صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نشسته بودم رو صندلی، پامو انداخته بودم روی پام و به البرز که با یه دختر جوون مشغول رقص و حرف زدن بود نگاه می کردم که فربد اومد نشست کنارم، پوفی کشید و برای اینکه من بشنوم چی می گه به گوشم نزدیک شد و بلند گفت: دیوونه شدم!
    نگاهمو دوختم به صورتش. به گوشیش اشاره کرد و گفت: بابام بود. گیر داده می گه می خوایم بریم شیراز پاشو بیا!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و چیزی نگفتم. سرشو چرخوند توی سالن و رو یه نقطه خیره موند. نگاهم نشست به جایی که نگاه می کرد. جا که نه! داشت به نهال نگاه می کرد! برگشت و وقتی دید دارم نگاهش می کنم سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت: چشممو بد گرفته!
    اخمی نشست روی صورتم و پرسیدم: کی؟!
    -خواهر دوماد!
    حس کردم برای لحظه ای جریان برقی از بدنم رد شد! رومو از صورتش برگردوندم و زل زدم به سن. نگاه البرز نشست روی صورتم و شنیدم که فربد با ذوق و هیجان گفت: دارم به این نتیجه می رسم که نوع وطنی رو به نوع بین المللی ترجیح می دم! مخصوصاً از نوع چشم و ابرو مشکیو! باور کن اگه بتونم یه جوری شماره امو به این دختره بدم تا صبح از ذوق خوابم نمی بره! راستی اسمش چی بود؟! لعنتی چشماش آدمو مجذوب می کنه! به سر و وضعش هم نمی خوره اهل دوست شدن و این برنامه ها نباشه! تازه اگر هم ...
    دست خودم نبود که نشسته بودم و خون خونمو می خورد! دست خودم نبود که رگ گردنم برجسته شده بود و دلم می خواست گردنشو بشکنم! دست خودم نبود که از مشت محکم و فشار ناخن انگشتم، کف دستم می سوخت! اونقدر خونسرد حرف می زد که انگار داشت از وضعیت آب و هوا صحبت می کرد!
    نگاه عصبانی و صورت از خشم برافروخته ام از همون فاصله هم برای البرز جلب توجه کرد، اول به فربد و بعد به مسیری که خیره بود نگاهی انداخت، با یه عذرخواهی از اون دختر جوون جدا شد و اومد سمتمون.
    از جام بلند شدم و بدون هیچ توضیحی زدم از سالن بیرون! به هوای آزاد نیاز داشتم! رفتم تو محوطه و نشستم روی یه نیمکت. نگاهم به جوونهایی که دو تا و سه تا دور هم ایستاده و حرف می زدن بود، ذهنم اما درگیر اتفاقات توی سالن.
    شب خوبی می شد اگه فربد با حرفها و نگاه هاش حس و حالمو بهم نمی ریخت! شب خوب و رویایی و قشنگی رو می تونستم تو خاطرم ثبت کنم اگه این احساس خطر لعنتی ذهنمو آشفته نمی کرد. جز نگاه فربد، نگاه های دیگه ای هم روی نهال بود. نگاه فامیلها و بستگانی که خواستارش بودن.آدمهایی که مطمئناً گزینه ی معقول تری برای نهال بودن! معقول تر از منی که تا اون حد درگیر مشکلات جسمی و روحیم بودم! معقول تر و بهتر از کسی که حدود ده سال ازش بزرگتر بود، یه ازدواج شکست خورده تو پرونده اش داشت و اعصاب و روان سالمی هم براش نمونده بود!
    ذهنم رفت سمت دقایقی پیش و لحظه ای که حضور نهال رو تا اون حد نزدیک خودم احساس کرده بودم! دست تو دست هم، دست دور کمـ ـر، دست روی شونه، رخ به رخ، نگاه تو نگاه و نفس تو نفس! از عطر نهال سرمـ ـست بودم وقتی رگ غیرتم از حرف فربد قلمبه شده بود! شمال رفتن با این اکیپ، اگه قرار بود فربد هم همراهمون باشه، سفر به شمال نبود برام، سفر به جهنم بود! دستی نشست روی شونه ام و عطر خنک البرز پیچید تو شامه ام. نشست کنارم و مکثی کرد و گفت: گفتن بیام دنبالت برای شام.
    برگشتن و تحمل کردن اون جو، نشستن کنار فربد و خونسرد موندن مطمئناً از عهده ی من خارج بود! ترجیح می دادم لب به غذا نزنم اما نگاه های خریدارانه ی فربد رو روی نهال نبینم. دست البرز نشست روی پام، نگاهی بهش انداختم، لبخندی زد و گفت:کاش کاری که گفته بودم رو انجام می دادی.
    -چه کاری؟!
    :همون که دیشب گفتم! کاش به نهال پیشنهاد ...
    -دست بردار البرز!
    :باشه. شب تو خونه با هم حرف می زنیم. خوبه؟
    از جام بلند شدم و گفتم: دلم یه نخ سیـ ـگار می خواد!
    روبروم ایستاد، چپ چپ نگاهم کرد و گفت:چیز بهتری نبود هـ ـوس کنی؟!
    -چرا! یه فنجون قهوه هم باشه بد نیست!
    البرز آروم کوبید به پشتم و گفت: خجالت بکش پندار! کم بدخوابی، قهوه هم باید بخوری! بریم، بریم تا شام تموم نشد!
    برگشتیم تو تالار و رفتیم به سالنی که شام سرو می شد. با اکراه بین البرز و فربد نشستم و البرز برام غذا کشید. مشغول بازی با غذام شدم. ذهنم درگیر تلاطمی بود که هیچ جوره آروم نمی شد و داشتم به این نتیجه می رسیدم که ای کاش هیچ وقت نهال رو نمی دیدم!
    عقلم می ترسید پا پیش بذاره و زبون دلم به فغان اومده بود! می ترسیدم ! می ترسیدم اشتباهی که در مورد فرناز مرتکب شده بودم رو در مورد نهال هم تکرار کنم! روزی که فرنازو برای ازدواج انتخاب کرده بودم، چشم روی همه ی تفاوت هامون بسته و مصر خواسته بودمش! خودخواهی تموم بود عاشق فرناز شدن و حالا هم خودخواهی بود خواستن نهال و منی که یه عمر به خاطر آرمانهام با همه جنگیده بودم نمی تونستم روی این همه تفاوت، این همه کم بودن چشم بپوشم! منی که تو زندگی خودم مونده بودم نمی تونستم دختر رنج کشیده ای مثل نهال رو درگیر مشکلاتم کنم! وجدان همیشه بیدارم این اجازه رو بهم نمی داد!
    دست البرز نشست روی پام و آروم گفت: بخور پندار!
    برگشتم سمتش، نگاهی به چهره ی درهمش که خیره ی صورتم بود کردم و شنیدم که فربد گفت: هنوز کم غذایی تو؟!
    بی اشتها یه خرده غذا خوردم و بعد به البرز گفتم: شام خوردنتون تموم شد بیاین که بریم.
    سری به علامت مثبت تکون داد، از جام بلند شدم و برگشتم به سالن اصلی. جایی که قبلاً نشسته بودیم نشستم و نگاهم خیره ی سن شد.
    تو اوج ابرها بودم وقتی نهال تو آغـ ـوشم همپام می رقصید! همه ی وجودم داشتنشو آرزو می کرد ولی از این احساس، از اینکه به حرف دلم جلو برم می ترسیدم!
    پامو انداخته بودم روی پام، پیـ ـشونیمو به کف دستم تکیه داده بودم و داشتم با موبایلم ور می رفتم که صدای نهال سرمو بلند کرد. ایستاد کنار صندلیم و پرسید: شام نخوردی؟
    -چرا.
    :مطمئنی؟!
    -آره.
    :چیزی شده؟!
    -نه.
    لبخندی زد و گفت:دیگه داری می رسی به نقطه ی جوش، آره؟!
    سوالی نگاهش کردم، نشست و گفت: تحمل این محیطو می گم! فکر کنم حسابی کلافه ات کرده!
    می خواستم بگم آره! تحمل محیطی که تو قراره بود توش باشی و من چشم روی داشتنت ببندم حسابی کلافه ام می کنه اما نگفتم!باید می گفتم تحمل نگاه های بقیه ای که خیلی بهتر از من بودن، خیلی مناسب تر از من بودن برات، به نقطه ی جوشم می رسونه اما سکوت کردم و فقط خیره ی چشمهای درشتش موندم. دستش نشست روی دستم و با لحن کنجکاو و آرومی پرسید: چیزی شده؟!
    سری به دو طرف تکون دادم و پرسیدم: خودت شام خوردی؟!
    -آره. شمال می یای؟
    :نمی دونم.
    -اگه بیای خوب می شه.
    زل زدم به چشماش و پرسیدم:برای کی؟!
    چند لحظه نگاهم کرد و بعد گفت: واسه ی خودت. کل عیدو تعطیلی و تو خونه، این جوری کلافه می شی!
    -کلافگی من دلایل زیادی داره اما هیچ کدومشون مربوط به تو خونه موندم نیست.
    لبخندی زد و گفت: حالا می شه بیای؟!
    شیطنت ته صداش باعث شد خنده ام بگیره! داشت تلافی می شه نریِ منو می کرد! خنده امو که دید با لبخند پرسید:به چی می خندی؟!
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: بیچاره شوهرت نهال! درازترین زبون دنیا رو هم که داشته باشه بازم حریف زبون و تیکه انداختن های تو نمی شه!
    خندید و همون جوری که از جاش بلند می شد گفت: اگه بیای پشیمون نمی شی. برم با مهمونها خدافظی کنم.
    از جام بلند شدم و گفتم:بریم به قول البرز یه بار دیگه به نهاد تسلیت بگم و بریم.
    با نهاد و نیلو خداحافظی کردم، البرز و فربد رو تو سالن سرو شام پیدا نکردم و همراه نهال از تالار رفتم بیرون و گفتم: می رم سمت ماشین تا سر و کله اشون پیدا بشه. تو هم به مهمونات برس.
    دستش رو آورد جلو، محکم فشردمش و گفتم: شب خوبی بود.
    با لبخند نگاهم کرد و پرسید: مطمئنی؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: اونقدر لحظه های خوب زندگیم کمـ ـرنگه که همین زمون های کوتاهِ بی خیال غصه ها بودن برام غنیمته!
    با دست آزادش ضربه های آرومی روی دستم زد و گفت: رسیدین خونه یه اس به من بدین. کله ی البرز گرمه می ترسم کار دستتون بده!
    -کارش با گلایول به کجا رسید؟
    :اجازه نداد گلایول حرفهاشو بزنه!
    سری به علامت تأیید تکون دادم، از نهال و اون همه جذابیت به زور دل کندم و راه افتادم سمت ماشین.
    ***
    ***
    چه خوب بود که از دم تالار تا رسیدن به خونه هیچ کس حرفی نزد. چه خوب بود که فربد ساکت مونده بود و هیچ اظهار نظری نمی کرد! به محض نشستن تو ماشین، کرواتمو شل و دکمه ی بالای یقه امو باز کردم که بتونم راحت تر نفس بکشم.
    رسیدیم خونه، ریموت پارکینگ رو زدم و به البرز گفتم:ماشینو بیار تو.
    . حوصله صبر کردن و زل زدن به در کرکره ای رو که آروم آروم می رفت بالا نداشتم. پیاده شدم و راه افتادم سمت آسانسور. بالا که رسیدم مـ ـستقیم رفتم تو اتاق خواب، کرواتمو باز کردم، کتمو در آوردم و ولو شدم رو تخـ ـت و ساعدمو گذاشتم روی چشمم! اونقدر اعصابم بهم ریخته بود که ترجیح می دادم تنها باشم. حس می کردم سرم داره از درد می ترکه.یه خرده گذشت، تقه ای به در خورد و البرز صدام کرد و وقتی دید جواب نمی دم درو باز کرد و اومد تو. یه خرده ساکت موند و بعد گفت:پندار؟!
    ساعدمو از روی چشمم برداشتم و زل زدم به صورتش. سرشو آروم به دو طرف تکون داد و پرسید: چی شده؟
    دوباره ساعدمو گذاشتم روی چشمام و جوابی ندادم. نشست لبه ی تخـ ـت و پرسید: پندار چی شده؟
    -هیچی!
    :واسه چی انقدر ناراحتی؟!
    -ناراحت نیستم!
    :عصبانی که هستی؟!
    -بی خیال البرز، الآن حوصله ندارم!
    :پاشو یه آبی به صورتت بزن، می خوام یه جریانیو برات تعریف کنم.
    دستمو برداشتم، نگاهش کردم و پرسیدم: چی شده؟
    -چیزی نشده. پاشو لباستو عوض کن تا حرف بزنیم.
    نشستم رو تخـ ـت و همون جوری که دکمه های سرآستینمو باز می کردم گفتم: بگو می شنوم.
    از جاش بلند شد و همون جوری که کرواتشو باز می کرد گفت: این جوری نه! لباساتو عوض کن، بیا بشین تو هال، برات می گم!
    کلافه چپ چپ نگاهش کردم. به من که می رسید حرفو باید با بادکش از دهنش می کشیدی بیرون!
    پیرهنمو در آوردم و انداختم روی تخـ ـت، حوله امو برداشتم و رفتم زیر دوش و وقتی اومدم بیرون البرز تو هال تنها نشسته بود. سرم که دنبال فربد چرخید البرز گفت: داره با تلفن حرف می زنه.
    رفتم تو آشپزخونه. دلم قهوه می خواست. داشتم قهوه جوشو راه می نداختم که البرز اومد تو آشپزخونه و گفت: چی کار می کنی؟
    -قهوه دم می دم.
    :واسه خودت؟!
    -واسه همه امون.
    :خودتم می خوای بخوری یعنی؟!
    برگشتم سمتش، زل زدم به چشماش و گفتم: ول کن البرز!
    -چیو ول کنم؟! همین دیشب از درد دولا نبودی؟!
    بی توجه به اعتراضش به کارم ادامه دادم. نشست پشت میز و گفت:با فربد حرف بزن پندار، اون در جریان احساست به نهال نیست!
    در کابینتو باز کردم، دست دراز کردم و سه تا فنجون در آوردم و گذاشتم تو سینی و البرز ادامه داد: پندار یه ثانیه بیا بشین.
    رفتم دم در اتاقی که فربد داشت توش حرف می زد، ضربه ای به در زدم و گفتم: قهوه نمی خوری؟
    درو باز کرد و همون جوری که دستش جلوی گوشی بود گفت: الآن می یام.
    سری به علامت مثبت تکون دادم و برگشتم تو آشپزخونه و تا وقتی با فنجون های قهوه بشینم پشت میز البرز حرفی نزد و به محض نشستنم گفت: واسه حرفهای فربد ناراحتی؟
    -نه.
    :پس چی؟!
    زل زدم به فنجون و همون جوری که با انگشت اشاره ام لبه اشو لمس می کردم گفتم: از خودم بیشتر از هر چیز و هر کسی عصبانیم!
    -چرا آخه؟!
    :جریانی که می خواستی بگی چی بود؟!
    -چرا از خودت عصبانی هستی پندار؟!
    ساکت شدم، یه خرده فکر کردم و بعد آروم گفتم: منو ببین! با این اوضاع و احوال به نظر تو اصلاً درست بود توجه نشنون دادن به دختری مثل نهال؟!
    -یعنی چی؟!
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم:چی یعنی چی؟! جمله ام واضح بود دیگه!
    البرز تکیه اشو داد به پشتی صندلی، دستش رو از پشت گذاشت روی گردنش و همون جوری که می مالیدش گفت:معنی جمله اتو فهمیدم اما دردتو نمی فهمم! یعنی چی که از خودت عصبانی هستی؟! چون ذهنت درگیر نهال شده داری خودتو مؤاخذه می کنی؟! باور کن هر روز که می گذره بیشتر از قبل نگرانت می شم! واقعاً نیاز به یه مشاوره داری پندار!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم! نه که این همه سال یک کدوم تونسته بود دردی از دردهام کم کنه!
    در اتاق باز شد و فربد اومد سمت آشپزخونه. آرنج دستهاشو تکیه داد به کانتر و گفت: خوابتون نمی یاد؟!
    برگشتم سمتش، زل زدم به صورتش و پرسیدم:احیاناً یک ساعت و نیم با بابات که حرف نمی زدی؟!
    لبخند شیطونی نشست رو لبش، اخمی کردم و گفتم: قدیما با یک نفر می پریدی، باهاش بهم که می زدی می رفتی سراغ یکی دیگه!
    متعجب و گنگ زل زد به صورتم. متوجه ی منظورم نشده بود. دلیلی برای توضیح بیشتر ندیدم! اگه قرار بود بفهمه باید می فهمید. اومد نشست کنارمون و گفت:امروز کلاً یه چیزیت هست ها! از صبح از دنده ی چپ پاشدی!
    بلند شدم، قهوه اشو عوض کردم و فنجون دست نخورده ی قهوه ی خودمو گذاشتم تو سینک و نشستم سر جام. البرز یه خرده از قهوه اش خورد و از فربد پرسید: بالاخره چی کار می کنی؟ با ما می یای یا ...
    فربد سری به علامت تأیید تکون داد و گفت: فکر نمی کنم با بابا اینا برم.
    صدای زنگ موبایلش دوباره بلند شد. نگاهی به صفحه اش انداخت و باز پاشد. به ورودی آشپزخونه نرسیده بود که گفتم:از سفارتخونه بیشتر زنگ خور داره گوشیت!
    برگشت سمتم و با لبخند پرسید: چرا خیال می کنی قراره در عرض کمتر از یه سال متحول بشم؟!
    حق داشت! همون فربد بود و قرار هم نبود تو 30 سالگی تغییر رفتار بده!

    فربد که رفت البرز بی مقدمه پرسید: چرا داروهاتو نمی خوری که از شر این کابـ ـوسها خلاص بشی؟!
    -دلیلی نمی بینم با جون بیمارهام بازی کنم!
    :چه ربطی داره؟!
    -اگه ربط اون قرصو با سرگیجه و خواب آلودگی و لرزش دست بفهمی، ربطش با پایین اومدن دقتم تو عمل رو هم می فهمی!
    البرز یه خرده لب گزید، فکر کرد و بعد پرسید: نگفتی چرا از دست خودت عصبانی هستی؟!
    - خودت گفتی دیگه!
    :آره اما نفهمیدم چرا! ببین پندار یه بار دیگه هم بهت گفتم باید از احساست به نهال بگی و بهش حق انتخاب بدی!
    -چه حق انتخابی؟!در خوش بینانه ترین حالت، اگه این مهربونی و توجه نهال رو نذاریم پای ذات مهربون و دلسوزش، تهش چیزی نیست جز اشتباه محض یه دختر جوون که عین فرناز ظاهر غلط اندازم براش جلب توجه کرده!
    :پندار!
    -چیه؟! چون دارم یه حقیقت تلخ محض رو به زبون می یارم معترضی؟! خود تو، خیال کن یه خواهر داشتی که از یکی مثل من خوشش می اومد! حاضر بودی دستشو بذاری تو دست یه همچین آدمی؟! با اون گذشته ی داغون و این حال نابود و آینده ی نامشخص؟!
    سر البرز به تأسف تکونی خورد. دستم دراز شد و نمکدون روی میز رو برداشتم، یه تپه ی کوچیک از نمک روی میز درست کردم و همون جوری که با انگشتم باهاشون بازی می کردم ادامه دادم:من اگه بودم هیچ وقت قبول نمی کردم! منی که خودمو از همه ی شماها بیشتر می شناسم و می دونم چه غولی تو وجودم خوابیده بهتر از همه اتون می دونم که نهال واسه یکی مثل من واقعاً حیفه! دختری که این همه مشکلات داشته، این همه سختی رو پشت سر گذاشته از این به بعد باید تو آرامش باشه! من می تونم این آرامشو بهش بدم وقتی خودم تا این حد در به در پیدا کردن یه مثقال راحتی خیالم؟!
    -راحتی خیالت از آسمون شیرجه نمی زنه وسط زندگیت! باید به چیزی که آرومت می کنه برسی تا بتونی آروم بگیری پندار! نهال همون آرامشیه که هم به تو آرامش می ده و هم در کنارت آرامش می گیره!
    :البرز اینقدر خودخواهانه فکر نکن! برای چی می خوای زندگی یه دختر جوونو فدای زندگی من کنی؟!
    -نهال با تو باشه زندگیش فدا می شه پندار؟! به خدا خیلی خودتو دست کم گرفتی!
    بلند شدم و همون جوری که از آشپزخونه می رفتم بیرون گفتم: من خودمو دست کم نگرفتم شما خیلی دست بالام گرفتین!
    البرز هم همراهم اومد، رفتیم تو اتاق خواب، دراز کشیدم رو تخـ ـت و البرز گفت:با نهال صحبت کنم؟!
    -در مورد چی؟!
    :در مورد تو! در مورد احساست! اگه فکر می کنی نمی تونی باهاش حرف بزنی، بذار من بهش بگم و این فرصتو بهش بدیم که خودش انتخاب کنه!
    با همون چشمهای بسته گفتم: دوباره بساط فرنازو راه ننداز البرز!
    نشست لبه ی تخـ ـت و پرسید: کدوم بساط؟!
    -یادت نیست؟! پاشدی رفتی جریانو به دکتر گفتی؟!
    -بد کردم؟!
    ساعدمو از روی صورتم برداشتم و به پهلوم چرخیدم و گفتم:اون روزها نه! لطف بزرگی هم بود اتفاقاً! ولی امروز داری نتیجه اشو می بینی که چقدر فاجعه بوده! البرز، باور کن نهال لیاقت خیلی بهتر از منو داره! اگه یه درصد امیدی به خودم داشتم هیچ وقت ازش نمی گذشتم! هیچ وقت اجازه نمی دادم یکی مثل فربد دهن وا کنه و رگ غیرتمو تا این حد ورم بندازه!همون روزها هم می دونی چرا زبون پیش دکتر وا نمی شد؟! همه ی ترسم از خونواده ام بود! از پدر و مادری می ترسیدم که می دونستم هیچ وقت با فرناز کنار نمی یان و اونو به عنوان عروس قبول نمی کنن! تفاوت فرهنگی و اعتقادی بین من و فرناز هیچ بود، اما بین فرناز و حاجی و مامان یه دره فاصله بود که با هیچ کوهی پر نمی شد! اینا رو می دونستم اما نتونستم پا رو دلم بذارم، اشتباهی کردم که تاوانش تا ابد دامنمو گرفت! آدم یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کنه! دیروز اگه مشکل فرناز با پدر و مادرم بود، امروز نهال با خود من مشکل پیدا می کنه!
    -واسه ی چی آخه؟!
    :منو نمی بینی جدی؟! این حال خرابو نمی بینی یا می بینی و به معجزه امید داری؟!
    -من به نهال ایمان دارم پندار! اینکه وقتی کنارشی اونقدر حالت خوشه که حتی از پندار دوران دانشجویی هم خیلی دوری، خیلی بهتری رو دارم می بینم! این همه تغییر رو شاید خودت نمی خوای ببینی ولی ماها داریم می بینیم پندار! شاید با اومدنت به ایران و مرور خاطرات آزاردهنده کابـ ـوسهات بیشتر شده و درد روحت داره جسمتو اذیت می کنه، ولی همین که تا پای اون قبر رفتی و هنوز نفس می کشی می دونی یعنی چی؟! از نظر من یعنی معجزه! عین اون دو ساعتی رو که ایستاده بودم و تماشات می کردم هر آن می گفتم الآنه که سکته کنی! هر بار که سیـ ـنه اتو چنگ می زدی و کبود می شدی یه قدم بر می داشتم که بیام بلندت کنم و برسونمت بیمارستان اما چی شد؟! سخت بود، دردآور بود، عذاب آور بود اما گذشت! اتفاقاً برعکس اون چیزی که من و دکتر و نهال و خیلی های دیگه فکر می کردیم خیلی راحت هم کنار اومدی باهاش. کاری به این کابـ ـوس ها ندارم که با یه دوره دارو درمانی می تونی از شرشون خلاص شی و خودت قدمی بر نمی داری،به این پنداری کار دارم که امشب اون طور آروم و عاشقانه خیره شده بود به چشمهای نهال!
    صدای زنگ اس ام اس گوشیم پیچید تو اتاق. اومدم بلند شم، البرز گفت: کجاست؟
    با سر اشاره ای به کتم کردم و گفتم: تو جیب کتم.
    نیم خیز شد و موبایلو در آورد و گرفت سمتم. نگاهی به صفحه اش انداختم و گفتم: نهاله. آخ! گفته بود رسیدیم خبر بدیم!
    صفحه ی پیامو باز کردم. نوشته بود: سلام. سالم رسیدین؟!
    نوشتم: سلام. ببخش فراموش کردم خبر بدم. آره خونه ایم. شما رفتین خونه؟
    -هنوز تالاریم اما دیگه داریم می ریم. مزاحمت نمی شم. فعلا.
    :مزاحم نیستی. مراقب خودت باش. خوب بخوابی.
    گوشیو گذاشتم روی تخـ ـت و البرز گفت: ببین پندار، از این توجه های ناب و بکر به همین راحتی نمی تونی بگذری! نمی تونی چشم ببندی رو این حقیقت که نهال هرگز تا این حد نگرون حال من نمی شه اما توجه خاصی به تو داره!
    -خودمم یه چیزهایی فهمیدم اما دارم می گم داره اشتباه می کنه البرز! من به دردش نمی خورم!
    :اگه قراره به دردش نخوری باید از زندگیش، از هر جایی که هست، از این ارتباط دست و پا شکسته بکشی کنار!نمی شه با دست پس بزنی و با پا پیش! نمی شه هم بخوای باهاش باشی و هم نخوای! این جوری داری با احساساتش بازی می کنی! دختر بنده ی خدا رو پا در هوا گذاشتی و تکلیفتو باهاش مشخص نمی کنی! با همه ی کج خلقی هات، توی جمع دست تو دست، چشم تو چشم و پراحساس باهاش می رقصی، شب و نصف شب بهش زنگ می زنی و درد و دل می کنی! با وجود آشفتگیت منو به حریم خصوصیت راه نمی دی و اونو با کمال میل می پذیری! تو اگه بودی اینا رو پای چی می ذاشتی؟!
    به پهلو دراز کشیدم، ساعدمو گذاشتم رو صورتم و گفتم: شب به خیر.
    -پندار!
    جوابی ندادم. تا خود صبح هم که باهاش حرف می زدم نتیجه ای نداشت! ترسی رو که تو وجودم بود، هیچ جوری نمی شد برای هیچ آدمی توضیح داد.
    البرز خیز برداشت سمتم، بازومو از روی صورتم برداشت و با سماجت گفت: پاشو دارم باهات حرف می زنم!
    یه چشممو باز کردم و گفتم:نیازی به حرف نیست! فهمیدم چی می گی! خودم جریانو یه جوری جمع می کنم!
    -یعنی چی؟!
    نچی کردم و کلافه زل زدم به صورتش و گفتم: مگه نمی گی یا برم سمتش یا خودمو بکشم عقب؟! خیلی خب!
    -خیلی خب چی؟!
    از جام بلند شدم، برق اتاقو خاموش کردم، دوباره دراز کشیدم و گفتم: من به درد نهال نمی خورم البرز!
    البرز عصبی از رو تخـ ـت اومد پایین و همون جوری که می رفت سمت در گفت: تف تو روحت پندار که اینقدر کله شق و زبون نفهم و بدبینی!
    -فحش دیگه ای هم خواستی بدی بده! راحت باش!
    :راحتم!
    در رو وا کرد و قبل بیرون رفتن گفت: راس می گی که خیلی دست بالا گرفتیمت! تا حالا خیال می کردم یه تخـ ـته ات کمه، از الآن به بعد مطمئنم که کلاً جای عقل گچ تو اون کله اته!
    در که کوبیده شد، چشمامو باز کردم و زل زدم به تاریکی سقف. البرز به بی رحمانه ترین شکل ممکن داشت درست ترین حرفو می زد! نزدیک شدن به دختری مثل نهال،گرچه نهایت آرامش بود برام اما آرامش اونو بهم می زد! به اتفاقی که قرار نبود هرگز بیافته امیدوارش می کرد! همین نزدیک شدن های کوتاه و کم هم می تونست یه ضربه ی بزرگ باشه برای نهالی که تا به حال هیچ رابطه ی این چنینی ای با هیچ مردی نداشت! دلم می اومد به نهال لطمه ای وارد کنم؟! تو تصورم هم همچین چیزی نمی گنجید! منی که قرار بود از احساسم به خاطر محافظت از اون بگذرم، نمی تونستم اونقدر بد باشم که به خودم وابسته و بعد از خودم دورش کنم! من یه همچین آدم نبودم! دلم راضی نمی شد نهالی رو که تا اون حد خوب بود سرگرم غم های خودم کنم!
    ***
    دلم از حال خوبی که تو چشمات هست می ترسه
    چشام از این نگاهی که بهم خیره است می ترسه
    نذار احساس دل بستن به این دیوونه برگرده
    ببین آرامش چشمات چقدر کم طاقتم کرده
    منو بیرون نکش از من بذار سرگرم غم باشم
    می خوام دور از همه دنیا توی حال خودم باشم
    بفهم از حال و روز من دلم به عشق راضی نیست
    تو عشق بازی می خوای اما واسه من عشق بازی نیست
    تو حالت خوبه و چشمت داره می گرده دنبالم
    نذار سر وا کنه بغضم نمی خوام خوب بشه حالم
    برو آغـ ـوش چشماتو به سمت دیگه ای وا کن
    دل من راه خوبی نیست یه راه دیگه پیدا کن
    ***

    دو روز از جشن عقد نهاد گذشت. دو روزی که واسه ام جهنم بود اما گذشت! فکر و خیال نرفتن به شمال و تصور فربد در کنار نهال، فکر و خیال بودن کنار نهال و آسیب رسوندن بهش بیچاره ام کرده بود! فکر اینکه بشینم تو خونه و نگاه های خیره ی فربد روی نهال تجسم کنم دیوونه ام می کرد! وجدانم اما اجازه نمی داد بخوام بیشتر از این به نهال نزدیک بشم. اونقدر برم و نرم کرده بودم که از خودم کلافه شده بودم! اونقدر چشمهای نهال توی اون مراسم، تو لحظه ای که تو آغـ ـوشم آروم و با وقار می رقصید جلوی چشمهام مجسم شده بود که دلم می خواست تلفن رو بردارم، بهش زنگ بزنم و از احساسم بهش بگم اما یه چیز دیگه ای هم توی این مدت جلوی چشمام رژه می رفت! یه تصویر آزاردهنده! یه تلنگر واضح و محکم! چشمهای به اشک نشسته ی فرناز مرتب توی ذهنم جای خودش رو به چشمهای خندون نهال می داد! چشمهایی که شاید بزرگترین دلیل ابری بودنشون من و خونواده ام بودیم! نمی خواستم نهال بشه یه فرناز دیگه! نمی خواستم این آرامشو از وجودش بگیرم. حس می کردم مثل یه دیوار شکسته ام که اگه به نهال نزدیک بشم و فرو بریزم، روی سرش آوار می شم!من اینو نمی خواستم اما نهالو می خواستم! با همه ی وجودم دلتنگش می شدم و ذهنم عجیب درگیر حرکات رفتار و صحبت کردن هاش بود!فکرم برای لحظه ای از فکر کردن بهش فارغ نمی شد! چه پندار سرکشی داشتم که به هر جا و هر کسی که نباید گریز می زد.
    ***
    یکی آروم تکونم داد. چشم باز کردم و دیدم فربد بالای سرم ایستاده.هنوز گیج بودم که گوشیشو گرفت سمتم و گفت: البرز پشت خطه.
    گوشیو گرفتم و با یه صدای خواب آلود و دو رگه گفتم:سلام.
    صدای پرانرژیش پیچید تو گوشم: سلام. ساعتو دیدی؟!
    -نه!
    :یه ربع به دوازدهه!
    -خب؟
    :دکتر ظهرابی یه ده پونزده باری به موبایلت زنگ زده!
    خواب از سرم پرید، نیم خیز شدم و هول پرسیدم: چی شده؟!
    صدای خنده ی البرز بلند شد و گفت:نمی دونستم اینقدر ازش می ترسی!
    فهمیدم همه چی امن و امانه! سرمو دوباره فرو کردم تو بالش،کف دستمو گذاشتم رو پیـ ـشونیم و حرف نزدم. البرز ادامه داد:پاشو یه دوش بگیر، دکتر و خانومش دارن می یان دنبالتون.
    -دنبالمون؟!
    :آره.
    -واسه چی؟!
    :که بریم شمال. آهان. یه ساک زیرتخـ ـته، توش یه سری خرت و پرت ریختم. ببین اگه چیزی کم و کسره خودت بهش اضافه کن!
    -یعنی چی؟!
    :ای بابا! دو دیقه است داریم با هم حرف می زنیم پنجاه بار چی چی گفتی! یعنی چی؟! واسه چی؟! چی شده؟! پندار اینا نزدیکن ها! می دونی که دکتر خوشش نمی یاد معطل بشه. پاشو حاضرشو تا نرسیدن.
    -حاضرشم که چی کار کنم؟!
    :به جون خودم یه چیِ دیگه از دهنت در بیاد دست دراز می کنم از همین جا گوشی اون فربد الواتو فرو می کنم تو حلقت! پاشو فربد برات می گه جریان چیه!
    چیه رو با لحن مسخره ای گفت و تماسو قطع کرد!
    احتیاجی به پرسیدن نبود! می دونستم چه آشی برام پختن! دست به یکی کرده بودن که به زور ببرنم شمال و وقتی پای لیلا خانوم به مسئله باز می شد مطمئناً کاری از دستم بر نمی اومد!

    با حوله داشتم موهامو خشک می کردم که تقه ای به در خورد و فربد گفت:پندار این دکتری که قرار بود بیاد دنبالمون پایین دم دره.
    بلند گفتم: درو وا کن.
    -وا کردم می گه بیاین پایین.
    :خب پس برو دیگه!
    درو باز کرد و سرشو از لای در آورد تو و گفت: مگه تو نمی یای؟!
    -مگه قرار بود بیام؟!
    مات صورتم موند. حوله رو گذاشتم رو لبه ی صندلی و پرسیدم: چیه؟!
    -آخه!
    راه افتادم سمت در و بی حرف از کنارش رد شدم. آیفونو برداشتم و چهره ی دکتر جلوی دوربین ظاهر شد. سلام کردم و دکتر سرش رو آورد نزدیک تر و گفت:خیلی مونده تا بیاین پایین؟!
    -تشریف نمی یارین بالا؟
    :نه دیگه، البرزم داره می یاد، بپوشین بیاین که زودتر راه بیافتیم.
    -الآن به فربد می گم بیاد پایین.
    :فربد؟! خودت چی؟!
    -من به البرزم گفته بودم که نمی یام. هنوزم سر حرفم هستم.
    :وا کن درو بیام بالا کارت دارم!
    چنان با تحکم گفت که فهمیدم رسیدنش به واحد یعنی جنگ جهانی! دکمه ی در رو زدم و برگشتم تو اتاق، حوله امو در آوردم و یه کاور و شلوارک پوشیدم و برگشتم تو هال و بلند به فربد گفتم: فربد حاضری؟!
    با ساکش از اتاق اومد بیرون و گفت:آماده ام.
    بعد نگاهی به لباسم انداخت و گفت: نمی خوای بیای واقعاً؟!
    -نه!
    سری به تأسف تکون داد و گفت: خیلی کله شقی پندار!
    اومدم برم سمت اتاق خواب، طاقت نیاوردم بهش تذکر ندم. برگشتم و گفتم: ببین فربد.
    منتظر نگاهم کرد. یه قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: حرفهایی که در مورد نهال تو اون مجلس زدی.
    -خب؟
    :نهال یه همچین دختری نیست!
    -مگه گفتم چه جور دختریه؟!
    :کاری به اینکه تو چی گفتی و چه فکری کردی ندارم! من به این زنگهایی که می زنی و زنگهایی که گوشیت می خوره کار دارم! اینکه ده نفر یا صد نفرو در آن واحد رو انگشتت می چرخونی، چند صد نفرو زاپاس نگه داشتی به من ربطی نداره اما نهال آدم یه همچین رابطه هایی نیست! ازش دور بمون! متوجهی چی می گم؟!
    موشکافانه خیره ی صورتم شد، چشمهاشو ریز کرد و پرسید: نکنه گلوت پیشش گیره؟!
    راه افتادم سمت اتاق خواب و گفتم:تو خیال کن آره و ازش دور بمون! البرز روی این دختر حسابی غیرت داره! دلم نمی خواد باعث ناراحتی جفتشون و البته من بشی!
    با لحن شیطونی گفت: پس تو گلوی البرز گیر کرده!
    سرم برگشت سمتش، اخمی کردم و گفتم: به اونهاش کاری نداشته باش! همینکه پاتو از گلیمت درازتر نکنی و اون دخترو با رفیقای رنگ به رنگت اشتباه نگیری کافیه!
    پام به اتاق خواب نرسیده بود که دکتر در بالا رو زد. برگشتم سمت در و بازش کردم و گفتم: سلام.
    با یه چهره ی درهم جلوم ظاهر شد و پرسید:حاضر نشدی؟!
    در رو کامل باز و تعارفش کردم بیاد تو، اخمش غلیظ تر شد و گفت: لیلا پایینه. برو بپوش بریم.
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: گفتم که دکتر من نمی یام.
    راه افتاد سمت آسانسور و گفت: بپوش بیا، من پایین منتظرم!
    اومدم اعتراض کنم، رفت تو آسانسور و در کوبیده شد! برگشتم تو هال و کلافه دستی بین موهای خیسم کشیدم و نگاهم افتاد به چهره ی خندون فربد! عصبی پرسیدم: چیه؟!
    -هیچی!
    :پس نیشت واسه چی بازه؟!
    -به این برخورد دکتر که ته دیکتاتوری بود لبخند می زنم!
    رفتم تو اتاق، کلافه ساکی رو که البرز ازش حرف زده بود کشیدم بیرون و وسیله های توشو چک کردم. ناکسِ نامرد فکر همه چیو کرده بود. چند تا خرت و پرت دیگه ریختم تو ساک، حاضر شدم و پالتومو از تو کمد برداشتم و رفتم بیرون. فربد منتظر روی مبل نشسته بود. رفتم سمت در و گفتم: بریم.
    همراهم راه افتاد و توی آسانسور، با یه خرده من و من پرسید: خداییش تو یا البرز روی این دختر نظر دارین؟!
    براق شدم توی صورتش: حرف منو بذار پای اولتیماتوم! احتیاجی نیست حلاجیش کنی!
    پوزخندی زد و گفت: از اون موقعی که لندن بودی هم بی اعصاب تر شدی پندار! پیشنهاد می کنم یه فکری به حال خودت بکن!
    -بیشتر از اینکه من باید یه فکری به حال خودم بکنم، تو باید خودتو درمون کنی!
    :چرا؟!
    -چراشو خودت بهتر می دونی!
    :از حرفهام تو اون عروسی در مورد خواهر داماد ناراحتی؟! فکر که می کنم می بینم از قبل مراسم هم همین جوری عصبانی و بهم ریخته بودی!
    جوابی ندادم و پامونو تو کوچه نذاشته البرز هم از راه رسید. لیلا خانوم و دکتر از ماشین پیاده شدن، با لیلا خانوم سلام و احوال پرسی و فربد رو هم معرفی کردم و در همون حال چند تا چشم غره ی اساسی به البرز که با لبخند کنار دکتر ایستاده بود رفتم. دستهاشو به علامت تسلیم برد بالا و گفت: به من هیچ ربطی نداره! همه ی این توطئه توسط دکتر ظهرابی برنامه ریزی شده! از اون ساک دستت بگیر تا زنگ امروز من و حضور الآنمون!
    دکتر ضربه ای به پشت البرز زد و گفت: توطئه چیه؟!
    البرز خندید و گفت: نقشه ی سر به راه کردن توهم رو می گم!
    یه چشم غره ی دیگه بهش رفتم، چشمکی بهم زد و با لبخند گفت: جرأت نداری به دکتر چشم غره بری راه و نیم راه منو چپ چپ نگاه می کنی؟! راحت باش!همه ی این جمع با روحیه ی خشن و طوفانیت آشنان!
    نگاهمو ازش گرفتم و دکتر گفت: بریم که حسابی دیر شد! با ما میای پندار؟
    البرز اومد سمتم، دست انداخت توی بازوم و گفت:این خوش اخلاق خان سرجهازیِ خودمه دکتر! خواهشاً پیشنهادی بهش نده که به غیرتم بر می خوره!
    بعد منو کشید سمت ماشینش و در همون حال آروم زیرگوشم گفت:نمی شه از اینجا تا مقصد دکتر و لیلا خانوم این رفیقتو به فرزند خووندگی قبول کنن؟!
    بازومو از دستش در آوردم و برگشتم سمت فربد و گفتم: نمی یای؟!
    یه خرده نگاهمون کرد و گفت: می خوام که ولی می ترسم مزاحم خلوت دو نفره اتون باشم!
    البرز نشست پشت رل و در همون حال گفت: بیا برو بشین کمتر خودتو لوس کن!
    ***
    یک ساعت و نیم از وقتی راه افتاده بودیم گذشته بود. نه البرز حرف می زد و نه من و نه حتی فربد! سر فربد که تو گوشیش بود. البرز هم چشمش به جاده بود و هر از گاهی یه خرده از آهنگی که از ضبط پخش می شد رو زیر لب زمزمه می کرد.
    برگشتم سمت البرز و زل زدم به نیم رخش. نیم نگاهی بهم انداخت و پرسید: چیه؟!
    رومو از صورتش برگردوندم، زل زدم به خیابون و گفتم: هیچی.
    دولا شد از تو داشبورد موبایلشو در آورد و شماره ای رو گرفت. می خواستم بگم پشت رل با تلفن حرف نمی زنن، حس لب وا کردن نداشتم. صدای ضبطو کم و شروع کرد به صحبت: سلام نهاد کجایین؟... آهان... آره... باشه...نه دیگه شماها برین ما خودمونو می رسونیم... کجا؟ باشه. فعلاً.
    تماسو قطع کرد، گوشیو دوباره گذاشت تو داشبورد و گفت: کی خوابیدی؟
    بی حوصله گفتم: شیش اینورا
    با تعجب پرسید:شیش صبــــــح؟!
    فربد از پشت گفت: نه پس شیش غروب!
    :چی کار می کردی تا صبح؟!
    برگشتم سمتش و خیره ی نیم رخش شدم. بدون اینکه نگاهم کنه سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: می دونم سوال بی خودی پرسیدم!
    سرمو تکیه دادم به صندلی و بعد یه خرده سکوت گفتم: کارت درست نبود!
    برگشت سمتم، نگاهی بهم انداخت و دوباره زل زد به خیابون. یک کم ساکت موند و بعد گفت: لااقل بگو کارتون درست نبود!
    - با دکتر کاری ندارم که از دلیل نیومدنم بی خبره! با تو کار دارم که خودت نخ می دی، خودت می گی این کارو نکن اون کارو بکن، بعد می زنی همه چیو درب و داغون می کنی!
    :یعنی چی؟!
    -یعنی همینی که شنیدی!
    :من گفتم با ما شمال نیا و بچپ تو خونه تا آخر عید؟!
    -تو گفتی تصمیمتو بگیر و با احسا...
    ساکت شدم حضور فربد اجازه نمی داد خیلی رک حرف بزنم. همین قدر هم کافی بود برای اینکه البرز بفهمه چی می گم! از تو آیینه به عقب نگاه کرد و گفت:اگه الآن اینجا نشستی بیشترین عاملش الآن تو ماشین عقبیه!
    -آره! تو گفتی منم باور کردم!
    :به جون خودم من فقط به دکتر گفتم تو گفتی نمی یای و هیچ جوری هم راضی نمی شی که بیای. خودش ازم خواست یه ساک برات ببندم و باقیشو بسپرم دست اون.
    رومو کردم سمت پنجره و چشمامو بستم و گفتم:اونوقت که از اخلاق سگ من به فغان اومدی و مسافرت به کامت تلخ شد، خودتو واسه بستن اون ساک لعنت می کنی!

    یک ساعت و نیم از وقتی راه افتاده بودیم گذشته بود. نه البرز حرف می زد و نه من و نه حتی فربد! سر فربد تو گوشیش و چشم البرز به جاده بود و هر از گاهی یه خرده از آهنگی که از ضبط پخش می شد رو زیر لب زمزمه می کرد.
    برگشتم سمتش و زل زدم به نیم رخش. نیم نگاهی بهم انداخت و پرسید: چیه؟!
    رومو از صورتش برگردوندم، خیره ی خیابون شدم و گفتم: هیچی.
    دولا شد از تو داشبورد موبایلشو در آورد و شماره ای رو گرفت. می خواستم بگم پشت رل با تلفن حرف نمی زنن، حس لب وا کردن نداشتم. صدای ضبطو کم و شروع کرد به صحبت: سلام نهاد کجایین؟... آهان... آره... باشه...نه دیگه شماها برین ما خودمونو می رسونیم... کجا؟ باشه. فعلاً.
    تماسو قطع کرد، گوشیو دوباره گذاشت تو داشبورد و گفت: کی خوابیدی؟
    بی حوصله گفتم: شیش اینورا
    با تعجب پرسید:شیش صبــــــح؟!
    فربد از پشت گفت: نه پس شیش غروب!
    :چی کار می کردی تا صبح؟!
    برگشتم سمتش و خیره ی نیم رخش شدم. بدون اینکه نگاهم کنه سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: می دونم سوال بی خودی پرسیدم!
    سرمو تکیه دادم به صندلی و بعد یه خرده سکوت گفتم: کارت درست نبود!
    برگشت سمتم، نگاهی بهم انداخت و دوباره زل زد به خیابون. یک کم ساکت موند و بعد گفت: لااقل بگو کارتون درست نبود!
    - با دکتر کاری ندارم که از دلیل نیومدنم بی خبره! با تو کار دارم که خودت نخ می دی، خودت می گی این کارو نکن اون کارو بکن، بعد می زنی همه چیو درب و داغون می کنی!
    :یعنی چی؟!
    -یعنی همینی که شنیدی!
    :من گفتم با ما شمال نیا و بچپ تو خونه تا آخر عید؟!
    -تو گفتی تصمیمتو بگیر و با احسا...
    ساکت شدم. حضور فربد اجازه نمی داد خیلی رک حرف بزنم. همین قدر هم کافی بود برای اینکه البرز بفهمه چی می گم! از تو آیینه به عقب نگاه کرد و گفت:اگه الآن اینجا نشستی بیشترین عاملش الآن تو ماشین عقبیه!
    -آره! تو گفتی منم باور کردم!
    :به جون خودم من فقط به دکتر گفتم تو گفتی نمی یای و هیچ جوری هم راضی نمی شی که بیای. خودش ازم خواست یه ساک برات ببندم و باقیشو بسپرم دست اون.
    رومو کردم سمت پنجره و چشمامو بستم و گفتم:اونوقت که از اخلاق سگ من به فغان اومدی و مسافرت به کامت تلخ شد، خودتو واسه بستن اون ساک لعنت می کنی!
    ***
    تا نزدیکهای مرزن آباد، البرز ساکت بود، فربد هر از گاهی یه غری در مورد سرعت پایین اینترنت می زد و گه گاهی هم یه مطلبی که به نظرش جالب می اومد رو بلند می خوند که حرفی زده و سکوتو شکسته باشه. به مرزن آباد که رسیدیم، البرز موبایلشو از داشبورد در آورد و شروع کرد به شماره گرفتن و بعد چند ثانیه گفت: نهاد کجایین ؟... ما مرزن آبادیم.آهان. پس همون جا منتظر بمونین تا ما برسیم... آره... باشه... فعلاً.
    تماسو قطع کرد و گوشیو گذاشت رو داشبورد و گفت: بچه ها چالوسن.
    سرم برگشت سمتش و زل زدم به نیم رخش. برگشت نیم نگاهی بهم انداخت و بعد با یه مکث پرسید:به مامانت اینا سر می زنی؟
    -نمی دونم. شاید.
    :سر خاک دیار چی؟ می ری؟!
    سرم به تندی برگشت سمتش و فربد با تعجب پرسید: سر خاک؟! مگه دیاری که...
    حرفش رو نیمه تموم گذاشت. برای لحظه ای گر گرفتم. البرز نیم نگاهی به فربد انداخت و ساکت شد. سکوتی که از اول راه تو ماشین سنگینی می کرد یه طرف، سکوت اون چند ثانیه هم یه طرف. یه خرده شیشه رو دادم پایین که هوای ماشین عوض شه. خوب بود که فربد حرفشو ادامه نداد.
    رسیدیم اول کمـ ـربندی چالوس و البرز از کنار ماشین نهاد که یه گوشه پارک کرده بود رد شد و چند متر جلوتر ایستاد. از تو آیینه نگاهی به عقب انداخت و پیاده شد. کش و قوسی به خودش داد و راه افتاد سمت ماشین نهاد. اومدم پیاده شم فربد دست گذاشت رو شونه ام و پرسید:دیار مرده؟!
    اسم دیار رو خیلی وقتها تو کابـ ـوسهای شبونه ام شنیده بود، اما نمی دونست دخترمه که از دستش دادم!همیشه خیال می کرد یه عشق شکست خورده است. یه وقتهایی پیشم در مورد خیانت دیدن صحبت می کرد شاید لب وا کنم و دردمو بفهمه. تو خیالاتش منو یه عاشق خیانت دیده می دید که از همه ی زن ها بیزاره و ترجیح می ده تا آخر عمر از همه اشون دوری کنه! برگشتم سمتش، زل زدم به صورت کنجکاو و متأثرش و گفتم: دخترم بوده. یه سال قبل همخونه شدنم با تو از دستش دادم.
    شل شدن عضلات صورتش رو به وضوح می شد دید. نگاهشو با تأخیر از چشمام گرفت و گفت: متأسفم.
    سری بالا و پایین کردم و پیاده شدم. عجیب بود برام که تو اون دیدارها و تماسهای مخفیانه، البرز حرفی از دلیل اون همه آشفتگی من نزده!
    فربد هم پیاده شد. رفتیم سمت ماشین نهاد که همراه البرز و نهال و نیلوفر کنار ماشین ایستاده بود. با نهاد دست دادم و با نیلوفر حال و احوال کردم و نگاهم نشست رو صورت نهال که نگاهم می کرد. دستش که نشست توی دستم و صداش که برای حال و احوال به گوشم رسید، همه ی وجودم لحظه ی رقصیدنمون رو به خاطرم آورد. بعضی وقتها صحنه هایی تو زندگی اتفاق می افته که تو ترجیح می دی دکمه ی استپ رو بزنی و تو اون لحظه جا بمونی.
    نگاه سمج، ناشکیبا و بی قرارم رو از صورتش گرفتم و زل زدم به زیرپام.
    سر البرز چرخید سمت جاده و گفت: الآن دکتر می یاد. نهال می یای تو ماشین ما یا...
    نهال میون حرف البرز گفت: می رم پیش دکتر و خانومش.
    سرم چرخید سمتش. با لبخندی نگاهم می کرد. مگه نهاد و نیلوفر با ما نمی اومدن؟!
    ماشین دکتر پشت سر ماشین نهاد ایستاد و دکتر و خانومش پیاده شدن. به من که کلاً نگاه نمی کرد! دلخوریش اونقدر شدید بود که نشه از کنارش ساده گذشت! با بقیه سلام و احوال پرسی کرد، سری هم برای من تکون داد و رو به البرز گفت: یک کم آرومتر هم برونی بد نیست ها!
    البرز لبخندی زد و گفت: دکتر باور کن من همه ی سعیمو کردم که متناسب با سن و سال شما برونم ولی خب یه وقتهایی اعداد و ارقام شناسنامه اتون یادم می ره!
    دکتر انگشت اشاره اش رو جلوی البرز تکون داد و با لحن شوخی گفت:حواست باشه ها! خودت داری شروع می کنی!
    بعد رو کرد به لیلا خانوم و گفت:بیا! هی می گی کم سر به سرش بذار! خودش وادارم می کنه علیه اش اقدام کنم!
    لیلا خانوم با لبخند نگاهی به البرز انداخت و بعد نگاهش نشست رو صورت من اما چیزی نگفت. نهاد رفت سراغ صندوق عقب ماشینش، یه چمدون بزرگ رو در آورد و همون جوری که می رفت سمت ماشین دکتر گفت: دگتر جا واسه این چمدون دارین؟!
    نگاهم مات چمدون بود! اصلاً نفهمیده بودم جریان چیه اما اگه اون چمدون مال نهال بود، واسه سه چهار روز مسافرت بیش از حد بزرگ بود! نکنه قرار بود از همین راه بره تبریز؟!
    خب بره! تو چرا اینقدر بهم ریختی! رفتن اون یا نرفتنش چه توفیری به حال تو داره؟! مگه قرار نبود ازش دوری کنی؟! مگه قرار نبود به خاطر محافظت ازش کاری به کارش نداشته باشی؟! مگه خودت نمی گفتی به درد نهال نمی خوری؟!
    آره!در منطقی ترین حالت ممکن من به درد نهال نمی خوردم اما دل و احساس هم منطق سرش می شه؟! اینکه ناراحت بشم از رفتن نهال، شاید منطقی نباشه اما احساسیه! مغزم به این ناراحتی فرمون نمی ده! این دلمه که ناراحت می شه از رفتنش!
    نگاهم نشست رو صورت نهال. آروم پرسید: خوبی؟
    سوالی رو که تا نوک زبون اومده بود نپرسیدم و سری به علامت مثبت تکون دادم. به البرزی که داشت همراه فربد می رفت سمت ماشین خودش اشاره کرد و گفت: خیلی خوشحاله که تو این سفر همراهمونی!
    -زن که بگیره درست می شه! یاد می گیره از حضور زنش خوشحال باشه نه من گردن کلفت!
    نهال زد زیرخنده و گفت: اینم یه حرفیه!
    به ماشین نهاد اشاره کردم و پرسیدم: نهاد و نیلوفر همراهمون نمی یان؟
    -سه روز اولو می رن سمت محمودآباد، روز آخرو می یان پیش ما. منو هم کردن دخترخونده ی لیلا خانوم!
    البرز بلند صدام کرد و گفت: بیاین دیگه مردیم از گرسنگی!
    با نهاد که داشت می نشست پشت رل دست دادم و ازشون خداحافظی کردم، به نهال یه می بینمت گفتم و راه افتادم سمت ماشین البرز. نشستم و البرز راهنما زد و راه افتاد. اصلاً نمی دونستم ویلای دکتر تو کدوم شهره و جالب اینجا بود که اصلاً حوصله ی پرسیدن هم نداشتم. صبر می کردم، می رسیدیم و مشخص می شد! چه آدمی رو دنبال خودشون راه انداخته بودن! وسط بهشت هم که می رفتن با وجود اخلاق کسل کننده ی من می شد جهنم واسه اشون!
    رومو کردم سمت البرز و پرسیدم: نهال از این جا می ره تبریز؟!
    سر البرز به تعجب به سمتم چرخید و متعجب پرسید: از اینجا یعنی از چالوس؟!
    -نه! بعد این سفر، از همین شمال.
    :چطور؟
    -مطمئناً چمدون به اون بزرگی واسه چهار روز مسافرت بسته نشده!
    البرز سکوت کرد و جوابی نداد و این یعنی آره. ناراحتت کننده بود برام نبودن سه ماهه ی نهال اما فرصت خوبی بود برای اینکه بتونم به نبودنش عادت کنم و ازش دور بمونم. داشتم خودمو با این افکار قانع و آروم می کردم که شنیدم البرز آروم گفت: داره می ره که بمونه برای همیشه!

    نفهمیدم اصلاً کی رسیدیم رامسر. همه ی فکر و ذکرم درگیر رفتن نهال بود. لام تا کام حرف نزده بودم و تقریباً می شه گفت تو بهت نشسته بودم خیره ی روبرو. ماشین که دم یه ویلای ساحلی ایستاد، البرز دست گذاشت روی پام و گفت: رسیدیم همسفران خاموش من!
    حق داشت. فربد هم تو تموم مدت جز یکی دو کلمه اون هم در جواب سوال البرز حرف دیگه ای نزده بود.شاید هنوز تو بهت اشتباه بودن سناریویی بود که تو تموم اون چهار سال با خیالش سر و سعی کرده بود به من کمک کنه!
    در رو باز کردم و پیاده شدم. دکتر هم پیاده شد و رفت سمت در ورودی. کش و قوسی به خودم دادم و دستی به معده ام که از زور خالی موندن درد می کرد کشیدم. صبحونه که هیچ، عصر از راه رسیده بود و ناهار هم نخورده بودیم!
    راه افتادم سمت در و همون جوری که لنگه ی دیگه رو باز می کردم شنیدم که دکتر با لحن جدی و خشکی گفت:یه چیزی می خوریم، استراحت که کردی، می شینیم مفصل با هم حرف می زنیم!
    می دونستم راجع به چی می خواد حرف بزنه، می دونستم مداح و جریان شکایت به گوشش رسیده و از اونه که این جوری دلخوره! نگاه منتظرش رو که خیره به صورتم دیدم، با وجود شرایط نامساعد و روحیه ی خرابم از بابت رفتن همیشگی نهال و درد معده سری به علامت مثبت تکون دادم و اون یه خوبه گفت و راه افتاد سمت ماشین.
    ماشین ها اومدن تو، خواستم در رو ببندم، پیرمردی اومد سمتم و سلام کرد و به لهجه ی محلی گفت: شما چرا آقا؟! بفرمایین خودم می بندم.
    بی توجه به حرفش، جواب سلامش رو دادم و لنگه ی دری رو که کنارش ایستاده بودم بستم. راه افتادم سمت ساختمون و اون پیرمرد که احتمالاً سرایدار ویلای دکتر بود هم دنبالم اومد. به دکتر و خانومش و بقیه خوش آمد گفت و من خدا خدا کردم این مراسم زودتر تموم بشه، بریم تو ساختمون، یه چیزی بخورم و چند ساعتی بخوابم.
    نگاهم نشست به چمدون بزرگ نهال که البرز از پشت ماشین دکتر آورده بود بیرون. راه افتادم سمت ماشین البرز، ساک خودمو از دست فربد که کنار ماشین ایستاده بود گرفتم و شنیدم که دکتر گفت: لیلا جان با بچه ها برو تا من بیام.
    راه افتادم سمت ساختمون و وقتی داشتم از کنار البرز رد می شدم شنیدم که گفت:یه خرده اون سگرمه هاتو وا کنی به هیچ جا بر نمی خوره پندار!
    بی اهمیت به حرفش پله ها رو رفتم بالا. نمی فهمید با یک جمله ی کوتاه چه به روز من آورده! متوجه نبود گفتن از رفتنِ نهال، رفتن همیشگی نهال تا چه حد می تونه منو دیوونه کنه! شاید هم می فهمید، متوجه بود و عمداً این طوری رفتار می کرد!
    لیلا خانوم هم همراهمون اومد، در رو باز کرد و تعارف کرد برم تو. عقب ایستادم و بعد ورودش رفتم تو. یه ویلای سه طبقه ی بزرگ بود. توی ساختمون با وجود روشن بودن شومینه هنوز سرد بود. شاید هم من از غمی که تو وجودم بود احساس سرما می کردم!
    لیلا خانوم پله ها رو نشون داد و گفت: طبقه سوم اتاق خواب هاست. هر کدومو که دوست داری انتخاب کن.
    برگشتم سمتش. با لبخند نگاهم می کرد. یه لبخند گرمِ مهربون. خواستم تشکر کنم، یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: مرسی که اومدی.
    از این همه توجه این همه مهربونی شرمنده می شدم. از اینکه در جواب خوبی هاشون خوب نبودم، اونقدری که باید خوب نبودم عذاب می کشیدم ولی واقعاً دست خودم نبود اگه بی حوصله بودم، اگه کسل بودم،اگه بی اعصاب بودم، اگه خوشحال نبودم! اگه راحت نبودم! اگه معذب بودم! اگه تنهایی رو می خواستم! اگه تو جمع بودن این قدر اذیتم می کرد!
    راه افتادم سمت پله ها. رفتم تو اولین اتاقی که درش باز بود، ساک رو گذاشتم یه گوشه، ایستادم دم پنجره و مات دریا شدم. چقدر ناآروم بود. آسمون ابری، دریای ناآروم،سردی خونه، رفتن نهال!
    پالتومو در آوردم و گذاشتم روی تخـ ـت. نشستم و زل زدم به در و دیوار اتاق. ضربه ای به در باز اتاق خورد و البرز اومد تو. از حمل چمدون بزرگ نهال نفس نفس می زد. نگاهم به صورتش بود که در رو بست، کنارم رو لبه ی تخـ ـت نشست و از عقب خودش رو ولو کرد و گفت: وای پیرم در اومد!
    برگشتم و زل زدم به صورتش. دستهاشو زد زیر سرش و گفت: تو گرسنه ات نیست؟
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: چرا گشنمه.
    ابرویی بالا انداخت و گفت: چه عجب!
    از جام بلند شدم و همون جوری که می رفتم سراغ ساکم گفتم: صبحونه هم نخوردم.
    به خودش تکونی داد و نشست و بعد یه خرده سکوت گفت: به فربد حرفی زدی؟
    مشغول عوض کردن لباسم شدم و پرسیدم: در چه مورد؟
    -نمی دونم. انگار از چالوس به این ور گرفته است.
    :واسه خاطر اینه که موضوع دیارو فهمیده.
    -آهان. حواسم اصلاً نبود که اون در جریان نیست.
    :عجیبه برام که تو تو اون چهار سال چه جوری جلوی زبونتو گرفتی!
    -یکی دوباری پای تلفن ازم پرسید دیار کیه، ازش پرسیدم خود پندار بهت نگفته؟ گفت نه! منم گفتم بذار هر وقت خودش خواست بهت می گه.
    :آفرین به تو! فکر نمی کردم تا این حد رازدار باشی!
    -بحث رازداری نیست. بیشتر می ترسیدم اگه جریانو از زبون من بفهمه، جلوی تو سوتی بده! بفهمی که با ماها در تماسه!
    نگاهم مات صورتش شد! لبخند زد، از جاش بلند و بهم نزدیک شد، دست گذاشت سر شونه ام و گفت: پنداری دیگه! هیچ چیزی ازت بعید نیست! حتی دوباره و صدباره غیب شدن!
    از اتاق رفت بیرون و من غرق این فکر شدم که البرزو خیلی سخت می شه شناخت! خیلی سخت تر از اون چیزی که نشون می ده!
    ***
    -پاشو پندار شب نمی خوابی ها!... پنی؟! پنی جون؟! پن پن؟! یه پنی؟! سنت؟! دلار؟! الو!
    چشمامو به زور باز کردم و زل زدم به چهره ی البرز که نشسته بود لبه ی تخـ ـت و مدام بالای سرم وز وز می کرد!
    غلت زدم و به پهلوی چپ دراز کشیدم و نالیدم: ول کن البرز!
    -اومدی اینجا که بخوابی فقط؟ خب تو خونه ی خودت هم تخـ ـت به اون راحتی بود که؟! تازه دور از چشم ما می تونستی چند تا حوری زیبارو رو هم دعوت کنی که کنارت دراز بکشن و ...
    چشممو باز کردم و با اخم زل زدم به صورتش! خندید، دست انداخت لپمو کشید و گفت: قربون پسر با حجب و حیام برم!
    بعد جدی شد و گفت: پاشو دکتر کارت داره.
    کلافه پوفی کشیدم و همون جوری که با دست چشمامو می مالیدم پرسیدم: ساعت چنده؟!
    -هفت و نیم.
    دست از مالیدن چشمام برداشتم و متعجب زل زدم به صورتش و پرسیدم: شوخی می کنی؟!
    از جاش بلند شد و از تخـ ـت فاصله گرفت و گفت:نه به جان تو!
    با همه ی قدرتی که داشتم بالش کنارمو پرت کردم سمتش که رو هوا گرفتش و با لبخند گفت: از قدیم گفتن چرت بعد از ظهر فقط 20 دقیقه! زیاد می خوابی که شب خواب نداری دیگه! بیدارت کردم که جغد بودن از سرت بیافته!پاشو بیا پایین تا ویلا خلوته دکتر تنبیه ات کنه ! والا جلوی بقیه آبروت می ره!
    نشستم و دستهامو انداختم بین موهام. فقط نیم ساعت خـ ـوابیده بودم! از جام که بلند می شدم دیدم البرز همچنان با لبخند ایستاده و نگاهم می کنه! توپیدم: چیه؟!
    سری به علامت هیچی تکون داد، بالش رو پرت کرد روی تخـ ـت و از اتاق رفت بیرون.
    آبی به صورتم زدم و رفتم پایین. دکتر جلوی تلویزیون خاموش نشسته بود و روزنامه می خوند، صدای تق و توق ظرف از تو آشپزخونه بلند بود و از بقیه و حتی البرز هم خبری نبود. با سلامم سر دکتر اومد بالا، سلامی کرد و پرسید: زود پاشدی!
    سرم چرخید دور سالن برای پیدا کردن البرز و گفتم: اون نماد سلب آسایش بیدارم کرد!
    با سر اشاره ای به مبل روبروش کرد و گفت: بشین.
    نشستم و خودمو برای یه مارتن آماده کردم! پی به حرف دکتر گوش ندادن قبلاً به تنم خورده بود! خیلی قبل تر! تو دوران دانشجویی!
    روزنامه رو بست و گذاشت روی میز، نگاهشو دوخت به چشمهای سرخ من و گفت: می دونی که از چی دلخورم مگه نه؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم. ذهنم اما پیش نبودن نهال بود. نهال نبود، فربد هم نبود! دلم نمی خواست یه درصد خیال کنم اینا با همن! دلم نمی خواست سماجت فربد رو تو ایجاد ارتباط با جنس مخالف به خاطر بیارم! دوست نداشتم خیال کنم، رفته خلوت نهال رو بهم زده و به زور مشغول صحبت باهاش شده! این افکار منفی رو که به صدم ثانیه به ذهنم خطور می کرد نمی خواستم!
    دکتر ادامه داد:تو کارت موندم پندار!
    -چه کاری؟!
    :همین سماجتت!
    سماجت من؟! سماجت من بدتر بود یا سماجت فربد؟! نهال کجا بود الآن؟! شاید مثل من خواب بود. ولی خودش گفته بود اهل خواب نیم روزی نیست! الآن هم که از نیم روز ساعتها گذشته بود!
    برای اینکه حرفی زده باشم پرسید: کدوم سماجت؟!
    -جریان شکایتت از مداحو می گم!
    :من شکایتی ازش نکردم.
    -دو تا مریضو انداختی جلو، خودت هم به عنوان یه شاهد مهم پشت ماجرا ایستادی!
    :بده؟!
    -بد نیست؟! اینکه این همه آدم بهت گفتیم بکش کنار و باهاش در نیافت به نظرت بی دلیل بوده؟!
    :دلیلش تنها یه سری نگرونیه بی مورده!
    -پندار!
    :داریم حرف می زنیم دکتر! یه دادگاه یه طرفه نیست که شما قاضی باشی و من متهم! قراره با هم بحث کنیم و به نتیجه برسیم!
    صدای تذکردهنده البرز از پشت سرم بلند شد:پندار!
    سرم چرخید سمتش. البرز که این جا بود و فربد و نهال که نبودن، دلم عجیب آشوب می شد!
    سرمو برگردوندم و زل زدم به چهره ی درهم دکتر. وقتی دید دارم نگاهش می کنم ادامه داد:این هم شد جریان دانشگاه آره؟!
    -اون فرق داشت!
    :چه فرقی؟! اون جا هم عالم و آدم جمع شدیم و ازت خواهش کردیم تعهد بدی قضیه فیصله پیدا کنه و تو مصر وایسادی و زیربار نرفتی!
    -هنوز هم اگه برگردیم به اون روزها همین کارو می کنم! می دونین چرا؟! چون تو اون شرایط درست ترین کار بوده از نظرم!
    :اینکه آدم با آینده و سلامت روح و جسم خودش بازی کنه درست ترین کاره؟! تو پیغمبری پندار؟! منجی عالمی؟! یه شمشیر دستت گرفتی با هر چیزی که از نظرت انسانیتو به خطر می ندازه یه تنه بجنگی؟!
    -نه پیغمبرم، نه منجی عالم! فقط سعی می کنم در مقابل چیزهایی که اذیتم می کنه چشم نبندم!
    :نتیجه اش چی بوده تا حالا؟! به خودت کاری ندارم که دوست داری هر بلایی که تو این دنیا هست سر خودت بیاری! به خودم کار دارم، به این رفیق صمیمیت، به لیلا، به مادرت، به برادرات، به همه ی اونهایی که وجودت براشون مهمه! اون روزها که بازداشت بودی و این بیرون نبودی، بودی ببینی همون مادری که الآن از نظرت عاطفه ی مادری نداره چه به روزش اومد؟! اون طوری آش و لاش برگشتی و باز هم مصر سر حرفت وایساده بودی چشم باز کردی ببینی خودخواهیت چی به روز بقیه آورده؟!
    پوزخندی نشست رو صورتم! خودخواهی بود اگه به خاطر آرمان هام زیر بار زور نرفته بودم؟! خودخواهی بود اگه قبول نکرده بودم مثل خیلی های دیگه زیر یه برگه ی غلط کردمو امضا کنم؟! خودخواهی بود اگه پی همه چیو به تنم مالیده بودم و سر حرفم، سر اعتقادم ایستاده بودم؟! لابد بود! مثل همین الآن که به خاطر همون مردم، می خواستم یه قدم درست برای از بین بردن یه رفتار اشتباه، یه عادت غلط بردارم و این جوری بازخواست می شدم! عادتمون شده باج دادن! عادتمون شده از پول زور دادن شنیدن که بی خیال از کنارش می گذریم!
    اخم دکتر از پوزخند روی لـ ـبم عمیق تر شد و گفت: مداح آدم خطرناکیه! خیلی راحت می تونه برات یه پاپوش درست کنه و جای خودشو با خودت عوض کنه! اینا رو که این رفیقت بهت گفته! منم همین طور! پس برای چی باز انگشت می کنی تو سوراخ مار پندار؟!
    -از بی کاری! از بی دردی! حوصله ام که سر می ره دلم می خواد یه جوری سر خودمو گرم کنم! اینم واسه خودش یه راهیه!
    دکتر کلافه پوفی کشید، برگشت سمت لیلا خانومی که تازه به جمعمون اضافه شده بود و گفت: می بینی؟! می گی بشین با زبون خوش حرف بزن! این هم زبون خوش!
    یاد اون روزی افتادم که تو دانشگاه، دکتر مثل اسپند روی آتیش جلز و ولز می شد و التماس می کرد خودکار دست بگیرم، اون برگه رو امضا کنم! دستبند سرد که نشسته بود روی دستام، نگاه دکتر غمگین نبود، خشمگین بود! درست مثل همین امروز!
    لیلا خانوم بعد یه خرده سکوت، خیره ی صورتم شد و گفت: پندار جان محسن اگه حرفی می زنه فقط به خاطر اینه که نگرانته!
    نگران؟! منم نگرون بودم! نهال کجا بود که نبود؟! فربد لعنتی اصلاً کجاست؟!
    صدای لیلا خانوم رو از وسطهای حرفش شنیدم: می دونه که دیگه سی و پنج سالته و یه جوون بیست و خرده ای ساله نیستی ولی خب با شناختی که ازت داره و با سر نترسی که تو داری، باید بهش حق بدی به خاطر این نگرانی و این دلخوری!
    تحمل اون فضا داشت کم کم سخت می شد! منو آورده بودن شمال که مواخذه ام کنن؟! که کارها و رفتارهای مرتبط با عقایدمو زیر سوال ببرن؟! بابام چی کشیده بود از داشتن یه همچین پسری که رفتارهای اعتقادیشو می برد زیر سوال! حالا می تونستم کامل درکش کنم! کاش می شد از جام بلند شم و بی خیال همه ی این حرفها برم سراغ نهال و ببینم که فربد به زور بهش نزدیک نشده و سر حرف رو وا نکرده و دلم آروم بگیره!
    اونقدر گفتن و گفتن و گفتن تا آخر برگشتم سمت دکتر و پرسیدم: الآن باید چی کار کنم؟! یعنی منظورم اینه از این بحث قراره چه نتیجه ای بگیریم؟!
    با همون اخم روی صورتش خیره ی صورتم شد، یه خرده نگاهم کرد و گفت: پاتو از جریان مداح بکش بیرون پندار!
    -دیگه می دونه که من پشت اون شکایتم! برم به اون دو تا بدبخت بگم شکایتتون پس بگیرین چون اطرافیان من از خطرناک بودن مداح می ترسن؟!
    :تو بکش کنار، باقیشو بسپر دست من!
    -مداح واسه من خطرناکه برای شما نه؟!
    :پنــــــــــدار!
    از جام بلند شدم و گفتم:می خواین بگین ته تهش پاپوشه و بی کاری و نهایت هم زندون؟! باشه! مهم نیست! واسه تنوع خوب هم هست! اما من می دونم تهش چیه؟! یه پرونده ی بی خود معلق مونده ی پا در هوا که به هیچ جا بند نیست!
    دکتر هم از جاش بلند شد و گفت: خب اگه می دونی واسه چی برای خودت دردسر درست می کنی؟!
    -من دردسری درست نکردم! این امثال اون دکتر نادکترن که برای مریضها دردسر درست می کنن!
    :یکی دو تان که تو بخوای جلوشون وایسی؟!
    -من جلوی اون یکی که پرش به پرم خورده می ایستم، بقیه رو هم امیدوارم یه سری آدم مثل من پیدا بشن که بشونن سر جاشون.
    برگشتم برم سمت پله ها، نگاهم افتاده به نهالی که دم ورودی آشپزخونه ایستاده بود و نگاهم می کرد! لبخند کمـ ـرنگ روی لبش تأییدی بود برای درستی افکارم! دیدنش آرومم کرد، مثل آب روی آتیش! راه افتادم سمت در ورودی ساختمون و تو آخرین لحظه برگشتم سمت دکتر و گفتم:ممنون بابت نگرونیتون ولی من ترجیح می دم کاری رو که از نظرم درسته تا آخرش برم. نتیجه ای داشته باشه یا نه مهم نیست! مهم وجدانمه که این جوری آروم می گیره.

