نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool

    :cofe: رمان عشق جاویدان

    نام کتاب : عشق جاویدان
    نویسنده : هلیا بشیرزاده



    اندوهی که در چهره اش نمایان بود روزهاي سخت گذشته را بازگو می کرد. او با آن همه زیبایی و لطافت ظاهري، درونی بس
    آشفته و تاریک داشت. صفحات سرد و نمور گذشته را در ذهنش ورق می زد. درد و رنجهایی که در طول عمر خود کشیده بود
    به یاد می آورد. کودکی تاریک، نوجوانی توأم با غم و اندوه و اکنون در آغاز جوانی،بیوه زنی بود که طعم تلخ شکست را
    چشیده بود.تنها چیزي که از گذشته به یاد داشت بوي تند فقر بود که در طول عمر خود هرگز از استشمام آن محروم نمانده
    بود و اکنون به خاطر امرار معاش خود و مادر از پا افتاده اش به خانه زن ثروتمندي می رفت تا در قصر او. پرستاري فرزند
    بیمارش را بر عهده گیرد.
    کودکی خود را به یاد می آورد و چشمان گریان مادرش، و غرور او را که زیر مشت هاي سنگین و عربده هاي مست پدر خرد
    می شد و فرو می ریخت. ضجه هاي دلخراش او را که از شرم و آبرو داري از نهادش بر نمی آمد؛ او گوشه اي را پناه خود می
    کرد و بی صدا می گریست وبا تمام کودکی اش براي مادر می سوخت.آن وقت ها نمی دانست که چرا پدر اینقدر بی رحم است
    و چرا مادر این همه حقارت را تحمل می کند؟ اما بعدها دانست که تنها به خاطر او بود که مادر آن روزهاي سخت را تحمل می
    کرد.
    به یاد می آورد ان شب سرد برفی که خبر مرگ پدر را آوردند و در مراسم تدفین تنها سوگوارش او و مادرش بودند. بعد از ان
    روزهاي سخت تمام نشدنی آغاز شد و مادر به خاطر او سالها کار کرد تا او به سن بلوغ رسید.
    او هر روز شاداب تر و زیبا تر می شد و مادر هر روز پیر تر و شکسته تر و آنگاه که موسم عشق فرا رسید او به یک باره دلباخته ي جوان زیبایی شد. و بعد از پایان تحصیلاتش با او ازدواج کرد. تنها حاصل آن عشق نافرجام و آن ازدواج بیهوده
    موجی از نفرت بود که در درون او می درخشید از همان شبی که مرد رویایی او با گذاشتن یادداشتی کوتاه که(( عمر عشق
    من و تو به پایان رسیده است)) به سوي سرنوشت خود رفته بود. شبی که او رفت تمام رویا ها و تمام خاطره ها را نیز با خود
    در تاریکی مدفون کرده و او ماند با یک دنیا عقده و قلبی که مالامال از نفرت بود. نفرت به تمام مردهاي زمین و یا شاید به
    تمام مردهایی که عشق را بازیچه هوسهاي خود می کنند.
    او از این شکست سخت چنان ضربه اي خورد که تا مدت ها نمی توانست حتی وجود خود را حس کند. در باورش نمی گنجید
    که آن همه عشق و احساس دروغ بوده و او تمام احساس پاك و غرور خود را به دست دروغ سپرده است تا آنکه شبی به خود
    آمد و احساس کرد که دیگر نمی تواند به زندگی ادامه دهد. تصمیم خود را گرفته بود. مرگ پایان بدبختی هاي او بود. تنها
    مرگ می توانست دردهاي او را به همراه جسمش در زیر خاك به دست فراموشی بسپارد.
    بوي خون فضاي حمام را پر کرده بود، او گرماي خون خود را احساس می کرد و با چشم خود می دید که وجودش قطره قطره
    از رگ دستش فرو می ریزد. گذشته در ذهنش تکرار می شد روزهاي سخت، رویا هاي زیبا و آن همه خوشبختی که یک شبه
    از دست داده بود. چشمهایش سیاهی می رفت .
    صداي مادرش را شنید که فریاد می زد و کمک می خواست. او نجات یافت و بار دیگر چشم به روي زندگی گشود. اما طولی
    نکشید که غم او مادرش را از پا انداخت و بعد از آن سکته براي همیشه روي صندلی چرخ دار افتاد.
    فاجعه پشت سر فاجعه نمی دانست که چرا سرنوشت اینگونه با او جدال می کند؟ اما او اینبار ایستاده و با تمام توان با
    سرنوشت مقابله کرد. خانه قدیمی پدر را فروخت و به همراه مادرش براي یک زندگی تازه به یک آپارتمان نقل مکان کرد.
    احساس می کرد آن خانه ي قدیمی سیاه و شوم باعث بدبختی آنها است و امید داشت تا در این خانه کوچک خوشبختی به
    سراغ آنها بیاید و بعد از مدتها جستجو پیدا کردن این کار خوب را به حساب خوش یمنی آن خانه گذاشت. او اکنون با رویی
    گشاده به سوي سرنوشت می رفت.
    با ترمز شدید اتوبوس به خود آمد نگاهی به بیرون انداخت قطرات درشت باران روي شیشه ي اتوبوس فرو می ریخت. از
    اتوبوس پیاده شد هوا روبه تاریکی می رفت. بوي باران در فضا انباشته شده بود.آسمان ابري حتی در مقابل ان همه دود، زیبا
    جلوه می کرد. اتومبیل ها در خیابانهاي خیس تردد داشتند و چراغهایشان در آن هواي نیمه تاریک مانند چشمهاي گربه می درخشید. با وجود آن همه سر و صداي ناهنجار و دود غلیظ احساس مسرت می کرد. ترنم باران او را به وجد آورده و او
    سرخوش از این احساس لبخندي بر لب داشت.
    اما به ناگاه غم نهفته اي شور زندگی را در درونش محو کرد. لحظه اي به اطراف نگریست و در امتداد پیاده رو به راه افتاد.
    مردم در تکاپو بودند گویی همه شوق فراوانی به زندگی داشتند و در تلاش بودند تا هرچه سریعتر به خانه هاي خود برگردند.
    او اکنون در یکی از بالا ترین خیابانهاي شهر بود و فاصله ي چندانی با منزل خانم معتمد نداشت. تفاوت زندگی ساکنان آنجا با
    مکانی که در ان زندگی می کرد او را به فکر وا داشت. هیچ وقت نتوانسته بود مفهوم ثروت را بفهمد چون هرگز طعم آن را
    نچشیده بود. چیزي که میان انسانها فاصله می اندازد و سرنوشت آنها را از هم جدا می کند .
    حصاري از خانه هاي زیبا و مجلل در دو سوي خیابان کشیده شده بود. بر خلاف محل زندگی او که تمام روز از آن کوچه هاي
    باریک سر و صداي بچه ها به گوش می رسید آنجا با آن کوچه هاي عریض کاملا ساکت و خلوت بود. هر لحظه که به آن خانه
    نزدیکتر می شد اضطرابی عجیب در جانش چنگ می افکند هنگامی که به در خانه رسید لحظه اي تامل کرد. سرش را بالا
    گرفت و نگاهی به نماي ساختمان انداخت. نماي ساختمان سفید بود و آن در فلزي سیاه رنگ جلوه ي خاصی به آن بخشیده
    بود. قطرات باران آرام بر روي صورتش می نشست، نفس عمیقی کشید و انگشت خود را روي تکمه ي آیفون گذاشت و با
    کمی تامل آن را فشرد، لحظاتی بعد صدایی از آن طرف آیفون به گوش رسید:
    بله بفرمایید.
    ببخشید من در مورد آگهی استخدام مزاحمتون شدم، قبلا با شما تلفنی صحبت کردم.
    بله، بله بفرمایید تو.
    در باز شد و او وارد خانه شد خانم میانسالی کنار در ورودي ایستاده بود هنگامی که نزدیکتر شد دستش را پیش برد و گفت:
    رویا هستم.
    خوشبختم.



    خانم معتمد با کشیدن دست خود به عقب، رویا را به داخل دعوت کرد هنگامی که قدم به درون خانه نهاد احساس غریبی به
    او دست داد او حتی در رویاهاي خود نیز چنین قصر زیبایی را ندیده بود. گچ بریهاي مدرن، سرامیک هاي کف خانه، مبلمان و
    تمام اشیا آنجا براي او تازگی داشت. پله اي زیبا و با شکوه چون ماري به دور خود خزیده بود و اتاق هاي بالا را به طبقه پایین وصل کرده بود. پرده ها، دیوارها و همه جاي خانه به رنگ خاکستري بود گویی غباري از خاکستر در همه جا نشسته بود او می
    توانست وجود غم را در فضاي خانه حس کند همچنین احساس می کرد خانم معتمد نیز مانند او افسرده و غمگین است.
    او زن نسبتا زیبایی بود اندام موزونی داشت و پیراهن کوتاه و تیره رنگی پوشیده بود و با آن موهاي رنگ شده که سفیدي
    موهایش را پنهان کرده بود و آن آرایش ملایم، با وقار به نظر می رسید. او رویا را به اتاق پذیرایی راهنمایی کرد هنگامی که
    مقابل هم نشستند ابتدا نگاهی به رویا انداخت و سپس در حالی که تبسمی به لب داشت باب سخن را گشود:
    می خواهم قبل از هر کاري چیزهایی رو در مورد بیماري پسرم بهتون بگم، می دونین او علاوه بر ناراحتی هاي جسمی یه
    جورایی هم افسرده است. خب، این طبیعیه. ولی فکر کنم پرستاري از اون مشکل باشه چون پرستار قبلی بعد از یک هفته
    گذاشت و رفت امیدوارم شما بتونین باهاش کنار بیاین.
    من تمام سعی ام را می کنم.
    امیدوارم.
    او مکثی کرد و ادامه داد:
    من تنها زندگی می کنم پسرم خارج از کشور بود. سن و سال زیادي نداشت که براي تحصیل رفت آمریکا یه چند وقتی هست
    که برگشته از موقعی که فهمیده امیدي به زنده موندنش نیست.
    بغض راه تنفس او را بست و در ادامه صحبتهایش نتوانست کلمه اي بر لب بیاورد.
    متاسفم، شاید این سوال من شما رو بیشتر ناراحت کنه، می تونم بپرسم بیماري پسرتون چیه؟
    خانم معتمد با صداي غم آلودي گفت:
    بله او ایدز داره.
    رویا با شنیدن نام ایدز بر آشفت، او حتی از شنیدن نام این بیماري حس بدي پیدا می کرد.
    نمی دونم چرا باید پسر من گرفتار این بیماري بشه؟
    او نفس عمیقی کشید، به نظر می رسید بیان آن جمله ها برایش دشوار است.
    دکترا می گن کاري از دستشون بر نمیاد. اون داره جلو چشمام آب میشه و من دارم تلف شدن اونو تماشا می کنم.
    قطره اشکی از گوشه چشمش غلتید؛ او سکوت کرد لحظه اي بعد برخاست و گفت:
    می رم براتون چایی بیارم.
    و دقایقی بعد با یک سرویس چایی خوري زیبا برگشت و دوباره مقابل رویا نشست. فضاي خانه همچنان براي رویا غریب و نا
    شناخته بود او در حالی که فنجان چاي را از روي میز بر می داشت گفت:
    حالا کجا هستن؟
    براي پیاده روي رفته بیرون.
    این ساعت از روز هوا خیلی آلوده است. درست نیست که این موقع برن بیرون.
    به ندرت بیرون می ره، براي همین بود که من هم مخالفتی نکردم.
    آنها در سکوت چاي خود را نوشیدند پس خانم معتمد چنانچه چیزي را به خاطر آورده باشد گفت:
    راستی در مورد حقوقتون هم براي من مشکلی نیست. اگه شما بتونین با پسرم کنار بیاین هر چقدر که باشه من قبول می
    کنم.
    رویا به گل روي فنجان خیره شد و گفت:
    از سخاوت شما ممنونم من به همون مقداري که تو آگهی استخدام نوشته بودین راضی هستم. فقط اگر مشکلی نباشه من بعد
    از ظهر ها کمی زودتر برم آخه مادرم تو خونه تنهاست.
    فکر نمی کنم مشکلی باشه، من صبح ها تو شرکت هستم ولی اغلب اوقات عصرها توي خونه ام. وقتی که من هستم شما می
    تونین برین، خب پس دیگه فکر نمی کنم مشکلی باشه.
    در این هنگام صداي زنگ در توجه هر دوي آنها را جلب کرد خانم معتمد در حالی که از جا بر می خاست گفت:
    فکر کنم شروین باشه.
    رویا نیز از جا بر خاست و به همراه او به حال رفت. خانم معتمد در را گشود ، مرد جوان و بلند قدي وارد هال شد او به محض
    ورود خود و مشاهده رویا نگاه مکث داري به او انداخت و سپس چند قدم نزدیکتر شد. مرد جوان موهاي بلوند و براقی داشت
    و چشم هایش به رنگ آبی دریا بود. سرخی زیر چشمهایش نمایانگر ویروسی بود که در جانش رخنه کرده بود و با وجود آن
    همه زیبایی، او را افسرده و نا امید نشان می داد. در عین حال سر و وضع او به هم ریخته و موهایش آشفته بود. رویا از دیدن
    او کمی جا خورد. خانم معتمد کمی نزدیکتر آمد و با اشاره به رویا گفت:
    رویا خانم هستن، اگه خدا بخواد از فردا پرستاري تو رو به عهده می گیرن، تو که مخالفتی نداري؟
    شروین نگاه غمزده خود را از رویا بر گرفت و به صورت مادر انداخت و سپس بدون آنکه چیزي بگوید خرامان خرامان به
    سمت پله ها رفت و لحظاتی بعد در بالاي پله مارپیچ نا پدید شد. رویا همچنان متعجب سر جاي خود ایستاده بود صداي
    غمناك خانم معتمد دوباره در گوش او طنین افکند:
    بهتون گفتم که او خیلی افسرده است. بعضی وقت ها احساس می کنم که حتی دوست نداره منم ببینه.
    مطمئنم که اینطور نیست شما باید ایشونو درك کنین.
    خانم معتمد سري تکان داد و گفت:
    بله، مثل اینکه حق با شماست.
    رویا آستین پالتوي خود را بالا کشید و نگاهی به ساعتش انداخت.
    خب دیگه داره دیر میشه اگر اجازه بدین من برم.
    حالا تشریف داشتین.
    رویا در حالی که از در خارج می شد گفت:
    خیلی ممنون فردا صبح می آم.
    وقتی در آپارتمان را گشود همه جا تمیز و مرتب بود و بوي غذا از سمت آشپزخانه به مشام می رسید خانم ارجمند با آن
    لبخند ملیح به استقبال او آمد.
    سلام عزیزم. خسته نباشی.
    او در حالی که بوسه اي بر گونه مادر میزد گفت:
    سلام مامان. شمام خسته نباشین.
    بعد نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد:
    مگه بهتون نگفتم وقتی بر گشتم خودم کارا رو انجام می دم.
    من که نمی تونم صبح تا شب یه گوشه روي این صندلی بنشینم بعدش هم دلم رضا نمی ده تو خسته و کوفته بر گردي و تازه
    شروع کنی به کاراي خونه.
    او دستی بر صورت رویا کشید و ادامه داد:
    خب دیگه تمومش کن از خودت بگو. چیکار کردي؟
    رویا در حالی که پالتوي خود را در می آورد گفت:
    قرار شد از فردا صبح برم، از اون آدماي شیک و پیک بالا شهري هستن. راهش یه کم دوره ولی خب به حقوقش می ارزه.
    فکر کنم گفتی پسرش مریضه.
    آره تازه از آمریکا اومده، مادر و پسر تنهایی زندگی می کنن. با اون همه پول و ثروتشون از ما هم بدبخترن.
    خانم ارجمند با حالتی متفکرانه گفت:
    گوش کن رویا، حالا که قراره بري اونجا کار کنی ازت می خوام مواظب خودت باشی، می دونی من اصلا با رفتن تو به اونجا اصلا
    راضی نیستم.
    چی داري می گی مامان؟ خودت دیدي که چقدر دنبال کار گشتم حالا که یه کار با حقوق خوب پیدا کردم شما مخالفت می
    کنین.
    بعد اخمهایش را در هم کرد و گفت:
    مگه شما نمی دونین من چه جور دختري هستم؟
    عزیزم منظور من این نبود، با این کار هم مخالف نیستم فقط...
    رویا در ادامه صحبت هاي او بلافاصله گفت:
    البته بعد از قضیه سیاوش حق دارین که همچین حرف هایی بزنین، من منظور شما رو درست نمی دونم ولی مادر، من یه
    اشتباه رو هرگز دوبار تکرار نمی کنم.
    می دونم دخترم، از حرف هاي من ناراحت نشو، به من حق بده که نگران تنها بچه ام باشم.
    رویا نگاهی بغض آلود به مادرش انداخت و دست هاي او را در دست گرفت.
    مادر خیلی دوستت دارم !
    من هم همینطور عزیزم. تو تنها کس منی رویا! وقتی که نیستی بد جوري دلم می گیره.
    سعی می کنم زیاد تنهات نذارم.
    رویا تا اواسط شب بیدار بود و در افکار گوناگون غرق بود. به زندگی خود و مادرش می اندیشید و به زندگی خانم معتمد و
    پسرش، او احساس می کرد که آنها با وجود آن همه رفاه و تجملات، انسانهاي خوشبختی نیستند. او از چهره ي غمزده ي
    خانم معتمد به این احساس پی برده بود.
    صبح روز بعد مقابل خانه خانم معتمد ایستاده بود، خانم نسبتا جوانی در را به روي او باز کرد هنگامی که وارد هال شد زن
    نگاهی به او انداخت و سپس گفت:
    خانم معتمد گفته بودن که شما می یایین، شما باید پرستار آقا شروین باشین نه؟
    بله همین طوره.
    او نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
    خانم معتمد نیستن؟
    نخیر.
    او همان طور که مقابل رویا ایستاده بود سکوت کرد، ظاهر و لباس زن بسیار ساده و فقیرانه بود. او قد بلندي داشت و نسبتا
    زیبا بود. رویا از نگاه ها و طرز صحبت او احساس کرد او زن کنجکاوي است. زن لحظاتی به رویا نگاه کرد و سپس در حالی که
    به سمت آشپزخانه می رفت گفت :
    اسمم نسرینه. هفته اي دو سه روز میام انجام کار کنم، یعنی نظافت و رفت و روب و از این کارا.
    منم رویا هستم.
    خوشحالم که یکی پیدا شد حداقل آدم باهاش حرف بزنه.
    او در حالی که ظرفهاي روي میز را با سر و صداي زیادي جمع می کرد ادامه داد:
    من که هر وقت میام اینجا دلم حسابی می گیره. خانم که همیشه گرفتار کارهاي شرکت هستن. وقتی هم که خونه بیان یا تو
    اتاق پسرشون هستن یا اینکه تو خودشونن و با هیچ کس حرف نمی زنن. آقا شروین هم که خودشو توي اتاق حبس کرده و یا
    خوابه یا داره پیانو می زنه. بعضی وقتها می رم و اتاقشو جمع و جور می کنم و بر می گردم ولی اون متوجه من نمی شه. اون
    باغبونه هم که هفته اي یه دفعه می بینمش مثل اینکه لاله، زبون نداره، من که تا حالا صداشو نشنیدم والا آدم دلش می پوسه. یه بنی بشري پیدا نمی شه آدم دو تا کلام باهاش حرف بزنه.
    او شروع به شستن ظرفها کرد و دیگر چیزي نگفت، رویا نمی دانست چرا با دیدن نسرین خانم، اعتماد به نفس بیشتري پیدا
    کرد. شاید بخاطر آنکه او نیز هم کیش و تبار آنها بود و شباهتی به مردم اعیان نشین آنجا نداشت. در حالی که پالتوي خود را
    در می آورد با صداي بلندي گفت:
    می تونین اتاقشو به من نشون بدین؟
    او بدون آنکه به طرف رویا برگردد گفت:
    طبقه بالا دست راست، اولین اتاق.
    رویا با صداي ضعیفی از او تشکر کرد و به سمت پله ها رفت. همان طور که پله ها رو یکی یکی پشت سر می گذاشت اضطرابی
    وجودش را در بر گرفته بود او دلیل این احساس را نمی دانست. او هرگز قدم به چنین مکانی نگذاشته بود. در دو طرف
    راهروي بزرگ، اتاقهاي متعددي قرار داشت به اولین در چشم دوخت و پشت در ایستاد نفس عمیقی کشید و آهسته چند
    ضربه به در نواخت. منتظر ماند اما صدایی نشنید وقتی براي بار دوم جوابی از آنسوي در نیامد آهسته در را گشود و وارد اتاق
    شد فضاي اتاق بسیار تاریک بود. پرده ضخیم سیاه رنگی مرزي بین روشنایی خورشید و تاریکی اتاق انداخته بود. به سمت
    پنجره رفت و پرده را کنار کشید و درون اتاق نمایان شد او از دیدن آن همه عکسهاي بزرگ و زیبا که بر روي دیوارها و سقف
    اتاق به چشم می خورد به شگفت آمد.
    شروین آسمانی کوچک در اتاق خود جاي داده بود. ستاره ها و کهکشانها و آن تصاویر از آسمان زیبا واقعا چشم نواز بود.
    تلسکوپ بزرگی در گوشه اتاق توجه او را جلب کرد. در آنسوي اتاق نیز پیانوي با شکوهی خود نمایی می کرد او از دنیاي
    موسیقی چیزي نمی دانست به یاد حرفهاي نسرین خانم افتاد که از پیانو نواختن شروین گفته بود؛ به سمت تخت شروین
    برگشت که کنار پنجره قرار داشت و شروین چون پریان در بستر سپید خود به خواب فرو رفته بود.
    رویا پنجره را باز کرد هواي سرد صبحگاهی به درون اتاق هجوم آورد. در این هنگام، شروین به آرامی چشمهایشرا گشود و
    به محض اینکه متوجه حضور رویا شد برخاست و در جاي خود نشست. رویا لبخند کمرنگی بر لب آورد و گفت:
    صبح بخیر.
    شروین موهاي بلند خود را از روي صورتش کنار کشید و نگاهی به رویا انداخت.
    عذر می خوام که بیدارتون کردم، موقع خوردن داروهاتونه.
    این جمله را رویا بیان کرد و ناگاه نگاهش با نگاه او گره خورد او به وضوح سایه مرگ را در صورت شروین مشاهده می کرد.
    چشمهایش مانند دریایی بود که سپیده دم خورشید بر آن تابیده باشد و ساحل سرخ رنگ چشمهایش که در اندوهی عمیق
    فرو رفته بود. او در دانشکده پزشکی از ایدز بسیار شنیده و خوانده بود. از شنیدن نام این بیماري همیشه احساس بدي پیدا
    می کرد. مرضی که به سادگی در جسم انسان رخنه می کند و تا زمانی که آخرین ذره وجودش را نابود نسازد او را ترك نمی
    کند. صداي شروین او را به خود آورد. چهره او در هم رفته بود.
    صبح به این زودي بیدارم کردین که بگین وقت خوردن داروهاتونه.
    رویا از طرز برخورد شروین جا خورده بود .
    شما باید داروهاتونو سر وقت بخورین.
    شروین از جا برخاست و با صورت برافروخته رو به رویا گفت:
    خانم، من بهتر از همه می دونم که کی به دارو نیاز دارم، الان هم بیشتر از هر چیز به خواب نیاز دارم.
    رویا از حرف او به شدت ناراحت شد.
    شما می تونین نخورین. ولی من یه پرستارم و وظیفه ام اینه که مراقب سلامتی بیمارم باشم و فکر می کنم مادرتون هم براي
    همین منظور منو استخدام کردند.
    آنها لحظه اي در سکوت به هم خیره ماندند و سپس شروین با عصبانیت به سمت تلفن رفت و گوشی تلفن را برداشت و شروع
    به گرفتن شماره کرد. رویا فکر می کرد او قصد تماس با مادرش را دارد. خانم معتمد به او گفته بود که شروین دچار ناراحتی
    اعصاب و افسردگی شده است با خود اندیشید که شاید برخورد او با شروین درست نبوده و او می بایست با ملایمت بیشتري
    با بیمار خود رفتار می کرد ولیکن نفرتی که از جنس مخالف در دل او زنگار بسته بود مانع از آن می شد که بتواند با یک مرد
    رفتار عاطفی داشته باشد. هر چند که تلاش می کرد این طرز تفکر را در پرستاري از بیماران خود به کار نبندد اما احساس
    جریحه دار شده او، منطقش را تحت الشعاع قرار می داد.
    شروین از گرفتن شماره مایوس شد و گوشی تلفن را با عصبانیت به روي میز گذاشت. رویا هنگامی که می خواست اتاق را
    ترك کند نگاهی به او انداخت و گفت:
    بهتره تشریف بیارین پایین صبحانه بخورین، بعد از اون هم وقت خوردن قرصهاتونه.
    وقتی جمله او تمام شد بی آنکه منتظر شنیدن جوابی باشد اتاق را ترك کرد. شروین همانجا ایستاده بود لحظاتی بعد کمی
    آرام شد و خود را روي تخت انداخت و بی اختیار به رویا اندیشید. چشمها و نگاه هاي رویا براي او تازگی داشت در عین حال
    احساس می کرد آن چشمها را سالهاست که می شناسد چشمهاي درشت و سیاه رنگی که غم، درونش موج می زد نمی
    دانست چرا در مورد رویا احساس عجیبی دارد؟ برخاست و به سمت دستشویی رفت هنگامی که آبی به صورتش زد تصویر
    خود را در آینه نگاه کرد گویی که مرگ از روي حسد، چنگ بر زیبایی او افکنده بود. وقتی تاولهاي روي پوستش را می دید
    که هر روز عمیق تر می شدند ترس تمام وجودش را در بر می گرفت.
    بعد از گذشت چندین ماه هنوز نمی توانست به این باور برسد که در آینده اي نزدیک، مرگ به سراغ او خواهد آمد نگاهی به
    بازوي سمت چپ خود انداخت که تصویر یک عقاب خالکوبی شده بود، او با نوعی انزجار به این تصویر نگاه می کرد.
    دقایقی بعد با موهاي به هم ریخته و سر و وضع آشفته به طبقه پایین سرازیر شد هنگامی که سر میز صبحانه نشست رویا از
    جا برخاست و در حالی که از آنجا دور می شد گفت:
    بعد از صبحانه بیاین تو اتاقتون باید معاینه تون بکنم.
    شروین جوابی نداد به نظر می رسید که اصلا حرفهاي او را نشنیده است. رویا به عقب برگشت و گفت:
    بهتره یه شونه هم به موهاتون بزنین.
    شروین با شنیدن این جمله به عقب برگشت و نگاهی عصبانی و متفکرانه به رویا انداخت و سپس از روي صندلی برخاست به
    طبقه بالا رفت. نسرین خانم زیر چشمی به آنها نگاه می کرد. رویا پشت پنجره ایستاده و به بیرون چشم دوخته بود فضاي
    بیرون او را محو خود کرده بود تصمیم گرفت سري به باغ بزند صداي نسرین خانم او را از دنیاي خود بیرون کشید:
    از من می شنوي زیاد خودتو ناراحت نکن من از وقتی که آقا شروین رو دیدم همین طور دمق و گرفته است، ولی جوون
    خوبیه، خیلی هم مهربونه، جوون به اون قشنگی ولی خب چه فایده.
    رویا به طرف او برگشت و به چشمهایش خیره شد، نسرین خانم در مقابل نگاههاي کنجکاو او ادامه داد:
    می گن تو خارج ایدز گرفته، معلوم نیست چه جوري، خدا گرفتارشون کنه جوون مردم رو به چه روزي انداختن.
    رویا همچنان ساکت بود و نگاه می کرد نسرین خانم که احساس می کرد رویا از شنیدن حرفهاي او ناراحت شده است نگاهی به این طرف و آن طرف خود انداخت و گفت:
    هزار تا کار دارم اونوقت اومدم اینجا وایستادم.
    بعد از آنجا دور شد. رویا همچنان در فکر بود او هنوز دلیل بیماري شروین را نمی دانست با همین افکار از ساختمان خارج
    شد. فضاي باغ بسیار رویایی و دل انگیز بود. برگهاي رنگارنگ پاییزي، فرش زیبایی بر پاي درختان نهاده بودند و باد لا به لاي
    شاخه هاي درختان هو می کشید و آنها را نوازش می کرد و درختان سرمست، شاخه هایشان را به این سو و آن سو می
    کشیدند. او آهسته قدم بر می داشت و از این همه زیبایی لذت می برد. قدم زدن در آن مکان براي او رویایی بود.
    کنار استخر بزرگ وسط باغ ایستاد، قطره هاي کوچک باران روي صورتش فرو می ریخت نگاهی به آسمان انداخت که دوباره
    هواي گریستن داشت. نگاهش تاب خورد و به نماي ساختمان افتاد ناگهان متوجه شروین شد که از پشت پنجره اتاق خود، او
    را تماشا می کرد.
    چند ضربه به در نواخت و وارد اتاق شد. شروین هنوز کنار پنجره ایستاده بود او متوجه ورود رویا به اتاق شد اما هیچ حرکتی
    نکرد. رویا احساس می کرد به طور نا خواسته دلش به حال او می سوزد چند قدم به او نزدیکتر شد و در حالیکه به کف اتاق
    خیره شده بود آهسته گفت:
    من شما رو درك می کنم، می فهمم قرار گرفتن توي همچنین وضعیتی چقدر سخته و نمی شه انتظار داشت شما با همه
    برخورد صمیمی و مودبانه داشته باشین. من می فهمم که همه چیز براي شما بی معنیه.
    او لحظه اي مکث کرد و سپس ادامه داد:
    ولی قبول کنید که شما یه آدم خودخواه هستید.
    در این هنگام شروین به عقب برگشت و به صورت او خیره شد او لبخند تمسخر آمیزي بر لب داشت، آهسته گفت:
    خودخواه؟ جالبه! تا تعریف شما از خودخواه بودن چی باشه.
    او خنده کوتاهی کرد و ادامه داد:
    پس من یه آدم خودخواهم؟
    رویا از طرز برخورد او عصبانی شد و با صداي بلندي گفت:





