صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 24 , از مجموع 24
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    به اسحاقي نگاه مي كنم سكوت كرده است...كم كم عصبانيت در نگاه پارسا رنگ مي گيرد..
    سرم را بلند مي كنم يك لحظه هم پلك نمي زند ..با نگراني به انتهاي سالن چشم مي دوزم و دوباره به پارسا نگاه مي كنم و با صدايي كه كمي لرز دارد ارام مي گويم:
    - حا...جي
    احساس مي كنم لحظه اي نفس كشيدن را فراموش مي كند و مات نگاهم مي كند ..با دلهره دستي به صورتم مي كشم و مي گويم:
    - فقط قراره بياد و چكو از اون شر خره بگيره و
    با صدايي عصبي ميان حرفم مي ايد و مي پرسد:
    - در عوضه؟؟؟

    عاجزانه به اسحاقي نگاه مي كنم ..او هم عصبي و كلافه است و به كمكم نمي ايد
    با لباني خشك نفسم را بيرون مي دهم و مي گويم:
    - سهامدارو نميشد اروم كرد..بايد هر جوري كه شده ظرف يك هفته ازاد شي..منم براي اينكه...
    عصبي تكرار مي كند:
    - ميگم در عوضش.. قراره چيكار كني براش؟
    سرم را بلند مي كنم و خيره در چشمانش در اوج اضطرابم مي گويم:
    - نگران نباش ..در ثاني هنوز كه نيومده
    پوزخندي عصبي مي زند و با صداي كنترل نشده اي مي گويد:
    - هنوز نيومده؟ ..چرا حرف نمي زني و نمي گي قراره با چي راضيش كني ؟

    از صداي بلندش رنگ صورتم مي پرد ...اسحاقي نفسش را با حرص بيرون مي دهد و با چشمانش به انتهاي سالن اشاره مي كند و مي گويد:
    - وكيل حاجي داره مياد
    پارسا با عصبانيت سرش را به سمت اشاره اسحاقي مي چرخاند ..اسحاقي با نگراني سرش را به من نزديك مي كند و مي گويد:
    - خدا بهت رحم كنه
    صدر يك راست از همان ابتدا كه ما را ديده است به سمتم مي ايد ..نزديك به من مي ايستد و يك راست مي رود سر اصل مطلب :
    -همه چيز.. همونطور كه خواسته بوديد اماده است .
    از نگاههاي خشمگين پارسا نفسم بالا هم نمي ايد
    - فقط مي مونه قول و قرارتون كه...
    سريع قبل از حرفي ..سرم را تكاني مي دهم و مي گويم:
    - شما لطفا كار ما رو راه بندازيد ..قولو قرارمون يادم هست..

    صدر باشدي مي گويد و در انتها براي محكم كاري مي گويد :
    - بهتره زير چيزي نزنيد.. محض اطلاع هم بايد بهتون بگم كه سهامدار هر وقت بفهمند براي مهندس چه مشكلي پيش اومده ...خيلي راحت مي تونن بزنن زير همه چي..مي دونيد كه؟
    پارساي بيچاره هم عصبي و هم گنگ نگاهمان مي كند ..كه تنها براي ختم كلام مي گويم:
    - مي دونم..
    صدر با لبخندي براي دادن رضايت و ساير كارهاي ديگر از ما دور مي شود كه پارسا ديگر طاقت نمي اورد و رو به اسحاقي با داد مي گويد:
    - يعني چي ؟اين دختره كه حرف نمي زنه .. و نمي گه كه داره چيكار مي كنه.؟.اين يارو اينجا چيكار مي كنه؟تو توي اين مدت داشتي چه غلطي مي كردي كه وايستادي اين دختر هر كاري كه دلش مي خواد بكنه؟

    از فريادش چند قدمي به عقب رفته ام و اشك در چشمانم حـ ـلقه زده است..انقدر عصباني است كه از كارم پشيمان مي شوم
    اسحاقي دستهايش را روي شانه هاي پارسا مي گذارد و مي گويد:
    - اروم باش...اگه اينكارو نمي كرديم... تا درت مي اورديم شايد چند ماهي طول مي كشيد ..
    كفري مي شود و با صورتي كه از فرط عصبانيت قرمز شده است مي گويد:
    - به جهنم كه طول مي كشيد
    و سپس با تهديد به هردويمان مي گويد:
    - واي به حالتون اگه بيام و بفهم كه چيكار كرديد
    - پارسا جان ...جز اين كار نميشد كار ديگه اي كرد ...ما دوتا فكر كرديم كه
    - شما دوتا غلط كرديد كه رفتين و به پاش افتادين
    از ترس دستي به صورت رنگ و رفته ام مي كشم و در سكوت به چشمان پر خشمش خيره مي شوم ..
    كار از كار گذشته است و ديگر نمي شود كاري كرد.... پارسا با حرص و من با ترس تا پايان كار سكوت مي كنيم و دو وكيل به دنبال كارها مي روند
    بلاخره كارها تا نزديك به ظهر تمام مي شود و با رضايتي كه صدر به عنوان وكيل ان شرخر اورده است ...پارسا ازاد مي شود ..
    اما تا پايان كار ...پارسا نه نگاهم مي كند...و نه از خشمش چيزي كاسته مي شود..
    با رفتن صدر و در امدن از دادسرا ..پارسا كه از اسحاقي هم عصباني است..رو به او مي گويد:
    - با ماشين خودت اومديد؟
    با عجله مي گويم:
    - نه...من با ماشين خودم اومدم
    چنان با نفرت نگاهم مي كند كه بي هيچ حرف اضافه اي ...به سمت ماشين مي روم و سوئيچم را در مي اورم و مي خواهم در را باز كنم كه از پشت سر با خشم سوئيچ را از دستم بيرون مي كشد و مي گويد:
    - خودم مي رونم
    حرفي نمي زنم و سر به زير ماشين را دور مي زنم و به اسحاقي كه با نگراني نگاهم مي كند خيره مي شوم...
    سرش را تكاني مي دهد و با عجله به سمتمان مي ايد ...در را كه مي بندم پارسا شيشه بغـ ـليش را پايين مي دهد و طلبكارانه نگاهش مي كند و او مي گويد:
    - اول بفهم چي شده ...بعد از كوره در برو
    پارسا حين بالا دادن شيشه ..عصبي مي گويد:
    - لازم نكرده تو يكي نگران باشي ...
    و ماشين را روشن مي كند ..اسحاقي چند قدمي به عقب مي رود و حرفي نمي زند
    تمام وجودم را عرق سردي فرا مي گيرد و دستم را روي پيشانيم مي گذارم...و او با سرعت مي راند .
    ان هم بي حرف و عصباني ..چشمانم را مي بندم و در دل مي نالم:
    - خدايا خودت رحم كن
    يك راست به خانه خود مي رود ..از اين رو نفس اسوده اي مي كشم كه قصد نكرد ه است از همان ابتدا به سراغ حاجي برود
    لحظه اي ارام و قرار ندارد..در اسانسور هم مرتب به گردن و موهايش دست مي كشد و حرص مي خورد ...
    با باز شدن در اسانسور با عجله خارج مي شود ..به دنبالش مي دوم و كليدها را سريع از داخل كيفم خارج مي كنم و قبل از اينكه سر باز كردن در.. باز داد و بيدادي به راه اندازد ..در را باز مي كنم

    به محض باز شدن در ...به شدت ان را باز مي كند و بي توجه به من به داخل مي رود..
    مردد در استانه در مي ايستم و با اضطراب به رفتنش نگاه مي كنم...بايد قبل از انكه بلايي سر خود و ديگران بياورد همه چيز را برايش بگويم

    نگاهم به سالن است كه در را ارام مي بندم...و با قدمهاي كوتاهي وارد سالن مي شوم.
    خبري از او نيست.....اما با شنيدن صداي باز و بسته شدن در كمد كه از اتاق كناري مي امد... كيفم را روي مبل رها مي كنم و با نگراني به سمت اتاق مي روم.

    كيف كوچكي را از درون كمد در مي اورد و روي تخـ ـتش مي اندازد و با همان چهره غضبناك در درونش به دنبال چيزي مي گردد...دستانم را چندين بار مشت مي كنم و باز و دست اخر در هم گره مي كنم و با صداي ضعيفي از او مي پرسم:
    - دنبال چيزي هستي ؟
    يك ان چنان خشمناك سر بلند مي كند ودر چشمانم خيره مي شود كه نا خود آگاه قدمي به عقب مي روم ..
    عصبانيتش تمام لحظه هاي كوتاه شيرين صبح را به كل از يادم مي برد.

    با همان حالت از جايش بر مي خيزد و به سمتم مي ايد..و درست مقابلم مي ايستد و مي گويد:
    - اميدوارم طوري راضيش نكرده باشي كه به ريشم بخنده

    با لرزش... گره دستانم را از هم باز مي كنم و سرم را پايين مي گيرم و خيره به پايه ي گلدان بزرگ گنج ديوار با ناراحتي و ترس مي گويم:
    -من به سهامدار گفتم تو يه هفته اي بر مي گردي ..بايد راضيش مي كردم..وگرنه تا تو مي اومدي بيرون..شركت و همه چيزو مي فرستاد رو هوا

    چشمانش را با حرص باز و بسته مي كند و سعي مي كند كمي خشمش را كنترل كند :
    -سهامدارو با چي ارومشون كردي ؟
    چشمانم را چندين بار باز و بسته مي كنم و لبانم را با زبان تر مي كنم و با ته مانده هاي جاني كه از ترس برايم مانده است مي گويم:
    - با قرارداد دُبي
    چشمانش رفته رفته گشاد مي شود و با ترديد مي گويد:
    - چي ؟
    طرز نگاهش وحشت زده ام مي كند:
    - مجبور شدم...اسحاقيم هيچ كمكي بهم نمي كرد..تنها چيزي كه تو دست داشتم همين بود
    همانطور مات به من خيره است كه ناگهان با عصبانيت بازويم را مي چسبد و محكم تكانم مي دهد و با فرياد مي گويد:
    - تو با اجازه چه كسي به اون مدارك دست زدي؟
    چشمانم را اشك فرا مي گيرد و از ترس پلكهايم را مي بندم ..كه با داد مي گويد:
    - چرا از چيزي كه نمي دوني چيه... استفاده كردي ؟

    رفته رفته تحملم را از دست مي دهم..اين برخورد كاملا ناعادلانه است..بخصوص بعد از ان هم عذابي كه حاجي به من داده بود...تمام سعيم را كرده بودم كه همه چيزش را حفظ كنم و او بعد از بيرون امدنش يك بازنده نباشد
    اما گويي او مي خواهد تلافي همه ناراحتياش را سرم در بياورد.. از اين رو از فشاري كه بر من متحمل كرده است ..اشك هايي كه قادر به كنترلشان نيستم از چشمانم جاري مي شوند ...
    دلم مي شكند .. بغض مي كنم و به زور اب دهانم را قورت مي دهم و دريك لحظه با انزجار و در يك حركت بازويم را از دستش بيرون مي كشم ...و با صدايي بلند تر از صداي خودش فرياد مي زنم و مي گويم::

    - مي خواستي چيكار كنم.؟..كسايي كه به زن و شوهر بودنمون شك داشتنو بايد چطور راضي نگهشون مي داشتم؟
    همونايي كه مي خواستن با يه تصميم اني تو رو از شركت و سهامت بيرون بندازن...كسايي كه به زنت ...به ناموست ...مثل يه كالا نگاه مي كردن..و از حرفام فقط لبخندامو مي ديدند و نمي فهميدن كه دارم چي مي گم...و فقط به اينكه قراره يه سود كلان دستشون بياد اروم شدن...

    اشكهايم شدت مي گيرند ...براي لحظه اي از او بيزار مي شوم و بر سرش فرياد مي زنم و مي گويم:
    - تو كه بهم اعتماد نداشتي ..بي خود كردي كه همه چي رو به نامم كردي ...و ازم خواستي هواي همه چي رو داشته باشم

    خالي نشده ام ..دلم مي خواهد ارامم كند اما..

    صورتم از اشكها خيس مي شوند و با بغض نگاهش مي كنم...چشمانش هنوز پر از خشم هستند

    صدايم را كمي پايين تر مي اورم و رويم را از او مي گيرم و مي گويم:

    - نترس من اصلا در باره اينكه پروژه كجاست و چي هست چيزي بهشون نگفتم ..حالا كه خودت اومدي ...مي توني درباره هر چيزي حرف بزني و راضيشون كني ...
    من توي اين دو روز ..تنها فقط به اين فكر مي كردم كه بايد هرچه زودتر تو رو از اون تو در بيارم...نمي خواستم اعتبارت بره زير سوال و توي بازار كار... ديگه كسي بهت اعتماد نكنه

    دستي به زير چشمهايم مي كشم و با صدايي لرزان.. ناشي از گريه هايم مي گويم:
    - امروزم بايد برم و زمينايي كه به نامم زدي رو به نام حاجي كنم.
    با اين زمينا و قول اينكه ازش ...سر از بين بردنم شكايت نمي كنم راضي شد بياد و كارو تموم كنه
    بغض مي كنم و به ديوار تكيه مي دهم:
    - با خودم فكر مي كردم ارزش تو بيشتر از اون زميناست.. كه بهش دادم.. اما نمي دونستم كه انقدر برات مهم بودن!!

    به خيال انكه با حرفهايم كمي ارامتر شده است سكوت مي كنم كه با صدايي جدي و محكمي مي گويد:
    - اشتباه كردي ..خيليم اشتباه كردي مهناز
    با ناباوري سرم را از ديوار جدا مي كنم و به سمتش مي چرخم... چيزي از خشم چشمانش كم نشده است
    اگر دوستش نداشتم ..اگر مي دانستم بي دليل حرفي نمي زند..همان جا به يقين هر چه از دهانم در مي امد تحويلش مي دادم..كه به پاس تمام زحماتم اينگونه حقير و كوچكم كرده است.

    اما تنها با چهره اي كه از ناباوري به ناراحتي رسيده است نگاهش مي كنم..لبـ ـهايش را با خشم برهم مي فشرد و همراه چنگ زدن به موهايش به اتاق باز مي گردد.
    با رفتنش چندين بار پلكهايم را بر هم مي فشارم تا بر خود مسلط گردم..اما نمي شود..به چهار چوب در نگاهي مي اندازم و از جايم جم نمي خورم كه شايد باز گردد و معذرت خواهي كند اما چنين خواسته اي تا دقايق بعد هم صورت نمي گيرد..

    با تيك عصبي كه دچارش شده ام مرتب لب پاينم را گاز مي گيرم و به در نگاه مي كنم..
    چشمانم تر مي شوند ..باز هم نمي ايد و به اين نتيجه مي رسم كه به احتمال زياد..تحمل ديدن رويم را ندارد..پوزخند تلخي بر لبانم نقش مي بندم و به حماقت صبحم..در دل ...بد و بيراه مي گويم

    ديگر جاي ماندن نيست و اين را با رفتارش به من ثابت كرده است.

    بغض كرده و شكسته خورده به سمت سالن با قدمهاي بي اراده راه مي افتم... و كيفي را كه بر روي مبل رها كرده ام را همزمان با عبور از كنار مبل بر مي دارم و به سمت در خروجي مي روم.
    دستم را بر روي دستگيره مي گذارم و سرم را به سمت سالن مي چرخانم..حتي به دنبالم هم نيامد
    به زور خودم را نگه مي دارم كه محكم باشم و نشانش دهم براي من هم مهم نيست.
    گرچه هست..بودن و نگاهش از هر چيز ديگري برايم مهم تر و دوست داشتني تر هستند..اما او نمي خواهد
    در را باز مي كنم و ديگر تعلل نمي كنم و بيرون مي روم..

    ***
    حالم بد است..و به دنبال جايي براي ارامش مي گردم..اما جايي را ندارم...خانه اي را هم كه پارسا برايم گرفته است دوست ندارم..چون براي اوست..اصلا دوست ندارم جايي باشم كه او مي داند كجاست

    هوا هم چون دلم گرفته و سرد است..دستانم را از شدت سرما در جيبهاي پالتويم فرو مي برم...و به باز ي روزگار مـ ـستانه لبخند مي زنم...به حمقاتهاي كه در اين بازي بارها كرده بودم...لحظه به لحظه مي انديشيدم..
    چقدر به خود وعده و عيد بودن با او را پس از ازاديش داده بودم..ان هم در خوشي و شادي !!!
    لبخند و پوزخند هايم در هم قاطي مي شوند و رهگذران در حال گذر از من عجيب غريب مي نگرندم..

    با نا اميدي براي اخرين وعده و عيد گوشيم را در مي اورم و به صفحه خالي از هر تماس و پيامي خيره مي شوم...پوزخند مي زنم
    اين پوزخندم واقعا به جاست ...چرا كه اصلا برايش مهم نيستم.... به سمت خيابان مي روم و دستم را براي اولين تاكسي بلند مي كنم..
    فصل سي و ششم:

    هميشه اخرين اميد هايم به او ختم مي شدند و اينك هم به او ختم شده بود و حال مقابل خانه يشان ايستاده بودم.
    با نفسي كه با افسوس بيرون مي دهم دستم را بر روي زنگ مي گذارم و دو بار پشت سر هم زنگ را فشار مي دهم و قدمي به عقب مي روم و به پارسا فكر مي كنم كه اينك كجاست و چه مي كند..
    و در نهايت اينكه كاش ان شب در اغـ ـوشش نمي رفتم وشب را به صبح نمي رساندم..بي انكه از ايفون صدايي در ايد در باز مي شود..
    خيالم از بودنش راحت مي شود..چند ثانيه بعد با ان چهره دوستنيش در مقابل در ظاهر مي شود و با ناباوري به صورت در هم اما همراه بالبخند مسخره ام خيره مي شود و مي گويد:
    - مي دونستم بي عرضه تر اين حرفايي كه يه بـ ـوسم ازش گرفته باشي

    نمي دانم چرا تمام افكارش به همين چيزها ختم مي شدند..البته هر چه بود غزل بود و شخصيت غير قابل تحملش
    - ولت كرد؟
    اصلا حرفم نمي ايد..اشكي هم براي تخليه ام وجود ندارد..يعني ديگر حسش نبود..فقط دلم مي خوست جايي براي خوابيدن پيدا كنم ان هم بي دغدغه و بي دردسر
    - بيا تو ..بيا تو ...كه همه رشته هامو پنبه كردي دخترِ بي دست و پا

    از مقابل در كنار مي رود تا من وارد شوم...مي دانستم در اين وقت روز در خانه تنهاست...
    با بستن در همراهم مسافت حياط تا خانه را با قدمهاي ارام مي پيمايد و مدام برايم تاسف مي خورد .

    به ميان هال كه مي رسيم...من مي ايستم و او به سمت اشپزخانه مي رود و گويي كه با خود حرف مي زند مي گويد:
    - مي دوني مهناز چيه؟ من فهميدم كه مشكل تو چيه
    كتري را از اب پر مي كند و روي گاز مي گذارد و به دنبال روشن كردنش با تاسف مي گويد:
    - تو پتانسيل اين كاراو رو نداري...
    به سمتم مي چرخد و با ديدنم كه هنوز وسط هال ايستاده ام مي گويد:
    - تو كه هنوز وايستادي ..اگه اومدي خو بشين ..ديگه اين ادها براي چيه؟ ..
    به سمت كابينت مي چرخد و با غر مي گويد:
    - معلوم نيست چشه...منو باش اصلا باهات تماس نگرفتم كه نگي چرا مزاحم شدم..بگو خانوم اصلا غلطي نمي كرده كه كسي بخواد مزاحمش بشه
    بند كيف را از روي شانه ام سر مي دهم و روي ميز مي گذارمش و مي گويم:
    - پدر و مادرت نيستن؟
    - نه ..تو راحت باش
    دگمه هاي پالتويم را ارام ارام باز مي كنم و باز به پارسا فكر مي كنم كه چه راحت گذاشته بود كه از خانه بيرون بيايم..و بعد پوزخند به خود مي گويم:
    - او بيرونت نكرده بود ..خودت از اونجا امدي ..هرچند رفتارش كمتر از بيرون كردن نبود

    با ظرف بيسكويت از اشپزخانه خارج مي شود و در حالي كه تكه اي از بيسكويت را دهانش مي گذارد طلبكارانه مي گويد:
    - سر زده اومدن همين چيزا رو هم داره...هيچ تو خونه نداريم...
    و با خنده ظرف را مقابلم مي گيرد...دلم ضعف مي رود...حق هم دارم..از صبح چيزي نخورده ام..پس تكه اي را بر مي دارم و با صداي ارام و ملتسمانه اي خيره در چشمانش مي گويم:
    - مي تونم امشب اينجا بمونم؟
    حركت دهان پرش بر اثر بلعيدن تكه هاي درشت با تعجب متوقف مي شود و با همان صداي متعجب مي گويد:
    - خونه خودته..
    و براي اينكه دلخور نشده باشم.. با خنده ساختگي مي گويد:
    - البته من كه از خدامه
    براي تشكر تنها لبخندي مي زنم و تكه اي از بيسكويت را در دهانم مي گذارم و مي نشينم و با همان ذهن اشفته شروع مي كنم به خوردن كه ناگهان مي پرسد:
    - پارسا كجاست؟
    سرم را بالا مي برم و تنها نگاهش مي كنم..لپهايش را بادي مي اندازد و با دلخوري شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
    - پرونديش.؟اوكي ...فقط
    - دانشگاهو چيكار كردي ؟
    متوجه مي شود كه نمي خواهم ديگر حرفي در مورد پارسا بزند
    به سمت اشپزخانه مي رود و مي گويد:
    - هوا امروز خوبه نه؟
    خنده ام مي گيرد به تلافي حرف عوض كردنم..جواب را با چيز ديگري مي دهد..به خنده مي افتم كه گوشيم زنگ مي خورد...
    غزل قايمكي سرش را به سمتم مي چرخاند ..بي توجه به او گوشي را در مي اورم..نمي دانم چرا بي تفاوت شده ام ان هم اكنون كه بايد ذوق كنم و همه چيز را فراموش ..
    اما واقعا بي تفاتم..نام پارسا گويي چندان ديگر برايم مهم نيست..با اين حال هر چقدر او را پشت خط به انتظار مي گذارم..چشمانم تار مي شوند..براي اينكه مانع اشكهايم شوم..رد تماس مي زنم و گوشي را پشت و رو.. روي ميز رها مي كنم و بلند مي شوم و به سمت اشپزخانه و غزل كنجكاو مي روم و مي گويم:
    - اندازه يه نيمرو هم چيزي نداري بخورم..؟خيلي گشنه امه...
    متحير نگاهم مي كند و بعد تند تند سرش را تكاني مي دهد و از يخچال سه عدد تخم مرغ در مي اورد و مي گويد:
    - ناهار خوردي ؟
    جدي نگاهش مي كنم و با سردي كه بر جانم افتاده ..براي فرار از تمام افكارهايي كه به پارسا ختم مي شوند مي گويم:
    - نه
    - مي خواي از بيرون سفارش بدم يه غذاي مفصل بيارن؟
    اگر همين طور ادامه دهد مطمئن خواهم شد كه اشكهايم جاري خواهند شد:
    - نه هـ ـوس تخم مرغ كردم ..از اونايي كه هزارتا خرت و پرت مي ريزي توش و يه اسم جديدم روش مي ذاري
    تا لبـ ـهايش براي خنده از هم باز مي شوند باز صداي زنگ گوشيم بلند مي شود ...نگاهي به من و بعد به گوشي مي اندازد..
    به سمتش مي روم و تخم مرغهاي را از دستش مي گيرم و مي گويم:
    -فلفل دلمه اي هم داري؟
    - تلفنت؟
    - گوجه هم داري ...بيار
    - جواب نمي دي؟
    - عجيبه... ولي دلم مي خواد كنجدم توش بريزم
    - لابد كارت داره
    - روغنتون كجاست؟
    با قطع صداي زنگ گوشي ..روغن به دست به سمتم مي ايد و مي پرسد:
    - پارساست؟
    - ببين اصلا هر چي مي خواي توش بريز ...حس درست كردن ندارم..تا تو درست كني منم يه اب به دست و صورتم مي زنم و مي يام
    يك دقيقه هم نگذشته است كه باز گوشيم زنگ مي خورد...غزل بلاتكليف سر جايش مي ايستد...
    اينك از ان زمانهايي است كه دلم نمي خواهد نه ببينمش و نه صدايش را بشنوم..شايد هم اين طور به نظر م مي رسد
    به سمت ميز مي روم و گوشي را بر مي دارم..و به سمت دستشويي مي روم

    شير اب را باز مي كنم.. گوشي را ..مقابل اينه كوچك قرار مي دهم و بي خيال زنگ هاي مكررش دست و رويم را مي شويم و به اين فكر مي كنم كه امروز را هم بي خيال حاجي مي شوم هم پارسا
    و فردا صبح اول از همه با اسحاقي تماس lمي گيرم و با خبر اينكه مي تواند كارهاي طلاق را هرچه زودتر انجام دهد خشنودش سازم..
    فصل سي و هفتم:


    نگاهم به ساعت روي ديوار اتاق غزل مي افتد..كي امده بودم و اينك ساعت چند بود!!

    نشسته لبه تخـ ـت ارام دراز مي كشم و دستانم را قلاب كرده به زير سر مي برم ...از 2 ساعت پيش كه اخرين تماسش را گرفته بود و من جواب نداده بودم ديگر زنگ نزد...

