صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18

موضوع: رمان بن بست

  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    میشا دست هایش را گذاشته بود روی تخم مرغ ها:ا..اینا رو..بذارم تو حوله..جو..جوجه میشه...؟
    پریسامحکم پشت دستش را بـ ـوسید:نه قربون شکلت برم..اینطوری که جوجه نمی شن...باید مامان مرغی بغـ ـلشون کنه تا جوجه بشن...
    نگاهش روی اخم پیشانی دخترکش افتاد...انگار این عادت را به تازگی از کیا تقلید می کرد و وقتی می خواست به موضوعی جدی فکر کند اخم هایش در هم میشد..

    ـ ع..عمه پری...م..م..مامان مرغی کجاست...؟
    ـ مامان مرغی تو لونه است...الان دیگه خوابیده...صبح که بیدار شد بریم ببینیمش...؟!
    سر تکان داد و نگاهش کرد:ماما...ک..کی صبح میشه...؟!
    پریسا خندید:وروجک...
    روی موهایش را بـ ـوسید:یه کم که بخوابی و بیدار شی صبح شده...
    ـ ب..بریم بخوابیم...؟!
    پریسا از روی صندلی بلندش کرد:بدو برو پیش کیا برات قصه بگه بخوابی...بدو...
    صدایش را بلند کرد:میشا داره میاد که براش قصه بگی...امیر کیا...؟!
    غرغر کیا هم بلند شد:من قصه بلد نیستم...پریسا..!!!
    جوابش را داد:تمرین کن یاد میگیری...
    سمتش چرخید: بیا بریم تو بالکن بشینیم...
    لبخند زد:بریم..
    جلوی در پریسا شال بافتی سمتش گرفت:بذار رو شونه ات...شبای اینجا یه کم سرده...
    محبت های پریسا داشت پررنگ و پررنگ تر میشد...احساس خوبی داشت..حس پذیرفته شدن..جا افتادن..ماندن..ریشه کردن...
    حضور میشا..وجودش...داشت همه را به هم نزدیک تر می کرد...
    ـ فکر نمی کردم کیا به این زودی بیارتتون اینجا...
    به لحن مهربان پریسا لبخندی زد...
    ـ خوشحالم که هر سه تون اینجائین...کیا خیلی کم بهم سر میزد...
    دودل بود که بپرسد....اینجا ماندن..تنها ماندن برای چه...؟! پریسا و کیا که به غیر هم کسی را نداشتند...
    ـ من به این خونه دل بستم...همین جا جونی ام و دارم تموم می کنم و همین جا هم پیر میشم...
    ـ ش..شما هنوز هم خیلی جوون هستید...نگاهی به موهای بلوندش انداخت...به ابروهای کشیده و چشمان خوش حالتش...اگر خنده هایش با میشا را ندیده بود هرگز گمان نمی کرد پشت صورت جدی و زنانه اش زنی شاد و خوش رو باشد...
    ـ چند ساله اینجائین...؟
    ـ کیا ده دوازده سالش بود که اومدیم...پدرم تازه فوت کرده بود..مامان دلتنگی می کرد...اینجا سرش گرم باغچه و پرنده ها میشد و کمتر غصه می خورد...من تازه سال اخر دبیرستان بودم...بعد همین جا رفتم دانشگاه...
    نمی دانست که کیا آنجا بزرگ شده...فکر که می کرد هنوز خیلی چیزها را از مردش نمی دانست...
    ـ من فکر می کردم همین چند سال قبل اومدین تبریز...
    ـ نه...بیست و چند سالی میشه...مامان همین جا فوت کرد...
    ـ خدا رحمتشون کنه...مامان من هم خیلی جوون بود که فوت کرد....من زیاد فرصت کنارش موندن و نداشتم...
    ـ پدرت چی...؟!
    این روزها خیلی به پدرش فکر می کرد..به تنهائی اش...بودن ها و نبودن هایش...
    ـ من و پدرم تنها بودیم...یه زندگی آروم کنار هم...پولائی که...پدربزرگم می فرستاد و موندن تو خونه و گاهی آخر هفته ها تا ساحل رفتن و برگشتن...
    ـ پس پدر خوبی بود...
    دستش را روی گردنش گذاشت:من به غیر پدرم کسی و نداشتم...کنارش همه چیز آروم بود...یه روال طبیعی...یه کم سخت گیر بابت رفت و آمد با دوستام...زندگی خاصی نداشتیم...اما فکر کنم شما کنار هم خوش بخت بودین..
    لبخند پریسا کمـ ـرنگ شد:خوش بخت..؟! نمی دونم...شاید...زندگی ما هم بالا و پائین رفتنای خودش و داشت...یه اتفاقاتی که...خیلی بد بودن و...
    ـ پریسا...!!
    سر برگرداند...کیا دست به سیـ ـنه جلوی ورودی ایستاده بود و نگاهشان می کرد...سرش را خم کرد و میشا را ندید...
    ـ میشا کجاست...؟
    یک قدم جلوتر آمد:خوابیده...
    پریسا ایستاد...گل سر کوچکش را از روی میز برداشت و موهایش را بست: یه چای تو این هوا می چسبه...میرم بیارم..
    به قدم های پر شتاب پریسا نگاه کرد..
    کیا پشت صندلی اش ایستاد و پنجه هایش را روی شانه اش کشید:یخ کردی...
    عضلاتش نرم میشد زیر دست هایش...سرما حس نمی شد...انگشتانش را رساند به کشیدگی گردنش و آرام نـ ـوازشش کرد:
    با پریسا چی می گفتین...؟
    سرش را به عقب خم کرد و به کیا چسباند:راجع به اومدنتون به تبریز...من نمی دونستم بیست و چند ساله که اینجائین...
    فشار انگشتان کیا روی گردنش رد می انداخت:اوهوم...بیست و چهارسال و هشت ماه...
    چشمانش را بالا گرفت و به سر خم شده ی کیا روی صورتش زل زد...می توانست برق چشمانش را ببیند...
    ـ من خیلی چیزا از تو نمی دونم...
    لبخند کیا کمـ ـرنگ بود:بپرس تا بهت بگم...هر چی که دوست داری...
    انگشتان لعنتی اش زیادی خوب بودند...سرش را کمی بالا تر گرفت..حالا سیبک گلویش زیر سر انگشتان کیا نـ ـوازش میشد...
    یک چیزی میان تار و پود تنش..میان زیر و بم احساسش به جوانه می نشست..گل می کرد و شکوفه هایش رو به خورشید می ایستاد....یک جائی از قلبش تند...آرام..محکم...ضربه میزد...
    چشمانش نم گرفت...این حضور را می خواست...این دست ها..چند سال بود که می خواستشان...؟! انگار همه را فراموش کرده بود...زنی بی زن شدن مگر چیزی را به خاطر می آورد...؟!
    صدای پریسا و تق وتق صندل هایش آمد:کلوچه هم داریم...
    کیا صاف ایستاد...دستانش را عقب کشید و کنارش نشست...
    جای خالی دست هایش یخ کرده بود...مثل شانه هایش...سرما نشسته بود روی تمام تنش...بیشتر شال را دورش پیچید و لرزید...
    ـ سردت شده...؟!
    سر تکان داد و ایستاد:م..میشه بریم تو...؟
    پریسا سینی به دست ایستاده بود:آره عزیزم..بریم داخل...
    از دست های کیا که می خواست دور بازویش بپیچد فاصله گرفت...کنار پریسا راه افتاد و کاش یادش می رفت که همین چند دقیقه قبل چه می خواست...
    جرعه ای از چایش را نوشید و به امیر کیا نگاهی کرد ....کیا لبخندی زد...لبخند دیدن روی صورت این مرد این روزها خیلی هم کیمیا نبود....
    کم میدانست...از مرد این روزهایش...از عشق همه روزهایش کم میدانست..گفته بود بپرس...ترنج اما سئوالات ذهنش انقدر زیاد بود...انقدر از خودش پرسیده بود و جوابی نگرفته بود که خیلی هم بلد نبود کنجکاوی کند....
    پریسا سر حال بود..خانه اش ساده بود...خانه بود...با قالی های تبریز کرم رنگش...با مبل های راحت زرشکی رنگش...با مرتبی و نظم بی حدش...اما خانه تنها بود...همان قدر که پریسا تنها بود...
    _گرمت شد؟؟
    ترنج لبخندی زد : لوس شدم انگار...شهر من خیلی سردتره...
    کیا سر جایش کمی جا به جا شد : فکر میکردم شهر آدم اونجایی که توش کسی رو داره؟
    سئوال کیا پریسا را هم تعجب زده کرد..ترنج لبخندی زد و اندکی شیطنت کرد : خب اگه این جوری باشه که تبریز شهره منه چون پریسا جون هست...
    پریسا به قیافه کیا بلند خندید...خودش هم خندید...خیلی از ته دل نبود..قهقهه های قدیمش را خیلی به یاد نداشت..همانهایی که فرشته میگفت خوب نیستند که دختر صدایش را نباید روی سرش بیندازد....اما باز هم خنده بود..بعضی چیزها شاید با همین تمرین ها باز میگشتند...
    _یه چایی دیگه به من میدی؟؟
    این جمله محکم از جانب کیا بود به سمت پریسا..این طور انگار میخواست اعلام حضور کند...ترنج از جایش بلند شد و فنجان را از دست کیا گرفت..نگاه کیا هم شیطنتی داشت..خرده پا..کوچک...بی هوا ..اما صورتش را جدی نگه داشته بود...بی لبخند..
    _من برات میارم...
    به سمت آشپزخانه رفت...چه قدر دلش خواسته بود بـ ـوسه ای به گونه کیا بگذارد...

    بـ ـوسه ای به پیشانی میشایش زد...هوای اتاق مناسب بود..نه خیلی گرم نه خیلی سرد...کیا داشت آرام با پریسا صحبت میکرد..اتاق تاریک بود..پچ پچ شان به اندازه نور سالن برنده نبود اما بود..کمی شال دورش را محکم تر کرد و روی رختخواب نشست و پاهایش رادر خودش جمع کرد...خوب بود..امروز خوب بود..دیروز هم...اما آِیا فردا هم خوب بود....؟
    میشایش شاد بود خودش هم..چیزی به نام زندگی در اطرافش جریان داشت...پریسا پرسیده بود کوفته دوست دارد..برایش درست کند...کیا از شنیدن شهرمش جا خورده بود....خودش از این همه سرکشی های زنانه اش...
    ترسش زیاد و زیاد تر شد..آخرش که چی؟ تا کی؟؟ باید فراموش میکرد و مینشست با امیر کیا زندگی می کرد؟؟...چه زندگی...؟؟ مثل یک زن و شوهر؟ دوستانه؟؟ محتاج آغـ ـوشش؟؟ محتاج محبت های زیر پوستی غیر کلامی اش؟؟
    دستی به موهایش کشید...و دوباره دخترکش را بـ ـوسید..میشا شاد بود..خیلی شاد...آرام بود..عمیق خـ ـوابیده بود...دهنش کمی باز مانده بود..عروسک دوست داشتنی اش....خانه پریسا بود...پریسا را دوست داشت..اما در این خانه کمی غریبی میکرد...دلش آشنایی غریب نفسهای کیا را میخواست انگار...
    با باز شدن در سرش را با لا آورد کیا بود...: بیداری؟؟
    _بله...
    کیا وارد شد و در را کمی پیش کرد... : همه چیز رو به راهه؟؟
    ترنج کمی پاهایش را جمع کرد...بلوز شلوار خواب ساتن سیاه رنگ براقش ..کمی از خنکی هوا را جذب میکردند...
    کیا کنارش روی زمین نشست : دوست داری فردا بریم اطراف یه دوری بزنیم؟؟
    _آره خیلی خوبه...میشا هم باید دوست داشته باشه..
    کیا گردن کشید میشا را ببیند...نزدیک تر شد به ترنجی که قلبش بی قراری میکرد...زنجیر گردن کیا در تاریکی برقی زد...
    _عمیق خوابیده...
    _خیلی خسته است...و جاش هم خوبه
    _تو نیستی؟؟
    ..نفهمید منظورش جایش بود یا خستگی..خسته بود...اما جایش خوب نبود..بدنش..قلبش...و حتی نفسش نیازمند آن انگشتها بودند...نیاز مند صدای آرام قلب کیا....
    کیا صدایش را صاف کرد...سرش را بلند کرد..چشمهایش به تاریکی اتاق هم که بود باز هم برق داشتند میدرخشیدند....
    استخوانهایش درد میکرد..شاید موهایش هم...نبض شقیقه اش هم تند شده بود و نا منظم...از خودش خجالت کشید...
    دستهایش را دور زانوهایش حـ ـلقه کرد...
    کیا کمی این پا و آن پا کرد صدایش کمی بم شده بود...: بخواب..یعنی من اومدم ببینم به چیزی احتیاج نداشته باشی..بالشتم رو بردارم میرم تو سالن میخوابم...
    ...صدایش بوی اعتراض داشت یا شاید یه خواهش..هر چه قدر هم خوش بینانه...دل ترنج از این خواهشی که حسش کرده بود لرزید...
    کیا خواست بلند شود که دستش را روی دستهایش گذاشت : چیزه..اگه...اگه...یعنی سالن سرده..همین جا بخواب...
    این را گفت و سریع دراز کشید و زیر پتوی سنگین مخمل قرمز رنگ پنهان شد...صدایی نیامد....از خودش خجالت کشیده بود...کیا رفته بود انگار...
    چند لحظه بعد که داشت خودش را تنبیه میکرد...حضورش را حس کرد ...
    لبخندی عمیق روی لبش آمد...
    _ترنج خانوم حالا چرا اون زیری؟؟
    لبخندش عمیق تر شدو جوابی نداد..کاش میتوانست بلند شود و خودش را روی سیـ ـنه مردانه اش جا کند...دستی آرام از زیر پتو جلو آمد و کامل دورش پیچید و کمی او را به سمت خودش کشید...احساس می کرد تمام انقباضات بدنش کم کم از بین میروند..قلبش هم حتی..خون در رگهایش راحت تر جا به جا میشد انگار..کیا سرش را کامل زیر پتویش کرد : حالت خوبه ترنج؟؟
    ...میتوانست بفهمد سئوال کیا را..حالش خوب بود..کابـ ـوس هایش کم تر شده بودند..خوابهایش عمیق تر...خودش احساس امنیت بیشتری داشت...کمی سرش را به سیـ ـنه کیا بیشتر چسباند..احساس کرد کیا جوابش را گرفته که بـ ـوسه ای آرام به شقیقه اش زد..
    _بخواب عزیزم..
    چشم هایش میل به خواب داشت..خوابی آنقدر آرام و بدون تنش...بدون هیچ کابـ ـوسی...اما ...صداهای درهمی می شنید...
    صداهائی که وادارش کرد پلک باز کند...نگاهش از روی میشا که پتو را از روی پاهایش عقب داده بود گذشت و به در نیمه باز اتاق رسید...
    کیا..امیر کیا شب قبل کنارش دراز کشیده بود..حـ ـلقه ی دستانش بهتر از هر مسکنی عمل می کرد..نفسش بی آنکه داغ یا سردش کند مثل لالائی نـ ـوازش گونه بود...آنقدر بی حسی خوبی به همراه داشت که راحت به خواب رفته بود...نه فکر غریبگی دست ها بود نه عطر مردانه ی تنش..نه چسبیدن سرشانه هایش به سیـ ـنه ای که تکیه گاه شده بود...
    روی رخت خوابش نشست و موهایش را عقب داد...کیا لابه لای تمام موهایش نفس کشیده بود...بوی سیب موهایش را بلعیده بود و حالا تار به تار مشکی هایش عطر داشت...جان داشت...زنده بود...
    صدای پریسا گرفته بود..می توانست بعضی از کلمات را بشنود...دلش به شور افتاد و ایستاد...یکبار ..همین چند وقت قبل..پشت در اتاق بازی میشا حرف هائی شنیده بود و انگار دوباره این تاریخ تکرار میشد و تکرار میشد...
    کیا کلافه قدمی برمی داشت...می ایستاد و چنگی روی گردنش میزد:می کشمش...اون حرومزاده ی بی پدر و می کشم...
    نگاهش وحشت زده شد...پریسا به دیدنش دست جلوی دهانش گرفت..خفه صدایش کرد:ترنج...
    نگاهش میخ کیا شده بود که آشفته بود و پیشانی اش قرمز شده بود:چی..چی شده...؟!
    ـ...
    ـ کیا..چی شده...؟!
    ـ طوری نیست...بمونین پیش پریسا تا خودم بیام دنبالتون...
    گیج بود و هنوز احساس می کرد از خوابی آشفته برخواسته...دستش را روی پیشانی اش گذاشت:کجا می خوای بری...؟! ساعت چنده....پریسا جون..چه خبر شده...؟!
    ـ هیچی نشده عزیزم..چرا ترسیدی...؟ برای کیا کاری پیش اومده داره بر می گرده...
    باید قبول می کرد..؟! باید آنهمه آشفتگی کیا را باور می کرد...؟!
    قدمی سمتش برداشت:کیا..
    ـ الان نه ترنج...الان نمی خوام حرف بزنم...
    لب روی هم فشرد:باشه...باشه..حرف نزن..پس من هم باهات میام...
    ـ چی میگی ترنج...کجا بیای..؟!
    نمی گذاشت با آن حالش برود...محال بود دلش آرام بگیرد و بماند...کلافه چرخی دور خودش خورد:پریسا جون ساک لباسای من کجاست...؟!
    ـ ترنج جان...بیا بشین...نترس عزیزم.. هیچی نشده..یه مشکلی تو شرکت پیش اومده...
    کیا صدا بلند کرد:پریسا..!!
    نمی گفت...؟! نمی خواست که بداند...؟!
    دست هایش را به هم پیچاند:میشا رو بغـ ـل کن تا من هم لباس بپوشم...
    ـ تو قرار نیست جائی بیای...می مونی تا بیام دنبالت...
    اهمیتی نداد..ایستاد و قدم هایش تا به تا شد...سرگیجه داشت:الان لباس می پوشم...
    دست کیا روی بازویش نشست و محکم فشردش:ترنج...؟!!!
    کف هر دو دستش را بالا گرفت:دارن می لرزن لعنتی..من دیوونه میشم تا بری و برگردی..چرا به من نمی گی چی شده..این وقت شب..دور از خونه..چه اتفاقی برای اون شرکت کوفتی افتاده که می خوای بری...؟!
    پریسا سعی می کرد میانه شان را آرام کند..اما نه کیا از اخمش کم کرد و نه خودش توانست...
    چانه لرزاند:چی شده..؟! کی ومی خوای بکشی...؟!
    چشمانش را بست و چانه اش روی هم فشرده شد:یه مشکل مالی برام پیش اومده...
    دستش را گذاشت روی بازوی کیا:به من نگاه کن...کیا..؟!
    ـ....
    چشمانش نم برداشت:پ..پدربزرگم...کاری کرده...آره..؟!
    ×××
    _چرا نمیخوری ترنج جان؟؟
    ذهنش در گیر بود..قلبش هم..کیا رفته بود...بدون اینکه اجازه دهد همراهش شود...
    لقمه ای که پریسا به سمتش گرفته بود را به خاطر لبخند زیبا و مهربانش گرفت و سعی کرد لبخندی بزند که پسش دلخوری نباشد تا پریسا مجبور به دلجویی شود...این دلجویی باید از سمت کیا صورت میگرفت ..خیلی راحت نخواسته بود. ترنج همراهش باشد...
    پریسا کمی شعله سماور را کم کرد...اشاره ای به سرشیر تازه کرد... : خوشمزه و موقویه باعث میشه این رنگ پریده ات درست بشه...
    _ممنونم پریسا جون...
    پریسا قاشق را در استکان چایش چرخاند و نفس عمیقی کشید : کیا بهترین کار رو کرد ترنج ...میرفتی تهران که چی تازه اومدی..باهم میریم خرید..میریم میگردیم..
    بعد هم سرش را کمی خم کرد و با لحن بامزه ای ادامه داد : به کیا چی کار داریم؟؟ نباشه بهتر...
    ترنج نگاهش کرد : پریسا جون با نگفتن این که چی شده؟؟ من به نظرتون حالم بهتره...جز اینکه...هیچی ..اصلا من میرم به میشا سر بزنم...
    پریسا دستش را روی مچ اش گذاشت : ترنج بشین میشا خوابه..با هم کمی صحبت کنیم...باشه؟؟
    ..دوست نداشت..ترجیح میداد برود در اتاقش..زیر همان لحاف مخمل قرمز دراز بکشد..دستهای کیا را حس کند.هنوز آن جوانه کوچک بیرون زده از خاک خشک قلبش را حس کند..بازهم حس کند...همان حسی که به او گفته بود با تمام تلخی ها...با تمام باید ها و نبایدها ...خانواده هستند یا اگر نیستند اندک امیدی هست برای شدنشان...اما پریسا با آن نگاه..با تمام صمصمیتش در پذیرفتن ترنجی که خانوده اش نپذیرفته بودش نشسته بود و نگاهش میکرد...
    _کیا...عادت نداره..خیلی چیزها رو ترنج...کیا تنهاست این رو قبلا هم بهت گفته بودم...
    ترنج سعی کرد خیسی چشمش را پنهان کند : ربطی به پدربزرگم نداره نه؟؟ اگر داریم برای کیا دردسر درست میکنیم میرم..یعنی میریم...
    برق خیسی چشمهای پریسا دلش را میلرزاند...کلافه اش میکرد : ترنج عزیزم...خواهش میکنم...چرا داری میلرزی..ربطی به تو نداره...
    _من همین الان هم میتونم ساکم رو بردارم...
    پریسا میان حرفش پرید : میخوای کیا کله ام رو بکنه؟؟ زنش رو سپرده دستم بیاد ببینه نیستن...
    ..دلش میخواست...واقعا دلش میخواست این حرف با تمام رقص مـ ـستانه ای که در دلش ایجاد میکرد راست باشد...حتی اندکی..اندکی هم اگر حقیقت داشت زیبا بود...
    _کاش باهاش میرفتم...
    _بسپار بهش ترنج..بسپار بذار خودش کارهای شرکتش رو درست کنه....کیا بچه که نیست...هر چند بچه هم بود....
    _بچه بود؟؟
    _کیا تنهایی زیاد کشیده...خستگی هم...پدرم که فوت کرد ما حقوقی داشتیم و یه زندگی آروم...ولی امیر کیا تنها موند..مردی تو خونه نبود تا کیا بتونه باهاش درد دلی کنه و یا نزدیکی داشته باشه....مامان ثبت نامش کرد یه باشگاه برای بازی بسکتبال..تا با مردها باشه..با پسر ها...نه این که خونه با دوتا زن بزرگ شه مامانم بود دیگه فکر میکرد این طوری بهتره..ما ازش غافل بودیم انگار...اونجا دوستایی پیدا کرد...روابطی که از نظر ما خیلی خوب بود
    ترنج کنجکاو بود ..به دستهای پریسا نگاهی کرد که داشت تکه های نان را در دستش میفشرد....
    _خب؟؟!!
    پریسا سرش را تکانی داد : هیچی دختر جون..دارم بهت میگم..کیا عادت نداره مشکلاتش رو ..دردهاش رو با زنهای زندگیش قسمت کنه...
    _الان منم جز زن های زندگیشم...؟؟
    پریسا لخندی زد و قطعه نان دستش را رها کرد و از جایش بلند شد : تو تنها زن زندگیشی...
    *******************
    _ع..عمه پری..ب..به اون مامان مرغی ب..بگو بشینه دیگه...جوجو ها عجله دارن بیان بیرون...
    دخترکش از خواب بیدار شده بود و حیاط را گز میکرد ..همان اول سر میز پرسیده بود کیا کجاست..این وابستگی که تا امروز صبح به نظرش زیبا می آمد حالا خطر ناک بود انگار...دخترکش وابسته بود و خودش عجیب دلبسته..و حالا شاید کمی دلتنگ...
    پریسا بلند میخندید و سر و کله ای با میشا میزد...
    گوشی اش را از جیبش در آورد خبری نبود...کیا ..همان کیای همیشگی بود...لعنتی به خودش فرستاد که زود فراموش میکرد آدمها همانند...در ذهنش چه ساخته بود از کیا که حالا توقع داشت اسمش را روی صفحه گوشی اش ببیند؟؟
    _بریم یکم خرید کنیم امروز هوا خوبه؟؟
    ترنج به پریسای میشا بغـ ـل نگاهی کرد..قرار بود با کیا بروند اطراف بگردند...
    ***********************************

    ساعت به یازده شب نزدیک میشد و از کیا خبری نبود..پریسا میگفت اس ام اسی فرستاده و خبر داده رسیدنش را..ترنج نگاهی به پریسا کرده و شامش را خورده بود....دوست داشت جمله صبح پریسا را باور کند...دوست داشت بپذیرد...
    قرصش را با کمی آب نوشید...نفس های کیا جای ابن قرصها را برایش گرفته بود در این مدت..اما ذهنش هزار توهای بیشتری را گز میکرد این چند روز...از بسکتبال بازی کرد کیا..تا تنهایی و کم حرفی اش...از تمام نیازهایش که پریسا اشاره هایی به آنها کرده بود...گفته بود کیا مثل کودکی محتاج محبت است و همان اول که ترنج را دیده حس کرده او مکمل کیاست چون محبتی بی پایان دارد..
    ترنج نگاهش کرده بود..محبت بی پایانی که پریسا از آن صحبت میکرد داخل صندوقچه ای رفته بود و کلیدش گم شده بود...جایی بود حتی سخت تر از قله قاف برای کشف کردن...و به دست آوردن و از نو ساختن...
    امشب این رختخواب به نظرش غریب تر هم می آمد...سرش را روی بالشت گذاشت و سعی کرد بخوابد....که صدای لرزش گوشی از جا پراندش...نگاهی کرد..کیا بود..نا خود آگاه بغضی کرد.. : الو..
    صدای کیا خسته بود..کمی خش داشت : ترنج ..سلام...
    _سلام...
    جوابهایش تک خطی بود..دلخور بود..دلتنگ بود..و خودش هیچ کدام از این حق ها را به خودش نمیداد و میترسید از فاش شدندش...
    _میشا خوبه؟
    _خوبه سراغت رو میگیره..
    احساس کرد کمی صدای کیا باز شد : مراقب باش سرما نخوره..
    ترنج کمی شقیقه اش را فشار داد..نه ..به هیچ عنوان قرار نبود به دخترک خودش حسادت کند...
    _حواسم هست...
    ..کیا چرا قطع نمیکرد..حرفی نداشتند انگار برای زدن..
    _ترنج تو این جعبه قرصها رو کجا میذاری؟؟
    ..شده بود زن آن خانه که وقتی نبود مردی که تمام این سالها تنها زندگی کرده بود برای پیدا کردن وسایل خانه باید به او زنگ میزد؟؟
    _تو کابینت نزدیک گاز..
    صداهایی آمد...
    _حالا قرص چرا خوب نیستی؟؟
    _کمی سرم درد میکنه...
    _فشارت رفته بالا؟؟
    _نه..ترنج جان..نگران نباش...
    _باشه نمیشم..وقتی به من ربط نداره...نگران هم نمیشم...فقط یه کلام..به من که این دردسرت ربطی نداره؟
    لحن کیا کمی خشن شده بود : بچه شدی ترنج..اصلا داشته باشه...میخوای چی کار کنی؟
    _یعنی چی؟ داره دردسر هام داره زیاد و زیاد تر میشه...
    صدای برخورد لیوان به میز آمد : بس کن ترنج آخه تو چرا انقدر ساده ای...
    بغضش را قورت داد..چه ربطی داشت....؟
    سکوت بینشان طولانی شد...صدای نفسهایشان رد و بدل میشد..ابتدا کمی تند و حالا کمی آرام تر....
    _من میرم ...
    .نا خود آگاه این جمله را گفته بود...
    _میری بخوابی دیگه؟
    لحنش تهدید داشت...خستگی داشت...و دستوری هم بود...
    ترنج دستش را روی قلبش گذاشت که قرارش بی قراری بود امشب انگار...
    _ترنج با شمام...
    _آره...
    به لحن کودکانه ترنج کیا لبخندی زد : آفرین دختر گل...به پریسا سپردم این چند وقت بگردونتت تا من بیام..به کارتت گفتم پول بریزن چیزی خواستی بخری...حواست به میشا باشه...تنهاش نذار حتی برای چند لحظه..باشه؟
    ترنج لب برچید..برای کیای اخموی روی مبل سلطنتی خانه پیرمرد نه...برای مردی که دیشب حضورش را لمس کرده بود : باشه..انگار من بلد نیستم بچه ام رو بزرگ کنم...
    _آخه هنوز خودت بچه ای...
    _ااا..امیر کیا...
    خنده کیا بیشتر شد : خب حالا...چرا عصبانی میشی؟؟ دیر وقت ترنج بخواب...
    _خوب تو هم برو بخواب..قبلش برای خودت چای سبز دم کن...
    _خیلی خسته ام....از وقتی در خونه رو باز کردم....
    _خب؟؟!!
    نفس کیا کشیده تر شد : هیچی..شبت بخیر...
    ...به صفحه گوشی اش خیره بود هنوز...خواسته بود..واقعا آرزو کرده بود..آن هیچی نمایشی باشد از دلتنگی نبودنشان در خانه...همان طور که خودش دلتنگ بودنش شده بود....
    ===============================
    دل دل می کرد گوشی موبایلش را بردارد و زنگی به کیا بزند...مثل کسی که نمی داند چه کاری درست و نادرست است...
    پریسا برای کاری بیرون رفته بود...تنهائی خانه کمی اذیتش می کرد...اصلا از همان شبی که کیا رفته بود این خانه..این شهر غریبه بود...
    میشا نق زد:ب..بریم بیرون...
    هوا سردتر شده بود..پریسا می گفت شاید برف ببارد و بیشتر دلتنگ میشد...کیلومترها از خانه شان دور بودند..بدون کیا..اولین برف زمـ ـستانی که با هم بودند...دستش را گذاشت روی پیشانی اش:میشا ماما بیا کارتون ببینیم...
    ـ ت..تو هم ببین...
    کنارش نشست و پتوی مسافرتی را روی پاهایشان کشید.دخترک سرش را به زور از زیر بازویش رد کرد و به سیـ ـنه اش چسبید
    ـ ب..باب مهربون...
    لبخندی به چشم های براق و راضی اش زد..همین حضور کمـ ـرنگ..همین تماشا کردن کارتون راضی اش می کرد...
    دوباره گوشی موبایل را میان پنجه اش گرفت...ساعت نزدیک به یازده بود..کیا که آنهمه نمی خوابید..تا این ساعت بیدار شده بود..پس ..پس چرا تماس نمی گرفت..؟!
    سر میشا روی سیـ ـنه اش سنگین شد...کمی عقب کشید و روی کاناپه خواباندش...کیا گفته بود مراقب میشا باشد..گفته بود یک لحظه هم تنهایش نگذارد...
    دستش را جلوی دهانش گرفت و چند قدمی راه رفت...فکرش هزار بار رفت سمت اتفاق های بد...ممکن بود کسی کیا را تهدید کرده باشد..میشا را...؟؟
    گوشی موبایل را برداشت و روی شماره ی فرداد انگشت کشید..باید خبری می گرفت..از فرداد..از عسل..از هر کسی..
    ـ الو..ترنج...
    ـ سلام فرداد...
    ـ سلام..خوبی..؟میشا خوبه..؟!
    فردادی که می شناخت نبود..این لحن گرفته..بی حس..صدای فردادی که همیشه جان نثارش می کرد نبود...
    دستش را روی گلویش فشرد:فرداد..تو رو خدا..چه اتفاقی افتاده..چی شده که من بی خبرم..؟!
    ـ چی..؟!!
    لبه ی مبل نشست:من تهران نیستم...کیا نصف شب برگشت تهران...یکی بهش زنگ زده بود..نمی دونم چه اتفاقی افتاده..به من هم چیزی نگفت..من..من دارم دیوونه میشم..تو می دونی چی شده...؟!
    ـ چی میگی ترنج..؟! کجائی تو..؟!
    صدایش نگران بود..طبیعی بود یا نه...؟
    ایستاد و قدمی راه رفت:من تبریزم..
    ـ تبریز..تبریز چیکار می کنی...؟!
    سر تکان داد و لبش را زیر دندان فشرد:خونه ی پریسام...خواهر کیا...نمیگی چی شده فرداد..؟
    ـ چی بگم عزیزم..من اصلا نمی دونم داری راجع به چی حرف میزنی...
    ـ پ..پدربزگ کاری نکرده...؟
    ـ چه کاری مثلا..؟!
    ـ نمی دونم..مثلا ضرری به کیا برسونه..یا مشکلی براش پیش بیاره...
    ـ این چه حرفیه که میزنی..دیگه هر کی ندونه من و تو خوب می دونیم پدربزرگ چه نظری راجع به اون مردک داره..همین که سهم الارث تو رو داده دستش یعنی هیچ کاری نمی کنه که بهش ضرر برسونه...
    ـ پس چی شده..؟! چرا کیا بهم نگفت چه اتفاقی افتاده...؟
    ـ چرا از من میپرسی..؟!!
    فرداد بود که این طور جوابش را می داد..دلخور..دلگیر..پر حرص...
    چشمانش نم گرفت:من اصلا نباید بهت زنگ میزدم..فراموشش کن...
    ـ هووف..ترنج..عزیزم..من نمی خوام ناراحتت کنم...اما چرا یک ذره نسبت به این آدم شک و بدبینی نداری..؟!این همون مردیه که راحت ازت گذشت..اصلا یه بار هم نیومد که ببینه داری کجا زندگی میکنی...
    فرداد نمی دانست که کیا آمده...برایش پرستار گرفته...نزدیکش بوده...
    ـ ترنج جان...بهم گوش میدی..؟!
    ـ نباید راجع بهش اینطور حرف بزنی...!!
    ـ تو داری برای اون لعنتی اشک میریزی...؟! آره ترنج..؟!!
    بغضش را فرو داد:من یه کم عصبی ام..می خوام قطع کنم..باشه فرداد...؟! بعدا با هم حرف می زنیم..
    ـ بعدا..؟!
    ـ ...
    ـ من تو تمام اون سال ها کنارت بودم...برات هر کاری کردم..تو نخواستی می دونم..دل خودم خواست..خود لعنتیم خواستم...
    دلش می خواست گوشی موبایلش را پرت کند یک جای دور...کاش میشا بیدار بود تا حرف میزد..این تنهائی را نمی خواست..
    ـ ترنج..؟!!
    ـ ببخشید...من متاسفم فرداد...
    صدایش نرم شد:من تاسف تو رو نمی خوام..می خوام خوشحال باشی..بخندی...شاد زندگی کنی..گفتی دوسش داری..گفتی کنارش آرومی..پس کجاست...؟!الان که بهش احتیاج داری کجاست...؟!
    انگشتانش بی حس بود..گوشی موبایل از میان پنجه اش سر خورد...
    پریسا لیوان چای را به دستش داد:کیا تماس نگرفت..؟
    سر تکان داد:نه...
    نگاهش روی میشا بود که داخل اتاق می دوید و توپ کوچکش را به هر طرف شوت می کرد..
    ـ من بهش زنگ زدم...خاموش بود...وقتی که کار مهمی داره..جلسه ای چیزی..خاموش می کنه...نگرانش نباش...
    میشا توپش را کوباند به یکی از مبل ها و برگشت سمتش..دخترکش نترس شده بود..بازی می کرد..می دوید..
    ـ نگرانش نیستم...
    دست پریسا روی دستش ماند..بی حرکت...با نگاهش دنبال میشا کرد..
    ـ من و میشا رو سپرده دست شما و رفته..حتی..حتی بهم نگفت چی شده...وقتی نگرانی من و درک نمی کنه...وقتی براش ارزش نداره...چرا باید نگرانش باشم...
    پریسا عقب کشید و به پشتی مبل تکیه داد:نمی دونم چی بگم...میخوای شام بریم بیرون...؟میشا تو خونه حوصله اش سر
    رفته...
    چند ساعت دور از خانه ماندن شاید حال و هوای خودش را هم تغییر می داد...هر بار که فکرش آرام میشد حرف های فرداد و نبودن کیا مرور میشد و آشفته اش می کرد..
    پریسا ایستاد و دستش را گرفت تا بلند شود:برو حاضر شو و انقدر فکرای بد نکن...وقتی اومد میتونی تا دلت خواست دعواش کنی...
    لبخندش بی حس بود:چقدر هم که میشه دعواش کرد...
    خنده ی پریسا بلند شد:خوب فکر کن ببین دیگه چطوری میشه تنبیه اش کرد...چشمکی که ته جمله نثارش کرد لبخند روی لبش آورد و به خنده انداختش...
    ـ آفرین دختر خوب...بخند تا ساعت ها زودتر بگذرن...میشا..بیا عمه قربونت..بیا بریم لباس بپوشیم..میخوایم بریم بیرون
    میشا دوید سمتشان:پ..پارک بریم...م..من بازی کنم..
    پریسا خم شد و بغـ ـلش کرد:هووم..امروز عمه پری و ماچ کردی..؟!
    میشا خندید و روی صورتش خم شد و گونه اش را بـ ـوسید:ب..بریم..؟
    ـ حالا شد یه چیزی..مامان ترنج..میشا خانوم چی بپوشه...؟
    میشا زودتر از او به حرف آمد: د..دامن قرمز..
    خم شد و پشت دستش را بـ ـوسید:بیرون سرده ماما..شلوار قرمز بیارم برات بپوشی..؟
    ـ ن..نه..دامن...!!
    اخم روی ابرویش را که دید دوباره یاد کیا کرد...باید تماس می گرفت...انتظار کشیدن برای این مرد کافی بود...انگار قدمی بر نمی داشت کیا هم بی حرکت می ماند و منتظر...رفت سمت اتاق تا از لباس میشا را آماده کند..می شنید که پریسا برای میشا از سردی هوا می گفت و این که همه می خواهند شلوار گرم بپوشند...
    کنار پنجره ایستاد..آسمان تیره و خاکستری بود...دلتنگی برای کیا به غلظت همین خاکستری ها بود...
    گوشی را کنار گوشش نگه داشت و بوق های آزادش را شمرد:الو..ترنج..
    ـ ...
    ـ ترنج جان...صدام و می شنوی..الو...؟!
    جواب داده بود...نفسی که انگار حبس شده بود میان سیـ ـنه اش رها شد...
    ـ ترنج..؟!!
    ـ بله...
    ـ چرا حرف نمیزنی عزیزم..نگران شدم...خوبی..؟میشا و پریسا..
    صدایش دلتنگی داشت یا خیالاتی شده بود....؟
    ـ خانوم فرجامی..با شمام...؟!
    تکیه داد به پنجره و سرمای شیشه روی تنش نشست...صدایش نرم بود و نـ ـوازش داشت...این کیا آشنای این روزهایش بود...
    ـ از صبح نشد که تماس بگیرم...شما دلخوری خانوم...؟
    سرش را تکیه داد به شیشه:اینجا می خواد برف بباره...
    ـ...
    ـ میشا دلتنگت شده...امروز پرسید کیا رفت برام پاستیل بخره...من نمی خوام...بهش بگو بیاد...
    ـ ترنج...
    نم چشمانش را با لبخندی پاک کرد:چقدر دیگه باید بمونم و چیزی نپرسم..؟
    ـ من فردا برمی گردم...
    ـ ...
    ـ اینجا...یعنی خونه..وقتی نیستین...ام..خیلی خالیه...
    زمزمه کرد:سر دردت بهتر شد...؟
    ـ من خوبم...میتونم با میشا حرف بزنم..؟!
    دستش را گذاشت روی گردنش و موهای دور شانه اش را لمس کرد:الان گوشی و میدم بهش...
    ـ ترنج...؟
    نفسش را داد بیرون:بله...
    ـ وقتی نیستی...هیچ چیزی خوب نیست...
    لبخندش جائی میان سیـ ـنه اش شکفت...گونه اش را به گوشی کشید و زمزمه اش نرم شد:اینجا هم هیچی خوب نیست کیا...
    پریسا با لبخند نگاهش می کرد وقتی گوشی را سمت میشا گرفت و گفت کیا...برگشت به اتاق و لباس هایش را درآورد...
    یک زن با همه ی مهربانی هایش زیر پوست تنش خانه ساخته بود...خانه ای که فقط دستان یک مرد می توانست از تنهائی رهایش کند...
    انگار زن زیر پوستش فقط عاشق نبود...مثل چند سال قبل کوکورانه عشق نمی ورزید..این زن حس زندگی را آبستن میشد..دستش را کشید روی شانه هایش...انگشتانش استخوان باریک شانه اش را لمس کرد..آنجا می توانست بستر آرامش مردی باشد..
    نگران به میشا نگاه می کرد که از روی قصر بادی بالا و پائین می پرید...پریسا کنارش ایستاد:داره بازی می کنه نگران چی هستی...؟!بیا بریم بشین..
    ـ نه...همین جا می مونم تا بازی اش تموم بشه...شما برید سرمیز..
    ـ ای وای..کیا و وسواسش کم بود تو هم اضافه شدی..نه..؟
    لبخند زد:یه کم..
    ـ ولی از یه کم گذشته ها...
    ـ خانم دکتر...
    با صدای مودبانه ی مردی که نزدیکشان میشد هر دو برگشتند...نگاهش از مرد کت و شلواری به پریسا کشیده شد که اخم کمـ ـرنگی داشت:سلام آقای دکتر..
    ـ سلام از بنده است خانم...مشتاق دیدار...
    معذب سلام کوتاهی گفت و سمت پریسا چرخید:من میرم ببینم میشا باهام کاری داره یا نه...
    دست پریسا روی بازویش نشست:یه کم صبر کنی با هم میریم...
    عملا مرد لبخند به لب را ندیده گرفته بود..بیشتر خجالت کشید وقتی مرد نگاهش کرد:احمد بهاری هستم...
    ـ بله..خوشبختم..من هم ترنج...
    پریسا میان کلامش آمد:خانم امیر کیاست ..
    ـ بسیار عالی..از دیدنتون خیلی خوش بختم..
    نگاهی به پریسا انداخت که نگاهشان نمی کرد و دنبال چیزی داخل کیفش می گشت: پریسا جان...
    نگاهش می گفت که اصلا فکرش آنجا نبوده:جانم..
    ـ آقای دکتر با شمان...
    ـ ببخشید دکتر بهاری متوجه نبودم..
    ـ بله..مشخصه..میشه چند لحظه وقتتون و بگیرم..البته تا بازی بچه ها تموم بشه...
    کنجکاو رد نگاه مرد را گرفت و متوجه ی پسر بچه ای شد که ایستاده بود یک گوشه و به بازی بچه ها نگاه می کرد..
    یک چیزی بین دکتر بهاری و پریسا بود..یکک حسی که نیاز به دیدن نداشت...لبخند کمـ ـرنگی روی لبش نشست:پریسا جان من میرم سمت میشا...
    ـ گفتم با هم میریم عزیزم...
    از این فرار کردن های پر اخم پریسا و لبخند مهربان و مصمم دکتر بهاری خنده اش گرفته بود:باشه عزیزم...من اون جا منتظر می مونم که بیاین...
    قدم هایش بلند شد و فاصله گرفت..ایستاد کنار زمین بای و برای میشا دست تکان داد...دخترکش می خندید و می دوید...دنیای شاد بچه ها...خودش خیلی کم این خنده ها را تجربه کرده بود..خیلی ناچیز..آنقدر کمـ ـرنگ که یادش نمی آمد...یاد گرفته بود همه ی مردم را دوست داشته باشد...مهم نبود که چه رنگی داشتند..چند ساله بودند...زبانشان چه بود...
    میشا دوید سمتش:م..ماما...
    خم شد روی زانو و دستی روی موهای عرق کرده اش کشید:ماما...؟
    ـ ب..بریم اون جا...ب..ب..ببین...
    انگشت اشاره ی میشا را دنبال کرد..با دیدن ماشین شارژی صورتی رنگی لبخند زد:مامانی..اون خطرناکه...میریم ماشین عمه پری و سوار شو..باشه..؟
    ـ ن..نه..نه...
    سر تکان داد:نمیشه ماما..خطرناکه..دختر کوچولوها رو سوارش نمی کنن...
    اخم کرده نگاهش می کرد..دخترک دوست داشتنی شیرین:بریم برات پاپ کورن بگیرم..دوست داری..؟!
    شانه بالا داد:ن..نمی خوام...
    ایستاد و دستش را سمت میشا دراز کرد:بریم دستات و بشورم...
    یک قدم عقب رفت:نه...
    کلافه ایستاد و به دویدنش نگاه کرد...هر روز لج باز تر میشد...هر چقدر که بزرگتر میشد بیشتر روی خواسته هایش پافشاری می کرد...
    ـ بریم ترنج..؟
    پریسا کنارش ایستاده بود...اخمش درهم بود و نگاهش نم داشت:طوری شده..؟
    ـ نه..نمی دونم چرا وقتی دلت نمی خواد کسی و ببینی اون آدم دقیقا جلوت سبز میشه..پووف..
    نگاهش روی دکتر احمد بهاری ماند که جلوی پسرکی خم شده بود و حرف میزد...مثل پدرهائی که مرد و مردانه با بچه شان صحبت می کنند...همین که کمـ ـر خم می کردند و هم قد بچه ها می شدند یعنی هزار قدم رو به جلو...کاری که پدرش کم برایش کرده بود..همیشه ایستاده بود و حرف هایش را زده بود...بعد مادرش حرف زیادی برای زدن نداشتند..بعد از آمدنش به ایران هم همینطور...
    صدای جیغ یا خدای پریسا تنش را لرزاند...نگاهش روی قدم های بلند پریسا بود که سمت یکی از وسایل بازی می دوید...
    پمپاژ خون را داخل رگ هایش حس می کرد...دست و پای سنگین شده اش...پلک هایش می لرزید...
    هنوز صدای جیغ پریسا را می شنید...کسی تنه ای زد و سمت پریسا دوید...مردی که خم شد و بچه ای را میان سیـ ـنه اش گرفته بود...یک دختر کوچولو با شلوار سرخ و موهای سرخ..
    لب زد:م..م.میشا...
    روی نیمکت بیمارستان..ته راهرو..میان شلوغی های بخش اورژانس..پیچ و تاب می خورد...انگار دنیا روی سرش آوار شده بود...پریسا محکم نگهش داشته بود:به خدا طوریش نشده..ترنج..ترنج جان..
    دستش را کوباند روی لبش:واای...میشا...میشا...
    ـ ترنج...ببین من و..نگام کن..به خدا..به جان خودت..به جان کیا...دکتر گفت آسیبی به چشمش نرسیده...
    پشت دست پریسا هنوز رنگی از خون داشت:آخ خدا...بچه ام...پریسا بچه ام...
    ـ پریسا...!!
    نمی خواست سر برگرداند و کسی را ببیند..کاش پریسا می گذاشت به حال خودش باشد..میل بی حدی داشت کف سالن بنشیند...
    لرزش دست هایش داشت تندتر میشد و نمی توانست متوقفش کند...
    ـ چی شده...؟!
    ـ شما بیا...
    بیشتر لرزید:چ..چی شده...چی شده آقا...؟!
    ـ طوری نیست خانم فرجامی...منتظریم چشم پزشک بیاد دخترتون و ببینه..
    پریسا نالید:چشم پزشک برای چی..؟!
    ـ پریسا جان..فقط برای اطمینان...بالای پلکش پارگی داشته...می خوان مطمئن شن صدمه ای نرسیده به چشمش..همین...
    دستانش را گذاشت دو طرف شقیقه هایش:من..من می خوام برم پیش بچه ام...
    ـ با من بیاید..
    پریسا زیر بازویش را گرفت...نمی دانست خودش به پریسا تکیه داده یا او بود که سنگینی اش را داده بود به شانه هایش...
    ـ احمد...
    ـ بله ..
    ـ آرش و کجا گذاشتی..بچه میترسه...
    ـ نگران نباش تو ماشین می مونه..عادت داره..
    نمی خواست بداند پسر بچه ای که میان پارک بازی دیده بود چه عادت هائی داشت...نمی خواست بداند چرا احمد و پریسا صمیمی یکدیگر را صدا می زنند...دستش را گذاشت روی گلویش..لعنتی ها پر درد بودند...حنجره اش سنگینی بدی داشت..انگار همه ی دردهای دنیا آنجا خانه کرده بودند...
    پریسا نشاندش روی نیمکت و گوشی موبایلش را از از کیف بیرون کشید:کیاست...هووف...بهش چی بگم...؟
    ـ یعنی چی ..؟! خوب بگو بیاد بیمارستان...
    ـ نه احمد...تهران..تبریز که نیست بیاد..نگران میشه میخواد با سرعت بیاد..اونم تو این جاده و هوا...
    سنگینی نگاه احمد بهاری را حس می کرد اما سر بلند نکرد..کاش دکتری می آمد و اجازه می داد دخترش را ببیند...
    ـ الو..سلام کیا...نه خونه نیستیم...ترنج..؟!
    دستانش می لرزید اما سمت پریسا گرفت تا گوشی را بگیرد..
    الو الو گفتن های کیا را که شنید چشمانش خیس شد:الو...
    ـ ترنج ..عزیزم...کجائین شما..با خونه تماس گرفتم کسی جواب نداد..
    ـ بیرونیم..تو..تو کجائی..؟
    ـ تو راهم..صدات چرا اینطوریه..حالت خوبه...؟
    دستش را کشید پای پلکش:بیمارستانیم...
    ـ بیمارستان برای چی..چی شده..؟!
    ـ خوردم زمین...مچ پام پیچ خورده..درد دارم...
    ـ ترنج..چی داری میگی...؟! کجا بودی که خوردی زمین...؟! چرا مواظب نبودی...؟
    لب زیر دندان فشرد:تو حیاط با میشا بازی می کردیم...
    ـ ...
    ـ کیا...!!
    ـ میشا کجاست...آوردینش بیمارستان..؟!
    ـ آره..با پریسا رفت تو ماشین...
    ـ درد داری..؟! نکنه پات شکسته..آره ترنج..؟
    ـ نه..نه..خوبم...تو که بیای بهتر هم میشم...
    ـ من تا سه چهار ساعت دیگه میرسم...باشه ترنج...میام پیشت...
    سر تکان داد:اوهوم..خوبه..بیا...
    ـ ترنج..راستش و گفتی دیگه..نکنه اتفاق دیگه ای افتاده...فقط پات زخمی شده...حالت خوبه..؟!
    ـ خوبم عزیزم...
    ـ هووف..خوبه سپردمتون دست پریسا..خوبه گفتم مواظب باشید...
    نفسی گرفت و دستی روی گونه هایش کشید..پریسا کنار احمد به دیوار تکیه داده بود...
    ـ پریسا برنگشته..؟
    ـ نه...اینجا نیست..
    ـ تو...نمی ترسی که..هان ترنج...؟!
    ـ نه...
    ـ آفرین دختر خوب...
    همین که کنار تخـ ـت میشا نشسته بود..دستش را میان دستش داشت...گرمای تنش را حس می کرد...بیشتر از آن چیزی اهمیت نداشت..هیچ چیز دنیا...
    پریسا آن طرف تخـ ـت نشسته بود و صدایش پچ پچ آرامی بود: تو هم بگیر یه کم بخواب...
    پشت دست میشا را با سر انگشت نـ ـوازش کرد...نگاهش که می افتاد روی بانداژ بالای چشمش قلبش درد میشد...آن پارگی پشت پلک می توانست نیم سانت پائین تر باشد..می توانست چند سانت بالاتر و توی گیجگاهش باشد..می توانست این اتفاق بدترین باشد...
    پریسا هم انگار فکرش را میخواند که زمزمه کرد:خدا نگهدارش بوده که این اتفاق بدتر نبوده..خدایا شکرت...
    سرش را گذاشت لبه ی تخـ ـت و دست دخترکش را بـ ـوسید...دلش هوای چادر نماز سفیدی را می کرد که پیر مرد هدیه اش داده بود...می گفت یادگاری مادرجونی...
    آن وقت ها برایش فقط هدیه ای بود از مادربزرگی که ندیده بود...اما بعد ها انگار فراموشش کرده بود و امشب..اینجا...دلش هوای آن را داشت...اما چادر هم کنار یادگاری هایش زیر تخـ ـت آن خانه مانده بود...
    ـ ترنج...؟
    سر بلند کرد و پلک زد تا رطوبت اشک را پس بزند:جانم...
    صدایش خش داشت...جیغ هم نزده بود...فقط بغض کرده بود... لب زیر دندان فشرده بود...ندیده هم سوزش سر انگشتانش نشان می داد که ناخن هایش را جویده...
    ـ کیا الانا دیگه میرسه...
    شوری اشک روی لبش را سوزاند:باید باهاش تماس بگیریم...میاد خونه نگران میشه...
    ـ بهش گفتم بیمارستانیم هنوز..میاد اینجا...
    خوب بود...آمدن کیا...حضورش...دستانش را سراند بین موهایش.تمام تنش درد بود...همان چند ساعت پر استرس..بی تابی های میشا...تمام حس و جانش را برده بود...
    ایستاد:من میرم یه آبی به دست و صورتم بزنم..شما پیشش هستی تا بیام..؟
    پریسا کنارش ایستاد و بازویش را لمس کرد:برو عزیزم..من همین جا کنار تخـ ـتش میشینم...
    مشتی آب سرد به صورتش پاشید و لرزید...نگاهش به زن درون آینه افتاد...رنگ پریدگی اش..چشمان سرخ و نم دارش...
    لب هائی که پوست پوست و خون مرده بود...دستش را دوباره روی پلک هایش کشید و مشتی دیگر آب به صورتش پاشید...
    لطف خدا بود یا رحمش که حالا میشا بدون هیچ آسیب جدی ای کنارشان بود...؟!
    فکر کرد با نیم سانت تفاوت حالا به جای این آرامش باید خون می گریست...خدای مهربانی که هوای سانتیمترها را هم داشت...به موئی بند میشد اما جدا نمی شد...پیر مرد هر بار که نماز می خواند ساعتی به دعا می نشست...مخمل سبز سجاده اش را هم به خاطر داشت...تسبیح دانه درشت عقیق...
    انگار دلش برای همه ی آن خاطرات تنگ شده بود..خاطراتی که هرگز نمی خواست به یاد بیاورد...
    خیسی موها و صورت باعث شد بلرزد...دستانش را دور سیـ ـنه حـ ـلقه کرد...صدای جیغ و گریه های زنانه ای را شنید...
    سرعتی به قدم هایش داد و دوید... صدا هیچ شباهتی به صدای پریسا نداشت اما ترساندش...
    با دیدن زنی که میان سالن خم و راست میشد و محکم به سیـ ـنه اش می کوبید ایستاد...
    پریسا از ته راهرو سمتش دوید:بیا بریم تو...
    ـ چ..چی شده...؟!
    لرزش دست پریسا را روی بازویش حس می کرد:میشا..
    ـ خوابه...بیا برگردیم تو اتاق...
    صدای زن میان جیغ هایش بلند شد:ای خدا...ای خدااااا...محکم می کوبید روی صورتش...
    ـ با من چیکار کردی...با بچه ی من چیکار کردی...
    پریسا به شدت رنگ باخته بود...ترسید...
    ـ پریسا جون..چت شده..میشناسیش..؟!
    ـ نه...نه...پرستاری سعی می کرد زن را آرام کند اما نمی شد...نه زاری اش تمام میشد نه اشک هایش..
    ـ پسر من...طفل معصوم من...
    ـ خانم..یه کم آروم باشین...
    ـ آروم باشم..؟! چطوری آروم باشم...؟! چطوری سرم و بلند کنم..پسر هشت ساله ی من..ای خدااا..
    دست پریسا را محکم گرفت:بچه اش تصادف کرده...؟! چرا خانمه تنهاست...؟!
    ـ پسرش و بردن اتاق عمل...
    ـ چرا..چی شده..؟!
    ـ به پسرش تجـ ـاوز شده....خونریزی داخلی داشته...
    ـ ...
    ـ کدوم حیوونی میتونه به یه پسر بچه ی هشت ساله تجـ ـاوز کنه..کدوم حیوونی...؟!
    نفسش میان سیـ ـنه اش ماند...به یک بچه ی هشت ساله تجـ ـاوز کرده بودند...دستش را گذاشت روی دهانش...
    زجه های زن تنش را می لرزاند:من چیکار کنم خدا...من در خونه ی کی و بزنم...من چه خاکی به سرم بریزم...
    ـ آروم خانم..اینجا بیمارستانه...
    مشت های زن تند و تند روی سیـ ـنه اش فرود می آمد:بچه ی من روی تخـ ـت اتاق عمل افتاده..بچه ی من پرپر شده...
    کاسه ی چشمانش تند و تند پر و خالی میشد..حواسش رفت به شانه ی لرزان پریسا و هق و هق خفه اش...
    ـ لعنت به همه شون...لعنت به حیوونی که اسم خودش و گذاشته آدم..لعنت به اونی که به کودکی یه بچه هم رحم نمی کنه...
    دل نگران میشا شد..حالا بهترین آرام بخش،بودن میشا بود...
    سنگینی دردی روی شانه هایش بود..تجـ ـاوز به بچه ها...بزرگترها...لب زیر دندان فشرد...یک پسر بچه ی هشت ساله..؟!!
    ...
    دستش را گذاشت روی شانه ی پریسا :پریسا جون..
    ـ چطور می تونن با روح یه بچه..با جسمش این کارو بکنن...
    می فهمید...در بیست سالگی..بی آنکه کسی را ببیند..لمس کسی را حس کند تجربه کرده بود...حالا یک پسر بچه ی هشت ساله از خونریزی داخلی..از تجـ ـاوز...
    حالش به هم می خورد...تمام دردها را باید بالا می اورد...
    زاری زن انگار تمامی نداشت...نشسته بود روی زانوهایش..چرا آنقدر تنها بود...؟! هیچ کسی نبود تا کمی آرامش کند...کسی نبود تا مرهم شود...مثل خودش...
    پریسا انگار حسش را خوانده بود که سمت زن رفت و کنارش نشست و دست دور شانه اش انداخت..
    پرستاری که بالای سرشان ایستاده بود سری از تاسف تکان داد...
    زن انگار همین را می خواست..یک شانه که آرام بگیرد و اشک هایش هق هق شود:خدا من و لعنت کنه...خدا من و بکشه..من برای چی زنده ام...؟!!
    محکم کوبید روی پاهایش:خبر مرگم فرستادمش کلاس ورزش...گفتم یه چیزی یاد بگیره..سرش گرم بشه..آخ خدا...من این بچه رو بی پدر بزرگ کردم..چهل روزه شد هشت ساله...خدا...
    ـ ترنج..!!!
    سرش بالا امد...کیا آمده بود...آنطور آشفته..خسته..نگران...
    دستی پای پلک خیسش کشید:سلام...
    ـ اینجا چه خبره...پریسا..؟!!
    دستش را گذاشت روی بازوی کیا:کاری بهش نداشته باش..
    ـ تو چرا سر پائی...نگفتی می خوان پات گچ بگیرن..؟!
    قلبش ضربان گرفت..میشا روی تخـ ـت مانده بود..تنها...چند دقیقه ای میشد که تنها مانده بود...
    ـ ترنج..چی شده..؟! میشا کجاست...؟!
    پشت دستش را روی چانه اش کشید..اشک های لعنتی..
    ـ با پریسا جون بردیمش پارک...از این پارکای سر پوشیده...اصلا نفهمیدم چی شد...

    کیا چنگ به بازویش انداخت:چش شده...کجاست...؟!

