نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9
  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool

    :cofe: رمان کولی (مژگان مظفری)

    رمان کولی (مژگان مظفری)
    پرتو نور از گوشه یکی از پرده های ماهوتی ، به درون اتاق رخنه کرد سیلوانا با نشاطی فراوان ، پاهایش را از تخت به زیر اورد و صندل های راحتی را که کنار تخت خوابش بود به پا کرد. ناخودگاه به سوی پنجره کشیده شد و به بیرون چشم دوخت.به قدری برف در کوچه و خیابان جمع شده بود که چشم را خیره می کرد ، مخصوصا که با تابش خورشید ، سفیدی برف ، بیشتر به چشم می امد. پرده را انداخت و جلو میز ارایش صورتی رنگ و لوکس خود ایستاد.از بس خوابیده بود چشم هایش پف کرده و خواب الود به نظر می امد.برس را برداشت و بی حوصله به موهای خوش حالتش کشید.به تصویر خود در اینه شکلکی در اورد و با همان لباس خوابش از اتاق خارج شد.از دم در اتاق مادرش الهه را می دید ، که مشغول تهیه ی نهار بود. به او نزدیک شد و گفت :
    - صبح بخیر مامان فداکار!
    الهه ملاقه به دست ، به سویش چرخید و با لبخند گفت :
    - چه عجب ،تنبل خانوم بیدار شدی!
    سیلوانا روی صندلی نشست.موهای جلو صورتش را با تکان سر کنار زد و گفت:
    - تازه زود بیدار شدم ريا، یه امروز و صدقه سری برف تعطیل شدم ، اونم شما نزلشتین بخوابم.
    الهه تند تند غذا را به هم زد.چینی به پیشانیش انداخت و گفت :
    -مگه من بیدارت کردم غر غرو ! حالا خوبه که خودت بیدار شدی.
    - نه ولی هی دارین متلک بارم می کنین...مامان!
    -جانم !
    -امروز بریم « ابعلی » ؟
    الهه از اجاق گاز فاصله گرفت ، دستکش هایش را در اورد و گفت :
    -نه عزیزم.خودت بهتر می دونی که من امروز یه عالمه کار دارم.انگار فراموش کردی امشب تولد سروشه !
    سیلوانا با اخم در حالی که سعی می کرد جلو عصبانیتش را بگیرد ، گفت :
    همش سروش ، سروش!پس ما چی ، ما ادم نیستیم ؟ انگار سروش خیلی تحفه س .
    الهه لبش را گزید و گفت :
    -عزیزم ! خوب نیست در مورد برادرت این طور حرف بزنی.
    سیلوانا به حالت قهر صورتش را برگرداند و گفت :
    -وا...!مگه چی گفتم مامان خانوم؟شما فقط بلدی طرف سروش رو بگیری ، حالا اگه تولد من بود و سروش از شما می خواست جایی اونو ببرید یه لحظه مکث تو کارتون نبود .
    -اشتباه فکر می کنی عزیزم ، معلومه امروز صبح از دنده ی چپ پا شدی ريا، که این قدر بداخلاقی می کنی.
    -واسه این که شما حاله ادمو میگیرین.دوست داشتم تو این هوای « مشتی » بریم ابعلی حال کنیم ، نه عین عقب مونده ها بشینیم تو خونه و هی زل بزنیم به پنجره.
    الهه متعجب از طرز حرف زدن او گفت:
    -« مشتی » یعنی چی دخترم؟« حال کنیم » یعنی چی؟ صد دفعه بهت گفتم با این لحن صحبت نکن ، شایسته ی یه دختر خانوم نیست ، که از این کلمه های لاتی به کار ببره.یه امروز دندون رو جیگر بزار فردا میبرمت.حالا پاشو یه ابی به صورتت بزنبلکه سرحال شی، تا برگردی صبحونه رو برات حاضر می کنم.
    بارفتن او از اشپزخانه الهه به ادامه کارش پرداخت ، اما تمام فکر و حواسش پی ته تغاری اش سیلوانا بود.با این که ناخواسته حامله شده بود ، اما عزیز تر از بچه های دیگرش بود . خودو شوهرش علاقه عجیبی به او داشتند ، البته همیشه سعی می کردن این علاقه رو بروز ندهند ، که مبادا بچه های دیگرشان ناراحت شوند.
    سیلوانا بر خلاف بچه های دیگر خانواده ، « خود رای » و « قلدر » بود ، خیلی کم به حرف پدر و مادرش توجه میکرد ، زیاد هم اهل درس و کتاب نبود ، هر سال موقع گرفتن کارنامه یک خروار تجدیدی می اور . هر چه را که میخواست سعی می کرد به دست بیاورد و اغلب به خواسته هایش می رسید و این موضوع الهه را نگران می کرد.
    با امدن مجدد او به اشپزخانه الهه لیوان شیر را برایش روی میز گذاشت و گفت :
    -خدا مرگم بده!از بس گرسنه موندی رنگ ادمیزاد نداری.
    سیلوانا با خنده جواب داد:
    -یه جوری نگام میکنی انگار که جن دیدی.
    -صد رحمت به جن !
    -مامان...!به جای این که از من تعریف کنی روم عیب می زاری!وقتی می خورم می گی کم بخور وقتی نمی خورم می گی عین جن شدی.
    الهه از صورت اخم الود او خنده اش گرفت اما خودش را کنترل کرد و گفت :
    -من نگفتم مثل جن شدی.گفتم رنگ و روت پریده.ربطی هم به خوردن نداره.دوباره فشارت اومده پایین. از بس لواشک و تمبرهندی می خوری این جور شدی.
    سیلوانا لیوان شیر را بی میل به دست گرفت و با دلخوری گفت :
    -فقط شیر خالی بخورم؟
    الهه با اشاره به بیسکوییت و خرمای روی میز گفت :
    -می تونی با بیکوییت یا خرما بخوری.
    سیلوانا خودش را لوس کرد و با عشوه گفت :
    -حالا نمی شد به جای شیر بوگندو ، دوتا تخم مرغ نیمرو می کردین؟
    -شکمو خانوم!اگه جلو خوردنتو نگیری میشی مثل توپ قلقلی.
    -وا...!هر کی ندونه فکر می کنه من خیلی چاقم!
    -حالا نمی شد به جای شیر بوگندو ، دوتا تخم مرغ نیمرو می کردین؟
    -شکمو خانوم!اگه جلو خوردنتو نگیری میشی مثل توپ قلقلی.
    -وا...!هر کی ندونه فکر می کنه من خیلی چاقم!
    سیلوانا سر پا ایستاد و مادرش را مجبور کرد به او نگاه کند در حالی که با دست به اندامش اشاره می کرد ، گفت:
    -من به این خوش هیکلی محاله توپ قلقلی بشم.
    الهه با حظ به پاهای تپل و خوش خراش او که از زیر لباس خواب خودنمایی می کرد نگاهی انداخت و گفت:
    -اگه جلو شکمتو نگیری از توپ قلقلی هم بدتر میشی.
    صدای قرچ قرچ بیسکوییت او را اذیت کرد و گفت :
    -از بس خشک و سخته ببین موقع جویدن چه صدایی داره...ما رو که ابعلی نبردی حداقل بریم بیرون دوری بزنیم ، من اگه خونه بمونم دق می کنم.
    - عزیزم!توی این برف کجا بریم ؟ بشین تو اتاقت به درسات برس.
    -امروز محاله کتابو باز کنم.راستی برای سروش کادو چی بخرم؟
    الهه در حین خلال کردن سیب زمینی گفت :
    -من به جای تو براش کاپشن گرفتم.
    -اوه!چقدر تحویلش گرفتید.
    -تو که حسود نبودی!انگار در می زنن برو درو باز کن.
    -کیه این موقع روز؟
    -حتما ستایشه.گفتم زودتر بیاد که تو کارا کمک کنه.
    با امدن ستایش ، دختر بزرگ خانواده و بچه های پر سرو صدایش سارینا و سانیار ؛ سیلوانا بهانه به دست اورد که خانه نماند و در اعتراض به مادرش گفت :
    -شما که تنها نیستین ؛ نوه های خوشگل و دسته گلت پیش شما هستن تازه اجی خانومم تو کارا کمک حالتونه.غیر از خاله عهدیه و دایی اینا که دیگع مهمونی نداریم.
    الهه کاهو های شسته شده را روی تخته گذاشت و در حالی که با مهارت خرد می کرد گفت :
    -من برای کار خونه که نگفتم ؛ خودم می دونم که هیچ کاری از تو برنمیاد.نمی خوام تو این برف بیرون بری.
    ستایش گوجه های شسته شده را توی ظرف کاهو گذاشت و گفت :
    -چی کارش داری مامان ؟ بزار بره با دوستاش خوش باشه ، فردا پس فردا اینم مث من سرش بره تو زندگی دیگه هوس نمیکنه توی برف بره هواخوری.تا سرش گرم شوهر و بچه نشده بذارید خوشی هاشو بکنه.
    سیلوانا صورت خواهرش را بوسید و گفت :
    -الهی فدای خواهر خوشگل و عاقلم بشم که خوب منو درک می کنه.
    الهه دست از خرد کردن کاهو برداشت و کاهو های خرد شده را مرتب توی ظرف مخصوص ریخت و گفت :
    -من که با بیرون رفتنش مشکلی ندارم ، حوصله جیغ و دادای سروش رو ندارم.
    ستایش به هرکدام از بچه هایش یک برک کاهو تازه داد و گفت :
    -سروش غلط کرده . بدت نیاد مامان خیلی به این پسره رو دادی.چرا بهش اجازه میدی برای سیلوانا تصمیم بگیره؟سیلوانا تو سنیه که میتونه از خودش نگه داری کنه.هر چیزی حدی داره.سروش دیگه با این تعصب خشکش شورشو رو دراورده.مطمئنم فردا توی زندگی خودش از این خبرا نیست. در افشانیش برای سیلوانای طفلکه.
    او که از پشتیبانی خواهرش دلگرم شده بود با خوشحالی گفت :
    -میبینی مامان !صدای ستایش هم دراومده.
    الهه گوجه های خرد شده را نیز به ظزف سالاد اضافه کرد و گفت :
    -خوبه خوبه نمی خواد تو شیر بشی.
    سیلوانا شکلاتی را که سارینا به او داد ، باز کرد بلافاصله ان را به دهان گذاشت ، زر ورقش را مچاله کرد و روی میز انداخت و گفت :
    -مامان خانوم!ما موشم نیستیم چه برسه به شیر.
    الهه دست از خرد کردن خیار کشید و گفت :
    -برو فقط تا ظهر نشده برگرد. در ضمن تنهام نمی ری.زنگ بزن با تارا برو.
    سیلوانا از پشت میز اشپزخانه بلند شد و صورت مادرش را بوسید و گفت :
    -ما در بست در باز در نیمه باز خلاصه همه جوره مخلص و چاکر شما هستیم الهه خانوم!
    ستایش خندید و گفت :
    -برو ایشا ا.. بهت خوش بگذره فقط سعی کن بیرون از خونه این طوری حرف نزنی.
    سیلوانا چشم بلندی گفت و سریع به اتاقش رفت.نگاهی به اتاق نا مرتب و بهم ریخته اس انداخت.شانه هایش را با بی قیدی بالا انداخت و با خود گفت :« برگردم تا قبل از اومدن مهمونا همه رو جمع می کنم کار نیم ساعتع » در کمد لباسش را گشود پالتو ، شال گردن ، دستکش ، کلاه و جوراب پشمی را برداشت.قبل از پوشیدن با تارا تماس گرفت و موافقت او را گرفت.
    سیلوانا و تارا هر دو در یک رده سنی بودند و صمیمیتی که بین انها بود از صمیمیت دو خواهر هم بیشتر بود.منزل انها درست روبه روی هم واقع شده بود.از در اپارتمان که خارج شدند تارا گفت:
    -به جای پارک بریم خونه پدربزرگم.اونجا راحت می تونیم برف بازی کنیم کسی هم ما رو نمی بینه ، تازه می تونیم بعد از نهار برگردیم ومطمئنم توی این هوا ، مادربزرگ اش بار گذاشته.
    سیلوانا گلوله برفی که توی دستش بود به سویی پرتاب کرد و گفت :
    -می ترسم صدای سروش در بیاد.
    -مطمئن باش خوشحالم میشه.سروش پسر منطقی و با درکیه.بهتر از اینه که توی پارک بازی کنیم.رسیدیم ، به مامانت زنگ بزن که نگران نشه.
    -مامان برای اونجا حرفی نداره.مخصوصا که پسر مجرد توی اون خونه نیست.
    تارا با لبخند گفت :
    -اتفاقا امروز هست.پسر عموم از کرج اومده.
    -همون پسر « ببوه » ؟
    -دیوونه!کجای اون بیچاره ببوه ؟ خیلی هم پسر خوب و اقاییه.
    -ماشاا.. به چشم تو همه ی پسرای عالم خوب و اقا هستند.می خوای تورش کنم؟
    -دست وردار ، اون پسر ساده ایه.
    -عزیز جون ! خوب منم میخوام راه راهش کنم.
    -اینو که میدونم ، کافیه یکی از اون عشوه هاتو برای اون بیای ، بیچاره تا اخر عمرش عاشق سینه چاکت می مونه.
    -اینقدر بلا بودم و خبر نداشتم!حالا برای چی اومده؟
    -مامان می گفت کار دانشگاهی داره.جون من بهش گیر نده.
    -حالا چی شده این قدر دلت شور این ببو رو می زنه ؟ نکنه دلت پیشش گیره؟
    -برو بابا!فقط دلم براش می سوزه.اون زیادی « پاستوریزه اس » . قراره براش برن خواستگاری نمیخوام گلوش پیش تو گیر کنه.چون می دونم تو بهش شوهر نمیکنی.
    -یه جوری حرف می زنی که انگار من استخون ماهی ام که تو گلوش گیر کنم!
    تارا خندید و گفت :
    -خودت می دونی اگه بهت دل ببازه ، بیچاره شده.
    هر کی ندونه فکر می کنه من چه جور ادمی هستم.
    -بذار من بهت بگم چه طور ادمی هستی( خدای عشوه و ناز ) دست خودتم نیست.با این که قیلفه معمولی داری ولی خیلی مرد ها رو به طرف خودت می کشونی.البته خیلی که چه عرض کنم!تا حالا هیچ مردی رو ندیدم که بی تفاوت از کنار تو بگذره ، طوری راه میری و حرف میزنی که ادم دلش می خواد تو رو قورت بده.
    سیلوانا با خنده گفت :
    -واقعا این طوری ام ؟
    -بدجنس ! یعنی تو خودت نمی دونی؟
    -این که خیلی بده ؛ واجب شد یه کلاس راه رفتن و حرف زدن برام بزاری.مامان همیشه میگه خدا دو تا دختر به من داد ، یکی زیبا و بلند قد ، ولی اروم و سرد اون یکی قد کوتاه و معمولی ، ولی اتیش پاره . عشوه گر . لوند.
    -راست گفته.من که از جنس خودتم یه وقتایی از حرف زدن با تو لذت می برم و از نگاه کردن به تو سیر نمی شم.به قول مادرم تو « گوله نمکی » . حالا نمکدون!تندتر راه برو.
    -حالا که تو این همه از من تعریف کردی ، لازم شد منم بگم عاشق اون صورت خوشگل و مامانی تو هستم.چشای سبز شیشه ای تو نظیر نداره!به قول سروش تو با «اینگرید برگمن » ( همون هنر پیشه سوئدی) مو نمیزنی ، هر وقت تو رو میبینم یاد فیلم کازابلانکا می افتم.
    تارا به منزل پدربزرگش اشاره کرد و با خنده گفت :
    -شکر خدا رسیدیم و گرنه معلوم نبود اخر این بحث که هی یه هم نون قرض می دیم به کجا ختم می شد!
    ادم برفی بزرگی که درست کرده بودند دو برابر هیکل خودشان بود.ان قدر قشنگ شده بود که پدربزرگ و مادربزرگ تارا هم از دیدن ادم برفی سر شوق امدند.هر دو از سرما نوک بینی و لپ هایشان قرمز شده بود.
    مادربزرگ بادیدن این وضعیت ان ها گفت :
    -فکر کنم به انداره کافی برف بازی کردین بهتره بیاین بریم تو تا برای شما اش بکشم.
    با صدای در تارا به سمت در رفت.با دیدن پسر عمویش ساسان با لبخند مهربانی از او استقبال کرد.سیلوانا هنگام احوال پرسی ، توصیه های تارا را به خاطر اورد و سعی کرد اصلا به او نگاه نکند.او هم با دیدن ادم برفی کلی تعریف و تمجید کرد.
    همه با هم در اشپزخانه بزرگ و قدیمی پشت میز نهارخوری نشستند.بوی اش و کتلتی که مادربزرگ درست کرده بود اشتها را بر می انگیخت.ساسان برای همه اش کشید. کاسه را که به دست سیلوانا داد گفت :
    -ما رو که تحویل نمی گیرید حداقل کاسه اش را بگیرید.
    سیلوانا نگاهش را به تارا دوخت و در جواب او گفت :
    -اختیار دارید ما کی هستیم که شما رو تحویل نگیریم.
    ساسان بلافاصله گفت :
    -ببخشید پس من بد برداشت کردم.حس کردم بودن من شما رو اذیت میکنه.
    تارا گفت:
    ساسان جان!سیلوانا همین طوریه ادم فکر میکنه کوه غروره اما وقتی با او قاتی بشی میفهمی که چه دختر نازنینیه.
    سامان ارام و زیر لب گفت :
    -پس باید قاتی شد.
    سیلوانا سعی کرد جو را عوض کند با تشکر از مادربزرگ به تارا گفت :
    -بعد از نهار باید زحمت رو کم کنیم.
    مادربزرگ گفت :
    -چه زحمتی دخترم!با اومدنت خوشحالم کردی. تو هم مثل تارا برای من عزیزی.
    تارا گفت :
    -سیلوانا اینا برای شب مهمون دارن باید به مامانش کمک کنه.
    ساسان گفت :
    - من شما رو میرسونم.
    تارا گفت :
    -سیلوانا اینا برای شب مهمون دارن باید به مامانش کمک کنه.
    ساسان گفت :
    -من شما رو میرسونم.
    سیلوانا از ترس اینکه سروش ان ها را ببیند فورا جواب داد :
    -نه!مزاحم شما نمیشیم.من دوست دارم روی برف راه برم.
    تارا فهمید که سیلوانا برای چه قول نمیکند ، گفت :
    -راست می گه منم خیلی دوست دارم پامو روی برف بزارم.صدای قرچ قرچ برف ادمو به نشاط میاره.
    ساسان ظرف خالی خود را داخل سینگ ظرف شویی گذاشتو دوباره پشت میز نشست و گفت :
    -هر طور میل شماست به هر حال اگه دوست داشتین من در خدمت شما هستم.
    بعد از جمع کردن میز هر دو عازم رفتن شدند.سیلوانا تا پایش را توی کوچه گذاشت گفت:
    -اخی عجب کنه ای بود!فکر نمیکردم انقدر پرو باشه سر میز از بس زل زده بود نتونستن غذام رو بخورم.وای!حیف اون آش خوشمزه نبود!چه قدر دلم می خواست یه کاسه دیگه بخورم!
    تارا خندید و گفت :
    -می خوردی ، چی کار به اون داشتی؟
    -ا ، تا بعدا پشت سرم بگه « عجب دختر شکمویی بود ».
    -پس براش کلاس گذاشتی ؛ ولی خودمونیم اگه یه کم دیگه می موندیم برای خواستگاری می اومد خونه ی شما.
    -اه اه ! غلط کرده ، عمرا من زن این طور ادمایی بشم.
    -اتفاقا به نظر من پسر خوبیه.
    -خوبه تو رو داره تعریف شو بکنی وگرنه می موند رو دست ننش!
    -گذشته از این حرفا موندم برای سروش کادو چی بخریم.مادر می گفت عطر بگیریم.
    -کادو میخواد چی کار!اومدن خودتون بهترین کادوست.راستی دیشب متوجه شدی همسایه ی جدید اثاث اوردن.
    -با اون سر و صدایی که اونا راه انداخته بودن همه متوجه شدن.به قول مادر « با اومدن اونا سرمای زمستون شروع شد » . دیروز این موقع یه ذره برف روی زمین نبود ولی تا حالا نیم متر برف روی زمین جمع شده.قدمشون که مبارک بود ، حالا ببینیم خودشون چه طور ادمایی هستند.

    تارا جلو ایینه قدی نگاهی به قد بلند و اندام زیبای خود انداخت و در حالی که خرمن موهای طلایی رنگش را برس می کشید ، گفت :
    -مادر!به جای این لباس بهتر نیست بلوز شلوار بپوشم ؟
    جیران با حظ به قد و بالای دخترش نگاه کرد و گفت :
    -کت و دامن به این شیکی حیف نیست عوضش کنی؟
    تارا رویش را به مادرش گرداند و گفت :
    -اخه یه جوریه ، حس می کنم زیادی زنونه س.
    جیران با لبخند گفت :
    -پس می خواستی مردونه باشه ؟
    تارا دوباره به طرف ایینه چرخید و برس کشیدن موهایش را ادامه داد و گفت :
    -می خوام دخترونه باشه این طوری خیلی رسمیه.
    جیران از روی مبل بلند شد به طرف اشپزخانه رفت و گفت :
    می خوای عوض کنی بکن ، اما اگه نظر من رو می خوای خیلی تو تنت شیک دیده میشه.با این لباس مثل یه خانم با وقار شدی.هر چی می پوشی فقط زودتر تصمیم بگیر خوب نیست دیر کنیم.من به الهه قول دادم قبل از ساعت هشت اونجا باشم.
    تارا با دور شدن مادرش بار دیگر با وسواس نگاهی به خود انداخت و ترجیح داد با همان کت دامن راهی شود.از ایم که می توانست چند ساعتی با سروش باشد از خوشحالی دلش ضعف می رفت.
    دو سال بود که عشق سروش را در دل می پروراند ، بدون اینکه سروش پی به عشق او ببرد.سال دوم دبیرستان بود که حس کرد هر بار که سروش را می بیند از درون تغییر می کند و بعدا به این نتیجه رسید که این تغییر و تحول ناشی از عشق است می دانست که باید این عشق را به صورت یک راز در سینه اش نگه دارد . دو سال گذشته وقتی سروش راهی دانکده شد از حسادت تا چند شب خوابش نمی برد.مدام به این فکر می کرد که بیشتر همکلاسی های او دختر هستند.از خدا می خواست سروش را برای او حفظ کند که دل به دختر دیگری نبندد.همیشه سعی می کرد با متانت و نجابت او را به طرف خود بکشاند و هر بار که با بی اعتناعی او رو به رو می شد تا روز ها مغموم و گرفته بود.
    تارا با صدای مادرش به خودش آمد ، کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد.
    سیلوانا با آمدن تارا گل از گلش شکفت. الهه و ستایش نیز خندان و به گرمی از آن ها استقبال کردند.الهه خطاب به تارا گفت :
    -عزیزم!با این لباس چقدر ماه شدی!
    او از تمجید الهه سرخ شد ،جواب داد:
    -مرسی خاله جون چشمای زیبای شما ، قشنگ می بینه.
    سیلوانا با دقت به سر تا پای او نگاه کرد و گفت:
    -مامان راست میگه چقدر بهت میاد . حالا که این طور تیپ زدی دیگه موقع شوهر دادنته.
    جیران که با الهه به سمت اشپزخانه می رفت ، گفت :
    -حالا زوده به فکر شوهر کردن باشه .واجب تر از شوهر درساشه.
    تارا احساس بدی بهش دست داد.وارد اتاق سیلوانا که شدند ، گفت :
    -به نظرت با این لباس بد شدم.
    - نه دیوونه! چرا این طور فکر می کنی؟
    -فکر میکنم خیلی زنونه س.
    -راستش یکمی اره ولی خیلی بهت میاد.می دونی چون قدت بلنده یه جورایی بزرگ نشونت میده.پس برم عوضش کنم.
    -حوصله داری ها!مگه امشب چه خبره که باید لباست ان چنانی باشه.تازه خاله عهدیه زنگ زده که یه کاری براش پیش اومده که نمی تونه بیاد.فقط می مونه دایی که اونا هم تورو با هزار جور لباس دیدن.مهمون غریبه که نداریم.همین که پوشیدی خیلی شیک و قشنگه.فقط یه ایراد کوچولو داری.
    تارا بی حوصله لبه ی تخت خواب نشست و گفت :
    -چه ایرادی؟
    -موهاتو شینیون درست کردی بد شده ، نه این که بد باشه زیادی رسمی نشون میدی.به نظر من اگه بازش کنی همین طوری ساده خیلی شیک تره.
    تارا سنجاق موها را از سرش جدا کرد.سیلوانا برس را از جلوی ایینه برداشت و با حظ به موهای او کشید و گفت :
    -حیف این موهای لخت و قشنگ نیست ، پشت سرت جمع کردی.چه قدر ارزو دارمموهام مثل موهای تو باشه.
    -اتفاقا برعکس من دیوونه ی موهاتی تو هستموموهای به این خوشگلی داری قدرشو نمی دونی.یه هفته هم حموم نری مشخص نیست که موهات کثیفه.هر جور که دلت بخواد می تونی حالتش بدی.اما من چی به قول مادرم « موهام مثل موی گربه صاف و بی حالته».
    سیلوانا یک جفت سنجاق سر شیک نقره ای رنگ از توی کشو بیرون اورد و به موهای او زد.بعد از او فاصله گرفت ، نگاهش کرد و گفت :
    حالا شد خودتو نگاه کن ببین چقدر بهت میاد.
    سروش مثل همیشه با کلید خود در را گشود. از سرو صدایی که بر خانه حاکم بود فهمید که مهمان دارند.مجبور بود قبل از ورود به اتاق خود با مهمان ها روبه رو شود.ادب حکم کرد در را ببندد و از زنگ استفاده کند.سانیار با پاهای کوچک خود با شوق و ذوق خود را به اغوش او انداخت. سروش یک دستی او را بغل کرد و با دست دیگرش کیف خود را روی جا کفشی گذاشت و همراه او وارد سالن شد.اولین کسی که در گوشه سالن به چشمش امد تارا بود که پشت به او داشت.موهای بلند طلایی رنگش چشم را خیره می کرد و اندامش در کت و دامن خوش رنگش جلب توجه می کرد.برای لحظاتی گیج شد.با صدای مادرش به خود امد:
    -خسته نباشی پسرم بلاخره اومدی؟
    -مطمئنم که دیر نکردم مهمون داریم؟
    -اره ولی هنوز نیومدن.
    -خبریه؟
    -بعدا میفهمی برو لباستو عوض کن که خیلی شلخته به چشم می یای.
    الهه دوباره به سمت اشپزخانه رفت.سانیار که از بغل دایی پایین امده بود دست او را به سمت سالن پذیرایی کشید و گفت :
    -دایی بیا ببین تارا چقدر میز رو قشنگ چیده.
    سروش نمی خواست برود اما انگار نیرویی عجیب او را به سمت خود می کشید.با چند گام بلند خود را به نزدیکی تارارساند.او هنوز پشتش به سروش بود به گمان این که صدای پای سیلواناست گفت :
    -چقدر لفطش دادی!رفتی بیاری یا بسازی.
    سروش ارام گفت :
    -خسته نباشی تارا خانوم!
    او با شنیدن صدای سروش یکه خورد فکر نمی کرد که او باشد. با رنگ و رویی پریده به طرف او چرخید و متعجب گفت :
    -سلام !چطور اومدین که ما متوجه اومدنتون نشدیم؟
    -ببخشید ، انگار با حظور نا موقع شما رو ترسوندم.
    او که سعی داشت برخود مسلط شود نگاهش را به سروش دوخت و گفت :
    -نه نه فقط....کمی جا خوردم.اخه خیلی بی صدا اومدین.
    -خیلی هم بی صدا نبود زنگ زدم.از بس سیلوانا صدای ضبط رو زیاد کرده شما نشنیدین کاری از دست من بر میاد کمک کنم؟
    برای اولین بار به خود جرات داد و با نگاهی مملو از عشق گفت :
    -ممنون!سیلوانا کمکم می کنه.در ضمن می خوام جسارت کنم و قبل از دیگران...
    سروش نگاهی به سر تا پای او انداخت.هیچ وقت تا به این لحظه پیش نیامده بود که او را با این دقت نگاه کند ، گفت :
    -قبل از دیگران چی؟نمی خواین جمله تون رو کامل کنین؟
    دوباره نگاهش کرد و ارام گفت:
    - خاله الهه می خواست برای شما سورپرایز بشه اما من نمی تونم جلو زبونم رو بگیرم دوست دارم اولین کسی باشم که تولوتون رو به شما تبریک می گم.تولدتون مبارک....
    -خاله الهه می خواست برای شما سورپرایز بشه اما من نمی تونم جلو زبونم رو بگیرم دوست دارم اولین کسی باشم که تولوتون رو به شما تبریک می گم.تولدتون مبارک....
    با امدن سیلوانا تارا سکوت کرد.سروش با نگاه کردن به میز سعی کرد جو را عوض کند گفت:
    -این کار باید سلیقه شما باشه و گرنه این خواهر کوچولوی ما عرضه این کارها رو نداره.
    -سیلوانا گفت :
    -دست شما درد نکنه سروش خان!اتفاقا همش سلیقه خودمه.
    سروش نگاهش را به او دوخت که با موهای بافته شده و شلوار پیش بندی ابی تند و بلوز استین کوتاه قرمز مثل یک دختر بچه شیطان به چشم می امد.او عاشق سیلوانا بود به همین خاطر تعصب زیادی روی او داشت.به او گفت:
    -پس از این کارام بلدی و ما نمی دونستیم!
    سیلوانا چاقویی را که اورده بود به دست تارا داد و گفت :
    -کجاشو دیدی تازه این یه چشمه از کارامه.
    سروش سوتی کشید و با شیطنت به تارا چشم دوخت و گفت:
    -حالا چه خبره که مامان مهمون دعوت کرده و شما هم این طور میز رو خوشگل چیدین؟
    سیلوانا لبخند مرموزی بر لب اورد و گفت :
    -به موقعش می فهمی.فعلا باید انتظار بکشی.
    -نکنه قراره برای تو خواستگار بیاد.البته فکر نمیکنم چون مگه کسی مغزش تکان خورده باشه بیاد سراغ تو!
    ستایش به جمع ان ها پیوست و گفت :
    -اتفاقا هر کی سراغ سیلوانا بیاد بخت و اقبال بلندی داره.
    سروش سوتی کشید و گفت :
    -وکیل مدافع خانوما رسید ، بهتره فلنگ رو ببندم تا کار به جای باریک نکشیده.
    سروش به طرف اتاقش رفت ولی در سرش غوغایی به پا بود.حس می کرد برای اولین بار است که تارا را می بیند.صورت ملیح و زیبایش توی قاب ذهن او نقش بسته بود.به خود گفت :« خدایا!چم شده؟!مگه من همیشه تارا رو نمی بینم؟!!چرا این دفعه این جوری شدم؟!اصلا انگار یه شکل دیگه شده،چه قدر تغییر کرده،چه قدر خوشگل شده.اه،نه!این فکرای مسخره چیه به ذهنم میاد؟اونم مثل سیلواناست فقط باید به چشم یه خواهر نگاش کنم.»
    همان طور که با خودش حرف می زد لباس هایش را عوض کرد و دوباره از اتاق خارج شد.حسابی گرسنه اش شده بود.خواست توی اشپزخانه برود اما از بس شلوغ بود پشیمون شد.کنار اپن اشپزخانه ایستناد و خطاب به ستایش گفت :
    -ماشاا.. خانما اشپزخانه را قرق کردن راه نیست ادم وارد بشه.
    ستایش لبخند کجی زد و گفت :
    -اشپزخانه همیشه در قرق خانم ها بوده و هست.حالا بگو تو چی می خواستی؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    -اگر زحمتی نیست فقط یک فنجون چای.خیلی خستم.
    -ای به چشم!تا دو دقیقه بنشینی چای هم برات رسیده.
    -محترمانه داری دکم می کنی؟
    -حال بیا و خوبی کن.خودت بیای چای بریزی بهتره.
    -شوخی کردم.فقط لطف کن زودتر چای رو به من برسون تا سردرد نگرفتم.
    سروش با خستگی و روحی اشفته روی مبل نشست.کنترل ضبط را برداشت و صدایش را کم کرد.کسی اعتراض نکرد.سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشم هایش را بست و پس از لحظاتی با صدای روح نواز تارا چشم هایش را گشود.سینی چای را روی میز گذاشت و گفت :
    -به جای قند براتون شیرینی گذاشتم.فکر کردم چون از دانشگاه برگشتین شاید گرسنه باشین.
    خودش را روی مبل جمع و جور کرد و گفت :
    -ممنونم!اتفاقا خیلی گرسنمه.
    تارا منتظر جمله اضافی نماند، خواست از انجا دور شود که او گفت :
    -چه قدر این کت و دامن به شما میاد.
    تارا از تمجید او سرخ شد.سروش هم خجالت او را احساس کرد چون بلافاصله نگاهش را از تارا دزدید.
    تارا با شتاب از او دور شد.در دلش غوغایی بر پا بود. از این که بلاخره توانسته بود مورد توجه سروش قرار بگیرد از خوشحالی می خواست پرواز کند و چه قدر مدیون مادرش شد ، که این کت و دامن شیک را برای او دوخته بود.حالا دیگر با پوشیدن ان حس بدی نداشت ، بلکه با غرور را می رفت.
    با امدن مهمان ها اپارتمان کوچک شلوغ به نظر میرسید.هر چند که تعداد مهمان ها به سی نفر نمیرسید.قبل از صرف شام الهه خندان رو به مهمان ها نمود، بعد با محبت دستش را دور گردن پسرش انداخت او را بوسید و تولدش را به او تبریک گفت.سروش وانمود کرد که نمیداند.نگاه شیطنت بارش را برای لحظه ای کوتاه به تارا دوخت و رو به مادرش چرخید و گفت:
    -شما همیشه من رو غافل گیر میکنین.از شما و پدر که این همه برای من زحمت کشیدین تشکر می کنم.امیدوارم بتونم زحمت های شما رو جبران کنم.
    تارا غذایش را در بشقاب کشید و با سیلوانا گوشه ی دنجی نشستند.سیلوانا بی خیال از شلوغی اطراف گفت :
    -وای !فردا چه حالی میده برف بازی.
    او از زیر مژه های پرپشت اش نگاهش کرد و گفت :
    -فراموش کردی شنبه امتحان داریم!
    سیلوانا از شر لقمه اش خلاص شد ريا، قاشقش را برای لقمه ی بعدی پر کرد و گفت:
    برو یایا!امتحان ، امتحان ! جمعه فقط برای تفریح و شادیه.غیر از این باشه که اسمش جمعه نیست.نکنه نمی خوای بیای؟
    -چاره ای ندارم مجبورم که بیام و گرنه تو تا یک هفته بیچارم می کنی.در ضمن خیلی خوش خیال نباش.خاله الهه گفت « اگه هوا مساعد باشه میریم »
    -اگه تو نفوش بد نزنی میریم.همیشه ایه یاس می خونی.دیوونه!فکرشو بکن دو سه ساعت میتونیم برف بازی کنیم.راستی بعد از شام بیا منو تو کادو ها رو باز کنیم.بدجوری فضولیم گل کرده ببینم اون جعبه ی کوچولو که مال باباس توش چیه؟
    -کمی دندون رو جیگر بذاری می فهمی داخلش چیه.
    -مشکل این جاست که من اصلا جیگر ندارم . مامان و بابا فقط بلدن سروش رو تحویل بگیرن ببین چه قدر بهش می رسن.
    -حسود خانوم!برای تو هم کم نذاشتن.
    -ولی به اون بیشتر از من می رسن.
    -به خاطر این که بزرگتر از توست و مایحتاج او بیشتر از توست.
    -تو هم که شدی وکیل مدافع سروش. یه بار هم طرف ما رو بگیر ناسلامتی دوست منی.می دونی از چی لجم میگیره از این که سروش الکی به من گیر می ده.مدام تو کارای من دخالت می کنه ، کجا می ری؟ این چیه پوشیدی؟ این چیه مالیدی به صورتت ؟ موهاتو چرا این جوری ریختی بیرون ؟ چند دفعه بگم کم تو خیابون عشوه بیا.
    تارا از این که او به این قشنگی تقلید سروش را در می اورد به خنده افتاد و گفت :
    -قربونش برم تو هم که چه قدر گوش میدی!به خدا برادر داشتن نعمته.خونه ای که پسر نداشته باشه امگار اون خونه بدون پشتیبانه.سروش اگه دخالت می کنه به خاطر اینه که براش مهمی ؛ دوستت داره ؛ دلش نمی خواد حرف و حدیثی پشت سرت باشه.
    -برو بابا! ما اگه نخوایم کسی تو کارمون دخالت کنه باید چیکار کنیم؟فکر کنم اگه براش زن بگیریم دست از این تعصب مسخره اش بر میداره.اخه مشکل این جاست کی به این بد اخلاق زن میده!
    -وا...! خیلی ها منتش رو دارن...(تارا دوست نداشت این بحث ادامه پیدا کند. با زرنگی فکر او را منحرف کرد.)راستی چند ماه مونده خدمت سپند تموم بشه؟
    او نشان داد که دارد فکر می کند چینی به پیشانی انداخت و یک لنگه ابرویش را بالا داد و گفت :
    -اتفاقا دیشب که تماس گرفت همین رو گفت.وقتی گفتم اینجا برف اومده باورش نمی شد.
    ستایش به ان ها نزدیک شد نگاهی به بشقاب های خالی ان دو انداخت و گفت :
    -چه قدر می خورین پاشین دیگه.خوب نیست دخترا این قدر پر خوری کنن.
    هر دو از شوخی او لبخند زدند و به اتفاق ستایش به اشپزخانه رفتند.با یک چشم به هم زدن خانم ها ظرف ها را جمع اوری کردند.سیلوانا و تارا باقی مانده ی غذا های پیش دستی ها را با دستمال کاغذی پاک میکردند و داخل ماشین ظرف شویی می گذاشتند.در پایان کار وقتی به جمع پیوستند و نوبت به کادوها رسید،سیلوانا پشت میز ایستاد و گفت:
    -با اجازه سروش خان من و تارا کادو ها رو باز می کنیم...تارا جون!تو اسما رو بخون منم بازشون می کنم.نظرت چیه سروش؟
    سروش به عادت همیشگی چنگی به موهایش انداخت و گفت :
    -من که نمی تونم حریف تو بشم هر چند در همه ی تولد ها رسم بر اینه اول شمع ها رو فوت کنی بعد کیک و ببری و در اخر کادوهارو باز کنی.
    سیلوانا اخم کوچکی بر پیشانی انداخت و گفت :
    -حالا که چی میشه ما رسم رو برعکس کنیم؟تازه این طوری کیک بیشتر بهت مزه میده.
    تارا هم که با سیلوانا موافق بود ؛ منتظر جواب سروش نماند و اولین کادو را برداشت که متعلق به خودش بود گفت :
    -این کادو از طرف من و پدر و مادرمه.
    همه دست زدند و سروش در حالی که به صورت خندان او زل زده بود از او و خانواده اش تشکر کرد.سیلوانا با شتاب کادو را باز کرد درون جعبه بلوز و شلوار کتان کرم رنگ زیبایی بود.تارا اسم را می خواند و او با سرعت کادو ها را باز می کرد تا نوبت به جعبه ی کوچک اقای شادمان رسید.او جعبه را از تارا گرفت و بع جای تارا گفت :
    -و حالا این جعبه ی مرموزی که بدجوری فکر مرا مشفول کرده.سروش!فکر می کنی چی توش باشه؟
    سروش خندید و گفت :
    -کتاب.
    هر کسی یه حدسی می زد و اقای شادمان خندان یه ان ها چشم دوخته بود .تارا گفت :
    -به نظر من کادو رو بده خود اقا سروش باز کنه این طوری بهتره.
    سیلوان کادو را به سینه چسباند و گفت :
    -چی چی رو بده به اقا سروش!زرنگین!این همه کادو باز کردم به این برسم حالا بدم به خودش باز کنه کادوش که مال اونه حداقل لذت باز کردنش مال من باشه.
    ستایش خندان گفت :
    -بازش کن دیگه ! ما روهم کنجکاو کردی.
    درون جعبه یک گوشی موبایل شیک و اخرین مد روز با یک سیم کارت کار نکرده بود.سروش با سپاس نگاهش را به پدر دوخت و گفت :
    -ممنون بابا جون!نمی دونید چه قدر نیاز به موبایل داشتم.
    اقای شادمان از شادی فرزندش برق شادی در چشمهایش نشست و گفت :
    -اتفاقا می دونستم که نیاز داری مبارکت باشه.
    سیلوانا گفت :
    -حالا از این به بعد تند و تند دخترا برات « sms » می فرستن.
    سروش چشم غره ای به او رفت که دیگر ادامه نداد.تارا نیز سرخ شد و با شتاب به طوری که کسی را کنجکاو نکند خودش را به دستشویی رساتد.با خود گفت :«به من چه ربطی داره!نه من نباید به این چیزا اهمیت بدم.» و در عین حال که به ایینه می نگریست مشاهده کرد که ظاهرش ارام است و حرکاتش زیبایی و موزونی بی قیدو ازاد دارد.از خدا ممنون شد که انچه در دلش می گذرد روی ظاهرش تاثیر نگذاشته.
    سروش هر چه پهلو به پهلو می غلتید بی فایده بود.بی خوابی کلافه اش کرده و نمی دانست چه کند.کسل و بی حوصله اباژور کنار تخت خوابش را روشن کرد.عقربه های ساعت دو نیم بامداد را نشان می داد.لحاف را از رویش کنار زد و از جایش برخاست.از خود تعجب می کرد ک هچرا خوابش نمی برد و چرا مدام تارا جلو نظرش می اید.لبه ی تخت خواب نشست و دست هایش را زیر چانه اش گذاشت و به نقطه ای خیره شد.زیر لب گفت :«عجیبه ! چرا این دختره امشب این قدر برام مهم شده؟خدای من! اصلا انگار اولین باره که اونو می بینم.چرا تا به حال به چشم یه بچه به او نگاه می کردم ؟یعنی چی ؟ یعنی حالات من شروع یه علاقه س نسبت به او؟ نه نمی تونه این باشه!پس چسه خدایا؟چرا از سر شب تا حالا منو ریخته به هم ؟ چرا هر بار اسمشو صدا می کنم یه لذت خاصی به من دست میده؟حس میکنم دهنم با گفتن اسمش شیرین میشه یه شیرینی که تا اعماق قلبم نفوذ می کنه...»
    سروش انقدر با خودش حرف زد که خسته شد حتی نفهمید چطور خوابش برد.صبح با صدای کشیدن پرده اتاقش چشم گشود.نور افتاب مستقیم روی تخت خوابش افتاده بود.خود را کسل و خسته احساس کرد.دوست داشت باز هم در رخت خواب بماند خطاب به مادرش که بالای سرش ایستاده بود گفت :
    -مامان ! هیچ میلی به صبحانه ندارم.دیشب خوب نخوابیدم میخوام کمی دیگر بخوابم.
    الهه دوباره پرده را کشید ، گفت:
    -هر جور که راحتی پس من میز رو جمع می کنم . هر وقت بیدار شدی خودت صبحونه بخور.من می خوام سیلوانا و تارا رو ببرم ابعلی.دیروز بهشون قول دادم که حتما ببرم شون.
    سروش با شنیدن اسم تارا احساس شیرینی به او دست داد.در صورتی که تا روز پیش اصلا براش مهم نبود.منتظر تعارفی از طرف مادرش بود که با ان ها همراه شود.دیگر خواب از چشمش پریده بود.از جایش برخواست و گفت:
    -مامان ! تو این دختره رو خیلی لوسش کردی.هر چی که میگه نباید گوش کنین.
    الهه که تا دکم در رفته بود برگشت و گفت :
    -فراموش نکن اونم ادمه نیاز به تفریح داره.دلش به این چیزا خوشه نمی تونم که ازش دریغ کنم.حالا خوبه خودت هر هفته اونجا میری طفلک یک ماهه که داره التماس می کنه ببرمش.حالا که بابات راضی شده ماشین رو در اختیار ما بزاره تو گیر میدی؟
    -خوش بگذره.حتما نهارم برنمی گردین؟
    -شکمو خان!از غذای شب یه عالمه مونده.مثل پسرای خوب برای خودت و بابات گرم کن.تا شما چرت بعد از ظهر تونو بزنید ما هم برگشتیم.
    -یه روز جمعه که می خوایم دور هم جمع شیم این ته تغاری شما نمی ذاره.
    -اگه خیلی دلت می خواد با ما باشی افتخار بده همراه ما بیا.این طوری منم راحت می شم.اصلا حوصله رانندگی ندارم.
    سروش تو دلش قند اب شد.اندکی اندیشید و در مغز خود چگونگی وضع موجود را مزه مزه کرد و ان را بر کفه های ترازوی درونی اش سنجید و گفت :
    - اگه بابا بیاد منم میام.
    - یه دفعه بگو نمی ام و خودتو خلاص کن.تو که می دونی بابات حوصله ی این جور جاها رو نداره.پاشو ابی به دست و صورتت بزن صبحونه بخور با هم بریم.اگه تو بیای بابات می ره خونه ی برادرش سر صبحونه می گفت : اگه سروش خونه نمونه منم می رم یه سر به برادرم می زنم... حالا چی کار میکنی می یای؟
    - چی بگم؟این طور که شما می گید مجبورم که بیام.
    برای اولین بار بود که سروش قبول می کرد در جمعه ان ها باشد.در دل دچار استرس شد که مبادا مادرش و سیلوانا جور دیگر فکر کنند و از طرفی دیگر وقتی سیلوانا از مادرش شنید که سروش همراه ان ها می اید عصبی شد و گفت :
    -مامان!چرا بهش گفتین بیاد؟
    الهه متعجب گفت :
    -یعنی چی؟!چرا نباید می گفتم؟
    -حالا که میاد کوفتمون می کنه هی میگه موهاتو بکن تو این چیه پوشیدی؟چرا این جوری کردی؟کم با صدای بلند بخند....
    -به جای غر زدن برو حاضر شو تا به ترافیک بر نخوردیم.مطمئن باش سروش بد تو رو نمی خواد.

