ارمیا باعشق نگاهش کرد..شمیم سرش را زیرانداخت..ارمیا گفت :
- رومی گیری؟!!
شمیم زیرچشمی نگاهی به ارمیا کرد وچیزی نگفت..ارمیا ادامه داد :
- مث امروز که توماشین می ترسیدی لباستو کناربزنی !
شمیم آرام گفت :
- من که گفتم باشه ..ولی توانقد عصبی شدی که نذاشتی من حرفمو بزنم ..!
- اون موقع دیگه فایده نداشت..توازروترست می خواستی اینکاروبکنی!
شمیم چیزی نگفت...ارمیا بعدازسکوتی کوتاه گفت :
- سردت نیست ؟!
شمیم به ارمیا که دور ترازشومینه قرارداشت نگاه کرد وگفت :
- اگه تولرزت نگرفته باشه من نه !
ارمیا لبخندی زد وگفت :
- من جام خوبه ..حرف بزن برام ..
- چی بگم ؟!
- ازهمه چی...ازرفتنت...ازدلیلت..ازاین که اتفاقی باهم روبرو شدیم..ازدوریمون..ازلجبازیای تو..
شمیم میان حرفش آمد وگفت :
- ازغرور تو..ازشرطای مسخره تو...از پوزخندات..ازرفتارهای عصبیت..ازنگاه های جدیت...آره ..ازاینا بگم ؟!!
ارمیا باتعجب وبعد هم خنده ای کوتاه گفت :
- آره ..ازهمه اینا بگو..
شمیم گفت :
- خیلی طولانیه..نمی دونم ازکجا شروع کنم..توبگو..
ارمیا فکری کرد ویک هو ازجا پرید..شمیم باتعجب به رفتارهای اونگاه می کرد..ارمیا گوشی موبایلش را بیرون آورد ونزدیک شمیم نشست..درست کناراو..کمی ازپتوی روی پاهای شمیم راروی پاهای خود کشید وگفت :
- بذاراول من یه چیزی رو نشونت بدم ..
ودستش را روی گوشی لمسی اش می کشید به دنبال فایل مورد نظرش...شمیم خیره به نیم رخ اومانده بود..لبخند زد...چقدرنزدیکش بود...وچقدر خوب بود که تنها بودند ومی توانستند همه حرفهایشان را باهم بزنند! دیگرنه شایانی بود ونه ترمه ای که آرامششان را برهم بزند...مشامش را تیزکرد..آرام طوری که ارمیا نفهمد بوکشید...نه هنوز بود..هنوز بوی لاو را می فهمید..اصلااگر عطرهم نمی زد بوی خودش را همیشه باخود داشت !
- آهان ..پیداش کردم..
شمیم به گوشی او چشم دوخت..ارمیا گوشی را کنارکشید وگفت :
- چیزی رو که می خوای ببینی خیلی خوب نیس..! دلم می خواد بفهمی اینو فقط به خاطرتوگرفتم..فقط به خاطرتوشمیم !
شمیم خیره درچشمان ارمیا ماند وارمیا آرام گفت :
- چون نبودی ببینی !
شمیم گفت:
- خب چه لزومی داره ببینم ؟
ارمیا نیش خندی زد وگفت :
- شاید راضیت کنه برگردی پیشم..
شمیم آب دهانش را قورت داد وفکرکرد دیگر زمین وزمان هم بایستد کسی نمی تواند جلوی برگشتنش رابگیرد!..
ارمیا فیلم مورد نظرراروی پخش گذاشت وگوشی را دست شمیم داد...شمیم اول ازهمه قیافه نحس روژان را دید که باوضع وقیحی روی مبلی ولو شده وبعدهم...خدای من..شیشه های مشـ ـروبات الکی...باشتاب وخشم نگاهی به ارمیاکرد..ارمیا باآرامش گفت :
- تاآخرشو ببین..هنوز زوده براعصبانیت..
شمیم سرش رابه سمت گوشی چرخاند وروژان رادیدکه مـ ـست وزار حرفهایی می زد..ارمیا صدای فیلم را زیاد کردوشمیم می شنید..تمام اعترافات روژان را..این که اوهمه عکس هارا ساخته..او باملیسا وامید دست داشته..اوآنها را برای بهم ریختن زندگی ارمیا فرستاده بود واو باعث همه بدبختی هابود...
شمیم لحظه به لحظه حالش بدترمی شد وبغضش را مرتب قورت می داد..یعنی یک دختر..یک نفر...تاچه حد می تواند پست باشد؟!! ..که زندگی دونفررابه این راحتی بهم بریزد !؟!حالا..حالاهم..همه این دردسرها ازسرهمان روژان وکارهایش بود..شروعش دست اوبود..اگراودرزندگی شان توطئه نکرده بود که الان شمیم اینجا نبود...الان بعد ازهشت ماه دوری این همه بدبختی نمی کشیدند!!!
گوشی را باخشم دردستان ارمیاپرت کرد وبا بغض زد زیرگریه ..باخود زمزمه می کرد:
- لعنتی...آشغال..کثافت...همش زیرسراون بود..همه بدبختیامون..همه دربه دریامون...
وبلندترگریه کرد..سرش رادرپتوی روی زانوهایش کرده بود وباتمام وجود اشک می ریخت...ارمیا نزدیکش شد ودستش را دورشانه های اوانداخت وگفت :
- اینو نشونت ندادم که عزابگیری...
شمیم سرش رابالا کرد وچیزی نگفت ..ارمیا گفت :
- این فیلم مال شش هفت ماه قبله..من اون موقع فقط به فکرانتقام بودم وبالاخره هم همون شب روژان روبرای همیشه ازخودم وزندگیم انداختم بیرون..المیرا گفت همه چیزو برات تعریف کرده..لازم نیس بهت همه روبگم..ولی الان که اینو نشونت دادم براثابت کردنش بود...من حتی اونو به زانوکشیدم شمیم..به خاطرتووتمنا...انداختمش زندان..به خاطرزجرای تووتمنا...به خاطرلحظه ای مث الان که بهت بفهمونم هنوزم ...
ارمیا به این جا که رسید سکوت کرد وشمیم سرش را پایین انداخت...گفت :
- یعنی توهنوز شرطتو یادت نیس؟! یادت نیس که گفتی فقط درصورتی منو می بخشی که تمناروشیربدم !؟با شیرخودم !؟!
ارمیا پوزخند زد وگفت :
- گور پدرهرچی شرطه ! ..اون موقع دلم می خواست بیشتربه تمنا اهمیت بدی..فکرمی کردم دوستش نداشتی که راحت ولش کردی ورفتی..شایدم می خواستم یه جورایی لج کنم باهات..هنوز ازت عصبی بودم ..ازهشت ماه دوریت وراحت رفتنت ..نمی خواستم اذیتت کنم..می خواستم ببینم مادری رو بلدی یانه ؟!!
مکثی کرد ونگاهی به شمیم کرد وگفت :
- تومادری رو خیلی قشنگ ترازهرمادری بلدی ! من همینو می خواستم..که به تمنا بیشترازمن اهمیت بدی..اصلا اونو بیشترازمن بخوای..که..
خنده ای تلخ کرد وگفت :
- دیدم همین طورشد...خوشحالم تمناهم بهت عادت کرده وقبولت کرده..واسه من همین مهم بود که درست شد..شیرخودت یا شیرخشک مهم نیس..مهم مهریه که تمنا ببینه..تربیتش..حامیش وپناهگاهش فقط مهم بود...
شمیم سکوت کرده بود...باورش نمی شد ارمیا همه ی آن شرط ها وآن لجبازی هارا فقط برای امتحان شمیم به کاربرده باشد..وشمیم چقدرتلاش کرد که تمنارا ازشیرخود بدهد..غافل ازاینکه ارمیا قبلا! خیلی راحت اورا بخشیده بوده واوبی خبربوده..
