض آلود تعریف کرد.مستانه با چشمهای از حدقه بیرون زده ساکت روبرویش نشسته بود وبه حرفهایش گوش می داد.وقتی بعد از ساعتی بالاخره فراز ساکت شد مستانه با چشمهای اشک آلود سرش را تکان داد:
    -واقعا متاسفم.تو خیلی سختی کشیدی وروزهای بدی رو گذروندی.
    فراز لبند تلخی زد وگفت:
    -تو هم سختی کشیدی ولی مقاوم تر از من بودی.من شکستم خورد شدم وحتی حالا که دیگه وجود نداره باز هم نمی تونم این درد وحشتناک رو فراموش کنم.
    -با تمام این حرفها نباید دیگه بهش فکر کنی.وگرنه ممکنه دوباره بیماریت عود کنه.
    -می دونم وتمام سعی خودمو می کنم ولی...وقتی می بینم چدر فرق بین آدمها هست دیوونه می شم.مستانه تو از جوونی وتمام خواسته هات گذشتی وخودت رو وقف حمید کردی اون وقت فکرش رو بکن...لیزا به خاطر چه چیزی نونست با من اون کار رو بکنه.
    مستانه با یادآوری حمید لبخندی روی لب نشاند وگفت:
    -خدا رحمتش کنه حمید مرد خیلی خوبی بود ومن هیچ وقت دوران کوتاه زندگیم با اونو فراموش نمی کنم.
    فراز چشمهایش را ریز کرد وگفت:
    -من که می دونم تو وحمید...
    مستانه به میان حرفش پرید وگفت:
    -اشکال همه اینه که فقط ظاهر قضیه رو می بینن من وحمید واقعا همدیگه رو درک می کردیم.
    -می تونم یه سوال خصوصی ازت بپرسم؟
    سرش را پایین انداخت وفراز دوباره پرسید.
    -چرا باهاش ازدواج کردی؟مطمئنی تصمیمت از روی ترحم نبود؟
    لحظاتی در سکوت گذشت وبعد مستانه با صدایی آرام گفت:
    -اون نیازی به ترحم نداشت.
    -ولی همه می دونن که اون به خاطر مشکلات جسمی و...حتی روحیش نمی تونست برای تو همسر مناسبی باشه...
    مستانه سر تکان داد وگفت:
    -ولی درک همه اونا از زندگی زناشویی فقط یه دید کاملا مادی وظاهریه یه چیز کلیشه ای!هیچ کدومشون نمی دونن که مسائل معنوی ارزش بالاتری دارن وانگیزه من هم برای زندگی با حمید همون فاکتورهای معنوی بود.
    فراز نگاه متعجبش رابه او دوخت وگفت:
    -فکر کنم منم نمی فهمم یعنی نمی تونم درک کنم که یه دختر جوون بتونه این طور از آرزوهاش بگذره همه دخترها دوست دارن عاشق بشن ویکی عاشقشون بشه...
    بعد لبخند تمسخر آمیزی زد وادامه داد:
    -بعضی ها هم مثل لیزا دوست دارن چند نفر عاشقشون بشه اما تو...واقعا سردر نمیارم.
    مستانه نگاهی به قامت بلند وهیکل ورزیده او انداخت بعد سرش را برگرداند وبه بیرون از پنجره چشم دوخت وگفت:
    -تا عشق چی باشه!به نظر من آدم فقط یه بار عاشق می شه ومی تونه باهمون احساس یه عمر زندگی کنه.به قول فروغ پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست!
    فراز با نگاهی به نیم رخ او که همچنان به سپیده زدن صبح خیره شده بود سعی کرد عمق وجودش را بکاود.
    -تو چی؟تا حالا عاشق شدی؟
    مستانه از جا بلند شد وبدون آن که به سوال او پاسخ دهد پنجره را باز کرد ونسیم سرد پاییزی صورتش را نوازش داد دستهایش را دور خود حلقه کرد وگفت:
    -هوا سرد شده...زمستون دوباره داره از راه می رسه.
    فصل پانزدهم
    حدود یکماه از آمدنش می گذشت ماکان ومریم از هیچ کوششی در جهت رفاه او فروگذار نمی کردند بچه ها کاملا به او انس گرفته ومدام دور وبرش بودند اما با تمام اینها باز هم به شدت دلتنگ بود وخلا بزرگی را در زندگی اش احساس می کرد دلش برای همه تنگ شده بود پدرش،ماهان وفرنوش،فرشته وعمه فروغ ومهربانیهایش وفراز...وقتی به یاد آخرین شبی که با او حرف زده بود می افتاد اشک در چشمهایش جمع می شد.تصور خیانت لیزا وروزهای سختی که فراز گذرانده بود دلش رابه درد می آورد.هنوز دوستش داشت ووقتی به او فکر می کرد گونه هایش گل می انداختند وتپش قلبش شدت می گرفت اما می دانست با توجه به مسائل پیش آمده فراز دیگر نمی تواند به هیچ زنی اعتماد کند والبته به او حق می داد.
    ***
    مریم در ماشین را بست وروی صندلی جا گرفت ماکن به او نگاه کرد.با خنده برگه رادر هوا تکان دادوگفت:
    -بالاخره گرفتمش!
    ماکان با خوشحالی برگه را از دستش قاپید وبا عجله شروع به خواندن کرد.مریم با صدایی که از شوق می لرزید گفت:
    -حالا فقط بایدخودش بیاد.
    ماکان برگه را روی داشبورد گذاشت وبه فکر فرو رفت.
    -چطوری بهش بگیم؟
    مریم شانه بالا انداخت:
    -کاری نداره می تونیم حقیقت رو بهش بگیم.
    -فکر می کنی باور می کنه؟
    -تو فکر می کنی باور نمی کنه؟
    -من مطمئنم که باور نمی کنه.
    -خودم باهاش حرف می زنم.
    -ولی مریم جان تو که حال وروز اونو می دونی ممکنه دوباره یه شوک جدید بهش وارد بشه.
    -ولی این شوک براش خیلی خوبه!
    ماکان ماشین را روشن کرد وپایش را روی پدال گاز فشرد.
    -فعلا بریم مستانه وبچه ها رو برداریم بریم اونجا.
    وبه طرف خانه راند.
    تا به مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست برسند ماکان تقریبا همه چیز را برای مستانه تعریف کرد.مستانه با دهان باز به آینه خیره شده بود ومریم عکس العمل او را زیر نظر داشت.
    -موقعی که لیزا از فراز جدا شد یک ماهه حامله بود که البته خودش هم نمی دونست وقتی فهمید فراز توی بیمارستان روانی بستری بود.لیزا تصمیم گرفت علی رغم تمم مخالفتهای پاتریک بچه رو نگه داره نمی دونم....خودش که گفت به این ترتیب می خواسته یه کم از عذاب وجدانش کم کنه اون معتقدبود شاید به دنیا آمدن این بچه که آرزوی بزرگ فراز بوده باعث بشه فراز اونو ببخشه...اما متاسفانه بچه وقتی به دنیا اومد که فراز توی شرایط بد روحی بود.ما هم دوهفته قبل از مرگ لیزا توط نامه ای که ازش دریافت کردیم مطلع شدیم.لیزا توی اون نامه گفته بود که همراه بچه اش به شهری در نزدیکی ما اومده واینجا زندگی می کنه پاتریک هم گاهی اوقات میاد دیدنش ومرتب اصرار داره که بچه رو به فراز بده تابا هم ازدواج کنن اما لیزا اونقدر به این بچه علاقه مند شده بودکه حاضر نمی شد این کا رو بکنه به همین دلیل هم دائم باهم اختلاف داشتن.لیزا از من ومریم کمک خواسته بود من تلفنی باهاش صحبت کردم ویه بار هم همراه مریم رفتیم دیدنشون اما نمی تونستیم چیزی به فراز بگیم.می ترسیدیم دوباره حالش بد بشه.بعد از مرگ لیزا وپاتریک این بچه بیچاره به خاطر این که هیچ کس رو نداشت به مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست منتقل شد واز اون موقع تا حالا ما دنبال این هستیم که بتونیم حکم سرپرستیش رو برای فراز بگیریم.من وقتی اومدم ایران بدو این که به فراز چیزی بگم ازش خواستم تا یه وکالتنامه به مریم بده اونم این کار رو کرد وبالاخره امروز هم مریم خانم موفق شد اما نمی دونیم چطور به فراز خبر بدیم.
    مستانه سرش را در میان دستهایش گرفت وبا صدای بریده بریده ای گفت:
    -مطمئنید...که بچه فرازه؟
    مریم جواب داد:
    -آره تمام آزمایشات انجام شده اما از همه اینا گذشته شباهت بیش از حدش به فراز هر شکی رو برطرف می کنه!البته طفلکی با وجود این که خیلی کوچیکه از وقتی مادرش مرده وآوردنش اینجا خیلی گوشه گیر شده اصلا حرف نمی زنه وکمتر بابچه ها بازی می کنه.
    در سالن بزرگ چندین درخت کاج چراغانی شده به چشم می خورد که هدیه های رنگارنگ از آنها آویزان شده بود.بچه ها با شادمانی وخوشحالی دور وبر بابانوئل جمع شده بودند واز سر وکولش بالا می رفتند سوگند وسروش هم به سرعت به جمع آنها پیوستند ودر میان بچه های دیگر گم شدند.مستانه که هنوز حیرت زده بود مسیر نگاه ماکان را دنبال کرد دخترک کوچولویی ارام در گوشه سالن نشسته بود که عروسکی پارچه ای را به سینه می فشرد.مستانه بی اختیار به طرف او رفت کنارش نشست وشروع به بازی با موهای مشکی وفرفری اش کد.دختر کوچولو سرش را بالا گرفت وچشمهای خاکستری اش را به او دوخت نگاهش آنقدر سرد وغمگین بود که دل هر بیننده ای رابه درد می آورد.مستانه حیرت زده به صورت او خیره شد واز آن همه شباهت حیرت کرد پوست سفید،موهای مشکی،تک تک اعضای صوت ونگاه نافذش همه وهمه او را یاد فراز انداخت فقط رنگ آبی-خاکستری چشمهایش را از مادرش به ارث برده بود.
