صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    با باز شدن مجدد در ماشین اون موج سرما تبدیل شد به گرمی همین بوی ادکلن و نفسی که این چند وقت چند باری از نزدیک حسش کرده بودم و همه وجودم پر میشد.....
    توی دستش یه لیوان بزرگ و یه جعبه خیلی کوچیک بود...لیوان رو به سمتم گرفت...: این رو بخور یکم حالت سر جاش بیاد...اینم پماد ویتامین آ..
    لیوان رو از دست راستم به دست چپ منتقل کردم و با تعجب نگاهش کردم : این پماد؟؟!!!
    _برای اون لبایی که پوسته پوسته شدن...
    ..از خجالت سرم رو پایین انداختم...این آدم این روزها بی پرواتر از این حرفها شده بود که بشه نسبتش رو با حامی انتظام پیدا کرد...
    پماد رو روی داشبور گذاشتم ...
    _اون معجون رو هم بخور...می دونم تو یکی دوساعت آینده نیاز به انرژی داری...
    _این چیزها کمکی به من نمیکنه...
    _به تو فقط شنیدن و صحبت کردن کمک میکنه کاری که عجیب داری ازش فرار میکنی...من به خاطر خودت...صرفا به خاطر خودت میخوام حرفهات رو بزنی و بشنوی...
    _شما منتظرید...
    _من هیچ انتظاری جز یه حال بهتر و یه همراز پر از انرژی بعد از این گفتگو ندارم...بخشش حامد ...گذ شتن از چیزهایی که تو حس کردی و میکنی..تماما مربوط به خودته و هیچ کس حق دخالت نداره...
    ...یه جرعه از اون معجون پر از گردو و شیرین مزه رو قورت دادم : خیلی سنگینه...
    _نه برای تو..بخور...
    _شما همش به من دستور میدید....
    لبهام نا خود آگاه جمع شد...دست خودم نبود...لوس شده بودم. نكاهش یکی از زیباترین نگاههایی بود که تا به حال بهم داشت... : گاهی احساس میکنم دوست داری اذ یتم کنی....
    با چشمهای گردم نگاهش کردم : اذیت...؟؟؟!!! من که...
    لبخندش زیادی شیطنت داشت : بخور دختر.....
    _کجا قراره بریم...
    _کافی شاپ نمیشه...عمارت هم نمیشه..خونه حامد هم نمیریم نمیخوام ببرمت به پاش...بهترین جا شرکت منه..اون جا الان تو این ساعت کارمندها هم نیستن....
    ..من که هنوز در فکر یک ساعت پیش بودم که غر زده بود اعتراض کرده بودم که حرف نمی زنم و نمیام..و مثل همیشه حامی مـ ـستقیم تو صورتم نگاه کرده بود و یه کلام گفته بود باید ...از همون باید های حامی وار..حالا با این جمله انگار تمام اون یک کلامی و زور گوییش روفراموش کرده بودم...انگار نه انگار....

    نفس عمیقی کشیدم و برای دومین بار پا توی شرکتش گذاشتم..شرکت توسکوت مطلق بود...معلوم بود تقریبا همه کارمندها رفتن فقط منشیش هنوز اون جا بود که با دیدنمون از جاش بلند شد...حامی ابروهاش رو دوباره گره زده بود..خانوم جوون بسیار زیبایی بود شاید زیباترین چشمهایی رو داشت که تا به حال دیده بودم..پالتوی بلندی به تن داشت و شالش صورتش رو کامل قاب گرفته بود...سلامی کرد : آقای دکتر براتون چای بیارم؟؟
    _شما مرخصید..البته قبلش دو تا چای رو میخوام...فردا ساعت 10 اینجا باشید امشب دارید دیر تر میرید منزل..
    _ممنونم آقای دکتر...
    روی مبل اتاقش نشستم و با خودم گفتم این چند وقت انقدر رفتار و نگاهش به من متفاوت بود که یادم رفته بود این آدم در حالت عادی چه قدر بد اخلاق میشه...
    به ساعتش نگاه کرد..عجیب بود که احساس میکردم از منی که قلـ ـبم توی گلوم میزد هم بیشتر نگرانه...پالتوش رو آویزون کرد و دمای گرمای اتاق رو بالاتر برد.. : فکر میکنم تا ده دقیقه دیگه این جا باشه....همراز...
    نشست روی مبل روبه روم : خوب نگام کن ..به هیچ صورتی نمی خوام خودت رو اذیت کنی...
    _این کار من رو اذیت میکنه..حالا میگید اذیت نکن...
    _این کار درست ترین کار توی این موقعیته..تو باید حامد رو بشنوی...اون باید تو رو بشنوه...من اینجام و بهت قول میدم که طرف هیچ کدومتون نیستم...
    _پس اگر بی طرفید ما رو تنها بذارید...
    _این امکان نداره...
    _دیدید بی طرف نیستید...
    یکم به سمتم خم شد : بله بی طرف نیستم اما حس می کنم طرف من رو اشتباه برداشت کردی...همراز جایی..بازهم تاکید میکنم هر جایی که داشتی اذیت میشدی یا خودم حس کنم که داری اذیت میشی این بحث کات میشه.....
    چای که رو به رومون قرار گرفت باز من این خانوم رو نگاه کرد..با بیرون رفتنش حامی لبخندی زد : چرا این بنده خدا رو این طوری نگاه میکنی...
    _خیلی خوشگله...
    _کی؟؟؟
    _همین منشیتون دیگه....
    _نمی دونم دقت نکردم...
    _شوخی نکنید...مگه میشه همچین زیبایی رو ندیده باشید...
    _من چشمم جایی هستش که دلم اونجا باشه.
    ...این جمله اش باعث شد لبخند بزنم...زیبا ترین جمله برای جلب اعتماد بود..برای هر زنی این زیباترین حس دنیا میتونست باشه و برای اولین بار با خودم اعتراف کردم زن حامی شاید یکی از خوش شانس ترین زن های دنیا باشه...

    صدای پایی که به این اتاق نزدیک میشد شاید برای هر کسی فقط یه صدای پا بود..اما برای من حضور یه آدمی بود که انگار که تنها کارش پاره کردن تمام پرده های احترام و آرامش زندگی من بود...
    از در وارد شد..خسته به نظر میرسید...حامی اخم آلود و جدی باهاش دست داد...
    _حالش چه طوره؟؟؟
    روی مبل رو به روی من نشست و آرنجش رو گذاشت روی زانوهاش و این سئوال رو پرسید..
    زانوهام رو تکون میدادم...با خودم تکرار میکردم آروم باش.....
    اما نمیشد : براتون مهمه؟؟؟
    حامی که ساکت پشت میزش نشسته بود با شنیدن این جمله از من که انگار استارت یه جنگ لفظی بود سریع خودش رو به کنار من رسوند...من روی مبل دو نفره نشسته بودم....
    _همراز..چرا نمیخوای بپذیری اونا بچه های منن....
    _خواهش میکنم من رو نخندونید....اونایی که ادعا میکنید بچه ها تونن..همونا رو 10 سال پیش گذاشتید رفتید..بگذریم از خواهر بد بخت من...
    دستاش رو محکم کرد توی هم...عجیب بود که به نظرم میلرزید...
    حامی : حامد قرصهات رو خوردی؟؟
    _آره....نیوشا خوبه حامی مگه نه؟؟
    _گفتم که بهت خوبه نگران نباش....
    پوزخند بلندی زدم که باعث شد بهم نگاه کنه و با خودم اعتراف کردم این کوشا عجیب شبیه این آدمه....
    _همراز..بزرگ شدی...اما انگار تو هر سالش ذره ذره کینه از من کنار گذاشتی...زمانی که من میرفتم یه دختر بچه با لباس های عجیب غریب بودی و لاغر...خانوم شدی....
    حامی سر جاش کمی جا به جا شد...حامد لبخندی روی لبش اومد با این جا به جا شدن... : این مقدمه برای اینه که بهت بگم تو از زندگی زناشویی ما هیچی نمیدونستی...
    بغضم رو قورت دادم... : راست میگید اما چیزهای دیگه ای هست که بدونم...این که خواهر من درد داشت و این درد رو شما به جونش انداخته بودی...خواهر من قبل از شما مشکلی نه با بارون داشت...نه با کوچه های خلوت...نه با پاییز....اما بعدش چشمش به اون کوچه خشک شد...از درون سوخت...از عصیانی که تو خودش خورد و بیرون نداد...شما رفتی و خواهر من رو با سری پر از فکر و دلی پر از درد تنها گذاشتی....من اینا رو میدونم..راست میگید من از زندگی شما هیچی نمیدونم...
    ..نفس نفس میزدم...حامد با تعجب نگاه میکرد : همراز...من...
    _یه لحظه بهم اجازه بدید....خواهر من انگار بعد از رفتنتون تمام داشته هاش شکسته بود...براش فقط یه مشت دروغ مونده بود...یعنی بعد از شما رها یه هیچ کامل بود...یه هیچ...متوجه میشید.....
    بغضم رو که داشت خفم میکرد سعی کردم کنار بزنم..انگار هیچ چیز نمیتونست جلوی کلماتی که انگار سالها زندانی شده بودن و حالا بیرون زده بودن رو بگیره...
    لرزش لبهام باز دوباره داشت تکرار میشد : این عشق رو شما شروع کردی..یه طرفه هم تمومش کردی و حتی برنگشتی نگاه کنی که پشت سرت چه خرابه ای به جا میذاری...حالا حرف از یه دختر کو چولو میزنید...
    من میفهمم خواهرم چه قدر براش تلخ بود که حتی نمیدونست چرا تموم شد....من به یاد دارم..خواهری که یه سال بود زایمان کرده بود چه طور شیرش خشک شد...بودم زمانی که هر شب اون پیراهن شبی که براش خریده بودید رو می پوشید تا ببینه رژیمش جواب داده. یا نه...فکر میکرد اگر اون پیراهن تو تنش بی نقص وایسه شوهرش بر میگرده...
    ...اشک روی گونه ام لغزید دلم میخواست همونجا بمیرم...عجیب بود اما برق اشک رو توی چشمهای حامد هم دیدم..حامدی که لرزش دستش بیشتر هم شده بود....
    دستم رو گذاشتم روی کاناپه : خواهر من غروری براش نموند...می دونید هیج کاری از دستم برای خواهری بر نمیومد که مردش..عشقش به دنباله یه هیجان...یه تن تازه ترکش کرده بود...دلم میخواست اون شبها که خواهرم به دنبال مسکنی بود تا درد زخم خیانت رو التیام بده و پیدا نمیکرد...پیداتون میکردم و...
    اشک از چشمش لغزید و افتاد رو گونه اش...انگشتهام باز شروع کرد به لرزید...: حالا اومدید دنباله چی؟؟؟
    _بچه هام....
    _اونا واقعا بچه هاتونن؟؟؟...
    اشک روی گونه اش رو پاک کرد : همراز..من اشتباه کردم...
    _همین....
    _به خدا همین....آرنجهاش رو گذاشت روی زانوهاش و دستاش رو کرد توی موهاش : منم بچه بودم به خدا...پدرم..پدرم هیچ جوره با من کنار نمیومد....اون عمارت برای من جایی برای خواب وبود فقط..لج میکردم با اکبر خان انتظام که دنیا رو تک بعدی میدید....
    گیر داد بهم...خسته شده بود....آبروش به قول خودش در خطر بود...من به دنباله یه جو محبت بودم...یه پدر...
    _همون پدری که قرار بود برای بچه هاتون باشید دیگه؟؟؟
    _اولین بار تصادفی دیدمش..با اون محله نا آشنا بودم...دوستم می خواست بره دنباله دختر عمه اش که عاشقش بود...دختر عمه اش با یه پری از مدرسه اومد بیرون..هیچ زنی بعد از اون به زیبایی رها نبود...
    دستام مبل کاناپه رو چنگ زد...این طور شاید لرزششون کمتر بشه...چند لحظه ای نگذشت که انگشت هام از اون حالت منقبض در اومدن...با لمس سرانگشتهایی که این روزها خوب بلد بودن من رو چه طور آروم کنن...سرانگشتهام انگار تو امن ترین جای دنیا قرار گرفتن...سرم رو چرخوندم به سمت صاحب اون آرامش..کسی که نگران داشت نگاهم میکرد....این نگاه و این ارامش ارتباط مـ ـستقیم داشتن با قلب در تپش من...
    _همه چیز اولش یه بازی بود انگار...رها کوچیک بود....خیلی خیلی کوچیک ريا،ساده بود...پدرم پاش رو گذاشته بود رو گلوم...اصرارش به رویا بود....
    ...انگشتهام یه لحظه فشرده شدن....
    _من...رویا از سرم زیاد بود..اما...اون روز..من متاسفم همراز...فقط فکرم به اون دخترک هیجان زده ای که یه ماه بود با خجالت پشت گوشی باهام حرف میزد رفت....
    دست آزادم رو جلوی دهنم گرفتم... : بیچاره خواهرم...
    _من همه رو بدبخت کردم...خودم رو...پدرم رو رها رو...
    _من رو...هیچ وقت..هیچ وقت نمیبخشمت....
    لرزش صداش بیشتر شد: خونمون قشقرق شد...یه دخترک15 ساله که خوب هیچ....بالاخره شد..[COLOR="Red"]احساس آدم های برنده رو داشتم وقتی جلوم مثل خيال و ارزو نشسته بودو همه تعريف میکردن از زیباییش و وقتي همه از اکبر خان ریشه خانوادگی عروسش رو میپرسیدن اون جوابی نداشت...
    اشکش افتاد روی شلوار خاکستری رنگش... : مشکل ما بلافاصله بعد از عروسی شروع شد...یه عروسک تو خونم بود...همراز ..رها صرفا یه عروسک بود...زیادی ساده بود..مهربون بود...اما...نمی تونستم زیاد بهش اعتماد کنم...رفتارهاش با خانواده ما جور در نمیومد....من داشتم فوق میخوندم..حتی حاضر نمیشد دیپلمش رو بگیره براش معلم میگرفتم...
    از زیر دستی که باهاش محکم دهنم رو گرفته بودم نالیدم : مگه قبلش نمی دونستی..
    _شناختی نداشتم...ازش....به خدا نمیخواستم این طور بشه...اصلا فکرش رو هم نمیکردم..هرچی میگذشت اون تاثیر زیبایی هم از بین میرفت...یعنی بعد شش ماه اون زیبایی هم برام کشش رو از دست داد.....همراز ما یه حرف مشترک هم باهم پیدا نمی کردیم...اشتباه برداشت میکرد ..با زنهای فامیل به جای یاد گرفتن رقابت میکرد....بچه بود....باردار شد...دو سال بعدش بازهم باردار شد....دیگه ازش چیزی باقی نمونده بود..افسردگی گرفته بود..اون خونه...همراز نمیخوام خودم رو توجیح کنم اما...
    همه چیز شده بود اجبار..التماس نگاهش باعث میشد بهش نزدیک شم...روشنک تو اون دوره وارد شد....
    ..با مشت کوبید به زانوش : لعنت به من..به جای اون زن ترسیده خونه یه زن سر حال پر حرف که می شد باهاش خوش گذروند بود...به خودش میرسید...زیبایش یه دهم رها هم نبود اما همه کار ازش بر میومد. و زبل بود..از من بزرگتر بود اما برام مهم نبود....
    نشست زیر پام...خونه دو تا بچه بودن که دوستشون داشتم اما غر غرهای پدرم بود لعنتهای مادرم..بچه هایی که گریه میکردن و من رو دوست نداشتن...زنی که با دیوار خیلی هم فرقی نمی کرد و بیرون زنی که....
    گریه اش بیشتر شد و من....حس كردم ابراز وجود کسی که شاید هیچ ارتباطی به برادرش نداشت....[/]
    _رفتنم با روشنک اشتباه بود اما چاره ای نبود.....پدرم...رها....نمی دونم...
    _ده سال...ده سال با روشنک خانومتون بهت خوش گذشت..؟؟
    _هر چی میخوا بگی بگو..اصلا بیا بزن توی دهنم عوض تمام اون سختی های رها...اما همراز...
    _اما چی؟؟؟ واقعا دلم میخواد بدونم اما چی؟؟؟..خودت دختر داری..حتی اگر حالا که داره خانوم میشه یه بار هم موهاش رو نـ ـوازش نکرده باشی...می فهمی با خواهر من چه کردی...
    _به اون خدایی که بالای سر شاهده من تقاص رها رو پس دادم...هنوزم دارم پس میدم...
    _لابد روشنک خانوم قالتون گذاشت...
    _همراز...من به اونا احتیاج دارم..اونها هم به من...
    ...دیگه سعی نکردم بغضم رو بخورم : هیچ وقت...هیچ وقت رها رو دوست داشتی....
    _کاش یکم لایق دوست داشتنش بودم....
    ...صدای بلند هق هق گریه ام تو غرق شد در بودن حامي ترين حامي....
    _بهتری؟؟
    چشمایی که درست باز نمیشدن رو از نور قرمز رنگ تابلوی مغازه روبه رو که خاموش روشن میشد به اون خاکی رنگهای پر سئوال چرخوندم...صدام به خاطر هق زدن هام کمی دو رگه بود : نمی دونم...
    به در ماشین تکیه داد دستش مشت بود روی زانوش : همراز...ای کاش کاری از من بر میومد...
    با انگشت اشاره و شصتم چشمام رو مالیدم : شما هر کاری ازتون بر میومد انجام دادين..حامدعاشق شده بوده دیگه من چی بگم....
    _خودت هم میدونی همه حرفش این نبود...خیلی حرفهای دیگه هم شاید داشت بگه...
    _شایدها دردی از من دوا نمیکنن همون طور که باید ها هم در مانی نبودن...باید هایی که انگار این وسط فقط و فقط مختص رها بودن و بس...
    _همون باید ها رو پدرم سالها سعی کرد برای من و حامد هم بذاره...من نمیگم ایرادی بر روحیات من یا پدرم وارد نیست تنها چیزی که برای ما غیر قابل بخشش بوده و هست مردی هست که زن داشته باشه و چشمش بیرون از خونه باشه....کلا مردی که کنترلی روی چشمش نداشته باشه...
    _به همین خاطر در تموم این سالها به پاداش اشتباه برادرتون براش پول فرستادید و ازش حمایت کردید؟؟
    _هنوز هم بابت این مسئله از من دلخوری؟؟؟
    _دلخوری من چه اهمیتی داری؟؟
    کمی من من کرد اما محکم تر از هر زمانی گفت : برای من مهمه....
    ..خیلی دوست داشتم بپرسم چرا اما...امشب..با تمام این همه تلخی تزریق شده به روح و جسمم جواب این سئوال رو گم خواهم کرد...
    _بی ادبی میشه اگر ازتون خواهش کنم من رو برسونید خونه؟؟؟
    با تعجب زیادی پرسید : خونه؟؟؟
    _بله دیگه خونه...
    _با این حالت؟؟ حتما شوخی میکنی....میریم عمارت...تازه به نیوشا هم گفتی که...
    _من به نیوشا توضیح دادم که احتیاج دارم تنها باشم...الان واقعا دوست دارم برم خونه ام...
    کمی خم شد توی صورتم : همراز...
    _فقط خواهش میکنم به سیاوش هم زنگ نزنید...هر بار اون ها رو هم زا براه میکنم....
    _چرا لج میکنی؟؟؟
    _لج نیست..من فقط نیاز دارم با خودم..خاطراتم تنها باشم...
    ..اشکی روی گونه ام چکید که عصبانیش کرد : من چه کنم با این اشکا...؟؟؟..چه طور انتظار داری با خیال راحت برم خونه و با این حالت تنهات بذرارم...؟
    _من انتظاری...
    _داری عصبانیم میکنی...می ریم عمارت....
    _نه..نمی ریم...
    ..خودم هم از صدای گرفته و فریاد گونه خودم جا خوردم...با تعجب دستش روی سوئیچ خشک شد برگشت به سمتم ...
    بعد از این همه محبت این حرکتم خیلی بی ادبانه به نظر میرسید...سرم رو از خجالت پایین انداختم : ببخشید...
    ...سکوت کرده بود ...سرم رو بالا آوردم و نگاهش کردم...که داشت با محبت نگاهم میکرد..محبتی که هر چه قدر میگذشت پرده به پرده عیان تر میشد وهر پرده ای که کنار میرفت ترس و واهمه ملسی رو به جون من می انداخت....
    _باشه عمارت نمیریم...میریم یه جای دیگه...
    _جای دیگه؟؟!!
    _میبرمت پیش رویا...
    _رویا؟؟؟!!
    _اون تنها خانومی که من میشناسم و بهش اعتماد دارم...انتخاب کن...ببرمت پیش رویا ...گلنار و سیا...یا بیای عمارت؟؟
    _می خوام همین جا پیاده شم...برم از اون لبو فروشه برای خودم لبو بخرم..برم تجریش رو بالا پایین کنم...بعد هم با مترو برم خونه ام و بخوابم...
    با گوشه انگشت شصتش لبش رو خاروند و ماشین رو کامل پارک کرد و پالتوش رو از پشت برداشت...
    _چی کار دارید می کنید ؟؟؟
    _می ریم تجریش رو بالا پایین کنیم...لبو هم میخوریم...
    با دهن باز خیره شده بودم بهش ...
    لبخندی روی لبش اومد : بعدا پشت سرم نگی زور گو ام...
    _من؟؟؟ کی؟؟؟
    _کلاغا برام خبر آوردن...حالا پیاده شو خانوم کوچولو....
    در ماشین رو قفل کرد و من هنوز مدهوش اتفاقی بودم که داشت میوفتاد....
    دکمه های پالتوش رو بست و رو کرد بهم : چرا ایستادی؟؟؟
    _یه سئوال دارم ازتون...
    یه قدم بهم نزدیک شد و دستش رو آروم آرود بالا و شال دور گردنم رو محکم کرد و لبخندی به دسته موییم که از شالم بیرون اومده بود زد : بپرس...
    چشمم رو ازش گرفتم و دوختم به نوک کفشم که نا خود آگاه به سنگ کوچیک زیر پام بازی میکرد : شما میخواید از دل من در بیارید....؟؟ یعنی فکر میکنید این طوری کارای حامد جبران مي كنيد؟
    سکوت انگار جوابش بود...سرم رو آروم آرودم بالا و نگاهش کردم...معلوم بود سئوالم به مذاقش خوش نیومده ناراحت شده بود انگار : جبران میشه این طور؟؟؟
    ...تو دلم چیزی ریخت..ناراحت شدم...دنبال جواب دیگه ای بودم انگار این یه جواب زیادی دو پهلویی بود...
    _نیازی نیست جبران بشه....
    ..این رو گفتم رو چرخیدم برم که مانعم شد... : همراز...خیلی جوابها دارم برای سئوالت..اما این جا جاش نیست...من جوابگوی حامد نیستم..تو هم رها نیستی...چند باری هم ازت خواستم که جدای از این دو نفر بتونی با من حرف بزنی...الان هم تا بیشتر عصبانیم نکردی راه بیوفت...
    آرام باهم راه افتادیم...قدم زدن با این دکتر با اتیکت بین شلوغی های زمـ ـستونی تجریش کمی غریب به نظر میرسید...
    با فاصله خیلی کمی ازم راه میرفت و تمام حواسش به منی بود که کنارش داشتم راه میرفتم..می دونستم قیافه داغون و خسته ام برای خیلی ها عجیبه...
    رسیدیم به چرخ دستی که ازش بخار بلند میشد...ایستاد..آستین پالتوش رو گرفتم : من شوخی کردم....
    ..خیلی عجیب بود این آدم با اون دبدبه و کبکبه بره از اون پیرمرد با کلاه نمدی سبز رنگ لبو بخره...
    به مشت دستم دور آستین پالتوی لبخندی زد : چرا...پیر شدم برای این کارا؟؟؟
    _ای بابا چه اصراری دارید به بالا رفتن سنتون...

    خنده ام گرفته بود روی نیمکت نشسته بودیم..خیره بودم به بخاری که از لبوی قرمز رنگ بیرون میومد...یه تیکه اش رو با وجود اینکه میسوزوندتم گذاشتم توی دهنم...: خیلی خوشمزه است...
    لبخندی به شوقم زد و دستاش رو کرد تو جیب پالتوش : هر چیز ممنوعی خوشمزه است...
    _این که ممنوع نیست...
    _بهداشتی هم نیست..
    _دکترید دیگه...الان به خاطر بهداشتی نبودن نمی خورید....
    _دوست دارم که تو بخوری...حالا بخور تا بریم به قول خودت بالا پایین کنیم تجریش رو....
    خنده ام گرفته بود از بالا پایینی که گفت....لبخند زدم....
    _تو رو راحت میشه خوشحال کرد....
    _مرسی که تو آرزوی امشبم همراهیم کردید....
    چرخید کامل به سمتم : تو فقط آرزو کن همراز...من اینجا هستم...
    آرزو ...آرزو کردن...این آدم این روزها از من هم خیال پرداز تر شده بود؟؟...چی داشتم در برابر این نگاه در برابر این لحن زیبا و این آدمی که همون قهرمانی بود که اصرار داشت بهش...
    نفسم رو حبس کردم...اون انگار برای خودش تعریف کرده بود که الان چرا روی این نیمکت تو سرمای زیر صفر تهران نشسته من اما...آیا میدونستم با این ظرف یه بار مصرف قرمز رنگ توی دستم و چشمهایی که از زور گریه باز نمیشدن چرا این جا نشستم؟؟ رو نیمکتی که نور بالای گنبد امام زاده صالح روشنش میکرد؟؟؟
    چشم از من گرفت و به روبه رو خیره شد...نفس عمیقی کشید :من ازت انتظار هیچ چیزی رو ندارم همراز..به خصوص تو این شب...فقط می خوام که خودت باشی...زندگی کنی...به خودت فرصت بدی...من برای تنهایی احترام بر انگیزت برای تنهایی تمیز و زیبات احترام قائلم...برای اعتقاداتت برای حتی دلخوری هات...
    _من هم برای هر چیزی که مربوط به شماست احترام خیلی زیادی قائلم...
    ..جمله ام از نظر خودم زیادی ساده بود اما انگار برای اون تحلیل به مراتب عمیق تر دشات که چشمهاش هم خوشحال شدن..
    پاهام رو به هم گره زدم و کمی به خودم لرزیدم ...
    _سردته نه؟؟ میخوای پاشیم راه بریم...؟
    _یعنی بالا پایین کنیم؟؟؟

    لبخندی زد : من نمی دونم منظورت از بالا پایین کردن چیه؟؟
    _شما اصلا جوونی کردید؟؟؟
    _اگر منظورت از جوونی کردن بیرون علاف چرخیدن برای حروم کردنه وقته ..که نه جوونی نکردم....
    _منم جوونی نکردم یعنی وقتش رو نداشتم...
    با لبخند زیبایی برگشت و نگاهم کرد : تو هنوز هم خیلی جوانی و این یکم....
    زیر لب با صدای پایین گفت اما من شنیدم : من رو میترسونه...
    _من ترسناک نیستم...
    با تعجب نگاهم کرد انگار انتظار نداشت شنیده باشم...
    _البته که نیستی...
    سیـ ـگارش رو روشن کرد و من خیره به قرمزی نوک سیـ ـگارش گفتم : من مثل این قرمزی سیـ ـگار شما سوختم این چند وقت ....
    _همه ما به نوعی سوختیم...
    _اما حامد مثل ته کبیرتی که سیـ ـگار رو روشن میکنه اما هیچ وقت نمیسوزه زندگی کرده...
    _منتظر بودم صحبت به حامد برگرده...
    _قبول کنید تازه باهاش صحبت کردم...منم دوست دارم بدون فکر کردن حرف زدن رو...منم دوست دارم تو یه نمایش کوچیک نقش یه آدم مهم رو بازی کنم...این که با صدای قلـ ـبم زندگی کنم...من همه این ها رو بدون بودن مادر و پدرم فقط با بودن رها هم میتونستم تجربه کنم که نشد...من قانع نشدم...
    پک عمیقی به سیـ ـگارش زد : قرار هم نبود قانع بشی....این صحبت فقط برای این بود که تو بپذیری این آدم هست..برگشته و قصد و نیتش چیه...من و تو بخواییم یا نخواییم این آدم پدر اون بچه هاست ..تو یعنی الان تو زندگیت هیچی نداری؟؟؟
    _چرا..دوستایی دارم که همشون خانواده ام شدن...یه جورایی من هم گرفتار روزمرگی های زندگی شدم...
    _الان هم گرفتار همون روزمرگی ها هستی؟؟؟
    ..چی میگفتم...می گفتم حضورت...نفست...محبتهای گاه و بی گاه لایت و پر از حست...تمام اون روزمرگی ها رو از بین برد..؟؟ میگفتم یه حس آروم و زیبا هست...مثل یه خط پر رنگ قرمز وسط زندگی آروم و گاهی موج داره من؟؟؟..میگفتم خودم تعریفی برای این حس ندارم؟؟؟...برای من این نقطه انگار نقطه صفر کردن تمام اتفاقات این چند روز بود...
    لبخندی به سکوت طولانیم زد و اشاره ای به نوک دماغم کرد : یخ کردی...بلند شو..یکم راه بریم...دیگه دوست داری امشب چی کار کنی؟؟
    _دلم میخواست تو محله خودمون راه برم..همه رو بشناسم سلام کنم و نمی دونم..من خلم جدیم نگیرید...
    _برای محلتون نمی تونم فکری بکنم اما دوست دارم باهات از کنار اون مغازه ها رد بشم...
    ظرف خالی رو انداختم توی سطل و راه افتادم کنار این مردی که امشب عجیب شده بود..امشب انگار همه چیز رو پاک کرده بودیم و همه چیز رو داشتیم از اول شروع میکردیم...و این یعنی فراموش کردن دقیقا سه ساعت پیش و تمام نسبتهایی که این مرد جذ اب کنار دستم با عامل تمام ناراحتی های زندگی من داشت....

    _هولم نکن سیا....
    _یعنی جدی جدی میخوای با نریمان کار کنی؟؟
    _چه طور مگه؟؟؟
    گوشی رو بین شونه ام و سرم نگه داشتم تا بتونم بندهای آل استار رو محکم کنم...
    _هیچی کاراش خیلی موفق هست.یه جورایی هم بار هنری دارن هم شدیدا گیشه رو راضی میکنن...حالا نقشت چیه؟؟
    در رو قفل کردم و کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم : نقش اول...
    فریاد زد : ای ول...همراز این عالیه...
    ..می شد حسرت ته کلامش رو گرفت و چیزی نگفت...نه خوب نباید بگم که اون حسرت مخفی شده ته خوشحالیش رو گرفتم...

    ورودم به پلاتوی محل تمرین همراه شد با لبخند پت و پهنی که زدم..این بوی دوست داشتنی و تکراری رو نفس کشیدم..این جا جای من بود..هر جای دنیا هر اتفاقی که برای من میوفتاد برام مهم نبود اینجا توی این اتاق تاریک...روی اون صحنه در حالی که کاغذهای متن مچاله میشدن توی دستم قرار که میگرفتم همه چیز پوچ به نظر میرسید...حتی دلتنگی عمیقی که برای هم بازی معروفم احساس میکردم...حتی نگاه کمی آزار دهنده آقای کارگردان هیچ کدومشون هیچ اهمیتی برای من نداشتن...وقتی توی نقش زن جذاب و شادی فرو میرفتم که همه تلاشش برگردوندن مرد مورد علاقه اش به زندگیی بود که ازش بریده بود...
    _همون جوری که سهیل و محمد میگفتن عالی هستی...
    لبخندی به مرد روبه روم زدم..مردی که اصلا پیش زمینه خوبی ازش نداشتم سرم رو پایین انداختم و خودم رو مشغول کفش هام کردم...
    _می دونی خیلی هم جوونی انقدر رو انتظار نداشتم...
    ..دیشب هم یادمه این زیادی جوون بودن رو از زبان حامی شنیده بودم اما اون لحن کمی نگران کجا و لحن کمی هیز این مرد روبه روم کجا اخمام رو کردم توی هم...
    _هر دوشون به من خیلی لطف دارن...
    _محمد الکی از کسی تعریف نمیکنه...خلاصه اینکه به گروه خوش اومدی برای نقش یارا فکر نمیکنم میتونستم بهتر از تو پیدا کنم...حالا بیا بریم..
    مقنعه ام رو کمی بیشتر جلو کشیدم.. : کجا؟؟
    _خوب همگی جمع میشیم خونه من بعد از تمرین طبقه بالای این جاست یه قهوه میزنیم..کمی کار رو تحلیل میکنیم..
    ..باید از اول کار موضعم رو مشخص میکردم : ببخشید ...من معمولا تو دورهمی ها شرکت نمیکنم...
    ..اخماش رفت تو هم این یعنی بهش بر خورده بود...
    _آخه فرصتش رو ندارم..جایی تدریس می کنم که بالافاصله از این جا باید برم اونجا...
    ..خوب دروغ دروغ هم نبود اما راست هم نبود چون الان فقط میخواستم برم خونه کتاب بخونم و بخوابم...
    _باشه..هر طور که راحتی...پس فردا راس ساعت 1 بعد ازظهر منتظرتم...
    ..صدای زنی که با طنازی نریمان رو صدا میکرد نگاهم رو کشوند به بیرون جایی که ایستاده بودیم...زنی که شک نداشتم...همون الهام خانوم معروفه....
    اخماش یکم رفته تو هم و دستاش رو توی هم قفل کرده بود...گلنار با چشم و ابرو به سیای بد اخلاق اشاره کرد و لبخند زد...به نظر من که خنده نداشت...اما قیافه سیا با مزه شده بود...
    _به محمد بگو...
    _واقعا پیشنهاد هوشمندانه ای بود آقای داداش...برم چی بگم به محمد...بگم ببخشید کار گردانی که بهم معرفی کردید هیزه...
    _برو بگو به دوست محترمتون تذکر بده دست از سر من برداره....
    _من خیلی چیز مـ ـستقیمی ازش ندیدم...اصلا نباید انگار برات تعریف میکردم...
    اخماش بیشتر رفت تو هم : همراز عصبانیم نکن...من یادم نبود این همون نریمان....
    _یادت بود هم چیزی تغییر نمیکرد...مگه از این جور آدم ها دیگه تو تئاتر نداریم...؟؟؟
    گلنار : مگه فقط اونجاست...ما پزشک و وکیل و کارمند و چه می دونم تو هر جمعی آدم مشکل دار داریم...تو فقط مراقب خودت باش...
    _اون که نمیخواد به من حمله کنه...من فقط نگاه مزخرفش رو دوست ندارم...این که هی اصرار داره تو دور همی هاشون شرکت کنم رو دوست ندارم...
    سیا : تمرین بعدیتون من میام...
    لبخندی زدم : بی خیال سیا میخوای بیای دست به یقه بشی؟؟
    _آره میخوام با قداره بیام تو بگم آی نفس کش....
    با لحن لاتیش که من رو یاد اجراهای بی نظیرش می انداخت خندیدم اما خنده خیلی شادی هم نبود...نگاه نریمان این چند وقت اذیتم کرده بود..شوخی هاش خیلی از موارد خارج از خط بود...باوجود اخمهای عیان من هم شوخی هایی میکرد که نه مناسب خودش بود نه من ...و نه موقعیت شغلیمون....
    _حالا اخمات رو باز کن آقای مهندس...شام میریم بیرون یا نه....؟؟
    _چرا نمیریم مموش خوشگل من...پاشو حاضر شو میریم دنبال آویسا و بعدش هم میریم همون رستوران انتخابی آبجی بزرگه...
    هنوز تو فکر بود و معلوم بود نتونسته حرفهای من رو هضم کنه...
    گلنار : سیا خیلی نگرانته...همراز به پولش فکر نکن اگه اذیت شدی بیا بیرون...
    _من رو که میشناسی اگه احساس کنم چیزی با اعتقاداتم و اخلاقیتم جور نیست کلا بی خیالش میشم اما دروغ هم نگم این چند وقت شدید هم به پول احتیاج دارم...
    _راستی از رامین چه خبر؟
    _خدا رو شکر این مدت خیلی سرش به کار خودش گرم بوده و زیاد به پر و پای من نپیچیده تو خیال خودش بهم وقت داده فکر کنم...
    _همراز یه چیزی بگم...
    در حالی که سرم تو کمد بود تا لباس مناسب امشب پیدا کنم سرم رو گفتم : بگو خانوم دکی....
    _حامی...
    مانتو توی دستم خشک شد...اما سرم رو از کمد در نیاوردم : حامی چی؟؟؟
    _تو هیچ حسی نسبت بهش نداری....؟؟
    ...این سئوال پیچیده ترین سئوالی بود که تمام این مدت ذهنم رو مشغول کرده بود...حس غریبی داشت این سئوال...در من حس های خنک و شیرینی به ایجاد میکرد...همون حسی که وقتی تو زمـ ـستون بیرون خیلی سرده از سر کار بر میگردی...چراغهای خونه ها روشنه..گاهی توی کوچه بوی پیاز داغ میپیچه...حامی برای من حس یه خونه با چراغ روشن...گرم و عاری از تمام مشکلات بیرون رو داشت..همون طور دلم رو میلرزوند بهش فکر کردن...اما....
    _همراز؟؟
    مانتوی چنگ زده رو روی تخـ ـتم انداختم و خودم نشستم روی تخـ ـت : حس من به حامی تو اوج سادگی فوق العاده پیچیده است....من...
    گلنار لبخند پهنی زد : فهمیدنش سخت نیست که ته اون دل کوچیکت چی میگذره...
    _من هنوز خودم نمی دونم چه خبره تو چی فهمیدی؟؟
    _همراز...قبل از این که تو جریان این رودخونه قرار بگیری..همه چیز رو در نظر بگیری...
    رو تخـ ـتی ام رو که توی دستم مشت کرده بودم رها کردم و بلند شدم... : رودخونه ای وجود نداره...
    _اون آقای دکتری که اون طور برای تو نگران بود ...اون آدم..اون نگاه و اون صدا...رودخونه نیست...سیله....

    _به به خانومای خوشگل من امشب باید چند تا جبهه رو داشته باشم...حواسم باید جمع جمع باشه...
    بعد هم صداش رو انداخت توی گلوش و انگشتی به سبیل نداشته اش کشید و اشاره ای به من کرد : به خصوص شما حاج خانوم...پالتوتون خیلی کوتاست...
    با صدای بلند خندیدم
    گفت: نخند دختره سرتق مگه باهات شوخی دارم...
    بارونی سورمه ای رنگم خوب خیلی کوتاه بود ..شال خردلی رنگم رو کمی جلو کشیدم و براش ادایی در آوردم و بوتهام رو از توی کمد با عشوه در آوردم..با چشمای گرد نگاهم کرد : چه ادا هایی یاد گرفتی گیسات رو میکنم از این اداها رو جای دیگه در بیاری...
    ..به قیافه اش که این بار جدی شده بود لبخندی زدم : سیا...
    _زهره مار..این بار شوخی ندارم از این قرها نیا ی ها....
    هنوز مشغول کل کل بودیم که موبایلم زنگ زد حامی بود...
    _سلام...
    _سلام همراز خواب که نبودی...؟؟
    به ساعت دیوار نگاه کردم...: ساعت تازه نه و نیمه..شما پاک من رو گذاشتید جای نیوشا ...
    خنده کوچیکی کرد :خیلی هم فرقی ندارید..
    _نه خیر خواب نیستم تازه میخوام برم بیرون...
    لحنش یکم جدی شد : جای مهمیه؟؟
    ..لحنش خنده ام می انداخت... : آدمی که میخواد من رو ببره احساس آدمهای مهم بهش دست داده...
    این بار واقعا جدی شده بود : می خواد ببره.؟؟.یعنی تو نمیخوای بری به زور میخواد ببره؟؟
    ..این آدم ذهنش به کدوم سمت میرفت؟؟
    سیاوش و گلنار که انگار فهمیده بودن کی پشت خطه با لبخند نگاهم میکردن...
    _نه سیاوش می خواد شام ما رو ببره بیرون...
    این بار لحنش صد و هشتاد درجه فرق کرده بود : بهت خوش بگذره...
    ..خواستم دلیل زنگ زدنش رو بپرسم که سیا تلفن رو از دستم کشید : سلام علیکم آقای دکتر...
    _....
    سیا خنده بلندی کرد و کمی از ما فاصله گرفت...
    گلنار بهم نزدیک شد . دستش رو دور شونه ام انداخت : این برق چشما جواب همون سئوال منه که سرت رو کرده بود تو کمد و به روی خودت نمیاوردی....