ارمیا ازسکوت ایجاد شده بهره برد وگفت :
- دیگه فکرتودرگیراون شرط نــکـ..
هنوز حرفش تمام نشده بودکه شمیم گفت :
- ولی من تمنارو شیردادم..!
ارمیا باتعجب یک ابرویش را بالا داد..شمیم ادامه داد:
- باشیرخودم ! شیری که چندماه خشک شده بود!..

ارمیا کم کم تعجبش تبدیل به خنده می شد وگفت :
- ی..یعنی چی شمیم !؟!
- چندوقتی هس که شیرم دیگه خشک نیس..یه جورایی شفابود..یه جورایی هم مادربزرگ کمکم کرد..اون همش می گفت سینو بدوش..یا جوشونده بهم می داد یا دارو..خیلی بهم می رسید..همه این مدت مدیون مامان بزرگم..
ارمیا باشوق صورت شمیم را دردست گرفت ونزدیکش گفت :
- پس ..پس چرا بهم نگفتی ؟!!
شمیم لبخندی آرام زد وگفت :
- می خواستم سوپرایزت کنم..مث الان !
ارمیا محکم اورا درآغـ ـوش خود کشید :
- ای جونم فدات بشم من..
صدای جیغ شمیم بلند شد :
- اییی له شدم ارمیا!..
ارمیا کمی اورا ازخود دور کرد وبااشکی درچشمانش حـ ـلقه بسته بود گفت :
- کاش الان تمناهم کنارمون بود..به خدا تاصبح می نشستم وشیرخوردنشومی دیدم !
شمیم خندید ...گفت :
- وقت زیاده ..انقده ببینی که دلتوبزنه !
ارمیا دستش را نـ ـوازش گونه روی صورت شمیم کشید وگفت :
- یعنی باورکنم برمی گردی؟!!
شمیم باخجالتی زنانه گفت:
- اگه رام بدی!
ارمیا دستش را روی مژه های شمیم کشید وگفت :
- قدماتوروچشمام می ذارم ...توفقط اراده کن...
شمیم گفت :
- ارمیا..
- جون دلم..
- امممم...اون..اون..
مکثی کردوارمیا گفت :
- اون کیه ؟!!
شمیم آرام گفت :
- ترمه !
ارمیا ابروهایش را درهم کشید وشمیم گفت :
- دوست داره ..خیلی!
ارمیا باخشم گفت :
- به جهنم !
شمیم گفت :
- توهم دوســ...
ارمیا سرش را باشتاب به سمت شمیم برگرداند وگفت :
- شمیم کاری نکن برم بزنم هم اونو بکشم هم خودمو که راحت شی آ!
شمیم اخم کرد وچیزی نگفت..می دانست ارمیا یک نگاه هم به ترمه نمی اندازد..می دانست فقط وفقط خودش را می خواهد...اما ناخوداگاه انگارکه می خواست نازکند آن حرف را زده بود..ولی با آن واکنش ارمیا وخشمش بغض کرد وباحالت قهردرجایش درازکشید..پشتش را هم به ارمیا کرد...آن موقع که منتظرنازکشیدن های ارمیا بود ارمیا داد می زد! اصلا رفتارهایش را هیچ وقت نمی شناخت!...
ارمیا دستش رادرمیان موهایش فرو کرد..طبق همیشه !..دستش را درجیب هایش فروکرد وجعبه سیـ ـگاررابازکرد تا سیـ ـگاری آتش بزند که یاد شمیم افتاد..هیچ وقت ازسیـ ـگارکشیدنش خوشش نمی آمد..همیشه بااومخالف بود..اما ارمیا یک مدت بود که زیادی می کشید...
سیـ ـگاردردستش را مچاله کرد وکناری پرت کرد...برگشت روبه شمیم ..همان طور خوابیده بود..اوهم به تقلید ازشمیم کنارش درازکشید..شمیم حرکت های اورا حس می کرد امابه روی خود نمی آورد..ارمیا نزدیکش شد وزیرپتویش قرارگرفت..شمیم یک لحظه بویش را حس کرد...لبخندش را کنترل کرد وخودش را به خواب زد..ارمیا ازپشت اورا بغـ ـل کرد وسرش را بالا کرد ودرگوش شمیم بانفس های گرمش گفت :
- قهری ؟!!
شمیم تنش لرزید..اما چشمانش را بازنکرد..خودش را کمی کنارکشید وچیزی نگفت..ارمیا بازهم اورا گرفت ودرگوشش گفت :
- نازکن..می خرم به خدا...عقده همین نازکردناتوکردم...
شمیم سکوت کرده بود..خودش هم عقده داشت..عقده نازکردن..عقده محبت های او..فقط او ودست هایش..فقط ارمیا!..
ارمیا که می دید او بازهم قصد دارد سکوت را ادامه دهد دستش را به سمت شال اوبرد وآن را ازسرش برداشت..موهایش شمیم پخش شدروی بالش وارمیا سرش رادرآن هافروبرد وبوکشید :
- ای جانم...کجابودی تو آخه ؟!! توواین موهات ؟؟!!این دلبریات..نازکردنات...
شمیم قلقلکش می شد..انگارتازه می خواستند بهمدیگربرسند..یا مثل همان شب درمشهد که تازه ارمیا ابراز علاقه کرد..عین همان حس هاراداشت..یاشایدهم بیشتر!..هیچ وقت فکرنمی کرد احساسش را دوبارتجربه کند...صدای زوزه گرگی آمد..شمیم آب دهانش را قورت داد..یاد آن گرگ چندساعت قبل افتاد..ترسش را کنارزد...همان موقع درآسمان رعد وبرقی زد ورعشه ای برتنش انداخت که باآن زوزه گرگ ها ناخوداگاه باعث شد باشتاب برگردد وخودش را درآغـ ـوش ارمیا پرت کند...ارمیا اول متعجب شد ..ولی بعد خندید واورا محکم به خود فشرد ..پتورا بالاترکشید ونزدیک گوشش باصدایی زیبا وآرامش بخش زمزمه کرد:
- چرا حس می کنم هستی کنارم ؟
چرااین رفتنو باورندارم ؟
چرا گم می کنم روزوشبامو؟
چرا حس می کنی داری هوامو؟
چرا هستی میون خواب ورویام ..؟
چراپرمی شی توهرم نفس هام ؟...
دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم
می خوای بری توروبه این ترانه می سپارم ..
ولی نرو..نرو بمون ...
نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم
نرو بمون نرو ...نرو "بمون کنارم" ..
آخه ترانه هام همش بهونتو می گیرن ..
اگه بری همه..کهنه می شن بی تو می میرن..
اگه بری چشاموپشت جاده جا می ذارم ..
اگه بری خود بارون می شم برات می بارم !!!
دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم
می خوای بری توروبه این ترانه می سپارم ..
ولی نرو..نرو بمون ...
نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم
نرو خیال نکن بدون تودووم میارم....
نرو بمون نرو ...نرو "بمون کنارم" ..

******
چهارماه بعد...
شب پنج شنبه ..
جشن یک سالگی تمنا..
- ملوک خانوم لطف کن اون اسفندرو دود کن..
- چشم خانوم ...
شمیم به اتاق برگشت وروبه ارمیا که درحال درست کردن موهایش بود گفت :
- الان همه میان توهنوز لباس نپوشیدی !؟! سه ساعته داری چیکارمی کنی ؟!
ارمیا ازآینه دور شد ونگاهی به خود وموهایش که پرازژل و واکس بود کرد وگفت :
- تموم شدم..دو دقه دیگه آماده جلوت ایستادم !
شمیم دست به سیـ ـنه زد وگفت :
- خیلی خب ازحالا می شمرم ..
ارمیا باتعجب برگشت روبه شمیم وگفت :
- بی خیال شو قربونت برم ! حالامایه چیزپروندیم!