    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بله شما خود خواهین. اونقدر خودتونو بزرگ می بینین که اهمیتی به دیگران نمی دین. این نهایت خودخواهیه که شما حتی توجهی به مادرتون که شدیدا نگران شماست ندارین.
    شروین چند قدم نزدیکتر آمد و در ادامه صحبتهاي او بلافاصله گفت:
    کی به من اهمیت می ده؟ اصلا مردن یا زنده بودن من چه فرقی به حال شما می کنه؟ چرا باید به دیگران اهمیت بدم؟ چرا
    باید به دنیایی دل خوش کنم که چند وقت بیشتر توش نیستم؟
    او پریشان و بی حال روي تخت نشست و به فکر فرو رفت. رویا به او نزدیکتر شد و مقابل او ایستاد. دیگر اثري از عصبانیت
    در چهره آنها دیده نمی شد.
    ولی شما زنده هستین و توي این دنیا زندگی می کنین. پس درست نیست که از حالا به انتظار روزي بنشینین که قراره
    بمیرین.
    شروین سرش را بالا گرفت و به چشمهاي او خیره شد به ناگاه آرامشی عجیب در وجودش نشست، نگاهش از چشمهاي رویا
    جدا شد و در دستهاي خود فرو افتاد.
    وقتی به ایران برگشتم تصمیم گرفتم این چند وقتی که زنده هستم پیش مادرم بمونم. دور از همه شلوغیها و دغدغه ها، دور
    از همه جنب و جوشها و آرزوهاي نا تمام. می خواستم توي این مدت کوتاه در سکوت و تنهایی سعی کنم که معنی زندگی رو
    بفهمم. به همه چیزهایی که هیچ وقت فرصت فکر کردن به آنها رو نداشتم فکر کنم. می خواستم توي تنهایی سرنوشت،
    خودمو راحت تر بپذیرم، ولی مادرم، می دونم که چقدر دوستم داره ولی اون با کارهایی که می کنه با مهمونیهایی که ترتیب
    می ده واقعا منو کلافه کرده. من می خوام تنها باشم ولی اون اینو نمی فهمه، می خواد یه جور سرگرمم کنه، درست مثل
    بچگی هام.
    رویا به آرامی کنار او نشست.
    مطمئن باشید که هیچ کس به اندازه مادرتون شما رو دوست نداره. اون هر کاري می کنه براي شادي شماست. می خواد شما
    رو از این حال و هوا بیرون بیاره، من می دونم که اون چقدر از این وضعیت عذاب می کشه، شما باید به فکر اون هم باشید.
    شروین سرش را تکان داد و به آرامی گفت:
    من قدرت درك رو از دست دادم درست احساس زندانیایی رو دارم که به مرگ محکوم شدن و هیچ راهی براي نجاتشون
    نیست و روزهاي باقیمانده عمرشونو می شمارن، ولی من بیگناه به این مرگ محکوم شدم.
    من هنوز دلیل بیماري شما رو نمی دونم.
    رویا نمی خواست این سوال را از او بپرسد ولیکن نمی دانست چطور شد که در آن لحظه این سوال را بر زبان آورد. شروین به
    طرف او برگشت و بعد از لختی سکوت گفت:
    دونستنش چه فرقی به حال شما می کنه؟
    رویا از جا برخاست و گفت:
    بله، فرقی به حال من نمی کنه.
    او هنگامی که می خواست فشار خون شروین را اندازه بگیرد متوجه خالکوبی روي بازوي او شد. شروین نگاهی به او انداخت و
    گفت:
    خالکوبیه قشنگیه؟
    بله.
    به خاطر همین خالکوبی زیبا گرفتار این ویروس شدم.
    حتما هم براي مد این کار رو کردین.
    نه، سر شرط بندي با یکی از دوستام.
    او مکثی کرد و سپس با صداي غم آلودي ادامه داد:
    چند ماه پیش مرد.
    کی فهمیدین که مبتلا شدین؟
    خیلی دیر، وقتی که دیگر کار از کار گذشته بود. هشت سال پیش وقتی که اون خالکوبی لعنتی رو کردم به ایدز مبتلا شدم.
    رویا نگاهی به شروین انداخت که موهاي بلند و براقش به روي صورتش ریخته بود. او برخاست و به سمت پنجره رفت و دوباره
    همانجا ایستاد. نمی دانست چه دلیلی باعث شده است تا او با رویا به درد دل بنشیند. شاید هم رویا پرستار دلسوز و مهربانی
    بود. هنگامی که این جمله ها از ذهن او می گذشت ناگهان عصبانی شد و همان طور که پشت به رویا ایستاده بود گفت:
    حالا اگه کنجکاوي هاتون تموم شده لطف کنید و از اتاق برید بیرون. می خوام تنها باشم.
    رویا از گفته او ناراحت شد، لحظاتی به او خیره ماند و سپس بدون آنکه چیزي بگوید اتاق را ترك کرد و از پله ها به طبقه پایین سرازیر شد. احساس خستگی می کرد، نمی دانست چرا باید یک فرد تحصیل کرده گرفتار چنین اشتباهی شود؟ و
    نمیدانست که چگونه با شخصیت مرموز بیمار خود کنار بیاید؟ او پشت پنجره نشست و چشمهایش را براي لحظاتی فرو بست،
    در این هنگام آهنگ دلنشین پیانو در فضاي خانه طنین افکند.
    با صداي نسرین خانم چشمهایش را گشود او در حالی که فنجان چاي را مقابل رویا می گذاشت گفت:
    باز هم داره پیانو می زنه.
    رویا در جاي خود تکانی خورد و گفت:
    شما چند وقته اینجا کار می کنین؟
    نزدیکهاي یک سال.
    از وقتی که اومدین حالش این طوري بود؟
    نه، آقا شروین چند ماه بیشتر نیست که اومده. اوایل بهتر از حالا بود. بعضی وقتها حسابی اوقات تلخی می کنه. بیچاره خانم،
    یه چشمش اشکه یه چشمش خون. یه وقتهایی می رم اتاقش می بینم نشسته و داره آروم گریه می کنه، یه مادر تحمل
    سردرد بچه شو نداره چه برسه به اینکه بشینه و منتظر مرگ اون باشه. خدا بهش صبر بده.
    رویا نگاهی دقیق به صورت نسرین خانم انداخت در عین حال که چشمان غمگینی داشت اما چهره اش شاداب به نظر می
    رسید و پشت سر هم حرف می زد. رویا احساس می کرد که زندگی او بی شباهت به گذشته مادرش نیست او آن دوان سخت
    را به خوبی به یاد داشت. روزهایی که مادرش او را در خانه تنها می گذاشت و براي کار به خانه هاي مردم می رفت.
    نسرین خانم شما بچه دارین؟
    نسرین خانم از سر تعجب نگاهی به او انداخت و گفت:
    بله، دو تا بچه دارم.
    وقتی که می آیین اینجا اونا پیش کی می مونن؟
    نسرین خانم که احساس می کرد همدردي براي خود پیدا کرده است آهی کشید و گفت:
    اي خانم دست رو دلم نذارین که خونه، پیش کی می خواستین بمونن؟ صبحها که مدرسه می رن بعد از ظهرها هم توي خونه
    تنهان. آخه من بجز اینجا چند جاي دیگه هم کار می کنم.
    او فنجان چاي را از روي میز برداشت و خود را روي صندلی عقب تر کشید و به درون فنجان خیره شد رویا همچنان در مورد
    گذشته او کنجکاو بود. او محتاطانه سوال می کرد تا نسرین خانم احساس نکند قصد فوضولی دارد. نسرین خانم دوباره آهی
    کشید و لب به سخن گشود.
    چی بگم؟! روزگار روي خوش به ما نشون نداده، توي خونه پدري که شکنجه هاي نا مادري را می کشیدم، بعدش هم که شوهر
    کردم بخت و اقبال سیاه، دست از سرم بر نداشت پیش خودم گفتم اگه شوهر کنم همه درد و سختی ها تموم میشه غافل از
    این سرنوشت شوم.
    اوایل زندگیم خوب بود ولی یواش یواش فهمیدم شوهرم رفتار عادي نداره. همش کاراي عجیب و غریب می کرد. بردمش
    پیش دکتر یه چند ماهی خوب بود ولی چند ماه بعد روز از نو روزي از نو. دکترا می گفتن جنون داره، دیگه این آخریا از ترس
    جون خودم و بچه هام شبها خوابم نمی برد یه شب وقتی از خواب پریدم دیدم چاقو به دست نشسته بالا سرم. جیغی زدم و
    هر جوري بود از دستش فرار کردم. از سر و صداي ما همسایه ها ریختن تو حیاط و گرفتنش، روز بعد هم از تیمارستان اومدن
    و بردن. دلم براش سوخت آخه دوستش داشتم. بعد اون، من موندم و دو تا بچه و دربدري.
    چرا بر نگشتین خونه پدرتون؟
    خانم خونه پدر کجا بود. پدرم چند سال پیش عمرشو داد به شما. اون عفریته هم تقاص کارهاشو پس داد و چند وقت پیش
    هم دور از جون شما مثل یه سگ مرد، نه کسی، نه کمکی، نه ارث پدري بالاخره با هر سختی که بود این چند سال رو سر
    کردم حالا نشستم سر بچه هام تا بزرگ بشن و به سر و سامونی برسن، پسرم الان ده یازده سالشه، درس می خونه و بزرگ
    می شه و دست مادرشو می گیره.
    او هنگامی که این جملات رو می گفت لبخندي بر لب داشت. رویا احساس می کرد که او به دور دستها می نگرد. او اشتباه
    نکرده بود، سرنوشت نسرین خانم بی شباهت به سرنوشت مادرش نبود. از شنیدن حرفهاي او دلش به درد آمده بود با خود
    می اندیشید که کسی نیست در این دنیا غمی نداشته باشد چه آنهایی که در پول و رفاه به سرمی برند و چه آنهایی که مانند
    نسرین خانم اسیر سرنوشتی تلخ هستند وبا این حال همیشه لبخندي بر لب دارند و با امید به آینده می نگرند.
    هنگامی که به خود آمد نسرین خانم از آنجا رفته بود و صداي آهنگ نیز دیگر به گوش نمی رسید. با صداي در به عقب
    برگشت، خانم معتمد وارد هال شد. رویا به سمت او رفت و سلام کرد خانم معتمد در حالی که لباسهایش را در می آورد گفت:
    سلام دخترم خسته نباشی.
    رویا لبخندي زد و از او تشکر کرد، در این هنگام نسرین خانم به جمع آنها پیوست.
    سلام خانم، خسته نباشید.
    شما هم خسته نباشین، نسرین خانم من خیلی گرسنه ام، امیدوارم که غذات آماده باشه.
    بله خانم آماده است.
    او پالتوي خانم معتمد را گرفت و از آنجا دور شد. خانم معتمد رو به رویا کرد و گفت:
    حال شروین چطوره؟
    رویا به نسرین خانم که به سمت آشپزخانه می رفت چشم دوخت و گفت:
    نمی دونم چی بگم، من سعی خودمو کردم، ولی مثل اینکه زیاد مایل نیستند که من ازشون پرستاري کنم.
    خانم معتمد دستی به شانه او زد و گفت:
    شما یه کم تحمل کنید من راضیش می کنم، اون به پرستار نیاز داره.
    و در حالی که به سمت پله ها می رفت گفت:
    اونجوریش رو نگاه نکن شروین قلب مهربونی داره .
    و سپس از پله ها بالا رفت. رویا همانجا ایستاده بود و به حرفهاي او فکر می کرد صداي جر و بحث شروین و خانم معتمد از
    طبقه بالا به گوش می رسید. او نمی خواست درگیر مسائل خانوادگی شود. تحمل آن وضعیت برایش مشکل بود؛ تصمیم
    گرفت با خانم معتمد صحبت کند و با همین منظور به طبقه بالا رفت در اتاق شروین بسته بود اما صداي آنها به خوبی شنیده
    می شد:
    شروین اگر به فکر خودت نیستی به فکر من باش. وقتی که پامو از خونه می ذارم بیرون مدام دلم شور می زنه که نکنه اتفاقی
    برات بیفته.
    مادر من که بچه نیستم، به خدا حالم خوبه، من می خوام تنها باشم ولی نمی دونم چرا شما اینو درك نمی کنین؟
    من خوب می فهمم. ولی بهت اجازه نمی دم توي این خونه از تنهایی بپوسی، همین حالا هم دارم تدارکات یه سفر رو می بینم
    تا به محض اینکه حالت کمی بهتر شد با هم دیگه بریم.
    کجا بریم مادر؟ من خوب شدنی نیستم، خوبه خودتون دارین می بینین که حالم روز به روز بدتر میشه، پس چرا دوست دارین
    خودتون و منو عذاب بدین؟
    تمومش کن شروین، دیگه حق نداري از این حرفها به زبون بیاري، دکترا هر چی گفتن واسه خودشون گفتن، هیچ کس از
    آینده خبر نداره، مهم اینه که تو حالا پیش منی و من نمی ذارم تو با این بچه بازیهات زندگی رو به کام هر دو تامون تلخ کنی.
    آنها سکوت کردند. رویا دستش را پیش برد تا در بزند اما با شنیدن صداي شروین دست نگه داشت.
    باشه مامان حرفهاي تو قبول ولی حداقل این دختر رو ردش کن بره. ترحمهاي اون منو عصبی می کنه نمی خوام بیاد اینجا
    واسته و مدام به من دستور بده.
    اشتباه می کنی شروین، رویا دختر مهربونیه اون اصلا...
    تحمل رویا دیگر تمام شده بود چند بار محکم به در زد صداي خانم معتمد او را به داخل فرا خواند هنگامی که وارد اتاق شد
    بی معطلی گفت:
    من قصد فضولی نداشتم نا خواسته حرفهاتونو شنیدم. می دونید خانم معتمد شما یه آگهی داده بودین و یه پرستار می
    خواستین منم براي کار اومدم اینجا ولی اگه قرار باشه اعصاب خورد کنی داشته باشیم باید در حضور پسرتون بهتون بگم که
    از این کار منصرف شدم. من به حد کافی براي خودم دغدغه و مشکل دارم و دیگه اعصابی برام نمی مونه که بیام اینجا و با
    ایشون یکی بدو کنم. اگه شما حرفی ندارین من می رم، فکر کنم بتونین یه پرستار دیگه پیدا کنین.
    در حین گفتن این جمله ها صدایش می لرزید خانم معتمد به سمت او آمد و با مهربانی گفت:
    دخترم من که بهت گفتم یه کم تحمل داشته باش، می ریم تو اتاق من و با هم دیگه حرف می زنیم.
    شروین سرش را به زیر انداخته بود و چیزي نمی گفت. آنها از اتاق خارج شدند، اتاق خانم معتمد، رو به روي اتاق شروین بود.
    او از رویا دعوت کرد تا روي صندلی کنار پنجره بنشیند فضاي با شکوه و زیباي اتاق توجه رویا را به خود جلب کرده بود. در
    مقایسه با آن همه تجملات، این اتاق در نظر او چقدر ساده و بی آلایش بود. رویا متوجه تابلوي بزرگی شد که بر بالاي تخت
    خانم معتمد نصب شده بود. به نظر می رسید که تصویر خود خانم معتمد باشد اما در آن تابلو بسیار جوان و شاداب بود. نقاش
    تصویر او را بسیار زیبا و واقعی ترسیم نموده بود. رویا محو تماشاي تابلو بود که صداي خانم معتمد او را به خود آورد. او
    دستهایش را به روي لبه ي صندلی گذاشته بود و به رویا نگاه می کرد.
    نمی دونم چرا وقتی که دیروز دیدمت احساس کردم تو می تونی به شروین کمک کنی و اونو ا این حال و هوا بیرون بیاري و
    نمی دونم به چه دلیل روي این احساس حساب باز کردم شاید بخواي به من بگی که، مگه من یه روان شناسم؟ ولی باید بهتون
    بگم که شروین بیشتر از یه روان شناس به یکی نیاز داره که اونو درك کنه و بتونه بهش کمک کنه. می دونم این خواسته ي
    غیر معقولیه و وظیفه ي تو صرفا تنها پرستاري از شروینه ولی تو اگه بخواهی باهاش کنار بیایی و بتونی بهش کمک کنی من
    هم در مقابل هر کاري که بخوایی می کنم، حتی می تونم حقوقی که بهت پیشنهاد کردم رو دو برابرش کنم .
    رویا ابروهایش را در هم فرو برد و به چشمهاي خانم معتمد که به او چشم دوخته بود خیره شد و گفت:
    من منظور شما رو نمی فهمم، شما از من می خوایین که چی کار کنم؟
    ازت می خوام که اونو به زندگی امیدوار کنی، نمی دونم یه کاري، یه برنامه اي، یه جوري که اونو از این جهنم بیرون بکشی.
    شما که از همه بهش نزدیک ترین، چرا خودتون این کار رو نمی کنین؟
    خانم معتمد چند بار سرش را به این طرف و آن طرف تکان داد و مستاصل و درمانده دستش را به روي پیشانیش گذاشت و
    آهسته گفت:
    من تمام تلاشمو کردم. هر کاري که می تونستم انجام دادم مسافرت، مهمونی، نذاشتم یه لحظه هم تنها باشه. ولی اون هر روز
    بدتر از دیروز می شه.داره از دستم می ره!
    او هنگامی که این جمله ها را بر زبان می آورد بغض در گلویش سنگینی می کرد و تلخی آن سینه اش را می سوزاند؛ بعد از
    لختی سکوت بغضش را فرو خورد و در حالی که سعی می کرد چشمهاي پر از اشکش را از رویا پنهان کند گفت:
    دکترا گفتن علاجی براي بیماري او نیست با این حال معلوم نیست که اون کی می خواد...
    او نتوانست جمله اش را به پایان برساند پیدا کردن کلمه ها در آن لحظه برایش دشوار بود.
    نمی خوام از حالا به سوگش بشینم. اون زنده است و می خوام تا وقتی که نفس می کشه مثل بقیه ي مردم زندگی کنه، آینده
    هر چی که هست من نمی خوام بهش فکر کنم. مهم اینه که اون الان برگشته پیش من، بعد از چندین سال.
    قطره اشکی از گوشه ي چشمش غلتید و فرو افتاد.
    همیشه منتظر بودم شروینم برگرده و اینجا با من زندگی کنه، اون به من قول داده بود که بعد از تحصیلاتش برگرده ایران،
    حالا برگشته، ولی این شروین افسرده و نا امید شروین من نیست.
    همانطور که اشک از چشمهایش فرو می چکید به رویا خیره شده بود.
    حالا من چیکار کنم؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ من مجبورم به خودم دروغ بگم و به خودم بقبولونم که اون نمی میره، حتی
    نمی تونم یک لحظه هم تصورشو بکنم که شروین من به زودي می میره.
    رویا متحیر و ناراحت به او نگاه می کرد و نمی دانست چگونه احساس همدردي خود را به او ابراز کند او چیز زیادي نتوانست
    بر زبان بیاورد و به گفتن دو کلمه اکتفا کرد:
    واقعا متاسفم!
    خانم معتمد چند برگه از دستمال کاغذي روي میز را با خشونت بیرون کشید و اشکهایش را پاك کرد سیاهی روي پلکهایش
    در صورتش پخش شده بود.
    خانم معتمد من می فهمم که شما چی دارین می گین و باور کنید که از ته دل براي این پیشامد ناراحتم، من همیشه شاهد
    درد کشیدن مردم بودم چون محیط کاري من اینطور بود و همیشه با دلسوزي تمام از مریضام پرستاري می کردم، ولی در
    مورد شروین نمی دونم چرا اون طور که باید نمی تونم باهاش کنار بیام؟ راستشو بخواین اون خیلی سر سخته هیچ جوري
    حاضر نیست که من بهش کمک کنم. احساس می کنم اون فکر می کنه که من بهش ترحم می کنم.
    در این هنگام خانم معتمد با یک حرکت ناگهانی دستش را به روي دست او گذاشت و به سختی فشرد. رویا با حیرت به
    چشمهاي گشاد شده ي او نگاه می کرد.
    ازت خواهش می کنم رویا به خاطر من تلاشتو بکن. شروین اینجا هیچ دوستی نداره که اونو از این تنهایی بیرون بیاره خودش
    هم که حاضر نیست پاشو از اتاق بیرون بذاره.
    ولی من نمی دونم چیکار باید بکنم.
    یه کاري کن که اون کمتر به مرگش فکر کنه، از اتاق بیرون بیاد، تو مهمونیها باشه، براي خودش دوستایی پیدا کنه.
    او چشم به پنجره دوخت و ادامه داد:
    من خیلی ها رو دیدم که درست وضعیت شروین رو داشتند و با این حال به زندگی عادي خودشون ادامه می دادند، می دونی
    دخترم من خدا رو فراموش نکردم و هنوز بهش امیدوارم، می دونم او چه معجزه هایی می تونه بکنه.
    رویا که تا کنون احساس می کرد خانم معتمد یک زن پولدار و خشک و مودب است اما اکنون می دید که او در نهایت درماندگی و تنهایی از رویا کمک می خواهد. چاره اي جز ماند نداشت. نه تنها به خاطر اصرار خانم معتمد بلکه بخاطر مبلغ
    قابل توجهی که از این کار دریافت می کرد و سخت به آن پول نیاز داشت. خانم معتمد همچنان ساکت بود.
    من همه ي تلاشمو می کنم.
    خانم معتمد لبخند تلخی زد و گفت: ممنونم
    شما خیلی صبور و منطقی هستین، درست بر عکس من، احساسات باعث می شه تا انسانها زود شکست بخورن، امیدوارم
    شروین هم به شما رفته باشه.
    خانم معتمد که حالا کمی آرام شده بود گفت:
    تو دختر مهربونی هستی من همون اول که دیدمت به این موضوع پی بردم.
    او مکثی کرد و ادامه داد:
    راستی رویا تو ازدواج کردي؟
    رویا از سوال ناگهانی خانم معتمد جا خورده بود.
    چطور شد که این سوال به ذهنتون رسید.
    همین جوري براي آشنایی بیشتر، البته می تونی جواب سوال من رو ندي.
    نه مسئله اي نیست حقیقتش بله، من ازدواج کردم ولی به شکست منجر شد.
    یعنی طلاق گرفتین؟
    شاید بشه گفت طلاق! شوهرم گذاشت و رفت الان دو سالی می شه که رفته.
    خبر نداري کجا رفت؟
    نه! اوایل می خواستم بدونم اما به مرور اهمیتش رو برام از دست داد. اصلا برام مهم نیست که زنده است یا مرده، من از همه
    ي مرداي دنیا بدم میاد همشون مثل همن.
    من متاسفم، اما تو نباید این طور قضاوت کنی، نمی شه همه مثل هم باشن، تو خیلی زود ازدواج کردي شاید دلیلش این بوده
    که نتونستی انتخاب درستی داشته باشی. من درست بر عکس تو عاشق شوهرم بودم و حالام که چندین ساله منو ترك کرده
    باز هم همون طور عاشقش هستم. وقتی به یاد اون می افتم احساس جوونی و شادابی می کنم وقتی که باهاش درد دل می کنم و از شروین بهش می گم اون منو دلداري می ده.
    اونم شما رو ترك کرده؟
    خانم معتمد آهی کشید و دوباره به بیرون از پنجره خیره شد.
    بله عزیزم، اون منو ترك کرد و به جایی رفت که من هرگز نتونم دنبالش برم.
    رویا متعجب از گفته هاي او منتظر ادامه ي صحبتهاي او بود خانم معتمد آرام صحبت می کرد گویی که از به یاد آوردن
    خاطراتش لذت فراوانی می برد. در این هنگام صداي در، رویاي زیباي او را به هم ریخت. نسرین خانم وارد اتاق شد و هنگامی
    که با نگاه پرسش گرانه ي آنها روبرو شد سرفه اي تصنعی کرد و گفت:
    نمی خوایین تشریف بیارین پایین، غذا از دهن افتاد .
    خانم معتمد در حالی که از جا بر می خاست گفت:
    چرا نسرین خانم الان میاییم پایین.
    نسرین خانم اتاق را ترك کرد و او به رویا گفت:
    طوري سرگرم صحبت شدیم که یادم رفت یه ساعت پیش گرسنه ام بود، خب دیگه بریم پایین.
    رویا از روي صندلی برخاست و گفت:
    اگه اجازه بدین من برم خونه، مادرم براي ناهار منتظره. حال شروین هم که زیاد بد نیست فردا صبح میام.
    همین حالا می خواهی بري؟ بمون بعد از ناهار میري.
    خیلی ممنون. به مادرم گفته بودم ظهر بر می گردم.
    خانم معتمد لحظه اي سکوت کرد و سپس با مهربانی گفت:
    بسیار خب می تونی بري، در ضمن فردا صبح باید شروینو ببرم بیمارستان.
    براي چی؟
    نمی دونم والله، براي یه سري آزمایشات دیگه، دکترش گفته، براي همین صبح خونه نیستیم می تونی بعد از ظهر بیایی.
    هنگام خارج شدن از اتاق، خانم معتمد گفت:
    تو با مادرت زندگی می کنی؟
    بله.
    تنهاي تنها؟
    بله خانم، تنهاي تنها.
    او آهی کشید و گفت: پس شمام مثل ما تنها هستین.
    رویا بعد از لختی سکوت آهسته گفت: نمی دونم، شاید.
    خانم معتمد رو به او کرد و لبخندي زد آنگاه گفت:
    می تونی منو با اسم کوچیکم مینا صدا کنی.
    رویا لبخندي بر لب آورد و سپس به همراه خانم معتمد به طبقه ي پایین سرازیر شد، او در حالی که پالتوي خود را به تن می
    کرد با نسرین خانم خداحافظی کرد. هنگامی که می خواست از در خارج شود متوجه شروین شد که از پله ها پایین می آمد
    آن دو نگاهی به هم انداختند و سپس رویا آنجا را ترك کرد. هنگامی که شروین به مادرش نزدیک تر شد آهسته گفت:
    رفت؟!
    بله رفت، نمی دونم دختر به اون مهربونی، تو چطور از اون بدت میاد.
    شروین چیزي نگفت و به سمت پنجره رفت و در جایی که رویا صبح آنجا ایستاده بود ایستاد و چشمهاي خسته و نیمه بازش
    را به بیرون از پنجره دوخت. هوا بارانی بود و خیابانها خلوت، اما رویا آنقدر خسته و کسل بود که نمی توانست از این هواي
    زیبا لذت ببرد. فاصله ي بین خانه ي خانم معتمد و خانه ي آنها بسیار زیاد بود و طی این مسافت دو بار در طول روز او را
    خسته می کرد.
    خانم ارجمند مقابل تلویزیون نشسته بود ولیکن حوصله ي دیدن هیچ برنامه اي را نداشت. تنهایی در تمام اوقات روز او را
    دلگیر و افسرده کرده بود. از شنیدن صداي رویا، گویی که چراغی در دلش روشن شده باشد احساس شعف و خوشحالی به او
    دست داد. صندلی خود را چرخاند و به استقبال رویا رفت.
    سلام عزیزم، خسته نباشی.
    رویا خود را در آغوش باز مادر رها کرد و گفت:آه مامان وقتی پیش تو هستم همه ي غمهاي دنیا را فراموش می کنم.
    دوري تو هم براي من خیلی سخته دخترم، ولی مثل اینکه چاره ي دیگه اي نداریم.
    می دونم تنهایی تو خونه خیلی بت سخت می گذره، باید یکی باشه که به تو برسه اونوقت تو...
    خانم ارجمند حرف او را قطع کرد و با مهربانی گفت:
    چه سختی عزیزم، من فقط نگران تو هستم.
    نباید شما نگران من باشین، مادر تو فقط به فکر سلامتی خودت باش.
    خانم ارجمند اخمهایش را در هم کرد و گفت: چشم خانم دکتر.
    و هر دو لب به خنده گشودند. خنده هایی که در کنار مادر می کرد او را از درد و غصه ي خانه ي خانم معتمد فارغ می ساخت.
    در رختخواب غلت می زد و چشمهایش را باز و بسته می کرد. بی خوابیهاي شبانه دوباره به سراغش آمده بود. افکار پریشان
    لحظه اي ذهن او را رها نمی کرد. احساس می کرد که رفتن به خانه ي خانم معتمد بر ناراحتیهاي روحی او افزوده است. رفتار
    شروین سخت توجه او را جلب کرده بود. او بسیار دوست داشت تا در مورد شروین بیشتر بداند و نمی دانست براي چه؟ شاید
    به خاطر خواسته ي خانم معتمد بود. او همچنان کنجکاو بود تا ادامه ي صحبتهاي خانم معتمد را بشنود با همین افکار به
    خواب فرو رفت.
    خانم معتمد در را براي رویا باز کرد. همه جا ساکت و آرام بود، بارانی خود را درآورد و به دعوت خانم معتمد روي کاناپه اي
    کنار شومینه نشست. نگاهی به درون هال انداخت آنجا هنوز هم براي او غریب بود. جاي خالی نسرین خانم را در آشپزخانه
    احساس می کرد. خانم معتمد ناراحت به نظر می رسید او در حالی که بر می خاست گفت :
    قهوه آماده است می رم بیارم .
    اجازه بدین من اینکار رو بکنم .
    خانم معتمد نگاهی به او انداخت و تشکر کرد. دقایقی بعد رویا همراه با سینی قهوه به نزد او برگشت. خانم معتمد در مبل فرو
    رفته بود رویا در حالی که در فنجان او قهوه می ریخت گفت :
    شروین خونه نیست؟
    تو اتاقشه، از بیمارستان که برگشتیم رفت تو اتاقش و دیگه بیرون نیومده .