    الهه متعجب گفت :
    -یعنی چی؟!چرا نباید می گفتم؟
    -حالا که میاد کوفتمون می کنه هی میگه موهاتو بکن تو این چیه پوشیدی؟چرا این جوری کردی؟کم با صدای بلند بخند....
    -به جای غر زدن برو حاضر شو تا به ترافیک بر نخوردیم.مطمئن باش سروش بد تو رو نمی خواد.

    ******


    بوی باران ، عطر برف...
    باران که میگیرد گاهی اوفات دل ادم هم میگیره چرایش را کسی نمیداند اما همه می دانند که هنگام غروب وقتی اسمان ابری و گرفته است و نم نم بارانی هم می بارد ادم دلش می خواهد هیچ کاری انجام ندهد و همین طور بنشیند پشت پنجره خیره به بارانی که به نرمی یا به تندی می بارد.اما وقتی برف میبارد ناخوداگاه لبخند می زنی و کیف می کنی حتی از ته دل خوشحال می شی اکمنون همه می دانند که میان گرفتن دل اسمان دل انسانها ارتباط هایی وجود دارد.ارتباط هایی که حس کردنی است اما بیان کردنش کمی مشکل است.تارا نیز با هیجان باریدن برف را نگاه می کردواولین بار بود که بدون حضور پدر و مادرش به اتفاق سروش بیرون می رفتند.هر چه اتومبیل ان ها به ارتفاع نزدیکتر می شد شدت برف بیشتر و جاده خطرناک تر می شد.
    ترسیده به ابعلی الهه در حالی که چشم به جاده داشت گفت :
    -عاقلانه ترین کار اینه که از این بیشتر جلو نریم.تا این جا هم ریسک بزرگی کردیم مخصوصا که زنجیر چرخ هم نبستیم.
    سروش صدای ضبط صوت را کم کرد و گفت :
    -نظرتون چیه همین جا وایسیم؟
    سیلوانا با دلخوری گفت :
    -حتما ناهارم برف بخوریم!
    الهه پی به دلخوری او برد با لبخند گفت :
    -عزیزم حتما که نباید ناهار رو ابعلی بخوریم.
    سروش گفت :
    -می تونیم بعد از برف بازی ناهار رو بریم فرحزاد . بابای یکی از دوستام اون جا یه کبابی داره کباباش معره کس.
    سیلوانا با خوشحالی استقبال کرد و رو به تارا کرد و نظر او را خواست. او هم موافقت خود را اعلام کرد.سروش اتومبیل را گوشه ای مطمئن پارک کرد.هنگامی که سیلوانا پاهایش را روی برف گذاشت با شادی زائدالوصفی گفت :
    -تارا ببین چه برف نرم و قشنگیه.مثا الماس می مونه.
    تارا نیز سر شوق امد . گلوله ای برف به نقطه ی نامعلومی پرتاب کرد و گفت :
    -برفش جون میده واسه برف بازی.
    الهه گفت :
    -فقط به سر و صورت هم نزنین.
    سروش ضبط صوت را روشن کرد.صدای شاد وگرم خواننده در ان هوای برفی خیلی به دل می نشست.او به اتومبیل تکیه داد و با لذت برف بازی سیلوانا و تارا را نگاه می کرد.الهه از فلاسک برایش چایی ریخت و گفت :
    -انگار حوصلت سر رفته.
    فنجان چای را از دست مادرش گرفت.برخلاف ان چه در دلش می گذشت گفت :
    -نه زیاد.
    -بذار نیم ساعت دیگه بازی کنن.
    -انگار بچن.
    -مگه فقط بچه ها بازی می کنند.یه وقتایی بزرگترام نیاز به بازی دارن.کمی به اطرافت نگاه کن بیشتر اینایی که مشغول بازی هستن بزرگسالن.تازه به این نمی گن بازی میگن شادی.مگه تو خودت با دوستات می یای ابعلی چی کار می کنین؟
    -ما اسکی بازی می کنیم.
    -خوبه خودت میگی بازی می کنم.
    -اسکی قضیش فرق می کنه.
    -چه فرقی عزیزم؟به هر حال اونم مثل این یه نوع بازیه...یادته وقتی سیلوانا می خواست بره اسکی یاد بگیره نزاشتی گفتی از این قرتی بازیا خوشم نمی یاد؟
    طفلک بچم تا چند روز غصه می خورد.حالا که با این کارا دلش خوشه چرا ازش دریغ کنیم؟
    - مامان!یه جوری حرف می زنی که انگار من مخالف شادی سیلوانام.من اگه نذاشتم بره اسکی به خاطر اینه که با چند تا ادم نا خلف می خواست همراه بشه.
    - همین حالاشم اگه مایل به یادگیری اسکی باشه خودم چاکرشم.
    الهه که می دانست که سروش از ته دل میگوید.فلاسک چای را گذاشت روی صندوق عقب اتومبیل و گفت :
    - میدونم عزیزم.اگه خواستی دوباره چای بخوری برای خودت بریز.من سردم شده میشینم توی ماشین هنوز خستگی دیروز تو تنمه.
    سروش فنجان خالی را کنار فلاسک گذاشت و به طرف ان ها رفت که از دویدن خسته شده و مشغول درست کردن ادم برفی بودند. با نگاهی به ادم برفی گفت :
    -سیلوانا داره شکل خودت میشه.
    -سیلوانا شکلکی دراورد و گفت :
    - اتفاقا شکل تو!وقتی از دور نگاهت می کردیم تارا گفت ادم برفی رو شکل تو دربیاریم.
    سروش نگاهش را به او دوخت که سرخ شده بود و گفت :
    -پس کاپشنم رو در بیارم تنش کنین که قشنگ شکل من بشه.حالا چرا دماغشو این قدر بزرگ درست کردین.(دستش را به سوی دماغش برد)دیگه دماغ من که این قدر بزرگ نیست.
    تارا با خجالت گفت :
    -این مورد تقصیر سیلواناست.هیچ وقت مجسمه ساز خوبی نمیشه.
    سیلوانا گوشه های بینی ادم برفی را پاک کرد و نوک بینی را رو به بالا درست کرد و گفت :
    -اینم یه دماغ عمل کرده،سربالا و مدل جدید ،خوشت اومد سروش؟
    -بازم دماغ من از اون بهتره.اگه یه ذره ادم برفی رو گرد کنی شکل خودت میشه.
    -به جای اینکه در مورد این ادم برفی ننه مرده این قدر نظر بدی با اون موبایلت چند تا عکس خوشگل از من و تارا بگیر.
    سروش تعدادی عکس از انها گرفت.چند عکسی تکی نیز از تارا گرفت البته بدون اینکه او متوجه عکس ها شود.بعد سوار اتومبیل شدند و به طرف فرحزاد راه افتادند.هر چه جاده های پر پیچ و خم را پشت سر می گذاشتند هوا باز تر و بهتر می شد.داخل شهر که اصلا خبری از برف نبود مثل صبح ،اسمان صاف و ابی و یک دست بود.همان طور که سروش قول داده بود ان ها را به رستوران پدر دوستش حمید برد.سیلوانا از همان لحظه اول توجه اش نسبت به حمید جلب شد و مانند همیشه بی اختیار سعی کرد او را جذب خود کند و خیلی زمان نبرد که او چنان کششی نسبت به سیلوانا پیدا کرد که دلش نمی خواست لحظه ای از کنار ان ها درو شود.هنگامی که به بهانه اوردن نوشابه میز را ترک کرد سروش نگاهش را به روسری سیلوانا دوخت و گفت :
    -روسریت داره می افته چرا حواست نیست؟
    او فورا روسریش را جلو کشید دوست نداشت اوقات خود را سر چیز های بیهوده تلخ کند.بی توجه به سروش ارام در گوش تارا گفت :
    -چه قدر خوش تیپ و شیک پوشه!
    تارا نگاه مضطربش را به سروش دوخت کهع مبادا شنیده باشد.لبش را گزید و به همان ارامی گفت :
    -نمی گی سروش می شنوه؟
    او هم به همان ارامی جواب داد:
    -ا....! مگه چیز بدی گفتم!
    تارا اخم هایش را در هم کشید و با حرص گفت :
    -خوبه داداش غیرتی تو می شناسی! اگه می شنید که خون به پا می کرد باز این عشوه گری کار دستت داد.حالا نمی شه از این یکی بگذری؟
    -وا ، دیوونه !مگه چیکارش کردم.یه جوری حرف می زنی انگار که...
    با امدن دوباره حمید جمله اش را نیمه تمام گذاشت.سروش نیز به او کمک کرد و نوشابه ها را روی میز چیدند.هنگامی که نوشابه را جلو دست تارا گذاشت به او نگاه کرد.هم زمان نگاهشان در هم گره خورد.حس کرد درون قلبش زلزله امد.نگاهش را دزدید و به سیلوانا چشم دوخت که دوباره روسری اش به عقب رفته بود.در دل با خود گفت : « این دختر ادم بشو نیست مگه تارا هم جنس او نیست چه طور روسری اون عقب نمی ره ؟» با اشاره دست به او فهماند که روسریش را درست کند.
    هنگامی خداحافظی حمید از ان ها دعوت کرد که هفته اینده مهمان او باشند.اولین کسی که مخالفت کرد سیلوانا بود که با همان زبان عشوه گرش گفت :
    -متاستفیم! ما هفته اینده جایی دعوتیم.
    حمید با تاسف چشم به او دوخت و گفت :
    -چه بد!به هر حال امیدواریم دوباره شما رو زیارت کنیم.
    به سوی اتومبیل که رفتند ان دو جلوتر بودند تارا گفت :
    -بیچاره رو خوب کنف کردی!
    -پس انتظار داشتی شماره تلفنم را بدم به او؟!
    -اخه اون جوری که تو اونو جذب خودت کردی ادم باورش نمی شه به این سادگی کنارش گذاشتی.
    -فقط می خواستم هیچ وقت منو فراموش نکنه.
    -نه این که خیلی تحفه ای ؟! اصلا می دونی این جور حرکتا در شان تو نیست؟
    -دفعه هزارمه که اینو می گی و دفعه هزارمه که من مجبورم به تو جواب بدم که این یه نوع مرضه که دست خودم نیست.نمی دونم چرا دوست دارم جنس مذکر جماعت رو بذارم سر کار.یه جور خاصی برام لذت بخشه.
    -خاک بر سر نحرفت کنم.
    -به این که نمیگن انحراف الاغ جون!
    -می شه بفرمایی به این چه می گن؟
    -نمی دونم!هر چه هست به انحراف ربطی نداره خودت شاهد بودی که تا حالا راه رو به خطا نرفتم.
    -نه تو رو خدا بیا این کارم بکن.ولی چه قدر دلم خنک میشه یه روز یه کسی پیدا بشه چنین بلایی سر خودت بیاره.
    -اوه زکی!هنوز از مادر زاده نشده.به قول معروف به حرف گربه کوره بارون نمی یاد.برو سوار ماشین شو کم موعظه کن مادوازل پیر.
    -پر رو!چه قدر که تو به موعظه های من گوش میدی.در شگفتم که چه طور سروش تا به حال سر این قضیه به تو گیر نداده.
    -اتفاقا هزار دفعه به من گفته« وقتی حرف می زنی کم عشوه بیا » اما حریف من نمی شه چون من این طوری شکل گرفتم نمی تونم چیزی رو تغییر بدم.
    -مرده شور شکل تو رو ببرن!
    حرکت که کردند تارا نگاه مهربانش را از درون ایینه به سروش دوخت و با متانت همیشگی خود گفت :
    -از شما خاله جون ممنونم!روز خوبی رو گذروندم.
    او در برابر نگاهش خلع صلاح شد و نتوانست چهره ی جدی به خود بگیرد.متقابلا با لبخندی مهربان جواب داد :
    -خوشحالم که بهتون خوش گذشته.
    الهه گفت :
    -تارا جان!اگه مادرت هنوز نیومده بود بیا خونه ی ما.
    -ممنونم خاله جون!به اندازه کافی به شما زحمت دادم .باید به تکالیفم برسم.
    -افرین دخترم!کمی از اون هوش و ذکاوتت رو به این دختر ما هم بده بلکه تکونی بخوره.
    سیلوانا چینی به پیشانی انداخت و گفت :
    -وا! مامان ! یه جوری از من حرف می زنی که انگار من خنگم!
    سروش با خنده گفت :
    -بلانسبت تو.
    به مقصد که رسیدند بعد از وارد شدن الهه و سروش ان دو به عادت همیشه گرم گفتگو شدند.با صدای پایی که از پله ها پایین می امد هر دو نگاهشان را به ان سمت دادمد.دخترک بدون این که اشنایی بدهد از کنار ان ها گذشت.تارا گفت :
    -همسایه ی جدیده.دیروز که موقع اثاث اوردن با پدر و مادرش بود.به نظر دختر خوبی می یاد
    -بایه نظر که نمیشه تشخیص داد طرف چه طوریه.
    سروش سرش را از در بیرون اورد و گفت :
    -شما هنوز توی راهرو ایستادین! چند بار بهتون بگم اگه حرفی دارین توی خونه به هم بگید نه توی راهرو.
    سیلوانا بلافاصله با اشاره خداحافظی کردواو هم دلخورازچشم غره ی سروش در را بست.
    او تا وارد منزل شد مستقیم به اتاق خود رفت و سروش هم پشت سرش غرلندکنان گفت :
    -چه عجب دل کندی بیای تو ! من در تعجم این جی جی با جی های شما چه طور تمومی نداره!از صبح تا شب با همین بازم کم تونه که توی راهرو نشستین به داستان تعریف کردن؟
    -وا! داستان کجا بود ؟ تارا داشت در مورد درسای فردا حرف می زد.
    -گفتی و منم باورم شد.به من ربطی نداره که چی گفتین.حرف من سر اینه که چرا توی راهرو!باباجان صد دفعه گفتم خوشم نمی یاد وایسید توی راهرو.
    -چشم قربان!حالا اجازه می دی این بنده حقیر لباساشو عوض کنه؟ پختم توی این پالتو.
    -امان از این زبونت! که می دونم اخرش سرتو به باد می ده.

    ******

    برف به شدت به پنجره واگون می موبید و مانند چسب محکم به ان می چسبید.تالاق و تولوق و کولاک پشت پنجره واگون برای تارا لذت بخش بود.بر خلاف خواسته ی مادرش در این سفر با او همراه شده بود تا بار دیگر پدر بزرگش را ببیند و در دل دعا می کرد به موقع برسند.وقتی یادش می افتاد که چه قدر به پدر و مادرش التماس کرده بود تا راضی به این سفر شدند دچار یک نوع هیجان می شد که برایش تازگی داشت . پدرش تا لحظه ی اخر امید داشت که ا.و را از رفتن منصرف کند اما حریفش نشد و حالا بیشتر راه را با تالاق و تلوق قطار پشت سر گذاشته بود.
    هوا هنوز گرگ و میش بود که به تبریز رسیدند. در ان نیمه روشنایی مبهم انگار که همه چیز غیر عادی جلوه می کرد.به محض این که در گشوده شد دانه های درشت برف سوز و سرما همراته باد لگام گسیخته به استقبال انها یورش بردند.
    در ایستگاه قطار با دیدن دایی زاده هایش ایماز و یلماز از خوشحالی خستگی راه و سردی هوا را فراموش کردند. ان ها هم از دیدن عمه و عمه زاده ی خود مسرور گشتند.جیران بعد از روبوسی با برادر زاده هایش احوال پدر را پرسید.ایماز تمام حواسش به تارا بود که چه قدر نسبت به دو سال پیش که هم دیگر را دیدند بزر گتر شده گفت:
    -متاسفانه اصلا حالش خوب نیست.مدام سراغ شما رو میگیره.
    تارا شنل را محکم تر به خود پیچید و خطاب به یلماز گفت :
    -می دونستم این جا از تهران سردتره ولی نه انقدر !این همه لباس تنمه اما باز دارم می لرزم.
    یلماز نیشگونی از گونه ی او گرفت و گفت :
    -خوشگل خانم تهرانی!کم کم عادت می کنی.
    تارا اندیشید تا عادت کند منجمد شده اما در جواب فقط لبخند زد.تا یلماز گفت :
    -ماشین رو همین نزدیکی پارک کردم.یه ذره تندتر راه بیاید رسیدیم به ماشین.
    جیران گفت :
    -عمه جان ! من که نمی تونم پاهام مثل دو تیکه چوب خشک شده.
    تا به مقصد رسیدند ایماز و یلماز تمام خبر ها را به اطلاع ان ها رساندند.جیران با دیدن بدن نحیف و رنجور پدر نتوانست مانع ریزش اشک هایش شود.با بغض و گریه گفت :
    -الهی من دورت بگردم چرا این جوری شدی؟ الهی جیرانت بمیره شما رو با این حال نبینه.
    اشک مانند نروارید از چشم های تارا غلتان بود.دست پدر بزرگش را در دست های ظریف خود گرفته و به ارامی نوازش می کرد.
    راموزخان که روزی برای خود دب دبه و کب کبه ای داشت اکنون بی رمق روی تخت افتاده بود.با دیدن دختر و نوه ی زیبایش نوری در چشم هایش پدیدار شد و بعد از احوال پرسی بریده بریده به تارا گفت :
    -بلاخره ترکی یاد گرفتی؟
    تارا به فارسی جواب داد:
    -بله خان بابا!فقط نمی تونم به قشنگی شما حرف بزنم.
    -تو خودت قشنگی هر جور حرف بزنی شیرینه.
    دست پدر بزرگش را بوسید وگفت :
    -اخ خان بابای عزیزم ! چه قدر دوستون دارم.
    سولماز زن برادر جیران ارام دست تارا را کشید و گفت :
    -بیا عزیزم بیرم بیرون تا پدر و دختر کمی با هم خلوت کنن.تو هم خسته ی راهی نیاز به استراحت داری.
    او همراه سولماز از اتاق خارج شد. ایماز و یلماز دم در ایستاده بودند. با امدن تارا او را به سالن پذیرایی راهنمایی کردند.تارا با خستگی روی مبل نشست و دستش را روی حرارت شومینه گرفت و گفت :
    -نمی دونم من سردمه یا خونه ی شما سرده ؟
    یلماز گفت :
    -سرمای توی راه رفته تو تنتو میخوای یه ژاکت برات بیارم؟
    -نه ممنون!مامان برام اورده.فقط باید از چمدون درش بیارم.
    ایماز از نگرانی گفت :
    -عمه زاده رنگت بدجوری پریده , بهتره تو اتاق من یا یلماز کمی استراحت کنی.
    -حالا زوده یکی دو ساعت دیگه.فعلا دوست دارم در کنار شما باشم.
    یلماز گفت :
    -اون موقع این جا پر از مهمونه.همه فهمیدن که شما اومدین تا یکی دو ساعت دیگه سرازیر میشن اینجا .ایماز راست میگه کمی استراحت کن خستگیت برطرف سه.
    -این قدر از دیدنتون ذوق زده شدم که دلم نمی خواد با خوابیدن این لحظه ها رو از دست بدم.فقط یه دوش اب گرم می گیرم حالم سر جاش بیاد.
    -این قدر از دیدنتون ذوق زده شدم که دلم نمی خواد با خوابیدن این لحظه ها رو از دست بدم.فقط یه دوش اب گرم می گیرم حالم سر جاش بیاد.


    تارا با موهای سشوار کشیده و لباس زمستانی شیکی که برتن کرده بود از اتاق خارج شد.با دیدن خاله اش گوزل از خوشحالی دستش را دور گردن او انداخت.گوزل نیز با دیدن خواهر زاده اش گل از گلش شکفت و با لهجه شیرینش گفت :
    -خاله به قربونت بره ! توی این دو سالی که ندیدمت چه قدر خوشگل شدی!
    او با لبخند جواب داد:
    -تازه یه ذره شبیه شما شدم.
    - وایسا عقب خوب نگات کنم .قیافه ات داد میزنه که اصلیت تو اذریه خوبه الحمدا... به اون سیاه سوخته های خانواده ی بابات نبردی.
    - ا خاله جون !این طوری در مورد پدرم حرف نزن!
    مگه دروغ میگم خاله!از بس سیاه هستن که اگه توی شب نخندن نمی تونی اونا رو ببینی.
    تارا خنده اش گرفت.می دانست خاله گوزن دل خوشی از پدرش ندارد به قول خودش جیران را اواره ی دیار غربت کرده بود مخصوصا که جیران دیر به دیر تبریز می امد.
    یلماز که با حظ به موهای بلند و براق او نگاه می کرد گفت :
    -تارا جون پدربزرگ می خواد تو رو ببینه.
    او بلافاصله به اتاق پدربزرگش رفت.ایماز در حال امپول زدن به او بود.جیران با دیدن خواهرش به گریه افتاد و خودش را در اغوش او رها کرد.
    تارا ان ها را به حال خود گذاشت و کنار تخت پدربزرگش روی صندلی نشست.
    راموزخان هر بار که به تارا می نگریست یاد همسر خدا بیامرزش می افتاد و جوانی های او برایش تداعی می شد.جز تارا و ایماز کسی توی اتاق نموند.ایماز یک منکای دیگر به متکای پدربزرگش اضافه کرد و به راموزخان کمک نمود تا بنشیند .تارا نیز بیکار نایستاد پتو را روی پاهای او کشید و گفت :
    -خان بابا ! این طوری خسته می شین.
    -نه دخترم ! از بس دراز کشیدم خسته شدم...از اخرین باری که دیدمت دو سال میگذره.چرا این قدر دیر به دیر به دیدنم می ای مگه نمی دونی افتاب عمر من در حال غروبه !
    -خدا نکنه خان بابا! ان شاا...120 سال عمر می کنین.
    -نه این بار دیگه فرق می کنه خودمم خسته شدم.اگه خدا بخواد و بپزیره می خوام هر چه زودتر اغاز سفر کنم.دیگه تو این دنیا کاری ندارم.
    -ایماز بغض الود گفت :
    -خداوند عمر طولانی به شما عطا کنه.این جوری حرف نزنید ما به سایه ی شما نیازمندیم.
    -خداوندسایه پدرت یاشار را حفظ کند...تارا جان ! با این که می دونم از درس و مدرسه افتادی ولی خیلی خوشحالم که دوباره می بینمت.پدرت مرد خوبیه.فقط ای کاش این قدر فاصله بین ما نمی افتاد و ما بیشتر همدیگر رو میدیدیم!
    ایماز گفت :
    -خان بابا!کوتاهی از ما هم بوده ؛ توی این سال ها حتی یه بارم به دیدن عمه نرفتیم.
    تارا از این که به موقع از او پشتیبانی کرد خوشحال شد و گفت :
    -درسته که از شما دوریم ولی یقین بدونین که هرگز شما رو فراموش نکردین ؛ مخصوصا مادر تا به عکس شما شب بخیر نگه توی رختخواب نمی ره.گذشته رو ول کنید.مهم اینه که ما حالا پیش هم هستیم و من از دیدن شما لذت می برم.
    -همین طور من که با دیدنت جانی دوباره گرفتم.باید قدر این لحظه های تکرار نشدنی رو بدونیم...احساس می کنم امروز خیلی سر حالم دلم می خواد کمی از گذشته برات بگم.
    امروز با دیدن تو انگار که به شصت سال پیش برگشتم جوونی های مادربزرگت ترلان.
    تارا دست چروکیده و ضعیف راموزخان را نوازش کرد و گفت :
    -خان بابا ! اگه از یاد اوری گذشته اذیت نمی شید از اون روزا بگید چه طوری با خانجون اشنا شدید اخه مادر میگه شما مثل « لیلی و مجنون » بودید.
    ایماز می خواست بیرون برود که راموزخان گفت :
    -بمون پسرم ! ددوست دارم تو هم شنونده باشی...اشنایی من و ترلان بی شباهت به یه افسانه نیست.هنوز هم بعد از سال ها هر بار که یادم می افته یه جوری می شم و دوباره نور به قلبم می تابه و غرق لذت می شم.
    تارا با شوق و ذوق گفت :
    -فداتون بشم خان بابا ! دوست دارم از اول بگید از همون روزی که برای اولین بار همدیگه رو دیدین.
    راموزخان لحظاتی رو در سکوت گذراند.انگار به ذهنش رجوع کرده بود تا تک تک خاطرات گذشته را از ذهنش بیرون بکشد.صورتش از هیجان گلی رنگ شده بود با تک سرفه ای گفت :
    -شاید مادرت از گذشته چیزی به تو نگفته باشه ولی ایماز همه چی رو می دونه.پدر من الله وردی خان ، خان بزرگ « روستای سرو » بود.برعکس بیشتر خان ها ی ان زمان مردی مهربان و دلسوز بود.وصف او در همه جا پیچیده بود.در مهمان نوازی لنگه نداشت.شبی نبود که ما مهمون سر سفره نداشته باشیم.با این که تنها پسر بودم ولی هرگز منو لوس بار نیاورد.از همون بچگی به من تیر اندازی ، شنا و اسب سواری رو اموخت طوری که من هر سال در مسابقات اسب سواری « سرو » . اطراف شرکت می کردم و معمولا اول یا دوم رو کسب می کردم.
    -سرو دختران زیبایی داشت.همشون سعی می کردن یه جوری دل تنها خان رو بلرزونند ام هیچ کدوم به دل من نمی نشستن.
    تارا طاقت نیاورد و گفت :
    -مگه خانجون مال سرو نبود؟
    -نه قصه اش طولانیه.سعی میکنم خلاصه بگم...تازه وارد بیست سالگی شده بودم یه روز غریبه ای به سرو امو ، سراغ الله وردی خان رو گرفت.وقتی نزد پدرم اومد خبر داد که به زودی از تبریز برامون مهمون میاد.
    -فصل بهار بود درست اواخر فروردین.زمین تازه به نفس کشیدن افتاده بود.خونه ی بزرگ ما بیا و برویی داشت.ان موقع مثل حالا نبود دوره ، دوره ی خان و رئیسی بود.ما بیش از سی خدمتکار داشتیم که همه در تکاپو بودن اون روز که قرار بود مهمان های غریبه به سرو بیان هوا گرفته و ابری بود.پدرم از من خواست سر راه اونا برم که « بلد راهشون » باشم.