    میزی که سیا انتخاب کرده بود کمی از در فاصله داشت..آویسا رو به روم بود..سیا کنارش نشسته بود و گلنار هم کنار سیا...صندلی کنار من که در حقیقت بالای میز بود رو خالی نگه داشته بودن...هنوز کاری که سیا کرد رو باور نمیکردم خیلی جدی حامی رو هم دعوت کرد و جالب این که اون هم قبول کرد وحالا منتظر بودیم تا بیاد...
    یه دسته از موهام رو دور دستم میپیچدم
    آویسا : همراز..چه قدر این رنگ بهت میاد...خیلی ترکیب این دو رنگ رو دوست دارم...
    ..بحثی راجع به رنگ و ترکیباتش تو معماری هنر شروع شد و من لذت میبردم از صحبت با این دختر مطلع و جذاب که هر کلمه ای که میگفت یک بار بر میگشت به سمت سیا و بهش لبخندی از ته دل می زد..لبخندی که دل من رو میلرزوند چه برسه به سیا...
    _سلام...
    همگی با سلامی که سیا کرد سرمون رو بلند کردیم و با دیدن حامی که تو کت شلوار و کروات زغالی رنگش از هر موقعی شیک تر و جدی تر به نظر میرسید از جامون بلند شدیم..تا سلام کنیم...

    شام رو که سفارش دادیم..سیا راجع به شرایط شرکتی که توش کار می کرد صحبت میکرد و حامی در کمال آرامش و جدیت بهش گوش میکرد و من در حالی که پایه لیوان رو به روم رو توی دستم می چرخوندم نگاهش میکردم..این مرد آروم و جدی و قابل احترام که کنارم سر میز نشسته بود شاید جواب تمام سئوالات این چند روز بود...مردی که دیدنش به من در اوج هیجان آرامش ژرفی میداد پر از حس زندگی ...از کی این اخم ها دیگه به نظرم برنده نبودن؟؟ یا شاید از کی این آدم دیگه به نظرم اخم آلود نیومده بود ؟؟نمی دونم...
    _همراز امشب خیلی ساکتی؟؟
    ..من مخاطب سئوالش قرار گرفته بودم : گوش میکنم...
    _به بحث های اقتصادی؟؟..فکر نمیکنم...
    _چه طور به نظرتون در این مورد ها نباید نظری داشته باشم؟؟
    لبخندی زد : به نظر من که تو میتونی راجع به هر چیزی صاحب نظر باشی...
    سیا با لودگی چشمکی بهم زد و من بهش چشم غره رفتم...خودم میدونستم این سکوتم از سر اون حسیه که راضی نبودم که این مرد کنارم باشه و حواسش به من نباشه...
    آویسا و حامی یه مدت بعد راجع به ایتالیا و زیبایی هاش شروع به صحبت کردن و من احساس کردم انگار من و گلنار بدجور کنار گذاشته شدیم....
    آویسا میخواست برای تجدید آرایشش بره دستشویی و سیاوش هم بلند شد تا همراهیش کنه..گلنار هم موبایلش رو دستش گرفت و با اجازه ای گفت و بلند شد و من چاقوی دستم رو توی بشقابم تکون میدادم...سکوت بینمون بود...
    سرش رو کمی خم کرد و به صورتم نزدیک کرد..این طوری میتونستم بوی ادکلنش رو که با بوی توتون پیپ قاطی شده بود حس کنم و اعتراف کنم این بو برام خلصه آوره..
    _خوبی همراز؟؟؟
    سرم رو بلند کردم...چشماش زیادی به چشمام نزدیک بود....من خاکی چشماش رو با این لبخند ته نگاهش دوست داشتم....
    _خوبم...
    _سیاوش من رو دعوت کرد اما یادم رفت بپرسم دلیله این دعوت چیه؟
    _به خاطر آویساست انگار تونسته ازش جوابهای امیدوار کننده بگیره...
    لبخند مهربونی روی صورتش اومد : خوب پس این خانومیه که سیاوش به خاطرش از آرزوش گذشته البته خیلی هم عجیب نیست...
    ..چرا یه لحظه یه حس ناراحت کننده اومد توی ذهنم نمیدونم..سعی کردم عقبش بزنم...: بله عجیب نیست..آویسا عین فرشته هاست...
    ..نمی دونم تو نگاهم چی دید که کمی بهم نزدیک تر شد..انگشت اشاره اش رو پشت هر چهار انگشت دست راستم احساس کردم...انگشتهام بالا اومدن و سر اون پایین...ونفسش رو ی پوست انگشت هام احساس کردم....نمی دونم چه قدر از اون همه حسی که به وجودم تزریق شده بود گذشت که سرش رو بالا آورد و تو صورتم نگاه کرد...انشتگهای دستم هنوز تو امن ترین جای دنیا بودن...
    با لحنی که از هر زمانی محکم تر بود و در عین حال نـ ـوازش گونه تر نزدیک گوشم گفت: من یه فرشته میشناسم...از همه فرشته های دنیا زیبا تر...نفس گیر تر...محکم تر و لطیف تر...من این جا فرشته دیگه ای نمیبینم....
    همه چیز به نظرم مثل گذر یه رعد بود انگار که چیزی در ثانیه ای روشن شده باشه و بعد صدای مهیب حقایق یهو از اون نور بترسونتت...خیره بودم هنوز به جلو تو ماشین مردی که امشب بیشتر از هر زمان دیگه ای من رو عاشق کرده بود...حتی گفتن این جمله تو سرم هم میترسوندتم...حامی که این طور به روبه رو خیره شده بود...همونی بود که وقتی اون طور به من حس زیبا بودن و رو داده بود با رسیدن سیاوش تونسته بود به راحتی به حالت عادی خودش برگرده من اما با گونه هایی که ازش حرارت بیرون میزد با گیج کنند ه ترین حسهای دنیا توی ذهنم امشب رو به پایان رسونده بودم حالا تو ماشینش داشتم به سمت خونه میرفتم...احساس میکردم اگر با خودم کمی خلوت کنم شاید بتونم با خودم کنار بیام...یادم میره مگه نه؟؟ من فقط مدهوش آرامش و مردونگی های این جنتلمن شدم...امکان نداره من این طور دلبسته برادر حامد شده باشم...این طور وابسته یک از اصلی ترین مهره های انتظام ها...سرم داشت می ترکید...
    _امشب بهت خوش نگذشت؟؟
    ..به چی میخواست برسه با این سئوال؟..
    _خوش گذشت...
    _پس چرا انقدر ساکتی؟؟
    چهره اش زیادی متفکر بود....دلم میخواست موضوع رو عوض کنم..به جایی ببرم که یکم دور باشه از این کوچه باغ در هم برهم حس هام...
    _بچه ها چه طورن؟؟؟
    ...خیلی واضح خنده اش رو خورد...خوب دستم براش رو شده بود...
    _اونها هم خوبن و مثل همیشه دلتنگ...من امشب تماس گرفته بودم باهم صحبت کنیم که این توفیق نصیبم شد...
    _ما خیلی خوشحال شدیم از بودنتون در کنارمون...آویسا عضو جدید ماست....
    _پس عضو جدید هم میپذیرید!!!
    ..منظورش رو دقیقا متوجه نشدم..سرم رو چرخوندم به سمتش...
    _جواب این نگاهت که پر از سئوال رو زمانی می دم که دیگه برات آقای دکتر نباشم...که بتونی فعلهات رو جمع نبندی...هر وقت که اینطور که امشب سردر گمی سر در گم نباشی...
    احساس کردم ضربان قلـ ـبم رفته روی هزار... : من...
    _نظرت چیه فردا بچه ها رو بیارم پیشت...من هم باشم میخوام راجع به حامد ذره ذره باهاشون صحبت کنیم...
    ..به سریع ترین و تخصصی ترین صورت ممکنه تغییر موضع داد...خیلی سریع اون نگاه پر از نـ ـوازش به همون نگااه حامی واری تغییر کرد..همون جدیت زمانهایی که میخواست مشکلات رو حل کنه....
    _یعنی راه فراری نیست...
    _از واقعیت هیچ وقت راه فرار نیست.همراز..تو انقدر عاقل و با هوش هستی که مطمئنم خودت هم خوب میدونی حقیقت اینه ...
    _من آمادگیش رو ندارم...بچه ها هم ندارن...
    _هر چی سنشون بره بالاتر بدتره..کینه های انباشته شون بیشتر میشه..فرصت های بیشتری رو از دست میدن...
    یه لحظه استرس گرفتم و با نگرانی چرخیدم به سمتش : یعنی چی فرصت..حامد که قرار نیست جایی ببرتشون...
    _البته که نمی بره....منظورم فرصت بودنشون در کنار پدرشونه....
    _باشه...هر وقت که خواستید من هستم که صحبت کنیم...راستی پدرتون چه طورن؟؟؟
    _همون طوری...نه خیلی خوب نه خیلی بد....
    _میشه بپرسم که چرا اون اتفاق افتاد؟؟؟
    آرنجش رو اروم گذاشت رو لبه پنجره.. : حامد اون شب همه حرفهاش رو نزد..تو حالت خوب نبود اون از تو بدتر...خب بابا حاضر بود هر چی داشت بده حامد بمونه همون جا و برنگرده..بر گشتن حامد یعنی یه دنیا سئوال و جواب..مردمی که میخوان بدونن چرا رفته..چرا برگشته؟؟ تا حالا کجا بوده؟؟..برای پدر من که یه عمری جوری زندگی کرده که کسی ازش سئوال نپرسه اینا خیلی سخته..حامد بابا رو خیلی اذیت کرده...خیلی زیاد....
    _یعنی شما اذیت نکردی؟؟
    برگشت و با لبخند پر مهری نگاهم کرد: نه نکردم خانوم کوچولو میخوای مچم رو بگیری؟؟
    _نه بحث مچ گیری نیست...می دونید چرا برای همیشه از نظرشون پسر خوبی بودید؟؟
    لبخندی زدم و ادامه دادم: برای اینکه شما همون طور که اونها خواستن ازتون زندگی کردید...یعنی با قوانین خانوادتون هماهنگی کامل داشتید...هیچ وقت خارج از خط اونها نبودید..حتی سازی که میزنید رو اونا انتخاب کردن..حامد غلط یا درست خواسته که جور دیگه ای زندگی کنه و تمام مدت مجبور شده با خانوادتون بجنگه...و این کار به لج بازی کشیده...که باعث شده هم رها بدبخت شه..هم خودش و یه عالمه زنجیر وار اذیت بشن...
    _می بینم که موضعت نسبت به حامد عوض شده...
    _هر گز همچین چیزی اتفاق نمیوفته برای من خیلی چیزا ثابته...خیانت بده..دروغ بده...فراموش کردن فرزندان به هر دلیلی با جنایت فرقی نمیکنه...اما نمی شه که یادمون بره یه زمینه هایی هم وجود داشته...
    انگشت اشاره اش رو روی لبش گذاشته بود این یعنی داشت فکر میکرد...
    _تند رفتم؟
    برگشت به سمتم : نه...خوشحالم که به نقطه ای رسیدیم که میتونیم چیزهایی که تو ذهنمونه رو در میون بذاریم..با بخشی از حرفهات موافقم و یه بخشیش هم نه....
    _رویا...
    _منظورت اجبار پدرم برای ازدواج با رویاست؟؟...رویا برای حامد حیف بود...
    _خواهر من نبود نه..چون دختر چی چی سلطنه نبود...
    _خواهر تو این وسط از همه حیف تر بود...
    دیگه رسیده بودیم به خونه...ترمز دستی رو کشید و برگشت به سمت : محض رضای خدا همراز بپذیر که من تو جبها ای خلاف تو و رها نیستم...نمی گم به اندازه تو..اما دلم برای اون دختر معصوم و زیبا که اومد خونه ما..هسر شد..مادر شد...می سوزه...

    دلم میخواست این سر بی مخم رو بکوبم به دیوار....پشتم بهش بود و کاغذهایی که روشون یادداشت برداشته بودم رو توی مشتم فشار دادم...و زیر لب به خودم و زمین و زمان فحش میدادم...
    _دیگه امشب رو میای همراز بابا دختر تو مگه جغدی چپیدی تو خونه؟؟
    _مثلا کارمندهای بانک بعد از تموم شدن کارشون میرن خونه جغدن؟؟
    لبخندی زد و من متوجه شدم از این لبخند حقیقتا متنفرم : دختر خانوم تو خودت رو با کارمندهای بانک مقایسه میکنی؟؟؟
    _بازیگری برای من یه شغله...مثل بانکداری..معلمی...مثل همه اونها...من میام کارم رو به بهترین شکل انجام میدم و میرم خونه ام..کتابم رو میخونم...زندگیم رو می کنم...
    _شنیدم تنها زندگی میکنی؟؟؟.
    ..هیچ کس تا به حال این سئوال رو انقدر نفرت انگیز از من نپرسیده بود...
    دستی به صورت خسته ام کشیدم...بعد از نزدیک نه ساعت تمرین بی وقفه...بعد از دو زنگ درس دادن..حالا ده شب بود و واقعا دلم میخواست برم خونه..و گیر این آدم زبون نفهم افتاده بودم...دسته های شالم رو مرتب کردم و کیفم رو برداشتم : این تنها زندگی کردن دلیلش این نمیشه که دیر برم خونه...اگر اجازه بدید دیرم شده باید برم...
    از کنارش که یه لبخند مزخرف داشت رد شدم...نفس عمیقی کشیدم از بوی دوست داشتنی پاییز و راهم رو کشیدم به سمت خونه...خوشحال بودم که امشب با این خستگی قرار نبود با بچه ها حرف بزنیم..و قرار شده بود فرداعصر..دلم براشون تنگ بود...دلم گیر بود این روزها...کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم...خیلی فکر ها بود توی ذهنم..محبت های گاه و بیگاهش.همه چیز از اون جمله ای فکر کنم شروع شد که گفت..اونه که بهم اجازه میده هر طوری دوست دارم صحبت کنم...اما...این حقیقت نباید میداشت...امکان نداشت اون مرد با اون دبدبه و کبکبه...بیاد و به منی علاقه مند بشه که براش حکم یه دختر بچه بی تجربه رو داشتم..اصلا من به چه دردش میخوردم...نکنه داشتم با توهم میرفتم جلو؟؟...من این حس رو هیچ وقت تجربه نکرده بودم..رامین بحثش حتی کمدی هم نبود این وسط....باد سردی پیچید و من شال دور گردنم رو محکم تر کردم...از کنار یه لبو فروش رد شدم و لبخند پهنی روی صورتم اومد...
    انگشتهای دستم رو میشکوندم و توی اتاق رژه میرفتم آخرین باری که این طور از روبه رو شدن با بچه ها ترس داشتم یه هفته بعد از مرگ رها بود...هفته سیاهی که با التماس تونسته بودم اکبرخان رو راضی کنم بچه ها رو بیاره خونه من..تا باهم حرف بزنیم اون روزهم این طور کف دستهام عرق کرده بود و نفسم تند شده بود..قرار امروز هم همون طور من رو دیوانه میکرد..این بار هم باید حرفهایی رو میزدم که خودم هم خیلی بهشون اعتقادی نداشتم اما چاره ای هم نداشتم....
    با گلنار که حرف زده بودم پرسیده بود تنهایی؟؟ و من چه قدر راحت و با اطمینان گفته بودم نه..حامی هست....از دیشب خجالت رو به روشد با این آدم رو هم پیدا کرده بودم انگار که اون هم میتونه ای این حس پنهانی و به فکر خودم ممنوع رو ببینه...فکر کردن به حامی نا خود آگاه شوقی همراه با استرس به همراه داشت....
    زنگ در از جا پروندتم..یه بار دیگه به خودم با اون آرایش محو توی آینه نگاه کردم...و لبخندی زدم...بچه ها با شوق محکم بغـ ـلم کردن و من همون طور که اونها رو در آغـ ـوش داشتم به بالای سرم نگاه کردم به یکی از جذاب ترین مردهایی که تا به حال دیده بودم که لبخندی پر مهر تر از هر زمانی روی لبش بود و به ما نگاه میکرد...
    کوشا محکم گونه ام رو بـ ـوسید : همراز..عمو هم امشب این جاست...
    _می دونم خوش تیپ خان...
    و بعد هم با دست به مبلها اشاره کردم و لبخندی بهش زدم : خیلی خوش اومدید ببخشید دلم برای بچه ها خیلی تنگ شده بود..
    _راحت باش..
    از توی آشپزخونه بهشون نگاه کردم و ته دلم با تمام این استرسها ی یاز زیباترین حس های دنیا اومد...در کنار هم بودنشون تو خونه من با این لبخند اینکه این بچه ها در کنار حامی این روزها راحت تر بودن این که این مرد داشت بالبخند به بازی کردنشون با پازل 1000 تکه من لبخند میزد و با دیسیپلین خاص خودش راهنماییشون هم میکرد و من داشتم براشون چای میبردم و بهم حس بودن میداد...این که گه گاه حامی به سمت آشپزخونه نگاهی میکرد و بهم لبخند میزد...این یعنی حواسم بهت هست اینکه حضورم این جا تو این خونه یعنی همه چیز قراره سر جای خودش باشه...اینها همه حس هایی بود که حضور حامی به من میداد...
    چای رو جلوش گذاشتم و شیرکاکائو رو دادم دست بچه ها و رو مبل دو نفره کنار حامی نشستم و انگشت هام رو شروع کردم به شکستن صداش باعث شد حامی چشم از بچه ها بگیره با اخم نگاهم کنه : نکن اون طوری دختر چه عادتی داری به خودت آسیب برسونی؟ من نمیفهمم...
    _آخه...
    صداش رو کمی پایین آورد و نگاهم کرد : استرس داری؟؟
    _خیلی..نگاهشون کنید چه قدر شادن..نمی خوام ناراحتشون کنم...
    _همراز من اینجام که با هم این کار رو بکنیم...من هستم...همه چیز درست میشه..من مطمئنم می تونیم...
    ...همون لحظه دلم میخواست بغـ ـلم کنه...بغـ ـلش کنم...چه قدر ازش ممنون بودم که گفت میتونیم...یعنی اون روی من حساب کرده..این باعث شد تا صورتم کمی باز بشه و لبخند اون پهن تر....
    _کوشا شیرت رو بخور تا نریخته...
    این تذکر رو دادم تا حواس اون دو تا که به پازل بود به من داده بشه...
    نیوشا : همراز این پازل رو کی تموم میکنی؟؟
    ...حامی این بار به جای تذکر کلمه خاله چشم دو خت به چاییش...
    _نمی دونم پرنسس این روزها خیلی وقت ندارم....
    _محمد رو دیگه نمی بینی...
    حامی : نیوشا؟؟؟!!!
    ..خوب حامی بود دیگه این تذکر برای به کار بردن اسم محمد بدون پسوند و پیشوند بود...و اینکه چرا نیوشا بهش فکر میکنه؟؟؟
    تو دلم به حامی زبون درازی کردم..حسود خان...
    _این روزها فقط تلفنی باهاش حرف میزنم اون سر کاره منم همین طور اما به تو مخصوص سلام میرسونه و بهت قول میدم دوباره ببرمش ببیینش...
    نیوشا : من فکر کردم امشب اونهم هست مثل اون مهمونی که اومدیم خونه ات...
    حامی با دست به کنارش روی مبل اشاره کرد تا نیوشا بشینه و نیوشا اطاعت کرد و حامی گفت : نه امشب ما خانوادگی دور هم جمع شدیم
    ..من دلم غنج رفت برای این کلمه خانواده که من هم توش بودم....
    حامی به من نگاهی کرد و این یعنی که شروع کنیم...
    حامی : نیوشا می دونی که من چه قدر برام مهمه که شما یعنی هم تو و هم کوشا خوب زندگی کنید درسته؟؟؟
    نیوشا که حالا فهمیده بود ماجرا جدیه با ترس خیره شد به من و من بغضم رو به زور قورت دادم..اگر من کم میاوردم مطمئنا بچه ها هم عکس العملها تندی نشون میدادن...
    کنار نیوشا نشستم و کوشا رو هم روی پام نشوندم..سنگین شده بود اما این طوری میتونستیم هر چهار تامون روی مبل بشینیم و من ذهنم درگیر بود که یعنی نمیشد این تابلو همیشگی باشه...؟؟
    من : منظور عموتون اینه که خوب میدونید که ما همیشه صلاح شما رو خواستیم؟؟
    نیوشا : من دوست ندارم این جمله رو...
    _عروسکم هیچ مشکلی نیست...ما اینجاییم...همیشه پیش شما تا هچ مشکلی پیش نیاد...ما همیشه کنار همیم...اما...
    نیوشا ترسید : اما چی..تو میخوای جایی بری؟؟ میخوای ازدواج کنی نه؟؟ اونم نمیخواد ما باشیم...؟؟
    کوشا با وحشت نگاهم کرد ...
    من : ای بابا نیوشا..این جمله رو کی به تو گفته؟؟ من حتی ازدواج هم بکنم....
    حامی پرید توی حرفم : مطمئن باشید همسر خالتون شما رو خیلی دوست داره...اما الان اصلا بحث ازدواج هیچ کس نیست...شما هر دوتون انقدر بزرگ و عاقل شدید که بتونید شرایط رو درک کنید...
    نیوشا تو جاش جا به جا شد و با اخم گفت : منظورتون اینه که اون برگشته نه؟؟
    من : اون چیه نیوشا...
    _اون..اونه....
    ..وقتی این طور براق میشد تو صورتم دلم میخواست لپاش رو بکشم..
    حامی : نیوشا نذار فکر کنم که ادب یادت رفته....
    ...با التماس به صورت حامی خیره شدم بلکه این اخم ها رو از هم باز کنه...الان جاش نبود...
    نیوشا دست به سیـ ـنه نشست ....
    من دستی به موهای خوشگلش کشیدم : نیوشا..من وقتی سه ساله بودم پدرم رو از دست دادم...فوت پدرم یکی از بدترین اتفاقهای زندگی من بود...حتی اگه خیلی به یادش نیارم....
    کوشا که از نیوشا هم اخم آلود تر بود از روی پام پایین اومد و نشست روی مبل رو به رو...دلم میخواست جلوش رو بگیرم..دلم میخواست کنارم باشه....اما نمیخواستم گیر بدم بهش ...
    کوشا : پدر ما هم نیست عین تو همراز...
    _نه عزیز ترینم..پدر من فوت کرده..الان کنار مادر شماست...کنار مادر من...اما پدر شماهست...اون دوست داره که کنار شما باشه...
    نیوشا بغضش ترکید : دیدی گفتم ما رو نمیخوای...دیدی خسته شدی...
    ..آخه من چی میگفتم...داشتم کم میاوردم...
    حامی دستش رو آروم از پشت نیوشا رد کرد و من گرمای کف دستش رو روی موهام احساس کردم...این حضور انگار تمام این یخ کردگی های رگ ها م رو از بین برد...
    حامی با لحن پر از صلابتش : نیوشا گریه نکن...تو و کوشا عزیز ترین چیزی هستید که ما داریم..هیچ وقت هم ازتون خسته نیمشیم..چه طور ممکنه آدم از عزیز ترینش خسته بشه..نمی بینی خالت یا این حرف ناراحت میشه؟؟
    ...من اعتراف کردم که الان این لحن پر صلابت نیاز بود..لحنی که انگار هر کلمه ای که باهاش عنوان میشد حقیقت محض بود و اطمینانی که هر گز از بین نمیرفت...
    نیوشا با چشمای اشکیش برگشت به سمتم : همراز تو قول دادی...
    _من بهتون قول دادم همیشه ازتون محافظت کنم...هنوز هم سر حرفم هستم....
    ..صدام از بغض میلرزید...کوشا اون روبه رو نشسته بود و اخم آلود گارد گرفته بود و من بال بال میزدم برم بغـ ـلش کنم می ترسیدم دیگه دوستم نداشته باشه...
    انگشتهای حامی آروم لای موهام حرکت کردن...برگشتم به سمتش...چشم هاش رو به نشانه اطمینان دادن یه بار باز و بسته کرد ...
    با التماس نگاهش کردم زیر لب گفت : نگران نباش....
    و اون حرکت انگشتها آرام بین موهام برای من یعنی اینکه قرار نیست هیچ اتفاقی بیوفته....
    حامی : کوشا عمو جان چرا اونجا نشستی؟؟
    _من نمیخوام..من میخوام هین طوری زندگی کنم...من اصلا میخوام بیام پیش همراز...
    حامی : تو دیگه مردی شدی..گوش کنید بچه ها...حامد پدر شماست..
    کوشا : نیست...
    حامی خواست جواب بده که من گفتم : کوشا..ایشون پدر شماست...اون شما رو دوست داره...
    نیوشا : نداره...اگه داشت وقتی مامان مرد میومد...
    دستم رو گذاشتم روی شونه ام دلم میخواست هر چی اطمینان داستم رو بهش تزریق کنم... : حتما نتونسته...بذارید خودش براتون توضیح بده...
    کوشا بلند شد و داد زد : نمیخوام...
    حامی با لحن محکم اما آرومش : کوشا...
    من که این بار چشمام کاملا خیس بود : کوشا ..ای کاش پدر من زنده بود..ای کاش یه روزی بعد از تمام این سالها از اون در تو میومد...
    نیوشا : حتی اگه ترکت کرده بود...
    اشکم روی گونه ام غلطید : کاش ترکم کرده بود...اون وقت من همیشه منتظر بودم برگرده....
    کوشا که دید دارم گریه میکنم به سمتم اومد و خودش هم شروع کرد به گریه...محکم بغـ ـلش کردم...
    کوشا : بهش بگو نیاد...ما قول میدیم بچه های خوبی باشیم دیگه اذیت نکنیم....
    نیوشای گریان : کوشا راست میگه...
    حامی این بار نیوشای گریان رو محکم بغـ ـل کرد...: نیوشا جان...اون فقط میخواد شما رو ببینه...نمی خواد جایی ببرتتون...می خواد فقط باهاتون حرف بزنه....
    کوشا اشکهاش پیراهنم رو خیس کرد...
    من صورتش رو از توی بغـ ـلم بیرون آوردم : ما بارها باهم صحبت کردیم...قرار شد همیشه بهم اطمینان داشته باشیم..
    نیوشا : ولی الان تو داری از اون حمایت می کنی..
    _من از شما حمایت میکنیم...شما دوتا هنوز کوچولویید نمیدونید چه قدر زیباست که آدم پدرش پیشش باشه...الان من دوست داشتم پدرم پیشم بود...اون وقت همیشه ازم دفاع می کرد..عین تو قصه ها...اون وقت من هیچ وقت تنها نبودم..هیچ وقت از آدم بدا نمی ترسیدم....

    تمام بدنم درد میکرد...ساعتها گریه کردن و بحث کردن باهاشون باعث شده بود کمی کوتاه بیان....اما خودمم داشتم میترکیدم...روشون رو کشیدم که دوتایی بدون شام روی تخـ ـت من خوابشون برده بود...نمیخواستن برن خونه...می ترسیدن حامد ببرتشون و من رو دیگه نبینن...
    اتاق تاریک بود و من روی سر هر دوشون رو نـ ـوازش میکردم...کوشا هنوز رد اشک روی صورتش بود...سایه بلندی افتاد روی سرم...
    صورتم رو به سمت چار چوب در چرخوندم که قامت بلند حامی توش بود..آهسته بهم نزدیک شد ...کنار تخـ ـت بچه ها دو زانو نشست : خوابیدن؟؟
    _با ترس و گریه...به نظرتون کارمون درسته؟؟
    صورتش رو بهم نزدیک کرد...عطر نفس هاش رو از نزدیک احساس میکردم : البته ..یکم طول میکشه اما درست میشه...
    با بغض نگاهش کردم : نکنه دیگه دوستم نداشته باشن؟؟؟
    تو تاریکی اتاق چشم هاش رو خیلی خوب نمی دیدم...دستش رو آروم بالا آورد و انگشت اشاره اش رو از زیر موهام آروم روی رگ گردنم کشید..خون منجمد شده توی رگهام انگار دوباره به جریان افتاد..از درون میلرزیدم ...صداش زمزمه گونه بود : مگه میشه تو رو دوست نداشت....
    ...این صدا این نگاه برای من آرامش بود...این نگاه که مثل نم بارون بود با این برق پر اشتیاق حتی تو تاریکی هم مشخص بود..
    حالا علاوه بر انگشتش صداش هم نـ ـوازشم میکرد : همراز...
    زیر لب بله ای گفتم که خودم هم به زور شنیدم....
    _نگام کن...
    سرم رو بلند کردم و چشم دوختم به اون چشمهایی که یه زمانی جرات نمیکردم مـ ـستقیم نگاه کنم...
    _من هستم..همراز..من هستم تا نذارم اون آدم بدا بترسوننت...بهت قول میدم...
    از سمت چپ به سمت راست رفتم...تمرکزم امروز مدام پرواز میکرد....یه جورهایی با تمام انرژی که داشتم بازهم بیشتر از اینکه الان در نقش باشم دوست داشتم خودم باشم...خود خودم...همون همرازی که دیشب توی اتاق تو تاریک روشن بین بودن و نبودن گیر کرده بود...دلم میخواست الان هنوز هم غرق بودم تو اون خاکی رنگهای بی نظیر....
    _همراز حس کارت خوبه اما شاد تر باش...لبخند ت بیشتر باشه...
    همبازیم رو دوست داشتم...پویان راد پسر خوبی بود...اختلاف سنی کمی داشتیم و اون هم شهرت چندانی نداشت..بازیگر قابلی بود...اون هم با سر حرف نریمان رو تاکید کرد و این صحنه رو دوباره از اول شروع کردیم....

    لیوان کاغذی قهوه ای رنگ رو توی دستم فشار دادم...خسته بودم یه صحنه رو امروز بیشتر از ده بار تکرار کردیم و من می تونستم بگم نریمان همون قدر که انسان درستی نیست به همون میزان کارگردان فوق العادیه و من متاسف بودم از اون همه استعداد که پشت اون لبخند هیز پنهان بود...
    لیوانم رو توی دستم بیشتر فشردم و خودم رو از مسیر نگاهش خارج کردم و رفتم کنار پنجره نشستم و زل زدم به رفت و آمد شلوغ خیابون...نور کمـ ـرنگ پاییزی استخوان هام رو کمی گرم تر کرد....
    کنارم نشست و من کمی خودم رو جمع و جور تر کردم و شالم رو هم جلوتر کشیدم...سر کار که میومدم اصلا آرایش نمیکردم و ساده ترین و راحت ترین مانتوم رو میپوشیدم...این طور احساس میکردم امنیتم بیشتره...
    _می بینی اگه بخوای بلدی دختر باشی...
    بدون نگاه کردم بهش : مگه نیستم؟؟
    _این جا نه..این اخما چیه؟؟ روی صحنه که خوب بلدی عشوه بیای....
    فشار خونم رو 100 رفت فکر کنم : اون نقش من هستش...نمی فهمم این جا چرا باید عشوه داشته باشم...؟ در ضمن من هر چی در چنته داشته باشم برای مرد مورد علاقه ام نگه داشتم...
    خنده ای کرد : عین پیرزن ها حرف نزن همراز تو دختر جذابی هستی...از تو خیلی خوشگل ترهاش هست تو این شک نکن اما تو لوندی و صدای فوق العاده پر عشوه ای داری...بخوای نا خوای توجه جلب می کنی ...
    ..و من برای اولین بار از اون چیزی که بودم چندشم شد....پاهام رو بیشتر بهم چـ ـسبوندم که باعث شد بلند تر بخنده و سرش رو بهم نزدیک کرد : این نشون میده دست نخورده هم هستی....
    ..ای کاش میتونستم اون لیوان رو توی صورتش برگردونم...براق شدم توی صورتش : ای کاش شما هم کمی قلب دست نخورده ای داشتید...
    ..بغض کردم اون لحظه نا خود اگاه دستم رفت به شماره کسی که این روزها برام حکم امنیت داشت.....زنگ اول که خورد سریع قطع کردم...داشتم چی کار میکردم؟؟..از من بعید بود....
    همون لحظه گوشی زنگ زد خدا رو شکر حامی نبود محمد بود و من که از عصبانیت داشتم میترکیدم کیفم رو روی دوشم انداختم و اومدم بیرون....ریجکتش کردم...داشت خون خونم رو میخورد....
    واقعا زن بودن این روزها سخت شده بود...یاد حرف گلنار افتادم...این روزها انسان بودن از همه چیز سخت تر شده بود....

    سرم رو محکم روی بالش فشار دادم...تمام احساس خوب صبحم پرید...متنفر بودم از این مرد...نکنه کاری کرده بودم که فکر کرده بود براش مناسبم؟؟؟...سر جام غلت میزدم که گوشیم زنگ زد... اون اما خیلی خیلی سرحال تر از من بود سلامی کرد و پشت صحنه هم صدای رویا اومد که سلام میرسوند...
    _سلام...
    با تمام تلاشم انگار فهمید حوصله ندارم لحنش صد و هشتاد درجه چرخید : همراز خوبی؟؟؟
    _خوبم...
    _چیزی شده ؟؟؟ زنگ زده بودی اتفاقی برات افتاده بود من جلسه بودم گوشیم پیشم نبود...
    _نه من فقط میخواستم..یعنی میخواستم ببینم فرصت دارید...هیچی یعنی می خواستم حالتون رو بپرسم...
    ...چرت گفته بودم...اونهم فهمید بود تنها چیز که گفت :حاضر شو نزدیک خونتونم میام دنبالت بریم بیرون ببینم چته؟؟؟
    _من خوبم...
    _من چیزی نپرسیدم فقط گفتم نیم ساعت دیگه اونجام....

    می دونم خیلی داغون بودم تمام سعیم رو کردم قیافه ام معمولی به نظر برسه...توی ماشینش نشستم و سلام کردم به قیافه جدیش...بی تعارف خیره نگاهم کرد و منتظر وقتی سکوتم رو دید راه افتاد : میریم باهم برای نیوشا پیراهن بخریم...برای کوشا ماشین خریدم...
    _دارید بهشون رشوه میدید....؟؟
    _دارم سعی میکنم اون طوری که بلدم براشون حس خوب ایجاد کنم...
    _ببخشید من قصدم این نبود که توهینی کنم....باشه بریم....مرسی که می خواید سلیقه من رو در نظر بگیرید...
    حرکت آروم ماشین بهم حس آرامش میداد :نمی خوا ی چیزی بگی؟؟؟
    _چیزی نشده...
    _من بچه نیستم همراز...انقدری خوب میشناسمت که ببینم نگاهت نگاه همیشه نیست....
    _یکم خسته ام...
    _خسته از چی؟؟
    _باور کنید....
    پرید تو حرفم : شرمنده باور نمی کنم...
    کیفم رو روی پام جا به جا کردم :...یکم فکر کنم کار جدیدم فکرم رو مشغول کرده...
    _خوب....
    _خوب هیچی یکم ذهنم درگیرشه...
    _کار سختیه؟؟؟
    نگاه مزخرف نریمان غریبه بودن همه گروه...خستگی خودم و بی پولی این مدت رو اگر میذاشتم کنار هم : بله خیلی سخته....
    _و مشکل فقط سختیه کاره؟؟!!!
    سرم رو پایین انداختم دروغ گفتن به این آدم جدی با این لحن سرد خیلی سخت بود..خیلی خیلی سخت....
    کنار خیابون پارک کرد...یه مغازه فوق العاده لوکس بود که لباسهای دخترونه نوجوانانه داشت....بهم نگاه کرد تا پیاده بشم...
    همراهش پیاده شدم...کنارش قرار گرفتن مثل همیشه برام حسهای زیبایی داشت اما ذهنم بد جور مشغول بود...تعارف نداشتم من این مرد رو دوست داشتم...همینی که این طور جدی به ویترین مغازه زل زده بود.. من چند مرد مگه تو زندگیم دیده بودم...زن نریمان تو خونه آیا فهمیده بود بیرون چه خبره؟؟ سرم چرخید به سمت دو تا دختر که با نگاه خریدارانه ای این مرد شیک پوش رو نگاه میکردن....
    حامی چرخید به سمتم و یکم اخمش بیشتر شد و رد نگاهم رو گرفت و به اون دوتا رسید که با لبخند نگاهش میکرد...آروم بهم نزدیک تر شد و من دستش رو روی کمـ ـرم احساس کردم : بریم داخل مغازه؟؟؟
    ..این کارش نا خود آگاه لبخندی روی لـ ـبم آورد که از نگاهش مخفی نموند....
    پیراهنی که انتخاب کردم رو با ابروی بالا نگاه میکرد : این یکم...
    _یکم چی؟؟؟
    _یقه اش...باز به نظر میرسه...
    _شوخی میکنید...
    جدی جوابم رو داد : من راجع به بعضی چیزها کوچکترین شوخی ندارم همراز این رو هرگز از یادت نبر...
    _بله می دونم...زن طلاق نمیگیره...لباس یقه باز نمیپوشه...زن حرف نمیزنه....
    یه آزردگی توی نگاهش اومد :بی انصافی همراز...
    ..راست میگفت بی انصافی کرده بودم...لباس رو از دستم گرفت و گذاشت سر جاش و به سمت رگال بعدی رفت....
    _ببخشید....
    ..این جمله از طرف من بود که خوب می دونستم یه بخشی از حرفم غلط بود....
    در حالی که پیراهن با مزه آبی رنگی رو توی دستش گرفته بود : نمی خوام عذر بخوای....میخوام انقدر یه چشمی بهم نگاه نکنی...تو که حتی زمینه این که چرا حامد راه اشتباه رو رفته رو بررسی می کنی چرا با من انقدر سختی نمیدونم....
    پیراهن رو از دستش گرفتم و کمی سرم رو خم کردم تو صورتش... : یکم امروز عصبیم...
    _متوجه هستم..منم که چیزی نگفتم....این پیراهن خوبه هم قدش مناسبه هم یقه اش...
    _آخه تور توری نیست اون طوری که نیوشا دوست داره....
    لبخندی زد : حالا یه بارم تور توری نباشه...
    با لبخند گفتم : راست میگید تور توری نباشه....
    رفت سمت صندوق تا حساب کنه و من گوشیم رو که محمد برای بار دهم از صبح بهش زنگ زده بود رو تو دستم گرفتم و بیرون رفتم..بودن با حامی کمی حالم رو بهتر کرده بود و حالا میتونستم با محمد حرف بزنم....
    _سلام...
    _سلام دختره تخس بی مزه چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟؟
    _خوب هستید...
    هنوز شاکی بود : تمرینت رو که آخرش رو پیچ زدی...
    از تعجب خشک شدم : شما از کجا میدونید...
    _فکر کن جاسوس داری....
    _حوصله نداشتم...
    صداش نگران شد : چیزی شده؟؟
    _نه مـ ـستقیما ...یه جورایی از همون چیزایی که تو کاره ما گاهی پیش میاد....
    لحنش تغییر کرد معلوم بود عصبی شده : واضح بگو ببینم...
    _چیزی نیست که نتونم حلش کنم....اما رفته رو اعصابم یه زمانایی یادم میره که هنوز مردا زنها رو چی میبینن و در حقیقت ازشون چی میخوان.......
    _همراز...
    ..داشت هنوز صحبت میکرد که گوشی رو به دست چپم دادم و چرخیدم که برگردم سمت مغازه که با دیدن چشمای برزخی حامی که کیسه به دست بهم خیره بود گوشی تو دستم خشک شد...یعنی شنیده بود....؟؟
    حتما شنیده بود که این طور نگاهم میکرد....نمی دونم چرا استرس گرفتم...انگار همون حامی ترسناک شده بود...خیلی وقت بود که این طور نگاه نکرده بود...گوشی رو گذاشتم بغـ ـل گوشم : من بهتون زنگ میزنم....و بدون گوش کرد بهش قطع کردم...
    حامی با کنترل در ماشین رو زد : سوار شو....
    ..اصلا نمیدونم چرا انقدر شاکی بود این آدم....؟؟؟
    _در ماشین رو بست...اما حرکت نکرد...من روی صندلی کمی جمع شدم و نگاهم رو به جای اون دوختم به داشبورد ماشین...سکوت کرده بود زیر چشمی نگاهش کردم که آرنجش رو گذاشته بود لبه پنجره و انگشت اشاره اش روی لبش بود و داشت فکر میکرد...این سکوت به نظرم باید شکسته میشد : چیزه...راه نمی یوفتیم...