    بی اختیار دخترک را بغل کرد وبا بغض پرسید:
    -کوچولوی قشنگ!اسمت چیه؟
    مریم آرام زیر گوشش گفت:
    -اون فارسی بلد نیست باید انگلیسی باهاش صحبت کنی.
    وقتی مستانه سوالش رابه زبان انگلیسی تکرار کرد مریم به جای دختر با لحنی کودکانه جواب داد:
    -تینا.تینا احتشام!
    مستانه تینا را بیشتر به سینه اش فشرد وبغضی را که باعث سوزش گلویش شده بود فرو داد.دخترک که از گرمای آغوش او لذت می برد دستهای سفید وگوشتالودش را دور گردن مستانه حلقه کرد ولی بعد از چند دقیقه سرش را عقب گرفت وبا نگاه به صورت او قطرات اشک را از روی گونه اش پاک کرد.
    ماکان که با نگاهی مشتاق به آنها خیره شده بود روبه مریم گفت:
    -چه جالب فکر نمی کردم تینا چنین رفلکسی نشون بده.
    مریم هم اشکهایش را پاک کرد وگفت:
    -به قول ما ایرونیها این خون فامیلیه که اونا روبه طرف هم می کشه!
    ماکان دستش را روی شانه مریم گذاشت وگفت:
    -حالا تکلیف چیه؟
    -تکلیف چی؟
    -این بچه فراز....
    -تکلیف معلومه تا یکی دوهفته دیگه این بچه رومی بریم خونه بعد هم به فراز خبر می دیم.ظاهرا که تینا خانم یه دوست خوب هم پیدا کرده!
    -مریم تو واقعا مهربونی.نمی دونم چطوری این همه محبتت رو جبران کنم.
    -قابل شما رو نداشت آقای دکتر!
    ***
    فراز دوران سختی را سپری می کرد ودائم با خود در جدال بود.به روزهای خوبی که مستانه در خانه آنها حضور داشت می اندیشید وخود را سرزنش می کرد که چرا او را از رفتن منصرف نکرده است.از دست خودش عصبانی بود که نتوانسته حرف دلش را بزند وبه او بگوید مدتهاست دوستش دارد ولحظه ای فکر آن دو چشم سیاه رهایش نمی کند.نمی دانست چرا نتوانسته بود احساسش را بیان کند.نوعی نگرانی از آینده بی اعتمادی به خاطر گذشته وترس از شروع یک رابطه دیگر آنقد وحشت زده اش می کرد که شب وروز فکرش را به خود مشغول می ساخت.تمام روز را کار می کرد وشب خسته وعصبی به رختخواب می رفت.رابطه اش با ماهان فقط به دیدارهای روزانه در شرکت ختم می شد حوصله حضور در مهمانی ها وجمع های خانوادگی را نداشت وبشدت کم حرف وگوشه گیر شده بود.همه خانواده متوجه این بی حوصلگی وخمودگی اش شده ونگرانش بودند.
    صدای ضربه ای به در او را دستپاچه کرد.
    -مهمون نمی خوای؟
    به سرعت عکسهای روی میز را جمع کرد وگفت:
    -بفرمایید.
    فرشته در را گشود وبا بشقابی پراز میوه پوست کنده وارد شد.
    -سلام فکر کردم خوابی.
    لبخندی به صورت مهربان خواهرش زد وگفت:
    -نه بیدارم.
    -پس چرا نمیای پایین؟
    -ببخشید حوصله ندارم.
    -نکنه با ما قهری!
    -این چه حرفیه فرشته جان بخدا فقط حالم زیاد خوب نیست.
    -خیلی خب میوه که می تونی بخوری.
    فراز لبخند زد وفرشته با چنگال تکه ای موز به دهان او گذاشت.
    نگاهی به عکسهای درهم وبرهم روی میز انداخت وپرسید:
    -اینا چیه؟
    -داشتم عکسهای قدیمی رو نگاه می کردم.می خواستم مرتبشون کنم.
    عکسی از مستانه را که تقریبا روی عکسها بود برداشت وگفت:
    -وای چقدر دلم براش تنگ شده حیف شد رفت.چقدر جاش خالیه.
    فراز با ابروهای در هم کشیده به او نگاه کرد.فرشته عکس رابه طرفش گرفت:
    -مستانه رو می گم دیگه!
    رنگ فراز پرید.فرشته روی تخت نشست وبه نیم رخش نگاه کرد.
    -فراز چت شده؟چرا با هیشکی حرف نمی زنی؟همه ما نگرانتیم.تو نسبت به روزهایی که تازه اومدی خیلی ساکت تر شدی علتش چیه؟
    فراز چشمهایش را به سقف دوخت وچند بار پلک زد تا اشکهایش جاری نشوند.
    -هیچی فری فقط خسته ام خسته...همین.
    -آخه برادر من!تا حالا چندین بار بهت گفتم بازم می گم خستگی وبی حوصلگی تو فقط مال تنهاییه.
    خودش هم می دانست ولی نمی فهمید چرا نمی تواند باکسی حرف بزند.بارها وبارها تصمیم گرفته بود با مستانه حرف بزند اما زبان در دهانش نمی چرخید.حالا هم که روبروی فرشته نشسته بود هیچ کلامی به ذهنش نمی رسید.
    صدای امیر از طبقه پایین به گوش رسید که فرشته را صدا می زد.
    -من دیگه باید برم بچه ها رس دارن ولی تورو خدا مواظب خودت باش هروقت هم احساس کردی من می تونم کمکی بهت بکنم حتما بیا پیشم.
    فراز از روی تخت بلند شد وبوسه ای برپیشانی اش نواخت:
    -از این همه محبتت متشکرم مطمئن باش اگه لازم باشه حتما ازت کمک می گیرم.
    بعد از خداحافظی با امیر وبچه ها دوباره به اتاقش برگشت وتا شب بیرون نیامد.
    دلش برای مستانه تنگ شده بودتازه بعد از رفتنش فهمید چقدر به او علاقه مند شده است.یاد او وجودش راگرم وتپش قلبش را چند برابر می کرد.مستانه همیشه با او رفتاری سرد توام با احترام داشت وفراز نمی دانست آیا او می تواند پذیرای احساسش باشد یانه.
    نگاهی به ساعت انداخت که نیمه شب رانشان می داد.دستش به طرف گوشی تلفن رفت اما تردید ودودلی بر جانش چنگ اناخت در این مدت چند بار تلفنی با ماکان ومریم حرف زده وحتی یک بار هم با خودش صحبت کرده بود اما لحنش آنقدر سرد وآرام به نظر می رسید که فراز جرات نکرده بود از حد احوالپرسی پا فراتر بگذارد.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.78
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,488 بار در 4,069 ارسال
    حالت من : Mashghool
    آرام آرام شماره گرفت ومنتظر ماند می دانست این ساعت از روز ماکان ومریم درخانه نیستند.بعد از چند بار زنگ خوردن صدای مستانه در گوشی پیچید.صدایش آنقدر آرام ودلنشین بود که فراز در سکوت فقط گوش می داد.دقایقی در سکوت گذشت ومستانه گوشی را گذاشت.
    بلند شد وبه طبقه پایین رفت وآرام وپاورچین قدم برمی داشت تا پدر ومادرش را از خواب بیدار نکند اما به محض آن که خواست قدم به تراس بگذارد صدای پدرش را از پشت سر شنید:
    -فراز جان بابا کجا؟
    -خوابم نمی بره خواستم برم بیرون یه گشتی توی حیاط بزنم.
    -هوا سرده بابا سرما می خوری؟
    لحن پدر اورا به یاد دوران کودکی انداخت.
    -نگران نباشید شما برید بخوابید.
    -بیا تو یه چایی درست می کنیم باهم می خوریم.
    نتوانست مقاومت کند برگشت وروی صندلی آشپزخانه نشست.احتشام اجاق گاز را روشن کرد وهمان طور که استکانها را روی سینی می گذاشت گفت:
    -منم امشب خواب به سرم زده.
    -مادر خوابن؟
    -آره.
    از پنجره به بیرون نگاه کرد وگفت:
    -آسمون قرمز شده.
    -می خواد بباره امروز وفرداست که یه برف حسابی بیاد.
    فراز به قامت شکسته وخسته پدرش نگاه کرد که مشغول ریختن چای در استکانها بود.سینی را روی میز گذاشت وگفت:
    -چای فوریه دیگه ببخشی.
    دستش را روی دستهای پر از چروک پدر گذاشت وگفت:
    -دستتون درد نکنه خیلی هم عالیه.
    نگاهش رابه فنجان چای دوخته بود وبا نخ چای کیسه ای بازی می کرد که صدای احتشام او رابه خود آورد:
    -بابا جون چرا اینقدر خودتو عذاب می دی؟
    سرش رابالا آورد وبه چشمهای بی فروغ پدر خیره شد.
    -چرا اینقدر نگران وناراحتی؟
    دستش را در موهایش فرو کرد وبا کلافگی گفت:
    -نمی دونم نمی دونم چه مرگم شده...
    -چرا نمی ری دنبالش!
    نگاهش رنگی از تعجب به خود گرفت:
    -دنبال کی؟
    -همون که دوستش داری همونی که اونقدر دست دست کردی تا رفت....واز روزی که رفت اینقدر کلافه وپریشون شدی...
    فراز سربه زیر انداخت واحتشام ادامه داد:
    -فکر می کنی من نمی دونم چته؟خودتو غرق کار کردی اما بازم نمی تونی فراموشش کنی.تو چرا اینقدر مقاومت می کنی وبا عقلت می جنگی؟این قدر مغرور نباش.