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    تگرگ شلاق زنان بدن خیس مادیان رو بی رحمانه می کوبید که حیوان زبان بسته به پهلو حرکت می کرد.سر و گوشش رو پیاپی تکون می داد اما من عین خیالم نبود با ، باشلق ، سرم را پیچیده بودم و با غرور جوانی و نگاهی پرنشاط اطراف رو می پاییدم.یادم میاد اون روز وقتی قطراتی که از شاخه های عریان درخت ها اویزون بودن برام نشاط برانگیز بود.سفیدی تگرگ اب نشده میان گل و لای مثل برف زیبا بود و تحسین بیننده رو بر می انگیخت.با دیدن ماشین لیموزین مشکی رنگ که اون دوره گران قیمت ترین ماشین روز بود و فقط قشر اعیان می تونستن از اون استفاده کنن حدس زدم که باید مهمونای پدرم باشن.مادیان رو به اون سمت هدایت کردم.سه ماشین بودند که به صورت قطاری اروم اروم پیش می رفتن انگار می ترسیدن چرخای ماشین توی گل و لای گیر کنه.خیلی زود متوجه ام شدن.با راننده ی ماشین اولی که راننده الدوزخان پدر ترلان بود احوال پرسی کردم و اونا رو به سمت سرو راهنمایی کردم .هرسه ماشین پشت سر من حرکت می کردن.به سرو که رسیدیمیه دفعه هوا تغییر کرد بارون و تگرگ قطع شد افتاب درخشان مثل طلا تو اسمون می درخشید.هنوز هوای خوب اون روز را فراموش نکردم.با هر بار نفس کشیدن انگار چند سال جوان تر می شدی.
    پدر و مادرم به پیشباز مهمونا اومدن.می خواستم برم لباسامو عوض کنم بعد نزد مهمونا بیام مه با دیدن دختر زیبارویی که از ماشین پیاده شد پاهام به زمین چسبید.هم زمان او هم نگاهش به من افتاد.
    تارا نتوانست خودش را کنترل کند گفت :
    -خانجون بود ؟
    راموزخان که نگاه کم سویش را به گوشه ای نا مشخص خیره کرده بود به همان ارامی که خاطراتش را تعریف می کرد جواب داد :
    -اره ! خودش بود.زیباو مغرور!درست نثل حالای خودت تن ناز و خواستنی!فقط ترلان قدش خیلی بلند تر از تو بود.قد کشیده و صورت زیبایش چنان جذبم کرد که انگار مسخ شده بودم.
    پنجاه سال از اون روز می گذره اما خاطره ی اون روز به زلالی چشمه ی اب توی ذهنم مونده.چنان دست و پامو گم کردم که مادرم فهمیده بود.فورا صدام کرد و منو برای انجام کاری بیرون فرستاد.از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم. اون شب تا صبح خواب به چشمم نرفت.شاید بیش از ده بار از اتاقم بیرون اومدم نگاهم رو به پنجره ی مهمان خانه دوختم به امید اینکه ترلان رو ببینم.بعدا از خود ترلان شنیدم که اون برعکس من تا صبح راحت خوابیده بود.
    با روشنی روز که زندگی جریان یافت دل من بی قرار تر از پیش شد. وقتی ترلان رو کنار چاه اب دیدم بدون مکث به طرفش دویدم با دیدن من کمی سرخ شد با پرویی براش از چاه اب بالا کشیدم و خدمتکار رو پی کاری روانه کردم.مدام اطراف رو نگاه می کرد ، که کسی ما رو با هم نبینه....
    راموزخان سکوت کرد.انگار که داشت خاطرات را از لای ذهنش بیرون می کشید و دسته دسته کنار هم می گذاشت.تارا بی صبرانه گفت :
    -بعدش چی شد خان بابا؟
    لیوان ابی را که ایماز به دستش داده بود جرعه ای از ان نوشید و لیوان را به او برگرداند و گفت :
    -زود تر از اون چیزی که فکر می کردم محبت منم به دل ترلان نشست.هر روز که می گذشت علاقه ی ما به هم بیشتر می شد.به خواست اولدوزخان من شدم مربی ترلان که بهش اسب سواری یاد بدم البته در تمام لحظه ها مادرش و مادر من حضور داشتن.ما فقط با نگاه به هم اظهار علاقه می کردیم...
    -راموزخان به سرفه افتاد ان قدر سرفه اش شدید شد که دیگر نتوانست ادامه بدهد.با شنیدن سرفه های او دختر هایش جیران وگوزل به اتاق دویدند.جیران شانه هایش را می مالید.گوزل به او شیر گرم می خوراند . کمی که ارام شد دوباره نگاهش را به تارا دوخت و گفت :
    -خوشحالم که در اخرین لحظات زندگیم تو رو کنار خودم دارم.
    جیران گفت :
    -ا..! اقا جون ! این چه حرفیه ؟ خدا به شما عمر طولانی عنایت کنه.
    ایماز نگاهش را به چهره ی خسته ی پدربزرگش انداخت و گفت :
    -خان بابا خیلی خسته شدن.از صبح تا حالا بیدارن.بهتره کمی دور و برش رو خلوت کنیم شاید بتونه چرتی بزنه.
    تارا دست پدربزرگش را گرفته بود بوسید و با اشاره مادرش از اتاق خارج شد.تمام حواسش پیش خاطرات پدربزرگ بود.چه قدر ان خاطره ی کوتاه برایش شیرین و دوست داشتنی بود.
    حس می کرد باید این خاطره را عزیز بدارد و در گنجه ی اسرار زیبای دلش برای همیشه از ان نگه داری کند.چشم هایش را بست و سعی نمود گذشته را ان طور که شنیده بود جلو نظرش تجسم کتد.ترلان با لباس های زیبای محلی سوار بر اسب در کنار راموزخان صبیعت زیبای بهاری را زیر سم اسب های خود می گذراندند.اما صدای دایی زاده اش ارامش او را بر هم زد :
    -بمیرم برات ! خوابت گرفته؟
    لبخند مهربانی به روی او زد و جواب داد :
    -سعی می کردم گذشته رو جلوی نظرم تجسم کنم.خانجون ، خان بابا و اون روزا.
    کنار او روی مبل نشست و گفت :
    -مگه تو اون روزا رو دیدی؟ نکنه پنجاه سالی از من بزرگتری خبر ندارم؟!
    خنده ریزی کرد و به سادگی گفت :
    -نه ولی دوست دارم توی ذهنم مجسم کنم درست مثل فیلمای قدیمی.
    -پس رویا پردازی تو حرف نداره.حالا چی شده که هوای گذشته رو کردی؟
    -خان بابا از خاطراتش برام گفت از عشقش به خانجون و این که چه طوری با هم اشنا شدن.
    -نه ولی دوست دارم توی ذهنم مجسم کنم درست مثل فیلمای قدیمی.
    -پس رویا پردازی تو حرف نداره.حالا چی شده که هوای گذشته رو کردی؟
    -خان بابا از خاطراتش برام گفت از عشقش به خانجون و این که چه طوری با هم اشنا شدن.
    -منم یه چیزایی از عمه شنیدم.البته از زبون خانجون که برای عمه تعریف کرده.ادم وقتی این خاطره ها رو می شنوه متوجه می شه که چه قدر دنیای ما با اونا فرق داره.
    تارا سرش را به مبل تکیه داد و گفت :
    دنیای اونا خیلی پاک تر از دنیای ماست.عشقای اون وقتا واقعی و بدون هوا و هوس بود.اما عشقای امروز ما این طور نیست.پایه ی عشقای این زمونه یل sms یا اینترنت یا خیابونیه معلومه که دوام نمی اره.به قول پدرم « انگار دنیای شکپیر و رافایل و بتهون داره کم رنگ می شه حتی مکتب های نوین و شعر و موسیقی هم دارن اهمیتشون رو از دست می دن وای به حال عشقای پاک ! »
    ایماز که صحبت های ان ها را شنیده بود از پشت سر گفت :
    -دنیای امروز دنیای برج و اینترنت و گچ و اهنه دنیای سنگ و اسمان خراشه.متاستفانه مادیات همه جای دنیا رو به تسخیر خود در اورده حتی ادمای روشن فکر رو هم اسیر خودش کرده توی این دنیای کاشینی دیگه عشق پاک نمی مونه.
    یلماز تاملی کرد و گفت :
    -نه این طور هم نیست که تو توصیف می کنی الانم یه جور زیباس.
    تارا گفت :
    -قبول کن که به زیبایی و لطافت گذشته نیست.به قشنگی عشق ترلان و راموز نیست.
    یلماز دستش را در هوا به اهتزار در اورد و گفت :
    -شاید تو درست بگی ولی من مطمئنم هنوز توی این دنیای اسمان خراش و اینترنت...عشقای پاکی هم پیدا بشه فقط کافیه دنبالش بگردی.
    ایماز با لبخند مضحکی گفت :
    -یلماز خانوم!خیلی خوش بینی ! زندگی امروز ما خیلی خشن تر از این حرفاست.اگر بخواهی استقامت کنی چنان تو رو در هم می شکنن که نمی فهم چه طور شکستی.
    یلماز کوتاه نیامد و با حرارت گفت :
    -ایماز خان ! تا نشکنی که تجربه کسب نمی کنی.
    -اخه چه جور شکستنی ؟! شکستنی که به قیمت تموم زندگیم باشه...نمی خوام تجربه ی تلخی به دست بیارم که تا اخر عمرم چوبش رو بخورم.درست میگم تارا؟
    تارا در چشمان نافذ او دقیق شد و به نرمی جواب داد :
    -حرفای تو رو قبول دارم اما یلماز جون هم بی ربط نمی گه.
    یلماز گفت :
    -پس تا بحث به جای باریک نکشیده بریم سراغ ناهار تا صدای اعتراض روده هامون بلند نشده.
    راموزخان به دیار باقی شتافت و اصرافیانش را غرق ماتم کرد.تارا هنوز نمی توانست به این راحتی مرگ پدربزرگش را باور کند.رنگ پریده با چشمانی پر از اشک چشم به دست گورکن داشت.هوا نیز خود به خود سرد و یخ بود.همه غمگین و سر در گریبان زیر سرما و بارش برف منتظر پایان کار بودند تا مراسم خاکسپاری به اتمام رسید ؛ همه راهی منزل شدند زیرا سرما و بارش سنگین برف امان ایستادن به کسی را نمی داد.
    یلماز از برادرش خواست که بخاری اتومبیل را روی درجه ی زیاد بگذارد گفت :
    دستای تارا بدجوری یخ کرده.انگار همه خون بدنش منجمد شده. ایماز با نگرانی گفت :
    -به خاطر اینه که اون به سرمای این جا عادت نداره.می دونی چند ساعت توی سرما بودیم ! طبیعیه که دستاش یخ باشه.
    تارا با دست های یلماز که او را تکان می داد به خو.د امد وبه یلماز خیره شد که گفت :
    -حواست هست که چی میگم؟
    چشمان غمگینش را به او دوخت و گفت :
    -اگه راستشو بخوای نه این قدر که فکرم اشفته س که اصلا نفهمیدم تو چی گفتی.
    ایماز گفت :
    -بهتره کمی به خودت مسلط باشی.فراموش نکن که شب مسافری.با این روحیه می خوای برگردی تهران؟
    -اگه مادر اجازه بده منم می مونم با خودش بر می گردم.
    ایماز به سرعت اتومبیلش افزود و در ایینه نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت :
    -انگار فراموش کردی درس و مدرسه داری.مطمئن باش از این فضا که دور بشی حوصله ات سر جا میاد.در ضمن تو نباید به خاطر مرگ خان بابا غصه بخوری .باید خوشحال باشی که زیاد درد نکشید و ارزو به دل از دنیا نرفت.
    تارا برخلاف میلش به کمک مادرش چمدان سفر را بست.جیران که هنوز در غم و اندوه از دست دادن پدرش به سر می برد با ناراحتی که در صدایش مشهود بود گفت :
    -عزیزم !دیگه سفارش نمی کنم.خیلی مواظب خودت باش هر وقت حوصله ات سر رفت برو خونه خاله الهه اگر هم نخواستی بری اون جا بگو سیلوانا بیاد پیشت.خیالم راحته که اونا هستند نمی زارن بهت تلخ بگذره.
    -مادر ! نمی شه شما هم برگردین ؟
    -نه عزیزم ! اگه بخوام برگردم دیگه بلیط هواپیما گیر نمیاد در ضمن من که نمی تونم اینا رو با این وضعیت این جا تنها بزارم.فکر می کردم این قدر بزرگ شدی که نیاز به بودن من نباشه اما حالا می بینم که...
    او میان جمله ی مادرش امد و گفت :
    -خیالتون راحت باشه من به راحتی می تونم از خودم نگه داری کنم.فقط مشکل من اینه که خونه بدون شما سرد و یخه.
    -این یکی دیگه به عهده ی توست که فضای خونه رو برای پدرت گرم نگه داری.اتفاقا فرصت خوبیه که با پدرت خلوت کنی شاید هیچ وقت پیش نیومده با هم تنها باشین الان فرصت خوبیه که بیشتر پدر تو بشناسی.تا چشم رو هم بزاری این روزا گذشتن.پاشو پالتوتو بپوش که داره دیر میشه.
    یلماز و ایماز او را تا فرودگاه همراهی کردند.لحظه ی خداحافظی یلماز با نگاه مهربانش گفت :
    -بازم پیش ما بیا.بدون از دیدنت خوشحال می شیم.
    تارا حس کرد نرفته دلش برای همه ی ان ها تنگ شده گفت :
    -شما هم وقت کردین سری به ما بزنین.
    یلماز گفت :
    -در اولین فرصت به دیدنت میام(صدایش را پایین اورد به طوری که برادرش نشنود) می خوام مثل عمه شوهر کنم به یه تهرونی پس تا یه شوهر خوشگل و خوش پوش و پولدار برام پیدا کنی منم خودمو رسوندم اون جا.
    تارا با شوخ طبعی های یلماز راهی شد.هنگامی که هواپیما اوج گرفت تازه یادش امد چه قدر دلش برای تهران تنگ شده.از این که می توانست به زودی سروش را ببیند احساس خوبی داشت.یک ان چهره ی ایماز جلو نظرش امد.در ایم مدت ایماز با نگاه به او فهمانده بود که به او تعلق خاطر دارد.اما او ایماز را فقط به عنوان پسر دایی خود دوست داشت و بس چون غیر لز سروش نمی توانست به کس دیگری فکر کند.تا هواپیما بر باند فرودگاه مهر اباد بر زمین نشست فقط خاطرات تبریز را با خود مرور می کرد.ئارد سالن فرودگاه که شد با چشم به دنبال پدرش گشت و با دیدن صورت زیبای سروش قلبش به تبش افتاد و زانو هایش شروع به لرزیدن کرد.سروش نیز خیلی زود او را پیدا کرد و با لب خندان و چند گام بلند به سویش امد.بعد از احوال پرسی کوتاهی گفت :
    - برای اقای ارمان کاری پیش امد که نتوانست بیاد ار من خواستن شما رو از فرودگاه برگردونم منزل...وسیله فقط همین سامسونت رو دارید؟
    - بله ! ببخشید که باعث زحمت شما شدم.
    - چه زحمتی ! ما کم به شما زخمت ندادیم.سیلوانا هم می خواست بیاد اما یکی از دوستانش مهمونش بود که مجبور شد پیش او بمونه.
    سوار اتومبیل که شدند سروش دوباره به حرف امد و گفت :
    - برای مرگ پدربزرگت متاسفم ! از صمیم قلب به شما تصلیت می گم ! امیدوارم اخرین غم شما باشه.
    او تشکر کوتاهی کرد و با سکوتش به خیابان خیره شد.هنوز از هیجان دیدن سروش بدنش می لرزید و قادر نبود مثل همیشه با او برخورد کند.در کنار او بودن بدون حضور دیگران یکی از ارزو های دست نیافتنی او بود.حال که به این ارزو رسیده بود چندان برایش خوشایند نبود و به شدت از او خجالت می کشید.او نیز پی به خجالت تارا برده بود و حس می گرد معذب است.هر چند خود او هم دست کمی از تارا نداشت.وقتی ارمان از او خواسته بود که به فرودگاه بیاید از خوشحالی زبانش بند امده بود و اصلا نفهمید فاصله منزل تا فرودگاه را چگونه طی کرد.در این چند روز که تارا را ندیده بود کاملا مصمئن شد که به او دل بستگی پیدا کرده.از سکوت او حوصله اش سر رفت صدای صبط صوت اتومبیل را کم کرد و گفت :
    - هوای تبریز چه طور بود ؟
    رویش را به طرف او برگرداند که به ظاهر شش دانگ حواسش به رانندگی بود گفت :
    - سرد این قدر سرد بود که نمی شد توی هوای ازاد بمونی.
    دنده اتومبیل را عوض کرد و گفت :
    - هر شب که هوای تبریز رو از اینترنت چک میکردم می دیدم از همه ی شهر های ایران سرد تره.
    سروش به خود امد ترسید با این حرفی که زده خود را لو داده باشد به فکر خراب کاری بود که بی فکر بر زبان اورده می خواست یک جوری سر و ته ان را به هم بیاورد که با صدای دل نشین او به خود امد :
    - شما چرا هوای تبریز رو چک می کردین ؟
    با مکث جواب داد :
    - با یکی از بچه های دانشگاه می خواستیم بریم تبریز.
    - برای تحقیق؟
    - نه ! دوستم می خواست بره به خونوادش سر بزنه از منم خواست که همراهش برم.
    او احساس کرد از دروغی که گفته گوش هایش قرمز شده اماتارا حتی یک در صد احتمال نمی داد که او دروغ گفته باشد.بحث را به سیلوانا کشید.تارا احوالش را پرسید و او گفت :
    - مثل همیشه یه پارچه شیطنت و شور و شوق.
    - دلم براش یه ذره شده.
    - مگه فقط دله شما براش تنگ بشه لین قدر همه رو عاصی کرده که فکر نکنم کسی دلش برای او تنگ بشه.
    - این جوری در مورد سیلوانا حرف نزنید.
    - جلو رو خودشم میگم.
    - می دونم نباید بگید سیلوانا بر عکس ظاهرش خیلی دل نارکه.وقتی این جوری میگید حسابی از دستتون ناراحت میشه.
    - بشه ! چه اهمیتی داره.
    سروش عمدا این حرف را زد که بداند عکس العمل او در برابر این حرف چیست.او ناباورانه و با سختی با اخم های در هم فرو رفته گفت :
    - شما چه قدر سنگ دلید ! من فکر می کردم سیلوانا رو خیلی دوست دارین!
    سروش همراه با لبخند جواب داد :
    - معلومه که دوسش دارم.
    - اگه دوسش دارین چه طور دلتون میاد اونو برنجونید؟
    - این هم یه جور دوست داشتنه.
    - یعنی همسر اینده تون رو هم این جوری دوست دارید؟
    او می خواست جواب دهد که تارا بلافاصله گفت:
    - من معذرت می خوام.قصد نداشتم وارد حریم خصوصی شما بشم.نمی خوام جواب بدید.
    - اما من میخوام جواب بدم.
    اوبی صبرانه منتطر جواب سروش بود اما سروش با بدجنسی تمام سکوت کرد.دم در که رسیدند او در حالی که از اتومبیل پیاده میشد همراه به شیطنت گفت :
    - مطمئنم خیلی وقتا حرفایی که می زنید حرف دلتون نیست.مثل همینی که گفتین براتون مهم نیست که سیلوانا از دست شما ناراحت بشه.فقط می خواستین عکس العمل من چیه.
    او منتطر جوابی از جانب سروش نماند و باشتاب از ان جا دور شد . سروش با لبخند و یک دنیا عشق نظاره گر رفتن او بود.
    - وای تارا نبودی ببینی چه طور حمید رو کنف کردم.
    - بیچاره حمید!
    - چی چی بیچاره!پسره ی پرو برگشته میگه امروز خونمون خالیه میتونی ردیف کنی بیای.
    - خاک بر سرت!ببین چه جوری برخورد کردی که این اجازه رو به خودش داده که این جوری بگه.حالا چی جوابشو دادی؟
    - گفتم شما همیشه همین طوری هستید تا با طرف اشنا می شید دعوت می کنید خونه ؟ گفت بد تعبیر نکنید فقط می خواستم راحت با هم صحبت کنیم.منم گفتم مگه الان شما ناراحتید.باخنده گفت مزاح می فرمایید.پسره ی پرو همچین قلمبه سلنبه حرف میزد انگار خر گیر اورده.
    - اخرش چی شد ؟ اونم جواب کردی؟
    - همون روز بهش گفتم: « چرا شما پسرا این قدر از خود متشکرید؟ تا یه دختر بهتون نگاه میکنه فکر می کنید یک دل نه صد دل عاشقتون شده ! » ولی مگه از رو می رفت تا دیروز هی زنگ میزد می گفت من تو رو برای ازدواج می خوام و از این چرندایت.
    - سیلوانا بدت نیاد ولی تو دیگه شورش رو دراوردی.این چه مرضیه که دچارش شدی ؟ هر کی که سر رات قرار میگیره به خود وابستش میکنی بعد پسشون می زنی.
    - این هم یه جور زندگیه.
    - احمق جان! به این نمی گن زندگی این جور زندگی یه نوع هرزگیه که واقعا تو شان تو و خانواده ات نیست.خدا کنه به زودی عاشق بشی که دست از این کارای احمقانه برداری.
    - برو بابا !عشق کیلویی چنده ؟ اگه می خوای دوباره موعظه کنی ما نیستیم.به جای این حرفا بگو از تبریز چه خبر؟
    تارا مختصر برایش توضیح داد.با امدن اقای ارمان سیلوانا ان ها را ترک کرد اقای ارمان طوری با محبت سر دخترش را به سینه فشرد انگار که سال ها از او دور بوده.تارا که از محبت بی شائبه ی پدر لبریز عشق شده بود با بغض گفت :
    - دلم خیلی براتون تنگ شده بود.
    - دل من هم تنگ شده بود.بدون وجود تو و مادرت این خونه مثل جهنم بود.اما امشب میبینم که دوباره با حضور قشنگ تو نوانی شد.بیا بشین تعریف کن ببینم چه کارا کردی.
    - اگه اجازه بدین اول براتون چایی می ارم.مادر تا لحظه ی اخر همش سفارش شما رو می کرد.
    - یعنی اگه مادرت سفارش نمی کرد به من چای نمی دادی؟
    - به من میاد دختر بدجنسی باشم؟
    - مگه میشه تنها دختر من بد باشه!
    تارا با خنده گفت :
    -اگه مادر اینجا بود می گفت باز همه شما دو نفر به هم نون قرض دادین.
    - خدا سایه مادرت رو از سر ما کم نکنه.اولین باره که منو این طوری تنها می زاره.حالا می فهمم که جونم به جون اون وصله . بدون حضورش حتی نمی تونم نفس بکشم.
    او همیشه ازعشق میان پدر و مادرش لذت می برد.برای خود و پدرش چایی ریخت و به سالن برگشت.از چهره ی در هم پدرش فهمید که چه قدر خسته و چه قدر دلتنگ مادر است.ارام گفت :
    اگه خسته هستین می تونین بخوابین من ناراحت نمیشم.
    روی مبل جابه جا شد و گفت :
    - نه عزیزم! خسته نیستم با وجود تو دیگه خستگی معنا نداره.خوب تعریف کن ببینم.
    - چی بگم مرگ خان بابا برام خیلی سخت بود به خصوص برای مادر جون.
    - خداوند روحش رو قرین رحمت کنه ! باید خوشحال باشی چون مرگ راحتی داشته.عمر خودش را کرده بود.الحمد الله همه ی بچه هاش سر و سامان گرفتن.شکر خدا همه خوشبخت و سالم هستن.دیگه ارزویی توی دنیا نداشت. خوب موقعی بار سفرش رو بست.دفعه پیش که تنهایی تبریز رفته بودم فهمیدم که چیزی به سفرش باقی نمونده ودفعه ی اخریه که او رو می بینم.همیشه دلم شور میزد که نکنه قبل از مرگش جیران نتونه اونو ببینه که شکر خدا لحظه ی اخر پیشش بود.
    تارا مختصری از خاطرات پدربزرگش را که قبل از مرگش به او گقته بود برای پدرش بازگو کرد.
    اقای ارمان گفت :
    - یه چیزایی قبلا از مادرت شنیده بودم.خدا رحمت کنه خانجون رو!نمی دونی چه شیرین زنی بود.وقتی از دنیا رفت تو هنوز بچه بودی تا اخرین دقایق زندگیش همان طور زیبا و سرزنده بود.مهربانی و محبتش ورد زبون همه بود.نمی دونی چه عشقی بین و اونو راموزخان بود.
    - خان بابا به ارزوش رسید به خانجون ملحق شد.این روزای اخر مدام می گفت ترلان منتظرمه باید برم.پدر! دوست دارم از اشنای شما و مادر بدونم.
    - اشنایی من و جیران بی شباهت به قصه ها نیست.
    تارا با هیجان گفت :
    - پس منتظرم بارم تعریف کنین.
    - الان ؟!
    - بهترین موقع ست.
    - بذار بعدا مادرت تعریف کنه.
    - پدر! از زبان شما بشنوم لطفش بیشتره.خواهش می کنم!
    - خوب بلدی منو به حرف بیاری.
    از خوشحالی دستهایش را به هم کوبید و گفت :
    - اخ جون ! پس تعریف می کنید.
    - موافقی شام بریم بیرون؟
    - شام درست کردم.
    - بذارش توی یخچال برای فردا ناهار.هوس کردم با دختر گلم شام برم بیرون.
    - تا شما چاش دوم رو بخورید من حاضر شدم.
    وارد پارکینگ که شدند دم در با سیاوش رو به رو شدند.اقای ارمان با مهربانی گفت :
    - با زحمت های تارا !
    - سروش سرش را پایین انداخت و شرم زده جواب داد :
    - نفرمایید چه زحمتی!باعث افتختار من بود که تونستم کار کوچکی برای شما انجام بدم.
    - لطف داری پسرم با تاخیری که داشت میدونم توی فرودگاه خیلی معطل شدی.
    - به سلامتی جایی تشریف میبرید؟
    اقای ارمان دستش را روی دوش تارا گذاشت و گفت :
    - هوس کردم امشب دخترم رو ببرم خیابون گردی.
    - انشاا.. که بهتون خوش بگذره!
    - شما هم دوست داری خوشحال میشیم همراه ما بیای.
    - سپاسگزار از لطفتون.مزاحم خلوتتون نمی شم.
    با رفتن سروش اقای ارمان اتومبیلش را روشن کرد و گفت :
    - خدا حفظش کنه پسر مودب و با شخصیته!
    تارا هم بار که خانواده اش از سروش تعریف می کردن قند توی دلش اب می شد.
    بعد از این که دوری در شهر زدند به یک رستوران ارام و خلوت رسیدند و گوشه ی دنجی را انتخاب کردند.اقای ارمان با سکوتش فهماند که به گذشته فکر می کند.تارا سعی کرد ارامش او را برهم نزند تا وقتی که خود او لب به سخن بگشاید.در حینی که گارسون شام را روی میز می چید او نگاهش را به چشمای زیبا و منتظر دخترش دوخت و گفت :
    - وقتی ادم به گذشته بر می گرده باور کردنش سخته که زمان به این سرعت سپری شده.درست بیست سال از اشنایی من و مادرت گذشته اما برای من انگار همین دیروز بود.
    - شما تبریز با مادر اشنا شدید؟
    - نه ! اولین دیدار ما توی شهر مرزی « پیرانشهر » بود.
    - پیرانشهر ؟ مادر اون جا چه می کرد ؟
    - می دونی که شوهر خاله گوزن نظامیه اون زمان خدمتش پیرانشهر بود.جیران اومده بود که چند روزی مهمون خواهرش باشه.
    - شما برای چه رفته بودین پیران شهر ؟
    - زمان جنگ بود من هم افسر وظیفه بودم.دوران مقدماتی رو تهران گذروندم بعد انتقالم دادن به یک قرارگاه گوچک که نزدیک مرز بود.ارزو می کنم شما نسل امروز هیچ وقت جنگ رو به چشم نبینید.هر چه قدرم من تعریف کنم باز هم نمی تونی بفهمی که ما در چه شرایط سختی به سر می بردیم و چه اوضاع خطرناکی داشتیم.هر ساعت و هر لحظه خبر شهید شدن اسارت ، مفقود شدن و مجروحیت هم رزمامو می شنیدم.اوضاع روحی من این قدر خراب بود که اصلا دوست نداشتم به تهرون برگردم حاضر نبودم برای لحظه ای اون جا رو ترک کنم.
    قرارگاه خارج از شهر بود.حسین شوهر خاله ات فرماندهی قرارگاه رو به عهده داشت.من جانشین او بودم.البته بیشتر کار ها به عهده خود حسین بود.الحق که فرمانده ی لایق و زرنگی بود.هر چند وقت یک بار منو دعوت می کرد به خونه اش.هر بار خاله ات به زحمت می افتاد کلی برای من تدارک می دید.با این که شهر مدام زیر اماج حملات دشمن بود اما خاله ات حاضر نبود شهر رو ترک کنه از حسین اصرار بود و از او انکار.
    -پس شما مادر و خونه ی خاله دیدید؟
    -برای فعه اول اون رو توی شهر دیدم.با چند نفر از بچه های بسیج توی شهر مشغول خرید بودم که چشمم به پسری افتاد که داشت برای دختری مزاحمت ایجاد می کرد.سریع از دوستام جدا شدم با شتاب خودم رو به اونا رسوندم.بلافاصله یقه ی پسره رو چسبیدم ، گفتم :
    -مرتیکه ی پر رو ! مگه خودت خواهر و مادر نداری افتادی دنبال ناموس مردم!می خواست انکار کنه که دخترک روش رو به طرف من برگرداند.طوری نگام کرد انگار جریان برق از بدنم گذشت.
    تارا ناباورانه و هیجان زده پرسید :
    -اون دختره مادر بود ؟
    همراه با لبخند و اشاره ی سر جواب داد.او دوباره پرسید :
    -اه ! چه دیدار جالبی.بعد شما چه کردین؟
    پسره رو گوشمالی دادم که دفعه اخرش باشه برای کسی مزاحمت درست میکنه.جیران اومد جلو از من تشکر کرد.از سر و وضع و لهجه اش فهمیدم مال پیران شهر نیست.می خواستم بپرسم از کجا اومده که دوستام سر رسیدن.به قرارگاه که برگشتیم دیگه اون مهدی سابق نبودم.تموم فکر و ذهنم چشمای جیران بود.صداش که با لهجه ترکی از من تشکر کرده بود مدام توی گوشم می پیچید.مدام به خودم می گفتم « ای کاش حداقل اسمش رو می دونستم. » نزدیک ظهر بود که حسین من و چند نفر دیگه از بچه ها رو برای شناسایی به قسمتی از خاک دشمن روانه کرد.به خاطر حساس بودن ماموریت برای لحظاتی جیران رو از یاد بردم.شکر خدا شناسایی به خوبی انجام گرفت بدون اینکه دشمن ما رو ببینه به قرارگاه بر گشتیم.
    با دیدن چهره ی غمگین حسین نگران شدم.وقتی دلیلش را پرسیدم گفت :
    -اون خدانشناسا دوباره به شهر حمله کردن.هر چه به گوزل می گم بره تبریز پیش پدر وم ادرش قبول نمی کنه.میگه اون جا مثل این جاست.هر بار که شهر بمباران میشه دلم هزار راه میره.
    هنوز کلام حسین به اخر نرسیده بود که تلفن زنگ زد.خاله ات بود از حسین می خواست که بر گرده.وقتی حسین گوشی رو گذاشت گفت :
    -وقتی بهش میگم بره تبریز برای این جور موقه هاست.
    گفتم مگه چی شده؟
    اشفته حال پشت میزش نشست و گفت :
    -بچه داره تو تب می سوزه میگه بیا ببریمش درمونگاه.اخه من چجوری می تونم لینجا رو ول کنم.
    هر طور که بود او را متقاعد کردم که من بچه رو ببرم درمونگاه.خیلی زود روانه شهر شدم.به شهر که رسیدیم تا در زدم بلافاصله در گشوده شد انگار که منتظر اومدنم بودن.با دیدن جیران که مقابلم ایستاده بود پاهام به زمین چسبید.اصلا فکرشم نمی کردم دوباره او را ببینم.اونم با دیدن من رنگ باخت.بعد ها که از مادرت پرسیدم که چرا رنگش پریده گفت از من میترسیده.خلاصه بچه رو به اتفاق خاله و مادرت به درمونگاه بردیم.از درمونگاه که برگشتیم اونا رو دم در پیاده کردم خودم به طرف قرارگاه برگشتم.هنوز از شهر خارج نشده بودم که دیدم کیف جیران روی صندلی جا مونده.سریع دور زدم برگشتم.ماشین رو سر کوچه نگه داشتم.نزدیک خونه که شدم صدای جیغ جیران رو شنیدم.بعد صدای چند گلوله پی در پی.انگار بند دلم پاره شد اسلحهع ی کمری که همیشه داشتم از زیر پیراهنم بیرون کشیدم با احتیاط به خونه نزدیک شدم.با دیدن ماشینی که دم در بود فهمیدم که اتفاق ناگواری افتاده.با دیدن راننده که مدام با اظطراب اطراف رو میپایید حدس زدم که باید دشمن داخلی باشه.فرصت داشتم به عقب برگردم کمکی بیارم.خودمو از راننده پنهان کردم و در یک لحظه ی مناسب به او حمله کردم.وقتی لوله ی اسلحه رو روی شقیقه ی خود دید ترس برش داشت.او را خلع سلاح کردم.خیلی زود اعتراف کرد که دو نفر بیشتر تو خونه نیستن.تصمیم داشتن خانواده ی حسین رو به گروگان بگیرن که بتونن با حسین وارد معامله بشن.در همسایه کناری رو کوبیدم به کمک او دست و پایه ی راننده رو بستیم بعد از روی پشت بام وارد خانه شدیم.درست در لحظه ی اخر رسیدیم که می خواستن از در خارج بشن.مرد همسایه که اسمش رحمان بود.از ان کرد های زرنگ و غیرتی بود که با حرکت زیبایی به پاهای ان دو شلیک کرد.لحظه ای که می خواستم اسلحه یکی از ان دو رو بگیرم با صدای فریاد جیران به خود خودمو کنار کشیدم.اگه رحمان به موقع شلیک نمی کرد و مکادرت به موقع من و متوجه خطر نمی کرد قطعا من الان زنده نبودم.همین مسئله باعث شد علاقه من به جیران چندین برابر بشه.با اتفاقی که افتاد اونا شبانه راهی تبریز شدن.لحظه ی خداحافظی از نگاه جیران خوندم اونم نسبت به من بی علاقه نیست.دو روز بعد از این قضیه ی مجروح شدن من ( که خودش یک کتابه ) بعد از بمباران شیمیایی دشمن به پیران شهر کلا پای من را از ان جا برید و برای همیشه خاطراتش توی ذهنم ثبت شد.بعد از یک ماه که از بیمارستان مرخص شدم مدتی توی خونه استراحت کردم اما اروم و قرار نداشتم . در اولین فرصت خودم رو به حسین رسوندم.وقتی جیران رو از اون خواستگاری کردم با دهان باز و چشمای حیرت زده نگام می کرد.
    خان بابا مخالفت نکرد؟
    -نه ! وقتی فهمید جیران هم نسبت به من بی علاقه نیست نه تنها او که کس دیگه هم اعتراض نکرد...
    پاشو بریم که الان از رستوران بیرونمون می کنن.غیر از من و تو کسی توی رستوران نمونده!
    هنگامی که تارا روی صندلی اتو مبیل قرار گرفت گفت:
    -چه خاطرات قشنگی بود!همه چیز مثل رویای شیرین زیبا و شنیدنی بود.
    -البته این رویا واقعی بود.خدمت دختر کوچولوی چشم رنگی خودم عرض کنم این خاطرات وقتی شیرین شد که تو به دنیا اومدی.


