صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ولي اين حقم نبود ... حق دل عاشقم نبود اينجوري .. با بي رحمي .... شکسته بشه .. اونم به دست کسي که شده بود مالک بي چون و چراش ..........
    دلم باز هم بهونه ش رو گرفت ... بهونه ي چشماش ... لبخندش .... دلم متينم رو مي خواست ... هموني که گفت ازم دست نمي کشه .... هموني که گفت من رو از امام حسين خواسته .... هموني که گفت تا آخرش وايساده ....

    کنارم هستي و اما دلم تنگ مي شه هر لحظه
    خودت مي دوني عادت نيست فقط دوست داشتن محضه

    خوش به حال نازنين ... که متين مي خواستش .... که شده بود ملکه ي قلب محبوب من ........

    خوش به حال اون کسي که تو دلت جا داره
    خوش به حال اون کسي که تو براش مي ميري
    من حسود نيستم ولي گاهي حسودي مي کنم
    مي دونم که عشقت رو يه روز ازم مي گيري


    حسوديم شد .... حسوديم شد به نازنين .... به اينکه چقدر راحت ... بدون سختي به کسي که مي خواست رسيد .... بدون اينکه يه لحظه نگران باشه ... نگران از دست دادنش ....
    حسوديم شد که چه زندگي راحتي داشت .... دو سال از من کوچيکتر بود ... ولي يه لحظه بدون پدر و مادر زندگي نکرده بود .....
    زندگي من پر شده بود از عذاب ... دوري ... سختي ..... کي حاضر بود با دختري مثل من ازدواج کنه ؟ .... با بچه ي طلاق ..... اي خدا حق داشتم نفرينشون کنم ؟ .... نفرين کنم کسايي رو که باعث اين همه بدبختيم بودن ؟ ....

    اون که ميون من و تو ... خط جدايي کشيده
    دل مي گه نفرينش کنم به دردمون دچار بشه ....

    دلم باز هم متين رو مي خواست ... نگرانيش رو براي حالم ... کاش کنارم بود .... کاش بود و با حرفاش آرومم مي کرد .... کاش بود و من باز هم غرق مي شدم تو عمق نگاهش .... کاش بود و مي گفت که براش کلم پلو درست کنم ....
    کاش هنوز دوسم داشت ... کاش مي شد يه بار ديگه صدام کنه تا صداي نماز خوندنش رو بشنوم .... دوسش داشتم .... دوست داشتن که شوخي نبود ... به قول خودش يه شبه که عاشق نشده بودم که بخوام يه شبه ازش متنفر بشم ....
    من کسي رو دوست داشتم که دلم رو شکونده بود ... باورش سخت بود ... ولي اين کار رو کرده بود ....
    در عاشق بودنم شکي نداشتم ... ولي ازش دلخور بودم ... ديگه دلم نمي خواست ببينمش ... مي خواستم با ياد همون خاطرات کمي که داشتيم خوش باشم ....
    سرمم که تموم شد نسيم رفت پرستار بخش رو صدا کرد تا آنژوکت رو از دستم خارج کنه .... پرستار اومد و حين بيرون آوردن آنژوکت گفت که قبل از راه رفتن چند دقيقه اي بشينم و وقتي مطمئن شدم سرم گيج نمي ره راه برم .....
    رو تخـ ـت نشستم .... هنوز يه کم گيج بودم .... چند لحظه مکث کردم و بعد به نسيم گفتم ...
    من – مي شه کمکم کني ؟ ...
    دستم رو گرفت .... از تخـ ـت پايين اومدم .... قبل از اينکه راه برم گفت ...
    نسيم – صبر کن ...
    مکث کرد .... لبش رو به دندون گرفت ....
    نسيم – راستش قبل از اينکه بيام پيشت .. متين ازم پرسيد چرا حالت بد شده ... منم بهش راستش رو گفتم ... ببخشيد مي دونم دوست نداشتي چيزي بگم .. ولي بالاخره که بايد مي فهميد چي شده ....
    از ناراحتي چشمام رو بستم ... کاش چيزي نمي گفت ... چشمام رو باز کردم و با ترديد گفتم ..
    من – دقيقاً چي گفتي بهش ؟ ...
    نسيم سرش رو انداخت پايين ...
    نسيم – حرفاي عمه و ترانه رو براش گفتم ... خيلي هم عصباني شد ... گفت بين اون و نازنين هيچي نيست ...
    نتونستم پوزخند نزنم ...
    من – تو باور مي کني نسيم ؟ .... باور مي کني ؟ .... بيرون رفتنشون با هم رو رد نکرد ... پس با هم بودن چند بار ... چه جوري باور کنم چند بار باهاش رفته بيرون بدون اينکه بينشون چيزي باشه .... مي خواد چيو انکار کنه ... چيزي که انقدر واضحه ؟ ....
    سري تکون داد ...
    نسيم – باهاش حرف بزن ....
    من – حرفي نمونده .... اون انتخابش رو کرده ...
    راه افتادم سمت در ... نسيم هم ديگه ادامه نداد و دنبالم اومد ... بايد ازش دل مي کندم ... مي دونستم روزاي سختي در پيش دارم .... مي دونستم دلم نمي خواد بره ..... ولي چاره اي نبود ....
    تورج خان بيرون بخش کنار عمو فريدون نشسته بود ... با ديدنمون بلند شدن ....
    رفتيم به سمت ماشين که عمو تو محوطه ي داخلي بيمارستان پارک کرده بود .... از دور بچه ها رو ديدم ... متين تکيه داده بود به ماشينش و داشت با مبين حرف مي زد .... بقيه هم با کمي فاصله از اون ايستاده بودن کنار هم ...
    متين زودتر از بقيه متوجهمون شد ... تکيه ش رو از ماشين گرفت .... و زل زد به من ...
    پاهام از حرت ايستاد ... توان جلو رفتن نداشتم ... چقدر بدبخت بودم که هنوز دوسش داشتم ... با اينکه مي دونستم باختمش به رقيبم ........


    سلام ای ناله بارون سلام ای چشمای گریون
    سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

    سلام ای بغض تو سیـ ـنه سلام ای آه آیـیـنــه
    سلام شب های دل کندن هنوزم دوستش دارم

    نمیدونی تو این روزا چقد حالم پریشونه
    دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه

    خرابه حال من بی تو نمیتونم که بهتر شم
    تو دستای تو گل کردم بزار با گریه پر پر شم

    با فشار دست نسيم دوباره راه افتادم .... نزديکشون که رسيديم .. متين اومد جلو ... نگاهم رو ازش گرفتم .... بي توجه به کوبش قلـ ـبم .. قلب عاشقم .. به طرف ماشين عمو رفتم ...
    صداي امين رو شنيدم ...
    امين – باران بهتري ؟ ...
    برگشتم و نگاهش کردم .... نگاهش شرمنده بود ... نمي دونم تو نگاهم چي ديد که سرش رو انداخت پايين و اومد جلو ...
    امين – مي دونم مثل هميشه ترانه و مامان مقصرن ... شرمندم ....
    نگاش کردم ... چي مي گفتم ... مي گفتم مادرت کل زندگي من رو به هم ريخته و به روي خودش نمياره و هنوزم دست بردار نيست ؟ .... مي گفتم برادرت هم شده هم دست مادرت و خواهرت ؟ .... نه اين حرفا و نه شرمندگي امين .. هيچکدوم نمي تونست تسکينم بده .... پس ترجيح دادم ساکت باشم ... صداي متين رو از پشت سرم شنيدم ......
    متين – باران .. بايد با هم حرف بزنيم ... همش سو تفاهمه ... من برات توضيح مي دم ....
    بدون اينکه برگردم .. جوابش رو دادم ...
    من – توضيحات لازم رو عمه و ترانه دادن .... شما نياز نيست خودتو خسته کني ....
    صداي تورج خان بلند شد ...
    تورج خان – باران سوار شو ...
    سوار ماشين عمو شدم .... برنگشتم ببينم حرفم چه تأثيري رو متين داشت ... تورج خان و عمو هم سوار شدن ... راه افتاديم سمت عمارت ........
    همه همزمان رسيديم عمارت .... کنار تورج خان راه مي رفتم ... پشت سرمون عمو و بچه ها ....
    نمي دونم اون همه نگراني تورج خان بود که باعث مي شد کنارش کمي آرامش داشته باشم يا چيز ديگه اي بود .... در هر صورت بودن با تورج خان رو تو اون لحظه به همه چيز ترجيح مي دادم ....
    يه لحظه تورج خان ايستاد ... برگشت رو به بچه ها ... متعجب نگاش کردم که مي خواد چيکار کنه ....
    يه لحظه تک تک بچه ها رو از نظر گذروند .... نيم نگاهي هم به من کرد .... بعد بلند گفت ...
    تورج خان – براي اينکه بعداً بهونه اي نباشه زودتر به شما مي گم ... بعد از نامزدي نسيم ... عروسي بارانه ... قراره با همون پسري که تو شيراز مي خواستش عروسي کنه .... تو اين مدت چند باري با من تماس گرفته بود تا من رو راضي کنه ... همين امشب تو بيمارستان با رضايت باران بهش جواب مثبت داديم ..... از الان مي گم ... هر کي مي خواد تو عروسي باران باشه کاراش رو سر و سامون بده ... چون عروسي تو شيراز برگذار مي شه ....
    خدا رو شکر کردم که بچه ها قيافه ي متعجب من رو نديدن ... مونده بودم اين حرفا چيه که تورج خان مي زنه ... چي تو فکرش مي گذشت ؟ ... مي خواست متين رو اذيت کنه ؟ ...
    صداي معترض متين بلند شد ...
    متين – تورج خان ؟ ...
    و جواب تورج خان که کمي دلم رو خنک کرد ...
    تورج خان – فکر کنم فقط اون پسر لياقت باران رو داشته باشه ... مرد بايد سر حرفش بمونه ...
    وارد عمارت که شديم بعد از جواب دادن به احوال پرسي زن عمو هام يه راست رفتم اتاقم ... نسيم هم پشت سرم اومد ... در اتاق رو قفل کردم و رو تخـ ـت دراز کشيدم .... نيم با خنده گفت ...
    نسيم – تو رو خدا باران راستش رو بگو ... با تورج خان دست به يکي کردين متين رو اذيت کنين ؟ ...
    بلند شدم نشستم رو تخـ ـت ...
    من – نه ... باور کن من خبر نداشتم ... ولي خوشم اومد ...
    نسيم نشست کنارم ...
    نسيم – بايد قيافه ي متين رو مي ديدي ... کارد مي زدي خوش در نمي اومد ... انقدر عصبي شده بود که نگو ....
    با اينکه دلم نمي اومد ولي گفتم ...
    من – حقش بود ... بايد بفهمه من دو ساعت پيش چي کشيدم ....
    هر دو سکوت کرديم ... شايد تو دلش به من حق مي داد .... شايد هم نه .... نسيم سکوت رو شکست ...
    نسيم – فردا صبح چيکار مي کني ؟ ... مياي کوه ...
    سري تکون دادم ...
    من – نه نميام ...
    نسيم – آخرش که چي ؟ ... نمي توني که ازش فرار کني ؟ ...
    من – براي بعد يه فکري مي کنم .....
    نسيم – خوب من مي رم ... تو هم بگير بخواب ... کاري داشتي صدام کن ...
    باشه اي گفتم و نسيم رفت ...
    از قبل قرار بود بچه ها شب رو بمونن عمارت .. تا فردا صبح با هم راهي کوه بشيم .... طبق قرار پسرا تو کتابخونه مي خوابيدن و دخترا تو اتاق کناريش ...
    صبح قبل از اينکه بچه ها براي رفتن آماده بشن بيدار شدم .... منتظر بودم ببينم عکس العمل متين چيه وقتي مي فهميد که همراهشون نمي رم .... مطمئن بودم منتظر يه فرصته تا به قول خودش برام توضيح بده ... نمي خواستم اين فرصت رو بهش بدم ...
    بچه ها بيدار شدن ... اين رو از سر و صداشون فهميدم ... دعا دعا مي کردم نسيم وقت شناسي کنه و تا لحظه ي آخر از نرفتنم حرفي نزنه .... صداي بچه ها رو مي شنيدم ... با هم حرف مي زدن ... به هم سفارش مي کردن چيزي جا نذارن ... صداي پاشون رو مي شنيدم .... رفتم پشت در اتاق ... و گوش دادم ...
    همه جمع شده بودن ... صداي کيان رو شنيدم ...
    کيان – بريم ؟ ... دير شد ... همه که حاضرن ...
    نسرين جوابش رو داد ....
    نسرين – بريم ... مي گن ما دخترا زياد طول مي ديم تا حاضر بشيم ... الان دو ساعته ما حاضريم ولي شما پسرا حاضر نيستين ...
    کيان – ما هم حاضريم ... دو ساعت منتظريم آرايش صورت شما تموم بشه ...
    کامران پريد وسط حرفش ...
    کامران - بسته .... راه بفتين ....
    همون موقع صداي متين بلند شد ...
    متين – پس باران کو ؟ ....
    همه سکوت کردن ... منم تو اتاق نفسم رو حبس کرده بودم ...
    هيچ صدايي نمي اومد ... بعد از چند ثانيه سکوت ... نفهميدم مي خواست چيکار کنه که صداي نسيم بلند شد ...
    نسيم – باران گفت نمياد ... در نزن ...
    پس مي خواست در بزنه ...
    متين – يعني چي که نمياد ...
    صداش عصبي بود ... ثانيه اي نگذشت که ضربه اي به در اتاقم خورد .... و دوباره صداي متين ...
    متين – باران باز کن .. باهات کار دارم ...
    چند ثانيه مکث کرد ... وفتي ديد در رو باز نمي کنم دوباره زد به در ... اينبار با شدت ...
    متين – باز کن باران ... مي دونم بيداري ... اين بازيا چيه در آوردي ...
    وقتي ديد بازم در رو باز نمي کنم بلند تر گفت ...
    متين – مي گم باز کن باران ... وگرنه در رو مي شکنم ... به خدا از دستت خيلي عصبانيم ... اين کارا چيه ... من نمي دونم تو چه فکري پيش خودت کردي ... ولي حق نداري قبل از شنيدن حرفاي من منو متهم کني ... باز کن اين درو ....
    بازم چند ضربه زد به در اتاق ....
    عصبي بود ... خيلي عصبي بود .. صداي بچه ها رو مي شنيدم که داشتن آرومش مي کردن ... کاش مي رفت ... نمي تونستم صداش رو بشنوم ... بفهمم عصبيه و بتونم جلوي خودم رو بگيرم که در رو باز نکنم .... رفتم سمت گوشيم ... اول مي خواستم به نسيم پيام بدم ... ولي يه دفعه تصميم گرفتم به خودش پيام بدم ...
    براش نوشتم ... " من با تو حرفي ندارم " ... و براش ارسال کردم ...
    صداي زنگ اس ام اس گوشيش بلند شد ... باز هم همه سکوت کردن .... چند ثانيه بعد صداي برخورد چيزي به ديوار بلند شد ... و صداي تيکه تيکه شدنش ....
    دو ساعتي بود که عمارت تو سکوت فرو رفته بود .... بچه ها رفته بودن ... نفهميدم چه جوري تونستن متين رو آروم کنن و با خودشون همراه .... در هر صورت رفته بودن .... و من همچنان بيدار بودم ....
    فکر مي کردم ... به روزي که دوباره برگشتم به عمارت ... روزي که دوباره ترانه و سامان رو ديدم ... همون روزي که سامان باعث شد تا با متين تخـ ـته بازي کنم .... و حرف ترانه ... و عکس العمل متين ... شرطي که گذاشت ...
    روزي که رفتيم کوه ... دعواي من و ترانه ... و باز عکس العمل متين ... نگرانيش به خاطر من ... اومدنش به بيمارستان ....
    روزي که رفتيم خريد ... دعواي بعدش ... همه و همه جلوي چشمم جون گرفتن ....
    شب تولدم .... شامي که با هم خورديم ........ و خواستگاريش که توسط تورج خان انجام گرفت ..... حرفا و کاراش .... احترامي که بهم مي ذاشت .... عشقي که تو چشماش موج مي زد .... نگاه ژرف و عميقش ...
    من عاشق نگاهش بودم ... عاشق رفتارش .... عاشق کاراش ... دوسش داشتم .... هيچوقت يادم نمي رفت کي دلم براش لرزيد و من لرزشش رو قبول کردم .... و اعتراف کردم به خودم که دوسش دارم ....
    و بعد مسافرتمون به شيراز ..... و اينکه گفته بود ازم دست نمي کشه ..... آخ که اون لحظه چقدر حرفش به دلم نشسته بود .... چقدر دلم گرم شده بود از ابراز علاقه ي زير پوستيش ....

    اي چراغ هر بهانه از تو روشن از تو روشن
    اي که حرفاي قشنگت منو آشتي داده با من
    من و گنجشکاي خونه ديدنت عادتمونه
    به هواي ديدن تو پر مي گيريم از تو لونه
    کاش بياد که مثل هر روز برامون دونه بپاشي
    من و گنجشکا مي ميريم تو اگه خونه نباشي .............

    بايد چيکار مي کردم .... مني که با حرفاش ... با کاراش ... با مهربونياش انگار يه بار ديگه زنده شده بودم ... چه جوري فراموشش مي کردم ... چه جوري ازش دست مي کشيدم ...
    سخت بود .... سخت و طاقت فرسا .... ولي چاره اي نداشتم .... وقتي قرار بود بشه مرد يکي ديگه ... وقتي انتخابش نازنين بود نه من ... چاره اي نداشتم .... من خيلي راحت تونستم از سامان دست بکشم ... يا از آراد و عشقي که بهم داشت بگذرم .... ولي گذشتن از متين برام حکم مرگ داشت .........
    من بدون متين و عشقش نمي تونستم زندگي کنم .... انگار وجودم با عشق متين معني پيدا مي کرد .... و من بدون اون هيچ بودم ..........

