صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345
نمایش نتایج: از شماره 41 تا 43 , از مجموع 43
  1. Top | #41


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,858
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    از پله ای که رویش نشسته بودم بلند می شوم. لباسم را می تکانم و راه می افتم سمت در. دقایقی ست که دیگر صدای هیچ ماشینی در کوچه نمی آید. دقایقی می شد که ماشینش را روشن کرده و.. رفته بود. نور قوی سمندی از شیار های در پارکینگ چشمم را می زند. سوار ماشین می شوم و به راننده ی آژانس آدرس بیمارستان کیمیا را می دهم...
    سرم را تکیه می دهم به شیشه ی پنجره ی عقب و چشم هایم را روی خیابان های ساکت شهرم.. می بندم.. صدای گلچین توی سرم است.. صدای آرام و « انگار نه انگار » َش. « اون وقتا که تو رفته بودی.. که به هیچ کدوممون نگفتی و رفتی.. روزای خوبی نبودن. انگار یه جور سردی همه ی آدمایی که به جوری به تو مرتبط بودن رو احاطه کرده بود. ارتباط من خیلی کم شده بود اما دقیقا همون وقتی که شادی بالآخره گفت رفتی، دلم خیلی گرفت.. راه افتادم تو خیابونا.. و یهو دیدم سر از خونه ی تو درآورده م. خیلی عجیب بود برای خودم. دلم برات تنگ شده بود. عَـ.. علی هم باهام حرف نمی زد. خب.. من توقعی نداشتم... اوضاع اصلا خوب نبود. کامران درو باز کرد. و... ساره... »
    دلم نمی خواست ادامه بدهد. دلم نخواسته بود. فکر کردن به آن روزها و آن کامران و ویرانه ای که ممکن بود گلچین دیده باشد، آزارم می داد. نفسِ عمیقم میان حرفش دویده و او ادامه داده بود: « ساره من.. من دلم برای اون بچه واقعا سوخت! من هیچ وقت تو زندگیم پدر و مادر کامل نداشته م. روزهای بدی رو هم گذرونده م. اون روز تو اون خونه، من خودمو می دیدم. یه بچه ی بی گناهِ بی خبر... صدای گریه هاش کل خونه رو برداشته بود. صدای گریه هاشم عجیب بود! مریض بود..! ساره متأسفم اگه ممکنه فکر کنی به دوستی با تو یه جورایی خیانت کرده م ولی من صادقانه اعتراف می کنم که نتونستم در برابر اون بچه مقاومت کنم. »
    سکوت کرد و .. صدای ناراحتش لخـ ـتی بعد در گوشیِ تلفن خانه ی شبنم نشست: « وقتی بغـ ـلش کردم، دهانشو برد سمت سیـ ـنه م. دهان کوچیکشو باز کرده بود و هوا رو می مکید انگار. کسی که نبود بهش شیر بده، من نمی دونم چجوری اینقدر غریزی.. حالم خیلی بد شد. کامرانم نشسته بود یه گوشه و اصلا انگار.. از آدم مرده چه انتظاری می شه داشت؟! نمی دونم. همه مرده بودند شاید.. از اون لحظه که بچه ی بیچاره اونجوری بی تاب و مـ ـستأصل بهم پناه آورد، نتونستم ولش کنم. هفته ای دو سه روز بهش سر می زدم.. چند ماهی رفتم و اومدم.. دلم نمی اومد ولش کنم..»
    کیمیا را ندیده بود. کیمیای بزرگ شده را... کیمیای هنوز بیچاره را.. گفته بودم: « گلچین جان » ، و گفته بود: « می خوام بگم اگه قرار باشه آدما تقاص کارهاشونو تو این دنیا بدن، کامران این تقاص رو به بدترین شکل ممکن داده. » گفته بودم: « گلچین » ، گفته بود: « منو ببخش که این حرف رو گفتم. هیچ وقت از آدم خیانت کار دفاع نمی کنم. الآنم که بعد چند سال دارم باهات حرف می زنم، حتی نمی دونم اون بچه زنده س یا نه. من با هیچ کدوم از اعضای خونواده ت.. فقط می خوام تو بدونی من چیزی که اون چند ماه دیدم، چقدر بد بود. فقط می خوام بگم وقتی یه جا آتیش می گیره، همه ی آدم های نزدیکش رو می سوزونه.. همه رو.. »
    همه رو. و سکوت کرده بود. سکوتش معنی داشت. سکوتش متفاوت بود با گلچینی که چند شب قبل ناگهانی توی فروشگاه دیده بودم. متفاوت بود و من می د انستم این همه سوزی یعنی چه...
    لب زدم: « جدا شدن تو و علی هم به این همه سوزی ربط داشت..؟! »
    سکوتش ادامه داشت. ادامه داشت. مثل این شب که ادامه داشت..
    گفته بودم: « گلی.. »
    گفته بود: « فکر می کرد با این کارم بهش خیانت کردم. با سر زدن به بچه ی خواهرش و اون مرد.. »
    خندیده بود: « البته این بیشتر یه جور بهانه بود.. »
    بغض کرده بود: « وقتی دیگه هیچی سر جاش نباشه، وقتی فاصله بیفته.. انگار دیگه نمی شه هیچی رو برگردوند سر جاش. وقتی یه جا آتیش می گیره... »
    راننده توقف می کند. دست می کنم توی کیفم و کرایه اش را می دهم... چشمم به در بیمارستان می ماند. بیمارستان ها همیشه آزارم داده اند. این بیمارستان، بخش کودکان، بیشتر از همه. صدای گلچین را جا می گذارم توی آژانس و پیاده می شوم. به سمت نگهبانی می روم و سیاهی لباسم را توی در شیشه ای می بینم. « من خیلی خوشبختم ساره. الآن، خیلی خوشبختم. وقتی برگشتم فرانسه برات دعوتنامه می فرستم. حتما باید بیای. باید با دخترای موسسه که گاهی تو سفرها همراهمن آشنات کنم. دنیای قشنگیه. به مادر و پدرت هم سلام منو برسون. البته اگه یادشون مونده باشم. و... باور کن که من هیچ وقت از علی ناراحت نیستم. ما دو تا آدم بودیم که تو یه برهه ی زمانی با هم بودیم و بعد راهمون جدا شد. هیچ وقت عذاب بابت این قصه عذاب وجدان نداشته باش. من حالم خوبه. واقعا حالم خوبه! » حالش خوب بود اما وقتی یک جا آتش می گرفت... به طرف اطلاعات می روم و حس می کنم تمام بیمارستان در آتش می سوزد.. خانم اطلاعات با آن چشم های خسته، لباس های عجیبم را از نظر می گذراند و اسم مریضم را می پرسد. دست هایم داغ اند و دوباره قلـ ـبم تند می زند. می گوید: « مریضتون تحت مراقبت های ویژه ن. همراهشون اما هستن... » دوباره یک جا آتش گرفته .. دوباره همه چیز ویران شده ... آبروی فتوحی ها یک بار دیگر روی زمین ریخته و این بار کسی مقصر است که همه ی این سال ها انگشت اتهام را به طرف خانواده اش گرفته بود...!


    روی دیوار سفید خونه مون..
    من با رنگ سبز یه جاده کشیدم..
    جاده ای پر از درخت و گل یاس..
    جاده ای پر از بهار و عطر یاس..
    رنگ سبزم کم اومد..
    باد اومد پاییز اومد...
    روی جاده ی قشنگ..
    ابر اومد بارون اومد..
    من نوشتم بارون..
    من نوشتم بارون...


    روی دیوار سفید خونه مون..
    من با رنگ آبی دریا کشیدم...
    توی دریای قشنگ رو دیوار..
    من با رنگ آبی قایق کشیدم..
    رنگ آبی کم اومد..
    موج اومد بارون اومد...
    روی دریای قشنگ..
    ابر اومد بارون اومد...
    من نوشتم بارون..
    من نوشتم بارون...
    قبل از اینکه خانومِ مسئول اطلاعات دهان باز کند و جوابم را بدهد، برگشتم و چشمم به مایه ی تمام این سیاهی ها افتاد..! دست هایش را در جیب های شلوارش برده و با ابروهای گره کرده و چشم هایی که از همان فاصله ی کم هم می توانستم ناراحتی شان را تشخیص بدهم، پایین می آمد. دوباره انگار همه جا مِه شد و سردم شد و سرما تا توی چشم هایم هم آمد. دستم ناخودآگاه مشت شد و ضربان قلـ ـبم بالا رفت. صدای کوبش هایش را حتی توی سرم هم می شنیدم. شبنم سعی داشت آرامم کند. بازوهایم را محکم گرفته بود و از آب فاصله ام می داد. شاید فکر می کرد آن قدر دیوانه می شوم که خودم را توی آب بیاندازم..! تند و بی وقفه ، بدون اینکه به ذهن من اجازه ی فکر و خیال بدهد، گفته بود: « کامران گفته می خواد از ایران بره.. می خواد کیمیا رو هم بذاره یه پانسیون تو انگلیس..! من نمی دونم چی گفته که همه فهمیدن تو و آزاد..! ساره..! » تکان می خورم! ساره ! خانوم اطلاعات دارد کنار گوشم حرف می زند و او از روبرو پیش می آید. حالا ابروهای چین برداشته اش ، هر لحظه بیشتر بهم نزدیک می شوند.. باید خودم را کنترل کنم. و در عین اینکه خودم را کنترل یم کنم، جهنم هم به راه بیاندازم.. باید قیامت به پا کنم...! این مرد، یک بار دیگر همه چیز را به کثافت کشیده !
    - چی شده..؟!
    این را او می گوید و من دلم می خواهد بدون هیچ حرفی، دستم را بالا ببرم و توی گوشش بخوابانم! دستم را مشت می کنم. محکم مشت می کنم! خانوم اطلاعات بلند شده: آقای صدر؟ این خانوم...
    آن قدر در حال انفجارم و از چشم های یخم آتش زبانه می کشد، که بی آنکه حتی به خانوم اطلاعات نگاه کند، خیره می شود در چشم هایم و تنها می گوید: بیرون.
    ناخنم گوشت دستم را زخم کرده. رطوبت سوزانی کف دستم را آزار می دهد. برمی گردم سمت پذیرش: کیمیا.
    زن سر تکان می دهد: کیمیا صدر. بله. گفتم خدمتتون.
    می گویم: کیمیا.
    دستش را به سمت او اشاره می برد: کیمیا صدر.. پدرشون.
    صدایم شبیه به یخچال های قطبی ست. تمام تنم می سوزد: کیمیا پدر نداره.
    چشم زنِ مـ ـستأصل پذیرش می رود به او و برمی گردد به من. حالم را فهمیده. حالم را. زن دیگری که کمی آن طرف تر نشسته از جا بلند می شود. می گویم: فقط کیمیا.
    زن دیگر میز پذیرش را دور زده و دارد به سمتم می آید. صدای منحوسش را از سمت چپم می شنوم: ساره...
    خانوم پذیرش می گوید: ببینید مریض شما..
    تمام کف دستم مرطوب شده.. تارهای صوتی خشکم، گند ترین و خشک ترین صدای ممکن را می سازند: زنده ست؟!
    خانوم پذیرش عصبی شده. به کامران نگاه می کند: اینجا بیمارستانه آقای صدر.
    زنی که میز را دور زده بازویم را لمس می کند. مهربانی دستش، بی نگاه، روی پوستم می نشیند. پلک هایم را برای لحظه ای می بندم و باز می کنم. صدایش مثل نـ ـوازش است: خانومی.. یه لحظه تشریف بیارید.. مریضتون مراقبت های ویژه ست. تازه جراحی شده..
    خیره به زن اولی می گویم: کاش مرده بود!
    داد کوتاه اما محکمِ کثافتش گوش هایم را تکان می دهد: ساره!
    زن اولی عصبی ست: آقا صداتونو...
    برمی گردم سمت او. بعید می دانم قفسه ی سیـ ـنه ام ، این قفسه ی سیـ ـنه ی لرزان و رو به انفجار..، امشب را دوام بیاورد.. سرم را جلو می برم و بیخ گوشش می گویم: خــــــفه شو..!
    جویده جویده.. تکرار می کنم: فقط خفه شو!
    زن پذیرش با صدایی که مثل وز وز مگس روی اعصابم است ، آخرین جرقه را می زند: خانوم اینجا بیمارسـ...
    داد می زنم: هر گورستونی که هست!
    بازویم را می گیرد. هنوز به خودش اجازه می دهد، جرأت می دهد به من دست بزند! دستم را با ضرب از میان دستان تهوع آورش بیرون می کشم. زنِ دست مهربان پذیرش بازوی دیگرم را گرفته: خانومی..
    بیمارستان دور سرم می چرخد. تمام این دیوار های روی مغزم اند. آجر به آجر این بیمارستان چند طبقه با این ستون های بلند، دارند شیار های مغزم را لِه می کنند...! نفسم بالا نمی آید. نفسم بالا نمی آید و خودم را به سمت در خروجی می کشم. هوای تازه. هوا. معده ام منقبض می شود. فشار می آورد. دستم را می گیرم به دیوارِ بیرون از بیمارستان و تا می شوم روی نرده ها. نفس می کشم. خودم را مجبور به گرفتن هوای شب گرفته می کنم. این شبِ ممتد.. این شبِ کثیف.. این شبِ...
    صدای قدم هایش را می شنوم. صدای قدم های تهوع آورش را. کمـ ـر راست می کنم. در برابر او، در این شبِ سرطانی..، امکان ندارد سر خم کنم...! ایستاده چند پله پایین تر. دارد من را نگاه می کند. ابروهایش هنوز گِره و چشم هایش هنوز ناراحت. ناراحت؟! ناراحت بابتِ...؟! من، کیمیا، یا.. خودش..؟! پوزخند دارم. لب می زنم: خودخواه!
    سایِش فکش را می شنوم. و چشم هایش که ناراحت تر می شوند انگار. موهایش را می کِشد و رو برمی گرداند سمتی دیگر. دستم به نرده است. معده ام تیر می کشد و امانم را می برد. آشـــوبم.. روی پله ی اول خم می شوم و با انزاجاری که توی تک تک انگشتانم ریخته ، یقه اش را می کشم: تو از زندگی من چی می دونی؟!
    چین ابروهایش بیشتر می شود. از سُرخی چشم هایش بیزارم...! دست لرزانم یقه اش را بیشتر می کشد تا بیشتر نگاهم کند: تو از مـــن، چی می دونی؟؟!
    دستش را بالا می آورد و با فاصله از دست لرزانم می گیرد. چشمش را می برد سمت دستم و صدایش ، از دور ها به گوشم می رسد انگار..: می گم.
    تکانش می دهم: تو چیکاره ی منی؟!
    دستش را محکم روی ساعدم می گذارد. حال خودم را نمی فهمم. چشم هام پُر شده و پَسش می زنم. بیشتر تکانش می دهم: تو کـی هستی؟؟!!!
    لب هایش را بهم می فشارد. از نگاه کردنم گریزان است و سعی می کند دستِ جنون گرفته ام را از یقه اش جدا کند... بیشتر تکانش می دهم.. محکم تر.. محکم تر: تو چجور آشغالی هستی..؟!!
    سعی می کند دستم را جدا کند. دستم را محکم و با ضرب پس می کشم و دستش محکم عقب می خورد..! مشتش را می کوبد به نرده ی پله های بیمارستان: دست از سر این آشغال بردار..! بردارید...!
    دست هایش را به نرده عمود می کند و نفس می زند. دست را سمت چپ سیـ ـنه اش می گذارد و عضله اش را چنگ می زند. ستون را گرفته ام . خون رقیقی از کف دستم روی ستون رد گرفته... صدایم را پایین می کشم و با تمام وجود، با تمام انزجارم، کلمات را توی هوا پرت می کنم: این آشغال دست از سر من برنمی داره! برنامه ی بعدیت چیه؟! کیه؟؟؟ دوستام؟ دخترای فامیلم؟؟ یا لابد.. کیمیـــ...
    با شتاب به طرفم برمی گردد و دستش که بالا رفته توی هوا خشک می شود..! قلـ ـبم می کوبد... لبش را محکم بهم فشار می دهد و آتش توی چشم هایش زبانه می کشد.. با دست دیگرش، دوباره عضله ی سیـ ـنه اش را چنگ می زند... می لرزم.. می لرزد...
    - خفه شو ساره.. خفه شو..
    با نفرت به دستش که توی هوا مانده نگاه می کنم... پوزخند دردناک و نفرت آلودی بر لـ ـبم می نشیند... سرم را تکان می دهم.. تکان می دهم..
    - دیگه هیچی ازت بعید نیست..!
    چشمش را لحظه ای محکم روی هم فشار می دهد و این بار دست از قلبش می کشد. عصبانی ست. مثل شیر های زخمی ست. مثل ماده ببر های درنده ام... کتف چپم تیر می کشد... موهایش را می کشد و پشتش را به من می کند. یکی دو پله ی باقیمانده را پایین می رود و در تاریکی محوطه ، با آن بلوز سیاه، سیاه تر از همیشه می شود... سایه ی درخت چند متر آن طرف تر نیمی از بدنش را پوشانده. لب می گزم. سایه... موهایش را می کشد: برات توضیح می دهم.
    - چی رو؟
    - آروم باشی، توضیح می دم.
    داد می زنم: چی رو؟!!
    برمی گردد سمتم و بر خلاف انتظارم، ناراحتی غلیظی چشم هایش را پوشانده. بمیرد هم..، سودی ندارد...
    انگشت اشاره اش را به سمت ساختمان می گیرد: کیمیا اون بالا خوابه. بذار راحت بخوابه. باید امشبو رد کنه. بذار رد کنه...
    - من با کیمیا کاری ندارم..
    - بذار بخوابه ساره.
    صدایم می ترکد..: پس چرا من نخوابم؟! چرا نذاشتی من بخوابم؟!!! پس چرا مـــن نباید خواب داشته باشم؟!!
    ابروهایش چین خورده.. تارهای خاکستری بیشتر به چشم می آیند..
    به درک..!
    سرش را فشار می دهد: اونجوری نیست که برات تعریف کرده ن! نیست!
    - چجوریه؟؟ هان؟ چجــوریه که من نمی دونم؟!
    - من نمی خواستم به تو آسیبی برسونم! بفهم..!
    - تو همه ی عمرت به من آسیب زدی..!
    تلخ نگاهم می کند.. تلخ و..
    به درک..!
    لب می زنم: چرا..؟!
    سکوت کرده. ابریشم توی تنم روی قلب و روحم سنگینی می کند. توی کمد شبنم را در پی چادرم گشته بودم. فکر می کردم کمد خودم است. دست می کردم انتهای کمد و انگار می خواستم از گذشته، چیزی را بیرون بکشم... ابریشم سیاه پوستم را می خورَد. چیزی به غایت سیاه می خواستم. چیزی که در سیاهی خودم حل شود.. همه ی لباس های رنگی را ریخته بودم توی سطل آشغال خانه ی شبنم... اضطرابِ حرف دهان مردم، تنم را می خورد. لهم می کرد. لهم می کند.. سکوتش مثل این ابریشم سیاه، من را می خورَد.
    - یه بار جواب چرای منو بده.
    - ...
    - یه بار جواب این همه پست فطرتی تو بده!!
    خفه شده و سکوتش من را بیشتر آتش می زند: جوابی نداری، چون مَــــرد نیستی!!! تو پست ترین آدم دنیایی! بی آبروترین آدمی هستی که به عمرم دیده م! از خودت، فامیلیت، خانواده ت، کارت، مادر نازَنت، متنفرم..!
    لبش را گزیده و با موهایی که هر لحظه بیشتر عقبشان یم کشد، نگاهم می کند. خودش هم می داند که اگر آن روز توی کافه می توانستم همه چیز را رها کنم، اگر ذره ای از حرف هایش هم حق بوده، دیگر هیچ فایده ای ندارد.. یاد عاطفه می افتم. یاد پناه بردنم به زنی که سنگ پسرش را به سیـ ـنه می زد و من از سر بی مادری، از سر فقدان مهر مادری، بهش پناه بردم.. یاد همه ی آدم هایی می افتم که از سر بی مهری.. بهشان پناه برده ام..
    - خاک بر سر اون مادر که تورو تربیت کرده..! خاک بر سر من که زن توی بی غیرت شدم...
    توهینم را تحمل می کند.. قدمی به سمتم برمی دارد. توی نگاهش، ترس هست.. از من و جنونم.. ترسیده..!
    - من دهان باز نکرده م ساره!
    جلوتر می آید و سعی دارد با لحنی که به سختی آرامش می دارد، آرامم کند: مامان.. رفته بود محل کارت. می خواست با تو صحبت کنه.
    داغ تر می شوم. رفته محل کار من! عاطفه ی بی انصاف! می داند که چقدر از مادرش متنفرم و هی می خواهد اسمش را بخورد و ازش رد شود... یک دستش را به کمـ ـرش می زند و دست دیگرش میان موهایش جاده های ناهموار می سازند.. کلافه.. پریشان.. خود خور.. تلخ..: من نمی دونستم بین تو و.. تو و..
    خودش را یک باره خلاص می کند: من نمی دونستم بین تو و اون مرد!! مسأله ی جدی ای هست..! اصلا به من ربطی نداره!
    بی طاقت می شوم: پس چرا باز آتیش انداختی تو زندگی من؟! عوضی.. عوضی...! از کجا دهنتو باز کردی گفتی برو خواهرتو جمع کن!!؟؟؟
    مشت می کوبد کف دستش. دستش را می گیرد به دهانش و خفه می شود. با خودش می جنگد. توی جهنم افتاده... باید تا آخر سوختنش را ببینم..
    - به خاطر هیچی و ندونستنت اون حرف مفت رو زدی؟!! داری بازم بازیم میدی؟!! اون مادرِ...
    - به من گفت با یکی به اسم افروز حرف زده! گفت مثل اینکه تو با.. برادرش نامزدی ولی تعجبه که کسی چیزی نمی دونه! با مادرت حرف زده بود ساره! عمه ت اون رو می شناخت! علی انبار باروت بود! من خبر ندارم تو زندگی تو چی می گذره ولی هر چی که بود حال برادرت درست نبود! من رفتم دفتر اون خانوم. قبل از اینکه باهاش صحبت کنم، در باز شد و برادرت اومد تو! از کنترل من خارج شد...
    نزدیک تر می شود. دست هایش توی هوا مـ ـستأصل اند. چشم هایش پر از ناراحتی ست..: رفتم که درستش کنم! ساره به تمام مقدسات عالم قسم، به جان کیمام قسم..، من نمی خواستم با تو این کارو کنم...
    نگاهش می کنم.. باورش ندارم.. هیچ چیز را باور ندارم.. لب می زنم: اما کردی.
    حالا تقریبا فاصله ای نداریم. گرمای تنش را حس می کنم و استیصالش را..: لعنتی! من نمی خواستم بهت آسیبی بزنم..! علی باعثش شد..!
    همیشه همین طور بوده. مثلا هیچ وقت نمی خواسته با خواهر من بخوابد و.. خوابیده! خب، روشنک باعثش شده بود! باز انگار همه ی دوربین های فرودگاه من را ثبت کرده اند. انگار فیلم خصوصی ام همه جای شهر پخش شده. انگار جزئی ترین روابطم با آزاد را، همه دیده اند...! از تصورش، یـــخ می بندم...
    دهان باز می کنم و گدازه های درونم، از دهانم.. چشم هایم.. دست هایم.. بیرون می زنند: حق نداشتی با من این کارو بکنی! ازت متنفرم! ازت بیزارم! اگه یه روزی هم می تونستم کارتو فراموش کنم، برای همیشه به کثافت کشیدیش! تمــام زنــــدگی منو به لجن کشیدی..! علی؟! می دونی چیه..؟! تو خوب یاد گرفتی همه چی رو بندازی گردن دیگران! اگه کیمیا رو نذاشته بودم و نیومده بودم، خودش و وجودش و مسئولیتش رو می نداختی گردن بقیه!
    عصبی می شود و انگار او هم حال خودش را نمی فهمد: اسم کیمیا رو نیار!
    شبیه خودش هستم. عصبانیتم به غایت است..: چرا؟! چرا اسمشو نیارم؟! دردت میاد؟! می تونی تصورش رو بکنی که همچین بلایی سر اون بیاد؟؟ دِ لعنتی می تونی تصور کنی این اتفاق چطوری زندگیشو نابود می کنه؟!!!
    پوزخند می زنم: حالا برای من ادای آدم های ناراحت رو در میاری؟! قلب و رحمو.. نابود کردی بس نبود؟ باید کارمو، خونه مو، خونواده مو هم ازم می گرفتی؟!
    قفسه ی سیـ ـنه ام دارد منفجر می شود. الآن سکته می کنم.. الآن سکته می کنم.. الآن دنیا برای همیشه سیاه می شود..
    تسبیح عقیق قرمز توی گردنم سنگینی می کند. چشم های سرخش را از من نمی گیرد. چشم های مرطوب و ناراحت و سرخش را. دست می برم به یقه ام. دارم خفه می شوم از این یوغ بردگی. از این همه اسارتِ هیچ. از این همه تلاش مذبوحانه برای داشتن مهر آدم ها، با خوار کردن خودم و بالا بردن آنها.. از این عقیق قرمز و آن امامزاده که به ریشم بستنه اند..! دارم خفه می شوم از چشم های سرخش. تسبیح را با تمام قدرتم می کشم. گردنم زخم می شود و بند پاره نمی شود! محکم تر می شوم. جنون در بدنم ریخته و قدرتم را هزار برابر کرده. امشب شب آخر است . این شبِ سرطانی.. این شبِ کثافت... دستم را می اندازم توی یقه ام و تسبیح عقیق و باورهای پوچ را محکم تر از قبل می کشم... گردنم به سوزش می افتد و صدای ریختن و شکستن دانه های قرمز عقیق روی سنگفرش محوطه ی بیمارستان...
    خیره می مانم به زمین خوردن دانه های قرمز رنگ.. عمه می میرد. امامزاده آوار می شود و یک مشت خاک می ماند. ساره مرده. کامران مرده. برمی گردم سمت ساختمان بیمارستان و چراغ های تک و توک روشنش. فقط یک نفر زنده است. یک نفر دارد می جنگد. کاش صدای خورد شدن این مهره ها تا اتاق او هم برود و بفهمد که هیچ چیز ارزش این جنگ طاقت فرسایش را ندارد. فقط یک نفر زنده است. کاش بفهمد...
    شکسته ام.. و دیگر هیچ جوره نمی شود خورده هایم را جمع کرد.. نمی توانم به خودم غلبه کنم. بغضم می ترکد و میان داد هایم گم می شود..: بی لیاقت! بی لیاقت! کاش کیمیا تورو نداشت! کاش خدا کیمیا رو از تو گرفته بود! کاش همون موقع مرده بود!! چون تو لیـــاقت یه فرشته رو نداری! برکت وجود اون بچه، تو لجن زار زندگی تو حروم می شه!! خدا بهشتو یه جا گذاشته تو دامن یه شیطان صفت حقیر که ذره ای لایقش نیست!
    سر تکان می دهم.. هیچ کدام از کارهایم به اراده ام نیست.. دارم منفجر می شوم و از فشار مویرگ های مغزم.. هر آن امکان سقوطم هست..: اما این بار دیگه من نمی ذارم. نمی ذارم هنـــوز خوش خیالانه از زندگیت لذت ببری. زندگیتو جهنم می کنم کامران.. کاری که چند سال پیش باید می کردم و نکردم...
    نفسم به شماره افتاده: آبروتو می برم..
    انگشتم را توی هوا.. به سمتش تکان می دهم..: همه چیزتو ازت می گیرم....



