صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 27 , از مجموع 27
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    آخر شب است. بزرگترها رفته اند و جمعى از جوانها مانده اند.
    صداى موسيقى بلند مى شود و جسى با خنده و عشوه گرى شروع به رقصيدن مى كند. انگار تازه توانسته جشن و مهمانی را درک کند! امیرعلی و نازنین را برای رقص دعوت می کند. امیرعلی استقبال می کند ولی نازنین، با خجالت به سمتی که پدرش و بقیه نشسته اند، نگاه می کند.
    بزرگترها طرف دیگر ِ هال نشسته اند و به گذشته و خاطرات دور ِ خانه ی قدیمی برگشته اند.
    امیرعلی اخم مهربانی می کند.
    - تو از پدر و عموت هم خجالت می کشی؟!... اونا هم که اصلا حواسشون به ما نیست.
    نازنین، معذب لب می گزد. این تجربه های نکرده، براش هم سخت است، هم دلش می خواهد حالا با امیرعلی، همه را امتحان کند ولی شکوه... ندیده، میداند شکوه چه عکس العملی دارد. حتا اگر پدر و عموش هم نبینند و حرفی نزنند، برای شکوه به هیچ وجه قابل قبول نیست.
    - من هیچ وقت جلوی بابام و عمو رضا و حتا امیر نرقصیدم...
    - خب برای اولین بار اینکارو بکن!
    نازنین لبخند می زند و عمدا مظلومانه بهش نگاه می کند.
    - چشم... ولی بذار اون اولین باره، امشب نباشه!
    حالتی که به صورت و چشمهاش داده، کار خودش را کرده! امیرعلی دست دور شانه هاش می اندازد و او را به خود می فشارد.
    - باشه عزیزم...
    و سرش را خم می کند و آرامتر می گوید: فقط بعد از این چند ساعت جدایی، یه کم تنهایی داریم امشب؟!
    عطا که در حیاط، با بهداد و وحید و امیرعلی سرگرم بوده، با نگاه، دنبال نهال می گردد.
    جسی دست امیرعلی را می گیرد که همراهش برقصد. امیرعلی به نازنین لبخندی تحویل می دهد و وسط می رود.
    ناصر و همدم، هیجان زده از حضور در جشن، همراه فامیل جدیدی که همه ی خاطرات گذشته و ایران را برایشان زنده کرده، کنار هانیه و نامدار نشسته اند.
    همدم، نگاهی راضی به امیرعلی می کند و نفس بلندی می کشد.
    - قدرت خدا رو ببین هانیه! ما رو بگو فکر می کردیم علی شهید شده... تو نگو همون وقت برگشته و خانواده تشکیل داده... دست تقدیره ها! که امیرعلی بیاد، نوه ی ایران خانومو بگیره...
    ناصر، به در و دیوار نگاهی می اندازد.
    - وضعشونم خوب شده... همون اول جنگ گفتم اون زمینا و باغ موروثی ِ ایران خانوم، چند سال دیگه میشه گنج.
    همدم سر تکان می دهد.
    - پسراشم سری تو سرا درآوردن... دکتر، مهندس... عروسشم دکتره؛ نه؟... چه مظلومم هست بر عکس ِ مادر زن ِ امیرعلی!
    ناصر با افسوس، سر تکان می دهد.
    - خدا بیامرزه سیما خانومو... جاش خالیه...
    - خدا همه ی اسیرای خاکو بیامرزه... خیلی سختی کشید و اذیت شد... ولی حقش نبود انقدر زود بره...
    هانیه سر به زیر و در حال بازی با دستبندش، لب می گزد. خیلی سال است جای سیما خالیست. در رفاهی که براش محیا بوده؛ توی تک تک ِ دور هم جمع شدنهایی که همه بوده اند جز مادرش...
    - چقدر من به آب و آتیش زدم، نامدار خان حرص خورد واسه معالجه ش... گوش نکرد... مام حریفش نشدیم.
    همانطور سر به زیر، به حرف ناصر پوزخند می زند.
    نامدار، کلافه بلند می شود، از جیب کتش پاکت سیـ ـگار را بیرون می کشد و به طرف حیاط می رود.
    هانیه، رفتنش را با اخم نگاه می کند و زمزمه می کند: ولی می تونستم اون آخریا پیشش باشم.
    همدم در صدای موسیقی، درست متوجه نشده.
    - چی؟!
    نگاهش می کند. بغض دارد.
    - مامانم غریب از دنیا رفت... منو داشت و غریب رفت.
    همدم سر تکان می دهد.
    - لجبازی کرد... کی از پیمونه ی عمرش خبر داره؟ فکر می کرد ازت پنهون کنه، نگرانش نمیشی... تا وقتی خوابید بیمارستانم، هیچ کدوم باورمون نمی شد عمرش به دنیا نباشه تا بیاد پیش تو و نوه ش.
    اخم و بغضش دست خودش نیست.
    - اون نمی تونست... من که می تونستم بیام پیشش؟
    ناصر دست می کشد به موهای یکسره سفید شده ی فردارش.
    - نامدار خان گفته بود گور پدر عقب افتادن ِ سیتیزن شیپ... گفت هانیه و امیرعلی رو می فرستم حداقل چند وقت ِ آخر کنارش باشن... اما سیما لجباز بود... همه ی عمرش لجباز بود.
    اخم هانیه غلیظ می شود.
    - مامانم هیچ دلخوشی و امیدی جز من نداشت... رفتن ِ من و امیرعلی از پا درش آورد... آروم تر و مظلوم تر از مادرم کسی رو ندیدم.
    ناصر لبخندی بی رنگ می زند.
    - خانوم بود... خدا رحمتش کنه... ولی یه عمر، هم منو حرص داد که نذاشت یادگارای داداش خدابیامرزمو زیر سایه ی خودم بگیرم، هم دم آخری با خودش لج کرد و نذاشت شما بفهمین دکترا ازش قطع امید کردن... من و همدم براش کم نذاشتیم... جای همه بهش رسیدگی کردیم.
    پوست لبش را می کند.
    - شما که به نامدار گفته بودین... مامانم لج کرد؛ من باید می اومدم... اگه خبر داشتم...
    همدم شانه اش را می گیرد.
    - نذاشت... گفت بچه م تو غربت، از راه دور، غصه ی منو نخوره... ما رو قسم داد به نامدار خانم نگیم... من نشستم زیر پای ناصر، گفتم به شوهرش بگو، اگه صلاح دونست، به هانیه میگه.
    دوباره پوزخند می زند.
    " صلاح ندونست!"
    نگاهش بی حواس، مات می شود روی امیررضا که به امیرعلی و جسی، شاباش می دهد.
    ناصر سر تکان می دهد.
    - سیما خانوم بد کرد... کاری کرد بعد از اینهمه سال، بچه ی خودش ازش دلچرکین باشه... من همون موقع بهش گفتم کارش درست نیست... گوش نکرد.
    سریع به ناصر نگاه می کند.
    - از مادرم؟! چرا از اون دلچرکین باشم؟!
    همدم متعجب، ابروهای کم پشت و روشن شده اش را بالا می برد.
    - کی تقصیر داره هانیه؟! مایی که پا روی قسممون گذاشتیم و به شوهرت گفتیم؟! یا نامدار خان که عز و جز کرد و پول کلیه ی سیمارم فرستاد؟ چه میشه کرد؟! عمرش به دنیا نبود...
    ناصر با غرغر اصلاح می کند: خرج بیمارستانشو که دیگه نامدار خان نداد؟
    دهانش طعم زهر می دهد. دست می کشد روی گلوش.
    - اما من بی خبر از همه جا، منتظر درست شدن ویزاش بودم که بیاد پیشم.
    ناصر اخم کرده می گوید: کاراشم ول کرد... بدنش که کلیه رو پس زد، نامدارم مدیون کرد حرفی به تو نزنه... گفت هانیه تو غربت، افسرده شده... بیاد مریضی و مرگ منم ببینه، بدتر میشه... اشتباه می کرد؟ ما هم اومدیم، حال تو رو دیدیم...
    می گوید و بلند می شود یک اسکناس صد دلاری به امیرعلی شاباش می دهد. از آن حرکتهای ظاهرسازانه آن هم در مقابل کسانی که زمانی، در کنار هم، زندگی محقر و ساده ای داشته اند.
    هانیه، سردرگم، از همدم می پرسد: قسم داده بود نامدار بهم نگه؟!... پس چرا نامدار هیچ وقت بهم نگفت؟!
    همدم باز ابرو بالا می برد.
    - قسم داد نگه... بیاد برات تعریف کنه؟!...تو نمی خوای به پسرت شاباش بدی؟! عروست که نرقصید! معلومه به مادرش رفته!
    بی حواس، کیف دستی را باز می کند. چند تراول بیرون می کشد و به طرف امیرعلی و جسی می رود.
    جسی، متعجب از گرفتن ِ پول، می خندد و به انگلیسی می پرسد:
    - از رقصمون خوششون اومده بهمون پول میدن؟!
    امیرعلی هم می خندد و همانطور که به طرف نازنین می رود، می گوید:
    - رسمه! انقدرا هم خوب ایرانی نمی رقصی!
    جسی با لوندی چرخی می زند و ته مانده ی خنده اش به عطا می رسد.
    نگاه ِ عطا باز می رود تا نهال ِ ساکت نشسته و متعجب می شود از اینهمه بی تحرکی.
    نهالی که بی حواس، پرتقالی پوست می کند و به رقصیدن جسی چشم دوخته.
    غرق نگاه و فکر اوست كه جسى در برابرش ظاهر مى شود. با خنده و شيطنت مى رقصد و نگاهش مى كند. پاسخ اين نگاه دشوار نيست ... ظاهراً از او دعوت به رقص كرده.
    انقدر غير منتظره است اين حركت، كه در برابر آن سكوت مى كند.
    نگاه ِ همه، از جمله وحید و بهداد هم به جسی ست و صدای بهداد را که قصد خروج دارد، کنار گوشش می شنود.
    - نِمیری من برم منتظرش نذارم این عزیز دل ِ برادرو!.. ای شانستو امیر! خدا برات حورالعین فرستاده!
    هنگامى كه نگاهش به روى جسى مى چرخد، بى اختيار تكانى مى خورد. لبش را به دندان مى گيرد.
    "بر شيطون لعنت!"
    مشكل آنجاست كه جسى، وسوسه انگيز تر از آن است كه مرد باشى و در نظرت جلوه نكند.
    بدون اراده و درنظر گرفتن موقعيت، همراه او مى شود. به جز صداى بلند موزيك، بقيه ی صداها قطع مى شود.
    چهره ی نهال، همانند آهى بى صدا شده.
    تقريباً همه كسانى كه حضور دارند، به آن دو نگاه مى كنند. گروهى ناراحت هستند و سكوت كرده اند و گروهى هم آنها را مناسب هم مى دانند.
    بهار با ناباورى و درعين حال خوشحالى، چشم ازشان برنمى دارد.
    نهال در آستانه ی در توقف مى كند. معصوميت و نااميدى در نگاهش موج مى زند. كاش او هم مى توانست با ناز و كرشمه و ترفندهاى زنانه، توجه عطا را جلب كند.
    تركيبى از شجاعت ،جسارت ،كارممنوعه به اضافه ی نقش كوچكى از سرنوشت مى توانست او را به هدفش برساند.
    شكوه در كنارش قرار مى گيرد. صورتش از اوضاع ِ جدید ِ آخر مهمانی راضی به نظر نمی رسد. می داند امیرعلی و امیررضا هم مخصوصا خود را گرم صحبت و بی توجه به رقص جسی و عطا نشان می دهند. از این صیغه ها، تا به حال در آن خانه نداشته اند. ناخودآگاه، نهال ِ همیشه طغیانگرش را با جسی مقایسه می کند و میزان ِ محجوبیت ِ دخترهاش را درمی یابد!
    به سمت نيمرخ رنگ پريده و گونه هاى سفيد نهال ، زير لب زمزمه مى كند:
    -مثل ماه شدى ،امشب همه تعريفتو مى كردن.
    نهال لحظه اى مكث مى كند ، چانه اش مى لرزد.
    - همه رو مديون توام مامان …
    - خلوت تر شده. حالا اگه دلت مى خواد، برو يه لباس راحت تر بپوش.
    -نه ،همين عاليه.
    صداى نهال از هر حسى تهى ست. شكوه، نظاره گر تلاش او براى كنترل اشكهاش است ....تلاشى براى حفظ غرور.
    دهانش را باز مى كند چيزى بگويد ولى حرفى نمى زند.
    و اميرعطا زمانى به خودش مى آيد كه مهربان سرد و سرزنشگر، از او رو بر مى گرداند.
    نهال هم روبر مى گرداند... در جواب خداحافظى يكى از اقوام، تنها سرى تكان مى دهد و به بيرون مى خزد.

    ***

    با وجود اينكه همه چيز به دلخواهش پيش رفته ،احساس عجيبى دارد ...رفتار پرسكوت نامدار در برابر هانيه ،عليرغم تمام تلاشى كه در آن چند روز كرده، باعث نگرانيش شده.
    با همه ی ظاهر سازيها ،به خوبى متوجه است كه فضاى پيرامون پدر و مادرش، متشنج است و مثل حصارى آنها را از جمع جدا كرده.
    به نظرش مى آيد با وجود لبخندى كه هانيه بر لب دارد، هاله اى از غم چشمهايش را احاطه كرده و نامدار تمام مدت در فكر است و دنياى ديگرى را سير مى كند.
    با گامهايى آهسته به دنبال نامدار به راه مى افتد.
    روى نيمكتى كه در كنار گلخانه قرار دارد نشسته و سيـ ـگار در دست، به نقطه اى مبهم خيره مانده.
    - بابا؟
    نامدار به آرامى به طرفش بر مى گردد . سرى تكان مى دهد و لبخند مى زند.
    - چطورى تونستى از اون عروس نازنينت دل بكنى؟! من جاى تو باشم يه لحظه رو هم از دست نميدم!
    -اومدم بگم همه منتظرتون هستن؛ نمياين تو؟!
    چشم انتظارى همه را نمى خواهد...
    به سستى بلند مى شود ... خسته است ... بعد از تمام شدن مراسم عقد ، انرژى برايش باقى نمانده.
    اميرعلى بدون اينكه نگاهش كند ، با وجود اينكه از جواب پدرش واهمه دارد مى پرسد:
    - همه چى روبراست؟
    در واقع نه ، روبراه نيست. در ميان انبوه صورتها ،جواهرها ، نور، لباسهاى رنگارنگ ، منظره ی يك جفت چشم رنگى نگران و مـ ـستاصل، لحظه اى از نظرش دور نمى شود... تحمل دوباره ديدن هانيه در خانه ی آن مرد را ندارد ... تحمل آن نگاه خرد و درمانده را ندارد.
    غرور، كينه، خشم، پرستش و غم ... نامدار با دوباره ديدن هانيه، همه ی اينها را در وجودش حس مى كند.
    به آرامى پوزخندى مى زند و در جواب، به شانه پسرش مى زند.
    -بريم؟
    شانه به شانه ی هم حركت مى كنند.
    در ميان راه، امير على مى ايستد.
    - بابا ،به خاطر همه چى ازتون ممنونم ... خيلى زحمت كشيدين.
    حواسش هنوز پى هانيه است.
    -ميگن عشق، بهترين نگهبان زنه! هيچوقت فراموش نكن محبت شوهر، زمانى تاثيرگذاره كه با عقل و درايت توام باشه... سعى كن هميشه خوب باشى ...تو اگه خوب باشى، درست باشى ، هيچوقت نگران خطا و لغزش نميشى...
    اهى مى كشد.
    -تظاهر و ريا آفتن ... با هم رو راست باشين.
    به خودش مى آيد.
    - بزن بريم پسر جان تا نازنينت رو ندزديدن!

    ***
    بيرون ساختمان، درون باغ ايستاده اما خودش هم نمى داند چطور به آنجا رسيده. قاعدتاً بايد با پاي خودش آمده باشد ،اما يادش نمى آيد كه احمقانه پشت به مراسم خوهر نازنينش كرده باشد و قدم به بيرون از خانه گذاشته باشد.
    در گلخانه را باز مى كند. معمولاً اول به سراغ مراد مى رفت اما آن شب حوصله او را هم ندارد.
    صداى پاى مهمانها را از دور مى شنود كه از خانه خارج مى شوند.
    مى نشيند و به ديوار شيشه اى سرد تكيه مى دهد. به آسمان نگاه مى كند . شب مهتابى و روشنى ست . در حاليكه پيشانى اش را با دو دست فشار مى دهد، به اتفاقهاى آن چند روز فكر مى كند.
    خاتمه ی تفكراتش به صحنه ی رقصيدن عطا و جسى ختم مى شود.
    اشكهايش به خاطر عزادارى يا ياس نيست. بيشتر به خاطر ضعف و عصبانيتى ست كه از كشف اين حس جديد مى كند.
    دندانهايش را روى هم فشار مى دهد.
    تازه متوجه شده كه عطا هيچ علاقه اى به آن شكل كه فكر مى كند، به او ندارد . توى آن چند روز، به ندرت با نهال صحبت كرده. كاملاً مشخص است از روبرو شدن با او پرهيز مى كند.
    به اين نتيجه مى رسد كه همه چيز، فقط زاييده ی تخيلاتش بوده .
    از تصور اينكه بقيه پى به افكارش ببرند، مى لرزد. از آن بدتر، اگر عطا بفهمد، دوستى او را براى هميشه از دست مى دهد .... و او به اين دوستى، حالا بیش از هر زمان دیگری، محتاج است و نمى تواند از آن صرف نظر كند.
    به سادگى نشسته با دستهاى ولو شده و شانه هاى آويخته.
    گيره اى كه موهايش را نگه داشته، شل شده. دستش را مى برد پشت سر و آن را باز مى كند.
    صداى در را مى شنود. روش را برمى گرداند. خشكش مى زند. دستهاش هنوز لاى موهاش هستند. كسى تكيه به در ايستاده و به او خيره شده .
    دستهاش را مى آورد پايين و موهاش به صورت موج روى شانه هاش مى ريزد.

    ***
    اميرعطا، متوجه خروج و غيبت طولانى اش شده.
    مى خواهد به دنبالش برود ولى خيلى زود منصرف مى شود. مى ايستد.
    از آن روز، مقاومت در برابر تمايلاتش واقعاً سخت شده ... مى ترسد دوباره با او تنها باشد ... نهال در برابر او هيچ مصونيتى ندارد.
    به سن و تجربه اى رسيده كه بداند بـ ـوسه ی نهال، اگرچه كوتاه و ناشيانه بود ولى نمى تواند انكار كند كه حس فوق العاده اى از آن گرفته. گونه اش هنوز از حرارت لبهاى او گرم است.
    مى داند لحظه اى كه نهال خود را در اختيار او بگذارد ، نمى تواند خودش را كنترل كند .... چند لحظه چشمهاش را مى بندد . بايد كارى كند تا حواسش از اين افكار ناخواسته پرت شود.
    مگر به مهربان قول نداده؟ مگر با خودش عهد نبسته؟
    پس همان بهتر كه نهال از دستش ناراحت باشد ... براى هر دويشان بهتر!
    نهال، دستپاچه از حضور بهداد، سریع می ایستد.
    - سلام!
    بهداد، لبخند کجی می زند.
    - ترسوندمت؟!
    می گوید نه و دست می برد روی شانه تا شال را بالا بکشد.
    نگاه بهداد روی موهاش است.
    - موهات وحشیه...
    هول کرده، سعی می کند موها را زیر شال جا بدهد.
    - شما... چرا اومدین اینجا؟!
    بهداد دل از چارچوب می کند.
    - تو چرا اومدی؟!
    یاد دیدار قبلش با بهداد می افتد در خانه ی امیرعلی و عکس العمل عطا.
    - من... من یه کم... الان می خواستم دیگه برگردم.
    صدای جیغ مراد، نگاه بهداد را می گیرد.
    می خواهد از کنارش عبور کند که بهداد شانه اش را نگه می دارد.
    - ندیدم برقصی...
    شانه اش را بالا می دهد تا از دست بهداد خلاص کند.
    - به موقعش رقصیدم!
    بهداد دوباره لبخند می زند.
    - چشماتم وحشیه کوچولو!
    بوی دهانش، برای نهال عجیب است.
    - نترس عروسک... می خوای با من باشی؟
    سر در نمی آورد! چشمهاش گشاد می شوند.
    بهداد چشمک می زند.
    - تو چند سالته؟! انگار اولین پیشنهادتو من دادم! یعنی باور کنم با این دلبری، کسی رو نداری؟!... اسمت چی بود؟!
    نهال، پشت چشم نازک می کند.
    - نهال.
    بهداد به سر تا پای نهال نگاه می اندازد و اسمش را کشیده ادا می کند.
    - نهـــــــــــــــال!
    دوباره صدای جیغ مراد در گلخانه می پیچد.
    بهداد می خندد و سرسری به قفس مراد نگاه می کند.
    - طوطیه؟! خواب نداره؟!
    پوزخند می زند.
    - طوطی نیست و کاسکوئه!
    بهداد سرش را جلوی صورت نهال می گیرد.
    - تو چی؟ جوجویی؟!
    به نظرش حالت طبیعی ندارد. ته دلش می داند گپ زدن با این مرد، درست نیست اما حسی درونش سر به عصیان برداشته. حداقل به چشم ِ این مرد ِ جوان، "جذاب" است.
    - امشب که جز چهار تا سیبیل، کسی رو ندیدیم... یه داف پیدا شد که اونم به امیر چراغ بالا داد... اما تو یه چیز دیگه ای.
    فشاری به استخوان شانه اش می آورد.
    - شبمونو کامل کن ملوسک.
    تازه احساس ترس کرده.
    با بیشترین اخم می گوید: ولم کن... چی از جونم می خوای؟!
    بهداد می خندد.
    - هیچی بابا... هیچی!
    فکر می کند چرا حرکاتش عجیب است؟! جیغ بزند؟! پس عطای لعنتی کجاست که مثل همیشه مراقبش باشد؟!
    دست بهداد را با خشونت پس می زند و با حرص و بغض می گوید: بذار برم.
    - بهداد؟! اینجایی؟!

    هر دو به سمت ِ وحید برمی گردند که بشکن زنان، آوازی که زیر لب می خواند را با صدای بلندتر تکرار می کند.
    - نامهربونی... نمی دونم می دونی... که عشقت ما رو کشته... تیر ِ نگاهت، دو تا چشم ِ سیاهت... مث آلو درشته...
    نگاهی به فضای گلخانه می کند...
    - ناموسا عجب جایی اومدی! فقط یه جفت قناری کم داره با من چه چه بزنن!
    می خندد و با چهچهه، زیر آواز می زند.
    - از اول یار ِ من بودی و این آخر ولم کردی... نمی دونی از این کارت، چه خاری بر دلم کردی...
    مراد جیغ می کشد. نهال، بازوش را عقب می کشد و متعجب به وحید نگاه می کند که میان گلها سرک کشیده و جلوی قفس مراد ایستاده و بشکن می زند.
    - موندم تو دنیا... عزیز تنهای تنها، خوراکم آب و درده... از غصه و درد، مامان جون رنگ و رویم، مث زرچوبه زرده...
    صورت بهداد درهم می رود.
    - ای بر خرمگس معرکه!... باز تو توهم ِ ایرج زدی؟!
    وحید می خندد. ابرو می اندازد و بشکن زنان، دستها و شانه هاش را بالا می برد.
    - یادم نمیره... اون شب تو کافه... کردی با عشوه... ما رو کلافه... هی با فَتی لاس می زدی... چشمک به عباس می زدی... حرفایی از عشق و وفا، هر چی دلت خواس می زدی... ای لا مروت! نکن ما رو اذیت... دیگه طاقت ندا... *
    چشمش که به نهال ِ کنج گلخانه می افتد، مات زده، خواندنش را قطع می کند.
    - این اینجا چیکار می کنه بهداد؟!
    بهداد صورتش را جمع می کند.
    - خودت اینجا چیکار می کنی؟!
    وحید قدمی طرفشان می رود و متعجب به نهال نگاه می کند.
    طرز نگاهش طوری ست که نهال، با اخم، معذب می گوید: این نمیذاره برم...
    وحید جدی شده، برمی گردد طرف بهداد.
    - بی خیال بهداد... شر درست نکن...
    بهداد خیره به چشمهای نهال، لبخند نیمداری می زند.
    - چشاش سگ داره!
    و بلند می خندد.
    وحید نگاهی به در گلخانه می اندازد و بعد نگاه ناچار و همدردانه به نهال.
    - بریم داداش...
    نهال، عقب می رود و اشکش سرازیر می شود. عطا درگیر جسی شده... جلوش ایستاده و باهاش می رقصد. نهال را فراموش کرده و محو آنهمه زیبایی شده. و وحید ِ غریبه باید براش دلسوزی کند.
    وحید برمی گردد طرف بهداد و کنار گوشش می توپد: بریم... یکی می رسه آبروریزی میشه.
    بهداد دستی در هوا تکان می دهد.
    - کاری ندارم... انقدرام دله نیستم بابا...
    رفتن بهداد را تماشا می کند و دوباره می چرخد سمت نهال. دهان او هم بوی عجیب دهان بهداد را می دهد.
    - گریه ت واسه چیه؟! ترسیدی یا کاریت کرده؟!
    پشت دست می کشد روی گونه اش.
    - چیزیم نیست... می خوام برگردم توی خونه.
    وحید پا به پا می کند.
    - ناموسا فقط به امیرعلی و پسرعموت چیزی نگی؟
    خیره به وحید، فکر می کند " بگم هم چه فایده؟! هردوشون وسط ِ خوش گذرونی هستن."
    وحید، منتظر جواب، به نهال نگاه می کند.
    - خب!
    نامطمئن می پرسد: خیالم راحت باشه؟!
    نهال سر تکان می دهد و از کنارش می گذرد.
    صدای وحید را می شنود: خیلی خانومی!
    برمی گردد نگاهش می کند. وحید با لبخندی کشدار، پشت سرش بیرون می رود.
    نهال به طرف تراس می رود و وحید به سمت بهداد که کنار استخر، سیـ ـگار می کشد.


    ساعت از دو نیمه شب گذشته. یک ساعتی می شود مهمانها رفته اند و اعضای خانواده، خسته از مراسم، خوابیده اند.
    خوابش نمی برد. دلش می خواست مثل خیلی از شبها، بی بهانه به اتاق نازنین برود و کنارش بخوابد ولی از دیدن صحنه ی خداحافظی ِ عاشقانه ی نازنین و امیرعلی، هم خجالت کشیده، هم بغض کرده.
    حس می کند نازنین حالا دیگر بیش از اینکه خواهر او باشد، همسر ِ امیرعلی ست.
    حال خوشی ندارد. بر خلاف ِ تصور دو سه ماهه اش، مراسم نامزدی آن طور که فکر می کرد، خوش نگذشته. اول جسی و عطا، بعد هم آن دو دیوانه...
    دلش طاقت نمی آورد. آرام به اتاق نازنین سرک می کشد که زیر نور چراغ خواب، روی تخـ ـت نشسته و روشنی ِ صفحه ی نمایشگر دوربین، روی صورتش افتاده.
    کمی پا به پا می کند و وارد می شود. نازنین با لبخندی آرام و عمیق، سر بلند می کند.
    - بیداری؟!
    - اوهوم!
    - چرا؟!
    - تو چرا؟!
    شانه بالا می اندازد.
    - خوابم نمی بره.
    سعی می کند نهال همیشگی باشد. با لبخند و شیطنت، جلو می رود.
    - عکسا رو تماشا می کنی؟
    نازنین سر تکان می دهد.
    خودش را کنار او، روی تخـ ـت جا می دهد و به صفحه ی دوربین سرک می کشد.
    نگاهش روی عکس خودش، کنار امیرعلی و نازنین ثابت می شود، با آن کت و دامن ِ پوشیده و موهای جمع شده زیر شال. بهداد گفته بود "موهات وحشیه".
    موهای جسی هم وحشی است! سرخ و وحشی! و کسی اجبارش نمی کند آن دسته موهای سرخ و وحشی را جمع کند؛ پنهان کند.
    - آخرم اون پیرهن گلبهیه که دوستش داشتمو نپوشیدم...
    نازنین بی حواس می پرسد:
    - کدوم؟! مگه می خواستی چی بپوشی؟
    لبهاش را به هم می فشارد. نازنین انقدر غرق امیرعلی شده که اصلا یادش نیست از قبل از عید، بیش از ده بار درباره ی پیراهن ِ مورد علاقه اش براش گفته.
    دوباره سعی می کند حالش را مخفی کند. به شانه ی نازنین تنه می زند.
    - بالاخره این آقا داماد تونست موهاتو ببینه؟!
    می داند دیده. همان وقت که بالای پله ها، جلوی در خانه شان، نازنین را بغـ ـل کرده بود...
    نازنین فقط آرام می خندد.
    توی همه ی عکسها، دنبال عطا می گردد. آن شب خوش تیپ شده بود. کمتر پیش می آمد کراوات بزند.
    خیره به صورت جسی ِ خندان ِ داخل کادر، بی اراده می پرسد:
    - ناراحت نمیشی از برخوردای جسی با امیرعلی؟!
    نازنین شانه بالا می اندازد.
    - امیرعلی کامل توضیح داده... دختر خوبیه... چیزی تو دلش نیست.
    نهال با رضایتی پنهان می گوید: ولی شکوه جون حسابی از دستش شکاره ها!
    انگار جسی دغدغه ی نازنین نیست.
    - قراره فقط چند روز مهمونمون باشه... فرهنگش اینجوریه... من از برخورد امیرعلی می فهمم... رفتارشون، خواهر برادریه...مثل تو و امیر می مونن... حالا یه کم امریکایی تر!
    با امیرعلی مثل خواهر برادر رفتار می کند؛ با عطا چه؟! بعد، رفتار خودش و عطا، خواهر برادرانه است؟! پس چرا چند روز است نگاهش به عطا رنگ ِ مالکیت و آرزو گرفته؟! آن هم عطایی که یازده سال ازش بزرگ تر است. و از وقتی خاطرش هست، سر به سرش گذاشته و مثل بچه ها، از سر و کولش بالا رفته.
    واضح است که در نگاه ِ عطا، هنوز یک دختر بچه ی بی عقل باشد و جسی و حرکات ِ دلبرانه اش، همه ی حواس عطا را پرت کند.
    مردد، فکری که مثل خوره به جانش افتاده را در بسته ترین شکل، به زبان می آورد.
    - نازی؟... اگه از همون اول... چند ماه پیش... تو عاشق امیرعلی می شدی و فکر می کردی اونم دوستت داره ولی بعد می فهمیدی اشتباه کردی... چیکار می کردی؟!
    نازنین متعجب نگاهش می کند.
    - یعنی چی؟!
    نمی خواهد احساسش را مـ ـستقیم بگوید. هنوز برای خودش هم آنقدر آشکار و مشخص نیست.
    - مثلا... مثلا... چه می دونم... دوست داشتنت یه طرفه بود... امیرعلی عاشقت نمی شد...
    نازنین لبخند می زند. خیره می شود به عکس امیرعلی که دست دور شانه هاش انداخته.
    - امیرعلی زودتر از من عاشق شده!
    کلافه می شود.
    - می دونم... فقط دارم سوال می کنم!
    نازنین، دوربین را خاموش می کند.
    - چه سوالایی امشب می پرسی نهال!... اگه خودش جلو نمی اومد، من هیچ وقت غرور و شخصیتمو زیر پا نمی ذاشتم... منم ازش می گذشتم. هر چقدرم سخت بود.
    صفحه ی موبایلش روشن می شود. عکس امیرعلی افتاده.
    - رسیدن ویلا...
    می خواهد جواب بدهد که لحظه ای مکث می کند.
    - می خوای پیشم بخوابی؟!
    حتما می خواهد خصوصی صحبت کند وگرنه نازنین هیچ وقت نمی پرسید می خواهد کنارش بماند یا نه...
    سر تکان می دهد که نه؛ نفسش آه می شود. انگار زودتر از زمانی که تصور می کرده، باید نازنین را به امیرعلی ببخشد.
    بی توجه به "الو... سلام" ِ آهسته اما صمیمانه ی نازنین، از اتاق خارج می شود.
    - هی لیدی!
    - رسیدین؟
    - آره... همین الان. چرا دیر جواب دادی؟ خوابیدی؟
    دراز می کشد.
    - نه... عکسا رو تماشا می کردم
    گره ی کراواتش را می کشد و باز می کند..
    - می خواستم پیشت باشم.
    بی توجه به سرمای هوا، با پاکت سیـ ـگار، به تراس می رود.
    - چرا ساکتی؟!
    نازنین لبخند می زند.
    - هنوز باورم نمیشه!
    یک سیـ ـگار می گیراند.
    - برای اینکه بهتر باور کنی، باید کنارم بودی.
    دود را در هوا فوت می کند.
    - واقعا نمیشه دو نفری بریم سفر؟! من قول میدم بتونم خودمو کنترل کنم!
    نازنین بی صدا می خندد.
    - گفتی با بچه ها می ریم.
    این دختر، انگار راه درازی تا راحت و صمیمانه حرف زدن دارد!
    او هم کوتاه می خندد.
    - با بچه ها می ریم... اما فکر می کنم تو هم به اندازه ی پدر و مادرت نگران هستی!
    نگران است؟! بیشتر خجالت می کشد. و امیرعلی از وقتی خواسته خداحافظی کند، راحت تر و بی پرواتر از قبل، عاشقی می کند! محرم شده اند و بهانه ای برای خودداری ندارد.
    - پدرت، فکر می کنم خیلی روی تو حساسه... وقت ِ اومدن، بهم گفت نازنین پیشت امانته تا چند ماه دیگه که ازدواج کنید... منظورشو نمی فهمم... مگه قرار نیست به من اعتماد کنن و با من بیای امریکا؟
    نازنین لبش را می جود.
    - بهت اعتماد دارن... ولی...
    - راضی نیستن؟
    - چرا... اصلا ربطی به رضایت نداره... راضی نبودن که اجازه نمی دادن عقد کنیم.
    - پس امانت... من واقعا نمی فهمم!
    نفسش را فوت می کند. نمی داند چطور برای امیرعلی توضیح بدهد.
    - منظورش از امانت، این بوده که فکر نکنی با این عقد، دیگه همه چی تموم میشه...
    امیرعلی تعجب می کند.
    - می دونم همه چیز امشب تموم نشده... چند ماه دیگه یه جشن بزرگ می گیریم.
    هم خنده اش گرفته، هم معذب تر شده.
    - نه... یعنی اینکه خواسته یه سری چیزا رو رعایت کنیم!
    امیرعلی خاکستر سیـ ـگار را می تکاند.
    - من حرفی ندارم... رعایت می کنیم. فقط نمی دونم چی رو... من آشنا نیستم... باید بهم بگی. اوکی؟
    صورتش را توی بالش فرو می برد و بی صدا می خندد.
    - وای امیرعلی! دقیقا منظور بابام، همون مسائلی بود که گفتی می تونی خودتو کنترل کنی!
    ابروی بالا رفته و لبخند شیطنت آمیز امیرعلی را نمی بیند و آرزو می کند دوباره مثل صبح، بی پرده عنوانش نکند.
    - آها!... ولی الان همسر منی!
    - تو به بابام قول دادی!
    امیرعلی، شستش را روی لب می کشد و با بدجنسـ ـی می گوید:
    - پدرت گفت نازنین امانته... قولی نگرفت... و خوشحالم قول ندادم!
    صدای خنده ی حرص دار نازنین را که می شنود، با دلتنگی، افسوس می خورد چرا از نازنین دور است.
    هانیه، چند ضربه به در اتاقش می زند. جواب امیرعلی را نمی شنود. به خیال اینکه خوابیده، وارد می شود ولی او را از پشت در ِ تراس می بیند در حالی که همان لبخند عمیق ِ تمام شبش را بر لب دارد. سرگرم عاشقانه هاش شده.
    از دیدن شادی اش، نفس راحتی می کشد و عقب گرد می کند.
    از سکوت ویلا، مشخص است ناصر و همدم و نامدار خوابیده اند. خسته است؛ اما خوابش نمی برد.
    سرش پر از سوال و سردرگمی ست.
    به سالن می رود و نزدیک پیانوی کنج سالن می ایستد. هـ ـوس کرده یک قطعه از شوپن بنوازد... سونات ِ پیانو... یا نه؛


    را... که ذهنش را خالی کند...
    وقتی برای اولین بار، این قطعه را بدون اشکال زد، چشمهای خاکستری نامدار چقدر برق می زد. خانوم هم بود... با اخمهای در هم کشیده و صورت جدی. فقط کتی براش دست زده بود. نامدار فقط با لبخند، روی موهاش بـ ـوسه زده بود و پیپش را روشن کرده بود. آن وقتها تازه پیپ می کشید.
    سالهاست یاد گرفته احساساتش را با نواختن پیانو خالی کند؛ نامدار وادارش کرده... یادش داده.
    از سرش می گذرد "نامدار چطور فهمیده بود من با پیانو زدن، آروم میشم؟!"
    نامدار... نامدار... و سکوت و سردی ِ تمام شبش... نامدار و حرفهای عجیب ناصر و همدم... نامدار و قولی که گفته اند به مادرش داده...
    سر انگشت می کشد روی سطح صیقلی ِ درپوش کلاویه ها.
    نمی داند روی حرفهای ناصر و همدم حساب کند یا نه...
    ناصر شاید هنوز هم مثل سالهای دور، بیش از هر چیز، به خاطر منافع خودش، سنگ نامدار را به سیـ ـنه بزند ولی همدم... با همه ی تغییراتش نسبت به زن عموی سی سال قبل که همراه مادرش در صف کالای کوپنی می ایستاد و همه ی دلخوشیش، دیدن رضایت شوهر بود، هنوز هم یک زن ِ پا به سن گذاشته است که سادگی ِ ذاتی اش را حفظ کرده؛ سیاستهاش هم نخ نما و قابل پیش بینی ست!
    خانوم می گفت "موذی... زن عموت موذیه". می گفت " عموت این آش رو برای ما پخت تا خودش رو سیر کنه!"
    موذی بودن ِ همدم را هیچ وقت قبول نکرده بود ولی فرصت طلبی ِ ناصر را... از سالهای دور باور دارد.
    حسی مثل عذاب وجدان دارد.
    کاش می شد قطعه ای بنوازد... کاش این پیانو، الکترونیک بود تا هدفون را در گوشش بگذارد و کمی بزند تا فکرش منحرف شود... تا دلش که آشوب می شود از بی عدالتی ِ درونش نسبت به افکارش درباره ی نامدار، آرام بگیرد.
    کلافه روی چهار پایه ی جلوی پیانو می نشیند.
    دلش می خواهد همان وقت به اتاق نامدار برود و از زبان خودش هم بشنود درباره ی مرگ مادرش و دوری ِ هانیه، هیچ تقصیری نداشته.
    " نامدار هم با سکوتش مقصر بوده... می تونست بگه و هردومونو راحت کنه."
    به دفاع ِ نیمه ی ذهنش از نامدار، پوزخند می زند.
    " اصلا عذاب ِ تو براش مهم بود که بخواد درباره ش حرفی بزنه؟!"
    این دیگر نهایت بی انصافی ست! حد اقل آن زمان، مطمئن بود برای نامدار، بی اهمیت نیست.
    آن زمان؟! بیست سال پیش؟!
    "می تونست وقتی حال منو از خبر مرگ مادرم دید، بیشتر آرومم کنه... نامدار ِ همیشه مُصر، می تونست حرفهامو، پس زدنهامو ندیده بگیره..."
    سرش را میان دو دست می گیرد. واقعیتی که آن شب فهمیده، از همه ی احساساتش پررنگ تر است. کمکهای دورادور ِ نامدار به سیما... ارتباطش با مادر مریضش... قولش...
    "چته هانیه؟!... چته؟!"
    تنها اسمی که برای حالش پیدا می کند، یک کلمه است: "عذاب وجدان"
    سردرگمی از قضاوت ِ کهنه ی بیست ساله...
    بی مکث بلند می شود و به طرف اتاق نامدار می رود.
    بدون در زدن و آرام، در را باز می کند.
    نامدار روی تخـ ـت دراز کشیده، ساعدش روی پیشانی و چشمهاش بسته... خواب است.
    حق هم دارد. شب قبل، روی کاناپه دو سه ساعت خوابش برده و تمام روز، درگیر مراسم امیرعلی بوده...
    و از همه مهم تر، مثل هانیه دغدغه و عذابی ندارد.
    ناامید، اتاق را ترک می کند. شاید یک فنجان قهوه، کمی آرامش کند.
    ***
    صبح خنک بهاری ست و هر پنج نفر، در ماشین امیرعلی، به طرف رامسر می روند.
    با سفارشهای تمام نشدنی ِ شکوه و امیرعلی راه افتاده اند و کاسه ی آبی که پشت ماشینشان ریخته شده.
    عطا جلو نشسته و از همان ابتدا، به سفارش جسی، که یک آهنگ شاد ایرانی در خواست کرده، به بالا و پایین کردن ِ ترَک ها سرگرم است.
    نازنین و امیرعلی، نظربازی از آینه را رها نمی کنند و نهال، چسبیده به در، کتاب تست و مداد در دست، به سوالها نگاه می کند.
    فقط نگاه می کند! حواسش نیست... خبر ِ مسافرت، فقط چند دقیقه باعث هیجان و ذوقش شده بود. یک مانع بزرگ برای خوش گذشتن، آن وسط بود: جسی!
    و اشتباه نمی کرد.
    جسی ای که در گفتن یک جمله ی کامل و درست ِ فارسی هم مشکل دارد، از شروع مسیر، جو داخل ماشین را گرم و شلوغ کرده.
    عطا و امیرعلی، باهاش حرف می زنند، به اشتباهات جمله هاش می خندند و انگار عامل اصلی خوش گذشتنن بهشان، همان جسی ِ پر حرارت است.
    نازنین، گرچه ساکت تر است، ولی به شوخی ها و شیطنت هایشان می خندد و نهال بی رحمانه حس می کند مهره ی اضافه ی جمع است.
    به "دو زوج ِ در حال ِ خوش گذراندن" زیر چشمی نگاه می کند و سرش را بیشتر در کتاب فرو می برد.
    - نهال؟ سردرد می گیری توی ماشین کتاب می خونی.
    به عطا نگاه می کند.
    - کتاب نمی خونم... تست می زنم.
    یک ابروی عطا بالا می رود.
    - الان؟! توی این سر و صدا؟! کارات برعکسه؟! بذار کنار اون دفتر دستکتو... داری میری مسافرت که آب و هوات عوض بشه.
    ساکت به عطا نگاه می کند که جسی به شانه ی او می زند.
    - عطا! بخون دیگه!
    خنده ی عطا به فکر می بردش.
    این دختر زیباست... جذاب است. و به راحتی، مردها را مبهوت حرکاتش می کند. عطا هم از این قاعده مـ ـستثنی نیست.
    کتاب را می بندد.
    خودش چه؟! یک دختر ساده با حرکاتی همیشه بچگانه.
    همه ی عمرش کنار عطا بوده و حتا نمی داند عطا چه لباس و ظاهری را برای دختر مورد علاقه اش می پسندد.
    هیچ وقت، غیر از شوخی، آن هم خیلی محدود، با عطا درباره ی دختر ایده آلش حرف نزده اند.
    و حالا، به نظر می رسد همه ی خصوصیات ِ دختر مورد پسندش، در جسی جمع شده.
    اگر غیر از این بود، از نظر عطا، جسی "شکلات" نبود.
    می خواهد از جلد ِ "دختر پر شیطنت دبیرستانی" بیرون بزند... می خواهد بزرگ باشد... دلبری کند و به خودش و عطا ثابت کند می تواند جذاب باشد.
    با حس ِ جدید و مرموز ِ توی وجودش، در کنار حرص خوردن و حسرت، میل شدیدی به مبارزه و رقابت با جسی هم دارد.
    سرش را کمی جلو می برد و میان شیطنت های جسی و عطا که آواز می خواند، به امیرعلی می گوید:
    - امیرعلی؟ وقتی رسیدیم شمال، میشه اول بریم بازار؟!
    امیرعلی بدون سوال، سر تکان می دهد.
    - اوکی... من که بلد نیستم ولی سوال می کنیم و می ریم.
    با رضایت، لبخندی گوشه ی لبش می نشیند و به جسی نگاه می کند.
    نهال ِ تازه شناخته شده ی درونش، با چشم، حریف را به جنگ می طلبد.
    ***
    خرید کرده اند و به ویلا رفته اند.
    عطا که از صبح، قول جوجه کباب زعفرانی ِ سفارشی اش را داده، به محض رسیدن، دست به کار آماده کردن باربکیو می شود.
    نهال با خریدهاش به اتاق رفته و خیره به پیراهن و صندل ِ تازه، با خودش درگیر است و نقشه می کشد.
    امیرعلی، نازنین را در آشپزخانه و در حال جابه جا کردن فنجانها پیدا می کند.
    - چیکار می کنی عزیزم؟
    نازنین، قوطی قهوه را باز می کند.
    - می خوام قهوه درست کنم... مگه دوست نداری؟
    امیرعلی با شیطنت، از پشت بغـ ـلش می کند.
    - چرا... ولی تو رو بیشتر دوست دارم.
    نازنین لبخند می زند ولی اعتراض می کند:
    - پس بذار آماده کنم.
    او را میان دستها برمی گرداند.
    - تو عادت نداری یه کم مهربون با نامزدت رفتار کنی؟!
    نگاه نازنین، روی اخم و لبخند ِ نشسته روی صورت امیرعلی می چرخد.
    - مگه مهربون نیستم؟!
    ابروهای امیرعلی بالا می رود.
    - هستی؟!
    نازنین با لبخند سر تکان می دهد آره!
    - واو! یادم نبود صبح عاشقانه سلام کردی!
    نازنین متعجب می گوید: پیش اون همه آدم؟! زشت بود خب!
    دستهای امیرعلی، دورش محکم می شوند.
    - الان که آدم نیست!
    به چشمهای منتظر و پر از شیطنت امیرعلی، معذب نگاه می کند و بعد به بیرون ِ آشپزخانه.
    - الان میان می بینن...
    امیرعلی، مصمم ولی نرم می گوید: نو وِی هانی!
    لحظه ای منتظر می ماند و با لبخندی نیمدار، اضافه می کند: بذار من اول امتحان کنم!
    سر جلو می برد و به لبـ ـهای ساکت و بدون اعتراض نازنین بـ ـوسه می زند.
    این عاشقانه های نزدیک، این بـ ـوسه های تازه، پر از احساس دوست داشتنند... گرمایی را در وجودش می جوشانند که می داند جایی در وجود امیرعلی هم جوشیده... فقط هنوز کمی خجالت دارد...
    عطا، ناخواسته از پشت حفاظ توری ِ در آشپزخانه، لحظه ای متوجهشان می شود. شرمنده نگاهش را می دزدد و با مکث و پر سر و صدا، حفاظ توری را باز می کند.
    نازنین عقب کشیده و سرخ شده، به طرف کابینت برمی گردد. امیرعلی، ناراضی از حرکت ناگهانی نازنین، متعجب فقط نگاهش می کند. عطا همچنان بدون نگاه مـ ـستقیم به آن دو، می گوید:
    - آتیش آماده س... اومدم جوجه ها رو ببرم.
    و در حال برداشتن ظرف گوشت و سیخ ها، نگاهی به هال می اندازد و با چشم، دنبال نهال می گردد.
    نمی داند می خواهد مطمئن شود نهال آن اطراف نبوده و این صحنه را ندیده، یا وسوسه ی لحظه ای ِ غریبش می خواسته در جایگاه امیرعلی باشد و نهال را...
    "لعنت بر شیطون!"
    نازنین، قوطی قهوه را رها می کند.
    - برم ببینم نهال کجاس، خبری ازش نیست...
    عطا، نفس بلندی می کشد و لبخند می زند.
    همه ی جذابیت های دنیا هم که جمع شوند، باز هم حجب و حیای معصومانه ی این دو خواهر، حال و هوای دیگری دارد.
    تمام بعد از ظهر را در حیاط و باغچه ی ویلا گذرانده اند.
    امیرعلی، جِنگای پر خاطره اش را که آورده، نهال هم هیجان زده شده و بازی کرده. میان بازی، مدام یاد آن روز را کرده که چهار نفری بازی کردند و بعد، آبروریزی ِ نازنین را با خنده تعریف کرده.
    از اینکه درباره ی موضوعی حرف بزند که جسی در آن ساکت باشد و سر درنیاورد، حس خوبی دارد.
    نازنین که شرمنده لبخند می زند، امیرعلی می خندد و شانه هاش را می فشارد. نازنین خودش را جمع می کند.
    امیرعلی نفس بلندی می کشد.
    - بازی دیگه کافیه!... بریم که به برنامه ی عصرمون برسیم.
    عطا که از دیدن خنده ها و شادی ِ نهال، راضی به نظر می رسد، زودتر از بقیه بلند می شود.
    - برنامه ی عصر چیه؟!
    امیرعلی ابرو بالا می اندازد.
    - میریم یه جای خوب!
    ***
    نهال، با دیدن تله کابین از دور، می خندد.
    - وای تله کابین! می خوایم سوار شیم؟!
    عطا با نارضایتی به صورت شادش نگاه می کند و رژلب صورتی براقی که از وقتی بیرون آمده اند، زیادی چشمش را می زند.
    جسی از عطا درباره ی اینکه تله کابین تا کجا ادامه دارد می پرسد. عطا نفس بلندی می کشد و باهاش هم قدم می شود.
    نهال با حرص، نگاهشان می کند و کنار امیرعلی و نازنین می رود.
    - امیرعلی؟! شهربازی هم می ریم؟!
    امیرعلی به پشت سرش و شهربازی نگاه می اندازد.
    - اگر دوست داری، آره!... فقط سِیف هست؟!
    نهال، لب برچیده به پشت سر جسی خیره می شود و موهای سرخ ِ رها زیر شالش؛ و فکر می کند " کاش جسی از اون بالا پرت بشه پایین!"
    و سریع لبش را می گزد.
    امیرعلی دست دور شانه ی نازنین می اندازد.
    - دفعه ی قبل، توی برف سوار تله کابین شدیم، اینجا توی جنگل.
    نازنین، خیره به کابینهای متحرک ِ بالای سرشان، لبخند می زند. از اینکه امیرعلی در آن شلوغی، آنطور بهش چسبیده، معذب است.
    این امیرعلی، با مرد غریبه ای که در برف بغـ ـلش کرد، فرق دارد!
    - اون بالا وسط جنگل یه سری سوئیت هست... عکسهاشو که توی سایتشون دیدم، دوست داشتم یه شب رو اونجا با هم باشیم...
    صدای امیرعلی آرام است ولی نازنین دعا می کند نهال نشنیده باشد. جوابش فقط تکرار لبخند است.
    جسی طرف دیگر امیرعلی می رود و عطا به نهال نزدیک می شود.
    نگاه ِ خیره ی پسر جوانی که در صف ِ سوار شدن به تله کابین ایستاده، به نهال، تردید عطا را از بین می برد. چشمهاش روی موهای فر ِ اطراف صورت نهال چرخ می خورد و به رژ صورتی ِ براق می رسد.
    - این چیه زدی؟!
    نهال تعجب می کند.
    - چی؟!
    عطا با اخم به پسرک ِ پررو نگاه می کند و غر می زند:
    - همین ماتیک!
    نهال، لبخندش را مخفی می کند.
    - خودت که داری میگی ماتیک!
    اخم عطا بیشتر می شود.
    - منظورم اینه که واسه چی زدی؟... خیلی تو چشمه...
    نهال، دست به سیـ ـنه به جسی نگاه می کند. به شالی که از دو طرف گردنش آویزان است و ناخنهای کوتاه ِ بنفش رنگش؛ و انگشترهایی که اعتراف می کند حسابی به انگشتهای کشیده اش می آیند.
    - کسی به من نگاه نمی کنه تا این خانوم هست!
    عطا با حرص به نیمرخش نگاه می کند و آرام می گوید:
    - جسی تابلوئه توریسته... فرق داره با تو.
    نهال، بی تفاوت با صف جلو می رود.
    - بله که فرق داره! ایشون شکلاتن!
    عطا میان عصبانیت، لبخند می زند. حسادت های نهال، تازگی دارد. کاش می توانست به نهال حرف دلش را بزند. کاش مهربان، تمام آن دو روز باهاش سرسنگین نبود تا ازش اجازه بگیرد. کاش نهال کنکور نداشت... کاش مهربان هم حس می کرد این میوه ی کال، در حال رسیدن است!
    از پشت سرش آرام می گوید: شکلات هست ولی شکلات زیاد هم دل آدمو می زنه!
    نهال مـ ـستقیم نگاهش نمی کند تا چشمهای دلخورش را به عطا نشان دهد ولی لحنش هم دلخور است و طعنه دار.
    - پس استفاده کن تا وقتی اینجاس! زیادم نمی مونه که شیرینیش دلتو بزنه!
    عطا دوباره اخم می کند.
    - نهال! تو درباره ی من چی فکر کردی؟!
    جلوی ریل ایستاده اند. کابین نزدیک می شود. نهال ابرو بالا می دهد.
    - چه فکری باید بکنم؟!
    و اول ِ همه سوار می شود.
    امیرعلی میان نازنین و جسی می نشیند. نهال، ساکت به منظره ی جنگلهای انبوه و مه آلود چشم می دوزد. جسی دوربین به دست، سوال می پرسد و تصویربرداری می کند. عطا که بیشتر اطلاعات دارد، جوابش را می دهد.
    امیرعلی، انگشتهای نازنین را نـ ـوازش می کند و نازنین یاد دفعه ی قبل می افتد و حالی که داشت در کابین، مقابل امیرعلی ِ بی تفاوت.
    - به چی فکر می کنی؟!
    لبخند می زند.
    - می دونی!
    امیرعلی می خندد و شقیقه اش را به سر نازنین می چسباند.
    - لیدی!
    عطا، گذرا نگاهشان می کند و به بهانه ی دریا، به سمت نهال سر می گرداند.
    - هر چی بالاتر می ریم، منظره ی دریا قشنگ تر میشه.
    این رژ ِ براق ِ لعنتی چرا انقدر به نظرش جلب توجه می کند؟!
    جسی دوربین را به طرف عطا می گیرد.
    - عطا... یه عکس از من بردار... برای پیجم می خوام.
    نهال، خیره به دریا، در دل دهن کجی می کند. "عطـــــا!"
    به مقصد که می رسند، عطا آخرین نفر است که از کابین خارج می شود.
    امیرعلی برمی گردد به طرفشان.
    - با نوشیدنی موافقید؟
    نهال، بستنی می خواهد و بقیه نوشیدنی.
    عطا سراغ فروشنده می رود و با بسته ای دستمال کاغذی برمی گردد.
    روبه روی نهال که روی نیمکت چوبی نشسته، می ایستد و آرام، دستمال را به طرفش می گیرد.
    نهال، در حال گاز زدن به بستنی، متعجب نگاهش می کند.
    - کی دستمال خواست؟! خودت وسواسی! بذار پیشت باشه!
    عطا کلافه به برق صورتی اشاره می کند.
    - پاکش می کنی؟!
    نهال از توجهش لبخند می زند ولی با شیطنت می گوید:
    - چیه؟! چشم نداری ببینی خوشگل شدم؟!
    عطا ساکت نگاهش می کند. نهال در چشمهاش عصبانیت و حرص نمی بیند. بیشتر درخواست است و کلافگی.
    با این حال، به شیطنت ادامه می دهد. ابرو بالا می اندازد و همانطور که گاز دیگری به بستنی می زند، می گوید:
    - رژم مزه ی توت فرنگی میده! با بستنی قاطی میشه خوشمزه س!
    عطا آب دهانش را قورت می دهد و کلافه سربرمی گرداند.
    جسی کنار عطا می ایستد.
    - فکر کنم اونا دوست دارن تنها باشن.
    هر سه به امیرعلی و نازنین که قدم زنان، شیب سنگ فرش میان جنگل را می روند، نگاه می کنند.
    - بریم اون طرف... به همه ی اطراف دید داره.
    جسی همراهش می شود. نهال به لحن ناراحت عطا فکر می کند و می ایستد. همانطور که پشت سرشان حرکت می کند، آخرین تکه ی بستنی را هم می خورد؛ دستمالی بیرون می کشد و روی لبها می مالد.
    هر چقدر هم که از عطا دلخور باشد، نمی تواند ناراحتی اش را ببیند.
    عطا و جسی، کنار نرده های محافظ ِ لبه ی شیب تند ایستاده اند. نمی خواهد مـ ـستقیم به عطا بگوید رژ را پاک کرده. گوشی را طرفش می گیرد.
    - یه عکس ازم می گیری؟!
    عطا بلافاصله متوجه نبودن ِ برق صورتی ِ وسوسه کننده می شود اما بدون عکس العمل، گوشی را می گیرد و قدمی عقب می رود.
    نهال منتظر است حداقل لبخند رضایت او را ببیند. سرخورده به صورت او دقیق می شود.
    " اصلا درست فهمیدم برای لجبازی ِ من ناراحت شده؟! پس چرا الان اصلا ندید؟!"
    جسی کنار عطا می ایستد.
    - نهال! اسمایل!
    با حرص می گوید: من خوشم نمیاد تو عکس بخندم!
    جسی شانه بالا می اندازد و عطا متفکر، عکس می گیرد. در همه ی عکسهایشان، نهال خندان است.
    آن رژ لعنتی انقدر براش مهم بوده که پاک کردنش اینطور ناراحتش کرده؟!
    ***


    شام را بالا، در رستوران میان جنگل می خورند.
    نهال دوباره ساکت و متفکر است. جسی سرحال، مشخص است که از همه ی برنامه ی عصر لذت برده. نازنین، غرق توجهات پر محبت امیرعلی ست و عطا، میان صحبت و گرم گرفتن با بقیه، همه ی حواسش به نهال است که بر خلاف همیشه، زودتر از بقیه، با اشتها غذاش را تمام نکرده.
    متوجه نگاه عطا می شود. حتا لبخند آرام عطا هم نمی تواند سرحالش بیاورد. شاید باید بدون فکر و نقشه کشیدن، یکباره و بی برنامه تغییر کند. تا وقتی جسی و خوش زبانی هاش هست، عطا او را نمی بیند. باید تکانی به خودش بدهد؛ باید عطا، او را به چشم نهالی ببیند که می تواند مثل جسی، دلبرانه رفتار کند و ظاهرش فریبنده باشد.
    اما آن شب حوصله ندارد.
    "از فردا... فردا صبح، همراه روز جدید، یه نهال جدید هم طلوع می کنه!"
    ***
    تا به ویلا می رسند، آخر شب است.
    انقدر خسته بوده اند که شهر بازی را برای روز دیگری گذاشته اند.
    هوای سرد ِ شب، باعث می شود چای و قهوه را در خانه بخورند.
    نهال، اولین نفر است که شب به خیر می گوید و به اتاق می رود.
    جسی هم به اتاقش می رود تا عکسهای آن روزش را به دوستانش نشان دهد.
    امیرعلی، پاکت سیـ ـگارش را برمی دارد و سوئیشرت می پوشد.
    - نازنین؟ میای بریم یه کم توی حیاط قدم بزنیم؟
    خسته است ولی قبول می کند.
    عطا، لمیده در مبل، کانالهای تلویزیون را عوض می کند و چای دومش را می نوشد.
    ساکت، کنار هم راه می روند و امیرعلی با یک دست، شانه های نازنین را گرفته، با دست دیگر، سیـ ـگار روشنش را.
    - سکوتت مثل مامانمه.
    نازنین لبخند می زند.
    - اما دوست ندارم انقدر ساکت باشی...
    با همان لبخند می گوید:
    - مدلمه! می خوای عوضم کنی؟!
    امیرعلی هم لبخند دارد.
    - آخه هیچی نمیگی... همش من برات حرف می زنم...
    ته سیـ ـگار را زیر پا خاموش می کند و جدی تر ادامه می دهد:
    - سکوت زیاد و نگفتن احساس، فکر می کنم به رابطه لطمه می زنه... باعث سرد شدن میشه.
    فکری که این روزها، درباره ی پدر و مادرش دارد... ارتباطی بین سکوت و دوری... سردی و فاصله.
    نفس بلندی می کشد.
    - اولین چیزی که ازت خواستم، این بود که باهام راحت از فکر و حست بگی.
    - اگه چیزی باشه، میگم...
    امیرعلی روی دیواره ی کوتاه تراس می نشیند. دست نازنین را می گیرد و با فشاری آرام، او را وادار می کند روی پاهاش بنشیند.
    نازنین لب می گزد.
    - اینطوری راحت نیستم امیرعلی! پات خسته میشه.
    امیرعلی لبخند می زند.
    - خسته نمیشه... راحت باش... اینجا سرده بخوای بشینی.
    و همانطور که روسری را از سر او برمی دارد، آرام می گوید: اصلا نمیذاری موهاتو ببینم! از صبح این روی سرته.
    - خب من همیشه جلوی امیر حجاب دارم.
    - پس چرا نهال حجاب نداره؟
    میخواهد جواب بدهد ولی حرکت نرم انگشتهای امیرعلی میان موهاش، مور مورش می کند.
    امیرعلی به خیال اینکه نازنین سردش شده، او را بیشتر به خودش می فشارد. نفسهاش میان سیاهی و نرمی ِ موهای او فرو می رود و لبهاش روی شقیقه ی او می نشیند.
    چشم می بندد بلکه آرام بگیرد. تا نخواهد پس بکشد و بلند شود. صدای امیرعلی در گوشش زمزمه می شود.
    - نازنین... دوستت دارم.
    وجودش گرم می شود. سرش را می چسباند به صورت امیرعلی و آرام می گوید: منم دوستت دارم.
    امیرعلی با ملایمت، چانه اش را می گیرد و به سمت خودش، برمی گرداند.
    خاکستری ِ چشمهاش، باز خاکستر مذاب شده.
    خیره به تیله های سیاه توی چشمهای نازنین، فکر می کند این دختر، عجیب ترین دختری ست که در عمرش دیده! در نظرش، ری اکشن ِ نرمال در چنین شرایطی، گرفتن حرارت متقابل از دختر است و حتا - با وجود عشق میانشان- پیش قدم شدن یا حداقل همراهی در ابراز علاقه.
    اما نازنین از یک دختر نوجوان هم بی تجربه تر و خجالتی تر است! و باید صبوری کند... خودش یاد بدهد...
    لبخندی آرام می زند. دستهای نازنین را می گیرد، بالا می آورد و روی شانه های خودش می گذارد.
    در دل می گوید "فرست لسِن!". زمزمه می کند "اینجوری بهتر شد!" و بـ ـوسه ای طولانی ازش می گیرد.
    فقط می بـ ـوسدش و می داند بـ ـوسیده شدن و همراهی، در درس اول جا ندارد!