    پشت پنجره هنوزم چشم به راهت میشینم
    ای که بی تــــو خودمو تک و تنها میبینم

    بي اختيار اشکام روون شد ..... براي خودم ... براي تنهاييم ... براي عشقي که نمي ذاشتن مال من باشه گريه کردم .....
    حالم که بهتر شد بلند شدم برم آشپزخونه تا چيزي بخورم .... بايد با همه چي کنار ميومدم .... گريه کردن فايده اي نداشت .... بايد با حقيقت رو به رو مي شدم .... اگه انتخاب متين من نبودم ...... سخت بود ولي بايد تحمل مي کردم .....

    وقتشه وقتشه رفتن وقتشه
    وقتشه از تو گذشتن وقتشه
    مهلت تولد دوباره نيست
    مردن دوبارهء من وقتشه

    ديگه ديره واسه گفتن
    اين كلام آخرينه
    فرصت ضجه نمونده
    لحظه های واپسـ ـينه
    در اتاق رو که باز کردم با تيکه هاي متلاشي شده ي يه گوشي مواجه شدم .... که جلوي در اتاقم افتاده بود .....
    نيازي نبود فکرم رو به کار بندازم تا بفهمم .. اونا تيکه هاي گوشي متينه ... که احتمالاً به خاطر عصبانيت کوبيده شده بودن به ديوار ....
    روي دو زانو نشستم و دست بردم سمتشون ... يه قسمت از قاب گوشي که سالمتر بود رو برداشتم ... حس خوبي بود وقتي مي دونستم به چيزي دست مي زنم که چند ساعت پيش تو دستاي متين بود ... دلم مي خواست بو کنم اون قاب شکسته رو .... بوي متينم رو مي داد ... بويي که براي من همه ي زندگيم بود ...... اشک دوباره هجوم آورد تا پشت پلکم .......

    گريه هام حروم شدن کاري بکن
    چشم من بيا منو ياري بکن

    از پله ها رفتم پايين ... هنوز دو سه تا پله مونده بود تا سالن که از چيزي که ديدم ايستادم .... باورم نمي شد .... خواب بودم ؟ ... نيم رخ مردونه ي جلوي چشمم توهم بود يا ....... دل بي تابم بدجور ضربان گرفت .....
    متين و مبين تو سالن نشسته بودن .... نگاهي به سالن کردم .... کسي غير از اون دوتا نبود .... پس بقيه رفته بودن کوه ... هنوز براي برگشتن از کوه زود بود ... پس ... يعني ... نرفته بودن .... متين و مبين نرفته بودن ....
    هنوز متوجه حضورم نبودن .....متين داشت کتاب مي خوند و مبين مثل هميشه با لپ تاپش سرگرم بود ...... و من مسخ شده نگاه مي کردم به نيم رخ متين ... به نيم رخي که دلم براي ديدنش يه ذره شده بود .... نيم رخ کسي که خيلي دوسش داشتم ولي دلم رو شکسته بود ....
    هنوز رو پله ها بودم که مبين سرش رو بلند کرد و من رو ديد ..... برگشت سمت متين و آروم بهش چيزي گفت ....
    متين سريع برگشت سمت پله ها و با ديدنم بلند شد ايستاد .... انگار منتظرم بود ... چند لحظه به هم خيره شديم .... نگاهش دلخور بود ... و پر از حرف .... همه ي دلتنگي و دلشکستگيم رو ريختم توي نگاهم .....

    ما دو تا پنجره بودیم گفتی که باید بمیریم
    دیوارا همه خراب شد ولی ما هنوز اسیریم
    ما هنوزم مثل مرداب مسخ آیینه ي کویریم
    ما همونیم که میخواستیم خورشید و با دست بگیریم

    دو قدم به طرفم برداشت .... مي خواست بياد و حرف بزنه ... مي دونستم تا حرفاش رو نزنه راحتم نمي ذاره ... ولي من نمي خواستم بشنوم .... مي ترسيدم ... مي ترسيدم بشنوم چيزهايي رو که عمه گفته بود ... بشنوم و باور کنم که متين ديگه من رو نمي خواد .... که ديگه دلش با دلم همراه نيست ...
    ناخودآگاه همونجور که نگاش مي کردم يه پله به عقب رفتم .... نه ... توانايي شنيدن حرفاش رو نداشتم ... حتماً مي خواست کارش رو توجيه کنه ... و من نمي خواستم بهش اين اجازه رو بدم .... بايد يه کم زجر مي کشيد .... بايد مي فهميد تو اون چند هفته من چه زجري کشيدم .... با شنيدن اون حرفا از دهن عمه و ترانه چي کشيدم ... بايد مي فهميد حق نداره من رو بازي بده ....
    برگشتم و به حالت دو از پله ها بالا رفتم .... متين هم دنبالم دويد .... مي دونستم بهم مي رسه... ولي سعي مي کردم با سرعت از پله ها بالا برم که بهم نرسه .... بالاي پله ها بودم که بهم رسيد و آستين لباسم رو کشيد ....
    متين – وايسا .... اين مسخره بازيا چيه در مياري ؟ ... مي خوام باهات حرف بزنم ...
    عصبي بود .... از لحنش مي شد فهميد ... نمي خواستم کم بيارم ... تموم حس بدي که از روز قبل تو وجودم مونده بود رو سرش خالي کردم ....
    من – خيلي وقت داشتي براي حرف زدن ... بايد اون موقع که سکوت کرده بودي فکر اين روزات رو مي کردي .... اون موقع تو حاضر نبودي حرف بزني .. حالا من نمي خوام بشنوم ...
    متين – چرا لجبازي مي کني ؟ ....
    لجبازي مي کردم ؟ .... آره لجبازي مي کردم .... از يه طرف قلـ ـبم لج کرده بود با همه ي عشقي که نسبت به متين توش لونه کرده بود .... از يه طرف از اون همه نزديکي بهش داشت ديوونه وار خودش رو به ديواره ي سـ ـينه م مي کوبيد ...
    آستينم رو با حرص از دستش بيرون کشيدم ...... حرصم گرفته بود از تضادي که تو قلـ ـبم بر پا بود ....
    مي خواستم برم سمت اتاقم که باز آستينم کشيده شد .... برگشتم طرفش ... با اخماي در هم گفت ..
    متين – براي چي به خواستگاري اون پسره جواب مثبت دادي ؟ .... مي خواي لج منو در بياري ؟ ... مگه بچه بازيه يه روز بگي همه چيو تحمل مي کني يه روز ديگه بگي مي خواي با يکي ديگه ازدواج کني ؟ ...
    آخ که چه لذتي داشت حرص خوردنش .... تورج خان خوب بلد بود چه جوري متقابله به مثل کنه ... همونطور که من از حضور نازنين به عنوان رقيب حرص مي خوردم .. تورج خان با اعلام وجود يه رقيب براي متين باعث شده بود يه جورايي مثل من حرص بخوره .... با حرص جوابش رو دادم ...
    من – حتماً بچه بازي که تو يه روز من رو مي خواي و مي گي ازم دست نمي کشي يه روز ديگه مي ري با نازنين جون دل مي دي و قلوه مي گيري ....
    متين – با اين کارات مي خواي چيو ثابت کني ؟ ...
    ابرويي بالا انداختم .... آرادي وجود نداشت و ما وايساده بوديم بحث مي کرديم .... با اين حال لازم بود يه جوري حرفم رو بهش بزنم ... اينکه به پاي حرفش .. به پاي علاقش نمونده بود ....
    من - اينکه اون پسر پاي انتخابش ايستاده ...
    متين – منم پاي انتخابم ايستاده م ...
    من – از سرگرم بودنت با نازنين جون معلومه ....
    فکش منقبض شد .... با عصبانيتي که سعي مي کرد کنترلش کنه جواب داد ....
    متين – چيزي بين من و نازنين نبوده و نيست ....
    پوزخندي زدم ...
    من – جدي ؟ ... براي همينه هفته ي ديگه مي خواي بري خواستگاريش ؟ ...
    متين – همچين چيزي نيست ... ما هيچ قول و قراري نداريم ...
    من – مادر عزيزتون که چيز ديگه اي مي گفتن ... تاريخ عروسيتون از الان انتخاب شده .... چيو انکار مي کني ؟ ...
    عصبي تر ادامه دادم ...
    من – بيرون رفتنتون با هم قابل انکاره يا قرار هفته ي آيندتون ؟ ....
    نگاه دلخوري بهم انداخت ....
    متين – اول به حرفام گوش بده بعد قضاوت کن ...
    من – حرفي باقي نمونده ... من انتخابم رو کردم .... چند روز ديگه بر مي گردم شيراز ...
    از زور عصبانيت فکش منقبض شده بود .... مشتي به ديوار کوبيد ...
    متين – تو هيچ جا نمي ري ... نه تا وقتي که حرفاي منو نشنيدي ....
    و عصبي از پله ها رفت پايين ....
    تکيه دادم به ديوار ... و خيره شدم به رفتنش ..... تحمل ناراحتيش رو نداشتم ... چه توقعي ازم داشت ؟ .... مي دونست با روح و روان من چيکار کرده ؟ .... کلافه بودم و عصبي ... بايد حرفش رو گوش مي دادم يا نه ؟ ...
    چيزي مثل خوره افتاده بود به جونم .... اينکه قد علم کنم جلوي عمه و ترانه ... و نذارم هر کاري مي خوان انجام بدم .... ولي اول بايد از متين مطمئن مي شدم ... هنوز هم دير نبود براي شکست دادن عمه و ترانه ....
    اگه متين من رو مي خواست ؟ ... اگه فقط يه حرکت کوجيک مي کرد ! .... اگه يه جوري بهم نشون مي داد نازنين رو نمي خواد .. تا آخر اين جنگ نا برابر رو مي رفتم ....
    ولي همه ي اينا مـ ـستلزم اين بود که دليل قابل توجهي براي قرار هاي شبونش با نازنين داشته باشه ....
    خيلي نگذشت که بچه ها از کوه برگشتن و بزرگترا هم اومدن عمارت .... همه تو سالن عمارت جمع بودن .... اخماي متين در هم بود و ساکت نشسته بود ... هر کس سعي مي کرد کاري کنه يا حرفي بزنه که باعث بشه گره ابروهاش از هم باز شه ... ولي همه عملاً ناموفق بودن ....
    ترانه و سامان نتونسته بودن با بچه ها برن کوه ... براي همين هيچ کس غير از بچه ها و تورج خان از نرفتن من و متين و مبين خبر نداشت .... بچه ها هم طوري وانمود مي کردن که انگار ما همراهشون بوديم ... به خصوص جلوي ترانه ... نفهميدم چطوري نسرين رو ساکت کرده بودن که لو نده .... ولي يه جورايي از همشون ممنون بودم .... انگار همه با هم دست به يکي کرده بودن .....
    کيان و هومن از اتفاقاتي که تو کوه افتاده بود مي گفتن و آخر هر حرفي اضافه مي کردن ...
    - مگه نه باران ؟ ...
    و من هم تأييدشون مي کردم .. خنده م گرفته بود .... يه جوري تعريف مي کردن که ترانه و سامان از اينکه همراهشون نبودن احساس پشيموني کنن .... عين بچه دو ساله هايي که مي خواستن با تعريف چيزي دل طرف مقابل رو آب کنن ....
    انقدر تعريف کردن و گفتن خوش گذشته و از من تأييد گرفتن که آخر سر ترانه طاقت نياورد و گفت ...
    ترانه – مثل اينکه ما نبوديم خيلي بهتون خوش گذشته ؟ ...
    هومن هم که ديد ترانه کفري شده با لخند حاکي از رضايت جواب داد ...
    هومن – آره خوب ... خيلي به ياد موندني بود ... به هر حال هر جا که باران باشه به آدم خوش مي گذره ..
    و چشمکي به چشماي متعجب من زد ... مي دونستم مي خواست حرص ترانه رو در بياره ... فقط دليلش رو نمي دونستم ....
    ترانه که از حرف هومن خوشش نيومده بود پشت چشمي نازک کرد ....
    ترانه – آره مي دونم ... اون دفعه که باهامون اومد کوه رو يادمه .... انقدر بهتون خوش گذشته بود که مي خواستين سرش رو از تنش جدا کنين ....
    يه لحظه از حرفش بچه ها سکوت کردن .... نسيم و علي .... مهناز و آيلار ... و کامران و مبين و متين و امين که داشتن با هم حرف مي زدن ... همه ساکت شدن و نگاهي به من و ترانه کردن ..... نگاه متين نگران بود ....کيان که تا اون لحظه سعي مي کرد نگاه مـ ـستقيمي به ترانه نکنه رو کرد بهش .....
    کيان – اين يه مسئله بود بين دختر عمو و پسر عمو ... به تو ربطي نداره بين ما چي پيش اومد ...
    لبخندي رو لـ ـبم نشست ... با جواب کيان ديگه لزومي نداشت من حرفي بزنم ... ولي با حرفي که ترانه به من زد لبخند رو لـ ـبم ماسيد ....
    ترانه – تو چرا انقدر خوشحالي ؟ ... خوبه تا همين چند وقت پيش آدم حسابت نمي کردن ...
    ابرويي بالا انداختم .... داشت سعي مي کرد بينمون رو به هم بزنه .... سکوت بچه ها نشون مي داد نگرانن .... مي ترسيدن از بحثي که به وجود اومده بود .... هنوز هيچکس يادش نرفته بود دعواي دفعه ي قبل من و ترانه رو ... که منجر شده بود به شکستن سرم و خونريزي بيني م و پارگي لـ ـبم .....
    اخمي کردم و نگاهي به متين انداختم .... من چيزي نداشتم براي از دست دادنش ... ديگه حتي نمي خواستم به خاطر متين کوتاه بيام و سکوت کنم ....
    نگاهي به بچه ها انداختم ... نگاه همه نگران بود ... وقتي همشون يه جورايي ازم حمايت مي کردن ... وقتي سعي داشتن بهم بفهمونن که براشون مهمم ... چرا بايد مي ذاشتم ترانه به چيزي که مي خواست برسه ...
    برگشتم و رو کردم به ترانه و با آرامش جوابشو دادم ...
    من – دقيقاً منظورت کيه ؟ ... اگه يادت باشه از همون روزي که برگشتم عمارت برادرات همه طرف من رو مي گرفتن ... و يه جورايي غير مـ ـستقيم بهت مي گفتن که خفه شي و حرف زيادي نزني ..... کامران و کيان و هومن هم که مثل برادر پشتم بودن ... يادت نيست اون دفعه تو کوه چقدر به غيرتشون بر خورده بود که پسره نگام مي کرد ؟ ... اين غيرتشون به خاطر حس برادرانشون بود ... حالا تو يا کور بودي و نديدي .. يا گوشات دراز بود و نفهميدي ...
    پاي راستم رو انداختم روي پاي چپم و به صندليم تکيه دادم ...
    من – خوب توقعي نيست که يه گوش دراز به اندازه ي آدم بفهمه ....
    و مـ ـستقيم زل زدم تو چشماش که ازش آتيش مي باريد ... مي دونستم مي خواد تلافي کنه .... داشت تو ذهنش دنبال حرفي مي گشت تا باز هم آزارم بده .... صورتم رو چرخوندم به سمت ديگه ....
    لبخند رضايت رو لب تک تک بچه ها بود .... انگار توقع نداشتن اينجوري جواب بدم .... فقط متين بود که لبخند نمي زد .. ولي اخم هم نداشت ... احساس مي کردم سعي داره لبخند نزنه ... با صداي ترانه نگاه از متين گرفتم ...
    ترانه – گوش دراز اونيه که خودشو مي چسبونه به برادر من ... در حالي که برادر من دو سه هفته ي ديگه نامزديشه و نامزدش رو هم خيلي دوست داره .... مگه نه متين ؟ ....
    بي اختيار نگاهم افتاد به متين .... حالا مي خواست چه جوابي به خواهرش بده ؟ ... حرفش رو تأييد کنه يا رد ؟ ...
    متين اخمي کرد ...
    متين – بسته ترانه ... هرچي از دهنت در مياد داري مي گي ....
    ترانه به عادت هميشه ش پشت چشمي نازک کرد ...
    ترانه – مگه دروغ مي گم ... اون داره خودشو به تو ...
    متين نذاشت ادامه بده ...
    متين – گفتم بسته ... باز داري ادامه مي دي ؟ ...
    کامران همون موقع رو کرد به ترانه و به تمسخر گفت ...
    کامران – تو اول ببين مراسم بله برون متين راه ميوفته يا نه ... بعد راجع به نامزديش حرف بزن ....
    سامان به حالت اعتراض گفت ...
    سامان – چيه همتون ريختين سر زن من ؟ ... من اينجا نشستم ... مواظب حرف زدنتون باشين ...
    ترانه قري به سر و گردنش داد ...
    ترانه – تو نگران نباش سامان جان ...
    بعد رو کرد به کامران ...
    ترانه – معلومه که سر مي گيره ... البته اگه حسودايي مثل شما بذارن ...
    کامران حسابي عصبي شده بود ... حرف ترانه توهين بود به همشون ... کيان سريع به حمايت از کامران گفت ...
    کيان – مثلاً به چي شما بايد حسودي کرد ؟ ...
    ترانه – به فرهنگ و شعورمون ...
    هومن با پوزخند گفت ...
    هومن – که تو فاقد اوني ....
    ترانه – خفه شو ...
    امين بلند شد ...
    امين – بسته ... ترانه احترام بزرگترت رو داشته باش ...
    مبين هم رو کرد به سامان ...
    مبين – جلوي زنت رو بگير ...
    سامان خيلي خونسرد جوابش رو داد ...
    سامان – اولاً اينکه زن من خواهر شماست ... دوماً داره راست مي گه ديگه ...
    ترانه حرف سامان رو ادامه داد ...
    ترانه – خوب فرهنگ و شعورمون بالاست که اين .. ( با دست اشاره اي به من کرد ) ... داره خودشو به متين مي چسبونه ديگه ....
    حرصم گرفت ... مخصوصاً مي گفت من خودم رو به متين چـ ـسبوندم .. مي خواست اينطور وانمود کنه که متين علاقه اي به من نداشته ....
    رو کردم بهش ....
    من – من نيازي ندارم خودمو به برادرت بچسبونم ... برادرت هم خودش بلده همسرش رو انتخاب کنه ... البته اگر.... ( اگر رو با تأکيد گفتم ) ... اگر تو و مادرت به شعورش احترام بذارين ....
    ترانه مي خواست چيزي بگه که متين زودتر گفت ...
    متين – بسته ديگه ترانه ... يه بار ديگه با باران اينجوري حرف بزني خودت مي دوني ... دفعه ي ديگه انقدر مراعاتت رو نمي کنم ...
    ترانه با نفرت نگاهي بهم انداخت .... سامان انگشت شصتش رو کشيد گوشه ي لبش و با حالت موذيانه اي رو به متين گفت ...
    سامان – باران چيکار کرده که انقدر سنگش رو به سـ ـينه مي زني ؟ ... مشکوک مي زنين ...
    متين با بدترين لحني که مي تونست جواب داد ...
    متين – به تو مربوط نيست ... به جاي فضولي سرت به آخور خودت گرم باشه ....
    همون لحظه با صداي تورج خان بحث تقريباً تموم شد ...
    تورج خان – بسته ... بياين سر ميز ....
    همه برگشتيم و نگاهي به ميز غذا انداختيم ... انقدر سرمون گرم بود که نفهميديم کي ميز چيده شده بود .... هيچکس از بحثي که بينمون بود چيزي نفهميده بود غير از تورج خان ... چون مردا که تو حياط بودن و معلوم نبود چيکار مي کردن ... و زنا هم تو آشپزخونه سرگرم کمک به محبوبه بودن ....