    با دست به انتهای راهرو اشاره کرد..قدم های کیا از مقابلش گذشت...پریسا هنوز زن بیچاره را میان آغـ ـوشش داشت و نگاهش می کرد...
    ـ برو تو هم...
    تکانی به پاهایش داد...لعنتی ها خشک شده بودند...با دیدن کیا آنطور خم شده روی تخـ ـت میشا به دیوار تکیه داد...
    صدایش پر خشم بود:دو تا آدم بزرگ اونجا بودین و این اتفاق افتاد...؟!!
    ـ جلوی چشمام بود...
    مشت محکمی کف دستش کوبید:جلوی چشمات بود...؟! اینطوری..؟!
    ـ کیا...!!
    ـ کیا چی..؟! چش شده الان..؟! چشمش چی شده..؟!
    بغضش را فرو داد..این مرد عصبانی را دوست نداشت...
    ـ ترنج با توام..چرا پشت تلفن بهم نگفتی..؟! برای چی نگهش داشتی اینجا اصلا...؟! تو یه بیمارستان دولتی..؟! آره...؟!
    ـ من نمی دونم...
    ـ پس تو چی میدونی..؟!!
    داد نمی زد اما رگ روی گردنش از شدت حرص و خشم ورم کرده بود...می توانست رگ های برجسته ی روی پیشانی اش را ببیند...
    اشکش را زدود:نزدیک ترین جا بود...اون آقا ما رو رسوند...
    ـ کدوم آقا..؟!
    ـ احمد هم اونجا بود..
    برگشت و به پریسا نگاه کرد که شالش را دور گردنش انداخته بود و سرش را می فشرد...
    ـ احمد اونجا چیکار می کرد پریسا..؟! باهاش قرار داشتی برای چی زن و بچه ی من و بردی...؟!
    ـ قرار چیه..اتفاقی همدیگه رو دیدیم...
    ـ من اینارو دستت امانت سپردم...اون کدوم خراب شده ای بود که همچین بلائی سر این بچه آورد...؟!
    نمی خواست دعوا کنند..تقصیر پریسا نبود...نمی خواست احترام میانشان به هم بخورد...
    ـ کیا تقصیر کسی نبود...یه اتفاق بود..
    ـ یه اتفاق..؟! خودت و اینطوری قانع میکنی...؟!اتفاق وقتی می افته که یه تیکه آجر از طبقه ی دهم بی افته روی سرت..نه وقتی یه بچه رو میبری تو یه پارک سرپوشیده که بیشتر وسایلش پلاستیکی ان نه فلزی...
    سرش درد می کرد...بی حس روی صندلی چرمی نشست و بی خیال تمیزی و کثیفی اش شد...
    ـ چشم پزشک اومد دیدش...پلک بالاش پاره شده اما آسیبی به چشمش نرسیده...
    نمی خواست سر بلند کند و مرد عصبانی و بی منطق مقبلش را ببیند...صدای گریه های زن بیچاره هنوز توی گوشش بود..
    ـ بخیه خورده..؟!
    ـ پریسا به جای او حرف میزد:آره...
    نفس های پر حرصش را می شنید: اگه جاش بمونه چی...؟! تو چطور مادری هستی...
    صدایش بلند شد: بس کن کیا..بس کن...برو بیرون و اون زن و نگاه کن...ببین چه بلائی سرش اومده..؟! پسر هشت ساله اش تو اتاق عمله..ممکنه زنده نمونه...می دونی چرا...چون بهش تجـ ـاوز شده...می شنوی...؟!
    پریسا کنارش ایستاد:هیس ترنج...
    دردهایش را نمی توانست خفه کند:من و زیر سوال نبر...من چشم ازش برنداشتم..کنارش بودم...
    - کنارش بودی و شد این...؟!
    پریسا اینبار بازوی کیا را گرفت:بیا بشین..کیا...؟!!
    ـ غه ی اون بچه رو میخوری...؟!مادر اون بچه هم یه بی خیالی بوده مث...
    پریسا داد زد:کیا...!!
    سیـ ـنه اش بالا و پائین می رفت:مثل من..؟!
    ـ بس کنید...چرا شما دو نفر افتادید به جون هم...؟! اینجا جای این حرفاست...؟! این بچه الان بیدار شه درد داره...می ترسه که یه چشمش بسته است...
    مدت ها بود که آنقدر خشم نداشت..دلش می خواست میشا رابغـ ـل کند و برود...هر جائی به غیر از بیمارستان و کیا..
    صدای بلند نفس های کیا نشان از خشمی داشت که درکش مشکل بود....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    پریسا کنارش نشسته بود و کیا به دیوار تکیه داد...بغض و خشم زیادی بیخ گلویش مانده بود که دلش می خواست فریادش کند...
    پریسا پیشانی اش را می فشرد:سرم داره می ترکه...
    سرش درد نبود..قلبش به درد آمده بود...کیا متهم اش می کرد به بی عرضگی...به بی مسئولیتی..؟!
    کیائی که حتی پدرمیشا هم نبود...حتی نسبتی هم نداشت..هیچ نسبتی...
    دستانش را محکم میان هم پیچید و به پریسا که چشمانش را بسته بود نگاه کرد...صورت خسته و چین های ریز دور چشمش..
    ابروهای خوش حالتی که کمی در هم بود...احمد بهاری...صبوری اش..کمکی که کرده بود..حتی نتوانست درست و حسابی تشکر کند...
    کیا که مقابلش ایستاد،حتی سر بلند نکرد تا ببیندش...مهم نبود که همچنان ایستاده بود و حرفی نمی زد...اصلا مهم نبود که عطر مردانه و حضورش داشت بغض گلویش را می شکاند...
    میشا که بیدار میشد برمی گشت خانه ی پریسا و همان جا می ماند...
    ـ ترنج...
    دستی پای پلکش کشید و بیشتر در خودش فرو رفت..کیا روی پاهایش نشست...نزدیک صورت و شانه هایش:سرم میشا داره تموم میشه..دکترش چی گفت..کی میتونیم ببریمش..؟!
    لب زیر دندان فشرد:کجا ببریش..؟!!
    نگاه صورت خسته ی کیا می کرد و سرخی چشمانش...سر برگرداند و پلک هایش را بست تا اشکش راه نگیرد..
    ـ دکترش کی میاد...؟ می خوام خودم باهاش حرف بزنم..
    شانه بالا داد:نمی دونم...
    _ ترنج...!
    صدای پریسا آمیخته به خنده بود:امیر کیا هیچی بلد نیستی...این چه طرز منت کشیه آخه...
    سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم هایش را بست...کیا هنوز زانو به زانویش نشسته بود...کاش کمی عقب ترمی رفت و تنهایش می گذاشت...
    زمزمه ی پریسا را شنید:من میرم ببینم دکترشون کی میاد...چشم باز کرد:من میرم شما خسته ای...
    دست کیا روی مچش حـ ـلقه شد و نگذاشت بلند شود:بمون...
    سعی کرد دستش را عقب بکشد اما نتوانست:ولم کن..
    ـ ترنج...!!
    ـ نمیخوام به حرفات گوش بدم و بمونم..مگه تو بهم اجازه دادی..مگه گذاشتی حرف بزنم..بهم گفتی بی مسئولیت...
    ـ قبول کن که بی توجهی کردی...
    پوزحند زد:هه...بی توجهی..؟! آره عزیز من..بی توجهی کردم..بچه ی خودمه..شنیدی..بچه ی من..هرکاری بخوام می کنم..
    فشار کیا روی مچ دستش بیشتر شد:دیگه فقط بچه ی تو نیست...
    بیشتر از انکه فشار دستان کیا را حس کند سردی سرانگشتانش را حس می کرد...مثل تکه ای یخ...
    ـ می تونست بدتر باشه..متوجهی..؟! ممکن بود چشمش برای همیشه آسیب ببینه...
    پوزخندش پررنگ شد:آهان..اون وقت من به این چیزها فکر نکردم..؟! منتظر بودم تو بیای و بهم بگی..؟!ببین آقای فرجامی..میشا از همون روزی که نطفه اش بسته شد مال من بود..تا همیشه هم می مونه..بهتره محبت های قلمبه ی خرج نشده ات و برای دختر من خرج نکنی...شنیدی...؟!
    ـ بس کن...!!
    ـ بس نمی کنم..پای میشا وسط باشه من از همه چیزم می گذرم..کاری که برای خودم هم نکردم و برای میشا انجام میدم..نیازی نیست تو بهم بگی که چطور مواظب دخترم باشم...
    دست کیا را پس زد و ایستاد..نفسش به شماره افتاده بود..کیا بد نبود..میشا را دوست داشت..یک رابطه ی عاطفی کمـ ـرنگی میان او و میشا سر گرفته بود که هر دو را آرام می کرد...
    روی تخـ ـت میشا خم شد و پیشانی اش را نـ ـوازش کرد..کمی خون خشکیده لابلای موهایش بود...نفسی گرفت و بغضش را پس زد
    باز و بسته شدن در اتاق نشان از رفتن کیا می داد...
    ×××
    میشا هق هق می کرد:اااییی...چ..چشمم...
    سعی کرد میان اغـ ـوش نگه اش دارد:چیزی نیست مامان...چشمات طوری نیست..
    ـ ای..این و بردار ماما....برش دار...
    دستش را پشت کمـ ـر دخترکش گذاشت و نـ ـوازشش کرد:نمیشه ماما...باید چند روز باشه...
    گریه و جیغ هایش در هم شده بود...پریسا نبود..کیا هم رفته بود حسابداری...میشا را لبه ی تخـ ـت نشاند اما دخترک چنگ دور گردنش انداخته بود و قصد جدا شدن نداشت...رد ناخن میشا روی گردنش را می سوزاند...
    روی موهایش را بـ ـوسید:خوب میشی ماما...خوب میشی...
    دست و پا میزد میان سیـ ـنه اش:ن..نه..نه...
    اشکش سرازیر شد...نه خودش آرام میشد و نه می توانست میشا را آرام کند...دخترکش را میان سیـ ـنه نگه داشت:عزیزم..عزیزم.
    باز شدن در اتاق را شنید..لحظه ای بعد کیا کنارشان بود:میشا...
    انگار صدای کیا شکی برای گریه هایش بود که آرام گرفت...کمی نگاهش کرد و دوباره زیر گریه زد:ک..ک..کیا...
    کیا بود که آهسته کنارش زد و میشا را در آغـ ـوش گرفت:جانم...شما چرا گریه میکنی..؟! الان میریم خونه تا ببینی مرغ حنائی چند تا جوجه اورده...سه تا جوجه ی زرد.سه تا هم سیاه و سفید...
    دستش را مقابل دهانش گرفت و سعی کرد آرام شود..دست و پایش می لرزید و ضعف داشت..
    ـ عمه پری می خواد دو تا از جوجه ها رو بده به شما...دوست داری...؟!
    می دید که کیا چطور نرم و آرام دخترکش را نـ ـوازش می کند...دست می کشد روی کمـ ـرش و زمزمه اش محکم و مهربان است...انگار که میشا خواب بدی دیده و هیچ اتفاق مهمی نیافتاده...
    ـ ج..جوجه..؟!
    ـ بله..جوجه های خوشگل و تپلی..دوست داری بهشون دونه بدی..؟!
    ـ د..دوست دارم...ب..ب..بریم...
    سرش را گذاشت روی شانه ی کیا و دستانش را دور گردنش حـ ـلقه کرد...
    می توانست پیوند محبتشان را پاره کند..؟ می توانست آرامش میشا را بگیرد...؟! نمی توانست..هیچ زمانی ...هرگز..
    قلبش خودش را به در و دیوار میکوبید...نفسی که نفس میکشید مال خودش بود یا کیا تشخیص نمیداد...جسارت باز کردن چمشهایش را نداشت...سکوت بود و سکوت..لذت بود و ترس بود و اضطراب...زن بود..مادر بود و شاید برای اولین بار لذت بـ ـوسه داشت...لذت برده بود...لحظه ای از خودش بدش آمد...قدمی به عقب برداشت و از بین دستهای کیا خارج شد...چشمهایش را ناگهان باز کرد...
    کیا ایستاده بود..مبهوت بود...دستهایش هنوز در همان حالت بودند..وا مانده و در خلاء به نظر میرسید..چشمهایش قرمز بود..ثانیه ای به هم نگاه کردند...دلش میخواست مشتش را محکم به قلب خودش بزند بلکه این تپش را کمی آرام کند..لبش را به دهان گرفت..چشمهای کیا هر لحظه قرمز و قرمز تر میشد...دست چپ کیا مشت شد.. چرا هیچی نمیگفت...ترنج بغض کرد..چانه اش لرزید...دوست نداشت...کیای روبه رویش اصلا شبیه مردی نبود که از حسی یا بودنی یا لمسی اندکی هم که شده لذت برده باشد..
    از خودش دیگر بدش نمی آمد حالش بهم میخورد...کیا حق داشت..خودش حق داشت...
    چشمهایش را بست..ثانیه ای بعد صدای بلند بسته شدن در آمد...نشست روی صندلی...دلش میخواست زار بزند نمیشد...لمس بود...خواب رفته بود انگار هم ذهنش..هم قلبش و بیشتر از همه لبـ ـهایش...
    اندکی لای در باز شد...سرش را بلند هم نکرد حتی همه خاطرات به ذهنش هجوم آورده بودند و دلش پیچ میخورد و حتی فکر میکرد یعنی آن شب..همان شب هم همین طور بـ ـوسیده شده بود..نه...و یا شاید بله؟؟؟
    _چتون شده؟؟
    سرش را بلند کرد.پریسا بود که با نگرانی این را پرسیده بود..
    _...
    _کیا هم گذاشت از خونه رفت...این چه ریخت و قیافه ایه برای خودت درست کردی این رنگ پریده....پاشو لباس بپوش ..ترنج جان؟؟
    م...میشا دخترکش...
    سریع از جایش بلند شد.. چشمانش سیاهی رفت دستش را روی پیشانی اش گذاشت...حرکت تندش پریسا را ترساند با قدم بلندی خودش را به ترنج رساند و شانه اش را اندکی فشار داد : بشین ببینم...
    _میشا..باید برم پیش میشا..
    _غذاش رو دادم خوابیده..میشا خوبه..تو الان فکر کنم باید بری بیمارستان..چتونه شما دو تا آخه....
    سرش را پایین انداخت..چه باید میگفت...
    پریسا حرکتی کرد..از چمدان لباسهایش را در آورد : اینا رو بپوش تا من برات یه لیوان چای بیارم..باشه ترنج؟؟ بلند شو یخ کردی...

    بوی چای را نفس کشید...پریسا تست کوچکی هم کنارش گذاشته بود...نمیخورد...دلش هیچی نمی خواست...کیا او را رها کرده بود..در اولین باری که اندکی شبیه به آدمهای عادی شده بودند...انقدر از همه چیز و همه کس خورده بود که این تست کوچک و ترد را نخواهد بخورد...
    پریسا دستی به موهای خودش کشید و آن ها رو پشت گوشش داد : چیزی بهت گفته کیا؟؟ حرف زد باهات ؟ اصلا حرفی زد؟؟؟
    _نه...
    صدایش انقدر خش داشت که خودش هم جا خورد...
    پریسا کلافه نفسش را بیرون داد : ترنج...یکم فقط یکم سعی کن...
    _درکش کنم....؟؟ میکنم پریسا جان..من همه رو درک میکنم..کیا رو بیشتر از همه..
    جرعه ای از چای را خورد داغی اش کمی سبکش کرد...کجا رفته بود آن قاصدک نرم لذتی که چند دقیقه قبل یا شاید چند ساعت قبل و یا روزهای قبل از مردی که محبت بلد نبود حس کرده بود؟؟ حالا چرا همه حس هایش بیشتر خار بودند تا قاصدک؟؟
    _اشتباه برداشت نکن...به خدا که من اینجا ننشستم بابت طرفداری از کیا...بذار برگرده...من خودم باهاش...
    ترنج دستش را آرام بالا آورد : نه..هیچی بهش نگید...توقع من از بالاست انگار....یا شاید حتی شما...ما ازش انتظار داریم که....
    پریسا دستش را روی دست مشت شده ترنج روی زانویش گذاشت : توقعت هر چی که هست ازش به جاست...حتما باید داشته باشی که داری...منظورم رو متوجه میشی؟ اما کیا عادی نیست..ما..یعنی زندگی من و کیا خیلی بالا و پایین داشت...
    پر سئوال پریسا را نگاه کرد...یعنی در این بالا و پایین ها ترنج هم نقشی داشت؟؟ یا آن دکتر خوش برخورد و سفید روی پارک و بیمارستان..اسمش را هم درست یادش نمی آمد....
    _مثلا قرار بود بیاد صحبت کنه برخورد بیمارستانش رو برات توضیح بده..
    بیشتر دوست داشت سکوت کند اما : چی رو به کی توضیح بده...؟؟ من خودم از خودم فراری هستم پریسا جون...بهتره اصلا برگردیم به همون حالت اول..یه جورایی تلاش بی فایده است...من بابت کاری اومدم تموم که شد بر میگردم همون جایی که بودم کیا هم کاراش درست شده...قانونی و ..
    پریسا پرید وسط حرفش : چرا هر چی میشه حرف رفتن میزنی؟؟ چرا میخوای همه این چیزی که بینتون ساخته شده و انقدر عیان که من هم میبینم رو تموم کنی...؟؟ چرا سعی نمیکنی ببینی؟؟؟ بایستی؟؟
    لیوانش را روی سینی گذاشت : کیا هم نمیخواد...
    _از کجا میدونی؟؟ تو اصلا از کیا چی میدونی ترنج؟؟ تو فکر میکنی همه اضطراب ها و بهم ریختگی های کیا امروز تو بیمارستان مختص به میشا بود.؟؟ آره برای میشا ترسیده بود هنوز هم می ترسه اما...
    _راست میگه من مادر خوبی نیستم..چون الگوی مادری نداشتم..خوب کیا مادرش رو دیده فکر میکنه...
    پریسا عصبی شده بود : تو مادر خیلی خوبی هستی..بهتر از مادر من و کیا...کیا دردش شاید همون مادر خودش باشه...
    سعی کرد تعجبش را پنهان کند اما نمیتوانست ...چشمهای خیس پریسا خیلی حکایت ها داشتند خیلی ترس ها ...
    _سالهای زیادی از خیلی از چیز ها گذشته اما دردش پایان ناپذیره ترنج..برای کیایی که هنوز کابـ ـوس کودکیش رو میبینه...هنوز درد میکشه...هیچ کس...شاید هیچ کس تو دنیای اطراف کیا بهتر از تو شرم و گاهی سر خوردگی کیا رو درک نکنه...
    ترنج جا خورد..همه ذهنش پر از چشمهای قرمز و دست مشت شده کیا شد..مرد محکم و گاهی خودخواه تمام سالهای جوانی اش و سرخوردگی؟؟ شرم؟؟؟ بابت چی؟؟
    _آخه بابت چی؟؟ من نمیفهمم؟؟ اون از تهران رفتنش..اینم از حرفهای شما...آخه چرا درست کسی به من نمیگه...
    _پاشو ترنج جان..تستت رو هم که نخوردی..پاشو بریم باهم یه چیزی برای شام آماده کنیم..خود ش میاد..مطمئنم خیلی حرفها داره باهات بزنه...فقط بهت بگم..کیا اصلا کودکی آرامی نداشته...
    ..از این نصفه حرف زدنها..از این یکهو عوض کردن بحث ها متنفر بود....از چشمهای خیس پریسا هم میترسید....هیچ چیز به نظر جای خودش نبود...

    با برنجهای توی بشقابش بازی میکرد....ساعت یازده شده بود و کیا هنوز نیامده بود...پریسا هم کمی نگران به نظر میرسید...
    بشقابش را به سمت سینک برد : چیزی نخوردی..
    _شما هم نخوردید..
    پریسا به بشقابش نگاهی کرد و لبخندی زد : تمام عمر ما زنها تو انتظار برای مردهامون میگذره انگار...
    ترنج شیر آب را روی بشقابها باز کرد ...کیا مردش بود؟؟ او هم انتظار میکشید....؟؟؟
    _میشا رو امشب پیش خودم می خوابونم...
    _نه..اصلا پیش من میمونه...
    پریسا دستش را روی دستهای کفی ترنج گذاشت : کیا هر ساعتی که اومد...باهاش حرف بزن..من میشا رو پیش خودم نگه میدارم..بهت قول میدم حواسم باشه...فقط ازت میخوام امشب حواست به کیا باشه...اونم بچه است..هنوز تو خیلی قسمتهای کودکی اش گیر کرده....

    در رختخوابش غلتی زد...حرفهای پریسا...نگرانی اش برای نیامدن کیا...دلی که پیش میشا بود حالش را بد و بدتر میکرد...قرصش را با آب فرو داد و به بلوز ساتن سفید تنش دستی کشید...عصبی و کلافه موهایش را کمی کشید اصلا از کجا معلوم کیا به این اتاق می آمد..دستی به لبش کشید و نفسش را بیرون داد..رمزها و رازهای زندگیشان بیشتر و بیشتر میشد و انگار هر کدامشان خیلی حسابها داشتند....
    لای در باز شد...دست حـ ـلقه شده دور زانوهایش را رها کرد.قلبش تپشش بیشتر شد..کیا بود از نور اندک سالن و بلندی قامتش تشخیصش میداد..بلاخره آمده بود..
    _بیدارت کردم؟؟
    صدایش پر بود..از بغض...از حرف..از خستگی...
    _بیدار بودم...
    کیا داخل آمد..کاش میتوانست راهش ندهد..کاش دلش را داشت...کاش توانش را داشت...کاش حرفی نداشتند...کیا روی زمین نشست درست کنارش...حسش میکرد...
    _اذیتت کردم؟؟؟
    سرش را نچرخاند..اذیت شده بود ...اما احساس میکرد بیشتر اذیت کرده است... : کیا؟؟!!
    _ترنج..نگام نکن..شاید این تاریکی ..بودنت...
    کیا دستی به صورت خودش کشید : من امروز اذیتت کردم...خودم میدونم...باور کن نمیخواستم...
    _میدونم نمیخواستی...
    کیا به سمت صورت ترنج خم شد...اخم داشت : چی رو نمیخواستم...؟؟
    _ببین کیا من میدونم..میدونم برات ....
    سعی کرد این بغض لعنتی را قورت دهد..یکبار هم که شده باید میتوانستند عین دوتا آدم بالغ صحبت کنند : میدونم برات پذیرفتن من..با اون گذشته سخت...
    _گاهی دلم میخواد خودم رو از دستت بکشم ترنج..بس کن...دست از این سادگی ات بردار داری اذیتم میکنی...
    تلخ بود همه چیز تلخ تر شد..نفسش حبس بود...قفس شد....
    _ببخشید....
    انقدر مظلومانه گفت که کیا کلافه تر شود...از جایش بلند شد..چهار زانو رو به روی ترنج نشست...سرش پایین بود ..این مرد سرخورده بود..یا این قامت؟؟ با این راست نشستنش..؟؟ با این سری که با وجود پایین بودن بازهم بر افراشته به نظر می آمد؟؟
    _ترنج...با پریسا حرف زدی؟؟
    _پریسا جون خیلی حرفها زد اما من نمیفهمم چی به چیه؟؟ تو چته کیا..بابت..اون..
    شانه کیا اندکی خمیده تر شد... : منم..یعنی...برای منم اتفاق افتاده...
    قفس نفسش به سیاه چاله تبدیل شد...چی داشت میشنید؟؟ نه امکان نداشت دستش خشک شده بود..نمیتوانست تکانش دهد...
    _ترنج..منم تمام زجرهای اون پسر بچه تو بیمارستان رو کشیدم....
    دنیا سیاه بود.تیره بود...اما نه انقدر...انقدرش دیگر زیاد بود..زیادی بود..
    =============================
    دستهایش میرفتند و می آمدند ...حرفهایش هم بین زدن و نزدن..بغضش را فرو می داد پایین تر و پایین تر تا شاید بتواند اندکی و فقط اندکی جا باز کند برای نفس هایی که حبس شده بودند...سر کیا هنوز پایین بود...گلهای فرش را نگاه میکرد...میدانست باید چیزی میگفت...سکوتش درد بود...پشتش اندکی خمیده تر شد...روی کوله باری از دردهای خودش..بد بینی هایش و زجرهایش حالا دردهایی دیگری هم اضافه شده بود...شانه های مردش چه قدر سنگین بوده اند و نمی دانسته...ترنج کوچک درونش خون گریه میکرد و زن بیست و پنج ساله ای که داخل این اتاق نشسته بود فقط به فکر مردی بود که حالا نه 35 ساله بلکه طفلی دوازده ساله محتاج محبت بود...کمی خودش رو جلو کشید...دستهایش میلرزیدند نا خواسته ..
    دستهایش آرام به سمت کیا رفت...تنش را اندکی جلوتر کشید...کف دستش را روی گونه کیا گذاشت...احساس کرد صورت منقبض زیر دستش کمی رها شد..نفس کیا منقطع بود...دست دیگرش را روی شقیقه سمت چپ کیا گذاشت و نبض تند زیرش را حس کرد...تند مانند اسبی گم شده که جایی برای ماندن ندارد...خیلی حرفها داشتند برای زدن...از که حرف میزدند از مجانینی که مسیر زندگی شان را تغییر داده بودند؟؟....همان مجانینی که از کیا مردی کم حرف و تو دار ساخه بودند که محبت نمیدانست؟؟ و یا همان سایه های گم شده در تاریکی که از ترنج شیشه شکسته بند خورده ترسویی که زندگی کردن را فراموش کرده بود...؟؟
    اشکی آرام از روی گونه اش سر خورد و از چانه اش رد شد و روی بلوزش افتاد....
    _گریه نکن ترنج....
    میخواست اما نمی توانست :اشکش اشک ترحم نبود :هم دردی بود...و یا شاید خود دردی بود که در قلبش احساس میکرد....پاهایش را بیشتر بهم فشار میداد و دستهای مشت شده کیا را روی پتو میدید..پتویی که دیگر به نظرش قرمزی زیبایی نداشت....مگر چیز زیبایی هم در این دنیای بی رحم زیبا باقی مانده بود؟
    دستش را از روی صورت کیا برداشت و با هر دو دست ؛دست مشت شده کیا را گرفت و بازش کرد...انگشتش را آرام کف دستش کشید روی تک نک خطهای کف دستش...خط عمر..خط بخت..کاش فال میدانست....اشکی دیگر چانه اش را خیس کردکف دست کیا را بالا آورد و لبـ ـهایش را کف دستش گذاشت و نفسش را بیرون داد بـ ـوسید..لرزش کیا را احساس کرد...سرش را بلند کرد ..کیا نگاهش میکرد بعد از آن همه سر پایین در سکوتی آزار دهنده نگاهش میکرد..
    _فکر میکردم سیاهی خودش رو فقط به زندگی من نشون داده نمیدونستم که....
    _نمیخواستم بدونی...نمی خواستم پیشت ضعیف جلوه کنم..
    ترنج کمی جلوتر آمد...هر دو دستش را دور گردن کیا حـ ـلقه کرد از درون در حال پاشیدن بود اما الان وقتش نبود...بعدها شاید میتوانست یا شاید فردایی یا فرداهایی اما امشب در این اتاق نه....
    _ضعیف اون از حیوون پست تره نه مردی که من بهش تکیه کردم..نه مرد من...نه مردی که پدر تر از هر پدری برای دختر من....
    دستهای کیا آرام دور کمـ ـرش حـ ـلقه شد...احساس میکرد از آن سردی بدن کیا دارد کم میشود...نمیدانست باید چه کند..زن بودن را بلد نبود...همسر بودن را هم نه..اما ترنجی در قلبش بود پر از مهر ...همانی که سه سال بود پنهان شده بود..آن را باید از گوشه صندوق چه بیرون میکشید..از همین امشب گرد و خاکش را میگرفت...تا بتواند اندکی در کنار کیای بایستد که پشت سرش ایستاده بود....
    آرام دراز کشید...کیا را هم همراه خودش اندکی کشید...کیا ابتدا سرش را روی بالشت گذاشت..هر دو به سقف نگاه میکردند ای کاش میدانست چه باید بگوید
    _تو برام خیلی عزیزی کیا...
    کیا چیزی نگفت فقط آرام سرش را روی سیـ ـنه اش گذاشت ...همان جایی که میشا وقتی میترسید سرش را در آن پنهان میکرد...درست همان نقطه..نفسش را بیرون داد...زن بودن را شاید بلد نبود اما مادری را یاد گرفته بود...دستش را بین موهای کیا برد درست همان کاری که برای میشا میکرد...آرام تا گردنش جلو میرفت....
    _نمیتونستم به کسی بگم...مادرم زن ساده و بی دست و پایی بود...از زندگی چیز زیادی نمیدونست..تنها مونده بودیم بعد از پدرم...مادرم یه نمیچه افسردگی هم گرفته بود من هم....من رو سپرد به مربی بسکتبالم...
    این را که گفت بدنش دوباره منقبض شد...ترنج نـ ـوازش هایش را عمیق تر کرد....
    _حال اون بچه خیلی بد بود ترنج نه؟؟؟...خدای من ..من میفهمم که اون چه قدر ترسیده...
    ..چرا کیا گریه نمیکرد...خودش داشت می مرد...بی چارگی اش از همیشه بیشتر بود....
    _بعدش من شدم یه کیای دیگه...بعد از اون من هیچ وقت آدم خوبی نبودم...
    _تو مرد خوبی هستی کیا....تو مرد منی...من و میشا بهت احتیاج داریم..
    لالایی که همیشه برای میشا را می خواند آرام زمزمه کرد برای کیا..کیای که به نظر میرسید بین خواب و بیداری هذیانی است...
    _تو مادری ترنج.....


    چشمهای سوزانش را باز کرد..بیشتر از یک ساعت نخـ ـوابیده بود مطمئن بود...اما از داخل سالن صدای آرامی می شنید...سر کیا هنوز روی سیـ ـنه اش بود و آرام خـ ـوابیده بود..عین پسر بچه ای جمع شده بود...اضطراب داشت احساس می کرد میشایش خوب نیست...
    سر کیا را خیلی آرام روی بالشت گذاشت...و بلند شد..سرش اندکی گیج رفت دیوار را گرفت و لای در را آرام باز کرد پریسا میشا را در آغـ ـوشش بالا و پایین میکرد...
    _چیزی شده پریسا جون...
    پریسا به سمتش چرخید : نه نترس..یکم بی تابی میکرد...
    به سمت پریسا رفت دخترکش ترسیده بود؟؟
    _م..ماما
    _ماما قربونت بره..شششش چیزی نیست من اینجام...
    میشا را سرش را روی شانه اش گذاشت...سنگین شده بود یا خودش ضعیف ؟؟ امشب همه چیز به نظرش سنگین می آمد...حتی نفس کشیدن هم سختش بود...
    _بخواب دخترکم من اینجام...
    سرش گیج میرفت و حالش داشت بهم میخورد...پریسا با چشمهای خیس نگاهش می کرد...
    _پریسا جون برید بخوابید من عادت دارم از این بدخلقی ها زیاد داره..ببخشید شما رو هم اذیت کرده...
    پریسا به او نزدیک شد و گونه اش را بـ ـوسید و همان طور که اشک میریخت رفت....
    روی کاناپه نشست میشا پاهایش را دور شکم مادش حـ ـلقه کرده بود...به پشتی کاناپه تکیه داد .بغض فرو خورده اش را رها کرد...قلبش چند پارچه شده بود...پتوی روی کاناپه را روی خودشان کشید.میشا انگشت شصتش به دهان خوابش برد...خودش هم یادش نمی آمد کی چشمهایش بسته شد...


    با احساسی پر از نرمی و آرامش چشمهایش را باز کرد....صورت کیا را در چندد سانتی متری اش دید...کیا خم شد و بـ ـوسه ای دوباره به چشمهایش زد...دستش را بالا آورد و سریع از جایش بلند شد : میشا...
    _پیش پریسا ست داره ...اینجوری بلند نشو عزیزم....
    دستی به گردن درد ناکش کشید... و به ساعت نگاه کرد ساعت 11 بود :خیلی خوابیدم الان بلند میشم...
    کیا کنار کاناپه روی دو زانویش نشست و صورت ترنج را بین دستهایش گرفت و فقط نگاهش کرد...چند ثانیه ای همان طور فقط ترنح را نگاه کرد...ترنج احساس کرد چشمهایش خیس شده اند ..صورت ترنج را کمی خم کرد و بـ ـوسه ای عمیق به پیشانی ترنج زد....صبح زیبایی بود انگار...صبحی که اصلا شبیه تلخی ها و زشتی های غوطه ور در شب پیشش نبود.
    لقمه ای به دهانش گذاشت چشمهای قرمز پریسا نشان از یک شب بی خوابی داشت خودش هم چشمهایش میسوختند مانند دلش و البته نفسهایش ..کمی از چایش را مزه مزه کرد.صدای صحبت کردن کیا و میشا از حیاط می آمد لبخندی از بحثشان به لبش نشست...دست از سر آن مرغ بی چاره بر نمیداشتند...
    پریسا هم فنجان چایش را روی میز گذاشت و لحنش خنده اش داشت : کیا هم بچه شده انگار...
    ترنج : این مرغ بی چاره آخرش همه پرهاش کنده میشه بس که این میشا می خوادتش و کیا همش محکم نگهش میداره به خاطر میشا...
    _فدای سرش...
    _دیشب اذیتتون کرد؟؟
    _دیشب تو اذیت شدی؟؟
    دلش نیمخواست بحثی را جلو بکشد..پریسا میدانست و حس کرده بود اما ترنج بد جور احساس میکرد هر آنچه دیشب دیده و شنیده و اتفاق افتاده خصوصی است بین خودش و کیا...سکوتش را پریسا به پای چه گذاشت نمیدانست ..
    _کیا امروز صبح بهتر از هر روز دیگه ای بود..وقتی از اتاق اومد بیرون و اون جوری دید که نشسته و میشا به بغـ ـل خوابیدی یه چند دقیقه ای مبهوت بود..منم همین طور...اولش فکر کنم ترسیده بود گذاشته باشی رفته باشی...
    ترنج لبخندی زد : میشا خیلی از این شبهای بی خوابی داشته و داره..حاملگی سخت من باعث شده بچه مضطربی باشه..دلم میخواست نباشه اما خیلی چیزها دست من نبود...
    پریسا دستش را دراز کرد ومشت کوچک ترنج را در دستهایش گرفت : میدونم عزیزم...تو مادر بی نظیری هستی..
    _انگار که فقط مادرم...کیا هم گفت من خیلی مادرم..
    _چیزه کمیه؟؟ منم آرزوم بود مادر باشم...
    _می شید..
    پریسا لبخند تلخی زد : دیگه از من گذشت...
    ترنج یاد مرد سفید روی قد بلندی افتاد با پسرک بامزه و لاغر اندامش...: چرا گذشته باشه.مطمئنم خیلی ها آرزوی شما رو دارند...
    پریسا به صندلی تکیه داد و به صدای بلند خنده میشا خنده ای کرد : یه روزهایی خیلی دلم میخواست یه دختر بچه داشتم شاید خیلی شبیه به میشا با همین موهای فر ابریشمی...
    ترنج دستی به یقه بلوزش کشید پریسا امروز خیلی حرفها داشت انگار...
    _کیا تو خودش بود و بعد از تموم اون اتفاق ها که ما هم خیلی بعد تر ها فهمیدیم چه اتفاقی افتاده دور خودش یه دیوار کشید..مادرم بد بود بدتر شد...ما به اینجا اومدیم خیلی چیزها تغییر کرد...
    ترنج چشمهای خیسش را پاک کرد : ببخش پریسا جون از دیشب دارم خودم رو کنترل میکنم گریه نکنم نمیخوام کیا فکرکنه بهش ترحم میکنم..حالم بده.خیلی بده...تو تصمیم اینکه کدوممون روزگار سیاهتری داشتیم موندم...
    _تو هم کم سختی نکشیدی...
    _درد ....تنها کلمه ای که میتونم بگم از دیشب دارم حسش میکنم ...حتی بیشتر از رنج های خودم ...
    در باز شد و صدای بند کیا آمد : پریسا یه چایی میدی؟
    ترنج سریع باقی مانده اشکش را خشک کرد و با لبخندی که به زور کاشته بود به سمت شوهر و دخترش چرخید...
    کیا کمی با تامل نگاهش کرد و کاپشن میشا را در آورد..میشا به آغـ ـوش مادرش پرید : م..ماما خانوم حنایی رو ببریم خونمون...
    ..شده بود خانه شان؟؟ یعنی میشا آنجا را خانه خودشان میدانست..؟؟
    _خونمون خیلی دوره میشا خانو م مرغی تو هواپیما مریض میشه...
    میشا اخم کرد: ا..اونجا..نه..خو..خونمون...با کیا...
    ترنج لبخندی به دخترکش زد و بـ ـوسه ای به پیشانی اش کاشت پریسا در آغـ ـوشش گرفت تا دستهایش را بشوید..
    به سمت کیا که کمی اخم آلود بود چرخید و نگاهش کرد...
    _خونه تو کجاست ترنج؟؟ خونه تو و میشا کجاست؟؟
    ترنج که فهمیده بود کیا از چه چیزی دلخور است خودش هم فقط برای فهمیدن منظور میشا پرسیده بود دستش را روی دست کیا گذاشت : اونجایی که تو هستی....
    کیا لبخند پهنی زد..لبخندی که عمیق تر از تمام لبخندهایی بود که تا بحال از کیا دیده بود...


    کیا داشت کتاب میخواند و میشا هم با شلبی اش مشغول بود...چشم بندش را اندکی پذیرفته بود اما بازهم باید مدام مراقبش می بود تا دست نزند...
    صدای پچ پچ آرام پریسا با گوشی را میشنید : چرا متوجه نیستی اصلا دلیلی برای اومدن من نیست اونم بدون کیا..
    _....
    _خیلی گذشته احمد از اون روزها میدونی که کیا هم دل خوشی ازت نداره...
    _....
    _منم پذیرفتم...آرش خوبه؟؟؟
    ترنج گوش گرفت از صحبتشان رابطه عجیبی بود انگار بین دکتر بهاری خوش رو و پریسا ی زیبا روی خودشان..لبخندی روی لبـ ـهایش آمد ترنج شیطان سالهای پیش نمودی پیدا کرد...
    پریسا انگار گوشی را قطع کرده بود سرش را بین دستهایش گرفته بود و در فکر بود...
    با آمدن ترنج سرش را بلند کرد : ترنج جان دکتر احمدی میگه برای چک کرد بخیه های میشا و عوض کردن پانسمانش باید بریم پیش دکترش...
    لبخند شیطنت آمیزی زد : حالا چرا دکتر احمدی به خودشون زحمت دادن؟..
    گونه های پریسا به آنی رنگ گرفت : هیچی...
    _می خوای من و شماو میشا بریم..بدون کیا؟
    _نه..نیازی نیست..یعنی خوب اصلا چرا من بیام..تو و کیا یا اصلا...
    روی صندلی رو به روی پریسا نشست : همه به من میگن من به شما..چرا دارید فرصت های زیبا رو از خودتون میگیرید...
    پریسا با لبخند نگاهش کرد...
    _میدونم نباید دخالت کنم..میدونم هیچی نمیدونم..
    پریسا میان حرفش پرید : احمد رو خیلی سال میشناسم..بیشتر از 14 ساله...سر خیابونمون زندگی میکردن خانواده مذهبی و پولدار و به نامی بودن و هستن..دانشجوی پزشکی بود اون موقع ها درس خون و چشم و چراغ محل و خانواده...منم..
    _خوشگل هستید...
    پریسا خندید : اولش شاید گرفتار همین خوشگلی شد...نگاهش رو روخودم میدیدم ..لرزش صداش رو ...تمام تلاشش رو برای جلب توجهم...منم یکم دورم شلوغ بود..
    ترنج تعجبی نکرد پریسا زیباترین زنی بود که تا به حال دیده بود..خوش پوش و خوش هیکل ...
    _بعد کم کم منم متوجهش شدم...اما...خانواده اش مخالف بودن...ما چیزی نداشتیم که توجهی جلب کنه..منم نوع لباس پوشیدنم برای خانواده اش عجیب بود..برام مبارزه ای کرد یا نکرد رو نمیدونم..خیلی یهویی شد..اون همه علاقه و رفتن ها و اومدن ها و اون عشق نگاه یهو قطع شد..چند مدت بعدش هم با یه دختر خانومی که نمیشناختمش ازدواج کرد ..
    ترنج قلبش گرفت ...: متاسفم...
    پریسا لبخندی زد : منم خیلی متاسف شدم...هیچ مردی بعد از اون من رو انقدر دوست نداشت...این طور نگاهم نکرد..منم ترجیح دادم دیگه ازدواج نکنم...ازش خبری نداشتم تا دوسال پیش...تو بانک من رو دید...با همون نگاه اومده بود سراغم..همون احمد اون سالها..همسرش سه سال پیش فوت شده مریض بوده گویا...می خواد از اول بسازه..میگه یه سال تلاش کرده بوده تا جسارت پیدا کنه بیاد جلو...الانم دوسال می ره و میاد و حرف میزنه و به قول خودش تلاش میکنه...
    _اینکه خیلی خوبه...همین که تلاش میکنه...
    _تلاش اون برای جبران اشتباهی که صورت گرفت نه عمر رفته من رو بر میگردونه نه حسرت ها و غصه هام رو نه شانسی که دیگه ندارم برای بچه دار شدن...
    ترنج نگاهش کرد : اما..خیلی خوشگل نگاتون میکنه آرزوم بود یکی اونجوری نگاهم کنه...
    پریسا دستهای ترنج را بین دستش گرفت : میدونم کیا خیلی چیزها برات کم میذاره یا شاید بلد نیست ...اما نگاهی که من امروز ازش دیدم زیبا تر از هر نگاهی بود که دیده بودم کسی به زنش داشته باشه...
    پریسا ایستاده بود کنار در اتاق و نگاهشان می کرد...لبخندی به صورتش زد و لباس های میشا را داخل چمدان چید..
    ـ یه کم بیشتر می موندین...
    کیا از کمد بلوزی بیرون آورد و دستش داد تا داخل چمدان بگذارد:کارام مونده..میشا رو هم باید ببرم دکتر ببینه...
    ـ آهان...یعنی دکترای اینجا خوب نبودن..؟!
    از لحن پر حرص پریسا خنده اش گرفت:کیا باهاتون شوخی میکنه پریسا جون...مگه نه کیا..؟!
    با لب برچیده زل زد به کیا و اصرار داشت برای جوابش:هووم...!؟؟
    کیاچشم هایش را تنگ کرده بود و نگاهش می کرد:شوخی...؟؟ اووم...باید فکر کنم...
    میشا یکی از جوجه ها را میان پنجه اش محکم گرفته بود:ک..کیا..ببین..پی پی زد..ب..باید بری..دس..دستشوئی جوجو...
    پریسا خم شد و بغـ ـلش کرد:آخه من بی تو چه کنم خانومم...دلم برات تنگ میشه...
    میشا از برخورد نفس های پریسا روی گردنش خندید:ق..قلقلکم میاد...
    ـ ای جانم..خوشمزه خانوم...
    ـ ترنج...
    نگاهش را از پریسا و میشا که سمت حال می رفتند گرفت و به یا داد:جانم...
    ـ دوست داشتی بیشتر بمونی..؟!
    یک چیزهائی به سرعت داشت میانشان تغییر می کرد..آنقدر سریع که حتی نمی توانست خوب راجع به شان فکر کند...
    حالا جواب هر سوال کیا یک جانم بود..لبخند بود...نـ ـوازش هم..بود..
    ـ خانوم با شمام...!!
    دستش را کشید روی بازوی کیا و دوباره خم شد تا وسایلش را مرتب کند:بدون تو دیگه هیچ کجا نمی مونم...
    زمزمه ی یا را شنید...ـ داری بد عادتم میکنی...
    لبخند روی لبش بود وقتی برگشت و کیا را متفکر دید:چرا بد عادت...؟!
    نفسش را محکم فوت رده بود بیرون: با حرفات...بودنت..داری یه وابستگی بزرگ و برام بوجود میاری...
    دست به سیـ ـنه ایستاد:تا الان وابسته نبودی..!؟
    کیا سرش را بالاتر گرفت و نگاهش کرد:نمی دونم...
    سر تکان داد:بعضی چیزها رو نمیشه دید...حس کردنی هستن..تو وابسته شدی..دل بسته هم شدی...مثل من..میشا...فقط هنوز باورش نکردی...
    ـ ...
    سکوت کیا خیلی هم بد نبود...پالتویش را پوشید و شال بافت را روی شانه اش گذاشت:من حاضرم...
    کیا قدمی سمتش آمد:حاضری..تا کجا...تا کجا حاضری باهام بیای...؟!
    انگشت اشاره اش را بلند کرد و روی سیـ ـنه ی کیا فشرد:تا ته قلبت...میتونم...؟!
    نگاه چشمان تیره اش رنگی از محبت داشت...دستش را سمت بازوی کیا برد و میان حـ ـلقه ی دستانش فرو کرد:بریم...؟!
    ...
    سرش را تکیه داده بود به پشتی صندلی..میشا روی صندلی پشت به خواب رفته بود...
    ـ داره برف میباره...
    با صدای کیا صاف نشست وبه بیرون از ماشین نگاه کرد..دانه های ریز و درشت برف باریدن گرفته بود...اولین برف
    زمـ ـستان..آنجا..
    ـ خلی خوشگلن...
    ـ دونه های برف..؟!
    به سوال پر تعجب کیا خندید:بله...دونه های برف..سفید و نرم و پاک...
    با انگشت روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود:برف یعنی سرما..خیابون های یخ زده..
    برگشت ونگاهی به کیا انداخت:یه کم احساساتی تر نگاش کن لطفا...!!
    شانه بالا دادنش را دید: واقعیت خانوم...منطق...
    حالش خوب بود و سر به سر گذاشتن با کیا حس بهتری هم داشت:من بهش میگم بی احساس بودن...
    اخم کیا در هم شد:چرا بی احساس...دارم واقعیت و میگم...دو با دو میشه چهار..برف یعنی سرما...یخ زدن جاده ها..درختا...
    سر تکان داد و انگشتانش را کشید روی شیشه ی بخار گرفته:برف یعنی تموم شدن پائیز..یعنی نزدیک شدن به بهار..یعنی بارور
    شدن زمین...یعنی کوچ پرستوها...برف یعنی گل یخ و واشدنش...
    ـ....
    ـ کیا...؟!
    سر تان داده بود: بله...
    ـ میشه یه گوشه نگه داری...؟! می خوام یه کم زیر برف بایستم...
    ـ نه...نمیشه... سرما میخوری...
    ـ لذت لمس برف روی تنم خیلی بیشتر از یه سرماخوردگیه...
    ـ ترنج...!!
    ـ یه بار ازت یه چیزی خواستم....
    کمی جلوتر کناری کشید و ایستاد:وای به حالت اگه سرما بخوری...نه تو جون توتنت هست نه این بچه...!!
    خم شد و شال گردن کیا را از دور گردنش بیرون کشید:خوش اخلاق باش...این هم میمونه پیش من...
    تکیه داد به در ماشین و سرش را کمی بالا گرفت..نه که دردها فراموشش شده باشد..نه که قلبش درد نشده باشد برای زخم کیا..برای دردهای ده سالگی اش..دوازده سالگی اش...اما باید کمی زنده میشد..دلمردگی هایش را باید فراموش می کرد...
    باید زن میشد و جوانه میزد...خیلی دور نبود روزی که به گل می نشست...مثل بنفشه ها وقت بهار سر از خاک بیرون می
    کشید..
    باز و بسته شدن در ماشین را شنید..چشمانش را بست و گذاشت دانه های برف پشت پلک های داغش بنشیند...
    ـ خانم احساساتی...لذت بردی...؟!
    ـ هووم...
    انگشتان کیا سر خورد داخل جیب پالتوی سفیدش و انگشتانش را گرفت:یخ کردی...
    گوشه ی لبش را زیر دندان فشرد تا بغضش اشک نشود...فکر که میکرد خودش متجـ ـاوزش را ندیده بود و این سالها زجرش را هر لحظه حس کرده بود..حالا کیا..با دیدن آن مرد..با زجر هر روزه اش..چه کرده بود..مردش چطور تحمل کرده بود..؟!
    سرش را چسباند به بازوی کیا و عطر پالتوی تنش را نفس کشید:بذار کمکت کنم...
    ـ ....
    ـ کیا..!!
    ـ فراموشش کن...
    صدایش بغض شد:اما...
    ـ نمیخوام بهش فکر کنی ترنج...اون آدم ...خانواده اش..تقاص کاراشون و پس دادن..
    چانه اش لرزید..از سرما و بغض و صدای به غم نشسته ی مردش:آروم شدی..؟!
    پنجه های کیا دور انگشتانش محکم شده بود..حسش می کرد:نه...انگار هیچ وقت قرار نیست آروم بشم...
    کمی جلوتر کشید و دست آزادش را روی گونه ی کیا گذاشت و وادارش کرد تا نگاهش کند:بذار بره...اگه بره تموم میشه...
    نگاه کیا روی چشم هایش بود:تو هم بذار بره...میشه..؟!
    سر تان داد:من نمی تونم...پای یه بچه مونده وسط..میشا...
    کیا زل زده ود به صورتش:من هم زندگی و خانواده ام و دادم...
    میان مردمک های تیره ی کیا التماس بود یا درد...؟!
    لب روی هم فشرد: نمی تونم کیا...
    ـ بذار بره تا آروم شی...منم میذارم بره و تموم بشه...
    ×××

    دلتنگ شدن برای خانه ی کیا..خانه ای که این روزها امنیت داشت و آرامش کم چیزی نبود..نگاهش را داد به خرمالوی پیر حیاط که بی برگی را تجربه می کرد...درخت ها...صدها فصل را تجربه می کردند...
    شکوفه و برگ و خزان و برف..کاش قوی میشد مثل یک درخت..استوار..ریشه دار...مثل همین خرمالوی سرما زده..
    ـ نمیای تو..؟
    دستانش را دور سیـ ـنه پیچید و به کیا که جلوی ورودی ایستاده بود نگاه کرد:فکر نمی کردم دلتنگ اینجا بشم..
    ـ خوبه..
    ـ دلتنگی من...؟!
    ـ دلتنگی تو برای خونمون...
    کمی عقب کشید تا داخل شود..چمدان هایشان کنار ورودی بود...ورودی خانه شان...روی کاناپه ی بالش و پتوئی مچاله شده بود..کیا آنجا می خوابید...!
    ـ میشا رو گذاشتم توی تخـ ـتش،فکر نکنم تا یکی دو ساعت دیگه بیدار بشه..
    همراهش از پله ها بالا رفت:برای بانداژچشمش اذیته...
    ـ براش از یه چشم پزشک خیلی خوب نوبت گرفتم..فردا میبریمش...
    پالتویش را درآورد و روی نیمکت میز توالتش گذاشت..کیا جلوی آینه ایستاده بود و نگاهی به خرده ریزه های رویش می انداخت...
    نگاهش تا سرشانه ی مردا نه اش بالا رفت...نمی توانست این مرد محکم را در ده سالگی هایش تصور کند..آن همه رنج و درد و حقارت را...
    دستی به گردنش کشید: میری بیرون...؟!
    ـ میرم تا شرکت و میام...چیزی از بیرون میخوای..؟
    سر تکان داد:برای میشا شیر بگیر...
    متوجه بود که کیا انگشت روی شیشه ی عطرش می کشید..برداشت و بوئیدش:این و استفاده میکنی...؟!
    دستانش را دور سیـ ـنه پیچید: یه وقتائی...
    ـ بوی خوبی داره...
    نیازی نبود که بگوید هدیه ی فرداد است...یک چیزهائی مال خودش بود..تا همیشه هم در خاطرش می ماند...یک چیزهائی خیلی خصوصی بود...
    ـ ترنج..!
    نگاهش کرد:جانم...
    ـ یه چیزائی هست که باید سر فرصت راجع بهش با هم حرف بزنیم...
    نگران شد:راجع به چیه..؟!
    شیشه ی عطر را گذاشت سر جایش و نگاهش کرد:راجع به خودمون...
    نگاهش میان تیله های تیره و پر حرفش خیره ماند:خودمون...؟!
    کیا دست روی دستش گذاشت و انگشتانش را فشرد:راجع به من و تو...
    راجع به خودشان...راجع به چیزهائی که هنوز نگفته بود...؟!
    ـ ترنج...
    ـ چیزی هست که من باید بدونم...؟!
    کیا کمی جلو کشیدش و به سیـ ـنه اش فشرد...نه خیلی عاشقانه و نه خیلی سرد...یک جورهائی داشت دلداری اش میداد:خیلی چیزها هست که باید راجع به اونها حرف بزنیم...
    سرش نزدیک به قلبش بود..ریتم آرام و یکنواختش را می شنید...نه تند میشد و نه کند..این مرد روی تمام زیر و بم وجودش کنترل داشت..انگار همان مردی نبود که در اتاق خانه ی پریسا سر روی پایش گذاشته بود و بغض کرده بود و بی پناه به نظر می رسید..این مرد انگار آن یکی نبود...یکی دیگر بود..کسی که میتوانست آرامش کند...به بغض و اشک بیاندازدش..می توانست با سرانگشتانش معجزه کند...مثل حالا که پشت موهایش را نـ ـوازش می کرد...
    صدای میشا باعث شد از هم فاصله بگیرند:م..ماما...
    سر برگرداند و با دیدن صورت پر اخم دخترک لب گزید:جان ماما...
    پر اخم زل زده بود به کیا:من..من بغـ ـل...
    دخترک طلبکار آغـ ـوش کیا بود..لبخندش را پشت دست پنهان کرد:کیا شما میشا رو بیار پائین من برم یه چیزی آماده کنم...
    رفت سمت آشپزخانه و دلتنگ آنجا هم بود...دستی روی میز آشپزخانه کشید و رومیزی اش را لمس کرد...روی سفید و قرمزها...
    ...
    گوشی تلفن را بین شانه و گوشش نگه داشت: نی نی خوبه...؟
    عسل می خندید: اون مثل مسعود خوبه حالش..منه بد بخت دیگه نمی تونم راه برم...
    لبخندی زد و نگاهی به میشا انداخت که با بسته ی پاستیلش مشغول بود:تموم میشه این روزها...
    ـ دو هفته دیگه باید برم اتاق عمل..میترسم ترنج...
    نفسی گرفت:طبیعیه..من...من هم فکر می کردم بهش...
    صدای عسل هم از شوق افتاده بود:برای تو سخت تر بود و چقدر متاسفم که تنها بودی...
    باید می گفت که فرداد بود..؟ هر لحظه..؟!
    قارچ ها را ریخت داخل تابه و چرخی به محتویات داد:روزای سخت من هم بالاخره تموم میشه...
    ـ با کیا خوشبختی..؟!
    گوشی را با دست آزادش گرفت و با پشت دست رطوبت پیشانی اش را گرفت:دوستش دارم...
    ـ برات خوشحالم ترنج...مامان اون ازت میپرسه...تموم این سالها هم که نبودی میدیدم که غمگین میشه..
    ـ برای من نبود..
    ـ می دونم..می دونم..هر چی که بگم جبران نمیشه..می فهمم اگه دیگه میلی به دیدنشون نداشته باشی...
    بغضش را پس زد:تو که می دونستی من از همون اول که اومدم..همون روزها...فقط کیا بود..فقط امیر کیا...بعد مادرت فکر میکنه منبراتی فرداد تور انداختم...من..؟!
    ـ ...
    سکوت عسل باعث شد لب زیر دندان بگیرد:ولش کن...نمی خوام راجع بهش حرف بزنم...
    ـ فرداد دوست داشت...
    ـ من نداشتم...گوش میدی عسل..تو که می دونستی..من هیچ وقت دوسش نداشتم..برام خیلی عزیزه..خیلی عزیز اما عشق و دوست داشتن نه...نیست...اونی که تو فکر مادرت بوجود اومده نیست...من وقتی کیا رو نداشتم و فرداد نزدیکم بود هم نخواستم که باشه...حالا که ازدواج کردم..حالا که کیا اینجاست..شوهرم..دخترم...
    ـ می فهمم چی میگی ترنج...من می فهمم...
    زیر گاز را کم کرد و کلافه قدمی سمت یخچال برداشت:ولش کن..فکر کردن به حرفا دیوونه ام میکنه...گفتی دو هفته ی دیگه زایمان میکنی..؟! میشه اوایل دی ماه...مثل خودت زمـ ـستونی میشه...عزیزم...
    عسل هم دیگر ادامه ی بحث را نگرفت...همان بهتر که دوباره و صد باره مرور نمی کردند...
    میشا صدایش زد:ماما...ماما...
    عسل قربان صدقه اش می رفت:دلم برای وروجک خانوم تنگ شده...بیرو ببین چکارت داره منم دیگه قطع کنم...
    ـ مرسی از تماست...
    ـ خواهش میکنم...
    ـ رفتی بیمارستان...بهم..بهم خبر بده...
    ـ حتما میگم..من که خواهر ندارم...بودنت بهم قوت قلب میده...
    ـ مرسی...
    میشا کاسه ی خالی را دستش داد:ت..تموم شد...
    نگاهش به ساعت انداخت...کیا دیر کرده بود..همیشه این موقع میرسید...انگشت حـ ـلقه اش را لمس کرد...تا کی باید خالی می ماند...؟!!
    ـ م..ماما...!!!
    ـ جانم..الان ماکارانی ات آماده میشه..باشه ماما...؟!
    ـ پاستیل می خوام..ماکارانی نه...!!
    نفسی گرفت و گوشی موبایلش را برداشت و شماره گرفت..خم شد و کنترل دستگاه را برداشت و شبکه ی کارتون را گذاشت..
    ـ الو کیا..
    ـ سلام..
    ـ سلام...داری میای خونه..؟
    ـ جائی کار دارم..یه کم دیر میرسم..شامتون و بخورید..
    موهایش را پشت گوش داد..حتی نپرسید که برای چه تماس گرفته:باشه..خداحافظ..
    ـ ترنج...؟!
    ـ...
    ـ خوبین...؟!
    نگاهش را از اخم درهم میشا گرفت:آره خوبیم...خداحافظ....
    گوشی را انداخت روی کاناپه و به آشپزخانه برگشت...گاهی زندگی آنطور که دوست داشتی پیش نمی رفت...خیلی مهم نبود..بود...؟!
    ×××
    هوای بارانی را دوست داشت...برخورد دانه های باران روی سایبان پنجره ی آشپزخانه صدای زندگی بود...میشا دوید سمتش:ک..کیا گفته برام دا..انقد بادکنک میخره..
    انگشت های تپلش را از هم باز کرد و هر دو دستش را نشان داد:ز..زیاد...
    سنگینی نگاه کیا را حس می کرد اما نگاهش نکرد ..خم شد و بینی میشا را بـ ـوسید:خیلی عالیه ماما...دوست داری به من هم بادکنک بدی..؟!
    میشاجدی نگاهش میکرد:ی..ی..یکی میدم...
    خندید:باشه...یکی بده..
    دوباره دوید و اینبار سمت کیا..خودش را از روی مبل بالا کشید و روی پای کیا نشست:ی..یکی برای ماما باد کن..ب..بزرگ باشه...


    _اینم مال مادر شما..
    _ک..کیا برات بادش کرد...
    سرش را از داخل قابلمه ای که در آن به ها با بوی خوش دارچین و هل در حال پخته شدن بودند درآورد و نگاهی به میشایش کرد که با بادکنک قرمز رنگ با جملهی خاص رویش....روبه رویش ایستاده بود
    _ک..کیا گقت مال تو باشه...
    سر چرخاند به سمت کیا که تکیه داده بود به چارچوب در آشپزخانه و دست به سیـ ـنه نگاهشان میکرد ...نگاهش را گرفت نمیخواست قیافه بگیرد ...اما عصبی شده بود هر باری که فکر کرده بود قدمی به هم نزدیک شده اند کیا دقیقا با قدم کوتاه یا بلند دیگری فاصله شان را بیشتر میکرد...
    _بوی خوبی داره...
    قابلمه را از روی گاز برداشت و گذاشت کمی آن طرف تر تا خنک شود...با انگشت اشاره اش پیشانی اش را خاراند : مال عسل فردا میخواد بیاد بهم سر بزنه میخوام بدم بهش...
    تک ابروی کیا بالا رفت و چیزی نگفت...
    بابت هر چیزی که بود این تعجبش احساس میکرد خیلی هم برایش مهم نیست...
    دلخور بود به خودش این حق را میداد اگر قرار بود مانند خانواده زندگی کنند باید کیا هم محبت کردن یاد میگرفت....

    میشا انقدر با بادکنکهایش مشغول شده بود تا خـ ـوابیده بود ...بـ ـوسه ای به پیشانی زیبایش زد و برای خودش چای یاسمن ریخت ...با ورودش کیا را گوشه پذیرایی دید فکر میکرد خواب باشد اما کیا نشسته بود روی مبل و انگار که به جایی خیره بود...
    روی رو به رویش با فاصله نشست و از سبد کنار دستش میل بافتنی اش را در آورد و شروع کرد به بافتن دو تا زیر و یک رو
    سنگینی نگاهش را احساس میکرد و نا خودآگاه لبخندی ته دلش زد...و حرف پریسا در ذهنش میپیچید که کیا محبت بلد نبود...
    درست..اما بد اخلاقی را خوب بلد بود...سردی و بی اهمیتی را...
    بادکنک قرمز میشا پایین پایش بود...کمی با پایش جا به جایش کرد
    _جوراب میبافی؟
    بدون بلند کردن سرش کاموای سبز رنگ بیشتر دور انگشتش پیچاند : مال بچه عسل..
    _چه قدر نوه امیر مهم شده...
    لحنش کنایه داشت انگار..ترنج کمی اخم هایش را در هم کرد : برای من همه بچه ها دنیا مهم هستن..چرا نمیری بخوابی؟
    _تو چرا من رو نگاه نمیکنی؟
    ..این بار زیر را محکم تر بافت ..این مرد ذره ای هم متوجه نشده بود که کارهایش میتوانست حال ترنج را بد تر کند؟
    باز هم باد کنک زیر پایش را این بار محکم تر زد ..حوصله اش را نداشت کاموا را سر جایش گذاشت و بلند شد..کیا هم انگار بلند شد...رو به رویش ایستاد سرش را بلند کرد این بار نگاهش پر از سئوال بود: چته؟
    _خوابم میاد...
    _بادکنکت رو دوست نداشتی؟
    لحنش شیطنت داشت: هیچ وقت چیزی رو که خودت هم بهش ایمان نداری دست کسی نده...حالا هم برو کنار میخوام برم بخوابم...
    _ترنج من سرم شلوغ این مدت..
    _میدونم منم که نخواستم کاری برام بکنی...
    _تو جمله روی اون بادکنک رو اشاره کردی...
    کلافه موهایش را به پشت سرش انداخت
    _ترنج..خدای من ذهن شما زنها کجا کار میکنه...
    _هیچ جا کیا...ذهن ما قلب ما هیچ جا کار نمیکنه...نه به جمله ای فکر میکنیم نه به حرفی نه به حرکتی ...من از تو توقعی هم ندارم...
    این بار کیا هم به نظر کمی عصبانی می آمد : اون وقت میتونی بگی چرا ؟
    _تو که به عشق اعتقادی نداری..و من به منطق دو دو تا چهارتا...این جاست که نه من میفهمم تو چی میگی نه تو...من هم خیلی وقته به معجزه اعتقادی ندارم...
    دستهای کیا دو طرف بدنش افتاده بودند...و نگاهش پر از سئوال شده بود..قدمی ازش فاصله گرفت و به سمت اتاقش رفت...
    واقعا هم صبرش کم شده بود...تحمل هم ...نیاز داشت به آغـ ـوش کیا...به محبتش ...به عشقش..داشت یک جورهایی محبتی را طلب میکرد که به آن محتاج بود...