    به ویلا که برمی گردند، عطا هم خوابیده و سکوت برقرار است.
    میان پله ها، امیرعلی آرام می پرسد:
    - کنار هم باشیم؟
    نازنین نگاهش می کند.
    - کِی؟!
    - الان... برای خواب.
    نازنین روی پله ی آخر می ایستد.
    - من و نهال توی یه اتاقیم.
    - خب بیا پیش من.
    آب دهانش را قورت می دهد.
    - نهال بیدار میشه، می بینه نیستم، درست نیست.
    صدای آرام امیرعلی، رنگ تعجب می گیرد.
    - نازنین! تو الان زن منی! همه هم می دونن!
    نگران آن همه نزدیکی و اشتیاقی ست که در امیرعلی دیده و در خودش احساس کرده.
    شکوه، سربسته و غیرمـ ـستقیم، قبل از سفر سفارش کرده برای خودش و امیرعلی حد و حدود بگذارد... گفته خیالش از دخترش راحت است و خواسته نازنین، رفتار امیرعلی را هم کنترل کند. از اعتماد پدرش گفته و حفظ آبرو... از عقدی که صرفا به خاطر راحتی خود نازنین وخاطر جمعی ِ امیرعلی بوده؛ که هنوز "نامزد" هستند و تا "زن و شوهر شدنشان"، هنوز راهی چند ماهه هست.
    لعنتی! نمی تواند راحت و بی پرده با امیرعلی درباره اش صحبت کند. نمی تواند منکر حس ِ عجیب بی قراری ِ همراه سبکی ِ وقتی شود که میان دستهای امیرعلی ست و دلش از نـ ـوازشهای او، مثل دل گنجشک می زند.
    - میای پیشم؟!
    لب بالاش را می گزد و رها می کند.
    - مگه بابام... شب نامزدی...
    امیرعلی پهلوهاش را می گیرد و جلو می کشدش.
    - اوکی!... امانتی؛ منم نمی خوام اذیتت کنم... فقط دوست دارم کنارم باشی.
    نفسش را حبس می کند.
    - آخه کنار هم بودنمون صلاح نیست امیرعلی...
    معنی "صلاح" را نفهمیده.
    نازنین اصلاح می کند: عاقلانه نیست.
    دستهاش از روی کمـ ـر نازنین شل می شوند و چشمهاش دلخور.
    - اوکی... هر طور راحتی...
    لبخندی کمـ ـرنگ می زند و نازنین را رها می کند.
    نازنین کمی خودش را بالا می کشد و گونه های او را می بـ ـوسد.
    - ممنون... شب به خیر.
    لبخند امیرعلی پررنگ تر می شود.
    - شب به خیر عزیزم.
    نازنین به طرف اتاقشان می رود. نزدیک ِ در، صدای امیرعلی متوقفش می کند.
    - نازنین!
    می ایستد تا امیرعلی حرفش را ادامه دهد. امیرعلی جلو می آید.
    - منو اشتباه شناختی... گفتم می تونم خودمو کنترل کنم... و از اون مهم تر، تا تو نخوای و آماده نباشی، چیزی ازت نمی خوام.
    سریع می گوید "می دونم..."
    امیرعلی سر تکان می دهد.
    - اگر می دونستی، فکر نمی کردی کنار من بودن، عاقلانه نیست.
    شرمنده و بی حرف، به او نگاه می کند.
    امیرعلی سر جلو می آورد، روی موهاش را می بـ ـوسد و زمزمه می کند " سوییت دریمز هانی"
    بدون نگاه و معطلی، وارد اتاق می شود.
    شال را پایین تخـ ـتش پرت می کند و لبه ی تخـ ـت می نشیند. امیرعلی ناراحت شده... ناراحتش کرده... عذاب وجدان گرفته... چقدر او را نمی شناسد!... می شناسد! ولی فهمیدن ِ همدیگر، چقدر سخت است!
    به موهاش چنگ می زند. صدای آزاردهنده ای درونش وزوز می کند "چشمای خوشگلش ناراحت بود... همینجوری میشه که سرد میشه... همه ی امروز، عاشقانه رفتار کرد... معلوم نیست فردا صبح که ببینیش، باز هم گرم و با احساس برخورد کنه... تقصیر خودته... بهش اعتماد نداری... ناراحتش کردی..."
    عصبی دراز می کشد.
    می ترسد. مردها را نمی شناسد. برخورد با مردها را بلد نیست. امیرعلی با هر سه مرد ِ شناخته شده ی زندگیش، زمین تا آسمان متفاوت است.
    شکوه هم بیشتر او را ترسانده تا بهش راه نشان دهد...
    اگر به دل امیرعلی راه بیاید... اگر اعتماد داشته باشد... اگر همان "پنبه و آتش" بشوند که شکوه همیشه مثال می زند... چطور جواب اطمینان پدرش را بدهد؟!
    کلافه، پهلو به پهلو می شود. همین فاصله خوب است... اینطور خیالش راحت است. ولی امیرعلی راضی نیست...
    از فکر اینکه چند ماه، تا زمان عروسی همین بساط را داشته باشد، مشتی به بالش می کوبد.
    به نهال ِ خوابیده خیره می شود. خوش به حالش! بی دغدغه و راحت خوابش برده.
    ***


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    چشم که باز می کند، حس خوبی دارد.
    نگاهش می افتد به نازنین ِ بیدار، که به سقف خیره شده و با پوست لبش کلنجار می رود.
    با صدای خواب آلود و دورگه می پرسد: چی شده؟! تو فکری...
    نازنین، لحظه ای نگاهش می کند.
    - هیچی...
    می نشیند و دستهاش را به دو طرف می کشد.
    امروز، روز تغییر است!
    - بقیه خوابن؟!
    نازنین، چانه بالا می برد.
    - نمی دونم...
    بلند می شود، حوله اش را برمی دارد و به طرف حمـ ـام می رود.
    به اتاقشان که برمی گردد، نازنین روی تخـ ـت نشسته.
    - تو که هنوز تو تخـ ـتی! امیرعلی پایینه؟
    نازنین کوتاه جواب می دهد: حتما...
    جلوی آینه می نشیند و موهاش را همانطور خیس، موس می زند.
    کیف کوچک لوازم آرایشش را باز می کند. نگاهش مردد به چشمهاش در آینه می افتد. برق امید دارد!
    با ریملی که برای نامزدی نازنین خریده، به جان مژه های حالت دارش می افتد.
    نازنین، همانطور روی تخـ ـت، کز کرده و با گوشه ی روتخـ ـتی بازی می کند. او که امیرعلی را دارد؛ پس چرا اینطور در خودش فرو رفته و انگار کشتی هاش غرق شده؟!
    - نمی خوای بری پایین؟!
    نازنین، بی حواس نگاهش می کند.
    - چرا...
    دوباره سرگرم آرایش کردن می شود.
    نازنین، لباس عوض می کند و شال روی سر می اندازد.
    نهال برمی گردد طرفش.
    - نازى چى شده؟!
    عصبانى از نهال، مى گويد:
    - هی چى شده، چى شده...
    - خب آخه از وقتی پا شدی، يه كلام هم حرف نزدى، مدام زل مى زنى به يه نقطه ،به چى فكر مى كنى؟!
    از كوره در مى رود.
    - مگه تو مفتشى؟! از دست تو فكر هم نمى تونم بكنم؟!
    چشمهاى نهال پر از اشك مى شود و صورتش درهم مى رود.
    برخورد نازنين كمال بى انصافى ست. هميشه فكر مى كرده روابطشان انقدر صميمانه هست كه بتوانند راجع به احساس و افكارشان از هم سوال كنند.
    دوست دارد از نازنين بپرسد تا چه حد به اميرعلى نزديك شده ،اما نازنين به دور خودش حصارى كشيده كه نمى شود باهاش از اينطور حرف ها بزند.
    - من فقط براى اين پرسيدم كه احساس كردم ناراحتى.
    چند بار خواسته راجع به خودش با نازنين صحبت كند، اما آثار بى حوصلگى را در حركاتش ديده و منصرف شده.
    درگير با افكارش، بيشتر از هر زمان احساس تنهايى مى كند.
    نازنین که از اتاق بیرون می رود، دوباره به سمت آینه می چرخد.
    مژه هاش پررنگ شده و به نظرش رنگ چشمهاش را روشن تر نشان می دهد.
    گونه هاش صورتی ست، فقط مانده رژلب. همان رژ روز قبل را برمی دارد و پر ملات، به لبها می کشد.
    از خودش حرص دارد؛ از عطا، نازنین... جسی.
    چند نفس عمیق می کشد و برای خودش تکرار می کند "قراره خانوم و خوشگل و لوند باشی! خودتو به عطا ثابت کن!"
    پیراهن و صندل پاشنه دار جدید را که طیفی از صورتی و سفید دارند، می پوشد و بیرون می رود.
    بالای پله ها، دستی میان موها می برد و از خوش حالت بودن ِ طره های فر، مطمئن می شود.
    همه در نشیمن هستند. میان پله ها، با ناز و عشوه سلام مى كند.
    همه به سمتش بر مى گردند و جوابش را مى دهند.
    اميرعلى سوتى از تحسين مى زند.
    عطا بدون اداى كلمه اى، بهش خیره مانده و با تاسهاى درون دستش بازى مى كند.
    متوجه رفتار نهال است. اين مدل ناز و عشوه، با نهال بيگانه است و ابداً با خلق و خو و شخصيت او جور در نمى آيد.
    خوب مى داند كه اين تغييرات آنى ،ارتباط مـ ـستقيم با خودش دارد.
    برعكس ِاميرعلى، او در خواندن افكار زنها خبره است. ناسلامتی، در خانه ای بزرگ شده که صبح تا شب، تنها جنس مذکرش، خودش بوده!
    نهال می خواهد ظاهرش نسبت به عطا بی تفاوت باشد ولی نمی تواند نگاه دزدکی اش را مخفی کند.
    تعجب عطا را که در نگاهش می بیند، لبخندی پر ناز می زند و بدون سوال از شخص خاصی، می پرسد:
    - انگار همه صبحونه خوردین...
    امیرعلی جواب می دهد:
    - هر چی منتظر شدیم، نه تو بیدار شدی، نه نازنین.
    به طرف آشپزخانه می رود که صدای جسی را می شنود.
    - کافی، تازه درست کردم.
    عطا تاسها را روی تخـ ـته نرد رها می کند ؛ بلند می شود و همانطور می گوید: نهال صبحا چای شیرین لیوانی می خوره... ببینم چای هست؟
    انگار اختیار پاهاش دست خودش نیست.
    نهال لیوانی برمی دارد.
    - بذار برات چای تازه دم کنم.
    می خواهد مثل همیشه برگردد و با خنده و مسخره بازی بگوید " یا رسول خدا! شما چرا با این حالتون؟!" ولی در حس جدیدش می ماند. برمی گردد و به عطا نگاه می کند که کنار کتری ایستاده.
    - قهوه هست...
    عطا به پیراهنش نگاهی می اندازد.
    - از کِی تا حالا قهوه خور شدی؟!
    لبهاش را جمع می کند. هم از سر ِ لجبازی، هم برای به رخ کشیدن ِ برق صورتی ِ رژش که روز قبل به خاطر عطا پاکش کرده.
    - از وقتی تو شکلات خور شدی!
    عطا، با اخم، به سمت یخچال می رود و کره و مربا را بیرون می آورد و روی کانتر می گذارد.
    - بیا بشین... مربای تمشک هم گرفتیم...
    با ذوق به شیشه ی مربا نگاه می کند ولی لیوان قهوه را بو می کشد و لجباز می گوید: میل ندارم!
    می ایستد کنار عطا و در لیوانش شکر می ریزد.
    عطا به حرکات ِ ظریف ِ دستش نگاه می کند و بعد به نیمرخش؛ موهاش؛ مژه های تاب خورده ی سیاهش...
    تعجب و حرص را با هم دارد. می خواهد فکر کند درونش فقط همین دو حس فوران کرده. این نهال، نهال ِ همیشه نیست... همه ی حرکاتش تصنعی ست ولی با همین ظاهر و رفتار ِ عاریه ای، دلش را زیر و رو کرده.
    مهربان، از همان شب ِ نامزدی، باهاش سرسنگین شده.
    فردای نامزدی سراغش رفته تا باهاش حرف بزند ولی مهربان، بدون حتا نگاه ِ مـ ـستقیم بهش، بی جوابش گذاشته. وقتی هم پرسیده "مهربان، چرا جوابمو نمیدی؟! دلخوری؟" فقط جواب داده "بد کردی عطا... ازت انتظار نداشتم."
    کاش الان هم مهربان بود و سر و وضع تازه ی نهال را می دید تا دلیل دوری کردنهای عطا را بفهمد.
    نهال، روی صندلی پایه بلند نشسته و پا روی پا انداخته. دامن پیراهن ِ رنگی، تا مچ پاهاش را گرفته و فقط صندل پاشنه دارش پیداست.
    خم می شود و آرنجش را روی کانتر می گذارد. نهال، به لیوان قهوه لب می زند و از گوشه ی چشم، نگاهش می کند.
    - این کارا یعنی چی؟!
    نهال، دلش از تلخی ِ قهوه که با سه قاشق پر شکر هم هنوز مثل زهر مار است، به هم می خورد. دلش ضعف می رود برای یک لقمه ی بزرگ کره و مربای تمشک، پشت بندش یک قلپ چای شیرین! ولی ظاهرش را حفظ می کند.
    - با منی؟!
    سعی می کند اخمش را نگه دارد اما چشمهاش بی اختیار، روی صورت تمام رخ و تخس ِ نهال می رقصد که برگشته به طرفش. لحنش نگرانی دارد.
    - تو چرا اینجوری شدی نهال؟!
    لبخند ِ نهال، بی قرارش می کند.
    - آدم که همیشه بچه نمی مونه!
    نمی گوید که همه ی آرزوش، بزرگ شدن ِ اوست. نمی گوید که رفتار بچگانه اش هم دیوانه اش می کند، چه برسد به این حرکات ِ عمدا لوند که نفسش را حبس کرده. همه ی اراده اش را جمع کرده تا اخم و جدیتش را حفظ کند. انگشتهاش روی کانتر، مشت می شوند.
    - نهال... بذار دهنم بسته بمونه... نذار حرفایی رو بزنم که گفتنش به صلاحت نیست...
    نهال، اخم می کند و از کوره در می رود.
    - چیه؟! باز می خوای گیر بدی ماتیکتو پاک کن... تو چشم نباش؟!
    آخ! او کجاست و نهال کجا؟!! او چه می خواهد بگوید و نهال چه فکرهایی دارد!
    نگاه خیره ی عطا نرم می شود.
    اخم نهال، آرام آرام محو می شود. نگاه عطا، از اول هم انقدر جذاب و دلنشین بوده؟! پس چرا اینهمه سال، متوجهش نشده؟!
    هر دو مى دانند كه چه غوغايى درونشان وجود دارد ولى از اعتراف به آن خوددارى مى كنند.
    صورت نهال تبدار است و دستهاش يكپارچه يخ. نمى داند دیگر چكار بايد بكند تا احساسات تند و عاشقى عطا را زنده كند. حاضر است هر چه دارد بدهد تا راهش را ياد بگيرد.
    از سرش می گذرد بگوید "عطا... به خاطر تو خودمو اینطوری کردم" ولی از عکس العمل او می ترسد.
    سریع از روی صندلی بلند می شود و لیوانش را برمی دارد. مچ پاش از حرکت ناگهانی اش درد می گیرد.
    لعنت به این صندل پاشنه دار!
    دست گرم عطا، بی اراده روی ساعدش می نشیند و نگهش می دارد.
    - نهال...
    نفس ملتهبش را یکباره بیرون می دهد و به موهای نهال نگاه می کند. باید خوددار باشد!
    نهال لحظه ای منتظر می شود.
    دستش را برمی دارد و با چشم به روی کانتر اشاره می کند.
    - یه لقمه بخور... تا ناهار ضعف می کنی.
    نهال به مربا نگاه می کند. نفس بلندی می کشد و آرام می گوید:
    - میل ندارم...
    واقعا میل ندارد. بی توجه به درد مچ پا، سر به زیر می اندازد و از آشپزخانه بیرون می رود.
    جسی پر سر و صدا به طرف آشپزخانه می آید.
    - خوب بلدم... فیوریت ِامیرعلیه... شما هم دوست دارین... آم شُر!
    وارد می شود و به عطا می گوید: می خوام غذا درست کنم!
    عطا لبخند بی رنگی می زند و وسایل دست نخورده ی صبحانه را جمع می کند.
    ***

    نگاهش به جسى مبارزه طلبانه شده. چيكن پارمزان ِ جسی، انصافا خوشمزه شده و با مهارتى كه در پخت آن داشته، همه شان را متحير كرده.
    عطا از همان ظهر، ساکت و غرق فکر است. تا جنگل رفته اند و به خاطر باران، زیاد نتوانسته اند بمانند.
    شب که برای گردش در ساحل و شام خوردن در شهر رفته اند، نهال، همچنان ظاهرش را با وسواس درست کرده و عطا را حرص داده اما ته دلش آرام نمی گیرد.
    روز بعد، وقتی عطا نهال را با سر و وضع ِ آراسته ی دیروز می بیند، کفری می شود.
    باید با نهال، در اولین فرصت، مفصل و خصوصی صحبت کند. هنوز نمی داند باید حرف دلش را بزند یا نه... اما باید به این دخترک ِ بی فکر بفهماند نیازی به رنگ و لعاب و حرکات ِ مصنوعی ندارد... بفهماند وقتی "خودش" باشد، برای او عزیزتر است...
    بگوید از شکلات، چه ایرانی و چه فرنگی، خوشش نمی آید..
    بعد از صبحانه، جسی پیشنهاد شنا کردن در ساحل را می دهد.
    امیرعلی صورتش را جمع می کند.
    - تو این هوای سرد؟!
    اما عطا متعجب نگاهشان می کند.
    - شنا؟!! جسی اینجا ایرانه!
    جسی لبـ ـهای جمع شده اش را کج می کند.
    - نمیشه؟!
    عطا می خندد و ابرو بالا می اندازد.
    - قایق هم نمیشه؟!
    - میشه ولی باید بریم توی ساحل عمومی، قایق اجاره کنیم.
    امیرعلی از نازنین می پرسد:
    - قایق سواری دوست داری؟
    نازنین سر تکان می دهد.
    - اوهوم!
    از صبح، رفتارش با امیرعلی، دوگانه شده. هم فاصله گرفتن می خواهد، هم نه. ولی امیرعلی، بدون یادآوری حرفهای دو شب قبل، همچنان گرم و پر محبت برخورد می کند.
    - میریم؟!
    همه به قیافه ی سرحال و منتظر جسی نگاه می کنند.
    امیرعلی سراغ موبایلش می رود.
    - شاید بتونیم یه قایق شخصی پیدا کنیم... بذارید بپرسم...
    جسی دوباره می پرسد: میریم؟!
    عطا به هیجان ِ کودکانه اش دوباره می خندد.
    - بله... میریم!
    جیغ سرخوش جسی بلند می شود.
    - یـــــِس!
    امیرعلی مشغول صحبت با بهداد است.
    نهال به جمع نگاه می کند و روی عطا ثابت می ماند. عطا چرا اینطور شده؟! نازنین چرا حواسش نیست؟! یادشان رفته سال قبل، وقتی سوار قایق شدند، حالش بد شد؟!
    چرا هیچ کس از او نظر نخواست؟!
    ناراضی به کتاب تستش، روی مبل خیره می شود.
    محال است همراهشان برود... درس را بهانه می کند.
    دلش لک زده برای قدم زدن در ساحل... تنهایی... نه! با عطا... عطا هم که از صبح، اخم کرده و علنا او را نادیده می گیرد؛ حتا نگاهش را هم می دزدد.
    چنان با اشتها دستپخت جسی را خورده و هی گفته " باورم نمیشه بلد باشی انقدر خوب آشپزی کنی!" که انگار این دخترک ِ اجنبی ِ مو قرمز، شاخ غول شکسته.
    لبش را دندان دندان می کند و متفکر به آشپزخانه خیره می ماند.
    - میگه قایقش نیاز به سرویس کردن داره...
    جسی با لبـ ـهای آویزان، به امیرعلی نگاه می کند.
    - نمی ریم؟!
    - می تونیم بریم تا هر وقت خواستیم، یه قایق اجاره کنیم.
    امیرعلی سر تکان می دهد.
    - اوکی... بریم اجاره کنیم.
    جسی به طرف پله ها می رود.
    - جای ددی تنگه که با ما بیاد قایق سواری.
    امیرعلی می خندد.
    - جاش تنگه، نه... جاش خالیه!
    نازنین با شیطنت می خندد و آرام می گوید:
    - خودت خیلی خوب حرف می زنی؟!
    امیرعلی کنارش می نشیند.
    - حرفهایی که به تو می زنم که خوبه!
    شیطنت توی چشمهای امیرعلی را که می بیند، سریع بلند می شود.
    - منم برم حاضر بشم دیگه!
    عطا، می چرخد سمت نهال.
    - تو نمی خوای آماده بشی؟!
    انگشتهاش را از لبش جدا می کند.
    - هوم؟... من نمیام!
    هر دو متعجب نگاهش می کنند.
    لبخند کجی می زند.
    - می خوام یه کم درس بخونم و...
    همان لحظه جرقه ای به ذهنش می رسد.
    - ... ناهارم درست کنم تا شما بیاین!
    - بمونی ویلا؟!
    عطا بلافاصله بعد از امیرعلی می پرسد:
    - ناهار؟!
    و مطمئن است این فکر بچگانه از کجا آب می خورد؛ ناهار ِ خوشمزه ی روز قبل ِ جسی!
    نهال، یک ابرو بالا می دهد و با لج می گوید:
    - بله! بمونم ویلا و ناهار هم درست کنم.
    و برای تکمیل ِ ژستش، دو دستش را می برد زیر موهای پریشانش و با یک حرکت، همه را از دور صورت و گردنش پس می زند.
    عطا با حرص بلند می شود.
    - نمیشه... اینطوری باید همش حواسمون به تو باشه که اینجا تنهایی.
    نهال هم بلند می شود و همانطور که به آشپزخانه می رود، می گوید:
    - محض اطلاع، اینجا شهرکه و امنیتش بالاس... احیانا اگرم نگران شدین، یادتون بیاد نظر خان چهار چشمی حواسش به همه جا هست.
    اخمهای عطا در هم می رود.
    - نظر؟!
    کنار در آشپزخانه می ایستد؛ دستی به کمـ ـرش می زند و با شیطنت ابرو بالا می اندازد.
    - بله! نظر جون!
    و با چشم به بیرون اشاره می کند.
    - همون " شما برای چه اینجا ایستهَ کردین؟!"
    امیرعلی می خندد و عطا فقط لبخند می زند به شیطنتی که تظاهر نیست و از ذات ِ کودکانه ی نهال آمده.
    - درست مثل خودش گفتی نهال! من واقعا سخت می فهمم چی میگه.
    - آخه مـ ـستر جان؟ تو ناف منهتن مگه لهجه ی افغانی به گوش آدم می خوره؟!
    به آشپزخانه می رود و سراغ یخچال.
    - پاشین برین، بلکه منم از سکوت استفاده کنم یه کم درس بخونم...
    می گوید و از خودش می پرسد "میشه عطا بگه اصلا چون تو نمیای، منم نمیرم؟!"
    سکوت و بی جوابی ِ پسرها، باعث می شود چند لحظه بعد، راست شود و به بیرون سرک بکشد.
    هر دو بالا رفته اند تا آماده شوند.
    با كارد بزرگ آشپزى مى افتد به جان سبزيها ... سعى مى كند حسابى ريزشان كند ...
    هر چه به موعد برگشتنشان نزديك مى شود، اضطراب و هيجان و ترسش هم صد برابر مى شود.
    هنوز نمى داند چطور بايد ماهى ها را سرخ كند.
    نگاه تمسخر آميز بقيه و سرزنش هاى نازنين را از همين حالا مى تواند مجسم كند.
    از عهده اش بر نمى آید. هيچ چيز يادش نیست.
    هربار شكوه خواسته او با كمك نازنين غذايى درست كند، وسط كار حوصله اش سر رفته و غذا را نيمه كاره رها کرده.
    بوى سوختگى روغن همه جا را گرفته.
    هول زده به سمت گاز مى دود و بى توجه، ماهيتابه ی داغ را برمى دارد.
    از شدت داغ بودن، جيغى مى كشد وماهيتابه را ميان زمين و هوا رها مى كند.
    اشكش جارى مى شود و به هق هق مى افتد.
    صداى دستگيره ی در مى آيد.
    كسى دارد آن را تكان مى دهد تا بازش كند و موفق نمى شود. با ضربه هاى محكم به آن مى كوبد.
    می رود در را باز مى كند.
    وحيد مات و متحير، همانطور که به نم روی موهاش دست می کشد، به هاله ی دودى كه پشت سر نهال تشكيل شده نگاه مى كند .
    بى دفاعى و آسيب پذيرى زيادى را در چشمهاش مى بيند.
    دستش را روى در مى گذارد و به آرامى آن را به عقب فشار مى دهد.
    - مى تونم بيام تو؟!
    نهال كمى مردد مى ماند. نفس عميقى مى كشد و شانه هاش را بالا مى اندازد. انگار ديگر هيچ چيزى براش اهميت ندارد... دستش از روى دستگيره مى افتد و به ديوار تكيه مى دهد.
    وحید به سراغ منبع دود و سوختگی می رود.
    - بقیه کجان پس؟!
    كف آشپز خانه پر از خرده سبزى و برنج و روغن است. بوى سوختگى همه جا پيچيده.
    وحيد بر مى گردد و به دقت سرتا پايش را از نظر مى گذراند. چقدر حالت چشمهاش با ساير اجزاء بدنش فرق دارد! "معصوميت"
    در چشمهاى درشت و عسلى اش معصوميت و نااميدى موج مى زند. نوعى عامل بازدارنده!
    - تنهايى همه اين كارا رو كردى؟!
    نهال، لب بالاش را مى گزد.
    وحيد احساس دلسوزى شديدى نسبت بهش پيدا مى كند. مى خواهد ازش حمايت كند. احساسش شبيه مواقعى ست كه خواهر كوچكترش دست او را مى گیرد و وحيد خود را موظف به حمايت از او مى بیند.
    -مى خواستم سبزى پلو ماهى درست كنم...
    - ناموساً گل كاشتى! هر كسى توانايى اين همه خرابكارى رو يه جا نداره!
    نهال با صداى بلند مى خندد. از لحظه اى كه وحيد وارد شده، اولين بارى ست كه مى خندد و همان خنده باعث مى شود صورتش زيباتر شود.
    وحید به سبزی ها و برنج سرک می کشد و همانطور می پرسد:
    - بقیه خونه نیستن؟!
    سرش را تکان می دهد.
    - نه... رفتن قایق سواری.
    وحید برمی گردد طرفش.
    - بارونم که نم می زنه... تو چرا نرفتی؟!
    اینبار شانه بالا می اندازد.
    - دوست نداشتم!
    از طرز نگاه كردنش پيداست كه باور نكرده
    - همیشه انقدر بی احتیاطی؟!اين روزا ديگه شنگول و منگولم حواسشون جمع شده
    اخم می کند.
    - حواسم هست...در قفل بود...
    وحید می خواهد به اتفاق چند شب پیش و گلخانه اشاره کند ولی حال آشفته ی نهال، مانع می شود.
    - نمی پرسی من اینجا چیکار می کنم؟!
    همانطور که سردرگم به آشپزخانه نگاه می کند، می پرسد:
    - نه ،خودت بگو اینجا چیکار می کنی؟
    وحید پوزخند می زند.
    - ناموسا دیگه انقدرم ترسو و محتاط بودن خوب نیست!
    اخمهاش در هم می رود.
    - کارتو بگو و برو... هنوز هیچ خاکی تو سرم نکردم ، بچه ها تا یه ساعت دیگه می رسن، هیچی آماده نیست.
    وحید، قیافه ی متاسفی به خود می گیرد.
    - سبزی پلو هم بلد نیستی درست کنی؟!
    قیافه اش زار می زند.
    - هزار دفعه دیدم مامانم چطوری درست می کنه اما یادم نیست.
    وحید طرف سینک می رود.
    - تمیز کردن و جمع و جور که بلدی ایشالا؟!... اینجا رو خلوت کن!
    نهال، بی حرف، زمین و روی کابینت ها را تمیز می کند.
    وحید، چند پیمانه برنج می شورد؛ در قابلمه می ریزد و روی اجاق می گذارد.
    تیزی ِ کارد را روی ناخنش امتحان می کند و دسته ای سبزی روی تخـ ـته می گذارد.
    - ماهیت آماده س؟!
    نهال، خیره به حرکت ِ سریع چاقو، سر تکان می دهد.
    - شستم... می خواستم سرخ کنم ولی یادمه مامانم بهش پودر میزنه... نمی دونم چیه...
    وحید کوتاه می خندد و سبزی های خرد شده را در ظرفی می ریزد.
    - یه آب به این تخـ ـته بزن... بلدی؟!
    نهال، چشمهاش را درشت می کند.
    - مسخره می کنی؟!
    صدای خنده ی وحید بلند می شود.
    - دست بجنبون بچه! مگه نمیگی الان می رسن؟!
    سراغ قابلمه ی برنج می رود و نمکش را می چشد.
    - منقل دارین؟
    نهال به در اشاره می کند.
    - باربکیو بیرونه.
    وحید ماهی ها را زیر و رو می کند.
    - ماهی رو کباب می کنم، خوشمزه ترم هست.
    نهال با ذوق دستها را به هم می کوبد.
    - من چیکار کنم؟!
    - کنار وایسا خرابکاری نکنی!... نارنج دارین؟
    نهال به یخچال سرک می کشد.
    - نگفتی واسه چی اومده بودی...
    - با بهداد بودیم... امیرعلی زنگ زد، سراغ قایق گرفت؛ بهدادم زنگ زد بگه قایق دوستشو جور کرده، امیرعلی جواب نداد... منو فرستاد هم خرید کنم، هم سر راه بیام آدرس بدم برید کجا قایقو بگیرید.
    نهال نایلون ِ نارنجها را روی کابینت می گذارد.
    -سیخاتون کجاس؟
    دسته ی سیخ ها را می آورد و کنار دستش می گذارد.
    - برم آتیشو درست کنم؟
    وحید می خندد.
    - ناموسا اعتماد به نفست خیلی بالاس!... دست به آتیش زدنتم خوبه انگار!
    دستش را می شورد و بیرون می رود.
    - حواست به برنج باشه.

    وحيد مشغول كباب كردن ماهى ها روى آتشى ست كه با تكه هاى زغال روشن كرده. سيخهاى ماهى را بالاى شعله هاى آتش نگهداشته و پيوسته آن را پشت و رو مى كند.
    نهال جلو مى رود و در كنارش مى ایستد.
    -به نظر خوشمزه ميان!
    وحيد يكى از سيخها را از روى آتش كنار مى كشد و رو به نهال مى گيرد.
    - ناموساً لنگه ش رو نمى تونى هيچ جا پيدا كنى ... وحيد آقاى ماهى چى دستپختش حرف نداره !
    با زيركى ادامه مي دهد:
    - خيالت تخـ ـت! روش كم مى شه!
    نهال از تيز بودنش مى خندد.
    -چرا نمى ذارى بيشتر بمونه؟ برشته تر بشه خوشمزه تره.
    وحيد سرش را بلند مى كند و به روش لبخند مى زند.
    - نوووچ بچه جان! اول اينكه اين ماهى كبابه ، دوم اينكه ماهى لطيفه، زود مى پزه. چند دقيقه بيشتر بمونه ،آبش تموم ميشه ، تفاله ميشه...
    نهال حرفش را قطع مى كند و مى پرسد:
    -از كجا فهميدى رو كم كنيه؟!
    وحيد خيره شده به سيخها ، كارد بزرگى را بر مى دارد و روى بدنه ی ماهى ها شكافهايى مورب ايجاد مى كند و فقط مى خندد.
    نصفه نيمه به طرف نهال برمى گردد و با لحنى شيطنت آميز مى گويد :
    - از اونجايى كه دخترا فقط در شرايط رو كم كنى حاضرن آشپزى كنن و البته بى تجربه هاشون حاضرن به خاطرش، يه ويلا رو به آتيش بكشونن!
    نهال خوب مى داند با افتضاحى كه پيش آمده، تكذيب فايده ندارد. با اينحال بى جوابش نمى گذارد. تكه چوبى را بر مي دارد و با نوك آن، به پهلوى وحيد مى زند.
    -زيادى به خودت نناز! من هنراى ديگه اى دارم.
    وحيد با نگاه استفهام آميز به طرفش برمى گردد.
    - برو يه ظرف بيار تا داغه بخور ... بعد مى تونى تا دلت خواست درباره هنرات ايران رمانيى كنى. خاطرت جمع! قرار نيست كسى بفهمه كار منه. هيچ كسم نميدونه من اينجام... وقتی رفتم به امیرعلی زنگ می زنم پیغام بهدادو میدم.
    نهال تكه چوب را میان چوبهای دیگر می اندازد.
    -از اين كار چه نفعى مى برى؟!
    -فكر كن نمى تونم سرخورده شدن يه دختر بچه ی فضول و بى تجربه رو در برابر يه شيطون مو قرمز و همه كاره ی امريكايى تحمل كنم!
    نهال سرش را تكان مى دهد و بار ديگر چوب را بر مى دارد، بى آنكه سرش را بلند كند، مى گويد:
    - من فكر كنم اون خوشگلترين دختريه كه تا حالا ديدم ... چشماش آبى اقيانوسیه ... نمى دونم ... ولى حس مى كنم تو هر زمينه اى فوق العاده و بى نظيره.
    چشمهاى وحيد با حرفهاى نهال، حالتى از غم مى گيرد. نگاه و حواسش را مى دهد به آتش و ماهى ها تا نهال متوجهش نشود.
    - هر چى مى گى، راسته ... من يه فضول خرابكارو بى تجربه ام ،... تو خوب منو درك مى كنى...
    وحيد كمى از ماهىِ كبابى را در دست مى گيرد و به آن فوت مى كند.
    با حرف نهال صورتش حالتى از غرور گرفته.
    - خودتو دست كم نگير!
    نهال دستهاش را دور زانوهاش حـ ـلقه مى كند.
    -آخه لعنتى خيلى خوبه .... تو همه چى خداس! خوب مي دونه با هركس چطورى حرف بزنه و برخورد كنه؛ بر عكس من!
    وحيد به آرامى مى گويد:
    -مي دونم... زمونه معمولاً اينطوريه ... براى بعضى ها اينطورى ساخته شده...
    مابقى ماهى هاى كباب شده را درون ظرف قرار مى دهد. مقدارى كره ی آب شده و آب نارنج روى آن مى ريزد و در آنرا با فويل مى بندد. اسفند را ميان شعله هاى آتش مى ريزد.
    - يادت باشه هميشه اين تجربه نيست كه آدما رو از خواسته هاشون بى نصيب مى ذاره ،... بعضى وقتا آدما به خاطر زيادى تجربه داشتن، سرشون بى كلاه مى مونه...
    نهال قد راست مى كند و مى پرسد:
    -كى سرش بى كلاه مونده؟
    وحيد بساطش را جمع مى كند.
    با نگاهى به آسمان، خميازه اى تصنعى مى كشد، سينى را به دست نهال مى دهد.
    -ممكنه باز بارون بياد. بهتره برى تو، منم ديرم شده .
    نهال لبخند به لب و با فراق خيال، ظرف ماهی را از دست وحيد مى گيرد و با حق شناسى نگاهش مى كند.
    - خیلی ازت ممنونم ... كمك بزرگى بود.
    و بى تاب و با شوق و ذوق از موفقيتى كه خدا از آسمان براش نازل كرده، به سمت ويلا حركت مى كند.
    از ميان راه داد مى زند:
    - جبران مى كنم!
    -هر وقت كارى داشتى اين شمارمه ...
    با صداى بلند شماره اش را مى گويد... تيرى در تاريكى!
    لبهاى نهال از شادى باز مى شوند.
    - حفظ كردم ... راستی! سومین باره می بینمت ولی از آشنايى باهات خيلى خوشحالم!
    نگاهى به دختر احساساتى و پرشور و هيجان روبروش مى اندازد... نفس عميقى مى كشد و نگاهش را از نهال بر مى دارد.
    درست بعد از چیدن آخرین شاخه ی گل در گلدان، می رسند.
    در اتاق غذاخوری کوچک، میز نهال آماده است.
    دهان همگی از تعجب بازمانده. همه حیرت زده دور میز جمع شده اند.
    در حالی که هر کدام، اظهار نظری می کنند، چشم و فکر عطا در تکاپوست و نتیجه گیری می کند.
    نگاهی از سر ِ گیجی به نهال می اندازد؛ به خودش می آید و لبخند می زند.
    نازنین انقدر غرق در دنیا و افکار خودش است که متوجه غیر عادی بودن فضا و بی تجربگی نهال در آشپزی نیست.
    در آستانه ی آشپزخانه، عطا دست نهال را می گيرد و متوقفش می کند.
    - هی وروجک! حتا یه لحظه هم فکر نکن می تونی منو خر کنی! راستشو بگو! کار کیه؟!
    خنده اش می گیرد. یک لحظه تحت تاثیر لحن خودمانی و همیشگی ِ او، تصمیم می گیرد همه چیز را اعتراف کند ولی دوباره فکر جسی غالب می شود.
    آهسته دستش را بیرون می کشد و با زحمت لبخند می زند.
    - راستشو گفتم!
    نگاه عطا،با دلخورى و لذت به روش می چرخد. موهای تابدارش برای این مدل لباس، مناسب نیست و آرایشش...
    دهان باز می کند تا در مقابل این ناشناس ِ تازه وارد که در او هیچ اثری از نهال معصومش نمی بیند، حرفی بزند ولی بی اظهار کلمه ای، لب فرو می بندد.
    همه با اشتهای زیادی شروع به خوردن می کنند ولی عطا با چنگالش، تنها با تکه های ماهی بازی می کند.
    آسمان دوباره ابری ست و همین باعث شده اتاق، تاریک تر به نظر برسد.
    همه گرم صحبت شده اند ولی عطا، هنوز جو ِ غیر عادی و فریب آمیز را حس می کند. طعم و مزه ی غذا، نمی تواند متعلق به رستوران باشد ولی شک ندارد نهال به تنهایی از عهده ی درست کردن ِ این غذا برنمی آید.
    نهال شروع به تعریف می کند.
    عطا به طرفش برمی گردد و تماشاش می کند. با همه ی ناراحتی و درگیری ِ فکری، لبخندی بی اراده می زند.
    امیرعلی می خندد.
    - باورم نمیشه دستپختت انقدر خوب باشه!
    نهال هم می خندد.
    - نهال منتظمی در خدمت شماست! این اولین باریه که غذا درست می کنم. بخورین که ناموسا لنگه نداره!
    و صدای خنده اش بلند می شود. خنده ای زیبا که اثری از ناراحتی درش وجود ندارد.
    چنگال، با صدا از دست عطا داخل بشقاب می افتد. ناباور، با سرگشتگی و غصه به نقطه ای در خلاء خیره می شود.
    " شاید فقط یه تشابه در تکه کلام باشه."
    نهال بلافاصله لبش را می گزد و شروع می کند به گفتن داستانهای احمقانه و خنده دار از ماهی هایی که نمی خواستند کباب شوند و سبزی هایی که به هیچ وجه، قصد خرد شدن نداشتند.
    پی بردن به اینکه آیا عطا حرفهاش را باور کرده یا نه، غیر ممکن است.نگاه طولانى و پر نفوذ او مانند سوزن ست كه بر پوستش فرو مى كنند.
    عطایی که تا تمام شدن غذا و در همه ی مدت، متفکر ، حتا یک کلمه هم با نهال حرف نمی زند. عمدا به او بی اعتنایی می کند. به نظر می رسد جسمش آنجا حضور دارد و فکرش جای دیگری ست.
    نهال، سرخورده و مغموم، با نگاه، تمام حرکات او را زیر نظر دارد.
    عطا سعی می کند ذهنش را منحرف کند.
    ماه آینده، نهال هجده سالش تمام می شود و عطا نمی خواهد هیچ چیز، به آینده ی او لطمه ای وارد کند.
    نگاهش می کند و نفس عمیقی می کشد.
    نهال، آمیخته ی غریبی از نادانی و پاکی ست. چه می تواند بکند؟ چه کار باید بکند؟
    مصمم تر می شود باهاش صحبت کند اما باید به حرفهایی که می خواهد بهش بزند، فکر کند.

    ***
    13 فروردين 1392

    سومین روز است که امیرعلی و بچه ها در سفرند.
    از صبح، به اصرار ناصرو همدم که می خواهند چند روزی که ایران هستند، در تهران بگردند، به آپارتمان برگشته اند.
    نامدار همان روز بعد از نامزدی به تهران برگشته و دفتر و سرکشی به کارها را بهانه کرده.
    می تواند دوری کردنها و میلش به تنهایی را بفهمد. میلی که راه به روی کوچکترین حرف و شروع ِ صحبت را بسته.
    برخلاف هانیه که می خواهد حرف بزند... توضیح بدهد درباره ی "او" و توضیح بخواهد درباره ی ماجرای قول ِ مادرش. اما نامدار کنارشان نمانده. و هانیه مانده با ناصری که افراطی می نوشد. و وقتی می نوشد، افراطی از کارهاش حرف می زند و افراطی نظراتش را می گوید؛ و خودش هم در عالم مـ ـستی، تایید می کند...
    و همدمی که خوراک چند ساعت صحبتهاش، کوباندن هموطنان ساکن کالیفرنیاست، ایرانی هایی که خودش هم با همه ی بد و خوب، جزئی از آن اجتماع غربت زده است.
    برگشتن به تهران و آپارتمان، فکر خوبی ست. حداقل حمید، می تواند چند ساعت از روز، آن دو را در شهر بگرداند و در نهایت، شبها حرفهای مـ ـستانه ی ناصر و تعریفهای همدم از تهران ِ جدید باشد و آزادی های ظاهری مردم و آن همه ماشین و ترافیک، که به خاطر تعطیلات نوروز، تازه به نصف رسیده.
    برگشته اند به آپارتمان و شب، نامدار ِ همیشه بی تفاوت و دوری گزیده از ناصر و حرفهای به نظر ِ او کسالت بارش، باز هم ترجیح داده همراه ناصر، لبی تر کند؛ و هانیه ای که باز آن سردی و کناره گیری ِ عمدی نامدار را می شناسد و حس می کند.

    ***

    نهال، پتویی روی پاهاش کشیده و کنار شومینه، کتابش را روی پاش قرار داده.
    بقیه، مشغول بازی کردن بوده اند.
    عطا مبهوت است و در جاش میخکوب شده. نازنین به جسی خیره شده و امیرعلی درصدد است با رفتارش به آنها بفهماند که هیچ اتفاق غیر عادی ای نیفتاده. نهال فقط نشسته، در حالی که آثار حیات، هنوز در صورتش دیده می شود. مردمک چشمهاش به نقطه های سیاه و کوچک تبدیل شده اند. آنچه که بیشتر عذابش می دهد، خواهرش است؛ نازنین، تعجب خودش را زیر ماسکی از آرامش پنهان کرده و نگاهش را از او می دزدد.
    نهال فکر می کند اگر یکی از آنها حرف نزند و این سکوت را نشکند، ممکن است جیغ بکشد.
    به نازنین هم نمی تواند امید ببندد. عطا بیش از همه ناراحت و سردرگم به نظر می رسد.اصرارش برای بازی کردن ِ نهال... بهانه آوردنهای او برای درس خواندن... حرکت ِ جسی... از اینکه کنترل اوضاع از دستش خارج شده، کلافه است... بی منظور بودن ِ رفتار جسی را از همان اول درک کرده ولی همین حرکات ِ بی منظور را هم دیگر نمی خواهد.
    صورت کوچک و بی رنگ نهال و سرگردانی ِ چشمهاش...
    بلافاصله بعد از بردشان، جسی به سمتش هجوم برده و او را در آغـ ـوش گرفته. نهال، چشمهاش را بسته اما به موقع، نه...
    به موقع نبود و دید که جسی عطا را بغـ ـل می کند و از خوشحالی می بـ ـوسد.
    درونش غوغایی شده. دیگر عصبانی هم نیست. فقط می خواهد بگذارد برود و دیگر هیچ وقت پیداش نشود.
    خوشحال است از اینکه حداقل موهاش اطرافش ریخته و رنگ پریدگی صورتش را می پوشاند.
    جسی با شعف و خوشحالی، جمله ی نیم ساعت قبل عطا را تکرار می کند:
    - یه دست دیگه هم بزنیم!
    امیرعلی که حدس می زند دخترها به اخلاقهای جسی عادت ندارند و ممکن است ناراحت شده باشند، صداش می زند.
    - جسی... هانی... زیادی هیجان زده نشدی؟!
    امیدوار است جسی از میان کلمات، پی به منظورش ببرد.
    نهال همچنان ماهرانه سعی می کند خود را بی تفاوت نشان دهد.
    نازنین به قصد آوردن چای به آشپزخانه می رود و امیرعلی به دنبالش.
    تلاش امیرعلی برای صحبت های معمولی و خودمانی، با دید قیافه ی در هم نازنین، نقش بر آب می شود.
    نازنین چای می آورد.
    - میل ندارم...
    نهال، خودش هم از اینکه می بیند هنوز قدرت حرف زدن دارد، تعجب می کند.
    امیرعلی متوجه جو سنگین هست. با تاسف و شرمندگی، لبخندی به نازنین می زند اما خب چکار می تواند بکند؟ این، اخلاق جسی ست و به آن عادت دارد. و البته که مردها همیشه جذب او می شوند.
    نهال سعی می کند به خودش کمک کند تا حداقل عزت نفسش را حفظ کند. از این می ترسد که با بیشتر ماندنش در اتاق، به جسی حمله کند و او را به باد فحش و ناسزا بگیرد و رسوایی به پا کند.
    و از آن بدتر، وجود عطا و نازنین.هرگز در پنهان کردن احساسش از این دو نفر موفق نبوده و حالا هم در تلاش است که غرور لگدمال شده ی زنانه اش را هر طور شده حفظ کند.
    عطا همچنان نشسته و با انگشتهاش مشغول بُر زدن ِ ده باره ی ورقهاست و به دیگران توجهی ندارد.
    برخورد جسی چون بدون آگاهی قبلی ای اتفاق افتاده، نتوانسته عکس العمل درستی از خود نشان دهد. به نهال نگاه می کند كه حالت صورتش عوض شده. در چشمهای سیاه و مشتاقش نگرانی موج می زند.
    نگاهشان با هم تلاقی می کند،لبخند فشرده ای روی لبهاى نهال ،رنج شکستی که در نگاهش خوانده می شود را مشخص می کند عطا قادر نیست به راحتی نفس بکشد. سرش را پایین می اندازد.
    نهال سعی می کند بی آنکه توجه کسی را جلب کند، از ویلا خارج شود.
    باد آنقدر شدید است که موهایش را باز کرده و صورت رنگ پریده اش را پوشانده اما سرخورده تر از آن است که بستن دوباره ی موها، براش مهم باشد.
    دیگر نه زیبایی دریا را می بیند، نه خورشید را نه صدفها...
    روح و جسمش در هم شکسته. روی زانوهاش می نشیند. قدرت تکان خوردن ندارد. صورتش از اشک خیس و شانه هاش از شدت گريه و نااميدى تکان می خورد.
    صدای پایی می شنود.
    دلش می خواهد عطا ازش مراقبت کند و تحت حمایتش بگیرد اما واقعیت، با آرزوهای او، فاصله زیادی دارد.
    نظر او را پیدا می کند.
    - امیر آقا منو فرستاده دنبالتون.
    فریاد می زند:
    - به امیر آقا بگو بره گم شه!
    ابروهای کم پشت نظر بالا می رود.
    - نهال خانوم! شما خیلی لوسی!
    میل به طغیان و سرکشی در وجودش زبانه می کشد.
    موبایلش را درمی آورد و پيامى مى فرستد
    با فاصله ای کمتر از سی ثانیه، جواب اس ام اس می رسد.
    - تا ده دقیقه دیگه اونجام."
    ***
    نظر را نزدیک ویلا دیده و دنبال نهال فرستاده.
    نا آرام، جلوی ویلا، به سر و ته کوچه چشم دوخته...
    نظر را که از دور می بیند، دست از جویدن لبش برمی دارد و قدمی جلو می رود.
    - پیداش کردی؟!
    نظر سر تکان می دهد.
    - بله... اونور دم ساحل بود...
    سری به نشانه ی تشکر تکان می دهد. نظر چند قدم می رود و سر بر می گرداند.
    - آقا امیر!... گریه َ می کنه...
    چنگی به موهاش می زند.
    دیگر منتظر ِ فرصت شدن جایز نیست. نمی تواند غصه و ناراحتی نهال را ببیند.
    تردید را کنار می گذارد و به طرفی می رود که نظر نشان داده.
    دلش می خواهد شال بنفشی که روز قبل، بعد از قایق سواری برای نهال گرفته را هم بردارد و بهش بدهد. اما فعلا حرف زدن و آرام کردن ِ نهال مهم تر است.
    اگر گفتن احساسش به نهال، باعث شود دست از این تکاپو و تلاش اشتباه برای جلب توجه بردارد و خیالش را راحت کند، همان لحظه اعتراف می کند. اگر اعتراف، او را از سوءتفاهم در می آورد، می رود و هر چه باید، می گوید. دیگر رعایت کردن شرایط نهال و سکوت، مخرب تر از گفتن حرفهای دلش است.
    دو جوان، در ساحل نشسته اند ولی از نهال خبری نیست.
    شاید نظر اشتباه آدرس داده.
    کمی اطراف را جستجو می کند ولی نهال در ساحل نیست.
    به سمت کوچه ها برمی گردد.
    با چشم، اطراف را می گردد. کجا رفته؟!
    بی اراده، قدمهاش نگران و تند می شوند. انتهای کوچه، نهال را می بیند که می دود.
    با اخم، به طرفش می دود. در ِ پرادوی سفید رنگی که نهال جلوش توقف می کند، باز می شود.
    حس می کند پاهاش، جانی برای ادامه ی دویدن ندارند. نگاه ِ مات زده اش روی ماشین آشنای شروع به حرکت کرده، می ماند.
    نهال بود؟! پس چرا سوار آن ماشین غریبه شد؟! کجا رفت؟!
    انگشتش را روی شقیقه ی نبض دارش فشار می دهد. آن ماشین...
    به کوچه ی خلوت، با دلشوره نگاه می اندازد. کجا رفت؟!
    دست در جیب شلوارش می کند و با نگرانی، موبایلش را بیرون می آورد.
    لیست تماسهاش را باز می کند. انگشت شستش، ذره ای تا لمس ِ اسم نهال مانده، متوقف می شود.
    صدای ضربان قلبش را در سرش می شنود.
    ماشین بهداد...
    نگاه سرگردانش دوباره روی جای خالی ماشین، دو دو می زند.
    بهداد... وحید... اینجا... به زحمت، آب دهان ِ نداشته اش را فرو می دهد.
    روز قبل... ناهار درست کردن نهال... " این اولین باریه که غذا درست می کنم. بخورین که ناموسا لنگه نداره!"... ناموسا...
    انگار ذهنش خالی شده... نه؛ پر است ولی انگار قدرت تجزیه و تحلیل از مغزش گرفته شده...
    شماره ی نهال را می گیرد...

    ***
    تمام مسير را دويده . مى خواهد هرچه زودتر از ان فضا و خفقانى كه به وجودش چنگ مى زند فرار كند .
    وقتى به انتهاى كوچه و ماشين او مى رسد ، صورتش از دويدن و گريه سرخ شده .
    وحيد به احترامش در را باز مى كند.
    قلبش مى خواهد از سـ ـينه بيرون بزند . بغض گلويش را فشار مى دهد و سيل اشك روان . ديگه طاقت خويشتن دارى ندارد .
    بدون حتى كلمه اى پرسش مدتى در سكوت مى راند .
    صدای زنگ موبایل نهال بلند می شود. از پشت پرده ی اشک، به اسم عطا خیره می شود و جوشش اشکهاش شدت می گیرد
    در ميان غصه اى كه از سر و روى نهال مى بارد و فضاى ماشين را پر كرده ،وحيد از اينكه نهال ارامش خود را در امدن او دانسته ، غرق شادى و لذت شده .
    دومین تماس از طرف عطا، عصبی ترش می کند. پشت دست به چشمهاش می کشد و تماس را رد می کند. چه کار دارد؟! عطا که با جسی خوش است... او را می خواهد برای چه؟!
    وحيد با ملاحظه كارى و ظرافت خاصى شروع به صحبت مى كند،محتاط و مودبانه مى پرسد
    -بهترى؟
    تنها با تكان سر جواب مى دهد.
    -خبر دادی از شهرک زدی بیرون؟
    نهال، لحظه ای به اسم عطا خیره می ماند و مردد سرش را بالا و پایین می برد.
    -به خواهرم گفتم...
    -اگه براى رفتن به خونه عجله اى ندارى...
    زنگ پیام گوشیش صدا می کند.
    باز هم عطاست.
    " نهال کجا رفتی؟!"
    بی جواب، گوشی را میان دو دست می فشارد.
    "برو به جهنم!"
    -اگه عجله ندارم چى وحيد ؟
    -دوست دارى جايى بريم؟
    وحيد دارد روى پوست تخم مرغ راه مى رود...نهال بى اندازه ناراحت و عصبانى ست . صدايش مى لرزد و صورتش از اثر قطره هاى اشكى كه ريخته ،مى درخشد و وحيد تا حدودى مى تواند دليل ان را حدس بزند . با توجه به حال خرابش مى گويد :
    -فكر كردم شايد دوست داشته باشى چيزى بخورى .
    -كجا؟
    -هر جا تو بگى ....هر جا كه دوست دارى .
    احساساتش دچار اشفتگى شده . تنها فكر روشنى كه در سرش ست ،اينه كه انتقام بگيرد .
    -برو ،هر جا خودت مى دونى بهتره .

    براى تغيير حال و هواى نهال و دل خودش شروع مى كند به خواندن .
    -نامهربونى ...،نميدونم ميدونى كه عشقت مارو كشته ...
    لحظه اى از ذهن نهال مى گذرد "اين پسر شيفته صداى خودش ست"
    دوباره صدای زنگ موبایل... رد کردن تماس عطا و چند لحظه بعد، اس ام اس.
    "با توام نهال... چرا جواب نمیدی؟!"
    كلافه و بى حوصله دستش را مي گذارد لبه ی پنجره.
    -هيچى ديگه تو بساطت ندارى همش همين و مى خونى !
    وحيد راضى از اينكه توجهش را جلب كرده مى گويد :
    -شرمنده ،مدلش قديميه ،همين يه اهنگ و بدون خش مى خونه.
    -الكى خوشيا!
    -میدونمو خوب میدونم...
    میتونم و خوب میتونم....
    علی بیغمم ......میدونه ننم..
    الکی خوشم..... بیخیالشم...
    بالاخره لبخندى هرچند كمرنگ به لبهاى نهال مى اورد .
    -عاشقي؟
    کیف پولش را از روی داشبورد برمی دارد؛ باز می کند و عکس ِ داخلش را مى بـ ـوسد.
    -عاشق سـ ـينه چاك نسرين خانوم عاقبت بخير ، گل گلاب.
    عكس را به طرف نهال مى گيرد
    -مادرم
    نهال متعجب و باچشمهاى گرد شده مى پرسد
    -اينارو براى مامانت مى خونى؟
    -چاكرشم هستم ،مگه تو براى مامانت نمى خونى؟
    براى شكوه بخواند ؟؟با چه عكس العملى روبرو مى شود ؟؟
    صدای زنگ پیام جدید، کلافه اش می کند.
    " جواب اون گوشی لعنتی رو بده. کجایی تو؟!"
    با لج و حرص، گوشی را سایلنت می کند و در جیب می گذارد.
    اخم مى كند.
    -نه ....مامان من از اين تيپا نيست .
    -كدوم تيپا ،مگه تو تيپ مامان من و ديدى؟
    -نه ولى تيپ مامان خودم و كه ديدم .ما تو حرف زدن عاديمون صد دفه حرفمون ميشه . واى به حال اينكه بخوام برايش چهچهه بزنم .
    وحيد خوب ميداند.از همان اولين بارى كه نهال را در خانه امير على ديده بود تا شب عقدكنان و اتفاق گلخانه و روز قبل ،در پشت ان ظاهر شر و شور تفاوتها را ديده بود. در واقع چشمهايش او را لو مى دادند. تنهايى ادمها را هميشه در چشم انها مى خواند .
    سالها دوران كودكى و نوجوانى به تاراج رفته اش او را اينچنين ساخته و پرداخته كرده .بهاى گزافى كه بدليل بى فكرى پدرش پرداخته .
    نهال عكس را برمى گرداند.
    -تو شكل كى شدى؟
    وحيد مشغول سوت زدن او را بى جواب مى گذارد .
    -بخون على بي غم ،بخون كه دنيا به كامته .
    پوزخندى مى زند . بر مى گردد سمتش و مى گويد .
    -همراهى مى كنيا !.....اومدم از هند اومدم ،با ماشين بنز اومدم .....
    تا رسيدن به مقصد وحيد مى خواند و نهال مى خندد . برايش بستنى البالويى مى خرد . دوست دارد نهال را در حال خوردن و خنديدن نگاه كند.

    ***
    نازنین، در اتاق، مشغول جمع کردن لباسها و وسایلش است.
    چهره ی متفکر و درهم ِ نازنین، باعث می شود مردد بپرسد:
    - نازنین... ناراحتی؟!
    بدون نگاه به امیرعلی، نفس بلندی می کشد.
    - من که توضیح دادم اخلاق جسی چطوره؟!
    نازنین برمی گردد طرفش.
    - گفتی با تو راحت و بی منظور رفتار می کنه...
    نگهش می دارد.
    - عزیزم! جسی اصلا منظوری نداره... باور کن امیر براش با تو و نهال تفاوتی نداره...
    اخم نازنین پررنگ می شود.
    - ولی برای ما داره...
    این بار، امیرعلی نفس بلندی می کشد.
    - همون اندازه که توضیح رفتارش برای تو سخته، فهموندن اینکه کارش به جا نبوده، به جسی هم سخته... ولی فکر می کنم امیر هم می دونه کارهای جسی بدون منظوره.
    و با سرانگشت، گره ی میان ابروهای او را باز می کند.
    - تو هم توی اون فرهنگ بزرگ شدی... پس چرا زود متوجه شدی اینجا مثل اونور نیست؟
    امیرعلی لبخند مهربانی می زند.
    - من هشت سال ازش بزرگترم... و بیشتر از جسی با فرهنگ ایرانی آشنا هستم... اون از همه ی این فرهنگ، فقط یه کمی فارسی حرف زدن رو می دونه.
    بـ ـوسه ای به پیشانی ِ اخم کرده ی او می زند و گونه اش را به سر او تکیه می دهد.
    صدای عطا را می شنوند.
    - امیرعلی؟!
    کمی عقب می رود.
    - امیر و نهال هم برگشتن...
    عطا که دوباره امیرعلی را صدا می زند، نازنین را رها می کند و از اتاق بیرون می رود.
    عطا، تنها پایین پله ها ایستاده.
    - نهال هم برگشت؟
    عطا کلافه سر تکان می دهد و اشاره می کند پایین برود.
    امیرعلی کنجکاو کنارش می ایستد.
    - چیزی شده؟!
    مکث می کند. دندانهاش را روی هم فشار می دهد و سعی می کند آرام حرف بزند.
    - نهال با بهداد رفت.
    ابروهای امیرعلی بالا می رود.
    - وات؟! با بهداد؟! مگه بهداد اینجا بود؟!
    کلافه تر سر تکان می دهد.
    - نمی دونم... فقط دیدم سوار ماشین بهداد شد و رفت... هر چی هم بهش زنگ می زنم، جواب نمیده.
    - طور بدی شده؟!
    هر دو به جسی نگاه می کنند. امیرعلی گیج جواب می دهد.
    - نه... به کارات برس تا بخوایم حرکت کنیم.
    عطا بازوش را می گیرد.
    - شماره ی بهدادو بده...
    امیرعلی سراغ گوشیش که روی میز است می رود و شماره می گیرد. از جواب دادن بهداد ناامید شده که صداش را می شنود.
    - جونم امیرعلی؟
    نفس بلندی می کشد.
    - کجایی؟
    - ویلا... تو کجایی؟
    - نهال پیش توئه؟!
    صدای کشدار بهداد، کمی محکم می شود.
    - نهال؟! نهال کیه؟!
    دوباره، مـ ـست است. نفسش را عصبی بیرون می دهد.
    - نهال... خواهر خانومم... با توئه؟!
    بهداد می خندد.
    - نه والا... بدم نمی اومد باشه!
    برای عطای منتظر، سر تکان می دهد که "نیست".
    اخم عطا غلیظ تر شده... ناموسا گفتن ِ روز قبل ِ نهال، در سرش تکرار می شود و مردد لب می زند:
    - وحید چی؟!
    امیرعلی تکرار می کند:
    - وحید کجاست؟
    - وحید؟... بیرون... دختر بازی... چه می دونم!
    - ماشینو برده؟
    - اوهوم... سوئیچ پیش وحیده.
    برای عطا و بهداد زمزمه می کند:
    - پس با همن.
    بهداد می پرسد:
    - خواهر زن تو با وحیده؟!... بابا! وحید اومده دریا، آب دیده غریق نجات شده!
    اما عطا، بی حرکت به امیرعلی خیره مانده.
    فکرش کار نمی کند تا ارتباط میان نهال و وحید را بفهمد... نهال... ناراحتیش... وحید... بیرون رفتن...
    اصلا مگر چند بار او را دیده؟! با چه اطمینانی سوارماشینش شده؟! وحید از کجا جلوی پاش سبز شده؟!
    مغزش فلج شده.
    صدای امیرعلی را می شنود و نمی شنود.
    - می خوام مطمئن بشم نهال پیش وحیده.
    ...
    - اوکی... خبر بده.
    - نهال کجاست؟!
    نازنین میان پله ها ایستاده و نگران، به آن دو خیره شده.
    امیرعلی آرام بالا می رود.
    - هیچی نازنینم... رفته بیرون؛ زنگ زدیم برگرده...
    چشمهای نازنین، گرد شده.
    - با وحید رفته؟! سالمه؟ حالش خوبه؟!
    امیرعلی دست دور شانه های نازنین می اندازد.
    - آره عزیزم... نگران نباش... وحید برش می گردونه.
    عطا نفس گرفته اش را بیرون می دهد. گلوش خشک خشک است. به آشپزخانه می رود و لیوانی آب می خورد.
    کاش در باز شود و نهال، مثل همیشه سرخوش وارد شود... نه... حتا اگر با همان ظاهر مصنوعی که مال خودش نیست هم باشد مهم نیست. فقط بیاید و بی خیال بگوید در ساحل بوده و عطا او را ندیده.
    ***
    - واى! چقدر اينجا خوشگل و آرام بخشه!
    از نظر وحيد، در حقيقت خود اوست كه زيباست و وجودش آرامش بخش است. چشمهاش در همه حال مى درخشند و و پوستش لطيف و زيباست.
    نگاهش سر مى خورد سمت لبهاى نهال كه طعم و رنگ آلبالو گرفته اند . رو بر مى گرداند و سيـ ـگارى آتش مى زند .
    -اگه آروم تر شدى، يه دو كلام باهات حرف دارم.
    با تعجب و ترديد به سمتش برمى گردد.
    - فقط تو رو خدا موعظه نكن كه حالم از هرچى نصيحته بهم مى خوره!
    -ناموساً از اون همه خطابه ، يكيشو گوش ميدى؟
    -نوووچ ،آقا جان! من اصلاً با كل خانوادم فرق دارم ، من حتى نمازم نمى خونم، بى خيال ِ من! از خودت بگو... دلم مى خواد بيشتر بشناسمت.
    موبایلش زنگ می خورد. بهداد است. جواب نمی دهد. الان، زمان، متعلق به نهال است. چشمش به گوشی است و حواسش به نهال.
    -قحطى آدم اومده، مى خواى منو بشناسى؟!... من به درد شناخت نمى خورم ،اصلاً من یه آدم به درد نخورم ... يه پايين شهرى…
    اين چيزى ست كه سالها شنيده.
    -اين اون چيزيه كه من هستم...
    عكسى را از درون كيفش بيرون مى كشد و به دست نهال مي دهد.
    - مى خواستى بدونى شكل كي ام ،اينى كه مى بينى بابامه...
    قيافه ی ظاهرى و شخصيت پد رش، از آن جوان جذابى كه همه ی اهالى جنوب شهر را مجذوب خودش كرده بود ، فاصله ی زيادى گرفته و كاملاً عوض شده.
    صورتش لاغر و زير پلكهاش، حفره هاى سياه پديدار شده كه نشانه ی اعتياد زيادش است.
    بينى اش به دلايل نامعلومى تيزتر و درازتر شده و به صورتش نوعى خباثت و بد طينتى بخشيده و عينك بى قواره اى كه زده، تاثير مضاعفى روى آن خصوصيات گذاشته.
    نهال ساكت و متحير به عكس خيره شده.
    بهداد دوباره تماس گرفته. گذرا به گوشی نگاه می کند و بعد به عکس پدرش در دست نهال.
    -اينجورى نگاش نكن... اعتياد به اين روزش انداخته. مى گن جوونياش شكل من بوده... يه روزى همه ی دروازه خراسون، جلوش خم و راست مى شدن و بهش مى گفتن جناب سرگرد... امروز خم و راست شدنشون از شدت خندست و بهش مى گن شاپور كلانتر...
    به آتش سیـ ـگارش با پوزخند نگاه می کند.
    - تو خيالات خودش، هنوز تو راسه و هركس رو دلش مى خواد، مطابق قانون اون مغز پكيده ش مجازات مى كنه... مادر بدبخت منم مدام در رفت و آمد بين زندان و دادگاه ... دفعه آخرى كه يه نفرو تو يه خونه خرابه سر و ته آويزون كرد و بعدم زد بيرون و يادش رفت برگرده بازش كنه ، طرف دو هفته تو كما بود ... مادرم زندگيشو داده پاى ديه... فقط موندم تو حكمت اين كه چرا فاميليش شده "عاقبت بخير"؟!
    پكهاى پى در پى و محكمى به سيـ ـگارش مى زند.
    - چرا زن نمى گيرى؟
    - براى اينكه دلم نمى خواد به خاطر جلب همدردى يا هر چيز ديگه اى سراغ كسى برم... تازه خودم كه خوب مي دونم با كوچيكترين تحقيق، جواب همه به من يه "نه" گنده ست... اگه شانس بيارم با اردنگى بیرونم نندازن...
    ته مانده ی سيـ ـگارش را زير پا له مى كند.
    -تو خودت اگه بودى دوست داشتى زن من بشى؟!
    - نه!
    وحيد با صداى بلند و با خونسردى مى خندد.
    - ناموساً خوبه تو بيزنس نيستى! وگرنه با اين رك گويى كه دارى، يه روزه ورشكست مى شدى.
    نهال از تندى جوابش پشيمان مى شود.
    - خيلى معذرت مى خوام... ببخشيد...
    -ببخشم ؟! چيو!؟... هيچوقت از معامله اى كه انجام نشده، اظهار تاسف نكن...
    با شيطنت ادامه ميدهد:
    -بعدم من پرسيدم اگه تو بودى ... نپرسيدم زن من مى شى! اونم وقتى مي دونم دلت جاى ديگه گيره...
    نگاه نهال رنگ غم مى گيرد.
    - نهال!
    -بله؟
    - چرا خودت بهش نمى گى دوسش دارى؟
    - خيلى سخته...
    - نه ،سخت نيست... خيلى هم آسونه ... تو، چم و خم ما مردا رو نمی شناسى...
    نهال، ميان بغض لبخند مى زند.
    -ناموساً تو چم و خم ما زنا رو خوب مى شناسى استاد!
    - خب پس بعنوان يه متخصص بهت مى گم...
    قبل از اينكه وحيد جمله اش تمام شود، سرش را به علامت منفى تكان مى دهد. صداش درهم مى شكند و قطره اشك بزرگى روى گونه اش مى غلتد.
    - نمى تونم...
    قلب وحيد منقبض مى شود.
    - كارى از دست من برمياد؟
    بازوى وحيد را در دست مى گيرد.
    -فقط يه لحظه...
    و سرش را بر شانه ی او مى گذارد.
    اگر قرار باشد وحيد آرزو كند دخترى براى هميشه در كنارش باشد، بدون شك او نهال است. دلش مى خواهد تا ابد به همان حال بماند و نهال سر به شانه ى مردانه اش بگذارد. حتى اگر از عشق ديگرى، گريه سر بدهد.
    دستش را حـ ـلقه مى كند دور كمر نهال و در سكوت اجازه مى دهد تا هق هق او تمام شود.خودش را نمى تواند فريب بدهد. اميرعطا ، يكدانه پسر خانواده صداقت، با آن همه اسم و رسم و اصل و نسب كجا و او كجا؟!
    ته ته اصالتش مى رسد به پدرى كه آوازه اش، براى بى اعتبار كردن يك نسل بعد هم كافى ست .
    -بهترى؟
    نهال سرش را بالا مى آورد تا او را بهتر ببيند.
    -يكم از اون معجون تو ماشينت به من ميدى؟! فكر كنم براى كمك تو همچین مواقعى ساخته شده.
    وحيد، ناباورو يكه خورده مى گويد:
    - نه، تو بهش احتياج ندارى...
    دست به شانه ی نهال مى گذارد.
    - همه چى درست ميشه...
    طنين صداش، تسلى بخش و عميق است. اين مرد خودش رنج كشيده است.
    نهال با قدرشناسى نگاهش مى كند.
    -وحيد... تو خيلى خوبى ... اگه يه پايين شهرى هستى ... اگه بى همه چيزى ... ولى به درد بخورى؛ تو دوستى حرف ندارى.
    لبخندى مى زند.
    - چاكريم!