    رفتيم سمت ميز ... در همون حين مردا اومدن داخل ... زنا هم از آشزخونه بيرون اومدن .... هنوز غذا ها روي ميز چيده نشده بود .... عمه رو کرد به جمع ...
    عمه ترگل – يه چند لحظه صبر کنين ... من چندتا مهمون دعوت کردم ...
    هنوز حرف عمه تموم نشده صداي آيفون بلند شد ... عمه رفت به سمت آيفون و بلند گفت ...
    عمه – اومدن ... امروز خونواده ي عروسام رو هم دعوت کردم ...
    نگاه من و متين گره خورد به هم ..... عصبانيت رو تو نگاهش مي خوندم ... کمي خم شد به سمت سرهنگ که کنارش ايستاده بود .... چيزي در گوش سرهنگ گفت که در جوابش سرهنگ آروم گفت ...
    سرهنگ – هر کاري مي دوني درسته انجام بده ....
    متين سري تکون داد و آروم رو به سرهنگ گفت ..
    متين – پس با اجازه ....
    و رفت آروم از تورج خان هم اجازه اي گرفت و بعد عمارت رو ترک کرد .... مبين هم خيلي زود با اجازه اي گفت و رفت .... هيچکدوم نموندن تا با نازنين و هاله رو به رو بشن ....
    عمه با اينکه از کارشون ناراضي بود .. ولي سعي کرد براي حفظ آبرو هم که شده به روي خودش نياره ... و سرش رو با پذيرايي از خونواده ي به قول خودش عروساش گرم کنه ...
    هنوز شروع به خوردن نکرده بوديم که تورج خان آروم به سرهنگ گفت ...
    تورج خان – به محبوبه مي گم که براشون غذا بکشه ....
    سرهنگ سري تکون داد ...
    سرهنگ – ممنون ... والا من نمي دونم چرا ترگل اينکارا رو انجام مي ده ... حداقل با اين دوتا پسر هماهنگ مي کرد ...
    تورج خان – خودشون سکوت کردن و حرف نمي زنن ... توقع دارن همه چي هم درست بشه ...
    سرهنگ سري به حالت تأسف تکون داد ....
    بعد از خوردن غذا .. تورج خان صدام کرد ... وقتي رفتم پيشش آروم گفت ..
    تورج خان – براي متين و مبين غذا ببر .... فقط يه جوري برو که کسي متوجه نشه ....
    با اينکه از متين دلخور بودم .. ولي دلم نيومد که با حرف تورج خان مخالفت کنم ... به خصوص که يکي از غذا ها فسنجون بود ... غذاي مورد علاقه ي متين ....
    سري تکون دادم و باشه اي گفتم ....
    وقتي داشتم سيني به دست از آشپزخونه خارج مي شدم کامران و امين متوجه شدن .... سريع با اشاره به بقيه ي بچه ها فهموندن کاري کنن که کسي متوجه من نشه و بتونم راحت از عمارت خارج بشم ...
    به عمارت عمه که رسيدم در زدم .... در باز و متين تو چهارچوب در ظاهر شد .... بدون نگاه کردن به صورتش سيني رو گرفتم طرفش ... و منتظر موندم تا سيني رو بگيره ... وقتي مکثش رو ديدم .. سربلند کردم تا ببينم چي شده که سيني رو نمي گيره .... که ديدم خيره شده به من ....
    اخمي کردم و گفتم ..
    من – سنگينه ...
    سريع سيني رو از دستم گرفت .. و با سر اشاره اي به خونه کرد ...
    متين – نمياي تو ؟ ...
    سري به معناي نه تکون دادم .... آروم پرسيد ...
    متين – هنوزم نمي خواي به حرفام گوش بدي ؟ ...
    چرا ... مي خواستم بشنوم .... وقتي جلوي ترانه طرف من رو گرفت ... وقتي با اومدن نازنين حاضر نشد تو عمارت بمونه .. مي تونستم کمي اميدوار باشم .... به لطف همون اميد .. مي خواستم حرفاش رو بشنوم .... با اين حال نمي خواستم خيلي راحت اين کار رو انجام بدم ...
    من – نمي دونم ... شايد بهش فکر کردم .....
    نگام کرد ... باز هم ژرف و عميق .... براي فرار از زير نگاهش ... نگاهي که در مقابلش توان مخالفت نداشتم .. اشاره اي به سيني تو دستش کردم ...
    من – يخ مي کنه ....
    نگاهي به سيني انداخت .... بعد سر بلند کرد و لبخندي زد ...
    متين – زحمت کشيدي خانومم ......
    بدون اينکه اعتراضي به خانومم گفتنش کنم راه افتادم سمت عمارت .... من عاشق اين خانومم گفتناش بودم ....













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    بعد از غذا نشستم کنار نسيم .... و آروم پرسيدم ...
    من – چيکار کردين که نسرين لو نداد ما صبح با شما نبوديم ؟ ...
    لبخندي زد ...
    نسيم – کيان بهش گفت چيزي نگه ... از اونجا تصميم گرفته بودن ترانه رو اذيت کنن ....
    ابرويي بالا انداختم ...
    من – چرا ؟ ...
    نسيم – همه موضوع ديشب رو فهميدن ... خوب همه خبر دارن شما دوتا همديگه رو دوست دارين ... اينجوري مي خواستن حال ترانه رو بگيرن ...
    لـ ـبم رو به دندون گرفتم ...
    من – يعني آبرويي واسم نمونده ديگه ... چي جوري فهميدن ؟ ...
    نسيم خنده اي کرد ...
    نسيم – پسرا که خيلي وقته مي دونن .... همشون هم که طرفدار شمان .... منم که مي دونستم .... هانيه هم از طريق هومن فهميده بود ... نسرين هم فکر کنم از طريق ترانه فهميده بود .... خلاصه که همه مي دونن ... در ضمن ربطي هم به آبروي تو نداره ...
    سري تکون دادم ...
    من – حالا مطمئني نسرين چيزي به ترانه نمي گه ؟ ...
    نسيم چشمکي زد ...
    نسيم – وقتي کيان حرفي بزنه نسرين نه نمي گه ... کيان بگه بمير .. مي ميره .... آخه خيلي وقته دلش پيش کيان گير کرده ....
    من – کيان هم مي دونه ؟ ... يعني اونم نسرين رو مي خواد ؟ ...
    نسيم شونه اي بالا انداخت ...
    نسيم – خواستنش رو که نمي دونم ... يعني تا حالا کاري نکرده که شک کنم به نسرين علاقه داره يا نه ... ولي مي دونه که نسرين دوسش داره ... از بس اين نسرين ضايع بازي در مياره ....
    لبخندي زدم ... به نظرم براي نسرين هنوز زود بود .... کسي که سعي مي کرد مثل ترانه رفتار کنه ...

    شب بود ... عمارت خلوت شده بود ... همه برگشته بودن خونشون ... نيم ساعتي هم مي شد که عمه و سرهنگ رفته بودن ... از خستگي روي کاناپه ي رو به روي تلويزيون لم داده بودم ... تورج خان هم روي يکي از مبلا نشسته بود و دفتر حساب و کتاباي کارخونه ها رو جلوش باز کرده بود و مشغول بود ....
    در همون زمان تقه اي به در عمارت خورد ... و متعاقب اون در باز شد و مبين و متين عصبي وارد عمارت شدن .... از حالت ورودشون بي اختيار صاف نشستم و نگاشون کردم ... مبين يه راست رفت سمت تورج خان ...
    مبين – تورج خان قراره تا کي ادامه پيدا کنه ؟ ..
    تورج خان نگاهي به چهره هاي عصبيشون کرد ...
    تورج خان – چي ؟ ...
    متين کلافه گفت ...
    متين – همين کاراي مامان ... همين سکوت شما ؟ ....
    تورج خان دوباره خيره شد به دفترش ...
    تورج خان – مادر شماست از من مي پرسين ....
    مبين – شما نمي خواين کاري کنين ؟ ... به خدا ديگه بريديم ...
    تورج خان اخمي کرد ...
    تورج خان – مگه وقتي من مي خواستم ازدواج کنم به شماها گفتم برين به مادرم بگين من زن مي خوام که حالا توقع دارين برم با مادرتون حرف بزنم ... حتماً بعد از ازدواجتونم من بايد برم به زناتون بگم شما بچه مي خوايين ؟ .... حالا هم به جاي اينکه مثل بچه هاي دو سه ساله بياين شکايت مادرتون رو بکنين ... برين يه فکر اساسي کنين ....
    متين با همون کلافگي گفت ..
    متين – مي گين چيکار کنيم .... مامان هر روز يه بازي جديد رو مي کنه ... الان هم با اونا قرار گذاشته شب اول ماه ربيع الاول بريم خونشون تا آخرين حرفا رو بزنيم ... بدون اينکه به ما چيزي بگه ...
    تورج خان بلند شد و رو کرد به متين ..
    تورج خان – يادته روز اول بهت چي گفتم ؟ ... گفتم اگه نمي توني با مشکلات کنار بياي بي خيال شو .... درسته خودم بهت پيشنهاد دادم و گفتم تو و باران به درد هم مي خورين ... ولي بهت هشدار دادم ... گفتم اين دختر زخم خورده ست ... مادرت باهاشون بد کرده ... تو مراقب باش ... گفتي باشه .. مراقبم ... حواسم هست ... من به اعتماد تو اين دختر رو کشيدم تهران .... چون گفتي بايد خودم ببينمش ... بايد خودم بپسندمش ... گفتم راست مي گه ... اينا مي خوان با هم زندگي کنن ... بذارم زندگيتون با عشق شروع بشه ...
    با شگفتي نگاهشون مي کردم ... يعني تورج خان از من خواست بيام تهران تا متين و من ..... باورم نمي شد ....
    توج خان – همون ماه اول بهت گفتم اگه مي دوني به درد هم نمي خورين بگو که اين دختر رو راهيش کنم بره ... اومدي گفتي .. نه ... براش که خواستگار اومد .. گفتم تکليف خودت رو روشن کن ... گفتي مي خوامش .. گفتي دوسش دارم ... گفتم اگه باران راضي نباشه .. اگه باران تو رو نخواد حق نداري اذيتش کني .. گفتي باشه بهم فرصت بده .... فرصت دادم .... از طرفت ازش خواستگاري کردم تا توجهش به طرف تو باشه .... از شيراز که برگشتين گفتي ما همديگه رو مي خوايم ... خوب آقاي عاشق .. تو که دم از فرهاد بودن مي زني ... برو با همون تيشه اي که داري شروع کن به کندن کوه ... منتظري برات دستگاه بيارن تا کوه رو بکني ؟ ...
    متين – مي گين برم تو روي مامان وايسم ؟ ...
    تورج خان – تو روي مامانت نه ... روي حرفت وايسا ...
    متين نگاهي بهم انداخت ... نگاهش نگران بود ... من هنوز حاضر نشده بودم به حرفش گوش کنم ... باز هم تورج خان به حرف اومد ...
    تورج خان – چيه ؟ ... خودت خرابش کردي ... خودت هم بايد درستش کني .... اون روز بهت هشدار دادم که از اول همه چي رو به باران بگو ... نگفتم ؟ ..
    بعد رو کرد به مبين و انگشت اشاره ش رو گرفت طرفش ....
    تورج خان - تو هم حواست باشه ... دختري رو مي خوايش همين چند روز پيش يه خواستگار خوب رو رد کرد ... اگه عرضه ندارين رو حرفتون بمونين بگين که اين دو تا دختر تکليف خودشون رو بدونن ....
    ابروهام رفت بالا ... تورج خان حواسش به همه جا بود ... حتي به خاطره ....
    نگاهي به متين و مبين کردم ..... هر دو کلافه بودن ..........
    متين با کلافگي دستي به پشت گردنش کشيد .... چشمام با دستش در حرکت بود ... نگاه از دستش گرفتم و دوختم به موهاش ... که بلند شده بود و حالت قشنگي به صورتش مي داد ... حتي اون کلافگيش هم به چشمم قشنگ و خواستني بود .....
    مردي که مي دونستم بيشتر از چيزي که قابل گفتن باشه دوسش داشتم .... مردي که دلم مي خواست مرد من باشه ... همسر من باشه ... شب و روزش براي من باشه ....
    و همين مرد دلم رو شکسته بود .... ولي مگه دل عاشقم اين چيزا حاليش مي شد ....
    مبين با کلافگي دست مشت شده اش رو مي کوبيد روي ميز .... متين تو سالن دور خودش مي چرخيد .... و من همچنان خيره بودم بهش ...
    بدجور به چشمم خواستني بود .... هيچوقت مردي رو تا اين حد نمي خواستم .... هيچوقت اين احساس رو تجربه نکرده بودم .... و جالب بود که نمي دونستم چه جوري سامان رو انتخاب کردم ... اگر من عاشق سامان بودم پس اسم احساسي که به متين داشتم چي بود ... و اگر اين احساسي که داشتم با متين تجربه مي کردم عشق بود .. پس با تکيه به چي سامان رو انتخاب کرده بودم ؟ ....
    با لذت نگاش مي کردم ... به تيپ اسپرتش که فقط مخصوص حضور در عمارت بود .... و من چقدر اين تيپش رو دوست داشتم ... هميشه آراسته و مرتب .... حتي در بدترين شرايط ...
    يه لحظه ايستاد ... برگشت و زل زد تو چشمام ..... نمي دونستم تو چشمام چي ديد که مسخ نگاهم بود .... نمي تونستم نگاهم رو ازش بگيرم .... انگار فقط من بودم و متين .... و نگاه ژرف و عميقش .... و دل بي تاب من ....

    وقتي خيره ام به چشمات واسه من مثل يه گنجه
    بودنت پايان رنجه مي ميرم از من اگه روزي عزيز دلت برنجه

    عاشق همين نگاهش بودم .... همين نگاهي که تموم بدنم رو گرم مي کرد ... همين نگاهي که پر بود از حرفاي نگفته ..... همين نگاهي که در مقابلش قدرت انجام هيچ کاري رو نداشتم ....
    اون نگاه نافذ بي شباهت به نگاه تورج خان نبود .... نگاهي که تا مغز استخون آدم نفوذ مي کرد ....

    مگه مي شه بي تو بود مگه مي شه بي تو نوشت
    تويي که همسفر جاده ي سخت سرنوشت
    مي مونيم تا آخرش با هم و از هم مي خونيم
    فاصله يه دريا هم باشه ما عاشق مي مونيم ...........