    از اين رو حس خوبي ندارم..بيشتر هم از اينكه در ميان تماسهايش به تماس اسحاقي پاسخ داده بودم و تنها بي انكه او را از جا و مكانم مطلع سازم گفته بودم كارهاي طلاق را هرچه زودتر انجام دهد .نگران بودم..نمي دانستم واكنش پارسا چه خواهد بود..اما هر چه كه بود كار خودم را كرده بودم...و از اين رو به شدت استرس داشتم

    و مي خواستم با گاز گرفتن مداوم لب پايينم ان را از بين ببرم..اما محال بود..چون بعد از تماس اسحاقي گوشيم لحظه اي از تك و تاز غافل نمانده بود ..و مرتب زنگ خورده بود...ان هم از جانب پارسا

    فهميدن اينكه اسحاقي حرفهايم را به او گفته است كار چندان سختي نبود..و مطمئنا او هم همين را مي خواست
    به پهلو شدم و به در اتاق خيره گشتم..پدر و مادر غزل همان سر شب امدند..با ديدنم كمي تعجب كردند البته چيزي هم به رويم نياوردند..نمي دانم اصلا چيزي در مورد من و زندگيم مي دانستند يا نه؟

    باز از پهلو به حالت طاق باز... باز گشتم و به سقف خيره گشتم كه بلاخره امد..با لبخندي ساختگي به سمتش چرخيدم و به دستان خاليش چشم دوختم و با خنده گفتم:
    - عجب چايي خوش رنگي اوردي !!!
    غزل كه از همان بدو ورود يك مرگش شده بود قدمي به داخل اتاق مي گذارد و خيره در چشمانم مي گويد:
    - يكي اون پايين منتظرته
    دقيقا ذهنم به هزار جا و هزار نفر مي رود و البته بيشتر در حيرت فرو مي روم كه چه كسي ان موقع شب و در خانه غزل مي تواند با من كار داشته باشد؟
    در جايم نيم خيز مي شوم و با تعجب مي پرسم:
    - داري شوخي مي كني ؟
    به سمت در مي رود و مي گويد:
    - زود بيا پايين
    با ترديد از جايم بر مي خيزم..حرفها و حركتهايش كم كم برايم شك و شبه ايجاد مي كند ...به سر پله ها كه مي رسم..غزل را مي بينم كه پايين پله ها به انتظار م ايستاده انهم با شالي بر سر كه نشان مي دهد فرد مورد نظر به احتمال زياد چندان اشناي غزل نيست
    با نگراني ارام ارام از پله ها پايين مي ايم ..به محض رسيدن به غزل نگاهم را با نگاه غزل به سمتي كه او چرخانده مي چرخانم...
    نگاهم مات ان صورت عصبي و البته به ظاهر ارام پارسا مي ماند..دهانم.. نصفه و نيمه باز مي شود و با زنگ پريدگي به غزل بي معرفت نگاهي مي اندازم..سرش را پايين مي اندازد و حرفي نمي زند...
    پارسا كه با ديدنم از جايش برخاسته با صدايي دلگير و كنترل شده اي مي گويد:
    - تو ماشين منتظرتم ...زود بيا
    اين امر و نهي ان هم جلوي پدر و مادر غزل مغموم و سر خورده ام مي كند ....اما اينجا و در اين لحظه كسي به اين چيزها فكر نمي كند...
    پارسا كه لحظه اي ارام و قرار ندارد ...سريع از انها تشكر و خداحافظي مي كند و به سمت در مي رود
    خجالت زده از افكاري كه ممكن است انها نسبت به من داشته باشند..با عجله از پله ها بالا مي روم و با عصبانيت مشغول جمع كردن وسايلم مي شوم..
    غزل پشت سرم وارد اتاق مي شود و حق به جانب مي گويد:
    - دوست نداشتم زندگيتو به گند بكشي ..عين بچه ادم برو سر خونه زندگيت
    - تو بهش زنگ زدي ؟
    لبـ ـهايش را با عصبانيت بر روي هم فشار مي دهد و مي گويد:
    - نه
    پوزخند صدا داري مي زنم و رويم را بر مي گردانم و پالتويم را به تن مي كنم و با تمسخر مي گويم:
    - پس لابد عمه ام بهش زنگ زده كه من اينجام؟
    دست به سـ ـينه به ديوار تكيه مي دهد و مي گويد:
    - لازم به عمه گرام نبوده...شوهرت اونقدر شعور و فهم داره كه بدونه به جز اينجا جاي ديگه اي رو نداري...پايين كه بودم به گوشيم زنگ زد...
    - توام مو به مو همه چي رو بهش گفتي ؟
    - غريبه نيست كه...!!شوهرته!!
    كيفم را با حرص از روي ميز كارش بر مي دارم و در حال عبور از كنارش مي گويم:
    - ممنون به خاطر اين همه به فكر بودنم
    پرو پرو مقابلم مي ايستد و مي گويد:
    - خواهش مي كنم قابلي نداشت..در برابر ادماي احمق اين كمترين كار بود عزيزم..البته اگه دوباره به گندش نكشيش
    خشمگين نگاهش مي كنم و بدون خداحافظي از پله ها پايين مي روم..پدر و مادرش با مهرباني جواب خداحافظيم را مي دهند..خجالت زده انها مي شوم و با قدمهايي تند ..از خانه خارج مي شوم

    پارسا پشت فرمان با چهره اي درهم و البته عصباني به انتظارم نشسته است..
    با ترس در را باز مي كنم و ارام مي نشينم
    بي حرف دنده را جا به جا مي كند و به راه مي افتد..با نگراني دستانم را در هم قلاب مي كند و روي پاهايم مي گذارم..هميشه از حرف نزدن هاي پارسا مي ترسيم..ان هم زماني كه مي دانم به شدت از دستم عصباني است.
    نگاهم را به بيرون مي اندازم..شهر در سكوت و تاريكي فرو رفته است ..سرعتمان بيش از حد معمول است...از گوشه چشم نگاهش مي كنم
    لحظه اي هم نگاهم نمي كند... و سرعتش را هر لحظه بيشتر مي كند...زماني كه به خانه مي رسيم يك راست ماشين را به پاركينگ مي برد..
    حالا كه با او تنها شده ام قلـ ـبم از ترس مي خواهد از جا كنده شود...پياده مي شود و به سمتم مي ايد..در را با خشونت باز مي كند و با تحكم مي گويد:
    - پياده شو
    اب دهانم را قورت مي دهم و به دستورش ...عمل مي كنم..با پياده شدنم در را محكم مي بندد و همزمان با رفتن به طرف اسانسور ضربه اي كه نه چندان هم ارام نيست به شانه ام مي زند و مي گويد:
    - راه بيفت
    عصبي از برخورد زننده اش به راه مي افتم..اينك وقت لج كردن و ايستادن نيست..دكمه طبقه خود را فشار مي دهد .و عقب مي ايستد..و با چشماني به خون نشسته لحظه اي نگاهش را از من نمي گيرد...
    با باز شدن در اسانسور ..با خشنونت مچ دستم را مي گيرد و به دنبال خودش بيرونم مي كشد...
    نمي دانم از ترس است يا تحقير كردنم ..اما اشك در چشمانم جمع مي شود...در را با دست ازادش باز مي كند و من را به داخل هل مي دهد .
    از ناباوري كارش به سمتش مي چرخم كه باز دستش را روي شانه ام مي گذارد و محكم تر از دفعه قبل مرا به سمت سالن هل مي دهد...كه نزديك است كنترل خود را از دست دهم..
    اما قبل از برخورد به زمين سريع دسته مبل را مي گيرم و با دلخوري و ناراحتي به سمتش مي چرخم...
    در حال در اوردن كتش است...و هنوز همانطور نگاهم مي كند ...استين هاي پيرهنش را يك به يك با نزديك شدنش به من بالا مي زند و به سمتم مي ايد
    جرات تكان خوردن را هم ندارم..چه رسد به فرار...
    - فكر كردي كي هستي مهناز ؟

    تمام وجودم مي لرزد
    - فكر كردي گفتم تمام اختيارات.. توي اين چند روزه دست تو باشه؟ فكر كرديم كه مي توني اختيار زندگيمو به دست بگيري؟ ...كه با يه اداي مسخره بچگانه ات به اين و اون زنگ بزني و دستور طلاق صادر كني ؟

    سعي مي كنم در برابرش نترسم ..اينك در يك قديم با ان چهره برزخي ايستاده است..چرا نمي خواهد بفهمد كه من به خواسته خودش تن داده ام:
    - مگه خودتم همينو

    سخنانم به پايان نرسيده چنان كشيده اي بر صورتم فرود مي اورد كه هوش و عقل از سرم مي پرد..هرگز فكر نمي كردم ..دستان پارسا انقدر سنگين باشند...حتي نمي فهمم چه زمان بر زمين افتاده ام

    ايستاده بالاي سرم با همان نفرت ...در حالي كه از شدت خشم نفس نفس مي زند..انگشت اشاره اش را به سمتم مي گيرد و تهديد وار مي گويد:
    - زيادي گذاشتم بهت خوش بگذره ....بايد مثل اون مردايي رفتار مي كردم كه به زناشون ماهي يه بار ..يه 50 تومني به عنوان خرجي مي دن و اندازه چندين سال ازشون كار مي كشن و عذابشون مي دن...و تازه با شنيدن يه نه و لوس بازياشون مرتب مي افتادن به جون زناشون!!!

    دست بر گونه و بغض كرده ..با ترس و لرز خيره نگاهش مي كنم:
    -فكر مي كني خيلي از اون زنا... سرتري كه هيچي بهت نمي گم ..؟هي هيچي بهت نمي گم..راست و چپ مي ري و مثل نقل و نبات مي گي طلاق

    من نمي دانم در زندگي سراپا مسخره ام... به چه چيزم انقدر مي نازم كه اين بدبخت را هم يكسره عذاب مي دهم..عذابي كه ديگه قادر به تحملش نيست

    -بلند شدي خودسر با حاجي شرط و شروط گذاشتي ...به حساب خودت كه منو از اون تو در بياري؟اخه چه بهت بگم من.؟..تو يعني واقعا فكر كردي كه انقدر نداشتم كه پولشو بدم...؟
    مي دوني اون چند ساله كه مدام داره عذابم مي ده و من حرفي نمي زنم..؟مي دوني از اينكه در مقابلش از زني حمايت مي كردم كه براي هيچ كدوم از حرفام ارزش قائل نيست... چقدر بهم خنديده؟
    نمي دونم اين رفتاري ضد و نقيضتو پاي چيت بذارم...؟

    ناگهان همانطور كه بالاي سرم ايستاده است..با خشم كمي به سمتم خم مي شود و با بي رحمي بازويم را مي گيرد و كمي بلند مي كند و با فرياد بر سرم مي گويد:
    - تو اصلا از كجا اومدي توي زندگي من؟
    بلند تر فرياد مي زند:
    - هان؟از كجا سر و كله ات پيدا شد؟

    با شدت تكانم مي دهد ..اشكهايم در مي ايند:
    - براي چي دست از سرم بر نمي داري ؟اگه توي اون هولوف دوني مي موندم ...بهتر از اين بود كه حالا با اين خفت در بيام و اون فكر كنه بازم همون پارساي چند سال پيشم...

    به هق هق مي افتم ...بازويم را بيشتر فشار مي دهد و داد مي زند:
    -طلاق مي خواي ؟باشه به جهنم... برو طلاق بگير و گورتو از زندگيم گم كن..برو و راحتم كن.


    از كار و كردارم پشيمان مي شوم...اما اينك خيلي دير است .. خيلي دير

    -ببين چقدر بدبختم من ..كه هنوز چند ساعتي نيست كه از اون تو در اومدم... بايد بيفتم پي خانوم كه ببينم كدوم جهنم دره اي رفته...
    كه بعدش با حرفاي اسحاقي كه بيشتره شبيه متلكه بايد بفهمم كه خانوم تقاضاي طلاق كرده
    فرياد بعديش بي گمان كرم مي كند:
    -چرا نمي فهمي ...دختره ديوونه؟... حاجي بازيت داده...بازيت داده...بفهم... بازي خوردي

    با اخرين توانش سرم فرياد مي زند:
    - ازت متنفرم مهناز..متنفر
    بازويم را در اخرين فريادش رها مي كند و با پايش چنان ضربه محكمي به گلدان نزديك پايش مي زند كه از ترس برخورد نكردن تكه هايش به صورتم.. رويم را همراه با جيغ از او مي گيرم
    صداي شكسته شدن ظرفهاي تزئيني روي ميز اخرين صدايي است كه مي شنوم و بعد سكوت مطلق
    چشمانم را با ترس و ترديد، ارام باز مي كنم و سرم را مي چرخانم...
    بر روي زمين و تكيه داده بر ديوار در حالي كه صورتش را با دستانش پوشانيده است و ارنجهايش را بر زانوهايش تكيه داده است... نشسته است.

    تمام دست راستش به رنگ خون در امده است و او بي توجه به خوني كه از دستش مي رود در ان حالت باقي مانده است

    به اهستگي از جايم بر مي خيزم..تمام اطرافمان پر از خرده شيشه و تكه هاي ظرفهاي سفالي و چيني است.

    مي دانم هم من بد كرده ام هم او...البته صبر و طاقتشم هم حدي دارد...من نبايد او را در اين وضعيت رها مي كردم...مي دانم بيشتر هم از جواب ندادن هايم به تماسش گله مند است.
    من ....كمي كه نه ..شايد بيشتر از كمي تند رفته ام ..قدمهايم را كوتاه و شمرده به سويش بر مي دارم...
    صداي تكه هاي شكسته شده زير كفشهايم ..انقدر نا مطلوب است كه دلم مي خوا هد بيشتر خردشان كنم...به نزديكيش كه مي رسم ..با نفسي كه با احتياط بيرونش داده ام كنارش مي نشينم و به دستش خيره مي شوم.

    شايد حق دارد ..شايد هم ندارد..نه اصلا گناهكار اصلي من هستم..مني كه از ابتدا هم نبايد وارد اين خانواده مي شدم..ان هم به عنوان عروس

    بغضم را اينبار بي انكه ابراز وجود كند قورت مي دهم و نگاهي به اطرافم مي اندازم..چيزي كه مد نظرم باشد..به چشم نمي ايد...

    بلند شدن و گذشتن از اين همه تكه هاي شكسته هم با ان همه صدايي كه ايجاد خواهند كرد فعلا برايم مقدرو نيست..يعني حوصله سر و صداي اضافي را ندارم..بس است ديگر

    دستم را بلند مي كنم و ارام انگشتانم را براي روي دستش مي گذارم و با كمي فشار دستش را از روي صورتش جدا مي كنم.

    با چشمان به خون نشسته و اندوهگينش..خيره نگاهم مي كند...نگاهم را از چشمانش مي گيرم و كف دستش را مقابلم قرار مي دهم و به خرده هاي ريز شيشه كه در كف دستش فرو رفته اند خيره مي شوم.

    نبايد اين اتفاقها مي افتد...كه كار به اينجا ها كشيده شود ..مجددا بغضم را فرو مي دهم و به اهستگي و با دقت تكه ها را از كف دستش ..خارج مي كنم.

    پارسا هر چه كند حق دارد...اين زندگي نه به درد من مي خورد و نه به درد او..مدام دعوا و جدل ..مدام ندانم كاري و بي فكري..مدام بحث هاي بي فايده.. و مدام جدايي

    خون دستش قطع نمي شود..دست در جيب پالتويم مي كنم پي دستمالي
    اما..چيزي وجود ندارد...به دو لبه شالم كه از دو طرف اويزان شده اند نگاهي مي كنم و بي ترديد انتهاي گوشه شالم را بر روي نقطه اصلي خون ريزي مي گذارم .

    دلم نمي خواهد لحظه اي تنهايش بگذارم...بخصوص كه فهميدم از هر زمان و مكان ديگري تنها تر است و دلش..يك دلخوش مي خواهد...پس اين شال كه چيزي نيست..

    - گونه ات خيلي قرمز شده
    مي دانم ..دارد به ناز شصتش اشاره مي كند..با چهره اي در هم و گرفته صورتم را بلند مي كنم و تنها لحظه اي نگاهش مي كنم
    شال را از روي سرم سُر مي دهم و كامل دور دستش مي بندم و خيره بر دستش در همان حال چرخاندن شال مي گويم:
    - مهم نيست

    تن صداي ناراحت و گرفته اش دلم را به درد مي اورد:
    - چرا جواب تلفنامو نمي دادي ؟
    چه بايد مي گفتم..دلم نمي خواست باز بحث ديگري به راه مي انداختم:
    - درد داري؟
    مكثي مي كند و با نگاهي به صورت و موهايم مي گويد:
    - قرار داد دبي رو هواست...فرخ نژادم مي دونه
    اينبار خيره در نگاهش مي شوم و مي گويم:
    - من حرفي از دبي نزدم..
    -بعد از رفتنت حاجي چند باري زنگ زد
    با ناراحتي پوزخندي مي زنم و مي گويم:
    - حق داري بايد قبلش با تو هماهنگ مي كردم..اما واقعا نشد كه ببينمت... وقت كم بود..بخصوص كه حاجي يهو اومد وسط جلسه و خواست همه چي رو بهم بريزه

    نگاهي به دستش مي اندازد و مي گويد:
    - اين چند روزه...خيلي روم فشاره بوده

    به احتمال زياد مي خواهد توجيه رفتارهايش را بكند..رفتارهايي كه هم دل او را به درد اورده است هم دل مرا:
    - مدام حرف زمينا را مي زنه و ميگه زنت قول و قرار گذاشته و مدام تهديد كه به فرخ نژاد مي گه

    هنوز دستش در ميان دستانم است ..و نگاهم بر سر انگشتان كشيده اش:
    - نمي دونم..هر چي تو بگي ...واقعا نمي دونم كه چيكار بايد بكنم..البته اصلا با من تماس نگرفته هنوز..اما قرارمون همين امروز بود...البته او كوتاه بيا نيست...ممكنه همين الانم با فرخ نژاد و بقيه مهندسا حرف زده باشه

    سرم را بلند مي كنم نگاهش مـ ـستقيم به من است..چند باري پلك مي زنم كه مصمم مي گويد:
    - هر كاري كه مي خواد بكنه ولي ما زمينا رو بهش نمي ديم
    نگران مي شوم و با دلواپسي مي گويم:
    - اگه بره و همه چي رو به همه بگه چي؟
    - چي مي خواد بگه..كه من زندان بودم؟يا اينكه چنين پروژه اي وجود نداره؟

    در سكوت نگاهش مي كنم ...مكثي مي كند و سپس لبخند خسته اي به رويم مي زند و مي گويد:
    - كافيه من بهشون زنگ بزنم و شرايط جديد و بهشون بگم..اونقدر بينشون اعتبار دارم كه بعد از چندتا غرغر و ناز كردن حرفامو قبول كنن

    ناراحت دستش را رها مي كنم و مقابلش از حالت زانو زده در مي ايم و روي زمين مي نشينم و مي گويم:
    - من فقط مي خواستم كاري كرده باشم..كمك حالت باشم..نمي خواستم كارارو بدتر از ايني كه هست بكنم
    يكهو دلم هواي گريه مي كند و اشك در چشمانم حـ ـلقه مي زند ..:
    -اون موقع فكر كردم اصلا دوست نداري منو ببيني كه اونطور سرم داد مي زدي ...با رفتنم نمي خواستم ناراحتت كنم...
    سرم را بلند مي كند و با چشماني گريان ادامه مي دهم:
    - من هميشه مايه دردسرتم
    چند لحظه اي خيره نگاهم مي كند ...و من نيز با همان چشمان گريان نگاه از او نمي گيرم كه خيره در نگاهم لبخندي زيبايي به لبـ ـهايش مي اورد و دست زخميش را به سمتم بلند مي كند و با اشاره به كنارش مي گويد:
    - بيا اينجا
    چانه ام مي لرزد و باز اشك مي ريزم ...تازه گويي ..باز فهميده ام كه چقدر دوستش دارم...و بي جهت اذيتش كرده ام...
    نگاه گريانم را دوباره با لبخندي پاسخ مي دهد و تكرار مي كند:
    - بيا
    در ميان گريه هايم لبخندي مي زنم و چهار دست و پا و دل تنگ تر از هميشه.. بدون نگاه كردن به او به سمتش مي روم و ارام در كنارش جاي مي گيرم ..چشمانم را مي بندم و سرم را بر شانه اش تكيه مي دهم...
    دستي كه از ابتدا براي من باز شده است..ارام ارام مي خزد و مرا كامل در خود احاطه مي كند..من نيز جمع تر مي شوم و بيشتر در اغـ ـوشش فرو مي روم و باز اشك مي ريزم ..
    سر انگشتانش ارام از روي بازويم تا به ميان موهايم به حركت در مي ايند...
    حسي از ارامش در وجودم سرا زير مي شوم ...گيره موهايم را با همان يك دست باز مي كند و انگشتانش را بيشتر در موهايم فرو مي برد ..
    غرق لذت مي شوم ..گونه اش را بر سرم تكيه مي دهد و همانطور كه موهايم را ميان انگشتانش به بازي گرفته است مي گويد:
    - ديگه هيچ وقت بي خبر جايي نرو
    با اشك سرم را تكان مي دهم و چيزي نمي گويم و دردل مي نالم:
    - كاش هيچ وقت هر دويمان اينگونه بهم نمي رسيديم ...رسيدني كه تنها درد بوده است و رنج ...
    فصل سي و هشتم:


    اخرين تكه ها را با حركت يكباره چوب گردگيري از زمين جمع مي كنم...با صداي شر شر ابي كه از حمـ ـام مي ايد..سرم را بلند مي كنم و به ساعت روي شومينه نگاهي مي اندازم و سپس به سمت اشپزخانه مي روم

    بعد از لحظاتي ديگر صداي شر شر اب نمي ايد...لبخندي بي جان و ناراحت كننده بر لبانم نقش مي بندد...گفته بود كه نمي خواهد شام درست كنم و غذا از بيرون مي گيرد ..اما من اشتهاي انچناني نداشتم... يك نيم روي ساده هم سيرم مي كرد..
    شايد هم هـ ـوس كرده بودم...اما هر چه كه بود راضيش كرده بودم به خوردن همان نيمروها .....نيمروهايي كه در خانه غزل هم نتوانسته بودم بخورمشان...

    خيارشور و گوجه ها را با حوصله اي كه كمتر از من بعيد بود خرد مي كردم و در فكر فرو رفته بودم...كه بلاخره امد...آنهم از راهروي كوچكي كه درست در ديدم نبود ... روبدوشامبر سفيدي بر تن داشت ..و در حالي كه با حوله موهايش را خشك مي كرد به سمت يكي از صندلي هاي پايه بلند امد و رويش نشست..و همانطور كه هنوز موهايش را خشك مي كرد ارام گفت:
    - فردا اول بايد برم پيش حاجي و تكليفمو باهاش روشن كنم

    چاقو به دست به سمتش مي چرخم ...خيره نگاهم مي كند ...صورتش را حسابي اصلاح كرده است ...و دوباره شده است همان پارساي دوست داشتني قبل ...احساس مي كنم تمام اجزاي صورتم را با نگاهش جز به جز كنكاش مي كند.

    حرفي نمي زنم و تنها نگاهش مي كنم...شايد ترس و استرس را در وجودم مي خواند:

    - اين بازي بايد بلاخره يه روزي تموم بشه
    حرفم را مزه مزه مي نمايم و با ترديد مي پرسم:
    -مي خواي بري خونه حاجي؟
    حوله در دستش را پايين مي اورد و مي گويد:
    - باهم مي ريم
    با نگراني در چشمانش خيره مي شوم :
    - لج مي كنه
    مطمئن نگاهم مي كند و مي گويد:
    - خوب بكنه
    -شركتو مي خواي چيكار كني ؟
    به ظرف گوجه و خيارشوري كه مقابلش گذاشته ام نگاهي مي كند و با ناخونكي كه به انها مي زند مي گويد:
    - امشب حوصله حرف زدن در باره اين چيزا رو ندارم ..توام ولشون كن
    با نگراني سكوت مي كنم ..
    در حالي گاز زدن تكه اي از خيارشو در دستش سرش را بلند مي كند و اينبار با دقت بيشتري به من نگاه مي كند..
    طرز نگاهش كمي معذبم مي كند..بر مي گردم...تخم مرغهايي كه قبلا درون ظرفي جدا شكسته ام را درون تابه مي ريزم و با استرسي كه لحظه اي رهايم نمي كند دست بر گردنم مي كشم.

    جو سنگين ايجاد شده از سكوت هر دويمان و صداي جيليز و ويليز روغن و پخته شدن تخم مرغها.... بد اذيتم مي كند...
    بايد حرفي زنم... نمي شود اينطور خودم را عذاب دهم
    - خير سرم امروز خواستم خونه غزل تخم مرغ بخورم..اما نشد..فكر كنم قسمت بوده بيام و اينجا بخورم..بس كه اين دختر حرف مي زنه..ادمو از كار و زندگي مي ندازه...

    بعد از سكوت كوتاهي بلاخره به حرف مي ايد...و من مي شنوم ...اما از فاصله اي نزديك تر از جاي قبليش ...درست تكيه داده بر ستون ورودي اشپرخانه
    از حضورش انجا كمي رنگ پريده مي شوم...دستم را بر لبه كابينت كناريم تكيه مي دهم و سرم را با تخم مرغها گرم مي كنم...
    - بهتره توام از فردا بري دنبال كاراي دانشگاهت
    سرم را با شوك اين تغيير موقعيت و حرفش به سمتش مي چرخانم ..و نگاهش مي كنم ...
    پلك هم نمي زند و خيره نگاهم مي كند...با همان رنگ پريدگي... ..قاشق مانده در هواي درون دستم را به سختي حركتي مي دهم و بعد از گذشت چند ثانيه اي بي هوا براي ضايع نبودن تنها سرم را تكاني مي دهم و رويم را از مي گيرم و مي گويم:
    - باشه
    تكيه اش را از ستون جدا مي كند و وارد اشپزخانه مي شود...با قاشق قسمتهاي نپخته را كمي پخش و جابه جا مي كنم...

    با هر قدمش حس هاي مزخرف درونم فعال مي شوند...
    شايد هم گرماي شعله گاز انقدر از درون بي تابم كرده است ...كه نامش را گذاشته ام حس... مي خواهم از گاز فاصله گيرم ...اما او اينك در كنارم ايستاده است..
    مسخره است اما هر دو به بي مزه ترين صحنه عمران كه پخته شدن ... البته سوخته شدن تخم مرغهاست نگاه مي كنيم...صورتم گر مي گيرد و بلاخره با ديدن سوخته شدن تخم مرغها ..زير شعله را خاموش مي كنم .
    باز مسخره است ولي الان و در اين لحظه اصلا دوست ندارم صدايي از او بشنوم اما مي زند ...و من مي شنوم:
    - اون شب تو كيش ...
    سرخ مي شوم و سريع سرم را به سمتش مي چرخانم با وحشت و خجالت به نيم رخش خيره مي شوم..يعني چه مي خواهد بگويد؟:
    نگاهش به تخم مرغهاي از بين رفته است..قلـ ـبم ديوانه وار مي كوبد
    منتظر واژه هاي بعديش هستم..بلاخره سرش را بلند مي كند و خيره در چشمانم سوالي كه واقعا انتظارش را ندارم ازمن مي پرسد:
    - مهناز..... دوسم داري؟
    شوك زده از سوالش ..حتي پلك هم نمي زنم ...
    مرتب سعي مي كنم دهان خشك شده ام را با بزاق تر كنم اما نمي شود...نگاهي به او و سپس به تخم مرغها مي اندازم...
    جوابش به واقع اصلا هم سخت نيست..تنها يك كلمه است...اما خوب دهان كه از كار بيفتد تو جان بكن..هيچ از ان خارج نمي شود..درست مثل من و شايد هم... حرفهاي بي ربط بخواهي تحويل دهي ..باز هم درست مثل من..