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وحيد سيزده ساله بود.
    در محله ی آنها، حرفهاى در گوشى خيلى رايج بود و در پى آن، حدسها و برداشتهاى مختلفى كه هر كس از آن شايعات مى كرد، خنده زيادى را بدنبال داشت.
    با وجود همان شايعات ،كم كم از حقيقت اعتياد پدرش و كارهاى احمقانه ی او آگاه شده بود.
    رنجش و كينه اى كه پيامد اعمال پدرش و شنيدن آن حرفها در دلش بوجود آورد ، با گذشت هر سال بيشتر شد. حال و روز آشفته ی مادرش و نگرانی ِ مدامی که در خانه موج می زد را همیشه حس می کرد. دلش می خواست کاری کند ولی مگر یک پسر بچه ی نوجوان می توانست قدمی بردارد؟!
    در بازار مشغول شد... پادویی... شاگردی... و تمام حواسش را حین ِ جارو زدن و چای بردن برای مشتری های حجره ها، گذاشت روی دو دو تا، چهار تای کاسبی... دید و یاد گرفت... می توانست برای خودش یک پا کاسب شود ولی باز هم همان انگ ِ "تخم و ترکه ی شاپور کلانتر" بودن نگذاشت.
    ته دلش، تنها گذاشتن ِ مادر و خواهر و برادر بی پناهش را بی معرفتی می دانست ولی چاره ای نداشت. باید جایی کار می کرد و با کسانی که آوازه ی پدرش به گوششان نرسیده باشد.
    مدتها بعد از آنكه از خانه بيرون آمد ،از زندگيش راضى بود.
    قناعت كرده و بعدها با همكارى بهداد و معاشرت گسترده اى كه با طبقات مختلف داشت، توانسته بود با كسانى كار كند كه راه را براى ترقى اش باز مى كردند.
    بهداد و پدرش بهش بال دادند تا پیشرفت کند. یاد دادند ظاهرش را طوری بسازد که کسی دنبال عقبه اش نگردد.
    زرنگ بود و استعداد داشت. با به قول خودش، " مایه دارها" می پرید اما نصیحت مادرش، همیشه آویزه ی گوشش بود. که مردانگی داشته باشد؛ مرام و معرفت را فراموش نکند و همواره طوری عمل کند که شرمنده ی وجدانش نباشد.
    از اينكه سرانجام به جايى رسيده بود كه مى توانست به مادرش كمك كند ، خودش را غرق خوشبختى و سعادت مى ديد.
    حالا حداقل می داند اگر خانواده اش لنگ ِ مقداری پول دیه باشند یا وجهه ای برای رضایت گرفتن از شاکی های پدرش بخواهند، می تواند برایشان قدمی بردارد. خیالش راحت است که خواهر کوچکش، حسرت نداشتن هزینه ی درس خواندن را ندارد. مادرش غصه ی یخچال خالی خانه را نمی خورد و چند سالی ست آتقی، بقال ِ سر کوچه شان، وقتی مادرش را برای خرید در مغازه اش می بیند، رو ترش نمی کند که " جنس نسیه نداریم".
    تنها آرزوش این است که ننگ ِ پسر ِ آن پدر بودن را از زندگی اش محو کند. ولی خیال باطلی ست... خودش هم می داند. و همین ننگ، نور امید را از زندگی ِ جمع و جور و آرامی که برای خودش آرزو دارد، گرفته.
    سومین بار که اسم بهداد روی گوشی می افتد، حدس می زند کار واجب داشته باشد.
    جواب می دهد.
    - کجایی تو وحید؟!
    لبخندش را برای نهال تکرار می کند و اشاره می زند سوار شود.
    - بیرونم... کاری داری؟
    - چرا جواب نمی دی؟! سرت کجا گرمه؟... با نهالی؟
    از تعجب، می ایستد.
    - آره... از کجا فهمیدی؟!
    صدای بهداد، شاکی شده.
    - بی خبر جیم شده... همه شون نگرانشن... برگردونش ویلا بابا... هر چی خورده بودیم پرید...
    تماس را قطع می کند و متفکر به نهال ِ نشسته در ماشین نگاه می اندازد.
    بی خبر؟!
    پشت فرمان می نشیند.
    - خالی بستی؟!
    نهال، متعجب نگاهش می کند.
    - گفتی آبجیت می دونه اومدیم بیرون...
    نهال، نگاهش را می دزدد.
    - که چی؟!
    - نگرانت شدن...
    چشمهاش را با حرص جمع می کند.
    - دقیقا کدومشون؟! نازنین و امیرعلی که مدام جیک تو جیکن؟ یا عطا که جسی کورش کرده؟!
    ماشین را روشن می کند.
    - همه شون... بریم برسونمت تا همه ی شمال با خبر نشدن...
    - تو هم طرف اونا رو می گیری؟!
    حوصله ی درد سر ندارد ولی این طور فکر کردن نهال هم انصاف نیست.
    حرکت می کند.
    - یه بار بهت گفتم هر وقت بهم احتیاج داشته باشی، هستم... طرفتم... ولی با در رفتن هم چیزی درست نمیشه... وایسا جلوش و ثابت کن چیزی ازش کم نداری.
    نهال، پوزخند می زند.

    صدای زنگ اس ام اس گوشی وحید بلند می شود. نهال با اخم و بدبینی به وحید و گوشی نگاه می کند.
    - کدومشونن که ول کن هم نیستن؟!
    و بی مکث، با یک حرکت، گوشی ِ او را از دستش که به فرمان بند است، می گیرد و پیام را باز می کند.
    " دل ِ جوجو برات تنگ شده وحیدی. کِی میای پیشم پس؟"
    اسم فرستنده را نگاه می کند. جوجو؛ م.
    متعجب گوشی را به طرف وحید می گیرد.
    - خصوصیه انگار!
    وحید نیشخند می زند و گوشی را می گیرد.
    - بود! خوندیش فضول؟!
    شانه بالا می اندازد.
    - جوجو، میم!... فکر کردم امیرعلی یا... نازنین باشن... نمی خواستم فضولی کنم.
    وحید قیافه ی بانمکی به خود می گیرد.
    - جون داداش راحت باشا!... تعارف نکنی بهم برمی خوره اصلا!
    یک ابروی نهال بالا می رود.
    - میمش دیگه چه صیغه ایه؟!
    صدای خنده ی بلند وحید، ماشین را پر می کند.
    - دیدی فضولی؟! یکی از زیدامه... میمشم یعنی ماهک خانوم!
    صورت نهال، حالت چندش می گیرد.
    - زید؟!... پس دوسـ ـت دختر هم داری!
    وحید با شیطنت ابرو بالا می اندازد.
    - خودشون ولم نمی کنن!
    نهال پوزخند می زند.
    - به علی بی غم بودنت، خودشیفته رم اضافه کن!
    و رو برمی گرداند سمت جنگل و شکلک درمی آورد.
    - جـــوجــــو!
    ***
    عطا در حیاط ویلا، روی پله ها نشسته و امیرعلی، وسایل را به ماشین منتقل می کند.
    به ساعتش نگاه می اندازد و حرکت ریتمیک و عصبی پاش روی زمین، متوقف می شود.
    - امیرعلی... شماره ی وحیدو داری؟
    امیرعلی، ساک لباس نازنین را ازش می گیرد و در صندوق جابجا می کند.
    - آره... بهداد گفت به وحید گفته بیاردش اینجا.
    می ایستد.
    - می دونم... مگه چقدر دور شدن که تا حالا نیاوردش؟!
    امیرعلی چشمهاش را جمع می کند و با دقت تماشاش می کند.
    - تو چرا انقدر نگرانی؟! تنها که نیست... با وحیده.
    عطا اخم می کند و نگاهش را به موبایلش می دوزد تا از چشمهای کنجکاو امیرعلی فرار کند. نگران است. نهال را می شناسد. می داند ساده است و همین سادگی، خطریست که او را تهدید می کند. اگر بلایی سر نهال بیاید، خودش را نمی بخشد. می داند غفلت کرده و خودش را مقصر می داند.
    - نهال امانته... به امید من، شکوه جون رضایت داده بیاد.
    نازنین با حرص، پوست لبش را می کند.
    - ببین دختره ی بی فکر، چه دردسری برامون درست کرده؟!... پام برسه خونه، به بابا علی میگم...
    نگاه زیرچشمی شرمنده ای به امیرعلی می کند و لب می گزد.
    - با این ندونم کاریهاش، آبرو برامون نذاشته...
    عطا، نفس پر صدایی می کشد ولی امیرعلی متعجب به هر دو نگاه می کند. نمی فهمد کجای کار نهال اشتباه و آبرو ریزی ست.
    - شماره ی وحیدو می گیری؟!
    امیرعلی موبایلش را از جیب بیرون می کشد و شماره ی وحید را می گیرد. هنوز متعجب است از اینکه وحید چطور از آنجا سردرآورده ولی نهال که به زور نرفته! خواسته ی خودش بوده.
    - جونم مهندس؟!
    نگاهی به عطا می کند که نزدیکتر ایستاده.
    - کجایین؟
    وحید به نهال نگاهی می اندازد.
    - تو راه... یه ربع دیگه می رسیم.
    اخمهای نهال در هم می رود.
    - بگو عجله ای برای اومدن نداریم.
    وحید می خندد.
    - شنیدی مهندس؟!
    امیرعلی به این لجبازی، لبخند می زند.
    - بگو ولی ما عجله داریم... باید حرکت کنیم سمت تهران... پدرم فردا برمی گرده؛ می خوام امشب برگردیم خونه... ظهر شد.
    عطا دست دراز می کند تا گوشی را بگیرد.
    - نهاله؟! بده ببینم چی میگه؟!
    امیرعلی سر و دستش را عقب می برد و با لبخند و شیطنت به وحید می گوید:
    - ببینم وحید؟! تو کی با نهال دوست شدی؟!
    عطا با حرص به لبخند و خونسردی اش نگاهش می کند و گوشی را می گیرد.
    - الو؟ نهال...
    وحید مکث می کند. زیر چشمی به نهال نگاه می اندازد و گوشی را بدون قطع کردن پایین می برد. راهنما می زند و گوشه ی جاده توقف می کند.
    - بشین من الان میام.
    پیاده می شود و دوباره گوشی را به گوش می چسباند.
    - چرا جواب نمیدی؟! این بچه بازیا چیه نهال؟!
    وحید به طرف پشت ماشین می رود.
    - شرمنده داداش که نهال نیستم!
    عطا از کوره در می رود.
    - کجا برداشتی بردیش؟! اصلا تو از کجا دم شهرک پیدات شد؟! پدرتو درمیارم وحید... کجایین شما؟!
    وحید خونسرد و با لبخند گوش می دهد.
    - ناموسا اول کمـ ـربندتو ببیند انقدر تند میری... نهال با منه، حالشم خوبه.
    عطا بر خلاف او، عصبی ست.
    - کجایین؟! همونجا وایسا تا خودم بیام دنبالش.
    - چرا آتیشی شدی داداش؟! گفتم تو راهیم.
    - لازم نکرده... آدرس بده بیام دنبالش.
    بدش نمی آید با این عطای طلبکار که برای نهال گریبان چاک می کند و باعث حال خرابش شده، رو در رو حرف بزند.
    - جاده اصلی رو بگیر بیا سمت جاده جواهرده... نزدیک شدی زنگ بزن.
    بدون حرف اضافه تماس را قطع می کند و سوار ماشین می شود. نمی خواهد نهال را وارد حرفهایشان بکند. حسش نسبت به عطای عصبانی، پوزخند است و حرص و تاسف... از اینکه عطا خیال کند او به ناموسش چشم دارد، حس بدی به جانش افتاده. باید براش توضیح بدهد قصد و منظور بدی نداشته و نیتش، کمک کردن بوده.
    - امیرعلی بود؟!
    حرکت می کند.
    - نه... اون که قطع کرد... رفیقم بود... ببین نهال... رفیقم یه توک پا میاد کارم داره...
    - خب...
    دستی به چانه اش می کشد.
    - تو رو می برم دم ویلامون... اونجا باش من سه سوته میام دنبالت با هم برگردیم...
    - خب تو ماشین می مونم.
    من من می کند.
    - آخه نافرمه... تو ماشین باشی خیالات ورش میداره... از اینجا تا ویلای ما دو دقیقه س... رفیقم که رفت، میام برت می دارم.
    نهال، شانه بالا می اندازد.
    - طول نکشه...
    - نه... سر جمع ده دقیقه...
    نهال لبخند می زند.
    - همه ی برنامه هات رو ده دقیقه س... نه؟!
    می خندد.
    - حالا دو دقیقه بالا و پایین! ناموسا گیر نده دیگه!
    عطا دست دراز می کند.
    - سوئیچو بده خودم برم دنبالش.
    امیرعلی متعجب نگاهش می کند.
    - با وحید میاد دیگه...
    - نمیاد... گفتم میرم دنبالش.
    سوئیچ را در هوا می قاپد.
    - منم همراهمت بیام؟
    در حال سوار شدن سر تکان می دهد.
    - نه...زود برمی گردم... شما آماده باشید، برگشتیم راه میفتیم.
    ***
    نهال را به ویلا می رساند.
    از بودن و رفتار بهداد، مطمئن نیست. همراه نهال وارد حیاط ویلا می شود و به اطراف سرک می کشد.
    - بهداد که اینجا نیست؟! باشه من تنها نمی مونما؟!
    در حال چشم گرداندن، جواب می دهد:
    - نه... صبح که اس زدی، داشت می رفت صفا...
    نهال می ایستد و اخم می کند.
    وحید پلک می زند تا مطمئنش کند.
    - باهاش تنهات نمیذارم... نیست... خیالت تخـ ـت.
    هر دو وارد ویلای ساکت می شوند. وحید هم با آن تجربه ی گلخانه، نمی خواهد نهال را با بهداد تنها بگذارد.
    اگر بهداد بود، صدای موسیقی و بوی سیـ ـگارش هم بود. محض اطمینان، بلند او را صدا می زند.
    - بفرما... امن و امان... تو یخچال همه چی هست؛ اگه خواستی بردار یه چیزی بخور.
    نهال مردد به اطراف نگاه می کند.
    - کاش می شد باهات بیام وحید...
    - ساعت چنده؟!
    نهال به ساعتش نگاه می کند.
    - ده دقیقه دیگه اینجام!
    هر دو لبخند می زنند و وحید به طرف در می رود.
    ***
    ماشین بهداد را از دور تشخیص می دهد.
    اخمهاش بیشتر در هم می رود و با حرص، به پدال گار فشار می آورد.
    پشت پرادوی سفید پارک می کند و به داخلش نگاه دقیقی می اندازد.
    وحید، آرنجش را لبه ی پنجره گذاشته و سیـ ـگار می کشد. از آینه ی بغـ ـل، متوجه عطا می شود. پک محکمی به سیـ ـگار می زند و پیاده می شود.
    عطا بهش نزدیک می شود و همانطور، نگاه اخم آلود و جستجوگرش، داخل ماشین را می کاود.
    - سلام عرض شد امیرخان!
    نگاه متعجب عطا، به ماشین اشاره می کند.
    - پس نهال کجاست؟!
    وحید خونسرد است و همین، بیشتر با اعصاب عطا بازی می کند.
    مثل عطا، به داخل ماشین نگاه می اندازد و پک آخر را می کشد.
    - اینجا نیست...
    ترسش بیشتر از همه ی لحظات آن روز شده و نگرانیش به اوج رسیده. مگر چقدر این مرد را می شناسد که فکر و خیالش به طرف دزدی و گروگان گیری و حتا آزار و اذیت نرود؟!
    سعی می کند خونسرد باشد و منطقی... باید احساساتش را کنترل کند و بفهمد منظور وحید از این بازی چیست.
    - مگه قرار نشد بیام دنبالش؟! مگه پیش تو نبود؟!... کجا بردیش نامرد؟!
    صداش عصبی تر و بلند تر می شود. نه! کنترل کردن، کار الانش نیست. نه تا وقتی که نهال را صحیح و سلامت ندیده.
    - جای نهال خوبه مهندس... بله... با من بود؛ حال و هواشم ناموسا عوض شد... اما شما خیلی پای تلفن قاط زده بودی؛ خواستم اول رو در رو باهات حرف بزنم...
    عطا، نفس عصبی اش را بیرون می دهد؛ به موهاش چنگ می زند و سوالش را شمرده تکرار می کند.
    - نهال کجاست؟!
    ادامه نمی دهد ولی در سرش، صدای فکرش می پیچد" خوبه؟! سالمه؟!"
    وحید با حسی لبریز از قدرت و احساس اهمیت داشتن، اینکه هدایت ِ شرایط خاص و بحرانی در دست اوست، دو انگشتش را دو طرف لبها می کشد.
    - امیر آقا... آتیشی نباش داداش... دو کلوم باهات حرف دارم... می خوام مرد و مردونه صحبت کنیم.
    عطا دوباره به موهاش چنگ می زند و دست دیگرش را کلافه روی بینی و دهانش می کشد.
    - حرف باشه برای وقتی که نهال رفت تو ماشین من نشست... میگی کجاست یا زنگ بزنم صد و ده؟!
    وحید پوزخند می زند.
    - بچه می ترسونی مهندس؟! مگه زورکی بلندش کردم؟!
    چهره اش جدی می شود.
    - ما رو چی فرض کردی؟!
    عطا بی تحمل، دست می برد به جیبی که موبایلش در آن است.
    - انگار حرفامو جدی نمی گیری... بذار پلیس که اومد، بلبل زبونی کن...
    لحظه ای بی حرف، به عطا نگاه می کند که جدی قصد تماس با پلیس را دارد. خبر کردن ِ پلیس یعنی دردسر ِ بی خود... تا بخواهد ثابت کند کاره ای نبوده و قصد بدی نداشته، کم ِ کم، چند روز گرفتار می شود... بعد هم سوء سابقه و انگ ِ " پسر شاپور کلانتر" بودن...
    نفس بلندی می کشد.
    - جوش نیار داداش... نهال حالش خوبه... الان میرم میارمش پیشت.
    دست عطا روی گوشی بی حرکت می ماند.
    - کجاس؟!
    - وایسا، ده دقیقه... نه!... پنج دقیقه دیگه میارمش همینجا، صحیح و سلامت تحویلت میدم.
    - خودم باهات میام... چرا اینجا منتظر بمونم؟!
    به اخم و جدیت عطا لحظه ای نگاه می کند.
    - واسه چی استخاره می کنی؟! به امام حسین زنگ می زنم پلیس، بیان حقتو بذارن کف دستت ها...
    کلافه و پر حرص، زیر لب بد و بیراهی نثار خودش می کند.
    - ناموسا عجب گیری کردیم... بشین راه بیفت پشت سرم.
    عطا بی حرف و سریع سوار می شود و پر اخم، خیره به ماشین روبه روش، حرکت می کند.
    بلافاصله پشت سر او، جلوی در ویلا توقف می کند و پیاده می شود.
    نهال را به خانه برده؟!
    وحید، کلید را در قفل می چرخاند و نیم نگاهی به عطا می اندازد.
    - صبر کن صداش کنم.
    - اینجا خونه ی کیه؟!
    قطعا جواب روشنی نمی دهد. آن هم به عطای عصبی و کلافه.
    وارد می شود و عطا پشت سرش، بدون صبر کردن برای آمدن نهال.
    به سالن می رود و بعد به آشپزخانه.
    - نهال؟!
    عطا ایستاده میان سالن، حس می کند بازیچه ی دست ِ کسی شده که امیرعلی بهش اعتماد دارد... ولی مگر اعتماد ِ امیرعلی، حکم آسودگی خیال دارد؟! امیرعلی به بهداد هم اعتماد دارد.
    این "نهال" گفتن های پشت ِ هم ِ وحید، اعصاب تحریک شده اش را بیشتر به هم می ریزد.
    وحید را می بیند که با اخمهای درهم، به طرف پله ها می رود و روی پاگرد، خشکش می زند.
    - یا ابالفضل!... بهداد؟! چیکار کردی؟!
    بهداد؟! بدون اینکه به مغزش زمانی برای تجزیه و تحلیل ِ دلیل حضور نهال و بهداد و وحید را در آن ویلا بدهد، به طرف پله ها می دود.
    بهداد، بدون لباس، روی اولین پله، به دیوار لمیده و سرش روی پله ی بعدی ست.
    نمی داند از اینکه در تصویر ِ رو به روش، نهال را نمی بیند، خوشحال باشد یا نبودنش ناراحتش کند.
    وحید زانو می زند.
    - بهداد... بهداد؟... چشاتو وا کن...
    - پس نهال کجاس؟!
    وحید، بدون نگاه به عطا، شانه ی بهداد را تکان می دهد.
    - چرا اینجا افتادی؟!... بهداد... جان عزیزت جواب بده...
    عطا بدون نگرانی برای حال ِ او، از کنارشان می گذرد و بالا می رود. صدای نگرانش در همه ی خانه می پیچد.
    - نهال... لعنتی... نهال؟ کجایی تو؟!
    چند دری که پیش روش است را باز می کند و دست خالی به طرف پله ها برمی گردد.
    بهداد گردنش را به دیوار تکیه داده و لای چشمهاش باز است.
    - نهال کو؟!
    صدای بی حال و کش دارش، بلند نیست ولی هر دو می شنوند.
    عطا، لحظه ای به سرتا پای او خیره می ماند. حالا باور اینکه نهال واقعا در این خانه است، راحت تر شده ولی بودنش با بهداد ِ مـ ـست و بدون ِ لباس...
    حمله اش به طرف وحید، یک لحظه زمان می برد. صداش بلند و غیر قابل کنترل است.
    - نهال کجاست عوضی؟!
    وحید، چسبیده به دیوار، تلاش می کند دستهای عطا را از دور یقه اش کنار بزند.
    متعجب و نگران، مات زده به چشمهای سرخ و خشمگین عطا، داد می زند:
    - نمی دونم... گذاشتمش ویلا و اومدم پیش تو...
    عطا تکانش می دهد.
    - بی شرف... آوردی دادیش دست ِ این رفیق کثافتت؟!
    وحید با همه ی توان، او را به عقب هل می دهد.
    - نهالو دست بهداد ندادمش.
    صدای آرام بهداد، نگاه هر دو را لحظه ای به طرف خود می کشاند.
    - لامصب تنش آتیشه... وحشیه ولی می خوامش... همه چیش وحشیه...
    وحید، آشفته، هنوز به بهداد نگاه می کند و حواسش به حرفهای بی سر و ته اوست که کمـ ـرش به دیوار کوبیده می شود. درد در تنش می پیچد و صدای خش دار عطا در گوشش.
    - بی همه چیز... چرا آوردیش اینجا؟!... می دونستی این بی ناموس اینجاس و تنهاش گذاشتی؟!... به حضرت عباس یه مو از سرش کم شده باشه، روزگارتو و این آشغالو سیاه می کنم...
    صدای وحید هم بی کنترل، بلند و شاکی ست.
    - نمی دونستم بهداد خونه س... ولم کن بذار پیداش کنم...
    فکش را روی هم فشار می دهد. نفس نفس می زند و خیره مانده به چشمهای وحید.
    وحید، خودش با یک حرکت، از شر دستهای عطا خلاص می شود و از پله ها پایین می رود.
    یک دفعه چه شد؟! از حرکت مسخره ی جسی تا آن لحظه که تنها چیزی که در دنیا می خواهد، دیدن نهال ِ سالم و سلامت است، مگر چند ساعت گذشته؟!
    نهال... آنجا در آن ویلای غریبه... با دو مرد غریبه... مـ ـست... این لندهور چرا گفت " تنش آتیشه"... تن ِ نهال؟! مگر بهش دست زده؟!... نهال را گفت وحشی؟!... ای وای... نهال ِ وحشی ِ او را می خواهد؟!
    میان ِ دل دل کردن و نفسهای وحشت زده اش، لرزان التماس می کند " خدایا... نهالم..."
    و بی اراده پایین می رود.
    وحید، نزدیک در ورودی بهش نگاهی می کند و سری تکان می دهد یعنی "نبود"... "نیست".
    همراهش بیرون می رود.
    همه جای حیاط و اطراف استخر را گشته و اثری از نهال نبوده. کنار استخر، بساط گیلاس و بطری بهداد را که می بیند، تازه متوجه می شود وقتی نهال را آورده، بهداد پشت ساختمان بوده.
    دوباره وارد ویلا می شود ولی عطا حس می کند حتا زانوهاش هم آنقدر توان ندارد که عصبی قدم بزند و فکر کند چه کار باید بکند؛ چه کار می تواند بکند. به پلیس خبر بدهد... به امیرعلی و نازنین چه بگوید... به بعد ترش نمی خواهد حتا فکر کند.
    شاید تنها نقطه ی اشتراک احساس هر دوی شان، ترس و نگرانی برای نهال باشد.
    وحید، کنار بهداد ولو شده در پله ها برمی گردد.
    - بهداد... داداش... بهداد... چشاتو وا کن... صدامو می شنوی؟!
    صداش ملتمسانه شده.
    بهداد، نیمه هشیار، نگاهی بهش می اندازد. سالهاست نوشیدن و مـ ـست کردن ِ بهداد را دیده... اما اینطور از خود بیخود شدنها، تازگی دارد. فقط مـ ـستی ِ الـ ـکل نیست.
    عصبی و همانطور با التماس، شانه های او را بلند می کند.
    - د ِ لاکردار... چی زدی اینطوری نعش شدی؟!... بهداد... ارواح خاک عزیزات بگو نهالو دیدی یا نه؟!
    کلمات بی سر و ته بهداد، بهش ثابت می کند نهال را دیده ولی دعا می کند فقط دیده باشد.
    چند بار شماره ی نهال را می گیرد... بی نتیجه است. سرش را بالا می گیرد.
    - روسیاهم نکنی...
    خبری از عطا نیست. نگران می شود نکند رفته باشد سراغ پلیس.


    از ویلا بیرون می زند. عطا، روی سکوی کنار باغچه نشسته.
    هنوز وحید نزدیکش نرسیده که موبایلش زنگ می خورد.
    به اسم امیرعلی نگاه می کند. مردد است جواب بدهد.
    بگوید نهال را پیدا نکرده؟! بگوید ممکن است اتفاقی برایش...
    دندانهاش را روی لبش می فشارد.
    -د ِ جواب بده... شاید نهال باشه.
    قدرت هیچ کاری ندارد. از خودش متنفر است که اینبار در شرایط سخت، مثل همیشه نمی تواند بهترین چاره را بیندیشد. تنها کاری که مطمئن است کامل از عهده اش برمی آید، خفه کردن وحیدی ست که کنارش ایستاده.
    امیرعلی تماس را قطع نمی کند. نفس گرفته اش را سخت بیرون می دهد.
    - بله؟
    - کجایی امیر؟ چرا جواب نمی دی؟!
    با دست ِ یخ زده، پیشانی اش را محکم فشار می دهد.
    - هنوز نهالو ندیدم.
    - همین الان رسید ویلا... زنگ زدم بگم برگردی.
    انگار همه ی جانش به طرف پاهاش سرازیر می شود و می ایستد.
    - برگشت؟!
    - آره... الان اومد...
    وحید، نفس راحتی می کشد و حالا اوست که لبه ی باغچه می نشیند.
    - حالش چطوره؟!
    به سختی می پرسد و تازه صدای ضربان تند قلبش را در سرش می شنود.
    - بد نیست... هنوز دپرسه... زودتر بیا حرکت کنیم. دیر شده.
    دپرس؟! بد نیست؟! ذهنش در هم است.
    - چطوری تا ویلا اومده؟! نهال که اینجاها رو بلد نیست...
    - با تاکسی... ولی حرفی نمی زنه... مهم اینه که اومده. تو هم بیا.
    بدون حرف، تماس را قطع می کند و نگاهش را که تهدید آمیز، تمام مدت روی وحید ثابت بوده، برمی دارد. ندیده اش می گیرد و به طرف در می رود. وحید سریع بلند می شود و همراهش می رود.
    - منم باهات تا ویلا میام...
    دست عطا روی در متوقف می شود و با اخم و استفهام، به وحید نگاه می کند.
    - می خوام ببینم حالش چطوره... نگرانشم.
    نگاه ِ عطا، تیز و بُرنده است.
    - دلیلی نمی بینم نگران ِ دخترعموی من باشی.
    وحید دنبال جمله ای می گردد تا به سوءظن عطا بیشتر دامن نزند اما کلمات مناسب را پیدا نمی کند.
    عطا با عجله به طرف ماشین می رود. قبل از سوار شدن می ایستد. انگشت ِ اشاره ی دستی که موبایل را گرفته به طرف وحید نشانه می رود و سخت و پر تهدید، آمرانه می گوید:
    - هیــچ دلم نمی خواد دیگه دور و بر نهال ببینمت... که اگه ببینم، برات بدجور گرون تموم میشه... پس حسابی مواظب قدمات باش...
    وحید، بی حرف و بی حرکت، از کنار در، دور شدن ماشین امیرعلی را می بیند. نگران است طوفانی که نهال را از صبح بیقرار کرده، با رسیدن عطا به ویلا، خرابی ِ بیشتری به بار بیاورد.
    در حیاط را می بندد و دوباره شماره می گیرد.
    نهال، جواب نمی دهد.
    پیام می فرستد "نهال، فقط بگو حالت خوبه؟"
    ***

    چشمهاش را بسته و هیچ حرکتی نمی کند.
    جو ِ داخل ماشین، هیچ شباهتی به زمان رفتن به سمت شمال ندارد.
    عطا با دو قرص، هنوز سردرد شدیدش را دارد. امیرعلی، موسیقی انگلیسی ملایمی را انتخاب کرده و حواسش به ترافیک سنگین جاده است. جسی، متوجه عادی نبودن شرایط شده؛ هر چند دلیل خاصی برای تغییر ناگهانی بقیه ندارد. نازنین، اخم آلود و ناراضی ست؛ مثل همه ی لحظاتی که بعد از آمدن نهال به ویلا داشته.
    نهال آمده؛ فقط از امیرعلی خواسته پول تاکسی دربستی که گرفته را حساب کند و به اتاقش پناه برده. بدون حرف و نگاه به کسی.
    نازنین همراهش رفته و همه ی نگرانی و دلشوره و شرمندگی ِ جمع شده ی چند ساعته اش را بیرون ریخته. و نهال، فقط یک جمله گفته.
    " حالم بده نازی... ولم کن."
    نازنین از کوره در رفته.
    - ولت کردیم که این شدی... از صبح گم و گور شدی... معلوم نیست کجا رفتی... چه غلطی کردی... جلوی امیرعلی از خجالت ِ رفتار تو، آب شدم... سفرو به همه مون زهر کردی... حالا فقط میگی حالت بده؟!... بقیه برات مهم نیستن؟! می دونی چی کشیدم وقتی فهمیدم با اون پسره رفتی؟!... حتا از امیرعلی هم شرمم میشه... اون بدبخت نفهمید چطور رفت دنبالت... الان برسه می خوای چی جوابشو بدی؟!... گند زدی به دو روز مسافرتمون... چطور روت شد نهال؟! نگفتی شکوه جون و بابا علی بفهمن چی می گن؟! اصلا به آبروی خانواده فکر کردی؟!
    نهال، سرش را در بالش فرو کرده. میل شدیدش به زار زدن را پس زده و باز سکوت کرده.
    عطا که رسیده، بی طاقت به اتاق رفته. نهال بدون عکس العمل، حتا نگاهش هم نکرده.
    - نهال...
    سردرگمی ِ عطا و سکوت نهال...
    خواسته بپرسد کجا بوده؟ با آن پسره ی مـ ـست چه کرده؟ نه! آن پسره ی مـ ـست باهاش... وحید... وحید چطور از آنجا سردرآورده؟! چطور باهاش به خانه ی آنها رفته؟! چطور نترسیده؟! اطمینان کرده... از صبح کجا رفته؟... چرا رفته... جرا دردش را برده برای یک غریبه...
    ندانسته کدام سوال از هزار سوال ِ توی سرش را بپرسد. ندانسته چطور نهال را آرام کند. چطور خودش را آرام کند...
    سکوت کرده و به نهال ِ بی حرکت و رنگ پریده و درهم مچاله شده، ماتش برده.
    امانت دار خوبی نبوده. و از این بابت، خودش را نمی بخشد... فقط کاش نهال سر بلند می کرد و می گفت "خوبم عطا"
    امیرعلی همه را برای حرکت به طرف تهران صدا زده. نهال بالاخره تکان خورده. وقتی شالش را روی سر مرتب کرده، انگشتهای بی جانش لرزیده... دل ِ عطا بیشتر... و باز در دل التماس کرده "بگو خوبم نهال..."
    بغضش را قورت داده و از نازنین قرص مسکن خواسته... بغضش را با قرص و آب قورت داده و سیـ ـنه اش از درد، تیر کشیده...
    کاش مسکن ها، می توانستند دلی که درد می کند را تسکین ببخشند.


    نامدار با حوله ی تن پوش، از اتاق خارج می شود. سنگینی ِ نگاهش را هانیه حس می کند. بی حرکت می ماند تا نامدار طرفش برود.حضور نامدار را پشت سرش حس می کند. شاید می خواهد مثل همه ی آن سالها، از پشت خم شود، گونه اش را ببـ ـوسد. ولی نامدار، فنجانی خالی برمی دارد و از هانیه فاصله می گیرد.
    ناخودآگاه، بازدمش آه می شود. به نامدار نگاه می کند. مثل همیشه اصلاح کرده و بوی افترشیو همیشگی اش را می دهد.
    به نظرش کمی لاغر شده. انحنای استخوان فکش، هانیه را یاد اعتماد به نفس ذاتی اش می اندازد.
    لیوان را بالا می برد و قهوه را بو می کشد. و درست همان لحظه که هانیه فکرش را هم نمی کند، نگاهش را بالا می آورد و هانیه را غافلگیر می کند.
    - امیرعلی تماس نگرفت؟
    هانیه در چشمهاش، دنبال احساسش می گردد. بالاخره ساعتهای نزدیک ِ رفتنش، دست از فرار برداشته! می خواهد بداند بعد از آنهمه دوری کردن، آرام تر شده تا صحبت کنند؟
    و جز تکه های رقصان ِ خاکستری ِ یخ، چیزی نمی بیند.
    سر تکان میدهد "آره".
    - ترافیک جاده سنگین بوده... گفت تا یکی دو ساعت دیگه میرسن.
    نامدار کمی از قهوه می چشد و قصد رفتن می کند. سردی نگاهش هانیه را عذاب می دهد.
    نامدار اشتباه کرده... درباره ی جنس احساسش نسبت به امیرعلی اشتباه کرده ولی می داند اشکال از خودش بوده... شاید اگر بفهمد همه ی حـ ـلقه ی اتصالش با گذشته را پاره کرده، شاید اگر توضیح بدهد، از اول توضیح بدهد، هم خودش کمی آرام بگیرد، هم نامدار. و بتواند سوال چند روزه اش را بالاخره بپرسد.
    نامدار، همانطور که قصد رفتن به اتاقش را دارد.
    لیوان نیمه خورده ی قهوه را روی میز جا می گذارد و پشت سر او، به اتاق می رود.
    نامدار " خیره به چمدان ِ کنار تخـ ـت، دستی به موهای نمدارش می کشد.
    - می خوای برات ببندمش؟
    لبخند سرد و کوتاهی روی لبـ ـهای نامدار می نشیند. پشت به هانیه دارد و رو به پنجره... پنجره ای که چند ماه قبل، تقلا کرده بود راه نفسش را کمی باز کند.
    هانیه روی مبل ِ تک کنج اتاق می نشیند و خیره به او، با پوست لبش بازی می کند.
    قهوه اش را در سکوتی سنگین تمام می کند. گذرا به هانیه نگاه می اندازد و به فنجان خالی چشم می دوزد.
    حرف دارد. خسته تر از آن است که بخواهد حتا چند جمله بگوید ولی قبل از رفتن، باید بگوید... بگوید و بعد برود. فنجان را روی میز می گذارد و دراز می کشد.
    هانیه همانطور نشسته و به بی تفاوتی ِ او ماتش برده. فکرش آنجا نیست... شاید جایی در گذشته... بیست سال پیش... سی سال پیش...
    نامدار، بازوش را روى چشمهاش گذاشته؛ صداى نفسهاى نامنظمش نشان مى دهد كه هوشيار است. تمام كمبودهايى را كه در حضور هانيه حس مى كرد، در نبودش بيشتر شده بود.
    اين سه ماه ، هانيه با وجود نبودنش آنجا بود.
    و از شب نامزدى غم تازه اى از دوباره ديدن او بر دلش سنگينى مى كند.
    هانيه احساس گناه مى كند ، چرا هيچوقت نامدار حرفى نزده بود؟!... شايد اگر رفتارش به گونه ی ديگرى بود... براى فهميدنش ديگر خيلى دير شده.
    بدون اراده می ایستد و به طرف تخـ ـت می رود. آرام می خزد روی تخـ ـت و رو به نامدار، با فاصله دراز می کشد. اتاق، در سکوت فرو رفته و هر کدام آنها در فکر خودشان.
    بى رمق مى پرسد:
    - چرا هيچوقت در مورد مامان به من نگفتى ؟!
    نامدار چشمهايش را بالا مى آورد. نگاهش خسته ، متحمل و درمانده است. نگاهى كه زمانى مى درخشيد و سخت هم مى درخشيد.
    نمى تواند براش توضيح بدهد. چطور مى تواند آن احساس خلا را شرح بدهد؟!
    بعد از سالها در كمترين فاصله ازش خوابيده اما چطور مى تواند كيلومترها فضاى خالى بين خودشان را با مرور آن وقايع پر كند و آشفتگى درونش را پنهان؟!
    در ذهنش آن خاطرات را فراموش كرده و ديگر نمى خواهد زنده كند. بعد از يك نفس عميق، آه مى كشد. مشتهاي گره كرده اش را فشار مى دهد. نگاهش به پنجره است .
    -به فرض هم كه مى گفتم... در اصل ماجرا فرقى مى كرد؟!
    هانيه فكر مى كند اگر شانس دانستنش را داشت طور ديگرى رفتار مى كرد؟!
    نمى داند...
    در اينكه نامدار به هر دليلى او را از واقعيت دور نگه داشته، شكى ندارد ... در آن زمان نمى دانست دارد چكار مى كند. اما حقيقت اين است كه عدم آگاهى او نسبت به كارى كه نامدار كرد، نمى تواند تبرئه اش كند.
    -هميشه برام عجيب بود كه چرا اون تسبيح رو نگه داشتى...
    هانيه چشمهاش را مى بندد. چقدر بادى كه از سمت پنجره مى وزد سرد است .عجيب است كه تا آن لحظه متوجه آن نشده... پس اين پتوى لعنتى كجاست ؟!
    نگاه تمسخر آميز نامدار را روى خودش حس مى كند.
    - حدس مى زدم شايد يادگارى از عزيزانت باشه ... وقتى مي ديدم ارزش زيادى برات داره و با اون همه عشق ازش نگهدارى مى كنى ... فكر مى كردم مادرت...
    هانيه آب دهانش را قورت مى دهد و پتو را محكم به دور خودش مي پيچد.
    چطور مى تواند بهش بگويد كه آن خيال را براى هميشه رها كرده ؟... نمى تواند ....انقدر جلو رفته كه ديگر هيچ راه بازگشتى را ميسر نمى بيند.
    نامدار ادامه مى دهد:
    - سالها از خودم مي پرسيدم با چه كارى مى تونم علاقه ام رو به تو ثابت كنم ... مدتها با اين سوال در كشمكش بودم و شايد اين خودم بودم كه نمى خواستم جواب واضحى براش پيدا كنم . چون زندگى با تو رو دوست داشتم و اين برام مهم بود، نه هيچ چيز ديگه... چشمم رو روى خيلى از واقعيت ها بستم.
    زهر خندى مى كند.
    -گذشتن از جسمت ساده نبود ،اما مى خواستم بهت ثابت كنم هيچ چيز غير از تو ، مهر تو هرگز تو دلم جايى نداره.
    مدتى در سكوت مى گذرد.
    هانيه همانطور دراز كشيده و نگاهش به صورت او خيره شده.
    خطوط ظريف و اشرافى چهره اش چرا امشب مشخص ترند؟
    چشمهاش درست مثل چشمهاى پسرش است و حالا ديگر به نظر دست نيافتنى مى رسند
    نامدار احساس يك مرد تبعيدى را دارد. احساس مسافرى كه در بين مرزها ، در سرزمين تنهايى گير كرده و كوشش مى كند با فهميدن علامت هاى جاده، راه درست را پيدا كند. اين تصميم براش حكم مرگ را دارد. به همان اندازه كه مطمئن است دو دو تا، چهار تا مى شود، مطمئن است هانيه پيشنهادش را قبول مى كند.
    با لحنى تلخ مى گويد:
    - من اين مدت خيلى فكر كردم... با هم بودن ما، به صلاح هيچ كدوممون نيست.
    شنيدن اين جمله همه اميدش را مبدل به ياس مى كند. اين تصميم يعنى نامدار ديگر هرگز قصد ندارد به سمتش بازگردد.
    در حاليكه بغضش را فرو مى دهد، مى پرسد:
    -منظورت چيه؟
    -از همين لحظه، تو كاملاً آزادى... هروقت بخواى طلاقت رو با همه ی حق و حقوقت ميدم.
    هانيه بى اراده بازوهاش را چنگ مى زند. شنيدن اين حرف از زبان نامدار، براش درست مثل فرود آمدن صاعقه يا آب يخى ست كه بر سرش ريخته اند.
    نگاه نامدار به اثر سفيد انگشتهاى ظريف او كه بر روى پوستش جا انداخته اند مانده. چقدر پوستش لطيف است .
    تصور مى كرد هانيه از اين پيشنهاد استقبال كند و بلافاصله تصميمش را تايید كند در صورتيكه الان با نگاه خاموش و بى حالت شده ی او مواجه است.
    براى كمتر از يك لحظه، نور اميدى به قلبش تابيده مى شود. شايد توضيحى داشته باشد تا او را از اين باتلاقى كه در آن دست و پا مى زند نجات دهد.
    هانيه رو بر مى گرداند. اين دردی شخصى ست كه بايد خودش از ميان بردارد. عادلانه نيست بار مجازاتى كه بايد به تنهايى تحمل كند به دوش او بگذارد. چشمهاش تبدارند و دستهاش لرزان.
    -اين تصميم و خواست توئه؟!
    سردرگم زمزمه مى كند:
    -در شرايطى كه ما داريم، دو راه بيشتر نمى مونه... اگر طلاق مى خواى كه همين فردا ترتيبى مى دم كه تو كمترين زمان انجام بشه... اگر هم نه ، كه به نظر من در حال حاضر متاركه بهترين راه حله .... به خاطر اميرعلى... نمى خوام زندگيش آسيب ببينه،... آسون نيست ،ولى من توى تصميمم پابرجام ... تو مي تونى همينجا بمونى ،هرزمان هم كه خواستى بياى اونور، ويلاى لانگ آيلند در اختيارته...
    بغض سنگينى توى گلوى هانيه لانه كرده.
    فكر مى كند "براى عذاب دادن من اين كارو مى كنى ؟! براى تلافى؟"
    و عجيب اينكه اين نفرت عنان گسيخته و اين حس انتقام جويى و احتياج به جبران سالهاى تنهايى را درك مى كند.
    با صداى آرامى مى پرسد:
    - براى هميشه؟
    نامدار متعجب سر بلند مى كند. حالت چشمهاش چقدر عجيب است.
    سكوت نامدار را كه مى بيند آهسته بلند مى شود.
    سعى مى كند تعادل قدمهاش را حفظ كند. به سمت در مى رود و به آرامى از اتاق خارج مى شود.
    در بسته مى شود و تنها در آن لحظه است كه نامدار مى تواند بى آنكه اشك امانش بدهد، به رنج اين جدايى و عواقب اين تنهايى فكر كند.
    هانيه وارد سالن مى شود. استثناً كسى آنجا نيست. ناصر و همدم، یک ساعتی می شود خوابیده اند. به سمت تراس مى رود .
    باز هم فرصت حرف زدن نداشته... مثل سه ماه قبل... و مثل همه ی سی سالی که نخواسته، نخواسته اند کامل و راحت حرف بزنند. این فرصت ها را چه کسی ازش گرفته؟ چه کسی ازشان گرفته جز خودشان؟
    در مورد هانیه چه فکر کرده؟! که سه ماه، مدام با امیرعلی بوده؟! که اگر جدا شوند، می تواند راحت با امیرعلی باشد؟!
    چرا فکر کرده می تواند بنشیند و بی دلهره، بی ترس، همه چیز را بی کم و کاست، تعریف کند؟! اصلا نشست و تعریف هم کرد... تغییری در دو راه پیشنهادی ِ نامدار دارد؟!
    تمام شده... نامدار، مرد عمل است. می شناسدش! حرفی نمی زند، مگر وقتی که ایمان داشته باشد می خواهد عملی اش کند.
    به تركه بيد مجنونى شباهت دارد كه بدن لرزانش دستخوش باد شده.

    من كه عمرم را به پايت ريختم
    زندگیها را به پایت ریختم
    ای تو دیروز من و امروز من
    من که فردا را به پایت ریختم
    دیگر چه خواهی؟ دیگر چه خواهی؟
    من که با خوب و بد تو ساختم
    آبرویم را به خاک انداختم
    در سفر تا هفت شهر عشق تو
    من که مرزی تا جنون نشناختم
    دیگر چه خواهی؟ دیگر چه خواهی؟
    من که همچون بت پرستیدم تو را
    هر کجا رفتم فقط دیدم تو را
    با تمام گریه ها از دست تو
    می شکستم بغض و خندیدم تو را
    پس چرا ازردنم را دوست داری؟
    حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟
    مثل من هرگز کسی عاشق نبوده
    سوختن از عشق را لایق نبوده
    از توام بر آتش و خاموشم از تو
    تا نگویی در وفا صادق نبوده
    هر چه می سوزم تو می گویی کم است
    قصه ام ورد تمام عالم است
    پس چرا آزردنم را دوست داری؟
    حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟
    هر چه را می خواستی از من به دست آورده ای
    مرگ غرورم بس نبود که قصد جانم کرده ای
    نمی داند نامدار خوابش برده یا نه.
    نشسته روی کاناپه، پاها را در شکم جمع کرده و گونه اش را روی زانو گذاشته.
    پاهاش خشک شده. صدای باز شدن آهسته ی در، از جا می پراندش. امیرعلیش آمده.
    لبخندی کمـ ـرنگ روی لبهاش می نشیند و پاهای خشک شده اش را روی زمین می گذارد.
    جسی، نازنین و بعد امیرعلی، خسته وارد می شوند.
    از دیدن مادرش که بیدار مانده، تعجب می کند و قبل از نازنین و جسی، او را در آغـ ـوش می گیرد.
    - چرا بیداری؟ بابا خوابیده؟
    عطر تن امیرعلی را عمیق نفس می کشد و سر تکان می دهد "آره". غیر از او، چه کسی براش مانده؟
    صورت نازنین و جسی را می بـ ـوسد و آرام حالشان را می پرسد.
    نازنین فقط لبخند می زند. جسی خمیازه می کشد و ساکش را روی زمین می گذارد.
    - سو تایرد هانی... یعنی من نیومده باید برم؟!
    هانیه به ساعت روی دیوار نگاه می اندازد.
    - دو سه ساعتی وقت داری استراحت کنی... همه تون برید استراحت کنید. بیدارتون می کنم.
    امیرعلی سر تکان می دهد و به طرف اتاقش می رود.. صدای آرام هانیه متوقفش می کند.
    - عمو جان و خانومش توی اتاقت خوابیدن.
    امیرعلی لبهاش را روی هم می فشارد و به نازنین نگاه می کند.
    - اوکی... تو با جسی برو استراحت کن.
    جسی نگاهشان می کند و شال را از دور گردنش می کشد.
    - همین کاناپه برام کافی میشه... شما با هم باشید.
    و بدون مکث، خودش را روی کاناپه می اندازد.
    هانیه لبخندی به نازنین ِ معذب می زند و به اتاق نامدار می رود. او هم مثل جسی باید روی کاناپه استراحت کند، اگر بتواند.
    امیرعلی، دست پشت کمـ ـر نازنین می گذارد وبه اتاق راهنماییش می کند.
    مسیر برگشت، همه را خسته کرده و می داند نازنین نه از وقتی حرکت کرده اند، که از صبح، ناآرام بوده و ساعتهای پر استرسی را سپری کرده.
    بی قراری نهال، از قبل از رسیدن به تهران شروع شده. از درد به خود پیچیده و همچنان سکوت کرده اما نزدیک تهران، همه متوجه وخامت حالش شده اند.
    انقدر که نازنین از امیرعلی خواسته او را به بیمارستان برسانند.
    نهال از دل درد، گریه کرده، بی حرف به بیمارستان رفته و فقط به نازنین التماس کرده "یه دکتر زن بیاد". و نخواسته حتا نازنین هم وارد اتاق معاینه شود.
    به نازنین نگاه می کند که وسط اتاق ایستاده. بهش نزدیک می شود و با احتیاط، دستش را دورش حـ ـلقه می کند.
    - نمی خوای پیشم باشی؟!
    نازنین، گیج نگاهش می کند.
    - چیه نازنینم؟! حرف بزن ببینم؟
    نازنین، دلواپس، بهش خیره مانده.
    - کاش با نهال می رفتم خونه...
    - نگران حال نهالی؟!
    - نمی دونم چی شده... باید بفهمم چش شده...
    سعی می کند آرامش کند. شال را از سرش پس می زند و به موهاش دست می کشد.
    - آمپول زد، بهتر شد... اگر می خواستی پیشش باشی من اصراری نداشتم بیای فرودگاه.
    - باید با شکوه جون حرف بزنم... باید بگم چه آبروریزی ای راه انداخت... بعدا اگه بفهمن، از من دلخور میشن که چرا زودتر نگفتم...
    صورتش را میان دو دست نگه می دارد.
    - چی رو بفهمن؟! نازنین تو از صبح چرا انقدر همه چیزو ترسناک می کنی؟!
    نگاهش را از چشمهای امیرعلی می گیرد.
    - نهال نباید بی خبر می رفت... اونم... با اون...
    بغض باعث می شود سکوت کند. امیرعلی با اخمی ملایم و گنگ نگاهش می کند.
    - عزیزم! نهال نیاز به تنهایی داشت... چند ساعتی با وحید رفت بیرون... همین! اصلا نمی فهمم علت اینهمه عصبانیت تو چیه... ناراحتی از رفتنش یا نگران حالش شدی؟!
    چشمهاش از اشک پر می شود.
    - از نظر تو انقدر ساده و پیش پا افتاده ست؟!... من نگران خودش شدم... نگران اینکه بابا اینا بفهمن چه اتفاقی میفته... اگه بلایی سرش می اومد... همین الانم...
    اشکهاش که می ریزند، امیرعلی، پیشانی به پیشانی اش می گذارد و زمزمه می کند:
    - شــــــشش! آروم باش نازنین...
    بغض نازنین بیشتر سر باز می کند.
    امیرعلی عقب می رود و او را هم با خود می کشد. گوشه ی تخـ ـت می نشیند و نازنین را روی پاهاش می نشاند.
    - هیچ معلومه تو سرت چی می گذره؟!... هیچ اتفاقی نیفتاده و حال نهال هم خوبه هانی...
    با حرصی پنهان در صداش، میان گریه می گوید:
    - اتفاق بدتر از اینکه با یه پسر غریبه معلوم نیست کجا رفته؟!... اصلا فکر نکرد من چه حالی میشم پیش شما... انقدر بی فکر و احمقه که...
    سر امیرعلی عقب می رود. صورتش متعجب شده.
    - چی؟!... پیش ما؟!
    مردد سر تکان می دهد.
    - تو... جسی...
    حرص ِ کلامش بیشتر شده.
    - ما می دونیم مثل بچه های بی عقل رفتار می کنه و همه ی حرکاتش از بچگیه... بقیه نمی شناسنش.
    امیرعلی لبخند می زند.
    - من به اندازه ی کافی نهال رو می شناسم... اصلا تو چرا باید نگران قضاوت کردن بقیه باشی؟! مگه مهمه؟!
    سکوت می کند. برای نهال، این برخوردها و رفتارها زود است. باید جلوش را گرفت... حتا اگر امیرعلی هم نهال را بشناسد و درباره اش فکر بدی نکند. که نکرده! انگار بی خبر رفتن ِ نهال، از دید امیرعلی، اتفاقی به معمولی بودن ِ رفتن به حمـ ـام است!
    - باید به شکوه جون بگم چه گندی زده... باید جلوشو بگیرن تا دیر نشده...
    - جلوی چی رو بگیرن؟!... وقتی همه چیز خوب تموم شده و برگشتیم خونه، چرا با تعریف کردنش، خانواده ت رو هم نگران کنیم؟!...
    - نهال خیلی ساده ست امیرعلی... زود گول می خوره... براش خطرناکه بدون شناخت ِ آدما، توی این جامعه ی کثیف بره... اما نمی فهمه...
    لبخند امیرعلی گرم است.
    - تو هم ساده ای... هر دوتون با همه ی دخترهایی که اینجا دیدم فرق دارین... فقط تفاوت تو و نهال اینه که تو ساده و با احتیاطی... نهال، ساده و با جسارت...
    - ساده و با احتیاط؟!
    نگاه امیرعلی با لذت روی صورتش می رقصد.
    - اوهوم... ساده... با احتیاط... عجیب... و...
    دست می کشد روی رد اشکهاش. توانسته آرامش کند.
    - اَمیزینگ!
    نفس عمیقی می کشد.
    - چند ساعت رانندگی کردم... خسته ام نازنین... یه کم استراحت کنیم؟ دو ساعت دیگه باز باید تا فرودگاه بریم.
    نگاه نازنین، روی تخـ ـت می رود و می ایستد.
    - بخواب...
    امیرعلی مردد نگاهش می کند.
    - تو چی؟!
    شال را کامل برمی دارد و آرام می گوید:
    - منم...
    معنی ِ این "منم" را نمی فهمد. خودش را عقب می کشد و دراز می کشد. نگاهش به نازنین است که مانتو و شالش را روی مبل می اندازد و مردد کنارش می خوابد. به پهلو خوابیده. با فاصله و پاهاش را جمع کرده.
    لبخندی بی اراده می زند.
    "با احتیاط ِ دوست داشتنی!"
    می نشیند و پتو را روی نازنین می کشد. سرش را روی بالش ِ او می گذارد و خیره به چشمهای بسته ی او، آرام می گوید:
    - اینجا رو امتحان کن!
    چشمهای نازنین باز می شود تا معنی حرف او را بفهمد.
    امیرعلی با همان لبخند آرام، دستش را باز کرده. نگاهی به آغـ ـوش گشوده ی او می کند و مردد جلو می رود.
    دستهای امیرعلی پیچک می شوند دورش و نفسهاش می نشینند میان موهاش.
    حس عجیبی ست... امنیت... رضایت...و آرامشی که می توانست همه ی شبهای سفر داشته باشد و خودش دریغ کرد. هر لحظه منتظر است امیرعلی سرش را بالا ببرد و ببـ ـوسدش اما فقط سرانگشتهاش، دنباله ی موهای او را نـ ـوازش می کند. انگار همین دستها و گرمای حضورش به نازنین جسارت داده که خودش صورتش را از سیـ ـنه ی او بلند می کند.
    چشمهای امیرعلی نیمه باز می شوند. گونه اش را می بـ ـوسد و با خجالت، لبخند می زند.
    امیرعلی بی صدا می خندد و لب می زند " خوب بود... بازم!"
    لب می گزد و دوباره گونه ی او را می بـ ـوسد.
    - هوووم... بازم!
    این بازی ِ پر شیطنت و شیرین را دوست دارد. اینبار که برای بـ ـوسیدن، سر جلو می برد، امیرعلی نگهش می دارد و چسبیده به صورتش زمزمه می کند " یه کم با جسارت تر!"
    عاشق شیطنت این چشمهای خاکستری ِ گرم است. این چشمهای گرم، عاشق، خسته و... نزدیک.
    می بـ ـوسد و بـ ـوسیده می شود. آرام است... آرام است و قلبش بی تاب...
    و صدای زمزمه ی امیرعلی، کنار گوشش.
    - my love! there's so many ways I want to say I love you… let me hold you in my arms for ever more…*
    چشمهاش گرم شده از لالایی ِ نرم امیرعلی.
    وقتی به آرامی می گوید " با نهال حرف بزن... الان نزدیک ترین آدم بهش تویی... خواهرش" ، سری تکان می دهد و فکر می کند چه خوب که امیرعلی را دارد.
    ***
    خوابش نبرده. تصمیم گرفته صبحانه ی جمع و جوری برایشان آماده کند تا قبل از رفتن به فرودگاه بخورند.
    نامدار هم نتوانسته درست بخوابد. از دیدن جای خالی ِ هانیه روی تخـ ـت و مبل ِ اتاق، نفس عمیقی می کشد. " پس کِی می خوای به این نبودن عادت کنی مرد؟!"
    از کنار فنجان خالی ِ روی میز، پاکت سیـ ـگارش را برمی دارد و یک نخ بیرون می کشد.
    مگر می شود به نبود ِ هانیه عادت کرد؟! سه ماه تمرین هم نتوانسته این دوری و نبود را عادت کند. ولی نتوانستن، معنا ندارد وقتی "باید"های عقل، مدام زنگ هشدار می زنند.
    از اتاق خارج می شود و سایه ی هانیه را در آشپزخانه می بیند. کنار کانتر می ایستد و به کارش نگاه می کند.
    در آشپزخانه، با کمترین سر و صدا مشغول تدارک لقمه های تست با روکش نوتلاست. صبحانه ی مورد علاقه ی پسرش.
    با خودش فکر می کند "یه مادر واقعی!" انگار این سرسپردگی، این وسواس غریبی که زنها نسبت به فرزندشان دارند، حسی غریزی ست وگرنه در سن و سال ِ امیرعلی، این کار، خنده دار به نظر می رسد. لحظه ای تحت تاثیر گیرایی این صحنه می ماند و سپس، سیـ ـگارش را در جاسیـ ـگاری، نیمه خاموش رها می کند. بی حرف سمت ِ قهوه ساز می رود و زیر سنگینی ِ نگاه هانیه، لیوان قهوه اش را پر می کند و از آشپزخانه بیرون می زند.
    از تراس، نگاهی به سمت خیابان، که در پناه درختان سرو و پیچکها و انبوه عمارتها و برجها قرار گرفته، می اندازد. چه کسی می داند پشت ِ این همه پنجره و دیوار، مردی سخت ترین تصمیم زندگی اش را با سخت ترین کلمات گفته؟! کاش می دانست تصمیم هانیه چیست... بعد از رفتنش چه فکر می کند؟ چه کار می کند؟ مگر مهم است؟!
    - بابا... حرکت نمی کنیم؟
    با شنیدن لحن اعتراض آمیز امیرعلی به خودش می آید.
    - منو ببخش... حواسم نبود...
    هر چهار نفر به او نگاه می کنند و انتظار می کشند.
    - بریم... عمو و خانومش رو که بیدار نکردید؟
    جسی خمیازه می کشد.
    - نه... دلم خواست منم خواب بودم...
    فقط امیرعلی لبخند می زند.
    نگاه نامدار به هانیه می افتد که آماده شده. می خواهد همراهشان تا فرودگاه بیاید؟!
    هانیه نگاهش را می دزدد. نمی تواند از چشمهاش، حسش را بخواند. یاد سی سال قبل و خیره شدن به نگاه دخترکی می افتد که در سکوت تمام نشدنی اش، فقط از دریچه ی چشمهای خیره کننده اش می توانست حالش را بفهمد. پوزخندی بی اراده روی لبهاش می نشیند. همان سی سال قبل هم هر چه در این نگاه خوانده، تعبیر غلطی کرده!
    امیرعلی در حالی که با یک دست، دسته ی چمدان و با دست دیگر، دست نازنین را گرفته، به دنبال نامدار راه می افتد. از وقتی که مطمئن شده امیرعلی به شایستگی به همه ی کارها رسیدگی می کند، دلیلی برای بیشتر ماندن نمی بیند. می داند که حضورش آنقدرها هم لازم نیست. کارهاش بدون امیرعلی سخت خواهد بود ولی کاش دغدغه اش، فقط سختی و سنگینی ِ کارها بود.
    هانیه روی اولین صندلی نشسته و دستهاش را روی زانوهاش قرار داده. تمام شب گذشته و طول مسیر تا فرودگاه را در فکر بوده. امیرعلی به او تعلق داشته و حالا ازدواج کرده. امیرعلی ای که انقدر براش عزیز است، حالا شریک پیدا کرده و بیشتر وقتش را با نازنین می گذراند.
    نامدار ترکش می کند. نامداری که آنهمه توجه و محبت نثارش کرده وتمام این سالها، بدون اینکه خودش حس کند، تحت حمایتش قرار گرفته.
    نه! اشکها بی فایده هستند. این اشکها شاید در مورد ماجرای سی سال پیش قابل توجیه بودند. جراحتی وارد آمده بر لاک شکننده ی غرور و احساس نوجوانی. نوجوانی ای که آن را برای همیشه پشت سر گذاشته.
    این بار، صحبت از باری ست که بایست تا آخر عمر، با همه ی سنگینی به دوش بكشد، بی وقفه به دوش بکشد.
    کار زیادی از دستش ساخته نیست. شاید اگر نامدار، همان نامدار ِ سرسخت و جدی ِ همیشه نبود، اگر کس دیگری بود،... نه! سی سال است همین نامدار ِ جدی و سرسخت، بی آنکه حس کند، تکیه گاهش بوده نه مردی دیگر، با خصوصیاتی دیگر.
    امیرعلی مشغول خداحافظی و بدرقه ی نامدار و جسی ست. دست هانیه را در دست می گیرد.
    - مامان... بلند نمیشی؟! وقت خداحافظیه.
    نگاه سرد و بی تفاوت نامدار،از کنار شانه ی نازنین، او را مجبور می کند که چشمهاش را پایین بیندازد. امیرعلی متوجه می شود که نبض مادرش تند شده. بازوش را از سر محبت و دلداری، فشار می دهد. هانیه نگاهش را به سمت او برمی گرداند و لحظه ای رها از غم خود، لبخندی به او می زند؛ لبخندی از عشقی خالص که هیچ چیز آلوده اش نمی کند. سعی می کند همه ی غمش را زیر پوشش ظاهر روزمره اش دفن کند و از اهمیتش کم کند ولی در واقع، هیچ کس نمی داند چقدر از این فقدان، رنج می برد. دیر فهمیده این همه سال، چطور بار تنهایی و غربت را تحمل کرده و تکیه اش به کدام کوه بوده. حالا هم برای عوض کردن ِ شرایط دیر است.
    نامدار حق دارد و ندارد! حق دارد هر طور می خواهد برداشت کند و تصمیم بگیرد و حق ندارد پشتش را بعد از سی سال، با چند جمله خالی کند؛ وقتی هنوز آنهمه ناگفته و ناشنیده دارند.
    نامدار بعد از خداحافظی گرمش با نازنین، روبه روش می ایستد.
    - فکراتو خوب بکن... منتظر جوابم.
    هانیه به حالت صورتش توجه می کند. کوچکترین نشانی از هیجان یا غم در نگاه آرام و خاکستری ِ او پدیدار نیست. به نظرش می رسد همیشه انتظار چنین لحظه ای را داشته.
    چرا نمی تواند بعد از یک عمر، حال ِ پدر فرزندش را بخواند؟! چرا انقدر بی تفاوت... انقدر آرام است؟!
    زمانی مطمئن شده بود نامدار عمیقا دوستش دارد... همان شبها که پا به پاش بیدار می ماند. همان روزها که با روانپزشک ها ساعتها صحبت می کرد و به دنبال راهی برای بهبود حال او بود... اما بعد... بُرید... خسته شد... ناامید شد... نفهمید و هیچ وقت هم نپرسید دلیل آنهمه فاصله چیست و چطور فاصله ها را کم کند. جوابش را از دکترها و مشاورها و خانوم و سیما خواست نه از هانیه...
    حالا عقده ای به بزرگی ِ سی سال، توی گلوش مانده... نامدار منتظر جواب اوست. انتخاب یکی از دو راهی که هر دو به جدایی ختم می شوند. ولی دل دل می زند برای فریاد زدن... برای گفتن... نمی خواهد خودش را تبرئه کند. نمی خواهد با زور و جبر، جلوی نامدار را بگیرد. مگر تا این زمان، توانسته با زور، جلوی زندگی بایستد؟ مدام خود را به جریان زندگی سپرده... ولی این رفتن... این تصمیم، بدون فرصتی برای توضیح، براش درد دارد. کاش می توانست حرصش را فریاد بزند... کندنش را از گذشته بگوید... بعد برود. دست ِ کم، ذره ای از بار روی دوشش کم می شود...ولی نه فرصتی مانده و نه توانی.
    لب می زند: اشتباه می کنی نامدار...
    سر نامدار جلو می آید. سرسری و بدون تماس، فقط ادای بـ ـوسیدن ِ گونه اش را درمی آورد. می داند... مطمئن است به خاطر حضور امیرعلی ست که نامدار نخواسته به زندگی اش صدمه بزند. به خاطر نازنین است که او نمی خواهد بداند در هزارتوی زندگی ِ خاکستری ِ پدر و مادر ِ همسرش چه کوران ِ سردی برپاست.
    و همانطور کنار گوشش زمزمه کنید :
    - نه... بهترین تصمیمه... دارم اشتباه سی ساله رو تمومش می کنم.
    توان از زانوهاش رفته. هنگاهی که نامدار دست دور شانه ی جسی می اندازد و به طرف گیت می رود، کوچکترین حرکتی برای بدرقه و دنبال کردن او نمی کند. قدرتش را ندارد.
    به آرامی، همراه با جسی، دور می شود... با قدمهایی که مثل همیشه استوار است و لرزشی ندارد. حس می کند این رفتن، بی برگشت است... و تا آخر دنیا ادامه دارد.
    پرتگاهی زیر پاهاش گشوده شده و انگار فرو می رود. بی وقفه فرو می رود و این پرتگاه، انتهایی ندارد.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    شكوه از هميشه پرتوقع تر به نظر مى رسد. به كوچكترين حركات نهال حساس شده و از طرفى، نهال با وجود اتفاقهاى اخير ،آن صبر تحمل هميشگى گذشته را ندارد تا بتواند در برابر وسواس فكرى روز افزون شكوه به خودش مسلط باشد.
    حتى نگرانى اش در مورد نازنين نيز نتوانسته خدشه اى به ديسيپلين او وارد كند.
    مطابق معمول هميشه، بر سر مسائل دينى و مذهبى با نهال بحث مى كند.
    نهالى كه از نظر او، مذهب بيشتر يك سرى سلسله قوانين است تا معنويت.
    اما نوعى آرامش بر نهال حاكم شده ،آرامشى كه بيشتر به بهت زدگى شباهت دارد.
    تنها كارى كه به روند قديم انجام مى دهد، اين است كه در هر فرصتى، براى ديدن مراد به گلخانه مى رود.
    همه متوجه اين تغيير و دگرگونى شده اند ولى آن را به حساب بحران كنكور گذاشته اند. بدون اينكه از خود او بپرسند چه چيزى سبب اين تحولات درونى ست.
    عطا تمام روزهای گذشته، نهال را زير نظر داشته، به دنبال يك فرصت مناسب تا با او صحبت كند ولی انگار نهال، مخصوصا از قرار گرفتن در موقعیتی که با عطا تنها شود، دوری می کند.
    ساعت از نيمه شب گذشته.
    نهال در گلخانه با مراد مشغول بازى و حرف زدن است.
    عطا، شيفته و مجذوب مدتى ست كه او را زير نظر دارد. از شنيدن حرفهاى او، لبخند به لب مى آورد.
    دلش مى خواهد او را در آغـ ـوش بگيرد و ببـ ـوسد. طاقتش طاق شده.
    اما اين چند روز، رفتار نهال در در برابر توجهات او چنان سرد و خشك بوده كه او را از هر واكنشى دلسرد كرده.
    از اين برخورد مى ترسد. با وجدان خودش، با احساس گناهكار بودنش، در جدال است.
    از احساس شكست، از مايوس كردن كسى كه دوستش دارد، احساس شرم مى كند.
    "نهال ... نهال من ... لعنت به من كه تو رو به حال خودت رها كردم "
    نفس عميقى مى كشد . آهسته و با طمانينه قدم به درون مى گذارد . كنارش مى نشيند.
    -حرف بزنيم؟
    نهال بى توجه و بى حرف، به كارش ادامه مى دهد.
    -نهال... چى شده عزيز من ؟!
    فرو رفته در خودش، باز هم او را بى جواب می گذارد.
    با اينكه عطا نزديكش و در كنارش قرار گرفته ،ولى قصد حرف زدن با او را ندارد .
    نهال حساس و مغرور است و اين را عطا بهتر از هر كس مى داند. اين را هم مى داند كه بخاطر اتفاقهاى اخير، به شدت رنجيده و عصبى ست.
    دستش با احتیاط را به دور شانه ی او حـ ـلقه مى كند.
    -قهرى ... باش... حرف نمى زنى ، خب نزن ... به جات من انقدر حرف مى زنم تا بالاخره روت كم شه، بچه پررو!
    نگاهى به جا كليدى تازه ی درون دستش مى اندازد.
    -با مزه ست... تازه خريدى؟
    نهال كليد را از آن جدا مى كند .
    -احتياج به رو كم كنى نيست ،خودتو خسته نكن.
    شانه اش را از بند دست عطا رها مى كند.
    -بيا ،اينو يادگار از من داشته باش. شمال خريدم، نشد بهت بدم.
    عطا با دستى مردد، جا سوييچى را مى گيرد و اول به آن و بعد هم به نهال نگاه مى كند.
    خواندن احساس در چهره ی او كه به سمتش برگشته، در تاريكى شب و نور مهتاب تقريباً غير ممكن است.
    سرش را جلو مى آورد و چهره اش در برابر چهره ی او قرار مى گيرد.
    -نهال... من به يادگار تو احتياج ندارم. نه حالا ، نه هيچوقت.
    دوباره دستش را به دور شانه او حـ ـلقه مى كند و با دست ديگرش صورت او را به طرف آسمان نگه مى دارد.
    -تو تو وجود منى... تو تك تك سلولام ...خودتم خوب مي دونى... منم بيشتر از اين نمى تونم اينو ازت پنهون كنم.
    دست نهال براى لحظه اى آستين پيراهن عطا را لمس مى كند.
    نگاه عطا به لبهاى نيمه باز نهال خيره مانده. تمام وجودش سيال شده. مى كوشد به كلامش تسلط پيدا كند
    - نهال ... مي دونى ، نه؟!
    قبل از اينكه بتواند اين لحظه را براى هميشه به خاطر بسپارد، نهال خودش را عقب مى كشد.
    در چهره ی خسته اش ، چشمانش بى حركت مى درخشند.
    عطا تلاش به تجزيه و كند و كاو ذهن او مى كند.
    نهال هست و نهال نيست ... بيگانه تر از نهال هميشگى.
    -آره ، مي دونم ... شكلات رفته، قند خونت افتاده!
    صورتش بی حس و کلامش طعنه دارد.
    عطا از يادآوريش يكه مى خورد و از کوره در می رود.
    -انقدر به من نگو شكلات شكلات ... بابا من يه غلطى كردم ... دست بر نمى دارى؟!... كِى مى خواى بزرگ شى؟!
    رنگ از چهره ی نهال مى پرد و صورتش مثل گچ سفيد مى شود.
    اين ديگر وحشتناك ترين توهينى ست كه كسى مى تواند بكند و اين شخص عطاست!
    نفسش از كوششى كه در راه آرام نگهداشتن دستهايش مى كند، به شمارش افتاده. تمام قواش را جمع مى كند تا فرياد نكشد.
    - آقا بزرگ! من شايد ديگه قد نكشم ، ولى به اندازه ی كافى بزرگ هستم كه يه درس حسابى به همتون بدم.
    عطا تكان مختصرى مى خورد. دانه هاى عرق روى پيشانى اش مى درخشند.
    نهال بدون ابراز كلمه ديگرى، قدم به عقب بر مي دارد.
    هرگز مثل آنشب، دست نيافتنى و خالى از احساس به نظر نمى آمده.
    عطا بر جاش ميخكوب شده.
    آخر چطور به او بفهماند كه هرگز نه به جسى و نه هيچ كس ديگرى جز او دل نبسته و قصد آغازش را هم ندارد؟
    درماندگى وحشتناكى كه تمام هفته ی گذشته گريبانگيرش شده ، حالا بيشتر مى شود.