    چند بار پلک زد .... چشماش ريز شد .... انگار داشت تصميم مي گرفت .... و بعد چرخيد و رفت به طرف در عمارت .... صداي مبين بلند شد ....
    مبين – صبر کن متين .... صبر کن ترانه بره ....
    متين رفت و مبين دويد دنبالش ... هنوز از عمارت خارج نشده بود که برگشت سمت من ... با نگراني نگاهم کرد و گفت .....
    مبين – اگه مامان يا ترانه اومدن اينجا برو اتاقت .... کاري به حرفاشون نداشته باش ... همين امشب رو تحمل کن ...
    و بعد در حالي که مي گفت " خدا امشب رو به خير بگذرونه " از عمارت خارج شد ....
    و من مبهوت همونجا موندم .... متين مي خواست چيکار کنه که مبين انقدر نگران بود ... ناخودآگاه استرس گرفتم .... ترس از چيزي ناشناخته .... کاري که نمي دونستم چيه و چه نتيجه اي در انتضارمونه ....
    ضربان قلـ ـبم از حالت کوبنده ي عاشقانه خارج شده بود و مثل گنجشک ترسيده و در کمين خطر مي زد .... از ترس .. از شدت استرس .. از نگراني کاري که متين مي خواست انجام بده .. ناخودآگاه شروع کردم به صلوات فرستادن .....
    رفتم آشپزخونه تا از پنجره ي اونجا عمارت عمه رو ببينم .... دستام رو تو هم گره کرده بودم و صلوات مي فرستادم .... تا اگر قرار بود شري به پا بشه .. به برکت اون صلوات ها شروع نشده تموم بشه ....
    بي اختيار نگام رفت سمت ساعت .... هنوز چيزي از زفتنشون نگذشته بود .... با جلو رفتن عقربه ي ثانيه شمار ضربان قلب من هم بالا تر مي رفت ... دو دقيقه .... دو دقيقه و ده ثانيه .... دو دقيقه و سي ثانيه .... سه دقيقه ... سه دقيقه و بيست ثانيه .... سه دقيقه و جهل ثانيه ......... چهار دقيقه ....
    صداي فرياد ترانه بلند شد ...
    ترانه – من همچين اجازه اي نمي دم .... بايد از رو جنازه ي من رد بشي ...
    و صداي فرياد متين ...
    متين – به تو ربطي نداره ... مگه تو مي خواستي ازدواج کني از من اجازه گرفتي ؟ ... اگه به من بود اين بي لياقت رو تو خونوادمون راه نمي دادم ....
    تو عمارت بودن و من نمي ديدمشون ... فقط صداشون رو مي شنيدم ...
    ترانه – شوهر من بي لياقته ؟ ... تو بي لياقتي که نازنين رو ول کردي چسبيدي به باران ....
    متين – راست مي گي من بي لياقتم که تا حالا تو دهنت نزدم با اين همه توهيني که به باران مي کني .... وگرنه شوهر تو آدم نيست که بخواد لياقت داشته باشه يا نداشته باشه ...
    صداي فرياد عمه و ترانه با هم قاطي شد ...
    عمه – متين به خواهرت بي احترامي نکن ...
    ترانه – از اولشم اين دختر نحس بود .... هر وقت اينجاست زندگي ما به هم مي ريزه .... چرا نمي ميره خداااااااااا ....
    متين – خفه شو ترانه .... خفه شو ....
    بعد صداي فرياد هاي امين و مبين ...
    امين – بسته ترانه ... خجالت بکش ...
    مبين – مامان بي خود طرف ترانه رو نگير ... با اين کاراتون اين انقدر بد بار اومده ....
    عمه – خجالت بکشين .... به خاطر يه آدم به درد نخور دارين با خواهرتون دعوا مي کنين ؟ ...
    عمه به من مي گفت به درد نخور ... من ... بچه ي برادرش ... مني که تموم مدت سعي مي کردم با همه ي تنفرم از کاري که با زندگيمون کرد ... بهش بي احترامي نکنم .... با من بود ... به درد نخور ....
    حس نفرتم از ترانه و عمه بيشتر شد .... کينه و نفرت تو تموم تنم مي جوشيد ..... سرم رو بلند کردم رو به آسمون .... خدايا مي دونم کينه بده ... نفرت بده ... مي شه يه مدت بهم اجازه بدي متنفر باشم .... متنفر باشم از آدمايي که تموم هنرشون به هم ريختن زندگي ديگرونه ؟ .... خدايا مي شه کينه شون رو تو دلم حفظ کنم ؟ ... تا هميشه يادم باشه که همين آدما خوشبختي رو ازمون دزديدن ؟ ...

    ديگه با عاطفه دشمن
    واسه دلتنگي رفيقم
    توی شط سرخ نفرت
    بی صداترين غريقم

    صداي فرياد هاي عمه و ترانه بلندتر شده بود ... و به تبع اون متين و مبين و امين هم بلند فرياد مي زدن .... جو بدي بود ... تو اون عمارت به خاطر من دعوا بود .... و من فقط و فقط نگران متن بودم ... و بعد امين و مبين که داشتن با تموم وجود از متين و من حمايت مي کردن ....
    صداي داد سامان اعصاب به هم ريختم رو بدجور خط خطي کرد ...
    سامان – چيه متين رم کردي ؟ .... باران برات چيکار مي کنه که اينجوري تو روي خواهرت ايستادي ؟ ...
    و فرياد متين که باعث شد حتي من ... با اينکه ازشون دور بودم ... رعشه بگيرم ...
    متين – اسمش رو به دهن کثيفت نيار عوضي .... فکر کردي منم مثل خودتم ... که چشمام با ديدن دخترا دو دو بزنه ... که نتونم جلوي خودمو بگيرم .... خودت خوب مي دوني باران پاک تر از اين حرفاست ... تو فکرت مسمومه ....
    و بعد درب عمارتشون باز شد ... و ترانه و پشتش عمه خارج شدن ... و بعد متين ... امين ... مبين ... سامان ...
    مبين – ترانه بري اون عمارت من مي دونم و تو ...
    امين – برگرد ترانه وگرنه ....
    و فرياد متين ...
    متين – مامان به خداوندي خدا ... کاري کنين ... چيزي به باران بگين ديگه من رو نمي بينين ... مي رم ... با باران مي رم و آرزوي عروسيم رو به دلتون مي ذارم ....
    ترانه بلند داد زد ..
    ترانه – خودم مي کشمش ... دختره ي ( ج ) ....
    دستش کشيده شد ... و صداي کشيده اي که تو صورتش نشست تا جايي که من بودم رسيد ...
    با بهت چشم دوختم ببينم کي بود ... کي بود که ترانه رو زد .....
    سرهنگ .......... سرهنگ بود .... صداي اعتراض عمه بلند شد ...
    عمه – سرهنگ ... اين چه کاري ...
    صداي فرياد سرهنگ براي اولين بار بلند شد ....
    سرهنگ – بسته ترگل .... نمي خوام چيزي بشنوم ... تحويل بگير دختر دست پروردت رو .... اينه اون دختري که تربيت کردي ؟ ... که به خودش اجازه مي ده هر چرت و پرتي رو به ديگران نسبت بده ؟ ... کم گذاشتي ترگل .. کم گذاشتي ... همين الان اين بحث رو تموم مي کنين ...
    همه سکوت کرده بودن .... دست ترانه رو صورتش بود ... به خاطر تاريکي درست نمي تونستم صورتش رو ببينم .... ولي مطمئن بودم اون دختر نازک نارنجي و لوس در حال گريه کردن باشه ....
    همه تو سکوت برگشتن عمارت عمه ....
    رفتم تو سالن ... تورج خان ساکت نشسته بود ... سکوت تو عمات آزار دهنده بود .... نگران بودم که تورج خان من رو علت اون دعوا بدونه .... نگران بودم اون حمايتي که چند وقت بود نصيبم شده بود ازم گرفته بشه .... آروم زمزمه کردم ...
    من – تورج خان ....
    بدون اينکه نگاهم کنه جواب داد ...
    تورج خان – نگران نباش .... وقتي امين هم مي خواست ازدواج کنه همين طور دعوا کردن ... اون موقع ترانه مي خواست يکي از دوستاش رو براي امين بگيره ... ولي امين فقط آيلار رو مي خواست ... اون موقع هم سرهنگ اين مادر و دختر رو نشوند سر جاشون ....
    بعد بلند شد بره سمت اتاقش ... حين رفتن گفت ...
    تورج خان – وقتي ترگل کوچيک بود ... مي خواستم مثل مرد بارش بيارم ... که هيچ کس نتونه اذيتش کنه ... که تو اون زماني که همه چيز دست مردا بود .. به خاطر زن بودنش عقب نمونه ... مي خواستم همه از دختر تورج خان معظم .. حساب ببرن .... ولي اشتباه کردم ... زن بايد زن باشه و همونجور عاطفي و لطيف .... منم تو تربيت ترگل کم گذاشتم ... ولي به جاي من فرهاد تاوانش رو پس داد .... من بهت خيلي بدهکارم دختر .... دارم سعي مي کنم حداقل نصفش رو بپردازم ...
    و رفت تو اتاقش و در رو بست .... و من مبهوت از حرف تورج خان و اون دعوايي که ديده بودم تو سالن موندم ....
    روز بيست و هشت صفر بود .... هنوز از حرفاي شب قبل تورج خان و دعواي عمه اينا يه جوري سردرگم بودم ... از همون صبح زود همه اومده بودن عمارت .... حتي خونواده ي نازنين و هاله هم بودن .... ولي متين تو عمارت خودشون مونده بود .... دلم براي ديدنش پر مي زد .... چقدر شب قبل دلم خواسته بود برم و سرش رو تو آغـ ـوشم بگيرم و نـ ـوازشش کنم .... مردي که براي من سـ ـينه سپر کرده بود .... دلم خوش بود که وقتي همه بيان متين هم مياد .. و من مي بينمش و از خوب بودنش مطمئن مي شم ... ولي نيومدنش بد جور دلتنگم کرده بود .... تنها کاري که تونستم بکنم اين بود که برم و از مبين که با پسرا دورتر از ما بودن حالش رو بپرسم ... وقتي گفت حالش خوبه کمي آروم شدم ....
    تموم مدت ترانه با نفرت نگاهم مي کرد ... و نگاه عمه بدتر .... به روي خودم نمي آوردم ...
    از شر طعنه هاي ترانه در امان نبودم ... ولي سعي مي کردم خودم رو کنترل کنم ... با دعواي من و ترانه چيزي بهتر نمي شد ... فقط فشاري که روي متين بود بيشتر مي شد ... براي همين سعي مي کردم به حرفاش بي توجه باشم ...
    با اين همه ترانه ول کن نبود ... به بهانه هاي الکي بلند مي شد راه مي رفت و از کنارم رد مي شد ووو تنه اي مي زد و بلند مي گفت ..
    ترانه – بکش کنار نردبون ... اَه .. هميشه اضافي هستي ...
    زورکي لبخندي مي زدم و زير لب .. طوري که فقط خودش بشنوه مي گفتم ..
    من – بععداً به حسابت مي رسم ...
    يا گاهي بلند دستور مي داد ...
    ترانه – اوي ... باران ... برو برام آب بيار ... بيکار نشين ...
    و من باز هم لبخند پر حرصي مي زدم و در جوابش مي گفتم ...
    من – امر ديگه اي باشه عليا حضرت .... يه وقت بلند نشين که شصت پاتون مي ره تو چشمتون ...
    و با اين حرفم لبخندي روي لب نسيم و هانيه .. مهناز و آيلار مهمون مي شد ... چند باري هم زن عمو هام بهش اعتراض کردن که با بدترين لحن جواب گرفتن .... انگار ترانه زده بود به سيم آخر ...
    کنار نسيم نشسته بودم ... و آروم حرف مي زديم ... داشتم اتفاقاي شب قبل رو براش تعريف مي کردم ... اونم داشت با اشتياق گوش مي داد .... باز هم جمع جوونا از بزرگترا جدا شده بود ... پسرا هم يه گوشه جدا از دخترا نشسته بودن .... در حال حرف زدن بودم که با صداي بلند ترانه دست از حرف زدن برداشتم ...
    ترانه – نازنين جون ... برو ببين متين چرا نمياد ... برو دنبالش عزيزم ...
    و برگشت و پوزخندي تحويلم داد ... متين تو عمارت خودشون تنها بود .... و ترانه داشت با منظور نازنين رو راهي عمارتشون مي کرد ....
    نازنين قري به هيکلش داد و بلند شد .... دلم مي خواست بلند شم و ترانه و نازنين رو خفه کنم .... نازنين مثل ترانه فقط به خاطر حضور تورج خان يه شال سرش بود ... سرش که نه .. رو موهاش ولو بود ... همهي موهاش معلوم بود .. و مي دونستم به عمارت عمه نرسيده همه ي موهاش رو افشون مي کنه و مي ره جلوي متين .... و اين باعث مي شد خونم به جوش بياد ...
    دنبال يه راهي .. حرفي بودم که نذارم نازنين بره که همون لحظه آيلار از جاش بلند شد و گفت ...
    آيلار – شما بشين نازنين جون ... من بايد برم اونجا براي آيلين وسايلش رو بيارم ... به متين هم مي گم بياد ....
    آخ که از کنف شدن نازنين و ترانه کيف کردم .... ترانه ايشي گفت و روش رو کرد به سمت ديگه .... مطمئن بودم بعداً آيلار رو اذيت مي کنه ... نگاه قدرشناسانه اي به آيلار کردم ...که با لبخند جوابم رو داد ...
    متين با آيلار اومد عمارت ... به محض ورود چشم چرخوند و پيدام کرد ... چشمکي بهم زد و رفت سمت پسرا ... از اينکه مي ديدم حالش خوبه و از عصبانيت شب قبل اثري تو چهره ش نيست خيالم راحت شد ... به ثانيه نکشيد که صداي پيام گوشيم بلند شد ...
    با دين اسم متين سريع بازش کردم ... نوشته بود ..." خوبي خانومم ؟ " ... ببراش نوشتم .. " خوبم .. تو خوبي " .... و ارسال کردم ...
    سربلند کردم نگاش کردم ... داشت پبه گوشيش نگاه مي کرد ... بعد از چند ثانيه سر بلند کرد و نگاهم کرد ... و با حرکت لب گفت .." خوبم " ... و لبخندي بهم زد ... جواب لبخندش رو دادم ... با صداي نسيم نگاه از متين گرفتم ...
    نسيم – بسته بابا ... الان همه مي فهمن ...
    نگاهي به نسيم انداختم ....
    من – مگه داريم چيکار مي کنيم ؟ ...
    نسيم – هيچي دارين درسته مي رين تو حلق همديگه ...
    اخمي ساختگي کردم ..
    من – نسيم ؟ ...
    خنديد ..
    نسيم – نگران نباش .. فرار نمي کنه ... راستي باران متوجه هيوا شدي ؟ ...
    با اين حرفش برگشتم و نگاهي به هيوا کردم ..
    من – مگه چي شده ؟ ...
    ابرويي بالا انداخت ...
    نسيم – نمي دونم چرا احساس مي کنم يه جورايي بي قراره ... مدام هم نگاهش به پسراست که اون طرف نشستن ... هي عشوه مياد ... فکر کنم مي خواد مخ يکي رو بزنه ...
    خندم گرفت از جمله آخر نسيم ... با همون حالت جواب دادم ...
    من – اگه تا حالا نزده باشه ....
    نسيم هم خنديد و سري تکون داد .......
    نزديک غروب بود .... متين و مبين تو عمارت نبودن ... سامان هم رفته بود عمارت عمه تا استراحت کنه .... امين و آيلار هم رفته بودن خونشون .... بيشتر مردا تو اتاقاي عمارت در حال استراحت بودن ..... زنا هم نشسته بودن دور هم و براي شب که قرار بود هيأت سـ ـينه زني داشته باشه و شام بديم .. سالاد درست مي کردن ...
    خسته بودم ... دلم هواي تازه مي خواست ... حوصله ي اون جمع و حرفاي ترانه رو نداشتم که از هر دو تا جمله ش يکيش طعنه به من بود ... براي همين رفتم تو حياط ...
    هوا سرد بود ... ولي با اين حال ترجيح دادم کمي قدم بزنم .... داشتم مي رفتم به سمت چپ عمارت ... اون قسمت جايي بود که زياد ديد نداشت ... بچه که بوديم موقع بازي قايم موشک .. اونجا بهترين جايي بود که مي شد پنهون بشيم ...
    با يادآوري اون روزا لبخندي زدم و به اون طرف رفتم .... اونجا پر از درخت بود که تو هم تنيده شده بود ... مي خواستم باز هم فکرم رو پرواز بدم به گذشته که با شنيدن صدايي ايستادم و گوش تيز کردم ....
    يه صداي زنونه و پر از عشوه ... که معلوم بود هيجاني رو تجربه مي کنه ....
    - واي ... واي .... يواش تر ... آخ .........
    و يه صداي مردونه و خش دار ...که بي نهايت برام آشنا بود ....
    - آرومتر عزيزم ....
    سامان بود .... صداي سامان بود .....
    احساس مي کردم نمي تونم به گوش هام اعتماد کنم ..... چي مي شنيدم ؟ ... سامان که رفته بود تو عمارت عمه استراحت کنه .... و اون صداي نازک زنونه ..... ترانه نبود ... نه .. ترانه نبود ... وقتي داشتم از عمارت خارج مي شدم خودم ترانه رو ديدم که کنار هاله و نازنين نشسته بود و حرف مي زد .....
    کي مي تونست باشه ؟ .... صداشون آرومتر شده بود ولي هنوز قابل شنيدن بود .... بايد مي ديدم ... بايد مي رفتم و مطمئن مي شدم چيزي که شنيدم يه عشوه ي معمولي نبوده ... بايد از چيزي که حس مي کردم مطمئن مي شدم ..... نمي تونستم بگذرم و با اين فکر که اونا در حال انجام چه کاري بودن خودم رو اذيت کنم .....
    آهسته به راه افتادم .... تموم مدت سعي مي کردم آروم قدم بردارم ... تا يه وقت پام با رفتن رو برگاي خشک يا شاخه هاي افتاده صدايي ايجاد نکنه که متوجه حضورم بشن ....
    درخت ها رو دور زدم .... نبايد منو مي ديدن ... کمي که جلو رفتم کنار چند تا درخت .. که وسطشون شمشاد هاي بلند قرار داشت .. خم شدم و نشستم .... نگاشون کردم ....
    سامان و هيوا .... خواهر کوچيک هاله .... در حال معاشقه .... طوري که هر بيننده اي رو وادار مي کرد بايسته و مسخ شده نگاشون کنه ..... حتي از اون فاصله مي تونستم شهو.ت آميخته با حرکاتشون رو ببينم .... شهو.تي که همراه با نوعي شتابزدگي و خشونت بود ....
    انگار مدت ها براي رسيدن به اين لحظه صبر کرده بودن ....
    لب هام خشک شده بود ... قدرت انجام کاري رو نداشتم .... من داشتم خيانت رو با چشمام مي ديدم ... خيانت يه مرد به زنش .... خيانتي که شايد روزي در حق من هم شده بود .... يعني اون زمان هم سامان همينطور با ترانه سرگرم بود ؟ .. درست زماني که من محرمش بودم .......
    چطور ذات سامان رو نشناختم .... اين مردي که اينجور جلوي چشمام داشت از يه دختر ديگه کامجويي مي کرد ... همون مردي بود که يه روزي مي خواستم کاخ آرزوهام رو باهاش بنا کنم ؟ ....
    بغض کردم ... چقدر ساده بودم .... حالا بايد چيکار مي کردم ... به کي مي گفتم .... اگه مي خواستم برگردم عمارت و کسي رو خبر کنم ممکن بود بفهمن ... و اين برابر بود با اينکه کارشون رو رها کنن و چون من مدرکي نداشتم من رو متهم کنن به تهمت زدن .....
    مدرک ؟ .... مدرک مي خواستم ... بي اختيار گوشي تو دستم رو فشار دادم .... گوشي ! .......
    سريع گوشيم رو بالا آوردم و روي حالت سکوت گذاشتم .... بعيد نبود تو اون لحظه با شانسي که داشتم شروع کنه به زنگ زدن ..... و بعد دوربينش رو روشن کردم .... و گرفتم به سمتشون ....
    دوربين صحنه ها رو ضبط مي کرد و من از گوشي به اتفاقاتي که بينشون مي افتاد نگاه مي کردم .... دستاي مردي که تن يه دختر ... يه دختر باکره رو با شهو.ت لمس مي کرد ... صداي نجواهاي عاشقونه اي که معلوم بود از سر نيازه نه عشق .... دختري که سعي مي کرد تموم حرکاتش رو با عشوه انجام بده ... و مي شد فهميد تسليم يه عشق کودکانه و کورکورانه شده ....
    دکمه هاي لباس هايي که به راحتي باز مي شد ... و عفت و عزت دختري که داشت به باد مي رفت ... و .. و مردي که هجوم برده بود تا قداست وجود زني رو بدزده .....
    نمي فهميدم چطور هيوا راضي شده بود از زيباترين و مقدس ترين چيزي که داشت بگذره .... براي يه لحظه لذت ؟ ... ارزش داشت ؟ ... واقعاً ارزش داشت اينکه خودش رو تسليم غريزه ي حيواني بکنه ؟ ...
    همون غريزه اي که اگر با خوندن صيغه ي محرميت همراه مي شد ... به اذن خدا مقدس ترين پيوند زن و مرد بود .....
    و حالا بدون هيچ محرميتي ... بدون هيج احترامي ... احترامي که به لطف همون صيغه شامل حال زن مي شد ... شده بود يه خوي کثيف حيواني .....
    بو.سه هاي آتشيني که سامان روز بدن هيوا مي زد .. حالم رو بد مي کرد .... روزي اين بـ ـوسه ها متعلق به من بود .... و بعد براي ترانه .... وحالا هيوا .... هيوا چندمين زني بود که داشت آغـ ـوش سامان رو تجربه مي کرد ؟ .... مي شد باور کنم فقط ما سه نفر تو زندگي سامان بوديم ؟ .... اين مردي که حرمت خونواده ش رو ... زنش رو حفظ نمي کرد ....
    به گوشي خيره بودم و بي اختيار اشک مي ريختم .... حس خيانتي که داشت جلوي چشمام انجام مي شد حالم رو به هم زده بود .... سعي مي کردم آروم هق هق کنم که متوجهم نشن ....
    کارشون تموم شد .... اول سامان رفت .... رفت سمت عمارت عمه ... بعد از چند دقيقه هيوا رفت سمت عمارت اصلي .... ولي من همونجا ... با اون حالم ... همچنان نشسته بودم .... هنوز هق هق مي کردم ... و اينبار بدون ترس از ديده شدن ....
    حالم بد بود ... توانايي بلند شدن رو نداشتم .... انگار کرخت شده بودم .... دست بردم و گوشي رو برداشتم و زنگ زدم به نسيم ..... يکي بايد به دادم مي رسيد .... زود جواب داد ...
    نسيم – جانم باران جان ..
    من – نسيم بيا ...
    و دوباره زدم زير گريه ..... نسيم با نگراني پرسيد ...
    نسيم – چي شده باران ؟ ... کجايي ؟ ... الان بچه ها رو خبر مي کنم ....
    با التماس گفتم ...
    من – نه ... به کسي چيزي نگو ... خودت تنها بيا ...
    نسيم – کجايي ؟ ...
    باز هم صداش نگران بود ....
    من – بيا تو حياط ....
    نگاهي به در عمارت کردم ... از اونجا در عمارت معلوم بود .... نسيم سريع اومد بيرون ....
    من – بيا سمت چپ عمارت ... کنار اون درختايي که وقتي بچه بوديم پشتش قايم مي شديم ...
    نسيم – اونجا چيکار مي کني ؟ ...
    من – نپرس ... فقط بيا ..... بيا پشت شمشادا .....
    وقتي رسيد بهم کنارم زانو زد و با نگراني پرسيد ...
    نسيم – چي شده باران ؟ ... چرا گريه مي کني ؟ ... خوردي زمين ؟ ....
    سري به معناي نه تکون دادم و رفتم تو آغـ ـوشش ..... و بلند گريه کردم .... من چيزي ديده بودم که نبايد ... که هيچوقت نديده بودم .... چيزي که گناه بود .... چيزي که اسمش به اندازه ي کافي حال به هم زن بود چه برسه به ديدنش ....... خيانت .............
    نسيم – نمي خواي بگي چي شده ؟ ....
    از آغـ ـوشش بيرون اومدم و گوشي رو برداشتم و فيلم رو پلي کردم و گوشي رو گرفتم طرفش .....
    مبهوت نگاه مي کرد ...
    نسيم – اين که هيواست .... اون .... اونم که .... سامانه .... واي خاک بر سرم ...
    و با دست زد تو صورت خودش ....
    يه نگاه به من مي کرد و يه نگاه به گوشي .... انگار باورش نمي شد ....
    نسيم – يا پيغمبر ... تو همچين روزي ؟ ... واي خدا ...
    و کنار من نشست رو زمين .... حال نسيم هم دست کمي از من نداشت ....
    هر دو سکوت کرده بوديم ... و هر کدوم خيره به يه نقطه .... نفهميدم چقدر گذشت ... پنج دقيقه ... ده دقيقه ... يه ربع ... شايدم بيست دقيقه ...
    سکوتمون رو نسيم شکست ...
    نسيم – حالا مي خواي چيکار کني ؟ ... همين امشب فيلم رو نشون مي دي ...
    به آرومي جواب دادم ...
    من – نمي دونم ... اصلاً الان فکرم کار نمي کنه ... نمي دونم چه کاري درسته ....
    نسيم – بايد به يکي بگيم ....
    من – کي ؟ ...
    و نگاهي به نسيم انداختم .... شونه اي بالا انداخت ...
    نسيم – نمي دونم ... متين ... مبين ...
    يه دفعه مکث کرد و هردو برگشتيم سمت همديگه ...
    من – نه ... اونا که برادراي ترانه هستن ... امشب خون و خونريزي راه ميوفته ...
    سري تکون داد و حرفم رو تأييد کرد ...
    نسيم – آره ... حواسم نبود .... پس ... پس من مي رم کيان يا هومن رو صدا مي کنم ....
    و بلند شد ايستاد .... منم سريع بلند شدم ...
    من – نه ... اونا نه ... مي خواي اين فيلم رو به دوتا پسر مجرد نشون بدي ؟ ... برو کامران رو صدا کن ...
    نگاهم کرد ... بعد سري تکون داد و رفت سمت عمارت ....
    نسيم و کامران از عمارت خارج شدن و يه راست اومدن سمت من .... کامران نگاهي مشکوک به هر دومون کرد ...
    کامران – چي شده ؟ .. چرا منو کشوندين اينجا ؟ ...
    فيلم رو گوشيم رو پلي کردم و گوشي رو دادم دستش .... داشت نگاه مي کرد ... و احساس مي کردم هر لحظه چهره ش کبودتر مي شه .... سريع سرش رو بلند کرد و نگاهي بهم انداخت ...
    کامران – اين فيلم رو کي گرفته ؟ .. کي ؟ ... کجا ؟ ....
    آروم جواب دادم ...
    من – من گرفتم ... نزديک به يه ساعت پيش .... همينجا ...
    و با دست به اون قسمت حياط اشاره کردم ... دستش رو مشت کرد و زير لب گفت ..
    کامران – کثافت ... کثافت ...
    فکش از عصبانيت منقبض شده بود ... گوشي رو داد دستم و رفت کمي اون طرف تر .... و شروع کرد راه رفتن ... دو تا دستاش رو مشت کرده بود و مي کوبيد روي هم ....
    با نگراني نگاهي به نسيم انداختم .... کامران اومد کنارمون ....
    کامران – فعلاً به کسي چيزي نگين .... اين مدرک کمه ... ممکنه سامان همه ي تقصيراتشو بندازه گردن هيوا ... خيلي راحت مي تونه بگه که هيوا خودش رو در اختيارش گذاشته و اون نمي خواسته اينکار رو بکنه ... و هزارتا دليل الکي ....
    سريع پريدم وسط حرفش ....
    من – هر چي هم که بگه بالاخره اين کار رو انجام داده ...
    کامران سري تکون داد ...
    کامران – درسته ... ولي عمه و ترانه رو که مي شناسي .... حاضرن هر کاري بکنن تا ثابت کنن سامان بي گناه بوده ... براي ييه مدرک ديگه کار رو بسپرين به من ... هر وقت جور شد خبرتون مي کنم .. اون وقت تصميم مي گيريم کي به همه بگيم ...
    من و نسم سري تکون داديم .... فکر خوبي بود ... سه تا فکر بهتر به نتيجه مي رسيد ....
    همون لحظه درب آهني عمارت باز شد ... برگشتيم سمت درب ... متين و مبين بودن ... با ديدنمون لبخند زدن و اومدن طرفمون .... سلامي کردن ... که هر سه جواب داديم ...
    کامران – کجا بودين شما دوتا ؟ ...
    مبين لبخندي زد ...
    مبين – از دست اين نوه هاي عمه خانوم .... زديم به کوه و بيابون ....
    منظورش هاله و نازنين بودن .... کامران لبخندي زد ....
    کامران – گرفتار شدينا ...
    مبين سري تکون داد .... همون لحظه آستينم کشيده شد .. نگاه کردم ... متين بود ... با سر اشاره کرد به سمت مخالف .... يعني بريم اون طرف ...
    چند قدم از بچه ها دور شديم .. که گفت ...
    متين – کي به من وقت صحبت مي دي ؟ ...
    ابروي بالا انداختم ...
    من – درباره ي ؟ ....
    متين – توضيح پاره اي مسائل .....
    بعد ابرويي بالا انداخت ..
    متين – خودت خوب مي دوني راجع به چي ...
    سري تکون دادم ....
    من – باشه براي بعد ... الان حال مناسبي ندارم ...
    نگران پرسيد ...
    متين – چيزي شده ؟ ... چشماتم يه کم قرمزه ... گريه کردي ؟ ....
    دلم نمي خواست دروغ بگم ولي چاره اي نبود ...
    من – ياد بابام افتادم ...
    جدي ... نگاه دقيقي به چشمام کرد ... اميدوار بودم چشمام لوم ندن ... جدي تر پرسيد ....
    متين – اونوقت اين سرسنگيني شما با من تا کي مي خواد ادامه داشته باشه ؟ ....
    يکي از شون هام رو انداختم بالا ...
    من – نمي دونم ... تا هر وقت که لازم باشه ....
    نيمچه اخمي کرد .... حقش بود ... بايد کمي تنبيه مي شد ... هنوز زود بود که به حالت قبل برگردم ....