    سوییچ را برمی دارم و ماشین را از پارکینگ خانه بیرون می کشم. گیجم. دست می گذارم روی زنگ سرایدار و فشار می دهم. بعد.. میان تاریکی کوچه یک قدم عقب می روم.. سرایدار هم می داند.. این ساختمان هم.. آزاد کجاست.. گیجم.. قدم هایم را تند می کنم و در ماشین را بهم می کوبم.. ساعت سه و چهار صبح است.. وارد خیابان اصلی می شوم.. نمی دانم قرار است چکار کنم... حتی نمی دانم باید کجا بروم.. سرعت دارم... چیزی توی گلویم نطفه بسته. نطفه ای سنگین و کهنه. کهنگی اش انگار سنگینی اش را هزار برابر می کند... جهان از همه چیز خالی ست.. از خیابان های نزدیک خانه رد می شوم.. تمام این شهر می دانند... یک نفر گند زده به زندگی به من... یک نفر دوباره، چند باره، همه چیز را خراب کرده... شبنم محکم گرفته بودم و نمی گذاشت تکان بخورم. فقط یک جمله از گلویم در آمده بود: « برای فردا برام بلیت بگیر! » عمه می شناخته.. علی انبار باروت بوده.. او کبریت را کشیده.. دوباره توی لجن زارم.. پایم را روی پدال گاز فشار می دهم... به اندازه ی بیست و هفت ســـــال..، زجر دارم..
    نمی دانم کجا می روم اما.. سرعتم بالاست.. روشنک توی گلویم پینه بسته. عشق احمقانه ام به آدمی که درست شبیه روشنک بود و برای داشتن مهرش، خودم را پایین کشیدم و او را بالا بردم و.. بالا دیدم.. در گلویم گره کور شده. هزار بار زیر و رو کردن باورهایم.. خانواده ام، عمه، شبنم و وهاب.. آزاد که اگر لب باز کرده بود شاید این روزهای جهنمی.. گره شده اند.. و خودم.. خودم.. خودم...
    وارد بزرگراه می شوم.. پایم را روی گاز فشار می دهم.. هیچ ماشینی توی بزرگراه نیست.. این شب تمام نمی شود. این شبِ ممتد.. این شبِ سرطانی...
    تنهـــــــــام...
    سرم را از پنجره ی ماشین بیرون می گیرم و جیغ می کشم...
    از جگرم جیغ می کشم..
    از شیره ی جـــانم.. جیغ می کشم..
    تمام خفگی هایم را، خودخوری هایم را، تحقیر شدن هایم، مظلومیت هایم، حماقت هایم، بی عدالتی هایم، عقده هایم، نادیده گرفته شدن هایم را، جیــغ می کشم...
    از ته جگرم.. جیغ می کشم...
    اشک هایم می ریزند و جیغ می کشم..
    میان جیغ های جگر سوزم و پلک هایی که بی رمق باز و بسته می شوند، نوری از چند متر جلوتر چشمم را می زند . بزرگراه مسدود شده و جرثقیل بزرگی آن جاست. می توانم لباس های شبرنگ کارگرها را تشخیص بدهم.. جیغ هنوز درگلوی خشکم است که دیدم تار می شود. فرمان را می پیچانم و بدنه ی ماشین به جایی کوبیده می شود و بعد حس واژگونی دارم.. فقط حس می کنم دنیا متلاشی شده و دیگر چیزی نیست...
    هیچ صدایی نیست. سکوت عمیقی در اطرافم و فضایی که گوش هایم توانایی شنیدنش را دارند جاری ست و انگار در سلول های تنم هم نشسته.. احساس بی وزنی دارم.. انگار از آخرین باری که خودم را وزن کرده ام، هزار بار سبک تر شده ام.. و حالا می توانم بالا بروم.. اوج بگیرم و پا از زمین بِکَنم.. فقط کافی ست اراده کنم..، تا این سبکی به صفر برسد و بتوانم دستم را بزنم به سقف سفید رنگی که بالای سرم است. که جز همین سقف سفید، قادر به دیدن چیز دیگری نیستم. این را هم از بس همه جا سفید و مات است، فقط با انحناها و خطوط سایه افتاده ی دورش می توانم تمیز بدم..
    سبکی و خلسه ای که درش شناورم.. حس خوبی دارد.. می دانم که چیزی به اسم « اَبَد » وجود دارد و دلم می خواهد این خلسه و این سبکی، تا همان « ابد » ادامه داشته باشد.. حس می کنم این ابد چیز خوبی ست ، اگر همین جوری سفید و خلسه آور باشد. همین جوری بدون حواس پنجگانه، جز همین بینایی محدود. که اسمش را بینایی هم نمی توانم بگذارم. باید قبلا چیزی شبیه به این را تجربه کرده باشم. چیزی شبیه شناور شدن روی آب. شبیه روی موج ها سوار شدن. چیزی هزار برابر رقیق تر از این. تجربه کرده ام اما به یاد نمی آورم. « یاد » چیزی ست که انگار در « ابد » وجود ندارد. مثل همین حالا که حس می کنم از اول به همین شکل بوده ام. و امیدوارم که تا آخر هم...
    چیزی به اسم « یاد » وجود ندارد و من به طرزی کاملا نادانسته ، از این وجود نداشتن خوشحالم. این به یاد نداشتن مثل هوایی تازه، مثل جریانی خوش ، در خلسه ی اتاقک و سقف می پیچد.. می توانم حسش کنم.. پوستم این جریان تازه را حس می کند.. حس می کنم.. حس می کنم و حالا زوایای بیشتری از سقف را می بینم.. مثلا می توانم آن فرورفتگی کوچک گوشه ی سمت چپ را ببینم. می توانم ببینم. حس کنم. و این بو که می پیچد... « ابد » دارد از دستم می رود... « ابد » دارد می رود... دارد می رود...
    همه جا تاریک می شود.
    خوابم می آید.
    بسیار خوابم می آید.
    از تاریکی استقبال می کنم و دلم برای خلسه ی سفید تنگ می شود.
    صدای پای آرامی گوش هایم را هشیار می کند. می توانم صدای قدم هایش را بشنوم و حالشان را بپرسم. حالِ بی قرار قدم هایی که سعی می کنند آرام برداشته شوند. جا بجایی هوا را در اطرافم حس می کنم.. و بعد.. بوی آشنایی که زیر بینی ام می پیچد.. حجمی روی من خم می شود انگار و بوی آشنا هشیارم می کند. هوای گرمی حوالی صورتم حس می کنم و چند ثانیه بعد فاصله ی حجم و هوا... دوری.. به پلک های سنگینم فشار می آورم.. تاریکی پشت پلک هایم نشسته و جدا شدنشان را مانع می شود.. احساس تشنگی می کنم.. احساس کَنده شدن از چیزی که انگار دوست داشته ام و حالا نیست. کنده شدن از چیزی شبیه به آرامش و سکونی روشن و حالا.. ورود به تاریکی محض..
    درز پلکم را فاصله می دهم.. ایستاده روبروی تخـ ـت.. نمی توانم صورتش را ببینم.. لب هایم را بهم می زنم.. تکان می خورد: بیداری؟؟ بیدار شدی عزیزم؟؟
    و بلافاصله صدای کلیدی می آید و نور کمی که در تاریکی زبانه می کشد و هر چند کم، چشم من را درد می آورد. پلکم را جمع می کنم.. نور چشمم را زده.. خم می شود روی صورتم: ساره..؟ بهوشی؟؟ حالت خوبه؟؟
    حالا هم می توانم اتاق را ببینم، هم صورت آشفته ی او را. قبل از اینکه بتوانم زبان سنگینم را تکان بدهم، می دود بیرون و دقیقه ای بعد پزشک ، پرستار و نیاز بالای سرم حاضر می شوند. در سمت چپ بدنم احساس سنگینی می کنم.. کسی نبضم را می گیرد و دیگری نور می اندازد توی حدقه ی چشمم.. اسمم را می پرسد و حالم را.. و من دلم می خواهد برایش از اتاقک سفید بگویم.. دلم می خواهد هنوز بخوابم.. به دکتر مسن می گویم: خوابم میاد..
    لبخندی می زند و رو به آزاد می کند: حالش خوبه. نگران نباشید. تو سی تی شون هم که چیزی نبود.
    بعد به من برمی گردد: همه ی کم خوابی هاتو نگه داشته بودی واسه الآن، آره؟!
    و می خندد. ریش پورفسوری سفید و خاکستری دارد و قشنگ می خندد. از خنده ی قشنگش گوشه ی لـ ـبم کمی بالا می رود... نیاز از پشت سر دکتر نگاه آسوده ای به آزاد می اندازد. نگاهش را دنبال نمی کنم.. دکتر می گوید: یه تصادف سنگین کردی. شب گذشته. تا الآن هم که تقریبا دو نیمه شبه بیهوش بودی. دست چپت شکسته. گچ گرفتیم. خوشبختانه مشکل دیگه ای برات پیش نیومده جز چند تا زخم و خراش که جزئی هستن و جای نگرانی نیست. برای همسرت توضیح داده م.
    بالا تنه ی آزاد با وضوح بیشتری در میدان دیدم قرار می گیرد. نگاهش نگران اما آسوده است. برای همسرم. نیاز دست سالمم را می گیرد و با مهربانی روی صورتم خم می شود: چیزی نمی خوای؟
    حالا نور اتاق آنقدر زیاد شده و آنقدر معاینه ام کرده اند که خواب از سرم پریده، اما هنوز میل به فرو رفتن در سکوت را دارم. میل به عدم حضور هیچ کس. سر تکان می دهم که نه. نفس راحتی می کشد و همان طور که صاف می ایستد، صورتم را نـ ـوازش می کند: خدا رو شکر که خوبی.. خدارو شکر..
    ترس را توی چشم هایش می بینم. و حـ ـلقه ی اشک را.. دستم را می فشارد و می رود بیرون. پرستار می گوید هر وقت کاری داشتم دکمه ی بالای سرم را بزنم و صدایش کنم. از آزاد هم می خواهد که اتاق را ترک کند. آزاد حالا درست کنارم ایستاده. صورتش آشفته، ترس زده، و نگران است. هنوز نگران است. پلک هایم را می بندم و قبل از اینکه باز کنم و پرستار بیرون برود، روی صورتم خم می شود و پیشانی ام را عمیق می بـ ـوسد.. دوباره می ایستد. نگاهش می کنم. و این تنها جمله ای ست که از ذهنم می گذرد: دیگه محرم نیستم.
    دست راستم را توی دستش می گیرد. دستش سرد است.. لحظه ای چشم هایش را می بندد: فکر کردم از دست دادمت...
    چشم هایش را باز می کند. دستش شاید از گرمای دست من، گرم تر شده.. لبخند بی رنگ و غمگینی به رویم می زند. درست انگار که به آدمی از دست رفته... خم می شود روی صورتم دوباره.. می خواهم همه جا سکوت باشد و .. بخوابم.. موهایم را نـ ـوازش می کند و گرمای نفسش به صورتم می خورد... پچ پچ می کند: چیکار کردی...
    چشم هایم را می بندم.. دوباره لبش را می چسباند به پیشانی ام و دور نمی کند... انگار که دارد از پوست من، هوا می گیرد.. ذخیره می گیرد.. و اطمینان حاصل از زنده بودنم را، به رگ هایش تزریق می کند... فاصله می گیرد و از تصور خواب بودنم، دست و روی موهام را نـ ـوازش می کند... چراغ را خاموش می کند... صدای زنانه ترین قدم های دنیا تا حوالی اتاق می آید و بعد صدای آهسته ی نیاز: خوابید؟
    جوابش را نمی بینم.. نیاز دوباره می گوید: برو یه دوش بگیر، یه ساعت بخواب، بیا. من هستم.
    صدایش گرفته و خسته است: برو خونه. به کوروش گفتم می فرستمت.
    - تو نمی ری؟
    - نه. نمی تونم. ممکنه بیدار بشه و چیزی بخواد..
    - بیدار نمی شه. رو پا نیستی.. برو دو سه ساعت دیگه بیا.. باشه؟ بذار خودتم سر پا باشی.
    قدم های نیاز دور می شود. پرستار دوباره برمی گردد و آزاد را می خواهد. لحظه ای توی اتاق می ماند.. نمی دانم برای من یا برای خودش، زمزمه می کند: زود میام.
    و دوباره تمام اتاق ساکت می شود.. ساکت و آرام.. چشمم گرم می شود و خوابم می برد انگار.. یا چیزی شبیه به آن.
    نمی دانم چقدر بعد، دوباره بیدار می شوم. دلم می خواهد به پهلو بچرخم اما دست سنگینم آزارم می دهد.. بی خواب شده ام. نمی توانم تکان بخورم و خواب گریخته... زل می زنم به پنجره ی بسته و پرده های باز. هیچ چیز معلوم نیست؛ حداقل از این فاصله ای که من هستم. نمی دانم چقدر می گذرد.. از شمردن ثانیه ها برای رسیدن دوباره به خواب و یا بیشتر از آن، حسی که می دانم تجربه اش کرده ام اما به یادش نمی آورم، خسته ام... و این « یاد » اصلا به چه درد آدم می خورد.. وقتی حتی نمی خواهم ازش برای برگشتن به بیست و چند ساعت قبل.. به وقتی که دکتر ازش صحبت می کرد..، برگردم... با یادآوری حرف های دکتر، « شب گذشته » و « تصادف سنگین » در ذهنم رنگ می گیرند.. تاریکی.. سرعت.. جرثقیل.. و احساسِ دوباره ی واژگونی.. چشم هایم را محکم می بندم.. دلم نمی خواهد چیزی به یاد بیاورم...
    به انگشتان دست گچ گرفته ام حرکتی می دهم.. خوشبختانه خارج از گچ اند و می توانم ذره ای تکانشان بدهم.. دوباره خیره می شوم به آسمان پشت پنجره و به هیچ چیز فکر نمی کنم... همه جا ساکت و آرام است.. می توانم صدای نفس های خودم را مثل موسیقی آرامی در اتاق بشنوم... از گوش دادن به صدای نفس هایم دچار حس خوبی می شوم... شاید هیچ وقت تا این اندازه نسبت به نفس هایم احساس موجودیت نکرده ام.. شاید هیچ وقت فکر نکرده ام که می توانم صدای نفس هایم را دوست داشته باشم.. و شاید.. ترسیده ام... یا چیزی شبیه به آن.. که حالا باعث شده بتوانم این موسیقی را بشنوم...
    صدای محکم اما آرام قدم برداشتن کسی در حوالی اتاق می آید.. سعی می کنم خودم را با موسیقی قدم ها سرگرم کنم. صدا در نزدیکی اتاق متوقف می شود. پچ پچی نامفهوم بگوشم می رسد و بعد قدم های سبکی که دور می شوند. قبل از اینکه به موسیقی خودم برگردم، قدم ها از سر گرفته می شوند و راه به اتاق من پیدا می کنند... پلک هایم را بسته نگه می دارم.. هیچ کس و هیچ چیز را جز سکوت نمی خواهم.. بگذار خیال کنند خوابم.. بگذار.. قدم ها در نزدیکی تخـ ـت به سکون می رسند. انگشتانم زیر ملافه، جمع می شوند. عطر زیر مشامم پیچیده و همه ی موسیقی ها را با خود برده...! گوش تیز می کنم و خیال می کنم که خواب می بینم..! امکان ندارد.. گمان نمی کنم.. باید برگردم به خلسه و سبکی... باید.. کسی آرام صدایم می کند: خواب نیستی...
    فکر می کنم بو ها، نمی توانند وارد خواب و خیال کسی بشوند. آن هم این طوری، یواشکی و نیمه شب.. فکر می کنم تمام این پنج سال این بو را در واقعیت هم جا گذاشته ام. حس نکرده ام. حتی بیست و چند ساعت قبل هم.. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین می آید.. چقدر به آن سبکی و خلسه احتیاج دارم... صدای آرامش، خیال خام خلسه را می شکافد..: وقتی پلکت این طوری می لرزه، خواب نیستی.
    هنوز هضمش نکرده ام که ادامه می دهد: اون وقتا که این طوری بود.. الآنو.. نمی دونم...
    احساس واژگونی می کنم...
    چشم هایم را باز می کنم و به تصویر مردی که کنار تخـ ـت نشسته، نگاه میکنم. دست هایش را در هم قلاب کرده و تصویر نه چندان واضحی از صورتش به واسطه ی باریکه ی نوری که از لای در نیمه باز اتاق روی زمین پهن شده، مشخص است.. با چشم هایی عمیق و نگران، نگاهم می کند.. لبخند کمـ ـرنگی می زند و آرام می گوید: خدا رو شکر...
    همان طور فقط نگاهش می کنم. نمی دانم برای چی و جطور این ساعت از شب.. آمده. از وقتی بیدار شده ام.. یک جور رخوت و نئشگی خاص در بدنم جریان دارد.. و ذهنم، مثل لوح سفید و یکدستی ست که هر کس می تواند هر چیزی که دلش می خواهد، بر رویش حک کند. شاید از نو... شاید...
    نگاه می کند به دست گچ گرفته ام ، به صورتم و تنی که در لباس های نمی دانم چه رنگی بیمارستان و زیر ملافه ی سفید، پنهان است. دوباره برمی گردد روی چشم هایم. لحظه ای سرش را می اندازد پایین و به زمین خیره می شود. نفس آرامی می کشم.. عجیب است که بوی عطرش آزارم نمی دهد.. عجیب است که حضورش، آزارم نمی دهد.. که.. انگار همه ی روزهای پیش از بیست و چند ساعت قبلِ زندگیم، هیچ وقت وجود نداشته اند... هیچ وقت...
    سرش را بالا می گیرد و می گوید: قرار نبود اینجوری بشه.. بود؟!
    سکوتم را که میبیند.. خیره می شود به قلاب دست هایش.. به انگشت های کشیده اش نگاه می کنم.. به تارهای خاکستری که روی سیاهی موها نشسته اند.. به بالا تنه ی بلندش..
    - قرار نبود. همونجوری که قرار نبود خیلی اتفاقا بیفته... قرار نبود من با تو ازدواج کنم.. قرار نبود وقتی به دلم نشستی، همه چیز سخت بشه.. قرار نبود باج بدم... قرار نبود همه چیز خراب بشه....
    خیره به دستانش، لبخند کمـ ـرنگی می زند و زمزمه می کند: می دونی.. من آدم عاشق شدن نبودم.. هیچ وقت تو زندگیم اتفاق عشقی ای نبود.. با تو، به دوست داشتن فکر کردم.. فکر کردم ته تهش واسه من، اینه که یکی رو عمیق بخوام.. و براش مایه بذارم...
    انگشتان دست گچ گرفته ام، رو ملافه سفت می شوند. رویم را برمی گردانم سمت پنجره... بی توجه به من و تاریکی اتاق، که حالا انگار اصلا به عمد توی این سکوت و تاریکی آمده..، ادامه می دهد: و گذاشتم. اونقدری که وجودشو داشتم، گذاشتم.
    لبخند بی جان و از دست رفته اش توی اتاق می نشیند.: شایدم وجودم کم بود..!
    سکوت می کند. سکوتش، بوی آشنایش را بیشتر یادآور می شود.. لب باز میکند و صدایش، جای عطرش را می گیرد..: می تونیم هر کسی رو که ذره ای نوک پیکان به سمتش باشه تو سرنوشتمون مقصر بدونیم، اما این که واقعا تقصیر کیه.. چیزیه که فقط تو تنهاییت می تونی بهش برسی.. من برای این رسیدن، سال ها وقت داشتم... قبل از اون، قبل از تجربه ی زندگی مشترک، هیچ وقت فرصتشو نداشتم. همیشه دور و برم یه جوری شلوغ بود و... وقتی به خودم اومدم، جفت پا تو لجن گیر کرده بودم و می دیدم هنوز یه پسر بچه م که وقتی از پس بچه محلاش برنمیاد، دیگه پاشو تو کوچه نمی ذاره. وقتی دو بار تو اسب سواری زمین می خوره، دیگه سمت باشگاه نمی ره... رهاش می کنه و می ره سراغ یکی دیگه. انگار فقط پرواز نگهش می داره. سودای همیشه ش. چیزی که کسی دستش بهش نمی رسه. اون بالا، همه زیر پاشن... هر کسی از پس پرواز برنمیاد.. زمین نمی خوره... باشگاهی نیست که ترکش کنه....
    نفس عمیقش، کلامش را به سکوت می نشاند. برمی گردم و نگاهش می کنم. دستی میان موهایش می کشد و باز به کف دست هایش برمی گردد.. من فقط توی بیست و هشت سالگی اش سهیم بوده ام.. قبل از بیست و هشت سالگی اش، هیچ وقت بین ما جایی نداشت... نگاهم می کند. چشم هایم به تاریکی عادت کرده اما صورتش هنوز هم واضح نیست. فقط می توانم حالت چشم هایش را ببینم.. چیزی شبیه به سکون و .. بردباری...
    - خواهر تو... همون « یکی دیگه » بود...
    - ...
    - آخرینش.
    - ...
    - آخرین ها همیشه.. پر تاوان ترین هان...
    همان جوری خیره اش هستم.. از نگاهش کردن به صورتش، نه خوشحالم نه احساس ناراحتی می کنم. از شنیدن حرف هایش هم.. فقط نگاهش می کنم... نگاه عمیقش در چشمم جای می گیرد... سری تکان می دهد و لبخند کمـ ـرنگی از گوشه ی لبش پر می کشد... در سرم احساس درد می کنم... چطور می توانم پرستاری را که حتما خودش برای حضور این لحظه اش باهاش هماهنگ کرده، خبر کنم.. صبوری... صبوری...
    آرام می گوید: می دونستم با سیامک می چرخه. حد و اندازه ش رو نمی دونستم.. نمی خواستم هم به روی سیا بیارم. به هر حال.. همیشه دور و برمون بود.. تو نمی دیدی.. تو.. خودت هلش می دادی سمت من..
    موهایش را می کشد و نگاهش را به جانب دیگری می دوزد..: من.. سرخورده بودم.. نمی دونستم زندگیم باید چجوری باشه، ولی می دونستم که این جوری نباید باشه..! بلد نبودم چیکار کنم. تو زمین خوردن های قبلی، هیچ وقت بلند نشده بودم که درستش کنم. همیشه رفته بودم سراغ یه چیز دیگه.. تو.. زندگیمون خوب نبود ساره. اون چیزی که انتظارش رو داشتم نبود.. شاید منم.. اون چیزی نبودم که تو انتظار داشتی...
    منصف است.. و من این انصاف را روی لوحم حک می کنم... حرف زدن برایش سخت می شود.. من و من می کند.. و بالآخره به حرف می آید..: ما هیچ وقت دو کلام حرف مشترک با هم نداشتیم. هیچ دیالوگ مشترکی وجود نداشت.. جز حرف زدن درباره ی این مراسم و مامانم و مامانت و چی بخوریم.. چی بپوشیم.. کجا بریم.. من از انتخاب حرف می زنم ساره.. من می دونستم با کی طرفم اما.. حواسم نبود که هیچ کدوم ما نمی تونیم تفکرات و تربیت هامون رو.. پشت سرمون جا بذاریم.. همیشه فکر می کردم درستش می کنم. درستش می کنیم. مثل زندگی پدر و مادرم.. زندگی ما تو چی خلاصه می شد؟!
    انگشتانش را محکم در هم می پیچد. سختی و فشار صورتش، توی این تاریکی هم پیداست...: کم آوردم ! روشنک.. حکم اون چرخ و فلکی رو داشت که فقط می خواستم بچرخه و بچرخه و محکم تر بچرخه و... آزادم کنه.. برای چند ساعتم.. خلاصم کنه...
    رویش را از من برمی گرداند... گردنم را می چرخانم و به سقف نگاه می کنم... صدایش.. سخت و خسته است..: تورو که می دیدم، از خودم متنفر می شدم..! از خودم و تو و اون عفریته بیزار می شدم..!! دلم می خواست همه چیز رو بهم بریزم.. دلم می خواست تو نباشی.. وقتی میام خونه، تو نباشی.. اما بودی! بدتر از قبل ! بیشتر از قبل! اما دیگه فایده ای نداشت... نمی تونستم فرار کنم.. از هر طرف می رفتم.. به یکی از شماها می خوردم.. به خودم...
    سکوت می کند.. مکثی کوتاه.. و این بار اتاق بیمارستان.. پر می شود از ناراحتی عمیقی.. که از چشم ها و صدایش تراوش می کند... ناراحتی ای که.. نمی توانم وصفش کنم.. چون دستی برای راحت کردنش نیست..
    - خواهر تو شیطان مجسم بود.. وسوسه ی سیاهی که من...
    نفس کم می آورد.. روی زانوانش خم می شود.. موهایش را چنگ می زند.. کلافه است.. کلافه است.. خیلی کلافه... : وا دادن جلوی اون، مثل سقوط از آخرین ارتفاع بود! لعنت به این پرواز... لعنت..!
    به سمتش برمی گردم.. چشم می اندازم روی صورت و شانه های پهنش.. روی جای خالی سردوشی های مشکی و طلایی.. امشب انگار از همیشه..، بی نقاب تر است.. بی دستاویز تر... نگاه غمگینش را به نگاه من می دوزد.. لب هایش را روی هم می فشارد... به دست هایش نگاه می کند و خفه می گوید: برای تو جا نداشتم.. برای با تو بودن.. از خودم بیزار می شدم.. خجالت زده می شدم.. من..
    دست هایش را از هم باز می کند و انگار که با خودش حرف بزند.. زمزمه می کند: هیچ کس نبود. هیچ کس به حرف من گوش نمی داد.. نمی تونستم برای کسی بگم... و تو.. هر بار از یه راه غلط وارد می شدی.. دیر شده بود. هر بار همه چیز خراب تر می شد.. هر بار...
    موهایش را می کشد عقب و در چشم هایم.. عمیق می شود..: من آدم خطا به این سنگینی نبودم..
    لب می زند: بودم؟
    در چشمش پلک می زنم.. هنوز نگاهم می کند.. از من جواب می خواهد..؟! از من... که دستم توی گچ است.. که گردنم از چیزی مثل زخم می سوزد.. که سرم درد می کند.. که یک لحظه.. یک ثانیه.. « تمام شدن » را دیده ام... از من که خوابم می آید...
    - حق نبود پدر من بره.. پدر تو بی آبرو بشه.. من، تو.. حق نبود کیمیا...
    پدرش مرده .. صدر بزرگ... « بابا جون » صدایش می کردم.. صدر پدر رفته.. هیچ وقت تسلیت نگفته امش..
    حرف زدن برایش سخت شده انگار.. لحظه ای قبلش را می فشارد. چشمم روی دستش و عضله ی قلب محصور میانش، می ماند..
    - نمی خوام بار خودمو با سنگین کردن بار اون سبکتر کنم اما.. باید بدونی که خواهرت..
    رویش را برمی گرداند از من: من با یه دختر چشم و گوش بسته طرف نبودم!
    اینجا به جز من و او .. یک پنجره، چیز دیگری نیست... روشنک نیست.. و او.. و او... و او...
    - به خاطر یه مشت عکس بی هوا و دو تا مهمونی ، حماقت کردم. نمی دونستم چجوری این بند رو ببرم. بند اون زن.. بریدنی نبود..! وقتی گفتی حامله ای و اونم اونجا بود.. روز قبلش دفتر بود. علایم مزخرفی داشت که منو وحشت زده کرده بود... من.. ما..
    سرش را بالا می گیرد و نفسش را با شتاب از سیـ ـنه اش تخلیه می کند: حماقت من از انگشتای یه دست هم تجـ ـاوز نکرده بود ساره!
    موهایش را می کشد.. بلند می شود.. عرض کوچک اتاق را طی می کند.. دست می زند به کمـ ـرش و روبروی پنجره می ایستد... شاید او بتواند چراغ های شهر را ببیند..
    برمی گردد سمت من. سرم درد می کند و بالش زیر سرم آزار دهنده است.. کمی جابجا می شوم. نزدیک می آید.. دست های کمکش را جلو می آورد و آرام بالش زیر سرم را صاف می کند.. لب می زند: خوبه..؟!
    ملافه را روی تنه ام بالاتر می کشم.. مکث می کند.. تخـ ـت را دور می زند و سر جای قبلش اش می نشیند.. سایه ای روی نور ورودی اتاق می نشیند. سر برمی گرداند و نگاهی می اندازد.. باز به سمت من می چرخد.. نگاهش می کنم.. چین و شکن های ریزی که گوشه ی چشمش افتاده، حالا بهتر پیداست... گوشه ی لب پایینش زخم کوچکی ست.. صورتش را انگار یکی دو روزی هست که اصلاح نکرده... و چشم هایش.. قرمز و نیازمند آرامش.. دارم نگاهش می کنم.. ساکت.. آرام... آرام...
    پنجه اش را به گونه اش می زند و آرنجش را به تخـ ـت تکیه می دهد و خیره ام می شود.. انگار توی صورتم.. چشم هایم.. دنبال چیزی می گردد.. آرام می گوید: عاطفه اومده بود که تو رو ببینه. از مادرت آدرس محل کارت رو گرفته بود. اما گویا وقتی داشته از نگهبانی اسم تورو می پرسیده، همون خانوم افروز سر می رسه و.. می بردش اتاق خودش. شب به من گفت گویا تو با برادرش نامزدی، اون خانوم هم یه چیزایی گفته بود، ولی نمی دونه چرا مادرت حرفی نزده... کیمیا.. حالش خوب نبود.. و من واقعا از دخالت مادرن عصبانی شده بودم.. فرداش.. همین دو سه روز پیش، رفتم تا با اون خانوم حرف بزنم. که ازش بخوام دیدن عاطفه رو فراموش کنه. قبل از اینکه حرفی بزنم، در اتاقش باز شد و .. علی اومد تو.
    بازدمش را رها می کند..: برخورد خوبی نبود..
    انگشتم را روی ملافه ی سفید می کشم... چیزی را به تصویر نمی کشم. فقط گوش می دهم... دردِ سرم بیشتر شده... چیزی شبیه به جای زخم یا پانسمان هم سمت چپ شکمم می سوزد...
    - قرار ملاقاتشون از قبل هماهنگ بود. من بی برنامه رفتم. برادرت.. دل پُری داشت.. صدامون بالا رفت و...
    - ...