شمیم خنده ای کرد وگفت :
- الان گروه ارکستتم می رسنا..من دیگه ازاونا نمی تونم پذیرایی کنم..!
- باشه..گفتم که الان میام..
شمیم بیرون و وارد اتاق تمنا شد...تمنا سرگرم عروسک بازی هایش بود..روی زمین نشسته بود وباعروسک های دور وبرش با زبان بی زبانی خودش..هی صدا درمی آورد وباهرکدام حرف می زد..شمیم با لبخند طوری که دیده نشود ایستاد واورا تماشاکرد..فوق العاده بود..این بچه انگارکه جدا ازهربچه ای بود..هیچ وقت به خاطرتنهابودنش گریه نمی کرد..فقط کافی بود چیزی جلویش بگذارند تاسرگرم شود..دیگرتمام بود..صدا ازدیوارهم درمی آمد اما تمنا فقط ساکت بازی می کرد..! وشاید هم اذیت..که تمام اسب بازی هایش را درهمان یک سالگی با دستهای کوچکش انقدر به زمین ودر ودیوار می زد که دیگراسباب بازی نبودند!
- چی رو می بینی شمیم ؟!
ارمیا ازکنارسرشمیم هی سرک می کشید..ارمیا دستش را روی دماغش گذاشت ومعنی ساکت بودن آرام روبه ارمیا گفت :
- هیس..بیا تمنارو ببین به خدا..
شمیم با کنجکاوی سرش را به داخل اتاق برد وتمنارا دید..درحالی که یک عروسک کوچک دستش بود..دستش را به دیوارگرفته بود وتلاش می کرد بایستد..شمیم ذوق زده شده بود..ارمیا لبخندی زد وگفت :
- بچم شده عین فنر! هی می پره بالا ازاون ور زرتی میاد روزمین !
شمیم اخمی کرد وگفت :
- دلتم بخواد..انقد تلاش می کنه راه بره بده ؟!
ارمیا باخنده وباصدای بلند رو به تمنا که به کمک دیوار ولق ولق کنان ایستاده بود گفت :
- جیگربابا..چیکارمی کنی ؟!!
تمنا باترس کمی ازجاپرید وسرش را به سمت پدرش برگرداند...همان موقع تعادلش را ازدست داد وبه قول ارمیا عین فنر توپی روی زمین نشست ...ارمیا ریزی ریزی خندید وتمنا که اول مبهوت بود با دیدن خنده پدرش ذوق زده خندید ..شمیم گفت :
- وای برو کنارارمیا .وایساده هرهربابچش می خنده عین خیالشم نیس اصلا!
وزیرلب گفت :
- لباساشوهنوز نپوشیدم دیرشد..
وداخل اتاق تمنا شد..لباس پفی وکوچک وقرمزش را ازداخل کمدش برداشت وشروع به تعویض لباسهایش کرد..ارمیا بیرون رفت وروبه ملوک خانم که داشت اسفند روی گاز دود می کرد گفت :
- کمک نمی خوای ملوک خانوم ؟!!
ملوک خانوم ظرف اسفند را برداشت وبیرون آمد وگفت :
- نه آقا..من خودم همه کاراروکردم..دست شما دردنکنه.
وظرف را کمی دور وبرارمیاچرخاند وگفت :
- چشم حسود کورشه ایشالله ..خدا خوشی رو براهمیشه تودلتون بکاره..الهی عاقبت بخیربشی مادر..
ونگاهی به تیپ وقدوبالای ارمیا کرد وگفت :
- صدهرازماشالله ..الهی خوش بخت شی ودیگه هیچ وقت غم توچشمات نشینه..
ارمیا لبخندی زدوگفت :
- ممنون..ایشالله شماغم نبینین..
وروبه اتاق اشاره کرد وگفت :
- ملوک خانوم تواتاقم هستنا..اونا مهم ترازمن هستن !
ملوک خانم به طرف اتاق رفت وارمیا نگاهی به دور وبرخانه اش کرد..درودیوارهاوحتی روی زمین پربود ازبادکنک های رنگارنگ...شاید حدود دویست سیصد بادکنک توی سالن بود وحتی ازسقف هم آویزشده بود..همه این ها با رمان های رنگی واکلیلی آویزبه درودیوار فضای جالبی را به وجود آورده بود...مبل هایشان دردوطرف سالن بزرگ خانه ارمیا چیده شده بود برای مهمان ها ویک مبل دونفر ویک میزهم درراس آنها وجود داشت که جایگاه شمیم وارمیا وتمنا بود! ...سالن پربود ازعکسهای شمیم ...عکسهای بزرگ وکوچکی که به صورت پوستر وشاسی چوب توسط ارمیا به دیوار نسب شده بود..همان موقعی که تازه خانه اش را عوض کرده بود...فقط به خاطرشمیم ..یک خانه بزرگ وزیبا..خانه ای که دیگر شمیم درآن خاطرات بدگذشته اش را به یادنیاورد..خانه ای که دیگرروژانی نگوید چطور دراین خانه ای که من بودم توزندگی می کنی !؟!..خانه ای که نه دیگرآپارتمانی بود ونه مخصوص دونفر...بزرگ ودوطبقه بود وویلایی..باوسایل هایی زیباتر وشیک ترکه درطول چندماه ارمیا ترتیب همه را داده بود...دیگرجای رد پای گذشته نباید باقی می ماند..باید این بارشمیمش طعم بهتری می چشید..طعم شیرین تروراحت تری ازعشقشان !دیگرنمی گذاشت حتی یک باردیگرکسی فکرتوطئه زندگی شان را بکند..! نه دیگرنه..
- صابخونه..! مهمون نمی خوای؟ بابا یه گوسفندم جلوم می کشتین بس بود به خدا!...
ارمیا که ازصدای آشنا فهمید احسان درحال بالا آمدن ازپله های حیاتشان است رفت جلوی درورودی وگفت :
- من جلو تو شترمرغم سرنمی برم !
احسان والمیرا باخنده داخل شدند واحسان درحالی که دسته گل بزرگی دردست داشت نزدیک ارمیا آمد وبایک مشت به شکم ارمیا زد وگفت :
- بده تواین لامصبو..معلومه خسیس بازیات رفته توشیکت باد کرده !
ارمیا بانگاه عاقل اندرسفیهی گفت :
- خوبه من باشگاه میرم وتو داری وزن کم می کنی !!!
المیرا بی توجه روبه برادرش سلام کرد ووارد شد ..بادیدن سالن که کف سنگی وبراقش پربود ازبادکنک های جور واجور وازدیوار وحتی راه پله های طویل هم وصل شده بودند با خنده وشوق دستانش را بهم کوفت وگفت :
- وای خدا!...چیکاکردین شما! معرکه شده اینجا...
ارمیا به زور دست گل را ازاحسان گرفت وگفت :
- بده من بابا! انگارجون عمشو گرفته توبغـ ـلش! ..توکه زورت میاره دسته گل بخری مرض داری دست میگیری راه میفتی؟!
بریم سراغ پست »:


احسان گفت :
- حالا شاید اصلا مال شما نبود...
ارمیا بی توجه به احسان روبه المیرا گفت :
- اینجاروهمش شمیم گل کاشته..پدرم دراومدبسکه بادکنک بادکردم!
المیراخندید وگفت :
- کجان حالا؟
ارمیا روبه پله ها اشاره کرد وگفت :
- دارن آماده می شن..
المیرا به طرف پله ها رفت واحسان گفت :
- پس بگو چرا باد کردی!..بسکه به خاطراین بادکنکاباد انداختی تولپات برگشته توخودت !
ارمیا چشم غره ای روبه احسان رفت وگفت :
- زر نزن پاشو بلندگوهارو تنظیم کن..