    هوا تاریک بود اما با نور لامپ بزرگ تراس می تونستم فربد رو که نشسته بود لبه ساحل تشخیص بدم. راه افتادم سمتش و وقتی بهش رسیدم و موبایلو توی دستش دیدم گفتم: مزاحمم برم.
    سرش برگشت سمتم، لبخندی زد و گفت: نه. بشین.
    نشستم،لرزی که از لحظه ی بیرون اومدنم به تنم افتاده بود بیشتر شد، دستهامو بغـ ـل کردم و گفتم: چه باد سردیه!
    لبخندی زد و گفت: آره! جون می ده آدم تو این هوا آتیش روشن کنه.
    سرم به علامت تأیید بالا و پایین شد و خیره ی دریا شدم. بعد یه خرده سکوت فربد لب وا کرد و گفت: تلفنهایی که می بینی راه و نیم راه بهم می شه، مربوط به دوسـ ـت دخترم نیست!
    سرم برگشت به سمتش و زل زدم به نیم رخش. همون جوری که به روبرو نگاه می کرد گفت:خواهرم با یه ندونم کاری آتیشی راه انداخته که دامن همه ی خونواده رو گرفته!
    -چی؟!
    :عاشق شده! عاشق یه مرتیکه ی الوات زن دار! به خواهر من قول داده زنشو طلاق می ده و می یاد اونو می بره! یه مشت مزخرفات احمقانه که به بچه ی یه ساله هم بگی خنده اش می گیره و اونوقت خواهر احمق من خام طرف شده!
    -متأسفم.
    :آره! واقعاً تأسف آوره! از اون سر دنیا پاشدم اومدم اینجا که مثلاً با خواهر حرف بزنم و سر به راهش کنم!
    -خب؟!
    :هیچی! هیچی به هیچی! مرغش یه پا داره! عاشق شده! چشماشو رو همه ی بدی های طرف بسته! احمق نمی فهمه داره خونه اشو رو ویرونه های یه بدبخت دیگه بنا می کنه!
    -به خاطر همین باهاشون نرفتی شیراز؟!
    :اصلاً به غلط کردن افتادم به خاطر برگشتنم. باور می کنی برگشته بودم که اگه این شرایط درست بشه و شر اون آدم از سرمون کم بشه بمونم؟! حالا می بینم بهتره برم و قید هرچی برادری کردنه بزنم! دلم از این می سوزه که خواهرم اصلاً سنی نداره! فقط 18 سالشه!
    -بابات حریفش نیست؟
    :پای عشق که بیاد وسط دنیا حریف آدم نمی شه!
    راست می گفت! پای عشق، پای دل، پای احساس که می اومد وسط چشم روی واقعیت ها، روی دلسوزی ها، روی منطقی ترین حرفها بسته می شد! من تجربه اشو داشته ام!تجربه ی وقتی همه ی معادلات غلطه و تو با چشمهای بسته تو خیال خام یه جواب درستی!
    صدای فربد منو از افکارم جدا کرد:خنده داره! تو این همه سال من خیال می کردم تو شکست خورده ی یه عشقی! یه خیانت دیده ی بدبین که از همه چی بریدی! فکر نمی کردم پشت اون گریه ها و اون آشفتگی ها از دست دادن دخترت باشه! اگه می دونستم مطمئناً بیشتر از اونی که باید باهات راه می اومدم!
    -نیازی به ترحم نداشتم!
    :بحث ترحم نیست! بحث درک کردنه!
    -تو به اندازه ی کافی من و اخلاقهای گندمو تحمل کردی!
    :هه! اون که البته!
    با آرنجم زدم به پهلوش و غریدم: هی! پررو نشو!
    خندید و از جاش بلند شد، پشت شلوارشو تکوند و پرسید:نمی یای تو؟
    -فعلاً هستم.
    باشه ای گفت و راه افتاد سمت ساختمون.
    یادم نبود کجا اما یه جایی خونده بودم یه یارو تو سکوت گوش سپرده بود به صدای امواج دریا! همون موقع به نظرم مضحک اومده بود سکوتی که توش پر صدای امواج دریا بود! صدای دریا اونقدر محکم، قوی و رسا هست که سکوتی رو در بر نگیره! چند سال بود دل به این آب نزده بودم؟! آخرین بار دیار ترسیده از آبو قلم دوشم کرده و تا یه جاهایی رفته بودم جلو. خوشحال بود، جیغ می کشید از هیجان و با هر موجی که بهمون می خورد می خندید! ترسیده بود اما به دستهای پرقدرت پدرش ایمان داشت! همون دستهایی که یه روز تو آینده ی نه خیلی دور، دور اون فرمون لعنتی محکم شده و به کشتنش داده بود!
    یکی نشست کنارم. سرم چرخید و نهال رو دیدم. نیم نگاهی به صورتم انداخت و روشو کرد سمت دریا و با لحن تخسی گفت: مهم نیست که خلوتتو بهم زدم! دوست داشتم بیام بشینم اینجا و باهات حرف بزنم!
    -راحت باش!
    خندید و ادامه داد:خیلی تخسی پندار!
    همون جوری که به نیم رخش خیره بودم پرسیدم: من یا تو که با این لحن می گی دوست داشتی خلوتمو بهم بزنی؟!
    برگشت سمتم، انگشت اشاره اشو به حالت اخطار تکون داد و گفت: یه کلمه اگه به زبون بیاری مزاحمتم کشتمت!
    لبخند زدم و گفتم: نه قول می دم به زبون نیارم که اومدی نشستی کنارم و پابرهـ ـنه پریدی وسط افکارم!
    نیشگون محکمی از بازوم گرفت و گفت: بدجنس!
    رومو کردم سمت دریا و گفتم: نهاد اینا رسیدن؟
    -آره. نوشین اینا هم همین.
    :اونا کجان؟
    -با مادر و پدر سعید و بقیه ی خاندانش رفته ان جنوب.
    :آهان. تو چرا همراهشون نرفتی؟
    -تو جمع اونا معذب بودم.
    :تو این جمع معذب نیستی؟
    -نه!
    :عالیه!
    یه خرده سکوت بینمون برقرار شد و بعد نهال گفت: جریان تعهد چیه؟
    نگاهمو دوختم به صورت کنجکاوش و چیزی نگفتم. ادامه داد: می شه حدس زد اما دلم می خواد بدونم.
    -چه اهمیتی داره؟
    :خب کنجکاو شدم بدونم.
    -آدم در آن واحد چند تا اشتباهو با هم مرتکب نمی شه دختر خوب!
    متعجب خیره ی صورتم شد و پرسید: کار اشتباه؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم، از جام بلند شدم و یه قدم رفتم عقب و گفتم: آره! هم مزاحم خلوتم شدی، هم داری کنجکاوی بی مورد می کنی، بزرگترینشون هم اینه که پاشدی اومدی تو این تاریکی ور دل من نشستی!
    اول با بهت خیره ی صورتم شد، بعد مطمئناً منظورمو از جمله ی آخر فهمید و به روی خودش نیاورد، از جاش بلند شد و افتاد دنبالم! دوییدن و فرار کردن رو به ایستادن و کتک خوردن از دست دختر جیغ جیغویی که عطرش مـ ـستم کرده بود ترجیح می دادم!
    ***
    چند متری رو دنبالم دویید و بعد ایستاد. برگشتم سمتش و گفتم:چی شد؟! ناامید شدی از کشتنم؟!
    -نه! منتها می بینم بهتره با نقشه ی قبلی این کارو انجام بدم!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: پس الآن می شه آتش بس باشه و بشینیم و از صدای دریا لذت ببریم؟!
    سری به علامت مثبت تکون داد و همون جا نشست. چند قدم بهش نزدیک شدم و گفتم: نامردی کنی حقتو می ذارم کف دستت ها!
    دستهاشو به علامت تسلیم بالا آورد و گفت:نترس کاریت ندارم! بیا بشین!
    خنده ام گرفت! برگشتم کنارش و همون جوری که می نشستم گفتم: نترسیدم!
    با لبخند زل زد به صورتم و گفتم: معلوم بود از فرار کردنت!
    برای لحظه ای مات چشماش موندم و بعد رومو کردم سمت دریا.نزدیک شدن به نهال ترس داشت! اما نه برای خودم! برای خودش!
    یه خرده ساکت موندیم و بعد نهال پرسید: به چی فکر می کردی؟
    -به دیار.
    :خب؟
    -به آخرین باری که با هم رفته بودیم تو آب فکر می کردم.
    ساکت موند و چیزی نپرسید. یه خرده صبر کردم و بعد بی مقدمه پرسیدم:می ری که بمونی؟!
    جوابی نداد. سرم چرخید به طرفش، خیره نگاهش کردم و گفتم: قرار بود فقط سه ماه باشی و برگردی!
    -می خوام برم که بعد سه ماه ببینم می تونم اونجا بمونم یا نه. خب خاله ام هم تنهاست. پیر هم هست. منم که ...
    :نهاد و نیلوفر که هنوز مونده تا عروسیشون.
    -سه ماه دیگه عروسی می کنن.
    :یادمه گفته بودی خرداد می ری.
    -چه فرقی می کنه؟! چه الان چه دو ماه دیگه! تو تهرون که کسی منتظرم نیست! باز لااقل تو تبریز یه خاله ی پیری دارم که چشم به راه اومدنمه!
    ساکت موندم و زل زدم به دریا! پس این دل وامنده چی؟! دل بی صاحب مونده ای که نباید به تپش می افتاد و افتاده چی؟! چقدر سعی، چقدر تلاش، چقدر جون کندن لازم بود برای اینکه دهنمو وا نکنم و از اون چیزی که تو وجودمه حرفی نزنم؟! چقدر توان لازم داشتم برای اینکه حرف دلمو به زبون نیارم؟!
    جون کندم و ساکت موندم. باید می رفت! باید می رفت که از من دور بمونه! باید می رفت که ایمن بمونه! محفوظ بمونه!
    از جام بلند شدم و گفتم: پاشو بریم تو، خیلی سرده.
    سرش برگشت سمت دستم که به طرفش دراز کرده بودم، لبخندی به صورتم زد و گفت: می مونم که یکی دیگه بیاد خلوت منو بهم بزنه!
    مات نگاهش کردم، لبخندش عمیق تر شد و گفت: تو اومدی سراغ فربد، من اومدم سراغ تو، می شینم شاید یکی هم اومد و به درد دل من گوش داد!


    یه خرده نگاهش کردم، دوباره نشستم سر جام و غر زدم: تا امشب منو سرما ندی بی خیال نمی شی!
    با لبخند نگاهم کرد و گفت: الآن اونی که قراره به درد دل من گوش بده تویی؟!
    -ناراحتی؟!
    :ناراحت خودم نیستم! ناراحت توام!
    -چطور؟!
    :خودت انقدر پر هستی که دیگه جا واسه درد دل من نمونه!
    -نگرون نباش! یه قسمت از دلمو خالی گذاشتم واسه درد بیمارام! درد تو رو هم همون جا جا می دم!
    مشتی به بازوم زد و با لبخند گفت:منو با بیمارات یکی نکن!
    لبخندی زدم و گفتم: لااقل به تو یکی ثابت کردم استعداد خوبی تو دلداری دادن دارم! یاالله شروع کن!
    نگاهشو از صورتم گرفت. زل زد به تاریکی دریا و بعد یه مکث گفت: دلم برای مادرم خیلی تنگ شده!
    ساکت موندم که ادامه بده. یه مکث دیگه کرد و بعد گفت: دلم خیلی چیزها می خواد. خیلی چیزهایی که می دونم نمی شه داشت. اولیش هم مادرمه، بعدش برادرام، آخر آخر هم یه پدر مهربون. می شه یه خونواده ی گرم مگه نه؟! ... می دونی چیه؟! هیچ وقت نفهمیدم یه پدر چه جوری می تونه بچه هاشو نخواد! اصلاً پدرمو از اینکه ما رو گذاشته و رفته درک نمی کنم هر چند شاید دلایل خاص خودشو داشته باشه ولی ...!
    سر نهال چرخید به سمتم، نگاه ماتم روی صورتش بود.تو تاریک و روشن نور کم جونی که از ایوون ساختمون تو فضا پخش بود، زل زد به چشمام و گفت: برات احترام زیادی قائلم چون با این زجری که از رفتن دیار می کشی، با حرفهایی که البرز از پدر بودنت زده مشخصه پدر نمونه ای بودی و من برای همه پدرهایی که بچه هاشونو می پرستن ارزش زیادی قائلم! نمی گم اینکه هنوز که هنوزه داری اینقدر سرسخت خودتو سرزنش می کنی کار درستیه ولی همین عشقی رو که تو وجودت بعد این همه سال در رابطه با دیار می بینم برام لذت بخشه.
    نهال دوباره ساکت شد. باید حرفی می زدم که نشون از همراهی باشه. نگاهمو به سیاهی روبروم دوختم و گفتم:چه فایده داشته این پدر بودن؟! با دستهای خودم بچه امو سپردم به مرگ! می دونی چه وحشتناکه؟! می دونی چه درد بزرگیه؟! پدرت اگه نبوده لااقل باعث مرگتون هم نبوده! لیاقت اسم پدرو درست از روزی که دیگه دیارو به کشتن دادم ندارم!
    دستمو که روی شنها بود تو دستش گرفت و معترض گفت: پندار!
    -دارم جدی می گم! دیار که رفت دیگه پدر نبودم! با رفتن دیار پدر بودن منم تموم شد! لیاقتشو نداشتم! یه وقتهایی با خودم می گم ای کاش اون روزهایی که فرناز اصرار به جدایی داشت قبول می کردم! ای کاش به خاطر دیار برای ادامه ی اون زندگی پافشاری نمی کردم! پدرت هم اگه رفته شاید با این منطق رفته که موندش، درگیریش با مادرت، یه درد می شده رو همه ی دردها! نمی دونم! کار پدرتو توجیه نمی کنم! اینکه سراغی ازتون نگرفته رو اصلاً درک نمی کنم، ولی من الآن تو این لحظه حاضر بودم دیار باشه، اما پیشم نباشه! می خوام بگم به من به خاطر پدر بودنم احترام نذار! از پدر بودن تنها داغشه که به دلمه!
    ساکت شدم و نهال همون جوری که با انگشتهای دستم بازی می کرد گفت:اگه مادرم بود، من الآن با اون چمدون بزرگ مجبور به این سفر نبودم. اگه پدرم هم بود، مطمئناً الآن تو خونه امون بودیم. یه خونواده ی گرم و درست و حسابی. از پدر داشتن که چیزی نفهمیدم ولی دلم برای مادرم خیلی تنگ شده. عیدها که می شه نبودش خیلی بارزتره برام. حالا با این اوصاف و این سفر اجباری بیشتر دلتنگشم.
    چیزی نداشتم برای گفتن. هیچ حرفی نبود. حرف که بود، زیاد هم بود! اما... وای به زمونی که بخوای بگی و مانعی باشه!حرفی برای گفتن داشته باشی و نتونی بگی!
    برگشت سمتم، دستمو ول کرد، نفسش رو با صدا بیرون داد، لبخندی زد و گفت: تموم شد!
    لبخند کمـ ـرنگی زدم، دستش رو گرفتم، یه خرده خودمو کشیدم سمتش و گفتم: خب! حالا بریم سراغ دلداری!
    دستمو حـ ـلقه کردم دور شونه اش و بازوشو فشار دادم و صدای خنده اش بلند شد! سرمو چرخوندم سمتش و پرسیدم: به چی می خندی؟!
    -به این مدل دلداری دادنت! فقط همین کارو بلدی؟! یه حرفی، حدیثی؟!
    :خب تو که گریه نکردی بگم شبیه بی ادبی فیل شدی و از این حرفها! لااقل دو تا قطره اشک می ریختی بتونم درست و حسابی دلداریت بدم!
    خواست خودشو از حـ ـلقه ی دستم در بیاره، فشار دستمو بیشتر کردم، چـ ـسبوندمش به خودم، زل زدم به دریا و با لحنی جدی گفتم: بعضی وقتها مجبوریم یه راهی رو بریم! تهش بده یا خوب، مهم نیست، مهم اینه که باید تا تهش بریم. مهم تر از اون هم اینکه برای برگشتمون راهی هست!
    سنگینی سرش رو روی شونه ام حس کردم، سرم برگشت به سمتش و چشمهای بسته اش رو توی اون فضای کم سو تشخیص دادم! جای نهاد بودم به هر قیمتی بود مانع رفتنش می شدم! مانع تنها موندن خواهرم! مانع غصه خوردن عزیزترین و نزدیک ترین عضو خونواده ام!
    ****
    چند دیقه ای گذشت، تکونی خورد و ازم فاصله گرفت و ایستاد، دستش رو جلوم دراز کرد و گفت: پاشو بریم مثلاً اومده بودم تو رو صدا کنم! خودم هم موندگار شدم که هیچ مانع رفتن تو هم شدم!
    دستشو گرفتم و از جام بلند شدم و همون جوری که می رفتیم سمت ساختمون گفتم: احیاناً واسه شام که نیومده بودی خبرم کنی؟!
    -نه. لیلا خانوم عصرونه آماده کرده بود، اومده بودم خبرت کنم!
    :فکر کنم دو ساعت نشده ناهار خوردیم!
    -البرزو که می شناسی! کلی غرولند کرد که گرسنه امه و عصرونه بخوریم و خلاصه لیلا خانوم هم میز عصرونه رو چید.
    سری به علامت تأیید تکون دادم و سکوت کردم. ذهنم درگیر رفتن اجباری نهال بود. این چه رفتنی بود که نه خودش رضا داشت و نه ...! به من چه؟! رضایت من چه اهمیتی داشت؟! من چی بودم؟! کی بودم؟! نهال کجای زندگیم بود؟! هیچ جا! هیچ جا! هیچ جا! نهال نباید هیچ جای زندگی من می بود! هیچ جا! نه تو مغز و نه تو قلـ ـبم!
    دیار قلم دوشمه. تا کمـ ـرم تو آب دریاست. صدای خنده های دیار تو صدای موج دریا گمه. نهال از ساحل صدام می زنه. برمی گردم سمتش و می بینم با دست ازم می خواد بیام عقب. حق داره. دریا خیلی مواجه. یه قدم به عقب بر می دارم. تو فاصله ی خیلی کمی از ما و ساحل، ماشینم روی آب شناوره. دستهای دیارو محکم تر می گیرم و به این فکر می کنم که حالا ماشینو چه جوری باید بکشیم عقب. چه جوری رو صندلی های خیس بشینیم. اصلاً ماشین روشن می شه با این اوضاع؟! موج سنگینی می یاد، پرتم می کنه تو آب و دیار هم ازم جدا می شه. وحشت زده اسمشو فریاد می کشم و به زور تعادل خودمو حفظ می کنم و بلند می شم برای اینکه دیارو از آب بکشم بیرون. دست دراز می کنم از پشت بگیرمش، موج بلندی می یاد، دیار رو به بدنه ی ماشین می کوبه و ماشین شروع می کنه به فرو رفتن توی آب و دیار رو هم با خودش می کشه پایین. از اون همه تقلا، اون همه هوار کشیدن و اسم دیار رو صدا کردن به نفس نفس افتاده ام. ماشین همون جوری که تو آب پایین می ره آتیش می گیره و شعله ها مانع از این می شن که دیار افتاده به صورت توی آب رو به سمت خودم بکشم. یه موج بلند دیگه از ماشین دورترم می کنه و همینکه می خوام به سمت دیار شنا کنم، خودم فرو می رم زیر آب. غرق شدن واقعاً وحشتناکه! اینکه همه ی وجودت پر آب بشه و نتونی نفس بکشی! اینکه دنیات رو به سیاهی بره و امیدی به نجات نداشته باشی. بدتر از اون حس بد از دست دادن دیاره که تک تک سلولهامو پر کرده! حتی تو لحظه ی غرق شدنم هم عذاب واقعیت اینکه دیارو به کشتن دادم دست از سرم بر نمی داره!چشمامو می بندم و تن می دم به این مرگی که از نظر من واقعاً به موقع اومده! دیار که نباشه، منم نباید باشم!

    ***
    دستی محکم، خیلی خیلی محکم تکونم داد. با یه هین بلند از خواب پریدم و تو جام نشستم. دستم روی خرخره ام بود و به زور نفس می کشیدم. سرفه پشت سرفه و تن لرزه و عرق سرد. صدای نهال پیچید تو اتاق: چیزی نیست پندار. خواب دیدی!
    کف دستهامو محکم روی چشمام فشار دادم و سعی کردم با چفت کردن فکم مانع لرزشش بشم. اونقدر داغون بودم که هیچ جوری نمی تونستم به حالت عادی برگردم. دست نهال نشست رو مچ دستهام و سعی کرد از صورتم جداشون کنه. مقاومتمو که دید یه خرده خودشو جلو کشید و بغـ ـلم کرد، همون جوری که روی پشتم دست می کشید آروم زمزمه کرد: چیزی نیست پندار! یه کابـ ـوس بوده الآن هم تموم شده!
    نهالو پس زدم، خودمو کشیدم کنار، دستهام چنگ شد توی موهامو محکم کشیدمشون، پلکهامو محکم روی هم فشار دادم و عصبی نالیدم:خسته شدم! خسته شدم! از این هی و هی از دست دادن دیار خسته شدم! از مردن دیار خسته شدم! از بی خوابی خسته شدم! بسه امه دیگه!
    دست نهال نشست رو پام و آروم گفت: پندار الآن با این حرفها فقط داری خودتو بیشتر اذیت می کنی. پاشو یه دوش بگیر یا به آبی به سر و صورتت بزن آروم شی.
    ناخودآگاه عصبی و با صدای تقریباً بلندی گفتم: تو اون دریای لعنتی هم که خودمو غرق کنم آروم نمی شم! این درد لعنتی تموم نمی شه!
    نهال مکثی کرد و از جاش بلند شد، به خیال اینکه رنجوندمش، مچ دستشو گرفتم، کشیدمش سمت خودم و محکم بغـ ـلش کردم و زمزمه وار و پریشون گفتم: ببخشید! ببخشید! ببخشید تو رو خدا!نباید داد می زدم!نباید سرت داد می زدم!
    صدای نهال پیچید تو گوشم: هیش! هیچی نیست پندار! ببین منو. هوا داره روشن می شه. پاشو برو یه دوش بگیر و بیا دراز بکش. بعد اگه دوست داشتی برام تعریف کن چه خوابی دیدی.
    نفسهام هنوز سر جا نیومده بود. تنم هنوز لرزش خفیفی داشت. دستهامو شل کردم و اجازه دادم نهال ازم فاصله بگیره. دراز کشیدم روی تخـ ـت و بی حرف رفتم زیر پتو. دست نهال نشست روی بازوم و آروم گفت:پندار؟
    چشمام اون زیر باز بود. صحنه ی غرق شدن دیار، غرق شدن خودم جلوی چشمام بود هنوز! عصبی از همون زیر خفه گفتم:برو نهال!
    تخـ ـت تکونی خورد و نهال بلند شد، مکثی کرد و آروم پرسید: یه لیوان شیر گرم کنم می خوری؟
    جوابی ندادم. حوصله ی خودمو هم نداشتم! از این حمله های عصبی، از این بی خوابی ها، از این کابـ ـوسها خسته، کلافه، بی انرژی و بی انگیزه بودم!
    پلکهامو محکم روی هم فشار دادم و صدای دور شده ی نهال رو شنیدم که گفت: دوباره بهم ریخته!
    آره بهم ریخته بودم منتها دوباره نبود! همون یه بار بود! همون یه بار که این همه کش اومده بود! این همه زمان ادامه پیدا کرده بود! این بهم ریختگی از اون روز لعنتی تا حالا بیخ خِرَم بود! ول کنم نبود! نمی خواست بذاره یه لحظه آروم بگیرم! نمی خواست بذاره یه لحظه بی دلهره، بی فشار عصبی زندگی کنم! نمی ذاشت! نمی شد!
    ***
    با صدای یه پچ پچ بیدار شدم. پچ پچ نبود. صدای حرف زدن دو نفر از دور بود. از پشت در بسته ی اتاق. غلت زدم و به پشت خوابیدم، کف دستمو گذاشتم روی پیـ ـشونی دردناکم و زل زدم به سفیدی سقف. به صدم ثانیه اتفاقای نصفه شب، اون کابـ ـوس لعنتی، اومدن نهال و دلداری دادنش و لحن عصبی خودم به خاطرم اومد.
    در آروم باز شد و صدای البرز پیچید تو اتاق: بیداری؟
    دستمو از رو پیـ ـشونیم برداشتم، به پهلو به سمت البرز پیچیدم و زل زدم به صورتش. اومد تو اتاق، در رو بست و نشست رو لبه ی تخـ ـت و پرسید: بهتری؟
    بهتر بودم؟! بد بودم اصلاً که حالا بهتر باشم؟! روزها و شبهام همه اش همین جوری می گذشت دیگه! با همین کابـ ـوسها! با داغ نبودن دیار! با این مریضی لعنتی که دست از سرم بر نمی داشت! کاش نهال از ماجرای نصفه شب بفهمه چقدر براش مضرم! چقدر بی خودم! چقدر زندگیم گنده! چقدر روحم بیماره! چقدر داغونم! کاش بفهمه و ازم فاصله بگیره! بهم کم محلی کنه! منو به این محبت ها عادت نده!
    دست البرز نشست رو بازوم و صدام کرد و آروم گفت: ببین پندار. می دونم الآن نباید هیچی بگم! باید دهنمو ببندم و بذارم حالت یه خرده بهتر بشه ولی نمی تونم نگم! یه دوره ی هشت هفته ای باید اون قرصو بخوری! با برگشتنت به ایران و دیدن صحنه هایی که تو رو یاد دیار می ندازه کابـ ـوسهات هم برگشته! باید یه جوری از شرشون خلاص شی و تنها راهش هم مصرف اون قرصه! به خودت یه مرخصی بده! گور بابای کار! گور بابای تعهد! تو باید اول به خودت متعهد باشی بعد به بقیه! بعد به مریضات! می شنوی چی می گم؟! صدای هوار دیار گفتنتو فکر کنم دیشب تا پنجاه تا ویلا اونورتر هم شنیدن! پریدم بیام بیدارت کنم دیدم نهال هم اومده بیرون.
    خب؟! نهالو فرستاده بود تو اتاق که منو آروم کنه و خودش عقب وایساده بود؟! تو این شرایط هم از قربونی کردن این دختر دست بردار نیست؟! خدایا! از دست این بشر خودخواه به کی پناه ببرم!
    زل زدم به صورتش و فکرمو براش تکرار کردم! سری به علامت منفی تکون داد و گفت: خودش خواست بیاد بیدارت کنه! آرومت کنه! می گفت سر شب اون باعث شده از دیار حرف بزنی! می گفت به خاطر اونه که باز کابـ ـوس دیدی!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم. طاق باز شدم و خودمو بالا کشیدم، به تاج تخـ ـت تکیه دادم و همون جوری که با کف دو تا دستهام شقیقه هامو می مالیدم گفتم:آره! مقصر اونه! نه که تا حالا کابـ ـوس نمی دیدم! نه که اگه اون یادآوری نمی کرد من به دیار فکر نمی کردم! نه که دریا هیچ وقت منو یاد دیار نمی اندازه!
    تخـ ـت تکونی خورد، البرز از جاش بلند شد و گفت: پاشو یه دوش بگیر، صبحونه اتو بخور می خوایم بریم بیرون.
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم! دل خوشی داشت این پسر که خیال می کرد با این کارها، با این مسافرت اومدن ها، با این تفریحها می تونه ذهن بیمار منو شفا بده!













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وبار دیگه هم البرز اومد دنبالم و وقتی دید اونقدری بی حوصله هستم که حتی دلم نمی خواد از تو جام بلند شم، رفت. دو ساعتی توی جام بی خودی غلت زدم و به سقف و در و دیوار خیره موندم، بعد از جام بلند شدم، یه دوش گرفتم و برگشتم تو اتاق. دلم نمی خواست با کسی روبرو بشم و بیشتر از همه با نهال! معذب می شدم وقتی فکر می کردم منو با اون حال زار دیده! چشم تو چشمش شدن برام واقعاً سخت بود تو اون لحظه ها! هنوز هم از اینکه صدامو روش بلند کرده بودم شرمنده بودم!از اینکه وقتی با یه لیوان شیر برگشته بود تو اتاق و من با بی حوصلگی تموم ازش خواسته بودم تنهام بذاره وجدان درد گرفته بودم.
    با یه حوله دور کمـ ـرم، نشستم روی تخـ ـت تا نفسم از آب گرمی که زیرش ایستاده بودم بالا بیاد. با یه حوله ی کوچیک افتادم به جون موهام تا آبشونو بگیرم و در همون حال شنیدم تقه ای به در خورد و نهال گفت: پندار بیداری؟!
    از جام بلند شدم و همون جوری که لبـ ـاس زیـ ـر و شلوارمو می پوشیدم گفتم:نیا تو.
    به خیال اینکه به خاطر بی اعصاب بودنم این حرفو زدم تقه ی دیگه ای به در زد و گفت: می خوام باهات حرف بزنم. می شه درو وا کنی؟!پندار فقط چند دیقه!
    دولا شدم از روی تخـ ـت تی شرتمو بردارم و اومدم در همون حال جوابشو بدم که در رو باز کرد و اومد تو! اولین بار نبود منو تو اون وضعیت می دید ولی خب زیاد دلم نمی خواست چشمش به خط بخیه ی روی قفسه ی سیـ ـنه ام بیافته! با باز شدن در سرم ناخودآگاه چرخید به سمتش،صاف ایستادم و همون جور که بهش پشت کرده بودم با لحن ملایمی گفتم: گفتم که نیا تو.
    جوابی ازش نشنیدم. برگشتم سمتش و بهت رو تو چشماش دیدم. از چی تعجب کرده بود؟! خجالت کشیده بود که این جوری ماتش برده بود؟!
    پشت کردم و مشغول پوشیدن تی شرتم شدم. بر خلاف تصورم، از در فاصله گرفت، اومد جلو و متعجب پرسید: اینا رد چیه رو پشتت؟!
    برگشتم سمتش، بهت جاشو به یه اخم غلیظ داده بود. لبخندی زدم و گفتم: هیچی!
    با سماجت، دستش رو جلو آورد، با یه دستش بازومو گرفت و وادارم کرد بهش پشت کنم و با دست دیگه اش تی شرتمو از پشت بالا زد و خیره ی پشتم شد! دستمو گرفتم به لبه ی لباس و خواستم بکشمش پایین اما مانع شد انگشتشو کشید روی رد به جا مونده از زخم ها و آروم پرسید: اینا چیه پندار؟!
    از لمس سرانگشتاش روی پشتم که رد جای شلاقها رو دنبال می کرد، یه حالی بهم دست داد! یه حال عجیب! حسی که خیلی وقت بود ازش دور مونده بودم!
    برگشتم سمتش، لباسمو کشیدم پایین و زل زدم به نگاه خیره اش به صورتم. اخمش غلیظ تر شد و پرسید: رد شلاقن؟!
    هنوز درگیر اون حس بودم! درگیر زنده شدن غرایزی که خیلی وقت بود تو وجودم مرده بود! نهال قرار بود با من چه کنه؟! خودم قرار بود چه بلایی سر خودم بیارم؟! سرمو باید به کدوم دیوار می کوبیدم که خل نشم؟!
    سکوتمو که دید، یه قدم ازم فاصله گرفت و گفت:اینا مربوط به اون تعهده آره؟!
    به خودم اومدم سری به علامت مثبت تکون دادم و صورت نهال درهمتر شد! به صدم ثانیه چیزی به ذهنم رسید و درهم بودن چهره اش رو گذاشتم پای یه تفکر اشتباه و فوری گفتم: به خاطر دختر بازی ازم تعهد نخواستن و به شلاق نبستنم!
    تعجب هم به اخم روی صورتش اضافه شد و خیره ی صورتم موند. لبی تر کردم و گفتم: اینها رد اعتراضامه! جای زخم تاوان حرفهایی که نباید می زدم و زدم! یعنی باید می زدم، اما می گفتن نباید بزنی و من بی توجه به نبایدهاشون زدم!متوجه ی منظورم شدی؟! من و بعضی از بچه ها حاضر نشدیم تعهد بدیم، حاضر نشدیم امضامونو بندازیم زیر یه برگه و تاوانش شده این!
    -تو اون تظاهراتی که جای البرز گرفتنت؟!
    :نه! این مال بعدشه! بعدش که جرمم سنگین تر بود چون عامدانه پامو گذاشته بودم رو خط قرمزها!
    سرش به دو طرف و به علامت تأسف تکونی خورد و گفت: متأسفم!
    خیلی محکم و قاطع گفتم:نباش! چون من متأسف و پشیمون نیستم!
    لحظه ای مکث کرد و چشمم از اون فاصله ی کم خیره ی اشک جمع شده توی چشماش موند. باورم نمی شد به خاطر من داره گریه می کنه! به خاطر دردی که کشیده بودم و حالا تموم شده بود و رفته بود پی کارش!
    بی حرف روشو از صورتم گرفت و رفت سمت در، دستش نشست روی دستگیره، مکثی کرد، برگشت سمتم و گفت:می خوایم ناهار بخوریم. پایین منتظرتیم.
    به خودم اومدم، تکونی خوردم و با دو قدم بلند خودمو رسوندم بهش، مچ دستش رو قبل از اینکه از اتاق بره بیرون گرفتم، کشیدمش تو و در رو با پام بستم.
    نگاهم نمی کرد! اخم غلیظش همچنان پابرجا بود. دست انداختم روی دو تا بازوهاش و تکون آرومی بهش دادم و گفتم:به خاطر این چند تا خط داری گریه می کنی؟! الآن که اینا درد ندارن؟! ببین منو نهال!
    چشماشو از یه جایی روی تی شرتم گرفت و سرشو آورد بالا و زل زد به چشمام. لبخندی زدم و گفتم: دلم نمی خواد این اشکها به خاطر من تو چشمات جا خشک کرده باشن!
    آب دهنش رو به سختی فرو داد و چیزی نگفت. سرشو به سیـ ـنه ام فشردم و همون جوری که عطر موهاشو بو می کشیدم بعد یه مکث گفتم: با این رفتن یهوییت داریه یه خلاء به خلاء های وجود من اضافه می کنی نهال! یه جای خالی دیگه تو قلـ ـبم خونه می کنه! یه سیاه چاله ی دیگه که منو بیشتر تو خودم فرو می کنه!
    برای چند لحظه انگار زمان ایستاد! انگار زمان از این همه خواستن تو بهت فرو رفته بود! تو اون لحظه با همه ی وجودم می خواستمش! با همه ی حسهام! از خودم جداش کردم، کلافه با دست چنگی به موهام انداختم، ازش فاصله گرفتم، رومو ازش برگردوندم و زمزمه کردم: برو منم الآن می یام!
    زیرلب اسممو زمزمه کرد، برگشتم سمتش و گفتم: برو نهال، خواهش می کنم!
    باید می رفت! باید می رفت که مغزم به کار خطایی فرمون نده، لـ ـبمو وادار به کار اشتباه یا حرف اشتباهی نکنه!
    صدای بسته شدن در با صدای پوف بلند بیرون فرستادن نفسم یکی شد! دستم نشست رو قفسه ی سیـ ـنه ام و تپش تند قلـ ـبمو به وضوح لمس کرد. تو این دو روز اگه تلف نمی شدم خیلی شانس آورده بودم

    دستی به موهای نم دارم کشیدم و یه خرده مرتبشون کردم و از اتاق رفتم بیرون. به خودم بود ترجیح می دادم با اون آشفتگی روحی با کسی مواجه نشم ولی خب از صبح پایین نرفته بودم و می ترسیدم دکتر اینو بذاره به پای دلخوری.
    تو راه پله ی منتهی به طبقه ی اول بودم که صدای حرف زدن یه تازه وارد به گوشم رسید. برای لحظه ای کنجکاو گوش وایسادم و بعد پله ها رو رفتم پایین. با صدای سلامم سر بقیه برگشت به سمتم. دکتر، البرز، فربد، آتیه و شیدا دختر عمه های فرناز و البته خود فرناز!!
    بهت زده نگاهمو از صورت فرناز چرخوندم رو صورت البرز! از جاش بلند شد و برای تغییر دادن فضا همون جوری که می اومد سمتم با لحن شوخی گفت:چه عجب تشریف فرما شدین عالیجناب؟!
    نگاهمو از صورتش گرفتم و خیره ی دکتر شدم. انگار منتظر یه توضیح بودم! انگار که نه واقعاً منتظر بودم یکی بگه چه خبره! می خواستم یکی بلند شه و توضیح بده انگیزه اش از به زور آوردن من به اون ویلای کذایی چی بوده! می خواستم دکتر یا البرز برام توضیح بدن برای چی منو وادار کردن تو یه همچین موقعیتی قرار بگیرم؟!
    دست البرز نشست رو پشتم و آروم گفت: لااقل بشین بعد چشم غره هاتو دونه دونه شروع کن!
    با یه تکون مجبورش کردم دستشو از رو پشتم برداره. جواب سلام دخترعمه های فرناز رو سرسری دادم و رفتم سمت دورترین مبل سالن. نشستم و پامو انداختم روی پام و شنیدم که فرناز پرسید: خوبی پندار؟!
    هه! خوب! خوب بودم! آره! عالی! شب به اون عذاب آوری، کابـ ـوس به اون وحشتناکی! سردرد و معده درد وحشتناک تر! درگیریها و جنگ های روحیم! حالا هم غافلگیر شدن از دیدن مهمون های جدید! فقط امیدوار بودم امیر به این کلکسیون عذاب الیم اضافه نشه که تحمل اونو دیگه نداشتم!
    عصبی سری به علامت مثبت تکون دادم و نگاهمو ازش گرفتم و دنبال نهال گشتم. ندیدمش اما صداشو از آشپزخونه شنیدم که مشغول کمک به لیلا خانوم بود. فکمو محکم روی هم فشار دادم و نگاهم نشست رو صورت دکتر که از جاش بلند شده و بهم نزدیک می شد.
    کنارم نشست، دست گذاشت روی پام و آروم پرسید: بهتری؟
    با اخم و خیره نگاهش کردم! فشاری به زانوم آورد و آرومتر از قبل گفت: باور کن از اومدنشون بی خبر بودیم.
    نگاهمو از صورتش گرفتم، سری به علامت تأیید تکون دادم و چیزی نگفتم. از حواس پرتی بقیه ای که داشتن به بحث فربد و شیدا که نفهمیده بودم کی وقت کرده بودن سر حرفو با هم باز کنن که به بحث برسن استفاده کرد و گفت:عصری می رن. فقط به اندازه ی یه زمان ناهار خوردن ...
    میون حرفش گفتم: خونه ی خودتونه!نیازی نیست واسه حضور مهموناتون به یه مهمون توضیح بدین.
    -پندار!
    رومو از صورتش گرفتم و خیره ی یه نقطه از زمین شدم! دوباره فشاری به پام آورد و گفت: نگرونتم پندار!اگه قدمی برای از بین رفتن این کابـ ـوسها و بی خوابی ها بر نداری از پا می افتی!
    اگه زندگی منو تو بیداری عین کابـ ـوس نکنین شاید خیلی دیرتر از اون چه که باید از پا بیافتم! لعنت به این آرامشی که هیچ جا نبود! نمی دونم چرا اما ناخواسته دلم نمی خواست تو جایی باشم که هم نهال و هم فرناز با هم باشن! دلم نمی خواست این دو نفر با هم روبرو بشن! فرناز از احساسی که نسبت به نهال تو وجودم شکل گرفته بود با خبر بود و نهال از گذشته ام با فرناز و قصه ی عاشقیم خبر داشت و این منو معذب می کرد!
    با صدای آرومی گفتم: خوبم. نیازی نیست نگرونم باشین.
    دکتر موشکافانه خیره ی صورتم شد و گفت: مطمئنی خوبی؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: خوبم.
    دیگه حرفی نزد. می دونست تو اون لحظه ها هیچ حرفی نمی تونه آرومم کنه! سرخوش بودن از دلنگرونی نهال، از تماس گرمابخش دستش با پوست تنم، از عطر موهاش فقط برای چند دیقه وجودمو لبریز کرده بود و اگه می دونستم پایین اومدن از اون پله ها همه ی حسهای خوبمو از بین می بره، هیچ وقت پامو از اتاق بیرون نمی ذاشتم!
    نهال با ظرف غذایی از آشپزخونه اومد بیرون، اول نگاهی به من انداخت، با حرکت سر سلام کرد و بعد رو به البرز و بقیه گفت: ناهار آماده است.
    دکتر از جاش بلند شد، با دست شونه امو فشرد و گفت: پاشو بیا. صبحونه ام نخوردی، کار دستمون می دی آخر!
    با اون درد وحشتناکی که به خاطر عصبی بودنم پیچیده بود تو معده و دل و روده ام اصلاً می شد لقمه ای از گلوم پایین بره؟! با اکراه از جام بلند شدم و کنار فربد پشت میز ناهارخوری نشستم. برگشت سمتم و آروم پرسید:خوبی؟!
    چه جالب که همه اینقدر مصر بودن بدونن خوبم یا نه! چه فرقی داشت! وقتی ناراحتی، وقتی دلگیری، وقتی عصبانی هستی، وقتی افسرده هستی، وقتی ناامید هستی،وقتی مریضی، وقتی درد داری خوب نیستی! یک کدوم هم که باشی خوب نیست و من همه ی اونا با هم بودم! تو اون لحظه همه ی اون حس ها رو با هم داشتم!
    لیلا خانوم از آشپزخونه اومد بیرون، با وجود شرایط روحی و جسمی بدی که داشتم به احترامش نیم خیز شدم، لبخندی زد و پر مهر گفت: روز بخیر پسرم. تونستی استراحت کنی؟!
    خب! خدا رو شکر که این یه نفر نخواست حالمو بپرسه! نخواست بدونه خوبم یا بد! و خدا رو شکرتر که انگار قرار نبود منتظر اومدن امیر باشیم!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و به البرز که مشغول کشیدن پلو توی بشقابم بود گفتم: کافیه!
    متعجب برگشت سمتم، نگاهی به صورتم انداخت و خواست چیزی بگه اما پشیمون شد، کلافه نفس عمیقی کشید و مشغول کشیدن غذا برای خودش شد.
    ناهارو نمی خوردم بیمارستان رفتنم حتمی بود! اینو خودم خوب می دونستم اما دهنم با اون وضع بهم ریخته ی اعصاب، واسه خوردن لقمه ای باز نمی شد. بی حوصله مشغول بازی کردن با غذا بودم که البرز یه قاشق از غذاش خورد و گفت: خب نهال خانوم! با این ناهار خوشمزه ای که پختی نشون دادی که دیگه وقتشه!
    نهال قدرشناسانه تشکری کرد. البرز جدی می گمی گفت و رو به من ادامه داد:قرمه سبزی که بهترین غذاته، یه خانوم مهربون هم که به این خوبی و خوشمزگی درستش کرده باشه دیگه واقعاً نمی شه ازش بگذری! بخور تا امعا و احشات از دستت شاکی نشدن!
    به زبون بی زبونی داشت بهم می فهموند این غذا رو نهال واسه خاطر من درست کرده و اگه نخورم ته کم لطفیه!
    نگاهم دوباره نشست رو صورت نهال که منتظر نگاهم می کرد. ناخواسته لبخند محوی نشست رو لـ ـبم و شنیدم که لیلا خانوم مشغول تعریف از خانومی نهال و کدبانوگریش شد.
    نگاهمو از صورتش گرفتم و مشغول خوردن شدم. یه وقتهایی آدم تو اوج عصبانیت هم می شه یه دل سیر از غذایی که دوست داره بخوره و بعد خوردنش عصبانیتشو از سر بگیره!

    بعد ناهار نگاهم به لیلا خانومی بود که توی آشپزخونه مشغول پوشیدن دستکش برای شستن ظرفها بود. از جام بلند شدم، رفتم تو آشپزخونه، ایستادم پشت سرش و دستهامو گذاشتم روی بازوهاشو آروم گفت: شما دیگه بشینین.
    سرش برگشت به سمتم، لبخند گرمی زد و گفت: ظرفها رو بشورم می یام.
    فشار کوچیکی به بازوهاش آوردم و از جلوی سینک بردمش کنار ،دستکش ها رو هم از دستش در آوردم و گفتم: برین بشینین، من می شورمشون.
    نهال هم اومد، کنارمون ایستاد و به لیلا خانوم گفت: شما برین، من کمک می کنم زود تموم می شه.
    نگاه گرم و پرلبخند لیلا خانوم نشست رو صورت نهال و گفت: غذا رو هم تو درست کردی، این جوری که نمی شه.
    نهال در حین پوشیدن دستکش ها گفت: شما هم پا به پای من تو آشپزخونه بودین دیگه.
    داشتم گرمای آبو تنظیم می کردم که فرناز از پشت سرمون گفت: پندار شما بیا من کمک می کنم.
    بدون اینکه برگردم سمتش خیلی جدی گفتم: نیازی نیست.
    همین مونده بود که این دو نفر کنار هم بایستن و ظرف بشورن! لابد درد و دل هم باید می کردن با هم!
    لیلا خانوم بعد یه خرده تعارف پذیرفت که از آشپزخونه بره بیرون، شروع کردم به کف مالی ظرف ها و در همون حال آروم به نهالی که کنارم ایستاده و ظرفها رو آب می کشید گفتم: فکر کنم اگه همراه خواهرت می رفتی خیلی بهتر بود، بهتر از اون هم این بود که منو هم می بردی تا تو همچین موقعیتی قرار نگیرم!
    با لبخند سرش رو برگردوند به سمتم و آروم گفت: سخت نگیر.
    سری به علامت تأیید تکون دادم و گفتم: سخت نمی گیرم که الآن اینجا ایستادم دیگه! سخت می گرفتم الآن زده بودم به جاده و برگشته بودم خونه!
    -به مامانت اینا سر نمی زنی؟
    :چرا احتمالاً از اینجا یه سر هم می رم اونوری.
    -سر خاک دیارم می ری؟
    سکوت کردم، برای لحظه ای اون قبر رو تصور کردم و بعد خواب دیشبمو به خاطر آوردم و گفتم: نمی دونم.
    -هنوز با رفتن سر اون خاک مشکل داری؟
    :یه قرن هم که بگذره بازم پاهام واسه رفتن سر اون خاک کشیده نمی شه!
    -اگه فکر می کنی اذیتت می کنه همون بهتر که نری.
    سری به علامت تأیید تکون دادم و بشقابی رو گرفتم سمتش، دست دراز کرد بگیردش، بشقاب رو ول نکردم و مجبور شد نگاهم کنه. به چشمهاش که هنوز آثار گریه توش بود نگاه کردم و آروم گفتم:دلم نمی خواد دیگه هیچ وقت گریه هاتو ببینم! اینو یادت بمونه خوب؟! چه به خاطر من باشه، چه به خاطر هر چیز دیگه ای!
    -نمی شه که آدم گریه نکنه!
    :می شه! لااقل می شه جلوی من گریه نکنی!
    مشغول شستن شد و گفت: دیدن اون ردها واقعاً منقلـ ـبم کرد! آدم خوبی مثل تو نمی تونه برای این جامعه ضرری داشته باشه که بخواد به خاطرش مجازات بشه! واقعاً متأسف شدم از تصور چیزی که از سر گذروندی.
    -انتخاب خودم بود.
    :این مجازات ناعادلانه رو هیچ کس برای خودش انتخاب نمی کنه!
    -اون که البته ولی تحمل اون دردها می ارزید به این وجدان راحت!
    :چند وقت اون تو بودی؟
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و گفتم: چه اهمیتی داره؟!
    سرش برگشت به سمتم، نگاهشو دوخت به نگاهم که خیره ی صورتش بود و گفت: جالبه که اصلاً دوست نداری در موردش حرف بزنی!
    -یه برهه از زندگیم بوده که گذشته! سخت هم گذشته! کلاً گذشته ی من پرِ این زخم هاست و خیلی علاقه ای به حرف زدن در موردش ندارم.
    :حرف نمی زنی که بعد تبدیل می شه به کابـ ـوس! به خواب های بد! آدم با حرف زدن خودشو تخلیه می کنه! ذهنشو تخلیه می کنه!
    -ذهن من اونقدر پر هست که با حرف زدن هم تخلیه نمی شه!
    :تو امتحان کن! با اراده ی خودت بشین برای یکی درد دل کن ببین سبک می شی یا نه! منتها درد دل ها! نه مواخذه ی خودت! اینکه شکایت خودتو ببری پیش یه نفر دیگه این اسمش درد دل نیست!
    -باشه! همین امشب، لب اون ساحل می شینیم، تو سرما قندیل می بندیم و تو به حرفهای من گوش می دی! خوبه؟! فقط یادت باشه دو تا بطری هم همراهمون ببریم که آبغوره هاتو بریزیم توش!
    با آرنجش آروم زد به پهلوم، خندیدم و گفتم: باور کن هیچ وقت فکر نمی کردم دختر محکمی که روز اول تو مطبم کم مونده بود منو از لوستر آویزون کنه، این جوری اشکش دم مشکش باشه!
    -گریه های من همیشه و به خاطر همه ی آدم ها و اتفاقا نیست! وقتی یه جریانی دلمو به درد بیاره نمی تونم خودمو کنترل کنم! اینکه یه نفر به خاطر آرمان هاش یه همچین تاوانی بده، واسه ام قابل درک نیست.اگه اون یه نفر رو هم به عنوان یه انسان شریف قبول داشته باشم دیگه بدتر!
    سکوت کردم و رفتم تو فکر. واکنش فرناز با این جور تفکرات من زمین تا آسمون فرق داشت. از همون روزها تا سالها بعد فقط و فقط سرزنش بود و سرکوفت! هیچ وقت نخواست بشنوه چی می گم و به چی اعتقاد دارم! نمی دونم! شاید برای محافظت از من اون رفتارو در پیش گرفته بود.
    کار شستن ظرفها تموم شد، نشستم پشت میز وسط آشپزخونه و زل زدم به نهالی که داشت چای می ریخت. با وسواس زیاد، سعی می کرد استکان ها رو یه رنگ و یه اندازه پر کنه. درگیر حباب های روی استکان ها بود و با جدیت تموم زل زده بود به سینی! هر کسی اگه تو زندگیش اینقدر جدی مسئولیت هاشو انجام می داد دنیا گلستون می شد!
    لبخندی نشست روی لـ ـبم. به تلاشش برای از بین بردن حباب ها خیره بودم که صدای فرناز پیچید تو آشپزخونه. با تعلل سرمو برگردوندم به سمتش! مچمو در حال نگاه کردن به نهال و لذت بردن از رفتارهای آروم و با دقتش گرفته بود! نگاه مات فرناز برای لحظه ای روی صورتم موند، به خودش اومد، سرش به سمت نهال چرخید و گفت: شما دیگه بیاین بشینین، من چایی رو می ریزم.
    نهال با لبخند نگاهی بهش انداخت و گفت: تموم شد الآن می یارم.
    از جام بلند شدم و خواستم سینی رو بردارم، صدای آخ بلند نهال به هوا رفت. با هول رفتم سمتش و نگرون پرسیدم: چی شد؟!
    به سمت سینک رفت و گفت: سوختم!
    با نگرونی دستش رو گرفتم و نگاهمو دوختم بهش، انگشت اشاره و شستش کاملاً سرخ شده بود. شیر آب رو باز کردم و دستش رو گرفتم زیر آب و گفتم: چیزی نیست. همین زیر نگه اش دار تا بیام.
    برگشتم دنبال سیب زمینی بگردم، فرنازو همچنان مات خودمون دیدم! نمی فهمیدم برای چی داره خودشو این جوری اذیت می کنه! من همون آدمی بودم که وقتی براش دستیافتنی بودم، وقتی در کنارش بودم منو نمی دید!منو نمی خواست!
    نگاه ماتمو که روی صورتش دید، تکونی خورد و گفت: من چایی رو می برم.
    سری به علامت تأیید تکون دادم و به لیلا خانومی که تازه اومده بود تو آشپزخونه و پرسیده بود چی شده گفتم: سیب زمینی دارین؟
    آره ای گفت اما ادامه داد: پماد سوختگی هم داریم.
    بعد به سمت نهالی که همچنان دستش زیر شیر آب بود رفت و پرسید: چی شد دخترم؟!
    لبخندی روی صورت نهال نشست و گفت: چیزی نیست. یه کوچولو آب جوش ریخت روش.
    لیلا خانوم برگشت سمت من و بهم گفت: شما دیگه برو بشین. من براش پماد می مالم و می یایم که چایی بخوریم.
    سری به علامت باشه تکون دادم، نگاهمو دوختم به نهال که با لبخند نگاهم می کرد و به شوخی گفتم: برعکس البرز از نظر من اصلاً هم وقتش نیست!
    صدای خنده اش رو وقتی داشتم از آشپزخونه می رفتم بیرون شنیدم و به این فکر کردم که کار کردن در کنار نهال چقدر برام آرامش بخش بوده که دیگه خبری از عصبانیت قبل از ناهارم نیست!
    با البرز تو مسیر ساحل راه می رفتیم. ذهن من درگیر نهال بود ذهن البرز نمی دونم درگیر چی! ازش بعید بود این همه مدت ساکت بودن! نگاهی بهش انداختم و پرسیدم: چرا ساکتی؟
    همون جوری که پابرهـ ـنه روی شنها راه می رفت گفت:تو فکرم.
    -اون که معلومه! تو چه فکری هستی؟!
    :تو فکر تو!
    -خب؟!
    :خب که خب! اگه قرار بود با تو در میون بذارمش که دیگه فکر نمی کردم! به زبون می آوردمش!
    -حق داری! اون چیزهایی که به زبونت می یان حساب نشده و فکر نکرده ان!
    :ببین منو پندار! کاری نکن بندازمت تو این آب، موش آب کشیده برگردی ویلا!
    باز بینمون سکوت شد و بعد یه مکث البرز گفت:یه سوال بپرسم؟
    -بپرس.
    :به نهال قبل ناهار چی گفته بودی که اون جوری ناراحت اومده بود پایین؟
    -هیچی!
    :پس واسه چی ...
    -داشتم لباس می پوشیدم، خطهای رو پشتمو دید و ناراحت شد.
    :آهان! پس جریان این بود! منو بگو خیال کردم یه چیزی بهش گفتی و دختر بدبختو ناراحت کردی! بعد که دیدم داری باهاش ظرف می شوری گفتم لابد رفتی تو فاز منت کشی!
    -نهال اونقدر خوب هست که آدم دلش نیاد ناراحتش کنه! شاید جزء معدود آدمهایی باشه که دلم نمی خواد هیچ جوره ازم برنجه!
    : و همین ترس از رنجیدنشه که تو رو از اون دور می کنه آره؟! پندار داره می ره ها! نهاد فردا می یاد دنبالش! حیفه این دخترو از دست بدی!
    -یه بار دیگه هم بهت گفتم! حیفه این دختره که بخوام برم سمتش!
    :آره خب! نه که اصلاً تو این دو روزه نرفتی سمتش! عمه ی پدربزرگ جد پدری من بود دیشب اینجا چیک تو چیکش نشسته بود و دست انداخته بود دور بازوش!
    -کلاً ما رو زیر نظر داری آره؟!
    :کلاً همه رو زیر نظر دارم! مثلاً همین الآن اون تهو می بینی؟!
    به جایی وسط آب که با انگشتش اشاره کرده بود نگاه کردم و چیزی ندیدم. متعجب برگشتم سمتش و پرسیدم: جز آب که چیز دیگه ای نیست!
    لبخند مضحکی زد و گفت: نه دیگه! اگه با دقت نگاه کنی اون خانوم های زیبای بیکینی پوش رو لب ساحل کشور همسایه می بینی!
    مسخره ای زیر لب پروندم و راه افتادم. همقدمم شد و گفت: گفتم که همه جا رو زیر نظر دارم!
    جوابی ندادم و بعد یه خرده سکوت بی مقدمه گفت: بهش بگم ته دلت چه خبره؟
    -نه!
    :خودت بهش می گی؟!
    -نه!
    :به لیلا خانوم بگم که بهش بگه؟!
    -نه!
    :به خودش بگم که به خودش بگه؟! زهر مار و نه! نه و نگمه! واسه چی آخه لج افتادی پندار؟!
    -بحث لج نیست البرز!
    :پس بحث چیه؟! ببین منو پندار! اینهایی که می خوام بهت بگم واسه اینه که دارم می بینم آخرین فرصتهاتو داری عین یه یابو علفی از دست می دی! این دختره دلش با توا! از خیلی قبل تر! از خیلی قبل تر از اینکه اصلاً تو رو ببینه! گندی زدم که هنوز می خوام جبرانش کنم و نمی تونم! ناخواسته از تو یه اسطوره تو ذهنش ساختم که شیفته ات شده! اومدی، دیدت و اولش نه ولی بعد باور کرد که همه ی حرفهام در موردت صحت داشته و حالا بیشتر از قبل دلش می خواد کنارت باشه! براش مهم نیست چه مشکلاتی داری! براش مهم نیست که شبهات با کابـ ـوس می گذره! واسه اش مهم نیست بداخلاقی، سردی، خشن بودنت! تو رو همین جوری که هستی دیده و خواسته! از ته دل تو، از این نگاه های پرحسرتی که بهش می ندازی هم که معلومه تو هم بهش دل بستی! پس واسه چی داری جفتتونو این جوری عذاب می دی؟!
    مات و متحیر ایستاده و خیره ی دهن البرز بودم! نهال، نهالی که از روز اول شمشیرو از رو برام بسته بود، عاشق منِ ندیده شده بود؟! باور نمی کردم! دختری به اون پختگی، با اون همه تجربه های مختلف بخواد یه همچین اشتباهی بکنه! ندیده و نشناخته دل به یه آدم غریبه ببنده! مگه دختر بچه ی چهارده ساله بود که عاشق هنرپیشه ای بشه که هرگز از نزدیک ندیده؟!
    البرز بهت رو که تو چشمام دید پرسید: چیه؟! نگو که از ته دل اون دختر بی خبر بودی!
    -نهال ندیده و نشناخته عاشق یه آدمی می شه که تو ازش تو خاطراتت نام می بردی؟! چرند نگو البرز!
    :چرند نمی گم! کجای این دنیا همه ی اتفاقات صرفاً رو عقل و منطق می چرخه؟! کدوم یکی از ما هیچ وقت تو زندگیمون اشتباهی نکردیم؟! خود تو! خود من! چند بار یه راه خطا رو فقط به خاطر گوش دادن به حرف دلمون رفتیم؟! نرفتی؟! نرفتم؟! این دختر تموم عمرشو روی منطق زندگی کرده! رو یه جاده ی مـ ـستقیم و حالا یه بار به دلش اجازه داده جا عقلش سکانو به دست بگیره! چه ایرادی داره؟! این تویی که می تونی این اشتباه به یه اتفاق شیرین تبدیل کنی پندار! نذار زمونی برسه که پشیمون بشه از این احساس!
    -منو نمی بینی و نمی شناسی که اینو می گی؟! چقدر در مورد من غلو کردی که آدمی به سن و سال اون و با اون همه تجربه به یه همچین خطایی رفته؟!
    :غلوی در کار نبوده پندار! از توی واقعی براشون می گفتم که خواستارت شد! که ندیده دل بهت بست! پندار در حق این دختر اشتباه نکن! نذار دل بستنش بشه بزرگترین اشتباه احساسی عمرش! داره می ره که از تو دور بمونه پندار! تو هم داری می ذاری بره که از تو دور بمونه ولی این انصاف نیست!
    -انصاف چیه؟! بذارم بمونه، بهش پیشنهاد ازدواج بدم! از روی احساس اشتباهش تصمیم بگیره و کنارم بمونه و زندگیش بشه جهنم؟!
    :کنار تو بمونه زندگیش می شه جهنم؟!
    -آره! کنار من بمونه می شه خود جهنم!
    :مرده شورتو ببرن که اینقدر خودتو دست کم می گیری!
    -باز شروع نکن البرز! هیولای وجود منو نمی بینی چون نمی خوای ببینی! نمی تونم بلایی که سر فرناز آوردمو سر یه نفر دیگه هم بیارم! اون هم دختری مثل نهال که تا این حد از این روزگار کشیده! می ره،از این محیط دور می مونه، تو رو هم نمی بینه که هر دیقه بخوای منو به یادش بیاری، منو هم نمی بینه که هر دیقه بخواد احساسشو به یادش بیاره و فراموش می کنه! می ره پی زندگیش! خوشبخت می شه! یه عمر آدم مریضی مثل منو تحمل نمی کنه! الآن داغه! پر احساسه! پس فردا که آب ها از آسیاب افتاد، پس فردا که با هر شب بیداری من زجر کشید و خسته شد، پس فردا که با بدخلقی های من نتونست کنار بیاد می فهمه چه اشتباهی کرده!
    -تو از عشق فرناز خسته شدی؟! تویی که با همه ی بدخلقی هاش کنار اومدی تا قبل اون تصادف از بودن در کنارش خسته شده بودی؟! خسته شده بودی که مصر می گفتی طلاقش نمی دی و ازش جدا نمی شی؟! تو حتی شبِ قبل از رفتنت به اون محضر هم هنوز عاشقش بودی! نگو نه چون دیگه حتی بیشتر از خودم می شناسمت! طلاقش دادی از ترس اینکه یه وقت اشتباهشو نکوبی تو سرش و اذیتش نکنی! تو فرنازو هم به خاطر خودش طلاق دادی! فرناز باهات بد تا می کرد! اینو همه می دیدن الا خودت! جلوی بقیه تحقیرت می کرد! اینو ما می دیدیم و اذیت می شدیم اما تو نه! باهات راه نمی اومد! باهات خوش رفتاری نمی کرد! بهونه گیری کار هر روزش بود! جلوی منی که صمیمی ترین رفیقت بودم هم ملاحظه اتو نمی کرد! تو نمی دیدی چون عاشقش بودی! عشق یعنی همین دیگه! یعنی اونیو که می خوای همون جوری که هست بخوای! نهال هم تو رو همین جوری که هستی می خواد!
    -نهال منِ قبل این منو می خواد! منی که تو واسه اش گفتی رو می خواد!
    :تو با اون پندار هر دو یکی هستین! فقط این خودتی که نمی خوای برگردی به اون روزها! نمی خوای دنیات آروم بگیره چون خودتو مـ ـستحق این زندگی می دونی! با نهال که باشی مجبوری برگردی به اون روزها! مجبوری بشی همون پندار سابق! چون اون لایقشه! چون خودت هم لایقشی! پندار فقط یه بار زندگی می کنیم! می میریم و خلاص! سی و پنج سال عمرتو باختی که البته از نظر من باختن هم نیست، ولی خب عیبی نداره! از این به بعدو لااقل نباز! وقتی برگ برنده ای به این مهمی جلوی پاته، دولا شو برش دار!
    -با زندگی نهال قمار نمی کنم البرز!!
    :ای کوفت بگیری که اینقدر یه دنده و زبون نفهمی!
    -بحث زبون نفهمی نیست! از هر طرف نگاه کنم من آمادگی شروع یه زندگی دوباره رو ندارم! چه با نهال چه با هر کس دیگه! اصلاً بگو با بدبخت ترین دختر روی زمین که در کنار همین من گنددماغِ مشکل دار به عرش می رسه! من نمی خوام! نمی تونم!
    :واسه همین هاست که می گم باید بری پیش یه روانکاو! پندار سارایی که تو غربت بهت کمک کرده، به جایی رسوندت که بتونی درستو تموم کنی، کار کنی و اصلاً نه، نفس بکشی، نسخه هاش مال همون موقع بوده! مال اون ور! مال اون جایی که هیچ خاطرات مشترکی با دیار و آدمهای گذشته ات نداشتی! حالا این ور هم مطمئناً کسی پیدا می شه که بتونه بهت کمک کنه!
    -تا قبل رفتنم کسی تونست بهم کمک کنه؟! بستری شدن تو اون بیمارستان، اون همه قرص و دارو، اون شوک های الکتریکی لعنتی تونست کاری از پیش ببره؟!
    :خودتو با پندار تازه داغ دیده ی تو بهت فرو رفته مقایسه می کنی؟! تو الآن داری کار می کنی! داری به آدمها کمک می کنی! برات مهمه یکی مثل مداحو بشونی سر جاش! برات مهمه به دکتر ظهرابی بگی غذایی رو که زن سرایدار ویلاش که مریض احواله و چند تا بچه ی کوچیک داره پخته نمی خوری! برات مهمه دردهای مردمو دیدن! اینا می دونی یعنی چی؟! یعنی مقدار زیادی از پندار قبل تو وجودت بیدار شده! از من می شنوی رسیدیم تهرون یه فکر اساسی واسه خودت بکن. قبل رفتن به تهرون و قبل رفتن نهال به تبریز هم یه فکر اساسی به حال اون دختر بی پناه!
    -تو کار نهاد موندم! از این جریان با خبره؟!
    :آره! از سیر تا پیاز احساس خواهرشو می دونه!
    -چه جوری اجازه داده به خواهرش نزدیک بشم وقتی ...
    :به خواهرش و احساس خواهرش ایمان داره! به تنها چیزی که این خواهر تو این دنیا برای خودش خواسته احترام می ذاره!
    ایستادم، مات دریای ناآروم شدم! مثل روح من بود! مثل فکر و ذهنم! البرز خواسته یا ناخواسته چنان بهمم ریخته بود که حتی نمی تونستم افکارمو متمرکز کنم! برگشتم سمت البرز و گفتم: می خوام یه خرده تنهایی قدم بزنم.
    -که بشینی یه راه حلی برای دست به سر کردن نهال و دور نگه داشتنش از این دوست داشتن پیدا کنی؟! من همه ی راه ها رو رفتم! فایده ای نداره! بی خودی ذهنتو درگیر نکن! این دختر تو دوست داشتن تو اونقدری ثابت قدم هست که نخواد پا پس بکشه! تنها دلیلی هم که داره می ره اینه که نمی تونه چشم روی خواسته ی دلش ببنده و فکرتو از سرش بیرون کنه!
    نفس عمیقمو پر صدا دادم بیرون و البرز گفت: زیاد دور نشو، الآنه که بارون بگیره.
    راه افتادم و خط ساحلو در پیش گرفتم. به تعداد ماهی های این دریاچه، به تعداد موجودات زنده ی این دریاچه تو مغزم فکر وول وول می خورد! فکرهایی که هیچ جوری نمی تونستم بهشون نظم بدم و خودمو از اون آشفتگی خلاص کنم!

    از عصری که برگشته بودم ویلا نهال رو ندیده بودم. نه نهال رو و نه فرناز و دخترعمه هاشو. اونها که مطمئناً رفته بودن، نهال اما نمی دونم کجا بود که نبود. روبرو شدن باهاش برام سخت بود. اینکه معنی همه ی رفتارهاش، همه ی مهربونی کردن ها و نزدیک شدن هاش حالا اینقدر برام ملموس شده بود، اینکه به جواب سوالی که مرتب ازش می پرسیدم و اون از زیر بار جواب دادنش شونه خالی می کرد رسیده بودم، اینکه بزرگترین اشتباه زندگیش بودم آزارم می داد! تو امتداد ساحل دو ساعت و خرده ای راه رفته و فکر کرده بودم اما بی نتیجه! از هر سمتی به قضیه نگاه می کردم تهش بدبختی نهال بود! نه من آدم مناسبی بودم و نه نهال با چشم باز داشت تصمیم می گرفت! شده بود منِ چند سال پیش که چشم بسته فرنازو برای ازدواج انتخاب کردم! با این تفاوت که تو این بازی جدید بازنده خود نهال بود! اونی که آخر کار پشیمون می شد اون بود!
    کلافه ولو شدم رو مبل کنار شومینه ی تو سالن و سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و زل زدم به سقف! این همه آدم داشتن روی این کره ی خاکی زندگی می کردن!چند تاشون مثل من هر روز و هر ساعت یه بساط داشتن؟! از یه جریان بیرون نیومده پرت می شدم تو یه جریان دیگه!
    صدای دکتر سرمو بلند کرد. سلام کرد و پرسید: پیاده روی خوب بود؟!
    صاف نشستم و سری به علامت مثبت تکون دادم. روبروم نشست و گفت:فربد و البرز منتظرت بودن بیای که با هم برین خرید. نیومدی و اونا خودشون رفتن.
    -مهم نیست. اگه بودم هم باهاشون نمی رفتم.
    :اتفاقاً البرز هم همینو گفت.
    با دست معده امو که درد می کرد فشار دادم و گفتم: دیگه این داروها درد معده امو کم نمی کنه. یه سره باهاش درگیرم.
    -قرص و آمپول قرار نیست معجزه کنه پندار! در درجه ی اول باید طرز زندگی و عادتهاتو تغییر بدی! همه ی وعده های غذاییتو خلاصه کردی تو یه وعده، حرص و جوش هم که ماشالله به اندازه ی وفور می خوری! این جوری توقع بهتر شدن هم داری؟!
    -توقع بهتر شدن ندارم! توقع دارم این لعنتی ها لااقل یه خرده از این دردو کم کنه!
    :گفتم که اونا معجزه نمی کنن! اصلاً درمون دارویی بعد از تغییر دادن این عادتهای اشتباه مؤثره! باید خیلی هوای خودتو داشته باشی پندار! الکی نیست! این زخم می تونه خیلی بیشتر از قبل کار دستت بده!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و دکتر گفت:داروهاتو عوض می کنم، تو هم این طرز زندگیو عوض کن! این جوری شاید یه خرده از این درد کم بشه!
    چه جوری می شد از این طرز زندگی خلاص شد؟! نهالو برای خودم نگه می داشتم می شد! مگه نه؟! زندگی من نور علی نور می شد و زندگی اون بدبخت تباه! کنار نهال خوشبخت می شدم، به آرامشی که دنبالش بودم می رسیدم، روزهای خوشی بود که تجربه کنم ولی معجزه ای نمی شد! این پندار ناسازگار شاید هیچ وقت قرار نمی گرفت! شاید این بی قراری مادام العمر رو به نهال هم منتقل می کرد! شاید آسایش اونو هم بهم می ریخت! آسایش؟! نهال الآن آسایش داشت؟! اینکه به اجبار تن به این رفتن داده بود آسایش داشت؟! آروم بود؟! اینکه اونی رو که می خواست این قدر دستیافتنی و در عین حال دور می دید آرامش داشت؟! ناخواسته و حتی از قبل از اینکه باهاش آشنا بشم و ببینمش آرامشش رو بهم زده بودم!
    دست دکتر نشست روی پام. نگاهمو از آتیش شومینه گرفتم و خیره ی صورتش شدم. موشکافانه زل زد بهم و پرسید: چیزی شده؟
    سری به دو طرف تکون دادم. پاشو انداخت رو پاش و گفت: پس یه چیزی شده.
    -نه!
    :این نه ای که تو می گی یعنی آره اما نمی خوام بگم! تو رو دیگه بعد این همه سال می شناسم!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:اونقدری که شما منو می شناسی پدرم منو نشناخته!
    -خب؟
    :چی؟
    -چی شده؟!
    :آهان. هیچی.
    -امیدوارم! یعنی بیشتر امیدوارم باز نخوای بلایی سر خودت بیاری!
    بلا؟! بذارم نهال بره بدترین بلاهای آسمونیو رو سر خودم نازل کرده ام! اون هم بره همین یه ذره دلخوشی هم می ره! بذارم بمونه هم ...!
    خسته از این یکه به دو کردن های درونم، از جام بلند شدم و گفتم: می رم یه خرده بخوابم.
    یه راحت باش گفت و من مسیر پله ها رو در پیش گرفتم.با این خوددرگیری خوابی به چشمام می اومد اصلاً؟!