    با دقت به پوست لطيف اما رنگ پريده ی او، دلش به درد مى آيد.
    پلکهاش را روی هم می فشارد. نباید کم بیاورد...
    دوباره که چشم باز می کند، در گلخانه تنهاست.
    مشغوليت ذهنى اش ،كم كم به نگرانى و بعد هم اضطرابى شديد تبديل شده .
    نهال براى او سواى عزيز بودن ، يگانه است.
    اين دلنگرانى خفته در وجودش، افكارش را آشفته كرده.
    بايد بفهمه در فكر و ذهن نهال چى مى گذرد. بايد بفهمد دقيقاً در شمال چه اتفاقى افتاده که او را اینطور به هم ریخته. حتى اگر شده بايد به زور از زير زبانش بيرون بكشد .
    چه سفرى!
    فكرهاى آشفته ،هيجانات زياد... و همه ی آنها، غير قابل توجيه.
    نه! عطا نمى تواند همه آنها را بدون هيچ دليل و منطقى باور كند. حتماً بايد نهال دليل موجهى داشته باشد.
    مى داند كه نهال خويشتن دار و مغرور است ، اما ترديد و تعلل بيش از آن جايز نيست.
    مدت زمانى طولانى در فكر است ،چهره ی نهال كه با انزجار ازش رو برگردانده بود، لحظه اى از جلوى چشمش دور نمى شود.
    قبول دارد لحظاتى بوده كه خودش را به دست ضعف سپرده ... شايد نبايد با جسى مى رقصيد ... نبايد كار به اينجا مى رسيد...
    اما اينها، هيچ چيز را عوض نكرده و كوچكترين تغييرى در احساس او بوجود نيامده .
    نهال بايد بداند كه عشق او ماوراى اين حرفهاست.
    بايد با نهال صحبت كند و اين افكار گمراه كننده را از ذهن او پاك كند.
    مى خواهد بهش بگويد هيچ چيزى نمى تواند خلاء زندگى او را پر كند.
    و اين خلا تنها يك اسم دارد ... نهال .... نهال ....نهال...
    هنگاميكه به خودش مى آيد، سنگينى نگاه زيبا و آگاه مهربان را بر روى خودش حس مى كند.
    چشمهاى درشت و سياهش، نافذتر از هر زمان ديگرى به نظر مى رسند.
    - همه چى روبراهه؟!
    عطا خوب مى داند مهربان باهوش تر از آن است كه بخواهد در برابرش وانمود كند هيچ چيز باعث دلنگرانى ش نشده.
    لبخند مى زند و شانه هاش را بالا مى اندازد.
    -بالا رفتن قيمتا به سرمايه گذارى شما كه لطمه نزده !؟
    -نه، تا الان كه نه...
    - خب چه خبر ؟! از سفرتون حرفى نمى زنين... همه چى خوب بود؟!
    عطا حداقل به اندازه ی مهربان باهوش است و به حد كافى با او و تحت نظر او تربيت شده كه طرز فكرش را بشناسد اما دليلى براى نگران كردن او نمى بيند.
    - جاى شما خالى…
    مهربان دستى به روى انگشتر عقيقش مى كشد. چشمهاى سياهش بالا مى آيند و لحظه اى با سنگينى به او خيره مى شوند.
    - پس نهال چشه ؟!
    بايد به طريقى، سوء ظن مهربان را بر طرف كند.
    مطمئن است كارى كه نهال كرده بود، در بعيد ترين حالت هم به فكر اين مغز نكته دان نمى رسد.
    - چيزى نيست... من امشب ميرم دنبالش ،اگه يكم دير شد، به شكوه جون بگين نگران نباشه.
    مهربان يكه مى خورد. حس غريبى دارد .از چند شب قبل كه نهال در كنارش خوابيده بود و در خواب دچار تشنج عصبى شده بود، فكرش آرام ندارد. اميدوار بود بتواند از عطا دليل آن را بپرسد اما ظاهرا او هم مثل نهال، خیال حرف زدن ندارد.
    - امير عطا! چيزى رو كه از من پنهون نمى كنى؟!
    "امیرعطا"... نیاز به نعجب و فکر ندارد که مهربان، هر وقت زیادی نگران یا زیادی جدی ست، مردهای خانه اش را اینطور خطاب می کند. امیرعلی... امیررضا و امیرعطا...
    لحن عطا هم نرم ولی جدی می شود.
    - چيز مهمى نيست. نگران نباش حاج خانوم.
    مهربان در حاليكه به پشتى صندلى اش تكيه مى دهد تا بتواند عطا را بهتر ببيند، وانمود مى كند خسته است و چشمهاش را به زحمت باز نگه داشته.
    -اِ... راستى ... اين هفته مى خوام يه روز برم مطب عموت.
    عطا روى صندليش جابجا مى شود.
    - چطور؟!
    مهربان چشمهاش را كاملاً مى بندد و آهسته زمزمه مى كند:
    - عيدى سر بسته يه چيزايى بهش گفتم؛ مى خوام بدونم نظرش چيه.
    عطا از جا مى پرد و او را در آغـ ـوش مى گيرد.
    - نوكرتم ايران خانوم!
    سیـ ـنه ی مهربان، میان دستهای عطا، از نفسی عمیق بالا و پایین می شود. چیزی هست که نازنين ،نهال و عطا را آشفته کرده ولی یا همدست شده اند حرفی نزنند، یا ژن ِ صداقتشان وارد عمل شده!!
    خورشید غروب کرده. به ساعتش نگاه می کند؛ دو سه دقیقه است کلاس نهال تمام شده. جای پارک، برای ماشین، جلوی در آموزشگاه نیست. در نزدیک ترین جای خالی، ماشین را متوقف می کند و به در آموزشگاه خیره می ماند. نمی خواهد حتا فکر کند چه می گوید و چه می شنود. فقط می خواهد این ماجرا، تمام شود.
    دخترکی که از در آموزشگاه بیرون می زند، در حال عبور، نگاهی کشدار و کنجکاو به پیاده روی تاریک می اندازد و لبخند می زند.
    عطا هم به پیاده رو دقیق می شود. از چیزی که می بیند، اخم هاش در هم می شود و نفسش پر حرص.
    نهال... و وحید، که نزدیک به او ایستاده، سیـ ـگار دود می کند و حرف می زند.
    دستش روی دستگیره ی در می نشیند تا بیرون برود ولی نمی تواند... همان حس ده روز پیش را دارد وقتی نهال را دید که سوار ماشین وحید شد... وقتی سراغ نهالش را از مردی غریبه گرفت و وقتی مرد و زنده شد تا کسی مطمئنش کند بهداد، به نهال آزاری نرسانده. و جوابش سکوت و تن ِ لرزان ِ نهال شد.
    نهال را می بیند که با قدمهایی سریع، به طرف ایستگاه اتوبـ ـوس می رود. وحید را می بیند که به نهال ِ پشت کرده، چیزی می گوید.
    دندانهاش را روی هم فشار می دهد و ماشین را روشن می کند.
    نهال، سعی دارد به وحید نگاه نکند و توجه کسی جلب نشود.
    نمی داند اتوبـ ـوس بعدی کِی از راه می رسد.
    نگاهش از امتداد خیابان، می افتد به ماشینی که کمی دورتر پارک کرده. چراغهای ماشین روشن می شود و آرام به سمتش می آید.
    ماشین عطاست. برای یک لحظه به سرش می زند فرار کند.
    عطا مقابلش نگه می دارد و خم می شود در ماشین را از داخل باز می کند.
    - ممکنه به حقیر افتخار بدین برسونمتون خونه؟!
    لحنش سراسر حرص و طعنه است.
    ده روز است او را ندیده گرفته.
    با بی تفاوتی می گوید:
    - نه... ممنونم.
    نگاهش نمی کند.
    - فکر می کردم می تونیم مثل دو تا آدم بزرگ حرف بزنیم و سوءتفاهما رو بر طرف کنیم... هر چند... به نظر سوءتفاهمی نمی رسه.
    ترسیده. صدای عطا پر از خشم است.
    - ترجیح می دم با اتوبـ ـوس برم.
    سعی دارد بی تفاوت و خونسرد باشد. از ماشین عطا فاصله می گیرد.
    عطا از ماشین پیاده می شود و خودش را به او می رساند. بازوی او را می گیرد و با خشونت می گوید:
    - کِی می خوای دست از این بچه بازیات برداری؟! میای میریم خونه... همین حالا!
    نوع حرف زدن و فشار دستش، احساس ناخوشایندی به نهال می دهد. بازوش را با عصبانیت از دست عطا بیرون می کشد و نگاه بی فروغش را به او می اندازد.
    - به من دست نزن... دیگه هیچ وقت...
    عطا وامانده در گوشه ی خیابان، لگد محکمی به لاستیک ماشین می زند. آمده با او حرف بزند ولی دوباره دیدن وحید، احساسات و غیرتش را تحت فشار قرار داده و آنطور که نباید، حرف زده.
    تمامی تصوراتش به هم ریخته. آنچه که در ذهن دارد، با وجود تندبادی که نهال را هر روز ازش دورتر می کند، هر روز غیر قابل دسترس تر است.
    خم می شود کیف نهال را می گیرد و او را به سمت ماشین می کشد. نهال با حرص، کیف را پس می کشد و بلندتر از معمول، از میان دندانها می غرد:
    - ولم کن... چی از جونم می خوای؟!
    و فکر می کند حتا شده کیفش را رها کند، همراه عطا نمی رود.
    چند نفری که از آموزشگاه خارج شده اند، با اخم و تعجب به آنها چشم می دوزند. نگاهشان به عطا، مزاحمی ست که جلوی یک دختر کم سن و سال را گرفته.
    عصبی، کیف نهال را رها می کند و مـ ـستاصل به موهاش چنگ می زند.
    همزمان، کیف از دست هر دو روی آسفالت می افتد. نگاه نهال، روی روان نویس های رنگی اش می رود که چند متر آن طرف تر پرت شده اند و جا مدادی و های بای ِ نیمه خورده ی کف آسفالت.
    عطا نگاهی به خیابان می اندازد و کنار کیف پخش شده می نشیند. شکلات و جا مدادی و خرده ریز را جمع می کند و در کیف جا می دهد.
    نگاهش روی برق آلومینیومی ِ خشاب قرص که می افتد، مکث می کند. ورقه ی نازک قرص را کمی بالا می آورد تا لیبلش را بخواند. شنبه... یکشنبه... دو شنبه...
    تیره ی پشتش خشک می شود و چشمهای متحیر و سرگشته اش روی بسته ی قرص می ماند. به زحمت آب دهانش را قورت می دهد.
    نهال با حرص و نفس نفس، کیف را از دست او می کشد و بی توجه به روان نویسهای مانده در مشت ِ عطا، به طرف مقابل می دود. برای اولین تاکسی دست تکان می دهد و با یک جهش، خود را درون ماشین می اندازد. از شدت بغض و هیجان، می لرزد. عطا نباید آن قرص را می دید... نباید می فهمید...
    ***
    وقتی به خیابان کامرانیه می رسد، ماشین را گوشه ای نگه می دارد. نمی تواند رفتن به خانه را تحمل کند. طاقت اینکه نگاهش با نگاه نهال تلاقی کند را ندارد.
    انگار همه ی حجم قلبش را خالی کرده باشند. نه قلبش، که دنیاش هم به طرز غریبی ساکت و خالی شده. درست مثل کسی که در اوج بی خیالی، از پشت خنجر خورده. هنوز درد ندارد. فقط شوک و دیدن ِ برق ِ تیزی که سیـ ـنه اش را شکافته...
    نه فقط نهال، نمی خواهد هیچ کس را ببیند.
    حتا نمی داند کجا برود. خانه ی امیرعلی... نه! می خواهد از همه دور باشد... پارک... می خواهد از هر چه آدم است دور باشد... دفتر... حد اقل آنجا چند ساعتی مجبور نیست کسی را تحمل کند.
    پیچاندن ِ سوئیچ هم، برای وجود به خلاء رفته اش دشوار است.
    دور می زند و پشت به نهال و خانه، به سمت دفتر می راند.

    آن شب، شکوه، کیکی به مناسبت تولد نهال آماده کرده و با خود به سالن می آورد.
    هجده شمع روی کیک قرار دارد به مناسبت پشت سر گذاشتن هجده سالگی ِ دخترش.
    هانیه در جمع هست و نیست؛ مثل تمام روزهای گذشته.
    نه علاقه ای برای رفت و آمد با مهربان نشان می دهد، نه آن طور که همه ی این سالها عادت داشته، به موسیقی و نقاشی و مطالعه.
    تنها دلخوشیش رفتن به بهشت زهرا شده و ساعتی درد دل با سیما.
    همه ی روز، خیره به نقطه ای روی تابلو ها، درختان پشت پنجره یا صفحه ی سیاه لپ تاپ ، ساعتهاش می گذرد و قهوه هاش سرد می شود... دلش، شنیدن صدای زنگ تلفن را می خواهد...
    دل تنگ است و از حال خودش متعجب... دل تنگ ِ کسی که سالها حضورش را ندیده و حس نکرده. انگار بی هوا پشتش خالی شده و بی هدف، وسط معرکه ی زندگی ایستاده.
    انگار دوباره برگشته به جوانی و از هجده سالگی دوباره حس و حال غریبی را تجربه می کند. با این تفاوت که تصویر زن ِ درون آینه، مدام در سکوت فریاد می زند که فرصت ها تمام شده... نه خودش، هانیه ی سی سال قبل است، نه نامدار حتا کوره راهی براش باز گذاشته... هر طرف برود، بن بست است...
    ماندن، مثل چکیدن ِ بی صدای قطرات آب روی سنگ، ذره ذره فرسوده اش می کند و رفتن، فرو افتادن ِ قطره ای از بلندی ست بر دل ِ سخت ِ سنگ که از هم می پاشدش.
    امیرعلی شاهد در خود فرورفتگی ِ مادرش است و تلاش می کند او را از این حال دربیاورد ولی هانیه حتا برای رفتن به قبرستان هم ترجیح می دهد با حمید همراه شود.
    امیدوار است جشن تولد ِ خودمانی که شکوه برای نهال ترتیب داده، بتواند کمی روحیه ی تحلیل رفته ی مادرش را تغییر دهد.
    نهال خوب می داند خانواده اش به خاطر تصمیمی که گرفته، ناراحت خواهند شد و آماده ی دفاع است. صد درصد امشب به خاطر حضور امیرعلی و هانیه و شب تولدش، مراعات بیشتری می کنند اما تضمینی وجود ندارد که بعدا هم همینطور باشد.
    با این حال، تصمیم می گیرد هنگام سرو کیک، با آنها صحبت کند.
    امیررضا و عطا، هنوز نیامده اند. برای بازدید از پروژه ای به یکی از شهرهای اطراف رفته اند. امیررضا خبر داده کارشان طول می کشد.
    سرگرم خواندن "تولدت مبارک" هستند که زنگ در به صدا در می آید.
    - من باز می کنم.
    فکر می کند حتما عطاست. و خوشحال است که آن روز، به مناسبت تولدش، به موهاش رسیده و پیراهن زیبایی به تن کرده.
    خودش را واداشته سرپا شود. همه ی دنیای خیالی اش زیر و رو شده... عطا خیلی وقت است ازش دور شده و از برخورد ِ جلوی آموزشگاه، او هم خود را کنار کشیده و دیگر نهال را ندید می گیرد.
    "مگه همینو نمی خواستی؟!"
    چرا... از همان سفر ِ یک ماه قبل، تلاش کرده فکر عطا را، و اصلا هر چه مربوط به او می شود، کنار بگذارد.
    اتفاقات پیش آمده، میان آن دو فاصله ای انداخته که انگار با هیچ چیز پر نمی شود.
    سعی می کند خونسرد و بی تفاوت باشد.
    تصور می کند عطا حتما با دیدنش در این ظاهر، شوکه می شود. با حرص به خودش می گوید " بذار به خاطر چیزی که هرگز به دست نمیاره، غمباد بگیره و بمیره!"
    و در را باز می کند.
    امیررضا با دسته ای گل و لبخندی پررنگ، بدون اینکه جواب سلام مات زده ی نهال را بدهد، پیشانی اش را می بـ ـوسد و تولدش را تبریک می گوید. سعی می کند به عدم حضور عطا، پشت سر ِ عموش بی توجه باشد.
    از فشاری که به قلبش وارد می شود، سر در نمی آورد و دلش می خواهد گریه کند ولی می داند که حق ندارد برای عطا اشک بریزد.
    مهربان که سراغ عطا را می گیرد، امیررضا توضیح مختصری می دهد.
    " گفت دفتر کار داره... منتظرش نمونیم."
    تا به امروز، امکان نداشته عطا تحت هیچ شرایطی، جشن تولد او را از دست بدهد؛ حتا وقتی سرباز بود و همه می دانستند در دوره ی آموزشی، به هیچ وجه امکان آمدنش نیست هم آمده بود ودر جواب نهال که " چطور تونستی مرخصی بگیری؟!"، فقط خندیده بود و ابرو بالا انداخته بود.
    امیرعلی، دست نازنین را در دست گرفته. چقدر دلش می خواست عطا هم...
    سعی می کند ظاهر بی خیالش را حفظ کند ولی فشاری که در سیـ ـنه اش پیچیده، بدتر شده.
    از همان لحظه که از نیامدن عطا مطمئن شد، تصمیم خود را گرفته. فقط رسیدن ِ امیررضا باعث شده تا مطرح کردن آن را به وقت دیگری موکول کند.
    دیگر مصمم شده.
    عطا، آن عطایی نیست که تا چند ماه قبل بود... درست از وقتی "عطا" بودن ِ او را با جسی شریک شد و انگار سدی جلوی حضور نهال ساخت تا عطا دیگر او را نبیند.
    هنوز فکر کردن به آن سفر مزخرف، همان آرامش ِ سطحی اش را هم بر هم می زند.
    لعنت به جسی... به عطا... به بهداد و... وحید...
    وحیدی که با پررویی، بعد از هزار بار تماس و پیام ِ بی جواب، جلوی آموزشگاه سبز شده بود.
    می خواست زودتر به خانه برسد و به شماره ای که دوستش داده بود، زنگ بزند.
    به سرعت وسایلش را جمع کرد و از آموزشگاه بیرون زد.
    به محض خروج، متوجه وحید شد که به دیوار کنار آموزشگاه تکیه داده و سیـ ـگارش را میان انگشتها می چرخاند.
    بعد از آخرین دیدارشان در شمال، اولین بار بود که او را می دید.
    برای لحظه ای مردد ماند که چکار کند.
    به سمت پیاده رو حرکت کرد.
    - شب به خیر نهال!
    انعکاس صدای آرام و مودبانه ی او، باعث شد موقر رفتار کند.
    ایستاد و با اخم به طرفش برگشت.
    چهره ی وحید، آرام و متین و بدون شوخی و شیطنت قبلی بود.
    وحید با سر به سمت ماشین اشاره کرد.
    - می تونم برسونمت؟!
    سرش را به چپ و راست تکان داد. حالت نگاهش متاسف بود.
    - معلومه که نه!
    می خواست هرچه زودتر گفتگو را قطع کند و ازش فاصله بگیرد؛ در عین حال، مایل نبود ترسی که در دلش خانه کرده بود را به وحید نشان دهد. اخمش را بیشتر کرد.
    - ببینم؟ اصلا تو از کجا آدرس کلاس زبان منو آوردی؟!
    وحید، لبخندش را کنترل کرد.
    - دیگه دیگه!
    بی حوصله نفسش را بیرون داد.
    - درست حرف بزن ببینم!... حوصله ندارم.
    لبخند وحید، نمایان شد. بالاخره به هر کلکی، توانسته بود نهال را به حرف بکشد.
    - اونش مهم نیست... ولی خوشحالم که بالاخره تونستم ببینمت... یه خبر خصوصی هم دارم. برای همین اومدم اینجا...
    بی میل، نگاهش کرد.
    - چی می خواستی بگی؟!
    - می خواستم بگم هفته ی دیگه دارم میرم.
    پوزخند زد.
    - هه! خبر خیلی خوبی بود...
    - آره... بالاخره کمیسیون پزشکی از خدمت معافم کرد... هفته ی دیگه اونور آبم...
    حرفش را قطع کرد.
    - امیدوارم که...
    ادامه نداد. می خواست بگوید " امیدوارم چوب کاری که با من کردی رو بخوری."
    وحید، پک محکمی به سیـ ـگارش زد.
    - فکر نمی کنم دیگه شانس دیدنتو داشته باشم؛ مگه اینکه...
    به سردی، دوباره میان حرفش می رود.
    - دیگه هیچ وقت دلم نمی خواد ببینمت...
    وحید با افسردگی نگاهش کرد.
    - نهال... باور کن اون روز... می دونم که خیلی بد شد...
    عصبی شده بود. به اندازه ی کافی تاخیر داشت و می خواست هر چه زودتر این مکالمه را تمام کند.
    - دیگه نمی خوام حرفی از اون روز بشنوم... انقدر پررویی که اومدی بازم داری از نامردیت میگی؟!
    نگاه وحید رنگ دیگری گرفت.
    - باور کن من نمی دونستم بهداد توی ویلاس... فقط می خواستم بدونم خوبی؟ کاری به کارت نداشته؟... اومدم همینو ازت بپرسم؛ جواب تلفنمو که ندادی...
    پشت بهش کرد و با قدمهایی سریع، به طرف ایستگاه اتوبـ ـوس رفت.
    وحید از همان فاصله گفت: نهال! به جون مادرم من بی خبر بودم...حداقل بگو حلالم کردی... بگو بخشیدی...
    جوابش را نداد. حتا نگاهش هم نکرد. و درست وقتی که نباید، عطا هم پیداش شده بود... و از آن بدتر، قرص ها...
    همه چیز به هم ریخته... خراب شده... اصلا فکر کردن و دوره ی آن همه اتفاق تلخ، چه فایده ای دارد؟!
    باید نگاهش را معطوف به جلو کند و روزهای آینده...
    بعد از رفتن مهمانها، پدرشان به اتاق کار خود می رود و در را می بندد. نهال هم یکراست به آنجا می رود. در می زند و بی آنکه منتظر اجازه ی او شود، پا به داخل می گذارد.
    می داند دهان که باز کند، از همه طرف مورد انتقاد و هجوم قرار می گیرد. اما پدرش...
    همیشه ازش به عنوان اهرم فشار به شکوه استفاده کرده. هر چند در بیشتر موارد به جمله ی "مادرت صلاحت رو می خواد" رسیده ولی می داند میان ِ پدر و مادر، گزینه ی نرم تر و منعطف تر، پدر است.
    امیرعلی همانطور که روی صندلی نشسته، کتابی را بی آنکه بخواند روی پاها گذاشته و به نقطه ای خیره شده.
    نهال، مـ ـستقیم به طرفش می رود. در مقابل صندلی اش روی زمین می نشیند و سرش را روی زانوهای او می گذارد.
    امیرعلی با سرانگشتها، شروع به نـ ـوازش موهاش می کند.
    - تولدت مبارک خوشگل خانوم!... دیگه برای خودت خانومی شدی...
    لبخند کم جانی روی لبـ ـهای نهال می نشیند. خوب است به چشم پدرش "خانوم" می آید. کمکش می کند برای گفتن حرفهاش.
    ته ِ دل ِ امیرعلی، حس عجیبی ست. باور دارد نهالش خانوم شده و باور ندارد.
    سر به زیری و سکوت ی چند وقت اخیرش، کناره گیری هاش از جمع را نشان بزرگ شدنش دانسته.
    شکوه، گلایه کرده نهال عصبی تر از قبل شده؛ لجبازی می کند و سر هر مسئله ی پیش پا افتاده ای، از کوره در می رود و در نهایت، یا در اتاقش محکم کوبیده می شود یا سر از گلخانه درمی آورد.
    تصور کرده عاملش کنکور است اما وقتی مهربان، سرزده به مطبش رفته، اول ترسیده نکند حال عزیزش خوب نباشد. مهربان مطمئنش کرده حالش خوب است و از دل عطا گفته...
    از اینکه حساب ماه و سال ِ سرسپردگی ِ عطا از دستش در رفته... که عطا چشمش پاک است و خویشتن دار اما جوان است و اسیر نفس... که می داند چطور با نهال راه بیاید... که اصلا کسی بهتر از او، نهال را نمی شناسد...
    امیرعلی گفته نهال فقط هجده سال دارد. در فکر بازیگوشی ست... هنوز زنانه هاش بیدار نشده اند... گفته عطا دل به بچگی ِ نهال داده...
    و مهربان، عجیب نگاهش کرده. طولانی و عجیب... و حرفهاش، هر دو را ساکت کرده:
    - خیلی ها توی همین هیجده سالگی، دلشونو، درست یا غلط، با مِهر، مُهر کردن... خیلی ها هم دلشون با همون بچگی های هیجده ساله، لرزید ولی لبشونو مُهر کردن... بدی ِ ما پدر و مادرا اینه که جوونی ِ بچه هامونو می بینیم و جوونی ِ خودمونو فراموش می کنیم.
    سر انگشتهاش، هنوز درگیر بازی ِ نـ ـوازش پدرانه است.
    - امیر امشب کجا موند؟! چرا نیومد؟
    خودش دلیلش را حدس زده. از وقتی مهربان درباره اش حرف زده، عطا کمتر در جمع آفتابی می شود.
    لبخندی بی اراده روی لبهاش می نشیند.
    "پدر صلواتی حالا دیگه خجالت می کشه!"
    - بابا... من یه فکرایی دارم...
    صدای هر دو آرام است؛ صدای نهال، آرام و مردد... صدای امیرعلی، آرام و پر محبت...
    - چه فکرایی؟!
    - اِم... برای آینده م...
    نه! انگار وقتش رسیده باور کند دخترک بازیگوشش بزرگ شده. با لبـ ـهایی کش آمده که نهال نمی بیند، زمزمه می کند:
    - چه فکرایی؟!
    نهال نفس می گیرد.
    - من به این نتیجه رسیدم که ایران موندن فایده نداره... اینجا آدم هدر میره.
    از گوشه ی چشم، نگاهی دزدکی به امیرعلی می اندازد تا عکس العملش را ببیند.
    دستی که موهاش را نـ ـوازش می کرده، از حرکت می ایستد.
    امیرعلی با لحنی سرد و خشک، بعد از مکثی طولانی می پرسد:
    - منظورت چیه نهال؟!
    سر بلند می کند ولی از نگاه مـ ـستقیم به پدرش واهمه دارد.
    - می خوام از ایران برم بابا...
    خشکش می زند.
    جمله ی نهال را در سرش تکرار می کند بلکه معنی اش را بفهمد.
    همه ی افکارش در عرض چند ثانیه در هم ریخته... پس امیرعطا... کنکور... خانواده... حرفهای مهربان...
    ولی در همهمه ی ذهنش، فقط یک تصویر روشن و یک جمله ی واضح، خودنمایی می کند:
    امیرعلی ِ جوان، کنار بساط خیاطی ِ مادرش.
    " میخوام برم جبهه، عزیز!"
    ***
    سکوت سنگین و بهت زده ی پدرش، انگار خیال تمام شدن ندارد.
    از اتاق او بیرون می زند.
    در اتاق، نيمه باز است. دلشوره غريبى دارد. عطا كنار پنجره ی سالن ايستاده و پشتش به اوست. در جا خشكش مى زند ... آمده ... بالاخره آمده! آن هم آنجا!
    از درون مى لرزد. نمی تواند بماند. به اتاقش پناه می برد.
    هنگاميكه نهال عبور مى كند، عطا همچنان پشتش به اوست. انگار تا ابد آنجا مى ايستد و تكان نخواهد خورد.
    وقتى قائله تمام مى شود ، فكر مى كند شايد عطا بيايد. صداى پايش را مى شنود كه از پله ها بالا مى رود و بعد هم سكوت.
    ***

    نهال؟!... قبرس؟! ... چطور؟! این فکر از کجا به سرش زده؟!
    بعد از چند ساعت درگیری، آخر شب به خانه برگشته؛ وقتی تولد تمام شده و هر کس به اتاقش رفته. از شکوه که در آشپزخانه ی مهربان، مشغول تمیز کردن و جابجایی ظرفهاست، سراغ نهال را گرفته و جواب شنیده "رفت بالا". به خانه ی عموش رفته... سکوت خانه... در باز اتاق کار عموش... زمزمه ی آرام نهال و پدرش...
    اشتباه كرده ... به اين شوخى كه شوخى هم نيست، مى خندد ... انقدر مى خندد كه ديگر قدرت كنترل خودش را هم ندارد.
    گیج است... گیج و سردرگم... انگار یقین ندارد حرفهای آرامی که شنیده، واقعیت دارد یا خواب بوده.
    ***

    مهربان، آبگوشت بار گذاشته و مثل همه ی جمعه ها، بچه ها در خانه اش جمع شده اند.
    حالا غیر از امیرعلی، بقیه هم از حرفها و نقشه های نهال باخبر شده اند.
    امیرعلی، جریان را به شکوه گفته. آن طور که نهال هم انتظار داشته، شکوه، خشم و تعجب و عصبانیتش را مثل امیرعلی کنترل نکرده و از صبح، صدای اعتراض و جملات ِ پر حرص و عصبی اش، تا خانه ی امیررضا و مهربان رفته.
    انقدر در اتاقش مانده تا نازنین سراغش آمده.
    بی توجه به او، دراز کشیده و با گوشی، بازی می کند.
    نازنین با دو انگشت به گونه اش می زند.
    - انقدر قیافه نگیر! مثلا امروز تولدته... یه سال بزرگتر شدی...
    - آره...
    - دیشب چرا امیر نیومد؟!
    - نمی دونم... مهم هم نیست.
    - می دونی اون روز، امیر با اون پسره دست به یقه شده بود؟!
    نهال به سستی نگاهش می کند. تلاشش این است که حیرتش را پنهان کند.
    - عجب روزی بود!
    - اوهوم...
    نازنین با یادآوری آن روز و صحبت هایی که درباره ی نهال شده بود، اخمهاش در هم می رود.
    - تازه نمی دونی... بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی دردسر درست کردی.
    نهال، دوباره سرگرم بازی کردن شده.
    نازنین، لیوان کاپوچینو را جلوش می گیرد.
    - چرا؟!
    متعجب از گوشه ی چشم نگاهش می کند.
    - چی چرا؟!
    - چرا زده به سرت از اینجا بری؟! چرا می خوای خانواده رو ترک کنی؟ آخه مگه چه اتفاقی افتاده؟!
    لحن نهال، مبهم است.
    - اتفاقای زیادی افتاده...
    جرعه ی بزرگی از کاپوچینو می نوشد.
    - تو فکر کن به خاطر یه مرد...
    قبل از آمدن سراغ نهال، با امیرعلی صحبت کرده. امیرعلی ِ خونسرد و مهربانی که همچنان او را دعوت کرده به محبت و نزدیک شدن به نهال. اما این نهال، اجازه ی نزدیکی و صمیمیت نمی دهد.
    صداش پر حرص شده.
    - کی؟ بهداد؟!... یا شایدم وحید...
    مردمک چشمهای نهال گشاد می شود و در نگاهش حیرت موج می زند.
    - تو از کجا می دونی؟!
    - امیر بهم گفت.
    - اون از کجا می دونه؟!
    نازنین فکر می کند چرا نباید بداند؟ عصبانیتی که از نهال دارد، باعث می شود بکوشد شرم زده اش کند.
    - همون موقع که اومده بود دنبالت، توی ویلا دیده بودش.
    نهال خونسرد می شود.
    - خب... چی دیده بود؟!
    - بهداد ِ مـ ـست رو!
    عصبی می خندد.
    - پس بیچاره همه ی نمایشو ندیده!
    خنده اش گرچه تصنعی ست اما ادامه می دهد:
    - بهداد که دیدن نداره! منم دیده بود؟!
    - نه!
    - دیگه...؟!
    - دیگه هیچی!
    - حیف شد! از کجا فهمیده که قضیه چیه؟!
    در خطوط صورت نازنین دقیق می شود. به نظر نمی رسد که ایده ای از ماجرا یا آنچه بر او گذشته، داشته باشد. خدا می داند عطا چه دیده و به نازنین چه گفته.
    - خیلی عصبانی نشو نازی! خواهر کوچیکا هم بزرگ میشن و با غریبه ها آشنا!
    نازنین از کوره در می رود.
    - آخه بهداد؟! وحید؟!... اون پست فطرتا اصلا آدمن؟!
    نهال پوزخند می زند.
    - از وقتی شوهر کردی بی ادبم شدی ها!... بهدادو که نمی دونم... ولی وحید، صد درصد آدمه؛ پست فطرتم نیست.
    حرفش را از ته دل نزده ولی وقتی وحید، جان مادرش را قشم خورده که نمی دانسته بهداد در ویلاست، شک و بدبینی اش برطرف شده. میزان علاقه ی وحید را به مادرش خوب می داند.
    نازنین با لحنی متهم کننده می پرسد:
    - دوستش داری؟!
    چهره ی نهال، جدی و خشک می شود.
    - نه... اون فقط برام یه تجربه بود. تجربه ای که هیچ وقت نداشتم.
    - پس چرا فرار می کنی؟!
    - برای اینکه اگر اینجا بمونم، احتمالا باید با کسی ازدواج کنم که شایسته ی ازدواج با خواهر کوچولوی تو نیست!
    نگاهی به قیافه ی گیج نازنین می اندازد.
    - موضوع برات پیچیده شده؛ آره؟!... حق داری! چون زندگی تو پیچیده نیست... امیرعلی آدم پیچیده ای نیست... خلاصه که جفت پا افتادی تو عسل!
    نازنین، رنجیده نگاهش می کند.
    نهال، دستش را در دست می گیرد.
    - ببخش نازی... ناراحتت کردم...
    - آخه چی باعث شد بری طرف وحید؟!
    نهال پوزخندش را تکرار می کند.
    - من طرف اون نرفتم... فقط برام آدم جالبی بود... دستش روئه. آدمی که اگه دنیا هم کن فیکون بشه، براش فرقی نمی کنه. مهم خودشه و هرچی خودت هستی. حرف مردم ذره ای براش اهمیت نداره. برعکس خونه ی ما! یه عمره به خاطر حرف مردم زندگی می کنیم.
    - مامان و بابا رو نمی دونم... ولی من با تو اینطوری نبودم نهال... خود خودتو دوست داشتم. ولی با این کارت، داری با آبروی همه ی ما بازی می کنی. یه دختر تنها توی یه کشور غریب... حداقل اگه قصدت امریکا اومدن بود، تنها نمی موندی...
    از حرفهایی که زده، خودش هم مطمئن نیست. همیشه خود ِ خود نهال را دوست داشته؛ آزاد و بی قید و بند... همیشه دلش خواسته مثل خواهر کوچکش باشد ولی هیچ وقت نتوانسته... تا اینجا درست! ولی از اتفاق ِ شمال، انگار فرسنگها از نهال دورتر شده.
    - پذیرش از دانشگاهای امریکا الکی نیست... اینجا هم هزینه ش کمتر میشه، هم راحت تر پذیرش میدن... برای تو بود و نبود ِ من فرقی نمی کنه نازی... تو تا چند ماه دیگه میری. و البته یه عمر، دختر ِ نمونه و مورد تایید همه بودن، باعث میشه هیچ درکی از احساس من نداشته باشی.
    نازنین با عصبانیت از بی اثر بودن حرفهاش، از جا بلند می شود.
    - کجا؟!
    - وقتی درباره ی من اینطوری فکر می کنی، چه فایده داره بمونم؟! مطمئنم تو به من و راهنمایی ِ من هیچ احتیاجی نداری.
    نگاهش می کند. خواهرش چقدر غریبه شده!
    - نه... واقعا بهت احتیاجی نیست... به هر حال ازت ممنونم. تو به عنوان یه خواهر ِ نمونه هم خوب به وظیفه ت عمل کردی.
    ***
    نازنین با صدای امیررضا که برای خوردن ناهار دعوتشان کرده، پایین می رود.
    انگار کسی منتظر آمدن نهال نیست. مراد از قفسش بیرون آمده، شروع به چرخیدن و کوبیدن خودش به در و دیوار و پنجره کرده. همه ی چشمها به سمتش دوخته شده. همه چیز عجیب و ناراحت کننده است.
    هوای سنگین خانه، از درگیری ِ پنهانی خبر می دهد.
    بعد از صرف ناهار، امیرعلی که در تلاش است مسیر بحث را تغییر دهد، می پرسد:
    - نهالو نمی بینم... حالش خوب نیست یا دوست نداره منو ببینه؟!
    تشنج پنهان ِ جو که تمام مدت بر همگی سایه افکنده، بیشتر می شود. کسی جواب امیرعلی را نمی دهد.
    شکوه می نالد:
    - لطفا یکی مرادو ببره بیرون.
    صداش بی روح و عصبی ست.
    نازنین از جا بلند می شود و مراد را با قفس بیرون می برد.
    مهربان، نگاهش را از جمع می گیرد.
    - نازنین جان! خواهرتو صدا کن یه چیزی بخوره.
    زیر چشمی به عطا که به لیوان دوغش خیره مانده، نگاه می اندازد.
    عطایی که دو هفته است از خانه فراری ست و صبح تا آخر شبش را در دفتر می گذراند.
    عطایی که حتا از مهربان نپرسیده با امیرعلی درباره ی نهال حرفی زده یا نه... عطایی که مثل نهال ِ قبل از دیشب، دهانش چفت شده.
    دلش می خواهد به چشمهای امیرعلی نگاه کند و حالش را وقتی پاره ی تنش، عزم رفتن کرده بود، در نگاه ِ تیره ی پسرش ببیند.
    نازنین كه بدون نهال برمی گردد و شانه بالا می اندازد، عطا با یک حرکت، از سر سفره بلند می شود و بی حرف بیرون می رود.
    میان پله ها مکث می کند. میان ِ اعتراض و فریادهای شکوه، فقط دلش خواسته برود نهال را ببیند و ازش تایید بگیرد شوخی کرده.
    جلوی خانه ی عموش می ایستد. حالا که کسی نیست، اجازه داده نفسهای عصبی و کلافه اش، گوش خودش را هم کر کند. چند لحظه پشت در صبر مى كند تا آرام بگيرد.
    نفس عميقى مى گيرد.
    به آرامى از راهرو مى گذرد.
    در اتاق نهال كامل باز ست . قامتش لحظه اى جلوى در قرار مى گيرد، سپس در را پشت سرش مى بندد و كليد را در آن مى چرخاند.
    نهال روى سكوى كنار پنجره نشسته و بى توجه به قشقرقى كه به پا كرده، به حياط نگاه مى كند.
    - گفتم نمى خوام هيچى بخورم نازى ،....حرف حاليت نيست؟!
    دوستش دارد . هنوز هم عزيزكرده اش است .دختر عموى كوچولوى عزيزش .
    يك عمر با غرور يك مالك ، بزرگ شدنش را ديده، دلباخته و صبر كرده . سالها ست كه گوشش را با انواع و اقسام تصميماتش پر كرده .گاهى مهم، گاهى بى اهميت ... گاهى خنده دار و گاهى غمگين . و او هم با محبت ، نقش خود را به عنوان شنونده قبول كرده.
    از خود بيخود ، لحظه اى قه رو كم محلى نهال را فراموش مى كند. پشت در بسته تكيه مى دهد و چشمانش را مى بندد.
    "از كجا شروع كند؟"
    نهال سر بر می گرداند. صورت آماده ی حمله ش، لحظه ای خشک می شود و سریع اخم می کند.
    عطا احساس مى كند نهال از جاش بلند شده ،چشمانش را باز مى كند .
    - تو دیگه چی می خوای؟!
    صدای عطا کنترل شده است.
    - عليك سلام!
    مکثی طولانی می کند.
    - اینا چی میگن؟!
    - همون كه شنيدى .مى خواى بگى نفهميدى؟
    لب می گزد تا آرامش خودش را حفظ کند.
    - نهال... مطمئنم به همه ی جنبه های تصمیمت فکر نکردی...
    صداش پایین تر می رود و نرم تر می شود.
    - مگه من و نازنین همینجا دانشگاه نرفتیم؟!... تو با این هوش و استعدادت حتما می تونی...
    لحن نهال، خشک و بی تفاوت است وقتی میان حرفش می پرد.
    - من خودم و استعدادامو بهتر از بقیه می شناسم. خودم مى تونم براى آيندم تصميم بگيرم .محتاج هيچ كس هم نيستم ... خسته شدم از بس دائم به من گفتين چى خوبه ،چه وقت خوبه.شامل حال تو هم ميشه... اصلاً دلم نمى خواد براى من تعيين تكليف كنى. انتظار لطف و حمايت و اين چرندياتم ندارم .از اين به بعد فقط خودم! ملاحظه هيچ كسى رو هم نمى كنم. پس اداى صداى مشاور در نيار عطا خان !
    نفس عمیقی می کشد. نهال لج کرده و انگار دو دستش را روی گوشها گذاشته تا هیچ صدای مخالفی را نشنود.
    - نهال... عزیزم... می دونم نزدیک کنکورته، استرس داری... اتفاقات ِ اخیر هم، فکرتو به هم ریخته و...
    نهال باز جمله اش را با پوزخند قطع می کند.
    - استرس ِ کنکور؟!... بعدشم کدوم اتفاقات؟! همونا که درباره ش با نازنین هم حرف زدی؟!...
    صورتش را در هم می برد.
    - قراره مثل شما برم دانشگاه، یه لیسانس به مدارکم اضافه بشه ولی کوته فکر بمونم؟!
    اخم عطا در هم می رود.
    - چرا نمی خوای درک کنی من و نازنین نگرانت شدیم... نه من، همه نگرانتن نهال... تو اسمشو گذاشتی کوته فکری؟!
    پوزخند صدا دار نهال، تلخ تر می شود.
    - کوته فکری یعنی اینکه با دیدن هر چیز... بدون اینکه دلیلشو بدونی... پیش خودت قضاوت می کنی که...
    این بار عطا کلامش را قطع می کند.
    - اگه منظورت اون قرصهاس، خیلی وقته می دونم داری مصرف می کنی! اولين بار كه مامان تجويزش كرد ،خودم نسخه ت رو پيچيدم.
    صورت نهال داغ می شود. نمی داند از خجالت یا عصبانیت.
    - اينطورى نگاه نكن . من وسط كتاباى مامان بزرگ شدم .
    نهال نمی خواهد در لاک دفاعی برود.
    - منظورم... اینه که وقتی منو با یه پسر می بینی، فکرت منحرف میشه... ولی خودت...
    ادامه نمی دهد. عطا لبها را به هم می فشارد. فکرش منحرف شده... اما فقط چند لحظه... چند ساعت...
    - داریم به اصل قضیه می رسیم!... نگو که از لج ِ من انقدر عوض شدی نهال...نگو...
    نمی خواهد درباره ی جسی صحبت کند. اصلا نمی خواهد درباره ی هیچ موضوعی با عطا صحبت کند.
    - هر چی پیش اومده، به خودم مربوطه؛ فقط به خودم... چرا فکر می کنی دلیلش تویی؟!
    - خودتم متوجهی مدام داری فرار می کنی؟! تغییرای پشت همِت... کارایی که بدون فکر می کنی... حالا هم خارج رفتن...
    - فکر کنم بهت گفته بودم تو کارای من دخالت نکن!
    ابروهای عطا بالا می رود.
    - وقتی مـ ـستقیم با من ارتباط پیدا کنه، نمی تونم دخالت نکنم!
    نگاهش نمی کند.
    - رفتنم از اینجا ارتباطی به تو نداره...
    - نهال! بذار این مشکلو یکبار برای همیشه حلش کنیم و پرونده شو ببندیم... تو داری فقط صورت مسئله رو پاک می کنی... من اشتباه کردم؟ ... رقصیدنم با جسى ناراحتت كرد ..صميميت بينمون ....با اینکه بهت اطمینان می دم بدون منظور بوده، ولی قبول دارم اشتباه بوده... تو هم شروع کردی به تلافی کردن... نه گذاشتى ، نه برداشتى با وحيد رفتى بيرون؟!... رفتى ويلاى بهداد .....آدمايى كه هيج شناختى نه از خودشون دارى نه از خانواه هاشون . دو تا عاطل و باطل كه على الاصول هيچ قيد و بند اخلاقى ندارن...
    نهال معترض پوزخند مى زند.
    - آخى ... ديدم اونموقع كه با جسى مى رقصيدى ،رفتى ماهيگيرى .... كمرت زير بار همين اخلاقيات خم شده بود!
    - دارى بیراهه میری... نهال... اشتباه رو با اشتباه جواب نده... اونم حالا... وقتی من درباره ی خودم و... احساسم باهات حرف زدم...
    چشمهاى عسلى اش برقى مى زند .آنها خسته اما همچنان مبارزه جو هستند.
    - منم جوابتو دادم! دلیل احساستو گفتم!
    نفس بلند عطا، کلافه است.
    - داری اشتباه می کنی نهال...
    پوزخند می زند.
    - باشه! قبول! اصلا من همه ی کارا و فکرام اشتباهه... اما دلم می خواد همینطور به قول تو بیراهه برم... به تو و هیچ کی دیگه ربطی نداره من می خوام با زندگیم چیکار کنم.
    عطا، پریشان، دستی به موهاش می کشد.
    - تو الان خودتم نمی فهمی داری سر ِ یه لجبازی بیخود، با زندگیت چیکار می کنی...
    صدای از بغض و خشم گرفته ی نهال، دوباره بالا می رود.
    - آره... من نمی فهمم... عقل کل تویی و بقیه... از نظر شما، من بچه و نفهم و سرکشم... ولی می خوام به همه تون ثابت کنم اشتباه می کنید...
    عطا می ایستد. دستهاش را با حرص مشت می کند و با تاسف سر تکان می دهد.
    - بچه ای نهال... اگه بچه نبودی، ندونسته سر ِ یه فلش که نمی دونستی محتویاتش چیه، خودتو توی مدرسه به درد سر نمینداختی...اگه بچه نبودی، خودتو با جسی مقایسه نمی کردی... اگه بچه نبودی، با یه مرد غریبه بیرون نمی رفتی؛ پا تو خونه ای که نمی دونستی توش چه خبره نمی ذاشتی... فکر نکردی ممکنه چه بلایی سرت بیاد نهال؟!
    نفسش را با حرص بیرون می دهد.
    - این تصمیمتم از روی بچگیه... فکر می کنی با ول کردن و رفتن، آزاد میشی؛ به چیزی که می خوای می رسی...
    جدی می شود.
    - ولی این یکی بازی با آینده و سرنوشتته...نه فقط سرنوشت ِ خودت،...
    ادامه ی حرفش را می خورد.
    نهال هم می ایستد. دست به کمـ ـر می زند و براق می شود در صورت عطا.
    - آره بچه ام! ولی بازم به تو مربوط نیست می خوام با زندگیم چیکار کنم...اصلا تو چیکاره ی منی؟! داداشمی یا بابام که کاسه ی داغ تر از آش شدی؟! تو رو چه به دخالت تو زندگی ِ دخترعموی کوچولوت؟! برو به عشق و حال خودت برس!
    عطا در برابر هجوم کلمات ِ بی رحم ِ نهال، با ناباوری، چند لحظه فقط نگاهش می کند.
    صداش، رنگ دلشوره می گیرد.
    - هیچ معلومه داری چیکار می کنی نهال؟! چی توی اون کله ی کوچیکته؟!...چرا انقدر عوض شدی؟!... دو هفته نیست دوباره با اون عوضی دیدمت... هنوز یه علامت سوال رو حل نکردم، یه چشمه ی جدید از نهالی که نمی شناسم رو می کنی...
    جلوتر می رود و به چشمهای جنگ طلب ِ نهال خیره می ماند.
    - نهال... توی این خونه... توی خانواده، همیشه تو به من نزدیک ترین بودی و من به تو... قبول دارم هر دومون اشتباه کردیم و یه کم از هم فاصله گرفتیم... اما قبل از این ماجرا، من تصمیم گرفته بودم همین فاصله رو هم بردارم... همه چیزو به هم نریز... بذار با هم درستش کنیم...
    نهال، رو برمی گرداند.
    - خودم به تنهایی می تونم درستش کنم... نیاز به تو ندارم.
    ناامید، بهش خیره می ماند.
    - من مثل همیشه کنارتم نهال... با توام...
    - تو هم مثل بقیه ای... از اتاقم برو بیرون... تنهام بذار . برو داداش ،برو به عشق و حالت برس!
    داداش ؟! عشق و حال... یادش نمی آید هیچ وقت نهال اینطور صحبت کرده باشد.
    قدمی عقب می رود. هیچ چیز درست نیست... از خودش، از این نهال ِ غریبه شده، از دنیاش بدون نهال ِ آرزوهاش، می ترسد.
    برمی گردد.
    - نهال اين ديگه بازى نيست . حرف يه عمر زندگیه. خوب فكراتو بكن...
    قدمى بر مي دارد.
    - در ضمن داشتى تصميم مى گرفتى ، اگه نتونستى منو با عنوان شوهر قبول كنى، بهتره هر عنوان ديگه اى رو از سرت پاك كنى . من صبر مى كنم ...وقت زياد دارم. خودت بهتر از هر كس مي دونى جقدر صبورم!
    قفل در را باز می کند و از اتاق خارج می شود. کاش هنوز می توانست مثل آخر شب گذشته، تصور کند می تواند بایستد جلوی نهال، غرق بشود در نی نی ِ نگاه ِ شیرین و چسبناکش؛ حسرت بـ ـوسیدنش را بکشد و هدیه ی تولدش را به گوشهاش بیاویزد. یک جفت گوشواره با حروف


    ، که نقشه کشیده بود خودش از گوشهاش آویزان کند و تاکید کند " یه آ برای امیر و یه آ برای عطا!... باهاش اینم آویزه ی گوشِت کن که مال کی هستی و کیا باید حسرتت بشه یادگاری تو بهشون."
    در اتاقش، به كمك ديوار سرپا ايستاده ،اتاق به دور سرش مى چرخد.
    با هر دو دست، سرش را براى كاهش درد فشار مى دهد.
    انقدر گيج و خسته است كه توان راه رفتن هم ندارد. بدون كنار زدن روتخـ ـتى، روى آن مى افتد. با دستهايى لرزان، دست به زير بالش مى برد ... جاسوييچى را بيرون مى كشد. انگشتهاش به دور آن قفل شده اند ... ميان مچ بسته اش، آن را مى فشارد و به ياد چشمهاى هميشه شيطان و درخشانش ،خنده هاى زيباش و معصوميتش، لابلاى بالش اشك مى ريزد.
    مهربان با پا درد، از میان پله ها صداش می زند.
    - نهال... عزیزم... نمی تونم تا اون بالا بیام...
    صداش را که می شنود، از خانه بیرون می زند.
    مهربان، لبخند آرامی می زند.
    - بیا یه لقمه گوشت بخور... برات گذاشتم روی گاز، گرم بمونه.
    انگار نه انگار اتفاقی افتاده.
    دستی به نرده ها می گیرد و زمزمه می کند:
    - میل ندارم مهربان...
    امیرعلی هم از در خارج می شود و سرسنگین می گوید: بیا پایین... غذا هم نمی خوای بخوری، باید حرف بزنیم.
    فکر می کند حتما همه جمع شده اند بفهمند قضیه از کجا آب خورده و در نهایت، این فکر را از سرش بیرون کنند.
    امیرعلی به تکان نخوردنش نگاهی می اندازد و دست زیر بازوی مهربان می اندازد تا به داخل ببردش.
    - منتظرتیم...
    مهربان، با همان لحن آرام، کوتاه توضیح می دهد:
    - عموت اینا رفتن بالا... فقط پدر و مادرت هستن.
    شکوه میان چهارچوب می ایستد.
    - علی آقا! حرفی نیست... بچه س... نادونه، یه حرفی زده... مگه باید هر چی گفت، جدی بگیریم؟!
    امیرعلی لحظه ای می خواهد کوتاه بیاید و مثل همیشه، ریش و قیچی را به دست شکوه بسپارد ولی نهال، بدون کنترل، با دلی پر از برخوردش با عطا، می غرد:
    - آره... همیشه همینه... کِی تا حالا منو جدی گرفتین؟!... بچه ام... نادونم... باشه! ولی شکوه جون! به همون خدایی که فکر می کنی فقط مال خودت و هم جلسه ای هاته، به هر دری می زنم تا راضیتون بکنم اجازه بدید برم... اجازه هم ندید، فرار می کنم.
    شکوه، محکم جلوی دهانش را می گیرد. مهربان باور نمی کند این دختر ِ سر به طغیان گذاشته، نهال ِ مهربان و همیشه خندانش باشد.
    - کافیه نهال!
    صدای فریاد امیرعلی، قلب ِ همه را می لرزاند.
    نهال به خاطر ندارد صدای بلند پدرش را شنیده باشد. مهربان و شکوه هم سالهاست به آرامش امیرعلی عادت کرده اند... این خشم و خروش ِ یکباره، همه را ترسانده.
    - به ولای علی اگر بخوای ادامه بدی، نباید انتظار برخوردای همیشگی منو داشته باشی.
    سیـ ـنه ی نهال، از خشم و ترس، محکم بالا و پایین می شود. صداش بلند نیست ولی جدیتی غریب دارد.
    - منو نترسون بابا... دخترتونم ولی برده تون نیستم که شما برام تصمیم بگیرید... حق دارم برای زندگیم، خودم تصمیم بگیرم... من دیگه بچه نیستم؛ منو جدی بگیرید!
    پشت می کند و به طرف در می رود. امیرعلی، همانطور که ناگهانی به طرف بالا هجوم می برد، صدای بلندش در راهرو می پیچد.
    - پس صبر کن جواب آخرمو بشنو...
    مهربان، لرزان سعی می کند جلوی رفتنش را بگیرد. دست می اندازد به آستین لباس او.
    - علی... علی جان... ارواح خاک آقات...
    بی توجه، به طرف بالا می دود.
    شکوه، برای لحظه ای، فریادهای عصبی ِ امیرعلی را به یاد می آورد و سردردهای تمام نشدنی اش را...
    از بازگشت ِ آن امیرعلی ِ ناآرام می ترسد.
    جلوی در ِ واحدشان، امیررضا راهش را سد می کند. بهار، از کنارشان به سمت پایین می دود.
    - داداش... صلوات بفرست...
    نفس بلند امیرعلی، سنگین و پر تپش است.
    - لا اله الا ا...!
    چشم می بندد و سعی می کند دستش را از چنگ امیررضا رها کند.
    - کاریش ندارم... ولم کن.
    امیررضا سعی می کند آرامش کند.
    - بچه س... نمی فهمه... یه مدت جوابشو ندی درست میشه.
    سر تکان می دهد.
    - باشه... ولم کن...
    دست امیررضا که از روی بازوش کنار می رود، در خانه را باز می کند و وارد می شود. امیررضا دوباره به بازوش می چسبد.
    - داداش... کوتاه بیا سر جدت.
    پشت در قفل شده ی اتاق نهال می ایستد و بی توجه به حرفهای آرام امیررضا، بلند داد می زند:
    - این پنبه رو از گوشت بیرون کن نهال... همیشه جلوت کوتاه اومدم، همیشه تلاش کردم امکاناتی که خودم نداشتم رو برات محیا کنم تا خم به ابروت نیاد... اینه جواب زحمتای ما؟! که وایسی تو رومون، بگی برده تون نیستم؟!
    صدای فریاد نهال، میان هق هقش می آید.
    - مگه خودم خواستم به دنیا بیارینم؟! که منت امکانات و محبتتونو میذارین؟!... برین ببینین بقیه برای بچه هاشون چیکارا می کنن...
    یک لحظه نفسش می گیرد. هر چقدر کم گذاشته باشد، هر چقدر کم بوده باشد، مطمئن است عملی ترین درس زندگی که به دخترهاش داده، احترام به بزرگتر است. این نسل، چرا انقدر بی پروا شده؟!
    با مشت، به در بسته می کوبد.
    - انقدر اون تو می مونی تا عقلت سر جاش برگرده و یادت بیاد با بزرگترت باید چطور حرف بزنی...
    عطا ناباور میان درگاهی ایستاده.
    امیررضا کنار می کشدش.
    - الان سکته می کنی علی... بیا بریم، ولش کن.
    کف دستش را محکم روی صورتش می کشد؛ چشم می بندد و زمزمه می کند:
    - بر پدرت لعنت بچه...
    امیررضا، نگران خروش دوباره اش، از مهربان مایه می گذارد.
    - بریم پایین... عزیز یه وقت هول نکرده باشه، واسه قلبش خوب نیست.
    کف دستها را به پیشانی می چسباند. سیـ ـنه اش از سنگینی، به سختی پر و خالی می شود. صدایی شبیه غرش هواپیما در سرش می پیچد. می خواهد به اتاقش پناه ببرد و سیـ ـگاری روشن کند... ولی عزیزش...
    بیرون که می روند، عطا بی حرکت به در بسته ی اتاق خیره می ماند. کاش اختیار بیشتری داشت.
    مهربان، روی پله نشسته و شکوه و بهار، دو طرفش را گرفته اند.
    دو برادر را که می بیند، چشمهای خیسش را در سکوت به امیرعلی می دوزد.
    شکوه با نگاه وحشت زده، فقط می خواهد مطمئن شود شوهرش همان مرد ِ آرام ِ همه ی این سالهاست.
    امیرعلی با چشمهای سرخ، نگاهشان می کند. پریشانی ِ خانه کرده در نگاهش، آشناست...
    ***

    سعی می کند فریاد بزند ولی نمی تواند هوایی به شش هاش برساند. پاهاش مثل رشته های در هم پیچ خورده اند. حتا نمی تواند قدم از قدم بردارد و از ویلا بیرون بزند.
    بهداد سیـ ـگارش را در گلدان ِ نزدیک در ورودی خاموش می کند و بلند می خندد... می خواهد فرار کند. راه خروج را بهداد سد کرده. نگاهش به پله ها می افتد... لرزان به سمت طبقه ی بالا می رود. بهداد قهقهه می زند. صداش موج دارد.
    - تو چقدر خواستنی هستی کوچولو...
    پاهاش مثل کوه، سنگین شده. هر قدمش روی پله ها، مثل جان کندن می ماند. بهداد به نرده ها و دیوار می خورد و بالا می آید.
    خودش را روی پله ها می کشد تا فرار کند اما انگار توانی در بدنش نمانده. وحشت زده به بهداد نگاه می کند که لبه های پیراهن بازش را کنار می زند و با یک حرکت، لباس را کناری می اندازد. صدای جیغ و التماس و حتا گریه اش، در گلو مانده و قدرت ناله کردن هم ندارد.
    صورت بهداد بهش نزدیک می شود. بوی چندش آورش... صورت سرخ شده اش که دیگر نمی خندد... نفس کثیفش...
    - باهام حال کن کوچولو...
    خودش را به پله ها می فشارد... بهداد به موهاش چنگ می زند. از درد و ترس، بغضش می شکند اما همچنان صدایی از گلوش خارج نمی شود.
    نفسش از فریاد و ترس و حجم سنگین بهداد روی سیـ ـنه اش می گیرد. به خس خس افتاده. دستهای بی جانش، تلاش می کنند بهداد را عقب بزنند ولی ضعیف تر از آن است که بتواند.
    نفسهای به شماره افتاده اش از هوای سیـ ـنه ی بهداد، آلوده می شوند. مثل ماهی در خشکی، فقط می تواند مقداری هوا ببلعد و فریاد بزند اما فریادش بی صداست. کسی دارد از زمین بلندش می کند. دست و پا می زند... ولی زمانی که چشم باز می کند، راه نفسش باز می شود و حریصانه تنفس می کند.
    مهربان، دستهاش را به دورش پیچیده و کنارش نشسته.
    - حالت خوبه عزیزکم؟!
    سرش را برمی گرداند. مهربان، صدای به هم خوردن دندانهاش را می شنود. نگاه بی رمقش به مهربان است. علیرغم درماندگی و خستگی که دارد، خودش را نشسته حفظ می کند.
    - کابـ ـوس می دیدم...
    انگار می خواهد غیر از مهربان، خودش هم مطمئن شود تمام شده.
    هنوز نفسهاش کوتاه است. لیوانی که به سمتش دراز شده را به طرف دهان ِ خشک و تلخش می برد و کمی از شربت بیدمشک خنک را می خورد.
    شیرینی اش، آرامشی در وجود لرزانش می ریزد و نفس عمیقی می کشد.
    تمام مدت، مهربان با نگاهی نگران و پر نفوذ، به صورتش خیره مانده.
    - چه کابـ ـوسی؟!
    - هیچی...
    چشمهاى مهربان، ریز می شوند .مثل وقتهایی که همه ی تمرکزش را به نخ کردن سوزن می دهد و هیچ وقت هم موفق نمی شود ، چین های اطراف پلکهاش بیشتر می شود.
    - همین امشب باید به من بگی چی شده...
    نگاهش به او، تند و تیز است و نهال، با خودش فکر می کند مهربان به آسانی گول نمی خورد.
    آب دهانش را فرو می دهد. ذهنش مشوش است و کمی هم ترسیده.
    - هیچی نشده.
    مهربان به لیوان نگاه می کند.
    هیچ نوع مهربانی و نرمشی در صداش نیست.
    به امید اینکه بتواند احساسی را درش زنده کند، با صدای آرامی زمزمه می کند:
    - مهربان؟!
    - نهال... حاشیه نرو... مگه همیشه با من راحت درد دل نکردی؟!
    بغض، دوباره به گلوش هجوم می آورد. چرا... همیشه با مهربان راحت بوده... درد دل کرده ولی این بار...
    سرش را پایین می اندازد. صداش گرفته.
    - من خیلی احمقم... نازی راست میگه...
    انگار احساس مهربان برگشته. بازوی نهال را نـ ـوازش می کند و آرام می پرسد:
    - چرا؟!
    همانطور سر به زیر، شانه بالا می اندازد.
    - داشتم دستی دستی خودمو بدبخت می کردم...
    مهربان سکوت می کند تا بشنود.
    چانه ی لرزان نهال، به گردنش نزدیک شده وقتی اتفاقات آن روز لعنت شده را تعریف می کند... گردش با وحید... ویلا... بهداد ِ مـ ـست...
    حس ِ سیاه شدن ِ آینده و زندگیش، وقتی در چنگ بهداد گیر کرده بوده... حتا تکرار ِ بـ ـوسیده شدنش، برای خودش هم خفقان آور است... نمی گوید... دست به کمـ ـربند بردن ِ بهداد و جانی که ندانسته از کجا گرفته، هل دادن ِ بهداد و خوردن سرش به دیوار را... تصور ِ کشتن ِ بهداد را... نمی گوید... ترجیح می دهد از حافظه ی خودش هم پاک شود...
    می گوید و ذره ذره سبک می شود...
    مهربان، در سکوت، می شنود و ذره ذره سنگین می شود... آخر ماجرا... فرار نهال از ویلا... ته دلش را ترسانده.
    سعی می کند لحنش آرام باشد وقتی مردد می پرسد " دست ِ اون بی همه چیز که بهت نرسید؟!"
    نهال، بدون نگاه ِ مـ ـستقیم، سر تکان می دهد و همانطور که خم می شود تا روی پای او سر بگذارد، جواب می دهد:
    - نه... نذاشتم... هلش دادم و در رفتم... اولش فکر کردم مرده... ولی همین که تکون خورد، فرار کردم...
    می داند نهال همه چیز را نگفته... خیالش کمی راحت می شود ولی وحشت ِ قرار گرفتن ِ عزیزکرده اش در آن موقعیت، بند بند وجودش را می لرزاند.
    دست می کشد به موهای نهال...
    چقدر دلش کسی را می خواهد که سر روی پاش بگذارد. چشم ببندد و دمی بی خیال و سبک، نفس بکشد.
    نفسهای نهال عمیق شده...
    اما "مهربان" ِ خانه اش بودن، یعنی گوش شنوا بودن... تکیه گاه بودن... اتاقی که بشود آخر شب، پاورچین درش خزید و از تنهایی ِ شب، فرار کرد. مهربان بودن، یعنی باید هر لحظه نگران ِ عزیزانش باشد و دلش بتپد برای هر قدم که برمی دارند.
    سرش را به دیوار پشت سرش تکیه می دهد. نگاهش به قاب عکس شوهرش می افتد. جلیل ِ خندان ِ عکس ِ سیاه و سفید...
    لب می زند:
    - بخواب آقا!... راحت بخواب!... می دونستی فقط آدمهای خوب و برگزیده، توی جوونی میرن؟!... من امشب به این نتیجه رسیدم... تو خوشبخت بودی که تونستی به این زودی از این دنیا و زندگی رها شی... که جهنم همینجاست... یه تکرار اجباری... یه مجازات طولانی...