    قاشق را درون تابه رها مي كنم و گيج شده با حركت بي معني سر مي گويم:

    - همش سوخت!!!!انگاري كه اصلا قسمت نيست تخم مرغ بخورم

    با اين جوابهاي بي معنا.... خيره نگاهش كردنش هم.. غير طبيعي نيست
    از گاز فاصله مي گيرم و مي گويم:
    - دفترچه تلفنو كجا گذاشتي؟ لااقل زنگ بزنم بگم..برامون غذا بيارن
    از اشپزخانه و از كنارش مي گذرم
    جواب را همين الان و در ذهنم بارها و بارها جواب داده ام...اما اينك.... گند بزنن بر من كه هيچ نمي گويم...

    سردرگم هي دور خود مي چرخم براي يافتن دفترچه تلفن ...اما او تنها چند قدم از گاز فاصله گرفته است و تكيه داده بر ميز به من خيره شده است

    كوسن ها را جا به جا مي كنم...زير مجله ها را نگاه مي كنم ...هر جايي را كه فكرش كني جز ان جايي كه هميشه همانجاست.

    سرجايم مي ايستم خيره در نگاهش مي گويم:
    - نيست
    دست به سـ ـينه مي شود ..انگار خنده اش گرفته است.
    دستش را بلند مي كند و با انگشت اشاره به تلفن اشاره اي مي كند و مي گويد:
    - اونجاست
    خوب ضايع تر از اين هم نمي توانست باشد..هر جا را بگردي جز انجا كه بايد از اول مي گشتي
    به احتمال زياد چهره ام هم خيلي خنده دار است كه دست از خيره نگاه كردنم بر نمي دارد.

    دستي به لبها و صورتم مي كشم و با صداي خجالت زده اي مي گويم:
    - اِ..بسه چرا من نديدمش؟

    حالا اصلا نمي دانم چرا به دنبال دفترچه مي گشتم...خنگ بازي پشت سر خنگ بازي
    احتمالا بايد خيلي هم تابلو شده باشم..پس چرا عين بچه ادم رك و راست به او نمي گويم..
    اري دوستت دارم..ان هم از خيلي وقت پيش ..درست همان روزهايي كه اصلا به من توجه نمي كردي..
    همان روزهايي كه بي دريغ محبت مي كردي و دوست داشتنم را نمي ديدي...
    همان روزهايي كه نا خودآگاه پناهگاه امن دردهايم مي شدي و تنها به حس وظيفه ات عمل مي كردي...
    همان روزهايي كه پدر و مادرت بيرونم انداختند اما تو امدي كه نرفته باشم..گشتي تا مطمئن شوي كه هستم و خواهم ماند


    اما لعنت بر من كه نمي گويم...ان هم در بهترين زمان ممكن ...زماني كه من و او هستيم و هيچ مانعي براي جدايي نيست...

    با عجز نگاهش مي كنم...ثانيه هاي مي گذرند...تكيه اش را از ميز جدا مي كند و از اشپزخانه خارج مي شود
    چندين بار نفسم را بيرون مي دهم تا بگويم..اما نمي شود...
    از كنارم مي گذرد...و با صداي بي تفاوتي كه از او بعيد است مي گويد:

    - مجبور نيستي كه جواب بدي
    لبـ ـهايم باز مي مانند
    چند قدم ان طرف تر .. مقابل سيستم پخش مي ايستد و پلي اش را فشار مي دهد
    از رفتار خود ناراحت و پشيمان مي شوم
    به سمت پنجره مي رود و پرده را كنار مي زند.. باران نم نم شروع به باريدن كرده است..صداي خواننده در گوشم پيچيده مي شود:

    تو این دنیای آرومی که می بینی
    فقط آغـ ـوشتو هر لحظه کم دارم
    همش دلتنگتم با اینکه اینجایی
    نمیخوام لحظه ای چشم از تو بردارم

    تو با یک بـ ـوسه دستاتو به من میدی
    که احساسی من از حس تو میگیرم
    همه دنیامو من پای تو میریزم
    نباشی بی تو از این زندگی سیرم

    با حسرت از پشت سر به شانه ها وموهاي نيمه خيسش خيره مي شوم


    منو با بـ ـوسه ای عاشقترم کردی
    نمیدونی چه سخته زندگی بی تو
    تو تصویر تمام آرزوهامی
    یه وقت از من نگیری آرزوهامو


    اشك در چشمانم حـ ـلقه مي زند از اين همه دوري و ناتواني خود :

    نمیخوام لحظه ای چشم از تو بردارم
    نمیخوام و تو میدونی نمیتونم
    چه دنیای قشنگی با تو میسازم
    تا آخرین نفس هام با تو میمونم

    تكاني به خود مي دهم و از پشت سر تنها يك قدم به سويش بر مي دارم و باز مي ايستم ..باز هم اين ترديد لعنتي :

    یه رویای قشنگ و دیدنی میشه
    اگه ما زیر سقف خونه تنها شیم
    تو زیباییه این دنیای آرومی
    نمیخوام لحظه ای از هم جدا باشیم

    بايد پاياني دهم به اين همه دلتنگي ها..افكار پوچ را از خود دور مي كنم و قدم بعديم را بر مي دارم و دستم را بلند مي كنم و ارام بر شانه اش مي گذارم
    سرش را به اهستگي به سمتم مي چرخاند..چشمانش غمگين هستند..دلم از اين همه غم به درد مي ايد ...و اشكهايم در مي ايند ..خيره نگاهش مي كنم و براي پايان دادن به اين همه غم با لبخندي به او مي گويم :
    - بايد ديوونه باشم كه دوست نداشته باشم

    رنگ غم چشمانش رفته رفته محو مي شوند و كامل به سمتم بر مي گردد... دستم را با دستش از روي شانه اش بر مي دارد و با لبخندي خيره نگاهم مي كند..دست پايم را طبق معمول گم مي كنم و به تته پته مي افتم:
    - البته نمي دونم تو دوسم داري يا نه
    شانه هايم را بي اختيار بالا مي اندازم و نگاهم را از خجالت معطوف پنجره و باران بيرون مي كنم و ادامه مي دهيم اراجيفم را:
    - اما من فكر مي كنم كه قصدت رفتنه...
    صدايم مي لرزد و تند تند حرف مي زنم:
    -مثل اينكه قرار بوده با اسحاقي بري
    هيچ كدام حرف هايم دلم نيستند...فاصله يك قدمي بينمان را از بين مي برد :
    - البته بري ...من ناراحت نميشم..زندگي خودته...خودتم حق تصميم گيري داري...
    من فقط ...من
    زبانم بند مي ايد..حرف زدن بي فايده است...دستانش را روي بازوهايم مي گذاردو باز نزديكتر مي ايد
    كاش ديگر نگاهم نكند....دهانم را براي واژه هاي بعديم تر مي كنم كه ارام سرش را پايين مي اورد و قبل از انكه حرف دلم را يعني .."من فقط تو رو دوست دارم" را بر لبانم جاري كنم ...لبـ ـانش را ارام بر لبانم مي گذارد و اهسته مرا در اغـ ـوشش مي كشد

    در همان اغـ ـوش گرمي كه چند روزي است بد بي تابش هستم ..
    كاش خواب نباشد كه نيست...حركت ارام دستانش بر كمر و بازويم را نمي شود انكار كرد..
    محبت بـ ـوسه هايش را نمي توان حس نكرد ..
    بويدنهاي پر احساسش را نمي شود ناديده گرفت.
    گردش دستان كشيده و نرمش بين انبوه موهايم نه يك خيال است و نه يك رويا...
    و كاش خدا هيچ گاه او و محبتش را از من نگيرد ..كه ديگر نمي خواهم بي او بمانم..كه اگر بي او شوم..به يقين خواهم مرد

    منو با بـ ـوسه ای عاشقترم کردی
    نمیدونی چه سخته زندگی بی تو
    تو تصویر تمام آرزوهامی
    یه وقت از من نگیری آرزوهامو
    منو با بـ ـوسه ای عاشقترم کردی
    نمیدونی چه سخته زندگی بی تو
    فصل سي و نهم:


    دست و دلم به رفتن رضا نبود و نمي دانستم چه چيزي در انتظارمان است.از برخوردها و واكنش هاي بعدي بي خبر بودم.
    نگران بعدهايي بودم كه هنوز نيامده بودند و بي جهت دل نگرانم كرده بودند اما او برخلاف تمام دلواپسيهايم راحت و آرام ،بي آنكه كوچكترين نگراني داشته باشد آماده رفتن بود.
    به در بسته اتاق نگاهي مي اندازم و با ناراحتي از رفتني كه نمي خواهم ،با طمانينه و به كندي دگمه هاي پالتويم را مي بندم كه شايد منصرف گردد و اين در را باز كند و بگويد كه نمي رويم و آن وقت باشد كه بتوانم يك نفس آسوده بيرون دهم.

    كارم با دگمه هاي پالتو تمام مي شم اما چيزي از بي قراريهايم كم نمي شود.
    صداي گفتگوي تلفنيش از سالن به گوش مي رسد با نارضايتي شالم را سر مي اندازم و مقابل آينه شروع به مرتب كردنش مي كنم كه ناگهان در اتاق را باز مي كند و خيره به من مي گويد:
    - تو هنوز آماده نشدي؟
    نگاهش مي كنم و او وارد اتاق مي شود
    كيفم را از روي ميز آرايش بر مي دارم وبه سمتش مي روم و مي گويم:
    - خودت بري ،بهتر نيست؟
    نفسش را بي خيال بيرون مي دهد و به سمت آينه مي رود و در حالي كه با گره كراواتش ور مي رود مي گويد:
    - نه...بايد باهم بريم
    نااميدم مي كند، اصرار كردن هاي بيش از اين سودي ندارد، چرا كه او تصميمش را گرفته است.
    از اين رو سرم را مي چرخانم و به او و به قامت چهار شانه اش نظري مي اندازم و در حالي كه هنوز چيزي وجودم را از رفتن آزار مي دهد با لبخندي ساختگي مي گويم:

    - براي حاجي داري اينقدر تيپ مي زني ؟

    متوجه شيطنت كلامم مي شود و همانطور كه هم نگاهش به آينه است و هم به من مي گويد:
    - نخير خانوم...بعد از خونه حاجي با شركاي محترم جلسه دارم...البته منظورم يه نفراي ديگه است
    ابروهايم را ، در حالي كه خنده ام گرفته است بالا مي اندازم و با منظور مي گويم:

    -آهان...بله

    خنده اش مي گيرد و كمي سرش را به سمتم مي چرخاند و با چشمكي مي گويد:
    - البته با اجازه مدير عامل عزيز
    با چشماني خندان خيره نگاهش مي كنم و چيزي نمي گويم.رويش را دوباره به سمت آينه باز مي گرداند و مي گويد:
    - اه ...لعنتي !هر وقت كه عجله دارم انگار اين گره قصد درست شدن نداره

    لبخندي مي زنم و كيفم را گوشه اي از تخـ ـت رها مي كنم و به سوش مي روم و در حالي كه دستانم را به سمتش بلند كرده ام و مي خواهم كه گره را باز كنم مي گويم:
    - بذار من ببندم
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    كامل به سمتم مي چرخد و دستانش را پايين مي آورد.
    با دقت و با وسواس مشغول بستن مي شوم كه نگاه خيره اش را بر خود مي بينم
    با اينكه تمام شب گذشته را با هم سر كرده ايم اما هنوز از اين نگاه هاي مـ ـستقيمش خجالت مي كشم
    - اينطوري نگام نكن
    لبخندي مي زند و مي گويد:
    - چطوري؟
    سرم را با ناراحتي ساختگي تكاني مي دهم و چيزي نمي گويم كه ناگهان با ياد آوري چيزي به خنده مي افتم و براي اوج نگرفتنش لب پايينم را محكم گاز مي گيرم.
    اخم ظريفي مي كند و كمي سرش را كج مي كند و مي پرسد:
    - به چي داري مي خندي ؟
    لـ ـبم را ول مي كنم و لپم را از درون گاز مي گيرم و مي گويم:
    - هيچي
    مشكوك نگاهم مي كند و باز مي پرسد:
    - ميگم بگو به چي داري مي خندي؟
    كارم كه با گره تمام مي شود آرام دستي بر روي كراوات مي كشم و مي گويم:
    - هيچي
    و با خنده ادامه مي دهم:
    - فقط يهويي ياد حاجي افتادم
    با اخم نگاهم مي كند گويي به حرفي كه زده ام مي انديشد كه رفته رفته اخمش به لبخند تبديل مي شود و آهسته سرش را تكاني مي دهد و مي گويد:
    - تو مگه هنوز يادته ؟
    قدمي به عقب بر می دارم و مي گويم:
    - مگه تو يادت رفته؟
    خنده اش مي گيرد و شانه اي بالا مي اندازد و مي گويد:
    - آخه من ضرر ديده بودم نه شماها
    به زور خنده ام را جمع مي كنم و مي گويم:
    - تقصير من بود نبايد بهش اصرار مي كردم
    لحظه اي نگاهم مي كند و مي گويد:
    - حالا كه گذشته
    لبخندي مي زنم و كيفم را بر مي دارم و مي گويم:
    - نمي ترسي كه يه وقت به توام
    بلند مي زند زير خنده و جوابم را مي دهد:
    - بذار فكر كنه كه اين كراوات، افساره خره
    هنوز مي خندد كه نا خواسته و بي منظور در حالي كه خنده ام جمع شده است و در فكر فرو رفته ام مي گويم:
    - اما سهراب بعد از اون ديگه هيچ وقت كراوات نبست
    لبخند و خنده اش ناگهان بند مي آيد و خيره نگاهم مي كند.با نگاه مـ ـستقيمش از حرفي كه زده ام ،يك آن پشيمان مي شوم و با مِن مِن وتند مي گويم:
    - بريم ديگه، دير شد
    و زودتر از او از اتاق خارج مي شوم.پشت سرم از اتاق بيرون مي آيد.كاش اين حرف را نمي زدم اصلا براي چه آن خاطره بد گذشته را به ياد آورده بودم؟
    با هم از خانه خارج مي شويم.چهره اش كه چيزي را نشان نمي دهد نه ناراحت است و نه دلگير ،البته خوشحال هم نيست.
    در ماشين را كه مي بندم و در صندليم جاي مي گيرم خيره به جلو براي جمع جور كردن گندي كه زده ام به زور خنده اي مي كنم و مي گويم:
    - حالا ناراحت نباش يكي بهترشو برات مي گيرم
    سوئيچ را مي چرخاند و قبل از هرحركت نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:
    - تو مسئولش نبودي كه بخواي برام بخري
    لـ ـبم را گازي مي گيرم و براي مطمئن شدن مي گويم:
    - ناراحت شدي؟
    سرش را بي تفاوت تكاني مي دهد و مي گويد:
    - نه...براي چي بايد ناراحت بشم
    همانطور که خیره نگاهش می کنم فرمان را حركتي مي دهد و ماشين را از پاركينگ در مي آورد
    چيزي نمي توانم بگويم رويم را بر مي گردانم و به عقب تكيه مي دهم و فكر مي كنم كه تا به مقصد ديگر با من حرفي نخواهد زند اما:
    - كارمون كه تو خونه حاجي تموم شد مي رسونمت دانشگاه
    سرم را به سمتش بر مي گردانم و چيزي نمي گويم چون مي دانم استاد خراب كردن لحظات خوب هستم.پس به فكر فرو مي روم.
    او هيچگاه در باره مژده جز آن شب حرفي نزد اما من معمولا هرزگاهي ياد سهراب، آن هم به طور اتفاقي و بي منظور مي كنم
    واي بر من !! چرا فكر مي كنم كه برايش مهم نيست مگر او آدم نيست !حتما از اينكه من حرفي از سهراب و گذشته ام مي زنم ناراحتش مي كند . من هميشه بي فكر عمل كرده ام و بي فكر باعث ناراحتيش شده ام .

    ***
    مقابل در ،چندين بار دستش را روي بوق مي گذارد و منتظر مي شود.در به كندي توسط باغبان پير حاجي باز مي شود.
    باز استرس به سراغم مي آيد كمي رنگ به رنگ مي شوم.ماشين را به داخل مي راند
    با ديدن نماي ساختمان و حياط بزرگ خانه مي فهمم كه همه چيز سرجايش است درست مثل سابق .چرا فكر مي كردم كه بايد خانه تغيير كرده باشد در حالي كه همه چيز سرجايش بود بخصوص بنز قديمي حاجي كه جز رعب و وحشت چيزي را برايم تداعي نمي كرد.بي گمان اين آدمهايش بودند كه عوض شده بودند نه خود خانه !

    ماشين را درست مقابل در ورودي متوقف مي كند منتظرم او هركاري كه مي كند من نيز به دنبالش انجام دهم اما به محض چرخاندن سوئيچ و خاموش كردن ماشين به عقب تكيه مي دهد و خيره به در، با نفسي كه بيرون مي دهد سوال سختي را از من مي پرسد.
    سوالي كه جوابش را نمي توان به همين راحتي ها داد ،سوالي كه ديشب بارها بر زبانش آمد و نپرسيد ،آنهم آرام و تاثير گذار،به گونه اي كه دچار عذاب وجدان مي شوم :
    - هنوز به سهراب فكر مي كني ؟
    جواب دادن به سوالهاي پارسا هميشه برايم سخت بوده است و هست
    عينك آفتابش را از روي چشمانش بر مي دارد و خيلي سرد، خيره نگاهم مي كند.من چه بايد پاسخ مي دادم ؟درست است كه شايد روزها در ذهنم نمي آمد اما واقعا هم نمي توانستم كتمانش كنم سهراب جزي از زندگي چند ساله ام بود با تمام خوبي ها و بديهايش .
    مهم تر از همه اين بود كه او فرزند اين خانواده بود ،خانواده اي كه مدام با آنها سرو كار داشتم خانواده اي كه اينك برادرش همسرم شده بود.كاش صبح آن حرف را نزده بودم

    دستي به صورت و گردنش مي كشد و روي از من مي گيرد و مي پرسد:
    - فقط مي خوام بدونم
    به در ورودي و عصمتي كه تند تند سرك مي كشد خيره مي شوم و با تر كردن لبـ ـهايم ،پاسخش را با دقت و در حالي كه نمي خواهم آزارش داده باشم مي دهم:

    - اون برادرت بود ...خوب...يه زماني دوسش داشتم...يه وقتايم به خاطر كارا و رفتارش خيلي از دستش ناراحت مي شدم..اما..هر چي كه بود ..خوب ...شوهم بود ..نه تنها من ،بلكه هيچكس ديگي هم نمي تونه منكر ش بشه..به هرحال يه زماني جز زندگيم بوده...پس چه بخوام چه نخوام مياد تو ذهنم

    سرم را بلند مي كند و خيره مي شوم به نيم رخش.آيا جوابهايم عذابش مي دهند ؟
    - اما اونقدري مطمئن هستم كه مي دونم ديگه با يادش زندگي نمي كنم

    سرش را مي چرخاند به لبـ ـهاي بسته و چشمان مضطربم نگاهي مي اندازد و مي خواهد چيزي بگويد كه نمي گويد اما من راحتش مي كنم:
    - مطمئن باش وقتي با تو هستم به جز خودم و خودت به چيز ديگه اي فكر نمي كنم..
    چون يادم نمياد تو زندگي گذشته ام خاطرات خيلي خوبي داشته باشم كه هي بخوام با الان مقايسه اشون كنم...زندگي الانم خيلي خيلي بهتر از گذشته است...اينو مطمئن باش

    هيچ تغييري در چهره اش نمي يابم اما من حرف را زده ام و حرفهايم جز واقعيت نبوده اند

    - خاطره گذشته هم يهو اومد تو ذهنم آخه اون روز يه جلسه مهم داشت اونم پيش چندتا از مهندساي خارجي شركتشون دلم مي خواست بين اون همه مهندس ، سهراب از همه سر تر باشه...خوب اين طبيعيه كه يه زن بخواد همسرش از بقيه بهتر باشه...اما واقعيت اين بود كه با كراوات تو هم نمي تونست به خوبي و خوشتيپي تو باشه ..به نظر من هر كسي تيپ و استايل خاص خودشو داره نمي دونم چرا فكر كردم كه اگه اون كراوات به تو مي اومد بايد به اونم مي اومد..براي همين بهش گير دادم كه يكراست بياد و ازت بخواد همون كراواتو بهش بدي
    اما خبر نداشتيم كه حاجي مي خواد حالمونو بگيره وقتي با ذوق پشت سرش از پله ها پايين اومدم و حاجي رو ديدم كه با غضب سهرابو نگاه مي كنه نفسم بند اومد..بعدشم تو، كه مونده بودي تو كار اين دوتا
    حاجي چنان سيلي خوابوند دمش گوش سهراب و كراواتو از گردنش كشيد كه انگار من دردم گرفت
    اما راستشو بخواي اون لحظه من بيشتر نگران اين بودم كه اي واي، چه بلايي سر كراوات گرون قيمتت اومد..حالا چطوري بايد پسش بديم

    به خنده مي افتم واقعا هم خنده دار بود چون بعدش سهراب به مدت يك هفته با من قهر كرد حتي بعد از آن هم ديگر نگذاشت در لباس پوشيدنهايش نظري دهم
    يادآوريش غمناك است اما بايد خودم را بزنم به آن راه چرا كه پارسا مهمتر است
    خنده ام را جمع و جور مي كنم و براي بي خيالي بيشتر مي گويم:
    - فكر كنم اون روز اگه دستت بهم مي رسيد كلمو ميكندي مگه نه؟

    نگران به نيم رخش با خنده اي زوركي خيره هستم كه آهسته عينكش را روي داشبوردمي گذارد و نظري به من اندازد و با لبخندي مي گويد:
    -راستشو بخواي آره خيلي بابتش پول داده بودم ..حالا پياده شو بريم..الانه كه حاجي به نقطه جوش برسه
    با لبخندش چنان آسوده خاطر مي شوم كه بي اراده به خنده مي افتم و به كراواتش خيره مي شوم و مي گويم:
    - نگران نباش يكي برات مي خرم ...قول...حالا بريم
    فصل چهلم :

    نفس حبس كرده در كنار پارسا رو به روي حاجي بر روي مبل دو نفره نشسته ام
    حاجي به هر دويمان با دقت و نفرت نگاه مي كند و گاه گداري نگاهش ميخکوب كراوات پارسا مي شود و دوباره به تسبيح پيچيده شده دور دستش .

    هر سه سكوت كرده ايم ،حاج خانوم هم كمي آنطرف تر خيره به پسرش در سكوت فرو رفته است و هيچ نمي گويد

    خبري از سعيد و شيطنت هايش نيست.با احتياط نفسم را بيرون مي دهم و نيم نگاهي به پارسا كه نگاه از حاجي بر نمي دارد مي اندازم .دوست ندارم در آن سكوت من تنها ايجاد كننده صدا باشم از اين رو حتي جرات نمي كنم به عقب تكيه دهم كه بلاخره پارسا با حركت و کلامش به همه اجازه كمي آرامش مي دهد.