    دراز کشیده بودم روی شن های سرد و خیس، یه دستم روی شکمم بود و یه دستم زیر سرم، خیره به سیاهی آسمون و تو فکر بودم که یکی نشست بالای سرم. نگاهمو بردم بالا و صورت نهال جلوی چشمام ظاهر شد. خواستم بلند شم، مانع شد و گفت: راحت باش! می دونم خلوتتو بهم زدم ولی ...
    اومدم وسط حرفش و گفتم: راحت باش!
    خندید و یه خرده بهم نزدیک تر شد، با دستهاش سرمو بلند کرد و گذاشت روی پاهاش و گفت:راحت باش ولی نچایی یه وقت؟!
    نچی کردم و گفتم:می ارزه به این آرامش!
    -البرز کلی از دستت کفری بود! خیال می کرد از بعد ناهار که اومدی ساحل هنوز برنگشتی! من و دکتر و لیلا خانوم هم بهش نگفتیم اون تایمی که بارون می اومده برگشته بودی تو ویلا!
    از همون پایین زل زده بودم به صورتش. دلم می خواست چشمامو ببندم و نهال تا ابد برام حرف بزنه! اصلاً خوب می شد اگه همون لحظه دنیا تموم می شد! نگاه منتظرش رو که روی صورتم دیدم پرسیدم: خب چرا بهش نگفتین؟!
    لبخندی زد و گفت: دست به یکی کردیم یه خرده حرصش بدیم!
    لبخندی زدم و گفتم: بدجنسها!
    -به چی فکر می کردی؟
    :کی؟
    -قبل اومدن من.
    :به همه چی و هیچی!
    -چی هست حالا این همه چی و هیچی؟!
    :یه چیزهای بی خودیه که مثل خوره روح و ذهنتو می خوره! درگیرت می کنه و هر چقدر هم که بهشون فکر کنی راه به هیچ جا نمی بری و می رسی سر خونه ی اولت. واسه همینم، هم همه چی هستن و هم هیچی!
    شروع کرد به بازی با موهام، چشمامو بستم و مـ ـست شدم از اون همه احساس آرامش. بعد یه خرده سکوت لب وا کرد و آروم گفت: منم خیلی وقتها به این همه چی های هیچی فکر می کنم. به اینکه فردا چی می شه! به اینکه دیروز چی شد؟! امروز کجا ایستادم؟! دیروز کجا ایستاده بودم؟! ولی خب می دونی من خیلی اهل دنبال دلیل و برهان گشتن نیستم. می گم اگه یه اتفاقی افتاده خب لابد باید می افتاده! یا حتی اگه به اشتباه هم اتفاق افتاده حالا دیگه افتاده و گذشته و رفته! یا مثلاً اگه فلان کارو کردم خب کردم دیگه! تو این زمینه ها فکر کنم درست برعکس تو هستم!
    چشممو باز کردم و خیره ی صورتش شدم. این چهره رو دوست داشتم! از دیدنش لذت می بردم و از کنارش بودن همه ی وجودم لبریز خواستنش می شد! می تونستم از این خواستن بگذرم؟! می تونستم به خاطر خود نهال از خودش بگذرم؟! یا اصلاً نه! شاید من داشتم خودخواهی می کردم؟! شاید صلاح نهال تو رسیدن به اون چیزی بود که از ته دل می خواست؟! شاید اصلاً باید کنارم می بود که خوشبخت باشه؟! شاید اصلاً خوشبخت کردن یه آدم رو در کنار نهال یاد می گرفتم! وقتی تلاششو می کرد که خوشبختی رو به خاطر من بیاره شاید من هم می تونستم اونو به اون چیزهایی که می خواد و شایسته اشه برسونم؟! شاید هم نه! نمی تونستم! این اضطراب بیمارگونه! این استرس! این که به هر کسی نزدیک بشی یه روزی از دستش می دی! اینکه برابر با هر آدمی که توی خلوتت، توی دنیات راه پیدا می کنه درد از دست دادن رو یه روزی تحمل می کنی! این فکرها نمی ذاشت! نمی ذاشت چشم رو همه چی ببندم، لب باز کنم و از خواستنش بگم! از اینکه من هم الآن و تو همین لحظه به اندازه ی خود اون و شاید بیشتر می خوامش! ترس از دست دادنش تو لایه های زیرین مغزم آزارم می داد! نمی خواستم قبولش کنم چون می ترسیدم یه روزی جایی بایسته که الآن فرناز یا دیار ایستادن! کاش این پی تی اس دی لعنتی دست از سرم بر می داشت.
    انگشت اشاره ی نهال روی تیغه ی بینیم به حرکت در اومد، چشمامو بستم و آروم گفتم:خیلی خوبی نهال! برای هر کسی که بهت نزدیک بشه زیادی خوبی!
    دستش برای لحظه ای از حرکت ایستاد و آروم زمزمه کرد:این جوری هام نیست!
    چشممو باز کردم و مصر و محکم زل زدم به چشماش و گفتم: هست! همین جوریه!
    کف دستشو کشید روی چشمام و وادارم کرد ببندمشون و بعد گفت:باشه آقا! چشم! هر چی شما بفرمایین!
    لبخندی زدم و گفتم: آفرین!
    دوباره مشغول بازی با موهام شد و گفت:دلم برای فرناز سوخت.
    نیم خیز شدم و با اخم زل زدم به صورتش و پرسیدم: واسه چی؟!
    با دستهاش وادارم کرد دوباره دراز بکشم و گفت:نمی دونم ولی ...
    -دلت به حال اون می سوزه به حال من نه؟!
    :نه!
    از جواب قاطعش خنده ام گرفت! یه نامرد زیرلبی پروندم و اون ادامه داد:تو و البرز که از ویلا اومدین بیرون، پاشد ایستاد دم پنجره و خیره ی رفتنتون شد.
    -خب؟!
    :هنوز چشمش دنبال توا!
    -اون ازدواج کرده! چشمش باید دنبال شوهر خودش باشه!
    :احساس چیزی نیست که بخوای با بایدها و نبایدها سرکوبش کنی!
    -اون موقع که کنارش بودم هیچ وقت منو اینقدر قوی نمی خواست!
    :به بودنت به محبتهات عادت کرده بود! وقتی ازش دور موندی، تازه متوجه شد چه نعمتی داشته که از دست داده!
    چشم باز کردم و برای عوض کردن مسیر بحث به شوخی و با لبخند گفتم: الآن من نعمتم؟!
    همون جوری که موهای جلوی پیـ ـشونیمو هوایی می داد گفت: آره، نعمتی که خودشو مصیبت می دونه!
    -همین جوری ازم تعریف کنی پررو پررو تر می شم! همین جوری هم با موهام ور بری خوابم می بره!
    صدای خنده ی نهال بلند شد و با انگشت آروم زد رو نوک دماغم و گفت: دارم باهات حرف می زنم! لالایی که نمی خونم بخوابی!
    -لالایی نمی خونی ولی آرامشی که از نوک اون انگشتها داری بهم تزریق می کنی از صد تا لالایی موثرتره! ضمن اینکه فکر نمی کنم با این صدات اگه لالایی بخونی بتونم یه لحظه چشم رو هم بذارم!
    با دستهاش سرمو به زور از روی پاهاش بلند کرد و در همون حال گفت: ای بدجنس! صدای خودت...
    به روی شکم غلت زدم، آرنج دستهامو هایل بدنم کردم و زل زدم به صورتش و پرسیدم: صدام چی؟! هنوز یادمه اون روز چقدر رک و پوست کنده از صدام تعریف کردی! اون یکی دیگه روزو هم یادمه که گفتی چرا دوبلور یا خواننده یا مجری نشدم! البته روز نبود هر دو بار شب بود!
    سعی کرد نخنده، اما کاملاً مشخص بود به زور جلوی خودش رو گرفته. تو جهت برعکسش و پشت به دریا نشستم، با سر انگشتهام تو طرف لبشو کشیدم و گفتم:لبخندو از خودت دریغ نکن! نترس من جنبه ام بالاست پررو نمی شم!
    لبخندی زد، انگشت دستهامو از صورتش جدا کرد و گفت: پررو هستی دیگه! نیازی به شدنش نیست!
    پاهامو تو سیـ ـنه جمع و دستهامو گره کردم دورشون، نگاه شیطونی بهش انداختم و گفتم:تو یه همچین جای خلوتی و تو دل این تاریکی هیچ وقت از پررویی یه مرد باهاش حرف نزن! چون یه وقت دیدی سعی کرد میزانشو بهت نشون بده!
    با یه حرکت از جاش بلند شد، لبخندی زد و گفت:با هر مردی آره، ولی با تو که خیلی نامردی که یه خانوم متشخص مثل منو تهدید می کنی می شه از بی چشم و روییت حرف زد!
    دویید سمت ویلا، دوییدم و چند قدم جلوتر گرفتمش! از تماس بازوهام که به دور شونه اش حـ ـلقه شده بود به هیجان اومد و جیغ کوتاهی کشید! آروم زیر گوشش گفتم: هیس! الآن خیال می کنن چه خبره این بیرون!
    خندید و گفت: مطمئن باش البرز لحظه به لحظه اشو ضبط کرده و به بقیه گزارش می ده!
    همون جوری که دستهام به دورش حـ ـلقه بود و سرم روی سرش چرخوندمش سمت دریا و آروم زمزمه کردم: اگه قرار بود تا آخر دنیا کنارت باشم برام مهم نبود عالم و آدم جمع بشن و این صحنه رو ببینن! اما وقتی قرار ه فردا دیگه نباشی، دلم نمی خواد این صحنه ها جز خاطر خودمون تو ذهن کس دیگه ای حک بشه!
    دست نهال نشست روی پنجه ی دستهام که گره شده بود و فشار آرومی بهش آورد. حـ ـلقه ی دستمو آزاد کردم. ازم فاصله گرفت، ایستاد روبروم و بعد یه مکث گفت:یه وقتهایی آدم آرزو می کنه یه چیزهایی حتی تو ذهن خودش هم حک نشه!
    دستی بین موهام کشیدم و پرسیدم: کاملاً باهات موافقم و این لحظه ها دقیقاً از همون لحظه هاست که نباید تو ذهنت حک بشه!
    لبخندی زد و گفت: یه وقتهایی هم با اینکه اون خاطره های حک شده آزاردهنده است ولی بازم دوست داری باشن و بهشون فکر کنی!
    رومو ازش گرفتم و زل زدم به دریا و گفتم:فکر کردن به هیچ چیز آزاردهنده ای نمی تونه دوست داشتنی باشه!
    صداشو شنیدم که مصر و محکم گفت: هست! خیلی چیزها هست که حتی با وجود آزاردهنده بودنشون، بودنشون از نبودنشون بهتره!
    سری به دو طرف تکون دادم، نگاهمو دوختم بهش و گفتم: کاش می تونستم مثل تو فکر کنم! این جوری تحمل کردن دنیا خیلی آسونتر بود!
    بعد مکثی کردم و گفتم: خوشحالم که داری می ری! خوشحالم که جواب همه ی نمی شه نری هام نه بوده! خوبه که هر بار ازت پرسیدم مصر و قاطع جواب منفی دادی! خوبه که داری می ری نهال! خوبه که از من دور می مونی! خوبه که با این دوری از من محفوظ می مونی!
    مات صورتم شد! شاید این همه بی رحمی رو باور نمی کرد! لـ ـبمو با زبون تر کردم، نگاهمو ازش گرفتم و ادامه دادم: به البرز گفته بودم نباید بیام به این سفر، نمی خواستم اینقدر بهت نزدیک باشم! نمی خواستم اینقدر بهم نزدیک باشی! گوش نداد! حریفش نشدم! تهش شد این! اینکه حالا یه سری خاطره هر چند کوچیک هست که با رفتنت می تونه آزاردهنده باشه! هم برای تو هم برای من!
    راه افتادم سمت ساحل، تحمل اون همه بی رحم و سرد بودن حتی برای خودم هم سخت بود. می ایستادم شاید وا می دادم و من اینو نمی خواستم! لااقل تو اون لحظه نمی خواستم!
    چند قدم نرفته بودم که نهال صدام کرد و مجبور شدم بایستم.
    برگشتم سمتش، یه قدم بهم نزدیک شد و ناباور گفت: می دونستم قراره نیای اما فکر نمی کردم دلیل نیومدنت من باشم!
    همون جوری که راه می افتادم زیرلب زمزمه کردم: دلیل خیلی از کارهام این روزها بر میگرده به تو و مطمئناً تو از خیلی هاشون بی خبری!
    صدای پندار گفتنش باعث شد بایستم! برگشتم سمتش، تو نور کم جون ایوون ویلا زل زدم به چشماش، یه خرده مکث کردم و گفتم: باید بری نهال! نمی خوام یه عذاب دیگه رو شونه هام سنگینی کنه! نمی خوام بشی یه فرناز دیگه!نمی خوام اشتباهی که در مورد فرناز مرتکب شدمو دوباره تکرار کنم! می خوام ازم دور بمونی نهال!
    یه قدم بهم نزدیک شد و گفت: ولی ...
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: سخته بخوام اینو بگم ولی می گم که بدونی چه ارزشی پیشم داری! برو نهال! برو که منم آروم بگیرم! از این دو به شکی، از این دلهره، از این خوددرگیری خلاص شم! برو که تسلیم خودخواهیم نشم! برو بذار یه درد به دردهام اضافه نشه! اینو ازت خواهش می کنم!
    نگاه ناباور نهال مات صورتم بود. راه افتادم سمت ساحل و آروم گفتم: برو تو که خیس نشی، دوباره داره بارون می گیره.
    ***
    نشسته بودم لب ساحل که البرز از لب ایوون بلند صدام کرد. برگشتم سمتش دستی تکون داد و بلند گفت: بارون تند شده پندار، نمی خوای بیای تو؟!!
    راست می گفت، خیس شده بودم. از جام بلند شدم، راه افتادم سمت ویلا. پله ها رو که رفتم بالا، البرز بازومو گرفت و خیره ی چشمام شد و پراخم پرسید: چی گفتی به نهال که داره گریه می کنه پندار؟!
    برای لحظه مات صورتش موندم. انگار با اون سوال پی به عمق بی رحمی نشسته تو حرفام برده بودم!
    بازومو از دست البرز در آوردم و بی جواب از کنارش رد شدم. در رو باز کردم و اومدم برم تو شنیدم البرز گفت:بهت گفته بودم رو این دختر تعصب دارم! نگفته بودم؟! بهت گفته بودم نمی خوام برنجونیش! برام مهمه که نرنجونیش! نگفته بودم؟! تو که می خواستی غرورشو این جوری بشکونی اصلاً چرا بهش نزدیک شدی؟! چرا بهش فهموندی وجودش برات مهمه! تو که خوب بلدی خودتو یه آدم یخ نشون بدی! به این دختر چرا اینقدر محبت کردی! واسه چی با دست پس کشیدی و با پا پیش؟! تو که از بدبختی های این دختر با خبر بودی! می دونستی کمتر از تو از این دنیا نکشیده، برای چی به خودت اجازه دادی باورت کنه؟! مثلاً داری سعی می کنی از ناراحتی دورش کنی؟!
    برگشتم سمتش و منتظر موندم باقی حرفشو بزنه. اخمش غلیظتر از لحظه ی اول شده بود. سری به دو طرف تکون داد و گفت: کاش چشماتو وا می کردی و می دیدی همیشه اون چیزی که تو فکر می کنی صلاح کار بقیه نیست! کاش ناراحتی های این دخترو می دیدی! کاش لااقل می فهمیدی داری با چشمهای گریون راهیش می کنی!
    جوابی نداشتم بدم! حق داشت! شاید بهتر بود اصلاً کارمون به اونجا نمی کشید که بخوام از احساسم بگم و بهش بفهمونم که به اندازه ی خودش می خوامش اما به خاطر خودش می خوام ازش دور بمونم! شاید بهتر بود اصلاً از دلم با خبر نمی شد! از اینکه بهش احساسی دارم! شاید که نه! مطمئناً بهتر بود! نمی ذاشتم این جوری بره! نمی تونستم بذارم با این دلخوری ازم جدا بشه! کسی که تو چند تا شرایط پرتنش زندگیم خیلی راحت آرومم کرده بود نمی تونست با یه خاطره ی بد ازم جدا بشه! تا فردا که نهاد بیاد، اونقدری وقت بود که بتونم آرومش کنم، بتونم از دلش در بیارم، بعد بایستم و با رفتنش جون بکنم و از پا بیافتم! باید از دلش در می آوردم!
    البرز از کنارم رد شد، تنه ای بهم زد، دستگیره ی در رو گرفت اما قبل باز کردنش برگشت سمتم و پرحرص گفت: گند زدی پندار! گند!از اینکه از احساس این دختر بهت گفتم پشیمونم! از اینکه خیال کردم با فهمیدن حس واقعی نهال عاقل می شی، آدم می شی و با چشمهای باز راه درستو انتخاب می کنی خیلی کفریم پندار! خیلی!
    دستگیره ی در رو پایین داد، در رو باز کرد، نگاه دوباره ای بهم انداخت، سری به تأسف تکون داد و رفت و در رو نیمه باز گذاشت تا پشت سرش برم تو اما پشیمون شدم! نیاز به فکر کردن داشتم! نیاز به اینکه با کسی روبرو نشم و یه خرده واسه حرف زدن با نهال خودمو آماده کنم! از پله رفتم پایین و این بار مسیر خلاف جهت ساحل رو در پیش گرفتم. نمی خواستم کسی راه بیافته و بیاد دنبالم! باید تو تنهایی فکر می کردم! نیاز داشتم ببینم با خودم و با نهال چند چندم! فعلاً اون جور که بوش می اومد، خیلی عقب بودم! خیلی!
    نمی دونم چقدر تو مسیر جاده پیاده قدم زدم و چقدر طول کشید که برگردم اما وقتی برگشتم دیگه خیس خیس آب بودم. پامو تو ویلا نذاشته، لامپ خاموش ایوون روشن شد و دکتر نگرون پرسید: پندار تویی؟!
    مسیر حیاطو طی کردم و راه افتادم سمت پله ها. به ایوون که رسیدم نگاهم نشست رو صورت عصبی و درهم دکتر! حق داشت! نگرونم شده بود. موبایلم هم همراهم نبود که بخوان باهام تماس بگیرن و از دلواپسی در بیان.
    یه عذرخواهی زیرلبی کردم و خواستم برم تو، مچ دستمو گرفت و مانع شد و پرسید: چی شده پندار؟!
    بدون اینکه نگاهش کنم سری به دو طرف تکون دادم. فشار دستشو روی مچم بیشتر کرد، نگاهمو دوختم به صورتش، دستمو ول کرد و گفت: دارم نگرانت می شم! چی کار داری می کنی با خودت؟!
    خسته بودم، خیس بودم، سرد بودم، عصبی بودم، ناراحت بودم، دردمند بودم و تو اون شرایط به تنها چیزی که فکر می کردم حرف زدن با نهال بود! راه افتادم سمت در و قبل اینکه برم تو گفتم: خوبم دکتر. ببخشید اگه نگرونتون کردم!
    داشتم می رفتم تو که شنیدم گفت: برو یه دوش بگیر تا سرماخوردگی هم به مشکلاتت اضافه نشد!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم! تو اون لحظه تنها چیزی که مهم نبود همون سرماخوردگی بود!
    تو سالن کسی نبود. طبقه ی دوم هم همین طور. رسیدم به طبقه ی سوم، بی خیال عوض کردن لباسهام، رفتم سمت اتاقی که نهال توش بود، با دست قطره آب سمجی رو که از رو پیـ ـشونیم راه باز کرده بود پاک کردم و تقه ای به در زدم. صدایی نیومد. دوباره ضربه ای زدم و آروم گفتم: نهال؟!
    کمی زمان برد و قفل در باز شد. مکثی کردم، دستم نشست روی دستگیره، در رو باز کردم و رفتم تو. تو نور کم جون آباژور نهال رو تشخیص دادم که نشسته روی مبل کنار پنجره و خیره ی دریا شده. در رو بستم و بهش تکیه دادم. یه خرده تو سکوت به نیم رخش خیره موندم و بعد از در جدا شدم، رفتم روبروش رو لبه ی تخـ ـت نشستم و بعد یه مکث آروم صداش کردم. نگاهشو بی حرکت و مات دوخته بود به تاریکی بیرون. دستمو جلو بردم و خواستم دستشو بگیرم، از تماس دستم، دستهاشو پس کشید! کلافه دست رو هوا مونده ام رو کشیدم به ته ریشم و بعد یه مکث گفتم: ببین منو نهال!
    بی فایده بود! اونقدری ازم رنجیده بود که نخواد چشم تو چشمم بشه! باز خوب بود به خلوتش راهم داده بود! من که بودم احتمالاً اصلاً درو باز نمی کردم!
    آب گلومو به زور فرو دادم و گفتم:خیلی چیزها هست که مطمئناً البرز از من، از زندگی من برات نگفته! یا حتی اصلاً از خود من هم نشنیدی! خیلی اتفاقا رو از سر گذروندم تا به این سن رسیدم و شده ام این پنداری که می بینی! ... تموم بچگیم خلاصه شده تو کتک و تحقیر و تنبیه! تموم نوجوونیم تو پاس کاری شدن بین باورهای مختلف گذشته و جوونیمو هدر یه عشق باطل کردم! ... اگه امروز صبح واسه خاطر چهار تا دونه خط رو پشتم اون جوری منقلب شدی، ذهن من پره از لحظه هایی که فقط کتک بوده و شلاق! ... می دونی اگه بخوای اون لحظه ها رو عین یه فیلم مرور کنی چه حالی بهت دست می ده؟! من اون لحظه ها رو زندگی کردم! باهاشون بزرگ شدم! باهاشون نفس کشیدم! باهاشون شکل گرفتم!
    نفسمو پرصدا بیرون دادم، موهای خیسمو از رو پیـ ـشونیم کنار زدم و ادامه دادم:نمی خوام از کسی که دیگه دستش از این دنیا کوتاهه طوری حرف بزنم که ندیده از چشمت بیافته ولی دلم می خواد بفهمی درد امروز من فقط درد اون تصادف نیست! از گذشته ای که پشت سر گذاشتم، جز یه رد بخیه روی سیـ ـنه ام و چند تا خط شلاق روی پشتم و یه جای شکستگی کنار پیـ ـشونیم چیز دیگه ای روی جسمم نمونده اما روحمو نمی تونی تصور کنی تا چه حد زخمیه! ... سخته بخوام بشینم و ازش حرف بزنم! برای من سخته بخوام واسه کسی که دلم می خواد غرورم جلوش حفظ بمونه از درد کمـ ـربند و شیلنگ و ترکه ی خیس خورده بگم! واسه من سخته بخوام بشینم جلوت و بگم که تا چه حد این ذهن مریض خاطره های تلخ گذشته رو این رو و اون رو می کنه! هم می زنه! مرور می کنه! یه وقتهایی نشسته ام، تو جمع، تو ماشین، تو مطب، تو بیمارستان و ذهنم ناخودآگاه درگیر یه روزی تو گذشته که به یه دلیلی تحقیر شدم، کتک خوردم، درد کشیدم و دم نزدم می شه! اونقدر تو اون خاطره ی لعنتی غرق می شم که درد و ناراحتی و عصبانیت اون لحظه ها رو با همه ی وجودم حس می کنم! ... اینه اون مرضی که باهاش درگیرم نهال! یه اتفاق، یه تصادف می تونه برای هر کسی بیافته، اما چند درصد آدمها هستن که بعدش نمی تونن به زندگی عادی برگردن؟! چند درصدشون مثل من درگیر درد بی درمونی می شن که از زندگی کردن ساقطشون می کنه؟! اگه بعد اون تصادف نتونستم رو پا بشم، فقط حس عذاب وجدانم باعثش نبوده، گذشته ی پرتنشی که داشتم، حمایتی که باید از خونواده ام می شدم و نشدم و صد البته باور ندیدن دیار باعثش بوده!... به من نگاه کن! من اینم! یه آدم عصبی، پرِ درد جسمی و روحی، پرِ ترس از دل بستن، پرِ اضطرابِ از دست دادن دوباره ی آدمهای اطرافم! پر درگیریم نهال! اغراق هم نمی کنم! فقط دارم صادقانه از خودم می گم! ... بودنت آرومم می کنه و تو این مسئله هیچ شکی نیست! اما خواستن یه زن، شروع یه رابطه، ازدواج فقط تو این آروم شدنها خلاصه نمی شه! فقط تو اینکه با هم شام بخوریم، بگیم، بخندیم، حرف بزنیم و درد دل کنیم خلاصه نمی شه! می دونم می دونی دارم از چی حرف می زنم! برای اینکه بخوام یه زندگی جدیدو شروع کنم نیاز دارم که هم از لحاظ روحی آماده باشم و هم از لحاظ غریزی و من اینو هنوز تو خودم نمی بینم نهال! همه ی حس های سرکوب شده ی من توی این پنج سال قرار نیست یهویی سر باز کنه!نمی تونم تو رو به پای اشتباهات خودم و آدمهای گذشته ام بسوزونم! نمی خوام این اتفاق بیافته! نمی خوام از سردی من برنجی! نمی خوام یه روزی برسه که این انقدر احترامو هم دیگه پیشت نداشته باشم! ...می خوام خودمو پیدا کنم نهال! می خوام اول از همه به خودم برگردم! دارم دست و پا می زنم، دارم به این در و اون در می زنم! دارم خودمو می کوبم به این قفسی که اسیرشم بلکه یه راه نجاتی پیدا کنم اما هنوز اتفاقی نیافتاده! هنوز معجزه ای نشده! اتفاقی که باید منظورمه! تکونی که باید بخورم! تغییر اساسی که باید بکنم! نه این تغییرهای کوچیک و جزیی! نه! یه تحول اساسی! متوجهی چی می گم؟! ذهن کمالگرای من این پندار نصفه و نیمه رو نمی خواد! وقتی خودم خودمو باور ندارم، خودمو قبول ندارم چه جوری می تونم با یه آدم دیگه تو خودم شریک بشم؟! هان؟! منو نگاه کن نهال!
    نگاه نهال که از اوایل صحبت هام زوم یه نقطه از زمین بود بلند و خیره ی صورتم شد. گریه کرده بود! اون هم چه جور و دلم از دیدن این صحنه به درد اومد. منی که بعد کتک خوردن از بابام به خاطر حرصی که می خورد عذاب وجدان می گرفتم، چه جوری می تونستم بی تفاوت از کنار این چشمها بگذرم؟! دستم تا نزدیکی صورتش رفت اما مشت شد و پس کشیدمش! شاید نزدیکی بیشتر از این، مهربونی بیشتر از این باعث آزارش می شد!
    سعی کردم اون چیز سفت و سختی رو که راه گلومو بسته بود به زور فرو بدم و بعد گفتم: دختر عاقلی هستی! عاقل تر از هر کسی که به سن و سال تو دیدم، می دونم می تونی درکم کنی! یعنی امیدوارم به این درک کردن! دلم می خواد چشماتو ببندی و برای لحظه ای گذشته ی منو تجسم کنی. دلم می خواد همین الآن پاشی بشینی پای نت و علائم و عوارض دردی رو که گرفتارشم چک کنی! دلم می خواد با چشمهای باز ببینی و بفهمی دردم چیه! می تونی این کارو بکنی؟! می تونم امیدوار باشم که این کارو می کنی؟! که سعی می کنی درکم کنی و ازم نرنجی؟!
    نگاهشو از صورتم گرفت، یه زمون طولانی بینمون سکوت شد و بعد آروم زمزمه کرد: برو لباساتو عوض کن، خیس خیسی، سرما می خوری!
    از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون. حالم اونقدری خراب بود که حتی نتونم برای یه دوش گرفتن ساده سرپا بایستم. رفتم تو اتاق، لباسهای خیسمو عوض کردم و آب موهامو با حوله گرفتم و دراز کشیدم.
    ساعد یه دستم روی سرم بود و مشت گره کرده ی دست دیگه ام روی معده ام که در باز شد و صدای گرفته ی البرز پیچید تو اتاق: لیلا خانوم شامتو گرم کرده نمی خوری؟!
    حتی چشمامو هم باز نکردم! به جاش فشار مشتمو روی قفسه ی سیـ ـنه ی دردناکم بیشتر کردم. صدای بسته شدن در اتاق اومد و پشت بندش تخـ ـت تکونی خورد و بوی عطر البرز پیچید تو مشامم. دستش نشست روی بازوم و آروم گفت: پندار؟
    نمی خواستم اونجا باشه! تو اون لحظه دلم نمی خواست هیچ کس پیشم باشه! دلم نمی خواست صدای هیچ کسو بشنوم! دوست نداشتم کسی مخاطبم قرار بده!
    البرز فشاری به بازوم آورد و گفت: پاشو یه چیزی بخور بعد بخواب پندار!
    بدون اینکه چشم باز کنم گفتم: برو البرز! الآن حالم خوش نیست!
    سماجت به خرج داد و بدون تکون خوردن از جاش گفت: حرف بزنیم؟!
    ساعدمو از روی سرم برداشتم و عصبی زل زدم به چشماش و توپیدم:گفتم حالم خوب نیست!
    سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: معلومه! از سر و وضعت کاملاً معلومه! اگه یه چیزی بخوری درد معده ات کم می شه.
    غلت زدم و پشت کردم بهش! خوبی فربد این بود که تو این جور مواقع گیر نمی شد اعصابمو بدتر بریزه به هم! خوبی اون این بود می ذاشت به حال خودم باشم تا بتونم به اعصابم مسلط بشم!
    تخـ ـت تکونی خورد و البرز بلند شد،صدای دور شده اش رو شنیدم که گفت: می خوای یه رانیتیدین بزنی؟
    آره! فکر خوبی بود! لااقل اگه دردو کم می کرد شاید می تونستم یکی دو ساعت بخوابم و به ذهنم استراحت بدم! بالاتنه امو برگردوندم سمتش و سری به علامت مثبت تکون دادم. سرش به علامت تأسف تکون خورد، نفسشو پرصدا بیرون داد و گفت: الآن می یام.
    ***
    خواب بودم اما یه گوشه از ذهنم انگار بیدار بود. همون گوشه ای که عطر نهالو حس می کرد، حضورش رو تو اتاق و سنگینی نگاهش رو روی تنم. خواب بودم اما انگار از پشت پلکهای بسته نگاه خیره اش رو روی سر و صورت و بالا تنه ی لخـ ـتم احساس می کردم که معذب شده بودم.
    غلتی زدم و آروم چشم باز کردم. روی مبل گوشه ی اتاق نشسته و خیره ام بود. با کف دست چشمهامو مالیدم، سعی کردم به خاطر بیارم اصلاً چه ساعتیه، چی شده و چرا ته وجودم اینقدر ناراحته! اتفاقای شب قبل کم کم به خاطرم اومد. نیم خیز شدم و همون جوری که ملافه رو تا بالای گردنم می کشیدم با یه صدای دو رگه پرسیدم: اینجا چی کار می کنی؟!
    مکثی کرد و آروم گفت: اومدم واسه خدافظی.
    نگاه ماتم از روی صورتش نشست رو ساعت. 10 صبح بود. دوباره خیره ی صورتش شدم و اون توضیح داد: نهاد پایین منتظره. چمدونمم تو ماشینه. نمی خواستم بیدارت کنم اما ...
    -الآنم که بیدارم نکردی! بیدار نمی شدم رفته بودی آره؟!
    جوابمو نداد و نگاهشو دوخت به پنجره. دست دراز کردم و تی شرتمو از روی زمین برداشتم، نشستم رو تخـ ـت و همون جوری که داشتم روش می کردم گفتم: ناهارو نمی مونین؟
    سرش چرخید به سمتم، نگاهش رو خط بخیه ی قفسه ی سیـ ـنه ام ثابت موند و چیزی نگفت. تی شرت رو پوشیدم و ملافه و پتو رو زدم کنار و از تخـ ـت اومدم پایین و همون جوری که دستی به موهام می کشیدم گفتم: یه آبی به صورتم می زنم و می یام.
    نگاهش چرخید روی صورتم، از جاش بلند شد و گفت: باشه. پایین منتظریم.
    سری به علامت مثبت تکون دادم و منتظر شدم از اتاق بره بیرون. در که بسته شد، نشستم و سرمو گرفتم بین دستهام. می تونستم برم اون پایین و منتظر بمونم که برن و براشون دست تکون بدم و عین یه آدم عادی بدرقه اشون کنم؟! نه نمی تونستم! نمی تونستم بایستم و رفتن نهالو ببینم! نمی تونستم حریف اون حس استرس جدایی لعنتی بشم!
    ***
    رفتم پایین، میز صبحونه هنوز جمع نشده بود. فربد و البرز مشغول خوردن بودن. نهاد و نیلوفر و دکتر و لیلا خانوم هم نشسته روی مبلها. سلام کردم که کردم، سر بقیه چرخید به سمتم و نهاد از جاش بلند شد، باهام دست داد و حال و احوال کرد. سری به علامت خوب بودن تکون دادم، حال نیلوفر رو پرسیدم و رفتم سمت میز صبحونه. باید حتماً یه چیزی می خوردم. نشستم روبروی البرز و فربد با لبخند گفت: چه عجب ما شما رو دیدیم آقای دکتر؟!
    بی حوصله مشغول لقمه گرفتن شدم و شنیدم که لیلا خانوم گفت: یه مقدار عسل بخور پندار واسه معده ات خوبه.
    برگشتم سمتش و سری به علامت تأیید تکون دادم و نگاهم نشست رو نهال که مشغول صحبت با نیلوفر بود. چه خوب می تونست خودشو جمع و جور کنه! چقدر خوب می تونست ادای خوب بودنو در بیاره!
    صبحونه رو تو سکوت خوردم و با بلند شدنم نهاد هم بلند شد و رو به نیلوفر و نهال پرسید: بریم بچه ها؟!
    گوشهام تعارف های دکتر و خانومش رو برای اینکه نهاد اینا واسه نهار بمونن می شنید، ذهن و نگاهم درگیر نهال بود. از جاش که بلند شد و خواست مانتوش رو از روی دسته ی مبل برداره چشمش افتاد به منی که نگاهش می کردم. لبخند محوی زد، روشو ازم گرفت و مشغول لباس پوشیدن شد. جدی جدی داشت می رفت! وقتی تو تهرون بود، حتی اگه هفته به هفته هم نمی دیدمش، مهم نبود، می دونستم که هست! اصلاً نفهمیدم کی و چه جوری اینقدر خواستنی شد برام! اصلاً نفهمیدم تو این مدت کوتاه چه جوری اینقدر وابسته اش شدم که حالا با رفتنش اینقدر بهم ریخته بودم!
    نشستم روی مبل و پامو انداختم روی پام. تو اون لحظه مطمئن بودم که نمی خوام برم تو حیاط! نمی خواستم بایستم و دور شدن ماشین نهادو ببینم! نمی خواستم خیره ی رفتن نهال بشم!
    دست نهاد جلوم دراز شد و گفت: خب، امری نداری دکتر جون؟!
    از جام بلند شدم، دستشو گرفتم و گفتم: قربونت.
    لبخندی زد و گفت: تهرون می بینمت.
    سری به علامت مثبت تکون دادم و سرم برگشت سمت نهال. اصلاً نفهمیدم جواب خداحافظی نیلوفرو چه جوری دادم! دست نهال که جلوم دراز شد، مات صورتش شدم. هیچ چیزی رو نمی شد از نگاهش فهمید! خونسرد خونسرد بود انگار! دستشو گرفتم و آروم گفتم: پایین نمی یام.
    -باشه.
    :رسیدی بهم خبر می دی؟
    در جوابم فقط لبخند زد. بیشتر دلم می خواست بپرسم نمی شه نری! چقدر سخت بود بین عقل و احساست مجبور باشی به فرمون عقلت عمل کنی! جون می کندی اون موقع که می خواستی چشم رو احساست ببندی!
    دستش رو از دستم در آورد و آروم گفت: مراقب خودت باش. خدافظ.
    رفت! به همین آسونی. ایستادم جلوی همون مبل و خیره ی بسته شدن در سالن موندم. چه فرقی داشت آدم از کجای راهِ رفتن خداحافظی کنه! رفتن همیشه رفتن بود! بدرقه هم همیشه بدرقه! چه از توی خونه، چه از روی ایوون، چه از دم در حیاط و چه از وسط های جاده!
    عصبی و کلافه کف دستمو محکم وسط پیـ ـشونیم بالا و پایین بردم و راه افتادم سمت پله ها. تو طبقه ی دوم بودم که پاهام ناخودآگاه کشیده شد سمت پنجره ی بزرگی که به کوچه دید داشت. ماشین نهاد جلوی در ایستاده بود، نهال و بقیه هم کنار ماشین. خداحافظی ها رو کردن، سوار ماشین شدن و رفتن! به همین راحتی!


    همیشه آخر قصه یکی راهی شده رفته
    یکی مبهوته و یاد روزهای رفته می افته
    نه اونکه می ره می خواد و نه اینکه مونده می خنده
    شاید اینجوری قسمت بود، چی می شه بی تو آینده
    چی می شه بی تو روزهایی که هر لحظه اش یه دنیا بود
    نمی شه بی تو خندید و نمی شه فکر فردا بود
    تموم لحظه هام آهه خیال با تو بودن شد
    چه روزایی که پژمرد و چه رویایی که پرپر شد
    یه عمره با خودم تنهام ولی سخت می شه عادت کرد
    نمی شه رفته باشی تو نمی شه اینو باور کرد
    خیابونای تاریکو یه از خود بی خود شبگرد
    یه مشت رویای تو خالی همه دلتنگتن برگرد

    داشت بر می گشت.به وضوح می تونستم حسش کنم! با همه ی وجودم می تونستم بفهمم که داره می یاد! داره باز می یاد سراغم! حمله ی عصبی و اعصاب خردکنی که از این اضطراب جدایی به جونم افتاده بود رو به وضوح احساس می کرد. گر گرفته بودم، کف دستهام خیس عرق بود، سرگیجه و تهوع خفیفی داشتم و از همه مهمتر این حس خفگی و سنگینی قفسه ی سیـ ـنه بود که نمی ذاشت درست نفس بکشم.داشت شروع می شد! یه حمله ی پانیک بود و اینو خوب می شناختم!
    ترس جدا شدن از کسی که اونقدر برام مهم بود، استرس کابـ ـوس رفتن نهالی که شاید ناخواسته منبع آرامشم شده بود، اضطراب از دست دادن یه آدم دیگه جوری به جونم افتاده بود که نفس رو تو سیـ ـنه ام حبس کرده بود!
    پله ها رو به زور بالا رفتم، خودمو به تخـ ـت رسوندم و نشستم! نهال منو اینجوری می خواست؟! اینقدر ضعیف؟! اینقدر داغون؟! اینقدر روانی که با کوچکترین استرسی به این حال و روز می افتادم؟!
    سعی کردم تمرکز کنم و به خاطر بیارم قرصی که باید تو این جور مواقع می خوردم کجاست. اصلاً آورده بودمش؟! دستم نشست رو قفسه ی سیـ ـنه ام. قلـ ـبم اونقدر محکم می کوبید که انگار هر لحظه قرار بود منفجر بشه. همه ی عضله هام سفت شده بود و داشت منفجر می شد!
    یکی باید می اومد. خدا خدا می کردم البرز بیاد! دست راستم روتخـ ـتی تخـ ـتو مشت کرد و سعی کردم اکسیژنو از هوا ببلعم. در نیمه باز بازتر شد و البرز نگرون پرسید: پندار؟!
    چه خوب بود که اومده بود! سعی کردم دراز بکشم، اومد جلو و دلواپس پرسید: چیه پندار؟! معده اته؟! می خوای بریم بیمارستان؟!
    چشمامو بستم. دستشو که نشسته بود روی دستم محکم گرفتم و زمزمه کردم: خوبم!
    هه! خنده دار بود! تو اون لحظه ها هم تو فکر تظاهر کردن بودم! نشست لبه ی تخـ ـت و آروم شروع کرد به حرف زدن. انگار فهمیده بود چه خبره! انگار منِ اوایل مرگ دیارو به خاطر آورده بود! اون اوایلی که مرتب و وقت و بی وقت به این حال و روز می افتادم.
    همون جوری که مچ دستمو گرفته بود و نبضمو چک می کرد گفت:فربد تا بعد ناهار می خواد بره. به دکتر گفتم اگه تو هم راضی باشی ما هم می ریم. دکتر و خانومش می خوان چند روز دیگه بمونن. راستش پیش خودم فکر کردم اگه دوست داشته باشی یه سر به مامانت اینا هم بزنیم. حالا اونجا هم نرفتیم می تونیم بریم سمت خونه ی عموم اینا. یا نه اصلاً برگردیم تهرون این چند روز باقی مونده رو یه خرده تو آرامش استراحت کنیم که بعدش باز دوباره سر و کله زدنمون با درد و مرض و مریض شروع بشه. وای اگه بدونی من اولین هفته ی بعد عید چقدر پشت هم عمل دارم! فکر کنم جنازه امو آخر شبها باید با خاک انداز پرت کنن از بیمارستان و کلینیک بیرون.
    راهکار خوبی بود! این حرف زدنش خیلی خوب بود! با همون چشمهای بسته شنیدن صدایی که از همه جا و پراکنده حرف می زد و ذهن آشفته امو پرت مسائل دیگه می کرد خیلی خوب بود اما حالم خرابتر از اینی بود که با حرف خوب بشه! البرز سکوت کرد. به دستم که تو دستش بود فشاری آورد و گفت: خوبی پندار؟!
    چشمامو باز کردم و خیره ی صورتش شدم و بعد لحظه ای دوباره بستمشون. حس یه سکته ی قلبی رو داشتم. همون حسی که وقت نشستن سر خاک دیار و زل زدن به عکسش بهم دست داده بود. این درد اگه می رفت شاید می تونستم بگم خوبم.
    دستمو ول کرد و آروم گفت: الآن می یام.
    مثل این بود که تو بیداری داشتم از دیدن یه کابـ ـوس زجر می کشیدم! مثل این بود که با چشمهای باز خواب بدی رو از سر می گذروندم! رفتن نهال، دور شدنش به خودی خود، واسه یه آدم عادی، یه مرد 35 ساله ی با تجربه نباید اینقدر دردناک و آزاردهنده می بود ولی ذهن تحریک پذیر من به اشتباه علائم هشداردهنده ی غلو شده ای رو به بدنم مخابره می کرد و اخطار یه خطر وحشتناکو می داد!
    با تکون تخـ ـت چشم باز کردم. البرز با یه دستگاه فشار برگشته بود.همون جوری که فشارمو چک می کرد، موشکافانه خیره ی صورتم شد و وقتی کارش تموم شد گفت: پاشو بشین این قرصو بخور.
    نگاهم خیره ی قرصی بود که از کنارش برداشت و همراه لیوان آب گرفت سمتم.
    نچی کرد، دست انداخت زیر سرم و گفت: پاشو پندار! ببین منو، یه خرده می خوابی، آروم می شی بعد برمی گردیم تهرون! خوبه؟!
    به زور نشستم، نفسم هنوز سخت بالا می اومد. قرصو گرفت جلوم و با تحکم گفت: باید بخوریش پندار! نمی فهمم این داروگریزیت مرض جدیده که به کلکسیون امراضت اضافه شده؟! حالت اونقدری بد هست که دست خودم بود می بردمت بیمارستان یا لااقل جای این قرص بهت یه آمپول آرامبخش می زدم!
    دست دراز کردم و قرصو از کف دستش برداشتم، لیوان آبو داد دستم و گفت: گرمته اون تی شرتو درآر.
    گرمم نبود، اما داشتم خفه می شدم! هنوز تپش قلـ ـبم بالا بود.قرصو همراه چند قلپ آب خوردم، تی شرتمو در آوردم و دراز کشیدم و چشمامو بستم، بعد چند دیقه سکوت شنیدم که دکتر ظهرابی گفت: چه خبره اینجا؟!
    چشم باز کردم و نگاهم نشست رو صورت البرز و سرمو ریز تکون دادم که حرفی نزنه! ساکت و خیره نگاهشو دوخت بهم و شنیدم که دکتر پرسید:چی شده البرز؟!
    چشمامو بستم و خدا خدا کردم البرز چیزی نگه. داشتم بهتر می شدم. همیشه همین بود. هر چند حالا چند سالی می شد خیلی دیر به دیر این حالت بهم دست می داد اما خوشحال بودم که جزء آدمهایی نیستم که تو همچین شرایطی بیمارستان لازم می شن!
    صدای البرز پیچید تو اتاق که گفت:چیزی نیست. شما برین به کارتون برسین.
    تکونی به خودم دادم و سعی کردم بشینم که دکتر مانع شد، اول به البرز و بعد به دکتر نگاه کردم و گفتم: یه سرگیجه ی عادی بود الآن خوبم!
    ناباور خیره ی صورتم شد و بعد پرسید: مطمئنی؟
    سری تکون دادم و گفتم:آره خوبم. فقط می خوام یه خرده استراحت کنم.
    خسته بودم. گرفتگی عضله هام جونو از تنم بیرون برده بود.دکتر مکثی کرد و گفت: من و لیلا می خواستیم بریم بیرون ولی با این اوضاع تو ...
    وسط حرفش اومدم و گفتم: خوبم دکتر. باور کنین!
    نگاه ناباورش برای لحظه ای ماتم شد، اخم صورتش هم غلیظتر و بعد شاکی گفت: برگردی تهرون فکر کنم بهتر باشه برات!
    حرفی نزدم. رو به البرز کرد و گفت: طوری شد بهم زنگ بزن.
    سر البرز به علامت باشه تکونی خورد. نشست لبه ی تخـ ـت، آرنج دستهاشو گذاشت روی زانوهاش و شروع کرد به بازی با انگشتهاش و تو سکوت زل زد به زمین. دکتر تا نزدیک در رفت و بعد به البرز گفت: فشارشو چک کن بالا نباشه. پندار مطمئنی نریم بیمارستان؟
    سری به علامت مثبت تکون دادم و منتظر شدم بره. رفت و در رو بست و سر البرز چرخید به سمتم. تکونی خوردم و سعی کردم بشینم. تکیه امو دادم به تاج تخـ ـت، پوزخندی زدم و شاکی پرسیدم: اینا رو واسه نهال نگفته بودی؟! از منِ تا این حد داغون هیچی نگفته بودی که تو ذهنش اسطوره نسازه؟! نگفتی یه سال آخری که با پندار بودم خرد شدن و داغون شدنشو به چشم دیدم؟! نگفتی دیگه از مردونگی هیچی تو وجودش نبود وقتی می رفت؟! از این حمله ها هیچی نگفتی؟! از رب و رب نفهمیدنام نگفتی؟! از کج خلقی هام نگفتی؟! پس از چی حرف زدی براش؟! از روزهای بستری شدنم تو اون آسایشگاه نگفتی؟! از مات شدنام، از خیره موندنام نگفتی؟!
    -پندار!
    :چیه؟! پندار چی؟! حقش بود از همون اول می فهمیدم! باید بهم می گفتی این دختر چرا داره این جور متفاوت بهم توجه نشون می ده! باید ذهن منو روشن می کردی البرز! باید بهم می فهموندی رنگ مهربونی این دختر نسبت به من فرق می کنه!
    -ولی...
    :ولی چی؟! حالا خوبه که این جوری یه بار گناه دیگه رو دوشم سنگینی می کنه؟!
    البرز از روی تخـ ـت بلند شد و همون جوری که می رفت سمت در گفت: بخواب پندار. قرصو خوردی که آروم شی! نمی خوام با بحث کردن حالتو بدتر کنم!
    پتو رو زدم کنار و پاهامو گذاشتم رو زمین، سرگیجه و منگی داشت بیشتر می شد.سعی کردم بایستم که نشد. سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: برای چی این دخترو وابسته ی من کردی البرز! چشمتو رو پندار سال آخرِ بودنش تو ایرون بسته بودی؟! منو تو اون پنج باری که اومدی لندن ندیدی؟! حال و روزمو از فربد نشنیدی؟!
    برگشت سمتم، نگاه شاکی و عصبیشو دوخت به چشمام و گفت:نهالو خودت به خودِ واقعیت وابسته کردی پندار! روز اولی که اومد و تو رو دید باور کرد حرفهای من یه مشت مزخرفات بوده که از روی دوست داشتن زیاد گفته ام، از روی دلتنگیِ نبودنت! این خودت بودی که بعدش با رفتارات وابسته اش کردی! خودت بودی که بهش فهموندی البرز احمق خیلی هم بی راه نگفته! تو بودی که بهش ثابت کردی پندار واقعی کیه! چقدر دل رحمه و چقدر می تونه خواستنی باشه!
    اکسیژنو با نفس های شمرده شمرده وارد ریه ام کردم و تو سکوت خیره ی دهن البرز شدم! راست می گفت دیگه!
    یه خرده تو سکوت نگاهم کرد، بهم نزدیک شد و پاهامو از رو زمین بلند کرد و گفت: دراز بکش و سعی کن یه خرده بخوابی، بیدار شدی با هم حرف می زنیم. همه چیو خیلی راحت می تونیم درست کنیم! البته اگه تو بخوای! الآن فقط یکم بخواب خب؟!
    سرمو تو بالش فرو، پلکامو محکم روی هم و کف دستمو روی پیـ ـشونیم فشار دادم و زیرلب زمزمه کردم: دختره داغون شد! شد همونی که نمی خواستم! چه فرقی کرد؟! شد یکی مثل فرناز، یکی مثل دیار! شد...
    صدای هیس بلند البرز حرفمو قطع کرد، فشار محکمی به دستم آورد و گفت: ببین منو پندار! نه قراره فرنازِ دوباره ای متولد بشه نه دیار! نهال هیچکی نیست جز خودش! هیچ پلی هم خراب نشده! همه ی راه ها هم به سمتش بازه! یه خرده به خودت فرصت بده، بعد با هم همه چیو درست می کنیم! از نو می سازیم. خب؟! اصلاً می دونی چیه بیا فکر کن، یکی دو ماه گذشته بعد من و تو تو ماشین داریم می ریم سمت تبریز! یا نه اصلاً تو هواپیماییم! هواپیما که زودتر می رسه بهتره! البته اگه سقوط نکنیم! وضعیت هواپیماهای داخلی رو که می دونی،بعد داریم ...
    خوابم برد. در واقع قرصی که خورده بودم اونقدر قوی بود که باید گفت خوابم نبرد، بی هوش شدم! خوب بود این بی هوشی! مثل بی هوشی بعد رفتن دیار بود! چقدر رفتن با زندگی من عجین شده بود! چیزی که نسبت بهش فوبیا داشتم!













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    صدای آهنگ یکنواختی از یه جای دور به گوشم می رسید. یه صدای آشنا که نمی تونستم به خاطر بیارم منشأش از کجاست. سرمای دستی نشست رو پیـ ـشونیم و صدای البرز با صدای اون آهنگ قاطی شد: پندار؟
    یکی انگار پلکهامو به هم دوخته بود. تموم نیروی نداشته امو جمع کردم و سعی کردم چشمامو باز کنم. صورت البرزو محو محو می دیدم و نمی تونستم تشخیص بدم تو چه موقعیتی هستم.
    برای اینکه تاری دیدم بهتر شه چند بار پلک زدم و گیج و گنگ خیره ی صورت تار البرز شدم. یه چیزهایی گفت و وقتی دید نمی فهمم دست انداخت و به زور وادارم کرد بشینم. چشمامو خیلی سخت باز نگه داشته بودم و دستهای البرز اگه نبود مطمئناً سقوط می کردم! صداشو شنیدم که آروم و شمرده شمرده گفت: می شنوی چی می گم پندار؟! حواست با منه؟!
    می شنیدم اما درک درستی از جمله هاش نداشتم. اصلاً نمی تونستم ذهنمو متمرکز کنم. نمی دونم چقدر گذشت که دوباره همه جا تاریک شد.
    این بار وقتی چشم باز کردم، حالم بهتر بود. تاری دید و گیجی بود، اما می تونستم خودمو بیدار نگه دارم. تکونی خوردم و سر جام نشستم و با کف دست دو طرف سرمو که داشت از درد می ترکید فشار دادم. صدای نفس کشیدن های آروم و منظم کسی باعث شد سرمو به سمت پنجره بچرخونم و البرزو دیدم که یه گوشه از تخـ ـت تو خودش مچاله شده و خوابیده. چشمم از پنجره به بیرون افتاد و باعث تعجبم شد! حس می کردم کلی ساعته خوابیدم اما هوای اون بیرون هنوز روشن بود.
    پتو رو کنار زدم و پاهای سستمو گذاشتم رو زمین، تی شرتمو تنم کردم و به سختی سر جام ایستادم. لعنت به تو البرز با اون قرص لعنتی که به خوردم دادی! برای اینکه تعادلم حفظ بمونه دستمو گرفتم به دیوار و همینکه خواستم قدمی بردارم. البرز با هول گفت: پندار!
    برگشتم سمتش و آروم گفتم: بخواب طوریم نیس!
    از حالت نیم خیز در اومد، نشست و همون جوری که موهاشو با دست مرتب می کرد گفت:نه دیگه. پاشیم جمع کنیم بریم.
    با دست پیـ ـشونیمو فشار دادم و گفتم:باشه یهو صبح دیگه.
    صدای متعجبش تو اتاق پیچید: مگه الآن کیه؟!
    با تعجب زل زدم بهش و بعد سرم چرخید سمت ساعت روی پاتخـ ـتی. 10 بود! ده صبح بود دیگه! از روی تخـ ـت اومد پایین و گفت: چیه داداش؟! خیلی وقت بود این جوری تخـ ـت نخـ ـوابیده بودی آره؟! از دیروز ظهر تا الآن یه کله خوابی!
    با کف دست به شقیقه ام فشار آوردم و گفتم:اون چه کوفتی بود به خوردم دادی؟!
    همون جوری که می رفت سمت سرویس گفت: تو دوره ی ما بهش می گفتن قرص آرامبخش، اینکه الآن شماها بهش می گین کوفت دیگه نمی دونم چه نوع کوفتی بوده! یعنی کوفت که می دونم بوده اما معادل آرامبخش رو تو زبون شما بلد نیستم چیه! شرمنده!
    راه افتادم سمت در اتاق، سرشو از تو سرویس آورد بیرون و گفت: پرت نشی از پله ها! بمون بیام با هم بریم!
    دستی به علامت برو بابا تکون دادم و خواستم درو وا کنم، یاد دیروز و رفتن نهال افتادم! برگشتم سمتش و پرسیدم: نهال اینا رسیدن؟!
    از همون فاصله و با وجود تار بودن دیدم چشم غره ای که بهم رفتو حس کردم و صدای کوبیده شدن در دستشویی تو اتاق پیچید!
    دستمو گرفتم به نرده ها و آروم آروم رفتم پایین. صدای به هم خوردن ظرف و ظروف از آشپزخونه بلند بود و صدای حرف زدن دکتر با کسی پشت تلفن. بعد شستن صورت و خشک کردنش، رفتم تو آشپزخونه و سلام که کردم لیلا خانوم سریع برگشت سمتم و نگرون پرسید: خوبی پسرم؟!
    خودمو ولو کردم روی صندلی میزناهارخوری وسط آشپزخونه و همون جوری که سرمو بین دستهام می گرفتم گفتم: خوبم اگه این سردرد بذاره!
    اومد کنارم، دست گذاشت روی شونه ام و گفت: یه چایی کمـ ـرنگ بریزم می خوری؟
    سرمو از بین دستهام در آوردم و به نشونه ی نه تکون دادم. با ملایمت بیشتری گفت: سردردت بهتر می شه ها؟!
    لبخندی زدم و گفتم: نه. چایی نمی خورم.
    همون جوری که به سمت اجاق می رفت گفت: پس این شیرو بخور تا میز صبحونه رو بچینم. نمی دونم سر صبح محسن داره با کی حرف می زنه که اینقدر طول کشیده! مسافرت هم که می یایم از دست تلفن هاش آسایش نداریم!
    لیوان شیر رو گذاشت جلوم و خودش هم روبروم نشست و بعد یه خرده سکوت پرسید: یه چیزی بپرسم حمل بر فضولی یا دخالت بی جام نمی ذاری؟!
    معترض گفتم: لیلا خانوم!
    دستشو گذاشت روی دستم که روی میز بود و پرسید: تو که تا این حد می خواستیش چرا گذاشتی بره؟!
    بهت زده خیره اش موندم و تو صدم ثانیه ذهنم رفت پیش البرز اما به حرف اومد و گفت: البرز حرفی نزده! هیچ کس هیچی نگفته! اصلاً نیازی به حرف زدن نبود! فقط کافی بود همه چیو بذاری کنار هم! نگاه های اونو به تو، نگاه های تو رو به اون، قدم زدن ها و لب ساحل رفتن هاتون و آرامشی که وقتی کنارش بودی می نشست تو صورتت و البته حال خرابت بعد رفتنش!
    یه قلپ از لیوان شیری که جلوم بود خوردم و خیره ی میز شدم. واسه اینکه بی احترامی نکرده باشم بهش باید یه حرفی می زدم اما هنوز گیجی و منگی قرص تو تنم بود. دستمو از زیر دستش کشیدم عقب و فرو کردم تو موهام و بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: ترجیح می دم در موردش حرف نزنم لیلا خانوم.
    از جاش بلند شد، رفت سمت یخچال و در حین چیدن میز صبحونه گفت: ترجیح می دی حرف نزنی اما حرف نزدنت حالتو بهتر نمی کنه!
    آروم زمزمه کردم: می دونم.
    برگشت سمتم و خیره ی نگاهم شد و گفت: پس چرا هیچی نمی گی پسر خوب؟! دختر واقعاً خوبیه! وقتی می گم واقعاً یعنی واقعاً! اگه تو گذشته، یکی از مخالفهای سرسخت ازدواج فرناز با تو من بودم و مرتب به مادرش می گفتم اجازه نده شماها با هم ازدواج کنین، الآن همون قدر می تونم مصر بایستم و بگم ازش خواستگاری کن پندار! اونی که به درد تو می خوره فقط نهاله!
    -من به درد اون نمی خورم!
    :یعنی چی؟!
    -یعنی پندار گند دماغِ گوشت تلخِ بداخلاقِ از دماغ فیل افتاده ی ملتو ریز می بینه ی پر فیس و افاده به درد نهال که همین الآن تو خوشبختی غرقه و داره تو کاخ آرزوهاش فرمانروایی می کنه نمی خوره!
    سرم برگشت سمت ورودی آشپزخونه و البرز در حالی که این جمله ها رو می گفت نشست پشت میز و بعد رو به لیلا خانوم گفت: سلام!
    لیلا خانوم معترض پرسید: کی گفته این حرفها رو؟!
    البرز یه تیکه نون گذاشت دهنش و خونسرد گفت: از اون جایی که پندار نسبت به خودش ارادت خاصی داره این صفات شیک و شکیل رو هم خودش به خودش نسبت داده. البته یه سری دیگه هم هست که گفتم شاید در حوصله اتون نگنجه یا دیگه زیادی پی به خباثت رفیقم ببرین سانسور کردم و نگفتم!
    در حال حرف زدن از مربایی که لیلا خانوم گذاشته بود رو میز لقمه ای درست کرد و گرفت سمت من، چشمکی زد و گفت:بیا گوشت تلخ جونم، یه خرده مربا بخور، شاید دز شیرینیت بره بالا!
    لقمه رو از دستش گرفتم و لیلا خانوم هم نشست پشت میز و گفت: خودتو دست کم گرفتی ها؟!
    اومدم یه چیزی بگم البرز فوراً گفت: ما زیادی دسته بالاش می گیریم!
    لیلا خانوم متعجب نگاهی به البرز انداخت و دوباره رو به من گفت: نهال دختر خوبیه!
    البرز دوباره لب وا کرد: پندار آدم خوبی نیست! در واقع آدم نیست!
    دوباره همون پروسه ی تعجب کردن لیلا خانوم از جواب البرز تکرار شد و باز رو به من گفت: با بد و خوب تو کنار می یاد!
    البرز: پندار با خوبی های نهال کنار نمی یاد! یعنی نیومد!
    -مطمئن باش در کنار اون که باشی خیلی راحت تر می تونی به زندگی برگردی؟!
    البرز:اون که البته منتها پندار نهالو از زندگی ساقط می کنه!
    -همه ی راه ها که قرار نیست همیشه اشتباه باشه!
    البرز:اون هم البته ولی همه ی راه های زندگی پندار به یه اشتباه ختم می شه!
    -این همه آدم یه ازدواج ناموفق تو زندگیشون داشتن.
    البرز: خودتون می گین آدم!گفتم که پندار جزء آدمیزاد محسوب نمی شه!
    -یکیشون هم تو! یا حتی فرناز! فرنازو ببین! نمی گم راحت اما به هر حال واسه یه شروع دوباره قدم برداشته!
    البرز:اون مرده! چی کار داره به نامردی مثل پندار!
    صدای اعتراض همراه با لبخند لیلا خانوم بلند شد: اه! البرز! بذار دو کلوم حرف بزنم!
    البرز با دهن بسته لبخند مضحکی زد، یه لقمه ی دیگه نون و مربا گرفت سمتم و گفت: خب من دارم نظرات شخص شخیص پندارو بهتون منتقل می کنم! در مورد هر جمله ای که می گین من تئوری خاصی که از مغز پندار در مورد اون جمله تراووش می کنه به سمعتون می رسونم! خب می فرمودین!
    لیلا خانوم همراه با حفظ لبخندش سری به تأسف تکون داد، زل زد به من و گفت:هر کدوم از ماها ضعفها و کم و کاستی های خودمونو داریم و وقتی ازدواج می کنیم مطمئنیم طرف مقابلمون هم صد در صد کامل نیست پندار! اینکه در کنار طرف مقابلمون خوبی های همو از هم بگیریم و ضعفهامونو از بین ببریم یعنی یه زندگی موفق! والا اگه قرار باشه دو تا خوب مطلق در کنار هم بدون مشکل زندگی کنن که اسمش خوشبختی نیست! نهال با علم به همه ی مشکلات تو اون طور عاشقانه نگاهت می کرد و اون جوری بهت توجه نشون می داد! تو این مدت کوتاه آشناییتون چند بار که رفتارهای تندتو دیده، ندیده؟! از البرز به شوخی یا جدی در مورد نقطه ضعفهات و حتی بیماریت شنیده، نشنیده؟! از گذشته ات با خبره دیگه نیست؟! این دختر یه چیزی فرای دوست داشتن دوستت داره پندار! حیفه بخوای از کنارش به همین آسونی بگذری! عشقی که تو وجودش داره، قدرت تحملشو بالا می بره!
    لب وا کردم چیزی بگم البرز روشو کرد سمت من و فوری گفت: آره! حق با توا! اولش عشقه بعدش که کرک و پرها ریخت، تازه می فهمه چه کلاه گشادی سرش رفته!
    یه چشم غره بهش رفتم و رو به لیلا خانوم گفتم:کاری به اینکه مناسب نهال هستم یا نه ندارم! کاری به اینکه حقش زندگی با من نیست ندارم! یا حتی اینکه شاید اگه نمی ذاشتم بره و قبول می کردم کنارم بمونه، یه روزی از راه می رسید که پشیمون بشه! من تو خودم نمی بینم زندگیمو با کسی تقسیم کنم! چه نهال چه هر کس دیگه! الآن اینو تو خودم نمی بینم! از همه نظر! همه ی همه!
    البرز دوباره پرید وسط:منظورش از اون نظرها هم هست لیلا خانوم! همون مثبت هیجده ها!
    با اعتراض گفتم:البرز!
    لبخندی زد و گفت: با یه خانوم متشخص که از قضا آقاشون دکتر هم هست و البته جای خواهر کوچیکمونم هستن این حرفها رو نداریم! راحت باش!
    رشته ی کلام از دستم در رفت، ساکت شدم و البرز جدی شد و گفت: واسه همه ی اینا یه درمون اساسی هست! منتها توی غدِ کله شقِ خیره سر یه دنده یِ مرغ یه پا نمی خوای قبول کنی! نمی خوای بفهمی حالا یه روانکاو راحتتر می تونه بهت کمک کنه! حالا که خودت با اشتیاق واسه درمونت پا پیش می ذاری یکی می تونه دستتو بگیره و از این وضع خلاصت کنه! الآن مثل 5 سال قبل نیست که هر چی همه می خواستن دستتو بگیرن، پس می کشیدیش و سعی می کردی واسه تنبیه خودت بیشتر غرق درد و عذاب بشی!
    ساکت موندم، لیلا خانوم هم دیگه چیزی نگفت. نگاه البرز برگشت سمت ورودی آشپزخونه و به دکتر که وارد می شد سلام کرد. سر جام نیم خیز شدم، دست دکتر نشست رو شونه ام و همون طور که کنارم می نشست گفت: بهتر شدی؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم، لبخندی زد و گفت: ترسوندیمون ها! گفتیم اوردوز کردی!
    به زور لبخند محوی زدم و البرز دوباره یه لقمه ی دیگه گرفت سمتم و گفت: دکتر چه کوفتی بود دادی بدم به این بدبخت؟!!
    نگاه متعجب دکتر نشست رو صورت البرز. همون جوری که لقمه ی توی دهنش رو قورت می داد گفت: کوفت همون معادل امروزی واژه ی قرصه دکتر! این دکتر جدیدهایی که از اون ور آب اومدن جای قرص می گن کوفت. مثلا کوفت استامینوفن، کوفت زاناکس، کوفت تیوباربیتال، کوفت کلماستین! فقط پندار جان تو فرهنگ لغاتتون قرص اگه کوفته، به شیاف چی می گین؟!
    صدای خنده ی دکتر بلند شد، لبخندی زدم و سرمو به علامت تأسف تکون دادم.
    نشسته بودم رو مبل تو سالن، سرمو تکیه داده بودم به پشتی مبل و چشمامو بسته بودم و داشتم به کرکری خوندن دکتر و البرز تو بازی تخـ ـته گوش می دادم. فربد هم رفته بود. چیزی از حرف البرز در مورد رفتنش یادم نمی اومد اما باهاش تماس گرفته، عذرخواهی کرده و ازش خواسته بودم تا ایرون هست بازم پیشم بیاد. خندیده و پرشیطنت گفته بود: ایران هم که نباشم، واسه عروسیت حتماً می یام!
    ده بار موبایلمو به شوق دیدن اس ام اسی از نهال چک و دو بار دیگه هم از البرز در مورد رسیدنش پرس و جو کرده بودم که هر بار بی جوابم گذاشته و اظهار بی اطلاعی کرده بود.
    صدای دکتر گوشامو تیز کرد: پندار پاشو برو یه دوش بگیر سرحال شی.
    با همون چشمهای بسته غر زدم: البرز قرار بود پاشه بریم!
    البرز معترض گفت: اِ! خب به من چه که لیلا خانوم اینقدر گیره!
    صدای اخطاردهنده ی دکتر پیچید تو خونه: البــــــــــــــــــــرز !
    تاس ها با سطح تخـ ـته تماس پیدا کرد و البرز خیلی خونسرد گفت: چیه دکتر؟! در مورد خواهرم نمی تونم راحت حرف بزنم؟!
    صدای خنده ی دکتر بلند شد و بعد گفت: لیلا جای مادرته البرز!
    دوباره صدای برخورد تاس ها اومد و البرز گفت: آخ آخ صبر کنین لیلا خانوم بیاد، بهش می گم که شما چقدر اون خانوم جوان رو مسن می بینین!
    چشمامو باز کردم و به زور از جام بلند شدم. هنوز سرگیجه، سردرد و منگی با همه ی قدرت سر جاش بود. مسیر پله ها رو که در پیش گرفتم البرز گفت: نخوابی ها! ناهارو خوردیم راه می افتیم.
    سری به علامت باشه تکون دادم و از پله ها رفتم بالا. نشستم روی مبلی که گوشه ی سالن طبقه ی دوم بود و زل زدم به صفحه ی موبایلم. البرز راضی نشده بود با نهاد تماس و از رسیدنشون خبری بگیره. دستم برای گرفتن شماره ی نهاد پیش می رفت اما شنیدن خبر سالم رسیدنشون بیشتر بهونه ای بود که صدای نهالو بشنوم و از اینکه به نهاد به جای نهال زنگ بزنم ناراضی بودم.
    این جوری داشتم ازش دوری می کردم؟! این جوری که بعد چند ساعت از رفتنش اونقدر دلتنگش بشم که بی تابی پیرمو در بیاره؟! هه!
    دستم رو شماره ی نهاد تو بگیر و نگیر بود که یه موبایل از پشت به سمتم دراز شد. برگشتم و دیدم البرزه. موبایلش رو با صفحه ی روشن و برنامه ی باز وایبرجلوی روم گرفته بود.
    متعجب که نگاهش کردم گفت: نمی دونم دارم چه غلطی می کنم! اصلاً دیگه نمی دونم چه کاری درسته و چه کاری غلط! ولی ... بگیر بخون!
    موبایلو گرفتم و به سمت خودم برگردوندم.
    :سلام البرز خوبی؟
    -مرسی. تو رو به راهی؟
    :آره. ممنون. پندار خوبه؟
    -خوابیده. رسیدین بهم خبر بده . به نهاد بگو آرومتر برونه.
    :باشه حتماً.سلام برسون.
    ....
    :سلام نهال جان کجایین؟
    -نزدیک زنجان هستیم.
    :به نهاد اس ام اس دادم و زنگ زدم جوابمو نداده.
    -پشت رله، نیلوفر گوشیشو توقیف کرده! خوبین؟
    :مرسی.هر وقتی شد بهم بگو که رسیدین.
    -باشه. حتماً. پندار خوبه؟
    :خوابیده.
    -طوری شده البرز؟!
    :چه طوری مثلاً؟!
    -نمی دونم. پندار واسه چی این ساعت روز خوابه؟
    :نه عزیز من طوری نشده. پندارو می شناسی دیگه. جغده صبح می خوابه شب بیداره!
    -آهان. باشه.مراقبش باش. فعلاً
    ....
    :سلام البرز. ما رسیدیم.
    -خب سلامتی. به نهاد بگو اون گوشیو روشن کنه، کارش دارم. باشه؟!
    :باشه باشه. شارژش تموم شده. همین الآن بهش می گم.
    -خوبه. نهال روبه راهی؟!
    :من آره. پندار خوبه؟
    -آره. خوبه!
    :ولی یه چیزی بهم می گه اون جا یه طوری شده و تو چیزی نمی گی!
    -به اون چیز بگو گل دختر منو الکی نگرون نکنه! اینجا امن و امانه! به خاله خانوم سلام ویژه عرض کن!
    :چشم حتماً. راستی البرز.
    -جانم.
    :پندار حالش خوش نبود ها. نه شب قبل و نه صبح سر صبحونه. حواست بهش باشه.
    -چشم عزیزم. چشم!
    :مرسی.
    -قربونت. یادت نره به نهاد بگی.
    :گفتم.
    -مرسی. فعلاً.
    :خدافظ
    سرم چرخید سمت البرز. نشست رو مبل تکی کنارم و بعد یه مکث گفت:نهال اینه! با تک تک سلولهای تنش به تو فکر می کنه! درست عین خودت! اگه هم میبینی نمونده و رفته دلایل خاص خودشو داره که بهتره از خودش بشنوی! البته اگه دوست داری بشنوی!
    موبایلشو برگردوندم بهش و سرمو از دو طرف محکم با کف دستهام فشار دادم و گفتم: بیا یه قولی بهم بده!
    -چی؟!
    :یه مدت اصلاً از نهال با من حرف نزن! هیچ کلمه ای! هیچ حرفی! هیچ خبری! هیچ نصیحتی! باشه؟!
    متعجب نگاهم کرد و گفت: مطمئنی خودت هم کنجکاو نمی شی ازش خبر بگیری؟!
    -تو نگو! تو ازش هیچی بهم نگو!
    :به چی می خوای برسی؟!
    -قول می دی؟!
    از جاش بلند شد، دستشو گذاشت روی شونه ام، فشاری آورد و گفت:باشه. دیگه ازش حرفی نمی زنم!
    ***
    :الو سلام البرز! کجا موندی پس؟!
    -تو کجایی؟!
    :کجا باید باشم؟!
    -در واقع جای اصلیت تو باغ وحش یا حیاط وحش یا جنگل های زیست گاه حیوانات وحشیه ولی الآن...
    :ساعتو دیدی؟!
    -آره! اتفاقاً سلام هم رسوند.
    :من خودم آژانس می گیرم و می رم، تو هم خودت از هر گورستونی که هستی بیا!
    -باشه عزیزم، اتفاقاً الآن تو یه گورستانی هستم پر زامبی! پر پر که نه! یه دونه زامبی توشه خیلی خوشگل و ناز! موهای مشکی، چشمهای طوسی، قد بلند، آخ آخ حیف که زامبیه! اون موقع که آدم بوده چه هلویی بوده واسه خودش!
    در اتاقو باز کردم و دیدم ایستاده وسط سالن انتظار! لبخندی زد و تلفن رو قطع کرد و گفت: سلام!
    -کو اون زامبی هلویی که داشتی ازش حرف می زدی؟!
    :ایناهاش دیگه؟! روبروم وایساده! خودتو تو آیینه نمی بینی روزها؟! بریم که حسابی دیر شد! آهان یه چیز دیگه، فرناز و امیر هم هستن! یه چیز دیگه هم اینکه موسیقی زنده هم هست! یه چیز دیگه تر هم اینکه اونجا خیلی خیلی شلوغه و با اون همه دعوتی جای چوب بر زمین انداختن نیست!
    مات صورتش وایساده بودم. می خواستیم بریم جشنی که دکتر ترتیب داده و بیشتر همکارها رو هم دعوت کرده بود. تا یه روز قبل نه راضی بودم که برم و نه حتی کوچکترین تصمیمی به رفتن داشتم ولی دکتر پای تلفن حرفی زد که تونست به شرکت تو اون مهمونی راضی ام کنه.
    حرف دکتر رو برای البرز تکرار کردم: به قول دکتر تو اون بیمارستان همه رو رابطه ی من و دکتر حساب دیگه ای باز کردن و اگه نرم خیال می کنن اتفاقی بین من و دکتر افتاده و دلخوری و کدورتی وجود داره! پس با وجود همه ی این شرایط وحشتناکی که گفتی مجبورم بیام!
    البرز راه افتاد سمت در و گفت: آره! دقیقاً همینه! اصلاً هم خیال نکن که دکتر با این حرفش خواسته خرت کنه!
    همون جوری که در مطبو قفل می کردم گفتم: دکتر به بی ادبی تو ندیدم البرز!
    دکمه ی آسانسور رو زد و گفت: ولی من دیدم! خودت هم دیدی! دکتر آبادیانو یادت نمی یاد، حرصشو که در می آوردیم می بستمون به فحشهای رکیک!
    -حقت بود!
    :آره خب! حقمون بود!
    رفتیم تو آسانسور و دکمه ی طبقه ی همکف رو زدم و رو به البرز گفتم: همه ی اونهایی که گفتی رو می شه تحمل کرد الا وجود اون امیر مزخرفو!
    -دقیقاً نظر امیر هم همین بود. یعنی امروز که تو بیمارستان دیدمش، طوری پرسید پندار هم می یاد یا نه که کاملاً همین مفهومو می رسوند! از مداح چه خبر؟
    اخمی کردم و گفتم: خبر خاصی نیست!
    -خبر خاص که آره نیست، ولی پیشرفت خوبی داشتی ها!
    :چطور؟!
    -شنیدم عین اسپند رو آتیش در حال جلز و ولزه و همین روزاست که عین مواد مذاب رو سرت فرود بیاد!
    سکوت کردم و از تماسی که مداح باهام گرفته و فحشهایی که بهم داده و تهدیدهایی که کرده بود حرفی نزدم. رسیدیم تو پارکینگ. نشستم تو ماشین و البرز راه افتاد. یه خرده که گذشت،بعد کلی فشار آوردن به خودم و معلق بودن بین پرسیدن و نپرسیدن گفتم: از نهال خبر نداری؟
    -نه!
    :البرز!
    -قولمو یادت رفته؟!
    :به خودم قول دادی دیگه! بزن زیرش حالا!
    -عمراً!
    :البـــــــــرز!
    -زهر مار! کر شدم! پندار خودتو از این ماشین هم پرت کنی بیرون، عین رب گوجه فرنگی وسط این بزرگراه پخش هم که بشی نمی گم نهال در چه حالیه!
    :چند شب پیش بهش زنگ زدم اما جوابمو نداد!
    -خوب کاری کرد! آدمی تو که بخواد بهت جواب بده؟!
    :جواب اس ام اسهامو هم نمی ده!
    -اونو هم خوب می کنه!
    جوابشو ندادم. از آیینه نگاهی به عقب انداخت و گفت: پیش سروری برات وقت گرفتم. اونم به زور و ضرب! می ری پیشش دیگه؟!
    -آره. کی هست حالا؟
    :هفته ی دیگه دوشنبه.
    -خوبه.
    :از خوب یه خرده اونورتره! خوشحالم که به بالاخره یکی یه تکونی بهت داد!
    -کی؟!
    :نهال!
    یه خرده تو سکوت گذشت و بعد البرز آروم گفت:خط جدید گرفته.همون روز هم که داشت شماره اشو بهم می داد گفت اگه سراغی ازش گرفتی شماره اشو بهت بدم که تو تو اعتصاب بودی سراغی ازش نگرفتی، منم شماره رو ندادم! البته قولمون هم تو این سکوت مؤثر بود!
    -چرا شماره اشو عوض کرده؟
    :می گفت مرتب از آموزشگاه زنگ می زدن و شاگردهاش هم وقت و بی وقت باهاش تماس داشتن، مجبور شده شماره اشو عوض کنه. تو حالا بذار پای اینکه یه خواستگار سمج داشته که پاشنه ی در موبایل اون و نهادو از جا در آورده!
    مات موندم به نیم رخ خونسرد البرز! تو اون لحظه حتی دیدن قیافه ی منحوس امیر هم اینقدر آزاردهنده نبود که شنیدن یه همچین خبری روحمو آزرد!