احسان گفت :
- نه بابا! می بینم که رقص نورآوردین..! ارگ وبلندگو و..چه خبره نکنه تمناروشوورش دادی؟!!
ارمیا درحالی که بادستانش سعی می کرد بلندگویی را روی پایه اش محکم تنظیم کند گفت :
- نه خیالت راحت..گذاشتم برا پیرپسرتو!
احسان خندید وباذوق وچشمک گفت :
- آفرین..زدی توخال! خودم نوکرشونم..
ارمیا اول متوجه حرف احسان نشد ومشغول کارخودش بود..اما لحظه ای بعد به خود آمد وکمی به حرف احسان فکرکرد..نوکرشون !یعنی نوکردوتاشون !...باخنده ای که روی لبش نقش بسته بود برگشت وگفت :
- ببینم منظورت چی بود؟!!
احسان خندید وشانه ای بالا انداخت وگفت »:
- اخبارویه بارمی گن..!
- ناکس نکنه کارخودتوکردی بالاخره ؟!!
احسان گفت :
- اووووو دوماهه عزیزم ! ..
ارمیا با شوق لبخند زد وگفت :
- جون من ؟!! یعنی الان المیرا...؟!
احسان به نشانه مثبت سری تکان داد وارمیا گفت :
- ایول بابا! پس بالاخره توهم زدی توخط عیال باری...!
احسان خندید وملوک خانم که برای احسان چای می آورد ..همان جا سلام کرد وگفت :
- آقا ببخشید..ناخوداگاه حرفاتونوشنیدم..تبریک می گم..
احسان باتشکرجواب ملوک خانم را داد وچای را برداشت..ملوک خانم به ارمیا هم تعارف کرد اما ارمیاگفت :
- نمی خورم.ممنون..
ملوک خانم باسینی چای بالا رفت وپشت دراتاق تمنا ایستاد ودرزد..شمیم جواب داد :
- بفرمایین..
ملوک خانم داخل شد وسلام کرد..المیرا جواب داد وبا شوق وذوق مشغول رژلب کشیدن به تمنا وآرایشش شد..شمیم گفت :
- بسه المیرا...عین جنش کردی بچمو!
المیرا بی خیال روبه شمیم دستی درهوا تکان داد وگفت :
- خفه تو...شب تولدش می خواد عین ماست ببره بنشوندش روصندلی...
ورژلب قرمز جیغی را روی لب های قلوه ای وغنچه تمنا کشید وکمی رژگونه برسرلپ های سفید وتپلش..بعدهم موگیرهای هم جنس وهم رنگ لباس تمنارا برروی موهای جلوی سرش که اصلا کوتاه نشده بود زد ...موهای لخـ ـت تمنا همانند ارمیا روی پیشانی اش می ریخت واین باعث زیباترشدنش می شد..یکی ازصفت هایی که به اضافه رنگ چشمانش ازارمیا به ارث برده بود!
المیرا تور قرمز وزربرقی تمنارا که مخصوص لباس سرخش بودرا پشت سرش وصل کرد وکفش های همان رنگش راهم نوبود را برایش پوشاند..بعد اورا روی تخـ ـتش بلند کرد وروی زمین گذاشتش ..تمنا همین طورکه مات ومبهوت به عمه اش می نگریست ایستاده بود والمیرا باذوق جیغ زد :
- ای الهی تصدقت بشم..چی شدی ؟!!هلووو...
تمنا ترسید وبازهم روی زمین نشست ! المیرا خندید واورا چالاپ چالاپ بـ ـوسید..شمیم سری به طرفین تکان داد وگفت :
- توخودت دیوونه ای بسه ! بچمو مث خودت نکن دیگه..
المیرا بی توجه گفت :
- خودتم بیا یه آرایش بزن روصورتت..بسکه کارکردی شدی عین کچ !
شمیم بی حوصله گفت :
- ولم کن به خدا..من که کارنکردم ..بیچاره ملوک خانوم همه رو انجام داد..
المیرا تمنارا روی تخـ ـتش نشاند وگفت :
- به من ربطی نداره..تاآرایشت نکنم دست برنمی دارم..پاشوببینم ..
شمیم هرچند تمایل نداشت اما یه جورایی هم دوست داشت قیافه اش انقدر بی رنگ ورو نباشد..المیرا فوری دست به کارش شد...سعی داشت هم رنگ کت وشلوارشمیم که به رنگ مشکی وخردلی بود اوراآرایش کند ..وهمان طور هم شد...بایک آرایش غلیظ..وترکیب چند شال وروسری ساتن ست بالباس شمیم با مدلی جالب وامروزی وباحجاب تقریبا..آنهارا بست که فقط چندتار ازموهایش پیدا بود کارش را تمام کرد...
- خب..فک کنم تموم شدی..پاشو بچرخ جلوم ببینمت..
شمیم بلند شد وکمی کمـ ـرخودرا که ازنشستن روی صندلی خسته شده بود را مالید والمیرا گفت :
- چی کارکردم بابا!...خیلی نایس شدی..باحجاب ،شیک وخوشکل!...مطمئنم ارمیا کیف می کنه!..
شمیم خودش را درآینه نگاه کرد...بادیدن قیافه ی خودش که واقعا زیباترشده بود لبخندی زد وگفت :
- مرسی..خیلی بهترشد!..
دقایقی بعد المیرا هم لباس هایش را عوض کرد وسه نفری باهم پایین رفتند...انگاردرآن یک ساعت نبودشان همه آمده بودند...سالن پرشده بودازمهمان ها...شمیم باتعجب گفت :
- ایناکی اومدن ماخبردارنشدیم؟!
وسریع پایین رفت تابه همه خوشامد بگوید...
سایه وسینا..حمیده خانم..وشایان ومادرش ...
شمیم نزدیک رفت وباهمه سلام واحوال پرسی کرد..خوشحال بود که همه ی آن افراد بازهم دور هم جمع شدند ...گروه ارکستی که ازدوستان ارمیا بودند هم آمده بودند وبادیدن تمنا که درآغـ ـوش المیرا بود وداشتند ازپله ها پایین می آمدند شروع به آهنگ زدن کردند...ارمیا لبخندی زد ونگاه تحسین شده اش را به شمیم دوخت..! حجاب اورا بیش ازحد زیبا می ساخت..وبیش ازحد ارمیا را ازخود بی خود می کرد..چون همیشه باحجاب ومتانتش به ارمیا یادآوری می کرد که شمیم با همه دخترهایی که قبلا درزندگی اش بوده اند فرق می کند !!!
المیرا نزدیک رفت وتمناراروی مبلی که جایگاه نشستنش بود ،نشاندبعدبه سمت ارمیا آمد وگفت :
- دوربینتو بده ازش عکس بگیرم..نگاه چه عروسی کردم دخترتو!
ارمیا دستش را درجیب های شلوارش کرد وگفت :
- هان !گفتم این بچه چراعین گیلاس شد یهو! پس کارای توئه !
المیرا اخمی کرد وگفت :
- گیلاس چیه ؟!!بگو هلو !
ارمیا گفت :
- چیزسرخ رنگ دیگه نداشتین آویزش کنین ؟!! فک کنم دستگیره های آشپزخونه هم قرمزه ها...!!!
احسان که کنارارمیا ایستاده بود باشنیدن این حرف پقی زد زیرخنده..المیرا باحرص روبه ارمیا گفت :
- بشکنه دست بی نمک !اگه دیگه به بچت رسیدم !
ارمیا با شیطنت وته خنده ای که روی لبش بود گفت :
- توبرو دیگه فکرنی نی خودت باش عزیزم ..بچه من قدیمی شد!..
وروبه احسان که به ارمیا چشم غره می رفت چشمک زد...المیرا نگاهی بد به احسان کرد ودرحالی که ازخجالت سرخ شده بود وسعی می کرد درچشمان ارمیا نگاه نکند گفت :
- م ..من برم پیش شمیم وتمنا ازشون عکس بگیرم ..