    لپ تاپ امیرعلی پیش روش باز است.
    نمی داند چه مدت است فولدر پر و پیمان ِ عکسهای امیرعلی را تماشا می کند. از عکس کریسمس سه سال قبل تا سفر شمال ِ بچه ها... از مهمانی ِ بیست و پنجمین سالگرد ازدواج کتی و باب تا نامزدی ِ امیرعلی و نازنین.
    این بغض ِ بی پناهی و دلتنگی، رفتنی نیست. دلش هوای برگشتن دارد. هوای انجمن و مهمانی های عصرانه ی دوستانش را؛ هوای خرید کردن های طولانی همراه کتی... برگشتن به نیویورک...
    برگشتن پیش مردی که جدایی را تنها راه حل دانسته؟!
    مگر چیزی عوض شده؟! مشکلاتشان همان است که بوده؛ باهم حرف زدن را بلد نیستند. نامدار تا نخواهد، نه کاری می کند و نه توضیحی می دهد. سرمای توی رفتار و نگاهش، همچنان تا آخرین لحظه ادامه داشته. دو ماه می شود رفته اما حتا یک تماس کوتاه هم نگرفته تا حداقل به بهانه ی پرسیدن تصمیمش، با هم صحبت کنند...
    هیچ چیز عوض نشده... حتا بدتر هم شده... اما خودش هم خوب می داند این حس ِ بی پناهی و گم کردن ِ چیزی غریب، به نامدار مربوط است و نبودنش...
    هوای رستوران رفتن های سرد و ساکتشان با نامدار، حتا اگر موضوع مشترکی برای گفتن نداشته باشند... هوای آپارتمان همیشه آرامش را دارد.
    حتا اگر برگردد هم باید به لانگ آیلند برود؛ دور از نامدار...
    لعنت به این اعتیاد خاموش و ندیدنی...
    چرا سی سال نفهمیده چطور ذره ذره به نامدار و بودنش وابسته شده؟!
    سیـ ـنه اش سنگینی می کند. خیره به نامدار که با لبخندی نیمدار، کنار درخت کریسمس بزرگشان، دستها را روی شانه های هانیه ی نشسته گذاشته و پشت سرش ایستاده، زمزمه می کند " چه کنم خدا... خودت راه رو نشونم بده."
    لعنت به این لبخندهای نصفه نیمه که توش قدرت و اعتماد به نفس و غرور، بیداد می کند.
    جوان بود جذاب تر بود یا الان که پا به سن گذاشته؟!
    نمی داند باید همچنان به عنوان همسر، از داشتن ِ این مرد، مغرور باشد یا حسرت ِ داشتن ِ دوباره اش را بکشد؟
    تصویرش در عکسهای نامزدی امیرعلی چقدر متفاوت است...
    اشکهاش سرازیر می شوند.
    "چت شده هانیه؟! واقعا مثل هیجده سالگیت، داری از دوری و دلتنگی ِ یه مرد گریه می کنی؟! نامدار همون مرد ِ مغرور و خودخواه ِ همه ی این سی ساله."
    نه نیست... هست... ولی خودش هم همان هانیه ی این سی سال است؟!
    اصلا بر فرض محال، دوباره بتوانند با هم زندگی کنند... همین دوری کردنها، سردی و سکوت های تمام نشدنی، شکاف میانشان را پر می کند... دوباره همان هانیه، همان نامدار...
    عقلش منفی می بافد... اما دلتنگ است. دلتنگ ِ بـ ـوسه های هر روزه ی سرسری روی گونه هاش، وقت ِ رفتن از خانه و برگشتن از کار.
    صدای زنگ تلفن، نگاه ِ مات زده اش را از عکس می گیرد.
    نگهبان مجتمع است.
    - خانوم... مهمون دارید... خانومی به نام ِ... سپیده...
    نمی شناسد.
    نگهبان برای کسی تکرار می کند:
    - به جا نمیارن شما رو.
    صدای زنانه ای در گوشش می پیچد.
    - خانوم راد؟... میشه خواهش کنم اجازه بدید چند دقیقه مزاحمتون بشم؟ حضورا براتون توضیح میدم.
    تکرار می کند: من شما رو نمی شناسم!
    - طبیعیه چون تا حالا سعادت نداشتم زیارتتون کنم! فقط با همسرتون آقای مهندس راد در ارتباط بودم.
    - نامدار؟!
    - بله... قول میدم زیاد وقتتونو نگیرم.
    از مکث ِ لحظه ای ِ هانیه استفاده می کند.
    - اجازه دادین؟!
    هنوز مردد است ولی با لبخند به سماجتش، رضایت می دهد.
    در آینه از مرتب بودن ظاهرش مطمئن می شود و کنار در ورودی می ایستد.
    از آسانسور، دختر جوانی پوشیده در چادر ملی، با دسته گلی بزرگ و لبخندی عمیق، بیرون می آید.
    - سلام خانوم راد... ممنونم منو پذیرفتین.
    چهره اش هم مثل صداش، گرم و پر انرژی ست.
    لبخندی ناآشنا می زند و جوابش حرارتی بیشتر است.
    - من سپیده هستم.
    دستش، میان انگشتهای دخترک فشرده می شود.
    - هنوز هم نشناختم متاسفانه.
    - ولی من شما رو تا حدودی می شناسم.
    دسته گل را به هانیه می دهد.
    - قابل شما رو نداره.
    تشکر می کند و با دست، داخل را نشان می دهد.
    سپیده، مودبانه روی یکی از مبلها می نشیند.
    - چی میل دارین؟ نوشیدنی خنک یا گرم؟
    سپیده با همان لبخند گرم که انگار عضوی از صورت سبزه اش است، نگاهش می کند.
    - راضی به زحمت نیستم... اگه ممکنه یه لیوان آب.
    با لیوانی آب به سالن برمی گردد.
    - گفتین نامدارو می شناسین...
    سپیده، آب را به هانیه تعارف می کند و بعد، کمی می نوشد.
    - بله... ایران نیستن؟ حالشون خوبه؟
    می نشیند روبه روی او که حالا چادرش روی شانه ها افتاده و روسری آبی رنگش، صورتش را قاب گرفته.
    - نامدار ایران نیست. برگشته امریکا... چطور می شناسیدش؟!
    - من دخترشون هستم... فکر کنم حالا دیگه بشناسین!
    به گوشهاش شک می کند.
    - دختر ِ نامدار؟!




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    انگار می فهمد هانیه را سردرگم کرده.
    - دختر ِ دختر هم که نه! دختر خونده شون هستم.
    معنی حرفهای سپیده را نمی فهمد اما ضربان قلب ِ ترسیده اش را به وضوح می شنود.
    وقتی روزی نامدار جلوی چشمش، سمیرا را در آغـ ـوش گرفته بود، این حس ِ وحشت و خطر را نداشت که حالا با حرف این دختر ناشناس، ترس به جانش افتاده.
    سپیده، نیمی از لیوان آب را سر می کشد و لبه ی روسریش را جلو و عقب می کند تا خودش را باد بزند.
    - مرد خونه نیست... راحت باش.
    سپیده با یک حرکت، روسری را کنار می زند. به نظر، هم سن و سال نازنین می رسد.
    - ظاهرا منو به جا نمیارین... آقای راد، یازده ساله قیم من و دوتا برادرام هستن.
    گیج شده ولی سعی می کند لبخند بزند.
    - نامدار هیچ وقت اینطور مسائل رو توی خونه مطرح نمی کنه.
    راست گفته!
    نمی خواهد فکر کند خودش نخواسته بداند یا نامدار نخواسته بگوید.
    سپیده ابرو بالا می اندازد.
    - در عوض تا دلتون بخواد از شما برای من گفتن.
    - جالبه!
    غیر از این، حرف دیگری به ذهنش نمی رسد. رفته به دختری غریبه از زنش گفته؟! لابد حرفهایی که این همه سال در دلش جمع شده و نارضایتی ای که پشت سردی ِ مدام پنهانش کرده.
    - توی این سالها چطور باهاتون ارتباط داشت؟! اصلا چطور با هم آشنا شدید؟!
    سپیده با شیطنتی پنهان زیر احترام، لبخند می زند.
    - البته خودشون هم ماشالا جذاب و جنتلمن هستن... خیلی به هم میاید!
    و بلافاصله موضوع حرف را عوض می کند.
    - ما شمال زندگی می کنیم. همون جا هم با آقای راد آشنا شدیم... پدرم برای کسی به نام رفیع خان کار می کرد؛ شاید بشناسیدش... زمین از اون بود، کار از پدرم... پدربزرگم هم رعیت ِ پدرش بود... رفیع خان قول داده بود به خاطر اونهمه سال کار کردن براش، یه تیکه شالیزار به پدرم بده... اما بعد از مرگش، زندگی ما هم روی هوا موند... پدرم توی جاده تصادف کرد... موتور داشت. یه کامیون بهش زد... بعد از اون، مادرم موند و ما سه تا بچه... یه سال با سختی گذرونده بودیم که یکی از شالیکارا خبر داد شریکای رفیع خان از خارج اومدن؛ برین دنبال مطالبه تون... مادرم هم ما رو برداشت، رفتیم ویلای رفیع خان... اما هر چی قسم و آیه آورد، هیچ کدوم اهمیت ندادن... آخه قول و قرار پدرم و رفیع خان، کتبی نوشته نشده بود... حرف هم که به قول قدیمی ها، باد هواست!
    با همان لبخند ِ آرام، به یک نقطه خیره مانده.
    - اون روز دست از پا دراز تر برگشتیم اما دو روز بعد، آقای راد اومدن دم خونه مون... مادرم سر شالی بود... من شونزده سالم بود. از همون اول هم زبون دراز و حاضر جواب بودم!
    می خندد.
    - دندونام کج و کوله بود؛ خجالت می کشیدم. برای همین، همیشه دستمو می گرفتم جلوی دهنم و تند تند جواب می دادم!... وضعمون بعد از مرگ پدرم زیاد خوب نبود. باید کمک مامانم می کردیم... ولی درس می خوندم. برادرامم تشویق می کردم بخونن... دلم می خواست برم دانشگاه ولی می دونستم مادرم از پس خرج و مخارجش برنمیاد... آقای راد ازم پرسیدن چیکار می تونم براتون بکنم؟
    دوباره می خندد و لب می گزد.
    - بچه بودم... آقای راد هم... ماشالا جذاب... تا اون موقع، مردی به اون خوش تیپی ندیده بودم!... نه گذاشتم، نه برداشتم، گفتم باهام ازدواج کنین!...
    صدای خنده اش بلند می شود. هانیه هم آرام می خندد.
    - پیش خودم فکر هم می کردم زرنگی کردم! که هم زن ِ همچین مردی بشم، هم چون وضع مالیش خوبه، من و خانواده مو تامین می کنه! آقای راد خندیدن و گفتن من همسن پدرتم!
    دستش را مشت می کند جلوی دهانش.
    - اما من پرروتر از این حرفا بودم! گفتم خب بیاین مادرمو بگیرین! اون هم سنش به شما می خوره، هم بیوه شده...
    نگاه شرمنده و شوخش را به هانیه می دوزد.
    - ناراحت که نمی شین؟! خب اون موقع عقلم هنوز کار نمی کرد!
    هانیه سر تکان می دهد.
    - نه... برام جالبه.
    - خندیدن گفتن من خودم زن دارم... از درس و معدلم پرسیدن... درسم خوب بود... پرسیدن چه رشته ای دوست داری؟ گفتم مهندسی کشاورزی اما با اوضاع ما، باید بی خیال مهندسیش بشم و فقط کشاورزی کنم. گفتن حالا چرا دستتو جلوی دهنت گرفتی و حرف می زنی؟! روم نشد دندونامو نشونشون بدم!
    گفتن اگه خانواده ت تامین بشه، درستو ادامه میدی بری دانشگاه؟
    منم سریع جواب دادم نه! چون دندونام کجه، خجالت می کشم؛ اول باید دندونامو مرتب کنم بعد مهندس بشم!
    انقدر خندیدن که فکر کردم مسخره م می کنن... ولی چند روز بعد، ماشین فرستادن دنبال من و مادرم، آوردنمون تهران، دندونامو ارتودنسی کردم.
    به ردیف دندانهاش اشاره می کند و چشمک می زند.
    هانیه نفس آسوده ای می کشد و سوال می کند میل دارد با هم قهوه بخورند؟
    سپیده موافقت می کند و تا آماده شدن ِ قهوه، در سکوت به هانیه و حرکاتش نگاه می کند.
    هانیه، فنجانها و ظرف شیرینی را روی میز می گذارد.
    - پس نامدار باعث شد دندونات درست بشه تا دیگه خجالت نکشی!
    سپیده باز می خندد.
    - بله... همون جا توی دندون پزشکی گفتن حالا بی بهونه درس بخون و برای خودت کسی بشو.
    تمام خرج و مخارج مادرم و من و برادرامو به عهده گرفتن... هر ماه از طریق برادرشون، یه مبلغی برامون می فرستادن... خودشون هم زنگ می زدن مطمئن بشن کم و کسری و مشکلی نداریم...
    ولی پارسال، چند ماهی خبری از برادرشون نشد... تا اینکه تماس گرفتن و گفتن اومدن ایران.
    منم رفتم دفتر، دیدنشون... بعد از ده سال، حدود پنج ماه پیش که تشریف آورده بودن ایران، افتخار داشتم ملاقاتشون کنم. همون وقت برام از شما هم گفتن.
    چند لحظه مکث می کند.
    - همه ی این ده سال، ندیده بودمشون... ایشون که همونطور جذاب مونده بودن ولی باورشون نمی شد من همون دختر بچه ی تخس ِ شیطون باشم... یاد ده سال قبل رو زنده کردیم و پیشنهاد ازدواج من و شیطنت هامو...
    خیره در صورت هانیه، نفس بلندی می کشد.
    - خب من هنوزم کنجکاو و شیطونم! از شما پرسیدم و به شوخی گفتم پشیمون نشدید اون موقع پیشنهاد منو رد کردید؟!
    گفتن نه! یه نه ی محکم...
    لبخندی پر مهر می زند.
    - خیلی مشتاق بودم شما رو هم زیارت کنم، آقای راد قولش رو بهم داده بودن ولی انگار یکدفعه ای برنامه تون تغییر کرد...
    نمی تواند تعجبش را پنهان کند. نامدار از او برای این دختر گفته؟!
    از فکر اینکه نامدار نشسته و از او تعریف کرده، لبخندی پر حسرت روی لبهاش می نشیند.
    دیدارشان قبل از آن بوده که نامدار با عصبانیت ایران را ترک کند.
    سعی می کند همان لبخند ِ آرام را حفظ کند. کاش نامدار الان هم این نظر را داشت...
    - حالا به حرف نامدار گوش کردی؟ درستو خوندی؟
    سپیده سر تکان می دهد.
    - بله... مهندسی کشاورزی خوندم... ارشدم که تموم شد، برگشتم شهرمون.
    لبخندی پر از تحسین تحویل سپیده می دهد.
    - خانواده ت هنوز شمالن؟
    - مادرم وقتی تهران دانشجو بودم، به رحمت خدا رفت...
    لبخند هر دو پر می کشد.
    - متاسفم... می دونم چقدر سخته...
    - اوهوم... ولی با خواست خدا نمیشه جنگید... برادرامم هنوز برام موندن... اگه خودمو می باختم، اونها هم کمـ ـرشون خم میشد... آخه هردو از من کوچیکترن... هنوز دانشجو هستن.
    - پس الان حکم پدر و مادرو براشون داری.
    سپیده دوباره لبخند می زند.
    - بله! خیلی مسئولیت سختیه ولی چه میشه کرد؟
    فکر می کند برای چه اینهمه راه از شمال تا تهران آمده؟ مشکل مالی دارند؟
    انگار سپیده، حالت نگاهش را می خواند.
    - دو ماهی هست آقای راد تماس نگرفتن... با شماره ی دفترشون هم تماس گرفتیم که گفتن نیستن... توی عید یه سری سوغاتی زحمت کشیده بودن برامون فرستاده بودن. آدرس فرستنده اینجا بود. اومده بودم تهران برای کارها، مزاحمتون شدم از حالشون خبر بگیرم که نگهبان گفت فقط خانوم مهندس تشریف دارن... دلم خواست از نزدیک زیارتتون کنم و حالشونو بپرسم... دیگه اینکه...
    لب می گزد.
    - مراسم عروسیم نزدیکه...
    پاکتی سفید رنگ از کیفش بیرون می آورد.
    - خیلی دلم می خواست توی عروسیم، شما و آقای راد هم حضور داشته باشید.
    لبخندی ناخودآگاه می زند.
    - هم خوشحال شدم از دیدنت، هم از خبر خوبت... تبریک می گم... نامدار بعد از تعطیلات نوروز به خاطر کاراش برگشت اما من و پسرم هستیم... اگر کمکی ازمون ساخته ست،...
    سپیده، کلامش را قطع می کند.
    - نه! آقای راد واقعا در حق ما پدری کردن... ما تا آخر عمر، مدیونشون هستیم... فقط واقعا آرزوم بود افتخار بدین و توی مراسممون شرکت کنید.
    فقط لبخند می زند.
    قهوه اش را می چشد و تعارف می کند سپیده هم از خودش پذیرایی کند.
    نامدار، سالها پیش، خودش پیشنهاد خیریه و اداره کردنش را به هانیه داده بود اما هیچ وقت علاقه و فرصتی برای اینکه در کارها حضور داشته باشد، نداشت.
    حالا این دختر، جلوی روش نشسته و خودش و خانواده اش را تا آخر عمر، مدیون ِ نامداری می داند که اگر در جلسات و مهمانی های خیریه ی هانیه و دوستانش هم شرکت کرده، ساکت و منفعل بوده و فقط شنونده.
    این نامدار، چقدر برای هانیه غریب است!
    نفس عمیقی می کشد.
    - همسرت هم شماله؟
    سپیده سر تکان می دهد.
    - بله... توی جهاد کشاورزی کارمنده... خیلی اذیتش کردم به خاطر کارهام!
    لبخند می زند.
    - براش ناز می کردی تا جواب بدی؟!
    سپیده می خندد.
    - اون که بله! ولی برای کارهای مزرعه م اذیتش کردم... آخه مزرعه ی پرورش توت فرنگی راه انداختم... اول فقط خودم و دو تا کارگر خانوم بودیم، ولی الان، خدا رو شکر، بیست و دو نفر کارگر داریم...
    ابروهای هانیه با رضایت بالا می روند.
    - چه عالی!
    - وام گرفتم، مزرعه رو توسعه دادم... الان محصولاتمونو به چند تا استان صادر می کنیم... تو فکرشم انقدر کیفیت محصولمونو بالا ببرم که بشه به خارج از کشور هم صادرش کرد... شکر خدا راضی ام... به محسن، نامزدم هم گفتم نباید جلوی کارا و پیشرفتمو بگیره... دلم می خواد روی پای خودم باشم... سه سالی میشه دارم خرج تحصیل برادرامم می دم. نمی خوام نبود ِ پدر و مادرم، مانع پیشرفت اونها هم بشه.
    - پس دختر موفق و پر تلاشی هستی!
    سپیده، خجالت زده به قهوه اش لب می زند.
    - باید تلاش کرد... بدون زحمت نمیشه به آرزوها رسید... اینکه می نشستم و غصه ی بی کسی رو می خوردم، من و برادرامو به جایی نمی رسوند... زندگی جریان داره... مخصوصا وقتی زن باشی و بخوای کاری پیش ببری، سنگهای جلوی پات بیشتر و بزرگتره. ولی حداقل خواستم به خودم ثابت کنم میشه زن باشی و تکیه گاه بشی...
    نفس راحتی می کشد.
    - بزرگترین درسی که از زندگی گرفتم، اینه که اراده کن، زحمت بکش و به خدا توکل کن... به خواسته ت می رسی.
    خیره به چشمهای پر انرژی و براق سپیده، در دلش تکرار می کند:
    " اراده کن... زحمت بکش... به خدا توکل کن... به آرزوت می رسی"
    کاری که هیچ وقت در زندگی نکرده.


    - شما چقدر آروم و کم حرفید!
    لبخند می زند.
    - انتظار دیدنت رو نداشتم... حالا هم دارم از حرفهات لذت می برم.
    سپیده جواب لبخند و حرفش را قدرشناسانه می دهد.
    - راستش از همون وقت که وام گرفتم تا مزرعه مو راه اندازی کنم، به آقای راد هم گفتم دیگه شروع به کار کردم و نیاز به کمک هزینه نیست... اگر ایشون نبودن، آینده ی من و برادرام خیلی سخت میشد... ولی قبول نکردن... گفتن برادرام تازه دانشگاه رفتن و خرج دارن. می خواستم خودم کار کنم و هزینه ی تحصیل برادرامو بدم... برای همین تصمیم گرفتم مبلغی که آقای راد می فرستن رو به چند نفر دیگه که توی شرایط چند سال پیش ِ ما هستن برسونم... با همسرتون مشورت کردم. قبول کردن و حالا، من واسطه ام تا خرج زندگی و درس خوندن ِ پنج تا بچه یتیم، توسط آقای راد پرداخته بشه.
    ابرو بالا می اندازد.
    - و بعد از این پنج تا، چند تا بچه ی دیگه!... یه کار ِ خیر که انتها نداره...
    نگاهش را با شرم پایین می اندازد.
    - البته خبر دارم شما خودتون ید طولایی توی خیریه و کارای خیر دارید... حتما این زندگی ِ آروم و خوشبختی تون، بازتاب ِ کارهای ثوابتونه...
    لبخند ساختگی اش، میان ِ آه عمیقش گم می شود.
    بله! سالهاست خیریه دارد! موسسه ای که برای هر سِنت کمک و خدمتش به بچه های نیازمند یا بیمار، برگه ای امضا می شود تا مـ ـستند و ثبت شود.
    مادرش پیش چشمش جان می گیرد... سیما می گفت "لطف و ثواب ِ کار خیر، به مـ ـستتر بودنشه... اصلا وقتی قایمکی به یه نیازمند کمک می کنی، به خودتم حال بهتری میده!"
    حتا وقتی برای پیرمرد نابینای پایین چارسوق هم سکه ای کنار بساطش می گذاشت، روش را با چادر، سفت و سخت تر از همیشه می پوشاند تا صورتش دیده نشود.
    نامدار راضی ست این دختر از کمک هاش بگوید؟! داستان سپیده را فهمیده... سپیده ی دیگری هم بوده و هست؟!
    سپیده...
    نقطه ای در ذهنش روشن می شود.
    صحبت تلفنی نامدار... صبح زود... "احوال سپیده خانوم چطوره؟!" فارسی حرف زدنهای گهگاهش به فارسی... تکرار نام سپیده...
    پوزخندهای بی تفاوت هانیه...
    از آن پوزخندها شرمنده شده.
    زندگی ِ آرام... خوشبختی...
    چون کمک هاش علنی بوده، آرامش و خوشبختی ندارد؟!... نامدار که مسکوت و بدون اعلام عمومی کمک کرده، الان آرام است؟ خوشبخت است؟!
    نامدار ِ تو دار وخودخواه ِ لعنتی!
    دیوانه شده!
    این دلتنگی و بیتابی که قلبش را در مشت گرفته، با حضور سپیده، شدیدتر شده.
    "اراده کن... زحمت بکش... به خدا توکل کن..."
    فنجان خالی اش را روی میز می گذارد و گرمایی در دلش حس می کند.
    لبخند می زند و همانطور که به ساعت نگاه می اندازد، می پرسد:
    - خب... حالا دوست داری خبر ازدواجت رو خودت به پدرخونده ت بدی؟!
    بلند می شود و سراغ گوشی اش می رود.
    صدای ذوق زده ی سپیده را می شنود.
    - وای! اگه بشه که از خدا می خوام!
    شماره ی موبایل نامدار را می گیرد.
    قلبش تند می زند... بعد از دو ماه... بعد از آن حرفها... بعد از آن خداحافظی ِ یخ زده...
    تاثیر کلام سپیده بوده یا هر چه... آمدن ِ این دختر، راهی بوده که از خدا خواسته نشانش بدهد یا نه... می خواهد برای چیزی که می خواهد، قدم بردارد.
    برداشت نامدار، اینکه چه ایده ای از این تماس دارد، مهم نیست...
    می داند بیدار شده و برای رفتن به دفتر کارش آماده می شود.
    - بله؟
    صدای سرد و مردد نامدار را که می شنود، نفسش را در سیـ ـنه حبس می کند. از کارش پشیمان شده و نشده!
    پشت به سپیده می کند و رو به پنجره.
    - هانیه؟!
    لحنش سرد است و هانیه دلش می خواهد فکر کند از این تماس ِ ناگهانی، نگران شده.
    - نامدار... سلام...
    - اتفاقی افتاده؟! مشکلی پیش اومده؟!
    از این لحن، حرصش می گیرد...
    - نه... مشکلی نیست...
    چقدر حرف زدن سخت است! چقدر انتقال ِ حجم دلتنگی اش از راه امواج، نشدنی ست!
    - پس دلیل ِ تماست...
    لبش را می گزد... باید به خودش و کلامش مسلط باشد.
    - وقت نداری؟ مزاحمت شدم؟
    صدای نامفهومش که چیزی به یکی از خدمه می گوید را می شنود.
    - خیلی کار دارم...
    هانیه ی درونش، انگار پس ِ گردنش را گرفته و به عقب می کشدش.
    دلش از برودت ِ صدای نامدار به درد می آید. انگار صدای خودش هم تحلیل رفته.
    - یه نفر اومده که خیلی دلش می خواد باهات صحبت کنه... اگر فرصت داری، گوشی رو میدم باهاش حرف بزنی.
    - کی؟!
    به طرف سپیده برمی گردد. لبخندش به اوست و حسرتی پنهان در لحنش.
    - دخترت!... گوشی...
    سپیده با همان گرمی ِ بدو ورود و احترامی قلبی، مشغول احوال پرسی با نامدار می شود. دلش می خواهد می توانست صدای نامدار را وقتی مخاطبش اینطور پر شور حرف می زند، بشنود.
    صدای باز شدن در ورودی ِ آپارتمان، حواسش را پرت می کند.
    امیرعلی ست.
    وارد که می شود؛ با دیدن سپیده وسط سالن، بی حرکت و متعجب می ماند.
    سپیده که امیرعلی را می بیند، با "هیـــع" ِ آرامی، همانطور که با نامدار مشغول حرف زدن است، پشت کاناپه سنگر می گیرد و پنهان می شود.
    امیرعلی با ابروهای بالا رفته از حرکت ِ او، از هانیه می پرسد:
    - هوز شی؟!
    هانیه با لبخند به آشپزخانه اشاره می کند.
    - مهمون منه... حجاب نداره.
    بعد روسری سپیده را براش پشت کاناپه می برد.
    امیرعلی به آشپزخانه می رود و بدون نگاه به سالن، جعبه ی شیرینی که آورده را روی میز می گذارد.
    هانیه هم پشت سرش وارد می شود.
    - شیرینی داشتیم.
    امیرعلی با رضایت، در آغـ ـوش می گیردش.
    - این فرق داره... شیرینی ِ اوکی شدن ِ کارت خدمتمه!
    هانیه با تعجب، سرش را عقب می برد.
    - یعنی دیگه معافیتت درست شد؟!
    امیرعلی با شیطنت ابرو بالا می اندازد.
    - یعنی دیگه بعد از سه ماه، نمیگن باید از ایران بری!... عموی نازنین خیلی کمک کرد وگرنه به این راحتی درست نمیشد.
    - خانوم راد؟!
    دلش می لرزد از هنوز "خانوم راد" بودن... اما یاد لحن بی میل نامدار که می افتد، انگار دوباره عمق دره ی میان خودش و نامدار را می فهمد.
    هر دو از آشپزخانه بیرون می روند.
    سپیده چادرش را هم پوشیده و مودبانه، گوشی را به طرف هانیه گرفته.
    - ممنونم از لطفتون...
    هانیه بازوی امیرعلی را می گیرد.
    - پسرم، امیرعلی... ایشون هم سپیده...
    و نمی داند سپیده را چطور معرفی کند. "خواهر خونده ت؟!"، "دختر خونده ی پدرت؟!" یا " یه دوست!"
    سپیده بدون نگاه مـ ـستقیم، سر تکان می دهد.
    - خوشوقتم آقای راد... ببخشید سرزده مزاحمتون شدم.
    امیرعلی کنجکاو، لبخند می زند.
    - خواهش می کنم... خوشحالم مامانم بالاخره یه دوست پیدا کرد...
    - اختیار دارید... دوستی و آشنایی با خانوم راد باعث افتخار منه.
    و رو به هانیه می کند.
    - اگر اجازه بدید رفع زحمت کنم.
    هانیه تعارفش می کند ولی سپیده قصد رفتن کرده.
    - قول داده بودم زیاد مزاحمتون نشم... نمی دونم چقدر ایران می مونید ولی هر کاری از دستم بربیاد، خوشحال میشم در خدمتتون باشم... اگر هم افتخار بدید برای جشنمون تشریف بیارید، قدم روی چشم ما می ذارید... افتخار بدید در حد توانمون، چند روزی ازتون پذیرایی کنیم. هر چند... اونجا هم صاحب خونه اید... ما هرچی داریم، اول از خداست و بعد لطف و محبت آقای راد...
    هانیه بر خلاف لحظه ی ورود سپیده، برای بـ ـوسیدنش پیش قدم می شود و تا کنار در بدرقه اش می کند.
    امیرعلی، همانطور که یک شیرینی برداشته، لبخند می زند.
    - چه سخت حرف زد!... دوست جدیدت منو یاد نازنین انداخت...
    هانیه سر تکان می دهد.
    - حجابش و خانومیش مثل نازنین بود.
    امیرعلی، توت فرنگی ِ براق روی شیرینی را به دهان می برد.
    - البته که هیچ کس، نازنینم نمیشه!
    لبخند هانیه، طعم گس دارد.
    امیرعلی و نازنین، با همند و منتهای آرزوش، خوشبختی و رضایتشان... ولی بی نامدار بودن و تنهایی را یادش می آورند.
    ***
    اول خرداد ماه است و شکوه آش ِ هر ماهه اش را می پزد.
    چند نفر از خانومهای جلساتشان هم آمده اند. به رسم ِ ادب، از هانیه هم دعوت کرده. هانیه ای که بعد از رفتن ِ ناصر و همدم، در تنهایی و انزوا فرو رفته و تنها اتفاق ماههای اخیرش، دیدار با سپیده بوده.مهربان ارزو مى كند اى كاش مى توانست كارى براى او انجام دهد . روزى كه خبر مفقود شدن امير على را داده بودند......از انروز قريب سى سال مى گذرد ولى او هرگز نتوانسته حالت چشمهاى هانيه را از ياد ببرد . انهمه نيرو و نشاط كه يكسره بر باد رفته بود .
    یک هفته گذشته و نهال در اتاقش مانده. تنها گوشه ی گلخانه که محل خوابیدن مراد است، به پناهگاه مطمئنی برای فرار از تشنج های خانه تبدیل شده.
    در تمام مدت، حواسشان به در ِ قفل شده ی اتاق و سکوتی ست که پشت آن وجود دارد.
    حضور دائمی و بی صدای امیرعلی در خانه، اعصابشان را تحریک کرده.
    امیرعلی با هیچ کس، حتا سر میز غذا، کوچکترین حرفی نمی زند.
    خداحافظی ها خیلی آرام و سرد است. از خنده ها و سرزندگی همیشگی که منبع آن نهال است، خبری نیست.
    هر کس سعی کرده در این مدت، نهال را با نوعی استدلال از فکرش درباره ی رفتن منصرف کند. این میان، فقط مهربان است که در سکوت، رفتارهاش را زیر نظر دارد.
    کسی که بیشتر عاشق آسایش است تا خوشبختی ولی خوشبختی را میان اطرافیانش ایجاد و پخش می کند.
    عطا، دور و بر نهال نمی رود اما از دور حواسش به رفت و آمد ِ او به گلخانه و حتا سکوت اتاقش هست.
    بعد از رفتن ِ مهمانها، نازنین به پدر و مادرش شب به خیر می گوید و به اتاقش می رود. قبل از ورود، پشت در اتاق نهال لحظه ای درنگ می کند. می خواهد داخل شود ولی از فکر اینکه اگر شکوه بفهمد، مثل چند روز قبل دوباره غوغا به پا می کند، منصرف شده، به اتاق خودش می رود و همانطور با لباس، در حالی که از شدت خستگی بی حال شده، خود را روی تخـ ـت می اندازد.
    حس می کند هوای خانه، بدون شیطنت ها و صدای سرخوش ِ نهال، گرفته. مثل آسمان ابری ِ زمـ ـستان که می گیرد و نمی بارد. هست و همه ی اهل خانه این حال را دارند... اگر برود...


    ***

    صبح، بيش از ان طاقت نمى اورد .به اتاق نهال می رود و بعد از یک ساعت، او را بیرون می آورد.
    شکوه و امیرعلی سر میز صبحانه نشسته اند. در سکوت ِ کامل، همگی خودشان را سرگرم خوردن صبحانه نشان می دهند.
    شکوه با دستهای لرزان، نان برشته و ظرف کره و عسل را جلوی نهال می گذارد.
    نهال سر تکان می دهد و سعی می کند لبهاش را که خشک و پوسته پوسته شده، برای تشکر باز کند.
    حـ ـلقه های سیاه رنگی دور چشمهاش افتاده. پلکهاش شدیدا متورم شده. موهای همیشه پریشانش، کثیف و رنگ صورتش زرد است. بیشتر شبیه آدمهایی ست که مدتهاست بیمارند.
    نازنین از زیر میز، دستش را می گیرد و می فشارد.
    شکوه نگاه خیره و دلواپسش را از صورت نهال می گیرد و آرام و سرسنگین زمزمه می کند.
    - یه لقمه بخور، بعد برو حموم یه کم سرحال بشی.
    نهال، بی میل به کره و عسل ِ پیش روش نگاه می اندازد. فنجان چایش را از دسته می گیرد و آرام روی میز، می چرخاند.
    - چرا نمی خوری پس؟!
    نهال، نه سرش را بلند می کند، نه جواب می دهد.
    شکوه با اخم، چشمهاش را جمع می کند.
    - به همه ی این الم شنگه هات، اعتصاب غذا رو هم می خوای اضافه کنی؟! باز چی به سرت زده؟!
    - هیچی...
    صداش از حرف نزدن ِ طولانی، خش دارد.
    نازنین گیج به آن دو نگاه می کند.
    - این چه مسخره بازی ایه آخه؟! چی رو می خوای ثابت کنی؟!
    نهال بی جواب به اتاقش پناه می برد و دوباره در را قفل می کند.
    نگاهی به پدرش می اندازد. عصبانیت از چشمهاش رفته.
    حالا می تواند با او صحبت کند.
    می نشیند و آرام و با احتیاط می گوید:
    - بابا! نهال خودشم نمی دونه داره چیکار می کنه... اما شما با این برخوردتون اوضاع رو بدتر می کنید.
    امیرعلی با اخم نگاهش می کند.
    -اره .....نمی دونه داره چه تصمیمی می گیره ولی امیدوارم بفهمه داره با اعصاب همه ی خانواده بازی می کنه.
    به رومیزی زل می زند.
    - اون الان نه این چیزا رو می بینه، نه می خواد که ببینه و بفهمه...
    - می خواد چی رو ثابت کنه؟ که بزرگ شده؟ میخواد مـ ـستقل باشه؟!

    هر دو به شکوه نگاه می کنند که صداش گرفته و اخمش غلیظ تر شده.
    -يه مدت سفت بگیریم، اینم از سرش می پره...با تو حرفی نزده؟!
    نازنین آرام و ناامید، سر بالا می اندازد.
    - نه... ولی درست یا غلط، محکم پای حرفش وایساده...
    زیر چشمی به شکوه نگاه می کند.
    - فکر نمی کنم به این سادگی از سرش بپره... تا حالا اینطوری ندیده بودمش.
    امیرعلی نفس بلندی می کشد و فنجان چایش را نخورده پس می زند.
    - وقتی با تو و امیر هم حرف نزنه، یعنی هیچ چیز مثل همیشه نیست.
    لبش را دندان دندان می کند و مردد، بندهای انگشتش را می شکند.
    - ام... نهال که قصد کرده برای تحصیل بره... منم که... یعنی... خب چند ماه دیگه باید برم... این قبرس اصلا نمی دونیم چه جور جایی هست... دانشگاهاش چطورن...
    مکث می کند.
    - بابا؟... می خواین با امیرعلی صحبت کنیم؟
    امیرعلی استفهام آمیز نگاهش می کند. شکوه مشغول عوض کردن چای ِ امیرعلی، غر می زند:
    - همینمون مونده بریم به دامادمون بگیم بیا بچه ی سرتقمونو سر عقل بیار...
    - نه... منظورم اینه که باهاش صحبت کنیم، نهال هم بیاد اونور... هم به هدفش می رسه، هم لااقل تنها نمی مونه... امیرعلی می تونه تحقیق کنه ببینه کدوم دانشگاه مناسبه و میتونه برای نهال پذیرش بگیره... تازه معتبرتر از دانشگاهای...
    شکوه، معترض، کلامش را قطع می کند.
    - بسه دیگه... حق ندارین دوره راه بیفتین و این حرفا رو به کسی بزنین... این زندگی، همین حالا هم به خاطر رفتارای این بچه به اندازه ی کافی، متشنج و آشفته هست... لازم نکرده دردسر تازه بهش اضافه کنین... قبرس یا هر خراب شده ی دیگه... من یکی راضی نیستم، نظرم هم عوض نمیشه.
    یاد حرفهای خانوم سمایی می افتد که روز قبل آرام گفته "شاید برای دخترت طلسمی، دعایی، چیزی نوشتن."
    با حالی آشفته، بلند می شود. باید ریشه ی بحث را در مورد رفتن نهال، بخشکاند.
    در زندگی، خيلى چيزها را از دست داده. فداکاری های زیادی کرده اما این بار، دیگر کوتاه نمی آید.
    امیرعلی همچنان ساکت و متفکر است ولی وقتی از پنجره به بیرون نگاه می کند، حالت چشمهاش با روزهای گذشته فرق کرده. متفکر و غمگین است.
    نامدار شبها تا دير وقت بيدار مى ماند و سيـ ـگار مى كشد.
    باز هم شبى ديگر همراه با بيخوابی...چنين شبهايى را زياد گذرانده.
    آخرين سيـ ـگار را كه در جيب ربدوشامبر خانگيش مانده، آتش مى زند.
    سيـ ـگار با بى قيدى روى لب پايينش آويزان مانده. به سمت تخـ ـتخواب مى رود و همانطور درازكش، سيـ ـگار را دود مى كند.
    فردا، آخرين جلسه ی دادگاهش با نريمان است. چشمهاش را به قصد ساعتى خواب روى هم مى گذارد. در حاليكه مى داند به محض بسته شدن پلكهاش، تصوير و يادش با قدرت نمايى هرچه تمام تر ظاهر خواهند شد و خواب را از چشمهاش و آسايش را از شبهاش خواهند ربود.
    از آن روز صبح زنگ زده، دلتنگش است ... بيشتر از هميشه و همچنان دورتر از هر زمان.
    به ياد مى آورد شبها، هنگاميكه خواب بود، آهسته به اتاقش مى رفت ، مدتى تكيه داده به چارچوب در، به تماشاش مى ایستاد و بعد آهسته، دستهاش را لمس مى كرد و با بـ ـوسه ی نرمى به گونه اش، اتاق را ترك مى كرد.
    سالها به همين از دور داشتنها عادت كرده بود و راضى بود ،اما الان ...
    نا آرام تر و بى حوصله تر از آن ست كه كتاب بخواند . در لباس سرتا سر سيلك خانگيش، احساس ناراحتى مى كند.
    نزديكيهاى نيمه شب، وقتى بى خوابى كاملاً به سراغش آمده، به طبقه پايين مى رود.
    چهره ی هميشه نگران مهرانه با شنيدن صدا، در آستانه ی در آشپزخانه ظاهر مى شود ولي حرفى نمى زند.
    نزدیک به هفت ماه تمام است كه هانيه نيست و همچنين آرامش، در وجود اين مرد!
    مشغول درست كردن دمنوش بابونه می شود.
    مى داند مشكل از كجاست و ريشه ی اين بى خوابيها در كجا، اما هيچوقت علت نخوابيدن او را سوال نكرده.
    همچنان خودش را مشغول نشان مى دهد . امشب تحملش تمام شده. لیوان ِ بابونه و عسل را روى ميز مى گذارد و مى گويد:
    -تو اين خونه ی لعنتى همه ناراحتن آقا ... همه زود جوش ميارن... چرا خانوم برنمى گرده؟! چرا نميرين دنبالش؟!
    انگشتش را به لبه ی لیوان مى كشد و لبخندى به روى مهرانه مى زند.
    - خونه ی لعنتى ؟! حالا ديگه خونه ی من شد لعنتى مهرانه خانوم؟؟!!
    - آقا، در اينباره جدى حرف مى زنم!
    نامدار هم با حالتى جدى جواب مى دهد.
    "نه"
    - چرا نه؟!
    لیوان را روى ميز مى گذارد.
    -براى اينكه من مى گم. مراقب باش مهرانه! تمام اين سالها حكم مادر رو براى من داشتى ... هيچى عوض نشده ، كارى هم نكن كه بشه...
    به نوعى هشدار است ولى قريب پنجاه سال است كه در خدمت خانواده رادها ست. قبل از هانيه،
    به خاطر دلبستگى شديدش به نامدار ،خودش خواسته بود و از آن زمان، لحظه به لحظه در تمام بحرانها،غم و شاديشيشان،از دست دادنها و بدست آوردنها، در كنارشان بوده.
    هانيه را دوست دارد. تنها چيزى كه در طی سی سال خاطرش را مكدر کرده، بى تفاوتى هانيه نسبت به آن همه عشق و احساسى بوده كه نامدار با تمام غرورش به پاش ريخته و فکر می کند در اين مورد، او كاملاً كر و كور است.
    نامدارلیوان لب نزده را روى ميز مى گذارد و كلافه تر از قبل، از جاش بلند مى شود، به سمت حمـ ـام مى رود.
    ***
    راننده اش ماشین را کمی دورتر نگه می دارد.
    پیاده می شود و به آهستگی به طرف محل برگزاری مهمانی می رود.
    تمام محوطه روشن است و صدای موسیقی ملایمی به گوش می رسد. دو خدمتکار سرگرم بدرقه ی مهمانها هستند. یک سایه در تاریکی، کنار درخت ماگنولیا به حرکت درمی آید. نامدار لحظه ای بی حرکت می ماند.
    سمیرا ست که بی صبرانه انتظار آمدنش را می کشد.
    - منو ترسوندی...
    صداش سرد است.
    سمیرا لبخند درخشانی می زند.
    - آه...متاسفم. قصدم این نبود... خواستم اولین نفری باشم که تبریک می گم.
    دستش را با لوندی به دور بازوی نامدار حـ ـلقه می کند.
    - مثل همیشه برنده!
    نامدار بی حوصله تر از آن است که بتواند تملق او را تحمل کند. پوزخند می زند.
    - برنده؟!... من چنین حسی ندارم... نریمان هنوز هم برادر منه.
    سمیرا از تندی ِ جوابش یکه می خورد.
    - به هر حال ازت ممنونم.
    - نامی؟... تو حالت خوبه؟!
    در حالی که به سمت خانه نگاه می کند، دستش را به بهانه ی سیـ ـگار، از حـ ـلقه ی دست سمیرا آزاد می کند.
    - آره، خوبم.
    سمیرا می کوشد رفتاری مطابق میل نامدار داشته باشد و نامدار، این ظرافت را حس می کند.
    - خیلی خوشحالم که اومدی.
    نیم نگاهی به سمتش می کند. می داند... از بازی کردن با رشته مروارید غلتانی که به گردن دارد، خوشحالی اش را تشخیص می دهد.
    سمیرا، سوالی را که مدتهاست از درون او را می خورد، مطرح می کند.
    - هانیه کِی برمی گرده؟!
    و جوابی که مدتهاست همه ی نیروش را تحلیل برده.
    هنوز کام اول را از سیـ ـگار نگرفته، آن را به زیر پا می اندازد و له می کند.
    - هانیه گرفتاره.
    همان جاست که سمیرا می فهمد نامدار، احساسش به هانیه را نابود نکرده. فقط کمی به آن مسلط شده باشد.
    سیـ ـنه اش را با تک سرفه ای دهان بسته صاف می کند وبرای ریچارد و همسرش از دور، سری تکان می دهد.
    کتی و باب، چسبیده به هم، با چند نفر در حال گپ زدن هستند. باب زودتر متوجه نامدار می شود و دستش را بالا می برد.
    نامدار برای سمیرا، محترمانه سری خم می کند و به طرفشان می رود.
    باب، چشمکی می زند.
    - بالاخره اون وکیل ِ چشم بادومیت موفق شد! اما قیافه ت به برنده ها نمی خوره.
    کتی را می بـ ـوسد و جواب باب را با لبخندی کج می دهد. کتی هم درباره ی دادگاه و محکومیت ِ نریمان حرفی نمی زند. به سر تا پای نامدار نگاهی می کند و ابرو بالا می اندازد.
    - فکر نمی کردم بیای...
    نگاهش روی مهمانها می رود.
    - با سمیرا اومدی؟!
    لیوانی نوشیدنی از سینی ای که خدمتکار بهش تعارف کرده برمی دارد و بدون توجه به مسیر نگاه کتی، کوتاه جواب می دهد:
    - تنها اومدم.
    شامپـ ـاین را مزه مزه می کند. واقعاً شك دارد كه هيچكس به تمامى انچه كه هانيه براى او بوده پى برده باشد .
    - عصر سارا زنگ زد بهم، می خواست...
    نامدار حرفش را قطع می کند.
    - نمک نشناس بودن ِ برادر من ، ارتباطی با زن و بچه ش نداره... بگو نگران نباشه.
    صدای بند ِ موزیک، لحظه ای نگاه همه را به سمت خوش می کشد.
    باب لبخندی می زند که چینهای اطراف چشم و دهانش را نمایان می کند. همان چینها که هانیه اسمش را گذاشته "چین ِ ایستوودی".
    - من که از فارسی حرف زدن شما چیزی نمی فهمم...
    و با غلظت، به فارسی، جمله ی انگلیسی اش را تمام می کند "کتی عزیزم"
    کتی می خندد.
    - هنوز نفهمیدی وقتی موضوعی به تو مربوط نباشه، فارسی حرف می زنیم؟!
    باب دستش را می گیرد و قبل از اینکه خواننده شروع کند، سرخوش می خواند:
    -


    !
    و برای رقص، می بردش.
    لبخند ِ نامدار، شبیه پوزخند می شود.
    گیلاسش را سر می کشد و روی میز بلند نزدیکش می گذارد. کتش را کنار می زند و دست در جیب شلوارش می کند. رنج سنی مهمانها، میانسال است. همه کارگزاران بورس و سرمایه دارهایی که معمولا در مهمانی ها می بیندشان.
    جفت جفت مشغول رقص شده اند.










    پوزخندش، شبیه نیشخند می شود. لعنت! شبها وقت ِ یکه تازی ِ یاد اوست در خلوتش، افکارش... اما امشب زودتر خاطرش شروع به خودنمایی کرده.








    ذهنش روی یک خط از ترانه در جا می زند "


    "
    دست می برد در جیب کتش، سیـ ـگاری بیرون می کشد و آتش می زند.
    امیرعلی ظهر تماس گرفته و از نتیجه ی دادگاه پرسیده. خوشحال شده. تبریک گفته... این پسر، آن طرف زمین، حواسش به همه ی برنامه های پدرش هست. حالا می فهمد سالها قبل، حضورش چه دلگرمی ِ عمیقی برای پدرش بوده.
    بدون اینکه بپرسد، امیرعلی گفته "با مامان حرف زدى ؟حس می کنم حوصله ش از ایران موندن سر رفته."
    نپرسیده چرا. اما امیرعلی باز توضیح داده: دائم توی خونه ست و بیکار... چند روز پیش خانوم جوونی اومده بود... روحیه ش عوض شد وقتی با دوستش وقت گذروند. تا شب سرحال بود.
    گیلاس دیگری شامپـ ـاین می گیرد.
    سپیده بوده... همان وقت که ترسیده بود از دیدن اسم هانیه روی تلفن دستی اش.
    کمی از نوشیدنی می خورد. از آدمهایی که با آهنگ، در هم تاب می خورند و حرکت می کنند، چیزی نمی بیند... بی حرکت ایستاده و حس می کند فکرش با سرعت ِ نور تا ایران می رود و برمی گردد... تا گذشته می رود و برمی گردد. محکم ایستاده و حس می کند از هر وقت دیگری خسته تر است از همه ی آنچه در ذهنش می گذرد.
    باید در اولین فرصت با سپیده تماس بگیرد. مراسم ازدواجش نزدیک است و شاید نیاز به کمک مالی داشته باشد...
    پوزخند می زند.
    " فقط برای همین؟!"
    کلافه، گیلاس نیمه خورده را گوشه ای می گذارد و از سالن بیرون می زند.
    مدام در اتاقش می ماند و بی هدف، کتابها را ورق می زند... درس نمی خواند... همه ی وقتش به فکر کردن می گذرد.
    مغزش قدرت تصمیم گیری در مورد یک کار ساده را هم ندارد و فقط در تصمیمش برای رفتن، راسخ است.
    شادابی از چهره اش محو شده و آن همه ماجراجویی دیگر درش دیده نمی شود. درست زمانی که به علاقه اش به عطا پی برده، آن همه اتفاق افتاده و این فکر براش مسجل شده که اگر نیاز عاطفی به کسی داشته باشی، نابود خواهی شد.
    عطا هر روز و روزی چند بار بهش اس ام اس می زند. یک خط شعر... یک جمله ی کوتاه... گاهی بعد از دست خالی برگشتن از پشت در اتاقش، جمله ای در سرزنش ِ بچه بازی هاش... و گاهی جوک و حرفی خنده دار...
    می خواند و بی تفاوت، گوشی را گوشه ای می اندازد.


    ***
    عطا در گلخانه نشسته.
    سرش را به ستون نگهدارنده ی سقف که ساقه های مو به دورش پیچیده شده، تکیه داده؛ با گوشی کلنجار می رود. چیزی می نویسد، مکث می کند و دوباره می نویسد. حس می کند به زودی چیزی تغییر خواهد کرد ولی نمی داند چه چیز و چطور!
    چهره اش ناراضی ست.
    نازنین وارد می شود. با دیدن او، لحظه ای می ایستد.
    متوجه نازنین می شود ولی حرکت نمی کند.
    نازنین، چشم از عکس ِ نهال روی صفحه ی گوشی برمی دارد و قدمی جلوتر می رود.
    - چیه؟ جواب تو رم نمیده؟!
    عطا شانه ای بالا می اندازد و حرفی نمی زند.
    - همیشه شما دو تا به هم نزدیک بودین... بهت درباره ی اون روز چیزی نگفته؟! من فکر می کنم هر چی هست، از اون سفر شمال و اون اتفاقات شروع شده...
    بی حوصله و کلافه جواب می دهد:
    - نمی دونم... انقدر گیجم که دیگه از هیچی سردرنمیارم.
    از آن روز، با وجود آنکه به نهال گفته کاری به کارش ندارد و فقط صبر می کند، ولی نمی تواند بهش بی توجه باشد و دست روی دست بگذارد.
    چند بار تا پشت در اتاقش رفته ولی جوابی نگرفته. بیش از آن هم از شکوه خجالت کشیده اصرار کند.
    حس می کند نگاه ِ شکوه به چشمهاش، مخلوطی ست از عصبانیت، کنجکاوی، تردید و دلخوری.
    انگار تلاش می کند بفهمد عطا چه ارتباطی به تغییرات نهال دارد و آیا مـ ـستقیم به او مربوط می شود یا نه.
    کلافه که هست، از حرفهای نازنین که تکرار شرح حالات و رفتارهای نهال است و خودش به خوبی از همه اش با خبر است، مـ ـستاصل تر و آشوب تر می شود. بیشتر دلش می خواهد یا نازنين ساکت شود یا تنهاش بگذارد.
    انگار نازنین هم بالاخره متوجه حالش می شود که تمامش می کند.
    - بیا... غذا رو کشیدن.
    فقط سر تکان می دهد تا نازنین برود.
    به امید اینکه نهال مثل هر روز، ساعتی به گلخانه بیاید و بتواند باهاش حرف بزند، آمده ولی نمی داند نهال، ورودش را به آنجا دیده و به همین خاطر، از اتاقش خارج نشده.
    خیره به عکس ِ خندان ِ نهال، یاد شیطنت های او می افتد وقتی او را در حال کندن نیش زنبورها با موچین شکوه می دید یا روزی که خسته از کار، به خانه برگشت و نهال را با سر باند پیچی شده و کبودی ِ زیر چشمش دید. یاد ترس و نگرانی اش... ده دقیقه ی جهنمی را گذرانده بود تا نهال با قهقهه، باند را باز کند و دست بکشد به رنگ ِ سایه ی بهار زیر چشمش. و تا مدتها با یادآوری ِ قیافه ی وحشت زده ی عطا، بخندد و تفریح کند.
    کاش این بار بازی بود و نهال، بازی را زود تمام می کرد. تمام می کرد و می خندید...
    کلافه است از فرصتهایی که از دست داده...
    با حسرت به چند ماه قبل فکر می کند. زمانی که نهال، با موهای رها و چشمهایی پر اشتیاق و سرزنده، در حیاط قدم می زد و پچ پچ و سربه سر گذاشتن هاش با مراد، همه ی گلخانه را پر می کرد.
    روزهایی که با دلی مشتاق و آرزومند، او را زیر نظر می گرفت و آرزو می کرد زمان سریع تر بگذرد و او را به هدفش نزدیک تر کند. حالا دیگر کار از ای کاش و آرزو گذشته.
    نفس سنگینش را بیرون می دهد و به سقف نگاه می کند. جمعه است و باید مثل همیشه، همه دور هم ناهار می خوردند و نهال، لحظه ای آرام نمی گرفت ولی یک ماه است نه فقط جمعه ها، که هر روز، سکوت ِ نهال کش می آید.
    صدای اذان ظهر را می شنود. انگار برای اولین بار است به اذان گوش می دهد. با هر کلمه، کلافگی اش کمتر می شود و آرامش بیشتری احساس می کند.
    انگار پیامی امیدوار کننده دریافت کرده باشد، به عکس نهال نگاه می کند و لبخندی آرام روی لبهاش نقش می بندد.به ياد دربندى كه اولين بار با اميرعلى رفتند ، صفحه ی پیام را جلوی چشم می گیرد و می نویسد: "من يه پرندم ارزو دارم ...."
    منتظر جواب نمى ماند.مى داند نهالِ كله شق ،به اين اسانى كوتاه نمى ايد.هم خونش ست و همان كله شقى را دارد!
    - بالاخره به حرفت میارم بچه جون!... من تو رو بزرگت کردم!
    وقتی از گلخانه خارج می شود، همان اعتماد به نفس و خودداری ِ همیشه را بدست آورده و قصد کرده برنده ی این بازی ِ نهال باشد.

    ظهر جمعه است و مثل همیشه، همه ی دلخوشی ِ مهربان، به دور هم جمع بودن بچه هاش و همهمه ی حرفهایشان.
    ساکت، به جای خالی ِ نهال و عطا دور میز نگاه می کند و سکوتی که گاه با حرفهای کاری و جدی امیررضا شکسته می شود.
    معمولا از درستی ِ کاری که می کند، مطمئن است ولی بعد از مدتهای مدید، برای اولین بار، سایه ای از تردید، ذهنش را پر کرده.
    همه در حالتی از انتظار به سر می برند. این سکوت نهال، امیدی مبهم در دلشان به وجود آورده. شاید اشتباه شده باشد. شاید نهال وارد شود و لبخند زنان، توضیح بدهد شوخی کرده یا از خر شیطان پیاده شده... هر چه انتظار طولانی تر می شود، امیدشان هم بیشتر می شود. امیدی کاذب...
    سکوت چند دقیقه ای را شکوه به هم می زند.
    - مهربان جون؟... فردا با خانوما می خوایم بریم تا امامزاده صالح... شمام میاین؟
    سر تکان می دهد و پا درد را بهانه می کند.
    - خب به امیر بگین بیاد دنبالتون، ببردتون... راحت تر نیست؟
    شکوه به امیررضا نگاه می کند.
    - نه داداش... امیر کار داره... مزاحمش نمیشیم... خانوم سمایی گفت یه ون رزرو کرده خانوما با هم و راحت بریم و برگردیم.
    لحظه ای مکث می کند.
    - خانوم سمایی میگه دخترتو چیزخورش کردن... این جفت پا تو کفش شیطون کردناش از جادو جنبله...
    بهار، متعجب می شود.
    - اینا خرافاته شکوه جان!
    شکوه ابرو بالا می دهد.
    - والا خرافات نیست... میرن سرکتاب باز می کنن و دعا می گیرن زندگی یه نفرو نیست و نابود می کنن... از نظر علمی میگن انرژی منفی و مثبت... حالا کی می دونه یه از خدا بی خبر چی به خورد بچه ی من داده؟
    به امیرعلی خیره می شود.
    - خانوم سمایی می گفت یه آشنا داره بریم پیشش ببینیم چه ورد و جادویی براشش خوندن، باطل السحرشو بگیریم... میگفت برادر زاده ی عروسشون، عاشق دختر همسایه شون شده و گفته بریم خواستگاری... یه شبه ها!... خواب و خوراک نداشته تا اینکه رفتن پیش این آشنای خانوم سمایی، گفته مادر دختره دعا توی شله زردی که نذری آورده در خونه ریخته، پسرت بی اختیار شده... خدا رو شکر، یه دعا نوشته، پسره همون جور که آتیشش تند شده، از صرافت افتاده و اهل شده...
    مهربان لبها را به هم می فشارد. امیررضا لبخند می زند و به بهار نگاه می اندازد.
    - مواظب باش امیرو دعایی نکنن!
    شکوه اخمی ظریف می کند.
    - اینا وجود داره... شما اعتقاد ندارین داداش...
    امیرعلی نفس ناراضی اش را فوت می کند و دست از خوردن می کشد.
    - حرف ِ دعا و جادو نیست حاج خانوم... بچه های این نسل، تصور می کنن عقل کل هستن و وظیفه ی پدر و مادر، فقط خدمات رسانی به اونهاس...
    به امیررضا نگاه می کند.
    - ما چطور درس می خوندیم؟!...چطور زندگی می کردیم؟!... اینهمه امکانات داشتیم؟! حواسمون به تراشیدن مدادمون هم بود...
    برمی گردد طرف شکوه.
    - درسته زمانه عوض شده و الان قشر بیشتری از مردم، از امکانات اولیه ی زندگی برخوردارن... اما بچه های این دوره، همه شون لايق اینهمه رفاه و آسایش نیستن... امیر و نازنین از همین امکانات استفاده کردن... بهترین دانشگاهها، بهترین رشته ها... چون لیاقت داشتن...
    مهربان، عاصی، زیر لب حرفهایی نامفهوم می زند و نگاهش را از امیرعلی و بقیه گرفته.
    - ما صبح تا شب می دوئیم برای خاطر بچه ها... وگرنه مگه اون موقع که دو تا اتاق زندگی می کردیم، گله ای داشتیم؟! با همون شرایط خودمونو بالا کشیدیم و اینهمه پول و راحتی در اختیارشون گذاشتیم تا ازش استفاده کنن... دخترمه، عزیزمه .....ولی واقعیت اینه که لیاقت اینهمه رفاه رو نداره... چی کم گذاشتیم براش؟! بهترین مدرسه، بيشترين امكانات ،بهترین لپ تاپ و گوشی و لباس و هر چی خواسته، کلاس زبان، موسیقی... هر چی لب تر کنه در اختیارشه... خوشی زده زیر دلش!
    امیررضا سر تکان می دهد.
    - بچه های این دوره، متوقع شدن... ببین اونی که رتبه ی برتر دانشگاه میشه چطور درس خونده و چه امکاناتی داشته... رفاه زیاد هم خوب نیست...
    شکوه تکرار می کند: همین دیگه! میگم یهو عوض شدنش بی دلیل نیست... بچم سرش به درس و بچه بازیش بود... معلوم نیست چیکارش کردن...
    مهربان سر بلند می کند و به تک تکشان نگاه می اندازد. احساسی درون چشمهاش است. حسی منجمد کننده.
    - بس کنید... بسه!... با همین افکار پوسیده تون بچه مو از خونه فراری دادین؛ هلش دادین تو بغـ ـل غریبه ها ، دارین روونه ی غربتش می کنن... همه تون مقصرین...
    هر پنج نفر، متعجب ماتشان برده. مهربان ِ مهربانشان ، مهربانى كه درست بعد از انشب و كابـ ـوس نهال ،خواب و بيداريش يكسره كابـ ـوس شده . بعد از آنهمه سکوت، بالاخره به حرف آمده.
    به اميرعلى ، با اخم خیره می شود.
    - تو چه جور پدری هستی که درد ِ زن و بچه تو نمی دونی؟!... شکوه با بود و نبودت، ساخته... نازنین هیچ وقت صداش درنیومده... ولی همه که مثل هم نیستن؟! چرا توقع داری نهال هم مثل بقیه باهات بسازه؟!... رفتی جبهه، جنگیدی ، اسارت كشيدى ..سخت بود ...شق القمر كردى !مرحبا .دست مريزاد .اما ديگه تموم شد .شهامت داشته باش چشاتو باز كن الان و ببين . زن و بچت و ببين ...دخترت و ببين .چقدر قسمت دادم ،چندبار بهت گفتم خانوادت ،زنت،بچه هات ،هزار بار واجب تر از هر چيز ديگه اى هستن .اول به اينا برس . چقدر بگم سر پا شو ! اگه حکم خدا هم باشه، تو اول مسئول خانوادت هستی، بعد دیگران... کوتاهی کردی علی... حالا هم می خوای دنبال مقصر بگردی...
    به شکوه نگاه می اندازد.
    - شکوه خانوم! حاج خانوم! وقتی دو هفته شما و علی نبودین، این بچه از دوری شما تب کرد... مهم تر از جلسات، بچه هاتن... آدم اگر هم میره توی جلسه ای میشینه، باید پای صحبت اهلش بشینه، نه هر حرفی رو از هرکسی قبول کنه...
    با سر به نازنین اشاره می کند.
    - تو برای نهال خواهری کردی؟! این بچه تا مرز اخراج از مدرسه رفت، عزت و احترامش رو به خاطر تو از دست داد...اصلاً فهمیدی؟!... تو براش چیکار کردی؟ انقدر تو خودت غرق شدی، نفهمیدی درد خواهرت چیه...
    به امیررضا و بهار نگاه می کند.
    - هر بار فکر کرد شما گرفتارین، با همه ی بچگی تلاش کرد کمکتون کنه... هر دفعه دید تو دیر برمی گردی، گفت مهربان بیشتر غذا درست کن بهار جون میاد مجبور نباشه خسته شام درست کنه... هر بار حس کرد توی بحران مالی هستی، با سادگی گفت پس اندازم کار عمو رو راه میندازه؟... شما این چیزا رو نمی بینین، نمی فهمین... دم از لياقت مى زنين ....شمایین که لیاقت این بچه رو ندارین... نه تو که خواهرشی، نه تو که پدرشی و نه مادرش و عموش...
    همه ساکت و بی حر کت مانده اند. هیچ کدام به مهربان نگاه نمی کنند.
    صدای مهربان گرفته و ضعیف می شود و نگاه دلخورش را به پسرهايش مى دوزد.
    - من تو جوونی بیوه شدم و همه چیزم رو پای شما دو تا گذاشتم اما هیچ وقت منتی به سر شما نذاشتم... نشستم شما رو با خون دل بزرگ کردم... گفتم وظیفمه... گفتم پاره ی تنم هستین و نور چشمم. برای شما زندگیمو ندم، برای کی بدم؟!... همه ی امید و آرزوم، به ثمر نشستن شما بود که حالا اينطور ....
    لبهاش می لرزد.
    -كاراشو بكن بذار بره
    اشكش سرازير مى شود .
    -انچه دلم خواست، نه آن شد...انچه خدا خواست، همان شد..
    اميرعلى عبور موج سردى را از بدنش حس مى كند .شكوه لبـ ـهايش را روى هم فشار مى دهد.
    مهربان ،بلند می شود تا به اتاقش پناه ببرد. عطا وارد خانه می شود و جلوی در آشپزخانه می ایستد. نگاه به رنگ ِ پریده و دست لرزان مهربان می کند و دست دراز می کند دست او را بگیرد مهربان بى نگاه دستش را پس می کشد.
    - تو از همه بی لیاقت تر!
    عطا که با انرژی و امید، وارد شده، ماتش می برد.
    نگاهی به رفتن مهربان می کند و گیج می پرسد:
    - چه خبر شده؟!
    اما کسی جواب نمی دهد.
    طوفان ِ مهربان، انگار کلام را از جمع کنده و برده.