    _ب..بیدار شو...ماما...بین چشمهایش را باز کرد..آفتاب کم رنگی تا اواسط اتاقش آمده بود..از دیدن میشا که دست و صورت شسته با لباس مرتب روی تخـ ـت بود چشمهایش چهار تا شد از حالت دراز کش خارج شد و به ساعت نگاه کرد : ساعت هشت بود..
    _تو کی بیدار شد عروسک؟؟
    _ک..کیا صورتم رو شست..ب..بیا دیگه..من ش..شیر میخوام...
    میشا را بغـ ـل کرد و روی شکم خودش نشاند...پس کیا خانه بود..میشا را حاضر کرده بود..کمی از خودش خجالت کشید..توقعش بالا رفته بود..میشا برای کیا عزیز بود..به او میرسید حواسش به او بود...نباید از او توقعی میداشت..خیلی وقت بود ترنج وجود نداشت ..همه چیز میشا بود..مگر این نبود که به خاطر دخترکش همه زندگی اش را زیر و رو کرده بود با نگه داشتنش...پس همین که کیا برای میشا پدری میکرد..کافی بود...
    دکمه آخر پیراهن سفید رنگش را بست...نیازی به جوراب شلواری نداشت کمی زیر زانویش بود...کمی عطر زد.. روغن یاس موهایش را بیشتر کرد..
    میشا را بغـ ـل کرد
    میشا گفت :ب..بو خوب می دی..
    بـ ـوسه محکمی به گونه دخترکش زد
    بوی چای می آمد اما کیا را نمی دید...میشا را روی زمین گذاشت تا با شلبی اش مشغول باشد و به سمت گاز رفت..صبحانه حاضر بود..
    کمی از مربای به دیروز در ظرف گذاشت کیا مرباهاش را دوست داشت
    کمی از خودش خجالت کشیده بود..
    به سمت پنجره آشپزخانه رفت..پس کیا کجا بود رفته بود بدون صبحانه؟
    به باغچه کوچک پایین پنجره نگاهی انداخت...دستهایش را به شیشه چسباند چیزی که میدید را باور نداشت..زبانش گرفت...
    به سمت حیاط رفت میشا به بالکن که رسید صدایی سر جایش متوقفش کرد
    _صد بار گفتم اون جوری نیا بیرون سرما میخوری ترنج..
    کیا بود..ایستاده بود کنار باغچه ..زبانش گرفته بود و با تعجب نگاهش میکرد..کیا با قدمهای بلندی خودش را به ترنج رساند..کنارش ایستاد...نگاهش کرد رو به رویش بود...عطر گرم مردانه ملایمش زیر بینی اش پیچید..سرش را بلند کرد نفسش هاشان فاصله ای نداشت...
    _کیا..اینا...
    کیا نگاهش میکرد و جوابی نمیداد..
    ترنج دستش را بلند کرد و گونه اش را آرام نـ ـوازش کرد..جای جای این صورت را میشناخت..اخم هایش غم هایش و شادی های پنهانش اما گویا این مرد را هیچ وقت نمیتوانست بشناسد...
    _خیلی خیلی قشنگن کیا...
    ..شگفت زده شده بود از دیدن گل یخ زیبایی که در باغچه زیر پنجره آشپزخانه کاشته شده بودند درست رو به روی درخت انجیر پیر خانه...
    کیا آرام دستش را روی دست ترنج گذاشت ...روی گونه خودش فقط نگاهش میکرد..بعد از چند ثانیه سکوت گفت :
    _تو اگر به معجزه ای اعتقاد داشته باشی حتما اتفاق می افته...
    بی حرف خودش را در آغـ ـوش کیا انداخت...دستهای مردش که پشت کمـ ـرش حـ ـلقه شد تمام خستگی ها ذهنی اش پر کشیدند..محبت کیا مثل چشمه آرام میجوشید ...
    _تابستون هم کاری میکنیم که حیاط بوی عطر موهات را داشته باشه...
    سرش را از سیـ ـنه کیا جدا کرد و نگاهش کرد..روی پاهاش آرام بلند شد و بـ ـوسه ای کوتاه به گونه اش زد...
    کیا با هر دو دستش موهایش را از صورتش کنار زد : هنوز هم بادکنکت رو نمیخوای...؟
    لبخندی زد : چیزی رو که به من میدی حق نداری پسش بگیری...
    کیا لبخندی زد و خم شد و پیشانی اش را محکم بـ ـوسید : یخ کردی دختر خوب...
    _می ارزید اما..
    کیا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدایی از پشت سرشان آمد
    _ک..کیا بیا بغـ ـلم..
    خنده اش گرفت وقتی اخمهای درهم میشا را دید..دخترکش شدیدنسبت به کیا حسود شده بود..
    کیا خم شد و عروسک کنار پایش را بغـ ـل کرد ...
    ترنج اخم شوخی کرد : میگن دختر هووی مادرها باور نداشتم...
    کیا میشا را به دست راستش داد با دست چپش ترنج را به آغـ ـوشش هدایت کرد...
    ..سرش را روی قلب کیا گذاشت با خودش گفت هیچ زمانی به اندازه این لحظه به معجزه اعتقادی نداشت..حتی اگر این معجزه ضربان آرام قلبی باشد یا بوته کوچکی گل یخ کاشته شده زیر پنجره آشپزخانه ؛زندگی و معجزه هایش به همین سادگی بودند....
    عسل به زحمت پشت فرمان جا میشد:فکر کنم مسعود حق داشت که فکر می کرد دیگه نباید رانندگی کنم...
    سر تکان داد:هنوز هم مثل اون وقتها حرف گوش نمیدی نه..؟!
    ـ ا..ترنج..من کی حرف گوش ندادم...؟
    شیشه های مربا را بار دیگر جابجا کرد تا نریزد:در شیشه ها محکمن اما بازم حواست باشه...
    ـ مرسی ترنج..خیلی زحمت کشیدی...
    ـ چه زحمتی عزیزم..نوش جونت..جوراباش هم تموم شد بهت می رسونم..
    ـ یه بحظه میای اینجا یا من بیام بیرون..؟
    خم شد سمتش و لبخندی به شکم برآمده اش زد:چی شده...؟!
    عسل دست دور شانه اش انداخت: من هیچ وقت برات کاری نکردم...
    نمی خواست کسی جبرانی کند..همین که باورش می کردند کافی بود...همین که...
    ـ ترنج...
    ـ تو کاری نکردی که دنبال جبرانی عسل...مطمئن باش..
    مردمک چشمان عسلی اش نم برداشته بود..لبخند زد و گونه اش را بـ ـوسید:هنوز هم لوسی عسل..برو دیگه دیرت میشه...
    ـ باشه..میرم..میشا رو که ندیدم...ببـ ـوسش از طرف من...
    ـ حتما...
    ـ کیا رو هم ببـ ـوس...
    شال بافت را دور شانه اش محکم کرد:باشه...اما از طرف تو..؟
    صدای خنده ی عسل بلند شد:نه قربونت..من و با مسعود ننداز..از طرف خودت ببـ ـوسش..
    ماشین عسل که از کوچه بیرون رفت هنوز ایستاده بود بیرون خانه...هنوز به مسیر رفتنش نگاه می کرد و امروز خانه اش جائی نزدیک کیا بود...
    داخل حیاط شد و کمی جلوتر کنار بوته ی گل یخ ایستاد..دستش به نـ ـوازش روی شاخه هایش نشست...هیچ هدیه ای به باارزشی این بوته نبود...
    کیا گفته بود اگر معجزه را باور کنی اتفاق می افتد...دستانش را دور سیـ ـنه پیچاند و از دو پله ی کوتاه حیاط گذشت و بالا رفت...
    میشا هنوز خواب بود...بانداژ چشمش را برداشته بودند...
    روی کاناپه نشست و با دیدن گوشی موبایل عسل پووفی کرد:دختره ی حواس پرت...
    گوشی را برداشت و دستی روی صفحه اش کشید...از دین تصویر لبخندی زد...تصویر نوزادی در خواب...
    شماره ی مسعود را نداشت اما می توانست به فرداد زنگ بزند...
    گوشی موبایلش را برداشت و شماره گرفت...از آخرین دفعه ای که در تبریز حرف زده بودند دیگر تماسی نداشت...
    روی سومین بوق گوشی را برداشت:الو...
    گرفتگی صدایش را حس کرد:سلام فرداد...
    ـ سلام...
    گوشه ی ناخنش را زیر دندان فشرد:ام..خوبی..؟!
    ـ طوری شده ترنج..حالت خوبه..؟
    سر تکان داد..انگار که می دیدش:خوبم..عسل اینجا بود.موبایلش و جا گذاشت..میتونی بهش خبر بدی...ممکنه لازمش بشه...
    ـ...
    ـ فرداد...
    ـ با عسل حرف میزنی..مسعود و راه میدی خونه ات...با کیا موندی..این وسط فقط من اضافه بودم مثل اینکه...
    ـ تو اضافه نبودی..هیچ وقت...چرا این حرف و میزنی..!!
    ـ کی با میل خودت زنگ زدی بهم...فقط وقتی که کار داشتی...
    بغض کرد:اینطور نیست فرداد...به خدا قصدم اذیت کردن و نادیده گرفتنت نیست...
    ـ میشا نصف عمرش و تو بغـ ـل من بود..روی پاهای من می نشست..کاری کردی که حتی نتونم بیام اون بچه رو ببینم...
    این صدای پر بغض مردانه...این لرزش تار و پود حنجره اش...
    ـ ولش کن..هر بار به خودم میگم که فراموشش کنم و انگار یادم میره...میام دنبال گوشی..
    گوشه ی انگشتش می سوخت...مث دلش...
    میشا صدایش میزد:ماما....ماما...
    بیدار شده بود و ندیده بودش..دوید سمت اتاق خواب...




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    میشا کنارش پیچ و تاب می خورد:کی داره میاد ماما...؟!
    دستش را داخل جیب ژاکتش فرو برد:فرداد میاد ماما...گوشی خاله عسل مونده پیشم بدم بهش...
    توجهی به نام عسل نکرد اما برای فرداد بالا و پائین پرید:ه..هورا..هوراا...
    حواسش رفت روی جست و خیزهای میشا و ورود ماشین فرداد...از همان پشت شیشه هم می توانست لبخندش را بابت دیدن میشا تماشا کند...
    میشا دستش را می کشید:ب..بیا..بیا...
    فرداد زودتر خودش را رساند..با دیدن میشا و زخم پشت پلکش خم شد:چی شدی تو...؟!
    میشا را بغـ ـل کرد:ترنج این بچه چش شده...؟!
    دستی به لبه ی شالش کشید:خورده زمین...
    ـ کجا...؟!
    نگاهی به میشا می کند که سفت فرداد را بغـ ـل کرده:تبریز..تو یه پارک سرپوشیده...
    ـ تبریز...؟!!خوبه...خوبه...
    اخم می کند: بچه ها تا بزرگ بشن هزار دفعه میخورن زمین...
    نگاه فرداد میخ صورتش شده:راست میگی..کاش قبل تر ها هم همینطور خونسرد بودی...
    نگفته هم معنای حرف هایش را می فهمد..اشاره اش را هم...
    ـ هوووم..عشق من چطوره..دلم برات تنگ شده بود وروجک...چرا مواظب خودت نبودی میشا..!؟
    نم چشمانش را میگیرد..برای حـ ـلقه ی دستان فرداد دور میشا..برای بـ ـوسه هائی که میشا خرج فرداد می کند...
    دستانش را داخل جیب محکم می کند.. فرداد نمی خواهد ادامه دهد...
    دوباره مشغول میشا میشود و جیغ و خنده هایش...گوشی موبایل را سمتش گرفت:بهش برسون..شاید لازمش داشته باشه..
    میشا انگار حس می کند که فرداد قرار نیست بماند..حـ ـلقه ی دستانش تنگ تر می شود:ن..نرو..باشه...!؟
    ـ من که نمی تونم بمونم خوشگلم...بریم تو ماشین که لپای خوشمزه ات یخ کرده...
    همراهشانقدم میگیرد: دیرت نشه..؟
    فرداد هنوز سر سنگین است و این را با نگاه نکردن و بی توجهی نشانش میدهد:نگران نباش...من برای کسی که دوسش دارم
    همیشه وقت دارم...البته منظورم میشاست...خیالت راحت باشه..
    عصبی گوشه ی لبش رازیر دندان می فشارد:باهام اینطوری حرف نزن...
    پوزخندش را نمی بیند..حس می کند...کنارش روی صندلی می نشیند...میشا از میانشان به پشت خم شده:ا..ا..این مال منه...!؟
    ندیده هم می داند که فرداد برایش کادوئی گرفته...محال بود فرداد دست خالی به دیدنش بیاید..نصف بیشتر عروسک هایش هدیه
    ی فرداد بود..اما چه سری بود که میشا شلبی را بیشتر از همه دوست داشت را نمی دانست...
    ـ ب..ب..ببین ماما..ببین..
    نگاهش روی عروسک مو بلوند می ماند:خیلی خوشگله ماما...
    ـ دوسش داری.!؟
    ـ آ..آ..آ...آره...
    اخم فرداد را میبیند و زمزمه ی پر حرصش را هم می شنود:چرا این بچه داره روز به روز بدتر میشه....لکنتش کم شده بود...
    پر حرص نگاهش می کند:شکنجه اش نمی کنیم اینجا...هیجانزده است..برا همین بیشتر گیر میکنه روی کلمات...
    نگاهش روی دست فرداد می ماند که آنطور عصبی ته ریشش را لمس می کند...
    ـ نباید اصلا دخالت میکردم..من لعنتی یادم میره جایگاهم تو زندگی تو و میشا کجاست...
    ـ فرداد..!!!
    دلش میگیرد...فرداد همیشه مهربان حالا زخم میزند و میگذرد...فردادی که درکش میکرد حالا نگاهش هم نمی کند..
    ـ من فقط یه چیز و می خوام بدونی...زیاد روی این مرد حساب باز کردی...
    ـ در مورد کیا نباید اینطوری حرف بزنی...
    ـ میزنم..من یه نفر حق دارم هر جور که می خوام راجع به اون حرف بزنم...
    بغض کرده لب زد:داری منت همه ی اون سالها رو سرم میذاری...
    میشا نگاهشان می کرد:چ..چ..چرا دعبا میکنین...؟ ما...ما..ماما....
    اشکش را با پشت دست پاک می کند:دعوا نمی کنیم مامانم...ببین...دارم میخندم...؟!
    اشاره ای به فرداد می کند تا چیزی بگوید:دعوا چیه خوشگل خانوم...برو روی صندلی پشت بشین و با عروسکت بازی کن تا با مامان حرف بزنم..
    ـ ن...نه...نه...
    دستش را دور میشا میپیچد:هیش..چیزی نیست مامان جان...
    نگاهش را از چهره ی درهم و غمگین فرداد میگیرد:ما دیگه میریم...
    ـ باید حرف بزنیم...
    ـ باشه...باشه...
    ـ همین الان...
    ـ فرداد..این بچه می ترسه..تو هم می خوای عصبی بشی..داد بزنی...
    ـ د آخه تا حالا چند دفعه سرت داد زدم...چند دفعه..؟!
    بغض کرده سر تکان داد:هیچ وقت....
    ـ خوب پس چی میگی...من نگرانتم...من احمق..من خر..هنوز نگرانت میشم..این خونه ی همون مردیه که نگات هم نکرد بعد اون اتفاق...این مردیه که هنوز...
    توقف ماشینی کنارشان باعث شد دیگر حرف های فرداد را نشنود...کیا بود...پیاده شده بود و دست به کمـ ـر نگاهشان می کرد...
    فرداد هم رد نگاهش را گرفت که پوزخند زد: جناب مهندس...
    ترسید..این فرداد عصبی..کیای وسواس به فرداد...دستش را روی بازوی فرداد گذاشت:فرداد...برو...
    ـ چرا..؟!اتفاقا اومدم یه چیزی و از این مهندس فرجامی بپرسم...
    ـ میشا را محکم به سیـ ـنه فشرد و پیاده شد.قدمی سمت کیا برداشت...نگاه پر اخمش را که دید نفسی گرفت:داشتیم حرف میزدیم...
    ـ جناب مهندس فرجامی..
    دستانش می لرزید..اینبار روی بازوی کیا نشست:ب..بیا بریم تو..کیا..
    سر کیا چسبید به گوشش :برای چی سوار ماشینش شدی..؟
    ـ بیا بریم تو برات توضیح میدم...
    ـ ترنج..
    فرداد مقابلشان ایستاده بود:چرا ترسیدی..؟!
    ـ قبلا بهت هشدار دادم که پات و نزدیک زن و بچه ی من نذاری...نگفتم..؟!
    ـ زن و بچه ات...!؟ زیادی باورت شده...
    میشا را فرستاد داخل حیاط:همین جا بمون مامان...
    ـ ن..ن..نه...
    میا جیغ های میشا متوجه فرداد بود..می ترسید با کیا گلاویز شوند..نگاهش روی کیا ماند و دست به کمـ ـر شدنش..از فرداد بلندتر بود...
    ـ چرا باورم نشه...؟!
    ـ خوب از زرنگی تو نیست..از حماقت ترنج که هر چی که میگی و باور می کنه..
    ته صدایش می لرزید:بس کنید..کیا...
    بی آنکه نگاهش کند غرید:برگرد تو خونه...همین الان...
    نمی رفت..محال بود تنهایشان بگذارد...میشا به پایش چسبیده بود و صدای گریه اش هم بلند بود...اصلا بهتر..شاید با گریه های میشا کوتاه می آمدند...
    ـ ببین دارم بهت چی میگم پسر جون...دوست ندارم با بهونه..بی بهونه دم خونه ی من..زندگی من..حتی زن من بیای..متوجه
    شدی..؟!
    ـ نه...!!
    پنجه ی کیا که دور یقه ی فرداد حـ ـلقه شد دوید سمتشان:بس کنید...تو رو خدا...امیر کیا..این چه کاریه..ولش کن...
    ـ دخالت نکن...!!
    دستش را روی بازوی کیا گذاشت:کیا..عزیزم..بیا بریم تو با هم حرف بزنیم...من می ترسم..کیا...
    نگاهش هم نکرد..محکم تر یقه ی کت فرداد را فشرد..سر انگشتانش سفید شده بود:گورت و گم کن...تا خودم این کارو نکردم..
    فرداد هنوز پوزخند به لب نگاهش می کرد: با از ما بهترونی میپری مهندس...همین یه ساعت قبل با امیر دیدمت...خوش و خندان..
    نگاهش از صورت فرداد سمت کیا برگشت...استخوان فک و چانه اش روی هم محکم شده بود...
    فرداد مچ هر دو دستش را گرفت وتکانش داد:چه سر و سری با پدر من داری...؟! مگه نمی گفتی کار اون بوده...پس برای چی میری دیدنش...این وسط چه قراری با هم دارید که نمی دونیم..
    دلش دل میزد تا کیا بگوید که دروغ است...تا ادعای فرداد را رد کند..اصلا مگر میشد که کیا..که امیر کیا فرجامی به دیدن امیر برود..همین دیشب برای بافتن جوراب متلک بارش کرده بود...
    هق هق میشا بلند شد:ک..ک..ک..کیا...
    ـ پات و تو زندگی من نذار...من دیوونه بشم به خودم هم رحم نمی کنم...شنیدی...!؟!!
    شنیدی اش را داد هم نزده بود..اما سردی اش آنقدری بود که بلرزاندش...نگاهش روی فردادی ماند که به عقب هل داده شده بود..به امیر کیائی که محکم مچ دستش را گرفته بود و کشانده بودش سمت حیاط..به میشا که روی زانو نشسته بود و هق میزد...
    نفسی گرفت..اما انگار هنوز چیزی روی سیـ ـنه اش سنگینی می کرد...کیا به دیدن امیر رفته بود..؟!
    کیا میشا را بغـ ـل کرده بود..مچ دستش هنوز میان پنجه اش بود...سردی انگشتانش را حس می کرد..
    ـ کیا...ف..فرداد چی میگه..!؟
    ـ ساکت ترنج...الان نمی خوام حرف بزنم...
    نمی خواست..؟! دستش را روی پیشانی اش گذاشت:من..من می خوام حرف بزنم...
    صدای کیا بلند شد: برای چی از این لندهور خواستی که بیاد اینجا...با توام...؟!!
    دستش را گذاشت جلوی دهانش:عسل ..گوشی موبایلش و جا گذاشته بود...
    ـ به درک...به جهنم...!!!
    میشا نگاهشان می کرد...داشتند جلوی بچه سر هم داد میزدند...؟!
    نفسی گرفت:باید بهم توضیح بدی کیا...تو میری دیدن امیر...؟!!!میبینیش...؟؟!!
    دید که کیا چنگ به موهایش انداخت:اینطوری نیست..
    ـ تو با اون کثافت چه حرفی داری..چه کاری که میری دیدنش...
    ـ...
    ـ شنیدی امیر کیا...؟!
    باید بهم جواب بدی...برای چی خوش و خرم..رفتی دیدن امیر..یه ساعت قبل..یه ساعت قبل چیکارش داشتی...؟!
    شقیقه هایش محکم می کوبید:از کی تا حالا..تو تمام این سال ها..آره..؟!!
    دست کیا بند بازویش شد...سرش را جلو کشیده بود و نگاهش می کرد:بهت گفتم تمومش کن..گفتم نمی خوام پای کسی به این خونه باز بشه...به حرفام گوش نمیدی ترنج...
    ناباور نگاهش می کرد..می گفت که امیر را میبیند...دیگر چه چیزی مانده بود که کیا نمی گفت...
    میشا به هق هق افتاد:م..م..م..ما..م..ما..
    چانه لرزاند و دست کیا را پس زد...سمت میشا رفت و محکم بغـ ـلش کرد و از پله ها بالا رفت...
    میشا میان خواب دل میزد...دستان لرزانش را محکم گره کرد..لعنتی ها خیس عرق شده بودند... از اتاق بیرون رفت..
    کیا نشسته بود روی کاناپه و سرش را تکیه داده بود به پشتی مبل...لباس خانه نپوشیده بود..از همان یکی دو ساعت قبل که با میشا بالا رفته بودند آنجا نشسته بود...!؟
    باید حرف میزدند...باید می گفت که برای چه دیدن امیر رفته...
    مقابلش ایستاد..طوری که کیا مجبور شود سر بلند کند و ببیندش..
    ـ میشا خوابید..؟!
    به چشمان خسته اش زل زد:
    نگران میشائی...؟! وقتی تو کوچه داشتی دعوا میکردی چرا نگران نشدی...بهت گفتم بیای تو خونه...گفتم بیا حرف بزنیم..
    چه کار اشتباهی کرده بودم که این رفتار و داری...؟!
    انگار بی حوصله بود که چنگی به موهایش زد: ترنج داری خسته ام میکنی با این رفتارات..
    لبخندش تلخ بود:دارم خسته ات می کنم...!؟ چرا...؟!!
    کمی به جلو خم شد و از پائین نگاهش کرد:متوجه نشدی که اون پسره می خواد با این کاراش میونه ی ما رو به هم بزنه...
    ـ میونه ی ما به هم بخوره چی به اون میرسه...؟!
    ـ اون دوست...
    ـ دوستم داره...میخوای این و بگی...؟! آره..اما این سه سال چی مانع میشد که من قبولش نکنم...؟! کی می تونست مانع بشه...؟
    من اگه می خواستم کنارش می موندم..می فهمی..؟! نیازی نبود برگردم اینجا..کنار تو...
    مردمک هایش نم برداشته بود و این را نمی خواست...سرش را سمت سقف گرفت و تند و تند پلک زد...
    ـ کیا...با امیر چیکار داری که میبینیش...؟!
    ـ ....
    ـ فرداد دروغ گفته..؟! باشه زنگ میزنم به خود امیر..زنگ میزنم به اون لعنتی...شنیدی..!؟
    نمی خواست داد بزند اما دست خودش نبود...کسی تمام رگ و پی تنش را به دار آویخته بود...کسی میان سرش می کوبید..همه ی درها را...درها را..
    دستی به پیشانی اش کشید:این همه مدت می دیدیش... همین..همین دیشب بهم گفتی چرا نوه ی امیر عزیز شده..چرا..؟!
    نگاهش را داده بود به کیا..زل زده بود به صورتش..به چشم هائی که نگاهش نمی کرد...مثل او زل نزده بود...سر خم کرده بود جلوی پایش و از دیدنش فرار می کرد...
    ـ موضوع کاریه ترنج...
    پوزخندش صدا داشت:من احمق نیستم...
    ـ ترنج..!!؟
    ـ کار..؟! من و نخندون کیا...تو می دونستی امیر باهام چیکار کرده..دروغ هاش و شنیده بودی..باعث شد من آواره بشم..اون تو گوش پدربزرگم خوند...چطور تونستی..چطور...؟!
    کیا سیـ ـنه به سیـ ـنه اش ایستاد و بازویش را گرفت: دارم بهت میگم موضوع کاریه...چرا درک نمی کنی...!؟
    ـ درک نمی کنم چون مسخره است...خنده داره...با کسی که تمام این دروغ ها رو سر هم کرد میشینی و میخندی...بعد موضوع
    میشه کاری...؟!
    فشار انگشتان کیا بیشتر شده بود:چرا هر چیزی که فرداد گفته رو باور می کنی..؟ کدوم بگو و بخند..!؟ من شبیه آدمی ام که
    کسی بخواد ازم آتو بگیره...؟! من آدمی ام که بذارم یکی بهم بخنده...؟!
    صدایش بالا رفته بود...می توانست رگ برجسته ی روی گیج گاهش را ببیند: من اینهمه سال با بدبختی خودم و بالا نکشیدم که
    اون یه الف بچه بخواد با دو تا حرف زندگی من و بریزه به هم...شنیدی ترنج..؟!
    ـ می خوای بگی دروغ گفته و تونبودی...همین چند ساعت قبل...؟!
    کیا زل زده بود به صورتش..اضطراب داشت...:من آدمی نیستم که یکی بتونه ازم سواستفاده کنه...
    نگاهش روی سرخی چشمان کیا مانده بود...لرزش انگشتان مردانه اش را حس می کرد...
    ـ من خودم از همه استفاده می کنم...تو هنوز خوب من و نشناختی ترنج...لازم باشه از روی آدم ها رد میشم..خیلی راحت..از
    روی امیر هم همینطور...اما به وقتش...
    ترس واژه ی غریب نبود..بارها تجربه اش کرده بود..بارها...اما امروز ..اینجا....این مرد را می شناخت..؟!
    چانه لرزاند: از روی آدم ها رد میشی...؟! به چه قیمتی...؟! داری با زندگیت چیکار میکنی کیا...
    ـ کاری که خیلی وقته شروعش کردم...
    این کیای عصبی را ندیده بود..اینطور نفس نفس زدنش را هم...انگشتان لرزان و یخ کرده اش...خودش حمله ی عصبی داشت..می فهمید..اما این کیا می ترساندش... دلش دل میزد...
    آب دهانش را فرو داد:م..می خوام برم پیش میشا..
    خودش را عقب کشید..خیسی دستان عرق کرده اش را در هم پیچید و روی پله ها دوید بالا...فقط چند پله را طی کرده بود که سنگینی قدم های کیا را شنید...نمی خواست برگردد و نگاهش کند..شتابی به پاهایش داد..اما قبل رسیدن به اتاق،کیا رسید...
    دستان کیا که دور سیـ ـنه اش حـ ـلقه شد نالید:و..ولم کن...
    ـ داری فرار میکنی...؟ از من..آره ترنج...؟!
    تقلا کرد...سر کیا چسبیده بود به بن موهایش:برای حرف های بی سر و ته اون پسره..؟!
    اگر کمی آرام می گرفت..شاید بهتر بود..اما اینطور رفتاری از کیا را نمی شناخت..ندیده بود...
    نالید:من و با حرفات ترسوندی لعنتی...
    ـ نمی خواستم بترسی...
    سعی کرد پنجه ی کیا را باز کند...اما نمی شد..دستان یخ کرده اش حسابی محکم بود...سرش را تکیه داد به کیائی که زیر
    گوشش نفس می کشید...
    زمزمه اش را حس میکرد..میان تار موهایش:فقط تو میتونی آرومم کنی ترنج...فقط تو...
    باید مرهمی میشد روی زخم هائی که نمی دید..؟! امروز کیائی را حس کرد که زخم هایش عمق داشت و عفونت..ندیده بود..حسش کرده بود...ذهنش رفت تا دوازده سالگی کیا...
    لب زد:ک..کی..کی اون کارو باهات کرد...؟!
    رعشه ی کیا به گریه انداختش:کیا...
    ×××
    به پاس اولین بـ ـوسه ای که پدرم به گونه ام زد و من نفهمیدم!
    به یاد سوزنده ترین بـ ـوسه ی آخر که من به رسم وداع به صورتش زدم و او ندانست...شاخه گلی به زیبائی حمد نثار روح همه ی پدرهائی که نیستن اما یادشون هست..همین جا..
    میشا با لگوهایش بازی می کرد...از درگاهی آشپزخانه می توانست ببیندش...تمام این یکی دو ساعت خودش را مشغول کرده بود...گاهی دستمالی روی لبه ی پنجره می کشید و گاهی بی هیچ فکری مات میشد به دیوار...
    کیا رفته بود به اتاقش..همان وقتی که محکم میان آغـ ـوشش فشرده بودش..پرسیده بود که چه کسی این کار را کرده..اما جوابش رفتن کیا و بستن در اتاقش بود...
    روی مبلی نزدیک میشا نشست..دخترکش لگوها را روی هم میچید..با انگشت های کوتاه و تپلش خانه می ساخت...
    زمزمه کرد خانه...!!
    دستانش را میان هم گره کرد و تاب خورد...امیر..کیا..فرداد...ربطش ان را نمی فهمید..
    موضوع کاری را باید باور می کرد..؟!
    پریشانی کیا را...نفس های پر دردش...رگ برجسته اش...
    لگوها روی هم ریخت..میشا نق زد:ب..بی..بی تربیهت...م..ماما..
    سر تکان داد...از همان یکی دو ساعت قبل واژه ها را گم کرده بود...صدا را هم...
    دخترک با چشم های درشت نگاهش میکرد:ب..بیا با ..با هم بسازیم...
    دو زانو کنارش نشست و سبزها و قرمزها را روی هم چید..میشا می خندید...مـ ـستعطیل ها را می گذاشت روی استوانه ها و کاش می دانست که خانه ها با بهترین مصالح هم محکم نمی شوند..وای به حال روزی که آجرهایش شبیه نباشد..
    صدای باز و بسته شدن در اتاق کیا را شنید..قدم های سنگینش را روی پله ها..سر برنگرداند..میشا لگوها را به دستش داد:ک..ک..کیا اومد...
    ایستاد و با پاهای برهـ ـنه سمتش دوید...ندیده هم حس می کرد که کیا کنارش خم شده و میشا به آغـ ـوشش رفته است..
    دخترکش سر به سیـ ـنه ی کیا چسبانده بود:م..من و م..م..ماما داریم خونه میسازیم...ب..ببین...
    ستون خانه اش لرزید و ریخت..لگوها پخش زمین شده بودند وقتی کیا کنارش ایستاد...
    میشا نق زد:ب..ب..ب..باز ریخت...
    سر بلند کرد و نگاهشان کرد....سر کیا میان موهای میشا فرو رفته بود..چشم های بسته اش..آنطور مالکانه بغـ ـل کردنش...
    دخترش را دوست داشت..؟!
    همین چند ساعت قبل داد زده بود...میشا گریه می کرد...
    لب زیر دندان فشرد تا بغض نکند...دست میشا روی ته ریش کیا نشسته بود:ب..ب..ببین..کیا..؟!
    ـ جانم..
    جانش را خرج میکرد...آنطور آرام و صبور...خم شدند کنار لگوها...ایستاد..فاصله گرفت..چند قدم آن طرف تر...میل عجیبی داشت تا قدم بزند...از کنار ورودی ژاکتش را برداشت و پوشید..
    سنگینی نگاه کیا را حس میکرد اما برنگشت...
    سرمای آخرین روزهای پایئز لرزاندش...دستانش را دور سیـ ـنه محکم کرد...مسیر قدم هایش بوته ی گل یخ بود..کیا کنارش ایستاده بود و گفته بود که بوته را از کجا خریده..گفته بود که فروشنده اطمینان داده بود که وقت برف گل می کند...
    امید داشت به گل کردن در برف...کسی می توانست این امید را بگیرد..؟!
    امیر...پدربزرگش..فرداد...
    دستش را کشید روی شاخه های بی برگی و نـ ـوازشش کرد...کیا را شاید خوب نشناخته بود..شاید...شاید دوباره و اینبار کورکورانه تر از اول عاشق شده بود...دستانش با ملاطفت شاخه ها را نـ ـوازش کرد..خم شد پای بوته و مشتی خاک را میان پنجه اش گرفت...در زندگی اش چیز زیادی نخواسته بود...کمی عشق..کمی عشق و کیا...
    حالا نمی دانست از هر کدام چقدر سهم دارد..بیشتر عشق دارد یا کیا را...
    نمی دانست کدام وزنه سنگین تر است...سایه ای روی سرش سنگینی می کرد..ایستاد و نگاهش به پنجره ی آشپزخانه افتاد..کیا ایستاده بود و نگاهش می کرد...
    پنجه ی انگشتانشان در هم شده بود...انگشت های باریک و کوچکش میان دستان مردانه ای که نـ ـوازشش کرده بود...
    پیشانی اش را سائید به بازوی کیا...دلش می خواست حرف بزند...از هر چیزی که آرامش کند...اما سکوت کیا...صدای نفس های آرام و شمرده اش نمی گذاشت...پنجه اش را میان انگشتانش محکم کرد و سرش را بالا گرفت تا نگاهش کند...
    پلک های بسته ی کیا مطمئنش کرد که به خواب رفته است...کاش جرات می کرد تا پلک هایش را روی هم بگذارد و بخوابد..اما نمی شد...باید سری به میشا میزد..
    لب زیر دندان فشرد ونگاهی به زیر تخـ ـت انداخت...زنبق های بنفش آرام گرفته بودند...کمی خم شد تا برش دارد..باید لباسش را می پوشید و می رفت...اصلاخیلی بهتر بود که کیا خـ ـوابیده بود..اینطور راحت تر می توانست به اتاقش برگردد..
    دست کیا دور شکمش حـ ـلقه شد...صدایش خواب آلود و گرفته بود:کجا..
    دستانش عرق کرده بود...خودش را جمع کرد:بیداری...؟!
    نفس هایش می نشست پشت گردنش:اوهوم..
    ـ می...میترسم میشا بیدار شه...
    بـ ـوسه ی کوتاهش را روی شانه اش حس کرد..انگار سرش را چسبانده بود همانجا و لب میزد:من میرم بهش سر میزنم...
    سر تکان داد..نیم خیز شدن کیا را که دید چشم هایش را بست و سرش را میان بالش فرو برد..
    ـ ترنج..؟!
    هومی کرد و منتظر ماند..نمی خواست چشم در چشم نگاهش کند: ببینمت..؟!
    صدای آرام و نـ ـوازش گرش را دوست داشت...نفسی از عطر بالش برداشت و پلک باز کرد..
    کیا نشسته بود لبه ی تخـ ـت...نگاهش نمی کرد...لب روی هم فشرد..کیا هم خجالت می کشید..؟!

    ـ می خوای..می خوای تا بیام یه دوش بگیری...؟!
    ـ آره..
    ـ برات حوله میذارم...تمیزه..
    مقابل چشمانش کیا از اتاق بیرون رفت...نیم خیز شد و لباس خوابش را برداشت و داخل حمـ ـام شد...



    نفس عمیقی کشید و عطر زن بودن را تا اعماق سیـ ـنه اش فرو داد...نوک انگشتانش را ظریف و آرام روی پوست تنش کشید روی گردنش روی جای جایی که شکوفه های زن بودنش شکفته بودند...حوله سفید رنگ را دور تنش پیچید و آینه بخار گرفته حمـ ـام را با دست پاک کرد..از بین خطوط به جا مانده از انگشتانش صورت زن جوانی را دید..زنی که درست امشب..همین جا و در همین حوالی نفس مردش را نفس کشیده بود...با هیجانات و تپش های قلبش به دور از تمام درد ها و ترسهایش طغیان کرده بود نـ ـوازش شده بود و ناشیانه نـ ـوازش کرده بود...بـ ـوسیده بود و بـ ـوسیده شده بود..ریشه کرده بود گل داده بود نفس کشیده بود...در میان تخـ ـتش عطر زنبق پیچیده بود...
    احساس میکرد پوست تنش مخملی است..نرم و زیبا لمس کردنی...آرامش گرفته بود و آرامش داده بود...لبه وان نشست..در تمام شبهای تنهایی اش را دنبال کرد به کیا ختم شد..به او که رسید به این تخـ ـت طوسی رنگ همه چیز تغییر کرد..ترسهایش رفتند زنانـ ـگی
    هایش طغیان کردند سیل شدند وباریدند و در آخر با کوبش قلب مرد آرام گرفته در کنارش به برکه ای آرام تبدیل شدند...
    سعی کرده بود تمام احساسات متناقض پیچیده شده در ذهنش را به کناری زند...تمام تصورهایی که از شب به وجود آمدن میشا از
    خودش داشت...سعی کرد خودش را همان دخترکی ببیند که نامزد کیا بود و منتظر شبی که با لباس عروس وارد همین خانه شود..
    تقه ای به در خورد و صدای کیا را شنید و نا خود آگاه لبخندی روی لبش آمد...
    _ترنج عزیزم خوبی؟؟ چرا بیرون نمیای؟؟
    _دارم میام...
    پیراهن خواب بنفش رنگش ساتنش را پوشید و کمی خجل..کمی آرام...کمی ترسیده و در آخر بسیار عاشق وارد اتاقی شد که حالا خاطراتی بس شگرف تر و کشف نشده تر از آن داشت...
    کیا دراز کشیده بود..دستش را روی چشمهایش گذاشته بود...کمی تعجب کرد..در تمام طول رابطه شان هم کیا نگاهش نکرده بود..عشق داده بود عشق گرفته بود اما نگاهی را نه حس کرده بود و نه دیده بود...
    نمیدانست باید چه کند..با پاهای برهـ ـنه و عطر صابونی که بازهم نتوانسته بود عطر تن کیا را بشوید ایستاده بود ...
    _چرا اونجایی عزیزم..بیا اینجا ببینم...
    آرام به سمت تخـ ـتی رفت که کیا با چشمهایی که غم نگاهشان را نمیتوانستند پنهان کنند آغـ ـوشش را برایش باز کرده بود ...سرش را روی بازوی کیا گذاشت و پشتش را کامل به او تکیه داد...دست کیا حـ ـلقه شد دور شکمش و چانه اش را روی شانه اش گذاشت ....نفسش لاله گوشش را به بازی گرفته بود...
    _حالت خوبه خانومم؟؟
    لبخند آرامش بخشی به روی لبهاش آمد..از خانومی که میم مالکیت داشت...یا از نفسهایی که اعتیاد آور بودند نمیدانست اما سرخوش شده بود...
    _اوهوم...
    _آرومی؟؟
    _غمگینی؟؟
    نفس فوت شده از دهان کیا قلقلکش داد : نه...آرومم...تو هستی ...
    _بودنم مهمه؟؟
    _مهمه...
    ....کمی فکر کرد : کیا؟؟
    _جانم...
    _من...یکم...
    _تو چرا پشتت رو به من کردی؟؟؟
    و سعی کرد که ترنج را اندکی به چرخاند که ترنج مقاومت کرد...: نه!!
    _چرا؟؟
    _یکم..یعنی خجالت میکشم...
    دست کیا دور شکمش شل شد...کمی سکوت کرد و بعد دستش را برداشت و طاق باز دراز کشید...ترنج جا خورد...به سمتش چرخید که دوباره روی چشمهایش را پوشانده بود...: ناراحت شدی؟؟
    _....
    _کیا مجبور نبودی..یعنی نبودیم..من..فکر کردم که..
    ..جلوی چشمهایش مردی آمد همین شاید یکی یا دوساعت پیش آرام و پر نـ ـوازش با چشمهای بسته و دوباره حجم عظیمی از شک ها و تردید ها...
    قصد کرد بلند شود که کیا دستش را دور آرنجش حـ ـلقه کرد و به سمت خودش کشید ..و محکم در آغـ ـوشش کشید...انگار ترنج قصد فرار داشت و کیا میخواست نگهش دارد : بخواب ترنج..بعد از سالها این اولین شب آرامش من بود...
    ترنج احساس کرد قلبش که در سیـ ـنه اش بی مهابا میکوبید حالا آرام شده است..خسته بود و چشمهایش نیمه باز : میشا...
    کیا بـ ـوسه ای به شقیقه اش زد : اونم خوبه و خواب...
    _کیا ببخش اگر برات کافی نیستم...
    بـ ـوسه محکم کیا روی موهایش را احساس کرد و بین خواب وبیداری شنید : ترنج خواهش میکنم..من با تو چی کار کنم؟
    تنش رو بین تمام آن خاکستری قوس داد و دستش را دراز کرد..خالی بود ..بین پلکش را باز کرد هوا ابری بود یا هنوز کامل روشن نشده بود را نمی دانست..کیا نبود...
    ناگهان یاد میشا افتاد سریع بلند شد...دخترکش دیشب تنها مانده بود...سرش گیج رفت..دستش را به تاج تخـ ـت گرفت و چند ثانیه ای چشمهایش را بست ...
    _خوبی؟
    سرش را بلند کرد کیا را دید موهایش نم داشت و حوله اش دور گردنش بود و نگاهش میکرد : خوبم..
    دستی به موهایش کشید و سعی کرد به خودش مسلط شود...: میشا..
    _هنوز خوابه تازه ساعت 7 الان پیشش بودم...
    نگاه گرفته بود...هنوز هم خجالت می کشید..هر چه قدر هم که تا صبح در میان آغـ ـوش همین مرد خوابیده باشد..ساعتها و دقایقی بودند که با یاد آوریشان شرمی زیر پوستش می آمد...
    کیا قدمی به او نزدیک تر شد و بازوهایش را گرفت : نگام کن ببینم...
    _اااا..
    لحنش کمی خنده داشت : دیشب که خر و پف میکردی خجالت نمیکشیدی
    اخمهایش در هم رفت و سرش را بلند کرد و شاکی گفت : من خر و پف نمیکنم...
    کیا به صورت ترنج که شبیه دختر بچه های بهانه گیر شده بود نگاهی کرد و لبخندی زد : نه..دیشب یه خانوم خوشگل و آروم اینجا بود
    ترنج لبخند شرمگینی زد فاصله نگاهشان شاید یک نفس بود..مژه های بلند کیا را میدید و سیاهی مطلق نگاهش را..
    کیا خم شد و بـ ـوسه ای به پیشانی اش زد : میز صبحانه رو آماده کردم...پایین منتظرتم...
    بوی چای دارچین را نفس کشید...و ارامش همه وجودش را گرفت چشمهایش را چند دقیقه ای بست و باز کرد..کیا قاشق چایخوری اش را در فنجانش میچرخاند : ترنج...
    _جانم...
    جانمی که خرجش کرد از ته دل بود...
    _امروز یکم زود میام بریم خرید...
    لقمه دستش را گاز کوچکی زد : خرید؟؟!!
    _فکر نکنم روتخـ ـتی خاکستری دوست داشته باشی...
    منظورش را چند ثانیه اس متوجه نشد : خاکستری؟؟!!
    _میدونم که خاکستری دوست نداری...بنفش شاید؟؟
    انتظار این قدر مـ ـستقیم پرسیدن را نداشت...: چیزه...من...هنوز..
    کیا فنجانش را روی میز گذاشت..دستهایش را در هم گره زد و روی میز اندکی خم شد : فکر می کردم اون خانومی که با با زنبقهای براق بنفشش ازم دلبری کرد تمام تردید هاش رو کنار گذاشته...
    با شیطنتی خاصی گفت : اون خانومه رو میشناسم؟؟
    کیا لبخندی زد : ترنج؟؟!! هیچ چیزی آسون نیست...
    آسان نبودنش از تک تک رفتارهای دیشب تا امروزش نمایان بود :من هنوز خیلی چیزها رو نمیدونم...
    _مثلا؟
    _چرا تو با امیر رابطه داری؟..هنوز پدر...
    کیا بی صبرانه میان کلامش پرید : ترنج...اطرافت رو نگاه کن...تو خونت تو آشپزخونه ای که حتی رو میزی هاش رو با دستهای خودت گلدوزی کردی نشستی...مردی که روبه روته شوهرت...شوهری که دیشب تا صبح عطر یاس موهات رو نفس کشیده.....دخترت تو اتاقش خوابیده....چیزی که دنبالش هستی زیبا نیست...
    هیچ حقیقتی زیبا نیست..._
    _حقیقت بودنت این جا هم زیبا نیست؟
    _من دیشب بهت گفتم دوستت دارم...
    کیا لبخندی از ته دل زد و موی آشفته آمده روی صورت ترنج را کنار زد : بمون خونه و منتظرم باش...بذار خیلی چیزها رو اون طوری که باید درست کنم...بهم فرصت بده...
    شالش را دور بدنش پیچید ...دانه های کوچک برف از آسمان می آمدند...کیا دنده عقب از حیاط خارج شد..نفس عمیقی کشید و به بوته زیر پنجره نگاهی کرد..باید امیدوار می بود..همین برف کوچک هم گل یخ را شکوفا کند...
    به سمت خانه رفت تا بافتنی اش را تمام کند..کیا شاید راست میگفت...خانه ای که در سرمای بیرون بوی عطر چای و صدای خنده کودک داشته باشد..با زنی که بی صبرانه منتظر شوهرش است تا رنگ اتاق خوابشان را انتخاب کنند شاید نباید خیلی هم خودش را بنده حقیقت های تلخ کند..همان حقیقت هایی که هستند وانکار ناپذیرند...



    لبخند محو و کمـ ـرنگی از صبح روی صورتش گل کرده بود..لبخندی که چشم هایش را براق تر نشان می داد و صدایش را نرم تر و مخملی تر از همیشه... حسی لطیف زیر پوستش دویده بود..حسی که در نوزده سالگی اش گم شده بود حالا داشت لایه به لایه بر می گشت.میشا زیر دامنش نشسته بود..مثل جوجه ای زیر بال های مادرش..لبه ی دامن را تا بالای سرش کشیده بود و
    با برچسب هایش مشغول بود...چندتائی را می چسباند به ساق پایش و به خیالش که ترنج متوجه نبود..میل زیادی داشت دستانش را از هم باز کند و تا افق کش و قوسی به تنش بدهد..مثل همین صبحی که میان تخـ ـت خواب اتاق کیا بیدار شده بود..
    صورت کیامقابل چشمانش بود..با موهای نم دار و حوله ای دور گردن...با چشمانی که مهربان بود...نگاهش اطمینان میداد و نـ ـوازشش میکرد..میشا سر از زیر دامنش بیرون کشید:م..ماما...ب..ب..ببین...؟!
    خم شد تا ببیندش...برچسب های باب اسفنجی را چسبانده بود پشت دست هایش:خ..خ...خوشگل شدم...؟!
    دست زیر بازویش انداخت و بالا کشیدش.دخترک روی پاهایش نشست و خودش را به سیـ ـنه اش چسباند:بعله ماما...شما خوشگل ترین دختر دنیائی...
    لب برچیده و پر ناز نگاهش می کرد:م..مثل خورشید...
    بینی اش را بـ ـوسید:مثل خورشید...مثل ستاره ها...مثل قطره های بارون...مثل یه باغ گل..
    ـ م..مثل باد..بادکنک...
    خنده اش را میان موهای فردارش فرو برد:مثل بادکنک های رنگی رنگی..
    ملودی موبایلش را که شنید میشا را روی کاناپه گذاشت و برخواست.با دیدن شماره ی عسل نفسی گرفت:الو...عسل جان...
    ـ سلام ترنج...
    صدای پر بغض عسل ترساندش: چی شده عسل....صدات چرا اینطوریه...!؟
    ـ طوری نیست...خونه ای...کیا هم هست...!؟
    دلشوره افتاد به جانش:کیا نیست..چی شده...اتفاقی برات افتاده...؟!
    ـ دیروز که فرداد اومد گوشی من و بگیره اتفاقی بین اون و کیا افتاد...؟!
    قلبش چنان محکم می کوبید که دردش را حس می کرد...تکیه داد به دیوار:یه کم بحث کردن...چی..چی شده...؟ فرداد خوبه...؟!
    عسل..؟!فرداد طوریش شده...؟!
    ـ میتونی بیای بیمارستان...؟!
    ××
    عسل و مسعود جلوی ورودی ایستاده بودند..میشا را بالاتر کشید...دست هایش بی حس شده بود:چ..چی شده عسل...فرداد چش شده..؟
    مسعود بود که دست دراز کرد تا میشا را بگیرد:نباید می اومدی ترنج جان..
    میشا خودش را پس کشید و بیشتر آویز گردنش شد...نمی خواست به آغـ ـوش مسعود برود..
    ـ کجا تصادف کرده...؟!
    چشمان پف کرده و سرخ عسل نشان می داد تا قبل رسیدن او گریسته است:بعد اینکه از خونه ی شما اومد برگشت خونه..بابا هم تازه اومده بود...فرداد خیلی عصبانی بود..دیوونه شده بود اصلا..داد و دعوا راه انداخت که چرا بابا با کیا نشست و برخواست داره...به خدا ما نمی دونستیم..اصلا نفهمیدیم جریان چیه.. بابا عصبانی شد زد تو صورت فرداد...الهی بمیرم..
    مسعود دست زیر بازوی عسل انداخته بود:نکن اینطوری عزیزم..
    ـ وای ترنج...بابا با همه ی بداخلاقی هاش تا حالا به فرداد هیچ حرفی نزده بود..دعواش هم نمی کرد..چه برسهکه بکوبه توی صورتش..
    قلبش چنگ شده بود...میشا سنگینی می کرد روی شانه هایش..این ها چه می گفتن...فرداد..؟!
    ـ ک..کجاست..؟! حالش خوبه...!؟
    عسل هق میزد و مسعود دست دورش انداخته بود:من دیشب رسیدم خونه فرداد زد بیرون..با ماشین..رفته بود سمت جاده شمال..اونجا تصادف کرده...دم صبح بهمون خبر دادن..منتقلش کردیم اینجا...
    نفسش تکه تکه شد:تصادف..؟!
    میشا سفت گرفته بودش:ف..فرداد کجاست...؟!
    عسل هق زد:الهی بمیرم برای داداشم...
    پاهایش جان نداشت..قبل سر خوردنش مسعود بازویش را گرفت:ای بابا...عسل جان..یه کمآروم بگیر...بیاین اینجا بشینید...
    دستانش می لرزید...میشا کز کرده بود میان سیـ ـنه اش:چش..چش شده..!؟
    ـ خونریزی داخلی داشت..طحالش هم پاره شده..الان تو اتاق عمله...
    چیزی سفت راه گلویش را بسته بود..آنقدر سفت که داشت نفس هایش را می برید و خفه اش می کرد... سیـ ـنه اش به خس خس افتاده بود عسل وحشتزده نگاهش کرد:چت شده..ترنج..ترنج..!؟
    ـ خ..خوبم...
    ـ کجات خوبه..؟! چت شده...کبود شدی..ترنج..!؟
    موبایل لعنتی اش زنگ میخورد...دستانش قدرت نداشت تا گوشی را از جیبش بردارد.اشاره ای به مسعود زد:میشه..میشه جواب بدین..فکر کنم کیاست..
    میشا روی پایش به خواب رفته بود...کمی بالاتر کشیدش تا جایش راحت باشد.. بوی بیمارستان حالش را بد می کرد...دلش می خواست عق بزند...متوجه ی نشستن عسل شد...رنگ صورتش به شدت پریده بود و یک دستش را گذاشته بود روی شکم برجسته اش:آخ..
    نگران بازویش را لمس کرد:درد داری..؟!
    ـ خوبم..فقط این عمل تموم شه...دارم دیوونه میشم ترنج..اگه فرداد طوریش بشه...واای...
    چنگ انداخته بود روی پایش..دستش را گرفت و دلداری اش داد...قلبش درد بود وقتی به فرداد فکر می کرد..به آنهمه همراهی اش...بودنش..
    ـ من میدونم که خوب میشه...
    چشمان عسل موجی از اشک داشت:تو رو دوست داشت..وقتی با کیا نامزد شدی اومد پیش من...
    سر تکان داد...نمی خواست بشنود.علاقهی فرداد را از همان اول نخواسته بود..جنس دوست داشتنفردا خاص بود..اما ربطی به علاقه ای که امروز در قلبش به کیا داشت حتی شبیه هم نبود...
    مسعود سمتشان آمد: کیا اومده..
    سر برگرداند..از در ورودی داخل شده بود..مسعود دستش را بالا گرفت تا ببیندشان..عسل بازوی مسعود را گرفت و ایستاد..نگران از واکنش عسل، سر میشا را روی کیفش گذاشت و ایستاد..
    ـ سلام..
    ـ برای چی با فرداد دعوا کردی..چی به هم گفتی که اومد خونه و جهنم به پا کرد..؟!
    نگاهش را از عسل سمتش گرفت:برای چی اینجائی...؟!
    عسل حرصی خودش را جلو کشید:برای چی اینجاست...؟! الان وقت پرسیدن همچین چیزیه..؟!
    ـ عسل جان...
    ـ عسل جان و چی مسعود..برادرم داره برای زنده موندنش می جنگه..مگه چیکار کرده که باید تاوان پس بده..چرا باید پدرم دست روی تنها پسرش بلند کنه..؟!
    کیا بی توجه خم شد و میشا را بغـ ـل کرد:بریم ترنج..
    سرش درد می کرد..دستش را گذاشت روی پیشانی اش:نمی تونم ...باید باشم..
    ـ چرا نمی تونی..؟ هنوز امیر و پدربزرگت خبر ندارن اینجائی..می خوای توهین بشنوی..؟!
    کیا عصبی بود..حسی نداشت تا آرامش کند..لبه ی صندلی نشست:مهم نیست..من اینجام تا مطمئن شم فرداد سالم از در اتاق عمل میاد بیرون..بعد برمی گردم..
    نگاه کیا تیره و تلخ بود:مهم نیست که تحقیر بشی...؟! حرف بشنوی...!؟
    ـ کیا..بذار یه کم بمونه..میبینی که حال عسل هم خوب نیست...من میرسونمش خونه.
    ـ اینجا موندنش فقط باعث میشه اذیت بشه..
    عسل کمی خم شده بود روی شکمش: چرا با پدرم رفت و آمد داری..!؟
    ـ رفت و آمد من کاریه..چرا باید به کسی جواب پس بدم..؟!؟
    تندی کیا بیشتر سرش را به درد می آورد..هر کدام تکه اش از پازل بودند که در عین مربوط بودن انگار هیچ ربطی به هم نداشتند...
    ـ فرداد وقت دعوا با پدرم داد میزد که وای به روز که بدونم رابطه ی شما دو نفر با هم غیر از کار بوده باشه...ترنج...فرداد پسری نبود که برای بابا صداش و بلند کنه...تو که می شناسیش..
    می دانست..فردادی که قید خانه و خانواده اش را زده بود تا کمکش کند...تنها کسی که باورش داشت..
    کیا کنارش ایستاد:بیا بریم..اینجا موندن فقط اذیتت میکنه...
    بغض تا چشم هایش آمده بود که سوزش اشک را حس می کرد: می خوام بمونم...
    ـ ترنج..؟!!
    چشم روی هم گذاشت و دستی پای پلک های مرطوبش کشید..رد شدن قدم های کیا را شنید...با میشا رفته بود...عسل کنارش نشست و سر به شانه اش گذاشت:ترنج براش دعا کن..
    ×××
    گوشه ناخنش را به دهان گرفته بود و نفس های عمیق میکشید تا بتواند ریه دردناکش را کمی و فقط کمی آرام کند...اضطراب برایش خوب نبود و هر لحظه احتمال حمله های عصبی داشت و قرص هایش نبود فرداد هم نبود..کیا نمیفهمید بحث عشق نبود ...هر چه بود دینی عمیق بود که اگر نوه هایش هم برای فرداد کاری میکردند کم بود... تازه داشت حس و حال فرداد را درک میکرد وقتی پشت در های بسته به انتظارش مینشست یا برای زایمانش پشت در اتاق عمل ایستاده بود...
    صدای آرام ذکر گفتن عسل را میشنید ...دختری به مثبت اندیشی و آرامش عسل هم از دست کیا عصبانی بود و خودش غرق بود..دستی روی شانه اش قرار گرفت مسعود بود..سرش را بلند کرد چشمهای نگران مسعود به سمت عسل بود و دستش به سمت ترنج : بفرمایید این آب میوه رو بخورید شیرینه...چیزی نمیشه من مطمئنم...خود فرداد عسل جان دوباره بابت این دماغ ورم کردت مسخره ات میکنه...نکن با خودت این کار رو خانومم..نکن ...
    ...ترنج لیوان را از دستش گرفت و چشمش به سمت دستهای حـ ـلقه شده دور بدن عسل رفت و کیا رفته بود خانه...
    جرعه ای از آن مایع شیرین و خنک پایین رفت انگار کمی دیدش بیشتر شد و آن تاری از بین رفت..بوی بیمارستان حالش را بد میکرد..بوی زندگی هم شاید...چه قدر زمان دیر میگذشت...
    صدای پاهایی از دور به گوشش رسید...صدای پاهایی که عجیب آشنا بودند و برایش یاد آور ناقوس بد بختی ها و بد بیاری هایش بودند...دستهایش دور لیوان یک بار مصرف شیشه ای نازک لرزید..ترکی برداشت و کمی از مایع چسبناک داخلش روی مانتویش ریخت و لکه ای ایجاد کرد شاید به وسعت همان لکه ای که میگفتند به دامنش افتاده و صاحب همین صدایی که داشت از مسعود حال فرداد را میپرسید وسط باغ همین را فریاد زده بود...
    و بعد صدای ناله های آرام زنی که همیشه فقط ناله میکرد و مهر می داد و از این مرد مهری نمی گرفت و هر کاری به قول خودش برای حفظ خانواده اش می کرد...
    سرش را هم بلند نکرد..احساس می کرد هر لحظه که به امیر نگاه کند همه کینه ها..نفرتها ..استرسها و بیماری ها را به رویش بالا خواهد آورد..دلش میخواست پنهان شود سرش را به سمت راستش چرخاند به دنبال راهرویی میگشت که تن خسته و درد ناکش که هنوز هم درد های گذشته حمل میکرد را به گوشه ای بکشد لیوان ترک خورده هنوز توی دستهایش بود..صداهای حال و گذشته باهم ادغام میشدند و او فقط میخواست بداند فرداد حالش خوب است و به نقطه ای ,گوشه ای پناه ببرد...
    _تو اینجا چی کار می کنی..؟.
    لیوان ترکش بیشتر شد . کامل ریخت و سپس از دستش رها شد...صدایش انعکاس داشت و تنش را بد جور میلرزاند...
    قدم بلند به سمتش برداشت : دختره عوضی تو این جا چی کار میکنی؟؟ دست از پسر بی جون من نمیکشی...؟؟با تو نیستم؟؟؟
    سرش را بلند کرد...به چشمان خشمگین سیاهش خیره شد...آن همه کینه و نفرت از کجا می آمد؟/
    برگشت به سمت عسل : تو کردی نه؟؟ چه قدر گفتم با این ه...
    مسعود به سمتشان رفت : امیر خان..عسل حالش خوب نیست...
    عمه اش چادرش را روی سرش کشیده بود و روی نیمکت سفید بیمارستان فقط هق میزد و حرفی نمیزد ...
    _بیا برو گمشو..تو کردی...پسرم رو تو آواره کردی..حالا هم ..دختره...
    نمیدانست چرا زبانش گرفته...خودش را آماده کرده بود که به محض رو یا رویی همه کینه هایش را رویش خالی کند و حالا چرا بازهم شکل یک قربانی و یا خطا کار را داشت؟؟
    _با تو نیستم..همین موقع باید پدر بزرگت تکلیف تو و اون ح...
    به دست محکم به سیـ ـنه اش کوبید : خفه شو به بچه من حرف نزن...
    _زبون در آوردی نه؟؟
    دلش میخواست تکه تکه اش میکرد..
    عسل : بابا تو رو خدا ...این جا جای این حرفاست؟؟
    _آره ..تا زمانی که این ...
    از شدت عصبانیت بدنش میلرزید دلش میخواست خفه اش کند..چشمهای دریده اش را از روی خودش بردارد...
    صدای مسعود را از پشت سرش شنید : سلام آقای مهندس...
    به پشت سرش برگشت و امیر کیا را دست به سیـ ـنه و اخم آلود نگاه کرد...
    امیر نگاهی به کیا انداخت و چیزی نگفت...ترنج نگاهی به کیا و نگاهی به امیر انداخت و سعی کرد رابطه ای میان این دو نفر پیدا کند و نمیشد...به خودش و دخترکش توهین میشد
    _ فکر میکنم پسرت که بین مرگ و زندگی مهم تر از سنجش میزان نجابت زن من باشه؟؟ ها؟؟؟
    _به جناب مهندس بردار این زنت رو از این جا ببر..
    _حواست به حرف زدنت باشه ..
    صدای کیا بلند نبود اما با آن خونسردی ذاتی کلامش هم توانسته بود کاری کند که امیر اندکی عقب نشینی کند
    حمایت کیا ازش هم ذره ای آن حس عمیق نفرت را در بدنش کم نکرد..تمام بدنش میلرزید...و دستش و مانتویش نوچ بود...
    کیا به سمتش آمد و انگشتانش را محکم دور بازی نحیفش حـ ـلقه کرد و به سمت خودش کشید...این جا خبرهایی بود سکوت امیر در مقابل کیا...عمه ای که هنوز حتی سرش را هم بلند نکرده بود..
    کیا او را به سمت خودش کشید و بعد به سمت راه پله ها برد : نگفتم این جا نمون...
    هیچ چیزی دلش نمیخواست بشنود جز این که مردی که شوهرش بود ...با این دیو سیاه زندگی اش چه ارتباطی داشت...
    موهای آشفته از شال بیرون امده اش را به داخل شالش داد و نگاهش کرد و هیچ نگفت...هیچ...
    کیا نگاهش رنگ خاصی گرفت : بهت گفتم این عوضی...
    _همین عوضی همونی که تو باهاش صحبت های کاری داری...الان هم برام هیچی مهم نیست جز اینکه بدونم فرداد حالش خوبه...
    ایستاد...کیا هم ایستاد
    _من جایی نمیام..گناهی هم نکردم که بخوام برم...مگه نگفتی دفعه پیش اشتباه کردم فرار کردم..نمیخوام اشتباهم رو تکرار کنم...
    کیا خونسرد نبود..کلافه بود انگار..: این جا جاش نیست...
    سعی کرد بازویش را از دست کیا بیرون بیاورد که نشد : اینجا می مونم تا مطمئن بشم حالش خوبه...من به اون آدمی که به خاطر ما به این روز افتاده مدیونم..قدم هم از قدم بر نمیدارم...
    _من هم امکان نداره بذارم اینجا بمونی...
    واقعا اعصابش نمی کشید کلافه تر از ین بود که بحث کند : بچه ام کو...
    این را گفت و با یاد آوردی کلمه ای که امیر به زبان آورده بود راجع به دخترک معصومش قطرات اشک از گونه اش فرو ریخت...احساس بی پناهی داشت...
    _گذاشتمش پیش خانوم یزدانی...
    کیا فقط نگاهش میکرد..و ترنج خیلی چیزها دلش میخواست که معلوم بود کیا یا بلد نبود یا دریغ میکرد...
    _میریم تو ماشین منتظر می مونیم.بس کن ترنج حالت داره بد میشه...

    سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه داده بود..موهایش آشفته تر از درونش اطرافش پخش شده بود...خسته بود و دل زده...چشمش به عقربه های ساعت و در بیمارستان خشک شده بود تا مسعود بیاید و خبر خوب را بدهد..چهره دوست داشتنی فرداد جلوی رویش بود...حالش خوب میشد..میشا را می برد ببینتش...خوشحال میشد...اشکش هم خشک شده بود انگار..
    کشا صامت و آرام آرنجش را به در تکیه داده بود و موبایلش بین انگشتان مشت شده اش بود رو ی لبش گذاشته بود و حرفی نمیزد...
    دستی به موهایش کشید..که از دور مسعود را دید که به سمتشان میدوید...نا خواسته از ماشین پایین پرید..مسعود کنار پایش ایستاد : حالش خوبه ترنج...آوردنش بیرون...
    زیباترین خبر زندگی اش را شنیده بود...دستی به صورتش کشید و خدا رو شکر بلندی گفت....

    حرکت آرام ماشین مانند گهواره ای بود...سکوت بود و سکوت و خیابانهای شلوغ اطرافشان..
    ماشین توقفی کرد...سر چرخاند به سمت کیا ...
    _گرسنه ای بریم یه چیزی بخور...
    _نمیخوام کیا..میخوام برم پیش بچه ام...
    _تو چته ترنج...؟فرداد حالش خوبه...
    _خیلی چیزها هست که خوب نیست
    _بهت گفتم نمون
    _با نموندن من چیزی تغییر میکنه؟؟ انگی که به میشا میزنن تغییر میکنه...؟؟ وجهه خودم بین خانواده ام عوض میشه؟؟ رد بخیه ای که امروز رو تن فرداد افتاد از بین میره؟؟
    هیچی تغییر نمیکنه...نگاه کن..دقیقا مثل همین لکه ای که افتاده رو مانتوم ..هیچ وقت پاک نمیشه..
    _ترنج جان یکم آروم باش
    _آروم ؟!! من امروز خیلی چیزا دستگیرم شد
    کیا با درد نگاهش میکرد...
    _باید پدر میشا را پیدا کنم..باید پیدا کنم کیا و بهش بگم نمی بخشمش...هیچ وقت بابت خودم شاید ..اما بابت امروز توی بیمارستان هیچ وقت نمی بخشمش...من قربونی چی شدم؟

    صورت کیا قرمز شده بود...با انگشتش شقیقه اش را فشار داد و سرش را به پشتی صندلی اش فشار داد...
    ترنج شالش را مرتب کرد : امروز وقتی مسعود سعی کرد به عسل دلداری بده و کنارش بود فهیمدم تو زندگی من هیچ وقت هیچ چیز اون طوری که باید باشه نیست...من همه چیز دارم و در حقیقت هیچ چیزی ندارم...j



    میشا دوید سمتش..پیش بند مخصوصی نقاشی اش را پوشیده بود و دامن صورتی پیراهنش پر لکه های آبرنگ بود.. خم شد و .بی حرف در آغـ ـوشش گرفت و میان سیـ ـنه تابش داد:عزیزم..عزیزم..عمرم..جونم. .نفسم...
    زمزمه هایش بی صدا بود و لابلای موهای میشا گم میشد.نفس می گرفت از عطر تنش..میشا زیر گوشش پچ پچ کرد:ا..این خانمه..بلد نیست..نق..نقاشی بکشه..خنده های ریزش را با چشمانی نم دار نگاه کرد..چطور می توانستند به فرشته ای مثل او بگویند..بگویند..حتی نمی توانست به زبان بیاورد..سنگینی دست کیا را روی کمـ ـرش حس کرد..
    ـ چرا اینجا ایستادی..بریم تو خسته ای..
    نگران خستگی اش بود. نگران گرسنگی اش هم بود..نگران همه چیز میشد..اما انگار کافی نبود...کم بود..چیزی این میان کم بود که به چشم نمی آمد و حس میشد...خانم یزدانی از درگاه آشپزخانه نگاهشان می کرد:خوش اومدید..غذا حاضره..میز و هم چیدم.اگه اجازه بدید مرخص شم..
    کیا از کنارشان رد شد و سمت آشپزخانه رفت..میشا سعی کرد از آغـ ـوشش پائین بیاید:ک..کیا..پا..پاستیل من کجاست..؟
    رفت سمت پله ها..باید لباس هایش را عوض می کرد..دوش می گرفت..خودش را زیر دوش آب هزار بار لیف می کشید و بعد داروهایش را می خورد..شاید چند ساعتی می خوابید..دکمه های بارانی اش را باز کرد..بلوز و شلوار گل زنبقی میان سبد رخت چرک ها بود..از شب قبل جا مانده بود و حالا دهان کجی می کرد..نگاهش را گرفت و داخل حمـ ـام شد..دستش را کشید روی برجستگی های تنش..روی پستی و بلندی های زنانـ ـگی اش.کیا دیشب..از زنانه هایش گذشته بود...لمسش کرده بود..بـ ـوسه داده بود و بـ ـوسه گرفته بود..میان روتخـ ـتی خاکستری اش تاب خورده بود..پیچیده بود..زن بود و آرامش می داد و امروز..آنجا....داخل سالن بیمارستان...
    روی پاهایش خم شد.دلش به درد آمده بود.هـ ... بود؟! امیر گفته بود دختره ی عوضی..کیا رهایش کرده بود..
    فرداد دستش را گرفته بود..برگشته بود پیش کیا و فرداد رفته بود..همیشه یکی را داشت و دیگری را نداشت.همیشه مجبور به انتخاب شده بود..پدرش را داشت و مادر را نه..پدربزرگش را داشت و پدرش را نه. مثل یک زنجیره ی لعنتی..ضربه ای به در حمـ ـام خورد:ترنج..
    موهایش را از روی صورت عقب راند و شیر دوش را بست..کیا انگار خیالش راحت شده بود که دیگر به در نکوبید و صدایش نکرد..حوله را دور تنش پوشید و بیرون رفت.کیا نشسته بود لبه ی تخـ ـت و نگاهش می کرد.از کنارش رد شد..کنار کمد ایستاد و لباسی بیرون کشید..سر درد بدی داشت و دلش یک خواب راحت می خواست.
    ـ وضعیت روحیشون بد بود..نمی خواستم با امیر جر و بحث کنم..
    سر تکان داد..بلوز لیموئی را بیرون کشید و دوباره نگاه کرد تا شلواری پیدا کند..
    ـ می خوام تنها باشم..
    ـ باید منتظر می موندی که آروم شن..
    صدایش از درد و بغض خش گرفت: بهم گفت هر ... ی عوضی...به بچه ی من گفت..حرو..به طفل معصوم من..!؟!
    کیا سیـ ـنه به سیـ ـنه اش ایستاده بود وبازوی برهـ ـنه اش را محکم میان پنجه اش می فشرد:بهت گفتم نمون..نگفتم؟!
    دستانش لرزید و بلوزش کف اتاق افتاد.حالا باید یکی دیگر برمی داشت.وسواس لعنتی باید تمام میشد و نمی شد.
    لبش را زیر دندان فشرد..باید بغضش را خفه می کرد:وقتی نمی تونم از میشا دفاع کنم دلم می خواد بمیرم..می فهمی..دلم می خواد بمیرم که یکی جلوی چشمام به دخترم همچین حرفی و نسبت بده..
    کیا زل زده بود به صورتش..اخمش درهم بود : نباید می موندی..هر چقدر هم نگران بودی نباید اونجا کنارشون می نشستی..می
    موندی تو ماشین..
    ـ نباید..؟!
    ـ...
    چانه لرزاند:به نظر تو هم هـ ... میام؟!
    نگاهش را از روی فک روی هم فشرده ی کیا گرفت: یا عوضی ام ... هووم؟!
    ـ خفه شو..!!
    جمله اش را تف کرده بود بیرون..باید از این اخم و نگاه می ترسید...؟! باید مثل وقتی که پدربزرگش دیوانه شده بود به خودش می لرزید..؟!
    ـ دیشب که دیدی...هنوز هم می تونم زن باشم..خوب..ماجرای زندگی من یه کم..یه کم وارونه شده..اول مادر شدم و بعد زن...خنده داره نه..؟!
    فشار انگشتان کیا روی بازویش کم شده بود:انگار حالت خوب نیست...داروهات کجاست..؟
    نفسی گرفت..خودش را عقب کشید:خوبم..خیلی خوبم..میشا کجاست..؟!
    ـ خوب نیستی...تنت یخ کرده..
    ـ خوبم..می فهمی..؟؟حالم خوبه..بچه ام کجاست..؟
    دست به کمـ ـر نگاهش می کرد:نهارش و خورد و خوابید..
    دور خودش چرخی خورد و لباس دیگری برداشت:به نظرت کی باید بهش بگم که نمی دونم پدرش کیه..؟! چند سال باید صبر کنم تا بهش بگم..نمی دونم..ده ساله بشه بگم یا دوازده ساله..
    با دین کیا که آنطور محکم چنگ به موهایش اندخته بود ساکت شد..دستش را دور خودش حـ ـلقه کرد و تابی خورد:آخه..آخه هر چی بزرگتر بشه سخت تر میشه..باید بدونه..
    ـ چت شده ترنج..چی داری میگی..؟!!!
    این کیا را نمی خواست..اینطور پر بغض و شکسته...اینطور خشمگین و غمگین..نشست لبه ی تخـ ـت و لرزید:چ..چطوری بهش بگم..؟! اگه بدونه..اگه بدونه طاقت میاره..!؟
    ـ اگه هیچ وقت نفهمم چی...مثل این می مونه که همیشه یه چیزی کم باشه..کیا..میشا میتونه بهت بگه بابا..؟!
    دستش را محکم جلوی دهانش گرفته بود:چی میگی ترنج...!!
    گوشه ی انگشتش را زید دندان گرفت:دخترم بزرگ میشه..باید بهت بگه بابا..اشکالی نداره..؟!
    آنطور نزدیک شدن ناگهانی کیا ترساندش..دست هایش را گذاشته بود روی شانه های برهـ ـنه و باریکش..چشمانش از هجوم اشک می سوخت..سرش را پائین گرفت و اشک هایش سرازیر شدند.. از چانه تا روی پاهایش شور اشک شد.
    دست کیا بند چانه اش شد..آنقدر نزدیک که نفس هایشان درهم شده بود..کیا دست می کشید روی اشک هایش..روی شوری گونه اش را بـ ـوسید..شوری لب هایش..هر قطره را..بارها و بارها بـ ـوسید..آنقدر که تن یخ زده اش گرم شد..نـ ـوازش شد..بـ ـوسه گرفت.
    بـ ـوسه هائی که طعم بغض مردانه اش را حس میکرد..وقتی آنطور پرشور و غمگین می بـ ـوسیدش..وقتی با هر بـ ـوسه زیر گوشش زمزمه کرده بود دوستش دارد..کیا می گفت دوستش دارد و زنی میان تن خسته اش سر برمی آورد..میان نـ ـوازش دستان مردانه اش..میان دست هائی که محکم بود.. می فشردش..آنقدر که خیال می کردی یک نفر شده اند...
    چیزی فراتر از شبی که گذرانده بود..آنطور خواسته شدن از طرف کیا داشت تمام دردهایش را می برد..آرامش می کرد و جان می داد به تن خسته اش..
    ××
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    کیا انگار از پنجه کشیدن میان موهایش خسته نشده بود..نمی دانست چه ساعتی از روز است..اینطور سر روی بازوی کیا گذاشتن و آرامش داشتن حالش را خوب می کرد.
    میان تاریک و روشن اتاق تیرگی چشمانش را می دید..این بار دریغ نکرده بود..میان همه ی لحظه های خلوتشان نگاه از چشمانش نگرفته بود.لبخندی کنج لبش نشست..بی دلیل..بی هیچ علتی..اینطور خندیدن ها حس خوبی داشت..یعنی یک دنیا آرامش..کیا با انگشت موهای روی پیشانی اش را بالا داد:گرسنه ات نیست..؟
    سر تکان داد و خودش را کمی جلوتر کشید و صورتش را روی بازوی کیا فشرد:نه..
    ـ دوست داری یه کم حرف بزنیم..؟
    سر تکان داد که نه...نمی خواست این بودن را با حرف هائی که می دانست سر از کجا در می آورند خراب کند.
    ـ چرا..؟!
    از بازی لای پلک نگاهش کرد..موهای نامنظم وچشم های مهربان و نـ ـوازش گرش را دوست داشت..دستش را بالا آورد و روی ته ریشش کشید:حالم خوبه..بذار آروم بمونم.با انگشت خط های ریز کنار چشمش را لمس کرد:تو همه ی سال های زندگیم انقدر آرامش نداشتم..
    بـ ـوسه ی کیا روی مچ دستش نشست:من هم.. انگشتانش را بالا گرفت و خطوط ابرویش را لمس کرد:دلم می خواد با هم بریم مسافرت..با میشا..خودمون سه نفر.
    کیا هم مثل خودش زمزمه می کرد:می ریم..
    خوب بود که نمی پرسید کجا...نمی گفت باید فکر کند..احتیاج داشت که این لحظه ها کیا هوایش را داشته باشد..حالا کسی بود که با خیال راحت به او تکیه کند.لبخندش را روی ته ریش کیا فشرد:به نظرت چند سال طول میکشه که من و تو فراموش کنیم..؟
    نفس کیا روی پیشانی اش می نشست:چی رو فراموش کنیم..؟
    نگاهش را داد به مردمک های آرام کیا..تیره و غمگین..تیره و پر حرف های ناگفته..لبخندی نرم کنج لبش نشست..بـ ـوسه اش را روی پلک های کیا فشرد:هیچی..مهم نیست..حالا که پیش همیم دیگه مهم نیست..
    ...
    میشا پشت میز آشپزخانه نشسته بود و لیوان شیرش را لب میزد.تکه ای کیک مقابلش گذاشت:بازی نکن مامان جان بخورش..
    از پشت لیوان و با لب های خیس شیر نگاهش می کرد.مدتی میشد که وابستگی اش به شیشه شیر کم شده بود.خم شد و بـ ـوسه ای روی بینی اش نشاند:خوشمزه..
    ـ صبح بخیر به خانم های خونه...
    یک روزتعطیل..خوردن صبحانه ای پشت میز آششپزخانه..با صندلی هائی که خالی نبود.لبخند زد:بشین عزیزم..چای یا شیر..؟
    دید که کیا خم شد و روی موهای میشا را بـ ـوسید:چای..
    فنجانش را گذاشت مقابلش و نان های تست کرده را از داخل دستمال سفره بیرون کشید:بیرون حسابی سرد شده..امروز و فرداست که برف بباره..امروز گلدونا رو ببرم انبار..
    پنجه ی کیا دور مچش حـ ـلقه شد:بشین با هم صبحونه بخوریم..
    میشا نگاهشان می کرد..لبخند زد:ماما صبحونه ات تموم شد..؟
    مردمک های خوشرنگش را در حدقه چرخانده بود: ن...نه...کیا فنجانش را پیش کشیداول نفسی از عطر چای برداشت و بعد لب زد..لقمه ای پیچید:امروز می مونی خونه یا بیرون کار داری..؟
    ـ دوست داری بمونم خونه یا برم..؟
    اخم کرد:یعنی من بگم بمون می مونی..؟!!
    کیا با ابروهای بالا رفته نگاهش می کرد:امتحان کن..
    خندید..این مرد..میشا هم از خنده اش خندید:م..منم بازی...صدای خنده هاشان آشپزخانه را پر کرد.لقمه ای به کیا داد و لقمه ی کوچکتری به میشا:دوست دارم بمونی خونه..اول یه فکری به حال گلدونا بکنیم..بعد هم بریم بیرون.قول خرید یه چیزی و داده بودی شما..!!
    متوجه صورت متفکر کیا بود.لبخندش عمق گرفت:یادت نیست..؟!
    فنجانش را گذاشت روی میز و ایستاد.خم شد روی صورتش و بالای پیشانی اش را بـ ـوسید:یادمه...
    بعد هم جلوی میشا خم شد و بغـ ـلش کرد:تا من و میشا لباس بپوشیم شما هم حاضر شو بریم تو حیاط..
    به رفتنشان نگاه کرد و دستش را روی پیشانی اش کشید..گرمای بـ ـوسه اش را حس کرد.خوشبختی داشت به زندگی اش پا می گذاشت..؟! تمام زخم هایش داشت درمان میشد...یک به یک..انگار کیا آمده بود تا با بودنش مرهم باشد..
    میشا با صدای بلند آوازی بی مفهوم میخواند و روی صندلی اش تکان تکان میخورد به کیا نگاه کرد که از آینه با لبخند زیر نظرش گرفته بود...
    به پشت سرش چرخید : میشا م..سر ماما رفت...
    میشا با صدای بلند تری شروع کرد : س...سر..سرم رفت...
    این بار کیا با صدای بلند خندید : چی کارش داری ترنج....
    از شادی سه نفر شان شاد شد..چه اهمیتی داشت سه ساعت پیش چه حرفهایی زده شده بود..یا سه روز پیش چه ترسهایی وجود داشت و یا سه سال پیش چه حرمتهایی شکسته شده بود...
    ترنج به مرد جدی کنار دستش که نگاه میکرد مهم همین لحظات بود و بس..
    کامل به سمت کیا چرخیده بود و نگاهش میکرد کیا بدون چشم برداشتن از جلوی رویش دستش را دراز کرد و آرام انگشتان ترنج را بین دستش گرفت...
    _میشه به بچه همچنان چشم غره نری..
    زمانی که آنها مشغول انتخاب بودند میشا خیلی راحت بالشت شکل قورباغه ای را برای خودش انتخاب کرده بود و به هیچ صراطی هم از سمت ترنج مـ ـستقیم نشده بود...و حالا داشتند با آن بالشت و رو تخـ ـتی زرد و سفیدشان به سمت ماشین میرفتند..میشا در بغـ ـل کیا مدام به گونه اش بـ ـوسه میزد و خودش را برایش لوس میکرد...
    _نباید میخریدیش کیا...میشا باید یاد بگیره هر چیزی رو نمیتونه داشته باشه..
    کیا دستی به موهای فر ابریشمی میشا کشید : وقتی میگه کیا بخرش میخوای بگم نه...؟؟؟
    ترنج لبخندی زد : برا یاینکه میدونه از کی بخواد تو بهش نه نمیگی خوب...
    میشا سرش را روی شانه کیا گذاشته بود و انگشتش به دهانش بود و پشت سرش را نگاه میکرد...ترنج دستش را آرام دور بازی کیا حـ ـلقه کرد...این مرد را چه قدر شناخته بود یا نشناخته بود..چه قدر توقع ها داشت و بر آروده می شد یا نمیشد ...کیا توانسته بود برای خودش و دخترکش منبعی از آرامش باشد..توانسته بودند به او تکیه کنند و تونسته بود حالشان را بهتر کند..
    _خب حالا شام چی بخوریم؟؟
    _پ..پیتزا...
    ای بابا بازهم گفتن ترنج هم فایده ای نکرد...کیا مسخ میشا بود انگار...
    دستش را خشک کرد...رو تخـ ـتی جدیدشان اتاق را رنگی و زیبا کرده بود..بار اولی نبود که قرار بود روی این تخـ ـت بخوابد..آن هم تخـ ـتی که در این دو روز شاهد شکفتن زنانـ ـگی هایش بود..اما هنوز هم غریبه بود برایش...
    کیا مجله ای در دستش داشت و به بالشت پشت سرش تکیه زده بود..با دیدن معطلی اش گفت : ترنج مطمئنا باش سر پا نمیتونی بخوابی...
    ترنج پیراهن خوابش را کمی مرتب کرد و لبه تخـ ـت نشست...
    _ترنج..
    پاهایش را روی تخـ ـت دراز کرد و دراز کشید : جانم..
    کیا مجله را به کناری گذاشت و کمی فاصله اش را کم کرد ..روی پهلویش دراز کشید حالا رو در رو بودند
    _خیلی چیزها تغییر کرده نه؟؟
    کیا دستش را جلو آورد و دسته موی روی صورتش را کنار زد : و این بده؟
    چشمهای سیاهش در تاریکی این اتاق هم کمی رنگ غم داشتند هنوز : نه همه چیز همیشه در حال تغییره ..
    _شاید باز هم چیزهایی وجود داشته باشه که تغییر کنه...تو تا چه حد میتونی این تغییر رو تحمل کنی ترنج؟
    آب دهانش را قورت داد..لحن غمگینش را دوست نداشت : م...منظورت پدره میشاست؟؟ من که گفتم پیداش هم که بکنم...
    _پیداش کنی به غیر از این که میخوای بگی نمی بخشیش چی دیگه بهش میگی؟؟
    به پشت دراز کشید..واقعا چه چیزی میخواس بگوید...؟؟
    _نمیدونم...میدونی شاید بهتر باشه از آدمهایی که فعلا رو به روم هستند سئوال کنم...مثلا از امیر بپرسم چرا؟؟ از پدر بزرگم؟؟ شاید یه روزی هم از تو پرسیدم چرا؟
    صدای بلند حبس نفسش را شنید : چی چرا؟؟
    _چرا الان هستی و اون موقع نبودی؟؟
    _....
    _و اینکه چرا با من انقدر کم حرف میزنی...
    جمله آخرش کمی شیطنت داشت...
    کیا دستش را دراز کرد و به سمت خودش کشیدش : ترجیح میدم عمل کنم...
    خنده بلندش به قهقه ای تبدیل شد که برقی به چشمان کیا آورد..
    نگاهی به میشا انداخت که روی صندلی پشت میز به بستنی اش لیس میزد.عسل دستش را گرفت:حالا واجب نیست که بری بیمارستان...بذار مرخص که شد میاد خونه...
    دستمالی زبر چانه ی میشا کشید و صاف نشست:بیاد خونه میتونم بیام..؟!
    ـ ترنج..!!
    ـ گوش کن عسل..اینارو نمی گم که ناراحت بشی..خونه یا بیمارستان،چه فرقی داره..وقتی من اون آدمی ام که نمی تونه پاش و هیچ کجا بذاره.
    نفسی که عسل از سیـ ـنه بیرون داد سنگین بود..می توانست دلسوزی اش را حس کند...نمی خواست..دلسوزی هیچ کس را نمی خواست.
    ـ از مامان خیالم راحته. بعد از ظهر میاد بیمارستان.اما ممکنه بابا بیا بیمارستان..از وقتی فرداد اینطوری شده بابا یه پاش تو بیمارستانه..می دونی که محبتش و نشون نمی ده اما همه ی زندگیش فرداده..
    می فهمید..اصلا همه چیز را می فهمید..همه ی آدم ها را درک می کرد.کاش کسی هم پیدا میشد تا درکش کند..
    ـ میشا ماما..پیش خاله عسل بمون تا بیام..باشه..؟!
    ـ م..من بیام..
    لب زیر دندان فشرد.اهل باج دادن و شرطی کردن میشا نبود.اما این یکبار را نمی توانست:پبش خاله عسل بمون و مواظب نی نی تو شکم خاله باش...من هم قول میدم وقتی میریم خونه برات یه جایزه ی خوب بخرم..
    اسم جایزه کافی بود تا میشا بخندد:ب..باشه..
    ـ عسل مواظبشی دیگه...
    ـ مث جونم..خوبه..؟راضی ات میکنه ..؟!
    لبخندی روی لبش نشست:آره...تو کوله پشتی اش اسباب باز ی و مداد رنگی آوردم.صبحونه خورده و سیره..
    ـ باشه بابا..بیا برو دیگه ظهر شد..کیا میاد خونه میبینه نیستی.با عسل تا جلوی ورودی رفت:بهش گفتم میام پیش تو..
    ـ چیزی نگفت..؟!
    لبه ی شالش را مرتب کرد:نه..
    از آینه متوجه ابروهای بالا رفته ی عسل بود:دروغ میگی..
    لبخندی روی لبش نشست: همین که اومدم یعنی قرار نیست همه ی رفت و آمدهای من زیر کنترل امیر کیا باشه..
    سرش را سمت میشا گرفت و بـ ـوسه ای برایش فرستاد:مامانی مواظب خودت و خاله باش...
    ـ ب..باشه..زو..زود بیا..
    ـ با ماشین من برو..
    سر تکان داد و کفش هایش را پوشید.آسمان خاکستری غمی روی قلبش می فشرد:نه..راحتم..خیلی وقته پشت ماشین ننشستم.از کنار عسل گذشت و وارد خیابان شد.کیا بعد تماس صبح دیگر زنگی نزده بود.فکر کرد دلخورش کرده..؟ بعد آن چند شب طلائی و آرام..؟ دیدن فرداد و پرسیدن از حالش چیزی نبود که کسی بتواند دریغش کند.حتی روبرو شدن با امیر هم نمی توانست منصرفش کند.همین یکبار می رفت و بعد همه چیز تمام میشد.این یکی را به فرداد مدیون بود.به مهربانی و بودنش.
    ...کنار تخـ ـت فرداد ایستاد و نگاهش کرد.روی کبودی پررنگ گونه اش و پارگی ابرو و چانه اش.چشمانش نم برداشت:پسره ی دیوونه...لبخندش بی حس و حال بود:اینجا چیکار میکنی..میشا کجاست..؟
    شاخه های مریم را داخل گلدان گذاشت:وقت عملت هم اومده بودم.با میشا.تو سالن انتظار نشسته بودیم.
    سعی می کرد نیم خیز شود که دست روی سیـ ـنه اش گذاشت:دراز بکش فرداد..چی می خوای..درد داری..؟
    چشم هایش را باز و بسته کرد:آره.
    رفت سمت در اتاق:الان به پرستار می گم.
    ـ ترنج..بیا..نمی خواد..آروم میشم..
    کنار تخـ ـتش ایستاد و نفسی گرفت:باید می دیدمت تا خیالم راحت بشه.فرداد من..من یه چیزی ازت می خوام.بهم قول بده که گوش میدی.
    نگاه فرداد به صورتش می گفت که حرف های نگفته اش را می داند.لب زد:قول بده.
    ـ چی می خوای..؟!
    چشمانش می سوخت اما نباید بغض میشد و اشک:من کنار کیا خوشبختم..نباید بگم.این نهایت پستی منه اما کنارش خوشبختم..آنقدر زیاد که نمی خوام هیچ چیزی این و از من بگیره.درک می کنی..؟!
    قبل آنکه فرداد حرفی بزند دستش را تا مقابل دهانش بالا آورد:نه..بذار حرفام و بزنم..فقط گوش بده.این چند سال ندیدنش نتونست عشقی که داشتم و از بین ببره..نمی تونم هم فراموش کنم.
    اشک لعنتی سر ریز کرده بود:من نمی تونم با هیچ چیزی جبران بودنت و بکنم و این کارو هم نمی کنم..چون انقدر پر ارزشی برام که جبران یعنی توهین به تو و محبتت..فرداد، من تا همیشه دوستت دارم..یه جوری که شاید هیچ کس دیگه ای رو نتونم..
    دستش را پای پلکش کشید تا اشک هایش را پاک کند:من زندگی کنار کیا و میشا رو دوست دارم. کیا اونی نیست که فکر میکنی..
    سر تکان داد:چرا همچین فکری میکنی..؟ چون با پدرت حرف میزنه..میبینتش..؟
    ـ ترنج...!!
    مهم نیست.کیا گفته برای کار همدیگه رو میبینیم.می خوام بهش اعتماد کنم.
    ـ اعتماد زیادی به آدم های دور و برت باعث بدبختی هات شد.چرا نمی فهمی..؟!
    دستش را روی شانه ی فرداد گذاشت تا آرام بگیرد:دراز بکش..باشه..ساکت میشم..آروم باش..
    صورت به هم فشرده فرداد دلش را به درد آورد:نمی خوام اذیت شی..نمی خوام بیشتر از این نگران زندگی من باشی.چند ساله که داری بار غم و غصه و دیوانگی های من و تحمل میکنی..؟!دیگه بسمه..به خاطرت دارم عذاب میکشم..برای این بودنت..برای زندگیت که داره میره و متوجه نیستی.
    ـ نگران زندگی منی..؟!
    نالید:فرداد..
    باز شدن در اتاق باعث شد سر برگرداند.دیدن امیر با اخم پهن و دست های مشت شده اش کافی بود تا خودش را ببازد.
    ××
    باز شدن در اتاق باعث شد سر برگرداند.دیدن امیر با اخم پهن و دست های مشت شده اش کافی بود تا خودش را ببازد. کنارش عمه مهین هم بود.با چادری که تا سرشانه اش پائین آمده بود و چشمانش خیس اشک بود.
    قبل آنکه حرفی بزند فرداد غرید:بمونید بیرون.
    عمه مهین هق زد:فرداد جان..
    صدای فرداد بلند شد:دست از سر من بردارین..برید بیرون..!!!
    چنگی به کیفش زد:من میرم..من میرم..
    ـ صبر کن ترنج..باید حرف بزنیم..می فهمی..باید..
    نمی ماند..برای امروزش کافی بود.از کنار عمه اش رد شد و دلش می لرزید برای آرام کردنش..برای اینکه بغـ ـلش کند و دلداری اش دهد..از روی پله ها دوید پائین تا از بیمارستان خارج شود.صدای قدم های سنگین و پرشتابی پشت سرش می آمد.حس لعنتی بدی داشت..روی پاگرد دست مردانه ای دور بازویش حـ ـلقه شد:چرا گورت و از زندگی پسر من گم نمی کنی..؟!!
    صدای امیر و آنطور نزدیک بودنش می ترساندش:ولم کن..
    ـ نمی فهمی..؟ دست از سر زندگی پسر من بردار..نمی خوام نزدیکش باشی.نمی خوام سایه ات هم سمتش بیافته.چه برسه به خودت و اون بچه ی ..
    جیغ زد:حق نداری به بچه ی من حرفی بزنی...
    پوزخند امیر و دست محکمش می ترساندش اما اجازه نمی داد کسی میشا را متهم کند.صدایش می لرزید:تو همه ی این کارا رو کردی..اگه زندگی فردا خراب شده تقصیر من نیست.به خاطر توئه..توئی که باعث شدی اون به پدری ات شک کنه.
    ـ خفه شو..!!
    تکان محکم امیر باعث شد کیفش از روی شانه سر بخورد..وسایلش پخش زمین شده بود.چند نفری ایستاده بودند و نگاهشان می کردند.دست های لرزانش را محکم گره کرد:ولم کن دیوونه..
    امیر به عقب هلش داد.خم شد و چنگی به کیفش زد و دوباره بازویش را گرفت:راه بیافت..
    ـ ولم کن ..من با تو جائی نمیام..
    ـ خفه شو بیا.
    دنبال امیر از روی پله ها به پائین کشیده میشد.انگارهمه ی این اتفاقات را از یک جای دیگر تماشا می کرد.حس می کرد خودش نیست.کشاندش پشت بیمارستان.دستان لعنتی اش جان نداشت تا دست امیر را باز کند.نالید:ولم کن لعنتی..ولم کن...
    ـ چند ساله که پسرم و ازم گرفتی..دیگه نمیذارم این اتفاق ادامه پیدا کنه..می فهمی..؟!
    بالاخره دستش را رها کرده بود.تا مغز استخوانش درد داشت.تحقیر شده بود و نفس نفس میزد.شال نیم بندش را بالا کشید:تقصیر من نیست..تو با دروغات باعث شدی فرداد ازتون دل بکنه..
    ـ چرا خفه نمیشی..؟!
    جراتی به خودش داد:چرا خفه شم..؟ باورت نمیشه..؟ چی بهت رسید از اون دروغ گفتن ها..؟! چی بدست آوردی..!؟
    پول بیشتری از پدربزرگم صاحب شدی..؟
    امیر با پوزخند نگاهش می کرد:من نمی دونم با چه جراتی برگشتی..اما حالا که اومدی و هوار شدی روی زندگی ما حالیت می کنم..می فهمی..آبرو برات نمیذارم..
    آبرویش را می برد..؟ آبروی دخترکش..کیا...؟!
    دستانش را مشت کرد: به همه میگم میشا بچه ی فرداده..
    خودش هم نفهمید این جمله را چطور به زبان آورد.. از فرداد و مهربانی اش سواستفاده می کرد.. از همه ی آن وقت هائی که فرداد کنارش بود و تنهایش نگذاشته بود.اشک میان چشمانش حـ ـلقه زد اما کوتاه نیامد:یه آزمایش می خواد...آبروتون و میبرم..
    نفهمید دست امیر چطور بالا آمد و روی گونه اش نشست..آنطور محکم..آنطور با ضرب که خم شد روی زمین:آبروی پسر من و میبری..؟ تو غلط می کنی دختره ی ه×ر×ز×ه...می کشمت..شنیدی..خودم می کشمت..
    کتک خورده بود..؟ از امیر..؟! حالا که تا اینجا آمده بود کوتاه نمی آمد..محال بود غقب بکشد:آبروتون و میبرم..به همه میگم..نمیذارم هیچ کدومتون سرتون و بلند کنید..قسم میخورم شوهر عمه ...
    خیز دوباره ی امیر هم باعث نشد پس بکشد:ازتون شکایت می کنم..حالا که برگشتم..حالا که نمی خوای بگی چرا باهام این کارو کردی آبرو برات نمیذارم..
    ـ برو هر غلطی دلت می خواد بکن..این گنداب و هم بزن تا بیشتر غرق بشی...زل زد به صورت امیر: آب از سر من گذشته...
    نفس زدن های امیر نشان می داد که آرام نشده...ترسی را ته نگاهش خوانده بود..این مردک هنوز احساسی داشت..به فرداد و آینده اش..
    ـ من اون شب هیچ وقت با مردی نبودم..با کسی تو باغ نرفتم..هیچ لباس مردونه ای تو کمد لباس های من نبود..همه ی این کارا رو تو کردی..
    ـ به فرداد ربطی نداره..
    ـ چرا..؟ می تونم به همه بگم که همه ی این سالها به خاطر عذاب وجدانش کنارم مونده..کیه که باور نکنه..؟!
    ـ نمیذارم این کارو بکنی..
    لحن تهدید آمیز امیر می ترساندش اما امروز این جسارت را پیدا کرده بود.امروز که می گذشت شاید دیگر همچین موقعیتی نداشت.
    ـ چرا دروغ گفتی..؟ اون آدم کی بود..؟ کی این بلا رو سر من آورد..؟!
    پوزخند امیر روی صورتش چرخی خورد:فکر کن من..
    قلب لعنتی اش انگار ایستاده بود و نمی تپید.می توانست سر شدن دست و پایش را حس کند..خیلی نمانده بود که ضعف کند.اما باید کمی بهتر فکر می کرد.نفسی گرفت:تو نیستی..فرداد ازت یه نمونه گرفت برای آزمایش..تو نبودی..
    چهره ی وارفته ی امیر ثابت می کرد که این کار را نکرده است..دروغش گرفته بود.دروغی که داشت سر ان آبروی فرداد را حراج می کرد.
    ـ بهم بگو چرا..؟! فقط چرا...من که کاری با کسی نداشتم..تهدیدی بودم..یه دختر تنها که اومده بود کنار خانوادش باشه...چرا باهام این کارو کردی..؟!
    ـ می خوای بدونی..؟!؟!
    لرزش پاهایش بیشتر شده بود:می خوام بدونم..
    امیر جلو کشیده بود و نگاهش می کرد..پر نفرت زل زده بود به چشمانش:برو از پدرت بپرس...می تونی..؟!!
    ××


    قاشق را روی بشقاب گذاشت ...میشا روی بالشت قورباغه ای اش روی فرش هال خواب رفته بود...بشقاب غذای میشا را داخل سینک گذاشت..دستهایش زیر شیر آب می لرزید...عصبی بود...لبـ ـهایش میلرزیدند..قلبش درد میکرد...آب را بست و روی صندلی نشست و سرش را بین دستهایش گرفت...عصبی زانو هایش را تکان میداد...امیر گفته بود پدرش .. همه چیز به پدرش بستگی داشت...
    سیلی که از امیر خورده بود...سیلی هایی که از پدر بزرگش خورده بود...سیلی که از روزگار خورده بود...؟؟!! کدامش بیشتر درد داشت را نمیدانست..تنها چیزی که درذهنش میپیچید پدرش بود وبس...
    به صندلی تکیه داد..سرش داشت میترکید...تهوع داشت و خسته بود...نمیدانست دقیقا به چه چیزی باید فکر کند...پدرش مرد خاصی بود و نبود..گوشه گیر بود...حرفی نمیزد..محبتهای گه گاهی داشت...به خصوص بعد از رفتن مادرش بیشتر هم منزوی شده بود..اما خوب بود..سعی کرده بود به ترنج کمک کند...برایش ساندویچ های کوچک درست میکرد...بستنی میخرید..در روابطش با همسایه ها محتاط بود...
    همیشه ترنج را از هر ارتباطی میترساند..با هیچ کس صمیمیتی نداشت...
    هر چه قدر فکر میکرد نمیتوانست بفهمد در گذشته پدرش چه چیزی میتوانست باشد که امیر را مجبور به این همه آزار و اذیت ترنج کند...یا هر کس دیگه ای را مجبور به بلایی که سر ترنج آمده بود...
    باید حرف میزد...با پدر بزرگش؟؟ با عمه اش؟؟ با چه کسی نمیدانست؟؟ کسی در این میان باید جوابگو می شد...
    از پشت صندلی بلند شد و از دیروز مانده را روی گاز گذاشت..بازویش درد میکرد.صورتش هم..به کیا دروغ گفته بود و امیدوار بود مجبور نشود برایش امروز را توضیح دهد...
    از پشت پنجره حیاط را نگاه کرد...آن روزها وقتی پدرش در بیمارستان بستری بود..همان وقتهایی که دکتر میگفت تا زمانی که خودش خودش را نبخشد نمیتواند برایش کاری کند..آن روزها هم با تمام روزه سکوتی که گرفته بود..با تمام تلاش که ترنج کرده بود نتوانسته بود بفهمد بخشش برای چه و در آخر فکر کرده بود...هر چه بود مربوط به مادرش بود که گفته بود او هم هرگز پدرش را نمی بخشد...
    پیشانی اش را به شیشه چسباند به امید آنکه اندکی از داغی اش گرفته شود اما نمیشد...
    به آمدن کیا زمانی نمانده بود..و حالا استرس گرفته بود..دستی به گونه اش کشید...معلوم بود شاید ...چشمانش را هر کاری که میکرد نشان میداد چه قدر گریه کرده است...مطمئن بود میشا بیدار شود از خانه عسل صحبت خواهد کرد...بازویش ردی از انگشتان کثیف امیر را داشت..آن را میتوانست بپوشاند اما....
    یعنی کیا میدانست؟؟ باید از او میپرسید؟؟
    سرش را از روی شیشه برداشت...تلویزیون را روشن کرد چه چیزی نشان میداد؟؟ برایش اصلا مهم نبود به حرکتها و صداها خیره بود اما ذهنش در حال بررسی تک تک خاطراتش با پدرش بود...هر دقیقه ای که به آمدن کیا نزدیک میشد قلبش تند تر میزد...
    صدای موتور ماشینش را شنید....
    چشم بسته هم میتوانست بگوید الان داشت چه میکرد..
    _ترنج؟؟
    ترنج از جایش بلند شد : سلام...
    کیا کتش را آویزان کرد : سلام عزیزم..چرا آروم حرف میزنی؟
    _میشا خوابه..
    این را گفت و به سمت آشپزخانه رفت...
    _دستام رو بشور میام...
    قاشق را داخل بشقاب چینی آبی رنگ روی میز گذاشت...ذهنش را باید خالی میکرد...نمیدانست تا چه اندازه میتواند از کیا پنهان کند و آیا اصلا باید پنهان میکرد؟؟
    خورشت را داخل ظرف کشید که صدایش از پشت سرش شنید : چه طوری؟؟
    _خوبم...
    بشقاب را روی میز گذاشت رو به روی کیا...
    خواست دستش را بردارد که کیا دستش را روی دست ترنج گذاشت..
    _ببینمت..
    بدون آن که سرش را کامل بلند کند گفت : روزت چه طور بود؟
    _تو گریه کردی؟
    صدایش نگرانی داشت؟؟ نداشت؟ نمیدانست..در سرش غوغایی بس بزرگتر از این بود که بتواند مترجم نگفته های کیا باشد..
    _نگام کن ترنج ببینمت...
    کمی سرش را بالا آورد و به چشمهای پر سئوالش خیره شد...چشمهایی که از سئوال پس از چند ثانیه به خشم تبدیل شد..
    کیا اندکی سرش را خم کرد و به صورتش خیره شد : این چه قیافه ایه؟؟ این جا چه خبره؟
    _...
    از جایش بلند شد...روبه روی ترنج ایستاد...قدمی به عقب رفت..
    _مگه من با تو صحبت نمیکنم؟؟
    به صدایش که بالا رفته بود اهمیتی نداد
    _پدرم چی کار کرده کیا؟؟
    کیا کلافه نگاهش کرد.... : چی داری میگی؟؟
    گوشه ناخش را به دندان گرفت..بدنش می لرزید...نفسش تنگ شده بود : باید با پدر بزرگم حرف بزنم...من رو میبری پیشش ؟؟
    _تو چرا این شکلی شدی؟؟
    کیا به سمتش آمد و بازویش را به دستش گرفت..ناله خفیفی کرد
    اخم های کیا در هم رفت و بی معطلی آستینش که کمی از بازویش پایین تر بود را کناری زد..
    صدای حبس شدن لحظه ای نفس کیا را شنید
    _کجا بودی تو؟ این چیه؟؟
    _به من میگه هر بلایی که سرت اومده رو باید بری از پدرت بپرسی؟از کجا بیارمش...از آدمی که تو قبر خوابیده سئوال کنم؟ کیا بگو که میریم تا من با پیرمرد حرف بزنم
    کیا کلافه تر شد..صدایش رفت بالا تر : با تو ام ترنج اینا کار کیه؟
    بدون آنکه جوابش را بدهد روی صندلی اش ولو شد : خسته شدم کیا..دلم میخواد بمیرم...
    لیوان آب از روی میز پرتاب شد..صدای شکستنش با صدای گریه میشا یکی شد...
    میشا گریه می کرد.رفت تا آرامش کند..کنار بالشش سر گذاشت و بغـ ـلش کرد..دخترک میان آغـ ـوشش آرام گرفت..خیلی زود دوباره به خواب رفته بود.کاش دوباره بچه میشد..کنار مادرش می ماند.با هر نـ ـوازشی آرامش می گرفت و یادش می رفت که دنیا پر از سیاهی و تباهی است..برگشت به آشپزخانه ای کیا هنوز دست به کمـ ـر ایستاده بود و سیـ ـگار دود می کرد..سیـ ـگاری که کم به دستش دیده بود و انگار این روزها پررنگ میشد..دلش می خواست کامی بگیرد..شاید واقعا تاثیری داشت و آرامش می کرد..
    ـ کی این کارو باهات کرده..؟ اون امیر بی پدر..؟!!!
    نگاهش را از چشمان خون افتاده ی کیا گرفت.دستانش را محکم میان هم پیچاند.هوا سرد نبود اما می لرزید.زلزله ای به جانش افتاده بود..چند هزار ریشر...؟
    ـ امروز کجا رفتی...؟! گفتی میری خونه ی عسل..گفتی میری بیمارستان..کجا رفتی..؟!
    چهره ی ترسیده ی امیر مقابل چشمانش جان گرفت: گفتم به همه میگم میشا بچه ی فرداده.می خواستم بترسه...
    ـ تو چیکار کردی...؟!
    کمی خودش را جلو کشید:من و ببر خونه ی پدربزرگم..
    می دید که مردش چطور کلافه شده..خشم..درد..همه را می خواند.دستش را روی بازوی کیا گذاشت:پدربزرگم میدونه..ها..شاید هم عمه مهین..یعنی پدرم چیکار کرده کیا..چیکار کرده که من تاوان دادم..میشا..ما چه گناهی کردیم..!؟
    کیا بازویش را از زیر انگشتانش پس کشیده بود: حالت خوب نیست.
    اخمش درهم شد..میل زیادی داشت که جیغ بکشد و همه ی خانه را زیر و رو کند.اما انگار خود آزاری گرفته بود که آطور آرام با کیا حرف میزد:نه..حالم خوبه..ببین..رفتم خونه ی عسل میشا رو گرفتم..بهش غذا دادم..برای تو میز چیدم..ببین.. ببین..نهارت
    و نخوردی...!!
    ـ ترنج..!؟
    پاهایش تحمل وزنش را نداشت.هر لحظه حس میکرد می شکند.روی زانو خم شد:آخ...
    کیا زیر بازویش را گرفت.لرزش دستانش را حس می کرد.مگر مردها هم می لرزیدند..اینطور یخ می کردند...؟!
    ـ چیکار کردی ترنج..؟!
    صدای مردش درد میشد و خشم رنگ می باخت.بوی غم می داد لحظه هاشان..ضعف به همه ی تنش رسید. وزنش انگار
    به صد تن رسیده بود که نمی توانست بایستد.همانجا کف آشپزخانه زانو زد: آخ کیا..بهم گفت برو از پدرت بپرس..چی بپرسم..؟!
    من و ببر خونه ی پدربزرگم..برم ازش بپرسم..برم داد بزنم..التماس کنم..آخه چی بگم..!؟
    ـ بذار ببرمت دراز بکشی..
    انگار حس از دست های کیا هم رفته بود که جان نداشت تا بلندش کند.کنارش نشست.می توانست سنگینی نگاهش را روی گونه اش حس کند.روی کبودی کمـ ـرنگی که آنجه نقش بسته بود.دلش درد میشد..؟!می سوخت....؟! بدتر از این را از زندگی خورده بود..؟!
    زمزمه کرد: این سیلی درد نداشت..
    دستش را گذاشت روی مشت محکم گره شده ی کیا:حرفای امیر که درد نداشت..اصلا دردم نیومد..من فقط می ترسم....می ترسم
    پدرم..یه..یه کاری کرده باشه که نتونم تحمل کنم..می ترسم یه چیزی بشنوم که نتونم تاب بیارم...می میرم کیا...
    بازوهایش را پیچید دورش..نمی خواست..هیچ آغـ ـوشی را نمی خواست..عقب کشید و مچاله شد:بغـ ـلم نکن...فقط بیا بریم اونجا..
    ـ بذار آروم شی...درست بهم توضیح بده چی شنیدی..امیر و کجا دیدی..؟! بیمارستان...؟!
    نمی خواست با او همراه شود..این را از نگاه به زیر انداخته و صدای کم جانش حس می کرد..از این شاخه و آن شاخه پریدنش: باهام نمیای..؟!خودم میرم..خودم میرم اونجا..باید بهم بگن چی شده...شده میرم به دست و پای امیر می افتم...التماسش کنم بهم میگه..؟!نمی دونم..شاید..شاید باید بگم میشا واقعا بچه ی فرداده..بهش بگم حتما می ترسه..کم میاره...میتونم از فرداد بخوام کمک کنه..یه آزمایش صوری..ها..میشه..؟!
    ـ ترنج..!!!!
    فریاد کیا از جا پراندش،نگاهش روی چشمان به خون نشسته اش خیره ماند.. نگاهی که نم برداشته بود..مردها هم اشک می ریختند..؟! چرا کیا باید اشک می ریخت..مگر چه شده بود..؟!
    دستش را تا صورت کیا بالا برد:چت شده تو..من کتک خودم..من رسوای همه شده..من حامله شدم..تو چرا گریه میکنی عزیزم...
    اولین قطره ی اشک پشت دستش را سوزاند:دیوونه شدی کیا..؟!
    می توانست نبض روی شقیقه اش را بشمرد...می کوبیدند...محکم...
    ـ هر چی می خوای بپرس..من بهت جواب میدم...خودم میگم..
    کیا هم انگار دیوانه شده بود..دستش را عقب کشید و لبه ی دامنش را مرتب کرد..یک لکه افتاده بود روی حاشیه ی لیموئی اش..انگشتش را کشید روی آن..پاک نمیشد..لعنتی همانجا خانه کرده بود.
    ـ پاشو لباست و عوض کن..میشا رو هم بیدار کن..با هم می ریم خونه ی پدربزرگم..بدونه من یه چیزائی می دونم کوتاه میاد کیا..باهام حرف میزنه..بریم..!؟
    حواسش رفت به دست مردانه ای که، روی سیـ ـنه ی مردانه ای..قلب مردانه ای را می فشرد..کمی عقب تر کشید:تو میشا رو حاضر کن.من زیاد حالم خوب نیست..اینجا..اینجای سرم درد میکنه..داره می ترکه انگار..
    دستش را گذاشت کنار شقیقه اش..یک حجم خالی و پر از سفیدی آنجا بود.که می خواست غرقش کند...حس می کرد که هر لحظه تمام میشود.فکر کرد باید به چیز دیگری فکر کند..به اینکه لباس میشا برای دیدن پدربزرگش چه رنگی باشد بهتر است..
    دخترک مثل خودش خیلی لباس رنگی نداشت..همین چندتائی که پریسا خریده بود..چشمانش را تنگ کرد:چرا پریسا تماس نگرفته..خیلی وقت شده ها..
    کیا که سمتش آمد هنوز مات نگاهش می کرد..اشک می ریخت..؟! این مرد که همیشه به غرور و خودخواهی اش ایمان داشت حالا صورتش خیس اشک بود..!؟
    چیز بدی ته قلبش به تکاپو افتاده بود...آنقدر محکم خودش را به در و دیوار سیـ ـنه اش می کوفت که می خواست همه را عق بزند..دست کیا دورش حـ ـلقه شد:عزیزم..ترنج..خانوم..
    چشمانش سیاهی می رفت..کیا می دانست..همه چیز را..از کجا...چانه اش بی آنکه کنترلی داشته باشد می لرزید.مثل پیرزن فرتوتی که در مغازه ی سر خیابان شیرینی های خوشمزه می پخت..که همیشه ی خدا تار موهایش بوی هل و پودر می داد...همانطور چانه اش می لرزید..فکر کرد شاید پیر شده و خبری ندارد...
    ×××
    چشمانش میل به باز شدن داشت.دست نرم و کوچولوئی را روی موهایش حس می کرد.میشا آمده بود تا بیدارش کند.لبخندی روی لبش نقش بست:میشا..
    ـ ب..بیدار شو..
    غلتی زد و دخترک را ه بغـ ـل گرفت و چشم باز کرد:سلام مامانی..
    ـ س..س..سلام..
    سرش را روی موهای نرم میشا گذاشت و بوئیدش.خاطرات جسته و گریخته بر می گشتند.نمی خواست مرورشان کند..نمی خواست یادش بیاید اما انگار نمی توانست..تند و تند مروز می شدند.امیر..کیا..
    ـ بهتری...!؟
    نیم نگاهی به کیا انداخت که ایستاده بود میان چهار چوب در و نگاهش می کرد.آرام بخشی که کیا تزریق کرده بود اجازه داده بود کمی بخوابد.اینطور فراموش می کرد باید چه چیزهائی بشنود.یادش می رفت..
    میشا انگشتانش را گرفت و کشید:پ..پاشو دیگه..پاشو..
    نیم خیز شد و نشست.یقه ی پیراهنش روی شانه اش عقب رفته بود.دستی کشید تا مرتبش کند.سنگینی نگاه کیا را حس می کرد.
    ـ بیا پائین یه چیزی بخور..
    سر تکان داد.میشا دوباره دستش را کشید:ب..بیا..
    خم شد و پشت دست های تپلش را بـ ـوسید:بریم ماما.همراه میشا وارد آشپزخانه شد.کیا میز ساده ای چیده بود.از فر ظرف کباب را بیرون آورد و روی میز گذاشت: یه چیزی بخور...
    میشا روی صندلی اش تاب خورد:م..منم میخوام..
    قبل آنکه تذکری به میشا بدهد کیا کنارش ایستاد:میشا جان..آروم بشین.کبابی را داخل بشقاب زرد و سورمه ای گذاشت و تکه تکه اش کرد: ببینم میتونی همه رو بخوری یا نه..با مامان ترنج مسابقه بده..باشه..!؟
    میخواست ترغیبش کند به خوردن.کاش سر گلویش باز میشد.بغض بدی آنجا سفت نشسته بود.لیوانی آب برای خودش ریخت و مزه کرد.زمزمه ی کیا را شنید:غذات و بخور..داره نگات می کنه..
    نیم نگاه به میشا انداخت که زل زده بود به صورتش:ا..ا..اینجا..اوخ شدی..؟!
    روی گونه اش را نشان داد.دستش را گذاشت روی گونه اش:خوردم زمین مامانی..طوری نیست..مسابقه بدیم..!؟
    میان خنده های میشا لقمه هایش را فرو داد.کیا ساکت نشسته بود و نگاهشان می کرد.اصلا..اصلا کیا از کجا باید راز پدرش را می دانست...؟! نمی توانست ارتباطی پیدا کند.هیچ ارتباطی.انگار کیا هم متوجه نگاه خیره اش بود که سر بلند کرد.چشمان تیره اش هیچ حسی نداشت..همین چند ساعت قبل بغض کرده بود ..داغی قطرات اشکش را حس کرده بود.حالا اینطور سفت و سخت نگاهش می کرد.انگار یکی دیگر بود.دستش را روی پیشانی گذاشت و فشرد.باید حرف میزدند.باید همین امشب حرف هایشان را می زدند.به میشا کمک کرد دست هایش را بشوید.دخترک دوید سمت اتاق بازی اش.ایستاد میان آشپزخانه و نفسی گرفت:باید حرف بزنیم.
    ـ باشه...حرف می زنیم.
    سر تکان داد و از آشپزخانه بیرون آمد.نشست روی کاناپه و نگاهش روی دیوار ماند.باید صبر می کرد تا میشا بخوابد..؟! بعد می توانستند دو نفری حرف بزنند..خوب بعدش چه میشد..مثلا..مثلا اگر می فهمید پدرش چکاری کرده خوب بود یا بد..!؟ از پدرش متنفر میشد..؟!دستانش را محکم میان هم پیچاند.از آنجا کیا را می دید..ایستاده بود مقابل پنجره ی آشپزخانه و به سیـ ـگارش پک میزد.میشا از اتاقش بیرون دوید:م..ماما..ماما بیا...بیا بازی کنیم..
    ..
    شاید برای اولین بار در عمرش دلش شکست سکوت لبـ ـهای بسته ای را طلب نمیکرد...این چشمهای قرمز از گریه و آن صورت رنگ پریده رو به رویش...آن لبـ ـهای خشک هیچ کدوم نشانه ای حتی اندک از خبری قابل تحملش را نداشتند...
    کیا روی مبل نشسته بود و پاهایش را تکان تکان میداد...گوشه دامنش را در مشتش گرفت ...نفس عمیقی کشید منتظر بود..و این انتظار طولانی تر از حتی سالهای زندگانی اش بود..
    میشا خواب بود...طول کشیده بود تا غذا بخورد بازی کند تمام این مدت کیا سعی کرده بود مثل همیشه باشد اما نبود..امیر کیایی که اشک ریخته بود کیای همیشگی نبود..نمیدانست به خاطر دل خودش گریه کرده یا برای بی چارگی ترنجی که به زنی گرفته بود...
    _کیا..
    در چشمهای مردی که روی مبل رو به رو نشسته بود جز درماندگی چیزی نبود..
    کیا انگشتهایش را در هم گره کرد و روی زانو هایش گذاشت...سرش که پایین افتاد چیزی در دل ترنج فرو ریخت نمیدانست چرا احساس میکرد بعد از این هیچ چیزی مثل گذشته نخواهد بود...
    _پدرت مرد درشت هیکلی بود...عزیز کرده خانواده...آدم تنهایی بود...خیلی دم خور نبود با کسی...
    ترنج به مشتهای در هم فشرده کیا نگاه کرد..به چشمهایش که هر لحظه حالتشان عوض میشد..
    _پدرم رو میشناختی..؟.
    لبـ ـهای کیا روی هم فشرده شد ...
    _رنگ چشمهاش زیادی شبیه به تو بود....
    کیا شقیقه هایش را فشرد...
    ترنج دستش را روی قلبش گذاشت..پس پدرش را خیلی بیشتر از آن چیزی که فکر میکردمیشناخت...
    _وجهه داشت...هیچ کس اون روش رو ندیده بود شاید...
    بغض نکرد..شاید برای اولین بار بود..از چیزی وحشت داشت و بغضی در گلویش نبود...احساس میکرد زمین زیر پایش هر لحظه بیشتر میلرزد...
    _هر کی نگاش میکرد با اون لحن آرام صحبت کردنش...فکر میکرد آدم مثبتیه نه؟؟
    ککیا از جایش بلند شد..در چشمهایش چیزهایی بود که وحشت ترنج را بیشتر و بیشتر میکردند...
    _حیوون ها میتونن شکل انسانها بشن نه..میتوننن تغییر کنن..می تونن ته راهرو یه سالن تاریک از صدای فریاد و گریه لذت ببرن نه؟؟
    سرش را میان دستهایش گرفته بود و فریاد میزد...
    ترنج از جایش بلند شد...چیزهایی که شنیده بود...را نمیتوانست هضم کند..چه کسی فریاد زده بود..چه کسی حیوان بود...
    _چی..چی کار کرده بود کیا؟؟ آدم کشته بود؟
    کیا با کینه عجیبی به چشمهای ترنج خیره شد..همانی که همین چند دقیقه پیش گفته بود عجیب شبیه چشمهای پدرش است : کشتن برای تو یعنی چی؟؟
    _من نمیفهمم کیا...من تو و امیر رو نمیفهمم...
    از جایش بلند شد..فقط میخواست همان لحظه از آن نگاههای ترسناک دور شود..هیچ چیزی برایش دیگر کوچکترین اهمیتی نداشت..
    همه چیز تیره و تار بود انگار...از پله ها بالا رفت...کیا از جایش تکان نخورد..حتی به سمت ترنج نگاهی هم نیانداخت
    در اتاقش را بست...همان جایی که دخترکش نفس میکشید...روی تخـ ـت دراز کشید...
    پدرش وجهه ای داشت...چشم هایی که شبیه چشمهای ترنج بود...
    صدای گریه مادری در بیمارستان در سرش پیچید..پدری که روی مبل جلوی تلویزیون مینشست...انسانی که حیوان میشد...کسی که از چیزی وحشت داشت...صورتهایی که در هم ادغام میشدند...کیا پدرش را میشناخت....
    حرفهای آن دکتر کوتاه قد در سرش پیچید تا پدرش خوش را نبخشد حالش ثابت میماند..پدرش خودش را نبخشید...
    از جایش پرید..احساس میکرد ضربه ای به سرش وارد شده است...نفسش بالا نمی آمد...
    صورت کیا جلوی رویش می آمد...نه..امکان داشت...پدرش ...دلش می خواست فریاد بزند گوشه دستش را به دندان گرفت مزه خون در دهانش پیچید..
    دستش سوزش داشت برایش مهم نبود...به سمت در دوید و پله ها را با سر پایین آمد..پا برهـ ـنه..با شتاب...به آخرین پله که رسید..کیای نشسته کنار دیوار را که دید...تاریکی اتاق به قلبش هم که نفوذ کرد...مزه بیشتر خون زیر دندانش که رفت..انگار پرده ای از جلوی چشمهایش کنار رفت...
    کیا با دیدنش از جایش بلند شد : ترنج..چرا این شکلی شدی...
    بی توجه به جمله کیا شروع کرد دور خودش چرخیدن....نمیخواست کیا را ببیند. صدای بلند نفس کشیدن های کیا را میشنید هر باری که سالن رو دور میزد یک نگاه به کیا می انداخت که ایستاده بود ...
    _من چی کار کنم؟؟ چی کارکنم
    _ترنج..
    بی توجه به صدای کیا به راه رفتنش ادامه داد..زخم دستش..درد سرش..اعصاب بهم ریخته اش..عطر تنی که آشنا به نظر میرسید...گیج میزد.گیج میخورد..دنیا متوقف بود و ترنج میچرخید...هر آنچه در ذهنش بود از هزار موجود نفرت انگیز دنیا نفرت انگیز تر بود...هر چه در دلش بود حالا داشت با فشاری مضاعف به بیرون میریخت...چشمهایش را فشرد...نتوانست خودش را نگه دارد...بالا آورد...روی همان فرش سفید جلوی پله ها..
    کیا به سمتش آمد..با دست اشاره کرد که بایستد...: ای کاش میشا نبود...ای کاش من مرده بودم...ای کاش همه زنهای دنیا میمردند...
    کیا قدمی سمتش برداشت.بی اراده عقب رفت:ن..نیا..نیا..
    ـ حالت خوب نیست..
    با قدم بعدی کیا جیغ کشید:ن..ن..نیا..نیا...پاهایش حسی برای رفتن نداشت.همانجا نشست و پیراهنش را در چنگ فشرد:م..من...من ..
    ـ ترنج...!
    التماس صدای کیا را نمی خواست..کاش ساکت میشد..سرش پر از صدا بود..آنقدر زیاد که گوش هایش به درد آمده بود..
    ـ پ..پدرم..پدرم با تو چیکار کرد..!؟
    نگاهش تا روی صورت کیا بالا آمد.همان مردی بود که دوستش داشت...؟شبیه اش بود..همان صورت..همان چشم ها...
    کف دستش را زیر دندان فشرد.طعم خون با شوری و تلخی دهانش درهم شد.دوباره عق زد..
    قبل آنکه از دسترس کیا دور شود اسیر دست هایش بود:بلند شو...
    جیغ خفه ای کشید:و..و..ولم کن..ولم کن..
    ـ کاریت ندارم لعنتی..من کاریت ندارم...!!
    فریاد میزد...دوازده ساله که بود چه دردی کشیده بود..!؟تصویر های بی ربطی می آمد پشت ذهنش...کاناپه ی پدرش و مجله هایش..تصویری از خانه ی پدربزرگ..مرغ حنائی میشا...دیوانه میشد..!؟
    نفسی گرفت: م....من حالم خوب نیست..ف..ف..فکر کنم..دیوونه شدم..د..دارم خواب می بینم..من..من دارم خواب می بینم...
    نفس های کیا بوی خون می داد..می نشست روی صورتش: ترنج..ترنج...
    آخ..خواب نبود..هیچ خوابی نبود..هیچ کابـ ـوسی آنهمه درد نداشت...هیچ کابـ ـوسی..دست های غریبه آشنا بودند...همین دست های دوست داشتنی لعنتی..همین ها...
    چشمانش از تجمع اشک تار شد..کاش کور میشد..هیچ چیزی را نمی دید:تو..تو..گفتی..گفتی پدرم باهات چیکار کرد...!؟کیا محکم تکانش داد: الان نه...حالت خوب نیست.ببین..دستام می لرزه...تو هم می لرزی..بیا بریم لباست و عوض کن...
    می لرزید..؟ تمام دنیا روی سرش آوار شده بود.پدرش ..؟! مرد آرام و ساکت روی کاناپه..؟! چشم های مشکی اش..؟!
    محکم کوبید روی چشم هایش:آخ...آآخ...چیکار کردین با من..چیکار کردین با تن من...با قلب من...شما چیکارم کردین..
    ـ ترنج...ترنج..ترنج..
    دست های کیا محکم مچش را گرفته بود تا نکوبد روی صورتش اما نمیشد..تنش تاب میخورد:چیکار کردی با من و میشا...چیکار کردین لعنتی ها...
    ـ من همه چیز و درست می کنم...نمیذارم اذیت شی...دیگه نمیذارم..
    میان لرزیدن های خودش متوجه کیا شد..نمی خواست ببیند اما سردی دستانش را حس کرد.بی رنگ شدن صورتش را هم..لرزیدن لب هایش..داشت جان می داد...!؟
    عقب تر کشید..کیا جلوی چشمانش خم شده بود..افتاده بود به زانو..این مرد همان عشقش بود...؟!
    پاهایش را زیر دامن پیراهنش پنهان کرد و عقب تر کشید.چسبید به در ورودی:تو..تو..تو بابای میشائی...؟!
    صدای نفس های کیا بلند و صدادار بود.انگار جان می کند تا نفس بکشد:دوازده سالم بود...فقط..دوازده سالم...درد...درد داشت.حقارت داشت...