    ******

    سیلوانا چندین بار پشت سر هم شماره ی منزل تارا را گرفت اما بی فایده بود.از نبودن تارا حسابی حوصله اش سر رفته بود.نگاهش را به اطراف چرخاند با دیدین سوییچ اتومبیل پدرش وسوسه شد دزدکی دوری بزند.اول با موبایل پدرش تماس گرفت که مطمئن شود به این زودی بر نمیگردد.می دانست مادرش و سروش به ایم زودی ها برنمی گردند.به سرعت لباس پوشیده سوییچ را برداشت و از در خارج شد.منتظر اسانسور نماند و به دو از پله ها پایین رفت.خدا خدا می کرد پارکینگ خلوت باشد که بتواند به راحتی اتومبیل را از پارکینگ خارج کند و انگار بخت با او یار بود.به راحتی و به قول خودش « ارتیستی » اتومبیل را از پارکینگ خارج کرد.سی دی مورد علاقه ی خود را که اورده بود داخل ضبط صوت گذاشت و با احتیاط از کوچه خارج شد.تصمیم گرفت وارد خیابان نشود و فقط از کوچه پس کوچه ها بگذرد.هنوز کوچه سوم را رد نکرده بود که به کوچه ی بن بست برخورد.پایش را روی پدال گاز فشرد و با سرعت خواست دنده عقب از کوچه خارج شود که با دیدن اتومبیلی که در حال رد شدن بود خود را باخت و نتوانست به موقع اتومبیل را کنترل کند ، محکم کوبید به صندوق عقب اتومبیل در حال حرکت.حس کرد قلبش از حرکت ایستاده.دست و پایش مثل بید می لرزید.
    راننده ی اتومبیل که حسابی جا خورده بود پیاده شد و نگاهی به اتومبیلش انداخت.با دیدن اتومبیلش با تاسف سرش را تکان داد و نگاهش را به طرف دیگر چرخاند که راننده ی حواس پرت را ببیند اما انگار حاضر نبود از اتومبیل پیاده شود.با خود گفت « عجب ادمایی پیدا میشن ! زده ماشینمو داغون کرده منتظره برم خدمتش » با چند گام بلند خودش را به او رساند.در همین هنگام نیز سیلوانا با رنگ و رویی پریده از اتومبیل پیاده شد.راننده متعجب نگاهی به سرتاپای او انداخت.انگار باورش نمی شد که او راننده باشد گفت :
    -شما پشت فرمون بودین؟
    سیلوانا بدون اینکه به او نگاه کند گفت :
    -پس می خواستید شناسنامم باشه؟
    راننده از حاضر جوابی او لبخندی بر لبش نشست.او سعی کرد بر اعصابش مسلط شود اما نتوانست نگاهی به چراغ های شکسته ی اتومبیل پدرش انداخت و گفت :
    -چرا حواستون رو جمع نمی کنید اقا ! ببین چه به روز ماشین نازنین اوردین.
    راننده اتومبیل به زور جلو خنده اش را گرفت فهمید که طرف حسابی ناشی است ارام گفت :
    -والا چه عرض کنم ما که داشتیم راه خودمونو می رفتیم فکر کنم من باید شاکی باشم .بد نیست نگاهی هم به ماشین من بندازید.
    او به سمت اتومبیل چرخید . باورش نمی شد کار خودش باشد.هاج و واج گفت:
    -یعنی کار منه ؟!
    این بار راننده دیگر نتوانست خود را منترل کند زد زیر خنده و گفت :
    -ظاهرا چاره ای نداریم جز این که به پلیس زنگ بزنیم.فقط پلیس می تونه وضعیت ما رو روشن کنه.
    او با شنیدن اسم پلیس اضطرابش دو برابر شد گفت :
    -نه ! خواهش میکنم به پلیس زنگ نزنین هر چه قدر خسارت ماشین باشه تا ریال اخرش رو می پردازم.
    -پس بلاخره فهمیدین که مقصر خودتون هستین؟
    او چینی به پیشانی انداخت و دلخور جواب داد :
    -شما هم بی تقصیر نیستین.
    -حتما تقصیر من اینه که از این کوچه رد شدم.وقتی با این سرعت به من زدید.هرگز فکر نمی کردم راننده ماشین یه دختر بچه باشه.
    سیلوانا عصبی سر تا پای او را نگاه کرد و گفت:
    -من بچه نیستم اقا.هفده سالمه.
    راننده نگاهش را به چهره ی با نمک او انداخت و در دل گفت « چه ریزه میزه و بامزه ست » در جواب گفت :
    -قصد جسارت نداشتم . صورت شما چهارده سال بیشتر نشون نمی ده.حالا بگید من باید چیکار کنم.حداقل زنگ بزنید بزرگتر شما بیاد که تکلیف منو روشن کنه.این جور که گفتیدهفده سال دارید پس هنوز به سن قانونی برای رانندگی نرسیدین و قطعا گواهی نامه ندارین.می دونید اگه پای پلیس بیاد وسط چه جرم سنگینی دارن؟شما نباید بدون گواهینامه پشت فرمون بشینید.
    سیلوانا بدونه واهمه جواب داد:
    -اگه دارید من رو تهدید می کنید بهتره به پلیس زنگ بزنید.
    -ای بابا!پس شما بگید من چه کار باید بکنم.
    -نمی دونم ! راستش...من ماشین رو یواشکی برداشتم.اگه بفهمن تصادف کردم کارم ساخته س.
    -به پلیس زنگ نزنم ، به خانوادتون هم نمی خواید بگید ، پس تکلیف من چیه ؟
    -لطفا شماره تلفن خودتون رو بدین ، قول میدم تا ریال اخر خسارت شما رو پرداخت کنم.
    -والا نمی دونم چی بگم من توی عمرم به هیشکی اعتماد نکردم ولی لین بار دلم میگه به شما اعتماد کنم.فقط امیدوارم از اعتمادم سواستفاده نکنید.
    سیلوانا از خوشحالی لپ هایش گل انداخت گفت :
    -مطمئن باشید اقا من این لطف شما رو هیچ وقت فراموش نمی کنم شما اقای؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    -ادریان هستم کیان ادریان. وشما ؟
    -شادمان هستم.
    -اسم فامیلی شماست ؟
    -بله!
    کیان کنجکاو به او که هنوز خود را باخته بود خیره شدوگفت :
    -شما در همین محله ساکن هستین؟
    -بله !
    -فضولی من و ببخشید.شما برادری به اسم سروش دارین؟
    -بله شما سروش رو می شناسید؟
    -چه اتفاق جالبی ! سروش بهترین دوست منه.
    او متعجب از این اشنایی گفت :
    -اما من تا حالا نه شما رو دیدم نه اسمتون رو از سروش شنیدم!
    سعادت نداشتم.من تا حالا دو بار خدمت خانواده رسیدم.کلی زحمت به شما دادم ولی سعادت دیدن شما رو نداشتم.
    -لطفا شماره تلفنتون رو بگید من بنویسم.
    -نه دیگه.فدای یک تار موی سروش.اتفاقیه که افتاده.الحدا..به خیر گذشت.ماشین شما هم زیاد خسارت ندیده.
    -اما ماشین شما؟
    -فدای سرتون!
    -بزرگواری می کنید اما من نمی تونم بپذیرم.لطفا شماره رو بگید.فقط از شما خواهش میکنم در این مورد به سروش چیزی نگید.
    کیان شماره تلفن خود را داد و او را مطمئن نمود که به سروش نمی گوید و منتظر ماند تا او از کوچه خارج شود.با رفتن او هنوز منگ بود با خود گفت : « عجب دختر جسور و بلایی بود ! به سروش نمی یاد همچین خواهر اتیش پاره ای داشته باشه.»
    سیلوانا هنوز از اتفاقی که برایش افتاده بود دست و پایش می لرزید.اتومبیل را سر جایش پارک کرد و به منزل برگشت.با دیدن مادرش رنگ به رنگ شد و زد زیر گریه.الهه متعجب او را بغل کرد و گفت :
    -چی شده مامان جون ؟! چرا گریه میکنی؟
    -مامان توروخدا من و ببخش!
    الهه چهار ستون بدنش لرزید فهمید که دوباره خراب کاری کرد.با احتیاط گفت :
    -بریم تو اتاق خودت.بابات خونه ست.شاید لازم نباشه اون بفهمه که چه اشتباهی مرتکب شدی.
    وقتی شنید پدرش منزل است بیشتر ترسید.با عجله وارد اتاقش شد.زبانش از ترس بند امده بود.الهه ارام چنگ به صورت خود انداخت و گفت :
    -بگو دختر! نصف جونم کردی !
    بدون هیچ حرف و حدیثی سوییچ اتومبیل را از جیب پالتویش بیرون اورد و به مادرش نشان داد.الهه توی سر خود کوبید و گفت :
    -حقم داری لال بشی اخه دختر!تو چرا از رو نمیری؟اخه چرا بدون اجازه و تنهایی پشت فرمون نشستی؟حالا ماشین کجاست؟
    -....توی پارکینگ.
    - زدی به دیوار؟
    -نه به ماشین...
    نگذاشت جمله اش را کامل کند و دوباره به صورت خود چنگ انداخت و گفت:
    - ای وای ! من چی کار کنم از دست توئه سر به هوا؟!چطور گذاشتن برگردی؟
    - طرف دوست سروش بود.
    با گریه از اول تا اخر ماجرا را برای مادرش تعریف کرد و سعی نمود تا خود را بی گناه جلوه دهد.الهه وقتی توی پارکینگ اتموبیل را با دقت وارسی کرد و مطمئن شد زیاد خسارت ندیده نفسی به راحتی کشید و به سیلوانا که هنوز در حال گریه کردن بود گفت :
    -بس کن دیگه کم ابغوره بگیر.اگه بابات . سروش بفهمن کارت تمومه.مجبورم مثل دفعه قبل گردن خودم بندازم.برین بالا که الان بابات صداش در اومده .تو هم از اتاقت بیرون نمیای.بهشون می گم دل درد داری.
    -چشم مامان جون ! هر چه شما بگین.
    چطور وقتی گند می زنی مامان جون یادت نیست؟فکر کردی من تا کی برات می مونم خرابکاریات و درست کنم.سعی کن عاقل باشی.دیگه خستم کردی.
    -مامان...
    -مامان و زهر مار ! به خدا دفعه دیگه از این شاهکارا ازت ببینم صاف میزارمش کف دست بابات.از بس خرابکاری های تو رو ماس مالی کردم خسته شدم...تارا هم باهات بود؟
    -نه تنها بودم.
    -اتیش به سرت بریزم دختر ! تعجب کردم تارا باهات بوده باشه.اگر اون بود که این جوری نمی شد.من نمی دونم تو کی می خوای عاقل بشی.یه ذره به کارایی که می کنی فکر کن.تا حالا چند بار به خاطر خرابکاریات اومدم مدرسه ، ها ؟ خودت بگو.هر وقت یه نامه از طرف مدرسه میاری تن و دل من میلرزه که باز چه گندی زدی.یا مشکل حجاب داری یا نوار و سی دی رد و بدل می کنی یاغیبت داشتی یا درست خوب نیست یا...وای سیلوانا دیوونم کردی!چرا بچه های دیگم این طوری نیستن؟1چرا فقط تو نااهلی؟!چرا این قدر اذیتم می کنی دختر؟!یه کن به فکر من باش.شد من یه شب راحت سر روی زمین بزارم.تمام فکر وذکرم من شده تو که چه اخر و عاقبتی در انتظارته.مطمئن باش این جوری که داری پیش می ری عاقب خوشی نداره وقتی بنده خدا ازت راضی نباشه خدا هم ناراضیه.اخه به من بگو مشکلت چیه اگر مشکل داری به من بگو دختر...
    او در مقابل سرزنش های مادرش مثل همیشه سرش را پایین انداخته بود و در دل دعا می کرد که زود تر تمام شود.با گشودن در پارکینگ توسط یکی از همسایه ها الهه کوتاه امد و هر دو با اسانسور بالا رفتند.او تمام شب را در اضطراب گذراند.هر بار که چشمش به خواب گرم می شد صحنه تصادف جلوی نظرش می امد.با روشن شدن هوا و صدای دست مادرش که از اشپزخانه به گوش می رسید بلند شد.کسل و بی حوصله بود از همه بدتر اصلا دوست نداشت با این اوضاع روحی به مدرسه برود.از اتاق خارج شد و به اشپزخانه امد.به میز کوچک ناهار خوری تکیه داد و به مادرش سلام کرد.
    الهه با دیدن حال و روز دخترش نگران شدو گفت :
    -چرا رنگ و روت پریده؟
    -نمی دونم!
    -حتما دیشب خوب نخوابیدی؟
    -اصلا نخوابیدم.تا صبح کابوس دیدم.چشام از بی خوابی می سوزه.انگار یک مشت نمک تو چشام ریختن.مامان ! میشه امروز نرم مدرسه؟
    الهه قوری را روی کتری گذاشت تا چای دم بکشه گفت :
    -نخیر ! نمیشه برو یه دوش بگیر سرحال می شی.
    لب هایش را جمع کرد و به حالت قهر به مادرش جواب داد :
    -دوش نمی گیرم.یعنی اصلا حوصله شو ندارم شد شما یه بار حرف من رو گوش بدین !من اصلا حال و حوصله مدرسه ندارم.
    الهه نان داغ را از تستر خارج کرد و روی میز گذاشت گفت :
    -خوبه والا ! با اون گندی که دیروز زدی خیلی رو داری که میگی امروز نرم مدرسه.سریع برو حاضر شو تا صدام در نیومده.
    دلخور از رفتار مادرش ابی به صورت زد مانتوی مدرسه اش را پوشید و دوباره به اشپزخانه برگشت.هیچ اشتهایی برای صرف صبحانه نداشت.با اصرار پدرش نصف لیوان شیر را ارام ارام مزه کرد.سروش که تمام حواسش به او بود با تمسخر گفت :
    -چی شده امروز ساکتی نکنه دیشب خودتو تو خواب دیدی که این طورکپ کردی.
    سیلوانا چینی به پیشانی انداخت و گفت :
    -برعکس تا خود صبح تو تو خوابم بودی.
    سروش به لیوان دست او چشم دوخت و گفت :
    -ظاهرا اشتهات کم شده.
    -بی مزه ! من همیشه صبح ها بی اشتهام.
    -اره جون خودت هر روز مامان ظرف کره و پنیر و مربا رو به زور از زیر دستت می گشه بیرون.
    سیلوانا شکلکی در اورد و رویش رو از او برگرداند.اقای شادمان لقمه ی کوچکی عسل و کره برای او گرفت به دستش داد و خطاب به سروش گفت :
    -کم سر به سر این دختر بزار.
    او لبخند پیروز مندانه ای بر لب راند.سروش از اشپزخانه خارج شد و گفت :
    -باید از خداشم باشه که سر به سرش می ذارم.
    سیلوانا می خواست جواب بدهد که پدرش او را به سکوت واداشت.منتظر ماند تا سروش برود بعد از در خارج شد.با دیدن تارا که مشغول پاک کردن کفش هایش بود گفت :
    -چه عجب ! چشم ما به جمال شما روشن شد نمی شد دیشب یه زنگ به من میزدی؟
    تارا دست از پاک کردن کفش کشید و گفت :
    -دیر وقت بود برگشتیم می خواستم زنگ بزنم دیدم که همه چراغاتون خاموشه.
    -حالا کجا رفته بودین؟
    به اتفاق هم با اسانسور پایین امدند تارا جواب داد :
    -خونه ی مادربزرگم بودیم.عمو نصرت از ابادان اومده بود.دو تا برادر بعد از مدت ها به هم رسیده بودند مگه ول می کردن حالا چرا این قدر بدعنقی ؟ رنگتم بدجوری پریده.
    سیلوانا تمام اتفاقی که دیروز برایش رخ داده بود برای تارا تعریف کرد و گفت :
    -دیشب مگه تونستم بخوابم تا صبح یا کابوس میدیدم یا تو اتاقم راه می رفتم.
    تارا که هنوز در حیرت حرف های او به سر می برد گفت :
    -انتظار داشتی خوابتم ببره ! بابا تو دیگه چه عجوبه ای هستی ! اگه طرف ادم بی انصافی بود که تو حالا حلف دونی تشریف داشتی.گفتی اسم دوست سروش چی بود؟
    کیان.
    -قبلا دیده بودیش؟
    -نه ! یعنی نمی دونم.باور کن حتی یادم نمی یاد چه قیافه ای بود.فقط می دونم بیچاره ماشین مدل بالایش عین لگن شده بود.وای خدا جون ! اگه مامان ماشین رو ببینه تا یه هفته با من سر ناسلزگاری داره.اصلا همش تقصیر تو بود گردن شکسته ! اگه خونه بند می سدی من هوای ماشین دزدی به سرم نمی زد.
    تارا با خنده گفت :
    -ای بابا ! گناه من چیه؟ اصلا می دونی چیه؟تو ادم بشو نیستی.اون دفعه که ماشین رو کوبیدی به ستون پارکینگ این دفعه هم که به قول خودت ماشین طرف رو کردی عین لگن دفعه بعد حتما ادم می کشی.تو هر بار که حوصله ات سر بره یه خراب کاری می کنی.من اگه می دونستم قراره دوباره خلاف کنی قلم پامو میشکستم می موندم خونه.
    -بی معرفتی دیگه !
    -برو خدا رو شکر کن به خیر گذشت اگه به جای عقب ماشین به جلوی ماشین می زدی بلایی سر راننده می اومد چی کار می کردی ؟
    -تو هم مثل مامان هی پیاز داغشو زیاد کن.بابا یکمی امیدواری...بهتره بری تو یه فاز دیگه و گرنه من از دست حرفای تو خل میشم.مامانت کی برمی گرده؟
    -پس فردا.
    -چه قدر زود چهل روز گذشت.
    -با این که سخت بود ولی تو راست میگی زود گذشت.دلم برای مادر یه ذره شده.
    -حتما اندازه ناخن کوچیکه ی یه مورچه !
    -اره به خدا امشب باید بیای خونه ی ما.پدر رفت قزوین تا صبح بر نمی گرده.می خواستم برم خونه ی مامان بزرگ اما دیدم اونجا نمیشه درس خوند.عمو اینا هنوز اون جان.
    -اتفاقا مامان گفت بهت بگم ناهار بیای خونه ی ما.قراره برات قورمه سبزی درست کنه.سروش می گفت کاش تارا هر روز ناهار اینجا باشه بلکه به بهونه ی او ما هم دلی از عزا دراریم.می دونی که اونم مثل تو بد سلیقه س عاشق قورمه سبزیه.
    -تو خوبی که خورش بامیه دوست داری؟! ادم عقش میگیره.حداقل قورمه سبزی عموم پسنده.اما بامیه چی؟

    *****

    -بابا این تلفن سوخت.بذار زمین این لعنتی رو.دست بزن به سیمش داغ کرده.
    سیلوانا شکلکی در اورد و تماسش را قطع کرد او ادامه داد :
    -اگه تو رو نمی شناختم می گفتم این حرکات عقده ی درونی داره.اما تو تو ی خونه و خونواده هیچ کمبودی نداری هیچی برات کم نزاشتن.همه دوست دارن ، کانون خونوادهی گرم و خوبی داری.به خدا موندم چرا این طوری هستی.الان داری یه ساعتع مخ اون بیچاره رو می خوری اخر سر هم بهش میگی فقط خواستم کمی تفریح کنم.واقعا سیلوانا موندم چرا با جنس مخالف این طوری تا می کنی.
    -وکیل مدافع مذکر ها ! مگه من چی کار کردم.جز این که دوست ندارم دل به اونا بدم چه دشمنی با اونا دارم.
    -این کارتم درست نیست که سر کارشون می زاری.
    متکای کوچکی که توی دستش بود روی تخت خوابش پرت کردوگفت :
    این جور اقا پسرا فقط مثل لین متکا به درد شوت کردن می خورن.ببین تارا هر ادمی یه جوره مثل خود تو اجساساتی و عاشف پیشه ای مدام اشکت دم مشکته برای اصغر مفنگی سر کوچه گرفته تا اسی لالی ته کوچه دل می سوزونی برای هر کی غم داره غم باد میگیری اما من اینجوری نیستم.حالا تو هر چی که می خوای اسمشو بذار از دیدن التماس این پسرای احمق عاشق پیشه به وجد میام.دلم می خواد یه جوری حق اینا رو بذارم کف دستشون.می دونی وقتی به اولین التماس این پسرای در پیتی جواب مثبت میدی از تو چه تقاضایی می کنن ؟ نه نمی دونی ! چون از بس ساده دل و مهربونی.اولین تقاضا ی اونا رفتن به خونه ی خالیه یا....
    تارا لب تختخواب نشست موهای بلندش که یک طرف صورتش را پوشانده بود کنار زد و گفت :
    -یه طرفه قضاوت می کنی همه که این جوری نیستن.خیلی از دخترا مثل همون پسرایی که میگی بی بند و بارن ولی این که دلیل نمی شه که تو همه رو تو یه صف بچینی.مثلا دلت میاد راجع به برادر های خودت این طوری قضاوت کنی ؟
    او چینی به پیشانی انداخت و پر شور تر از قبل گفت :
    -اونا هم از قاعده مستثنی نیستن.
    -من که حریف تو نمی شم اعتراف میکنم کم اوردم.نمی دونم چه طوری باید تو رو متوجه اشتباهت بکنم.
    او از روی صندلی بر خواست و با لبخند تمسخر امیزی گفت :
    -حالا که در برابر حرفای من خلع سلاح شدی پاشو بریم ناهار بخوریم که الانه صدای مامان دربیاد.
    تارا با دیدن سروش که تازه از دانشگاه برگشته بود خون به صورتش دوید.حس کرد سروش هم نگاهش مثل گذشته معمولی نیست.سیلوانا با دیدن برادرش گفت :
    -بوی قورمه سبزی شنیدی که لز دانشگاه برگشتی؟
    سروش کلاسورش را روی میز گذاشت و گفت :
    -نخیر همه که مثل خودت شکمو نیستن.دو ساعت اخر استاد نداشتیم.
    سروش بر خلاف گفته هایش دو ساعت اخر را مرخصی گرفته بود.صبح هنگامی که از زبان مادرش شنیده بودتارا ناهار مهمان ان هاست دیگر ارام و قرار نداشت.از رفتار و حالات خود پاک گیج شده بود.پشت میز وقتی او را وقابل خود دید اشتهایش دو برابر شده بود و با ارامش عجیبی غذایش را صرف می کرد در صورتی که تا قبل از این وقتی قلبش در سینه به خاطر او تپیده بود کم اشتها و بی حوصله شده بود.بشقاب دوم را خالی کرد سیلوانا گفت :
    -گفتیم قورمه سبزیه اما نگفتیم خودکشی کنی!
    سروش نگاهش را به تارا دوخت و گفت :
    -ما تقی به توقی بخوره این طور اشتهامون باز بشه تو که قربونش برم همیشه همین طوری.
    او از ظرف ماست برای خود ماست خالی کرد و گفت :
    -پس امروز خبری بوده که اشتها پیدا کردی!حالا تقی به توقی خورده بود؟نامه اش اومده یا خودش رو دیدی؟
    سروش می خواست عکس العمل تارا را ببیند گفت :
    - دوره ی نامه که دیگه گذشته الان شده sms ...ولی خودشم دیدم.
    رنگ تارا پرید و لی خیلی زود بر خود مسلط شد با تمسخر گفت :
    -چشم شما روشن !
    با امدن الهه به اشپزخانه بحث فراموش شد اما برای تارا نه.تمام ذهنش درگیر این قضیه شد که امروز او را ملاقات کرده.به دستی که به سویش دراز شد به خوذ امد.سروش برایش سالاد کشیده بود.ظرف را از دست او گرفت او گفت :
    -تارا خانوم ! حرفای ما رو جدی نگیرین فقط در حد مزاح بود.
    سیلوانا با دهان پر گفت :
    -گفتی و ما هم باورمون شد.
    چشم غره ای به او رفت و گفت :
    -لقمتو قورت بده بعد اظهار نظر کن.(رو به الهه کرد ) مامان ! امروز می خوام کمکتون کنم به شما نشون بدم که از خانوم ها بهتر ظرف می شویم.
    سیلوانا بشقابش را با دستمال کاغذی تمیز کرد و گفت :
    -گوله ی نمک ! می دونی شستن ظرف ها با ماشین ظرف شوییه زرنگیت گل کرده !
    -چه حیف شد! پس من میز رو جمع میکنم یا برای اینم رباط استخدام کردین ؟!
    الهه خندید و گفت :
    -الهی دورت بگردم ! خودم جمع می کنم تو فقط به درسات برس.
    -تارا خانوم ! شما شاهد باشین که من خواستم کمک کنم خودشون نخواستن.
    سروش که از اشپزخانه را ترک کرد الهه ارام گفت :
    -امروز کیان رو دیدم.
    رنگ از رخسار سیلوانا پرید.با ترس گفت :
    -ماشین رو دیدین؟
    -بله شاهکار تو رو دیدم.رنگت اون موقعی می پرید که ماشین رو به اون روز در اورده بودی نه حالا.
    -اون موقع که از حالا بدتر بودم.مامان ! دلت میاد این جوری به من بگی؟!
    -روت وبرم بچه ! مجبورم به بابات بگم چون خرج ماشین طرف خیای بالاست.
    دستش را روی دست مادرش گذاشت و گفت :
    -نه مامان ! تو رو خدا باگه بابا بفهمه سروشم می فهمه.پوستمو می کنن.
    -لازمه تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی.
    تارا با مهربانی گفت :
    -خاله جون ! حالا این دفعه هم گذشت کنین.
    او اشک هایش جاری شد و با التماس گفت :
    -مامان ! خواهش میکنم.طلا هامو میفروشم خودم خسارت ماشین رو میدم.فقط به بابا نگید.
    الهه دلش نیامد بیشتر از این دخترش را اذیت کند.دستمال کاغذی را برداشت به او داد و گفت :
    -اشکاتو پاک کن تا سروش ندیده.بعدشم ولخرجی نکن ورشکست میشی امیدوارم عبرت گرفته باشی که دیگه از این کارا نکنی.
    صورت مادرش را بوسید و گفت :
    -الهی فداتون بشم به خدا قول میدم دیگه تکرار نشه.
    -ببینیم و باور کینم.

    -روان انسان مجموعه ی پیچیده و پیوسته ای از شناخت ها هیجان ها و احساس های گوناگونی است که عوامل مختلف درونی و بیرونی با ایجاد تغییر در کنش و واکنش های درونی بدن توان ایجاد حالات از خلق و خوی دارد...
    -بس کن تارا دیگه نخون حوصله شو ندارم.سه ساعته که یه تلیک داریم درس می خونیم.حالا تو هم داری نوشته هاتو به زور تو مغز من فرو می کنی.بابا خسته شدم!میای بریم سر چهار راه و برگردیم؟
    تارا کتاب و دفترش را روی میز گذاشت :
    -که چی بشه ؟
    سیلوانا به سرش اشاره کرد و گفت :
    -داغ کرده می فهمی؟بریم یه هوایی بخوریم به خدا پوسیدم تو خونه.عصرونه هم یه ساندویچ مشت میزنیم تو رگ.
    -باز مثل ادم های لات حرف زدی!
    -جون ننت گیر نده که حال نداریم میای بریم یا نه ؟
    -کدوم دفعه حریف تو شدم که این دفعه بشم.برو حاضر شو که بریم.
    درست دم اسانسور به سروش برخوردند که از بیرون بر می گشت.نگاهی به هر دو انداخت و گفت :
    -اوغر بخیر این وقت روز؟
    سیلوانا با خونسردی گفت :
    -به مامان توضیح دادم که برای چی میریم.

    -بگید ما هم بدونیم.
    -می خوایم از کتاب فروشی سر چهار راه خرید کنیم.
    -لابد بازم می خواین کتاب بخرین؟والا این همه کتابی که شما می خرینباید کل خونه رو پر می کرد حالا کجا میره خدا می دونه.(نگاهش را به شلوار کوتاه او انداخت )با این شلوار می خوای بری بیرون؟
    قبل از این که سیلوانا لب باز کند تارا گفت:
    -مگه شلوارش چه ایرادی داره؟اگه کوتاست خوب پوتین پوشیده.خیلی هم شیک و سنگینه.
    سروش نگاهش را به شلوار تارا دوخت که درست شبیه شلوار سیلوانا بود.سرش را با تاسف تکان داد و بدون اینکه چیزی بگوید سوار اسانسور شد سیلوانا گونه ی تارا را بوسید و گفت :
    -ممنون از حمایتت ! یه ساندویچ مهمون من . باور کن یه لحظه ترسیدم که تو رو هم دعوا کنه.
    با صدای توقف اسانسور به خیال اینکه سروش است هر دو به عقب برگشتن.دختر همسایه جدید از اسانسور بیرون امد.لبخندی بر لب اوردو با گفتن سلام کوتاهی از کنار ان ها گذشت.هر دو مکات و متحیر از پشت به او نگاه کردند.
    سیلوانامثل همیشه زودتر به حرف امد و گفت :
    -اوه ! چه تیپی ! سروش باید میدید که به این میگن شلوار موتاه نه مال ما که تا قوزک پامونه تازه پوتین مون یک وجب بالاتره.
    تارا هم تحت تاثیر حرف های سیلوانا گفت :
    -شلوار که چه عرض کنم به گمونم شلوارک بود.چه کت شیری رنگ خوشگلی پوشیده بود.
    -راه بیفت بریم.اگه من همچین کتی بپوشم سروش حلقه اویزم میکنه.
    -خداییش برای بیرون یه ذره جلفه.دیگه خیلی کوتاه بود تازه از پشت چاکش تا کمر بود.
    سیلوانا با خنده گفت :
    مثل ندید بدیدا فقط نگاش کردیم.وقتی صدای اسانسور اومد فکر کردم سروش اومده ما رو بر گردونه.
    تارا هم خندید و گفت:
    -اتفاقا منم همین فکر و کردم.
    رو به روی هم روی صندلی کافی شاپی که تقریبا در نزدیکی محل سکونتشان بود نشستند.کافی شاپ غلغله بود.بیشتر حاضران دختر و پسر های جوان بودند.هر دو نگاهشان به ادم های دور و بر بود که حرف می زدند و سیگار می کشیدند یا با ولع ساندویچ گاز می زدند و نوشابه را با ژست خاصی با نی بالا می کشیدند.وقتی به طرف هم چرخیدند در ذهن هر دو یک چیز بود.سیلوانا طبق معمول همیشه زودتر فکرش را ریخت روی داریه:
    -وقتی با دقت نگاهشون می کنی ادم خنده اش میگیره.انگار از قحطی اومدن.
    تارا سعی کرد نخندد گفت:
    -پس حواست باشه ما این طوری نخوریم.
    او به در ورودی اشاره کرد و گفت :
    -هی تارا ! اون جا رو بپا رحیم کنه و اون پسره مو بوره اسمش چی بود؟
    تارا نگاهش را به طرف ان ها چرخاند و گفت :
    -شهرام چاخانه دیگه.
    -خدا کنه این طرفی نیان.فقط میز ما صندلی خالی داره.
    -نه!اون میز جلویی تازه خالی شد نشستند اون حا.
    -معلوم نیست این جا چه غلطی میکنن.حتما دام جدیدی پهن کردن ببین کدوم بیچاره رو می خوان تور کنن.
    تارا روسریش رو جلو کشید و گفت :
    -دیروز بچه ها میگفتن رحیم کنه با لیلا ریخته رو هم قراره بره خواستگاریش.
    -خاک بر سر لیلا کنم اگه بهش جواب مثبت بده.اخه کی زن اون اس و پاس لات میشه؟هنوز تو جیبی شو از باباش میگیره اون وقت چطور می خواد از پس قر و فر لیلا بر بیاد.اصلا موندم لیلا چه طور قبول کرده.اگه عقل داشته باشه یه ذره فکر کنه می فهمه که این پسره ی دروغ گو هر روز با یکی میریزه رو هم.البته اونم زیاد تقصیر نداره گول حرفاش و خورده.فکر می کنه یه خر گیر اورده که می تونه سوارش بشه نمی دونه که بعدا برعکس می شه این خودشه که باید سواری بده.
    هم زمان با اوردن ساندویچ پسر قد بلند و هیکلی پیتزا به دست سر میز ان ها امد و گفت :
    -ببخشید خانوم ها ! به خاطر کمبود جا مجبورم سر میز شما بشینم.
    هر دو با اومدن مرد غریبه معذب شدند.با گفتن : « خواهش می کنم . » ساکت شدند و در سکوت مشغول خوردن ساندویچ شدند.سیلوانا که از سکوت سنگین حوصله اش سر رفته بود به حرف امد و گفت :
    -مادرت فردا ساعت چند پرواز داره؟
    او از شر لقمه اش که خلاص شد گفت :
    -یه ربع به یازده.
    -حسابی خوش به حالت میشه.از مدرسه برگردی مادرت خونه ست.
    -اگه خدا بخواد اره.
    سیلوانا می خواست جمله ی دیگری بر زبان بیاورد که با نگاه خیره مرد غریبه روبه رو شد. در دل گفت : « بچه پر رو چه زلی زده ! انگار ادم ندیده. » ارام و نیمه مودب گفت :
    -امری داشتین؟
    تارا نگاهش را به او دوخت.گوشه ی لبش را گزید و با اشاره ی ابرو از او خواست سکوت کند اما بی فایده بود چون او حرف خود را زده بود.مرد غریبه لبخند پهنی بر لب اورد به طوری که نصف دندان های سفید و سالمش را به معرض نمایش گذاشت و با صدای بم و مردانه اش گفت :
    -قصد جسارت نداشتم.صورت شما منو یاد عروسک بچگی های خواهرم می ندازه که بعد سال ها هنوز اون عروسک ملوس و قشنگ رو فراموش نکردم.
    سیلوانا برای اولین بار بود که در مقابل جنس مخالف کم می اورد.صورتش سرخ شد و نمی دانست چه جوابی به او بدهد.تارا به یاریش شتافت و گفت :
    -اره بهتره بریم.




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    مرد غریبه بلافاصله کارت ویزیتش را از جیب خارج نمود و رو به سیلوانا گرفت و گفت :
    -خوش حال میشم با من تماس بگیرین.
    او کارت را گرفت و به دو قسمت تقسیم کرد و عصبی پرت کرد روی میز و گفت :
    -چه طور به خودتون اجازه دادین چنین جسارتی بکنین؟
    مرد غریبه با بی تفائتی شانه هایش رابالا انداخت و گفت :
    -هر کی هم به جای من بود با دیدن گوله ی نمکی مثل شما وسوسه می شد جسارت به خرج بده.
    تارا دست او را کشید و گفت :
    -بیا بریم.
    او نمی خواست کوتاه بیاد اما با وارد شدن سروش به کافی شاپ رنگ از رخسارش پرید و هر دو به سوی در رفتند.هنوز مطمئن نبودند که سروش ان ها را دیده.درست دم در با او سینه به سینه شدند.با اخم های در هم نگاه شماتت بارش را اول به تارا و بعد به سیلوانا دوخت و گفت :
    -این جا کتاب فروشیه؟!
    سیلوانا از ترس خود را باخته بود ارام گفت :
    -گرسنمون شد اومدیم یه چیزی بخوریم.از بس شلوغ بود داشتیم برمی گشتیم.
    سروش با غیظ گفت :
    -چند دفعه بگم خوش ندارم پا توی این کافی شاپ بزاری.این جا جای هر چی بچه قرتی و ناخلفه.
    تارا می خواست حرفی زده باشه گفت :
    -ما چی کار به کار اونا داریم.
    چنان چشم غره ای به تارا رفت که سرش را پایین انداخت گفت :
    -من نگفتم شما کار به کار اونا دارین اونان که کار به کار شما دارن.می خواین بازم بگم.
    هر دو خیالشان راحت شد که سروش ان ها را در حال نشستن ندیده حتی جرات نمی کردند به هم نگاه کنند.سروش با همان لحن عصبی که داشت گفت :
    -همین جا وایستید تا من برگردم.این کتاب رو بدم به دوستم الان میام.
    تا سروش وارد کافی شاپ شد هر دو به هم نگاه کردند سیلوانا گفت :
    - وای ! چه خطری از سرمون گذشت.اگه ما رو با اون یارو میدیدی جفتمون رو زنده به گور می کرد.
    هنوز حرف او به اخر نرسیده بود که به قول او سر . کله ی یارو پیدا شد.چپ چپ به سیلوانانگاه کرد و گفت :
    -می گفتی به خاطر چی کارتو قبول نکردی زرنگ تر از ما قاپتو زده!
    با امدن سروش که به همراه دوستش و نامزد دوستش بود مرد غریبه از ان جا رفت در حالی که هنوز لبخند تمسخر امیزی بر لب داشت.سیلوانا اهسته گفت :
    -پسره ی پرو ! حیف که سروش امد . گرنه یه حالی ازش می گرفتم که دیگه از این غلطا نکنه.
    سروش عصبانیت چند دقیقه پیش را نداشت با مهربانی تارا و سیلوانا را به دوستانش معرفی کرد و پس از چند دقیقه گپ زدن از ان ها خداحافظی کردند.با دور شدن ان ها سروش گفت :
    -اگه خریدتون تموم شده می خوام شما رو ببرم یه جای خوب.
    سیلوانا بلافاصله گفت :
    -خرید کردیم داشتیم بر میگشتیم خونه.
    -ماشین بابا رواوردم اون طرف خیابون پارک شده بریم سوار شیم.
    سوار اتومبیل که شدند سروش با منزل تماس گرفت که نگران ان ها نشوند.قبل از اینکه حرکت کند از ایینه نگاهش را به انها دوخت و گفت :
    -شام امشب مهمون من هستین.می خوام از دلتون در بیارم.حس میکنم از دستم ناراحتین من قصد اذیت کردن شما رو ندارم.شما خبر ندارین نمی دونین پشت سر این کافی شاپ چی میگن.دوست ندارم شما که این قدر پاک و معصوم هستین به این جور جا ها پاتون باز بشه.هر چه مواد فروش و ... لات و بی سر و پاست اون جا پلاسن.اگه یه کم با دقت دو رو برتون رو نگاه می کردین میدیدین که اوضاع از چه قراره.گذشته از اینات افتخار می دین شام رو با من صرف کنین؟
    سیلوانا از پشت موی برادرش را نوازش کرد و گفت :
    -با این که حسابی ما رو ترسوندی قبول می کنیم.مطمئنم تارا هم با من هم عقیده است.درسته تارا؟
    تارا در دل از خوشحالی روی پا بند نبود اما جواب او را فقط با تکان دادن سر تایید کرد.سروش اتومبیل را دم کافی شاپ شیکی در بهترین نقطه شهر نگه داشت و گفت :
    -شما برید میز انتخاب کنید تا من ماشین رو یه جای مطمئن پارک کنم.
    وارد کافی شاپ که شدند هر دو هم زمان گفتند :
    -اوه ! چه جای قشنگی.
    تارا نگاهش را به شمع های روی میز ها انداخت و گفت :
    -چه قدر رویایی و شاعرانه ست !
    سیلوانا نیز با هیجان به اطراف نگاه کرد و گفت :
    -ببین حتی یه لوستر هم از سقف اویزون نکردن همه ی نور ها از دیواره اونم ملایم.چه موسیقی اروم و قشنگی گذاشتن.
    جای مورد نظر خود را که انتخاب کردند تارا گفت :
    -به ادمای اینجا نگاه کن ببین یه ادم بی سر و پا این جا پیدا می شه ! نه کسی با صدای بلند می خنده نه کسی بلند حرف می زنه.اکثرا به اتفاق خانواده اومدن.
    -وای من هنوزم تنم می لرزه وقتی سروش رو دیدم.اگه موقعی می رسید که رو به روی یارو نشسته بودیم سانویچ گاز می زدیم حسابمون پاک بود.مرتیکه ی پرو مثل نره غول بود.
    -خودمونیم خوب تو رو از رو برد.حسابی کپ کرده بودی.
    -چرا دروغ بگم ازش ترسیده بودم.تا حالا مردی تو این سن و سال به من گیر نداده بود.سی و پنج سال رو قشنگ داشت.وقتی اومد نشست تا اومدم تو دلم بگم چه قدر با شخصبته دیدم با اون نگاه کثیفش زل زده به من . متوجه شدی اصلا یه جوری نگاه می کرد این قدر از طرز نگاهش خجالت کشیدم انگار که داشت منو لخت و پتی دید می زد.بعضی از مرد ها چه قدر نگاهشون کثیفه.
    -تقصیر زبونت بود که اون رو جذب خودش کرد.دیدی که اولش رفتارش خوب بود همین که شروع کردی به حرف زدن میخ تو شد.اخه چند دفعه بگم وقتی حرف می زنی این قدر عشوه نیا.
    -وا...!مگه دست خودمه.هر چی بود به خیر گذشت .سروش اومد چیزی نگو می دونی که لب خونی اون از دور حرف نداره.ببین چه جوری زل زده به ما.
    تارا با حظ به او نگاه کرد و ارام گفت :
    -دیوونه!دستت تو از رو لبت بردار ایم جوری بیشتر شک می کنه.
    سروش سر میز که رسید صندلی را عقب کشید و گفت :
    -خوب خانوما ! چه طوره ؟
    با هم جواب دادند:
    -عالیه !
    روی صندلی نشست.دو دستش را ارام به هم کوفت وگفت :
    -خدا رو شکر که از این جا خوشتون اومده ؛ پس دیگه از دستم ناراحت نیستین.
    سیلوانا همراه با لبخند گفت :
    -البته اگه جواب بدیم هنوز دلخوریم و باعث بشه تو یه بار دیگه ما رو بیاری این جا بهتره بگیم « اره » !
    تارا با لحن شوخ سیلوانا لبخندی زد و خطاب به او گفت :
    -شما زیاد این جا میاین؟
    سروش به صندلی تکیه داد و به چشم های شیشه ای روشن او که با نگاهش ارامش عجیبی می گرفت خیره شد و گفت :
    -تقریبا هفته ای یه بار با دوستام میام لین جا.در واقع پاتوق همیشگی ما این جاست ؛ مخصوصا موقعی که غذای خونه باب میلم نباشه.تازه پشت همین کافی شاپ رستوران سنتی خیلی قشنگیه که غذا های اونجام حرف نداره.
    سیلوانا بلند شد و گفت :
    -من برم دستامو یه اب بزنم خیلی کثیف شده.
    تارا هم می خواست برود اما ترسید اگه برود سروش فکر می کند چون با او تنها می ماند راحت نیست.با رفتن سیلوانا سروش ازادانه تر نگاهش می کرد و او برای اولین بار بود که سنگینی نگاه سروش را حس می کرد.سرش را پایین انداخته بود و اولین بار با بند کیفش بازی می کرد.با صدای سروش سر بلند کرد :
    -از بابت رفتار امروزم بار دیگه عذر خواهی میکنم.من حق نداشتم از لباس شما ایراد بگیرم.می دونم که خیلی ناراحت شدین.امیدوارم منو ببخشید.
    مسیر نگاهش را عوض کرد مانند همیشه ارام و متین جواب داد :
    -اصلا ناراحت نشدم و بر عکس خوشحال شدم که من هم برای شما مهم هستم.منم مثل بقیه از داشتن حامی مثل خوبی مثل شما به خودم می بالم.
    سروش او را در دل تحسین کرد گفت :
    -کاش سیلوانا هم مثل تو فکر می کرد ! و حداقل به این موضوع پی می برد که من اگه به قول خودش گیر میدم به خاطر خودشه ؛ دوست ندارم حرف و حدیثی پشت سر شما ها باشه.
    تارا از حمایت او خوشحال بود.معصومانه گفت :
    -اگه شما دوست ندارین از فردا این شلوار رو نمی پوشم.
    -با پوتین ایرادی نداره خیلی هم شیکه ؛ ولی با کفش بدون ساق پوشیدن درست نیست مچ پاتون معلوم میشه و این تو اجتماع ما مرسون نیست.
    -چشم فقط با پوتین می پوشیم.
    او در دل گفت « فدای چشای خوشگلت.» تارا بلند شد و گفت :
    -با اجازه منم برم دستامو یه ابی بزنم!
    با رفتن تارا او از پشت سر مشتاقانه نگاهش می کرد و با خود گفت :
    « خدایا چه کنم ! چرا نسبت به این دختر این جوری شدم.نکنه یه وقت از نگام بفهمه خاطرشو می خوام ؟ وای این جوری ابرو برایم نمی مونه.خدایا خودت کمک کن.»
    هر دو با سر و صدا سر میز برگشتند.سیلوانا که ترسش ریخته بود مدام سر به سر تارا و سروش می گذاشت تا جایی که سروش صدایش در امد و گفت :
    -یکی هم پیدا نمیشه بیاد خواستگاری شر تو رو از سر ما بکنه.
    او برشی دیگر از پیتزا را بر دهان گذاشت و هنوز لقمه را پایین نداده بود گفت:
    -فعلا یه فال از اون پیتزای خودت به من بده تا وقتی شرم از سرت کنده شد دیگه دلت برام تنگ نشه.
    سروش پیتزا را بیشتر به طرف خود کشید و گفت :
    -بترکی دختر ! بیچاره اون کسی که شوهر تو بشه.سر سال نشده ورشکست میشه.
    سیلوانا نوشابه اش را تا ته با نی سر کشید و خندان جواب داد :
    -تو به تارا نگاه می کنی فکر می کنی من زیاد می خورم.این سوسوله و گرنه یه مینی پیتزا که ادمو سیر نمی کنه.
    -اخی بمیرم برات ! می خوای برات ساندویچ سفارش بدم.
    -نه دیگه ، پر پیمونه تکمیل تکمیل شدم....تارا ! زود باش دیگه چه قدر لفطش میدی.
    تارا همیشه از شوخی میان ان دو لذت می برد.سروش دو دستش را زیر چانه گذاشته بود و با علاقه به ان ها نگاه می کرد . تارا فقط ارام می خندید و سیلوانا سر به سرش می گذاشت.
    حتما تجربه کرده اید که چگونه صدای گنجشک ها و پرندگان نسیم خنک و ملایم صبحگاهی و بوی خوش گل های عطری در شما حس و شور زندگی سرمستی و نشاط ایجاد می کند.سپند هم از این قاعده مستثنی نبود ؛ هوای اسپند ماه ابادان درست مثل بهار تهران بود.با خوشحالی زائدالوصفی ساکش را جمع نمود.با دوستانش به گرمی خداحافظی کرد . با حرکت اولین اتوبوس به سوی تهران امد.بیشتر مسافت راه را در خواب سپری کرد.هنگامی که از اتوبوس پیاده شد سرمای تهران خواب را از چشمانش پراند.ساکش را از راننده اتوبوس تحویل گرفت و با تاکسی ترمینال به سوی خانه حرکت کرد.به مقصد که رسید تصمیم گرفت بی صدا وارد شود.می دانست که هنوز افراد خانواده اش در خواب هستند.با کلید خود در را ارام گشود و بی صدا وارد شد.در را که بست هوای خانه را با تمام وجود استشمام کرد و زیر لب گفت : « چه قدر دلم برای خونه تنگ شده بود ! »
    به اطراف نظر انداخت.سالت پذیرایی مثل همیشه مرتب بود و زیر نور کم رنگ اباژور همه چیز برق میزد.نگاهش را تک به تک به روی وسایل ثابت نگه می داشت از مبل های چرمی و خوش رنگ نشیمن گرفته تا کابینت های رنگی اشپزخانه.با خود گفت :«هیچ چیز تغییر نکرده »
    هنوز کسی بیدار نشده بود همان طور ارام و بی صدا وارد اتاق خوابش شد.اتاق او و سروش مشترک بود.بالای سر برادرش ایستاد از نگاه کردنش که سیر شد ارام روی تخت خواب خود خزید.نرمی متکا و تمیزی ملحفه ارامش خاصی به وی بخشید به طوری که خیلی زود فرشته ی خواب سراغش امد.