    با صدایی آرام وخش دار گفت:
    -یه بار به حرف دلم گوش دادم خورد شدم له شدم.کدوم غرور؟دیگه غروری برام نمونده که بخوام دوباره زیر پا بذارمش.بابا شما که نمی دونین...
    پدر دستش را روی دست مردانه او گذاشت وفشار داد.
    -چرا می دونم همه مون می دونیم.تو خودت می گی حرف دل اما من می گم حرف عقل!
    ***
    مستانه با عجله وارد ساختمان مرکز نگهداری از کودکان بی سرپرست شد.مسئول آنجا که خانمی حدودا سی ساله ومهربان بود با دیدنش لبخند زد وبه طرفش آمد وپرسید که چرا روز قبل نیامده.مستانه توضیح داد که به خاطر سرما خوردگی برادر زاده اش سوگند روز قبل مجبور شده در خانه بماند خانم جین(شلوار جین)به او گفت که تینا کوچولو تمام روز قبل را مقابل در ورودی نشسته ومنتظر او بوده.امروز هم وقتی کمی از ساعت هر روز گذشته مطمئن شده که دیگر نمی آید وبه اتاقش رفته ودیگر بیرون نیامده است.مستانه با ناراحتی از خانم جین جدا شد وبه اتاق تینا رفت.
    تقریبا هر روز به دیدن تینا میرفت.دختر کوچولو کم کم به او عادت کرده وانس گرفته بود.حالا با دیدنش لبخند می زد وخودش را در آغوش گرم او می انداخت.ومستانه غم غربت رابا وجود تینا کوچولو به دست فراموشی می سپرد.وجود تینا دوباره عشق به زندگی رادر او زنده می کرد.تینا بچه فراز بود ومستانه او را با تمام وجود دوست داشت.
    آرام در را باز کرد وسرش را از لای در داخل برد.تینا چشمهای خاکستری وغمگینش رابه پنجره دوخته بود وبیرون رانگاه می کرد.مستانه به طرفش رفت واز پشت سر او را بغل کرد.برگشت وبا نگاه به او رویش را برگرداند.
    -عزیزم معذرت می خوام نتونستم دیروز بیام.
    تینا با او قهر کرده بودومستانه می خواست هر طور شده دلش رابه دست آورد واو را وادار به آشتی کند.
    -بیا ببین برات چی خریدم یه عروسک خوشکل!
    تینا حتی حاضر نبود به عروسک نگاه کند مستانه سرش راتکان داد وبا بغض گفت:
    -دختر به این خوشگلی که قهر نمی کنه.من که معذرت خواستم چرا منو نمی بخشی؟
    تینا آرام آرام رویش رابه طرف او برگرداند وبا دیدن چشمهای پر از اشک او لبخند محو وکمرنگی زد.مستانه اورا به سینه فشرد وآرام گفت:
    -خیلی دوستت دارم عزیزم!
    تینا که در آغوش او احساس امنیت می کرد خود را محکمتر به سینه اش چسباند وزیر لب گفت:
    -منم همین طور.
    مستانه صورت تپل وسفید دخترک را غرق بوسه کرد وگفت:
    -همین روزها می بریمت خونه.مطمئن باش.
    تا عصر کنارش ماند وبا او بازی کرد وبرایش قصه گفت وقتی تینا در آغوشش به خواب رفت آرام در اتاقش را بست وراهی خانه شد.
    مریم گوشی تلفن رابه طرفش گرفت وگفت:
    -فراز می خواد باهات حرف بزنه.
    چیزی دردلش فرو ریخت باتعجب نگاهی به ساعت انداخت وبعد به گوشی خیره شد:
    -با من؟
    -آره یه بار دیگه هم تماس گرفت اما تو نبودی.
    مستانه با تردید به مریم نگاه کرد لبخند اطمینان بخشش به او قوت قلب داد.
    گوشی را گرفت وآرام سلام کرد.خیلی زود متوجه صدای گرفته وخش دار فراز شد.بعد از سلام واحوال پرسی گفت:
    -خونه نبودی؟
    -رفته بودم بیرون چطور مگه؟
    -مریم خانم گفت پیش دوستت هستی می تونم بپرسم این دوست کیه؟
    مستانه جا خورد.توقع چنین سوالی را از او نداشت.به مریم نگاه کرد مریم با اشاره به او فهماند که اسمی از تینا نیاورد.
    -خب...یه دوست تازه پیدا کردم که بعضی روزها می رم پیشش.
    فراز باتردید پرسید:
    -دوستت...خانمه دیگه!
    لبخندی روی لبهایش نشست وبا لحنی معنی دار گفت:
    -چه فرقی می کنه؟
    -خیلی فرق میکنه.یعنی دوستت مرده؟
    مستانه با اعتراض گفت:
    -فراز تو درباره من چه فکری کردی؟
    -فقط جواب منو بده.
    صورت زیبای تبنا رابه یاد آورد وبا لبخند گفت:
    -دوستم یه خانمه یه خانم خوشگل ودوست داشتنی!
    فراز که متوجه منظور او نشده بود نفس راحتی کشید وگفت:
    -خب خداررو شکر.
    -حالا چرا صدات گرفته سرما خوردی؟
    -نه مال بی خوابیه.
    -طوری شده؟
    -نمی دونم راستش...مدتهاست که یه شب راحت نخوابیدم از وقتی تو رفتی...
    تنش داغ شد احساس کرد هوای اتاق اکسیژن کافی ندارد نمی توانست نفس بکشد یا حرفی بزند به طرف در تراس رفت وآن را باز کرد هوای خنک بیرون پوستش را نوازش داد ولذتی به گرمای وجودش بخشید.
    صدای فراز از آن سوی خط دوباره در گوشش نشست:
    -مستانه گوشی دستته؟صدا می رسه؟
    سرش را تکان داد وآرام گفت:
    -آره....
    -مستانه دارم دیوونه می شم روز به روز حالم بدتر می شه ودیگه نمی تونم تحمل کنم.من واقعا....
    سکوت کرد وصدای نفس بلندش در گوشی پخش شد.
    -فراز؟
    -جانم.
    -تو چت شده؟
    درمیان بغض با کلمات بریده بریده گفت:
    -نمی دونم....فقط خواهش می کنم برگرد من بهت...
    باورش نمی شد فراز فراز همیشه ساکت ومغرور که هیچ وقت نمی شد چیزی را از چشمهایش خواند حالا بااین صراحت حرف بزند وبه او التماس کند.
    -فراز تو مطمئنی حالت خوبه؟
    صدایش به شدت می لرزید:
    -نه من که گفتم حالم اصلا خوب نیست...چند وقته که می خوام باهات حرف بزنم ولی نمی تونم اصلا نمی دونم چی باید بگم چطور بگم وار کجا شروع کنم...
    حس دلپذیری در رگهایش جریان یافت ووجودش راگرم ساخت.دلش می خواست این مکالمه تا ابد طول بینجامد وصدای گرم فراز همچون مرهمی زخمهای دلش را التیام ببخشد.
    -مستانه!
    فقط سرش را تکان داد.
    -چرا چیزی نمی گی؟
    -نمی دونم چی باید بگم.
    -جوابت چیه؟
    نگاهش را به خورشید در حال غروب دوخت وبا صدایی که به زحمت شنیده می شد گفت:
    -من می خوام اینجا بمونم.
    -برای چی؟تو که گفته بودی برمی گردی...
    -ولی حالا نظرم عوض شده.می خوام بمونم.
    -مستانه!
    -بله.
    -وقتی رفتی فهمیدم چقدر دوستت دارم.بخدا دیگه طاقت دوری ندارم هر کاری بگی می کنم فقط بهم نگو نه...حتی اگه بخوای منم اونجا می مونم...
    صدای هق هق فراز وپس از آن بوق ممتد او را متوجه قطع ارتباط کرد.می دانست برای فراز بیان این جمله چقدر سخت بوده ودر دل خودش رابه خاطر آزردن او نفرین می کرد اما باز هم حاضر نبود پا روی غرورش بگذارد.
    دقایقی همان طور گوشی در دست به افق قرمز رنگ غروب خیره ماند وبا صدای مریم به خود آمد:
    -سرما می خوری ها.بیا تو.
    برگشت وبا دیدن او لبخند غمگینی برلب آورد.گوشی رابه دستش سپرد وراهی اتاق خودش شد.
    سالها منتظر چنین لحظه ای بود وحالا نمی دانست چطور با آن کنار بیاید.فراز را با تمام وجود دوست داشت وجود تینا ذره ای از عشقش به او کم نکرده بلکه بر آن افزوده بود.همیشه به بچه ها عشق می ورزید وحالا احساس می کرد تینا را که بخشی از وجود فراز است صدچندان دوست دارد.
    صدای ضربه ای به در باعث گسستن رشته افکارش شد.
    -بفرمایید.
    مریم با آن چهه همیشه مهربان وارد اتاق شد وکنار در ایستاد:
    -خسته نباشی!
    -مرسی توهم خسته نباشی.
    -بیا تو بشین.
    مریم روی تخت نشست وپرسید:
    -تینا چطور بود:
    مستانه لبخند شیرینی زد وگفت:
    -باورت می شه؟به خاطر غیبت دیروز باهام قهر کرده بود.کلی نازش رو کشیدم تا بالاخره آشتی کرد
    مریم خندید:
    -ظاهرا خیلی بهت عادت کرده ودیگه نمی تونه ازت جدا بشه.
    -آره وقتی خوابوندمش تا چند دقیقه دستمو محکم گرفته بود صبر کردم خوابش سنگین بشه بعد دستم رو از توی دستش درآوردم واومدم.طفل معصوم!
    -تا آخر هفته کاراش درست می شه ومی تونیم بیاریمش خونه.
    -مریم جون.
    -جانم.
    -فکر نمی کنی براتون مشکل باشه؟تو خودت دوتا بچه داری بیرون کار می کنی وهزار جور گرفتاری داری آوردن تینا وبودن من توی این خونه خیلی براتون زحمته...