    البرز نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: چیه؟!
    مکثی کردم و گفتم:شماره اش چنده؟!
    -شماره چی؟!
    :شماره نهال!
    -شماره ی چیش؟!
    :البرز!
    -چیه؟!
    :شماره ی جدید نهال چنده؟!
    -شماره ی جدید چیِ نهال چنده؟!
    برای لحظه ای پلکامو محکم روی هم فشار دادم و بعد شمرده شمرده و پرحرص گفتم: شماره ی موبایل جدید نهال چنده؟!
    -به تو چه؟!
    :البـــــــــــــــــرز!
    -باور کن پرده ی گوشم آسیب ببینه می زنم دماغتو می یارم پایین که جفتمون مجبور شیم همو عمل کنیم!
    دستی به پیـ ـشونیم کشیدم و کرواتمو یه ذره شل کردم و گفتم: من امشب واقعاً حوصله ی شوخی ندارم البرز! از صبح یه سره سرپام! فشار این مهمونی لعنتی هم رومه! اون وقت تو شوخیت گرفته؟!
    -مگه روزی که از من قول می گرفتی از نهال باهات حرفی نزنم شوخی داشتی؟! سه هفته از اون جریان گذشته و تو تازه یادت افتاده دلت می خواد باهاش حرف بزنی؟! سراغی ازش بگیری؟!
    :تو به این چیزهاش کاری نداشته باش!
    -دهه؟! چی شد؟! نفهمیدم چی گفتی! به چه چیزهاییش کار نداشته باشم؟!
    :هیچی اصلاً بی خیال!
    البرز صدای پخشو بالا برد. وقتی می خواست اذیت کنه، آزار بده و حرص در بیاره واقعاً از دل و جون مایه می ذاشت! این هم از آهنگ انتخابیش!
    چرا رفتی چرا من بی قرارم
    به سر سودای آغـ ـوش تو دارم
    نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست
    ندیدی جانم از غم ناشکیباست
    خیالت گرچه عمری یار من بود
    امیدت گرچه در پندار من بود!
    دستمو دراز و خاموشش کردم و با غر گفتم: همیشه ی خدا از این پخش قراضه صدای آهنگهای بزن و برقص در می اومد، جداً به سبک سنتی علاقه مند شدی؟!
    دستشو دراز کرد و دوباره دکمه ی پخشو زد، آهنگ قبلی رو زد جلو و بازم یه آهنگ غمگین دیگه:
    باز یه بغضی گلومو گرفته
    باز همون حس درد کجایی
    امن امروز کجام و تو امروز کجایی؟!
    دوباره دست دراز کردم، دکمه روشن و خاموش پخشو زدم و گفتم: واقعاً آزار داری!
    سری به علامت مثبت تکون داد و اضافه کرد: البته نه به اندازه ی تو!
    ***
    دست دکتر نشست تو دستم، صمیمی حالمو پرسید و ازم خواست برم تو. ایستادم کنار که خودش اول بره و پشت سرش راه افتادم و البرز هم دنبالم اومد.
    چه خبر بود؟! تقریباً بیش از نصف بیمارستان دعوت شده بودن و ما آخرین مهمونهای جمع بودیم.
    دکتر یه راحت باشین و از خودتون پذیرایی کنین گفت و با یه عذرخواهی ازمون جدا شد. با لیلا خانومی که اومده بود سمتمون صمیمانه حال و احوال کردیم و بعد سلام و احوال پرسی با بقیه به البرز که مشغول گرم گرفتن با یه خانوم دکتر جوون بود گفتم: من می رم بشینم.
    سری به علامت باشه تکون داد و مشغول کار خودش شد!
    یه گوشه ی خلوت رو پیدا کردم و نشستم. کاش چشمامو ببندم و این چند ساعت بگذره. نه به خاطر حضور فرناز، یا امیر، دلم تنهایی می خواست. چیزی که از موقع برگشتن از شمال شدیداً بهش پناه برده بودم. برای سر پا نگه داشتن خودم نیاز داشتم به دور بودن از جمع. از جمع دوستانه ای و آشنایی که منو به گذشته و آینده ام وصل می کرد. روزهای پرکار و شلوغ اونقدری ازم نیرو می گرفت که دلم می خواست باقی ساعتها رو تو تنهایی سر کنم.البرز می گفت افسرده ای! انزواطلبی! داری دیگه به همه ی امراض روحی همزمان با هم مبتلا می شی! حق داشت احتمالاً! اونقدری حق داشت که احساس خطر کنم و ازش بخوام پیش یه روانپزشک خوب برام نوبت بگیره! کابـ ـوسهام عملاً رو زندگی روزمره ام اثر سوء گذاشته بود و این برای من تو اون جایگاه و شغل اصلاً چیز قابل قبولی نبود.
    صدای سلام فرناز نگاهمو از زمین گرفت. لبخندی زد، دستش رو جلو آورد و گفت: خوش اومدی.
    میزبان مراسم بود؟! خیال می کردم اون و شوهرش هم جزء مهمان ها محسوب می شن! خیال می کردم اومدیم خونه ی دکتر! خونه ی فرناز که دیگه اینجا نبود؟! طبقه بالای این خونه که دیگه خونه ی من و اون نبود! از جام بلند شدم، سرسری باهاش دست دادم و زیرلب گفتم: ممنون.
    البرزو دیدم که سرش به سمتمون چرخید و بعد گوشه ای از سالن رو نگاه کرد. نگاهم ناخودآگاه به اون سمت چرخید و امیر رو نشسته روی مبل و خیره به خودم و فرناز دیدم! تو یکی دو هفته ی اخیر، چند باری تو بیمارستان دیده بودمش اما بی حرف از کنار هم رد شده بودیم. انگار یه قانون نانوشته بینمون بود که کاری به کار هم نداشته باشیم و همو نبینیم!
    همون قدر که برای من سخت بود، مطمئناً برای اون هم سخت بود، شاید هم بیشتر! فرناز رو طلاق داده و نخواسته بودم باهاش زندگی کنم و این انتخاب خودم بود! اینکه عشق اولم رو دست تو دست رفیق سابقم ببینم آزاردهنده بود، اما نه به اندازه ی تصویری که مطمئناً به عنوان یه مرد وقتی من رو در کنار فرناز می دید تو ذهنش نقش می بست! اینکه یه روزی زنی که حالا دیگه همسر اونه، تو آغـ ـوش این مرد بوده و همبستر باهاش!
    یه ببخشید زیرلبی گفتم و راه افتادم سمت دکتر که کنار دکتر کاویان و دکتر کرم لو نشسته بود. نشستم کنارش و شنیدم دکتر کاویان گفت: دست مریزاد دکتر! یه تنه رفتی به جنگ دیو دو سر؟!
    -دیو دو سر؟!
    صدای دلخور دکتر کرم لو بلند شد: مداحو می گه!
    -آهان! یه تنه نیست البته!
    :والله اون چیزی که به گوش ما رسیده، در افتادن تو با اونه!
    -من نیستم که باهاش در افتادم، این قانونه که مداح باهاش درگیر شده!
    :البته، ولی خب در هر صورت خوشحال می شم روزی رو ببینم که با خوشحالی تو این پرونده برنده شدی!
    اومدم بگم امیدوارم، دکتر کرم لو معترض گفت: بیژن ما داریم این پسره ی کله شقو از این کار منع می کنیم تو نشستی به تشویقش؟!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و البرز که تازه به جمعمون اضافه شده بود گفت: حرص نخورین دکتر، این نزده می رقصه! نیاز به تحریک و تشویق نداره! راستی پندار، واسه خشک شدن آب دریاچه ی ارومیه، یه عده قراره تظاهرات کنن، نمی ری؟!
    جمع خندید، لبخندی زدم و البرز ادامه داد: تو ساری هم شنیدم به خاطر خطر انقراض گوزن زرد یه عده می خوان تحصن کنن! اگه دوست داشتی بگو یه بلیط هواپیما برات بگیرم یه سر به اونجا هم بزن! دم مجلس هم گویا چند روز پیش کارگرهای اتوبـ ـوس رانی جمع شده بودن به اعتراض، می خوای برو حق اونا رو هم بگیر؟! هان؟! تازه شنیدم کارکنای متروی لندن هم اعتصاب کردن، فکراتو بکن، اگه دوست داشتی برای کمک به اونا هم یه سر برو انگلیس!
    دکتر کاویان همراه با لبخند پهنی که روی صورتش بود گفت: حالا اجازه بده این آقای دکتر ما همین مداحو بشونه سرجاش، باقی مشکلات جهان رو بقیه ی آدمها حل می کنن!
    نگاهم نشست رو صورت درهم دکتر ظهرابی! هنوز هم از اون جریان شاکی بود! اما خوشحال بودم که دیگه در موردش حرفی نمی زد.
    بحث سر دستمزد و تعرفه های خدمات پزشکی بود، ذهن من درگیر نهال و تغییر شماره اش. یعنی الآن پیش خودش خیال می کنه، من شماره اشو داشتم و عین این چند هفته حتی سراغی ازش نگرفتم! اینکه اون نخواد بهم نزدیک بشه یا باهام تماسی داشته باشه کاملاً محقه اما بی محلی کردن من واقعاً قابل اغماض نبود! نگاهم ناخودآگاه به سمت انتهای سالن و جایی که امیر نشسته بود کشیده شد، فرناز کنارش نشسته و مشغول حرف زدن بودن. لبخند روی لب امیر لذتی رو که از شنیدن حرفهای فرناز می برد نشون می داد.
    دست البرز نشست روی پام و آروم زیرگوشم گفت: بی خیال پندار!
    از جام بلند شدم و گفتم: می یای یه دیقه؟!
    از جمع عذرخواهی کردیم و راه افتادیم سمت ایوون. در سالن که بسته شد،گوشیمو در آوردم و گفتم: شماره ی نهالو بده.
    مات خیره ی صورتم موند بدون اینکه موبایلشو در بیاره. دستمو بردم سمت جیب شلوارش، موبایلشو در بیارم،خودشو کشید عقب و گفت: برای چی می خوای؟!
    -می خوام بهش زنگ بزنم!
    :که چی بشه؟! فرناز و امیرو کنار هم دیدی و با حرف زدن با نهال می خوای این آتیشی که به جونت افتاده خاموش کنی؟!
    -البــــــــــــرز!
    :چیه؟! بد می گم؟!
    -از تو ماشین شماره اشو ازت خواستم و ندادی!
    :لابد از تو ماشین و یا نه اصلاً از همون موقع که فهمیدی باید تو این مهمونی شرکت کنی به این صحنه ی ناراحت کننده و آزاردهنده فکر می کردی!
    کلافه پوفی کشیدم و چنگی به موهام انداختم و گفتم: من از دیدن فرناز کنار اون مرتیکه ی آشغال اونقدر عصبی، ناراحت یا هر کوفت دیگه ای که فکر می کنی نمی شم که بخوام به خاطر آروم کردن خودم دست به یه همچین کاری بزنم! شیرفهم شدی؟! با نهال کار دارم!
    -چه کاری؟!
    :به تو چه؟!
    -هر چیزی که بین اون و تو ممکنه اتفاق بیافته تا وقتی یه تصمیم جدی در موردش نگرفتی به من مربوطه! خیال کن من نهادم!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: خیلی وخب!
    گوشیمو گرفتم جلوم و همون جوری که تو لیست مخاطب هام دنبال اسم نهاد می گشتم گفتم: تو برو به مهمونی برس. از نهاد شماره اشو می گیرم.
    دست انداخت و گوشیمو قاپید و گفت: خر شدی؟!
    -چیه؟!
    :خیال می کنی نهاد هنوز همون آدمه؟!درست از روزی که اجازه دادی نهال بره، نهاد علاقه ای به نزدیک شدن تو به خواهرش نداره!
    -یعنی چی؟!
    :وقتی نخواستیش، یعنی نخواستیش! بازیچه ی دست تو نیست که هر وقت فیلت یاد هندستون کرد سراغی ازش بگیری!
    دندونهامو از حرص روی هم فشار دادم و راه افتادم سمت سالن. با این اگه قرار بود بحث کنم تا خود صبح که خوبه، تا قیام قیامت هم طول می کشید!
    دستم به دستگیره ی در بود که شنیدم گفت: الو سلام. خوبی؟!
    برگشتم سمتش و دیدم داره با موبایلش حرف می زنه. خواستم بی اهمیت برگردم تو سالن، شنیدم که گفت: نهال جان گوشی.
    گوشیو آورد پایین، کف دستش رو گرفت روی میکروفونش و آروم گفت: وای به حالت باز این دخترو هوایی کنی!
    بعد دست دراز کرد دست راستمو آورد بالا و گوشیو کوبید کفش و راه افتاد سمت سالن!
    آقا سوپرایز!!!!!!!!!!!!! خوبین؟! ما داریم می ریم. به جان خودم این آخرین پسته. تند تند نوشتم. ایراد داره بعداً تصحیح می کنم. فعلا بای

    شماره ی نهالو می خواستم، می خواستم بهش زنگ بزنم ولی نه همون لحظه و نه اون قدر یهویی! بعد اون همه وقت نیاز داشتم یه مقدمه چینی تو ذهنم ترتیب بدم و بعد باهاش تماس بگیرم و حالا این البرز دیوونه این جوری دستمو گذاشته بود تو پوست گردو!
    گوشیو چـ ـسبوندم دم گوشم و همون جوری که از پله ها می رفتم پایین گفتم: سلام.
    چند ثانیه ای طول کشید تا صدای سلام نهال بپیچه تو گوشی. احتمالاً از شنیدن صدام شوکه شده بود! راه افتادم سمت ته حیاط و در همون حال پرسیدم: خوبی نهال؟!
    دوباره مکثی کرد و گفت: فکر نمی کردم تو قراره اون کسی باشی که می خواد بیاد پشت خط! یه لحظه به ذهنم رسید شاید گلایوله و البرز می خواد این جوری آشتی کردنشونو بهم خبر بده!
    -مگه قراره باهم آشتی کنن؟!
    :نه! فقط این جوری به ذهنم خطور کرد!
    -حالا ترجیح می دادی اون باشه؟!
    جوابی نداد، مثل وقتی پرسیدم خوبی و جواب نداد و حرفو عوض کرد. نشستم رو صندلی گوشه ی حیاط و پرسیدم: نگفتی، خوبی؟!
    -مرسی.
    :مرسی آره یا مرسی نه؟!
    -فقط مرسی! همین!
    :منتظر بودم وقتی رسیدی بهم خبر بدی!
    -کی؟!
    :همون موقع که از ویلا راه افتادین سمت تبریز!
    -به البرز گفتم که بهت بگه. دوباری که باهاش در تماس بودم می گفت خوابیدی.
    :می تونستی یه اس بزنی! هر وقت بیدار می شدم می دیدم و خیالم راحت می شد!
    بازم سکوت کرد. حق داشت! بعد این همه مدت زنگ زده بودم و دست پیشو گرفته بودم که پس نیافتم! اما نه! شاکی بودم! ته دلم از یه چیزی شکایت داشت! درسته من بعد سه هفته به صرافت زنگ زدن بهش افتاده بودم اون چرا وقتی شماره اشو عوض کرده بود بهم خبر نداده بود؟!
    :شماره اتو که عوض کردی من ازش بی خبر بودم! البرز شماره رو بهم نداده بود و من به شماره ی قبلیت چند باری پیام دادم و تماس گرفتم.
    -آره دیدم!
    :دیدی؟!
    -گه گاهی اون خطو می ندازم تو گوشی و چکش می کنم!
    دیده بود و باهام تماس نگرفته بود؟! پس دلخور بود! فقط داشت سعی می کرد تظاهر به دلخور نبودن بکنه!
    :پس دلخوری ازم!
    -نه! چرا اینو می گی؟!
    :تماسمو دیدی و تماس نگرفتی، یا به البرز یادآوری نکردی شماره اتو بهم بده!
    -کاری داشتی که باهام تماس گرفته بودی؟!
    :نه فقط می خواستم حالتو بپرسم!
    -سه هفته دیر نیست برای از حال کسی خبر گرفتن؟!
    :نهال!
    -چه خبر؟ وضع و اوضاع خوبه؟!
    :مثل همیشه!البرز بهت گفته که می خوام برم پیش یه روانپزشک؟
    -نه. اون از تو دیگه حرفی به من نمی زنه.
    :آهان.
    -خوبه که تصمیم گرفتی همچین کاری بکنی.
    :آره فقط امیدوارم جواب بده.
    -اگه خودت بخوای می ده.
    :اوضاع و احوال تو رو به راهه؟
    -بد نیستم. یه روز در میون می رم شهرو می گردم. اینقدر جای دیدنی داره که آدم از گشت و گذار سیر نمی شه. عاشق موزه ی عصر آهنش شدم. این جنازه های رو که می بینم اون جوری به حالت جنینی خوابیدن رو زمین، یه حس خاصی بهم دست می ده.
    :یعنی واقعاً موندم تو این روحیه ی حساس و لطیف تو! اون همه جا تو اون شهره عاشق اون گورستون قدیمی شدی؟!من خونه ی مشروطه ی اون شهرم خیلی دوست دارم.
    -وای آره! اون که عالیه! مخصوصاً وقتی پشت پنجره می ایستی و زل می زنی به حوض توی حیاط. دو بار تو این سه هفته رفته ام اونجا!
    :یه بار دیگه هم برو این بار به جای من!
    -مگه حرمه که جای تو برم زیارت؟! خرجش یه بلیطه می تونی بخری و بیای، خودت از نزدیک یه بار دیگه اون خونه رو ببینی!
    :آره خب هم فاله هم تماشا! می تونم هم برای دیدن اون خونه بیام و هم دیدن تو. البته اگه تو اجازه بدی.
    -تا تبریز می یای که منو ببینی؟!
    :خب بیام تبریز نمی تونم تو رو نبینم! ایرادی داره؟!
    -تنها ایرادش اینه که من الآن تبریز نیستم!
    متعجب پرسیدم: کجایی؟!
    -تهران!
    بهت زدگی واژه ی خیلی خیلی ساده و پیش پا افتاده ای بود برای حالت درونی اون لحظه ی من!
    سکوتمو که دید چند باری پرسید:الو پندار؟ الو؟ قطع شد؟!
    سعی کردم تمرکز کنم و به خودم بیام: هستم. گفتی کجایی؟!
    -تهرانم
    : کی اومدی؟!
    -چهار روزی می شه.
    بهت زده پرسیدم:چهار روزه تهرونی؟!
    جوابی نداد و سکوت کرد.
    کلافه دستی به ته ریش نداشته ام کشیدم و از جام بلند شدم. شروع کردم تو حیاط راه رفتن و در همون حال گفتم: می دونم در مقابل همه این سوالها می تونی بگی به تو چه ولی نمی شه حداقل منو به عنوان یه دوست قبول کنی و اجازه بدی گه گاهی باهات در تماس و حالتو جویا باشم؟!
    نهال باز هم سکوت کرد. دست چپم رو محکم مشت کردم و گوشی رو با فشار به گوشم چـ ـسبوندم و ادامه دادم:می دونم خودخواهیه ولی...
    -بحث خودخواهی نیس پندار!
    :بحث اذیت شدن توا!
    -نه! بحث اونم نیس. نمی دونم چه طوری برات توضیح بدم! ببین, یه جایی، یه وقتی آدم باید یه تصمیم نهایی و کلی بگیره! همیشه قرار نیس روی خط و مرز دایره بایستی! یه وقت باید تصمیم بگیری بری توش یا بیرون بمونی!ببخش اگه این مثالو می زنم و آزرده خاطرت می کنم. مثل جریان فوت دیاره! تو جریان فوت اون هم تو رفتی تو مرز بین باور رفتن یا باور نرفتنش ایستادی! اگه قبول می کردی که رفته مطمینا الان وضعت این نبود و اگه حتی اصلا رفتنش رو باور نداشتی هم باز اوضاعت خیلی بهتر از الان بود. لااقل از این همه عذاب وجدان راحت بود! تو رو که می بینم یاد اسکارلت تو بر باد رفته می افتم! هر جا کم می آورد و تصمیمگیری براش سخت می شد می گفت: فردا در موردش تصمیم می گیرم. منتها فردای تو عوض ۲۴ ساعت، زمان متغیری داره! یه وقت چند روزه،یه وقت چند ماهه، یه وقت ۵ساله و یه وقت همه ی عمر! الو هستی؟!
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم: دارم گوش می دم!
    -من باید برم پندار.بلندگو پروازو اعلاموکرده. شماره امو که داری، هر وقت دوست داشتی بهم زنگ بزن.
    متعجب پرسیدم: پرواز؟!
    آروم گفت: تو فرودگاهم. دارم بر می گردم تبریز. چند تا خورده کار داشتم واسه انجام اونا اومده بودم.
    آه از نهادم بلند شد. دستم ناخوداگاه بین موهام فرو رفت و چنگی بهشون زد. صدای الو پندار نهال رو شنیدم و آروم زمزمه کردم: کاش از اومدنت بهم خبر داده بودی!
    حرفی نزد و ادامه دادم: برو از پرواز جا نمونی.
    -مراقب خودت باش و منو از پیشرفتت باخبر کن.
    : حتما. رسیدی بهم خبر بده. البته اگه دوست داشتی! به البرز هم که بگی با خبرم می کنه!
    با لحن شوخی گفت: ای بدجنس! بهت وایبر می دم!
    : به یه تک زنگم قانعم!برو دیگه.
    -فعلا.
    : خدافظ.
    تماس که قطع شد، نشستم لبه ی استخر خالی گوشه ی حیاط و زل زدم به کف آبی رنگش. تو سه هفته ی گذشته، اونقدر اذیت شده بودم که خدا می دونست. بحث عشق و عاشقی نبود اما نهال برام یه شخص خاص بود! کسی که بعد این همه مدت واقعاً منو به خودم آورده بود. برای من معنی واقعی معجزه بود. منی که دست از عادی زندگی کردن کشیده بودم، با دیدن این دختر داشتم کم کم حس های خوب وجودمو از نو پیدا می کردم. داشتم به خاطر می آوردم کنار یه نفر بودن و از ساعت ها و ثانیه ها لذت بردن یعنی چی! داشتم به یاد می آوردم یه آدم عادی چه جوری زندگی می کنه! و این کم چیزی نبود! برای منی که سالهای سال تو تشنج، کشمکش، درگیری، فشار عصبی و بیماری و درد روحی و جسمی غرق بودم لذت بردن از یه ثانیه ی این زندگی عذاب آور مفهوم خاص و ویژه ای داشت!
    توی اون سه هفته، دوباره خالی شده بودم! انگار دیواری که دستمو گرفته بودم بهش تا بلند شم فرو ریخته بود! پاهامو روی زمین سفت احساس نمی کردم! قدمهام دوباره سست شده بود! فکر نفس کشیدن توی شهری که نهالو تو خودش نداشت قرارمو گرفته بود! کابـ ـوس ها بدتر و بدتر، بی حوصلگی و بدخلقی هام شدیدتر و مشکلات جسمیم حادتر شده بود! چند باری به مامان سر زده بودم و عصبی از حضور مرضیه بعد نیم ساعت نشستن برگشته بودم خونه. باقیش فقط و فقط بیمارستان بود و مطب و خونه! حتی به البرز هم سر نزده بودم، گرچه که اون مرتب بهم سر می زد و تقریباً اکثر شبها رو تو خونه ی من می موند. نهالو به معنای واقعی کلمه گم کرده و در حقیقت آرامشمو از دست داده بودم!
    نگاهم از حوض خالی گرفته و به راه باریکی که به سمت پشت ساختمون می رفت دوخته شد. یه چیزی مثل صاعقه ای ناگهانی، یه فلش بک ذهنی ثانیه ای یا یه تکونه ی عصبی تکونم داد!
    از جام بلند شدم و راه افتادم سمت حیاط خلوت پشت ساختمون، پای درخت کاج قدیمی کنج دیوار زانو زدم و اول با یه تیکه چوب و بعد با دست مشغول کندن زمین شدم. هوا هنوز اونقدری گرم نبود که آدم تا اون حدی که خیس عرق شده بودم عرق کنه! کندم و کندم و کندم! جون کندم و زمینو کندم! خاکها رو زدم کنار و زدم کنار و یهو انگشتهام جعبه ی فلزی کوچیکی که دنبالش بودم رو لمس کرد، خاک های باقی مونده رو زدم کنار و جعبه رو از زمین در آوردم. قلـ ـبم داشت از تو سیـ ـنه ام در می اومد! نفس کشیدن که به کل یادم رفته بود! دستهای لرزونم خاک روی جعبه رو کنار زد، چند باری فوتش کردم و بعد!
    ***
    دیار روی مبل دراز کشیده، سرش رو بین دستهاش قایم کرده و داره گریه می کنه و هیچ جوری آروم نمی شه! مثل همیشه با مادرش سر پوشیدن اون لباس یقه اسکی ناراحت دعواش شده! لج کرده و البته که من بهش حق می دم چون خودم تو بچگی تجربه ی پوشیدن اون لباس عذاب آور رو داشته ام و من هم دقیقاً از اون جور لباس ها با اون یقه های چفت و سفت خوشم نمی اومده!
    فرناز عصبی از دیر شدنش رو می کشم کنار و ازش می خوام بره و بذاره خودم دیار رو حاضر کنم.
    فرناز شیفت داره و من قراره برای انجام یه سری کار به چند تا بانک سر بزنم و دیار قراره پیش مادر فرناز بمونه.
    فرناز می ره. من می مونم و دخترکوچولوی لجبازی که از شرایط ناراضیه و هیچ جوره آروم نمی شه.
    می رم تو اتاق خواب، از انتهای کمد دیواری، جعبه ی فلزی نقره ای رنگی رو که بلااستفاده مونده پیدا می کنم و وقتی بر می گردم تو هال به دیار که همچنان پرصدا مشغول گریه است می گم: دیاری ببین منو، می خوای از شر این لباسه خلاص شیم؟!
    سرش از روی مبلی که توش فرو رفته بلند و خیره نگاهم می کنه. با لبخند نگاهش می کنم و دستهام برای پاک کردن اشکهاش جلو می ره و همون جوری که دارم قربون صدقه اش می رم می گم: پاشو گلم. پاشو بریم این لباسه رو قایم کنیم که مامان دیگه پیداش نکنه! خوبه؟! دوست داری؟!
    با دست چشمشو می ماله، سری به علامت باشه کج می کنه و از جاش بلند می شه.
    ***
    در جعبه رو باز کردم و خیره ی لباس دیار شدم. پوسیده بود اما نه همه جاش! دستهای لرزونم لباسو در آورد و ناباور زل زدم بهش. دلم داشت پاره می شد تو اون لحظه! اگه این تیکه پارچه توی این جعبه ی محکم فلزی این جوری پوسیده بود، دیار الان ...
    صورتمو تو باقی مونده ی لباس دیار فرو کردم و بغضم شکست. لعنت به این خونه! لعنت به این حیاط! لعنت به این خاطره ها! لعنت به این حافظه!
    دست یکی نشست روی پشتم! نمی خواستم کسی منو تو اون وضعیت ببینه! نمی خواستم کسی گریه امو ببینه! دلم می خواست تو اون یه وجب پارچه ی پوسیده ی پر خاطره غرق بشم، محو بشم، بمیرم!

    با صدای فرناز که اسممو آروم و پرتأسف ادا کرد، سرمو از توی لباس بیرون آوردم. بدون اینکه به سمتش برگردم، خیسی چشممو با دست خاکی پاک و دماغمو چند بار بالا کشیدم و از جام بلند شدم.
    چند تا نفس عمیق کشیدم و بعد برگشتم سمتش. علاقه ای به چشم تو چشم شدن باهاش نداشتم. نه به خاطر اینکه فرناز بود، نه به خاطر گذشته ای که بینمون بود و اتفاقاتی که بینمون افتاده بود، فقط تو اون لحظه دلم نمی خواست این جور غافلگیرم کنه! دلم نمی خواست عجز و ضعفو تو چشمام ببینه!
    دستش نشست روی دستم و آروم و پر بغض گفت: لباس دیاره؟!
    چشمام از زمین بلند و خیره ی چشماش شد. اون اما نگاهش به لباس بود. دستمو کشیدم عقب، نگاهشو آورد بالا بی حرف زل زد بهم. بهش پشت کردم و خواستم بگم از اون جا بره، بغض لعنتی اجازه نداد. دستش نشست روی پشتم و آروم گفت:اگه یه یادگاری از دیار می خوای، من می تونم یه لباس یا حتی یکی از عروسک هاشو برات بیارم.
    برگشتم سمتش و ادامه داد:مامان نگه اشون داشته. یه دونه عروسکش تو ماشین همیشه همراهمه. دیدنش بهم آرامش می ده. می خوای برای تو هم ...
    صدای البرز که می پرسید چه خبره اینجا حرف فرنازو قطع کرد. من که خیره ی لباس توی دستم بودم فرناز اما رفت سمت البرز و یه چیزی رو براش توضیح داد و بعد ما رو تنها گذاشت.
    دست البرز نشست روی پشتم، فشار آرومی بهش آورد برای اینکه به حرکت وادارم کنه و در همون حال گفت: برو بشین تو ماشین، می رم به دکتر می گم یه کاری برامون پیش اومده باید بریم، خوبه؟
    بدون نگاه کردن بهش، بدون هیچ حرفی و با کمال میل راه افتادم سمت در حیاط جلویی. دم پله های ورودی ساختمون البرز صدام کرد برگشتم سمتش، چشم تو چشمم که شد، یه خرده مات نگاهم کرد و بعد سوییچ رو گرفت سمتم و گفت: الآن می یام.
    ***
    تموم طول راه به سکوت گذشت. لباس پوسیده ی دیار توی دستهام، سرم تکیه داده به صندلی و روم به سمت خیابون بود. البرز حتی پخشو هم روشن نکرده بود. دلم اون آهنگو می خواست، همونی که موقع اومدن گذاشته بود و زده بودم جلو! همون که حرف از خیال کسی تو پندار کس دیگه ای سر داده بود!
    به تهرون که رسیدیم، البرز ماشینو به یه گوشه هدایت کرد و ایستاد. یه خرده بی حرکت و بی حرف پشت رل نشست و بعد آروم صدام کرد. نمی خواستم! این توجه، این حرف زدنو نمی خواستم! فقط می خواستم بره خونه!
    دست البرز نشست روی لباس توی دستم و خواست ازم بگیردش، دستمو پس کشیدم، کمـ ـربندو باز کردم و از ماشین پیاده شدم و بی توجه به پندار پندار گفتنش راه افتادم سمت پیاده رو! تو اون شرایط واقعاً تحمل کردن کسی در کنار خودم سخت بود! حس عصبانیت، حس خشمگین بودن از این دنیا و از این روزگار اونقدری تو وجودم قوی بود که می ترسیدم حرفی بزنم یا کاری بکنم و بعد پشیمون بشم! دلم نصیحت و پند و اندرز نمی خواست! هیچ حرفی دردمو کم نمی کرد!
    ***
    با یه دست فشرده شده روی معده، یه شونه ی افتاده و یه روحیه ی داغون رسیدم خونه. داشتم کلید می نداختم برم تو خونه، البرز آروم از پشت صدام کرد. برگشتم سمتش و نگاه کلافه و نگرونش نشست تو چشمام. رومو برگردوندم سمت در و سعی کردم با دستهایی که از زور عصبی بودن می لرزید کلید رو تو قفل بندازم که بی فایده بود، دستش نشست رو ساعدم، کلید رو ازم گرفت، در رو باز کرد و منتظر موند برم تو و آروم گفت: برو بالا ماشینو می یارم تو و می یام.
    دلم تنهایی می خواست اما انگار با پندار روزهای اول برگشتنم یه خرده فاصله گرفته بودم که در رو به روش نبستم و دلم نیومد راهش ندم تو!
    دستامو شستم و کت و پیرهن و شلوارمو در آوردم و دراز کشیدم رو تخـ ـت و لحافو کشیدم روم. یه خرده بعد البرز اومد تو اتاق، آباژور رو روشن کرد، لبه ی تخـ ـت نشست و گفت: داروهات تو ماشین جا مونده بود آوردم بالا. خوردیشون؟
    نگاهمو از لباس دیار که روی پاتخـ ـتی گذاشته بودم برداشتم و زل زدم بهش. به خیال اینکه متوجه ی سوالش نشدم گفت: قرصاتو نمی خوری؟!
    بی حوصله لحافو کشیدم رو سرم که بره بیرون! لحافو چنگ زد و آورد پایین و گفت: پندار!
    بدون اینکه چشمامو باز کنم گفتم: خوبم!
    -می دونم خوبی! همینقدر که منو راه دادی تو خونه یعنی خوبی! قرصای معده اتو می گم. از بیرون شام گرفتم. پا می شی یه خرده بخوری که بعد ...
    :شب به خیر!
    -پندار!
    چشمامو باز کردم و کلافه زل زدم به صورتش. یه خرده نگاهم کرد، بعد لبخندی زد و گفت: نیازی نیست منو بخوری، می گم غذا گرفتم!
    رفتم تو فکر. البرز اینجا بود واسه کمک! برای اینکه به رفیق صمیمیش کمک کنه واسه هزارمین بار خرده شکسته های خودشو کنار هم بچینه و دوباره بلند شه!
    نگاه ثابتمو که دید گفت: چیه؟!
    باید سعی می کردم از اون همه نگرونی درش بیارم! باید یه کاری می کردم خیال کنه همه چیز عادیه! باید از خوب بودن حال رفیقش که از برادر بهش نزدیکتر بود مطمئن می شد که سر راحت رو بالش بذاره! خودمو روی تخـ ـت بالا کشیدم و گفتم: نهال تهرون بود و تو بهم نگفتی.
    خندید! خنده اش نه به خاطر محتوای سوالم بلکه به خاطر خود سوالم بود! همین که لب وا کرده بودم و از چیزی غیر دیار پرسیده بودم براش جای خوشحالی داشت!
    از خنده اش یه لبخند باقی موند، دستی توی موهاش کشید و گفت: خودت ازم قول گرفته بودی!
    -همیشه اینقدر سفت و محکم پای قولت می ایستی؟!
    :نه همیشه ولی وقتایی که پای ناموسم وسط باشه آره!
    -هه! خوش به حال نهال برادری مثل تو داره!
    لبخندی زد و گفت:اونو نمی گم که! تو رو می گم!
    بعد از جاش بلند شد، همون جوری که می رفت سمت در گفت: پاشو خانومم، پاشو یه میان وعده ی ساعت یک نصفه شبیِ توپ بزنیم تو رگ!
    دراز کشیدم و گفتم: خسته ام. الآن می خوام بخوابم. هر وقت گرسنه ام بود می خورم.
    صدای معترضش رو شنیدم که گفت: معده ات خالیه پندار!
    -حالم خوبه البرز، فقط نیاز دارم یه خرده تنها باشم.
    یه کم تو سکوت دم در اتاق ایستاد و بعد گفت:کارم داشتی صدام کن.
    یه مرسی گفتم، رفت بیرون و درو نیمه باز گذاشت. دست دراز و آباژور رو خاموش کردم، لباس دیار رو برداشتم و مچاله کردم و گذاشتم جلوی بینیم و با همه ی وجود بو کشیدم! نه بوی خاک می داد، نه بوی پوسیدگی! بوی دخترمو می داد! بوی پاکیشو! بوی معصومیتشو! بوی دیارو!
    برای چندمین بار با دیدن یه کابـ ـوس وحشتناک از خواب پریدم و این بار با هر جون کندنی بود از تخـ ـت اومدم پایین. حس می کردم فضای اتاق داره وجودمو می خوره. از اتاق رفتم بیرون و تو نور هالوژن سقف آشپزخونه البرزو دیدم که روی کاناپه خوابش برده.

    نشستم رو صندلی میز ناهارخوری، سرمو تکیه دادم به کف دستم و چشمامو بستم. خسته بودم. خیلی خیلی خسته بودم و این بی خواب ها واقعاً از پا درم آورده بودم. پیـ ـشونیمو چـ ـسبوندم به میز و با چشمای بسته به اتفاقات شب قبل، به کابـ ـوسهایی که دیده بودم و به کارهایی که باید حتماً انجام می دادم فکر کردم. باید نهالو بر می گردوندم! به هر قیمتی که بود باید برش می گردوندم! بدون اون، بدون بودن کنارش، هیچ راهی واسه خوب شدن نبود! نسخه ی دردهای من هیچ چیز و هیچ کس جز اون نبود! در کنار اون بود که باقی راه ها جواب می داد! اون که نبود همه ی راه ها واسه پندار بودنم، واسه پندار خوب بودنم بن بست بود!

    ***

    صدای البرز پیچید تو آشپزخونه:پندار؟!

    با ناله گفتم: هوممم؟!

    دستش نشست رو پشتم و گفت: پاشو ببینم. اینجا چرا خوابیدی؟!

    خواب آلود و ناخودآگاه پرسیدم: نهال رسید؟

    متعجب پرسید: چی؟!

    -نهال!

    :خوابی هنوز؟! پاشو ببینم! می گم چرا اینجا خوابیدی؟ پاشو ببینم پندار!

    سرمو از روی میز بلند کردم و بین دستهام گرفتم. چشمام همچنان بسته بود وقتی البرز پرسید: حالت خوبه؟!

    سرمو به علامت مثبت تکون دادم و با چشم هایی که از زور کم خوابی می سوخت و به زور باز بود، نگاهی به ساعت انداختم. هنوز یه ساعت وقت بود واسه بیمارستان رفتن. دوباره سرمو گذاشتم رو میز و البرز نچی کرد و گفت: پاشو موبایلت خودشو کشت بس که زنگ خورد!

    خواب از سرم پرید و سرمو بلند کردم و پرسیدم: شماره ی کجاست؟

    -بیمارستان.

    با هول از جام بلند شدم و همون جوری که از آشپزخونه می رفتم بیرون گفتم: مثلاً جای فهیم آن کالم!

    صدای البرز بلند شد:کجا؟! موبایلت اینجاست!

    برگشتم سمتش، موبایل رو گذاشت رو میز و همون جوری که کتری می ذاشت گفت: نهال هم دیشب چند باری بهت زنگ زد و وقتی دید جواب نمی دی با من تماس گرفت.

    همون جوری که شماره ی افتاده روی گوشی رو می گرفتم گفتم: رسید؟

    -آره. جریان دیشبو بهش گفتم، ناراحت شد و خواست باهات صحبت کنه. زنگ زد و وقتی جواب ندادی دوباره با من تماس گرفت، اومدم دیدم خوابت برده.

    انگشت اشاره امو به معنی یه لحظه گرفتم سمتش و پای گوشی گفت: الو؟

    صدای منشی بخش پیچید تو گوشی :سلام آقای دکتر.

    -طوری شده خانوم داراب؟

    :راستش یکی از بیماراتون که دیروز عملش کردین یه کم تبش رفته بالا و چون گفته بودین باهاتون تماس بگیریم مزاحم شدم.

    -تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم.درد هم داره؟ بگید یه شیاف تب بر براش استفاده کنن تا بیام.

    :چشم. آقای دکتر درد هم داره.

    -خیلی خب الآن می یام.

    تماسو قطع کردم و گفتم: حال یکی از مریضام خوب نیست. می یای یا به کرباس زاده ...

    در حال خاموش کردن اجاق گاز گفت:برو حاضر شو الآن لباس می پوشم. کوفتت بشه که نه گذاشتی دیشب اون شام خوشمزه رو بخورم و نه الآن صبحونه بهم می دی!
    تازه کارم تموم شده بود و داشتم روپوشمو در می آوردم که تلفن اتاق زنگ خورد و منشی دکتر ظهرابی ازم خواست برم اتاقش. اصلاً دلم نمی خواست راجع به ماجرای دیشب حرفی بزنه. به اندازه ی کافی از صبح نگاه های عجیب و غریب همکارامو تحمل کرده بودم!
    راه افتادم سمت اتاق و وقتی وارد شدم منشی از جاش بلند شد و سلام کرد. سری تکون دادم و تقه ای به در زدم و وارد اتاق دکتر شدم. با لبخند گرمی از جاش بلند شد و معترض گفت: اون موقع که تو این بیمارستان نبودی من بیشتر می دیدمت! می یای و می ری یه سر به این اتاق نمی زنی؟!
    دستشو فشردم و پرسیدم: کاری داشتین؟
    موشکافانه نگاهم کرد و گفت: رو به راهی؟!
    -مرسی.
    از پشت میز اومد بیرون و جعبه ای رو گرفت سمتم و گفت:نمی دونم کار درستیه یا نه ولی اینو فرناز داد که بدم بهت.
    اخمی نشست روی صورتم و پرسیدم: چی هست؟!
    -نمی دونم. گفت بدم به خودت. منم بازش نکردم.
    با تعلل و تردید دست دراز کردم و بسته رو ازش گرفتم و سبک و سنگین کردم و حدس زدم که توش چی می تونه باشه!
    تشکری زیرلبی گفتم و خواستم از اتاق برم بیرون، دکتر مچ دستمو گرفت، مانع شد و گفت: بمون کارت دارم.
    بر خلاف میلم، نشستم روی مبل جلوی میز و منتظر موندم دکتر کارشو بگه و خدا خدا کردم حرفی از شب قبل نزنه. روبروم نشست و گفت: فرناز یه پیغام هم داشت.
    -خب؟!
    : گفت اگه موافق باشی زمینی که پدرت داده به شما صرف امور خیریه کنیم.
    برای لحظه ای جا خوردم! تفاهم خوب و به جایی بود و به نفع بندگان خدا می شد! سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: اتفاقاً خیال داشتم سهم خودمو بفروشم و بدم به البرز واسه خرید اون زمینی که واسه بیمارستان بچه های سرطانی می خوان.
    -محل زمین جای خیلی خوبیه. جون می ده واسه همون بیمارستانی که می گی. اگه دوست داشته باشی...
    :خوبه. شما به البرز می گین یا ...
    -البرزو که اگه دستم بهش برسه تیکه بزرگه ی اون هیکل گنده اش گوششه! همون خودت بهش بگو که فکر نمی کنم حالا حالاها سر و کله اش این وری پیدا بشه!
    :چی کار کرده؟!
    دکتر لبخند عمیقی زد، از جاش بلند شد و گفت: جز مردم آزاری کار دیگه ای هم بلده بکنه؟!
    سری به علامت منفی تکون دادم و از جام بلند شدم. دل تو دلم نبود برای دیدن محتویات توی اون بسته.
    از دکتر که خداحافظی کردم با دو تا پای قرضیِ اضافه خودمو رسوندم به اتاق، چفت در رو انداختم و نشستم پشت میز و بسته رو گذاشتم جلوم. تپش قلـ ـبم بالا رفته بود اما حالم بد نبود! حس بدی نداشتم! ته دلم خوشحال بودم از اینکه کادویی به اون خوبی و باارزشی گرفته بودم!
    در جعبه رو برداشتم و خیره ی محتویات توش شدم. یه پیرهن صورتی کم رنگ، یه جفت کفش مشکی با روبان صورتی، یه عروسک خرس پشمالوی بنفش، چندتا دونه لگو، دو تا کتاب داستان، چندتا گیره سر کوچولو و یه جفت جوراب با لبه های تورتوری و یه مسواک طرح باربی!
    با کف دست محکم روی ته ریشم کشیدم و چونه امو تو مشتم گرفتم. یادگاری های دیار جلوی روم بود. انگار همین دیروز بود که اون لباسها رو می پوشید و واسه بیرون رفتن ذوق و شوق نشون می داد! چه خوب بود که یه قسمتی از دیارو داشتم! دست دراز کردم و یکی از کتابها رو برداشتم و با اولین ورق زدن عکس دیار جلوی چشمام ظاهر شد.
    چشمامو برای لحظه ای بستم و بعد خیلی آروم باز کردم.خودش بود با همون لباسهای توی جعبه. عکسو روزی انداخته بودیم که می خواستیم بریم تولد بچه ی دخترخاله ی فرناز! چقدر به دیار اون روز خوش گذشته بود و چقدر خوشحال بود از اینکه با سه تا بادکنک بزرگ برگشته بود خونه!
    تقه ای به در خورد، دستگیره ی در بالا و پایین شد و صدای البرز اومد که گفت: پندار نیستی؟!
    محتویات جعبه رو جمع کردم و درش رو گذاشتم و رفتم سمت در. نگاه موشکافانه اش بعد از وارد شدن به اتاق خیره ام شد و گفت: خلوت کردی!
    بی جواب برگشتم سمت چوب لباسی، روپوشمو در آوردم و خواستم کتم رو بپوشم، البرز بازومو گرفت، منو به سمت خودش برگردوند و پرسید: چی شده؟
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: هیچی!
    ناباور زل زد به صورتم و گفت: تو گفتی منم باور کردم! این خونی که تو چشمات افتاده مال بی خوابیه یا ...
    بازومو از دستش کشیدم بیرون در حال پوشیدن کت گفتم:تو برو. من می خوام تا خونه قدم بزنم!
    -چشم آقای دکتر! منتها من یه پیشنهاد دارم، جای اینکه از این جا تا خونه رو پیاده گز کنی مـ ـستقیم برو مطب! آخه تا برسی خونه باید سر خرو کج کنی و بری سمت مطب!
    مسخره می کرد و تیکه می نداخت! برگشتم سمتش یه چیزی بگم، نگاه ماتش به جعبه رو دیدم. دستش که رفت سمتش و پرسید: این چیه؟!
    کشیدمش عقب، جعبه رو همراه کیفم برداشتم و گفتم: فضولی موقوف!
    راه افتادم برم سمت در، اومد جلو و شاکی گفت: خیلی بدجنسـ ـی پندار! ما با هم از این حرفها داریم؟! راستشو بگو کی برات کادو آورده؟! وای نکنه یکی از بیمارهات عاشقت شده؟! ای وای من! یعنی می دونی خوبه ها! ولی خب! من دلم می خواد تو و نهال به هم ... یعنی می دونی؟!حالا طرف کی هست؟! نکنه از پرستارها باشه؟! هان؟! ببین همکار قبول نمی کنی ها؟! باز می شه یکی مثل فرناز! هی سر شیفت و بچه و بچه رو کجا بذارم و این حرفها باهم بحثتون می شه! یه خونه دار بگیر، بشینه تو خونه پخت و پز و بچه داریشو بکنه! وای اگه بیمارت بوده باشه که عالیه! آره؟! مریضت بوده؟! دستهای شفابخش پندار دختره رو از درد بی درمونی نجات داده، طرف هم عاشق این آقا دکتر بدخلقِ خوش تیپِ خیره سرِ خوش صدایِ عنقِ خوش چهره ی ما شده و ...
    -تا فردا هم که اینجا بایستم می خوای ادامه بدی آره؟!
    از اتاق رفتیم بیرون، در رو قفل کردم و راه افتادیم تو مسیر سالن و البرز کنجکاو پرسید: نگفتی! این تو چیه؟! هان؟! جان البرز! پندار بگو دیگه!
    -فرناز واسه ام فرستاده!
    :چی ؟! چی هس؟!
    -یه خرده از وسیله های دیاره!
    البرز سر جاش ایستاد! دو قدم رفتم و برگشتم سمتش و زل زدم بهش! متعجب نگاهم می کرد. سری به علامت چیه تکون دادم. بهم نزدیک شد و با اشاره به جعبه گفت: وسیله های دیارو ریخته این تو فرستاده واسه ی تو؟!
    -آره!
    :واسه ی چی؟! دختره ی احمق چی فکر کرده با خودش؟!
    -هیش! البرز!
    :زهر مار و البرز! بدش به من ببینم! یه تیکه بلوز پوسیده رو کردی پیرهن عثمون و تا صبح عین مار به خودت پیچیدی حالا یادگاری فرستاده واسه من؟!
    جعبه رو عقب کشیدم و گفتم:چیزی نیست البرز! واسه چی جوش می یاری بی خودی!
    -بی خودی؟! هی ما رشته می کنیم، این و اون می یان پنبه می کنن! اونوقت می گی بی خودی؟!
    موبایلشو از تو جیبش در آورد و مشغول شماره گیری شد، نچی کردم و گفتم: به کی زنگ می زنی؟!
    -به همون دختره ی خیره سر احمق!دیشب حال به هم ریخته ی تو رو ندید که یه همچین کاری کرد؟! حالا خوبه خودش بود و دید رگهای پیـ ـشونیت چه جوری از زور ناراحتی زده بود بیرون!
    کلافه نفسمو پرصدا دادم بیرون و موبایلو از دستش گرفتم و گفتم: بی خیال البرز! بیا بریم بشینیم تو ماشین، من برات یه چیزی رو توضیح می دم بعد اگه قانع نشدی هر کاری خواستی بکن! خب؟!
    عصبی راه افتاد دنبالم و با غر گفت: گوشیمو بده ببینم!
    -اگه بهش زنگ نمی زنی ...
    :نمی زنم!
    گوشیو گرفتم سمتش و راه افتادیم. وقتی نشستیم تو ماشین گفتم: ببین البرز. خود من بیشتر از هر کس دیگه ای می دونه که چی برای بهتر شدن حالم خوبه و چی خوب نیست!
    -لابد غرق شدن تو یه مشت یادگاری از اون طفل معصوم شفای آجله برات!
    :بذار حرفمو بزنم! سارا همیشه ازم می خواست با یکی این ور آب تماس بگیرم و ازش بخوام عکسی از دیار یا یه یادگاریشو برام بفرسته! می گفت دیدن اون یادگاری ها مرتب به ذهنت یادآوری می کنه که دیار رفته و باید رفتنشو بپذیری! می گفت داشتن یه چیز خاص از کسی که رفته باعث آروم شدن بازمانده می شه! می گفت یاد می گیری که عزاداری کنی براش! راست هم می گفت! الان می بینم که حق داشته!
    -آره حق داشته که دیشب تا خود صبح عین مرغ سرکنده بال بال زدی!
    :اون مال همون دیشب بود! الآن خوبم!
    -آره دیگه تو روزها خوبی! شب که می شه جنون ادواری بهت دست می ده و خودآزاری پیدا می کنی! بلوزو از رو صورتت بر نمی داشتم الآن سل گرفته بودی از زور تنفس رطوبت و خاک!
    عصبی از بحث بی موردش، برای لحظه ای چشممو بستم و بعد گفتم: ببین منو البرز! اجازه بده کاری که از نظرم درسته رو انجام بدم!
    استارت زد و راه افتاد و عصبی گفت: کاری به غلطهای غلطی که تو دوست داری بکنی و از نظرت درستن ندارم! من به فرناز کار دارم که هر بار بهش اخطار می دم از تو دور بمونه بدتر یه گندی می زنه!
    کمـ ـربندمو بستم و گفتم: ببین البرز! من الآن خوشحالم! از اینکه این جعبه رو دارم خوشحالم! راضیم! دلم نمی خواد این خوشحالی رو ازم بگیری! لابد یه چیزی می دونسته که اینارو فرستاده!
    بی توجه به تهدیدم گفت:هر چی من و دکتر ازش می خوایم ازت فاصله بگیره، کاری به کارت نداشته باشه این باز ...
    -زمینی که بابام داده به جفتمونو قراره بدیمش به تو و نهاد که بیمارستان بچه های سرطانی رو توش احداث کنین!
    ساکت شد و بهت زده برگشت سمتم! اشاره ای به جلو کردم و گفتم: هوی! بپا!
    برای جلوگیری از برخورد ماشینش با ماشین جلویی ترمز شدیدی کرد و بعد ماشینو کشید کنار خیابون و پرسید: چی کار کنین؟!
    -اون زمینو می دیم به شماها که ...
    :داری جدی می گی؟!
    -به قیافه ام می خوره شوخ باشم؟!
    سری به علامت نه تکون داد و بعد یه خرده سکوت گفت: واقعاً این کارو می کنین؟! یعنی فرناز راضی شده ...
    -آره. اما من یه شرط دارم!
    :چی؟!
    -اسم اون بیمارستانو باید بذارین دیار!
    برای لحظه ای ساکت و متأثر زل زد به چشمام. نگاهی به جعبه ی توی دستم انداخت و بعد لبخند تلخی زد و گفت: عالیه!
    ***


    البرز مشغول گرم کردن غذا بود، من نشسته بودم روی تخـ ـت و داشتم جورابامو در می آوردم که موبایلم به صدا در اومد. نگاهی به صفحه اش انداختم. نهال بود! از صبح چند باری باهاش تماس گرفته بودم که جواب نداده بود. تماسو رجکت کردم و خودم شماره اشو گرفتم. با اولین بوق برداشت و معترض گفت: چرا قطع کردی؟!
    -برای اینکه من زنگ زده باشم!
    :نیازی به این کارها نیست، درسته سر کار نمی رم ولی قبض ...
    -واسه پولش نمی گم! واسه خاطر اینکه باید من تماس می گرفتم و یه خرده سرم شلوغ بود و نتونستم،بعدش هم که زنگ زدم بر نداشتی، الآن زنگ زدم که پس فردا شاکی نشی چرا بهم زنگ نزدی!
    :خیلی رو داری!
    -می دونم!
    :خوبی؟! صدات که خیلی خوبه!
    -خوبم. رسیدی؟!
    :نه! هنوز تو هوا معلقم!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و جورابهامو گوله کردم و گذاشتم پایین تخـ ـت و دراز کشیدم و گفتم: پس این شیء مشکوکی که تو آسمون آذربایجان مشاهده شده تویی؟!
    -خوبی پندار جداً؟! یا داری ادای آدمهای خوبو در می یاری؟!
    :دارم ادای آدمهای خوبو در می یارم!
    -پس روبه راه نیستی!
    :خسته ام. خوابم می یاد!
    -فقط؟!
    :آره!
    -البرز دیشب چیزهای دیگه ای می گفت!
    :اون مال دیشب بود. الآن یه حس سبکی خاصی دارم.
    -چقدر خوب.
    :دیشب که رسیدیم تهرون، از البرز که جدا شدم رفتم نشستم تو یه پارک به فکر کردن. دیدی یه وقتهایی از زور بهم ریختگی و آشفتگی فکرت سر و سامون نمی گیره؟! دیشب همون جوری بودم. در آن واحد چند تا احساس تو وجودم به اوج رسیده بود! هم عصبانی بودم، هم ناراحت بودم، هم از اینکه یه یادگاری از دیار تو دستم بود خوشحال بودم!
    -اون خوشحال بودنه می تونه خیلی عالی باشه!
    :آره. الآن فقط از لحاظ جسمی خیلی خیلی خسته ام. تو اون جا چی کارا می کنی؟! البته جز گشت و گذار!
    -فعلاً که درگیر بیماری خاله ام هستم و همراهش می رم واسه شیمی درمانی ولی ...
    :مگه خاله ات مریضه؟!
    -آره. بنده ی خدا بچه هم نداره واسه همین من همه ی سعیمو می کنم که احساس کمبود نکنه!
    :به خاطر بیماریش رفتی تبریز؟!!!
    -یکی از دلایلش این بود!
    :یادمه بهم گفته بودی چون اینجا کسی منتظرت نیست داری می ری!
    -اون مال وقتیه که می خوام کلاً بمونم! نه مال الآن که دلیل رفتنم بیماری و تنهایی خاله امه!
    :اینکه زودتر از خرداد رف...
    -عمل و شیمی درمانی خاله ام جلو افتاد.
    : فکر می کردم تنها دلیل زود رفتنت دلخوریت از منه!
    نهال حرفی نزد، کف دست چپمو گذاشتم روی پیـ ـشونیم و گفتم: عذاب وجدان ناراحت کردن تو اونقدری قوی بود که حس می کردم دوباره دارم زمین می خورم! تو تک تک ساعتهایی که گذشت فقط و فقط به اون لحظه ای که ازت خواستم بری فکر کردم و شرمنده تر از قبل شدم!
    -چه فرقی تو اصل ماجرا می کنه که من واسه خاطر عمل خاله ام اومده باشم و بعدش بخوام واسه همیشه بمونم، یا از سماجت عموم برای ازدواج با پسر دردونه اش فرار کردم که آب ها از آسیاب بیافته یا ...
    :یا چی؟!
    -یا هیچی! کاری نداری؟!
    :دارم نهال! کار دارم! حرفهام هنوز تموم نشده!
    نهال سکوت کرد. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: سه هفته پیش خیال می کردم درست ترین کار اینه که بری و از من دور بمونی! خیال می کردم اون درست ترین ایده است! اما یه جایی آدم یه اشتباهی می کنه، بعدش می یاد و اعتراف می کنه که اشتباه کرده ! الان همون بعدیه که من می خوام بهت بگم اشتباه کردم! نباید می ذاشتم بری! حتی واسه یه ماه! حتی واسه یه روز! حتی واسه یه دیقه! اشتباه کردم گفتم نمی خوام بشی یه فرناز دیگه چون قرار نیست اصلاً همچین اتفاقی بیافته! چون نمی ذارم این اتفاق بیافته! تو این سالها هر چقدر زخم خوردم، هر چقدر زمین خوردم دوباره از نو بلند شدم و محکم تر قدم برداشتم، الآن هم خیال می کنم خواستن تو حقمه! می شنوی نهال؟! می شنوی چی می گم؟! بدون اینکه اینجا باشی، بدون کمک تو نمی تونم هیچ قدمی به سمت تو، به سمت خوب شدنم بردارم! می خوام که باشی! بذار پای خودخواهی! بذار پای اینکه اون موقع تکلیفم با خودم معلوم نبود! نمی دونستم چند چندم! تو این سه هفته فکر کردم و فکر و فکر و دیدم اگه نباشی، یه شکست دیگه است واسه من! خوب یا بد، نزدیک شدنمون به هم یه وابستگی بزرگ برای من ایجاد کرده و نبودنت یه از دست دادن دوباره است! این از دست دادنو نمی خوام! می شنوی نهال! گوشی دستته؟! اصلاً متوجه می شی چی می گم؟! پیش هزار تا دکتر و روانپزشک و روانکاو هم که برم، تو که نباشی هیچ فایده ای نداره! می خوام برگردی، اینجا باشی و بهم یه فرصت بدی برای اینکه بتونم خوب بشم، آدم بشم، زندگی کنم! عاشق باشم! هفته ی دیگه تولدمه و من در کمال پررویی یه هدیه ازت می خوام! اونم اینه که برگردی!













    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    صدای نفس کشیدنش رو به وضوح می شنیدم. نمی دونم از سر عصبانیت بود یا از سر هیجان و تعجب! بعد یه سکوت طولانی پرسید: معجزه شده تو این سه هفته که یهو نظرت از این رو به اون رو شده؟!
    -برای اینکه بفهمی یه جای کارو اشتباه رفتی نیازی به معجزه نیست! واسه اینکه بفهمی چیو می تونستی داشته باشی که دیگه نداری اصلاً احتیاج به اینکه یه اتفاق خارق العاده بیافته نیست! اصلاً نبودن همون چیز، همون آدم خودش می شه معجزه! تلنگر! کابـ ـوس این شبهام علاوه بر مردن دیار شده نبودن تو، رفتنت و تنها موندنم! سه هفته خیلی هم زیاده واسه اینکه بفهمم نبودنت چقدر داره برام گرون تموم می شه. بحث عشق و عاشقی نیست. بحث آرامشه، بحث از دست ندادنه! می دونی نهال من درک می کنم که خاله ات به وجودت نیاز داره! می دونم نسبت بهش احساس تعهد می کنی و باید پیشش بمونی اما همین که یه سفر بیای و بهم بفهمونی از دستم دلخور نیستی یا اصلاً دلخور هستی و از دلخوریت چشم پوشی می کنی برام کافیه. کافی که نه، یه دنیا لطفه!
    -درکت نمی کنم پندار! اصلاً نمی تونم بفهمم چی شده تو این سه هفته که این جوری از این رو به اون رو شدی! مگه همون پندار نیستی؟! مگه همون آدمی که ازم خواست ازش دور بشم نیستی؟!
    :هستم! اما ... یادته بهت گفته بودم واسه اینکه اوضاعمو رو به راه کنم دارم به هر ریسمونی چنگ می ندازم؟! یادته بهت گفته بودم رفته ام تو صحنه ی تصادف و هر جایی که تیکه ای از این خاطره ی لعنتی توش جا مونده رو مرور کردم برای اینکه با واقعیت روبرو بشم؟! همه ی اون کارها، شاید ذره ی کوچیکی منو به سمت جلو هل داد اما رفتن تو منو صدها قدم به عقب برگردوند! حالا هم مطمئنم هر کاری بکنم تا وقتی ذهنم درگیر رفتنته هیچ فایده ای نداره. نمی گم اگه اینجا باشی قراره معجزه بشه، قراره یهو متحول بشم یا اصلاً قراره خیلی خیلی سریع بشم پندار روزهای قدیم اما لااقل اونقدری اعتماد به نفس پیدا می کنم که یه قدمی واسه بهبودی بردارم. نهال باور کن خودم از خودم بیشتر از همه خسته ام! خسته تر از همه ی آدمهایی که دارن تحمل می کنن! از پرسنل بیمارستان و منشیم و بیمارهام بگیر تا البرز و دکتر و همه ی اونهایی که می شناسنم و البته تو! چند شب پیش تو این فکر بودم یه مدت بی خیال طبابت بشم و بشینم خونه! بعد فکر کردم منی که قراره با مداح در بیافتم چه جوری می تونم نسبت به بیمارهام بی تعهد باشم! خب اگه اون به لباس پزشکی تعهد نداره، منم که پا پس بکشم یکی ام مثل اون! یعنی می خوام بدونی چقدر بهم ریخته ام تو این سه هفته که به یه همچین جایی رسیدم.
    -نمی دونم چی بگم. پندار. باید بهم فرصت بدی که فکر کنم!
    :می دونم.
    -الآن باید برم. بعد باهات تماس می گیرم باشه؟!
    :وقتتو گرفتم.
    -نه اصلاً. فقط ذهنم خیلی درگیره و ترجیح می دم یه خرده تو تنهایی فکر کنم.
    :باشه. مراقب خودت باش.
    -حتماً. تو هم همین. فعلاً
    :خدافظ.
    تماس که قطع شد، گوشیو گذاشتم روی شکمم، ساعد دستمو گذاشتم روی پیـ ـشونیم و زل زدم به سقف و رفتم تو فکر. تو درستی و نادرستی کارم مونده بودم! تو اینکه ایمان داشتم عقلم در مورد دور بودن از نهال اخطار درست می ده و احساسم داره بهش غلبه می کنه! اما یه جایی آدم چشم می بنده و می گه شاید با نیروی احساس بشه راه عقلو در پیش گرفت.
    تقه ای به در خورد و البرز سرشو آورد تو و گفت: ناهار نمی خوری؟!
    دستمو از روی سرم بلند کردم و زل زدم به صورتش. اخمی نشست رو پیـ ـشونیش، با چشم دنبال جعبه ی وسیله های دیار گشت و وقتی در بسته روی میز توآلــ ـت دیدشون، اومد تو و پرسید: به اون جعبه که فکر نمی کنی، چون اگه درگیر اون بودی، تموم محتویاتش الآن دور و برت پخش و پلا بود! پس لابد داری به این تلفنی که باعث شده گوشیت بسوزه فکر می کنی!
    -دقیقاً!
    :نهال خوب بود؟!
    -گوش وایسادن کار بدیه!
    :نیازی به گوش وایسادن نبود اصلاً! جز با نهال کس دیگه ای هم هست که بخوای این همه مدت پای تلفن باهاش صحبت کنی؟! البته غیر از اون گزینه ای که خیال می کردم وجود داره و بهت این جعبه رو کادو داده که بعد فهمیدم یه خیال خام بیشتر نبوده!
    -کارم درست نبوده می دونم ولی ...
    :کدوم کار؟!
    -به نهال گفتم برگرده!
    چشمهای البرز گرد شد، برای لحظه ای ساکت موند و بعد لبخند زد و گفت: مبارکه!
    -چرت نگو!
    :باشه پس تهنیت می گم!
    -بدون وجود اون حالم خوش نمی شه!
    :صد در صد!
    -با وجود منِ اینقدر آشفته و درگیر هم اون خوشبخت نمی شه!
    :صد در صد!
    -با این اوصاف من فکر می کنم باید همه ی تلاشمو بکنم برای اینکه از این آشفتگی و درگیری در بیام!
    :صد در صد!
    -و این کار تنها با وجود نهاله که ممکنه و می شه!
    :صد در صد!
    نگاهمو از تابلویی که نهال بهم هدیه داده بود گرفتم و با اخم خیره ی صورتش شدم! با یه قیافه ی مظلوم زل زد بهم و گفت: خب ببخشید نود و نه ممیز نود و نه دهم درصد!
    بعد زد به پام و گفت:پاشو الدنگ! به قرآن زخم معده گرفتم بس به آتیش تو سوختم!
    از جام بلند شدم و همراهش از اتاق رفتم بیرون و بعد شستن دستم رفتم تو آشپزخونه. میزو هم چیده بود! با شرمندگی گفتم: ببخشید تو رو خدا! انگار نه انگار خونه ی منه!
    برگشت یه چشم غره بهم رفت و با عشوه گفت: خجالت نمی کشی خونه ی من خونه ی تو می کنی؟! زن و شوهر تو همه چیز هم شریکن! تازه سه دنگ این خونه پشت قباله ی ازدواجمه! یادت رفته!
    بعد جدی شد و دیس غذا رو گذاشت روی میز و گفت: بشین کوفت کنیم، یه چرت بخوابیم بریم مطب!
    -تونستین انگشتهای اون بچه رو که به خاطر سوختگی به هم چسبیده بود از هم وا کنین؟!
    :دکتر پیکری اونقدر آیه یأس می خونه که آدم دست و دلش به سمت کار نمی ره! ولی خب خدا رو شکر پیشرفت زیاد بوده.
    -خوبه.
    :بچه ها می گفتن رفتی بهش سر زدی!
    -آره. می خواستم ببینم بچه ای که قربونی خشونت پدرش شده و تا این حد تاوان سنگینی پرداخت کرده چه شکلیه!
    :این پدرها رو باید روشون نفت ریخت، آتیششون زد و انداختشون تو آب دریا! که اگه از سوختگی نمردن، لااقل غرق بشن و بمیرن!طفل معصوم همین که زنده مونده کلی شانس آورده. یه ماه تموم تو بیمارستان سوانح سوختگی بستری بوده. خب حالا اینا رو ول کن! نهالو بچسب! جدی فکراتو کردی؟!
    -نه!
    :پس واسه چی ازش خواستی برگرده؟!
    -بی فکر این کارو کردم! یعنی بی فکری تمامه که خواستم اون برگرده ولی تا وقتی نباشه عقب گرد کردن من حتمی حتمیه!
    :اون که البته! صد در... یعنی می خوام بگم با اون چیزی که من تو این سه هفته ازت دیدم، بهتره پاشی بری تبریز و به دست و پاش بیافتی که برگرده و الا صد در ص... یعنی مطمئناً از دست می ری! نهال چی گفت؟!
    -گفت باید فکر کن!
    :پس برگشتنش صد در صده!

    نهال نیومد. با وجود همه ی انتظاری که واسه اومدنش کشیدم، شب تولد کذاییم هم از راه رسید و نیومد! بعد اون تماس تلفنی چند باری با هم حرف زده بودیم اما در مورد اومدن یا نیومدنش حرفی به میون نیاورده بودیم. من چیزی نگفته بودم تا تحت فشار قرارش ندم و اون لابد حرفی نزده بود چون تصمیم به نیومدن داشت!
    دراز کشیده بودم روی کاناپه، زل زده بودم به تلویزیون و داشتم اخبار کشتارهای دور دنیا رو می دیدم که صدای زنگ گوشیم بلند شد. به خیال اینکه البرزه و مثل بقیه ی تماس های از سرشبش می خواد گیر بده یا بیاد اینجا یا من برم اونجا بلند نشدم گوشیمو جواب بدم. چند دیقه گذشت و صدای زنگ تلفن خونه بلند شد. با اکراه از جام بلند شدم پریز تلفن رو بکشم، صدای مامان رفت روی پیغام گیر:سلام پندار جان خوبی مادر؟! پیغامم به دستت نرسید؟ ازت خواسته بودم شامو بیای پیشه ما. شب تولدت لااقل تنها نمی موندی!
    هه! نه که خیلی از دنیا اومدنم شاد و خوشحال بودم! باید هم تنها نمی موندم، باید هم جشن می گرفتم و شادی می کردم! تازه باید آدم های دیگه رو هم تو این شادی سهیم می کردم!
    اعصابم از نیومدن نهال خرد بود، از خودم که تا این حد به اومدنش خوش بین بودم خردتر! از روان پزشک احمقی که واسه ام اون همه داروهای خواب آور تجویز کرده بود شاکی بودم و از البرز که گیر داده بود داروها رو مصرف کنم شاکی تر!
    صدای مامان که کلی حرف زد و من هیچی متوجه نشدم تماس قطع شد. روی کاناپه غلت زدم و بی توجه به تلویزیون روشن روی شکم خوابیدم و زل زدم به پشتی مبل. یه خرده گذشت، صدای زنگ تلفن خونه دوباره بلند شد، چند تا بوق خورد و البرز گفت: سلام مرتیکه ی نئاندرتال تکنولوژی گریز! مامانت که در به در دنبالت می گرده و راه به جایی نمی بره! منم که چند بار به گوشیت زنگ زدم و نتونستم پیدات کنم! لیلا خانوم هم به موبایلت زنگ زده و خورده به در بسته! حالا همه ی اینها به جهنم! نهال چند باری تماس گرفته و نتونسته پیدات کنه!
    تماس قطع شد و دوباره تلفن زنگ خورد این بار که رفت رو پیغامگیر البرز ادامه داد:اگه مرحمت کنی و با بقیه که نه لااقل با اون دختر بدبخت یه تماسی حاصل کنی نهایت لطفتو می رسونه! فعلاً! آهان یه چیز دیگه! کادوی تولدتو گذاشتم تو پارکینگ، هر چند که لیاقت نداری اما خب چه کنم دیگه! دلم گفت بکن، منم کردم!!!! یعنی انجام دادم! سوئیچشم دادم دست نگهبان آپارتمانت. به امید روزی که با تکنولوژی آشتی کنی، دست از این خط یازده برداری و رانندگی رو از سر بگیری! یه چیز دیگه هم اینکه، به اون هیکل گنده ات یه تکونی بده، یه تیکه پارچه بنداز دور اون هیکل لخـ ـتت و برو پایین، از تو صندوق عقبش...
    باز تماس قطع شد. کنجکاو سر جام نشستم و منتظر زنگ موندم. این بار صدای شاکی البرز پیچید تو خونه: مرتیکه ی بی فرهنگ من که می دونم نشستی عین بز زل زدی به تلفن! یه تکون به خودت بده بیا گوشیو بردار دیگه! اه! داشتم می گفتم، یه کادو هست که مال نهاله، سفارش داده من براش آماده کردم و گذاشتم تو صندوق! برش دار بیار بالا بازش کن و از خوشحالی پرواز کن! مردک بی لیاقت دور از فن آوریِ دور از جامعه ی بشری! خدافظ!
    متعجب و بهت زده خیره ی تلفن بودم! واسه من ماشین خریده بود؟!!! نهال برام کادو فرستاده بود؟!!!! از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب، یه تی شرت تنم کردم و رفتم سراغ نگهبان. با دیدنم جلو اومد و سلام و احوال پرسی کرد و گفت: اینو دوستتون آقا البرز دادن که بدم بهتون.
    تشکری کردم و سوییچو ازش گرفتم. رفتم تو پارگینگ. دکمه ی ریموتو که زدم جفت راهنماهای یه ماشین مشکی پارک شده کنج دیوار شروع کرد به چشمک زدن. تموم فکر و ذکرم پیش کادویی بود که نهال برام فرستاده بود! صندوقو باز کردم و خیره ی کادوی مـ ـستطیل شکلی شدم که وسطش بود! دست دراز کردم، برش داشتم. یه قاب عکس بود. لابد یه شعر دیگه با دست خطش در مضمون آشتی با دنیا و بی خیال بودن و غصه نخوردن! یا شاید در مورد دل شکستگی و دل شکوندن و آزرده خاطر کردن. صندوقو بستم و دزدگیرو زدم و رفتم بالا. نشستم رو مبل و خواستم کادو رو باز کنم،زنگ موبایلم به صدا در اومد. البرز بود. گوشیو برداشتم و سلام کردم، یه زهرمار غلیظ نثارم کرد، یه تولد مبارک عصبانی هم تنگش زد و بعد گفت: کادوهاتو گرفتی؟!
    -یکیش الآن دستمه، اون یکیشم تو پارکینگه که البته باید برش گردونی چون به دردم نمی خوره!
    :خاک بر سر بی لیاقتت کنن! آدم کادو رو پس می فرسته؟!
    -آدم واسه رفیقش کادو به این گرونی نمی خره!
    :از مدلش اگه خوشت نیومده می تونم...
    -چرند نگو البرز! همچین کادویی رو که اینقدر گرونه و اصلاً هم قابل استفاده برای من نیست قبول نمی کنم!
    :به جهنم! این یک! دوم اینکه از جایی خریده بودمش که نوشته بود جنس فروخته شده پس گرفته نمی شود! دیگه اینکه می تونم شرط ببندم اونقدر حواست پی کادوی نهال بوده که اصلاً مدل ماشینو ندیدی!
    راست می گفت! فقط دیده بودم یه ماشین صفر مشکی رنگ خارجیه!سکوتمو که دید گفت: خاک بر سرت پندار! یعنی خاک بر سر من با انتخاب رفیق خوش ذوقی مثل تو! حالا کادوی نهالو وا کردی؟!
    -خواستم باز کنم تو زنگ زدی!
    :می شه وا نکنی؟!
    -واسه چی؟!
    :می شه بذاریش تا من بیام، بعد بازش کنی؟!
    -برای چی؟!
    :که اون لحظه که داری می بینیش منم باشم؟!
    -خدافظ البرز!
    صدای شوخش پیچید تو گوشی: فقط می تونم بهت بگم خوش به حالت پندار! واقعاً واقعاً خوش به حالت!
    نمی فهمیدم از چی حرف می زنه! گذاشتم پای اینکه به خوب بودن خودش به عنوان یه دوست افتخار می کنه! یه خداحافظ گفتم و تماسو قطع کردم. نشستم رو مبل و قبل باز کردن کادو زنگ زدم به نهال.
    گوشیو که برداشت گفتم: سلام.
    شاکی گفت: چند بار زنگ زدم بهت پندار! نمی گی وقتی تماستو جواب نمی دی آدم نگرون می شه؟!
    -ببخشید!
    :اینو نمی گم که عذرخواهی کنی پسر خوب! ازت خواهش می کنم گوشیتو دم دستت بذاری که اگه یه وقت کسی زنگ زد بتونی جواب بدی و نگرونش نکنی.
    -چشم!
    :آفرین! تولدت مبارک!
    -مرسی.
    :چرا نذاشتی البرز بیاد پیشت. بنده ی خدا کلی شاکی بود ازت!
    -این روزها عالم و آدم از من شاکین! خودم بیشتر از همه!
    :مشخصه از صدات که با خودت دست به یقه ای!
    -خوبی؟!
    :این یعنی حرفو عوض کنیم آره؟!
    -خاله ات خوبه؟!
    :این یعنی از نیومدنم دلخوری! آره؟!
    -گفتم که من فقط و فقط از خودم شاکیم!
    :خودم خوبم اما خاله ام زیاد خوب نیست.
    -عملش خوب بوده؟
    :اون که آره. همون هفته ی اول بعد عید عملش کردن منتها شیمی درمانی اذیتش می کنه. فشار بالاست دکترها می ترسن یه وقت سکته کنه. دیروز فشارش شده بود 20!
    -باید مراقبش باشی. چند سالشه؟
    :شصت و خرده ای.
    -امیدوارم حالش زودتر خوب بشه.
    :مرسی. منم امیدوارم دفعه ی دیگه که زنگ می زنم این صدای تو از گرفتگی در بیاد!
    چیزی نگفتم. ناراحت بودم از اینکه اینجا نیست اما ناراحتیم از اون نبود! از خودم دلگیر و عصبانی بودم که با بیش از حد عاقلانه فکر کردنم گذاشته بودم این جوری ازم دور بشه!
    صدای الو پندار گفتنش رو شنیدم و گفتم: بابت کادو ممنون.
    -گرفتیش؟!
    :آره.
    برای لحظه ای ساکت موند، بعد با صدایی که عملاً مشخص بود بهم ریخته گفت: قابلتو نداشت.
    -ترجیح می دادم کادوم تو باشی!
    سکوت کرد. ادامه دادم: حق داری اینو بذاری پای خودخواهیم و حق داری با حرفهایی که تو ویلا بهت زدم بخوای که ازم دور باشی! ولی به بودنت نیاز داشتم! اینکه می خوام تو همراهم باشی خودش یه تغییر بزرگه تو وجودم اما بودن تو جزئی از فرایند تغییرات مهم دیگه ایه که مطمئناً بدون حضورت هیچ وقت ایجاد نمی شه!
    -اگه من تونستم تکونت بدم، یا تغییری تو وجودت ایجاد کنم، این خودت بودی که خواستی و شده، پس اینکه فکر می کنی حضور من باعث تحولت می شه اشتباهه! خودت خواستی بپری توی دایره که پریدی و حالا به نظرم باید سعی کنی به سمت مرکزش قدم برداری.
    :بدون کمک تو نمی تونم نهال! بدون اینکه این جا باشی، که بین اون همه ساعت مشغله و درگیری و خوددرگیری و درد و سختی ثانیه هایی رو در کنارت آرامش بگیرم نمی تونم! مگه روان شناسی نخوندی؟! مگه مدرکشو نداری؟! خیال کن من یکی از کیس های شغلیتم!
    -من معلمم نه روان شناس!
    :خیال کن من شاگردتم! خیال کن می خوای به این شاگردت یه چیزهایی رو یاد بدی! یه چیزهایی که قبلاً یاد گرفته بوده، حالا از استرس امتحان فراموش کرده و واسه به خاطر آوردنشون نیاز به کمک داره! این خیلی سخته؟! تو همون نهالی نهال! همونی که قبل حرفهای من توی اون ویلا منو همین جوری که بودم می خواست با همین کم و کاستی ها! حالا اگه می خوام بیای اینجا که برای ساختنم بهم کمک کنی، چیز زیادیه؟! می دونم درخواست بزرگیه که از طرف من مطرح شده اما واسه تو فکر نمی کنم برآورده کردنش خیلی سخت باشه! هست؟!
    نهال جوابی نداد. اونقدری ساکت بود که خیال کردم تماس قطع شد و چند باری گفتم: الو نهال؟! هستی؟! نهال؟!
    یه بله گفت و بعد یه مکث لب وا کرد: ببخش اگه از کادوم خوشت نیومد. خیلی با سلیقه ات آشنا نبودم که بخوام عطر یا لباس بخرم. من باید برم.
    -این باید برم های تو یعنی جواب ندادن به سوال های من! سه هیچ به نفع تو بود، هزار هیچ به نفع من شده تا حالا! چون جوابهایی که باید می دادی و از زیرشون شونه خالی کردی خیلی خیلی مهم و بزرگ و حیاتی بوده واسه من! اگه قسمت شد و یه روزی از نزدیک دیدمت، باید جریمه امو بهم بدی!
    -باشه! حتماً! خوبه که بذاری البرز امشب بیاد پیشت.
    :دوست دارم تنها باشم.
    -هر طور راحتی.مراقب خودت باش.
    :باشه. تو هم همین. فعلاً.
    تماس قطع شد، موبایلو انداختم روی مبل، کلافه پوفی کشیدم و سرمو تکیه دادم به پشتی. چقدر بده هی و هی و هی شانس های زندگیتو با دستهای خودت نابود کنی!
    سرمو بلند کردم و دست دراز و قاب کادو پیچ شده رو برداشتم و پیش خودم خدا خدا کردم شعری که نوشته در مورد امید به زندگی نباشه که تو اون لحظه واقعاً اون واژه ها حالمو بد می کرد! پوشش کاغذی رو که برداشتم نگاهم خیره ی قاب شد! تو بهت عمیقی فرو رفتم که مطمئناً بیرون اومدن ازش به آسونی ممکن نبود!