    نیمه شب است.
    نشسته پشت میز آشپزخانه و نماز می خواند. امیرعلی بی صدا مدتی ست کنار ستون ایستاده و بهش خیره مانده.
    تا به حال، مادرش را انقدر تلخ ندیده. از ظهر و بعد از آنکه حرفهای دل ِ او را شنیده، عذاب وجدان، لحظه ای رهاش نکرده.
    اینکه برای همسر و دخترهاش کم گذاشته را می داند... اما شنیدنش با آن کوه ِ ملامت ِ خوابیده پشت نگاه مادرش، درباره ی سی سال زندگی که پشت سر گذاشته، اعتراضی که عزیزش نسبت به همه ی کارهاش داشته، هم سرخورده اش کرده، هم ناامید.
    سالهاست تلاش کرده آرامش را در خانه اش و میان اعضای خانواده اش برقرار کند. روزهای بدون جنجال و کشمکش ِ این همه سال، به نظرش سراب می رسد. آرامشی کش دار و پر از غفلت، پیش از طوفان.
    مهربان همانطور که دست روی پاها گذاشته، سلام می دهد و سرش را به دو طرفش می برد و برمی گرداند. متوجه امیرعلی می شود ولی بی تفاوت، تسبیح برمی دارد و خیره به مهر ِ دایره ای بزرگش، ذکر می گوید.
    از همه دلخور است؛ حتا از خود نهال که به خاطرش، همه ی خانواده اش را به یک چوب زده. اما صلاح ندیده خودش هم مثل بقیه، نهال را توبیخ و سرزنش کند. نهالی که با ندانم کاری و حماقت، یک قدم تا بی آبرویی و سقوط فاصله داشته و نجاتش را مدیون لطف و مرحمت خدا می داند.
    می داند نهال در این شرایط، به اندازه ی کافی سردی و ملامت شنیده و دیده. حتا با اینکه کسی از اتفاقات پیش آمده براش، خبر ندارد. ولی از شبی که براش حرف زده، هر بار به لبه ی تیغی که نهال روش راه رفته فکر می کند، از ترس و نگرانی به خود می لرزد.
    بی اراده، "الهی شکر" ی از ته دل می گوید و بدون سر بلند کردن، می پرسد "چیزی می خوای!؟"
    جوابش را می داند. پسرش را بهتر از هر کس می شناسد. در اوج دلخوری و ناراحتی، روی همه ی کرده های او انگشت ابهام گذاشته. کاری که سابقه نداشته. آرمان ها و راهی که شک ندارد امیرعلی با همه ی وجود و ایمان قلبی رفته، تعهد شغلی که به خاطر پایبندی به آن، از جان و آسایشش مایه گذاشته…
    حس می کند قدری بی انصافی کرده… ته دل از قضاوت آخرش، روبه روی خدایی که ستایشش کرده و سر به سجده اش گذاشته، شرمنده است. حقیقت را گفته که از جان و جوانی اش برای به ثمر نشستن پسرهاش گذشته… اما از نتیجه ی این همه سال زحمتش راضی ست و شاکر پروردگار. بچه هایی که حلال و حرام سرشان می شود، موقعیت اجتماعی شان درخشان است و صالح و اهلند.
    ولی از ظهر، مدام خودش را به چالش کشیده. حتما جایی، چیزی کم گذاشته… راهی را خطا رفته… نمی داند چه… ولی در این کمبود و نقصان، این بحران، خودش را هم بی تقصیر نمی داند.
    سایه ی امیرعلی روی سجاده اش می افتد. باز هم سر بالا نمی برد. امیرعلی کنار پاهاش زانو می زند، سر خم می کند، به پشت دست چروکیده ی مادرش بـ ـوسه می زند و پیشانی بر آن می گذارد.
    دست دیگرش بی اختیار، روی سر امیرعلی می نشیند.
    - انقدر پسر بدی برات بودم عزیز؟!... انقدر ازم ناراضی بودی و دم نزدی؟!
    صداش مثل صدای امیرعلی، گرفته و بی فروغ است.
    - لابد من مادری رو در حقت تموم نکردم که حالا تو از بچت غافل شدی…
    امیرعلی صورتش را به پای مهربان می فشارد.
    - غفلت ِ من ربطی به پدر و مادر بودن ِ شما نداره… عزیز!... مادرمی… حق داری بزنی تو گوشم... منم غلط بکنم سرمو بالا بگیرم… اما حرفات مثل داغ روی دلم مونده… بیست سال از همه شنیدم و نشنیده گرفتم... بیست سال گفتن نونتو می زنی تو روغن ِ جبهه و اسارتت... ولی خودت یادم دادی خدا از دل بنده هاش آگاهه... مردم مدرک پزشکیمو می بینن و کارت ایثارگریمو... خونه و زندگیمو می بینن و ریش و تسبیحمو... ولی کدومشون نه سال اسارتو می فهمن؟! کدومشون اومدن بپرسن واسه چی رفتین؟ کی ازت پرسیده نه سال توی بی خبری چی کشیدی؟! کی اومده از شما و رضا و شکوه بپرسه این روانی که برگشته، چقدر شبیه پسریه که رفت؟!
    نفس ِ داغش میان چادر نماز مادرش گم می شود.
    - اون طفلکای مونده روی تخـ ـت بیمارستان که کسی سال تا سال سراغشونو نمی گیره تا وقتی جون بدن و اونوقت توی بوق کنن "جانباز ِشهید"، میگن ما با خدا معامله کردیم، از بنده هاش توقعی نداریم...دینی به گردن مردم نیست... ولی تو که می دونی من با خدا هم معامله نکردم... من فقط نتونستم چشم غیرتمو ببندم... شق القمر نکردم عزیز...وظیفمو انجام دادم... میگی تموم شد... چشمامو باز کنم و الانو ببینم... وقتی آزاد شدم، توقع نداشتم منو روی سرشون حلوا حلوا کنن... اما دیدم اسممونو گذاشتن متظاهر... سوءاستفاده گر... حتا بچه ی خودم نمی دونه واسه چی رفتم... مثل بچه ای که پدرش خلافکاره، شرمش میاد بگه بچه ی یه آزاده س... چون می دونه نگاه مردم بهش عوض میشه... نمی پرسه تا بگم واسه خاطر امروز ایناس که راحت و بی ترس زندگی کنن... میگی کوتاهی کردم؟ حق با شماس عزیز... میگی واسشون کم گذاشتم... وَا... می دونم و شرمنده شونم... ولی به همین خدایی که داری ذکرشو میگی، شما لااقل منو بفهم... اگه میگی راهمو غلط رفتم، به حکم همون خدا، روی حرفت حرف نمی زنم... اما اگه دعای خودت نباشه، از همین بی راهه هم نمی تونم برگردم...
    دوباره به دستش بـ ـوسه می زند.
    - عزیز... ازم راضی باش... نباشی درمونده تر از اینی که هستم میشم.
    با یک حرکت، بلند می شود و سر به زیر به طرف در می رود.
    - علی!
    کنار چارچوب می ایستد ولی برنمی گردد.
    مهربان دستی به صورت خیسش می کشد و آرام ولی مصمم می گوید:
    - اگه می خوای ازت راضی باشم، نهالو راهی کن بره... آزادش بذار... این حرف آخرمه.
    امیرعلی متعجب نگاهش می کند و خشکش می زند. دیگر شک ندارد مهربان جدی ست.
    مهربان سر روی مهر می گذارد و کف دستش را بر رطوبت اشک امیرعلی روی چادرش می کشد.
    هنوز از جاش تکان نخورده که صدای حرکت صندلی روبه روش را می شنود و سر بالا می برد.
    عطاست. از ظهر، نگاهش پر از سوال و دلخور است.
    اینکه وقتی موضوعی آزارش بدهد، خوابش نمی برد، به عموش رفته.
    روی میز به جلو خم می شود.
    - مهربان... چرا؟!
    مهر را می بـ ـوسد و در حال تا زدن جانماز، سرد می پرسد: چی چرا؟!
    - مهربان... شما بهتر از هر کس از دل من خبر داری... نمی فهمم چرا میخوای نهال بره...
    نفسی بلند می کشد و نگاهش را به میز می دوزد.
    - از دلت خبر داشتم... الان دیگه ندارم... می خوام بذارن بره چون اینطور می خواد.
    اخم عطا درهم می رود. مهربان بی تفاوت و غریبه شده.
    - پس من چی؟! می دونی اگه بره من چی به سرم میاد؟!
    کلامش علاوه بر سردی، طعنه دار می شود.
    - مگه الانم بود و نبودش برات مهمه؟!
    عطا ناباور می نالد: مهربـــــان!
    مهربان می ایستد، چادر نمازش را از سر برمی دارد.
    - من تا آخرش کنار نهالم... تو هم اگر واقعا بهش دل بسته بودی، پیش از این دست به کار می شدی...
    عطا هم می ایستد.
    - همین تصمیمو داشتم که فهمیدم شما هم رفتی تو جبهه ی نهال.
    خیره می شود در چشمهای مـ ـستاصل ِ عطا و در دل جوابش را می دهد.
    " اگه رشته ی محبتتو خوب بافته باشی، همه ی دنیا هم توی جبهه ی مخالفِت باشن، باز تو برنده میشی... رشته ای بر گردنم افکنده دوست... می کشد هر جا که خاطرخواه اوست... داشتن ِ یه پرنده توی قفس ِ در بسته، هنر نمی خواد پسر جان! اگه در قفس باز بود و تونستی جَلد ِ خودت بکنیش که از روی شونه ت نپره، اونوقته که معلوم میشه رشته ی محبتت کار می کنه... همت کن نهالی رو نگه داری که می تونه بره ولی نمی خواد از کنارت بره... اون وقته که لیاقتت رو به همه ثابت می کنی."
    ولی آنچه به زبان می آورد، با فکرهاش همخوانی ندارد.
    - دیگه واسه این کارا دیره... نهال تصمیمش جدیه؛ منم پشتشو مثل بعضی ها خالی نمی کنم...
    عطا ناراضی و پر حرص نگاهش می کند. مهربان می چرخد و پشت بهش، لبخند کمـ ـرنگی می زند و بی حوصله می گوید: پایین می خوابی یا میری بالا؟!
    پلکهاش را روی هم می فشارد. لج کردن و تلافی را دوست ندارد؛ مخصوصا وقتی مهربان طرف حسابش باشد ولی برای اثبات خودش هم که شده، باید تلافی کند!
    نفس حرص دارش را بیرون می دهد.
    - میرم بالا!
    ***

    تا صبح، چشم روی هم نگذاشته.
    خیره به استخر خالی مانده و فکر کرده.
    همیشه رضایت مادرش براش مهم ترین اصل بوده و حالا رضای او در گروی نارضایتی ِ خودش و شکوه است.
    صدای اذان صبح را که می شنود، کنار شیر باغچه وضو می گیرد و به خانه برمی گردد.
    باید با نهال اتمام حجت کند.
    ***
    شکوه در خانه نیست. حدس می زند برای خرید نان تازه رفته باشد.
    چند ضربه به در اتاق نهال می زند. جوابی نمی گیرد.
    آرام ولی محکم می گوید:
    - نهال؟ بیداری؟!
    و چون همچنان بی جواب می ماند، ادامه می دهد:
    - باید باهات صحبت کنم.
    چند لحظه بعد، قفل در اتاق باز می شود و نهال، در ِ نیمه باز را نگه می دارد.
    - حرف ِ تازه یا همون صحبتای قبلی؟!
    جدی ست و نمی خواهد با نگاه کردن به صورت بی روح دخترش، دلش نرم شود و کوتاه بیاید.
    - یادم نمیاد قفل کردن در اتاق رو یادت داده باشم... نمی خوام اینجا صحبت کنیم.
    نهال کنار می رود.
    امیرعلی وارد می شود و به اتاق به هم ریخته و تخـ ـت آشفته، نگاهی سرسری می اندازد.
    - باید برم بیمارستان... بشین حرفامو بزنم.
    نهال با لجبازی همانطور ایستاده، به دیوار تکیه می دهد.
    از حرکت نهال کفری می شود. نفس عمیقی می کشد تا خلاف چیزهایی که فکر کرده حرف نزند و کاری نکند. نهال به اخمهای در هم و صورت جدی پدرش نگاه می کند و لب می گزد.
    - اجازه میدم بری...
    فکر می کند اشتباه شنیده. با چشمهایی گرد شده فقط زمزمه می کند:
    - چـــی؟!
    امیرعلی مـ ـستقیم نگاهش نمی کند.
    - مگه این الم شنگه رو درست نکردی که بری؟!... گفتم اجازه میدم بری...
    آب دهانش را فرو می دهد و مات زده به لبـ ـهای پدرش زل می زند.
    - واقعا؟!!
    امیرعلی خیره می شود در چشمهای ناباورش که برق می زنند.
    - اما شرط داره!
    نهال سریع لبخندی بهت زده می زند و می گوید:
    - چه شرطی؟!... هر چی بگید قبوله!
    - هر کس برات شرط بذاره نشنیده قبول می کنی؟!
    لبخند عمیق نهال، بعد از مدتها توی چشمها و صورتش پخش می شود.
    - شما که هر کسی نیستین! پدرمین! نشنیده قبول!
    امیرعلی اما جدی ست.
    - گفتی بزرگ شدی و جدی بگیرمت...
    نهال سر تکان می دهد.
    امیرعلی دست جلو می برد.
    - پس مثل یه آدم عاقل و بالغ داری شرطمو قبول می کنی تا به خواسته ت برسی...
    نهال نگاهی به دست ِ دراز شده ی او می کند و با رضایت، انگشتهاش را می فشارد.
    - پس می تونیم روی قول و قرارمون جدی حساب کنیم.
    - بله!
    امیرعلی انگشتهاش را می فشارد و رها می کند.
    - خوبه...
    نفسی از سر ناامیدی می کشد.
    - خودت هم می دونی اخیرا چطور همه ی خانواده رو عذاب دادی...
    نهال، سر به زیر می اندازد و شست پاش را روی پرزهای قالیچه می کشد.
    - می دونستی و می دونی طرز فکر خانواده چطوره و خواستی بر خلاف جهت رود شنا کنی...
    دستی به ته ریشش می کشد.
    - به هر حال اومدم تصمیم آخرمو بهت بگم... نمی خوام روضه بخونم... گو اینکه تو اصولا از روضه گوش دادن فراری هستی و اونقدر باهوشی که روضه ی منم نخونده از بری...
    منتظر به پدرش نگاه می کند.
    - من رضایت میدم بری... ولی قبلش، طبق شرطی که پذیرفتی، بهم قول میدی تا روز کنکور با تمام تلاش و جدیت، درس بخونی... بعد از اینکه جواب کنکور اومد، اگر رتبه ی قابل قبولی داشتی، اجازه میدم برای تحصیل از کشور بری... اون هم نه به توصیه ی دوستان و کسانی که برات ذهنیتی خیالی ساختن... خودم از طریق آشناهام، زیر نظر کامل می فرستمت یه کشور و دانشگاه معتبر... باید یه تحقیق بکنم، بعد دقیق بهت میگم تا چه رتبه ای برام قابل قبوله.
    لبـ ـهای نهال آویزان می شود و نگاه ناامیدش را به امیرعلی می دوزد.
    - اما بابا...
    امیرعلی منتظر ادامه ی حرفش می شود.
    - من نه می تونم رتبه ی خوبی بیارم، نه رشته ای که می خوام قبول بشم... من می خوام...
    دستش را بالا می برد تا نهال ادامه ندهد.
    - فقط می خوام بهم ثابت کنی چند مرده حلاجی...به هر حال تنها شرطی که دارم همینه... می خوای بری؟! پس به قولت عمل کن!
    نهال با اخمهای در هم می گوید:
    - اما این شرط ، منطقی نیست...
    به ساعتش نگاه می اندازد. وقت رفتن است.
    - از نظر ما، فکر و تصمیم تو هم منطقی نیست!... یا قبول می کنی و هر دو به قولمون عمل می کنیم، یا اصلا فراموش می کنیم تو توی این مدت چه فکرا و نقشه هایی توی سرت داشتی و مثل سابق میشیم... تصمیم با خودته!... بیش از این، دلیلی برای ادامه ی این موضوع نمی بینم.
    پشت می کند ولی دوباره روی پاشنه می چرخد.
    - و نهال!... فکر می کنم جدیتم رو دیدی... به هیچ وجه دوست ندارم به شیوه ای غیر از اونچه این سالها داشتم، باهات برخورد کنم... اجازه نمیدم با حرکات نسنجیده و از سر ِ لجبازی، باعث ناراحتی ِ مادر و مادربزرگت بشی... بزرگ شدنتو با رفتارت نشون بده، نه با حرف!
    ***
    درست يك هفته مى گذرد.
    امیرعلی خیره به تاریکی ِ پشت پنجره مانده.
    هواى آلوده و گرم تهران، ريه ها را مى سوزاند.
    بر دامنه هاى توچال غبار عظيمى نشسته كه در سالهاى اخير سابقه نداشته. حتى يك قطره باران هم نباريده.
    در تهران مردم از يك دوره گرانى و تورم جديد حرف مى زنند .

    - رفتى براش شرط گذاشتى، بدون اينكه به من بگى؟! من محرم نبودم ؟!
    اميرعلى حركتى نمى كند . شكوه چاى را روى ميز كنار تخـ ـت مى گذارد و بر مى گردد. مى خواهد از اتاق خارج شود كه اميرعلى دستش را مى گيرد .
    - بمون!
    شكوه ِ اين روزا فرق كرده . انگار كه بار سنگينى را بر شانه هاش گذاشته اند .
    در ظاهر او تغيير زيادى رخ نداده ولى از درون، مثل يك ساعت ديوارى كهنه كه آهسته مى گردد تا عقربه هاش از كار بيفتد ، كند شده.
    اثرى از انرژى و مديريتى كه هميشه در او مى ديدند ، باقى نمانده .
    طورى راه مى رود كه انگار مطمئن نيست چطور بايد قدم بردارد . در رفتارش نوعى بهت زدگى ديده مى شود و هيچ گونه شادمانى از عروسى اى كه در راه است، ابراز نمى كند. حتى از آن اندك احساس رضايتى كه داشت، خبرى نيست.
    مثل هميشه به رفت و آمد ابدى ميان جلسات و خانه ادامه مى دهد. انگار هيچ چيز براش وجود خارجى ندارد.
    - چى شده شكوه جان؟! مى لرزى !؟
    بله ،مى لرزد .از غم .از وحشت .وحشت از دست دادن نهال.
    اقرار مى كند.
    - مى ترسم!
    اميرعلى اخم مى كند.
    -از چى ؟!
    -وقتى به دنيا اومد يادته؟! ... همش دو كيلو و نيم بود ... يه نمونه ی كوچيك از همه ی آرزوهام... تنها چيزى كه اون موقع از خدا مى خواستم .
    اميرعلى متوجه مى شود كه نگاه شكوه به عكس خانوادگي شان در نامزدى نازنين است و فكر او پيش نهال. دستش را مى كشد و او را نزديك به خودش روى تخـ ـت مى نشاند.
    - نق نقو و بهانه گير... بزرگتر هم كه شد ، مسوول اصلى همه ی خرابكاريها!
    شكوه با لبخند بي جانى مى گويد:
    -آره... تو خرابكارى يد طولايى داشت . مخصوصاً تو ترسوندن آدما.
    -نه كه الان نداره! آخرين بار كى ترسوندت ؟! همين چند ماه پيش بود، نه؟!
    لبخند شكوه جان مى گيرد.
    - آره! ورپريده يه جوراب نايلونی كشيده بود رو سرش و يه ملافه سفيد دور تنش، مث ميت خوابيده بود رو همين تخـ ـت... از ترس غش كردم، افتادم!
    شانه هاى اميرعلى از شدت خنده، تكان مى خورد.
    - پدر صلواتى! وقتى بهش گفتم مامانت غش كرده، گفت نگران نباش بابا! شكوه جون هيچوقت غش نمى كنه!
    چشمهاى شكوه رنگ غم مى گيرد و نفسش آه می شود.
    -آره! راست مى گه... آخه شكوه جون كه آدم نيست! از سنگ ساخته شده... يه تيكه چوبه... يه تيكه آهن!
    اميرعلى دست پريده رنگش را مى گيرد .
    -شكوه جان! اشتباه متوجه شدى...
    شور زندگى از صدايش رخت بسته.
    - چقدر آرزوى داشتنشو داشتم!...چقدر تلاش كردم، چقدر تحقير شدم ... حالا احساس مى كنم اون منو نمى خواد، قبولم نداره... نه به عنوان مادر، نه هيچ عنوان ديگه اى...
    نفس سنگینش را بیرون می دهد.
    - اى روزگار... مى بينى؟! ... مهربان فكر مى كنه من دوست دارم بچمو به اين روز ببينم؟... فكر مى كنه از نديدنش عذاب نمى كشم؟! از غصه ش غصه نمى خورم؟! به وا... قسم على آقا، اينطور نيست ...
    لحظه ای لبهاش را به هم می فشارد تا بغضش نشکند.
    - بابا منم آدمم ، منم مادرم... تموم اين سالها، چى خواستم جز سلامتى تو و عاقبت بخيرى بچه هام؟ ... نه زياده خواه بودم ،نه توقعی داشتم. فقط يه زندگى عادى مى خواستم مثل همه ... بچه و كسى كه به من علاقه داشته باشه...اين توقع زياديه ؟!... چرا نمى تونم يه زندگى عادى داشته باشم!؟
    اميرعلى نگاهش مى كند.
    چينهايى كه در صورت رنج كشيده اش نمودار شده، ديگر هرگز محو نمى شوند.
    دستش را نـ ـوازش مى كند.
    - منظور مهربان اين نبود... ما هممون مي دونيم تو چقدر از خود گذشتگى كردى ... خانومى كردى... به پاى من و اين زندگى نشستى.
    سرش را به چپ و راست تكان می دهد.
    - نقل اين حرفا نيست... بچم ازم متنفره على ... پاره ی تنم از من متنفره . قبولم نداره ! شكايت منو به مهربان مى كنه ،پيش تو مياره... تويى كه از لحظه ی اول نخواستيش.
    -شكوه! انقدر تلخ نباش!
    حرفى ست كه بايد مى زده؛ با وجود اينكه سالها گذشته اما زخمهاى عمیق كهنه، هيچوقت واقعاً بهبود پيدا نمى كنند . با وجود نگرانى از عكس العمل اميرعلى، ادامه مى دهد.
    -دروغ مى گم ؟!... يادت رفته!؟
    شنيدن آن حرفها از زبان شكوه، چنان متاثرش مى كند كه به زحمت موفق به درك آنها مى شود.
    نمى داند همه اين حرفها از احساس گناهى ست كه شكوه دارد.
    - گفتم براى نازنينم مادرى مى كنم ،عوضشو خدا به نهالم بده .... خدا به سر شاهده ،هر بار خواستم كارى براش بكنم ، گفتم اول نازنين ... نكنه اين بچه دلش بگيره ... از اون بدتر، خدا از من قهرش بگيره.
    بغض صداش را دو رگه كرده .
    -اين اون چيزى نيست كه من مى خواستم ...غير اون، احساس مى كنم اضافي ام . هيچكدومتون به من حتى احتياجم ندارين .
    هق هقش بلند مى شود.
    در چهره ی درمانده ی اميرعلى، تنها نگاهش زنده است.
    -اشتباه فكر مى كنى عزيز من ... ما هممون دوستت داريم . فقط الان شرايط بدیه ... نهال سر لج افتاده ... بايد يه مدت باهاش كج دار و مريز ، طی كنيم تا ببينيم خدا چى مى خواد... شايدم سرنوشت نهال اينطور رقم خورده....ما كه نمي تونيم جلوى سرنوشتو بگيريم . مگه نازنين كه خواست بره، تونستيم جلوشو بگيريم؟!
    چشمهاى شكوه سخت مى شوند و با كنايه مى گويد:
    - نازنين!؟ نازنين داره با شوهرش ميره ! خانواده ی شوهرش اونجان . چه ربطى داره به يه دختر تنها تو يه مملكت غريب؟! ...هه! ...جز اين انتظار ديگه اى ازت نداشتم!
    با تاسف سر تکان می دهد.
    - ادعا ... فقط ادعا مى كنى... مى گى دوستم دارى اما هيچ تصورى از دوست داشتن ندارى . فقط يه مشت حرف كه ياد گرفتى رو به زبون ميارى . تعجب مى كنم تو چطورى دكتر شدى؟! چطور درد مريضاتو مى فهمى ؟!
    درمانده و عاصى، دستهاش را روى صورتش مى گذارد.
    - هر شب خواب مى بينم رفته ... هر شب مي ميرم ... هزار بار مي ميرم ... چرا درد منو نمى بينى؟! شايدم مى بينى و مثل بقيه برات مهم نيست .
    -شكوه خواهش مى كنم ...
    - نه، خواهش نكن ! من نمى خوام تو ازم خواهش كنى ... يه كارى كن !
    - چيكار كنم ؟! چيكار كنم باورم كنى؟!
    -ثابت كن! نذار بره ... اون بدون اجازه تو نمي تونه بره.
    اميرعلى آهى مى كشد.
    -آخه عزيز من! اگه بخواد بره كه من نمى تونم مانع رفتنش بشم .بعدم همه اينا منوط بر اينه كه....

    شكوه بى توجه به حرفهاى اميرعلى ادامه مي دهد.
    -تو آشنا زياد دارى. خيليهاشون ،خودشونو مديون تو مي دونن ... یکیش همون حاج قاسم... باهاش صحبت كن، بى سر و صدا تو يكى از همين دانشگاها قبولش كنن .
    مدتى طول مى كشد تا اميرعلى مفهوم جمله ی او را درك كند. شكوه صداى بند امدن نفس او در گلو را مى شنود .
    چهره اش درهم مى رود. غافلگير مى ايستد و به شكوه نگاه مى كند .
    - تو حالت خوب نيست! هيچ معلوم هست چى مى گى ؟! خودت مى فهمى چى از من مى خواى؟!
    شکوه با درد، سرش را میان دو دست می فشارد.
    - حق با توئه! حالم خوب نيست .
    امیرعلی خم می شود طرفش.
    - باور كن من دركت مى كنم ولى اين راهش نيست. يه چند روز به من مهلت بده، با هم مشورت كنيم، فكرامونو بذاريم رو هم ببينيم چكار بايد كرد.
    -نه!
    مكث كوتاهى مى كند و بعد سرش را بالا می گیرد. ماتم را در صورت مرد محبوبش مى بيند اما ، بر خلاف تمام اين سالها، مى ايستد در برابر خواسته ی شوهرش .
    -من نمى خوام فكر كنى... نمى خوام مشورت كنى ... تو منو لايق مشورت ندونستى . مهم نيست! من دخترمو مى خوام ! همين جا ! اگه نهال بره، منم از اين خونه ميرم. قسم مى خورم ميرم!
    چشمهاى ناباور و ملتمس اميرعلى بالا مى آيند ولی حس می کند قدرت راست کردن کمـ ـرش را ندارد.
    شكوه مى تواند ببيند كه تحمل همه اينها چقدر براى او سخت است .انتظارش را داشت اما راهى براى تخفيف شدت ضربه ندارد .
    على رغم همه ی احترامى كه براى مهربان قائل است، تصميم دارد در برابر آنها بايستد و براى نگه داشتن نهال بجنگد. نهالى كه شنيدن صداى خنده هاش، مايه ی دلگرمى او در زندگیش بوده . بايد پيروز شود.
    اضطراب و تصور نبودن او ، توانش را گرفته . صداش به آرامى يك زمزمه شده .
    - با حاج قاسم تماس بگير!
    اميرعلى با شانه اى افتاده، بی جواب، اتاق را ترك مى كند.
    هميشه فكر کرده شكوه هم، خواسته ها و آرزوهايى مانند خودش دارد و مثل او فكر مى كند؛ تا اينكه سرانجام بعد اين هم سال، شكوه عقده ی دلش را باز كرده و خشمش را فرياد كشيده.
    هر چقدر هم كه بخواهد، نمى تواند خودش را قانع كند كه اين واكنش، از تحمل درد زياديست كه تصور نبودن نهال به او وارد كرده.
    درد او بيشتر از آنكه ظاهرى باشد، از اعماق وجودش است.
    گذشته ها و يادها به ذهنش هجوم مى آورند.
    زمانى كه بهش گفته بود نمى تواند توقع يك زندگى نرمال را داشته باشد ... صورت بي جانش روى تخـ ـت بيمارستان و شكايت او از نخواستن بچه...
    حالا مى فهمد كه آن كلمات و اثراتش براى شكوه، لحظه اى و گذرا نبوده كه بتواند مثل او بعد از مدتى آن را به دست فراموشى بسپارد.
    حالا شكوه را مى بيند و احساسى كه سالها پيش در او كشته. براى اولين بار او هم مى ترسد....مى ترسد از ويرانه اى كه در وجود شكوه باقى گذاشته .ضربه را مى پذيرد.
    دستش را به چارچوب در می زند تا وزنش را نگه دارد.
    - خدايا چيكار كنم....چطور جبران كنم!؟


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #26


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    پست نغمه جانم
    با فهمیدن ِ شرطی که عموش برای نهال گذاشته، امیدش بیشتر شده. این روزها، همه ی ارتباطش با نهال، از طریق پیام است که آن را هم نهال جواب نمی دهد.
    فهمیده اشکالات ِ درسی اش را از نازنین می پرسد... نازنين هم بيشتر سرگرم امیرعلی ست .از طرفى پایه ی ریاضی اش آنقدر قوی نیست و نهايتاً هر بار براى اطمينان از جواب ،از عطا کمك خواسته . او هم در چند ماه گذشته، چند بار پیشنهاد کمک داده ولی نهال رد کرده یا بی جواب گذاشته.
    براش نوشته " تدريس خصوصى ،تضمينى !"
    پیام عطا را باز می کند و بی حوصله می خواند. گوشی را کنار می گذارد و به ضخامت کتابهای ریاضی و فیزیک نگاه می اندازد. نازنین در رفع اشکال در مانده... دوست دیگری هم که ندارد... اما رو انداختن به عطا، آخرین چیزی ست که می خواهد.
    امیدی برای رسیدن به رتبه ای که پدرش خواسته ندارد. لبش را می مکد و فکر می کند.
    پیام جدید می رسد.
    " بشتابيد ،بشتابيد . زمانت داره می گذره ها !! داره به ضررت تموم میشه!"
    بلافاصله پيام بعد مى رسد.
    "راستى من حق التدریسم و تمام و کمال می گیرم!"
    نهال با مکثی ده دقیقه ای جواب می دهد.
    " با بابام بايد حساب کتاب کنی."
    پیامش را که می خواند، می خندد. روى تخـ ـت دراز مى كشد و بازويش را زير سرش مى گذارد "بالاخره ،به حرفت اوردم " سر خوش، به گوشی می گوید:
    - تو بذار من بيام.....خودم بلدم حقم و بگيرم
    و می نویسد:
    " تو نگران حساب کتابش نباش!... کِی بیام؟"
    " اومدنی در کار نیست!... اشکالامو با اس می پرسم، تو هم جواب میدی."
    با لبخندی که انگار خیال رفتن از روی لبهاش را ندارد، جواب می دهد:
    " هر روز کلاس داریم... هم رفع اشکال، هم تست زنی."
    ***
    شکوه در را به روی عطا باز می کند و با نگاهی استفهام آمیز، جواب سلامش را می دهد.
    لبخند می زند.
    - سلام شکوه جون! می خوام برم پیش نهال.
    شکوه، مردد به در اتاق نهال نگاه می اندازد و بعد به عطا.
    - خودشو حبس کرده تو اتاق... انگار درس می خونه.
    عطا ابرو بالا می اندازد.
    - قرار شده باهاش کار کنم... هر روز تا کنکورش.
    شکوه مشکوک براندازش می کند.
    - این که با تو هم سر ِ لج افتاده؟... علی آقا بهت سفارش کرده؟!
    عطا وارد می شود و آرام می گوید: شکوه جون! منم همون چیزی رو می خوام که شما می خوای!
    پلکهاش را با اطمینان روی هم می گذارد و باز می کند.
    - مطمئن باشید موفق میشیم! هیشکی حریف تیم ِ من و شکوه خانوم نمیشه!
    شکوه هم لبخند می زند.
    - برو خدا کمکت کنه... اگه موفق بشی یه عمر دعات می کنم.
    دست می گذارد کنار پیشانی اش و به طرف اتاق نهال می رود.
    در می زند.
    - نهال باز کن... برای قرارمون اومدم.
    جوابی نمی آید. دوباره در می زند که صدای زنگ پیام گوشی اش بلند می شود.
    " واسه چی اومدی؟! مگه قرار نشد اس ام اسی اشکالامو بگی؟!"
    زیر نگاه مـ ـستقیم شکوه راحت نیست. لبش را می گزد و دوباره به در ضربه می زند.
    - خل شدی؟! اس ام اسی؟!... اگه تو حال ِ نوشتن ِ اشکالاتو داری، من حوصله ی جوابای بلند تایپ کردن رو ندارم... باز کن صحبت کنیم.
    به شکوه نگاهی می اندازد.
    شکوه ناامید نفسش را بیرون می دهد و به آشپزخانه می رود.
    کنار در می گوید: توی اون وقتی که برای نوشتن و خوندن پیام اشکالات می کنی، می تونی ده تا سوال جواب بدی... به نفعت نیست با خودت لجبازی کنی نهال.
    باز هم پیام.
    " گفته بودم نمی خوام ببینمت !"
    پیام را می خواند و با حرص به در بسته تكيه مى دهد و نفسش را بيرون مى دهد.
    -كينه شترى داريا!
    همانطور كه ايستاده برگه كاغذى از زير در بيرون مى زند.همزمان پيامى هم مى رسد.
    "حالا كه تا اينجا اومدى دست خالى نرو "
    عطا خیره به پيام ،هنوز متوجه منظورش نشده .خم مى شود و كاغذ را بر مى دارد.
    دو صفحه كامل ،با خط ريز و خرچنگ قورباغه ، در برابر چشمانش مى رقصند. مشت ارامى به در مى زند.
    -حداكثر استفاده رو از كاغذ مى كنى ،اره!؟
    كتاب انتگرال ،ديفرانسيل از زير پايش نمايان مى شود و باز هم پيام .
    "فصلهايى كه توشون اشكال دارم رو علامت زدم"
    اهسته مى خندد .
    تنبيه سخت و در عين حال شيرينى ست . چقدر دلتنگش شده! به اين اميد امده بود ،شايد بتواند او را ببيند.
    می داند تازه روز اول است و بیست روز دیگر فرصت دارد.
    كتاب و بر مى دارد و به سمت در مى رود . شکوه مردد می پرسد:
    - چى شد !؟امیدی هست امیر جان؟!
    لبخندی گرم می زند.
    - ناامید شیطونه شکوه جون! من فردا ساعت پنج دوباره میام.
    ميان راه پله مى ايستد .صفحه پيام گيرش را باز مى كند و تايپ مى كند.
    "دلم براى ضرب المثلهاى شترى ت تنگ شده"
    اما قبل از فرستادن انرا پاك مى كند.الان زمان اين حرفها نيست .وقتى ندارند و يا يك نگاه به فصلهاى علامت زده شده ،به اين نتيجه رسيده راه درازى در پيش دارند .فقط اميدوار ست نهال به خاطر شرط ِ پدرش هم كه شده ،با جديت بيشترى درس بخواند .
    احساساتش را در بند مى كشد و تنها تايپ مى كند.
    "تا شب جوابها رو مى فرستم .هرجا متوجه نشدى ،بگو برات توضيح بدم"


    ***
    تماسهای سپیده ادامه دارد.
    هفته ای یکی دو بار زنگ می زند، از حال هانیه می پرسد و از کارهاش برای مراسم عروسی می گوید.
    بعد از تعریفهای سپیده از صحبت با نامدار، وسوسه شده و انگیزه گرفته تا با او تماس بگیرد.
    می خواسته از دلتنگی بگوید و فرصت دوباره... ولی نامدار و لحن سردش، وادارش کرده فقط به خاطر دادگاه نریمان تبریک بگوید. سکوت طولانی ِ دو طرف خط، هر دو را کلافه کرده. نه نامدار از تصمیمش پرسیده، نه هانیه از حالش گفته...
    آخر شهریور ماه، جشن ازدواج امیرعلی و نازنین است و باید در مدت ِ باقی مانده، به آماده کردن مقدمات مراسم بپردازند.
    فراهم کردن جهیزیه در کار نیست؛ خانواده ی نازنین هم فقط باید در تدارک جشن باشند ولی شکوه، آنقدر دغدغه ی نهال را دارد که وقتی به ازدواج نازنین فکر می کند، فقط دلش از جدایی و رفتن ِ او بیشتر می گیرد.
    امیرعلی قرار است برای انجام کارهای اقامت نازنین، یک ماه به امریکا برگردد.
    هر دو، کمتر از دیگران، درگیر فکر و خیالند و به خریدها و کارهای جشن عروسی می رسند، برنامه ریزی می کنند ، به آتلیه های مختلف و مزون های معروف سر می زنند و در تب و تاب شروع زندگی مشترک هستند.
    هانیه، کم و بیش به مهربان سر می زند. ماجرای نهال را فهمیده و پیشنهاد داده به کالج ها و دانشگاههای نیویورک هم فکر کنند و روی کمک او حساب کنند.
    فکر کرده برگشت به ویلای لانگ آیلند، آن هم تنها و حتا بدون امیرعلی، با وجود نهال، کمی قابل تحمل تر خواهد بود... نامداری که در این چند ماه دیده، مثل همیشه قاطعانه تصمیم گرفته.
    پای غرورش در میان نیست... حرف ِ شرمندگی ست و ترس از خواهش و پس زده شدن بی رحمانه از طرف نامدار...
    قلبش آتشفشانی ست که از درون می جوشد و سالهاست خاموش و سرد شده. شکافتن ِ دهانه ی بسته ی این کوه ِ سخت، در توانش نیست.
    وقتی آخرین بار در خانه ی مهربان، با امیرعلی روبه رو شده و پیشنهاد دانشگاههای امریکا را داده، هر دو بدون نگاه مـ ـستقیم، صحبت کرده اند.
    شکوه، ناراضی و پر بغض، به جمع سه نفره ی مهربان، شوهرش و هانیه چشم دوخته و در سکوت، فقط پذیرایی کرده.
    امیرعلی از دوستان و آشنایانش در اروپا گفته، تشکر کرده و همه ی تصمیم گیری ها را به بعد از اعلام نتایج کنکور موکول کرده.
    همه ی مدت، هانیه به صدای آرام او گوش داده و فکر کرده چقدر پوست انداخته!
    مرد ِ نشسته روبه روش، حالا براش سمبل احترام است.
    روزی آرزوی دیدار دوباره اش، محال ترین امیدش بود. عشقی اساطیری و غیر قابل دسترس که سالها و سالها، یاد او در روح و جانش جاری شده... و انقدر خود را در خیال ِ او غرق کرده که فرصت شناخت و باور مردی که باهاش زندگی می کرده را از خودش گرفته.
    حالا، بعد از چند ماه، وقتی به سی سال زندگی اش نگاه می کند، از اینکه روزی عاشق ِ امیرعلی ِ صداقت ِ جوان شده، پشیمان نیست.
    این مرد میانسال، با همه ی ناشناخته و غریب بودنش، هنوز احترام برانگیز است و آرامش را متصاعد می کند.
    شرم زده نیست از احساسی که روزی نسبت به این مرد، در دلش جوانه زده... افسوسش از این است که آنقدر پلک به پلک، به آن جوانه خیره مانده مبادا گزندی ببیند، که نه گذر عمرش را دیده و نه هر آنچه در اطرافش گذشته.
    حداقل خوشحال است از انسانیت ِ کسی که سالها بهش فکر کرده، ناامید نشده و به جمله ی "حیف از احساسی که نسبت به این مرد داشتم!" نرسیده.
    ولی می داند گذشته اش را باخته... و آینده اش را هم...
    اميرعطا از نماز صبح بیدار است. با شنیدن صدای ماشین، به حیاط سرک می کشد. امیرعلی ماشین را از پارکینگ خارج می کند و نهال با فرم مدرسه و ساده، به طرفش می رود.زیر لب، آیت الکرسی می خواند و از دور بهش فوت می کند. دلش می خواست خودش او را به جلسه ی کنکور برساند.
    در سه هفته ی گذشته، برخورد و رفتارهاى نهال تا حدى تغییر كرده .هرچند كه سعى كرده بود عمداً خودش را پيچيده و مبهم نشان بدهد و مثل روز اول، غریبه و سرد . اما پاسخها و حاضر جوابيهاى گاه و بيگاهش ، ميان پيامها ، عطا را اميدوار كرده.
    به همان منوال روز اول ،درس خوانده، سوال کرده، تست زده . همین!
    روزهای آخر، عطا بیشتر وقت گذاشته و يكبار هم عصبانى از روشى كه نهال انتخاب كرده تا پشت در اتاق رفته بود و گفته بود
    -نهال ! به اين نتيجه رسيدم ،غرورت اجازه نميده از حرفت برگردى . اين غرور لعنتى مخرب ست . از اتاق شوتش كن بيرون .
    بلافاصله هم پيام رسيده بود.
    "شوتش كنم كه تو بياى جاشو بگيرى ؟ كور خوندى . اصلاً دوست ندارم تو رو جاى غرورم ببينم ."

    تا جایی که توانسته کمک کرده، هر چند، بی توجهی نهال و درس نخواند ِ چند ماه اخیرش، باعث شده از مرور درسها و سرعت تست زدنش کم شود.
    ناامید نیست... برای اثبات خودش و احساسش به نهال و مهربان هم که شده، تا لحظه ی آخر و با بیشترین توان، تلاش می کند.
    ***
    سپیده دوباره برای کارش به تهران آمده و به دیدن هانیه.
    مثل همیشه سرزنده و پر انرژی ست... و این اخلاقش، سکوت و دل مردگی هانیه را بیشتر به چشم می آورد.
    از هانیه خواسته اگر دوست دارد، ناهار را با هم بیرون از خانه بخورند ولی هانیه معذرت خواسته و بی حوصلگی را بهانه کرده.
    - آقای راد که چند شب پیش رسما آب پاکی رو رو دستم ریختن!... گفتن کلی کار دارن و فرصت ِ اومدن به ایرانو ندارن...
    ابرو بالا می اندازد.
    - ولی من دست از سر ِ شما برنمی دارم!... تازه همسرتون سفارش هم کردن شما رو راضی کنم حتما بیاین عروسی.
    متعجب به سپیده نگاه می کند. نامدار سفارش کرده؟!
    سپیده در چشمهای هانیه، پرتوی کمـ ـرنگی را که ظاهر شده می بیند. پرتویی که شاید جبر ِ زندگی بهش اجازه ندهد به شعله ای تبدیل شود. ولی او، این حرارت و گرما را احساس می کند.
    - شاید دلشون برای من سوخته که دلم می شکنه شما هم نباشین... شایدم همین افسردگی و منزوی شدنتون باعث شده بخوان یه کم آب و هوا عوض کنین...
    لبخندی بی رنگ می زند.
    - نمی دونم!... هیچ وقت نمیشه واضح فهمید منظور نامدار از کاراش چیه.
    سپیده چشمهاش را جمع می کند.
    - حتا برای شما؟!
    سعی می کند لبخندش را حفظ کند.
    - شخصیتش اینجوریه! برای همه!
    - چرا برنمی گردید امریکا؟! اینجا به نظر کسل شدین... آقای راد هم،... خب بالاخره بعد این همه سال، آدم وابسته میشه... زن و مرد از هم آرامش می گیرن.
    دیگر لبخند ندارد.
    - نامدار خودشو غرق کاراش کرده...
    سپیده اما چشمهاش برق شیطنت می زند.
    - اما به نظر پر حرارت میان!
    و کوتاه می خندد.
    - ببخشید منو خانوم راد! اعتراف که کردم از روز اول که دیدمشون، چه احساسی داشتم!
    نفس عمیقی می کشد.
    - نامدار الان دست نیافتنی تر از اونه که بتونه حرارتی به من بده... منم ضعیف تر از اونم که بتونم بهش آرامش بدم...
    بلافاصله مردد می شود چرا آن حرف را به سپیده زده.
    عادت به درد دل با کسی ندارد... ماههاست تنها همدمش، سنگ مزار سیماست... هیچ وقت از دلش با کسی نگفته.
    سپیده بلند می شود، کنارش می نشیند و با لحنی دوستانه و همدرد، می گوید:
    - باور کنید همین مدت طولانی دوری باعث شده اینطور فکر کنید... براتون که گفتم؟ یه جور اخلاق گند دارم که وقتی زیاد به محسن نزدیک میشم، احساس می کنم وابسته ش شدم و اعتماد به نفسم میاد پایین... اما همین که مثل این یکی دو روز، ازش دور میشم، دلم می خواد زودتر برگردم پیشش تا با دیدن محبتش، احساس مفید بودن کنم...
    سر تکان می دهد.
    - تو هیچی نمی دونی... من الان نه راه پس دارم، نه راه پیش.
    سپیده مردد می شود.
    - یعنی... با هم مشکل جدی پیدا کردین؟!... ولی اصلا بهتون نمیخوره ... به آقای راد هم...
    - سالهاست مشکل جدی داریم... از همون اول...
    بلند می شود.
    - اصلا چی شد حرف به اینجا کشید؟! داشتی از عروسی می گفتی... من برم دو تا چای بیارم...
    سپیده هم می ایستد و دستش را می گیرد.
    - هنوز قهوه مون مونده... خانوم راد! با من راحت باشید... خیلی ناآروم به نظر میاین... شاید حرف زدن حالتونو بهتر کنه.
    مردد نگاهش می کند که سپیده دستها را دور شانه هاش می اندازد و بغـ ـلش می کند. جا می خورد.
    - قول میدم حرفامون بین خودمون بمونه... بذارید فکر کنم احساس صمیمیتم دو طرفه ست... منو دختر خودتون بدونید... تازه می فهمد چقدر یک آغـ ـوش صمیمی و گرم را کم داشته... جلوی بغض ِ آماده اش را می گیرد و دست می کشد پشت سپیده.
    - تا حالا فکر نکرده بودم کاش دختر داشتم... ولی الان...
    سپیده عقب می رود.
    - نه شما دختر دارید، نه من مادر... این فرصتو خدا به هردومون داده...
    نفس سنگینش را بیرون می دهد.
    - حتما همینطوره...
    سپیده باز به در ِ شیطنت می زند.
    - تازه شما عروس هم دارید... اونم یه دخترتونه دیگه! البته مثل مادرشوهر من نباشید که میگه عروس هیچ وقت دختر آدم نمیشه، همونطور که داماد، جای پسر خود آدمو نمی گیره!
    پوزخند می زند.
    - اتفاقا مادرشوهر منم همینطور فکر می کرد...
    چشمهای سپیده گرد می شود.
    - مادر آقای راد؟! وای اصلا نمی تونم باور کنم!
    سر تکان می دهد.
    - تا لحظه ی مرگ!... می گفت من مناسب همسری ِ نامدار نبودم...
    سپیده ناباور، یک ابروش را بالا می برد.
    - به نظر من که شما زن فوق العاده ای هستین!
    پر درد به این تعریف لبخند می زند.
    - واقعا؟!
    سپیده دوباره می نشیند.
    - شک ندارم!
    ظرف شکلات را کنار فنجانها روی میز می گذارد اما نمی نشیند.
    - بذار یه رازی رو برات فاش کنم سپيده ... فوق العاده یا معمولی، من زن بدبختی هستم.
    آهی می کشد.
    - و در این مورد، مقصر اصلی خودم هستم... خیلی قبل تر از ازدواجم، یه مرد دیگه رو دوست داشتم... اما از هم دور شدیم...
    صدا در گلوش می شکند. کنار پنجره می ایستد و به بیرون نگاه می کند.
    - تصور نمی کردم هیچ وقت بتونم کس دیگه ای رو دوست داشته باشم...
    به کلاغی که روی درخت باغ روبه روش نشسته خیره می شود.
    - شاید علتش این بود که هم طبقه بودیم... شاید خیلی جوون بودم... اون ساده بود و صادق و زلال... شاید برای همین دوستش داشتم... کاملا بر عکس نامدار...
    برمی گردد سمت سپیده ی همه تن گوش شده و می نشیند.
    - تمام فکرم با اون بود وقتی ازدواج کردم... نامدار غریبه بود... ناشناخته بود... همه ی کارها و رفتارش برام بیگانه بود... اصلا زمانی نداشتم تا بتونم برم عقب، یه نگاه به اتفاقات دور و برم بندازم... فرصت نداشتم نامدارو بشناسم... بلافاصله هم امیرعلی به دنیا اومد و همه ی توجه و علاقه م رو به اون معطوف کردم...بعد هم غربت ِ لعنتی ... لعنت به غربت! که منو از همه ی داشته هام جدا کرد... پسرم تنها دلخوشیم شد و بقیه ی چیزا برام بی اهمیت و بی تفاوت... سهم نامدار از این بی تفاوتی ها از همه بیشتر بود... در صورتی که اون... حالا می فهمم برام چیکارا کرده و کی بوده...
    - یعنی... با وجود شوهر و بچه، هنوز به یه مرد دیگه فکر می کردید؟!
    با تردید و ترس پرسیده. ولی هانیه انقدر غرق خودش شده که حتا نگاهش هم نمی کند.
    - بهش فکر می کردم... به خیالش... اصلا تصور نمی کردم زنده باشه... برام منبع آرامش بود... همه چیزش رو دوست داشتم...خیلی معتقد و مقید بود... شاید برای همین، هیچ وقت توی خیالاتم، غیر از فکر کردن به حضورش، توهم دوباره دیدنش... به هیچی فکر نکردم...
    به چشمهای سپیده خیره می شود.
    - فکرام کثیف و زمینی نبودن... چون فکر می کردم مرده... برای همین، پیش خدا شرمنده نیستم... خطا کردم... اشتباه کردم... ولی همش در قبال نامدار...
    آه می کشد.
    - سپیده! من خیلی مدیون نامدارم... برای خیلی چیزا باید ازش طلب بخشش کنم... و حالا، وقتی دارم متوجه اهمیت نامدار توی زندگیم میشم که نامدار گذشته رو فهمیده و دیگه حاضر نیست منو بپذیره...
    سپیده فقط با نگاه، همدردی می کند.
    - من اگر نتونستم خوشبخت زندگی کنم، مشکل از خودم بود... چیزهایی که از دست دادم، از عواملی که می تونست جانشین کمبودهام بشه، کم و کسر نداشت... جاهایی نامدار هم مقصر بود... شاید اگر طور دیگه ای برخورد می کرد، من زودتر خودمو پیدا می کردم... ولی اخلاق خاص نامدار هم باعث شد من توی لاک خودم بمونم و نخوام اطرافم و داشته هامو ببینم...
    سری تکان می دهد و شانه بالا می اندازد.
    - یه هر حال، همه ی اینها مربوط به گذشته س... چیزی که می خوام بگم، اینه که فرصت خوشبختی و خوشبخت زندگی کردن رو از خودت و همسرت نگیر... من نامدارو به وحشتناک ترین شکلی که ممکنه کسی شوهرشو از دست بده، از دست دادم... حتا حق ندارم وقتی دلتنگش میشم، ببینمش... من همه ی تقصیراتش رو بخشیدم... ولی اون... حاضر نیست اشتباه گذشته رو تکرار کنه... و بهش حق می دم...
    لب می گزد.
    - نخواستم نامدارو بشناسم... و وقتی شناختم و دیدمش که زیباترین سالهای عمرمو از دست دادم و راه برگشتی برام نمونده.
    سکوت سپیده طولانی و سنگین است... هیچ کدام تمایلی به حرف زدن ندارند...
    قهوه های دست نخورده را می برد و دو فنجان چای می آورد.
    سپیده غرق فکر، نگاهش می کند.
    - خانوم راد! برگردین!
    متعجب نگاهش می کند.
    - آقای راد هنوز هم دوستتون دارن!
    دلش نمی خواهد ادامه دهد... احساس سبکی می کند ولی تکرار حرفهای دلخوش کننده ی سپیده، دردی ازش دوا نمی کند.
    فقط لبخند می زند و اشاره می کند به فنجان چای.
    او که رفتار اخیر نامدار را نمی داند. برخوردهایی که نشانگر آن است که احساسش به هانیه هر چه بوده، به گذشته تعلق دارد و می خواهد برای همیشه از او دور بماند.
    پس چرا از سپیده خواسته سراغش بیاید؟ چرا اصرار کرده در عروسی او شرکت کند؟!
    شاید احساس دلسوزی و ترحم باعث شده... نامدار بهتر از هر کس از بی کسی ِ هانیه خبر دارد.
    شاید هم از او خواسته هانیه را تشویق کند به سمتش برگردد.
    یعنی ممکن است؟!
    به خاطر امیرعلی هم که شده...
    میداند نامدار به خاطر امیرعلی حاضر است هر کاری بکند.
    بله! بی شک همین است! نامدار مسلما دیگر عاشقش نیست. در دام افکاری افتاده که با همه ی علم به کم گذاشتنها و کاستی های نامدار، انگشت اتهام را به سوی خودش نشانه رفته و خود را مقصر اصلی مى داند .
    برگشتن امیرعلی به ایران، همزمان شده با اعلام رتبه و اسامی مجاز شدگان به انتخاب رشته.
    کارهای اقامت نازنین خوب پیش رفته ولی امیرعلی یک ماه، در برابر نامدار و احساسش، به در بسته خورده.
    در نهایت، برای رفتن به ایران و مراسم عروسی و بعد از آن که پرسیده بود، نامدار با جوابش، نگرانی و دلسردی را به جان امیرعلی انداخته.
    - از طرف من وظیفه داری بهترین و با شکوه ترین مراسم رو تدارک ببینی... من هم اینجا ترتیب آپارتمان جدید تو و نازنین رو میدم تا وقتی با هم اومدید، همه چیز آماده باشه... اون آپارتمان فعلی هم متعلق به مادرته... تا هر وقت خودش بخواد می مونه و برای موندن یا برگشتنش، خودش تصمیم می گیره... من هم تلاش می کنم تا یک هفته قبل از مراسم بیام پیشت.

    ***

    نازنین در یک ماه گذشته، با همه ی بی تابی برای رفتن امیرعلی، باز هم تلاش کرده به نهال نزدیک شود. هر چند نهال، بر خلاف همه ی عمرش، در مقابل او هم مثل عطا سکوت کرده و فقط گوش داده... اما نازنین هم مثل عطا، مطمئن نیست این گوش کردن، " شنیدن" هم بوده یا نه.
    رتبه اش، به نسبت درسی که خوانده، بد نشده. روی مرز تعیین شده ی پدرش است. با اختلافی هزار تایی...
    عطا بیش از نهال استرس دارد... اینکه عموش این میزان کم اختلاف را قبول می کند یا نه، مرز موفقیت و شکستش شده.
    قصد بیرون رفتن دارد که امیرعلی را در حیاط می بیند. حوصله ی خوش و بش ندارد ولی تلاش می کند با مهمانشان، مودبانه و صمیمی برخورد کند. نازنین، دلتنگ، به حیاط می دود. عطا قبل از رسیدن ِ دو کبوتر ِ عاشق و یک ماه دور شده از هم، لبخند کجی می زند و بیرون می زند.
    امیرعلی متعجب به او نگاه می کند و نازنین را میان بازوهاش می گیرد.
    - میسد یو نازنینم...
    نازنین، نگاهی سرسری به پنجره می اندازد و از گردن امیرعلی آویزان می شود.
    - میس یو تو... دیگه هیچ وقت تنهام نذار...
    امیرعلی کوتاه جواب می دهد "هیچ وقت" و می بـ ـوسدش. شاگردش، زرنگ است و درسهاش را خوب پس می دهد!
    دلتنگ است و خیال کوتاه آمدن ندارد ولی نازنین دوباره به ساختمان نگاه می کند و با شیطنت می خندد.
    - بسه! بریم تو...
    امیرعلی، سبک می خندد.
    - یک ماه دیگه هیچ بهانه ای نداری...
    نازنین، کوتاه و سریع، روی پنجه می ایستد و امیرعلی را می بـ ـوسد.
    - خجالت می کشم... بهانه نیست.
    دست می اندازد دور شانه های نازنین و چمدان را همراه می کشد.
    - امیر چش بود؟ مشکلی پیش اومده؟!
    نگاه نازنین هنوز شیطنت و خوشی دارد.
    - عاشقه دیگه!
    امیرعلی پای پله ها می ایستد.
    - عاشق شده؟!... ریلی؟! توی همین یک ماه که من نبودم؟!
    نازنین چشمهاش را جمع می کند.
    - نگو که نفهمیده بودی!... فکر می کردم دقیق تر از این حرفایی!
    امیرعلی، گیج نگاهش می کند.
    - چی باید می فهمیدم؟! که عاشق شده؟!
    - که عاشق کی شده!
    - مگه عاشق کی شده؟!... نکنه اون دختر هم مثل تو می کشه تا جواب بله بگه؟!
    چشمهای نازنین گرد می شود.
    - من تو رو کشتم؟!
    می خندد و صورتش را جلو می برد.
    - کشتی هانی! کشتی، خودت خبر نداری!
    نازنین، متعجب دست به کمـ ـر می زند.
    - ببینم؟! تو مطمئنی یک ماه نیویورک بودی نه اینجا؟!... حرفای جدید می شنوم!
    خنده ی امیرعلی ادامه دارد.
    - دو هفته ای با بهداد بودم... اومده بود اونجا...
    صورت نازنین با شنیدن اسم بهداد، در هم می رود. از ماجرای شمال، حسش به بهداد، کاملا منفی شده.
    - حالا امیر رفت پیش عشقش؟! کاش می موند سفارششو می گرفت.
    نازنین شانه بالا می اندازد.
    - تو حال خودش نیست... یعنی نهال حالی براش نذاشته... برای هیچ کس نذاشته... امروز جواب دانشگاه اومده... همه منتظریم شب بابا بیاد ببینیم چی می گه.
    امیرعلی، چمدان را بلند می کند.
    - رفتنش شاید اونقدرا که فکر می کنید بد نباشه...
    - رفتن و دور شدن منم برای تو بد نیست؟!
    دوباره میان پله ها می ایستد و سردرگم به نازنین نگاه می کند.
    - تو عشق منی و دور شدن ازت خیلی فرق می کنه تا...
    ساکت می شود و گوشه ی چشمش را جمع می کند.
    - امیر...؟!
    نازنین با انگشت اشاره به پیشانی او می زند.
    - عشقش اون بالاس و حتا درو روش باز نمی کنه...
    امیرعلی خشکش زده.
    - امیـــر...؟!... نهـــال؟!... اما... مگه ممکنه؟!
    - چرا ممکن نیست؟! غیر ممکن تر از امیرعلی راد و منه؟!
    - آخه امیر با شما... یعنی... مگه پسرعموی شما نیست؟!... چطور ممکنه؟!
    نازنین دوباره شانه بالا می اندازد.
    - ازدواج پسرعمو و دخترعمو کجاش غیر ممکنه؟!
    شکوه، در ساختمان را باز می کند و با لبخندی که سعی دارد پررنگ باشد، به استقبال امیرعلی می آید.
    نهال، به نرده های بالکن تکیه داده و غرق فکر، نگاهشان می کند.
    همه چیز را دیده و شنیده... رفتن عطای بی قرار را... عاشقانه های خواهرش را با امیرعلی... حرفهایشان را... و ته دلش مچاله شده...