    بعد از مراسم عزاداري بود که همه باز هم تو سالن عمارت جمع شديم .... خونواده ي هاله و نازنين به اصرار عمه مونده بودن .... نازنين و هاله هم از هيچ کاري براي جلب توجه متين و مبين کوتاهي نمي کردن .... وقتي ديدن هيچ جوري نمي تونن به مقصودشون برسن خودشون رو زدن به غش و ضعف ....
    نازنين به اسم فشار خون پايين خودش رو به بي حالي زد .... هاله هم دستش رو گرفته بود به سرش و مي گفت که سرگيجه داره ....
    ترانه براشون آب قند درست کرده بود و عمه مثل پروانه دورشون مي چرخيد ... نسيم با ابرو اشاره اي به ترانه که داشت آب قندي که درست کرده بود رو هم مي زد ... کرد و آروم گفت ...
    نسيم – فکر کنم هيوا بيشتر از هاله و نازنين به اين آب قند احتياج داره ....
    از حرفش خندم گرفت ... ولي به اجبار جلوي خودم رو گرفتم .... نمي خواستم کسي فکر کنه دارم با هاله و نازنين مي خندم .... نسيم هم ريز ريز مي خنديد ....
    همون لحظه عمه متين رو صدا کرد ....
    عمه ترگل – متين جان .. بيا يه فشار از نازنين جان بگير ....
    نگاهي به متين کردم .... خيلي خونسرد رو کرد به عمه ...
    متين – من دندانپزشکم ... از اين کارا انجام نمي دم ... باران بلده ... ازش خواهش کن بياد فشار ايشون رو بگيره ....
    بازم نسيم ريز ريز خنديد .... حرفي زده بود متين .... خواهش کن .... عمراً اگه عمه همچين کاري مي کرد ... به جاي عمه نازنين گفت ...
    نازنين – ممنون .. نمي خواد ... بهترم ...
    عمه نگاه بدي به متين انداخت .... اما متين بي خيال رو کرد سمت کيان و شروع کرد به حرف زدن ....
    عمه اينبار رو کرد به مبين و با لحن دلسوزانه اي گفت ...
    عمه ترگل – مبين جان ... بيا کمک کن ... هاله جان رو ببريم تو اتاق يه کم دراز بکشه ....
    ابروهام رفت بالا ... اين عمه از رو نمي رفت ... مبين هم مثل متين ... خيلي خونسرد رو کرد به عمه ...
    مبين – شرمنده ... ما نامحرميم ... از يکي از خانوما کمک بگيرين مامان جان ...
    و مامان جان رو کمي غليظ گفت .... عمه مات و مبهوت به مبين و متين نگاه کرد که بدجور جلوي بقيه بهش جواب داده بودن .... ترانه هم نگاه بدي به برادراش کرد .... احتمالاً به خاطر حفظ آبرو جلوي خونواده ي هاله و نازنين جيغ جيغ نکرد و حرفي نزد .... وگرنه اون سکوت از ترانه بعيد بود ....
    به جاي عمه و ترانه .. من تو دلم عروسي بود .... آخ که لذت بردم از جواب متين و مبين ... در عوض عمه و ترانه براي اينکه جلوي بقيه ظاهرشون رو خوب حفظ کنن خودشون دست به کار شدن و هاله و نازنين رو بردن تو يکي از اتاقا تا کمي استراحت کنن .....

    روز بيست و نه صفر .... از صبح باز هم عمارت شلوغ بود .... البته همه ي اون مراسم تا ظهر طول کشيد و بعد از ناهار ... همه رفتن خونه هاشون .... از روز قبل سعي مي کردم نگاهم به سامان نيفته ... چون با ديدنش تموم صحنه هايي که ديده بودم ... جلوي چشمم جون مي گرفت ووو باعث مي شد دچار حالت تهوع بشم ....
    وقتي همه رفتن .... عمه جلوي من با حالت اقتدار به متين و مبين گفت ...
    عمه ترگل – حواستون باشه شب دعوتيم ... يه کم زود مي ريم تا شما ها بتونين با نامزداتون حرفاي آخر رو بزنين ....
    و لبخند پيرزومندانه اي به من زد ..... مي خواست يه بار ديگه به رخم بکشه که داره متين رو ازم دور مي کنه .... ولي نمي دونست چه خوابايي براش ديدم .....

    شب متين و مبين اومدن عمارت و هر کدوم خودشون رو به کاري سرگرم کردن .... نزديک به يه ساعت بعدش بود که عمه حاضر و آماده اومد عمارت .... و با ديدن اون دوتا که با راحت لم داده بودن رو مبل و داشت کارشون رو انجام مي دادن عصبي گفت ...
    عمه ترگل – چرا حاضر نشدين .... مگه نگفتم سر ساعت حاضر باشين ... زشته دير بريم ...