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #42


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,858
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    - ساره.
    توی چشم های کشیده و سی و چند ساله اش..، پلک می زنم... کمی نزدیک می شود و با کلافگی و ناراحتی، زمزمه می کند: دیگه نمی دونم اصلا منو می شناسی یا نه..، ولی.. من آدمی نیستم که تا آبروی کسی رو ببرم.. من.. من می فهمم این درد رو. ساره.. من تمام سعیم رو کردم که خودمو کنترل کنم.. نشد! دختره از آب گل آلود ماهی گرفت، چهار تا حرف بی خود راجع به تو و برادرش زد.. برادرت صداشو بالا برد و با حرفاش.. اختیارم از دستم رفت.. فقط یه کلمه گفتم مواظب خواهر خودشـ... آخ..! لعنتی..
    حالا با چشم هایی عمیق تر و ناراحت تر از هر لحظه ای، به سمتم خم می شود.. انگار تمام دنیا توی گلویش جمع شده.. خفه می گوید: به همین ساعت قسم، به نفس های کیمیام قسم..، من نمی خواستم تورو بسوزونم...
    لحظه ای چشم هایش را محکم می بندد، دستش را مشت می کند و عقب می کشد. نفس حبس شده اش را با فشار رها می کند و دست دیگرش، گوشه ی ملافه ی من جمع می شود..
    شقیقه اش را می فشارد و با لحنی که آرامشش را بازیافته، ادامه می دهد: من بلیت گرفتم ساره. دارم می رم..
    این شب تمام نمی شود...
    - آخر این ماه می رم. کیمیا رو هم می برم..
    - ...
    - امید دارم که حالش بهتر بشه.. می شه. اما از وقتی می فهمه، نمی تونم اینجا نگهش دارم...
    کیمیا... به چشم های انگار با یادآوری اسم کیمیا.. مهربان شده اش.. نگاه می کنم.. لبخند تلخ و دردناکی می زند..: شاید وقتی که اون قدر بزرگ شده بود که بتونه همه چیز رو بپذیره، برش گردونم.. من فقط می دونم در خونه ی خودمو ببندم.. همین.
    دلم می خواهد حال کیمیا را بپرسم.. و دلم نمی خواهد... حالا که می خواهد ببردش.. حالا که چشم من رو به این سقف سفید و این پنجره ی رو به سکوت باز شده..، هیچ چیز برای گفتن وجود ندارد... انگار از ازل هیچ چیز پر اهمیتی در این دنیا وجود نداشته... و تا ابد هم وجود نخواهد داشت... هیچ چیز به جز آن حس واژگونی و تمام شدن.. تا « ابد » ...
    به صدای جلو کشیدن صندلی اش، حواسم جمع می شود. کمی نزدیک تر می آید. قامت بلندِ نشسته اش را به سمت من می کشد... همین جوری نگاهش می کنم.. تارهای خاکستری لا به لای موها بیشتر به چشم می خورند.. چین و شکن گوشه ی چشم های کشیده و مژه هایی که حالا در صورت کیمیایش هم هست.. سی و سه چهار سالگی عمیقی که در خط به خط صورتش نشسته... می شود اعتراف کرد که هنوز هم جذاب و گیراست... و شاید.. بشود اعتراف کرد که صداقتی هم هست، که در چشم های پر حرفش به چشم می آید...
    انگار که بخواهد حرفش را توی ذهن من مزه مزه کند و جا بیاندازد، آرام و با تأمل می گوید..: اگه فکر می کنی کاری از دستم برمیاد، هنوزم می تونی رو من حساب کنی. هر زمانی که بخوای...
    مکث می کند. از جا بلند می شود. نگاهی به دور تا دور اتاق می اندازد.. نگاهش تا پنجره می رود... احساس می کنم پایم را به بند بادبادکی گره زده اند.. بالا می روم.. بالاتر.. برمی گردد به من.. نگاهش می کنم.. نگاهش.. آشناست.. قبلا دیده ام.. روزی.. جایی.. نگاه مهربان و خسته اش را در نگاهم شناور می کند.. حالا نزدیکی در ایستاده... هنوز شب است.. ادامه دارد.. یک قدم می رود عقب.. لبخندش کمـ ـرنگ و شاید.. تلخ است.. یک قدم دیگر عقب می رود.. باریکه ی نور را پوشانده..: حالت زود تر خوب می شه.. برای کیمیا دعا کن..
    قدم دیگری عقب می رود.. تمام شد.. دارد تمام می شود.. دارد تمام می شود.. دستش را به نشانه ی خداحافظی تا کنار شقیقه اش بالا می آورد.. می رود...


    تو با شب رفتی و با شب...
    میای از دیار غربت..
    توی قلب من می مونی..
    پر غرور و پر نجابت...
    حالم خوبست. بوی آخرین پرستاری که اینجا را ترک کرده، توی اتاق مانده. عطر گرم و ملایمش آرامشم را بیشتر می کند. هر بار در باز می شود و پرستاری داخل می آید، آرزو می کنم او باشد. شانه را روی موهایم می کشم و امتدادشان را با انگشتانی که از گچ دستم بیرون مانده اند، می گیرم. آسمان روشن است و لامپ بزرگ و خاموشی که آن طرف خیابان آویزان شده، از جایی که نشسته ام معلوم است. از نیاز خواستم قبل از اینکه برود، پنجره را باز بگذارد. تکه ی پشتی موهایم را توی دستم می گیرم و شانه را می لغزانم.. ضربه ای به در می خورد و قبل از اینکه سرم بچرخد، از صدای راه رفتن و هن و هنش می توانم تشخیص بدهم کیست. عمه جلو می آید. کیفش را روی صندلی فلزی آشنای شب گذشته می گذارد و به من برمی گردد. چادرش عقب می رود و اشکش به راه می شود.. دستما گلوله شده ی توی دستش را به بینی اش می کشد و با دست دیگرش سرم را جلو می کشد و می بـ ـوسد.. هِی.. می بـ ـوسد..: دور سرت بگردم الهی.. درد و بلات به جونم بریزه.. شیشه ی عمر من.. مادرم.. دورت بگردم.. چی شدی تو عمه.. چی به سرت اومد عمه.. درد تنت بریزه تو تن عمه ت...
    عقبم می کشد و همان طور که گونه های افتاده و تپلش خیس اشک است، با وسواس سر و صورت و تنم را نگاه می کند و دست می کشد: ببینمت.. بگردم.. بگردم برات شیشه ی عمر م.. دختر گلم..
    دستش روی زخم بزرگ و عمیق شکمم می رود. « آخ » ام بلند می شود. وحشت زده دستش را پس می کشد: چی شد؟ چی شدی مادر؟ درد داری؟ کجاته؟؟
    شانه توی دستم مانده و صورتم از درد جمع شده.. سرم را بالا می دهم که « هیچی » . باز می بـ ـوسدم.. دورم می گردد.. صدقه از کیفش در می آورد و دور سرم می چرخاند.. اما مـ ـستقیما به چشمانم نگاه نمی کند. بالآخره که از روبراه بودنم مطمئن می شود، می نشیند. دستمال دیگری از کنار تخـ ـت برمی دارد و همان جوری که تا می کندش، آرام می گوید: گوشت تنم آب شد..! خدا رو شکر. خدا رو صد هزار مرتبه شکر..
    سرش را بالا می گیرد و لب هایش را جمع می کند. چشم هایش حالی از شرمندگی دارد.. ناگان اشک هایش دوباره سیلاب می شوند و از چشم هایی که می دزددشان، پایین می چکند: خدا منو مرگ بده..! خدا منِ گیس سفید رو مرگ بده...
    شانه هایش تکان تکان می خورند و تمام هیکلش روی صندلی می لرزد.. با احتیاط دست سالمم را پیش می برم و نوک انگشتم را روی شانه اش می گذارم.. آهسته می گویم: عمه.. هیش...
    لحظه ای نگاهم می کند و دوباره به گریه می افتد. دستمال را روی چشم هایش می گذارد: برادرت اومد خونه ی داداش.. حال و روزش به جا نبود. پرید به مادرت... پسره به راه نبود اصلا! آقات ناراحت شد ازش.. این بچه توجه نمی کرد به حال خراب مهتاج.. شروع کرد به داد و هوار.. که تو کردی.. تقصیر تو بوده.. یکی رو کردی زیر خاک ، اون یکی هم از هر چی خونواده ست فراریه..
    مثل بیچاره ها و.. بی گناه ها نگاهم می کند... لبش مثل بچه ها می لرزد و رد اشک تا روی لبش می آید.. دست می کشد روی پای دردناکش و مثت نَنو عقب و جلو می رود: شده بود گوله ی آتیش! رگ سیدیش زده بود بالا..! نمی شد باهاش حرف زد! می گفت چیکار کردی که دختره از همه ی ماها بریده.. می ره با غریبه ها.. تنها زندگی می کنه.. از ایران می ره و یه زنگ هم نمی زنه.. ازدواج نمی کنه.. که نیاد به ما بگه کسی تو زندگیشه! که.. که معلوم نیست تا کجا با هم رفتن، داره چیکار می کنه!!
    لبش را می گزد.. شرمش می آید انگار از بازگویی حرف های علی.. چنگ می اندازد به گونه اش: آتیش گرفت مادر! آتیش گرفت! من نمی دونم خواهر مارمولک این پسر چی بهش گفته بود، یا کسِ دیگه هم حرفی زده بود، چی شنیده بود.. مادرت سوزوندش.. خدا منو می ذاره تو یه وجب خاک اگه دروغ بگم.. پسره گندم برشته شده بود.. عربده زد دخترت شب خونه ی پسره سر می کنه!

    دست های تُپُلش را از بالای گونه تا سمت چانه اش می کشد..: زَهله م ترکید! داشت خون می شد! به ولای علی، آقات داشت سکته می کرد! علی داشت می اومد زنگ بزنه به شبنم و بره پیش اون پسر.. ساره.. درد و بللات به جونم.. خدا به سر شاهده می خواستم قائله رو ختم کنم.. می خواستم خفه شون کنم..
    می لرزد.. از عذاب این اتفاق، بدجوری می لرزد.. خودم را جلو می کشم.. جای زخم هایم می سوزد اما به سختی تا شانه هایش می رسم... سعی می کنم بگیرمش نزدیک خودم.. خودش جلو می آید.. سرش را می گذارد توی سیـ ـنه ام.. روی قلـ ـبم.. هق می زند:گفتم من می دونم. گفتم به من گفته ن! خدا خودش می دونه من چقدر اون پسر و تورو دوست دارم.. خواستم حرف نباشه.. خواستم آقات نشکنه دوباره.. خواستم دهانشونو ببندم، گفتن اینا محرم همن!
    ساکت می شود.. آرام آرام روی بازوی تپلش دست می کشم.. آرام.. آرام.. دلم برای بوی عطر پرستار تنگ شده.. گرم.. ملایم..
    - دروغ گفتم، ولی به همین قبله خواستم تو رو راحت بذارن. گفتم من می دونم.. من خبر دارم.. می خوان ازدواج کنن.. می خوادش پسره..!
    پستش دستش می کوبد: من چه می دونستم حرفم راست در میاد! چه می دونستم همچین چیزی به گوش برادرت خورده!
    نگاهم می کند: راسته مادر؟! راسته..؟؟!
    نگاه می کنم به موهای سفیدش که از روسری بیرون زده.. به چشم های اشکی و شوکه شده اش..
    - آقات لال شده بود. مادرت... علی پرسید اومده خواستگاری؟! رفت... درو محکم کوبید و رفت...
    از من فاصله می گیرد. دور می شود. سرش را پایین می اندازد.. اشک هایش را پاک می کند. سرش را روی شانه کج کرده و یک وری نگاهم می کند. اگر در این لحظه عکسی ازش ثبت شود، می شود پایینش نوشت: بدری، وقتی چهار سالش بود.

    سکوت کرده.. و هیچ کس توی اتاق هیچی نمی گوید. به شانه نگاه می کنم که بلاتکلیف توی دستم مانده... کمی آرام گرفته. می گوید: داداش.. قلبش درد می کنه. یه هفته ست افتاده تو خونه. مهتاج هم.. نگفتنی! تو اتاقشه. با کسی حرف نمی زنه. این پسر زنگ زد به من گفت حال ساره یکم خوب نیست. میاید پیشش حاج خانوم؟! همچین هول کردم مادر.. که جلوی خونه زمین خوردم.. این پام کبوده تا بالا..
    صدایم می زند: ساره جان..
    به دندانه های چوبی شانه نگاه می کنم..
    می گوید: به مادرت گفتم تصادف کردی. علی هم..
    ادامه نمی دهد. دستم نمی رسد که پشت سرم را شانه بکشم. باید دستم را ببرم بالا و عقب اما جای زخم های جا به جا، روی تنم می سوزد. کسی به در می زند. سرش را می کشد تو و قبل از صدایش، اتاق بوی چوب می گیرد..: می تونم.. بام تو؟!
    عمه فوری برمی گردد.. می آید تو.. لباس های صورتی روشن و گشادی که بیمارستان تنم کرده را روی زانویم مرتب می کنم..
    - سلام حاج خانوم.. احوال شما..
    صدای او هم انگار با ملاحظه است.. به چشم های عمه هم نگاه نمی کند انگار.. صدای بدری جان اما، لبخند و غم را با هم دارد: قربون تو پسرم..
    این پا و آن پا کردنش را حس می کنم... جلو می آید: حالت چطوره..؟!
    عمه بلند می شود.. نفس نفس می زند: من می رم یه آبی بگیرم.. قرص فشارمو بخورم. حالم به راه نیست..
    نم نم از اتاق خارج می شود.. شانه را توی دستم می چرخانم.. نزدیک تخـ ـت می آید.. صدایش آرام است و رَگ برداشته..: درد نداری..؟
    دست سالمم را بالا می برم و سعی می کنم موهای پشت سرم را شانه بکشم.. انگار روی بازویم هم زخم است که موقع شانه زدن اذیت می شوم.. گرمای دستش روی دستم می نشیند.. آرام و با ملاحظه شانه را می گیرد.. مکث می کند.. و شانه ی چوبی راروی موهایم حرکت می دهد.. کمی نزدیک تر می شود و حضور بدنش را پشت سرم حس می کنم.. آرام می گوید: دکتر برگه ی ترخیصت رو امضا کرده.. می تونیم بریم.
    پشت سرم می نشیند. خم شده ام و از این، پانسمان شکمم می سوزد.. شانه میان موهایم کشیده می شود... سرش را کنار گوشم می آورد: قهری..؟
    شانه را کناری می گذارد.. نزدیک می آید و از پشت بغـ ـلم می گیرد.. باید باقی موهایم را هم مرتب کنم.. لباس بپوشم.. و از خانوم پرستار اسم عطرش را بپرسم.. لبش را می گذارد روی جای زخم شانه ام.. دو تا بخیه خورده.
    - چرا باهام حرف نمی زنی..؟!
    بیشتر به خودش می فشاردم و زمزمه می کند: عزیزم...
    شاید دیگر این تخـ ـت را نبینم. خوب به ملافه و زوایایش نگاه می کنم. شاید، بار دیگری نباشد. حتی برای تخـ ـتی سفید رنگ و دل مرده در بیمارستان...
    - شوکه شدم وقتی از اینجا زنگ زدن و اسم تورو گفتن..
    - ...
    - نمی دونم چطوری خودمو رسوندم...
    - نمی خوای به من بگی چی شد..؟! اون وقت شب کجا داشتی می رفتی؟
    - ...
    آرام ازم جدا می شود. قبل از اینکه شانه را بردارد، دستم روی تنه ی چوبی اش می نشیند. برش می دارم و به موهایم می کشم. از پشت سرم بلند می شود. از توی کمد کوچکی که در اتاق قرار دارد ساکی بیرون می کشد که نمی دانم کِی و کی آورده. زیپ ساک را می کشد و مانتوی کِرم و شال قهوه ای رنگی در می آورد. منتظر بودم چیز دیگری ببینم. همان طور که سرش پایین است و ساک را می بنند، می گوید: نیاز آورده.
    سرش را بالا می گیرد و به چشم های سوالی ام نگاه می کند. نمی دانم از کجا می تواند حدس بزند که باید به کدام یک از سوال های چشمانم جواب بدهد..: ماشین، موبایلت، لباسات.. چیزی ازشون باقی نبود!
    موهایم را با گیره ی کوچکی می بندم و پاهایم را از لبه ی تخـ ـت آویزان می کنم. تخـ ـت را دور می زند و مقابل می ایستد تا کمکم کند.. به سمتم خم می شود و خودم را عقب می کشم. گیج و سوالی نگاه می کند. ملافه را تا روی شانه ام بالا می کشم.. آهسته می گویم: خودم می تونم.
    لحظه ای در چشم هایم مکث می کند. عضلات فکش انقباضی کوتاه را رد می کنند و بعد صاف می ایستد..: می گم عمه ت بیاد.
    دور می شود. حوالی در می ایستد و نگاه کوتاهی به من می اندازد. شانه ی چوبی امانت پرستار را برمی دارم. در را پشت سرش می بندد.. پنجه ی پایم را با احتیاط پایین می گذارم. لمس خنکی سرامیک سفید رنگ، حس خوشایندی بهم می دهد.. لبخند کمـ ـرنگی می زنم. مهم نیست که این خنکی از سرامیک نه چندان تمیز بیمارستان است یا هر چیز دیگر.. کسی به در می زند . منتظر عمه هستم اما مهربان پرستارِ خوش بو ، با لبخندی که از گرمای عطرش هم بیشتر است، می آید تو: اجازه هست؟!
    به صورت آرامش لبخند می زنم. می آید به کمکم. سنگینی دست چپم آزار دهنده است.. نمی دانم چطور مانتو را بپوشم. نیاز هم از میان آن همه لباس، بدترینشان را انتخاب کرده! بالآخره می پوشمش اما دستم را توی آستینش نمی برم. پرستار که لبخندی روی لبش دارد، همان طور که روسری را برایم گره می زند می گوید: به اون آقا گفتم حواسش به داروهات باشه. خودتم مراقب باش.
    تشکر می کنم و کفش هایم را می پوشم.. دستش را میان جیب برجسته ی روپوش سفیدش فرو می برد و وقتی بیرون می آورد، حاوی دستمال گره خورده ای ست. جلو می آید. حواسش هست که در بسته باشد و برمی گردد سمت من.. دست سالمم را میگیرد و پیش می کشد.. دستش را توی گودی دستم خالی می کند و می گوید: اینو اون آقایی که دیشب آوردت بیمارستان، داد که بدم بهت.
    گیج نگاهش می کنم... دستش را از روی دستم برمی دارد و باز به در نگاه می کند: همونی که دیشب اومد پیشت چند دقیقه.
    در چشم هایش خیره می شوم. چشم های صادقی دارد. چشم هایی صادق و آرام.. گره ی دستمال را باز می کنم. یک مشت دانه ی قرمز عقیق..، توی دستم می درخشد.. سرم را بالا می گیرم.. به چشم هایش نگاه می کنم... لبخندی می زند.. شانه را از پای تخـ ـت برمی دارد: دیگه لازمش نداری..؟!
    به دانه های درخشان قرمز رنگ نگاه می کنم.. نور بزرگ جرثقیل و لباس های شبرنگ کارگرها.. بریدگی در دست ساخت و .. واژگونی... قبل از اینکه برگردد و برود، صدایش می زنم: خانوم.
    کسی به در می زند. منتظر نگاهم می کند.. دستش را جلو می کشم. نیم نگاه نگرانی به در و نگاه پرسشگری به من می اندازد.. زوایای اتاق ، سقف سفید، پنجره، و صندلی فلزی را به ذهنم می سپارم.. مشتم را توی دستش خالی می کنم: مال من نیست.
    نیاز پشت سرم قدم برمی دارد و دستم را گرفته. روی کانتر چند شاخه گل خشک شده، یک جفت شمع، و گوشی تلفن هست.. بوی خانه را نفس می کشم. نیاز می رود که پرده ها را باز کند. صدای صحبت کردن آزاد با کسی از راهرو می آید. ازش تشکر می کند و نیاز جلو می آید: بریم لباستو عوض کنی؟ شام چی می خوری برات درست کنم؟
    لبخندی به روی مثل ماهش می زنم: یه چیزی می خورم. می خوام یکم بشینم.
    آزاد پشت سر ما وارد می شود و همان طور که در را می بندد، می پرسد: تارا یوسفی می شناسی؟!
    بالا تنه ام را به سمت در می چرخانم و به پاکت توی دستش نگاه می کنم: آره.
    با کنجکاوی اسم و آدرس پاکت را از نظر می گذراند. نیاز بازویم را گرفته: بریم؟!
    سرش را بالا می آورد: بازش کنم؟!
    خودم را به نیاز می سپارم و به سوی اتاق راه می افتم: بعدا بازش می کنم.
    همان طوری ایستادنش را مقابل میز کوچک هال، می توانم با چشم های پشت سرم ببینم.. می نشینم روی تخـ ـت و به نیاز که توی کمدم دنبال لباس می گردد، می گویم: برو خونه. من حالم خوبه.
    بر می گردد. نگاهم می کند. لبخندی واقعی به صورتش می زنم.. دست هایش را از کمد جدا می کند.. چشمم می افتد به چمدانی که کنار در اتاق است. دهانم تلخ می شود.. نزدیکم می آید: من می تونم بمونم. نمی خوای؟!
    سرم را بالا می گیرم: برو.. آزادم با خودت ببر..
    خیره ام شده. آزاد به در می زند.. در آستانه ی اتاق می ایستد و نیم نگاه نه چندان صلح طلبانه ای روانه ی من و اتاق و چمدان می کند..: چیزی احتیاج نداری؟
    سرم را به چپ و راست تکان می دهم. نیاز با حیرت می پرسد: مگه می خوای بری؟؟
    از حرفش.. از تصور اینکه آزاد باید بماند.. که آزاد، می تواند بماند.. سرم را پایین می اندازم... صدایش دلخور و بی حوصله است: اگه کاری نداشته باشه..
    سر برمی دارم و نگاهش می کنم.. مچ چپش را بالا می آورد و ساعت را از نظر می گذراند و به من نگاه می کند.. به نیاز برمی گردم.. و نگاهم میان هر دوشان در رفت و آمد می شود: فکر کنم عمه بیاد.
    می گوید: نمیاد. حداقل تا آخر شب نمیاد. رفت داروهاشو بیاره مثل اینکه..
    به چشم هایش خیره می شوم.. به چشم های سیاه و .. سیاه و.. انگار جنگجویش! پشتش را می کند و دور می شود. صدای تلفنش از هال بلند شده. نیاز بلاتکلیف ایستاده میان اتاق. همان طور با لباس و روسری، دراز می کشم روی تخـ ـت: برو عروس خانوم..
    گونه ام را می بـ ـوسد، کلید برق را می زند و اتاق تاریک می شود.. ساعدم را می گذارم روی پیشانی ام.. صدای خداحافظی اش با آزاد می آید.. پس چرا نرفته..؟
    انگشت اشاره ام را روی زخم مختصر بینی ام می کشم.. روی گودی پای چشم هایم.. مژه هایم.. انحنای چانه و زخم دور گردنم.. می توانست نباشد. این زخم، می توانست نباشد. این چشم ها می توانستند... در کمتر از یک ثانیه، تمام شده بود.. همه چیز تمام شده بود...
    عطرش زودتر از خودش وارد اتاق می شود.. ایستاده در آستانه ی در و تو نمی آید؛ حسش می کنم.. نفسش را می شنوم... نفسش را..
    - چراغو روشن کنم؟!
    - نه..
    - ...
    - چرا نمیای تو..؟
    در سکوت وارد می شود و همان جا کنار در، به دیوار تکیه می زند. دست هایش را آویخته، در هم قلاب می کند و زل می زند بِهم. چشم می گردانم دور سقف.. سقف سفید.. انگشت اشاره ام را بالا می برم: اونجا.. یه فرورفتگی بود...
    انگشتم را به سمت دیگری می برم: یه چیزی هم اونجا بود که نمی تونستم ببینمش.
    انگشتم را می اندازم.. با فشار به دست سالمم، کمـ ـرم را از روی تخـ ـت بلند می کنم و تنه ام را به سمتش می چرخانم. پاهایم تقریبا از تخـ ـت آویزانند و بلندی مانتو و دامن، تا نزدیکی مچم می رسد. دستم را می گیرم سمت راست: اونجا پر از ماهی بود.. من می خندم... نور هالوژن ها حواسمو پرت می کنه...
    نگاهش می کنم.. با گردن کج و دست های قلاب کرده. گچ سبز و سنگین دستم را روی زانویم جابجا می کنم.. باز نگاهش می کنم. همه چیز تمام شده بود... تکیه اش را از دیوار برمی دارد و به سمتم می آید. لبه ی تخـ ـت می نشیند. نمی توانم رنگ پیراهنش را تشخیص بدهم.. : خواب دیدی؟!
    نمی توانم تشخیص بدهم اما، دلم می خواهد میان همان پیراهن آبی کمـ ـرنگِ رنگ دریا تصورش کنم.. همان جوری که نشسته توی ساحل و پیراهن بلند و گلدار من توی باد تکان می خورَد... دستم را تا روبروی صورتش بالا می آورم: یه طرف صورتت.. پیر شده بود.
    دست می کشم روی صورت خودم.. نفس عمیقش را رها می کند. سعی نمی کند نزدیکم شود. بی حرکت و ساکت نشسته. سعی نمی کنم کاری کنم.. خیره شده به روتخـ ـتی.. خیره شده ام به خودش.. به موهایش، صورتش، شانه هایش..
    - بی تا فردا میاد دیدنت. بیمارستان هم که بودی اومد..
    - ...
    - عمه ت هم صبح میاد. فشارش بالا بود، بردمش خونه.
    - ممنون.
    خیره، با ابروی بالا رفته نگاهم می کند. از جایش بلند می شود. احساس بیداری می کنم. برای اولین بار شاید، احساس بیداری می کنم. میلِ به بیدار ماندن و شاهد بودن و.. نگاه کردن. خوابم نمی آید.. دوست ندارم بخوابم. قبل از اینکه از در خارج شود، خواهش می کنم: قبل رفتنت، می شه اون پاکتو بهم بدی؟
    مکث می کند. نور هال روی تنه اش می افتد و من پیراهن طوسی روشنش را می بینم. آباژور کنار تخـ ـت را روشن می کنم. دوباره همان طوری دراز می کشم. پاکت روی قفسه ی سیـ ـنه ام ، جا خوش کرده. صدای بسته شدن در، پلک های بسته ام را به سقف می دوزد...