    نگاهم خیره ی عکس نبود! خودم رفته بودم توی قاب! تو اون عکس! توی اون محیط! یه دست نهال توی دستم، یه دستش سر شونه ام و دست دیگه ی من که تو عکس دیده نمی شد، دور کمـ ـرش!
    سرشو آورده بود بالا و خیره ی چشمام شده بود! توی اون لباس مشکی بلند و ساده می درخشید و واقعاً خواستنی بود!
    عکسو کی و کی گرفته بود؟! خودش خواسته بود این عکسو داشته باشم؟! خودش خواسته بود صحنه ای از بهترین خاطره ی با اون بودن رو داشته باشم؟! جدای از پندارم و توی دستهام، زنده ی زنده و جلوی چشمم؟!
    نتونسته بود بیاد و این جوری بهم فهمونده بود ازم دلخور نیست! که حاضره در کنارم باشه و اینو با لایق دونستن من واسه داشتن این عکس ثابت کرده بود!
    حالا دلیل سردی لحن صداشو بعد از اینکه پرسیده بود کادو رو گرفتی و جواب مثبت من رو شنیده بود می فهمیدم! انتظار این برخورد خونسرد و بی تفاوت رو ازم نداشت و حق هم داشت!
    دستم رفت سمت موبایل و خواستم شماره اشو بگیرم، پشیمون شدم! از اوج احساساتی که بهم هجوم آورده بود، از گنگی و گیجیِ بعد دیدن اون عکس نمی تونستم باهاش حرف بزنم. زمان نیاز داشتم! باید فکر می کردم! باید به خیلی چیزها فکر می کردم! باید تکلیف حسی که از همه ی حس ها بالاتر و قوی تر بود رو تو وجودم مشخص می کردم!
    صدای زنگ آیفون بلند شد و حدس زدم البرز باشه. از جام بلند شدم و در رو براش باز کردم و وقتی اومد بالا، توی آشپزخونه مشغول گذاشتن کتری بودم. اومد تو، سلام کرد و بلند گفت: صاحبخونه کجایی؟!
    بلند گفتم: بیا تو.
    شنیدم که گفت: امن و امانه؟! بیام تو با مشت و لگد نمی افتی به جونم؟!
    کتری رو گذاشتم رو اجاق و رفتم بیرون و گفتم: سلام!
    لبخندی زد، دستشو آورد جلو و گفت: علیک! خوبی؟!
    ساعدمو بردم جلو و گفتم: دستم خیسه. گفته بودم می خوام تنها باشم اما انگار مفهوم تنهایی واسه تو یه خرده متفاوته!
    -آره دیگه! من تنهایی رو دو نفره می دونم! مثلاً من هر وقت به مامانم می گم امشب نمی یام اونجا می خوام تنها باشم، در واقعیت که تنهای تنها نیستم! یه خانوم خوشگل و ظریف و ...
    راه افتادم سمت آشپزخونه و گفتم: خجالت بکش!
    خندید و نشست رو مبل و گفت: می بینم که کادوتونو باز کردین!
    جوابی ندادم، زیر کتری رو روشن کردم و وقتی با ظرف میوه برگشتم بیرون گفتم: هنوز تو شوکم!
    نگاه خندونش نشست رو صورتم و گفت: خوشت اومد؟!
    قبل از اینکه حرفی بزنم خودش گفت: عجب سوال بی خودی! معلومه که خرکیفی! والا عمراً اون دکمه ی آیفونو می زدی!
    -عکسو کی انداخته؟!
    :من!
    -کی؟!
    :وقتی جنابعالی تو نرگس چشمهای یار غرق بودین!
    نشستم روبروش و ظرف میوه رو گذاشتم روی میز و لبخندی نشست رو لـ ـبم! قابو که تا حالا تو دستش بود گذاشت روی میز و گفت: چندتاست منتها نهال اینو انتخاب کرد. برام میل کرد و منم دادمش واسه چاپ!
    دستهامو پشت سرم قلاب کردم و تکیه دادم به پشتی مبل و گفتم: ایده ی عالی و نابی بود! یکی از بهترین کادوهایی که تو عمرم گرفتم!
    ابروهاش در هم شد و گفت: خاک بر اون سرت! کادو خریدم به اون گندگی و گرونی می گی ببر پسش بده، بعد یه قاب زپرتی و یه عکس زپرتی تر از دو تا شخصیت زپرتی دادن بهت می گی بهترین کادوی عمرته؟! واقعاً بی لیاقتی!
    همین جوری نگاهش می کردم! می دونستم ته دلش از این پیشرفتی که تو رابطه ی من و نهال به وجود اومده واقعاً خوشحاله! تو لحن صدا و نگاهش می شد شعف رو به وضوح احساس کرد!
    نگاهمو که دید جدی شد و گفت: نمی تونی اصلاً یه درصد هم فکر کنی که من چقدرِ چقدر خوشحالم! خوشحال مال یه دقیقه است! سبک بالم! بیشتر هم واسه نهال!چیه؟! چرا ماتت برده؟!
    صاف نشستم، نگاهمو ازش گرفتم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نمی دونم!
    کنجکاو پرسید:چیو نمی دونی؟!
    همون جوری که با انگشت شصت و سبابه ام چشمامو می مالیدم گفتم:یه جوریم! گیجم انگار!
    صداشو شنیدم که گفت: خسته ای! دیشبم نخوابیدی؟!
    -تا قبل دیدن این عکس خیال می کردم دلم نهالو می خواد برای اینکه منبع آرامشم باشه، برای اینکه بهم کمک کنه اوضاعمو سر و سامون بدم و واسه درمون این درد یه کاری از پیش ببرم اما حالا با دیدن این عکس، یه حسی بهم دست داده که خودم نمی دونم چیه!
    :من می دونم!
    -خب؟!
    :اما خودتی که باید بهش برسی و بفهمی که چه حسیه!
    -آره!
    :می خوای پاشم برم، تو تنهایی بشینی فکر کنی؟! راستش اومدنم به خاطر نهال بود. ازم خواهش کرد بیام و نذارم تنها بمونی!
    -نه. بودن یا نبودن تو تغییری تو این شرایط ایجاد نمی کنه! باید فکر کنم! باید بشینم حسابامو با خودم وا بکنم! باید سبک و سنگین کنم و ببینم کجای این ماجرا ایستادم!
    :می فهمم! البته قبلش باید سعی کنی یه خرده بخوابی پندار! اوضاعت خیلی داغونه!
    -می دونم! به تعداد موهای سرم امروز مریض داشتم. مخصوصاً تو بیمارستان.
    :خستگیت ربطی به کارت نداره و خودت خوب می دونی!
    -بحث اون قرصهای مزخرفو راه ننداز که ...
    :بحث اونا رو راه نمی ندازم! از این دکتره ناراضی بودی برات پیش ...
    از جام بلند شدم و گفتم: بی خیال البرز! توپ فوتبال هم که بودم تو این چندین و چند ساله از شوت شدن بین این روان پزشک و اون روان شناس خسته می شدم!
    -چرا با سارا تماس نمی گیری؟!
    :گفتم که نسخه های ...
    -کسی که از اول ایده ی داشتن یه یادگاری از دخترت توی ذهنش بوده مطمئناً خیلی خوب دردتو تشخیص داده و خیلی خوب می تونه بهت کمک کنه!
    چایی رو دم می کردم که البرز اومد تو آشپزخونه، پیچ کتری رو بست، قوری رو از دستم گرفت و گفت: چایی نمی خورم! اومدم که باهات حرف بزنم پندار!
    -هه! حرف ! حرف! همش حرف! چه فایده ای داشته؟!
    نشست پشت میز ناهارخوری تو آشپزخونه و گفت:یه کوچولو این بدخلقیهات داره رو کارت اثر می ذاره پندار! جدی بودن با بداخلاق بودن و گیرهای بی خود دادن فرق داره! صدفو واسه چی اون جوری ناراحت کردی که دختر بیچاره بزنه زیر گریه؟!
    با چشمهای در اومده برگشتم سمتش! صدف؟! این دیگه کی بود؟! هان! نکنه اون پرستاری که امروز صبح به خاطر اهمالکاریش توبیخش کرده بودم رو می گفت!
    با اخم خیره اش شدم و گفتم: همه ی پرسنل اون بیمارستانو به اسم کوچیک صدا می کنی؟!
    بدون تغییری تو قیافه ی جدیش گفت: دلیلی نداره بخوام این موضوع پیش و پا افتاده رو توضیح بدم وقتی داریم راجع به موضوع مهمترین بحث می کنیم!
    -کار اشتباهی کرده بود و باید....
    :از عمد نبود!
    -قتل غیرعمد هم داریم! بیمار من ممکن بود جونش به خطر بیافته! یعنی همین الآن هم جونش به خطر افتاده!
    :می تونستی خیلی آروم ...
    -آروم بودن در شرایطی که با جون بیمارم بازی شده از عهده ی من خارجه! تعهد دادیم که تو اون بیمارستان کار کنیم نه با جون آدمها بازی کنیم! به اندازه ی کافی مردم از این شرایط دارن می کشن! ما هم که بخوایم از زیر کار در بریم و از مسئولیت شونه خالی کنیم و بی توجه به شرایطشون خونسرد بمونیم فاتحه ی نسل ایرونی رو باید خوند!
    :خالی بودن کپسول اکسیژن مربوط به پرستار شیفت ...
    -گزارش درخواست اون کپسول لعنتی به عهده ی اون خانوم بود! مریض من آسم داشته! حالش وخیم بوده! می دونی الآن کجاست؟! تو آی سی یو! واسه خاطر یه عمل ساده کارش کشیده به بخش مراقبت های ویژه! مسئولش منم که با تأکید گفتم باید اکسیژن بهش وصل باشه یا اون خانوم که فراموش می کنه درخواست کپسول اضافی بده؟! البته که مشکل نه منم، نه اون خانوم! مشکل امکانات افتضاح اون بیمارستان دولتیه که سیستم اکسیژن رسانیش هنوز با کپسوله و از سیستم اکسیژن مایع خبری نیست!
    :خیلی خب حالا! نمی خواد سر امکانات اون بیمارستان جوش بزنی! می خوای یه شکایت نامه علیه دکتر ظهرابی هم تنظیم کن!
    نشستم پشت میز و گفتم: نگفتی با اون خانوم چه نسبتی داری؟!
    -کاری به صدف یا گوش ماهی یا مرجان دریایی یا مروارید ندارم! اصل حرفم این رفتار پرخاشگرانه ای که داری! امروز خانوم احمدی رو دیدیم، بعد حال و احوال ازم می پرسه: اون رفیق زمـ ـستون صورتت کجاست؟! نفهمیدم منظورش چیه! بعد که توضیح داد فهمیدم منظورش تویی! البته حدس زدنش کار سختی نبود ولی ذهنم درگیر یکی از بیمارام بود!
    -زمـ ـستون چی؟!
    :زمـ ـستون صورت! یعنی عبـ ـوس! درهم! اخمو! بداخلاق!
    -آهان! خب خوبه! جای امیدواری داره!
    :چطور؟!
    -آخه چند روز پیش اومده بود تو اتاقم، بعد یه مشت جانانه که به بازوم زد گفت:همیشه احوالتو از اون خروس خان می پرسم!
    البرز اخمی به پیـ ـشونیش انداخت و گفت: به من می گه خروس؟!
    -رفیق دیگه ای هم دارم؟!
    :آره خب! دکتر ظهرابی هم رفیقته دیگه!
    -اون که جای پدرمه! بعدش هم فکر می کنم تنها رفیقم که تا این حد سر و گوشش می جنبه تو باشی!
    از جاش پاشد و گفت: پاشو! پاشو برو بخواب که دیگه به هذیون افتادی! منم برم یه زنگ به خانوم احمدی بزنم و تکلیفمو باهاش روشن کنم!
    با تعجب زل زدم بهش ببینم جدی جدی داره با خانوم احمدی تماس می گیره یا نه، برگشت سمتم لبخندی زد و گفت: حالا اگه می خوای از صدف عذرخواهی کنی بگو بعد تموم شدن حرفهام گوشیو بدم دستت!
    سری به تأسف تکون دادم، رفت سمت اتاق خواب و در همون حال پای تلفن گفت: الو سلام!


    فرناز نشسته روی مبل و داره موهای دیارو شونه می کنه. انگار می خوان جایی برن چون لباس مهمونی تنشونه. دیار با اون لباس صورتی محشر شده. فرناز موهاشو دو گوشی می بنده رو به من می پرسه: ما بریم؟!
    بدون اینکه از جام بلند بشم، سری به علامت مثبت تکون می دم و می گم: مراقب خودتون باشین.
    باشه ای می گه، دیار برام ماچی می فرسته، از همون دور بار حرکت لب صدادار می بـ ـوسمش و باهاش بای بای می کنم و می رن. روی کاناپه دراز می کشم و چشمامو می بندم که بخوابم. چند دیقه ای می گذره،با شنیدن صدای پایی از توی راه پله سر جام می شنیم. در باز می شه و چهره ی آشفته ی فرناز جلوی روم ظاهر می شه! با تعجب می ایستم و هول زده می پرسم: چی شده؟!
    با گریه و پر التماس و با لکنت اسم دیار و به زبون می یاره و پشت بندش اسم نهالو! انگشت اشاره اشو که می گیره سمت بیرون، می دوام سمت حیاط. پله ها رو اصلاً نمی فهمم چه جوری طی می کنم! فرناز با دست و با گریه به حیاط خلوت اشاره می کنه. با پاهای برهـ ـنه می دوام به اون طرف و وقتی می رسم نهال رو می بینم که با یه بیل توی دستش داره چاله ای رو پر می کنه!
    مات و مبهوت برای لحظه ای نگاهش می کنم. نمی فهمم جریان چیه! اصلاً برام غیر عادی نیست حضور نهال اما نمی تونم درک کنم چی کار داره می کنه! یه قدم به جلو بر می دارم و سوزش شدیدی رو تو کف پام حس می کنم و چند قدم که به سمت نهال بر می دارم تازه صدای گریه ی پر التماس دیارو که منو صدا می کنه می شنوم. مرتب و با هق هق بابایی باباجون رو تکرار می کنه! قلـ ـبم به تپش می افته و وقتی می رسم به چاله ای که نهال در حال پر کردنشه، دیار رو می بینم که اون پایینه، یه گوشه از اون گودال چمباتمه زده و پاهاشو تو بغـ ـل گرفته و با هق هق و ملتمس نگاهم می کنه! نگاهم پر اخم می شینه روی نهال و می خوام بپرسم چی کار داره می کنه، پام لیز می خوره و پرت می شم تو قبر و از برخورد سرم با زمین بی هوش می شم. این بار چشم که باز می کنم، توی یه قبرم! قبر تنگ و تاریکی که جایی برای تکون خوردن نداره! خیس عرق، به نفس نفس می افتم تا بتونم دستم راستمو از توی کفن در بیارم! وقتی به زور سرمو به سمت چپ می چرخونم جنازه ی پوسیده ی دیار رو می بینم که با کفن پوسیده کنارم دراز داده شده! زنده ام! زنده به گورم کردن! اما از زنده به گور شدن نیست که دارم می میرم! از دیدن جنازه ی متلاشی دیاره که دارم پس می افتم! دستم به سنگ سفت بالای سرم می خوره! از ته دل فریاد می زنم کمک! اما بی فایده است! قرار نیست از این قبر زنده بیرون بیام! نفسهام به شماره افتاده! حس خفگی بالاترین حسیه که بهم دست داده! به سرفه می افتم و رگ های گردنم به حد انفجار می رسه! نمی تونم خودم رو ببینم اما مطمئنم که از زور خفگی کبودم! برای آخرین بار و با همه ی قدرت کمک می خوام و بعد...
    ***
    با ضربه ی دستی به صورتم با یه خیز نشستم و افتادم به سرفه! داشتم خفه می شدم! دست البرز نشست روی شونه هام و همون جوری که می مالیدشون آروم گفت: هیش! چیزی نیست پندار!
    سعی کردم با چند تا نفس عمیق جلوی سرفه امو بگیرم. با دست لرزون گلو و گردنمو لمس کردم و به زور از تخـ ـت اومدم پایین. چهره ی متلاشی دیار هنوز جلوی چشمم بود. خودمو به حموم رسوندم و چند بار پشت سر هم عق زدم تا دل و روده و معده ام آروم بگیره! هیچ انرژی تو وجودم نمونده بود! آبی به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق و خودمو انداختم رو تخـ ـت. البرز تو اتاق نبود.
    چشمامو بستم. نفس کشیدنم هنوز نرمال نشده بود. خیس عرق بودم. البرز برگشت و آروم صدام کرد. چشم باز کردم اما نگاهم به سقف بود. دستمو گذاشتم رو قلـ ـبم. تپش قلب اذیتم می کرد. البرز نشست لبه ی تخـ ـت و گفت: پاشو یه خرده آب بخور.
    همه ی انرژیمو گذاشتم روی زبونم و به زور گفتم: باید یه پروپانول بخورم!
    گیج نگاهم کرد و بعد یه مکث پرسید: داری؟!
    بی صدا لب زدم:یخچال.
    از جاش پاشد و گفت: الآن می یارم.
    برگشت، قرصو خوردم و سرمو گذاشتم رو بالش. حالم بهتر شده بود اما نه خیلی. اصلاً نفهمیده بودم کی خوابم برده ! اومده بودم تو اتاق، دراز کشیده بودم یه خرده فکر کنم و بعد به نهال زنگ بزنم!
    چشم باز کردم و نگاهم نشست رو ساعت. بیست دیقه از زمانی که البرز برای تلفن زدن رفته بود تو اتاق می گذشت!فقط بیست دیقه و من تو این بیست دیقه مرده و زنده شده بودم!
    دست البرز نشست رو دستم و فشاری بهش آورد و پرسید: بهتری؟
    با تکون ریز سرم جواب مثبت دادم. از جاش بلند شد و گفت: فردا که پنج شبه است، یعنی امروز. یه خواب آور بخور که راحت بخوابی! هان؟
    به پهلو چرخیدم و چشمامو بستم. خسته بودم اما می ترسیدم بخوابم. می ترسیدم از هر چی خوابه پشیمون بشم! می ترسیدم خوابم ببره و دوباره کابـ ـوس ببینم. چشمامو باز کردم، البرز کنار تخـ ـت زانو زد و خیره ی صورتم شد و گفت: می خوای پاشی بریم بیرون؟!
    هه! نصف شب نبود اما دیروقت چرا! سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم: برو بخواب.
    از جاش بلند شد، لبه ی تخـ ـت نشست و گفت: خواب نبودم. کجا بودی که هر چی صدات می کردم بیدار نمی شدی؟!
    -تو قبر!
    :چی؟!
    -تو قبر بودم! دیارم تو بغـ ـلم بود! جنازه ی پوسیده اش روی دستم بود! داشتم خفه می شدم!
    :متأسفم!
    -نهال داشت زنده به گورش می کرد! ... زیر همون درخت کاج! مثلاً می خواستم نجاتش بدم!
    :یه دوش می گیری؟
    سری به علامت منفی تکون دادم و چشمامو بستم. اونقدر خسته بودم که اصلاً نای بلند شدن نداشتم. با چشمای بسته گفتم:خسته ام ولی می ترسم بخوابم!
    تخـ ـت تکونی خورد و البرز از جاش پاشد و گفت: می خوای پاشی بریم خونه ی ما؟! شاید اگه جات عوض بشه ...
    - این کابـ ـوسا همه جا دنبالمن! همه جا!
    :من که می گم یه قرص بخور خوابت ببره. اونا رو که بخوری خواب هم حتی نمی بینی.
    چشم باز کردم و درمونده خیره ی صورتش شدم. اشاره ای به پاتخـ ـتی کرد و گفت: اونجاست. بخور لااقل یه شب راحت بخوابی!
    نیم خیز شدم و قرصو با یه لیوان آب برداشتم و خوردم و دوباره دراز کشیدم و گفتم: برو استراحت کن.
    رفت سمت در و گفت: کاری داشتی حتماً صدام کن . خب؟!
    -باشه.
    :تپش قلبت کم شد؟
    -آره خوبم.
    :راستی، نگفتم! تولدت مبارک!
    -هه! آره! خیلی مبارکه! فکر کنم خدا هم از آفرینش من پشیمون شده چه برسه به خودم!
    :چرت نگو!
    -باشه!
    در که بسته شد، دست دراز کردم و شماره ی نهالو گرفتم. بعد چند تا بوق جواب داد و خوشبختانه صداش خواب آلود نبود اما ترس خورده چرا. با هول پرسید: چیزی شده پندار؟!
    -سلام.
    :سلام. خوبی؟! اوضاع روبراهه؟!
    -ببخش دیروقت زنگ زدم.
    :مهم نیست. فقط طوری که نشده؟!
    -چه طوری؟!
    :نمی دونم. همه خوبین؟!
    -همه خوبن.
    :و تو؟!
    -منم خوبم!
    :صدات که یه چیز دیگه می گه!
    -خواب که نبودی؟!
    :نه!تو انگار خواب بودی!
    -آره.
    :بازم کابـ ـوس؟!
    جوابی ندادم. الو پنداری گفت و ادامه داد: می خوای برام تعریف کنی؟
    -نه.
    :اگه برام بگی یا بشینی بنویسیش شاید آروم شی پندار.
    -الآن خوبم.
    :البرز می گفت داروهایی که این روانشناسه داده رو نمی خوری.
    -الان یکیشو خورده ام و می ترسم وسط حرف زدن باهات خوابم ببره. بذار بگم واسه چی زنگ زدم. بابت کادوی فوق العاده ات. واقعاً فوق العاده بود. هنوز هم تو حیرتش موندم! اینجا روبرومه! جلوی آیینه. شاهکاره! بهترین کادویی که تو عمر گرفتم! چند ساعت پیش که با هم حرف می زدیم، کادوت به دستم رسیده بود ولی بازش نکرده بودم. بعد تماست وقتی کاغذ کادو رو باز کردم و چشمم افتاد به اون عکس شوکه شدم!
    :خوشحالم که خوشت اومده!
    -محشر بود! عالی!
    :منم دوستش دارم!البرز ثابت کرده جز هنر مخ دختر خانوم ها رو زدن، تو عکاسی هم استعداد داره!
    -باقی عکسا رو هم می خوام!
    :باقی نداره!
    -داره! البرز گفت بقیه رو داده بهت و آخ...
    سر جام نشستم، با دست فشاری به معده ام آوردم و شنیدم که نهال نگرون پرسید: الو پندار چی شد؟!
    -هیچی.
    دوباره دراز کشیدم. منگ شده بودم. تو منگی، حسی رو که گم کرده بودم، حسی رو که با دیدن اون عکس بهم دست داده بود پیدا کردم! نهال پرسید: معده اته؟
    -خوبم. یه چیزی هست دلم می خواد بدونی.
    :خب؟
    -این چند روز خیلی بهت اصرار کردم که بیای. خیلی گفتم ... دلم می خواد اینجا باشی. دلم می خواد بهم آرامش... بدی.
    کنترل زبونم دست خودم نبود و حس می کردم به زور توی دهنم می چرخه. پلکام سنگین شده بود و به زور باز نگه اشون داشته بودم. نباید خوابم می برد! باید بهش می گفتم! این ذهن خسته ی خواب آلود باید اجازه می داد زبونم حرف دلمو بزنه! صدای خب نهالو شنیدم و با صدای کشدار و زمزمه واری گفتم: تو این... یعنی ... تو رو به خا... طر این ... که بهم آر...
    خوابم برد. حرفی که باید می زدم نیمه تموم موند و از دنیای واقعی بر خلاف تمایلم جدا شدم!
    از لنگ ظهر هم گذشته بود که با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. همزمان در اتاق هم باز و البرز اومد تو و وقتی دید بیدارم گفت: اِ پاشدی؟! اومده بودم سایلنتش کنم.
    نیم خیز شدم و گوشیو از رو پاتخـ ـتی برداشتم، نهال بود. البرز رفت و در رو بست. گلومو صاف کردم و گوشیو گذاشتم بیخ گوشم: الو
    -سلام!
    :سلام.
    -هنوز خوابی؟!
    :بودم.
    -ای وای من بیدارت کردم؟!
    :باید پا می شدم.
    -صدات چقدر گرفته است!
    :فکر کنم خواب بودم ها!
    -آره خب! الآن یه پسر دست رو نشسته ی کر کثیفی که داری با یه نهال با طراوتِ تر و تمیز صحبت می کنی!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و نهال ادامه داد: بهتر شدی؟
    -آره. کجایی؟ چقدر سر و صداست؟
    :تو پارکم.
    -خاله ات خوبه؟
    :آره، دختر اون یکی خاله ام و بچه اش اومدن پیشش. منم زدم از خونه بیرون.
    -خوب کاری کردی. منتها دیگه دم ظهره فکر کنم! نباید برگردی؟
    :با پسرخاله ام قرار ناهار دارم!
    خواب آلودگیم کامل از بین رفت! نیم خیز شدم روی تخـ ـت و پرسیدم: با کی؟!
    بلند بلند زد زیر خنده و بعد گفت: با پسرخاله ام!
    یه خرده ساکت موندم، دوباره زد زیر خنده و گفت:البته خانومش و بچه اش هم می یان! حسود خان!
    نشستم لبه ی تخـ ـت و همون جوری که پیـ ـشونی دردناکمو می مالیدم گفتم: یکی طلبت! دستم بهت برسه حسودی رو بهت نشون می دم!
    دوباره خندید و گفت: پاشو برو صبحونه و ناهارتو بخور، جون بگیری بعد تهدید کن!
    -حالا هر وقت دستم بهت رسید اونوقت می بینی کی تهدید می کنه کی عمل!
    :باشه! ببینیم و تعریف کنیم! من باید برم. بعد بهت دوباره زنگ می زنم باشه؟
    -خودم باهات تماس می گیرم. با البرز می خوایم بریم زمینی بیمارستانی که می خوان احداث کنن رو ببینیم.
    :اه چه خوب. بالاخره زمینی که می خواستن پیدا کردن؟
    -نه. اونا پیدا نکردن، خودش پیدا شد!
    :چه جوری؟!
    -حالا حالا!
    نهال یه خرده ساکت موند و بعد گفت: نکنه تو یه زمین داشتی و بهشون اهدا کردی؟!
    -منو که آخر نبردی اون موسسه، مجبور شدم خودم دست به کار شم واسه احداث موسسه!
    صدای شاد نهال پیچید تو گوشی: ای جونم! جدی داری می گی پندار؟! وای خدایا! باورم نمی شه! آفرین پسر خوب! واقعاً خوشحالم کردی!
    -الآن احیاناً وسط خیابون بالا پایین که نمی پری؟!
    :دارم پرواز می کنم!
    -حالا پروازو بذار وقتی بیمارستان تأسیس شد. برو دیگه که منم برم یه دوش بگیرم یه خرده اثر اون قرص لعنتی بپره.
    :باشه. مراقب خودت باش.
    -قربونت. فعلا.
    دوش گرفتم، لباس پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون. البرز نشسته بود جلوی تلویزیون سلام که کردم، سرش چرخید سمتم و گفت: خوبی؟
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: می ریم واسه دیدن زمین؟
    -عصری دیگه؟
    :آره.
    -نهاد هم می یاد؟
    :آره احتمالاً چطور؟
    -هیچی همین جوری.
    :بهش گفتم. گفت خودشو می رسونه. یه تماسم با دکتر ظهرابی بگیر.
    باشه ای گفتم و راه افتادم سمت آشپزخونه. صدای تلویزیون رو کم کرد و گفت: چیزی نخور. الآن الوند می یاد برامون غذا می یاره!
    برگشتم سمتش و متعجب پرسیدم: زنگ زدی به مامانت واسه امون ناهار درست کنه؟!
    سرش برگشت سمتم و گفت: به نظرت واقعاً من همچین کاری می کنم؟!
    -آره خب! ازت بعید نیست!
    :چرت نگو! اصرار داشت بریم اونوری، گفتم دستمون بند کار خیره، نمی تونیم، اونم با اصرار گفت الوندو می فرسته واسمون غذا بیاره!
    چند قدم رفته رو برگشتم و نشستم رو مبل و پرسیدم: دستمون در حال حاضر بند چه کار خیریه؟!
    -بستری کردن تو تو تیمارستان! البته اگه همین جوری بخوای به خیره سریت ادامه بدی!
    :آره خب! رفاقت با تو تنها مزیتی که داره به جنون رسیدن منه! سرم داره از درد منفجر می شه! قرصا یه دردو درمون می کنه صد تا درد اضافه!
    -بد بود دیشب تا الآن که لنگ ظهره گرفتی تخـ ـت خوابیدی؟!
    :نکنه توقع داری روزهای دیگه هم تا لنگ ظهر بخوابم؟!
    -دز داروها رو بیار پایین.
    :باشه! چشم! ول کن البرز تو رو خدا سر صبحی!
    -بالاخره سر صبحه یا لنگ ظهر؟!
    یه چشم غره بهش رفتم، از جاش بلند شد و گفت: یه جلسه باید با بقیه ی خیرایی که تو این کار سرمایه گذاری کردن بذاریم. اونها می خوان تو و فرنازو ببینن.
    -من علاقه ای ندارم!
    :حدس می زدم!دقیقاً به نهاد هم گفته بودم که ...
    صدای زنگ در حرفشو قطع کرد. الوند بود و بالا هم نیومد. غذا رو گذاشت تو آسانسور و رفت.
    بعد خوردن ناهار، البرز حاضر شد و گفت: می رم و عصری می یام دنبالت.
    باشه ای گفتم و اون رفت. دراز کشیدم رو تخـ ـت، زل زدم به هدیه ی نهال و رفتم تو فکر. به اینکه می خوام چی کار کنم! احساسم نسبت به نهال چیه و دوست دارم کجای زندگیم باشه! از دیشب و بعد دیدن اون عکس، دلم می خواست نهال مال من باشه! با همه ی وجود و از همه لحاظ! جسم و روحشو با هم می خواستم! به عنوان یه زن، یه جنس لطیف با همه ی ریزه کاری ها و لطافتش می خواستمش! از دیشب پی به عمق علاقه ام بهش برده بودم! اگه تا دیروز اونو فقط برای اینکه می دونستم آرومم می کنه می خواستم، امروز و تو این لحظه دوستش داشتم که می خواستمش! بهم ثابت کرده بود به پای تموم مشکلات و کمبودهام می مونه و چی از این بهتر! شاید عشق معجزه می کرد! شاید دوست داشتنش اونقدری بود که تو نیمه راه خسته نشه و دستمو ول نکنه! شاید اونقدر عاشقم بود و اونقدر دوستش داشتم که به خاطرش شفا پیدا کنم! خوب شم و زندگی کنم! عشق باید معجزه می کرد! باید روی خوب زندگی رو به یادم می آورد! می شد! اگه نهال کنارم بود می شد! کابـ ـوس دیشبم همینو ثابت می کرد! حس بدی رو که توی اون کابـ ـوس از نهال گرفته بودم به همین خاطر بود! ترس نبودنش، استرس از دست دادنش شده بود کابـ ـوس و افتاده بود به جونم! درسته نزدیک شدن بهش ترس از دست دادنش رو توی ذهن بیمارم فعال می کرد اما حس خواستنش اونقدر قوی بود که باقی حس ها رو خفته نگه داره! باید یه کاری می کردم! باید برای به دست آوردنش یه قدمی بر می داشتم! یه قدم فرای این تماس گرفتن ها و حرف زدن ها! باید بهش می فهموندم که به خاطر خودش می خوامش نه به خاطر خودم! باید بهش ثابت می کردم به خاطر اینکه دوستش دارم می خوامش نه به خاطر آرامش گرفتن ازش!
    از جام بلند شدم و شماره ی نهادو گرفتم. فوری جواب داد و گفت: سلام دکتر جون خوبی؟!
    خدا رو شکر که به خاطر نهال ازم دلخور نبود! یا لااقل از صداش نمی شد دلخوری رو حدس زد! جواب سلامش رو دادم و گفتم: می شه قبل رفتن واسه دیدن اون زمین من و تو همو ببنیم؟
    اول سکوت کرد و بعد گفت: طوری که نشده؟
    -نه اصلاً.
    :کجایی الآن؟
    -خونه ام.
    :بیام اونجا یا بریم بیرون یا هر جا که خودت راحتی.
    -الآن؟
    :تا یه ساعت دیگه خوبه.
    -خوبه. هم می تونی بیای اینجا و هم اگه جای خاصی مد نظرته، پیشنهاد بدی خودمو می رسونم.
    :بیام خونه ات فکر کنم بهتر باشه! می شینیم، پا رو پا می ندازیم و حرفهای مردونه می زنیم!
    -باشه. خوبه. یه ساعت دیگه منتظرم.
    :پس فعلاً.
    از جام پاشدم و رفتم تو آشپزخونه. ظرفها رو شستم، خونه رو یه خرده مرتب کردم و منتظر موندم نهاد بیاد.
    با نهاد دست دادم و تعارفش کردم بیاد تو. اومد و نگاهی به دور و بر انداخت و گفت: دو بار باهات رفت و آمد داشته باشم بدبختم!
    سری تکون دادم و پرسیدم: چطور؟!
    نشست روی مبل و گفت: با این خونه و زندگی حتم دارم نیلو این مرتب بودنتو چماغ می کنه می کوبه تو ملاج من!
    لبخندی زدم و گفتم: چایی می خوری یا قهوه یا ...
    -همون چایی خوبه.
    :الآن می یام.
    سینی چایی رو همراه با ظرف میوه گذاشتم روی میز و همون جوری که پیش دستی و چاقو و قندون رو از تو کشوی پایین میز در می آوردم گفتم: اوضاع رو به راهه؟!
    لبخندی زد و گفت: آره. خوبه. شغل ما اعصاب خرد کنه دیگه! باید باهاش کنار بیایم!
    نشستم و گفتم: هر شغلی مشکلات خاص خودشو داره.
    سری به تأیید تکون داد و گفت: آقا واقعاً گل کاشتی!
    دلم فرو ریخت! خیال کردم داره متلک می گه و می خواد جریان رفتن نهالو به روم بیاره اما ادامه داد: می دونی چند وقت بود پی زمین بودیم؟! یا زمین خوب بود، پولش کافی نبود، یا پول بود، زمینه خوب نبود!
    -حالا امیدوارم این زمین به دردتون بخوره!
    :دکتر ظهرابی که اکی کرده دیگه تمومه. رفتن امروزمون هم فرمالیته است. خب چه خبر؟ به قول قدیمی ها بریم سر اصل مطلب؟
    سری به علامت مثبت تکون دادم و در حال پوست کندن یه خیار گفتم: اهل مقدمه چینی نیستم. کلاً خیلی با تعارف و مقدمه چینی و این چیزا میونه ی خوبی ندارم و معمولاً رک حرفمو می زنم.
    -آره! دستم اومده! راحت باش!
    :می دونم در جریان احساس من و نهال به هم هستی! می دونم به خاطر احترام به خواسته ی خواهرت اجازه دادی تا اون حد بهش نزدیک بشم و حتی اینو هم می دونم که تو عید، وقتی نهال اونقدر بهم ریخته از ویلا رفت و من برای موندنش، یا لااقل امیدواری دادن به برگشتش کاری نکردم ازم شاکی شدی! ولی ... راستش من اگه برادر نهال بودم، هرگز یکی مثل پندار پناهی رو به عنوان یه آدم ایده آل برای خواهرم نمی دونستم! نمی فهمم چرا تا این حد در مقابل خواسته ی نهال کوتاه اومدی و حتی راهو برای رسیدنش به من باز گذاشتی اما دلیلش هر چی که بوده، امروز و الآن من خیلی خوشحالم! اونقدری که حتی نمی تونی تصورشو بکنی! خوشحالم نهال برادری داشته که تا این حد به خواهرش ایمان داره و به انتخابش احترام می ذاره اما ... راستش درک نمی کنم چه طور می تونی نسبت به آینده ی نهال اونقدر بی تفاوت باشی که کسی مثل منو براش مناسب بدونی!
    لبخندی روی لبش نشست و گفت: واقعاً تو این همه در نوشابه ای که داری واسه خودت وا می کنی موندم! یه خرده اعتماد به نفس هم خوب چیزیه ها! سفارش می دادی داشتم می اومدم واسه ات می خریدم!
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: گفتم که اهل تعارف نیستم و حرفمو مـ ـستقیم می زنم! می خوام بدونم چرا سعی نکردی نهالو از من دور نگه داری!
    یه قلپ از چاییش خورد، پاشو انداخت رو پاش و گفت: روزی که نهال نشست و باهام درد و دل کرد، تو هنوز ایران نبودی. چند وقت بود می دیدم نهال افسرده تر از هر وقتیه. حتی گرفته تر از روزهایی که مامان رفته بود و اون سعی می کرد جو خونه رو جوری عوض کنه که من روحیه بگیرم! اتفاقایی که تو زندگی ما افتاده اونقدر تلخ بوده که حتی یه دونه اش هم می تونسته از پا درمون بیاره اما نهال دختر قوی و با روحیه ایه! بعد فوت برادر بزرگمون اون بود که به من و مامان و برادر کوچیکم و خواهرم روحیه می داد! بعد فوت برادر کوچیکم اون بود که مادرمو از زمین بلند کرد و به من یاد داد به خاطر مادرمون محکم باشم! بعد فوت مادرم هم درسته ضربه ی خیلی سختی خورد اما چه تو دوران بیماریش و چه دوران بعد فوتش نهال ستون اون خونه بود! به خاطر ندارم هیچ وقت هیچ چیزی رو برای خودش خواسته باشه! اونقدر مهربون هست که همیشه از خودش به خاطر بقیه گذشته. اون روزی که صداش کردم و ازش خواستم بشینه و بهم بگه چرا اینقدر گرفته است، تقریباً حدس می زدم پای دوست داشتن کسی در میونه! اینو هم می تونستم حدس بزنم که یه جای کار می لنگه که نهال جای شور و شوق داشتن و شاداب بودن از عشقی که گرفتار شده هر روز ناراحت تر و افسرده تر می شه.
    وقتی نشست رو به روم و وقتی به خاک مامان قسمش دادم واقعیتو بهم بگه. قسمم داد در موردش فکر بدی نکنم و بعد حرف دلشو زد. اولش جا خوردم! بعد حس کردم حق داشته! اونقدر تنها بوده و اونقدر تو تنهایی و تو خودش درد کشیده که ذهنش ناخودآگاه برای فرار از اون همه غم و غصه به سمت یه آدم خیالی گریز زده که از قضا و از تعریفهای البرز یه اسطوره هم بوده! تو خیلی از مسائل لااقل مثل مردهای دور و بر نهال نبوده! پدرم که هیچی! من هم که کلاً تزم آسه برو آسه بیاست و البرز هم که مشخصه! چیزی که از تو تو ذهن نهال شکل گرفت یه تصور فرای انسانیت بود! یه سوپر من بودی براش. با نهال حرف زدم. کار به جایی رسید که گفتم می تونم براش بلیط بگیرم و بفرستمش پیشت! از دور هم که شده ببیندت، حتی اگه شد تو موقعیتی قرار بگیره که ببینیش! بهت نزدیک بشه! اما خب. البرز وقتی فهمید جوش آورد! اونقدر عصبانی شد که من تو اون چند وقت آشنایی اصلاً در هیچ زمینه ای اون طوری ندیده بودمش! باورم نمی شد البرز باشه! فقط مونده بود منو بزنه! می گفت تو چرا جلوی خواهرتو نگرفتی؟! می فهمی من احمق ناخواسته چه غلطی کردم؟! می دونی پندار الآن چقدر با پنداری که من ازش حرف می زدم فاصله گرفته؟! فکر می کنی خواهرتو شیر کردی بره لندن دیدن کی؟! پندار اگه همون پندار بود الآن سر خونه و زندگیش بود! همین جا! بین آدمهایی که به خاطرشون افتاد زندان و شکنجه شد و دم نزد! خلاصه! کلی گفت و گفت و گفت! با نهال هم کلی حرف زد و حرف زد و حرف زد! تا اینکه زد و برگشتی! روزی که از زبون البرز شنیدم تو ایرانی وقتی بود که نهال واقعاً از همه چی بریده بود! به هیچی نمی خندید! از هیچی خوشحال نمی شد! به ظاهر نه ها! یکی اگه می دیدش خیال می کرد خوشبخت عالمه! ولی منی که باهاش زندگی می کردم و ریز ریز حرکاتش رو می شناختم می دیدم که واقعاً شاد نیست! زندگی نمی کنه! تنها کسم بود! نزدیکترین عضو خونواده ام بهم و به خاطر همین حاضر بودم هر کاری بکنم تا یه ذره روی خوشی رو ببینه! می دونی حق نهال نیست تا این حد زجر کشیدن! حقش نبود تو این سن داغ سه تا عزیزو ببینه! مخصوصاً داغ مادرمو. باور نمی کنی چقدر برام سخت بوده بعد ساعتها که دنبالش گشته ام برم سر خاک مادرم پیداش کنم و به زور برش گردونم خونه. به البرز و گاردی که در مورد این جریان گرفته بود کاری نداشتم! جریان برگشتتو به نهال گفتم.
    :پس اومدنش به بیمارستان...
    -البرز یه فوق تخصصو تو کلینیکشون معرفی کرد و برای ماهبانو خانوم وقت گرفت. نهال اما مصر اون پیرزنو آورد پیش تو! دیگه از باقی اتفاقات ریز و درشت بینتون بی خبرم اما برگشت تو نهالو زنده کرد! چه بد باهاش تا کرده باشی چه خوب، نهال دیگه اون آدم یه سال پیش نیست و من خیلی خوشحالم! هر چند که از بابت این دست دست کردنت و ناراحت راهی کردن خواهرم ازت دلخورم ولی ...
    -فکر می کنی من مردیم که بتونم خواهرتو خوشبخت کنم؟!
    :سهم نهال از خوشبختی توی این زندگی خیلی کم بوده، ایمان دارم نیروی عشقی که تو وجودشه جفتتونو خوشبخت می کنه! حتی اگه چشم رو این ایمانم ببندم، لااقل می شه این جوری نگاه کرد که نهال به یه چیز که از این دنیا خواسته رسیده!
    -از مشکلات من با خبری نهاد! داغونم! داغون داغون! از لحاظ روحی اونقدر خسته ام و اونقدر آسیب پذیر که بی کمک دارو نمی تونم خوب شم ولی اگه تا دیروز نمی دونستم تکلیف احساسم نسبت به نهال چیه، الآن که اینجام از احساسم مطمئنم! اگه اون روز توی ویلا نمی خواستم نهال بمونه و اون قدر ناراحت و دلگیر رفت فقط و فقط به خاطر خودش بود. نمی خواستم به منی که تو اداره ی زندگی خودم مونده بودم نزدیک بشه! هیچ وقت قصد نداشتم به خواهرت نزدیک بشم، با احساساتش بازی کنم و بعد ولش کنم.اصلا در جریان احساس نهال نسبت به خودم نبودم. خیال می کردم به صرف رشته ای که خونده یا اصلاً اون حس انساندوستانه ای که نسبت به همه داره بهم نزدیک شده و بهم محبت می کنه! تو ویلا وقتی البرز جریانو گفت شوکه شدم! احساس خطر کردم! نه به خاطر خودم بلکه به خاطر خود نهال. الآن هم همون پندارم! حتی تحلیل رفته تر از یه ماه قبل ولی تکلیفم با احساسم مشخصه! می دونم که چی می خوام و چقدر بودن نهال در کنارم برام مهمه! تا دیروز اگه از در کنارش بودن آرامش می گرفتم، امروز می خوامش چون ... یعنی ... برام مهم نیست رگ غیرتت ورم کنه! می گم و خلاص! می خوامش چون منم دوستش دارم!
    لبخند نهاد دلگرمم کرد. یه خرده خیره ی چشمام شد و بعد گفت: البرز همیشه از مردونگی و جوونمردیت حرف می زد. از کارهایی که به خاطر اعتقادات کردی و بلاهایی که سرت اومده و اینکه هیچ وقت از هدفت پا پس نکشیدی. این جوری شد که یه شناخت نسبت ازت پیدا کردم که تو رو از خیلی از آدمهای دور و برم سرتر می کرد! بعد اومدنت و بعد آشنایی باهات هم، تنها چیزی که خیلی تو وجودت به نظرم پررنگ اومد این چشم و دل پاکیت بود! خودت یه مردی و خوب می دونی جنسمون چه جوریه! از البرز در مورد وفاداریت به همسر سابقت شنیده بودم، اینکه به هر دری زدی تا تونستی باهاش ازدواج کنی! دلیل طلاقتون رو بهم نگفته بود ولی هر چی که بود بعد دیدنت مطمئن شدم یه طرفه نبوده! خودتو دسته کم نگیر پندار! با همه سردی و خشونتی که سعی می کنی توی رفتارت داشته باشی ته وجودت یه محبت خاصی هست که ناخودآگاه خرج آدم ها می کنی! حتی به قیمت به خطر افتادن موقعیتت و این برای من قابل ستایشه! نهال هم تشنه ی محبت کردن و محبت دیدنه! اونقدر دل شکسته هست که مطمئنم وقتی بیشتر بهش نزدیک بشی دلت نیاد شکسته ترش کنی! باقی مشکلاتتونم فکر می کنم باید خودتون یه جوری حلش کنین.
    -ازت خواستم ببینمت برای اینکه اجازه بگیرم واسه دیدنش برم.یه چیزهایی هست که باید چشم تو چشم باشم باهاش و رو در رو بهش بگم. یه حرفهایی رو یه ماه پیش بهش زدم که حالا باید خودم برم و نقضشون کنم! اون موقع سعی کردم یه چیزهایی رو باور کنه که خودم بهشون باور داشتم و حالا می خوام برم دیدنش که باورهاشو عوض کنم. آدرس خونه ی خاله اتو بهم می دی؟!
    صدای زنگ تلفن نهاد حرفمون رو نیمه تموم گذاشت. نگاهی به صفحه ی گوشیش انداخت و گفت: البرزه. بذار یه خرده سر به سرش بذاریم!
    سری به علامت موافقت تکون دادم و از جام بلند شدم. یه ورق و خودکار آوردم و گذاشتم روی میز. نهاد الویی گفت و بعد گوش دادن به حرف البرز گفت: اِ! خب باشه. عیبی نداره. پس تو برو سمت خونه ی پندار، منم خودمو می رسونم. ... آهان... نه دیگه! من همون اطرافم... آره... قربونت. می بینمتون.
    تماسو قطع کرد و خودکار و ورق رو از روی میز برداشت و در حال نوشتن گفت: امیدوارم هیچ روزی از راه نرسه که از این لحظه و این کار پشیمون بشم!
    تکیه دادم به پشتی مبل و گفتم: تموم سعیمو می کنم!
    نیم نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت: می دونم!
    داشتیم در مورد بیمارستان و نحوه ی تأسیسش حرف می زدیم، صدای زنگ در بلند شد. از جام پاشدم و آیفونو که برداشتم البرز گفت: واکن بیام بالا پوست سر جفتتونو بکنم! بدون من جلسه تشکیل دادین؟!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و گفتم: بیا تو!
    اومد تو و کفشهاشو در نیاورده رو به نهاد گفت: کشتمت نهاد! قرارتو با من بهم می زنی که بیای بشینی اینجا ور دل این؟!
    صدای خنده ی نهاد بلند شد! خوشحال بود! انگار از اینکه خواهرش به خواسته ی دلش می رسید احساس سبکی می کرد! درست مثل البرزی که ناخواسته نهال رو به سمت من هل داده بود!
    آدرس رو از روی میز برداشتم، کاغذ رو تا کردم و گذاشتم تو جیب شلوارم و به البرز گفتم: بشین برات چایی بریزم.
    نشست و پرحرص گفت: کوفتو بخورم جای چایی! بیا بتمرگ از اول با هم حرف بزنین منم بشنوم! مو به مو! با جزئیات کامل! یعنی ها! بترکین! دلتون اومد بدون من شور بذارین؟!
    همون جوری که می رفتم سمت آشپزخونه گفتم:بحث سر بیمارستان بود چیو می خواستی گوش کنی؟!
    با حرص گفت:غلط کردی! گوشم زنگ می زد مطمئنم اسم منو هم آوردین!
    نهاد جواب داد: آره خب! گفتیم تو رو بکنیم نگهبان شیفت شب مصالح تا وقتی ساختمون بره بالا! می دونی که باید چهار چشمی حواست باشه کارگاهو خالی نکنن!
    صدای غلط کردم غلط کردم پر شوخ و پر خنده ی نهاد مشخص می کرد مورد حمله ی البرز قرار گرفته! وقتی با سینی چایی اومدم بیرون و به البرز تعارفش کردم، موشکافانه نگاهم کرد و گفت: عروس خانوم باید چایی می آورد! دوماد چرا زحمت افتاد؟!

    همه چیز در عرض یه هفته از این رو به اون رو شده بود. یه هفته و چند روز زمان برد از لحظه ای که توی حیاط خونه ی دکتر با نهال حرف زدم تا بفهمم حس خواستنش یه حس قوی دوست داشتنه نه حس به آرامش رسیدن. این دوست داشتن بود که ساعتهای در کنار نهال بودنو پر از آرامش می کرد. حسی که در کنار هیچ کسی بعد اون اتفاقها تجربه نکرده بودم.
    بعد حرف زدن با نهاد، تو تموم لحظه هایی که نشستیم تو ماشین و برای دیدن اون زمین رفتیم و برگشتیم، همه ی ساعت های بعدش و حتی شامی که همراه نهاد و نیلوفر و البرز تو یکی از باغچه های فرحزاد صرف شد، ذهنم درگیر حرفهای نهاد بود. انگار نهال رو یه جور دیگه می دیدم! یه جور خاص و از یه زاویه ی دیگه. دختر مقاومی که همیشه سعی داشت محکم باشه حالا برام شکنندگی پیدا کرده بود! دختری که حالا برام ارزش دیگه ای پیدا کرده بود. وقتی برای رسیدن به یه عشق خیالی اونقدر ثابت قدم بود، اونقدر تلاش کرده بود و بدقلقی های منو خیلی راحت تحمل و تبدیل به آرامش کرده بود، مطمئناً می تونست تو ادامه ی راه همراهم باشه! می تونستم دوستش داشته باشم و بهش محبت کنم و عشق اونو تا آخر عمر توی زندگیم داشته باشم. بعد حرف زدن با نهاد به فردا امیدوارتر شده بودم. به این در کنار هم بودن! بعد مدتها ته ته وجودم یه احساس ذوق زدگی داشتم! مثل بچه ای که منتظر از راه رسیدن پدرشه تا براش دوچرخه ای رو که قول داده بود بخره! مثل ذوق لحظه ای که منتظر یه اتفاق بزرگی که حتم داری می افته.
    تک تک ثانیه های با نهال بودن، از همون لحظه ی اول توی مطب تا روز رفتنش از جلوی چشمام با حرکات آهسته می گذشت و از این مرور لذت می بردم. شاید باید نهال می رفت تا بفهمم چقدر می خوامش! شاید که نه مطمئناً باید می رفت چون این رفتنش بود که بهم فهموند نبودنش چقدر برام گرون تموم می شه و بودنش چقدر برام مهمه!
    ***
    نشسته بودم تو فرودگاه. خسته ی خسته اما مشتاق. ساعت 5 صبح دوشنبه بود و من منتظر. جز دکتر ظهرابی کسی از مرخصی گرفتنم خبر نداشت حتی البرز. نمی خواستم مجبور شه از خواب شبش بزنه و منو بیاره فرودگاه، چند ساعتی معطل و یه لنگه پا بمونه تا پرواز بلند شه و بعد با خستگی بره بیمارستان. برای لحظه ای که هواپیما قرار بود تو فرودگاه تبریز بشینه لحظه شماری می کردم. قرار بود یه روزه برم و برگردم اما حتی اگه یه ثانیه نهال رو از نزدیک می دیدم و چشم تو چشم از احساسم حرف می زدم و ازش قول برگشت می گرفتم کافی بود.
    بعد اون شب و بعد حرف زدن با نهاد، کابـ ـوس ها کم شده بود اما قطع نه، شب بعدش این من بودم که نهال و دیارو توی قبر زنده به گور می کردم و این بار نهال بود که توی قبر کنارم خـ ـوابیده بود!
    مطمئن نبودم با اطمینان گرفتن از نهال برای همراه بودن باهام قراره این کابـ ـوس ها از بین بره اما خاطر جمعی خوبی بهم می داد که به طور قطع تو آروم شدنم بی تأثیر نبود. به سارا زنگ زده و ازش مشاوره خواسته بودم و اون کلی راهنماییم کرده بود. داروهایی با دز پایین تجویز کرده بود که حداقل مشکل زیادی توی کارم ایجاد نکنه و البته از نهال براش حرف زده بودم، خوشحال شده و به ادامه ی راه تشویقم کرده بود و حتی ازم می خواست همراه نهال یه سفر به دیدنش برم تا بتونه از نزدیک باهامون صحبت کنه.
    فکر خوبی بود. اگه همه چیز بین من و نهال رسمی می شد، می تونستیم یه سفر بریم، از مشاوره ی سارا استفاده کنیم، یه خرده بگردیم و بعد برگردیم. البته اگه نهال می خواست!
    ***
    پرواز تبریز که اعلام شد کیف دستیمو همراه کتم برداشتم و برای سوار شدن به هواپیما از جام بلند شدم. بعد رفتن دیار دو بار این لحظه رو تجربه کرده بودم و هر بار متزلزل قدم برداشته بودم اما این بار، قدم هام اونقدری محکم بود که حس می کردم زمین زیر پام فرو می ره! حس می کردم بزرگترین و مطمئن ترین تصمیم روزهای تلخیمو گرفته ام و ایمان داشتم که روزهای خوب در راهه!
    نشستم تو هواپیما، کمـ ـربند رو بستم و پرواز! یک ساعت باقی مونده تا تموم شدن پرواز رو زل زدم به آسمون. فکر کردم به نهال و به خواستنش و دوست داشتنش. به واکنشش بعد دیدنم و جوابش بعد شنیدن حرفهام. به عکس دو نفره ی جا مونده امون روی میز توآلــ ـت اتاقم. به شعر هر چه باداباد و به خونه ای که آرزوم بود نهال با حضورش بهش گرما ببخشه! به جریمه ای که باید بهم پرداخت می کرد هم فکر کردم! به تنبیهی که به خاطر تحریک حس حسادتم باید می شد! به چشمهای درشت و مشکیش! به لحظه ای که سر خاک مادرش زل زده بود به صورتم و ازم پرسیده بود رنگ چشمات چه رنگیه! به اون لحظه ای که از پشت بغـ ـلش کرده بودم و برای حاضر شدن می بردمش سمت اتاق خواب! به لحظه های لب ساحل بودنمون. به دستی که پر انرژی توی موهام کشیده می شد و منو تو خلسه فرو می برد! به لحظه ای که توی اون اتاق، جرقه ی کوچیکی از حس یه بـ ـوسه خواستن توی وجودم زده شده بود! به نگاه ثابتم روی لبهاش! به اشکی که به خاطر رنج و درد گذشته ی من توی چشماش جمع شده بود!
    از همون لحظه ها، از همون موقع که برام مهم بود مادرم بهش توهین نکنه، بی دلیل خودش رو مـ ـستحق توی مجلس پدرم حاضر شدن ندونه، در کنار من آسیب نبینه و از حرفهام دلگیر نشه و به خاطر من اشکی به چشماش نشینه دوستش داشتم و فقط این ذهنم بود که نمی خواست قبول کنه. ترس از دست دادن دوباره ی کسی که خیلی خیلی دوستش داشتم مانع از پذیرش این احساس می شد و فکر خواستنش رو به پس و پشت ذهنم هل می داد!
    ***
    تیکه کاغذی رو که آدرس خونه ی خاله ی نهال با دست خط نهاد نوشته شده بود به دست راننده ی تاکسی دادم و تا خود خونه، قلـ ـبم تو سیـ ـنه ام محکم و محکم تر زد! هیجانم وقتی پشت در خونه ایستادم به اوج خودش رسیده بود. دلم نهالی رو می خواست که یک ماه و نیم از آخرین باری که دیده بودمش گذشته بود و حالا با یه احساس جدید برای دیدنش اومده بودم!


    ساعت هفت و نیم صبح بود و مطمئناً اهالی خونه خواب بودن. شماره ی نهال رو گرفتم و با اولین بوق با صدای خواب آلود و هول زده ای گفت: پندار چی شده؟!
    -سلام.
    :سلام. خوبی تو؟!
    -خوبم. عالیم تقریباً! تو خوبی؟!
    :واسه حال و احوال صبح به این زودی زنگ زدی؟!
    -تنبل خانوم خیلی هم زود نیست ها! پاشو ساعتو ببین!
    یه خرده ساکت موند و بعد گفت: چی شده پندار؟
    -هیچی به ذهنم رسید ازت بپرسم تو کله پاچه دوست داری؟!
    بازم یه مکثی کرد و گفت: فکر کنم بی خوابی هات کار دستت داده!
    لبخندی زدم و گفتم: در حال حاضر چیزی که کار دستم داده بی خوابی هام نیست! یه درختچه ی با طراوت سرسبز خواب آلوده که تکونی به خودش نمی ده بیاد دم پنجره و واسه ام دست تکون بده!
    ساکت موند! برای لحظه ی خیلی طولانی و بعد با لکنت و ناباور پرسید: تبریزی؟!
    -اوهوم!
    :فرودگاه؟!
    -نچ!
    :پس ...
    تماس قطع شد و چند دیقه بعد نهال با صورتی پف کرده، موهای ریخته سر شونه و البته بهت زده و ناباور جلوم ظاهر شد! نمی دونستم لبخند پت و پهنم از آشفتگی و بهت زدگیشه یا از ذوق دیدنش! مات چشمهای هم بودیم. اون تو تعجب دیدن من، من تو لذت دیدن اون!
    کت و کیفم رو دادم دست چپم و دست راستمو بردم جلو و گفتم: سلام!
    نگاه ماتش از چشمام سر خورد روی دستم و بعد دوباره خیره ی صورتم شد. دستمو بردم جلو، دستش رو توی دستم گرفتم و گفتم: خوبی؟!
    بالاخره تونست به خودش مسلط بشه با من و من گفت: تو ... اینجا... یعنی ... کی اومدی؟!
    -فکر کنم دو سه دیقه ای می شه!
    :آدرس اینجا رو ...
    -نهاد بهم داد!
    :از اومدنت چیزی نگفت!
    -گاهی وقتها ما مردها تو یه جبهه می ایستیم و با هم دست به یکی می کنیم! خاله جان خوبه؟
    باز هم ناباور نگاهم کرد و آروم زمزمه کرد: بیا تو پندار.
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: قصد ندارم خودمو به کشتن بدم! اگه حاضر شی و بریم یه دوری بزنیم و یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم و یه خرده صحبت کنیم...
    -بیا تو. خاله ام تو رو می شناسه. همه چیزو در موردت می دونه!
    اخمی به صورتم نشوندم و به شوخی پرسیدم: اگه به خواجه حافظ در موردم حرفی نزدی بگو همین الآن بریم فرودگاه، یه سر به شیراز هم بزنیم واسه اون هم بگو. اتفاقاً اونجا یه دوستی هم دارم که خیلی وقته ندیدمش. اسمش علیرضاست. از قضا یه خانوم خوبی هم داره به از شما نباشه اسمش بهاره!
    برای اولین بار لبخند مهمون صورتش شد.دستم رو کشید و گفت: بیا تو! بیا باهات کار دارم! به شیرازم بعداً می رسیم!
    خندیدم، بی بهونه، سرخوش و پر انرژی! انگار نه انگار بیست و چهار ساعت بود نخـ ـوابیده بودم! دنبالش راه افتادم و از حیاط بزرگ و سرسبزی گذشتیم و بعد نهال آروم گفت: فعلاً خاله ام خوابه. بریم تو یه صبحونه بهت بدم، بعد یه خرده استراحت کن تا بیدار بشه و تو رو بهش معرفی کنم. البته تو رو از عروسی نهاد یادشه.
    -گفتم که فقط خواجه حافظ ...
    :اون هم می شناسدت، نگرون نباش!
    لبخندی زدم و رفتیم تو. دستم همچنان تو دستش بود! محکم محکم و این عالی بود! عالیِ عالی!
    به یه اتاق انتهای سالن راهنماییم کرد و گفت: الآن می یام.
    دستش رو گرفتم و آروم گفتم: صبحونه نمی خوام.
    لبخندی زد و گفت: کی بود می خواست کله پاچه بخوره؟!!
    با لبخند خیره ی چشماش موندم! دستش رو از دستم در آورد و گفت:سماورو روشن می کنم و می یام.
    سری به علامت مثبت تکون دادم و رفتم تو اتاق. یه اتاق جمع و جور و مرتب، یه تخـ ـت البته بهم ریخته و یه لباس راحتی افتاده روی دسته ی صندلیِ گوشه ی اتاق. کت و کیفمو گذاشتم روی صندلی، نشستم روی تخـ ـت و بعد چند ثانیه دراز کشیدم. سرمو گذاشتم روی بالش و عطر موهای نهالو با همه ی وجود نفس کشیدم! باورم نمی شد اینجام! باورم نمی شد اینقدر نزدیک به نهال باشم! اصلاً این دوست داشتن رو نمی تونستم باور کنم! این من بودم؟! واقعاً؟! چند ماه قبل، قبل از برگشتنم، تو لندن، تو اون همه تنهایی، واقعاً فکر می کردم چند ماه بعد، بعد برگشتنم زندگیم اینقدر متحول بشه؟! اون موقع تنها حسی که تو وجودم بود ترس بود! ترس از برگشتن و مواجهه با دنیای قدیم! با روزگاری که پر از سیاهی بود برام و حالا! یه آینده رو می دیدم پر از روشنایی! پر از لطافت! خدایا ته ته همه ی خوشیهام تا حالا شده غم و فکر می کنم دیگه برام کافی باشه! دلم نمی خواد این بار از این دل بستن، از این خواستن پشیمون بشم! دلم نمی خواد یه روزی تو حسرت این وابستگی بمونم! تنها امیدم به خودت! به خودت که خیلی ها خیال می کنن تو زندگیم جایی نداری! فقط خود خودت!
    :پاشو لباساتو عوض کن یه خرده بخواب، چشمات خیلی سرخه.
    از جام بلند شدم و زل زدم بهش. موهاشو بسته و آبی به صورتش زده بود و تو آستانه ی در نگاهم می کرد.
    لبخندی زدم و گفتم: خسته هستم ولی خوابم نمی یاد.
    اومد تو اتاق و همون جوری که پتوی روی تخـ ـتو تا می کرد گفت: هنوز باور نمی شه اینجایی!
    -مشخصه!
    سوالی نگاهم کرد! اشاره ای به سرش کردم و گفتم: از شاخهایی که رو سرته!
    پتو رو انداخت رو سرم و گفت: بدجنس!
    از زیر پتو اومدم بیرون و گفتم:من یا تو؟!
    متعجب نگاهم کرد و گفت:من؟!
    -آره تو! البرز! نهاد! همه اتون!
    :چرا؟!
    پتوی نیمه تا شده رو از دستش کشیدم و گذاشتم سمت راستم، مچ دستش رو گرفتم و وادارش کردم کنارم بشینه، دستم رو انداختم دور شونه اشو به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: نشستین نقشه کشیدین به من بگین واسه همیشه اینجا می مونی آره؟! که آزارم بدین؟! نگفتی پس بیافتم کی جواب مامانمو می ده؟!
    -قرار بود بمونم!
    :نگفتی به خاطر خاله اته که داری می یای!
    -گفتم که اون بهونه بود! یه بهونه برای دور بودن از تهرون! تازه، گفته بودم می رم که ببینم می تونم بمونم یا نه!
    سرمو چـ ـسبوندم به سرش و آروم گفتم: آره! گفته بودی!
    آروم و با شیطنت گفت: مراقب باش!
    سرمو بلند کردم و سوالی به نیم رخش خیره موندم. سرش چرخید به سمتم و با لبخند گفت: مراقب باش شاخام نره تو چشمت!
    فشار دستمو بیشتر کردم، محکم به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم:شیطونی موقوف خانوم کوچولو!
    خندید و از جاش بلند شد و گفت: بعد صبحونه یه چرت بخواب خب؟!
    تو سکوت و با یه لبخند فقط نگاهش کردم! خودش هم اگه می خواست نمی تونست مهربون نباشه
    پتو رو تا کرد و گذاشت پایین تخـ ـت، لباسشو از رو صندلی برداشت و گذاشت تو کشوی دراوری که گوشه ی اتاق بود. کتمو از روی صندلی برداشت و به چوب لباسی پشت در آویزون کرد. برگه های روی میزو مرتب کرد و برگشت سمتم. به نگاهم که دنبالش کشیده می شد لبخند زد و گفت: بریم صبحونه؟
    -سماوره به این زودی جوش می یاد؟!
    :تو که چایی نمی خوری! اونو واسه خاله زدم. بنده ی خدا چیز زیادی نمی تونه بخوره ولی واسه وعده ی صبحونه اشتهاش بیشتره.
    از جام بلند شدم و بی صدا رفتیم تو آشپزخونه. نشستم پشت میز کوچیکی که وسط آشپزخونه بود و نهال در حال چیدن میز گفت: وای پندار! باور کن باور نمی کنم واقعی باشی! همه اش خیال می کنم الآنه که خاله ام بیدارم کنه!
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم. نمی دونم چرا اما فقط دلم می خواست به تک تک حرکاتش خیره بمونم. انگار دلم می خواست نهالِ تا این حد در دسترس رو با همه ی وجودم به تماشا بشینم! وقتی دید حرفی نمی زنم و مات حرکاتشم، یه لیوان شیر داغ گذاشت جلوم، نشست و گفت: به چی نگاه می کنی؟!
    -به تو!
    :چطور؟!
    چشمامو آروم باز و بسته کردم و همزمان سری به دو طرف تکون دادم یعنی هیچی! اشاره ای به لیوان کرد و گفت: بخورش.پس نهاد و البرز می دونستن قرار بود بیای اینجا آره؟!
    -فقط نهاد.
    :البرز چی؟!
    -اون بی خبره و مطمئناً وقتی بفهمه دمار از روزگارم در می یاره که بی خبر گذاشتمش! ولی مهم نیست! بذار یه بار تلافی همه ی بی خبر گذاشتن های من بشه!
    از جاش بلند شد و در حال دم کردن چایی گفت: وای اگه بفهمه از همون پای تلفن دست می ندازه خفه ات می کنه!
    -صد در صد!
    گفتم صد در صد یاد البرز و گیرش رو این کلمه افتادم و خنده ام گرفت. برگشت سمتم و منتظر توضیح موند. یه لقمه نون و پنیر گذاشتم تو دهنم و بعد خوردنش توضیح دادم: البرز چند روز پیش گیر داده بود به این کلمه ی صد در صد! الان یهو یاد دلقک بازیش افتادم!
    آهانی گفت، قوری رو گذاشت سر جاش و پرسید: بعد اینکه یه خرده استراحت کردیم بریم اون خونه ای که عاشقشی رو ببینیم؟!
    سری به علامت موافقت تکون دادم و گفتم: فکر خوبیه. بعدش هم بریم اون موزه ای که می گفتی خیلی دوست داری! عصر آهن؟!
    سری به علامت مثبت تکون داد و گفت: آره. عالیه.
    صبحونه رو تو سکوت خوردیم. نهال تو چه فکری بود نمی دونم اما من به اون فکر می کردم. به لحظه ای که می خواستم حرف و قصد اصلیم از این سفر رو بهش بگم! دلشوره داشتم. نمی دونستم با اون حرفهایی که تو ویلا بهش زدم تصمیمش چی می تونه باشه. هر چند که با فرستادن اون قاب عکس یه جورایی جوابشو از قبل بهم داده بود!
    چاییشو تازه تموم کرده بود که صدای نهال گفتن یه خانوم پیر پیچید تو خونه. نهال از جاش بلند شد و گفت: خاله ام بیدار شد. برم بهش بگم که تو اینجایی بعد صدات می کنم.
    سری به علامت مثبت تکون دادم و اون رفت و چند لحظه بعد بلند صدام زد: پندار؟
    از جام بلند شدم و رفتم تو هال. دم در اتاقی ایستاده بود. به سمتش رفتم، از جلوی در کنار رفت و گفت: بیا تو.
    وارد که شدم، خانوم پیری رو دیدم که روی تخـ ـت تک نفره ای نشسته و تکیه اش رو به تاج تخـ ـت داده بود. سلام که کردم به گرمی جوابم رو داد و پرسید: خوبی پسرم؟! خوش اومدی.
    -ممنون. ببخشید مزاحمتون...
    :مراحمی پسرم. تو هم مثل نهاد. بشین صبحونه اتو تموم کن.
    نگاهی به نهال که لبخندی روی لبش بود انداختم و شنیدم که خاله خانوم گفت: تازه رسیدی تبریز خاله؟
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: حدود یه ساعته.
    -خوش اومدی. نهال ازت برام گفته.نهاد هم گفته بود که می یای دیدن خواهرش.
    نهال با اعتراض و متعجب پرسید: خاله! شما هم می دونستین؟!
    خاله ی نهال با لبخند نگاهشو دوخت به اون و گفت: از اومدنش که با خبر بودم اما وقت اومدنش رو نمی دونستم.
    جالب بود برام خاله خانوم به زبون فارسی حرف می زد. نمی دونم چرا اما تصویرم از خاله ی نهال یه خانوم سن دار با چارقد گلدار و کلافی بسته شده دور سر و البته لهجه ی غلیظ ترکی بود.
    رو به نهال گفت: آقای دکتر تازه از راه رسیده خسته است. سر پا نگه اش ندار. صبحونه اتونو خوردین؟
    نهال سری به علامت مثبت تکون داد و رو به من گفت: تو برو یه خرده دراز بکش، من صبحونه ی خاله رو می دم و می یام.
    موافقت کردم، یه با اجازه گفتم و برگشتم به اتاقی که اولین بار رفته بودم توش و احتمالاً اتاق نهال بود. ایستادم وسط اتاق، در حال باز کردن دکمه های پیرهنم زل زدم به قاب عکسی که روی میز بود. نهال، نهاد، نوشین، دو تا پسر جوون که احتمالاً برادرهای دیگه اش بودن و یه خانوم مسن که خیلی خیلی شبیه نوشین و احتمالاً مادرشون بود.
    مشغول باز کردن دکمه های سر آستینم بودم که نهال تقه ای به در زد و گفت: با خودت لباس راحتی آوردی یا...
    نشستم رو لبه ی تخـ ـت و گفتم: نمی خوام بخوابم.
    اخم ریزی کرد و گفت: ساعت ده به بعد می ریم. دو ساعت فرصت داری. یه چرت بزن من بیدارت می کنم.
    -باشه برو به خاله ات برس.
    در اتاق رو بست و رفت. پیرهن و کمـ ـربند و جورابمو در آوردم و دراز کشیدم روی تخـ ـت و چشممو بستم. خوابم برده بود که با صدای لولای در هوشیار شدم. چشمام اما همچنان بسته بود. بوی عطر نهال پیچید تو مشامم و نزدیکی شدنش رو احساس کردم. بعد چند لحظه دستش آروم نشست روی صورتم و گونه امو نـ ـوازش کرد، بعد مکثی خواست ازم فاصله بگیره، مچ دستش رو گرفتم و بی توجه به هینی که از ترس کشید و بدون اینکه چشممو باز کنم گفتم: بمون!
    وادارش کردم بشینه لبه ی تخـ ـت، نشست و پرسید: بیدار بودی؟!
    یه چشممو باز و به صورتش خیره شدم و پرسیدم: به نظرت می شه خواب بود وقتی یه خانوم به این زیبایی تو اتاق دور و بر آدم می چرخه؟!
    لبخندی زد و چیزی نگفت! ادامه دادم: تازه قصد جونتم کرده باشه و دست نـ ـوازشم به صورتت کشیده باشه!
    خندید و گفت:بدجنس هنرپیشه! پس چرا خودتو زده بودی به خواب!
    شروع کردم با انگشتهای دستش بازی کردن و در همون حال گفتم:خواب بودم! جنابعالی با مردم آزاریت بیدارم کردی!
    دوباره خندید و گفت:اومده بودم بیدارت کنم.
    :ایده ی خوبی بود، پس چرا دستتو پس کشیدی؟!
    سعی کرد دستشو از دستم در بیاره و در همون حال با دست دیگه اش به پام ضربه ای زد و گفت: پررو نشو!
    خندیدم و گفتم: چشم! منتها توقع داشتم با این مچ گیری یه خرده صورتت سرخ و سفید بشه! فکر کنم دیدن صحنه ی خجالت تو رو باید با خودم به گور ببرم!
    حرفی نزد و با لبخند خیره ی چشمام موند. دستشو به سمت بالا کشیدم، بـ ـوسه ی آرومی به انگشتهاش زدم و گفتم: برو لباس می پوشم و می یام.