    چشمانش را دوخت به راه پله:میشای بیچاره ی من..
    ـ ته راهرو..تو سالن ورزش..
    کاش میشا همانجا می خوابید برای همیشه...اصلا هر دو شب که می خوابیدند بیدار نمیشدند..همه چیز تمام میشد...
    ـ از ترس صدام در نمی اومد..مثل موش تو تله..دیدی..؟!
    چشمان لعنتی اش خیس میشد..چرا..!؟
    صدای کیا و بغض و دردش را می شنید و بغض می کرد..؟! نه..نه...نه..حقش نبود..حق طفل معصومش نبود..
    ـ ترنج...
    سر تکان داد:میشا بیدار میشه...
    ـ ترنج..!!
    سعی کرد بایستد اما نمیشد..انگار هیچ استخوانی میان تنش نبود..لمس میشد دست و پاهایش..دوباره سعی کرد..اینبار تا خورد...خم شد...
    کیا کمی جلوتر آمد..کنارش زانو زد:من نمیذارم اذیت شی..دیگه نمیذارم..من می خوام مواظبتون باشم..همه ی سعی خودم و کردم که حالت خوب بمونه...چرا نذاشتی..؟! چرا رفتی پیش امیر..؟!
    دلش می خواست حرف بزند ما زبانش هم سنگین بود.فکر کرد لابد سکته کرده..هیچ عضوی از تنش را نمی توانست تکان دهد..اگر تکیه اش به دیوار نبود..تکیه هایش کیا بود..!؟
    همین مرد..؟1 عطرش زیادی آشنا بود و حالش را هم به هم میزد...کاش خفه میشد..همه ی در و دیوار انگار به حرف آمده بودند...مدام حرف هایشان در سرش اکو میشد...کاش خفه میشدند..



    نگاهش را داد به پنجره و آسمان گرفته اش..اولین برف زمـ ـستانی می بارید.فکر کرد سفیدی برف چه ربطی به سیاهی دردها دارد..؟!
    برف میبراید پس چرا آرام نمیشد..؟!انگار تمام غصه ها میان سیـ ـنه اش پنهان شده بود.بیست و چهار ساعت تمام بی حس بود.دکتر می گفت شرایط بد عصبی..شرایط بد عصبی هم آن همه درد نداشت..چشمانش را روی هم فشرده بود و میان تخـ ـت اتاقش کز کرده بود.حس می کرد هیچ نیروئی برای برخواستن ندارد..هیچ توانی برای حرف زدن.متوجه بود که کیا خانه مانده.وقت هائی که با میشا حرف میزد...دخترکش پدر داشت..!؟
    سرش را بیشتر میان بالش فرو برد.کیا پدر میشا بود...پدر رسمی و قانونی و همه چیز..دستانش رزا زیر سیـ ـنه جمع کرد..هوای لعنتی سرد بود.
    کیا برای انتقام ..انتقام از پدرش..خودش..انتقام از تحقیر و درد دوازده سالگی هایش..اشک از کنار چشمش راه گرفت.کاش میشد که از سنگ میشد..کاش نه دردی حس می کرد و نه اشکی می ریخت.کاش تمام میشد..
    صدای پر هیجان و شاد میشا را شنید...ع..عمه پری..عمه پری..
    دخترش عمه دار شده بود...شاد بود..پدر داشت..همه ی این ها می توانست جبران زجرهایش را بکند..؟!
    سعی کرد بنشیند.پیراهن کثیف آن شبش با بلوز و شلوار راحتی عوض شده بود.کیا محرم بود..؟! کیا و دست های نفرت انگیزش...؟! کیا و دست های آشنای نـ ـوازش گرش..!؟
    سرش را روی زانو فشرد و زل زد به پنجره..دانه های برف می رقصیدند یا میباریدند...؟
    کاش گوش هایش کر میشد و دیگر قدم های آشنایش را هم نمی شنید..در اتاقش باز و بسته شد.تکیه داده بود به در اتاق و نگاهش می کرد.چند قدم جلو آمد.خودش را روی تخـ ـت عقب کشید و دوباره زل زد به پنجره..
    ـ چیزی میخوری برات بیارم..؟!
    ـ..
    ـ ترنج..
    سر تکان داد:اینهمه وقاحت و جسارت و از کجا بدست آوردی..؟!
    ـ یه لیوان آب میوه بخور..بعد میشا رو میارم پیشت..
    لب زیر دندان فشرد:تو میشا رو میاری..!؟ تو چیکاره ی میشائی..؟! میشا همون بچه ایه که بهش نگاه هم نمی کردی..همون حرومزاده ای که هر کسی که در موردش شنید تف انداخت روی زمین...
    ـ ترنج...!!!
    کمی جلو کشید و پاهایش را از روی تخـ ـت آویزان کرد: هیس...بچه ی من صدای تو رو میشنوه..داد نزن..خفو شو..فقط خفه شو..
    ـ باشه..حرف نمیزنم..تا حالت خوب نشه هیچی نمی گم..فقط یه چیزی بخور..
    ـ اون شب..اون شب گفتی میری مسافرت..نرفته بودی..!؟ اومده بودی تو اتاقم..؟! پیراهن خوابم و یادته..!؟ سفید بود..سفید سفید.
    دست ها را دور سیـ ـنه محکم کرد:لباسم و درآوردی...؟! نگام کردی یا تو تاریکی من و از هم دریدی...!؟
    دستش را روی لبش کشید:من و بـ ـوسیدی...؟!
    دستش را تند و تند کشید روی بدنش:من و لمس کردی..؟!
    چشمانش از تجمع اشک می سوخت:از پدرم متنفر بودی، با من چیکار کردی تو...
    می دید که دست های کیا مشت شده و می لرزید..سعی کرد بایستد.پاهای بی جانش را جلو کشید:پدرم بهت تجـ ـاوز کرد..!؟ پدر من..؟!
    ـ ترنج..
    ـ ترنج نه..ترنج فقط رنج داره...دیگه فقط رنج داره و درد...صدام نکن...باهام حرف نزن..
    ـ ..
    سر به زیر افتاده ی کیا را دوست نداشت..جسارت چشمانش را می خواست تا فریاد بزند و دیوانه شود.خودش را جلوتر کشید:بعدش از اتاقم رفتی..!؟ امیر چی..اونم اونجا بود..وقتی داشتی ازم انتقام می گرفتی امیر هم بود..؟! من..من و تو اون لباس سفید دید..!؟
    با کف دست کوبید روی دهانش..محکم و محکم تر:با من چیکار کردی تو...امیر هم من و دید..اصلا..اصلا از کجا بدونم راست میگی...باید..باید بریم آزمایش بدیم..شاید میشا بچه ی تو نباشه...آره..شاید دارید دیوونه ام می کنید..می خواین بزنه به سرم..؟!
    ـ ترنج...!!
    دستانش را بالا برد و یقه ی پیراهن کیا را چنگ کرد:از دیوونه شدن من چی بهتون میرسه..!؟ به خدا..به خدا من هیچی ندارم..من هستم و همین تن..من هستم و میشا...بگو که دروغ میگی..بگو..
    ـ من اون کارو کردم..من پدر میشام..من کسی ام که تو رو تو اون پیراهن سفید دیم..فقط من..
    جیغ کشید:اشک نریز...گریه نکن..گریه نکن...محکم باش..همونی که من شناختم..محکم باش تا ازت متنفر باشم..
    دست های کیا دورش محکم شد...دست و پا زد:و..و..ولم کن...ولم کن...
    ـ جیغ نزن عزیز من..میشا می ترسه..
    پنجه اش را محکم کشید روی صورت کیا..نه یکبار..چند بار:ولم کن حیوون..میشا...!؟ برای میشا نگرانی..!؟ وقتی حامله بودم می خواستم بکشمش...وقتی نوزاد بود می خواستم خفه اش کنم..می خواستم بچه ی خودم و بکشم..
    دست کیا روی دهانش محکم شد...جیغ هایش همانجا خفه شد..چشمانش سیاهی رفت.کاش کمی بیشتر دستش را همانجا فشار می داد تا تمام میشد...


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    میشا هم متوجه ی ناراحتی اش بود که با احتیاط نگاهش می کرد...؟! می چسبید به کیا و دستانش را دور گردنش حـ ـلقه می کرد و در آغـ ـوشش می خوابید...؟ حس کرده بود مادرش دیگر دست های نـ ـوازشگری ندارد...!؟
    این سه روز نه خودش خـ ـوابیده بود و نه کیا..نه خودش چیزی میخورد و نه کیا..انگار هر دو داشتند دردهایشان را مرور می کردند.دردهائی که یک جورهائی مشترک بود.دردهائی که زخمشان تازه بود.پدری را به خاطر می آرود که ساکت و آرام بود.
    مادرش ترکشان کرده بود..مادرش هم می دانست..!؟می دانست و اجازه داده بود بماند و کنار پدری زندگی کند که به پسر بچه ها...لبش را زیر دندان فشرد..فکر کرد فقط کیا بوده یا باز هم..باز هم...
    از روی تخـ ـت پائین پریدو اتاق را ترک کرد..نور کمـ ـرنگی راهرو را روشن کرده بود.آنقدری که ببیند پاهایش را کجا می گذارد.با دیدن کیا ایستاد.خیلی شب ها به یادش آمد..کیا می نشست روی کاناپه و کتاب می خواند.از زیر عینک نگاهشان می کرد و لبخند میزد.لبخندهایش هم دروغ بود..!؟ همه ی وقت هائی که کنارشان می ماند..وقتی خرید می کردند..بـ ـوسه هایش...همه دروغ بود..؟! نشسته بود میان تاریکی و سرش را میان دست هایش می فشرد..؟!
    انگار کیا هم سنگینی نگاهش را حس کرد که سر بلند کرد و نگاهش کرد.میان تاریکی زل زده بودند به یکدیگر..همانجا روی آخرین پله نشست و پاهایش را زیر دامن پیراهنش جا داد.نفسی گرفت..هوا زیادی سنگین بود و بوی غم میداد لحظه هاشان.خیلی از آن وقتی نگذشته بود که هر میان این خانه شاد بودند.لبخند می زدند..صبح ها وقت صبحانه بـ ـوسه می دادند و عشق می گرفتند.دستش را گذاشت روی پیشانی و فشردش..کاش خاطراتش می مردند..شاید کمی آرام میشد.کیا داشت نزدیکش میشد.باید می ایستاد و می کوبید توی صورتش..اما انگار دست هایش نافرمانی می کردند.مثل وقت هائی که بی تاب نـ ـوازشی میشد.
    نگاهش روی صندل هایش ماند.زانو زده بود مقابل پاهایش و نگاهش می کرد.این کیا را نمی شناخت.این کیای آرام و صبور..
    ـ حالا آروم شدی...!؟دردات التیام پیدا کرد..!؟
    کیا که نگاهش کرد چشم از صورتش گرفت..گفته بود چشم هایت شبیه به چشمان پدرت است.دستش را روی پلک هایش گذاشت.
    ـ فکر می کردم آروم میشم..فکر می کردم تموم میشه..اون همه فکر و کابـ ـوس های گاه و بیگاه..اما حالا هزار برابر شده...اون موقع دردام توی فکرم بود حالا روی سیـ ـنه ام مونده..روی قلـ ـبم..
    پوزخند تا روی لبش آمد:قلب...مگه تو قلب هم داری...!؟
    ـ نداشتم...حالا دارم..
    پوزخندش خنده ای پرصدا شد:واای..خدای من...پس حالا قلب هم داری..خوبه..
    ـ ترنج..
    دستانش را محکم کشید روی صورتش..اشک نمی خواست..بغض هم..تند و تند پلک زد..نمی خواست دوباره یک حمله ی عصبی داشته باشد.نمی خواست کیا برایش آرام بخش تزریق کند.دستان لعنتی اش را نمی خواست..دست هایش هزار خاطره داشتند..حالا هیچ کدام را نمی خواست..
    ـ اون..اون وقتی..این کارو...باهات کرد..
    ـ می خوای چی بدونی..؟! اینکه چند دفعه... چند دقیقه بود..!؟اینا رو میخوای بدونی...؟!
    نمی خواست..شجاعت شنیدنش را نداشت.حالا نداشت.اینطور که در تاریکی مقابل هم زانو زده بودند نمی خواست بشنود.
    ـ فکر میکنی دروغ میگم..؟!
    چانه ی لعنتی اش می لرزید.سر روی زانو فشرد: حالم و بهم میزنی.
    نم اشک پیراهنش را خیس کرد.کیا چنگ بین موهایش انداخته بود و محکم می فشردشان:یه بار ته سالن ورزش..کنار رختکن..
    می خواستم لباس عوض کنم..
    مشت هایش را گره کرد:نمی خوام بشنوم..کری...؟!
    ـ دردهای من پیش دردی که تو کشیدی که چیزی نیست..هست..؟!
    لب لرزانش را زیر دندان فشرد تا هق هق نکند: با بی آبرو کردن من چی نصیبت شده..!؟
    ـ آبروی رفته ی پدربزرگت.دیدن چهره ی پر دردش وقتی متوجه شد..وقتی اون دردی و حس کرد که من کشیدم..مادرم کشید..
    اشک ها انگار خیال بند آمدن نداشتند.دیگر به چشم هایش هم اعتباری نبود.دستانش را دور زانو حـ ـلقه کرد و تاب خورد:من زنت بودم..
    ـ...
    ـ من حامله بودم...میشا اینجا بود.دستش را روی شکم صافش فشرد:بهم گفتن زن خراب ...
    می دید که کیا چطور خم میشود..می دید که می شکند..اما کافی بود...؟!
    ـ من و دوست نداشتی...بچه رو هم نمی خواستی...؟پس ما الان اینجا چی می خوایم..؟!
    ـ ترنج..
    ـ باید بریم..من و دخترم...
    ـ نمی دونستم حامله ای.فکر نمی کردم.. شکه بودم..
    اشک ها دیدش را تار کرده بود.دست کشید پای پلکش:نمی دونستی...؟!!
    ـ نمی دونستم ترنج..بعد که فهمیدم تو گذاشتی رفتی..من نمی دونستم کجا...نمی دونستم..
    نگاهش را از چشمان نم دار کیا گرفت:می دونستی کجام می اومدی دنبالم..؟!
    ـ فکر می کردم بچه رو میندازی..
    میشا از روی تخـ ـت خودش را بالا کشید:ب..ببین چی کشیدم...
    نگاهش روی تصاویر نقاشی خیره ماند..روی آدمک هائی که سه تا بودند..سه تا کنار هم..مثل یک خانواده.میشا خودش را جلوتر کشید:ب..ببین..ا..این منم..این مامان ترنج..ا..اینم کیاست...یه..یه بادکنک بکشم..!؟
    لبخندش طعم بغض داشت..سر تکان داد.میشا مداد رنگی نارنجی اش را برداشت و سعی کرد بادکنک بکشد. نفسی گرفت و سرش را روی موهای دخترک فشرد و بوئیدش.
    اینکه کیا پدر میشا بود خوب بود یا بد..؟! اینکه دخترکش بچه ی مشروعی از یک رابطه ی مشروع اما منزجر کننده بود..
    فکر کرد خوب است..حداقل برای میشا خوب است..اما می توانست ذهنیت همه را پاک کند..؟!می توانست به کسی بگوید که میشا دختر کیاست..؟!
    انگشتش را زیر دندان گرفت و فشرد..میشا خوشحال بود..از آنجا ماندن..کیا را داشتن..می توانست خوشبختی دخترکش را به لجن بکشد..؟! می توانست میشا را فدای آبروی خودش بکند...؟!
    می توانست منجلابی را هم بزند..؟!
    بعد پدری که تمام این سالها نبود چه میشد..؟! پدربزرگی که برای آبروی پسرش بچه ی دوازده ساله ی بدبختی را ندیده گرفته بود..!؟دستش را روی پلک های متورمش فشرد.کلاف پیچیده ای بود..آنقدر پیچیده و درهم که خسته اش می کرد.توانش را می گرفت.گاهی می کشتش.میشا دفترش را بالا گرفت:ه..هورا..هورا...هورا..
    لبخندی روی لبش نشست.شکاندن دل دخترکش را بلد نبود.مادر باشی و بگذاری درد بکشد...؟!شقیقه هایش درد می گرفت..با کف دست مالشی داد.آرام نمیشد..سعی کرد به کیا به چشم یک پدر نگاه کند..نه همسر..نه عشق..نه آدم..فقط یک پدر..
    میشا روی شانه اش پرید:ب..بریم بستنی بخوریم...
    دستی روی موهای نرم و قشنگش کشید:سرده ماما..
    روی فنر تخـ ـت بالا و پائین می پرید:بستنی..بستنی..
    از روی تخـ ـت پائین آمد.میشا کنار پاهایش ایستاد و دستانش را سمتش بالا گرفت:بیا بگلم..
    خم شد و بغـ ـلش کرد..دخترک تپل شده بود.چشم روی هم می گذاشت بزرگ میشد.خیلی بزرگ..انقدر که دیگر نمی توانست بغـ ـلش کند..آن وقت دلخوشی اش بستنی و بازی نبود.آن وقت می پرسید پدرم کجاست...!؟ بزرگ تر که میشد مثل خودش تنها می ماند...!؟دخترک دست دور گردنش حـ ـلقه کرده بود.موهایش عطر داشت.عطری که بغض به گلویش می آورد و به گریه می انداختش..چند سال بعد باید به میشا چه می گفت..نبودن فرداد را با کیا پر کرده بود..برای نبودن کیا باید چه می کرد..می گفت که چه کرده..!؟ می گفت که قربانی شده اند..؟!
    با دیدن آشپزخانه ایستاد.چند روز بود که پا آنجا نگذاشته بود..؟! رومیزی سفید و قرمزش دهن کجی می کرد.قدم بلندی برداشت و از روی میز کشیدش.شکر پاش خم شد روی میز..میشا دست جلوی دهانش گرفت:افتاد..
    سطل زیر سینک را بیرون کشید و رومیزی را آنجا مچاله کرد.قبل آنکه میشا کنجکاوی کندسمت فریزر رفت و کشوی چهارم را بیرون کشید.بستنی ها روی هم تلنبار شده بود.شکلاتی را برای میشا بیرون کشید:میشینی پشت میز ماما...!؟
    ـ آره..آره..
    دخترک را پشت میز نشاند و بستنی اش را باز کرد.قدم هایش رفت سمت پنجره.نگاهش روی بوته ی گل یخ ماند.به گل نشسته بود...چرا آنقدر دیر..حالا که یخ زده بود..؟! حالا که روزها و شب هایش یکرنگ شده بودند..!؟ کاشتن این بوته هم تظاهر بود...!؟ متوجه باز شدن در حیاط شد.ماشین کیا داخل شد.همانجا ایستاد و مردی را تماشا کرد که مردی را در حقش تمام کرده بود...
    ×××
    ایستادنش آنجا میان فضای آشپزخانه کلافه اش کرده بود.دلش می خواست به اتاقش برگردد..اما پاهایش میل به ماندن داشت..
    این پاهای لعنتی حرف گوش نکن..کیا هم انگار از بودنش در آشپزختنه جا خورده بود که یک لحظه قدم هایش متوقف شد.میشا صدایش زد:م..ماما..برگشت و نگاهش کرد.دست و صورتش شکلاتی شده بود.دختر کش شاد بود.انکار هم نمیشد.خم شد و بغـ ـلش کرد:بریم حمـ ـام مامانی..؟
    ـ ن..نه...با کیا رفتم..
    چشم هایش را درشت کرده بود و حرف میزد.بینی اش را بـ ـوسید..کیا دخترکش را حمـ ـام می کرد..کیا برایش غذا می پخت..می توانست گوشی تلفن را بردارد و سفارش دهد..اما این کار را نمی کرد.
    ـ دختر خوشگل من چطوره...؟
    سر بلند کرد تا ببیندش..دختر خوشگل من...؟! میشا دوید سمتش و با خیزی خودش را به آغـ ـوش کیا انداخت:س..س..سلام..
    دلش خوب شدن میشا را می خواست..این لکنت یادگار بارداری پر از استرسش بود..یادگار تمام آن تنهائی و غذاب..حالا کیا آنجا بود ..میشد پدر نمونه....!؟
    ـ سلام خانوم کوچولو...هووم..بوی بستنی میدی شما...مسواک کردی..!؟
    میشا می خندید:نه..نه..
    ـ دندونات و موش میخوره..
    ـ نه...نه..
    ـ ببینم چند تا دندون داری شما...
    فقط چند روز به حال خودش نبود و کمی مرده بود..کیا آنقدر با میشا صمیمی شده بود...؟!آنقدر که میشد عشق را میان کلمه هایش شنید..میشد حسش کرد..راه افتاد که به اتاقش برگردد..کمی فرصت می خواست تا آرام شود.از کنارشان گذشت اما دست کیا دور مچش حـ ـلقه شد:بمون یه چیزی بخور...
    لب زیر دندان فشرد:دستم و ول کن..
    ـ ترنج..!!
    مچش را عقب کشید.میشا سر روی شانه ی کیا گذاشته بود و نمی دیدش...پوزخند زد:گرسنگی من و نمی کشه..من جون سختم مهندس..
    اخم میان پیشانی کیا حالش را بهتر کرد.دستش را عقب کشید و آشپزخانه را ترک کرد.میان تنهائی اتاق سر و صدای میشا و کیا را می شنید..تا پشت در اتاق آمد و همانجا ماند.دلش می خواست کنار میشا باشد و خنده هایش را تماشا کند.به خودش گفت فقط ماندن کنار میشا حالت را خوب می کند...!؟
    ××
    روی تخـ ـت تاب میخورد ...تاب میخورد..مغزش به هیچ جایی راه نداشت...غمی که داشت انقدر ژرف بود که گاهی با عصبیتش ادغام میشد و تبدیل به جهنمی می شد که داشت در آن میسوخت...به قرصهای رنگ و وارنگ کنار تخـ ـتش نگاه کرد...اگر تمام آنها را با هم می خورد و به خوابی میرفت که بیداری نداشت چیزی از این دنیا کم میشد..؟
    روی بالشتش دراز کشید مطمئن بود چیزی از این دنیا کم نمیشد...چه کسی او را دوست داشت؟ هیچ کس..
    تقه ای به در خورد...کیا بود...با ورودش حجم عظیمی از یک عصبیت به مغزش هجوم آورد...
    سینی در دستان کیا بود و درونش غذایی که هنوز بخار از آن بلند میشد
    _این جا چی کار میکنی؟؟
    سینی را روی میز کنار تخـ ـت گذاشت...میشا روی مبل رو به روی در اتاق نشسته بود و با شلبی اش باز میکرد...
    _ترنج میدونی چند روز هیچی نخوردی؟؟
    _به جهنم...فوقش می میرم به تو که چیزی نمیشه...انتقامت رو گرفتی و راحت شدی...
    _بس کن ترنج...بسه به خدا که داری داغون میشی...
    _بشم...حالم ازت بهم میخوره...از تو..از پدرم...از پدربزرگم...
    به سر پایین کیا توجهی نکرد...اصلا اگر به اندازه تمام زجرهای دنیا هم شانه هایش خم میشد بازهم به حال ترنج فرقی نمیکرد..
    به سمت سینی آمد و قاشق را درون بشقاب زد...بوی غذا هم حالش را بد میکرد...خونسردی کیا و این که می خواست مثل همیشه رفتار کند..انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده اعصابش را بیشتر بهم میریخت..دلش میخواست کیا هم داد میزد تا بتوانند تمام دردها و زجرهای درون خودش را بیرون بریزد...
    سینی را به سمت ترنج آورد : یه قاشق بخوری اشتهات باز میشه...
    _زنت بودم اون شبی که اومدی تو اتاقم مگه نه؟؟
    کیا نگاهش نمی کرد...
    _وقتی پیراهن خواب سفیدم رو دادی دست امیر ...زنت بودم نه؟؟ همون شبی که مادر بچه ات هم شدم....
    چشم گرفتن کیا دردش را بیشتر میکرد..فریادش توجه میشا را جلب کرده بود..شلبی را رها کرده در چار چوب در ایستاده بود
    _ک..کیا..
    _چیزی نیست دخترم...شما با شلبیت بازی کن...
    سینی را دوباره به سمت ترنج آورد...با مشت زیر سینی زد...غذا ها پخش همه جا شد...و ظرف با صدای بلند شکست..ترنج فریاد زد : مگه با تو نیستم...
    میشا با صدای بلند شروع به گریه کرد : ما..م..م..ماما...
    با شنیدن ترس دخترکش بدون توجه به چهره هاج و واج کیا به سمت میشا رفت و بغـ ـلش کرد...میشا بلند گریه میکرد
    سر دخترکش را روی شانه اش گذاشت و عصبی تکان تکانش می داد.دخترک حالت های عصبی مادرش را درک میکرد که گریه اش قطع نمیشد...
    کیا به سمتش آمد و با اندکی زور میشا را از آغـ ـوشش گرفت و آرام تکان تکان داد : چیزی نیست دخترم..آروم..اتفاقی بود..دست مامان خورد...
    ترنج لبه تخـ ـت نشست و سرش را میان دستش گرفت ودستهایش و بدنش میلرزیدند...
    این طور نمیتوانست زندگی کند..باید میرفت..اما کجا...پولی نداشت...خانه پدری هم نداشت...اگر میرفت خانه پدربزرگش هم تا خودش را اثبات کند تف سر بالا بود..باید با اندک پولی که داشت بلیط میخرید و میرفت..آنجا حقوق پدرش بود..کار هم میکرد..داشت دیوانه میشد...
    میشا در آغـ ـوش کیا آرام گرفته بود...آغـ ـوش پدرش...این جا میشا پدر داشت...خانه داشت...عمه داشت..شاد بود...در آن کشور تنها بودند اما بدون شک مادر آرام تر ی داشت...میتوانست زخم هایش را با ماهایا در مان کند...بدون حضور فرداد..ای کاش حرف فرداد را گوش کرده بود...
    نمیدانست چه قدر گذشت تا میشا روی تخـ ـت آرام گرفت..صورت غرق اشکش را میدید اما بدنش خشک شده بود و نمیتوانست تکان بخورد...
    کیا تکه های بزرگ ظرف را جمع کرد و روی سینی گذاشت و کنار دیوار روی زمین نشست و سرش را بین دستهایش گرفت : ترنج من زخم خورده بودم..حالت عادی نداشتم...باید بریم پیش دکتر.. حالت خوب نیست..انقدر این قرصها رو نریز تو حلقت...
    _مهمه؟؟
    کیا عصبی نگاهش کرد : هست..هست ترنج...باید به یه شرایطی برسی که بتونیم با هم حرف بزنیم...
    _حرف بزنیم؟؟
    خنده بلند عصبی کرد : من و تو؟ کیا هر روز بیشتر از دیروز حالم رو بهم میزنی؟؟
    _ترنج انقدر این جمله رو تکرار نکن...
    _تا ابد هم که تکرار کنم نمیفهمی حسم نسبت بهت چیه؟؟ فقط از این جا برو بیرون..
    _برات یه بشقاب دیگه غذا میارم...
    پوزخندی زد و پشت به کیا خوابید ..
    دستهایش میلرزیدند باورش نمیشد...میشا در آغـ ـوشش بود...این را باید به چه چیزی تعبیر میکرد؟..این که کیا چه میخواست را هنوز نتوانسته بود بفهمد..کلید انداخت و در را باز کرد..از این که دوباره به این جا باز گشته بود از خودش از بی کسی اش متنفر بود...خسته بود..دلش میخواست میتوانست سر به بیابان بگذارد و اما اینجا نباشد...میشا انقدر گریه کرده بود و کیا..کیا کرده بود تا خـ ـوابیده بود...چمدانش را راننده تاکسی لب باغچه گذاشت..پولش را گرفت و رفت...چراغ های خانه خاموش بود..ماشین کیا هم نبود..امیدوار بود رفتن و برگشتنش را نفهمیده باشد..کیا این را پیش بینی کرده بود..و این بیشتر عصبیش میکرد ...انگار که میدانست همه چیز را میدانست و خودش در خواب خرگوشی بود انگار...از اینکه انگار همیشه یک پله که نه ده ها پله عقب بود از این که هربار تصمیم گرفته بود یشتر دقت کند و باز هم نتوانسته بود..حالت تهوع داشت...سرگیجه داشت و میشا برایش زیادی سنگین بود..چمدان هول بسته شده اش را همان گوشه باغچه رها کرد..پاهایش به سمت خانه نمیرفتند..کشیده میشدند به عقب...عصبیتش بیشتر شده بود...اما حسی بود که مانع میشد گریه کند یا حتی دلش بخواهد فریاد بزند...انگار که تمام بدنش...حسش..مغزش به خواب عمیقی فرو رفته باشند...
    به برف سبک نشسته روی درخت پیر حیاط نگاه کرد...سرد بود ؟؟ یا خودش انقدر یخ کرده بود؟؟؟
    در را باز کرد و میشا را روی کاناپه گذاشت...شالش از سرش افتاده بود و موهایش باز بود...اطرافش ریخته بود...دکمه های پالتویش را باز کرد و روی مبل افتاد...این جا برایش پایان راه بود...هیچ راه دیگری به ذهنش نمیرسید...
    _برگشتی؟؟
    از جایش پرید..کیا خسته و آشفته تکیه داده به چار چوب اتاق بازی نگاهش میکرد...باورش نمیشد..انگار که صورتش خیس بود...عروسک خرسی میشا در بین دستهایش بود..
    _دست من بود بر نمی گشتم..لعنت به تو و لعنت به قوانینی که طرفدار تو ان...این را فریاد زد...
    _می خواستی با این کارت به کجا برسی ترنج؟؟به کجا؟؟ عروسک را روی مبل رو به رویش گذاشت و به ترنج نزدیک شد..
    _به چه حقی این کار رو کردی..؟
    کیا تکیه اش را از چار چوب در گرفت و به سمت ترنج رفت روبه رویش ایستاد : حق؟؟ این جا خونته...تو زنمی..میشا بچه ام ترنج..
    قدمی به عقب برداشت ..اصلا دلش نمیخواست کوچکترین تماس بدنی داشته باشند : میخوای به زور این جا نگهم داری؟؟
    کیا سرش را خم کرد بود..در چشمهایش نوعی التماس بود انگار...چیزی که برایش اصلا مهم نبود...
    _زور نیست..
    با عصبیت دستی به گردنش کشید... : ممنوع الخروجمون کردی لعنتی بعد میگی زور نیست..
    _چاره ای نداشتم ترنج...
    _خودخواه و عوضی هستی...
    کیا چشمهایش را چند ثانیه ای بست و دستش مشت شده بود : آره همه اینا هستم..ولی زنم..و دخترم اینجا تو خونه ام زندگی میکنن...در کنار من...
    _چی میخوای از ما؟؟ ما باشیم که چی؟؟ انتقامت تموم نشد ؟؟

    _انتقام ترنج؟؟ به اون بچه ای که اون جا نشسته نگاه کن..تا کی ترنج؟؟ اون بچه منه..تو زن منی...
    _بچه ...تو اون رو خواستی؟؟
    ترنج احساس کرد..سردی مغزش به قلبش هم نفوذ کرده...در چشمهای کیا نگاه کرد...کیا نگران نگاهش میکرد..انگار او هم فهمیده بود چیزی هست ...با قدمی خودش را به ترنج نزدیک کرد : به خاطر خودته ترنج...میشا به من نیاز داره..من به تو....
    بازوی محصور شده در میان پنچه کیا را آزاد کرد و به سمت اتاقش رفت : چمدون تو حیاط مونده...
    خودش از این صدا جا خورد ..انگار کس دیگری به جایش صحبت میکرد یا تصمیم میگرفت زندگی اش وارد مرحله جدیدی شده بود همه چیز برای میشا بود..همه چیز.
    هنوز عصبی بود.اینکه چمدان ببندد...برود و باز برگردد.روی میشا را کشید و از اتاق بیرون رفت.با دیدن کیا که پشت میز آشپزخانه به فنجان چایش زل زده بود دستانش را مشت کرد..
    ـ فکر میکنی با ممنوع الخروج کردنم دیگه راهی برای رفتنم نیست..؟!خیال کردی می مونم...!؟
    سر بلند کرد و نگاهش کرد:چرا نمونی...!؟
    خم شد روی میز:خودت می فهمی باهام چیکار کردی...؟!
    نگاه کیا روی چشمانش ماند: میدونم..اما تو هم می فهمی که پدرت چیکار کرد..؟ اصلا بهش فکر میکنی..پدربزرگت چی...به اونا هم فکر میکنی یا نه..
    پر حرص خندید:واقعا..واقعا...
    ـ فقط می خواستم خار شدن پدربزرگت و خانواده اش و ببینم..
    دوستش نداشت.؟ هیچ وقت...؟ چیزی سر گلویش را محکم می فشرد:خیلی پستی..
    کیا سر تکان داد..انگار خودش هم تائید می کرد:درسته..من یه آدم پست وحیوونم..اما کی باهام این کارو کرد...؟!!! می تونستم زندگی نرمالی داشته باشم.می تونسم از بودن کنار دوستام لذت ببرم..زندگی من و ببین..هیچ کسی توش نیست..به هیچ آدمی اعتماد ندارم...نه زن..نه مرد. نگام کن.خسته و تنهام...
    باید دلش می سوخت یا قبول می کرد..باید درک می کرد...؟ خودش میان بی هوشی باردار شده بود و هیچ چیزی ندیده بود اما کیا میان بیداری اش..سرش از هجوم این حرف ها می ترکید...
    کلافه قدمی به عقب بر داشت:چرا از من..؟!
    کیا هنوز زل زده نگاهش میکرد:تو نزدیک ترین آدم به پدرت بودی..تنها نوه ی پسری پدربزرگت.. میدونی گاهی فکر می کنم اصلا نباید برمی گشتی..
    پوزخندش عمق گرفت:اینه دلیلی که خودت و قانع میکنی..؟!اینکه نباید می اومدم..؟!
    ـ فکر کردی به اینکه اگه امیر پدر میشا بود می خواستی چیکار کنی...؟ اگر هر آدم دیگه ای بود...؟!
    ـ خیال میکنی چون بهم محرم بودی..چون میشا دختر توئه چیزی از بار گناهت کم میکنه..؟! آره..چرا که نه..شاید تو خیالت راحت باشه که میشا بچه ی خودته..گور بابای ترنج و احساسش..هان...؟!!!

    ـ داد نزن...
    ـ تو مجبورم میکنی..چرا نذاشتی از اینجا برم..؟! میخوای دیوونه شدنم و ببینی..!؟ تو انتقام می خواستی که گرفتی..دیگه چی از جونم می خوای..!؟حالا باید خوشحال باشی..راحت..چرا هنوز من اینجام.کار دیگه ای هم مونده که با من بکنی...!
    ـ هر وقت آروم شدی..
    فریادش بلند شد:آروم نمیشم.تا وقتی تو این خونه ام آروم نمیشم..تا وقتی تو رو میبینم.
    ـ متاسفانه باید تحملم کنی..من پدر میشام..شوهر تو هم هستم..میبینی..؟نمی تونی به همین راحتی بذاریم کنار.
    این کیا قصد داشت دیوانه اش کند.این حق به جانبی را نمی خواست..چنگی مین موهایش انداخت:چرا از پدرم شکایت نکردی..؟!
    چرا بیست سال صبر کردی..گفتی نقشه نداشتی اما چرا دوباره برگشتی به خانواده ی پدربزرگم..چطور شد که شدی همه
    کاره..شدی امین پیر مرد..؟! اصلا..اصلا امیر ایین وسط چه نقشی داشت...؟! شریک دزد و رفیق قافله..؟!
    ـ هر وقت آروم بودی برات توضیح میدم..
    ـ من آروم نمیشم..چطوری می تونم..؟کاری باهام کردی که نمی تونم دهن باز کنم و بگم..کاری کردی که شده تف سر بالا..پریسا هم می دونست...؟! آىه..آره...از اول می دونست...اصلا کدوم خواهری میتونه بچه ی یه نفر دیگه رو اینطور دوست داشته باشه..میتونه مثل برادرزاده ی خودش بغـ ـل کنه و ببـ ـوسه...عمه ی خودم باورم نکرد..من چقدر احمق بودم..همهی زندگی ام حماقت کردم..اصلا ..اصلا نفهمیدم چی داره دور و اطرافم میگذره...ازم سواستفاده کرد.ی.هم تو و هم پریسا...
    ـ پریسا چیزی نمی دونست...
    نفهمید کی اشک به چشم آورد..پشت انگشت شصتش را زیر دندان فشرد:دروغ میگی...
    ـ ترنج..پریسا هیچی نمی دونست...فکر می کرد من واقعا دارم ازدواج می کنم..برام خوشحال بود..وقتی با میشا برگشتی..وقتی تو رو تو این خونه دید..اون وقت متوجه شد..اون وقت بود که زد تو صورتم..خواهرم بهم سیلی زد..
    ـدروغ میگی..دیگه باور نمی کنم..پریسا هم می دونست..با نقشه به من و میشا نزدیک شد..شما..شماها می خواین چیکار کنید..؟
    ـ ترنج..
    قدمی به عقب برداشت:می خوای میشا رو ازم بگیری..!!!
    فکر نبودن میشا دیوانه اش می کرد..کیا دوستش نداشت..کیا می خواست انتقام بگیرد..آبرویش را ببرد..میشا را می گرفت..
    ـ ک..کیا...میشا..میشا ..
    ـ هی..هی..آروم باش..ببین من و..ترنج..عزیزم..نمی خوام میشا رو ازت بگیرم..فقط میخوام کنار هم بمونیم..
    دست کیا روی بازویش نشست.دست های مردانه اش یخ کرده بود:پریسا چیزی نمی دونست..بعد هم که فهمید فقط برای تو و میشا اینجا موند..قبلش که بهش گفتم قسم خورد که نگام هم نکنه...ترنج..
    ـ ب..بذار برم...
    شاید اگر می رفتند...دور میشدند کمی بهتر میشد..همه چیز برمی گشت سر جای خودش و اینبار دنبال پدری برای میشا نمی گشت..
    ـ کجا بری...؟!
    پشت هم پلک زد:م..میرم خونه ی خودم..به..به کیم هم میگم بیاد..نه...نه..کیم و تو فرستادی..کیم نه..
    ـ کیم برگشته کشور خودش..دیگه اونجا نیست...
    ـ تو..تو از کجا میدونی...؟!
    ـ..
    ـ آره..یادم رفته بود..تو کیم و فرستادی خونه ی من..گذاشتیش که جاسوسی بکنه..نه..؟!
    ـ می خواستم مواظبتون باشم..
    تیرگی لعنتی چشمانش صداقت داشت..کاش دروغ می گفت..کاش این چند ماه آنقدر خوب نبود..آنطور که از نو قلبش را به عشق وادارد...
    ـ چند ماه..چند وقت ایستادی و از دور بزرگ شدن میشا رو دیدی..!؟
    ـ...
    ـ چرا بهم نگفتی...؟ اگر امیر نمی گفت..تا کی می خواستی پنهانش کنی...!؟
    ـ می گفتم بهت.از همون زمانی که اومدم دنبالت و عقد کردیم می خواستم بهت بگم..فقط فرصت مناسبش پیدا نمی شد..می خواستم کنارم باشید.
    ـ حتی به میشا نگاه هم نمی کردی..
    ـ شلبی و من براش خریدم..دوسش داشتم...دوست داشتم..فقط فرصت می خواستم..
    ـ بهم گفتی احساساتی..گفتی همه ی آدم های دنیا خوب نیستن..گفتی..
    ـ ترنج...
    تند و تند پلک زد و سعی کرد اشکش را پس بزند:حالا آرومی..؟!
    ـ نیستم..
    این را نه زبانش که چشمانش هم می گفت.آىام نبود..این کیا هم درد داشت.خودش را عقب کشید و به میز تکیه داد..رومیزی اش داخل سطل زباله بود..مثل خودش..
    ـ ترنج...فکر می کردم آروم میشم..اما انتقام و آبروریزی پدربزرگت هیچ آرومم نکرد...ببین من و..من خوشبختم..؟! من آرومم..؟! حتی نمی تونم بخوابم...
    از درگاهی آشپزخانه نگاهشان می کرد..میشا روی پای کیا نشسته بود.پشت میز صبحانه..دخترکش دوست داشت مـ ـستقل باشد اما مثل خودش بنده ی محبت بود.نشسته بود روی پای کیا و لقمه ها را از دستش به دهان می گذاشت.کاری که پدرش نمی کرد..هیچ وقت نکرده بود.ته محبتش میشد غذاهائی که برایش می پخت و قدم زدن کنار ساحل.انهمه تنهائی و دلمردگی پدرش حالا داشت معنا پیدا می کرد.شاید پدرش هم می دانست چه چیزی انتظارش را می کشد که با آمدنش به ایران مخالف بود.شاید هم می داسنت
    تکیه اش را از دیوار گرفت.نمی دانست باید برای پدر دار شدن میشا خوشحال باشد یا برای بی پدری خودش غمگین...نمی دانست میشا مهم تر است یا آبروی خودش..فکر کرد آبرویش شده آب رفته ای که به جوی برنمی گردد...اما میشا چه..؟! چندهفته ی دیگر سه سالش تمام میشد..چشم می گذاشت دخترکش بزرگ میشد..به بلوغ می رسید..عاشق میشد..ازدواج می کرد..
    اینکه همه بدانند کیا این کار را کرده برای میشا خوب بود یا بد..؟ می توانست آبروی کیا را ببرد و بعد چه..می رفت..!؟ برمی گشت به خانه اش و با حقوقی که از پدر و مادرش می گرفت زندگی می کرد..سوزن دوزی می کرد...سهم الارث میشا را داشت..بعد چه میشد..؟ میشا با بی پدری بزرگ میشد...این خوب بود یا بد..؟ وقتی پای بچه ها به میان می آمد انتخاب سخت میشد..خیلی سخت..اینکه بدانی هر تصمیم تو در حال چه تاثیری روی زندگی دخترت می گذارد..نه در حال که در آینده ی او هم بی تاثیر نیست.این ها چیزهائی بود که نمی توانست راحت فراموش کند.نمی توانست فکر نکند.
    سر بلند کرد و کیا را دید که خیره اش بود.قدمی به جلو برداشت.کیا میشا را روی صندلی اش نشاند:بشین اینجا تا برای مامان یه فنجون چای بریزم..
    کنار میشا نشست و بـ ـوسیدش:صبح بخیر ماما..
    ـ ص..صبح بخیر..
    لکنت داشتن میشا از بارداری وحشتناکش بود یا کار کیا..؟! باید کدام را مقصر می دانست...؟همه ی این چند سال زندگی اش شده بود دنبال مقصر گشتن..رفتن و آمدن و دنبال چراها بودن.کیا فنجان سفید را مقابلش گذاشت:می خوای برات شیر گرم کنم...؟!
    سر تکان داد که نه..این روزها کلمالت گم میشد..بیشتر ساعاتش در سکوت می گذشت.گاهی هم که به حرف می آمد خشم و بغض با هم بود.میشا جستی روی میز زد.صندلی اش لق خورد.قبل آنکه نگهش دارد.کیا با پا صندلی اش را ثابت نگه داشت.
    ـ میشا...!!
    دخترکش لب برچید.کیا اما کوتاه نیامد.فقط کمی خودش را به جلو خم کرد و روی دست هایش را نـ ـوازش کرد:ممکنه بیافتی و زخمی بشی.
    ـ ن..ن..نمی خوام..
    ـ امرو که از سرکارم برگردم شما رو میبرم بیرون..می خوایم بریم یه جای خوب..
    فنجان چای را میان دستانش تاب داد.کیا هنوز با میشا حرف میزد.آرام و بدون هیچ بالا و پائین شدنی..مثل اینکه از وقت دنیا آمدن پدرش بود.دستش را تکیه داد به میز و گزمای فنجان را با سرانگشتانش لمس کرد.فرداد مرخص شده بود یا نه..؟عسل زایمان کرده بود..نمی دانست.اصلا مگر اهمیتی هم داشت..؟ همه ی خانواده اش یک مشت دروغگو بودند...همه شان.
    ـ ساعت دو حاضر باشید جائی میریم..
    لبخند زد:چطور میتونی انقدر خونسرد باشی..انگار که خوش بخت ترین خانواده ی دنیائیم و هیچ اتفاقی نیافتاده..؟!
    ـ خوشحال باشیم یا نه زندگی داره راه خودش و میره...
    ـ فیلسوف نبودی که شدی.حالا قراره کجا بریم..یه سورپرایز دیگه تو راهه..؟! مثلا یه بچه ی دیگه از یه زن دیگه...؟! هووم..شاید هم قراره با امیر پشت یک میز بشینیم و شام بخوریم..
    ـ..
    ـ خجالت زده میشی وقتی باهات اینطوری حرف میزنم...!؟
    ـ با یه مهد کودک دوزبانه ی معروف و عالی صحبت کردم.میشا به سنی رسیده که بخواد یه چند ساعتی رو تحت آموزش باشه..هیچ بچه ای دور و اطرافش نیست و این براش خوب نیست..
    خنده اش بلند و پر صدا شد:خدای من..تو نگرانش میشی..؟ برات مهمه که تنها نمونه..؟! پدر فوق العاده نمونه..وقتی نطفه ی این بچه رو کاشتی هر نیتی داشتی جز پدر بودن..محبت داشتن..حالا..؟!!
    میشا نگاهشان می کرد.سعی کرد آرام بگیرد..لرزش دستانش بیشتر شده بود.پنجه اش را میان هم گره کرد.کیا ایستاد و میشا را از روی صندلی پائین گذاشت:می خوای بری اتاق بازی..!؟
    ـ ا..اوهوم...
    دید که کیا روی کف آشپزخانه زانو زد تا کمی کوتاه تر شود.دستانش را دو طرف گونه ی میشا گذاشت و موهایش را نـ ـوازش کرد:اوهوم نه عزیزم..باید بگی بله..
    ـ ب..بله..
    ـ برو بازی کن تا مامان هم صبحونه بخوره و بیاد...
    میشا دوید بیرون .کیا روی میز سمتش خم شد:بهم فرصت جبران بده...
    ـ چرا..؟! کاری که تو باهام کردی جبران میشه..؟
    ـ نمیشه..باشه نمیشه..اما قراره این بچه با این جو متشنج بزرگ بشه..؟ قراره تولد امسالش و هم تنها باشه..؟!
    ابرهای درهم کیا و چشمان تیره اش پر درد میشد.لب زد: تاریخ تولدش و میدونی..؟!!
    ـ ترنج..
    ـ...
    ـ ساعت دو میام که بریم..بعد فرصت بیشتری داریم که با هم حرف بزنیم..جای مطمئن و خوبیه..
    ـ چرا باید بهت اعتماد کنم...؟!
    ـ میشا دخترمه...
    ـ من هم زنت بودم وقتی بی آبرو شدم..وقتی به بچه ات انگ حرومزا...
    ـ ترنج..!!!!
    ـ ناراحتت میکنه...؟ اینکه همه تو فکر کثیفشون دارن من و میشا رو کنار هر مردی تصور می کنن...حتی فرداد..حتی امیر...
    نفس تند کیا روی گونه اش نشست:بس کن..می فهمی...؟!
    ـ رفتم دفتر کیوان میدونی چطوری نگام می کرد...؟! مثل یه جنس قابل دسترسی..مثل کسی که می تونه همه رو ساپورت ...
    ضربه ی دست کیا روی میز آنقدر محکم بود که فنجان سفیدش را تکه تکه کند..
    ـ میرم به همه شون میگم که من بودم..می گم به خاطر کثافت کاریهای شما من هم یه کثافت شدم..مثل خودتون..که به زن و بچه ی خودم هم رحم نکردم..خوبه..؟!اون وقت باز هم این حرفا رو میزنی..!؟
    چانه ی لرزانش داشت بغضش را می شکاند.لب زیر دندان فشرد و لرزید.دست های کیا هم می لرزید.آنقدز با شدت که می ترساندش.چند سال عاشق این مرد بود...!؟ سه سال..چهار سال..شاید هم بیشتر...خیلی بیشتر...چرا عشق و احساس و همه ی خاطراتش نمی مرد..!؟
    ـ لازم باشه به همه میگم که این کارو کردم..من و از چیزی نترسون که هزار بار بدتر از اون و گذروندم..هزار بار بدتر از اون شد کابـ ـوس خواب و بیداریم..شد بی اعتمادی من به همه ی آدم ها...شد عقده ای که خیال تموم شدن نداشت..شد ترس و آدم گریزی من..شد خواستن تو و میشا اما جرات جلو اومدن نداشتن..
    نمی توانست حرفی بزند.خیلی حرف ها داشت اما نه زبانش قدرت داشت و نه بغض می گذاشت.دستش را روی تکه های شکسته ی فنجان گذاشت و سعی کرد با لرزش انگشتانش جمعشان کند.میشا شعری را بلند و شاد می خواند.تصمیم به رفتنش میشد کابـ ـوس شبانه ی میشا..؟!میشد خواب های این خانه را دیدن...؟! میشد مردی که می توانست پدر باشد و دیگر نبود...؟!