    مریم نگذاشت حرفش را تمام کند:
    -فکر می کنی ماکان اجازه می ده؟
    -راضیش می کنم.
    -مستانه جون ببین...ما مجبوریم به زودی به فراز خبر بدیم ماکان داره آماده اش می کنه که بیاد اینجا...
    بعد با لبخند معنی داری گفت:
    -البته فکر می کنم خودش هم بدش نمیاد که بیاد اما تو فعلا نباید خیلی به این بچه عادت کنی...
    مستانه نگاهش کرد ومریم باهمان لحن گفت:
    -فراز امروز دوسه بار زنگ زده یه بار پیغام گذاشته ویه بار دیگه هم با خودم صحبت کرد احساس می کنم خیلی بی قراره...
    مستانه سرش را تکان دادوپلکهایش را تند تند به هم زد.
    -آره نمی دونم چشه.
    -کلک تو واقعا نمی دونی؟
    مستانه درمیان بغض لبخند زد.
    -مریم کمکم کن.
    مریم دستش را روی دستهای سفید وزیبای او گذاشت وبا لبخندی اطمینان بخش گفت:
    -تو خودت دختر عاقلی هستی ولی بااین حال من وماکان برای هر کمکی آماده ایم.
    مستانه خودش را در آغوش او رها کرد وزد زیر گریه.
    -نمی دونم فراز یه مرد واقعیه یه انسان کامل وفقط تو می تونی مرهم زخمهای روحیش باشی به عشقش اعتماد کن.اون واقعا دوستت داره.من اینو وقتی ایران بودم فهمیدم ومطمئن شدم که تو هم...اونو دوست داری.
    نمی توانست حتی بامریم که حالا صمیمی ترین ونزدیکترین دوستش به حساب می آمد از عشقی که به فراز داشته حرف بزند.دلش می خواست فریاد بزند وبگوید که سالهاست او را دوست دارد اما زبانش یاری نمی کند.
    همان طور که درآغوش مریم بود صدای گرم ومحکمش او را به خود آورد.
    -عزیزم مطمئن باش همه چیز درست می شه بذار فراز بیاد حالا که خوشبختانه به خاطر ت می خواد بیاد فعلا ما حرفی از تینا نمی زنیم وقتی اومد همه چیز رو می فهمه.تو هم خواهش می کنم دیگه درباره رفتن از این خونه فکر نکن.
    مستانه گونه مریم رابوسید وگفت:
    -مریم توواقعا یه فرشته ای!
    از جا بلند شد ودر حالی که به طرف درمی رفت گفت:
    -حالا دست وصورتتو بشور وبیا پایین که این فرشته بی بال تا نیم ساعت دیگه باید جواب شکم گرسنه شوهر وبچه هاشو بده!
    مستانه باخنده پرسید:
    -راستی بچه ها کجا هستن؟
    -ماکان امروز زود از بیمارستان اومد منم خونه بودم وبچه ها خیلی خسته ام کردن بردشون پارک که یه هوایی بخورن وبه قول خودش منم یه نفسی بکشم.
    ***
    بعد از شام وقتی بچه ها به رختخواب رفتند ماکان ومریم ومستانه دور هم نشستند وهمراه بانوشیدن چای مشغول گفتگو شدند.
    -با فراز صحبت کردم خودش هم دلش می خواد برای یه مدت کوتاه هم که شده بیاد اینجا...می گفت خیلی احساس کسالت وخستگی می کنه.
    -چیزی درباره تینا بهش نگفتی؟
    -فعلا نه اوضاع روحیش اصلا مناسب نیست.
    بعد بانگاهی جستجوگر چهره مستانه راکاوید:
    -نمی دونم دوباره چش شده!وقتی می رفت گفت دیگه هرگز پاشو امریکا نمی ذاره اما مثل اینکه...تنهایی بدجوری خسته اش کرده.
    مریم گفت:
    -خب از وقتی که ماهان ازدواج کرده اون خیلی تنها شده.عمه جون وآقای احتشام هم با وجود تمام خوبهاشون نمی تونن جای یه دوست و...یه همدل رو براش پر کنن.هرچی باشه با اونا رودربایستی داره.
    مستانه ساکت بود وبا آستین بلوزش بازی می کرد.
    -به هر حال خدا رو شکر وقتی بهش پیشنهاد دادم خیل استقبال کرد وگفت که حتما میاد.
    مستانه بی اختیار پرسید:
    -کی؟
    وبعد پشیمان از این گفته به سرعت سرش را پایین انداخت.ماکان ومریم نگاه پر از لبخندی با هم رد وبدل کردند وماکان گفت:
    -اون که مشکل ویزا واین حرفها رو نداره فکر می کنم به محض این که کاراشو توی شرکت روبه راه کنه بیاد.شاید تا یکی دوماه دیگه سر وکله اش پیدا بشه.این طوری ما دیگه مشکل گفتن قضیه تینا رو ازراه دور نداریم.
    مریم فنجان چای اش را برداشت وروبه مستانه گفت:
    -تا اون موقع تینا هم دیگه حسابی به اینجا عادت کرده مطمئنا فراز با دیدنش خیلی شوکه می شه.
    مستانه لبخندی زد وگفت:
    -بله.
    ماکان از جا بلند شد وگفت:
    -من می رم بخوابم.صبح زودیه عمل مهم دارم.
    ***
    فراز شب وروز رابا فکر مستانه می گذراند.تقریبا هر روز صبح بااو تماس می گرفت.می دانست که آن موقع در آنجا شب است ومستانه در خانه حضور دارد.مستانه هم آرام آرام نرم شده وفراز از رفتارش احساس می کرد می تواند به عشق او امیدوار باشد.
    از در آژانس هواپیمایی که بیرون آمد دل توی دلش نبود همان جا داخل ماشین نشست وشماره تلفن منزل ماکان را گرفت.مریم نگاهی به مانیتور تلفن انداخت وبا لبخند روبه مستانه گفت:
    -از ایرانه...حتما فرازه تو گوشی رو بردار.
    مستانه روی کاناپه نشسته وبا حلقه های موی تینا که سر روی پایش گذاشته بود بازی می کرد.بوسه ای برگونه دخترک زدوگفت:
    -برو با بچه ها بازی کن تامن بیام.
    تینا بلند شد وبه طرف اتاق بچه ها رفت.مستانه همان طور که با چشم او را دنبال می کرد دکمه تماس را فشرد:
    -بله؟
    -سلام مستانه.
    لبخند روی لبهایش نشست.
    -سلام.
    -خوبی؟
    -بله ممنون.تو چطوری؟
    -خوب خوب خوب!
    -خوشحالم چه خبر؟
    -خبر؟الان بلیطم توی دستمه دارم میام برت گردونم!
    جریان گرم خون را زیر پوستش احساس کرد دست روی سینه اش گذاشت ونفس عمیقی کشید:
    -خب؟
    -نمی پرسی کی می رسم؟
    -چرا...
    -هفته آینده شنبه ساعت 3بعد از ظهر فرودگاه لس آنجلس!
    مستانه سکوت کرد وفراز پرسید:
    -باهام برمی گردی؟
    مستانه فقط لبخند زد وفراز وقتی سکوت طولانی او را دید با تردید پرسید:
    -ناراحتی؟
    -نه برای چی باید ناراحت باشم؟
    -پس خوشحالی!
    مستانه به تینا وسوگند که مشغول بازی بودند چشم دوخت وگفت:
    -آره...
    تپش قلبش شدت گرفت وسرمست از لحن مستانه باخنده گفت:
    -پس منتظرم هستی؟
    مستانه مکث کوتاهی کرد وبا لبخند گفت:
    -بله منتظریم.
    فراز خندید وگفت:
    -مستانه خانم تو رو خدا اینقدر باما مثل غریبه ها حرف نزن.
    مستانه خنده اش را فرو خورد وفراز دوباره گفت:
    -ماکان اینا چطورن؟خونه هستن؟
    -ماکان که بیمارستانه یه عمل اورژانسی داشت ولی مریم جون وبچه ها خونه ان.
    -بهشون سلام برسون.بگو به زودی می بینمتون.
    تماس راکه قطع کرد شتاب زده ودستپاچه به آشپزخانه آمد مریم با دیدنش لبخند زد وگفت:
    -خوش خبر باشی!
    -شنبه می رسه ساعت 3بعد از ظهر!
    خودش را در آغوش مریم رها کرد وبا گریه گفت:
    -مریم تو رو خدا کمکم کن.
    مریم او را از خود جدا کرد وبا نگاه به صورتش گفت:
    -تو چت شده؟معلوم نیست خوشحالی یا ناراحت!
    -خودمم نمی دونم خوشحالم ولی دلم شور می زنه...
    -ولی من مطمئنم که هیچ اتفاقی نمی افته به خدا توکل کن همه چیز درست می شه.فعلا باید اتاقش رو مرتب کنیم.فکر کنم اگه با سلیقه خودت درستش کنی بیشتر خوشحال می شه.
    همیشه حرفهای مریم باعث آرامشش می شد.
    خانه ماکان بزرگ بود ودو سه اتاق اضافی مخصوص مهمان داشت.مستانه به کمک مریم یکی از اتاق ها را تمیز ومرتب کرد ولیستی از وسایل مورد نیاز او گرفت تا روز بعد تهیه کند.انرژی عجیبی در وجود خود احساس می کرد وبه خوبی واقف بود که این قدرت عشق است عشقی که بعد از سالیان سال مانند آتش زیر خاکستر شعله ور شده وعشقی که بعد از سالیان سال مانند آتش زیر خاکستر شعله ور شده ودلش را لبریز از شادی می کند.سعی می کرد به دلشوره ها ونگرانیهایی که گاه وبیگاه به ذهنش راه می یافتند بی اعتنا باشد وتمام وقتش را صرف آمادگی رویارویی با فراز کند.