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    حالش چطوره؟
    بد، روز به روز داره بدتر می شه .
    آزمایشها چطور بود؟
    همون حرف همیشگی رو زدن، اي کارا بی فایده است این ایدز لعنتی هیچ درمونی نداره .
    او به بیرون از پنجره خیره شد و به فکر فرو رفت. صداي قدمهاي شروین سکوت میان آنها را در هم شکست. خانم معتمد به
    سمت او برگشت و گفت :
    آه شروین، بالاخره اومدي پایین؟
    شروین با صداي نرم و غمگین گفت :
    می خوام برم بیرون .
    در این حال نگاهش در چشمهاي رویا فرو افتاد. نمی دانست چرا هر بار رویا را می بیند احساس عجیبی در جانش چنگ می
    افکند. شروین آهسته سلام کرد و از آنجا دور شد و خانم معتمد به دنبال او به سمت در رفت. چند دقیقه بعد صداي روشن
    شدن اتومبیل از پارکینگ به گوش رسید. خانم معتمد نزد رویا برگشت و با نگرانی گفت :
    حالش زیاد خوب نیست نباید پشت رل می نشست .
    به نظر می اومد که عصبانی باشه .
    نه عصبانی نیست، این چند وقته همیشه اینطوري بوده، درست مثل پدرش، مغرور و مهربون. اون منو به یاد ژزف می ندازه،
    شوهرمو می گم .
    رویا با تعجب پرسید :
    مگه شوهرتون ایرانی نبود؟
    میشه گفت ایرانی بود. پدرش یکی از سرمایه گذاران بزرگ نفت ایران بود ولی مادرش آمریکایی بود و ژزف هم همونجا به دنیا
    اومده بود. اون درست شبیه مادرش بود .
    پس براي همینه که شروین هم شبیه ایرانی ها نیست .
    درسته، اون اصلا به من نرفته و تمام خصوصیات ظاهري و باطنی شوهرمو به ارث برده
    سکوت خانم معتمد اشتیاق رویا را دو چندان می کرد، او همچنان مشتاق بود تا خانم معتمد از گذشته هاي خود بگوید. خانم
    معتمد اندکی از قهوه ي خود را نوشید و بعد از لختی سکوت دوباره لب به سخن گشود :
    همسن و سال تو بودم شاید به خوشگلی تو نبودم ولی شور و شوق زیادي به زندگی داشتم، خستگی ناپذیر بودم و براي
    رسیدن به آمال و آرزوهاي خودم تلاش می کردم و همیشه تصمیم داشتم بعد از تحصیلاتم به ایران برگردم و اینجا زندگی
    کنم. وقتی از ایران رفتیم سن و سال زیادي نداشتم. همیشه تصویر گنگ و مبهمی از اینجا تو ذهنم بود. من خواهرم تنها به
    همراه پدرم از اینجا رفتیم. به گفته ي پدرم همیشه فکر می کردم که مادرم مرده ولی وقتی که به ایران برگشتم فهمیدم که
    اون تا چند سال قبل از ازدواج من زنده بوده و تا لحظه ي آخر از من و خواهرم حرف می زده. پدر با یه زن آمریکایی ازدواج
    کرد و اون شد مادر ما و ما بهش عادت کردیم و با تربیت و تفکر اون بزرگ شدیم .
    سرش را به لبه ي مبل تکیه داد و دوباره به بیرون از پنجره خیره شد. او لبخندي بر لب داشت و در حالی که به نظر می رسید
    به رویایی زیبا می اندیشد ادامه داد :
    بار اول ژزف را کنار دریا دیدم بعد از ظهر زیبایی بود. محو تماشاي دریا بودم که یکی از پشت سر منو صدا کرد به عقب
    برگشتم و ژزف رو دیدم با لباسهاي رنگی و موهاي به هم ریخته که پشت به بوم نقاشی ایستاده بود و نقاشی می کرد. وقتی
    بهش نزدیکتر شدم اون مودبانه بهم سلام کرد و تصویري را که روي بوم کشیده بود به من نشان داد؛ منو با یه تصویر خیره
    کننده اي از دریا نقاشی کرده بود. ازم معذرت خواست که بی اجازه این کار رو کرده نمی دونم چرا تو همون دفعه ي اول نگاه
    ها و حرف زدنهاي اون به دلم نشست .
    او سکوت کرد، چیزي را در گذشته هاي خود جستجو می کرد و با حسرت به عمر رفته ي خود می اندیشید .
    یک ساعتی می شد که با ژزف کنار دریا قدم می زدیم. اون بهم گفت که پدرش ایرانیه و اونم سالی چند بار میره ایران و
    خیلی از جاهاي دیدنی اونو نقاشی کرده. من با حسرت به حرفهاي او گوش می کردم و از علاقه ي خود به وطن می گفتم. اون
    از من خواست تا یه روز به کارگاهش بروم تا از من نقاشی کنه و من هم بی اراده، خواسته ي اونو قبول کردم بعد از هم جدا
    شدیم و اون از اونجا دور شد .
    اون روز دریا بیقرار بود اما شور و هیجان درونی ام منو وادار کرد تا به آب بزنم می دونستم که شنا کردن توي اون هوا
    خطرناك بود با این حال رفتم توي دریا و وقتی به خودم اومدم دیدم دریا داره منو به درون خودش می کشه، خیلی تقلا کردم
    ولی بی فایده بود. داشتم خفه می شدم حتی نمی تونستم از یکی کمک بخوام. هر چی بیشتر دست و پا می زدم بیشتر تو آب
    فرو می رفتم. دیگه هیچ امیدي نداشتم نمی دونم چقدر زیر آب بودم که احساس کردم یکی منو گرفته و داره بالا می کشه.
    نفهمیدم چطور به ساحل رسیدم. وقتی چشمامو باز کردم ژزف رو کنار خودم دیدم و تازه اون موقع بود که فهمیدم ناجی من
    کسی جز ژزف نبوده. این حادثه طوفانی از عشق و محبت تو دلم به وجود آورد .
    او لحظه اي سکوت کرد و در حالی که دستهایش را در هم گره کرده بود خنده اي کرد و گفت :
    آخ که چه روزهایی بود .
    رویا از خنده ي او لبخندي بر لب آورد و گفت :
    و شما با هم ازدواج کردین؟
    وقتی به دیدن ژزف رفتم خیلی خوشحال شد و همون روز بود که اون تابلوي بالاي تختمو کشید. بعد از اون ماجرا من و ژزف
    به هر بهانه اي بود همدیگر رو می دیدیم و سخت به هم دلبسته بودیم. تا اینکه روز تولدم وقتی که تابلو رو بهم هدیه داد ازم
    خواستگاري کرد. اون روز بهترین روز زندگیم بود. پدرم از اینکه دخترش یه خواستگار پولدار پیدا کرده بود خیلی خوشحال
    بود و بی هیچ بهانه اي با ازدواج ما موافقت کرد و ما به همین سرعت با هم ازدواج کردیم. تصمیم داشتیم براي ماه عسل به
    ایران بیاییم اما بخاطر درسهاي من نتونستیم این کار رو بکنیم .
    من زیباترین روزهاي زندگیمو با ژزف گذروندم. وقتی فهمید پدر شده کلی ذوق کرد براي به دنیا اومدن شروین لحظه شماري
    می کرد ما با هم قرار گذاشتیم بعد از تولد شروین به اینجا بیاییم .
    چهره اش در هم فرو رفت و آهی کشید گویی که از تکرار یک خاطره ي تلخ هراس داشته باشد .
    نیمه هاي شب بود که درد شدیدي گرفتم و ناچار ژزف رو بیدار کردم حسابی دستپاچه شده بود با عجله منو سوار ماشین کرد
    تا هر چه سریعتر به بیمارستان برسونه. من از شدت درد نمی تونستم نفس بکشم. ژزف بهم دلداري می داد و توي اون
    .» دوستت دارم » وضعیت مرتب تکرار می کرد که
    خیابونا خلوت بود و ژزف با سرعت تمام رانندگی می کرد نزدیکیهاي بیمارستان یه محوطه ي باز بود وقتی به اونجا رسیدیم
    ناگهان متوجه شدم که یک کامیون با سرعت زیاد داره به طرف ما می یاد. من جیغ زدم و به ژزف گفتم مواظب باشه ولی اون
    دست و پاشو گم کرده بود و با سرعت زیادي که داشت تلاشش براي کشیدن ماشین به طرف دیگر بی نتیجه بود. ما با کامیون
    تصادف کردیم و دیگه چیزي نفهمیدم .
    او دوباره سکوت کرده بود و اشک در چشمهایش می درخشید.
    هنگامی که رویا متوجه اشکهاي او شد به آرامی گفت:
    متاسفم که اون روزها رو به یادتون آوردم.
    نه نیاز نیست که تو متاسف باشی من هر دفعه که این خاطره ها رو به یاد می آورم گریه می کنم. می دونی رویا من با لحظه،
    لحظه ي این خاطره ها زندگی می کنم. همه ي اینا رو چندین بار براي شروین تعریف کردم و همیشه سعی کردم چیزهایی رو
    که در مورد پدرش می دونم تو ذهنش زنده نگه دارم.
    او لحظه اي سکوت کرد و سپس ادامه داد:
    وقتی چشمامو باز کردم توي بیمارستان بودم من یک بار دیگه از مرگ نجات پیدا کرده بودم و این بار هم ژزف سپر بلاي من
    شده بود. به قیمت از دست دادن جونش! تحمل اون لحظه ها واقعا برام عذاب آور بود من نمی تونستم اون حقیقت تلخ رو
    بپذیرم. پرستارا منو مثل یه بیمار روانی به تخت می بستن و با آرام بخشهاي قوي آرومم می کردند من حتی تو عالم بیهوشی
    هم ژزف رو می دیدم.
    شروین چند روز زودتر به دنیا اومده بود و بدون اینکه خراش کوچکی برداره از اون مهلکه جون سالم بدر برده بود. من هنوز
    اونو بغل نکرده بودم حتی نمی خواستم ببینمش، احساس می کردم که اون یه بچه ي لعنتی و شومه که به خاطر اون ژزف رو
    از دست دادم.
    تا اینکه یه شب ژزف رو تو خواب دیدم. اون از دستم عصبانی بود که چرا نمی خوام بچه مونو ببینم. وقتی از خواب پریدم یه
    جور آرامشی رو تو خودم احساس می کردم. از پرستار خواستم تا شروین رو به اتاق من بیاره. اون از تغییر ناگهانی من تعجب
    کرده بود و خیلی سریع شروین رو پیش من آورد وقتی شروینو بغل کردم لذت شیرینی بهم دست داد. شروین بی نهایت
    شبیه پدرش بود و در طول این سالها همیشه منو به یاد ژزف می انداخت. ژزف رو به خاك سپردیم ولی روح و عطرش همیشه
    پیش من موند. اون تمام دارایی خودشو به من بخشیده بود. مهربونیهاي اون حتی بعد از مرگش هم ادامه داشت و من با
    عشقی که اون تو دلم جا گذاشته بود موندم تا حاصل عشقمونو به ثمر برسونم .
    سیلی از اشک در صورتش جاري شد او نه تنها اشکهایش را پنهان نکرد بلکه گذاشت چشمهایش بی پروا بگرید. دقایقی بعد
    گونه هایش را پاك کرد و نگاهی به چشمهاي غم زده ي رویا انداخت.
    بعد از مرگ ژزف احساس کردم که دیگه نمی تونم اونجا بمونم. همه جاي اونجا یاد آور خاطرات شیرین من و ژزف بود. هواي
    اونجا بوي ژزف رو می داد. من چطور می تونستم بدون ژزف اونجا زندگی کنم؟
    چند ماهی که اونجا بودم از خونه بیرون نرفتم. روز آخري که می خواستم براي همیشه برگردم اینجا شروین رو برداشتم و
    رفتم سر قبرش و ازش خداحافظی کردم و به خاطر قراري که با هم گذاشته بودیم به ایران برگشتم. وقتی به اینجا اومدم تازه
    فهمیدم که من متعلق به اینجا بودم. چند وقتی به دنبال مادرم گشتم وقتی که فهمیدم اون فوت کرده رفتم سر خاکش بعد
    هم نا امید از همه جاي دنیا، اومدم و نشستم گوشه ي خونه و با خاطرات ژزف، شروینو بزرگ کردم و در طول این سالها هیچ
    وقت به مرد دیگري فکر نکردم.
    زمانی که شروین بزرگ شد و احساس کردم که در اینجا امکانات کافی براي رسیدن به رویاهاي بزرگ اون وجود نداره، براي
    همین فرستادمش آمریکا تا اونجا تحصیلاتشو تموم کنه و بتونه به آرزوهاش برسه. دوري شروین واقعا برام دشوار بود تصمیم
    گرفتم یه کاري راه بندارم تا از این تنهایی و انزوا بیرون بیام. خودمو اینجا سرگرم کردم و شروینو به خاکی سپردم که ژزف رو
    از من گرفته بود و به خودم امید دادم که پسرمو از من نمی گیره. هرگز خودمو نمی بخشم، من نتونستم مراقب شروین باشم.
    رویا به چهره ي غمگین و شکست خورده ي او می نگریست و اندوهش دو چندان می شد.
    نزدیکهاي غروب، رویا براي رفتن به خانه آماده می شد که در باز شد و شروین با رنگی پریده و سرفه هاي بی امان به داخل
    آمد؛ سرگیجه ي شدیدي داشت و نمی توانست تعادل خود را حفظ کند. خانم معتمد از تغییر حال شروین به شدت ترسیده
    بود. رویا با عجله سرمی به رگ او وصل کرد و آمپولهایی را که پزشک سفارش کرده بود تزریق نمود. او در حالی که ماسک
    اکسیژن را به روي دهان او می گذاشت با صداي اضطراب آلودي گفت:
    زنگ بزنین دکترش بیاد، من دیگه نمی دونم چکار باید بکنم؟
    خانم معتمد دستپاچه و آشفته با پزشک تماس گرفت. تا آمدن او حال شروین کمی بهتر شده بود هنگامی که پزشک او را
    معاینه کرد گفت:
    حالش نسبتا خوبه، کارهاي لازم رو انجام دادین، نیازي به بودن من نیست.
    سپس رو به خانم معتمد کرد و ادامه داد:
    من بهتون گفته بودم که نباید در معرض هواي آلوده قرار بگیره.
    رویا در ادامه ي صحبتهاي او بلافاصله گفت:
    متاسفم من باید اینو بهشون می گفتم.
    پزشک به طرف او برگشت و عینکش را بالاتر کشید وبا چشمهاي ریز خود نگاهی به رویا انداخت.
    شما پرستارش هستین؟
    بله!
    او در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
    ببینید خانم، سیستم دفاعی بدن در این جور موارد بسیار ضعیفه و حتی در برابر کوچکترین ناراحتی ها نمی تونه کاري انجام
    بده و شما باید بدونین با قطع داروها و عدم مراقبتهایی که باید بشه امکان داره که بیمار یکباره حالش رو به وخامت بره و
    دیگه نشه کاري کرد.
    رویا با دقت به حرفهاي او گوش می کرد و سرش را به زیر انداخته بود.
    بله، می دونم.
    پزشک به چشمهاي او خیره شد و آهسته گفت:
    پس سعی تونو بکنین تا ایشون چند صباحی بیشتر زنده بمونه.
    وضعیت بغرنجی بود و کار هر لحظه براي رویا مشکل تر می شد. خانم معتمد پزشک را تا دم در بدرقه کرد. رویا به سراغ
    شروین رفت و کنار تخت او ایستاد. شروین با چشمهاي نیمه باز به سقف اتاق چشم دوخته بود. رویا کنار تخت او نشست و در
    حالی که به او نگاه می کرد گفت:
    حالت بهتر شد؟
    شروین نیم نگاهی به او انداخت و سرش را به علامت بله آهسته تکان داد.
    خوشحالم، امیدوارم تا فردا که بر می گردم حالت بهتر از این هم شده باشه.
    شروین نگاهش را در چشمهاي او فرو افکند و لحظاتی در سکوت به او نگاه کرد. رویا در عمق آن چشمهاي زیبا و بیمار چیز
    دیگري را می دید و حس عجیبی را در خود احساس می کرد حسی که از نگاههاي پر نیاز او به رویا منتقل می شد. رویا
    آهسته گفت:
    تو امروز داروهاتو نخورده بودي نه؟
    شروین جوابی نداد و دوباره به سقف اتاق خیري شد. در این هنگام خانم معتمد وارد اتاق شد و خود را بر بالین فرزندش
    رساند و دستهاي او را در دست گرفت و بوسید. قطرات اشک او به روي پوست تب داد فرزندش فرو می رفت، شروین آرام
    آرام چشمهایش را بست و به خواب فرو رفت. رویا ساعتی دیگر آنجا ماند تا از بهبودي شروین مطمئن شود هنگامی که می
    خواست آنجا را ترك کند شروین هنوز در خواب بود او رو به خانم معتمد کرد و گفت:
    مادرم خونه تنهاست. باید برم شب بهتون زنگ می زنم و حالشو می پرسم.
    خیلی خوب می شد اگه شب رو می موندي، ولی خب مادرت تنهاست و تو بهتره برگردي، خواهش می کنم فردا زودتر بیا.
    او دست خانم معتمد را گرفت و با مهربانی گفت:
    حتما میام شما هم اینقدر نگران نباشین، الحمدلله فعلا حالش خوبه.
    خانم معتمد نگاهی در مانده به او انداخت:
    ممنونم رویا.
    رویا از خانم معتمد خداحافظی کرد و از در خارج شد. باد سردي در حال وزیدن بود. هوا کاملا تاریک شده بود و برگشتن به
    خانه دشوارتر.
    صبح فردا، رویا با وجود خستگی و بی خوابی، زودتر از روزهاي دیگر به منزل خانم معتمد رفت. هنگامی که وارد هال شد مرد
    مسنی مقابل او ایستاده بود. رویا به او سلام کرد و پیرمرد با صداي بسیار ضعیفی جواب سلام او را داد، او چشمهاي محزون و
    تکیده اي داشت. گویی غم کهنه اي از سالها پیش در چشمهاي او خانه کرده بود. رویا به یاد حرفهاي نسرین خانم افتاد که از
    باغبان پیر به او گفته بود. او خواست خود را معرفی کند اما قبل از اینکه بخواهد این کار را بکند پیرمرد از آنجا دور شده بود.
    او آهسته راه می رفت و بی صدا از در خارج شد و به سمت باغ رفت. رویا از رفتار پیرمرد چندان تعجب نکرده بود، چون
    احساس می کرد همه ي کسان که در آن خانه زندگی می کنند به نوعی مرموز هستند از این رو رفتار پیرمرد نیز چندان
    تعجب برانگیز نبود.
    او به قصد رفتن به طبقه ي بالا به سمت پله ها رفت. در اتاق خانم معتمد نیمه باز بود، رویا احساس کرد که او هنوز در اتاقش
    است. آهسته در را باز کرد حدس او درست بود خانم معتمد هنوز در رختخواب بود. بی گمان او دیشب را تا صبح براي
    پرستاري از شروین بیدار مانده بود.
    در را آهسته بست و به اتاق شروین رفت. او خواب بود و تبش هم پایین آمده بود رویا نگاهی به صورت معصوم او انداخت در
    طول این چند روز هنوز نتوانسته بود به چهره ي او عادت کند. شروین هنوز هم براي او مرموز و نا شناخته بود. چشمهایش را
    از چهره ي شروین برگرفت و به کنار پنجره رفت و نگاهی به بیرون انداخت. باغبان در حال جمع کردن برگهاي درون باغ بود.
    لحظاتی بعد رویا روي تراس ایستاده بود و از دور پیرمرد را تماشا می کرد. سوز سردي پوست صورتش را می گزید اما پیرمرد
    بی توجه به سرماي صبحگاهی همچنان مشغول کار بود. دقایقی بعد رویا به او نزدیکتر شد و همانطور که به اطراف نگاه می
    کرد گفت: چه هواي دل انگیزي!
    او منتظر بود تا پیرمرد چیزي بگوید اما او چیزي نگفت و حتی به رویا نگاه هم نکرد از بی اعتنایی مرد کمی ناراحت شده بود.
    من رویا هستم، پرستار آقا شروین.
    پیرمرد دست از کار کشید و به او خیره شد، رویا در حالی که تبسمی بر لب داشت ادامه داد:
    نسرین خانم گفته بودند که شما پنجشنبه ها می آیین اینجا، ولی من اسمتونو نمی دونم.
    پیرمرد دوباره مشغول به کار شد و در حین کار با صداي خشنی گفت:
    من خیلی کار دارم، شما هم بهتره از اینجا برین.
    رویا که از رفتار بی ادبانه ي پیرمرد به شدت ناراحت شده بود از او دور شد و به سمت ساختمان برگشت. او ناگهان متوجه شد
    که شروین بالاي پله ها ایستاده است، او لبخندي بر لب داشت و همانطور که به رویا نگاه می کرد گفت:
    اون با هیچ کس حرف نمی زنه، بعضی وقتها که از پنجره ي اتاقم بهش نگاه می کنم احساس می کنم که من و اون درست مثل
    هم هستیم.
    شروین سر حال به نظر می رسید و طرز صحبت کردنش با روزهاي دیگر متفاوت بود. رویا نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت:
    نمی دونم والله، همه چیز توي این خونه عجیبه!
    شروین خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
    عجیبه؟ چه چیز عجیبه؟!
    رویا نگاهی به صورت خندان او انداخت، رفتار او کاملا تغییر کرده بود حتی آن نگاهها نیز نگاههاي همیشگی نبود.
    همین خنده ي شما، صبح به این زودي، اینجا، اونم با لباسهاي خواب.
    شروین به طور عجیبی ب او نگاه کرد و چیزي نگفت. رویا در حالی که به سمت در ساختمان می رفت گفت:
    هوا سرده، بهتره بیایین تو.
    شروین به دنبال رویا به راه افتاد. او روي کاناپه ي کنار شومینه مقابل رویا نشست. رویا نگاهی به او انداخت و گفت:
    حالت چطوره؟
    شروین که گویی موضوع ناراحت کننده اي را به یاد آورده باشد به شعله هاي آتش خیره شد و به آرامی گفت: خوبم!
    در این هنگام با صداي خانم معتمد که از پله ها پایین می آمد هر دو به طرف او برگشتند، او خسته و خواب آلود به نظر می
    رسید، به رویا نزدیکتر شد و گفت:
    ممنونم که صبح به این زودي اومدي، شروین دیشب حالش خیلی بد بود.
    رویا سري تکان داد و گفت:
    می دونم، شما هم تا صبح بیدار بودین.
    در این هنگام خانم معتمد متوجه شروین شد و به طرف او رفت و بعد از آنکه کنار او نشست گفت: رفتم تو اتاقت، تعجب
    کردم وقتی تو رو اونجا ندیدم، حالت چطوره عزیزم؟
    خوبم مادر.
    هنگامی که خانم معتمد می خواست براي آماده کردن صبحانه به سمت آشپزخانه برود، رویا از او خواست تا این کار را به
    عهده ي او بگذارد و قبل از اینکه خانم معتمد از او تشکر کند به سمت آشپزخانه رفت. آنجا بسیار ریخت و پاش بود و
    ظرفهاي نشسته روي هم جمع شده بودند.
    شروین دوباره ناراحت و عصبی به نظر می رسید او زودتر از بقیه میز صبحانه را ترك کرد و به اتاق خود رفت. خانم معتمد
    آهی کشید و سپس به بیرون از پنجره نگاهی انداخت و گفت:
    برم براي آقا مظفر یه چاي ببرم.



    رویا که هنوز به دنبال شروین به بالاي پله ها چشم دوخته بود به خود آمد و گفت:
    گفتین آقا مظفر؟
    بله.
    همیشه اینقدر اخمو و ساکته؟
    مگه تو دیدیش؟
    بله، اون حتی جواب حرفهاي منو نداد.
    خانم معتمد خنده اي کرد و گفت:
    پس قبلا باهاش آشنا شدي، اون همین طوره، توي این چند وقتی که اومده اینجا، نه حرفی می زنه، نه چیزي می خوره،
    پیرمرد عجیبیه! من هیچی در موردش نمی دونم فقط می دونم که همیشه غمگین و افسرده است.
    او سینی چاي را برداشت و از در خارج شد. در این حال صداي آهنگ پیانو در فضاي خانه پیچید، رویا با شنیدن صداي
    آهنگ دوباره به فکر فرو رفت. دقایقی بعد او پشت در اتاق شروین بود. چند بار در زد اما شروین صداي در را نمی شنید. وارد
    اتاق شد و روي صندلی کنار آینه نشست و به شروین چشم دوخت، او هنوز مشغول نواختن بود هنگامی که قطعه ي زیباي او
    به پایان رسید به عقب برگشت و متوجه رویا شد.
    زیبا بود، تو خیلی خوب پیانو می زنی.
    این جمله را رویا بیان کرد، شروین در جواب او چیزي نگفت، برخاست و به او نزدیک تر شد و مقابلش ایستاد و لحظاتی به
    چشمهاي او خیره ماند و سپس به سمت دیگري رفت و پشت پنجره ایستاد. رویا دلیل رفتار او را نمی دانست اما می دانست
    که شروین می خواهد مطلبی را به او بگوید در این هنگام صداي غمگین شروین سکوت اتاق را شکست:
    رویا ازت خواهش می کنم از اینجا برو.
    جمله ي کوتاه او طوفانی از سوال را در ذهن رویا به وجود آورد. او تا کنون چنین با رویا صحبت نکرده بود. آهنگ کلامش
    نوعی خواهش و تمنا را بیان می کرد، او براي بار اول بود که رویا را با اسم کوچک صدا می کرد، رویا پس از مکثی نسبتا
    طولانی گفت:
    چرا می خواهین که من از اینجا برم؟
    بخاطر خودت می گم.
    من متوجه منظورتون نمی شم.
    شروین به طرف رویا برگشت و با حالت عصبانی گفت:
    تو مجبور نیستی رفتار بد منو تحمل کنی. می تونی بري یه جاي دیگه . هزاران نفر توي این شهر هستند که به یه پرستار
    مهربون نیاز دارن.
    رویا از روي صندلی برخاست و در حالی که سعی می کرد آرامش خود را حفظ کند گفت:
    من نمی دونم چرا شما می خواهین که من از اینجا برم اما مطمئن باشید اگه مجبور نبودم حاضر نمی شدم حتی یه دقیقه هم
    رفتار بد شما رو تحمل کنم. در مورد شما باز هم بهتون می گم که شما آدم خودخواهی هستین، شما چی فکر می کنین؟ فکر
    می کنین که همه مثل شما تو پول و رفاه غلت زدن و بزرگ شدن؟ من خیلی ها رو دیدم که علی رغم وضعیت سخت
    بیماریشون و با وجودي که می دونستند چند وقت بیشتر به عمرشون باقی نمونده سخت کار می کردن، می دونین چرا؟
    او سکوت کرده بود و شروین به چهره ي ملتهب و بر افروخته ي او خیره شده بود.
    نخیر شما نمی دونین، چون این چیزها براي شما آدمهاي پولدار غیر قابل درکه. ولی من بهت می گم چرا؟ چون براي حفظ
    آبروي خانواده شون مجبور بودن که کار کنن. با این حال هیچ شکایتی هم نمی کردند. چون حق شکایت نداشتند. چون
    سرنوشت شون این طور بوده. مادرتون مدام از من خواهش می کنه که من اینجا بمونم و از شما مراقبت کنم. اون حاضره همه
    هستی اش را بده تا شما از این حالت اسفناك بیرون بیایین ولی افسوس که شما فقط به خودتون فکر می کنین.
    این بار رویا پشت به پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه می کرد. باغبان پیر هنوز مشغول کار بود شروین همان طور که سرش
    را به زیر انداخته بود پوزخندي زد و گفت:
    جالبه! من می خواستم شم رو متقاعد کنم که از اینجا برین. اونوقت شما به جاي من هر چی حرف تو دلتون سنگینی می کرد
    ریختین رو سر من.
    رویا به طرف او برگشت و او دوباره با آن چشمهاي آبی که گویی دنیایی از حرفهاي نا گفته در آن سنگینی می کرد به رویا
    چشم دوخته بود.
    شما حق دارین، همه حق دارن، من نباید عصبانی بشم، من نباید کسی رو ناراحت کنم، من باید شاد باشم و به زندگی لبخند
    بزنم. اما همه نمی آن منو درك کنن، همه نمی آن خودشونو جاي من بذارن، همه نمی آن این لحظه هاي وحشتناك رو تجربه
    کنن، تو اینجا واستادي و داري از سختی هاي مردم بهم می گی، خیال می کنی من نمی دونم، اما من همه چیز رو می فهمم،
    ولی من شرط می بندم تو حتی نتونی تصورشو بکنی که یه لحظه جاي من باشی.
    رویا مقابل او نشست و به آرامی گفت :
    آره، من نمی تونم خودمو جی تو بذارم چون نمی فهمم که تو چی می گی، ولی همون مرگی که تو ازش فرار می کنی، من بارها
    اونو با جون و دل خواستم. متاسفانه حتی مرگ هم سراغ من نیومد. او لحظه اي سکوت کرد سپس آستین دست چپ خود را
    بالا کشید.
    دو سال پیش وقتی احساس کردم که دیگه نمی تونم به زندگی ادامه بدم این کار رو کردم، این بخیه ها به دادم رسیدند و
    مرزي بین مرگ و زندگی براي من درست کردند، همون مرگی که تو اینقدر ازش می ترسی خودکشی اوج بد بختی من بود.
    و به چشمهاي شروین خیره شد و پس از مکث کوتاهی ادامه داد:
    می دونی انتخاب سرنوشت به عهده ي ما نیست، تو باید واقعیت رو بپذیري.
    شروین به دست رویا خیره شد و آهسته گفت:
    من از مرگ نمی ترسم،ولی پذیرفتن اون برام سخته. حالا هم که ماهها می گذره هنوز هم نمی تونم باور کنم که به همین
    زودي ها می میرم و فرصتی براي رسیدن به آرزوهام ندارم، این نهایت بی عدالتیه.
    آره، این بی عدالتیه که تو به خاطر یه خالکوبی محکوم به مرگ شدي اما حالا فکر می کنی اگه خودتو حبس کنی و همه چیز
    رو فراموش کنی چیزي تغییر می کنه؟
    نه چیزي تغییر نمی کنه، من این کار رو می کنم تا از چیزهاي دوست داشتنی دنیا دل بکنم.
    اشتباه می کنی تو باید تا لحظه اي که زنده اي به زندگی ادامه بدي حتی اگه شده به خاطر مادرت که واقعا جز تو کسی رو
    نداره، تو می تونی یه جور دیگه به زندگی نگاه کنی. اونطور که همیشه دوست داشتی زندگی کنی و فرصت خوبیه تا به خداي
    خودت نزدیک تر بشی.
    شروین به رویا خیره شد و با حالت مرموزي گفت: خدا؟!
    بله خدا، آدما وقتی به اوج بدبختی می رسن تازه یادشون می افته که خدایی هم هست. دارم به خودم می گم بعضی وقتها