وفوری ازپیش چشمان ارمیا فرارکرد..ارمیا ریزریزی خندید وگفت :
- عجب قدرتی داره این حاملگی ! المیرای پررو که اینطوری قرمزبزنه دیگه وای به حال دخترای کم رو!
احسان بانگاهی تند روبه ارمیا گفت :
- بی تربیت ! مسائل مربوط به خودتو تجزیه تحلیل کن ..!
شمیم ازهمان فاصله به ارمیا اشاره داد که برود...ارمیا دیگربحث بااحسان را ادامه نداد وکنارشمیم قرارگرفت :
- جونم ؟!
شمیم گفت :
- راستش یه چیزی ازت می خوام..
ارمیا فوری گفت :
- جونمو؟!
شمیم گفت :
- لوس نشو..قول می دی قبول کنی؟
- شمیم شدی عین اون موقع ها که می خواستی به زور همرام بیای پارتی!
شمیم ازیادآوری آن خاطره هالبخندی زد وگفت :
- درمورد خودم نیس..ولی شاید درهمون حد مخالفت کنی..
ارمیا نفس عمیقی کشید وگفت :
- پس بی خیالش..
شمیم بازویش را گرفت واورا کنارکشیدوگفت :
- ارمیا مسخره بازی درنیارا..زشته جلو مهمونا..
ارمیا خیره به چشمان آرایش شده ولبـ ـهای غنچه شمیم که باسبک بستن روسری اش عالی شده بود لبخندی زد وشمیم گفت :
- چته ؟!
- ماه شدی...می گم نمیشه تاصبح همین جوری صورتت بمونه ؟!
شمیم ابرو درهم کشید وگفت :
- که چی ؟!!
ارمیا نگاهش را خیره درچشمان شمیم که دست به کمـ ـرزده بود کرد ویک هو هردوکه می دانستند منظور ارمیا چه بود زدند زیرخنده ..شمیم گفت :
- ببین چه موقعی چه حرفایی می زنی..بذارمن حرفمو بزنم راحت شم..!
- بزن بزن فدات شم..اصلا من لال می شم..
- دور ازجون..راستش می خواستم اگه موافق باشی بفرستم دنبال ترمه ؟!
وبه ارمیا نگاه کرد...ارمیا خیلی جدی وساکت روی صورت شمیم مانده بود..شمیم می ترسید یک وقت داد بزند اما محکم وسخت مانندارمیا ایستاد وگفت :
- اون روی قولش موندودیگه طرفمون نیومد..اما امشب دلم می خواد توجمعمون باشه..گناه داره..گذشته ها گذشته..تازه شایان هم یه ریز می گه چرا ترمه نیومده؟!
ارمیا باهمان جدیتش گفت :
- نه ..حرفشو نزن دیگه..
شمیم گفت :
- خواهش می کنم..
ارمیا گفت :
- شمیم گفتم حرفشوهم نزن!
شمیم باخواهش به چشمان ارمیا خیره شد وگفت :
- جون من ؟!همین امشب؟! نمی ذارم پاش به خونمون بازشه..فقط می خوام امشب اینجاباشه..شایان به خاطرخواستگاری ازاون اومده تهران !
ارمیا چشمانش گشاد شد وگفت :
- توروخدا تو ازدواج این دختره دخالت نکن که هیچ خوشم نمیاد!
شمیم گفت :
- من که کاری ندارم...اینا ازهمون شمال به بعد همش باهم رابطه داشتن..تازه مادروپدراشونم می دونستن..حالام می خوان رسمیش کنن..ربطی به من نداره..!
ارمیا درفکرفرو رفت وسکوت کرد..می ترسید...دیگرواقعا نمی دانست چه درست است وچه غلط ! فقط نمی خواست دیگرهیچ دختری ازهم جنس روژان وترمه زندگی اش را یک خدشه وارد کند!..
روبه شمیم که باچشمانی خواهش واربه اونگاه می کرد گفت :
- خیلی خب..برو بگوشایان خودش بره دنبالش ..
شمیم باخوشحالی بالا پرید که ارمیا فوری گفت :
- اِ اِ..جلو مهمونا..
شمیم خودش را کنترل کرد وباخنده روبه ارمیا گفت :
- خیلی مردی..عاشقتم ..!
ارمیا لبخند زد وشمیم به سمت شایان رفت..
شایان بادیدن شمیم که به سمت اومی آمد تعجب کرد..به سرتاپای شمیم دقت کرد..چقدرباآن دختری که درآتلیه اش کارمی کرد وهمیشه کم رو بود فرق داشت !شمیم روبروی شایان ومادرش قرارگرفت وگفت :
- امممم...آقای کیانفر راستش یه عرضی داشتم خدمتتون..
شایان گفت :
- من در خدمتم ..
شمیم با لبخندی خاص گفت :
- راستش خواستم اگه مادرتون راضی باشن واجازه بدن بفرستمتون دنبال یه نفر...
شایان باشنیدن این حرف شمیم کمی ته دلش خالی شد..وبه مادرش نگاه کرد..مادرشایان گفت :
- کی دخترم !؟
شمیم گفت :
- ترمه !
ومکثی کرد وگفت :
- انگار یه جورایی بهونه آورده که نیاد..منم دستم بنده ..خواستم آقای کیانفرزحمت راضی کردنشو بکشن !..
شایان خوشحالی اش را کنترل کرد وگفت :
- والله چی بگم ؟!
مادرش گفت :
- خوبه حالا ازخداشه ها! شمیم جون شمال که بودیم کلمو کند بسکه گفت بریم خواستگاری.بریم خواستگاری..!!!
شایان باخنده وتعجب روبه مادرش گفت :
- اِ..مامان !!!
شمیم خندید ومادرشایان گفت :
- پاشو..پاشو می دونم تودلت قند آب می کنن..!
شایان ازجا بلند شد وگفت :
- چشم ..بااجازه پس..
وحرکت کرد به سمت در ورودی...شمیم هم بدرقه اش می کرد..
- لطف کنین به ترمه بگین شمیم خواسته که حتما بیاد! بگین اگه دعوتشو بازم پس زد پدرومادرشو اخراج می کنیم !
شایان باتعجب ایستاد وگفت :
- شمیم خانوم این بی انصافیـ...
شمیم به میان حرف شایان آمد وگفت :
- شما خیالتون راحت باشه..این تنهاراحیه که می تونم اون دخترو ازخونشون بکشم بیرون !
شایان لبخند زد وگفت :
- یعنی تهدید توخالی خودمون دیگه ؟!
شمیم هم خندیدوگفت :
- دقیقا!..ولی نازکشیدن های طرف مقابل هم می تونه روخانوما خیلی تاثیرداشته باشه !
شایان بااین حرف شمیم سرخ شد وسرش را زیرانداخت وته خنده ای برلبش ماند..آرام گفت :
- ممنون ازشما...ازشما وارمیا خان که همه چیزوقبل ازاینکه دیربشه بهم گفتن..ایشون مرد فوق العاده ای هستن..قدرشونوبدونین ..!
شمیم لبخند زد وشایان خداحافظی کرد ورفت..شمیم درفکر ماند..منظور شایان ازهمه چیزی که ارمیا برایش گفته بود چه بود؟!!! یادش باشد ازارمیا حتمابپرسد!
به جمع مورد نظرنگاه کرد..همه باشوق به تمنا وعمه اش المیرا که باهم عکس های جور واجورمی گرفتند نگاه می کردند..وگروه ارکست هم یک ریز می زدومی خواند...
شمیم برای سرزدن به کارهای ملوک خانم به داخل آشپزخانه رفت..مادرشوهرش وحمیده خانم هم آنجا بودند..