    نگاهی به تینا که آرام ومعصوم به خواب رفته بود انداخت وبا بوسه ای برگونه او در اتاق را بست وبه طبقه پایین آمد.مریم وماکان هنوز از سرکار برنگشته بودند سری به اتاق بچه ها زد وبعد از آن که خیالش از جانب آنها راحت شد با سفارش مجدد به پرستارشان از خانه بیرون رفت.
    اتومبیل را در پارکینگ پارک کرد وپیاده شد وساعتی در قسمتهای مختلف فروشگاه گشت تا از روی لیستی که در دست داشت وسایل مورد نیازش را تهیه کند.ملافه حوله ووسایل بهداشتی و....بعد به قسمت بچه گانه رفت چند دست لباس زیبا برای تینا انتخاب کرد وبعد از پرداخت صورتحساب به طرف خانه حرکت کرد.در ماشین با خوداندیشید دو روز دیگر تا آمدن فراز باقیمانده واو این دو روز را فرصت داشت تا کاملا فکر کند.نمی خواست هیچ چی مانع رابطه او وفراز شود وبه همین دلیل کاملا مصمم با خود عهد کرده در مقابل وقایع احتمالی بایستد.دلش شور می زد ولی با اراده ای که در خود سراغ داشت می دانست موفق خواهد شد.
    وقتی به خانه رسید مریم را در حیاط مشغول بازی با بچه ها دید.
    کیسه هایی راکه دردست داشت به زمین گذاشت وبا خنده گفت:
    -سلام.
    بچه ها به طرفش دویدند ومریم هم پشت سرشان به سوی او آمد:
    -سلام اوه...چقدر خرید کردی!
    مستانه سه بسته کادوپیچ شده از میان کیسه ای بیرون کشید وبه طرف بچه ها گرفت وگفت:
    -لینم مال سه بچه خوشگل!
    بعد هر بسته را ب یکی از آنها داد بچه ها با خوشحالی از او فاصله گرفتند ومشغول باز کردن هدیه شان شدند.مریم کمک کرد تا بسته ها رابه طبقه بالا ببرند ودر همان حال مشغول تعریف شد:
    -فراز تماس گرفت می ترسم نتونه این دو روزه رو طاقت بیاره!بدجوری دلتنگه...خوبه امشب بهش یه زنگ بزنی.
    وبا کمی فکر کردن دوباره گفت:
    -الان که زوده یکی دو ساعت دیگه می شه صبح پنج شنبه واون حتما خونه ست.
    مستانه با شرم سرش را پایین انداخت ومریم که سکوت او را دید گفت:
    -زنگ بزن دیگه.اینقدر ناز نکن.
    -نمی تونم یعنی روم نمی شه خجالت می کشم.
    -چرا خجالت می کشی؟مگه اون نیسن خجالت رو گذاشته کنار وهر روز وهر شب داره زنگ می زنه توهم این غرور رو بذار کنار ویه ذره تحویلش بگیر.اون داره به خاطر تو همه کاراش رو ول می کنه ومیاد اینجا تا به ساز جنابعالی برقصه گناه داره بخدا.
    مستانه خنده اش را مهار کرد وگفت:
    -مگه من بهش گفتم بیاد؟
    -تو نگفتی چشمات وادارش کردن!
    مستانه همان طور که یکی یکی بسته ها را باز می کد بسته ای به طرف مریم گرفت وگفت:
    -بیا این مال توئه به خاطر تمام محبتهایی که توی این مدت به ن کردی البته قابل نداره.
    مریم بسته راباز کرد وشیشه عطر رابه طرف بینی اش گرفت:
    -وای چقدر خوشبوئه دستت درد نکنه من عاشق این عطرم ولی خیلی گرونه...
    -اصلا قابل تو رو نداره.می دونستم دوستش داری.
    -ممنون.
    مستانه وسایل اتاق فراز رابه مریم نشان دادوبعد با کمک او همه رابه اتاقش بردند ودر جای خود چیدند.بعد لباسهای تینا را یکی یکی در کمدش آویزان کرد وپیراهن صورتی چین داری را کنار گذاشت.
    -می خوام با پوشیدن این پیراهن حسابی دلبری کنه مطمئنم فراز با دیدنش عاشقش می شه.
    مریم دستی به لباس کشیدوگفت:
    -تو خیلی مهربون وبا احساس فراز واقعا شانس آورده که عاشق دختری مثل تو شده.دختر!تو یه ذره حسادت وبدجنسی توی وجودت نیست.
    -دست مثل خودت!
    نه مستانه تو خیلی عجیبی من کمتر کسی رو مثل تو دیدم در وواقع اصلا دختری مثل تو ندیدم بعضی وقتها فکر می کنم خصوصیات تو بیشتر شبیه پدرت وعمه فروغه تا مامانت!
    مستانه لبخند غمگینی زد وبا نگاه به او گفت:
    -مامانم خیلی اذیتت کرده نه؟
    مریم با یادآوری حرفهای ماهرخ لبخند تلخی زد وگفت:
    -نه...ماکان اونقدر خوبه که اگه تمام دنیا هم اذیتم کنن برام مهم نیست.اونم یه مادره وطرز فکرش هم اون طوریه نمی شه کاریش کرد.
    مستانه سر او را در آغوش کشید وبا نوازش مموهایش گفت:
    -مریم مامانمو ببخش.
    مریم چشمهایش را روی هم گذاشت وقطره اشکی روی دست مستانه چکید.
    -من ماکان رو دارم وبه هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنم.از دست مامانت هم هیچ دلخوری ای ندارم.خیالت راحت باشه.خوشحالم که هر سه تای شما توی زندگیتون خوشبخت هستید ماکان که راضیه وقتی شنیدم ماهان می خواد با فرنوش ازدواج کنه خیلی خوشحال شدم.حالا هم مطمئنم که فراز باتو خوشبخت می شه وهمینا برام کافیه.
    بوسه ای برسر مریم زد وگفت:
    -حالا دیدی تو از من خیلی بهتری؟با این دلی که تو داری من حق دارم بهت بگم فرشته یا نه؟
    مریم خندید وگفت:
    -بریم بریم که خیلی کار داریم.باید آماده بشیم فقط دوروز مونده آقا داماد عاشق پیشه پس فردا میاد!
    مستانه با تردید پرسید:
    -مریم!
    -جانم.
    -تو فکر می کنی فراز بعد از فهمیدن قضیه تینا چه عکس العملی نشون می ده؟
    مریم شانه هایش را بالا انداخت وگفت:
    -نمی دونم....
    -همه اش نگرانم می ترسم.
    -باز که از ترس ونگرانی وناامیدی حرف زدی مستانه بس کن دیگه.
    بعد با لحن شیطنت آمیزی گفت:
    -ما همه پشت توایم مثل کوه!دیگه نگران چی هستی؟
    مستانه خندید وگفت:
    -هیچی.
    -خب پس پاشو بریم که خیلی کار داریم.فردا که من می رم سرکار اما پس فردا شنبه ست صبح با هم می ریم بیرون وبقیه چیزایی که احتیاج داریم می خریم.
    -دیگه چیزی نمونده همه خریدهامو کردم.
    -ولی من خرید دارم تو هم باید یه کم به سر ووضعت برسی تو رو خدا این ابروها رو یه صفایی بده بابا مثل دخترهای عهد قاجار شدی!
    هر دو باهم زدند زیر خنده.
    -جای مامانم خالی اگه اینجا بود خیلی خوشحال می شد که دخترش شبیه جد مادر بزرگش شده!
    -واقعا که شبیه اون عکسی شدی که مامان زدن توی اتاقشون همون خانمه که شلیته ولچک پوشیده وداره قلیون می کشه!
    هر دو از خنده ریسه رفتند دقایقی با شوخی وخنده گذشت وبا صدای ماکان به خود آمدند.
    -به به می بین که خیلی داره خوش می گذره حالا به مامان من می خندیدین؟
    مریم به طرف او برگشت وهمان طور که می خندید گفت:
    -ا تو کی اومدی؟فالگوش وایستاده بودی؟
    -نه والله اینقدر صدای خندتون بلند بود که متوجه اومدن من نشدین!
    بعد نگاهی به بسته های پراکنده وسط اتاق انداخت وگفت:
    -چقدر خرید کردین!
    مریم چشمکی به او زد وگفت:
    -مستانه جون امروز رفتن خرید!
    ماکان از این که می دید مستانه بعد از مدتها این طوری سرحال وشاد است گفت:
    -چه کار خوبی کردی!حالا چی خریدی؟-کلی خرید کرده برای تینا وبچه ها ؟،فراز...اینم برای من خریده ببین چقدر خوشبوئه.
    ماکان شیشه عطر رابه بینی نزدیک کرد وگفت:
    -آره واقعا.
    مریم ادامه داد:
    -فقط برای خودش هیچی نخریده.
    ماکان با شیطنت گفت:
    -خریدهاشو گذاشته برای بعد!
    مستانه سرش را پایین انداخت ومریم با خنده گفت:
    -پس فردا خودم می برمش خرید.کلی کار داریم.ماکان جان پرستار بچه ها قراره بعد از ظهر که ما می خوایم بریم فرودگاه بیاد.زحمت بچه ها صبح شنبه با خودته.
    ماکان دست روی چشمش گذاشت وگفتک
    -اطاعت می شه!
    بعد از شام مستانه تینا رابه اتاقش برد وبعد از خواباندن او به اتاق فراز رفت.بقیه وسایل راسر جایشان چید وهمه جا را مرتب کرد وقتی کارش تمام شد نگاهی به اطراف انداخت وبا خیال راحت نفس بلندی کشید وزیر لب گفت:«اتاقت هم که آماده ست فقط می مونه یه دسته گل که اونم شنبه می گیرم.فراز تورو خدا زودتر بیا!»
    خوا به چشمهایش نمی آمد کمتر از دو دو روز دیگر به آمدن او باقی مانده بود.قلبش به شدت می زد وآرام وقرار نداشت.چند بار به اتاق تینا رفت وبرگشت رویش را پوشاند وصورت معصومش را بوسید.نمی دانست ساعات باقیمانده را چپطور سپری کند.