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وجود اونو فراموش می کنم.
    شروین انگشتهایش را روي شقیقه اش گذاشته بود و فشار می داد.
    سرم داره گیج می ره، احساس می کنم حالم خیلی بده.
    رویا در حالی که با عجله به سراغ داروهاي او می رفت گفت:
    برو رو تخت، تو باید استراحت کنی.
    شروین به روي تخت افتاد و چشمهایش را فرو بست. رویا در حالی که آستین لباس او را بالا می زد به آرامی گفت:
    این آمپول آرومت می کنه، سعی کن به چیزي فکر نکنی و یه کم استراحت کنی.
    و سپس اتاق را ترك کرد، حرفهایش افکار شروین را سخت در هم ریخته بود و دیگر قدرت اندیشیدن به چیزي را نداشت.
    در طول راه تنها به شروین می اندیشید. با وجود بی خوابی و خستگی فراوان باز هم نمی توانست او را از ذهن خود دور کند و
    از این حالت بیزار بود. احساس می کرد که بیش از اندازه درگیر پرستاري از شروین شده است دلیل این احساس را نمی
    دانست اما ه چه بود او را سخت نگران می کرد.
    هنگامی که در آپارتمان را گشود خبري از استقبال مادر نبود. بوي غذا نیز به مشام نمی رسید. رویا متعجب و هراسان مادرش
    را صدا زد. صداي ضعیف خانم ارجمند از اتاق به گوش می رسید. رویا خود را بر بالین او رساند. زن بیچاره نالان و رنگ پریده
    در بستر افتاده بود.
    رویا نگران و مضطرب در حالی که او را نوازش می کرد گفت:
    مادر چه اتفاقی افتاده؟
    او با آه و ناله جواب داد:
    طوري نیست دخترم، صبح که از خواب پا شدم حالم زیاد خوب نبود. این دم غروبی احساس کردم که دیگه نمیتونم روي
    صندلی بشینم این بود که اومدم دراز کشیدم. چیز مهمی نیست، خوب می شم.
    اشک در چشمان رویا حلقه زده بود او درمانده و ناراحت مادر را در آغوش گرفت.
    چی داري می گی مامان؟ رنگ و روت پریده، همین حالا آمادت می کنم بریم دکتر.
    مادر با دستهاي تب کرده اش دست سرد رویا را گرفت و گفت:
    نه دکتر نمی خوام، اگه قرصهامو بدي بهتر می شم.
    الهی بمیرم مامان، من باید کنار تو باشم تو نیاز به مراقبت داري.
    اینقدر ناراحت نباش. تو که می دونی سر دردها و ناراحتیهاي من تازگی نداره.
    رویا براي او سوپ گرم آماده کرد و او بعد از خوردن داروهایش به خواب فرو رفت. رویا کنار بستر مادر بیدار نشسته بود.
    براستی که او پرستار دلسوزي بود. از زور خستگی، چشمهایش بسته می شد با این حال تصمیم گرفت قبل از خواب با خانم
    معتمد تماس بگیرد و به او اطلاع بدهد که به علت ناراحتی مادرش فردا نمی تواند به آنجا بیاید. خانم ارجمند تظاهر می کرد
    که حالش خوب است او میدانست که حال مادر چندان رضایت بخش نیست.
    خانم معتمد آهسته پیشانی شروین را بوسید، وقتی چشمانش را گشود با دیدن مادر لبخندي زد.
    صبح بخیر مادر.
    صبح بخیر عزیزم، بیدارت کردم؟
    دارین می رین بیرون؟
    آره عزیزم، باید یه سري به شرکت بزنم، صبحانه رو آماده کردم، امروز از نسرین خانم خبري نیست. رویا هم دیشب زنگ زد
    و گفت که امروز نمی تونه بیاد، واسه همین سعی می کنم زود برگردم.
    هنگامی که می خواست از اتاق خارج شود شروین از او پرسید:
    اتفاقی براي رویا افتاده؟
    فکر ي کردم از نیومدنش خوشحال بشی.
    او لحظه اي به چشمهاي منتظر و کنجکاو شروین نگاه کرد و ادامه داد:
    براي خودش اتفاقی نیفتاده ولی مثل اینکه حال مادرش زیاد خوب نیست.
    بعد از رفتن خانم معتمد شروین دوباره در جاي خود دراز کشید. حوصله ي بیرون آمدن از رختخواب را نداشت. چند روز
    متوالی با صداي رویا از خواب بیدار شده بود. دقایقی بعد پشت پنجره ایستاده بود و آسمان گرفته و ابري آن روز را تماشا می
    کرد. به یاد حرفهاي دیروز رویا افتاد. گویی حرفهاي رویا واقعا در او اثر کرده بود. احساس عجیبی را در خود حس می کرد.
    دقایقی بعد به طبقه پایین سرازیر شد. همه جا در سکوت محض فرو رفته بود. در حالی که تا دیروز در جستجوي سکوت و
    تنهایی بود اما امروز از این تنهایی هراس داشت. چنان به نظر می رسید که در طول این چند روز به بودن رویا عادت کرده
    است و اکنون جاي خالی او را در همه جاي خانه احساس می کند. روز بسیار کسل کننده اي براي او بود.
    او ناگهان و بدون تصمیم قبلی لباسهایش را پوشید و موهایش را مرتب کرد و بدون آنکه یادداشتی براي مادرش بگذارد خانه
    را ترك کرد. دقایقی بعد سوار بر اتومبیل خود در حال رانندگی بود. مقصد خاصی را در نظر نداشت و بی هدف رانندگی می
    کرد. براي گریز از آن لحظه ها به خیابان زده بود.
    ساعتی بعد خود را بیرون از شهر یافت، مکان بسیار دنج و با صفایی بود. چند بار به همراه مادرش به اینجا آمده بود و امروز
    ناخواسته سر از این مکان درآورده بود، از اتومبیل پیاده شد. آسمان براي باریدن مهیا می شد اما او بی توجه به آن هواي
    نامساعد به طرف دره سرازیر شد. باد سرد و خشنی می وزید، رودخانه می خروشید و بی قرار خود را بر تخته سنگها می
    کوبید. آواز وهم آور او با صداي خوف انگیز باد در سکوت دره می پیچید و موسیقی نا موزونی به گوش می رسید. درختان
    هراسان به خود پیچیده بودند. صداي هیچ آدمی به گوش نمی رسید و طبیعت وحشی، خشم خود را آزادانه ابراز می کرد.
    هنگامی که به کنار رودخانه رسید احساس کرد سرما تا استخوانهایش نفوذ کرده است اما درونش همچنان آشفته و داغ بود.
    یقه ي کت خود را بالا کشید و قدم بر روي پل چوبی رودخانه گذاشت. رودخانه در زیر پاهایش می خروشید و او بی هراس
    قدم بر می داشت. وقتی به آنسوي رودخانه رسید لحظاتی ایستاد و به اطراف چشم دوخت. آسمان بیقرار، رودخانه بیقرار، باد
    بیقرار و درختهاي بیقرار و بیقرار تر از آنها دل شروین بود. وقتی دوباره مرگ خود را به یاد آورد طوفانی از انزجار و اندوه در
    چشمهایش پدیدار شد و ناگهان با تمام وجود فریاد بر آورد.
    او دستهایش را گشوده بود و فریاد می زد و مرگ را به سوي خود فرا می خواند. صداي او فراتر ار صداي باد و آب بود و در
    عمق دره می پیچید و محو می شد. اما به ناگاه نعره هاي وحشتناك آسمان خشمگین و مغرور فریاد او را در هم شکست.
    هنگامی که آتش جانسوزي از درون قلبش تا فراسوي چشمهایش زبانه کشید اشکهایش فرو چکید و فریادهایش به ناله هاي
    ضعیف مبدل شد. در مقابل آسمان به زانو افتاد و چون کودکی ناتوان و درمانده شروع به گریستن کرد. چنانچه قلب آسمان از
    گریه ي او به درد آمده باشد او نیز با شروین همراه شد و اشکهایش را بر زمین ارزانی کرد. ساعتی بعد زیر درختان کنار آتش
    نشسته بود و به شعله هاي آن چشم دوخته بود.
    او به خاطرات خود می اندیشید احساس می کرد که تا کنون هرگز به معناي واقعی زندگی فکر نکرده و در طول این سالها تنها
    با تصویر ظاهري زندگی مانوس بوده است. او به دور از زندگی عادي مردم در تخیلات آسمانی خود زندگی می کرد و تنها
    هدف و رویاهاي خود را در رصد خانه و پایگاههاي آموزشی جستجو می کرد. او فراتر از دیگران می اندیشید و فرصت
    اندیشیدن به مسائل عادي و زیباییهاي زندگی را نداشت و اکنون فرصت خوبی بود تا به چیزهاي زیادي بیندیشد که همیشه
    از کنار آنها بی تفاوت گذشته بود.
    رویا انقلابی در او به وجود آورده بود. شوري که بسیاري از چیزها را در ذهن شروین کمرنگ کرده بود. حسی که مرگ را در
    ذهن شروین بی جان کرده بود. حسی که هرگز آن را تجربه نکرده بود. حسی که زنجیرهاي عاطفی را به دست و پاي او بسته
    بود و به سوي عشق می کشاند. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت برخاست و دوباره نگاهی به اطراف انداخت. دره در سکوت
    آرام بخشی فرو رفته بود و باران نم نم در حال باریدن بود. کمی آرام شده بود احساس می کرد دلش دوباره هواي خانه را
    کرده است.
    خانم معتمد با شنیدن صداي در، نگران و مضطرب خود را به آنجا رساند. شروین با لباسهاي گلی و موهاي ژولیده مقابل او
    ایستاده بود. خانم معتمد با دیدن او جیغ کوتاهی کشید و شتابان خود را به او رساند.
    دقایقی بعد شروین در کنار شومینه به شعله هاي آتش خیره شده بود و هنوز هم از سرما می لرزید. خانم معتمد در حالی که
    فنجان چاي را به دست او می داد نگاهی به چهره ي رنگ پریده ي فرزندش انداخت.
    می خواي روي تخت دراز بکشی؟
    شروین پتو را به خود پیچید و گفت:
    نه اینجا راحتم.
    نمی خواي به من بگی کجا بودي؟
    شروین ساکت به درون فنجان چشم دوخته بود خانم معتمد با صداي بلند تري او را صدا زد و شروین بی حوصله به او جواب
    داد:
    گفتم که مادر حوصله م سر رفته بود رفتم بیرون یه کم هوا بخورم.
    چرا صبر نکردي با هم بریم؟
    شروین اخمهایش را در هم کرد و گفت:
    مادر، مگه من هر جا که می رم باید با شما برم؟ من که بچه نیستم .
    آره شروین تو هنوز بچه اي. همین جوري می ذاري و می ري و فکر نمی کنی من اینجا چی می کشم. اگه خداي نکرده یه
    اتفاقی برات می افتاد من چه خاکی باید تو سرم می کردم.
    شروین به چهره ي بر افروخت و نگران مادر نگاه کرد و دلش براي او سوخت.
    معذرت می خوام مادر، نمی خواستم ناراحتت کنم.
    شروین تو رو خدا یه کم به فکر من باش، تو نمی دونی که من چه عذابی می کشم.
    می دونم مادر، می دونم که از کاراي من خسته شدین.
    خانم معتمد پهلوي او نشست و صورت او را در دست گرفت و در حالی که اشک در چشمهایش فرو می لرزید گفت:
    این چه حرفیه، مگه می شه مادر از دست بچه اش خسته بشه، اونم من، من که تمام هستی و زندگیم فقط تویی.
    شروین سرش را به روي سینه ي مادر گذاشت و آهی کشید.
    مادر من لیاقت محبتهاي تو رو ندارم.
    اشکهاي مادر فرو چکید و بر روي موهاي براق فرزندش غلتید.
    عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم. اصلا تقصیر من بود امروز نباید بیرون می رفتم.
    شروین سرش را بالا گرفت و به چشمهاي مادر نگاهی انداخت و لبخند زد.
    نه مادر، شما که نمی تونین تمام مدت پیش من باشین.
    فردا دیگه رویا می آد و تو هم تنها نیستی.
    با شنیدن نام رویا دوباره چهره ي شروین غمگین پریشان شد .
    خانم معتمد متوجه تغییر حالت او شد.
    شروین تو هنوز هم دوست نداري رویا بیاد اینجا؟
    شروین سکوت کرد و چیزي نگفت:
    رویا دختر مهربونیه، اون حتی بهتر از من می تونه مراقب تو باشه ولی اگه بودن اون ناراحتت می کنه، من می تونم با رویا
    صحبت کنم.
    شروین ناگهان نگاهی به صورت مادر انداخت و بلافاصله گفت:
    نه مادر من از بودن رویا ناراحت نمی شم. اگه شما اینجوري خیالتون راحته، اومدن رویا براي من مشکلی نداره.
    خانم معتمد با تعجب نگاهی به شروین کرد و گفت:
    تو اینو راست می گی شروین؟
    او منتظر جواب شد و شروین پس از سکوت کوتاهی با علامت سر جواب بله را به او داد. خانم معتمد ذوق کرده بود.
    می دونستم باهاش کنار می آیی، اون پرستار خوبیه.
    هر دو لبخندي زدند و خانم معتمد بوسه اي بر موهاي فرزندش زد.
    نسرین خانم لبخندي زد و گفت:
    صبح بخیر رویا خانم، چه خوب شد که اومدین داشتم از تنهایی کلافه می شدم.
    خوشحالم که می بینمتون. شروین هنوز بیدار نشده؟
    چرا بیدار شده حالام رفته بیرون نشسته. مینا خانم که نیستن من هم هر چی بهش گفتم که تو این سرما بیرون نرو، گوش به
    حرفم نداد که نداد.
    ممنون نسرین خانم، همین حالا می رم ببینمش.
    رویا به دنبال این حرف به سمت در مشرف به باغ قدم برداشت. شروین روي صندلی نشسته بود و قطرات کوچک باران بر
    صورتش فرود می آمد، او از نوازشهاي باران احساس آرامش می کرد، رویا آهسته به او نزدیک شد.
    هواي خوبیه، ولی اگه بیشتر از این، اینجا بمونی می ترسم برات خوب نباشه.
    شروین به عقب برگشت و به رویا نگاه کرد برق خاصی در حفره ي چشمانش هویدا بود.
    بالاخره اومدین؟
    بله اومدم، می دونم شما از بودن من چندان هم راضی نیستین.شروین نگاهی عمیق به چشمهاي رویا انداخت و آهسته گفت:
    نمی دونم، شاید این طور باشه.
    او سکوت کرد و به نقطه ي نا معلومی خیره شد، رویا به انبوه برگهاي روي زمین نگاهی انداخت.
    نمی خوایین بیایین تو؟
    شروین بدون آنکه حرکتی کند در همان حال آهسته گفت:
    حیف نیست آدم خودشو از این همه زیبایی محروم کنه؟!
    درسته، ولی خیلی از زیباییها براي آدم مضر هستن.
    شروین برخاست و مقابل رویا ایستاد. لبخند تلخی بر لب داشت و چهره اش محزون بود اما بر خلاف روزهاي دیگر موهایش را
    به زیبایی آرایش کرده بود و لباس مرتبی بر تن داشت.
    تو همیشه جوابی براي گفتن داري؟
    من حقایق رو می گم.
    لحظاتی بعد آن دو قدم زنان به سوي ساختمان پیش رفتند.
    رویا پس از آنکه وضعیت جسمی شروین را بررسی کرد در حالی که مقابل او می نشست گفت:
    خب، ظاهرا حالت خوبه، دیروز که مشکلی پیش نیومد؟
    نه، ولی روز خوبی نبود.
    براي من م روز خوبی نبود.
    مشکلی براي مادرتون پیش اومده.
    بعد از اینکه سکته کرد، هر چند وقت یک بار یه همچین ناراحتیهایی براش پیش میاد. دیروز زیاد بد نبود ولی بخاطر اینکه
    نمی تونه راه بره مجبور شدم پیشش بمونم.
    یعنی مادرت نمی تونه راه بره؟
    نه، بعد از سکته فلج شد حالا هم روي صندلی چرخدار می شینه.
    تنها، بدون اینکه کسی پیشش باشه؟
    بله، تنها.
    او آهی کشید و چهره اش در هم فرو رفت. شروین به سمت پیانو رفت و روي صندلی نشست و شروع به نواختن کرد اما تمام
    حواسش پیش رویا بود و به حرفهاي او می اندیشید. دقایقی بعد دست از نواختن کشید و همانطور که پشت به رویا بود آرام و
    بی مقدمه گفت:
    رویا، من بخاطر رفتارم ازت معذرت می خوام.
    رویا از طرز صحبت شروین تعجب کرده بود.
    مهم نیست، من درکت می کنم.
    او به شروین نزدیکتر شد و کنار پیانو ایستاد.
    من هم باید معذرت بخوام، من زود عصبانی شدم بدون اینکه دلیل حرفهاي تو رو بفهمم.
    شروین سرش را تکان داد و گفت:
    دلیل مهمی نداشت.
    مطمئنی؟
    فراموشش کن.
    پس از لحظاتی رویا سکوت سنگین اتاق را شکست و دوباره باب صحبت را گشود.
    مثل اینکه خیلی به پیانو زدن علاقه داري.
    شروین بدون آنکه به او نگاه کند جواب داد:
    قبلا اینطور نبودم، اما حالا وقتی پیانو می زنم یه جور احساس آرامش بهم دست می ده.
    سپس رو به رویا کرد و گفت: تو چطور؟
    من به موسیقی علاقه دارم اما نوازندگی بلد نیستم.
    کار مشکلی نیست، اگه بخواي می تونم بهت یاد بدم.
    رویا از رفتار ضد و نقیض شروین در حیرت بود. روزي او را به سختی از خود می راند و روز دیگر به او پیشنهاد آموزش پیانو
    می داد. او هنر شروین را در نوازندگی می ستود و چندان هم به یاد گرفتن آن بی علاقه نبود. شروین ابتدا او را با صداي هر
    یک از نوتها آشنا کرد و طرز قرار گرفتن دستها و طرز حرکت انگشتها را به او یاد داد. پس از توضیحات او رویا دست به کار
    شد اما از انجام درست این کار عاجز بود و حاصل نواختن او صداي نا موزونی بود که به گوش می رسید .
    آنها چنان سرگرم بودند که گذشت دقایق را احساس نمی کردند. چهره ي شروین شاداب بود و رویا خوشحال از اینکه
    توانسته بود حال شروین را کمی تغییر دهد در حالی که بسیار خسته شده بود نفس عمیقی کشید و گفت:
    من خیلی بی استعدادم، گمون نمی کنم بتونم یاد بگیرم.
    اصلاً اینطور نیست. به نظر من تو استعداد این کار رو داري، کار سختیه و تو براي بار اول خیلی خوب پیش رفتی.
    رویا لبخندي زد.
    البته تو هم استاد خوبی هستی.
    شروین خنده ي کوتاهی کرد و دوباره به چشمهاي رویا نگاهی انداخت و دوباره همان غم همیشگی در چشمهایش سکنی
    گزید. رویا متوجه تغییر حالت او شد.
    اتفاقی افتاده؟
    نه طوري نیست!
    بهتره یک مقداري استراحت کنی.
    در این هنگام با صداي در، هر دو به آنسو برگشتند. خانم معتمد در را باز کرد و با چهره ي خندان وارد اتاق شد .
    سلام، سلام، صداي خنده هاي آقا شروین رو می شنوم، چه عجب!
    رویا به او نزدیک شد و جواب سلام او را داد. خانم معتمد دست او را گرفت و گفت:
    رویا فکر می کنم تو یه معجزه اي کرده باشی.
    شروین در ادامه ي صحبتهاي او بلافاصله گفت:
    چه خبره مامان اینقدر شلوغش کردي؟
    یه خبر خوب.
    حتماً از اون سورپریزهاي همیشگی نه؟!
    درست حدس زدي، یه مهمونی براي آخر هفته.
    شروین نگاهش را از او برگرفت و در اطراف اتاق چرخاند.
    اوه، مامان، طبق معمول همیشه.
    خانم معتمد به او نزدیکشد و دستهاي او را گرفت.
    چی داري می گی شروین؟ تو باید خوشحال باشی.
    براي چی باید خوشحال باشم مادر؟ مگه این مهمونیهاي تکراري خوشحالی هم داره؟
    بله خوشحالی داره چون این مهمونی یه مناسبت ویژه داره.
    او سکوت کرد و سپس دستی بر موهاي شروین کشید و ادامه داد:
    این مهمونی براي روز تولد توئه عزیزم.
    مادر مگه من بچه ام که می خواهی برام جشن تولد بگیري؟
    مگه فقط براي بچه ها جشن تولد می گیرن؟
    به نظر من اصلا لازم نیست که چنین کاري بکنین.
    اتفاقاً براي همه ي ما لازمه.
    سپس و به رویا کرد و ادامه داد:
    اینطور نیست رویا؟
    رویا مکثی کرد و گفت:
    به نظر من هم فکر خوبیه.
    شروین نگاهی به رویا انداخت و دیگر چیزي نگفت. خانم معتمد رو به رویا کرد و لبخندي زد.
    خب رویا من از همین حالا ازت دعوت می کنم، یه وقت فراموش نکنی.
    ممنون، اما اگه اجازه می دین من تو این مهمونی نباشم.
    براي چی؟ نمی فهمم تو دیگه چرا مخالفت می کنی؟
    آخه این یه مهمونیه خانوادگیه شاید بودن من زیاد هم لازم نباشه.
    بر عکس، بودن تو هم منو خوشحال می کنه، هم شروینو، اصلا تو باید تو این مهمونی باشی، در ضمن از طرف من، از مادرت



    هم دعوت کن، خیلی دوست دارم باهاشون آشنا بشم.
    رویا چیزي نگفت و خانم معتمد دستی بر شانه ي او زد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت گفت:
    زود باشین دیگه فعلا وقت ناهاره، بیایین بریم پایین.
    شروین چند قدم به رویا نزدیک شد و مقابل او ایستاد.
    حالا که مادرم اصرار داره این مهمونی رو بگیره ترجیح می دم تو هم توي این مهمونی حضور داشته باشی.
    رویا نگاهی به چشمهاي پر از اشتیاق او انداخت و گفت:
    تا ببینم چی می شه.
    آنها از اتاق خارج شدند و به همراه هم به طبقه ي پایین سرازیر شدند. خانم معتمد فهرست بلندي از مهمانهاي خود را نوشته
    بود و از هم اکنون به فکر تدارکات این مهمانی بود. نسرین خانم نیز با ذوق و شوق فراوانی در حال فراهم کردن وسایل مورد
    نیاز جشن بود .
    خانم ارجمند براي آمدن به مهمانی چندان تمایلی نداشت و تنها براي خشنودي رویا این دعوت را پذیرفته بود. آنها زودتر از
    بقیه ي مهمانها به آنجا رسیدند. خانم معتمد به گرمی از خانم ارجمند استقبال کرد. او لباس کوتاه تیره رنگی به تن داشت و
    موهایش به طرز زیبایی فرم داد شده بود. خانم ارجمند با تن پوش بسیار ساده و معمولی مقابل او نشسته بود. او بدون آرایش
    هم محبوب به چشم می آمد. در حالی که هر دوي آنها همسن و سال بودند اما تفاوت زیادي با هم داشتند.
    خانم معتمد بیشتر عمر خود را در خارج از کشور گذرانده بود و رسم و رسوم و سبک زندگیش متفاوت بود با این همه تمایز و
    اختلاف طبقاتی آنها، ساده و بی ریا با یکدیگر درد دل می کردند. خانم ارجمند با او راحت و صمیمی صحبت می کرد و خانم
    معتمد از هم صحبتی با او لذت می برد. چون احساس می کرد او بر خلاف دیگران، صادقانه احساس همدردي می کند. خانم
    معتمد در میان صحبتهایش نگاهی به رویا انداخت و گفت :
    رویا نمی خواي بري بالا، شروین منتظرت بود.
    رویا چنانچه چیزي را به یاد آورده باشد گفت:
    آه بله، فراموش کرده بودم.
    او به دنبال این حرف از جا برخاست و اتاق پذیرایی را ترك کرد. همه جا تمیز و مرتب به چشم می خورد. نسرین خانم سخت
    سرگرم کار بود.
    خسته نباشین نسرین خانم.
    او به عقب برگشت و با دیدن رویا لبخندي بر لب آورد.
    شما هم خسته نباشین رویا خانم .
    او به رویا نزدیک شد و آهسته گفت:
    می دونی مهمونی خیلی خوبه ولی نه واسه ي من که باید این همه کار بکنم.
    سپس سرش را بالا گرفت و با صداي بلندي گفت:
    زود باش آقا مظفر اون جعبه هاي میوه رو بیارشون تو آشپزخونه.
    بعد نگاهی به رویا انداخت و گفت:
    زندگی همینه عزیزم.
    و قبل از آنکه رویا چیزي بگوید از آنجا دور شد. آقا مظفر ساکت و ب صدا سرگرم کار بود او در جواب سلام رویا مثل همیشه
    نگاهی مکث دار به او انداخت و سرش را تکان داد، عرق از روي ریشهاي سفید او می غلتید و فرو می افتاد.
    با جواب شروین که از آنسوي در به گوش می رسید رویا وارد اتاق شد. شروین مقابل آینه ایستاده بود، به محض ورود رویا به
    او نزدیک شد و سلام کرد. کت و شلوار سفید و شیکی به تن داشت و موهایش را به زیبایی آرایش کرده بود.
    سرخی زیر چشمهایش کمرنگ تر از روزهاي دیگر بود و او زیباتر از همیشه به نظر میرسید. رویا در آن لحظه احساس می
    کرد که فاصله ي زیادي میان او و شروین و آن خانه با آن همه تجملات وجود دارد. در حالی که سعی می کرد به او نگاه نکند
    گفت:
    حالت چطوره؟
    خوبم.
    ناراحتی خاصی تو خودت احساس نمی کنی؟
    نه.
    پس در این صورت مشکلی وجود نداره.




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    او براي فرار از نگاههاي بی پرواي شروین تصمیم گرفت از اتاق خارج شود. احساس می کرد چشمهاي شروین او را مجذوب
    خود می کند. به تازگی در چشمهاي او چیزي را یافته بود که از آن به شدت هراس داشت. نگاههاي پر رمز و راز شروین به
    هنگام تمرین پیانو، هنگام سلام، هنگام خداحافظی و هر لحظه که رویا در کنار او بود هزاران حرف نا گفته را بیان می کرد و
    این باعث نگرانی رویا بود. احساس می کرد که در این مدت کوتاه شروین بیشتر از یک بیمار به او وابسته شده است و اگر این
    احساس دو طرفه باشد در نظر او یک فاجعه ي بزرگ محسوب می شود.
    خب دیگه من می رم پایین پیش مادرم.
    منم میام. می خوام باهاشون آشنا بشم.
    رویا سري تکان داد و گفت:
    بله، حتما.
    قبل از اینکه از اتاق خارج شود شروین او را صدا زد. در یک لحظه احساس کرد که تمام وجودش فرو ریخت و قلبش به شدت
    بناي تپیدن گذاشت. به عقب برگشت و متحیر به شروین نگاه کرد. شروین با آن چشمهاي زیبا که گویی آبی تر از روزهاي
    دیگر بود دوباره به رویا خیره شده بود.
    رویا خوشحالم که تو اینجایی!
    من هم خوشحالم که شما حالتون خوبه.
    و سپس به سرعت اتاق را ترك کرد تا فضاي آنجا بیش از آن عاشقانه نشود، او از عشق هراس داشت؛ عشقی که چندي پیش
    او را تا ورطه ي نیستی پیش برده بود.
    ساعتی دیگر شور و هیاهوي فراوانی در آن خانه به پا بود. خانه اي که تا کنون سکوت غم آلود در هر گوشه ي آن فریاد می
    کشید هم اکنون مملو از صداي خنده و بوي ادکلنهاي گران قیمت بود. آهنگ ملایمی به گوش می رسید. خانم ها و آقایان
    مسن براي خود، شور و ذوق خاصی داشتند و جوانان شاداب و پر هیجان در حال جنب و جوش و شادي بودند. خانم ارجمند
    با حیرت به این ضیافت می نگریست که مثال آن را در طول عمر خود مشاهده نکرده بود. رویا احساس نا رضایتی را در چهره
    ي مادر می دید و هر لحظه از قبول این دعوت بیشتر پشیمان می شد. او پیراهن کوتاه و شلوار سفیدي پوشیده بود و در عین
    سادگی زیباتر از زنهاي دیگر به نظر می رسید.
    شروین خود را از جمع مهمانها بیرون کشید و به سمت رویا رفت.
    شما چرا تنهایین؟
    اینطوري راحت ترم.
    بله شما همیشه و در همه حال با بقیه فرق دارین.
    او در این مدت از صحبتهاي دو پهلوي شروین بسیا کلافه شده بود، بی توجه به نگاههاي شروین با خونسردي گفت:
    خب هر کسی خصوصیات خاص خودشو داره.
    و سپس براي آنکه موضوع صحبت را تغییر دهد بلافاصله ادامه داد:
    باید بهتون تبریک بگم، دوستان زیادي دارین.
    شروین پوزخندي زد و گفت:
    اینا همشون دوستان و آشناهاي مادرم هستن من تو سفرهایی که به ایران داشتم باهاشون آشنا شدم.
    او دوباره شروع کرد به سرفه کردن.
    رویا با نگرانی پرسید:
    حالت خوب نیست؟
    شروین که هنوز سرفه می کرد پاسخ داد:
    به خاطر دود سیگاره.
    رویا نگاهی به اطراف انداخت، دود غلیظ سیگار در فضا پراکنده بود.
    بله، مثل اینکه اینجا همه سیگار می کشند، اگه حالت زیاد خوب نیست بریم بیرون یه هوایی بخور.
    نه مهم نیست، می خوام اینجا باشم.
    ناگهان صدایی توجه هر دوي آنها را جلب کرد. دختر جوان و زیبایی مقابل آنها ایستاده بود او دستش را به سوي شروین دراز
    کرد و با ناز و اداي خاصی گفت:
    راشین هستم، دختر خانم پریچهر.
    آنها از دیدن ناگهانی دختر تعجب کرده بودند شروین در حالی که با او دست می داد گفت:



    ظاهرا شما منو می شناسین ولی من شما رو به خاطر نمی آرم.
    او لبخندي زد و گفت:
    بله، حق با شماست. چون شما منو تا حالا از نزدیک ندیدین. اما من شما رو به خوبی می شناسم، پارسال تو یکی از مهمونی
    هاي مادرم دیدمتون. مینا خانم یکی از دوستاي نزدیک مادرم هستن.
    بله. خب، امکان داره، به هر حال منو ببخشین که شما رو نشناختم.
    شاید به خاطر اینه که شما بیشتر وقتها اینجا نیستین. من خودم چند وقت پیش پاریس بودم وقتی برگشتم با تعجب دیدم
    خیلی چیزها عوض شده و من هم خیلی چیزها رو فراموش کردم.
    شروین چیزي نگفت و او بلافاصله سکوت را شکست.
    شما براي تحصیل به خارج رفتین؟
    بله.
    فارغ التحصیل شدین؟
    شروین نگاهی اندوهگین به رویا انداخت و گفت:
    نخیر، هنوز نه.
    با نگاه شروین او متوجه حضور رویا شد.
    نمی خواهین ایشونو به من معرفی کنید؟
    شروین رویا را نگاه کرد و گفت:
    بله ایشون رویا خانم هستن.
    رویا در حالی که با او دست می داد آهسته گفت:
    خوشوقتم.
    راشین دوباره چشم در چشمهاي شروین دوخت و شروع به صحبت کرد. او طور بخصوصی حرف می زد. اندام باریکی داشت و
    پیراهن تنگ و کوتاهی پوشیده بود. آرایش صورتش با رنگ چشمهایش همخوانی می کرد. چهره ي مینیاتوري او رویا را به یاد
    مانکنهاي خارجی می انداخت. در عین حال او بسیار زیبا و طناز بود.
    در این هنگام خانم معتمد به جمع آنها پیوست و با راشین به گرمی احوال پرسی کرد. او در ادامه ي صحبتهایش رو به شروین
    کرد و گفت:
    شروین نمی خواهی بیایی؟ همه منتظرن تا هدیه ها رو باز کنی.
    و سپس رو به راشین و رویا کرد:
    بیایین دخترا، زود باشین دیگه.
    سپس هر سه به همراه خانم معتمد به سمت میز هدایا رفتند. هدیه هاي گران قیمت و با شکوه به روي هم انباشته شده بودند
    و زمان زیادي طول کشید تا شروین تمام هدایا را باز کند. او هنگامی که هدیه ي رویا را باز کرد لبخند شیرینی بر لب آورد و
    در حالی که با دنیایی از شوق و علاقه به چشمهاي او خیره شده بود از او تشکر کرد. رویا در جواب تنها لبخند کمرنگی بر لب
    راند و روز تولدش را به او تبریک گفت.
    شروین زنجیر طلایی را که رویا به او هدیه کرده بود به گردن آویخت. چنان به نظر می رسید که هدیه ي رویا واقعا برایش
    ارزشمند است. در این هنگام صداي بلند موسیقی در فضاي آنجا طنین افکند و همه ي حضار شروع به رقص کردند.
    شروین از جا برخاست و مقابل رویا ایستاد و با یک تصمیم ناگهانی به طور نا خواسته دستش را بسوي او پیش برد و از او
    دعوت به رقص کرد. او با نگاههاي پر اشتیاق، رویا را به سوي خود فرا می خواند و رویا مردد و متحیر به دستهاي باز او چشم
    دوخته بود که ناگهان انگشتهاي باریک راشین با ناخنهاي بلند سبز رنگش میان انگشتهاي تب آلود شروین آرام گرفت، او در
    حالی که دوباره با آن چشمهاي افسونگرش به او خیره شده بود آهسته گفت:
    خوشحال می شم اگه همراهی تون کنم.
    لحظاتی بعد شروین هاج و واج در حالی که هنوز به رویا نگاه می کرد به همراه راشین در ازدحام مهمانها ناپدید شد.
    رویا همچنان متحیر بود. نمی دانست که راشین چگونه به ناگهان در آنجا سبز شد. شاید رفتار راشین نوعی بی احترامی به او
    بود ولی او از راشین عصبانی نبود چون او را از آن لحظه تردید و تحیر نجات داده بود. صداي خانم معتمد افکار رویا را از هم
    گسیخت:
    می ترسم اتفاقی براي شروین بیفته. این همه هیجان براش خوب نیست.
    رویا به عقب برگشت و خانم معتمد را پشت سر خود نگران و مضطرب یافت. در حالی که او احساس می کرد خانم معتمد
    سرگرم میهمانی و تفریح است اما هم اکنون می دید که او حتی در این همه شلوغی هم باز نگران سلامتی فرزندش است.
    نگران نباشین اتفاقی نمی افته.
    هنوز جمله ي او به پایان نرسیده بود که صداي جیغ بلندي همه را از حرکت باز داشت. خانم معتمد با شتاب خود را به آنجا
    رساند، شروین به روي دستهاي راشین از حال رفته بود. رویا در حالی که سعی می کرد اطراف او را خلوت کند از خانم معتمد
    خواست ت به کمک چند تن او را به اتاق خودش ببرند.
    چشمهاي شروین نیمه باز بود و به کندي نفس می کشید. خانم معتمد بر بالین او به شدت بی تابی می کرد، رویا که او را بسیار
    آشفته یافت گفت:
    اینقدر نگران نباشین، احتمالا دچار سرگیجه شده فقط بگین اتاق رو خلوت کنند تا یه کم استراحت کنه.
    می خواي زنگ بزنم اورژانس؟
    نه نیازي نیست، من هر کاري که لازمه انجام می دم .
    خانم معتمد اشکهایش را از دیده سترد و از اتاق خارج شد و به آنهایی که پشت در تجمع کرده بودند گفت:
    خواهش می کنم شماها بفرمایید پایین، چیز مهمی نیست فقط یه کم فشارش اومده پایین، اونم بخاطر تغییر آب و هواست.
    راشین بدون اجازه وارد اتاق شد، رویا بی توجه به او در حال اندازه گرفتن فشار خون شروین بود. راشین صورتش را به
    شروین نزدیک کرد و آهسته او را صدا زد، رویا رو به او گفت:
    خواهش می کنم بذارین آروم باشه.
    چه اتفاقی افتاده؟ یهو از حال رفت.
    چیز مهمی نیست.
    او نگاهی به رویا انداخت و با حالت تحقیر آمیزي گفت:
    پس شما پرستار ایشون هستین؟
    رویا که از طرز صحبت او ناراحت شده بود با غیض گفت:
    بله من پرستار ایشون هستم. حالا هم اگه می شه لطف کنید و از اتاق برین بیرون تا من بتونم به بیمارم برسم.
    راشین با غیظ نگاهی به او کرد و سپس لحظاتی به صورت شروین خیره ماند و بعد بدون آنکه چیزي بگوید اتاق را ترك کرد.
    خالهاي خوش خط خود او را مجذوب می کرد تا بتواند سر فرصت با لذت هوسهاي خود، او را به این ویروس آلوده کند غافل از
    اینکه شروین پیشترها، بسیار زودتر از او بی آنکه به گناهی آلوده شود در این مرداب افتاده بود و هر لحظه بیشتر در عمق
    آن فرو می رفت .
    با ضربه ي انگشت مادرش که به شیشه ي اتومبیل می خورد به خود آمد. هنگامی که از اتومبیل پیاده می شد احساس کرد
    استخوانهایش از سرما می لرزد اما لذت انتقام، گرمایی عجیب به جانش بخشیده بود و ذهن و روح بیمار او را هر لحظه بیشتر
    به سوي این افکار شوم سوق می داد.
    خانم معتمد از رویا و مادرش درخواست کرد که شب را آنجا بمانند. خانم ارجمند به خاطر نگرانی خانم معتمد و اشتیاق رویا به
    ماندن، با ماندن مخالفتی نکرد. رویا به پیشنهاد خانم معتمد مادرش را به یکی از اتاقهاي پایین برد تا شب را در آن استراحت
    کند اتاقی آراسته و مرتب بود و یک تخت نسبتا بزرگ در گوشه ي آن به چشم می خورد. او با زحمت فراوان مادرش را به
    روي تخت گذاشت. خانم ارجمند بعد از چند ناله ي پی در پی در جاي خود آرام گرفت. سپس نگاه مهربانش را به چهره ي
    رویا انداخت و گفت:
    مواظب خودت باش دخترم، تو خیلی خسته اي.
    نگران نباش، من حالم خوبه.
    و سپس مادرش را بوسید و آهسته گفت:
    فردا بر می گردیم خونه.
    او چراغ اتاق را خاموش کرد و بیرون رفت. دوباره همان سکوت همیشگی خانه را در بر گرفته بود. دیگر خبري از آن سر و
    صدا و خنده ها نبود.
    ساعت بزرگ دیوار ضربه اي نواخت و رویا را به خود آورد. به شدت احساس خستگی می کرد. چراغها را خاموش کرد و به
    طبقه ي بالا رفت. خانم معتمد کنار تخت شروین نشسته بود و به آرامی او را نوازش می کرد. اندوه بزرگی در چشمهایش خانه
    کرده بود. نگاه غمزده ي خود را از صورت شروین برگرفت و در چشمهاي رویا انداخت.
    ممنونم که موندي، گه نبودي نمی دانستم چی کار باید بکنم.
    رویا سري تکان داد.
    اصلا مهم نیست، من خودم هم اگه می رفتم خونه مدام نگران حالش می شدم، شما برین بخوابین، به نظر میاد خیلی خسته
    باشین.
    چطور می تونم تو این وضعیت بخوابم .
    شما باید به فکر سلامتی خودتون هم باشید، مصرف بیش از اندازه ي قرصهاي آرام بخش واقعاًًًًًً براتون مضره.
    او دوباره با چشمهاي بی فروغ خود شروین را نظاره می کرد.
    سلامتی من چه اهمیتی داره وقتی که اون داره از بین می ره.
    رویا دستهایش را بر شانه هاي او نهاد.
    باید صبور باشین، مطمئنم تا فردا صبح خوب می شه، حالا ازتون خواهش میکنم برین استراحت کنین.
    خانم معتمد خواست کنار شروین بماند اما قدرت نشستن روي صندلی را هم نداشت. رویا با مهربانی گفت:
    من پیشش هستم.
    او آهسته دست بی رمقش را به صورت رویا کشید و گفت:
    تو هم خسته اي عزیزم.
    مهم نیست من به این بیخوابی ها عادت دارم.
    خانم معتمد بوسه اي بر پیشانی شروین زد، چون شبهی سرگردان و رنگ پریده از اتاق بیرون رفت و مانند تکه سنگی به روي
    تخت خود افتاد. داروهاي آرام بخش او را گنگ کرده بود، چشمهایش بسته می شد و او حالا دیگر حتی نمی توانست افکار
    خود را جمع کند و به غم خود بیندیشد پس به خواب عمیقی فرو رفت.
    رویا از پشت شیشه هاي پنجره به بیرون نگاه می کرد. تاریکی مطلق همه جا را در بر گرفته بود آسمان دوباره می گریست و
    قطرات اشک خود را بر زمین ارزانی می کرد برگهایی که از زور تازیانه هاي باد پاییزي از درخت فرو ریخته بودند اکنون
    اشکهاي آسمان، تن خشک و مرده ي آنها را خیس می کرد. همه جا خاموش بود و همه در رختخواب هاي گرم و نرم خود
    خوابیده بودند و هیچ کس صداي گریستن آسمان را نمی شنید. به این سو برگشت و نگاهی به درون اتاق انداخت. اشیاء بی
    جان و آرام به خواب رفته بودند. تلسکوپ بزرگ شروین در گوشه اي کز کرده بود.
    کنار بستر شروین نشست، او هنوز تب داشت. قطرات درشت عرق بر روي صورتش نمایانگر جنگ سختی در درون او بود.
    گویی مرگ از هم اکنون خیال تسخیر بستر او را داشت، زنجیر طلایی که رویا به او هدیه کرده بود در گردنش می درخشید،
    رویا با دیدن آن بی اختیار به یاد ساعاتی قبل افتاد به یاد رفتار غیر عادي شروین که احساس می کرد آرام آرام در او اثر می
    گذارد، احساس عجیبی نسبت به او پیدا کرده بود، احساسی که هر بار شروین بی حال و تب کرده بر روي تخت می افتاد
    بیشتر در جانش رخنه می کرد، رویا این احساس را به حساب روح دلسوز پرستاري خود می گذاشت، زیرا هرگز نمی خواست
    این احساس جز این چیز دیگري باشد.
    شب با سردي و تاریکی خود از آسمان رخت بربسته بود و خورشید دوباره از پشت ساختمان هاي دود گرفته می تابید تا بار
    دیگر زندگی آغاز شود. شروین چشمهایش را به آرامی گشود، نور خورشید به روي تخت تابیده بود. نگاهی به پنجره انداخت
    و هنگامی که پرتو آفتاب را دید دانست که بار دیگر فرصتی براي زیستن یافته است. احساس درد نمی کرد و آرامشی در
    وجودش نشسته بود.
    ناگهان متوجه رویا شد. او آرام و معصوم کنار بستر شروین خوابیده بود. صورت او در زیر انبوه موهایش به مهتابی می ماند که
    زیر ابرهاي شبانه پنهان شده باشد. از دیدن رویا احساس سرمستی به او دست داد. بی اختیار خم شد و به آرامی موهاي روي
    صورت او را کنار کشید و نگاهی دقیق به صورت مهتابی او انداخت. احساس می کرد همان طور که هر لحظه به مرگ نزدیکتر
    می شد به پرستار مهربان خود نیز وابسته تر می شد. او تمام سعی خود را می کرد تا این احساس را از چشمان تیز بین رویا
    پنهان نگه دارد. به محض آنکه رویا چشمهایش را گشود، خود را عقب کشید و در حالی که هنوز به او نگاه می کرد گفت:
    صبح بخیر.
    رویا حیرت زده موهاي خود را جمع کرد .
    تو حالت خوبه؟
    شروین که تازه شب گذشته را به یاد آورده بود نگاهی به خود انداخت که با لباس مهمانی در رختخواب بود.
    بله، مثل اینکه حالم خوبه.
    رویا لبخند رضایت بخشی بر لب راند و در حالی که از جا بر می خاست گفت :
    خب دیگه به این سرم نیازي نداري، فکر کنم تبت هم پایین آمده باشه.
    شروین نگاه عمیقی به چشمهاي رویا انداخت و گفت:
    تو تمام دیشبو بیدار موندي؟
    من یه پرستارم، این وظیفه ي منه.
    که حتی شبها هم پیش بیمارت بمونی؟
    خب، دیشب حالت خیلی بد بود، مینا خانم هم خواستن که شب رو اینجا بمونیم.
    شروین بعد از سکوتی نسبتا طولانی آهسته گفت:
    ممنونم.
    رویا با تعجب پرسید:
    بخاطر چی؟به خاطر اینکه دیشب تو مهمونی بودین، به خاطر اینکه مادرمو تنها نذاشتین و شبو اینجا موندي.
    درسته بخاطر نگرانی مادرت هم بود اما من بیشتر به خاطر حال بد تو اینجا موندم.
    واقعاً ناراحتی من براي تو اهمیتی داره؟
    البته که اهمیت داره من تمام تلاشمو می کنم تا حالت دوباره بد نشه.
    تو خیلی مهربونی رویا!
    رویا مانده بود در جواب گفته ي او چه بگوید که خانم معتمد با موهاي آشفته وارد اتاق شد و هنگامی که نگاهش به شروین
    افتاد با شتاب خود را به او رساند و در حالی که موهاي روي صورت شروین را عقب می کشید ناباورانه به او نگاه می کرد.
    تو خوب شدي پسرم؟
    شروین آهی کشید:
    بله مادر، دوباره خوب شدم.
    خانم معتمد او را در آغوش کشید.
    خوشحالم عزیزم، خوشحالم!
    او موهاي شروین را نوازش می کرد و شروین همانطور که سر بر سینه ي مادر نهاده بود به رویا نگاه می کرد که چند قدم
    آنطرف تر آنها را نظاره می کرد. خانم معتمد از شروین جدا شد و به سوي رویا رفت و دستهاي او را در دست گرفت و در حالی
    که آنها را به گرمی می فشرد با نگاهی لبریز از قدردانی به او گفت:
    ممنونم رویا نمی دونم چطور ازت تشکر کنم.
    رویا به کف اتاق خیره شد و گفت :
    من کاري نکردم.
    سپس در حالی که دست او را می فشرد از او جدا شد.
    می رم پایین یه سر به مادرم بزنم.
    رویا از اتاق خارج شد و مادر و پسر رفتن او را تماشا می کردند شاید هر یک به نوعی از بودن او احساس رضایت می کردند.
    خانم معتمد در حالی که براي رفتن به بیرون آماده می شد خطاب به خانم ارجمند گفت:
    من خودم می رسونمتون.
    تو زحمت می افتین ما خودمون می ریم.
    در این هنگام صداي شروین که از پله ها پایین می آمد توجه آنها را جلب کرد .
    اجازه بدین من برسونمتون.
    خانم معتمد رو به شروین کرد و گفت:
    تو بهتره استراحت کنی.
    نه مادر حالم خوبه، شما به کاراتون برسین من این کار رو می کم.
    خانم معتمد شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    حالا که اصرار می کنی باشه.
    شروین رو به رویا کرد و گفت:
    شما آماده هستین که بریم؟
    رویا نگاهی به مادرش انداخت و خانم ارجمند بلافاصله گفت:
    پس حالا که اینطوره اگه اجازه بدین زحمت رو کم کنیم.
    خانم معتمد گفت:
    ازتون ممنونم که تشریف آوردین، امیدوارم بتونم یه جوري جبران کنم.
    این چه حرفیه، من هم از اینکه شما رو از نزدیک دیدم خوشحال شدم.
    خانم معتمد آهسته طوري که فقط خانم ارجمند بشنود گفت:
    نگران رویا نباشین، من مثل دختر خودم دوستش دارم.
    سپس خانم ارجمند در حالی که از خانم معتمد خداحافظی می کرد صندلی خود را به سمت در حرکت داد.
    در طول راه رویا ساکت بود و به بیرون از اتومبیل نگاه می کرد. شروین نیز به جز چند جمله ي کوتاه که در جواب سوال خانم
    ارجمند داده بود چیز دیگري نگفت. بعد از طی مسافت نسبتا طولانی به مقصد رسیدند. شروین مقابل در آپارتمان ترمز کرد و
    از اتومبیل پیاده شد و به کمک رویا رفت تا خانم ارجمند را از اتومبیل پیاده کنند. سپس آنها را تا مقابل در ورودي خانه
    همراهی کرد رویا بعد از آنکه صندلی مادرش را به داخل برد نگاهی به شروین کرد و گفت:
    بفرمایین تو .
    شروین نگاه عمیقی به او انداخت.
    ممنون، باید برگردم.
    هر طور که راحتین.
    هنوز چند قدمی دور نشده بود که با صداي رویا به عقب برگشت.
    مواظب خودتون باشین.
    این جمله را رویا بیان کرد و شروین پس از سکوت کوتاهی در حالی که لبخندي بر لب داشت گفت:
    تو هم مواظب خودت باش.
    او از در ورودي ساختمان خارج شد و به سمت اتومبیل خود رفت. قبل از آنک سوار اتومبیل شود نگاهی به محیط اطراف
    انداخت. خانه هاي قدیمی و دود گرفته، راه پله هاي تاریک و تنگ، فاصله ي طبقاتی آنجا با محیطی که شروین در آن زندگی
    می کرد بیشتر از فاصله طی مسیر آن بود. در راه برگشت به خانه، فقط به رویا می اندیشید، به فداکاریهایی که رویا براي
    مادرش می کرد، به زندگی سختی که رویا در آن به سر می برد. رویا مانند معماي سر بسته اي براي او بود و هر چه به حقیقت
    زندگی او نزدیک تر می شد علاقه ي پاك درونیش نیز نسبت به او بیشتر می شد.
    هنگامی که در را باز کرد خانم معتمد با صداي بلندي گفت:
    اومدي شروین؟
    او پشت رایانه ي کوچک خود نشسته و در فراغتی که به دست آورده بود به کارهاي عقب افتاده ي خود رسیدگی می کرد.
    شروین در حالی که روي صندلی کنار او می نشست نفس عمیقی کشید و گفت :
    بله، اومدم.
    خب چطور بود؟ مشکلی که پیش نیومد؟
    نه !
    خانم معتمد دست از کار کشید و به شروین نگاه کرد.
    چیزي شده، چرا اینقدر گرفته اي؟
    نه، چیز مهمی نیست.
    می شه بدونم اون چیزي که خیلی مهم نیست چیه؟
    شروین سرش را تکان داد و گفت:
    مادر سر به سرم نذارین.
    من دارم سر به سرت می ذارم؟
    او دستش را به روي دست شروین گذاشت و سرش را به او نزدیک کرد.
    تو چیزي می خواي بهم بگی؟
    در مورد رویاست.
    من فکر می کردم اون برات اهمیتی داره.
    مادر خودتون هم می دونین که اصلا این طور نیست.
    خب پس چیه؟
    شما د مورد رویا چی می دونین؟




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    براي چی می خواي بدونی؟
    همینطوري!
    خانم معتمد از چهره ي او پی برد که این مسئله بر عکس گفته هایش بسیار هم برایش مهم است.
    من هم چیز زیادي نمی دونم، فقط اینکه اون با مادرش تنها زندگی می کنه و اینکه قبلا با یه مردي ازدواج کرده که بعد از
    مدتی شوهرش اونو ترك می کنه. این رو هم وقتی یه بار حرف پیش اومده بود از خودش شنیدم من فقط اینو می دونم که اون
    دختر خوبیه.
    شروین به فکر فرو رفته بود خانم معتمد بعد از لختی سکوت گفت:
    براي چی اینارو از من می پرسی؟
    گفتم که همینطوري.
    آنها دوباره سکوت کردند و این بار شروین سکوت آنجا را شکست:
    مادر براي پرستاري چقدر به رویا پول می دین؟
    خانم معتمد متحیر به شروین نگاه می کرد، شروین در پاسخ به نگاه هاي او گفت:
    چیز عجیبی ازتون پرسیدم؟
    نه فقط یه کم تعجب کردم، آخه معمولا تو از این جور سوالها نمی پرسی.
    خب حالا اشکالی داره بدونم؟
    نه چه اشکال، خب همون مقداري که به پرستار قبلی می دادم.
    مادر میشه مبلغ اونو زیاد کنین؟
    بله، اتفاقا تو همین فکر بودم. چون واقعا رویا دلسوزه و مثل بقیه کارها رو سرسري انجام نمی ده، به علاوه من به بودنش
    عادت کردم.
    شروین نگاه معنی داري به مادر انداخت و آهسته گفت:
    ممنونم مادر!
    این چه حرفیه شروین؟ تو اصلا معلومه چت شده؟ چرا این چیزها رو می پرسی؟
    شاید به همون دلیلی که شما گفتین که اون یه پرستاره مهربونه.
    تو که با اومدن اون مخالف بودي !
    بله، ولی همه چیز تغییر می کنه مادر، حتی من!
    دلیل این تغییر چیه عزیزم؟
    نمی دونم مادر. نمی دونم.
    او از روي صندلی برخاست و خرامان خرامان به سمت پله ها رفت. خانم معتمد هاج و واج او را تماشا می کرد، نمی دانست چه
    چیزي باعث تغییر حال و تفکر فرزندش شده است. بی گمان هر آنچه بود به رویا بی ربط نبود، خانم معتمد با خود اندیشید
    شاید شروین براي تشکر و قدردانی از رویا این درخواست را کرده است. او خوشحال از آرامش کنونی لبخندي بر لب آورد.
    آرامش خوبی بود اما بیشتر به آرامش قبل از طوفان می مانست.
    شروین مشغول خواندن کتاب بود، ضربه اي که از آنسوي کتاب بر در فرود می آمد او را از دنیاي خود بیرون کشید، به خیال
    آنکه رویا پشت در باشد به سمت در جهید و آن را گشود اما با تعجب فراوان راشین را با یک دسته گل رز پشت در اتاق
    یافت.
    اجازه است بیام تو؟
    شروین که هنوز متحیر بود با سوال او خود را عقب تر کشید و او را به داخل دعوت کرد.
    بله، بفرمایید.
    راشین وارد اتاق شد و مقابل او ایستاد. آنگاه دسته گل را به طرف او گرفت وبا اشاره به آنها گفت:
    خوشحالم که حالتون خوبه.
    شروین دسته گل را از او گرفت و تشکر کرد. راشین مقابل او روي صندلی نشست.
    خیلی نگران بودم. آخه دیشب یهو حالتون بهم خورد و افتادین. راستش خیلی ترسیده بودم.
    شروین که به شاخه گلهاي زیبا خیره شده بود گفت:
    چیز مهمی نبود.
    شما بیماري خاصی دارین؟
    شروین نگاهی به او انداخت و گفت:
    نخیر، گفتم که چیز مهمی نیست.
    چطور چیز مهمی نیست در حالی که شما یه پرستار خصوصی دارین.
    مادرم بی جهت نگران منه.
    خب که اینطور.
    شروین سکوت کرد و راشین در حالی که با آن نگاه هاي پر حرارتش به چشمهاي او خیره شده بود گفت:
    طرز رفتار شما با بقیه مردا خیلی فرق داره.
    شروین ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
    چطور؟
    خیلی کم حرف می زنین اونم فقط وقتی که من ازتون سوال می کنم.
    شروین با خونسردي گفت:
    شما انتظار دارین من چیکار کنم؟
    خب، من می خوام بیشتر با هم آشنا بشیم.
    ما تقریبا همدیگر رو می شناسیم فکر نمی کنید این کافی باشه؟
    تا شما چطور فکر کنید؟
    من طور به خصوصی فکر نمی کنم. شما دختر یکی از دوستهاي مادرم هستین و منم ازتون ممنونم که اومدین حالمو
    بپرسین.
    راشین پوزخندي زد و گفت:
    من فکر می کردم پسرایی که به خارج از کشور میرن طرز رفتارشون هم تغییر می کنه و یه خورده امروزي تر فکر می کنن.
    حالا می بینین که من از اون مرداي تازه به دوران رسیده اي نیستم که شما فکرشو می کنین. راستشو بخواهین من متوجه
    منظور شما نیستم.
    باور نمی کنم!
    چی رو باور نمی کنین؟
    اینکه شما حرفهاي منو نمی فهمین.
    اما شروین حرفهاي او را به خوبی می فهمید و می دانست که او طرح یک دوستی را پیش می کشد. در آن موقعیت پیشنهاد
    راشین برایش کاملا احمقانه بود سعی می کرد طوري به راشین بفهماند که علاقه اي به درخواست او ندارد.
    راشین در مرحله ي اول نتوانسته بود نقشه ي خود را عملی کنم. شروین هیچ واکنشی در مقابل حرفها و نگاه هاي عشوه
    گرانه ي او نشان نداد و پس از دقایقی در حالی که از روي صندلی بر می خاست گفت :
    تشریف بیارین پایین اینجا چیزي براي پذیرایی نیست. این گلها رو هم بذارم تو آب اگه اینجا بمونن پژمرده میشن.
    راشین از جا برخاست و با غیظ نگاهی به شروین انداخت و در حالی که از در بیرون می رفت گفت:
    ممنون، دیگه باید برم.
    آنها به همراه هم از پله ها پایین آمدند. نسرین خانم در حالی که با سینی چاي به سمت آنها می آمد گفت:
    کجا با این عجله؟ تشریف داشته باشین، براتون چایی آوردم.
    راشین در حالی که دستکشهایش را به دست می کرد با حالت تکبر آمیزي گفت:
    ممنون. اگه می خواستین زودتر می آوردین.
    در این هنگام زنگ در به صدا درآمد نسرین خانم می خواست توضیحی براي راشین بدهد با شنیدن صداي در سینی چاي را
    روي میز گذاشت و به سوي در شتافت و بعد از آنکه در را باز کرد رو به شروین گفت:
    رویا خانم هستن.
    شروین با شنیدن نام رویا خشکش زد احساس می کرد انگشتهایش یخ زده و صورتش به شدت داغ شده است قلبش به
    شدت می تپید صداي راشین او را به خود آورد.
    پرستارتون هم تشریف آوردن.
    لحن راشین چندان خوشایند نبود اما شروین چیزي نگفت و به سمت در قدم برداشت به محض ورود رویا،راشین به او نزدیک
    شد و با حالت تحقیر آمیزي گفت:

    سلام رویا خانم، حال شما چطوره؟


    رویا به خاطر برخورد دیشب راشین هنوز از دست او دلخور بود به همین دلیل به سردي جواب سلام او را داد. راشین نگاهش
    را از رویا برگرفت و به چشمهاي شروین انداخت، آن گاه تا چند قدمی او نزدیک شد.
    خوشحال شدم که دیدمتون، بعدا باهاتون تماس می گیرم.
    او هنگامی که این جمله را بیان می کرد آهنگ زنگار بسته ي نفرت در صدایش موج می زد. شروین نگاهی به او انداخت و
    چیزي نگفت و او از در خارج شد.
    اومده بود حالم رو بپرسه.
    این جمله را شروین بر زبان آورد.
    حتما این گلها رو هم ایشون براتون آوردن.
    شروین به خود آمد و نگاهی به دسته گل انداخت و قبل از آنکه بخواهد چیزي بگوید رویا از مقابل او رفته بود. او احساس می
    کرد رویا از دیدن راشین ناراحت به نظر می رسد. رویا کمی آنطرف تر با نسرین خانم مشغول صحبت بود.
    هنگامی که خانم معتمد برگه ي چک را به رویا داد او ابتدا نگاهی به مبلغ آن انداخت آن گاه با تعجب گفت:
    اما این خیلی بیشتر از اون چیزي هست که قرار بود بهم بدین.
    خانم معتمد لبخند ملیحی بر لب آورد و گفت:
    عزیزم تو خیلی بیشتر از اینها زحمت می کشی، در ثانی محبتهاي تو رو نمی شه با اي چیزها جبران کرد.
    من هر کاري که می کنم اونو جزء وظیفه ي خودم می دونم.
    در این هنگام زنگ تلفن به صدا درآمد. خانم معتمد در حالی که به سمت گوشی تلفن می رفت دستی بر شانه ي او زد و
    گفت:
    خب دیگه، حالا اینقدر تعارف نکن.
    او گوشی تلفن را برداشت و شروع به صحبت کرد بعد از دقایقی در حالی که به سمت رویا بر می گشت گفت:
    رویا می شه خواهش کنم به شروین بگی که راشین زنگ زده و باهاش کار داره.
    دوباره از شنیدن نام راشین حس بدي پیدا کرد. نمی دانست چرا رفتارهاي راشین به طرزي او را عصبی می کرد.