    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    متين و مبين بي توجه به حرف عمه باز هم به کارشون ادامه دادن .... عمه عصباني تر ادامه داد ...
    عمه ترگل – مگه من با شما دوتا نيستم ....
    در همون حال مبين دستش رو برد بالا و نگاهي به ساعتش انداخت ....
    مبين – آخ ... دير شد ...
    با اين حرفش لبخندي روي لب عمه نقش بست .... بعد هم با لحن آرومي به مبين گفت ..
    عمه ترگل – من که گفتم دير شده ... زود حاضر بشين ...
    مبين خيلي خونسرد بلند شد و رفت تو اتاق کنار اتاق تورج خان .... تعجب رو تو نگاه عمه ديدم .... قاعدتاً مبين بايد مي رفت عمارت خودشون تا لباس بپوشه ... ولي .... با اين همه عمه به روي خودش نيورد و رو کرد به متين .....
    عمه ترگل – تو هم برو حاضر شو .....
    متين خيلي خونسرد کتابي که تو دستش بود و داشت مي خوند رو بست ... بلند شد و به عمه نگاه کرد و گفت ...
    متين – خوش بگذره بهتون ... من و باران داريم شام مي ريم بيرون ....
    و بعد رو کرد به مني که داشتم با تعجب نگاش مي کردم ... و مونده بودم کي قرار گذاشتيم براي شام خوردن ....
    متين – حاضر شو خانومم ... دير مي شه ....
    بلند شدم .. نمي خواستم عمه بفهمه همچين قراري نداشتيم .... و بفهمه هنوز کمي از متين دلخورم .... نمي خواستم عمه از اين دلخوري سواستفاده کنه ....
    هنوز قدمي برنداشته بودم که دعواي لفظي عمه و متين شروع شد ....
    عمه ترگل – اين کارا چيه متين ... از قبل گفته بودم امشب مهمونيم .. و تو هم بايد باشي ... تا چند وقت ديگه با نازنين نامزد مي شين ... نيومدنت امشب بي احتراميه ....
    متين اخمي کرد ...
    متين – من که گفته بودم با کسي غير از باران ازدواج نمي کنم .... امشب هم خودتون برين ... من امشب دلم مي خواد فقط باران رو ببينم نه کس ديگه اي رو ....
    عمه ترگل – منم گفتم نمي ذارم با باران ازدواج کني .... من مادرتم ... بايد احترامم رو حفظ کني .. نه اينکه جلوي اين ...
    با دست اشاره اي به من کرد ...
    عمه ترگل – تو روي من وايسي و رو حرف من حرف بزني ...
    متين کمي تند شد ...
    متين – احترامتون رو حفظ کردم که الان اينجا هستم ... وگرنه تا الان من و باران ازدواج کرده بوديم .....
    عمه نگاه بدي بهم انداخت ....
    عمه ترگل – من هيچوقت نمي ذارم اين عروسم بشه ....
    متين – منم با هيچ کس غير از باران ازدواج نمي کنم ....
    عمه ترگل – با اين ؟ .... فکر مي کني مي ذارم ؟ ..... با ايني که حتي مادرش ولش کرده ؟ ....
    با شنيدن اسم مادرم ... از دهن کسي که زندگي رو به کامش تلخ کرده بود .. شدم پر از نفرت .... نه ... نمي خواستم وايسم و گوش کنم که هر چي دوست داره مي گه تا من رو حقير نشون بده ....
    وقتش بود .... وقتش بود تا برم و هر چي به دهنم مياد بارش کنم ... وقتش بود تا بدونه هنوز کم نيوردم ... وقت جنگ بود ... وقت اينکه من ماشه رو بچکونم ....

    مي مونم زير هجوم
    سنگييه آوار كينه
    واسه بازيچه نبودن
    آخرين بازي همينه

    راه افتادم به سمتشون .... کنار متين ايستادم .... نگاه پر از نفرتم رو دوختم به عمه و با حرص ... با تحکم ... با تموم نفرتم .. گفتم ...
    من – آره با من .... من ... من قراره بشم عروست ... دختري که باعث شدي زندگيش جهنم بشه ... دختري که اولش ازش مادرش رو گرفتي و بعد پدرش رو ... دختر فرهاد ... دختر برادرت ....
    عمه با ابروهاي بالا رفته خيره شده بود به من .. باور نمي کرد يه روز با اون همه نفرت باهاش حرف بزنم .... باور نداشت .....
    ادامه دادم ...
    من – ما تصميم خودمون رو گرفتيم .... تا آخر دنيا هم که مخالفت کنين مهم نيست .... مي خواين بازم اذيت کنين ... خوب بکنين ...
    خودم رو به متين نزديک تر کردم ....
    من – تا هر جا که دلت مي خواد عمه ادامه بده .... ولي اينبار بازي دست منه .... هر چي در توان داري عمه رو کن ... بچرخ تا بچرخيم .... ولي مطمئن باش برنده ي اين بازي منم عمه ... ديگه نمي ذارم دنيا به کام شما بچرخه .... نوبتي هم که باشه نوبت منه ....
    عمه با حرص دندوناش رو روي هم فشار داد ....
    عمه ترگل – نمي ذارم .....
    متين – بهتره مامان با اين موضوع کنار بياي ... ما هر وقت که بخوايم مي تونيم عقد کنيم ... تا الان هم به احترام شما صبر کرديم .....
    با صداي تورج خان همه برگشتيم به طرفش ....
    تورج خان – خوب بچه ها من حاضرم ... بياين بشينين تا صيغه ي محرميت رو براتون بخونم ......
    با چشماي گرد شده از تعجب و ابروهايي که تا آخرين حد رفته بود بالا به تورج خان نگاه کردم ..... مونده بودم چي مي گه ... صيغه ؟ .... نمي تونستم از تورج خاني که خيلي خونسرد رفت و نشست رو مبل چشم بر دارم .... منظورش رو نمي فهميدم ..... مي خواست چيکار کنه .... تو اون حالت ... حالت گاردي که من و عمه در برابر هم گرفته بوديم .. حرف تورج خان براي رسيدن به چه هدفي بود ؟
    تورج خان نگاهي به طرفمون انداخت .... و اشاره اي به مبل سه نفره ي کنارش کرد ...
    تورج خان – بياين بشينين ديگه ....
    نگاهي به متين انداختم .... سعي مي کرد نخنده ... ولي خيلي موفق نبود ... با صداي بلند و اعتراض آميز عمه نگاه از متين گرفتم ...
    عمه ترگل – آقاجون .... شما ديگه چرا ؟
    تورج خان همونجور خونسرد جواب داد ....
    تورج خان – چرا چي ؟ .... مگه مي خوان خلاف شرع کنن ؟ ... همديگه رو دوست دارن ... بهتره يه مدت به هم محرم بشن ....
    عمه ترگل – نمي ذارم ....
    تورج خان – تو کاره اي نيستي .... پسرت باران رو مي خواد .... منم که به جاي پدر باران راضيم ... ديگه مشکلي نمي مونه ...
    همون موقع مبين لباس پوشيده از اتاق خارج شد ... لباساش مناسب مهموني نبود ... ولي به اندازه ي کافي به خودش رسيده بود ....
    مبين – تورج خان يه کم طولش بدي .. من و خاطره هم ميايم که شاهد باشيم ... فردا پس فردا که برادرزاده ام به دنيا اومد بايد يکي شهادت بده ان دو تا به هم محرم بودن يانه ؟ ...
    از حرفي که زد خودش خنديد ... صداي خنده ي متين هم بلند شد ... حتي تورج خان .... مات و مبهوت اون سه نفر بودم ... معلوم نبود کي نقشه کشيده بودن ....
    باز هم صداي عصباني عمه بلند شد ...
    عمه ترگل – خجالت بکش مبين ....
    بعد اشاره اي به لباساش کرد ...
    عمه – اينا چيه پوشيدي ؟ ...
    مبين چرخي زد و رو به عمه گفت ...
    مبين – خوب نشدم ؟ ... يعني خاطره نمي پسنده ؟ ..
    عمه جيغي از عصبانيت کشيد ...
    عمه – مبين ! .... برو يه لباس مناسب مهموني امشب بپوش ....
    مبين شونه اي بالا انداخت ...
    مبين – مهموني چيه ؟ ... من دارم مي رم خاطره رو ببينم ... مي دوني مامان چند روزه نديدمش ؟ ....
    چشمکي زد ...
    مبين – تازه قراره فردا بابا به پدرش زنگ بزنه و قرار خواستگاري بذارن .... بالاخره که بايد بياي ...
    عمه – هردوتون خودسر شدين ...
    و رو کرد به من ...
    عمه – تو اين آتيش رو به زندگيمون انداختي ....
    يکي از شونه هام رو بالا انداختم ....
    من – چيزي که عوض داره گله نداره عمه .... اين اون آتيشي بود که خودتون تو زندگي ما روشن کردين ... حالا داره دودش تو چشم خودتون مي ره .....
    دوباره صداي تورج خان بلند شد ....
    تورج خان – متين ... باران ... بياين بشينين .... ترگل تو هم اگه مي خواي مي توني بموني و شاهدشون باشي .....
    با متين راه افتاديم سمت تورج خان ... عمه عصبي بود ... از نفس هاي بلندي که مي کشيد معلوم بود .... داشتيم مي رفتيم به سمت تورج خان که يه دفعه دستم کشيده شد و به اجبار .. به عقب کشيده شدم ... برگشتم ببينم کي بود که کشيده اي تو صورتم نشست ... و صورتم رو به سمت راست خم کرد ....... صداي مبين و متين بلند شد .....
    -مامان .......
    نگاهم گره خورد تو چشماي برزخي عمه ... دستم رو گذاشتم رو صورتم .... که از شدت ضربه مي سوخت ....
    مبين – مامان اين چه کاري بود ؟ ....
    تورج خان – ترگل خجالت بکش ... دست رو باران بلند کردي ؟ .... رو دختر فرهاد ؟ .... از همين لحظه دختري به اسم ترگل ندارم ....
    صداشون رو مي شنيدم ولي چشم از چشماي عمه بر نداشتم .... برزخ کم بود ... من چشماش رو جهنم تبديل مي کردم .... اين چيزي بود که مي خواستم ..... فقط نياز بود يه کم صبر کنم .... عمه نمي دونست که جهنم واقعي تو راهه ..... و من منتظر اون لحظه بودم .......
    راه نگاهمون رو متين سد کرد ..... رو به من ايستاد .... چشماش مثل دو تا کاسه ي خون شده بود ... دستش رو آورد جلو تا دستم رو بگيره ... که نيمه ي راه متوقف شد ..... کلافه بود .... از اون نا محرمي ... از اينکه مي خواست دستم رو بگيره و نمي تونست ....
    دستش رو برد بالاتر .... انگار مي خواست دستي به سرم بکشه ..... باز هم دستش به سرم نرسيده تو هوا ايستاد .... طاقت نياورد ....چنگ زد به آستين ههاي دو طرف بازوم ...
    متين – باران .... ببخشيد .... نگام کن ....
    ولي من خيره به جاي ديگه اي بودم ... خيره به نقطه اي نا معلوم .... داشتم تو ذهنم مرور مي کردم آتيشي که قرار بود بندازم تو زندگي ترانه ..... اگه يه درصد هم به کارم شک داشتم ... اگه مي خواستم رو دل سوزي ... رو حس ترحم .. اين موضوع رو آروم و بي سر و صدا مطرح کنم ... با کاري که عمه کرد همه ي شک و ترديدهام رو کنار گذاشتم ....
    همون لحظه تقه اي به در خورد ..... و بعد صداي ياالله گويان سرهنگ بلند شد ....
    سرهنگ – ترگل دير شد .... اينجا چه خبره ؟ ...
    نمي تونستم سرهنگ رو ببينم ... متين جلوم ايستاده بود ... ولي صداي پر از حيرت سرهنگ نشون دهنده ي اين بود که متوجه جو غير طبيعي عمارت شده ....
    خيلي زود سرهنگ در مسير نگاهم قرار گرفت .. جلو اومد و رو به من و متين پرسيد ...
    سرهنگ – اينجا چه خبره ؟ ...
    متين سري پايين انداخت ... آستين هام رو رها کرد ... برگشت سمت سرهنگ ....
    متين – از مامان بپرسين ....
    سرهنگ رو کرد به عمه ...
    سرهنگ – چيکار کردي ترگل ؟ ...
    عمه جوابي نداد .... هنوز هم عصبي بود ... اين رو از نگاه بدش فهميدم ... سکوت عمه باعث شد سرهنگ صداش رو بلندتر کنه ...
    سرهنگ – گفتم چيکار کردي ترگل ؟ ....
    مبين به جاي عمه جواب داد ...
    مبين – تورج خان مي خواست بينشون يه صيغه ي محرميت بخونه که مامان نذاشت و ....
    بقيه ي حرفش رو خورد ... انگار از گفتنش خجالت مي کشيد ... خجالت مي کشيد بگه مادرش دست رو من بلند کرده ....
    سرهنگ – آره ترگل ... به خاطر يه صيغه دست رو اين دختر بلند کردي ؟ ....
    عمه آروم زمزمه کرد ...
    عمه – من نمي ذارم ....
    سرهنگ سري به تأسف تکون داد ....
    سرهنگ – به پسرات نگاه کن ... سي سالشونه ... بچه نيستن .... قرار نيست تا ابد به حرفات گوش کنن .... خودشون مي تونن خوب و بدشون رو تشخيص بدن .... الانم شريک زندگيشون رو انتخاب کردن و تو حق نداري رو حرفشون حرف بزني ...
    بعد رو کرد به تورج خان ...
    سرهنگ – تورج خان زحمت بکشين و زودتر صيغه رو بخونين .... اين دوتا هر روز همديگه رو مي بينن ... درسست نيست بيشتر از اين براي هم نامحرم باشن .... من خودم فردا با مادر باران تماس مي گيرم ....
    عمه به سرعت سرش روبلند کرد و خيره شد به سرهنگ ...
    عمه – تو چيکار مي کني ؟ ...
    سرهنگ – کاري که درسته .... باران رو از مادرش رسماً خواستگاري مي کنم ....
    گره ابروهاي عمه بيشتر شد ...
    عمه – اين کار رو نمي کني ...
    سرهنگ سري تکون داد ...
    سرهنگ – چرا مي کنم ... من مي خوام متين خوشبخت شه .... وقتي به باران اطمينان دارم و مي دونم اين دوتا کنار هم خوشبخت مي شن چرا اين کار رو نکنم ؟ .... تو هم رو حرف من حرف نمي زني ... بهتره بريم ... يادت رفته دعوتيم ؟ ....
    عمه با ناباوري به سرهنگ خيره شد .... که سرهنگ دستي زير بازوش انداخت و عمه رو با خودش برد ....
    با رفتنشون متين سريع برگشت سمت من ...
    متين – خوبي باران ؟ ...
    سري تکون دادم ...
    من – عاليم ...
    اما تو دلم غوغايي بود ..... اولين شکست عمه رقم خورد .....
    صداي تورج خان باعث شد برگرديم و نگاش کنيم ...
    تورج خان – مي خواين صيغه بخونم يا نه ؟ ...
    متين پرسشي نگاهي به من انداخت
    سري به علامت نه تکون دادم ..
    من – نه ... ما هنوز با هم حرف نزديم ...
    متين آروم گفت ...
    متين – باران فکر منم باش ... به خدا نمي تونم ديگه تحمل کنم که نتونم دستات رو بگيرم ... به خدا سخته ...
    نگاش کردم ...
    من – هنوز يه توضيح بدهکاري .... بعدش تصميم مي گيرم .... در ضمن بايد از مادرم هم اجازه بگيرم ...
    متين لبخندي زد ...
    متين – هر چي تو بگي ... فقط به فکر دل منم باش ....

    متين ماشين رو يه گوشه پارک کرد ....
    متين - تو ماشين حرف بزنيم يا ...
    پريدم وسط حرفش ...
    من – همينجا خوبه ... بگو ...
    متين نگاهي به بيرون انداخت ..... بعد برگشت سمت من ...
    متين – از شيراز که برگشتيم به مامان گفتم ... گفتم مي خوام با باران ازدواج کنم ... همونطور که انتظار داشتم مخالفت کرد .... هر روز بهش يادآوري مي کردم ... و مامان هم هر روز مخالفت مي کرد و مي گفت محاله بذارم .... منم کوتاه نمي اومدم .... مي اومدم عمارت تا با بحث بينمون بالا نگيره ... تو هم بيشتر سرت به کتابات گرم بود .... نمي خواستم آرامش تو رو هم به هم بزنم .... مي خواستم هر چي هست تو خونه ي خودمون باقي بمونه ...
    آروم گفتم ...
    من – براي همينه با نازنين مي رفتين بيرون ؟ ...
    متين – مامن که نازنين رو پيشنهاد داد گفتم نه ... ولي گوش نمي داد .. از طرف من باهاش قرار گذاشت .... مي خواستم نرم ... ولي بعد گفتم مي رم و بهش مي گم که نمي خوامش .... همين کار رو هم کردم ... ولي خوب اون زيادي به خودش مطمئن بود .... باور کن فقط دوبار باهاش بيرون رفتم ... دفعه ي اول رفتم بهش بگم که نمي خوامش ... دفعه بعد هم رفتم بگم که بهتره اون بازي مسخره رو تموم کنه ..
    من – کدوم بازي ؟ ..
    نفسش رو فوت کرد بيرون ...
    متين – هر شب زنگ مي زد که مثلاً حالم رو بضرسه و با من حرف بزنه ... منم جوابش رو نمي دادم ... از يه طرف کاراي نازنين ... از يه طرف ترانه که اين نقشه ها رو مي کشيد ... از يه طرفم اصرار هاي مامان .. کلافه م کرده بود ... تو هم فهميده بودي کلافه م ... مدام مي خواستي علتش رو بدوني ... منم نمي تونستم بهت بگم و ناراحتت کنم ...
    من – براي همين نمي اومدي عمارت ؟ ..
    سري تکون داد ...
    متين – آره ... نمي اومدم که بيشتر نگران نشي ... شبايي هم که دير مي اومدم مي رفتم خونه ي امين .... گاهي شب رو همونجا مي موندم .... دنبال يه راهي بودم که بدون دعوا .. با آرامش همه چي رو درست کنم که تو فهميدي ... و اونجوري حالت بد شد .... بعد هم که تورج خان گفت که قراره برگردي شيراز ... داشتم ديوونه مي شدم ....
    چشمکي زد ...
    متين – خوب اذيتم کردينا ... هم تو هم تورج خان ... ولي تورج خان دلش به رحم اومد و دو روز بعدش بهم گفت همه چي دروغ بوده ...
    اخم کردم ...
    من – کاش نمي گفت ...
    لبخند شيطوني زد ...
    متين – خوشت مياد اذيت بشم نه ؟ ... باشه به هم مي رسيم ....
    لبخندي زدم ...
    من – حالا کجاشو ديدي ؟ ...
    شب خوبي بود .. به خصوص که با حرفاي متين کمي آروم شدم .... ولي هرچي متين اصرار کرد براي محرميت قبول نکردم ..... هنوز وقتش نبود ... گرچه که عمه فکر مي کرد ما به هم محرم شديم ....