    پشت پنجره ایستاد وبه فضای بیرون چشم دوخت دختر وپسر جوانی با لباس ورزشی در حال دوچرخه سواری بودند.به فکر فرو رفت ودر همان حال صدای حمید در گوشش نشست:«مستانه جان!»
    به سرعت سربرگرداند وگفت:
    -بله!
    اما کسی پشت سرش نبود سرتکان داد ودوباره به بیرون خیره شد.باز هم صدای او حالا کاملا تصویرش را مقابل خود می دید خندان وسالم روی دو پایش ایستاده وبه او نگاه می کرد:«چرا اینقدر نگرانی؟چرا این همه دلهره داری؟»
    همان طور که با تعجب به پاهای او نگاه می کرد گفت:«می ترسم حمید می ترسم.»
    «از چی می ترسی؟»
    «از فراز از همه چیز...»
    حمید با صدایی محکم واطمینان بخش گفت:«نترس دختر خوب همه چیز درست می شه قول می دم.»بعد با اشاره به دیوان حافظ که روی میز کنار تختش بود لبخند زد.مستانه کتاب را باز کرد وبا حیرت خواند:
    «روز هجران وشب فرقت یار آخر شد/
    زدم این فال وگذشت اختر وکار آخر شد/
    آن همه ناز وتعنم که خزان می فرمود/
    عاقبت در قدم باد بهار آخر شد/
    شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل/
    نخوت باد دی وشوکت خار آخر شد/
    صبح امید بد معتکف پرده غیب/
    گو برون آی که کار شب تار آخر شد/
    آن پریشانی شبهای دراز وغم دل/
    همه در سایه گیسوی نگار آخر شد/
    باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز/
    قصه غصه که در دولت یار آخر شد/
    ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد/
    که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد/
    در شمارار چه نیاورد کسی حافظ را/
    شکر کان محنت بی حد وشمار آخر شد/
    لبخندی گوشه لبش نشست وبه ای خالی حم چشمدوخت.آه بلندیشید وبا امیدبه فردایی روشن به رختخواب رفت وطولی نکشید که خوابی عمیق چشمهایش را ربود.
    ***
    فراز در تمام طول راه به مستانه فکر می کرد وبه آینده ای که قرار بود در کنار او بسازد.هزاران آرزو داشت وبارها وبارها آنها را مرور کرده بود.هیچ مانعی سر راه ازدواج او ومستانه وجود نداشت.همه کاملا موافق بودند حتی ماهرخ هم آنقدر فراز را دوست داشت که با شنیدن این خبر قول داده بود مستانه را ببخشدواز سر گناهش بگذارد همه چیز برای شروع یک زندگی کاملا ایده آل فراهم بود وفراز خوشحال از این مسائل جایی برای نگرانی نمی دید.در مکالمات آخر کاملا گرمی کلام مستانه را دریافته بود وحالا می دانست که اوهم دوستش دارد.تصمیم گرفته بود زندگی بسیار خوبی رابرای او بسازد«مستانه لیاقتش رو داره که یه زندگی فوق العاده داشته باشه هر کاری بخواد براش می کنم هرجا بخواد می برمش وهر جا دلش بخواد زندگی می کنیم.»
    ساعتی قبل از فرود آمدن هواپیما به خوابی شیرین رفت وبا صدای مهماندار که از بلندگو دمای لس آنجلس را اعلام می کرد بیدار شد.نگاهی از پنجره به بیرون انداخت وبه یاد روزهای آخری که در آن شهر گذرانده بود افتاد اما شیرینی حال باعث شد خیلی زود تلخی گذشته رابه دست فراموشی بسپارد.
    ***
    ماکان ومریم حاضر وآماده منتظر مستانه بودند.
    بعد از آن که موهای زیبای تینا را بالای سرش جمع کرد او را به پرستار سپرد وسفارشات آخر را کرد:
    -بخوابونش وقتی بیدار شد لباسی رو که براش گذاشتم تنش کن تا ما برگردیم.فکر می کنم دو سه ساعت طول بکشه.
    ماکان صدایش زد:
    -مستانه جان عجله کنراه خیلی دوره نمی رسیم.
    ومریم با خنده افزود:
    -اگه ببینه کسی نیومده استقبالش ممکنه برگرده ها!
    مستانه چشم غره ای به رفت وشتابزده همراه آنها به راه افتاد.
    سالن فرودگاه بزرگ وشلوغ لسس آنجلس مملو از جمعیت بود پروازها آنقدر سریع وبدون وقفه می نشستند وبلند می شدند که آدم سرگیجه می گرفت.مستانه با دلشوره به تابلوی کامپیوتری سالن نگاهش کرد وگفت:
    -هواپیماش تازه به مین نشسته مثل این که به موقع رسیدیم.
    ماکان باخنده جواب داد:
    -اگه بااون سرعت نمی اومدیم مطمئن باش همونی می شد که مریم گفت.حالا شما بشینید همین جا تا من برم بیارمش.
    فراز از قسمت گذرنامه گذشت ووقتی وارد سالن شد بلافاصله ماکان را دید که خندان به سویش می آید.دومرد یکدیگر را در آغوش کشیدند ودقایقی به همان حال ماندند.
    -واقعا از دیدنت خوشحالم.
    -منم همین طور.بچه ها چطورن...
    اما جمله اش را نیمه کاره رها کرد.ماکان از او جدا شد ومسیر نگاهش را دنبال کرد.مستانه ومریم به سوی آنها می آمدند وفراز با اشتیاق به مستانه خیره شده بود.ماکان ضربه ای به بازوی او زد:
    -هی کجایی پسر عمه؟
    به خود آمد وخجالت زده از ماکان همراه اوبه راه افتاد.وقتی با مستانه ومریم سلام واحوال پرسی می کرد مریم دسته گل بزرگی از رزهای قرمز به دستش داد وگفت:
    -خوش آمدید!
    فراز گلها رابو کشید وبا نگاهی به مستانه گفت:
    -مریم خانم چرا زحمت کشیدید؟
    مریم نگاهی کوتاه به مستانه انداخت وآهسته گفت:
    -سلیقه مستانه ست!
    فراز دوباره گلها رابه بینی نزدیک کرد واین بار عمیق تر بو کشید.مستانه که از حضور ماکان خجالت می کشید سربه زیر انداخت وقرمز شد.ماکان گفت:
    -من می رم ماشینو بیارم جلو در سالن شما همون جا منتظر بمونید.
    مریم چشمکی به مستانه زد وبه سرعت به دنبال ماکان دوید وبا او همراه شد.
    فراز سرتاپای مستانه را برانداز کرد ونگاهش روی صورت زیبای او ثابت ماند:
    -خوشحالم که می بینمت.
    بعد صدایش را پایین آورد وگفت:
    -دلم خیلی برات تنگ شده بود.
    مستانه خجالت کشید وباگونه های قرمز از شرم سرش را پایین انداخت.
    به طرف در سالن رفتند ودر همان حال مستانه پرسید:
    -عمه فروغ چطور بودن؟
    -عالی...وخیلی خوشحال!
    -بقیه چی آقای احتشام، ماهان ،فرنوش،فرشته....
    -همه خوب بودن وسلام رسوندن.
    مستانه لبخند زد واینبار پرسید:
    -حال خودت چطوره؟
    -حالا که خیلی خوبم.نمی دونی چه روزها وشبهایی رو گذروندم.
    ماکان بوق زد وماشین را نگه داشت مستانه روی صندلی عقب کنار مریم نشست فراز هم بعد از آن که چمدانش را در صندوق عقب ماشین جا داد سوار شد وماکان به راه افتاد.
    از دیدن اتاقش که آنقدر باسلیقه چیده شده بود شگفت زده شد.همه چیز باهم هماهنگی داشت پرده ها،روتختی،حتی سرویس حمام همه به رنگهای آبی وسرمه ای انتخاب شده وفضای زیبایی را بوجود آورده بودند.نگاهی به دور وبر انداخت گلدان بزرگی از گلهای نرگس روی میز کنار تخت خودنمایی می کرد که عطرش در فضای اتاق پیچیده بود.می دانست تمام این کارها کار مستانه است واحساس غرور می کرد.
    چمدانش را باز کرد ووسایلش را داخل کمد گذاشت سپس به حمام رفت وبعد از آن که دوش گرفت وموهایش را خشک کرد وبه طبقه پایین آمد همه در تراس دور هم نشسته بودند وصحبت می کردند.روی صندلی کنار ماکان نشست.مریم فنجانی چای تازه دم مقابلش گذاشت وفراز با تعجب پرسید:
    -اون دختر کوچولوئه که داره با سوگند بازی می کنه کیه؟چقدر نازه!
    ماکان به حیاط رفت تینا را بغل کرد وبه تراس آورد:
    -این تینا خانمه!
    فراز با نگاه به صورت زیبای او ابروهایش را درهم کشید وچشمهایش را ریز کرد:
    -چقدر خوشگله...وچقدر آشناست!
    ماکان تینا رابه طرف فراز گرفت وفراز آغوش گشود تااو را بگیرد اما دخترک که تا حالا او را ندیده بود دوباره در آغوش ماکان فرو رفت.دقایقی بعد ماکان اورا به دست مستانه داد وخودش روی صندلی نشست.تینا دستش را دور گردن مستانه حلقه کرد ومستانه محکم او را به خود فشرد وزیر گوشش چیزی گفت.فراز متعجب از رفتارهای آنها پرسید:
    -نگفتین این کیه!
    ماکان آرام گفت:
    -می گیم فعلا چائیتو بخور بذار خستگیت در بره بعدا همه چیز رو می گیم.
    جمله ماکان او را به فکر فرو برد وکنجکاوی اش را دو چندان کرد.
    -ماکان جریان چیه؟چرا مرموز حرف می زنی؟چی رو بعدا می گین؟نکنه این بچه خودتونه وتا حالا...