    ***

    توی پاکت نوشته بابک. نوشته ساره کوچولو. نوشته شرم. نوشته توهین، تحقیر، حق. نوشته " او " ... پشت کاغذ را برمی گردانم. خطوطی درهم و برهم و نامفهوم. کلماتی بی سر و ته. مثل کسی که بی حواس باشد. مثل کسی که در حال خودش نباشد و خودکارش بلغزد و بی حواس باشد. مثل کسی که گریه هم کرده باشد.. خط خطی های خودکار آبی، روی اسمی که انگار یک بار نوشته شده و هزار بار خط خورده باشد.. تای کاغذ را باز می کنم. کاغذ a4 سفید و تمیزی که خط اولش نوشته: بابک.
    کمی پایین تر، دست خط خواهرم. سه خط. همه اش سه خط. آن همه خط خطی و بهم ریختکی کاغذ اول و حالا، همه اش سه خط. سه خط پر تکرار. آبی، لرزان، پر تکرار. « منو ببخش.. منو ببخش.. منو ببخش.. » . اولی لرزان و سر به زیر. دومی، هنوز لرزان. سومی، درشت تر.. بزرگ تر.. خواناتر.. واضح تر.. لرزان تر.. پر التماس تر...
    کاغذ سفید و ساده ی سه خطی، با « بزرگ ترین تهوع قرن » تمام می شود. آن جا، گوشه ی پایین و سمت چپ نامه... اصول نامه نویسی را یادش بوده.. همیشه وقت اضطرار، کم اهمیت ترین چیزها را رعایت می کنیم... مثلِ...
    A4 ِ سه خطی توی دستم مچاله می شود.. با تمام جانی که دستی خسته از واژگونی دارد. صفحه ی اول کاغذ اول، برای هیچ کس نیست. برای خود خود بزرگ ترین تهوع قرن است. پر از با ربط و بی ربط.. فحش و حرف رکیک.. التماس هایی نمی دانم به کی و کجا.. شرم.. « ساره کوچولو » ی کوچک، میان آن همه خطوط درهم و آشفته. و بعد، خستگی. خستگی و.. خستگی و.. خستگی...
    دو عکسِ بی سر و ته، تمام شاید دلخوشی او و تمام ترس مرد شب گذشته. عکس هایی در فضایی تاریک و کم نور. فوق العاده کم نور. آن قدری که فقط بشود مرد بودن یکی از آدم های توی عکس را تشخیص داد و برق چشم های روشن یک زن را.. پشت یکی شان نوشته : « یکی هست.. »
    پاکت زرد رنگ سند را باز می کنم. یک قطعه زمین هزار متری توی شیراز، به اسم سیده روشنک فتوحی. همین. فقط و فقط، همین. سند را زیر و رو می کنم. هیچی نیست.. هیچ چیز خاصی! نگاه می کنم به کاغذ پریشان اولی. چشمم می گردد میانِ « آشوب » ها و « باید بهش بگم » ها... میانِ « ازم متنفره» ، و « هنوز منو می خواد » ها.. روی « کابـ ـوس های مداوم » و « دوستش دارم » ... « تهران » ، « حاج خانوم » و « خونه ی قشنگشون » ... موهایم را محکم از روی پوست سرم می کشم عقب.. کاغذ مچاله شده را باز می کنم و دوباره سر جای اولش برمی گردانم. پاکت را تکان می دهم تا کاغذ ها و سند را داخلش بفرستم که انگار به چیزی گیر می کند. دقت که می کنم، عکسی هست که یک گوشه اش لای شیار چسبناک پاکت گیر کرده. بیرون می کشمش. به سقف نگاه می کنم. به پنجره ای که بسته است. به کنسول و آینه، فرش چهار متری کوچک. به پتوی نازک و زرشکی رنگِ روی تخـ ـت. به صورت های خندان من و کامران ، پشت یک فوج شمعِ روشن در شب تولدم...
    کلافه ام. کلافه تر از وقتِ خواندن تمام کلمات و جمله ها و بابک ها..عکس را انگار بارها دست کشیده اند که سطحش چسبناک به نظر می آید. انگار بارها نگاه کرده اند. بلعیده اند..! عکس را می گذارم روی زمینه ی زرشکی روتخـ ـتی و دستم را کنار گونه ام می چسبانم.. خودم را به یاد می آورم. بادکنک چسباندن های بچه ها روی چهار پایه و ذوق او برای دیدن ذوق من از دیدن بادکنک ها و ریسه ها و.. امتناع کردنم را می بینم. آن جور که او دلش می خواهد، ذوق نکردنم را... لباس های آبی ام را هم حتی می توانم ببینم. آرایشم را.. قهر کردنم را.. در اتاق بستنم را... با خنده و رقص به طرفم آمدنش را.. نور شمع ها را.. هل دادنش به سمت خواهری بیمار را. بطری ها را شستن.. هی اسکاچ کشیدن.. بیدار بودن و پلک بستن.. هی شستن.. شستن.. بی خودی شستن... وقت هایی هم هست که برای انجام ندادن یک حرکت حتی در برابر دشمنت افسوس می خوری. حرکتی که می توانسته تو را برنده بنامد، یا حداقل باخت قابل قبول تری نصیبت کند.. چه برسد به وقتی که حرف از دشمن نباشد... پاهایم را توی بغـ ـلم جمع می کنم. از عکس دورتر می نشینم. نگاهش می کنم. نگاهشان می کنم. دو جفت چشمِ خندان و براق توی عکس را.. تنها قطره ی اشکی که مژه ام را خیس کرده، با دست پاک می کنم...



    به سختی خودم را تا هال می رسانم. سنگینی دستم به کنار، زخم های سطحی و عمقی تنم آزارم می دهند. تلفن را پیدا می کنم و سعی می کنم شماره را به یاد بیاورم. نمی توانم. نمی شود. نمی شود. مگر چند بار کرورش کرده ام که حالا بتوانم توی یادم داشته باشمش؟! گفته بود همه چیز لِه شده. گوشی و ماشین و لباس هایم... می نشینم لبه ی یکی از صندلی های پشت کانتر. چیزی روی شانه هایم هست. چیزی که نمی گذارد سبک باشم، بروم تا سقف و آن فرورفتگی را لمس کنم. شماره اش را می گیرم و صدایش، نسبت به یکی دو ساعت پیش دلخوری و بی حوصلگی بیشتری دارد: چیزی شده؟
    عمیقا متأسفم که باید صادقانه جوابش را بدهم و اصلا به خاطر همین جواب زنگ زده ام. وگرنه معلوم نبود بخواهم تا کی تنهایی و سکوت را تجربه کنم... می گویم « آره » ، و منتظر می شوم. نفس سنگینش را فوت می کند: چیه، چی شده؟
    سکوتم را در نهایت صداقتی که فقط خودم می دانم عمقش چقدر است..، می شکنم: متأسفم که همیشه برای تو یه باری دارم. واقعا متأسفم.. اما باید بهت زنگ می زدم.
    سکوت می کند. و سکوت.. نه تأیید و نه.. انکار... سنگینی دستم ، وقتی این طور خمیده نشسته ام، کلافه کننده است. می گویم: یه آدرس دارم، مال شیرازه. می خوام اگه می تونی یکی از بچه های دفتر شیراز رو بفرستی به این آدرس و ازش شماره تلفنش رو بگیری. شماره ش تو کیف پولم بود. کیف پولم هم... ممنون می شم ازت.
    مکث می کند. می تواند این کار را برایم انجام ندهد. می تواند و من هیچ ایرادی بهش نمی بینم. لحظه ای بعد با لحنی خنثی و آرام می پرسد: تارا یوسفی؟!
    - آره.
    - ساعت چنده؟!
    ده و نیم. درست ده و نیم. آدرس را می گیرد و بی خداحافظی قطع می کند. از جایم کنده نمی شوم. مثل چسب چسبیده ام به این صندلی و از جایم کنده نمی شوم. چشم هایم دقیقه ها و ثانیه ها را می شمرند... دلم یک فنجان چای می خواهد و کاش یک نفر بود که دستم بدهد... واقعیتِ « هیچ کس نیست. » را می پذیرم و شمارش دقیقه ها را از سر می گیرم...
    از دوازده گذشته که زنگ تلفن توی خانه می پیچد.. صدایش همان طوری ست. شماره ی ثابت و موبایل را می دهد و می گوید: شب بخیر.
    حالا می توانم از صندلی کنده شوم. تا اتاق می روم و صدای خواب آلود تارا گوشی را پر می کند: جونم خانوم مهندس؟ امری داشتی با ما فرستادی دنبالمون؟
    حس می کنم کسی توی اتاق ایستاده و نگاهم می کند. ترس خفیفی زیر پوستم می آید.. می نشینم لبه ی تخـ ـت و زل می زنم به عکس ها، سند، و کاغذ های دور هم چیده شده . خواب از سر تارا پریده: من از کجا بیارم شماره شو آخه ساره جون، قربونت برم ، یه چیز دیگه از ما بخواه.
    کسی هست که نگاهم می کند. این را مطمئنم. کسی هست و من معنای واژگونی را می فهمم. واژگونیِ سفید را و همین طور واژگونی سیاه را... قفلی هست انگار که با دلیل و بی دلیل، باید بازش کنم. فقط این را می دانم که باید بازش کنم. و بعد می توانم بخوابم... مطمئنم که می توانم...
    کلنجار رفتنم با تارا تمامی ندارد..: فدات بشم من، من محض خاطره بازی دو تا از فیلم ها و دو تا کتاب اون خدابیامرزو نگه داشتم. باقیش همونه که دست خودته. آخه بعید می دونم لابلای اینا و خرت و پرتای خودم چیزی پیدا بشه.. من یه آدرس فقط یادمه که بعد این چند سال باید درست و حسابی برم اون خیابون ببینم حواسم سر جاشه یا نه. آخه...
    تلفن را قطع می کنم و می چسبانم به چانه ام. شانه هایم هنوز سنگین است. سرم را بالا می گیرم .. رو به سقف.. رو به آن چیزی که از اتاقک سفید بیرونم کشید، از ماشین واژگون شده.. لب می زنم: فقط چون می تونم...؟!
    نا امیدم، از خاموش شدنِ چیزی که نام امید هم نداشته.. هر سه عکس را عمودی چیده ام. به آخری نگاه می کنم. می توانم برق چشم های یک زن را ببینم. میان آن همه تاریکی، تنها چیزی ست که قابل تشخیص است. شماره ی تارا روی تلفن می افتد.
    یک شب بارانی را به خاطر می آورم. و پیراهن بلند و مایعی که کف لابی برج رها می شود.. زمزمه ای پر از التماس که هنوز توی گوشم هست: اسمش بابک بود. بهش بگو.. بهش بگو..
    و انگار کسی توی اتاق هست. نگاهم می کند و می گوید: بهش بگو. بهش بگو..
    به خاطر این ها نیست. نه به خاطر این صدا و نه آن شب بارانی. نمی دانم برای چیست اما، فقط می دانم که به خاطر این ها نیست. صدا بیدار و تقریبا سر حال است. توی گوشی می گویم: ببخشید، آقای بابک شفق؟!
    تعجب دارد صدای قشنگِ غریبه: بفرمایید.. شما؟!
    به چشم های براق توی عکس نگاه می کنم: من ساره فتوحی هستم. عذر می خوام که این ساعت از شب مزاحمتون شدم.. می تونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟
    انگار راه می افتد و از سر و صدای اطرافش دور می شود. موسیقی ملایمی هنوز از فضای بیدار اطرافش توی گوشی مانده: به جا نمیارم خانوم. می شناسم شما رو؟!
    - بله. البته نه. من رو نمی شناسید.
    تلفن را توی دستم فشار می دهم. کاری سخت. سخت. خیلی سخت..
    - خواهرم رو می شناسید.
    و با تردید اضافه می کنم: روشنکِ.. فتوحی.
    سکوت کرده. حالا می توانم صدای موسیقی ضمیمه ی مکالمه مان را بهتر بشنوم. این لحظه از ذهنم می گذرد که کاش بلد بودم چیزی بنوازم. فکر می کنم آدم هایی که می نوازند، به جای به جان خریدن زجرِ کلمات، با انگشتانشان حرف می زنند.. با دست هایشان، راحت تر حرف می زنند...
    - کی؟؟!!
    صدایش لرز برداشته! گرفته! پر است از ناباوری..
    سعی می کنم آرام تر حرف بزنم... خیلی آرام تر.. رنج روشنک، حرفی نیست که بشود با چیزی غیر از ملایمت ، به کسی گفت...
    - روشنک فتوحی آقای شفق..
    - ...
    - واقعا متأسفم آقای شفق.. نمی بایستی این وقت باهاتون تماس می گرفتم اما...
    - خانوم مگه خواهر شما فوت نکردن؟!
    به کلمات دقت می کنم. « فوت نکردن» . یا رنجش از او این همه نیست، یا آدمی ست بسیار مودب و متین.. و هر چیزی به جز این ها، لحن و کلام تلخ تر و بدتری را می طلبد..!
    - فوت کرده.
    و از تصور حضورِ توی اتاق.. کمی سردم می شود..: پنج ، شش سالی می شه.
    سکوت و لخـ ـتی بعد.. نفس پر صدایش که در گوشی می نشیند... صدای بسته شدن دری می آید و بعد می گوید: حالا چه کاری از دست من برمیاد سرکار خانوم؟ چی شده که با من تماس گرفتید؟!..
    اصلا و اصلا و اصلا کِدر و تلخ و پرخاش گر، نیست!
    - راستش.. چطور بگم.. آقای شفق..
    - هر جور راحتید بگید. من مشکلی ندارم.
    مکث می کنم. دقیقا نمی دانم روشنک چه کار کرده یا نکرده، که حالا مخاطب من این قدر راحت و بی اهمیت صحبت می کند..!
    - می خواستم در مورد رابطه تون با خواهرم..
    میان حرفم می دود: ببینید خانوم، ما رابطه ی خاصی با هم نداشتیم. یعنی.. اون خانو... خدا رحمتش کنه ولی رابطه ی ما انقدر مسخره و افتضاح بود که به افتضاح ترین شکل ممکن هم تموم شد! واسه همن الآن هر چی فکر می کنم، دلیلی پیدا نمی کنم واسه زنگ زدن شما.. من زندگی خودمو دارم.. اصلا شماره ی منو از کجا..
    ناگهان بدجور کلافه و بهم ریخته شده. شاید واژه هایم را خوب دستچین نکرده ام که از آن حال به این تلخی یکباره رسیده. به « رابطه » حساسیت داشت انگار! میان حرفش می روم: آقای شفق.. هیچ اتفاقی نیافتاده. من.. ازتون معذرت خواستم.. واقعا نمی خوام مزاحم زندگیتون بشم.
    پلک هایم را روی هم می گذارم و نفسی می گیرم: به خدای بزرگ قسم.. نیت بدی ندارم.
    سکوت می کند. با چشم های بسته.. – شاید نوازنده ها هم با چشم های بسته، بهتر حرف می زنند – ادامه می دهم..: من باید با شما حرف می زدم. پنج ساله که ازم خواسته باهاتون حرف بزنم و... اگه الآنم گوشی رو قطع کنید، فردا میام شیراز تا ببینمتون.. پس... خواهش می کنم چند لحظه از وقتتونو به من بدید؛ این کاریه که باید انجامش بدم...
    سکوت کرده. سکوتش طولانی شده. من هم سکوت کرده ام. من هم منتظرم برای شنیدن صدای شکستن این سکوت. بالآخره می شنومش..: فکر می کنم آخرین بار توی رستوران دیدمش..
    - ...
    - من از اون آخرین بار ، به جز خبر فوتش خبر دیگه ای ندارم.
    - ...
    - خب.. چی می خواستید به من بگید..؟!
    صدایش گوش نواز و دلنشین است یا سوالش سنگین ، که لب هایم را بهم دوخته ام..؟!
    - شما رو هم اذیت کرده که بعدِ پنج سال یادتون افتاده؟!
    عکس زن با چشم های براق را برمی گردانم. دوباره چشم هایم را می بندم. می گویم: ازم خواسته بهتون بگم..
    - چی ؟ چی بگید؟!
    - فقط می گفت بهش بگو.
    کاغذ را برمی دارم و تایش را باز می کنم.
    - من اینجا یه کاغذ دارم که اولش اسم شما رو نوشته، و پایین تر یه جمله ست که همش تکرار شده. فکر می کنم باید اینو براتون بفرستم. احتمالا تنها کسی که مخاطبشه، شما هستید.
    صدایش سخت شده. سخت و هنوز بی تفاوت. انگار وقتی دارد این حرف را می زند، هم دستش را مشت کرده، هم شانه بالا می اندازد...
    - چی نوشته؟!
    - منو ببخش.
    ادامه ی نامه را، معرفیِ خودش پای نامه را، نمی خوانم. کاغذ را می بندم و سرِ جایش می گذارم. منتظرم که حرفی بزند و سکوت کرده. هنوز حضورِ توی اتاق را حس می کنم.
    - ازتون می خوام اگر دینی به گردنش دارید، اگر مـ ـستحق حلالیت از جانب شماست،
    چشم هایم را می بندم: به خاطر آرامشِ آینده ای که توی اون گذشته وجود داره...، ببخشیدش...
    صدای موسیقی هنوز می آید. و صدای سکوت. و عجیب آنکه صدای این سکوت، سنگین نیست. انگار که نه انگار و...
    باز خواهش می کنم. باز به خاطر « تو » خواهش می کنم.
    - ازتون خواهش می کنم که..
    - خانوم اصلا لازم نیست از من خواهش کنید.
    - ...
    - من فراموش کرده بودم.
    - ...
    - فراموش کرده بودم کسی به این اسم تو زندگیم بوده..
    زمزمه می کنم: متأسفم..
    نفسی می گیرد و انگار لبخند بی رنگی می زند: حرف زدن از این قصه اصلا برام راحت نیست. نمی خوام هم که..
    با خودش کلنجار می رود... منتظرم. منتظر..
    - آقای شفق؟
    - ...
    - یکی دیگه که اشتباه کرده و تکرار پشت تکرار، پنج ساله که از من خواسته.. من می دونم که خیلی شما رو اذیت کرده آقای شفق. من می دونم. نگفته می دونم.
    - مهم نیست خانوم. حرفشو باز نکنید. اینکه چی شد و چیکار کرد.. حرف زدن از اومدنش سر مراسم نامزدی ما و زهر شدن زندگی من تا مدت ها..، چه دردی رو دوا می کنه؟!
    - من نمی دونستم...
    و از خودم می پرسم من، ما، چی از روشنک می دانستیم..؟!
    به من گفته بود از کار بی کارش کرده. حتما مال بعد از نامزدی بوده. آخرین تیرش را انداخته شاید، برای آدمی که پسش زده و رفته سراغ یکی معمولی تر.. هزار بار ساده تر و معمولی تر از خودش..
    - مهم نیست. واقعا مهم نیست اگه این وقت به خاطرش زنگ زدید و باز هم به خاطرش حاضرید بیاید شیراز.
    - باید باهاتون حرف می زدم. ازم خواسته بود که...
    خنده ی کوتاه و بی تفاوتی می کند: ببخشید اینو می گم ولی.. ایشون اصلا تعادل روانی نداشتن! واقعا نمی دونم رو چه حسابی.. واقعا رو چه حسابی زندگی مونو بهم گره زد! یه دوستیِ دورادورِ سر جمع چند ماهه که خدا خودش می دونه من عملا هیچ کاره بودم! نه علاقه ای نه خواستنی نه رابطه ای نه...
    دلم نمی خواهد بشنوم. حس می کنم اگر بیشتر بگوید، موجود توی اتاق، یخ می زند! همان طور که پیشانی ام را می مالم میان حرفش می روم: آقای شفق...
    سکوت می کند. زنگ نزده ام که او را بشناسم. زندگ نزده ام که از چیزهایی که به من مربوط نیست و دلم نمی خواهد، حرف بزند. من فقط زنگ زده ام که جوابی بگیرم..
    رویم را سفت می کنم. نه برای بابک پشت خط، که برای خودم. برای خودی که... رویم را سفت می کنم و می گویم: همه ی ما اشتباه می کنیم. این طور نیست..؟!
    مکث دارد و لحظه ای بعد جواب می دهد: بله. البته!
    - آقای شفق؟ شما از زمینش تو شیراز.. خبر دارید؟
    لحظه ای جوابم را نمی دهد. مثل اینکه دارد فکر می کند تا یادش بیاید، چون بلافاصله می گوید: آها.. آره یه چیزیی یادمه. خانوم ما نه اون قدری همو می شناختیم که از جیک و پوک هم سر دربیاریم، اون قدری هم غریبه نبودیم که ندونم داره همه تلاششو می کنه بمونه شیراز. اگه اشتباه نکنم یه خونه ای زمینی چیزی هم خرید.. که..
    ساکت می شود باز. منتظرم و سکوتش برایم دلهره دارد. حس می کنم چیز خوشایندی در انتظارم نیست.. مهر تأیید می خورد روی حسم، وقتی بی میل و با چیزی شبیه به افسوس، زمزمه می کند: می خواست بزنه به نام من.. اون موقع تو احتیاج مالی بودم. شاید خیال می کرد می تونه اینجوری و به این بهانه، نگهم داره..
    نفس حبس شده ام را رها می کنم..
    چکار کرده ای تو..
    تا کجا خودت را لگدمال...
    - دیگه فکر نمی کرد من بیام کیش و موندگار بشم. بعدشم که خبری نداشتم ازش تا.. فوتش. حالا.. چجوری بود..؟
    خودت را پیش این مرد لگد مال کرده ای خواهر من؟ با محبت نشد، با بی آبرویی؟ با بی آبرویی نشد، با پول؟؟ با پول خواهر من؟؟؟ پول کدام آدمی را کنار دیگری نگه داشته بود که تو را..؟! چکار کرده بودی تو...؟
    سکوت می کنم. دلم نمی خواهد بداند. بگویم و.. بداند که او چطور فوت کرده... چطور کیسه ی آبش پاره شده. چطور وسط آن برج.. سکوت می کنم و از میان بی کلامی ام، کلامم را می فهمد.
    میان حرف نگفته ام می پرد: خودتونو به زحمت نندازید. هر آدمی تو زندگیش خطا می کنه. اصلا اومدیم که خطا کنیم دیگه، نه؟! آفریده شدیم برای همین! منم براتون بشمرم به اندازه ی موهای سرم خطا کرده م، اشتباه کرده م.
    دوباره یادش می افتد انگار و دوباره سنگین می شود..: یکی درس می گیره و دیگه تکرار نمی کنه، یکی دیگه م.. به هر حال..
    کلافه می شود.. مکثی می کند و باز برمی گردد به حالت آرامش: حالا.. والا به خدا من زن و بچه دارم، زندگی و مسئولیت دارم. نه آهی فرستاده م نه اصلا یاد اون روزها می کنم!
    چطور می شود آدم خوبی را پیدا کرد؟ چطور می شود با رد و بدل کردن چند خط کوتاه با یک غریبه ی زخم خورده ، به خوب بودنش به انسانیتش.. پی برد..؟! چشم هایم شفاف می شود.. لبانم را بهم فشار می دهم و گوشه ی ملافه را توی مشتم: آقای شفق...
    می خندد: برو خانوم من اصلا یاد اون خدابیامرز نمی کنم. گذشته، اسمش روشه. گذشته و رفته! خودتونو اذیت نکنید خانوم...
    « خدابیامرز.. »
    نه، حـــالِ این مرد، خوب است.
    حال این لحن آرام و یقین دهنده، خوب است...
    می خواهم بدون خداحافظی قطع کنم. دلم می خواهد بدون خداحافظی تمامش کنم و این انسانیت را برای همیشه توی این گوشی ذخیره کنم... می گویم: بد موقعی مزاحمتون شدم..
    می گوید: کار من تازه شروع شده.
    و لحنش لبخند دارد. من را می بیند از آن طرف سیم ها؟! احتیاج توی این اتاق را به آن لحن می بیند...؟!
    می گویم: بازم عذر می خوام..
    می گوید: سخت نگیرید. اون کاغذ، نامه یا هر چیزی رو هم، واسه من نفرستید..
    تمام قلـ ـبم پر می شود. چشم هایم را می بندم. می گویم: ممنون.
    می گوید: خانومِ.. فتوحی.
    اتاق گرم شده...
    برق چشم های زن توی عکس، خاموش.
    مکث می کند. می گوید: خیلی خانومی...
    سپیده زده و نزده، عمه زنگ می زند. صدایش بدجوری کلافه و پریشان است: دیشب علی اومده بود اینجا. از تو نپرسید ولی من می دونستم دلش آشوبه. صبح زود رفت.. دلم هزار راه می ره. تو یه زنگ می زنی به برادرت، مادر؟
    سکوتم را هدف می گیرد و تند تند ادامه می دهد. قربان صدقه ام می رود و می خواهد به برادر زاده ی عزیزش زنگ بزنم و از دلش دربیاورم و توضیحی بدهم بابتِ.. بابتِ..؟! آخر سر هم می گوید: من تا ظهر میام پیشت عزیزِ قشنگم. یکم ناخوشم. ظهر میام. به برادرت یه زنگ بزن. اونم مرده، غیرت داره.. من می دونم تو فرشته ای، یکی دیگه غلط زیادی کرده.. یه زنگ بزن که عین مرغ پر کنده س...
    به گوشی توی دستم نگاه می کنم و تماس قطع شده. دلیلی برای زنگ زدن به علی.. وجود ندارد.. تلفن را کناری می گذارم و آبی به صورتم می زنم.. کنار پنجره ی هال می ایستم و خیال می کنم که همه ی شب گذشته.. رویا بوده... تلفن خانه به صدا درمی آید و همزمان، آیفون هم زده می شود. بی آنکه حرکتی کنم، زل می زنم به جفتشان. تصویر بی تا پشت مانیتورِ آیفون است... دکمه ی مانیتور را فشار میدهم و تلفن می رود روی پیغامگیر. دو بوق کوتاه می خورد و صدای آزاد می پیچد: بیدار نشدی..؟ نیاز می خواست بیاد پیشت، کاری برای کوروش پیش اومد تا عصر گیره. کارم که تموم شد میام اون طرفی.. کاری داشتی.. زنگ بزن...
    کسی به در می زند.. پیغامگیر با مکثِ آزاد قطع می شود. فضای خانه خالی می شود از صدای کسل و بی حوصله اش. از صدای دلخورش.. در را به روی بی تا باز می کنم.. چشمش روی مانتو و دامن بلندی که از دیشب بر تنم مانده، حرکت می کند و با تعجب به چشم های من می رسد: می خواستی جایی بری؟!
    می گویم « نه »، و هنوز نگفته، یک قدم جلو می آید و محکم در آغـ ـوشم می کشد. زخم های جای جای تنم درد می گیرد اما هیچ زخمی از مهرِ بی تا کاری تر نیست. دست سالمم را روی بازویش می گذارم. پشتم را می مالد و هی نـ ـوازش می کند: عزیزم.. عزیزم.. خدا رو شکر..
    عقبم می زند: خوبی؟؟
    لبخند می زنم به صورتش و با دست سالمم تعارفش می کنم تو: تازه بیدار شدم..
    بی تا می آید و همه ی لحظه های بودنش، توی نگاهش شرمندگی هست. یک بار توی مجلس مادر نیاز، سرم را گذاشته ام روی شانه اش. یک بار بهش تکیه کرده ام و چشم هایم را بسته ام و آرامشی را تجربه کرده ام که انگشت شمار بوده.. دلم می خواد باز هم به شانه اش تکیه بدهم. فارغ از اینکه مادر آزاد است.. و حتی.. فارغ از اینکه مادر افروز است!
    افروز!
    باید ازش ناراحت باشم؟! باید از تداعی اسمش، حالم بد بشود و پر بشوم از نفرت و زنگ بزنم همه ی حقش را کف دستش بگذارم.. که مرا نا حق کرده...؟ پس چرا ناراحت نیستم..؟! چرا فقط توی ذهنم افروز است، با یک علامت تعجب جلوی اسمش؟! همین. فقط همین. هیچ چیز دیگری نیست...
    تمام وقتی که بی تا می آید و دستم را توی دستش گرفته و من و من می کند برای حرف زدن، به صورت پیر و خسته اش نگاه می کنم. پیر.. بله، پیر.. بی تا پیر شده... از آن روزی که توی پله های شرکت، آن طور گیج و مـ ـستأصل دیدمش، تا امروز، بی تا پیر شده. و من تازه دارم این چین و چروک ها را می بینم... تازه دارم گونه های افتاده اش را می بینم.. لب های خوش ترکیب اما خسته اش را.. و عجیب آنکه با همه ی این چروک ها و افتادگی ها، نمی توانم پیش خودم نگویم که هنوز جذاب است.. هنوز زنیت دارد، به غایت. که هنوز از نگاه کردنش حظ می برم... چشم می گردانم دور صورتش. ممکن بود دیگر این صورت را نبینم. ممکن بود نتوانم یک بار دیگر این نگاه قهوه ای آرام را تجربه کنم..
    از این تصور، بی اختیار دستش را فشار می دهم.. نگاه شرمسار و گیجش را به من می دوزد. گوشه ی لـ ـبم را به دندان می گیرم. از اینکه از تصور ندیدن او، بیش از ندیدن هم خون هایم دچار تشویش می شوم، شرمنده نیستم. لب هایش را بهم فشار می دهد و چشم های شرمنده ی خوشرنگش را پایین می اندازد.. صدایش خش دار و جذاب است..: متأسفم...
    روی لوح سفید ذهنم می نویسم: دلیلی ندارد برای اتفاقی که دست ما نبوده، شرمنده باشیم. حتی اگر آن اتفاق به دست کسی افتاده باشد که از خون ماست. که ما تربیتش کرده ایم.. آدم ها، از یک جایی به بعد خودشان راهشان را انتخاب می کنند...
    سرش را بالا می گیرد و چشم هایش پُر است. به هیچ وجه دلم نمی خواهد خالی شدن این چشم ها را شاهد باشم. هیچ وقت! مصمم و مطمئن، با لبخند کمـ ـرنگی می پرسم: حال خودتون خوبه؟
    لبش را می گزد و سرش را با مهر، نامحسوس به طرفین تکان می دهد. غرورش را نگه می دارد و جلوی خالی شدن چشم هایش را می گیرد. حالم خوب می شود... می گوید: اومدم بیمارستان.. آزاد به زور فرستادم خونه. می خواستم بمونم کنارت...
    لبخند می زنم: پس شما اومده بودین که انقدر خواب های روشن می دیدم...
    مکث می کند و فشار دستش روی دستم بیشتر می شود.. سر تکان می دهد... زمزمه می کند: وحشت کردم وقتی نصف شب با خبر تصادفت بیدار شدم. آزاد نگفته بود می ره خونه ی.. خواهرش.. فکر می کردم با توئه، اومده دنبال تو..
    سرش را بالا می گیرد و لبش را به دندان: خدا نصیب نکنه. اون روز رو نیاره که عزیز کسی از دستش بره...
    به گچ سبز رنگ دستم نگاه می کند. با چشم های پر تشویشش.. و با خودش لب می زند: خدا رحم کرد.. خدا به همه مون رحم کرد...
    نگاهم می کند. غصه توی چشم هایش جمع شده. توی چشم های پیر تر و خسته تر از همیشه اش..: می دونستی معجزه ست که از یه ماشین مچاله، با یه دست شکسته و چند تا زخم بیای بیرون ؟!..
    این بار من بلند می شوم و برای حال خرابش آب می برم.. انگار تازه باور کرده من را. که سالم جلویش نشسته ام را... که خودم هم... هنوز گیجم... توی چشم هایش می خوانم دلش می خواهد افروز را تکه تکه کند، اما مادر است...
    بی تا آمده و نزدیک های رفتنش می گوید: شماره ی حاج آقا رو به من می دی؟!
    نگاهش می کنم. مصمم و مطمئن است: هم باید باهاشون حرف بزنم، هم برای خواستگاری...
    انگشت اشاره ام قبل از اینکه اجازه بگیرد، روی لبش می نشیند...
    کارم بد است. کارم خیلی بد است.. اما..
    احساسی که بهم دست داده از کارم هم، بدتر است...
    خیره به چشم هایش، تمام خواهش و اطمینانم را توی چشم هایم می ریزم و پچ پچ می کنم: خواهش می کنم.. معذرت می خوام...
    معذرت می خواهم که با زنِ پنجاه و خورده ای شصت ساله، این طور رفتار کرده و نگذاشته ام حرفش را تمام کند. که حالِ گوش هایم از شنیدن کلمه ی آخر.. بد است. و ممکن است به جایی تصمیمی درست، احساساتی بشوم و نتیجه اش درست نباشد.
    قانعش می کنم که احتیاجی به حرف زدن هیچ کس با پدرم نیست. و وقتی می گویم پدرم، برای اولین بار در طول این چند ساعت بهوشی، سوزشی در قلـ ـبم حس می کنم... که همه حرف زده اند، داد زده اند، پدرم.. سکوت کرده... باز سکوت کرده... و باز در سکوت از خانه رفته و.. من طاقت ندارم کمـ ـری را که تازه راست شده بود، باز شکسته ببینم... بی تا را قانع می کنم. در سکوت و با چند جمله ی کوتاه. قانعش می کنم که زنی بیست و هفت ساله ام که احتیاج به پادرمیانی کسی ندارد. و توی دلم.. می دانم .. این را می فهمم.. که همه چیز پای خودم بوده. دست خودم است...
    بی تا می رود. لباس هایش را می پوشد و با آژانسی که دنبالش آمده، می رود برگه ی آزمایش هایش را بگیرد و جایی دیگر که نمی گوید کجا، من هم نمی پرسم.. اما از وقتی جواب تلفنش را با اخم و تخم داده فهمیده ام کجا.. اسم دخترش روی موبایلش نشسته بود... تا جلوی در همراهی اش می کنم. در را باز نکرده، می بندد. به طرفم برمی گردد و مـ ـستأصل نگاهم می کند.. جلو می آید و بی هوا بغـ ـلم می گیرد. محکم و جور غریبی بغـ ـلم می گیرد. مثل مادری که عزیز پسرش را بغـ ـل می کند. مثل مادری که می خواهد هوای پسرش را داشته باشی...
    می رود..
    و من در هوای بغـ ـلی که هزار حرف داشته، دست و پا می زنم.
    هنوز نرفته، عمه می رسد. زل می زنم به هیکل فربه ی عمه که دیروز توی اتاق آن طور هق هق می کرد. زل می زنم به در. هنوز کسی که دلم می خواهد از این در نیامده...
    عمه سوپ بارگذاشته. زیاد حرف نمی زند و وقتی هم می زند، از آب و هوا ست.. از در و دیوار. نگاه پر غصه اش را می دهد به گچ دست من و... ساکت می شود. قبل از اینکه وارد اتاق شود عکس ها و پاکت را جمع کرده بودم. بعد از دو سه قاشق سوپ خوردن ، به هوای خواب گوشه ی تخـ ـتم چمباتمه می زنم. عمه با صدای بلند تلویزیون می بیند. حس می کنم همه چیزم را پشت همان واژگونی.. همان شب.. جا گذاشته ام، و حالا موجودی هستم که تمام این سی و خورده ای ساعتِ به هوش آمده یا برگشته..، با هیچ کس عجین نمی شود. مال این آدم ها، مال این در و دیوار نیستم انگار، و نمی دانم مال کجا هستم. زانوهایم را توی بغـ ـلم می گیرم و شماره ی آزاد را هم. کاش عمه نبود. هیچ کس نبود. هنوز از خلسه و سکوت کِشنده نشده ام.. هنوز محتاجم... تماس را قطع می کنم. حرفی توی دهانم نیست. باید ازش تشکر کنم بابت دیشب، بابتِ... اما زبان در کامم نمی چرخد.
    گوشه ی تخـ ـت جمع می شوم و به دیوار روبرو نگاه می کنم و شوفاژ سفید رنگ. « قرار نبود اینجوری بشه. قرار نبود من با تو ازدواج کنم. قرار نبود خیلی از اتفاقا بیفته. » صدای تلویزیون بلندتر شده.. « از هر طرف می رفتم به یکی از شما ها می خوردم.. » بی تا پیر شده بود. یک جور غریبی پیر شده بود. کامران.. پیر شده بود.. جور غریبی... من..، پیر شده ام. جور غریبی پی شده ام.. جوری که انگار حقمان نبوده. این طور پیر شدن، این طور جلو تر از زمان حرکت کردن، حقمان نبوده.. به دست سالمم نگاه می کنم.. به دست شکسته ام.. و حقمان بوده. انتخابی کرده بودیم، و باید پایش می ایستادیم.. بهای انتخابمان، این طور پیر شدن نا حق بود..
    میان خواب و بیداری ام. صدای حرف زدن می آید. دلم نمی آید چشم هایم را باز کنم. صدا دور و نزدیک می شود و بعد از جایی حوالی اتاق می آید: خوابیده؟
    عمه پچ پچ می کند: دو ساعتی می شه. البته بچه م گمونم پرپر زده جای خواب...
    صدا را هنوز تشخیص نمی دهم.. می گوید: شما برید من صداش می کنم..
    سکوت نمی شود. عمه می رود انگار و بعد خش خشی تا نزدیکی تخـ ـت.. بوی خوشی زیربینی ام رد می گیرد و بعد نفسی روی صورتم خیمه می زند. کسی کنار گوشم زمزمه می کند: ساره.. ساره.. بیدار نمی شی...
    برای اولین بار در این بیست و هفت سال، حس می کنم چه اسم خوش آهنگی دارم..
    دوباره صدایم می زند.. بعد..
    درست قبل از اینکه از تشخیص صدای ثریا مطمئن شوم..
    تماس لطیفی روی بازویم، شانه ام، مثل جریان زلال آب توی وجودم شُره می کند...
    موجود نرمی کنارم قرار گرفته و تمام من هم.. قرار گرفته.. درز پلک هایم را باز می کنم. ثریا خم شده روی صورتم، لبخند خاص خودش را می زند. یخ و کوچک. آهسته می گوید: سلام.
    برمی گردم سمت چپ. پسرک علی.. فرشته ی ثریا.. درست به بازویم چسبیده و چشم هایش نیمه باز است. لـ ـبم را به دندان می گیرم. صورتم را جلو می برم و علی رغم دردی که توی دستم می پیچد، بینی ام را به گونه اش می سایم.. چشم هایم بسته می شوند.. آخ.. از این حجم خوب پاکی و آرامش... انگار موجی از آسایش در وجودم می نشیند. سعی می کنم همان طور نصفه نیمه بغـ ـلش کنم.. چشمم را می بندم و بو می کشمش.. دَمی عمیق.. یک « آخیشِ » عمیق... می بـ ـوسمش. محتاط و نرم. کرک موهایش را می بـ ـوسم. بینی فندقی اش را. دست های کوچولو و بند بندِ نفس گیرش را.. محو بوی تنش.. غرق در خودم.. مـ ـستم از عشق بازی با این فرشته. فکر می کنم اگر عمر آدم این طور تمام شود، بهترین حالت ممکن است. گوشه ی پلکم چین می خورد از بازدمش توی صورتم و خنده گوشه ی لـ ـبم را خط می اندازد. حواسم نبوده که ثریا اینجاست و حواسش به من. دست کوچک فرشته ام را می بـ ـوسم.. و به ثریا نگاه می کنم. می گوید: چه خوب بغـ ـل تو آرومه. پیش غریبه ها معمولا زیاد نق نق می کنه.
    بچه ها من را دوست دارند. می دانم... به سختی از جا بلند می شوم. ثریا بدون هیچ حرف یا سوالی پسرش را بغـ ـل می گیرد و از اتاق بیرون می رویم. تمام غروب با پسرک بازی می کنم. چیزی از اطرافش نمی فهمد و بیشتر خواب است. اما توی خواب لبخند دارد و چهره اش باز است.. از کنارش بودن لذت می برم و مدام نزدیکش نشسته ام. و انگار ثریا این را می فهمد و انگار اصلا به خاطر همین آمده. شاید ثریا می فهمیده که این نوع از حضور از هر مسکن و حرفی آرامش بخش تر است که امشب اینجاست...
    شام که می خوریم، موبایل ثریا زنگ می خورد. کمی به من نگاه می کند و حواس عمه هم جمع ما می شود. ایستاده ام لب پنجره و عمه رو به او که گوشی هنوز دستش است می گوید: چی شده مادر؟
    ثریا دست می گذارد دهانی گوشی اش: دوست علی اومده دنبالم. بیاد بالا عیادت؟
    به نور چراغ های ماشین پشت درِ پارکینگ نگاه می کنم. دوست علی آمده. عمه تند سر تکان می دهد: اوا خاک بر سرم، چرا می پرسی مادر. همونا که اومدن عیادت خودت بیمارستان؟
    جواب ثریا را نمی شونم. دارد ساک بچه را جمع می کند و لباسش را می پوشد. دلم می گیرد از رفتنش.. دلم هوای خوابیدن کنار بند دلش را داشت.. تا خود صبح رویا دیدن.. عمه رفته در را به روی دوست علی باز کند و کسی از من نظری نخواسته!
    بعد همزمان که عمه در را باز می کند، مرد قد بلندی داخل می شود که می شناسمش، فقط نمی دانم اینجا چه می کند...
    - سلام حاج خانوم. سلام خانوم. خدا بد نده.
    به ثریا برمی گردم.. و به او: سلام..
    رسول مدرسی نگاهی به ثریا می اندازد و رو به من لبخند کمـ ـرنگی می زند: شنیدم تصادف بدی داشتید. از ثریا خانوم خواستم مزاحمشون شم، حالی هم از شما بپرسم. بهترین؟
    و به دست گچ گرفته ام می نگرد. عمه فوری تعارفش می کند داخل. یک عالم تعارف می ریزد وسط خانه و مجبورش می کند بیاید تو. مدرسی که معلوم است دلش نیست ، کفش هایش را درمی آورد و روی یکی از مبل ها می نشیند. دوست علی اینجاست. خودش کجاست؟
    - بهترین شما حاج خانوم؟
    اول فکر می کنم به عمه گفته، اما دارد به من نگاه می کند. نمی دانم چرا اما خنده ام می گیرد...
    - بهترم. لطف کردید.
    عمه سینی چای را می گیرد مقابلش. تعارف می کند: شرمنده نکنید حاج خانوم، من نباید می اومدم تو. بهتر بود با طناز جان خدمت می رسیدیم.. اما دیگه گفتم تا اینجا اومدم دنبال ثریا خانوم..
    هیچ کس حرفی از علی نمی زند. ثریا لابلای حرف های امشبش گفته بود رفته اصفهان برای کارش. مسئول زن علی شده دوستش، بعد من را وسط خیابان بغـ ـل می گیرد که خوبی ات را می خواهم. خنده ام می گیرد..
    - خوبه که خوبین..
    خنده ام را شکار کرده. عمه می گوید: بچه مو من از امام حسین گرفتم..
    و سرم را می بـ ـوسد هی. باز خنده ام می گیرد از عمه که عین بچه های پنج ساله رفتار می کند با من. باز خنده ام شکار می شود. خودم را جمع می کنم..
    - صدمه ی جدی که ندیدین؟
    دست سبز خوشرنگم را بالا می گیرم و جای من عمه جواب می دهد: نه خدای محمد رو شکر. نه! فقط دستش شکسته با چند تا زخم که اونام خوب می شن زودی. معجزه بود آقا.. معجزه. شکر که هیچیش نشده بچه م. مگه نه عمه؟
    الآن بالآخره باید جواب بدهم من؟ مهلت داده عمه؟ ثریا دارد با پوزخندی که آزار دهنده نیست نگاه می کند من را. باز خنده ام می گیرد.. حرف ها بهم می پیچد و مدرسی را ده دقیقه ای ماندگار می کند. بالآخره هم خودش است که بلند می شود وگرنه باید می نشست پای درد دل عمه حالا حالا ها.. مانتو می اندازم سرشانه ام و برای آن که هوایی هم به صورتم بخورد، می روم تا دم در همراهشان.
    هوا خوب است و روی موزاییک های قطره های کم جانِ آب به چشم می خورد. انگار که باران خواسته باشد بیاید و نیامده باشد. جلوی در، ماشین شاسی بلند سفید رنگی پارک است و نورش چشم را می زند.
    - من بچه رو بذارم تو ماشین..
    صدای ثریاست. مدرسی در را برایش باز می کند و ثریا مشغول جاگیر کردن فرشته اش می شود..
    به قد بلند و ماشین شاسی بلندش نگاه می کنم..
    - از علی شنیدم خبرو. واقعا نگران شدم.. الحمدالله صدمه ی جدی ندیدین.
    با من است دوست علی.
    لحظه ای در چشمانم مکث می کند و لبخد آرامی می زند: فقط انگار هنوز.. اون ورید.
    این غریبه، می فهمد حالم را.. قبل از این که باز کشیده شوم به اتاقک سفید و تجسم آن بی وزنی، لحن شوخی به صدایش می دهد: خانوم فتوحی.. از این بُستان که بودی، خبر چه آوردی؟
    نور لامپ جلوی در افتاده روی صورتش. نسیم خنکی می زند. مانتو را به خودم نزدیک تر می کنم.. خیره به باغچه ی کوچک جلوی در، ذهنم پر می شود از بستان سفید و آرام بخش آن اتاق و تا لمس پسرک ثریا می رسد.. لبخند محوی می زنم..: خواستم خبری بیارم اما.. بوی گل چنان مـ ـستم کرد ، که..
    نگاهش می کنم: نتونستم.
    لبخند عمیقی می زند.. ثریا پیش می آید. دوست علی می گوید: مزاحم استراحتتون نمی شم.
    به در اشاره می کنم: ببخشید دیگه..
    سر خم می کند و یک قدم عقب می رود: خواهش می کنم. غرض پرسیدن از احوالتون بود..
    - زحمت کشیدید. لطف کردید.
    - وظیفه بود.
    وظیفه. این واژه را مدت هاست از فرهنگ لغاتم خط زده ام.. سرم را بالا می گیرم: هیچ کس در قبال کسی وظیفه ای نداره.
    مکث می کند.. با تأنی و بدون گرفتن نگاهش توی آن تاریکی، ادامه می دهد: پس اسمشو می ذاریم مسئولیت. به عقیده ی من ما در برابر سلامی که به یه غریبه می کنیم هم مسئولیت داریم. که لحن یه سلام ساده می تونه حال اون غریبه رو از این رو به اون رو کنه و حتی تو کل روزش تأثیر هم بذاره...
    به صورتش میان تاریکی نگاه می کنم. به جدیت و عمیق بودنش. بنظر می رسد هم صحبت خوبی باشد. درباره ی همین یکی دو جمله می توانیم با هم بحث کنیم. ترجیح این روزهایم به سکوت است اما بی دلیل انگار از حرف زدن با او بدم نمی آید.. نمی دانم چطور آدمی ست، هیچ وقت ازش خوشم نیامده، اما حس می کنم جنسش با جنس این روز های من.. جور است. ثریا خسته است. مدرسی سری برایش تکان می دهد و هر دو با من خداحافظی می کنند. کمی نزدیک ماشین می شوم تا بدرقه شان کنم. ثریا نشسته و مدرسی قبل از اینکه سوار بشود، همان طور که در را نیمه باز نگه داشته، می گوید: چنان نماند و چنین نیز.. نخواهد ماند.
    دستش را بالا می گیرد: شب بخیر خانوم فتوحی.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #43