    دو روز گذشت ... دو روزي که من همش داشتم فکر مي کردم .... به اينکه محرم شدنموم خوبه ؟ ... بده ؟ .
    با مامان هم حرف زدم .... بهش گفتم و ازش نظر خواستم .... گفت که سرهنگ بهش زنگ زده و ازش اجازه گرفته .... سرهنگ از همه چي خبر داشت ... مي دونست هيچ صيغه اي خونده نشده بود .... مامان همه چي رو سپرد دست خودم .... و فقط يه چيز گفت ....
    اينکه يادم باشه اگر محرم شديم ... بايد حواسم به مَردم باشه ... اينکه بايد بيشتر بهش محبت کنم ... و اين باعث شد بيشتر فکر کنم .... خودم هم دلم مي خواست محرمش بشم ... دلم لمس دشتاش رو مي خواست ... دلم مي خواست وقتي دستش براي لمس دستم جلو مياد وسط راه متوقف نشه .... دلم مي خواست تجربه کنم مهربوني دستاش رو .... گرماي آغـ ـوشش رو ....
    تو سالن نشسته بودم کتاب به دست ... ولي حواسم به همه جا بود الا به کتاب .... به قول معروف عاشقي هوش و حواسم رو برده بود ....
    درب عمارت باز شد و متين و مبين با هم وارد شدن ... از ديدنشون تو اون حالت ناخودآگاه بلند شدم .... متين يه پاش رو کمي بالا گرفته بود و داشت با يه پا راه مي رفت .... و براي همين دستي انداخته بود دور گردن مبين .. مبين هم با ي دست دست متين رو گرفته بود و دست ديگه ش رو انداخته بود دور کمـ ـر متين تا تو راه رفتن کمکش کنه ...
    رفتم طرفشون و با نگراني پرسيدم ...
    من – چي شده ؟ ...
    مبين جواب داد ...
    مبين – نمي دونم ... داشتيم ورزش مي کرديم که يه دفعه پاش پيچ خورد ....
    نگاهي به ساعت کردم ... وقت هاهار بود .. نه وقت ورزش ... آخه کي اين موقع ورزش مي کرد ؟ ..
    در اتاق تورج خان باز شد و تورج خان حين بيرون اومدن متين و مبين رو ديد ...
    تورج خان – چي شده ؟ ..
    مبين – هيچي .... فکر کنم پاش ضرب ديده ...
    متين – واي درد مي کنه ... منو ببر تو يکي از اتاقا دراز بکشم ...
    تورج خان اشاره اي به اتاق خودش کرد ...
    تورج خان – بيارش اينجا ....
    متين با کمک مبين رفت رو تخـ ـت تورج خان دراز کشيد ... منم باهاشون رفتم ... رو کردم به مبين که کنار متين رو تخـ ـت نشسته بود ...
    من – کجاي پاشه ؟ ...
    مبين – فکر کنم مچ پاش باشه ... نمي دونم ... تو به اين چيزا بيشتر واردي ...
    و دستي به پاي متين کشيد که متين گفت ...
    متين – آخ .. دست نزن ... درد داره ... همه ي پام درد مي کنه ....
    مونده بودم ... متين يه جوري مي گفت درد داره که انگار خيلي هم اذيتش نمي کرد ... به مبين گفتم ..
    من – يه کم شلوارش رو بزن بالا مچ پاش رو ببينم ...
    مبين کاري رو که گفتم انجام داد ... اثري از ضرب ديدگي .. مثل تورم و قرمزي نبود .... احتمال دادم شايد يه پيچ خوردگي ساده باشه که با ماليدن موضع درد خوب بشه ... رو به مبين گفتم ..
    من – الان برات يه کرم ضددرد ميارم ... يه کمي با کرم قسمتي که درد مي کنه رو ماساژ بده شايد بهتر بشه ...
    مبين سري تکون داد و لبخند زد ... موندم تو اون موقعيت لبخندش براي چيه ....
    کرم رو دادم دست مبين .... مبين کمي از کرم رو به پاي متين زد و شروع کرد به ناشيانه ترين صورت ماساژ دادن ... که صداي متين بلند شد ...
    متين – آخ ... آخ ... مبين چيکار مي کني ؟ ...
    مبين لبخندي زد ...
    مبين – دارم به توصيه ي بارام عمل مي کنم ...
    متين – نمي خواد ... تو بلد نيستي ...
    مبين شونه اي بالا انداخت ....
    من – راست مي گي ... باران بيا خودت انجام بده ...
    ابرويي بالا انداختم ...
    من – من ؟ ..
    مبين – پس کي ؟ ... من که بلد نيستم ... تورج خان هم که بلد نيست ... بيا که فقط خودت مي توني ...
    چشم غره اي بهش رفتم ...
    من – من نمي تونم به پاش دست بزنم ... يادت رفته ما محرم نيستيم ...
    مبين لبخندي زد ...
    مبين – اگه اون شب محرم شده بودين الان مشکل نداشتين ....
    سري تکون دادم و کنارش نشستم و گفتم ...
    من – هر کاري مي گم بکن ...
    و شروع کردم به گفتن اينکه چيکار کنه ... که وسطش با خنده برگشت سمت من ...
    مبين – مي خواي برم برات دستکش بيارم بتوني خودت انجام بدي ...
    و لبخند دندون نمايي زد ... نگام افتاد به متين که اونم داشت مي خنديد ... محکم گفتم ...
    من – نه .... کارت رو انجام بده ...
    سري تکون داد و برگشت سمت تورج خان ...
    مبين – آقاجون بيا اين صيغه رو بخون تو رو خدا ما رو راحت کن ...
    با تعجب نگاش کردم .... خنده هاي مبين و متين مشکوک بود .... اشاره اي به پاي متين کردم ...
    من – کارت رو بکن ...
    متين سريع گفت ...
    متين – نه .. نه ... اين بلد نيست ... آقاجون بيا اين صيغه رو بخون ما رو راحت کن ديگه ....
    تورج خان نگاشون کرد ....
    تورج خان – نقشه کشيدين ؟ ...
    صداي خنده ي متين و مبين بلند شد ... حدسم درست بود .... زيادي مشکوک بدن ... بلند شدم و صندلي که پام بود رو در آوردم که متين رو بزنم ... اينجوري مي خواست کاري کنه که محرم بشيم ... از يه بچه ي هم بچه تر بود ....
    مي خواستم بزنمشون که هر دو فرار کردن .... صداي خنده هاشون تو عمارت پيچيده بود .....

    روز جمعه بود ... طبق قرار قبلي چون قرار بود نامزدي نسيم تو عمارت برگزار بشه کسي براي ديدن تورج خان نيومد ... قرار بود عمارت اصلي زنونه باشه و عمارت عمه مردونه .... آخر مراسم هم براي دست کردن حـ ـلقه و بريدن کيک مراسم مختلط بود ... هنوز دو روز مونده بود تا شب ميلاد پيامبر و نامزدي ....
    نسيم که حسابي سرش شلوغ بود ... با اينکه خيلي اصرار کرد که باهاش برم آرايشگاه . ولي قبول نکردم ... بيشتر از من حق نسرين بود که همراه خواهرش باشه ... چون خاطره هم دعوت بود قرار بو با هم بريم آرايشگاه ... که به خواست آيلار براي اون هم وقت گرفتم .... زن عمو مرضيه هم زنگ زد و ازم خواهش کرده بود تا هانيه رو هم همراه خودم ببرم آرايشگاه ....
    شب قبل از مراسم با خاطره و متين و مبين رفتيم براي خريد لباس .... لباس داشتم ... هموني که مامانم براي تولدم برام خريده بود ولي يه حسي قلقلکم مي داد .... حرص دادن ترانه با قد و هيکلم ...
    بالاخره يه لباس خريدم ... لباسي که باعث شد متين لبخند بزنه و با شيطنت نگام کنه و سري تکون بده .... بعد هم بگه ...
    متين – تو رو خدا بيا امشب رضايت بده اين صيغه خونده بشه .... من دلم طاقت نداره ...
    منم شيطون تر از خودش ... ابرويي بالا انداختم ...
    من – نچ .... نمي شه ...
    و لبخندي به چهره ي کلافه ي متين زدم .... عشقم ديگه طاقت نداشت ... و من اين رو از نگاهش مي خوندم ...
    يه لباس قرمز رنگ خريدم ... که قالب تنم بود و يه طرف آستين داشت و يه طرف بي آستين بود ... کوتاهِ کوتاه ... از اونايي که کشيدگي پاهام رو خوب به رخ مي کشيد .... بدجنس شده بودم ...
    آرايشگاه رو گذاشته بوديم رو سرمون .... من ... خاطره ... آيلار .... هانيه که حالا شده بود همپاي ما نه نسرين و ترانه .....
    آيلار که نشست رو صندلي .. زير دست آرايشگر سريع گفت ...
    آيلار – ما سه تا جاري رو درياب که مي خوايم امشب بترکونيم ... به خصوص اعصاب خواهر شوهر عزيزممون رو ....
    آرايشگر با تعجب نگاهمون کرد ... که خاطره با اشاره اي به خودش و آيلار گفت ..
    خاطره – البته ما دوتا فقط با خواهر شوهرمون کار داريم ... ولي اين يکي عروس قراره رو مخ مادرشوهر هم بره ...
    و خنديد .. لبخندي به حرفشون زدم .... نمي دونستن قراره چي به روز ترانه بياد ....
    از آرايشگر خواستم تا موهام رو کتاه تر کنه ... يه مدل جديد و کوتاه ....
    نامزدي عالي بود ... به خصوص اينکه از اول تا آخر وسط بودم و جلوي عمه و ترانه دلبري مي کردم ... و اين کارم باعث شده بود همه لبخند بزنن ... حتي نسيم .....
    آخر مهموني مختلط شد .... رفتم اتاقم و لباسم رو با همون کت شلوار اهدايي مامان عوض کردم .... کمي از آرايش صورتم کم کردم و رژ لـ ـبم رو کمـ ـرنگ .....
    دوباره که به سالن برگشتم مردها هم حضور داشتن .... با چشم گشتم دنبال متين .... کنار مبين و امين و کامران ايستاده بودن .... آخ که چقدر تو کت شلوار برام خواستني بود .... مَرد من بود .... فقط من ....
    تموم مدت کنار هم بوديم ... يه لحظه هم تنهام نذاشت .... همه يه جورايي فهميده بودن و با لبخند و مهربوني نگامون مي کردن ... غير از عمه و ترانه و نازنين ....
    داشتيم از همه خداحافظي مي کرديم .... جشن تموم شده بود .... حسابي خسته بودم .... دلم مي خواست سريع تر برم اتاقم ....
    با صداي مبين چرخيدم و نگاش کردم ... با سر اشاره کرد برم کنارش .... رفتم ... با صداي آرومي گفت ...
    مبين – فردا تولد متينه ... يادم نبود بهت بگم ...
    ابرويي بالا انداختم ... الان وقت گفتن بود ؟ ... با حالت زاري گفتم ..
    من – الان مي گي مبين ؟ .... من چيکار کنم ؟ ... فردا که جايي باز نيست ... همه جا تعطيله ...
    سري تکون داد ..
    مبين – مي ريم شايد جايي باز بود ... هر وقت تونستي بگو ببرمت ... تنها نرو که متين کله م رو مي کنه ...
    سري تکون دادم ..
    من – باشه ... ببينم چي مي شه ....
    همش تو فکر بودم ... چي براش بخرم ....

    داشتيم صبحانه مي خورديم که مبين اومد .... تنها .... تورج خان اشاره اي کرد ...
    تورج خان – بشين ... پس متين کجاست ؟ ..
    مبين لبخندي زد ...
    مبين – مرسي ... اومدم بگم که منتظر ما نباشين .... راستي باران هر وقت خواستي خبرم کن بيام ...
    سري تکون دادم ..
    من – باشه ...
    تورج خان پرسيد ...
    تورج خان – روزه اين ؟ ..
    مبين با لبخند سري تکون داد به علامت مثبت ...
    ابروهام رفت بالا ... روزه بودن .... لبخندي رو لبـ ـام نشست ... مرد من هم روزه بود ..... فکري به ذهنم رسيد ... بهترين کادو ..
    مبين که رفت رو کردم به تورج خان ...
    من – تورج خان ... امروز تولده متينه ...
    همونجور که فنجون چايي رو ب لبـ ـاش نزديک مي کرد گفت ...
    تورج خان – مي دونم .... مي خواي براش چيکار کني ؟ ...
    من – يه افطاري دوست داشتني و ....
    موندم بقيه ش رو چه جوري بگم ...
    تورج خان مقداري از چاييش رو خورد و پرسشي گفت ...
    تورج خان – و ؟ ..
    زل زد تو چشمام و چند لحظه مکث کرد .... بعد پرسيد ...
    تورج خان – صيغه ؟ ...
    لبخندي زدم ...
    من – آره ... اگه شما راضي باشين ...
    تورج خان – خوبه ... فکر همه جاش رو کردي ديگه ؟ ...
    من – بهش اطمينان دارم ...
    سري تکون داد ...
    تورج خان – خوبه ... فکر کنم بهترين هديه باشه براش ...
    لبخندي زدم ... اره بهترين کاري بود که مي تونستم براش انجام بدم ...........

    به خواست تورج خان مبين و متين افطار پيش ما بودن .... براشون فسنجون درست کردم و کلم پلويي که بهش قول داده بودم ...
    چشماش برق زد و لبخند مهمون لبـ ـاش شد از ميزي که براشون چيده بودم .... و لبخندش عميقتر شد وقتي تورج خان ازش پرسيد ...
    تورج خان – اول صيغه رو بخونم يا اول روزه ت رو باز مي کني ؟ ...
    و مَردم چشماش رو بست و با لبخند گفت ...
    متين – اول صيغه .....
    محرميتي که براي من پر بود از احترام ... وقتي متين اجازه داد فقط دستامون اين محرميت رو داشته باشن .... و بـ ـوسه اي که همون اول بعد از خونده شدن صيغه روي پيشونيم نشست ....
    تموم محرميت ما همين بود .... گرفتن دست هاي همديگه .... کنار هم نشستن ... گره روسريي که شل شده بود ولي هنوز روي سرم بود .... و بـ ـوسه اي که گاهي .. هرازگاهي روي پيشونيم زده مي شد ...
    يه دنيا احترام بود که نصيبم شده بود .... و من سعي مي کردم .. به توصيه ي مامان تموم حواسم به مَردم باشه ... تموم عشقم مال متين باشه .....

    تورج خان با مامان تماس گرفته بود ... قرار بود مامان بياد تهران .... به خواست تورج خان قرار شد به محرميتمون رسميت بديم ... با عقد ..... با ثبت شدن تعلق خاطرمون به هم تو شناسنامه ها ...
    نگاه هاي خصمانه ي عمه و ترانه تمومي نداشت .... سه روزي بود که کامران گفته بود اون مدرکي که مي خواستيم از سامان رو پيدا کرده ...
    جمعه بود .... قرار بود اگر مامان بليط گير بياره بياد .... تو حياط عمارت ... زير نور بر رمق خورشيد زمـ ـستوني نشسته بوديم ... همه تو حياط بودن .... داشتم زير نگاه هاي خصمانه ي ترانه براي متين ميوه پوست مي گرفتم و تو پيش دستي مي ذاشتم ... متين هم با لذت مي خورد ... صدي اعتراض پسرا بالا بود ...
    کامران – اِ ... مهناز ياد بگير ... منم ميوه مي خوام ...
    مهناز لبخندي زد ..
    مهناز – اينا تازه اول راهن ... هميشه اولش اين چيزا هست ...
    امين – ببين باران خودت داري بدعادتش مي کنيا ... فردا پس فردا نياي شکايتش رو بکني ...
    ابرويي براش بالا انداختم ...
    کيان – اي خدا ... منم زن مي خوام ...
    زن عمو از اون طرف جوابش رو داد ....
    زن عمو – تو برو اول يه خونه بگير ... بعد فکر خانوم خونه باش ...
    همه زدن زير خنده .....
    ترانه رو کرد به من ...
    ترانه – با چي برادرم رو خر کردي ؟ .... بگو ما هم ياد بگيريم ..
    پشت چشمي نازک کردم ..
    من – با همون هنري که تو نداري ... خوب بودن ....
    ترانه – داداش من ساده بود وگرنه گير گرگي مثل تو نمي افتاد .... الانم دير نشده ... خودم سر عقل ميارمش ...
    متين – ساکت شو ترانه ...
    با حرف متين .... ترانه روش رو برگردوند ...
    ترانه – خر شانس ...
    رو کردم بهش ...
    من - با مني ؟ ...
    ترانه – پس فکر کردي کي اينجا خر شانسه ؟ ...
    با نفرت گفتم ...
    من – شوهرت ... اون خر شانسه که هيچکس نمي فهمه چقدر ذاتش خرابه ...
    با اين حرفم سامان براق شد طرفم ..
    سامان – هوي ... مراقب حرف زدنت باش ...
    رو کردم بهش ...
    من – مگه دورغ مي گم ... مي دونستي چشمات سگ داره ؟ ...
    از حرفم چيز ديگه اي برداشت کرد .... لبخندي زد ...
    سامان – آره ... براي همين بود تو عاشقم شدي ...
    پوزخندي زد و دست متين که رو دستم نشسته بود و مي دونستم از نگرانيشه فشار دادم .