    ***
    امیرعلی در موقعیت دشواری ست.
    تازه از راه رسیده.
    وقت قرار با نهال، "حدود" رتبه را گفته و حالا این اختلاف جزئی، همان حدود را شامل می شود... باید سر قولش بماند و بپذیرد... ولی حرفها و اتمام حجت شکوه را چه کند؟!
    نهال، شکوه، نازنین و مهربان، ساکت و منتظر، چشم به دهانش دوخته اند. به صفحه ی پرینت شده ی کارنامه و اعداد روش خیره مانده. نهال با بی قراری پاهاش را تکان می دهد.
    نفس عمیقی می کشد. بازدمش همزمان می شود با نگاه کردن به مهربان.
    چشمهای مهربان، مطمئن و آرام، بهش خیره مانده. سرش به علامت مثبت، کمی پایین و بالا می شود و پلکهاش با مکث بسته و باز...
    تک سرفه ای می کند تا صداش صاف و محکم باشد.
    - با توجه به قرارمون...
    نگاه و حواسش را کاملا از شکوه گرفته و پر خواهش به مادرش دوخته.
    - این رتبه ت قابل قبوله...
    هیع ِ بی رمق شکوه را می شنود و همچنان نگاهش نمی کند. قسم خورده اگر نهال برود، او هم نمی ماند... ولی امیرعلی مرد ِ عهد شکنی نیست... مرد ِ قدم از قدم برداشتن بدون دعا و رضایت مادرش نیست...
    نفس راحت و لبخند آسوده را نهال دارد و نگاه راضی را مهربان. نازنین و شکوه، ناامید ماتشان برده.
    شکوه، پیش از شکستن ِ بغض و غرورش، بلند می شود تا نشیمن را ترک کند که امیرعلی جمله اش را کامل می کند.
    - البته فعلا و تا اعلام نتایج نهایی و قبول شدنت...
    حالا می تواند به شکوه، مردد نگاه کند. یک دنیا حرف توی چشمهاش هست و پرده ای از تاسف، جلوی نگاهش را گرفته. آرزو می کند شکوه هم از نگاه ِ او، بخواند که " هنوز وقت ناامید شدن نیست."
    ولی شکوه نگاه ِ پُرش را می گیرد و به اتاق پناه می برد.
    امیرعلی با مکث، قصد بلند شدن می کند اما نازنين زودتر با كارت عروسى سپيده ،به دنبال شكوه به سمت اتاق مى رود.
    -مامان كارت عروسى سپيده ست همون دخترى كه گفته بودم ... مى خواى يه نگاه بهش بندازى ؟
    فكر شكوه پيش نهال است و حالت رنگپريده ی صبحش.
    بايد يك دوره ويتامين جديد براش بگیرد.
    - من عروسى نميام... احتياج به كارت نيست.
    نازنين يادآورى مى كند:
    - مامان! ما تنها فاميل اميرعلى هستيم.
    شكوه با بى توجهى سر تكان مى دهد.
    - خب كه چى؟!
    شايد بهتر باشد باز با بهار صحبت كند ، نكند مشكلش جدى باشد . بهتر است ببردش بيمارستان، دوباره آ؛زمايش بدهند.
    نازنين كارت را روى ميز آرايش مى گذارد و با لبه ی آن ور مى رود.
    - مامان! من بايد به اميرعلى خبر بدم . منتظره ... مى گه چند روزى بريم .هم عروسى ،هم يه تفريحى باشه...
    چشمهاى شكوه، ناگهان به سمت نازنين بر مى گردد.
    - تفریح؟!
    صداش مثل چاقو برنده است . نازنين جا مى خورد.
    - آخه تابستونه خب...
    - خواهرت مى خواد بره ،اونوقت تو مى خواى راجع به رفتن عروسى و تفریح با من بحث كنى ؟! فكر مى كنى اهميت ميدم؟!
    نازنين سرش را خم مى كند.
    - آخه...
    - نازنين جان من رسيدگى مى كنم!
    شكوه متوجه ورود او نشده، با اينحال اميرعلى آنجا ايستاده و به او نگاه مى كند . متوجه شده كه داد مى كشيده . از خجالت سرخ مى شود .چه بلايى به سرش می آید؟! سرش مدام درد مى كند و خسته و بى حوصله است.
    نگاه نازنين از شكوه به اميرعلى برمى گردد . كارت را به دست پدرش مى دهد.
    امير على مى گويد:
    - فردا درباره ش حرف مى زنيم
    - بابا...
    - منو با مامانت تنها بذار عزیزم...
    نازنين مى رود و در را مى بندد.
    خسته تا مغز استخوان جلو می رود.
    - شكوه ،هيچ معلوم هست دارى چيكار مى كنى؟!
    با صداى مبهم و ضعيف تكرار مى كند:
    - چيكار مى كنم ... چيكار كنم خدا!!
    اميرعلى به سمت پنجره می رود و بازش می کند تا هوای تازه به اتا ق ِ خفه وارد شود.
    - نهال الان درک درستی از وقایع نداره... فکر می کنه همه تنهاش گذاشتن. تا حدودی هم حق رو بهش می دم.
    صدای جیغ مراد از بیرون به گوش می رسد.
    شکوه می لرزد. لحن شوهرش تنهاست و پر از یاس. می خواهد بلند شود و به سمتش برود اما نمی تواند.
    - قبلا هر چقدر هم شرایط سخت بود، تو آرامش خودتو حفظ می کردی... برای من، آرامش تو یه نعمت همیشگی بوده... عوض نشو! نذار مشکلات، تو رو از پا بندازن... باور کن درکت می کنم عزیز من ولی تحمل کن.
    گریه کنان دستش را روی گوشها می گذارد و بلند می گوید:
    - من تحملشو ندارم...
    - شکوه جان!... پس ایمان و توکلت کجا رفته؟!
    لحن امیرعلی، به آرامش و کنترل دعوتش می کند. اما شکوه فریاد می زند:
    - بسه!... بسه علی!
    هق هقش را خفه می کند و با حالتی نامتعادل، به امیرعلی و بعد دیوار پشت سرش خیره می ماند.
    - مجاز شده... همونی که شرط کرده بودی... میره...
    سر برمی گرداند سمت امیرعلی و با وحشت، زمزمه می کند:
    - میره؟!... وای... اگه واقعا بخواد بره...
    باز هق هقش، اتاق را پر می کند.
    - علی... بچه م داره میره... دوتاشون دارن میرن...
    خم می شود روی زانوهاش.
    - من بچمو از تو خواستم... گفتم نگهش دار...اون مثل بره معصومه .تنها باشه خوراك دو روز گرگ جماعت میشه .
    امیرعلی پلکهاش را روی هم فشار می دهد. درد، از پشت گردنش به سمت سرش می رود. انگشتهاش را پس سرش فشار می دهد تا مسیر درد را ببندد.
    - شکوه... شکوه جان...
    شکوه، راست می شود و با خشم، خیره نگاهش می کند.
    - نگفتم نهال بره منم میرم؟! اصلا برات ذره ای اهمیت دارم؟!... نه! معلومه که نه!... همه ی زندگیت، کارته و اون کمد ِ لعنتی که پرش کردی از عتیقه هات...
    از زیر سوال رفتن ِ اعتقاداتش، آن هم توسط زنی که به خوبی میزان تقدس یادگاری های جبهه را برای مردش می داند، لحظه ای ماتش می برد. شکوه به نقطه ای رسیده که توان تشخیص حرفهاش را هم ندارد.
    صداى جيغ مراد بلندتر شده .
    نازنین، وحشت زده، در را باز می کند.
    اميرعلى با اشاره ی دست، متوقفش می کند. نازنین با نگرانی، به شکوه نگاه می کند و بغضش می شکند. امیرعلی با سر اشاره می کند برود.
    مهار نشدنی گریه می کند. افتادن شکوه را هیچ کس به یاد ندارد ولی او روی زمین افتاده و گريه مى كند
    امیرعلی او را بلند می کند، کمک می کند روی تخـ ـت بنشیند و خودش هم کنارش می نشیند. دستهاى او را میان پنجه ها می گیرد.
    - بچه م به من احتياج داره...
    صداش مهربان و آرام است.
    - چیکار داری می کنی با خودت عزیزم؟!
    سر او را روی شانه اش می گذارد.
    - بیست ساله عادتم دادی تو آرومم کنی... هر وقت می بُرم، سرمو روی زانوت بذاری و بهم بگی توکل به خدا کنم... صبور باشم... راضی به رضای اون باشم... منو بد عادت کردی... حالا دلت میاد حرف رفتن بزنی؟!...حالا من بهت مى گم بسپرش به خدا...
    گريه كنان دستش را از دست اميرعلى بيرون مى كشد.
    - نمى تونم ... خدا منو ببخشه ... نمى تونم ... نمى تونم ... من تحملشو ندارم .ديگه ندارم... خدا خودش مى دونه ندارم.
    مراد هنوز جيغ مى كشد.
    شكوه دوباره گوشهاش را مى گيرد.
    - تو رو خدا قسم اون پنجره رو ببند!
    اميرعلى جسم مچاله شده او را در آغـ ـوش مى گيرد.
    مدتى مى گذرد .هق هق شکوه، کمی آرام گرفته.
    - منو نگاه کن خانوم؟
    خیره می شود در چشمهای بی فروغ و خیس ِ شکوه.
    - به من اعتماد داری؟!
    سعی می کند لبخندی زورکی و شیطنت آمیز بزند.
    - خانوم سمایی هیچ نگفته زن مومن، باید از شوهرش تمکین کنه؟!... خانوم جلسه ای هاتون نگفتن مردا دلشون کوچیکه؟!... مگه میشه سر درد دلتون از شوهراتون باز بشه و نگین مردا همشون مثل بچه ها می مونن؟!
    خنده ی آرامش هم از ته دل نیست. شکوه، بدون حرف، فقط بی حال نگاهش کند.
    نفس عمیقی می کشد.
    - اگه بهم اعتماد نداری که فاتحه ی من و این زندگی خونده س... ولی اگه داری، بهت قول میدم نذارم نهالت، دخترمون... اونطور که فکر می کنی بره... اگه تقدیر، رفتنش هم باشه، باید به خدا توکل کنیم و به خودش بسپریمش ...
    لرزش شكوه در آغـ ـوشش را حس مى كند . شكوه با دستهاى بي جانش به او چنگ مى زند.
    - اما كار به اونجا نمى كشه ...
    و در دل دعا مى كند كه حرفش حقيقت داشته باشد.
    - نه فقط نهال، همه ی ما بهت احتیاج داریم. نازنين ... و من ... من بيشتر از همه بهت احتياج دارم .هميشه داشتم ... سعى مى كنم اما تنهايى از عهده ش بر نميام.
    دست شکوه را بالا می برد؛ می بـ ـوسد و به پیشانی اش می چسباند.
    دهان شکوه قفل شده... اولین بار است امیرعلی اینطور بى پروا از نياز هاش گفته .
    - چند هفته دیگه جشن عروسى دخترمونه و بعدش ازمون دور میشه... الان بهترین فرصته تا همگی دور هم باشیم و با یه خاطره ی خوب از ایران راهیش کنیم... اگر چند ماه دیگه بدون نازنین سفر بریم، یاد فرصتی که می تونستیم با هم باشیم و قبول نکردیم، می افتیم... در ضمن، این سفر برای تغییر روحیه ی ما هم بد نيست .
    كمك مى كند شكوه دراز بكشد .
    - چشمهاتو ببند و استراحت كن . تو خيلى كم مى خوابى...
    پلكهاش را مى بنند و فكر مى كند این مرد، مثل همان اولین دیدارها، دلش را می لرزاند و براش عزیز است.
    ***
    هر روز شاهد عشق میان نازنین و امیرعلی ست. می خواهد تمام حواسش را به تصمیم و راهی که برای زندگی اش انتخاب کرده بدهد و تجربه های تازه... آزادی عمل بدون ترس از توبیخ و نارضایتی ِ شکوه و بقیه. نه حس کمبودی که با دیدن عاشقانه های نازنین و شوهرش، هر روز، سوراخی عمیق تر در قلبش می کند.
    امیدش برای قبولی در رشته ی مورد نظر پدرش زیاد است. انگار امیرعلی هم احتمال قبولی اش را داده. صحبت جسته و گریخته ی او را یکی دو بار با مهربان و امیررضا شنیده که درباره ی کالجهای انگلیس و آشناهاش می گفته. حتا از نهال خواسته برای امتحان آیلتس آماده شود.
    شکوه، بعد از صحبت های امیرعلی، مهر سکوت به لبهاش زده و درباره ی مخالفت و موافقتش با امیرعلی هم حرف نمی زند. اما همه می دانند سکوتش، از رضایت نیست و ناامیدی و بی انگیزگی ای که در هر حرکتش موج می زند را می بینند.
    عطا، تنها کسی ست که همچنان آشکار مخالف است. از عموش گله دارد و متعجب است شکوه چرا دیگر اعتراض نمی کند. نمی تواند بنشیند و بقیه را مشغول راهی کردن نهال ببیند.
    هر کاری می توانسته کرده تا راهی به دل نهال باز کند. تا جلوی تصمیم او و رضایت عموش را بگیرد ولی حتا مهربان هم هر بار فقط بهش یادآوری می کند برای داشتن این طاووس، جور هندوستان لازم است و روزنه های امید، تا لحظه ی آخر باز است؛ فقط باید مرد میدان باشد و از راهش وارد شود.
    اصرار سپیده برای شرکت در مراسم ازدواجش، امیرعلی را واداشته محض تغییر آب و هوای خانواده ی نازنین و مادرش هم که شده، با نازنین تصمیم جدی بگیرند تا دو سه روزی به بهانه ی عروسی، همگی به شمال بروند. نازنین موافق است. هانیه هم حرفی ندارد ولی راضی کردن شکوه، مانده که امیرعلی از پسش برآمده.
    این میان، فقط نهال برای رفتن مخالفت جدی می کند و جواب کنکور را بهانه می آورد. مهربان هم پا درد شدیدش را یادآوری می کند و به بقیه اطمینان می دهد که نهال هم تنها نیست و مراقب هم هستند.
    و بالاخره عازم سفر شده اند.

    ***

    می داند قبول می شود.
    از انبار، چمدانی برداشته و به اتاقش آورده. هنوز برای جمع کردن وسایلش زود است ولی می خواهد برای خودش و دیگران، تصمیمش را روشن کند.
    شکوه، او را با چمدان دیده و احتمالا توانسته حدس بزند که آن را برای چه کاری می خواهد اما حتا کلامی بر زبان نیاورده. از روزی که نهال با پدرش به توافق رسیده، شکوه با او حرف نزده.
    چمدانهای خالی را در راهرو می گذارد تا وسایل مورد نیازش را جدا و بسته بندی کند. این امکان را می دهد که شکوه، لحظه های آخر مانع رفتنش شود.
    می تواند شکوه را ببیند که در آشپزخانه، پشت میز نشسته و او را زیر نظر گرفته. لباس می پوشد و آماده ی بیرون رفتن می شود.
    به سمت آشپزخانه می رود.شکوه تکان نخورده. باقی مانده ی صبحانه، تکه هایی از نان سنگک سرد شده ، کیک و میوه، همه دست نخورده بر روی میز مانده. و مادرش، بی حرکت و حرف، نشسته و به دیوار روبرو خیره مانده.
    - مامان!... می خوام وسایلمو جمع کنم.
    شکوه به آرامی و سردی ِ یک مرده ی متحرک برمی گردد.
    - برو... به فکر آبروی ما نباش... به آرزوهات برس...
    این شیوه ی بیان، به نظرش سخت توهین کننده است.
    - من کاری نمی کنم آبروی شما بره. فقط دارم میرم تا جایی که دوست دارم، درس بخونم... کی گفته این بی آبروئیه؟!
    می داند و اطمینان دارد این کار بی فایده است اما به سمت شکوه می رود. قسمتی از موهاش را که روی صورتش را پوشانده کنار می زند و گونه اش را می بـ ـوسد. صورتش سرد است. انگار هیچ خونی زیر پوستش جریان ندارد.
    نهال، لحظه ای دچار تردید می شود.
    به سمت پله ها حرکت می کند. از پنجره ی راهرو، عطا را مشغول جا به جا کردن وسایل سفر در ماشین می بیند.
    انگار عطا هم نگاه خیره ی او را حس کرده که یکباره سرش را بالا می گیرد و به پنجره ی طبقه ی دوم چشم می دوزد. از دور هم می تواند دلخوری و بی حوصلگی را در نگاه او بخواند.
    عطا هم دیگر مثل سابق، سرحال نیست... مدتها ست با تمام شیطنت های گاه و بیگاهش در پیامها، حس می کند عطای چند ماه گذشته نیست.
    با آمدن امیرعلی و امیررضا به حیاط، عطا بی قرار سوار ماشین می شود و از پارکینگ بیرون می زند.
    نهال پایین می رود و از آنها خداحافظی می کند. منتظر رسیدن امیرعلی هستند تا حرکت کنند.
    بی نگاه به سمت ماشین امیررضا که در کوچه پارک شده و عطا که حدس می زند چشمش به اوست، وارد خیابان می شود و نفس بلندی می کشد.

    ***

    اين روزا بيشتر از هر كارى، فكر مى كند. به پدرو مادرش، به نازنين، به مهربان، اميررضا و بهار، حتا به مراد... به اينكه اگر قبول شود ...
    "لعنت ! "
    در قلب همه ی اين افكار، يك نفر حضور هميشگى دارد.
    جنس خیالاتش عوض شده... احساساتی که تا به حال تجربه اش نکرده، مدام با افکارش قاطی می شود تا مدام درگیرش کند.
    بارها در عالم خيال، خودش را به همراه عطا تجسم كرده. گاهى حتى پا را فراتر گذاشته و به لذت با او بودن فكر كرده . اين نياز مجهول و فكر اين نزديكى و تماس چنان به هيجانش مى آورد كه از خود بيخود مى شود . ناخواسته و به شدت افكارش درگير عطاست.
    روزى طولانى و خسته كننده را گذرانده. صبح، مانتويى كه عطا از آن نفرت دارد را به تن كشيده و از در بيرون زده بود .عطا از داخل ماشین، او را ديده بود. با وجود آن مانتوى وحشتناك، از هميشه خوشگل تر به نظر مى رسيد.
    اس ام اس صبحش را باز مى كند.
    "رو زمين نشينی ،كليه هات سرما مى خورن"
    دهن كجى اى رو به صفحه گوشى و عكس عطا مى كند.
    - حتماً توقع داشتى از خوشى غش كنم؟
    عطا را مى خواهد و عصبانى ست از اينكه چرا با همه ی نگرانى كه ادعا مى كرد در مورد او دارد، وجودش را ناديده گرفته و عكس العملى نسبت به ماندن او در تهران نشان نداده.
    مهربان سينى را روى ميز مى گذارد . چند دقيقه اى هست كه او را زير نظر دارد.
    - بيا مادر،تا چايى دم بكشه،اين گوجه ها رو خورد كن، عصرونه برات بذارم.
    رشته ی افكارش پاره مى شود . بى حوصله مى گويد:
    -ن مى خورم مهربان.
    - چرا؟!
    - ميل ندارم.
    پيامك بعدى را براى بار دهم باز مى كند.
    "اين لباساى عجيب غريب چىه پوشيدی؟! خيلى بد سليقه اى! اگه به عنوان شوهر به من احتياج ندارى، شك نكن بعنوان مشاور دارى!"
    پاهاش را توى دلش جمع مى كند و مى خندد و در دل اعتراف مى كند.
    "اگه مى دونستم مثل كلاغ سياه زاغ منو چوب مى زنى، به ظاهرم مى رسيدم!"
    "راستى ،چرا انقدر لاغر شده بود ....نكنه مريض باشه"
    با صداى مهربان به خودش مى آيد.
    -مشكل چيه نهال ؟!
    مشكل ؟ مشكل اين است كه دلش براى عطا تنگ شده... مدت زيادى ست كه از نزديك او را ندیده. حتى اگر به هر دليل موجهى هم باشد ،اين نبود ،آزارش مى دهد.
    اس ام اس بعدى را باز مى كند.
    مهربان پريشانى و غم خاموش او را در چشمهاش مى بيند. چشمهايى كه با اصرار سعى دارند از ريزش اشك جلوگيرى كنند.
    - نهال !
    اولين قطره ی اشك از ميان مژه هاش فرو مى ريزد. مهربان سرش را در آغـ ـوش مى گيرد و به نرمى مى گويد:
    - چى شده عزيز دلم؟!
    - دلم گرفته!
    - دلت ؟!
    آهى مى كشد .
    -امان از اين دل ،امان ... تو تنهايى.
    "درست مى گه .....چرا هميشه حق با اونه ؟!... البته كه تنهاست! درست از كلاس پنجم دبستان؛ و عطا كسى بوده كه هميشه با او روى تنهايي هاش سرپوش مى گذاشته. عطا ...عطا...عطا... لعنت به تو !"
    مهربان با اطمينان مى گويد:
    - گريه نكن عزيز دلم... تو از پسش بر مياى ... يه روزى حالت بهتر ميشه .به خودت زمان بده ... به بقيه زمان بده ،ببين واقعاً از زندگيت چى مى خواى.
    تمام نيروى اراده اش را جمع مى كند تا بتواند با كلماتى درست نهال را تسكين بدهد . بايد به شكل دادن افكار او و نتيجه ی درست كمك كند . خوب مى داند نهال در تمام زندگيش به هيچ كس اندازه عطا دل نبسته؛ حتى به خود او.
    - مى دونى كه من چقدر دوستت دارم و هر كارى براى موفق بودن و شدن تو مى كنم.
    مكثى مى كند.
    - من نمى خوام راجع به عوض كردن تصميمت حرفى بزنم ،مى دونى كه اگر هم بخواى برى، من نه نمى گم . اما ، معلومه كه خودت تو وجود خودت دلت نمى خواد برى ... وگرنه به جاى اينكه بياى اينجا ور دل من پير زن ، وسايلت رو جمع مى كردى.
    نهال همانطور با بغض و گريه مى گويد:
    - چمدونمواز انبار آوردم .
    آرزو مى كند كاش حداقل شكوه اين يكدفعه را هم حرفش را به كرسى مى نشاند. همانطور ميان بغض و گريه مى نالد:
    - ولى شكوه جون قلباً راضى نيست...
    مهربان ته دلش مى خندد و فكر مى كند " پدر صلواتى! تو كى به فكر رضايت شكوه جونت بودى كه اينبار هستى!؟"
    -من ازت مى خوام براى يكبار هم كه شده به خودت فكر كنى ،به خوشحالى فكر كنى.
    اشكهايى كه در مقابل ريختنشان مقاومت مى كرد ، بى امان روى صورتش مى ريزند.
    - هوووم... مشخصه كه دلت اينجاست ... توى اين خونه ... شايدم پيش يه نفر!
    با نوك انگشت، اشكها را پاك مى كند اما فايده اى ندارد. آنها قصد بند آمدن ندارند . مى ترسد ،مى ترسد هيچوقت نتواند با نبود آنها كنار بيايد ... با نبود عطا كنار بيايد و تلاشش بى فايده باشد.
    مهربان لبخندى مى زند و موهاى نهال را نـ ـوازش مى كند و با شيطنت مى گويد:
    -تو كه براى اون يه نفر گريه نمى كنى !؟هان؟!
    نفسى مى گيرد.
    -براى چى بايد براى اون احمق گريه كنم؟!
    لبخند مهربان وسعت مى گيرد.
    - براى اينكه تو هم انسانى ،قلب دارى ،احساس دارى و تو اين مدت، مشكلات زيادى داشتى.
    سرش را بلند مى كند و به چشمهاى مهربان نگاه مى كند . مى داند مهربان از همه چيز خبر دارد ،هيچ چيز از چشمهاى او دور نمى ماند.
    خودش را ميان بازوهاى مهربان مى اندازد و گريه كنان مى گويد:
    - مهربان ،من عطامو مى خوام ... مال خودمه!
    همچنان لبخند بر لب، دستش را دور شانه هاى نهال مى گذارد.
    - به سلامتى! كِى قباله ش رو به نامت زدى مادر كه ما خبر نداريم؟!
    مشت آرامى به پاى مهربان مى زند.
    - مهربان!!
    - منو بگو فكر كردم چمدونتو بستى ... خيلی خب نهال ،اينطورى گريه نكن!
    هرچه گريه ی نهال شديدتر ،لبخند مهربان عميق تر مى شود . نفسى از آسودگى خيال مى كشد ،پس اشتباه نكرده بود!
    -پاشو خرس گنده! ... من ازت بيشتر از اينا انتظار داشتم . پاشو ببين كيه ... صداى در حياط اومد.
    اشكهاش را با پشت دست پاك مى كند و در حاليكه از خودش مى پرسد چه كسى مى تواند باشد ،پشت پنجره مى رود . دستپاچه و هول زده به سمت مهربان بر مى گردد.
    - اين اينجا چيكار مى كنه؟!
    مهربان از جا بلند مى شود و به سمت در ورودى مى رود.
    - مهربــــان! تو رو خدا حرفى نزنيا؟!
    - برو ،برو يه چايى بریز بچم خسته از راه رسيده.
    عطا پيشاپيش مهربان وارد اتاق پذيرايى مى شود . هر كارى كرده، دلش طاقت نياورده و از ميان راه به مهربان زنگ زده و خبر داده كه برمى گردد. آهسته از مهربان مى پرسد:
    -كجاست؟!
    مهربان با سر به آشپزخانه اشاره مى كند.
    در حينى كه نهال در آشپزخانه ،سرگردان مشغول ريختن آب درون كترى ست و استكان ها را درون سينى مى گذارد عطا سرگرم تماشايش ست و با نگاه او را دنبال مى كند . نگاه نهال همچنان از او مى گريزد.
    مهربان همچنان تسبيحش را در دست دارد.
    - حتى موقع خواب هم از خودت جداش نمى كنى ؟!
    -براى چى برگشتى ؟!
    در حاشيه حرف زدن فايده اى ندارد.
    -براى اينكه از شما بخوام نذارى بره. چرا با من اين كارو مى كنى مهربان؟!
    مهربان با ملايمت مى گويد:
    -يكى بايد يادت ميداد زندگى بازى نيست! دنيا جاى آدماى ضعيف نيست ! اين و بارها به همتون گوشزد كردم .....حالا براى چى به من التماس مى كنى؟! خودش حى و حاضر!
    - چون هر كارى كردم، راضى نشده.
    - حتماً هر كارى كردى، كافى نبوده!
    عطا معترض مى گويد:
    -ديگه چيكار بايد مى كردم؟! تو خونه اى كه از هر طرف ميرى، ده جفت چشم آدمو می پان ... چه كارى بوده كه نكردم؟! والا روم نمى شه تو صورت عمو على و شكوه جون نگاه كنم . اونوقت توصيه مى كنى با همچين شرايطى چكار كنم؟! حالا من هيچى ،... دلت مياد شكوه جون به اين حال باشه؟!
    - هووووم ... نمى دونم چى شده امشب همه فكر شكوه جونن! ... پرسيدى چرا همش تسبيح دستمه...
    با انگشتهاى استتخوانى و چروكيده اش دانه هاى تسبيح را نـ ـوازش مى كند.
    - بهت مى گم ... هر دونه از اين مهره ها، براى اينه كه يادم نره خدايى هست ،روز جزايى هست . نگاه نكن دونه هاش مثل همن ،براى من هر كدوم يادآور يه وظيفه ست.
    نفس عميقى مى كشد تا به افكارش نظم بدهد.
    -تو موقعيتى كه نهال بود، رها كردنش اشتباهترين كار بود ... اگر نادونى هم كرد، كه قبول دارم، بايد بهش ياد مي دادى ... اونقدر يادش مي دادى تا آماده شه .هر چند سال هم كه لازم بود ... اصلا قرارمون اين بود... زن دارى هنره... دوست داشتن فقط يه حـ ـلقه ست . تنها با اون حـ ـلقه نمى تونى زنجير زندگيتو ببافى...
    -گاهى فكر مى كنم نهال و از من بيشتر دوست دارى . از همه ما بيشتر دوست دارى .
    لبخند محوى بر لب مهربان مى نشيند .
    -خدا خودش ميدونه كه همتون براى من عزيزين . اما نهال .........همون ايينه اى ست كه من نه فقط جوونى ، كه همه هستيم و توش مى بينم . اون خودِ منه .
    عطا صداش را پايين مى آورد .
    -اون به حرف شما گوش ميده.
    -از كجا اين حرفو مى زنى؟!
    عطا با اطمينان مى گويد:
    -ميده ... شما بگى نه ...نميره!
    مهربان با قاطعيت مى گويد:
    -شكوه نتونست با زور از نهال اون چيزى رو كه مي خواد بسازه؛ من و تو هم نمى تونيم!
    -مى گى چيكار كنم ؟!
    نهال با سينى چاى و قدمهاى مردد وارد مى شود . موقع گذاشتن سينى روى ميز، به مهربان چشم غره می رود.
    مهربان رو به عطا مى گويد:
    -فعلاً چاييتو بخور.
    وقتى نهال مى نشيند، عطا خم می شود از روی میز شکلات بردارد و بالاخره مى تواند بهتر تماشاش كند. متوجه مى شود كه گريه كرده و چشمهاش متورم است.
    با بى صبرى و مضطرب مى پرسد:
    - چى شده؟!
    نهال چشمهاى ملتمسش را بالا مى آورد و به مهربان نگاه می كند. كافى ست عطا بفهمد براى او اينطور زار زده، تا آخر عمر مسخره اش مى كند . نگاهش بر مى گردد سمت عطا و روى او ثابت مى شود.
    -قبول شدم...
    قلبش از جا كنده مى شود. دستى كه پوسته ی شكلات را جدا مى كرد ،مى لغزد و بى جان به روى زانوهاش مى افتد. خودش هم نشسته در مبل وا مى رود.
    آهسته مى پرسد :
    - مطمئنى؟!...مگه جوابا رو دادن؟! قرار بود فردا بیاد که؟
    به مهربان نگاه مى كند كه بى خيال مشغول نوشيدن چایش است.
    -آره!
    عطا سعى مى كند به خودش مسلط باشد.
    - خب... پس براى چى ناراحتى؟! به هر حال از قبل پيش بينى كرده بودى...
    سعى مى كند صداش صاف باشد و به زحمت لبخند مى زند.
    - حالا مى خواى چيكار كنى؟!
    نهال فكر مى كند "مى خوام با تو باشم " اما مى گويد:
    - من كه اينجا بمون نيستم . بايد هر طور شده بابا رو راضى كنم بذاره برم.
    نگاهى به مهربان كه به زحمت جلوى خنديدنش را گرفته مى اندازد . مى خواهد به خاطر اين جمله خودش را بزند.
    عطا مدتى به فكر فرو مى رود. " به خاطر اين گريه كرده !؟ "
    -تا جايى كه من خبر دارم ،عمو همه ی كاراتو كرده... اصلاً من خودم راضيش مى كنم...
    اشك عصبانيت در چشمهاش جمع مى شود. اولين كوسنى كه دم دستش است را بر مي دارد و با حرص به سمت او پرتاب مى كند.
    - حتماً اينكارو بكن!
    از جا بلند مى شود . جيغ كوتاهى از حرص مى كشد و به سمت اتاق مهربان مى رود.
    - ميرم... حالا مى بينى!
    عطا مات و مبهوت به جلو خم مى شود و كوسن را بر مى دارد. نگاهش به مسيرى ست كه نهال رفته و زمزمه وار مى گويد:
    -اين چشه ؟! اصلا معلوم هست چى مى خواد؟!
    مهربان آسوده خيال، فنجانش را روى ميز مى گذارد.
    -ارث نداشته ی پدريشو از من مى خواد!
    عطا متعجب بر مى گردد سمت مهربان.
    -پول مى خواد ؟!
    مهربان مدتى متفكرانه او را نگاه مى كند .لبخند مى زند .
    - عطاشو از من مى خواد!
    عطا در جا ميخكوب مى شود .نهال بالاخره راهش را انتخاب كرده ،او را مى خواهد .انگار همه ی اعضاى بدنش از كار افتاده .قلب... مغز... پاها...
    -دِ بجنب! چرا ماتت برده
    پشت سر نهال به طرف اتاق می رود. ميان راه، مهربان دوباره صداش مى كند.
    -امیر!
    بر مى گردد و براى رفع نگرانى مهربان مى گويد:
    -خيالت تخـ ـت! اذيتش نمى كنم...
    قدم اول را برنداشته، دوباره بر مى گردد و چشمكى مى زند.
    - حالا شايد فقط يه خورده!
    دوباره قدم برنداشته، بر مى گردد .
    -نوكرتم ایران خانوم!
    تقه اى به در مى زند.
    -بيام ؟!
    - نخير! مگه كاروانسراست؟!
    دوباره در مى زند. نهال لاى در را باز مى كند.
    -چرا قسطى باز مى كنى؟! بذار بيام تو... مى خوام باهات حرف بزنم.
    -لازم نكرده !
    نهال شروع به بستن در مى كند.
    عطا با پاهاش در را به زور باز نگه مي دارد.
    - حالا هى داد بزن بگو بچه نيستم !
    نهال اخم مى كند ذ
    - چيكار دارى؟!
    عطا در دل يك امتياز به خودش مى دهد .
    -گفتم كه... مى خوام حرف بزنم.
    -اگه قبول نكنم؟!
    -لازم باشه تا صبح اينجا وايمیستم!
    نهال در ظاهر غرولندى مى كند و در را رها می کند تا او را به داخل راه بدهد.
    عطا وارد مى شود . نهال طبق معمول، روی هره ی کنار پنجره مى نشيند.
    عطا در را مى بندد و سه بار كليد را در قفل مى چرخاند.
    -از قديم گفتن دختر وقتى قهر كنه، دلش شوهر مى خواد!
    از لبه ی پنجره به پايين سر مى خورد.
    -برو بيرون!
    عطا به سمتش حركت مى كند.
    -نه تو نمى خواد برى... خودم ميرم !
    -بيخود خودت و خسته نكن قفله.
    نهال زير لب حرفهايى مى زند و تهديد مى كند.
    -ميرم ... حالا مى بينى ... اگه نرفتم!؟
    بعد، همه چيز خيلى سريع اتفاق مى افتد.
    عطا هر دو دستش را مى گيرد و به در تكيه اش مى دهد.صداى برخوردشان به در، به گوش مهربان مى رسد .
    -من دارم ميرم مسجد نماز بخونم . تا برگردم سنگاتونو وابكنين!
    در واقع رفتن به مسجد را بهانه كرده ،نمى خواهد در اين زمان بخصوص مزاحم آنها باشد . آنهم حالا كه بعد از ماها انتظار، اولين خلوت دونفره شان را دارند.
    - نهال!
    - نهال و كوفت!
    خودش را از دست عطا بيرون مى كشد و برمى گردد. عطا باز دستهاش را از پشت مى گيرد. احساس سوزش و درد عجيبى مى كند . رهاش مى كند.
    - گازم گرفتى ؟!!
    هنوز سرش را بلند نكرده ، نهال مُهر را مى قاپد و به سمت سرش نشانه مى گيرد كه به جاى او به در بسته مى خورد. نوبت به چادر نماز مهربان مى رسد. آنرا بر مى دارد و به سمت عطا مى اندازد. حركتش كند است و چادر، سبك . ميان راه، روى زمين مى افتد.
    -آخه اين چه عادت بديه كه تو دارى ؟!
    مقنعه را برمي دارد ... مى داند بى فايده است !
    عقب عقب مى رود.
    - اون عمه ته كه شوهر مى خواد!
    عطا ستايشگر و شيفته به دنبالش است.
    - خدارو شكر اين مورد بین من و تو مشتركه!
    نهال كه اشك تقريباً كورش كرده ،عاجزانه مى نالد:
    - ميرم ... نامردم اگه نرم!
    به كنارش مى رسد .دستش را دور كمر او حـ ـلقه مى كند .
    - به من دست نزن!
    شروع مى كند به داد كشيدن ،لگد مى زند و تقلا مى كند .
    عطا او را محكم بين بازوهاش نگهداشته .
    بلندش مى كند و سر جايگاه هميشگى ش كنار پنجره مى نشاندش .دانه هاى اشك را تعقيب مى كند . با نوك انگشتانش آنها را پاك مى كند.
    -من ميرم !
    -غلط مى كنى ! مگه از روى جنازه من رد شى ...
    سوزش دستش شديد است . با دست ديگرش روى آن را فشار مى دهد، شايد از شدت درد كاهش بدهد.
    -لعنت .....چرا هميشه بايد انقدر كله شق باشى !؟
    نگاه نهال رو به پايين و مچ دست اوست .گريه اش شديدتر مى شود.
    ابرو بالا می اندازد و طلبکارانه خیره می شود در چشمهای نهال.
    -ديه ش سنگينه ....ببينم چيكار مى كنى!
    فرياد نهال بلند مى شود.
    - مهربـــــان!
    عطا مى خندد و او را رها مى كند .
    -اذيتت نكردم كه ... فقط يه ذره!
    - جرات ندارى!
    عطا بر مى گردد سمتش . دستش را مى گذارد به چهار چوب پنجره و راه گريزش را می بندد . يك دل سير او را تماشا مى كند.
    -امتحانش مجانيه!
    نهال تابى به بدنش مى دهد ،مى خواهد از جا بلند شود كه عطا دوباره دستش را مى كشد . اينبار مـ ـستقيم در آغـ ـوش عطا ست .
    عطا چشمهاش را مى بندد . سر نهال روى شانه اش قرار گرفته ،اما انگشتهاش با قدرت دست نهال را مى فشارد و نمى خواهد ديگر حتى لحظه اى آنرا رها كند .
    -مگه از مهربان همينو نخواستى ؟....
    شروع مى كند به لگد پرانى.
    - دو دقيقه آروم بگير، بذار من حرفامو بزنم ، بعد اگه خواستى برو!
    آرام تر مى شود و عطا تعريف مى كند .
    - يه روز من و نازنين داشتيم از خيابون منجيل مى گذشتيم كه صداى جيغ شنيديم. تا سر برگردونم ،نازنين بى اختيار شروع كرده بود به دويدن.
    يه بچه كثيف و ژوليده ديدم .با يونيفرم مدرسه و صد البته بدون مقنعه .
    مثل قحطى كشيده ها! دستهاش پر از آثار شكلات و پفك . با اين وجود دوست داشتنى .صورتش قلب آدمو مى برد.
    با محبت نگاهش مى كند.
    - مطمئناً مال من يكى رو برد .
    دنبال يه توله سگ زخمى بود كه تو زباله ها قايم شده بود . ظاهراً گازش گرفته بود . اما اون دست بردار نبود .....مى خواست بگيرش و بياره خونه .....گريه مى كرد... التماس مى كرد... نازنينو راضى كردم و مخفيانه ،دور از چشم شكوه جون آورديمش خونه .تو اتاق من نگهش داشتيم . هر روز عصر از مدرسه كه ميومد ،با يه كيسه پر استخون پشت در اتاق من بود بالاخره هم توله مرد .اما اون براى تشكر يك بسته از پاستيل هاى محبوبشو با يك كارت برام آورد و من و بـ ـوسيد .من فقط هفده سالم بود . خوشبختانه يا بدبختانه عقل درست حسابى نداشتم . قبل از شب ...عاشق شده بودم !
    - از اونروز !؟
    ناباورى در صداى نهال بارز است .
    اقرار مى كند.
    - خنده داره ،مگه نه ؟....از همون روز!
    يادآورى آن خاطره لبخند بر لب هر دو آورده،حتى با گذشت اين همه سال .
    جلوتر مياید دستهاش را دور نهال مى پيچد و چشمهاش را مى بندد.
    سوزش دستش باعث ميشود چشمهاش را باز كند و نيم نگاهى به آن بيندازد.
    -احتمالاً از همون روزم روح تولهه حلول كرد تو جسمت!
    پا مى كوبد زمين و با حرص داد مى زند:
    - عطااا!
    يك دستش را روى شانه ی نهال مى گذارد.
    - صبر كن .هنوز حرفام تموم نشده .
    مى گويد که مهربان می داند چند سال است اسیر همان شیطنت ها و کله شقی هاش شده... که نخواسته نهال را درگیر احساسش کند... که صبوری کرده...
    حتى قسمتهاى مربوط به جسى را مى گويد.
    چشمهاى عسلى به درختها خيره است و ساكت گوش مى دهد.
    با آمدن اسم جسى، براى لحظه اى نگاهش تيره مى شود اما در ادامه، سكون و آرامشى وصف ناپذير قلبش را پر مى كند.
    عطا حرفهاش را با يك جمله تمام مى كند.
    -دوستت دارم... هميشه داشتم و تا روزى كه نفسى باشه ،خواهم داشت... با همه ی اينا، اگه هنوزم مى خواى برى...
    مى گويد و نهال گريه مى كند. گريه اى دلتنگ و غريبانه.
    عطا دستهاش را به دور او حـ ـلقه مى كند و او از گردنش آويزان مى شود.
    هر دو مى دانند در حال حاضر هيچ كلمه اى قادر به نشان دادن احساساتشان نيست.
    نمى دانند چه مدت گذشته ... هوا تاريك تر شده ...عطا به همين اكتفا كرده كه نهال را ميان بازوانش نگه دارد . هر دو آرام تر شده اند. بى حرف، بى خبر از دنياى بيرون ،همه چيز را رها كرده اند، تكيه بر لبه ی پنجره نشسته اند.
    سر نهال، به سـ ـينه ی گرم عطا قرار گرفته و موهاش، زير نفس هاى او تكان مى خورد.
    عطا با ملايمت، نهال را در آغـ ـوشش جا به جا مى كند . چانه ی او را در دست مى گيرد و سرش را بلند مى كند و او را وادار مى كند نگاهش كند.
    - حالا مثل يه دختر خوب راستشو بگو! چرا گريه مى كردى؟!
    گرمايى كه در لحن صداى عطاست به وجودش سرايت مى كند.
    -لاغر شدى…
    -بچه ی كله شق! ... بالاخره كه مى گى ... براى اينكه روزى دو ساعت رفتم بدنسازى تا امتياز ويژه ی سر كارو به دست......نهال! نكن ديوونه !!!
    نفس حبس شده اش ميان موهاى نهال پراكنده مى شود .
    - ديوونه م نكن!
    دستش به زير پيراهن عطا رفته و انگشتهاش، خط كمربند او را لمس مى كنند.
    بدون ترس، دستش را به سمت بالا به حركت در مى آورد و لذت و هيجانى وصف ناپذير در قلب عطا به جا مى گذارد . كف دستش را روى سـ ـينه ی عطا مى گذارد و همانجا نگه مى دارد.
    عطا چشمهاش را مى بندد و فكر مى كند اگر او هم بخواهد به همان بى مهابايى نهال ادامه بدهد....
    بدن عطا زير پوست انگشتهاش به شكل عجيبى گرم حس مى شود ... يا اينكه هنوز خواب مى بیند؟!
    با اضطراب دستش را كنار مى كشد.
    عطا چشمهاش را باز مى كند . نگاهشان تلاقى مى كند ،موجى از حرارت سرپايشان را گرفته. توانايى آنرا ندارند كه نگاه از هم بگيرند .هر دو اسير يك خيال شده اند تا اينكه عطا سرش را پايين مى اندازد.
    -عطا... ؟!
    ابروهاش را بالا برده ،دهانش را باز مى كند ادامه دهد ولى حرفى نمى زند.
    نگاه عطا از روى چشمهاى خمـ ـار و عسلى سر مى خورد به سمت لبهاى نيمه باز و صورتى رنگش .
    نهال نمى داند او در چه نبرد سختى با اميالش دست و پنجه نرم مى كند. انقدر احساس خوشبختى مى كند كه آرزو دارد اين لحظه ابدى شود.
    عقل نهيب مى زند "نه"...
    با اراده ی بى نظيرى اشتياقش را كنترل مى كند .
    دستش را به زير حـ ـلقه ی موهاى او كه روى شانه اش افتاده مى برد و آنها را يكى يكى به عقب مى برد.
    - اول بگو ببينم... زن من مى شى ؟!
    تنفس نهال بريده بريده شده . سكوت مى كند.
    عطا دوباره چانه اش را بلند مى كند و وادارش مى كند تا به او نگاه كند.
    نهال ابرو بالا مى اندازد كه "نه"!.
    گاهى واقعاً عرصه را به عطا تنگ مى كند .اما او هم مى داند چطور با زيركى جوابش را بگيرد. با دقت به چشمهاش خيره مى شود . قصد تلافى دارد! چشمهاش با تمام وجود فرياد مى زنند.
    دست نهال را در دست مى گيرد ... يكى يكى انگشتهاى او را نـ ـوازش مى كند.
    -نه؟!
    باز ابرو بالا مى اندازد.
    عطا يك دستش را بالا مى آورد و انحناى گونه اش را نـ ـوازش وار حركت مى دهد. همانطور آهسته زمزمه مى كند :
    -هوووم ... كه نه!
    او را نزديكتر مى آورد.
    انگشتش را با ملايمت دور لب او مى كشد. دستش را ميان موهاى او فرو مى كند و با انگشتهاش، آنها را شانه مى كند. انگشتش را روى ستون فقرات او پايين مى كشد.
    - هنوزم نه ؟!
    منتظر جواب نمى شود. آهسته خم مى شود، لبـ ـانش را به روى لبهاى او مى گذارد. اول تصميم دارد فقط بـ ـوسه اى كوتاه از او بگيرد ،اما ....
    نهال براى تنفس تقلا مى كند .عطا او را محكم در بر گرفته.
    -زود باش اعتراف كن!
    نهال برافروخته است. نفسش تنگ است و قلبش در سـ ـينه مى كوبد. دوباره دستش مى لغزد به زير كمربند عطا.
    عطا مى پرسد:
    - اين يعنى ...؟!
    زمزمه مى كند :
    -اين يعنى اول مردونگيتو ثابت كن!
    باورش نمى شود نهال ازش چه خواسته! براى لحظه اى او را رها مى كند ،اما نهال دلش اسارت دوباره مى خواهد .عطا اين اشتياق را در تمام حركاتش مى بيند . فقط خدا مى داند كه آرزو دارد او را سرانجام و براى هميشه جزئى از وجود خودش بكند.
    دوباره او را در آغـ ـوش مى گيرد.
    - آخه كله پوك من! فكر مهربانو كردى ؟! اون بيرون...
    اخطار عطا اهسته و بى جان ست .هر چند ضرورى!
    - بالاخره شتر سوارى كه دولا دولا نمى شه عطا جون!
    عطا طنز نهفته در كلامش را حس مى كند .در حاليكه دكمه هاى پيراهنش را باز مى كند، لبخند زنان سرش را پايين مى آورد .
    -با كمال ميل ! وقتش رسيده يه درس حسابى بهت بدم تا ياد بگيرى هر ضرب المثلى رو هر جايى نبايد استفاده كرد!
    قصد دارد سر به سرش بگذارد ،اما سالها صبر، كنترل عواطفش را به بازى گرفته ،بازى پر هيجان و شيرينى كه هيچكدام قصد تمام كردن آن را ندارند. با ملايمت دست دراز مى كند و موى نهال را كنار مى زند . تمام وجودش چشم شده و روى نهال حركت مى كند.
    نهال چشمهايش را بسته. نمى تواند به چيزى جز تماس نوك انگشتهاى عطا به روى گونه هاش ونـ ـوازش لبهاش توسط شستش فكر كند.
    عطا گونه اش را به روى موهاى او قرار مى دهد و نهال را محكم به خودش فشار مى دهد. نفس بريده زمزمه مى كند:
    -بگو بله!
    مهربان تقه اى به در مى زند.
    - اين حرفا تموم نشد !؟... وقتشه بياين بيرون !
    نهال شتابزده مى خواهد خودش را از آغـ ـوش عطا بيرون بكشد.
    - كجا ؟!! آتيش به پا مى كنى و پا پس مى كشى؟!
    - عطا تو رو خدا! دفعه ی بعد ...
    بـ ـوسه ی كوتاهى به لبهاش مى زند.
    -دفعه بعدى وجود نداره!
    انگشت اشاره اش را روى نوك بينى نهال مى گذارد و اهسته زمزمه مى كند
    - دارم بهت هشدار ميدم كوچولو! از الان تا شب عروسى، تا مي تونى فاصله ی ايمنى رو حفظ كن !
    نهال در را باز مى كند.
    - عطايى بيخود به خودت وعده ی شب عروسى نده ،حالا كى گفت من زنت مى شم؟!
    "دختره خيره سر ! ،حداقل جلو مهربان آبرو دارى كن!"
    چند دقيقه اى در اتاق مى ماند. به هيچ وجه دلش نمى خواهد مهربان ببيند نهال چه آتشى به پا كرده و چه بر سرش آورده.
    صداى مهربان را مى شنود.
    -احوال شما نهال خانوم؟!
    و در پى آن، صداى نهال كه با خنده داد مى زند:
    - مهربان دوسِت دارم ...
    و فرياد مى زند:
    - عطــــــا ! عاشقتم!
    مى خندد ،حداقل يك كار سخت از روى دوشش برداشته مى شود و آن هم توضيح به مهربان است!
    از اتاق خارج مى شود. مهربان عصا به دست، دم درگاهى آشپزخانه مى چرخد .نگاهش به صورت بر افروخته و دكمه هاى جا به جا بسته شده ی پيراهن عطا مى افتد. به نظرش آتش خاموش شده و زغال ها نيمسوز باقى مانده .مسيرش را تغيير مى دهد.
    - برم اول يه زنگ به على بزنم، بگم زودتر برگردن... مى ترسم اين ورپريده كار دستت بده!
    در مغربى خاكسترى رنگ ،هواپيماى نامدار به زمين مى نشيند .
    زودتر از موعد مقرر، به فرودگاه رسيده اند.
    اضطراب مواجهه با نامدار و برخوردش، تمام شب گذشته، هانیه را راحت نگذاشته.
    با عينكى نيمه دودى بر چشم ایستاده.
    آسمان، ابرى و نيمه بارانى ست.
    قبل از اينكه به حد كفايت نزديك شود و سلام كند، نامدار از همان فاصله مى داند كه پوشيدن عينك ، از آن جهت است كه حالت چشمها و احساسات درون اش را مخفى نگه دارد.
    بى اراده پوزخندى بر لبش می نشیند.
    و از ذهن هانيه می گذرد " بعد از ماهها دورى ،اونقدر خوددار نيست كه پوزخند لعنتى رو مخفى كنه."
    به خودش فشار می آورد كه در برابر اميرعلى و نازنین، رفتار والدين از هم جداشده را نداشته باشد.
    و نامدار فكر می كند "ضرورت ريا ... در پيوندى برباد رفته!"
    اميرعلى پدرش را می بیند و از ميان جمعيت، با شتاب خودش را به او می رساند.
    هانيه تعمداً گامهاش رو آهسته می کند تا در مناسبات پدر و پسر، مداخله نكند.
    لبخندى وسيع بر لب دارد... آنچه كه هانیه بعد از سالها مي بیند... شباهت و رفاقتى غير قابل انكاربا پسرش.
    به صورتش نگاه می کند. عشق به اميرعلى در تك تك خطوط صورتش هويدا ست. طبق معمول هميشه، شيك . موهاش را به طريقى كوتاه كرده كه كاملاً به چشم مي آید . رفتارى موقر و صلابتى كه در جزء جزء حركاتش است.
    يك بار ديگه وسوسه ی قرار گرفتن در ان آغـ ـوش امن در وجودش پا می گیرد.
    سنگينى نگاه هانيه را حس مي کند. دستى به شانه ی اميرعلى می گذارد؛ او را از خودش جدا می کند و با احترام و محبت رو به نازنین كه چند قدم دورتر، در كنار هانيه ايستاده می كند.
    -احوال زيبا ترين و دوست داشتنى ترين عروس دنيا؟!
    نازنین را در آغـ ـوش می کشد و بـ ـوسه اى بر پيشانى اش می نشاند.
    در همان حال از فراز سر نازنین ، نگاهش را به هانيه می دهد و خطاب بهش می گوید :
    - سلام عزيزم!
    و سپس صورتش را جلو می آورد و دو بـ ـوسه بر روى دو گونه ی ملتهب او می زند.
    هانيه نمى تواند به واژه ی عزيزم و بـ ـوسه اى كه هنگام رسيدن مسافر متداول است، دل خوش كند.
    ميان راه ، نامدار می پرسد :
    - با يه پرس چلوكباب چطورين؟
    اميرعلى جواب می دهد :
    - عالى!
    نازنین بابت اينكه نمي تواند همراهيشان كند، عذر می خواهد.
    هيچ كدام حتى با نگاه پرسشگرانه برنمی گردند و نظر اون را نمی پرسند؛ حتى اگر بپرسند، خودش هم نميداند جوابش چه مي تواند باشد.
    به طرز احمقانه اى آرزو مي كند با نامدار تنها بود.
    به اندازه ی يك دنيا حرف نگفته دارد و به همان اندازه ناتوان.
    اميرعلى پيشنهاد نايب را می دهد.
    نامدار با لحنی معنی دار، ابرو بالا می دهد و بى آنكه به هانيه و حتى اميرعلى نگاه كند؛ می گوید:
    - زمانى ... به اميدى، هر روز از اينجا كباب مي خريدم.
    عذاب وجدان هانیه هزار برابر مى شود. آن زمان را خوب به خاطر دارد. دروران سخت بارداری و بعد از زایمانش... و آن اميد ... چيزى نبود جز بهبود حال خراب و وضعيت بحرانى جسمش، كه نامدار، خوشبينانه به تغذيه ی بد ربطش داده بود و مهرانه پيشنهاد غذاهاى مقوى معده ،از جمله كباب چنجه...
    آهى می كشد و رو به امير على می گوید :
    - مامان جان ! منو بذار خونه... سرم خيلى درد مي كنه.
    نامدار سكوت می کند. اميرعلى نگران از آينه نگاهش مى كند.
    - باز هم ميگرن لعنتى؟!
    گره ی بغض، پيچيده تر و قوى تر از آنى ست كه بتواند دهان باز كند. تنها با تكان سر تأييد می کند.
    هنگامي كه اميرعلى جلوى ورودى برج توقف می کند، بدون لحظه اى درنگ پياده می شود . فروريختن اشك هاش، آنهم در چنين روزها و لحظه هايى كه براى پسرش ناب است، منصفانه نیست.
    نامدار در فاصله ی زيادى ازش بر روى صندلى جلوى ماشين تكيه زده.
    هنوز اميرعلى كامل از ماشين خارج نشده كه بسته ی قرص مخصوص ميگرن را كه به همراهش آورده، كف دستش می گذارد.
    - تاكيد كن با معده ی خالى نخوره.
    با بسته شدن در، آهى می كشد و سرش را به پشتى صندلى تكيه می دهد.
    دو انگشتش را روى چشمهاش می گذارد و فشار می دهد.
    هر چيزى را جز اين مي تواند تحمل كند... درك كند ... اما اين زن ... نبودش ... سكوتش... دردهاش.... نمى تواند ... نمیداند...
    اميرعلى سفارش پدرش را تکرار می کند. هانیه تنها به تكان سر اكتفا می کند و او را براى رسیدن به دعوت شام پدرش تنها می گذارد.
    به محض رسيدن، لباسهاش را از تن درمی آورد و دوش می گیرد. پيراهن خوابى ابريشمى به تن می كند و روى مبل راحتى می نشیند .
    نياز شديدى به يك نوشيدنى گرم دارد .
    مدتى خودش را با مجلات روى ميز سرگرم می کند. دلش می خواهد با اميرعلى تماس بگيرد و به بهانه ی پرسيدن حالش، صحبتى داشته باشد ، شايد دوباره ازش دعوتى كنند.
    تلفن را برمی دارد ولى از خودش خجالت می كشد و گوشى را سر جاش برمی گرداند. پسرش حق دارد كه لااقل يك شب بى دغدغه را با پدرش بگذراند و در زير نگاه هاى پر از رشك و حسرت او نباشد.
    پا برهـ ـنه، پا به تراس خانه می گذارد و از فراز ساختمان، به شهر نشسته در غبار نگاه می كند.
    براى صدمين بار می انديشد "از نيويورك بهتر است؛ خيلى هم بهتر"
    نفس عميقى می كشد... هـ ـوس كباب كرده ... هواى نامدار در سرش است... سر به آسمان بلند می كند.
    - خدا...
    بعد از ساعتى داخل می آید و شروع به قدم زدن در اطراف خانه می كند. همزمان برنامه هاى هفته اش را مرور مي كند... خریدهای باقی مانده همراه با خانواده ی نازنین... تهیه ی لباسی که هنوز حوصله ی خریدش را ندارد...
    صداى وارد كردن رمز ورود و در پى آن، پديدار شدن هيكل ورزيده ی او ، بر جا خشكش می كند.
    با صدايى كه از بهت و هيجان مي لرزد، مى گويد:
    -سلام!
    نامدار سر بلند می کند ... چشمهاش مى درخشد ... بعد از چند لحظه سكوت دلپذير، بر خلاف هانيه ، با صدايى آرام و بدون اضطراب ، بالاخره جواب می دهد :
    - سلام عزيزم.
    از جمله مردهاى خريدار ناز و عشوه و لاس زدن نیست، كه اگر بود، هميشه به واسطه ی موقعيت اجتماعي و ظاهرش ، تعدادى از زنان زيبا در دسترسش بودند. هيچگاه به آنها توجهى نكرده بود اما هميشه در برابر اين زن ناتوان بود.
    دل و نگاهش را همزمان می كند و به ظرف غذاى درون دستش اشاره می کند :
    - اميرعلى مى خواست بره پيش نازنین.
    نه يك كلام بيشتر و نه كمتر.
    احساس شادى زيركانه اى از قلبش می گذرد. با گامهايى لرزان به طرف نامدار می رود.
    با هر قدمى كه بر می دارد ، پيراهن سيلكش ، لغزش خفيفى بر اندام ظريفش می اندازد و خروارها لغزش بر دل و جان مرد پيش روش.
    نفس در سـ ـينه ی مردانه اش حبس مي شود . ديوارهاى استوارى كه گرداگرد قلب خود كشيده، يكى يكى فرو مى ريزد و او هيچ تلاشى براى سر پا نگه داشتن آن نمى كند .
    هانيه دست دراز مي کند، كيسه ی محتوى ظرف غذا را بگيرد. دستهاى سردش ميان داغى دستهاي او جا خوش می کند. قلبش ديوانه وار به قفسه ی سـ ـينه مى كوبد.
    سر بلند می كند و نگاهش گره می خورد به نگاه گرم و مشتاق نامدار.
    نامدار ، سردرگم ميان خواستن و نخواستن، در تلاش براى رهايى از وسوسه ی در آغـ ـوش گرفتنش ، نفس بريده اى می كشد و لب می زند :
    - تا سرد نشده بخور.
    و دستش را رها می كند.
    دوباره معلق شده ميان زمين و هوا... در حاليكه مي كوشد لبخند استقبال كننده اى به لب بیاورد، مى گويد :
    - بيا تو.
    و از ترس رويارويى با رد درخواستش، سريع عقب گرد می کند و به سمت نشيمن می رود.
    در مغربى خاكسترى رنگ ،هواپيماى نامدار به زمين مى نشيند .
    زودتر از موعد مقرر، به فرودگاه رسيده اند.
    اضطراب مواجهه با نامدار و برخوردش، تمام شب گذشته، هانیه را راحت نگذاشته.
    با عينكى نيمه دودى بر چشم ایستاده.
    آسمان، ابرى و نيمه بارانى ست.
    قبل از اينكه به حد كفايت نزديك شود و سلام كند، نامدار از همان فاصله مى داند كه پوشيدن عينك ، از آن جهت است كه حالت چشمها و احساسات درون اش را مخفى نگه دارد.
    بى اراده پوزخندى بر لبش می نشیند.
    و از ذهن هانيه می گذرد " بعد از ماهها دورى ،اونقدر خوددار نيست كه پوزخند لعنتى رو مخفى كنه."
    به خودش فشار می آورد كه در برابر اميرعلى و نازنین، رفتار والدين از هم جداشده را نداشته باشد.
    و نامدار فكر می كند "ضرورت ريا ... در پيوندى برباد رفته!"
    اميرعلى پدرش را می بیند و از ميان جمعيت، با شتاب خودش را به او می رساند.
    هانيه تعمداً گامهاش رو آهسته می کند تا در مناسبات پدر و پسر، مداخله نكند.
    لبخندى وسيع بر لب دارد... آنچه كه هانیه بعد از سالها مي بیند... شباهت و رفاقتى غير قابل انكاربا پسرش.
    به صورتش نگاه می کند. عشق به اميرعلى در تك تك خطوط صورتش هويدا ست. طبق معمول هميشه، شيك . موهاش را به طريقى كوتاه كرده كه كاملاً به چشم مي آید . رفتارى موقر و صلابتى كه در جزء جزء حركاتش است.
    يك بار ديگه وسوسه ی قرار گرفتن در ان آغـ ـوش امن در وجودش پا می گیرد.
    سنگينى نگاه هانيه را حس مي کند. دستى به شانه ی اميرعلى می گذارد؛ او را از خودش جدا می کند و با احترام و محبت رو به نازنین كه چند قدم دورتر، در كنار هانيه ايستاده می كند.
    -احوال زيبا ترين و دوست داشتنى ترين عروس دنيا؟!
    نازنین را در آغـ ـوش می کشد و بـ ـوسه اى بر پيشانى اش می نشاند.
    در همان حال از فراز سر نازنین ، نگاهش را به هانيه می دهد و خطاب بهش می گوید :
    - سلام عزيزم!
    و سپس صورتش را جلو می آورد و دو بـ ـوسه بر روى دو گونه ی ملتهب او می زند.
    هانيه نمى تواند به واژه ی عزيزم و بـ ـوسه اى كه هنگام رسيدن مسافر متداول است، دل خوش كند.
    ميان راه ، نامدار می پرسد :
    - با يه پرس چلوكباب چطورين؟
    اميرعلى جواب می دهد :
    - عالى!
    نازنین بابت اينكه نمي تواند همراهيشان كند، عذر می خواهد.
    هيچ كدام حتى با نگاه پرسشگرانه برنمی گردند و نظر اون را نمی پرسند؛ حتى اگر بپرسند، خودش هم نميداند جوابش چه مي تواند باشد.
    به طرز احمقانه اى آرزو مي كند با نامدار تنها بود.
    به اندازه ی يك دنيا حرف نگفته دارد و به همان اندازه ناتوان.
    اميرعلى پيشنهاد نايب را می دهد.
    نامدار با لحنی معنی دار، ابرو بالا می دهد و بى آنكه به هانيه و حتى اميرعلى نگاه كند؛ می گوید:
    - زمانى ... به اميدى، هر روز از اينجا كباب مي خريدم.
    عذاب وجدان هانیه هزار برابر مى شود. آن زمان را خوب به خاطر دارد. دروران سخت بارداری و بعد از زایمانش... و آن اميد ... چيزى نبود جز بهبود حال خراب و وضعيت بحرانى جسمش، كه نامدار، خوشبينانه به تغذيه ی بد ربطش داده بود و مهرانه پيشنهاد غذاهاى مقوى معده ،از جمله كباب چنجه...
    آهى می كشد و رو به امير على می گوید :
    - مامان جان ! منو بذار خونه... سرم خيلى درد مي كنه.
    نامدار سكوت می کند. اميرعلى نگران از آينه نگاهش مى كند.
    - باز هم ميگرن لعنتى؟!
    گره ی بغض، پيچيده تر و قوى تر از آنى ست كه بتواند دهان باز كند. تنها با تكان سر تأييد می کند.
    هنگامي كه اميرعلى جلوى ورودى برج توقف می کند، بدون لحظه اى درنگ پياده می شود . فروريختن اشك هاش، آنهم در چنين روزها و لحظه هايى كه براى پسرش ناب است، منصفانه نیست.
    نامدار در فاصله ی زيادى ازش بر روى صندلى جلوى ماشين تكيه زده.
    هنوز اميرعلى كامل از ماشين خارج نشده كه بسته ی قرص مخصوص ميگرن را كه به همراهش آورده، كف دستش می گذارد.
    - تاكيد كن با معده ی خالى نخوره.
    با بسته شدن در، آهى می كشد و سرش را به پشتى صندلى تكيه می دهد.
    دو انگشتش را روى چشمهاش می گذارد و فشار می دهد.
    هر چيزى را جز اين مي تواند تحمل كند... درك كند ... اما اين زن ... نبودش ... سكوتش... دردهاش.... نمى تواند ... نمیداند...
    اميرعلى سفارش پدرش را تکرار می کند. هانیه تنها به تكان سر اكتفا می کند و او را براى رسیدن به دعوت شام پدرش تنها می گذارد.
    به محض رسيدن، لباسهاش را از تن درمی آورد و دوش می گیرد. پيراهن خوابى ابريشمى به تن می كند و روى مبل راحتى می نشیند .
    نياز شديدى به يك نوشيدنى گرم دارد .
    مدتى خودش را با مجلات روى ميز سرگرم می کند. دلش می خواهد با اميرعلى تماس بگيرد و به بهانه ی پرسيدن حالش، صحبتى داشته باشد ، شايد دوباره ازش دعوتى كنند.
    تلفن را برمی دارد ولى از خودش خجالت می كشد و گوشى را سر جاش برمی گرداند. پسرش حق دارد كه لااقل يك شب بى دغدغه را با پدرش بگذراند و در زير نگاه هاى پر از رشك و حسرت او نباشد.
    پا برهـ ـنه، پا به تراس خانه می گذارد و از فراز ساختمان، به شهر نشسته در غبار نگاه می كند.
    براى صدمين بار می انديشد "از نيويورك بهتر است؛ خيلى هم بهتر"
    نفس عميقى می كشد... هـ ـوس كباب كرده ... هواى نامدار در سرش است... سر به آسمان بلند می كند.
    - خدا...
    بعد از ساعتى داخل می آید و شروع به قدم زدن در اطراف خانه می كند. همزمان برنامه هاى هفته اش را مرور مي كند... خریدهای باقی مانده همراه با خانواده ی نازنین... تهیه ی لباسی که هنوز حوصله ی خریدش را ندارد...
    صداى وارد كردن رمز ورود و در پى آن، پديدار شدن هيكل ورزيده ی او ، بر جا خشكش می كند.
    با صدايى كه از بهت و هيجان مي لرزد، مى گويد:
    -سلام!
    نامدار سر بلند می کند ... چشمهاش مى درخشد ... بعد از چند لحظه سكوت دلپذير، بر خلاف هانيه ، با صدايى آرام و بدون اضطراب ، بالاخره جواب می دهد :
    - سلام عزيزم.
    از جمله مردهاى خريدار ناز و عشوه و لاس زدن نیست، كه اگر بود، هميشه به واسطه ی موقعيت اجتماعي و ظاهرش ، تعدادى از زنان زيبا در دسترسش بودند. هيچگاه به آنها توجهى نكرده بود اما هميشه در برابر اين زن ناتوان بود.
    دل و نگاهش را همزمان می كند و به ظرف غذاى درون دستش اشاره می کند :
    - اميرعلى مى خواست بره پيش نازنین.
    نه يك كلام بيشتر و نه كمتر.
    احساس شادى زيركانه اى از قلبش می گذرد. با گامهايى لرزان به طرف نامدار می رود.
    با هر قدمى كه بر می دارد ، پيراهن سيلكش ، لغزش خفيفى بر اندام ظريفش می اندازد و خروارها لغزش بر دل و جان مرد پيش روش.
    نفس در سـ ـينه ی مردانه اش حبس مي شود . ديوارهاى استوارى كه گرداگرد قلب خود كشيده، يكى يكى فرو مى ريزد و او هيچ تلاشى براى سر پا نگه داشتن آن نمى كند .
    هانيه دست دراز مي کند، كيسه ی محتوى ظرف غذا را بگيرد. دستهاى سردش ميان داغى دستهاي او جا خوش می کند. قلبش ديوانه وار به قفسه ی سـ ـينه مى كوبد.
    سر بلند می كند و نگاهش گره می خورد به نگاه گرم و مشتاق نامدار.
    نامدار ، سردرگم ميان خواستن و نخواستن، در تلاش براى رهايى از وسوسه ی در آغـ ـوش گرفتنش ، نفس بريده اى می كشد و لب می زند :
    - تا سرد نشده بخور.
    و دستش را رها می كند.
    دوباره معلق شده ميان زمين و هوا... در حاليكه مي كوشد لبخند استقبال كننده اى به لب بیاورد، مى گويد :
    - بيا تو.
    و از ترس رويارويى با رد درخواستش، سريع عقب گرد می کند و به سمت نشيمن می رود.
    در آن بعد از ظهر پاييزى، همه جا به نظرش زيباست... خيابانها قشنگ و مردم، شاد...
    حالتى در چهره اش هست كه به نظر مى رسد ده سال جوان تر شده. اميرعلى با عشق به مادرش نگاه مي كند كه بعد از مدتها، آن روز به همراه همه مي خندد؛ نظر می دهد و نظر می خواهد.
    زمانى كه اميرعلى از چلوكباب شرف الإسلامي بازار می گوید، با اشتياق حاضر مى شود با مترو به سمت بازار تهران بروند.
    واگنهاى مترو بیش از تصورش شلوغ است؛ حتا واگن مخصوص خانومها جداست. تعجب می کند. اولین بار است به این دنیای زیرزمینی پا گذاشته. یاد اتوبـ ـوس های سی سال قبل می افتد که هر روز در شلوغی شان، به مدرسه می رفت و برمی گشت. آن موقع، اتوبـ ـوسها زنانه- مردانه نبود. نازنینمی گوید اتوبـ ـوسها هم دیگر مختلط نیستند. و خانومها هم از این قانون، راضی ترند!
    با تحير به دست فروشان كه سراسر راهرو رو قرق كرده اند نگاه می كند. در آن شلوغی که جای ایستادن هم به سختی پیدا می شود، با ساکهای بزرگ، برای خود راه باز می کنند و با صدای بلند، از کیفیت بالای جنسها و قیمت پایینشان می گویند.
    در بساطشان، همه چیز پیدا می شود. از عینک شنا تا انواع لوازم آرایش و لواشک. نازنین، نگاه ِ متعجب ِ او را که می بیند، آرام کنار گوشش توضیح می دهد در واگن مخصوص خانومها، لبـ ـاس زیـ ـر و گن هم می فروشند. امیرعلی هم نه چندان راحت، ولی معمولی ایستاده و هانیه حدس می زند قبلا مترو را تجربه کرده.
    احساس شرمندگى مى كند ... چقدر با اين مردم بيگانه است.
    ***
    در انتهاى روز، نامدار تماس می گیرد. جلسه اى با وكيل شركت بر قرار است كه نامدار تاكيد كرده اميرعلى بايد در آن حضور داشته باشد و اضافه كرده كه زمان آن زياد طول نمى كشد ولى نكاتى هست كه قبل از رفتنش، اميرعلى بايد در جريان باشد.
    متفكر به سمت مادرش برمي گردد. هنوز نمى داند كه از تصميم نامدار با خبر است يا نه.
    به پيشنهاد اميرعلى، همگى راهى دفتر كار مى شوند. از آنها مى خواهد ساعتى در اتاق مهمان منتظر باشند.
    جلسه بيشتر از زمان پيش يبنى شده طول مي كشد.
    آقاى جنتى ، وكيل خبره و اگاهى ست ،كه اطلاعات بسيار دقيقى از پيچ و خم هاى مسائل حقوقى ،أعم از قوانين و ضابطه ها ارائه ميدهد.
    و در پايان اضافه مي كند "متاسفم كه بگم به دليل انواع تحريم ها، مشكلات عديده اى در اين راه وجود داره و لزوم رابطه، امرى تفكيك نشدنیه."
    نامدار رو به اميرعلى می کند.
    - بهتره اينطور فكر كنيم كه معاملات و فعاليتهاى تجارى من، هميشه قانونى و طبق مقررات دولت امريكا نيستند... لا اقل با قوانين فعلى و تحريمها ،همخونى ندارن.
    حضور هانيه در اتاق مجاور، تمام تمركزش را به هم ريخته. نهايتاً در حالي كه در كمال ادب از جا بر برمی خیزد، رو به وكيل مى گويد:
    - از بابت همه چيز و اينکه وقتتون و صبرتون رو در اختيار ما قرار دادين متشكرم ...اميدوارم منو ببخشيد ... مهمانهای عزيزى در اتاق مجاور دارم كه بيشتر از اين نمى تونم تنهاشون بذارم.
    و به اين ترتيب ادامه بحث را به بعد موكول می کند.
    به همراه اميرعلى تا دم در بدرقه اش می کند و بر خلاف هميشه، با قدم هايى نا مطمئن به سمت اتاق ميهمان مى روند.
    سلام گرمى به جمع كرده و بابت منتظر گذاشتنشان، پوزش مى طلبد.
    رو به نازنین مى پرسد:
    - خب ، زيبا عروس من! خرید امروز خوش گذشت؟!
    دلش می خواهد این سوال را از هانیه بپرسد. با اينكه تمام وجودش لبريز است از فكر او، آشكارا از نگاه مـ ـستقيم به چشمانش خود دارى مى كند و اين مساله بر هانيه پوشيده نيست.
    هانيه سردرگم تر از هر زمانى، ميان برخورد هاش به دنبال دليل مى گردد و از تشخيص آن ناتوان مانده.
    مهربان با خوش زبانى هميشگيش، مشغول تمجيد از رفتار هاى اميرعلى ست كه منشى با زدن تقه اى به در وارد ميشود. با نگاه از جمع عذرخواهى مي كند و رو به نامدار مى گويد:
    - از آژانس هواپيمايى تماس گرفته اند ، در تاريخ بیستم سپتامبر، يه صندلى در قسمت بيزينس خالى شده ، می خوان بدونن اگه از نظر شما مشكلى نيست، اوکی کنن.
    نفس در سـ ـينه ی هانيه حبس مى شود. نگاه متعجبش به دهان منشى ست و گوشهاش در انتظار جواب نامدار.
    كلمات در ذهنش رژه مى روند ... بیست سپتامبر ... دو روز بعد از جشن عروسى پسرش... يك جاى خالى...
    قبل از اينكه جواب بدهد، لحظه اى نگاهش در نگاه ساكت ،گله مند و غمگين هانيه گره مى خورد.
    خيلى زود نگاه مى گيرد و با اندك مقاومتى كه در وجودش مانده رو به منشى ، با حركت سر تأييد خودش را اعلام مى كند.
    صداى شكستن قلبش را مى شنود... دلش مى لرزد ... دستش مي لرزد... لبهاش هم...
    دندانهاش را محكم به هم فشار مى دهد تا آه دردناكش، به گوش كسى نرسد... نگاهش را به روبرو مى دهد.
    نازنین بى خبر ، زمان آن را به تاريخ ايران مى پرسد و از جواب اميرعلى شگفت زده مى شود.
    اميرعلى به خودش اجازه نمى دهد كه به مادرش نگاه كند.
    شكوه حدس مى زند كه هانيه ،بى خبر بوده و سكوت هانيه مهر تاييدى ست بر آن.
    جو سنگينى بر اتاق سايه افكنده.
    مهربان رشته ی سخن را به دست مى گيرد ... از همه جا مى گويد ... از ازدواجش... زندگيش... گذشت و بخشش را لا به لاى حرفهاش به عنوان ستون زندگى مى گنجاند... رو به اميرعلى و نازنین مى گويد... به در مى گويد، شايد ديوار بشنود!
    نگاه نامدار متوجه دستهاى زيبا و خوش تركيب هانيه است كه با يكى دسته ی صندلى را مى فشارد و با ديگرى، فنجان قهوه اش را نگه داشته ... نگاهش به دور دست مانده و كاملاً مشخص است كه از آنچه پيرامونش مى گذارد، بى خبراست.
    نامدار از وضعيت پيش آمده، كلافه و عصبى ست.
    از اينكه مجبور شده و او را در چنين وضعيتى قرار داده، شرمسار است. آخرين چيزى كه مى خواهد، مشاهده ى درماندگيش پيش چشم اغيار است.
    با حركتى كه از اضطراب و ناراحتيش نشات مى گيرد ، جا قلمى را بر مى دارد و روى لبه ی ميز قرار مي دهد.
    حتى فكر كردن به آن تاريخ و موعد جدايى، لرز بر تن هانيه مى اندازد ... لب زيرينش را به دندان مى گيرد و به فنجانى كه در دست دارد خيره مى شود.
    متوجه مهربان مى شود كه عزم رفتن كرده ، انقدر فكرش مشغول نامدار بوده كه نفهميده زمان چگونه گذشته است.
    هنگام خداحافظى، نامدار از جا بلند مى شود. دلش آرام ندارد. فقط خدا مى داند در درونش چه همهمه ی غريب و نا شناخته اى بر پاست ... سرش به شدت درد مى كند و با این وجود، تمام مدت از بروز آن خود دارى كرده.
    به سمت هانيه مى رود؛ يك دست را حـ ـلقه به دور شانه و با دست ديگرش، دستهاى سرد او را در دست نگه مى دارد.
    رو به اميرعلى مى گويد :
    - تا شما خانوم ها رو راهنمايى كنى، مامان هم اومده...
    و با لبخند، از بقيه خداحافظى مى كند.
    با تنها شدنشان، او را به سمت خودش بر می گرداند.
    مى گويد هفته ی ديگر، ايران را ترك مى كند ... اتفاق شب قبل را يك اشتباه محض ميداند ... و بابت بى فكرى و بى ملاحظگى خودش، إظهار تاسف مى كند و ازش عذر می خواهد. خيره در چشمهاش مى گويد و مى گويد و مى گويد ... به اميد ذره اى مخالفت ... كمى تكذيب ... شنيدن يك "نه"...
    هانيه، مبهوت در چشمهايى كه با سنگدلى، بهترين واقعه ی زندگيش را با عنوان خطا به صورتش مى كوبد،
    با تمام وجود شكست خوردن را حس مى كند ... لبهاش مى لرزد ولى از فرياد كشيدن خبرى نيست.
    ...چشمهاش مى درخشد ولى از اشك اثرى نيست
    سكوت مى كند. احساس مى كند زانوهاش سست شده و به هيچ وجه نمى تواند از لرزش بدنش جلوگيرى كند. بدن لرزان و چهره مغمومش ،رازش را بر ملا مى كند.
    يك ابراز علاقه ... يك اعتراف ... حتى آن هم نه! يك اشاره كافى ست تا نامدار را از تصميمى كه گرفته، منصرف كند.
    هانيه سر بلند مى كند؛ نگاهش مى كند ... به چين هاى ظريف گوشه ی چشم و لبش ... به رد تارهاى سفيد روى شقيقه هاش... لاغر تر شده... چه خوب با كلمات بازى مي كند! چه حضور پر رنگى داشته هميشه و چقد ر او و احساسش را نديده گرفته!
    حقيقت را به بهترين شكل ممكن كه كمترين آسيب را را به او نزند، بيان كرده.
    با خودش مى گويد "من با تو ... چه كردم نامدار؟!"
    بغضش را فرو مى دهد ، لبخند بى جانى مى زند. تقلا می كند به صداى خود مسلط باشد و مى گويد:
    - اميدوارم سفرت بى خطر باشه... خدانگهدار!
    دستهاش را از حصار دستهاى هميشه گرم و پشتيبانش بيرون مى كشد ،رو بر مى گرداند و با سرعت از اتاق خارج مى شود. به محض دور شدن از ديد نامدار، لبخندش محو و اشك هاى گرمش سرازير مي شوند.
    نامدار، دستهاش را توى جيب شلوارش كرده و رو به پنجره ايستاده. نگاهش رو به پايين و خيره به ماشين اميرعلي ست . از همان لحظه، دلش تنگ مى شود.
    آهى مى كشد... "دلتنگى " خاصيتى كه سالهاست با تار و پودش عجين شده.
    تا زمانيكه هانيه به همراه اميرعلى از مقابل شركت حركت مى كند ،هنوز با مشت هاى بسته در برابر پنجره ايستاده. تمام بعد از ظهر، در سكوت و تاريكى اتاق ، بى آنكه چراغى روشن كند، مى نشيند.
    مهربان با درايتی كه كه دارد، خستگى را بهانه كرده و از اميرعلى مى خواهد آنها را زودتر به خانه برساند.
    بيشتر مسير در سكوت طى مى شود.
    هانيه نگاه مغمومش را به پسرش مى اندازد . تمام تلاشش بر اين است كه حداقل در برابر اميرعلى و نازنین ، مادرى كامل و موجه جلوه كند.
    بعد از خداحافظى با خانواده ی صداقت، بر روى صندلى جلو ، كنار اميرعلى مي نشيند.امير على مـ ـستقيم به روبرو خيره است.
    صداى تنفس غير عادى كه از طرف هانيه مى آيد ، باعث مى شود ماشين را در گوشه اى متوقف كند . هانيه به طور غير ارادى هق هق كنان مى گريد و اميرعلى ، كلافه از اين كه كارى از دستش بر نمى آید،
    تنها دست بر شانه مادرش مى گذارد و مى كوشد او را آرام كند .
    به آرامى هانيه را در آغـ ـوش مى كشد ، دستش را به دور او حـ ـلقه مى كند و هانيه گريه مى كند ...
    به خاطر نامدار... به خاطر عشق ... به خاطر پسرش ... به خاطر همه خطاهاش... سهل انگاريهاش... به خاطر زندگى ای كه پشت سر گذاشته و زندگى ای كه در پيش رو دارد.. مى گريد و مى گريد و مى گريد...