    برف های باغچه آب نشده بودند..برفی نمی بارید اما آن ها زیر سایه جا خوش کرده بودند...نمی رفتند..مثل دردهائی که در زندگی می ماند و نمی رفت..آب نمیشد..تمام نمیشد.نگاهش را داد سمت باغچه.بوته ی گل یخش آنجا بود.به گل نشسته بود.شاخه های لعنتی به گل نشسته اش را دوست داشت.آن روز..چشمان کیا..لبخندهایش..محبتش واقعی بود.مگر میشد که آدم ها مدام ماسک به صورت داشته باشند.که مدام رنگ عوض کنند..کیائی که این مدت شناخته بود طور دیگری بود.فرای آن چیزی که اولین بار دیده بود و عاشقش شده بود.یعنی همه ی آن روزها نقشه بود..؟ دوست داشتنش..بودنش..بـ ـوسه هایش..فکرش رفت سمت اتاق خاکسری و تخـ ـت خوابش..آنطور عشق ورزیدنشان هم دروغ بود..درتمام آن لحظات که مسرور بود از عشق و لمس حضور،کیا چه فکری می کرد..؟! خندیده بود یا باورش کرده بود..!؟
    دستش را پشت پلکش کشید.اشک هایش یخ زده بودند.بوی سیـ ـگار تا اتاقش می آمد.یک شب زنده داری دیگر..!؟
    کیا شب ها نمی خوبید..این را از قدم های سنگینش می فهمید.چهار دیواری اتاقش را قدم میزد..پنجره را باز می کرد.سیـ ـگاری دود می کرد.سریه به میشا میزد.گاهی در اتاقش را باز می کرد و از همان بیرون نگاهش می کرد.می خواست مطمئن شود که خوابیده..پیشانی اش را روی سردی شیشه فشرد.همین چند وقت قبل..وقتی به تبریز رفته بودند کیا پرسیده بود تا کجا حاضر است با او هم قدم شود..تا کجا..؟!
    جواب داده بود تا ته قلبت...انگشت فشرده بود روی سیـ ـنه ی مردانه اش که تا ته قلب تو..حالا ته قلبش بن بست بود.باید آنجا می ماند یا برمی گشت..؟! کفه ی ترازو سمت میشا و خوشبختی اش سنگینی می کرد..سمت شناسنامه ی ثبتی و رسمی اش..
    می ایستاد از دور و نگاهشان می کرد...؟! وقتی با کالاسکه میشا را در پارک می چرخاند..!؟ وقتی کیم بچه را از او می گرفت و کمی دور میشد..؟!شلبی را خریده بود تا میشا اولین اسباب بازی اش را از پدرش به یادگار داشته باشد..؟!یاد گل هائی افتاد که کیم برای تولدش آورده بود.یک گلدان بزرگ پر از لاله..شبیه به همانی که در بیمارستان برایش رسیده بود.چرا دقت نکرده بود..؟! چرا آنقدر احمق بود...؟! کیا تمام این سال ها نزدیکش بود...؟!
    با صدای باز شدن در اتاقش سر برگرداند.کیا ایستاده بود میان چهارچوب و در تاریکی اتاق نگاهش می کرد.لب زیر دندان فشرد و بغضش را فرو داد:بیا تو..
    تعلل کیا را که دید دوباره سربرگرداند و به شیشه ی بخار گرفته زل زد.انگشتش را کشید روی شیشه و نقش انگشتانش شد خطوطی بی مفهوم..
    در اتاقش بسته شد و قدم های سنگین مردی را حس کرد که نمی دانست چند چهره دارد..انگشتانش را روی شیشه امتداد داد:میشا که به دنیا اومد خیلی ضعیف بود.ریزتر از بچه های دیگه..حتی نمی تونست خوب شیر بخوره..همه اش می ترسیدم که بمیره اما مواظبش بودم.فرداد بود.ماهایا می اومد..مواظبش بودیم.هشت ماهش که بود اولین دندونش و درآورد..یه دندون ریز و سفید روی لثه ی پائین..دیدن اینکه روز به روز داره بزرگتر میشه من و می ترسوند..وحشت اینکه باید چطوری نگهش دارم..باید بهش بگم از کجا اومده...با اون گذشته ای که برای من رقم خورده بود...با اون همه حرف...
    ـ ترنج..
    ـ خواهش می کنم کیا ..بذار حرف بزنم..اگه نتونم حرف بزنم دیوونه میشم..توی سرم یه چیزائی داره وول میخوره..مغزم درد میکنه کیا...باید حرف بزنم..باید دردهام و بگم..تو گوش کن..چون دیگه هیچ کسی نیست..حتی اگه اذیتت میکنه هم باید گوش بدی..این و بهم مدیونی..به مادر بچه ات مدیونی...
    سکوت کیا بغضش را بیشتر کرد.تند و تند پلک زد:پدرم یه مرد آروم و گوشه گیر بود..اون روزها که مادرم رفت و خوب یادم هست..پدرم ساکت تر شده بود..می نشست یه گوشه و فقط نگاه می کرد.گاهی هم با هم قدم میزدیم..اذیتم نمی کرد..من و نمی ترسوند..خیلی دوستم نداشت..نمی دونم شاید هم داشت..برای من پدر بدی نبود کیا..من..من متاسفم برای کاری که با تو کرد..برای ...من نمی دونم چطور باید بابتش شرمنده باشم..بمونم..برم..زندگی کنم..گیج شدم.کاش پدرم این روزها رو می دید..اون وقت شاید بابت رفتاری که با تو داشت شرمنده میشد..ازت می خواست که ببخشیش..مثل چیزی که تو از من می خوای...مگه نه..؟!
    ـ میتونی ببخشی..؟!
    سر تکان داد..هنوز نگاهش نمی کرد..فقط تصویرشان افتاده بود کنار هم..روی شیشه ی بخار گرفته در سیاهی شب...
    ـ میدونستی پدرم یه دختر داره..؟! یعنی از همون اول که با امیر آشنا شدی و به خونه ی پدربزرگم راه پیدا کردی برای من...برای من نقشه داشتی..!؟
    ـ هیچ نقشه ای نداشتم..تا اینکه اومدی و دیدمت...تا اینکه چشمات و دیدم..درست رنگ چشم های اون..طرح همون چشم ها..می خندیدی...شاد بودی..خوشحال بودی..همه..همه دوست داشتن..
    لبخندش از شوری اشک می سوخت:شاد بودم..
    ـ وقتی دیدمت..وقتی امیر گفت که این دختر اون پدره..اون وقت تمام اون حقارت..اون درد...انگار قبلا پراکنده بود که با دیدنت کنار هم جمع شد...به خودم گفتم حالا که پدرش نیست چرا دخترش نه...چرا آبروی خانواده اش نه...اما نمی تونستم بهت نزدیک شم..من نزدیک شدن به آدم ها رو خیلی بلد نیستم..
    ـ اما با نقشه جلو اومدی...
    کیا انگار قدمی نزدیک تر شده بود.حالا آن طرف پنجره به نیم رخش نگاه می کرد: نقشه ام وقتی شکل گرفت که تو بهم علاقمند شدی..وقتی بهم خندیدی..وقتی بداخمی و سردی من و دیدی و گفتی از من خوشت میاد...یه روز تو کتابخونه ی خونه ی پدربزرگت بودم..شنیدم که با عسل حرف میزدی..شوخی می کردین..بهش گفتی از من خوشت اومده...گفتی از مردهای مرموز و جدی خوشت میاد..گفتی که فکر میکنی عاشق شدی..
    یادش بود..انگار همین دیروز بود..دیده بود که کیا آمده...حتی می دانست که داخل داخل کتابخانه شده است..به قصد با عسل حرف زده بود تا بشنود..برایش دام پهن کرده بود اما صیاد قابل تری آن طرف در به کمینش نشسته بود و این را نمی دانست..
    ـ من واقعا عاشقت شده بودم..عاشق صورتت..جدی و محکم بودنت..همین که کم می خندیدی..اما این روزها دارم دنبال ذره ای از اون عشق می گردم...میدونی..انگار دیگه نیست.تموم شده...انگار خالی شدم از اون عشقی که داشتم..
    سر چرخاند و به کیا نگاه کرد..پلک هایش را روی هم می فشرد...؟! درد داشت..؟! اینکه دیگر عاشقش نباشد...!؟ دوستش نداشته باشد...؟!
    ـ یه بار بهت گفتم من برای میشا از همه چیز می گذرم..حتی ازخودم..یادته...!؟
    میشا می دوید..ذوق خرید کردن داشت..کنار مدادرنگی ها ایستاد:م...م..ماما...کیا..بیا... بیا..
    با هم سمت میشا قدم برداشتند.دخترک به هر دو نفرشان با لبخند نگاه می کرد:م..م..مدادرنگی داره..ب..ببین..
    کیا روی پا نشست:کدوم و دوست داری که بخریم..؟
    میشا هیجانزده که میشد بیشتر لکنت می گرفت..تابی به خودش داد:ا..ا..اون..اون...ی..یکی...
    کیا بسته ی بزرگ مدادرنگی را برداشت:این عزیزم...!؟
    ـ آ..آره..آره..ب..ببین ماما..
    دستی روی کلاه مخملی سورمه ای اش کشید.روبان چهارخانه ی کوچکی سمت چپ صورتش بود:خیلی بزرگ نیست عزیزم..!؟
    ـ ن..نه..خوشگله..
    کیا یک بیست و چهار رنگه هم برداشت:اون مال خونه..این هم مال مهدکودک...چطوره..!؟
    سر تکان داد...چند دفعه ای خرید آمده بودند..اما هیچ وقت مثل امروز حس نکرده بود که یک خانواده اند...اما چرا خوشحال نبود...؟! بغض می کرد...فضای سیـ ـنه اش سنگین میشد..فوت می کرد و دوباره حجم غم ها را نفس می کشید..باید از شادی میشا شاد میشد اما این روزها خندیدن را فراموش کرده بود..فکر کرد نکند افسردگی لعنتی اش برگشته..!؟
    دست کیا روی گودی کمـ ـرش نشست و به جلو راندش:بیا کوله پشتی ها رو ببین...
    باید دستش را پس میزد..؟! این دست های آشنا این روزها غریبه هم میشدند..بین حس هایش به بن بست رسیده بود..این روزها همه ی زندگی اش شده بود بن بست..
    میشا کولی آلبالوئی خوشرنگی را نشان داد:ا..این..این و می خوام...
    دخترکش یاد می گرفت که بین رنگ ها انتخاب کند..صورتی..لیموئی..بنفش..قرم ز..مثل خودش نبود که زندگی اش یا سفید بود و یا سیاه...یا حتی مثل کیا که یک خاکستری بی رنگ را به دوش می کشید..دخترک زندگی می کرد..زیباتر از زندگی نمیشا هم چیزی بود..؟!
    کیا مقابل صندوق ایستاد و خریدها را حساب کرد.میشا به پایش چسبیده بود تا زودتر بغـ ـلش کند..دخترکش آغـ ـوش کیا را امن می دید..پدر و دختری بودند که این روزها برایشان خاطره میشد..بهترین خاطرات..
    دستی روی پیشانی اش کشید..قطرات سرد عرق لرزاندش..کیا برگشت و نگاهش کرد:چت شده..حالت خوب نیست..!؟
    ـ خوبم...
    یک قدم جلوتر آمده بود:رنگت پریده...
    آرام از کنارش رد شد و بیرون رفت.میشا روی صندلی کودکش ناآرامی می کرد:م..من بیام پیش تو..م..م..ماما...
    ـ نه عزیزم..اینجا برات خطرناکه..
    متوسل شده بود به کیا:ک..کیا...من بیام..
    چرا نمی گفت بابا..!؟ حالا که همه چیز واقعیت داشت باید یاد می گرفت که صدایش کند بابا..سر برگرداند و به میشا لبخند زد:میشا ماما..دوست داری به کیا بگی بابا...؟!
    سر برگرداندن کیا را دید اما توجهی نکرد...زل زده بود به صورت میشا:هووم..دوست داری بهش بگی بابا..یا ددی...؟! کیا میشه بابای تو..مث من که میشم مامانت...
    ـ ترنج...!
    نگاهش نمی کرد..این روزها دلش نمی خواست سر برگرداند و مردی را ببیند که چند سالی عاشقش بود..دیدن کیا چهره ی پدرش را به خاطرش می آورد..چهره ی آن زن گریان در بیمارستان تبریز..رفتنش..روزهای بد بارداری.سردش بود.دستانش را میان هم گره کرد:باید بهش بگی بابا..باشه عزیزم..!؟
    ـ د..ددی..؟!
    لبخند زد:آره عزیزم..ددی..
    زمزمه ی کیا را می شنید..آنطور جویده جویده:چرا داری این کارو میکنی...!؟!
    روی صندلی اش صاف نشست و چشمانش را روی هم گذاشت..نفس پر صدای کیا را شنید..میشا ساکت مانده بود..دخترکش هم به زمان نیاز داشت..؟!
    ..
    میشا میان خریدهایش به خواب رفته بود.کیا خم شد و دست زیر زانویش گذاشت و بغـ ـلش کرد: میذارمش تو اتاق بازی..شام نخورده هنوز..یه کم خوابید بیدارش می کنیم..
    نگاه از کیا گرفت..فرداد مرخص شده بود..؟ اصلا امیر..امیر چه کرده بود..؟! کیا رفته بود تا با هم صحبت کنند...؟!
    ایستاد و دستی به موهایش کشید..این روزها حتی حوصله ی خودش را نداشت..چه برسد به شامپوی سیبی که دیگر تمام شده بود..چقدر از زنی که چند ماه به آن انس گرفته بود فاصله داشت..دوران زنانـ ـگی اش شکل های مختلفی داشت..یکبار عاشق شده بود..یکبار طرد شده بود..بار دیگر عشق را لمس کرده بود..با همین لب های لعنتی..حالا انگار خالی بود..باید فکری برای خودش می کرد..اینطور نمی توانست دوام بیاورد..همین طور که پیش می رفت زنده زنده می پوسید..با وسواس لبه ی پیراهنش را دست کشید.روی نوار باریک مخمل مشکی اش..
    آنقدر میان فکرهایش دست و پا زده بود که متوجه آمدن کیا نشد..آنطور نزدیک به خودش..تکانی خورد...
    ـ طوری نیست..نترس...
    درد بدی میان شقیقه اش پیچید..دستش را گذاشت روی محل درد و فشردش:ترنج...چت شده...؟!
    ـ سرم درد میکنه...
    ـ الان به دکترت زنگ میزنم..ازش یه نوبت فوری برات می گیرم..
    گنگ نگاهش کرد:دکترم...؟!
    کیا هم نگاهش می کرد:روانپزشکی که قبلا پیشش رفتی..
    پوزخندی به لبش آمد:روانپزشکم...؟!
    ـ اینطوری نمی تونیم از این بحران رد بشیم..بذار یکی کمکت کنه..بذار من..
    ـ تو..؟!!
    کلافگی کیا هم اعصابش را به هم می ریخت و هم آرامش می کرد...جنون همین بود دیگر..شاخ و دم که نداشت...قدمی به عقب برداشت:خسته ام..می خوام بخوابم..
    ـ بمون با میشا شام بخوریم...
    پا روی پله ی اول گذاشت:بیدارم نکن...
    یکی با ملایمت انگشت می کشید روی موهای سرش..سر پنجه هایش را می شناخت..پلک هایش خسته بود و میلی به باز کردن چشم ها نداشت...گاهی باید به خوابی می رفت و نـ ـوازشی می گرفت..فکر کرد مثل آدم های عقده ی محبت شده است..
    سر انگشتان به ملایمت روی پیشانی اش را نـ ـوازش می کرد..انگشتان مردانه و گرمش روی سردی پبشانی..چشم هایش را کمی باز کرد..کیا دستش را عقب نکشید..امتداد انگشت هایش رسیده بود روی گونه اش:خوب خوابیدی..؟!
    دوباره پلک روی هم فشرد و کمی عقب کشید..سرش را میان بالش فرو برد..کاش دستانش تا روی شانه هایش هم پیش می آمدند..شاید با کمی نـ ـوازش دردهایش کم میشد..کاش کیا می دانست که گاهی با وجود نخواستن هایش خواهان حضورش است...
    ـ مسعود تماس گرفت..
    برگشت و نگاهش کرد:عسل زایمان کرده...می گفت گوشیت و خاموش کردی..آره..؟!
    ـ...
    ـ می خوای ببرمت بیمارستان...؟!
    ـ که امیر هم باشه..؟!
    ـ ترنج....
    ابرو بالا داد:البته کبود شدن صورتم و بازوم خیلی مسئله ی مهمی نیست..امیر کسی بود که رسوائی من و هوار زد..میشه بدونم چه نفعی از این ماجرا برده..!؟
    ـ....
    ـ نمی خوای بگی...؟!
    ـ امیر یه کینه ی قدیمی از پدرت داشته..
    کمی خودش را بالا کشید و تکیه داد به بالش:نگو که به امیر هم تجـ ـاوز کرده بود..
    مشت شدن پنجه ی کیا را که دید لب گزید:اخ..نمی خواستم ناراحتت کنم..انقدر این روزها چیزای عجیب و غریب شنیدم که زده به سرم...ببخشید عزیزم...گوش میدم..
    ـ ترنج من نمی خوام دوباره اذیت بشی..بذار تموم شه این ماجرا..
    ـ چرا...؟! وقتی فرصت داشتی که ببخشی انتقام گرفتی..حالا فرصت دارم بشنوم..چرا می خوای دریغ کنی..؟
    ـ من نبخشیدم و شدم این...شمارو دارم و ندارم..یه خواب آروم ندارم...یه لحظه نیست که نفسم راحت بیاد و بره..نمی خوام این دردها رو تو هم تجربه کنی ترنج...آروم نمیشی..
    ـ مهم نیست..
    زل زد به صورت کیا..لاغر شده بود..؟گودی زیر چشمانش که همین را می گفت..حتی استخوان برجسته ی گونه اش..یا سیبک گلویش که از زیر بازی یقه بیرون بود..چشمانش را بالا گرفت:گوش میدم...
    ـ پوووف...
    ـ بهم بگو...حق دارم بدونم..ندارم..؟!
    ـ پدرت و امیر و داداشش از بچه گی همدیگه رو میشناختن..همسایه بودن..امیر عمه ات و دوست داشت.قرار بود بیان برای خواستگاری..خوب پدرت بچه ی آرومی نبود..یعنی از همون دوره ی نوجوانی هم ..
    ابرو بالا داد:حالا که پدرم نیست میشه هر نسبتی بهش داد..مگه نه..؟
    با اخم های درهم نگاهش می کرد:نسبت دادن چیزهائی که حقیقت دارن چه سودی برای من داره..؟! اینارو میتونی از پدربزرگت بشنوی..حتی عمه ات..
    ـ با اون ها هم کار دارم..خیال کردی نمیرم ببینمشون..!؟
    ـ می خوای اینطوری ادامه بدی..؟!
    سر تکان داد:ادامه بده..
    ـ پدرت یه بار ماشین پدربزرگت و می گیره و با برادر امیر میرن بیرون..سر از جاده ی شمال در میارن واونجا تصادف می کنن..
    اسمی از برادر امیر نشنیده بود..هیچ وقت...حتی فرداد هم اشاره ای نکرده بود.لب زیر دندان فشرد:برادرش می میره..؟!
    کیا کمی سمتش خم شد و دستش را گرفت:خودشون طوریشون نمیشه...
    دستش راپس کشید:پس..پس چی میشه..؟
    ـ یه زنی میاد کنار جاده برای کمک.شوهرش صرع داشت،تو ماشین حالش بد شده بود..میزنن به زنه..
    دستش را جلوی دهانش گرفت و فشرد:خوب..خوب...بعدش چی میشه..؟!
    کیا دوباره روی انگشتانش را نـ ـوازش کرد:ـ می ترسن..زنه رو نمی رسونن بیمارستان..
    لرزید:مرد..!؟
    سر تکان دادن کیا یعنی تائید...؟!
    ـ سه ماهه باردار بود...شوهرش که یه کم بهتر میشه میاد ببینه چرا همسرش نیومده و میبینه که افتاده گوشه ی خیابون و یه ماشین با سرعت داره میره..فقط مدل ماشین و شماره رو برمیداره. پدرت ترسیده بود..به پدربزرگت میگه که برادر امیر پشت فرمون بوده و ماشین و می فروشن..اما مرده چند ماه بعد پیداشون میکنه..
    چانه اش می لرزید..با دست محکم دو طرف صورتش را فشرد:پ..پدرم پشت فرمون بود..؟!
    ـ سی و چند سال از اون موضوع گذشته ترنج..
    صدایش می لرزد: پدرم پشت فرمون بود...؟!
    ـ من نمی دونم...وقتی پای پلیس میاد وسط میگه که برادر امیر بوده...پدربزرگت هم طرفداری پسر خودش و میکنه..برادر امیر محکوم میشه به قتل عمد..شوهر اون زنی که تصادف کرده بود پای ماجرا می مونه..خانواده ی همسرش هم شاکی پرونده میشن.
    ـ از کجا می دونید پدر من بوده..؟! چون نیست که از خودش دفاعی کنه هر تهمتی که بخواین و بهش میبندید..مگه نه...!؟
    ـ ترنج...!!
    ـ خوب..چرا من باید تقاص گناه دیگرون رو پس بدم..چرا من..؟!
    ـ برادر امیر تو زندان خودکشی میکنه..
    ـ پس..پس چطوری امیر با عمه مهین ازدواج کرد..؟ چرا خانواده ی امیر نخواستن از عمه مهین انتقام برادرش رو بگیرن..!؟
    ـ همون وقتی که از شمال بر می گردن امیر میره خواستگاری عمه ات..پدربزرگت هم فکر میکنه فامیل شدن براشون بهتره..نمی دونسته که اون مرد ممکنه بگرده و پیداشون کنه..
    ـ برادر امیر چیزی نگفته بود..؟
    ـ نه..به هیچ کس چیزی نمی گه..پدربزرگت خیالشون و راحت میکنه که گند کار درنمیاد..اینارو بعد که می افته زندان به امیر میگه.. خانواده هامی افتن به جون هم..می خواستن عمه ات و طلاق بدن..باردار بوده...بعد هم بچه اش مرده به دنیا میاد..
    ـ اینهمه اتفاق چرا فقط برای من باید بیافته...؟!
    ـ نمی دونم..
    ـ امیر کینه ی پدرت و به دل میگیره. بعد که پدرت..یعنی وقتی که اون کار و با من کرد.امیر برنامه ی رفتنش و چید و خودش شد امین پدربزرگت..
    ـ برای همین..از من متنفره..؟!
    ـ ترنج..!!
    سرش پر از درد بود..نفسش هم تنگ میشد..دستش را روی سیـ ـنه اش گره کرد:هر کی کینه ای داشت انتقام گرفت..همه شون از
    روی من رد شدن..مگه نه...!؟
    ـ متاسفم..
    اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شد:متاسفی..؟! این تاسف و باید یه جوری نشون بدی..مگه نه..!؟ باید من ببینم که واقعا متاسفی..از ته قلبت...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    میشا داشت نقاشی میکشید با همان مداد رنگی بزرگ جدیدش...کیا پای تلفن بود بیشتر از 45 دقیقه بود که صحبت میکرد...برایش مهم نبود چه کسی می توانست این موجود کم حرف را به بیش از 45 دقیقه صحبت وادار کند...از کنار آینه رد شد..صورتش خسته بود و بی حوصله..رنگش زرد شده بود...زیاد دور از ذهن هم نبود...از زایمان عسل سه روز گذشته بود...نرفته بود بیمارستان ..اصلا دلش نمیخواست از خانه خارج شود...هیچ کس را ببیند...پوفی کشید اعضای داخل خانه را هم نمیخواست ببیند...
    آن روز که کیا از واقعیت گذشته پدرش پرده برداشته بود...دقیقا از همان شب عکس های پدرش را مرور کرده بود..سعی کرده بود از پس آن چهره همیشه مغموم و ساکت پسرک غیر قابل کنترلی که با ماشین آدم میکشت و کارش باعث خودکشی دوست همسن و سالش میشد را پیدا کند و یا شاید بدتر مردی که میتواسنت پسر بچه کوچکی را...
    احساس کرد تمام آنچه که کیا با اصرار و زیر نگاههای منتظر میشا در حلقش کرده را میخواهد بالا بیاورد....هوا نیمه ابری بود..آفتاب نیمه گرم زمـ ـستانی می آمد و میرفت....
    به میز خالی آشپزخانه بدون رو میزی اش نگاه کرد...
    _چرا انداخته بودیش دور.. ؟
    سرش را حتی بلند نکرد تا کیا را ببیند.. : به درد خونه تو نمیخورد..
    صدای نفس بیرون داده شده کیا را شنید اهمیتی نداد..
    _یکی از همکارهای شرکت داره ازدواج میکنه...این پنجشنبه مراسم عروسیشه.ما هم دعوتیم..
    _ما؟؟
    _بله ما..من..زنم و دخترم...
    پوزخند صدا دارش در آشپزخانه پیچید : زن گرفتی؟
    _ترنج ..با این حرفها چیزی عوض نمیشه..
    بی حوصله تر از آن بود که بخواهد بحث را کش بدهد همینش مانده بود با کیا به عروسی برود و حتما...
    _ همکارت زنش رو دوست داره؟؟
    کیا با تعجب کمی نگاهش کرد : حتما داره که دارن ازدواج میکنن...
    _خواستگاری هم رفته...براش حـ ـلقه هم خریده...زنش لباس عروس هم می پوشه؟؟ حتما یه هفته تو کاتالوگهای مختلف گلهای روی میز مهمان ها رو انتخاب کرده نه؟؟
    نمیدانست چرا دوباره صدایش بالا رفته ست کیا با وحشت نگاهش میکرد : ترنج عزیزم...
    _حتما شوهرش عزیزم ها رو از ته دل بهش میگه...
    قدمی به کیا نزدیک شد : با تو ام کیا مگه نه؟
    کیا فقط نگاهش میکرد : خوش بحالش من هیچ کدومش رو ندارم..هیچی ندارم جز یه پدری با یک گذشته وحشتناک هر کی از راه رسید انتقامش رو از من گرفت...فقط باید دستم به آسمون باشه کس دیگه ای نباشه که دیگه چیزی از من باقی نمونده برای گرفتن...
    میبینی امیر کیا..انقدر عقده ای هستم که نمیتونم برم یه عروس شاد با لباس عروس ببینم..
    جمله آخرش را با آنچنان فریادی عنوان کرد که میشا به سمت آشپزخانه آمد...دست خودش نبود...همه چیز روی اعصابش بود..
    کیا به سمتش آمد : ترنج آخه چی شد ..نمیخوای بریم عرووسی دوست نداری نمیریم...ولی همش خونه ایم..میخوای الان بریم بیرون..ها..لباسای میشا رو بپوشونم..بریم پارک...؟؟
    میشا که خودش را به آنها رسانده بود :..پ..پارک...ب...بریم..م..ماما...
    _آره ببرتم تاب سواری کنم کیا..من عقلم از این بچه هم کمتره..با پارک خر میشم...
    کیا دست کلافه ای به پیشانی اش کشید..ترنج وارد اتاقش شد و در با صدای بلندی بست...

    نمیدانست چه قدر گذشته بود...عکس های پدرش را نگاه میکرد..این بار نه بعنوان یک پدر که بعنوان قاتل یک زن حامله..عامل مرگ برادر امیر.و...و ...
    آنقدر موهای خودش را کشیده بود که پیشانی اش کمی قرمز شده بود...
    تقه ای به در خورد..کیا بود ...میشا در آغـ ـوشش بود..کاپشن به تن..در دلش حس عجیبی آمد استرسی به شدت ترسناک...از روی تخـ ـت تقریبا به سمتشان پرید.کیا با دیدنش میشا را روی زمین گذاشت : چی کار کردی با خودت..چرا موهات این شکلی شده...؟؟
    _کجا میخوای بری..؟؟
    کیا هنوز هم داشت نگاهش میکرد در چشمانش چیزی بود که نشان میداد به شدت نگران است.. با بی حس گفت : میشا بیقراری میکرد گفتم ببرمش یه دوری بزنه برای شام هم غذا بخرم بیام..تو گفتی دوست نداری بیای بیرون...
    نمیدانست این حس چه بود که قلبش چنگ زده بود ..نمیتوانست نفس بکشد..بی قرار میشا را از روی زمین چنگ زد : نه..
    _چی نه؟؟
    _نمیشه ببریش..بدون حضور من میشا رو هیچ جا نمیبری..
    کیا جا خورده بود : چی داری میگی ترنج...
    میشا بغض کرده نگاهش میکرد...بیشتر به خودش چسباندش..به سمت تخـ ـت رفت..عکس های پدرش را به کناری زد و دستهایش را محکم تر دور میشا قفل کرد...: می بریش یه جایی قایمش میکنی..می خوای این جوری آخرین چیزی که برام باقی مونده رو هم ازم بگیری خیالت راحت بشه...
    _ترنج این چه حرفیه؟؟ چه طور ممکنه همچین کاری بکنم..
    _چه طور ممکن بود اون کار رو با نامزدت بکنی...چه طور ممکن بود پدرم اون کارها رو بکنه؟؟؟ چه طور ممکن بود...
    _بس کن ترنج..انقدر مرورشون نکن..
    میشا با صدای بلند شروع کرد به گریه...سرش را روی گوش دخترکش گذاشت :هیشششش..چیزی نیست مامانی...
    ..نمیخواست دخترکش را بترساند اما دست خودش نبود..هیچ چیزی دست خودش نبود.می ترسید به خودش هم اطمینان نداشت..چه برسد به این مردی که رو به رویش ایستاده بود
    میشا هنوز کلافه بود و گریه میکرد : ک..کیا...ما..مانی...
    کیا آرام به ترنج نزدیک شد و دستش را برای گرفتن میشا دراز کرد : باشه عزیزم..تو آروم باش...هیچ جا نمیریم..من و میشا تو حیاط بازی میکنیم تا تو یکم آروم بشی...حالا میشا رو بده به من برو یه دوش بگیر.
    میشا خودش را میکشید به سمت کیا ...میشا را روی تخـ ـت گذاشت..اشک هایش روی گونه اش روان شدند ....

    از پشت پنجره دیده بودشان ...با میشا بازی کرده بودند...غذا را کیا خودش پخته بود...ترنج لب نزده بود..دخترکش با کیا شوخی میکرد..می خندید..هر باری که سرش را بلند کرده بود کیا را میدید که نگاهش میکرد...
    نیمه شب هم رد شده بود دخترکش خواب بود..بـ ـوسه ای به پیشانی اش زد..داشت دیوانه میشد..این را حس میکرد... تک تک سلولهای بدنش درد میکردند..حس غریبی داشت..نفسش درست بالا نمی آمد..بوی خاصی در بینی اش پیچیده بود...
    ماه پشت ابرها بود..از بس خـ ـوابیده بود خوابش نمی آمد..ژاکتش را روی پیراهنش پوشید به حیاط رفت...هوای سرد را باعطر خاص خاک نم خورده نفس کشید...احساس کرد بزاقش ترشح بیشتری پیدا کرده اند..بی توجه به هر جایی وارد حیاط شد..کمی دور خودش چرخید..چه باید میکرد..کار به جایی رسیده بود که دخترکش از آغـ ـوشش به آغـ ـوش کیا میرفت...دوباره دست انداخت و کمی موهای خودش را کشید..پدرش چه کرده بود..چند خانواده داشتند زجر بی عقلی های تک پسر پیرمرد را میکشیدند...
    به سمت باغچه رفت بوی خاک دلش را میلرزاند..دست انداخت بی توجه به آلوده بودنش مشتی از خاکی که گل شده بود را برداشت و بو کشید.نفس کشید..یعنی اگر می مرد این بو را همیشه نفس می کشید؟
    بزاق دهانش بیشتر شد...
    صدای تق در آمد...هنوز خاک جلوی دهان و بینی اش بود به پشت سرش باز گشت ..کیا بود که به حالت دو خودش را به او رساند...با خشونت دستش را در دست گرفت و گل را از روی دستش تکاند : داری چه غلطی میکنی؟؟
    _بوش خوبه...شاید هم خوش مزه باشه...
    کیا وحشت زده هر دو دستش را بین دستش گرفت : بغض نکن..داری چی کار میکنی؟؟ چی خوشمزه باشه..؟؟
    آب دهانش را قورت داد : خاک...
    دستهای کیا شل شد...ترنج از جواب خودش در مانده شد...نه دیوانه نشده بود..نه!!!!
    روی زانوی هایش نشست : دارم دیوونه میشم..دیوونم کردید لعنتی ها..
    کیا رو به رویش روی زانوهایش نشست : بریم تو...بریم برات چایی دم کنم..تو رو خدا ترنج...چی داری میگی؟؟

    ترنج فقط به دستهای گلی اش نگاه کرد...
    کیا بی چاره به نظر می آمد..اوج درماندگی اش را میشد در نگاهش دید : فردا میریم دکتر ترنج..بگو که میای؟؟ ها ؟؟!!
    از جایش بلند شد کیا هم همین طور...
    سعی کرد به ترنجی که سرش گیج رفته بود و دستش به پیشانی اش بود کمک کند زیر بازویش را گرفت...
    _هیچ کس من رو نخواست...میشا هم کم کم من رو نمیخواد...من داشتم فکر میکردم اگر بمیرم بوی خاک رو حس میکنم یا نه؟؟
    کیا بی حرف در آغـ ـوشش کشید می شنید که با بی چارگی زیر لب خدای من میگفت...توجهی نکرد از آغـ ـوشش بیرون آمد : بهم دست نزن..ترحم هم نکن...همین رو میخواستی...خیالت راحت..تا بستری شدن مجددم تو دیونه خونه راهی نمونده...
    سعی کرد بچرخد..بدنش درد می کرد..دستی با آرامش بازویش را نـ ـوازش میکرد این نـ ـوازش ممتد بدنش را دچار رخوتی دوست داشتنی میکرد...چشمهایش را باز کرد..صورتی که رو به رویش بود صورتی نبود که انتظارش داشت انتظاری که شاید اعصاب ضعیف ترش را ضعیف تر میکرد..
    _ترنج جان...گرسنه نیستی؟؟
    چشمهای او هم قرمز بودند نمیدانست پریسا این جا چه میکند ...سریع نشست که باعث شد چشمهایش سیاهی بروند .
    _چی شد خوبی؟؟
    صدای نرمش و لحن مهربان کلامش ناشی از محبت بود یا ترحم هر چه بود دوای دردش بود با تمام دلخوری که از پریسا داشت..
    _خوبم..نمیدونستم میاید ....
    پریسا فقط نگاهش میکرد..
    _چی شده خیلی رقت انگیز شدم؟؟؟ نترسید هنوز زنده ام..
    _ترنج باور کن که من..
    _میدونستیدیا نمیدونستید خیلی به حال الان من فرقی نمیکنه...
    از جایش بلند شد..برخورد نسبتا تندش هم دلش را خنک نمیکرد اصلا هیچ چیزی این دل وا مانده را خنک نمیکرد دیشب در خواب فکر کرده بود اگر کیا را بزند هم دلش خنک نمیشود...
    صورت خسته اش را آب زد و اولین بلوز شلوار مشکی رنگی که به دستش رسید را به تن کرد...
    _ترنج جان ..بیا این پیراهنت رو بپوش..خوشگلم مشکی چرا؟؟
    چشمانش را برای ثانیه ای بست : پریسا جون چرا سعی دارید جوری رفتار کنید که انگار اتفاقی نیوفتاده...
    پریسا چشمان خیسش را پاک کرد : اتفاق افتاده ..این آتیش از همون سالهای قبل افتاد به جون هممون...
    _ههممون نه...تو جون زندگی من...من بی چاره ای که حتی مادرم هم اهل این دیار نبود...شما یه زنید..شما باید همون اول به من میگفتید که کیا قربانی پدرم شده..اون وقت میشا کمتر عادت کرده بود..من هم میذاشتم و میرفتم...
    _به خدا ترنج من باهاش برخورد کردم..
    _اما بازهم برادرتون بود و از من خواستید بهش فرصت بدم...از بی کسی من سوء استفاده کردید...
    پریسا به سمتش آمد : کیا تنهاست..
    _کیا هیچ چیزش نیست...
    _لاغری اش..بی چارگی اش رو نمیبینی؟؟ ترنج زجر نده خودت رو...
    بی توجه به لای در باز شده به سمت کش کنار تخـ ـتش رفت : نکنه فکر کردید دارم خودم رو زجر میدم کیا تنبیه شه...نیست که خیلی هم براش مهمه...
    _بس کن ترنج...
    صدای کیا باعث شد حتی نخواهد به پست سرش مجددا نگاه کند :
    بس کن ترنج...من عوضی..من حیوون من همه اون چیزهایی که این مدت بهم نسبت دادی بودم..آره بودم..ولی نیستم...به خدا که...
    _بس کن کیا ..
    پریسا بود که میانه را گرفته بود..کار خوبی هم کرده بود حوصله هیچ کدامشان را نداشت...به سمت تخـ ـت رفت که بازویش کشیده شد..کیا بود : فکرشم نکن دوباره بخوابی..میریم یه چیزی میخوری..میشا با پریسا می مونه میریم دکتر..
    نگاه سردی به کیای مـ ـستاصل انداخت : بازوم رو ول کن هیچ جا نمیام...
    _میای..دکتر میای ترنج...
    پریسا به سمتشان آمد : شما برو کیا ما میایم...

    نمیدانست آخرین بار کی از خانه بیرون آمده است..اما اضطراب عجیبی داشت..پشت ترافیک کف دستهایش دوباره عرق کرده بودند و نفسش درست بالا نمی آمد ...کیا به جلو خیره شده بود..
    آرام کمی شیشه را پایین داد تا بتواند نفس بکشد
    _ترنج جان موهات خیسه سرما میخوری..
    _نمیتونم تو محیط بسته بمونم...
    _ترنج تو دیشب واقعا میخواستی ببینی مزه خاک چیه؟؟
    بینی اش را کمی به پیراهن کیا نزدیک کرد عجیب دلش میخواست عطر تنش را نفس بکشد ..نفس عمیقی کشید این حرکتش چشمهای کیا را گرد کرد..دست خودش نبود..این بو اختیار از کفش میداد انگار...
    قطره اشکی از گونه اش آمد..این نفس این حضور دردش بودند و درمان نیز هم...
    _دیروز نزدیک یه ساعت با دکترت پای تلفن صحبت کردم..
    _چی بهش گفتی..به نامزدم دست درازی کردم شد مادر بچه ام حالا که فهمیه چه کلاه گشادی سرش رفته خوبش کن...یا نه نه بذار از جنبه تو نگاهش کنیم...یه زن عقده ای دارم که..
    فریاد کیا باعث شد حرفش نیمه بماند : بس کن..بس کن لعنتی....چشمات دو دو میزنن ترنج..رفتارهات نرمال نیستن...
    _نگرانمی...
    عصبی شروع کرده به خندیدن..خنده ای که کیا را بیشتر ترسانده بود از چشمانش اشک هم می آمد : نکنه دوستم داری...
    ترافیک باز شده بود و ماشین های پشت سر بوق میزدند و برخی به خنده غیر طبیعی ترنج نگاه میکردند..کیا دور زد به سمت کوچه بن بست خلوتی سمت راستشان . ترنج هنوز داشت میخندید..
    دستش را دراز کرد و ترنج را در آغـ ـوش گرفت خنده عصبی ترنج قطع شد و تبدیل به گریه ای بی امان شد...
    _به خودت قسم ترنج کم آوردم...دارم دیوونه میشم...میریم دکتر باشه؟؟ هر چی گفت انجام میدید هم من هم تو؟؟.باشه؟
    _چی بهت میرسه دنبال چی هستی؟
    _ما یه بچه داریم ترنج..
    _من خیلی فکر کردم کیا...
    کیا درمانده نگاهش میکرد : نمیشه..نمیتونیم..یه بچه داریم درست من فقط اصرار تو به این زندگی رو نمیفهمم...بچه ای هم که هست رو نمیخواستی..باشه الان نسبت بهش احساس مسئولیت میکنی ..قبول..من تمام سعیم رو میکنم که خوب شم..که یکم نرمال تر شم تا تو عذاب وجدانت کمتر شه شاید پدرم تو قبر کمتر بلرزه..بعدش من رو رها کن برم.
    _رها کنم کجا بری؟؟
    _ببین درسته که بی دست و پا به نظر میرسم اما میتونم گلیم خودم رو از آب بیرون بکشم...
    کیا دست به سیـ ـنه فقط نگاهش میکرد ..
    _ببین نمی تونیم..
    _نمیتونیم یا نمیخوای...
    _تو چی میخوای..؟؟
    _..
    _میشا رو ؟؟ جایی نمیریم که بهت دور باشه..
    _من تو رو میخوام...
    _منو؟؟!!! الان وقت شوخی نیست..
    کیا بی حرف سوئیچ را چرخاند و ماشین را به سمت خیابان اصلی راند : قبل از رسیدن به مطب چیزی میخوری؟؟ لبهات خشکی زدن
    تصاویر از مقابل چشمانش تند می گذشتند..مثل این می ماند که فیلمی را روی دور سریع تماشا می کند.پیشانی اش چسبیده بود به سردی پنجره ی ماشین.دست کیا آرام روی دستش نشست.انگشتان مردانه اش را سراند میان ظرافت انگشتانش:بهتری..!؟
    انگار هیچ کدامشان عجله ای برای برگشتن به خانه نداشتند..مسیرشان اگر کیلومترها طول می کشید هم مهم نبود..حس می کرد آرام است..آنهمه اشکی که در مطب دکترش ریخته بود..هق زده بود..یک جورهائی آرامش کرده بود...کسی می گفت ریختن اشک مثل زایش دوباره است.
    دکترش گفته بود..بخشش..گفت ببخش برای خودت،نه کیا..نه پدرت..ببخش تا راحت و آرام زندگی کنی...
    سرش را روی شانه خم کرد و نفسی گرفت.دلش نمی خواست حرف بزند.تمام حرف هایش را یک ساعت قبل هق زده بود..حرف هایش را مشت کرده بود..کیا فشار ملایمی به انگشتانش داد..بی هیچ حرفی..انگار او هم میلی به جدا شدن نداشت..
    دکترش گفته بود فداکاری نکن..گفته بود کسانی که فداکاری می کنند آدم های بدبختی هستند که جرات بخشیدن ندارند.اگر می توانی ببخش..وقتی ببخشی یک پرونده برای همیشه بسته خواهد شد..اما با نبخشیدن با فداکاری کردن اهرمی در دست داری تا فشار بیاوری ..روی خودت..روی کیا و زندگی تان..
    زمزمه ی کیا را می شنید:سردت نیست..؟!
    احساس سبکی خوبی داشت.دلش یک خواب راحت می خواست..شاید هم..شاید هم سیـ ـنه ای برای تکیه دادن..اگر می بخشید دوباره می توانست سر راحت روی سیـ ـنه اش بگذارد..؟ می توانست کنارش آرام بگیرد و همه چیز را فراموش کند..؟شاید هنوز آنقدر جسارت نداشت..بخشیدن جسارت می خواست...شجاعت می خواست...شاید باید کمی بیشتر به خودش وقت می داد.دکترش گفته بود مهم نیست که در گذشته چه بر سر زندگیتان آمده است..زندگی خودش و کیا را می گفت...پرسیده بود از این به بعد زندگی تان خراب شود مقصر کیست..؟کیا کنارش نشسته بود..ساکت و آرام..دکتر به هر دو نفرشان گفت:زندگی امروزتان در دست خودتان است..می توانید با کینه ی گذشته زهرش کنید..می توانید فقط به حال فکر کنید وخوشبخت باشید..می توانست خوشبخت باشد..؟ با میشا و پدرش..؟ کیا را می بخشید و میشد پدر میشا اما احساساتش چه میشد..؟ قلبی که پر از عشق بود و حالا تکه تکه و زخمی بود..درد میشد..می توانست التیام پیدا کند..؟ چقدر طول می کشید..؟ چند سال باید می گذشت..؟!
    گوشی کیا زنگ می خورد..دستش را که پس کشید انگشتانش تنها ماندند..پنجه اش را مشت کرد..باید به این تنهائی عادت می کرد..!؟
    ـ جانم پریسا..؟ بهتره..باید برم داروخانه و بعدش میایم خونه..میشا کجاست..؟ چیزی از بیرون لازم ندارید..؟!
    پریسا چند ساله بود که آن اتفاق برای کیا افتاد...؟ این همه سال گذشته بود و پریسا هنوز تنها بود..چرا..؟!
    خسته از چراهای ذهنش پلک هایش را محکم تر روی هم فشرد..تکان های نرم ماشین...سکوت بینشان و عطری که از کیا به مشامش می رسید داشت آرامش می کرد.پلک هایش سنگین شدند..
    کیا آرام صدایش میزد..هرم نفس هایش را روی گونه اش حس کرد.چشم باز کرد.کیا سمتش خم شده بود..درست بالای سرش..چشمانش روی صورتش چرخید.روی ته ریش های کوتاه و مردانه اش.سیاه و سفید و خاکستری..خطوط کنار چشمانش عمق گرفته بود.شاید دردها ی کیا هم انجا خانه کرده بودند.نگاهش را بالا آورد..زمزمه کرد:چرا میشا شبیه تو نیست..؟!
    انگشتش را بالا آورد و کشید روی موهای شقیقه اش..روی سیاه و سفید ها و خاکستری هایش:نرمی موهاش شبیه تو شده...چشمان کیا نم برداشته بود..؟ مردمک هایش می لغزیدند.دستش را پس کشید و نگاهش را هم:چرا ایستادی..؟
    فضای سیـ ـنه اش سنگین بود که انطور آه کشید:داروخونه..ایستادم..
    نگاه کرد به آدم هائی که درخیابن حرکت می کردند.انگار تنهائی آدم ها به چشم نمی آمد.تنهائی خوب نبود..پدرش همیشه تنها بود..خودش هم..
    ـ ترنج..عزیزم..
    خسته نمی شد از عزیز خطاب کردن و جواب نگرفتن..؟ این کیا سرسخت بود..عقب نمی کشید..خسته نمی شد..؟
    ـ میای باهام..؟!
    بی حرف پیاده شد.سردی هوا روی گونه هایش نشست.شانه هایش را جمع کرد.کیا مقابلش ایستاد و دو طرف شالش را محکم کرد:سردته..می خوای بمونی تو ماشین تا بیام..؟!
    زمزمه کرد:میام.دست کیا دوباره روی دستش نشست.مچش را محکم گرفت و از خیابان رد شدند.کیا ایستاده بود تا نسخه اش آماده شود..خودش را به دیدن لاک های زیر ویترین مشغول کرد.رنگ هائی شادی که میشا عاشقشان میشد.دست روی صورتی و قرمز روشن گذاشت تا برای میشا بخرد.کمی آن طرف تر زنی مشغول خرید بود.شکم برجسته اش می گفت که نزدیک زایمانش است.شیشه شیرهای کوچک و رنگارنگی مقابلش بود که با دقت و حوصله انتخابشان می کرد.مردی هم شانه به شانه اش ایستاده بود.خریدهای میشا را فرداد انجام داده بود..گاهی هم ماهایا چیزی می بافت.روزهای خوبی را از دست داده بود.روزهائی که دیگر تکرار نمی شدند.اگر نمی بخشید امروزش را هم از دست می داد..؟ فردا یاد امروز می کرد و غصه می خورد..!؟
    کیا کنارش ایستاد.دستش را گذاشت روی گودی کمـ ـرش:چیزی احتیاج نداری..؟!
    به لاک ها اشاره کرد و منتظر ایستاد تا کیا حساب کند و بروند.دلش می خواست میشا را بغـ ـل کند و بابت این چند هفته ی پر استرس عذر بخواهد...کیا همراهی اش کرد تا از داروخانه بیرون بیایند.هوا تیره و ابری شده بود.باردار ابرهای بارانی بود..
    زمزمه کرد:
    باران
    ببارد یا نبارد
    من می روم با دستهایم
    چتری برای پروانه ها بسازم!
    جراتش را پیدا می کرد..؟! شاید زمان حلال مشکلاتش میشد.شاید..شاید...
    پریسا با میشا حرف میزد..صدایشان تا اتاق می آمد..داخل حمـ ـام شد و زیر دوش ایستاد.میشا هم انگار دلتنگ آغـ ـوشش بود که چند دقیقه ای بی حرف و تقلا میان سیـ ـنه اش آرام گرفت و بـ ـوسه هایش را به سر و صورتش نشاند..دخترکش را اذیت کرده بود.غمگینش کرده بود..پریسا دستش را پشت پلکش کشیده بود که اشک نریزد.آمده بود تا دوشی بگیرد..لباسش را عوض کند و شاید کمی می خوابید و بهتر میشد.حوله پیچ که بیرون آمد کیا سر تخـ ـت نشسته بود.پاهایش از حرکت ایستاد.خاطراتی میان ذهنش می امدند..در تبریز..وقتی از حمـ ـام بیرون آمده بود و کیا هم آنجا بود..وقتی برای اولین بار بـ ـوسیده بودش..دستش را روی گره ی حوله گذاشت و محکم ترش کرد.مقابل آینه ایستاد و حوله ی کوچکی را لاقیدانه روی موهایش کشید.از آینه کیا را دید که ایستاد و سمتش آمد.خم شد و از کشوی میز توالت سشوار را بیرون کشید:موهات و خشک کن..جوابی نداد.با حوله نم صورتش را هم گرفت و قصد دور شدن داشت که کیا بازویش را گرفت:یه لحظه میشینی اینجا..؟!
    سرش را بالا آورد و نگاهش کرد:خسته ام..
    ـ می دونم عزیزم..فقط چند دقیقه..
    نشست روی نیمکت و چشم هایش را بست.صدای روشن شدن سشوار و گرمای آن هم باعث نشد پلک باز کند.کیا می خواست موهایش را خشک کند..؟!
    حس خوبی بود یا نه..؟ آنطور نزدیک بودن و دور بودن..داشتن و نداشتن..گرمای سشوار روی شقیقه هایش نشست و انگشتانی که میان تار موهایش شانه می کشید.کیا هم محبت کردن را بلد بود..!؟ آنهمه بغض و کینه و حقارت مگر جائی برای عشق ورزیدن هم گذاشته بود..؟ پنجه می کشید میان موهای پای گردنش..شانه هایش را جمع کرد..سشوار کمی از سرش دور شد:چی شد..گرماش زیاده..؟!
    سر تکان داد که نه..باید می گفت که کشیدن انگشت میان موهایش را دوست دارد..؟! همین چند ساعت قبل خروشیده بود و حالا آرام بود..فکر کرد شاید تا دیوانگی اش چیزی نمانده..تمام حس هایش تشدید شده بود..دوست داشتن..نفرت..بخشش..دیوانگی اش هم عجیب و غریب بود.سشوار که خاموش شد هنوز چشمانش بسته بود..دست های کیا روی شانه اش نشست.بعد هم لب زدنش را روی موهایش حس کرد: خیلی چیزها رو تو زندگی ام از دست دادم..خیلی هائی که دیگه قابل برگشتن نیستن..هیچ وقت..
    اما هیچ کدومشون مث از دست دادن تو..میشا من و نمی ترسونه..
    کیا هم مثل خودش می ترسید.ترس هایشان هم شبیه به هم شده بود.بخشیدن جرات می خواست..هنوز آماده نبود..شاید هم هیچ وقت آماده نمیشد..شاید هم..شاید هم میشد...
    ـ فکر کن یه اتفاقی برای من بیافته..برم بیرون از خونه و یه اتفاقی بیافته که برنگردم..دیگه هیچ وقت نتونم بیام..تو می مونی و میشا..درسته..؟ حالا فکر کن همین اتفاتق برای تو بیافته..میشا غیر من کی و داره..!؟
    می دانست..می فهمید..فقط اینطور واضح به آن فکر نکرده بود..کیا چرخید و مقابل پاهایش زانو زد:دکتر گفت می تونیم زندگی امروزمون و خودمون بسازیم..می تونیم خوشحال و خوشبخت باشیم..
    چشم باز کرد و نگاهش کرد.دست هایش را میان پنجه های بزرگش گرفته بود:من و تو کنار هم..کنار میشا خوشحالتریم تا بدون همدیگه..می خوای من نباشم..!؟می دونم..حق داری...که بخوای نباشم..اما نمی تونم..نمی تونم بدون تو..بدون دیدنت...بدون اینکه حست کنم زندگی کنم..تو میتونی..؟!
    می توانست...؟!..نمی توانست..؟!
    انگشتانش را میان پنجه اش نـ ـوازش کرد:اگر اون روزها من هم می تونستم ببخشم..امروز خوشحال بودم..می تونستم کنارتون باشم و از زندگیم لذت ببرم..اما نشد..ترنج..؟! من نمی خوام تو هم این تجربه رو داشته باشی...نمی خوام که اذیت بشی..
    نگاه کرد به چشمان تیره و غمگینش..مرد بیچاره ی دوست داشتنی تنها...مرد کینه ای دوست داشتنی تنها..مرد غمگین تنها...
    ـ چرا نمی خوای اذیت شم...؟ من بدتر از امروز و هم گذروندم..
    ـ ترنج..!!
    کمی سرش را جلو کشید:چرا..!؟
    نگاه کیا میان چشم هایش ثابت ماند:چون دوست دارم...دوست دارم ترنج...
    چانه اش لرزید..کیا دوستش داشت..!؟ واقعا دوستش داشت...؟! باید باور می کرد...یا نمی کرد..سرش گیج می رفت..
    چشمانش را لحظه ای روی هم فشرد و باز کرد:دوستم داری..!؟ از کی..!؟ نگو از سه سال قبل..راجع به اون روزها نگو...
    اشک میان قاب چشمانش لرزید..نفسی گرفت..بینی اش پر از عطر کیا شد..تند و تند نفس گرفت..
    ـ از خونه اومدی بیرون دست کش های بنفش تیره دستت کرده بودی..سوئی شرت و کلاه.ایستادی و یه کم به آسمون نگاه کردی وبعد رفتی اون طرف خیابون.. فرداد اومده بود بیرون..من نگاهم به تو بود که تند از بین پیاده روها می دویدی...حتی بر نمی گشتی به پشت سرت نگاه کنی...فرداد برگشت تو خونه و من دنبالت اومدم..
    سعی کرد به خاطر بیاورد..چه روزی بود..یادش آمد..فرداد دوباره بحث دوست داشتنش را پیش کشیده بود..گفته بود تا کی می خواهد منتظر بماند...تا کی می خواهد صبر کند..پرسیده بود برای میشا چه کسی قرار است پدر باشد..دیوانه شده بود..قرار بود میشا را به دکترش نشان دهد..اما به محض خروج از خانه دویده بود..می خواست تنها باشد..کمی تنها باشد..
    پوزخندی کنار لبش جا خوش کرد:میدونی برای چی دویدم بیرون..؟!
    کیا در سکوت نگاهش می کرد.سرش را کمی به جلو خم کرد:فرداد دوستم داشت..بهم گفت تا کی قراره منتظر تو بمونم..می بینی..من همه ی اون سه سال منتظرت بودم..هر روز و هر شب..مادر شده بودم و ته قلـ ـبم از تو خالی بود..دلم می خواست به جای فرداد تو کنارم بودی..دلم می خواست جای اون تو باشی که باهام میای دکتر..هی به خودم می گفتم...دیوونه شدی ترنج..؟! آبروی نامزدت رفته...شده رسوای همه..شده انگشت نمای همه..تو منتظری که بیاد دنبالت..؟!
    کیا دست دورش انداخت و بغـ ـلش کرد:متاسفم..
    هق زد:متاسفی..!؟ نباش..چون من و آروم نمی کنه...کاری باهام کردی که نمی تونم راجع بهش با کسی حرف بزنم..نمی تونم برم و بگم این مرد..این کیا..همونی بود که آبروی من و برد..چون آبروی تو..بودنت..میشه آبروی میشا..میبینی..من چیزی به دست نمیارم..
    کیا روی شانه اش لب می فشرد..تقلا کرد تا رهایش کند..اما کیا عقب نمی رفت..حالا محکم چسبیده بود به بودنش و عقب نمی کشید...؟
    سرش را روی شانه ی کیا فشرد:بی آبروئی من شده بی آبروئی میشا...حالا با گفتن کارائی که تو کردی باید با آینده ی میشا چکار کنم..برم به همه بگم من بی گناهم..شما بودی...پدرم بود..پدربزگم..شوهر عمه ام...بعد به سر دخترم چی میاد..!؟
    ـ خودم درستش می کنم..درستش می کنم..
    سرش را عقب کشید:درستش می کنی..؟! چطوری. می خوای به همه بگی..؟!
    ـ لازم باشه میگم..
    مشتش را محکم کرد و کوبید روی شانه ی کیا:اگه بگی هیچ وقت نمی بخشمت...شنیدی..یه جوری خودم و میشا روگم و گور می کنم که نفهمی کجائیم..حق نداری راجع بهش به کسی چیزی بگی..این و به من و اون بچه مدیونی..نمی خوام همه بگن میشا بچه ی دو تا آدمیه که بهشون تجـ ـاوز شده..نمی خوام این حرفا رو پشت سر دخترم بشنوم...می فهمی...؟!
    کیا سر تکان داد..اشک روی گونه هایش را خیس کرده بود...
    میشا صدایشان میزد:م..ماما...د..د..ددی...
    ×××
    نزدیک غروب بود..یک غروب بی هدف دیگر...کیا موهایش را خشک کرده بود و مجبورش کرده بود از روغن یاس به سرش بزند و بعد موهایش را بوییده بود و بعد از مدتها لبخندی هر چند گذری روی لبـ ـهایش آمده بود...در آن لحظه آن لبخند اولین حس آرام تمام این روزهای اخیرش بود انگار..
    دستش را زیر چانه اش بهم قلاب کرد و بوی خوش غذای آشپزخانه را نفس کشید..همانی که هنوز ته بوهای پیازداغش عطر زندگی را یاد آوری می کرد..
    صدای میشا از اتاق بازی می آمد با کیا بحث میکرد و شکلات میخواست...به کیا ددی گفته بود و خیسی چشمان کیا را باعث شده بود دخترکش مردی که مادرش را زنده زنده کشته بود را دوست داشت...
    دکتر گفته بود میتواند اگر بخواهد ...گفته بود چه بخواهد با کیا بماند چه نخواهد قبل از هر چیز باید بتواند ببخشد..پدرش را و کیا را ..و حتی پیرمرد را...
    _خوبی؟؟
    سرش را بلند کرد پریسا بود ...پریسا هم جز کسانی بود که باید ببخشد؟؟
    سرش را به آرامی تکانی داد..پریسا رو به رویش نشست..
    _میشا اذییتون کرد؟؟
    _میدونی که چه قدر دوستش دارم؟
    _قبلا دلیلش رو نمیدونستم اما الان میدونم...
    پریسا سرش را پایین انداخت و گوشه رومیزی سفید رنگ را در دستانش فشرد : ترنج من..
    _مهم نیست پریسا جون خودم رو که جای شما میذارم من هم مطمئنا همین کار رو میکردم...
    _کیا خیلی نگرانته...دیشب تا صبح دم اتاقت کشیک داده..هی میرفت و می اومد ...
    ..نمی دانست چه بگوید...مردی گفته بود دوستش دارد مردی که تمام بی محلی های این چند وقتش را نادیده میگرفت..زیر فشاری که صورتش را لاغر کرده بود و بی خوابی هایی که چشمهایش را گود برده بود هنوز هم سعی میکرد نشان دهد چیزی تغییر نکرده است و پدر بچه اش بود
    پریسا دستش را روی مشتهای گره کرده ترنج روی میز گذاشت : قبل از هر چیزی به هر چیزی که ایمان داری من الان نگران خودتم...
    ..نمیدانست چرا نمیتواند مشت دستش را باز کند انگار قفل شده بود...
    _دکتر میگه ببخش..خودت رو پدرت رو کیا رو و خیلی های دیگه رو...نه به خاطر اونا به خاطر خودم...اما نمیفهمه خود منی دیگه وجود نداره پریسا جون..من خودم رو انقدر گم کردم که پیدا شدنم حتی تو ذهن خودم هم محاله...
    چشمهای پریسا پر شده بودند...
    _شما چیزی از امیر میدونید؟؟
    _شوهر عمه ات؟؟
    _بله...
    _چه طور؟؟
    _اونجا گیر کردم هنوز..کیا درست جوابم رو نمیده..شما به من بگو..فقط همین هاست..؟؟؟ به خدا که دیگه طاقت ندارم که چیز جدید بشنوم...
    پریسا گوشه موهای بلوندش را در دست گرفت : منم چیز زیادی نمیدونم..فقط می دونم کینه عمیقی بوده...
    _پدرم چه ها که نکرده...
    _ترنج..مرور نکن..بذار آرامش بگیری...این خونه رو ...
    _یه ساحل امن حساب کنم؟؟ فکر میکنید نمیخوام..؟؟ این جا دخترم خونه داره..تو اتاق داره با پدرش بازی میکنه..میشنوید پریسا جون پدرش..وقتی به شما میگه عمه حالا دیگه لطف شما نیست حقشه که به شما بگه عمه...اما من میترسم..
    ..این مشتهای لعنتی چرا باز نمیشدند...این صدا چرا نا خواسته کمی بالا میرفت...
    _از چی میترسی؟؟
    سرش را بلند کرد..پریسا هم سرش چرخید.کیا بود اخم کرده به چارچوب در آشپزخانه تکیه داده بود...
    پریسا از جایش بلند شد : من میرم پیش میشا...
    صندلی خالی اش را کیا پر کرد...ترنح با خودش فکر کرد هر حفره خالی زندگی اش را کیا پر میکرد اما چاله ای عمیق تر هم میکند....
    _ترنج..
    _از تو میترسم...
    کیا چشمهایش را چند ثانیه ای بست و باز کرد دستش را به سمت مشت بسته شده ترنج برد..که رگ هایش بیرون زده بود..
    _این جوری دستت رو مشت نکن ...
    بعد آرام تک تک انگشت هایش را باز کرد..هر کدام را که باز میکرد ماساژ میداد آرام .عطر لعنتی اش را روی پوست دستش می کشید انگار..کف دستش جای ناخن هایش مونده بود : چرا به خودت آسیب میزنی آخه...
    _باز نمیشد...
    کیا خم شد و کف دستش را با طمانینه و آرام بـ ـوسید
    حس عجیب و میقی به قلب ترنج سرازیر شد..حسی که او را به بویدن بیشتر عطر کیا راغب میکرد...
    _درستش میکنیم...من درستش میکنم اگر کمکم کنی..اگر انقدر این منجلاب رو هم نزنی...
    _تو...
    _چه قدر دستات کوچولو ان خانوم من...
    دست ترنج را روی کف دستش گذاشته بود و نـ ـوازش میکرد...
    _از اون کیای کینه ای شاید باید میترسیدی اما از مردی که دوستت داره چرا می ترسی از پدر بچه ات..
    کیا ایستاده بود مقابل ورودی و با پریسا حرف میزد..میلی به شنیدن نداشت..نمی خواست حتی بداند که سفارشش را می کند..که پریسا مراقبشان باشد..کیا نگرانشان بود..اما خیلی هم اهمیت نداشت..زیر نور کمـ ـرنگ آفتاب زمـ ـستانی نشسته بود و میشا زیر پایش مشغول بازی بود..ظرف های بازی اش را اورده بود و گه گاهی برایش فنجانی چای خیالی می ریخات و کوکی تعارفش می کرد..خاله بازی های بچه گانه اش را با محبت تقسیم می کرد و اینهمه مهربانی هم وراثتی بود..؟
    بالاخره درب ورودی بسته شد.حتی سر برنگرداند تا کیا را ببیند که خداحافظی کرده بود.پریسا سمتشان آمد:برات یه لیوان شیر بریزم...؟
    زمزمه کرد نه..افتاب پشت پلک هایش می تابید و گرمای دلچسبش خواب می طلبید.سکوت خانه را دوست داشت..حتی صدای تیک و تاک ساعت را هم نمی شنید..یک آرامش عمیق.میشا صدا زد عمه پری..
    پریسا گفت جان عمه پری..
    مثل قبل ترها که خودش می گفت عمه مهین و عمه جانش هم می گفت جان عمه مهین..یعنی تمام سال هائی که برادر امیر مرده بود عمه اش چه حالی داشت..که برادرش مسبب مرگ برادر همسرش شده بود..مثل او غمگین میشد..؟ همین بود که آنقدر آرام و مطیع بود..؟ در مقابل امیر..پیر مرد..همه..عمه مهین بیچاره..
    پریسا صدایش زد:ترنج..گوشیت زنگ میخوره..جواب میدی..؟
    چشم باز کرد..گوشی اش را خاموش کرده بود..لابد کیا دوباره روشنش کرده بود..دستش را جلو برد:بله..جواب میدم..
    نگاهش روی صفحه ی گوشی ماند..نام عسل روشن و خاموش میشد..
    ـ الو..
    ـ ترنج..؟!
    نفسی گرفت:سلام..خوبی..؟
    ـ خوبم..؟ آخه من بهت چی بگم..؟ میدونی چند روزه که دارم بهت زنگ میزنم..؟ امروز بخیه هام و کشیدم..جواب نمی دادی می اومدم در خونه ی اون مهندس..
    جمله اش را قطع کرد:اومدن نی نی مبارکت باشه..
    ـ...
    ـ عسل..؟!
    صدای عسل مخلوطی اط بغض و گلایه بود:بی معرفت..دختره ی خر..نباید یه خبر ازم می گرفتی..؟ از فرداد..؟! بابام تو رو اتاق فرداد دید و زد تو گوشت..؟ نباید بهم می گفتی..؟ تقصیر من و فرداد چی بود..؟
    از کجا می دانستند..از کجا...؟!
    روی صندلی نیم خیز شد:تو از کجا میدونی..؟!
    ـ نگفته بهت..!؟
    ـ کی...!؟
    ـ کیا..شوهرت..اومد خونه ی مامان اینا...آخر شب بود..دیر وقت..
    کیا رفته بود در خانه ی امیر..؟ همان شبی که اعتراف کرده بود..؟ گفته بود..؟! رفته بود دیدن امیر که چه شود..؟!
    ـ چنان سر بابا نعره زد که بچه ام همون شب دنیا اومد...
    میان اخم هایش به خنده افتاد:همون شب زایمان کردی..؟
    نق زد:میخندی...؟! دختره ی دیوونه...شوهرت از خودت بدتره...مسعود رفت نذاره دعوا کنن..چنان سر مسعود داد زد که دخالت نکن..به هیچ کدومتون ربط نداره..بین من و امیره...
    بین کیا و امیر بود..؟! نبود..بین امیر و پدرش بود...بین کیا و پدرش...بین دردها و دردهاشان..بین کینه های عفونت کرده شان..
    من از روی تراس داشتم نگاشون می کردم..به بابا توپید که به چه حقی دست روی زن من بلند کردی...به چه حقی دست روی ترنج بلند کردی..شوهر بیشعور جنابعالی چیزی نبود بابام و بزنه...
    دستش را روی پلکش کشید:حالا زد که دلم خنک شه..!؟
    ـ ترنج..!!!
    خندید...خوب بود که عسل نمی دانشت پدرش چه آدمی است..چه آدم منفوری..خوب بود که نمی دانست تنها دائی اش هم چه کسی است..خوب بود که بقیه این چیزها را نمی دانستند..این دردها باید میان خودش و کیا می ماند...نیازی نبود که همه بدانند...
    عسلپرسید که نمی آید دیدنش..؟ گفت فرداد ناراحت و دلتنگ است..می رفت..باید لباس می پوشید و گلی سفارش می داد..با صورت خندان می رفت...عمه مهین را می دید و شاید..شاید می بـ ـوسیدش..عطر میزد و کمی آرایش می کرد..باید ظاهرش را حفظ می کرد..زن خوشبخت امروزی خیلی هم گزینه ی خوبی نبود..اما گاهی باید نقاب به صورت می گذاشت..خبر خوشبختی اش دل پیر مرد را آرام می کرد..شاید دل پدرش را هم...
    پریسا دلنگران نگاهش می کرد..آنطور با حوصله نشسته بود پشت میز آرایش و ریمل مالیده بود..سایه ی بژ ملایم و رژ زرشکی خوشرنگ..موهایش را فرق گرفته بود..فرقی با شیب کج..روی پلک راستش را پوشانه بود..دستی به بلوز و شلوارش کشید و پالتوی سفیدش را پوشید:تا عصر برمی گردم..
    ـ صبر نمی کنی کیا بیاد..؟
    ـ نه..نمی خوام بدونه کجا میرم..اما به شما میگم..میرم دیدن عسل..بچه اش به دنیا اومده..فرداد هم مرخص شده..البته میرم خونه ی امیر...
    ـ ترنج..!!
    شال بافت سفید و مشکی اش را سر کرد:خوب شدم..؟
    پریسا جلوتر آمد و دست هایش را گرفت..نمی دانست دست خودش یخ کرده یا پریسا..نگاه نگران پریسا را که دید لبخند زد:مواظب میشا هستید تا بیام..؟!
    ـ چرا خونه ی امیر..؟! بذار کیا بیاد..حداقل بذار بهش زنگ بزنم..ترنج..تنهائی داری میری جائی که چشم دیدنت و نداره صاحبش.!!
    مقابل آینه ایستاد و لبه ی شالش را مرتب کرد:دیگه از امیر نمی ترسم..اون هم یه آدم بدبخت و پر از عقده است..
    می خواست بگوید مثل پدرم و مثل کیا اما نگفت..کیفش را برداشت و میشا را بـ ـوسید..دخترک با لبخند دست به گونه هایش کشیده بود:س..سوئیتی..
    نوک انگشتانش را بـ ـوسیده بود.رفت تا سر خیابان و قدم هایش را شمرد...
    عسل تا جلوی ورودی آمده بود.پاهایش کمی می لرزید..شاید به خاطر سردی هوا بود..شاید هم سنگینی سبد گلی که حمل می کرد..خوب بود که آرایش داشت و پریدگی رنگش به چشم نمی آمد..عسل هم انگار از دیدنش با آن آرایش و لباس متعجب شده بود که لحظه ای ساکت ماند..انگار همه او را زنی شکست خورده می دیدند..حتی اگر هزار سال می گذشت..خمشد و ونه های عسل را بـ ـوسید:سرما میخوری..چرا بیرونی...بریم تو..
    دست عسل روی دستش نشست و بغـ ـلش کرد:عزیزم...عزیزم..
    دستش را پشت کمـ ـر عسل کشید و نـ ـوازشش کرد..چشمانش روی قامت فرداد ماند.تکیه به عصا ایستاده بود و نگاهشان می کرد..ته ریش داشت...موهایش اشفته و درهم بود..مثل هر باری که تازه از خواب بر می خواست یا عصبی بود..
    لبخند زد:سلام فرداد..
    ـ سلام..بیاین تو..عسل..!؟
    تندی پلک زد تا اشکش سرازیر نشود:بیا بریم تو..ببین انقدر غافلگیرم کردی که مهمان نوازی یادم رفت..
    نگاهش پی عمه ای که نبود نگشت..شاید با فهمیدن اینکه می آید از خانه رفته بود..باید می گفت بیچاره عمه مهین یا بیچاره ترنج.؟
    دست فرداد روی انگشتانش کشیده شد:تو چرا انقدر لاغر شدی..؟ چرا تلفنت خاموش بود..؟
    لبخندش کش آمد: غر زدن یاد گرفتی ..؟
    لب گزیدن فرداد و چشم غره اش می گفت که دلخور است..لبخندش پهن تر شد..اصلا می خندید تا استرسش کم شود..تا کف دست های به عرق نشسته رسوایش نکند..
    شال روی سرش را برداشت و لبه ی مبل گذاشت:کجاست قند عسلت..؟
    عسل خم شد و از کنار کاناپه کرییر کوچکش را جلو کشید:این هم عسل مامان..
    روی صورت نوزاد خم شد و نگاهش کرد.خیلی ظریف و کوچک بود..مثل میشا..با انگشت کرک های روی سرش را نـ ـوازش کرد..فرداد نفسی گرفت:میشا که دنیا اومد خیلی خوشگل تر از پسر تو بود عسل..بچه ات کشیده به مسعود..
    عسل غر زد:فرداد..!!!
    سر به سر هم می گذاشتند..شاید فرداد و عسل هم مثل خودش عصبی بودند..دست روی پیشانی اش کشید.فرداد خیره نگاهش می کرد:میشا رو نیاوردی...
    لب روی هم فشرد و طعم رژ را حس کرد:خواهر کیا از تبریز اومد..میشا هم خیلی بهش وابسته است..موند پیش پریسا..
    عسل خم شد و روی پسرش را پوشاند:کار خوبی کردی..میشا خیلی تنهاست..
    نگاهش به تکان های پای فرداد بود.نگاهی به آشپزخانه انداخت..چند دفعه ای پشت میزش نشسته بودند و عمه مهین برایشان کیک پخته بود..عسل رد نگاهش را گرفت:مامان نمی دونست میای..یعنی قبل اینکه بدونه تو میای رفته بود خونه ی آقا بزرگ..
    لبخند زد..مثل احمق ها:زایمانت خوب بود..؟ اذیت نشدی..؟
    عسل داشت از درد زایمان و هول شدن مسعود می گفت..فرداد زل زده بود به دست هایش..شاید یاد دنیا آمدن میشا افتاده بود..فرداد هم قربانی عقده های دیگران شده بود..باید ازدواج می کرد و سر و سامانی می گرفت..کاش چیزی به نام عشق اصلا وجود نداشت...کاش میشد که تمام میشد..عسل خم شد و پسر کوچولویش را بغـ ـل کرد:اسمش و گذاشتیم باربد..
    دست های کوچولوی مشت شده..پنجه های میشا همیشه باز بود..روی بندهای کوچکش کمی قرمز بود..خم شد و به صورت پف آلودش نگاه کرد:شبیه کی شده..؟
    ـ شبیه مامانش دیگه..ببین..شکل خودمه..
    نگاهش روی صورت عسل چرخید:شبیه تو نیست..شکل فرداد شده..ببین..چونش..پیـ ـشونی اش..شبیه فرداده..
    عسل خندید:حلال زاده به دائی اش میره دیگه..
    حلال زاده...سری تکان داد و پنجه هایش مشت شد.فرداد روز میز خم شد و برایش پیش دستی گذاشت:میوه پوست بگیرم برات..؟
    شانه بالا داد:نه..دستت درد نکنه..
    عسل هم ایستاد:من برم باربد و شیر بدم بیام..چای دم دادم..خودتون از خودتون پذیرائی کنید بی زحمت...
    پاهایش را به هم چفت کرد.فرداد خم شده نگاهش می کرد:حالت خوب نیست ترنج..چت شده..؟
    فرداد می شناختش..ناراحتی و گرفتگی اش را حس می کرد..فکر کرد اگر فرداد بداند چه عکس العمیلی خواهد داشت...دیوانه میشد..؟ با پدرش چه رفتاری داشت..؟ با کیا..؟
    ابروهایش گره شد وقتی فرداد دستش را گرفت و فشرد:کیا اذیتت میکنه..؟
    بغضش را فرو داد:نه..این چه حرفیه...؟!
    ـ ترنج..من به این آدم مشکوکم..اون شب که اومد اینجا...من بودم دهن کسی که دست روی زنم بلند کنه رو پر خون می کردم..اما فقط سر امیر داد زد..
    انگشتانش میان دست فرداد لرزید:کیا آدم خشنی نیست..
    ـ من ته و توی این ادم و درمیارم ترنج..ببین کی گفتم.بهت..این و امیر یه کاسه ای زیر نیم کاسه دارن که نمیگن...
    نمی گذاشت آبروی دخترش حراج شود..دیگر اجازه نمی داد..دستش را پس کشید و تکیه داد به کاناپه:تو زندگی من نباید دخالت کنی فرداد..من با کیا خوشبختم..دوستم داره..میشا رو دوست داره..
    نگاه فرداد به چشمانش بود.انگار که می خواست راست و دروغ حرف هایش را باور کند.پلک زد و ایستاد:میرم چای بریزم..
    ـ بگیر بشین..
    اهمیتی نداد..باید چند دقیقه ای تنها می ماند.آرام میشد..هر لحظه ممکن بود دردهایش را هق بزند..فرداد بارها مرهم شده بود..باز هم میشد..اما این وسط خیلی چیزها دیگر مثل قبل نبود..دیگر هم نمیشد..هیچوقت..
    لیوان های داخل سینی را زیر شیر کتری گرفت.صدای عسل می آمد که از فرداد می خواست مواظب باربد باشد..بعد هم صدای قدم هایش که وارد آشپزخانه میشد.کنارش ایستاد:چرا پالتوت و درنمیاری..؟
    گفت راحتم و چای را سرازیر لیوان ها کرد..عسل کنارش ایستاد و دست روی بازویش کشید:من برای اتفاقی که تو بیمارستان افتاد متاسفم..مامان که فهمید..همون شب قهر کرد..با بابا حرف نمیزنه..من نمی دونم چی بهم گفتن که هردوشون ریختن به هم..
    دستانش را میان هم پیچاند:من هم حرفای خوبی به بابات نزدم..نیازی نیست عذرخواهی کنی..
    ـ به یکی بگو که تو رو نشناسه..تو دم دل شکستن کسی هستی..؟!
    ـ یاد گرفتم...
    عسل هم مثل فرداد به چشم هایش زل زده بود..چشم هائی که کیا می گفت شبیه چشمان پدرش شده است..نفسی گرفت و پرسید:آقا بزرگ چش شده..؟!
    ـ پیر شده دیگه..روز به روز که قرار نیست بهتر شه..مامان هم هر روز میره پیشش و شب بر می گرده خونه..
    ـ مامانت خوشحاله نوه دار شده...؟ آقا بزرگ چی..؟! اومد تو گوشش اذ ان بگه..؟ براش اسم که گذاشتین بهش کادو هم داد..؟ بغـ ـلش کرد..؟
    نمی خواست این حرف ها را بگوید و نمی دانست چطور به زبان آورده است.عقب کشید تا عسل بغـ ـلش نکند:ببخشید...نمی خواستم اینارو بگم..
    ـ ترنج...!!
    نفس یگرفت و سمت ظرفشوئی رفت و مشتی آب به صورتش پاشید:ببخشید..یه کم احساساتی شده بودم...
    ـ آقا بزرگ دیگه اون آدمی نیست که قبلا میشناختی..دیگه جونی نداره..بچه رو هم من بردم پیشش..
    مهم نبود..درد های پدرش برای پیر مرد کافی بود..برای همه ی عمرش..عسل صندلی عقب کشید تا بنشیند:بیا بشین یه دیقه..
    نشست و نگاهش روی رومیزی آبی و قهوه ای ماند..کیا رومیزی سفیدش را از سطل زباله بیرون می کشید..کاش روزی که می توانست تمام احساسش را روانه ی آشغالدانی نمی کرد..
    ـ واقعا با کیا خوشبختی..؟ دوسش داری..مثل همون وقتا..؟
    ـ آره..
    ـ رفتارش با میشا خیلی خوبه..اون چند دفعه ای که من دیدم ..حالا هم همینطوره..؟!
    سر تکان داد:دوسش داره..میشا بهش میگه بابا..
    ـ ترنج..زود بچه دار شو..میدونم تجربه ی خوبی نداشتی..اما یه بچه ی دیگه..بچه ای که..یعنی مال خود کیا باشه هم میتونه به زندگیتون رونق بده..
    بچه ی کیا..؟! نمی توانست به کسی بگوید که ترنج دختر کیاست..؟! بعد چه میشد..؟ اصلا این نگفتن فایده ای هم داشت..؟ کاش از این کشور و آدم هایش دور میشدند..خیلی دور..
    ـ به خدا قصدم ناراحت کردنت نیست...اما اینطوری زندگیتون محکم تر میشه..
    سر بلند کرد و زل زد به صورت عسل:اینا حرفای تو نیست..
    ـ ترنج..!!
    ـ عمه مهین گفته یا پیرمرد..؟! کدومشون نگران زندگی من شدن..؟ اصلا از کی تا حالا برای من نگران میشن..؟!
    ـ ترنج باور کن..
    ایستاد:باشه..بهشون بگو همین کارو می کنم..برای کیا بچه میارم تا بیشتر از این آبروشون نره..خوبه..؟!
    متوجه نبود که صدایش بالا رفته است..فرداد میا درگاهی ایستاده بود:چی شده..!؟
    سیـ ـنه به سیـ ـنه اش زد شد و شالش را سر کرد.از داخل کیفش پاکت سکه را بیرون کمشید و روی میز گذ اشت:این کادوی پسرت عسل جان..ببخشید که میرم..یه کم عصبی ام..
    فرداد به عسل توپید:چی بهش گفتی..!؟!
    ـ من نمی خواستم ناراحتت کنم ترنج..به خدا نمی خواستم..
    می دانست..هیچ کسی نمی خواست اذیتش کند و مدام زخم میزدند..لبش را محکم فشر تا بغضش را اشک نکند..حدقه ی چشمانش درد می کرد از آنهمه فشار..
    فرداد دنبالش راه افتاد.با عصای زیر بغـ ـل و پای میان گچ:داری کجا میری ترنج...؟! مون زنگ بزنم آژانس..ترنج..
    قدم هایش را تندتر کرد و کفش هایش را روی پله ها پا کرد:قدم میزنم..
    ـ بذار تا سر خیابون باهات بیام..
    در حیاط را که باز کرد ماشین کیا را دید.با دیدنش پیاده شد و دست به کمـ ـر نگاهش کرد..
    فرداد کنارش ایستاد و مثل او به کیا نگاه کرد.نیم نگاهی به فرداد انداخت:کیا اومده دنبالم..من برم..
    دست فرداد روی بازویش نشست:عسل چی بهت گفت...؟
    سرش را جلوتر برد و از نزدیک به فرداد زل زد:حرفای عسل مهم نیست..اینا چیزائی بود که بقیه بهش گفتن..نسخه های بقیه برای زندگی من..
    تا بحال آنطور با دقت و از نزدیک به فرداد نگاه نکرده بود..به تارهای نقره ای میان موهایش..لبخندش لرزید:فرداد..
    ـ جانم..
    جانش را نمی خواست...فرداد لایق زندگی بهتری بود..بدور از استرس و غم..لایق خوشبختی بود..کاش می رفت دنبال زندگی خودش..دستش را روی گونه ی فرداد گذاشت و لمسش کرد:من از زندگیم راضی ام..از اینکه میشا به کیا میگه بابا...از بودنشون
    دیگه وقتش شده که دنبال زندگی خودت بری..من به ساحل آرامش رسیدم..تو هم باید برسی..
    نگاه فرداد روی چشم هایش ماند.چند لحظه بدون پلک زدن.مهم نبود که کیا آنجاست و نگاهشان می کند.کف دستش را از گونه ی فرداد برداشت و راه افتاد.کیا ایستاده بود و اخم داشت..اخم پهنی روی پیشانی اش.نزدیک تر که شد خم شد و در ماشین را برایش باز کرد تا بنشیند.فرداد ایستاده بود و نگاهشان می کرد.نشست و کیفش را روی پایش گذاشت.کاش زودتر راه می افتادند.کیا روی تنه اش خم شد.همزمان که کمـ ـربندش را می بست غرید:اومدی خونه ی امیر چیکار..؟!
    سرش را تکیه داد به پشتی صندلی و پلک بست:راه بیافت...خسته ام.
    کیا که عقب کشید و در ماشین را بست سرش را سمت شیشه کج کرد و ب مردی نگاه کرد که پناه بود..کمک بود..همراه بود..فردادی که این چند سال پا به پایش درد کشیده بود..عشق بد بود..عاشق شدن هم..دردهای آدم را زیاد می کرد..مثل دردهای فرداد که سال ها طول می کشید تا درمان شود..مثل دردهای خودش که تازه بودند..شاید هم مثل دردهای کیا..گفته بود دوستش دارد..دوستش داشت..!؟
    راه که افتادند از آینه هنوز فرداد را می دید..لب زد خداحافظ..
    نفس های تند کیا را می شنید..عصبانی بود یا نه اهمیتی نداشت.کیا ماشین را داخل کوچه ای کشاند و متوقف کرد.قبل آنکه اعتراضی کند انگشت کیا رو یلبش نشست:هیس..حرف نزن..برای چی خودسر پاشدی اومدی اینجا..؟!!!
    ابروهایش گره شد و خواست چیزی بگوید اما کیا با چشمانش تهدید کرد:حرف نزن..من و دیوونه نکن..
    دست کیا را پس زد:پریسا بهت خبر داد...؟
    ـ برای چی اومدی اینجا..؟ چرا صبر نکردی که من بیام..با این سر و ریخت راه افتادی که..
    میان حرفش پرید:ربطی به تو نداره..
    مشت کیا محکم شده بود..تا بحال آنقدر عصبانی ندیده بودش:به من ربط داره..این و بکن توی سرت...همه چیز تو بهم ربط داره..
    لبش به پوزخندی باز شد:آخ..نگو عزیزم..من از خوشحالی دق میکنم..
    ـ ترنج..!!!
    دستی روی صورتش کشید:می خوام برم پیش دخترم..
    کیا اما کوتاه نمی آمد..پنجه می کشید روی اعصابش:پیش دخترت..!؟اون بچه برات اهمیتی هم داره..؟ چند روزه باهاش حرف نزدی..؟! توئی که چند هفته است یه برس به موهات نکشیدی با این سر و شکل راه افتادی اینجا که چی بشه..؟ که جلوی چشمای من بری تو بغـ ـل اون مرتیکه ی حروم زاده..
    دستش را بالا برد و محکم کوبید روی گونه ی کیا..کف دستش به گزگز افتاد..انگشتانش می لرزید..دستش را مشت کرد:خفه شو...
    کیا بی هیچ حرکتی زل زده بود به پاهایش..حتی پلک هم نمیزد..دلش درد شد..به کیا سیلی زده بود..؟ در تمام عمرش روی کسی دست بلند نکرده بود..لرزش دستش بیشتر شد و لب زیر دندان فشرد:اومدم که نگران خوشبختی و زندگی من نباشن..تا راحتم بذارن..اومدم تا به فرداد بگم خوشبختم تا بره دنبال زندگی خودش..تو چی می فهمی از حرفای من..؟ توئی که قلب نداری..احساس نداری..آدم نیستی..اومدم نشون بدم خوشبختم..آره..رژ زدم..آرایش کردم..عطر زدم..برای خودم..برای خودمون نه کس دیگه ای..چه حقی داری که بازخواستم میکنی..؟! تو کی هستی غیر یه...
    نفسش کم شد..قلبش محکم می کوبید..با مشت کوبید روی شیشه:این لعنتی رو باز کن..بازش...کن..
    ×××
    پریسا ایستاده بود مقابل ورودی خانه و نگاهشان می کرد..جلوتر از کیا راه افتاد که داخل شود..اما بازویش کشیده شد.سر کیا تقریبا به گوشش چسبید:اومدن من دنبال تو ربطی به پریسا نداشت...
    می ترسید که برودو به پریسا هم بتوپد..؟ کیا فکر می کرد دیوانه شده..؟دستش را عقب کشید:ولم کن...
    اما کیا انگار خیال جدا شدن نداشت:من لی لی به لالات میذارم که آروم بمونی چون فکر می کنم مقصر این حالاتت هستم..اما ..
    دستش را محکم تر عقب کشید:اما چی..؟!
    فک فشرده ی کیا را می دید و نگاهش بی هیچ کنترلی روی گونه اش را جستجو می کرد..نه کبود شده بود و نه رد انگشتانش مانده بود..اما روی قلب کیا حتما تاثیری داشت..چشمان غمگینش همین را می گفت..پریسا چند قدمی سمتشان آمد:چرا نمیاید تو.میشا منتظره...
    دستش را عقب کشید و قدم هایش سرعت گرفت.میشا از آشپزخانه صدایش میزد:م..ماما..بیا..
    کیف و شالش را روی کاناپه گذاشت و به آشپزخانه رفت.دخترکش با پیش بند آشپزخانه ی کوچولوئی کنار فر ایستاده بود:ب..با عمه پری..کیک..کیک پختم..ببین..
    کنارش زانو زد و بـ ـوسیدش:عزیز دلم...دخترک بوی کاکائو می داد و گونه هایش شیرین بود..
    کیا و پریسا هم کنارشان ایستادند.میشا میان سیـ ـنه اش چرخید و به کیا نگاه کرد:ددی..برات..ک..کیک درست کردم...
    دستش را گذاشت روی کمـ ـر میشا و نـ ـوازشش کرد.کیا هم کنارشان زانو زد و دست دور شانه شان انداخت..با یک دست هر دو را به بغـ ـل گرفت:مرسی از شما عزیزم...حتما خیلی خوشمزه شده بابائی..
    میشا خندید و دستش را سمت کیا دراز کرد تا بغـ ـلش کند..به محض خروج میشا از سیـ ـنه اش ،ایستاد.سنگینی دست کیا را هنوز روی شانه اش حس می کرد..پریسا همراهش از پله ها بالا رفت:همین که رفتی کیا رسید خونه و دید نیستی..
    ـ مهم نیست..
    ـ می ترسیدم اتفاقی برات بیافته..
    پالتویش را روی تخـ ـت انداخت:همه ی اتفاق ها قبلا افتاده..چیز تازه ای تو راه نیست..
    ـ ترنج...من نمی دونم چه برنامه ای برای آینده داری...می خوای بمونی..یا..یا اینکه نه..اما به همه چیز فکر کن..نه فقط میشا یا کیا..به خودت هم فکر کن.
    بافت ظریف تنش را بیرون کشید و جلوی کمد ایستاد تا پیراهنش را بردارد:میشه برید بیرون..؟ می خوام لباس عوض کنم..؟!
    نمی خواست پریسا ر ا برنجاند اما دست خودش نبود..همه می دانستند..همه از چیزهائی خبر داشتند و نگفته بودند..پریسا دلسوزی برادرش را می کرد..برادرزاده اش را دوست داشت اما برای ترنج این دوست داشتن کافی نبود.
    پریسا که از اتاقش بیرون رفت روی تخـ ـت نشست و موهایش را میان مشتش فشرد..سرش درد میشد از این فکر و خیال ها و حرف ها.سمت پنجره ی اتاق رفت و بازش کرد.بوته ی گل یخ را می توانست ببیند..چرا به گل نشسته بود...؟!
    ...
    میشا روی بازویش خـ ـوابیده بود...خم شد و موهایش را نـ ـوازش کرد..بی خواب شده بود..ساعت کمی از دو می گذشت.دلش می خواست به آشپزخانه برود و چیزی برای خوردن پیدا کند..جز تکه کیکی که میشا با سخاوت در بشقابش گذاشته بود چیز دیگری نخورده بود.سر میشا را روی بالش گذاشت و از تخـ ـت پائین آمد.روفرشی های کرکی و نرمش را پوشید و از اتاق بیرون رفت..
    در اتاق بازی بسته بود.با خیال راحت لامپ آشپزخانه را روشن کرد و نگاهی به دور و برش انداخت.همه چیز مرتب بود.پریسا هم مثل خودش وسواس شستن و مرتب بودن داشت.دلش یک لیوان نسکافه می خواست..از یخچال ظرف کیک را بیرون کشید و تکه ای به دهان گذاشت.آخرین دفعه ای که خرید کرده بودند چند بسته نسکافه ی فوری برداشته بود.تکه ی دیگری کیک به دهان گذاشت و روی نوک پا ایستاد تا کابینت های بالا را نگاه کند.عطری به بینی اش پیچید..لعنتی..بوی عطر کیا را می داد..سر برگرداند و میان آشپزخانه دیدش.با تی شرت و شلوار گرمکن خاکستری اش جوانتر نشان می داد.موهایش آشفته بود..مثل خودش بی خواب بود شاید.اهمیتی نداد..دوباره روی پا ایستاد و کمی خودش را بالا کشید.دست کیا دور کمـ ـرش پیچید و بلندش کرد:داری دنبال چی می گردی این وقت شب..!؟
    حالا دستش راحت تر داخل قفسه می چرخید.بسته ها را بیرون کشید:بذارم پائین..
    دستانش را پس کشید اما عقب نرفت.پشتش ایستاده بود و عطر لعنتی اش زیادی خوب بود.میل زیادی داشت سز برگرداند و بینی اش را داخل سیـ ـنه ی کیا فرو برد.عصبی شد..این را نمی خواست..نزدیک شدن به کیا آخرین چیزی بود که به آن فکر می کرد.
    کتری را روی گاز گذاشت و ماگ بزرگی برداشت و دو بسته نسکافه را داخلش خالی کرد.کیا تکیه داده بود به کانتر و نگاهش می کرد:بی خواب شدی و نسکافه بدترش میکنه..
    شانه بالا داد:به شما ربطی نداره..
    منتظر ایستاد تا کتری بجوشد و عصبی گوشه ی انگشتش ر ا زیر دندان فشرد.کیا قدمی سمتش برداشت و دستش را گرفت:نکن این کارو..باهام حرف بزن..چته..؟!
    دستش را عقب کشید و کمی عقب رفت.کمـ ـرش به کانتر چسبید:گرسنه بودم..برای همه چی باید توضیح بدم..؟! میشه جائی برم و تو دنبالم نیای..!؟
    دستان کیا بالا رفت:هیس...صدات و بیار پائین..
    مگر صدایش را بالا برده بود..؟دستش را دور بازویش پیچاند.برهنگی تنش را لمس کرد..سردش شده بود.با ناخن روی بازویش کشید:چرا نمیذاری به حال خودم باشم..؟ می خوام تنها باشم..می خوام برم قدم بزنم..نسکافه بخورم..اصلا سیـ ـگار بکشم..برای چی همه جا دنبالم میای..؟ چرا هر لحظه من و چک میکنی..؟!
    ـ من تو رو چک نمی کنم..
    پوزخندی زد و سمت اجاق گاز رفت..آب جوشیده را روی لیوان نسکافه اش خالی کرد.نشست پشت میز آشپزخانه و لیوان را میان پنجه اش گرفت.چند دقیقه ای میانشان سکوت بود و عطر نسکافه و کیا..با انگشت روی داغی لیوان ضربه زد:میدونی امروز عسل بهم چی گفت..؟! گفت چرا بچه دار نمیشی..؟ حالا که با کیا خوشبختی و میشا رو هم دوست داره..یه بچه ی دیگه هم بیارید..می بینی..؟ هنوز دست از سر من برنداشتن..هنوز دارن برای من و زندگی کوفتیم برنامه ریزی می کنن..هینا همون آدم هائی هستن که چند سال قبل از خونشون پرتم کردن بیرون...البته..البته به لطف گندی که تو زدی..
    کیا آن طرف میز ایستاد و دست هایش را روی میز تکیه داد:چیکار برات بکنم که آروم شی..بگو همون کارو برات انجام میدم..
    کمی روی میز خم شد و به صورت کیا زل زد:میتونی تمام آدم های اون مهمونی کوفتی وجمع کنی و بگی که کار تو بود..کار امیر بود..؟ میتونی آبروی رفته ی من و بگردونی...؟ یا نه..میتونی انگ حرومزاده بودن و از میشا بگیری...!؟
    پنجه های کیا از فشاری که روی میز می آورد سفید شده بود..نگاهش را داد به صورتش..روی فک به هم فشرده و پر دردش:نمی تونی...میبینی...؟ پس برای من مثل مردهای همه چی تموم رفتار نکن و نگو که چکاری میخوام تا برام انجام بدی..
    ـ تو چی...؟!میتونی کاری که پدرت باهام کرد و پاک کنی..؟ میتونی همه ی چیزهائی که از دست دادم و بهم برگردونی..؟!
    ـ...
    ـ نمی تونی..میبینی..؟ ما برای چیزائی که از دست دادیم نمی تونیم کاری انجام بدیم..داریم امروز و این لحظه رو از دست می دیم..برای جبرانش باز هم نمی تونیم کاری کنیم..می خوای همینطور ادامه بدی...؟ چند سال..؟ همه ی زندگی خودت و من و میشا...؟!
    لبزیر دندان فشرد.بغض کرد..لعنت به این زندگی..بن بستی که نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن..مانده بود..بی دست و پا..بی هیچ قدرتی..لیوان را بلند کرد و به لب لرزانش چسباند و جرعه ای نوشید.تلخ بود..مثل زندگی شان.تکه ای کیک برداشت و به دهان گذاشت..چشم هایش می سوخت.اشکی از کنار چشمش راه گرفت..اهمیتی نداد..جرعه ای نسکافه و تکه ای کیک..حالش به هم می خورد..میل شدیدی به عق زدن داشت.با پشت دست پای پلکش کشید و ایستاد..
    ـ ترنج..کجا میری..؟
    از پله ها دوید بالا و خودش را به حمـ ـام رساند..بغضش را بالا اورد..کیا کنارش خم شده بود و آرام روی کمـ ـرش را نـ ـوازش می کرد:الان خوب میشی..
    تنش می لرزید..یک چیزهائی داشت به مغزش هجوم می آورد..مثل حمله ی ملخ ها به مزرعه ی ذرت که در تلوزیون دیده بود..می امدند و همه چیز را می جویدند..دستش را روی معده ی دردناکش گذاشت و دوباره عق زد..
    کیا دست دور کمـ ـرش پیچاند و بلندش کرد:طوری نیست عزیزم..معده ات اذیت شده..
    یک چیزی درست نبود...یک اتفاقی افتاده بود..یک اتفاق بد..پاهایش لرزید..امکان نداشت..نه..نه..نه..
    کیا نگران بغـ ـلش کرد:چت شده...ترنج..چی میگی با خودت...!؟
    دستش را دور یقه ی تی شرت کیا چفت کرد:نباید این اتفاق بیافته...
    ـ کدوم اتفاق...چی میگی تو..ترنج..؟
    سرش را چسباند به کیا و تند و تند نفس کشید..تهوع لعنتی کم شده بود و این خوب نبود..اشک میان چشمانش حـ ـلقه زد:سوئیچ ماشینت و بده..
    کیا محکم تر به سیـ ـنه فشردش:ترنج..داری من و می ترسونی..بیا بریم دراز بکش..
    یقه اش را محکم تر چنگ گرفت:نه..نه..دیر میشه..زود باش..سوئیچ و بده..باید جائی برم..می فهمی..همین الان..
    ـ خیلی خوب جیغ نزن..بگو کجا خودم میبرمت...
    ×××
    لرزش بی حد بدنش را نمی توانست کنترل کند..کیا دستهایش را دور فرمان قفل کرده بود و نفس های عمیق میکشید هر کاری کرده بود نگفته بود علت این به دنبال داروخانه شبانه روزی گشتنشان چیست؟
    خودش هم نمیخواست باور کند؟؟ ایم مباید اتفاق می اقتاد...بغض لعنتی که به خاطر عق زدنهای فراوان همراه با سوزش گلویش بود را قورت داد...دستهایش عرق کرده بودند و سرش گیج میر فت و میل عجیبی به یک خواب عمیق داشت ..یک خواب عمیق پر از بوی عطر کیا...پر از عطر گل یخ و پر از طعم تلخ نسکافه...و شاید هم خاک...
    سرش را به شیشه تکیه داد...زیر لب می گفت نباید
    کیا نگران نگاهش میکرد اما انگار که بترسد سکوت بی معنی کرده بود...
    نور سفید رنگ داروخانه شبانه روزی را دید : نگه دار کیا...
    _ترنج...
    بدون اینکه توجهی به کیا داشته باشد در ماشین را باز کرد و پیاده شد...لعنت به این اضطراب پر درد آشنا...لعنت به لحظه لحظه شبی که به آن شک داشت...
    بوی داروی پیچیده شده را به بینی کشید..انقدر هراسان به نظر میرسید که دکتر جوان سفید پوش و لاغر اندام پشت دخل هم با چشمان باز نگاهش کند...
    انقدر چیزی که میخواست را در ذهن خودش انکار کرده بود که لحظه ای فراموش کرد چه میخواهد...پسر جوان منتظر بود که بازویش در قفل دستان کیا قرار گرفت..هر چه قدر صدایش کرده بود باز نگشته بود و این نشانه تمام عصبیت و احتمالا هراس کیای بود که نفس نفس هم میزد: چی میخوای داروهات تموم شده؟؟
    بی توجه به کیا به سمت دکتر جوان رفت..درخواستش تغییری در صورت فروشنده ایجاد نکرد...دستهای کیا را دور بازویش خشک کرد و قلب خودش را از حرکت باز داشت..همین...