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.86
    نوشته ها
    11,858
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ایستاده ام و رفتنشان را تماشا می کنم.. ماشین که از پیچ کوچه می گذرد، مانتو را بیشتر دورم می پیچم.. با خودم زمزمه می کنم: راه نشانم بده...
    در را پشت سرم می بندم و راه رفته را برمی گردم. عمه که نمازش را تازه تمام کرده، نگاهم می کند و مقنعه ی سپیدش را از سر می کشد: رفتن؟
    سر تکان می دهم که آره. می نشینم همان جا جلوی در. ساعت از ده گذشته. به در نگاه می کنم. همه آمدند.. رفتند.. آن که باید.. آن که دلم می خواهد.. آن که شرمنده ی رویش هستم...
    نیم ساعتی بی حرف روبروی عمه و سجاده اش می نشینم. تسبیح می اندازد. برای همه دعا می کند. به من و دست شکسته ام فوت می کند. بلند می شوم لباسم را عوض می کنم. مانتو را که درمی آورم، آزاد هست. شانه را که به موهایم می کشم.. حرف های غریبه توی تاریکی. قرصم را برمی دارم و.. خطوط عمیق صورتی میان تاریکی بیمارستان و موهای دم اسبی دختربچه ای... که حتما.. حتما او هم می توانسته مایه ی آرامش زنی باشد...
    تلفن را برمی دارم و همان طور که شماره می گیرم، رد زخم های روی دست و صورتم را دنبال می کنم.. تماس بر قرار می شود و من این را از صدای نفس هایش می فهمم. زانوانم را توی بغـ ـلم جمع می کنم و خیره به پنجره ی اتاق، از خیالم می گذرد: شهره ی شهر شدن، با تو چه آسان سخت است...
    - حالت خوبه..؟
    - بد نیستم.
    پرده ی نازک و سفید اتاق نرم تکان می خورد.. باز می گویم: خسته نباشی.
    مکث دارد. بعد نفس کلافه اش را محکم بیرون می فرستد: مامان اومد؟
    - اومد.
    - حرفی نزد؟
    سکوت می کنم. منظورش را می فهمم و ساکت می شوم. می دانم به قول خودش همیشه آن قدر باهوش نیست که معنی هر سکوتم را بداند، اما این لحظه امیدوارم که باهوش باشد. وقتی من آنقدر باهوشم که می فهمم اگر حرفِ یک دل خودش بود، بی تا را نمی فرستاد...
    - بابت دیشب ممنونم.
    پوزخند دارد و دلخوری وقتی جواب می دهد: کاری نکردم!
    - چرا.. خیلی لطف کردی.
    - به نتیجه هم رسیدی؟
    - بله..
    - ...
    - آز..
    در سکوت منتظر است. کلامم را کامل می کنم: آزاد.
    « هوم » نامفهومش.. حرفم را از یادم می برد. می گویم « هیچی. » و تماس با خداحافظی ساده ای قطع می شود. از یخچال آب برمی دارم و قرص ها را فرو می برم. به ساعت نگاه می کنم و نمی دانم خنده ام بگیرد یا نگیرد. امروز هر کس که نباید، پایش را به این خانه گذاشته بود. خنده ام می گیرد و شقیقه ام می زند. این سردرد بی وقت از وقتی به هوش آمده ام، می آید و می رود. ته ته دلم.. می خواست که یک نفر بیاید و.. نرود.
    لیوان نیمه خالی آب را توی ظرفشویی می گذارم و با بی قراری بر می گردم.. پایم به هال نرسیده، عمه با گیجی و سوال نگاهم می کند.. پنجه ی سالمم را می بندم باز می کنم.. به در نگاه می کنم.. به ساعت.. یک نفر باید سراغم را بگیرد.. یک نفر که از میان همه، تنها او برایم مهم است.. که شاید.. شاید فقط به خاطر توضیح دادن برای اوست که این همه راه را از اتاقک سفیدی و خلسه برگشته ام و پایم را دوباره روی زمین سخت گذاشته ام... عمه دهان باز می کند، حال بی قرار خودم را نمی فهمم، کسی به در می زند.. دوباره دارم زمینی می شوم.. دوباره دارم به این زمین، گره می خورم.. پایم چسبیده و دارم باور می کنم.. دستگیره را با استیصالی که انگار ناشی از نخواستنم به برگشتن و پذیرفتن این در و دیوار است، پایین می کشم.. پلک می زنم. باید باور کنم... پلک می زنم.. باید باور کنم.. وجودم خیس می شود از شرم و همان وجود خیس، به ثانیه نکشیده در آغـ ـوش پدرم می افتد.. پلک می زنم و.. باور می کنم...
    نمی توانم حرف بزنم. حرفی برای گفتن نیست. چند بار دهانم را باز می کنم و می بندم. سرپنجه ی سالمم را توی کُتش فرو می برم و چشم هایم را در شانه ی فروافتاده اش، پنهان می کنم... با جفت دست هایش بغـ ـلم گرفته. اول مات و بی حس.. بعد دست هایش محکم تر و مهربان تر... مژه های خیسم را توی کتش جا می گذارم.. سرم را بالا می گیرم و نگاهم پرسه می زند.. دهانم را باز می کنم به.. به چی؟ دهانم را می بندم.. دستش را می گذارد پشت سرم و دوباره در آغـ ـوشم می کشد.. شانه هایم جمع می شود میان دست های پیرش.. صدای عمه ، آرام و لرز دار می آید: خوش اومدی داداش..

    دوباره می چِپم روی تخـ ـتم. جمع می شوم یک گوشه و به حالت جنینی ام نگاه می کنم. بعد چشم هایم را می برم بالای سرم و از آن بالا به خودم نگاه می کنم. به خودِ جمع شده ام. به موهای پخش و پلایم که روی بالش ریخته. فکر می کنم دوست دارم کوتاهشان کنم. کوتاهِ کوتاه، تا زیر گوشم. از آن بالا نگاه می کنم به جای زخم روی دستم، صورتم. این طور به خودم نگاه کردن از بالا را، تازه یاد گرفته ام. چند شب بیشتر نیست. چند شب؟ دو شب شاید.. خوشم می آید از این کار. این جوری می توانم بهتر ببینم خودم را. خودم را می کشم آن طرف تخـ ـت و لب تاپ را می آورم سمت خودم. دست می کشم به بدنه اش و نمی دانم برای چی بازش می کنم. صدای ذکر گفتن عمه تنها صدایی ست که ریز ریز توی خانه ی ساکتم می پیچد...
    ایمیلم را باز می کنم و برای شبنم می نویسم: من خوبم. نگران نباش..
    برایم یک دعوت نامه به کار فرستاده. نوشته « برگرد دوباره با هم کار کنیم. وقتی به هیچ جا تعلق نداری، یک جای تعلق خاطر بساز برای خودت. » خیلی هم مصرانه نوشته انگار. گفته بود سه ماه دیگر تاریخ عروسی اش با وهاب است. حتما برایم کارت خواهد فرستاد، و از دو هفته قبل باید کنارش باشم. آخرش هم نوشته بود « حتماِ حتماِ حتما! » و در پایان، باز هم به کار تأکید داشت. ایرادش این بود که دوباره باید می ساختم. از نو. و من برای این « از نو.. » خیلی خسته و بی انرژی بودم.
    صفحه را می بندم . انگشتم چند لحظه بی هدف روی تن سفید لب تاپ می چرخد.. سایت اروس را باز می کنم. زبان فارسی را انتخاب می کنم. درباره ی اروس.. نمایشگاه ها.. فروشگاه ها.. تماس با ما.. به ساختمان بلند بالای شرکت که توی عکس شیک تر هم به نظر می رسد، چشم می دوزم. عکس از پایین گرفته شده و از اینجا که من نگاه می کنم، انگار راه زیادی تا آسمان ندارد.. انگار قبلا به عکاسش گفته باشند « قراره پرواز کنیم. » انگشتم را جلو می برم و می کشم روی طبقات.. اینجا، طبقه ی اول.. من هستم.. اینجا، طبقه ی چهارم.. اینجا هم زیاد هستم.. انگشتم روی طبقه ی آخر می ماند. فاصله ی میان خودم تا آسمان را با حدِ میان انگشت اشاره و شصت، تخمین می زنم با فاصله ی طبقه ی آخر تا آسمان.. بعد فاصله ی میان خودم تا طبقه ی آخر را.. گاهی هم توی یک طبقه بودیم. بیشتر وقت ها اما من یا یک دور پله پایین تر بودم یا بیشتر.. سعی کردم توی ذهنم، از طبقه ی خودم پله بسازم برای طبقه ی آخر. لِه می شدم زیر فشار پاها.. می رسیدم، می ایستادم، اما طبقه ی آخر پله ی آخر نبود. این ساختمان قرار بود برسد به آسمان. یک جفت چشم توی آسمان جا خوش کرده بود. آن بالا. خیلی بالا. به فرض که دست هایش را می گرفتم، با چشم هایش چکار می کردم..؟ من برای آن همه پله تا آسمان.. زیادی خسته بودم...
    من دلم می خواست یک بار برای همیشه، همه چیز را بسپرم دست دیگران. چشم هایم را ببندم و بدون تشویش زندگی کنم. وقتی همه چیزم به یک مو ، به یک واژگونی بی گاه بند بود..، چند صباح باقیمانده را بدون تنش می خواستم. دلم می خواست اگر روی زمینم، روی همین زمین باشم. من از چشم انتظاری به آسمان، خسته بودم...