    راشین خانم پشت خط با شما کار دارن.
    شروین با تعجب گفت:
    راشین؟
    رویا در حالی که سعی می کرد می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت:
    بله، راشین!
    هنگامی که شروین مشغول صحبت بود حس حسادت در وجود رویا می خزید او دلیل این حس مرموز را نمی دانست. مکالمه
    ي شروین چندان طول نکشید وقتی که به این سو برگشت در پاسخ به نگاههاي پرسش گرانه ي رویا گفت:
    می خواست بپرسه حالم چطوره.
    رویا ابروهایش را بالا انداخت و با نگاه بی تفاوتی از آنجا دور شد. شروین دور شدن او را ننظاره می کرد.
    راشین در حالی که دست شروین را به سختی می فشرد چشمهایش به طرز عجیبی برق می زد. او چنان نقش بازي می کرد
    که خود را نیز ب حیرت وا می داشت. نمی دانست چگونه می تواند در پس آن همه نفرت، اینطور ابراز عشق کند. او کنار
    شروین نشست و شروع به صحبت کرد. رویا به روي کاناپه ي مقابل آنها نشسته بود و قهوه می نوشید. لحظاتی بعد شروین از
    جا برخاست و به سمت پیانوي کنار شومینه رفت و شروع به نواختن کرد. صداي دلنشین موسیقی در سکوت آنجا طنین می
    افکند. رویا و راشین هر یک در دنیاي خود غوطه ور بودند و هر از گاهی به همدیگر نگاه می کردند. بعد از پایان قطعه، راشین
    از جا برخاست و در حالی که دستهاي نرم و لطیفش را به آرامی به هم می کوفت به سراغ شروین رفت و دست روي شانه هاي
    او نهاد. سپس تا آنجایی که می توانست خم شد و آهسته گفت:
    واقعا زیبا و دلنواز بود، مثل چشمات!
    کلمات دلربا و صداي دلنشین راشین چون پتکی بر سر شروین فرود آمد. احساس می کرد آن کلمات به دور سرش می
    چرخند و به دفعات مکرر برایش تکرار می شوند و ناخودآگاه از این حالت به شدت بیزار شد و سرگیجه ي شدیدي به او دست
    داد سپس انگشت در شقیقه هایش نهاد و آهسته گفت:
    من حالم خوب نیست.
    او از روي صندلی برخاست و مقابل راشین ایستاد. هنگامی که نگاهی به چشمهاي او انداخت درد کهنه و آشنایی را در آنها
    یافت، راشین دستهاي او را گرفت و گفت:
    یهو چت شد؟
    رویا برخاست و به آنها نزدیک تر شد.
    بهتره یه کم استراحت کنی.
    شروین در تایید حرفهاي او سري تکان داد و به سمت پله ها رفت، رویا به چشمهاي ملتهب راشین نگاهی افکند و گفت:
    چیز مهمی نیست.
    و سپس به دنبال شروین به سمت پله ها به راه افتاد. راشین همچنان در جاي خود ایستاده بود و رفتن آنها را تماشا می کرد.
    تنش مرتعش شده بود و آن حس موذي دوباره در ذهنش جان گرفت. برق نفرت به وضوح در حفره ي چشمهایش هویدا بود
    هنگامی که رویا به طبقه ي پایین آمد متوجه شد که راشین رفته است.
    منتظر بود، وقتی شما دیر کردین رفت.
    وقتی به عقب برگشت نسرین خانم را پشت خود یافت لبخندي بر لب آورد و گفت:
    بله، حال شروین زیاد خوب نبود. به هر حال الان خوابیده و من هم باید برم، به خانم معتمد بگین اگه حال شروین بهتر نشد با
    من تماس بگیرن.
    او بعد از پوشیدن لباس از نسرین خانم خداحافظی کرد و از ساختمان خارج شد. هوا سرد بود او به سرعت قدمهایش افزود تا
    هر چه سریعتر به خیابان اصلی برسد. هنوز به انتهاي خیابان نرسیده بود که با صداي چند بوق متعدد از حرکت باز ایستاد.
    قبل از آنکه او به عقب برگردد اتومبیل شیک و گران قیمتی مقابل پایش ترمز کرد. رویا کوشید تا به یاد بیاورد آن اتومبیل
    سیاه رنگ را قبلا کجا دیده است که در این هنگام شیشه ي اتومبیل پایین رفت و او با تعجب راشین را درون اتومبیل یافت.
    او به رویا اشاره کرد که سوار اتومبیل شود و رویا با تردید سوار اتومبیل شد .
    راشین آهسته رانندگی می کرد و ساکت بود رویا در مقابل سکوت او لب به سخن گشود.
    با من کاري داشتین؟
    راشین بدون آنکه نگاهی کند گفت:
    حال شروین چطور بود؟
    می تونستین به جاي اینکه از من سوال کنید برین تو اتاقش و ببینینش .
    راشین پایش را به روي ترمز نهاد و اتومبیل با تکان شدیدي از حرکت ایستاد. رویا متحیر به او نگاه می کرد. او عینک آفتابی
    خود را برداشت و با حالت تحقیر آمیزي گفت:
    ولی من ترجیح می دم از پرستار دلسوز و مهربونش بپرسم.
    رویا با خونسردي گفت:
    منظورتونو نمی فهمم.
    راشین که از خونسردي رویا به خشم آمده بود با حالت برافروخته اي گفت:
    چرا می فهمی، خوب می فهمی. چی فکر می کنی، من دست صد تا دختر تازه به دوران رسیده اي مثل تو رو از پشت می بندم
    اونوقت تو واسه من رل بازي می کنی. بذار واضح بهت بگم فکر شروینو از سرت بیرون کن چون خیلی گنده تر از سرته.
    شروین حتی به دختراي ایرونی پا نمی ده، چه برسه به اینکه با یه دختر جنوب شهري بپره، افت کلاس داره.
    راشین این جمله ي آخر را با نیش خند بیان کرد. این بار رویا خشمگین شد و فریاد برآورد:
    حالا تو گوش کن دختره ي هرزه ي بالا شهري، از همون اول که دیدمت می دونستم یه نقشه هایی تو سرته. من می دونم تو
    براي چی مثل یه گرگ دندون تیز کردي، اما بذار خیالتو راحت کنم. اشتباه گرفتی خانم فرنگی، نه من مثل تو زن هرزه اي
    هستم که خودمو واسه هر کسی که از راه می رسه حراج کنم و نه شروین. اون کسی نیست که تو فکرشو می کنی. اون
    بدبخت تر از اینه که بخواد به من و تو یا هر زن دیگه اي فکر کنه، من هم توي اون خونه فقط یه پرستارم که وظیفه ي خودم
    می دونم از بیمارم تا جایی که بتونم به خوبی مراقبت کنم.
    سپس در حالی که پوز خندي می زد گفت:
    شاید همه اینها تخیلات دختر خارج رفته ي ما باشه که همه ي مردها رو عاشق خودش می بینه.
    به ناگاه راشین دست درگریبان او نهاد و در حالی که یقه ي پالتوي او را می کشید و از شدت تنفر دندانهایش می درخشید
    گفت :
    گوش کن دختره ي پررو کاري نکن کاري کنم که با یه تیپا از اون خونه بندازنت بیرون.
    سپس با خشونت یقه ي او را رها کرد و دوباره با آن نیش خند گفت:
    مطمئن باش که این کار رو می کنم. من اگه بخوام صد تا مثل تو رو یه شبه می خرم و می فروشم .
    و دوباره به چشمهاي رویا خیره شد و ادامه داد :
    پس پاتو بکش کنار، شروین سهم منه.
    رویا که به شدت عصبی و ناراحت شده بود بی اختیار دستش را بلند کرد و سیلی محکمی در گوش او نواخت.
    هر دو متحیر به هم می نگریستند، رویا در اتومبیل را گشود و قبل از آنکه پیاده شود با غیظ گفت:
    کثافت لجن، حالا برو هر غلطی که دلت می خواد بکن.
    سپس در اتومبیل را با خشونت بست و با سرعت به راه افتاد. راشین که از حرکت رویا یکه خورده بود به خود آمد و اتومبیل
    را روشن کرد و به طرز وحشتناکی از جلوي رویا گذشت، طوري که اتومبیل با رویا برخورد کرد و او به سختی توانست مانع از
    افتادن خود شود. صداي گوشخراش لاستیک هاي اتومبیل چون سوهانی بود که بر ذهن و قلب رویا می کشیدند. لحظه اي
    ایستاد و دور شدن اتومبیل را نظاره کرد. در آن حال بی اختیار اشک از چشمهایش سرازیر شد احساس حقارت می کرد.
    احساس می کرد که تمام شخصیت و وجودش خورد شده است.
    اندوه بزرگی در درونش خانه کرده بود و او هر چه تلاش می کرد نمی توانست مانع از ریزش اشکهایش شود، به حرفهاي
    راشین می اندیشید و خود را در مقابل او و شروین و همه ي آنها بسیار حقیر و کوچک می یافت. مدتی بود که بیماري شروین
    ذهنش را مخشوش کرده بود و او از دست آن افکارعذاب آور همیشگی رهایی یافته بود و اکنون راشین تیري بر زخم کهنه ي
    او وارد کرده بود و دوباره همان فقر بود که بر روح او سوهان می کشید. او با احساس جریحه دار شده ي خود به سوي خانه
    روانه گشت.
    در طول راه احساس می کرد تمام مردم با نگاههاي تحقیر آمیز او را می نگرند. هزاران بار در خود شکست و هزاران بار بخت
    سیاه خود را نفرین فرستاد و در هر لحظه آرزوي مرگ کرد. اما از چیزي خشنود بود و آن هم اینکه چه بسیار خوب شد که
    راشین در مقابل شروین آن حرفهاي اهانت آمیز را به او نگفته بود و اینگونه حداقل او در مقابل شروین تحقیر نشده بود که
    اگر اینگونه می شد حتی اندیشیدن آن براي رویا عذاب آور و دردناك بود. بی شک او باید تصمیمی می گرفت تا شخصیت
    لگد مال شده اش بیش از این در مقابل اهانتهاي راشین قرار نگیرد .
    با همین افکار آزار دهنده به خانه رفت. خانم ارجمند از ناراحتی او آگاه شد ولیکن به خاطر روح حساس رویا به روي خود
    نیاورد و سوالی در این مورد از او نپرسید. رویا افسرده و پریشان تمام شب را با آن افکار سر کرد و هنگام صبح تصمیم گرفت
    که فعلا امروز را به خانه ي خانم معتمد نرود تا اعصابش کمی آرام شود و بتواند اعتماد به نفس خود را دوباره بیابد.
    به سمت تلفن رفت و شماره ي خانم معتمد را گرفت. اتفاقا خانم معتمد خودش گوشی تلفن را برداشت و رویا بعد از سلام و
    احوالپرسی گفت:
    مادرم یه کم کسالت داره، براي همین زنگ زدم که بگم امروز نمی تونم بیام.
    متاسفم و امیدوارم که هر چه زودتر خوب بشن، حتما به دیدنشون میام، منتها امروز بعد از ظهر منزل خانم پریچهر دعوت
    داریم، اما فردا حتما یه سر بهشون می زنم.
    رویا پرسید:
    خانم پریچهر؟
    بله عزیزم، خانم پریچهر، فکر کنم شب تولد شروین دیده باشی، مادر راشین رو می گم. راشین خودش اومد و دعوت کرد و
    قرار شد به اتفاق شروین، شب رو اونجا باشیم. فکر می کنم براي حال شروین هم خوب باشه .
    رویا آهسته گفت:
    بله حتما، راستی حالشون چطوره؟
    خوبه،سر حاله، تو نمی خواد نگران باشی، تو مواظب مادرت باش، حالا می شه گوشی رو بدي تا باهاش احولپرسی کنم.
    بله حتما.
    رویا بعد از اینکه گوشی تلفن را به مادرش داد به اتاق خود برگشت و بی حس و حال به روي تخت افتاد و پیش خود اندیشید
    راشین به خواسته ي خود رسید و شروین را به چنگ آورد اما به ناگاه از فکري ذهنش سخت برآشفت، آیا راشین می داند که
    شروین مبتلا به ایدز است؟ ممکن است این بیماري نیز دامن او را فرا بگیرد؟ این سوالی بود که رویا از خود می پرسید .
    با وجود آنکه به شدت از راشین بیزار بود با این حال از این فکر، ذهنش سخت در هم آشفته بود. نمی توانست باور کند که
    شروین با آن همه احساسات پاك،چنان موجود کثیفی باشد که بخواهد دست به چنین کار نا جوانمردانه اي بزند و با این فکر
    که شروین هرگز چنین گناهی مرتکب نخواهد شد خیال خود را کمی آسوده کرد.
    دختر بینوا بی خبر از آنکه بداند این دام را راشین براي شروین گسترده است در دل براي او دلسوزي می کرد. صدایی
    افکارش را از هم گسیخت. خانم ارجمند در را گشود و وارد اتاق شد، مادر از ظاهر آشفته ي رویا متوجه دگرگونی درونی او
    شد.
    رویا چه اتفاقی افتاده؟
    رویا کمی بر خود مسلط شد و آهسته گفت:
    چه اتفاقی باید بیافتد؟
    مادر نزدیک تر شد و دستی بر صورت عرق کرده ي او کشید و گفت:
    همونی که تو رو اینقدر به هم ریخته.
    من طوریم نیست مادر.
    به من نگو طوریت نیست، چرا به خانم معتمد گفتی که به خاطر مریضی من اونجا نمی ري؟
    رویا سر به زیر افکند و آهسته گفت:
    خسته بودم، خواستم بهونه اي بیارم تا یه روز استراحت کنم.
    که دروغ بگی؟
    مجبور شدم.
    خانم ارجمند چانه ي او را بالا گرفت و به چشمهایش خیره شد.
    تو داري چی رو از مادرت پنهون می کنی؟
    رویا از جا برخاست و با تندي گفت:
    مادر من چیزي رو از شما پنهون نمی کنم، اینقدر سوال پیچم نکنید.
    خانم ارجمند دستهاي او را گرفت و آن گاه رویا به پایین خیره شد و نگاهی به مادرش که روي صندلی چرخدار نشسته بود
    انداخت، از این که با صداي بلند با او صحبت کرده بود شرم کرد و سر به زیر افکند. خانم ارجمند آهسته گفت:
    من مادرتم رویا!
    رویا خم شد و آهسته پیشانی مادر را بوسید.
    مادر به خدا چیز مهمی نیست.
    خانم ارجمند با نگرانی گفت:
    رویا نکنه توي اون خونه اتفاقی براي تو افتاده باشه؟
    رویا سرش را تکان داد و لبخندي بر لب آورد.
    نه مامان این چه حرفیه؟ مطمئن باشید اگه موضوع خاصی باشه اولین کسی که به او خواهم گفت شما هستین. پس بیخودي
    خودتونو ناراحت نکنین.
    سپس دستهاي او را گرفت و چند بار تکان داد و گفت:
    من امروز خونه هستم، پس باید حسابی به هر دو تامون خوش بگذره.
    او می خندید اما ذهن و روحش همچنان مغشوش بود. به شروین و راشین می اندیشید. آنروز را در التهاب و اضطراب فراوان
    به سر کرد و تصمیم هاي گوناگونی گرفت و در آخر به این نتیجه رسید که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود او ازرفتن به
    خانه ي خانم معتمد منصرف خواهد شد. خود نیز نمی دانست چرا چنین تصمیمی گرفته است تا شغلی را که با سختی یافته
    بود به همین آسانی از دست دهد. بی گمان این تصمیم تنها به خاطر حرفها و تهدیدهاي راشین نبود.
    شاید دلیل دیگر آن احساس مرموز درونش بود. احساسی که از چندي پیش نسبت به شروین یافته بود. همان احساسی که او
    از آن می گریخت و دست سرنوشت او را هر روز با این احساس بیشتر پیوند می زد.
    با آمدن راشین، این احساس میان او و شروین مستحکم تر شده بود چون هر دو بطور ناخواسته در مقابل راشین از خود
    واکنش نشان می دادند. طوري که راشین قصد به هم ریختن دنیاي زیباي آنها را داشته باشد و آن دو با تمام توان در مقابل او
    مقاومت می کردند. مقاومتی که بی هیچ کلامی انجام می شد و تنها نگاههاي آن دو بود که این حقیقت را اثبات می کرد. او
    تمام این احساس را در چشمهاي شروین یافته بود. اما اگر چنین بود پس رفتن شروین به خانه خانم پریچهر چه معنایی
    داشت؟
    این سوالی بود که او در انتها به آن می رسید.
    تک سرفه هاي شروین خانم معتمد را نگران کرد او همان طور که در حال رانندگی بود به پهلوي خود برگشت و رو به شروین
    که کنار او روي صندلی جلوي اتومبیل نشسته بود گفت:





    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    مثل اینکه از رفتن به این مهمونی زیاد راضی به نظر نمی رسی .
    راستشو بخواهین اگه به خاطر شما نبود هرگز به اونجا نمی اومدم.
    چه دلیلی داره شروین؟
    شروین ماسک بر دهان خود گرفته بود و هنگام صحبت صداي خفه اي به گوش می رسید .
    من نسبت به این دختره احساس خوبی ندارم، اصلا ازش خوشم نمیاد.
    خانم معتمد ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
    منظورت از اون دختره راشینه دیگه نه؟
    شروین با پایین آوردن سر خود جواب بله داد .
    اما اون دختر بدي نیست، درسته یه کم جلفه، اما دختر مهربونیه، تو نباید در مورد دیگران اینطور قضاوت کنی.
    شروین به بیرون از اتومبیل خیره شد و آهسته گفت:
    رفتن به اونجا حوصلمو سر می بره .
    صداي او آنقدر ضعیف بود که خانم معتمد جمله ي او را نشنید. دقایقی در سکوت گذشت و سپس خانم معتمد گفت:
    خوب شد یادم افتاد باید یه سر به خانم ارجمند هم بزنم. امروز صبح رویا می گفت حالش زیاد خوب نیست.
    شروین زیر لب گفت:
    پس براي همین امروز نیومد.
    موقعی که اتومبیل مقابل عمارت آقاي پریچهرتوقف کرد آفتاب کم کم غروب می کرد و شفق سرخ فامی در آسمان دود
    گرفته ي خاکستري رنگ دیده می شد. وقتی که شروین از اتومبیل پیاده شد نگاهی اندوهگین به آسمان انداخت و سپس به
    همراه مادر به سمت در ساختمان پیش رفت. خانه ي مجلل و ویلایی پریچهر بسیار زیبا و با صفا بود. پدر و مادر راشین به
    گرمی از آنها استقبال کردند. آقاي پریچهر بسیار خشک و جدي به نظر می رسید اما خانم پریچهر اهل خوشگذرانی و بریز و
    بپاش خنده و شادي بود. به نظر می رسید سبک خانه و زندگی آنها از خانه هاي غربی تقلید شده باشد، حتی طرز صحبت
    کردن آنها نیز از این قاعده مستثنی نبود، به طوري که آقاي پریچهر در میان صحبتهایش مدام به عبارتهاي فرانسوي اشاره
    می کرد.
    لحظات خسته کننده اي براي شروین بود. بعد از گذشت دقایقی، راشین نیز به جمع آنها پیوست و بعد از سلام و احوالپرسی
    پهلوي شروین جاي گرفت. او پیراهن کوتاه با رنگ بسیار روشنی به تن داشت و رنگ جدید موهایش روشن تر از دفعات قبل
    بود. خانم پریچهر با نگاههاي خریدارانه اي شروین را برانداز می کرد و مدام لبخندهاي تصنعی بر لب می آورد.
    آنها ابتدا در مورد سیاستهاي روز بحث کردند و نظرهاي کارشناسانه ي خود را اظهار نمودند و سپس در مورد سفرهایی که در
    نزدیکی به خارج از کشور خواهند داشت گفتگو کردند. شروین به حرفهاي آنها گوش می داد و چیزي نمی گفت و در مقابل
    سوالهاي خانم پریچهر که تمایل داشت شروین نیز چیزي بگوید تنها لبخندي می زد و دوباره سکوت می کرد.
    راشین زیر چشمی او را نظاره می کرد و او نیز ساکت نشسته بود. بعد از پذیرایی مفصل و شایانی که خانواده ي پریچهر به
    عمل آوردند خانم پریچهر با صداي رسایی گفت:
    مثل اینکه شروین جان حوصله اش سر رفته.
    سپس رو به راشین کرد و ادامه داد:
    راشین جان با شروین برین تو اتاقو با هم سرگرم بشین.
    و بعد با خنده رو به خانم معتمد گفت:
    جوونن و نشستن پیش ماها براشون خسته کننده است.
    آقاي پریچهر در تایید حرف همسرش گفت:
    بله، جوونی هم عالمی داره، برین عزیزان من، برین و خوش باشین و قدر این روزها رو بدونین که دیگه هرگز تکرار نمی شه.
    خانم معتمد نیز حرفهاي آنها را تایید کرد و هنگامی که تردید شروین را براي رفتن دید به او اشاره کرد که بهتر است با
    راشین همراه شود. شروین با نا رضایتی از جا برخاست و به همراه راشین که در کنار پله ها منتظر او ایستاده بود به اتاق او
    رفت.
    عکسهاي وحشتناك و روح آزار با چهره هاي شیطانی و خون آلود در همه جاي اتاق به چشم می خورد و در سویی دیگر،
    عکسهاي زنان و مردان با حالتهاي زننده اي بر دیوار نسب شده بود. شروین از فضاي مسموم اتاق حس بدي پیدا کرده بود، او
    حالت عصبی داشت و مدام در طول اتاق قدم میزد. راشین به روي تخت نشسته بود و با نگاههاي مرموز خود او را تماشا می
    کرد. بعد از لحظاتی شروین به طرف پنجره رفت و در حالی که پرده را کنار می کشید پنجره را گشود و گفت:
    آه هواي اینجا چقدر کثیفه.
    راشین برخاست و به سوي او رفت و در حالی که پنجره را می بست گفت :
    نه عزیزم، این هواي سرد براي تو خوب نیست.
    سپس به آرامی دست در شانه هاي او نهاد و آرام آرام دستهایش را از بالاي بازوهاي او به طرف پایین متمایل ساخت و در
    نهایت در دستهاي شروین جاي نهاد.
    چرا نمی آیی بشینیم و یه کم با هم حرف بزنیم.
    شروین حرکتی نکرد و چیزي نگفت. راشین در نهایت احترام به طرف شروین رفت و با حالت مودبانه اي گفت:
    به قول پدرم لحظه هاي قشنگیه، حیفه این لحظه ها رو از دست بدیم.
    شروین که از پررویی بی حد و اندازه ي او عصبی شده بود با حالت تمسخر آمیزي گفت:
    خب، حالا می گی چیکار کنیم؟
    راشین بی پروا و خونسرد به چشمهاي او خیره شد و گفت:
    من دوستت دارم شروین!
    شروین که انتظار داشت این جمله را از او بشنود پوزخندي زد و گفت:
    چقدر این جمله برام تکراریه، می شه بگی این جمله رو تا حالا به چندین نفر دیگه گفتی؟
    خشم در رگهاي راشین می خروشید. اما او براي اجراي نقشه ي شوم خود ناچار از خود انعطاف نشان داد و گذاشت شروین
    هر چقدر که می خواهد او را تحقیر کند و در مقابل لبخندي زد و گفت:
    مهم نیست این جمله رو چند بار تکرار کنی مهم اینه که چقدر از ته دل بیان می شه.
    مثلا حالا چقدر از ته ذل گفتی؟
    تا حالا هیچ مردي نبوده که بتونه منو اسیر خودش بکنه، اما تو با نگاههات، تو با چشمات، وقتی نگام می کنی احساس می
    کنم تمام وجودم داره آتیش می گیره. نگو این حرفها تکراریه، یا خیلی مزخرف و مصنوعیه، چون من تمام عمرم از این حرفها
    شنیدم و همیشه هیچ یک از این حرفهارو باور نکردم اما حالا باور می کنم چون از ته قلبم بهت می گم، این نیاز قلبیه منه
    شروین
    تو از من چی می دونی که اینطور عاشقانه حرف می زنی؟
    براي من مهم نیست که تو کی هستی، همه فقط یک بار تو عمرشون عاشق می شن.
    شروین خنده اي کرد و گفت:
    حرف عشق رو به میون نیار که خندم می گیره.
    سپس با حالت جدي ادامه داد:
    گوش کن راشین، من اگه اینجا اومدم بخاطر اصرار مادرم بود، بذار بهت بگم که من هیچ علاقه اي به تو و کارهات ندارم. تو هم
    بهتره منو فراموش کنی. به نفع خودته. باور کن.
    شروین بعد از گفتن این جمله به سمت در برگشت و قبل از آنکه در را باز کند، راشین با صداي بلندي
    او را فرا خواند. به عقب برگشت. راشین به او نزدیک تر شد و در حالی که چشمهایش از خشم و نفرت می درخشید به سرعت
    پیراهن خود را از تن درآورد و با اشاره به خود گفت:
    من حاضرم تمام هستی ام را به تو بدم، یه نگاه به این همه زیبایی بکن، مطمئنم که تو هم دلت می خواد.
    شروین نگاهی به او انداخت و سپس به لبهاي او نگاه کرد که به شدت می لرزید. این صحنه ها براي او تازگی نداشت غالبا
    زنهاي زیادي به خاطر زیبایی تحسین برانگیزش اسیر عشق او شده بودند. او لخظه اي اندیشید و هنگامی که مرگ خود را به
    یاد آورد و دانست که تا چندي بعد زنده نخواهد بود خواسته ي راشین در نظرش بی معنی و ننگ آور آمد.
    راشین که سکوت شروین را دید پیش خود گمان کرد که او به خواسته اش رسیده و شروین تسلیم او گشته است. او با لبخند
    رضایت بخشی کاملا به او نزدیک شد و دست او را در میان دستهاي سوزان خود گرفت در آن حال شروین به خود آمد و
    لبخند گنگی بر لب آورد. بیش از این ماندن در آن فضاي مسموم کار درستی نبود. او با خشونت زیادي دست راشین را عقب
    زد و بدون آنکه چیزي بگوید اتاق را ترك کرد و راشین بر جاي ماند با آواري از حقارت که بر سرش فرو می ریخت و با تنی
    عریان که با تمام اصرار فروشنده، شروین خریدار آن نبود .
    در طول راه شروین ساکت بود و خانم معتمد نیز حرفی نزد حتی از او نپرسید چرا با آن عجله مهمانی را ترك کرد. هنگامی که
    به خانه رسیدند شروین خسته و بی حال مستقیم به طرف اتاق خود رفت او در حال تعویض لباس بود که خانم معتمد با یک
    لیوان آب وارد اتاق شد .
    بیا قبل از خواب قرصهاتو بخور.
    ممنون.
    خانم معتمد نگاه به خصوصی به او انداخت و به سمت در رفت اما قبل از آنکه در را باز کند به طرف شروین برگشت و گفت:
    می دونی اونا یه جورایی به من فهموندن که تو و راشین براي ازدواج مناسب هم هستین، فکر می کنم این مهمونی هم بخاطر
    همین موضوع بوده .
    شروین ابتدا تعجب کرد اما هنگامی که به اصل موضوع پی برد و راشین را با آن سر و وضع به یاد آورد لبخند تمسخر آمیزي
    زد و گفت:
    چه خوب، خبر خوشحال کننده اي بود.
    و سپس خنده ي گنگی کرد، اما خانم معتمد گرفته و غمگین در مقابل خنده ي او تنها نگاهی کرد و از اتاق خارج شد و به
    سوي اتاق خود رفت و خود را به روي تخت انداخت. او پتو را به روي سر کشید و آرام گریست. شروین متوجه ناراحتی مادر
    نشد یا شاید هم نمی خواست متوجه شود. او در بستر خود فرو رفت و به راشین اندیشید و حرفها و رفتار او را از ذهن
    گذرانید. او هنوز به دنبال دلیلی براي رفتار راشین می گشت، در مقابل وقاحت راشین، رویا را به یاد آورد با آن غرور و چهره
    اي که از شرم دوست داشتن گلگون می شد و در عین حال کاملا بی حس و بی تفاوت- که ظاهرا تنها وظیفه اش پرستاري از
    او بود- او از این فکر لبخندي بر لب آورد و چشمهایش را بست .
    در آن سو رویا در اتاق تاریک خود کنار پنجره ایستاده بود و به مسائلی که از چندي پیش برایش پیش آمده بود فکر می کرد
    از وقتی که پا به آن خانه نهاده بود زندگی اش نیز تغییر کرده بود، او اکنون تغییر و تحولات عظیمی را در خود احساس می
    کرد گویی تمام احساسات و هیجانات ضمیرش به یکباره چون کوهی فوران کرده بود و قدرت و اقتدار تصمیم گیري را از او
    سلب می نمود. سوز سرما پوستش را می گزید اما او بی تفاوت به آسمان شب می نگریست.
    شب پر رمز و رازي بود. راشین با همان حالت گنگ پشت اتومبیل خود نشسته بود و بی هدف در خیابانهاي خلوت شهر
    رانندگی می کرد، نمی توانست تصمیم درستی بگیرد، شروین درونش را در هم ریخته بود و غرورش را سخت شکسته بود. او
    شکست خورده بود و می بایست خود را براي انتقام مهیا می ساخت. با همین افکار آشفته بی اختیار مقابل آپارتمان تینا ترمز
    کرد و از اتومبیل پیاده شد، طبق معمول چراغ آپارتمان تینا تا دیر وقت روشن بود. تینا از دوستان نزدیک او به حساب می
    آمد اما از چندي پیش روابط میان آنها کمی کدر شده بود به همین دلیل همدیگر را زیاد ملاقات نمی کردند و امشب راشین نا
    خودآگاه به دیدن او آمده بود تا شاید داروهاي شگفت انگیز او بتواند دردش را تسکین دهد و او را ساعاتی از دنیا فارغ
    سازد .
    دقایقی بعد تینا با موهاي آشفته و ته مانده ي آرایش خود پشت در آپارتمان ایستاده بود او به خوبی نمی توانست تعادل خود
    را حفظ کند و با صداي گرفته که از نعشگی می لرزید کلماتی بر لب آورد که به نظر می رسید از آمدن راشین تعجب کرده
    است و سپس او را به داخل دعوت کرد. زن و مردهاي جورواجور با چشمهاي خمار و ظاهر به هم ریخته پشت منقلها لم داده
    بودند. دود غلیظ آنجا گلویش را به سختی می سوزاند اما او به دنیایی که آنها در آن سیر می کردند غبطه می خورد و ساعتی
    بعد او نیز خود وارد دنیاي آنها شد.
    تینا نزد او نشسته بود و میهمان خود را همراهی می کرد.
    خب، پس حسابی حالتو گرفت.
    جمله ي تینا خاطره ي شب را در ذهن او زنده کرد و او در حالی که از تلخی مواد، گلویش می سوخت براي آرام ساختن خود
    دود آن را بالا کشید و هنگامی که دود اضافی را از بینی اش خارج کرد با حالت گنگی گفت:
    تلافی کارشو درمی آرم.
    تینا پک محکمی به سیگارش زد و دود آن را با ولع بالا کشید.
    همه ي مردا مثل هم هستن، همشون یه مشت کثافتن. ( اي قربون دهنت ) باید تا جایی که می تونی ازشون انتقام بگیري.
    راشین نگاه درمانده ي خود را در چشمهاي بی فروغ و خسته ي تینا نهاد و گفت:
    تو می گی من چیکار کنم؟
    تهدیدش کن!
    و سپس در مقابل نگاههاي پرسش گرایانه ي راشین ادامه داد:
    آره تهدیدش کن که اگه باهات راه نیاد خودتو می کشی، مطمئنم که خواسته برات کلاس بذاره. من خودم به این جور مردا
    خیلی بر خوردم، چون یکم خوشگلن وپولدار، خودشونو می گیرن. اما اگه یه کم پا فشاري کنی مثل بره رام میشن. البته من
    با تو فرق می کنم. من بیشتر به خاطر پول با مردها رابطه داشتم اما تو که به پول نیازي نداري.



    سپس نگاه مرموزي به او انداخت و آهسته گفت:
    تو از سر عشق و حال فقط می خواهی یه کم آلودشون کنی، اینکه عیبی نداره.
    و آنگاه خنده ي پوچ و بلندي سر داد و دوباره به سیگارش پک زد و با صداي بلندي گفت:
    آخ که انتقام چه حالی داره.
    راشین با چشمهاي خسته و خواب آلود به او نگاه می کرد و در عین حال به حرفهاي او نیز می اندیشید. بعد به خود تینا فکر
    کرد با اینکه سن و سالی از او می گذشت اما همچنان تنها زندگی می کرد و تا خرخره در منجلاب فساد فرو رفته بود. براي او
    دیگر هیچ کاري در دنیا لذت بخش نبود و تنها گردهاي سپید رنگ بودند که او را سرگرم می ساختند در مقایسه با وضع رقت
    بار تینا، اوضاع خود را بهتر می دید .
    تینا چطور شد که آلوده شدي؟
    تینا با حالت مضحکی گفت:
    به چی عزیزم؟
    به ایدز.
    تینا ابروهاي باریکش را در هم کشید و فریاد زد:
    ایدز، ایدز، دیگه حالم داره از این کلمه به هم می خوره، هر جا می رم اینو می شنوم فکر کنم این هم یه جور مد جدیده.
    راشین چیزي نگفت و او بعد از آنکه سیگار خود را در انبوه ته سیگارها خاموش کرد گفت:
    نمی دونم چطور آلوده شدم، ولی خب اصلش براي من فرقی نمی کنه، بالاتر از سیاهی که دیگه رنگی نیست. من تا تهش
    رفتم، دیگه برام فرقی نمی کنه که چی پیش می آد؟! می دونی راشین، آدمایی مثل من سهمی از زندگی ندارند. راستشو
    بخواهی به تنها چیزي که فکر نمی کنم همین مسئله است، ما همین جوریش هم بیمار خدایی هستیم دیگه چه فرقی می کنه
    اسمش چی باشه، خیلی ها از من فرار می کنن خندم می گیره انگار من لولو خور خوره ام.
    او لبخند مرموزي بر لب آورد و ادامه داد:
    خب بیماري من هنوز رو نکرده پس میشه امیدوار بود که حالا حالاها مردنی نیستم.
    سپس در حالی که سیگار بعدي خود را روشن می کرد گفت:
    هر کسی با مرگ یه جور برخورد می کنه اما به نظر من مردن خیلی بهتر از این زندگی نکبت باره.
    راشین به نقطه ي نا معلومی خیره شد و با غیظ گفت:
    اما من نمی تونم بی تفاوت باشم، چطور می تونم در مقابل ظلمی که در حقم شده بی تفاوت باشم.
    می دونی راشینن، راستش تو هم همچین بی تقصیر هم نبودي، خب بالاخره خودت خواستی .
    در این حال راشین به ناگاه از جا جست و یقه ي او را گرفت و با حالت وحشتناکی فریاد کشید:
    من چی رو خواستم؟ من چه تقصیري دارم؟ من همه ي هستی ام رو به خاطر عشق و دوست داشتن از دست دادم، فکر کردي
    من هم مثل تو، توي هر گند و کثافتی سرك کشیدم و از هر کدوم واسه خودم یه سوغاتی آوردم.
    چشمهاي تینا از ترس گشاد شده بود او همچنان که از حرکت ناگهانی راشین متعجب شده بود، دستهاي او را گرفت و با همان
    صداي گرفته گفت :
    خیله خوب بابا، حالا مگه ما چی گفتیم؟ اصلا تو حق داري، من که گفتم تو با من فرق داري.
    راشین آرام شد و سر جاي خود نشست. تینا سیگاري براي او روشن کرد و به قصد آرام کردن او صحبتهایش را ادامه داد:
    فکر می کنی من عذاب نمی کشم، اما دیگه چیزي برام نمونده که بخوام به خاطر اون از کسی انتقام بگیرم، اصلا از کی باید
    انتقام بگیرم؟ اینا رو که اینجا لم دادن می بینیشون؟یه خط در میون به این مرض آلوده ان، پس دیگه کسی نمی مونه که
    بخوام ازش انتقام بگیرم. اونا دارن زندگیشونو می کنن، من هم دارم زندگیمو می کنم. من بهشون مواد می دم، اونا عشقشونو
    می کنن، یه پولی هم دست ما می آد.
    او آه بلندي کشید و ادامه داد:
    اما تو خانم قرتیه ي فرنگی، تو با من زمین تا آسمون فرق داري، تو حق داري مثل اسپند رو آتیش باشی با این همه رفاه و
    قشنگی هایی که تو زندگیت هست نباید هم بخواي به این زودي ها غزل خداحافظی رو بخونی.
    با جمله ي آخر او، ترس بر راشین چیره شد.
    تمومش کن دیگه لعنتی، من اومدم اینجا یه کم آروم بگیرم، اونوقت تو با این حرفهاي مزخرف داري به مغزم سوهان می
    کشی.
    تینا او را در بر گرفت و سرش را به روي سینه ي خود گذاشت.
    را در سینه محبوس می کرد و به هیچ قیمتی نمی خواست پرده از راز دل بردارد. شاید به دلیل آنکه از عاقبت این دل بستن
    هراس داشت.
    رویا، رویا تو با من چه کردي؟
    این جمله را شروین آهسته با خود گفت. در این هنگام ضربه اي بر در وارد آمد و رویاي زیباي او را در هم فرو ریخت لحظاتی
    بعد راشین با خونسردي مقابل او ایستاده بود. صداي شروین سکوت روح آزار آنجا را در هم شکست.
    فکر نمی کردم دوباره ببینمت.
    راشین در حالی که چند قدم به طرف او برمی داشت گفت:
    ولی من دوباره اومدم تا بهت ثابت کنم که دوستت دارم.
    هنگامی که راشین این جملات را بر لب می آورد لحظه اي احساس می کرد که تمام این جمله ها از درون قلبش بر می خیزد و
    شروین تنها معبود اوست اما لحظه اي دیگر نفرت چنان در وجودش طغیان می کرد که آثار آن به وضوح در چهره اش
    مشاهده می شد.
    نمی دونم چرا نمی تونم حرفهاتو باور کنم؟!
    باور کن شروین، باور کن که من تو را از صمیم قلب دوست دارم !
    شروین همان طور که به راشین خیره مانده بود بعد از سکوت کوتاهی گفت:
    چرا منو دوست داري؟ چرا فکر می کنی که من ارزش این همه دوست داشتن رو دارم؟
    او بعد از لحظاتی سکوت ادامه داد:
    اگه یکی اینقدر نسبت به من بی تفاوت بود تا عمر داشتم بهش نگاه نمی کردم، ولی من دلیل سماجت تو رو نمی فهمم.
    دلیلش فقط عشقه.
    شروین لحظاتی به او خیره ماند و سپس دوباره پشت پنجره ایستاد. چنان به نظر می رسید که در اعماق ذهن خود چیزي را
    جستجو می کند. نمی دانست راشین تا چه حد در گفته هایش صداقت به خرج می دهد و نیز نمی دانست با وجود اصرار بی
    اندازه ي آن دختر زیبا، چرا نمی تواند او را دوست داشته باشد. شاید در آن وضعیت بحرانی، اندیشیدن به این مسائل برایش
    درك و مفهومی نداشت اما اگر اینگونه بود پس دلیل علاقۀ او به رویا چه بود؟ صداي راشین او را از آن همه سوال بی پاسخ