    نشستیم تو آژانس و نهال به راننده گفت: می ریم خونه ی گروسی.
    راننده سری تکون داد و راه افتاد. دست نهال رو که مشغول بازی با قفل روی کیفش بود به دست گرفتم، نگاهش چرخید به سمتم، لبخندی زدم و آروم زیر گوشش گفتم: رنگ صورتی این شال خیلی بهت می یاد!
    ازش فاصله گرفتم و زل زدم به صورتش. لبخندش عمیق شد و گفت:مرسی.
    دوباره بهش نزدیک شدم و این بار زیرگوشش گفتم:ولی بدون شال خیلی خوشگل تری!
    بی صدا خندید و آروم گفت: می خوای درش بیارم؟!
    لبخند پت و پهنی زدم و گفتم: من مشکلی ندارم! گشت ارشاد هم اگه گرفتت، نسبتی باهات ندارم!
    نیشگون ریزی از کف دستم گرفت و گفت: ای بدجنس!
    خندیدم و دیگه تا موزه ی قاجار یا همون خونه ی امیرنظام گروسی، حرفی نزدیم. چقدر خوب بود که در کنار هم بودیم! چقدر خوب بود که برای چند ساعت احساس آرامش می کردم.
    تو خونه ی خاله ی نهال یک ساعت و نیم بیشتر نخوابیده اما انگار ساعتها استراحت کرده بودم. پرانرژی و مشتاق پا به پای نهال به سمت خونه ای که می دونستم می تونه خاطره های خوبی رو از حضورمون به یادگار بذاره قدم برداشتم.
    حیاط سرسبز و حوض پر آب خونه با منظره ی زیبای اون اورسی های مشبک رنگی واقعاً محشر بود! آدم هایی که توی این خونه زندگی می کردن افسرده هم می شدن؟!!
    دست نهال دستم رو محکم گرفت و از پله های دو طرفه ی ورودی ساختمون بالا رفتیم. حضور نهال در کنارم پا گذاشتن و گشت و گذار توی اون خونه ی قدیمی رو شیرین تر می کرد. چه خوب بود که به دور از دنیای گذشته و دنیای امروزم، تو یه دنیای متفاوت غرق بودم. مهم نبود تا چند ساعت دیگه دوباره باید بر می گشتم و باز کابـ ـوس ها و باز درگیری ها و دوییدن ها و دلهره داشتن ها شروع می شد! مهم این بود که تو اون چند ساعت می تونستم حس از یاد رفته ی زندگی کردن تو خوشی و آرامش رو به خاطر بیارم.
    صدای نهال منو از افکارم جدا کرد: بیا بریم بهت چند تا تابلوی خوشگل از زن های قجر نشون بدم ببینم دوست داشتی یکیشون زنت بود؟!
    دنبالش راه افتادم و در همون حال گفتم: چرا که نه! اگه قرار بود تو این خونه باهاشون زندگی کنم و اگه قرار بود چندتاشونو در آن واحد داشته باشم، بدم نمی اومد!
    مشتی به بازوم زد و جلوی یه عکس ایستاد و گفت: خیلی خب بیا! یکیشونو انتخاب کن! فقط بهت بگم ها! چون قراره تو اون زمون زندگی کنی، باید یه خانوم تپل و مپل و فربه انتخاب کنی! چون ملاک زیبایی اون زمون چاقی و غبغب بزرگ بوده!
    نگاهم نشست روی عکس ها، خانوم های چاق با چادر و چاقچور و دامن های چین دار و البته مقدار متنابهی سبیل! خندیدم و نهال با جدیت گفت: هوی! نخندها! زنهای حرمسرای خودتن!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: حالا نمی شه یه حرمسرا داشته باشم ولی تو عصر حاضر؟!
    مشت دوباره ای به بازوم زد و این بار با لبخند شروع کرد به توضیح دادن: ناصرالدین شاه عاشق زن های چاق و سبیل دار بود! می گن تو حرمسراش بیشتر از 86 تا زن عقدی و صیغه ای داشته.
    -آفرین به این پشت کار و قوت!
    نهال برگشت به سمتم، با لب بسته لبخندی زد و بعد گفت: پررو بازی ممنوع!
    خندیدم و گفتم: چشم! می فرمودین!
    دوباره خیره ی عکس ها شد و گفت: تصور کن تو حرمسراش زن ها سرِ داشتن سبیل های کت و کلفت با هم در رقابت بودن! اصلاً می دونی دلیل اینکه تو بیشتر عکسهای اون زمون خانوم ها چاقن چیه؟!
    -گفتی دیگه ملاک زیبایی تو اون زمون چاقی بوده.
    :دلیلش هم بر می گرده به دوره ی رنسانس که طبقه ی اشراف به خاطر اینکه نشون بدن خوب می خوردن خوب زندگی می کردن چاقی رو می پسندیدن و سعی می کردن هی بخورن و هی بخورن و چاق و چاق تر بشن!
    راه افتاد به سمت اتاق های دیگه، من هم هم قدمش و گوشم به حرفهاش. روبروی یه ویترین که توش پیرهن قدیمی آویز شده بود ایستاد و گفت: یه اشراف زاده ی اروپایی اومده بوده ایران، از شاه قاجار می پرسه چرا همه ی خانومهاتون اینقدر چاقن! می دونی شاهه چی جواب می ده؟!
    سری به علامت منفی تکون دادم و نهال ادامه داد: می گه تو می ری قصابی گوشت می خری یا استخون!
    زدم زیر خنده! چنان تعریف می کرد که انگار خودش اونجا حضور داشته و به چشم خودش دیده و شنیده! کلاً انگار شاکی بود از این عکس های بانوان چاق به جا مونده از اجدادمون!
    جلوی یکی از اروسی های رنگی ایستادم و خیره ی حیاط شدم. کنارم ایستاد و گفت: عاشق این حیاطم!
    سری به علامت تأیید تکون دادم و بعد یه خرده سکوت گفتم: من اگه جای اون اشراف زادهه بودم می دونی چی جواب می دادم؟!
    -چی؟!
    برگشتم سمتش، سعی کردم لبخندمو جمع کنم و آروم گفتم: می گفتم ثابت شده قلم فواید خیلی خیلی زیادی داره!
    یه خرده نگاهم کرد و وقتی اشاره ام رو به لاغر بودن خودش فهمید، مشت محکم و چند باره ای به بازوم زد و گفت: الآن داری منو با قلم گاو و گوسفند مقایسه می کنی؟!
    بلند خندیدم و نهال هم زد زیر خنده! راه افتادیم از این اتاق به اون اتاق. جلوی تابلوهایی که توش اسلحه های مختلف بود ایستاد و آروم گفت: روزی که لب اون ساحل اون قدر بی رحمانه باهام حرف زدی، دلم می خواست یه دونه از این تپانچه ها داشتم و یه گلوله تو مخت خالی می کردم!
    برگشتم با گره ای روی پیـ ـشونیم خیره ی نیم رخ جدیش شدم! نگاه شیطونش رو دوخت بهم و گفت: خب بعدش هم یه دونه تو مخ خودم خالی می کردم!
    دستش رو گرفتم و همون جوری که برای دیدن حوضخونه ی قشنگ تو زیرزمین می بردمش گفتم: این تپانچه است! مسلسل یا کلت که نیست هر چند تا تیر بخوای بتونی تو مخ من و خودت خالی کنی! یه دونه شلیک می کردی بعدش باید کلی توش باروت می تپوندی و مطمئناً اون موقع دیگه به دست البرز کشته شده بودی و فرصتی برای شلیک دوباره نبود!














    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    آفتاب ملایم اون موقع از سال، حیاط اون خونه رو واقعاً رویایی کرده بود. دست نهال رو گرفتم و گفتم: فکر کنم کل خونه رو دیدیم، حالا بریم تو حیاط؟
    موافقت کرد و راه افتادیم سمت در ورودی ساختمون. دو تا پله مونده به آخر دستش رو گرفتم و با هم نشستیم و آروم گفتم: می دونی چرا اینجام؟!
    بی حرف فقط نگاهم کرد. ادامه دادم: مطمئناً می دونی اما من مطمئن نیستم به سوالی که می خوام بپرسم جواب مثبت می دی یا نه!... گفتنش برام سخته ولی تردید ندارم! تا چند وقت قبل، تا قبل از اینکه بیای اینجا، تو رو می دیدم اما اون جور که باید نه! حتی بعد رفتنت هم، با اینکه اون روز، اونقدر بهم ریختم باز هم خیال می کردم چون منبع آرامشمو از دست دادم تا این حد تحت فشارم! تا همین چند شب پیش هم خودت خوب می دونی که مرتب ازت می خواستم برگردی برای اینکه آرامش بگیرم، برای اینکه بتونم در کنارت درمونمو از سر بگیرم و پیشرفتی توش داشته باشم اما از شب تولدم، بعد دیدن اون قاب، حقیقتی جلوی چشمم روشن شد که ترجیح دادم بیام اینجا و چشم تو چشم واسه تو هم ازش بگم. اینکه اشتباه می کردم اگه خیال می کردم تو منبع آرامش منی! منبع آرامشم هستی اما اون دلیل محکمی که تو رو برام خواستنی می کنه دوست داشتنته نه آرامش بخشیدنت! دوستت دارم که می خوام تا ابد در کنارم باشی! حس دوست داشتنتو گم کرده بودم نهال چون یادم رفته بود اصلاً دوست داشتن چه جوریه! چون می ترسیدم پیش خودم به دوست داشتن کس دیگه ای اعتراف کنم! ذهنم گولم می زد که از فکر دوست داشتنت دورم کنه تا دوباره کسی رو نخوام که احتمال از دست دادنش خوره بشه به جونم. گرچه این ترسها همچنان هست ولی قدرت دوست داشتنت اونقدر زیاده که همه ی این ترسها رو پس می زنه! تو یه پستو اون ته ته های مغزم مخفی نگه اشون می داره! به نهاد هم گفتم و به تو هم می گم، خودم می دونم چقدر برای تو کمم ولی شاید باید آدم یه جاهایی خودخواه و خودبزرگ بین باشه! باید خودخواه باشم و ازت بخوام...
    دست بردم توی جیب کتم، جعبه ی کوچیکی رو از توش در آوردم، بلند شدم و دو تا پله رو رفتم پایین و روبروش ایستادم و در جعبه رو باز کردم و آروم گفتم: با من ازدواج می کنی؟!
    نگاه ماتش از روی صورتم نشست روی حـ ـلقه و دوباره خیره ی چشمام شد! ناباوری تنها چیزی بود که می شد از چشماش خوند! دل تو دلم نبود!می ترسیدم جواب منفیش مثل پتکی تو سرم فرود بیاد!
    از جاش بلند شد. روبروم ایستاد و بعد یه سکوت طولانی گفت: نمی دونم چی بگم!
    لبخندی زدم و آروم گفتم: می تونی بگی بله و اجازه بدی این انگشترو بندازم تو انگشتت! گزینه ی دومی هم وجود نداره!
    لبخندی کم رنگ روی صورتش نشست و دست دراز کرد تا انگشتر رو بگیره! دستم رو عقب کشیدم و گفتم: می خوام خودم بندازمش! البته اگه جواب مثبت رو لطف کنی و به زبون بیاری!
    نگاهش رنگ شیطنت، رنگ جسارت، رنگ نهال روز اول دیدارمون رو گرفت و با لبخند گفت: اعتماد به نفست چسبیده به طاق آسمون!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم:این اعتماد به خودم رو مدیون توام! خودت بهم تزریقش کردی، می تونی ازم بگیریش یا بذاری تو وجودم بمونه و اوج بگیره!
    همراه با لبخند، دست چپش رو آورد جلو و گفت: بله اما یه سری شرط و شروط دارم که بعد با هم در موردش صحبت می کنیم!
    خندیدم! سرخوش از جواب مثبتی که گرفته بودم و از حال خوبی که داشتم. انگشتر رو از جعبه در آوردم، به انگشتش زدم، دستش رو تو دستم گرفتم و همون جوری که به سمت در ورودی خونه راه می افتادیم گفتم: هر شرطی بذاری نشنیده قبوله خوشگل خانوم!

    ***
    از رفتن به موزه ی عصر آهن پشیمون شدیم. حیف بود روز به اون خوبی و خاطره ای به اون قشنگی با دیدن اسکلت و جنازه تلخ بشه. نشستیم تو یه رستوران، با اشتها غذایی رو که سفارش داده بودیم خوردیم، از همه جا و همه کس و بیشتر و بیشتر از خودمون و گذشته امون حرف زدیم و البته حرف های مهم رو گذاشتیم برای بعد عقد! دلم نمی خواست تا قبل از رسمی شدن رابطه امون نهال از لحظه های دل بستگیش به من بگه! می خواستم غرورش حفظ بمونه! اعتراف به دوست داشتن من برام به غایت لذت بخش بود اما دلم نمی خواست تو لحظه هایی که حس شیرین انتخاب شدن رو بهش تزریق کرده بودم با فکر کردن به گذشته و عشق یک طرفش اذیت بشه یا به خیال اینکه از سر دلسوزی قدم پیش گذاشتم خوشی اون لحظه اش زایل بشه.
    بعد ناهار به اصرارش برگشتیم خونه. خاله خانوم خواب بود. نشستم روی تخـ ـت و در حال در آوردن جوراب هام گفتم: ساعت 10 پرواز دارم.
    با لحن دلگیری گفت: کاش می شد بیشتر بمونی.
    سرمو بلند کردم و خیره ی لب ورچیده اش شدم و گفتم: نمی مونم که جنابعالی جمع کنی و برگردی! البته بعد گذروندن دوره ی درمان خاله خانوم!
    -اون موقع یه ماه دیگه است!
    :همون موقع هم خوبه! بهتر از همه ی عمره!
    -تو این فاصله بازم می یای؟
    در حال باز کردن دکمه های سرآستینم گفتم: قول نمی دم!
    اخمهاش درهم تر شد! آروم خندیدم و گفتم: قول نمی دم دو روز دیگه اینجا نباشم!
    اومد تو و همون جوری که شالش رو بر می داشت در اتاق رو هم بست و گفت: حالا نمی خواد دو روز در میون بیای! اون هم با اوضاع داغون هواپیماهامون!
    از جام بلند شدم،رفتم سمتش و از پشت بغـ ـلش کردم و زیر گوشش زمزمه کردم:اگه خیلی نگرون سالم موندم هستی سعی کن زودتر برگردی! چون راه های دیگه ای هم واسه جون دادنم هست! یکیش هم نبودن تو در کنارمه!
    دست چپش رو آورد بالا، خیره ی انگشترش شد و آروم گفت: یادم باشه به خاطر این سلیقه ات بهت یه جاییزه بدم!
    برش گردوندم به سمت خودم، دستهام ناخودآگاه نشست دو طرف صورتش، خیره ی چشماش شدم و گفتم: جریمه ی سوالهایی که جوابشو ندادی هم مونده و البته جریمه ی بازی کردن با حس حسادتم!
    مات چشمام شد! نگاهم از روی چشماش اومد پایین و روی لبهاش نشست و دوباره خیره ی چشماش شدم. ترس نبود اون چیزی که توی چشماش خونه کرده بود، شرم اما چرا! حس خواستنش تو تک تک سلول های تنم موج می زد! حس مرده ای که حالا با بالاترین قدرت برگشته و زنده شده بود و من سرخوش بودم! از این خواستن، از این دوباره زنده شدن، از این دوباره جوونه زدن! تو اون لحظه تو اوج خوشی بودم!
    صورتمو که عقب کشیدم، سرخی شرمی که صبح ازش طلب کرده بودم روی گونه هاش ظاهر شد! همیشه اولین ها تو خاطر می مونه! همیشه اولین تجربه های شیرین شیرین ترین خاطره ها می شه! اولین بـ ـوسه ی عاشقانه ی نهال شاید اولین تجربه ی من نبود اما برای اون، برای معصومیتش، برای عشقی توی سیـ ـنه اش حقیقی ترین حس لمس کسی بود که با همه ی وجودش دوستش داشت و این لحظه مطمئناً تا ابد توی ذهنش خیلی پررنگ به جا می موند!
    به خودم چـ ـسبوندمش و همگام باهاش به سمت مبل دو نفره ی گوشه ی اتاق حرکت کردیم. کنارش نشستم همون جوری که با انگشتر توی دستش بازی می کردم گفتم: خوشحالم که اینجام! خوشحالم که برای فهمیدن احساس قلبیم بهت خیلی دیر نشده! خوشحالم که اجازه دادی دوباره انسان بودنو به خاطر بیارم نهال! خوشحالم که در کنار همه ی دردهایی که هنوز با قدرت هست، خوشی هایی هم قراره بیاد که از اون دردها کم کنه یا تحمل کردنشونو آسون. از همه ی مشکلاتم با خبری! می دونم دختر عاقلی هستی اما وقتی منو انتخاب کردی یعنی چشم روی عقلت بستی و با همه ی احساست قدم برداشتی و امیدوارم یه روزی نرسه که تو نیمه ی راه خسته بشی! بهت قول می دم همه ی تلاشمو برای اینکه تو هم دردهاتو فراموش کنی و به شادی برسی بکنم، ازت می خوام تو هم بهم قول بدی تو این راه کمکم کنی! من خیلی چیزها رو از یاد برده ام! شاید خیلی وقتها درد زخمهایی که از گذشته به تنم مونده توی زندگیمون نمود پیدا کنه، دلم می خواد بهم این قولو بدی که برای پس زدن اون دردها، برای متزلزل نشدن زندگیمون پا به پام قدم بر می داری! این قولو بهم می دی؟!
    نگاهم نمی کرد! هنوز از اون بـ ـوسه خجالت زده بود انگار! فشار کمی به دستش آوردم تا سرش رو بالا بیاره! با مکث خیره ی چشمام شد و آروم گفت:غیر از این بود این انگشتر الآن توی دستم نبود! حس... حس آدمیو دارم که به بزرگترین آرزوی قلبیش رسیده اما باورش نداره! تو دستهاش می بیندش، داره لمسش می کنه اما ... پندار دوستت دارم!
    چیز دیگه ای می شد از خدا خواست؟! تو اون لحظه منِ خسته از روزگار تکیه گاه محکم تری از این دوست داشتن می تونستم پیدا کنم؟! طنابی به محکمی این عشق می تونستم داشته باشم برای اینکه بهش چنگ بندازم و خودمو از منجلابی که سالها توش گرفتار بودم بالا بکشم؟!
    دستمو انداختم دور شونه اش، به خودم چـ ـسبوندمش و صورتمو بین موهاش پنهون کردم! عطر این موها، هرگز و هیچ وقت از یادم نمی رفت!
    خواب بودم، یه خواب راحت و سبک. دراز کشیده بودم، نهال پایین تخـ ـت نشسته بود و با انگشتهای دستم بازی می کرد و حرف می زد که خوابم برد. این چرت های بدون کابـ ـوس چقدر خوب بود. چقدر آرامش به همراه داشت. چقدر از خستگی هام کم می کرد. تو خواب و بیداری صدای زنگ موبایلم تو فضای اتاق پیچید. با یه چشم نیمه باز زل زدم به صفحه اش و دیدم البرزه. ناخودآگاه لبخندی نشست رو لـ ـبم. تماسو جواب دادم و الو نگفته البرز معترض گفت: یعنی دستم بهت برسه، تیکه بزرگه ای ازت نمی مونه! چرخت می کنم، یه همبرگر خوب ازت می سازم می ندازم گربه ها و سگها بخورنت! کدوم گوری هستی پندار؟!
    -سلام.
    :زهرمار و سلام! کوفت و سلام! هناق و سلام! کجایی تو؟!
    -تبریزم.
    صدای البرز برای لحظه ای طولانی قطع شد. اصلاً فکر کنم نفس کشیدن هم یادش رفت. کف دست چپمو گذاشتم رو پیـ ـشونیم و گفتم:الو البرز هستی؟!
    -گفتی کجایی؟!
    :تبریزم.
    -پیش نهال؟
    :آره.
    -یعنی ...
    :نهاد در جریانه.
    -رفتی که ... یعنی می گم...
    :به نهال پیشنهاد ازدواج دادم. اونم قبول کرد.
    صدای البرز از زور تعجب قطع قطع شد! چند بار الو الو گفتم تا آروم گفت: چی کار کردی؟!
    -می گم به نهال پیشنهاد ازدواج دادم اونم قبول کرد.
    :داری سر به سرم می ذاری یا ...
    -سر به سرت نمی ذارم. دارم جدی می گم! ساعت ده پرواز دارم و بر می گردم، صبح تو بیمارستان می بینمت و همه چیو توضیح می دم. خوبه؟
    :ببین پندار! من الآن تو هنگم! قطع کن ویندوز مغزمو ریست کنم ببینم چی به چیه بهت زنگ می زنم.
    -باشه. فعلاً.
    :ببین. جدی جدی تو الآن تبریزی، به نهال پیشنهاد ازدواج دادی، اونم قبول کرد؟!
    -وای البرز!
    :خب می گم. نمی شه واسه محکم کاری ببریش یه محضری جایی عقدش کنی؟
    -خیال می کنی می زنه زیر چیزی؟!
    :می ترسم توی نره خر پشیمون بشی!
    خندیدم و آروم گفتم: انگشتری که انداختم تو دستش بهترین زنجیره برای پای بندی به این عشق!
    -ای وای من! یعنی تا اونجا پیش رفتی؟!
    دوباره خندیدم. این بار شنیدم که گفت: یعنی خاک بر سر من با این بچه بزرگ کردنم! مرتیکه ی بی شعور به همون بابای هیچی ندارت رفتی! یعنی نباید بگی یه بزرگتری دارم! یه مراسمی هست! یه رسم و رسومی هست؟! خیال می کنی اینجام ینگه دنیا و اروپاست که یه انگشتر گرفتی رفتی از دختره خواستگاری کردی؟! یعنی حیف اون همه زحمتی که من واسه تو کشیدم! حیف اون همه خون جگری که برای تو خوردم! حیف روزهای جوونیم که تو رو به دندون کشیدم و ...
    -الو البرز!
    :جونم؟!
    -برو ریست شو دیگه!
    :نوکرتم پندار! نمی تونی حتی یه ذره فکر کنی الآن تا چه اندازه تو ابرهام! باورم نمی شه! ببین یه عکس دو نفره از خودتون می ندازی و از وایبر می فرستی برام که بفهمم داری جدی می گی! خب؟! به اون گیس بریده ی آب زیرکاه هم می گی دست چپشو بگیره جلوی دوربین که من اون حـ ـلقه رو ببینم و باور کنم! الو! برو دیگه من باید برم اتاق عمل. گفتی ساعت چند پرواز داری؟
    -ده.
    :می بینمت پس.
    -فرودگاه نیای ها. صبح تو بیمارستان می بینمت.
    :یه درصد فکر کن من امشب بذارم تو سر راحت بذاری زمین!
    دوباره خندیدم و این بار البرز گفت: ای جونم! سرمـ ـست سرمـ ـستی از این عشق ها! برو! برو زیاد وقتتو نمی گیرم! ببین پندار، یه دونه بزن تو سر اون ضعیفه وادارش کن برگرده! چه معنی داره آدم شوهرشو تنهایی راهی کنه، خودش تو دیار غربت بمونه؟!
    -برو البرز! ضعیفه هم خودتی!
    صدای خنده ی البرز بلند شد، یه خداحافظ گفت و قطع کرد.
    تقه ای به در خورد و نهال اومد تو. لبخند به لب نشست لبه ی تخـ ـت و گفت: خوب خوابیدی؟
    کش و قوسی به خودم اومدم و گفتم: عالی!
    -چه خوب! به خاطر حضور من تو زندگیته ها!
    :به خاطر این شلوارک راحتیه که دادی بپوشم!
    دست نهال اومد سمتم، گارد گرفتم و گفتم: غلغلکم بدی کشتمت!
    خندید و افتاد به جونم! مچ دستهاشو به زور تو دست گرفتم، مهارش کردم و به سمت خودم کشیدمش!
    افتاد روی سیـ ـنه ام و سرش کنار گوشم قرار گرفت! آروم زیرگوشش زمزمه کردم:وقتی می گم می کشمت شوخی نمی کنم!
    خندید و سعی کرد ازم فاصله بگیره. دستمو گذاشتم روی سرش و همون جوری که با موهاش بازی می کردم آروم زیر لب زمزمه کردم: کاش می شد باهام برگردی!
    بالاتنه اشو که افتاده بود روم بلند کرد، صاف نشست و خیره ی چشمام گفت: تو برو، چشم رو هم بذاری منم اومدم.
    گره ی ریزی به ابروهام انداختم و گفتم: چشم رو هم گذاشتن من یه ثانیه هم نمی شه! یه ماه و نیمو کجای دلم بذارم؟!
    -همون جایی که من یه سال و نیمو گذاشتم!
    یه خرده نگاهش کردم و بعد گفتم: یه عالمه دوست داشتن بهت بدهکارم! تو خیلی از من جلوتری!
    -تو حد دوست داشتن؟!
    :تو روزهای دوست داشتن!
    -جبرانش خیلی سخت نیست!
    :خب؟!
    از جاش بلند شد و همون جوری که می رفت سمت کمد گوشه ی اتاق گفت:همین که گه گاهی صدای خنده هاتو بشنوم یا لبخندو رو لبت ببینم، همین که حس کنم از این احساس بی اندازه خوشحالی برام کافیه!
    نشستم، دستی به موهام کشیدم و گفتم:چه خانوم کم توقعی!
    برگشت سمتم، نگاهش نشست رو خط بخیه ی قفسه ی سیـ ـنه ام، جلو اومد، کنارم روی تخـ ـت نشست. دستش اومد جلو و انگشتشو در امتداد خط روی سیـ ـنه ام حرکت داد و بعد زل زد به صورتم و گفت: همین که قول بدی فقط و فقط به سمت کم شدن و تسکین دردات قدم برداری برام کافیه!
    دستشو توی دستم گرفتم، بـ ـوسه ی ریزی به انگشتهاش زدم و گفتم: تو که باشی تو خیلی راه ها می تونم محکم و مطمئنم قدم بردارم!
    لبخند گرمی زد، فشاری به انگشتهام آورد و گفت: خوبه! چون یه برنامه هایی دارم که حالا مطمئناً بهشون نه نمی گی.
    -مثلاً؟
    :باشه به موقعش در موردش صحبت می کنیم.
    -باشه. خاله خانوم کجاست؟ یه وقت فکرهای بد نکنه؟
    :چطور؟
    -با یه پسر لخـ ـت نشستی سر تخـ ـت، تو اتاق در بسته و ...
    مشت محکمی کوبید به بازوم، خندید و از جاش پاشد و همون جوری که می رفت سمت در گفت: خاله خانوم فکر بد نمی کنه اگه فکرهای شیطانی به ذهن منحرف تو خطور نکنه!
    سر جام خیز برداشتم که مثلاً بگیرمش، جیغ کوتاهی کشید و از اتاق دویید بیرون.

    کمـ ـربندو بستم و منتظر شدم هواپیما اوج بگیره. تموم ذهنم درگیر نهال بود. درگیر ساعتهای خوبی که در کنارش گذرونده بودم. با مرور خاطراتش گاهی حتی لبخندی هم به لـ ـبم می نشست!
    شامو تو محیط آروم یه رستوران دنج خورده بودیم و ریزه ریزه ی حرکاتشو از بر کرده بودم. ازش خواهش کرده بودم فرودگاه نیاد و به سختی پذیرفته بود. دلم لحظه ی خداحافظی نمی خواست. فرودگاه برام مفهوم دل کندن داشت و نمی خواستم اون جزئی از این خاطره ی تلخ بشه! تا خونه رسونده بودمش، یه بـ ـوسه ی گرم خداحافظی ازش هدیه گرفته بودم و حالا اینجا تو هواپیما، دلم واسه یک ماه و نیم دیگه که قرار بود برگرده بی قراری می کرد!
    هواپیما نشست. پامو تو فرودگاه نذاشته، البرز عین مأمور دو صفر هفت که مجرمی رو دستگیر کرده مچ دستمو گرفت و گفت: در نرو که باهات کار دارم!
    همون جوری که دنبالش کشیده می شدم با لبخند گفتم: زشته البرز!
    ایستاد، برگشت سمتم و با اخم زل زد بهم و گفت: تو یکی در مورد زشتی و زیبایی حرف نزن که دست می ندازم همین وسط زبونتو از حلقومت می کشم بیرون!
    -علیک سلام!
    :سلام بی سلام! راه بیافت!
    دوباره راه افتاد و منو دنبال خودش کشوند. زورم هم بهش نمی رسید مچمو از دستش در بیارم! سنگین تر بودم عین آدم کنارش راه می افتادم و به هرچی می گفت گوش می کردم!
    نشستیم تو ماشین، استارت زد و گفت: اون وامونده رو ببند!
    برگشتم سمتش، تکیه امو دادم به در و خیره ی نیم رخش شدم و پرسیدم: جدی جدی الآن عصبانی هستی؟!
    یه چشم غره بهم رفت و راه افتاد و گفت: آدم غیر جدی هم جدی می شه؟! تو وجنات من اثری از شوخی می بینی تو؟!
    - خب چرا عصبانی هستی؟!
    :دهنتو همراه اون کمـ ـربند ببند تا برسیم خونه!
    اخمام درهم شده بود! نمی فهمیدم چرا عصبانیه! یه خرده روند، بعد زد کنار، ماشینو خاموش کرد، دولا شد و دست انداخت دور گردنم و منو به سمت خودش کشید،لبشو چـ ـسبوند به سرم و یه ماچ صدادار کرد و گفت: قربونت برم که همیشه اینقدر یهویی هستی!
    خودمو به زور از حـ ـلقه ی دستش در آوردم و بهت زده نگاهش کردم و پرسیدم: حالت خوبه؟!
    با لبخند نگاهم کرد و گفت: دیگه طاقت نیاوردم تا خونه فیلم بازی کنم!
    -زهرمار! ابراز خوشحالیت هم به آدمیزاد نرفته!
    :نه که تو همه ی کارات عین آدمیزاده! حالا از این حرفها گذشته!
    دستشو آورد جلو و گفت: مبارکه داداش!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم، دستشو فشردم و گفتم: قسمت شما بشه!
    یه ایشالله گفت، ماشینو روشن کرد، راه افتاد و در همون حین گفت: وای! از عصری که بهم گفتی، تو پوست خودم جاگیر نیستم!
    خندیدم،مشت محکمی به بازوم زد و گفت: ولی خیلی خیلی خیلی موزی مارمولکی پندار! از عصر پنج شنبه یا نه حتی از شب تولدت خیال داشتی بری تبریز و کارو یه سره کنی آره؟! انگشتر هم که خریدی و خودت بریدی و دوختی! بدون اینکه حتی یه کلوم به من بگی! برسیم خونه به جان خودم تلافی این کارتو سرت در می یارم! سر نهاد و دکتر ظهرابی هم همین!
    :دکتر ظهرابی دیگه واسه چی؟!
    -مرخصی داده بهت، بعد بهش می گم پندار کجاست؟ می گه نمی دونم! می گم آخه نیومده بیمارستان! می گه نمی دونم کجاست به من هم هیچ ربطی نداره کجاست! دوباره دم غروب تو کلینیک می رم سراغش می گم پندار گوشیشو جواب نمی ده! می گه خب چیز عجیبی نیست که! می گم آخه مطب هم نرفته! می گه دکتر کرم لو می گفت صبح با مداح قرار داشت! یعنی منو تا مرز سکته بردین سه تایی تون!
    :حقته! تا تو باشی اینقدر آتیش نسوزونی و همه رو اذیت نکنی!
    -حالا وقتی تو خونه چوب تو اونجات کردم می فهمی حقم هست یا نه!
    ***
    پامو تو خونه نذاشته البرز از پشت سر گفت: فاتحه اتو بخون که مردی!
    برگشتم سمتش، با لبخند نگاهش کردم و گفتم: حالا نمی شه جای فاتحه و کشت و کشتار بشینیم واسه ات بگم چی به چی شد؟!
    راه افتاد سمت سرویس بهداشتی و در همون حال گفت: اون اعترافاتو که تا قبل از اعدامت باید بکنی! منتها بخششی در کار نیست! امشب مطمئن باش مردی!
    رفتم تو اتاق، برای لحظه ای به عکس دو نفره امون خیره موندم. هنوز هیچی نشده دلتنگش بودم و دوست داشتم اینجا باشه! دلم می خواست زن این خونه باشه! بهم محرم باشه! دلم می خواست سرمو که روی بالش می ذارم بوی عطرشو با همه ی وجود احساس کنم!
    تقه ای به در خورد و البرز گفت: دوش می گیری؟
    بلند گفتم: آره. یه زنگ هم به نهال می زنم و می یام.
    در اتاقو باز کرد و با یه لبخند شیطون گفت:پس من از الآن شب به خیرو می گم! بساط اعتراف و کشتنت هم بمونه واسه روزهای دیگه!
    با لبخند سری تکون دادم و رفت و در رو بست.
    دوش گرفتم و در حال خشک کردن موهام به نهال زنگ زدم. با اولین بوق برداشت و گفت: سلام. رسیدی؟
    -آره.خوبی؟
    :خدا رو شکر. منتظر زنگت بودم. البرز نکشتت؟
    -فکر کنم زنگ زدن به تو جونمو خرید! والا قصدشو داشت!
    :خیلی شاکیه؟!
    -نه! بیشتر ذوق زده است تا شاکی!
    :آخه نهاد می گفت زنگ زده واسه اونم کلی خط و نشون کشیده!
    -البرزه دیگه! بس که همه رو دور می زنه یه بار که دورش می زنن شاکی می شه!
    :آره.پروازت خوب بود؟
    -آره ولی نه به خوبی پرواز امروز ظهرم!
    :امروز ظهر؟! منظورت صبحه؟!
    -پرواز امروز دم ظهرم توی اون خونه ی قدیمی رو می گم!
    مکثی کرد و با شیطنت گفت: آهان! مقصدت اونوقت کجا بود؟!
    -نمی دونم! هنوز تو ابرهام! هر وقت فرود اومدم بهت می گم!
    خندید و بعد آروم گفت: باورم نمی شه تو همون پنداری پندار! تو پندارم نمی گنجه!
    نشستم لبه ی تخـ ـت و ساکت موندم تا ادامه بده. صدای بسته شدن در اومد و بعد گفت: باورم نمی شه پنداری رو که یه روز حتی تو خیالم نمی دیدم از نزدیک ببینمش حالا اینقدر نزدیک به خودم احساس می کنم! روزهایی که البرز ازت حرف می زد عاشق مردونگی و اون حس جوونمردیت شدم. عاشق اون از خودگذشتگیت و آرمانگراییت. یه چیزی مثل سوپرمن یا یه قهرمان بودی برام. اولین باری که عکستو تو اتاق البرز دیدم شوکه شدم. نه به خاطر چهره یا تیپت! اینکه پندارِ البرز رو از نزدیک می دیدم برام شوکه کننده بود! باور نمی کردم کسی که البرز این همه مدت ازش حرف می زده حالا تصویر داره و جلوی رومه. بعدش هم وقتی برگشتی، وقتی شنیدم و فهمیدم که اومدی، کلی با خودم کلنجار رفتم. کلی پی بهونه گشتم برای اینکه بیام و ببینمت تا اینکه با ماهبانو آشنا شدم. دردشو بهم گفت و درمونشو تو دستهای تو دیدم. گذاشتم پای قسمت! می دونم خیلی رویایی فکر کردنه اما وقتی از احساس می خوای بگی می شه رویایی نبود؟ روز اول با برخوردت چنان بهم ریختم که بعد رسوندن ماهبانو مـ ـستقیم رفتم سر خاک مادرم و نشستم به گریه. یه چیزی تو وجودم شکسته بود انگار. انگار از بالای یه بلندی محکم هلم داده بودن پایین و با سر فرود اومده بودم.انتظار محبت، توجه و مهربونی نداشتم. اما خب... برخوردت واقعاً وحشتناک بود!
    -می دونم.
    :چند روزی طول کشید به خودم بیام. با خودم گفتم اینم یه سربالایی پرشیب دیگه! اینو هم پشت سر می ذارم! پندارو برمی گردونم به همون پندار رویایی روزهای دور البرز! با خودم عهد بستم همه ی سعیمو برای به دست آوردنت بکنم! دوستهام همیشه می گن اگه یکیو دوست داری به عنوان خانوم نباید اعتراف کنی! حتی اگه زنش شده باشی! مردها سوء استفاده می کنن! من اما به این چیزها اعتقاد ندارم! برام مهم نیست دیگرون نسبت به احساسم چه برداشتی می کنن یا طرف مقابلم ممکنه چه واکنشی نشون بده! برام مهم نیست اگه یه روزی از راه برسه که تو روم بایستی و بگی خودت انتخابم کردی! خودت منو خواستی! خودت شیفته ام شدی! برام تنها و تنها رسیدن به تنها چیزی که از این دنیا خواستم مهمه! دلم می خواد این که چقدر دوستت دارم رو تا ته دنیا فریاد بزنم حتی اگه یه روزی علیه خودم استفاده بشه!
    مکثی کرد و نفسی گرفت و ادامه داد: چند بار بعد هم که دیدمت هنوز ازت دلگیر بودم! هنوز حس می کردم غرورم خرد شده! واکنشم ناخودآگاه اونقدر تند بود! اونقدری تند که وقتی تو خونه امون دیدمت اون حرفها رو بهت زدم!
    -بله! دماغ فیل و ...
    :وای! نگو دیگه!
    خندیدم! اون هم خندید و ادامه داد: روزی که تو ویلا از غم بزرگی که تو وجودت بود گفتی، از رفتن دیار، برای بار دوم شوکه شدم اما وقتی به خودم اومدم دیگه همه ی تلخی هات برام معنا پیدا کرده بود. فهمیده بودم چرا اونقدر گوشه گیری و گوشت تلخی! به عشقی که تو سیـ ـنه ام بود ایمان داشتم! می دونستم اون احساس قوی می تونه راه نجاتی برات باشه اما خب به شرطی که خودت هم می خواستی! یه وقتهایی اگه خیلی دم دست باشی دیده نمی شی! می ترسیدم حرف دلمو بهت بزنم و پسم بزنی! فکر اینکه یه روزی تو روم بایستی و بگی که انتخابت من نیستم دیوونه ام می کرد! حاضر بودم همین قدر دست و پا شکسته و دیر به دیر ببینمت اما ببینمت. همین توجه های کوچیکت، همین متفاوت رفتار کردنت باهام برام کافی بود! تا اینکه جریان بیماری خاله ام پیش اومد.ازم خواست برم پیشش و کنارش باشم. می گفت بوی خواهرمو می دی و دلم می خواد این روزها رو کنارم باشی. خودم هم خسته بودم. با خودم می گفتم خوبه برم و یه خرده آروم بگیرم و از این محیط دور باشم. اولش فقط قصدم واسه سه ماه رفتن بود، اما بعد جریان خواستگاری پسرعموم و گیر دادن های عموم و البته عقد نهاد و نیلو به این فکر افتادم که برم و اگه دووم آوردم برای همیشه بمونم. بزرگترین دلیلش هم ناامیدی از تو بود! البرز می گفت محال ممکنه پا پیش بذاری! می گفت پنداری که من می شناسم، آدمیه که خودشو پله می کنه برای بالا رفتن دیگرون و مطمئنم راضی نمی شه دیگرونو پله کنه برای بالا رفتن خودش! به البرز گفته بودم این نزدیکی و این خواستن به هیچ وجه منو پله نمی کنه! منو به زیر نمی کشه! وقتی برای اولین بار تو عمرت به چیزی که می خوای می رسی این به زیر کشیده شدن نیست! منم الآن درست عین تو تو اوج ابرهام! حتی بیشتر از تو! بالاتر از تو! مرتب به این انگشتر نگاه می کنم و باورم نمی شه یه نشونه از وجودت تو توی زندگیمه! می ترسم بخوابم و چشم که باز کنم امروز یه خواب باشه! منم درست عین تو ته وابستگی ها و خوشی های زندگیم از دست دادن بوده! می ترسم دو روز دیگه باز به این فکر کنی که داری در حقم ظلم می کنی و بذاریم کنار! پندار می خوام بدونی که چه هدیه ی بزرگی بهم دادی و می خوام درک کنی که حق نداری به هیچ قیمتی این خوشی رو ازم بگیری! این قولو بهم می دی؟!
    نفس عمیقی همراه با دستی توی موهام کشیدم و گفتم: البرز وسط اون چرندیاتی که در مورد من گفته اینو نگفته که یا یه کاری رو شروع نمی کنم یا اگه بکنم تا تهش می رم؟!
    خندید! بلند بلند! از همون خنده هایی که آدمو به شعف وا می داشت! لبخندی زدم و آروم گفتم:اینا رو چرا همون جا رو در رو بهم نگفتی؟!
    -نمی تونستم! پشت تلفن، وقتی اینجا کنارم نبودی حرف زدن برام راحتت بود.
    :البته کار خوبی هم کردی!
    -چطور؟!
    :چون اونوقت نمی تونستم قول بدم تا عقدمون صبر کنم و کاری به کارت نداشته باشم!
    با صدای بلند پندار معترض و کش داری گفت، خندیدم و پرسیدم: الآن صورتت سرخ و سفید شده یا همچنان خیلی بی تفاوت و در حد یه اعتراض کلامی گفتی پندار!
    سکوت کرد. دراز کشیدم رو تخـ ـت و گفتم: به تصمیمم اونقدری مطمئن بودم که پاشم بیام اونجا، ازت اطمینان در کنارم موندن بگیرم و بگردم! این یک ماه و نیم رو هم نمی دونم چه جوری اما می گذرونم تا بیای!
    -با مامانت صحبت کردی؟
    :تو نگرون اونش نباش.
    -نگرون که نمی شه نباشم. مخصوصاً با اون جریانی که پیش اومد.
    :کدوم؟!
    -همون که اون شب اومد و ما رو...
    :کدوم شب؟
    -همون که ما رو تو خونه ی تو با هم دید!
    :کی؟! پس چرا من چیزی یادم نمی یاد؟!
    -پـــــــــــــــــــندار!
    :نه من چیزی یادم می یاد! نه مادرم و نه هیچ کس دیگه! ببین منو نهال! یه بار یه راه غلطو رفتم! یه بار دهنمو جاهایی که باید باز می کردم نکردم و ته تهش شد فاجعه! دیگه قرار نیست دوباره همون راهو برم یا اجازه بدم کسی منو توی اون راه هل بده! متوجه هستی چی می گم؟! با من که هستی نه از کسی بترس! نه از چیزی! درسته خودم خیلی کامل نیستم! درسته خودم مشکلات و درگیری های زیادی دارم اما قرار نیست اونی که تا این حد دوستش دارم رو هم درگیر این مشکلات کنم! یعنی از این به بعد دیگه قرار نیست! نه نگرون مادرم باش، نه نگرون اینکه فردا چی می شه! بیا همین امروز زندگی کنیم بدون اینکه فکر کنیم قراره چی پیش بیاد! خودت بهم یاد دادی جوری زندگی کنم که شاید فردایی نباشه! تابلویی که برام روش لطف هرچه باداباد رو نوشتی الآن جلوی رومه! پس لطف کن دلنگرونی هاتو بریز دور و اجازه بده گذشت زمان این خوشبختی رو بهمون ثابت کنه! خب؟!
    -هر چی تو بگی!
    :آفرین دختر خوب. حالا هم بدون فکر کردن به هر چیز منفی برو بگیر بخواب.
    -چشم!
    :آفرین! آهان یه چیز دیگه! اون انگشترو از دستت در نمی یاری ها!
    خندید و آروم گفت: چشم!
    -جز خواب من هم خواب هیچ احدی رو نمی بینی!
    دوباره خندید و گفت: حتماً!
    -قربونت. فعلاً!
    :مراقب خودت باش. خدافظ.


    آخرین بیمار بستریمو ویزیت کردم، دستورها رو دادم و اومدم برم سمت اتاقم، منشی بخش صدام کرد و بهم خبر داد که دکتر ظهرابی پی ام می گشته. سری به علامت باشه تکون دادم و راه افتادم سمت اتاق دکتر. در زدم، از منشیش خبری نبود، رفتم سمت اتاق دکتر و اومدم درو وا کنم، البرز بازش کرد و لبخند گفت: به به! جناب دکتر پناهی! احوال شما! چه عجب ما شما رو دیدیم؟! بفرمایین! خوش اومدین!
    سلام کردم، باهاش دست دادم و پرسیدم: داری می ری؟
    -نه خیر! داشتم می اومدم شما رو کت بسته بیارم خدمت دکتر که خودتون شرفیاب شدین!
    با دکتر احوال پرسی کردم و دست دادم و نشستم رو مبل جلوی میزش. البرز هم اومد نشست و گفت:خب!
    سری به علامت چیه تکون دادم و پرسیدم: طوری شده؟!
    دکتر از همون پشت میزش نگاهشو دوخت به صورتم و گفت: زمینو که واگذار کردی، کارهای مقدماتیش هم که تموم شد، کلنگ بیمارستانو هم هفته ی دیگه قراره بزنیم. می خواستیم تو هم باشی و کلنگو...
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: نه دکتر!
    -یعنی چی؟!
    :یعنی من علاقه ای به شرکت تو همچین مراسمی ندارم!
    -پندار!
    نگاهی به چهره ی درهم البرز انداختم و گفتم: خیال کنین بابام اون زمینو اهدا کرده و حالا هم نیست که بخواد تو همچین مراسمی شرکت کنه!
    -جای بابات تو رو دعوت می کنیم که کلنگ شروع پروژه رو بزنی!
    :گفتم که جواب من منفیه!
    دکتر سری به علامت تأسف تکون داد و رو به البرز گفت: نگفتم؟! مرغ این یه پا که خوبه اصلاً پا نداره!
    البرز نفس عمیقی کشید، سری به علامت تأیید تکون داد و گفت: منم که از قبل گفته بودم سنگین تریم اصلاً به روش نیاریم!خب این از این! حالا جواب منفی بعدی رو هم بگو تا بریم سراغ سومین مورد. آخر هفته می خوایم بریم ویلای یکی از بچه ها تو طالقون، می یای.
    -نه!
    : خب این هم از این! فردا شب یه مهمونیه خونه ی دکتر کاویان که تو هم دعوتی و حالا قراره بهت خبر بده، می یای دیگه؟!
    -نه!
    البرز به تمسخر و با لبـ ـهای بسته لبخندی تحویل دکتر داد و رو به من گفت: دیگه باقی پیشنهاداتو نمی گم!
    -مگه بازم هست؟!
    :حالا بماند! امشب واسه خوابیدن می یام پیش تو.
    -باشه
    :می ری دیدن مامانت؟!
    -آره واسه ناهار اونجام، تو هم می یای؟
    :بیام؟!
    -هر جور دوست داری. مامان که خیلی اصرار کرد.
    :پس می یام! حالا میمونه یه سوال! پندار یه بیمارستان قراره احداث بشه که یه کلنگ زن کم داریم! می یای کلنگشو تو بزنی؟!
    از جام بلند شدم و گفتم: یه ربع دیگه تو پارکینگ منتظرتم!
    بعد رومو کردم سمت دکتر، دستمو بردم جلو و گفتم: از بابت پیشنهادتون ممنون ولی واقعاً هیچ تمایلی به دخالت تو مراحل ساخت اون بیمارستان ندارم.
    دکتر از جاش بلند شد، دستمو تو دستش گرفت و گفت: هر جور راحتی. آهان راستی! بابت نهال هم تبریک می گم. عقد نهاد که درگیر مراسم عروسی خواهرزاده ی لیلا بودیم و نشد شرکت کنیم، امیدوارم تو عقد تو و نهال بتونیم حضور داشته باشیم! البته اگه دعوتمون کنی!
    لبخندش برام یه دنیا ارزش داشت. خیلی بود عموی زن سابق آدم به آدم برای شروع دوباره ی زندگیش تبریک بگه هر چند که دکتر ظهرابی بیشتر از اینکه عموی فرناز باشه پدر من بود!
    تشکری کردم و به البرز گفتم: می بینمت.
    سری تکون داد و من راه افتادم سمت اتاقم. یه مرحله اساسی برای رسیدن به نهال رو امروز قرار بود پشت سر بذارم! قرار بود با مامان در مورد تصمیم حرف بزنم و جوری هم حرف بزنم که حرفی واسه گفتن نمونه! می خواستم میخو آنچنان محکم بکوبم که جریان نهال هم نشه جریان فرناز! اون موقع اگه بچه بودم، اگه یه جوون خام و نپخته بودم، امروز یه مرد 36 ساله بودم که خیلی اتفاقاتو پشت سر گذاشته و از پختگی زیاد رو به سوختگی گذاشته بودم!
    ***
    مامان دکمه ی آیفونو زد و یه خوش اومدین گفت. در رو که می بستم البرز آروم گفت: پندار اگه قراره جریان نهالو بگی ازت خواهش می کنم که با آرامش جلو بری باشه؟! می دونم می خوای خیلی محکم و قرص بایستی و مصر بگی که تصمیمت چیه ولی نذار حساسیت بی خودی ایجاد بشه. یه وقتهایی زبون نرم بهتر جواب می ده.
    -باشه.
    :باشه ی الکی یا باشه ی واقعی!
    -تا جایی که بشه باشه!
    راه افتادم سمت ساختمون و در کمال تعجب پرهامو دیدم که اومد رو ایوون و از همون بالا گرم سلام کرد. پله ها رو رفتیم بالا، باهاش دست دادم و پرسیدم: اینجا چی کار می کنی وسط هفته؟!
    بعد سلام و احوال پرسی با البرز گفت: یه خرده کار داشتم مرخصی گرفتم.
    تعارفات معمول با مامان که تموم شد، نشستیم روی مبل و البرز آروم زیر گوشم گفت: بذار واسه بعد ناهار.
    -مامان بعد ناهار می خواد بره روضه.
    :در جا که فرار نمی کنه! بذار یه لقمه غذا از گلوی اهالی خونه بره پایین بعد شر به پا کن!
    -چرا فکر می کنی حرف زدن از نهال جنگ به پا کردنه؟!
    :والله از اونجایی که اگه من به مامانم راجع به دختری که تو خونه ام دیده بود حرفی می زدم و می گفتم قصد ازدواج باهاشو دارم،مطمئناً با کفگیر و وردنه می افتاد دنبالم، واسه همین می گم بذار واسه بعد ناهار!
    مامان از آشپزخونه اومد بیرون و متعجب پرسید: طوری شده؟
    البرز پا رو پا انداخت، لبخندی زد و گفت: نه داشتم به پندار می گفتم این همه سال که ما با شما همسایه ایم، این مامان من نتونسته یه خرده آشپزی رو از مامان تو یاد بگیره!
    مامان لبخندی زد و گفت:نه بابا! صدیقه خانوم که از هر پنجه اش هزارتا هنر می ریزه!
    البرز لبخند مضحکی زد و گفت: اون که البته ولی نه که بیشترین وقتشو گذاشته پای تربیت پسرهاش زیاد از کدبانوگری چیزی یاد نگرفته!
    نگاه عجیب و غریب مامان و رنگ به رنگ شدنش رو دیدم و حس کردم که شرایط عادی نیست و واسه همین آروم با آرنجم زدم به پهلوی البرز. برگشت سمتم و گفت: خب چیه؟! دارم واقعیتو می گم. من آرزو به دلم موند مامانم یه قرمه سبزی جلومون بذاره یاد گوسفند نیافتیم! به خودش هم همیشه گفتم قرمه سبزی فقط قرمه سبزی های حاج خانوم پناهی! اصلاً چرا مثال سخت بزنیم! مامان من حتی ...
    در اتاق خواب باز شد و صدیقه خانوم با یه چادر نماز دور کمـ ـرش تو آستانه ی در قرار گرفت! البرزو نمی دونم اما من از خجالت آب شدم! از جام بلند شدم و سلام کردم و آستین البرزو هم کشیدم که از جاش بلند شد! صدیقه خانوم همونجور که خیره ی البرز بود جواب سلام منو داد و بعد رو به البرز پرسید: خب می فرمودین!که قرمه سبزی های من مزه ی علف می ده آره؟!

    خیلی سعی کردم نخندم اما واقعاً سخت بود! نشستیم، لـ ـبمو به زور به دندون گرفتم که لبخندمو جمع کنم و شنیدم که البرز رو به مامانش گفت: حالا من و شما بعداً در این مورد حرف می زنیم!
    صدیقه خانوم سری به تأسف تکون داد و رو به من گفت:یعنی تو اون بیمارستانتون هیچ دختری پیدا نمی شه که دست اینو بذاری تو دستش تا دیگه مجبور نباشه دست پخت مادرشو تحمل کنه!
    لبخند پت و پهنی زدم و گفتم: والله دختر که زیاده منتها هر کیو بهش معرفی می کنیم یه عیب و ایرادی روش می ذاره! همین چند روز پیش دکتر کاویان یکیو معرفی کرد، صدیقه خانوم باور کنین همه چی تموم بود! حتی اول اسمش هم با اسم ...
    ضربه ی محکم آرنج البرز فرود اومد تو پهلوم و حرفمو نیمه تموم گذاشت. برگشتم سمتش، بی توجه به لبخند من چشم غره ای بهم رفت و از جاش بلند شد و رو به مامانش گفت: شما بیا، من برات توضیح بدم جریان چیه!
    صدیقه خانوم به هیچ وجه زیر بار نرفت. نشست رو مبل کناری و گفت: من دیگه باهات هیچ حرفی ندارم البرز!
    البرز منتظر موند به محض اینکه مامان رفت تو آشپزخونه، پرید کنار مامانش و شروع کرد زیر گوشش توضیح دادن، جوری که اخم صدیقه خانوم کم کم باز شد، نگاه های معنادارش نشست روی صورت من و بعد آروم رو به من گفت: مبارکه مادر!
    متعجب نگاهمو دوختم به البرز، اومد کنارم و آروم گفت: برای مامان توضیح دادم که داشتم هندونه زیربغـ ـل مامانت می ذاشتم که یه خرده روحیه بگیره و وقتی از جریان با خبر شد، خیلی بداخلاقی نکنه!
    همون جوری که از جام بلند می شدم یه جوری که صدیقه خانوم هم بشنوه گفتم: بهتر نیست جای نرم کردن مامان من، به فکر زن گرفتن خودت باشی؟! فکر کنم حق صدیقه خانومه که نوه ی پسر بزرگشو تو بغـ ـل بگیره!
    سر درد دل صدیقه خانوم باز شد و البرز یه سیب از رو میز بلند کرد که پرت کنه سمتم و یه کوفت بگیری هم حواله ام کرد. در رفتم توی آشپزخونه و به مامان گفتم: کمک نمی خواین.
    با لبخند نگاهم کرد و گفت: نه مادر. منتظرم مرضیه بیاد که سفره رو بندازم. گرسنه اته؟!
    -نه.
    :معده ات چطوره؟
    -بد نیست.چه ساعتی باید روضه باشین؟
    :بعد ناهار.
    -یعنی چه ساعتی؟
    :حدود ساعت 2 شروع می شه چطور؟
    سری به دو طرف تکون دادم و همون جوری که سبک و سنگین می کردم حرفمو بزنم یا نه گفتم: هیچی.
    موشکافانه زل زد بهم و پرسید: چیزی شده؟!
    -چیزی که ... می خواستم بعد ناهار باهاتون صحبت کنم.
    :می خوای نرم روضه؟!
    -نه نه! می شه یه لحظه بیاین تو اتاق؟
    با نگاه کنجکاو خیره ی صورتم موند و بعد چند لحظه پرسید: چی شده پندار؟!
    راه افتادم سمت اتاق خواب و گفتم: اتفاق بدی نیافته! شما بیاین تا بگم.
    ترجیح می دادم قبل از ورود مرضیه جریانو بگم و کارو یه سره کنم! داشتم می رفتم تو اتاق خواب شنیدم که البرز گفت: یعنی بر پدرت صلوات پندار که اینقدر زبون نفهم و کله شقی!
    جوابی ندادم و رفتم تو اتاق و منتظر اومدن مامان شدم. اومد و نگرون وسط اتاق ایستاد و گفت: چی شده پندار؟!
    -هیچی مامان! بیاین بشینین تا بگم!
    نشست لبه ی تخـ ـت اما دل تو دلش نبود. دستی به موهام کشیدم و گفتم: نمی دونم چه جوری بگم!
    -پولی چیزی لازم داری؟!
    :نه!
    -راجع به ارثیه ی باباته؟! باور کن ما هنوز بهش دست نزدیم و منتظریم تو قبول کنی تا وصیت نامه رو...
    زل زدم به چشمای مامان و گفتم: نه مامان! راجع به خودمه! راجع به یه تصمیمی که در مورد زندگیم...
    -می خوای زن بگیری؟!
    :آره!
    -کسیو انتخاب کردی؟!
    :آره!
    -همون دختره؟!
    :آره!
    مامان تو سکوت زل زد به چشمام!برای فهمیدن نارضایتیش نیازی به حرف زدن نبود! از اخم نشسته روی چهره اش و نگاه سرزنش بارش می شد فهمید! لبی گزید و بعد یه خرده سکوت گفت: از بار قبل درس نگرفتی که دوباره داری یه همچین بلایی سر خودت می یاری پندار؟!
    -زندگی من و فرناز به خاطر اشتباهات خودمون به بن بست نرسید! بزرگترین ظلمو کس دیگه ای در حقمون کرده بود!
    :چرا راحت نمی گی حاجی و خودتو خلاص نمی کنی؟! آره! حق داری! تو راست می گی! اگه این طوره، اگه حاجی مانع خوشبختیتون شده بود چرا بعد مرگش به قولی که بهش دادی عمل نکردی؟! چرا دوباره زنتو عقد نکردی بشینی باهاش زندگی کنی؟!
    -الآن نمی فهمم اینا چه ربطی به نهال داره؟!
    :ربطش اینه که داری یه راه غلطو دوباره از نو می ری! پندار اون موقع رو می گیم 20 سالت بود، جوون بودی، جاهل بودی! نمی فهمیدی داری چی کار می کنی! الآن که دیگه مردی شدی که! الآن که دیگه ...
    -فرناز عشق 20 سالگیم بود درست، کارمون به طلاق کشیده شد اینم درست! ولی اینا هیچ ربطی به اینکه عشق 20 سالگی من یه اشتباه بود نداره! نذاشتین با عشقم خوشبخت باشم چون من بدبختو مرتب بین خودتون پاس دادین! هم شما، هم حاجی و هم فرناز! اون جوون بود! سرش باد داشت! از یه طبقه ی اجتماعی دیگه بود! پسرتون درکش می کرد! می خواستش! عاشقش بود! می ذاشتین با هم زندگی کنیم! چشمتونو رو تفاوتها می بستین! تو متلک گفتن بهش از هم سبقت نمی گرفتین! هر روز و هر لحظه سکه ی یه پولش نمی کردین! بی احترامش نمی کردین! اونوقت می دیدن که عشق 20 سالگی پسرتون چقدر موندگار و با دوومه! انتخاب فرناز اشتباه بود نه اینکه فرناز آدم اشتباهی باشه! اشتباه کردم چون خودمو نشناخته بودم! رو خودم زیادی حساب وا کرده بودم! خیال می کردم حریف شما یا حاجی می شم و عین کوه پشت زنم می ایستم و نمی ذارم کسی بهش بی احترامی کنه! نتونستم! نشد! حریفتون نشدم! حالا با این عقل 36 ساله نهالو انتخاب کردم! چند تا فرق بزرگ هم تو این انتخاب هست! نهال فرناز نیست! من پندار گذشته نیستم! شما هم نباید مادر گذشته باشین!
    -بله! نباید هم باشم! حاجی هم که نیست و راحت!
    دندونامو محکم روی هم ساییدم! معده درد لعنتی اگه می ذاشت این جنگ به پایان برسه اونوقت می تونستم با خیال راحت از این خونه بزنم بیرون!


    مامان از جاش پاشد و همون جوری که می رفت سمت در گفت: من نمی دونم! هر کاری دوست داری بکن! خودت بریدی و دوختی دیگه واسه چی اومدی داری به من می گی! دختره هم که محرم نشده تو خونه ات پلاس بود! راضی هم نباشه مجبوره به خاطر آبروش هم که شده بهت جواب مثبت بده!
    با اعتراض گفتم:مامان!
    دستش به دستگیره ی در بود اما برگشت سمتم و گفت: چیه مگه دروغ می گم! دختری که عقد نکرده تو خونه ی پسری می یاد و می ره و ور دلش می خوابه خب معلومه که اومده خودشو با هزار نقشه به طرف بندازه! از همون شب باید می فهمیدم داره میخشو محکم می کوبه! من دعا می کنم ایشالله خوشبخت بشی! هر چند که هیچکی از گرفتن یه همچین زنی خیر ندیده که تو دومیش باشی!
    -در مورد نهال درست قضاوت کنین مامان! شما مثلاً اهل قبله و نمازین! مثلاً دین و ایمون سرتون می شه! برای چی این جوری در مورد یه نفر پیش داوری می کنین؟!
    :پیش داوری؟! اینکه خودم با چشمای خودم تو خونه ات دیدمش پیش داوریه؟! باز صد رحمت به اون فرناز! یه حجب و حیایی داشت! یه خونواده ای بالای سرش بود که بهش بگن باید این پسره با خونواده اش بیاد خواستگاریت! این یکی که خواستگاری نیومده خودش تو خونه اته! قربون خدا برم که نمی دونم چه ظلمی در حقش کردم که سرنوشت بچه امو این جوری نوشته! هر چند که به خدا ربطی نداره! پندار ازش بریدی که ...
    صدام رفت بالا و پرحرص گفتم:بله می دونم! بی دین و ایمونی کار دستم داده! قبله رو گم که کردم خدا ازم انتقام گرفت و دیارو کشت! انگ قتل بچه امو زد به پیـ ـشونیم! اینا رو هزار بار گفتین! صد هزار بار دیگه هم اگه خواستین من واسه اتون تکرار می کنم! خدا رو که گم کردم، اعتقادمو که نسبت بهش از دست دادم زنی مثل فرنازو گذاشت تو کاسه ام که نه عروس خوبی برای شما شد و نه زن خوبی برای من! خدای لولو خرخره ای که همه ی عالم و آدم باید ازش بترسن، نشست و نشست و بچه ی دو ساله ی منو به کشتن داد که سر منو بکوبه به طاق! خوبه؟! یا باز بگم؟! همه ی اینا درست! اما حق ندارین در مورد نهال قضاوت اشتباه بکنین! تو پاکی اون دختر هیچ شک و شبه ای نیست و من حاضرم رو سرش قسم بخورم! نه من، همین البرزی که اینقدر قبولش دارین! اونم می تونه دست رو قرآن بذاره که نهال ...
    -ببین پندار! خود خدا هم که استغفرالله بیاد پایین و بگه واسه خاطر دل پسرت پا پیش بذار، من قبول نمی کنم! همون یه بار که واسه فرناز اومدیم جلو و اجازه دادیم به این روز دچار بشی بسه!
    در رو باز کرد و رفت تو هال و رو به البرز پرسید: باز این بساط جدید چیه البرز؟!
    کلافه، عصبی، پردرد و خسته از این بازی تکراری رفتم تو هال و همون جوری که می رفتم سمت در گفتم: بازیش خیلی هم جدید نیست مادر من! پسر الوات، بی دین و ایمون، خلافت دست گذاشته رو یه دختر و می خواد تو سن 36 سالگی برای بار دوم شانس خودشو امتحان کنه و دوباره و دوباره خورده به در بسته ای به نام خونواده! خدافظ!
    البرز دویید سمتم، بازمو کشید و گفت: کجا بابا! بیا بشین یه دیقه ببینم!
    بعد همون جوری که منو به زور هل می داد سمت مبل رو به مامان گفت: حاج خانوم شما هم بیا بشین، من برات بگم جریان چیه.
    نشستم رو مبل، دندونامو عصبی چفت هم کردم و زل زدم به میز.
    مامان هم با اصرار البرز و به اکراه اومد نشست رو یه مبل تکی و البرز هم کنار مادرش نشست و رو به من گفت: بهت گفتم بذار بعد ناهار، گوش ندادی!
    سرمو بلند کردم و پرحرص گفتم: چند سال از زمونی که این خونه شاهد التماسهام واسه رفتن به خواستگاری فرناز بوده می گذره؟! چه قبل ناهار چه بعد ناهار! نمی خواستم کوس رسوایی این جریان به گوش مرضیه و بعد کل فامیل برسه!
    مامان سری به تأسف تکون داد، پوزخند صداداری زد و گفت: دِ همین! وقتی خودت می دونی رسوایی به بار می یاره پس چه اصراری به انجامش داری!
    -ازدواجم با نهال رسوایی به بار نمی یاره! این پشت نداشتن و تنها موندنم تو همه ی لحظه های حساس زندگیمه که خجالت زده ام می کنه و دلم نمی خواد جریانش با شرح و بسط به گوش فامیل برسه!
    مامان رو کرد به صدیقه خانوم و گفت: می بینی تو رو خدا؟! این خونه واسه یه لحظه هم نباید رنگ آرامش بگیره! ببین پندار چی دارم می گم! می گم تو که دختره رو می خوای و چفت و محکم هم وایسادی به پاش، خب برو بگیرش!
    -به شما گفتم که واسه ام برین خواستگاری! می خوام دختره خیال نکنه چیزی از دخترهای دیگه کمتر داره! می خوام بدونه خونواده ی منم قبولش دارن!
    :مگه ما قبولش داریم که اون یه همچین خیالی بکنه!
    نگاهم نشست رو صورت البرز، سری به تأسف تکون دادم و گفتم: از دین تنها چیزی رو که خوب یاد گرفتن همین سنجیدن خوب و بد آدم هاست!
    البرز پلکهاشو آروم باز و بسته کرد که دعوت به آرامش و سکوتم بکنه و بعد رو به مامان گفت: حاج خانوم قبل از اینکه پندار بخواد این دختر خانومو بشناسه من می شناختمش. اون و برادرش همسایه ی دیوار به دیوار مان. مادرش به رحمت خدا رفته، پدرش هم ازدواج کرده و جدا زندگی می کنه. دختر رنج کشیده ایه، مـ ـستقله و روی پای خودش وایساده اما هیچ وقت به راه خلاف نرفته! تو آپارتمان ما آسه رفته و آسه اومده! من می تونم روی پاکیش دست رو قرآن بذارم! می تونم واسه اتون قسم بخورم! خودتون هم که یه خرده باهاش مراوده داشته باشین مجذوب مهربونی و وقارش می شین! برادرش هم ...
    مامان پرید وسط حرف البرز و گفت: با همون مهربونی پسر سی و خرده ای ساله ی منو گول زده آره؟! دختری که وقار داره اون وقت شب تنها تو خونه ی پسر مجرد سر می کنه؟! اون هم با اون سر و وضع!
    از جام بلند شدم! حوصله ی حرفهای تکراری و تحمل توهین شنیدن در مورد نهال رو نداشتم! اعصابم دیگه جوابگوی این جور بحث ها نبود. مهم هم نبود! اصلاً نهال که همه چیو قبول کرده بود،لابد بی خونواده بودن منو هم می پذیرفت و همین جوری زنم می شد! اصلاً فرض می کردم همون پنج سال پیشه و پدر و مادرم عاقم کردن! رفتم سمت در هال و در همون حال گفتم: ولش کن البرز! تا خود صبح هم که بشینی و دلیل و برهان بیاری مامان فقط یه تصویر توی ذهنش داره و حاضر هم نیست تغییرش بده! خدافظ صدیقه خانوم!
    البرز دوباره از جاش بلند شد و سعی کرد مانع رفتنم بشه، از جلوی در کشیدمش کنار و گفتم: ول کن البرز! من حوصله ی این بحث های بی خودو ندارم!
    در هالو باز کردم و اومدم برم بیرون، برگشتم سمت مامان که پر اخم خیره ی رفتنم شده بود و گفتم: این شد سومین بار! سومین باره که منو از در این خونه می رونی بدون اینکه بخوای بشنوی چی دارم می گم و چی دلم می خواد! فقط پس فردا که آب ها از آسیاب افتاد و آروم گرفتین نیاین بگین گذشته رو فراموش کن! چون مغز داغون من دکمه ی پاکنش از کار افتاده!
    رفتم بیرون البرز هم دنبالم راه افتاد. پرهام نشسته بود لبه ی پله ها و سرشو گرفته بود بین دستهاش. با حس حضورمون از جاش بلند شد و زیر لب گفت: داداش!
    بی حرف مشغول پوشیدن کفشم شدم. اومد جلو، بازومو گرفت و آروم گفت: تا هر جایی که خواستی رو کمک من و پدرام حساب کن. می دونم مشکل مالی نداری، از لحاظ های دیگه گفتم. کاری، کمک دستی یا راننده خواستی بگو.
    سری به علامت مثبت تکون دادم، تشکری کردم و راه افتادم سمت در ورودی! این خونه طلسم بود! این خونه قرار نبود خونه ی آمال و آرزوهام باشه! قرار بود همیشه ی خدا آوار بشه و رو سر آرزوهام فرود بیاد! بیشتر از خودم نگرون نهال بودم! حقش این وضعیت نبود! حقش این درگیری و دلهره و دلنگرونی نبود!