    ***

    صبح عمه نشسته پای چایساز و آقاجون هم کنارش پشت کانتر. عادت ندارند این قدر بالا بنشینند و من می دانم که چقدر درد توی زانوهایشان هست. فقط به خاطر اینکه خیال کنند این چایساز همان سماور خانه ی خودشان است که می توانست روزگاری آدم ها را، کوچکتر ها و بزرگتر ها را بندِ خودش کند و برای ساعتی دور هم بنشاند. از دنیای شان خارج است وگرنه می گفتم که دیگر از دست سماورها هم کاری برنمی آید.. خودم هم دلیلی برای خالی کردن حرف های توی مغزم پیدا نمی کنم.
    می نشینم کنار آقاجون که شب گذشته را کنار من و توی خانه ی من مانده. اولین شبی که این جا و تنها با من گذرانده. بی حرف، بی مزاحمت، بی زخم. دستش را بالا می گیرد و کنار خودش برایم جا باز می کند. حتی یک کلمه هم نگفته. هیچ چیز به رویم نیاورده. همان وقت که صورتم را توی بغـ ـلش خفه می کردم و دست گذاشته بودم پشتش هم، ترک روی کمـ ـرش را حس کرده بودم... اما حتی یک کلمه هم نگفته. عمه برایم چای می ریزد و با دلسوزی و محبت می گوید: می خوای جایی بری انقدر زود پا شدی عزیز عمه؟
    ته دلم می تپد برای قربان صدقه هایش. حس می کنم میان همه ی این اتفاق ها، محتاج نه.. دلخوشم به این محبت های کلامش که می تواند مثل عسل کام آدم را شیرین کند سر صبحی. پس عمه آدم مسئولیت پذیری ست.. اگر می توانستم چیزی با خودم ببرم، زبان شیرین او حتما یکی اش بود.
    آقاجون بدون اینکه نگاهم کنم، ظرف شکر را می گذارد جلوی دستم. ظرف را کنار دست خودش می گذارم: من بدون شکر می خورم.
    به عمه برمی گردم: باید برم جایی.. یکم کار دارم.
    سرم را می اندازم پایین و مشغول گرفتن لقمه ی کوچکی می شوم. نگاه خیره ی آقاجون را حس می کنم. عمه با من و من می گوید: واجبه بری؟ با این حالت..
    آقاجون به لیوان چایش نگاه می کند و می رود توی عالمی که مال من نیست.. اینجا نیست. چرا انقدر دلم نمی خواهد غصه اش را ببینم؟ هیچ وقت حرف نزده، دفاع نکرده، پشت نبوده، اما همین حالا هم دلم نمی خواهد بی حرمت شود و غصه بخورد.. به عمه می گویم « واجبه » و به دست آقاجون نگاه می کنم که تکه نانی را میان هوا گرفته و می لرزد.. فکری ست و انگار من و عمه را نمی شنود. دیشب خوابید توی هال. عمه هم به رسم همیشه توی اتاق مهمان بود. نه از حاج خانوم حرفی زد، نه از علی. نتوانستم ازش بپرسم چیزی می خواهی یا نه، جایش را که انداختم، رفتم توی اتاقم. همه ی حرفمان دیشب همان جا جلوی در ختم شده بود. دستش دارد می لرزد و رگ های آبی اش دارد می لرزد و من حس می کنم حسی زمینی در وجودم بیدار شده که تنم این طور از لرز دستش منقبض شده و دلم نمی خواهد ببینم این حالش را. دستم بی اختیار بلند می شود و می نشیند روی دستش. محکم دستش را می گیرم و می گذارم روی کانتر. برمی گردد گوشه چشمی نگاهم می کند. نم برداشته کاسه ی فروافتاده ی چشمش. دستش را میان دستم می فشارم.. لب می زنم « بابا » و خودم نمی دانم صدایم را شنیده یا نه... عمه بلند می شود « لا اله الا الله » گویان و هن و هن کنان از آشپزخانه می رود بیرون. برمی گردم طرفش. مات شده به سنگ کانتر و صورتش سفید شده. دستم را پس می کشم.. برای هیچ کس جز او توضیح نمی دهم. شاید اگر هیچ وقت برایم کاری نکرده، زخم هم نزده، با سر توی چاه هلم هم نداده. می توانسته کاری کند، اما اگر نکرده، بدی هم.. نمی دانم. دیگر نمی دانم بدی و خوبی را با چه چیزهایی می شود سنجید. روی صندلی کج می شوم به طرفش. خم می شوم روی تنی که خم شده و به پایین.. به دست هایش نگاه می کند. می گویم: بابا..
    تکان نمی خورد. دست هایم را جلو می برم و.. پس می کشم. نمی خواهم دلیل این بار شکستنش، من باشم. اصلا از اینکه دلیل بدبختی های کس دیگری باشم، عذاب می کشم. حس می کنم این لحظه ها بیشترین چیزی که می تواند آزارم بدهد، همین است. نمی خواهم من دلیل رنج کسی باشم... کف دست هایم را می گذارم روی پایم و لب می زنم: بابا..
    سرش را بالا می گیرد و این بار منم که سر به زیر می اندازم. اینکه قبل از دوست داشتنم، هم خوابه شدنم سر زبان افتاده بود و بیشتر به چشم می آمد، این بود که اذیتم می کرد. این بود که ناراحت کننده بود. کف دستم را روی جینِ آبی روشنم می کشم: بابا این زندگی من بود.. اما زندگی من اون چیزی نبود که به گوش شما رسید.
    سر بلند می کنم و توی چشمش نگاه می کنم. حس می کنم حـ ـلقه ای افتاده توی چشمم و بی هوا راه حرف زدنم را هم تنگ کرده. جمله ام را تصحیح می کنم: اون همه ی زندگی من نبود.
    سکوت کرده و نگاهش را داده به بلوز آبی و قرمز تنم. رویش نمی شود نگاهم کند انگار. می گویم: برام مهم نیست ماما.. حاج خانوم چی می گه. مهم نیست علی چه فکری می کنه. برام مهم نیست دیگران چه فکری می کنند. زیر این سقف، منم، خدا. دیگران هیچ وقت بین ما نیستن. همه ی وقتی که منم و خدا، دیگران نیستن. فقط..
    لب هایم را بهم می فشارم که کنترل خودم را به دست بگیرم. مکث می کنم و صدایم پر از هوا و زمزمه است..: فقط شما مهمی. فقط نمی خوام شما درد بکشی. من.. فقط..
    دستم را می گیرم جلوی دهانم و حس می کنم صورتم چقدر داغ شده..: نمی خوام فکر کنی منم کمـ ـرتو شکستم.. منم مایه ی عذابت شده م.. منم یکیم مث بقیه...
    می زند روی پایش. یکی. آرام. بعد می زند روی پای من: هیش..
    دستش را روی پایم می گیرم.. زمزمه می کنم: منم.. تویی.. خدا. من اون کسی نیستم که کمـ ـرتو بشکنه...
    دستم را می گیرد و فشار می دهد. هنوز نگاهم نمی کند. هنوز دارد فکر می کند. هنوز توی عالمی که مال من نیست.. سکوت می کنم. تمام شد. حرف دیگری برای گفتن نبود. همه چیز را گفتم، همه ی آن چه را که باید. فقط دلم می خواهد نتیجه ی انتخابم را، نتیجه ی « زندگی من » را پیش خودم نگه دارم.
    فشار دستش روی مچم بیشتر می شود. سرم را بالا می گیرم و نگاهش می کنم. توی چشم هایش غصه ی فراوان هست. هیچی توی سرم و دلم نیست که بخواهم بهش بگویم. همه ی فریاد هایم را زده ام، توی همان اتوبان. حتی اگر به گوش هیچ کدامشان نرسیده باشد. همه چیز را گفته ام و جا گذاشته ام و تمام شده. حتی اگر همان یک نفری که باید می شنیده و.. شنیده. توی دل خالی ست.
    می زند به شانه ام . شاید نمی خواهد بی قراری کنم. این طور روی صندلی ام چپ و راست بشوم و دلم بخواهد که من را هم توی عالمش راه بدهد. می زند به شانه ام.. سرم را خم می کنم و جایی حوالی ساعدش می گذارم. ازش معذرت نمی خواهم. من نه کسی را کشته ام، نه آبروی کسی را برده ام. فقط دلم می خواهد برداشت اشتباهش را از من ، از آنکه می رنجاندش، بردارد... می زند به شانه ام: تقصیر منه.
    سرم هنوز روی ساعدش است..
    - محبت عین پول می مونه. باید بلد باشی چطوری و کجا و چقد خرجش کنی. مهتاج هم..
    لازم نبود ادامه بدهد. من مادرم را می شناختم و لازم نبود آقاجون مقدمه چینی کند تا برسد به اینکه مادرم قرار نیست اسمم را بیاورد. به این که خیلی ازم دلخور است و از تنها دختری که برایش مانده، بریده! من آقاجون را هم می شناختم که وقتی می گفت مهتاج، از مادر من بودنش دل بریده! لازم نبود آقاجون بگوید آدم باید جلوی خرج اضافه ی محبتش را بگیرد، خسیس هم نباشد، تا یکی نشود مثل روشنک و یکی هم مثل من... اصلا احتیاجی به این حرف ها نبود. من توی چشم هایش می خواندم که خلأ عمیق دخترش را فهمیده، و حالا به جای او، به جای مرد خانواده، این مادرم است که کنارم گذاشته...
    - خرج روشنک زیاد بود تو شیراز؟
    می فهمد نمی خواهم ادامه بدهم. آرام می گوید: من به سه تاتون یه اندازه می رسیدم...
    توی دم می گویم شاید باید به من کمی بیشتر می رسیدی.. و او ادامه می دهد: اما خبر دارم که مادرت زیاد واسش می فرستاد. چطور شده حالا حرفشو پیش می کشی؟
    از جا بلند می شوم تا چایش را عوض کنم. داشت به عمه می گفت می خواهد برود کمی قدم برند برای خودش. صبح شنیده بودم. لابد باز می خواست برود پارک.. پیش پیرمردهایی که یا از جنس خودش بودند، یا سکوت مشترکی داشتند...
    - پس اونقدری بوده که بتونه یه جایی واسه خودش دست و پا کنه.
    نمی دانم این را با خودم می گویم یا آقاجون هم شنیده، اما چایش را می گذارم و می روم به اتاق. پافشاری می کرد بماند شیراز، برای خاطر دلش. زمین را هم لابد خریده بود که خودش را ماندگار کند. بعدا هم پافشاری می کرد تهران بماند. باز هم برای خاطر دلش..

    ***

    آخرین کارتُن را هم باز می کنم. رویش نوشته بودم: « شکستنی » و حالا که بازش کرده ام، چند گلدان رنگی و سفالی داخلش هست. گلدان ها را یکی دو روز قبل از اسباب کشی خریده ام. از فروشگاهی در شریعتی. اصلا به خاطر گلدان ها بود که مسیرم را دور زدم، دوبله پارک کردم، و پریدم توی مغازه. یاد آن روز که می افتم، خنده ام می گیرد. پسری که ایستاده بود جلوی در با چشم های گشاد شده به پریدنم از لب جوی بزرگ آب نگاه می کرد. وقتی رد شدم، تازه فهمیدم که دو قدم بالا تر پُل بوده و من ندیده ام.. از کنار پسر با چشم های گشاد شده که رد می شدم، زیر لب گفته بود: « ماشـــالا! » و من قاه قاه خنده ام را توی دلم پنهان کرده بودم.. تا برسم به یکی از قفسات و پشت ردیف دوم، درست جایی که یک سری بشقاب خوشگل دسینی چیده شده بود، ول کنم خنده ی توی گلویم مانده را..
    گلدان ها را می چینم بالای شومینه ی کوچکم و با ذوق نگاهشان می کنم. بزرگترین خوبی این خانه، همین شومینه ی جمع و جورش است. همین که از همین حالا نقشه می کشم برای شب های زمـ ـستانی ام، ذوق می اندازد به دلم! یک جفت فرش چهار متری مشکی، طلایی خوشگل با رگه های گلبهی انداخته ام کف سالن و عمه امروز از صبح که آمده مثلا کمک، مدام غر می زند که یعنی چه آدم زمین خانه اش را لخـ ـت بگذارد و مگر اسم دو تکه پارچه ی چهار متری را می گذارند فرش؟؟! جوابش را می دهم و انگار هر بار تکرارِ اینکه « من از رسم خونواده م خوشم نمیاد که خونه رو عین مسجد فرش می کنن » ، کافی نیست که باز یک « وا؟ » می گذارد اول جمله اش و تکرارش می کند. کارتن را می گذارم دم در تا آخر شب رحیم ببردش سر کوچه. عمه نشسته به پاک کردن لیوان ها و هر چند دقیقه یک بار چشم می اندازد توی خانه و سر تکان می دهد.. و من نمی دانم چرا خسته نمی شوم از اینکه هر باربرایش تکرار کنم: « خب کوچیکه که باشه، من اینجارو دوست دارم عمه جون، بدری جون. » خانه را یک هفته ای هست که عوض کرده ام. پول رهنم را گرفتم، باقیش را هم آقاجون گذاشت سرش، شد اینجا که کوچکتر است اما مال خودِ خودم است. زیر بار پول آقاجون نمی رفتم اما وقتی اینجا را برایم پیدا کرد و گفت روی حرفش حرف نزنم.. وقتی گفت این پول ها را نمی خواهد برای بعد از مرگش.. وقتی اخم کرد و نمی دانم شاید برای اولین بار.. سرم داد کشید که « غدبازی در نیار! » ، ساکت شدم. گذاشتم یک بار دیگر، کاری را کند که دوست دارد. مثل همان هفته ی قبلش که من و علی را با هم مواجه کرده بود، بی خبر. و قبل از اینکه صدا و واکنشی از ما ببیند، اشک توی چشمش حـ ـلقه زده بود که: « بذارید وقت زنده بودنم حداقل شمارو کنار هم ببینم. آتیشو مردم میندازن تو خونه ی آدم، ما که نباید دستی دستی فوتش کنیم.. روشن ترش کنیم. هر وقت سرمو گذاشتم زمین، دوری کنید از هم. » من هم گذاشته بودم.. علی هم انگار. هر چند تمام برخوردمان به سرسنگینی و سکوت بگذرد..
    حالا اینجا مال خودم بود. اگرچه با اتاق هایی کوچکتر و سالنی جمع و جور تر، اما مال خودم بود. و دل من به جای اتاق ها و سالن، پر می کشید برای باغچه ی بزرگ و گلدان های شمعدانی سر پله های ورودی اش. خانه ای که آقاجون پیدا کرده بود آپارتمانی سه طبقه بود که بیشتر به یک خانه ی ویلایی شباهت داشت.. جان می داد برای تاب گذاشتن توی حیاط و آفتاب کردنِ تابستانه، تا ناز کردن گل های یخ توی زمـ ـستان...
    عکسِ خنده های پشت شمع ها را برمی دارم .. نگاه می کنم.. پاکتی که تارا فرستاده را هم. از یادآوری اسمش خاطرم می آید که باید زنگ بزنم ازش تشکر کنم. عکس را تا می کنم.. برمی گردانمش و به آرامی، یک بار دیگر هم تا می زنم. باید به تارا، درست مثل خودش بگویم که خیالیش نباشد آبجی، حله! می خندم و پاکت را داخل کیفم می فرستم. از فکر اینکه امروز از شر این گچ خلاص می شوم، سر حال می شوم! این اواخر آنقدر با خارش و سنگینی اش کلافه ام کرده بود که چند بار نزدیک بود بیفتم به جانش و بازش کنم..!
    تاپ سفیدم را تن می کنم و چشم عمه که تازه به اتاق آمده، روی برجستگی خالی اما گوشتی کتف چپم می ماند.. مانتوم را سریع می پوشم. چشم هایش باز غصه دارند. دلم می گیرد برایش که همیشه جورکش آزار و اذیت ماها بوده. دست می کشم گوشه ی روسری اش و موهای بیرون زده اش را می دهم تو: بدری جون! من خوبم. چلاق نشدم هنوز که از پس خودم برنیام.
    دستم را می گیرم بالا: امروزم دارم می رم اینو باز کنم.
    مات شده به صورتم و فکرش جای دیگری ست. یاد روزی می افتم که هردوشان پیشم بودند، عمه و آقاون. درست فردای شبی که ثریا و دوست علی آمده بودند. باید می رفتم به کارهایم سر و سامان می دادم و عمه دل نگران تنها ماندنم بود: من بمونم خونه ت؟
    دور از چشم آقاجون، خم شده و در گوشم گفته بود: می ترسم یه وقت علی.. بزنه سرش بیاد...
    خندیدم. نمی دانستم خنده ام چجوری ست اما کوتاه خندیدم و گره روسری اش را هم مرتب کردم: بچه شدی عمه. نمی شناسی برادرزاده تو؟ اهل این حرفاس اون؟ اگه بخاری ازش می اومد که...
    حرفم را تمام کرده و چشم از لب های آویزان شده اش گرفته بودم.. آقاجون از ما جدا می شد و پیاده راه می افتد تا سر خیابان. بدون حرف، همان طور که دست هایش را پشتش قلاب کرده بود، راه افتاد و آرام و سلانه سلانه.. دور می شد.
    کارتُن ها را می گذارم جلوی در که رحیم ببرد. پسر افغانی و کم سنی ست که با زنش سرایداری اینجا را می کند. صورت مهربانی دارد و وقتی می خندد، یک طرف لپش چال می افتد. بدجنسـ ـی ست اما من هر بار لپش چال می افتد، خنده ام می گیرد و به خودم می گویم باید از شبنم بپرسم تا به حال چالِ افغانی دیده؟! آخر سر هم اضافه کنم که به خدا من هم ندیده بودم اما خیلی بامزه می شود، باور کن.
    سوار آژانس شدیم و عمه سرش را چسباند به شیشه ی کوچک. خجالت می کشید از من. هنوز هم می کشد.. به دست های زخمی ام نگاه کردم و ناخن های سَرکَن شده و شکسته ام. حتما وقتی این طور کنده می شدند، بدجور درد کشیده بودم. اما حالا یادم نیست. عمه گفت : آه..
    و من پرسیدم: مامانم قبل ازدواج کسی رو دوست داشت؟
    بی آنکه نگاهم کند، سرش را بیشتر به پنجره نزدیک کرد و توی خودش رفت. اضافه کردم: « آخه بابامو که انگار.. » اصلا برای چی این را پرسیده بودم. سال ها پیش وقتی رفته بودم عیادت حاج خانوم که سکته کرده و فلج گوشه ی تخـ ـت افتاده بود و صدایش زده بودم « مامان » ، خیال می کردم باهاش آشتی کرده ام. فکر می کردم همه چیز میانمان تمام شده و آتش بس اعلام شده.
    عمه گفت: بی عاطفه که نبود..
    فکر کرده بودم اووو وقتی پیدا می شوند عاطفه هایی که بی عاطفه اند، مادر من که دیگر جای خودش را دارد عمه! الآن بیشتر فکر می کنم بعضی وقت ها خودآگاه یا ناخودآگاه، دلم می خواهد پیش خودم مثل همه هجی اش کنم و خیال کنم که توی زندگی من هم موجودی به اسم مامان وجود دارد. نمی دانم؛ شاید این هم یک جور کلاه سر خود گذاشتن است. شاید هم نمی خواهم یادم برود این کلمه.
    شانه بالا انداختم و همان طور که با ناخن هایم ور می رفتم، پرسیدم: مگه می تونست؟
    خیره و سوالی نگاهم کرده بود. بی خودی لبخند زدم و جمله ام را کامل کردم: که غیر از خودش کسی رو..
    زیر لب چیزی گفت و سر تکان داد. دست می کشید به زانوی دردناکش و باز به خیابان نگاه می کرد. سرم را تکیه داده بودم به صندلی ناراحت آژانس و پلک هایم را بسته بودم. صدای عمه یواش و معذب بود: خاک مُرده رو زیر و رو نکن مادر. روشنک تموم شد..
    من هم همین فکر را کرده بودم. فکر کرده بودم من هم دیشب همین را بهش گفته ام.
    عمه را جلوی در خانه اش پیاده کردم. باز می خواست اصرار کند و قربان صدقه برود. لـ ـبم را گذاشتم به پیشانی اش و یک لحظه.. ساکت شده بود. دلم نمی خواست با عذاب وجدان ازم جدا شود. بـ ـوسیدمش تا باور کند ازش دلگیر نیستم. به راننده گفتم حرکت کند و برنگشتم تا چشم های احتمالا اشکی اش را ببینم.
    کیف پولم را باز کردم، اسکناس ها را چشمی شمردم، و به راننده گفتم « تو شهر دور بزن. » سرم را می گذاشته بودم روی صندلی و چشم هایم را بسته بودم...
    به رحیم می گویم حواسش به عمه ی من باشد، اگر چیزی خواست و کاری داشت. می خندد و باز گوشه ی بپش چال می افتد و باز من خنده ام را توی دلم خفه می کنم و زود خداحافظی می کنم. از خانه که بیرون می زنم، خنده ام را پقی رها می کنم. این بار دیگر واقعا باید به شبنم بگویم!
    باز زنگ زده بودم به آریا. با خنده پرسیده بود که باز ماشین می خواهم؟ نه ، من ماشین نمی خواستم. هنوز نمی خواستم. پول ناچیز لاشه ی ماشینم توی حسابم بود، پس اندازد خودم هم بود، اما هنوز تصمیم نگرفته بودم باهاش چکار کنم. شبنم پیغام کاری داشت و من برای همین به آریا زنگ زده بودم. اما وقتی باهاش حرف می زدم، انگار اسمش نقطه ی روشنی بود توی روزهایم.. باز هم اولین نفر زنگ زده بودم به آریا. این بار اما.. سرشار نبودم. آنجوری سرشار.. نبودم.
    خانه را دوست دارم. درِ یکسره مشکی اش را هم. کوچه ی کوتاه و باریکش را هم. و کُپه ی یاس ها که از بالای در ریخته اند و تا روی دیوار امتداد پیدا کرده اند. قدم می زنم تا سر کوچه..
    دلخوری آقاجون وقتی زیر لب پرسید دیگر چرا فامیلی ام را عوض کرده ام..، از وقتی مقابلش نشستم و گفتم من کسی نیستم که کمـ ـرش را می شکند، بیشتر بود. سرشار شدنم انگار برای او، درد بیشتری داشت تا شهره ی شهر شدنم به..