    به همراه اميرعلى به سمت آسانسور حركت مى كند وبا صداى گرفته مى گويد :
    - بسيار خب مامان جان ... همين جا از هم خداحافظى كنيم.
    اميرعلى دستهاش را به دور گردن او حـ ـلقه مى كند و او را مى بـ ـوسد.
    هانيه لبخندى تصنعى بر لب مى آورد.
    - به خاطر همراهيت ممنونم...
    سرش را پايين مى اندازد.
    - فقط ازت مى خوام كه بين خودمون بمونه...
    امير على بار ديگر مادرش را مى بـ ـوسد.
    -برو ديگه ،نازنين منتظره.
    و داخل آسانسور می شود.


    خاطرات شب گذشته در ذهنش بيدار شده ... با بغض، بدن تبدارش را به باد سرد كولر مى سپارد. با دلتنگى مى خوابد و با دردى كه در تمام وجودش پيچيده، از خواب بيدار مى شود.
    وان را پر از آب گرم مى كند و خودش را در آن رها... به اميد اينكه از درد استخوانش كاسته شود.
    با درد افتاده به دل و جانش چه كند؟
    بى حوصله، سرش را به ديواره ی وان تكيه مي دهد.
    دوباره ذهنش پر كشيده سمت نامدار... بى اختيار ياد سميرا افتاده ... زنى كه هم زيبا ست و هم تحصيل كرده و از همه مهمتر،انتخاب هميشگى خانوم...
    و تجربه ثابت كرد كه حق داشته!

    ای که بوی باران شکفته در هوایت
    یاد از آن بهاران که شد خزان به پایت
    شد خزان به پایت بهار باور من
    سایه بان مهرت نمانده بر سر من
    جز غمت ندارم به حال دل گواهی
    ای که نور چشمم در این شب سیاهی
    چشم من به راهت همیشه تا بیایی
    باغ من بهارم بهشت من کجایی؟
    جان من کجایی
    کجایی
    که بی تو دل شکسته ام
    سر به زانوی غم نهاده ام ، به گوشه ای نشسته ام
    آتشم به جان و خموشم چو نای مانده از نوا
    مانده با نگاهی به راهی که می رود به ناکجا
    ای گل آشنا
    بیقرارم بیا
    وای از این غم جدایی
    وای از این غم جدایی
    وای از این غم جدایی
    وای از این غم جدایی


    بوى باران :محمد اصفهانى
    ***
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #27


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    اميرعلى از صبح آمده . نگرانى را از چشمهاش مى خواند. تمام مدت حرف مي زند و هانيه تلاشش را براى تغيير روحيه و حال و هواى خودش مى بيند.
    لبخندى مي زند و به ظرف غذاى دست نخورده اشاره مى كند.
    - سرد شد !
    لقمه اى بر مي دارد و دوباره به صورت مادرش دقيق مى شود . كاملاً معلوم است كه شب بدى را گذرانده و باز هم گريه كرده ،هر چند كه به روى خودش نمى آورد ولى پلك هاى متورمش و چشمهاى سرخش ،خبر از حال درونيش مى دهد.
    به پاكت هاى رنگ و وارنگى كه انتهاى سالن چيده اشاره مى كند.
    - بابا خواست اينها رو برات بيارم... سوغاتياته ... بايد ببينى چيكار كرده ... سنگ تموم گذاشته!
    لبخندى تصنعى مى زند .
    نه تنها آرام نمى شود، كه بغض با شدت هر چه تمام تر به گلوش فشار مى آورد. براى جلوگيرى از ريزش اشك، سرش را به سمت بالا مى گيرد و نفس عميقى مى كشد.
    - باور كن مامان ... اين روزا خيلى گرفتاره... وگرنه مطمئنم كه خودش اينارو برات مى آورد... باید پارت جدید فرشها رو بفرستیم... منم که گرفتار کارای عروسی هستم...
    تنها مى پرسد :
    - حالش چطوره؟
    - تو خوب باشى ،اونم خوبه ... به من كه نمى گين چى شده ... فقط بدون تا حالا انقدر آشفته نديده بودمش.
    دستهاش را دراز مى كند و دست هانيه را در دست مى گيرد.
    - حداقل به من بگو چى شده قربونت برم... شايد بتونم كارى كنم.
    تغييرات در لحن حرف زدن و اصطلاحاتى كه اميرعلى به زبان مياورد ،لبخندى كوتاه به لبهاش مى نشاند.
    از جاى خودش بلند مى شود و بـ ـوسه اى جهت قدردانى به گونه اش مى گذارد.
    - نگران نباش مامانم ... درست ميشه.
    اميرعلى دستش را مى كشد.
    - بيا ... بايد اينارو ببينى ... در ضمن يه كادوى سفارشى هم دارى كه گذاشتمش توى اتاق.
    با ورودشان به اتاق ميهمان، براى دقايقى كوتاه در جا خشكش مى زند .
    اميرعلى خوشحال از اينكه غافلگيرش كرده، مي خندد.
    - ديگه لازم نيست نگران لباس باشی!


    ***
    یک هفته گذشته...
    در اين مدت، اميرعلى پدرش را هم مى بيند كه تمركز و نكته سنجى هميشگى را ندارد . گزارش هاى ساده را گاهى سه يا چهار بار مى خواند و در پايان، كلافه از اميرعلى می خواهد كه خودش پيگير قضيه باشد.
    بى خبرى از هانيه، محيط كار را برايش خفقان آور و دلتنگ كننده كرده است.
    اميرعلى ضمن صحبت با نازنین در دفتر نامدار، موضوع صحبت را به مادرش می كشاند که برای آخرین خریدها، انصراف داده و خستگی را بهانه کرده.
    خودش را بيشتر از حد معمول نگران نشان مى دهد و پى در پى به نازنین سفارش مى كند. در تمام مدت، نامدار دست در جيب ، پشت به اميرعلى و رو به پنجره ايستاده .
    با قطع تماس، بر مى گردد و پشت ميز، روى صندلى اش مى نشيند ... آرنجش را روى ميز مى گذارد و چانه اش را در دست مى گيرد. البته كه از همان ابتدا پى به منظور اميرعلى برده ولى اين دليل بر آن نميشود كه نگران نباشد.
    با دقت، حالات اميرعلى را زير نظر مى گيرد.
    -در مورد مادرت حرف مي زدى؟!
    نگاه كوتاهى به پدرش مى اندازد و مشغول بازى با صفحه ی موبايلش مى شود .
    خيلى سخت است با اين مرد رو در رو، چشم در چشم صحبت كنى و راز دلت بر ملا نشود!
    خيلى كوتاه مي گويد "بله"
    جا سيـ ـگارى تمام طلا را بر مى دارد و سيـ ـگارى از درون آن بيرون مى آورد. سيـ ـگارش را به دهان مى برد و اميرعلى می بیند كه انگشتهاش مى لرزد . بنابراين بى تفاوت نيست!
    دقايقى همان طور ساكت است . سيـ ـگار را با آرامش مى كشد و در حاليكه ته سيـ ـگار را با تانى در جاسيـ ـگارى خاموش مى كند، با لحنى طبيعى مى پرسد:
    - خب... چى شده؟!
    و اميرعلى مى گويد ... از بى قراري هاش ... بى خوابى هاش ... بى اشتها بودنش و در پايان، جراتى به خودش مى دهد، سرش را پايين مى اندازد و مى گويد:
    -بابا ... فكر نمى كنين ديگه وقتش رسيده باشه؟!
    نامدار تكيه بر صندلى اش مي دهد و ابرو بالا مى اندازد.
    - وقت چى؟!
    - هنوز نمى خواين مامان برگرده؟!
    نگاهش سر شار از تلخ كامى ست. پس مي داند... پسرش بزرگ شده ... درك مى كند و نگران است.
    لحظه اى سكوت مى كند و مى گويد:
    - نمى دونم…
    در صداش، نوعى حسرت و تاسف شنيده مى شود.
    با التماس به پدرش نگاه مى كند.
    - خواهش مى كنم... مامان داره از بين ميره... بيشتر از اين چشم انتظارش نذارين.
    دلش مى لرزد... نگاهش به روز نامه است و قهوه اش را مزه مزه مي كند. به ياد وصيت پدرش مى افتد كه مى گفت "بنيان زندگيتو به دست پسرت نده ،كه روزى از دستت خارج ميشه"
    خنده اش مى گيرد.
    اميرعلى ادامه مي دهد:
    -اگر مامان نباشه، منم كه فعلاً اينجام، بعدش هم مـ ـستقل میشم... خيلى تنها ميشين.
    نگاهش مى كند .
    "اين بچه به خاطر مادرش به هر حربه اى دست مى زنه!"
    آرام و بى صدا، روزنامه را تا مى كند ،روى ميز قرار ميدهد ،فنجان قهوه را به دست مى گيرد و به آرامى به سمت اميرعلى مي رود. با زيركى مى پرسد:
    - دارى منو تهديد مى كنى؟!
    -اين نهايت لطف شماست كه فكر مى كنين من چنين جراتى دارم!
    - به من شك دارى؟!
    بدون مكث جواب می دهد "نه".
    نامدار، لبخندى در صورتش مى زند و انگشت اشاره اش را بلند مى كند.
    - به خانوم ها نبايد خيلى هم فرجه داد!... گاهى لازمه زاويه رو تنگ كنى!
    اميرعلى، شيطنت را در چشمهاى هشيار پدرش مي بيند كه مثل هميشه بدون آنكه بفهمد، آرامش را به وجودش برگردانده.


    ***


    شبها وضع روحى اش به شدت خراب مى شود. در گوشه اى مى نشیند ... خاطراتش را مرور مى كند و چشم انتظار اينكه هر لحظه نامدار در را باز كند و وارد شود.
    آن روز بعد از ظهر، اميرعلى، هانيه را براى گردش بيرون مى برد. بعد از خوردن شامى سبك، براى ديدن نمايش كمدى يك گروه بسيار معروف به سالن تاتر مى روند و هانيه، براى ساعاتى ،فارغ از دنياى بيرون، از ته دل مى خندد.
    در پايان شب، از استرسش كاسته شده و احساس سبكى مى كند .دست در دست هم وارد ساختمان مى شوند. هانيه بابت روز خوبى كه با هم گذرانده اند ازش تشكر مى كند.
    روز قبل، مهمانهایشان از امریکا رسیده اند. کتی و باب و جسی... ناصر و همدم... برای استقبالشان به فرودگاه رفته اند. نامدار تمام مدت سکوت کرده و فقط در سال فرودگاه یادآوری کرده مهمانها تا شب جشن به ویلای لواسان می روند و انها به خاطر گرفتاری مراسم و هماهنگی های نهایی در تهران می مانند
    قبل از داخل شدن به آپارتمان، رو به اميرعلى مى كند.
    -دير وقته مامان...راه هم طولانيه .... بهتره ديگه بری... اصلا درست نبود امشب برنامه ی دو نفره داشته باشیم... باید استراحت کنی... فردا و پس فردا هممون روزای پر كارى داريم.
    دستهاش را روى شانه هاى هانيه مى گذارد.
    -عمه اصرار داره برم .فكر مى كنه بابا اينجاست . منم حرفى نزدم .....
    هانيه را در اغـ ـوش مى گيرد
    -مي دونى كه از همه ی دنيا برام با ارزش ترى مامان ... هر زمان كه بهم احتياج داشتى ...هر جا كه باشى ... من هستم ... با همه وجودم هستم ... اينو مي دونى ...نه ؟!
    اشك در چشمهاش حـ ـلقه مى زند. به پسرش اطمينان دارد و به وجودش افتخار مى كند .
    -دو روز بيشتر به جشن نمونده ... بهتره بيشتر استراحت كنى،هم خودت هم نازنین... انقدر هم نگران من نباش! من خوبم!
    انگشتش را به نشانه تهديد بالا می آورد.
    -فردا اينجا اومدى، نيومدى! من كار دارم و نيستم... به زندگيت برس!
    و به گونه اش، بـ ـوسه ی خداحافظى مى زند.
    شب قبل از عروسی ست و به دعوات شکوه، تعدادی از اقوام در خانه شان جمع شده اند برای مراسم حنابندان.
    نهال حواسش به صورت پر استرس نازنین هست و نگاههایی که توش بی حواسی و ترسی پنهان خانه دارد.
    کنارش می نشیند.
    - عروس خانوم! در چه حالی؟!
    - یه حال بد!... تو دلم انگار رخت میشورن!
    - الان چه وقت کار افتادن رختشور خونه ی دلته؟!
    - نهال... من یه دست و پا چلفتی به تمام معنام در مقابلش... انگار نه انگار بیست و هفت سالمه... می ترسم کم بیارم... در حالی که اون با تجربه س... برعکس من...
    نهال، گذرا نگاهش می کند.
    - الان مشکل کجاس؟!
    - مى ترسم . اون خيلى مي دونه...
    نهال همه ی حواسش به حال و احوال جسى مشغول است.
    -كى !؟... كى خيلى مي دونه ؟!
    - دوساعته قصه ی حسين كرد مى گم !؟... منظورم اميرعليه ... اميرعلى راد ،شوهرم!
    -اووو ... نازى! يه طورى مى گى انگار چند نفرن!
    نازنين نگاه سريعى به صورتش مى اندازد.
    -تو آدم بشو نيستى!
    -فكر نكنم... راستشو بگو! ... يعنى تا الان هيچى به هيچى ؟!
    شرم ناگهان سراغ نازنين مى آيد .نگاهش را پايين مى اندازد .
    - خيلى پر رويى نهال ... اين چيزا خصوصين!
    نهال آهى مى كشد.
    -نازى! تو رو خدا به من نگاه كن . وقتى با دامنم حرف مى زنى دست و پامو گم مى كنم. بگو ببينم در چه مرحله اى هستى؟!
    - نهااال ... معلومه در هيچ مرحله اى ... تو نمى ترسى؟!
    نهال در واقع نصف نازنين هم ترس ندارد! بيشتر كنجكاو است.
    - نه!
    - تو ديگه چجور دخترى هستى؟!
    با نوك كفش، ضربه اى به پاى نازنين مى زند.
    -اينجوريش!
    تنها اگر راهى براى آگاهى بيشتر پيدا مى كرد...
    نگاهش مى رود سمت عطا . روى صندلى نشسته . بى تفاوت و باوقار.
    -رديفش مى كنم!
    نازنين رد نگاهش را مى گيرد.
    -نهال !!! كار خركى نكنيا ...
    پيامى براش مى رسد. با خيال اينكه عطاست، آن را باز مى كند. از ادامه ی صحبتهاى نازنين چيزى نمى شنود . چشم مى گرداند بدنبال عطا.
    جسى از جا بلند شده و مى خواهد برقصد. نهال بى اختيار تلاطم را در قلبش حس مى كند اما لبهاش را روى هم فشار مى دهد و خودش را وامي دارد به جسى نگاه كند .
    از خودش متنفر است .از اينكه نا خواسته او را تحسين مى كند. دقايق بعد، مثل كابـ ـوس مى گذرند.
    متوجه نيست به كجا قدم مى زند ،چه مى كند و با چه كسى صحبت مى كند.
    حضور جسى ... پيامكى كه رسيده ... تمام ذهنش را مشغول كرده. نگاه عطا همه جا همراهش است. تا اين حد و مى فهمد اين حضور نامحسوس، تا حدى قوت قلب مى دهد.
    ***
    آخر شب شده و مهمانها رفته اند.
    عطا به تنهايى ،همراه با حس غريبى از دلواپسى به حياط مى رود . بى قرار انقدر قدم مى زند تا چشمش به او مى افتد. كز كرده زير درخت نشسته و نصف بدنش پشت درخت پنهان است . از ميان برگهاى زردى كه روى زمين ريخته، براى خودش جا باز مى كند و مى نشيند.
    - چى شده عزيزم؟!
    - من... هيچی ...
    كلمات در گلوش گير مى كنند. صفحه ی موبايل را روشن مى كند و بدست عطا مى دهد.
    "خبرنامزديت و شنيدم .تبريك !
    ناموساً بهترين انتخاب و كردى .
    هفته پيش پدرش تماس گرفت . حال خوبى نداره!
    رفيق خوبى بود . اگه مى تونى بگذر و فراموش كن .حلالش كن !حلالم كن!
    لبخند بهت مياد . هميشه بخند و شاد باش .
    على بي غم ."
    -خوب !؟
    -انتظار ندارى كه فراموش كنم؟!
    -راستشو بخواى دقيقاً همچين انتظارى دارم ... هممون اشتباه كرديم . من ،تو ،نازى ،وحيد ... اون نامرد بى معرفت... يكى بيشتر، يكى كمتر... فرقى نمى كنه ،هممون صدمه ديديم . تاوانشم داديم ... خدا تو رو دوباره به من برگردوند ... اما يادآوريش... تكرارش... دردى ازمون دوا نمى كنه ... راهى نيست كه علاقه به رفتن دوباره ش داشته باشم . تو دارى؟
    نهال با ناراحتى جواب ميدهد:
    -نه!
    -خوبه . فكر مى كنى بتونى ببخشيش؟!
    -نمى دونم . خوشم بياد يا نياد اون اتفاق افتاد...
    و عطا به تلخى فكر مى كند همه ی اينها تقصير اوست.
    - براى تو و آيندت فرقى مى كنه ببخشيش يا نه ؟!... فكر نكنم . ولى شايد براى اون فرق داشته باشه .
    نهال جوابى براش ندارد . تنها چيزى كه مى داند اين است كه شانه اى كه به آن تكيه كرده ،عمري ست صميمى ترين و محرم ترين اوست و او مى تواند به اين مرد همه ی اسرار و رازهاش را بدون ترس بگويد.
    -تو چى مى گى؟
    -بخشيدنش كار من نيست. به خودت مربوطه ولى من مى گم فراموش كنيم ... هرچى كه بود گذشت و روزى هزار بار خدارو شكر كنيم كه بخير گذشت.
    با تكان سر تاييد مى كند.
    عطا مهلت تفكر بيشتر را به او نمى دهد. بلند مى شود و در ضمن به نهال كمك مى كند بايستد.
    با ملايمت موهاش را كنار مى زند.
    ترانه اى ذهن عطا را پر مى كند. آهسته و آرام با ريتم آن شروع به سوت زدن مى كند.
    - مشاعره كنيم؟!
    نهال از روى يك پا، به روى پاى ديگر مى پرد و شروع مى كند به چرخيدن . خش خش برگهاى زير پاش، همنوا مى شود با سوت عطا.
    -مى بازيا!
    -تو را از بين صدها گل جدا كردم...
    - خوب كردى پهلوون!
    عطا ادامه مي دهد:
    - تو سـ ـينه جشن عشقت رو به پا كردم... ميم بده!
    نهال مى ايستد. لبخند محوى روى لبهاش شيطنت مى كند.
    - ميم !؟...اى به چشم... مرا ببـــــــــــوس ... مرا ببـــــــوس!
    عطا با صداى بلند مى خندد.
    او را در آغـ ـوش مى گيرد و مطيع خواسته ی او، لبهاش را می بـ ـوسد. شب با موسيقى و رقص آنها جان مى گيرد...
    عطا به نرمی نهال را از سیـ ـنه اش جدا می کند.
    - بسه دیگه... برگردیم خونه...
    نهال لب برمی چیند.
    - یه کم جرات داشته باش! بعضی وقتا فکر می کنم اصلا دوستم نداری...
    عطا لبخند آرامی می زند.
    - ربطی به جرات و دوست داشتن نداره... فقط می خوام به حرف خانواده مون احترام بذارم.
    - براى چى من بايد راه اونارو دنبال كنیم!؟ من مى خوام براى خودم زندگى كنم... نمى خوام اسير حرفهاى خاله زنكى باشم.
    عطا با تبسم گرمى به او نگاه مى كند. سخنرانى اش كه تمام مى شود، عطا دستهاى لطيف و كوچك او را مى گيرد و با ملايمت مى بـ ـوسد و زير لب مى گويد:
    -دوست دارم!
    - همين؟!
    عطا به درخت تكيه مى دهد و مى خندد.
    - شيطون نشو نهال! ....بذار به وقتش!
    -اولاً كه نمى فهمن ،فوقشم بفهمن ...بايد از همين الان بهشون بفهمونيم كه ما در بند افكار عهد دقيانوسيشون نيستيم.
    -نه ،قربونت... من هيچ سهمى از اين بى آبرويى نمى خوام!
    -اندازه ی يه پيرمرد شصت ساله سخت مى گيرى!
    - چيزى نيست كه بخواى ازش بترسى!
    نهال، معترض و برافروخته نگاهش مى كند
    -من گفتم مى ترسم!؟... من فقط مى خوام بدونم چطوريه!
    حالا عطا هم به اندازه ی او برافروخته است .نفس حبس شده اش را با صدا بيرون مى دهد.
    - مرزى براش وجود نداره...
    - برو بابا با اون شفاف سازيت!
    -نهال ! رياضى فيزيك نيست كه با فرمول يادت بدم!
    نهال با شیطنت چشمهاش را تنگ می کند.
    -منم نخواستم با فرمول ياد بدى!
    عطا پشت مى كند .
    - عطا!؟
    وانمود مى كند صداش را نشنيده.
    دوباره مصرانه مى پرسد:
    -قبول؟!
    عطا با سرسختى سرش را به علامت نفى تكان مى دهد.
    - بيا بريم ،داره نم بارون مى زنه.
    نهال مى چرخد و با سرعت به سمت خانه مى رود.
    عطا بدنبالش مى پرسد:
    - كجا؟!
    -من امشب تو اتاق تو مى خوابم!
    - چى؟!
    وارد اتاق مى شود. نهال مثل فرفره مى چرخد و خودش را روى تخـ ـت مى اندازد.
    -باشه! تو اينجا بخواب؛ من مى رم تو هال.
    و در عين حال سعى مى كند به گرما و ظرافت بدن او اصلاً فكر نكند. به بهانه ی مسواك زدن داخل دسشويى مى رود .درست است كه عقد كرده اند اما شكوه سفارش اكيد كرده قبل از مراسم عروسى با هم نباشند .آوردن نهال به اتاقش نهايت سرپيچى ست. عزمش را جزم مى كند . بايد هر طور شده او را به اتاق خودش بفرستد.
    - نها......
    باورش نمى شود در كمتر از پنج دقيقه چشمهاش بسته ،تنفسش عميق و يكنواخت شده.
    با ملايمت ،طورى كه از خواب نپرد ، گونه اش را مى بـ ـوسد .ملافه را روش مى كشد و از اتاق خارج مى شود.
    می خواهد نماز بخواند ولی نه در اتاقی که نهال، بی خیال روی تخـ ـتش لمیده...
    سجاده را به هال می برد تا نماز شكر را با حواس جمع بخواند.
    بهار طبق معمول هميشه، آهسته و بى صدا وارد آشپزخانه مى شود.
    عطا سجاده را جمع مى كند و با تعجب مى پرسد.
    -مى خواى برى سر كار؟ !
    -يه مريض اورژانسى دارم . نگران نباش زود بر مى گردم.....
    ليوان شير را پر مى كند.
    - چطور بيدارى؟
    -همينطورى ،نماز مى خوندم.
    قبل از اينكه شير را بنوشد، مى گويد:
    - قبول باشه ... از اتاقت سرو صدا مياد.
    رنگ از صورتش مى پرد.
    - حتماً گربه ست!
    بهار ليوان خالى را روى ميز مى گذارد و با عجله به سمت در مى رود.
    -به خانوم گربهه بگو قرصاشو يادش نره!
    صورتش به سرخی تغيير رنگ مى دهد.
    -مامان ... مامان ،به كسى حرفى نزنى! به خدا فقط خوابيده!
    بهار گونه اش را مى بـ ـوسد.
    - براى چى به من توضيح ميدى مامان جان ؟! شرعاً و قانوناً زنته ... به هم محرمين ،من چيكاره باشم ?!
    با حرص برمى گردد و به سمت اتاق مى رود.
    بهار دوباره صداش مى زند.
    - عطا ... بابات خوابش سنگينه توپم بالا سرش در كنى بيدار نمى شه!
    چشمكى مى زند، در را مى بندد و بيرون مى رود.
    دستهاش را به كمر زده ... نفسش را با صدا بيرون مى دهد.
    در اتاق را باز مى كند . از ميان تاريكى و نور كمى كه از پنجره مى تابد، سايه ی نهال را تشخيص مى دهد.
    منظره ی چشمگيرى در برابرش است .تماشاى نهال در زير پيراهن سفيد گشاد و مردانه اش دلپذير است.
    عطا آهسته صدا مى زند .
    - نهال!
    با شنيدن صداى او بر مى گردد و به پشت نگاه مى كند.
    - سرده ، يه لحافى چيزى ندارى؟
    نفس كشيدن براش سخت شده ،چه برسد به حرف زدن.
    بى صدا طول اتاق را طى مى كند و او را در آغـ ـوش مى گيرد و روى گردن لطيف او زمزمه مى كند:
    - بيا اينجا...
    نهال چشمهاش را مى بندد و اجازه مى دهد عطا با محبتش او را احاطه كند.
    تاريكى شب رنگ مى گيرد و اجازه مى دهند كه اين جريان نيرومند احساسات آنها را با خود ببرد.
    مثل طوفانى ناگهانى در هم پيچيده اند .
    نهال خروش گرما را یکباره و به ملايمت در وجودش حس مى كند.
    مى لرزد ،درد مى كشد و قطره اشكى رها مى شود . ستاره اى در آسمان مى درخشد.
    همزمان با طلوع اولين ستاره چرخيده اند و دور برداشته اند. آسمان به درخشش افتاده . به نظر مى رسد هوا هم از شدت حرارت مى سوزد.
    از شب و نيمه شب مى گذرند . از تاريكى به روشنايى سحر مى رسند و باز ....
    ***
    اولين نسيم صبحگاهى را روى پوستش حس مى كند. باد مى زند و عطر خاك بارون خورده شب قبل را به داخل مى آورد. عطا پلكهاش را باز مى كند.
    نهال ساكت و آرام در آغـ ـوشش دراز كشيده ، باريكه اى از نور آفتاب روى صورتش افتاده و مى درخشد. لطافت پوست او زير دستش را حس مى كند .احساس خوبى ست . تازه متوجه مى شود كه تا چه حد محتاج او بوده.
    كافى ست نهال چشم باز كند...چشم باز كند تا متوجه شود كه حالا مال اوست.
    امروز ،فردا و براى هميشه...
    عطا موهاش را نـ ـوازش مى كند. آهسته روى موهاش را مى بـ ـوسد و زمزمه مى كند:
    - آخر كار خودتو كردى!
    چرخى مى زند. سرش را روى شانه ی عطا مى گذارد و با چشم بسته مى گويد :
    - خوب كردم!
    تبسمى توصيف ناپذير روى لبهاى عطا نقش مى بندد.
    ***
    نهال در گوشهاش صداى ضربان آهسته اى مى شنود.
    طپش قلبى آشنا و آرامش بخش .....صداى ديگرى توام مى شود با آن ...
    كسى اسم او را صدا مى زند.
    عجيب ست احساس مى كند روى ابر سفيد و متحركى در يك آسمان ابى در حال پرواز است اما دست و پاش سنگين است و نمى تواند حركت كند.
    صداى آهسته اى به گوشش مى رسد .صداى خودش است !؟
    مى خواهد پلكهاش را باز كند ولى انگار بهم چسبيده اند و خيال باز شدن ندارند و او را در دل آسمان اسير كرده اند.
    يك صداى ناگهانى به رقص افكارش پايان مى دهد .
    لحظه اى چشمانش را باز مى كند و فوراً پرده سنگين پلكها را مى بندد تا از پروازش لذت ببرد.
    صدا قويتر مى شود . به نظرش مى رسد كم كم دارد پايين مى آيد و ارتفاعش كم مى شود!
    عاقبت موفق خواهد شد اين پلكهاى سنگين را باز كند؟
    كم كم دارد به زمين نزديك مى شود... پايين و پايين تر . نهايتاًبا سر سقوط مى كند!
    حالا مى داند صدا از چه كسى و او در كجاست!
    با احتياط و نگرانى، پلكهاش را باز مى كند و نگاه می اندازد.
    شدت نور ديدگانش را تار كرده.
    از ميان روشنايى شبحى روى او خم مى شود و يك دست آهسته روى دهانش قرار مى گيرد.
    نگاه مبهوت او باعث مى شود شبح دستش را بردارد و با ملايمت لبهاى او را ببـ ـوسد.
    با صداى ناله مانند ضعيفى مى پرسد:
    - چى شده؟!
    عطا روى او خم می شود و در كنار گوشش زمزمه مى كند.
    انقدر آهسته صحبت مى كند كه نهال مجبور مى شود گوش هاش را به دهان او بچسباند.
    - چى مى گى؟!
    - مامانت ......اون بيرونه!
    كم كم نگاهش روشن مى شود.
    در آغـ ـوش عطاست و روى تخـ ـت او و ......
    با قلب پر طپش سر بلند مى كند و نگاهى به اطراف مى اندازد.
    شتابزده با دست در اطراف خودش به دنبال چيزى مى گردد تا بدن خودش را بپوشاند.
    عطا با تعجب نگاهش مى كند و با اشاره مى پرسد :
    - چيكار مى كنى؟!
    نهال جوابى نمى دهد. به طرف پنجره مى رود و پرده را آهسته كنار مى زند. نور با شدت هر چه تمام تر به داخل مى افتد.
    - خل شدى ؟! مى گم چيكار مى كنى؟!
    نگاهش را در اتاق مى چرخاند.
    - واى خدا ..... عطا بدو ..بايد قايم شيم .اينجا در رو نداره!
    عطا دست به سیـ ـنه تكيه زده بر تخـ ـت . صورتش در سايه مانده و او را نگاه مى كند.
    تبسمى بر لبـ ـهايش افتاده.
    - مى خندى !؟.....شكوه جون اون بيرونه .شكر خدا خونتون هم كه قفل و بسط درست درمون نداره!
    تبسم عطا نشان دهنده ی آرامشى بى انتها و پايان يك نگرانى ممتد است.
    بى اراده دستهاش را به سمت نهال دراز مى كند.
    نهال دستهاش را مى گيرد و لبه تخـ ـت مى نشيند.
    - حالا چيكار كنيم؟!
    عطا گره اى ساختگى بر ابروانش مى اندازد و مى گويد:
    - بى صبرانه منتظرم اون نطق غرات راجع به عهد عتيقو جلوى شكوه جون بشنوم؛ بعد هم فعلاً كه در باغ بهشت به روى من باز شده... ترجيح ميدم هياهوهاى زمينى رو بى خيال شم!
    بى اختيار جيغ مى زند.
    - عطاااا!
    صداى صحبت شكوه و بهار به آهستگى به سكوت تبديل مى شود.
    شكوه در سكوت و غرق تفكر به سمت اتاق عطا مى آيد و بهار با فاصله اندكى در تعقيبش.
    - صداى نهال بود!؟
    صداى پا نزديك در مى شود. نفس نهال حبس شده
    - نه!
    شكوه نگاه پر سوء ظنى به اتاق مى كند و بعد به بهار مى اندازد.
    از لحن صداى بهار مشخص است از دروغى كه گفته ناراحت است .با اشاره چشم اتاق را نشان مى دهد و اضافه مى كند:
    - شايد گربه ست!
    شكوه با انگشت اشاره اتاق را نشان مى دهد و نگاه پرسشگرانه ش به بهار است.
    و بهار با يك اشاره خفيف سر به او جواب مثبت مى دهد.
    شكوه لحظه اى نگاه خودش را به در بسته مى دوزد.
    عقب گرد مى كند و به طرف در مى رود. قبل از خروج سر برمى گرداند و مى گويد :
    - پس عصر ميبينمتون ،دير نكنيا؟!
    كمى مكث مى كند. دلش طاقت نمى آورد. تبسم محبت آميزى مى كند و مى گويد:
    - گربه ی بلا برده! حداقل يه كارى كن به عروسى خواهرت برسى!
    صداى غش غش خنده اش ميان لبهاى عطا ساكت مى شود.
    فردا عروسى يكدانه پسرش است، و اين يعنى به زودى موعد رفتن نامدارهم خواهد رسيد.
    با خاطرى آشفته مى خوابد. نيمه هاى شب، وحشت زده از خواب مى پرد... مانند تمام اين شبها... رويا... كابـ ـوس... و واقعيت در هم آميخته است. هر چه تلاش مى كند تصوير نامدار را از ذهنش پاك كند، ناتوان تر مى شود ... ناله ی بلندى مى كشد... به پهلو مى غلتد و با خودش فكر مى كند "خدايا ... چقدر تنهام"
    ***
    درون سالن زيبايى بسيار معروفى، زير دست آرايشگرانى خبره نشسته... به نهال نگاه مى كند كه مثل پروانه دور نازنین مى چرخد. شكوه، در قسمت ديگرى مشغول صحبت با تلفن است. آثار دلواپسى در چهره اش كاملاً مشخص است. دستوراتى را پى در پى به شخص پشت خط مى دهد .
    رو مى گرداند...
    ذهن نافرمانش دوباره پرواز مى كند.
    چنان به دور دست خيره شده كه انگار هيچ كس در اطرافش وجود خارجي ندارد.
    در اعماق چشمهاى دست نيافتنى اش غمى خانه كرده.
    نم چشمهاش را به حساسيت به مواد آرايشى ربط مى دهد و كاملاً بى تفاوت به آرايشگرها ،اجازه ی خودنمايى مى دهد.
    قرار بر اين است كه آغاز فيلم بردارى از منزل راد ها باشد و هانيه و نامدار با بدرقه ی اميرعلى از زير قران و ذكر دعاى خير، او را روانه ی آرايشگاه و نازنین كنند.
    زودتر از بقیه آماده شده، با حمید به خانه برگشته و منتظر است. دلشوره عجيبى دارد... هر چه به زمان آمدنشان نزديك مى شود، اضطراب و هيجان و ترسش چندين برابر مي شود. بعد از آخرين ديدارش با نامدار ،هنوز نميداند بايد در انتظار چه باشد. بازى خطرناكى را شروع كرده ،كه در صورت باخت همه چيزش را از دست مى دهد .
    فرصت نشده نازنین را ببيند. همه تأخير دارند. نگاهى دوباره به ساعت مى اندازد. دير كرده اند...
    همزمان با صداى تلفن از لابى كه ورود گروه فيلم بردارى را اعلام مى كند، از جا بلند مى شود و با قدمهاى لرزان به سمت در ورودى مى رود.
    درون آينه ی قدى، نگاهى به خودش مى اندازد .
    پيراهن دانتل مشكى رنگش ،از كمپانى گوچی...
    انتخاب نامدار !!
    كه تضادها را به رخ مى كشد. با آستينهاى بلند و يقه اى كه از جلو بسته است و از پشت به صورت هفت باز. قد آن تا زير زانو...
    نگاهش به سمت كفشهاى مشكى ميس ديور مى رود ... هميشه در عين سادگى، بهترين ها را براش انتخاب مى كند.
    دستى به گوشواره هاى زمرد نشان هرى وينستون مى اندازد .
    قفل آن را دوباره چك مى كند. هديه ی بى نظير وگرانبهاى اولين سال ولنتاين، از طرف نامدار.... كه سالها به بهانه ی سنگينى از گوش كردن آن سر باز زده بود.
    بى اختيار آه مى كشد ... دست به سمت دستگيره مى برد و در را باز مى كند.
    نامدار با ديدن هانيه، براى لحظه اى نفس در سـ ـينه اش حبس مى شود .
    موهاى مشكى اش، تقابلى آشكار با چشمهاى زمردين و پوست مهتابى رنگش دارد.
    نگاهش آهسته روى تك تك اجزاى صورتش مى چرخد؛ لحظه اى روى گوشواره ها ثابت مى ماند ... به چشمانش نگاه مى كند.
    نمى تواند نگاه ازش بردارد .
    هانيه برق تمنا را در نگاهش مي بيند و... آهسته سلام مى كند.
    چرخى زده و خرامان خرامان به سمت سالن پذيرايى حركت مى كند.
    آهسته گام بر مى دارد. مى داند كه نامدار با نگاهش ، او را زير نظر گرفته و به انحناهاى بدنش و ساق پاهاش نگاه مى كند .
    به خوبى از ماهيت نگاهى كه به دنبالش است با خبر است و سخاوتمندانه اجازه مى دهد كه اينچنين نظر بازى كند.
    نامدار مدتى از جاش تكان نمى خورد. چشمهاش را مى بندد ... نفس عميقى مى كشد... احساس مسخ شدگى مى كند.
    گروه فيلم بردارى به ترتيب وارد مى شوند و اميرعلى با كمى تأخير در پى آنها.
    زماني كه پدر و مادرش را در آستانه ی سالن پذيرايى مى بيند، بهتش مى زند...
    با وجود اينكه آنها هميشه ظاهرى آراسته داشته اند، ولى هرگز تا آن روز ،آن دو را اينطور با شكوه و زيبا نديده.
    احساس مى كند به نوعى با هميشه متفاوتند.
    نامدار كه مثل هميشه چنان تسلط و تشخصى در حركات و حرف زدن دارد ، كه همان ابتدا به امر، تمام گروه فيلم بردارى را تحت تأثير خودش قرار داده... وهانيه كه در عين سادگى، زيبايى هميشگى و ذاتيش، به طورى معجزه آسا تغيير كرده... حالتى در چهره اش هست كه بى اختيار هر بيننده اى را به تحسين وا مى دارد.
    نامدار سايه به سايه اش حركت مى كند.
    حضورش تمام فكر هانيه را به خودش اختصاص داده.
    نگاهش به دنبال دستهاش است كه هنگام صحبت در هوا تكان مى دهد.
    رفتار آرام و پرصلابتش، فيگور و حتا كلماتى كه استفاده مى كند، ويژه ی خودش است و قابل تقليد نيست.
    حـ ـلقه ی دستهاى نامداربه دورش ، تفكراتش را بهم مي ريزد.
    ترس... لذت... اشتياق و جريان حسی دلپذير، دروجودش، دماى بدنش را بالا برده و قلقلكش مى دهد...
    تشخيص حال خرابش، براى مرد خبره ی روبروش، آسانترين كار است .
    هانیه سرش را پايین مى اندازد تا بيشتر از اين رسوا نشود...
    خانوم عكاس ازش مى خواهد كه سرش را بلند كند ...
    همزمان، نگاهش در نگاه گرم و مشتاق نامدار گره مى خورد كه به همراه آن، لبخند محبت آميز گذشته را به لب دارد .
    امیرعلی جلوی در باشگاه، ماشین مشکی را که با گلهای سفید تزیین شده، متوقف می کند. پیاده می شود تا به عروسش کمک کند. مهمانها برای استقبال ازشان، جلوی ورودی باشگاه جمع شده اند.
    فشاری به دست نازنین ی آورد و در میان موسیقی و آشتبازی، از روی مسیر ِ پوشیده از گلبرگ های سفید رد می شوند.
    شکوه، با لبخند، غرق سر تا پای نازنین شده و تند تند به زیر پلکهاش دست می کشد. باور نمی کند این فرشته ی بى همتا، پيچيده در تور و ساتن و دانتل، همان نازنین ِ چند ماهه ای ست که تنش کبود بود و مدام می لرزید...
    کاش می توانست به قلبش اطمینان دهد خانواده ی شوهرش هم با تمام وجود، مراقب او هستند.
    نهال با اشاره ی پدرش، بازوی مهربان را می گیرد و به طرف سالن می برد.
    - مادر عروس! اگه توی عروسی ِ منم اینطوری اشک شوق نریزی، حسودیم میشه ها!
    شکوه، میان احساسات در همش، اخمی تحویل نهال می دهد.
    - دختره ی بی حیا! خجالت نکشی ها؟!... نه که رعایتم می کنی؟!!
    نهال می خندد و چشمک می زند.
    - از قدیم گفتن دختر، امانت ِ مردمه! آدم که نباید از واقعیت ها فرار کنه!
    شکوه با همان اخم، لبخندی کنترل شده می زند. خوشحال است در صورت و عمق نگاه دو دخترش، خوشبختی و رضایت را می بیند. نفس بلندی می کشد و وارد سالن می شود.
    سراغ میزی می رود که خانوم سمایی و چند نفر دیگر از خانومهای جلساتشان دورش نشسته اند. و لبخند زنان دوباره خوش آمد می گوید.
    مجلس مجلل ...عالى و فراموش نشدنى ... توصيفاتى ست كه نقل زبان خانم هاى مجلس است .
    اميرعلى دستش را به سمت عروسش دراز مى كند و لبخند عاشقانه اى به لب مى آورد. نازنین در حاليكه با خوشحالى به بازوش تكيه مى دهد، با گام هاى آهسته به همراهش به سمت مهمانها جهت خوش آمد گويى حركت مى كند.
    شکوه خم می شود کنار شانه ی خانوم سمایی که به خاطر حضور امیرعلی، روسری شیری رنگش را محکم دور صورتش بسته و با گیره ای نگین دار، ثابتش کرده.
    - ماشالا دامادت و نازنین، حسابی برازنده ی همدیگه هستن... ایشالا که به پای هم پیر بشن...
    شکوه، نگاهی گذرا با رضایت به نازنین و امیرعلی می اندازد و بعد به نهال... و کنار گوش خانوم سمایی زمزمه می کند:
    - شما همیشه مشکل گشای من بودی... اگه اون دعاها نبود، کی می تونست حریف نهال بشه؟!... خدا رو شکر که به خیر گذشت و حداقل مطمئن شدم اون یکی پیش خودمه و راه دور نمیره... عطا برام عین پسر نداشتمه... به چشم داماد نمی بینمش.
    یکی از فیلمبردارها در گوش امیرعلی که کنار نازنین نشسته، زمان رفتنش را به قسمت آقایان می گوید. امیرعلی سری تکان می دهد و چیزی را به او یادآوری می کند.
    زن فیلمبردار، در هدست ِ کنار دهانش با همکارش حرف می زند و می گوید:
    - دو سه دقیقه دیگه!
    امیرعلی دست نازنین را می فشارد.
    - باهام می رقصی؟!... الان که مرد و نامحرمی نیست...
    نازنین با لبخند، آرام پلک می زند.
    - بلد نیستم... اگه خراب کردم تقصیر توئه!
    دستش را می گیرد تا سمت پیست دایره شکلی بروند که کف شیشه ای دارد و روی محفظه ای شبیه آکواریوم قرار گرفته.
    نازنین لب می گزد.
    - تا به حال جلوی این همه آدم نرقصیدم!
    امیرعلی روبروش می ایستد.
    - نیازی نیست به اطرافت فکر کنی... فقط به خودم و خودت فکر کن...
    نور سالن کم می شود و فقط پیست با اسپات لایت های آبی رنگ بر روی آب، روشن می ماند.
    آهنگ که شروع می شود، نازنین بلافاصله لبخند می زند.
    - بازم؟!
    امیرعلی دست دور کمـ ـرش می اندازد.
    - این آهنگ توئه...
    و با آهنگ زمزمه می کند:
    - لیدی...
    همانطور که امیرعلی خواسته، نه یه چشمهایی که خیره بهشان شده اند فکر می کند، نه کرین و دوربین روش که اطرافشان مدام دور می زند و نه عکاس و فلش دوربینش...
    نگاهش را چسبانده به خاکستری مذاب ِ نگاه امیرعلی و لبهاش که آهنگ را لب می زند.
    نمی داند چطور از آن سر دنیا پیداش شده و حالا همه ی دنیاش شده... فقط می داند این مرد را و احساس بی نظیرش را مرهون رحمت خداست.
    صورتش نزدیک و نزدیکتر می شود. زمزمه ی " یور مای لیدی"، می چسبد به بـ ـوسه ای طولانی، میان دست زدنهای مهمانها.
    امیرعلی تا جایگاهش او را همراهی می کند و با بـ ـوسه ای به انگشتهاش، به طرف در خروج می رود.
    نهال، دستمالی از جعبه ی روی یکی از میزها بیرون می کشد و جلوی امیرعلی را می گیرد.
    - شادوماد! روم به دیوار، اینو بکش به دهنت، بالاخره اونور پسر مجرد نشسته، می بینه هوایی میشه!
    امیرعلی، خندان دستمال را می گیرد.
    - من اصلا فکر نکردم منظورت امیر باشه!
    چشمک می زند.
    - مواظب لیدی ِ من باش!
    و می رود.
    ***
    در ميان هاله ی اشك هانيه ، عروس و داماد را بدرقه مى كنند. نامدار، دست به دور كمر هانيه مى اندازد و قدم زنان به سمت ماشين حركت مى كنند .
    از اينكه بدنش با بدن نامدار در تماس است، احساس آرامش مى كند.
    با اشاره ی سر از حميد مى خواد كه حركت كند.
    هانيه همچنان اشك مى ريزد...
    نامدار دست دراز مى كند و دست نرم و لطيفش را در دست مى گيرد و در سكوت نـ ـوازش مى كند...
    چشمهاش را مى بندد تا آرامش بيشترى حس كند.
    تا زماني كه مقابل درب ورودى برج توقف مى كنند و نامدار رو به حمید مى گويد :
    - منتظر باش ... برمي گردم.
    هانيه را كه به او پشت كرده و با گامهايى بلند ازش فاصله مى گيرد، صدا مى كند:
    - هانيه...
    از صداش رنگ اعجاب و بهت زدگى قابل تشخيص است ... در درونش واقعه اى بى سابقه رخ داده... واقعه اى كه با قانون و قاعده ی هميشگى اش كه نتيجه ی مشخص داشت ، فرق مى كند .
    هانيه به پشت سر خود حتا نگاه هم نمى كند و با شتاب به سمت آپارتمان مى رود.
    متحير از انفجار ناگهانى او، در جا خشكش مى زند ... چنين واكنشى را ازش انتظار ندارد... هميشه نسبت به همه چيز، مخصوصاً او و تصميماتش سرد و بى تفاوت بوده ،اما اخيراً چه از نظر روحى و چه از نظر فكرى، كاملاً متفاوت شده و همين، حسابهاى نامدار را به هم مى زند.
    مدتى روى پله هاى ورودى، بى حركت مى نشيند و متفكر به نقطه اى نامعلوم خيره مى شود.
    سيـ ـگارى آتش مى زند... پك هاى محكم و پى در پى اى به سيـ ـگارش مى زند ... چشم هاش را تنگ مى كند و به آتش سيـ ـگار خيره مى شود...
    از جا بلند مى شود...
    "امشب بايد تكليفش را يكسره كند "
    پشت در، لحظه اى ترديد مى كند و سپس، با قدم هايى محكم وارد مى شود.
    صداى موزيك ملايمى از سمت نشيمن مى آید كه با توجه به نورى كه از تلويزيون ساطع مى شود، مشخص است مربوط به آن است.
    بى توجه، به دنبال هانيه به سمت اتاق خواب حركت مى كند .
    در ميانه راهرو، نگاهش مى افتد به در نيمه باز اتاقى كه نور كمى از آن بيرون مى زند. به خيال این كه هانيه آنجاست، به سمت آن قدم برمي دارد.
    در جست و جوى هانيه، نگاهى به داخل مى اندازد ... چیزی که می بیند، به حدى توجهش را جلب مى كند ، كه فراموش مى كند به دنبال چه آمده...
    گامهاش سست مى شود......متحير به اطراف نگاه مى كند......انچه را كه مى بيند باور نمى كند......تقريباً پوشش همه ديوارهاى اتاق عكس خودش ست.....عكسهايى در حالت هاى مختلف و زمان هاى متفاوت.......بعضى كوچك و برخى فوق العاده بزرگ ......و يكى كاملاً قدى .....تكيه داده شده به ديوار.....
    هجوم خون را به تمام اعضاى بدنش حس مى كند ... كت از دستش رها مي شود و كنار پاش مى افتد... دست مي برد و گره ی كراواتش را شل مى كند. با باز كردن دكمه ی زير آن، نفس حبس شده اش را با صدا بيرون مى دهد و زير لب مى گويد:
    " امان از دست اين زن!"
    با شنيدن صداى گريه ی آرام هانيه، نفس عميقى مى كشد و قدم به سمت اتاق خواب تند مى كند ... در آستانه ی در، او را مى بيند ...
    رو به پنجره، گوشه ی پرده را در مشتش مى فشارد و گريه مى كند.
    از دور نگاهش مى كند.
    "تعلق خاطرى پايان ناپذير به اين زن دارد" این پر رنگ ترین حقیقت زندگیش است!
    هانیه از پشت پنجره، به هواى ابرى خيره مانده و اشك مي ريزد ، كه تصوير تكيه بر در داده اش را از داخل شيشه مي بيند ... آستين هاى پيراهن مردانه اش را بالا زده ...
    با عصبانيتى ساختگى رو مي كند به سمتش و مى گويد :
    - براى چى برگشتى؟!
    نامدار با لبخند عميق و ستايشگرى كه بر لب دارد، نزديكش مى شود.
    خيره به چشمهای هانیه، دستش را به سمت گوشواره اش مي برد.
    - یه جفت زمرد أعلا جا گذاشته بودم... اومدم دنبالشون…
    تحت تأثير نگاه هاى پر نـ ـوازش و دو پهلو حرف زدن نامدار، گرم مى شود. احساس مي كند با الكتريسيته در تماس است و بدنش بى مقاومت و سست مي شود ...
    نامدار دست ديگرش را بالا مى آورد، از پشت سرش رد مى كند؛ سرش را به سمت گوشش خم مى كند و زمزمه وار ادامه مى دهد:
    - تا جايي كه يادمه، گوشهات به گوشواره حساس بودن!
    سوزش حاصل از حركت انگشتان او را بر پشت گوشش را حس مى كند ... نامدار مشغول ور رفتن به قفل آن است...
    سرش تقريباً در آغـ ـوش نامدا راست ... نگاهش به گره ی شل شده كراوات ... لب هاش با كمترين فاصله، در ميان دكمه ی باز پيراهنش ... سر مـ ـست از عطر تنش...
    به نظر خواب مى رسد ... مى ترسد لب باز كند و از خواب بپرد...
    نامدار با احتياط قفل را باز مى كند؛ اولين گوشواره را بيرون مي آورد و سپس با دوانگشت، دايره وار شروع به ماساژ لاله ی گوشش مى كند.
    هانيه تشنه ی او... آتشى ديوانه وار در درونش مى خروشد و نامدار كاملاً مسلط و آگاه از حالش...
    براى فرار از وضعيت پيش آمده ، ناگهانى مي گويد:
    - حتماً مى خواى بديشون به سميرا...
    دستهاى نامدار براى لحظه اى متوقف مى شود. براى دومين بار ظرف نيم ساعت گذشته، متحير شده.
    "اين فكر احمقانه ديگه از كجا به مغزش راه پيدا كرده؟!"
    صداى موزيك، آرام از اتاق مجاور مى آید.
    "بى همگان به سر شود... بی تو به سر نمی شود"
    هانيه فكر مى كند عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا حماقتش را به رخ بكشند.
    - اتفاقاً خيلى هم به هم میاین!
    براى اولين بار است، حس حسادت، كلافگى وعصبانيت را در صداى هانیه مى شنود.
    مى خندد... با فشار خفيفى لاله ی گوشش را مى كشد.
    - اوهوم... همينطوره كه ميگى!
    هانیه چشمهاش را مى بندد و دل به دريا مى زند.
    - دوسش دارى؟!
    نامدار از تصور حرفش، بى اختيار بلند تر مى خندد ... از پاكى خودش مطمئن است و از احساسش.
    - نگو كه حسوديت ميشه!
    هانیه، مشت كم جانش را به سـ ـينه ی او مى زند؛ دستش را بند گره ی كراوات مى كند و با بغض مى گويد:
    - خانوم از اول هم درست انتخاب كرده بود...
    قفل دومين گوشواره را هم آزاد مى كند و با احتياط آن را جدا مى كند. در همان حال زمزمه وار و آرام مى گويد:
    - هانيه...هانيه ...هانيه…
    دست بر روى شانه هاش مى گذارد و سرش را عقب مى كشد تا بهتر حالت صورتش را ببيند... اشك در چشمهای زمرديش حـ ـلقه زده...
    با محبت نگاهش مى كند.
    "از چه راه هاى عجيب و غريبى براى ابراز علاقه اش استفاده مى كند!"
    بيش تر از آن تاب نمى آورد. سرش را آهسته خم مى كند؛ لبش را با گوش او مماس مى كند و خيلى آهسته زود تر از شاعر زمزمه مى كند:




    "حادثه ی يكى شدن ، حادثه اى ساده نبود ...
    مرد تو ، جز تو از كسى ، زير و زبر نمى شود"




    اعتراف خالصانه اش، تمام حصارها مى شكند...
    خودش را در آغـ ـوش امن نامدار رها مى كند و مى نالد " نامـــدار "
    نامدار، سرش را در آغـ ـوش مى كشد و دستش را تكيه گاه بدن لرزانش مى كند.
    - جان ِ نامدار ... چى بگم؟... چى مى خواى كه بگم ؟!... بهتر از هر كس مي دونى كه چقدر دوستت دارم ... عزيزترينم...
    صورتش را داخل موهاي او مى كند...
    - اصلاً مگه ميشه تو رو دوست نداشت؟!
    دستهاي هانیه چنگ مي شود به سـ ـينه ی ستبرش.
    هق مى زند:
    - بد كردم ... ببخش…
    دست به زير چانه اش مى برد، سرش را بلند مى كند. با نوك انگشت، گونه هاي خيس از اشكش را لمس مى كند.
    -"!No matter what has happened ,No matter what you've done.No matter what you will do ,I will always love you .I swear"


    مثل تشنه اى كه به آب رسيده، دوباره خودش را در آغـ ـوش امن و هميشگى اش جا مى دهد و سر بر سـ ـينه اش مى گذارد.


    "به فكر سر سپردنم ،به اعتماد شانه ات"
    گريه بخشايش من ،كه بى اثر نمى شود"


    نامدار دست چپش را به دور كمر او حـ ـلقه مى كند. دست ديگرش را نـ ـوازش وار بر روى پوست لطيف و گرما بخش كمرش حركت مى دهد و با زيركى مى گويد:
    - فكر مى كنم موضوع عكس اون اتاقو قبلاً جايى ديده باشم!
    با نـ ـوازشهاش، آرامش كم كم به وجودش بر گشته...
    مشغول بازى با دكمه های نيمه باز پيراهن مردانه اش مى شود .
    شيرين و دلپذير مى گويد:
    - درسته! منم فكر مى كنم جايى ديدیش!
    نامدار بـ ـوسه اى به روى موهاش مى زند ... حـ ـلقه ی دستهاش را تنگ تر مى كند... طاقتش طاق شده... سالها انتظار اين لحظه را كشيده ... و سرانجام، هانيه آنجاست ... در آغـ ـوشش و او مجنون... از حضورش ... بى طاقت از وجودش...
    دكمه ی دوم باز مى شود.
    شيطنت انگشتان لغزنده بر روى پوستش را حس مى كند... بى قرار است و حركتى نمى كند ... بايد بداند هانیه تا كجا مى خواهد پيش برود.
    هانیه، بعد از مدتى، آهسته خودش را از حصار دستهاى نـ ـوازشگر و پر احساس نامدار بيرون مى كشد و عقب عقب به سمت در حركت مى كند.
    متعجب از حركاتش، يك دستش را نگه مى دارد و با چشمهاى تنگ شده مى پرسد:
    - كجا؟!!
    هانیه با شيطنت جواب مى دهد:
    - دارم ميرم شمعى ... چيزى پيدا كنم ... باز به در و ديوار نكوبونيمون!
    قهقهه ی نامدار بلند مى شود ... اين روى سكه را هيچوقت نديده ... شيطان شده ... چه بى پروا اتفاق آن شب را به رخ مى كشد!
    هانيه، متاثراز خنده ی از ته دل او، به آرامى لب مى زند "دوستت دارم"
    نفس نامدار منقطع مى شود ...
    دستش را مى كشد و او را با تمام وجود در بر مى گيرد.
    - بيا اينجا ببينم !... همينجورى آتيش به همه ی هستيم زدى ... نيازى به شمع و شعله نيست!




    "این که بارون گرفته
    این که اون توی راهه
    این که فهمیده دوری
    بدترین اشتباهه
    مثل شومینه روشن
    مثل آینه روراست
    بعد یک سال دوری
    این که آخر خودش خواست
    خودش خواست




    یعنی پاییز امشب
    بارشو جمع کرد و
    میشه با عشق سر کرد
    این زمـ ـستون سردو
    یعنی آغـ ـوش سردم
    پر شه از عطر موهاش
    یعنی یلدای امسال
    با منه آرزوهاش
    آرزوهات مبارک
    شب یلدات مبارک"




    ***
    پايان.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 10:31 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.