- خسته نباشین خانوما...مامان بزرگ شما چرا !؟!شما برید بشینین ...
حمیده خانم گفت :
- کاری نمی کنم مادر..والله دوتابشقاب پاک کردن بهتراز اون سروصداهای بیرونه..
شمیم خندید وگفت :
- عیب نداره امشبو به خاطرتمنا شما بزرگی کنین تحمل کنین..
- من که حرفی ندارم مادر.. ایشالله کوچولوت صدساله شه..
- ممنون ..باسایه ی شمابالا سرمون !
وروبه ملوک خانم گفت :
- ملوک خانم کیک رو آوردن !؟
- بله خانم گذاشتم تویخچال..
- خیلی خب..هروقت خبرت کردم بیارش..
- چشم خانوم..
شمیم کمی بعد ازاین که خوب کارها را بررسی کرد وتوصیه هارا برای ملوک خانم تکرار کرد بیرون رفت...
همزمان باخروجش ازآشپزخانه ..ترمه وشایان هم وارد سالن شدند...ترمه وشمیم چشم درچشم شدند...ترمه ایستاد...مات روی شمیم مانده بود...شمیم هم کمی مکث کرد...بعد جلو رفت وبا لبخند مهربانی گفت :
- به به ! خانوم می گفتین جلوتون پای اندازبیاریم !؟
ترمه سرش را زیرانداخت وگفت :
- سلام...
شمیم دستش را زیرچانه اوبرد وسرش را بالا کرد وگفت :
- سلام ..به روی بداخلاقت ! خوش اومدی..
ترمه لبخندزد وچیزی نگفت..شمیم گفت :
- برو لباساتو عوض کن بیا توجمع..دوس ندارم گوشه گیری کنیا!..آبروتومی برم اگه دیدم بازم کشتی غرق کردی!
ترمه بازم هم ساکت لبخند زد وشمیم روبه شایان گفت :
- ببینم بله رو گرفتین ازش یانه ؟!!
ترمه باتعجب به شمیم نگاه کرد وشایان گفت :
- والله ماکه اُرزشو نداشتیم..!
شمیم گفت :
- ای بابا..! نازکشی ام بلد نیس آقاشایان..
ونزدیک گوش ترمه گفت :
- باید یه دوره بفرستمش پیش ارمیا! به دردتون می خوره آینده !
ترمه لبخندش رابه زور جمع کرد وشمیم روبه ترمه گفت :
- نترس..کسی جزمنو ارمیا نمی دونه..ایشالله هرچی قسمتتونه بشه..حالام برو معطل نکن..
ترمه رفت وشمیم ملوک خانم را که درآشپزخانه بود را صدازدو گفت :
- ملوک خانوم ..ملوک خانوم ..
ملوک خانم فوری درحالیکه دستش را باحوله ای خشک می کرد ازآشپزخانه بیرون دوید وگفت :
- جونم خانوم ؟!
شمیم بالبحندگفت :
- بالاخره ترمه رو راضی کردم آوردمش..برو یه اتاقی نشونش بده لباساشو عوض کنه..!
ملوک خانم باخوشحالی وصف نشدنی گفت :
- واقعا خانوم ؟!! دست شما درد نکنه..خداخیرتون بده..
وبا عجله به سمت ترمه رفت تااورا راهنمایی کند...
چنددقیقه بعد ترمه درحالی که لباسش را عوض کرده بود ..مانتووکیفش را به چوب لباسی آویز کرد وخودش را درآینه کمی بررسی کرد وبه سمت درراه افتاد...دلش نمی خواست درآن جمع قرارگیرد! ولی خب!..مجبور بود وبه خاطرشمیم وفقط شمیم بود که آمده بود..نه به خاطر هیچ کس دیگر...فقط شمیم ..
ایستاد..با خود فکرکرد واقعا به خاطرشمیم بود که آمده بود؟!! دلش را زیرو رو کرد..باخجالت به خود تشرزد..! دیگرنباید دل می داد..! بعد ازارمیا..نه دیگر نباید..
اما..
اما ارمیا که عشق نبود..به قول خودش..ارمیا یک هـ ـوس بود..یک هـ ـوس که باید دورش می انداخت وآن را بایک عشق واقعی جایگزین می کرد..همانی که ارمیا می گفت..فقط یک نفر خاص...که ؟!!..
ناخوداگاه چهره شایان جلویش جان گرفت...ترمه لبخندزد..!
ازجایش بلندشد وبه سمت دررفت..باخود نتیجه گرفت..نه یه کم..یعنی چند درصد..چنددرصد هم به خاطر اوآمده بود..به خاطرشایان !..این بهتربود..هرچند حس می کردنه هنوز هم وسعت عشقش یا علاقه اش به علاقه ای که به ارمیا داشت نمی خورد..اما به قول ارمیا ! دلش را فقط باید به یک نفرخاص می داد..خاص خاص!
دستش را به دستگیره گرفت ودررا بازکرد ودرحالی که هنوزدرفکربود قدم برداشت..یک قدم برداشت که..
گرومپ !...
به شخصی خورد...
سرش را بالا نکرد...
قبلش یک بورا حس کرده بود..
بوی عطری آشنا..آشنای قدیمی...
آب دهانش را قورت داد..واهمه ی سربالا کردن داشت..اما مجبور شد..وبالاخره باهزار بدبختی سرش رابالاگرفت..
دلش ریخت..همان طور که حدس می زد...! ارمیا...!
ارمیا بادیدن او که مات ومبهوت مانده بود..پوزخندی زد وگفت :
- به به ..! خانوم نادری..! شما کجا این جا کجا ؟!!
ترمه به لباسهای اونگاه کرد...آه ازنهادش بلند شد..! نه هنوز هم بود..هنوز درمغز ودل وقلبش بود وخبرنداشت..یک بلوز سورمه ای اندامی ..یقه هایی تقریبا باز..ویک شلوارهمان رنگ کتان بایک کراوات سفید وسورمه ای که به صورت شل روی پیراهنش بسته بود..ساعت استیلش..وآن موهایش..
ترمه چشمانش را زیرانداخت وآن هارا روی هم فشرد..نه ! نباید دیگر فکرمی کرد..به او دیگرنه !..
باصدای آرامی گفت :
- اگه اجازه بدین من برم ...
وازکنارش رد وفوری خودش را به پله هارساند وپایین رفت..ارمیا ایستاد وکمی رفتن اورا نظاره کرد..لبخند زد...نه انگارواقعا سرعقل آمده بود وخبرنداشت !خوشش آمد..از اول باید رابطه شان همین می شد ونشد !..
صدای ارکستر می آمد که ازپشت میکروفن صدایش می کنند..فوری هدیه شان را ازتوی اتاق برداشت وبه پایین رفت...
اوه چه خبربود...برق هارا خاموش کرده بودند ورقص نور ودود وفلش نور بود که برسرمهمان های درحال رقص بود..هرکسی برای خودش مشغول بود..
جلوتررفت وروی مبلی نشست...به دنبال شمیم دربین مهمان های درحال رقص گشت...نه ! نبود..سایه والمیرا ..وترمه وشایان..درحال رقصیدن بودند...شمیم نگاهی به ترمه کرد که خیلی نرم با شایان می رقصید ..همان موقع هم اتفاقی با ترمه چشم درچشم شدندوترمه باخجالت سرش را زیرانداخت وارمیا بالبخند سرش را به سمت دیگری گرداند..چشمش به تمنا خورد..درآغـ ـوش زهره خانم بود وشوق وخنده های غش غشش دست های کوچک وتپلش را مرتب وتند تند بهم می زد به معنی دست زدن !..
ارمیا خندید..دلش غش می رفت برای این دختر...
- ارمیا جان افتخارمیدی عزیزم ؟!!