    باز ایستاده ام مقابل ساختمان شش طبقه ی اروس. باز سر می کشم بالا و به پنجره ها نگاه می کنم. این بار اما نه طرحی دارم که دل دل بزنم برای پذیرفته شدنش، نه تمام همتم را به کار بسته ام که با لباس های تنم بهش بفهمانم با چه جور آدمی طرف است. امروز فقط ایستاده ام روبروی اروس، و تنها چیزی که توی ذهنم می چرخد.. صد جفت چشم پشت پنجره و صد زبانِ بیکار است. مهتاب حتما از کشفی که درباره ام کرده شگفت زده است و شاید هم یک سور حسابی بابت حدس هایش به دوستانش بدهد. مهتاب و صد جفت چشم را یک گوشه ی خیابان می گذارم و با احتیاط و آرام از پله های نیم دایره ای شکل جلوی ساختمان بالا می روم. نگهبان کراوات زده اولین کسی ست که می بینم. او هم می داند؟ که کارمندی صیغه ی رئیسش شده و..؟ مهم نیست.. مثل همیشه به رویش لبخند می زنم و سلام می کنم. لحظه ای توی چشمم مکث می کند و بعد حواسش به دستم جمع می شود: خدا بد نده خانوم مهندس!
    لبخند کمـ ـرنگی می زنم: خدا که بد نمی ده.. چیز مهمی نیست.
    و راه می افتم سمت آسانسور. دکمه ی آخر را فشار می دهم و صبر می کنم. احساس می کنم می توانم تا هر وقت بخواهم آنجا صبر کنم. احساس می کنم ظرفیتی چند لیتری به وجودم اضافه شده. آسانسور می ایستد و دلم می خواهد کسی داخلش نباشد. تنها کسی که می خواهم ببینم آزاد است و نه هیچ کس دیگری.. در را باز می کنم و قدم می گذارم به طبقه ی ششم، مدیریت. سه نفر وسط سالن ایستاده و مشغول بحث کردن اند. اولین کسی که حواسش جمعم می شود، کوروش است. نیاز و مرد دیگر هنوز مشغول اند. کوروش می پرسد: حالت خوبه؟!
    نیاز و مرد دیگر به طرفم برمی گردند. شانس خوبی ندارم وگرنه اولین کسی که می دیدم، کوروش نبود. جلو می روم و موقع راه رفتن زخم تقریبا التیام یافته ی شکمم قدری آزار دهنده است..: سلام کوروش. سلام.. من خوبم.
    مرد هنوز خیره نگاهم می کند ، وقتی یک قدم می رود عقب. نیاز نزدیکم می شود: چرا زنگ نزدی؟ مطمئنی خوبی؟
    به چشم های نگرانش نگاه می کنم و دستش را فشار می دهم. چقدر بد است که یک عده آدم همیشه نگران من اند! کوروش یک قدم پیش می آید و دست می کشد میان موهایش با سردرگمی: شرمنده هنوز نیومدم عیادت. اینجا..
    تبسم کمـ ـرنگی روی لـ ـبم دارم. می گویم: متوجهم. این چه حرفیه می زنی..
    همان طور که دست هایش را در جیب برده، خم می شود به طرفم: منفجر شده بود!
    و با صورتش ادای انفجار درمی آورد! نیاز چشم هایش را گرد می کند و چیزی توی قلب من می زند. کوروش اضافه می کند « از کار » و من فکر می کنم کاش کوروش از این شوخی های بی مزه نمی کرد. نگاهم را پر می دهم سمت در بسته ی اتاق . رو به نیاز لب می زنم: کسی پیششه؟
    چشم های سوالی اش را می گرداند دور صورتم. دستش را فشار می دهم. می گوید: کسی نیست. ولی..
    - برام یه لیوان آب میاری؟ ساعت قرصم گذشته.. سردردم داره برمی گرده.
    - باشه فقط..
    - چیه؟
    - یکم قاطیه امروز.
    و با دست به شقیقه اش اشاره می کند. خنده ام می گیرد. با دلگرمی نگاهش می کنم: اشکال نداره.
    بعد کنار گوشش حرفم را می نم. با چشم های وحشت زده و گرد شده نگاهم می کند. جلوی این مرد ها فقط زورم می رسد دستش را فشار بدهم. بالآخره چیزی را که می خواهم ازش می گیرم.. نگاه خیره و دوست نداشتنی مرد غریبه هنوز با من است. رو به نیاز لب می زنم « نگران نباش. » و به سمت اتاق می روم. می زنم به در و منتظر می مانم. صدایش نمی آید . می روم تو. نشسته روی مبل های وسط سالن و مشغول است. سرش ر بالا می گیرد و از دیدنم انگار جا می خورد. پیشانی اش چین برمی دارد و اخم می آید وسط ابروهای پهنش. حق دارد از دیدنم توی شرکت جا بخورد. حق دارد بعد از حدودا یک ماه دیدنم.. حق دارد. کاغذ و لب تاپ دمِ دستش را کنار می زند و نیم بند بلند می شود. سلام می دهم و جوابش توی اتاق و زیر لبش گم می شود... چشم می چرخاند روی صورت و بدن و دستم.
    - چیزی شده؟!
    - هیچی.
    - راه گم کردی..!
    - وقت داری یکم..؟
    و نرم به شیشه ی ساعتم می زنم. مکثی کوتاه می کند و بعد با دستش اشاره می زند به مبل روبرویش. لحظه ای دست می زند به کمـ ـرش و دور تا دور اتاق را از نظر می گذراند. به در بسته می رسد و برمی گردد. فکر های توی سرش را می خوانم. عضله ی گونه اش منقبض می شود. می خواهم راحتش کنم. نمی داند.
    - می شه بشینی؟
    - تو حالت خوبه؟!
    لحنش تند و تلخ است. نگاه می کنم به چشم هایش. یک ثانیه. دو ثانیه.. دو قدم توی اتاق راه می رود و برمی گردد. دلم می سوزد برای بی قراری اش.. روی شلوارش را کمی بالا می زند و می نشیند. دقیقه ای با لب تاپ ور می رود و بالاخره ولش می کند. وقت تلف می کند.. مثل من که یک ماه وقت تلف کردم.. تکیه می دهد به مبل و دست هایش را به بغـ ـلش می زند. نگاهم می کند، کوتاه. دست سنگینم را روی پایم می گذارم و به میز پخش و پلای مقابلش نگاه می کنم. می گویم: ممنونم.
    پوزخند می نشید گوشه ی لبش که انگشتش را هم یک وری چسبانده بهش.
    - بابتِ..؟!
    به چشم های سیاه و وحشی اش نگاه می کنم. امروز از آن روزهایش است.. همان طور آرام نگاهش می کنم. کوتاه و عصبی می خندد و محکم می زند روی پایش: واسه این پا شدی اومدی اینجا؟!
    « اینجا » را غلیظ می گوید.. سر تکان می دهم که آره.. سعی می کند صدایش را پایین بکشد، می زند به شقیقه اش: مخت تکون خورده؟!! چته تو؟؟!!
    به ناخن های مرتبم نگاه می کنم. چند روزی بود که مثل اولشان شده بودند. کاش این طوری نمی کرد امروز. سرم را بالا می گیرم. حالش بد است و حال بدش مثل بلوز سیاهی که پوشیده، توی تمام تنش دویده. ناراحتی اش را با همین بند بندِ بی بندم حس می کنم.. پوف محکمی می کند و محکم به مبل تکیه می دهد. نمی دانم از حضورت در شرکت بهم ریخته یا از حضورم بعد از یک ماه تعلیق و دوری خود خواسته.. همه ی آن حسی را که می خواهم می ریزم توی چشمم و با همه ی حالی که این روزها در چنته دارم، با همه ی آن رخوت و سکون و آرامش، نگاهش می کنم: اومدنم باید منو بیشتر آزار بده تا تو. اما من موقعیت تورو می فهمم. اما اگه مجبورم نبودم، بازم می اومدم. همین یک بارو . خودت گفتی ما از دیوار کسی بالا نرفتیم.. منم دلم نمی خواد جا بزنم و خودمو قایم کنم. سخته اما.. کارت داشتم. باید می اومدم.
    پوزخندش جر می دهد اتمسفر اتاق را: آره بعد از یک ماه!
    تمام این یک ماهِ حدودی، پا به پای من بود. لمس کرده بود این تعلیق را. خودش هم به آن احتیاج داشت اما انگار به غرورش.. بهش.. برخورده بود. یک ماه دوری کنم و دوری کند؟ خداوندا...
    منتظر و جدی نگاهم می کند. می گویم: مرسی که اون شب زنگ زدی و برام اون شماره رو گیر آوردی. واقعا ممنونتم. حالا...
    دست می برم توی کیفم و کاغذی که از نیاز گرفته ام را بیرون می کشم. می گذارمش روی میز نزدیک دستش و بی آنکه نگاهش کنم، جمله ام را تمام می کنم: میشه اینو امضا کنی..
    حرکتی نمی کند. لحظه ای بعد خم می شود و با دو انگشت کاغذ را از روی میز به طرف خودش می کشد. نگاهش می کنم. منتظر.. امیدوار. می گوید: این چیه؟!
    و صدای سردش قدرت انداختن ترس توی دل هر کسی را دارد..
    کاغذ را محکم تکان می دهد: این چیه ساره؟؟!
    قبل از اینکه جوابش را بدهم، کاغذ روی میز پرت می شود به طرفم و در همان احوال یک گوشه اش پاره می شود.. بلند می شود. صورتش قرمز است. نیاز اشتباه می کرد. امروز یک کم قاطی نیست، دیوانه است. متأسفم..
    اجازه نمی دهد صوتی از دهان نیمه بازم خارج شود: خوبه! واقعا خوبه! بعدِ یه ماه پا شدی اومدی اینجا که از من تشکر کنی بعد یه کاغذ استعفا بدی دستم؟؟!
    - بذار حرف بزنیم چرا عصبانی می شی.
    - حرف چی رو بزنیم؟! خریت من؟!!
    قفسه ی سیـ ـنه ام سنگین می شوم. غصه می خورم.. همان طور که چشم هایم دور صورتش می گردند، غصه می خورم.. نمی دانم برای کی بیشتر. لب می زنم: اینجوری نمی شه. باید وابسته به این کاغذ نباشم تا بتونم ببینم. باید در بند این شرکت نباشم تا بفهمم.
    - وابسته ی چی بودی این مدت؟ چیو بفهمی؟ نه تو واقعا می خوای چیو بفهمی؟؟!!
    اگر از تصادف جان سالم بدر بردم، از این اتاق را مطمئن نیستم..
    - عصبانی هستی. نمی فهمی چی می گم. یه لحظه آروم بگیر خواهش می کنم..
    پوزخندش بد است. خیلی بد است..
    - تو نمی فهمی چی داری می گی. ( دست می کوبد تنِ ستون ) این خراب شده منتظر یه حرکت اشتباهه تا بریزه! تو نمی فهمی من دارم لِه می شم تو این لامصب که یه جو آبرو برام نمونده! تو نمی فهمی که بعدِ یک مـــاه سکوت اومدی برگه استعفا می ذاری جلوی من! که بگی چی؟!!! جوونمردی می کنی می کشی کنار؟!! این کاره تو این بحران تو می کنی؟!!
    مهلت نمی دهد حرف بزنم. مهلت هم بدهد.. حرف من تنها نگاه است.. تنها نگاه. کسی می زند به در و پشت بندش نیاز کله اش را می کند تو. یک جفت چشم بی قرار و نگران دارد تنها توی صورتش. آزاد عصبی پشتش را می کند و موهایش را با هر دو دست می کشد عقب. صدای نیاز زیر و آهسته است: آب آوردم برات..
    تبسم کمـ ـرنگی گوشه ی لـ ـبم می کارم. جلو می آید و لیوان و پیش دستی اش را می گذارد مقابلم. فکر می کنم من هم یک وقتی برای آزاد همین طوری بودم. دوستش بودم. تگرچه هیچ وقت توی این دوستی مثل نیاز نشدم، اما بودم. دوست بودم. و تمام عمر کوتاه دوستی مان، مثل عمر کوتاه تر با هم بودنمان، از هم نرنجیدیم... نگاه می کنم به نیاز که به من می گفت پات رو بگذار توی آب و نترس. من نترسیده بودم. تا گردن رفته بودم زیر آب. شیرجه زده بودم.. می ایستادم لبه ی استخر با کاشی های ریز آبی و به بچه ها می گفتم حق شیرجه زدن ندارند . درسا مثل قورباغه توی آب دست و پا می زد و می پرسید « پس چرا تو می زنی خاله؟ » برایش توضیح می دادم که من بزرگم. من آدمِ بزرگی هستم و تمرین های بسیار کرده ام.. که وقتی می پرم توی آب، خفه نشوم. برای درسا و همه ی بچه ها توضیح می دادم که من آنقدر توی آب دست و پا زده ام و آنقدر قلپ قلپ آب خورده ام، که دیگر یادگرفته هام چطور.. حالا با سر پریده بودم توی آب و.. سعی می کردم یادم بیاید چطور نفس می گرفتم.. چطور خودم را می رساندم تا لب استخر... تا ساحل آرامش. نیاز سرگردان شده در سکوت بین ما. فکر می کنم وقتی فقط دوست بودیم، چقدر خوشحال تر و بی تنِش تر بودیم. اگر من را ندیده بود.. اگر مثل آن شب توی خانه ام که بستنی خوردیم و سیـ ـگار.. وقتی برق ها رفته بود.. مجبورم نمی کرد ببینمش، حالا شاید چقدر فرق می کرد همه چیز. نیاز با نگاه ازم می پرسد چه شده. دست های نگرانش را بهم می پیچد و از من به آزاد و برعکس نگاه می کند. قبل از اینکه آزاد برگردد و درشتی بگوید، از اتاق بیرون می رود.. مسکن را از لفاف بیرون می کشم و بیشتر از یک قلپ آب نمی توانم بخورم. حالا برگشته و نشسته مقابلم. آرنج هایش را زده به زانوهایش و خیره نگاهم می کند. خیره و طلبکار. خیره و.. خورد شده و.. طلبکار. از اینکه هیچ وقت جلوی من کامل نمی شِکند، خوشحالم. به جز یکی دوبار، همیشه کنار ناراحتی هایش، قلدری هم بوده. این نگهم می دارد. خوب است.
    انتهای خودکار توی دستم را فشار می دهم و کاغذ را برمی دارم و همان طور زیر لب زمزمه می کنم: الآن عصبانی هستی..
    - وقتی عصبانیم اون آشغالم امضا نمی کنم!
    سرم مانده پایین همان طور. دارم نگاه می کنم به خطوط و نوشته ها. محل امضا. علت استعفا. نگاهش می کنم..: چرا دعوا می کنی..؟
    می پرد: نازتو بکشم؟!
    ناراحتم. چقدر از خودم ناراحتم..
    سرم را پایین می اندازم..
    کلافه می شود. خم می شود روی زانوها و موهایش را می کشد.. با پایش ضرب می گیرد روی سنگ سالن.. سیـ ـنه اش را از هوا پر و خالی می کند..
    - چرا ازم تشکر می کنی؟
    صدایش آرام است. آرام تر از قبل و کلافه.
    - مگه وظیفه م نیست؟ مگه وقتی ازم چیزی می خوای نباید برات انجام بدم؟ مگه چون دوستت دارم، نباید بیام سه صبح جنازه ی ماشینتو ببرم و تو عین خیالت نباشه؟! مگه همین نیست دوست داشتن؟! نیست؟ بگو اگه نیست. بگو منم بدونم چجوریه. بگو بفهمم و از اشتباه درآم.
    سرم را بالا می گیرم. صورتش قرمز و منقبض است. توی چشم هایش غصه پرپر می زند و روی لب هایش قهوه ی تلخ ریخته.. از خودم بدم می آید. از خودم ناراحتم. اینکه یک آدم تا کجا می تواند آدم دیگر را برنجاند. و این سیکل معیوب.. دلم می خواهد توی چشم هایش، یک جفت سیاهی آرام ببینم. دلم می خواهد توی تنش به جای این بلوز سیاه که در و دیوار ذهنش را هم گرفته، آن پیراهن آبی توی شمال را ببینم.. همان طور نشسته روی ساحل، باز می زند به موهایش، موج موج آرامش توی چشم هایش هست..
    صدایش کمی بالا رفته و کلافگی است..: فقط وقتی منو می خوای هستم! وقتی به یکی احتیاج داری که آرومت کنه! فقط وقتایی که یکی رو می خوای کنارت باشه، یکی مث من هست! یه خری مث من !! بقیه ی وقتا من کجام..؟!
    سکوت می کند. لفاف قرص را توی دستم مچاله می کنم. تازگی یاد گرفته ام از بالا خودم را ببینم، این طوری از روبرو را هنوز بلد نشده بودم..
    - وقتی من حالم خوب نیست، وقتی اینجا زلزله میاد..، وقتایی که من خسته می شم از مایه گذاشتن، اون وقتا من کجام..؟!
    نزدیکش می نشینم.. دست هایش را فرو برده توی موهایش و سرش رو به سنگ های تیره ی کف اتاق است.. آرام.. کمی بیشتر جلو می کشم خودم را. خم می شوم و لب می زنم. اسمش را صدا می کنم. روز اول ازش وحشت داشتم. کمی بعد متنفر شدم. وقتی آمدم اینجا و با پوزخندی با غایت مسخره صدایم زد « خانوم سرشـــار! » ، مبهوت و بیزار بودم هنوز.. نزدیک که شدیم، با شک و عشق صدایش می زدم. حالا دو روز است که اصلا صدایش نزده ام... لب می زنم و باز اسمش را می گویم. دلم می خواهد این بار فقط صدایش کنم. بعد بشود آن آدم آبی پوش و بی تنِشِ لب دریا.
    می گویم: داریم دست و پا می زنیم.
    صاف نگاهم می کند. حرفی تا چشم هایش بالا می آید و کلمه نمی شود. چقدر می توانم اعتماد کنم به آدمی که حرف هایش کلمه نمی سوند؟ حرف هایی که هنوز از ته دلش نیستند. ساده و در پی تکرار مکررات نیستیم ما.. هستیم..؟
    - دیگه به مامانت نگو..
    دست می کشد ای موهایش و نگاهم نمی کند: بالآخره که باید یه کاری..
    می بُرم کلامش را. کی برم و نمی دانم این لبخند بی خود روی لـ ـبم چکار می کند: اون چیزی که دو نفرو کنار هم نگه می داره، « یه کاری » و « بالآخره » نیست.
    سکوت کرده. لب می زنم: چرا خودمونو گول بزنیم؟
    کلافه می شود باز: تمومش کنیم بره؟ اینو می خوای تو؟ چت شده اصلا معلومه؟!
    - نزن خودتو به اون راه.. نمی دونی چی می گم؟
    - نه من فقط اینو می دونم که این همه راه اومدم، این همه اعصاب خوردی داشتم، همه چی همون جوری بود که تو خواستی، حالا گند گرفته زندگیم و کارمو..!
    بلند می شود به راه رفتن. متر می کند اتاقش را. خیلی حالش بد است. حسش را می فهمم...
    می ایستم مقابلش.
    رخ به رخم می ایستد.
    صورتش.. مثل گره کور شده.
    - حالا اومدی به من برگه ی استعفا می دی، حالا می گی با هم بودن ما یه کاری نیست. حالا از وقتی بهوش اومدی منو آدم حساب نمی کنی! خیلی خب، من درک می کنم. اونقدرام نفهم نیستم که درک نکنم چی گذروندی. ولی دیگه نمی تونم تحمل کنم این بازیا رو. از من و سن من خارجه ساره! من اونی نیستم که از اتاقت شوتش کنی بیرون و بعد بهش زنگ بزنی برات شماره تلفت گیر بیاره! آدرس گیر بیاره!
    چشم هایم پایین افتاده..
    و باز انتقال تمام ناراحتی هایش به وجودم...
    نمی گذاردم به حال و سکوت خودم. شانه ام را می گیرد، خم می شود روی صورتم و تکانم می دهد: می کردم برات این کارو. هر کی جای تو بود هم می کردم. تو اخلاق مزخرف من نیست تونستن و انجام ندادن!
    رهایم می کند و برمی گردد سمت پنجره. می زند روی اسپیکر: دو تا نسکافه!
    - تو یادت رفته...
    حرفم را می برد و صدایش را پایین می کشد، مگر موش های پشت دیوار..: که خواهر من باعث این بدبختیاس؟ نه من یادم نرفته..
    ادامه ی حرفش مهم نیست دیگر. من این را نمی خواستم بگویم. افروز..، هیچ جایی در صحبت من نداشت. افروز کنار بود. خیلی کنار. مثل مهره ای که از همان اول کنارش گذاشته بودم. حرف من افروز نبود. که آتشی که افروز انداخت شاید، نور شده بود برای چشم های کم سوی من... حرف من افروز نبود هیچ وقت...
    - من که می خوام درت بیارم از این حال. نمی ذاری چرا؟
    - با این؟ با این؟؟؟
    برگه ی استعفا را می کوبد روی میز.
    - تو بگو چیکار کنم..؟
    جوابم را نمی دهد. و جوابی ندارد برای این سوال. عین دور باطل است که از هر طرف برویم، بالآخره چیزی آزارمان می دهد. اگر بروم حس می کند ازش سوء استفاده شده، و اگر ادامه بدهیم، ادامه ی راه را باور ندارد هنوز...
    - آزاد.
    - ...
    - آزاد.
    - هوم.
    - یه لحظه بیا..
    بی حوصله نگاهم می کند. هم منتظر جوابش است، هم نا امید شده انگار.. آستینش را می کشم: یه لحظه.. تکیه بده. اینجوری.
    تکیه می دهم و سرم را هم به پشتی مبل می گذارم. با اخم نگاهم می کند اما بالآخره به حرفم گوش می دهد.
    - می خوام یه چیزی یادت بدم.
    - ببین من اصلا..
    - فقط چند دقیقه.. لطفا.
    سکوت می کند. نفسش را با سر و صدا بیرون می فرستد و به حرفم گوش می دهد.
    - می خوام بهت یاد بدم چجوری خودمو می کشم بالا و از اون بالا خودم و همه چیزو نگاه می کنم.
    انگشت اشاره ام را می گیرم سمت سقف.
    - چشماتو ببند. چشمامو می بندم.. آروم می گیرم. تمام انقباض ها و فکرای مزاحمو دور می کنم. فقط یه لحظه طول می کشه، بعد می تونم از خودم جدا شم. اینطوری.. می رم بالا.. جدا می شم از تنم. حالا اون بالام. اونی که این پایینه، من نیستم. من اون بالام. یه جورایی.. می تونی ببینی ؟ نمی دونم اینو از کجا یاد گرفته م اما.. وقتی این بالام می تونم خودمو ببینم. بهتر از همیشه. بدنم و صورتم رو.. همه رو می بینم..
    چشم هایش را بسته. نمی دانم چقدر جدی گرفته یا اصلا دارد به حرف هایم گوش می کند یا نه. چشم هایش را بسته و من امید دارم که بتواند خودش را از آن بالا ببیند..
    آدم دیگری هستم با او. پُرم از زنانـ ـگی و شادی. متعلق به دنیای او نیستم.. مال دنیای من نیست. شبیه جسارتی ست که همیشه دلم می خواست داشته باشم و نداشتم. میوه ی ممنوعه ای ست که من بالآخره دست دراز کردم و چیدمش.. اما حالا.. پرت شده ام زمین. و میوه ام انگار دیگر جادویی نیست... هـ ـوس چیدنش، بهِم تصوری می داد از شجاعت و جسارت خودم. و جادو شاید، دست های خود من بود...
    دوست داشتنی تر از همیشه بوده ام با او، طاقت یک بار دیگر پس زده شدن را ندارم اما.. با پناه ترم با او، دلم نیست که گوشه نشین پله های قناعت من باشد و یک عمر چشمش به آن بالاها.. دلم نیست بند من شود و پر پروازش را گرفته باشد من و دنیای من. که این روزها انگار دنیایم هم جور دیگری ست...
    نفس عمیقی می کشد..
    اخم میان ابروهاش افتاده و من جای خودم را دیدن، دارم او را می بینم. خودم را این روزها بی نهایت بار دیده ام. خودم را بهتر از همیشه... فقط نمی دانم چرا باید واژگون می شدم، باید به آخر خط می رسیدم تا ببینم.. اخم ابروهایش را بارها دیده ام، چین و شکن های احتمالی را.. دلم.. نمی خواهد ببیند. دو سه شب است که مدام به خوابم فکر می کنم. بعد بلافاصله دست می کشم روی پوستم.. به صورتم. اخم ابروهایش را بارها دیده ام، این ته ریش چند روزه را هم.. اما.. تاب سفرم هست میان شیارهایی که بیفتد روی صورتش..؟ طاقت تاب بازی میان چروک سلول به سلولِ پوستش.. وقتی پیر می شود از این انتخاب.. در من هست..؟ بگذار یک بار برای همیشه با خودم رو بازی کنم...
    - تورو که رسوندم رفتم پیش افروز. هنوز نتونسته بودم درست باهاش حرف بزنم. حماقت کرده بود اما خودش اسمشو میذاره لطف و محبت خواهرانه. من هیچ وقت فکرشم نمی کردم با تو اینجوری تا کنه. مطمئنم.. حتما زده بوده به سرش! اون روز که اینجا همه چی به هم ریخت، زده بود به سرش!.. نمی دونستم تو هم می زنه به سرت و نصف شب راه می افتی تو خیابون که..
    صدایش در گوشم می پیچد..:
    - چیزی که بین ما بود، خیلی با عشق فرق داشت.. یه جور دوست داشتن پایدار بود.. دختر فوق العاده ای بود. درک می کرد. تحمل داشت. و پا به پای من بود. داشت اذیت می شد... وقتی هم که خواست بره امریکا، رهاش کردم که بره....
    - چرا نگهش نداشتی...؟!
    - باید می رفت.
    - تو نخواستی یا ارزششو نداشت؟!
    - باید بال هاشو ازش می گرفتم؟!


    برمی گردم به اتاق. انصاف نیست بال های آدمی که یکبار و فقط یکبار حق زندگی کردن دارد را، گرفتن.
    - یه لحظه خودتو..
    از « یک لحظه خودم را جای او گذاشتن » حرف می زند، و من لحظه ها را خوب می شناسم.. دوست نداشتنی ست.. خودی که تمام مراسم نیاز پیراهن سبز پوشید و لبخند زد.. خودی که تمام شمال، با نـ ـوازش باد و لبخند آزاد زندگی می کرد و به فکر زیستن در لحظه بود. لحظه؟ البته که لحظه ها، زندگی بشریت را می ساختند.. البته که دورم می کردند از حرام نکردن ثانیه های خوب زندگی ام.. و البته که لحظه ها، آب حیاتند برای آدمی که نمی خواهد چیز دیگری از زندگی اش را از دست بدهد، اما.. کدام لحظه برای آدمی، ابدی شده بود..؟!
    - امضاش کن..
    نگاهم نمی کند. در سکوت برگه ها را می گذارم جلوی دستش و تا دنبال خودکار بگردم، خودنویسی که از مشهد برایش آورده ام را از جیب کتش بیرون می کشد. مردمک هایم راه می افتند.. موهایش، شانه هایش، شیطتن های چسباناکش! این جور کج نشستن و زل زدن به کاغذش را. ساعتِ صفحه گرد با بند چرمی مشکی روی مچ چپش ، یادم می آورد که دارد دیر می شود...
    زل زده به کاغذ. و امضایش نکرده هنوز.
    - تموم شد..؟
    زمزمه اش آرام است.
    در محدوده ی دیدش قرار می گیرم. چشم هایم روی موهایش.. روی نیم تنه ی کجش.. دستی که نرفته برای امضا، می رقصد.. لب هایم.. لبخند کمـ ـرنگی دارند..
    - یه خونه خریده م تو شریعتی. کوچیکه اما هم شومینه داره، هم یه باغچه ی بزرگ و خوشگل. یه تاب هم گرفتم برای حیاطش. جون می ده برای اینکه غروبا وقتی همه جا آبپاشی شده و نسیم خنک می زنه، بشینی و یه فنجون نسکافه ی خنک مزه مزه کنی. با من یه نسکافه ی خوش طعم می خوری؟

    از اروس که بیرون می آیم، باد می زند و مانتویم تکان می خورد.. نامه ی استعفای امضا شده، توی دستم است. شبیه برگه ی آزادی ست. دوست دارم مثل پرنده ی تنها، بنشینم روی سیم های برق و از آن بالا خوب نگاه کنم. آرامم... و با این برگه، دیگر به هیچ کجا اجباری ندارم. مثل آن پرنده ام حالا که نشسته روی سیم برق.. حس می کنمش که ایستاده و از پشت پنجره نگاهم می کند. راه می افتم توی سرازیری خیابان شرکت..
    از اروس خارج می شدم.. سرد بود و به نظر می رسید کیانی بر خلاف دعوتش از من برای همراهی در کنسرت، رفته باشد. سرد بود و بافتنی ام را به دورم پیچیده بودم.. راه افتادم توی سرازیری. صدای تک بوقی آمد و بعد ماشینش کنارم ایستاد. سوار شدم و سلامش کردم. جوابش کمی دیرتر آمد..
    هنوز پیراهن روشنش را خاطرم هست. و آن شال سفید که انداخته بود روی شانه اش. لبخند روی لـ ـبم می آید. سرم را بالا می گیرم و به آسمان آبی و صاف نگاه می کنم. دلم می خواهد همیشه آبی بپوشد. یاسی بپوشد. سفید بپوشد. همه ی رنگ های روشن دنیا را بپوشد.. دست تکان می دهم برای تاکسیِ سر خیابان.
    اسم کوچه های پاسداران را دوست دارم. بـ ـوستان و گلستانش را. هر وقت این سربالایی را پیاده می رفتم، یکی یکی می شمردمشان. بـ ـوستان یکم.. گلستان دوم.. نیستان پنجم.. نگارستان هشتم... خانه ی ما توی یکی از همین کوچه های پهن بود و دم درش درخت بزرگی کاشته بودند که هیچ وقت اسمش را نفهمیدم. پاییز که می شد، برگ های زرد و نارنجی اش حال دل آدم را خوب می کردند. برگ ها که می ریختند جلوی در و ورودی برج رنگی رنگی می شد، منظره ی دل انگیزی می شد. هوا هم اگر خیلی صاف نبود و بادی هم می زد..، فَبَها. نه مثل امروز که آسمان از بس آبی و صاف است، آدم دلش می خواهد برود کوه و از آن جا زل بزند لابلای ابرها و شکل هایشان را حدس بزند.. موسیقی ملایم و آرام بخشی از ضبط تاکسی توی ماشین پیچیده و راننده را هم مثل من در خودش غرق کرده. و عجیب است که اسمش را می گذارم آرام بخش و غمگینم نمی کند. « مانده بودی اگر نازنینم.. زندگی رنگ و بوی دگر داشت... » از ماشین پیاده می شوم و قد راست می کنم رو به درخت بلند قامت و بی اسمی که هنوز جلوی در ورودی است. سبزِ سبز! لبخند تمام صورتم را پر می کند از دیدنش! شاید هیچ چیز دیگری مثل او نمی توانست خوشحالم کند امروز. خم می شوم کرایه را حساب کنم. « هستی ام را به آتش کشیدی.. سوختم من ندیدی.. ندیدی.. ندیدی.. » راننده که غم ژرفی توی چشم هایش نشسته و هم سن و سال های آقاجون است، با کلی تعارف کرایه را می گیرد. لبخند بی جانی به رویم می زند و می رود. راست می شوم و به مسیر رفتنش چشم می دوزم. صدای ضبطش توی نگارستان چندم.. مانده هنوز. « بعد تو خشم دریا و ساحل.. بعد تو پای من مانده در گل.. »