    -منو برسون خونه خودت هر جا خواستی برو!
    :نمی شه که این جوری پندار! تا یه نفر دو کلوم بهت حرف می زنه خودتو از غذا خوردن می ندازی! گفتم می ریم می شینیم یه رستوران و ...
    -گفتم می خوام برم خونه! نمی شنوی یا نمی تونی درک کنی تا چه حد عصبانیم که داری چونه می زنی؟!
    :هیش! خیلی خب بابا کر شدم!
    نفسمو پرحرص و با صدا از دماغم دادم بیرون و چشمامو بستم. البرز یه خرده ساکت موند و بعد گفت: الآن عصبانی هستی، درست! حق هم داری! مامانت حرفهای بدی در مورد نهال زده که می تونست سکوت کنه و به زبون نیاره! ولی می تونم یه سوال بپرسم؟! دلیل این عصبانیتت چیه؟! یعنی منظورم اینه به خاطر نهال عصبانی هستی که مـ ـستحق اون حرفها نبود، به خاطر خودت عصبانی هستی که کارت راه نیافتاد یا کلاً از اینکه مامانت سر حرفش وایساده ناراحتی؟!
    حوصله ی حرف زدن نداشتم! دلم نمی خواست لب وا کنم و چیزی بگم! ضمن اینکه درد معده عجیب داشت اذیتم می کرد!
    وقتی دید جواب نمی دم نفس عمیقی کشید و گفت: من مامانتو راضی ...
    اومدم میون حرفش و تند گفتم: لازم نکرده!
    -چی لازم نکرده؟! راضی کردن مامانت واسه اومدن به خواستگاری؟! با توام پندار! لااله الا لله! باز این پسره زد به سیم آخر! بابا پندار باور کن اصلاً اتفاق دور از ذهنی نبود! مشخص بود امثال مامان من یا مامان تو همچین واکنشی نشون می دن!
    آره! مشخص بود! خیلی دلم می خواست بدونم صدیقه خانوم هم اگه بود، اگه یه پسرش چندین و چند بار تا پای مرگ پیش رفته بود و مدتها از زندگی دست شسته بود، اگه چهار سال بی هیچ نشونی غیب شده بود باز هم همین رفتارو می کرد یا نه! نه! معلومه که نه! اونی که از دختربازی های پسرش باخبر بود و باز هم تو خونه راهش می داد و پسرم پسرم از زبونش نمی افتاد مطمئناً یه اشتباهو دو بار مرتکب نمی شد! اون واسه چندین و چند بار پشت پسرشو خالی نمی کرد! اینا رو به البرز نگفتم! دلم می خواست سکوت کنه! اگه حرفی می زدم یعنی سر بحثو باز کرده بودم و اون ادامه می داد و من اینو نمی خواستم!
    وقتی دید ساکتم دیگه تا دم خونه حرفی نزد. پیاده که می شدم، بازومو گرفت و گفت: نمی یام بالا چون می دونم الآن حوصله نداری ولی ازت خواهش می کنم بی خودی خودخوری نکنی خب؟! راضی کردن مامانتو بذار به عهده ی ...
    -گفتم که! دیگه لزومی به راضی شدنش نیست! راضی هم که بشه دیگه نمی خوام تو این مسئله کوچکترین دخالتی داشته باشه! جریانو باهاش مطرح کردم به خیال اینکه عوض شده، تغییر کرده یا لااقل به خاطر من قراره کوتاه بیاد! ثابت کرد هنوز همون آدمه و حتی یه ذره هم به خاطر دل پسرش از موضعش کوتاه نمی یاد! خدافظ!
    پیاده شدم و راه افتادم سمت در آپارتمان. از شیشه ی پایین پنجره صدام زد و گفت:پندار نشینی به حرص خوردن ها! باز دوباره یه کاری دست اون معده ی ناسور می دی!
    حق داشت. درد امونمو بریده بود ولی مگه می شد حرص نخورد! می شد نشست و حرفهایی که مامان بار نهال کرده بود رو به خاطر آورد و بی تفاوت موند؟!! کاش نهال اینجا بود! تازه یه هفته از یک ماه و نیم گذشته بود اما به ضرب و زور! واقعاً می تونستم 5 هفته ی دیگه دووم بیارم؟!
    بدون اینکه برگردم عقب، دستی برای البرزو تکون دادم و رفتم تو! لعنت به این زندگی که تا می خواست یه خرده روی آرامش ببینه طوفانی می شد!
    ***
    آخرین بیمارمو ویزیت کردم و از منشی خواستم بره. درد بدی که از ظهر شروع شده بود حالا تو همه ی پشت و قفسه ی سیـ ـنه ام منتشر می شد و نفسمو می برید. صندلی چرخدار رو از میز فاصله دادم، خم شدم به سمت جلو و با دست فشار محکمی به قفسه ی سیـ ـنه و معده ام آوردم. تپش قلب و تنگی نفس نمی ذاشت بفهمم این درد درد معده است یا قلب! قلب هم بود خیلی عجیب نبود! چهار سال دیگه 40 سالم می شد و این قلب به اندازه ی 80 سال درد کشیده بود! از جام بلند شدم، سعی کردم با نفس های عمیق دردو کم کنم که نشد! از بعد از ظهر و خواب بدی که فشار مضاعفی بهم وارد کرده بود درد هم بدتر شده بود. تقه ای به در خورد و خانوم میرفاضل اومد تو و وقتی منو ایستاده وسط اتاق،خمیده و همراه با دستی روی قلـ ـبم دید پرسید: حالتون خوب نیست؟!
    سعی کردم صاف بایستم و مقطع مقطع حرف نزنم اما مگه می شد! از کبودی صورتم خیلی راحت می تونست اوضاعمو بفهمه!
    نشستم رو صندلی کنار اتاق و گفتم: کرباس زاده نیومده؟
    -تماس گرفت گفت ده دیقه دیگه اینجاست. یه لیوان آب براتون بیارم؟
    :نه. خوبم. شما دیگه برو.
    -می خواین با هم بریم این درمونگاه سر کوچه؟!
    :نه...
    -آخه رنگتون واقعاً پریده.
    :با کرباس زاده باید برم بیمارستان یکی از بیمارامو ویزیت کنم، اگه لازم بود همونجا یه فکری هم به حال این درد می کنم!
    سری به علامت مثبت تکون داد و خداحافظی کرد و رفت.
    ***
    نفهمیدم اصلاً چه جوری روی پام بند موندم و مریضمو چکاب کردم. از اتاق اومدم بیرون و خواستم برم طبقه ی پایین، دیدم حالم واقعاً خوش نیست. بیشتر هم ترسیده بودم نکنه درد درد معده نباشه و قلـ ـبم باشه که داره از کار می افته! تو اون لحظه فقط و فقط ذهنم درگیر نهال بود! اگه طوریم می شد چی؟! نهال نابود می شد!
    تو راه پله ها برای لحظه ای نشستم و سعی کردم نفس بگیرم. صدای آروم دختر جوونی از پشت سر گفت: حالتون خوبه آقای دکتر؟!
    دستمو گذاشتم روی نرده ها و به زور بلند شدم و برگشتم، صدف بود! خب! این هم از شانس گند من! می تونست خیلی راحت آمارمو به البرز بده! سری به علامت مثبت تکون دادم و اومدم راه بیافتم، خیلی سریع گفت: از بابت اون روز معذرت می خوام. چند بار رفتم دم آی سی یو و حال بیمارو پرسیدم و وقتی دیدم به بخش منتقل شده خیلی خوشحال شدم.
    تو شرایط دیگه ای بود می گفتم شانس آوردی مریض نمرد! اما حالم واقعاً خوش نبود! وقتی دید چیزی نمی گم، اومد کنارم و گفت:باور کنین از اون روز به بعد دقتمو خیلی بالا بردم. به الب... یعنی به دکتر امیدوار هم گفتم... خوبین دکتر؟ جاییتون درد می کنه؟
    -دکتر زرنگار امشب کشیکه؟
    :بله. یعنی نمی دونم فکر کنم. برم صداش بزنم؟
    -می رم تو اتاقم پیداش کردی بگو بیاد اونجا.
    :چشم.
    راه افتادم سمت اتاق. قفل درو باز کردم و مـ ـستقیم رفتم رو تخـ ـت و به پهلو دراز کشیدم و چشمامو بستم. از دم ظهر و بعد اون بحث مسخره، فشار عصبی بدجوری اذیتم کرده بود و حالا این فشار زده بود به جسمم! امیدوار بودم همون معده درد باشه! نمی خواستم این قلب لعنتی هم سر ناسازگاری بذاره.
    در با تقی باز شد و افشین نگرون پرسید: چی شده؟!
    چشم باز کردم و خواستم بشینم، اجازه نداد و گفت: چت شده پندار؟!
    به زور لب وا کردم و گفتم: نمی دونم! یا قلـ ـبمه یا معده!
    همون جوری که نبضمو چک می کرد پرسید: فشارتو گرفتی؟
    با سر جواب منفی دادم. دستگاه فشارو از روی میزم برداشت و بعد چک کردن فشارم گفت: پاشو بریم یه نوار قلب بگیریم که خیالمون از بابت اون راحت بشه،بعد سعی می کنیم این دردو کم کنیم. تنهایی؟! البرز نیومده؟
    -نه.
    از فاصله ای که همکارام نوار قلبو بگیرن تا فاصله ای که به خاطر درد زیاد معده بستری بشم یه چیزی حدود نیم ساعت طول کشید. تو یه اتاق تک تخـ ـته تو بخش اورژانس زیر سرم و اکسیژن بودم که در باز شد و صدای شاکی البرز پیچید تو اتاق!
    :لعنت به تو پندار! یعنی ها! لعنت! این چه وضعیتیه آخه! هان؟!
    دردم قطع که هیچی حتی ذره ای کم هم نشده بود و البرز با این لحن عصبی عصبی ترم می کرد! این اینجا چی کار می کرد اصلاً! یا کار اون گوش ماهی بود یا کار افشین!
    بدون اینکه چشممو باز کنم گفتم: خوبم!
    -زهر مار و خوبم!این جوری خوبی؟! آره؟! مگه نگفتم حرص و جوش نخور! مگه نگفتم بیا بریم یه چیزی کوفت کنیم که معده ی ناسورت درد نگیره! این جوری به فکری آره؟! بدبخت نهال که ...
    چشمامو باز کردم و گفتم: بهش چیزی نگی ها!
    با اخم خیره ی صورتم موند و گفت: آره حتماً! چون تو ازم می خوای هیچی بهش نمی گم!
    -دارم جدی ...
    :بله می دونم! داری جدی می گی! به قیافه ی منم نمی خوره تو این وضعیت بخوام شوخی کنم! باید بدونه تو چه شرایطی هستی و ...
    -می دونی چند ... آخ! ای خدا! اصلاً کی به تو خبر داده؟!
    یه چشم غره ی اساسی بهم رفت، دست گذاشت رو دستم و با لحن ملایم تری پرسید: دردت زیاده؟!
    بی اهمیت به سوالش گفتم: به نهال چیزی نمی گی دیگه؟
    نگاه عاقل اندر سفیهانه اشو زوم چشمام کرد و بعد گفت:چشماتو ببند یه خرده بخوابی. دردت یه ذره هم کم نشده؟
    سری به علامت منفی تکون دادم، نگاهی به ساعت انداخت و گفت: می رم به دکتر ظهرابی زنگ بزنم ببینم اگه تهرونه یه سر بیاد.
    مچ دستشو گرفتم و گفتم: شلوغش نکن البرز! یه معده درد ساده است، دارو ریختن تو این سرم و کم کم دردم خوب می شه!
    دستشو کشید عقب و گفت: باشه. برم با دکتر کشیک حرف بزنم و بیام. کی معاینه ات کرده؟
    نگاهی به تابلوی بالای سرم انداخت و گفت: دکتر بشارت مگه از مرخصی برگشته؟ بمون برم اوضاعتو بپرسم و بیام.
    یه چیزی ته وجودم می گفت، داره می ره زنگ بزنه به نهال! یعنی واقعاً راضی می شد دختره رو تو غربت و از اون راه دور تا این حد نگرون کنه؟! ازش بعید نبود!


    خواب بودم اما عطر آشنایی رو حس می کردم که بهم آرامش می داد. درد تا خود صبح ادامه داشت و صبح که دکتر ظهرابی اومد، بعد معاینه چند تا داروی دیگه تجویز کرد و کم کم بهتر شدم و خوابم برد. صدای یه پچ پچ باعث شد آروم چشم باز کنم و نگاهم نشست رو صورت درهم نهال! باورم نمی شد! به خیال اینکه خواب می بینم یکی دوباری چشمامو باز و بسته کردم و مات صورتش شدم! برعکس البرز و دکتر ظهرابی که تا دیدنم سرزنشو شروع کردن، نهال اومد جلو، دستمو محکم گرفت و گفت: سلام!
    نگاهمو تو اتاق چرخوندم و البرز رو دست به سیـ ـنه یه گوشه پیدا کردم و خواستم بهش اعتراض کنم. اومد جلو و گفت: بهتری؟
    آره بهتر بودم! می شد نهال باشه و خوب نباشم؟! بهتر هم نبودم باید می گفتم خوبم که از اون اتاق خلاصی پیدا کنم! سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: نهالو چرا باخبر کردی؟!
    قبل اینکه البرز چیزی بگه نهال معترض گفت: یه درصد فکر کن بهم نمی گفت!
    البرز رفت سمت در و در همون حال گفت: یه ساعت دیگه دکتر بشارت می یاد، گفتم برگه ی ترخیصتو امضا کنه.
    سری به تأیید حرفش تکون دادم و چیز دیگه ای نگفت و از اتاق رفت بیرون.
    با دست آروم زدم رو گوشه ی تخـ ـت و به نهال گفتم: بیا اینجا بشین.
    کنارم نشست و همون جوری که با انگشتهای دستم بازی می کرد گفت: البرز که گفت تا مرز سکته رفتم!
    -خاله ی بنده ی خدا رو تنها ول کردی...
    :دختر اون یکی خاله ام پیششه. چند روزی بود اومده بود پیش ما. تا فهمید کار واجب برام پیش اومده گفت تو برو من می مونم. انگار خدا می خواست.
    -لزومی نداشت بیای! هر چند که خیلی عالیه که اینجایی!
    لبخند گرمی زد و بعد پرسید: درد داری هنوز؟
    -نه.
    :چی شد یهو؟!
    -درد مزمنه دیگه! هر از گاهی عود می کنه! این بار هم لابد خودی نشون داد که به تو بفهمونه به چه پیرمرد چینی بند زده ای بله دادی!
    مشت آرومی به پام زد و گفت: بد نباش!
    با لبخند خیره ی صورتش شدم. دردی که از دیروز ظهر کشیده بودم می ارزید به این پایان خوش! خوب بود که نهال اینجا کنارم بود! فشاری به دستم آورد و پرسید: به چی فکر می کنی؟!
    -هیچی.
    :با مامانت درگیر شدی که به این روز افتادی؟!
    اخم غلیظی نشست رو صورتم و تند پرسیدم: نه کی گفته؟!
    -کسی چیزی نگفته ولی مطمئناً تو بی دلیل تا این حد بدحال نمی شی! مداح که بلایی سرت نیاورده؟!
    اخمام باز شد، دستشو تو دستم گرفتم و گفتم: نه عزیزم. مداح کاری به کارم نداشته!
    -باید وضعیت تغذیه اتو درست کنی پندار. باید به فکر یه ورزش اساسی باشی و باید کمتر حرص و جوش بخوری.
    :چشم! تو برگرد، همه ی این کارها رو انجام ...
    -مثل این معتادها که هی راه می رن می گن از شنبه ترک می کنیم نباش! آدم بخواد متحول بشه نیازی به نقطه ی شروع نداره!
    با دست فشاری به معده ام آوردم و گفتم: آره خب!
    از رو تخـ ـت اومد پایین، کنارم روی صندلی نشست و گفت: تا برسم بیمارستان سکته کردم! از فرودگاه تا اینجا فقط خدا خدا کردم البرز خبرو درست بهم داده باشه! می ترسیدم حالت بدتر باشه و برای اینکه پس نیافتم بهم نگفته باشه.
    -بهش گفته بودم خبردارت نکنه! حرف آدمو گوش نمی ده که!
    دست نهال دستمو بلند کرد، بـ ـوسه ی طولانی و ریزی به پشتش زد و بعد پربغض گفت: خوبه که لااقل اتفاق بدی نیافتاده! خودمو برای روبرو شدن با هر منظره ای آماده کرده بودم! گرچه که البرز به جون مادرش قسم خورد طوریت نیست.
    چقدر خوب بود! کاش می شد تا ابد، من باشم و نهال و یه اتاق در بسته! به دور از آدم های اون بیرون! آدم هایی که ملاک انسان بودن آدم های دیگه رو تو مسائل پیش و پا افتاده ای می دونستن که شاید برای خدا هم تا اون حد مورد اهمیت نبود!
    ***
    عین بچه های کوچیک تی شرتمو تنم کرد و گفت: حالا دراز بکش برم یه چیزی آماده کنم که بخوری.
    دراز کشیدم و قبل از اینکه از لبه ی تخـ ـت بلند بشه مچ دستشو گرفتم و گفتم: چیزی نمی خورم.
    معترض دوباره نیم خیز شد و گفت: نمی شه که!
    فشار دستمو یه ذره بیشتر کردم و گفتم: الآن چیزی نمی خوام! فقط می خوام کنارم بمونی!
    نشست، زل زد به چشمام و گفت: می دونم از یه چیزی شدیداً ناراحتی اما نمی تونم بفهمم چی! تو هم که لب وا نمی کنی حرف بزنی و منو از این دلشوره در بیاری! از بیمارستان تا اینجا البرز داشت مقدمه ی چیو می چید که من جریانو نمی گرفتم؟ هان؟!
    همون جوری که به صورت جدیش نگاه می کردم مشغول بازی با انگشترش شدم و گفتم: درش نیاوردی؟
    اخمی کرد و گفت: مگه قرار بود درش بیارم؟
    -نه!
    یهو از جاش پاشد و گفت: آهان. وایسا الآن می یام.
    بعد از اتاق رفت بیرون و وقتی برگشت یه جعبه ی کوچیک تو دستش بود. نشست لبه ی تخـ ـت، زنجیر ظریف نقره ای رنگی رو از توش در آورد و گفت: اجازه می دی برات ببندمش؟!
    متعجب پرسیدم: واسه من خریدیش؟!
    لبخندی زد و گفت:تا وقتی حـ ـلقه نخریدی، این نشون توا!
    زدم زیر خنده و صورتم از درد درهم شد و بعد گفتم: اینو می ندازم اما از زیر پیرهنم که دیده نمی شه! لااقل یه انگشتر می خریدی اگه اینقدر هول داشتی یکی نامزدتو تور کنه!
    دستمو به سمت خودش کشید و گفت: هیس! هیچ احدی جرأت نداره نگاه چپ به نامزد من بکنه! بشین، برات بندازمش.
    نشستم و دولا شدم، یه خرده بهم نزدیک شد و دست انداخت دور گردنم و مشغول بستن زنجیر شد و در همون حال گفت: این عطری که می زنی رو خیلی دوست دارم.
    نفس عمیقی کشیدم و عطر تنشو به مشامم دادم و گفتم: منم تو رو خیلی دوست دارم!
    در حال کلنجار رفتن با زنجیر و بی توجه به حسی که تو وجود من داشت زنده می کرد گفت: خاله ام خیلی ازت خوشش اومده. یعنی اساسی دلشو بردی!
    با دست مشغول بازی با انگشتر توی دستش شدم و گفتم: تو هم دقیقاً به همون اندازه دل منو بردی!
    خندید و بعد غر زد: اه بسته نمی شه! انگار سجافش مشکل داره. گردنت درد گرفت؟
    یه راحت باش گفتم و به تلاشش برای بستن زنجیر لبخند زدم. خبری از عصبانیت روز قبلم نبود! از مامان هنوز دلگیر بودم اما با وجود نهال در کنارم، خیلی چیزها برام بی اهمیت می شد! بالاخره زنجیر رو بست و گفت: تموم شد. ببینم.
    صاف نشستم. همون جوری که به زنجیر نگاه می کرد گفت: عالیه!
    لبخندی زدم و گفتم: مرسی!
    اومد پاشه، دستشو گرفتم و گفتم: عالی تر اینه که اینقدر در نری!
    لبخندی زد و گفت: باور کن دلنگرون غذاتم!
    دراز کشیدم و گفتم: می خوام بمونی که یه سری حرفو بشنوی. شاید اگه بگم یه خرده آروم شم و این دردی که دوباره داره شروع می شه کم شه!
    نگرون پرسید: چی شده؟
    آب دهنمو به زور فرو دادم، لبی تر کردم و بعد یه مکث گفتم: می دونی ازدواج من و فرناز حدود دو سال عقب افتاد؟!
    سری به علامت منفی تکون داد و منتظر موند. همون جوری که با دستم پوست لطیف دستشو لمس می کردم گفتم: پدرم راضی نمی شد بیاد خواستگاری، خونواده ی فرناز شرط گذاشته بودن بدون حضور خونواده ام به این وصلت رضایت نمی دن.
    -با مامانت حرف زدی و منو قبول نکرده آره؟!
    درمونده و مات فقط نگاهش کردم. لبی گزید و پرسید: واسه خاطر این جریان اونقدر به خودت فشار آوردی که کارت به بیمارستان کشیده؟!
    -کمه؟!
    :به خاطر اینکه ممکنه من ناراحت بشم یا پا پس بکشم تا این حد بهم ریختی؟!
    -نه! نه فقط اینا! اعصابم از جای دیگه خورده!
    :از کجا؟!
    -مهم نیست.
    :مهمه! می خوام بدونم!
    -از این تنها بودن و بی پشت موندن ناراحتم! متوجهی چی می گم؟! سخته آدم خونواده داشته باشه ولی دقیقاً تو سخت ترین و مهمترین روزهای زندگیش پشتش نباشن!
    سرشو چند بار با حرکات ریز بالا و پایین کرد و گفت: می فهمم چی می گی اما این جریان اونقدری اهمیت نداره که بخوای تا این حد خودتو داغون کنی پندار!
    -دلم نمی خواد تو جشن عروسیمون جلوی فک و فامیل های تو عین آدم های بی کس و ...
    : کی ازت جشن خواست حالا که نگرون این چیزهایی؟!
    -یعنی چی؟!
    :جشن عروسی بی جشن عروسی! پولشو می گیریم و تو منو می بری یه کشور اروپایی دورم می دی! با نهاد هم در این مورد صحبت کردم! حتی به نوشین هم گفتم، می ریم مثلاً انگلیس! همه جاشو هم که بلدی. هم می تونیم بگردیم، هم تو می تونی یه سر بری دیدن روان شناست و ازش مشاوره بگیری! در مورد مامانت هم نگرون نباش. من کلی فکر کردم. مطمئن باش زمان که بگذره، خودم می تونم یه جوری دلشو به دست بیارم. تازه می تونیم...
    نهال داشت حرف می زد، من اما نمی شنیدم! مات صورتش بودم! تموم این نقشه رو طرح ریزی کرده بود فقط واسه قسمت آخرش! که برم لندن و سارا رو ببینم و از نسخه های درمانیش استفاده کنم! این آدم چی بود؟! واقعاً آدم بود؟! یا یه فرشته بود که خدا فرستاده بود واسه ام که دردهامو کم کنه؟! خدا هم دلش سوخته بود برام؟! از اینکه بشری رو تا این حد زجرکشیده آفریده بود خسته شده بود و می خواست یه جوری اوضاعو عوض کنه؟!
    کنار خودم جا باز کردم، کشیدمش سمت خودمو و وادارش کردم دراز بکشه، صورتمو بین موهاش پنهون کردم و گفتم:هیش! هیچی نگو نهال!بذار از این حضور آرامش بگیرم! بذار باور کنم که واقعی هستی! که اصلاً آدمی، زنی، دختری مثل تو هم وجود داره!هیچی نگو!

    هوای تو داره دنیامو میگیره
    من از این اتفاق تازه خوشحالم
    نفس های منو عطر تو پر کرده
    از این احساس بی اندازه خوشحالم…
    کنارت راه میرم
    اوج میگیرم
    کنارت عشق رنگ زندگی میشه
    شروعم کن تموم واژه ها اینجاست
    شروعم کن تو هرجوری بگی میشه
    سپردم قلـ ـبمو دست تو میدونم
    که یادت بهترین تسکین دردامه
    تو این دنیا همین که عاشقت باشم
    تصور میکنم دنیا تو دستامه

    خواب نبودم اما یه حس خوب، یه آرامش محض خمـ ـارم کرده بود. نهال بی تکون کنارم دراز کشیده و این اجازه رو داده بود که در کنارش آروم بگیرم. صدای نفس های آرومش، تپش ضربان قلبش، بوی عطر موهاش مـ ـستم کرده بود. آروم آروم شده بودم.
    دستمو که از پهلوش رد کرده و تو بغـ ـلم گرفته بودمش شل کردم و زیر گوشش پچ پچوار گفتم: می خوای پاشی پاشو عزیزم.
    توی جاش چرخید و روشو کرد سمتم و همون جوری که با پشت دست ته ریشمو لمس می کرد پرسید:درد داری هنوز؟
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و چشمامو بستم. نمی خواستم با حرف زدن از دردام حال خوشمو خراب کنم. درد داشتم اما حالم کیفور کیفور بود. سر جاش نشست، ملافه رو روی تنم کشید، دولا شد و زیر گوشم گفت:یه خرده بخواب تا ناهار.
    فشار پلکامو بیشتر کردم و نهال در کمال ناباوریم بـ ـوسه ی آرومی به گونه ام زد و از تخـ ـت رفت پایین.
    نهال هدیه بود. هدیه ای از طرف خدا. به این موضوع ایمان داشتم. حضورش تو زندگیم معجزه ای بود که از سالها پیش منتظرش,بودم.
    ***
    از تکون تخـ ـت بیدار شدم. البرز نشسته بود روی تخـ ـت و مچ دستم توی دستش بود. نبضمو چک کرد و پرسید: چطوری؟
    طاق باز خوابیدم و چشمم افتاد به ساعت. باید می رفتم مطب. با دست چشمامو مالیدم و پرسیدم:نهال کجاست؟
    - خانوم کدبانوت تو آشپزخونه مشغول طبخ غذاست.
    لبخندی زدم و گفتم: باید برم مطب.
    -با این حالت؟
    :بهترم. چند تا نوبت آندوسکوپی دارم.
    البرز از جاش بلند شد، رفت سمت در اتاق و گفت:پس پاشو هنر همسر گرامتو نوش جان کن!
    از اتاق که رفتم بیرون نهال از تو آشپزخونه گفت:پاشدی تنبل خان؟!
    بعد سرشو از آشپزخونه آورد بیرون و با لبخند پرسید: بهتری؟
    لبخندی بهش زدم و در حال کندن چسبی که رو جای تزریق سرم بود گفتم: خوبم.
    البرز اگه نبود بهش می گفتم که اگه باشه با وجود همه ی دردهای دنیا خوب خوبم!
    رفتم سمت سرویس و گفتم:یه آبی به صورتم می زنم و می یام.
    از دستشویی که اومدم بیرون البرز داشت تو اتاق خواب با تلفن حرف می زد.
    از فرصت استفاده کردم و رفتم تو آشپزخونه. نهال دم گاز ایستاده بود. بازوهامو از روی شونه هاش رد کردم و به خودم چـ ـسبوندمش، بـ ـوسه ای به موهاش زدم و گفتم:خودتو خسته کردی نهال!
    سرش چرخید به سمتم،لبخندی به لب آورد و گفت: خسته نشدم عزیزم.
    اومدم چیزی بگم صدای البرز پیچید تو خونه:اهم اهم! نامحرم تو خونه نباشه دارم می یام تو.
    از نهال فاصله گرفتم و برگشتم سمت البرز که با نیش باز ایستاده بود دم ورودی آشپزخونه و تماشامون می کرد.
    همون جوری که پشت میز می نشستم گفتم:بفرما تو بیرون بده!
    لبخندش پهنتر شد,و نشست کنارم و گفت:مامانت ۱۰ ۱۵باری بهت زنگ زده!
    اخمی به صورتم نشست. خونسرد مشغول بازی با یه سیب شد و گفت:البته یه ۵۰ باری هم به من زنگ زده که تو اتاق عمل بودم و نتونستم جواب بدم.
    -مگه چیزی از حالم بهش گفتی؟
    :من نه ولی ...
    نگاه البرز نشست رو نهال. متعجب زل زدم به نهال و منتظر توضیح شدم.
    همون جوری که ظرف غذا رو می ذاشت رو میز گفت: چند بار زنگ زد و نگرون پیغام گذاشت. بار آخر دلم نیومد جواب ندم و بذارم تونگرونی بمونه.
    -خب؟!
    :اولش به خیال اینکه اشتباه گرفته قطع کرد، دوباره که زنگ زد خودمو معرفی کردم!












    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #26


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    چشمام هر لحظه از تعجب گردتر می شد! نهال نشست پشت میز و گفت: مامانت خواست گوشیو بدم به تو گفتم تازه از بیمارستان اومدی و دارو گرفتی و خوابی! اومد قطع کنه، براش توضیح دادم که چه اتفاقی افتاده!
    -که چی بشه؟!
    :که هیچی نشه! مادره! باید از حال و روز پسرش با خبر باشه!
    -با خبر باشه که چی؟! جلب ترحم در مورد مادر من جواب نمی ده نهال! البرز بوده و دیده که من با این سیـ ـنه ی پر داغ و از بالا تا پایین چاک خورده بهش پناه بردم ولی اون از در خونه اش بیرونم کرد! حالا به خیالت یه معده درد ساده متحولش می کنه؟!
    :قصدم متحول کردنش نبوده! می خواستم حضور خودمو تو خونه ات توضیح بدم!
    دستشو بلند کردم و حـ ـلقه ی توی دستشو نشونش دادم و گفتم: این واسه کل دنیا توضیح و توجیه خوبیه! در ضمن زندگی من و تو به کسی ربطی نداره! تا دیروز اگه برام مهم بود مادرم همون سیاستی که در مورد فرناز در پیش گرفته بود در مورد تو در پیش نگیره، امروز دیگه اصلاً برام مهم نیست! مهم که هست، یعنی اصلاً قرار نیست مراوده ای وجود داشته باشه که کسی بخواد از گل نازک تر بهت بگه یا تو بخوای نگرون تصورات اشتباه کسی باشی! لزومی هم نداره تلاش کنی نقش یه عروس خوبو براشون ایفا کنی! معیارهای خوب بودن از نظر مادر من زمین تا آسمون با معیارهای خوبیِ من و تو فرق داره! هر چقدر هم که تلاش کنی، تلاش کنم، تلاش کنیم چیزی عوض نمی شه! فقط این وسط خودت خسته می شی و من تحت فشار و عذاب قرار می گیرم!
    دست البرز نشست رو دستم و آروم گفت: آرومتر پندار!
    حق داشت! تند رفته بودم اما دست خودم نبود! کلافه بودم! از این قصه ی تکراری که انگار داشت دور تسلسلو طی می کرد بریده بودم! چنگی به موهام زدم و خیره ی میز شدم!
    نهال در کمال آرامش به حرفهام گوش داد، بعد ظرف غذا رو هل داد به سمتم و گفت: بکش بعد بهت می گم درست ترین کار واسه خلاصی از این کلافگی چیه!
    با اکراه و بی میل یه خرده غذا کشیدم و مشغول شدم. نهال غذا رو به البرز هم تعارف کرد و بعد همون جوری که برای خودش می کشید از البرز پرسید: می تونی واسه فردا از یه محضر وقت بگیری؟!
    سرمو از تو بشقاب بلند و خیره ی صورتش شدم. نگاهشو دوخت بهم و گفت: من ترجیح می دم حالا که نامزدیم، به هم محرم بشیم. نهاد هم همینو می خواد! اگه قراره رابطه امون رسمی باشه بهتره که عقد کنیم. اینجوری هم تو آروم می گیری هم من!
    قاشق و چنگال رو گذاشتم تو بشقاب و پرسیدم: همین جوری؟! هول هولی؟! نه یه جشنی، نه یه مهمونی و ...
    سری به دو طرف تکون داد و با لبخند گفت: عقدو می کنیم، سر فرصت یه جشن کوچیک می گیریم و خلاص.
    -از مامانم می ترسی؟! می ترسی به خاطر اون یا فشاری که بهم بیاره پا پس بکشم؟! هیچ کس تو زندگی من ...
    :ترسی از چیزی ندارم پندار! فقط می خوام تو از این حال بهم ریخته در بیای!
    مـ ـستأصل سرمو چرخوندم سمت البرز. با لبخند به نهال نگاه می کرد. سنگینی نگاهمو که حس کرد برگشت سمتم و پرسید: خداییش تو از نهال خواستگاری کردی یا نهال از تو؟!
    نهال با اعتراض اسم البرزو صدا زد! البرز خندید و رو به اون گفت: باور کن چشمم آب نمی خوره این پخمه ازش بخاری بلند شده باشه!
    بعد رو به من ادامه داد: محضر آشنا دارم، هر چند که نیازی به آشنایی نیست. واسه فردا ظهر نوبت می گیرم، عمل که نداری هان؟!
    مات فقط نگاهش می کردم! اصلاً باورم نمی شد دارن در مورد محرمیت من و نهال صحبت می کنن!
    البرز ضربه ی آرومی به پشتم زد و با لحن شوخی گفت: چیه داداش؟! نکنه جا زدی؟!
    نگاهمو چرخوندم به سمت نهال و پرسیدم: تو مطمئنی که ...
    لبخندی زد، دستش رو گذاشت روی دستم و گفت: مطمئن ترین تصمیم عمرمه! ضمن اینکه نوشین هم الآن تهرانه و نهاد هم از خداشه.
    البرز از جاش پاشد و گفت: آره بابا چرا از خداش نباشه؟!کلاهشو باید بندازه هوا از خوشحالی! خواهر ترشیده اشو انداخته به یه آقای دکتر خوش تیپ و خوش قیافه ی جنتلمن و آقا، حالا درسته یه سری معایب داره اما همه ی اونا یه طرف، ترشیدگی خواهرش یه طرف! از هر ور نگاه کنی منفعته براش!
    نهال یه خیار از تو ظرف میوه ی رو میز برداشت و پرت کرد سمت البرزی که از آشپزخونه می رفت بیرون! البرز بدون اینکه برگرده جا خالی داد، چرخید سمت نهال و گفت: هنوز خرت از پل نگذشته، هنرهاتو رو نکن! بذار همه چی رسمی بشه، قباله تو دستت باشه، بعد دستِ بزنتو رو کن! یه وقت دیدی این پندار ما از انتخاب زن آپاچی پشیمون شد ها!
    خیز برداشتم سمتش، فرار کرد و از تو آشپزخونه به شوخی گفت:جون به جونت کنن زن ذلیلی توهم آدم فروش بدبخت!
    ***
    ضربه ای به در خورد، به خیال اینکه بیمار بعدیه سرمو بلند نکردم و همون جوری که پرونده ی مریض قبلی رو تکمیل می کردم گفتم: بفرمایید.
    در باز شد و صدای نهال پیچید تو اتاق: سلام آقای دکتر!
    سرمو بلند کردم و با لبخند زل زدم بهش. اومد تو، در رو بست و گفت: خوبی؟!
    از جام بلند شدم و همون جوری که می رفتم سمتش پرسیدم: اینجا چی کار می کنی؟!
    دستمو تو دستش گرفت و گفت: اومدم دنبالت.
    همون جوری که موهای ریخته بیرون از شالش رو لمس می کردم گفتم: می موندی خونه یه خرده استراحت می کردی!
    با تموم مهربونیش زل زد به چشمام و بعد یه مکث پرسید: الآن می تونم به تو بگم آقامون؟!
    خندیدم و اون ادامه داد: می تونم؟!
    سری به علامت مثبت تکون دادم، لبخندش پهن تر شد، دست انداخت گره ی کرواتمو صاف کرد و گفت:دوست داشتم آقامونو سر کارش با این روپوش ببینم و افتخار کنم!
    کشیدمش سمت خودم، سرشو چـ ـسبوندم به سیـ ـنه ام و گفتم:ولی تو توی هر لباسی که باشی من بهت می بالم!
    ازم فاصله گرفت و با یه نگاه قدرشناس زل زد به چشمام. سرمو بردم جلو و آروم زیرگوشش گفتم: البته حالا لباسی هم در کار نباشه عیبی نداره! بازم بهت افتخار می کنم!
    مشتی به کتفم زد و ازم فاصله گرفت و با یه اخم مصنوعی گفت: هوی پررو نشو دیگه!
    خندیدم، دست انداختم به دکمه های روپوشم و همون جوری که بازشون می کردم گفتم: تونستی یه خرده بخوابی؟
    مشغول ور رفتن با ماکت گوش روی میزم شد و گفت: نه. خسته نبودم البته. یه خرده کار داشتم که به اونا رسیدم.
    روپوشو انداختم روی چوب لباسی و پرسیدم: با ماشین اومدی؟
    برگشت سمتم و گفت: آره. دلم برای رانندگی تنگ شده بود! چه جوری می تونی پشت رل نشینی؟!
    همون جوری که وسیله هامو می ریختم تو کیف گفتم: دلم هیچ وقت برای چیزهایی که منو به روزهای تلخ گذشته وصل می کنه تنگ نمی شه! بریم؟!


    به محض ورودمون به خونه، کیفمو گذاشتم روی کنسول، ولو شدم روی مبل، چشمامو بستم و گفتم: کاش می شد همین جا تا صبح بخوابم.
    صدای نهالو شنیدم که گفت: پاشو لااقل لباساتو عوض کن بعد دراز بکش.
    بی حرکت و ثابت سر جام موندم. صدای تق و توقی از آشپزخونه به راه افتاد و شنیدم که نهال گفت: به خدا نهاد باید چند سالی بیاد پیشت دوره ببینه! دلم برای نیلو می سوزه! مطمئنم از شلخـ ـتگی نهاد به فغان می یاد! موندم تو چه جوری این قدر مرتبی!
    چشمام بسته بود، با لبخند به حرفهاش گوش می دادم و تو اوج خوشی بودم از صدای نهالی که می پیچید تو خونه ی سوت و کورم و شور زندگی رو بهم تزریق می کرد.
    دست لطیفی صورتمو لمس کرد، چشم وا کردم و نهال پرسید: به چی می خندی؟!
    نشستم و گفتم: هیچی.
    لیوان شیری رو گرفت سمتم و گفت: پاشو لباساتو عوض کن.
    لیوانو گرفتم و گذاشتم رو میز. دستشو آورد جلو و همون جوری که گره ی کرواتمو باز می کرد گفت: معده ات چطوره؟
    با لبخند زل زدم به چشماش و گفتم: تو باشی خوبه!
    لبخند گرمی به لب آورد و پرسید: من الآن نقش رانیتیدینو ایفا می کنم یا سایمیتیدین؟! شایدم اون قرص جدیدهام اصلاً!چی بود اسمشون؟!
    لبخند عمیقی زدم و دستشو کشیدم، وادارش کردم کنارم بشینه، به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: تو مسکنی! با وجودت فقط معده دردم خوب نمی شه! همه ی دردهام ساکت می شه!
    سرشو بلند کرد و زل زد به صورتم، از اون بالا نگاهم بین چشماش و لبش رفت و برگشت و گفتم: واسه فردا مطمئنی؟!
    لبخند گرمی زد و چشماشو به نشونه ی تأیید آروم باز و بسته کرد.
    دستشو تو دستم گرفتم و همون جوری که شستمو رو پشت دستش می کشیدم گفتم: بی جشن و مراسم و ...
    دوباره به تأیید چشماشو باز و بسته کرد. بـ ـوسه ای به دستش زدم و دوباره خیره ی صورتش شدم و پرسیدم با وجود این همه مشکلی که اسیرشونم، با این اخلاق گندی که دارم و با این اختلاف سن زیاد و با اون گذشته ی پر تنش باز هم می خوای ...
    دستشو آورد بالا و انگشت اشاره اش رو به نشونه ی سکوت گذاشت روی لـ ـبم و گفت: دلم نمی خواد در مورد خودت این جوری حرف بزنی! واسه من همینکه این فرصتو دارم که با اونی که عاشقشم زندگی کنم بزرگترین نعمته!
    می شد از خیر بـ ـوسیدنش گذشت؟! می شد خوددار بود و تا بعد عقد صبر کرد؟! می شد مات اون چشمها موند و چشمها رو روی وسوسه ی یه بـ ـوسه ی عاشقانه و گرم بست؟!
    ***
    زنگ تلفن از خواب پروندم. یه ساعتی می شد که نهال رفته و چند دیقه ای می شد که تازه خوابم برده بود. کلافه پوفی کشیدم و از جام بلند شدم و خواب آلود رفتم سمت تلفن! الو که گفتم مامان گفت: سلام پندار!
    خواب که خوبه، بی هوش هم اگه بودم هوشیار می شدم تو اون موقعیت! به خودم اومدم و پرسیدم: طوری شده؟!
    -معده ات چطوره؟
    :چه فرقی می کنه؟!
    -نیاز نبود بیشتر بیمارستان بمونی؟
    جوابی ندادم، مکثی کرد و گفت:خانومت خوبه؟
    برای بار دوم چشمام از حدقه زد بیرون! متلک می گفت یا واقعاً خیال می کرد من نهالو عقد کردم؟! هر چند چند ساعت این ور و اون ور خیلی فرق نمی کرد! آروم گفتم: خوبه.
    -خوابیده؟
    ای وای من! جریان چیه اصلاً؟! پرسیدم: چطور؟!
    -می خواستم باهاش صحبت کنم!
    :خونه ی خودشه.
    مکثی کرد و پرسید: تنهایی الآن یعنی؟!
    -بله مامان تنهام! با نهال کار خاصی دارین که ...
    :امروز که بهم گفت شماها با هم عقدین، وا موندم! نمی تونستم بفهمم پس چرا دیروز اومدی سراغ من و ازم خواستی برات بیام خواستگاری! برخورد خوبی هم باهاش نداشتم! وقتی نشستم و فکر کردم دیدم شاید به خاطر اینکه منو ناراحت نکنی بهم نگفتی! ولی کار درستی نکردی! از همون شب باید بهم می گفتی که عقد کردین و دختره محرمته که تو خونه اته! خیال می کنی از اینکه بی خبر از من زن گرفتی بیشتر ناراحت می شدم یا از اینکه یه نامحرمو تو خونه ات ببینم! تازه باعث شدی کلی گناه اون دخترو بشورم و فکرای ناجور در موردش بکنم!
    وا مونده بودم! گیج گیج بودم! نهال بهش گفته بود که ما از خیلی قبل تر با هم زن و شوهریم؟!
    صدای الو پندارش باعث شد بگم:می شنوم مامان!
    - چرا خونه ی خودشه؟ مگه خونه هاتون از هم سواست هنوز؟! نکنه به خاطر حرفهای امروز من قهر کرده و ...
    حرفهای امروزش؟! چی به اون نهال بدبخت گفته بود مگه؟!
    دستی به موهام کشیدم و گفتم: قهر نکرده. امممم. چیزه... برادرش اجازه نمی ده تا قبل عروسی شب خوابیدن اینجا بمونه!
    پوف! از چیزی که بدم می اومد دروغ بود! هر چند که نهال چی می گفت؟! مراعات؟!
    مامان که انگار از این دلیل خوشش اومده بود با انرژی بیشتری گفت: آهان. خیالم راحت شد. حالا، واسه فرداشب زنگ می زنم که از دلش در بیارم. برای ناهار فردا نمی تونین بیاین اینجا؟
    خوشحال از اینکه قراره تماس قطع بشه گفتم: من بیمارستانم، نهال هم کارش گیره. فرصت هم زیاده.
    باشه ای گفت و قبل از اینکه قطع کنه پرسید: خانومت چه غذایی دوست داره که وقتی خواستین بیاین براش درست کنم؟!
    ابروهام از زور تعجب دیگه چسبیده بود به سقف خونه! مامان می خواست برای عروسش غذایی رو که دوست داشت بپزه؟! سرمو خاروندم و گفتم: همه ی غذاها رو دوست داره! هر چی خواستین درست کنین.
    باشه ی دیگه ای گفت، مراقب خودت باشی هم تنگش زد و تماسو قطع کرد. ناخودآگاه رفتم سمت موبایلم و شماره ی نهالو گرفتم! این بشر عجب زبر و زرنگی بود و من خبر نداشتم!

    با نهال تماس گرفتم و جواب نداد. یه دوش گرفتم و وقتی اومدم بیرون 5 تا میس کال و 4 تا پیام داشتم. هم البرز زنگ زده بود و هم نهال. پیام البرز رو باز کردم. نوشته بود:برنامه ی فردا رو انداختم پس فردا که تعطیل باشی و بعد عقد عروس خانومو ول نکنی بچسبی به درمون امراض بیمارات!اگه یه درصد مخالفی بهم خبر بده.
    شماره اشو گرفتم و هنوز الو نگفته گفت: یعنی اینقدر آتیشت تنده که نمی تونی تا پس فردا صبر کنی؟! پندار لطف کن یه خرده خوددار باش که ...
    -علیک سلام!
    :سلام! باهات تماس گرفتم جواب ندادی، گفتم باز تقی به توقی خورده رفتی تو مود تماس جواب ندادن!
    -زیر دوش بودم. بهتر شد که انداختیش 5 شنبه.
    :آره. به نهال هم خبر دادم.
    -مرسی.
    :مامان خانوم خوب تشریف دارن؟!
    -کار تو بود؟!
    :نه! اینبار دیگه پای یک البرز در میان نیست! کار کارِ همون درخت کهنساله!
    :درخت کهنسال؟!
    -همون درختچه ی سابقو می گم! عروس خانوم که شده دیگه درخت کهنسال محسوب می شه!
    خندیدم و البرز گفت: خاک بر سرت! عوض دفاع کردن از همسر محترمت داری هر هر می خندی؟!
    روی کاناپه دراز کشیدم و گفتم: حالا از نزدیک که دیدمت به صورت فیزیکی از همسرم دفاع می کنم! اتفاقاً من فردا ازصبح تا عصر تو بیمارستان درگیرم، بعدش هم باید برم مطب!
    معترض گفت: می مردی سر میز بگی؟! اگه وقت گرفته بودم چی؟!
    -حالا که نگرفتی! درست نبود پیشنهاد نهالو رد کنم.
    :غلط کردی! اونقدر هولی که تا نهال پیشنهاد داد آب از لب و لوچه ات آویزون شد.
    -خجالت نکش البرز! هر چی دوست داری بار من کن!
    صدای خنده اش پیچید تو گوشی و بعد با جدیت گفت: کاش می شد اوج خوشحالیمو یه جوری بهت نشون بدم!یعنی فکر کنم واسه دومادی خودم اینقدر ذوق نداشته باشم!
    : از خر شیطون بیا پایین و بذار ما واسه ات آستین بالا بزنیم، اون وقت خودت می بینی تا چه اندازه واسه خودت هم ذوق مرگ و خوشحال می شی!
    البرز غش غش خندید و گفت: ای جونم! الآن یعنی تو هم ذوق مرگی؟!
    لبخند زدم و جوابی ندادم، با همون لحن شاد گفت: من کلاً علاقه ای به تعهد ندارم!
    :اون که مشخصه کاملاً! منتها فکر کنم باید یادت بندازم که 5 سال دیگه می ری تو چهل سالگی!
    -حالا هنوز که نرفتم و 5 سال فرصت دارم!
    :یعنی امیدوار باشیم تا 40 سالگی دم به تله بدی؟!
    -من که امیدوار هستم، شما هم باشین!
    :جناب آقای البرز امیدوار وقت محضرو لطف کنی به دوماد بگی که بدونه کی باید خودشو برسونه ممنون می شم!
    -آخ! اصلاً یادم رفت. ساعت 11 باید اونجا باشیم.
    :باشه.
    -پندار حـ ـلقه رو یادت نره؟
    :فردا می رم دنبال نهال و با هم می ریم خرید. فقط چیزی به خودش نگو، باشه؟!
    -حتماً. برو بگیر بخواب. صبح تو بیمارستان می بینمت. راستی به دکتر چیزی نگفتم که خودت خبرش کنی.
    :فردا می رم پیشش.
    -خوبه. کاری نداری؟!
    :قربونت.
    تماس البرزو که قطع کردم زنگ زدم به نهال. با اولین تماس گوشیو برداشت و معترض گفت: کجایی پندار؟! مردم از نگرانی! داشتم لباس می پوشیدم بیام دم خونه ات!
    -بابا من همش 10 دیقه زیر دوش بودم!
    :زنگو زدی و قطع کردی، بعدش هر چی بهت زنگ زدم جواب ندادی! گفتم شاید طوریت شده!
    -طوریم که شده!
    :چی شده؟! حالت خوش نیست؟! معده اته؟!
    -اونقدری حالم بد هست که تو از نگرونی پاشی بیای اینجا!
    :ای بدجنس!
    -خب چیه مگه؟! نمی شه خیال کنی اصلاً تماسی نگرفتم و همین جور به دلنگرونیت ادامه بدی و بیای اینجا؟!
    :پندار!
    :خب بابا! اصلاً نمی خواد نگرون باشی! بدون نگرونی پاشو بیا اینجا! نمی شه؟!
    -پندار!
    :نچ! مثل اینکه راه نداره! باشه بابا! نیا!
    -می دونی عقد افتاده پس فردا؟!
    :آره. بهتر هم شد. والا من مجبور بودم دل از عروس خوشگلم بکنم و برم سر کار!
    صدای خنده ی نهال بلند شد. لبخندی زدم و پرسیدم: به چی می خندی؟!
    -این پندار مهربون برام غریبه است! من به اون پندار سرتق و بداخلاق و پرجذبه بیشتر عادت دارم!
    :اون پندارو می پسندی؟!
    -وای نه اصلاً! یه وقت هـ ـوس نکنی برگردی به اون موقع ها! هر چند که امروز یه لحظه شده بودی همون آقا بداخلاقه!
    : آهان! نهال اصلاً واسه همین زنگ زده بودم! چی کار کردی دختر؟! اون چه نقشه ای بود کشیدی؟! بعدش هم نباید با من هماهنگ می کردی که بندو آب ندم؟!
    -ای وای! جریانو لو دادی؟!
    :نزدیک بود!
    نهال پوفی کرد و گفت:وای خیال کردم همه ی زحمتهام به باد رفت!
    -واقعاً فکر نمی کردم تا این حد سیاستمدار باشی!
    :حالا کجاشو دیدی؟! چنان روت سیاست کنم که جیکت در نیاد!
    -واقعاً از یه جنگ اعصاب درست و حسابی نجاتم دادی!
    :نجاتمون دادم! تو رو که ناراحت و عصبی می بینم حس می کنم خدا چیزی به نام آرامش نیافریده!معده ات بهتره؟!
    -نه بابا! تا همین پیش پای تماسم به تو صدای آخ و ناله ام هوا بود!
    :جداً؟!
    - تو خیال کن جداً! نگرون شو و راه بیافت بیا اینجا!
    :امون از دست تو پندار!
    -اصلاً بابا مگه به مامانم نگفتی از خیلی قبلتر خانوم این خونه ای؟! خب پاشو بیا سر خونه زندگیت دیگه!
    :مثل اینکه امر بهت مشتبه شده ها؟! برو بخواب که صبح بتونی پاشی.
    -من فردا تا دیرقت درگیرم. شب که اومدم خونه باهات تماس می گیرم. باشه؟!
    :باشه. خوب بخوابی.
    -اگه این کابـ ـوسا بذاره!
    :به من فکر کن، که وقتی خوابت برد رویاهای شیرین ببینی!
    خندیدم و گفتم:وقتی می شه اصل رو تو بغـ ـل گرفت چرا باید به یه رویای خیالی دل خوش کرد؟!
    با اعتراض گفت: هی شیطون نشو دیگه!
    خندیدم و گفتم: تو هم خوب بخوابی.
    -مرسی. مراقب خودت باش.
    :قربونت. فعلاً.
    تماسو قطع کردم، چشممو دوختم به سقف و به این فکر کردم که شاید همه ی خوابهام پر کابـ ـوس بود اما نهال رویای بیداریِ من بود! یه رویای ملموس ملموس! یه رویای شیرین شیرین. رویایی که با هزار و یک شب خواب راحت عوضش نمی کردم.
    &&&

    :الو سلام نهال جان خونه ای؟
    -آره چیزی شده؟!
    :تنهایی؟
    - نهاد نیم ساعت پیش رفت دنبال کارهای بیمارستان.
    :آره صبح که بهش زنگ زدم گفت تا شب درگیر کارهای بیمارستانه.
    -با نهاد حرف زدی؟
    :زنگ زده بودم بابت فردا ازش اجازه بگیرم. گفتم اگه شب خونه است اجازه بده واسه خواستگاری بیایم، اونم اجازه نداد!
    -یعنی چی؟!
    :هیچی دیگه! گفت برو کنار بذار باد بیاد! من دختر به دکتر جماعت نمی دم!
    نهال سرخوش خندید و گفت: خوب کرده آق داداشم!
    ایستادم جلوی در خونه اشون و گفتم: که خوب کرده آره؟! خیال کردی با دو تا توپ و تشر پا پس می کشم؟!
    بعد دستمو گذاشتم رو زنگ در و گفتم: وا کن درو بیام بالا، دو تایی یه مراسم خواستگاری راه بندازیم!
    تماسو قطع کرد و صدای متعجبش از تو آیفون بلند شد: تو که گفتی تا شب درگیری؟!
    -دوست داری برم خودمو درگیر کنم؟!
    درو باز کرد و با خوشحالی گفت: بیا بالا!
    رفتم بالا و تقه ای به در نیمه باز واحد زدم، یه خرده بعد صدای نهال اومد که ازم می خواست برم تو.
    وارد شدم و چشمم افتاد. ایستاده بود وسط هال و داشت با یه گیره موهاشو بالای سرش جمع می کرد. گل و شیرینی رو گذاشتم روی میز و رفتم جلو و گفتم: نبندشون!
    نگاهشو از گل و شیرینی گرفت و با لبخند زل زد به چشمام! گیره رو از بین دستهاش گرفتم و گذاشتم موهاش بریز روی شونه هاش. دستی بهشون کشیدم و گفتم: این جوری بهتره!
    بهم نزدیک شد و سرشو چـ ـسبوند به قفسه ی سیـ ـنه ام، دستهاشو دور کمـ ـرم گره زد و گفت: باور نمی کنم به خاطر من از کارت زده باشی!
    موهاشو بو کشیدم و گفتم: وقتی تو به خاطر من از همه ی زندگیت گذشتی، منم می تونم یه چند ساعتی فشرده تر کار کنم تا وقت عصرم خالی شه و در اختیار خانوم گلم باشم! منو دست کم گرفتی ها!
    ازم فاصله گرفت، اشاره ای به گل و شیرینی کرد و گفت: نیازی به این کارها نبود!
    رفتم نشستم روی مبل و گفتم: مثلاً اومدم خواستگاری! دست خالی که نمی شد بیام!
    با یه لبخند گرم گفت: چند بار می یای خواستگاری؟! یه بار تا تبریز اومدی دیگه!
    لبی گزیدم و چیزی نگفتم! ته وجودم خیلی ناراحت بودم! خیلی خیلی اما دلم نمی خواست خوشی نهالو خراب کنم! نهال لیاقت بیشتر از این ها رو داشت! نه بیوه بود نه مطلقه! یه دختر مقبول و جوون و خوش بر و رو بود که لایق همه ی چیزهای خوب بود! باید رسم و رسوم به طور کامل در موردش رعایت می شد! باید دست بزرگترمو می گرفتم و با گل و شیرینی و نشون و کله قند و خیلی چیزهای دیگه که تو عرف معمول بود می اومدم خواستگاریش! باید تو مراسمش واسه اش مهریه تعیین می شد! باید یه عده بزرگتر می نشستن و ازمون می خواستن بریم و حرفامونو بزنیم! باید لحظه های شیرین تو اتاق بودن و از آینده حرف زدن رو تجربه می کرد! باید صدای مبارک باشه ها رو می شنید! حقش بود مادرم ببـ ـوسدش و نشونو دستش کنه! حقش خیلی چیزهای عرف جامعه بود که حالا به خاطر من ازشون گذشته بود!
    سکوتمو که دید اومد کنارم نشست و دستشو انداخت زیر چونه ام، سرمو به سمت خودش چرخوند و پرسید: چی شده پندار؟!
    مات چشماش موندم. چه دردی رو دوا می کرد اگه می گفتم ناراحت چیم؟! سری به علامت هیچی تکون دادم و گفتم: داشتم به فردا فکر می کردم!
    -یعنی فردا اونقدر ناگواره که با این ابروهای گره خورده بهش فکر می کنی؟!
    دست انداختم سرشو به سیـ ـنه ام چـ ـسبوندم و همون جوری که بـ ـوسه ای به موهاش می زدم گفتم: نه قربونت برم! به خیلی چیزها داشتم تو آن واحد فکر می کردم!
    بعد از خودم جداش کردم و گفتم: حالا بپر این شیرینی ها رو بذار تو یخچال و بعد سریع حاضر شو که بریم خرید.
    متعجب پرسید: خرید؟!
    دست خالی از انگشترم رو جلوی چشماش گرفتم و گفتم: زنجیر خریدی درست! اما من احتیاج به یه نشون دارم که در ملاء عام دیده بشه و کسی جرأت نکنه به همسر خانوم محترمم نگاه چپ کنه! می دونی دیگه خوش تیپیه و هزار دردسر!
    خندید، همزمان نیشگون آرومی از بازوم گرفت و گفت: خوش تیپ خان، چه با حـ ـلقه چه بی حـ ـلقه، کسی نگاه چپ و راست بهت بکنه با من طرفه!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: بر منکرش لعنت!
    از جاش پاشد و همون جوری که گل و شیرینی رو از روی میز بر می داشت گفت: الآن حاضر می شم.
    گره ی کرواتمو شل و دکمه ی بالای یقه امو باز کردم و دراز کشیدم روی کاناپه و گفتم: عجله نکن.
    تو خواب و بیداری بودم که حس کردم دست نهال نشست روی صورتم. چشم باز کردم و چهره اشو تو چند سانتیمتری صورتم دیدم. لبخندی زد و آروم گفت: اگه خسته ای می تونیم بذاریمش واسه فردا صبح.
    لبخند بی جونی زدم، چشمامو بستم، دستشو گرفتم تو دستم و گفتم: نه! الآن بلند می شم.
    دستشو از دستم در آورد و همون جوری که از کاناپه دور می شد گفت: بذار برات یه شربت بیارم بخوری بعد بریم.
    از جام پاشدم و گفتم: نه نمی خواد. بریم؟
    تو نیمه راه رفتن به آشپزخونه برگشت و همون جوری که می رفت سمت در گفت: بریم.
    رفتم طرفش، قبل از اینکه در رو باز کنه، دستش رو گرفتم و روشو کردم سمت خودم و گفتم:مراسم خواستگاری اینقدر خشک و خالی؟!
    تای ابروشو داد بالا و گفت: خواستم برات شربت بیارم گفتی نمی خواد دیگه؟! چایی هم که نمی خوری! قهوه و نسکافه و مشـ ـروبات الـ ـکلی و غیرالـ ـکلی هم که واسه ات ...
    نتونست جمله اشو تموم کنه! یعنی نذاشتم! بـ ـوسه ی گرمی بود و به یادم می آورد چقدر این رویای شیرین دست یافتنی و واقعیه!
    خودمو عقب کشیدم و آروم زیرگوشش گفتم: همیشه که قرار نیست با اون چیزهایی که لیست کردی از آقات پذیرایی کنی!
    ازم فاصله گرفت و با لبخند زل زد به صورتم. دستش رو توی دستم گرفتم و همون جوری که درو باز می کردم گفتم: بریم تا البرز سر و کله اش پیاده نشده و مچمونو نگرفته!
    خندید! بلند و پرانرژی! وقتی اون طور سرخوش می خندید، بهم یادآوری می کرد از حضورم در کنارش، با همه ی کم و کاستی ها و با همه ی شرایط غیرعادیمون خوشحاله و این از بار سنگینی که روی شونه ام احساس می کردم کم می کرد.


    نهالو وادار کردم هر چیزی رو که تو تبریز به خاطر هول هولکی اومدنش جا گذاشته بود بخره. هر چیزی که نیاز داشت داشته باشه. هر چیزی که باید تو خونه ی همسرش ازش استفاده می کرد. با وجود تموم خوددار بودن هاش، با وجودی که می گفت هفته ی دیگه بر می گرده تبریز و چمدونشو می یاره اما حریفم نشد. چندین و چند ساعت از این پاساژ به اون پاساژ و از این فروشگاه به اون فروشگاه در رفت و آمد بودیم، ماحصل هم شد یه دنیا ساک و نایلکس و بار و بندیل! تو یه رستوران غذا خوردیم و وقتی برای رفتن به خونه تو ماشین نشستیم پرسیدم: نهاد الآن دیگه برگشته خونه؟
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: نه. خونه ی مادرخانومش شام دعوته و دیروقت می یاد.
    وقتی دید چیزی نگفتم گفت: چه طور؟
    سری به علامت هیچی بالا انداختم و یه هیچی زیرلبی هم گفتم.
    دم در خونه که رسیدیم،پیاده شدم و پرسیدم: پیاده نمی شی؟
    متعجب نگاهم کرد و بعد گفت: نه دیگه، دیروقته. تو هم بخواب که صبح ...
    در عقبو باز کردم و ساک ها و نایلکس ها رو برداشتم و گفتم: پاشو بیا وسیله هاتو بچینیم سرجاشون!
    متعجب سرشو برگردونده بود و نگاهم می کرد. در رو بستم و از پنجره ی جلو دولا شدم و گفتم: تشریف بیارین خانوم، من حوصله ی تنهایی چپوندن اینا رو تو کمد و کشو ندارم!
    لبخندی زد، شیشه ها رو داد بالا و پیاده شد.
    کار چیدن و مرتب کردن خریدهاش تو کمد و کشوهایی که براش خالی کرده بودم تموم شده بود، روی مبل نشسته بودم و اون دراز کشیده و سرش رو پام بود.تو سکوت با موهاش ور می رفتم و خیره ی چشمای بسته و صورت آرومش بودم. دلم می خواست اون لحظه تا ابد کش بیاد. با نهال که بودم به هیچ چیز گذشته فکر نمی کردم. متعجب بودم که چه جوری در عرض چند ماه اینقدر تغییر کرده بودم! این همه تحول و تغییر واقعاً یه معجزه بود!
    بدون اینکه چشماشو باز کنه آروم پرسید: به چی فکر می کنی؟
    بلافاصله گفتم:به خودم!
    چشماشو باز کرد و متعجب خیره ی صورتم شد و گفت: توقع داشتم بگی داری به من فکر می کنی!
    لبخندی زدم و گفتم: دارم به این فکر می کنم که چه جوری در عرض چند ماه اینقدر منو متحول کردی که به این نقطه رسیدم!
    چشماشو بست و پرسید: کدوم نقطه؟!
    سرمو دولا کردم روی صورتش و بـ ـوسه ای به پیـ ـشونیش زدم و زمزمه کردم: به همین نقطه که الآن تو دراز کشیدی و چشماتو بستی، اما من با چشمهای باز تو رویای تو غرقم!
    لبخندی نشست رو لبش و چیزی نگفت. انگشت دستمو رو تیغه ی بینیش بالا و پایین کردم و در همون حال گفتم:نمی تونی فکر کنی بعد این همه سال، چقدر احساس خوبیه وقتی به هیچ چیز بدی فکر نمی کنی! بعد این همه مدت، وقتی اینجایی، وقتی کنارمی، وقتی پیشتم به هیچ کدوم از لحظه های بد زندگیم فکر نمی کنم! انگار فکر تو و حضورت این اجازه رو به مغزم نمی ده نهال! انگار این پندار اون پندار درد کشیده ی شاکی از عالم و آدم نیست. انگار دنیام کامل عوض شده. تو یه عالم دیگه ام!
    چشماشو باز کرد و زل زد به صورتم و با لبخند گفت: پس خبر نداری من الآن تو چه دنیایی ام!
    بعد از جاش پاشد و روبروم ایستاد و گفت: دیگه برم. نهاد می یاد نگرون می شه.
    دست انداختم دور کمـ ـرش و کشیدمش سمت خودم، به زور روی پاهام نشوندمش و گفتم: دوست ندارم بری!
    بعد یه لبخند بـ ـوسه ی آرومی به بینیم زد و گفت: منم دوست ندارم برم اما باید برم!
    سرمو تکیه دادم به سیـ ـنه اش و چشمامو بستم و بعد یه مکث طولانی گفتم: دلم می خواد همین جا بخوابم! تو اگه بری دوباره کابـ ـوسها می یان!
    -من بمونم نمی یان؟!
    :نمی دونم! ولی وقتی هستی خیلی خوبه!
    نهال از روی پام اومد پایین و گفت:چشم رو هم بذاری زودی صبح می شه و همو می بینیم.
    -آره. امشبو خوب استراحت کن تا فردا. حـ ـلقه ها رو هم ببر چون می ترسم یادم بره بیارم.
    همون جوری که مانتوشو می پوشید گفت: باشه. ساعت چند بیام دنبالت؟
    :ساعت 7 می یام دم خونه اتون.
    نگاهم کرد و گفت: من نیام؟
    کنارش ایستادم و گفتم: نه.
    سری به علامت باشه تکون داد و شالشو انداخت رو سرش، کیفشو هم برداشت و همون جوری که می رفت سمت در گفت: مراقب خودت باش. قرصاتو هم یادت نره بخوری، خوب هم بخواب که فردا بداخلاق نباشی!
    لبخند زدم و قبل از اینکه در رو باز کنه دستامو گذاشتم روی بازوهاش، از پشت سرشو بـ ـوسیدم و گفتم: همین الآن می رم بخوابم که زود زود زود فردا بشه.
    برگشت سمتم، لبخند زد. آروم زیرگوشش زمزمه کردم: تو رو نمی دونم اما واسه من تا امشب صبح بشه و صبح به ظهر برسه یه قرن می گذره!
    خندید و همون جوری که درو وا می کرد گفت: خب پس تا یه قرن دیگه فعلاً!
    چشمکی بهش زدم و سفارش کردم وقتی رسید خبرم کنه. ساک مانتو و شال جدیدی که خریده و قرار بود فردا بپوشه دادم دستش، خداحافظی کرد و رفت.
    ***


    شب با هر جون کندنی بود به صبح رسید! انواع و اقسام کابـ ـوسها و خواب های آشفته رو دیدم و سرآخر ساعت 4 صبح از اتاق خواب اومدم بیرون. بی خیال معده درد، یه قهوه دم کردم و نشستم پای تلویزیون و بی توجه و بی هدف کانال ها رو بالا و پایین کردم تا ساعت 6 صبح. دوش گرفتم، اصلاح کردم، حاضر شدم و ساعت شیش و نیم بود که کرباس زاده زنگ آیفونو زد. داشتم کفشامو می پوشیدم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. البرز بود! سلام که کردم گفت: بیدار شدی؟! زنگ زدم یه وقت خواب نمونی!
    -اصلاً نخوابیدم که بخوام خواب بمونم!
    :گفتم که ذوق مرگی!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم. سکوتمو که دید آروم گفت: رو به راه نیستی؟!
    -نه خوب نیستم البرز!
    خواب آلودگی صداش از بین رفت و پرسید: چی شده؟
    -چیزی نشده!
    :آهان استرس داری؟!بابت جواب گروه خون؟! همه چی خوب پیش می ره، من بهت قول می دم!
    لبی گزیدم و گفتم: دارم می یام دنبال نهال.
    -باشه. بیا اینجا می بینمت و با هم حرف می زنیم.
    باشه ای گفتم و تماسو قطع کردم و دکمه ی آسانسورو زدم.
    ***
    دستم به زنگ نرفته البرز آیفون رو برداشت و گفت: بیا بالا پندار.
    -به نهال بگو بیاد پایین.
    :کرباس زاده رو بفرست بره. بیا بالا صبحونه بخور. هنوز کلی وقت دارین.
    سری به علامت باشه تکون دادم. خوب بود تا قبل رفتن یه خرده با البرز حرف می زدم. به کرباس زاده گفتم بره و خودم رفتم تو آپارتمان. از آسانسور که اومدم بیرون البرز دم در واحد خودش منتظرم بود. متعجب سلام و با سر به واحد نهال اینا اشاره کردم و پرسیدم: مگه اونور نبودی؟!
    -نه. از بالا دیدم که اومدی.
    :پس بذار به نهال بگم که اینجام.
    -بهشون گفتم. واسه صبحونه می یان اینور. بیا تو.
    همراهش شدم، در رو که بستم و خواستم برم تو سالن، نگاهم نشست رو نگاه موشکافانه و البته پف آلودش و پرسید: چی شده باز؟!
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: هیچی!
    راه افتاد سمت آشپزخونه و گفت: فکر نمی کنم این قیافه ی درب و داغون و چشمهای قرمز یه هیچی خشک و خالی پشتش داشته باشه!
    همراهش شدم و نشستم رو صندلی جلوی کانتر و گفتم: انقدر خواب بد دیدم که ساعت 4 بی خیال خوابیدن شدم!
    در حال چیدن میز صبحونه نیم نگاهی بهم انداخت و پرسید: طوری که نشده؟
    -نه. همون استرس مزخرف اینکه خب حالا چی می شه!
    :مگه قراره چیزی بشه؟!
    -نمی دونم! نه! ولی ...
    :ببین پندار! یه امروزو فقط و فقط باید به چیزهای خوب فکر کنی! یه تصویر تو ذهنت بکش و مرتب بهش فکر کن! چندین و چند سال گذشته، تو و نهال پیر پاتالین، نشستین پشت میز تو یه ایوون رو به دریا، اونموقع دیگه یه ویلا لب ساحل خریدین. بعدش پسرت داره لب دریا با دوسـ ـت دخترش عشقولانه بازی در می یاره. از این مسخره بازی ها که اسم همو رو شنها می نویسن و عکس قلب می کشن! نهال هم داره در مورد دخترتون که مونده تهرون چون دوست پسـ ـرش افسرده بوده غر می زنه و خلاصه! با شرایط الآن جامعه اون موقع مطمئناً بچه ها رو در روی خونواده هاشون با دوست های جنس مخالفشون مراوده دارن! زندگی هم در جریان است! آهان اسم پسرت هم پداله! اسم دخترت هم ناهار! که هم به اسم تو بیاد و هم به اسم نهال! پدال ناهار! هی تکرار کن تو ذهنت نهادینه بشه!
    با یه لبخند یه وری زل زده بودم بهش و یک سره داشت چرت و پرت سر هم می کرد! حرفش که تموم شد سرشو از رو قوطی پنیری که داشت قالب ها رو از توش در می آورد بلند کرد و زل زد به صورتم، لبخندمو که دید گفت: قربون اون لبخند پلاسیده ات برم که اینقدر خوشت اومده! واقعاً هرگز فکر نمی کردم اجازه بدی اسم بچه هاتو من انتخاب کنم! تازه اصلاً تو پندارم نمی گنجید در پوست خودتت هم نگنجی از اسم های انتخابیم! ولی نه! فکر کنم فقط از یکیشون خوشت اومده والا دو وری لبخند می زدی!
    پیشدستی پنیر رو گذاشت رو میز و اومد روبروم ایستاد، آرنج و ساعد دستهاشو گذاشت رو کانتر و با جدیت گفت: چیزی برای نگرونی وجود نداره پندار! فقط به این فکر کن که این راهو باید بری چون نمی تونی نری! چون دلت گفته باید بری! همین! باقیشو بسپر به آینده! من مطمئنم نهال در کنارت خوشبخت می شه! چون فقط و فقط من و خودش و نهاد از میزان علاقه اش به تو باخبریم! حتی خودت هم نمی دونی تا چه اندازه دوستت داره! تو رو هم که من به اندازه ی کافی می شناسم! از اون قلب مهربونی که همیشه و خیلی جاها از مهربونی زیاد کار دستت داده با خبرم! دو تا مهربون در کنار هم هر شرایطی رو هر چقدر جهنمی تبدیل به بهشت می کنن! پس می شه خواهشاً یه امروز اون پندار دربه در، بی شعور، بی فکر، حرف مفت زنت رو سرکوب کنی و نذاری به خودش نگرونی راه بده؟!
    با زبون لـ ـبمو تر کردم و همون جوری که خیره ی چشماش بودم گفتم: می دونم که این راهو باید برم! حتی به رفتنش ایمان دارم! اما دست خودم نیست که از آینده و اینکه فردا چی می شه می ترسم!درسته خواستن نهال، بله دادنش بهم و در کنارم بودنش آرامش محضه اما ترس از دست دادنش و ترس نبودنش و ترس به بن بست خوردن یه رابطه که هنوز شروع نشده، برای کسی که یه بار تو زندگیش یه شکست بزرگ داشته، یه از دست دادن بزرگو تجربه کرده و هی و هی زخم خورده خیلی غیرعادی نیست. نهالو تو زندگیم خواستم چون اولش حس کردم مایه ی آرامشمه، بعد هم که دیدم نه از ته دل و واقعاً می خوامش، اما همه ی اینها قرار نیست بیماری روحی و جسمی منو درمون کنه! اینکه ذهنم درگیر ترسهای غیرعادی و استرس های بی مورده قرار نیست یه شبه از بین بره!