    رها ساخت .
    به چی فکر می کنی؟
    شروین همان طور که ایستاده بود آهسته گفت:
    به این که چرا من به تو علاقه اي ندارم؟
    او لحظه اي مکث کرد و ادامه داد:
    تو از من هیچی نمی دونی، باور کن به خاطر خودت می گم. از اینجا برو و دیگه به من فکر نکن.
    راشین بازوي شروین را کشید و او به عقب برگشت.
    ولی من نمی تونم بهت فکر نکنم.
    خواهش می کنم از این اتاق برو بیرون.
    من این کارو نمی کنم.
    شروین شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
    پس در این صورت مجبورم خودم این کارو بکنم.
    راشین ملتهب و برافروخته با قاطعیت گفت:
    در این صورت مطمئن باش پشت در اتاق خودمو می کشم و قاتل من، تو خواهی بود.
    شروین ابتدا پوزخندي زد و بعد فریاد کشید:
    خیلی جالب و عاشقانه بود خانم. من نمی دونم منظور تو از این حرفهاي رمانتیک چیه؟! اما دیگه حوصله ام داره سر می ره.
    اگه حرفهاي تو حقیقت هم داشته باشه باز هم من هیچ علاقه اي به تو و این کارهاي بچه گونه ات ندارم. بهتره از اینجا بري و
    به حرفهایی که گفتی و شنیدي خوب فکر کنی در اون صورت حتی اگه قصد سر کار گذاشتن منو هم داشته باشی یا واسه رو
    کم کنی جلوي دوستانت دست به چنین کارهاي احمقانه اي زده باشی می بینی که این کارها جز توهین به شخصیت خودت
    چیز دیگه اي نیست. من می دونم که این وسط هیچ علاقه اي وجود نداره. اما نمی دونم چرا اینقدر اصرار داري به این مسخره
    بازي ادامه بدي.
    حرفهاي شروین چون خنجري بر سینه ي او فرود می آمد. از سرسختی شروین به ستوه آمده بود اما در دل هوشیاري او را


    می ستود. ولیکن نقشه ي او هنوز به پایان نرسیده بود و او باید همچنان به ایفاي نقش خود ادامه می داد. خونسردي خود را
    حفظ کرد و در صدد انکار حرفهاي او برآمد.
    چرا فکر می کنی من دارم برات نقش بازي می کنم؟
    شروین جوابی نداد و راشین تا یک قدمی او نزدیک شد و دست در شانه هاي او نهاد.
    بذار من دلیلشو بگم، واسه اینکه تا حالا تو هیچکس رو دوست نداشتی، واسه اینکه تو حتی نمی دونی دوست داشتن چیه.
    شروین در چشمهاس سبز او خیره مانده بود. چنان به نظر می رسید که راشین با چشمهاي سحر انگیزش او را جادو می کند.
    اما من دوستت دارم هر طوري که باشی، من به هر قیمتی که شده می خوام تو رو داشته باشم.
    شروین طاقت از کف داد و یکباره به حرف آمد و مطلبی را که نمی خواست بر زبان بیاورد گفت:
    حتی اگه من به یه بیماري لاعلاج مبتلا شده باشم و قرار باشه که به همین زودیها بمیرم.
    راشین هراسان و متعجب به دهان او چشم دوخته بود.
    این حرفها واسه اینه که منو از سرت وا کنی.
    نه اصلا اینطور نیست تو خودت شاهد بیماري من هستی. حتی زخمهاي روي پوستم هم این حقیقت رو ثابت می کنن.
    راشین به هاله ي سرخ رنگی که گرد چشمهاي زیباي او نشسته بود نگاهی انداخت و لحظه اي آن بیمار ایدزي را که چندي
    پیش هنگام معاینات خود در بیمارستان دیده بود به یاد آورد او ناباورانه گفت:
    امکان نداره، تو داري دروغ می گی.
    شروین بازوهاي او را گرفت و آهسته گفت:
    دروغ نمی گم راشین، من ایدز دارم، فکر نمی کنم تو عاشق پسري باشی که مبتلا به ایدزه.
    راشین همچنان در بهت و ناباوري او را می نگریست. چه طعمه اي، طعمه اي که قبل از او صیادي به نام ایدز آن را صید کرده
    بود و او چون لاشخوري می مانست که بر بالاي باقیمانده ي صید پرواز می کرد. سکوت سنگینی در فضاي اتاق فرو نشست؛
    لحظاتی بعد شروین سنگینی نگاهی را در صورت خود احساس می کرد. چشم از رخسار راشین برگرفت و به سوي در برگشت
    و رویا را در چهار چوب در، یافت. رویا چون جسمی که روح از کالبدش رفته باشد ایستاده بود و شروین و راشین را نظاره می
    کرد.









    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    شروین به خود آمد و راشین را به حال خود رها کرد و آهسته به طرف رویا قدم برداشت و در صدد برآمد تا توضیحی براي آن
    منظره بدهد. اما رویا زودتر از او تمرکز خود را به دست آورد و نگاهی به صورت مبهوت راشین انداخت و گفت:
    ببخشید، نمی خواستم مزاحمتون بشم.
    شروین زبان گشود و خواست چیزي بگوید اما رویا با دستپاچگی در حالی که سعی می کرد به او نگاه نکند گفت:
    من دیگه باید برم، خیلی دیر شده .
    و به سرعت از اتاق بیرون رفت و به طبقه ي پایین سرازیر شد. شروین خود را به او رساند و گفت:
    رویا خواهش می کنم چند دقیقه صبر کن.
    رویا در حالی که با شتاب، بارانی خود را به تن می کرد دست پیش برد و به قصد خارج شدن در را گشود و قبل از آنکه از در
    خارج شود شروین بازوي او را گرفت و به چشمهایش خیره شد.
    من فقط می خواستم بهش بگم که...
    رویا میان حرفهاي او پرید و با تندي گفت:
    روابط خصوصی تو به من ربطی نداره، من فقط پرستار توام، می فهمی؟
    شروین فریاد کشید:
    آره می فهمم، تو فقط یه پرستاري که باید از این تن متعفن پرستاري کنی. من هم همینو می خواستم یهش بگم، بگم که به
    همین زودیها تموم می کنم و حق ندارم کسی رو دوست داشته باشم، حق ندارم، من هیچ حقی ندارم.
    جمله ي پایانی او چون ضجه هاي درد آلودي بود که از سینه اي سوخته برآید، رویا بازوي خود را از میان انگشتهاي او بیرون
    کشید و به سرعت از در خارج شد. شروین به عقب برگشت و دستهایش را به روي میز کنار خود گذاشت و سر در گریبان
    افکند. به نظر می رسید اینگونه می خواهد تعادل خود را حفظ کند تا نقش بر زمین نشود.
    راشین سست و آهسته از پله ها پایین آمد. اکنون دیگر نه عصبانی بود و نه می توانست نقش بازي کند. قبل از آنکه آنجا را
    ترك کند براي بار آخر نگاهی به شروین انداخت که پشت به او ایستاده بود. در نظر او چنین آمد که شروین در حال گریستن
    است. دیگر تامل نکرد و از آنجا خارج شد و به سمت اتومبیل خود رفت. دقایقی بعد اتومبیل از زمین کنده شد و به راه افتاد.
    فرصت خوبی بود تا به همه چیز بیاندیشد. به رویا که چگونه او را تهدید کرده بود. به تینا که بودن یا نبودن برایش تفاوتی
    نداشت. به پدر و مادرش که هرگز مفهوم واقعی زندگی را به او نیاموخته بودند. به آن سفر لعنتی و به پاریس و آن شب شوم،
    که ثمرة آن جز حسرت و اندوه ابدي چیز دیگري نبود و به شروین که چگونه براي او دام گسترده بود و در نهایت، مغلوب خود
    راشین بود.
    شروین آینه اي بود که آینده را در مقابل چشمهاي او مجسم می نمود. تمام وقایع گذشته از ذهنش می گذشت. کلمات با
    ابعاد بزرگ در مقابل چشمهایش ظاهر میشدند. عشق، ایدز، مرگ، عکسهاي وحشتناك روي دیوارهاي اتاقش از مقابل
    چشمهایش می گذشت. دیگر قدرت اندیشیدن به چیزي را نداشت گویی حافظه اش به یکباره پاك شد و پرده ي تاري مقابل
    چشمهایش فرو افتاد.
    او هویت خود را فراموش کرده بود و حتی نمی توانست حس کند در چه زمان و مکانی به سر می برد. با صداي بلند و
    وحشتناکی به خود آمد و چشمهایش را گشود و سپس چند تکان شدید را احساس کرد و همه جا تاریک شد او حتی فرصتی
    براي فریاد کشیدن نیافت.
    شروین غمگین وپریشان به روي تخت نشسته بود و آنچه را که ساعاتی پیش بر وي گذشته بود در ذهنش مرور می کرد. به
    ناگاه سر به دیوار کوبید و از دورون قلب فریاد برآورد:
    نه من دوستش ندارم، من نباید او را دوست داشته باشم.
    او سرش را میان انگشتهایش در بر گرفت و با تمام توان فشار داد و چندین بار این جمله را زیر لب تکرار کرد. در این هنگام
    خانم معتمد با چهره اي اندوهگین وارد اتاق شد، او با دیدن چهره ي آشفته و مضطرب شروین از او پرسید:
    اتفاقی افتاده؟
    شروین سرش را به علامت خیر تکان داد. خانم معتمد نگاهش را از او برگرفت و به سوي پنجره رفت بعد ازلحظاتی سکوت
    آهسته گفت :
    راشین تصادف کرد.
    و سپس سکوت کرد. شروین متعجب به او می نگریست و او هنگامی که به طرف شروین برگشت دوباره با آن صداي غمگین
    گفت:
    همون لحظه تموم کرده.
    شروین نگاهش را از چشمهاي مادر بر گرفت و به کف اتاق خیره شد گویی می خواست گفته هاي مادرش را چند بار در
    ذهنش مرور کند تا بتواند آن را درك کند خانم معتمد کنار او نشست و موهاي پریشانش را عقب زد.
    من می خوام به دیدن خانواده اش برم اگه دوست داشته باشی می تونی بیایی.
    شروین به طرف او برگشت و با نگاههاي لرزان، دوباره آرام سرش را تکان داد. خانم معتمد لحظاتی به او نگریست و سپس
    اتاق را ترك کرد. شروین همچنان ساکت و مبهوت نشست بود او آهسته زیر لب گفت:
    من فرصتی ندارم باید بهش بگم که دوستش دارم.
    سپس نگاهش را به بیرون از پنجره ي اتاق دوخت هوا در حال تاریک شدن بود.
    رویا افسرده و غمگین نشسته بود. موسیقی غمگینی که از ضبط صوت او پخش می شد بر اندوه او می افزود خود نیز نمی
    دانست چه حالی درد. نمی دانست عصبانی است یا غمگین؟ اما به شدت احساس یاس و خستگی می کرد. مرتب به خود
    نهیب می زد که ناراحتی او دلیلی ندارد. اما نمی توانست گفتۀ خود را درك کند. با خود می اندیشید که از همان اول رفتن به
    آن خانه کار اشتباهی بوده است. احساس می کرد ناخواسته در طغیان دریا گرفتار شده است و نمی داند این امواج پر تلاطم
    او را به کدام سو خواهند کشید.
    خانم ارجمند که فرزند خود را پریشان یافت به سمت او رفت و آهسته موهاي او را نوازش کرد، رویا خود را در آغوش او
    انداخت.
    باز هم نمی خواهی بگی چی شده؟
    رویا آهی از درون قلب کشید و با صداي غم آلودي گفت:
    مادر تو می دونی عشق چیه؟
    خانم ارجمند لحظه اي سکوت کرد و سپس لبخند تلخی برلب آورد.
    عشق؟ عزیزم من نمی دونم تو از کدام عشق حرف می زنی، من تنها یه عشق رو تجربه کردم اون عشق هم تو بودي، عشق
    یه مادر به فرزند که من به خاطر اون عشق از همه چیز گذشتم. من تا حالا عاشق هیچ مردي نبودم، اما می دونم عشق چیزیه
    که انسان را وادار به موندن می کنه، چیزي که انسان با اون، ارادة هر کاري رو پیدا می کنه، عشق تو رو به هر جایی که
    بخواهی می رسونه .
    اما عزیزم تو باید بدونی که عاشق چی یا کی هستی؟باید بدونی که اون عشق ارزش این رو داره که تو به خاطرش زندگیتو
    تباه کنی؟ خیلی ها عشق براشون یه بازیچه است. تو منظور منو خوب می فهمی رویا.
    رویا سرش را پایین انداخت و به گلهاي پیراهن مادرش خیره شد می دانست که مادر در مورد سیاوش، اولین عشق و همسر
    سابق او سخن می گوید. خانم ارجمند صورت رویا را میان دستهایش گرفت و در چشمهاي او خیره شد.
    رویا تو تنها کس و امید من هستی من نمی خوام تو و از دست بدم. تمام آرزوم اینه که تو سر و سامان بگیري و مطمئنم که تو
    اونقدر عاقل هستی که بتونی به درستی تصمیم بگیري. عزیزم چشماتو باز کن و همه چیز رو درست ببین، اگه این عشق تو
    رو به سعادتی که می خواي برسونه، یه عشق واقعیه و اگه این عشق آرامش رو از تو می گیره فراموشش کن.
    رویا لبخندي زد و گفت:
    مطمئن باش مادر، من به همه ي گفته هاي تو گوش می کنم.
    آنگاه سرش را به روي پاهاي بی جان و بی تحرك مادر گذاشت و کمی با خود اندیشید. زنگ در خلوت آنها را در هم فرو
    ریخت.
    رویا نگا هی به مادر انداخت و به سمت در رفت و لحظاتی بعد با رنگ پریده به نزد او بازگشت و در حالی که بارانی خود را به
    تن می کرد گفت:
    همین حالا بر می گردم.
    و به سرعت از در خارج شد و از در ورودي ساختمان بیرون رفت. باران نم نم در حال باریدن بود. کلاه بارانی خود را به سر
    کشید و به سمت اتومبیلی که در آن نزدیکی پارك شده بود رفت. مرد جوانی که منتظر او بود با قامتی خسته، چنانچه کوهی
    بر شانه هایش سنگینی کند به اتومبیل تکیه داده بود و در آن تاریکی صورتش را به زیر شلاقهاي باران سپرده بود. رویا چند
    قدم عقب تر ایستاد و او را خوب نگریست آن گاه به او نزدیک شد و آهسته گفت:
    شروین، تو اینجا چیکار می کنی؟
    شروین با نگاههاي پر اشتیاق خود مقابل او ایستاد و موهاي خیسش را از روي صورتش عقب زد.
    نمی دونم، خودم هم نمی دونم چه دلیلی باعث شد تا این موقع شب اینجا بیام.
    او لحظاتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:
    می دونی یه چیزي رو دلم سنگینی می کرد که نمی تونستم تا فردا صبر کنم و اونو بهت بگم. خیلی سعی کردم رازي رو که تو
    دلم پنهون کردم بهت نگم، اما نتونستم، درست مثل بچه هایی که نمی تونن رازداري کنن و تا اونو فاش نکنن آروم نمی گیرن.
    سپس به چشمهاي رویا خیره ماند و سکوت کرد. شاید منتظر بود تا رویا او را در اداي آن کلمات یاري کند. رویا در مقابل
    متانت و صداقت شروین، آن صحنه اي را که بعد از ظهر در اتاق شروین مشاهده کرده بود به یاد آورد و به ناگاه زبان گشود و
    با حالت قهر آمیزي گفت:
    حتما منظورتون از همون رازهایی است که امروز به راشین می گفتین؟
    شروین چند بار سرش را تکان داد و با حالت عصبی گفت:
    چرا داري متلک می گی رویا؟ مطمئنم که تو می دونی من چه حسی به راشین داشتم. سعی نکن انکار کنی، تو همه چیز رو
    می دونی و الان هم راشینی وجود نداره که ما درباره اش بحث کنیم.
    رویا به شروین خیره ماند و منتظر ماند تا او توضیح بیشتري دهد. شروین در حالی که در تاریکی به نقطه اي خیره شده بود
    گفت:
    امروز عصر راشین تصادف کرده و قبل از آنکه به بیمارستان برسوننش از دنیا رفته.
    چنانچه شوکی بر رویا وارد شده باشد حالت عجیبی پیدا کرد. گلویش خشک شده بود و زبان در کامش نمی چرخید، کوشید
    تا جمله اي بر لب بیاورد و اظهار تاسفی بکند اما از انجام این کار عاجز ماند شروین صورتش را به او نزدیک کزد و آهسته
    گفت:
    خواهش می کنم رویا، دیگه دوست ندارم در این مورد صحبت کنیم.
    رویا سرش را به علامت تاکید تکان داد و سپس شروین از رویا خواست تا براي آنکه بیشتر از آن خیس نشوند صحبتهایشان
    را در اتومبیل ادامه دهند، شروین به بیرون از اتومبیل خیره شد و بعد از لختی سکوت گفت :
    نمی دونم چطور بگم، اصلا بذار از اولش بگم، درست مثل بچه هایی که لب به اعتراف گشوده باشند. وقتی تو رو دیدم در
    نهایت نا امیدي به سر می بردم من به انتظار مرگ نشسته بودم تا بیاد و من از این برزخ نجات بده، اوایل تو هم مثل بقیه
    بودي شاید هم بدتر از دیگران، چون تو بیشتر از همه ایراد می گرفتی، تنهایی ام رو به هم می ریختی، بدتر از همه رفتار و
    نگاههاي ترحم آمیزت بود که منو عصبی می کرد. تنها نکته ي مبتی که در تو می دیدم غرور دوست داشتنی تو بود و زیبایی
    خیره کننده ات.
    تو واقعا منو کلافه می کردي. تنها چیزي که منو وادار می کرد تو رو تحمل کنم خواهشهاي مادم بود، اما به تدریج تو هم طمع
    دوست داشتن رو یادم آوردي. یک دفعه دنیا برام تغییر کرد و همه چیز رنگ تازه اي گرفت. حالا دیگه من مرگ خودمو
    فراموش کرده بودم و به خودم فرصت دادم تا یه بار دیگه چیزهایی رو که دوست دارم، تجربه کنم.
    نمی دونم چطور شد که نشستم و براي اولین بار با کسی درد دل کردم شاید هم دلیلش حرفهاي بی ریا و صادقانه ي تو بود
    که در تمام عمر، اون حرفهاي ناب رو از کسی نشنیده بودم. تو بهترین پرستار دنیا بودي و بهترین دوست براي من، نمی دونم
    چرا احساس می کردم تو بیشتر از همه، حتی مادرم منو درك می کنی، من همه چیز رو می تونستم از چشمات بخونم، تا
    اینکه بهت عادت کردم و زندگی بدون تو برام سخت شد. حالا هم باورم نمی شه که در عرض چند ماه اینطور به کسی وابسته
    شده باشم. منی که در تمام عمر به هیچکس دل نبسته بودم، تو همه ي عقده هاي منو ریختی، تو منو شکستی و یه شروین
    دیگه ساختی .
    سکوت آزار دهنده اي در اتاقک اتومبیل پیچید. شروین سرش را از میان دستانش بیرون کشید و به سمت رویا برگشت و با
    نگاه ملتمسانه اي به او خیره شد، با وجود حرفهاي تازه و پر حرارت شروین، او هنوز به مرگ ناگهانی راشین می اندیشید.
    می دونی رویا، همیشه از یه چیز می ترسیدم. اینکه تو از من بترسی. می ترسیدم وقتی به راز درونی من پی ببري از من فرار
    کنی، می ترسیدم تو بخاطر بیماریم منو تنها بذاري، براي همین هیچ وقت نتونستم حتی یک کلمه از عشقی که وجودمو به
    آتیش کشیده بود به زبون بیارم..
    باور کن رویا خیلی سعی کردم تو رو از خودم دور کنم. اما تو هر لحظه به من نزدیک تر می شدي، مثل اینکه سرنوشت من و
    تو اینطور بوده تا تو بیایی و پرستار من بشی و من در آخرین روزهاي زندگیم عاشق بشم.
    شروین این جمله را با با خونسردي بیان کرد و سپس نفس عمیقی کشید گویی که کوهی را از روي شانه هایش برداشته
    باشند و دوباره با چشمهایی که مملو از عشق و شرم بود به چشمهاي رویا خیره شد تا تاثیر گفته هاي خود ا در او ببیند.
    گویی شوکی دیگر بر رویا وارد شد، او تمام سعی خود را کرد تا هیجان خود را پنهان کند و آرام و متین، پاسخ درستی براي
    گفته هاي شروین بیابد. اما نتوانست و به ناگاه در را گشود و در حالی که از اتومبیل پیاده می شد گفت:
    من باید برم، مادرم تنهاست.
    ولی حرفهاي من تموم نشده.
    باشه براي بعد.
    شروین از اتومبیل پیاده شد و به سرعت خود را به او رساند.
    براي من بعدي وجود نداره رویا، من باید همه ي حرفهامو همین حالا بهت بگم.
    رویا در حالی که کاملا عصبی به نظر می رسید گفت:
    فکر نمی کنم حرفی مونده باشه.
    شروین با جسارت تمام مقابل او ایستاد و با خونسردي گفت:
    تو می دونی که من دوستت دارم!
    رویا لحظاتی مبهوتانه او را نگریست. باران به شدت می بارید و آب از سر و صورتشان می چکید. هر دو سکوت کرده بودند و
    در آن اطراف جز آواز غمگین باران صدایی دیگر به گوش نمی رسید.
    آره می دونم، من خیلی وقت پیش به همه ي چیزهایی که گفتی پی بردم. اما اینو بارها بهت گفتم، که من فقط پرستار تو
    هستم و تو نباید هرگز این حرفها رو به زبون بیاري.
    شروین بلافاصله در ادامه ي صحبت هاي او گفت:
    نه رویا، تو فقط وقتی پرستار من هستی که منو دوست داشته باشی در غیر اینصورت...
    او سکوت کرد و به چشمهاي رویا خیره ماند.
    در غیر اینصورت هرگز نمی خوام ببینمت که اگر اینطوري بشه، لطف بزرگی در حق من می کنی، شاید دوري تو آسون تر از
    این عذابی باشه که وجدانم می کشه، آسون تر از اینکه ازت بخوام دوستم داشته باشی، خواهش می کنم رویا. خوب فکر کن
    تنها تویی که می تونی نجاتم بدي.
    عجز و التماس به خوبی در صدا و چشمهاي او هویدا بود. لحظاتی در سکوت بدون آنکه چیزي بگویند همدیگر را نگریستند و
    سپس رویا از او جدا شد و راه خانه را در پیش گرفت. شروین همانجا ایستاده بود و سرش را به سوي آسمان بالا گرفته بود
    شاید احساس آرامش می کرد. رویا قبل از آنکه وارد ساختمان شود نگاهی به او انداخت و زیر لب گفت:
    خداي من امیدوارم که حالش بد نشه و سلامت به خونه برسه.
    او نگران بیمار خود بود. لحظاتی بعد اتومبیل شروین آهسته از مقابل دیدگان اندوهگین رویا دور شد.
    یک روز از دیدار آن شب شروین با رویا می گذشت و در این مدت رویا هیچ تماسی با او نگرفته بود. شاید او به خواسته ي
    شروین عمل کرده و یکی از دو راهی را که شروین پیش پایش گذاشت انتخاب کرده بود. شروین دیگر به این نتیجه رسیده
    بود که رویا براي همیشه او را فراموش کرده است و او تا حدودي از این موضوع خرسند بود اما روح و قلبش از چیز دیگري
    می گفت، از تنهایی وحشت آلود، از دلتنگی بی حد و اندازه، از بی قراري هاي مهار نشدنی، از تب کردنهاي گاه و بی گاه و
    البته این تب نه از بیماري جسمی بلکه از بیماري روحی او بود. روح خستۀ او که هر لحظه آرزوي پرواز از کالبد خویش را
    داشت. او همچنان که با این غم و هجران دست به گریبان بود آهی کشید و با خود گفت:
    ممنونم رویا، ممنونم که ترکم کردي، با بودن تو نمی تونستم به این آسونی تن به مرگ بدم، اما حالا با آغوش باز مرگ رو می
    پذیرم. این جمله ها چنان تلخ و جان سوز بود که از گفتۀ خود به درد آمد و اشک از دیدگانش سرازیر شد. اما او لبخند تلخی
    بر لب آورد و وانمود کرد که نمی گرید در حالیکه لرزش شانه هایش را به خوبی احساس می کرد. صداي ضربه اي که به در
    اتاق نواخته می شد او را به یاد در زدنهاي رویا انداخت. با صداي گرفته و اندوهگینی، کسی را که پشت در بود به درون اتاق
    دعوت کرد. قبل از آنکه او به عقب برگردد صداي رویا در فضاي اتاق طنین افکند. شروین ابتدا خواست فریاد برآورد اما بر
    خود مسلط شد و از ترس آنکه رویا اشکهاي او را ببیند همانطور که پشت به او کنار پنجره ایستاده بود آهسته پاسخ سلام او
    را داد و اشکهایش را به آرامی پاك کرد و به سمت رویا برگشت. رویا زیباتر و دلرباتر از همیشه به نظر می رسید و با آن لباس
    سپیدي که به تن کرده بود براي شروین به مانند فرشته ي خوشبختی می مانست. او به رویا نزدیک شد و در حالی که
    خواهش و التماس در چشمهایش موج می زد گفت:
    فکر نمی کردم دوباره برگردي.
    خب من برگشتم واسه اینکه اینجا بیماري هست که به کمک من نیاز داره و من باید ازش پرستاري کنم.
    شروین پوزخندي زد و در حالی که روي تخت می نشست گفت:
    درسته من یه بیمارم، اما تو می دونی بیماري من چیه؟
    رویا کنجکاو او را نگاه می کرد و او بعد از آنکه رویا را خوب نگریست آهسته گفت:
    چرا جواب نمی دي رویا؟ نکنه جواب سوالم رو نمی دونی؟ نکنه باز اومدي اداي خانم دکترا رو درآري؟
    سپس از روي تخت برخاست و به او نزدیکتر شد و ناگهان فریاد کشید:
    آره رویا؟ اومدي باز عذابم بدي؟ اصلا براي چی اومدي؟ تو که از همۀ مردا متنفري، تو که از من بدت می آد. پس براي چی
    دوباره اومدي؟
    رویا ساکت و مبهوت ایستاده بود و حتی نمی توانست در مقابل برخورد ناگهانی و بی سابقه ي شروین عکس العملی نشان
    دهد. او تمام شب گذشته را به شروین و خواسته اش اندیشیده بود و سرانجام به این نتیجه رسیده بود که در قلب خود جایی
    براي شروین دارد وهرگز نمی تواند او را ترك کند . اما اکنون از برخورد شروین به شدت جا خورده بود و نمی توانست کلمه
    اي بر لب بیاورد. شروین چشم در چشمهاي او دوخت و با حالت مرموزي گفت :
    من بهت می گم، بیماري من عشقه که مثل خوره به جونم افتاده، عشق تو رویا! باور می کنی. حق داري، خودم هم باورم نمی
    شه که اینطور دیوونت شده باشم. من با همۀ وجودم دوستت دارم، اونقدر که به خاطر تو با مرگ بجنگم.
    اشک از دیدگان نمناك شروین فرو میریخت و رویا تنها نظاره گر آن بود و شروین گذاشت تا تمام احساس و غرورش در
    مقابل رویا فرو ریزد.
    رویا تو می تونی بذاري بري، دل بستن به کسی که معلوم نیست تا کی زنده است کاراحمقانه ایه، خواهش می کنم رویا، برو
    راحتم بذار، نگذار بیشتر از این عذاب بکشم.
    او با چشمهاي اشکبار خود نگاهی عمیق به چشمهاي رویا انداخت و سپس پشت به او کرد و گفت:
    برو رویا، تو رو خدا برو.
    رویا لحظاتی ایستاد و قامت زیبا و مردانۀ او را برانداز کرد آنگاه بی اختیار چند قدم به جلو برداشت و مقابل شروین ایستاد و
    به چشمهاي دلفریب او خیره ماند.
    اما من نمی خوام برم، چطور می تونم تظاهر به بی خیالی کنم وقتی که همۀ فکر و حواسم اینجاست. من هم باورم نمی شه که
    دوستت داشته باشم اما این واقعیته که من هم تو رو دوست دارم.
    شروین ناباورانه گفت:



    یه بار دیگه تکرار کنن رویا، می خوام خوب بشنوم.
    رویا چیزي نگفت و سر به زیر افکند شاید احساس شرم و حیا می کرد. شروین به دنبال نگاه او روي زانوهایش نشست و
    دستهاي لرزانش را پیش برد و آهسته دستهاي رویا را در دست گرفت. رویا مبهوت او را می نگریست. شروین دستهاي او را
    جلوتر گرفت و با لبهاي لرزان خود بوسه اي بر آنها زد، رویا احساس می کرد که پوستش زیر لبهاي سوزان شروین خواهد
    سوخت. ناگاه تمام تنش گر گرفت و گلویش به شدت خشکید تمام توان خود را جمع کرد تا صدایی از گلویش خارج شود،
    آنگاه به چشمهاي منتظر شروین چشم دوخت و با کلمات بریده بریده گفت:
    آره شروین دوستت دارم!
    شروین چشمهایش را فرو بست و دستهاي او را بوئید گویی آرامشی را که سالها به دنبال آن می گشت در یک لحظه در
    جانش دمیده شد در حالی که برمی خاست دستهایش را نیز به آرامی بالاتر کشید و شانه هاي رویا را گرفت.
    از این لحظه هیچ چیز نمی تونه منو از تو جدا کنه، حتی مرگ.
    با شنیدن کلمه ي مرگ، ترس در وجود رویا نشست. خود را از میان دستهاي شروین بیرون کشید و با حالت گنگی گفت:
    نه هیچ وقت نمی خوام به این فکر کنم.
    چی شد رویا؟ تو حالت خوبه؟
    به چشمهاي شروین نگاه می کرد و نمی توانست باور کند که چندي بعد آن همه زیبایی در زیر خاك خواهد آرمید حتی از
    تصور آن هم احساس وحشت می کرد.
    خوبم، باید برم، مادرم زیاد خوب نیست.
    متاسفم، پس براي همین دیروز نیومدي.
    آره.
    رویا از اتاق خارج شد و شروین نیز به دنبال او به راه افتاد. خانم معتمد با لبخندي که بر لب داشت به آنها نزدیک شد و
    خطاب به رویا گفت:
    کجایی تو دختر، نگران شدم.
    معذرت می خوام حال مادرم زیاد خوب نیست الان هم اومدم یه سر بزنم و برم.
    آه که اینطور، اتفاقا همین امروز می خواستم به دیدنش برم، حالا که اومدي با هم می ریم .
    شروین بلافاصله در ادامه ي صحبتهاي او گفت:
    ولی مادر من میخواستم همراه رویا برم.
    خانم معتمد دوباره لبخندي زد و گفت:
    باشه براي بعد شروین.
    بعد در حالی که بوسه اي بوسه اي بر صورت او می زد گفت:
    زود بر می گردم پسرم، شاید هم با هم برگشتیم.
    شروین متوجه منظور او نشد. اما سوالی نیز نکرد رویا از ترس آنکه خانم معتمد متوجه علاقه ي بین آن دو شود دیگر نگاهی
    به شروین نکرد و در مقابل نگاههاي پر اشتیاق او به یک خداحافظی ساده اکتفا نمود و به همراه خانم معتمد از خانه خارج
    شد .
    خانم معتمد لیوان آب میوه را به خانم ارجمند داد و در حالی که روي صندلی کنار تخت او می نشست گفت:
    واقعا که تنها بودن خیلی سخته.
    خانم ارجمند به درون لیوان خیره شد و گفت:
    بله سخته، اما من دیگه باهاش خو گرفتم، تنهایی همه کس من شده .
    خانم معتمد به آرامی دستهاي او را لمس کرد و گفت:
    همۀ ما تنهاییم، هیچکس تو زندگی راضی و خوشبخت نیست، اما تو باید خوشحال باشی چون رویا رو داري، رویا جوون و پر
    شور و حاله، شما می تونین خوشبخت باشین.
    او از ته قلب آهی سر داد و به قاب عکس روي دیوار خیره شد.
    اما تنهایی من ابدیه.
    خانم ارجمند در مسیر نگاه او به قاب عکس همسر مرحومش نظري افکند و گفت:
    هیچ کس از آینده خبر نداره، شما نباید همچین حرفی بزنین .
    خانم معتمد لبخند تلخی زد و گفت:
    بله، ما باید امیدوار باشیم، می دونین امروز اومدم اینجا تا ازتون بخوام این چند وقتی که حالتون خوب نیست بیایین و پیش
    ما بمونین. باور کنین باعث خوشحالی من می شه.
    شما خیلی مهربونین خانم، اما من اینجا راحتم و دوست ندارم باعث زحمت شما بشم.
    آخه اینطوري که نمی شه، شما نیاز به مراقبت دارین. شروین هم همینطوره، می دونین من و شروین بدجوري به رویا عادت
    کرده ایم، با اومدن رویا، اون خونه رنگ و بوي تازه اي به خود گرفته، می دونم همش از مهربونیهاي رویاست. اما من ناراحت
    می شم وقتی که شما حالتون خوب نیست و رویا هم مجبوره پیش شروین بمونه، اما اگر بیایین اونجا اون می تونه هم به شما
    برسه، هم به شروین، تازه من هم یه هم صحبت مهربون پیدا می کنم.
    اما آخه...
    خواهش می کنم دیگه مخالفت نکنین. شما هر وقت خواستین می تونین برگردین، اما فعلا من نمی ذارم تو این خونه تنها
    بمونین.
    خانم ارجمند با لحن اضطراب آلودي گفت:
    من از بزرگواري شما ممنونم، اما آخه رویا، شاید اون قبو نکنه.
    وقتی داشتیم می اومدیم باهاش صحبت کردم فکر نمی کنم اگه شما راضی باشین اون هم مخالفتی داشته باشه.
    در این هنگام رویا وارد اتاق شد. به محض ورود او خانم معتمد از جا برخاست و به سمت او رفت.
    خب رویا، به مادرت بگو که تو هم راضی هستی بیایید پیش ما.
    رویا به کنار تخت مادرش رفت و پهلوي او نشست.
    هر طور که تو بخواي و راحت باشی مادر.
    خانم ارجمند او را آهسته نوازش کرد و گفت:
    حالا که تو راضی هستی باشه، براي چند روز مهمون مینا خانم می شیم.
    خانم معتمد رو به رویا گفت:
    بلند شو دخترم، بلند شو کمک کن تا زودتر بریم، شروین منتظر ماست.
    رویا نگاهی به خانم معتمد کرد و او لبخندي بر لب آورد و آهسته گفت:




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  9. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    مطمئنم که شروین هم خوشحال میشه.
    اضطرابی عجیب درونش را در بر گرفت، ناگهان احساس کرد که خانم معتمد از عشق میان او و شروین آگاه شده و پی به
    عشق پنهانی آنها برده است.
    هنگامی که خانم معتمد به شروین اطلاع داد که رویا و مادرش چند وقتی را نزد آنها خواهند ماند برق خاصی در چشمهاي
    شروین هویدا شد.
    مادر تو همیشه منو غافلگیر می کنی.
    خانم معتمد صورت او را در میان دستهایش گرفت و گفت:
    عشق خیلی با ارزشه پسرم، نباید به آسونی از دست دادش.
    آه مادر، من هیچ چیز رو نمی تونم از تو پنهون کنم.
    یه مادر از نگاههاي فرزندش می فهمه که اون چی می خواد.
    او بوسه اي به دستهاي مادر زد و برخاست تا از اتاق خارج شود که خانم معتمد او را صدا زد و گفت:
    شروین، رویا دختر مهربونیه، مواظبش باش.
    او از جمله ي مادر چنن احساس کرد که قصد تصرف چیزي را دارد و یک لحظه از خود به شدت بیزار شد اما هنگامی که
    لبخند شیرین مادرش را دید لبخندي زد و چشمهایش را به علامت اطاعت از حرف او فرو بست و از اتاق بیرون رفت.
    شهر بعد از آن همه هیاهو و سر و صداي نا هنجاراکنون خسته به خواب رفته بود. آسمان، پرده ي پارة ابرها را از رخسارش
    بیرون کشیده بود و ستاره ها با شادمانی در آسمان پهناور می رقصیدند. مهتاب خوشحال و شاداب در مرکز آسمان خودنمایی
    می کرد و نور نقره اي رنگ خود را به ساکنان زمین ارزانی می کرد. نور دلفریب ماه به روي درختها و خانه تابیده بود طوري که
    نه می شد گفت روز است و نه می شد گفت شب!. همه جا خاموش و آرام بود.
    رویا به روي تاب روي تراس نشسته بود و به آسمان می نگریست تنها صدایی که به گوش می رسید صداي جیر جیر
    زنجیرهاي تاب بود. او در ژرف خیال خود غرق بود و به مسائل پیرامونش می اندیشید. اکنون مدتی از آمدن او و مادرش به
    این خانه می گذرد، حال مادرش کمی بهتر شده است اما شروین علی رغم هیجانی که دارد هر روز بدتر از روز قبل می شود.
    رویا پیشرفت بیماري را در او احساس می کند.
    به روزهاي نخستی که پا در این خانه نهاده بود می اندیشید. به اینکه چطور شد او سر از اینجا درآورد؟ و چطور شد که به
    همین زودي رابطه ي خانوادگی و دوستانه اي میان آنها ایجاد شد؟ و چطور شد که او قلبش را در این خانه گرو گذاشت؟ و
    چطور شد که آن پسر مو بلوند دو رگه، بیماري و مرگ خود را فراموش کرد و دل به پرستارش سپرد؟ تمام این وقایع در عرض
    چند ماه اتفاق افتاده بود. آه که سرنوشت با انسان چه می کند؟
    ذهن خسته ي او تاب اندیشیدن به این مسائل را نداشت. او خسته تر از آن بود که بتواند به اتفاقاتی که در آینده رخ خواهد
    داد بیاندیشد.
    سست وبی حال روي تاب لمیده بود و احساس می کرد که در زمین و هوا معلق است. ناگهان گرماي دستی را روي شانه هایش
    حس کرد این حرارت و این بویی که به مشام او می رسید بسیار آشنا بود. بدون آنکه عقب برگردد یا حرکتی کند گفت:
    تو هم نتونستی بخوابی شروین؟
    شروین کنار او نشست و دوباره با آن نگاه هاي همیشگی که هنوز براي رویا غریب و نا شناخته بود به او خیره شد. آن دو
    آهسته تاب می خوردند و همدیگر را تماشا می کردند.
    من می دونم که تو شبها تا دیر وقت بیداري، کاش می دونستم به چی فکر می کنی؟
    به چیز خاصی فکر نمی کنم، به این شب بیداریها عادت دارم.
    شروین در حالی که به آسمان نگاه می کرد گفت:
    تا همین چند وقت پیش من هم شبها بیدار می موندم و با ولع و لذت آسمون رو از روي عدسی تلسکوپم تماشا می کردم.
    هیچ وقت از این کار خسته نمی شدم. دیگه چیزي نمونده بود که من هم مثل یه فضا نورد واقعی برم تو اوج آسمون و همه
    این زیباییها رو از نزدیک ببینم و تو اون عالم دست نیافتنی سیر کنم. اما یهو همه چیز به هم ریخت. سد بزرگی میون من و
    آرزوهایم به وجود اومد. وقتی به خودم اومدم، دیگه حتی فرصتی براي فکر کردن به آرزوهام نداشتم .
    او نگاهش را از آسمان برگرفت و به صورت مهتاب گون رویا انداخت.
    واقعا عذاب آور بود که دست از دنیا بکشم و منتظر مرگ باشم هر لحظه برام مثل یه قرن می گذشت. اما خدا بنده هاشو
    دوست داره و نمی ذاره اونا عذاب بکشن، خدا تو رو براي نجات من فرستاد. وقتی فکرشو می کنم می بینم هیچ چیز تغییر
    نکرده همه چیز همون طوري هست که قبلا بود. حتی کسی به من نگفنه که از مرگ نجات یافتم، تازه دارم روز به روز به او
    نزدیک تر می شوم، اما یه چیزي هست که همۀ این مسائل رو براي من بی معنی می کنه. عشق اونقدر بزرگه که همه چیز توي
    اون گم می شه.
    او پوزخندي زد و ادامه داد:
    باورم نمی شه که دارم از عشق حرف می زنم، من که یک عمر عشق برام واژه اي تکراري و بی معنی بود. حتی بعضی وقتها به
    نظرم مضحک هم می اومد. اما انگار همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد دیگه به این نتیجه رسیدم که عشق فقط یک بار به سراغ
    انسان می آد. حالام تا دیر وقت بیدار می مونم، اما حالا فقط به تو فکر می کنم.
    رویا در حالی که با اشتیاق او را نگاه می کرد گفت:
    اما تو قبلا هم عاشق بودي شروین، عشقی که تو رو اینقدر مصمم می کرد تا به خواسته هات برسی همون آرزوهایی که در
    باره اش حرف می زنی، همه ي اونها یه جور عشق بوده .
    شاید هم اینطور باشه اما دیگه برام مهم نیست چون هین زودیها به همۀ آرزوهام می رسم، من براي همیشه به آسمون سفر
    میکنم. من از اولش هم به زمین تعلق نداشتم.
    شروین این جملات را با صداي درد آلودي بیان می کرد.
    فقط یه چیزي عذابم می ده، من حق نداشتم تو رو درگیر مسائل روحی خودم بکنم.
    شروین من و تو هیچ تقصیري نداشتیم. این کار سرنوشت بوده، سرنوشت من و تو به یه نقطه ختم می شه.
    شروین لحظاتی او را نظاره کرد گویی می خواست چیزي را در چشمهاي او بخواند.
    نه رویا، سرنوشت من و تو یکی نیست. تو باید بمونی و ادامه بدي.
    دوباره همان ترس وجود رویا را در بر گرفت.
    نه شروین من هرگز نمی تونم بدون تو ادامه بدم. من طاقت جدایی رو ندارم .
    شروین آهی کشید و با صداي یغض آلودي گفت:
    این حقیقته رویا، براي همین احساس گناه می کنم، کاش دوباره بر نمی گشتی، کاش فراموشم می کردي.
    دیگه نمی خوام چیزي بشنوم، من این راه رو انتخاب کردم و تا آخرش هم خواهم رفت، براي من آینده مهم نیست. من به
    اکنون فکر می کنم، به لحظه هایی که در کنار تو هستم.
    شروین نگاه شیطنت آمیزي به او انداخت و گفت :
    رویا! من خوشبخت ترین مرد دنیا هستم.
    سپس دستش را به روي شانه هاي او انداخت و شروع کرد به تاب خوردن. رویا با اینکه احساس شرم داشت، سرش را به روي
    شانه ي او گذاشت و به آسمان خیره شد. شروین دستش را پیش برد و آهسته موهاي او را کنار کشید و لبخندي به او زد. رویا
    به چشمهاي زیباي او خیره شد تاولهاي روي صورت او تبدیل به زخمهاي عمیق می شد با این وجود رویا هر لحظه بیشتر از
    پیش به او وابسته می شد. او از نگاه کردن به آن چهره ي معصوم، به آن چشمهاي عاشق و آن موهاي پریشان و حتی آن
    تاولها هرگز سیر نمی شد. او لبخند ملموسی بر لب آورد و گفت:
    سردت نیست شروین؟
    نه، می خوام از این لحظه ها لذت ببرم.
    رویا دوباره به آسمان خیره شد و گفت:
    امشب آسمون چقدر قشنگه!
    آره واقعا که قشنگه، از اون شبهاییه که دلم می خواد بشینم و تا سپیده ي صبح آسمون رو تماشا کنم.
    اما تو الان باید تو رختخواب باشی و استراحت کنی.
    شروین با هیجان گفت:
    چطوره تلسکوپ رو ببریم بالا پشت بوم و از اونجا آسمونو نگاه کنیم.
    نه شروین حالا نه.
    خواهش می کنم رویا، من حالم خوبه.
    سپس برخاست و دست رویا را گرفت و گفت:
    زود باش، بیا بریم.
    شروین باز تو می خواي از اون کارهاي عجیب و غریب بکنی؟
    شروین پاسخی نداد و او را به دنبال خود کشید. آنها آهسته از حال گذشته و از پله ها بالا رفتند، شروین تلسکوپ خود را از
    شرم در آغوش معشوق خویش جاي گرفته بود و از صداي تپش قلب او، احساس آرامش می کرد.
    اشک از گونه هاي شروین سرازیر شد. او مانع ریزش اشکهایش نشد و به ناگاه و بدون دلیل شروع به خندیدن کرد. رویا، او را
    با رفتارهاي عجیبش می ستود و به همراه او می خندید اما نمی توانست بفهمد که آیا این خنده براي شادي است؟ و آیا این
    گریه یراي غم؟
    هنگامی که رویا چراغها را خاموش کرد قبل از رفتن به اتاق خود در اتاق شروین را به آرامی گشود و به کنار بستر او رفت.
    شروین چون کودکی معصوم خوابیده بود. رویا به چهره ي محبوبخویش نظري افکند و آن گاه بوسه اي بر پیشانی او زد و
    آهسته از اتاق خارج شد.
    اتاقی که رویا در آن می خوابید در مجاورت اتاق شروین قرار داشت. آنجا بسیار مجلل و فاخر بود. او در طول عمر خود هرگز
    چنین اتاق زیبایی براي خود نداشت. زندگی او و مادرش با زندگی آنها زمین تا آسمان فاصله داشت. اما چیزي بود که آنها را
    به هم پیوند می داد و فاصله ها را از میان بر می داشت و آن محبت بود. مهر و الفتی که آنها را از مادیات جدا می کرد و به
    همدیگر نزدیک می نمود. طوري که مانند یک خانواده در زیر سقف آن عمارت زندگی می کردند. خانم معتمد با آن همه رفاه
    و ثروتی که داشت نیازمند محبت و یاري آنها بود. همۀ موجودات نیازمند به یکدیگرند.
    رویا لباس خواب خود را پوشید و به بستر رفت و چشمهایش را فرو بست تا به خواب برود اما مانند شبهاي دیگر افکار
    گوناگون به سراغ او می آمدند و خواب را از او دور می کردند. ساعتی طول کشید تا چشمهایش گرم شود و کم کم به خواب
    می رفت که صداي در او را از آغوش خواب بیرون کشید، نیم خیز شد تا صدا را بهتر بشنود.
    بله؟ کسی پشت دره؟
    در به آرامی باز شد و اندام شروین در نیمه روشن اتاق ظاهر گشت. رویا از دیدن او در آن موقع تعجب کرده بود. چون شروین
    هیچگاه شبها به اتاق او نمی رفت. او آشفته و پریشان در آستانه ي در ایستاده بود و حرکتی نمی کرد. رویا به سوي او جهید
    و موهاي خیسش را کنار زد او به شدت عرق کرده بود.
    شروین اتفاقی افتاده؟ مثل اینکه حالت زیاد خوب نیست.
    او شروین را به کنار تخت خود برد و چراغ کنار تخت را روشن کرد. حالا تصویر او را بهتر می دید.
    چی شده شروین؟
    شروین با صداي گرفته اي پاسخ داد:
    رویا یه کابوس وحشتناك دیدم.
    آروم باش عزیزم، اون فقط یه خواب بوده.
    شروین بی توجه به گفتۀ او به کف اتاق خیره شد و با همان حالت وحشت زده گفت:
    چند تا قیافه ي وحشتاك پامو گرفته بودند و از بالاي یه پرتگاه پایین می کشیدن. من ازت کمک می خواستم و تو بالاي
    پرتگاه ایستاده بودي، با وجود تقلایی که می کردي دستم از تو جدا شد و به ته پرتگاه افتادم.
    رویا صورت او را در میان دستهایش گرفت و لحظاتی او را نگاه کرد، شروین با نگاهی ملتمسانه چشمهاي او را می کاوید. او
    ناگهان خود را در آغوش رویا رها کرد و شروع کرد به گریستن، رویا غمگین و حیران او را نوازش می کرد.
    آروم باش عزیزم، ما پیش هم هستیم و هیچ چیز نمی تونه ما رو از هم جدا کنه.
    شروین بخشی از وجود اوست که از او دور » رویا احساس عجیبی داشت. احساس می کرد ندایی در درونش به او می گوید که
    فکر عجیبی به ذهنش خطور کرد. فکري که هیچ وقت به آن نیاندیشیده بود. فکري که نه از روي منطق بلکه از «. افتاده است
    روي احساس او به یکباره نشات گرفته بود .
    آره شروین من و تو به همدیگر تعلق داریم و باید براي هم باشیم.
    شروین لبخند تلخی بر لب راند و گفت:
    ما حالا هم براي هم هستیم.
    رویا با هیجان خاصی گفت:
    اما شروین ما میتونیم بیشتر از این به هم نزدیک باشیم.
    او حالت مرموزي پیدا کرده بود و خود نیز نمی دانست که چه می خواهد بگوید، شروین منظور او را نمی فهمید و با حالت گیج
    و سردرگمی به او نگاه می کرد و سپس رویا خونسرد و بی پروا گفت:
    هر مردي، زنی رو که از ته قلب دوست داره به اون پیشنهاد ازدواج می ده.
    شروین هاج و واج او را می نگریست، نمی دانست چه دلیلی باعث شده تا او به این نتیجه برسد. تو می دونی چی داري
    می گی رویا؟



    مگه نه اینکه من و تو همدیگر رو با تمام وجود دوست داریم، پس چرا باید مثل دو تا غریبه با هم رفتار کنیم چرا از بوسیدن
    همدیگه احساس شرم بکنیم، ما می تونیم محرم همدیگه باشیم.
    شروین که اکنون از گفته هاي رویا کمی عصبی شده بود با تندي گفت:
    می تونم بپرسم که چطور شد همچین فکر احمقانه اي به سرت زد؟
    رویا پوزخندي زد و گفت:
    فکر کردم تو هم مثل من از همچین تصمیمی خوشحال می شی.
    تو اشتباه فکر کردي رویا، شاد هم منو به خوبی نشناختی.
    سپس خنده ي کوتاهی کرد و گفت:
    خوبه خودت، همیشه به اونهایی که ایدز دارن توصیه می کنی که ازدواج نکنن، حالا خودت داري از من می خواي که با هم
    ازدواج کنیم، جالبه!
    رویا که از حرفهاي او ناراحت شده بود نگاهش را به زمین دوخت و آهسته گفت:
    حرف من اینقدر احمقانه بود؟
    شروین دستهاي او را گرفت و با حالت جنون آمیزي گفت:
    بیشتر از اونکه فکرشو بکنی، تو نمی دونی که سریعترین راه انتقال این ویروس لعنتی از طریق تماس جنسیه؟
    رویا سکوت کرده بود و به او می نگریست. شروین دستهاي او را رها کرد و در تاریکی اتاق بر نقطه اي خیره شد.
    رویا خواهش می کنم منو عذاب نده، من همین جوریش دارم عذاب وجدان می کشم، پس بیشتر از این اذیتم نکن، من خیلی
    خسته تر از اونم که به این چیزها فکر کنم. نمی دونم چطور شده که این فکر به ذهنت رسیده؟ شاید از روي دلسوزي و ترحم
    بوده یا شاید هم می خواي نهایت عشقتو به من ثابت کنی، اما نیازي به این کار نیست. من همین که در کنار تو هستم احساس
    خوشبختی می کنم.
    پس خواستۀ من خیلی زیاده؟
    شروین درمانده و ناتوان با صداي غمزده اي گفت:
    من حاضرم براي خواسته هاي تو جونمو فدا کنم، اما این تنها خواسته ایه که من نمی تونم حتی در موردش فکر کنم. چه برسه
    به انجام این کار.
    حتی اگه من بخوام.
    شروین از سماجت رویا سخت تعجب کرده بود.
    حتی اگه تو بخواي.
    رویا دوباره با آن حالت عجیب گفت:
    چرا شروین؟ مگه نه اینکه من و تو یکی هستیم؟
    درسته من و تو یکی هستیم، ما الان هم خوشبختیم، همه ي خوشبختی که در ازدواج نیست. من از وجود تو لذت می برم.
    وقتی بهت نگاه می کنم حسرت تمام وجودمو می گیره، همون حسرتی که اگه نباشه عشق خیلی زود از بین می ره، من حتی
    این حسرت رو هم دوست دارم.
    پس من چی؟
    شروین به رویا خیره شد و به فکر فرو رفت لحظاتی بعد با حالت متفکرانه اي گفت:
    رویا نکنه تو از اینکه پیش من هستی احساس گناه می کنی؟
    سپس از او رو برگرداند و آهسته گفت:
    باید فکرشو می کردم، باید به حجب و حیاي تو فکر می کردم، تو از اینکه آزادانه در کنار یک مرد باشی احساس گناه می
    کنی. درسته، تو پایبند مقدسات هستی و من اینو فراموش کرده بودم.
    درسته، همۀ اینها هست اما تمام اینها یه طرف قضیه است، طرف دیگۀ اون عشقه، که باعث شد همچین تصمیمی بگیرم،
    بخاطر استحکام عشقمون.
    نه رویا، ازدواج باعث استحکام عشق من و تو نمی شه، ازدواج عشق رو از بین می بره، من این رو بارها شاهد بودم، کسانی که
    به هم علاقه مند بودند بعد از ازدواج به مرور زمان علاقشون به هم کم شده.
    اما کسانی هم بودند که سالها با عشق زندگی کردند و با عشق هم از این دنیا رفتند، اگه عشق من و تو یه عشقق واقعی باشه
    هیچ وقت نابود نمی شه.
    شروین لختی سکوت کرد و گفت:
    رویا عشق فقط وقتی زنده می مونه که مرگ اونو از میون برداره.
    شروین، من مطمئنم که عشق ما همیشه زنده خواهد موند.
    شروین لحظاتی به صورت گلگون او خیره شد و گفت:
    تو واقعا از عاقبت این فکر نمی ترسی؟
    رویا بی تردید پاسخ داد:
    نه نمی ترسم، اگه قرار باشه بدون تو زندگی بی معنی و پوچی داشته باشم من مرگ رو به این زندگی ترجیح می دم.
    اما رویا تو می تونی منو فراموش کنی، مثل خیلی هاي دیگه اي که بعد از مرگ فراموش شدن.
    رویا به میان حرفهاي او پرید و گفت:
    نه شروین، من هرگز نمی تونم تو رو فراموش کنم.
    شروین از اینکه نمی توانست رویا را متقاعد کند سخت مستاصل و درمانده شده بود.
    رویا اینو من چندین بار بهت گفتم که سرنوشت من و تو جداست. ما که نمی تونیم سرنوشت رو قسمت کنیم. خواهش می
    کنم رویا درك کن، بیشتر از هشت سال از موقعی که من به این بیماري گرفتار شدم می گذره، ایدز اونقدر دل رحم نیست که
    آدم رو به همین آسونی بکشه و راحت کنه، اون ذره ذره جون آدم رو می گیره و بعد از اینکه حسابی زجر کشید اونو می کشه
    و خودش هم نابود می شه، تو همه ي اینها رو خوب می دونی پس چرا اینقدر اصرار می کنی؟
    رویا به چشمهاي اشکبار شروین نگاهی انداخت و شعله هاي درد از درونش زبانه کشید او در حالی که بی صدا می گریست
    گفت:
    شروین من می میرم، من تحملشو ندارم، همون لحظه اي که تو بمیري من هم خواهم مرد.
    شروین با حالت اندوهگینی گفت:
    نه رویا، مرگ حق تو نیست.
    حق تو هم نیست شروین.
    بعد با ناله دلخراشی گفت:
    خداي من چرا باید اینطور بشه؟
    شروین موهاي او را بوسید و در حالی که به آرامی او را نوازش می کرد گفت:
    باشه رویا، حالا که تو اینطور می خواي، من هم در موردش فکر می کنم.
    شروین اتاق را ترك کرد. اضطرابی آمیخته با ترس وجود رویا را در بر گرفته بود. نمی دانست چطور شد بدون آنکه از قبل به
    این موضوع اندیشیده باشد چنین تصمیمی گرفت. او تا چندي پیش از این هراس داشت که مبادا راشین و شروین مرتکب
    چنین اشتباهی شوند، اما اکنون خود او در نهایت آگاهی از عاقبت آن، این تصمیم را گرفته بود. به یاد آن جمله ي معروف
    افتاد که عشق چشم انسان را کور می کنه و در آن لحظه به صحت این جمله پی برد.
    دیگر قدرت فکر کردن نداشت. بوي عطرشروین هنوز از تن و موهایش می آمد و به او آرامش می بخشید. چشمهایش را فرو
    بست و خود را به آغوش خواب سپرد تا ساعاتی، روحش دور از این دغدغه ها بیاساید. اما شروین ناراحت و پریشان چون
    کسی که مار او را گزیده باشد از درد به خود می پیچید و یک لحظه آرام نداشت، حرفهاي رویا او را سخت در هم ریخته بود.
    ازدواج! او هیچ وقت به این نیاندیشیده بود اما ازدواج با رویا می توانست بزرگترین آرزوي او باشد.
    آفتاب از لاي پرده هاي حریر می تابید و صورت او را نوازش می کرد به محض آنکه چشمهایش را گشود، دیشب را بخاطر
    آورد. لباسهایش را پوشید و به اتاق شروین رفت. اما شروین در بستر خود نبود. پنجرة باز اتاق توجه رویا را جلب کرد به
    سمت پنجره رفت و با تعجب شروین را دید که کنار استخر ایستاده است او با تعجب از خود پرسید:
    یعنی صبح به این زودي تو باغ چیکار می کنه؟
    به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و به طبقۀ پایین رفت. لحظاتی بعد او پشت سر شروین ایستاده بود و او را تماشا می
    کرد.
    صبح به اي زودي اومدي براي قدم زدن؟
    شروین که کمی جا خورده بود به عقب برگشت و با دلهره گفت:
    آخ منو ترسوندي رویا.
    ببخشین، آخه تعجب کردم از اینکه سحرخیز شدي.
    سحرخیز شدم؟ من اصلا دیشب نخوابیدم.
    او تبسم شیرینی بر لب داشت اما خستگی از چشمهایش می بارید.



    پس براي همینه که چشمات اینطور ورم کرده .
    براي خوابیدن فرصت زیادي دارم.
    و بعد از لختی سکوت ادامه داد:
    من تصمیم خودم رو گرفتم، دیشب خیلی فکر کردم، حالا که تو می خواهی من هم قبول می کنم اما در مقابل یک شرط دارم.
    چه شرطی؟
    شروین آهی کشید و به رویا نزدیکتر شد و دستهاي او را در دست گرفت. دستهاي او بر خلاف همیشه که از شدت تب می
    سوخت اکنون سرد سرد بود.
    ما با هم ازدواج می کنیم مثل همه، اما رابطه ي جنسی نخواهیم داشت. این تنها راهیه که تو از شر این بیماري در امان بمونی.
    اما شروین!
    شروین کلام او را قطع کرد و گفت:
    رویا، من این کارو تنها به خاطر راحتی وجدان تو قبول می کنم.
    رویا نگاهش را به زیر افکند و به فکر فرو رفت.
    مطمئنی که می تونی مادرتو راضی کنی؟
    این جمله را شروین بیان کرد و در آن لحظه بود که رویا تازه به یاد مادرش افتاد، او می دانست که بدون حتم مادرش با این
    امر مخالفت خواهد کرد.
    نمی دونم.
    شروین دستهاي او را فشرد و آهسته گفت:
    ما هر دو تا شونو راضی می کنیم.
    سپس هر دو لبخندي زدند و به سمت ساختمان پیش رفتند.
    تو می دونی چی داري میگی؟
    البته مامان، من و رویا دو تایی به این نتیجه رسیدیم.







    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  10. Top | #10


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    خانم معتمد از شدت عصبانیت فریاد کشید و چون تا کنون چنین برخوردي با شروین نداشت زود پشیمان شد او در حالی که
    سرگرم کمک به نسرین خانم بود لباساي اتو شده را کنار گذاشت و به سراغ شروین رفت. شروین روي صندلی نشسته بود و
    به ظاهر مشغول خواندن کتاب بود اما تمام حواسش به حرفهاي مادرش بود.
    عزیزم خوب به حرفهایی که می زنی فکر کردي؟
    بله مامان، من همۀ فکرامو کردم.
    پس رویا چی؟ تو اصلا به فکر اون هستی؟
    شروین همان طور که به صفحۀ کتاب نگاه می کرد گفت:
    اون خودش این پیشنهاد رو به من داد.
    تو می دونی ممکنه چه عواقبی پیش بیاد؟
    هیچ مسئله اي پیش نمی آد مادر.
    عصبانیت به وضوح در چهره ي خانم معتمد پدیدار بود.
    مسئله اي پیش نمیاد؟ تو اگه با رویا ازدواج کنی اونم گرفتار این بیماري می کنی.
    نسرین خانم که ظاهرا سرگرم کار بود گوشهایش را تیز کرد تا بفهمد آنچه را که شنیده بود صحت دارد یا نه؟ خانم معتمد
    متوجه حضور او شد و گفت:
    نسرین خانم می شه ما رو تنها بذارین؟
    نسرین خانم که سعی داشت خود را بی تفاوت نشان دهد با قیافۀ حق به جانبی گفت:
    البته خانم.
    و سپس اتاق را ترك کرد. حس کنجکاوي در او به شدت تحریک شده بود و براي همین پشت در ایستاد تا ادامۀ صحبتهاي
    آنها را بشنود. شروین کتابش را بست و نگاهی به مادرش انداخت .
    مادر رویا هیچ طوریش نمی شه.
    خانم معتمد با درماندگی به چشمهاي محزون فرزندش می نگریست و منتظر توضیح بیشتري از جانب او بود. شروین احساس
    مادر را به خوبی درك می کرد.

    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    iran.host (02-03-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 01:14 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.