    ماکان خندید:
    -تا حالا چی؟پنهان کرده بودیم؟آخه آدم عاقل من اگه همچین دختری داشتم قایمش می کردم؟
    تینا به چشمهای کنجکاو فراز نگاه کرد ولبخندی زد که فراز نتوانست بی تفاوت بماند.دوباره آغوش باز کرد ودخترک این بار به سرعت از بغل مستانه بیرون آمد وخودش را در دستهای مردانه او جای داد.حسی غریب دلش را لرزاند وقلبش را به تپشی تند واداشت.
    -مستانه مریم خانم شما یه چیزی بگین.
    مریم که ساکت نشسته بود با اشاره ماکان از جا بلند شد وبه داخل خانه رفت.مستانه هم تینا را از فراز گرفت وبه حیاط فرستاد وخودش تراس را ترک کرد.
    فراز با نگاه به تینا که دوباره مشغول بازی با بچه های ماکان شده بود وبه دنبال آنها می دوید پرسید:
    -ماکان این بچه کیه؟از کجا اومده؟
    -تو چت شده فراز؟
    -نمی دونم یه احساس عجیب دارم!
    ماکان دست روی دستش گذاشت وشروع به صحبت کرد.مستانه با نگرانی پشت پنجره ایستاده ودست مریم را که کنارش بود فشار می داد.ماکان آرام حرف می زد وفراز با دهان باز به او نگاه می کرو صورتش کبود شده وچشمهایش از حدقه بیرون زده بودند.بعد از آن که حرفهای ماکان تمام شد فراز به زحمت از جا برخاست وبا قدم هایی لرزان به حیاط رفت تینا که روی چمن های باغ نشسته بود را بلند کرد ودر آغوش کشید آنقدر گریست که حالش بد شد.دخترک که از گریه های فراز ترسیده بود وحشتزده مستانه را صدا می زد وجیغ می کشید اما مستانه نمی توانست از جا حرکت کند.مریم شتاب زده به حیاط رفت وبچه را از آغوش فراز بیرون کشید.تینا خودش رابه سینه مریم چسباند وصدای هق هق اش دل او را به درد آورد.
    ***
    ماکان از اتاق فراز بیرون آمد وآرام در را بست.با دیدن چشمهای نگران مستانه سرش را تکان داد وآهسته گفت:
    -بهش یه آرام بخش زدم فعلا هم خوابیده نگران نباش خوب می شه.
    سه روز از آمدن فراز می گذشت وهنوز شوکه بود.شب اول آنقدر حالش بد شد که همه تا صبح بیدار بودند خودش را در اتاق حبس کرده بود وغیراز ماکان هیچ کس را نمی پذیرفت ماکان ساعتها بااو حرف زد تا آرامش کند اما فراز فقط گریه می کرد روز بعد آرام تر شد ولی باز هم حاضر نبود از اتاق بیرون بیاید حتی وقتی مستانه برایش غذا برد اجازه نداد وارد اتاقش شود.مستنه تمام مدت با نگرانی پشت در اتاق نشسته بود ودر دل دعا می کرد.
    تینا روی پای مستانه نشست وبه چشمهایش که در میان اشک می درخشیدند نگاه کرد.
    -مامی چرا گریه می کنی؟
    مستانه بوسه ای به موهایش زدوگفت:
    -گریه نمی کنم...
    تینا سرش راتکان دادوگفت:
    -دروغ می گی؟مگه نگفتی دروغ بده؟
    مستانه خنده اش گرفت وگفت:
    -خب ببخشید آره گریه می کنم...
    فراز با شنیدن صدای آنها از اتاق بیرون آمد وبالای پله ها طوری ایستاد که دیده نشود.
    -منم می دونم گریه می کنی اما می گم چرا.
    مستانه نگهش را به بالا دوخت وگفت:
    -دارم دعا می کنم.
    -برای کی؟اون آقاهه که بالا خوابیده؟
    -آره.
    -مگه اون کیه؟چرا اون جوری شد؟اون که خوب بود منو بغل کرد بوسید بعد گریه کرد وبد اخلاق شد!
    مستنه دست در موهای خوش حالت تینا فرو برد وگفت:
    -عزیزم اون پدرته...
    تینا با شیرین زبانی کودکانه گفت:
    -مثل عمو ماکان که پدر سوگند وسروشه؟
    -آره عزیزم.
    -خب تو هم که مامیم هستی پس منم مث اونا مامی وپاپا دارم!
    مستانه او را به سینه فشرد وآرام گفت:
    -البته که داری.حالا هم باید دعا کنی که هرچه زودتر حالش خوب بشه.خدا حتما به حرف تو گوش می کنه.
    تینا دستهای کوچکش رابه طرف آسمان گرفت وبا لحنی که دل مستانه رامی برد گفت:
    -خدایا حال اون آقاهه رو خوب کن.
    فراز که از بالای پله ها حرکات تینا را می دید احساس کرد کم مانده قلبش از سینه بیرون بزند.دستش رابه نرده گرفت تا نیفتد بعد همان جا نشست وآرام گریه را سر داد.کمی بعد صدای آرام گریه اش تبنا ومستانه را متوجه خود ساخت.تینا به سرعت از پله ها بالارفت ودست روی شانه اش گذاشت:
    -حالت بد شده؟من دعا کردم که...
    فراز او را در آغوش کشید وگفت:
    -حالم خوب شده تو دعا کردی ومن خیلی بهترم.
    تینا هنوز نمی توانست کلمات را درست ادا کند با همان زبان کودکانه گفت:
    -پس قول بده دیگه گریه نکنی من می ترسم.
    فراز موهایش را بوئید وبوسه ای برگونه اش نواخت:
    -قول می دم،قول می دم.
    مستانه با خوشحالی از پایین پله ها به آنها نگاه می کرد تینا دستش را روی صورت فراز کشید وگفت:
    -مامی ببین حال پاپا خوب شده!
    مستانه سربه زیر انداخت وبه طرف حیاط رفت.
    ***
    فراز روز به روز حالش بهتر می شد اما رفتار سردش با مستانه همه را متعجب کرده بود.با مریم وماکان وبچه ها حرف می زد اما به محض دیدن مستانه نگاهش را می دزدید واز او فرار می کرد.مستانه علت رفتارهای او را نمی دانست وهرچه با خود فکر می کرد دلیلی برای کارهای او نمی یافت.
    ماکان روی تخت نشست وگفت:
    -فراز توچت شده؟
    -هیچی.
    -چرا با مستانه این طوری می کنی؟مگه تو به خاطر اون نیومدی؟مگه نیومدی تا...
    فراز به میان حرفش پرید وگفت:
    -نه....اشتباه می کردم.
    ماکان با تعجب به او نگاه کرد:
    -باور نمی کنم تو همون فراز باشی!چقدر عوض شدی!
    فراز دستش را در موهای پریشانش فرو کرد وبا کلافگی چنگی به آنها زد.ماکان دوباره گفت:
    -حالا می خوای چه کار کنی؟
    -فکر کنم تا چند روز دیگه برگردیم ایران.
    -برگردین؟
    -آره من وتینا.
    فراز می فهمی چی داری می گی؟مستانه بدون تینا می میره تو اومدی که اونا رواز هم جدا کنی؟
    فراز روبرویش ایستاد ومستقیم به چشمهایش زل زد.
    -ببین ماکان من اونقدرها که شماها فکر می کنید خودخواه نیستم فقط نمی خوام مستانه یه بار دیگه خودشو فدای دیگرون بکنه.اون چند سال از عمرش رو گذاشت پای حمید حالا هم باید تا آخر عمر به پای من وبچه ام بسوزه؟مستانه خیلی جوونه می تونه فراموش کنه وبره دنبال زندگیش.اون حقشه که خوشبخت بشه ومن نباید این حق رو ازش بگیرم.این خودخواهیه؟
    ماکان سرش را تکان داد وگفت:
    -پس علت بی محلی هات اینه!
    -آره همه تون می دونین من برای چی اومدم اینجا من باسر اومدم دنبال مستانه.اون موقع وضع فرق می کرد تینا نبود ومن فقط به خودم ودلم فکر می کردم اما حالا...نمی تونم ماکان قبول کن که سخته.
    ماکان آه بلندی از سینه بیرون داد وگفت:
    -هر طور میل خودته من نمی تونم مجبورت کنم ولی اینو بدون که هیچ کس مث مستانه نمی تونه تینا رو بپذیره.تینا عاشق اونه ومامی صداش می زنه فراز اینو بفهم!(خره دیگه این چیزا رو نمی فهمه)
    -می فهمم ولی من که نمی خوام باکس دیگه ای ازدواج کنم خودت می دونی اگه مامان بفهمه حاضره جونش رو فدای تینا بکنه.منم تمام عشق وزندگیم رو می ذارم برای تینا ودر دلم رو به روی هر کس دیگه ای می بندم!
    ماکان نگاه سرزنش آمیزی به او انداخت وگفت:
    -پس برای همینه که نمی ذاری تینا زیاد به مستانه نزدیک بشه؟
    -آره نمی خوام خیلی به هم وابسته بشن.
    ماکان زیر لب گفت:
    -می دونستم برای همین نگران مستانه بودم.
    -چیزی گفتی؟
    از روی تخت بلند شد ودر حال رفتن به طرف در اتاق گفت:
    -نه.
    با صدای باز شدن در مستانه شتاب زده وگریان به اتاق خودش رفت ودر را بست.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.78
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,488 بار در 4,069 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فصل شانزدهم
    پشت پنجره ایستاده بود وبه آنها نگاه می کرد.فراز تینا راکه روی تاب نشسته بود به عقب وجلو هل می داد وتینا باصدای بلند می خندید.نگاهش به پنجره اتاق مستانه افتاد ووقتی اورا دید نگاهش را دزدید وسرش را پایین انداخت.