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    من – اشتباه نکن .... درسته چشمات سگ داره ولي نه اوني که تو فکر مي کني ... چشمات سگ ولگردي داره که براي همه دم تکون مي ده ... به اونايي که براشون پارس مي کني بگو که اين دم تکون دادن نه از سر عشق که از سر نيازه ....
    چند لحظه خيره نگام کرد .... بعد ... چشماش گشاد شد .... تازه فهميد چي گفتم ....
    بلند شد ايستاد ...
    سامان – خفه شو ...
    ترانه – چي زر زر کردي ؟ ... به شوهر من مي گي سگ ؟ ...بي پدر مادر ....
    با عصبانيت برگشتم سمت ترانه ...
    من – به گفتي بي پدر مادر ؟ ...
    همون لحظه دست متين با مشت رفت تو دهن ترانه .... آروم زد .... طوري که فقط يه اخطار داده باشه ... مي دونستم داره خويشتن داري مي کنه .... منم ناراحت نشدم ... چون قرار بود چيزي بگم که ترانه درد بدتري از تو دهني خوردن بکشه ....
    ترانه که از کار متين عصباني تر شده بود رو کرد به من ....
    ترانه – آره با تو بودم ... مرده شور تو و پدر مادرت رو ببرن .....
    آخ ... باباي نازنينم .... واي ... مامانم ... حرفش غير قابل قبول بود .... خون جلوي چشمام رو گرفت ... ديگه چيزي نمي فهميدم .... بشقابي که دستم بود رو پرت کردم که صداي شکسته شدنش بلند شد ... ولي جلوي من رو نگرفت ...
    رفتم طرفش ... با حرص .... محکم ... با خوني که جلوي چشمم رو گرفته بود ... دست انداختم رو شالش ... موهاش رو محکم گرفتم تو دستم و کشيدم ...
    من – چي گفتي لعنتي ؟ ... تکرار کن ببينم ... تکرار کن تا همينجا تيکه تيکه ت کنم ....
    قدم بلند بود و ترانه کوتاه .... مثل موشي اسيرم شده بود ... با کشيدن موهاش جيغش رفت هوا ... با دوتا دست سرش رو گرفته بود ... تا نتونم موهاش رو بکشم ...
    عصباني فحش مي داد ... به من ... به بابا فرهادم ... به مامان نازنينم ... و من رو کرد کوه آتشفشان ... آتشفشاني که بالاخره فوران کرد ...
    کشيدمش .... با موهاش که تو دستم بود کشيدمش ... تقلا مي کرد ... نمي خواست بياد ....نمي دونستم اون همه زور رو از کجا آوردم که کشيدمش ... و ترانه با من کشيده شد .... روي زمين ...
    صداي همه بلند شد ...
    - غلط کرد باران ...
    - باران ولش کن ...
    - باران تو رو خدا بسته ...
    صدا ها رو ميشنيدم .. ولي نمي تونستم تشخيص بدم مال کيه .... ترانه رو مي کشيدم و مي بردم سمت عمارت ... صداي جيغ هايي مي اومد ... ولي من کار خودم رو مي کردم ...
    بايد تورج خان مي شنيد ... بايد مي شنيد حرفاي ترانه رو ....
    کشون کشون بردمش سمت عکس بابام که به ديوار بود .... فرياد زدم ...
    من – بگو ترانه .... جلوي عکسش يه بار ديگه تکرار کن ... بگو چي گفتي ؟ ... بگو تا نکشتمت ...
    تورج خان رو ديدم ... کمي اون طرف تر ايستاده بود و نگاهمون مي کرد ... بيشتر غريدم ...
    من – بگو ترانه ... بذار تورج خان هم بشنوه ... ببينه به پسر مرده ش چي گفتي ...
    ترانه گريه مي کرد و فحش مي داد ... کوبيدم تو صورتش ... صداي گريه ش بلند تر شد ...
    ترانه – مامان .... سامان ...
    صداي عمه رو شنيدم ...
    عمه – آقاجون يه کاري کنين ... داره دخترم رو مي کشه ...
    تورج خان خيلي خونسر نشست رو يکي از مبل ها ... چيزي نگفت ... فقط نگامون مي کرد ...
    باز صداي ترانه بلند شد ...
    ترانه – ولم کن وحشي .... ولم کن بي پدر مادر ...
    که صداي فرياد تورج خان باعث شد سکوت کنه ...
    تورج خان – خفه شو ترانه ....
    عمه فرياد زد ..
    عمه - يکي به ترانه کمک کنه ... چرا همه وايسادين نگاه مي کنين ؟ ...
    صداي سامان بلند شد ...
    سامان – ولش کن باران ... حق نداري باهاش اين رفتار رو داشته باشي ... ولش کن ...
    صداي پاش رو شنيدم .... مي خواست نزديکم بشه ... سريع برگشتم و اولين چيزي که دم دستم بود رو پرت کردم طرفش .... يه بشقاب که صاف خورد زير چشمش ... و پرت شد يه گوشه و شکست ...
    نگام افتاد به بقيه ... مات و مبهوت نگاهمون مي کردن .... هيچ کس حرفي نمي زد ... برگشتم سمت سامان که مي خواست باز هم بياد جلو ...
    من – بياي جلو سرش رو مي کوبم به ديوار ...
    سامان – تو غلط مي کني ....
    نگام افتاد به گونه ي که پاره شده بود .... لبخندي زدم
    من – حالا نشونت مي دم کي غلط مي کنه .... گوشيم رو از جيبم بيرون آوردم ... رفتم رو فيلم مورد نظرم و پلي کردم .. و گرفتم جلوي ترانه ...
    من – ببين ترانه ... شوهرت رو ببين ... ببين و لذت ببر .... هر چي خاک تو دنياست بريز تو سرت .... ببين کي بي پدر و مادره ....
    همه نگاهمون مي کردن ... ترانه با چشماي از حدقه در اومده به گوشي نگاه مي کرد .... کامران سريع رفت سمت تورج خان ...
    کامران – بفرماييد تورج خان ... اينم يه فيلم ديگه ... خودم گرفتم ... ببينين ....
    و گوشيش رو گرفت جلوي تورج خان ....
    چيزي نگذشت که ولوله اي به پا شد .... همه چي به هم ريخت .... عمه مي زد تو سر خودش .... متين و مبين و امين سامان رو گرفتن زير مشت و لگد ....
    نمي خواستم اينجوري بشه .... نمي خواستم ... خودشون وادارم کردن .... يه روز ترانه و سامان با آبروي من بازي کردن ... و داشتن تقاص پس مي دادن ....
    جو بدي بود ... متين اومد طرفم ... دلخور ... ناراحت ...
    متين – چرا به من نگفتي ؟ ...
    جدي و با تحکم پرسيد ... نگاش کردم .... سرم رو انداختم پايين ...
    من – نتونستم .... کامران هم گفت چيزي نگيم ...
    با همون لحن گفت ...
    متين – ديگه چيزي رو ازم مخفي نکن ....
    سرم رو تکون دادم .... دستاش رو باز کرد و من رو گرفت تو آغـ ـوشش ... براي اولين بار گرماي بدنش رو تجربه کردم ... کنار گوشم زمزمه کرد ..
    متين – بدجور انتقام گرفتي خانومم ... بدجور ....
    سرم رو تو سـ ـينه ش فرو کردم ...
    من – نمي خواستم اينجوري بشه ... عصبيم کردن ...
    متين – آروم باش ... تموم شد ... همه چي تموم شد ... فقط بار ديگه از قبل بهم بگو چي تو سرته ...
    باشه اي گفتم ...
    صداي تورج خان بلند شد ..
    تورج خان – فريدون ... فردا برو يه پرونده تشکيل بده ... هر کي هم که شاهد بود با خودت ببر .... اين بي همه چيز رو هم بندازينش بيرون ....
    نگاهي به سامان انداختم .. که آش و لاش پخش زمين بود ... خوب از خجالتش در اومده بودن ...
    هنوز من و متين تو همون حالت بوديم که صداي عمه بلند شد ...
    عمه – الان وقت عشق و عاشقي نيست ... زندگي ترانه رو به هم زدي ... حالا داري به عشقت مي رسي ؟ ..
    خيلي سخت نبود بفهمم با منه ... از متين جدا شدم ... مي خواستم چيزي بگم که صداي متين بلند شد ..
    متين – اولاً که زنمه ... هر جا لازم باشه بغـ ـلش مي کنم ... دوماً بايد ازش ممنون باشيم که زودتر ذات اين خوک کثيف رو بهمون نشون داد ....
    عمه – من نمي ذارم اين دختر عروسم بشه .... عشق و عشقي تموم شد ....
    امين و مبين مي خواست برن سمت عمه که با صداي دست زدن يه نفر همه برگشتن سمت صدا ....
    مامان کنار درب ورودي عمارت ايستاده بود و دست مي زد ....... مامان نازنينم ... حامي هميشگيم .... فرشته ي فداکار من .... لبخندي به لب داشت و عمه رو نگاه مي کرد .... کي اومده بود ؟ ...
    مامان – آفرين ترگل ... آفرين .... اما بيشتر از اينا ازت انتظار داشتم .... قوي تر ... محکم تر ... با اقتدارتر ...
    سري تکون داد ...
    مامان – ولي خوب چه مي شه کرد ... با همچين دامادي ديگه براي آدم چيز باقي نمي مونه ...
    اومد داخل .... همه بهت زده به مامان نگاه مي کردن ... مامان ادامه داد ...
    مامان – منم اومدم بگم ديگه عشق و عاشقي تعطيل .... من دختر به پسر تو نمي دم ... نمي ذارم با زندگي دخترم هم بازي کني .... منم نمي ذارم اين ازدواج سر بگيره .... نمي ذارم پسرت داماد بشه ...
    عمه با بدترين حالت گفت ...
    عمه – تو کي هستي که نذاري ؟ ... براي چي برگشتي اينجا ؟ ....
    مامان – براي دخترم ... اومدم نذارم يه عمر اذيتش کني ...
    عمه – خيلي دلت بخواد دخترت بشه عروس من .... نمي ذارم عروسيشون رو به هم بزني ...
    مامان ابرويي بالا انداخت ...
    مامان – اصلاً دلم نمي خواد عروس تو بشه ....
    عمه چشماش رو ريز کرد .....
    عمه – نمي ذارم خوشبختي پسرم رو ازش بگيري ... مثل برادرم ... که ازم گرفتيش .... باران الان عروس منه ....
    مامان – هنوزم خودخواهي .... من فرهاد رو از تو نگرفتم ... تو نمي خواستي باور کني فرهاد بزرگ شده ... زن داره ... بچه داره ... قرار نيست همه ي توجهش به تو باشه ...
    عمه بلند گفت ..
    عمه – من بزرگش کردم ... دوسش داشتم ... دوسم داشت ... هميشه بهم احترام مي ذاشت ... تو که اومدي تو زندگيش ديگه فرهاد مال من نبود ... ديگه مثل قبل بهم احترام نمي ذاشت ...
    مامان – باي اينکه تو زندگيمون دخالت مي کردي ... اذيت مي کردي ... فرهاد مي خواست راحت زندگي کنه .... تو نذاشتي ...
    عمه – تو برادرم رو .. محبتش رو از من گرفتي ...
    مامان – اشتباه مي کني ... اين خودت بودي که با کارهات فرهاد رو از خودت دور کردي ... الان هم با خودخواهيت زندگي دخترت رو نابود کردي ...
    عمه پر حرص گفت ...
    عمه – اين دختر تو بود که پاي سامان رو به اين خونه باز کرد ....
    مامان – دختر من بچه بود ... ساده بود ... تو که بزرگ بودي ... عاقل بودي ... تو چرا اين پسر رو نشناختي ؟ ... مي دوني چرا ؟ .. جون پر بودي از کينه ... مي خواستي کينه ت رو رو سر باران خالي کني ... حالا اين شد نتيجه ش ....
    عمه – آره کينه داشتم ... از تو ... از باران ... تو برادرم رو آرزو به دل گذاشتي .... برادرم عاشق بچه بود ... اما تو ديگه نمي تونستي بچه دار شي ...
    از حرف عمه خونم به جوش اومد .... اون موقع مامان به خاطر بابا از همه پنهون کرد مشکل بابا رو ... اما ديگه نبايد سکوت مي کرد ... به جاي مامان من جواب دادم ..
    من – ايراد از بابا بود ... بابا نمي تونست بچه دار بشه ....
    مامان اعتراض کرد ...
    مامان – باران ! ...
    برگشتم طرفش ...
    من – ديگه بابا نيست مامان ... بايد همه بدونن ...
    عمه – اينا همش دروغه ...
    من – نه دروغ نيست عمه ... وقتي بابا تصادف کرد دکترا گفتم ديگه نمي تونه بچه دار بشه .... مامان هم براي اينکه کسي نفهمه به همه گفت مشکل از خودشه ....
    صداي عمو فريدون بلند شد ...
    عمو – منم خبر داشتم ... راست مي گن ..
    با اين حرفش عمه برگشت و نگاش کرد ...
    عمو – فرهاد چند ماه قبل از فوتش تموم مدارکش رو داد دست من .... من جمله پرونده ي پزشکيش رو ... چون دکترا گفته بودن وضع قلبش خرابه ... مي خواست همه چيز دست يکي به امانت باشه ...
    بعد عمو رو کرد به مامان ...
    عمو – حالا که شما اينجا هستين همه رو ميدم به شما ...
    مامان لبخندي زد و سري تکون داد ....
    صداي تورج خان باعث شد همه برگرديم سمتش ...
    تورج خان – ترگل تو خيلي به اين مادر دختر بدهکاري درست مثل من ...
    و رو کرد به مامان ...
    تورج خان – تموم عمرش با حرف من مخالفت کرد ... فقط يه بار گفت چشم ... يه بار که زندگي خودش رو به هم ريخت .... وقتي فهميدم چيکار کرده ... وقتي فهميدم رفتين توافقي جدا شدين ... دلم سوخت ... يه بار گفت چشم ... يه بار گفت و من رو با عذاب وجدانم تنها گذاشت ...
    سرش رو امداخت پايين ...
    تورج خان – عروس .. بذار جبران کنم ... مي خوام با رضايت تو براي باران عروسي بگيرم ....
    سرش رو بلند کرد و دوخت به مامان ...
    تورج خان – مي ذاري ؟ ...
    مامان نگاهي بهم انداخت ....
    مامان – من خوشبختي باران رو مي خوام ... اگه باران راضيه من حرفي ندارم ...
    نگاهي بهم انداخت ... لبخند زدم .... دنياي من متين بود ... با لبخند نگاهي به متين انداختم ...
    منو گرفت تو آغـ ـوشش ... همه شروع کردن به دست زدن .... سوت زدن .... انگار نه انگار ترانه اي اون گوشه نشسته بود و داشت براي زندگي از ديت رفته ش گريه مي کرد .... انگار همه يه جورايي قبول کرده بودن بايد تقاص پس بده ....
    برگشتم و نگاهي به عمه انداختم ... آروم با حرکت لـ ـبم گفتم ...
    من – من بردم عمه ... بازي رو من بردم ....
    عمه سرش رو انداخت پايين ... دست برد و حـ ـلقه ش رو از دستش خارج کرد و اومد سمت ما ... دستم رو گرفت و زل زد تو چشمام ...
    عمه – آره تو بردي ...
    و حـ ـلقه ش رو دستم کرد ...
    عمه – حواستون به ترانه هم باشه ...
    متين دست عمه رو گرفت ...
    متين – مرسي مامان ...
    اشک از چشماي عمه جاري شد ...
    عمه – خوشبخت باشين ... فققط همين ....
    و رفت سمت مامان ....
    عمه – نگرانشون نباش ... به خاطر فرهاد هم که شده به زندگيشون کاري ندارم .....


    همه چي تموم شد .... عقد کرديم ..... عروسي کرديم .... من شدم خانوم خونه ي متين ..... متين شد مرد خونه ي من .... عمه طبق قولش کاري به زندگيمون نداره .... مهربون شده ... داره سعي مي کنه جبران نه همه ي بدي هايي که در حق من و مامانم کرد ... ولي ... يه سري چيزا پاک نمي شه از ذهن آدم .... يه ماسائلي جبران نمي شه ... کسي نمي تونه بابا رو به من و مامانم برگردونه .... ولي مي شه قبول کرد مهربوني رو از کسي که اون رو يه عمري ازت دريغ کرد ....
    و من پيشکش مي کنم تموم محبتم رو به مردم ... به متينم ... که هميشه احترامي بيش از تصور برام قائل مي شه ...
    به سرهنگ که هنوز هم دخترم خطابم مي کنه ...
    به امين و آيلار که هميشه هوامو دارن ..
    به مبين و خاطره که مثل دوست کنارمون هستن ...
    و حتي به ترانه ... که داره با دخترش به تنهايي زندگي مي کنه ... و ديگه سامان نامي تو زندگيش نيست ... و پشيموني رو از تو نگاهش مي خونم ... هميشه و هر روز .... و من سعي دارم فراموش کنم سامان يه روزي وجود داشته ......

    عاشقي مي شه پيشه کرد
    با عشق مي شه ريشه کرد
    حتي دلاي سنگي رو
    از جنس شيشه مي شه کرد


    پایان





    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:08 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.