    -می دونم فدات شم! می فهمم چی می گی! ولی دلیلی نداره با این فکر و خیالها خودتو آزار بدی! یه آرامبخش ضعیف می خوردی که یه خرده آروم بگیری و ...
    صدای زنگ در حرف البرزو نیمه تموم گذاشت. از رو صندلی بلند شدم و گفتم: خوب شد اومدن. زودتر صبحونه رو بخوریم بریم آزمایشگاه که خیالمون از بابت جواب گروه خون راحت بشه، باقیشو هم سعی می کنم بهش بی توجه باشم.
    در رو که وا کردم اول نهاد و بعد نهال سلام کردن و به ترتیب اومدن تو. در رو بستم و ایستادم نهاد بره، مچ دست نهال رو که دنبال نهاد راه افتاده بود سمت سالن گرفتم، برگردوندمش سمت خودم و بـ ـوسه ای به گونه اش زدم، با لبخند لبی گزید و با ابرو اشاره ای به البرز و نهاد که صداشون از تو آشپزخونه می اومد کرد، دستمو فشرد و رفتیم تو آشپزخونه.
    البرز اصلاً نذاشت بفهمیم چی خوردیم! کلی سر به سرمون گذاشت و کلی از بدبخت شدنمون و دم به تله دادمون و از پایان روزهای خوشی مجردی گفت و باعث شد من از صدای خنده های نهال کیفور شم و یه خرده از استرس و دلهره ی بیمارگونه ام کم بشه.
    ***
    جواب آزمایش رو که تو دستم گرفتم، یه نفس عمیق و راحت کشیدم! اولین مرحله از این روز سخت تموم شده بود! نگاهی به ساعت انداختم و مشغول گرفتن شماره ی البرز شدم. با اولین بوق برداشت و گفت: مبارکه!
    -چی چیو مبارکه؟!
    :جواب آزمایش دیگه! من امروز یه چند باری باید بهتون تبریک بگم. یه بارش الآنه، یه بارش دم در محضر وقتی تازه رسیدیم و می خوایم بریم بالا واسه عقد، یه بارش هم بعد عقد، آخر آخر هم وقتی دارین از ما جدا می شین یه تسلیت عریض و طویل تحویلتون می دم و خلاص!
    خندیدم و گفتم: باید قطع کنم البرز. نهال تو ماشین منتظره.
    -باشه. رأس ساعت 11 دم محضر منتظرتونم.
    :باشه.
    -شناسنامه هاتونو یادت نره؟!
    :تو داشبورد ماشین نهاله.
    -حـ ـلقه ها چی؟!
    :اون هم دست نهاله.
    -امممم. جواب آزمایشو هم که می یاری دیگه؟
    :آره! حتماً!
    -دیگه چیزی لازم نیست؟!
    :چرا!
    -چی؟!
    :یه سوزن نخ که در دهن تو رو ببندم و برم به کارم برسم!
    خندید و گفت: اونو که من از اتاق عمل یه خرده نخ بخیه کش رفتم و کارت راه می افته! فعلاً!
    نشستم تو ماشین و با لبخند برگشتم سمت نهال. با استرس نگاهشو دوخته بود به صورتم. برگه رو گرفتم سمتش و گفتم: مشکلی نیست!
    لبخند عمیقی نشست رو لبش و گفت: آخیش! خیالم راحت شد!
    بعد برگشت سمتم و گفت: ببین یه وقت پیش خودت نگی عجب عروس ندید بدید و جلفیه ها! خب من دوست دارم میزان خوشحالیمو بهت نشون بدم. دلم نمی خواد از روی سیاست پنهون کاری کنم!
    خندیدم و برگه رو از دستش گرفتم و گفتم: روشن کن بریم که باید تا یازده دم در محضر باشیم.
    ***
    رفتیم سر خاک مادر نهال، با فاصله ازش ایستادم و گذاشتم حرفهاشو با مادرش بزنه. بعد 5 دیقه صدام کرد و برام دست تکون داد که برم سمتش. بهش که رسیدم و چشمهای خیس و سرخشو که دیدم شاکی گفتم: قول داده بودی بیای ولی گریه نکنی!
    لبخندی زد و گفت: گریه نکردم! درد دل کردم!
    با انگشت های سبابه ام خیسی زیر چشمش رو گرفتم و گفتم:پس اینها دلستره زیر پلکهات ریخته؟!
    خندید و کیفش رو از رو قبر برداشت و گفت: بریم؟ می ترسم دیر بشه.
    دستش رو گرفتم و گفتم: خب دیر بشه! چی می شه مگه؟! پرواز که نیست جا بمونیم! یه محضر دیگه!
    فشاری به دستم آورد و گفت: بله! از پندار قلدری که کار زورکی انجام نمی ده بعید نیست چون مجبوره ساعت 11 اونجا باشه، قرارو بهم بزنه!!
    لبخندی زدم و گفتم: نترس! شده ازت بخوام دکمه ی پرواز ماشینتو بزنی، باید رأس ساعت برسیم! چون در غیر این صورت البرز قیمه قیمه ام می کنه!
    ***
    باورم نمی شد! حتی وقتی البرز با اون لبخند پت و پهن اومد جلو، دستمو محکم محکم گرفت و بهم تبریک گفت و در جواب حرف دکتر که می گفت این بار نوبت البرزه چشمکی بهم زد و یه خدا نکنه هم به دکتر گفت، باز هم باور نمی کردم. نگاه سرکشمو هر سمتی که می کشوندم باز هم برمی گشت طرف نهال. نهال خندون که در کنار نهاد و نیلوفر ایستاده بود و با برادرش حرف می زد. چی شده بود اصلاً؟! چه جوری بعد این همه مدت اینقدر سریع همه چیز اتفاق افتاده بود؟! می تونستم نهال رو خوشبخت کنم؟! می تونستم یه زندگی خوب براش بسازم؟! می تونستم مرد رویاهاش که نه مرد حقیقی زندگیش با همه ی کاستی ها و خوبی هاش بشم؟! لحظه ی بله گفتن هر عروسی لحظه ایه که تو دل داماد قند آب می کنن اما من وقتی نهال بله رو گفت یه چیزی تو دلم فرو ریخت! با خودم درگیر شده بودم! یه حس دوگانه از خوشبختی و ترس.همون قدری که خوشحال بودم استرس داشتم و همه ی وجودم پر ترس شده بود. ترس از دست دادن کسی که حالا جزیی از وجودم بود.
    برای بار دوم تو زندگیم اون همه امضا رو زدم و تعهد دادم که یه آدمو خوشبخت کنم اما خودم به تواناییم ایمان نداشتم. دلم می خواست همه چی زودتر تموم بشه، همراه نهال برم خونه و تو تنهایی، سرمو بین موهاش پنهون کنم و یادم بره شاید یه روزی از این اتفاق پشیمون بشم!
    حالا ایستاده بودیم دم در محضر، البرز مزه می پروند، لیلا خانوم و نیلوفر می خندیدن، دکتر سرش رو به تأسف تکون می داد و نهاد هم پا به پای البرز سر به سرش می ذاشت. بعد شنیدن تبریک ها و آرزوهای خوشبختی، نهاد دست نهال رو گذاشت تو دستم و با جدیت خیره ی چشمام شد و گفت: آقای دکتر یادت نره که بایدِ باید خواهرمو خوشبخت کنی!
    با لبخند نگاهش کردم. چشمکی بهم زد و گفت: ولی من تضمین نمی دم که خواهرم بتونه خوشبختت کنه!
    نهال با اعتراض یه اِ نهاد گفت! نهاد خندید و رو به البرز گفت: وایسادی اینجا داری یه ریز حرف می زنی به این فکر کردی که با موسوی قرار داریم؟!
    البرز با کف دست ضربه ای به پیـ ـشونیش زد و رو به دکتر گفت: اصلاً فراموش کرده بودم! بریم؟
    متعجب نگاهشون می کردم! قرار بود ناهار رو با هم باشیم. البرز تو یه رستوران میز رزرو کرده بود و حالا در مورد یه قرار حرف می زدن. البرز که متوجه ی نگاه متعجبم شده بود توضیح داد: یه سری مدارکه می بریم می دیم به این آقای موسوی، یه چند تا مورد هم هست براش توضیح می دیم و رأس ساعت 2 دم در رستورانیم خب؟
    سری به علامت باشه تکون دادم و رو به نهال گفتم: ما هم بریم؟
    با لبخند و تکون سر تأیید کرد. از همه تشکر کردیم و راه افتادیم! حالا دوباره خودم مونده بودم و خودش!
    به محض اینکه راه افتاد پرسید: چی شده پندار؟
    متعجب سرم برگشت سمتش و پرسیدم: چی؟
    -چرا اینقدر گرفته ای؟
    :گرفته نیستم! نگرونم!
    -نگران اینکه نتونی منو خوشبخت کنی؟!
    :یکیش اینه!
    -بعدیش؟
    دلم نمی خواست در موردش حرف بزنم. دوست نداشتم ذهن بیمارمو بیشتر از این برای نهال رو کنم. دستی به موهام کشیدم و گفتم: هیچی.
    نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: نمی خوای حرف بزنی؟
    -نه
    :در مورد اون یه دونه نگرانیت می تونم بگم من همین الآن و تو همین لحظه اونقدری خوشبخت هستم که واسه کل دنیام بس باشه! از این به بعدش نمی گم مهم نیست، هست! اما همین که تو مال منی برام کافیه!
    با وجود حال بهم ریخته ام خندیدم! بلند بلند و در جواب نگاه متعجبش توضیح دادم: قدیما یه خانوم که به عقد یه آقا در می اومد مال اون آقا می شد! حالا من جزو مال و اموال تو محسوب می شم؟!
    لبخند گرمی زد و همون جوری که دنده رو عوض می کرد گفت: آره! قدیم و جدید نداره! از همون قدیم هم بعد عقد این آقایون بودن که مال خانوم ها می شدن! منتها آقایون تو توهم تشریف داشتن! کجا برم حالا؟
    :برو یه کافی شاپ یه قهوه بخوریم و ...
    -پندار! معده ات خوب خوب شده دیگه؟!
    :نه بابا، اتفاقاً تا صبح منو گربه رقصوند ولی یه امروزو بی خیال نهال!
    -دقیقاً یه امروز اصلاً نمی شه بی خیال شد چون دلم نمی خواد تو روز به این مهمی آقام درد داشته باشه!
    با لبخند زل زدم به نیم رخش. دستم نشست روی دستش که روی دنده بود، بلندش کردم، بـ ـوسه ی کوتاهی به انگشتهاش زدم و چیزی نگفتم. مشغول بازی با دستبندی که به عنوان زیرلفظی به دستش بسته بودم شدم و در همون حال رفتم تو فکر.

    ته ته همه ی دلنگرونی ها و استرس هام به یه دیوار بن بست می خورد که روش نوشته شده بود، چه خوبه که نهال هست! چه خوبه کنارشم! چه خوبه که کنارمه!




    :دیشب تا صبح نخوابیدم.
    -مشخصه از چهره ات. معلومه که خیلی خسته ای.
    :آخه قرصهای خوابمو تو خونه ی داداشت جا گذاشته بودم!آرامبخش ها و مسکنا رو هم همین طور!
    لبخند نهالِ نشسته روی صندلی، پشت میز یه کافه ی دنج و خلوت،سردی وجودمو کمـ ـرنگ کرد. دستش نشست روی دستم که دور ظرف کافه گلاسه حـ ـلقه شده بود و گفت: تو جا نذاشتی! خودش با دو تا پاهاش فرار کرد و رفت!
    خندیدم و سری به تأیید تکون دادم و گفتم: البته از امشب دیگه راه فراری نیست!
    لبخندش روی صورتش حفظ موند اما نگاهشو از چشمام گرفت و مات دستهامون شد. یه خرده سکوت کرد و گفت: مطمئنم مامانم الآن خیلی خیلی خوشحاله.
    نمی خواستم دوباره برگرده به حال و هوای صبح و بعد برگشتن از بهشت زهرا، واسه همین به شوخی گفتم: خیلی مطمئن نباش! ممکن هم هست هی داره می زنه پشت دستش و می گه دیدی دختره ی دیوونه چه جوری خودشو دستی دستی بدبخت کرد؟!
    نهال با لبخند سری تکون داد و گفت: آره! ممکنه! منتها اون هم به این دلیله که شناخت خوبی از تو نداره!
    -می خوای یه سفر برم اونور، دست بـ ـوس مامان و یه خرده باهاش معاشرت کنم که کامل منو بشناسه؟!
    نهال نیشگون آرومی از پشت دستم گرفت و گفت: حرف مردن ممنوع پسر بد!
    یه مقدار از کافه گلاسه ای که به زور و بر خلاف میل نهال سفارش داده بودم خوردم و گفتم: تبریزو چی کار می کنی؟ باید برگردی پیش خاله ات؟
    سری به علامت منفی تکون داد و گفت:از وقتی جریان عقدو فهمیده اجازه نمی ده! حتی گفته چمدونت رو هم می دم پسرخاله ات که داره می یاد تهران برات بیاره!
    -چه خاله ی با درک و کمالاتی!
    :بدجنس!
    -جدی می گم! داشتم جلز و ولز می شدم چه جوری دوریتو تحمل کنم!
    :تو خاندانمون گرد و خاک شده اساسی! کسی باورش نمی شه من اینقدر بی سر و صدا ازدواج کرده باشم. البته برام مهم نیست اصلاً. کاری که از نظرم درسته رو انجام دادم، به اون چیزی که آرزوشو داشتم رسیدم و همین کفایت می کنه!
    -خوبه. خوبه که اینقدر به درستی کاری که کردی ایمان داری.
    دستشو پس کشید و متعجب پرسید: تو مگه نداری؟!
    -نمی دونم. می ترسم نهال! می ترسم اون رویایی که تو ذهنت ساختی و همه ی زندگیتو داری به پاش می ذاری به باد بدم! می ترسم اونی نباشم که خیال می کردی هستم! می ترسم دوباره یه روزی برسه که تو هم نباشی و تنها بشم!
    :همچین اتفاقی نمی افته پندار! منی که الآن اینجا کنارت نشستم، نهالی نیست که عاشق یه تصویر خیالی از یه پندار خیالی شده! من تو رو دوست دارم! با همه کم و کاستی هات، همون طور که تو منو می خوای با وجود خیلی از کمبودهام! روزی که تو بیمارستان از اتاق عمل اومدی بیرون و اون طور در جواب نگرانیم تند و خشن جوابمو دادی، فهمیدم تو اصلاً اونی نیستی که البرز می گفته! شبش وقتی برگشتی، نشستی و با حوصله برام در مورد بیماری ماه بانو توضیح دادی تکون خوردم! حس کردم نظرم عوض شده! تو برخوردهای بعدی و حرفهایی که از کارهای بعد برگشتنت انجام می دادی بود که دوباره حس کردم، حالا این پندار واقعی رو می خوام! محکم و جدی بودنت، درست زندگی کردنت، پایبندیت به اصولی که برات مهم بودن، حتی طرز لباس پوشیدنت، چهره ات و البته و البته باید بگم که این صدای لعنتی که عاشقشم و دلم می خواد تا ابد ساکت بمونم و بشنومش معیارهای انتخابم بودن!
    لبخندم از اون عریض تر و از ته دل تر نمی شد! اخم مصنوعی رو مهمون صورتش کرد و گفت: هی! پررو نشی با این تعریفا ها! نوبت تو هم می شه که واسه ام زبون بریزی و ازم تعریف کنی!
    سری به علامت تأیید تکون دادم، سرمو بردم جلو و بهش نزدیک شدم و آروم زمزمه کردم: اون باشه واسه شب، تو خونه امون، وقتی تو بغـ ـلم دارمت و از عطرت مـ ـستم!
    با لبخند خیره ی چشمام شد و بعد یه مکث طولانی گفت: چشمات طوسیه! الآن می تونم رنگشو تشخیص بدم!
    به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: هنوز درگیر رنگ چشمای شوهرتی؟!
    با لبخند نگاهم کرد و گفت: می شه دوباره بگی؟!
    -چیو؟
    :همین جمله رو! مخصوصاً آخرشو!
    -شوهرتی رو؟!
    :آره! بگو دوباره!
    -هنوز درگیر رنگ چشمای شوهرتی؟!
    :ای جونم! دوست دارم! شوهر رو دوست ندارم ها! پنداری که شوهرمه رو دوست دارم! آقامونه!
    -نگو نهال! اینا رو می گی من پررو می شم ها! منم عین مردهای دیگه هوا ورم می داره که چقدر عالیم و چقدر خوبم و چقدر...
    :من از خدامه تو یه خرده، فقط یه ذره به خودت ایمان بیاری و خودتو باور کنی! باور کن اگه قرص یا آمپول اعتماد به نفس کشف می شد می رفتم واسه ات می خریدم آقای شوهرمون!
    خندیدم، نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: فکر کنم دیگه باید بریم.
    از جاش بلند شد و گفت: آره. بریم.
    ***
    صرف اون ناهار، در کنار البرز، نهاد و نیلوفر، دکتر و لیلا خانوم و البته نهالی که در تموم مدت با لبخند نگاهم می کرد واقعاً لذت بخش بود برام. اونقدر حرف زدیم و اونقدر به شوخی های البرز خندیدیم که نفهمیدیم یک ساعت و نیم چه جوری گذشت. اونقدری خوش گذشت که فکر آزاردهنده ی نبود هیچ کدوم از اعضای خونواده ام تو همچین مراسم مهمی رو برای لحظاتی از یاد ببرم و در کنار اون جمع نه به آینده و نه به گذشته فکر کنم!
    ***


    دراز کشیده بودم رو کاناپه ی خونه ی البرز و منتظر تموم شدن کار نهال بودم تا خبرم کنه که بریم خونه. داشت با کمک نیلوفر یه مقدار از وسیله هاشو جمع می کرد که همراهمون ببریم. هر چقدر اصرار کرده بودم اجازه نداده بود کمکش کنم و ازم خواسته بود برم واحد البرز که خلوت بود و یه خرده چشمامو بذارم رو هم. اما مگه خوابم می برد؟! هم البرز با حرف زدن هاش نمی ذاشت و هم فکر و خیال خودم!
    :پندار واسه لندن به فکر هستی؟
    -اوهوم.
    :به فربد گفتی که می خوای یه سفر بری اونوری؟
    :نچ!
    -نمی خوای بگی؟
    :اوهوم!
    -اوهوم یعنی می گی؟
    :اوهوم.
    -تا یه ماه دیگه می رین یعنی؟
    :اوهوم
    - خبر داری فردا شب خونه ی مامانت اینا دعوتیم؟
    :نچ!
    -قراره بهت زنگ بزنه و خبر بده. گفت عروسمو می خوام دعوت کنم، ولی دوست دارم تو هم باشی! من فکر کنم سرجهازیتونم! می شه منو لندن هم ببرین؟!
    :نچ!
    -الآن که زن گرفتی قراره دور دوستهای مجردتو خط بکشی؟!
    :اوهوم!
    -دور منم خط می کشی؟!
    :اوهوم!
    -ای بابا! لندن که نمی بری منو! دوستیمونو هم که داری تموم می کنی بره پی کارش! زن هم که برام نگرفتی! نمی گی من افسرده می شم، خودکشی می کنم و خونم می افته گردنت؟!
    :نچ!
    -نچ و اوهوم و زهر مار! زبونتو تو محضر جا گذاشتی؟!
    :اوهوم!
    -معلومه نیم ساعت طول کشید بله رو بگی! راستی گردنبندی که دادی برات نگه اش دارمو چی کار کنم؟! واسه یه زن دیگه ات خریدی نخواستی نهال بفهمه؟!
    :اوهوم!
    -ای زهرمار! بلند شو ببینم!
    ضربه ای که به پام زد باعث شد چشم باز کنم و ساعدمو از روی چشمام بردارم. شاکی زل زدم بهش و گفتم: می خوام یه چرت بخوابم تپه!
    با لبخند زل زد بهم و پرسید: تپه یعنی اینکه من خیلی چاقم؟!
    فقط نگاهش کردم! نشست روبروم و گفت: واقعاً بی ذوقی پندار! آدم دو ساعت قبل عقد کرده باشه زنشو ول می کنه به امون خدا می یاد می شینه ور دل گردن کلفت نره خری مثل من؟!
    -بلانسبت البته! نهال داره وسیله هاشو جمع می کنه و نیلو هم پیششه. گفتم شاید می خوان در مورد یه چیزهایی حرف بزنن که بهتره من اونجا نباشم.
    :آشفتگیت از صبح بهتره؟ فقط اگه بگی اوهوم و نچ همین گلدونو تو سرت خرد می کنم! درست عین آدم واژه به واژه حرف بزن.
    -بله! آشفته حالی و پریشان احوالیم از سپیده دم تا به حال که غروب خورشید از راه رسیده است بسیار بسیار بهبود یافته و در فراغ بالی به سر می برم! خوبه حالا؟!
    :آره! عالیه! منتها جلوی نهال اینجوری صحبت نکنی ها، خیال می کنه مرض سیر و سلوک در زمان هم به امراضت اضافه شده!
    یه اوهوم گفتم و برای اینکه سیب توی دستش رو سر و صورتم فرود نیاد، کوسن زیر سرم رو سریع گذاشتم رو صورتم و بعد چند دیقه گفتم: آتش بسه؟! بیام بیرون.
    یه اوهوم تحویلم داد و از جاش پاشد. من هم نشستم و بی مقدمه پرسیدم: با صدف به کجا رسیدی؟!
    همون طور که می رفت سمت آشپزخونه گفت: الآن عمق ده پایی دریای خزر هستیم!
    لبخندی زدم و یه مسخره حواله اش کردم. بعد یه خرده تق و توق همراه با یه لیوان نوشیدنی و یه لیوان شربت آلبالو اومد بیرون و گفت: بیا به سلامتی این ازدواج مبارک و میمون و فرخنده و معجزه وار بنوشیم. البته تو از نوع بدون الـ ـکلش رو بخور که یه وقت زخم معده ات عود نکنه و ناکام بمیری!
    لیوان رو از دستش گرفتم و پرسیدم: جدی جدی رابطه ات با صدف در چه حده؟
    -اونش که به خودم مربوطه اما خیلی خیلی جدی نیست! یعنی لااقل نه حالا! بعد جریان گلایول ترجیح می دم یه مدت از قید و بند تعهد خارج بشم!
    -به گلایول تعهد داشتی؟!
    :اگه شوخی با همکار و دوست و آشنا رو زیر تعهد زدن ندونیم آره! حالا بی خیال گلایول و میخک و صدف و گوش ماهی! جشنو قبل لندن می گیرین یا بعدش؟
    -جشن خیلی بزرگی نیست. یعنی در واقع یه مهمونیه اما نهال معتقده بذاریمش برای بعد مسافرت.
    :آره. منم همین طور. برین، یه خرده با سارا خانوم درد دل کن یه راهکاری واسه شب نخوابی هات پیدا کنه، بعد بیاین و جشن این ازدواج و جشن بهبودیتو با هم بگیرین!
    -یعنی امیدی هست به اینکه از این وضعیت خلاص شم؟!
    :فکرشو می کردی یه روزی دوباره عاشق بشی؟! کسی رو دوست داشته باشی؟! برگردی ایرون و به یه دختر علاقه مند و پایبند بشی؟! حضور نهال تو زندگیت خودش می شه شفا! اینکه می گیم برای دیدن سارا بری و از نسخه هاش استفاده کنی واسه محکم کاریه! برای روزهایی که زندگیتون به هر حال از این آتیش تند فاصله می گیره و نرمال و آروم می شه.
    سری به تأیید تکون دادم، یه خرده از شربت آلبالو خوردم و همون جوری که لیوانو می ذاشتم رو میز گفتم:نگرون همون روزهام که اینجوری آشفته ام! می ترسم یه روزی برسه که نهال دیگه نتونه با این من داغون سر کنه!
    -قراره نیست تا ابد داغون بمونی! قراره در کنار نهال از نو ساخته بشی!
    :قراره نیست گذشته از وجودم کنده بشه! قرار نیست اون سنگ سیاه، این خون روی دستهام، اون شکست بزرگ فراموشم بشه!
    -فراموش نه ولی قراره بره ته ته مغزت، بایگانی بشه و خاک بخوره! در کنار نهال باید به جلو نگاه کنی! مجبوری که به جلو نگاه کنی! پس فردا که بچه هاتون دورتونو گرفتن، اونقدر سرت شلوغ می شه که وقت سر خاروندن نداشته باشی و از زور فکر و خیال آلزایمر هم بگیری چه برسه به وقت بیکاری و فکر و خیال در مورد گذشته ی دوری که خیلی ازش فاصله گرفتی!
    :کاش همینی باشه که تو می گی!
    -ای جونم! یعنی اینقدر هولی که بچه دار شین؟!
    یه چشم غره بهش رفتم! بی توجه به نگاهم یه خرده از نوشیدنی توی لیوانش خورد و با ذوق گفت: تصور کن چند سال گذشته، شما اومدین خونه ی من مهمونی! پدال و ناهار هم همراهتونن، راستی اگه دوست داشتین بیشتر بچه بیارین مشکلی نیست ها؟! یه وقت واسه خاطر اسماشون خودتونو معذب و نگرون نکنین! من بازم اسم های بامصما و شیک و شکیل سراغ دارم! داشتم می گفتم! می یاین اینجا. با این دستهای خودم براتون یه غذای خیلی خیلی خوشمزه می پزم! می شینیم دور هم به خوردن، بعد تو غر می زنی یادش به خیر روزهایی که بی سر خر می نشستیم و غذا می خوردیم!آخه دو تا بچه هاتون یا حالا هر چند تا که هستن، دارن آتیش می سوزنن و شلوغ می کنن!
    ماه بود! ماه! داشتن این رفیق، حضورش، بودنش تو تک تک لحظه هام نعمت بزرگی بود که نصیب هر کسی نمی شد!
    از جام بلند شدم، با فاصله ی کمی ازش ایستادم، دولا شدم، سرشو بین دستهام گرفتم و محکم ماچ کردم و گفتم: تو رو نداشتم، هیچ وقت اینجا نبودم!
    سرشو از بین دستهام کشید عقب و با غر گفت: خب معلومه دیگه! من نبودم که این خونه نبود که بخوای اینجا باشی! بعدش هم! تو شربتت الـ ـکل نبود ها! احساس مـ ـست بودن بهت دست نده کار دستمون بدی! من دوست ندارم با یه انگ زشت سنگسار بشم!
    خندیدم و برگشتم سر جام و گفتم: مرده شورتو ببرن که لیاقت محبت هم نداری!
    خندید و همون جوری که از جاش بلند می شد گفت: تو که نباید بهم محبت کنی خره! محبت توی ضمختِ کت و کلفتو می خوام چی کار! محبت باید از نوع ظریف مصور باشه که به آدم بچسبه!




    کار جمع کردن وسیله ها که تموم شد، از نیلوفر و البرز خداحافظی کردیم و راه افتادیم سمت خونه.حرفهای البرز،چرت نیم ساعته ای که زده بودم، صدای ملایم موزیکی که تو ماشین پخش می شد و البته حضور نهال و عطر شیرینش آرامش خاصی بهم داده بود. حالم خیلی خیلی بهتر از صبح بود.
    خوشحال بودم. یه حس خوب مثل وقتی بعد یه درد شدید، با خوردن یه مسکن آروم می گیری و تو ابرها شناور می شی. از انتخاب نهال، از اینکه اجازه نداده بودم از زندگیم بره خوشحال بودم! فکر اینکه یه روزی از راه برسه که بشنوم یا ببینم در کنار مرد دیگه ایه دیوونه ام می کرد و حالا خیلی خوب بود که من مرد زندگیش بودم!
    دستمو گذاشتم رو دستش که روی پاش بود و گفتم: چرا اینقدر ساکتی؟
    با لبخند برگشت سمتم و بعد گفت: چی بگم؟
    -هر چی غیر این سکوت!
    :آروم شدی؟
    -آره.
    :خوب شد که یه ریزه خوابیدی.
    -فقط اون چرت آرومم نکرده!
    :خب؟
    -قرار بود تو حرف بزنی، من بشنوم!
    :حالا می خوام تو حرف بزنی و من گوش بدم!
    -اینکه دارم با چشمهای خودم می بینم که داری همراهم می یای خونه امون خوشحالم!
    :پس اون دلهره و ترسی که تو دلت بود چی؟! اینکه این خواستن شاید یه روز به یه شکست و یه از دست دادن دیگه منجر بشه؟!
    -الآن و تو این لحظه این چیزها برام مهم نیست! مهم اینه که تو هستی و مال منم هستی!
    صدای خنده ی نهال بلند شد و بعد گفت: باشه بابا! فهمیدم که مردسالاری و زن جزو مایملکت محسوب می شه!
    خندیم و گفتم: پس چی؟! تنها چیزی هستی که دارم! خیال کردی خیلی آسون از داشتنش می گذرم و می دمش به تو؟!
    دوباره خندید. یه خرده ساکت موندم و بعد گفتم: می دونی واسه فرداشب خونه ی مامانم اینا دعوتیم؟!
    سرش به آنی برگشت سمتم. به جلو اشاره کردم و گفتم: مراقب باش.
    خیره ی روبروش شد و بعد یه مکث گفت: وای از همین الآن استرس گرفتم!
    -چرا؟
    :نمی دونم.
    -نگرون هیچی نباش.
    سری به علامت تأیید بالا و پایین کرد و بعد گفت: از بیرون شام بگیریم؟
    -یه ساعت دیگه زنگ می زنم و سفارش می دم.
    :خیلی خوبه. تو این فاصله هم من فرصت می کنم بار و بندیلمو بچینم.
    -عالیه منم می شینم و خانوممو در حین کار کردن تو خونه دید می زنم!
    :ای مرتیکه ی هیز چشم چرون!
    صدای خنده ام بلند شد! پشت چراغ قرمز ایستاد، برگشت سمتم و زل زد بهم و گفت: خیلی عالیه که این طوری می خندی!
    با لبخند خیره ی چشماش شدم. دستمو گرفت و گفت:یه آرزوی دیگه هم دارم! اون هم برآورده بشه دیگه همه چی عالیه! البته بعدش بازم هم آرزو دارم ها! ولی در حال حاضر یکی دو تا آرزوم تو اولویته!
    -خب؟
    :اولیش درمون اون کابـ ـوس هاته که خوابو به چشمات حروم کرده، دومیش هم رانندگیته! دلم می خواد پشت رل نشستنتو ببینم!
    -متأسفانه تو برآورده کردن هر دو تاش دستم کوتاهه! البته تو رسیدن به اولی شاید شانسی داشته باشی ولی تو دومی کلاً ناامید ناامید باش!
    مکثی کرد و نگاهشو ازم گرفت. دستمو گذاشتم رو پشتی صندلیش و گفتم: برنامه های لندنو دارم جور می کنم. مشکلی که نداری؟
    -نه. از خدام هم هست زودتر بریم.
    :واسه دیدن لندن و ماه عسلمون یا واسه درمون من؟
    -هر دوش!
    :خوبه که اینقدر صادقی!
    -برام مهمه که پندارم آروم بگیره!
    :پنداری که می گی منظور منم یا ذهنت؟
    -هر دوش!












    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #27


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وسیله های نهالو با دو بار پایین رفتن آوردم بالا. دو تا چمدون توی دستمو که گذاشتم تو اتاق خواب برگشتم تو هال و دیدم نهال دم سینک ایستاده و داره کتری رو آب می کنه. یه تاپ بندی و یه شلوارک تا روی زانو پوشیده بود. با دیدنش توی اون لباس باور می کردم که خانوم خونه امه!
    کتمو در آوردم و انداختم روی مبل، رفتم سمت آشپزخونه و همون جوری که از توی جیبم گردنبند ست دستبند زیرلفظیش رو در می آوردم بهش نزدیک شدم. از پشت بغـ ـلش کردم، بـ ـوسه ای به گردنش زدم. دست انداختم و گردنبند رو گذاشتم روی گردنش و همون جوری که می بستمش گفتم:نصف زیرلفظیت جا مونده بود!
    متعجب و شاد گفت: وای پندار!
    بعد برگشت سمتم و خیره ی چشمام موند و گفت: نیازی به این کار نبود عزیزم!
    لـ ـبمو بردم جلو، چشمامو بستم و پیـ ـشونیش رو طولانی اما آروم بـ ـوسیدم و بعد گفتم: هر کاری بکنم در مقابل چیزهایی که بهم بخشیدی و چیزهایی که ازشون گذشتی کمه نهال!
    دستشو دراز کرد سمت کرواتم و همون جوری که گره اشو باز می کرد گفت:در مقابل اون چیزی که من تو دستهام دارم، هر چیزی که به قول تو ازشون گذشتم بی ارزشترینه واسه ام!
    لبخندی زدم و پرسیدم: چی تو دستت داری؟!
    کروات رو داد دستم و دکمه ی بالای یقه امو باز کرد و در همون حال گفت: چند نفر آدمو می شناسی که پندارشونو توی دست بگیرن؟! فکر و خیال من حالا واقعی شده و جلوی رومه! کمه؟!
    نگاهمو به تک تک اجزای صورتش دوختم ، محو آرامشش شدم و گفتم: نه! کم نیست!
    دستش رو گذاشت روی زنجیر دور گردنم، یه خرده نگاهم کرد و بعد سرش رو گذاشت روی سیـ ـنه امو گفت: واقعاً از ته دل می گم پندار خیلی خیلی دوستت دارم و دلم می خواد اینو تا ابد تو خاطرت نگه داری!
    گیره ی موهاشو باز کردم و اجازه دادم موهاش بریزه رو شونه اش و در همون حال پرسیدم: تو پندارم یعنی؟!
    :اوهوم!
    -پنداری که تو دست توا؟!
    :اوهوم.
    -دوست داشتن خودت رو بذارم تو دستهای خودت یعنی؟!
    :آره!
    -در ازاش به من چی می رسه؟!
    سر نهال بلند و خیره ی چشمام شد. دستش رو که همچنان روی زنجیر توی گردنم بود گرفتم، بـ ـوسه ای بهش زدم، به دست دیگه ام که دور کمـ ـرش بود فشاری آوردم و بیشتر به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: هنوز باور ندارم که اینجایی! این حس خواستن شدیدو باور ندارم نهال! خیال می کنم اصلاً این من نیستم که این جوری یه زن، یه جنس مخالف، یه آدمو می خواد! حضورت در کنارم، اینجا و اینقدر نزدیک بهم یادآوری می کنه تو قرن بیست و یک هم معجزه اتفاق می افته!
    لبخند عمیقی زد و ساکت موند. نگاهم از چشماش سر خورد و روی لبش ثابت شد، بـ ـوسه ای طولانی ازش گرفتم و بعد فشار دستمو شل کردم.از فاصله گرفت، کتری رو گذاشت روی اجاق و گفت: تا تو دوش بگیری من هم یه خرده از وسیله هامو جا به جا می کنم.
    سری به علامت باشه تکون دادم و گفتم: یه زنگ بزن غذا هم سفارش بده باشه؟
    -شماره ی آشپزخونه مرکزی یا رستورانی که ...
    :تو دفترچه هست. آشپزخونه ی البرز!
    متعجب نگاهم کرد. لبخندی زدم و گفتم:فقط یه تشابه اسمیه!
    با لبخند سری به علامت فهمیدن تکون داد و من برای دوش گرفتن رفتم سمت اتاق خواب.
    ***
    تازه از حموم اومده بودم بیرون، نشسته بودم لبه ی تخـ ـت و داشتم موهامو خشک می کردم که نهال از بیرون بلند گفت: پندار موبایلت داره زنگ می خوره.
    بلند گفتم: می شه برام بیاریش؟
    بعد چند ثانیه اومد و موبایل رو گرفت سمتم. گوشیو ازش گرفتم و وقتی خواست بره بیرون با گرفتن مچ دستش مانع شدم. کنارم نشست و من تماس مامان رو جواب دادم: سلام مامان.
    -سلام پسرم. خوبی؟
    :ممنون.
    -خانومت خوبه؟
    :مرسی.
    -به خونه زنگ زدم جواب ندادین.
    :تلفنمون قطعه.
    -آهان. گفتم. چون روی پیغامگیر هم نرفت.
    :کاری داشتین؟
    -واسه فرداشب شام برنامه ی خاصی نداری؟
    :نه چطور؟
    -گفتم شامو بیاین اینجا که دور هم باشیم.
    :پدرام و پرهام هم هستن؟
    -آره. به البرز هم گفتم که بیاد.
    برگشتم سمت نهال که مات صورتم شده بود، لبی تر کردم و پرسیدم: دست خانوممو بگیرم و بیام اونجا قراره با دلخوری از اون خونه بیایم بیرون؟
    -اِ واه؟! این چه حرفیه؟!
    :برام مهمه که کسی کاری به خانومم نداشته باشه یا حرفی نزنه که بهش بر بخوره!
    -می دونم مادر. می فهمم چی می گی!
    :پس واسه فردا شب می بینمتون.
    -خوبه.
    :چیزی لازم ندارین که داریم می یایم بگیریم؟
    -نه مادر.
    :پس می بینمتون. فعلاً.
    -به امید خدا. به خانومت سلام برسون.
    :چشم. نهال هم سلام می رسونه!
    -خدافظ
    تماسو قطع و گوشیو گذاشتم روی پاتخـ ـتی، برگشتم سمت نهال، دستمو بردم جلو و همون جوری که موهاشو لمس می کردم گفتم: اینم از این!
    لبخندی زد و گفت: واسه مامانت خط و نشون نکش، این جوری روی من حساس می شه پندار!
    سری به علامت منفی تکون دادم و گفتم: حساس نمی شه وقتی بدونه من چقدر روی تو حساسم!
    لبخندش پهن تر شد و خواست از جاش بلند شه، دستشو گرفتم و همون جوری که روی تخـ ـت دراز می کشیدم، وادارش کردم کنارم دراز بکشه و آروم گفتم:خجالت کشیدن اصلاً بهت نمی یاد دختره ی سرتق!
    خندید!یه خرده تو سکوت گذشت و بعد زیرگوشش زمزمه کردم: عشق، محبت، دوست داشتن، عطوفت، ملایمت، ارزش قایل بودن برای انسانیت، چیزهای مهمین که فراموش کردنشون می تونه آدمو به پوچی برسونه! من چندین و چند سال این کلمه ها رو گم کرده بودم! فراموششون کرده بودم! حتی در مورد خودم! من حتی یادم رفته بود که باید با خودم مهربون باشم! توی اون پنج سال جهنمی که پشت سر گذاشتم یادم رفته بود باید پندار نیک باشم! وادارم کرده بودن یادم بره کردار و گفتارم باید نیک باشه چون انسانم! نذاشته بودن که خوب باشم! خوب بودنو ازم گرفته بودن و حالا تو، با همین صافی و سادگی و 9چمهربونی بی غل و غشت همه اشو بهم برگردوندی!*
    نهال میون دستهام چرخید و برگشت به طرفم. حالا صورتهامون اونقدری از هم فاصله داشت که نفس های گرممون رو حس می کردیم. انگشتشو آورد بالا و شروع کرد به لمس تک تک اجزای صورتم. چشمامو بستم و گذاشتم نیاز خواستنش تو تک تک سلول ها و رگ های بدنم جاری بشه. حس یکی شدن با نهالی که حکم هزاران هزار قرص و داروی آرامبخش رو برام داشت یه حس ناب و عالی بود. نهالی که همه ی ضعفهامو از بین می برد وقتی توی چشمهاش اون همه شوق خواستن من بود. اون دختر قویترین نیازهامو برانگیخته می کرد! منو به خلسه می برد!
    گره ی دستهامو شل کردم و آروم و با چشمهای بسته گفتم: اگه دوست داری برو چاییتو بخور.
    بی تکون کنارم موند، بعد مکث کوتاهی بـ ـوسه ی آرومی روی لبهام زد و گفت:واسه چایی خوردن همیشه وقت هست!

    نهال تو بغـ ـلم خواب بود. شاید هم بیدار بود و ترجیح می داد با چشمهای بسته و بی حرکت تو جاش باقی بمونه. زل زده بودم به موهای مشکیش و تو فکر بودم که صدای زنگ موبایلم تو اتاق پیچید. دست دراز و گوشیو سایلنت کردم و همزمان نگاهی به شماره انداختم. البرز بود. جواب نمی دادم تا قیام قیامت سر به سرم می ذاشت و واسه ام حرف درست می کرد! آروم خودمو کشیدم کنار و از تخـ ـت اومدم پایین.ملافه رو کشیدم رو تن نهال و از اتاق رفتم بیرون.
    :سلام.
    -سلام آقا دوماد گل ما! خوبی؟
    :مرسی. تو خوبی؟!
    -اوه چه مؤدب شدی؟! مرسی عزیز دلم!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و برای اینکه صدای حرف زدنم نهال رو بیدار نکنه رفتم تو اتاق خواب. نشستم رو تخـ ـت یه نفره ی گوشه ی اتاق و گفتم: باید کار واجبی داشته باشی که صبح به این زودی زنگ زدی! فقط بگم من عروس یه روزه امو ول نمی کنم بیام کله پاچه و حلیم و جقول بقول بخورم!
    صدای خنده اش بلند شد و گفت: پسر گلم ساعتو دیدی که می گی صبح به این زودی؟!
    نگاهم چرخید سمت ساعت. 12 بود! دستی به صورتم کشیدم و گفتم: آره ساعت دوازده صبحه!
    -ما به اون می گیم دم ظهر. سوییچ ماشینتو که پس فرستاده بودی گذاشتم تو داشبورد ماشین خانومت. سندش هم دادم دست خانومت.
    همون جوری که با انگشت چشم چپمو می مالیدم گفتم: نیازی به این کار نبود. گفتم که ...
    -اونی که گفتی چرتی بیش نبود! آبجی ما خوبه؟! چمدون جمع نکرده برگرده پیش داداشش؟!
    :نه!
    -پس همه چی امن و امانه؟!
    :آره.
    -هر ساعتی که اومدین خونه ی مادرت، زنگ در خونه ی مامانم اینا رو بزنین که منم بیام.
    :اونجایی؟
    -آره.
    :باشه.
    -پندار؟
    :جانم؟
    -همه چی روبه راهه؟
    :بی خوابی شبونه ی منو بذاری کنار آره!
    -بازم نتونستی بخوابی؟!
    ساکت موندم. چی داشتم بگم؟! قصیه ی امروز و دیروز که نبود. قرار هم نبود یهویی و یکباره زندگی گلستون بشه! دراز کشیدم رو کاناپه و گفتم: یه سوال بپرسم؟
    -جانم؟
    :دلم نمی خواد از نهال بپرسم که دلگیر بشه. نوشین با این ازدواج مخالف بود که نیومد؟
    -امممم. مخالف ازدواج نهال با تو نبوده اما نهاد می گفت شاکیه از این مدل هول هولی تو محضر عقد کردن. البته نیومدنش خیلی ربطی به دلخوریش نداشته. بچه اش تو بیمارستان بستریه. اینا رو نهال بهت نگفت؟
    :ازش نپرسیدم. چرا بستریه؟
    -دقیق نمی دونم اما فکر نمی کنم خیلی حاد باشه. سه شب پیش بستری شد و واسه همین نوشین نتونست بیاد. نگرون این چیزها نباش پندار! مهم اینه که خود نهال قبولت داره، دوستت داره و حاضره هر کاری برات بکنه.
    :نمی دونم.
    -ببین دیروز صبح قبل محضر وقتی نهاد داشت بین دفتر و دستکهاش حکم دادگاه محجور بودن باباشو پیدا می کرد، ازش پرسیدم: به نظرت اگه بابات بود اجازه می داد نهال این جوری ازدواج کنه؟ می دونی چی جواب داد؟ گفت مهم این نیست که بابام اگه بود اجازه می داد یا نه، مهم اینه که بابام نیست و نهال خیلی راحت و بدون حرف و حدیث فامیل شوهر و نگاه های تحقیرآمیزشون داره ازدواج می کنه! می دونی می خوام چی بگم؟ همون قدر که شرایط تو برای ازدواج متفاوت بوده، شرایط نهال هم متفاوت بوده. پس لطفاً اینقدر دم به دیقه خودتو با نهال مقایسه نکن! اینقدر هم به این فکر نکن که فک و فامیلش چی می گن و چه نظری در مورد ازدوجتون دارن.
    :کاری به نظر فک و فامیل خودم یا نهال ندارم! خودت بهتر از همه می دونی که من به کسی باج نمی دم! اما باید بدونم موضع تک تک اعضاء خونواده اش در موردم چیه؟ مخصوصاً یه دونه خواهرش. می خوام با خبر باشم اگه کسی نهالو با حرفهاش تحت فشار قرار می ده.
    -اون مشکلی با ازدواجتون نداشته. گفتم که فقط دلخور از این محضر رفتن و بی جشن ازدواج کردن بوده که اون هم یه خرده بگذره فراموش می کنه. ببینم نکنه همین اول کاری با نهال قهری که این چیزها رو از من می پرسی؟!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم و گفتم: نه دیوونه!
    -بهت گفته باشم ها! نهالو ناراحت کنی با من طرفی!
    :می دونم!
    -آفرین. حالا پاشو یه صبحونه ی عالی واسه خانومت درست کن، قبلش هم یه دستشویی برو تا همه جا رو خیس نکردی!
    :بی تربیت!
    صدای خنده ی سرخوش البرز پیچید تو گوشی و بعد گفت:اِ مگه بد می گم؟! کاری نداری؟
    :قربونت. شب می بینمت.
    -باشه. فعلاً.
    ***
    از اتاق اومدم بیرون، زیر کتری رو روشن کردم و برگشتم تو اتاق خوابمون. نهال خواب بود. دلم نمی اومد بیدارش کنم اما وسوسه ی نـ ـوازش و بـ ـوسیدنش هم اجازه نمی داد بی تفاوت از کنارش رد بشم. نشستم لبه ی تخـ ـت و زل زدم به صورتش. دستمو بردم جلو و موهای پخش شده روی پیـ ـشونیشو زدم کنار و آروم بـ ـوسه ای به گونه اش زدم. چشم باز کرد و بعد چند بار پلک زدن با لبخند خیره ی صورتم شد. آروم پرسیدم: خوبی؟
    لبخندش عمیق تر شد و با باز و بسته کردن پلکش جواب مثبت داد و دستمو محکم گرفت. کنارش دراز و بی حرف به بغـ ـلم کشیدمش. دلم نمی خواست سکوتو بشکنم. دوست داشتم اگه حرفی هست نهال بزنه. بعد یه مکث طولانی آروم گونه امو بـ ـوسید و گفت: تو خوبی؟
    -تو که باشی آره! عالیم.
    :چشمات که می گه بازم تا صبح نخوابیدی!
    با لبخند زل زدم به صورتش و گفتم: یه پری دریایی ناز کنارت رو تخـ ـت خوابیده باشه، می تونی بی اهمیت بهش بخوابی؟!
    خندید و همون جوری که با دست موهای سرمو بهم می ریخت گفت: شیطون! حالا خوبه تا چهار صبح نذاشتی بخوابیم!
    خندیدم و گفتم: من نذاشتم؟!
    چشمکی زد و برگشت سمت ساعت و گفت: ای وای دوازده و نیمه؟! باید به نوشین زنگ می زدم.
    همون جوری که از رو تخـ ـت می اومدم پایین گفتم:آره. پاشو زنگ بزن حال خواهرزاده تو بپرس
    متعجب پرسید: مگه تو می دونی؟
    رفتم سمت کمد و همون جوری که حوله اشو می ذاشتم رو تخـ ـت گفتم: البرز بهم گفت.
    روی تخـ ـت نشست و ملافه رو تا زیرگردنش کشید بالا و گفت: منتظر بودم تو ازم بپرسی.
    نگاهمو خیره ی صورتش کردم و گفتم: نبودنشو گذاشتم پای اینکه به این ازدواج راضی نیست و پرسیدنش از نظرم فقط تو رو دلگیر می کرد.
    لبخند مهربونی نشست رو لبش و گفت: یه دیقه بیا.
    گنگ نگاهش کردم، با دست به کنارش اشاره کرد و گفت: یه دیقه بیا اینجا.
    تخـ ـت رو دور زدم و نشستم کنارش رو لبه ی تخـ ـت و گفتم: باور کن نیازی به توضیح ...
    قبل اینکه جمله ام تموم شه لبهامو بست! یه بـ ـوسه ی گرم و طولانی و بعد با خوشحالی گفت: این جاییزه ی یه آقای مهربون و با فهم و درک و کمالات! حالا برو بیرون که برم دوش بگیرم!
    خندیدم و گفتم: خب پاشو برو دوش بگیر! کی جلوتو گرفته؟!
    اخم ریزی کرد و گفت: بد نباش! بدو بیرون!
    خندیدم و همون جوری که از جام بلند می شدم گفتم: شرم و حیات منو کشته دختره ی چشم سفید!
    صدای خنده ی سرخوش نهال دلمو قرص می کرد. خوشحال بودم که خوشحاله. خوشحال بودم که در کنارم راضی و شاده!



    لب یه ساحل کنار نهال نشسته ام، سرش روی شونه امه و به بازی دیار با یه پسر یکی دو سال از خودش کوچکتر نگاه می کنیم.
    از اون همه آرامش سرخوش و مـ ـستم. تو سکوت غرق صدای دریا و شیرین زبونی های دیارم که صدای جیغی از جا می پروندم! سرم می گرده به سمت بچه ها و دیار رو می بینم که با دست به جایی وسط دریا اشاره می کنه.نگاهم به آنی می چرخه سمت دریا پی پسربچه ای که نمی دونم کیه اما شدیداً نگرونشم و می بینم که داره غرق می شه. نهال با جیغ تو صورت خودش می زنه، اسمی رو صدا می کنه که نمی فهمم چیه و برام گنگه. بیشتر باز و بسته شدن دهن و چهره ی وحشت زده اش رو می بینم تا شنیدن صداش. به دل آب می زنم. پسربچه رو که نجات می دم صدای جیغ نهال از ساحل واضح می شه که مرتب دیار دیار می کنه. بر می گردم و دیار رو هم در چند متری خودم در حال غرق شدن می بینم. نفس نفس زنون از اون همه شنا و تقلا. با یه دست که درگیر اون پسربچه است و یه دست آزاد راه می افتم سمت دیار. قلـ ـبم داره می یاد تو دهنم. باید هر دو رو نجات بدم. باید زنده بمونن! باید هر سه به ساحل برسیم! دستم به دیار نمی رسه. جلوی چشمام غرق می شه و من اونقدر هوار کشیده ام و اسمش رو گفته ام و اسم خدا رو صدا زده ام که صدایی از گلوم در نمی یاد. موج بلندی می یاد و پسر بچه رو هم از بین دستهای سست شده ام جدا می کنه و زیر پای خودم رو هم خالی. کشیده می شم پایین. تموم حجم ریه ام در صدم ثانیه پر آب می شه و حس خفگی بهم می فهمونه همراه دیار و اون پسربچه می میرم و این بهترین اتفاقیه که ممکنه تو اون لحظه بیافته!
    ***
    با تکون محکم دستهای نهال و صدای بلندش از خواب پریدم.تنی خیس عرق، سرفه و سرفه و سرفه و نفس های تند و پشت سر هم و کوبش قلب توی سیـ ـنه! قصه ی تکراری تموم کابـ ـوس هام!
    نهال محکم بغـ ـلم کرد و سرم رو روی سیـ ـنه اش گذاشت. شنیدن صدای تپش قلبش تو اون لحظه خوب بود! بهم نشون می داد کسی که دوستش دارم زنده است، کنارمه و سالمه.
    دستش نشست بین موهام و همون جوری که باهاشون بازی می کرد پرسید: بهتری؟
    تپش قلـ ـبم هنوز به حالت عادی برنگشته بود. تنفسم هم همین. خسته بودم. تموم انرژیم صرف نجات دادن اون دو تا بچه شده بود. انگار واقعاً تن به آب زده بودم. انگار خسته ی اون همه تقلای بی فایده بودم.
    مدت زمان زیادی تو همون حالت، تو بغـ ـل گرم نهال موندم بعد آروم خودمو کنار کشیدم و سرمو گذاشتم روی بالش و چشمامو بستم. دست گرمش دستهای یخ زده امو گرفت و همون جوری که می مالیدشون گفت:قرصی می خوای که بیارم برات بخوری و آروم شی؟
    اونقدر بهم ریخته بودم که لـ ـبم برای حرفی باز نمی شد. بعد چند ثانیه سرش کنار سرم روی بالش قرار گرفت، دستش رو گذاشت روی قلـ ـبم که هنوز پرتپش می زد و آروم زیرگوشم گفت: کاری می تونم بکنم که آروم شی؟
    بعد یه مکث طولانی چشممو باز کردم و سرم چرخید به سمتش. بی حرف خیره ی چشماش شدم. لبخند کمـ ـرنگ اما گرمی روی لبش آورد و گفت:تا پاشی یه دوش بگیری منم برات یه مقدار میوه پوست می گیرم.
    محکم محکم بغـ ـلش کردم و آروم زیرگوشش گفتم: خوبه که اینجایی.
    -می دونم.
    :خسته ام.
    -می دونم عزیزم.
    :کاش می شد تا ابد همین جوری بخوابم.
    -زندگی با من که فقط خواب نیست!
    -می دونم مهربونم!
    :خوبه که می دونی! حالا هم اگه دلت می خواد این خانوم مهربون و خوشگل و ناز با دستهای خودش میوه تو دهنت بذاره، پاشو یه دوش بگیر و بیا تو هال.
    چشمامو باز کردم، با دست موهای پخش شده روی صورتش رو کنار زدم، پیـ ـشونیشو بـ ـوسیدم و گفتم: مرسی که اینقدر امیدوار و صبوری نهال.
    سر جاش نشست و با لبخند گفت: حالا وقتی نهال غرغرو ظاهر شد بهت می گم کی صبوره و داره صبوری می کنه! پاشو یه ساعت دیگه باید بریم خونه ی مامانت اینا.
    محو چشماش شدم. محو چشمای درشت مشکیش! محو چشمایی که وقتی نگاهش می کردم همه ی دردهامو پشت سر می ذاشتم. چشمهای پرامیدی که دلگرمم می کرد! چشمهایی که همه ی غم هامو تو خودش حل می کرد. چشمهایی که به فردای بهتری نویدم می داد!

    به اصرار نهال یه جعبه شیرینی خریدیم و وقتی ماشین رو دم در خونه ی قدیمی مون پارک کرد گفتم: بمون برم البرزو خبر کنم و بیام.
    باشه ای گفت و دست انداخت شالش رو کشید جلو. لبخندی زدم، دستمو بردم سمت شالش و همون جوری که مثل سابق مرتب می کردم گفتم: نهال خودت باش. خب؟ استرس هم نداشته باش!
    سری به علامت باشه تکون داد و با سر به روبرو اشاره کرد و گفت: رشته کوه خودش داره می یاد!
    سرمو برگردوندم سمت روبرو و دیدم البرز با یه چهره ی خندون داره بهمون نزدیک می شه!
    پیاده شدیم و البرز با لبخند باهام دست داد و با یه اخم مصنوعی گفت: این جور صحنه های عاشقونه رو آدم در ملأ عام به عرصه ی ظهور نمی ذاره که آدمهای مجرد بدبختی مثل من هوایی بشن!
    خندیدم و با دست کوبیدم تو پشتش و گفتم: بیا برو تو پررو نباش!
    با لبخند زل زد به صورتم و بعد یه مکث بدون اینکه حرفی بزنه راه افتاد سمت در خونه و زنگ رو زد.
    اگه می گفتم آرومم دروغ بود. اگه می گفتم تو دلم آشوب نیست و استرس ندارم تظاهر به آرامش کرده بودم. چشمم ترسیده بود. تک تک بحث و جدلهام با فرناز جلوی چشمم بود. همه ی گلایه هاش در مورد نیش زبون ها و کلفت گویی ها و بی احترامی های این خونواده تو گوشم تکرار می شد و زنگ خطری رو به صدا در می آورد که باعث می شد آرزو کنم زودتر این چند ساعت بگذره، دست نهال رو بگیرم و برگردم خونه.
    مامان و پرهام و پدرام و سمیرا و سلاله اومده بودن روی ایوون به استقبالمون. صدای سلام گرم البرز که مطمئناً نقش یه تعدیل کننده رو توی اون مهمونی ایفا می کرد بلند شد. نگاه مامان زوم نهال بود. می دونستم داره اونو با معیارهای خودش مقایسه می کنه. امیدوار بودم هر چقدر نهال با معیارهای مامان فاصله داره اما مامان کوتاه بیاد و حرفی نزنه. می دونستم نمی تونم در مقابل کوچکترین بی احترامی سکوت کنم و دلم نمی خواست یه بحث و جدل در حضور نهال یا زن داداشام اتفاق بیافته.
    دست البرز نشست رو پشتم و فشار آرومی بهم آورد برای اینکه از پله ها برم بالا و کفشهامو در بیارم. راه افتادم و شنیدم که مامان با نهال ماچ و بـ ـوسه و احوال پرسی کرد و تبریک گفت. نه خیلی سرد نه خیلی گرم. یه احوال پرسی و تبریک معمولی. همین هم خوب بود. به همین هم راضی بودم اگه جنگی در نمی گرفت و متلکی گفته نمی شد.
    گرمای احوال پرسی مامان با من اما خیلی بیشتر بود، هر چند می شد دلخوری رو هم تو صداش احساس کرد. تبریکی گفت و حال صدیقه خانوم رو از البرز پرسید و بهمون تعارف زد که بریم تو.
    نهال کنارم نشسته و دستش توی دستم بود و می تونستم بفهمم سرمای انگشتهاش به خاطر استرس بیش از حدشه و می تونستم خیلی راحت درکش کنم.
    البرز مشغول صحبت با پدارم بود. داشتم پونه ای رو که یه گوشه از هال خـ ـوابیده بود نگاه می کردم که شنیدم مامان از نهال پرسید: مامان و بابا خوب هستن؟
    ضربه ی اول! نهال اومد حرفی بزنه، لب وا کردم و گفتم:مامان نهال چند سالی می شه در قید حیات نیست.
    نگاه مامان مغموم شد و از صورت من دوباره نشست روی صورت نهال و گفت: پدر که زنده ان ایشالله.
    سر نهال به علامت مثبت بالا و پایین شد و البرز رو به نهال پرسید: سپنتا رو مرخص کردن؟
    نهال آروم یه نه گفت و مامان پرسید: کسی طوریش شده؟
    البرز رو به مامان توضیح داد: خواهرزاده ی نهال خانوم تو بیمارستان بستریه.
    مامان لبی گزید و گفت: ای وای چرا؟ چند سالشه؟
    نهال برای اولین بار شروع کرد به حرف زدن: 4 سالشه. به خاطر عفونت ریه بستریش کردن.
    مامان همون جوری که از جاش بلند می شد گفت: ایشالله که زودتر خوب می شه.
    نهال تشکری کرد و مشغول صحبت با سمیرایی که کنارش نشسته بود شد. البرز چشمکی بهم زد و بعد پرسید: مداحو چی کار کردی؟
    -فعلاً هیچی. مطمئن باش حالا حالاها طول می کشه تا پرونده بررسی بشه. بعدش هم اصلاً معلوم نیست دستمون به جایی بند بشه یا نه.
    :خب تو که می دونی واسه چی الکی وقت خودتو هدر می دی؟!
    -قبلاً که گفتم، مهم این نیست که تهش چی می شه، مهم اینه که داره چی می شه!
    سری به تأسف تکون داد و رو به پدرام گفت: داداشت فیلسوف هم بود، منتها رو نمی کرد! یا رو می کرد، ما خنگ بودیم نمی فهمیدیم!
    صدای مامان از تو آشپزخونه بلند شد:واسه شام قرمه سبزی پختم، نهال جان دوست داری؟
    نگاهم نشست رو صورت نهال. با لبخند به چهره ی مامان نگاه کرد و گفت: بله. زحمت افتادین.
    بعد دستش رفت سمت شالش و ناخودآگاه کشیدش جلو. مامان اومد بیرون و گفت: پاشو مانتوتو در بیار گرمت می شه.
    نهال از جاش بلند شد، همراهش پا شدم و گفتم: بیا اتاقو بهت نشون بدم.
    راهنماییش کردم به اتاق سابق خودم، در رو که بستم، دستهاشو گرفتم تو دستم و گفتم: می دونم خیلی معذبی ولی ...
    لبخندی زد و به میون حرفم اومد: این معذب بودن هم لطف خودشو داره. برام لذت بخشه تو خونه ای هستم که تو بچگیتو توش گذروندی. از اینکه با خونواده ات هم باشم معذب نیستم پندار. اینقدر خودتو نگران نکن.
    سری به علامت باشه تکون دادم و گفتم: این اتاق منه.
    نگاهی به اطراف انداخت و گفت: چه اتاق بزرگی!
    -آره. بزرگه منتها خیلی روزها شده که واسه من اندازه ی یه قفس تنگ بوده!
    همون جوری که دکمه های مانتوشو باز می کرد گفت: آره. همه امون خیلی روزها اتاقمونو تبدیل به یه قفس کردیم و نشستیم توش به حسرت و غصه خوردن. برو من لباسمو عوض می کنم و می یام.
    باشه ای گفتم و از اتاق اومدم بیرون. البرز و پدرام سخت مشغول بحث بودن. رفتم تو آشپزخونه و داشتم یه لیوان آب از یخچال بر می داشتم که مامان گفت: از زندگیت راضی هستی؟
    برگشتم سمتش. اخم نشسته روی پیـ ـشونیش نشون می داد محبت و مهربونیش ظاهریه و دلخوری پنهونی ازدواج کردنم همچنان به قوت خودش باقیه. نشستم پشت میز، روبروش و گفتم: آره از زندگیم با نهال خیلی راضیم و دلم می خواد تا ابد هم راضی بمونم!
    با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت: حقش بود به من می گفتین! نمی تونم بفهمم اصلاً چرا اون شب تو خونه ات تا اون حد پنهون کاری کردین؟!
    -شما مهلت دادی من حرف بزنم؟!
    :اون همه بحث کرده بودیم در موردش، جلوی روش بهش تهمت زده بودم! نمی تونستی منو از اشتباه در بیاری؟!
    -یه قول و قراری بود بین من و نهال که تو اون روزها نمی خواستیم کسی از ازدواجمون باخبر بشه!
    مامان سری به علامت تأیید تکون داد، هر چند که چهره اش چیزی از درک کردن حرفهام نشون نمی داد! یه خرده از آب توی لیوان خوردم و گفتم: معنی این درهم بودنتونو نمی فهمم!مگه همینو نمی خواستین؟! مگه نمی خواستین برگردم به زندگی؟خب! الآن حس می کنم خیلی چیزها رو که فراموش کردم دوباره دارم به خاطر می یارم! شما از این موضوع ناراحتین؟!
    -من فقط از این نگرانم که باز هم اشتباه کرده باشی!
    صدامو به پایین ترین حد ممکن رسوندم و پرسیدم: اگه مرضیه رو می گرفتم اشتباه نکرده بودم؟!
    نگاهش تیز نشست رو صورتم و با صدایی که سعی می کرد پایین نگه اش داره گفت: مرضیه از خونواده ی خودمون بود! تو یه طبقه و همسنگ بودیم! دیده شناخته بود!
    -هنوز هم خیال می کنین باورهای من با باورهای شما یکیه؟! یا هنوز امید دارین که یه زن مومن و متدین منو به راه راست هدایت کنه؟!
    :پندار!
    -حرفی غیر از باور و فکر شما زدم؟! مرضیه خوب بود چون از نظر شما خوب بود! یعنی خوب هست! زنی مثل اون به درد من با این افکار و عقاید نمی خوره. من یکی مثل نهالو می خوام که با همه ی وجود درکم کنه و با مشکلاتم کنار بیاد.
    :اون کنار می یاد؟
    -همین که قبول کرده با یکی مثل من که یه ازدواج ناموفق تو زندگیش داشته ازدواج کنه یعنی درکم می کنه! یا لااقل سعی می کنه درکم کنه!
    :نمی دونم چی بگم والله. ایشالله که خوشبخت بشین.
    تقه ای به کابینت خورد، سرم برگشت سمت ورودی آشپزخونه و نهال رو دیدم که با یه لباس کاملاً پوشیده ایستاده و نگاهمون می کنه. اومدم از جام بلند شم، اومد جلو و رو به مامان گفت: کمک نمی خواین؟
    مامان از جاش بلند شد و همون جوری که خورش رو هم می زد گفت: نه دیگه. فعلاً کاری نیست تا سفره بندازیم.
    نهال لبخند دلگرم کننده ای به چهره ی نگرون من زد و گفت: چه عطری راه انداختین. من عاشق قرمه سبزیم.
    مامان با لبخند برگشت سمتش و پرسید: جدی؟
    نهال نشست کنارم و سری به علامت مثبت تکون داد و بعد یه سکوت گفت: شما حلوا هم بلدین بپزین؟
    مامان که انگار سر ذوق اومده بود با مهربونی گفت: آره. چند مدل هم بلدم.
    نهال مشغول بازی با نمکدون روی میز شد و در همون حال گفت: من خیلی دلم می خواد یاد بگیرم ، اما کسی نبوده که یادم بده.
    مامان در حال ریختن چای گفت:اگه دوست داشته باشی من بهت یاد می دم.
    نهال تشکری کرد، از جاش بلند شد و کنار مامان ایستاد و مشغول پر کردن استکان ها از آب جوش شد و گفت: وای خیلی عالی می شه. اونوقت می تونم خودم واسه مامانم حلوا بپزم و خیرات بدم.
    لبخند سمجی که نشسته بود روی صورتم به هیچ وجه محو شدنی نبود! سر حرف رو با مامان جوری باز کرده بود که می شد به این رابطه امیدوار بود.
    از آشپزخونه که می اومدم بیرون دیگه دلنگرون جنگ و جدلی نبودم. مامان از علت فوت مادر نهال می پرسید، از اینکه درس خونده یا نه، از اینکه چند تا خواهر و برادر داره و نهال با آرامش و وقار خاصی جوابشو می داد.
    کنار البرز که نشستم دستش رو گذاشت روی پشتی صندلی و همون جوری که شونه ام رو می فشرد گفت: امن و امانه؟
    سری به علامت بله تکون دادم. لبخندی زد و زیرگوشم گفت: اگه نهال ساربونه می دونه شترشو کجا بخوابونه!
    لبخندی زدم و به نهال که سینی به دست از آشپزخونه اومده بیرون خیره شدم. خاطرم نبود فرناز تو خونه امون کار کرده باشه. به یاد نداشتم برای همراهی با مامان قدمی برداشته باشه! یعنی می تونستم به این قدم های کوچیکی که نهال برای نزدیک شدن به مامان بر می داشت امیدوار باشم؟! یعنی می شد زندگی شیرین بشه؟! عین تو فیلمها؟! عین تو قصه ها؟! می شد که نهال ریسمون کهنه و پوسیده ی بین من و خونواده ام رو ترمیم کنه و دوباره به هم پیوند بده؟!
    صدای پرهام که می گفت: بدین من چایی ها رو پخش می کنم زن داداش، منو از افکارم جدا کرد. نهال عضوی از اون خونواده شده بود و این خیلی خوب بود. زن داداش گفتن پرهام بهم اینو یادآوری می کرد که کسی رو دارم که قراره تا ته این راه همراهم باشه. منو به باور حضور نهال در کنارم به عنوان همسر می رسوند.

    نشسته ای م تو هواپیما، دست نهال توی دستمه و دلم قرص قرص. حالا تا هر جای دنیا هم که بخوایم سفر کنیم پای رفتن دارم. تو این لحظه و این نقطه تا ته جهنم هم که بخوایم بریم آماده ی آماده ام.
    شیش ماه از روزی که از ایرون اومدیم بیرون گذشته. حالا کابـ ـوسها خیلی کمتر شده. حالا آرامش نسبی برگشته هر چند که یه جاهایی این ذهن هنوز بیمار گریزی به گذشته می زنه و ناآروم می شه.
    شیش ماه پیش به امید یه فردای بهتر پا تو کشوری گذاشتیم که یه روزی با یه کوله بار غم و درد بهش پناه آورده بودم. تنهای تنها! شکسته شکسته. روزهای سختی گذشت. روزهای ناامیدی! روزهایی که مطمئن بودم روزگار دیگه هیچ وقت روی خوش بهم نشون نمی ده و امروز، حالا که داشتم این کشورو به مقصد ایرون ترک می کردم، مطمئن بودم که در کنار نهال می شه روزهای خوبی رو از سر گذروند.
    چند ماه اول ورودمون سخت گذشت. روزها به سختی و درد شب شد. کابـ ـوسها امونمو بریده بود، بدخلقی ها خودمو هم آزار می داد چه برسه به نهالو. هر لحظه و هر لحظه زخم های روحم بیشتر و بیشتر اذیتم می کرد و این میون درد زجری که به نهال متحمل می شدم بیشتر از همه ی دردها آزارم می داد.
    نهال اما صبوری می کرد. با بی خوابی ها، بدخلقی ها و بی حوصلگی هامو اونقدر راحت کنار می اومد که انگار نه انگار رفتارام غیرعادیه.
    دست نهال فشاری به دستم می یاره. سرمو بر می گردونم و با لبخند نگاهش می کنم، آروم زیرگوشم می پرسه: بهت گفته بودم خیلی دوستت دارم؟!
    لبخندم پهن تر می شه، سرمو از سرش فاصله می دم و زل می زنم تو چشماش. چشمایی که یه روزی، تو یه گذشته ی نه خیلی دور، توی اون مطب، مطبی که دیوار سفیدش شده بود پرده ی سیـ ـنما و گذشته ی تلخم رو هر لحظه و هر ثانیه از جلوی چشمم رد می کرد، منو تکون داد.
    خوب که فکر می کردم درست از همون موقع بود که دلم لرزید. که ذهنم دستی برای کمک خواستن دراز کرد و احساسم به فریادش رسید.
    آروم زمزمه می کنه: چی شده؟
    لبی تر می کنم و آروم می گم: داریم بر می گردیم.
    دستمو محکم تر به دست می گیره و می پرسه:ناراحتی؟
    سری به علامت منفی تکون می دم و می گم: با تو که باشم هر جا که بریم خوبه. شاید خوب خوب نباشم، ولی از اونی که بودم خوب ترم. خیلی خیلی خوب تر. دارم فکر می کنم چه فرق بزرگیه بین این برگشتن و برگشتن یه سال پیشم. یه سال پیش پامو که گذاشتم رو پله ها،دلم می خواست همون لحظه برگردم ولی الآن خوشحالم که داریم بر می گردیم.
    چشمکی می زنم و ادامه می دم: دلم برای البرز خیلی تنگ شده!
    با لبخند نگاهم می کنه و بعد یه مکث و می پرسه:خودت این همه پیشرفتو نمی بینی؟
    خودم؟! خودم جهنمی رو که همچنان اسیرشم بهتر از هر کس دیگه ای می بینم. خودم خوب شدن رو فقط وقتی می دونم که دیگه قرصی نباشه، دیگه هرگز حتی هر چند هفته در میون هم کابـ ـوسی نباشه، ترس از دست دادن نهالی نباشه. خودم خوب شدن رو وقتی می بینم که یادم بره دیار با دستهای من تو اون قبر خوابیده، که یادم بره یه گذشته ای، زخمی رو به روحم زده که برای ابد جاش می مونه اما در کنار نهال، با شروع این زندگی خیلی چیزها رو بدست آوردم که شاید اگه نهال نبود، هرگز دوباره از نو پیداشون نمی کردم. با وجود نهال، ترسها بود اما تو پستوی ذهنم مخفی می موند، ساکت می موند.
    هوایپما که می شینه، از بالای اون پله ها برای بار دوم به ایرون، به دفترخاطرات بزرگی که تموم گذشته ام خط به خط توش نوشته شده نگاه می کنم. دومین باریه که تو اون نقطه ایستادم و این بار، چه احساس متفاوتی دارم. پاهام دیگه نمی لرزه. ته قلـ ـبم سرد سرد نیست. بی کور سوی امیدی پا به زمین نمی ذارم. امید در کنارمه که بهم مفهوم زندگی رو یاد می ده. بهم یادآوری می کنه گذشته هر چقدر هم که تلخ، باید بگذره، باید اجازه بدیم که بگذره و با همه ی وجود تلاش کنیم تو آینده تکرار نشه.
    دست نهال می شینه رو پشتم و فشاری می یاره برای اینکه حرکت کنم. راه می افتم. پله ها رو یکی یکی می یام پایین به امید اینکه از دره ای که چندین سال پیش به تهش سقوط کردم پله پله بیام بالا. با کمک نهال، با کمک البرزی که تا همین جاش با دل و جون برام مایه گذاشته و خیلی از پیشرفت های ذره ذره ی زندگیم رو مدیونشم، با دکتری که همیشه مثل یک پدر پشتم بوده و با اعتقادات و باورهایی که همیشه و همیشه نیکی و نیک بودن رو طلب کرده.
    دست البرز که می شینه روی شونه ام، لبخند گرمش که پاشیده می شه به صورتم و صدای گرمش که خوش آمد می گه از ته وجود خوشحال می شم. چقدر فرقه بین وقتی کسی تو زندگیت هست که می شه نور زندگیت و وقتی تنهایی و هیچ کورسویی تو زندگیت نیست.
    دفعه ی پیش حتی با وجود اینکه خودم به دکتر از برگشتم گفته بودم، دیدنش تو فرودگاه ناراحتم کرده بود و الآن و تو این لحظه دلم برای همه ی اون آدم هایی که قرار بود از این به بعد باهاشون زندگی کنم تنگ بود. دلم از دیدن تک تکشون خوشحال می شد.
    البرز چمدون رو به زور از دستم می گیره، شروع می کنه به انگلیسی باهامون حرف زدن و مثل آدمهایی که فارسی بلد نیستن باهامون رفتار کردن. می خندیم! هم من و هم نهال! دست نهال محکم محکم تو دستمه و مطمئنم خوشحاله از این خوشحالی.
    :ببینین مهمونهای عزیز از فرنگ برگشته، این ماشینه! دیس از اِ کار! کار! ماشین! خودرو! خودروی غیر وطنی! منم راننده هستم! درایور! آی ام درایور! حالا لطف کنین بتمرگین تو ماشین که بریم پی زندگیمون! هم گشنه امه، هم خسته ام و خوابم می یاد و هم از دیدن ریخت شما فرنگی های مـ ـستکبر در عذابم! هم به شدت به این نگاه های عاشقونه اتون حسادت می کنم!
    نهال می زنه زیر خنده! می شینیم تو ماشین و البرز در حال بستن کمـ ـربند به کمـ ـربند سمت من هم اشاره می کنه و می گه: اینو که تو اون بلاد کفر هم می بندن دیگه! نیشتو همراهش ببند که بریم!
    بر می گردم سمتش و می پرسم: خوبی؟!
    با لبخند نیم نگاهی به من و بعد به نهال می ندازه و می گه:ای بد نیستیم!
    بعد یهو شاکی هوار می کشه: می خواستین یه خرده بیشتر بمونین! هان؟! زود برنگشتین به نظرتون؟!
    متعجب اما با لبخند نگاهش می کنم. با دست موهامو بهم می ریزه و می گه:دلم پاره شد از نبودنتون بابا!
    دست می ندازم دور گردنش، صورتشو محکم می بـ ـوسم و می گم: بیا اینم جاییزه ات!
    با مشت می کوبه به بازوم و می گه: غلط کردی! یه ماچ خشک و خالی دادی اسمشو می ذاری جاییزه؟! جاییزه و جریمه رو باید جفتی با هم بدی!
    می خندم، استارت می زنه و می گه: می ریم یه رستوران آنچنانی، یه شام آنچنانی تر بهم می دین، بعدش هم کلی خرده فرمایش دارم که انجام می دی، اون موقع شاید از خیر این دو ماه اضافه ای که موندین بگذرم!
    چشمی می گم ، چشمکی به نهال که نشسته عقب ماشین و بهمون می خنده می زنم و البرز راه می افته.
    راه می افتیم توی شهر، جاری می شم تو خاطراتی که خیلی هاش دردآوره و بعضی هاش هم شاد. و من به این فکر می کنم که در کنار نهال، در کنار یه آدم دیگه که پر از شور زندگیه، دارم از نو زندگی کردن رو یاد می گیرم! دارم کنار اومدن با ناملایمات و سختی ها، محکم بودن و پس زدن افکار منفی رو یاد می گیرم! به این فکر می کنم که در کنار نهال، کسی که با وجود تموم سختی ها باز هم به دنیا می خنده، خندیدن و شاد بودن رو از نو و دوباره و چند باره یاد می گیرم!
    سرم بر می گرده به سمت نهال، نگاه مهربونش خیره ی چشمام می شه، لبخند گرمی به حضور و وجودش می زنم و خدا رو شاکرم به خاطر این هدیه. همون خدایی که خیلی ها به خیالشون بهش اعتقادی ندارم! اما فقط و فقط این منم و این خود منم که می دونم هست، تو زندگیم حضور داره و تا ابد می پرستمش اما به شیوه ی خودم!
    خوشحالم، از شروع پنجمین فصل زندگیم بعد چهار فصل بی بهار، چهار فصل بی زمـ ـستون خوشحال خوشحالم. سرخوش سرخوش.
    *****پایان*****







    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 06:15 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.