    *****

    سروش طبق برنامه با صدای موبایلش که روی ساعت تنظیم کرده بود از خواب بیدار شد.خمیازه ی بلندی کشید و بدنش را کش و قوس داد به پهلو غلتید.با دیدن تخت مقابل و دیدن سپند مثل برق گرفته ها از جا بلند شد و به سوی او امد اما انقدر ارام خوابیده بود که دلش نیامد او را بیدار کند.از اتاقش خارج شد مادرش تازه از نانوایی برگشته بود خمیازه کوتاهی کشید و گفت :
    -سلام مامان!
    الهه با قیچی نان بری تکه ی دیگری را ازنان جدا کرد و در جواب گفت :
    -سلام به روی نشسته ات.شد تو یه بار از خواب بیدار بشی این قدر خمیازه نکشی!
    روی صندلی کنار مادرش نشست.تکه ای از نان را بر دهان گذاشت و گفت :
    -این نشونه ی سلامتی الهه خانوم.
    -ایشاا..همیشه سالم باشی.حالا برو صورتت رو بشور بعد بیا.خوشم نمیاد صورت نشسته چیزی بخوری.
    بلند شد تعظیم بلند بالایی کرد و گفت :
    -اطاعت میشه الهه خانوم نه ببخشید مامان خانوم ؛ فقط می خواستم به عرض مبارکتون برسونم شما امروز صبح متوجه چیزی نشدین ؟
    الهه سرش را به سوی پسرش کج کرد و اخرین برش نان را در سبد گذاشت و گفت :
    -چیزی که تغییر نکرده فقط انگار تو یه جورایی شدی.
    -ا ... مامان ! نگفتم که چیزی تغییر کرده گفتم متو.جه چیز تازه ای نشدین؟
    -مثلا چه چیزی؟
    -لطفش در اینه که شما بگین.
    الهه از جایش بر خواست در یخچال را باز کرد.بطری شیر را بیرون ارورد و گفت :
    -سروش برو دست و صورتتو بشور کم حرف بزن.اولی صبحی برایم بیست سوالی تشکیل نده(به سرش اشاره کرد9فعلا به مغزم نیاز دارم باید تا شب به کارش بگیرم.
    -ای الهه خانوم تنبل ! من اگه جای بابا باشم با منشی جوونم ازدواج می کنم چون شما دیگه پیر شدین.
    الهه به طرفش چرخید و گفت:
    -عجب پدر سوخته ای هستی!انگار یادت رفته کی بزرگت کرده.
    صدای اقای شادمان از پشت سر ان ها بلند شد :
    -خانوم ! باز چی شده اول صبحی به پدر بیچاره اش فحش میدی؟
    سروش با خنده روی مادرش را بوسید و گفت :
    -الهی فدای مامان خوشگلم بشم اخه مگه الهه دیگه ای به جز شما توی این دنیای در اندشت وجود داره !همش تقصیر بابا خانه هر چی میگم بابایی این منشی خوشگلتو رد کن بره مگه تو کتش میره.من که می دونم..بابایی ! مهین خانوم دلتون رو برده...
    مهین خانوم منشی شرکت اقای شادمان بود یک بیوه زن چهل و پنج ساله بود که با اب جوش یک طرف صورتش کاملا سوخته بود و طوری بود که کسی تحمل دیدن چهره ی او را نداشت اما زنی بسیار باهوش و کاری بود.اقای شادمان به شوخی پسرش خندید و گفت :
    -ردش نمی کنم چون برای تو کاندیدش کردم.
    سروش یک دستش را بالا برد و گفت :
    -صبر کنید بابا جون از این لطف ها نکنین چون من...
    الهه نگذاشت کلامش را به اخر برساند :
    -سروش ! بس کن دیگه.اول صبحی مخ ما رو خوردی.
    -حالا بیا و خوبی کن . اصلا به ما نیومده خبر خوب بدیم.
    اقای شادمان گفت :
    -چه خبری؟
    با اشاره به در اتاق گفت :
    -سپند بر گشته.
    هر دو با هم گفتند :
    -سپند ؟! کی؟
    -احتمالا صبح زود اومده.بهتره بیدارشس نکنین.حتما خسته س بذارین خوب بخوابه.
    الهه ذوق زده به طرف اتاق دوید.به ارامی در را گشود نگاهش را با عشق مادری به او دوخت و با چشم های پر از اشک ارام گفت :
    -الهی مامان دورت بگرده!
    از اتاق خارج شد گفت :
    -سروش به خاطر خبر اومدن سپند یه دست بلوز و شلوار مارک دار برات می خرم.
    -چاکر مامان خانوم هستیم.
    -به جای چاپلوسی برو دیگه صورتت رو بشور.
    سیلوانا با موهای اشفته و لباس خواب صورتی رنگش به ان ها ملحق شد و گفت :
    -چیه دوباره داری پاچه خواری می کنی ؟ مامان...! پس من چی ؟ هر چی برای سروش بخری منم می خوام.
    الهه به دخترش که حالت بچه گانه ای به خود گرفته بود خیره شد و گفت :
    -اول سلام.
    سیلوانا سرش را خاراند و گفت :
    -خوب سلام.
    سروش موهای او را به هم ریخت و گفت :
    -شونه نداری بکشی به این موهای سیم ظرف شورت.
    -ا ...مامان ! یه چیزی به این سشروش بگو ها.
    الهه انگشت اشاره اش را به لب نزدیک کرد و گفت :
    -هیس ! اول صبحی چه سر و صدایی راهخ انداختی!الان داداشت بیدار میشه.سیلوانا متعجب و خوش حال گفت :
    -داداشم ؟! سپند اومده ؟
    -هیس ! نمی تونی اروم تر حرف بزنی دختر !
    -چشم فقط از حالا گفته باشم من امروز مدرسه نمی رم.
    سروش با اخم ارام گفت :
    -خیلی بی خود می کنی نری مدرسه ؛ میبینی مامان چه قدر لوسش کردی!ادای بچه دبستانی ها رو در میاره.
    سیلوانا سعی کرد خود را تبرئه کند:
    -مگه من چه جوری گفتم؟خوب می خوام بمونم خونه پیش سهند.
    اقای شادمان گفت :
    -دخترم ! وقت برای پیش سهند موندن بسیار داری می دونی که دیگه خدمتش تموم شده.برو حاضر شو که دیرت نشه.فقط سه روز دیگه میری مدرسه بعدش تعطیلات نوروزی شروع میشه.
    الهه گفت :
    - زود باش تنبل بازی در نیار.
    سپند در حلقه ی محاصره ی پر محبت خانواده اش غرق لذت بود.بچه های شیرین و زیبای ستایش ساریت=نا و سانیار را روی زانو هایش نشانده بود موهای سارینا را نوازش کرد و گفت :
    -ستایش دخترت لنگه ی خودته ولی سانیار بیشتر به باباش کشیده.
    ستایش فنجان چای را برای او روی میز گذاشت و گفت :
    -همه میگن.اما اخلاقش کپی سیلواناست.
    -پس خدا به دادت برسه چون این خوشگل داره با این نازو ادا حکومت می کنه.
    ستایش لبخندی بر لبانش نشست می دانست برادرش بی ربط نمی گویید.خطاب به بچه هایش گفت :
    -بچه ها ! از روی پای دایی بیاین پایین.باید حاضر شیم الانه که باباتون بیاد.سپند سر هر دو را به سینه فشردو گفت :
    -چیکارشون داری.بغل دایی جونشون نشستن.شما کی میاین؟
    -اگه شهرام بتونه مرخصی بگیره قبل از سال تحویل می اییم.
    الهه نمکدان را درون سبد پیک نیک گذاشت و در ان را محکم بست و خطاب به سروش گفت :
    -پسرم ! بیا اینم بذار پشت ماشین...دخترا..!دیگه چیزی از قلم نیفتاده؟
    سیلوانا گفت :
    -فقط مونده خودمون حاضر شیم.
    سروش سبد را بلند کرد و گفت :
    -اگه تو رو فراموش می کردیم چی می شد؟
    در جواب او فقط زبانش را در اورد و مشغول پاک کردن روی میز شد.اقای شادمان پیپ خود را خاموش کرد و نگاهش را به سپند دوخت که هم چنان بی خیال نشسته بود گفت :
    -پس چرا معطلید ؟ سیلوانا ! یه زنگ بزن به تارا ببین اگه اونا حاضرن زودتر راه بیفتیم.
    سیلوانا به سمت تلفن رفت.سپند هم به سوی اتاقش راه افتاد.ستایش سبزه ای را که مادرش برای هفت سین گذاشته بود زیر کابینت بیرون کشید و گغت :
    -مامان ! نزدیک بود این را فراموش کنیم.
    الهه به حالت تعجب لب خود را گزید و گفت :
    -خوب شد یادم انداختی وسایل هفت سین رو گذاشتم تو کمد سیلوانا برو بیارش تا یادمون نرفته.
    سپند اماده از اتاق خارج شد و گفت :
    -من می خوام برم پایین اگه چیزی مونده بدین من ببرم.
    سیلوانا گفت :
    -چه قدر زود حاضر شدی.
    -یه شلوار پوشیدن که بیشتر نداشتم مثل خانوما دنگ و فنگ نداریم.
    الهه فلاسک چای را به دستش داد و گفت :
    -فعلا این رو ببر تا یادم بیاد دیگه چی مونده ببریم.
    -مامان جان ! خیلی فکرتو در گیر نکن.اگه چیزی هم فراموش بشه می ریم می خریم.مطمئن باش اون جا همه چی پیدا می شه.
    اقای شادمان از بستن پنجره ها که مطمئن شد گفت :
    -خودتو خسته نکن سپند جان ! مامانتو می شناسی فکر می کنه داریم میریم یه نقطه ی کور و دور افتاده که هیچی اون جا یدا نمی شه.
    الهه در کابینت را بست و گفت :
    -بدمیکنم خیالتوراحت می کنم!اون جادنبال خریدنمی ری.
    اقای شادمان با لحن مهربانی گفت :
    -شما همیشه بهترین برنامه ریزی رو دارید خانومی و من با یه دنیا عشق به تو افتخار می کنم.
    سیلوانا و ستایش به جمع ان ها پیوستند.سیلوانا که همیشه طرف مادرش را می گرفت با کنایه به پدرش گفت :
    -بابایی ! باز که دارین با حرفاتون کلاه سر مامان میذارید.
    اقای شادمان لپ او را کشید و گفت :
    -فضول خانوم این چه حرفیه ! مامانت تاج سر منه.
    سیلوانا لپش را که از کشیدن درد گرفته بود ماساژ دادوگفت :
    -خوب معلومه پس می خواستین من باشم !
    -تو و ستایش نگین های تاج هستین.
    سروش از راه رسید و گفت :
    -لابد منم برگ چغندرم دیگه !
    -تو و سپند پایه تاج هستین.
    الهه با خنده گفت :
    -ما رو باش که چقدر هوو داریم!
    خانواده ی شادمان به همراه خانواده ی ارمان در پارکینگ جمع شدند تا به اتفاق هم به خانه ی پدر اقای شادمان بروند.پدر اقای شادمان ویلای نسبتا بزرگی در اطراف کرج داشت.معمولا هر سال عید نوروز اعضای خانواده در ان جا جمع می شدند و سال تحویل را به خوشی در کنار هم می گذراندند.استثنائا عید امسال برادر ها و خواهر اقای شادمان به مسافرت رفته بودند و فقط اقای شادمان به همراه اقای ارمان مهمان پدرش بودند.
    سروش گوشه ای ایستاده بود و با موبایلش مشغول صحبت بود و زیر چشمی نگاهش را به تارا دوخت که او را می پایید.سیلوانا کیفش را از داخل اتومبیل خودشان برداشت و خطاب به مادرش گفت :
    -مامان ! من می رم تو ماشین تارا اینا.می خوام با تارا باشم.
    الهه بطری اب معدنی را به دستش داد و گفت :
    -برو فقط این قدر حرف نزنی مخشون رو بخوری.
    سیلونا با اخم رو به مادرش گفت :
    -ا...مامان ! هر کی ندونه فکر می کنه من دختر پرچونه ای هستم!
    سروش خود را به ان ها نزدیک کرد و گفت :
    -نه که نیستس ! خدا به داد اقای ارمان و خاله جیران برسه که تو همسفرشون هستی.
    تارا با طعنه گفت :
    -یکی نیست به خودتون بگه یه ساعته دارین با موبایل حرف می زنین.
    او از این که می دید تارا او را زیر نظر دارد لذت می برد.دست هایش را بالا برد و گفت :
    -بنده تسلیم هستم.
    اقای ارمان در صندوق عقب را بست و گفت :
    -معطل چی هستین ؟ چرا سوار نمی شین ؟ هر چه دیر تر راه بیفتیم جاده شلوغ تر می شه.
    هنگام حرکت سیلوانا مدام در گوشی با تارا صحبت می کرد.جیران با لبخند به عقب برگشت و گفت :
    -چی در گوش هم پچ پچ می کنین بگین ما هم بشنویم.
    تارا یه ان فکری در ذهنش جرقه زد و گفت :
    -سیلوانا میگه اگه مادرت موبایلشو نیاز نداره بگیر که با گیمش بازی کنیم.
    چهره سیلوانا با شنین دروغ تارا تماشایی بود.او به زور جلوی خنده اش را گرفت.جیران گوشی را داد و گفت :
    -به خودم میگفتی عزیزم ؛ من فعلا با گوشی کاری ندارم.
    سیلوانا گوشی را به تارا داد و ارام گفت :
    -من که حوصله بازی ندارم بیا خودت بازی کن.
    تارا گوشی را گرفت و به همان ارامی گفت :
    -شماره سروش رو حفظی؟
    -اره چطور مگه؟
    -با sms سر به سرش بذاریم.
    -احتمالا شماره خاله رو داره.
    -امتحان می کنیم اول با « سفر خوش بگذره » شروع می کنیم اگه متوجه شد که هیچی و گرنه تا می رسیم سر کارش می ذاریم.
    سروش بلافاصله به ان ها جواب داد :
    سفر به شما هم خوش بگذره ؛ وروجک ها اگه من متوجه نشم شما تارا و سیلوانا هستین که دیگه سروش نیستم.بهتره با من کل نندازین جوجه ها که مغلوب می شین.
    سیلونا گوشی را گرفت و گفت :
    -بده به من فکر کرده می تونه منو شکست بده.حالا چند تا جک درجه اول براش می فرستم مثل موج دریا کف کنه.
    هر چه می فرستادندسروش بلافاصله جواب می داد.سیلوانا گفت :
    -بانک sms به این میگن ! انگار به جای درس و دانشگاه فقط sms بازی میکنه.من که دیگه کم اوردم.
    چند تا از sms ها را که بدون جواب گذاشتن سروش یک sms عاشقانه فرستاد.تارا با خواندن ان خون به چهره اش دوید البته سیلوانا از بس سرگرم بود متوجه رنگ به رنگ شدن او نشد.می خواست جواب بدهد که او گفت :
    -نه ! دیگه می نویسم کم اوردیم تسلیم ! می ترسم کار به جای باریک بکشه پته ی داداشت رو اب بیفته.
    -اتفاقا سروش اصلادوست دختر نداره.فقط این رو می دونم دخترا خیلی سر به سرش می ذارن.اما هنوز به هیچ کدومشون رو نداده.
    -از کجا این قدر مطمئنی؟
    -چون داداشم رو می شناسم.
    -اون که نمی یاد پیش تو بگه من دوست دختر دارم.
    سیلوانا با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    -نمی دونم ! شاید تو راست بگی.
    تارا دوست داشت سیلوانا باز هم با اطمینان می گفت که سروش کسی را دوست ندارد اما سیلوانا این اطمینان را به او نداد.
    قبل از ظهر بود که مسافران به مقصد رسیدند.اسمان بهاری بدون لکه ای ابر با افتاب دلچسب اش دختر ها را به نشاط اورد و تا ناهار را صرف کردند به اتفاق هم از ویلا خارج شدند.تارا گفت :
    -کاش یه چرت کوچولو می زدیم!
    سیلوان عینک افتاب گیرش را از روی چشم برداشت و گفت :
    -تنبل ! برای خواب همیشه وقت هست ولی این لحظه ها به ندرت تکراری میشه.می دونی می خوام چیکار کنم ؟
    -خدا رحم کنه ؟ نکنه می خوای لخت شی دوش افتاب بگیری دوباره برنزه بشی!
    -شیر برنج این تویی که باید افتاب بگیری یه کم پوستت رنگ عوض کنه از بس سفیدی ادم یاد چلوار سفید می افته !
    تارا خندید و گفت:
    -همیشه یاد ماست شیر برنج می افتادی حالا چی شده تغییر ذهنیت دادی؟
    -به خاطر اب و خوای این جاست.حالا خودتو لوس نکن گوش بده ببین چی میگم.
    -امر بفرما بنده به گوشم.
    با اشاره گفت :
    -اون ویلای متروکه رو می بینی؟
    -خوب؟
    -می خوام برم توش.
    -زده به سرت ! چه جوری میخوای بری اون تو .
    -نگاه کن ببین چه قدر دیوارش کوتاهه فقط کار چند ثانیه است.
    -کوتاه بیا دختر مگه مرض داری ! اگه سر و کله ی صاحبخونه پیدا بشه می خوای چه جوابی بدی؟
    -بابابزرگ می گه چند ساله که کسی وارد این ویلا نشده.می گه چند بچه خرگوش توی حیاط ویلاست که خیلی تماشایی هستن.
    -ولی من مطمئنم کسی توی ویلاست.نگاه کن پرده داره.
    -دلیل نمی شه کسی توی ویلا باشه.
    -ببین شیشه هاش از تمیزی برق می زنه انگار همین امروز تمیز شده.
    -من تا امروز اون خرگوش ها رو نبینم ول کن نیستم.تازه می خوام یکی از اونا رو بیارم تا وقتی این جام ازش نگه داری کنم بعد موقع رفتن بر می گردونم سر جاش.
    -من که نیستم.
    -می دونم که نیستی.پس لطف کن سنگ جلوی پای من ننداز.
    -همچین میگی سنگ جلوی پای من ننداز انگار می خواد چیکار کنه.از من گفتن باشه که داری اشتباه می کنی.اگه مامانت اینا بفهمن حسابی دعوامون می کنن.
    -اگه تو دهن لقی نکنی کسی نمی فهمه.تو فقط پایین دیوار وایسا من خودم می رم اون طرف.
    -اخه دیوونه ! این چه کاریه می خوای بکنی؟اگه فقط برای دیدن خرگوش ها میری خوب می تونی به بابات بگی برات بخره.
    -غیر از خرگوش من دلم می خواد بدونم توی این ویلای متروکه چه خبره.
    -من می ترسم سیلوانا اگه کسی اون تو بود چی؟
    -سلام تو رو هم بهشون می رسونم.
    -بی مزه ! یه کم جدی باش.
    -مطمئنم کسی نیست و گرنه بابابزرگ می گفت.
    هر چه تارا اصرار می کرد که او بالای دیوار نرود بی فایده بود.سیلوانا مانتو و رو سریش را به دست او داد . او دلخور گفت :
    -حداقل رو سری رو سرت کن.
    -نه ! این جا که کسی نیست میبینی که این طرفا پرنده پر نمیزنه.روسری جلوی دستم رو میگیره.
    -همچین میگه روسری جلوی دستم می گیره انگار به دست هاش می بنده!
    سیلوانا بدون توجه به غر زدن های تارا مانند پسر بچه ای شیطان فرز و چابک از دیوار بالا کشید و با همان چابکی از دیوار پایین امد.به خاطر این که خیال تارا را راحت کند گفت :
    -تارا صدامو می شنوی؟
    -اره ! بگو اون جا چه خبره ؟
    -وقتی اومدم اون طرف دیوار بهت می گم چه جای محشریه.
    -سیلوانا ! تورو خدا برگرد من دلم شور می زنه قلبم داره از دهنم می پره بیرون.
    -خوب دهنتو ببند نپره بیرون.وای خدای من ! یکی از خرگوش ها رو دیدم تارا نمی دونی چه قدر کوچولو و مامانیه!
    -سیلوانا ! جون من زود باش.
    -بابا کم بترس میگم این جا کسی نیست.من برم یه دوری بزنم ببینم اون پشت چه خبره.
    -وای از دست تو سیلوانا ! دیوونگی نکن برگرد!
    -محاله ! تا این جا اومدم اون طرفا چه خبره ! تو که اخلاق منو می دونی باید از همه چی سر در بیارم.
    -بله می دونم فضول خانوم.
    -قربون ادم چیز فهم در ضمن به این نمی گن فضولی میگن کنجکاوی.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    کیان میوه ها رو شسته بود داخل یخچال گذاشت و از اشپز خانه نگاهش را به عمه اش شهره دوخت که روی مبل به خواب رفته بود.سر و صدایی که از بیرون می امد توجه اش را جلب کرد ؛ پشت پنجره امد با دیدن دختری که از دیوار ویلا با چابکی پایین پرید خودش را از جلوی پنجره کنار کشید که دیده نشود و از لای پرده طوری نگاه کرد که دیده نشود.هنوز پشت دخترک به او بود.شلوار جین پیش بندی کوتاه با کفش های کتانی زرد رنگ و بلوز اسپرت زرد و سرمه ای رنگی به تن داشت.موهای خوش حالت خرمایی رنگش با حرکت باد ارامی که می وزید به رقص در امده بود.کیان با خود گفت : « عجب دختر جسوریه . »
    وقتی دخترش رویش را بر گرداند متعجب زمزمه کرد :«خدای من ! این که خواهر سروشه.این جا چی کار میکنه ؟! » و سیسلوانا بی خیال به دنیای دور و برش مانند بچه ای بازیگوش به دنبال خرگوش ها می دوید و سعی می کرد یکی از ان ها را بگیرد.به شت عمارت که رسید با دیدن اتومبیل پارک شده جا خورد و رنگش پرید.طوری ترسیده بود که پاهایش یارای حرکت نداشت. با باز شدن در عمارت دو قدم به عقب برداشت و سعی کرد دستش را روی دهانش بگذارد که صدای جیغش بلند نشود.
    کیان رو به روی او قرار گرفت و نگاهی به صورت مضطرب او انداخت.سعی کرد با لبخند به او ارامش بدهد ، گفت :
    -خیلی خوش اومدین در باز بود ؟
    سیلوانا از خجالت سرخ شد.به پت پت افتاد و گفت :
    -من...می خو...اس.....تم.....
    -میدونم! می خواستین با خرگوشا بازی کنید.
    سیلوانا سرش را پایین انداخت.می خواست توضیح بدهد که صدای تارا از ان سوی دیوار شنیده شد :
    - سیلوانا ! سیلوانا ! صدامو می شنوی ؟ بیا برگردیم تو رو به خدا برگرد....میشنوی؟ من می ترسم.سیلوانا؟صدامو می شنوی؟معلومه اون جا داری چیکار می کنی؟جون من بیا از خیر این خرگوشا بگذر.سیلوانا؟مردی جواب نمیدی؟!
    کیان از حالت سیلوانا خنده اش گرفت گفت :
    -نمی خواین جواب دوستتون رو بدین ؟ نگرانتونه سیلوانا خانوم ! چه اسم با مسمایی و چه قدر برازنده ی شماست.
    سیلواناحس می کرد او مسخره اش می کند.همان طور در سکوت به او زل زده بود.او طرف در رفت و گفت :
    -لطفا جواب دوستتون رو بدین من میرم در رو باز می کنم که بیان تو.
    سیلوانا تکانی به خود داد و گفت :
    -نه ! مزاحمتون نمیشیم.
    -اختیاردارین چه مزاحمتی!
    کیان در را باز کرد و سیلوانا تارا را صدا زد.قیافه ی تارا با دیدن کیان تماشایی بود.روسری و مانتوی سیلوانا را به سمت او گرفت.او خجالت زده گفت :
    -اقای ادریان دوست سروش هستن.
    تارا لبش را گزید و زیر لب سلام کرد.او فورا مانتو و روسری را پوشید.کمی بر خود مسلط شده بود.دست تارا را کشید و او را مجبور کرد وارد ویلا شود.تارا وقتی دید کیان جلو تر از ان ها راه می رود ارام گفت :
    -دیوونه ! ابرو برامون نذاشتی.اگه سروش بفهمه...
    -می شه بس کنی ! من که دستمو بو نکرده بودم این اتفاق می افته.
    کیان رویش را به طرف ان ها برگرداند و گفت :
    -اگر مایل باشین بریم لونه ی خرگوش ها رو از نزدیک ببینیم هر کدوم رو که خوشتون اومد تقدیم می کنم.
    سیلوانا سعی کرد با او همگام شود :
    -واقعا نمی دونم چه طوری از شما عذر خواهی کنم.بابابزرگم می گفت سال هاست که در این ویلای شما رفت و امد ندیده می گفت که کاملا متروکه ست.وقتی تعریف خرگوش ها رو شنیدم دیگه طاقت نیاوردم تصمیم گرفتم هر طور شده سری به این ویلای متروکه بزنم و یکی از این خرگوش هارو پیش خودم نگه دارم ؛ البته فقطتا این چند روزی که این جا هستم.باور کنید اگه یه در صد هم احتمال می دادم ممکنه کسی توی ویلا باشه این کارو نمی کردم.
    کیان سریع جواب داد :
    -مطمئنم ! در هر صورت شهامت شما قابل تقدیره چون شجاعت می خواد ادم به یه جای ناشناخته و به قول شما متروکگه پا بزاره چون احتمال هر نوع خطری برای شما وجود داشت.
    به لانه ی خرگوش ها رسیده بودند.سیلوانا کاملا ترسش ریخته بود.با کنجکاوی نگاهش را به کیان دوخت یک تی شرت نارنجی راه راه سه دکمه با شلوار کتان مشکی به پا داشت.حتی رنگ چشم هایش را به خاطر سپرد.تارا نگاه اخم الودش را به او دوخت و گفت :
    -بهتره بیش تر از این مزاحم نشیم خیلی دیر کردیم می ترسم نگران ما بشن.
    -فقط چند دقیقه من این همه سختی کشیدم ولی هنوز دستم به خرگوشا نرسیده.
    کیان خندید و گفت :
    -حق با خانوم شادمانه.من یک عذر خواهی به شما خانوما بدهکبرم.با حضور بی موقع شما رو ترسوندم.
    تارا بلافاصله مودبانه جواب داد :
    -اوه نه ! شما باید ما رو ببخشین.همین طور سیلوانا گفت ما هرگز فکر نمی کردیم کسی توی ئیلا باشه و گرنه باعث زحمت شما نمی شدیم.
    -برای من اصلا زحمت نبود.حق با شماست این ویلا متروکه بود سال ها بدون استفاده مانده بود.این ملک مال عمه ی منه حتی خود من چند وقت پیش از این مکان بی خبر بودم.
    سیلوانا گفت :
    -چند روزه به این جا اومدین ؟
    -پنج روزی میشه.
    سیلوانا متعجب گفت :
    -چه طوری بابابزرگم متوجه نشده؟
    -چه عرض کنم اتفاقا روزای اول خیلی سر و صدا داشتیم.کاگرا از اول صبح تا شب در حال نظافت بودن.این قدر اوضاع این جا خراب بود خیلی طول کشید تا تمیز شد.
    او به یاد اورد چند روز پیش پدربزرگ و مادربزرگش منزل نبودن گفت :
    -حق با شماست.بابابزرگ و مامانیم دیروز اینجا اومدن چند روزی تهران خونه ی عموم بودن.
    تاراسقلمه ای دور از چشم کیان به او زد و گفت :
    -داره دیر می شه نمی خوای بریم؟
    کیان نگاه کوتاهی به تارا انداخت و گفت :
    -انگار دوستتون نگران هستن.شما کدوم خرگوش رو انتخاب می کنید که من زود تر براتون بیارم.
    او نا خواسته بر لب راند:
    -اگر از نظر شما ایرادی نداره به جای بردن گاهی وقتا بیام همین جا خرگوشا رو نگاه کنم.
    -باعث افتخار منه تعارف نمی کنم چون می دونم عجله دارین.به سروش سلام منو برسونین.
    او نگاهی به تارا انداخت.کیان بلافاصله از نگاه های ان ها دریافت این دیدار را نباید بر زبان بیاورد البته خودش تا حدودی به اخلاق سروش واقف بود.هر دو را با احترام تا دم در همراهی کرد.
    تارا تا از در ویلا خارج شدند عصبی گفت :
    -خیلی بی شعوری ! شورش رو دراوردی.می دونی چه قدر ترسیدم ؟ نصفه جون شدم.
    -نترس! با همین نصفه جونت صد سال عمر می کنی از بس محافظ کاری.
    -می دونی من چه حالی داشتم اون پشت.
    خونسرد جواب داد :
    -اره ! دست و پات هی می لرزید هی پشت هم صلوات می فرستادی اتفاقی نیفته.
    -دیوونه ی خل و چل !
    زیادی شلوغش می کنی.
    -معلومه چی میگی؟!مثل دزدا از دیوار مردم کشیدی بالا حرفم داری؟من اگه جای تو بودم از خجالت ارزو می کردم زمین دهن باز کنه منو ببلعه اصلا می دونی کارت چه قدر زشت بود؟
    -وای تارا چه قدر خوش تیپه ! من کور چه طور اون روز خوب ندیدمش!خوش پوش و با کلاسه.
    -خاک بر سرت کنم ! من الکی دارم خودم رو می کشم اون وقت تو رفتی تو نخ طرف چه شکلی بود من به چی فکر میکنم تو به چه فکری هستی.
    -ا...!چقدر غر میزنی.تارا!به جان خودم نمیزارم قصر در بره.باید تورش کنم بدجوری چشممو گرفته.
    -چشمت دراد الهی پر رو ! هر کی دیگه جای تو بود کاری می کرد که دیگه چشمش تو چشم این پسره نیفته.یه بار که زدی ماشینشوداغون کردی حالا هم بدون اجازه مثل دزدا ئارد ملک خصوصی او شدی.
    -اخ اخ ! چقدر جرمم بالاست .تارا ! بیا فردا بریم خرگوشا رو ببینیم.
    -خرگوشا رو یا پسر رو ؟
    -اونم جز خرگوشاست دیگه !
    -خاک بر سرت کنم ! این قدر بی چشم و رویی.
    -این قدر که تو خاک بر سر من می کنی اخرش زنده به گور می شم.
    -خدایا زود تر اون روز رو برسون که من از شر این...خلاص بشم.
    -باشه هر چی دلت می خواد بار من بیچاره کن.حالا بگو فردا میای بریم.
    -نه ! بمیرمم پام با تو نمی یاد.
    -باشه عزیزم ! با پا نیا بغلت می کنم.
    -بی مزه !
    -حالمو نگیر دیگه باباجان مگه چی کار کردم؟چرا مثل دشمن نگام میکنی.جون من اخم نکن وقتی اخم میکنی خیلی زشت می شی درست مثل شیر برنجی که به جای شیر ابش زیاد باشه...حالا شد...یه کم دیگه لبخندتو باز کنی خوشگل تر می شی وقتی پشت دیوار داشتی صدام می کردی بدجوری خندم گرفته بود.
    -پر رو !
    سیلوانا غش غش خندید و گفت :
    -فکر شو بکن من سیخ ایستاده بودم جلو کیان و هنوز تو شک بودم که راستشو بگم یا نه مونده بودم خودمو چحوری تبرئه کنم که تو گند زدی و از اون طرف دیوار بدتر منو رسوا کردی و هی می گفتی ( تقلید تارا را دراورد ) « سیلوانا ! جون من بیا برگردیم سیلوانا من می ترسم سیلوانا می شنوی»ای سیلوانا و مرض.
    تارا هم به خنده افتاد و گفت:
    -وقتی صدات در نیومد کلی ترسیدم مثل توی این فیلمای بزن بزن فکر کردم گیر یه دارو دسته ی تبهکار افتادی و هی جلو نظرم مجسم می کردم با دست و پای بسته میون چند خلافکار گیر کردی.وای!چیری نمونده بود اشکل در بیاد.اگه چند دقیقه دیگه صداتو نمی شنیدم می رفتم بع همه اطلاع می دادئم که بیان کمکت.
    -خاک بر سرت ادم خوبه با تو خلاف کنه سریع وا می دی.
    تارا اشکش را که در اثر خنده از چشمش جاری شده بود پاک کرد و گفت :
    -واقعا شانس اوردیم که به خیر گذشت.
    -اوه ! اگه سروش بفهمه به قول خودش قیمه قیمه مون می کنه.
    هر دو هر هر و کر کر کنان وارد ویلا شدند.درست دم در با سروش سینه به سینه شدند.هر دو به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده.
    سروش نگاهش را به ان دو دوخت و گفت :
    -خبریه ! بگین ما هم بخندیم !
    سیلوانا گفت :
    -داشتیم به یکی از sms هایی که تو فرستادی می خندیدیم.
    سروش در چشمان نافذ او دقیق شد و با لحن شوخ و شنگ خود گفت :
    -ماشاا...چقدر گیرایی شما قویه ! تازه دوزاریتون افتاده؟...اما من فکر می کنم قضیه چیز دیگه ای باشه یه جورایی جفتتون مشکوک می زنین.
    خنده ی ان ها بیشتر شد بدون اینکه به او جوابی بدهند از کنارش گذشتند و او حیران نگاهش به ان دو بود که وارد ساختمان می شدند.