    در حالي كه به عقب تكيه مي دهد وپاي راستش را بر روي پاي چپش مي اندازد با لبخندي رو به حاجي مي گويد:
    - چه خبرا حاجي ؟
    حاجي كه چشمانش را كمي تنگ كرده است پوزخندي مي زند و چون پسرش به عقب تكيه مي دهد و مي گويد:
    - خبرا پيش توه !از من مي پرسي چه خبرا؟
    پارسا دست راستش را بلند مي كند و روي پشتي مبلي كه من نشسته ام مي گذارد و با خيالي آسوده رو به حاج خانوم مي گويد:
    - حاج خانوم قبلا مهمون نواز تر بودی !! نمي خواي از پسر و عروست پذيرايي كني؟
    حاج خانوم سريع به حاجي نگاه مي كند تا كسب تكليف كند اما حاجي با کلام و چرخش تسبيحش می رود روی اعصابمان:
    - پسر نا خلف و عروس هرزه نمي تونن مهمون من باشن
    از دورنِ پارسا بی خبر هستم ،شاید هم به ظاهر آرام باشد.نگاهش می کنم، راحت تر از قبل به عقب تكيه مي دهد و نگاهش را به سمت سالن مي چرخاند و بلند عصمت را صدا مي زند و مي گويد:
    - عصمت ؟...کجایی عصمت؟
    عصمت با ترس در كسري از ثانيه با دو وارد پذيرايي مي شود و ترسان مي گويد:
    - بله آقا؟
    - براي من و مهناز دو فنجون قهوه با كيك بيار
    عصمت رنگ پريده به حاج خانوم و حاجي نگاه مي كند كه حاجي با فرياد خطاب به پارسا مي گويد:
    - توي خونه من حق نداري به خدمتكارم دستور بدي
    پارسا چرخشی به سرش می دهد و نيم نگاهي به حاجي مي اندازد و با پوزخند می گويد:
    - خونه شما.!!!.اوه ببخشيد ...به كل يادم رفته بود...چه خوب شد که یادآوری کردید
    یک آن پوزخندش را جمع می کند و مجددا به عصمت نگاهي مي اندازد و با جديت مي گويد:
    - نشنيدي چي گفتم ؟يا بايد بندازمت بيرون كه بفهمي چی گفتم؟
    عصمت مـ ـستاصل در برابر سكوت حاجي و حاج خانوم مي گويد:
    - چشم آقا الان ميارم
    عصمت كه مي خواهد سالن را تر ک کند حاجي چون گلوله آتش از جايش مي پرد و با فرياد سر عصمت مي گويد:
    - تو غلط كردي كه بدون اجازه من مي خواي چيزي بياري
    عصمت سرجايش مي ايستد.پارسا با ذوق به آنها خيره مي شود و سپس نگاهي به من مي اندازد مي گويد:
    - عزيزم نظرت چيه كه یکی از اتاقای پایینو برای بچه بذاریم ؟...مثلا همون اتاق حاجی ...خوب نیست؟
    حاج خانوم مات زده ،آرام از جاش بر مي خيزد و حاجي هم از خشم لبـ ـهايش را بر روي هم مي فشار د.
    در برابر حرفش با ترس سكوت مي كنم كه از جايش بر مي خيزد و چرخي در سالن مي زند و با نگاه تحقير آميزي به وسايل خانه و دستي كه بر روي بعضي از وسايل مي كشد بي توجه به حضور آنان به من مي گويد:
    - اين پايين يه تغيير اساسي مي خواد بايد وسايل جديد بخريم ...اينا ديگه خیلی قديمي و به درد نخور شدن
    حاج خانوم با لباني لرزان به حاجي كه چيزي به سكته كردنش نمانده خيره مي شود
    -البته اگه به من باشه كه مي خوام خونه رو بكوبم و يه برج بسازم، نظر تو چيه مهناز جان؟
    همزمان با پارسا بقيه هم به من نگاه مي كنند
    -البته عجله نكن وقت براي فكر كردن زیاده
    با نگراني به صورت برافروخته حاجي نگاه مي كنم كه بلاخره حاجي از كوره در مي رود و عربده مي كشد:
    - معلومه هست که داري چه غلطی میکنی ؟



    پارسا به سمت پردها مي رود و با تاسف مي گويد:
    - دِ مده شدن ...بايد همه رو دور ريخت ...عزيزم بايد خودت يه فكر ي براي اين پرده ها كني ...بدجوري رو اعصابن

    حاج خانوم چشمانش پر از اشك مي شوند اينبار واقعا دلم برايش مي سوزد
    -اصلا امروز مي ريم و پرده هايي رو كه دوست داري انتخاب مي كنيم ...البته بايد يكي رو هم به جاي عصمت بياريم

    دهان عصمت با نگراني و تعجب از هم باز مي شود و به پارسا با التماس نگاه مي كند.
    - تو به چه حقي اومدي توي خونه من و درباره اسباب و اثاثيه ام نظر مي دي و ميخواي تغييرشون بدي؟

    پارسا سرخوش به سويش قدمي بر مي دارد و در يك قدميش در حالي كه كمي گره كراواتش را شل مي كند مي گويد:
    - به همون حقي كه تو زنمو كشتي... به همون حقي كه مهنازو به زور زنم كردي ...به همون حقي كه چند سال منو عذاب دادي و بهم زور گفتي ...به همون حقي كه خواستي مهنازو بكشي ...به همون حقي كه با چك جعلي منو براي دومين بار انداختي زندان ..به همون حقي كه خيلي كارا كردي و من براي بدتر شدن شرايط زندگيت حرفي ازشون نمي زنم
    بازم بگم يا تمومش كنم؟

    حاجي چند لحظه اي در سكوت به صورت پارسا كه يك سر و گردن از او بلند تر است خيره مي شود و با صداي دو رگه اي مي گويد:
    - از خونه من برو بيرون
    پارسا سوالي نگاهش مي كنم و باحالت تمسخر گونه اي مي گويد:
    - برم بيرون ؟از خونه ات؟
    -من با تو و زنت ديگه كاري ندارم فقط مي خوام همين الان از اينجا بريد

    پارسا می خندد آن هم سر خوش،بی خیال ،گویی که بهترین جوک سال را شنیده باشد:
    -دِ نشد ديگه حاجي...نداشتیم از این حرفا... حالا اين منم كه با تو كار دارم...نميشه كه تو هر وقت دلت خواست پاتو بذاري وسط زندگيمو و هر وقتم كه سرخوش بودي پاتو بكشي کنار
    حاج خانوم كه رنگ به رو ندارد قدمي به سوي پارسا بر مي دارد و مي گويد:
    - برو مادر ...رو در روي پدرت ،به خاطر يك زن واينستا

    پارسا با تعجب ابروهايش را بالا مي اندازد و به حاج خانوم خيره مي شود و مي گويد:
    - الان شما چي گفتي ؟به خاطر زنم؟رو در روي پدرم؟منظورت حاجيه ديگه نه؟

    به هر دويشان نگاه مي كنم .چرا زمان سپری نمی شود ونمی گذرد؟:
    - كدوم پدر؟منظورت همين مرديه كه پسرشو به خاطر يه كينه قديمي هر بار مي خواد به خاك سياه بنشونه؟همين مردي كه تو فكر مي كني بهترين مرد زمينه و جز تو به هيچ زن ديگه اي نگاه نمي كنه؟همين مرديه كه تا دوتا خط چروك افتاد رو پيشونيت رفت و يه دختر 25 ساله رو صيغه خودش كرد؟همين مرديه كه تو از ترس ابروت همه چي رو فهميدي و يك كلام حرفي نزدي ؟

    با دهاني نيمه باز به حاجي و حاج خانوم خيره مي شوم اشك در چشمان مادرش حـ ـلقه مي زند و چند قدمي به عقب مي رود و به هيچ يك از ما نگاه نمي كند

    پارسا تاسف خورده و غمگين قدمي به سوي مادرش بر مي دارد و مي گويد:
    - با همه اين حرفا براي چي هنوز فكر مي كني بايد حرمت پدر بودنش نگه دارم ؟در حالي كه در حقم يه ساعتم پدري نكرده !تو مي توني سكوت كني ،مي توني همه چيزو ببيني و تحمل كني و دم نزني اما من نمي تونم لااقل به خاطر زني كه اونقدر بي رحمانه تو غربت سر به نيستش كرد

    حاجي خشمگين و قرمز كرده از حرفهاي پارسا با فرياد بار ديگر مي گويد:
    - از خونه من بيريد بيرون...ديگه بهت اجازه نمي دم هر چي كه از دهنت در ميادو بگي ..گمشو از خونه من... بيرون

    پارسا عصبی به سمتش بر مي گردد و محكم مي گويد:
    - اگه نرم مي خواي چيكار كني ؟...زنگ مي زني پليس؟...يا يه چك جعلي ديگه درست مي كني كه باز منو بندازي زندان؟...يا اينبار سر من و مهناز يه جا مي كني زير آب ؟

    حاجي نگاهي به من مي اندازد و با انزجار مي گويد:
    - اين زن طلسمت كرده ...اين زن يه عوضيه كه اومده بين ما رو بهم بزنه ...اين زن

    ناگهان پارسا میان حرفهایش بلند داد مي زند و مي گويد:
    - آره اين زن طلسمم كرده و گفته كه نابودت كنم... خوب كه چي ؟

    حاجي با خشم نگاهش مي كند
    - تو چيكار كردي كه من در برابرش وايستم و بگم بشين سرجات اين بابامه دوسش دارم حق نداري بين من و بابامو بهم بزني ...هان؟تو چيكار كردي كه سفت و سخت پشت سرت وايستم و با افتخار بگم اين حاجي ،يعني حاج ايوب حشمتي باباي منه بزرگ يه فاميله...حرفش رد خور نداره ...دستش به خيره ...واقعا هم به خيره ...نه اينكه از سر هوا و هـ ـوس به اسم اينكه يه دختر جوون بيوه شده بره و مجبورش کنه كه صيغه اش شه و اون بدبختم از سر نداري ،ناله اشم در نياد

    -چرا انقدر چرت مي گي پسره نفهم؟

    پارسا پوزخندي مي زند و نگاهي به من مي اندازد و مي گويد:
    - من چرت مي گم؟مي خواي اون سوراخ موشي كه تو پايين شهر ، از ترس آبرو نرفتنت براش گرفتي رو بدم ؟مي خواي بگم هفته اي چند روز و چه ساعتي مي ري اونجا ؟يا نه اسم بقالي سركوچه رو بدم كه هر بار با يه گوني برنج و چند آت وآشغال مي خواي خرش كني كه صداش در نياد ؟

    حاج خانوم بي صدا اشك مي ريزد دلم نمي خواهد اينجا باشم چرا پارسا اين بازي را تمام نمي كند نفسم كم كم دارد بند مي آيد
    - تو تمام مدت به پاي من بودي ؟

    پارسا لحظه اي سكوت مي كند به مادرش با ترحم نگاهي مي اندازد و مي گويد:
    - خودت تابلويي حاجي !!!خودت آدما رو دنبال خودت مي كشوني ،خودت باعث مي شي كه آدم به خاطر مادرش، مادري كه فكر مي كنه همه مي خوان بچه هاشو از چنگش در بيارن بيفته پيت تا ببينه نه ...واقعيت نداره ...واقعيت نداره كه دوست جوناي باباش دارن پشت سرش چرت مي گن مي خواد ثايت كنه كه همه از كينه به باباش تهمت زدن
    آره حاجي خودت مي كني ،حالام مي خوام اين خونه رو تمام و كمال به من و سعيد بدي ،حجره هاي تو بازارم مي خوام ،اون چندتا سهام نيمچه غولتم مي خوام نمايشگاه ماشيني رو هم كه قايمكي از ما تو اون خيابون پر زرق و برقم داير كردي روم مي خوام
    هتلي كه تو دبي با اون همه کبکبه و دبدبه راه انداختي و براي افتتاحش به دروغ به ما گفتي مي خواي بري سفر زيارتي و تا سه ماه نيومدي رو مي خوام

    حاجي عرق كرده در مقابل پسرش ايستاده است پارسا ضربه آخر را مي زند
    - اگه اينايي رو كه گفتم ندي به روح سهراب قسم از همينجا يك راست مي رم اداره پليس وآمار تمام پولشوياتو بهشون مي دم ،تمام مداركي رو هم كه نشون مي ده مي خواستي مهنازو بكشي رو دو دستي تقديمشون مي كنم حتي مداركي كه به واسطشون مژده رو كشتي !
    پوزخندي عصبي گوشه لب حاجي جا خوش می کند :
    - جرات نداري با پدرت اين كارو كني
    پارسا مکثی می کند و سپس در جایش صاف می ایستد و با چشمانی که چیزی جز خشم ندارند می گوید:
    - جرات داری بمون و ببین که چیکار می کنم ...کاری می کنم که ظرف دو ساعت آینده هر چی که برای خودت اندوخته کردی رو از چنگت در بیارن ...بعد از اون حاجی جلوت وایمـ ـستم تا ببینی که کی جرات داره کی نداره

    رنگ صورت حاجی رفته رفته قرمز می شود حاج خانوم گیچ و سردرگم با صورتی خیس به فرزند و همسرش نگاه می کند نمی دانم در این بین چرا دستان من می لرزند
    - حالا چیکار می کنی حاجی ؟باهام راه می یای یا نه ؟
    حاجی دهانش بسته شده است انتظار ندارد که پارسا از همه چیزش خبر داشته باشد
    - آخه پسره دیوونه هیچ با خودت فکر کردی که اگه همه اینا رو بهت بدم پس من و مادرت چی میشیم؟
    پارسا که از درماندگی حاجی اوج لذتش را می برد پوزخندی حواله اش می کند و می گوید:
    - خونه زن بابام هست که ...تو برو اونجا حاجی ...حاج خانومم اگه خواست و دوست داشت همینجا تو خونه من، زندگی کنه... پیش من و سعید و مهناز
    و برای نیش تر زدن بیشتر می گوید:
    - زن بابا ...برای همین روزا خوبه دیگه ...مگه نه حاجی؟
    هر دو خیره به یکدیگر منتظر واکنش هم دیگر می شوند:
    -خیلی گستاخ شدی پسر ...برای خودم متاسفم که اینطور بارت آوردم که جرات کنی و رو در روم وایستی و بهم بگی زندگیتو بده

    پارسا که حوصله اش از این بگو مگوها سر رفته است لحظه ای نگاهی به دور برش می اندازد و سپس قدمی به سوی حاجی بر می دارد و خیره بر شانه پدرش بدون آنکه به چشمانش نگاهی بیاندازد پاسخش را می دهد:
    -برای متاسف بودن دیگه خیلی دیره حاجی ...برای جبران کردن گذشته هم خیلی دیرشده...تو شاید بابت من از خودت متاسفم باشی و هی خودتو ناراحت کنی ...اما من از بابت وجودی پدری مثل تو خیلی خوشحالم ...چون ناخواسته کاری کردی که به همه چی برسم!...تو وقتی قدم تو نابودیم می ذاشتی منو به جاهایی رسوندی که اگه اون کارارو باهم نمی کردی هرگز بهشون نمی رسیدم...
    همیشه نه های تو شدن آره های من...لجبازیات شدن تصمیمای مهمم...سرکوب کردنات شدن وسیله محکم بودنم برای نیفتادن ...تمسخرات شد انگیزه تلاشای بیشترم ...اذیت کردنات شد بازیای فکریم که چطوی در برابر این همه اذیت و آزارت وایستم...و تو همه اینا رو بهم دادی حاجی ...آره...خود تو حاجی!
    اونشب توی اون هتل ،وقتی ازم قسم می گرفتی ،می دونی تو اون لحظه ها به چی فکر می کردم؟
    حاجی نگاهش می کند و چیزی نمی گوید:
    -حاجی واقعا می دونی به چی فکر می کردم؟
    پارسا که جوابی نمی شنود بلندتر داد می زند:
    -آره؟می دونی ؟
    همه سکوت کرده ایم،کاش می دانستم اینک حاجی به چه فکر می کند که اینطور خاموش شده است :
    -اینکه چطوری یه روزی نابودت کنم...چطوری نابودت کنم که تمام تلخیای دوره جونیمو از بین ببره...چطوری محوت کنم که دیگه تو یاد کسی نباشی...چه به عنوان حاج ایوب حشمتی و چه به عنوان پدر !!
    من اونشب همراه اون قسمی که ازم گرفتی با تمام وجود قسم خوردم که انتقام مرگ تک تک بهترین لحظه های زندگیمو ازت بگیرم
    لحظه هایی که دیگه هرگز بر نمی گردن حاجی...و همه اونا رو تو از بین بردی ...اونم با بی رحمی هرچه تمام

    حالا اینکه تو داری به چی فکر می کنی و می خوای چطور توجیحم کنی اصلا برام مهم نیست ...الان تنها چیزی که برام مهمه اینکه همین الان از خونه من بری بیرون...اونم برای همیشه...البته بعد از امضا کردن و مهر کردن برگه هایی که به واسطشون همه داراییاتو به من می دی

    حاجی که رنگی برلبـ ـانش نمانده،چند قدمی به عقب می رود و بر روی مبل می نشیند و نمی داند که چه بگوید ،به حاج خانوم خیره می شوم چهره اش کاملا بی تفاوت شده است.

    پارسا برگه هایی را از دورن کیفش خارج می کند و به سمت حاجی می برد و مقابلش می گیرد و می گوید::
    -تنها یه امضا می خواد و با مهر انگشتر عزیزت
    اگر من جای حاجی بودم بی گمان در جا سکته می کردم
    -تو پسرمی ...با من این کارو نکن
    پارسا بی تفاوت شده است:
    -امضاش کن حاجی
    - اون دختر کسی رو نداشت...فقط می خواسم یه سقفی بالا سرش باشه ...من به مادرت خیانت نکردم
    به پارسا خیره می شوم بی احساس تر از همیشه است
    -امضاش کن حاجی
    - فقط می خواستم به خودت بیای ...تو ارزشت بیشتر از این زنه...نمی خواستم اسیر این زن شی
    معلوم نیست که کارهای حاجی چقدر خطرناک و حشتناک بوده اند که اینگونه مـ ـستاصل و درمانده در مقابل پارسا نشسته است
    -حاجی من وقت زیادی ندارم
    حاجی همانطور نشسته سرش را بالا می آورد و به چشمان پسرش خیره میشود:
    -الان عصبانی هستی ...بذار یکم از عصبانیت فروکش کنه بعد می شینیمو در مورد همه چیز باهم حرف می زنیم
    پارسا دستی که با آن برگه ها را نگه داشته است پایین می آورد و قدمی از حاجی فاصله می گیرد و می گوید:
    -باشه حاجی امضاشون نکن...فقط بدون مقصد بعدیم از اینجا اداره پلیسه
    می چرخد و به سمتم می آید و برگه ها را درون کیفش می گذارد و به من می گوید:
    -بلند شو بریم
    با تردید و نگرانی از جایم بر می خیزم
    حاجی نگاه از پارسا نمی گیرد،هرگز حاجی را اینگونه ندیده بودم
    پارسا به راه می افتد به دنبالش با قدمهای کوتاهی از سالن خارج می شوم هنوز به در اصلی نرسید صدای حاجی را واضح می شنوم
    -باشه همه رو به نامت می زنم...اما به یه شرط

    پارسا می ایستد و به سمت حاجی بر می گردد.رنگ و روی حاجی عجیب و غریب است نگاهش می کنم لحظه ای سکوت می کنم و به من خیره می شود و سپس در چشمان پسرش دقیق می شود و می گوید:
    -این زنو طلاق بده...بعدش قسم می خورم که هر چی گفتی رو بهت بدم

    ناخواسته بغض به سراغم می آید ودسته کیفم را میان پنجه هایم می فشارم
    -مشکلت با مهناز چیه؟
    حاجی که کاسه چشمانش به زنگ خون در آمده است دستش را به ستون کناریش تکیه می دهد و باز خواسته اش را تکرار می کند:
    -طلاقش بده...بعد همه چی ماله تومیشه

    صدای بازدم نفسهای پارسا را درست از پست سرم می شنوم نمی دانم که می خواهد چه پاسخی دهد،این سکوتش قلـ ـبم را به دهانم می آورد که ناگهان آرام دستش را بر روی شانه ام می گذارد و خیره در چشمان پدر با تمام اطمینان می گوید:
    -من همه چیزو با مهناز می خوام...بدون اونکه لطفی نداره...خودت دو دستی آوردیشو زنم کردی ...چرا باید طلاقش بدم در حالی که دوسش دارم

    کاش به شنوایی گوشهایم شک نداشتم،شنیدن این جملات آن هم برای اولین بار طوفانی در دلم به پا می کند
    حاجی با حرص سکوتی می کند و سپس می گوید:
    -تو دوسش نداری...ما همه ،حتی خودتم می دونی ...چون کسی رو نداره دلت نمیاد تنهاش بذاری ...اما اگه طلاقش بدی برای اینکه خیالت از بابتش راحت بشه یه خونه براش می گیرم و مبلغی رو هم به عنوان کمک خرجی بهش می دم
    حالا چی می گی؟طلاقش می دی ؟

    پارسا دستش را از روی شانه ام بر می دارد وقدمی بر می دارد و درست شانه به شانه من می ایستد و بی آنکه خجالتی کشیده باشد خیره در چشمان پدر می گوید:
    -من و مهناز خیلی وقته که باهمیم...یه شبم بدون اون نمی تونم سر کنم...حالا همه وجودم شده...اینم یه واقعیتیه...چه می خواد خوشتون بیاد چه بدتون ...
    یه واقعیته دیگه رو هم برای اینکه عمق عشقم بفهمید بهتون می گیم ..اونم اینکه وقتی مهناز زن سهراب شد همیشه دلم از این می سوخت که چرا زودتر از سهراب ...من با مهناز آشنا نشدم که از اول زن خودم بشه نه سهراب ...مهناز همونی بود که من می خواستم...فقط مشکل اینجا بود که تو شرایط بدی ما دوتا رو زن و شوهر کردی ...اما خوب بابت این کارتم یه دنیا ممنونتم حاجی
    باز چهره حاجی را خشم فرا می گیرد از حرفهای پارسا کمی گر گرفته ام که ناگهان بی توجه به حالم دستش را بلند می کند و روی کمـ ـر می گذارد و در مقابل چشمان به خون نشسته پدرش بی محابا بـ ـوسه ای بر گونه ام می زند و می گوید:
    -بریم دیگه ...مگه نمی خواستی بری دانشگاه؟
    شوک زده سریع سرم را بلند می کنم و به چشمانش خیره می شوم که همزمان با حرکت دستش بر روی کمـ ـرم وادار به حرکتم می کند از فرط خجالت سرم را پایین می اندازم و دیگر بلندش نمی کنم حتی دیگر حاجی را نمی بینم که چه می کند از ساختمان خارج می شویم و پله ها را پایین می آییم

    هنوز در کنارم است که یک دفعه می پرسد:
    -توچرا انقدر ساکتی ؟
    با همان صورت شرم آلود سرم را بالا می آورم و می خواهم چیزی بگویم که با خنده می گوید:
    -دختر انقدر خجالتی نباش ...این بـ ـوس صبحت بود که یاد رفته بود..حالا که چیزی نشده ...پدر شوهرت بود نامحرم نبود که انقدر سرخ شدی

    باورش سخت است که بگویم این پارسای دو دقیقه پیش است از این رو برای اطمینان از او می پرسم:
    -واقعا می خوای بری اداره پلیس؟
    سوئیچش را از جیب کتش در می آورد و می گوید:
    -چیه؟نکنه دلت براش سوخته؟
    واقعا گیج هستم از رفتارش:
    -نه اما
    -نگران نباش همه اینا رو هم ازش بگیرم باز یه پستویی داره که بتونه باهاش زندگیشو بچرخونه...البته اگه بتونه از چنگ قانون قسر در بره
    در ماشین را برایم باز می کند و منتظرم می شود که سوار شم در این میان در حیاط باز می شود و سعید وارد می شود و با دیدنمان خندان سلامی می دهد و گامهایش را بلند بر می دارد و به سمتمان می آید
    پارسا لبخند بی جانی می زند و می گوید:
    -مگه نگفتم بری شرکت؟
    -وسط راه یهو یاد اومد که گوشیمو جا گذاشتم
    -برو بردار بیا با ما بریم
    سعید سرش را تکانی می دهد و از پله ها بالا می رودبه او که از پله ها بالا می رود خیره می شوم که ناگهان عصمت با عجله از ساختمان خارج می شود و پارسا را صدا می زند و می گوید:
    -تو روخدا آقا نرید



    پارسا متعجب به عصمت نگاهی می کنم و می پرسد:
    -چی شده؟
    عصمت چند قدمی جلوتر می آید و با چهره ای وحشت زده می گوید:
    -توروخدا بیاید تو آقا
    ابتدا به پارسا و سپس به سعید نگاهی می اندازم و می گویم:
    -چرا حرف نمی زنی؟چی شده؟

    اما او با همان صورت وحشت زده به داخل باز می گردد، پارسا لحظه ای نگرانی تمام صورتش را می پوشاند و با چند گام بلند با عجله از پله ها بالا می رود.سعید نیز به دنبالش می رود.

    نگران چند ثانیه ای به در خیره می شوم و سپس آهسته از پله ها بالا می روم هیچ صدایی نمی آید.
    آرام از در عبور می کنم و وارد سالن می شوم .پارسا و سعید بی حرکت پشت به من ایستاده اند به نزدیکیشان که می رسم از دیدن صحنه مقابلم قبل از هر فریادی، دستانم را جلوی دهانم می گیرم و با ناباوری به زمین و به حاجی غرق به خون خیره می شوم.
    همانطور که خیره او هستم نگاهم کشیده می شود به پاهای ایستاده بالای سر حاجی و دستان لرزانی که محکم گلدان گران قیمتی را در خود گرفته اند

    پارسای بیچاره آنچنان شوک زده شده است که قدم از قدم بر نمی دارد اما سعید زودتر از او به خود می آید و بر روی زمین می نشیند
    حاج خانوم آهسته آهسته با همان گلدانِ در دست، به عقب می رود و حرفی نمی زندکه سعید ناگهان داد می زند:
    -هنوز زنده است...زنده است

    پارسا با شنیدن صدای سعید سریع زانو می زند و صورت حاجی را به سمت خود بر می گرداند و ناگهان سر عصمت داد می زند و می گوید:
    -زنگ بزن اورژانس...عجله کن

    عصمت از شوک وارده نمی داند چه کند که بار دیگر پارسا سرش فریاد می زند و این بار با عجله به سمت تلفن می دود.اما در بین راه پارسا با عجله دستاهایش را زیر زانوهای حاجی می اندازد و بلندش می کند و در حالی که هول کرده است تند می گوید:
    -نمی خواد ...تا بیان ممکنه دیر بشه ...خودم می برمش

    اوضاع آنقدر بهم ریخته شده است که نمی دانم چه کنم.سعید بی اراده از همان زمان که گفته است حاجی زنده است از چشمانش اشک می بارد و مدام به حاج خانوم و حاجی نگاه می کند.

    پارسا حاجی را بقل کرده به سمت در ورودی می رود.سعید بلند می شود و می خواهد به دنبالش برود که پارسا با عصبانیت بر می گردد و سرش فریاد می زند:
    -بمون پیش مامان

    اولین بار است که از زبان پارسا کلمه مادر را می شنوم
    -اما من میام
    پارسا که از عصبانیت و نگرانی و سنگینی حاجی حسابی عرق کرده است بلندتر از قبل فریاد می زند و می گوید:
    -میگم بمون همینجا

    با دومین فریاد پارسا ،سعید سرجایش متوقف می شود و دیگر حرکتی نمی کند
    حاج خانوم هنوز در آن وضعیت باقی مانده و عصمت رنگ پریده به خون ریخته شده کف سالن خیره است. اشک چشمان زینب هم بند نمی آید و ترسیده همان گنج دیوار بر روی زمین نشسته است.

    نگاهم به گلدان در دست حاج خانوم می افتد که پارسا خطاب به همگیمان بلند می گوید:
    -فقط سرش گیج رفته و خورده به دیوار!!!

    متعجب به پارسا نگاه می کنم.سعید دهانش از ناباوری باز می ماند و پارسا ادامه می دهد:
    -همین...نشنوم که حرف بی ربط دیگه ای جایی زده باشید...