    _نه....
    ..این نه ترین نه ای بود که تا به حال شنیده بودم...خواستم بپرسم چرا که بدون نگاه کردن بهم گفت : میگی چی شده یا زنگ یزنم به همونی که پشت خط بود....؟؟
    ..صداش بالا نمیرفت..احترام توی لحنش هم همین طور...اما این آدم بلد بود طوری حرف بزنه که نتونی رو حرفش حرف بزنی...
    _چیزی...
    _نگو نیست که واقعا عصبانی میشم...من اگر زن طلاق نمیدم...اگه رو لباس حساسم چون رو کل دنیا فقط روی دو تاخانوم حساسم...رو یکیشون خیلی خیلی بیشتر....
    ..نیازی بود بپرسم کی؟؟ کدوم...؟؟ ..فکر نمیکنم..
    _کسی..چیزی بهت گفته...
    ..کمی مکث کرد و این بار با نگرانی بیشتری پرسید : کاری کرده؟؟
    با تعجب جواب دادم : البته که نه چرا این طور برداشت کردید؟؟
    _تو بگو چه طور برداشت کنم از چشمای غمگینت و جمله آخرت...این خرید بهانه بود...تو همون موقع که به من زنگ زدی میخواستی چیزی بگی درسته؟؟؟...
    ..زیر لب ادامه داد : از این به بعد تو جلسه هم گوشیم رو روی سایلنت نمیذارم....
    این آدم زیر بم من رو در آورده بود ..ولی واقعا نمیدونستم چی بگم...
    _یکم محیط کار جدیدم اذیتم میکنه...من تا به حال تو گروهی قرار نگرفته بودم که هیچ کدومشون رو نشناسم....نمی دونم یکم آداپته شدن برام سخته...
    _همراز....
    برگشتم به سمتش که خیلی جدی داشت نگاهم میکرد و به نظر شاکی تر شده بود : طفره نرو...کی از تو چی خواسته..یه کلام....
    _باور کنید...
    _یه بارم گفتم باور نمیکنم...
    _....
    _با سکوتت فکرم رو به سمت جاهایی میبری که نباید بره...جاهایی که خط قرمزه منه و من به احدی اجازه نمی دم خط قرمزای من رو رد کنه....
    ..دلم خوش شد...شاید گرم شد...داشتم مردی رو که انقدر نگرانم بشه؟؟..مردی که فکرش جایی بره؟؟؟..خط قرمز داشته باشه؟؟..نداشتم...
    گوشیش رو عصبی روی داشبورد گذاشت...این که صداش بالا نمیرفت...این که تو نگاهش نه شک بود...نه تردید....فقط و فقط نگرانی بود..برای من همش احترام بود...عزیز بود
    سر جاش کامل چرخید...و منتظر جواب نگاهم کرد..کلافه بود و عصبی...
    این همون آدمی بود که بلافاصله بعد از اون حرفها بهش زنگ زده بودم...پس من به هیچ کس بیشتر این روزها اعتماد نداشتم....
    _من همیشه درست زندگی کردم...
    _همراز...ذره ای به این شک ندارم..خواهش میکنم اذیتم نکن و بگو چی شده...
    _کار گردانمون آدمی که نمیتونم زیاد بهش اعتماد کنم...
    _حرکتی کرده؟؟؟
    _حرفاش رو دوست ندارم...اما نگران کننده نیست من خودم....
    نگاهش رو ازم گرفت....با انگشت اشاره اش ضربه ای به فرمون زد : پیشنهادی داده....؟؟
    _نه...
    _همه اینها واقعا نه؟؟
    _البته که واقعا...ببینید من تمام این سالهایی که کار کردم...آدمهایی به پستم خوردن که کمی جاده خاکی میزدن...بیشتر از شش ساله دارم تنها زندگی میکنم..گاهی مسائلی بوده من بلدم درستش کنم...
    _این بار من درستش میکنم...
    ..ترسیدم : نه ...یعنی اصلا....
    _همراز ادامه نده عصبانیم....
    _یعنی چی؟؟
    ..ماشین رو روشن کرد : یعنی همین....فردا میام دنبالت و میریم سرکارت...
    _نه..ما هرگز همچین کاری نمیکنیم...
    _باشه...من زنگ میزنم به سیاوش شک ندارم آدرس رو بهم میده...
    ..این آرامشی که توش موج موج حساسیت و عصبانیت بود..این سردی کلام و لحن دستوری خطر ناک بود...
    _من بچه که نیستم...آبروم میره...
    _همراز...من پخته تر از اونی هستم که آبروت رو ببرم....من فردا میام دنبالت...بحث هم نداریم...
    دلم زیر و رو میشد پیچ میخورد تاب میخورد....حالت تهوع بهم دست میداد...نفسم میرفت و به برگشتش خیلی اعتمادی نداشتم..دیشب اصلا نخـ ـوابیده بودم بعد از اون که اون همه عصبانی از هم جدا شده بودیم...بعد از اون که محمد زنگ زده بود و گفته بودم حوصله حرف زدن ندارم و اونم گفته بود وقتی از جنوب که توش فیلم برداری داشت برگرده میدونه چه طور سه تا نریمان از بغـ ـل نریمان در بیاره...چشمام میسوخت...
    مقنعه ام رو روی سرم کمی مرتب تر کردم...تک زنگش راس ساعت روی گوشیم یعنی پایین منتظره...رنگم کمی پریده بود...دوست نداشتم...لشگر کشی دوست نداشتم....اما خودش رو..من این حامی تو فکر پشت فرمون رو...من این آدم با این سلام قاطع رو...من این مرد خوش پوش جدی رو..من حتی بوی ادکلن مخلوط شده با بوی سیـ ـگارش رو خیلی خیلی دوست داشتم....
    _همیشه با همین تیپ میری سرکار؟؟
    نگاهی به خودم انداختم...از نظر خودم که ایرادی نداشت : بله چه طور مگه؟؟
    _هیچی....چیزی خوردی...؟؟؟
    کمی دلخور جواب دادم : نه...
    _از رنگ و روت معلومه دیرت نشده ؟؟ اول صبحانه بخور....
    _نه....
    برگشت به سمتم و بر عکس نگاه سرد چند دقیقه قبلش این بار نگاهش مثل تمام این مدت آخر شد : دلخوری خانوم کوچولو؟؟
    _من کوچولو نیستم...و اینکه..الان واقعا زمان اینه که شما از لباسم و غذام بپرسید؟؟؟
    _معلومه که زمان اونه....من برام مهمه که تو حواست به خودت باشه...یعنی من میخوام که تو فقط حواست به خودت باشه بقیه اش رو درست میکنم...
    دلم لرزید...چه طور میشد این آدم با این لحن این جمله ها رو بگه و دلم نلرزه....چه طور این آدم سخت که یه روزی تو اتاقش زانو هام میلرزید تبدیل شد به این مردی که هر جمله اش مثل نـ ـوازش بود....؟؟؟ دست به سیـ ـنه تکیه دادم به صندلی ماشین....لبخند کوتاهی زد : قهر کردنت مثل نیوشا ست...
    _من قهر نیستم...فقط دوست ندارم کنترل زندگیم از دستم در بره....
    _منم دقیقا به همین خاطر دارم باهات میام...چون منم اصلا به کسی همچین اجازه ای نمیدم....
    _باور کنید چیز خاصی نیست من اصلا بزرگش کردم...
    اخماش رفت تو هم : تو از چی میترسی؟؟
    _از این که...بابا الان میگن رفته بزرگترش رو آورده....من همیشه دختر مـ ـستقلی بودم....
    من این لحن نـ ـوازش گونه اش رو هیچ وقت انقدر واضح نشنیده بودم : من بزرگتر از تو ام...اما بزرگترت نیستم..تو بهش احتیاجی نداری....من به خاطر خودم دارم میام...برای خودم و حساسیت هام که شاید به نظرت کمی زیادی هم بیاد...اما باور کن که من سر تو خیلی خودم رو کنترل میکنم....من بهت قول میدم هیچ کاری نکنم که به ضررت تموم شه...
    _من دوست ندارم شما فکر کنید شغل من... یعنی میدونم که دیدگاه اکثر آدم ها به این شغل چیه....
    _به شغلت احترام میذارم چون به تو احترام میذارم....من حتی دقیق نمیدونم چی شده....
    ماشین رو پارک کرد و برگشت به سمتم : بهت گفته بودم من نمی ذارم آدم بدا اذیتت کنن...حالا هم بهم اعتماد کن و پیاده شو....

    کیفم رو روی دوشم جا به جا کردم...یه پام میرفت جلو و یکی میرفت عقب..در تمام این 4 سالی که کارم و درسم این بود اولین بار بود که با یه مرد اون هم مردی که هیچ نسبت تناسبی با این شغل نداشت وارد گروه میشدم...در قدیمی پلاتو رو با هل کوچیکی باز کرد و با هم وارد حیاط کوچیک و قدیمی شدیم....سوئیچش رو توی جیبش گذاشت و قدم های بلندش رو با من تنظیم کرد ...
    جلوی در رسیدیم و در رو برام باز کرد و با لبخند اجازه داد اول من رد بشم...اما نگاهش بیش از حد جدی و پر از فکر بود..
    وارد همهمه بچه ها که قاطی شده بود با بوی سیـ ـگار شدیم...مثل همیشه هر کسی دنبال کاری بود و پویان سناریو به دست داشت با گریمور صحبت میکرد...که از دور صدای دستیار نریمان رو شنیدم... : خانوم پاکزاد کمی دیر کردید.... نریمان شاکیه...اما...
    با دیدن حامی که پشت سرم ایستاده بود خشک شد....: چیزه...مهمان داریم؟؟؟
    حامی بدون اینکه بذاره من جواب بدم دستش رو دراز کرد و دست داد : سلام...ببخشید که وسط کارتون اومدم....
    رضا که پسر قد بلند و دیلاقی بود و جلو موهاش هم ریخته بود با چشمای گرد شده با دست اشاره کرد : نه خوش اومدید آخه ما معمولا تو تمرین های سر صبحمون مهمان نداریم....خوش اومدید...
    بقیه بچه ها هم حواسشون رفت پی مردی که هم به خاطر طرز راه رفتن و نگاهش...هم جدیتش تو قدم برداشتن و هم لباسهای رسمیش..هیچ تناسبی با محیط شلوغ و در هم و پر از کاغذ اونجا نداشت....
    رضا از ما کمی فاصله گرفت : برم به نریمان بگم بیاد....
    حامی کمی سرش رو به گوشم نزدیک کرد : نریمان همون کارگردانتونه....؟؟
    _بله....
    نریمان از پشت صحنه اومد پایین یه جورایی رو سرش انگار دوتا شاخ سبز شده بود...رضا بیخ گوشش داشت چیزهایی میگفت...نریمان نگاهش اما مونده بود به حامی که کنار من ایستاده بود...سرم رو بلند کردم اخمای حامی خیلی ترسناک توی هم رفته بود...
    نریمان کمی زودتر به خودش اومد و سعی کرد لبخند مصنوعیش رو پهن تر کنه...دستش رو دراز کرد : سلام...ببخشید از اونجایی که ما موقع تمرین ها معمولا مهمان نداریم کمی اینجا بهم ریخته است...همراز این رو میدونه....
    ..متلک گفته بود و این واضح بود....
    حامی از پشت کاملا کنارم قرار گرفت و من در کمال تعجب حس کردم که چه طور انگشتهای سرد از استرسم قفل شدن تو حامی ترین دستهای دنیا....این کارش با تمام آرامشی که بهم داد..باعث شد از خجالت یه قطره عرق از پشتم راه بیوفته....
    _ایشون دکتر انتظام هستند...
    ..نمی دونستم این جمله جاش هست یا نه ولی اولین چیزی بود که به نظرم رسید...چه طور ازم انتظار داشتن تو عجیب ترین موقعیت زندگیم درست هم حرف بزنم....
    حامی اخماش رو بیشتر کرد تو هم : من میخواستم محیط کاری همراز رو ببینم...ازش خواستم که همراهش باشم ....
    نریمان به وضوح از لحن و جمله حامی جا خورد اما خودش رو خیلی نباخت : همراز یکی از بهترین بازیگرهایی که من تا به حال دیدم.....
    حامی : تو این شکی ندارم...با آقای پاینده هم که حرف زدم نظرشون به با اخلاق بودن و هنرمند بودنش بود....
    ..از شنیدن اسم پاینده...کسی که مسئول دادن مجوز ها بود رنگ نریمان پرید....هم من جا خوردم..
    حامی : همراز برای من بسیار عزیزه....هر چیزی که مربوط به اونه برای من مهمه....
    این بار رضا هم از این جدیت رنگش پرید...به مسئول تدارکات داد زد : آقا رمضان چایی بیارید...
    حامی با دست به پشت صحنه اشاره کرد : میتونیم با هم صحبت کنیم؟؟!!
    سردی لحنش صداهای اطراف رو کاملا خاموش کرد....نریمان بله البته آرومی گفت و راه افتاد...
    با التماس حامی رو نگاه کردم...دستم روکمی بیشتر فشار داد و کمی سرش رو خم کرد : درستش میکنم نگران هم نباش...برو به کارت برس...
    _حامی...!!!
    اولین بار بود با اسم صداش میکردم...از استرس بود و خجا لت نمیدونم...
    _جانم....
    غرق نگاه جذابش شده بود...دستم رو آروم آورد بالا و بی خجالت از کسی جلوی اون هم نگاه بـ ـوسه آرومی به پشت دستم زد و رفت....
    ..خشک شده نگاهش رو کردم که محکم و با صلابت پشت سر نریمان وارد اتاقش شد...دیگه استرس نداشتم...دستم رو توی مشتم گرفتم..انگار میخواستم حس اون جانم...اون حضور...اون بـ ـوسه رو محکم نگه دارم...محکم نگه دارم پرواز نکنه.....عین اون شاپرکی که تو دل من در حال پرواز....همون شاپرکی که بال بال زدنش من رو تو خلسه وسط جمع که بیشترشون داشتن لبخند با محبتی میزدن بایستم و حرکتی نکنم...

    نمیدونم چه قدر گذشت ..من که انگار اصلا تو این دنیا نبودم...نمیتونستم حتی رو نمایشنامه تمرکز کنم...چشم دوخته بودم به مسیری که حامی با نریمان رفته بود....
    پویان : همراز دل بده به کار...البته انگار دلت با اون آقای دکتر جذاب رفته تو اتاق پشتی...
    لبخندی زدم : سر به سرم نذارید...
    _آدم باحالیه...زیر پوستی حال نریمان رو گرفت...
    خواستم حرفی بزنم که دستش رو تو هوا تکون داد : این آقای دکترتون...مثل هر جنتلمن دیگه ای برخورد کرد...اومد که جای پاش رو محکم کنه....برای دختر که اعتراف کرد براش خیلی عزیزه...
    همون موقع نریمان عصبی و رنگ پریده از اتاق بیرون اومد و حامی جدی هیچ چیزی نمیتونستم از نگاهش بخونم...
    نریمان : بچه ها امروز تمرین تعطیله من یکم سر درد دارم...خانوم پاکزاد فردا ساعت ده اینجا باشید..
    ..نمی دونستم به پاکزاد گفتنش بخندم...به قیافه داغونش دل بسوزونم..حامی اما قیافه اش ترسناک تر هم شده بود.....

    بخاری ماشین رو زیاد کرد : کجا دوست داری بریم ؟؟؟
    _چیزه...
    _همراز فعل و جمع ببندی بد جور شاکی میشم....
    واقعا خجالت می کشیدم...راست میگفت گلنار این رودخونه نبود....سیل بود....
    _بینتون چی گذشت...
    نگاهی به ساعتش انداخت : مردونه بود...
    بعد برگشت به سمتم : با یه گچ قرمز براش کشیدم که خط قرمزها کجاست...اما از حالا دارم بهت میگم...هر چیز خارج از خطی از این به بعد گفت یا عمل کرد...همون موقع..بازهم تاکید میکنم همون موقع یه زنگ به من میزنی.....
    _رنگش پریده بود...
    _دفعه دیگه خیلی خیلی بدتر از رنگ پریدگی براش پیش میاد...
    _نمیدونستم که آقای پاینده رو میشناسی...
    از فعلم خوشش اومده بود فکر کنم که لبخند زد : به این چیزا فکر نکن...پای تو که وسط باشه....لازم باشه بزگتر از پاینده هاش هم میان وسط...امروزم مختص خانوم بازیگره...کجا دوست داری بریم؟؟؟
    قدم زدن میون آدمهایی که برای ابدیت خـ ـوابیده بودن همراه با تمام افسردگی که برام ایجاد میکرد یه جورایی حس آرامش هم داشت....از سر خاک مامان و بابا که کنار هم بود بلند شدم و با پشت دستم اشکم رو پاک کردم...و نفس عمیقی کشیدم...: می بینی مامان از رفتنت 6 سال که چیزی نیست...60 سال هم بگذره برای من تازه است....
    پاهام نا خود آگاه به سمت مزار رها کشیده شد...مطمئن بودم درش باز نیست اما گفتم از پشت در باهاش درد دل میکنم..شاید اون بهم بگه این حس رو چی کار کنم....این حسی رو که با تک تک سلولهای بدنم حامی رو میخواستم و با یاد آوری زخم های روحی رها میخواستم فرار کنم...اما امکان نداشت...من چه طور از اون جاذبه مطلق میتونستم فرار کنم...رها تو هستی...همین جایی...می خوام برم خواهری...اما نمیتونم...کجا برم اون خاکی های جذاب نباشن...رها من خواستم...خواستم وابسته نباشم..الانم نیستم...فقط شدید دل بسته ام....این حرف توی ذهنم اشکم رو در آورد....با نزدیک شدن به مقبره خانوادگی انتظام ها چشمام گرد شد...درش باز بود..اشکی که روی گونه ام بود و به خاطر سردی هوا یخ کرده بود رو پاک کردم و با قدمی متزلزل و نا مطمئن نزدیک شدم به مقبره...سرکی کشیدم...کسی کنار مقبره رها نشسته بود و آروم آروم صحبت میکرد...باورم نمیشد..دستم رو به چارچوب فلزی گرفتم...فهمیدن این که کی بود سخت نبود....منظره ای که میدیدم رو باور نمیکردم...چه قدر حسرت خورده بودم..چه قدر دلم خواسته بود...چه قدر دوست داشتم ببینم این صحنه رو همون روزهایی که رها پر کشیده بود....
    باید تنهاشون میذاشتم...رها رو باید با خیانت کار ترین آدم زندگیش تنها میذاشتم...خودم هم اصلا دوست نداشتم با این آدم رو به رو بشم....
    خواستم عقب عقب برگردم که با گیر کردن یه سنگ زیر پام و صدایی که ایجاد کرد صورت حامد به پشت سرش برگشت...چشماش گرد شد با دیدنم...چند ثانیه ای بهم خیره شدیم...چه باید میکردم..میرفتم؟؟ میموندم؟؟؟ سلام میکردم؟؟؟...
    حامد از من زودتر به خودش مسلط شد : اومدی خواهرت رو ببینی..؟؟
    سرم رو تکون دادم..انقدر دیدنش اینجا با این صورت خسته و داغون عجیب بود که نمیتونستم جواب بدم...
    با دست اشاره کرد : بیا تو...بیرون باد هست....
    پاهام نا خود اگاه من رو به سمت داخل کشیدن..حالا تو منزل ابدی خواهرم با کسی که یه عمر به نظرم قاتلش بود نشسته بودیم...
    روی سنگ قبر سیاه رنگ رها که این روزها سقف خونه اش بود حامد شسته بود و روش براش گل زنبق گذاشته بود...پوزخندی روی لـ ـبم اومد...دید ...سرش رو پایین انداخت و دستش رو به سنگ کشید...
    _میدونستم زنبق دوست داره...
    _همیشه آرزو داشت یه روز با دست گل از در بیای تو...
    حامد که انگار تو دنیای دیگه ای بود دستی به تاریخ تولد و مرگش کشید : تموم این جوونی به خاطر من این زیر خوابیده...بچه هام به خاطر خودخواهی من بی مادرن...خودم هیچ کس رو ندارم..برادرم هست ولی نیست...پدرم شنیدن صدام باعث سکته اش شده...مادرم میترسه خوشحال باشه از برگشتنم..بچه هام نمیخوام ببیننم....خواهر زنم که تو عروسیم موهاش رو دو گوشی بسته بود حالا زیبا شده..خانوم شده..بزرگ شده و از من متنفره...
    _چه اهمیتی داره...؟؟
    _راست میگی همراز مهم نیست...وقتی رها اینجاست...امروز تازه جرات کردم بیام اینجا...
    _تمام این چهار سال خیلی سختتون بود؟؟
    _گیر بودم همراز...وقتی فوت شد زندگی برام تموم شد...رویا اومده بود دیدنم...دید چه طور لرزیدم...دید چه طور نا بود شدم...اما گیر بودم به خدا...
    احساس کردم دارم خفه میشم : هیچ کس معصوم نیست...هممون دستمون..دلمون...زبونمون...و گاهی نگاهمون هم پر از گناهه....اما...
    _همراز می دونی که من کی فهمیدم گناه کارم؟؟ همون روزی که حامی اومد دیدنم و بهم گفت رها پرواز کرد...
    ..باورم نمیشد شونه هاش میلرزید از گریه...دستم به سمتش رفت..به قدری رقت انگیز شده بود که یه لحظه دلم براش سوخت...
    اما دستم برگشت سر جاش...
    _همراز کمکم کن...کمکم کن بتونم یکم این عذاب رو تموم کنیم...این نخوابیدن های چهار ساله رو تموم کنم...من از خودم دور شدم همراز...یه جای دیگه دنیام..انگار...فقط جسمم این جاست این روزا...روحم هنوز یه جا قفله....کاش میشد آدم خودش رو انتخاب کنه...بتونه خودش رو رها کنه و فراموش کنه....
    ...این حامد رو نمیشناختم..این حامد دل شکسته که کمـ ـرش خم بود و با دستهای لرزان از توی جیبش قرص در میاورد رو نمیشناختم...
    _آب بیارم؟؟
    قرص رو قورت داد و برای کم کردن لرزش دستاش اونها رو مشت کرد : نه...مرسی...همراز بهم کمک کن...
    _من چی کار میتونم بکنم....؟؟
    _هیچ کس اندازه تو رو بچه ها نفوذ نداره..کمک کن بتونم براشون اون طوری که بلدم و از این به بعد امکان پذیره پدری کنم...
    _بلدی؟؟؟
    _نه....برای دختری که وقتی میرفتم سه ساله بود و پسری که شیر خوار بود..نه بلد نیستم...اما....میخوام سعی کنم...می دونم تا آخر عمرشون من یه مقصره گناهکارم...
    _چرا مرگ رها نیومدی....؟؟؟
    زانوهاش رو جمع کرد توی بغـ ـلش و دستاش رو دورش قفل کرد..حالش خیلی بد به نظر میومد...حتی از منی بد تر که تمام بدنم میلرزید...
    _با روشنک که رفتیم....عذاب وجدان وحشتناکی داشتم...شبها خوابم نمیبرد...برای خوابیدن ...برای دور کردن چشمهای اشک آلود رها و صدای ملتمسش..برای بوی بچه هام که همش تو دماغم بود...قرص میخوردم و همش منگ بودم...روشنک هم دیگه کم کم داشت خسته میشد..ماه ششمی بود که اونجا بودیم..به ضرب وزور روشنک از خونه رفتیم بیرون...که مثلا به من فرصت بده ...که شاد باشم....که یادم بره یه زن جوون و...
    وارد یه رستوران تر تمیز شدیم...همه چیز اولش خوب بود تا اینکه یه مرد قلچماق آلمانی به روشنک گیر داد...
    پوزخندی زدم : غیرتی شدی؟
    _میخوای بگی ندارم نه؟؟؟..شاید هم ندارم که یه زن جوون رو با دوتا بچه تو دامنش رها کردم....نمیدونم چی شدم...پاشدم بحث کردم ...اون مـ ـست بود..من به خاطر نخوردن قرصهای این چند وقت عصبی...کار بالا گرفت....بحث انقدر بالا گرفت که صاحب رستوران انداختتمون بیرون...روشنک همش میخواست قائله رو ختم کنه...چی شد اون وسط نمیدونم....
    اشک حامد چکید.... : روشنک خورد زمین و من جوش آوردم...مردک رو هول دادم پاش گیر کرد...و خیلی راحت...مرد...
    ..نتونستم جلوی خودم رو بگیرم..هین بلندی گفتم و دستم رو جلوی دهنم رو گرفتم....
    _به همین راحتی آدم کشتم...من آدم کشتم...رها رم من کشتم..آرزوهای بچه هام رو کشته ام..ای کاش من مرده بودم...بهم 7 سال زندان دادن....روشنک بعدش کجا رفت رو نمیدونم...حامی تمام این مدت در رفت و آمد بود..برادری که از من 4 سال کوچکتره تمام هم و غمش شد حمایت از برادری که خودش هم گناهکار می دونستتش....پدری که خونه قاطی میکرد...زن داداشی که افسرده شده بود..شرکتهایی که تو هوا بودن....جوونیش صرف اشتباهات من شد....تو زندان چاقو خوردم..کلیه ام از دست رفت...زنم مرد نتونستم پیش بچه ها م باشم....همراز من این وسط از همه بد بخت ترم...تا آزاد شدم اومدم دیدن بچه هام...کاش یه کم جسارت داشتم...جسارت اینکه خودم رو خلاص کنم...اومدم امروز به پای خواهرت بیوفتم...روم نمیشه بگم زنم...براش شوهری نکردم...
    ...خشک شده بودم...این مرد داغون روبه روم...ذلیل شده بود انگار...خورده بود زمین...داشت میلرزید...رفتم سمتش... صدام میلرزید: بهتر بریم خونه..حالتون خوب نیست...
    رانندگی کردن برام سخت شده بود...خیلی حرفها داشتم و هیچ حرفی نداشتم...نیم نگاهم به حامد رنگ پریده کنار دستم بود...باید میبردمش عمارت بچه ها هنوز مدرسه بودن...
    رسیدیم نزدیک خونه...
    _چرا اومدی اینجا همراز...پدرم نمیخواد من رو ببینه...
    _اکبر خان بهتره کمی از خود خواهی هاش کم کنه..حالتو ن خوب نیست نمیشه تنها بمونید...
    لبخند تلخی روی لبش اومد : میدونستی خیلی جلو تر از سنت هستی؟؟؟...
    جوابش رو ندادم...پیاده شدم به جای زنگ خونه شماره حامی رو گرفتم...نمی دونستم خونه ست یا نه؟؟
    با زنگ اول برداشت : هیچ معلوم هست کجایی همراز چرا در دسترس نیستی؟؟
    _کجایی؟؟؟
    ترسید : چیزی شده؟؟ خونه ام...
    _میشه بیای دم در؟؟
    به لحظه نکشید در باز شد...حامی نگران از چارچوب در بیرون اومد...نگاهی به رنگ پریده ام کرد و خجالت کشیدم که این مدت همیشه من رو داغون و ترسیده دیده بود...
    _چی شده؟؟
    با چشم ابرو به ماشین حامد اشاره کردم...اخماش رفت تو هم...به ماشین نزدیک شد : حامد....
    _به همراز گفتم من رو نیاره این جا...
    _چرا این شکلی شدی؟؟؟ کجا دیدیش همراز؟؟؟
    حامد تو اون حالش لبخندی زد .... : حسودی نکن دادش کوچیکه..دل این دختر هیچ وقت با من صاف نمیشه....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    _بهتر میشه؟؟
    سیـ ـگارش رو توی زیر سیـ ـگاری کریستالی که شکل کله شیر بود خاموش کرد...همه چیز تو این خونه تجمل صرف بود...
    نگاهی بهم کرد : حامد تا آخر عمرش اوضاعش این خواهد بود اما خب اگر شرایط روحی براش محیا بشه حالش بهتر هم میشه...
    _نمیخواست بیاد اینجا....
    _برات تعریف کرده؟؟
    نگاهی به حامی انداختم که الان به نظرم کمی متفکر میومد : من مجاب نشدم...چون بیس کارایی که کرده همش غلطه...اما ...
    دست به سیـ ـنه روبه روم ایستاد...این طور که من روی مبل نشسته بودم و اون ایستاده بود تفاوت قدمون تا به آسمانها بود انگار...
    سرم رو بالا آوردم تا بهتر ببینمش خواستم ادامه بدم که گفت : دلت براش سوخت؟؟!!
    _نمیدونم...هر آدمی...حتی اگر باهاش رابطه خوبی هم نداشته باشم...دوست ندارم حالش بد باشه...
    _حامد تو زندان آسیبهای روحی و جسمی زیادی دیده...چاقو خورده...عفونت کلیه داشته...افسردگی حاد گرفته....پدرم فکر میکرد بر میگرده به همین خاطر طلاق رها رو نداد..میخواست حامد برگرده سرخونه و زندگیش..خوب میدونست که بعدا حامد نا جور پشیمون میشه....در حق خواهرت ظلم شد...اما خوب....
    _به نظرت بچه ها تو این شرایط ببیننش؟؟؟
    _نه..حال نزارش براشون خاطره بدی رو ایجاد میکنه...بذار در شرایطی که پدرشون یه آدم سرحال و سرپاست همدیگه رو ببینن...تو هم زیاد سرحال به نظر نمیای
    ..این رو گفت و نشست کنارم...
    _این چند وقت هر بار من رو دیدی من حالم خوب نبوده...
    لبخندی زد : واین تقصیره منه؟؟؟
    لبخند بد جنسانه ای زدم : همیشه مقصری....
    ضربه کوچیکی به نوک بینیم ز د و خندید : خوشم میاد کم هم نمیاری....
    کمی سر جاش جا به جا شد : همراز...چیزه...
    نگاهش کردم و منتظر شدم تا جملاتش رو جفت و جور کنه....
    _یکی از دوستانم دبیر یه مجله است که راجع به هنر مینویسن...دنبال یه نفر تمام وقت که بهشون کمک کنه..فکر میکنی دوست داشته باشی اونجا کار کنی؟؟؟
    ...جا خوردم....منظورش رو متوجه نمیشدم : من که روزنامه نگار نیستم...شغلم هم این نیست...
    _می دونم...اما اونا به کسی احتیاج دارن که به اندازه تو اهل مطالعه باشه...من به نظرم....
    از جام بلند شدم و کمی تو اتاق قدم زدم عصبی شده بودم...برای من این پیشنهاد خیلی مفهوم ها داشت ...
    رو به روم ایستاد....هی سعی میکردم رد بشم با یه قدم برداشتن جلوم می ایستاد : نگام کن ببینم....
    سرم رو با تخسی بالا آوردم و شاکی نگاهش کردم...چشمامون این طوری فاصله خیلی کمی داشت....از حالت شاکیم لبخندی روی لبش اومد : چرا انقدر عصبانی شدی؟؟ این یه پیشنهاد کاره فقط...
    _این فقط یه پیشنهاد کار نیست...این زیر سئوال بردن منه...این پیغام اینه که شما ....
    با آرامش عجیبی نگام کرد : بازم شدم شما؟؟؟؟!!
    _الام موضوع بحث چیزی دیگه ایه
    _نه دقیقا موضوع بحثمون همینه....این که من شما نیستم همراز تو ام....برای تو...تو ام....تو هم باقی میمونم....
    _همین تو شدنه..همین تذکری که به نریمان دادی...باعث شد فکر کنی میتونی جای من تصمیم بگیری؟؟؟
    چشماش گرد شد : چه تصمیمی ...چه ربطی داره....
    _من به همین خاطر نمی خواستم بگم...
    ....خیلی دلم میخواست بگم آخه مرد حسابی تو چه نسبتی به جز برادر شوهر خواهر مرحومم با من داری..یا عموی خواهر زاده هام...خیره نگاه کردم به چشمای شاکیش ...چند ثانیه گذشت...بهم نزدیک تر شد...خیلی خیلی نزدیک تر....عطر حضورش رو که نفس کشیدم...پاهام که همراه با دلم لرزید...به اون لیست نسبت ها با رنگ قرمز...اضافه کردم..به جز عشقم....
    انگشت شصتش آروم به سمت یه حـ ـلقه رها از موهام رفت...دور انگشتش پیچوند : همراز....چرا جمله ات رو نصفه گذاشتی؟؟؟
    ..میخواستم بگم آخه بی انصاف.این طور با این لحن و این حرکات و اون نگاه دلم رو میلرزونی ....چه انتظاری ازم داری؟؟!!
    _میخواستم بگم....
    _دوست ندارم با کرواتم حرف بزنی...من یه کم از یقه ام بالا ترم....
    _من آدم ها اونیه که توقلبشونه....
    _من اونیم که تو نگاهمم، همراز....
    پشت انگشتش رو روی گونه ام کشید ...یه قدم رفتم عقب تر...این طوری نمیشد صحبت کنم....
    انگشتش رو که کمی تو هوا مونده بود خم کرد توی مشتش...حالا انگار بیشتر جدیم گرفته بود...
    _چی انقدر عصبانیت کرده؟؟
    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تو این گیج خوردگی های احساسیم کمی خودم رو پیدا کنم تا جملات مناسبی پیدا کنم....
    _من همیشه به شغلم افتخار کردم...
    _مگه من چیزی راجع به شغلت گفتم؟؟
    به ابروم رفت بالا : نگفتی؟؟
    _نه والا....
    _میگی تمام وقت..میگی مجله...
    اخماش کمی از هم باز شد : چی تو اون ذهنته خانوم کوچولو؟؟
    _با این جمله دارید به شعورم توهین میکنید...
    _باشه خانوم بزرگ...
    ..انقدر لحنش با نمک بود که نا خود آگاه خنده ای روی لـ ـبم اومد...
    _من...منظوری نداشتم...دوستم وقتی صحبت میکرد...اولین کسی که به ذهنم اومد تو بودی....
    _من بازیگرم..شغلم صحنه است...بازی...قصه تعریف کردن...اینکه یه آدم مزخرفی مثل نریمان پیدا شده...این که شما اومدی وروش روبه روش خودت کم کردی...درست...اما همیشه در روی این پاشنه نمیچرخه..من با آدمهای خیلی درست هم کار کردم...تو همون مجله هم...
    یه قدم جلوتر اومد : همراز بحث رو اشتباه برداشت کردی...من اصلا و ابدا منظورم به اون اتفاق نبود...من فقط....
    کلافه دستش رو پشت گردنش کشید :من فقط میخواستم...تو اون آموزشگاه درس ندی....
    دهنم باز موند...: اون آموزشگاه چیزیش نیست...
    _منم نمیگم چیزیشه...اون آقا بهت علاقه داره نه؟؟؟!!!
    با حیرت نگاهش کردم...کل این بحث به نظرم عجیب بود..از ابتدا تا به این جایی که رسیده بودیم...
    _منظورت رامین پرتو هستش؟؟
    _بله...
    ..بله قاطعش لبخندی روی لـ ـبم آورد...هرچند از جمله ای که حامد گفته بود تا به این جمله خیلی هم فاصله نیوفتاده بود...
    _نمیدونم....
    _میدونی...
    _اصلا بدونم...یه آدمی از من خواستگاری کرده..جوابش رو هم گرفته...منم اونجا دارم کار میکنم...هر چند فکر نکنم از سال بعد قرار داد مجددی ببندم...اما ....
    _منم نمیگم نصفه ول کن...میگم با مجله صحبت کن....پیشنهاد بدی نیست که داری اون طور دلخور نگاهم میکنی..
    _عادت ندارم کارام رو برای کسی توضیح بدم...
    خیلی جدی تو صورتم نگاه کرد : عادت کن....
    خواستم جوابش رو بدم که تقه ای به در خورد و فخری خانوم سرش رو داخل آورد : آقا...اکبر خان منتظرتون هستن....
    این روزها پا گذاشتن به آموزشگاه سخت تر هم شده بود انگار...صدای بگو بخند بچه ها از کلاس آخری به گوشم میرسید داشتن راجع به تست حرف میزدن اما من تمام مدت نگاهم به دفتر این مدت خالی رامین بود که این بار درش باز بود و بوی پیپش توی راهرو پیچیده...حامی من رو به این آدم حساس کرده بود ...تو چارچوب در ظاهر شد..سرم رو پایین انداختم...دوست نداشتم مـ ـستقیم نگاهش کنم...این روزها عجیب شده بودم...فقط به دنبال اون چشمهای خاکی رنگ جدی میگشتم برای خیره شدن...خیره موندن....
    زیر لب سلامی کردم از سر ادب...یا شاید از سر آشنایی ویا از سر رابطه رئیس و کارمندی...ولی مطمئن بودم چیزی بیش از این نیست...نخواهد بود...
    _سلام همراز وقت داری؟؟
    ..این سئوال رو دوست نداشتم..به ساعتم نگاه کردم برای رفتن به تمرین سه ساعتی وقت داشتم..پس وقت داشتم...قید رفتن به شهر کتاب رو زدم...شاید واقعا باید با این آدم امروز به شدت خسته حرف میزدم..
    با دست اشاره ای به در اتاقش کرد و من لـ ـبم زیرینم رو به دندان گرفتم و اعتراف کردم طعم این رژلب جدیدم رو دوست ندارم...حتی طعم این نور کمـ ـر نگ آفتاب خنک نیمه پاییزی و نیمه زمـ ـستونی رو....
    چشمهاش رو مالید...این روزها درگیر نمایشگاه بود...مطمئنم این نگاه داغون ربطی به من نداشت...یعنی باید این طور می بود...برای من تحمل این که کسی رو آزار داده باشم به شدت سخت بود..خیلی سخت...
    از اسپیکر کنار میزش موسیقی زیبای یونانی پخش میشد...روبه روم نشست...
    زانوهاش رو تکون میداد...تند تند...باید حرفی میزدیم..این جو رو دوست نداشتم...
    _زوربای یونان؟؟؟
    سرش رو کمی بالا آورد و نگاهم کرد..تو نگاهش غمی بود که نباید می بود....
    _آره زوربای یونان....چای یا نسکافه؟؟
    _هیچ کدوم...موسیقی مـ ـست کننده ایه...
    _نه به اندازه ی تو....
    زانوهام رو محکم تر به هم قفل کردم...سرم کمی پایین تر اومد..نه اونقدری که نبینمش....اما باعث شد همون دسته موی سرکش همیشگی روی صورتم بیوفته...و لبخندی به لـ ـبم بیاره...همون دسته مویی که این روزها بد جور عادت حامی شده بود که دورانگشتش بپیچه....
    رامین کمی تو همون حالت نشسته به سمتم خم شد : چی میبینی توش؟؟؟
    ..منظورش به شیشه روی میز بود؟؟؟...پر از سئوال نگاهش کردم...: منظورتون رو متوجه نمیشم...
    _توی اون دکتر بد اخلاقی که ازت 11 سال هم بزرگتره...
    ..وضوح جا خوردنم انقدر بود که رامین هم متوجه بشه...گلوم یه لحظه خشک شد...این که از کجا از احساسی که خودم تازه دوروز بود ازش مطمئن بودم و حتی به گلنارهم مـ ـستقیم نگفته بودم خبر داشت یک طرف...این طور واضح به روم آوردنش یه طرف...حس بدی داشتم.این روزها انگار این مردهای زندگیم به عنوانهای مختلف به خودشون اجازه دخالت تو چیزی رو می دادن که خیلی هم بهشون مربوط نبود...به رامین که حس من اصلا ربطی نداشت....
    _منظورتون رو متوجه نمی شم...الان هم اگر اجازه بدید میخوام برم....
    ..کیفم رو چنگ زدم توی مشتم...خواستم بلند شم..که دستش رو گذاشت روی کیفم : بشین...حرف بزنیم...
    ..لحنش پر از خواهش بود...دوباره نشستم روی مبل....
    _قصد ناراحت کردنت رو نداشتم...نرنج ازم..این سئوال الان سه روزه داغونم کرده...مثل خوره افتاده به جونم...میفهمی تو چه حالیم؟؟؟ شب اولی که دیدمش انقدر از دنیای تو دور بود که لحظه ای فکر نمیکردم رقیبم باشه....
    _رقیب؟؟؟ این حرفها چیه؟؟ این جمله های فیلم های فانتزی برزیلی از شما بعیده...طوری دارید صحبت میکنید که انگار یه مثلث عشقی این وسط هست....
    _نیست؟؟
    دستهای یخ کرده ام از این پرسش و پاسخ بی سرو ته رو بین موهام کردم...سردی پوست دستم که به کف سرم خورد انگار کمی باعث شد از شوک جمله های اخیر دربیام و از حالت تعجب به عصبانی تغییر موضع بدم...
    _نه خیر نیست....
    کلافه بود...هنوز هم پاهاش رو تکون میداد : وقتی ردم کردی فکر کردم یه نازه...یه تلافی...بابت بچگی ها مون و بچگی کردنهامون...گفتم درست میشه....
    _چی درست میشه؟؟ آقای پرتو حواستون هست....مگه من مشکلی داشتم که درست بشم؟؟
    چشمهاش نگران شد...هول شد...دستهاش رو به سمتم آورد....کمی عقب تر رفتم...من دختری نبودم که هر کسی که از سر راه رسید من رو لمس کنه....
    با دیدن عکس العملم و اخم نگاهم دستهاش رو در هم قفل کرد و کلافه تر روی زانوش گذاشت : من این منظور نداشتم...من فکر میکردم...
    _این تقصیر من نیست که شما چه چیزهایی پیش خودتون فکر میکردید..من همون روز اول جوابم رو به شما دادم...بذارید واضح براتون بگم شما همیشه انقدر به برتریتون نسبت به من مطمئن بودید که فکر کردید حالا که من به قا لبـ ـهایی که شما از دختر مورد علاقتون تو ذهنتونه نزدیک شدم پس لایق همراهی با شما هستم..حالا باید به پیشنهاد شما جوابم صد درصد مثبت باشه...چون شما لطف کردید که یکی دوباری مـ ـستقیم و غیر مـ ـستقیم از علاقتون به من صحبت کردید....
    _نه باور کن همراز من دوستت دارم....
    _من ندارم.....
    _چرا؟؟ چی باعث شده که مردی رو که باهاش هیچ شباهت روحی نداری رو دوست داشته باشی با منی که دنیامون یکیه انقدر دور باشی...؟؟
    کلافه تر دستی به صورتم کشیدم : به نظرتون من مجبورم از از زندگی شخصیم که تازه اصلا هم چیزی که شما میگید....
    پرید توی حرفم..این بار کمی عصبی تر میزد : نگو حقیقت نداره که به شعورم توهین میشه...وقتی این آدم...از کار و زندگیش میزنه..تو محل کارت میاد به وضوح نریمان رو تهدید میکنه...بی ترس جلوی چندین و چند جفت چشم بهت ابراز علاقه میکنه...وقتی بهش چیزی نمیگی...وقتی همراهش میشی...اون هم تویی که جز سیاوش که برادرته این مدت با یه مگس مرد هم دیده نشدی...من احمق نیستم....
    ...تکیه دادم به مبل...احساس خاصی داشتم...هم ته دلم یه غنج خاص بود از حمایت حامی که این طور پیچیده بود..هم ناراحت بودم که این حمایتی که هنوز هم هیچ منظور مـ ـستقیمی ازش بیان نشده بود این طور توی چشم رفته بود....
    _من دوست ندارم توضیح بدم...
    _من هرکسی نیستم همراز..من مردیم که بیشتر از چند ماهه بهت ابراز علاقه کردم...دوستت دارم...برای داشتنت تلاش کردم..بهت فرصت دادم...
    _بازهم دارید منت سر من میذارید...من هیچ کدوم از این ها رو ازتون نخواستم....
    _منتی نیست دختر چرا انقدر عصبانی هستی...
    _من میخوام بدونم اصلا این بحث تمرین مارو کی به گوش شما رسونده..
    _پویان از دوستهای صمیمی منه.. ..من از علاقه ام بهت گفتم...گفت دورش نپلک فکر نمیکنم بتونی اون مردی رو که من دیدم از میدون به در کنی...
    _بین من و دکتر انتظام هیچ چیزی نیست. ...ایشون فقط برای از رو بردن نریمان اونجا بودن....
    _همون از رو بردن رو چرا من انجام ندادم؟ یا سیاوش..یا حتی محمد...ما که تو دنیای تو خیلی قبل تر بودیم...ما که اصلا مال همین دنیاییم...
    نمی تونستم جوابی برای جمله اش پیدا کنم...حرفش حق بود....
    _من فقط میخوام بدونم....همراز اون آدم چی داره؟؟ چی به غیر از پول....
    احساس کردم دارم خفه میشم.. .دست بردم تا یقه بلوز یقه اسکی قرمز رنگی که زیر شنل مشکیم تنم بود رو کمی از گلوم دور کنم.. .تا بهتر بتونم نفس بکشم.. پوزخندی زدم : پول؟؟؟!!!! شما چی از من میدونید؟؟؟ پول چیه؟؟؟من اگر چشمم به دنبال پول بود که این همه مرد پولدار برام سبد گل میفرستادن پشت صحنه ...که حتی کارتهاشون رو هم نمیخوندم...چی پیش خودتون فکر کردید....
    کمی هول شد...فکر میکنم از عصبانیت بیش از حدم جا خورد : همراز.. .من...جمله مزخرفی گفتم...
    _بله مزخرف بود....اصلا شروع این بحث مزخرف بود....ادامه اش هم همین طور.. من برای شما احترام زیادی قائلم...نه فقط به خاطر خودتون.. بلکه به خاطر خودم. ..از سیزده سالگی تا هفده سالگی من با یاد شما و علاقه به شما گذشت....لااقل برای احساسات خودم که احترام قائلم...
    _کاش هنوز هم دوستم داشتی...
    _ای کاش...ای کاش دوستتون داشتم بله شما دنیاتون به من خیلی شبیه..ما اصلا از یه دنیاییم...اما همه آدمهایی که توی محله یا کشور زندگی میکنن یه موسیقی رو گوش میکنن...یه رنگ رو دوست دارن آیا بهم علاقه یا کشش دارن. ..؟؟
    _تو حتی نگران فاصله سنی در این حد زیادتون هم نیستی؟؟
    _یه بار گفتم بار دیگه هم تکرار میکنم..بین من و ایشون چیزی نیست...ایشون به حساب نسبت فامیلی...
    _تو رو خدا من رو جای احمق ها نذار همراز. ..هر کسی که تو یه اون اتاق بوده فهمیده این آقای دکتر عصا قورت داده گلوش پیش تو گیره...
    _از کلمه هایی که به کار میبرید خوشم نمیاد احساس زنهای دم دستی بهم دست میده. ..نیازی نمی بینم از زندگی شخصیم پیش شما بحث کنم یا جوابی پس بدم.. ..من به شما علاقه ندارم...هیچ وقت هم نخواهم داشت....خودتون..خانوادتون. ..نقاشی هاتون. .موفقیت هاتون رو قبول دارم...هر جای دنیا هم که نمایشگاه بذارید میام. ..از تابلوهاتون لذت میبرم...مادرتون رو خیلی خیلی دوست دارم. ..برای نازنین دلم تنگ میشه...دوست دارم بشینم باهاتون قهوه بخورم...از هنر حرف بزنیم...مثل همیشه از نبود کار و پول غر بزنیم...از قبولی بچه ها تو کنکور حرف بزنیم...اما نمیتونم همسرتون باشم چون دوستتون ندارم....
    ..وا رفته بود...انگار این قدر صراحت رو از من انتظار نداشت..خودم هم نداشتم. ..کف دستهام عرق کرده بود. ..عصبی بودم. ..از خاله زنک بازی پویان...از تحت فشار قرار گرفتن توسط رامین ...جواب پس دادن...
    کیفم رو توی مشتم گرفتم و پله های آموزشگاه رو سریع پایین اومدم...هوای دود گرفته رو که نفس کشیدم...بغض کردم برای آینده ای که معلوم نبود..و از تمرینی که حالا خجالت هم میکشیدم توش شرکت کنم.....
    _کاش هنوز هم دوستم داشتی...
    _ای کاش...ای کاش دوستتون داشتم بله شما دنیاتون به من خیلی شبیه.. ما اصلا از یه دنیاییم...اما همه آدمهایی که توی محله یا کشور زندگی میکنن یه موسیقی رو گوش میکنن...یه رنگ رو دوست دارن آیا بهم علاقه یا کشش دارن...؟؟
    _تو حتی نگران فاصله سنی در این حد زیادتون هم نیستی؟؟
    _یه بار گفتم بار دیگه هم تکرار میکنم..بین من و ایشون چیزی نیست... ایشون به حساب نسبت فامیلی...
    _تو رو خدا من رو جای احمق ها نذار همراز...هر کسی که تو یه اون اتاق بوده فهمیده این آقای دکتر عصا قورت داده گلوش پیش تو گیره...
    _از کلمه هایی که به کار میبرید خوشم نمیاد احساس زنهای دم دستی بهم دست میده...نیازی نمی بینم از زندگی شخصیم پیش شما بحث کنم یا جوابی پس بدم....من به شما علاقه ندارم...هیچ وقت هم نخواهم داشت.... خودتون..خانوادتون .... موفقیت هاتون رو قبول دارم...هر جای دنیا هم که نمایشگاه بذارید میام...از تابلوهاتون لذت میبرم...مادرتون رو خیلی خیلی دوست دارم...برای نازنین دلم تنگ میشه...دوست دارم بشینم باهاتون قهوه بخورم...از هنر حرف بزنیم...مثل همیشه از نبود کار و پول غر بزنیم...از قبولی بچه ها تو کنکور حرف بزنیم...اما نمیتونم همسرتون باشم چون دوستتون ندارم....
    ..وا رفته بود...انگار این قدر صراحت رو از من انتظار نداشت..خودم هم نداشتم...کف دستهام عرق کرده بود...عصبی بودم...از خاله زنک بازی پویان...از تحت فشار قرار گرفتن توسط رامین ...جواب پس دادن...
    کیفم رو توی مشتم گرفتم و پله های آموزشگاه رو سریع پایین اومدم...هوای دود گرفته رو که نفس کشیدم...بغض کردم برای آینده ای که معلوم نبود..و از تمرینی که حالا خجالت هم میکشیدم توش شرکت کنم.....
    _از همکارهام خجالت میکشم
    گلنار کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد...کوچه ای که به خاطر سرما و تاریکی زود هنگامش به شدت گرفته به نظر میومد....پاهام رو توی شکمم جمع کردم....
    _پس متوجه شدی حامی بهت علاقه داره....
    _نمیدونم....
    گلنار به سمتم چرخید و لیوان رو توی دستش جا به جا کرد...به دیوار پشت سرش تکیه داد : باهوش تر از اون هستی که نفهمیده باشی....
    _بحث نفهمیدن نیست...این آدم این مدت به من لطفهایی خارج از عادت هاش داشته...این چند وقت اخیر که وضوحش بیشتر هم بوده...اما مـ ـستقیم من هیچی ازش نشنیدم...میترسم دلخوش کنم و شکست بخورم..من تحملش رو اصلا ندارم..
    گلنار با محبت نگاهم کرد و اومد کنارم...محکم بغـ ـلم کرد : قربونت برم..
    احساس کردم اشک توی چشمام نیش میزنه..بغض هم کرده بودم
    گلنارکمی ازم فاصله گرفت و به لبهام نگاه کرد که داشت میلرزید و لبخندی زد : با این چشمای معصوم و این لبـ ـهای لرزون به حامی اگر نگاه کنی هفت جد و آبادش اعتراف میکنه...
    با مشت به آرومی به بازوش زدم : چرت نگو...
    _من نمیفهممت...عادت نداری از چیزی لذت ببری؟؟ از حمایت های زیباش؟؟ از حضورش؟؟
    _من به همه چیز این وسط شک دارم...من دوست ندارم سرنوشت رها رو داشته باشم...
    چشماش رو تنگ کرد :نه تو رهایی نه حامی حامد
    لب پایینم رو به دندانم گرفتم و به مبل تکیه دادم و یه دسته از موم که روی سرشونه ام بود رو به دست گرفتم : من چیزی ندارم که برای حامی جذاب باشه...
    _تو اعتماد به نفست انقدرا پایین نبود
    _بحث برتری کسی بر دیگری نیست ...بحث خیلی غیر همجنس بودنه....
    _من همیشه فکر میکردم هنرمند فقط با هنرمند میتونه زندگی کنه...خیلی وقت پیشا...اما تو سیا نشون دادید همچین اجباری نیست...
    _امروز رامین با همه بد فهمیش سئوالی ازم پرسید که به جا بود ..گفت حتی به فاصله سنیتون هم فکر نمیکنی؟؟گلنار اون آدم به شدت رسمی وقتی کنار من می ایسته ابهتش من رو میگیره...
    _حامی به تو نیاز داره...به همین لطافت تو...به این طرز نشستنت...به این نگاهت و این لبخندت...به تمام عاقلی هات...نترسی هات...مگه تو جمع دوستاش نبردتت؟؟ این آدم اون موقع هم میدونسته داره چی کار میکنه..از تو مطمئن بوده از رفتارهات از منشت پس اون از این فاصله سنی نمیترسه تو چرا میترسی؟؟
    _یه دختری تو جمعشون بود تنها کسی که خیلی هم از دیدنم خوشحال نشد فکر میکردم اون بهش بیشتر میاد...
    _وقتی همچین جمله ای میگی تو دلت احساسی نداری؟؟
    _منظورت حسادته؟؟؟
    سرش رو برای تایید تکونی داد ....
    _اون لحظه نداشتم....
    ..چشمام پر شد با انگشت اشاره ام به قلـ ـبم اشاره کردم : اما الان این جام میسوزه وقتی یاد اون چشمای خوشگل و عصبیش میوفته ام...
    گلنار دوباره بغـ ـلم کرد : حالا چرا گریه میکنی؟؟
    با پشت دست به چشمام کشیدم : نمیدونم میترسم... اگر اشتباه باشه...
    _هیچ رابطه ای درسته مطلق نیست یه نگاه به سیا و آویسا بنداز...به نظرت این رابطه هیچ بخش غلطی نداره؟؟ رابطه مادرهامون رو مثال نمیزنم از پدر خدا بیامرزت که چیز زیادی یادم نمیاد مادر خودم که ازدواجش اشتباه بوده با تمام احترامی که برای پدرم قائلم اما برای مادرم مناسب نبود برای مادررمانتیک من...ازدواجشون از دور تمام استانداردها رو داره سطح مالی خانواده ها یکسان فاصله سنی پنج سال روش ازدواج سنتی اما انتهاش رو ببین دیگه....
    _منم از همین میترسم حامی آدم مقراراتی و جدی و کمی متعصبی....من رو که میشناسی...
    _تو هم قوانین خودت رو داری...حتی شغلت...تنهایی و آزادیت باعث نشده یه دوست پسـ ـر ساده که هر دختر بچه دبیرستانی هم دیگه الان داره رو داشته باشی...من سوقت نمیدم به سمت حامی اما اون آدم قابل احترام ...حمایت گر مودب و تحصیل کرده ایه...ساز میزنه ..آرومه...حالا خوش تیپیش رو هم در نظر بگیر و اینکه وضع مالیش هم خوبه....
    _اونش مهم نیست...
    _برای تو شاید برای من که خواهرتم مهمه ...دوست دارم با خیال راحت به کارت بپردازی..درد نان نداشته باشی...میخوام تکیه کنی...از زندگیت لذت ببری....
    _اما تا زمانی که مـ ـستقیم چیزی نشونم...
    _حق میدم بهت...بهش رو نده...بذار التماست کنه....بذار بیاد و بره...لذت ببر از این تلاشش..که البته به شدت هم زیرکانه است برای جلب نظرت...یکم دلت رو خوش کن...چیه عین علی غصه خور عاشقیتم با چشمه اشک جوشانه....
    با اصطلاحش لبخندی زدم که صدای زنگ در اومد...
    __سیاوش..برم زیر غذا رو روشن کنم...مامان هم کم کم پیداش میشه..امشب اینجایی نه هم نیار....