    فراز بیشتر اوقاتش را با تینا می گذراند وحتی شبها هم در اتاق او می خوابید.تینا هم روز به روز بیشتر به او علاقه مند می شد.اما مستانه سعی می کرد کمتر بافراز روبه رو شود.روزهایی که مریم سرکار بود سوگند وسروش رابه مهد کودک می برد وساعاتی را بیرون از خانه می گذراند.وقتی هم در خانه بود کمتر از اتاقش بیرون می آمد وحتی علی رغم اصرارهای مریم وماکان سرمیز غذا هم حاضر نمی شد.
    خیلی فکر کرد وبالاخره تصمیم گرفت برای اولین وآخرین بار با فراز حرف بزند.
    آه بلندی کشید وهمان طور که پشت پنجره ایستاده بود زیر لب زمزمه کرد:
    دست از طلب ندارم تاکام من برآید/یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید
    خودش هم نمی دانست این بیت چطور برلبهایش جاری شده است.لبخندی از سر امیدواری برلبهایش نقش بست به سرعت از پله ها پایین آمد واز خانه بیرون زد.فراز وتینا در فضای سبز روبروی خانه ماکان مشغول بازی بودند.تینا بادیدن مستانه نفس نفس زنان به طرفش آمد دستش راکشید وگفت:
    -مامی بیا ببین من چطور از پله های سرسره بالا می رم!
    مستانه گونه اش رابوسیدوگفت:
    -عالیه دیدم.حالا می خوام چند دقیقه روی اون نیمکت بشینی تامن با پدرت حرف بزنم.باشه؟
    تینا چشمهای خاکستری اش رابه او دوخت وآرام گفت:
    -بعدش می ریم بازی؟
    -آه عزیزم.
    -باشه.
    فراز سرش راپاین انداخته بودوبا نوک پا به زمین ضربه می زد.
    مستانه مقابلش ایستاد:
    -اگه می دونستم همه دوست داشتنت همین قدره هرگز به حرفهات اعتماد نمی کردم.
    -من اشتباه کردم وتو باید منو ببخشی.
    -اشتباه کردی؟
    فراز با سرسختی علیه احساسش به مقاومت برخاست:
    -آره من فکر کردم عاشق توام ولی...
    نگاه کوتاهی به چشمهای مستانه انداخت وبرای فراز از نگاه او رویش رابه طرف دیگر برگرداند وگفت:
    -برو دنبال سرنوشتت دختر حیفه زندگیتو به پای من واین بچه حروم کنی.خیلی ها آرزو دارن بادختری مثل تو ازدواج کنن.کسایی که می تونن خوشبختت کنن.
    بعد به طرف تینا به راه افتاد مستانه تمام قدرتش رادر کلام آخرش جمع کرد:
    -حالا که این جوره حداقل شهامت گوش کردن رو داشته باش.من...سالهاست که زندگیمو پای تو گذاشتم از شونزده سالگی اون وقتی که فکر می کردم تمام دنیا توی اسم تو خلاصه شده وچیزی جز فراز برای دوست داشتن وجود نداره...وقتی بی توجه به من رفتی بازم ذره ای از علاقه ام بهت کم نشد همیشه آرزو می کردم خوشبخت بشی فکر کنم عشق واقعی این باشه...آدم عاشق همیشه برای معشوقش بهترین رو می خواد بدون حسادت وکینه!وقتی فهمیدم ازدواج کردی با همون دل شکسته ام برات آرزوی خوشبختی کردم وتصمیم گرفتم عشقم رو توی قلبم دفن کنم روزی که برگشتی من با وجود این که زن حمید بودم بازم دلم لرزید.می بینی؟یه عمر با خوشیهات خوش بودم وبا ناراحتی هات زجر کشیدم اما فراز توبا من چه کردی؟هیچ وقت منو ندیدی واحساسم رونفهمیدی.حالا هم نیومدم ازت گدایی کنم دیگه نه عشقت رو می خوام ونه نفرتت رو!از تینا هم که توی این مدت عاشقانه دوستش داشتم می گذرم.من همین جا می مونم تو هم تینا رو بردار وبرو ایران...
    رویش را برگرداند وبه سرعت از آنجا دور شد.خودش هم باور نمی کرد بتواند بعد از سالها این طوربی پروا با فراز حرف بزند؟همان طور که می دوید واز او فاصله می گرفت بغضی که گلویش را می فشرد رها شد واشکهای بی امان صورتش را شستشو دادند.
    فراز مات ومبهوت همان جا ایستاده بود.مستانه دوان دوان به پارکینگ رفت ودقایقی بعد سوار اتومبیل به سرعت از مقابل چشمهای بهت زده و گذشت.
    ***
    هوا تاریک شده بود وباران ریز وتندی که روی شیشه ماشین می بارید رانندگی را مشکل می کرد.
    صدای حمید مرتب در گوشش زنگ می زد:
    «در کوی عشق شوکت شاهی نمی خرند/اقرار بندگی کن واظهار چاکری»
    اشکهایش را از روی لبش زدود وزیر لب گفت:«من که اقرار کردم حالا بااین غرور خرد شده ودل شکسته ام چه کار کنم؟یه عمر دردم توی دل خودم بود وهیچ کس ازش خبر نداشت اما حالا که رازم از پرده بیرون افتاده مطمئنم خیلی زود کوس رسوائیم همه جا زده می شه!»
    فراز،مریم وماکان هریک با نگرانی در گوشه ای از خانه منتظر بودند مریم با موبایلش تماس گرفت اا وقتی صدای زنگ تلفن را از طبقه بالا شنید متوجه شد گوشی را در خانه جا گذاشته است.فراز بی قرار زیر باران در حیاط قدم می زد که مریم به سراغش آمد وگفت:
    -گوشی شو جا گذاشته.خیلی دیر کرده فقط خدا کنه اتفاقی براش نیفتاده باشه.
    -همه اش تقصیر منه خودمو نمی بخشم.
    مریم باصدایی آرام گفت:
    -من نمی خوام سرزنشتون کنم ولی حق مستانه این نبود.
    -می دونم مریم خانم ولی...من...بخدا فقط به خاطر خودش بود.نمی خواستم زندگیشو خراب کنم.هیچ کس غیر از خدا نمی دونه که من چقدر دوستش دارم!
    مریم آهی کشید وگفت:
    -ولی رسم عاشقی این نیست همه ما باید دوست داشتن رو از مستانه یاد بگیریم!گذشت شرط اول عاشقیه!
    لرز سردی تمام بدنش را فرا گرفت وبا بغض گفت:
    -من اشتباه کردم اعتراف می کنم که اشتباه کردم بخدا جبران می کنم.فقط پیداش کنید وبرش گردونید.
    ***
    ساعت از یازده گذشته بود که به خانه رسید در تاریکی شب قامت مردانه فراز را زیر باران تند بهاری دید ماشین را همان جلوی در پارک کرد وخواست قدم به داخل بگذارد که فراز دستش رابه دیوار تکیه داو وراه او را سد کرد:
    -مستانه باهات کار دارم.
    خم شد تا از زیر دست او بگذرد ولی فراز آستینش را گرفت واورا به طرف خود برگرداند.چشمهایش قرمز بودند وآب باران از سرورویش می چکید.نگاه پر ازتمنای فراز دل او را لرزاند ووجودش رابه آتش کشید...اما خیلی زود سرش را پاین انداخت وقبل از آن که فراز حرفی بزن با یک حرکت سریع خودش را از دست او رها کرد وبه داخل رفت.
    مریم وماکان با دیدن او شتابان به سویش آمدند اما مستانه فقط سلام کوتاهی کرد ویکراست به اتاقش رفت ودر را بست.
    ***
    فراز پشت در نشسته بود وبا او حرف می زد ومستانه در سکوت اتاق فقط اشک می ریخت.
    -خواهش می کنم درو باز کن توروخدا بهم یه فرصت دیگه بده.من لیاقت تورو نداشتم ولی حالا می خوام جبران کنم.قول می دم...
    سرفه های خشک اجازه ادامه صحبت به او نداد.اما وقتی کمی آرام شد دوباره گفت:
    -اون روز که تینا رو دیدم فکر کردم تو فقط به خاطر این بچه منو کشوندی اینجا...اما حرفهای امروزت حسابی غافلگیرم کرد...باور کن من از احساس تو خبر نداشتم...
    دستش را روی درکشید وگفت:
    -مستانه جان باز کن دیگه من هزار بار می گم اشتباه9 کردم...قسم می خورم تا آخر عمر قدر این احساس قشنگ رو بدونم فقط یه بار یه بار دیگه بذار ببینمت تا رو دررو بگم که چقدر دوستت دارم...
    صدای غمگین وبغض آلودش دل مستانه رابه درد آورد ولی عکس العملی جز سکوت نداشت.
    فراز درمیان گریه تلاش کرد دل او را نرم کند:
    -مستانه...تینا تمام بعداز ظهر بهونه تورو می گرفت آخرش هم با گریه خوابید.اگه باور نمی کنی خودت بیا وببین هنوزم توی خواب سکسکه می کنه...
    با نیدن نام تینا ازجا برخاست اما خیلی زود به خودش نهیب زد وقدمی به عقب گذاشت.
    -تو که این قدر سنگ دل نبودی!من فقط خوشبختیتو می خواستم بد کردم؟حالا هم می گم غلط کردم می خوام جبران کنم...
    بدون آن که جوابی بدهد همان طور روی تخت دراز کشیده وبه سقف خیره شده بود.فراز آنقدر گفت وگریه کرد تا بالاخره ساکت شد.
    مستانه تا سرزدن سپیده وروشن شدن هوا پشت پنجره ایستاد وفکر کرد.بعد در را گشود تابه طبقه پایین برود اما از تعجب برجا میخکوب شد.فراز همانجا روی زمین به دیوار تکیه داده وبه خواب رفته بود.دقایقی به صورت جذاب وموهای مرطوبش خیره ماند ولبخند زد.بعد آرام وپاورچین به اتاق برگشت پتو را از روی تخت برداشت وروی او کشید وزیر لب زمزمه کرد:
    دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی
    آری آری سخن عشق نشانی دارد

    پایان


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 12:10 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.