    *****

    کیان با رفتن ان ها پشتش را به در تکیه داد و به فکر فرو رفت.هنوز سیلوانا جلو نظرش بود که با ان شل.ار جین پیش بندش بیشتر شبیه یک پسر بچه ی شیطان و بازیگوش بود تا یک دختر هفده ساله.تا حالا دو بار با او رو به رو شده بود و هر بار که صورتش پر از ترس و اضطراب می شد یک دنیا شیطنت به همراه داشت.با خود گفت : « با اون موهای به هم ریخته از باذ و چشمای قهوه ای رنگ شیطونش بیشتر به او می خورد یک کولی باشه. »
    کیان شانه هایش را بالا انداخت و دوباره زمزمه کرد : « هر چی که هست یه دنیا اتیشه. »
    با دیدن عمه اش شهره که پشت پنجره او را نگاه می کرد خیال سیلوانا راکنار گذاشته وبه ویلا برگشت.عمه اش گفت:
    -کسی اومده بود ؟
    نگاهش را از شهره دزدید که متوجه دروغش نشود :
    -توپ همسایه بغلی افتاده بود تو باغ که بهشون برگردونم.
    شهره شالش را به خود پیچید و گفت :
    -امان از این بچه های شرور ! توی این نقطه ی کور هم نمیذارن ادم ارامش داشته باشه.نباید توپ رو بهشون بر می گردوندی تا دفعه دیگه جرات نکنن...
    او نیمه عصبی حرف شهره را قطع کرد و گفت :
    -عمه جون ! اونا که عمدا این کارو نکردن .در ضمن بچه های مودبی بودن.
    شهره متعجب از عصبانیت برادرزاده اش گفت :
    -رنگت بد جوری پریده معلومه که خیلی خسته ای چرا کمی استراحت نمی کنی؟
    کیان فورا از روی مبل بلند شد و به سمت یکی از اتاق ها رفت هنوز وارد اتاق نشده بود که شهره گفت :
    -یه ساعت دیگه بیدارت می کنم بریم شهر کمی خرید کنیم.
    زیر لب چشمی گفت ولی طمئن نبود که او شنیده باشد.در اتاق رو بست کمی توی اتاق قدم زد و بعد بی حوصله روی تخت دراز کشید.دست هایش را در هم زنجیر کرد و زیر سر گذاشت.به سقف خیره شد که علی رغم سال هایی که متروکه مانده بود ولی به خوبی زیبایی گچ بریش حفظ شده بود.
    او به اینده فکر می کرد اما همه چیز برایش مبهم و سردرگم بود.فکر کردن به اینده برایش چندان خوشایند نبود و پرنده ی خیالش را به سوی گذشته سوق داد گذشته ای که برای او همه چیز بود و رنگین کمان خاطراتش به حساب می امد.گذشته برای او بسان ملودی ارام و گوش نواز بود که دوست داشت ساعت ها بنشیند و به این ملودی زیبا گئش و جان سپرد.هر گاه غرق در خاطرات شیرین گذشته می شد زمان و موقیعت خود را به فراموشی می سپرد.
    او در ان لحظه خود را پسر بچه ی شش ساله ای میدید در حالی که به قایق ی کوچک تکیه داده بود.پدرش کاپیتان شهران ادریان به پاروی خود تکیه داد و قایق را به دست امواج سپرد و گفت : « خوب کیان امروز روز من و توئه.حالا که مامان نیست باید حسابی خوش بگذرونیم که بعدا یه عالمه خاطره براش تعریف کنیم .»
    (کیان ان چنان گذشته را پاک و زلال جلوی نظرش مجسم می کرد که بوی در یا را حس کرد.)امواح کوچکی سطح اب را می لرزاند و نور حیاط بخش خورشید به روی دریا انعکاس زیبایی داشت.کیان به تقلید از پدرش با جثه ی کوچکش پارو را به سختی جا به جا کرد و گفت : « پدر ! منو می بری به ساحل؟دلم می خواد با شن ها ی ساحل یه کشتی بزرگ درست کنم.»
    کاپیتان شهران ادریان قاه قاه خندید.موهای پسرش را نوازش کرد و گفت :
    حتما می خوای یه کشتی مثل طوفان بسازی؟
    کیان فقط با اشاره سر جواب داد و کاپیتان با همان خنده گفت :
    می تونم بپرسم کاپیتان اول اون کشتی کیه؟
    او موخای صافش را با ذست های گوشت الود و تپلش از جلوی پیشانیش کنار زد و گفت :
    خوب معلومه خودم.
    کاپیتان بینی او را ارام گرفت و گفت :
    اگه صبر داشته باشی به زودی صاحب طوفان میشی اون وقت من مثل الان تو فقط به تفریح فکر می کنم و تو فرمانده ی لایق طوفان می شی.
    او از نور خورشید که انعکاس ان بر روی اب های زیبای خلیج فارس دو برابر شده بود لپ هایش گل انداخت و در جواب پدر گفت :
    می تونم به جنگ دزدان دریایی هم برم؟
    کاپیتان قهقه ای سر داد و گفت :
    و حتما پسر کوچولو ی شجاع من می خواد صاحب گنج هم بشه!
    خودش را در اغوش پدر انداخت و گفت :
    پدر ! راسته که دزدای دریایی ادم خوار هستن؟
    کاپیتان گونه ی پسرش را بوسید و گفت :
    بهتره به فرماندهی طوفان فکر کنی نه دزدای دریایی.
    کیان با سرو صدایی که از بیرون ویلا می شنید از دنیای شیرین گذشته به زمان کنون قدرنهاد.لبخند تلخی برگوشه ی لبش داشت.با خود گفت : « زهی خیال باطل ! چه ارزو های بر باد رفته ای!کو کشتی طوفان که من فرماندهی اون رو بکنم ! کجایی کاپیتان شهران ادریان؟»
    دکمه های پیراهنش را بست و از اتاق خارج شد.نگاهش را به اطراف چرخاند خبری از عمه اش شهره نبود.حدش زد که در اتاقش مشغول استراحت است.به طبقه دوم ویلا رفت و مستقیم خودش را به بالکن رساند.بالکن ویلا مشرف بود بر اطراف .با دیدن سیلوانا خودش را کنار کشید که دیده نشود.سیلوانا شا د و پر انرژِ به سوی اتومبیل می رفت و قبل از سوار شدن به طرف برادرش چرخید .کیا ن نمی توانست از ان فاصله ی دور صحبت هایی که بین و او و سروش رد و بدل می شد متوجه شود فقط تشخیص می داد که سروش سر به سر خواهرش می گذارد.سیلوانا هنگامی که می خواست سوار اتومبیل شود ادامس دهانش را باد کرد و ترکاند و با خنده همراه تارا سوار اتومبیل شدند.
    کیان ان قدر ایستاد تا اتومبیل از دیدش خارج شد.ان گاه دوباره به اتاق برگشت.انگار که فیلم به عقب برگشته بود و با حرکت اهسته برایش تکرار می شد ؛ سیلوانا شاد و پر انرژِی به سوی اتو مبیل می رفت و قبل از سوار شدن به سوی سروش چرخید و ادامس دهانش را باد کرد و جلو صورت سروش ترکاند و با خنده همراه تارا سوار اتومبیل شدند.
    با انگشت های کشیده و مردانه اش چنگی در موهایش انداخت و با خود گفت : « چه دختر اتیش پاره ای ! یه دنیا شور و اشتیاقه خوش به حال سروش که همچین خواهری دارد ! »



    *****


    شهره رو به روی تلویزیون نشسته بود.یک دستش مجله بود و دست دیگر توی موهای کوتاه مش شده اش.کیان کنارش نشست و چند دقیقه ای نگاهش را به تلویزیون دوخت گفت :
    -اگر تصمیم دارین بریم خرید بهتره راه بیفتیم که برگشت به شب برنخوریم.
    مجله را روی میز گذاشت و عینک طبی را از روی چشم برداشت و گفت :
    - من خیلی وقته اماده رفتنم منتظر بودم تو بیدار بشی.
    می خواست بگوید که خواب نبوده اما پشیمان شد نمی خواست او را نگران کند.از جایش برخواست و کمر شلوارش را مرت کرد و گفت :
    -پس من برم ماشین رو روشن کنم تا شما بیاین.
    -اون زنبیل روی جا کفشی رو هم با خودت ببر برای خرید به کارمون می یاد.زنبیل را برداشت و از در خارج شد ؛اتومبیل را از پارکینگ ویلا خارج نمود و منتظر امدن شهره شد.می دانست که باید مثل همیشه ده دقیقه ای منتظر بماند تا او بیاید و هر بار که منتظر او می ماند با خود فکر می کرد ایا خانوم های دیگر هم هنگام بیرون رفتن لین قدر طولش می دهند.با دیدن شیشه ی کثیف اتومبیل لنگ به دست پیاده شد و با مایع شیشه پاک کن مشغول تمیز کردن شیشه شد.حس کرد که زیر نظر است.رویش را بر گرداند و اطراف را کاوید اما کسی در ان حوالی نبود.دوباره به ادامه کارش پرداخت.شیشع را که تمیز کرد از اتومبیل کمی فاصله گرفت و این بار نگاهش را به پنجره های ویلای همسایه دوخت با دیدن سیلوانا سرش را به نشانه ی اشنایی و سلام پایین اورد ؛ او هم به همان ارامی با سر جواب داد.با امدن شهره فورا نگاهش را دزدید و سوار اتومبیل شد.
    با رد شدن اتومبیل سیلوانا از جلوی پنجره کنار امد.حس عجیبی نسبت به کیان پیدا کرده بود.چهره ی ارام و مودب او برایش با مرد های دیگر خیلی فرق داشت.از پنجره که فاصله گرفته بود به سوی کشو کمد رفت ان را بیرون کشید و قیچی را از داخل کشو برداشت و به اتاق دیگر رفت.
    تارا با صدای در اتاق نگاهش کرد و گفت :
    -حالا خوبه از تو یه قیچی خواستیم!
    او قیچی را روی میز گذاشت و گفت :
    -کم مثل پیرزنا غر بزن اینم قیچی ( روی صندلی نشست ) می دونی کی رو دیدم؟
    -خواجه حافظ شیرازی؟
    -اون که شیرازه ! کیان رو دیدم.
    تارا قیچی را برداشت و با ان روبان را به دو نیم تقسیم کرد و گفت :
    -پس بگو چرا دیر اومدی؟
    -به دست تارا نگاه کرد که با مهارت روبان را گره می زد و به شکل پاپیون در می آورد گفت :
    -این پسره یه جوریه!
    تارا با لبخند مرموزی نگاهش کرد وگفت :
    -چه جوریه خانوم؟
    بی تفاوت شانه هایش را بالا انداخت و گفت :
    -یه جور خاصیه اصلا انگار توی این دنیا نیست.
    تارا روبان بعدی را هم دور سبزه پیچید و با مهارت با نوک قیچی ادامه ی روبان را کشید روبان با حالت زیبایی فر می خورد جواب داد :
    -چه عجب بلاخره یکی پیدا شد چشم تو رو بگیره!
    -اون با اون قیافه ی چلغوزش چشم منو بگیره ؟ چه حرفا می زنی!
    تارا با قیچی سر سبزه را قیچی کرد به طوری که یک دست کامل شده ، گفت :
    بهتره این یکی رو ول کنی.به قول خودت بزار توی همون دنیای خودش بمونه.
    اضافه های سبزه را از روی میز جمع کرد جلو بینی اش را گرفت بو کشید و گفت :
    -می خوام به سروش بگم که دوستش این جاست.
    تارا باقی مانده روبان را دور تنگ پیچید و گفت :
    -سروش نمی گه تو از کجا کیان رو می شناسی؟
    خرده های سبزه رو که توی دستش بود فوت کرد روی میز و گفت :
    -راست می گی دیگه به این فکر نکرده بودم.
    -تو کدوم دفعه فکر کرده جرف زدی . بعضی وقتا فکر می کنم مغز تو به اندازه یه فندوقه!
    -و حتما مغز تو به اندازه ی یه توپ فوتباله!
    در باز شد و سروش وارد اتاق شد.سیلوانا به طرف در چرخید و گفت :
    -معمولا ادم وقتی دری رو باز می کنه اول در می زنه.
    سروش به ان ها نزدیک شد و گفت :
    -اون مال موقعی شت که وارد اتاق کسه دیگه ای بشی.انگار فراموش کردی من اینجا می خوابم و فعلا این اتاق به من تعلق داره.در ضمن من باید شاکی باشم که شما بدون اجازه وارد این جا شدین.
    تارا با اشاره به وسایل هفت سین گفت :
    -تقصیر اینا بود که این جا جا گرفته بودن.
    او با دقت به تزیینات هفت سین نگاه کرد و گفت:
    -چه قدر زیبا شده چشم نخورین یه چیزایی حالیتونه.
    سیلوانا پاپیونی را که با روبان درست کرده بود رو جاشمعی چسباند و گفت :
    -انگار خیلی ما رو دست کم گرفتی؟
    -دست کم نگرفتم ولی فکر نمی کردم این جور کارا هم بلد بلدین.
    تارا به او نگاه کرد که شق و رق ایستاده بود لبخندی بر لب اورد و گفت :
    -حالا چرا سر پا ایستادین ؟
    به طرف کمد لباس رفت و جواب داد :
    -اگر خانوم ها چند لحظه برین بیرون ممنون می شم.
    سیلوانا پرسید :
    -چرا باید یه لحظه بریم بیرون ؟
    -فضول خانوم ! باید همه چی رو بگم ؟ می خوام شلوار عوض کنم برم دیدن دوستم.
    سیلوانا نگاهش را به تارا دوخت و بازم از سروش پرسید :
    -می خوای بری تهران ؟
    -نه ! همسایه ی بغلی.تلفنی حالش رو پرسیدم که فهمیدم اونم اومده این جا.همین ویلای کناری هستن.حالا اگر فضولیت فرو کش کرده یه لحظه برو بیرون من لباسامو عوض کنم.
    کیان با اصرارزیاد سروش قبول کرد کهشام مهمان ان ها باشد.ابتدا نمی خواست عمه اش راتنها بگذارد اما وقتی او هم اصرار کردپذیرفت.شلوار جین ابی روشن با تی شرت راه راه ابی و سفید سه دکمه ای به تن کرد و موهایش را با حوصله سشوار کشید ؛ شهره با ذوق تمام کار های او رازیر نظر داشت گفت :
    - خیلی ژل به موهات نزن.
    در قوطی ژل را بست وجواب داد :
    - چشم !
    شهره از جایش بلند شد و به صرف اشپزخانه رفت و گفت :
    - چشمات بی بلا در ضمن یادت نره که نباید دست خالی بری.
    هنوز داشت با موهایش ور می رفت گفت :
    -توی این برو بیابون مگه چیزی هم پیدامی شه.اگه بخوام برم کرج و برگردم خیلی دیر می شه.با یه عذر خواهی قال قضیه رو می کنم.
    شهره در یکی از کابینت ها رو باز کرد یک جعبه شکولات باز نشده بیرون اوردبه اونشان داد و گفت :
    -فکر کنم با این بشه رفت.هر چند خیلی به چشم نمیاد اما از هیچی بهتره.او به جعبه ی شیک شکلات نگاه کرد لبخندی بر لب اورد و گفت :
    - بهتر از این نمی شه! کاش می شد شما هم می اومدین.
    نه ! پسرم.تنها بری بهتره ؛ من هیچ اشنایی با او ندارم.مطمئن باش با بودن من خونواده ی سروش معذب می شن….برو دیگه خوب نیست بیشتر از این دیر کنی.

    *****

    تارا استین مانتو سیلوانا را کشید و گفت :
    - هوا داره تاریک می شه بیا برگردیم.
    سیلوانا بدون توجه به او خطاب به پسر بچه ی هفت ساله ای که رو به رویش ایستاده بود گفت:
    -اخرش چند می دی؟
    پسر بچه با پشت دست دماغش را بالا کشید و گفت :
    - هزار تومن خیرش رو ببینی.

    تارا استین مانتو سیلوانا را کشید و گفت :
    - هوا داره تاریک می شه بیا برگردیم.
    سیلوانا بدون توجه به او خطاب به پسر بچه ی هفت ساله ای که رو به رویش ایستاده بود گفت:
    -اخرش چند می دی؟
    پسر بچه با پشت دست دماغش را بالا کشید و گفت :
    - هزار تومن خیرش رو ببینی.
    سیلوانا از زبلی او خنده اش گرفت و گفت :
    -بچه ی کجایی این قدر شجاعی؟
    پسره دوباره دماغش را پاک کرد سیلوانا صورتش را با غیظ جمع کرد و گفت :
    -اه ! حالمو به هم زدی.کم بکش بالا بچه.پونصد تومن بیشتر نمی دم.
    پسرک سوسک پلاستیکی را توی جیب خود گذاشت وگفت :
    -خیلی کمه !
    تارا نگاهی به لباس های کهنه ی پسرک انداخت و گفت :
    -سیلوانا اگه می خواهیش همون هزار تومن رو بده گناه داره.
    -تو چی میگی دایه ی دلسوز تر از مادر!مطمئن باش اینو صد تومن دویست تومن خریده.
    پسرک دوباره دماغش را بالا کشید و گفت :
    -به جون ننه ام هزار و پونصد تومن خریدم.
    سیلوانا هزار تومن از کیفش بیرون اورد و به او داد و گفت :
    کم دروغ بگو بچه خوب نیست ادم جون ننه اش رو الکی قسم بخوره.
    پسرک پول را از دست سیلوانا قاپید سوسک پلاستیکی را به او داد و بدو از ان ها دور شد.
    تارا دور شدن پسرک را نگاه کرد و گفت :
    -می گم یه تخته ات کمه می گی نه .اخه دیوونه تو این سوسک پلاستیکی رو می خوای چیکار؟
    سیلوانا سوسک پلاستیکی را در دستش جا به جا کرد و لبخند مرموزی بر لب اورد و گفت :
    -بعدا می فهمی چه قدر طبیعی درست شده.وقتی انداخت جلوی پام فکر کردم سوسک واقعیه.می خوام امشب این جانب « ژیگول خان پاستوریزه » رو کمی سر کار بذارم.
    به نزدیک ویلا رسیده بودند تارا گفت :
    -خدا خفت نکنه باز چه نقشه ای تو سرت داری؟
    با رو به رو شدن با سپند او جوابی نداد.سپند زیپ کاپشنش را بالا کشید و گفت :
    -چه عجب بلاخره برگشتین!
    سیلوانا به تارا اشاره کرد و گفت :
    -همش تقصیر این تارا ست.هر چی می گم کم بازی کن بیا برگردیم مگه به خرجش می ره.
    تارا چشم های متعجبش را به سیلوانا دوخت.سپند با خنده گفت :
    -دیواری کوتاه تر از دیوار تارا گیر نیاوردی که دروغ بگی؟ برین تو دیر کردین مامان نگران شما شده بود.
    با سر وصدای سیلوانا همه ی نگاه ها به در سالن دوخته شد.الهه به انها نگاه کرد و گفت :
    -چه عجب زلزله خانوم ! تشریف اوردی.
    سیلوانا کیفش را پرت کرد روی مبل.در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد در جواب گفت :
    -وای مامان ! نمی دونی چقدر خوش گذشت.این قدر پیاده روی کردیم و دویدیم دارم غش می کنم.
    اقای شادمان به صورت گل انداخته ی او با حظ نگاه کرد و گفت :
    -دارم می بینم.
    مانتویش را هم پرت کرد روی مبل دیگر و گفت :
    -دارم از گرسنگی میمیرم.
    سروش گفت :
    -شلخته خانوم ! لطف کن لباساتو جمع کن.
    سیل.وانا بدون توجه به گفته های سروش به سوی مادربزرگ و پدربزرگش رفت صورت هر دو را بوسید و از جاظرفی روی میز یک سیب درشت برداشت گاز بزرگی به ان زد و با همان حرارت شروع به تعریف کردن کرد.تارا هم با خنده گفت :
    -اگه گذاشته بودمش حالا حالا ها برنمی گشت.فقط مونده بود با پسرا تیله بازی کنه.
    سیلوانا به طرف دیگر سیب گاز زد و گفت :
    -مامان ! نمی دونی چه تیله های خوشگلی داشتن.
    مادربزرگش اکرم خانم مادر اقای ارمان در حالی که پاهایش را مالش می داد گفت :
    -بزرگ شدی دیگه دختر این حرفا چیه ! به جای اینکه اشپزی و خونه داری یاد بگیری هنوز به فکر تیله ای !
    یک بار دیگه مادربزرگش را بوسید و گفت :
    -الهی من فدای شما بشم برای اون کارهایی که شما می گین هنوز وقت هست.
    جیران با سینی چای به جمع ان ها پیوست و گفت :
    -چیه باز تو و تارا سالن رو گذاشتین روی سرتون.
    سروش به هواخواهی از تارا گفت :
    -تارا بی تقصیره همش تقصیر این زلزله خانومه.
    سیلوانا زبانش را برای او در اورد و رو به مادربزرگش گفت :
    -مامانی شام چی داریم ؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    الهه به جای او جواب داد :
    -به جای اینکه هی به فکر شکمت باشی با تارا برین لباساتون رو عوض کنید الانه که مهمونا از راه برسن.
    هر دو به هم نگاه کردند و گفتند:
    -مهمونا ؟!
    -اره ! خاله اینا دارن میان.البته شهرام و ستایش هم با اونا هستن.ظاهرا شهرام تونسته مرخصی بگیره.
    سیلوانا گفت :
    -می دونستم اونام میان شهرام همیشه تا جواب قطعی نگیره صداشو در نمیاره حالا چه طور خاله یهو تصمیم گرفته بیاد این جا ؟! اخه قرار بود برن شمال.
    اکرم خانم گفت :
    -به جای اینکه زل بزنید به من با هم برین لباساتون رو عوض کنین.
    با هم وارد اتاق شدند.تارا مانتویش را به رخت اویز اویزان کرد و گفت :
    -از امشب شمیم هم به جمع ما اضافه میشه.
    -تعجب من اینه که خاله چطور راضی شده بیاد.
    -کجای این تعجب داره ؟
    -اخه خاله همیشه چسبیده به خونواده ی شوهرش.
    -حالا یه بار اومده این طرفی تو حرفی داری؟
    -نه ! خیلی هم خوشحالم.این روز ها هر چه شلوغ تر باشه بیشتر خوش می گذره , هر چند از شمیم خیلی خوشم نمیاد خیلی لوسه.
    -خوب نیست ادم پشت سر کسی این طور حرف بزنه.
    -باشه مادربزرگ...موندم چی بپوشم اگه فقط خاله اینا بودن مهم نبود.اما با وجود کیان دیگه نمی شه ساده بپوشم.
    -خوب راه راه بپوش!
    -بی نمک لوس ! می خوام بلوز و دامن بپوشم.
    -وحتما می خوای دامن مدل ماهی تو بپوشی؟
    -بله ! دامن سبز تیره براق با بلوز استین کوتاه سفیدم که یقه اش ابشاریه.
    تارا یک لنگه ابرویش را بالا داد و گفت :
    -پس می خوای تیپ بزنی این جور که معلومه می خوای دل این کیان بیچاره رو بلرزونی.البته چشمم اب نمی خوره این یکی به دام تو بیفته قیافه اش بدجوری مثبت می زنه.تازه با اومدن شمیم یه دفعه دیدی ورق برگشت و از اون خوشش اومد.
    -نه بابا ! شمیم خراب سروشه می میره برای یک نگاه سروش.
    تارا حس کرد اب یخ روی سرش ریختند.بلافاصله به بهانه ی لباس در اوردن سرش را توی کمد فرو برد که او متوجه تغییر قیافه اش نشود.از داخل کمد گفت :
    -سروش چی اونم دوستش داره ؟!
    -نه بابا !برعکس سروش هیچ علاقه ای به اون نداره.همیشه پشت سرش می گه « دماغ کلنگی ریقو دراز بد قواره »
    سرش را از داخل کمد بیرون اورد.به زور جلو خنده اش را گرفت گفت :
    -بیچاره شمیم ! خودشم می دونه علا قه اش یک طرفه ست ؟
    به سختی دامنش را بالا کشید و جواب داد :
    -اره می دونه ! ولی این قدر پررو تشریف داره که نگو.بیا این زیپ دامن رو برام بکش بالا.
    لباس هایش را که پوشید تارا از او فاصله گرفت.سرتاپایش را نگاه کرد دامن از کمر تا زانو تنگ و چسبان و بعد به طرز زیبایی گشاد شده بود گفت :
    -نمی ری تو ! چه قدر بهت میاد شدی مثل ماهی.فقط موهات نیاز به سشوار داره.
    سیلوانا یک جفت صندل سفید که روی ان مهره های سبز رنگ داشت پوشید که به قول خودش با بلوزش ست شود.بعد رو به تارا کرد و گفت :
    -از حالا گفته باشم امشب زیادی شیک نمی پوشی.نمی خوام چشمش تو رو بگیره.هر چند تو دیوونه گونی هم بپوشی خوشگل تر از من به پشم می یای.خیالم راحته که تو عزضه تور کردن نداری.
    تارا در دل با خود گفت « من عشق خودمو دارم.» در جواب گفت :
    -نگران نباشم مثل ملکه ها لباس بپوشم با این عشوه هایی که تو می ریزی فقط مجذوب خودت می شه.فقط جون من اون سوسک پلاستیکی رو فاکتور بگیر.
    او یک رشته مروارید درشت به گردنش انداخت که با یقه باز بلوزش جلوه زیبایی داشت.لبخند نمکی زدو باشیطنت گفت :
    -شرمنده یک ساعت سر لین سوسک با اون پسره چونه زدم حالا از خیرش بگذرم ؟ محاله !
    -می ترسم سروش عصبی بشه بعدا دعوات کنه.
    -نگران سروش نباش اون به کارای من عادت داره.
    -حداقل بگو می خوای چیکار کنی.
    -مزه اش به اونه که ندونی ؛ بریم بیرون انگار زنگ زدن.
    -ای وای ! من هنوز حاضر نشدم . تو برو من میام.
    سیلوانا از اتاق که خارج شد سروش به همراه کیان واترد سالن سدند.سروش با اشاره به او گفت :
    -به زلزله ده ریشتری خونه ی ما اشنا شو خواهرم سیلوانا.
    کیان با دیدن او در ان لباس شیک و ارایش ملایم شگفت زده شد زیرا که همیشه او را در حین ارتکاب جرم با چهره ی مضطرب دیده بود.از طرز معرفی سروش لبخندی بر لب اورد سرش را پایین انداخت و خیلی مودب جواب داد :
    -از اشنایی با شما بسیار خرسندم.
    سروش دست او را کشید و به سوی پدربزرگ و مادربزرگش برد.تشریفات معارفه که به پایان رسید سروش گفت :
    -خاله اینا هنوز نیومدن؟
    سیلوانا جواب داد :
    - نه! شاید تو ترافیک تهران-کرج موندن.
    سروش دست او را کشید و به سوی پدربزرگ و مادربزرگش برد.تشریفات معارفه که به پایان رسید سروش گفت :
    -خاله اینا هنوز نیومدن؟
    سیلوانا جواب داد :
    -نه! شاید تو ترافیک تهران-کرج موندن.
    الهه گفت :
    -نمی دونم چرا دیر کردن!
    اقای شادمان روزنامه ی دستش را روی میز گذاشت و گفت :
    -به گفته ی سیلوانا جان حتما توی ترافیک موندن.
    الهه به سیلوانا اشاره کرد سینی چای را بگرداند.او از خداخواسته به سرعت کام هایش افزود.
    الهه ارام گفت :
    -وقتی سروش داشت تو رو معرفی می کرد خندم گرفته بود می خواستم بگم قبلا با هم اشنا شدن و مزه ی زلزله شو چشیده.فقط دعا کن موضوع تصادف لو نره.
    -ا.مامان.......
    با اشاره به سینی گفت :
    -خودتو لوس نکن.حواست به سینی باشه چپه اش نکنی.
    -چشم قربان ! این قدر هم دست و پا چلفتی نیستم.
    -این یکی رو دیگه مطمئن نیستم.برو دیگه کم حرف بزن.
    سینی چای را اول به پدربزرگش تعارف کرد.سروش سعی داشت با موبایل شهرام ارتباط برقرار کند که دلیل تاخیر ان ها را بداند.همین که او نزدیک ان ها شد چای تعارف کند سروش سینی را خودش گرفت و به کیان تعارف کرد.او حسابی حرصش گرفت.کنار مادربزرگش نشست.کیان درست مقابل او قرار داشت اما کوچک ترین نگاهی هم به سمت او نمی کرد.تارا نیز از اتاق خارج شد و بعد از احوال پرسی کنار او نشست و اهسته گفت :
    -موقع احوال پرسی یاد دو روز پیش افتادم.از خجالت مردم و زنده شدم.
    سیلوانا دستش را جلو دهانش گرفت و به همان اهستگی گفت :
    زنده نمی شدی بهتر بود.خل چل ! انگار قتل کردیم.بالا رفتن از دیوار مردم که دیگه جرم نداره.
    خود سیلوانا هم خنده اش گرفت و دوباره ادامه داد :
    -در ایم مورد حق با توئه یه کمی شیطونی کردم.
    تارا زیر چشمی نگاهی کوتاه به سروش انداخت که گرم صحبت با کیان بود.گفت :
    -چه عجب یه بار حق رو به من دادی!
    صدای قیژ در فلزی ویلا به گوش رسید و متعاقب ان صدای ترمز اتومبیل شهرام و خاله عهدیه به گوش رسید.به دقیقه نکشید که در سالن باز شد و سانیار و سارینا با سر و صدا وارد شدند.همهمه ای به پا شد.خاله عهدیه با هیکل چاق و قد کوتاهش هن و هن کنان و چمدان به دست وارد شد پشت سرش شمیم و پدرش ستایش و بعد ستایش و شهرام به همراه سپند وارد شدند.
    کیان با امدن مهمان ها معذب شد و میان این خانواده احساس کرد وصله ی ناجوری است.ارام به سروش گفت :
    -اگه اجازه بدی من زحمتم رو کم می کنم.
    سروش متعجب نگاهش کرد و گفت :
    -بری؟! مگه تو شام دعوت نیستی!
    -اگه اجازه بدی یه شب دیگه مزاحم می شم.
    سروش دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت :
    -این چه حرفیه مرد ! می دونی که مراحمی در ضمن امشب باهات کار دارم.حیف نیست توی این جمع شلوغ نباشی و ساز نزنی.من کلی تعریف تو رو پیش پدربزرگ و مادربزرگم کردم اون وقت می خوای در بری.
    سارینا و سانیار که روی پاهای سروش بودند پایین پریدند و زل زدند به کیان و با هم گفتند :
    -عمو! بمونید خواهش می کنیم.
    سروش موهای سارینا را نوازش کرد و گفت :
    - لااقل دل اینا رو نشکون.
    سروش موهای سارینا را نوازش کرد و گفت :
    -حداقل دل اینا رو نشکن.مطمئن باش بهت بد نمی گذره.می خوای برم دنبال عمه ات اونم بیارم تنها نباشه؟
    -نه ! اون حالا خوابیده.
    سپند و شهرام هم کنار ان ها نشستند.سپند رو به کیان گفت :
    -اقا به جمع شلوغ و پر سر و صدای ما خیلی خیلی خوش اومدی.
    کیان سرش را پایین انداخت و گفت :
    -باعث افتخار منه که در جمع شما باشم.
    سروش نگاهش کرد و گفت :
    -ای کلک ! بذار اضافه کنم داشتی در می رفتی که به زور نگهت داشتم.
    شهرام خندید و گفت:
    -حق داره . ببین سارینا و سانیار وروجک چه سر و صدایی راه انداختن.
    کیان با محبت نگاهش را به بچه ها دوخت و گفت :
    -بچه ها شیرینی هستن خدا حفظشون کنه.
    در گوشه ی دیگر سالن خانم ها ولوله ای به پا کرده بودند.خاله عهدیه توی مبل فرو رفته بود و مدام از خنده ریسه می رفت.صدای غش غش خنده اش سالن را پر کرده بود.تارا کنار شمیم نشسته بود و به نیم رخ او زل زده بود.ناخوداگاه چشم هایش روی بینی او متمرکز شد و یاد حرف های سیلوانا افتاد که سروش گفته بود دماغش مثل کلنگ است لبش را گزید که نخندد.مسیر نگاهش را تغییر داد و به سیلوانا خیره شد که دستش را به مهره های گردنبندش گرفته بود و نگاهش به گوشه ی سالن بود.رد نگاهش را دنبال کرد و دید نگاهش روی کیان ثابت مانده.با ارنجش ضربه ای به پهلوی او زد و گفت :
    -کشتی خودتو کم نگاش کن.
    چرخید به طرف تارا و گفت :
    -بره گمشه مثل هالو می مونه.این دیگه کیه!مثل دخترای خجالتی فقط فرش رو نگاه می کنه. اگه غلط نکنم الان می دونه این فرش ها چند تا گل دارن.
    تارا کمی خودش را عقب کشید شمیم صدایش را نشنود گفت :
    -نکنه انتظار داری توی این یه لشکر ادم فقط زل بزنه به تو.اول نفر داداشات حلقه اویزش می کنن حالا دیگه بقیه بمانن.
    سر سفره شام سیلوانا ظرف سالاد را جلوی دست خود گذاشت و گفت :
    -من برای همه سالاد می کشم تارا تو ظرفهای سالاد رو بذار جلو دستم شمیم تو هم هر کدوم رو که من می کشم بذار جلو دستشون.
    هنگامی که می خواست یرای کیان سالاد بکشد سوسک پلاستیکی را توی ظرف انداخت و رویش را با سالاد پر کرد.تارا رنگش پرید و گفت :
    -سیلوانا خواخش می کنم این کا رو نکن!
    -تو چرا می ترسی؟
    ظرف سالاد رو به شمیم داد و گفت :
    -این مال دوست سروشه بده به خودش.
    نگاه تارا به شمیم بود که ظرف سالاد رو جلوی دست کیان گذاشت.سیلوانا هم طوری سر سفره قرار گرفت که کیان را به خوبی میدید.همان طور که به او خیره شده بود برای لحظه ای کوتاه نگاه کیان هم به او افتاد البته فقط چند ثانیه.
    اضطراب تارا کم کم به سیلوانا هم انتقال پیدا کرد.هر دو چشم به دست کیان داشتند که ظرف سالاد رو به دست گرفت و با طمانیمه شروع به خوردن کرد .قاشق اول ، قاشق دوم و بعد مکث طولانی رنگ از رخسار تارا پرید و لی سیلوانا خونسرد لب هایش را می گزید که خنده اش را کنترل کند.
    کیان از دیدن سوسک درون ظرف سالادش حسابی جا خورد.ظرفش را تا انجایی که می توانست بالا گرفت که دیگران متوجه نشوند.می دانست که سالاد را سیلوانا خالی کرده.نگاهی گذرا به او انداخت متوجه شد که او سعی دارد خنده اش را کنترل کند فهمید که عمدا این اتفاق افتاده شک کرد که سوسک واقعی باشد در حالی که چندشش می شد با پشت قاشق فشاری به سوسک اورد و متوجه شد پلاستیکی است.با خود گفت « عجب شیطونیه ! » یک برگ دستمال کاغذی برداشت و هنگامی که مطمئن شد غیر از سیلوانا کسی به او نگاه نمی کند سوسک تقلبی را درون دستمال کاغذی انداخت و داخل جیب پیراهنش گذاشت.هنگام جمع کردن سفره تارا اهسته کنار گوش او گفت :
    -شانس اوردی طرف رعایت کرد.پاک ابروی خودتو پیش اون بردی.اول زدی ماشینشو داغون کردی بعد از روی دیوار خونشون رفتی بالا حالا هم که این طوری سوسک انداختی تو غذاش !
    او بشقاب ها را روی هم چید و گفت :
    -اون جوری که می خواستم نشد طرف زیلدی شجاعه.
    تارا لیوان ها را روی سینی چید و گفت :
    -انتظار داشتی مثل دخترا جیغ بکشه.
    شمیم با دستمال سفره به ان ها پیوست و گفت :
    -چیه هی با هم پچ پچ می کنین ! بگین ما هم بخندیم.
    تارا از وقتی شنیده بود او دل در گرو سروش دارد دل خوشی از او نداشت.سینی را بلند کرد و گفت :
    -خنده دار نبود خیلی هم غصه دار بود.
    سیلوانا خندید و گفت :
    -می ترسم بگم اشکت در بیاد.
    شمیم مشغول پاک کردن سفره شد و گفت :
    -اگه این طوریه پس نگو چون حال گریه کردن ندارم.
    به یک ساعت کشیده نشد که ظرف ها شسته شد و خشک کردن توی کابینت ها جا گرفت و خانم ها از اشپزخانه به جمع توی سالن پیوستند.به اصرار سروش کیان ویولونش را از داخل جعبه ی زیبایش بیرون اورد.ان قدر با مهارت ارشه را به سیم های ویولون می کشید که حتی سارینا و سانیار کوچولو هم ساکت شده و با حیرت به دست کیان چشم دوختند.کم کم صدای بم و دلنشین او همراه صدای ساز بلند شد.او به جز سازش به کسی نگاه نمی کرد انگار که فقط خودش بود و نوای ویولونش از سکوت سنگینی که بر سالن حاکم بود مطمئن شد که با صدای خود و سازش همه را تحت تاثیر قرار داده.
    به محض تمام شدن متعاقب ان صدای دست زدن در سالن پیچید و در خواست مجدد.دقیقا تا اخر شب ساز و اواز ادامه داشت.عقربه های ساعت که دوازده را نشان داد او ساز را درون جعبه گذاشت و عازم رفتن شد.
    سروش سپند و شهرام او را تادم در ویلای خودشان همراهی کردند.او از ان ها که فاصله گرفت بی صدا وارد ویلا شد که عمه اش را بیدار نکند.دلش می خواست کمی در هوای ازاد قدمی بزند.به طرف لانه خرگوش ها رفت.خرگوش ها ارام در لونه ی خود خوابیده بودند.به ارامی از لانه فاصله گرفت که ارامش ان ها به هم نزند.به دیوار تکیه داد و به اسمان نیمه ابری چشم دوخت یک ابر بزرگ و سیاه وسط اسمان بود.گوشه ی چند ستاره ی زیبا از لای ابر ها نمایان بود ان قدر شفاف و براق بودند که او ناخوداگاه لبخندی بر لب راند.با وزیدن بادی که شروع شد احساس سرما کرد و به طرف عمارت برگشت.از چراغ های عمارت که همگی خاموش بودند مطمئن شد که عمه اش خواب است.بی صدا در را بست و پاورچین پاورچین وارد اتاقش شد.لباس های راحتی خود را بر تن کرد و روی تخت دراز کشید اما اصلا خوابش نمی امد.تمکام ذهنش دور و بر خانواده سروش می چرخید.خانواده سروش یک خانواده اد و شلوغ و پر سر و صدا بودند درست بر عکس او.شب خوش و پر خاطره ای را با ان ها گذرانده بود.چهره ی پر از شیطنت سیلوانا جلو نظرش ظاهر شد.سوسک پلاستیکی را از جیب پیراهنش بیرون اورد.با نور کم اباژور خیلی معلوم نبود.برق اتاق را روشن کرد و با دقت بیشتری ان را نگاه کرد.ان قدر طبیعغی درست شده بود که مشکل می شد باور کرد پلاستیکی است.لحظه ی ورودش به منزل ان ها را پیش رو اورد.او در ان لباس های تنگ و زیبا خیلی خواستنی شده بود مخصوصا وقتی با ان صندل های پاشنه دارش÷ با ناز و کرشمه راه می رفت.
    سوسک بدلی را جلو ایینه چسباند دوباره چراغ را خاموش کرد و روی تخت خوابش برگشت و تا زمانی که به خوا رفت چهره ی سیلوانا جلو چشم هایش بود.
    سیلوانا برعکس شب های پیش پر حرفی نکرد.پشتش را به شمیم و تارا کرد و گفت :
    -ببخشید بچه ها من خیلی خوابم میاد شب خوش !
    اما خوابش نمی امد یه جورایی بی قرار بود.صدای زیبای کیان و صدای سازش هنوز توی گوشش بود و ان چشم های درشت سیاه که پر از راز و رمز به نظر می امد یک ان از خاطرش محو نمی شد.هرگز تصور نمی کرد که او صدایش به این قشنگی باشد و با این مهارت ساز بزند.در این دو سه روز که او را هر روز می دید حس می کرد به او وابسته شده هر بار که بیرون می رفت دلش می خواست او را ببیند ومدام از پنجره اتاقش کشیک او را می کشید که کی از ویلا خارج می شود.به این فکر کرد که او با دیدن سوسک بدلی در موردش چه فکر کرده.با صدای شمیم از فکر و خیال بیرون امد.شمیم با حرارت از عشق سروش می گفت و تارا با حوصله به حرف رقیبش گوش می کرد در اخر حرفایش به او گفت :
    -سروش چی ؟ اونم تو رو دوست داره ؟
    -اره ؟
    تارا حس کرد با شنیدن این کلمه اب یخ روی سرش ریختند ارام با لرزشی در صدا گفت :
    -از کجا مطمئنی؟
    -از نگاه کردنش . سر سفره شام به من گفت که چه قدر خوشگل شدم.
    سیلوانا به طرف ان ها چرخید روی دستش تکیه داد وگفت :
    -شمیم ! نمی خوام ناراحتت کنم اکا دوست ندارم الکی خودت رو امیدوار کنی.بهتره بدونی که سروش اصلا تو رو دوست نداره.بعدش هم کم دروغ تو دهن اون بذار ؛ سروشی که من میشناسم اهل این حرفا نیست که به تو بگه چه قدر خوشگل شدی!
    شمیم همیشه از رک بودن سیلوانا ناراحت می شد.سعی کرد عصبی نشود اما نتوانست گفت :
    -یعنی تو میگی من الکی میگم؟!
    صد در صد !
    تارا از ترس این که در گیری به وجود بیاد گفت :
    -سیلوانا خانوم ! این قدر در مورد داداشت مطمئن نباش .اون که نمیاد به تو بگه من کی رو دوست دارم.
    سیلوانا موهای جلوی پیشانیش را کنار زد و با حرارت بیشتری گفت :
    -درسته ولی این رو هم مطمئنم که هیچ علاقه ای قلبی به شمیم نداره.من اگه رک حرف می زنم برای اینه که شمیم سعی کنه اون رو فراموش کنه الکی دل خودش رو به اون خوش نکنه.
    شمیم به حالت قهر پشت به ان ها کرد و گفت :
    -من خودم عقلم میرسه چی کار کنم.لازم نیست تو برام تصمیم بگیری.
    سیلوانا او را به سمت خود چرخاند و گفت :
    -باز بهت بر خورد ؟! اخه الاغ جان ! من چون دوست دارم واقیعت رو بهت گفتم حالا نمی خوای باور کنی برو به جهنم.
    شمیم دیگر کوتاه امد و هیچ جوابی به او نداد.او هم پتو را روی سرش کشید و پشت به ان ها کرد.تارا غصه دار نگاهش را به سقف دوخت.دلش نمی خواست هیچ کس به غیر از خودش به سروش فکر کند.سروش فقط عشق او بود و بس.تا وقتی برای خواب به اتاق امدند تمام حواسش به سروش بود خیلی سعی کرد از او اتو بگیرد که دلیل بر دوست داشتن شمیم باشد اما چیز مشکوکی ندید و تمام نگاه های سروش خیلی معمولی و برخورد هایش عادی در حد فامیلی بود و به قول سیلوانا اصلا شمیم را تحویل نتمی گرفت چه برسد به این که محبتی به او داشته باشد.
    ایینه ی دل خود را برمی دارم و به ایوان می روم.ابر های پراکنده ی بهاری چون پرنیان هایی پاره پاره در حال گذرند گاه رگباری تند و کوتاه می زند گاه افتاب می تابد گاه پرنیان ابری از روی افتاب می گذرد و لحظه ای سایه ای دلنواز دستی بر سر باغ می کشد.
    و دل من این روز ها چه اش شده ؟ درست به مانند همان ابر های پراکنده ی بهاری....
    کیان خودکار را لای دفترش گذاشت و به پشتی تکیه داد.افتاب بهاری از پشت شیشه ی پنجره مستقیم به صورتش می تاپید و گرمای دلچسب بهاری را با لذت زیر دهانش مزه مزه می کرد.لحظات برایش شیرین و پر از ارامش بود.در ان لحظات بیشتر مایل بود زمان بایستد و او همچنان از ان حال فیض ببرد اما این لحظات نادر مثل تمام لحظه های شیرین دیگر کوتاه بود.صدای شهره او را از ان حال خارج کرد.به خود امد و چشم هایش را باز کرد و از روی صندلی برخواست از اتاق خارج شد.شهره به سبد بزرگ اشاره کرد و گفت :
    -بذارش پشت ماشین.
    به طرف سبد امد و غرلند کنان گفت :
    -شهره جون ! هنوز ساعت هشت صبحه از حالا زود نیست؟
    شهره سبد دومی را هم کنار سبد اولی قرار داد و گفت :
    -کم غر بزن خوشگل پسر!
    کیان خندید و گفت :
    -خوب رگ خواب من دستتون اومده.
    -وا...! خوب خوشگلی دیگه.
    -فقط عمه ام تعریف می کنه.
    -مطمئن باش دخترا هم مثل من فکر می کنن.
    سبد ها را برداشت و گفت :
    -خدا کنه , حالا نمی شد بعدا می زاشتیم پشت ماشین؟
    -تنبل خان ! حالا سر صبر بزاری پشت ماشین بهتره از این که اون موقع عجله عجله کارت رو انجام بدی.سیخ کباب ها رو گذاشتم رو میز ایوان فراموش نکنی اونا رو هم بزاری پشت ماشین.
    می دانست نمی تواند حریف عمه خانوم بشود.سبد ها رو مرتب پشت اتومبیل گذاشت بعد سیخ کباب و زیر انداز.هر بار که می خواست در صندوق عقب را ببندد شهره یک وسیله دیگر اضافه می کرد و او غرلند کنان می گفت :
    -حالا لازمه این همه وسیله ببریم؟
    شهره شالش را به خود پیچید و گفت :
    -انگار فراموش کردی مهمون داریم ؟ درست نیست تو اولین برخورد اول چیزی کم باشه.
    او در صندوق عقب اتومبیل را بست و به اتومبیل تکیه داد و گفت :
    -اگه می دونستم به خاطر مهمونی رفتن اون شب من قراره این همه توی زحمت بیفتین هرگز نمی رفتم.
    شهره به طرف در مرودی رفت و گفت :
    -بیا تو صبحونتو بخور کم در و وری بگو.
    دنبال سرش دوید.در را بست و پشت میز اشپزخانه نشست.شهره قوری را از روی سماور برداشت و برای خودش و او چای ریخت و به نگاه گیج او خیره شد و با لبخند گفت :
    -چرا این جوری نگام می کنی.
    کیان دست هایش را روی میز کهنه و قدیمی گذاشت و گفت :
    -نمی دونید چه قدر برام لذت بخشه وقتی برام چای می ریزی.
    -ای زبون باز ناقلا!
    شهره هم پشت میز نشست و گفت :
    -وقتی دیروز خانوم شادمان اومد اینجا ما رو برای امروز دعوت کرد وظیفه ی خودم دونستم که منم اونا رو دعوت کنم.بنده ی خدا زیر بار نمی رفت و می گفت اخه ما یه لشکریم و شما دو نفر.منم گفتم غیر از کباب چیز دیگه ای درست نمی کنم.تازه گوشت کبابی هم که اماده خریدیم.همه ی ظرف و ظروف ها هم که یه بار مصرفه.
    با این که برخورد اول بود اما خیلی از اون خوشم اومد.زن خون گرم و با محبتی به نظر میاد.بعدشم لازمه گاهی از این مهمونی ها بدیم.دیگه وقتشه دست و پاتو بند کنیم.
    کیان چایش را هم زد و گفت :
    -منظورتون رو نمی فهمم.
    ظرف پنیر را جلو دست او گذاشت و گفت :
    -واضح تر از این ! باید با اونایی که دختر دارن بیشتر رفت و ماد داشته باشیم بلکه گلوی تو پیش یکی گیر کنه.
    با خنده گفت :
    -پس می خواین از شرم راحت شین.
    مربا را به عادت همیشه با حوصله خاصی روی نان مالید و گفت :
    -این طور فکر کن.حالا اون شب رفتی خونشون دختر داشتن یا نه ؟
    -تو رو به خدا سر به سرم نذار.
    -من کاملا جدی هستم شوخی هم نمی کنم.
    از شر لقمه نیمرو که خارج شد گفت :
    -من هنوز دانشجو هستم تازه بعد از درس باید برم سربازی.
    -بهونه نیار یه جوری میگی سربازی هر کی ندونه فکر می کنه بتید دو سال خدمت کنی.قبل از دانشگاه رفتن 1 سال و نیم از سربازی رو گذروندی فقط چند ماهت مونده.فعلا برای این جر و بحث ها زوده.برو یه دوش بگیر که حسابی موهات چرب شده.
    -نخیر انگار امروز شمشیر رو از رو بستین.اخه عمه ی خوشگلم این چربی مال کرم موئه نه کثیفی.
    -این ات و اشغالا چیه به موهات می مالی ! اخرش کچلت میکنه.باز ژل بهتر از اینه.خدا بیامرز پدرت عین الان تو بود.هر بار میدیدیش یک کیلو ژل یا واکس مو روی موهاش بود.
    شهره نگاه پر از اشکش را از دید او دزدید و به بهانه چایی ریختن پشت به او کرد.اما او تیز تر از این حرفا بود.می دانست که هر بار که اسم پدرش وسط می اید اشک عمه اش جاری میشود.سعی کرد جو را عوض کند :
    عمه ! زغال ها رو تو سبد گذاشته بودی؟
    همان طور که پشت به او داشت جواب داد :
    -اره عمه جون ! پاشو برو دوش بگیر خودم میز رو جمع میکنم.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #8