    رفتار همکارهام تغییری نکرده بود..من اما استرس های خودم رو داشتم همش فکر میکردم نقل محافل شدم..نریمان ازم دوری میکرد اما نگاهش رو دوست نداشتم احساس میکردم تهدید کار ساز شده..احتمال خیلی قوی محمد هم تماس گرفته بود باهاش اما نگاهش عوض نشده بود برعکس عوضی تر هم شده بود...
    تمرین که تموم شد پویان به سمتم اومد : خانوم پاکزاد اگر میتونید این هفته یه قرار بذاریم...
    _من با شما هیچ قراری نمیذارم...
    لحن تندم باعث شد جا بخوره : آخه من یه بخشی از نمایشنامه رو ندارم...میخوام ازتون...
    _آقای دستیار کارگردان ..منشی صحنه که هستن..در ضمن عصر تکنولوژی براتون ایمیل میکنم...
    _من بیشتر میخواستم فرصتی داشته باشیم تا من براتون توضیح بدم....
    _خبر رسوندنتون به آقای پرتو نیازی به توضیح نداره
    _پشیمون نیستم..رامین هم دوره ای منه...دوستش دارم...باید بهش میگفتم بهتون دل خوش نکنه...
    _برام مهم نیست به هر حال جواب من به ایشون نه بود....
    _خوب با وجود...
    _با حضور یا بی حضور کسی...آقای پرتو برای من یه نه گنده هستن...
    کیفم رو روی دوشم انداختم و از تمرین بیرون اومد...عصبی شده بودم .ای بابا این روزها هر کسی از سر کوچه ما رد میشد به خودش اجازه میداد راجع به زندگی خصوصی من نظر بده.....
    برای دیدن بچه ها میرفتم..قرار بود با هم بریم بیرون میخواستم ببرمشون به شهر کتاب و بعد هم باهم شام بخوریم...با به یاد آوردن حامی نا خود آگاه انگار تمام احساسات تلخم پر کشید و رفت.....لبخندی روی لـ ـبم اومد...مـ ـستقیم گفته باشه یا نه...این آدم حتی تصورش هم برای من پر از زیبایی بود....
    لبخند پهنی روی صورتش بود انتظار نداشتم این ساعت خونه باشه...از همیشه خیلی خیلی خوش تیپ تر بود تو اون کت شلوار قهوه ای سوخته و کروات کرم رنگش...
    _خوش اومدی
    از وقتی به وضوح پیش گلنار اعتراف کرده بودم انگار که حامی هم از احساس درونیم خبر داشته باشه ازش خجالت می کشیدم
    این پا و اون پا کردم ...
    _چرا نمیای تو؟؟
    _به بچه ها قول دادم...
    _خبر دارم برنامتون رو...دوست داشتم همراهتون باشم اما حیف که جلسه دارم..
    لبخند بدجنسانه ای زدم و با لحن پر از شوخی گفتم : دعوت بودید مگه؟؟
    یا ابروش رفت بالا سرش رو کمی خم کرد...نفسش این بار به گونه ام میخورد : نیازی به دعوت نداشتم...برای بودن با خانواده ام....
    ..این آدم عادت کرده بود با هر جمله اش قلـ ـبم رو نـ ـوازش کنه...
    _یه ده دقیقه ای قبل از رفتنون وقت داری با هم حرف بزنیم؟؟
    _چیزی شده؟؟
    با دست به سمت صندلی های تراس اشاره کرد ...یکی از صندلی ها رو برام کشید...این آدم حقیقتا جنتلمن بود...با استیل خاص خودش پشت میز نشست : چیزی میخوری؟؟
    _نه با بچه ها داریم میریم بیرون...
    _که بازم چیزهای چرت و پرت بخورید
    _با بچه طرفی؟
    خنده با مزه ای کرد : کوچولویی دیگه به خصوص وقتی این طوری بق میکنی...
    اخمام رو مصنوعی درهم کردم....
    دستاش رو به هم قفل کرد و خم شد روی میز... : نازت زیاده...
    چونه ام دیگه کم کم چسبیده بود به سیـ ـنه ام ...
    _کجا میخواید برید دقیقا؟؟
    _شهر کتاب بعد میریم یه دور میزنیم...بعد هم شام میریم بیرون...
    _عالیه با قسمت دورش یکم مشکل دارم....
    _عادت کن...
    _به دور دور تو خیابون هیچ وقت عادت نمی کنم....حال این یه بار..اجازه میدم...
    کلمه اجازه میدم رو انقدر با مزه ادا کرد که بیشتر از شاکی شدن خنده ام گرفت....
    _دیدی بلدم چونه ات رو از قفسه سیـ ـنه ات دور کنم....
    ..سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم که انقدر با محبت داشت نگاهم میکرد....
    _میخوام با هات یه مشورتی بکنم همراز....
    _مشورت؟؟
    _حامد سرحال تر شده....کم صبر تر هم شده..این مدت ذهن بچه ها هم کمی آماده تر شده..نظرت چیه فردا عصری بعد از کارت بیای با هم ببریمشون آپارتمان حامد؟؟
    ..تو دلم یه بندی پاره شد انگار..استرس زیادی بهم منتقل شد که فکر میکنم از نگاه حامی دور نموند...دستاش رو روی میز جلو آورد و مشتم رو بین دستهاش احساس کردم...
    لحنش آروم بود و نـ ـوازش گونه : میترسی؟؟
    _خیلی...از آسیب دیدن بچه ها...از تنهایی خودم...
    _تنهایی؟؟
    _اگه دیگه من رو نخوان چی؟؟
    فشار دستهاش بیشتر شد... : نگام کن ببینم....
    با لج بازی نگام رو به انگشتهای مردونه و کشیده اش که حالا حس نـ ـوازش شدن رو باهاشون چشیده بودم دوختم...
    _ترسهات بی موردن....من بهت قول میدم هیچ چیزی عوض نشه...محبت بچه ها بهت بیشتر میشه که کمتر نمیشه...
    _اونا تنها هدف من برای زندگین...وگرنه بعد از اون همه مصیبت کن هیچ وقت سرپا نمیشدم و برای زندگیم مبارزه نمیکردم...
    دستش رو کمی نـ ـوازش گونه روی مشتم کشید : ما ...یعنی..من خانواده ام و از همه بیشتر حامد بابت همین حس زیبات بهت مدیونیم....
    ..دستم رو نا خود آگاه بیشتر توی دستش قایم کردم...این کارم لبخند زیبایی روی صورتش آورد... : حالا اجازه میدید در رکابتون باشم...
    _این چه حرفیه؟؟؟!!
    _من فردا میام دنبالت باهم بچه ها رو بر میداریم و حدود های ساعت 8 میریم خونه حامد...
    خواستم چیزی بگم که گفت :قرار گذاشتیم بهش فرصت بدیم....
    _میترسم این فرصت به ضرر بچه ها تموم بشه...
    _ما اجازه نمیدیم..من و تو...
    ..از کی..من و حامی ما شده بودیم؟؟ شده بودیم حتما..که این مرد جدی انقدر با اطمینان داشت نگاهم میکرد....چه قدر اطمینان توی نگاهش رو دوست داشتم..حس میکردم تو امنیتم با این لبخند..با این نگاه....
    _حالا هم بچه ها رو صدا می کنم..راننده و ماشین من در خدمت شما...من هم کم کم برم به یکی از کسالت آورترین جلسه های دنیا برسم...
    _به ماشین احتیاجی نیست...
    _این رو تو تعیین نمیکنی....من میگم هست بگو چشم....
    _جدی نیستی...مطمئنم....
    لبخندی زد و با گذاشتن دستش پشت کتفم به سمت در عمارت هدایتم کرد....



    به مبل تکیه دادم و سرم رو بردم عقب..نا خود آگاه لبخندی روی لـ ـبم اومد بچه ها امروز واقعا خسته ام کرده بودن اما عصر و شب فوق العاده خوبی رو باهم داشتیم...به خصوص که نزدیکهای ساعت 9 وقتی میخواستیم برای شام بریم حامی زنگ زده بود و پرسیده بود کجا هستیم و خودش رو خیلی شیک همراهمون کرده بود....وقتی چهار نفری پشت یه میز تو یکی از شلوغ ترین پیتزا فروشی های شهر نشستیم با وجود اخم وحشتناکش به سه تا پسر جوونی که میز کناریمون نشسته بودن و همین طور برداشتن سس کچاب از جلوی دست نیوشا..تازه متوجه شدم وقتی میگفت برای بودن با خانواده اش نیازی به دعوت نداره منظورش چیه...هم برای من هم برای بچه ها حضورش آرامش و امنیت مطلق بود انگار که هر مسئله ای رو میتونست حل کنه...از باز کردن در نوشابه بد قلق تا محکم کردن شالگردن دور گردن من تا بغـ ـل کردن کوشا تنبل...همین کارهای آروم و شاید از دید دیگران کم اهمیتش هم برای من و هم بچه ها لحظه هامون رو زیباتر می کرد...
    صدای زنگ در واحد من رو از جا پروند منتظر کسی نبودم از چشمی نگاه کردم زینب خانوم همسایه طبقه بالا و دامادش بودن تعجب کردم شالم رو روی سرم انداختم و در رو باز کردم...
    _سلام مادر ببخشید شب این موقع مزاحمت شدیم نبودی منتظرت شدیم دیر شد...
    از نگاه دامادش و لحن خودش کنایه میبارید...برام مهم نبود حساب من پاک تر از این بود که بخوام به این مزخرفات فکر کنم با بهایی بدم...
    هنوز تو چهارچوب در ایستاده بودیم و متوجه شدم که حرفشون مهم تر از این حرفها باید باشه پس تعارف کردم که داخل بیان...
    دامادش مرد سر به زیری بود خواستم وارد آشپزخونه بشم
    _بیا بشین همراز جان مادر الان وقت پذیرایی نیست....
    رو به روشون نشستم و منتظر بهشون نگاه کردم...
    _غرض از مزاحمت همراز جان همون بحث چند وقت پیشه...قرار بود روش فکر کنی..دخترم این موقعیت خیلی خوبیه....
    ..کمی طول کشید تا بتونم داده های مغزم رو پردازش کنم و برسم به شریک شدن برای تخریب خونه...ناخود آگاه نگاهم رفت سمت قاب آبی رنگ پنجره و شیشه های برش گردش و گلدونهام....یه نه گنده توی سرم بود ...
    _من..زینب خانوم من اصلا از این چیزا سر در نمیارم...
    دامادش همون طور که به زمین نگاه می کرد : این آقایی که میخواد خونه رو بکوبه مرد مطمئنی سالهاست داره این کار و میکنه به نفع شماهم هست به جای یه واحد قدیمی و کلنگی دوتا واحد نو ساز دستتون رو میگیره سرمایه تون دو برابر میشه....
    ...قدیمی!!! کلنگی!!...خب بود..خونه قدیمی بود اما پر از خاطره هم بود..پر از داشته ها و نداشته ها...بیشتر از سی سال همسایگی هم بود...تو پله هاش بازیهای کودکانه هم بود...
    ادامه داد : ببینید این خونه دیگه به درد نمیخوره..افتاده به خرج...
    ..فکر میکنم از همون سالهایی که ما آدمها فکر کردیم هر چیزی که مدرن و جدید قابل احترام از همون سال هم شروع کردیم به خونه خاطرات آدمها به درد نخور گفتن...
    _ببینید آقای؟؟
    _شمس هستم...
    _ببینید جناب شمس..وضعیت ساکنین این ساختمون کمی پیچیده است...به جز زینب خانوم مادام یه پیرزن تنهاست که هیچ کس رو نداره..کی براش اسباب کشی کنه؟؟اصلا کجا بره تا این ساختمون ساخته بشه؟ من هم همین طور اگر میبینید به عنوان یه دختر تنها دارم راحت زندگی میکنم چون تو این محل همه من رو میشناسن...همسایه ها رو من شناخت دارن....
    زینب خانوم : دخترم خوب تو هم فامیل داری..دوست و آشنا داری...
    ..خوب میدونستم منظورش به رفت و آمدهای من با ماشین حامی تو این چند وقته...دستام نا خود آگاه مشت شد...:زینب خانوم شما که تمام زندگی من رو میدونید برای من سخته..برای مادام هم سخته....
    _میدونم عزیزم اما این به نفع همه ماست...
    آقای شمس : مادر جون اینا هم به خونه به این بزرگی احتیاجی ندارن...تمیز کردنش براشون سخته...لااقل یه واحد دیگه هم دستشون رو میگیره....
    ..چیزی برای گفتن نداشتم...
    زینب خانوم : امشب مزاحمت شدیم که قراربذاریم آقای سازنده هم بیاد یه جلسه داشته باشیم...
    ...جلسه؟؟ بین کیا؟؟ من که نمیتونستم سه تا عدد رو با هم جمع ببندم...؟؟؟مادام ؟؟؟ یه طرف هم یه سازنده بساز بفروش و مرد همه فن حریفی مثل این شمس که روبه روم بود...
    _آخه....
    _مادام هم راضیه...
    نفسم رو بیرون دادم...گذاشته بودن لای منگنه..اگر مادام هم راضی باشه راضی نبودن من دردی رو دوا نمیکرد...: باشه زینب خانوم قت جلسه رو تعیین کنید....
    ..همون لجظه موبایلم زنگ زد حامی بود...با دیدن اسمش روی صفحه موبایلم هم لبخندی روی لـ ـبم اومد : بله..
    _سلام خواب که نبودی...؟؟
    خواستم جواب بدم که آقای شمس گوشی به دست بلند شد و سلام و علیک غرایی کرد...
    حامی پشت خط چند لحظه ای سکوت کرد...
    _الو....
    _کی خونته؟؟
    ..سئوالش زیادی خشن بود : همسایمون و دامادشون....
    _این وقت شب؟؟؟
    _منتظر من بودند گویا...برای مشکلات ساختمون اومدن....
    _مشکلات خونه تو؟؟ چیزی شده؟؟؟
    _تو نگران چی هستی؟؟
    _خوب نگران تو....
    ...لبخندی روی لـ ـبم اومد : من خوبم..چیز خاصی هم نیست..میشه من بعد از رفتن مهمون هام باهات تماس بگیرم...
    _من بیام؟؟!! الان خلوته...یه ربع دیگه اونجام....
    آقای شمس هم تلفنش رو قطع کرده بود و با زینب خانوم منتظرم بودن....
    کمی صدام رو پایین تر آوردم : باور کن هیچی نیست..الان منتظر من هستن برم؟؟؟
    _رفتن بهم زنگ میزنی....
    ..از لحن دستوریش خنده ام گرفته بود....

    از کل ماجرای اومدن زینب خانوم همراه با دامادش این نصیبم شد که دلم برای زینب خانوم سوخت...موقع خداحافظی که آقای شمس پله ها رو داشت میرفت بالا زینب خانوم با پر چادرش اشک چشمش رو پاک کرد : منم دلم نمیخواد این خونه تخریب بشه..اون درخت انجیر تو حیاط رو من خودم کاشتم اما چه کنم مجبورم...دخترم و دامادم مـ ـستاجرن..نمیرسونن باید بهشون کمک کنم..تو هم جوونی یه واحد دیگه رو اجاره میدی کمک خرجت میشه....
    شالم رو از سرم کشیدم و نفسم رو محکم بیرون دادم...دوست نداشتم این خونه دست بخوره...رفتم کنار پنجره و بیرون رونگاه کردم تو این مدت باید یه خونه رهن میکردم...کجا؟؟ کجا برای یه دختر جوون بیست و سه ساله مناسب بود؟؟؟...به ساعت نگاه کردم شده بود دوازده..یاد حامی افتادم...چی کارم داشت... با زنگ اول گوشی رو برداشت : الان رفتن؟؟؟
    خنده ام گرفته بود از این همه نگرانیش: نه یه ربعی میشه....
    صای در کمدش اومد ...
    _ببخشید خواب که نبودی؟؟
    _نه داشتم لباس میپوشیدم بیام...
    _شوخی میکنید ؟؟؟ بابا من سالهاست دارم تنها زندگی میکنم....
    _من به اون سالها کار ندارم....حالا چی می خواستن؟؟ این همسایه شما فکر نمیکنه یازده شب ادم خونه یه دختر جوون نمیاد؟؟....تو چرا در رو باز کردی؟؟
    _سئوالهات رو یکی یکی مطرح کنی جوابت رو راحت تر می دما...ساختمون یه مشکلاتی داره...خوب قدیمی شده....
    ..نمیدونم چرا بهش نگفتم....فعل موضوع با تمام اهمیتش باید مسکوت میموند نمی خواستم همش باری به دوشش اضافه کنم...
    _خیلی خوش بینانه فکر میکنم اگر چیزی بشه بهم میگی همراز....
    _اگر مسئله ای باشه که نتونم حلش کنم مطمئن باش میگم....
    _بتونی یا نتونی بگو....
    _باهام کار داشتی؟؟
    موضوع رو عوض کردم...این طوری میخواستم از دروغ گفتن امتناع کنم....
    نفسش رو بیرون داد و بدون اینکه این چرخش موضوعی رو به روش بیاره گفت : میخواستم بگم فردا قبل از رفتن به خونه حامد بچه ها رو اول ببریم بیرون یکم بهشون ذهنیت بدیم...
    _من امشب یکم تو گوش نیوشا خوندم...
    _میدونم اما کوشا شاکی تره...
    _الان به امتحاناتشون نزدیک کاش میشد بذاریم برای بعد..
    _با مدرسه شون صحبت کردم هر چه قدر دیر تر سخت تر...تو نفوذت از همه ما بیشتره...تو بگی خورشید آبی هستش اینا میپذیرن..میدونم داری تو رودربایستی من این کار رو میکنی...اما جبران میکنم...قول میدم.....
    موهام رو مثل همیشه روی شونه هام رها کردم..بلند شده بود ولی هنوز لوله لوله بود...باید بازهم فرش میکردم...از شدت استرس به فکر های چرند رسیده بودم..امروز تمرین واقعا بی چاره ام کرده بود نه ساعت بدون وقفه سرپا بودم و الان زانوهام طاقت وزنم رو نداشتن...و استرس و نگرانی بچه ها هم یه جوری داشت دیونه ام میکرد....
    گوشی رو بین صورتم و شونه ام گذاشتم...
    سیاوش : چرا یهو میری تو کما وسط حرف زدن؟؟
    _ذهنم جمع نمیشه مرد حسابی چه توقعی ازم داری؟؟
    _من نمیفهمم چرا اینا انقدر از تو توقع دارن..
    _من خودم هم طاقت ندارم نرم...
    _همه این مسائل تموم شه...یکی دوماه دیگه قبل از شروع اجرات یه مسافرت دو سه روزه بریم...داری داغون میشی....
    _سیا....
    _بله ..این لحن سیا خر کن رو به کار که میبری من به عر عر میوفتم....
    _آقای مهندس درست صحبت کن...
    خنده تلخی کرد : مهندس شدم نه؟؟؟
    _قدرت رو میدونه؟؟؟!!
    ..هر دومون خوب میدونستیم منظور من کیه....
    _دوستش دارم و دوستم داره...هرکاری براش کردم و نکردم نوش جون نگاهش...
    _کی میره این همه راهو؟ کاش یکی این جوری عاشق من بود...
    _والا ما باید بیایم پیش ایشون شاگردی...
    _کی؟؟؟
    با لحن مسخره ای گفت : سبزی فروش محلتون...خودتی مموش...
    _گلنار رو دست تمام کانالهای خبری زده...
    _من قبل از اون فهمیده بودم فقط دلخوردم چرا به من چیزی نگفتی...
    _سیا ببخشید...
    _بیخیال مموش جونم میخواستم حال و هوات عوض شه....مراقب خودت باش..زیاد به خودت فشار نیار...من گوشی بدستم...هر وقت احساس کردی نمیخوای این انتظام ها رو ببینی یه زنگ کافیه....
    جلوی در ایستاده بودم و چشم دوخته بودم به سرخیابون و منتظر حامی وبچه ها بودم....پیچیدنشون توی خیابون به استرسم اضافه کرد...
    بچه ها پشت نشسته بودن...در جلو رو باز کردم و حضور هر سه نفرشون رو نفس کشیدم دلم میخواست تا ته دنیا همین شکلی بمونم...هیچ چیزی عوض نشه...
    هر دو از پشت سر از گردنم آویزون شدن و ماچ بارونم کردن....
    حامی با لبخند : موهاش رو کندی کوشا....
    _سلام...
    _چه عجب من رو هم دیدی؟؟..
    ...حسودی کرده بود؟؟؟ خنده ام گرفت...اگر روزی کسی بهم میگفت اون دکتر بد اخلاق و جدی این طوری حسودی میکنه بدتر از کوشا فکر میکردم عقلش رو از دست داده....
    حامی فیلم مورد علاقه بچه ها رو توی دستگاه گذاشت و اونها هم تکیه دادن به صندلی و مشغول شدن....
    ناخن هام رو به هم میزدم...به ساعت ظریف دور مچم نگاهی انداختم...دوساعتی حداقل وقت داشتیم...نمیدونستم بعدش چی میشه....کمی سرش رو به سمتم خم کرد : دیگه مشکلی که پیش نیومد تو تمرین ها...؟
    نگاه آشغال نریمان رو اگر فاکتور میگرفتیم...: نه با فاصله ازم راه میره...
    _به نفع خودشه که این فاصله رو حفظ کنه دفعه بعد بهش تذکر نمیدم صورت مسئله ی بودنش رو پاک میکنم...
    _خطرناک شدی
    _کسی حق نداره رو حساسیتهای من دست بذاره....
    نگاهی به پشت سرم کردم نیوشا و کوشا غرق فیلم بودن به سمتش برگشتنم و زیرچشمی به نیم رخش نگاه کردم ...
    _کجا بریم باهاشون صحبت کنیم؟؟
    _میریم یه بستنی فروشی جمع و جور...نیوشا تقریبا فهمیده ماجرا از چه قراره...
    _چیزی نمیشه مگه نه؟؟؟
    _نه....نه تا وقتی تو هستی...من هستم...اونها تحت هر شرایطی ما رو دارن.. و از این به بعد پدرشون رو هم دارن...
    _دوست دارم فکر کنم این داشته هاشون همه نداشته های این چند سالشون رو جبران میکنه....
    _کاش من هم بتونم خیلی چیزها رو برای تو جبران کنم....
    _من ؟؟؟
    لبخندی زد : بله خود خود شما.....
    بستنی توت فرنگی شون داشت آب میشد ..بهش دست نمیزدن و دست من روی زانوهام میلرزید...حامی اما جدی و طوری که انگار همه چیز عادیه نگاهشون میکرد....
    کوشا دست به سیـ ـنه نشسته بود....و نیوشا چشماش خیس بود...با وجود سن و سالشون به خاطر تربیتی که داشتن توی جمع داد نمیزدن یا عکس العمل نشون نمی دادن و به همین خاطر هم حامی این جا رو که تقریبا خالی بود اما یکی دوتا میزش پر بود رو انتخاب کرده بود که جا برای قهر و داد و بیداد رو بگیره....
    دستم رو به سمت کوشا بردم و گونه نازش رو لمس کردم : همرا زقربونت بره ما بارها این چند وقت راجع بهش حرف زده بودیم....
    سکوتش اعصابم رو بیشتر مختل میکرد....
    نیوشا آرنجم رو محکم گرفت : تو هم میای مگه نه؟ ما رو هم باهاش تنها نمیذاری.....
    _البته عروسکم...البته...بهتون قول میدم بیشتر از سه ساعت طول نکشه...بعدش امشب رو بیاید پیش من....فردا هم مدرسه نرید منم سر کار نمیرم....
    کوشا : تو ماکارونی درست میکنی...کتاب میخونیم..پازل بازی می کنیم....
    بغضم رو قورت دادم : همه این کارها رو انجام میدیم....بهتون قول میدم...
    نیوشا: دوستش ندارم...
    _به خاطر من نیوشا..فکر میکنم من رو قبول داشته باشی....
    هر دو دلخور بودن و ترسیده و من خودم رو وسط گذاشته بودم...پیچیدیم تو محله خیلی خلوتی جلوی یه ساختمون آجر سه سانتی نسبتا قدیمی....محله لوکس و ساکت و پر دار و درختی بود ...
    حامی ماشین رو پارک کرد قیافه اش هنوز هم جدی بود ....چهره بچه ها به شدت مضطرب و عصبی بود از خودمون متنفر بودم که به خاطر چیزی که خودمون هم شاید بهش خیلی اعتمادی نداشتیم داشتیم دنیاشون رو عوض می کردیم...با اصرار...
    حامی هم به نظر خیلی آروم نمیرسید..برگشت به پشت سرش : کوشا عمو جون خیلی برام عزیزید پس این طوری نگام نکن عمو...
    کوشا عصبی تر از نیوشا به نظر میرسید اما من مطمئن بودم به خاطر سن کمش و البته پسر بودنش حامد رو زودتر میپذیره...
    از ماشین که پیاده شدیم...نیوشا یی که یخ کرده بود رو محکم تر بغـ ـل کردم...کوشا رو هم...گونه هر دوشون رو بـ ـوسیدم : یه روزی میشه هر دوتون بابت امروز از ما تشکر میکنید...
    ..و من آیا خودم هم به این جمله اعتقادی داشتم؟؟ به امید روزی بودم که حامد ما رو سرافکنده نکنه...
    حامی دستش رو پشت بچه ها گذاشت و اونها رو زیر بال خودش گرفت و کمی جلوتر باهاشون حرکت کرد...و من جلوی باز پالتوم رو تو دستم گرفتم و فک کردم من به این مرد اعتماد داشتم..اون کار غلطی نمیکرد....پیـ ـشونیم رو خاروندم و وارد شدم....