به دستی که جلویش دراز شده بود نگاه کرد وبعد سرش رابالا کرد..شمیم باشیطنت چشمک زد..ارمیا خندید..یاد سه سال قبلش افتاد...یاد آن موقعی که شمیم درمهمانی پارتی جلوی آن دخترها با جسارت به ارمیا تقاضای رقص داده بود..وچقدر ارمیا با شوق اورا همراهی کرد...بایک لذت که داشت کم کم به عشق تبدیل می شد...وحالا ! بازهم انگار داشت تاریخ تکرارمی شد..شمیم اخمی مصنوعی به صورت انداخت وگفت :
- دل دل می کنی مهندس!؟!
ارمیا دست شمیم را گرفت واورا به طرف خود کشاند..بعدم شمیم را روی مبل کنارخودش نشاند...نزدیک گوشش گفت :
- من غلط بکنم دل دل کنم..! اصلا بگوتاصبح باهام برقص..من نوکرتم هستم..!
شمیم سرش را کنارکشید وگفت :
- پس چرانیومدی!؟
ارمیا گفت :
- نه دیگه ! نشد..دیگه نمی ذارم جلو بقیه برقصی...مروارید بودی منتها من الان به وجودت پی بردم!
شمیم باتعجب ابرویی بالا انداخت وبعدخندید وگفت :
- نه بابا! غیرت ..!
ارمیا گفت :
- آخرشب درخدمتتون هستیم !.
وچشمکی زد که باخنده وبیرون افتادن چال گونه اش همزمان شد...شمیم گفت :
- یه چیزبگم راستشو می گی ؟!
- دیگه چی شده !؟
شمیم گفت :
- نه دیگه این دفعه فقط سواله !
ارمیا گفت :
- آها اگه اینه حله..
شمیم گفت :
- شایان وقتی می رفت دنبال ترمه می گفت ارمیا خیلی به من لطف کرده که همه چیزوبهم قبل ازهرکاری توضیح داد! خیلی ازت تعریف می کرد..چیکارکردی ناقلا؟!!
ارمیا یک ابرویش رابالا داد وباخنده محوی گفت :
- مهره ماردارم !
شمیم گفت :
- اون که برمنکرش لعنت! بی خودنیس بعد سه سال زن داری هنوز کشته مرده پس می دی!یه نفری..یه روزی بهم گفت شوهرت بااین قیافش هیچ وقت ازخودت نیس!
ارمیا بااخم ابرو درهم کشید وگفت :
- یعنی انقد کجم !؟!
شمیم بانگاه عاقل اندرسفیهی به ارمیا نگاه کرد....وبعد گفت :
- من جوابمو نگرفتما...
ارمیا گفت :
- هیچی بابا..اون روزی که توجنگل بودیم..همون وقت که شما رفته بودین مثلا هیزم جمع کنین شایان اومد بامن درمورد ترمه حرف زد..یه چیزایی بوبرده بود که ترمه رومن نظرداره..بعدم می خواست ازمن همه چیزو بفهمه..من اول نمی دونستم براچی می خواد بدونه ..ولی وقتی خودش گفت یه کم ازش خوشش اومده سعی کردم ازیه دردیگه واردشم..قضایای خودمو ترمه روبهش گفتم..گفتم روم نظرداره اما بچه اس..نیازبه کمک وراهنمایی داره..گفتم خیلی زجرکشیده وباید یه جورایی دلش وصله پینه بخوره..نگفتم ازگذشتش که چی بوده وچی شده..اما یه جوری بهش توضیح دادم که نه خودم بعدا گردن گیربشم نه ترمه پیشش بدشناخته شه..! بالاخره هرآدمی یه روز یه خطاهایی داره..درست مث خودم..ترمه الان حال دوسه سال قبل منوداره...درکش می کنم! براهمین سعی کردم کمکش کنم تااین که بخوام باتهدید واین چیزابترسونمش..
شمیم لبخندزد وگفت :
- بی خود نیس شایان ازت تعریف می کرد..
ارمیابازهم چشمک زد وگفت :
- ماچاکرشمام هستیم !
شمیم گفت :
- نمی خوای یه دور برامون بخونی ؟!! من ازکلاغا شنیدم آهنگ آماده کرده بودی براامشب!
ارمیابا حرص به احسان که درحال رقصیدن با المیرا بود نگاه کرد وگفت :
- گردن این کلاغه رو بشکنم ایشالله !سوپرایزبود مثلا!..عین بلوتوث می مونه لامصب!
شمیم خندید وارمیا ازجایش بلند شد وگفت :
- بگو المیرا ازتون فیلم بگیره..دلم می خواد تمنا توبغـ ـل خودت باشه..
شمیم باشه ای گفت وارمیا به سمت ارکستررفت..او بادیدن ارمیا باخوشحالی اعلام کرد که ارمیا خودش می خواهدبخواند!..اول ازهمه المیراجیغ کشید وبعد ازاو همه با دست زدن خوشحالی خودرا ابرازکردند..ارمیا پشت ارگ قرارگرفت ومیکروفون رابدست گرفت وگفت :
- عذرمی خوام اگه وسط شادیتون من یهو پریدم وسط..چون قراره کیک وهدیه من وشمیم رو بیارن ..خواستم همون موقع خودم آهنگی رو که براش آماده کرده بودم رو بخونم ..اجازه هس؟!
همه باصدای بلند گفتند :
- بعـــــــــله...
ارمیا لبخندزد وگفت :
- ممنون..قبل ازهرچیزی اگه بازهم اجازه بدین من یه چیزی بگم وبرم سراغ آهنگ..امشب این جشن با نیت تولد تمنا گرفته شد..منتها این جشن چند منظوره شد...می دونین شاید اگه نمی گفتم رو دلم می موند امشب خوابم نمی برد..
همه خندیدند..ارمیا ادامه داد:
- امشب علاوه براین که یادم اومد من یه ساله پدریه فرشته کوچولوهستم...به یادآوردم که سه ساله دارم مادراون فرشته رو توی خونه قلـ ـبم زندانی می کنم!..مادری که شاید به خاطرمن ..فقط وفقط من ! هشت ماه ازدست دادمش..اما امشب خداروشکرمی کنم که بازهم..بازهم شد همون عشق وهمون زندگی خوبمون ..
وروبه شمیم گفت :
- توشاه قلـ ـبمی شمیم جان..همیشه بمون کنارم!
صدای جیغ وسوت زدن هابه همراه دست هابلندشد..ارمیا گفت :
- واما درمورد بعدی..امشب بعد ازهمه اینا..یه چیزوفهمیدم که دلمو واقعا قلقلک داد...
ونگاهی بامهربانی به المیرا انداخت وگفت :
- می دونین امشب خبردادن بهم من دارم دایی می شم ...!
همه اول سکوت کردند وبعد بابهت به المیرا واحسان چشم دوختند..آن دو باخجالت سربه زیرانداخته بودند وظهره خانم باشوق المیرا رامی بـ ـوسید...صدای دست زدن های بعدی بازهم بلندشد...ارمیاروبه خواهرش گفت :
- تبریک می گم عزیزم ! تومسلما مادرخوبی می شی..
وباشیطنت گفت :
- البته اگه واسه تمنا مادرشوهربازی درنیاری!
وخودش وبقیه خندیدند..!المیرا درمیان خجالتش خندید وارمیا گفت :
- واماسومین خبر...این یکی رو خدایی می ترسم بگم سرم روهوا بره !..
وباخنده گفت :
- ولی خب می دونین..باید گفته بشه تا حل شه دیگه...
وبانگاه به ترمه وشایان که بافاصله ای معین روی مبل نشسته بودند گفت :
- امشب دوتا جوون خوب داریم که عروس ودومادای آیندمونن..یه جورایی امشب مراسم خاستگاری اوناهم هس!..لطف کنین به افتخارشون یه دست خوشکل بزنین ..