    سکوت مزخرف ماشین این بار همراه شده بود با حرکت عصبی زانو هایش و گوشه ناخنی که به دندان گرفته بود...همراه با رنگ پریده کیا و نفس های عمیقش...
    _نزدیک این پارک نگه دار..
    _پارک برای چی؟؟
    _نمیفهمی؟؟ دارم سکته میکنم..تا خونه راه زیاده نمیتونم صبر کنم..می خوام بدونم چه خاکی به سرم شده...
    _داد نزن ترنج..حالت دوباره بد میشه...
    _به درک میفهمی به درک..پیاده ام کن برم تو سرویس همین پارک..
    کیا دستش را دراز کرد و گذاشت روی ناخن های لاک زده اش : یکم..یکم صبر کن...شرکت کوچه بغـ ـلیه..باشه تا خونه نمیتونی صبر کنی میریم شرکت ..ترنج بهت حمله دست میده..
    ..نمی فهمید..کیا دردش را نمیفهمید...هر چه قدر که استرس از تک تک رفتارهایش مشخص میبود...هر چه قدر این لبـ ـهای خشک و این چشمهایی که دو دو میزدند نشان میداد این مرد خونسرد همیشگی هم حال خوشی ندارد..بازهم نمیفهمید درد یعنی چه..بار داری برای ترنج بیشتر از به دنیا آوردن فرزند بود..برایش درد بود...طرد شدگی بود..عق زدنهای بی امان ..خستگی بود...
    به شرکت نرسیده ماشین هنوز کامل پارک نشده در را باز کرد..کیای ترسیده این بار فریاد زد : ترنج...
    روی ترمز زد ...
    بی توجه فقط پیاده شد..چه اهمیتی داشت که کلید دستش نبود تا خود در شرکت را به خاطر خاموش بودن آسانسور با پله دوید..

    پشت در صدای قدمهای عصبی کیا می آمد..خودش قلبش ایستاده بود...این خطهای لعنتی خط نبودند انگار..میله ای بودند که حبسش کرده بودند...
    میخواست باور کند یا نه..واقعیا قرمز تر از آن بود که بتواند انکار کند..بچه دیگری از کیا..این بار اما جور دیگر...خواهر یا برادری برای میشا..در بیشتر ی برای خودش...
    عق زد..صدایش در دستشویی پیچید و بعد صدای محکم خوردن دست کیا به در : این در لعنتی رو چرا قفل کرده..ترنج بیا بیرون..میشکنم این در رو...
    دستش را روی قفل سرد و فلزی دستشویی گذاشت ..پیشانی اش عرق کرده بود...قفل را پیچید...و در را باز کرد...
    کیا عصبی بود...گوشهایش قرمز بودند و این یعنی فشارش بالا بود...بغضش را فرو داد ..کیا در مانده نگاهش می کرد...
    کیت دستش را داخل سطل دستشویی پرتاب کرد..
    _ترنج..
    _حامله ام...
    صدا انگار صدای خودش نبود مال کس دیگری بود..انگار..
    _ترنج...
    این را گفت و روی دو زانویش نشست..روی سرامیک سرد و سفید رنگ.همان هایی که روز اول آمدنشان پشت در منتظر دیدن کیا همشان را شمرده بود...
    _راست گفتی کمک کردی بفهمم پدر میشا کیه...حالا یه بچه دیگه دارم که میدونم پدرش کیه...
    این را که گفت احساس کرد چیزی در دلش بالا و پایین میشود...شال افتاده دور گردنش را کشید و روی مبل چرم انداخت..کیا همچنان دو زانو نشسته بود..بی حرف و شاید شوکه..
    دنیا روی سر ترنج خراب شده بود و نشده بود...چه فرقس می کرد...
    خودش را روی مبل انداخت...سرد بود ..مثل خودش..مثل تمام اتفاقات چند ساعت گذاشته..دلش میخواست به این زندگی مسخره بخنند...بلند..بی پروا...
    سرش را به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش را بست...دخترکش پیش عمه پری اش جایش خوب بود...
    دستهایش را روی شکمش قفل کرد...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    صدای زمزمه ای می شنید..جای خوابش راحت نبود.پلک باز کرد..نگاهش روی نیم رخ کیا ماند..آستیین پلیورش را تا روی آرنج بالا کشیده بود . با یک دست گوشی موبایلش را کنار صورت چسبانده بود و با دست دیگر چیزی وارد لپ تاپش می کرد..
    آمده بودند شرکت..از دیشب..دیشب و بی بی چک..دیشب و جواب مثبت تستش..دیشب و آنهمه اضطراب لعنتی..تمام شده بود..؟بار دیگر باردار بود..؟ بار دیگر بچه ای از کیا را به بطن داشت..؟ کف دست هایش خیس عرق شد..قرار بود آنهمه اضطراب و تهوع و ریزش مو را تحمل کند..؟
    از پسش بر نمی آمد..نمی توانست...ناله اش در گلو خفه شد..پاهایش کرخت شده بودند..گز گز بدی داشتند..نشست روی مبل و کیا نگاهش کرد.بی هیچ حرفی به هم نگاه می کردند..چشم هایش خیس اشک شد..سرش را میان دستانش فشرد و گریست..صدای قدم های پرشتاب کیا را شنید..کنارش خم شد و بغـ ـلش کرد:ترنج...؟
    بوی تن لعنتی اش را نفس کشید و هق زد:من حامله ام کیا..
    ـ هیش..آروم عزیزم..
    آرام نمیشد..محکم یقه ی پلیورش را مشت کرد و تکانش داد:لعنت بهت..لعنت به تو و من..به هر دومون..به عشق کوفتی من..
    کیا بی توجه به پرخاشش نـ ـوازشش می کرد..روی بازوهایش..روی موهایش:هیش..فقط ترسیدی..من هم می ترسم ترنج..به خدا قسم که دارم دیوونه میشم..بذار بریم دکتر..یه آزمایش بده..
    صورتش را چسباند به گردن کیا و نفس کشید:اشتباه شده..؟! نشده لعنتی...باید زودتر می فهمیدم..بهت گفتم مراقب باش..نگفتم..!؟
    صدایش بلند شده بود..کیا هنوز زیر گوشش لب میزد:آروم عزیزم..آروم..
    عقب کشید و با کف دست گونه هایش را خشک کرد:من باید چیکار کنم...؟یه بچه ی دیگه...یه بار دیگه اون همه بدبختی..؟!
    ـ چرا بدبختی..؟ من پیشتم..میشا هست..نمیذارم بهت سخت بگذره..نمیذارم اذیت شی...
    میان ذهن به هم ریخته اش حرف های کیا ثبت میشد..راضی بود..شاید هم خوشحال..اصلا کدام مردی بود که فرزندی از خودش را نخواهد..کدام آدمی...!؟حتی کیا هم با همه ی عقده هایش آمده بود دنبالشان تا میشا را داشته باشد...
    لب لرزانش را زیر دندان گرفت و رها کرد:من نمی تونم..این دفعه جون سالم به در نمیبرم لعنتی..می خوای بمیرم..؟ دوست داشتنت اینطوریه...؟این بچه رو نمی خوام..شنیدی..؟ نمی خوامش..میرم دکتر..همین الان..لازم باشه خودم و میندازم زیر یه ماشین..من این بچه رو نمی خوام...میان فریادهایش دوباره به هق هق افتاد..کیا دست دورش پیچانده بود و سرش را روی سیـ ـنه اش می فشرد:عزیزم...عزیزدلم..یه کم آروم باش..ترنج...
    هق هق گریه هایش تمام نمیشد...تمام تنش درد بود..آنهمه جنگ اعصاب..تغذیه نامناسبش..آرام بخش هائی که مجبور به استفاده شده بود...
    ـ باید بریم دکتر..ببین..میشا لکنت داره...؟! اگه با این همه استرسی که گذروندم این هم طوریش بشه چی..؟ اگه ناقص باشه چی..؟! بیا بریم دکتر..بهش میگم که مشکل دارم...نمی تونم...می فهمی من نمی تونم..
    ـ آقای مهندس..
    سرش را بیشتر به سیـ ـنه ی کیا فشرد..نمی خواست وقتی آنطور آشفته و گریان است منشی شرکت ببیندش..دست کیا هنوز بین موهایش بود ..
    توپید به منشی اش:من اجازه ی داخل شدن دادم خانم بهفر...برید بیرون..در و هم پشت سرتون ببندید..
    ـ آخه..مهندس ماکانی تماس گرفتن..
    ـ امروز نیستم..به مهندس هم همین و بگید..حالا هم بیرون..زود...!!
    با رفتن منشی و صدای بسته شدن در کیا دست دور صورتش انداخت و مقابل خودش گرفت:می ریم دکتر..باهاش حرف می زنیم..میگیم چه داروهائی مصرف کردی..هر تصمیمی که بگیره همون و انجام می دیم..
    بزاق دهانش زیاد شده بود و تهوع داشت:نمی تونم...یه بارداری دیگه رو نمی تونم تحمل کنم..
    ـ ترنج..!!
    چشمانش از تجمع اشک می سوخت:ترنج چی..؟! من این بچه رو نمی خوام...نمی تونم..به خدا می میرم..میشا لکنت داره..اگه این عقب مونده باشه چی..؟! اگه ناقص دنیا بیاد چی..؟
    کیا خم شد و روی پیشانی اش را بـ ـوسید:می ریم دکتر..همین الان..
    بزاق دهانش بیشتر شد..سرش را عقب کشید:حالم به هم می خوره...
    ـ گرسنه ای..الان برات یه چیزی سفارش میدم..شیر خوبه..؟ میتونی بخوری..؟
    دست کیا را پس زد و ایستاد..رفت سمت سرویس و در را بست..مقابل سطل ایستاد و نگاهی به داخلش انداخت..کیت بارداری اش با دو خط مثبت...آنجا نبود..مشتی آب به صورتش پاشید..رنگش به شدت پریده بود..پنجه های مرطوبش را لابلای آشفتگی موهایش کشید..یقه ی بلوزش را صاف کرد..عطر کیا به لباسش چسبیده بود..سرش را داخل یقه اش فرو برد و نفس کوتاهی گرفت..
    ـ ترنج..حالت خوبه..؟
    چند برگ دستمال کاغذی برداشت و صورتش را خشک کرد.کیا دست دور بازویش انداخت:بیا بشین تا برات صبحانه بیارن...
    خودش را عقب کشید:بهم دست نزن..
    ـ ترنج...!!
    اهمیتی نداد..پالتوی روی مبل را برداشت و پوشید: اگه نمی خوای بیای خودم میرم..
    لب گزیدن و حرص خوردن کیا را که دید ابرو بالا داد:چی شد..نمیای..؟!
    شال سرش را مرتب کرد..بزاق دهانش کم نمیشد..مشتی دستمال برداشت و مقابل دهانش گرفت..لعنتی..به محض مثبت شدن تستش همه ی علائم هجوم آروده بودند..همه ی ویارهای زیاد عجیب و غریبش..
    کیا جلوتر ایستاد و در را برایش باز نگه داشت تا خارج شود..از مقابل میز منشی که به احترامشان ایستاده بود و گذشت..کیا از پشت بازویش را گرفت:با اسانسور میریم عزیزم..
    گذاشت تا مقابل منشی شرکت نقش مرد خانواده را بازی کند..مهم نبود که منشی جوانش چه فکر و خیالی بابت ماندنشان در شرکت کرده بود..
    کاغذ در دستش مچاله شده بود و قسمت زیر دستش عرق کرده بود ..آن مثبت معلومش سند محکمی بود بر تمام استرسی که این چند ساعت کشیده بود...لبخند دخترک سبزه روی پشت میز آزمایشگاه خودش تثبیتی بود برای بار دیگر مادر شدنش ..سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و نفس عمیقی کشید ...خنده اش گرفته بود روزگار بازی های عجیبی با او داشت..هر روز برگی تازه رو میکرد..و هر بار میتوانست بیشتر از قبل شگفت زده اش کند...
    سکوت مطلق کیا را نمیدانست چطور باید تفسیر کند ... فقط صدای سنگین نفسهایش را میشنید..
    ماشین ایستاد چشمهایش را باز کرد هنوز به خانه نرسیده بودند ...
    چرخید به سمت کیا و نگاهش کرد ...
    چشمهایش میخندیدند و این بیشتر عصبانی اش میکرد ...
    _بریم یه چیزی بخوریم..
    _بریم خونه..
    _حرف بزنیم...
    _حرفی نداریم...میخواستی بیشتر اذیتم کنی تونستی..کور خوندی اگر فکر کنی این بچه رو نگه میدارم...شنیدی؟
    کیا دستی به صورت خودش کشید : داد نزن عزیزم..حالت بد میشه...میدونی چند ساعت هیچی نخوردی؟ بریم صحبت کنیم...
    شالش که درو گردنش محکم بود را کمی شل کرد احساس کرد بهتر میتواند نفس بکشد...
    کیا کمی به سمتش خم شد سعی داشت خوشحالی اش را پنهان کند و این بیشتر کلافه اش میکرد..آن برق پنهان چشمهایش..آن محبت نابی که داشت..آن نگاهای زیر زیرکی اش به شکمش..اینها هیچ کدام نشانه های خوبی نبودند
    _مطمئنم پریسا غذا درست کرده اما من الان دوست دارم با خانوم خودم تنها باشم...
    _اینا رو قبلا تمرین کردی نه..پیش خودت گفتی این جوری بگم خر میشه..آخه کلا خره...
    کیا کمی فاصله گرفت..انگشت اشاره اش را چند باری به فرمان زد : باید یه دکتر خوب پیدا کنیم...
    ترنج با دستمال کاغذی دستش عرق پشت گردنش را پاک کرد..ا ه از این هورمون های لعنتی...همان هایی که بد جور قلقلکش می دادند تا چند ساعت بی هیچ حرفی ..فقط و فقط در آغـ ـوش همین مرد عصبانی باشد...
    _آفرین آره یه دکتر پیدا کنیم ..سقطش کنیم..
    کیا به سمتش چرخید عصبانی شده بود ..پیش خودش اعتراف کرد که ذره ای برایش اهمیت نداشت...
    _رنگ به روت نیست ..بریم یه چیزی بخور...
    با دستش به رستوران کنارشان اشاره کرد : باقالی پلوهاش حرف نداره...
    _من چی میگم تو چی میگی؟؟
    _تو که باقالی پلو دوست داشتی...
    این بار واقعا از این سیاستی که کیا در پیش گرفته بود خنده اش گرفت...از این صبر گاهی کلافه کننده..این که کم کم داشت حس میکرد حرفهایش را کیا چیز دیگری تعبیر میکند انگار...
    وارد رستوران که شدند بوی برنج که بینی اش خورد بعد از مدتها اشتهایش تحریک شد...پشت میز قرمز رنگی نشستند ..منوی رو به رویش را نگاه هم نمیکرد...
    _چرا انتخاب نمیکنی..؟؟
    صدای کیا را شنید و سرش را بلند کرد : گفتی باقالی پلو هاش خوبه دیگه...
    کیا با لبخند همان را سفارش ...بدون سئوال کردن برای هر دویشان آب سفارش داد...
    لبه شالش را به دست گرفته بود...گارسون با بشقابی از کنارشان رد شد ...با دیدن ماهی سوخاری شده داخلش نا خود آگاه بزاق جمع شده در دهانش را قورت داد..همین مانده بود که چیزی هـ ـوس کند ...از این ویارهای مسخره متنفر بود..سر میشا ویار نخوردن داشت و این یکی کمی خوش اشتها بود انگار...
    با شنیدن صدای کیا که گارسون را صدا میکرد از خیال بیرون آمد...
    _ماهی چرا سفارش دادی...؟؟
    کیا بعد از روزها لبخند پهنی داشت : هـ ـوس کرده بودی خب...
    _نمیخورم من...
    وقتی غذا ها روی میز قرار گرفت ..کیا خیلی جدی تیغ ماهی را جدا میکرد...
    _گفتم که نمیخورم...
    صدای نا خودآگاه بی کینه و بیشتر پر ناز شده بود...چیزی که لبخند عمیقی به صورت کیا آورد : باشه..تو فقط یکمش رو توی دهنت بذار نخواستی نخور..
    همان یکم تبدیل به کل آن ماهی شد...چیزی که ترنج سالها بود از خودش سراغ نداشت...

    سرش را روی بالشت بیشتر فشار داد...حرف نزده بودند..غذا خورده بود زیر نگاه کیای که خودش بیشتر از چند قاشق به دهان نگذاشته بود...
    واقعا باید چه میکرد..دستش را دور شکمش حـ ـلقه کرد و به سمت پنجره رفت..در تاریکی هوا گل یخش معلوم نبود ..اما عجیب دلش هوای دیدن گلبرگ های ظریفش را کرده بود...
    میشا در خواب ناز بود..برای دخترکش خواهری یا برادری در راه بود...این یعنی هر اتفاقی هم که بعد ها می افتاد برایش میشا تنها نبود..خواهر و برادر تنی..از یک خون..از یک پدر..
    و این خوب بود...اما بقیه چیز ها خوب نبودند...صدایی موذی در سرش میچرخید همانی که میگفت پشت این بارداری هم فقط و فقط نقشه ای پر از خودخواهی های کیاست...پر از تلخی و انتقام...
    روی پیراهن خوابش ژاکتی پوشید...پله ها را آرام پایین رفت..
    چراغ آشپزخانه روشن بود..صای پچ پچی می آمد...خواست به عقب بر گردد ..کیا بود و پریسا..یاد آن شب شوم افتاد و با شنیدن دوباره اسمش ایستاد و کمی نزدیک شد..
    پریسا : خدای من کیا یه نی نی کوچولوی خوشگل...
    _ترنج خوشحال نیست...
    _بهش حق نمیدی؟؟
    _همه حق های دنیا رو بهش میدم...ترسهاش رو میفهمم..عدم اعتمادش رو هم...و البته بهم ریختگی های ذهنی و هورمونیش رو هم...
    _باهاش صحبت کردی؟؟
    _میگه میخوام بچه رو بندازم...
    _چی؟؟
    _هیشش پریسا چرا داد میزنی؟؟
    _یعنی میخوای بذاری بچه رو بندازه..؟؟
    صدای کوچکی از جا به جایی صندلی آمد...ترنج خودش را کمی بیشتر پشت ستون کشید...
    _چی کار کنم...همین جوریش هم از م متنفره..نمیتونم به چیز دیگه ای مجبورش کنم..بیشتر از قبل از چشمش می افتم...
    چند ثانیه ای سکوت شد...
    _امروز خیلی خوشگل هـ ـوس ماهی کرده بود....
    لبخندی از این حرف کیا به لبـ ـهایش آمد...
    _خوشحالم که همه چیزش به نظرت خوشگل میاد...بهتر بخوابی کیا...یکم استراحت کن...میخوای باهاش حرف بزنم؟؟
    _نه...لحظه ای نباید فکر کنه دارم به کاری مجبورش میکن....به خاطر خودش شاید باید از این بچه بگذریم...
    میشا خزید میان سیـ ـنه اش و غوز کرد:بریم برف بازی...
    دستش را میان موهای نرمش سراند و نـ ـوازشش کرد:بیرون خیلی سرده ماما...
    غر زد:ب..بریم..آدم..آدم برفی درست کنیم..م..من و تو بریم..
    دلش نرم شد برای شیرین زبانی و چشمان معصوم دخترکش..می توانستند لباس گرمی بپوشند..میشا را روی زمین گذاشت:بریم لباس بپوشیم..؟
    جبغ شادی دخترک به هوا رفت:ب..ب..بریم..بریم..
    کمک کرد پالتوی مخملی گرمش را بپوشد..موهایش را زیر کلاه گذاشت و دست کش هایش را هم دستش کرد.پائین که آمدند پریسا مشغول صحبت با تلفن بود.با دیدنشان ایستاد..میشا دوید سمتش:ع..همه پری..بریم آدم برفی درست کنیم..؟
    گوشی تلفن را سمتش گرفت:کیاست..بی میل گوشی را برداشت و به صورتش چسباند:ترنج..؟
    ـ گوش میدم..
    نگاهش به پریسا بود که خم شد و میشا را بغـ ـل کرد:با مامان برو بازی خوشگلم..عمه پری یه کم پای لپ تاپ کار داره..
    مقابل جا کفشی ایستاد و کفش های اسپرتش را برداشت.کیا دو رنگ مشکی و قرمزش را خریده بود تا با کفش های اسپرت و طبی راه برود..اولین باری بود که می خواست از ان ها استفاده کند.
    کیا سکوت بینشان را شکست:می خواین برید تو حیاط..؟!
    ـ آره..
    ـ صبر می کردید عصری می بردمتون بیرون..
    کفش های قرمز را جلوی پایش انداخت و با نوک پا صافش کرد :خوب...!؟
    ـ مراقب خودتون باش.. برف یه کم آب شده..سر نخوری یه وقت..
    تلخ شد:اتفاقا دوست دارم بخورم زمین تا از شرش راحت شم..میشه اونی که دلم می خواد..
    صدای کیا هشدار گونه بلند شد:ترنج...!!
    پاهایش را داخل کفش گذاشت..نرم و راحت بودند و البته زیبا.کیای خوش سلیقه ی لعنتی..میشا با پریسا بیرون رفت..گوشی را دوباره به گونه اش چسباند:می خوام قطع کنم..
    ـ مواظب خودت هستی...
    لبخندش پهن شد اما با لجبازی غرید:به تو ربطی نداره مهندس فرجامی..
    ـ الان میام خونه و می فهمی که بچه ی توی شکمت دقیقا به کی ربط داره.دلش می خواست بخندد..این کیای مراقب و وسواس..
    تمام دمپائی های حمـ ـام و آشپزخانه را عوض کرده بود..اگر غر زدن های پریسا نبود می خواست کف سرامیک خانه را موکت کند.میشا صدایش زد:م..ماما...
    ـ خداحافظ..گوشی را روی جا کفشی گذاشت و شالش را دور گردن محکم کرد.پاهایش را نرم روی پله ها گذاشت و آهسته پائین رفت..پریسا نزدیکش شد:سردت نیست..؟ می خوای برات پالتو بیارم..؟
    دستی به سوئی شرت و شلوار خاکستری اش کشید:نه..راحتم..با پالتو سختم میشد.رفت سمت میشا که با مشت های کوچک برف های روی باغچه را جمع می کرد..کنارش روی پا نشست و خندید:داری چی درست میکنی..!؟
    نوک بینی میشا و گونه هایش سرخ شده بود:ی..یه آدم برفی..بزرگ...مثل ددی..
    از کنار باغچه بیلچه ی نارنجی رنگ و رو رفته را برداشت و به میشا کمک کرد تا آدم برفی اش را درس کند..دخترکش می خندید و شادی می کرد..بوت های سفیدش پر از برف شده بود.دستی روی کلاهش کشید و ایستاد:باید بریم از توی خونه براش یه چیزائی بیاریم..
    میشا بالا و پائین پرید:م..مثل اولاف...!؟
    اولاف آدم برفی با نمک کارتون جدیدی بود که پریسا برای میشا خریده بود..یاد الاف باعث شد بخندد:آره ماما..یه هویج بزرگ می خوایم با دو تا دگمه..
    میشا جلوتر راه افتاد..کمی قد کشیده بود..فکر کرد مثل کیا قد بلند می شود..؟متوجه نشد چرا میشا دوید سمت باغچه..صدایش را بلند کرد:میشا..ندو ماما..ندو...
    سرعت بیشتری به قدم هایش داد تا به میشا برسد.قبل ازسیدن به میشا پایش روی گل باغچه سر رفت و زمین خورد...درد بدی روی مچ پایش حس می کرد..میشا با دیدنش ایستاد:ماما...؟!
    لب روی هم فشرد:چیزی نیست مامانی..بیا اینجا.سعی کرد روی پاهایش بایستد.میشا دوید سمتش و روی برف ها سر خورد..جیغ و گریه اش بلند شد...وحشت تنش را لرزاند وقتی درد تا کمـ ـرش پیچید..صدایش را بالا برد:پریسا جون..پریسا جون...
    پریسا حوله ی گرم روی پایش گذاشت:باید بری درمانگاه..

    لب روی هم فشرد..مچ پایش خیلی هم درد نداشت..بیشتر نگران جنینش بود..نگران دردهای کمـ ـرنگی که از زیر شکمش شروع میشد و به کمـ ـرش میرسید..
    کیا مقابل میشا خم شده بود و آهسته با او حرف میزد..از وقتی آمدهد بود و آنطور دیده بودشان هیچ حرفی نزده بود..لعنتی..لعنتی حتی نپرسیده بود که درد دارد یا نه..فقط میشا را بغـ ـل کرده بود و وارد خانه شده بود.پریسا مچ دستش را گرفت:ترنج..جائیت درد نمی کنه..؟ شکمت..کمـ ـرت...!؟
    شانه بالا داد و بغضش را خورد..کیا نمی پرسید..؟.اصلا به درک که اتفاقی می افتاد..بالاخره از میشا فاصله گرفت و سمتشان آمد:پریسا جان..ممکنه لباس ترنج و بیاری..؟
    غر زد:من جائی نمیایم..
    انگار اهمیتی برای هیچ کدامشان نداشت..پریسا از پله ها رفت بالا و کیا هم روی کاناپه ی مقبلش نشست و چشم هایش را بست.چیزی نمانده بود بزند زیر گریه..کیا باید حرفی میزد..چیزی می گفت..حداقل می پرسید چرا مواظب نبودی..چرا حواست به خودت و بچه هایت نبود..این حرف ها را که میزد در جوابش تندی می کرد..آن وقت کمی آرام میشد..پریسا کنارش ایستاد:پاشو عزیزم..یه دکتر ببیندت بد نیست..مچ پات ورم کرده..
    بغض به صدایش خش انداخته بود:خیلی درد نداره...
    پریسا انگار متوجه ی غم چشمانش بود که نفسی گرفت:به دکتر زنان هم خودت و نشون بده...
    برگشت و نگاهی به کیا انداخت که با انگشت شصت و اشاره گوشه ی چشمانش را می فشرد.انگار حرفی برای گفتن ند اشت که آنطور سکوت کرده بود.میشا روی کاناپه نشست.صورتش زخمی نشده بود اما کیا چسب آبی خوشرنگی را با هزار نازکشی زیر چانه ی کوچولویش زده بود.
    ـ م..ماما..ک..کجا بری..؟
    ـ میرم بیرون عزیزم..زود برمی گردم..
    ـ م..من بیام..دوید و به پایش آویزان شد..کم پیش می آمد که بهانه بگیرد..قبل آنکه خم شود و بغـ ـلش کند کیا بلندش کرد:کجا بیای عزیزم..؟
    ـ پ..پیش شما..
    ـ من با مامانی میرم دکتر.وقت برگشتن هم می خوام یه دونه بادکنک بزرگ برات بگیرم..فرشته ی مهربون بهم گفت که تو می خوای تو خونه کارتون تماشا کنی و پیش عمه پری بمونی..آره..!؟
    پریسا کمک کرد پالتویش را بپوشد:ترنج جان..خونریزی که نداری ها..؟
    یک لکه ی قرمز کمـ ـرنگ میشد خونریزی..؟
    ـ نه...
    کیا کنارش ایستاد و بازویش را گرفت:آروم قدم بردار..
    نگاهش نمی کرد..؟ خشم و بغض داشت خفه اش می کرد:خودم میتونم راه بیام...
    کیا مثل اینکه نشنیده باشد بازویش را رها نکرد.سرش را کج کرده بود و از پنجره ی ماشین به شهر زمـ ـستانی نگاه می کرد.همین چند روز قبل کیا انگشتانش را میان دستش گرفته بود..همین جا...داخل ماشین..کنار هم..پنجه هایش را محکم گره کرد.
    دکتر جوانی جلوی پایش خم شد و مچ ظریفش را بررسی کرد:این چند روز فقط ضرب دیدگی و شکستگی داشتیم.کمـ ـر،لگن،دست و پا..الان درد دارید..؟
    انگشتان پایش را به بالا پیچاند:اینجا چطور..؟
    زمزمه کرد:یه کم..
    ـ یه ضرب دیدگی سادست..اما برای رفع نگرانیتون یه عکس رادیولوژی می نویسم..
    سر تکان داد:باردارم اقای دکتر...
    کیا کنارش ایستاده بود.دلش می خواست دست مردانه اش را بگیرد تا خیالش راحت شود که مشکلی نیست..که مشکلی برای جنینش پیش نیامده..
    ـ ماه چندم هستید..؟! الان دردی ندارید...؟ رفتید دکتر زنان ویزیتتون کنه..؟
    اشک میان چشمانش حـ ـلقه زد:درد دارم..
    ـ خانم عزیز..بهتره همین الان که تو بیمارستان هستید برید بخش زنان..اونجا یه ویزیت و سونو انجام بدید..
    دستش را داخل جیب پالتویش فرو برد تا دستمالی پیدا کند..نمی خواست اشک بریزد و انگار کنترلی روی چشم هایش نداشت...
    کیا که خم شد تا برای بلند شدن کمکش کند دستش را پس زد:خودم میام..
    چانه اش می لرزید..با کف دست صورتش را فشرد تا آرام شود.کیا دست زیر بازویش گذاشت و بغـ ـلش کرد:من میبرمت..
    لب می فشرد تا هق هق نکند:درد دارم..
    کیا که پلک روی هم فشرد بیشتر بغض کرد:کیا..!!
    همزمان که بلندش می کرد غرید:گفتی دلت می خواد سر بخوری تا از شرش راحت شی...حالا هم داره همین اتفاق می افته..چرا گریه میکنی..؟
    عطر کیا میان بینی اش پیچیده بود..هم دل میزد و هم آرام میشد از حضورش:نمی خواستم اتفاقی بیافته...کیا..
    ـ مهم نیست..دیگه مهم نیست..
    وقتی برای سونوگرافی آماده میشد و کیا کمکش می کرد پالتویش را دربیاورد دلش می خواست که حرف بزنند..باید می گفت که بر ای سقط جنین هیچ برنامه ای نداشته ..کیا باید باورش می کرد..دستی روی چشمانش کشید.دکتر با دیدنشان لبخند زد:شما خوردی زمین..؟
    سر تکان داد.دکتر پشت دستگاه سونوگرافی نشست:رفته بودی برف بازی مامان خوشگله..؟
    بغضش کم نمیشد..به سختی لبخندی زد:با دخترم تو حیاط بازی می کردیم..
    ـ بذار ببینم اینجا چه خبره...
    نگاهش به صورت دکتر بود و اخمی که به ابرویش افتاده بود.وحشت و نگرانی با هم هجوم آوردند:خانم دکتر..چطوره..؟ شدت ضربه زیاد نبود..اما یه کم درد زیر شکم و توی کمـ ـرم دارم مشکلی که نداره..داره..!؟
    دست کیا روی دستش که نشست بغضش باز شد:کیا..!!
    ـ طوری نیست...
    ـ من نمی خواستم این اتفاق بیافته...فقط سر خوردم...
    ـ خانم عزیز..چرا گریه..؟ من که هنوز چیزی نگفتم..
    اشک از کنار چشمش تا روی گوشش امتداد پیدا کرد ه بود:اما یه چیز نگران کننده ای اونجا دیدین..اخم کرده بودین..
    ـ خونریزی یا لکه بینی نداری..؟
    ناخن هایش را کف دست کیا فرو برد:یه کم..یعنی امروز بعد این اتفاق لکه دیدم..
    ـ عضلات رحمت نسبت به حالت معمولی ،ضعیفن..تو بارداری قبلیت مشکلی نداشتی..؟شرایطتت طبیعی بود..؟!
    شرایطش طبیعی نبود..کیا با انگشت روی دستش را نـ ـوازش می کرد..حالا دیگر فکر کردن به گذشته اهمیتی نداشت...
    ـ شرایط جسمی ام بد نبود..یه کم شرایط روحی به هم ریخته ای داشتم و تهوع های خیلی شدید..
    ـ یه سری توصیه هست که میگم..اگه درست و دقیق انجامشون بدی حتما این بارداری به سرانجام خوبی میرسه..سونو نشون میده جنین وضعیت خوبی داره..اما رحم نه..ضعف عضلات رحم باعث میشه با کمترین ضربه..فشار روحی..استرس..یا حتی برداشتن یه چیز سنگین به خونریزی بیافتی..پس تمام این کارها رو میذاری کنار..یه استراحت تا ماه چهارم داری..در حد نشستن و غذا خوردن...پیاده روی نمی کنی..سر پا نمی مونی..حمـ ـام رفتن طولانی نداری..اگه همه ی این موارد و انجام بدی مشکلی پیش نمیاد..
    ـ اگه..خونریزی داشته باشم چی میشه..؟!
    ـ جفت از جنین جدا میشه و احتمال سقط زیاد...
    ـ خدای من..
    ـ اگه رعایت نکنی عزیزم..فعلا شرایطتت قابل کنترل هست..برای رفع لکه بینی و جلوگیری از خونریزی دارو می نویسم..رعایت بقیه موارد با خودت و همکاری همسرت ممکن میشه.
    کیا زیر بازویش را گرفت و بلندش کرد.حتی می ترسید قدم بلندی بردارد..میشا را با همه ی آن استرس و شرایط بد روحی باردار شده بود و این مشکلات را نداشت..فکر کرد شاید به خاطر مصرف داروهایش باشد..شاید هم آنقدر استرس..اشک میان چشمانش حـ ـلقه زد:میبینی...شرایط من و میبینی کیا...؟
    ـ قبلا..قبلا..سر میشا این اتفاق نیافتاده بود..؟
    با انگشت اشک چشمش را پاک کرد:نه..
    دکتر از پشت میزش برخواست: توصیه میکنم تا ماه چهارم هیچ گونه رابطه ی جنسـ ـی نداشته باشد. جنین کم کم وزن پیدا میکنه و سنگین میشه...باید منتظر بمونید تا عضلات قوی تر بشن..
    ..
    بیرون از بیمارستان وقتی قدم هایش کوتاه میشد و کیا چسبیده به او قدم بر می داشت..نگرانی اش کمتر میشد..دست کیا دور کمـ ـرش حـ ـلقه شده بود..کمی به عقب خم شد و سرش را به شانه ی کیا تکیه داد..
    میشا رو به رویش نشسته بود و با تعجب نگاهش می کرد
    _م..ماما مریضی؟
    لبخندی روی لبـ ـهای پریسا نشست : نه پرنسس مامان حالش خوبه...
    _پ..پس چ چرا خوابیده؟
    کیا دستهایش را دو طرف پهلو های میشا گذاشت ..میشا ریسه رفت از خنده ..صدای زیر خنده هایش در سالن خانه پیچید و ترنج فکر کرد چیزی زیبا تر از خنده بچه ها هم هست ؟؟؟
    کیا صحبت نمی کرد...فقط نگاهش میکرد...کاناپه را به شکل تخـ ـت خواب در آورده بود از بیرون خرید کرده بود..با میشا صحبت کرده بود ..تلویزیرون را در زاویه ای گذاشته بود که تماشا کردنش برای ترنج راحت باشد ولی هنوز هم صحبتی نکرده بود..
    گل های ریز صورتی رنگ ملحفه را بین مشتش گرفت...چرا باید برایش مهم می بود حرف زدن یا نزدن کیا؟؟ دست آزادش را روی شکمش گذاشت...این همان بچه ای بود که گفته بود به هیچ عنوان به دنیا نخواهدش آورد پس چرا وقتی فهمیده بود خطری تهدیدش میکند این طور ترسیده بود؟؟
    _ترنج میخوام برای میشا شیر کاکائو درست کنم تو هم میخوری؟؟
    سرش را به نشانه نه تکان داد ...
    _براش یه قاشق عسل بزن میخوره...
    پریسا به خنده سری تکان داد و میشا به بغـ ـل به آشپزخانه رفت...
    _من گفتم نمیخورم کیا...
    _نشنیدی دکتر چی گفت؟
    لحن محکم کیا را دوست نداشت..گوشه موهایش را در دست گرفت و بی حرف به صفحه تلویزیون چشم دوخت...