    در بزرگ و اشرافی قدیمی که باز شد..حامد رنگ پریده تر از همیشه تو چارچوب در پدیدار شد....نیوشا دست به سیـ ـنه و شاکی بود ..کوشا پشت زانوی حامی قایم شد....
    حامد اما انقدر غرق این دو موجود بود که ما رو نمیدید...شاید خودش رو میدید با تمام اشتباهات و کمبودهای این چند وقت...شاید تمام اون چیزهایی رو میدید که میتونست خیلی ساده تر از این حرفها داشته باشه....
    پشت بچه ها قرار گرفتم....نگاه خیس حامد به دو موجودی بود که هیچ کدوم نه تنها مهربان که حتی آشناهم نگاهش نمی کردن و من پرسیدم شاید باید این کار رو با یه متخصص انجام میدادیم....حامی : سلام...
    سلام حامی دستهای خشک شده توی هوای حامد برای به آغـ ـوش کشیدن بچه ها رو پایین آورد..دستهایی که تازه دیده بودم و گویا از ابتدا باز شده بودند و حالا نا کام مونده بودن....پشتش هنوز خم بود..شاید از اون روز سر خاک رها این پشت دیگه راست نشده بود....
    حامی نگاهی به سمت بچه ها که حالا پشت من پناه گرفته بودن و من ترسشون رو نمیدیدم بلکه با بند بند وجودم حس میکردم کرد .. : بچه ها نمیخواید سلام کنید...
    حامد چشهاش رو با انگشتهاش فشرد و این یعنی اون اشکهای لعنتی که برای من ارزشی نداشتن رو پاک کردن..با صدای خسته ای گفت :کاریشون نداشته باش حامی بیاید تو یخ کردید....
    کمکشون کردم تا پالتوهاشون در بیارن..کوشا خم شد به سمتم : تو هنوز هم ما رو دوست داری مگه نه؟؟؟ قرار نیست ما اینجا باشیم مگه نه؟؟؟
    بغض لعنتی این چند وقت رو قورت دادم و لبخندی زدم که شبیه هر چیزی بود جز لبخند : آخه فدات شم این چه حرفیه...ای کاش میتونستی بفهمی من چه قدر عاشقتونم....
    نیوشا : عمو هم از ما خسته نشده مگه نه؟؟
    _عمو هیچ وقت از شما خسته نمیشه....
    حامی پالتو به دست به سمت بچه ها اومد و من چه قدر دلم میخواست ازش خواهش کنم بچه ها رو بغـ ـل کنه و قبل از اینکه من حرفی بزنم جفتشون رو محکم محکم بین بازوهاش گرفت و من لبخندی زدم...همون لبخندی که انقدر پنهان شده بود که آشکار شدنش تو این وضعیت به نظر بعید میرسید....
    خونه حامد آپارتمان قدیمی ساز چهار خوابه و خیلی شیکی بود که از سقف و زمین و وسایل همه چیز چوبی بود با شومینه با مزه گوشه سالن که روشن بود...همه چیز به نظر تمیز میومد و برای خونه یه مرد مجرد بیش از حد تمیز و شیک بود....
    خودش مـ ـستاصل وسط هال ایستاده بود..روی میز انواع خوراکی های باب طبع هر بچه ای بود و معلوم بود چه قدر برای امروز برنامه ریزی کرده ....
    سعی داشت خودش رو جمع و جور کنه و لبخند بزنه..هر چند اون چشمهای خیس رو نمیتونست پنهان کنه....من همراه با بچه ها روی کاناپه نشستم ...و حامد هول و ترسیده اولین ظرف روی میز رو به سمت بچه ها گرفت...پر از پاستیلهای رنگی بود...
    _بخورید میدونم دوست دارید...
    نیوشا : تو هیچی نمیدونی...
    من با اخم : تو نه شما...و اینکه آدم با پدرش این طوری حرف نمیزنه...
    کوشا : منم نمیخورم الانم میخوام برم این جا رم دوست ندارم..میخوام برم خونه همراز....
    من عصبی دستی به موهام کشیدم و به پشتی مبل تکیه دادم : ولی من اینجا میمونم..دعوت شدم و میخوام از این پاستیلها هم بخورم و فکر میکنم این خرسهای رنگی خوشمزه تر از این حرفها باشن....
    حامد با التماس و تشکر فراوونی نگاهم کرد به منی که خودم از این ادکلن تند و قدیمی پیجیده توی خونه که من رو یاد گذشته می انداخت متنفر بودم اما...برای تمام بی پدری هایی که خودم کشیده بودم دلم میخواست یه جورایی به ابن مرد ترسیده ای که بیشتر الان شبیه یه پسر بچه نوجوون با اعتماد به نفس پایین بود تا مردی در آستانه چهل سالگی و پدر دو بچه کمک کنم..به عموی اخمو و جدی که پا روی پا انداخته بود و گوشه سالن نشسته بود و نمیفهمیدم توی ذهنش چیه اعتماد کرده بودم....
    در ادامه حرفم یه پاستیل توی دهنم گذاشتم و پشت سرم کوشا و نیوشا هم برداشتن و من احساس کردم با این حرکت بچه ها حامدی که لرزش زانوهاش رو به وضوح میدیدم هول تمام ظرف رو جلوشون گذاشت کمی اعتماد به نفس پیدا کرد : بیشتر بردار پسرم...
    و من احساس کردم کوشا این پسرم رو با تمام مقاومت هاش دوست داشت....حامد رو به روی بچه ها غرق درشون نشسته بود....بچه هایی که حالا اون خرسهای رنگی میوه ای رو توی مشتشون داشتن و بخشیش رو توی دهانشون....
    دستی به موهای نیوشا کشیدم : قربونت برم خوبی؟؟؟
    خرس آبی رنگ رو توی پیش دستیش گذاشت : بریم....
    حامد که همه نگاهش به بچه ها بود هول از جاش بلند شد و پیـ ـشونیش رو که خیس شده بود رو با دستمال پاک کرد و به سمت آشپزخونه رفت : نه هنوز زوده دخترم براتون شیر کاکائو آماده کردم
    و من دلم میخواست برای وضعیتی که توش گیر کرده بودیم بشینم و مفصل اشک بریزم....
    حامی نگاهی بهم کرد و زیر لب گفت : آروم باش....
    و من فکر می کردم حالا که از صبح توپ رو تو زمین من انداخته چه طور آروم باشم؟؟
    از پشت تیره کمـ ـرم قطره های عرق سرد میرفت....تو لیوانهای بچگانه نویی که معلوم بود مخصوص امروز خریده شدن حامد از آشپزخونه بیرون اومد و جلوی بچه ها کیک شکلاتی گذاشت و لیوان صورتی رنگ باربی جلوی نیوشا و جلوی کوشا هم اسپایدر من...
    نیوشا لیوان رو دستش گرفت : من باربی دوست ندارم...همراز همیشه برامون قصه های دیگه ای میگه...
    حامد که مرتبا از سمت بچه ها انگار از آزمون رد میشد لرزان گفت : من نمیدونستم دخترم...هر داستانی که خالتون براتون میگه با هم میریم و لیوانش رو میخریم...
    کوشا اما از اسپایدر منش راضی بود انگار...
    نیوشا : ما جایی نمیایم عمو نمیذاره با غریبه بیرون بریم ...
    ..و من با ید خوشحال میبودم از تمام اون تخریب غرور اون مرد وسط سالن شیک خونه اش...این داغون شدنش توسط دخترک ده سالش برای من باید یه جشن انتقام میبود اما نبود...من ته اون نگاه ملتمس و امیدوار تمام این نیم ساعت آنچنان خواستنی دیده بودم که این حرف نیوشا آتش دلم رو خنک نکرد بیشتر ترحم بر انگیز بود...
    حامی : نیوشا...حامد پدر شماست..من عموتم چون برادرشم....اون به شما نزدیک تره پس غریبه نیست...
    کوشا لیوانش رو روی میز گذاشت و سکوت کرد....
    نیوشا : بره پیش بچه ها خودش....
    حامد جلوشون زانو زد : بچه های من شمایید ....
    _دروغ نگو..من خودم شنیدم که نرگس خانوم به مامان فریده گفت گریه نکن تا حالا حتما حامد بچه دار هم شده...
    ..ومن حتی یادم نیمومد نرگس خانوم کیه و میخواستم بعد ها این عادت زشته گوش ایستادن رو از این دختر بگیرم و یا شاید این عادت حرف مفت زدن رو تو خاندان انتظام.....
    حامد دستش رو دراز کرد تا بافته موهای نیوشا رو بگیره که نیوشا عقب تر رفت ...
    _نرگس خانوم هر کسی که هست اشتباه کرده من بچه ای به غیر از شما ندارم...من دوستتون دارم...
    کوشا : نداری....
    حامی : امکان نداره پدری بچه اش رو دوست نداشته باشه...ما اون شب هم باهم صحبت کردیم...گفتم مردونه فکر کنیم...مردها هم رو بهتر میفهمن....
    کوشا دست به سیـ ـنه نشست و حرفی نزد...من از این داستانهای مردونه زنونه چیزی حالیم نمیشد....من بغض این مرد رو میدیدم...بغضی که اگر میترکید سیلی راه می انداخت به اندازه تمام این سالهای اشتباه خودش....
    دستی به سر بچه ها کشیدم : ای کاش پدر من بود....ای کاش پدر من زمانی که مامان رهاتون گریه میکرد...یا زمانهایی که من تنهام بود....
    اشک سمج گوشه چشمم رو پاک کردم : پدرتون شما رو دوست داره..میخواد با شما صحبت کنه..ما امشب اومدیم خونه شون مهمونی...
    نیوشا با چشمای رهاییش نگاهم کرد....
    _من بهتون قول میدم....
    حامد : خالتون راست میگه من عاشقتونم...شاید اگر بزرگتر شید بتونم براتون توضیح بدم چی شده..... میخوام بهتون یه چیزی نشون بدم....
    بچه ها با لج بازی روی مبل نشستن و تکون نخوردن....
    من : پاشید دیگه عزیزای من م..شاید یه چیز خیلی با مزه باشه....
    نیوشا : به شرطی که بعدش بریم...
    هر دوشون بدون این که خیلی مشتاق باشن پشت بند حرف من بلند شدن....و من حامد رو دیدم که چه قدر مشتاق در آغـ ـوش کشیدنشونه.....
    حامی زیر لب گفت : ازت ممنونم.....
    به سمت اتاق خواب ها رفتن که کوشا برگشت به سمت ما : همراز و عمو هم بیان..تو داری ما رو کجا میبری؟؟؟
    بلند شدیم از جامون بچه ها احساس امنیت نداشتن و خوب میدیدم تمام تلاش حامد رو برای کنترل کردنه خودش و داغون و داغون تر شدنش رو بچه ها ش بهش اعتماد نداشتن .....
    حامد در اتاق بزرگی رو باز کرد...اتاق خیلی خوشگلی که به زیبا ترین صورت ممکن با رنگ یاسی رنگ پر از عروسک و تور و پارچه تزئئین شده بود و من برق نگاه نیوشا رو دیدم این همون اتاقی بود که تو عمارت ازش خبری نبود....و گوشه اتاق سبد حصیری کوچیکی بود....حامد ترسان از رد شدنه دوباره اش سبد رو نزدیک آورد و روی زمین گذاشت و درش رو باز کرد...به چشم هام اعتماد نداشتم...یه توله سگ خیلی کوچولوی سفید رنگ بود با یه لک حنایی رو پیـ ـشونیش...انقدر کوچیک بود که دل من رو هم برد چه برسه بچه ها که نا خود آگاه همه چیز رو فراموش کردن و اون رو محکم بغـ ـلش کردن ....
    و برای اولین بار این مدت حامد لبخندی زد.....شاید بعد از تمام شکستهای پاستیلی و لیوانی امشب..این جاندار دوست داشتنی تنها نقطه پیروز این آقای مثلا پدر عجمی بود......



    _میاریمش اینجا؟؟؟
    پتو رو کامل روش کشیدم و گونه اش رو بـ ـوسیدم... و فک کردم من خودم هم امروز فردا جایی اینجا ندارم چه برسه یه توله سگ که هنوز یه ماهش هم نبود....
    نیوشا : بلده ازش نگه داره؟؟
    منظورش به حامد بود... لبخندی زدم : قرار شد شما هی برید بهش سر بزنید....
    کوشا : اگر میاوردیش خونت ما مجبور نبودیم بریم اونجا...
    _دلت میاد تپل..دیدی چه اتاقای خوشگلی براتون آماده کرده بود...
    ..الحق هم که سنگ تموم گذاشته بود...اتاق قرمز و سفید و مشکی کوشا با اون تخـ ـت ماشینی و دیوارهایی که پر از نقاشی ماشین و بیل مکانیکی هم واقعا قابل توجه بود.....
    صبر کردم تا خوابشون ببره...شب خیلی سختی بود براشون هرچند با حضور فندق اون سگ دوست داشتنی کمی همه چیز راحت تر به نظر میومد...
    بافت نارنجی رنگ آستین بلندم رو مرتب کردم و شلوار جین پاره پاره ام رو هم پام کرد و موهای فرم رو رها روی شونه هام انداختم و وارد سالن شدم که حامی توش پا رو پا انداخته بود و با استیل بی نهایت تو دل بروش داشت توی موبایلش دنبال چیزی میگشت...
    با حس کردنه اومدنم سرش رو بالا آورد و لبخند پر مهری زد : خوابیدن؟؟
    _یکم به زور اما بله....
    خودم رو تقریبا روی کاناپه پرتاب کردم...
    دستهاش رو روی پاش گذاشت و پاش رو از روی پاش برداشت لحنش پر از نـ ـوازش بود : خیلی خسته شدی.....اذیتت کردیم....
    چشمام رو با انگشت اشاره و شصت دست راستم کمی فشار دادم : خوبم...
    _تو همیشه خوبی....
    لبخندی زدم به تمام نـ ـوازشهای زیبای کلامش....
    _حامد بهت آخرش چی گفت؟؟
    ..نه مطمئنن به حامد حسودی نمی کرد...
    _ازم تشکر کرد...رها ازم راضیه مگه نه؟؟؟
    _البته که راضی...
    _میترسم....
    _ خسته و کلافه به نظر میرسی..بریم بیرون؟؟؟
    به ساعت نگاه کردم یازده بود...کجا میخواستیم بریم؟؟؟پر از سئوال نگاهش کردم...
    _یکم قدم میزنیم....
    نگاهی به اتاق بچه ها انداختم : بچه ها بیدار میشن میترسن...
    _بچه که نیستن...بیدار نمیشن...بشن هم زنگ میزنن...همین اطراف میریم..بریم تو هم یکم ذهنت رو خالی کن...شب بتونی بخوابی...

    باورم نمیشد تو پارک یکی دو محله بالاتر ساعت یازده و بیست دقیقه با حامی روی نیمکت نشسته باشم..شب جمعه بود و تقریبا پارک پر بود ...ولی شلوغ نبود....
    روی یه نیمکت نزدیک هم نشستیم....
    _سردته؟؟؟
    نگاهش کردم . سرم رو به نشانه نه تکون دادم...لبخندی زد بهم....
    _امشب خیلی خیلی اذیت شدی....
    _حامد میتونه مگه نه؟؟
    _میتونه...
    ...حامی وقتی با این صلابت میگفت میتونه مگه میشد ذره ای به دلم ترس راه بدم....این جا روی نیمکت سرد سبز رنگ...توی مه کم رنگ اطرافمون...زیر نور این لامپ احساس میکردم هیچ قصه ای تهش تلخ نیست...انگار ما هم قصه ای داشتیم که تهش شیرین بود خیلی شیرین...
    بهم نزدیک تر شد...و من احساس می کردم صدای تپش قلـ ـبم رو میشنوم....میترسیدم حامی هم بشنوه و بوی ادکلنش رو که با بوی سیـ ـگارش مخلوط شده بود رو تا ته نفس کشیدم....نفس عمیقم روی لبش یه لبخند بی نظیر آورد...
    _خندیدن بهت میاد....
    به سمتم چرخید و دسته موی سرکش همیشگی رو داد زیر شالم و دستش رو روی شالم نگه داشت و من کمی معذب سرم رو پایین انداختم : بیشتر فکر میکنم به روی تو لبخند زدن به من میاد....
    تمام تنم از این جمله ها میلرزید...
    دستش رو کامل پشتم انداخت و این طوری تو حجم حضورش پنهان میشدم...و انگار از تمام بدی های دنیا دور میموندم گرمم میشد و دیگه سردم نبود....
    _میدونی شاید اگر ذره ای از روحیات تو رو رها داشت خیلی اتفاق ها نمی افتاد....ولی مطمئنم همراز امشب رها از تو راضیه....
    من که تو وجود این آدم تو خلسه بی نظیری بودم چشمام سنگین شده بود...خمیازه ی پنهانی کشیدم که از نگاهش دور نموند
    _خواب آلوی کوچولو جات گرم شد خوابت گرفت؟؟....
    _جام امن شد خوابم گرفت....
    سرش یهو به سمتم چرخید چنان شوق بی نظیری توی نگاهش بود که میخواستم غرق بشم تو آتیش بازی نگاهش....
    فشار دستهاش رو بیشتر کرد : این جا برای تو امن ترین جای دنیاست....فقط و فقط برای تو...
    _حامی....
    _جان دلم....
    ...و من چه قدر به این کلمه محتاج بودم انگار...به این لحن پر نـ ـوازش...به این نگاهی که مژه اش انگار صورتم رو لمس میکرد....
    _همه چیز خوب میشه مگه نه...؟؟ مثل همه قصه های دنیا....
    دست آزادش رو روی گونه ام کشید....: بهت قول میدم.....
    انگشتش رو آروم به نوک بینیم زد : قرمز شده...سردته خانوم خانوما...میخوای یکم راه بریم...؟؟
    میخواستم....من امشب غرق تر..محو تر از این حرفها بودم...دستش رو از دورم باز نکرد....بلند شدیم...صدای خنده میومد و بوی قلیـ ـون ...بوی خانواده میومد و بوی ادکلن حامی و بوی قصه....
    چشمم افتاد به یه پشمک فروش...با پشمک های صورتی...باورم نمیشد...خیلی وقت بود ندیده بودم حتی دیگه فکر میکردم نیستن..از کنارش رد شدیم و سر من باهاش چرخید...حامی که حرکتم رو زیر دستش متوجه شده بود سرش چرخید و با دیدن نگاهم لبخندی زد :شوخی می کنی همراز....؟؟
    لب پایینم رو به دهنم گرفتم و با نگاه شیطونم سرم رو به نشانه نه تکون دادم...تک خنده ای کرد : جلوی تو کم میارم...اما....
    _ببین چه صورتین....
    چند دقیقه بعد اون چوب استوانه ای بلند توی دستم بود و نشسته روی نیمکت آروم آروم اون حجم پف و خالی شیرین رو ذره ذره توی دهنم میذاشتم..آروم آروم میخوردم و بعضی هاش که روی لـ ـبم می موند رو با نوک زبونم پاک میکردم ولذت میبردم....
    چند لحظه همین طوری گذشت سرم رو بلند کردم و به حامی که میخم بود نگاه کردم....نگاهش عجیب شده بود..خیلی خیلی عجیب...انقدر عجیب که دستم که برای کندن یه تکه دیگه جلو رفته بود روی پشمک توی دستم موند...
    _چیزه من پشمک خیلی دوست دارم....همیشه آروم میخورم که زود تموم نشه....آخه توش نرم تر از بیرونشه...
    یکم هول این توضیح رو دادم چون این نگاه عجیبش که بین چشمام و لبهام میرفت رو درک نمیکردم....
    پشمک رو به سمتش گرفتم : دلت پشمک خواست؟؟
    هون طور میخ لـ ـبم جواب داد : حتی به گوشه ذهنت هم خطور نمی کنه من الان دلم چی میخواد....
    چشماش یه شیطنت لطیف داشت و لحنش همون نـ ـوازش زیبا رو....همون که باعث شد قلـ ـبم تو دهنم بزنه...جا خوردم...قرمزی گونه هام و حرارتشون باعث شد پشمک رو رها کنم رو ی زمین و شالم رو روی سرم جلوتر بکشم....
    این نسیم خنک که باعث شد تا برگ سبکی بالای سرم چرخی بزنه و روی زمین بیفته در تضاد کامل بود با داغی قلـ ـبم...این سکوت اطراف تو این شب زمـ ـستونی توی پارک محلی تضاد کامل بود با تمام اون موسیقی پر طمطراق توی قلب و روحم.....به سمتش حتی بر نگشتم...خجالت میکشیدم...از تمام اون حس لذت از حضورش که میدونم تو چشمام فریاد میزد...و من حس تمام زنهای دنیا در تمام طول تاریخ رو داشتم......ازجام بلند شدم و بهش نگاه نکردم..دستم رو توو جیب پالتوم کردم و تنها چیزی که اون لحظه به نظرم اومد جمله : چیزه..بریم بچه ها بیدار میشن...
    و بدون اینکه منتظرش بشم راه افتادم...با دوتا قدم بلند خودش رو بهم رسوند و بدون توجه به خجالت وحشتناکم دستش رو محکم دورم حـ ـلقه کرد.... : کجا میری تنهایی نصف شبی...؟؟
    هر چه قدر هم که سعی میکرد این نشاط لحنش پنهان نمیشد....
    چرا به دنبال تا توی خونه اومد رو هم نمیدونم..اما ازش ممنون بودم از بودنش..از سکوتش..از تمام سئوالای بی ربطی که پرسید تا موضوع رو عوض کنه...
    سوئیچ رو تو دستش جا به جا کرد : چشمات پر از خواب...برو بخواب....میبینمت...
    سرم رو تکونی دادم و شب به خیری زیر لب گفتم...لبخندی زد و به سمت در رفت دستش به دستگیره برگشت سمتم : چیزه..امشب یکم سرد تر از شبهای دیگه است حواست به....ارزشمند ترین من باشه....
    صبح همه چیز روشن تر و یا شاید درخشان تر از همیشه بود...بچه ها هنوز خواب بودن که سراغم نیومده بودن...گوشیم روی ویبره بود و داشت خودکشی میکرد....لای چشمم رو باز کردم....حامی بود....لبخند روی صورتم پهن شد..رگ گردنم به جای نبض از دیشب تا حالا نت داشت انگار....
    _سلام...
    سلامش سبک بود..گرم بود...مثل حباب...
    _صبح به خیر...
    _خواب بودی؟؟ بابا ساعت ده....
    ...به ساعت روی دیوار نگاه کردم...راست میگفت...
    _خوب خوابم میومد....
    لحنم کمی لوس بود...میدونستم صدام هم زیادی کش دار شده بود....نفسش رو بیرون داد و کمی سکوت کرد : خوبی؟؟
    همون لحظه در اتاقم باز شد و بچه ها بدو بدو اومدن تو اتاق و با خنده و جیغ خودشون رو انداختن رو تخـ ـتم....آخم در اومد...
    _چی شد؟؟؟
    _تقصیر این تپل خان....پرید دستم درد گرفت....
    _گوشی رو بده به کوشا...
    کوشا بـ ـوسه محکمی روی لپم گذاشت که صداش تو گوشی پیچید...
    _مثل اینکه باید با این کوشا خان من یه بحثهایی داشته باشم...بزرگ شده نباید شیرجه بزنه تو تخـ ـتت....
    _من برم..بچه ها دارن آستینم رو میکنن...گرسنه ان بهشون صبحانه بدم...
    خندید..خنده ای پر از نشاط.... : باشه برو....فقط...شب میخوام جایی بریم باهم؟؟؟
    همون طور که دامن پیراهنم رو درست میکردم گفتم : کجا؟؟
    _جای خیلی خاصی نیست....حالا میبینی....

    _جیغ نزن گلنار....
    _برو پی کارت...این همه موضوع اتفاق افتاده تازه جیغ هم نزنم....
    _نری به سیا بگیا....
    _عاشق شدی نترس...
    ..به لحن جلف و جمله بی ربطش خندیدم....: برم حاضر شم...الان راننده اش میاد قراره تا عمارت برم بچه ها رو بذارم خونه..خودش اونجا منتظرمه...
    _شاید میخواد خواستگاری کنه...
    ..ته دلم لرزید...ترسیدم...: نه....فکر نمیکنم...
    _چیه ترسیدی ....؟؟
    رژ لـ ـبم رو کمی بیشتر و محکم تر از همیشه کشیدم روی لـ ـبم...به خودم توی آینه نگاه کردم...من واقعا بعد از اون جمله گلنار ترسیده بودم...خیلی خیلی هم ترسیده بودم...داشتم به چه سمتی میرفتم...نمیدونم...
    با دیدنش تو اون کت شلوار زغالی رنگ تمام اون ترسم ریخت...من با اون پالتو قرمز رنگ کوتاه و شال بافتنی رها روی سرم...با بوتهای پاشنه بلند رسمی تر و البته جدی تر از همیشه به نظر میومدم...با دیدنم اول یه لبخندی زد..اما جلوتر که اومد یکم اخم کرد...
    _سلام...
    _سردت میشه همراز...من نمیدونم تو چرا یه لباس کلفت نمی پوشی...
    ...آقای دکتر دلش خوش بود این پالتو رو هم تازه خریده بودم..ولی راست میگفت گلنار هم خودش رو کشته بود که این فقط قشنگه ولی گرما نداره..
    _من باهاش مشکلی ندارم...
    _من مشکل دارم....
    خودم رو زدم به نشنیدن...احتمالا که نه صد در صد منظورش به رنگ تند و کوتاهی پالتو بود...: کجا میخوایم بریم؟؟؟
    _یه جای خیلی با مزه...فکر میکنم برات جالب باشه....

    به زور خودم رو نگه داشتم تا جیغ نزنم..جالب بودن؟؟؟ اینجا زیباترین جای دنیا بود انگار...یه خونه کوچیک سنگی تو درکه...دوست حامی توش شومینه خوشگلی با هیزم هم گذاشته بود...زیبایی بی نظیر خونه یه طرف...این خونه متعلق به یه آقای شصت ساله خیلی با مزه بود کسی که کلکسیون عروسک داشت....از همه جای دنیا همه رنگ همه شکل عروسک توش پیدا میشد....دست ساز و فوق العاده ارزشمند...غرق یه عروسک با لباس محلی روسی بودم که حامی کنارم ایستاد... با ذوق برگشتم رو نگاهش کردم...: اینا بی نظیرن....ممنونم ازت....
    سرش رو کمی خم کرد : من ازت ممنونم...به خاطر تمام این مدت....به خاطر حضورت...به خاطر تمام چیزهایی که تغییر دادی....
    صاحب خونه دستی پشت حامی گذاشت : آقای دکتر این روزها این چشمای درخشان رو کم میشه پیدا کرد....
    _من همیشه آدم خوش شانسی بودم...
    مرد که فهمیدم اسمش مسعود هستش خنده ای کرد و پیپش رو روشن کرد و دستی به دستمال گردنش کشید و به سمتم نگاهی انداخت : از چیزهای ساده دنیا لذت بودن....چیزی که شاید هنر قبل از هرچیزی به انسان آموزش میده....
    گفتیم و خندیدم حامی پشت پیانو نشست و مسعود خان آواز خوند....و حامی با هر نتی که میزد نگاهی به من که مشتاق بهش نگاه میکردم نگاهی می انداخت..... من امشب روی خیلی متفاوتی از حامی دیدم...هر بار این مرد رو من از اول کشف میکردم و از خودم به خاطر یک شکل بودن و بدون پیچیدگی گاهی خجالت مکیشدم....
    شام غذای دوست داشتنی بود ..یه اسپاگتی به قول مسعود خان اسپشیال....سبک بود و ساده و خوشمزه تو این خونه سنگی کوچک...حامی از آشناییشون گفت از این که مسعود خان یه جراح موفق پلاستیکه..از اینکه تو یه مهمانی توی لندن آشنا شدن و علاقه شون به موسیقی اون ها رو بهم جلب کرده....
    مسعود خان که ظرف من رو پر از اسپاگتی میکرد : هیچ وقت ازدواج نکردم...حسرت داشتن بچه رو تا آخر عمرم خواهم داشت...همیشه دلم میخواست پسر درست و کاری و جنتلمنی مثل حامی داشته باشم...هر چند میدونم از دور به نظر خشک و زیادی جدی میاد...تنهاییم رو با این کلکسیون پر کردم اما امشب فکر میکنم حسرتم ده برابر شد...
    حامی : چرا...؟؟
    _ای کاش دختر داشتم...همین قدر نگاهش درخشام...همین قدر معصوم و همین قدر همراز....
    سرم رو پایین انداختم که دست حامی از زیر میز روی دستهای مشت شدم قرار گرفت و لبخند زد.....

    _این شب رو دوست داشتی؟؟؟
    _عالی بود..عالی...مرسی که من رو بردی...مرسی....
    _خوشحالم....
    ماشین رو نزدیک خونه نگه داشت....خواستم پیاده شم که دستش رو روی پام گذاشت...ولی سریع و تو ثانیه کشید : چیزه میشه چند لحظه صبر کنی....؟؟
    خم شد و از جیب پالتوش که رو صندلی پشت بود جعبه ای رو در آورد....: این یه هدیه است بابت تشکر ازت....از سر شب منتظر یه فرصتم....
    با تعجب و دستهای لرزان دستم رو دراز کردم و گرفتم و در اون جعبه سورمه ای رنگ رو باز کردم...چیزی که میدیدم یه آویز کوچیک و عجیب بود یه چیزی شبیه به hاما خمیده که ازش سه تا سکه آویزون بود...خیلی خیلی ظریف بود..
    حامی دستش رو دراز کرد و از توی جعبه آویز رو در آورد...پشتش یه گیره خیلی کوچیک داشت...دستش رو جلو آورد و اون دسته موی همیشه سرکش رو توی دستش گرفت و گیر رو بالای اون دسته زد.. حالا انگار این دسته مو از اون گل سر عجیب خارج شده بود....یه گل سر بی نهایت زیبا و تک بود با اون سکه های خوشگلش...سرم رو تکونی دادم تا سکه ها تکونی بخورن...: این...این خیلی خیلی زیباست....
    دستش رو آروم کنار پر شالم آورد...خم شد و پر شالم رو کامل بالا آورد و بـ ـوسه ای بهش زد : هیچ چیز...هیچ چیز از تو زیباتر نیست و نخواهد بود....
    دلم لرزید و دستم لرزید و نگاهم لرزید و تو نلرزیدی حامی...تو هنوز پر شال من به دست با صلابت همیشگیت من رو نگاه کردی و نفهمیدی چه طور به من حس زن بودن دادی و مسیر تمام افکار من رو به سمت قلـ ـبم عوض کردی........

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    کیک توی دهنش رو قورت داد و من دستی به سرش کشیدم و این روزها به نظرم این چشمها عجیب شبیه چشمهای حامی بودن...
    _بعدش رفتیم برای فندق از یه مغازه خوشگل یه بلوز خریدیم...
    نیوشا با سر حرف برادرش رو تایید کرد و با شوق چنگال توی دستش ور رها کرد و کف دستش رو نشون داد : انقده بلوزش همراز...
    ...ته دلم ریخت..این شوقی بود از یه گردش سه نفر با حامد...بعد از اینکه هفته پیش یه شب البته با حضور حامی توی اتاقشون خـ ـوابیده بودن...خونه حامد و من حساب کردم کل هفته پیش بچه ها فقط بهم تلفن زده بودن و من تو این هفته دلتنگی کرده بودم اما نتونسته بودم ببینمشون...
    اخمام رو باز کردم..بچه شده بودم آیا...که این طور حسودی میکردم...؟؟..
    دستی به اون گیره طلای بین موهام کشیدم...و سعی کردم ذهنم رو منحرف کنم به سمت خوشی های این هفته اما...من انتظار این شوق نگاه بچه ها رو نداشتم...حرکت لبهاشون رو میدیدم حامد هنوز به اسم خطاب میشد از طرفشون اما تاثیر این چند وقتش رو ی بچه ها به قدری زیاد بود که حدس اینکه تا نامیده شدن و ملقب شدنش به اسم پدر خیلی چیزی نمونده سخت نبود...
    دست انداختم دور گلوم تا بتونم نفس بکشم...کوشا از صبحانه مفصل و خوشمزه ای که اون روز صبح حامد براشون آماده کرده بود میگفت و نیوشا از پیراهن آستین حـ ـلقه ای قرمز رنگی که به انتخاب خودش خریده بود و قرار شده بود فعلا خونه حامد بمونه...پیراهنی که مطمئنا حامی هم هنوز ندیده بود تا مخالفت کنه...
    نیوشا : همراز خوبی؟؟
    ..خوب؟؟؟...نه ..یا شاید هم آره...بچه ها خوشحال بودن..به اندازه تمام این چند وقت بهشون خوش گذشته بود..تفریح کرده بودن...آرامش داشتن انگار..و من؟؟ من چی؟؟ من دیگه الان چه جایگاهی داشتم؟؟؟
    _خوبم پرنسسم یادت باشه پیراهنت رو بیاری ببینم....
    _خوب تو هم فردا بیا باهامون....
    ..فردا...فردا که قرار بود بچه ها با من باشن؟؟ چیزی نگفتم انگار به کل برنامه ای که با من داشتیم رو فراموش کرده بودن...بغض کردم..سرشون سلامت....