همه رد نگاه ارمیا را دنبال کردند وبادیدن ترمه وشایان..باخوشحالی وحتی دخترهابا زدن کل ! به آنها تبریک گفتند..ملوک خانم که کناری ایستاده بود اشک چشمش را آرام کنارزد ولبخندی روبه ترمه زد...بعضی هاهم بلندشده بودند وباالمیرا وترمه روبـ ـوسی می کردند...
ارمیا گفت :
- ایشالله که شاهد بله ترمه خانوم ومراسم عقد آقاشایان باشیم ..! من دیگه عرضی ندارم ..
ومیکروفون را درپایه اش گذاشت..بازهم همه برای ارمیا دست زدند وارمیا دستانش را روی ارگ حرکت داد..آهنگ تند ریتم وشادی شروع شد وارمیا طبق عادتش پایش را مرتب باریتم روی زمین ضرب گرفته بود...شمیم تمنارادرآغـ ـوش گرفت وروی مبل نشست ..روبروی کیک بزرگ وقلبی شکلی که باعکس زیبای تمنا تزیین شده بود...المیرا دوربین راروی آن هاگرفته بود وشمیم کلاه مخروطی شکل وبراقی را برای تمناوتولدش خریده بودند را سرش گذاشت وباچاقویی کوچک که هم دردست خودش بود وهم دردستان تمنا اول آن شمع تک روی کیک به وسیله تمنا فوت شد ..همه دست زدند وتمناهم خودش بادستهای کوچکش شروع کرد باخنده به دست زدن ..شمیم خندید ودستان اورا به زور دردست گرفت وگفت :
- ببین مامان..کیک رو ببین..باید بِبُریمش..بگیرکارد رو..
به زور کارد را دردست تمنا قراردادوخودش دست تمنارا گرفت وکیک را آرام برش دادند...همزمان ارمیا می خواندوبقیه دست می زدند والمیراازلحظه لحظه هایشان فیلم می گرفت :
تودنیای منی، ماه شب های منی
توشب بی کسیام ،شب عاشق شدنی
باستاره چشمک بهش بگو عروسک ..
پری خوب قصه تولدت مبارک..تولدت مبارک...
دخترگیسو کمند...شیرینی مثل قند..
بادلم قهر نکن..اخماتو بازکن بخند..
آروم آروم اومدی..یه روزی توی دلم ..
واسه ی تولدت می خونم ای خوشکلم ..
تولدت مبارک ...
...
فدای نازوادات..قربون قدوبالات...
من به دنیا نمی دم حتی یک لحظه نگات
باستاره چشمک.بهش بگو عروسک..
پری خوب قصه تولدت مبارک..تولدت مبارک...

ارمیا آهنگ را تمام کرد وهمه اورا بادست زدنی طولانی تشویق کردند...ارمیا کنارشمیم وتمنا نشست ویک جعبه کوچک را به دست شمیم داد...شمیم جعبه را بازکرد ویک جفت نگین گوش طلا ویک گردنبدی که اسم تمنارا به انگلیسی نوشته بود ودوالنگوی طلا بسیارکوچک واندازه دست تمنابه اوآویخت..تمنا مرتب وباتعجب گردنبد وگل گوش هایش را دستکاری می کرد وگاهی هم باالنگوهایش بازی می کرد..برایش عجیب بود ...چنداسباب بازی کوچک به اوآویزکرده بودند واومی توانست فعلا سرگرم باشد...

*****
- ارمیاخدافظ داداش..شمیم خدافظ..
ارمیا بانفرات آخر که المیرا واحسان بودند خداحافظی کرد وباشمیم تانصفه های حیانشان آنهارابدرقه کردند...شمیم داخل آمد وروبه ملوک خانم که درحال جمع آوری ظرفهای روی میزبودگفت :
- ملوک خانم خسته شدی ولش کن بذاربرافردا..
- خانوم خسته نیستم!
- مگه میشه خسته نباشی..ازصبح تاحالا یه ریزدویدی! برو ملوک خانوم برو به ارمیا بگو برسونتت تاماشینونزده تو..
ملوک خانم که ازخدایش بود وواقعا شمیم حالش را فهمیده بود فوری چادرش را روی سرش انداخت وبایک خداحافظی بیرون رفت..شمیم روی مبلی نشست وپاهایش را ماساژداد..کفش های پاشنه بلندش را ازپاکند وبه کناری انداخت ...بسکه باآن هاراه رفته بودپاهایش عین توپه شده بود!
سرش را روبه تمنا که روی مبل سه نفره خوابش برده بود چرخاند ولبخند زد..دخترک کوچکش!..چقدر امشب خوشحال بود وچقدردست زدبرای خودش!..
بلندشد واورا بلند کرد وهمان طورکه می بـ ـوسیدش بالارفت..وارد اتاقشان شد واورا روی تخـ ـت کوچکش که کنارتخـ ـت ارمیا وخودش بود گذاشت...پتویش را رویش پهن کرد ولباسهایش را که المیرا یک ساعت قبل برایش عوض کرده بود را درکمدش آویزکرد..چراغ خواب را روشن کرد وچراغ اتاق را خاموش کرد وبیرون رفت...
راه می رفت ونورهای خانه را هی کم می کرد..چراغ های راهرو وسالن طبقه بالا..بعد پله ها..وبعد سالن طبقه پایین که فقط یک چراغ کم سو درآن روشن مانده بود...جلوی آینه قدی ایستاد ودستش را زیرروسری اش برد وآن را بازکرد..موهای بلند ولخـ ـتش روی شانه هایش پخش شد...دستی به موهایش کشید وزیرلب گفت :
- اوف...کنده شدن بدبختا..!
همان لحظه دستی ازپشت سرکمـ ـراورا گرفت واورا بغـ ـل کرد..شمیم باوحشت جیغ زد وخودش را عقب کشید ..
ارمیا خندید وجلورفت وگفت :
- ترسوندمت ؟!
شمیم آه عمیقی کشید وگفت :
- چرااین جوری میری ومیای! سکته زدم!
ارمیا نزدیکش شد واورا درسیـ ـنه خود کشید ونزدیکش باصدای آرامی گفت :
- خواستم موهاتوکه بازمی کنی بخورن توصورتم !
شمیم لبخند زد ودستش را بالا آورد وآرام روی لبـ ـهای قلوه ای ارمیا کشید وگفت :
- امشب کولاک کردی شیطون !
ارمیا دست شمیم راکه روی لبش بود را گرفت وبـ ـوسید وگفت :
- همش فدای یه تارموی تو...
شمیم باعشق خندید وسرش راجلوبرد..نزدیک گوش ارمیا...بانفس های گرمش..باصدای آرامش بخشش گفت :
- دوست دارم کم است..کم است برای مردی که مردبود وبادشواری هایم ساخت..برای اوکم است دوستت دارم..دوستت ندارم..من عاشقانه هایم باتوست...می ستایمت...
وارمیا سرش رادرگوش اوکردوخواند..اوهم آرام ..باصدای مردانه وجذابش..طوری که تن شمیم می لرزید:
-
The day that I,ll die,when death replaces birth,I,ll recognize angels,faces,cus I live with one on earth..i love you my dear
روزی که بمیرم و روزی که مرگ من با تولد عوض شود (روز قیامت) صورت فرشته هارا خواهم شناخت چون روی زمین با یکی ازآنها زندگی می کردم....عاشقتم عزیزم !

شمیم که ترجمه شعرارمیا را نمی دانست سرش را عقب کشید وبااخم گفت :
- هان ؟!
وبعدازمکثی گفت :
- من فقط جمله آخریشو فهمیدم !
ارمیاباشیطنت گفت :
- خودت برو ترجمشو پیداکن..
وبازهم سرش رادرگوش شمیم کرد وادامه اش را خواند..درحالی که به نرمی اورا به رقصی دونفردعوت می کرد...



پایان...