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وقتی می گین عمه جون احساس می کنم دیگه پیر شدی.
    شهره خندید و گفت :
    - احساس می کنی ؟ یه نگاه به این موهای سفیدم بنداز تا مطمئن شی.
    از پشت میز بلند شد.به هوای کمک سینی را از روی میز برداشت و گفت :
    -کاش مروارید رو با خودمون می اوردیم.
    شهره ته مانده نیمرو را از بشقاب خالی کرد توی سطل زباله.به او نگاه کرد که تکیه داده بود به کابینت و با موی سرش ور میرفت و دست دیگرش تکیه به کابینت داد گفت :
    -دلم نیومد شب عیدی اونو از خانواده اش جدا کنم.بلاخره اونم حقی داره.ولی وقتی نیست تازه می فهمم چه قدر کمک حالمه.اگه اون نباشه من کی از کارا بر میام.
    -مروارید زن خوبیه برعکس خدمت کار های دیگه واقعا دل میسوزونه.
    -همین دیشب این جند دونه ظزفی که شستم و سبد ها رو اماده کردم انگارز به اندازه ده سال کار کردم.تو که هنوز وایسادی!برو دیگه.
    -نمیشه نرم حموم به خدا تنو بدنم تمیزه.
    -خودت می دونی مرغ عمه ات یه پا داره.
    -اینم می دونم که اون یه پا قدرتش خیلی زیاده.
    شهره با خنده گفت :
    -حالا که می دونی پس کم زل بزن به این درو دیواتر بدبخت برو حموم.
    چشم بلندی گفت و به سوی حمام رفت.حمام بزرگ و موزائیک های قدیمی سیاه شده ی ان با دیوار های سیمانی بد ریخت به جای این که ارامش به او بدهد دچار وحشت شد و زودتر از همیشه از مام خارج شد و رو به شهره که روی مبل لم داده بود گفت :
    -همه جای این ویلا قشنگه به جز حمامش ایم چیه اخه ! ادم وحشت می کنه.سقفش خیلی بلنده.این قدر سرد بود که مجبور شدم گربه شور بیام بیرون.
    شهره سرش را بلند کرد چشم های ریزش را که در اثر جبر روزگار ریز شده بود به او دوخت و گفت :
    اره !قبول دارم.حمومش وحشتناکه.باید بدم درستش کنن تابستون حتما این کارو می کنم.
    -می شه توش وان هم گذاشت.
    -همین خیالو داشتم.برو موهاتو خشک کن تا سرمانخوردی.در ضمن لباس گرم بپوش هوا دوباره ابری شده انگار خیال باریدن داره.
    همان طور که داشت با حوله اب موهایش را می گرفت گفت :
    -اگه بارون بیاد که همه چیز می ریزه بهم.راستی با خانم شادمان ساعت چند قرار گذاشتین.
    -ده و نیم.
    به طرف اتاقش رفت و گفت :
    یک ساعت دیگه.
    وزش باد اب های درخشان رودخانه را اشفته و طغیان زده کرده بود و غنچه های کنار رودخانه بر اثر باران شب پیش به گل نشسته بود.زمین یک پارچه سبز مخملی بود و گاهی در گوشه کناری از ان گل هایی به رنگ زرد و بنفش با شقایق های قرمز چشم را نوازش می کرد و به فاصله دورتر کوه های سر به فلک کشیده که قله ی انان از سفیدی برف می درخشید و به این منظره ی بدیع زیبایی خاصی بخشیده بود.تنها چند خانه کوچک روستایی با فواصل نا منظم نظم این طبیعت بکر را به هم زده بود هر چند که ان هم زیبایی خاص خود را داشت.
    اتومبیل یکی پس از دیگری از راه می رسیدند و سکوت طبیعت را با صدای موسیقی شادی که از ضبط صوت اتومبیل ها به گوش می رسید در هم می شکستند.بعد از توقف اتومبیل ها و باز شدن در ها همهمه ای به پا شد.بچه ها شادی کنان دنبال هم می دویدند.بزرگتر ها بعد از معین کردن جا.زبر انداز ها را پهن کردند و جوان تر ها چادر را علم کردند.
    بلافاصله بساط چای مهیا گشت و ظرف شیرینی و تنقلات از سبد ها ی پیک نیک خارج شد.شهره می خواست چای بریزد اما الهه و جیران نمی گذاشتند او دست به هیچ کاری بزند وتدارش کردند کنار مادربزرگ و عهدیه بنشیند.
    جوان ها نیز برای خود مرز تشکیل دادند دختر ها یک گروه و پسر ها گروه دیگر.شروع پیک نیک را با گشت و گذار اغاز کردند.دختر ها جلوتر و گروه بعدی با فاصله پشت سر ان ها.شمیم و تارا ارام و سنگین گام بر می داشتند ولی سیلوانا نمی توانست مثل ان دو باشد.سبک بال و پر از شیطنت چند گام جلوتر از ان ها بود با اخم به سوی ان ها برگشت عینک دودی اش را از روی چشم برداشت و گفت :
    -یه ذره تند تر قدم بردارین می میرین ؟ حالا خوبه من دو برابر وزن شما رو دارم.
    تارا به نفس نفس افتاده بود ایستاد نفسی تازه کرد و گفت :
    -سر بالایی نفس ادم رو می بره.
    شمیم هن هن کنان گفت :
    -من موندم تو این همه انرژی رو از کجا اوردی!این قدر سبک گام بر می داری انگار داری رو اسفالت صاف قدم میزاری!!
    سیلوانا عینک را دوباره به چشم هایش زد.این طوری زیر شیشع عای تیره رنگ عینک معلوم نبود کجات رو دید می زند.به پسر ها نگاه کرد که به ان ها نزدیک می شدند گفت :
    -تو یکی دیگه شورش رو دراوردی حالا خوبه مثل نی قیلون می مونی این قدر سنگین قدر بر میداری.می خوای بگم سروش بیاد کولت کنه؟
    شمیم با غیظ صورتش را برگرداند.تارا حسابی حرصش در امده بود.لب باز کرد که حرف بزند اما با صدای سپند سکوت کرد :
    -چیه ؟ خانوما کم اوردین؟
    سیلوانا دست به کمر در حالی که نگاهش به صورت گل انداخته ی کیان بود در دل گفت : « بی شرف ! چه خوشگل شده ! »در جواب سپند گفت :
    -من که خسته نشدم.
    سروش با دو گام بلند خودش را به او رساتد لپ اش را کشید و گفت :
    -معلومه که تو خسته نمی شی تو همین الان می تونی تا قله اورست یک نفس بدویی.
    شمیم به سروش نگاه کرد و چشم هایش را چپ کرد و با اخم گفت :
    -چه قدر از خواهرت تعریف می کنی؟
    سیلوانا ادامس دهانش را باد کرده بود رو به شمیم گرفت ترکاند و گفت :
    -چیه ؟ حسودیت شد ؟
    سپند وقتی اوضاع رو این طور دید ترسید درگیری لفظی به وجود بیاید چون به خوبی به اخلاق شمیم اشنا بود.عادت داشت همه را به جان هم بیندازد.دست کیان رو گرفت و گفت :
    -شکا وایسین به هم نون قرض بدین ما هم میریم بالا.
    سیلوانا دو گام جلو تر از ان ها دوید و گفت :
    -بهتره منم بیام.
    شمیم سرش را بالا گرفت و با اخم خودش را به ان ها رساند.سعی کرد تندتر راه برود اما سروش دست به سینه ایستاده بود و نظاره گر دور شدن ان ها از او که فاصله گرفتند نگاه مهربانش را به تارا انداخت و گفت :
    -اگه خسته شدین برگردیم؟
    با اشاره به ان ها که بی توجه به این ها بالا می رفتند گفت :
    -خسته که شدم اما نمیشه باید با اونا برگردیم.شما اگه دوست دارین برین من خودمو می رسونم.
    سروش حس کرد وقتی او حرف می زند قلبش تند تر از همیشه می زند.
    سروش حس کرد وقتی او حرف می زند قلبش تند تر از همیشه می زند.خیس عرق بود.بوی گل ها و گیاهان تازه رسته مست اش کرده بود.به صورت خجالت زده ی او چشم دوخت و گفت :
    -بهتره بریم می ترسم دیگران برداشت بد کنن.شمیم رو نگاه کنین هی داره بر می کرده عقب ما رو نگاه می کنه.
    سروش فکر کرد فراتر از حد خود پیش رفته بلافاصله لحنش را تغییر داد و گفت :
    -من فقط می خواستم شما تنها نمونین.
    و دو گام جلو تر از تارا راه می رفت.تارا پا سست کرد که فاصله شان زیاد باشد.دید که او ایستاد و به عقب بر گشت و گفت :
    - نگاه کنین اونا دارن میان پایین.حالا که شما پاتون درد گرفته بهتره همین جا صبر کنین تا اونا بیان پایین.
    او ایستاد اما سروش به راهش ادامه داد و با گام های بلند خود را به ان ها رساند.شمیم هنوز اخم هایش باز نشده بود و گفت :
    -سروش خان انگار تو هم کم اوردی.
    ساقه گلی را که گوشه ی لبش بود برداشت بو کرد و گفت :
    -نه ! من به خاطر تارا موندم.طفلک پاش درد گرفته بود.
    شمیم از حسادت صورتش گلگون شد ولی چیزی نگفت.سپند گفت :
    -موافقین رفتیم پایین « وسطی » بازی کنیم؟
    سیلوانا زیر چشمی از زیر عینک نگاهش را به نگاه بی تفاوت کیان دوخت و گفت :
    -عالیه ! به شرط این که موقع یار کشی زرنگ بازی در نیارین.
    سروش گفت :
    -هنوز بازی شروع نشده جر زنی می کنی!
    کیان در دل گفت : « دیگران باید جر زنی کنن که تو یار اونا باشی . » شمیم گفت :
    -هر گروهی سیلوانا باشه منم هستم.
    به تارا که رسیدند سیلوانا گفت :
    -خسته نباشی!
    سروش دلسوزانه پرسید :
    -در پاتون بهتر شد ؟
    بدون اینکه به او نگاه کند گفت :
    -بهترم.
    موقع سر پایینی دوباره خانم ها جلو قرار گرفتند و اقایان پشت سر ان ها حرکت می کردند.این بار دیگر سیلوانا عجله نمی کرد و همراه تارا ارام ارام پایین می رفت اما شمیم انگار دنبالش گذاشته بودند جلو تر از همه تقریبا می دوید.سیلوانا نگاهش کرد و گفت :
    -دختر خوبیه فقط ایرادش اینه که خیلی حسوده داره خودشو می کشه سروش ازش تعریف کنه.مطمئنم الان از خستگی داره می میره ولی نمی خواد جلو سروش کم بیاره.
    تارا سعی کرد طرف او را بگیرد گفت :
    -خوب سر پایینی راحت تره اونم انرژِش رو داره این چه ربطی به خود نمایی و سروش داره ؟
    -به قول بر و بچه های سینمایی نکته ی حساس این درام در همینه که اون هیچ انرژی نداره.همیشه شل و ول راه می ره به قول سروش انگار این دختر تو بدنش استخون نداره.
    -ببنیم سروش خان در مورد ما هم از این الفاظ استفاده می فرماین؟
    سیلوانا خندید و گفت :
    -تا حالا که نبرده.
    -از خندیدنت معلومه که نگفته بگو خجالت نکش.
    -من ؟ خنده دار حرف می زنی.منو خجالت ؟ تو که می دونی من همیشه رک حرفمو می زنم.فقط هر وقت می خواد از من ایراد بگیره می گه تارا رو ببین یاد بگیر که منم اون جور موقع ها پر یه خونه بهت فحش میدم.
    -تو خیلی به من لطف داری...به هر حال دوست ندارم جلو من شمیم رو تحقیر کنی این طوری نسبت به منم بدبین میشه.
    -نگران اون نباش اون به خوبی از پس من برمیاد.اگه من چیزی میگم می خوام جلوش کم نیارم حساب کار دستش بیاد.حالام نگاه وایستاده بهش برسیم چند تا لیچار بارمون کنه.
    همان طور که سیلوانا حدس زده بود تا به او رسیدند به سیلوانا گفت :
    -خپلی خانوم میبینم که کم اوردی !نفس بدم خدمتتون که به قول داداش جونت تا قله ی اورست یه نفس بدویی؟
    سیلوانا خندید و گفت :
    -قربونت برم همه که مثل تو غزال تیز پا نیستن.می دونی شمیم از دور که تو رو دیدم یاد دایی مرتضی افتادم که اسمتو گذاشته « پنسل » واقعا اسم برازنده ای برات گذاشته درست مثل مداد می مونی نه ببخشید پنسل.
    شمیم لپ هایش را باد کرد و گفت :
    -تو خوبی لپ هات داره می ترکه ! بدبخت لاغری مد روزه.
    با امدن پسر ها سیلوانا کوتاه امد.از کنار ان ها که گذشتند سپند داشت می گفت :
    -با این دخترا مگه می شه یک کلمه حرف حساب زد ؟ اگه ما بپرسیم شاغل هستین یا نه انگار که با این سوال گناه کبیره کردیم.
    سروش گفت :
    -خودشون دوست دارن بیرون خونه کار کنن حالا جرات داری بگو نمی خواد کار کنی. اون وقت متحجرترین مرد روی کره ی خاکی میشی و فک و فامیل طالبان از اب در می یای.
    کیان با خنده گفت :
    -ادم نمی دونه با چه ساز این دخترا توی سرش بزنه.
    سیلوانا دیگر طاقت نیاورد و از پشت سر ان ها گفت :
    -اوهوی !اوهوی ! چه خبرتونه ؟ جنس مخالف رو گرفتین به باد انتقاد ؟
    سروش رویش را برگرداند و گفت :
    -زلزله ! باز ما گفتیم خاک انداز تو خودتو انداختی وسط
    -این مورد فرق می کنه شما دارین به ما توهینت می کنین.
    سپند گفت :
    -اصلا تو چرا به حرف های ما گوش دادی؟
    -من گوش نددم تقصیر باد بود.
    شمیم لباس او را کسید و گفت :
    -ولشون کن سر وسطی بازی تلافی می کنیم.بذار هی خودشون رو مطرح کنن.
    تارا ارام طوری که ان ها نشنوند گفت :
    -بهشون نمی یاد ولی همشون با تجربه حرف می زنن.انگار که تا حالا سی چهل تا زن داشتن.
    سیلوانا از این اندیشه که کیان دوست دختر داره خون بدنش به سوی قلب او یورش اورد و از روی حسادت گفت :
    -کی به اینا اعتنا می کنه ؟ اینا فقط یه مشت حرفن.
    به جمع که پیوستند همه با خستگی روی زیر انداز نشستند.سیلوانا مثل بقیه ارام نبود.درونش غوغایی به پا بود و ذهنش طوفان.خودش هم نمی دانست چرا این قدر عصبی است.مدام با خود می گفت : « حتما به این خاطر منو محل نمی ذاره که خودش یکی رو دوست داره. چه قدر من احمقم چه طور تا حالا به فکرم نرسیده بود ؟ » و از این فکر خود حالش بدت ر می شد و دوباره به خود می گفت : « پس من چی که این قدر دوسش دارم ؟ باید این پسر لجوج مال من باشه فقط مال من.» به دستی که فنجان چای را جلوش گذاشت به خود امد و بعد نگاهش را به فنجان و به شخصی که فنجان را جلو دستش گذاشت انداخت.با لبخند کیان دلش لرزید.گفت :
    -خسته شدین توی این هوا چای می چسبه.
    هنوز تشکری نکرده بود که او چای رو جلو دست سپند گذاشت.ستایش سینی چای را از دستش گرفت و گفت :
    -شما خودتون هم خسته اید بنشین من چای رو می گردونم.
    از ستایش تشکر کرد فنجان چایش را برداشت و کنار سروش نشست و پشتش را به اتو مبیل تکیه داد .سروش گفت :
    -از چای گردوندنت معلومه خونه داریت تکمیله.
    شهره که صدای سروش را می شنید گفت :
    -علاوه بر خونه داری اشپزی و اخلاقش هم بیسته.اگه دختر سراغ دارین وقت شوهرشه.
    کیان خندید و گفت :
    -دست شما درد نکنه عمه جون !
    سروش هم خندید و گفت :
    -نگران زن گرفتن این نباشین این قدر تو دانشگاه خاطر خواه داره که نمی دونه به کدومشون برسه.تازه دوستامون ازش خواهش تمنا می کنن اونایی که نمی پسنده بذاره اونا تور کنن.
    کیان رنگش سرخ شد.اصلا دوست نداشت سروش جلو سیلوانا در مورد او این طور حرف بزند فورا گفت :
    -سروش ! شوخی نکن الان شهره باورش می شه.اون وقت هر روز باید کلی جواب پس بدم.
    سروش گفت :
    -کدوم شوخی مرد مومن ؟! می خوام همین حالا با موبایلم به یکی از خاطر خواهات زنگ بزنم ؟ اصلا رو پخش می زارم که همه شون بشنون تا باورت بشه.
    همه خندیدند به جز سیلوانا.کیان نگاه کوتاهی به او انداخت اما از روی صورتش نتوانست چیزی بفهمد.اما وقتی دید به جز او همه خندیدند در دل خوشحال شد و با خود گفت : « یعنی ممکنه براش مهم باشم.»
    شمیم که کنار او نشسته بود کنار گوشش گفت :
    -پدر مادر کیان کجا هستن؟
    او هم به همان ارامی جواب داد :
    -نمی دونم چیز زیادی ازش نمی دونم فقط تا این حد می دونم که دوست صمیمی سروشه.
    کیان و سروش بلند شدند که بساط کباب را مهیا کنند.شهرام و سپند نیز به ان ها پیوستند.سروش از دور به سیلوانا اشاره کردکبریت بیاورد.هنگامی که کبریت را برای ان ها برد کیان کبریت را از دست او گرفت اما اصلا نگاهش نکرد.او عصبی در دل گفت : « پسره مغرور ! مطمئن باش کاری می کنم که تا اخر عمرت منو فراموش نکنی.»
    شمیم توپ به دست نزدیک شد و گفت :
    -وسطی بازی کردن که فعلا منتفی شد بیا والیبال بازی کینم.
    با نگاهی استفهام امیز او را نگریست و گفت :
    -من دارم از گرسنگی میمیرم اون وقت بیام با تو والیبال بازی کنم؟
    تارا از پشت سر گفت :
    -ای شکمو !...شمیم! من به جای سیلوانا بازی می کنم.
    شمیم و تارا گرم والیبال شدند.
    ای شکمو !...شمیم! من به جای سیلوانا بازی می کنم.
    شمیم و تارا گرم والیبال شدند.او هم به اتومبیل تکیه داد و به بازی ان ها چشم دوخت گاهی هم نگاه کوتاهی به کیان می انداخت که مشغول اتش درست کردن بود.با صدای ستایش روی برگرداند که گفت :
    -قربون خواهر کوچولوم برم ! چیه اخمات تو همه ؟
    سروش به جای او پاسخ داد :
    -لابد گرسنه اش شده هر وقت سیلوانا عصبی شد بدون گرسنه ست.حالا بعد از ناهار نگاش کن.
    ستایش خندید و از ان ها دور شد.او هم به حالت قهر صورتش را از سروش برگرداند.
    سروش گفت :
    -خوشگل ها که قهر نمیکنن.بیا این گوجه ها رو به سیخ بکش حوصلت سر جاش می یاد.تازه این جوری نزدیک منقل هستی بوی کباب که بهت بخوره اعصابت اروم میشه.
    سیلوانا حالت تهاجمی به خود گرفت می خواست جواب بدهد که با قهقه ی سروش خودش هم خندید کیان به لبخندی اکتفا کرد.سیلوانا به ان ها نزدیک شد و گفت :
    -انگار فراموش کردی تو از من شکموتری (کیان را مخاطب قرار داد ) اقا کیام ! هر وقت گرسنه میاد خونه غذای خوب نداشته باشیم چنان اخماش می ره تو هم انگار عزیزش مرده.
    کیان خندید و گفت :
    -می دونم ! هر وقت تو دانشگاه گرسنه می شه هر جور شده از سر کلاس جیم می شه که سر از بوفه در بیاره.تنها دانشج.یی که سر کلاس مدام در حال خوردنه سروشه.
    سروش بادبزن را ارام کوبید پشت کیان و گفت :
    -داشتیم!
    کیان با خندده گفت:
    -این به اون در که تو جمع اون همه دروغ راجع به من گفتی.
    کیان یکی از صندلی تاشو های مخصوص پیک نیک را از پشت اتومبیل در اورد باز کرد و گفت :
    -بنشینید روی این سر پا خسته می شین.
    روی صندلی نشست و با حوصله گوجه فرنگی ها را به سیخ کشید.سپند و شهرام که بیکار مانده بودند به شمیم و تارا پیوستند.یک لحظه کوتاه که سروش حواسش نبود سیلوانا گل کوچک قرمزی را که کنار دستش روئیده بود جید و به سوی کیان پرت کرد.رنگ از رخسار کیان پرید که سروش ان را ندیده باشد اما او خونسرد با لبخندی پر از شیطنت نگاهش می کرد.شاخه گل را توی جیب پیراهنش گذاشت.هر کاری کرد نتوانست خود را عادی جلوه دهد به بهانه ای ان جا را ترک کرد .او نفس راحتی کشید و با خود گفت : « پس معلومه حسابی پاستوریزه ست و گرنه این طوری هول نمی کرد. »
    سروش با دهان نیم باز چند لحظه به دست او نگاه کرد که سیخ یک دستش و دست دیگرش گوجه را توی هوا نگه داشته بود.مویی را که بر اثر باد روی پیشانیش امده بود پس زد و گفت :
    -هی ! چرا خشکت زده ؟ با تو هستم سیلوانا ! معلومه حواست کجاست؟
    گوجه را به سیخ کشید مثل همیشه با مهارت بر انچه که در ذهنش می گذشت سرپوش گذاشت و گفت :
    -داشتم به شمیم فکر می کردم.طفلک بدجوری گلوش پیش تو گیر کرده.
    سروش با پشت دست عرق پیشانیش را گرفت و گفت :
    -خیلی بی خود کرده.بهش می گفتی من هیچ علاقه ای به اون ندارم.
    سیلوانا گوجه را به دستش داد و سیخ دیگری به دست گرفت و گفت :
    -فکر کردی نگفتم؟!مگه به خرجش می ره.
    سروش حرص خود را روی بادبزن خالی کرد و با شدت بیشتری باد زد و گفت :
    -شانس ماست به خدا ! هر چه کج و کوله ست عاشق سین چاک ما می شه.
    او زد زیر خنده و گفت :
    -زهر مار ! به چی می خندی ؟دکمه ی لباستو ببند ببین تا کجات معلومه.
    بدون اعتراض دکمه ی مانتویش را بست.اخرین گوچه را به سیخ کشید و در حالی که از ان جا می رفت گفت :
    -به هر حال درباره اش فکر کن می تونه عروسه خوبی برای خانواده ی ما بشه!
    سروش سنگ ریزه ای را از روی زمین برداشت به سوی او پرت کرد و گفت :
    -یه بار دیگه از این زر ها بزنی من می دونم و تو.
    سیلوانا به طرف او برگشت شکلکی در اورد و به سرعت از او دور شد چون می دانست عکس العمل بعدی او شدید تر خواهد بود.
    بعد از صرف ناهار در هوای دلپذیر بهاری جوان تر ها سرگرم بازی شدند.هنگام یار کشی ، شمیم ، سیلوانا ، ستایش ، سپند یک گروه بودند و گروه دیگر کیان ، تارا ، سروش ، شهرام قرار داشتند.چندین دفعه کیان باغث شد سیلوانا گل بگیرد.اخر سر صدای سروش در امد و دیگر نگذاشت که او توپ بیاندازد.از بازی که خسته شدند سپند ضبط صوت اتومبیل را روشن کرد.شمیم نگاهی به اسمان انداخت که ابری شده بود گفت :
    -توی این هوا رقصیدن مزه می ده بیا سیلوانا.....
    به خواست اقای شادمان و شهره زیر انداز ها جمع شد و وسایلی که بیرون بود به زیر چادر انتقال دادند.باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و دانه های درشت باران چاشنی ان.بزرگ تر ها زیر چادر جمع شدند اما جوان ها ول کن نبودند بحز کیان همه شادی کنان زیر باران می رقصیدند. تمام حواس او به سیلوانا بود که با چه مهارتی می رقصید و هیچ کدام به گرد پای او نمی رسیدند.
    زور باران بیشتر از ان ها بود شدید که شد مجبور شدند به داخل چادر هجوم ببرند.با این که دو چادر بزرگ بود اما همه کنار هم نشسته بودند.صدای بارش باران که به چادر اصابت می کرد نشاط اور بود.سیلوانا طبق معمول فرصت حرف زدن را به کسی نمی داد و با شلوغ کاری هایش چادر را روی سر گذاشته بود.
    با بند امدن باران سپند از چادر خارج شد.هوا را با احساس استشمام کرد و گفت :
    -وای ! چه هوا محشری شده ! بیاین بیرون ؛ حیف این هوا نیست موندین توی چادر ؟!
    پدر اقای شادمان گفت :
    -پشت این تپه جای بسیار زیباییه بهتره چای عصر رو ببریم اونجا بخوریم از هون جا هم میتونیم برگردیم.
    همه پیشنهاد او را با میل پذیرفتند و به سرعت چادر ها جمع و وسایل ها را صندوق عقب اتومبیل ها جا دادند.هر چه جلوتر پیش می رفتند جاده خراب تر می شد.جاده خاکی بر اثر باران لیز و گل الود تر می شد .کیانم اتومبیلش که جلوتر از همه بود برای یک ان احساس کرد اگه جلو تر برود چرخ های اتومبیل میان گل و لای گیر می کند.سروش هم از پشت سر با چراغ های اتومبیل به او علامت می داد که جلوتر نرود.هنگامی که می خواست به عقب برگردد هر کاری کرد زور گل ها از چرخ های اتو مبیل بیشتر بود.هر چه گاز می داد اتومبیل فقط صدا می داد و گل به اطراف پخش می کرد و اتومبیل توی گل بکس وات کرده بود.سپند و سروش به همراه شهرام به کمک امدند مقداری چوب زیر چرخ های اتومبیل گذاشتند و هر طوری بود با هول دادن او را از ان مخصمه نجات دادند.
    با نمایان شدن مجدد افتاب تصمیم گرفتند در همان نزدیکی عصرانه ای بخورند و بعد راه بیفتند.شلوار و کفش اقایان حسابی گلی شده بود.کیان استکان چای را به دست گرفت و گفت :
    -اگه جلوتر می رفتم باید با جرثقیل منو بیرون می کشیدن.
    اقای شادمان گفت :
    -برای این جور موقع ها ماشین شاسی بلند خوبه.
    اقای ارمان گفت :
    -هرگز فکر نمی کردم ماشین اقا کیان گیر کنه.
    شهره گفت :
    -این ماشین های امروزی فقط ظاهر دارن.
    شهرام گفت :
    -بابا با این گلی که من دیدم ماشین سنگین هم توش بکس ئات می کنه چه برسه به این ماشین ها.
    شوهر عهدیه بابای شمیم اقای معارف گفت :
    -اصلا جلو رفتن خطر ناک بود.
    الهه گفت :
    -یه لحظه ست خدایی نکرده ماشین سر می خورد می افتاد توی رودخانه.
    سپند گفت :
    -خدا رو شکر به خیر گذشت فقط یه حموم گذاشت رو دست ما.
    با صدای اتومبیل جیپی که از دور می امد همه کنجکاو به اتومبیل خیرهشدند.همین که می خواست از کنار ان ها بگذرد کیان گفت :
    -بهتره برگردین عقب ما به زور این رو کشیدیم بیرون.
    راننده با خنده گفت :
    -ماشین من می تونه بره جلو.
    و به راه خود ادامه داد.اقای ارمان گفت :
    - محاله این ماشین بمونه تو گل.
    هنوز حرف اقای ارمان به اخر نرسیده بود که همان بلایی که سر کیان امده بود سر او هم امد.خانواده اش پیاده شدند و به او اصرارمی کردند به عقب برگردد اما ول کن نبود. اتومبیل به جای عقب به جلو هدایت کرد و جلوی چشم های حیرت زده ی همه سر خورد طرف رودخانه.همه به ان سمت دویدند.وضعیت وحشتناکی بود مو بر تن همه سیخ شده و از نگرانی چشم ها از حدقه بیرون زده بود.انگار که ضربان قلب همه دو برابر شده و نفس کشیدن مشکل شده بود.زنش فریاد می کشید :
    -بیا پایین از ماشین داری می افتی تو رودخونه خدایا....خودت کمک کن.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  9. Top | #9