    شال دور گردن کوشا رو محکم تر کردم و به شرکت حامی نظری انداختم..راننده اش رو فرستاده بود دنبالمون تا از کافی شاپی که با بچه ها رفته بودیم بیارتمون شرکت....
    منشیش که دختر جدی و دوست داشتنی و بینهایت خوشگلی بود مثل دوبار گذشته مودبانه سلام کرد و خواهش کرد که منتظر بمونیم چون حامی مهمان داشت....
    شرکت شلوغ بود و همه کارمندها در رفت و آمد بودند...بچه ها ساکت و مودب نشسته بودن که منشی صداشون کرد که برن تو اتاق کنفرانس و تو این مدت انتظار تلویزیون ببینند و من کتابم رو از توی کیفم در آوردم و مشغول شدم...از هر یه پاراگرافی که میخوندم شاید یه جمله رو متوجه میشدم و دوباره باید برمیگشتم از اول....گم شده بودم انگار وسط تمام جملات بچه ها تو این مدت چهارساعت بودن باهاشون....حامد پیدا شده بود..پر رنگ شده بود و من؟؟ من چی شده بودم؟؟؟
    من باید چه میکردم بی بچه ها؟؟...بی داشتن حس وابستگیشون به خودم؟؟...تمام دلیل من برای زنده بودن اونها بودن..زمانی که هر دختر کم سن و سالی مثل من اون بلاها سرش می اومد سخت میتونست زنده بمونه چه برسه مبارزه کنه...من به زور خودم رو ساخته بودم...با ایمانی که داشتم...با علاقه ای که به نیوشا و کوشا داشتم....با تلاشم برای پر کردن خلا هاشون....
    _همراز؟؟!!
    سرم رو بلند کردم به طرف صدای بم و محکم این مردی که عجیب این روزها حس آرامش بهم میداد....ناخود آگاه لبخندی روی لـ ـبم اومد...حامی...داشتمش؟؟ من واقعا این مرد رو داشتم...؟؟ خیلی دور به نظر میومد با تمام نزدیکی...گاهی احساس میکردم تمام جملاتیکه تا به حال ازش شنیدم هم زایده تخیلات خودمه...
    از جام بلند شدم : سلام...
    دستش رو توی جیب چپش گذاشته بود : خوبی؟؟
    امروز همه این سئوال رو جوری میپرسیدن که انگار جواب منفی اش رو از قبل میدونستن.... : خوبم...
    یه ابروش بالا رفت و پر سئوال نگاهم کردم..رو کرد به منشی اش : دوتا چایی لطفا....
    و بعد با دست به سمت دفترش اشاره کرد و پشت سرم با یه قدم فاصله راه افتاد....کتاب توی دستم رو روی زانوهام گذاشتم و نشستم روی مبل و حامی تکیه داده به میزش دست به سیـ ـنه نگاهم میکرد....
    _چرا اینجوری نگام میکنی؟؟
    _تو بهم بگو؟؟ چرا رنگ و روت این جوریه؟؟ می دونی چند بار صدات کردم تا متوجه ام شدی؟
    _خوبم یکم کم خوابیدم و الانم غرق کتابم بودم...
    نگاهی به گیره سرم انداخت...همونی که از اون شب زیبا تا به حال از سرم فقط موقع حمـ ـام در میاوردم و دوباره انگار که چیزی گم کرده باشم میذاشتم سرجاش....
    _خوش گذشت بهتون؟؟
    بااین سئوالها میخواست به جایی برسه که بفهمه من چرا انقدر درهمم؟؟
    سرم رو پایین انداختم و گوشه پالتوم رو توی دستم گرفتم : جات خالی...
    _دعوتم نکردی
    _یادمه یکی گفته بود برای بودن با خانواده اش نیازی به دعوت نداره...
    تک خنده جذابی کرد : درست گفته بود..هنوز هم سر حرفشه..اما بدش هم نمیاد خانواده اش هم گاهی ازش یاد کنن...
    تو جمله آخرش یکم دلخوری بود انگار ..در تمام این مدت صمیمی شدنمون من یک بار هم بهش زنگ نزده بودم..اون تماس میگرفت..همیشه اون برنامه میذاشت برای بیرون رفتن..
    تقه ای به در خورد و من نا خواسته قیافه ام جدی تر شد...دختری که وارد شد همون خانوم شیک پوش توی شرکت دوستش بود..امروز کت و شلوار کرم رنگ جذابی تنش بود با شال حریر زرشکی...موهاش هایلایت خوشگلی داشت و عطرش تمام اتاق رو برداشت..اتوی شلوارش اولین چیزی بود که توجه ام رو جلب کرد من هیچ وقت از این شلوارهای پارچه ای با این اتو نداشتم....
    _ببخشید نمیدونستم مهمون دارید؟؟؟
    حامی جدی تر از قبل کمی اخم هاش رو بیشتر در هم کرد...شاید به نگاه خیره این خانوم روی من...اون طور نگاه کردنش رو دوست نداشتم....
    سرم رو به جلد کتاب روی زانوم گرم کردم اما دیدم که از کنارم رد شد و کاغذی رو به دست حامی داد...من نمیدونستم این خانوم با حامی کار میکنه....
    _فردا شب من و پدر منتظرتون هستیم...
    پدرش؟؟ فردا شب؟؟ ...سرم رو نا خود آگاه بالا آوردم....و به حامی نگاه کردم که سرش به کاغذ توی دستش بود : ممنون ...اما باهاتون تماس میگیرم....
    _میدونید که پدر چه قدر از دیدارتون خوشحال میشن...در ضمن گفتن راجع به مزایده واردات داروی بی هوشی هم میتونیم صحبت کنیم...
    نمی دونم چرا یهو تمام اعتماد به نفسم پرید...پوزخندی روی لـ ـبم اومد...من واقعا کجا سیر میکردم این مدت؟؟ من رو چه به این آدم لوکس رو به روم..به این شرکت...به مزایده های میلیاردی...به...به این عطر سنگین فرانسوی....من رو حتی دیگه چه به نوه های انتظام ....
    کتاب رو توی دستم مشت کرده بودم..به خاطر عرق کف دستم جلدش کمی تو خودش جمع شده بود...دلم میخواست برم بیرون حالم خوب نبود..از عصر که اصلا خوب نبود اینجا بدتر هم شده ....
    حامی امضایی به برگه انداخت...و صدای تق تق کفش های زیبای دختر کمی به من نزدیک تر شد : ببخشید تو شرکت نوید هم وقت نشد معرفی بشم من نیکی هستم....
    دستم رو به سمتش دراز کردم...قدم هم ازش کوتاه تر بود...من رویا رو هم بارها کنار حامی دیده بودم..حتی بارها شنیده بودم که انتظام بزرگ اون رو برای حامد و بعد ها برای حامی مناسب می بینه اما هرگز این حس خفه کننده و یه جورایی غریب و تحقیر آمیز رو بهش نداشتم..
    سعی کردم همه حس ها رو پنهان کنم : من هم همراز خوش بختم...
    سر مجددی برام تکون داد و از در اتاق بیرون رفت...هیچ حرفی زده نشد...هیچ چیزی اما کل انرژی من رفته بود...حسادت نمیکردم..نه هرگز من رو چه به حسادت...پس این...پس این تلخی که تو رگها جریان پیدا کرده بود چی بود؟؟
    شاید این بود که تمام اون مسائلی که این چند وقت سعی کرده بودم نبینم...حالا بد جور دوباره و دوباره به چشمم اومده بود...
    کتابم رو توی کیفم گذاشتم.. : من میرم با اجازت...بچه ها تو اتاق کنفرانس هستن....
    بند کیفم رو مرتب کردم...و قدم اول رو برداشتم که خیلی جدی رو به روم ایستاد : تو چته؟؟
    خیلی جدی بود...خیلی خیلی....اما من هم داغون تر از این حرفها بودم ... : هیچیم نیست...
    _این ساعت سرت رو انداختی پایین داری کجا میری؟؟
    به ساعتم نگاه کردم نه بود.. : این ساعتی که من همیشه از تمرین بیرون میام و تا خونه ام هم میرم..پس عجیب نیست...
    دستی به چونه اش کشید :برای اون هم از این به بعد فکری میکنیم...
    کلافه بودم و فقط دلم میخواست برم...به همین خاطر به معنی جمله آخرش فکر هم نکردم...سرم رو کمی خم کردم روی گردنم و با صدای آرومی کفتم :حامی...
    _جانم...آخه تو چته..اومدی داغون بودی الان داغون تر هم شدی؟؟
    _خیلی خسته ام...
    _فردا...
    _شما فردا دعوتی...
    یه قدم بهم نزدیک تر شد..این طوری می تونستم نوشته اندازه نخود طلاییی رنگ پایین کروات ابریشمی قهوه ای اش رو که امضای طراح بود رو ببینم...
    _چی تو اون فکرته خانوم کوچولو.....من فردا شب هیچ جا نمیرم....
    _هیچی...بچه ها هم شام می خوان با حامد باشن...من هم برای یه قرار داد کاری قرار دارم...
    یه ابروش رفت بالا : با کی؟؟
    بدون اینکه جوابش رو بدم طلب کار نگاهش کردم...دستی به صورتش کشید : میرسونمت...شب بهت زنگ میزنم...گوشیت رو بردار...
    ..چم شده بود خودم هم نمیدونستم...فقط...فقط همه چیز به نظرم یه لحظه خاکستری شده بود...دیگه رنگی نبود...من این مرد رو دوست داشتم...از دوستاشتن به اون طرف عاشقش بودم..اما..اما نمیدونم اون عطر گرم فرانسوی لعنتی چی داشت که این طور داغونم کرد...طوری که حتی این نگاه نگران خاکی رنگ هم نمیتونست جایی رو دیگه رنگی کنه....

    هیچی نتونسته بود حالم رو بهتر کنه...نگاهی به کاغذ روی میز انداختم...قرار داد تخریب خونه بود و من حتی فرصت نشده بود با کسی مشورت کنم..سیا ماموریت بود برای دو هفته و من ..چرا واقعا چرا از حامی نمیپرسیدم..
    کلافه دستی به موهام کشیدم.

    دستم رفت به سمت تلفن..دلم میخواست با بچه ها صحبت کنم..اما الان خونه حامد بودن از اونجایی که قرار بود امشب باهم سیـ ـنما بریم من عصرم رو براشون خالی کرده بودم و اونها هم کاملا فراموش کرده بودن چون قرار بود با حامد برن فندق رو واکسنهاش رو بزنن بعد به قول خودشون پیتزا فروشی رو کشف کرده بودن که میتونستن برن....
    شاید جاهایی که بچه ها رو میبردم تا حالا رو دوست نداشتن...شاید باید جاهای بهتری میبردمشون..حامد برای نیوشا لپ تاپ خریده بود علی رغم مخالفت حامی...منم خوب داشتم پولهام رو جمع میکردم براش بخرم...خوب دیر کردم...اشکهام رو پاک کردم..بچه شده بودم و این روزها بد جور نیاز مند نـ ـوازش بودم و نمیدونم چرا ازحامی دوری میکردم...آره واقعا چرا دوری میکردم...برای اولین بار تو این مدت من دستم به گوشی رفت برای زنگ شدن...زنگ اول...دوم...سوم و حتی هفتم...و بعد اشغال....گوشی رو روی مبل پرت کردم...رفته...گفته بود نمیرم اما رفته...قرار داد کاری و اون عطر فرانسوی...و من...تنها کنار قاب پنجره آبی رنگ خونه ام.....
    _چرا انقدر لاغر و داغون شدی؟؟
    به روی سیاوش لبخندی زدم که اخمو نگاهم می کرد گفتم: خیلی هم خوشگلم...
    _مقلته نکن همراز...تو یه سه هفنه اخیر خیلی خیلی داغونی....
    ....چی بهش میگفت از تمام حسهای این مدت میگفتم...از عاشقی تا مغز استخوان خودم؟؟ از سر شلوغ این مدت حامی؟؟ از بچه ها که سرشون به حامد گرم شده بود....از تمرین های وحشتناک سختمون...؟؟ از خونه ای که بالاخره قرار شده بود تخریب شه؟؟....از تنهایی؟؟؟ از چی واقعا؟؟ به جای تمام این حرفهای تلخ ترجیح دادم یه لبخند شیرین بزنم : خوبم...
    با مشت راستش به کف دست چپش زد : د نیستی فدات شم...د نیستی مموش من....
    .بغض کردم من واقعا به کسی تعلق هم داشتم؟؟؟ دلبستگی مگه تعلق خاطر نبود..مگه همیشه عاشق همین خاطر معـ ـشوق رو نمیخواست؟؟؟
    چشمام رو روی هم گذاشتم و به پشتی مبل تکیه دادم : خسته ام....احساس میکنم جسارتم تموم شده...
    _خطرناک حرف میزنی همراز..
    ..نگرانی تو ی لحنش دلم رو سوزوند...یاد حامی افتادم...سه روز پیش..وقتی برای دیدن بچه ها رفتم....احساس کردم اثری از تمام اون محبت توی نگاهش نبود و من از سه روز پیش بیشتر از قبل بهم ریخته بودم....عزیزم...دیگه جسارت از عشق حرف زدن رو نداری نه؟؟؟...دوست داشتن مثل به دنبال مروارید گشتن تو آبهای عمیقه و این نگاه خسته به نظر نمیاد توانایی این رو داشته باشن.....
    زیر لب گفتم : به احساسش مطمئن نیست.....نیست مطمئنا....
    اشکی توی چشمم نیش میزد رو کمی عقب زدم....
    _با تو ام همراز کجایی؟؟؟
    _دوست دارم تنهایی تو ی کوچه تنها راه برم....همه چیز رو از اول شروع کنم....همه چیز رو....خسته ام سیا...خیلی خسته....
    توی خودم جمع شدم : خوابم میاد....
    روی کاناپه دراز کشیدم و سیا روم رو کشید....بهش راجع به خونه نگفتم....قرار داد رو هنوز امضا نکرده بودم...خیلی استرس داشتم...تمام خاطراتم داشت با خاک یکسان میشد..رنگ آبی قاب پنجره با پنجره های دو جداره سفید رنگ عوض میشد..همسایه های جدید میومدن...تمرین داغونم میکرد....نگاه شکست خورده رامین...نگاه کثیف نریمان...نگاه خسته از زندگی خودم تو قاب آینه...جا به جا کردن وسایل مادام....که کل هفته گذشته ام روگرفته بود...به خونه یه خانوم ارمنی دیگه و پیدا کردن یه خانه سالمندان تر تمیز نزدیک لواسون....التماس بهش برای نکردن این کار و جواب ثابت شنیدن...تمام اینها به کنار....خسته بودن از معلقی تو هوا..احساسی که یه شب زمـ ـستونی جرقه ای خورد....چند شب بعدش با یه جعبه پر از شیرینی های زیبای قرمز رنگ به شکل قلب دوباره مرور شد...و برای من با این گیره طلایی رنگ بی نظیر تثبیت شد...غیر مـ ـستقیم هر روز حالم پرسیده شد....
    اما احساس میکردم از وقتی بچه ها با حامد صمیمی شدن...از وقتی فندق عامل رفتن بچه ها به اون خونه شد....از وقتی برای یه شب بچه ها با حضور حامی حاضر شدن تو اتاقاشون بخوابن و فرداش با آب و تاب برام تعریف کنن...تمام داشته هام پر کشیدن و رفتن....دیگه حتی قربون صدقه های بچه ها....اظهار دلتنگیشون بهم هم تو این سه هفته حالم رو بهتر نکرد که نکرد....
    سیا در اتاق رو بست تا من مثلا بخوابم و همه چیز زیادی زود شروع شده بود و انگار که خیلی هم زود داشت سرد میشد...حاصل به هم ریختگی هورمون هام بود؟؟؟ حاصل خستگی و تغییرات پشت سر هم نمی دونم اما در تمام تلفنهایی که این چند وقت بهم زده بود فقط یه جمله هی تکرار شده بود : چته همراز؟؟ خوب نیستی؟؟
    و جواب تکراری من : خوبم..کارهات چه طور پیش میره؟؟
    و جمله دیشبش : همراز داری دیونه ام میکنی..چته؟؟ چرا نگاهت این شکلی شده؟؟ چرا صدات این طوری شده؟؟
    و من جرات نکردم بپرسم چرا من فکر میکنم تو نگاهت اون نگاه نیست؟ و اینکه کم میاوردم اگر میپرسیدم چرا تو که میخواستی بری خونه نیکی دروغ گفتی..من ارزشش رو داشتم برات؟؟

    _امروز یکم زودتر میرم....
    این جمله من به رضا دستیار کارگردانمون بود....
    تاییدی کرد : آره برو...خیلی خسته به نظر میرسی....اجرا یکم جلو افتاده وگرنه این طوری تحت فشارتون نمیذاشتیمتون.....
    دو شب بود پلکم میپرید...دلم برای بچه ها پر میکشید...باید میرفتم امروز یا فردا دیدنشون اما قبل از هر چیز به خواب و آرامش احتیاج داشتم....به فکر کردن....دلم کاناپه خونه رو میخواست...شال مادرم رو روم بکشم و کتاب بخونم....دلم اون شب زیبای تو پارک رو میخواست...دلم حامی رو میخواست و سه هفته بود که بودنش مثل قبل نبود انگار درگیر خودش بود.....یا من انقدر درگیر خودم که حسش و جملاتش رو نمیگرفتم...
    نریمان بود اما سر تمرین نیومد...منشی صحنه اش بود و دستیارش....پویان مثل همیشه خوب بود اما من تشنه بده بستانهای عاطفی سر صحنه مون با محمد بودم......
    برای عوض به اتاق پشت صحنه رفتم...بچه ها هم همه رفته بودن..خواسته بودم زود تر برم دیرتر از همیشه شده بود از بس که پویان هی یادش رفت و از اول تکرار کردیم و بعد تلفن نسبت طولانی داشتم و تقریبا همه رفته بودن پشت به در ایستاده بودم سعی داشتم وسایلم رو تو کیفم بذارم...زینب خانونم و دامادش و بساز بفروش بودن که پشت سر هم مغزم رو خورده بودن باید میرفتم بیرون به سیا زنگ میزدم....
    صدای در اتاق اومد...کیفم رو توی دستم گرفتم و چرخیدم به پشت نریمان بود...ترسیدم...ته دلم خالی شد....چشماش قرمز بود و خودش هم به نظر حال عادی نداشت...بوی خاصی میداد بوی یه دود خاص..میدونستم یعنی شنیده بودم که نوعی مواد خاص میکشه...اما هیچ وقت باهاش سرکار نمیاد اما الان..آب دهنم رو محکم قورت دادم و آروم آروم به سمت در حرکت کردم...
    _کجا خوشگله؟؟...فقط من بدم..از چیه من خوشت نمیاد ....اون آقای دکتر حتما خوب بهت سرویس می ده که ما به چشمت نمیایم...
    هیچی نمیگفتم یعنی لال شده بودم...فقط میخواستم فرار کنم...بهم نزدیک تر شد و من بیشتر تو دیورا فرو روفتم و خودم رو به مـ ـست در کشیدم..بینیش رو بالا کشید : با پولدارها میگردی خوب...با اون لباسای لوکس...و اون ماشین و اون نفوذ وحشتناکش...تازه به محمد هم حتما حالهایی دادی که از اون سر ایران زنگ میزنه فحش بارونم میکنه....بذار لااقل کاری کرده باشم دلم نسوزه...خوشگلی..خیلی خوشگل..از روز اول هم به نظرم خواستنی اومدی با اون صدای پر از عشوه ات..
    ..لعنت به من که زن بودم...لعنت به صدایی که هر کاری می کردم این طور بود..لعنت به زندگی...به کارم..به همه چیز...فقط فریاد زدم :
    _خفه شو عوضی...
    فریاد زدم : آشغال...
    با فریاد من بود یا خوردن نریمان به میز که در باز شد...رضا بود که با ترس نگاهمون میکرد محکم به پیـ ـشونیش کوبید : بدبختمون کردی نریمان...
    به سمتم اومد که شالم رو داشتم روی سرم می کشیدم و ترسان گفت: همراز...همراز صبر کن حرف میزنیم...
    _دهنت رو ببند....من دیگه نمیام...فهمیدی...دیگه نمیام.....
    پریدم بیرون رضا پشت سرم اسمم رو صدا میکرد و من اشک میریختم به پهنای صورتم....داشتم خفه میشدم..حالم از خودم بهم میخورد...از تمام حرفهایی که بهم زد...از زنده بودنم...ای کاش خودم رو از این پل پرت میکردم پایین....خودم رو توی تاکسی دربست انداختم..برام مهم نبود که الان چی فکر میکرد...الان من فقط دلم میخواست برم و توی آغـ ـوشش گم بشم...برم پیشش عطر سیـ ـگارش رو نفس بکشم...دلم حامی رو میخواست.....
    راننده تاکسی تمام طول راه توی آینه نگاهم کرد و فکر مکینم برای اشک هام غصه خورد...پیچید تو کوچه باغ...دلم پر میکشید برای مردی که تو این عمارت بود...اگر هم نبود میتونستم تا ابد این جا منتظرش بمونم...جلوی در یه ماشین سیاده رنگ پارک بود...تاکسی خواست جلوتر بره که گفتم بایسته...حامد بود یه ساک کو چیک رو گذاشت توی صندوق عقب و بعد دوباره رفت تو..و بعد بچه ها همراه با حامی و یه ساک دیگه به علاوه یه سبد مخصوص خوراکی های مسافرت بیرون اومدن...من..تموم شدم اون لحظه...بچه ها داشتن با پدرشون مسافرت میرفتن...و من...من کی بودم؟؟؟ جاده صاف کن..برای اینکه حامد بتونه بچه هاش رو داشته باشه...حامی لباس رسمی تنش بود...گونه بچه ها رو بـ ـوسید و بچه ها سوار شدن...و بعد نیکی از توی حیاط بیرون اومد...دیگه اونجا موندن فاید ه ای نداشت....تابلوی رو به روم برام کافی بود...من همراز کسی که همیشه میگفتم با دیدن چیزی نباید تصمیم گرفت باید موند و پرسید...چیزی که جلوم بود جای تمام سئوالهای دنیا پر از پاسخ بود ....
    _خانوم پیاده نمیشید؟؟؟
    با صدای لرزون گفتم : نه...اگر میشه دنده عقب بگیرید....
    تمام بدنم میلرزید....همه تنم یه بغض گنده بود...یه بغض که انتهایی نداشت...من..هیچ چی نبودم..یه زن بودم که به جرم اندک جذابیتش برای همکارش عاملی بود برای لذت...یه خاله بودم برای تاثیر گذاشتن رو ی خواهر زاده هام تا پدرشون رو بپذیرن...یه دختر بودم...برای حامی...هیچ چی نبودم و شاید هیچ وقت هم دوستم نداشت یا شاید هم داشت و من....سرم رو به صندلی تکیه دادم...من یه تهی بودم..یه هیچ خیلی گنده تمام چیزهایی که به خاطرشون تا به حا ل زنگی کرده بودم د رچند ساعت نابود شده بود و من نه اعتمادی دیگه به شغلم داشتم...نه به داشته هام ....بغضم با صدای بلند تری ترکید و نه....نه به عشقم....
    نزدیک خونه پیاده شدم و پول راننده رو پرداخت کردم : ببخشید آقا تو این مدت شما رو هم اذیت کردم...
    _نه دخترم..اما....بیشتر مراقب خودت باش....
    کلید انداختم وارد خونه شدم و که کارگرها داشتن مترش می کرد... تا چند وقت دیگه حتی خونه هم نداشتم...موبایل رو برداشتم...به سیا زنگ بزنم....تنها پناهم اون بود تو این لحظه...بوق سوم گوشی برداشته شد...آویسا بود : همراز جون...
    الو..الو...
    جواب ندادم..قطع کردم و بعد گوشی رو خاموش کردم..که چی؟ با آویسا بیرون بود و لحظات خوش اون رو هم بهم میریختم؟؟؟ که چی واقعا؟؟ احساس خوب اون رو هم بریزم..چی نصیبم میشه....واقعا چی؟؟؟
    نشستم روی مبل..هنوز همه جام میلرزید...احساس کردم توی معدم چیزی تاب خورد.....پیچ خورد....دویدم سمت دستشویی همه نداشته هام رو بالا آوردم...همه دردهام رو همه زجرهام رو همه تلخی ها رو...صورتم رو آب زدم به زور بدنم رو که مثل جنازه بود حرکت دادم بیرون...تلفن زنگ میخورد...زنگ میخورد....زنگ میخورد رفت روی پیغام گیر...سیاوش بود...: دختره زبون دراز گوشیت چرا خاموشه..زنگ میزنی خونه مردم چرا در میری...آویسا بعدش هر چی بهت زنگ زد چرا اشغال بودی...
    پاهام رو توی شکمم جمع کردم..حس و حالم خیلی بد بود...نفر بعدی عمه بود : همراز فدات شم..کجایی عمه فدات شه...میدونی چند وقته یه سراغ از من نگرفتی؟؟ یه زنگ بزن...داریم محمد امین رو دادماد میکنیم....
    ..محمد امین..پسر بزرگ عمه....عمه....باغ گلابی....من تنهایی عجیبم...گوشی خاموشم....موهای خیسم رو از پیـ ـشونی ام عقب زدم و لبـ ـهای سردم رو زیر دندونم گرفتم....بلند شدم و مـ ـستقیم به سمت کمد دیواری اتاقم رفتم...خسته بودم..خیلی خسته....

    بوی خاک نم خورده رو نفس کشیدم...تا ته دنیا بوی زندگی میداد....ترمینال هم این موقع شب خلوت خلوت بود...چشمهام رو که از شدت گریه و خستگی دیگه سویی نداشتن رو بهم فشردم تا بهتر بتونم ببینم..اطرافم رو ....محمد امین بود که به پرایدش تکیه داده بود و کنارش عمه بود با اون هیکل ریزه اش تو چادر سیاهش گردن میکشید...دوباره بغض کردم..ساک هولی که بسته بودم رو به دست چپم دادم و به سمتش رفتم..با دیدنم محکم بغـ ـلم کرد...و من چه قدر این روزها به آغـ ـوش احتیاج داشتم....هق زدم و عمه نپرسید..نپرسید از بعد از دوسال به این شهر کوچیک پا گذاشتنم..نپرسید از قیافه داغونم...محمد امین مثل همیشه بود سر به زیر سلامی کرد و ساک رو از دستم گرفت گذاشت تو صندوق عقب....

    سرم رو گذاشتم روی بالشت سفید عمه همون هایی که اطرافش رو با نخ صورتی شماره دوزی ظریفی به شکل غنچه گل رز داشت ..تو این هوای نیمه سرد زمـ ـستونی این شهر کویری دراز کشیدم تشک اتاق محمد رضا پسر کوچیک عمه که رفته بود به اتاق برادر بزرگش..خونه عمه کوچیک بود ..صدای اذان مسجد توی خونه پیچید و صدای باز شدن در اتاق عمه...شوهر عمه ام بود که برای نماز داشت میرفت به مسجد...مرد فوق العاده ای بود...مهربون و دوست داشتنی...
    داشتم فکر میکردم میتونستم با خونه ای که برای رهن بهم میدادن بمونم همین جا...یه خونه بخرم...شوهر عمه ام معلم باز نشسته بود می تونست تو تنها هنرستان این منزقه برام یه کاری دست و پا کنه..نشد منشی میشدم یه جا...همین جا میموندم..چیزی نداشتم که بخوام به خاطرش برگردم به اون شهر...بعد از فوت مامان و رها عمه چه قدر گریه زاری کرد..شوهر عمه ام خودش دوبار اومد دنبالم که برم باهاشون زندگی کنم..اما من هم درسم بود و شغل و رشته ای که تو این شهر کوچیک آینده ای نداشت هم دو تا خواهر زاده هام....دلم براشون پر کشید... دلم عطر تن نیوشا میخواست لپای کوشا رو بغضم رو قورت دادم باید عادت مکیردم اونها هم عادت میکردن... یعنی کسی به یام افتاده بود..کسی دنبالم گشته بود.....؟؟
    باید لا اقل به گلنار خبر میدادم...گوشیم رو از تو جیب پالتوم در آوردم..دستم هی رفت و برگشت و بعد پشیمون شدم....
    لای در رو باز کردم...آفتاب تا وسط های اتاق اومده بود..شالم رو وری سرم مرتب کردم و از در خارج شدم...تلویزوین روشن بود و عمه روبه روش نشسته بود و داشت به برنامه آشپزی با دقت گوش میکرد...با دیدنم از جاش بلند شد به خاطر بیماری آرتروزش کمی لنگ میزد : بیا فدات شم...بیا که خیلی قوته برای صبحانه منتظرتم....
    و من چه قدر این زن رو که ذره ای کنجگاوی نمیکرد دوست داشتم...سفره رو کنار زد نون تازه....و از سر سماور قوری گل سرخی رو برداشت و من بد جور احساس میکردم بوی زندگی میاد...
    _عمه اول برم دست و صورتم رو بشوم....
    توی آینه به خودم نگاه کردم و دستم رفت به سمت اون گیره...بغض کردم...آروم از بین موهام بیرونش کشیدم و گذاشتمش تو جیب شلوار... : من...خیلی دوست داشتم حامی...خیلی....
    ..داشتم...دارم...خواهم داشت اما من یاد گرفتم...یاد گرفتم که زندگی رو خیلی موارد باید از ابتدا ساخت...باید تخریب شد دوباره بلند شد...دوباره ساخت....صورت جدیش اومد جلوی چشمام....
    بیرون که اومدم بوی چای تو خونه بیشتر پیچیده بود : عمه میشه من یه زنگ به تهران بزنم...
    _عمه فدات شم این جا خونه خودته اجازه نمیخواد که....
    انگشتهام درست کار نمیکرد با زنگ اول برداشت : الو...
    صداش تو دماغی بود و معلوم بود مفصل گریه کرده
    با صدای لرزون گفتم : الو...
    _الو...همراز...
    بلند زد زیر گریه : کجایی؟؟ همراز...تو که ما رو کشتی همراز....
    اشکم چکید روی گونه ام : ببخشید....
    _ببخشم...خودخواه؟..از دیشب هممون مثل مرغ سرکنده ایم...کجایی تو؟؟ شماره ات عجیب بود....
    _به کسی نگو کجام گلنار پیش عمه نسرین اومدم...
    _اونجا چرا؟؟ چی شده؟؟ تو میدونی بعد از اینکه زنگ زدی قطع کردی سیا چه شکلی شده؟؟
    _توضیح میدم برات فقط واقعا احتیاج داشتم و دارم به آرامش....
    ..جرات نداشتم بپرسم از حامی...میتورسیدم بگه هیچی و بیشتر داغونم کنه...

    _باید سریع قطع کنم بفقط بگو سالمم...
    _دیونه شدی..فکر کردی گوشیم رو نمیگردن؟؟ بچه شدی؟؟؟ تو دردت چیه؟ به چه اجازه ای این کار رو با ماها کردی
    ....و من بد جور دلم میخواست بدونم این ماها شامل حال چه کسایی میشه....
    _همراز عمه جان چاییت یخ کرد....
    _گلنار من برم..من سالمم خواستی با این شماهر تماس بگیر..به هر کسی هم که فکر میکنی واقعا نگرانمه بگو خوبم فقط میخوام تنها باشم.
    عمه رشته های پلویی رو خرد میکرد و مهدیه نامزد عقدی محمد امین هم سر قابلمه خورشت بود..دختر زیبایی نبود اما مهربون بود و بلبل زبون..عشق دختر همسایه پسر همسایه بودن...از وقتی اومده بود داشت صحبت میکرد از دانشگاهش تا ازدواج دختر داییش از جهیزیه اش تا پارچه روتخـ ـتی که خواهرش داشت گلدوزی می کرد من نشسته بودم پشت میز چوبی آشپزخونه و دستم رو زده بودم زیر چونه ام...عمه از این سر آشپزخونه به اون سمت میرفت و با سر حرفهای عروسش رو تایید میکرد و گاهی بهش اضافاتی هم میکرد سادگی زندگی اش و آرزوهاش...آرامش دغدغه هاش هم باعث میشد بهش حسادت کنم....تمام دغدغه ذهنیش پیدا کردن پارچه مناسب بود برای لباس عروسش که قرار بود 6 ماه دیگه بر گزار بشه و دردش هم این بود که پرده آشپزخونه اش خوب دوخته نشده و من چه قدر از تمام این بحث ها دور بودم....
    مهدیه عاشق محمد امین بود و اون هم...همه چیز بعد از این جمله خیلی راحت پیش رفته بود انگار که این دخترک پر حرف و با مزه تو آشپزخونه مادر شوهرش ایستاده بود و خانومی میکرد...
    عمه استکانی چای رو به روم گذاشت و مهدیه برگشت به سمتم : حوصلت سر رفته؟؟
    هم سن بودیم اما زاویه نگاه کردنمون به دنیا انگار زمین به آسمون بود و الان این جا تو این آشپزخونه گرم و پر از بوی زعفران من فکر کردم شاید من تمام این سالها راهم رو اشتباه رفته بودم....
    _نه یکم کم خوابیدم این مدت وگرنه دارم از صحبتهاتون استفاده میکنم...
    عمه از توی فریزر تافتون در آورد تا ته دیگ بذاره : مهدیه کاش عکسای بله برونت رو آورده بودی بهش نشون میدادی سرش گرم شه...
    مهدیه چادر گلداری روی سرش انداخت و از در خونه بیرون رفت و من فکر کردم ای کاش این شهر دریا داشت....مهدیه ماه عسل می خواست بره شیراز اونجا هم که دریا نداشت...عاشقانه تر بود به نظرم اگر دریا داشت و من هنوز داشتم به عاشقانه های بیشتر فکر میکردم....حتی این درد پیچیده تو بدنم...حتی این خونی که تو رگ هام با درد حرکت میکرد هم روم رو کم نکرده بود که هنوز داشتم به عاشقانه تر بودنها فکر میکردم...
    گیره رو توی جیبم توی مشتم بیشتر فشار دادم عمه ظرف نقل رو جلوم گذاشت : فرستامش یکم مغزت استراحت کنه...
    لبخندی زدم : نه عمه من راحتم...
    _می دونم اومدی استراحت عمه فدات شم...میدونم که خواستی دور باشی....نمیگی هم دردت چیه که؟؟
    _خیلی تلخه عمه انسان به هیچ کس به اندازه خودش بازنده نیست....
    _من از این حرفای فلسفی سر در نمیارم بابات هم از این حرفها زیاد میزد من فقط نمیدونم کی دلش اومده دل دخترک من رو این طور بشکنه.....
    صدای در اومد و مهدیه که آلبوم به دست به سمتم میومد و من تا پهن شدن سفره ناهار فرصت نکردم جز به حرفهای مهدیه به جای دیگه ای تمرکز کنم....
    محمد امین و محمد رضا هر دو بی اندازه سر به زیر بودن و آروم شوهر عمه ام خیلی مرد خوبی بود ..خانواده پدری من با وجود اینکه تو یه شهر کوچیک به دنیا اومده بودن و به خیلی هم مذهبی بودن اما به مراتب از شوهر خاله مثلا روشن فکرم بازتر فکر میکردن اینکه پدر من یه استاد تار بود..اینکه من بازیگر تاتر بودم برای شوهر عمه من که پدرش خادم مسجد بود انقدر عجیب نبود که برای اکبر خان انتظام عجیب بود ...
    _خب خانوم خوشحالی برادرزاده ات اینجاست...
    و من میخواستم بگم من چه قدر خوشحالم از این بودن تو این خونه آروم و دوست داشتنی تو جایی که همه چیز به نظر خیلی خیلی آروم و ساده میومد و هیچ چیز انگار پیچیدگی نداشت... مهدیه با اون روسری لبنانی و لپای سرخش که کنار محمد امین نشسته بود و با هم زیر زیرکی حرف میزدن محمد رضایی که تمام سعیش این بود که مسستقیم به من نگاه نکنه...شوهر عمه ام با اون موهای سفید و صورت نورانیش و خونه فوق العاده ساده شون به من بار دیگه یاد آوری کردن که اصالتا از کجام و چه طور فکر میکنم .....
    وقتی خیلی جدی شوهر عمه ام پسرها رو کشید کنار و در حالتی که فکر میکرد من نمیشنوم بهشون تذکر داد تو مدتی که من اینجام نباید زیاد تو خونه باشن تا من راحت باشم....وقتی مهدیه پاش رو کرد تو یه کفش که باهاش برم تا برای رو بالشتی جهیزیه اش مروارید و پارچه ساتن انتخاب کنه...وقتی عمه بلند شد تا برای شام وسایل آش جو رو آماده کنه ....بغض من انگار کم کم از بین رفت ....این جا آدمهایی بودن که من رو دوست داشتن....
    مانتوم رو پوشیدم و موهام رو کامل بستم...این جا همه حاجی رو میشناختن و من اصلا دوست داشتم آقای معلم دوست داشتنیم حرفی از جانب من بشنوه...مهدیه چادرش رو که رو سرش محکم کرد عمه خم شد و چیزی رو تو جیبم گذاشت...پول بود...
    شاکی برگشتم به سمتش : عمه تو رو خدا من پول دارم...
    لبش رو گاز گرفت و با سر به سمت در اشاره کرد :برو پی کارت ببینم... هر چی خواستی بخر عمه... پول هم اگه کم اومد بگو بزنن به حساب حاجی بعدا میریم حساب میکنیم...سر راهم یه کشک بگیرید و بیاید....
    خواستم دوباره اعتراضی بکنم که کار رو داشت میکشوند به قسم به خاک بابا...من که به این پول دستی نمیزدم ...اما....من بعد از مدتها احساس کردم خانواده یعنی چی؟؟

    خونه بوی پیاز داغ میداد..مهدیه رفت تا لباس عوض کنه و بیاد...صدای اذان مغرب میومد....
    عمه گونه ام رو بـ ـوسید : یکم رنگ به رخسارت اومد...
    _خوش گذشت بهم...
    _مخت رو نخورد؟؟؟
    لبخندی به لحن شیطون عمه زدم : نگید عمه جون...قصدش مهمان نوازیه...درضمن بیرون اصلا شیطون نیست...
    _ میدونم نازنینم فقط میدونم تو اهل این جور حرفهای پیش پا افتاده نیستی...دختر سنگین رنگینیه...سالهاست گلوش پیش محمد امین گیر کرده....البته پسر منم کم عاشق نیستا....
    اومد نوک زبونم بگم خوش بحالشون ...نخواستم عمه بیشتر از این بره تو فکر...
    توی اتاق نشستم روی زمین و تکیه دادم به پشتی قرمز رنگ گوشه اتاق....تمام مدت که مهدیه از عاشقیشون گفت ته دل من سوخت و نفهمید...این که بگم به داشته های این دختر دوست داشتنی حسودی کردم نه...این نبود...من به نداشته های خودم فکر کرده بودم....اینکه تو گوشی محمد امین اسمش گل من..به تمام اون هدیه های ساده ای که تا حالا گرفته بود...به اولین سیـ ـنمایی که باهم رفته بودن...به هر چیزی که اون رو به وجد میاورد وقتی فکر میکردم این بود که من واقعا از این عاشقی عجیب غریبم از این علاقه دور از ذهن چی نصیبم شد....
    من الکی اعتماد کرده بودم...نه؟؟..چی شده بود در تمام این مدتی که از خونه بیرون زد ه بودم حتی یه لحظه هم اون چشمای جدی خاکی رنگ از جلوی چشمم دور نشده بود....بغض کردم....سرم رو به دیوار تکیه دادم....