    _رفت دوش بگیره...
    پریسا ظرف پر از دانه های بادام را رو به رویش گذاشت ..ترنج لبخندی زد : هیچی دیگه بعدش میشم دویست کیلو...
    _اون موقع هم خو شگلی مطمئنا...
    لبخندی زد و دستی به موهایش کشید : اون اوایل نامزدی با کیا برام مهم بود زیبا بودن..زیبا دیده شدن اما بعدش...
    پریسا دستی روی زانویش گذاشت : هنوز هم باید برات مهم باشه..تو رو بار اول که دیدم هم گفتم دختر دوست داشتنی و شیرین و ..
    _شاد و به شدت ساده...
    _شاد و ساده بودن نقطه قوت تو..مهربونیت و اینکه تو مادر بی نظیری هم هستی...
    _اما این بچه...
    _من اصلا دوست ندارم نصیحتت کنم ترنج..اما تو آدم سقط کردن بچه نیستی...بعدش عذاب وجدان بیشتری میگیری..ببین همین چند ساعتی که فکر کردی ممکنه به بچه آسیب برسه چه قدر حالت بد شد..ببین از وقتی اومدی سعی داری گفته های دکتر رو مو به مو رعایت کنی...کیا خوش شانسه...کی رو می تونست پیدا کنه که اندازه تو پر از مهر باشه؟؟؟
    _کیا فکر کرد من میخواستم بچه رو..
    _اونم مثل هر پدری نگران بچه اش شده..نگران زنش ولی جرات نداره نسبت به اون بچه کوچکترین عکس العملی نشون بده می ترسه تو بد برداشت کنی...
    _از دست کیا عصبانیم..گاهی به شدت متنفر..گاهی دلم میخواد فقط اون باشه و من...این من رو می ترسونه...
    پریسا دستی به موهای ترنج کشید : عزیزم..
    _نه باور کنید..فکر میکنم تا آخر عمرم تو حسرت یه نگاه پر عشق می مونم...
    ابروی پریسا بالا رفت : بد جنس نباش ترنج..
    _سر میشا همش حالت تهوع داشتم و خسته بودم..الان همش دلم چیزای عجیب غریب می خواد..
    _چی مثلا..
    هر دو سرشان رو بلند کردن و به کیایی که موهایش هنوز خیس بود نگاه کردند..ترنج نمیدانست چند درصد حرفهایشان را کیا شنیده است ..پریسا لبخندی زد و چشمکی به ترنج زد که باعث شد خنده اش بگیرد..
    _مثلا هندونه...
    کیا بعد از این چمله پریسا به ترنج نگاهی کرد : آره ترنج؟؟!! من این فصل سال هندونه از کجا بیارم...
    دست خودش نبود با صدای بلند شروع به خندیدن کرد...پریسا هم پشت سرش یادش نمی آمد آخرین بار کی این طور از ته دل خندیده بود؟؟
    کیا کمی نگاهشان کرد و بعد لبخند از ته دلی زد و دستی به موهای ترنج کشید : یکی طلـ ـبم خانوم خانوما...

    نفسش تنگ شده بود..روی تخـ ـت نشست صدای نرم نفس کشیدنهای میشا را می شنید...حس عجیبی داشت قلبش تند میزد..از جایش بلند شد روبدوشامبر بنفش رنگش را پوشید..یادش آمد این بلوز شلوار پر از زنبق های بنفش را کی پوشیده بود..شاید همان شب بود که این فرشته کوچک در شکمش جای گرفته بود...دستی به پشت گردنش کشید ..این جاذبه وحشتناکی که اور ا به سمت آن بوی آشنا میکشید را نیمتوانست کاری کند..دست خودش نبود نفس کم می آورد...احساس میکرد فقط با نفس کشیدن آن بو میتواند بخوابد...به سمت در نیمه باز اتاق کیا رفت..روی نوک پا ..میدانست خواب نیست..در اتاق کارش است...به سمت پیراهن آویزان از پشتی صندلی اش رفت...کیای منظم حتما متوجه میشد که پیراهنش نیست..برایش مهم نبود..دست برد به سمت پیراهن و برش داشت و به بینی اش نزدیک کرد و نفس کشید..نفس های عمیق..انگار تمام آن هیجانات فرو کش کردند...پیراهن را در دست گرفت و پاور چین به سمت در رفت ..با دیدن کیای دست به سیـ ـنه در چارچوب در پیراهن را پشت سرش قایم کرد..اگر در حال دزدی مچش را میگرفتند حال بهتری داشت..دلش میخواست می مرد و در اتاق کیا دیده نمی شد...
    _ترنج خوبی؟
    _من..من یعنی چیزه
    _به چیزی احتیاج داری؟؟ ببینم چی تو دستته؟؟
    پیراهن را بیشتر در دستش مچاله کرد... : میخوام برم..یعنی همین طوری...
    کیا قدمی نزدیک تر شد و آرم دستش را دراز کرد و پیراهنش را از دست ترنج در آورد و با یک ابروی بالا رفته نگاهش کرد و پیراهن رو کمی تکان داد...دلش میخواست از خجالت گریه کند احساس مچ گیری نا جوری داشت ...
    _من میخوام برم..
    _اول باید بدونم چرا تو اتاق من بودی و از اونجایی که این موقع شب نمیخواستی پیراهنم رو اتو کنی..این دستت چی کار میکنه؟؟
    _فکر کن..یعنی...
    کیا قدمی نزدیک تر شد و پیراهن را روی تخـ ـت گذاشت دستهایش را آرام بالا آورد و گوشه یقه بلوزتنرج را بین انگشتهایش گرفت : این بلوزت برای من زیبا ترین لباسته..این رو میدونستی...
    ترنج سرش را پایین انداخت : میخوام برم...
    کیا آرام کشیدش به سمت آغـ ـوشش و بغـ ـلش کرد : وقتی اصلش هست چرا هـ ـوس فرعش رو می کنی ...؟
    دست کیا روی کمـ ـرش بود..آرام آرام یک دایره ی دوست داشتنی را نقش میزد..گونه اش را به سیـ ـنه ی کیا فشرد:من نباید اینجا باشم..می دونی..حس میکنم نباید انقدر زود دلم تنگ بشه..برای این جا بودن..کنارت بودن..
    کیا کنار صورتش زمزمه کرد:باشه..تو دلتنگ نیستی..فقط برای هورمون های به هم ریخته و بارداریت که اینجائی..
    لبش را زیر دندان فشرد:وقتی میشا رو باردار بودم ویارای این مدلی نداشتم..اما حالا..
    ـ شاید چون من کنارت نبودم..
    دستانش را روی سیـ ـنه ی کیا فشرد تا فاصله بگیرد..کیا دست دور شانه اش را پس نکشید.با کمی فاصله هنوز در حصار بازوانش بود.سرش را روی شانه خم کرد:می خوام برم تو اتاقم..
    ـ نمی خوای اینجا بمونی..؟ میتونم کنارت بشینم تا بخوابی..
    دلتنگ نگاهش کرد :من عادت دارم به تنها بودن..اون وقت ها تنها می خوابیدم..
    سر کیا تا جلوی صورتش خم شده بود:اون وقتا دل من پیشت بود..الان خودم..دلتنگی مال وقتیه که نباشیم..حالا که هستم..هستی..
    میان تیرگی چشمانش زل زد:کاش تو اون کارو نکرده بودی..خودخواهیه می دونم.اما کاش توی ذهنم تو همون مردی بودی که عاشقت شدم..یه روز تو نوزده سالگی..یه روز بهاری..
    ـ من همون مردم ترنج..ببین...همونم..دوست دارم..کنارت آرومم..کنارم آرومی..هر چی هم که بغض کنی..لج کنی..
    ـ فکر می کردی از قصد خوردم زمین تا سقط کنم..!!
    ـ فکر کردم بچه ی من و دوست نداری..
    سر تکان داد و نفسی گرفت..تاژک های بینی اش پر عطر شده بود:میشا رو با اون موقعیت نگه داشتم..
    ـ الان هم وضع خوبی نداری..می ترسم به خودت آسیب بزنی..می ترسم به خاطر نفرتی که از من به دلت داری سر خودت یه بلائی بیاری..
    دست کیا روی گردنش را لمس کرد..با انگشتانش فشار ملایمی به سرش آورد تا دوباره سر به سیـ ـنه اش بچسباند:حالت خوب میشه..
    آرام میان سیـ ـنه تابش داد:حال هر دومون خوب میشه..
    وقتی اینطور نزدیک کیا بود..وقتی لمس دستانش را داشت..و قتی از تمام تار و پود این مرد ارامش می گرفت..کاش خاطرات پاک میشدند..کاش میشد که آدم دردهایش را مثل خاکستری به باد می داد..شاید آن وقت همه چیز راحت تر بود..
    ××
    میشا با کو له پشتی آلبالوئی اش جلوی در ایستاده بود.پریسا قرآن را بالای سرش نگه داشت تا از زیرش رد شود:خوشگل من..
    دلش دل میزد تا با میشا به مهد برود..کیا جدی گفته بود که اجازه ی جرکت ندارد..دلش نمی آمد اولین روز مهدش تنها باشد..قدم کوتاهی سمت کیا گرفت:تو ماشین می شینم..کیا من دیوونه میشم میشا رو جائی تنها بذارم..
    ـ من باهاشم..تنها نیست...
    لحن نرم کیا هم آرامش نکرد..چشمانش نم گرفت:می خوام بیام..حق نداری بگی نه..
    اخم کیا در هم شد:برای چی گریه میکنی..؟! یادت نیست دکترت چی گفت..؟ اصلا توصیه های دکتر به درک..خون دل خوردن من هم همینطور..میشا شاد و سر حال آماده شده که بره مهد..با این حالت می خوای بدرقه اش کنی..؟!
    ـ می ترسم..تا حالا از من جدا نبوده..می فهمی..برای تو که مهم نیست..سه سال نداشتیش..
    ـ ترنج..!!
    فریاد خفه ی کیا باعث شد ساکت شود..اما اشکش راه گرفت.پریسا انگار متوجه ی مشاجره شان شده بود که میشا را بیرون فرستاد:ما بریم تو حیاط تا بابائی بیاد..
    قدمی به عقب برداشت تا بنشیند اما کیا دستش را گرفت و به جلو کشید:یه کم بزرگ شو..بعضی وقتا می خوام هوار بزنم از دست کارات..من امروز شرکت نمیرم..تا اخر وقت تو مهد می مونم..فکر کردی میذارم بچه ام تنها باشه...؟
    عصبانیت کیا می ترساندش..اخمش در هم شد: ولم کن..
    ـ به جای چسبیدن به اون سه سال لعنتی ببین الان چطور باید زندگی کنیم..این ترس لعنتی و بذار کنار..
    اینبار که دستش را رها کرد قدمی به عقب برداشت و لبه ی کاناپه نشست.کیا کلافه قدمی راه رفت و بعد مقابلش زانو زد:بهم اعتماد کن ترنج..بذار خودم و پیدا کنم..من یه لحظه هم تنهاش نمیذارم..
    ـ من..یعنی..معلمش کیه..؟
    ـ یه خانم بیست و چند ساله..بهش میگن خاله نازی..
    انگشتانش را در هم شکاند:تو دیدیش..؟
    کیا انگشتانش را میان پنجه اش گرفت و فشرد:دیدمش..خوشگل و جوون و با حوصله است..
    اخمش پررنگ شد:خوشگل و جوون...؟! با حرص دستش را پس زد:چشم از میشا نمی گیری..شنیدی..؟!
    لبخند کیا پهن شد:باشه..فقط به میشا نگاه می کنم..فقط مراقب میشام..با خاله نازی هم حرف نمی زنم..خوبه..؟
    ـ حرف بزن..مگه من چیزی گفتم..؟!!
    پریسا صدایشان میزد:کجائی بابائی..مامانی..دخترم یخ کرد..
    قبل ایستاد ن کیا بازویش را گرفت و بلندش کرد:ما که رفتیم میری دراز میکشی..تا اومدنمون هم همین طوری بمون..باشه..؟
    ـ میخوام دوش بگیرم..
    ـ صبر کن من بیام..بعدش برو..
    ـ یعنی چی..؟ می خوام یه دوش سر پائی بگیرم..
    ـ ترنج..میشه امروز یه کم به حرفام گوش بدی..؟ فردا میتونی کارائی که دوست داری و انجام بدی..وقتی از اینجا دورم همش دلشوره دارم که الان یه اتفاقی افتاده..
    سر تکان داد..با همراهی کیا تا جلوی ورودی رفت..بـ ـوسه هایش را از کف دست برای میشا پرواز داد..دخترکش خم شد و بـ ـوسه هایش را توی هوا گرفت و به گونه اش چسباند..
    آمدن عمه مهین متعجبش کرده بود..اینکه حالا مقابلش در خانه ی کیا نشسته بود و چادرش را روی شانه رها کرده بود.خانم یزدانی از آشپرخانه نگاهشان می کرد.سعی کرد تمرکز کند..پیراهن لیموئی داشت زیر فشار دستانش چروکیده میشد.
    ـ اتفاقی افتاده..؟
    عمه مهین بالاخره دل از سیاهی چادرش کند و سر بالا گرفت : دخترت کجاست..؟
    ـ میره مهد..
    ـ اینجا راحتی..؟!
    لب روی هم فشرد:عمه..چی شده..؟! اومدین اینجا..حال دخترم و می پرسین..برام عجیبه..این اومدن و اینطور حرف زدن ..
    عمه مهین دستی به صورتش کشید..ترنج متوجه ی لرزش دستانش شد..حس خوی نداشت..می ترسید که عمه مهین حرف های خوبی برای گفتن نداشته باشد..نگران شد..نگران میشا و..کیا..دستش را روی لبه ی کاناپه گذاشت تا بایستد..
    ـ امیر...امیر با زندگی تو چیکار کرده..؟!
    پاهایش قدرت ایستادن نداشت.روی کاناپه ولو شد:چی..؟!
    عمه مهین خودش را جلو کشید و دست هایش را گرفت..نمی دانست دست کدامشان سرد تر است..خودش یا عمه مهین..انگشتانش را عقب کشید: چی..چی میگی عمه..!؟
    ـ از شبی که کیا اومد دم خونه..همون شبی که عسل زایمان کرد..من هی پیش خودم می گفتم کیا با امیر چیکار داره..چی شده..!
    امیر کوتاه نمی اومد..نمی گفت..من سی و چند ساله دارم تو خونه اش زندگی می کنم و هنوز نمی شناسمش..فقط می دونم یه..یه کاری کرده.. حس می کنم..
    لبش را تر کرد..تمام بزاق دهانش خشک شده بود.عمه مهین باز خودش را جلو کشید.روسری اش شل شده بود و کمی از موهای فندقی خوشرنگش پیدا بود:با تو چیکار کرده عمه..؟!
    دلش می خواست تنها باشد..یا کیا بیاید و عمه مهین را از خانه بیرون کند..حالا هیچ حرفی دلش نمی خواست..اما نگاهش که به چشم های عمه مهین می افتاد..به آن همه اشک و غم دلش به درد می آمد..امیر باز یشان داده بود..همه را..همه را..
    لب باز کرد:بابام..بابام چیکار کرده بود عمه..؟!
    چشمان عمه مهین مات ماند..پس می دانست..کارهای پدرش را می دانست که اینطور شکه میشد و حرف زدن یادش می رفت..
    دست عمه مهین را چنگ زد:پدرم وقتی ایران بود چیکار کرده ود..؟ وقتی نوجوون بود چی..؟! اینارو می دونستین..؟ می دونستین که..
    نگاهش چرخید سمت آشپزخانه و داد زد:خانم یزدانی..
    زن بیچاره ترسید و دوید سمتشان:بله خانم..؟
    ـ برید از اینجا...برید بیرون..می خوام تنها باشم با عمه ام..
    ـ اما..حالتون خوب نیست..
    صدایش را بلند کرد:نه..می خوام تنها باشیم..برید ..همین الان...به کیا هم زنگ نمیزنید..زنگ نزن..
    عمه مهین پشت دستش را نـ ـوازش کرد:هیس..جیغ نزن.حرف می زنیم..هر چی می خوای بهت میگم..من بهت میگم..
    لیوان شربت نیم خورده اش را برداشت و به لب چسباند..شیرینی اش کافی بود تا کمی آرامش کند..عمه مهین کنارش نشسته بود و شانه اش را نـ ـوازش می کرد:می خوای دراز بکشی..؟
    سر تکان داد که نه..نمی خواست..یک نفر پیدا شده بود تا حرف بزند..تا بگوید..سمت عمه مهین چرخید و نگاهش کرد:بابام با اون پسر..با اون بچه..
    ـ ترنج جان..؟!
    دستش را مشت کرد و روی زانویش فشرد:با یه بچه ی دوازده ساله..؟ این یعنی جنایت..بعد فرستادینش که بره..انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده..!؟ چطور آدم هائی هستین شما..؟!
    ـ آقا بزرگ کمـ ـرش شکست..همون روزها اندازه ی بیست سال پیر شد..به خدا درد کمی نبود..اما چیکارش می کرد..؟ تنها پسرش و میداد دست قانون..؟ می داد تا اعدامش کنن..؟!نمی تونست..پدر بود..
    ـ پدر نبود..یه آدم ترسو بود..می ترسید آبرو و اعتبارش بره سر چوب حراج..
    ـ ترنج..!!
    ـ با برادر امیر اون کارو کرد..چرا اون وقت هیچ کاری نکرد..؟ چرا نذاشت پدرم پای اشتباهش بایسته..اگه اون موقع تنبیه میشد شاید اتفاقای بعد اون نمی افتاد..شاید الان من هم این وضعیت و نداشتم..میبینی عمه..؟ آقا بزرگ با خودخواهی هاش چند تا زندگی و به لجن کشید..فقط چون پسرش و دوست داشت..؟ اعتبارش و دوست داشت..؟!
    ـ اینارو از کجا می دونی..؟!
    نگاهی به عمه مهین انداخت..زن ساده ی بیچاره..نمی دانست که شوهرش بازی گردان این بدبختی ها بوده..؟ هنوز به آن مرد امید داشت..؟
    ـ میدونی اون پسری که پدرم باهاش اون کارو کرد کیه عمه..!؟
    ـ ن...نه...
    ـ میدونی کی راهش داد تو خانواده...؟!
    ـ ن...نه...
    ـ امیر راهش داد تو خانواده..برو ازش بپرس عمه..بپرس تاوان گناه پدرم..تاوان مرگ برادرش بدبختی من بود..!؟ حالا خوشحال و راضیه..؟!بپرس حالا خیالش راحته..؟
    هر دو سکوت کرده بودند..انگار این شک آنقدر سنگین بود تا عمه مهین را به سکوت وادارد..تکیه اش را به کاناپه داد و با کف دست روی شکمش کشید..دخترک آرام گرفته بود..بی هیچ تکانی..شاید خواب بود.با خودش زمزمه کرد:تموم میشه..همه ی این دردها تموم میشه..تو که بیای دنیا جای بهتری میشه برای زندگی..
    نگاهش را داد به عمه مهین که زل زده بود به دست هایش و انگشتر حـ ـلقه اش را نگاه می کرد..دلش می خواست کمی جلو می کشید و بغـ ـلش می کرد..اما انگار این سکوت برایش لازم بود..کف دست هایش عرق کرده بود و کلافه اش می کرد..
    ـ امیر..همه ی این سالها داشت انتقام می گرفت..؟ من تو این چند سال..تو این سال هائی که باهاش زندگی کردم..هر روز..هر روز..بابت مرگ برادرش شرمنده بودم..بابت کاری که برادرم باهاشون کرد خجالت می کشیدم.هیچ وقت..هیچ وقت به نبودن هاش..دلخوری هاش..گلایه ای ند اشتم..تمام این سال ها می دونست و می دید...
    می فهمید..دنیای آرام و ساده ی زناشوئی عمه مهین ویران شده بود..هیچ مرهمی هم نمی توانست دردهایش را التیام ببخشد..
    خنده ی عمه مهین با چشم های اشکی همخوانی نداشت: این همه سال داشت کار خودش و می کرد..؟ بی اونکه پشیمون بشه..بی اون که تمومش کنه..!؟
    یاد روزهائی افتاد که کیا گفته بود..حقیقت را گفته بود و حس و حالش همین بود..اینکه از مردی که دوست داشت دروغ شنیده بود..خیانت دیده بود..خودش را جلو کشید و دست روی بازوی عمه مهین گذاشت:عمه...!!
    با دست می کوبید پشت دست دیگرش:سی وچند سال دروغ..؟! سی و چند سال این کارا رو کرد و یه بار هم پشیمون نشد..؟!
    ـ عمه جون..
    انگار تازه متوجه ی ترنج شده بود:بمیرم برات عمه..بمیرم برات..آتیش امیر دامن تو رو هم گرفت..؟! دامن زندگیت و..الهی بمیرم برات مادر..بمیرم...بمیرم برای تو و دخترت...
    اشک روی گونه اش راه گرفت:عمه جون..
    ×××
    سر درد بدی داشت..اتاق خوابش تاریک بود..سرش را داخل بالش فشرد..خوب بود که خانم یزدانی داخل حیاط به انتظار نشسته بود..خوب بود که تنهایش نگذاشته بود..وقتی عمه مهین از حال رفت نمی دانست باید چکار کند..خانم یزدانی آب به صورتش پاشیده بود و جوراب هایش را درآورده بود..به پهلو دراز کشید و دستش را روی شکمش گذاشت..در اتاقش باز و بسته شد..نیازی نبود سر برگرداند..می دانست که کیا آمده..پائین رفتن تشک تخـ ـت را حس کرد و لحظه ای بعد دست های کیا زیر سیـ ـنه اش قلاب شد و کمی به عقب کشیدش..سرش را کنار سرش گذاشت و موهایش را بـ ـوسید..هیچ حرفی نمی زد..بهتر بود که سکوت کرده و می گذاشت آرام شود از حضورش..
    _میشا خوبه؟
    گوشی را به دست چپش داد و لبخندی آرام روی لبش آمد و با دست راست لیوان شیر را روی میز گذاشت : احساس با سواد بودن بهش دست داده...
    بلند خندید : عمه فداش بشه...اون یکی دخترمون چه طوره...
    دستی به شکم حسابی بر آمده اش کشید..بر عکس میشا دخترک حسابی شیطنت میکرد : چی کار میخوای کنه عمش لگد پرونی میکنه...
    _حس زیبایی باید باشه مادر بودن...
    به پشتی مبل تکیه داد..صدای ظرف شستن خانوم یزدانی می آمد : پریسا جون..شما که میدونی..
    _می دونم..هنوز باهاش سر سنگینی...؟؟
    _میشه بحث رو عوض کنیم؟؟
    _آخه..
    _چیزی شده؟؟
    _راستش رو بخوای میخوام باهات مشورت کنم..
    ترنج از اضطراب کلام پریسا خوشش نیامد صاف نشست ..: دارید می ترسونید من رو...
    _نه..نه..می دونی..احمد یه هفته است بی چاره ام کرده...
    لبخند پهنی روی لبـ ـهایش آمد : ااا...
    _ترنج؟؟!
    با شیطنت خندید : خب چی میگه این آقای عاشق؟؟
    _چه می دونم...
    گوشی را در دستش جا به جا کرد و گوش داد به خواسته های دلی که سالها سر کوب شده بود..مردی که تلاش میکرد عشق از دست رفته اش را از گذشته بیرون بکشد..و پسر بچه ای که میتوانست جای حسرت به دل مانده بچه را برای پریسا پر کند..با پریسا بغض کرده بود..با پریسا خندیده بود..با پریسا حس عمیق عروس خانواده بودن را حس کرده بود...

    دستی به دامن نخی آبی رنگ تنش کشید..میشا خـ ـوابیده بود موهایش را روی شانه اش ریخت و کمی انگشتانش را فشار داد..زن و شوهر بودند..دو تا دختر داشتند..اما بلد نبود..سیاست های زنانه بلد نبود...حرف زدن با کیا را هم شاید خیلی بلد نبود..دستی به شانه اش کشید و کیا را نگاه کرد..عینک به چشم و خودکار به دست مشغول حساب و کتاب بود انگار..
    کمی به سمت جلو رفت
    _کیا..
    کیا سر را بلند کرد و با دیدن ترنج لبخند زیبایی زد که قلبش را لرزاند : جانم..شما چرا بیدارید؟؟
    _ما؟؟!!
    _آره دیگه تو و نی نی ...
    این روزها کیا شده بود همان کیای ذهنش..همانی که آرزویش را داشت...
    روی مبل کنار دستش نشست..کیا عینکش را برداشت و منتظر نگاهش کرد
    _تو خوشبختی؟؟
    میتوانست جا خوردن را در نگاهش ببیند : ترنج..
    گوشه دامنش را در دست گرفت می خواست بداند...تمام حرفهایش را بر پایه پاسخ کیا به همین سئوال تنظیم کرده بود...
    _خیلی سئوالم سخت بود که نمیتونی جواب بدی؟؟
    _من دوستت دارم ترنج...بچه هام رو هم دوست دارم..با هر لبخند میشا دنیام یه رنگ دیگه...با هر حرکت نی نی یه بار دیگه نفس می کشم...چرا این رو میپرسی...
    چشمهای کیا خیلی وقت بودند همان بودند که سر زبانش بود...سرد نبودند یخ نبودند ....می توانست نگاهش را ببیند..بخواند...یاد گرفته بود...
    _ترنج جان؟؟!
    _پریسا تنهاست کیا...
    کیا عینکش را روی میز گذاشت و چشمهایش را با انگشتانش فشاری داد : حالا فهمیدم ....
    _چی رو؟؟
    _افتخار دادی نصف شبی با من حرف بزنی از کجا آب میخوره..
    _کیا..
    _جان کیا...دروغ میگم مگه..
    سرش را چند ثانیه ای پایین انداخت
    _چرا سر تو پایینه..من باید
    میان حرف کیا پرید : الان بحثمون این چیزهاست؟؟!!
    دست کیا روی زانویش مشت شد : پریسا چرا با خودم حرف نمیزنه...
    _نزده؟؟
    _منم جوابش رو دادم..
    _اون آدم گناهش...
    جمله اش را ادامه نداد..احساس میکرد ممکن است چیزی بگوید که
    کیا چشمهایش را چند ثانیه ای بست : گناهش از برادرش بیشتر نیست این رو میخواستی بگی..
    از جایش بلند شد : بحث بی موردیه...راست میگی اصلا من چرا دارم دخالت میکنم...؟
    خواست برود که کیا مچ دستش را گرفت..ایستاد..کیا هم رو به رویش..چشمش را دوخت به صندلهای سفید رنگش...چند ثانیه ای سکوت شد دست کیا آرام به سمت موهایش آمد و آن را پشت گوشش فرستاد..از تماس دستهای نـ ـوازش گر جادویی اش چشمهایش را بست...
    بعد همان دستهای آرام روی شکمش قرار گرفتند..حرکات دوار رویش زیبا ترین حس دنیا را برایش ایجاد میکردند..
    _کیا...من نمیخواستم ناراحتت کنم..
    صدای نـ ـوازش گرش را شنید : تو ناراحتم نکردی عزیزم...می دونم پریسا تنهاست...
    _تو ناراحتی چرا من دوباره مطرحش کردم؟
    دست کیا روی شکمش توقف کرد : نه...
    _پریسا چه میدونست من عرضه ندارم..
    _عرضه چی؟؟
    _فکرکرد الان میام به شوهرم میگم و اونم قبول میکنه..
    صدای کیا پر از خنده شد : ببینمت..
    تسرش را آرام بلند کرد و به چشمهای پر از شیطنت کیا خیره شد : خب راست میگم دیگه...
    _این چیزا عرضه میخواد؟؟
    _آره..که من ندارم...
    کیا محکم بغـ ـلش کرد : تو نیازی به اون عرضه ها نداری..
    دستهای افتاده در طرف بدنش را پشت کمـ ـر کیا حـ ـلقه کرد و سرش را بیشتر روی سیـ ـنه اش فشار داد...صدای قلبش را دوست داشت..عطر تنش را دوست داشت..این کیای پدر و مرد خانواده این روزها را خیلی بیشتر از خیلی دوست داشت...
    _فردا پنج شنبه است می مونی خونه دیگه؟؟
    لبـ ـهای کیا روی موهایش نشست : چیزی میخوای؟؟
    _اوهوم..بریم لباس بخریم دیگه...هم من هم میشا..برای عقد عمه خانوم نیاز به لباس داریم...
    کیا لحظه ای از او جدا شد : عقد کی؟؟
    _پریسا دیگه..
    چشمهای کیا تا آخرین حد باز شده بود : کی همچین قراری گذاشته شده؟؟
    ترنج دستهایش را به سمت گونه کیا برد : فردا دیگه...فردا این قرار رو میذارن...تو خودت گفتی من نیازی به عرضه ندارم..
    کیا چند ثانیه ای نگاهش کرد و بعد بی هوا محکم تر از قبل بغـ ـلش کرد : خیلی دوستت دارم ترنج....
    _چه قدر خوشگل شدی...
    پریسا لبخند خجولی زد ..با موهای بلوند نیمه باز و پیراهن تنگ و دنباله دار نباتی رنگ و دسته گل کوچکش از گل های نباتی درست مثل فرشته ها شده بود...
    با اصرار پریسا آرایشگاه آرایش کرده بود..موهایش را کامل باز گذاشته بود و لخـ ـت اطرافش ریخته بود..پیراهن حریر قرمز رنگ حاملگی اش را دوست داشت..میشا هم مثل فرشته ها شده بود با آن تاج روی سرش..
    _ع..عمه پ..پری عروس شده...
    پریسا روی زانو هایش خم شد : تو عروس تر شدی عروسک..
    میشا خندید..
    _پدر سوخته چه عشوه ای هم داره..
    دستی به بر آمدگی شکمش که حالا کاملا توی چشم بود کشید : معلوم نیست به کی رفته...
    _واقعا خوب شدم؟؟
    _محشر شدی..
    پریسا روی صندلی نشست..منتظر عاقد بودند.. 30 نفر مهمان داشتند دوستان پریسا و احمد و مادر و دو خواهر احمد..
    _کیا دید تو رو ترنج؟
    _نه هنوز...
    به یاد خودش افتاد..روز عقد کنانش در سفارت..کیای بد خلقی که حتی درست و حسابی نگاهش نکرده بود...حالا پریسا منتظر مردی بود که سالها بود عاشقش بود..استرس داشت..خانواده احمد هم بودند حتی اگر اوایل مخالف هم بودند حالا همگی این جا نشسته بودند...
    تقه ای به در خورد..احمد بود با لبخند وارد شد..پریسا شرم گین سرش را پایین انداخت..
    ترنج دست میشا را گرفت می خواست تنهایشان بگذارد..
    احمد با سر سلامی کرد و محو و مات پریسا وارد اتاق شد..میشا دوست داشت پیش عروس بماند ...دستش را محکم گرفت و با هم وارد راهرو شدند...
    _نمیشه مامان..پذار عمه پری و عمو احمد حرفاشون رو بزنن اصلا..
    _ن..نه..ب..بمونم...
    _میشا..
    صدای کیا بود..که با آرامش به سمتشان می آمد...روی زانو هایش خم شد و میشا را بغـ ـل کرد : چرا مامی رو اذیت میکنی؟
    _برم پیش عروس...
    کیا به ترنج منتظر کنارش نگاه کرد و لبخندی پر از مهر زد : مامانت که عروس تره...
    نا خود آگاه لبخند پهنی روی لبـ ـهایش آمد..
    کیا دست آزادش را جلو آورد و با انگشت اشاره روی موی ترنج کشید و نگاهش کرد...نمیدانست چرا زیر این نگاه کیا تاب نمی آورد..انگار تازه عروس بود..آهی کشید...
    _خوبی؟
    به کیای نگاه کرد که متظر و پر سئوال نگاهش میکرد
    دستمال توی دستش را بیشتر فشار داد : پریسا خیلی ناز شده..
    کیا نگاهش کرد و کمی خم شد : از تو که خوشگل تر نشده...
    میشا انگشتش را توی دهانش گذاشته بود و سرش را روی شانه پدرش گذاشته بود..
    _مسخره ام میکنی؟؟؟ با این شکم و این بینی ورم کرده...
    _من دو تا چشم میبینم که شبیه هیچ چشمی نیست..و یه زنی میبینم که زنم و مادر دوتا بچه ام..بقیه چیزایی که میگی همش حرفه..
    ..از دلش از ذهنش پر کشید همه حس های بد این چند لحظه به چشم کیا زیبا می آمد...
    _خوشبخت میشه مگه نه؟
    کیا اندکی اخم کرد : باید بشه...ببینه خواهرم اخم کنه چی کارش میکنم...
    _خوشبحالش...
    احساس کرد رنگ کیا پرید ..اخم غلیظی کرد : چرا؟!
    _ول کن کیا بریم مهمون ها تنها موندن..الانم عاقد میاد...
    _صبر کن ترنج...
    _خوشحالم که پریسا برادری داره که برای شوهرش خط و نشون میکشه..خوشحالم که تنها نیست...
    کیا میشا را روی زمین گذاشت و دستش را به طرفش دراز کرد و شانه اش را توی دستانش گرفت : خاطره خوبی از عقدت نداری..منم ندارم..اما دوستت دارم....ای کاش میتونستم جبران کنم..ای کاش اینکه انقدر دوستت دارم کافی بود برای پاک کردن خیلی چیزها از ذهنت...اما کاری ازم برنمیاد..
    نگاهش کرد..به چشمهای منتظر پر از پشیمانی اش...روی پنجه اش بلند شد و زیر چانه اش را بـ ـوسید..بی حرف..بی مقدمه و موخره...دوستش داشت..کیا گفته بود دوستش دارد.همین شاید کافی بود...
    _حسودی کردم خوب..
    کیا خم شد و پیشانی اش را بـ ـوسید : اگه یکی تو رو اذیت کنه من میکشمش...
    لبخندی روی لبش آمد..کیا دست انداخت و دور بازویش..و دست میشا را هم توی دست گرفت و به سمت هال هدایتشان کرد...خانه ای که روز اول حتی قرار نبود خانه ای برای مهمان شدنش باشد حالا خانه اش بود کاشانه اش بود...و مهمانهایی داشت..کیا خواسته بود عقد در خانه کیا و ترنج بر گزار شود..و حالا این خانه پر از نور بود و شادی...

    پریسا کنار احمد لبخند به لب نشسته بود...کیا با جدیت تبریک گفته بود و برای خواهرش که حالا رسما زن دکتر محجوب و دوست داشتنی شده بود آرزوی خوشبختی کرده بود...
    میشا وسط با دختر یکی از دوستان پریسا می رقصید..
    روی صندلی جا به جا شد ..کیا از جایش بلند شد و کوسنی پشت کمـ ـرش گذاشت ..
    مراقبتهای بی کلامش لبخندی روی لبش می آورد...دستش را روی دست کیا گذاشت برای تشکر...
    برای اولین بار بود که باهم در جمع بودند..درست مثل خانواده..همراه هم..در کنار هم..با کیایی که تمام چشمش به دنبال میشا بود...با اجازه نمیداد با آرش به حیاط برود..هر دو خوب میدانستند چرا..پدرو مادری بودند پراز ز خم های ملتهب...پر از ترس..پر از خاطره..
    _کیا...
    _جانم..
    _می خوای بری وسط یه قری بدی..
    _فسقلی من و دست میندازی؟؟
    خنده ای کرد : مگه بد میگم..؟ یه قری هم بده...درست عین اون آقاهه..
    اشاره اش به یکی از دوستان احمد بود که از خود بی خود میرقصید و حتی مادر و دو خواهر احمد هم بد جور نگاهش میکردند...
    _یا میخوای تو بلد نیستی من برم..
    کیا با شیطنت نگاهش کرد و دستش را بی توجه به هر کسی دور شانه ترنج حـ ـلقه کرد : شیطنت نکن .خوشگل هم که شدی..
    به چشمهای سیاهش نگاه کرد ..به چشمهای شوهرش.. : برام عزیزی کیا..
    ستاره های چشمهای کیا بی اندازه بودند..خواست جوابی بدهد که میشا شلوار کیا را کشید..حسودی کرده بود...اخم هایش در هم بود..: ب..بیا بغـ ـلم..
    کیا خم شد و روی پایش گذاشتش..اما دستهایش به دور شانه های ترنج حـ ـلقه بود..نگاهی به پریسا کرد که با چشمهای خیس و لبخندی عمیق نگاهشان میکرد...
    کف پاهایش درد می کرد.با وجود کفش های چرم راحتی اش باز هم حس می کرد مچ پایش ورم کرده است.کنار کانتر تکیه داد به خانم یزدانی که تند و تند به کارها می رسید خسته نباشیدی گفت:بی زحمت یه لیوان آب به من میدید...؟
    ـ بله خانم..شما یه کم بشین..از صبح سر پائین..
    دلش می خواست بنشیند اما نه اینجا..روی صندلی ناراحت آشپزخانه و شلوغی هایش..کاش می توانست چند دقیقه ای به اتاقش برود و دراز بکشد..لیوان آب را برداشت و جرعه ای نوشید.کیا با دیدنش قدمی سمتش برداشت:خسته شدی..
    دست کیا که دور بازویش حـ ـلقه شد نرم به شانه اش تکیه کرد:یه امشب دیگه..تموم میشه..
    کیا همراهی اش کرد سمت کاناپه:میخوای یه کم بشینی..؟
    وسوسه ی چند دقیقه دراز کشیدن دوباره جان گرفت:میشه چند دقیقه ای دراز بکشم..؟ به نظرت بد میشه..؟
    ـ ترنج..یعنی چی که بد میشه...بیا ببرمت بالا..
    ـ نه..تو اینجا باش..حواست به میشا باشه..من میرم توی اتاق و یه ربع دراز می کشم..
    ـ باهات میام..دستش را روی سیـ ـنه ی کیا گذاشت و کراواتش را لمس کرد: تو تنها عضو خانواده ی پریسائی..نباشی درست نیست..تا اتاق هم که راهی نیست..برم..؟
    از پله ها که بالا رفت،می توانست گرمی نگاهش را روی تنش حس کند..روی شانه ها و بازی موهایش.لبخندی به لبش نشست.کنار در اتاق کیا ایستاد و نفسی گرفت.می توانست روی ملحفه های کتان دراز بکشد و عطرشان را ببلعد.وارد اتاق شد و لبه ی تخـ ـت نشست.تصویرشان میان قاب سفیدی لبه ی پاتخـ ـتی بود.کیا دست دور بازویشان انداخته بود..محکم و پر محبت.با انگشت روی صورتش کشید..مرد مهربان این روزهایش حسابی در قلبش ریشه دوانیده بود..فکر کرد همه ی بنفشه ها به گل نشسته اند..به پهلو دراز کشید و دستش را زیر سرش گذاشت.تقی به در زده شد و کیا داخل شد.ابروهایش درهم شد:تو که اومدی..؟!
    آمد جلو و لبه ی تخـ ـت نشست:اومدم کمکت کنم کفشات و دربیاری..
    همزمان که مچ پای راستش را کمی بلند می کرد و روی زانویش می گذاشت گفت:میشا رو دادم دست پریسا..
    غر زد:حالا فامیل شوهرش چه فکری میکنن..؟
    کیا با کف دست انگشتان پایش را ماساژ داد:هیچ فکری نمی کنن..چقدر پاهات ورم کرده..!
    حس خوبی بود.پلک هایش خمـ ـاری می کرد برای آنهمه نـ ـوازش..لب زد:تقصیر نی نی توئه..ولشون کن..
    لبخند کیا ملایم بود:چرا..؟ انگشتات تپلی شدن..دوسشون دارم..
    پای دیگرش را هم گذاشت روی زانویش و کفشش را درآورد:میخوای لباست و عوض کنی و یه کم بخوابی..؟
    دست های کیا روی پایش بالا آمد و ساق های دردناکش را فشرد.چشم هایش را روی هم گذاشت و لبخند زد:بخوابم..؟
    ـ آره..
    ـ هووم..وسوسه ی خوبیه..اما نمیشه...
    کیا روی تنش خم شد:ترنج..
    نفس گرمش می نشست روی گردنش...لب زد:جانم..
    ـ دست چپت و بهم میدی..؟
    خندید و دستش را بالا آورد:می خوای گازش بگیری..؟
    بـ ـوسه ی کیا روی انگشتانش نشست:چشمات و باز میکنی..؟
    پلک باز کرد و نگاهش کرد..انگشتری حـ ـلقه ای میان انگشتانش بود:میخوام این و برات بندازم..
    نگاهش بین انگشتر و صورت کیا رفت و برگشت..حـ ـلقه ی نامزدی شان بود..؟!.همانی که پریسا می گفت کیا نگه داشته..همانی که چند ماه قبل انتظار داشتنش را داشت...
    کیا دست دورش انداخت و کمک کرد بنشیند:این و دیروز برات گرفتم..البته حـ ـلقه ی ..حـ ـلقه ی نامزدیمون هست..همین جا..توی همین کمد..اما فکر کردم شاید دوستش نداشته باشی..
    هنوز دست چپش میان دستان کیا بود.انگشت حـ ـلقه اش بی حس بود..کیا دوباره خم شد و دستش را بـ ـوسید:نمی دونم قسم خوردن یا نخوردنم راضیت میکنه یا نه...نمی دونم قول من پیشت ارزشی داره یا نه..اما میخوام که این حـ ـلقه رو بندازم توی دستت..نه فقط چون همسری...این و میندازم که هر وقت دیدیش یادت بیافته که یه مرد..اینجا..کنج این خونه..دوستت داره..
    اشک میان چشمانش حـ ـلقه زد..لبش را زیر دندان فشرد.کیا کمی جلو کشید و روی لب هایش را بـ ـوسید:بغض نکن..بهم بگو که قبولش میکنی یا نه..
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بی خواب شده بود..انجا دراز کشیدن هیچ کمکی نمی کرد.آرام از روی تخـ ـت برخاست و پیراهنش را مرتب کرد.میشا روی تخـ ـتش خـ ـوابیده بود.کیا می ترسید که دخترک شیطان غلت بزند و به شکمش بکوبد.برایش چند تائی عروسک خریده بود و یک نی نی خوشگل با سرهمی صورتی که شیشه شیر و پستانک و پوشک داشت.میشا نی نی جانش را بغـ ـل می کرد و می خوابید.روپوش پیراهن خوابش را پوشید و از اتاق بیرون رفت.از روی پله ها آرام پائین رفت و داخل اشپزخانه شد.با وجود مرتب شدن خانه هنوز خیلی از ظرف ها جابجا نشده بود.نفسش را فوت کرد بیرون..همه ی این ریخت و پاش ها به لبخندهای پریسا می ارزید..به احمد و نگاه عاشقانه اش..چه اهمیتی داشت که چند ساله بودند..عشق که فقط متعلق به جوان های امروزی نبود..در یخچال را باز کرد و برشی کیک بیرون کشید.دخترک شیرینش گرسنه بود و می چرخید.تکه ای از کیک را با انگشت به دهان گذاشت و سمت سینک رفت تا چنگالی بردارد.صدای قد م های کیا را که شنید لبخند زد.همیشه قبل از آمدن کمی سر و صدا می کرد تا از حضور ناگهانی اش نترسد..بی آنکه برگردد صدایش زد:کیک میخوری کیا..؟
    ـ نه..تو چرا پائینی..؟ حالت خوبه..؟
    چنگالش را داخل پیش دستی فرو کرد و تکه ای کیک به دهان گذاشت:نه..گرسنه ام شده..بی خواب هم شدم..همه اش هم تقصیر توئه..
    برایش صندلی عقب کشید:بیا بشپین..سر پا نایست..
    پشت میز نشست و تکه ی دیگری کیک خورد:مجبورم کردی سر شب بخوابم..
    ـ خواهش کردم..
    نگاهش کرد.موهایش آشفته بود.بدش نمی آمد با دست بیشتر به همه شان بریزد:خواهش کردی..؟!
    ـ خواهش کردم بخوابی..برات یه لیوان شیر بریزم..؟
    سر تکان داد:نه..آب خنک میخوام..تشنه ام شده..
    ـ مطمئنی حالت خوبه..؟ تا حالا ندیدم نصف شب پاشی چیزی بخوری..
    خندید:نگران نباش..دخترت یه کم شکمو شده..اون گرسنه اش میشه نه من..
    کیا اینبار کنار صندلی اش ایستاد و چنگالی که سمت دهانش میرفت را به دهان گرفت: خوشمزه است...
    خندید و سرش را به شکم کیا تکیه داد:پریسا الان رسیده..؟
    ـ آره..بهم خبر داد..برای همین بیدار شدم..
    لب زیرینش را لیسید: پسر دکتر و پریسا با هم ..
    دست کیا روی موهایش را نـ ـوازش کرد:با هم کنار میان..پریسا عاشق بچه هاست..پسر احمد هم دوسش داره..نگران نباش..
    نفسی گرفت:من هنوز خوابم نمیاد..میشه یه فیلم ببینیم..؟
    ـ چه فیلمی..؟
    دستش را لبه ی میز گرفت تا بایستد.کیا هم دست زیر بازویش گذاشت:این چند وقت هم بگذره تا این همه ورم و اذیت شدنت تموم بشه..
    اجازه داد کیا تا کاناپه همراهی اش کند:در واقع تموم نمیشه..همه چیز از دنیا اومدن نی نی شروع میشه..شیر د ادن..رسیدگی کردن..نگران شدن..خیلی سخت می گذره..میشا که کوچیک بود..
    حرف میان دهانش ماند..نمی خواست دوباره یاد گذشته ها کند..بازگوئی اش فقط ناراحتشان می کرد..هر دو را..لبخند زد:میشه زن زیبا رو ببینیم.؟
    همانجا روی کاناپه ی سه نفره و کوسن های نرمش سر روی پای کیا گذاش و دراز کشید.کوسنی زیر شکمش گذاشت و راحت تکیه داد..دست کیا گاهی روی موهایش را نـ ـوازش می کرد..گاهی خم میشد و پیشانی اش را می بـ ـوسید..آرامش میانشان با هیچ چیزی قابل مقایسه نبود..با هیچ حسی ..
    ×××
    میان خواب و بیداری اش پچ پچی می شنید..پلک هایش حسابی سنگین بود..خیلی وقت نبود که خوابش برده بود..هنوز روی کاناپه دراز کش بود و پتوی سبکی روی نیم تنه اش..سعی کرد بنشیند..کمـ ـر ش درد گرفت و آخ کوتاهی گفت..میان تاریک و روشن سالن سایه ی کیا را دید.ایستاد و چند قدمی سمتش برداشت: وضعیت ترنج طوری نیست که بتونه بیاد..
    نگران شد..دست هایش را محکم میان هم فشرد و جلوتر رفت..کیا کلافه چند قدمی راه رفت:صبح بهش میگم..عسل خانم..
    در تیرس نگاه کیا ایستاد:چی شده کیا..!؟
    قدم بلندی سمتش برداشت و دست دور بازویش انداخت:طوری نیست عزیزم..نگران نشو..
    انگشت های لرزانش را بلا گرفت:گ..گوشی و بده من..
    ـ ترنج..طوری نشده...
    ـ پس کیه..؟ گفتی عسل..برای فرداد اتفاقی افتاده...؟!
    اخم کیا رنگ گرفت:نه..
    ـ پس چی شده..؟! این وقت شب...نمی دونم..صبح..
    کیا گوشی را روی میز آشپزخانه سراند..مقابلش خم شد و دست هایش را دو طرف صورتش گذاشت:عسل تماس گرفت.گفت حال پدربزرگت خوب نیست..می خواد تو رو ببینه...
    چشمانش را روی هم فشرد:من و ببینه..؟
    کیا آرام روی گونه اش را نـ ـوازش می کرد..خوب بود..اینطور عضلاتش منقیض نمی ماند..نرم میشد..
    ـ اره عزیزم..گفتم الان نمی تونی بری..یه چند ساعت دیگه صبح میشه..اون وقت اگه دوست داشتی..اگه دلت خواست..
    ـ دلم نمی خواد برم...دوست ندارم پام و بذارم توی اون خونه...نمی خوام..
    ـ هیش..عزیزم..طوری نیست..نمی ریم..هیچ کجا نمی ریم..
    سرش را روی سیـ ـنه ی کیا فشرد:نمی خوام ببینمش..
    ـ باشه عزیزم..هیچ اجباری نیست..نلرز..بیا بریم دراز بکش..
    روی کاناپه نشست و دستش را روی شکمش گذاشت..کیا به آشپزخانه برگشت و چند دقیقه بعد با لیوانی برگشت:این و بخور..
    ـ...
    ـ ترنج..نگام کن..طوری نیست..نخوای نمیریم..این و بخور می برمت توی تخـ ـتت که بخوابی..
    شیرینی آب قند دلش را زد و پس کشید:نمی خورم..
    ـ باشه..باشه..
    چیزی میان معده اش می جوشید..تهوع داشت..دستش را مقابل دهانش گرفت:حالم به هم می خوره..
    ـ باشه..برات سطل میارم...
    همانجا نشست و کیا برای آوردن سطل به آشپزخانه رفت.عق زد..همانجا مقابل کیا..عق های خشک و طولانی..آنقدر که تمام تنش به لرزش افتاده بود..کیا نگران دست روی کمـ ـرش گذاشته بود:ترسیدی..طوری نیست..الان خوب میشی..
    چند عق دیگر لازم بود تا زایمان زودرس را هم تجربه کند...گلویش خراش برداشته بود:خوبم..خوبم..
    کیا زیر لب می غرید:دیوونه ها..این ساعت از شب وقت تماس گرفتن بود..همه عقلشون و از دست دادن..
    دستش را روی شکمش فشرد..دخترک گوشه ای کز کرده بود..لبش را با زبان تر کرد:کمک کن دراز بکشم..همین جا..
    ـ بغـ ـلت میکنم تا تخـ ـتت..اینجا کمـ ـرت اذیت میشه..
    ـ نه..خوبم..میخوام همین جا باشم..میشا بیدار میشه..
    نیم ساعت بعد آرام شده بود اما چیزی مثل خوره به جانش افتاده بود..پیر مرد بد حال بود..؟فکر کرد آنقدر حالش وخیم بوده که عسل بخواهد تماس بگیرد..گوشه ی انگشتش را زیر دندان گرفت.کیا دستش را پ س کشید:نکن..
    بغضش را پس زد:اگه نرم و یه..یه اتفاقی براش بیافته چی..؟
    ـ با این حالت کجا بری...؟
    کلافه شد..چنگی به موهایش انداخت:برای چی می خواد من و ببینه...؟ اون که اهمیتی بهم نمی داد..از خونش پرتم کرد بیرون..یه بچه تو شکمم بود و می خواست من و زیر مشت و لگدش بکشه.باورم نکرد..
    ـ ترنج..نگام کن..همه اش تقصیر من بود..خودت و اذ یت نکن..همه ی این اتفاق ها..من باعثش شدم..
    نگاهش به کیا بود اما فکرش نه..جائی دورتر ..خیلی دورتر..لب روی هم فشرد:اگه از پدرم اون قدر حمایت نمی کرد..اگه اجازه می داد حداقل یکبار برای کارهائی که کرد مجازات بشه..هیچ کدوم از این اتفاق ها نمی افتاد..
    ـ برات چیکار کنم ترنج..!؟
    ـ من و ببر ببینمش..
    ـ ترنج..!!
    ـ اگه نبینمش و اتفاقی براش بیافته..همیشه این حرف ها..توی دلم و توی سرم می مونه..باید باهاش حرف بزنم..
    ـ باشه..میبرمت..نلرز..آروم باش..میبرمت..
    می لرزید..؟ دستش را بالا گرفت..انگشت حـ ـلقه پوشش به رعشه افتاده بود.نگین های ریز و درشتش هم...سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد..
    عمه مهین مقابلش نشسته بود..دستمال کاغذی میان دستانش هزار تکه شده بود..نگاه پر اشکش را از دستانش بالا کشید و لب زد:عمه جون..
    سر بلند نکرد تا نگاهش کند:وقتی که می خواستی بیای ایران.مثل بچه ها خوشحالی می کرد..کیومرث نبود و تو بودی..تو براش بوی کیومرث و میدادی..عطر پسرش و داشتی..شاید خیلی بلد نبود که بگه..ابرازش کنه...هیچ وقت بلد نبود..
    دست های لرزانش را میان هم گره کرد:من..دوسش داشتم..
    ـ وقتی اون اتفاقا افتاد..کمـ ـرش شکست..کسی ندید که چطوری خم شد...امیر..طی این سال ها ذره ذره همه مون و کشت..
    چشمانش را روی هم فشرد تا اشکش راه نگیرد..پیر مرد رفته بود..عمه مهین برگشته بود به خانه ی پدری اش..خانه ای که دیگر پدری نداشت..
    ـ خوبه که قبل رفتنش تو رو دید..آروم شد..
    عسل با لباس مشکی لاغرتر نشان می داد..صورتش رنگ پریده بود..دلش برای عسل هم می سوخت..پدر و مادرش بعد سی و چند سال زندگی می خواستند جدا شوند..کسی توضیحی نمی داد..غیر عمه مهین.پیرمرد و امیر..کسی نمی دانست این جدائی چه دلیلی دارد..اما انگار حس کرده بودند..فرداد حس کرده بود که گناه پدرش آنقدر بزرگ بوده که مادر صبورش را به فغان آورده است..دستش را روی شکمش سراند و برجستگی دلچسبش را لمس کرد..بهترین هدیه ی خد ا را داشت..بیشتر از هر معجزه ای..
    ـ کیا اومده دنبالت..
    نگاهش را به صورت مات عمه مهین دوخت.کمی به جلو خم شد و دستش را گرفت:عمه جون...
    ـ جانم..
    لبخندش کم جان بود:تصمیم شما هر چی که باشه من بهش احترام میذارم..من هم می تونستم همین تصمیم و بگیرم..اما بخشیدم..همه ی دردهام تموم شدن عمه..بذارید مال شما هم تموم شه..
    عمه مهین روی دستش را نـ ـوازش کرد..انگشت حـ ـلقه پوشش را با انگشت بی حـ ـلقه اش نـ ـوازش کرد:تو چیزی به دست آوردی که ارزش بخشیدن داشت..من همه رو بخشیدم و هیچی به دست نیاوردم.. دستام...قلـ ـبم..همه شون خالی شده..هیچ چیزی نیست..لب روی هم فشرد تا هق نزند..عسل اما به هق و هق افتاده بود:چرا به من نمی گید چی شده..من هم بچه تون هستم..شما مادرم هستی و امیر پدرم..
    عمه مهین دوباره انگشتش را نـ ـوازش کرد:خوشحالم که تو زندگیت خوشبختی..تمام آرزوی من همین بود..بابا هم دیشب همین و می گفت..قبل اینکه بد حال بشه..برو و همه چیز و فراموش کن..خوشبخت باش..کنار شوهرت..بچه هات..خوشحال باش..
    ...
    کیا کنار ماشین ایستاده بود.برگشت و به خانه ی پیر مرد نگاه کرد..پشت پنجره ای روی طبقه ی بالاتر..مردی پشت پنجره رفتنش را نگاه می کرد..مردی که از همه یمرد هاوئی که می شناخت بهتر بود..دستش را بالا گرفت و تکانی به انگشتانش داد.
    لب زد:خداحافظ..
    کیا قدمی سمتش برداشت:بریم..؟!
    میل زیادی داشت تا سر برگرداند و دوباره فرداد را ببیند..تا فرداد ببیند که کنار کیا آرام و خوشحال است..آن وقت شاید راهی برای زندگی خودش پیدا می کرد..شاید ریشه ی علاقه اش تمام میشد..دستش را دور بازوی کیا حـ ـلقه کرد:میشا کجاست...؟
    ـ گذاشتمش مهد..
    سر تکان داد..خسته و گرسنه بود..پدربزرگش مرده بود..با وجودی که برای مرگش غمگین بود اما حس می کرد دردهایش کمتر شده..شاید همان وقت که پیر مرد دست بی جانش را بالا گرفت و روی سرش کشید دردهای تمام شده بود.کیا سمت خودش کشیدش:حالت خوبه..؟ رنگت پریده..
    سر تکان داد:خسته ام..خوابم میاد..گرسنه ام هم هست..
    ـ دیگه..؟!
    با کمک کیا روی صندلی نشست و گذاشت تا کمـ ـربندش را ببندد: فکر میکنی وقتش نشده برای نی نی اسم بذاریم..؟
    کیا انگار آنهمه آرامشش را باور نداشت.روی صورتش خم شد و پیشانی اش را لمس کرد:واقعا حالت خوبه ترنج..!؟
    پلک روی هم فشرد تا اشکش راه نگیرد..دلش..کمی..کمی..برای پدرش تنگ شده بود..فقط کمی..کیا آرام سرش را به آغـ ـوش کشید:عزیزم..
    پیراهن کیا را میان پنجه اش مشت کرد:دیگه..دیگه..هیچ کسی نیست..من موندم و بچه هام...من موندم و تو..
    ـ تنها نیستیم..تا وقتی همدیگه رو داریم..همه ی خوشی های دنیا مال ماست..همه ی آرامش دنیا..
    سرش را به سیـ ـنه ی کیا فشرد و نفس کشید.کمی بعد حرکت کردند..می رفتند دنبال میشا و بر می گشتند خانه..می رفتند ته کوچه ی بن بست زندگی شان..خالی نبود..خانه ای بود که آرامش و امنیت و عشق را با هم داشت.سرش را سمت کیا چرخاند و نگاهش کرد.کیا هم نگاهش کرد:نظرت با اسم آلا چیه..!؟
    لبخند زد..کم رنگ و پررنگ خندیدنش خیلی هم مهم نبود..هنوز می توانست به دنیا لبخند بزند و شاد باشد..همین کافی بود تا زندگی شان را از نو بسازند..کنار هم..فکرش رفت پیش خانواده ی چهار نفری شان..میشا و آلا...
    ××
    منا معیری..beste

    پایان

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:43 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.