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    و از طرفی دیگر بچه هایش فریاد می زدند.اما انگار به راننده اتومبیل شک وارد شده بود بدون این که تکانی به خود بدهد ارام همراه اتومبیلش جلو چشم همه سر خورد و داخل رودخانه افتاد.لحظات غم انگیزی بود.مرد ها به سمت رودخانه می دویدند صدای شیون زن و بچه ی راننده رقت انگیز بود. « بابا ، بابایی » بچه ها اشک همه رو در اورده بود.اتومبیل به ان بزرگی توی رودخانه غرق شد بدون این که از دست کسی کاری ساخته باشد.کیان و سپند بلافاصله دست خود را به تنه ی درختی که کنار رودخانه بود گرفتند و خود را به اب زدند.ان قدر شتاب رودخانه زیاد بود که ترسیدند و به عقب برگشتند.باورش برای همه سخت بود که رودخانه ای به این « زپرتی » اتومبیل به این بزرگی را به قعر خود بکشاند.
    شهره و الهه فریاد می کشیدند که سپند و کیان از رودخانه فاصله بگیرند.
    بچه های ان مرد نگون بخت با گریه و شیون می گفتند :
    -ترو به خدا بابامو نجات بدین.و همسرش بر سر و صورت خود می زد:
    -یه کاری بکنین شوهرم داره از دستم می ره.ترو به خدا کمک کنین...اون شنا بلد نیست به دادمون برسین....ای وای خدا....
    سروش با پلیس 110 تماس گرفت.حال همه گرفته بود.همه بهت زده و با چشم های پر از اشک به رودخانه ی بی رحم و خروشان که تا لحظه ای پیش مانند عروسی زیبا بین جنگل طنازی می کرد چجشم داشتند و حال به چشم ان ها همچون هیولایی بود که یک انسان بی گناه را به این سادگی در خود بلعیده بود.
    یک ساعت طول کشید تا پلیس امد متاستفانه دیگر بی فایده بود و کار از کار گذشته بود نه اثری از اتومبیل بر جای بود و نه اثری از راننده.با تاریک شدن هوا مجبور شدند ان ها را بگذارند و برگردند.حادثه ی غیر متقربه ی تلخ و غم انگیز حال همه را گرفته بود و مانند یک کابوس وحشتناک جلو نظرشان رژه می رفت.سیلوانا که به پشتی صندلی تکیه داده بود با بغض و اشک گفت:
    -وای مامان !باورم نمی شه ! یعنی به همین اسونی یه ادم جلو چشم ما بمیره ! چه قدر تلخ ! چرا ما نتونستیم کاری براشون بکنیم؟
    الهه با تاسف گفت :
    -عزیزم ! کاری از دست ما ساخته نبود خودت که شاهد همه چیز بودی.
    اقای شادمان گفت :
    -بیچاره زن و بچه اش ! خودش که رفت مصیبتش موند برای اونا.
    سپند گفت :
    -هنوز صدای جیغ های دختر کوچیکش تو گوشمه که می گفت : « بابامو نجات بدین ترو خدا بابامو بیارین بالا. »
    سیلوانا گفت :
    -واقعا مرده؟
    اقای شادمان گفت :
    -پس چی دخترم فکر کردی جون انسان چیه به یه رگ بنده.کسی که شنا بلد نباشه چند ساعت زیر اب بمونه معلومه که خفه می شه هر چند شناگر ماهر هم نمی تونه با این پیچ و تاب و خروش رودخونه بجنگه.
    در اتومبیل دیگر کیان که تا زیر گردن لباس هایش خیس بود به شدت احساس سرما می کرد.با حالی پریشان گفت :
    -چه قدر تلخ بود !
    سروش که جلو نشسته بود گفت :
    -دلم برای بچه هاش کباب شد.
    شهره که می دانست این حادثه تلخ تا چه اندازه کیان را به اوج خاطرات گذشته کشاتده گفت :
    -بهتره در موردش حرف نزنیم تلخی ها که گفتن نداره.
    کیان نیمه عصبی گفت :
    -چه طور می شه فراموش کرد وقتی جلو نظر ادمه.هنوز صدای گریه و شیون زن و بچه اش تو گوشمه.
    سروش به اشک های کیان خیره شد که بدون توقف از چشم هاش فرو می چکید متعجب از احساسات او گفت :
    -اگه فکر می کنی حالت برای رانندگی مساعد نیست من بشینم پشت فرمان.
    کیان بدون جواب بلافاصله در جایی پارک کرد.سویچ را به او داد و خود جای او نشست.به مقصد که رسیدند به اصرار فراوان پدر اقای شادمان و خود اقای شادمان شهره و کیان به ویلای ان ها امدند . الهه گفت :
    -درست نیست با این روحیه شما تنها بمونید.شام یه چیزی دورهم می خوریم.
    شهره گفت :
    -اخه شما همتون خسته این نیاز به استراحت دارین درست نیست ما ارامشتون رو به هم بزنیم.
    الهه با مهربانی گفت :
    -ای بابا شهره جون ! چه قدر تعارفی هستی.اصلا درست نیست توی این موقیعت یا این روحیه تنها بمونید.
    شهره تسلیم شد.کیان اجازه خواست به ویلا برگردد که دوش بگیرد و لباس هایش را عوض کند.شهره نمی خواست تنهایش بگذارد اما اوقبول نمی کرد با رفتن او شهره گفت :
    -طفلک کیان !
    همه متعجب چشم به دهان او دوختند.الهه گفت :
    -چه طور مگه؟
    شهره چشم هایش را ریز کرد و به گوشه ای خیره شد.حالت چهره اش نشان می داد که خاطره ای تلخ او را دگرگون کرده گفت :
    -این حادثه تلخ امروز اون رو به یاد گذشته ی خودش انداخته.سرگذشت کیان هم بی شباهت به بچه های اون مرد نیست با این تفاوت که کیان کادرش رو هم از دست داد.درست پانزده سال پیش بود.پدر کیان کاپیتان بود و مادرش بهترین ویولونیست.یه زوج مناسب و خوشبخت با یه پسر بچه ی نه ساله ی زیبا و سالم.برادرم عاشق کیان بود.باور کنین همه فامیل به خوشبختی اونا غبطه می خوردن.تا زمانی که کیان به مدرسه نرفته بود همراه پدر مادرش مدام در سفر بود.بیشتر زندگیش رو روی دریا می گذروند.وقتی به مدرسه رفت مادرش مجبور شد به خاطر او بمونه و فقط سه ماه تابستون همسفر برادرم بودن.تا این که اون حادثه ی تلخ براشون پیش اومد....
    کیان همراه پدر و مادرش و شوهر من عازم تهران بودند که در مسیر با یه کامیون تصادف کردن.تصادف وحشتناکی بود.فقط کیان از این تصادف جون سالم به در برد.متاستفانه اون همه چیز رو در هوشیاری کامل به چشم خود دید و بعد از سال ها هنوز نتونسته فراموش کنه.همسر منو برادرم که جلو بودن و همسر برادرم ضربه مغزی شده بود که اونم بعد از چند روز که توی کما بود فوت کرد.هیچ یادم نمی ره که اون موقع افسر پلیس با گریه به من گفت : « خانوم این بچه خیلی عذاب کشیده.وقتی جسد پدرش رو از ماشین بیرون اوردیم به دنبال سرش می گشت. » ( شهره اشک هایش را با دستمالی که جیران به طرفش گرفته بود گرفت و پاک کرد .)با گریه ادامه داد :
    -سر برادرم قطع شده بود.خدای من ! این بچه چه زجری کشیده.تا ماه ها مریض بود و خیره به گوشه ای بدون این که کلانی به زبون بیاره یا حتی یه قطره اشک بریزه.بعد از اون حادثه تلخ تصمیم گرفتم خودم از کیان نگهداری کنم.تا وقتی پدر و مادرم زنده بودن با اونا زندگی می کردیم و با فوتشون دوباره تنها شدیم.برادرام اصرار می کردن باهاشون زندگی کنیم اما من فقط راحتی کیان رو در نظر داشتم.توی این مدت خیلی سعی کردمتا حدودی کمبود پدر و مادرش رو جبران کنم نمی دونم تا چه حد موفق بودم فقط خدا شاهده که من از همه چیز گذشتم به خاطر اون.اون دو سال اول بعد از اون حادثه کیان روزای سختی رو پشت سر گذاشت و ضربه ی سنگینی به روح و روانش خورد.امروز وقتی اون اتفاق افتاد بدجوری به هم ریخت می دونم که دوباره گذشته جلو چشمانش اومده.
    همه از خاطره ای که شهره تعریف کرد متاثر شدند و بیشتر از همه سیلوانا به طوری که نتوانست اشک هایش را مهار کند به خاطر این که در جمع گریه نکند به یکی از اتاق خواب ها رفت و بغض را رها کرد.
    کیان وارد ویلا که شد از تاریکی ان جا به وحشت افتاد و مانند بچگی هایش از تنهایی ترسید صحنه ی افتادن اتومبیل توی رودخانه مانند یک فیلم مدام برایش تکرار می شد.
    لباس هایش را در اورد.جیب پیراهنش را خالی کرد که موقع شست و شو وسایل توی جیبش خراب نشود ؛ با دیدن شاخه گل که تقریبا پلاسیده بود یاد سیلوانا افتاد.با خود گفت : « اگه این حادثه لعنتی پیش نمی اومد امروز می تونست یکی از بهترین روز های عمر من باشه.»
    شاخه گل را برداشت و کنار سوسک پلاستیکی جلو ایینه گذاشت وبه حموم رفت.بدون این که بخواهد گذشته دوباره پیش رویش زنده شد.زیر دوش اب گرم بود که صدای گریه ی بچگی های خودش توی گوشش پیچید فریاد می زد : « اقای پلیس ! تو رو به خدا کمکم کنین سر پدرم اینجا افتاده...»
    دست هایش را روی گوشش گذاشت.سعی کرد ذهنش را منحرف کند.با شتاب دوش گرفت و از حمام بیرون امد.سکوت ویلا بیشتر کسلش می کرد.دوباره همان صدا توی گوشش پیچید و این بار خاطرات نیز زنده شد.پسر بچه ای با نشاط که در عقب صندلی اتومبیل لم داده بود وبا خنده های پدر و مادرش شادیش دو چندان می شد و دوباره قصه ی تلخ اغاز شد که شادی ها کم دوام هستند.سر یکی از پیچ های خطرناک پدرش نتوانست اتومبیل را به موقع کنترل کند و با کامیونی که وحشیانه از رو به رو می امد برخورد کردند.صدای وحشتناک تصادف هنوز تو گوشش بود.با این که سرش از چند جا شکسته و خون از ان جاری بود اما کاملا حواسش برجای و تمام صحنه ها را با هوشیاری کامل به چشم خود میدید.مردم مثل مور و ملخ دور ان ها جمع شده بودند.یکی داد می زد » کمک کنین بیاریمشون بیرون.دیگری با تاثر جواب داد : فکر نکنم کسی ان سالم به در برده باشه.و شخص سوم فریاد زد : بیاین این جا انگار این بچه سالمه.فقط با این اوضاع ماشین چه جوری بیاریمش بیرون.دیگری گفت : مجبوریم صبر کنیم تا گروه امداد برسه.
    کیان در ان زمان نمی دانست چه قدر زمان برد تا گروه امداد و پلیس از راه رسیدند.تمام بدنش درد می کرد و بیشتر قلبش جریحه دار شده بود چون هر چه با گریه پدر و مادر و شوهر عمه اش را صدا می کرد هیچ کدام به او جو.اب نمی دادند ؛ این قدر اتومبیل له و داغون شده بود که نمی توانست ان ها را ببیند.خودش هم قادر به تکان خوردن نبود حس می کرد از کمر به پایین فلج شده چون اصلا نمی توانست تکان بخورد و از خونی که روی دست و رویش پاشیده شده بود بیشتر به وحشت افتاد.بعد خا فهمید صندلی جاو که شوهر عمه اش روی ان نشسته بود در اثر فشار تصادف به عقب کشیده شده خون شوهر عمه اش بوده
    بعد از ان که گروه امداد از راه رسیدند صدا ها را می شنید که به وسیله شیئی اهن های اتومبیل را قیچی می کردند ، تا توانستند او را بیرون بیاورند و بعد نوبت به بقیه رسید اول شوهر عمه اش را بیرون کشیدند تمام دل و روده اش ریخته بود بیرون و در اثر برخورد با شیشه ی اتومبیل چیزی از صورتش معلوم نبود صحنه ی وحشتناکی بود . بعد مادرش را خارج کردند.لب های قشنگش به طرز وحشتناکی پاره شده و دندان هایش که به خون اغشته بود نمایان و همراه صورتش که سیاه و کبود شده بود او را دچار شک شدیدی کرد و با بیرون اوردن جسد پدرش که دنیای امید و ارزوی او بود مثل شیشه ای نازک قلب و روح کوچکش در هم شکست .با پاهایی که توان راه رفتن نداشت خودش را روی جسد بی سر پدر انداخت.مردمی که انجا ایستاده بودند او را از جسد جدا کردند و او ناگهان چشمش به سر پدرش افتاد.خودش را از دست مردی که گرفته بود خلاص کرد و به سوی اتومبیل که حالا به جز یک اهن تکه پاره چیزی از ان باقی نمانده بود دوید.هنوز شجاعت ان را نداشت که به سر پدرشش دست بزند با گریه و فریاد گفت : « اقای پلیس ! ترو به خدا کمک کنین سر پدرم ! سرم پدرم این جا افتاده.»
    و از ان به بعد دیگر نتوانست کلامی بر زبان بیاورد.شوک سینگینی که به او وارد شده بود قدرت تکلم را از او گرفت و بعد ماه ها که تحت نظر بهترین دکتر های مغز و اعصاب و روان داخلی و خارجی بود کم کم حالت جسمی اش خوب شد اما هنوز زبان نگشوده بود تا این که به او شک دیگری وارد کردند و این بار تصادف غیر واقعی بود.صحنه در همان نقطه که پدر مادرش رو از دست داده بود اجرا شد و صدای برخورد تصادف فقط به وسیله ی ضبط صوت اجرا شد اما تاثیر به سزایی در روحیه ی او بر جای گذاشت بعد از ماه ها با گفتن کلمه ی پدر قفل زبانش شکست و تا ساعت ها با صدای بلند گریست.
    حالا هم سکوت ویلا و مرور خاطرات تلخ بیشتر کسلش کرد وبه گریه افتاد.گریه ای تلخ و غمبار.اگر صدای زنگ موبایلش نبود شاید همچنان در همان حال و هوا به سر می برد.سروش بود که از او می خواست زودتر بیاید و علت تاخیرش را پرسید که کیان حمام را بهانه کرد.به جز چراغ سالن بقیه ی چراغ ها را خاموش کرد و از در خارج شد.هنگامی که وارد سالن پذیرایی اقای شادمان شد همه از سرخی چشم هایش فهمیدند که گریه کرده.او حالا برای ان ها عزیز تر شده بود و با این که زمان کمی از اشنایی ان ها با شهره و او می گذشت اما تو خانواده ی شادمان و ارمان جایگاه خاصی داشتند و همه به دیده ی احترام به ان ها می نگریستند.
    اخی...!شمیم ورپریده رفت از دست غرغراش خلاص شدیم.
    تارا پاهایش را جمع کرد و گفت :
    -بر عکس من فکر می کنم دختر خوبیه.
    سیلوانا ایینه را از جلو صورتش برداشت سرش را به طرف او کج کرد و گفت :
    -تو بهتره اصلا فکر نکنی ...تارا !
    -با این طرز صدا کردنت معلومه باز نقشه ای تو کله ات داری؟
    -خوشم میاد خیلی تیزی سریع می گیری من می خوام یه کاری کنم.
    -خدا به دادم برسه.بگو ببینم باز می خوای چه دسته گلی اب بدی.
    سیلوانا یک بار دیگه ریمل را به موژه هایش کشید و گفت :
    -ببین چشمام چه قدر تغییر کرد خوب حداقل ریمل زدن رو از شمیم یاد گرفتیم.
    تارا بی حوصله گفت :
    - میگی می خوای چیکار کنی یا هنوز به فکر قر و فری؟
    با شنیدن این حرف در ریمل را بست و داخل کیفش گذاشت.با رضایت از چهره ی خود در ایینه گفت :
    -با یه ذره ریمل چشمام صد و هشتاد درجه تغییر کرد.خوب بهتره بریم سر اصل مطلب.تو باید بری به سروش بگی ما رو ببره خونه ی کیان.
    تارا از تعجب چشم هایش گرد شد و گفت :
    -باز خل شدی ! سروش نمی گه شما اون جا چی کار دارین؟
    خونسرد گفت :
    -بگو برای دیدن خرگوش هاشون میریم.
    با حرص گفت :
    -عمرا اگه این کارو بکنم.می دونم موقع گفتن به ته ته پته می افتم.
    -خاک بر سر بی عرضه ات کنم.شد یه بار برای من مثر ثمر باشی!
    -الکی ذوزو بر این کیان بیچاره نچرخ مطمئنم دم به تله ی تو یکی نمی ده.همچین می گه کیا اسمشو خلاصه میکنه انگار نامزدشه ! در ضمن تو که دوسش نداری.بذار به حال خودش بمونه.دیشب که خاطره ی زندگیش رو شنیدی سختی زیاد کشیده.راضی نشو عذاب تو هم بهش اضافه بشه.
    -وا ! مگه من می خوام چیکارش کنم؟
    تو می خوای اونو به طرف خودت بکشونی بعد ولش کنی.فکر این رو کردی چه ضربه روحی به او وارد میشه؟کیان مثل پسرای دیگه نیست.این رو بفهم.
    -گمشو!یه جوری حرف می زنی که انگار من فقط هدفم اینه اونو بکشونم طرف خودم.
    -مگه غیر از اینه ؟
    سیلوانا بلند شد به سمت در اتاق رفت و گفت :
    -توضیح ندم بهتره چون تو نمی تونی بفهمی.پاشو بیا بیرون به سروش بگیم.
    منتظر ترا نماند و از در خارج شد.سروش سرگرم تماشای تلویزیون بود.او بدون مقدمه گفت :
    -سروش !من و تارادوست داریم خرگوش های شهره خانوم رو ببینیم ؛ ما رو می بری اون جا؟
    سروش کنترل تلویزیون راروی میز گذاشت.دست هایش را در هم زنجیر کرد و پشت سر گذاشت و گفت :
    -شاید خونه نباشن.
    سیلوانا کنارش روی مبل نشست و گفت :
    -خب ! یه زنگ بهشون بزن.مامان اینا نیستن حوصلمون سر رفته.
    -خب باهاشون می رفتین که حوصلتون سر نره.
    -تقصیر تارا بود گفت حوصله ی مهمونی رفتن ندارم.حالا که سروش هست ما هم می مونیم پیش اون.
    سروش این جمله را به نفع خود تعبیر کرد و به تارا که از در اتاق بیرون امد گفت :
    -اخه خرگوش دیدن داره؟
    تارا در دل گفت : « خدا بگم چی کارت کنه سیلوانا ! بلاخره کار خودتو کردی ! »
    در جواب او گفت :
    -اگه دوست ندارین ما رو ببرین اشکالی نداره می ریم پیاده روی.
    سروش موبایلش را برداشت و گفت :
    -شما حاضر شین یه زنگ بزنم اگه خونه بودن می ریم اگه هم نبودن می ریم بیرون یه دوری می زنیم.
    شهره روی سیلوانا و تارا را بوسید و گفت :
    -چه کار خوبی کردین اومدین.پس چرا بقیه نیومدن؟
    سروش به جای ان ها جواب داد :
    -منزل عموم کرج دعوت بودن.کیان خونه نیست ؟
    -نه !ولی تا چند دقیقه دیگه بر می گرده.
    -من به موبایلش زنگ زدم گفت خونه ست.
    -به خاطر این گفته یه وقت شما تصمیمتون عوض نشه.از دیشب تا حالا همش تو فکره.من ازش خواستم بره بیرون هوایی عوض کنه بلکه فکرش ازاد شه.
    سیلوانا بیشتر حواسش به اطراف بود.بر عکس ان چه در ذهن خود مجسم کرده بود دکوراسیون ویلا خیلی ساده و معمولی بود.کف سالن سراسر پوشیده از موکت سبز تیره رنگ با چند تخته فرش قدیمی و یک میز ناهار خوری هشت نفره که معلوم بود زیادی از ان کار کشیدند.پرده ها به نسبت خیلی ساده و قدیمی بودند.شهره ظرف شیرینی را روی میز گذاشت از نگاه تارا و سیلوانا فهمید که تعجب کردند با لبخند گفت :
    -همه جای ویلا زوارش در رفته.این ویلا مال پدر شوهرم بود که کادوی عروسی به ما داد و سند ویلا رو به اسم من زد.اوائل ازدواجمون زیاد می اومدیم این جا اما بعد از مرگ شوهرم دیگه پامو این جا نزاشتم فقط سالی بکی دو بار یه نفر رو می فرستادم یه نظافت کلی از این جا بکنه...
    با باز شدن در سالن نگاه ها به طرف در چرخید.کیان با قیافه ی مغموم و گرفته وارد شد.
    سروش با او دست داد و گفت :
    -خوب مارو قال گذاشتی.
    با سیلوانا وتارا احوال پرسی مختصری کرد و گفت :
    -اگه می گفتم خونه نیستم که تو نمی اومدی.
    تارا و سیلوانا به اشپزخانه رفتند و به شهره در اوردن چای و میوه کمک کردند.سروش داشت می گفت که به خاطر این خرگوش ها امدند.شهره کفت :
    -یعنی اگه خرگوش خا نبودند این جا نمی اومدین.
    سروش شرمنده گفت :
    -اه نه ! خرگوشا فقط بهونه بود.
    کیان نگاه سر سری به سیلوانا انداخت و گفت :
    -این خرگوشا طرف دار زیاد دارن.چند روز پیش یه پسر بچه ی شیطون از رو دیوار پریده بود پایین که بیاد خرگوشا رو ببینه.
    سروش گفت :
    -عجب بچه ی تخسی بوده ! چه طور نترسیده گیر بیفته.
    -خیلی بلا بود ! از جسارتش خوشم اومد.ما که بچه بودیم از این جرات ها نداشتیم.
    سیلوانا و تارا به زور جلو خنده شان را گرفته بودند.شهره گفت :
    -احتمالا او خبر داشته کسی تو ویلا نیست.
    کیان بار دیگر نگاهش را به صورت خندان سیلوانا انداخت و گفت :
    -اتفاقا خودش همین حرفو زد.
    سروش بحث دیگری به میان اورد و گفت :
    -گجا رفته بودی؟
    صدایش محزون شد و گفت :
    -رفتم از ماشین دیروزی خبر بگیرم.افسر پلیسی که اون جا بود گفت که نه اثری از ماشین مونده نه از جسد به احتمال زیاد ته رودخانه هستن.
    همه با یاد اوری صحنه دیروز دوباره متاثر شدند.تارا گفت :
    -ادرم باورش نمی شه رودخونه این قدر عمق داشته باشه.
    سروش گفت :
    -خونوادش چی ؟
    -ساکن کرج بودن.این جور که مامور پلیس می گفت عمق رودخونه بالای ده متر بوده و منتظر بودن غواص بیاد که ماشین رو از ته رودخونه بکشه بیرون.البته به گفته ی مامور پلیس فقط همون یه نقطه این قدر عمق داره.
    شهره گفت :
    -بهتره در موردش دیگه حرف نزنیم.کیان جان ! نمی خوای خرگوشا رو به مهمونات نشون بدی.
    او مثل فنر از جایش بلند شد و گفت :
    -من اماده ام.
    هر چه شهره اصرار کرد بی فایده بود و قبول نکردند که برای ناهار مهمان او باشند. با رفتن ان ها رو به کیان گفت :
    -تارا چه دختر زیباییه.
    کیان روی کاناپه دراز کشید و گفت :
    -اگه اون خوشگل تره در عوض سیلوانا با نمک تره.خیلی به دل می شینه.
    شهره لبخند مرموزی بر لب اورد و گفت :
    -حدس می زدم چشمت اون رو بگیره.بلا گرفته این قدر با ناز و عشوه حرف می زنه که خانوما هم شیفته اش می شن چه برسه به اقایون.
    کیان دستش راروی چشمش گذاشت و جدی گفت :
    -کی میگه چشم من اونو گرفته؟من فقط نظرم رو گفتم.
    شهره پیش دستی ها رو به اشپزخانه برد و طعنه امیز گفت :
    -باورم شد.به هر حال دخترای دوست داشتنی و با شخصیتی هستن.من که خیلی از اونا و خانواده شون خوشم اومده.
    کیان سکوت کرد چهره ی سیلوانا به شفافی ایینه جلو نظرش بود.در این چند روز که ارامش داشت و دور از هیاهوی شهر بود تمام فکرش را او پر کرده بود.همان طور که سروش گفته بود توی دانشگاه خاطر خواه زیاد داشت و سعی کرده بود هرگز به کسی دل بستگی پیدا نکند و فقط با جنس مخالفش رابطه ای سالم و دوستانه بر قرار کند و هر بار که ان ها از او دعوت به عمل می اوردند خیلی مودبانه همهی دعوت های ان ها را رد می کرد و هرگز در خلوت تنهای اش به ان ها فکر نمی کرد اما در مورد سیلوانا این طور نبود.روز تصادف به نظرش خیلی معمولی امد و وقتی مادرش به جای او امده بود که خسارت اتومبیل را بدهد به کلی او را به فراموشی سپرده بود.اما سکونت در ویلا و دیدن هر روز او روز به روز بیشتر به طرف او کشیده می شد اما می دانست که هنوز دل بسته اش نشده فقط برایش مهم است و به نظرش او با همه ی هم جنس هایش فرق داشت شیطنت های پسرانه ی او و تن نازی هایش در کنار هم شیرین و عجیب به نظر می امد.بر عکس دختر های هم سن و سالش پر تحرک تر و شاداب تر و سرزبون دار تر بود.
    شش روز از اقامت ان ها در ویلای پدر اقای شادمان می گذشت.تصمیم داشتند به تهران برگردند اما اقای شادمان بزرگ از ان ها خواست که تا اخر تعطیلات دور هم باشند مخصوصا که در این مدت حسابی با اقای ارمان جور شده بود و مدام با هم در حال بازی شطرنج بودند.
    تارا نیز وقتی پدرش پذیرفت که انها هم بماننداز خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . در این چند روز که تمام وقتش را با سروش می گذراند.دلبستگی اش به او دو برابر شده بود.تارا چون سایر زیبارویان به محبوب خود ناز و کرشمه نمی فروخت ادا نداشت.سراپاسوز و گداز بود و حاضر بود چون شمع به خاطر سروش بسوزد و جهانی را از پرتو دل پذیر خود تابناک کند.در این مدت از نگاه های سروش فهمیده بود که او هم چندان بی میل نیست .نمی خواست حرکتی بکند که او متوجه علاقه اش بشود.دوست داشت اگر اعترافی در کار است از جانب او باشد.
    با دیدن سیلوانا که غرق در خواب است حوصله اش سر رفت.برسی به موهایش کشید و از اتاق خارج شد . کسی توی سالن نبود.صدای بچه هایش ستایش از بیرون می امد.حدس زد که مثل روز پیش صبحانه را در هوای ازاد صرف می کنند.با صدای زنگ موبایل سروش پا سست کرد و به طرف در سالن که رفته بود دوباره برگشت.مطمئن که شد او صدای زنگ موبایل را نشنیده به مانیتور گوشی نگاه کرد اسمی نیفتاده بود.کنجکاوی اش گل کرد جواب بدهد.دکمه ی پاسخ گویی را فشار داد ولی حرفی نزد.صدای نازکی از ان سوی خط گفت :
    -الو ...! سروش جان ! چرا جوابمو نمی دی عزیزم ؟ باور نمیکنم تو این قدر بی رحم باشی ! ال...و !!! سرو....
    او تماس را قطع کرد.از ناراحتی دست و پایش می لرزید.بی حال روی مبل نشست.در باز شد و سروش وارد سالن شد.او از جایش بلند شد.سروش با لبخندی مهربان گفت :
    -سلام صبح به خیر.
    با اخم سلامی گفت و به اتاق خواب برگشت.سیلوانا هنوز خواب بود.مانتو و روسری اش را برداشت و دوباره از اتاق خارج شد.نگاهش را توی سالن چرخاند اما خبری از او نبود.به جمع بیرون پیوست که روی تخت بزرگی جلو افتاب نشسته بودند.او هم ان جا بود.جیران از او خواست که بنشیند برایش چای بریزد اما گفت :
    -می وام بیرون از ویلا کمی قدم بزنم.
    اقای ارمان گفت :
    -خیلی از ویلا دور نشی.تو به این جا خا اشنایی نداری.
    سروش که از چهره ی اخم الود تارا تعجب کرده بود گفت :
    -حق با پدرتونه این جا ها برای شمااشنا نیست.اگه خیلی دور بشین امکان داره راه رو گم کنین.
    زیر لب جواب داد :
    -حواسم هست.
    بدون توجه گفته ی پدرش و سروش مسیری را انتخاب کرد و به راه افتاد.اصلا توجه نمی کرد که از کجا می رود و چه قدر از ویلا فاصله گرفته.از چند تپه ی کوچک و بزرگ گذشت و مسیر رودخانه را در پیش گرفت.وقتی از حرکت ایستاد که دیگر از خستگی نای راه رفتن نداشت.به ساعتش نگاه کرد باورش نمی شد که سه ساعت بدون توقف راه رفته.روی تخته سنگی کنار رودخانه نشست.کفش هایش را در اورد و پاهایش را به خنکای اب رودخانه سپرد.از بس سرد بود پاهایش کرخ شد اما از رو نرفت و همان طور پاهایش را در اب نگه داشت.به اطراف نگاه کرد.همه جا زیبا و سرسبز بود و طبیعت بکر و دست نخورده نظر بیننده را جلب می کرد.به جز صدای جریان اب و صدای مستانه ی پرندگان هیچ صدایی به گوشش نمی رسید.حسابی سردش شده بود مخصوصا که خورشید خانم گرمای دو سه ساعت پیش را نداشت و خود را پشت ابر های تیره و سیاه پنهان کرده بود.پاهایش را از اب رودخانه خارج کرد و روی تخته سنگ گذاشت تا خشک شود.بعد جوراب و کفش هایش را پوشید . هنوز از روی تخته سنگ بلند نشده بود که با صدای رعد و برق به هراس افتاد.ابر های کبود و خشن اسمان را در بر گرفت به طوری که همه جا تقریبا تاریک شد.تازه یادش افتاد دیر کرده و الان پدر و مادرش نگران او شدند.لبهایش را گزید و به راه افتاد.دوباره رعد و برق و متقارب ان باران سیل اسا.اصلا نمی دانست کجاست و باید از کدام راه بگذرد.از بی فکری خود به گریه افتاد و از ضعف خود در برابر عشق سروش حسابی عصبی شد با خود گفت : « خدایا ! منو ببخش چه کار احمقانه ای کردم.الان مادرم از نگرانی دیوونه شده.همش تقصیر اون لعنتی بود که اول صبحی فکر منو خراب کرد »بلافاصله به خود جواب داد : « به سروش بی چاره چه ربطی داره.فقط تقصیر منه که این قدر ضعیف هستم.لعنت به من لعنت به من.»
    قطرات باران تبدیل به تگرگ شدند.دانه های سفت و سخت تگرگ سر و صورت خیس او را به درد اورد.دیگر نای راه رفتن نداشت.از لباس هایش اب می چکید.هر چه بیشتر می رفت مسیر برایش ناشناخته تر می شد و دلهره و ترسش دو چندان.از بس گریه کرده بود دیگر حال گریه کردن هم نداشت.برای لحظاتی بارش تگرگ و باران قطع شد و به او فرصت فکر کردن داد.از گرسنگی دلش ضعف می رفت اما چاره ای نداشت مجبور بود راه برود.ساعت 2 بعد از ظهر را نشان می داد و او همچنان راه می رفت.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 01:13 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.