    دو روزی بود خونه عمه بودم..حالم بهتر شده بود یا نه؟؟؟ نمیدونم...تنها چیزی که میدونستم این بود که من شدید به این خونه با این عطر دوست داشتنیش احتیاج داشتم..دلم میلرزید برای ...برای...اسمش رو هم نمیخواستم پیش خودم اعتراف کنم....
    تلفن خونه زنگ زد و من توی اتاق داشتم حاضر میشدم تا با مهدیه و محمد امین بریم بیرون...هر چه قدر مخالفت کردم نشد که نشد....تقه ای به در خورد و عمه لای در رو باز کرد : همراز...دختر خالته....
    گلنار بود..چه قدر دلم براش تنگ شده بود : الو گلی....
    بازهم بغض کرد : سلام بی معرفت....همراز چرا این جوری میکنی با ما...من ارزش یه تماس تلفنی رو هم نداشتم....؟؟
    گوشی به دست روی دیوار سر خوردم : به خدا گلی نقل این حرفا نیست....کم آوردم...یهو کم آوردم...
    _چی میگی تو؟؟ دردت چیه؟؟؟
    _دردم خیلی چیزا....
    کمی مکث کرد..احساس کردم پشت سرش صدای تقی اومد از برخورد چیزی به میز ...
    _صدات چرا اینجوریه همراز؟؟
    _خوبم..خیلی خیلی خوب تر از دو روز گذشته....گلی صدا ی من میپیچه؟؟
    یه مکثی کرد : نه...شاید چون تو آشپزخونه ام این طوریه...
    بی حوصله تر از اون بودم که بخوابم فکر کنم.... : به استراحت احتیاج دارم...به پیدا کردم خودم..تمام این مدت پشت پیچ و خم اتفاقات گم شده بودم انگار گلی....
    _میومدی اینجا...تا ته دنیا می موندی...
    _تا کی؟؟ گلی تا کی؟؟ بی خوابی کم کشیدید از دست من؟؟ از پدرتون کم حرف خوردید؟؟ خاله کم غصه ام رو خورده؟؟ دیگه بسه گلی..بستونه...
    _سیا داره دیوونه میشه...
    ..و من دلم میخواست بدونم کس دیگه ای هم به یادم هست یا نه؟
    _کم گذاشتیم برات همراز....
    _بی خیال گلی چرا به خودت گرفتی؟؟
    _تو بگو کی باید به خودش بگیره..چرا پس ما تنبیه شدیم؟؟
    _نبودنه دردسر بزگ تنبیه دیوونه؟
    _این حرفات مسخره است..افسرده شدی همراز...
    _-اون موقعی که مادرم رفت....رها رفت...درد تنهایی..درد گذران زندگی...افتاد به جونم برای موندن...زندگی کردن نتونستم افسردگی بگیرم...حتی وقت نکردم برم یه گوشه خونه بشینم برای مامانم و رها گریه کنم باید میرفتم سر کار...بیاد زندگیم رو میچرخوندم...حالا وقت افسردگی گرفتنم شده انگار...وقت اینکه عمه نازم رو بکشه..حاجی هر روز به خاطر من بره نونوایی نون تازه بگیره..
    اشکم ریخت روی گونه ام...گلی هم هق زد : همراز زیادی فکر کردیم قوی هستی...زیادی نشستیم کنار گود ..
    با پشت دست اشکام رو پاک کردم : یادم رفته بود گلی به من خوشی نیومده..یادم رفته بود این زندگی با من سر جنگ داره تا داشته هام رو ازم بگیره...یادم رفته بود ....راحت باشید گلنار...به سیا هم بگو راحت باشه...هیچ کس مقصر نیست جز خودم...یادم رفته بود از کجام...یه جورایی انگار حدم دستم اومد...
    ..دوباره از پشت سر گلی صدای محکم برخورد چیزی به میز اومد و تا خواستم چیزی بگم مهدیه جیغ جیغ کنان صدام کرد...
    اشکام رو پاک کردم...و لبخندی رو کاشتم رو صورتم...زندگی همین بود...همین ...
    صدای تلویزیون میومد و عمه اینا داشتن سریال نگاه میکردن و من کتاب توی دستم رو روی زانوم گذاشتم...این کتاب رو از سایلنت ترین عضو خونه گرفته بودم محمد رضا کتاب جالبی بود ذهنم رو از تمام افسردگیهای این چند وقت دور میکرد....باید با حاجی صحبت میکردم کمکم کنه کار پیدا کنم و خونه بگیرم..نمیدونم عکس العملشون چی میشد...اما تا ابد که نمیشد اینجا بمونم...محمد امین و محمد رضا به خاطر من دیر میومدن خونه....خسته بودم خیلی خسته....
    تقه ای به در اتاق خورد ولی در باز نشد حاجی بود..شالم رو روی سرم کشیدم و از جام بلند شدم...با خوش خلقی تلفن بی سیم خونه رو به سمتم گرفت : با شما کار دارن...
    گلی بود ...
    _سلام....
    _سلام گلی خانوم ....
    _خوبی همراز؟؟
    _انتظار داری از دیشب تا حالا چه اتفاقی افتاده باشه؟؟
    _چه بد اخلاقی تو...همه نمیدونم چرا من رو گیر میارن...
    _به اون سیا بگو گوشاش رو می کنم تو رو اذیت کنه..
    _سیاوش که بی خود کرده مشکل اون کوه آتشفشانه که گدازه هاش همه جا رو گرفته...یه ملتی رو بسیج کرده....
    ..پاهام لرزید چی داشت می گفت دستم رو گرفتم به لبه طاقچه....
    _الو...گلی....
    قطع شده بود؟؟ خواستم دوباره باهاش تماس بگیرم که دوباره تلفن زنگ خورد نذاشتم کامل زنگ بخوره : الو چرا قطع شد؟؟
    _الو...
    یخ کردم...نفسی که کشیده بودم تو سیـ ـنه ام حبس شد...گلوم خشک شده بود انگار باورم نمیشد....
    _الو..همراز....
    ..پس هنوز همراز بودم....
    _باشه جواب نده...شده تا ابد پشت خط میمونم....قطعم کنی دوباره و دوباره..اصلا صد باره زنگ می زنم....
    آب دهنم رو قورت دادم..نفس حبس شدم رو به زور بیرون بدم ا ز اون لحن نگران....
    _من....
    _تو چی؟؟ این چه کاری بود کردی همراز؟؟
    _گلی نباید شماره رو بهتون میداد...
    نفسش رو بیرون داد : پس درست حدس زده بودم مشکلت منم...
    نمی دونستم چی باید بگم...
    _چرا باهام حرف نمیزنی عزیزم...آخه من به تو چی بگم...کی این حق رو بهت داده بود؟؟ بچه ای همراز...
    این بار نمیدونم این انرژی حرف زدن از کجا اومد : آره بچه ام..بچه ام ...
    _همراز...!!!
    _بله..مودب باشم...؟؟ چی ؟ همراز چی؟ راست میگید من بچه ام...
    _به من نگو شما....من رو جمع نبند....
    اون هم کسی عصبی تر شده بود : د لعنتی بچه ای ...د اگه بچه نبودی میومدی میگفتی چته....؟؟
    _کسی برای من وقت داشت....؟خسته ام.....
    چیزی شبیه به زمزمه بود حرفش انگار با خودش حرف میزد : راست میگی عزیزترینم...راست میگی یادم رفته بود چند سالته..زیادی ازت توقع داشتم.... اما....
    یکم صداش بالاتر رفت : اما جوابش این نبود....ابن نبود که این کار رو باهام بکنی...دیونه ام کنی...میدونی فکرم به کجا ها رفت....
    نگرانم بود؟؟ نبود...بود؟؟ خوب من هم زن بودم...تو اوج نیازم بهش...به آغـ ـوشش به وجودش همه چیز یهو مثل یه خیال خام..مثل یه خواب بعد از ظهر تموم شده بود ..پرواز کرده بود و رفته بود.....این طور که دلم داشت براش میلرزید...این یعنی همه تصمیماتم پر....
    _به من که احتیاجی دیگه ندارید..حامد بچه هاش رو داره..سیا آویسا رو...گلی شغلش رو ...
    لحنش پر از دلخوری شده بود نگرانی : برای تو فقط اینا وجود داشتن..کس دیگه ای نیست همراز؟؟ تو چته؟؟ این حرفات اصلا یعنی چی؟؟
    _هچیم نیست میخوام تنها باشم...
    _مگه میشه..مگه میذارم؟؟؟
    _چی میخواید از من؟ من که وظایفم رو انجام دادم...نگید که این دختر بچه براتون مهمه...
    ..باورش نمیشد این ها رو شنیده انگار من هم باورم نمیشد که این ها رو گفتم....
    _حرف میزنیم....
    _میخوام قطع کنم شوهر عمه ام ناراحت میشه...
    کلافه جواب داد : موبایلت رو روشن کن...
    _نمیخوام...
    _با من یکی به دو نکن....اگر اون رو روشن نکنی زنگ میزنم خونشون...
    _شما دیگه زیادی دارید خودتون رو برای خا له برادر زاده هاتون اذیت می کنید....الانم میخوام قطع کنم....اصلا میخوام همین جا بمونم...
    این بار داد زد : همراز داری عصبیم میکنی.....اون موبابلت رو روشن کن....
    نمیدونم چرا یهو گوشی رو قطع کردم...نفس عمیقی کشیدم یهو ترسیدم دوباره زنگ نزنه خونه؟!! حاجی چی فکر میکنه؟؟ گوشیم رو روشن کردم...بلافاصله سیل اس ام اس ها روان شد جدی نگرفتم که گوشیم زنگ خورد خودش بود....
    لحنش سخت شده بود خشک و جدی مثل قدیم : ساکت رو جمع کن دارم میام دنبالت....
    سعی کردم صدام رو پایین نگه دارم : چی داری میگی؟؟ نکنه فکر کردی آدرس بهت میدم...یا صبر میکنم تا برسی؟
    _به آدرس دادنت احتیاجی ندارم....می دونم کجایی در آوردنش برام کار یه ساعت هم نبود.....یه کلام اون ساک لعنتی رو جمع کن یه ساعت دیگه اونجام....
    پاهام میلرزید شوخی میکرد...چی داشت میگفت؟؟
    تک خنده با تمسخر کردم : اذیتم میکنی؟؟ من خودم اومدم هر وقتم بخوام بر میگردم...
    _خیلی کار درستی کردی بهش افتخار هم میکنی.؟؟...من بهت اجازه نمیدم با من با خودت این کار رو بکنی..بچه ای....
    حرصم گرفته بود به جای منت کشی از قهرمون تازه داشت دعوا هم می کرد : میخوام قطع کنم...
    _باشه قطع کن فقط برای یه ساعت دیگه حاضر باش...
    _چی داری میگی؟
    _من از روزی که با گلی حرف زدی. تو هتل این شهرم...خواستم راحت باشی..خواستم فکر کنی با عمه ات باشی....خواستم یه کم ذهنت رو باز کنی از چیزی که ذهنت رو مشغول کرده و من اصلا نمیدونم که چیه؟؟
    روی زمین نشستم وا رفتم..چی داشت میگفت..باورم نمیشد..؟؟.
    لحنش محکم تر و پر صلابت تر از همیشه شد ...انتظام شد دوباره : نمیذارم همراز..نمیذارم این کار رو بکنی..نمیذارم بشم دوباره شما..نمیذارم...عزیزترین داشته زندگیم رو ازم بگیری....
    تلفن توی دستم خشک شد چشمم موند به قاب عکس روی دیوار که منظره دل انگیزی از کویر رو نشون میداد با ناخن انگشت شصتم پیـ ـشونیم رو خاروندم زمان این حرفها نبود هنوز داشتن شماره ام رو هضم نکرده بودم که حضورش تو این شهر رو درک کنم....
    _حامی...
    _همراز...گفتم جمع کن یعنی جمع کن....
    سعی کردم صدام رو کنترل کنم من اون زور گوی پشت خط رو دوست داشتم من این مرد ترسیده تا این سر ایران اومده رو دوست داشتم...
    _نمیدونم چرا اومدی؟؟ نمی دونم اصلا چرا کار به اینجا کشید اما من آدم این که این ساعت شب از خونه عمه ام بزنم بیرون نیستم من تو این خونه حرمت دارم حامی...
    _با من بودن بی حرمتیه ؟؟!!!! از خونه بی خبر زدنت بیرون سکته دادن من..همه سوراخ سنبه های تهران رو بابتت گشتن این و اون رو واسطه کردن . در آخر منت دختر خالت رو کشیدن به من بی حرمتی نیست؟؟
    عصبی بودم و خسته..این مکالمه طولانی درسته برام شهد شیرین بود برای منی که له له صداش بودم و نگرانی و حتی زورگویی که نشات از این ترس گرفته بود قلـ ـبم رو ضربان می انداخت ...اما از یه طرفی هم تلخی کلامش رو نمیتونستم در نظر نگیرم... : من گفتم بیا؟؟
    فکر می کنم این جمله ای نبود که انتظارش رو داشت : نمیومدم...؟
    دستم رو کشیدم به دیوار : من فکر می کردم نمیای...
    ..چند لحظه ای سکوت کرد : و این یعنی...یعنی همه راه رو این مدت من اشتباه رفتم....
    ..دلم ریخت..منظورش رو متوجه نشدم...: حامی..من اومدم این جا فکر کنم....اومدم نفس بکشم می دونی...
    _نه نمیدونم...نمی دونم اون حرفها چی بود اون شب پشت تلفن به گلنار گفتی..من اینجام...میخوام که برگردی که حرف بزنیم...
    _من نمی خوام بیام..نه الان...نمی دونم شاید هم هیچ وقت...
    صداش جدی شد انگار اون جمله بد جور به فکر در آورده بودتش : مگه دست تو ا؟؟
    _من نمیدونم دست کیه اما..من میخوام خونه عمه ام باشم....نمیام...
    نفسش رو بیرون داد : باشه....
    ...و من احساس کردم دیونه شدم که ناراحت شدم از این که قبول کرد تموم اون حس خوشی که با اومدنش با زور گفتنش تو ذهنم اومده بود پر زد و رفت....
    چند لحظه ای سکوت شد و اون بود که با همون لحن جدیش گفت : من الان میرم پایین و مدت موندنم این جا رو بیشتر میکنم....و این جا میمونم تا تو آمادگی حرف زدن رو پیدا کنی....تا بخوای بیای بریم...
    _حامی...
    _دیگه چیزی نمیخوام بشنوم...همراز انقدر موندم تو تمام اتفاق هایی که افتاده...از این کاری که کردی...از این که خوب فهمیدم مشکلت با منه ومن راه رو انقدر اشتباه رفتم که تو حتی فکر کردی دنبالت هم نمیام....من اینجام به خاطر تو نیست برای خودمه..میخوام خیالم راحت باشه....
    _من اینجوری معذبم....خواهش میکنم...
    _قدیما لا اقل ازم میترسیدی...رو حرف من حرف نزن همراز...وگرنه همین الان میام اونجا..من باکم نیست....

    نشستم روی زمین..حتی صدای عمه که میخواست برم و باهاشون میوه بخورم هم از جا بلندم نکرد...خشک شده بود تلفن توی دستم....اما قبل از هرچیز زنگ زدم به گلنار...
    الو نگفته مسلسل وار شروع کرد : اومد اینجا..از همون لحظه ای که هر چی زنگ زده بود گوشیت خاموش بود....از همون لحظه که پیدات نکرد همراز اومد اینجا....داد نزد بی ادبی هم نکرد اما من سر حد مرگ ازش ترسیدم...سیاوش خودش هم میخواست من رو خفه کنه..انگار من فرستادمت رفتی....منم اون ساعت ازت خبر نداشتم...هر کی رو که فکرش رو بکنی بسیج کرد...از پلیس تا خیلی های دیگه..و تو زنگ زدی..گفتم سالمی بدتر کرد...رفت و اومد گفت کجاست...از ترمینال در آورده بود رفتی کجا...همراز من میخواستم اسمت سر زبونها نیوفته...گفتم بیاد خونمون صدات رو بشنوه...اومد...با اون حرفات قاطی کرد با مشت زد رو میز...حرف نمیزد..داد هم نزد..فقط همون مشت کافی بود برای این که بفهمی چه قدر عصبانیه...از سیاوش بهت نگم لهت میکنه پیدات کنه...
    سرم داشت میترکید با انگشت شقیقه هام رو فشار داد : شماره رو چرا دادی؟؟
    _چون میخواست خودش از توی پرینت خونه در بیاره..همراز تو بازیگری یکی از دهنش در میومد میوفتادی سر زبونا...گفتم آروم میشه زنگ بزنه از کجا بدونم آدرس رو پیدا میکنه می ره هتل میمونه...همرا ز این آدم بیشتر از چیزی که به مغزت خطور کنه دوستت داره...برگرد بیا همراز..
    ..بغض داشت..من هم داشتم..سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم....
    _میگه تا برنگردم بر نمیگرده تهران....موندم..دارم دیونه میشم...
    _حال اکبر خان خیلی بده...بستریش کردن بیمارستان..مثل اینکه آخراشه...
    ..باورم نمیشد....داشت چی میگفت : چی داری میگی؟؟
    _باور کن...تو هیرو ویر این جا بودنش و تلفن زدنهاش شنیدم که به حامد میگفت بچه ها رو لواسون نگه دار بابا خیلی حالش بده ....
    ..من از خودم بدم اومد..از همرازی که همه عمرش از دختر های خودخواه و لوس بدش اومده بود احساس کردم بودن حامی اینجا ....

    سرم روی بالش گذاشتم...قطره اشکی از گونه ام روی بالشت افتاد...می دونستم چی می خوام ؟؟ مگه نه اینکه به دنبال عشق اومده بودم؟؟ بودن این مرد با اون چشمای خاکی رنگش اینجا معنای دیگه ای داشت؟؟ سر جام غلتی زدم..من حالم خوب نبود و تو این خونه...تو این شهر شبهای پر ستاره...تو این بوی چای دارچین..حالم بهتر میشد ..باید باهاش حرف میزدم قانعش میکردم بره تهران نمیخواستم اینجا باشه برای پدرش اتفاقی بیوفته و وبالش به گردن من باشه...اون هم تا آخر عمرش خودش رونمیبخشید...یعنی اون این تفاوت ها رو نمیدید؟
    ساعت بدی بود..اما براش اس ام اس زدم : برگرد تهران حامی...خواهش میکنم..
    به ثانیه نکشید : باشه...ساکت رو جمع کن برگردیم ....
    گوشی رو به پیـ ـشونیم کوبیدم..حرف تو کله اش نمیرفت....



    دوست نداری برات نیمروش کنم...
    اشاره عمه به تخم مرغ آب پز رو به روم بود... : نه عمه خوبه...
    _دیشب نخوابیدی فدات شم ؟؟
    _یکم سرم درد میکنه...
    _برات یه گل گاو زبون دم می کنم خوب میشی....
    تکه ای از نون سنگک رو توی دهنم گذاشتم : عمه جان بعد از صبحانه اجازه بدید می رم یه قدمی بزنم..
    سر محمد رضا با این حرفم بالا اومد : هر جا میخواید برید بگید برسونیمتون..
    ...خنده ام گرفت از این جمله بد جور پسرعمه وارش....
    _میخوام یکم راه برم...البته اگر مشکلی نباشه؟
    شوهر عمه ام دستی به نشانه شکر به صورتش کشید و از جاش بلند شد : چه اشکالی میتونه داشته باشه همراز خانوم....خوش بگذره...
    ..و این یعنی اعتماد زیاد این مرد متعصب به من....

    دست و پام میلرزید میترسیدم از رو به رو شدن باهاش...تو آینه نگاه کردم جز یه ریمل چیزی نداشتم..جایی برای خوشگل کردن نبود و دلیلی هم براش نبود....
    همه هم و غم من این بود که قانعش کنم فعلا برگرده تهران...منتظرم بود...صبح زود وقتی اس ام اس دادم که حرف بزنیم...سریع زنگ زد که برنداشتم..دلخور شد....اما این طور بهتر بود باید ذهنم رو رو جمله هایی که میخواستم بگم جمع میکردم....
    موهام رو کامل جمع کردم و رفتم سمت در و آل استارهام رو پوشیدم : عمه چیزی لازم نداری؟
    از تو آشپزخونه بیرون اومد : نه عمه فقط برای نهار زود بای می دونی که حاجی زود نهار میخوره....

    آژانس به میدونی که قرار گذاشته بودیم و تقریبا خارج شهر بود نزدیک که شد...دل تو دلم نبود..از دور ماشینش رو دیدم...گوشه لـ ـبم لرزید...قلـ ـبم داشت میومد تو دهنم...از دور تشخیصم داد شاید که از ماشین پیاده شد و من کمی دورتر از ماشین پیاده شدم...منی که تو هر شرایطی به راحتی میدیدمش برای اولین بار طعم ترس از خانواده رو میچشیدم....
    اخماش تو هم بود و دست به سیـ ـنه ایستاده بود....هر چه قدر بهش نزدیک تر میشدم بیشتر دلم برای عطرش..برای بوی سیـ ـگارش و برای حضورش تنگ میشد ...کروات نداشت اما مرتب بود و مثل همیشه خوش پوش و جدی...هر قدمی که روی آسفالت این کویر تشنه و زیبا میذاشتم انگار فاصله بیشتر میشد که کمتر نمیشد...عمق دلتنگیش بود و اون اخم وحشتناک...یا شاید اون صورت مرتب....نزدیکش شدم...رو به روم ایستاد قد یه نفس فاصله...زانوهام میلرزید...دلم میلرزید..پلکم میلرزید و برای من انگار زمین میلرزید....نفس عمیقی کشیدم....اخم هاش بیشتر از بیشتر بود...بی حرف به سمت ماشینش رفتم....سوار شدم...چند لحظه ای ایستاد و اون هم سوار شد....دستهام روی زانوهام مشت بود..ماشین رو روشن کرد...نپرسیدم کجا..حتی نگفتم سلام..میخواستم باشه...میخواستم فقط باشم....دل تنگ بودم...خیلی...و حرفها توی ذهنم کم رنگ میشدن و ای کاش ساکم همراهم بود...
    دستاش دور فرمون مشت بود ..رفت...رفت و رسید به جاده..تو خاکی آفتابی جاده ماشین رو کشید کنار : دلم می خواد...دلم میخواد به خاطر این کارت بزنمت همراز.....
    چرخید به سمتم...دستش از دور فرمون جدا شد و به سمتم اومد.. و چشم من بسته شد و دستش پشتم حـ ـلقه شد و من محکم به قفسه سیـ ـنه اش خوردم گلوم لرزید و پلکم لرزید و بغضم لرزید و اشکم لرزید.....صدای نفس هاش نزدیک بود خیلی نزدیک...عطر تنش از عطر تنم نزدیک تر...صدای نفسش از نبضم بیشتر....
    مگه این امن ترین جای دنیا نبود؟؟ مگه برای من نبود؟؟ مگه همین حضور نبود که این طور تمام سلوهای بدنم رو طالبش میکرد؟؟ پس من چم شده بود؟ این جا چی کار میکردم؟؟ یادم رفت..پر زد .....همه فکرهای این چند وقت..تمام اون تصمیم ها ...
    سکوت کرده بود....و من....
    کمی ازم فاصله گرفت و چرا دلم میخواست خواهش کنم که فاصله نداشته باشیم ...؟؟؟
    تو چشمام خیره شد....تو چشمایی که میدونستم خیسن :این چه کاری بود؟؟
    سرم رو کمی روی شونه چپم خم کردم : سلام....
    تو چشماش پر از حس بود..پر از نـ ـوازش....من تو اون خاکی ها داشتم جوونه میکردم انگار من تو اون نی نی چشما خودم رو می دیدم....
    تو سکوت فقط نگاهم می کرد...با نگاهش نـ ـوازشم میکرد....دست راستم توی حصارش بود و آروم روی خط عمر کف دستم نـ ـوازش بود و نـ ـوازش...نـ ـوازشی که تا نبضم میرفت ...نبضی که بار دیگه گرم شد و کمی تر ....
    _حامی...
    دستم رو روی زانوش گذاشت : جان دل حامی.....آخه عزیز حامی من به تو چی بگم؟؟
    ..و من دلم میخواست این بغض بره از توی گلوم...این سردی دستهام که تضاد داشت با داغی بی اندازه قلـ ـبم....انتظار داشتم این جمله رو؟؟ این آرامش کلام که ربطی به اون اخم و تخم نداشت...
    _اخم کرده بودی؟؟
    شصتش روی دستم حرکت کرد : کم میارم جلوت....
    ..این اعتراف نبود؟؟ بود..به خدا که بود.....
    _د..چرا چشمات خیس خانوم خانوما....
    _چرا اینجایی؟؟؟
    _نباشم ؟؟؟
    _برو تهران...
    ..و چه قدر جمله ام شل بود و خودم هم باورش نکردم....
    _تو به من بگو چرا اینجایی؟؟ قانعم کن..قول میدم بهت برم...حتی اگه تو نخوای که نمیخوای....
    _درست نیست....
    _چی درست نیست...
    _هیچی سرجاش نیست حامی....هیچی...من....
    سرش رو کمی آورد جلو و خم کرد تو صورتم که حالا پایین بود : منم سر جام نیستم؟؟؟!!
    ..من این لحن زمزمه وار..من این پروانه تو قلـ ـبم رو چی کار میکردم؟؟؟
    _....
    _سختته....همراز؟؟ سرت رو بلند کن..میخوام تو چشمات نگاه کنم..
    سرم رو به زور بلند کردم ....
    _چی میبینی تو این چشما؟؟
    صورتش رو پشت لایه ای از اشک هم اگر میدیدم....توی اون خاک حاصل خیز چشماش چیزی جز من نبود : خودم رو....
    _پس فهمیدن این که چه قدر دوستت دارم سخت نبود برات...بود؟؟
    ...نفسم رفت...یا شاید موند و برنگشت...دنیا از چرخیدن ایستاد مطمئنا...این آدم با این آرامش تو این آفتاب تیز و شفاف...خیره و مطمئن بی هیچ شک و تردیدی به من گفته بود .....باورم نمیشد ...یا شاید....
    من این چنگی که به دلم خورد رو هیچ وقت حس کرده بودم؟؟؟
    انقدر این جمله رو مـ ـستقیم گفت و پر صلابت که من هیچ چیزی برای ادامه دادن پیدا نمیکردم....
    بازهم سرش رو بیشتر خم کرد : با شمام...می گی عشقم رو تمام داشته ام رو بذارم و برم...هر چه قدر هم که اون من رو بذاره و بره....
    آفتابی که مـ ـستقیم به اون تن کویر میخورد و زمین رو براق میکرد هم شاید به براقی نگاه این آدم جدی نبود.... با خجالت سرم رو پایین انداختم...من هم خیلی حرفها برای گفتن داشتم...خیلی دلتنگی ها...خیلی حس ها اما....اماهای زیادی بود....بزرگترینش شاید نیکی....و این که دردناک بود...دردم میومد وقتی بهش فکر میکردم اما حتی خود من هم فکر میکردم اونها خیلی خیلی بیشتر بهم شبیه اند...
    نگاه جدی و مـ ـستقیمش رو حتی لحظه ای ازم نمیگرفت : منتظر نیستم جوابم رو بدی...فقط میخوام که بدونی....همراز من ...شاید بلد نیستم ابراز علاقه کنم....یعنی اصلا بلد نیستم...خیلی نقشه ها داشتم برای گفتن این جمله خیلی به نحوه اش فکر کردم میدونم برای هنرمند لطیفی مثل تو...توی ماشین وسط جاده این رو شنیدن خیلی هم شاید جذاب نباشه اما این گذاشتن و اومدنت به اینجا....اون کارت که هنوزم عصبیم میکنه وقتی بهش فکر میکنم باعث شد بترسم که شاید برای گفتن این جمله کمی دیر کردم....
    _....
    _حالا چرا نگاهم نمیکنی؟؟
    نفس عمیقی کشیدم..برای این که این ضربان دیوانه وار بایسته تا بتونم حرف بزنم... : خیلی چیزا هست که شاید درست نیست...نمی دونم....
    صداش این بار جدی تر از قبل هم شد : من اینجام تا هر زمانی که تو بخوای تا این ها رو بشنوم....و اینکه به من بگی دقیقا چرا اینجایی؟؟
    _روز خوبی رو نگذرونده بودم...خیلی حالم بد بود.....شاید خسته بودم..شاید تا مغز استخوان حسود....
    ....سکوت کرده بود که بشنوه..و من فقط صدای تک و توک ماشین ها رو میشنیدم تو فضای خلوت و صدای نفس های حامی رو....
    صدای خودم هم غم داشت و خستگی شاید : خوشم نمیاد بشینم روضه بخونم...نیوشا و کوشا ..
    بغضم رو قورت دادم و سرم رو بلند کردم....
    _اونا الان حامد رو بیشتر از من دوست دارن....
    چشماش گرد شد...: چه طور همچین چیزی ممکنه...دو روزه دارن اشک می ریزن که تو کجایی و چرا گوشیت خاموشه....

    _الکی نگو...داشتن خوش و خرم با پدرشون میرفتن مسافرت....
    دستاش دور مچ دستم کمی شل شد : تو..تو از کجا فهمیدی؟؟
    _حالم بد بود..اومدم ببینمت...ببینمتون...دیدم داشتن میرفتن....
    عصبی دستام رو ول کرد و انگشت اشاره اش رو لبش گذاشت و دست دیگه اش رو دور فرمون گذاشت...عصبی ضربه ای با انگشت به فرمون زد : چی بهت بگم؟؟ تا اونجا اومدی و برگشتی؟؟ یعنی برات در حد یه سئوال کردن هم نبودیم؟؟
    _من چی؟ من در حد یه اطلاع کوچیک هم نبودم....تمام این سالها من هر کاری کردم بابت اونا بود سرپا موندنم...هیچ کس تا به حال فکر کرده چه بلاهایی سر من اومده؟؟ به خدا اینا برای جلب ترحم نیست....برای دل خودمه حامی...هیچ کدمتون فکر کردید هر باری که اکبر خان تو خونه راهم نداد من چه قدر تحقیر شدم و باز هم به خاطر بچه ها فرداش برگشتم تا بتونم یه بار دیگه بغـ ـلشون کنم...الانم شبا تا صبح خوابشون رو میبینم اما...اما الان دیگه به من احتیاجی نیست....
    ..هنوز تو همون حالت جذابش بود...انگشتش خیلی عصبی به فرمون میخورد : تقصیره منه....
    _نه نه به خدا منظورم تو نیستی...
    _یادم رفته بود چند سالته؟؟ یادم رفته بود دلت چه قدر کوچیکه...این مدت ازت غافل شدم در حالی که باید در نظر میگرفتم چه قدر موقعیتت حساسه..این که چه قدر بزرگواری کردی...بابت حامد که اگر تو نمیخواستی نمیشد....همش خواستم همه چیز رو درست کنم...مرتب کنم که تو راحت باشی....
    _من از تو توقعی نداشتم...
    خیلی جدی برگشت به سمتم : داشته باش...به منی که بهت ابراز علاقه کردم...خیلی وقته آروم و غیر مـ ـستقیم امروز مـ ـستقیم و جدی...از من باید توقع داشته باشی که بدونم که متوجه باشم تو دنیا هیچ کاری و هیچ کس از تویی که این جا این جور با بغض نشستی....تو یی که دنیا رو زیرو رو میکردم اگه پیدات نمیکردم مهم تر نیست...
    ..خوب میدونستم گونه هام از این همه محبت رنگ گرفتن...نکن حامی...این کار رو نکن بذار حرفم رو بزنم بی انصاف....
    _من بهت زنگ زدم حامی...همون شبی که قرار نبود بری....بر نداشتی و بعد من ارزش جواب دادن به میس کالت رو نداشتم؟؟؟
    انقدر با بهت برگشت سمتم که جا خوردم : همراز؟؟؟!!!! من مهمونی نیکی نرفتم....پدرم حالش بد شد...بردیم بیمارستان....کلا اصلا حالش خوب نیست...تو اون هیر و ویر گوشیم گم شد...کجا افتاد و کی برش داشت رو هم نمیدونم..گوشی نداشتم....با پارتی و بازی و دنگ و فنگ خیلی سریع سیم کارتم رو سوزوندن و جدیدش رو بهم دادن..گوشی جدید خریدم....چه چیزایی رو تو ذهنت تحلیل کردی؟؟
    _تحلیل نکردم....اون بهت بیشتر از من....
    عصبی برگشت سمتم یه کم رفتم عقب خوب ترسیدم از نگاهش : اون جمله رو ادامه بدی به جون خودت من میدونم و تو....لابد دیدش اون روز؟؟
    _.....
    _با توام؟؟
    _ای بابا...
    _ای بابا نداره...از خونه مجردی من در اومد؟؟ با شمام چرا نگام نمیکنی؟؟؟ اون از عمارت در اومد همراز از جایی که من...زری خانوم..فخری خانوم..مادرم..نیوشا..کوشا...ع
    علی آقا...پدرم و حامد توش بودیم. تازه عمه ملوک و رویا و مادرش هم داخل بودن....پدر خود نیکی هم بود که اومده بود دیدن مامان چون نتونسته بود توی آی سیو پدرم رو ملاقات کنه....نیکی دختر محترمیه...همراز...اما...هیچ وقت به هیچ چشمی جز وکیل شرکت بهش نگاه نکردم....باورم نمیشه....
    خجالت کشیده بودم...: من...یعنی ...
    _ادامه نده...
    ماشینی با یه آهنگ تند بندری و دست و سوت سر نشیناش زوزه کشان سکوت اطراف رو شکست و ما تو سکوت خیره به شنهای براق اطرافمون شاید دلمون دیگر هم و ذهنمون در گیر تمام مسائل اطرافمون نشسته بودیم....
    دلم میخواست سکوت رو بشکنم : من نخواستم به تو وی نیکی توهینی بکنم من حالم خیلی بد بود احساس کرم تو اون خانواده جایی ندارم چون اصلا شبیه شما نیستم....
    _راست میگی نیستی....تو شبیه هیچ کسی نیستی..تو فقط شبیه همرازی...همرازی که مال منه.....
    ...غرق این خودخواهیش بودم...و اونی که با این مانور شاید راه هر حرف دیگه ای رو برای من بست....
    _حامی...برگرد تهران حال پدرت خوب نیست....
    _میدونم...
    _خوب؟؟
    _خوب نداره هستم تا برگردی....
    _داری تو رودربایستی میذاری منو...
    _برام مهم نیست...
    _خودخواهی...
    _هستم...
    _ای بابا....
    _...
    _حتی ابراز احساساتتم جدیه...
    _چون تو دنیا هیچ جمله ای جدی تر و پر مسئولیت تر از دوستت دارم نیست....
    نگاهی به اخماش کردم : باز کن اون اخما رو...
    _از دستت عصبانیم....
    _من باید شاکی باشم...
    _هستی که بلند شدی اومدی اینجا و لج کردی بر نمیگردی....
    ناخن هام رو میزدم بهم و سرم پایین بود...
    _میای تهران چون بهت احتیاج داریم...فرستادمشون با حامد لواسون تا از این ما جرای حال بد بابا دور باشن....می دونی که چه قدر از مرگ می ترسن...
    _چرا نفرستادیشون پیش من...
    برگشت به سمتم..دستم رو بین دستاش گرفت : تا این خانوم کوچولو یکم استراحت کنه...تا حامد بدونه وظیفه یعنی چی...که ما هر چی میشه از تو توقع نداشته باشیم درستش کنی...
    _من...من تا حالا چی رو درست کردم؟
    دستم رو آروم بالا آورد و روی قلبش گذاشت....زیر دستام که چه قدر در مقابلش کوچولو به نظر میومدن ضربان قلبش رو احساس می کردم..چیزی نگفت و چیزی نگفتم.....
    _بر میگردی مگه نه؟؟؟
    _باشه..ولی....باید برم خونه یه جوری برای عمه ام توضیح بدم ناراحت نشه....
    _من بیام توضیح بدم...
    چپ چپی نگاش کردم و اون تک خنده شادی زد و من موندم تو اینکه قبول کردم دقیقا کجا برگردم؟؟؟
    عمه دلخور نشد فقط تعجب کرد از منی که بعد از ناهار ساکم رو جمع کردم و گفتم همون طور که یهویی اومدم میخوام بر گردم..اشک ریخت که چرا نمی مونم و من دلم خب پیش اون مردی بود که تو هتل بست نشسته بود و هی تهدید میکرد میام از در خونه میبرمت ....
    با مهدیه تو ماشین محمد امین نشستیم و من فکر کردم چه قدر اومدنم با برگشتنم فرق میکنه...اتوبـ ـوس که حرکت کرد...دو تایی برام دست تکون دادن و من خوشحال بودم که لا اقل فرصت کردم تا از شوهر عمه ام تشکر کنم بابت این همه لطف این مدت....
    ساکم روی پام بود..خیلی هیجان داشت وقتی قرار شد تو اولین جایی که اتوبـ ـوس نگه داشت که از شانس خوبم نیم ساعت بعد از حرکت تو پمپ بنزین بود حامی من رو ببینه...
    دیدمش و پیاده شدم...

    _احساس پسر بچه های دبیرستانی رو دارم که یواشکی میرن دیدن دوسـ ـت دختر هاشون...
    لبخندی زدم : منم برام جالب بود هیجان داشت ...
    لبخندی زد و چشماش رو مالید ...
    _این مدت اصلا خوابیدی؟
    _نه...
    _ببخشید...
    _بار آخرت باشه....
    شاکی برگشتم به سمتش میخواستم ببینم داره شوخی میکنه..اما شوخی نبود...
    _یعنی چی حامی؟؟
    _یعنی همین بار آخرت باشه که جایی بدون اطلاع میری....
    نگاهی به گوشیش کرد و گذاشتتش رو داشبورد : والا مثل اینکه از این به بعد باید دلیل صحبت کردن با وکیلمون رو هم توضیح بدیم...
    دست به سیـ ـنه و شاکی نگاهش کردم : من همچین چیزی گفتم...؟؟ اصلا من چی کاره ام؟؟
    با انگشتش زد نوک بینیم : شما همه کاره....دندم نرم توضیح هم میدم فقط شاکی نشو...این بار هم بذاری بری...اما از صدقه سری تخس بازیات جاهای خوشگلی از ایران رو دیدم....
    تکیه دادم به پشتی صندلی و به جاده آروم نگاهی کردم و خودم رو سپردم به حس زیبای بودن با حامی...
    مرتبا از تهران بهش زنگ میزدن یا شرکت بود یا پزشک پدرش اون همه رو با مدیریت خاص خودش جواب میداد و گاهی هم دست من رو میگرفت توی دستش تا بهم اطمینان بده که تو این شلوغی ذهنیش هم حواسش پی من هست....
    _گیره سرت رو در آوردی؟؟؟
    _تو جیبمه....
    _دوستش نداشتی...
    _میخواستم دلتنگ نشم....
    با تعجب برگشت به سمتم و من کمی خجالت کشیدم : اون جوری نگام نکن...
    _چه جوری نگات کنم...تعجب کردم خوب...هیچ به اون گیره دقت کرده بودی؟
    از توی جیبم درش آوردم و دستی بهش کشیدم : خیلی خوشگله...
    _اول اسمه منه...میخواستم بدونی که من گرفتار هر تار موتم....
    ..بعد این آدم معتقد بود که بلد نیست حرفهای زیبا بزنه؟؟ چشمام رو خیس میکرد هر ابراز احساساتش....
    _من نمی دونم...چی بگم ...
    _هیچی نگو فقط بذار روی موهات باشه....خودت هم باش...
    بیشتر تو صورتم خم شد که داشتم گیره سرم رو میزدم : چشمات دو باره خیس نشه ها....چه چشمه جوشانیه این چشم شما....برام از این چند روزت بگو...پسر عمه ات بود توی ترمینال....؟
    من که سرم تو ساکم بود تا بتونم خوراکی هایی که عمه داده بود رو در بیارم با حواس پرتی گفتم : اوهوم..
    _اوهوم زشته مموش...
    سیب توی دستم خشک شد.... : به من نگو مموش...
    _سیا میگه...
    _اون من رو اذیت میکنه...
    _چرا؟؟
    _یعنی نمیدونی؟؟
    _نه عزیزم...
    _پس ولش کن ولی نگو....
    _ولی تو برام از این چند روزت بگو....
    ...براش از شوهر عمه ام گفتم از مهدیه و پر حرفی هاش از خرید کردنمون برای جهیزیه اش و از عشقشون....
    وسطش میخندیدم و با آب و تاب براش از حرفهای مهدیه میگفتم و گاهی هم به سیبم گاز میزدم...
    یهو اما ساکت شدم...نمیدونم یهو خجالت کشیدم از این دکتر جدی و با پرستیژ نشستم چی براش تعریف میکنم...
    برگشت سمتم: چی شد عزیزم چرا ساکت شدی؟؟
    _با حرفای بچه گانه ام خسته ات کردم؟؟
    با تعجب و محبت نگام کرد : نه ..این چه حرفیه؟؟
    _آخه چرا باید برای تو من بشینم از عشق اون دو تا بگم...
    _من میخوام صدات رو بشنوم...میخوام بشنوم این چند روز چه کردی با همه جزئیاتش...
    _تو این شرایطی که انقدر ذهنت درگیره...؟
    _تو به ذهن من کاریت نباشه...به هیچی کاریت نباشه...یکم خودخواه باش گلم....تو از خودت برام بگو....من دوست دارم بهت گوش کنم....
    _بحث رو عوض کنم...؟؟
    _نه به اونجایی رسیده بودی که مهدیه مرواریدای درشت انتخاب میکرد و تو فکر میکنی چه طور میخواد رو اونا بخوابه؟؟
    _....
    دستم رو محکم توی دستش گرفت : عشق بینشون برات چرا انقدر جذابه؟؟
    _چون نابه....چون خیلی ساده است چون زیادی شبیه به همن...
    _آدما باید مثل هم باشن تا عشقشون قشنگ باشه؟
    _نه..خب...
    _بهت قول میدم نذارم هیچی تو دلت بمونه....میدونم ازت خیلی بزرگترم....همین هم من رو شدیدا میترسونه...اما چی کار کنم که دست خودم نیست...
    _...
    _اینا رو ول کن کنجکاو شدم بدونم بالاخره خریدتون به کجا کشید؟؟
    و من چه قدر جلوی خودم رو گرفتم تا نپرم ببـ ـوسمش....
    به یه چایخونه رسیدیم... با کمی نگرانی به سمتم برگشت : گرسنه ات که نیست اینجا یه جای درست و حسابی نداشت ..
    _نه من نهار خوردم...الانم سیرم...
    _پس من میرم چایی بگیرم...لطفا پیاده نشو...زیاد جو جالبی نداره...باشه؟؟
    سرم رو به نشانه قول تکون دادم....
    وقتی رفت چشمم موند به گوشیش...نمیدونم چرا تو سرم همش حرف مهدیه بود..خیلی دوست داشتم بدونم اسم من تو گوشی حامی چیه؟ با یه کنجکاوی کودکانه گوشیم رو در آوردم و بهش زنگ زدم....گوشیش تو دستم خشک شد ...قاصدک....
    ....لبخندم انقدر واضح پهن شد توی صورتم...قلـ ـبم انقدر پر آواز شروع کرد به خوشی کردن که اصلا نفهمیدم کی حامی به ماشین نزدیک شد و من فرصت نکردم میس کال خودم رو پاک کنم...
    لیوان یه بار مصرف چای رو داد دستم و مال خودش رو گذاشت روی داشبور و من چه قدر خدا خدا کردم گوشیش رو نگاه نکنه که کرد...
    از خجالت میخواستم فرار کنم که با شیطنت یه ابروش رفت بالا و بعد با بدجنسـ ـی برگشت سمتم : یه میس کال دارم ازت...
    سرم رو هم بالا نمیکردم....
    _حالا چرا ارغوانی شدی خانوم خانوما؟؟
    _هیچی یعنی دستم خورد....
    _که دستت خورد؟؟ ...باشه قبول....
    و بعد با سرخوشی لیوان رو توی دستش گرفت و سکوت کرد...
    _اون جوری نگاه نکن...
    _من که حرفی نزدم....
    _اون جوری که نگاه میکنی از صدتا کنایه بدتره...
    خم شد طرفم...نفسش به بینیم میخورد و ب وس ه کوچیکه روی نوک بینیم زد که باعث شد سرم بره پایین تر : میپرسیدی بهت میگفتم که تو قاصدک منی...همون قدر سبک و پر از خبرهای خوش....