    همین را می گوید و بدون فوت وقت از سالن خارج می شود هر پنج نفر آنقدر شوک زده ایم که از جایمان حتی تکان هم نمی خوریم
    رنگ صورت حاج خانوم به رنگ دیوار در آمده است.فهمیدن اینکه چرا اینکار را کرده است هم چندان دشوار نیست

    دلم هم برایش می سوزد هم نه.نظری به بقیه می اندازم و کیفم را روی زمین رها می کنم و برای برگردان بقیه به حالت قبل ،همانطور که آرام به طرف حاج خانوم می روم ،رو به عصمتی که هنوز در شوک باقی مانده است می گویم:
    -بی چی داری نگاه می کنی ؟نمی بینی داره پس میفته زود باش برو یه لیوان آب قند درست کن و بیا

    انگار منتظر همین یک تلنگر است که برای اولین بار می گویم:
    -چشم خانوم ...همین الان
    سعید که گویی از مادرش بیزار شده باشد با همان چشمان پر اشک به مادرش با انزجار خیره شده است .در یک قدمی حاج خانوم با احتیاط دستم را بلند می کنم و با اشاره به گلدان می گویم:
    -بدش من

    با صدایم بعد از گذشت این همه زمان از فرو رفتگیش در خود در می آید و نگاهش را تغییر جهت می دهد و به من خیره می شود.از نگاهش می ترسم اما باید آرامش کنم تا کاری دست خودش نداده است.
    -چیزی نشده ...فقط اونو بدش به من

    ناگهان پوزخندی می زند و به گلدان در دستش نگاهی می اندازد و می گوید:
    -کثافت فکر می کنه که کیه

    آب دهانم را از ترس قورت می دهم:
    -نامرد پست برای من رفته با یه زنی که اندازه دخترشه خوابیده

    با نگرانی به سعید که می دانم باید اولین بار باشد که این حرفها را می شنود خیره می شوم چشمهایش رفته رفته باز می شوند:
    -لجن به هممون زور می گه و اونوقت خودش می ره پی الولتیش

    معلوم است که فعلا مغزش فرمان هیچ کاری را به او نمی دهد با استرس کمی خم می شوم و آرام گلدان را از دستش بیرون می کشم که یک دفعه تند به من می گوید
    :
    -حقش بود...مگه نه؟

    از حرکتش وحشت می کنم اما باید آرامش کنم:
    -آره حق با توه...خوب کردی ...حالا بیا بریم اونجا بشین...بعد هر چی خواستی بگو
    -خدا باباش لعنت کنه که همچین توله ای پس انداخت که به هممون ظلم کنه

    سعید با شنیدن حرفهای مادرش دستانش را روی صورتش می گذارد و رفته رفته در حالی که روی زمین می نشیند بلند می زند زیر گریه .
    چیزی به در آمدن اشکهای خودم هم نمانده
    -می دونی چند شب پیش به من چی می گفت؟

    امیدوارم این زن دیوانه نشده باشد:
    -می خواست این پسرمم بدبخت کنه...بی عقلِ ظالم می خواست دختر ترشیده حاج صادق که 5 سال از سعیدم بزرگتره رو برای سعیدم بگیره

    اشک در چشمانم حـ ـلقه می زندچرا تمام مصیبت های این خانه یکجا تمام نمی شوند که همه یک نفس راحت کشیم
    -بسه دیگه ...سهرابم که رفت...بچه توهم رفت...پارسام این همه عذاب کشید...دیگه سعید نه...دیگه نمی ذارم...کشتمش که هممون راحت شیم...تورم که کم اذیت نکرد
    پس حقشه...مگه نه؟
    من باید در این وضعیت چه می کردم؟از یک سو نگران سعید هستم و از سوی دیگر حاج خانوم که چون بید می لرزد
    عصمت لیوان آب قند را جلویم می گیرد و حرفی نمی زند .لیوان را می گیرم و دستم را روی شانه حاج خانوم می گذارم و وادار به حرکتش می کنم
    چون کودکی مظلوم به راه می افتد سعید همچنان گریه می کند.حاج خانوم روی مبل که می نشیند، با ترس کمی از او فاصله می گیرم

    یک آن می زند زیر گریه،تمام تنم از نگرانی و ترس به لرزش می افتد. لیوان آب قند را نزدیک لبـ ـانش می برم اما یک آن با دست پسش می زند و با وحشت از من می پرسد:
    -مُرد؟
    دهانم تلخ می شود و چیزی نمی گویم. عصمت که بالای سرم ایستاده است با ترس به من نگاه می کند آرام از جایم بر می خیزم و به عصمت می گویم که مواضبش باشد تا باز گردم.
    سعید هنوز همانجا روی زمین نشسته است گوشی تلفن را بر می دارم و می خواهم شماره پارسا را گیرم
    "نکند که حاجی مرده باشد!!!"
    اما با دیدن چهره آشفته سعید پشیمان می شوم و گوشی را رها می کنم و می خواهم به سمتش روم که عصمت سراسیمه از سالن بیرون می آید و می گوید:
    -خانوم تو روخدا بیاید ...حاج خانوم اصلا حالش خوب نیست
    راه رفته را با عجله باز می گردم. حاج خانوم لحظه ای می خندد و لحظه ای گریه.
    کمی دست و پایم را گم کرده ام.به طرفش می روم و زیر بغـ ـلش را می گیرم و همزمان به عصمت می گویم:
    -تو خونه آرام بخشی ...چیزی نداریم؟
    تند تند سرش را تکانی می دهد و می گوید:
    -الان میارم
    به زور وادارش می کنم که به سمت اتاقش حرکت کند،مدام حرفهای بی ربط می زند و به حاجی بد و بیراه می گوید.یقینا دچار شوک عصبی شده است
    روی تخـ ـت که می نشانمش تلاش می کنم قرصی که عصمت آورده است را به خوردش دهم اما مدام پسش می زند و بلندتر از قبل گریه می کند.با کمک عصمت به هزار جان کندن قرص را به خوردش می دهیم و می خوابانیمش
    در تلاش هستم که با حرف زدن کمی آرامش کنم.از تقلا کردن خسته شده است.قرص کم کم اثرش را می گذارد و او همانطور که هنوز حرفهای بی سرو ته می زند چشمانش را می بندد و در خواب فرو می رود.
    خیالم که از او آسوده می شود آرام و بدون کوچکترین صدایی از کنارش بلند می شوم و از اتاق خارج می گردم.
    هنوز هیچ خبری از پارسا نیست. وارد سالن می شوم .سعید را می بینم نیم ساعتی می شود که تنهایش گذاشته ام ، روی مبل با حالتی پریشان نشسته است
    زینب و عصمت بلاتکلیف در جلوی در آشپزخانه ایستاده اند.هیچ حرفی برای گفتن ندارم.چون هنوز از چیزی خبر ندارم.
    وارد سالن می شوم و بی حرف روی مبل رو به رویش می نشینم.نیم نگاهی به من می اندازد و سپس سرش را به سمت پنجره بزرگ شیشه ای می چرخاند و خیره به محوطه بیرون می گوید:
    -اصلا نمی دونم باید نگرانش باشم یا حالم ازش بهم بخوره!!
    چشمانش از شدت گریهِ ساعتی قبل متورم و قرمز شده اند.

    در این لحظه ها سکوت از هر چیز دیگری بهتر است.
    از تکان عصبی و تند پایش می فهمم که به شدت نگران است به ساعت نگاهی می اندازم.
    یک ساعتی گذشته است و از پارسا خبری نیست .چرا پارسا تماسی نمی گیرد و ما را از نگرانی در نمی آورد.می خواهم از جایم بر خیزم و با او تماس گیرم که سعید با رنگ و رویی ترسیده از من می پرسد:
    -اگه بمیره !!مادرمو می ندازن زندان؟
    آب دهانم را قورت می دهم و دوباره با نگرانی شدیتر از قبل سرجایم می نشینم و می گویم:
    -خدانکنه حاجی بمیره ...معلومه که خوب میشه
    از جوابی که می دهد لحظه ای شوک زده می شوم:
    -به مُرده و زنده اون کاری ندارم...اگه بگیم اتفاقی سرش خورده به ستون و مُرده که دیگه کسی با حاج خانوم کاری نداره؟هوم؟یعنی داره ؟
    نفسم را با ترس بیرون می دهم .یعنی واقعا زنده بودن پدرش برایش هیچ ارزشی ندارد که چنین حرفی می زند!!
    خیره نگاهم می کند که برمی خیزم و می گویم:
    -پارسا چرا تماس نگرفت؟ ...من برم یه تماسی باهاش بگیرم
    همونطور که سوالی نگاهم می کند از سالن خارج می شوم و به سمت تلفن می روم.
    شماره پارسا را که می گیرم باز به سعید که با شدت بیشتری از قبل پایش را تکان می دهد خیره می شوم
    بعد از چند بوق پیاپی تماس برقرار می شود:
    -الو پارسا؟؟
    هنوز سوالم را نپرسیده جوابم را می دهد:
    -نگران نباش زنده است
    آنچنان نفس آسوده ای می کشم که احساس می کنم به تمام آرزوهای نداشته ام رسیده ام
    اما حرفهای بعدیش استرس را دوباره به سراغم می آورد .صدایش بد گرفته است:
    -فکر کنم رفته توکما...هنوز که جواب درستی بهم ندادن
    می خواهد چیزهای دیگری بگوید که فوری حرفش را عوض می کند و به من می گوید:
    -مهناز یه زنگی بزن به اسحاقی و بهش بگو بیاد بیمارستانی که بهت می گم.سربسته یه چیزایی رو بهش بگو که بدونه ماجرا از چه قراره.من اینجا نمی تونم تلفنی باهاش حرف بزنم
    مکثی می کند و با احتیاط می گوید:
    -اینجا به من شک کردن نمی ذارن که بیام بیرون .بهش بگو زود خودشو برسونه اینجا. اون گلدونو هم یه جوری ردشو گم کن ...دیگه می دونی منظورم چیه!... رد همه چیزو پاک کن .من بهشون گفتم سرش خورده به ستون...اما اونا تا وضعیت حاجی معلوم نشه نمی ذارن که بیام بیرون...زنگ زدن به پلیس...فقط سریعتر با اسحاقی تماس بگیر ...مواظب اون عصمت دهن لقم باش...فقط امیدوارم تا امشب به هوش بیاد

    آنقدر نگران می شوم که سریع می پرسم:
    -یعنی گرفتند؟تو که کاری نکردی !!من...پارسا
    -نگران نباش این چیزا طبیعیه ...حاجی به هوش میاد... مواظب حاج خانوم و سعید باش...چیزی برای نگران شدن وجود نداره...الانم سریع با اسحاقی تماس بگیر
    اشک چشمانم در می آید .لعنتی نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم روی خوش زندگی را لمس کنم
    به خود که می آیم، تماس را قطع کرده است.شدت اشکم بیشتر می شود و در همان وضعیت شماره اسحاقی را با دستانی لرزان می گیرم به امید تغییر این وضعیت !!
    کاش این روزهای نحس تمام می شد
    فصل چهلم :




    شب از نیمه گذشته است که با شنیدن صدای پی در پی بوق ماشین پارسا تمام وجودم او می شود و به برای دیدنش به سمت در می دوم.
    از در عبور می کنم و از پله ها با بی دقتی و در حالی که نزدیک است در دو پله انتهایی به زمین خورم پایین می روم
    حرکت آرام ماشین و صدای سنگ ریزهای زیر لاستیک هایش در این تاریکی و ظلمت هر نوع فکر و نگرانی آزار دهندی را برای من به ارمغان می آورد.
    با همان هول و استرس به سمت ماشینی که هنوز متوقف نشده است می روم .اما با افتادن نور مـ ـستقیم چراغهای ماشین در چشمانم سرجایم می ایستم و او روی ترمز می زند.

    قلـ ـبم دیوانه وار به سیـ ـنه می کوبد بلاخره پیاده می شود و با صورتی آشفته به سمتم می آید
    پرسیدن هر نوع سوالی اینک و در این لحظه بسیار سخت است.باید بگذارم خودش با حرفهایش جوابهایم را بدهد.
    ساعتی پیش اسحاقی تنها تماس گرفت و گفت نگران نباشم پارسا بازمی گردد فقط همین.
    هیچ توضیح اضافه دیگری نداد که چیزی از پریشان حالی اعضای این خانواده کم شود.
    -چرا هنوز بیداری؟
    به صورتش خیره می شوم :
    -چرا انقدر دیر اومدی؟
    چند لحظه ای خیره نگاهم می کند و پلکهایش را روی هم می گذارد و باز می کند و می گویم:
    -خیلی خسته ام بریم بالا
    به کیف و پالتوی در دستش نگاهی می اندازم و قدمی به سمتش بر می دارم و آنها را از او می گیرم.شاید دوست ندارد که من چیزی از او بپرسم
    به راه می افتیم، دوشا دوش و در کنار هم .مسافت کوتاه از اینجا تا ساختمان چقدر می تواند طولانی شود با این قدمهای بی جان و آراممان
    -سعید کجاست؟
    سعید را با آن چهره پر اضطراب به یاد می آورم:
    -تا نیم ساعت پیش پایین بود...به زور فرستادمش بالا که یکم بخوابه
    سرش را از روی رضایت و خستگی تکانی می دهد و می پرسد:
    -مادرم چی شد؟
    در تُن صدایِ سوالهایش، چقدر درد نهفته است:
    -بهش آرام بخش دادم...اصلا حالش خوب نیست...ترسیدم زنگ بزنم به دکتر تا بیاد بالا سرش...به زور قرص خوابیده...اما مدام بیدار می شه و داد می زنه
    هیچ نمی گوید و چون مرده ای متحرک از پله ها بالا می رود .نگرانش هستم از این رو قدم به قدم به دنبالش می روم
    به آخرین پله می رسد و من از او می پرسم:
    -چیزی خوردی ؟
    می ایستدو می ایستم.برمی گردد و نگاهم می کند و می گوید:
    -بریم بخوابیم؟
    با نگرانی و ترس در آن تاریکی به چشمانش خیره می شوم .لحظه ای نگاهم می کند و سپس بی آنکه جوابی از من گرفته باشد برمی گردد و به راهش ادامه می دهد

    وارد اتاق که می شویم یکراست به سمت تخـ ـت می رود و لبه اش می نشیند کیف و پالتویش را روی مبل نزدیک به تخـ ـت می گذارم و سرجایم می ایستم.هیچ نگاهم نمی کند و آرام پاهایش را بلند می کند و رو ی تخـ ـت دراز می کشد.

    به کفشها و جورابش نگاهی می اندازم و بعد به کراوات شل شده دور گردنش.نگاهش مات سقف است.
    آهسته به سمت تخـ ـت می روم و در انتهای تخـ ـت، بالای سر پاهایش می نشینم .دلم ضعف می رود من هم از صبح چیزی نخورده ام.کاش به حرف آید.
    به پاهایش نگاهی می اندازم و سپس به چهره خسته اش .تنها سکوت کرده است .نباید سوالی کنم شاید واقعا حوصله جواب دادن را نداشته باشد.پس من نیز سکوت می کنم و دستانم را بلند می کنم و با نگرانی که دلم می خواهد با پرسیدن سوالهایم از پارسا ..از دستش خلاصی یابم شروع به باز کردن بندهای کفشش می کنم
    صبح چه بودیم و اینک چه!
    کفشهایش را که در می آورم جورابهایش را نیز یکی پس از دیگری از پاهایش خارج می کنم.
    هنوز به سقف نگاه می کند.در این وقتها چقدر دلم می خواهد با حرف زدن ، من و خودش را کمی آرام کند.
    اما حرف نمی زند ،نگاهم نمی کند ،گویی اصلا حوصله ام را ندارد ،شاید بهتر باشد او را تنها بگذارم و سری به حاج خانوم بزنم.زیرا گاهی از خواب می پرد و زبانش را به دشنام و ناسزا آن هم با فریاد باز می کند .

    برمی خیزم و کفشهایش را بر می دارم و قصد رفتن می کنم که یک دفعه با ترس و نگرانی در جایش نیم خیز می شود و می پرسد:
    -کجا؟
    لحظه ای از حرکت و حرفش غافل گیر می شوم و چیزی نمی گویم.کمی بلندتر می شود و منتظر پاسخم می ماند:
    -می رم به حاج خانوم سر بزنم
    با اینکه در جایش نیم خیز شده است و با من حرف می زند اما هنوز استرس دارد:
    -مگه عصمت بالا سرش نیست؟
    از سوالش لحظه ای سکوت می کنم و می گویم:
    -چرا بالا سرشه ...اما
    -پس برای چی داری می ری؟
    دیگر برای این سوالش جوابی پیدا نمی کنم و همانطور کفش به دست به تخـ ـت نزدیک می شوم هنوز نیم خیز است و نگاه از من نمی گیرد که با نشستن مجددم بر روی تخـ ـت با خیال آسوده تری سرش را روی بالشت می گذارد و دوباره نگاه از من می گیرد
    خم می شوم و کفش ها را همانجا پایین تخـ ـت می گذارم و می خواهم سرم را بلند کنم که با تُن صدایی نا آرام و دلنگران می گوید:
    -مهناز یه چیزی بگم ...نه نمی گی؟
    نگرانیم شدت می گیرد و با دلهره سرجایم درست می نشینم و خیره نگاهش می کنم.
    چقدر دوست داشتم هیچ کدام از این اتفاقها نمی افتاد و من و پارسا تنها و در جای دیگری در آرامش به زندگیمان ادامه می دادیم
    لبـ ـهایم خشک شده ام را با زبان تر می کنم که آرام دستش را بالا می آورد و به سمتم می گیرد و گویی با التماس می گوید:
    -میای پیشم؟
    کارهای امشب پارسا موجی از وحشت را در وجودم سرازیر می کند.
    عاجزانه تر از قبل با چشمهایی خسته و قرمز خواسته اش را تکرار می کند:
    -بیا
    بر می خیزم و تخـ ـت را دور می زنم در حالی که هر دو جز یکدیگر به چیز دیگری نگاه نمی کنیم اول روی تخـ ـت می روم و سپس آرام، مقابلش و به پهلو دراز می کشم

    او نیز به پهلو می شود وخیره نگاهم می کند که بلاخره بر ای خلاصی از این همه ترس از او می پرسم:
    -چی شده پارسا؟
    انگشت اشاره اش را آهسته بلند می کند و روی لبـ ـهایم برای خاموش باشم می گذارد و چند ثانیه ای تنها نگاهم می کنم .
    با خود می اندیشم که نکند حاجی مرده باشد و پارسا اینگونه شده باشداما:
    -بیا از اینجا بریم مهناز...برای همیشه...اونور هیچ کس مارو نمی شناسه...راحت و بی دغدغه به زندگیمون ادامه می دیم
    لبـ ـهایم از تعجب می خواهند از هم باز شوند که می گوید:
    -نه نگو...باشه؟
    گلویم خشک می شودو با ترس نگاهش می کنم:
    -دیگه خسته شدم...اونجا بریم دیگه این بدبختیا نیست...دیگه حاجی نیست...دیگه دردسرای حاجی نیست
    اشک در چشمانم جمع می شود:
    -اتفاقی برای حاجی افتاده؟
    باور کردنی نیست اما اشکهای او نیز در می آیند و با حالتی حرصی می گوید:
    -به حاجی چیکار داری؟من میگم بیا بریم...اونوقت تو میگی حاجی !!!چرا حرفامو نمی فهمی مهناز ؟
    با دیدن اشکاهایش ،اشک های حـ ـلقه زده درون چشمانم بیرون می ریزند و چیزی نمی گویم که او می گوید:
    -این حاجی حاجی که تو می گی اصلا امیدی به باز کردن چشماش نیست...معلوم نیست که تا فردا چه اتفاقی می افته
    نگران حاج خانوم می شوم.
    -اگه اتفاقی بیفته ...پلیس برای تحقیقات می یاد ...اونوقته که من دیگه نمی دونم باید چیکار کنم مهناز!!
    پارسای من آنقدر درمانده شده که برای اولین بار مقابلم خون می گرید.این کارش بی تابم می کند.دلم نمی خواهد این گونه باشد و عذاب کشد
    احساس می کنم از او بسیار دور شده ام .همانطور که اشک می ریزم دستم را روی دست بی حرکتش می گذارم.سرد است.آنقدر سرد که گویی جانی در بدن ندارد. با نگرانی در جایم نیم خیز می شوم و می پرسم:
    -چرا انقدر دستت سرده؟
    نگاهش به سمت موهای آویزانم است:
    -اصلا بیا امشب از این خونه بریم و به پشت سرمونم نگاه نکنیم
    با همان هولی که از سرمای دستش کرده ام پشت دستم را روی پیشانیش می گذارم تب ندارد
    "نکند که هذیان می گوید؟"
    -خوبی پارسا؟
    نگاه از موهایم می گیرد و به من نگاه می کند:
    -مهناز امشبو اصلا بیخیال حاجی و همه میشیم... هوم؟فقط من و تو ...اصلا فکر می کنیم که داریم یه جای دیگه زندگی می کنیم ...باشه؟
    به لبـ ـهای بی رنگ و صورت زرد و رنگ پریده اش با نگرانی خیره می شوم :
    -پس انقدر حاجی حاجی نکن...به جای این حرفا بیا پیش من

    اما اینبار واقعا از او می ترسم اشک چشمانش شدت می گیرد و دستش را به سویم می گیرد و می گوید:
    -نترس...بیا
    شدت ضربان قلـ ـبم تند می شود . با همان چشمان اشک آلودش نگاهم می کند دلم نمی خواهد اشکهایش را ببینم.دلم نمی خواهد فرو افتادنش را ببینم از اینکه در مقابلم چون کودکی بی پناه شده درد تمام وجودم را فرا می گیرد
    دیگر درنگ نمی کنم با اشکهایی که بدتر از پارسا می ریزم سریع کنارش دراز می کشم و هر فاصله ای را از بین می برم .
    تمام وجودش سرد است.دست دراز می کنم و پتو را روی هر دویمان می کشم و با لبخندی که تماما اشک است می گویم:
    -باشه می ریم...هرجا تو بگی و بری منم میام
    سر انگشتانم را به زیر چشمهایش می کشم.چشمانش را می بند و سرش را بیشتر به من نزدیک می کند و من می گویم:
    -یه خونه کوچیک برای خودت و من...هیچ کسیم حق نداره بیاد پیشمون...فقط من و تو
    گریه اش شدت می گیرد .چشمانم را می بندم و پیشانیم را به پیشانیش می چسبانم و گریه می کنم.
    که با صدای لرزان از وجود اشک هایش می گوید:
    -آره مهناز رویای قشنگیه...خیلی قشنگ...اما حیف که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نمیشه
    چشمانم را باز می کنم،چشمانش هنوز بسته اند نگاهش می کنم و می پرسم:
    -چرا؟
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    چشمان پر اشکش را باز می کند و همانطور که خیره نگاهم می کند می گوید:
    -حاجی که بمیره
    لحظه ای مکثی می کند و نفسش را پر حرارت بیرون می دهد چنان نا امید است که این نا امیدیش به من نیز سرایت می کند :
    -همه چیز بهم می ریزه...اگه پای پلیس به این خونه باز بشه و مادرم حرف بزنه می برنش...سعید هنوز بچه است...اونقدر بچه که جرات نمی کنم بهش بگم که یه برادر دیگه از زن باباش داره
    حاج خانوم که بفهمه دیوونه میشه
    در اوج غمها و دردهایش با اشک به خنده می افتد:
    -حاجی برای خودش زنگوله پای تابوت درست کرده
    با همان خنده دردناک ادامه می دهد:
    -فکرشو کن زن بابام با اون شکم ور اومده اش بیاد سر خاک حاجی ...
    اشک و خنده اش شدت می گیرد:
    -وای مهناز به نظرت آبرویم برایمون می مونه؟
    گریه ام به هق هق تبدیل می شود ومی گوید:
    -برای اولین باره که دلم می خواد زنده بمونه و نفس بکشه...مهناز دیگه تحمل اتفاقای بعد از اونو ندارم ..بخدا ندارم...

    گریه ام به هیچ عنوان بند نمی آید
    -دوسش ندارم...اما از خدا می خوام که نمیره

    کاش تسلای خاطرش بودم اما نیستم .نمی داند که باید به کدامین دردش اشک ریزد.
    -ولش کن پارسا خوب میشه و بعدش من و تو می ریریم
    بی صدا که اشک می ریزد تمام دلم آتش می گیرد:
    -آره...امیدوارم که خوب شه...بعدش برای همیشه از این شهر و آدماش دور میشیم
    واژه های جمعش را می پسندم اما ای کاش در خوشی هایمان این واژه های را می شنیدم
    دوباره نگاهش سمت موهای ریخته شده ام بر روی بالشت می رود:
    -امروز به حاجی گفتم وقتی زن سهراب شدی دلم سوخت که چرا زن من نبودی ...اما راست نبود مهناز
    نگاهش با شرمندگی به سمت چشمانم می چرخد قلـ ـبم تیر می کشد:
    -اصلا من اون روزا تو خودم نبودم .باور می کنی هیچ وقت دقیق بهت نگاه نمی کردم و همه فکر و ذکرم شده بود رفتن

    با ناراحتی به دانه های اشکهایش که از گوشه چشمش سرازیر می شوند و از روی گونه اش سر می خورند و دزدکی به میان موهایش می روند خیره می شوم.

    -حتی وقتی که حاجی وادارم کرد باهات ازدواج کنم می خواستم یه شب قبل از عقد از این خونه برای همیشه برم
    من اصلا نمی شناختمتم که بخوام دوست داشته باشم و یا نه

    نگاه غمگینم را که می بیند جهت دیدش را تغییر می دهدو باز به موهایم خیره می شود.
    -از اینکه می دیدم یه زنی هستی که هیچ پناهی نداری و حاجی داره از این وضعیتت سوء استفاده می کنه دلم برات سوخت
    از اولم قصدم این بود که عقدت کنم و وقتی که به خواسته های دیگه ام رسیدم و حاجی دست از سرمون برداشت بذارم بری... هرجایی که دلت خواست
    هدفم اون روزا تنها انتقام گرفتن از حاجی بود
    ناگهان نگاهش در چشمانم دقیق می شود و می پرسد:
    -یادته امروز در مورد سهراب چی بهم گفتی؟

    چرا این دلم مرتب باید بشکند ،آنهم از عزیزترین موجود زندگیم!!
    -بهم گفتی که حالا حالاها نمی تونی فراموشش کنی
    لبـ ـهایش را روی هم می گذارد و چند ثانیه ای به صورت خیس همراه با پوزخندم غمگین خیره می شود و می گوید:
    -پس انتظار نداشته باش منم زنی که چندین ماه باهش بودمو خیلی زود فراموشش کنم.