    از نگهبانی می خواهم به آقای صدر بگوید مهمان دارند. می گوید « ببینم اصلا هستن یا نه » و شماره اش را می گیرد. گوشی را می گذارد و می گوید « جواب نمی دن، ولی از صبح بیرون نرفته ن. حواسم بوده. حالا می خوای شما بیا.. » راهنمایی ام می کند سمت آسانسور و طبقه را می گوید. با لبخندی که اصلا نمی دانم چرا گوشه ی لـ ـبم جا خوش کرده، نگاهش می کنم. نمی داند من ابعاد سنگ های اینجا را هم می دانم.. لحظه ای مکث می کند به من که با آن لبخند و آن طور خیره شده ام به صورتش. لبش را می جود و طبقه ی یازدهم آسانسور را می زند و می رود. خنده ام می گیرد.
    دستم را روی زنگ فشار می دهم. تن چوبی در، هنوز تیره رنگ است. کسی جوابم را نمی دهد. گوشم را می چسبانم به در. صدای پیانو می آید. صدای دورِ جیغ و خنده می آید. صدای بدو بدو و « کامران اونو بدش من » .. لبخند تمام قد صورتم را پر می کند. نفس آرامم رابیرون می فرستم. یک مشت زندگی اینجاست.. دوباره زنگ را می فشارم و این بار دو ثانیه بعد، در باز می شود..
    دستگیره توی دستش مانده، کمی خم شده، و در را نیمه نگه داشته. توی چشم هایش فقط تعجب و جاخوردگی ست و دستش را هم از دستگیره برنمی دارد. پیراهن طوسی به تن دارد و آستین هایش را تا روی ساعدش بالا زده..پلک می زند و دنبال کلمات است که آرام می گویم: می تونم بیام تو؟
    هنوز شوکه است اما خودش را پیدا می کند . مردمک هایش می چرخند روی دست چپم که حالا و از همین یک ساعت پیش، خالی از آن گچ سبز است. روی زخم صورتم.. با مکث خودش را عقب می کشد و کنار می رود. حالا باید بروم تو. باید پای راستم را بلند کنم و یک قدم جلو بگذارم. پای حواس پرتم، قفل کرده.. نمی دانم چی حس کرده اما اوست که خودش را کنار می کشد و در را بیشتر باز می کند. زیر لب می گوید: البته.
    و من با خیال اینکه نگهبان راست می گفته و من اینجا را بلد نیستم، می روم تو. همان دو قدم کافی ست تا دختر بچه ی لاغر و کشیده با موهای سیاه و براق را ببینم که عروسک به دست وسط سالن ایستاده و خیره ام شده. دختر بچه ای که قد یک بند انگشت زیر چشم هایش سیاه است. یک بند انگشت من برای صورت او.. خیلی بزرگ است ، نه؟ عروسکش را محکم بغـ ـل گرفته و من یاد خوابم می افتم. تمام وجودم به سمتش کشیده می شود.. پایم که قفل شده بود، دِل می زند. انگشتانم.. بند بند شانه ها و آغـ ـوشم.. از من فرار می کنند برای کشیده شدن سمت او. پاهایم را فشار می دهم به زمین. اینجا ایستاده، قبلش با پدرش جیغ جیغ می کرده، و حالش خوب است! زنده مانده! زنده مانده و حالا جای آن شکاف احتمالا بزرگ روی سیـ ـنه اش، می توانم پیراهن سُرمه ای رنگی ببینم که چین های دامنش همان جوری ست که همه ی دختربچه ها دوست دارند... آهسته می گویم: سلام.
    عروسکش را بیشتر به خودش نزدیک می کند و تند سر تکان می دهد: سلام.
    خیره ام به صورت کیمیا و او تنها چیزی ست که از این خانه می بینم. هنوز از نگاهش کنده نشده ام که زمزمه ی پدرش می آید: نمی شینی..؟
    صدایش می زند « کیمیا.. بابا.. » و دستش را می گیرد و چیزی کنار گوشش می گوید. روی سرش را می بـ ـوسد و کیمیا ضمن گفتنِ تندِ « ببخشید » ، همان طور که قفسه ی سیـ ـنه اش بلند بالا و پایین می شود، می رود سمت اتاقش و توی راهرو گم می شود. راهرو که حالا سرخابی نیست...
    نگاه می کنم به کامران. سوال دارم و تمام وجودم امیدوار است جواب مثبتی بشنود.
    - حالش خوبه؟!
    بیشتر از من به خودش مسلط است. دست می کشد میان موهایش و سر تکان می دهد: آره. آره.. عملش واقعا خوب بود. عجیب بود که خوب بود اما.. بود.
    هنوز پر از امیدم. چشم ها و لب هایم: دیگه خوب می شه..؟
    زل می زند به صورتم. خنده ی کوتاه و کمـ ـرنگی می آید به چشم ها و لب هایش. انگار که بگوید « خوش خیال شده ای؟ » اما به جاش می گوید: هیچ وقت برای همیشه خوب نمی شه. آسیب پذیری و ضعیفیش همیشه همراهشه. مشکلات ریویش هم..
    باز انگشت می لغزاند میان آن موها و باز تار تارشان را می کشد.. برای آرام کردن دل خودش شاید، لبخند دلگرم کننده ای می زند: اما دیگه عذاب نمی کشه. این یه ماهه خیلی بهتر شده. خوبه.. خوب.
    یک کاسه ی لاجوردی سفالی آب خنک، سرریز می کنند توی دلم.. چشم هایم ثانیه ای بسته می شوند. چیزی شبیه به « آخیش... »..
    دستش را با احتیاط.. آره با احتیاط.. می گیرد سمت سالن و تعارفم می کند. من اما می نشینم روی نزدیک ترین صندلی، که حالا آبیِ تیره است. نزدیک در ایستاده هنوز: چای می خوری؟ یا..
    روبروی در آشپزخانه ای بزرگ و دلباز است. خانه صد وسی متری ست و پنجره های بلند دارد. انتهای راهروی کوتاه و پهنش هم دو اتاق است که یکی را اختصاص داده ایم به کار و مهمان. چیزی دل می زند توی دلم.. لابد حالا شده اتاق کیمیا. چقدر دوست دارم اتاق کیمیا را ببینم. چقدر دوست دارم از همه جا و همه چیز فقط... می گویم: یه لحظه.. کارت داشتم. چیزی نمی خوام.
    پشتش را می کند و می رود سمت آشپزخانه. وقت می خواهد که کنترلش را بدست بگیرد انگار: منم چای می خوام.
    « چای » اش توی گوشم زنگ می زند و نه « چایی ». لب های چفت شده ام را با زبان تر می کنم. نگاهم فقط به کفپوش سالن است. اما گوشه چشمی هم می توانم ببینم که همه چیز، همه چیز، عوض شده. سرم را بالا می گیرم و جای نور، پیراهن طوسی اش جلوی چشمم را می گیرد. چای را برمی دارم و فنجان ها هم عوض شده.. سینی را می گذارد روی میز و روبرویم می نشیند. پا روی پا می اندازد و انگار خودش را پیدا کرده.. فکر می کردم سخت نباشد. فکر می کردم چند روز است که هیچ چیز سخت نیست. سخت نیست، اما انگار یک سری پیچ و مهره دارند توی وجودم جابجا می شوند و روی هم قرار می گیرند. یک جور پذیرش، باید توی هم جا بیفتند و چفت شوند. فقط همین است که نمی گذارد گیرِ توی ذهنم آزاد شود و چایم را بنوشم..
    می گویم: یه امانتی پیشم داشتی..
    می گوید: بهتر شدی؟
    دستم که به سمت کیفم رفته، می ماند. برمی گردم نگاهش می کنم. فاصله مان چند سنگ پنجاه سانتی بیشتر نیست اما چند سنگ..؟ نرم سر تکان می دهم: مرسی که حالمو می پرسی.. خوبم.
    کیفم را برمی دارم اما تمام دلم توی اتاقی ست که کیمیا خوابیده. تمام وجودم می خواهد یک بار دیگر ببیندش و بغـ ـلش کند و بعد.. سرم را بالا می گیرم تا بگویم اما چیزی در چشم های خیره اش به من هست، که متوقفم می کند. عمیقم شده و چیزی در چشم هایش سوسو.. که شاید پَر می زند. حرفم یادم می رود. وصله ی ناجوری هستم برای آنجا، می دانم. آرام می گویم: عوض شده اینجا..
    و جز خار ظریف و کوچکی که توی قلـ ـبم می رود، هیچ حس دیگری ندارم. و این حرفی نبود که می خواستم بزنم. و این صدای پیانو که می آید و از لحظه ی ورودم می آمدو من حالا دارم می شنومش.. پیانوی سیاهی گوشه ی سالن نزدیک پنجره نشسته و حالا دارم می بینمش. اما صدایی که متنِ حرفمان شده، از انتهای راهروست. دور.. جایی نزدیک به کیمیا.. به پیانوی سیاه گوشه ی سالن نگاه می کنم و کاغذهای نُتی که بالایش مانده.. به ظرف نوتلای نیم خورده شده و دو قاشق کوچک داخلش.. به فنجان نصفه ی چای که حالا حتما یخ کرده. داشتند با هم تمرین می کردند و تو سرو کله ی هم می زدند؟ پدر و دختری جیغ جیغ می کردند و سرِ نت ها کلنجا می رفتند؟ لبخند عمیقی روی لـ ـبم می نشیند. چقدر خوشحالم که کیمیا پدری به این خوبی دارد...
    به لبخندم نگاه می کند. لب می زنم: می تونه بزنه..؟
    حرف زدن از بچه ی آدم، از پاره ی تن و همه ی امیدها و آرزوهای آدم، هر پدر و مادری را سر کیف می آورد. سرش را نیم بند تکان می دهد و لبخند کمـ ـرنگی می زند: یه چیزایی.
    بعد خیره می شود به صورتم باز. به صورتی که رو به پیانو ست و برگه های نُت.. و نمی دانم چی می بیند که صدا می زند: کیمیا..؟ بابا ؟
    کیمیا ده ثانیه بعد توی هال است. نزدیک پدرش می ایستد و با چشم هایش می پرسد « چیه؟ » کامران به من نگاه می کند. دلم می لرزد از تصور کاری که می خواهد برایم بکند.. خم می شود روی سرش را می بـ ـوسد: یکم برامون می زنی؟
    ابروهای دخترک بالا می جهد. من را نمی شناسد دیگر؟ نگاهم می کند. لبخند کوچکی می زند. به قفسه ی سیـ ـنه اش که زیر دست هایم پرپر زده نگاه می کنم. لبخندم را یادش بماند، کافی ست. سرفه می زند، می گوید « تَشم » و می رود سمت پیانو. عروسکش را با احتیاط یک گوشه می گذارد و صندلی را می کشید و می نشیند. کمـ ـرش صاف و شانه هایش عقب. انگشت های کوچکش را می گذارد روی کلاویه ها و کامران می رود بالای سرش. وای که چقدر کلاویه های پهن و سفید برای دست هایش بزرگ اند.. بی اختیار می گویم: اذیت نمی شی؟
    و اشاره ام به زخم سیـ ـنه اش است. سر هر دو به سمتم برمی گردد. هر دو دارند لبخند می زنند. توی چشم های جفتشان ستاره هست. کیمیا تند سر تکان می دهد و می خندد: نه ، یه کوچولو..
    بعد بی آنکه منتظر جواب من باشد، انگشت های کوچکش را می گذارد و .. صدای پیانو را درمی آورد. دست های بزرگ پدرش حوالی دست هایش، هوایش را دارد.. یادم نمی آید بلد بوده باشد. چیزی که می زند و اصلا سردرنمی آورم چیس، بیست ثانیه هم طول نمی کشد. وسط قطعه دست هایش را برمی دارد و به طرفم می چرخد و با چشم های درشت شده و پر از امید برای تعریف شنیدن از من، به دهانم چشم می دوزد. نمی توانم خودم را نگه دارم. دیگر بندِ این صندلی نمی شوم. پرواز می کنم و فاصله ام را تا تن کوچکش به هیچ می رسانم. حواسم نیست که احتیاط داشته باشم و بی حواس بغـ ـلش می گیرم.. زانو زده ام جلوی صندلی اش و محکم بغـ ـلش گرفته ام. بینی ام را می برم توی موهایش و نفس می کشم.. دست سالم اما کرختِ مزاحمم نمی گذارد آن طور که شایسته است محبتِ تنم را خرجش کنم.. دکتر که اره می انداخت و من چشم هایم را بسته بودم و ترس برم داشته بود، خندیده بود که « هیچی نیست خانوم. ببین. عین اولش! » عین اولش نبود. بعد از آن همه سنگینی و کلافگی و خارش، آخر سر انگار ماهیچه هایم به جای خودشان نبودند. چند روز باید می گذشت تا کامل خوب شود. عین اولش نبود، اما سالم بود. باز حواسم می رود پی جسمی که توی بغـ ـلم است و با خودم غرغر می کنم که از این دست مزاحمم! می بـ ـوسم کنار گردنش را و بو می کشم تنش را.. دست کوچولویش را می گذارد روی شانه ام و کمی فشار می دهد. « آخ » ضعیفش می ترساندم. وحشت زده عقب می کشم: اذیتت کردم؟؟ چی شد عزیزم؟
    سر تکان می دهد که « هیچی » و کمی سیـ ـنه اش را می مالد.. لـ ـبم را به دندان می گیرم و میان خودم و سیـ ـنه اش فاصله ایجاد می کنم. یک چشمش را جمع کرده و می خندد. هنوز چشمش به دهانم است برای تعریف و تمجید از موسیقی نرمی که شنیده ام. موهایش را با دو دست ناز می کنم. صورتش را نـ ـوازش می دهم. نوک بینی اش را می بـ ـوسم: من تا حالا ندیده بودم یه فرشته اینجوری پیانو بزنه..
    چشم های سیاهش برق می زند از خوشی. خنده اش عمیق و تهِ دلی می شود. به پدرش نگاه می کند تا خوشی اش را با او هم شریک شود. ادامه می دهم: تا حالا ندیده بودم.. ( دستش را می گیرم و انگشت های کوچکش را یکی یکی می بـ ـوسم.. ) یه خانوم خوشگل انقد قشنگ بزنه..
    لبش را از ضعفِ حال خوبش، می گزد. با ذوق به پدرش نگاه می کند. به من برمی گردد و با دو دست صورتم را میان گودی کوچک دستانش می گیرد. ناز می کند پیشانی و گونه ام را. بعد خم می شود و بـ ـوسه ی نرم و کوچکی روی گونه ام می گذارد. دور که می شود، فاصله که می گیرد، انگار نفسِ دوباره به تنم تزریق شده.. پدرش می گوید « کیمیا » و او می چرخد برود که بی اراده دستش را می گیرم و صدایش می زنم: کیمیا..
    نرم جلو می آید. چتری هایش را که حالا روی پیشانی اش ریخته اند، کنار می زنم. فقط دختر کامران است که می تواند اینجور متین و آرام بایستد.. موهایش را با جفت دست هایم مرتب می کنم.. نـ ـوازش می دهم.. می گویم: کیمیا..
    پوست لطیف گیجگاهش زیر دستم می لغزد.. لب می زنم: تو یه دختر فوق العاده ای!
    گیج و نامفهوم نگاهم می کند. دست می کشم به صورتش.. به موهایش.. خیره به چشم های سیاه و مژه های برگشته اش، جوری که حرفم را باور کند، جوری که حرفم تا ابد یادش نرود، پچ پچ می کنم: تو بهترین هدیه ی خدایی. خدا یه تیکه از نفسشو فرستاده پایین که ما هم بتونیم نفس بکشیم.. تو بهترین و عزیزترین هدیه ی خدایی.. اینو هیچ وقت یادت نره. خب؟..
    مکث می کند توی چشمم. هنوز نگاهش می کنم.. می خواهم حرفم هیچ وقت یادش نرود.. می خواهم اگر قرار است خاطره ای از پنج سالگی اش داشته باشد، جای هاله ی این کبودی های ریز و درشت که روی ساعدش نقش بسته، حرف من یادش باشد. من فقط همین را می خواهم. توی چشمش نگاه می کنم و از خدا می خواهم: « ثبتش کن..» یک قدم جلو می آید. دست هایش را دور گردنم حـ ـلقه می کند. جای دست های عزیزش روی زخم گردنم، می سوزد. چشمش را از چشمم نمی گیرد این بچه.. نمی گیرد.. خم می شود و توی گوشم، با صدایی یواشکی که فقط خودم می توانم بشنوم، می گوید: تو خاله واقعکی هستی...
    لـ ـبم را به دندان می گیرم.. باز کنار گوشم می گوید: باشه یادم نمی ره.
    خم می شوم و همان جور که دست هایش احاطه ام کرده، آرام قفسه ی سیـ ـنه اش را می بـ ـوسم..
    ازم فاصله می گیرد. عروسکش را برمی دارد. دست هایم توی هوا مانده هنوز.. لبخند می زند. به پدرش هم. بعد برایم بای بای می کند و با دستش بـ ـوس می فرستد. همان طور که دور می شود می گوید: بـ ـوس.
    و می دود به اتاقش..
    کامران بلند می گوید: یواش!
    گوش بچه ها اما کی بدهکار بوده؟ نگاه نمی کنم اما صدای بسته شدن محکم در می آید. ایستاده مقابلم. همه ی چیزی که می خواستم بگویم یادم رفته. شاید همه ی چیزی که باید می گفتم، همانی بود که تحویل کیمیا دادم.. می روم سمت کیفم. رفته سمت آشپزخانه. چشم می اندازم دور سالن. یک بار نشسته بودم روی همین سنگ ها زار زده بودم موسی به دین خود، عیسی به دین خود! چقدر ساده بودم که فکر می کردم با این ضرب المثل می شود کسی را کنارم نگه دارم. بیست و چند سال را تغییر بدهم تا کنارم بماند. مثل روشنک نبود آن ساره؟ او با پول و آبرو و من.. با التماس و هزار جور ضرب المثل که نمی دانم از کجام درمی آوردم! اصلا این فکر از کجا به سرم زده بود؟ نمی دانستم که آدم ها را.. با هیچ چیز.. هیچ چیز.. نباید و نمی شود که کنارت نگه داری. آدم ها اگر بخواهند که کنارت بمانند..، می مانند. سالن بزرگ تر از قبل به نظر می رسد. همه چیز عوض شده. حتی یک لامپ هم آشنا نیست. فکر می کردم چه حالی داشته باشم وقتی پا می گذارم توی این خانه..؟ هیچی. این خانه، این همه غریبگی، فقط تنم را کرخت می کند. حتی یک قاب عکس هم به دیوار ها نیست. دارد جمع می کند برود؟ از کیفم، پاکت را بیرون می کشم. ایستاده مقابلم و یک لیوان آب توی دستش است. به انگشت های کشیده و تنیده اش دور لیوان شفاف نگاه می کنم. به سمتم می گیردش در سکوت. کمی از آب می خورم. خنک و به جا.. پرسشگر و کنجکاو به پاکت میان انگشتانم نگاه می کند. چشمم می افتد به صورتش. چین و شکن های ریز گوشه ی چشمش. شقیقه های خاکستری اش. تارها سفید میان موهایش. چروک هایی جلوتر از زمان.. پاکت را از دستم می گیرد. من هم مقصرم.. زمزمه می کنم: دارید می رید؟
    سرش پایین است و با در بسته ی پاکت بازی می کند. سر تکان می دهد..: آره. کارم درست شه، می ریم.
    دِل می زنم: می ذاریش پانسیون..؟
    فرصت سرریز شدن میان راه های صورتش را از من می گیرد و سر بلند می کند. نمی توانم چشمم را ازش جدا کنم. اجازه می دهم هر چی می خواهد، از چشم هایم بخواند.. زمزمه می کند: طاقت نمیارم..
    باز خم می شود روی پاکت و من را می اندازد لابلای تارهای خاکستری و سفیدش. نمی شود تارها را یکی یکی جدا کرد و زمان را به عقب برگرداند.. نمی شود دست گذاشتو چروک ها را کشید.. چقدر ناراحتم.. چقدر از خودم... صدایش توی گوشم زنگ می زند.. « من آدم عاشق شدن نبودم.. » دلم می سوزد. دلم برای همه ی آدم ها می سوزد.. آدم عاشق شدن نباشی ، دنبال زندگی بی خیال و دغدغه باشی، بعد.. دلم برایش می سوزد.. گفته بود مسئولیت دوست علی؟ دوست های علی چرا این قدر با خودش فرق دارند؟ گفته بود مسئولیت؟ مسئولیتِ سلام؟ مسئولیت این تارها با کیست..؟ مسئولم.. احساس مسئولیت می کنم.. احساس تقصیر.. از انتخاب اشتباه، رویای اشتباه، وهمی خنده دار! اشتباه راه رفتن.. اشتباه.. او را هم به کثافت نشاند. که شاید حقش نبود.. حق هیچ کداممان که.. چند تا زندگی خراب شد.. مقصرم.. خیلی زیاد. خیلی..
    محتویات پاکت را بیرون می کشد و بی آنکه تکان بخورد، فقط نگاهشان می کند. با نگاهش هم سو می شوم. عکس قشنگی از روشنک، روز قبولیش در تیزهوشان، با چهره ای ملیح و معصوم.. نوجوان و دوست داشتنی.. نیم تنه اش را کج کرده سمت دوربینی که یادم نیست چه کسی عکاسش بوده ، مثل فرشته ها. لبخند می زند. مثل فرشته ها لبخند می زند.. دستش مانده روی عکس. مردمک های سوالی و گیجش را تا من بالا می آورد..
    - اینو نشونش بده. اگر یه روزی خواست..، اینو بهش نشون بده. فقط همینو..
    فکش سخت می شود. چشم هایش که خوب و سرحال بود، شفاف می شوند.. دهانش را باز می کند اما کلمه ای پیدا نمی کند انگار. فقط نگاهم می کند. دست می گذارم روی سندِ زیر عکسِ توی دستش: این سند یه زمینه تو شیراز. متراژش زیاد نیست ولی مال خودشه. از پول خودشه. مالِ.. دست تو باشه بهتره.
    کیفم را برمی دارم و بابت آب تشکر می کنم. راه می افتم سمت در. حجم تن و قامت بلندش را پشت سرم حس می کنم. کفشم را می پوشم و در را باز می کنم. دستگیره را فشار می دهم. باید خداحافظی کنم؟ چقدر خداحافظی ها غمگین اند..
    برمی گردم..
    چشم می چرخانم دور خانه..
    روی سالن..
    راهرویی که دیگر سرخابی نیست..
    آشپزخانه ی بزرگ و دلباز..
    عکس کیمیا که کنار تلفن است..
    پرده های سفید و بلند..
    یه جفت چشم کشیده و آرام..
    یک جفت چشم تبدار و شفاف..
    که حالا به ارث رسیده توی صورت کیمیا.
    قدش بلند است و شانه هایش توانایی تا ابد به دندان کشیدن کیمیا را دارد. پیراهن طوسی به تن دارد و آسیتن هایش را بالا زده.. دست می برد لای موهایش و رد دستش را می گیرم.. به چشمش نگاه نمی کنم و رو می گیرم.
    - خداحافظ.
    باید بروم. تمام شد. تمام شده.
    - ساره..
    هنوز برنگشته ام.
    - هر وقت .کاری داشتی.. رو من حساب کن.
    پلک هایم را محکم روی هم فشار می دهم.
    - ساره..
    مکث می کنم.. توی اسمم ، اسمی که خیال می کنم هیچ وقت این طور یک دست صدا نشده بود، سوال هست.. سوال هست و من نمی خواهم بپرسد.. که علی رغم همه چیز، حق خودم را.. بخشیده ام؟ برمی گردم، لبخند کمـ ـرنگی می زنم و به در بسته ی اتاق کیمیا اشاره می کنم: مواظبش باش.
    ته جمله ام نقطه می گذارم و می روم سر خط.
    همان طور که جا می گذارمش پشت در بسته ی آسانسور و می روم سر خط.
    باید بروم برای گلدان هایی که خریده ام، از این کاکتوس های رنگی و گل ناز بگیرم. بعد از رحیم بخواهم یکی از این شمعدانی های قرمز که توی پله های ورودی ست را، بگذارد لب پنجره ی من. باز از تصور چال لپ رحیم خنده ام می گیرد! این یکی را حتما باید امشب برای شبنم تعریف کنم! باید سر راهم همشهری بگیرم و بیافتم دنبال کار. دیروز برای یکی دو جا رزومه فرستادم و تماس گرفتم. چند آگهی را هم علامت زدم تا بعدا زنگ بزنم. دیشب اما عمه همه ی روزنامه هایی را که دورشان خط کشیده بودم، ریخت دور! یاد ایمیل همکاریِ یک ماه پیش شبنم و خستگی خودم می افتم.. انگار اویی که آن بالاست، خودش قدرت را به جان آدم می ریزد...
    صدای زنِ گوینده ی آسانسور می گوید « طبقه ی هشتم » و یکی انگار سوار می شود. عطرش خنک و دلچسب است. فکر می کنم اگر چشم باز کنم، لباس تنش سفید باشد! خنده ام می گیرد از حدسیات روی هوایم! نفس عمیق تری می کشم و عطرش من را یاد آزاد می اندازد. و یادِ آزاد، مثل یک گوله ی کوچک، ته دلم می افتد..
    صدا می گوید « طبقه ی همکف » . کمـ ـرم..کتف خالیِ چپم.. چسبیده به خنکای تن فلزی اتاقک و کنده نمی شود. بعضی زخم ها.. خالکوبی می شوند به تنِ روح آدم. بعضی رنج ها.. دردها.. حک می شوند روی قلب و روح. روزهایی که.. آدم هایی که.. لحظه هایی که.. حک می شوند توی وجودت. و دلم می سوزد برای این روح.. برای این بیچاره.. و فکر می کنم روح بشر.. زیادی پاک و خوب است برای یدک کشیدن این زخم ها.. این تلخی ها.. کاش لحظه های بهتری.. کاش لبخند های عمیق تری.. پشتم را که از تنِ خنک آسانسور جدا می کنم، گوشه ی خالی کتف چپم.. خنک می شود..
    از برج می زنم بیرون. باد شدیدی گرفته خیابان را. چند تایی از برگ های درخت دوست داشتنی ام افتاده اند روی زمین. راه می افتم سمت چپ کوچه ی خالی و ساکت. چند قدم جلوتر، زنی دارد می رود.. آهسته و نم نم.. و چادر سیاه رنگی به سر دارد. می ایستم. سرش را انداخته پایین و جوری راه می رود، که انگار برایش مهم نیست کدام طرفی بپیچد.. باد می زند.. چادر سیاهش در باد تکان می خورد.. نگاهش می کنم.. حواسش به هیچ کس نیست.. به آن موتوری مزاحم حتی. لب می زنم: « خداحافظ. » پشتم را می کنم و خلاف جهت، راه می افتم....
    اسم کوچه های پاسداران را دوست دارم. بـ ـوستان و گلستانش را. هر وقت این سربالایی را پیاده می رفتم، یکی یکی می شمردمشان. بـ ـوستان یکم.. گلستان دوم.. نیستان پنجم.. نگارستان هشتم... خانه ی ما توی یکی از همین کوچه های پهن بود و دم درش درخت بزرگی کاشته بودند که هیچ وقت اسمش را نفهمیدم…
    راه می افتم سمت سرازیری..
    بالآخره اگر مثل بـ ـوستان و نیستان و.. همه اش سربالایی ست، یک جاهایی هم مثل این خیابان که هرچه چشم می چرخانم اسمش را پیدا نمی کنم، سرازیری ست... قدم هایم تند می شود روی آسفالت خیابان. یاد بچگی هایم می افتم و پارکی که حاج خانوم گهگاه ما را می برد. یک تپه ی چمنی داشت پشت سرسره هاش و ما تا رسیدن به بالای تپه مسابقه می گذاشتیم. روشنک از نفس می افتاد و علی دستش را می گرفت و می کشاند دنبال خودش. بالا که می رسیدیم، از نفس افتاده بودیم. لپ هامان سرخ شده و تن مان خیس عرق بود. بعد، نوبت پایین آمدنمان می شد. بالای تپه ی چمنی بودیم و آن قدر کوچک ، که ابعاد دنیا به نظرمان خیلی بزرگ می آمد.. پایین آمدن، مسابقه نداشت. لذت داشت. داد و هوار و جر زنی نداشت، آرامش و خنده های ریز داشت. هر کس بی آنکه سهمش را با دیگری قسمت کند، پایین می دوید. شیب زیاد بود، قدم هامان تند می شد. تند و تند تر.. لپ هامان گل می انداخت...
    کفش های تابستانه ام روی سرازیری این خیابان که اسمش را نمی دانم، اصطکاک خوبی ندارد. فاصله ی پاهام کم می شود و قدم هام تند تر.. به اختیار خودم نیست این جاذبه و این سرازیری که من را می کشد پایین.. دارم مثل تمام وقت هایی که چهار پنج سالم بود و با روشنک و علی از بالای تپه ی چمنی سرریز می شدیم، سرریز می شوم..
    انتهای خیابان، می ایستم. می خندم.. نفس نفس می زنم و دولا می شوم. پشت دستم را می چسبانم به گونه ام. به صورت داغم. لپ هام گل انداخته..
    کمـ ـر که صاف می کنم، پارک بزرگ و سرسبزی پیش چشم هایم هست. چشم می دوانم بین تبریزی ها.. لابلای نارون ها.. چقدر درخت دارد این پارکِ این خیابان که اسمش را نمی دانم... راه می افتم سمت پارک. کنار جدول های سبز و سفید، جوی باریک آب راه افتاده.. محوطه ی بازی بچه ها شلوغ است. کمی آن طرف تر حوض آبی رنگ و بزرگی ست . فواره اش روشن است و دو سه تا دختر بچه آب بازی می کنند. عطر یک دسته یاس ِ قامت گرفته از تنه ی درختی، همه جا پیچیده. لابلای شاخه های درخت ها، ریسه های خوشرنگ نور آویزان است. از ذهنم می گذرد: « همونی که از تاریکی به نور می بره... » از یک طرف پارک که تنها نور چراغش معلوم است، صدای موسیقی می آید. یادم نمی آید امروز چه روزی ست.. مناسبت خاصی به خاطرم نیست اما مردم خوشحالند..
    بوی خوش و عجیبی زیر دماغم می زند. برمی گردم.. نور ریسه ها از لابلای تبریزی ها، پارک را روشن کرده. راه می افتم سمت پسر نوجوانی که چند متر آن طرف تر، بادبزن گرفته دستش و جلوی بساطش ایستاده. با لپ هایی که گل انداخته، می نشینم کنارش، روی جدول های سبز و سفید..: یه بلال هم به من می دی؟


    و اوست خدایی که باران را پس از نومیدی میفرستد.. و رحمت خود را فراوان می گرداند..




    پایان

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 5 از 5 نخستنخست ... 345

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 07:53 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.