    بغضم آنقدر سنگین می شود که سنگینش را به تمام قسمتهای بدنم نیز منتقل می کند ،چنانچه که حتی قادر نیستم رویم را از او گیرم و به حال و بخت نکبت بارم خون گریم
    با این وجود نمی دانم چرا با دیدن اشکهایش دلم ریش می شود
    -واقعیتایی که امروز به حاجی گفتم...هیچ کدومشون واقعی نبودن
    به ابروها و چشمان دوست داشتنیش با لبخند خیره می شوم.چقدر نقشه ها برای خود داشته ام.
    -در حالی که واقعیت یه چیز دیگه است مهناز
    به لبـ ـهایی که بارها مرا بـ ـوسید و مرا به آرامش رساند

    -واقعیتی که خودمم نمی دونم کی گریبونمو گرفت
    به گونه های برجسته اش که در تنهایمان بی خجالت بر آنها دست کشیده بودم

    دستش را بر روی دست بی حرکت مانده ام می گذارد.همچنان سرد است.نگاهم به انگشتان کشیده اش کشیده می شود
    انگشتانی که با سخاوت گذاشته بودمشان در میان انبوه موهایم برای خودشان بلغزند و سرمـ ـستم سازند
    -واقعیت اینه مهناز...همش تو فکرمی...همش لبخندات میاد جلوی چشمام...توی اون دو شب کلانتری، همش دلم می خواست پیش بودی و می اومدی تو بغـ ـلم...یه مدتیه وقتی کنارم هستی همش بی تابت می شم.
    کاش فکر می کردم همه اینا از روی عادته...اما من خودمو خوب می شناسم..عادت به عادت کردن ندارم..از اینکه در تلاشی آرومم کنی غرق لذت می شم...از اینکه به وضوح بهم اعتراف می کنی که با من بودن خیلی برات لذت بخش تر از سهراب بوده اونقدر خوشحال می کنه که حد نداره

    دست گذاشته روی دستم را کمی جمع می کند و دستم را می فشارد و بی اغراق و خیلی راحت می گوید:
    -من دوست دارم مهناز ...خیلی وقته که دیگه با یاد مژده نه می خوابم و نه بیدار میشم...خیلی وقته که چشام به دیدن تو خوشن

    حرفم نمی آید تازه اگر هم می آمد چیزی برای گفتن نداشتم
    -می دونم ناخواسته یا خواسته چندین بار دلتو شکستم و ناراحتت کردم...اصلا نمی دونم که علی رغم میلت این چندین بار با هام بودی یا نه؟حتی نمی دونم اصلا تو فکرت هستم یا نه؟اما حالا با همه این حرفا می خوام بهم بگی و بدونم که...دوسم داری؟
    فصل چهل و یکم:

    در جایم تکانی می خورم و می خواهم به پهلو شوم که ناگهان با شنیدن فریاد های حاج خانوم از حالت نیم هوشیاریم در می آیم وبلافاصله در جایم نیم خیز می شوم و به در خیر می شوم.
    پارسا نیز از حرکت تند من که از آغـ ـوشش در آمده ام چشم هایش را از هم باز می کندکه باز صدای فریاد حاج خانوم واضح تر از قبل شنیده می شود
    پارسا نگاهی به من می اندازد و سپس با عجله از تخـ ـت پایین می رود .به دنبالش از اتاق خارج می شوم و هر دوبا عجله به طبقه پایین می رویم
    عصمت به زور حاج خانوم را نگه داشته است پارسا نگران از کنارم عبور می کند و به سمت حاج خانوم می رود و از عصمت می خواهد که مادرش را ول کند
    .عصمت که معلوم است او هم خواب بوده است تند از جایش بر می خیزد و کنار می رود.
    پارسا مقابل مادرش زانو می زند و بازوهایش را می گیرد و با صدای آرامی می گوید:
    -چیزی نیست ...خواب دیدی...نترس
    حاج خانوم با ناباوری به پارسا نگاهی می اندازد و سپس از ما می پرسد:
    -یعنی من حاجی رو نکشتم؟همش خواب بود؟
    پارسا لحظه ای سرش را به سمت ما که ترسیده ایم می چرخاند و بعد روی بر می گرداند و به حاج خانوم می گوید:
    -آره همش خواب بوده...حاجی سالمه
    چشمان حاج خانوم از تعجب گشاد می شوند و می گوید:
    -راستی می گی پارسا؟زنده است ؟یعنی من اون نامردو نکشتم؟

    پارسا که مقابل مادرش زانو زده است با ناراحتی و نگرانی بر می خیزد و لبه تخـ ـت می نشیند و دستش را دور شانه های مادرش می اندازد و بازویش را می فشارد و می گوید:
    -آره ..تو راحت بخواب ...همش خواب بود
    حاج خانوم نگاهی به پسرش می اندازد و می گوید:
    -اگه راست می گی...بگو ببینم پس حاجی کجاست؟
    صورت پارسا را نمی توانم ببینم اما معلوم است که این حرفها را به زور می زند
    -مگه دیروز خودت راهیش نکردی که بره شمال؟یادت رفته؟
    سعید که تازه متوجه سر وصدا گشته است وارد اتاق می شود .کمی کنار می روم
    -شمال؟پس چرا من چیزی یادم نمی یاد؟
    پارسا که گویی کودکش را گول زده باشد می گوید:
    -خوب یهویی از خواب پریدی... همه چیزو فراموش کردی
    حاج خانوم که حرفهای پارسا را هنوز باور نکرده است تاچشمش به سعید می افتد سریع از او می پرسد:
    -آره سعید ؟پارسا راست می گه؟من حاجی رو نکشتم؟بابات زنده است؟
    با نگرانی سر می چرخانم و به سعید نگاه می کنم.بیچاره از چیزی خبر ندارد که اشک در چشمانش جمع می شود و قبل از سرریز شدن اشکهایش از اتاق خارج می شود
    حاج خانوم ناگهان سر مان فریاد می زند:
    -چرا جوابمو نداد؟چرا رفت؟یعنی کشتمش ؟
    لحظه ای با آن چشمان گشاد شده ،سوالی نگاهمان می کند و ناگهان چنان خودش را شروع به تکان دادن می دهد و می خواهد از آغـ ـوش پارسا خلاصی یابد که بی اراده از ترس قدمی به عقب می روم پارسا محکم بازوهای مادرش را می گیرد و جدی می گوید:
    -حاجی خوبه...زنده است...تو خسته ای !!!...بخوابی خوب میشی
    حاج خانوم با حرف پارسا تند می زند زیر گریه و سرش را روی سیـ ـنه پارسا می گذارد و می گوید:
    -پارسا یه وقت منو نبرن زندان؟اصلا باید چی بردارم، اگر بردنم؟
    تمام بدنم از شنیدن این حرفها به یکباره شروع به لرزیدن می کنند
    حاج خانوم که لحظه ای آرام و قرار ندارد با تیک عصبی سرش را از روی سیـ ـنه پارسا جدا می کند ، دستش را آهسته بلند می کند ومی گذارد روی گونه پارسا و در حالی که اشکها از چشمانش فرو می افتند شروع به نـ ـوازش ،گونه پارسا می کند و با محبت مادرانه ای به او می گوید:
    -بهم که سر می زنی ؟منو که یادت نمی ره ؟هر روز بیا... خوب.؟..زنتم بیار..اصلا هرکی رو که دوست داری عقد کنو و بیار..فقط بیا

    کمی که می گذرد دستش را از روی گونه پارسا بر می دارد و با چند انگشتش ابرو ها و موهای پارسا را لمس می کند و با ذوقی بسیار از دیدن قد و بالای پسرش می گوید:
    -تو پارسای منی ...مال خود خودمی ...پیش خودمون بمونه ها...تو رو بیشتر از سهراب و سعید دوست دارم...سر تو اونقدر نذر و نیاز کردم که حد نداره...تو پسر خوشگل خودمی...یادته بچه بودی چقدر برات لالایی می خوندم...یادته تو بازار یه دقیقه هم دستتو از چادرم جدا نمی کردی ؟یادته چقدر دوست داشتی با من بری پارک؟حالا هم دوست داری... مگه نه؟
    حالا هم غصه نخور ...از دست حاجی راحتت کردم...تو فقط هر روز بیا و به من سر بزن.... بعد برو و هرجایی که دلت خوشه زندگی کن..دیگه حاجی با تو کاری نداره

    جلوی هق هق اشکهایم را با دست می گیرم
    -مهنازم خوبه...
    یکهو سرش را به سمتم می چرخاند و با نگاهی که تا بحال از او ندیده ام می گوید:
    -پارسامو اذیت نکنیا ...پسرم خیلی گله...مهناز براش یه پسر تپل و مپل بیار...اگه دخترم دوست داره ..براش دختر بیار
    با شنیدن صدای لرزان پارسا به او نگاه می کنم:
    -بخواب مامان...بخواب
    حاج خانوم به زور دستهای پارسا را از بازوهایش جدا می کند و بر می خیزد و با لحنی خاص می گوید:
    -نه برای چی بخوابم.!!..امروزو بدون حاجی می خوایم شروع کنیم...اول باهم صبحونه می خوریم بعدم غذا درست می کنیم و باهم مثل قدیما می ریم شاه عبدالعظیم و یه دل سیر زیارت می کنیم و بعد نهارمونو همونجا می خوریم
    حاجی نیست...حالا همه آزادیم...تازه باید برای سعیدم زن بگیریم..می بینی قبل از رفتن به زندان کلی کار دارم پارسا...انگاری یادت رفته باید سیسمونی بچه تو رو هم با مهناز بگیریم...پاشو پاشو ...اصلا برای چی تو اینجا نشستی ؟...آفتاب زد..تو هنوز نمازتو نخوندی ؟پاشو مادر.... پاشو و برو سعیدم بیدار کن..پاشید که کلی کار داریم..

    عصمت با چشمانی گریان از اتاق خارج می شود.دلم چون سیر و سرکه می جوشد.دقایق به کندی می گذرند..پارسا گریه نمی کند و تنها با اندوه ونگرانی به مادرش نگاه می کند.

    -چرا وایستادید منو نگاه می کنید؟مگه نشنیدید چی گفتم؟
    پارسا سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید نگاهم به اوست که حاج خانوم به سمت آینه قدیش می رود و نگاهی به خود می اندازد و با لبخند ی ترسناک می گوید:
    -فقط خدا کنه به خاطر بابات اعدامم نکنن...
    چند قدمی به عقب می روم
    -دیدی پارسا موقع اعدام چطوری زیر پای آدمو خالی می کنن؟
    چشمانم را از ترس می بندم
    -لابد اول قطع نخاع می شی ...درست همون لحظه ای که باید درد بکشی ،از گردن به پایین بی حس بی حس می شی و بعد شروع می کنی به جون دادن..یه دقیقه..دو قیقه..سه دقیقه ...اگر خر جون باشی که سخت جون می دی ...
    تازه اشم وقتی جون دادی یه ساعت تمام می ذارن اون بالا بمونی ..که مطمئن شن تموم کردی

    چشمانم را که باز می کنم صورتم خیس خیس است.پارسا عصبی به موهایش چنگ زده است و به زمین خیره گشته
    -پسر عمو هم اینطوری اعدام کردن ..انقدر دست و پا زد که بلاخره جون داد...

    دوسش داشتم..اما حاجی نذاشت...بابام پولدار بود ...این مغازه ها ی تو بازارو می بینی؟! همش مال بابام بود...اگر با پسرعموم ازدواج می کردم همش مال او می شد...قد بلند بود...خوشگل بود..برای خودش آقایی بود...اما حاجی براش پاپوش درست کرد...یه عالمه مواد گذاشت تو خونه اش ..اون بدبختم تا اومد ثابت کنه که مال اون نبوده رفت بالای دار..بعدشم حاجی اومد پیش بابام خواستگاری ...بابام یه دل نه و صد دل عاشقش شد و منو داد به اون...

    ناگهان به سمت پارسا می چرخد و با قدمهای تندی به سمتش می رود و جلویش زانو می زند و دستانش را روی زانوهای پارسا می گذارد و خیره در صورت پارسایی که به او نگاه نمی کند می گوید:
    -تو خیلی شبیه صالحی
    یکهو همچون دیوانگان می زند زیر خنده و خیره در چشمان غمگین پارسا می گوید:
    -بابای دیوونه ات می دونی چرا از تو بدش میاد؟
    به پارسا نگاه می کنم.حاج خانوم مکثی می کند و با همان لبخند غیر ارادی می گوید:
    -اون دیوونه احمق فکر می کنه همه مثل خودش هرزه ان و بی اعتقاد...پارسا باورت می شه؟ اون کثافت فکر می کنه تو پسر صالحی...پسر صالح!!
    چنان قهقه می زند و می خندد که اشک در چشمان پارسا جمع می شود.
    -اونقدر نفهمه که فکر می کنه قبل از اینکه زنش بشم با صالح بودم...همونی که راحت فرستاد بالای دار
    قربون خدا برم...تو رو گذاشت برای عذاب جونش...آخ که اگه بمیره من هفت شب و هفت روز به کل این محل سور می دم...فقط خدا کنه که بمیره...مگه نه صالح؟
    با گریه به پارسایی که رنگی به رو ندارد خیره می شوم
    -کاش واقعا پسر صالح بودی !اونوقت هیچ غمی نداشتم
    حاج خانوم می خندد و مرتب به صورت پارسا دست می کشد و می گوید:
    -تو خوشحال نیستی که شکل حاجی نیستی ؟...اصل حیف بابا که تو بهش بگی ...اصلا می دونی می خوام چیکار کنم...همین امروز می رم بیمارستان و بهش می گم تو پسر صالحی
    عصبی می خندد و می گوید:
    -اونوقت اگه از ضربه گلدونم نمرده باشه از شنیدن حرفم در جا سکته می زنه و خلاص
    پارسا که دیگر تحمل شنیدن این حرفا رو ندارد با عصبانیت و ناراحتی از جاش بر می خیزد و بدون نگاه کردن به ما از اتاق خارج می شود
    حاج خانوم با رفتن پارسا با ناراحتی به من نگاهی می کند و می پرسد:
    -اذیتش کردم نه؟
    چه باید می گفتم؟با رفتن پارسا به حاج خانوم که خیره نگاهم می کند لحظه ای خیره می شوم و در پی پارسا از اتاق خارج می شوم.
    عصبی کلافه در سالن در حالی که آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشته و با دستانش موهایش را چنگ زده است بر روی یکی از مبلها نشسته است.
    از شنیدن حرفهایی که شاید از تخیلات و شاید هم از رازهای حاج خانوم نشات گرفته ،با حالی خراب نزدیکش می شوم.

    حواسش به هیچ چیز نیست.صدایی از اتاق حاج خانوم شنیده نمی شود.نگاهی به در اتاقش می اندازم و سپس آرام مقابل پاهای پارسا زانو می زنم.و دستم را بر روی یکی از زانویش می گذارم و می گویم:
    -حالش خوب نیست...تو خودتو ناراحت نکن
    تنها سرش را تکانی می دهد و بدون تغییر وضعیتش می گوید:
    -باید برم بیمارستان...مراقبش باش...دیگه زده به سیم آخر ...می ترسم یه کاری دست خودش بده
    لحظه ای سکوت می کنم و می گویم:
    -صبحونه برات آماده کنم؟
    باز هم نگاهم نمی کند:
    -نه...همین که از دیشب تا به حال باهام تماس نگرفتن و نگفتن که اتفاقی برای حاجی افتاده خیلی خوبه...شایدم بهوش اومده باشه...

    ناگهان دستانش را از موها و سرش جدا می کند و به من خیره می شود و می پرسد:
    -جدی شکل حاجی نیستم؟
    رنگم می پرد...رازهای این خانه یکی پس از دیگری فاش می شوند:
    -مادرت حالش خوب نیست...تو چرا حرفاشو باور می کنی ؟

    با خودم فکر می کنم که شاید از شنیدن این حرفها بسیار ناراحت شده باشد اما با همان نگرانی که از دیروز در چهره اش هویدا شده بود به عقب تکیه می دهد و سرش را روی پشتی می گذارد و می گوید:
    -آقاجونم بعضی وقتا با مادرم که حرف می زد یه اسمی رو هرز ازگاهی می گفت..یه اسم به اسم همین صالح...حاجیم گهگداری که با مادرم دعوا ش می شد...با متلک همیشه بهش می گفت..لیاقتت همون صالحه...
    به نقطه ای خیره می شود و چند بار نام صالح را تکرار می کند و می گوید:
    -نگران نباش اونقدر بدتر از اینا شنیدم و دیدم و کشیدم که اگه واقعیتم داشته باشه که پسر حاجی نیستم...خودمو نمی کشم
    به مژه های بلند و ابروهای کشیده اش خیره می شوم.اما او نگاهم نمی کند و پوزخند می زند، آنهم خیره به گوشه ای از سقف سالن ،گرفته و منقلب ،که ناگهان از جایش بر می خیزد و می گوید:
    -هر خبری شد اول با تو تماس می گیرم.حواست به همه چی باشه...اگه دیدی حال مادرم بدتر شد دیگه زنگ بزن به دکتر ...تا بیاد
    قدمی به سمت در سالن بر می دارد و هنگام خروج می گوید:
    -امیدوارم هر چی میشه امروز بشه و تموم شه...از انتظار متنفرم
    از روی زمین بر می خیزم و او از پله ها بالا می رود.هماننده یک مرده متحرک.
    نگاهم دوباره به سمت اتاق حاج خانوم می رود.عجیب است ساکت ساکت است.به سمت اتاقش می روم و با احتیاط در را باز می کنم.نشسته بر روی صندلی گهواره ی اش ،با نیشخند و در حالی که با حرکت رفت و برگشت صندلی، به جلو و عقب می رود زیر زبانی چیزهایی با خود می گوید
    از او می ترسم و همانطور که بی سر و صدا در را باز کرده ام در را می بندم
    پارسا از پله ها پایین می آید همان لباسها هنوز تنش هستند.به راستی که دل و دماغ می خواهد مرتب بودن و به خود رسیدن در این شرایط
    به سمتش می روم و با او هم قدم می شوم و می گویم:
    -نگران نباش حالش خوب میشه
    سرش را می چرخاند و می خواهد حرفی زند که باغبان خانه با ببخشیدی از همان بیرونِ در می گوید:
    -سلام آقا ...صبحتون بخیر...
    پارسا سرش را تکانی می دهد و می گوید:
    -سلام...چی شده؟
    -یه خانومی اومده و با شما کار داره؟
    پارسا متعجب به باغبان نگاهی می اندازد و می پرسد:
    -با من؟
    -بله آقا..بگم بیان تو ...یا همونجا جلوی در منتظرتون بمونه؟
    نگاهی به پارسا می اندازم.نگاهی به من می کند و خودش به سمت حیاط می رود
    دوباره لحظه ای به در اتاق حاج خانوم نگاهی می کنم و آرام بیرون می روم.
    جلوی در را نمی توانم ببینم پارسا هنوز به در نرسیده است.از پله ها پایین می روم و کمی جلوتر می روم.
    در تا نیمه باز است و زنی چادری با احتیاط و ترس ما بین حیاط و در ایستاده است
    پارسا هنوز چند قدم مانده به زن لحظه ای می ایستد و برمی گردد و من را نگاه می کند .
    به هر دوی آنان نگاه می کنم.پارسا نگاه از من می گیرد و به سمت زن می رودو عصبی و کلافه با زن حرف می زند .
    زن که مرتب به من نگاه می کند با پارسا حرف می زند و چیزی را مدام تکرار می کند
    .معلوم است که پارسا نمی خواهد زیاد صدایش را بالا ببرد.زن ، گویی به پارسا التماس می کند و چیزی می خواهد.
    بیشتر از آنکه نگران شوم.حس کنجکاویم وادارم می کند که به سمتشان بروم.آنقدر که صداهایشان را بشنوم:
    -برای چی پاشدی اومدی اینجا؟
    -پس باید کجا می رفتم؟توروخدا اذیتم نکنید...آخه گناه من چیه؟
    -تو برو من خودم هر چی شد میام بهت می گم
    با نزدیک شدنم زن نگاهش را به سمتم می چرخاند و خاموش می شود .رنگ صورت پارسا کمی می پرد و عصبی به زن می گوید:
    -یه حرفو یه بار تکرار می کنم..نه خودتو اذیت کن نه منو
    زن شرمنده سرش را پایین می اندازد و با ناراحتی چادرش را ،که کمی عقب رفته است جلو می دهد و می خواهد برود که پارسا به او می گوید:
    -صبر کن می رسونمت
    زن ناراحت سرش را تکانی می دهد و می گوید:
    -نه ممنون خودم می رم
    پارسا محکم و جدی می گوید:
    -گفتم بمون الان میام
    زن دوباره می خواهد چادرش را درست کند که متوجه وضعیت بدن و شکم بر آمده اش می شوم
    با تعجب به پارسا که هنوز صورتش از فرط عصبانیت قرمز است نگاه می کنم.نگاهم نمی کند و از کنارم می گذرد و به سمت ماشینش می رود
    زن هم از خجالت به من نگاه نمی کند.باغبان پیر که از همان ابتدا هرسه یمان را زیر نظر داشت.هنوز نگاهمان می کند.
    باشنیدن صدای ماشین پارسا خودم را کمی کنار می کشم تا که عبور کند اما درست ماشین را کنارم متوقف می کند و شیشه را پایین می دهدو می گوید:
    -اگه حاج خانوم پرسید این زنه کیه...بهش بگو
    گوشهایم را تیز می کنم که بقیه حرفهایش را بشنوم که صدای جیغ حاج خانوم و دویدن پا برهـ ـنه اش از پله ها ،نظر هر دویمان را جلب می کند.
    جیغ زنان و فحش گویان به سمتم می آید و با حرکت دست من را کنار می زند.آنقدر خشن که تعادلم برهم می خورد و بر زمین می افتم.
    اما نیتش من نبوده ام چرا که همانطور جیغ زنان به سمت زن بدبخت نزدیک به در می دود.
    پارسا که با افتادنم بر روی زمین از ماشین پیاده شده است و می خواهد به سمتم آید با دیدن مادرش که خم شده است و سنگی را از روی زمین برمی دارد با گامهای بلند و با عجله به سمت حاج خانوم می دود.حاج خانوم مرتب داد می زند و می گوید:
    -عفریته نجس برای چی پاشدی اومدی خونه من؟
    و سنگ درون دستش را به سمت زنی که رنگی به صورت ندارد پرت می کند.زن با ترس جا خالی می دهد و می خواهد فرار کند که حاج خانوم به او می رسد و چادرش را از سرش می کشد و می خواهد موهایش را چنگ زند.
    زن رنگ و رو رفته از ترس بر زمین می افتد.با وحشت بر می خیزم و به سمتشان می روم.پارسا بلاخره حاج خانوم را می گیرد و از زن دورش می کند.
    به کمک زن بر زمین افتاده می روم.اشکهایش صورتش را خیس کرده اند و درد می کشد.
    بلندش می کنم حاج خانوم هنوز می خواهد او را بزند که پارسا سرش فریاد می زند:
    -اون موقع که باید زورت می رسید و می تونستی زندگیتو نگه می داشتی نه حالا !نه اینکه به این زن زور بگی و بزنیش!
    می خواهم زن را به سمت ساختمان ببرم که مانعم می شود و می گوید:
    -نه نه...از اولم نباید می اومدم ...ببخشید
    به دنبال چادرش که بر روی زمین افتاده است می گردد
    حاج خانوم در بغـ ـل پارسا شروع به گریه و ناله می کند که آرام زیر گوش زن می گوید:
    -آخه برای چی اومدی اینجا ؟شوهرم نبود که افتاده بود به جونت!!
    با هق هق بینیش را بالا می کشد و سعی می کند نفسی تازه کند:
    -آخه6 ماه که حاجی بهم سر نزده...بار آخر که فهمید حامله ام قهر کرد و رفت ... هرماه یه پولی به حسابم می ریخت... تا 3 ماه پیش وضع بد نبود..اما بعد از اون دیگه پول نریخت و برام پیغام فرستاد که از زندگیش برم بیرون
    گریه اش شدت می گیرد:
    -من خودم بچه می خواستم چیکار..یهویی شد..خودمم هنوز تو شوکشم...به خدا مجبورم کرد زنش بشم....تازه زن رسمیشم نه..صیغه ام کرد...تمام نگرانیم الان اینکه اگه بچه به دنیا بیاد چطوری باید براش شناسنامه بگیرم..
    وگرنه خدا خیر بده آقا پارسا رو ..چندماه که خرجمو می ده
    سرم را می چرخانم ..پارسا به زور حاج خانوم را به طرف ساختمان برده است.
    -حاجی بیمارستانه...حالش اصلا خوب نیست
    نگرانی تمام صورت زن را می پوشاند و می پرسد:
    -اگه بمیره من باید چیکار کنم؟
    -هنوز هیچی معلوم نیست...اما فعلا این ورا نیا...با این وضعت ممکنه بلایی سرت بیاد

    زن دوباره شروع به گریه می کند که بلاخره پارسا می آید و خطاب به من می گوید:
    -کمکش کن بشینه تو ماشین
    زن را به سمت ماشین می برم.پارسا به شدت عصبی است و من به شدت نگران!!

    ***
    با رفتنشان، به باغبان پیر که در حال بستن در است نگاهی می اندازم و بر روی نیمکت زیر درخت بید می نشینم.
    نمی دانم چرا دلم یک لحظه هم آرام و قرار ندارد.به جای جای خانه نگاهی می اندازم و از جایم بر می خیزم.امیدوارم که پارسا با خبرهای خوبی باز گردد.

    ***
    ساعت ها می گذرد و چون روز گذشته خبری از پارسا نمی شود.حاج خانوم هم هر لحظه حالش بدتر می شود طوری که مجبور می شوم با دکتر خانواده گیمان تماس گیرم.
    سعید حتی یه کلام هم حرف نمی زند. ظهر می شود و هیچ کداممان میلمان به غذا نمی رود.
    سعید که حتی از اتاقش بیرون نمی آید.خسته از روزی نگران کننده در سالن به انتظار پارسا می نشینم وبه گذر زمان و تیک تیک ساعت گوش فرا می دهم .بعد از ظهر و هوای گرفته و بارانی با دلم سازگار نیست.
    پلکهایم را روی هم می گذارم .شاید کمی آرام شوم.اگر بیاید به طور حتم صدای ماشینش را خواهم شنید.
    از صبح چند باری خواستم با او تماس گیرم اما از اینکه شاید مزاحمش باشم این کار را نکردم
    برای برطرف کردن این حال خرابم سعی می کنم لحظه های خوب زندگیم را به یاد آورم شاید لحظه های بعد تر را هم.
    به کودک خود و پارسا فکر می کنم.به اینکه از اینجا خواهیم رفت.به همه چیز و باز به کودک شیرین زبانی که چهره اش به پارسا رفته است.با چشمانی بسته ،لبخند به لبـ ـهایم می آید که احساس می کنم صدای قدمهایی که به من نزدیک می شوند را می شنوم.
    آرام چشمهایم را باز می کنم.ساعت قدیمی و بزرگ خانه پنج بار به صدا در می آید

    پارسا تمام قد و خیس مقابلم ایستاده است.به چشمانش خیره می شوم

    به رویم لبخند محزونی می زند و نگاهم می کند آب از سر و رویش می چکد.صدایش لرز دارد:
    -اولین روز مدرسه منو با یه سیلی رونه مدرسه کرد...اولین روز دانشگاهمو هم با کلی تحقیر فرستادم که برم...وقتی این شرکتو زدم و خواستم شروع به کار کنم..جلوی فک و فامیل سکه یه پولم کرد...وقتی عاشق مژده شدم...حسابی ذلیلم کرد.
    نگاهش را لحظه ای از من می گیرد و با سردرگمی دستاهیش را از هم باز می کند و سپس رهایشان می کند و می گوید:
    -باید ازش متنفر باشم...باید از اینکه دیگه نیست یه نفس راحت بکشم...اما مهناز !!
    دوباره نگاهم می کند:
    -اما...اما نمی دونم چرا انقدر حالم بده و دلم گرفته !!
    چشمانش پر اشک می شوند:
    -نمی دونم چرا دوست دارم که الان اونجا و روی اون مبل نشسته باشه
    به مبل خیره می شود.اولین قطره اشک از گونه اش سر می خورد و به لبـ ـهایش می رسد
    -دوسش ندارم...اما نمی دونم چرا دلم می خواد الان باشه و اذیتم کنه

    قلـ ـبم به دهانم می رسد و با ناباوری بر می خیزم و مقابلش می ایستم
    گریه می کند آنهم با پوزخندی که بر لبـ ـانش نشسته است:
    -پلیس الان میاد
    نگاهش مهربان می شود:
    -دیگه مخم کار نمی کنه... دیگه نمی دونم باید چیکار کنم مهناز
    به در اتاق حاج خانوم خیره می شود:
    -نمی تونم بذارم مادرمو ببرن...مگه چند سال دیگه می خواد عمر کنه که باید بره پشت میله های زندان

    متوجه منظور حرفهایش می شوم و لحظه ای با عصبانیت اشکهایم را با پشت دست پس می زنم و محکم می گویم:
    -حق نداری با زندگی خودت و من بازی کنی
    سوالی به صورتم نگاه می کند:
    -پس بگو باید چیکار کنم؟
    اشکهایم شدت می گیرند:
    -بعد از این همه مصیبت ...حاضر نیستم تن به این کارت بدم
    شاید حرفهایم را نمی فهمد:
    -میگیم غیر عمدی بوده و...
    فریاد می زنم و می گویم:
    -نه پارسا...یه راه دیگه پیدا کن
    ساکت می شودو با نگرانی نگاهم می کند.
    چرا منطقش را از دست داده است؟چرا در مقابلم اینگونه عاجز و ناتوان گشته؟از پارسای من بعید است...بعید!!
    -تو که بری من دیگه هیچ کسو ندارم...پس به فکر منم باش
    صدای زنگ خانه هم نمی تواند نگاهم را از پارسا بگیرد
    -فقط چند ماه
    سرم را تند تکان می دهم:
    -نه..تو بگو یه روز...هرگز...
    سعید از پله ها پایین می آید و همزمان دو مامور و یک سرباز وارد سالن می شوند.

    با وحشت به پارسا نگاه می کنم و با حرکت چشمانم از او می خواهم که این کار را نکند
    سعید با نگرانی به سمتمان می آید و با دیدن پلیسها می گوید:
    -چی شده؟
    نگاهم سمت پارسا می رود.نگاهش سرد سرد می شود.رنگم می پرد و با ترس با خود می گویم:
    من نخواهم گذاشت که با تصمیمش زندگیم راخراب کند.هرگز!!



    یکی از مامورها چند قدمی جلوتر می آید و از پارسا می پرسد:
    -گفتن از بیمارستان اومدید بیرون...چرا منتظر ما نشدید؟
    آب دهانم را قورت می دهم و به پارسا نگاه می کنم.پارسا دیگر نگاهم نمی کندو دستی به موهایش می کشد و به سمت مامور می رود و می گوید:
    -موردی برای نگران شدن وجود نداره من شماره و آدرس منزلو به بیمارستان داده بودم
    مامور نگاهی به اطراف سالن می اندازد و می پرسد:
    -تو بیمارستان گفتید پدرتون سرش اتفاقی خورده به ستون و از حال رفته؟
    خداکند که پارسا کاری نکند که هر دویمان را پشیمان کند.سعید رنگ پریده به پارسا نگاه می کند
    سر انگشتانم سِر و سرد شده اند.
    -نه قضیه یه چیز دیگه است
    احساس می کنم فشارم ته افتاده است.حتی تحمل وزن خودم را هم ندارم
    -خوب پس قضیه چی بوده؟
    پارسا دوباره دستی به موهایش با کلافگی می کشد و خیره به مامور می گوید:
    -یه بحث خانوادگی بود که این اتفاق افتاد
    مامور به هر سه یمان نگاهی می اندازد و خیره در چشمان پارسا شمرده شمرده می پرسد:
    -خوب چطوری اتفاق افتاد؟
    پارسا نفسش را با استرس بیرون می دهد.می شناسمش هنوز تردید دارد در گفتن .و خدا کند آن چیزی را نگوید که نمی خواهم
    -من پدرمو هُل دادم
    دیگر نفسم بند می آید.چند قدم عقب عقب می روم و از بی حالی بر روی مبل می نشینم.
    سعید آنقدر متعجب شده است که نگاه از پارسا نمی گیرد .با نا امیدی سرم را بلند می کنم و به نیم رخ پارسا خیره می شوم
    -خوب میشه کامل توضیح بدید چطوری این کارو کردید؟
    احساس می کنم پارسا هم نمی تواند روی پاهایش بایستد.او نیز قدمی به عقب می رود و روی مبل رو به رویم می نشیند و خیره به زمین می گوید:
    -عصبانیم کرد و منم تعادلمو از دست دادم و با اولین چیزی که دستم رسید زدم تو سرش
    -با چی ؟
    آنقدر عصبی شده ام که حتی نمی خواهم صدای پارسا را بشنوم
    -با گلدون
    -حالا اون گلدون کجاست؟
    سوال های مامور و تُن صدایش به شدت عذابم می دهد:
    -نمی دونم گم و گورش کردم
    -چرا؟
    گویی پارسا حرفهایش را ابتدا مزه مزه می کند و پاسخ می دهد:
    -خوب ترسیده بودم
    مامور نگاهی به همکارش می اندازد و سپس روی یکی از صندلی ها می نشیند و مکثی می پرسد:
    -بلاخره هلش دادید یا زدیش؟
    رنگ صورت پارسا می پرد و همه به یکدیگر نگاه می کنیم
    -نشنیدید چی پرسیدم؟
    پارسا نگاهی به من اندازد و با عرقی که بر پیشانیش نشسته است می گوید:
    -خوب..
    اما زبانش بند می آید و می خواهد خرابکاریش را یک طوری درست کند.
    طوری درست کند که مو ،لای درزش نرود.حیف و یا خوشبختانه که در این شرایط آنقدر بهم ریخته است که نمی تواند فکرش را درست متمرکز کند.
    متمرکز فکر احمقانه ای که کرده است.جسارت من هم ته کشیده است.چه خوب میشد که بر می خواستم و بلند داد می زد و می گفتم کاری را که مادرت کرده است را به گردن مگیر ،به تو ربطی ندارد.
    اما نمی توانستم،چون دوستش داشتم.چون تصمیمش برایم قابل احترام بود.پارسا اینگونه می خواست.
    خراب کردن خود!به گردن گرفتن گناه مادرش را!واگر آنها می پذیرفتند و او را می بردند آیا باز هم این حس احترام را برایش داشتم؟یا رهایش می کردم به جرم نادیده گرفتنم!؟
    هیچ بهانه ای هم برای متوقف کردنش نداشتم.هیچ.
    هیچ کسی هم تلاشی برای تغییر این وضعیت نمی کرد.مامورها همچنان نگاهش می کردند و او حرفی نمی زد.
    شاید هم حق داشت ،پدرش مرده بود ،مادرش تعادل روحی و روانیش را از دست داده بود سعید که دیگر هیچ، گویی دیگر در زمین نبود.
    پارسا باید کاری می کرد.آنهم به عنوان تنها عضو خانواده ای که تحملش از بقیه بیشتر بود ،حتما هم باید کاری می کرد

    -خوب واقعیت اینه ...هم هلش دادم هم زدمش...بعد از اینکه هلش دادم ...باهم درگیر شدیم.
    نه ،پارسا کوتاه بیا نبود .حرفش همانی بود که از ابتدا زده بود.این وسط به طور چشمگیری نادیده گرفته شده بودم.دلم می خواست یک فصل کتک جانانه می خورد تا زبانش از کار می افتاد.
    اصلا کاش لال می شد.اما نشده بود .غروب زندگی خوش کوتاهم را به راحتی در مقابل چشمانم نظاره می کردم.
    نگاهم مانده بود بر لبان پارسا و حرکتهایشان ،کاش مانعش می شدم،نه اصلا کاش چشمهایم را می بستم و باز می کردم و می دیدم که همه چیز یک خواب طولانی سراسر مزخرف است که هیچ قسمت خوبی ندارد
    اما نبود،خواب نبود ،یک مسیر وحشتناک از قسمتی از زندگیم بود که تمامی نداشت.لحظه های زندگیم همیشه همین گونه بودند، کوتاه شاد و بلند دردناک.!

    نگاهم از لبـ ـهایش کشیده می شود و به چشمانش می رسد ،مرا نگاه می کند .دیگر نه قلـ ـبم تند می زند و نه نگران می شوم.
    همه چیز در یک چشم برهم زدن از بین می رود.
    عمر کوتاه زندگیم با پارسا به همینجا ختم می شود.با حرفهایش از شوک وارده به راحتی به عقب تکیه می دهم و پارسا سعی می کند که جزئیات را کامل برایشان شرح دهد.
    حتی اشکی از چشمانم فرو نمی افتد.
    آخر سودی هم برایم ندارند.نه دل کسی را به درد می آورد و نه مانع پارسا می شود
    سعید را می بینم، چشمانش پر از اشک می شوند.
    واقعا هم هنوز کوچک است. قدبلند تر و درشت تر از من است اما هنوز رفتارش بچگانه است.
    مامور که نگاهش هنوز در چشمان پارساست سوالات دیگری می پرسد و پارسا جواب می دهد
    هیچ نمی شنوم اما تنها جمله آخر ،واضح در گوشهایم جای خوش می کند:
    -پس اقرار می کنید که پدرتونو به صورت غیر عمد کشتید؟
    چه خوب که هنوز حرکت چشمانم از کار نیفتاده اند و او را جستجو میکنند .به لبـ ـهایش نگاه می کنم، اما او تمام صورتم را نگاه می کند و می خواهد جواب مامور را دهد
    که سعید قدمی بر می دارد و مابین آنها و پشت به پارسا می ایستد و می گوید:
    -برادرم به خاطر مادرم داره به شما دروغ میگه
    احساس می کنم علائم حیاتی به بدنم باز گشته است که قدرت پیدا می کنم و دسته مبل را چنگ می زنم وبه سعید خیره می شوم
    -مادرم ،پدرمو هل نداده..با یه ضربه گلدون زده تو سرش
    پارسا از جایش بر می خیزد و با فریاد سر سعید می گوید:
    -برو تو اتاقت و این اراجیف برای خودت نگه دار
    سعید بر می گردد و به روی برادرش لبخندی می زند و می گوید:
    -دیگه بسه...سهراب و حاجی رفتن...تو دیگه نه...به خودت رحم نمی کنی به مهناز رحم کن...به اون رحم نمی کنی ،لااقل به من که برادر خونیتم رحم کن...این کارت اصلا عاقلانه نیست.
    مامور به میان حرفهایشان می آید و می پرسد:
    -مادرتون کجاست؟
    سعید روی از برادرش می گیرد و می گوید:
    -حالش اصلا خوب نیست از دیروز که اون اتفاق افتاده همش داره با خودش حرف می زنه و هذیون می گه...الانم تو اتاقشه
    پارسا سر سعید بار دیگر فریاد می زند و می گوید:
    -خفه شو سعید...خفه شو
    سعید اشکهایش را رها می کند و با لبخندی می گوید:
    -باشه از این به بعد خفه می شم.اما نمی ذارم زندگی همه امونو خراب کنی

    با ناباوری به سعید خیره می شوم.و می فهمم که من چقدر اشتباه فکر کرده ام شاید هم او بیشتر از همه ما می فهمد.اما چگونه راضی می شود که مادرش را لو بدهد
    مامور ها از عصمت می خواهند که آنها را به اتاق حاج خانوم راهنمایی کند
    پارسا دیگر توانی برای راه رفتن ندارد.قلـ ـبم دیووانه وار بر سیـ ـنه می کوبد.وگریه می کنم.نگاهم به پارساست.نگاهش مسخ و نابود شده است
    به آهستگی و با اشکهایی که یکی پس ار دیگری از چشمانم فرو می افتند به سمت اتاق حاج خانوم می روم
    همگی در مقابل در اتاق ایستاده اند.چند قدم دیگر بر می دارم
    -اونجا حمومم داره؟نمی خواد که حوله بردارم؟
    سعید تکیه داده بر در با چشمانی اشک بار به مادرش خیره شده است.
    یکی ازمامورها وارد اتاق می شود و سوالی از حاج خانوم می پرسد که جواب بی معنایی از او می شنود:
    -حاجی رفته و برای سالگرد ازدواجمون یه دختر 25 ساله رو صیغه کرده ...باید براشون جشن بگیرم
    با ذوق به مامور ها نگاهی می اندازد و می گوید:
    -شما ها هم دعوتید
    قدمی به عقب باز می گردم و به پارسا خیره می شوم
    یکی از مامور ها از اتاق بیرون می آید و رو به من می گوید:
    -حالشون زیاد خوب نیست ولی باید با ما بیان اداره...لطفا کمکشون کنید که آماده بشن
    چه زود حرفهای سعید را باور کردند.تمام بالا و پایین پریدن های پارسا بیهوده بود
    مامور وارد سالن می شود و رو به پارسا می گوید:
    -شما هم باید با ما تشریف بیارید
    دیگر به هیچ چیزی توجه نمی کنم و با عجله از پله ها بالا می روم و به دنبال گوشیم به این ور و آن ور می چرخم.
    پیدایش می کنم و سریع با اسحاقی تماس می گیرم خدا روشکر زود جواب می دهد:
    -بله؟
    -سلام تو رو خدا زودتر بیاید کلانتری که می گم ...اینجا همه چی بهم ریخته...هم پارسا و هم حاج خانومو دارن می برن
    با لحنی باورنکردنی می پرسد:
    -چرا پارسا؟
    -برای اینکه بهشون گفته اون حاجی رو زده...اما بعدش سعید بهشون گفت حاج خانوم این کارو کرده...حالا هم می خوان دوتاشونو ببرن...حاج خانومم که اصلا حالش رو به راه نیست...تو روخدا زودتر خودتونو برسونید
    اسحاقی که هول کردن درصدایش کاملا مشهود است می گوید:
    -باشه...باشه...الان حرکت می کنم
    و در ته جمله اش با صدای ضعیفی که معلوم است به خود گفته است،می گوید:
    -پسره دیوونه

    ***
    کیف به دست و با عجله از پله ها پایین می آیم و یکراست به اتاق حاج خانوم می روم.
    رفتارش کاملا غیر عادی است.لباسهایش را پوشیده و چادر به سر بر لبه تخـ ـت آرام نشسته است.

    وارد اتاق می شوم و بازویش را آهسته می گیرم.سرش را بی جان به سمتم می چرخاند و نگاهم می کند و بی حرف بر می خیزد.
    با وارد شدنمان به سالن همه جز پارسا که هنوز بر روی مبل نشسته است آماده حرکت می شوند.
    مامور به سمتش می رود و صدایش می زند پارسا با چهره ای گرفته و اندوهگین سرش را بلند می کند و به من و حاج خانوم خیره می شود و از جایش بر می خیزد.

    لبخندی به لبـ ـهای حاج خانوم با خیره شدن پارسا به خود می نشیند و در حالی که مرا نگاه نمی کند و به پارسا خیره است خطاب به من می گوید:
    -پارسام خوشگله مگه نه؟
    بغض می کنم و او می گوید:
    -درست مثل صالح
    و باز لبخند و به راه افتادنی که با اراده خود حاج خانوم است.
    عصمت و زینب با گریه بدرقه امان می کنند.سعید دیگر بیرون نمی آید و با حالی خراب به اتاقش باز می گردد.
    باغبان پیر می خواهد در را برایمان باز کند که مامور به او می گوید نیازی به ماشین پارسا نیست.
    پارسا بی حرف جلوتر از من و حاج خانوم حرکت می کند با خارج شدن از خانه سرباز با اشاره مامور به سراغ ماشینشان می رود .
    هنوز دستم زیر بازوی حاج خانوم است که لحظه ای سرم را بر می گردانم و نگاهش می کنم ومی بینم که به زیر درخت آن طرف خیابان با لبخند خیره شده است
    با دقت به زیر درخت خیره می شود هیچ چیزی جز درخت در آنجا وجود ندارد.با تعجب باز به حاج خانوم خیره می شوم که خود می گوید:
    -صالح اونور منتظرم وایستاده
    با تعجب و ترس لحظه ای به نیم رخش و سپس به زیر درختی که گفته است نگاه می کنم که اینبار بدون لبخند و خیلی جدی خیره به زیر درخت ، می گوید:

    -من از کاری که کردم پشیمون نیستم
    با پایان حرفش سرش را به سمتم می چرخاند و به چشمانم خیره می شود
    -مواظب پسرم باش
    بی حرف نگاهش می کنم که بازویش را از زیر دستان شل شده ام بیرون می کشد و به آنطرف خیابان شروع به حرکت می کند
    مامور با دیدنمان با تعجب به من نگاهی می کند و به سویمان می آید که تازه به خود می آیم و با حالتی سردرگم می خواهم به دنبال حاج خانوم روم که پارسایی که می خواهد سوار ماشین شود سرش را سریع بلند می کند و بلند سرم فریاد می زند ومی گوید:
    - مواظب باش مهناز
    با ترس سرم را بر می گردانم که به تندی بازویم به عقب کشیده می شود و بر زمین می افتم و همزمان صدای جیغ ترمز و کشیده شدن لاستیک های ماشین بر روی زمین در گوشم پیچیده می شود و در انتها فریاد ناباورانه "نه" پارسا که مدام در سرم تکرار می شود
    فصل پایانی:

    امروز یک روز متفاوت است.شاید هم نه، یک روز با یک شروع متفاوت برای روزهای پس از این زندگیم.
    شاید هم واقعا قرار نیست چیز متفاوتی وجود داشته باشد و بی جهت بزرگش می کنم
    پنجره اتاق را باز می کنم .سکوتی وجود ندارد و این برایم زیبا و خوشایند است چه خوب است که خانه در سوت و کوری فرو نرفته است و حیات و زندگی هنوز درونش جریان دارد .
    لبخند نیمه جانی بر لبانم نقش می بندد.به درختان و گلهای درون باغچه خیره می شوم و باز لبخند می زنم.
    دست بر پنجره سرم را به سمت اتاق بر می گردانم.به پهلو و پشت به من بر روی تخـ ـت خوابیده است.
    امروز جمعه است و راحت خوابیده است.صدای سعید که مرتب به کارگرها دستور می دهد به گوش می رسد.نسیم خنک و ملایمی وارد اتاق می شود و موهایم را به بازی می گیرد.
    پنجره را رها می کنم و به سمتش می روم.گویی هزاران سال است که درخواب فرو رفته است.بی دغدغه و بی دردسر
    روی تخـ ـت می روم و در کنارش دراز می کشم.دیشب تا دیر وقت بیدار بود و به کارهایش می رسید.
    دستم را روی شانه اش می گذارم و آرام صدایش می زنم.تکانی می خورد و چیزی نمی گوید فکر کنم که دوست دارم هنوز بخوابد اما حسی وادارم می کند که اذیتش کنم و نگذارم که بخوابد.
    -پارسا
    با چشمانی بسته و صدایی خواب آلود می گوید:
    -اذیت نکن... خوابم میاد
    -پاشو دیگه
    لبه پتو را می گیرد و تا بالای سرش می کشد و چیزی نمی گوید
    نفسم را بیرون می دهم و لبه پتو را می گیرم و از رویش می کشم.موهایش کاملا بهم ریخته است.به ته ریش صورتش، نظری می اندازم و باز صدایش می زنم
    بر می گردد و کلافه و خواب آلود با چشمانی بسته می گوید:
    -مهناز تو روخدا ولم کن ...خوابم میاد... انقدر اذیتم نکن
    -می دونی ساعت چنده؟
    به پهلو می شود و دستش را می گذارد زیر سرش می گوید:
    -نه..نمی خوامم بدونم
    حرصی در جایم می نشینم و دستم را روی بازویش می گذارم و به زور می خواهم برش گردانم که خود بر می گردد و بلاخره چشمانش را باز می کند و لحظه ای خیره نگاهم می کند و و می گوید:
    -چرا نمی ذاری بخوابم؟
    -بابا ساعتو نگاه کن...10 شده و تو هنوز خوابی
    با حرص می گوید:
    -خوب 10 باشه...
    -اه پارسا... یه هفته دیگه عیده
    چشمانش را می بندد و با تاسف سری تکان می دهد و با لحنی که پر از تمسخر است می گوید:
    -وای چه رخداد عظمیمی رو فراموش کرده بودم
    و با همان چشمان بسته می خندد
    بی نمک مسخره ام کرده است و حالا به من می خندد
    -اصلا تقصیر منه که دارم این همه بهت التماس می کنم
    -آهان حالا شدی دختر خوب...برو به کارات برس و بذار من بخوابم
    و مجددا با همان لبخند به پهلو می شود و چشمانش را می بندد
    نگاهم به لیوان آبی که روی میز عسلی است می افتد
    باید حالش را حسابی جا بیاورم.این بار با عصبانیت صدایش می زنم که عصبی در جایش نیم خیز می شود و می خواهد چشمانش را باز کند که تمام محتوای آب را بر روی صورتش خالی می کنم.کمی از کارم ترسیده ام اما حقش است
    با بهت نگاهم می کند که از جایم بر می خیزم و می گویم:
    -حالا اگه خوابت اومد بخواب
    هنوز نیم خیز است که از ترس قدمی به عقب می روم.دستی به صورت خیسش می کشد و خیره به من می گوید:
    -آب ریختی دیگه نه؟
    سرم را چند بار بالا و پایین می کنم
    به موهایش دستی می کشد تا قطرات آبی که از انتهای ریشه های مویش بر صورتش می چکند را پس زند
    -باشه تو بردی ...دیگه خوابم نمیاد
    خوشحالی وجودم را فرا می گیرد و با ذوق می گویم:
    -صبحونه اتو بیارم بالا یا میای پایین؟
    پتو را کامل از رویش کنار می زند و پاهایش را از تخـ ـت آویزان می کند و با نگاهی به من، از جایش بر می خیزد و می گوید:
    -نه میام پایین
    با ذوق باشدی می گویم و او به سمت دستشویی می رود.هنوز در را باز نکرده سرش را از دستشویی بیرون می آورد و می گوید:
    -یه حوله برام میاری؟
    دستگیره در رها می کنم و به سمت کشو عقب گرد می کنم و حوله ای بر ایش می برم و ضربه ای به در می زنم و می گویم:
    -بیا
    در را آرام باز می کند و در حال گرفتن حوله می گوید:
    -آب پرتقالم داریم؟
    با گیجی سری تکان می دهم و می گویم:
    -آره...
    ابروهایش را بالایی می اندازد و من را که هنوز در خودم هستم را ناگهان با یک حرکت غافلگیر کننده به داخل دستشویی می کشاند و تا به خود بیایم ظرفی را که پر از آب سرد کرده است بر روی صورت و موهایم به یکباره خالی می کند
    آب آنقدر سرد است که لحظه ای احساس می کنم نفسم بند آمده است و نمی توانم نفسی کشم که با خنده به منی که دستهایم را بالا آوردم و از سرما چون بید می لرزم می گوید:
    -دیگه با من از این شوخیا نکنیا...که بد تلافی می کنم
    با بدنی لرزان موهایم را از روی صورت و پیشانیم کنار می زنم و می گویم:
    -خیلی بدی...حالا اگه سرما بخورم ...بایدچیکار کنم؟
    در حالی که صورتش را خشک می کند با خنده می گوید:
    -اینم راه داره
    و به وان آبی که در حال پر شدن است اشاره می کند
    با هول تندی سرم را تکان می دهم و می گویم:
    -نه نه...
    و می خواهم با عجله از دستشویی خارج شوم که مچ دستم را می گیرد و من را باز به داخل می کشاند با التماس دستم را روی دستش می گذارم و می گویم:
    -نه...نه...اصلا سرما نمی خورم
    اما بی فایده است به زور و در میان دست و پا زدنهایم بلندم می کند و با همان لباسهای تنم در وان پر از آب می اندازد و با خنده می گوید:
    -باید یه درس عبرتی بهت بدم که دیگه از این خوش خدمتیا به سرت نزه
    تمام هیکلم خیس می شود و با سر در آب فرو می روم و او با ذوق به ذلیل شدنم می خندد
    به سختی خودم را بالا می کشم و دستم را به لبه وان می چسبانم و می خواهم نفسی تازه کنم که با همان خنده کنار وان می نشیند و طوری که کاملا رخ به رخم شویم خیره در چشمانم که مرتب باز و بسته شان می کنم می گوید:
    -عزیزم عجله کن...وقتی نداریما..یه هفته دیگه عیده ها...اونوقت تو هنوز تو وانی
    کمی که حالم جا می آید با ناراحتی در برابر خنده هایش می گویم:
    -پارسا بد تلافی می کنم
    سرش را با سرخوشی تکانی می دهد و می گوید:
    -هرچی تو بد تلافی کنی من بدتر از تو تلافی می کنم
    بلند می شود و دستش رابه سمتم می گیرد و می خواهد کمکم کند که با تردید به او و دستش نگاهی می اندازم و می خواهم دستم را بلند کنم که تند دستش را عقب می کشد و می گوید:
    -چشمات یه نقشه هایی برام داره...بهتره خودت بیای بیرون عزیزم
    حرصم می گیرد و از وان بیرون می آیم و او به سمت در می رود و می گوید:
    -تا یه دوش بگیری به زینب می گم صبحونه اتو بیاره...آفرین دختر خوب
    و با چشمکی از حمـ ـام خارج می شود
    با حرص به سرتا پای آب گرفته ام نگاهی می اندازم و خیره به در می گویم:
    -نامرد
    و لبخندی که ناخواسته بر روی لبـ ـهایم جا خوش می کند.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.87
    نوشته ها
    11,895
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,471 بار در 4,052 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نیم ساعت بعد از پله ها پایین می روم
    کسی را نمی بینم .نگاهم به در سالن می افتد پارسا هم بیرون رفته است و با سعید حرف می زند.زینب با دیدنم سلامی می دهد و برای آوردن صبحانه به آشپزخانه باز می گردد.
    به سمت در می روم صداهایشان را می شنوم
    -تافردا تموم می شن
    -خودت دیگه حواست به همه چی باشه
    سعید سری تکان می دهد و با دیدنم لبخندی می زند و سلام می کند
    سرم را با لبخند برایش تکانی می دهم و از پله ها پایین می روم ،هوا هنوز کمی سرد است.
    نزدیکشان می ایستم و به چهره پارسا که به یکی از کارگرها خیره شده است خیره می شوم.به سعید هم نگاهی می اندازم.
    هر دو کمی غمگین و گرفته هستند چیزی نمی گویم و عقب گرد می کنم که پارسا صدایم می زند و می پرسد:
    -کجا؟
    سعی می کنم لبخندم همیشگی باشد:
    -گشنمه می رم صبحونه امو بخورم
    سعید که هنوز گرفته است لبخندی می زند و می گوید:
    -پس منم برم یه چیزایی که لازمه رو از دوستم بگیرم
    پارسا خنده ای می کند و دستش را بر شانه سعید می گذارد و با متلک می گوید:
    -آره...برو از همون دوستت همه چی بگیر...توام گفتی و منم باور کردم
    سعید گلگون می شود و با اعتراض می گوید:
    -ای بابا گیر نده دیگه
    پارسا می خندد و به من نگاه می کند و من می گویم:
    -تو چرا انقدر امروز اذیت می کنی پارسا؟
    پارسا شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید:
    -عزیزم آخه مگه بد می گم ؟...شرکت می ریم خانم مُجدی...می خوایم خرید بریم خانم مجدی...می خوایم غذا بخوریم خانم مجدی...دیگه روزای تعطیلمونم شده خانوم مُجدی
    خنده ام را کنترل می کنم و با سرزنش به پارسا می گویم:
    -تو یه روز این بدبختو اذیت نکنی نمیشه؟
    با خنده از پله ها بالا می آید و در هرحالی که از کنام عبور می کند می گوید:
    -به من چه خودش اتو دستم می ده
    و با همان خنده وارد سالن می شود.برمی گردم و رو به سعید می گویم:
    -برای ناهار که می یای؟
    با صورتی قرمز از خجالت ابروهایش را بالا می دهد و آرام می گوید:
    -نه
    لپم را از داخل گاز می گیرم و خنده ام را قورت می دهم و می گویم:
    -باشه برو بسلامت...سلام منم به عاطفه برسون
    دستی برایم تکان می دهد و می رود.از پشت سر به قامتش خیره می شوم و به فکر فرو می روم.
    به سعید و روزهایی که از آن روز تلخ گذشت ،فکر می کنم .همه بدترین روزهایمان را می گذراندیم.بدتر از همه ما، پارسا بود با آن حال خرابش.آنقدر خراب که می ترسیدم دیوانه شود
    نفسم را با حسرت و ناراحتی بیرون می دهم و نگاه از سعید می گیرم و به زیر درخت بید و نیمکت قدیمی خیره می شوم
    از رفتن به داخل منصرف می شوم و غمگین پایین می روم و به سمت نیمکت با قدمهای آهسته به راه می افتم.
    روی نیمکت می نشینم و به کارگری که برگها را می سوزاند خیره می شوم.آن روز بعد از کشیده شدنم به عقب توسط مامور، حاج خانوم با همان ماشین تصادف کرد.تصادفی که کار را یکجا تمام کرد و جانش را گرفت.
    مرگ حاج خانوم و حاجی در یک روز رقم خورد.پارسا حسابی شکست و شاید به اندازه چندین سال پیر شد.
    سعید که تا یک ماهی با کسی حرف نمی زد تا اینکه بعد از یک ماه بی آنکه حرفی از گذشته و پدر و مادرش زند با گفتن اینکه می خواهد در شرکت کار کند بلاخره حرف زد و دیگر نه گریه کرد و نه حرفی از حاجی و حاج خانوم زد.
    خیره به شعله های آتش لبخند تلخی می زنم و به عاشق شدنش می خندم.شاید هم می خواهد با این عشق زندگی جدید ی شروع کند ،برای فراموشی گذشته.
    کمی پاهایم را دراز می کنم و دست به سیـ ـنه ،کف دستانم را برای گرم نگه داشتن زیر بغـ ـلهایم می برم که کتی روی شانه هایم قرار می گیردو همزمان صدای پارسا را می شنوم:
    -با اون دوش سرد و بعدم آب گرم....اینجا نشستنت دیگه برای چیه؟
    دستانم را بالا می برم و لبه های کت را می گیرم و کت را بیشتر روی خود و شانه هایم می کشم و نگاه پر محبتم را از او می گیرم و به شعله های آتش خیره می شوم و می گویم:
    -بعد از عید بهش بگو مراسم بگیرن و برن سر خونه و زندگیشون.
    همانطور خیره به من ،در حالی که دستانش در جیب شلوارش هستند.نگاهی به من می اندازد و سپس دستانش را از جیبش در می آورد و کمی نیمکت را دور می زند و کنارم روی نیمکت می نشیند.
    لحظه ای به آتش خیره می شود و سپس دستانش را بالا می آورد و باز می کند و روی نیمکت می گذارد و همانطور خیره به آتش می گوید:
    -چندین بار بهش گفتم اما میگه می خواد یه خونه برای خودش جور کنه و زنشو ببره اونجا.
    -چرا نمیاد اینجا؟
    پاهایش را دراز می کند و روی هم می گذارد و می گوید:
    -دوست نداره هر چیزی که به حاجی مربوط میشه تو زندگیش باشه...اونقدر یه دنده است که بهش میگم یه خونه برات می گیرم داغ می کنه و می گه تا چندماه دیگه با پس اندازه ای که کرده یه خونه خوب اجاره می کنه
    سرش را با ناراحتی تکانی می دهد و نگاهی به من می اندازد و می گوید:
    -از من دیوونه تره
    به خنده می افتم و می گویم:
    -اون که خوبه..اما تو
    نگاهش رنگ سرزنش و گله گی می گیرد ریز می خندم و با همان خنده روی از او می گیرم که بی مقدمه می گوید:
    -نظرت در مورد اینکه بچه دار بشیم چیه؟
    خنده از لبانم می رود و با تعجب نگاهش می کنم
    جدی در چشمانم خیره می شود و می گوید:
    -چیه خوب؟دلم بچه می خواد
    هنوز چیزی نمی گویم که با دلخوری می گوید:
    -یعنی تو نمی خوای ؟
    با اینکه کمی شوک زده شده ام اما خودم را گم نمی کنم و می گویم:
    -یهو بی مقدمه گفتی ...یه لحظه تعجب کردم
    نفسش را بیرون می دهد و با تمسخر می گوید:
    -اوه مقدمه می خواد...ببخشید...با مقدمه مهناز خانوم...من بچه می خوام
    خنده ام می گیرد .با دیدن خنده ام لبخندی می زند و نگاه از من می گیرد و به آتشی که بزرگتر از قبل شده است خیره می شود و می گوید:
    -فکر کنم برای زندگیمون آوردن یه بچه بد نباشه...یه تغییر لازمه...
    لبه های کت را محکمتر می گیرم و می گویم:
    -فکر می کردم که شاید حالا حالاها نخوای
    -اگه خودت فکر می کنی که نمی خوای و زوده منم اصراری ندارم
    لحظه ای خیره نگاهش می کنم و لبخندی می زنم و چیزی نمی گویم که یک دفعه از جایش بلندمی شود و می گوید:
    -الان بر می گردم
    با تعجب می پرسم:
    -کجا؟
    همانطور که از من دور می شود می گوید:
    -الان بر می گردم
    خیره اش می شوم. به طرف زیر زمین می رود،بعد از دقایقی با صندوقچه کوچکی از زیر زمین خارج می شود و به طرفم می آید
    با تعجب نگاهش می کنم. به من که می رسد دستش را به طرفم دراز می کند و از من می خواهد که برخیزم
    دستم را بلند می کنم و در دستش می گذارم و بلند می شوم
    دستم را می فشارد و به سمت آتش به راه می افتد بی حرف همانطور که دقیق صورتش شده ام به راه می افتم.
    کارگر با دیدنمان کمی از ما و از آتش فاصله می گیرد.پارسا دستم را رها می کند و دست در جیب شلوارش می برد و کلید کوچکی را در می آورد و در صندوقچه را باز می کند.
    با کنجکاوی به درون صندوقچه نگاهی می اندازم که خود پارسا طوری می ایستد و صندوق را به گونه ای نگه می دارد که به راحتی می توانم محتویات درونش را ببینم
    -خیلی وقت پیش می خواستم نابودش کنم... اما وقت نشده بود.
    سرم را بلند می کنم و به او خیره می شوم.دست درون صندوقچه می برم وگردنبندی را در می آورد .چهره اش کمی غمگین می شود و می خواهد گردنبند را درون آتش بیندازد که سریع دستش را می گیرم و می گوید:
    -لازم به این کارا نیست
    لحظه ای خیره نگاهم می کند و می گوید:
    -اما برای من لازمه
    و به راحتی گردنبند را در میان شعله های آتش رها می کند و سپس تک تک وسایل را پشت سرش درون آتش می ریزد.وسایلی چون دفتر خاطرات،آینه ای با قاب نقره ای ،ساعتی مچی.
    با نگرانی به نیم رخش خیره می شوم.همه را درون آتش می ریزد و به هیچ کدامشان رحم نمی کند.در پایان با ناراحتی نفسش را بیرون می دهد و تنها چیز مانده درون صندوقچه را بیرون می آورم و چند ثانیه ای به عکس خیره می شود
    به عکس درون دستش نگاهی می اندازم و می گویم:
    -نندازش...اگه برای من داری اینکارارو می کنی..نکن
    خیره به عکس لبخندی می زند و بی حرف عکس را با یک حرکت درون آتش سوزان پرت می کند.به سوخته شدن عکس در میان شعله های آتش با ناباوری خیره می شوم که صندوقچه چوبی را هم درون آتش می اندازد و قدمی به عقب می رود
    به جای پارسا ،من دلم برای سوزاندن آن یادگارها می سوزد و می خواهم مورد شماتش قرار دهم که می گوید:
    -چند روز پیش زن حاجی اومده بود شرکت
    دستانش را در جیب شلوارش فرو می برد و با ناراحتی می گوید:
    -بهم می گه که بذارم پسرش بیاد و توی این خونه زندگی کنه
    به عکس سوخته شده خیره شده است.
    -اما من نمی تونم مهناز...به همون اندازه که قراره بهش ارث برسه بهش می دم..اما نمی تونم بذارم بیاد اینجا...این یکی دیگه در توانم نیست
    قدمی به سویش بر می دارم و دستم را دور بازویش حـ ـلقه می کنم و می گویم:
    -هرجور که خودت دوست داری انجام بده
    -نمی خوام هیچ کسی غیر از خانواده امون پاشو بذاره تو این خونه
    نگاهش هنوز به آتش است چیزی نمی گویم.در این یک سال گذشته.بعد از مرگ حاجی و حاج خانوم سعی کرده ام که یاد آور گذشته و تلخی هایش نباشم
    -بریم تو؟
    دستم را از دور بازویش باز می کنم و با لبخندی نگاهش می کنم. به راه که می افتد لحظه ای می ایستم و سرتا پایش را برانداز می کنم .
    کمی که جلوتر می رود می ایستد و سرش را به سمتم می چرخاند .با نگاهش با چند گام بلند خودم را به او می رسانم و به رویش لبخندی می زنم
    از بودن و نگاهش سرمـ ـست می شوم.همیشه همین بوده است منبع آرامش و اطمینانم. به نیم رخ اش نگاهی می اندازم و به چند تار موی سفید جای خوش کرده در میان موهایش با ناراحتی خیره می شوم.
    یکسال پر از درد را پشت سر گذاشته ایم و او هنوز نشده است همان پارسای سابق!
    لبخند می زند اما می دانم که همه اش غم است.حرف می زند اما بدتر از سکوت است .گاهی شوخی می کند که نکند بهتر است.چرا که در هر کارش غم و اندوه نهفته است.
    با همه این وجود پارسای من است و هر طور که باشد دوستش دارم و می دانم که این شرایط با آوردن کودکی تغییر خواهد کرد.حتما او هم به این نتیجه رسیده است که چنین تقاضایی می کند و من هم به خواسته اش تن می دهم که چرا لبخند و شاد بودنش را بیش از گذشته می خواهم.

    هنوز به پله ها نرسیده زینب گوشی به دست بیرون می آیم و می گوید:
    -خانوم تلفن با شما کار داره
    نگاهی به پارسا می اندازم و می پرسم:
    -کیه؟
    -غزل خانومن
    پارسا با حالت بامزه ای چشمانش را حرکتی می دهد و می گوید:
    - تا ده ساعت آینده هم ولت نمی کنه...نمی دونم این همه حرفو از کجا میاره
    -ای بابا تو چرا از این دختر انقدر بدت می یاد؟
    خنده ای می کند و می گوید:
    -من کی گفتم بدم میاد گفتم زیاد حرف می زنه
    لبخندی می زنم و با عجله از پله ها بالا می رود و گوشی را از زینب می گیرم .حال هوای غزل هم این روزها کمتر از سعید نیست
    -الو
    -ای بابا از رئیس جمهورش یه وقت ملاقات می خواستم انقدر معطلی نداشت
    -باز چیه...چی شده که روز جمعه ای.... اونم اول صبحی زنگ زدی؟
    لحظه ای سکوت می کند و بعد با تشر می گوید:
    -چیه؟...دور برداشتی؟...فکر کردی که خیلی مهم شدی؟ ...بده به فکرتم ؟...بده که می خوام از حال و احوالت بپرسم؟
    می دانم اینها همه اش بهانه است.من این دختر را بهتر از خودش می شناسم
    وارد سالن می شوم و از پله ها بالا می روم
    -نه عزیزم...اصلا بد نیست...
    در اتاق را باز می کنم و وارد اتاق می شوم:
    -خوب حالا برو سر اصل مطلب
    -مگه مطلبیم هست که برم سر اصلش؟
    نفسم را بیرون می دهم و به میز پارسا تکیه می دهم
    -احتمالا هست که امروز زنگ زدی ...اینطور نیست عزیزم؟
    خنده ای سر می دهد و با خنده می گوید:
    - از وقتی با پارسا ازدواج کردی دوگولتم خوب راه افتاده ها
    خنده بر لبـ ـهایم می آید و نگاهم می رود سمت کمد
    -فردا می ری شرکت آقاتون؟
    همانطور که به سمت کمد می روم شستم خبردار می شود و با تعجب و خنده در حال باز کردن در کمد می گوید:
    -خیره...خبریه؟
    از لو رفتنش توسط من حرصی می شود و ناگهان سرم فریاد می زند و می غرد:
    -ای بابا لابد کارت دارم که می پرسم
    نگاهی به درون کمد می اندازم و سپس در مقابل جعبه کوچکی که در پایین کمد گذشته ام زانو می زنم
    -خوب اگه کارم داری...الان بهم بگو
    -نه..نه..باید بیام شرکت
    گوشی را توسط شانه و گونه ام نگه می دارم و جعبه را بیرون می آروم و درش را بر می دارم:
    -مشکوک می زنی غزل
    -ای تو روحت که انقدر عذابی ...فقط بنال هستی یا نه؟
    هستم اما اذیت کردنش بهتر از جواب دادن است:
    -نه ...یعنی راستش می دونی چیه؟...من دیگه شرکت نمی رم

    وا می رود ،این را از ته افتادن صدایش به خوبی می فهمم
    -جدا؟
    درون جعبه را جستجو می کنم و لحظه ای دستم متوقف می شود که می گوید:
    -حالا نمیشه یه فردا رو بری شرکت؟
    از درون جعبه درش می آورم و به کف دستم خیره می شوم و با ناراحتی که ناگهان تمام وجودم را فرا گرفته است بر می خیزم و به سمت شومینه می روم و بر روی زمین و بر روی تشکچه کوچک می نشینم
    -چرا لال شدی ؟ببینم زنده ای ؟ای بابا یه روز رفتن که انقدر ادا و اصول نمی خواد

    زانوهایم را بالا می آورم و آرنج دستی که گوشی را گرفته است روی یکی از زانوهایم می گذارم و با دست دیگر حـ ـلقه سهراب را در میان انگشتانم ،با گرفتگی می چرخانم
    -الو
    نفسم را با حالی دمغ بیرون می دهم و از حال و هوای اذیت کردنش خارج می شوم و می گویم:
    -اگه برای دیدن اسحاقی می یای...آره هست
    چنان خفه می شود که ناخواسته خنده ام می گیرد و می گویم:
    -مگه برای همین نمی خواستی بیای؟
    بعد از سکوتی نسبتا طولانی یکهو سرم فریاد می زند:
    -زهرمار...چرا انقدر تو ضد حالی ...؟
    هنوز به حـ ـلقه نازک خیره هستم که می گوید:
    -آدم خوبیه مگه نه؟
    سرم را تکانی می دهم و پاسخش را می دهم:
    -آره آدم خیلی خوبیه...فقط یه مشکل اساسی داره
    با نگرانی تند می پرسد :
    -چی ؟
    -مشکلش اینکه از جنس ضعیفه به شدت بیزاره
    با حسرت می نالد :
    -نگووو
    لبخند تلخی بر لبانم می نشیند از گذشته هایی که رفتند و خاطراتی برایم نگذاشتند
    -البته می تونم راجع به تو باهاش صحبت کنم و بگم که تو عاشقشی
    خنده اش می گیرد و می گوید:
    -کوفت..از کی تا حالا تو انقدر بی آبرو شدی؟
    ناگهان با همان لبخند تلخ در یک تصمیم آنی، حـ ـلقه را به سمت شومینه پرت می کنم و بدون عذاب وجدان می گویم:
    -از وقتی که امثال تو دنبال دزدیدن قاپ پسرای مردم هستن
    بی حیا می خندد و با لحن با نمکی می گوید:
    -وای مهناز فکر می کنم که این بهترین گزینه ای که تا حالا بین خواستگارام داشتم
    نمی توانم خنده ام را کنترل کنم
    -تو که یه بار بیشتر ندیدش دیوونه
    -خوب که چی ؟
    -حالا مگه ازت خواستگاری کرده که جزو خواستگارات گذاشتیش؟
    -حالا جان من فردا هست؟
    -دختر انقدر خودتو کوچیک نکن...اون قصد ازدوج نداره
    صدایش را کمی پایین تر می آورد و می گوید :
    -پس هنوز غزلتو نشناختی؟
    -اوه اون که بله ...تو بی حیا بودن تو اصلا شکی ندارم
    هر دو بلند می خندیم که می گوید:
    -آخه فکر می کنم که بهم یه احساسات مزخرفی داره
    خنده ام را به زور جمع و جو می کنم و می پرسم:
    -از کجا فهمیدی که چنین احساسات مزخرفی داره؟

    با خنده ای که باعث شده است صدایش واضح شنیده نشود می گوید:
    -آخه ازم پرسید نکنه شمام دوست خانوم رسولی هستید ...منم که ذوق زده ...زودی گفتم بله
    از شدت خنده اشک درون چشمانم جمع می شود و او ادامه می دهد:
    -بعد از اینکه فهمید دوست فابریک و چند ساله اتم یه جوری نگام کرد که فکر کردم حتما یه احساس گندی نسبت بهم داره
    با انگشت اشاره اشک در آمده از خنده هایم را از زیر چشم می گیرم و می گویم:
    -مطمئن باش اون حس چیزی نمی تونه باشه جز حس تنفر
    کمی با من می خندد و بعد می پرسد:
    -خودت خوبی؟
    خیره در آتش سری تکان می دهم و با صدای آرامی:
    -اوهوم...خوبم...البته اگه کارای این خونه تمومی داشته باشه
    -حالا غصه نخور چیزی نمی گذره که باید جاریتم تحمل کنی
    با یاد آوری سعید خنده ای بر لبانم می نشیند و می گویم:
    -اصلا نفهمیدیم کی عاشق شد
    -این برادر شوهرتم دیوونه استا
    -چون عین تو خنگ نیست ..دیوونه است؟
    لحن کلامش جدی می شود:
    -فکر می کردم اگه بخواد ازدواج کنه بایکی از فک و فامیل یا یکی که مثل خودتون پولداره ازدواج کنه
    زبانم را در دهان می چرخانم و می گویم:
    -خوب اصل اینکه از هم خوششون بیاد...که اومده
    -آخه منشی شرکت دیگه از مد افتاده
    می خندم و او نیز ریز می خندد
    -دختر خوبیه..بر خلاف تو ....آروم و سر به زیره...من که ازش خوشم میاد
    -نه انگاری به دهن توام شیرین اومده؟
    -من چیکاره باشم .... اصل کاری یه نفر دیگه است
    -خوب بگذریم....کی اسحاقی رو برام خواستگاری می کنی ؟
    باز به خنده می افتم و او می گوید:
    -جدی جدی دارم می ترشم...توام که اصلا به فکر نیستی
    -نگران نباش ...موردای بهتر از اونم هست
    -اما من الان گلوم پیش این دیوونه گیر کرده..تو بگو چیکار کنم؟فردا بیام شرکت یا نه؟
    لب پایینم را گاز می گیرم و همزمان پارسا وارد اتاق می شود.
    -دوست داری بیا...اما اگه ضایع شدی ..از چشم من نبینیا
    -انقدر نچسبه؟
    -اصلا خود تفلونه
    می خندد و می گوید:
    -بمیری تو...
    پارسا که مرا بر روی زمین می بیند به سمتم می آید و از پشت سر او نیز چون من بر روی زمین می نشیند و زانوهایش را بالا می برد و دستانش را روی بازوهایم می گذارد و مرا به سمت خود می کشاند و در آغـ ـوشش می گیرد .
    غرق لذت می شوم و او لبخند می زند و غزل مدام حرف می زند

    -حالا مهناز یه جوری در مورد من باهاش حرف بزن...می دونی هم پولداره..که این برای آینده بچه هامون خیلی خوبه..هم خوش قیافه است و می تونه در کنار من باشه

    پارسا با دستانش موهایم را به بازی می گیرد و من راحت تر به او تکیه می دهم
    -البته میشه رو اخلاقشم کار کرد و آدمش کرد...منتها تو جاده رو برام هموار کن... آسفالت کردنش با من
    دیگر واقعا نمی توانم خنده ام را کنترل کنم
    پارسا هم با من می خندد و من به زور به غزل می گویم:
    -باشه حالا تو فردا بیا ...من یه تلاشایی می کنم که یه کاری برات کرده باشم
    -واقعا؟
    -اوهوم
    -خیل گلی... باشه ...من دیگه مزاحمت نمیشم تا نظرت عوض نشده
    -حتما همین کار کن
    با خنده چیزی که من نمی شنوم و نمی فهمم را به من می گوید و زودی تماس را قطع می کند.
    با خنده گوشی را بالا می اورم و به پارسا می گویم:
    - دیوونه عاشق اسحاقی شده
    پارسا می خندد و می گوید:
    - البته بدم نیستنا... بهم میان...اون وراج و تو ذوق زن ...این یکیم پر حرف و غر غرو ...بچه اشون چی بشه
    همانطور که به او تکیه داده ام سرم را کمی بالاتر می برم و می گویم:
    -اسحاقی از زنا متنفره...
    با خنده دستش را در میان موهایم فرو می برد و آرام روسری را از سرم می کشد و می گوید:
    - دوست جونت دیر به فکر افتاده ..داره می ره
    -ای بابا شوخی نکن...
    می خندد و من هم می خندم و او سرش را به گردنم نزدیک می کند و زمزمه وار در زیر گوشم می گوید:
    -این دوتا به درد هم نمی خورن...پس تلاش بی خودی نکن
    باز به خنده می افتم
    -نگو ...غزل دیوونه اخلاق گند اسحاقی شده
    بـ ـوسه کوتاه ای بر روی گردنم می زند و می گوید:
    -پشت سر وکیل من انقدر بد نگو
    چشمانم را می بندم و با خنده و با صدای تغییر کرده از خوشی می گویم:
    -گنده ...باور کن...اصلا حالا اگه خودشم بخواد من غزلو بهش نمی دم
    هر دو می خندیم .آنقدر که حرفی برای گفتن باقی نمی ماند و تنها نـ ـوازش آرام سر انگشتانش در میان موهایم می شود تمام حرفهایش...



    حرفهایی برای یک عمر...........




    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 08:59 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.