    .....من زیباترین سفر زندگیم رو داشتم...تو آرامش و امنیت مطلق حضورش....این آدم رو دوست داشتم با باند بند وجودم..برای کسی که از دیروز تا حالا همه حرکاتش برام پر از شوک بود...
    ماشین ایستاد و من تازه فهمیدم که بقیه مسیر رو همه اش خواب بودم...در سمت من باز شد : رسیدیم خانوم کوچولو خوابالو....
    ..تکون نخوردم و عطرش رو از پالتوش که روم بود بیشتر احساس کردم ...
    _دوست ندارم بذارمت خونت...دلم میخواد با خودم ببرمت.... اصلا ولش کن میریم عمارت....
    چشمام یهو باز شد و لبخندش که با چشمام فاصله ای نداشت رو دیدم : دیگه چی؟؟
    _دیگه همین خوشگلم....جدی گفتم....
    چپ چپی نگاش کردم که خندید...خستگی از سر و پاش میبارید...سرش رو به گوشم نزدیک تر کرد : اگر هنوز هم خوابت میاد می خوای بغـ ـلت کنم؟؟؟
    ...چشمام گرد شد ...این مرد تو این مدت این همه شیطنت رو کجا قایم کرده بود؟؟؟
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    باهم حرف نمیزد خیلی جدی نادیده ام میگرفت و از کنارم رد میشد : سیا...
    بازهم چوابم رو نداد کیفش رو توی دستش جا به جا کرد و در اتاقش رو محکم بست....ضرب در اتاقش باعث شد چشمام رو ببندم...با چشمهای نگران به خاله و گلنار که کنارم ایستاده بودن نگاهی بندازم واقعا دلم میخواست برم در اتاقش رو باز کنم و مجبورش کنم نگاهم کنه...
    خاله : همراز بهش فرصت بده خیلی خیلی ناراحته....
    دست انداختم و از روی مبل کیفم رو برداشتم ...حتی اصرارهای خاله و گلنار هم باعث نشد تا صبر کنم..خودم خرابش کردهب ودم و خودم هم باید درستش میکردم خوب میدونستم که حق با سیاوشه اما اگر بهم فرصت میداد خوب توضیح میدادم...
    نا خود آگاه سوار تاکسی شدم و به سمت شرکتش رفتم نمیدونم کار درستی بود یا نه..اما خیلی دلم میخواست ببینمش دلم براش تنگ شده بود تو این دو روز مدام جلسه و مدام بیمارستان پدرش توی تاکسی نشستم از توی کیفم عکسشون رو در آوردم واقعا چه طور فکر کرده بودم بدون اونها می تونم تحمل کنم...بـ ـوسه ای به عکس هر دوشون زدم دلم غنج میرفت وقتی یاد استقبال زیباشون از خودم بعد از برگشتم می افتادم...
    جلوی شرکت پیاده شدم و نفسم رو رها کرد شالم رو کمی جلو کشیدم و نگاهی به ساختمون انداختم پشیمون شده بودم...باید برمیگشتم یه کاره میرفتم تو دفترش چی میگفتم..خواستم راهم رو کج کنم که اسمم رو از پشت سرم شنیدم بر گشتم ...رویا بود با یه لبخند پت و پهن روی صورتش به سمتم اومد و باهام روبـ ـوسی کرد : چه طوری دیوانه از قفس پرید ؟
    حرفش به خنده ام انداخت....
    _آره خنده ام داره حامی داشت سکته میکرد ...
    بعد سرش رو با شیطنت جلوی صورتم آوردم اما بگم بهت خوبش بشه...
    _نمی دونسم شما هم خبر داری؟؟
    اخماش رو مصنوعی کرد تو هم : فکر چیزی وجود داشته باشه من نفهمم من اونجا بودم که به هر کسی که فکرش رو بکنی زنگ میزد...
    _پس حسابی آبرو ریزی شد؟
    _نه بابا..راستی مگه نمیرفتی بالا چرا ایستادی؟؟
    _چیزه...بی خیال...
    لبخند مهربونی زد و دستش رو پشت سرم گذاشت : حرف نباشه..بیا بریم این چند وقته سرش خیلی شلوغه هیچ چیز به اندازه دیدنت حالش رو خوب نمیکنه...
    خجالت کشیدم و سرم روپایین انداختم : این طوری هم نیست...
    _مستقیم هم بهم نگه بهتر از این حرفها رفیق غربتم رو میشناسم...بیا بالا...
    با ورودمون به سالن شرکت نگاهی به منشی کرد : کسی پیششه؟؟
    منشی لبخندی زد : نه تازه تنها شدن...
    رویا با دست به سمت دفتر هدایتم کرد و بعد در رو زد و با چشمکی تنهام گذاشت...من دو سه باری اینجا اومده بودم اما هیچ وقت حسم این شکلی نبود...این قدر استرس نداشتم...پشت میز بود و سرش پایین و هنوز سر گرم کاغذای جلوش..نفس عمیقی کشیدم....
    شاید حسم کرد و شاید سکوتم باعث شد تا سرش رو بالا بیاره و من چه قدر راحت تغییر چهره اش ر و حس کردم این که اون قیافه خسته و جدی یهو چه طور با نشاط شد...در رو پشت سرم بستم : سلام...
    از جاش بلند شد و به سمتم اومد و روبه روم ایستاد : چه طوری عزیزم...چه عجب؟؟
    شالم رو توی دستم گرفتم : مزاحمت که نشدم...
    دستش رو پشتم گذاشت و به سمت مبل هدایتم کرد : دیگه هیچ وقت این جمله رو راجع به خودت به کار نبر ....
    روبه روم نشست و نگاهش رو دوخت بهم بی اغراق خجالت میکشیدم : ای بابا...این جوری نگام نکن...
    _چی شده همراز...زیاد سر حال به نظر نمیرسی؟؟
    _من رو ول کن تو چه طوری پدرت؟؟
    _من خوبم..پدرم هم همون طور میخوام بدونم چی باعث شده این طوری باشی؟
    _سیا باهم حرف نمیزنه....
    به پشتی مبل تکیه داد و کمی اخم آلود نگام کرد : حق نداره؟
    _داره...اما من نمیتونم تحمل کنم ندیده بگیره منو..می دونی این چند وقت چه قدر سعی کردم باهاش حرف بزنم؟حتی گوش نمیکنه...
    _میخوای من وساطتت کنم؟؟
    _نه ..حتی نمیذارم گلی وساطتت کنه من و سیا همیشه خودمون مسائل بینمون رو حل کردیم....
    لبخندی به پر مهری زد : درست میشه...اونم بدون تو نمیتونه....اما حقته...
    _بدجنس...
    _نیستم داره انتقام من رو هم میگره....من نمی تونم نه بینمت اما اون میتونه...
    _حاضرم یه دونه بزنه تو صورتم اما حرف بزنه...
    اخماش خیلی جدی رفت تو هم : بی خود.....
    چشمام گرد شد : باور کن...
    _باور نمیکنم هیچ کس حق نداره انگشتش بهت بخوره حتی اگه سیاوش باشه....
    ...و من رفتم تو فکر نریمان..پشتم لرزید....
    _امروز تمرین نرفتی؟؟
    _نه چیزه..یکم تعطیل کردیم..
    ...داشتم دروغ میگفتم اما چاره ای نبود....چشمم رو به سمت دیگه ای چرخوندم تا نگاهم ازش گرفته بشه...
    کمی به جلو خم شد : چرا بازهم مشکلی پیش اومد مگه؟؟
    _نه...
    _نگام کن ببینم یه چیزی هست مثل اینکه...
    _ای بابا از وقتی اومدم داری بازجوییم می کنی...
    حتی این حرفم هم باعث نشد تا ذره ای کوتاه بیاد ....
    _چیزی نیست گفتیم یه خستگی در کنیم...حالا هم اومدم بهت سر بزنم...
    یه ابروش بالا بود هنوز ..میدونستم باور نکرده...تازه جریان خونه هم بود و من انقدر پنهان کاری کرده بودم این مدت که میترسیدم دونه دونه رو کنم....
    _همراز...
    _جانم...
    ..و لبخندی روی صورتش اومد از این جان نا خود آگاهی که روی زبونم اومد....
    _تو همه چیز رو به من میگی نه؟؟
    _حامی من عادت به این حرفها ندارم...میدونم الان میگی عادت کن اما باور کن نمیشه...
    ..نگاهم میکرد و جواب نمیداد این یعنی شاید منتظره حرفهای بیشتر از منه....
    _من نمیخوام به مسائلت چیزی اضافه کنم...میدونم حامد هست حرف و حدیث زیاده..میدونم شرکت کارت سخته میدونم یه خاندانی منتظره تصمیماتتن...می دونم پدرت خیلی حالش خوب نیست...من میخوام تو خیالت از من راحت باشه...
    _انقدر راحت باشه که یه روز عصری بهت دوباره زنگ بزنم گوشیت خاموش باشه و تو هیچ کجای این شهر پیدات نکنم؟؟؟ فکرم بره هر طرفی به بدترین جاهای ممکن؟؟ خیالم چه قدر ازت راحت باشه همراز؟؟
    گیره سرم رو با دستم لمس کردم : همیشه میخوای این مسئله رو به روم بیاری؟
    _نه دوتایی داریم حرف میزنیم...همه این حرفها رو بذار کنار...پدرم حامد بچه ها و شرکت درست اما کی از تو مهم تر؟؟
    این بار هم حرفی پیدا نکردم برای زدن از جاش بلند شد...به سمتم اومد و روی کاناپه کنارم نشست...زانوم به زانوش چسبید....دستی به گوشه شالم کشید : شاید نباید این گیره رو برات میخریدم خیلی خوشگلت میکنه ...
    چرا من حرفی در مقابل این همه حس و نـ ـوازش لحنش نمیزدم....
    سرم رو بلند کردم کامل...توی چشماش که این بار پر از حس خواستن بود نگاه انداختم...میتونستم تا ابد همین طور نگاهش کنم بی برو برگرد....دستش از روی شالم روی گونه ام سر خورد و کف دستش کامل روی صورتم قرار گرفت صورتش رو بهم نزدیک تر کرد و کمی به سمتم خم شد : یه بارم بهت گفته بودم دوباره میگم که من هستم همین جا...
    سرم رو کمی بیشتر به کف دستش تکیه دادم : میدونم....به این شکی ندارم..به همین خاطر که شکایت سیاوش رو هم برای تو آوردم....
    _رعایت حالم رو نکن همراز..این یه خواهشه...تو من رو میشناسی من خواهش نمیکنم....اما از تو خواهش میکنم تو رابطه با من خودخواه باش...
    چشمام رو بستم و باز کردم به نشانه تایید ....دستش رو کلافه از صورتم کنار زد : خوب حالا میتونیم به افتخار اینکه اولین بار به خاطر خود من تا اینجا اومدی کار رو تعطیل کنیم و بریم بیرون...چه طوره؟
    حامی رفت تا کارهاش رو جفت و جور کنه من تو فضای محبتش بودم و تو پرواز که تلفنم زنگ خورد محمد بود...
    _سلام..خوبید؟؟
    صداش خسته بود و داغون : چه خوبی؟ همراز تو اون پلاتو خراب شده چی شده؟/
    _هیچی شما چرا انقدر عصبانی هستی؟؟
    _هیچی؟؟ نرمیان بی صفت چی کار میخواسته بکنه؟؟
    دلم چنگ خورد : هیچی....
    _همراز هیچی یعنی چی؟؟ غلطی که اون میخواسته بکنه یه هیچی ساده است؟؟
    _کی بهتون گفته؟؟
    _دستیار عزیزش....تو چرا به من نگفتی؟؟
    _گفتن نداشت مهم نیست جوابش رو هم گرفت..
    داد زد : چی؟؟ مهم نیست؟؟؟
    _میگفتم میخواستید چی کار کنید؟؟
    _لعنتی پام اینجا گیره کار باید به جشنواره برسه روزی چهار ده ساعت فیلم برداری داریم....
    _احتیاجی نیست من خودم از پسش بر میام...جواب کار مزخرفش رو هم میدم...
    _چه طوری؟؟ من این نون رو تو دامنت گذاشتم...
    _نریمان نشد یکی دیگه فکر میکنید نسلشون از رو زمین برداشته شده؟/
    _مرتیکه الدنگ عوضی....
    _من دیگه تمرین نمیرم....چند وقت دیگه اجراشه حالا بگرده بازیگر پیدا کنه....
    _این کارش رو زمین زدی درست اما فکر میکنی کافیه؟؟ آینده حرفه ایه خودت چی میشینه این ور و اون وربرات میزنه...بقیه کارگردانا فکر میکنن بی مسئولیتی...میتونه ازت شکایت کنه...قبل از این کارها تو آبروش رو ببر...
    _چه طوری آخه...نمی دونی چی میگن؟..تو که جامعه خودمون رو بهتر میشناسی یه گنده که باید روش پوشیده باشه..خواهش میکنم ازتون....بذارید تموم شه...دفن بشه....

    توی ماشین به نیم رخ حامی نگاه کردم نمیگفتم..من این مرد رو وارد این بازی نمی کردم همه چیز تموم میشد..خیلی راحت...
    برگشت به سمتم : کجا بریم عزیزم...؟
    شانه ای بالا انداختم و لبخندی زد ....من این عزیزم ساده اش رو دوست داشتم این بودن محکمش رو...نیازی نبود یه بار دیگه به جنگ آدم بدهای زندگی من بره تا به خودم اثبات کنم این مرد از من حمایت می کنه....این بار شاید سرپوش گذاشتن بهترین جواب ممکن بود....
    نگاهی به خودم انداختم با اون شنل سبز و آل استارهای قرمز و شلوار جین پاره و اون شال شل و ول سرم و اون همه دستبند و النگوی دور دستم این که این اخم ها رو نداشت...داشت؟؟
    حتما داشت که تمام خاندان انتظام داشتن این طور نگاهم میکردن...آب دهنم رو محکم قورت دادم..گل توی دستم رو جا به جا کردم ساعت ملاقات بود و با وجود اینکه همگی میدونستیم ملاقاتی وجود نداره این جا بودن درحقیقت ابراز ادب بود به فریده خانوم و حامی و شاید هم حامد که به دیوار تکیه زده بود و از همه عصبی تر بود....
    حامی رو نمیدیدم...دلم میخواست دنده عقب برگردم...که فریده خانوم من رو دید....
    _سلام دخترکم...چرا اون جا ایستادی؟؟
    کف دستم عرق کرده بود...این همه زن و مرد جدی و تو لباسهای رسمی...با ماشینهای عجیب و غریبی که اطراف بیمارستان بود و خوب میدونستم متعلق به این خانواده است و من ....
    به سمت فریده خانوم رفتم..حامد با دیدنم تکیه از دیوار گرفت و دستش رو برای گرفتن گلها دراز کرد ..فریده خانوم من رو بـ ـوسید : خوش اومدی خوشگلم چرا زحمت کشیدی؟
    _باید زودتر خدمتتون میرسیدم...
    حامد : سلام همراز....
    نگاهی بهش کردم : سلام...امیدوارم پدرتون هر چه زودتر بهتر بشن...
    حامد کلافه گفت : هنوز که بی هوشه....ممنون که اومدی....حامی همین اطراف بود....
    این رو گفت و گردنی به اطراف کشید ..با این کارش از فریده خانوم خجالت کشیدم که داشت با لذت نگاهم میکرد سرم رو پایین انداختم....
    _من اومدم فریده خانوم رو ببینم...
    ..و نمیدونم اون لبخند مسخره چی بود رو لبـ ـهای حامد...از اون لبخندهایی که دلم میخواست بزنمش....
    کنار فریده خانوم نشستم واقعا نمیدونم منتظر چی بودم اما خوب حالا که تا اینجا اومده بودم باید یکم هم مینشستم...ملاقات کننده ها یکی یکی میومدن با فریده خانوم رو بـ ـوسی میکردن و خیلی هاشون هم دختر های جوون و جذابی داشتن..و من احساس میکردم این وسط یه جورایی معلومم تو این جمع زیادی به چشم میومدم...شالم رو یکم جمع و جور کردم و لبه شنلم رو گرفتم...
    صدای پچ پچ هاشون رو میشنیدم : آره همون خواهر زن حامده...
    _اینکه بچه است...
    _چه میدونم پسرم میگه چند باری تو ماشین حامی دیدتش...معلومه خیلی دو رو بر حامی میپلکه...خب حامی لقمه خوبیه..
    _دیده باشه مگه پسرا هر کی رو سوار میکنن میگیرنش...این همه دختر خوب داریم تو فامیل اینا اصلا هیچ جوره شبیه نیستم...یکیش دختر خودت...راستی کی از آمریکا بر میگرده؟؟
    ..احساس میکردم قلـ ـبم داره میاد تو دهنم...عرق روی پیـ ـشونیم رو با دستمال پاک کردم....زانو هام رو بالا و پایین میبردم...فریده خانوم مشغول صحبت با یکی از مهمون هاش بود و نمیخواستم بپرم وسط و خداحافظی کنم....بفرما همراز خانوم اینم حقیقتی که داشتی ازش فرار میکردی....این آدم ها تا ابد تو رو نخواهند پذیرفت...و از همه مهم تر...یه روزی حامی هم به همین نتیجه خواهد رسید....
    تو عالم خودم بودم که صدای حامد رو شنیدم : همراز خوبی؟؟
    سرم رو بلند کردم : چیزه خوبم...با اجازتون من برم....
    _چرا ؟؟ صبر کن الان حامی پیداش میشه...
    _من برای دیدن مادرتون اومده بودم به ایشون هم سلام برسونید....
    _همراز وایسا..می رسونمت...
    _همون جوری که اومدم بر میگردم...جایی کار دارم....
    _اومدنی هم باید به حامی زنگ میزدی....
    یه ابروم رفت بالا : اون وقت چرا...
    حامد هم انگار که سوتی داده باشه یکم این پا و اون پا کرد :هیچی...فقط صبر کن سوئیچم رو بیارم اصلا بی خیال حامی خودم میرسونمت...
    یه قدم بهش نزدیک شدم...داشتن نگاهم میکردن و من از این نگاهها متنفر بودم میخواستم این جمع نا جور رو هر چه سریع تر ترک کنم صدام رو آوردم پایین : اون وقت کی گفته من سوار ماشین شما میشم...
    ..شاید انتظار این جواب رو ازم داشت که خودش رو از تک و تا ننداخت : گفتم شاید به حرمت پدر بچه ها بودنم...میخوام باهات حرف بزنم...
    کیفم رو کمی بزرگ بود روی شونه ام جا به جا کردم : حرفی نداریم...من وظیفه ام رو انجام دادم و حالا شما بچه هات رو داری...
    با تعجب نگاهم کرد نکنه فکر کرده بود من یادم رفته...به سمت فریده خانوم رفتم برای خداحافظی...ناراحت بود که نتونسته درست ببینتم...من اما ناراحت بودم از اومدنم...انقدری حرفهای مزخرف خورده بودم این مدت که الان فقط میخواستم فرار کنم....
    از حیاط بیمارستان بیرون اومدم... و از خیابون رد شدم...از پوشیدن این شنلم کمی پشیمون شدم...بلوز زیرش یکم تنگ بود و لبه های شنل رو همر چه قدر هم بهم نزدیک می کردم باز از هم باز میشد....ای کاش بلوز گشاد تری میپوشیدم...ایستادم کنار خیابون برای تاکسی تو عالم خودم بودم...انقدری ذهنم درگیر بود...ندیدن حامی ...تموم اون حرفها انقدر رو مخم بود که حواسم به هیچ جا نباشه...کمی اون بغض لعنتی رو قورت دادم....راست میگفتن..من کجا حامی کجا....
    ماشینهایی هم برام می ایستادن که اهمیتی نمی دادم..خیلی پیش می اومد ...یکم به سمت پایین خیابون رفتم..این بار ماشین آخرین مدلی کنار پام ایستاد....اهمیتی بهش ندادم...این بی محلی شاید خیلی براش سنگین تموم شد ..که هنوز ایستاده بود...سرم رو بالا آوردم...رو به رو حامی بود که از در بیمارستان بیرون اومد و تلفنش رو دستش گرفته بود و داشت هم اطراف سر میکشید احتمالا دنبال من میگشت...خیابون نسبتا خلوت بود...به سمتم اومد...و ماشینی که جلوم ایستاده بود رو دید...قدمهاش رو بلند تر کرد و من هول کمی به سمتش اومدم....راننده ماشین که انگار این بی محلی بد جور بهش بر خورده بود سرش رو بیرون آورد و با صدای خیلی بلند بدترین جمله ممکن رو بهم گفت...چیزی که باعث شد هم من خشک بشم هم قدم های حامی از قدم به دو تبدیل بشه اما نرسید به ماشینی که به سرعت گاز داد و من موندم و خشک شدم...دلم میخواست بمیرم و برای دومین بار تو این مدت چندشم بشه از زن بودنم....حامی بهم رسید...انقدری قیافه اش وحشتناک بود ...که باور نمیشد یه قدم رفتم عقب...فقط نگاهم میکرد و من دعا دعا میکردم نشنیده باشه...از اطرافم هم خجالت میکشیدم مطمئنا همه شنیده بودن....صورتش قرمز شده بود ....و وحشتناک عصبانی بود
    _راه بیفت...
    این جمله که با سردی و اخم آلودی خاص حامی ابراز شده بود من رو انقدر ترسوند که راه بیفتم و چیزی نگم..در ماشینش رو انقدر محکم بست که از صداش چشمام رو که خیس شده بود بستم...از توی داشبور یه تیکه کاغذ در آورد و شماره ای رو روش یادداشت کرد : میدونم باهاش چی کار کنم...
    باورم نمیشد تو این مدت شماره اش رو برداشته باشه....
    _نمیتونی جلوی اون شنل رو سنجاق بزنی؟؟
    ..من که هنوز دست و پام از اون جمله چندش آور میلرزید سر جام خشک شدم...
    _با شمام همراز..نمی تونی ؟؟ چرا وقتی حامد میگه برسونمت میای کنار خیابون می ایستی؟؟
    ..این لحن ترسناک رو باور نداشتم من الان بیشتر از یه مرد عصبانی و بازجو به کسی احتیاج داشتم تا تمام تنش های این یک ساعت رو ازم دور کنه...
    با صدای لرزانی گفتم :می خواستم برم خونه...
    با مشتش آروم به فرمون زد : مگه حامد نمیخواست برسونتت؟؟؟
    _من سوار ماشین حامد نمیشم....
    چنان نگاهی به سمتم پرتاب کرد که من فقط دست و ام رو بیشتر جمع کردم....
    _چرا صبر نکردی من بیام.....
    _همون جوری که اومده بودم میخواستم برگردم....
    _این کارات چه معنایی میده ؟؟ ها...؟؟
    _حرفای تو چه معنی میده...؟؟ من هر روز این مسیر ها رو میرم و میام..
    سرم رو به شیشه پشت سرم تکیه دادم فشارم افتاده بود فکر کنم...تمام بدنم میلرزید....
    _باید یه فکری بکنم...این جوری نمیشه...
    _هیچ فکری نمیکنیم...الانم میخوام برم خونم....
    _همراز دارم دیونه میشم...اگه بهش رسیده بودم که زنده نمیذاشتمش...تو اصلا فهمیدی بهت چی گفت؟؟
    عصبی تو صورتش براق شدم : نه نفهمیدم...فقط شما مردا میفهمید...آخه ما زنها نمی فهمیم....کلا نفهمیم....اون جمله راجع به من و شخصیت منو و بدن من که نبود...بفهمم!!
    با تعجب به من که عصبی بودم و صدام میلرزید نگاه کرد ولی ذره ای از اخمش کم نشد : چرا صبر نکردی تا بیام؟؟
    _دلم نخواست....
    ..بی ادبی کرده بودم..اما عصبی تر از این حرفها بودم که بخوام بهش فکر کنم....
    _این چه طرزه صحبت کردنه؟؟
    _بهتون بر خورد آقای دکتر....به منم خیلی چیزا بر میخوره..
    _تو که حساسیت های لعنتی من رو میدونی...تازه این حساسیت ها هم نبود فکر میکنی..
    بعد با دست محکم به فرمون زد :لعنتی دلم میخواد خفه اش کنم....
    این رو گفت و ماشین رو روشن کرد
    _چرا جوابم رو نمیدی همراز؟؟ چرا این لباس دکمه یا چه میدونم سنجاق نداره؟؟
    _...
    _با شما نیستم...؟؟!!!!
    لحن سرد و بازجویانه اش داشت عصبیم میکرد...
    _جوابت به اندازه تمام اعتقادات منه...من اگر چادر هم سرم میکردم یه بی همه چیزی پیدا میشد تا چیزی بهم بگه....الانم حتما من مقصرم ..ببخشید سعی میکنم نباشم...زن نباشم...جذاب نباشم...تو جامعه نباشم...تو حرمسرا بشینم تا به حساسیت هاتون بر نخوره....
    اخماش وحشتناک تر شد : حواست به جمله هات باشه.....کی به تو اجازه داده راجع به خودت و من همچین دیدگاهی داشته باشی...حق نداری...متوجهی حق نداری حواست به خودت نباشه..
    و من تو فکر دید وحشتناکی بودم که این روزها همه نسبت به من داشتن..دختری که تنها زندگی میکنه پس سهل الوصوله....دختری که از خانواده نسبتا متوسطه پس در شان پسر تحصیل کرده و پولدار ما نیست و براش کیسه دوخته.... و مردی که به جای حمایت هدف تمام خشمش منم....من اصلا چرا وجود دارم......؟؟ حق های دنیا رو کی به من میده یا کی از من میگیره؟؟؟
    انقدری دلم بابت دیروز عصر تا حالا پر بود و انقدری ذهنم درگیر بحث بی سرانجامم با حامی بود که این زنگ تلفن هم بیشتر بره روی اعصابم...
    _دلیلی نمی بینم بخوایم باهم حرف بزنیم...
    _همراز خانوم باور کنید یه گفت و گوی ساده ست...شما بذارش به حساب عذر خواهی...چه می دونم هر چی؟؟ شما هم جای خواهر من
    _اون رفتار وحشتناک با عذر خواهی شما از ذهن من میره؟؟ اصلا من خواهر شما این رفتار با خواهرتون شده بود با عذر خواهی درست میشد...؟؟
    رضا دستیار نریمان من ومنی کرد : نه.. اما...شما من رو دستیار نریمان که خدا بگم چی کارش کنه نبین...یکی از شاگردهای استاد امیری ببین...میدونم دانشجوی عزیز کردشی....محمد هم طوفان کرده سر نریمان به خدا که نرمیان هم مثل سگ پشیمونه...

    اخم آلود به مرد دستپاچه رو به روم نگاه میکردم ..
    _چرا چیزی سفارش نمی دید؟؟
    _از شما به من خیلی رسیده...
    _خواهش میکنم همراز خانوم من رو با نریمان یکی نکنید....من تو زندگیم یه زن رو دوست داشتم الانم ده ساله باهاش...از وقتی نوزده سالم بود...نریمان آدم بی خودیه درست اما کارگردان بی نظیریه این سومین کاریه که دارم باهاش همکاری میکنم..خبط و خطا ازش زیاد دیده بودم اما این اولین بار بود همچین غلطی میکرد خودش هم پشیمونه....حاضر عذر بخواد....
    _قرار شد من بیام این جا بشرطی که حرفی از اون ..حتی نمیتونم بهش بگم آدم..نزنیم....
    _تو یکی از بهترین بازیگرهای نسل جدیدی..این کار بدون تو میخوره زمین...
    پوزخندی زدم : پس بالاخره به اصل مطلب رسیدیم...عذر می خوام و نریمان پشیمونه و اینا همش تزئین ماجرا ست اصل یه تئاتر که قرار بوده بترکونه اما کار گردانش ترکوند نه؟؟؟
    سرش رو پایین انداخت : نه...باور کنید که نه...همراز خانوم بحث یه اکیپ یه گروه...فقط نریمان که نیست...
    کیفم رو توی چنگم گرفتم..چرا همه این مدت داشتن تلاش میکردن تا من از هرچی مرده بدم بیاد؟؟؟
    از جاش نیم خیز شد : بنشینید خواهش میکنم....خواهش میکنم به حرمت استاد لا اقل....
    _به استاد گفتید چی شده؟؟ من امروز باهاشون تماس گرفتم گوشیشون خاموش بود من خودم میخواستم این ماجرا رو دنبال کنم...
    رنگش کمی پرید : نه..من یعنی...
    نشستم و روی میز خم شدم : میدونید که میتونم مجوز کار رو باطل کنم؟؟ میدونید که میتونم خیلی کارها بکنم..
    ..دوست نداشتم اما داشتم با حامی تهدیدشون می کردم...
    _میدونم..به خدا که میدونم تا حالا هم خانومی کردید...
    دستم رو به نشانه سکوت آوردم بالا : تا حالا در این گند رو گذاشتم که بیشتر از این بوی تعفن نریمان بالا نزنه...چرا با وجود اینکه معتقدید از جنسش نیستید باهاش کار میکنید رو میفهمم تو صنف ما انقدر مشکل و بی پولی هست که آدم فرصت اینکه بتونه انتخاب کنه رو نداره...اما ببینید شاید سنم کم باشه اما انقدری تو این کار تجربه دارم که بدونم اگه دارم بهتون لطف میکنم در مقابلش چی باید ازتون بخوام...
    بالا برید پایین بیاید من به اون تمرین بر نمی گردم..شماهم نمیتونید مجبورم کنید چون قراردادی وجود نداره....و اما من....با استاد مطرح نمیکنم تا آبروی نداشته نریمان بیشتر از این نره به شرطی که دهن همه بسته باشه..اگه نریمان نمیخواد یه شبی یه روزی که داره بر میگرده خونه یهو براش یه اتفاق خیلی کوچولو نیوفته یا اینکه دلش نمیخواد برای همیشه کاری کنم که نتونه مجوز بگیره...دهنش رو ببنده...منم اون روز رو سعی میکنم که فراموش کنم...این یه معامله است فکر کنم که منطقی هم باشه....من آبرو و اعتبار نریمان رو یکم بیشتر براش حفظ میکنم که البته میدونم دیر یا زود دوباره یه کاری می کنه که این بار هیچ کس نتونه براش کاری بکنه..اون هم دهنش رو سفت نگه میداره...ولی به خدایی که اون بالاست که من بهش اعتقاد دارم نمیدونم شما که چه قدر بهش اعتقاد دارید اگر فقط یه جمله از خودم بشنوم که میدونید این جامعه چه قدر کوچیکه...اگه بشنوم....فاتحه شغلش رو باید بخونه....

    بوی هوای برفی زمـ ـستون رو نفس کشیدم من همه تلاشم رو کردم ..همه تلاشم که خودم بتونم این مشکل رو حل کنم..میدونم از حامی مایه گذاشتم..میدونم از حرمت استاد و شاید از شهرت محمد اما هر چی که بود این طوری از خودم راضی تر بودم..حالا من یه دختر بی کار بودم و نسبتا بی پول و یکم ناراحت و عاشق بودم....نگاهی به گوشیم انداختم از دیروز عصری تا حالا تماسی نگرفته بود بحثمون بحث مزخرفی بود دلخور بودم اما بیشتر دلتنگ..نفسم رو بیرون دادم و عین بچه ها از دیدن بخار دهانم خوشحال شدم با خودم گفتم آره دیگه انقدر بی کاری که به این چیزا فکر کنی ...
    تلفنم زنگ خورد آویسا بود ...
    _سلام همراز جونم..
    این دختر همیشه پر از انرژی بود...
    _سلام عزیزم خوبی؟؟
    _وقتت رو که نمیگیرم؟؟
    ..چه دل خوشی داشت واقعا؟
    _نه عزیزم داشتم برای خودم راه میرفتم....سیا چه طوره؟؟
    _ناراحت....همراز این چرا این جوری لج کرده..داره از دلتنگی برات بال بال میزنه اما ...
    _بی خیال آویسا خودم درستش میکنم یکم از عصبانیتش بخوابه منتش رو حسابی میکشم...
    خندید : من اصلا بابت اون تماس نگرفتم...برات یه زحمت دارم..میدونم سرت شلوغه اما....می دونی یه دوستی دارم که تو ایتالیا میشناختمش البته تئاتر خونده دختر خیلی خوبیه...می خواد یه کار خیلی خاص رو اجرا کنه با برداشتی از شعر های مولانا...کار فوق العاده ایه...کار تو رو تو تئاتر قبلی دیده بود با کیوان اومده بود....کیوانم ازت خیلی تعریف کرد....که تعریفی هم هستی..میتونی بین وقتات یه فرصتی بذاری ببینیش؟؟...نمایشنا مه اش رو لااقل بخون...
    ...لبخندی به پهنای صورتم زدم..من همیشه به به این گوش چشمهای زمانه نسبت به خودم مدیون بودم....
    پاهم روی کاناپه جمع کردم...هوا برفی بود..پرده رو کنار زدم و به دونه های درشت برف خیره شدم...موهام رو پشت گوشم زدم ولیوان بزرگ چای رو به صورتم نزدیک کردم..هوا سرد بود...شوفاژها درست کار نمیکرد و خونه ای که میخواستن خرابش کنن رو دیگه موتور خونه اش رو تعمیر نمیکردن ...مادام که رفته بو د و زینب خانوم هم کم کم داشت میرفت و من هم باید کم کم دل میکندم...خیلی ناراحت بودم...فکر میکردم من هم اشتباهاتی داشتم..دلم براش تنگ شده بود..عطر چای رو نفس کشیدم...من عاشق هوای برفی بودم...نگاهی به جوراب های شکل موشم کردم با اون گوشهای آویزون...اینها رو سیاوش با پول اولین اجرای موفق پارسالش خرید...چه روزگاری بود اون هم ازم دلخور بود....آهی کشیدم و با کنترل صدای آهنگ رو بلند کردم نوای چنگ و فلوت کلید دار بی نظیری تو خونه پیچید ....کمی عضلات منقبضم آزاد شد....معجزه ای بود موسیقی...همون معجزه ای که بار اول وقتی حامی رو پشت پیا نو دیدم اتفاق افتاد دلم شاید اون روز برای اون اخم آلوی بد اخلاق لرزید....یقه شل و ول بافتم رو کمی جمع تر کردم...یادش به خیر همیشه وقتی برف میومد مامان برام شلغم میپخت و من چه قدر ناز میکردم تا بخورم...کاش بودی مامان..من نمیدونم چی غلطه و چی درست مامان تو فرصت نکردی به من یاد بدی باید چه طوری با مردها برخورد کنم....
    دستم به سمت تلفنم رفت و برگشت....این بار شاید باید من کنار میومدم..شماره اش رو گرفتم و قبل از این که پشیمون بشم بوق خورد و با دومین بوق صدای با ابهت و کمی دلخورش تو گوشی پیچید : سلام همراز....
    _سلام...خوبی؟؟ پدرت چه طوره؟
    _پدر همون طورن...منم خوبم....
    صدای دلخورش باعث شد کمی خودم رو جمع و جور کنم...: چیزه میگم میشه من فردا بیام بچه ها رو ببرم بیرون...؟
    ..بهانه بی مزه ای بود...خیلی وقت بود که من اول با بچه ها هماهنگ می کردم و بعد بچه ها یا خودم به حامی می گفتیم هر چند هنوز هم اجازه بچه ها دست حامی بود نه حامد....
    احساس کردم خنده اش گرفت : نمی دونم ...باید با پدرشون صحبت کنی...
    شمشیر رو از رو بسته بود من هم این چند وقته بیشتر از این حرفها تحت فشار بودم که بخوام درست رفتار کنم : باشه پس من با حامد تماس میگیرم...
    _حامد همونیه که سوار ماشینش نشدی....
    _حامی؟؟!!!
    _در خونت رو باز کنی شاید بهتر بتونیم صحبت کنیم....
    مثل فنر از جام پریدم....چای رو روی میز گذاشتم و از پنجره نگاهش کردم که ایستاده بود جلوی در..باورم نمیشد...بدون فکر کردن به اون کفشکهای موش و موهای رهام به سمت آیفون رفتم و در رو باز کردم....
    قلـ ـبم تند تند میزد...خیلی خیلی تند....حامی بارها پا تو این خونه گذاشته بود اما احساس میکردم این پا گذاشتنش با بقیه اش خیلی متفاوته..خیلی زیاد...
    توی قاب در که دیدمش با اون پالتوی مشکی رنگش یه بار دیگه اعتراف کردم این مرد خیلی خیلی خوش تیپه... نگاهی به من کرد و چشماش موند به موشهای روی پام و یه لبخند پهن روی صورتش اومد....یکم خجالت کشیدم و پای راستم رو پشت پای چپم قایم کردم این کارم باعث شد لبخندش واضح تر بشه...: سلام کوچولو...
    اخم کردم بهش اخمی که یکم زیادی مصنوعی بود...جعبه ای شبیه جعبه شکلات توی دستش بود روی میز گذاشت و پالتوش رو در آورد...
    موهام رو زدم پشت گوشم چرا من انقدر هول کرده بودم : میرم برات چایی بریزم تازه دمه....
    فنجان کریستال رو گذاشتم جلوش با نقل و کمی شیرینی....
    یه دستش رو روی پشتی کاناپه گذاشته بود و داشت نگام می کرد رو به روش نشستم : ببخشید یکم هم چیز نا مرتبه.اشاره ام به کتابهایی بود که گذاشته بودم روی گلیم جلوی تلویزیون....: نمیدونستم میای....
    _من هم مونده بودم بین اومدن یا نیومدن....
    سرم رو پایین انداختم....
    _گاهی یادم میره کوچولویی.....
    _نیستم....
    _این جا چرا انقدر سرده مگه شوفاژ نداری؟؟
    _درست کار نمیکنن...
    اخماش رفت توی هم : یعنی چی؟؟
    _به سرویس احتیاج داره
    _فردا یکی رو میفرستم درستش میکنه....
    _نه..یعنی خودشون درست میکنن...
    _اگه تا فردا عصر درست نکردن یه زنگ به من بزن..این جوری سرما میخوری ...
    لحنش هنوز هم سرد بود حتی اون لبخند جلوی در هم انگار نتونسته بود و حال و هواش رو عوض کنه....
    چند لحظه ای سکوت کردیم
    _چاییت یخ کرد....
    لیوانم رو توی دستم گرفتم و یقه ام رو صاف کردم که یه شونه ام بیرون بود....
    نگاهی به دستم کرد که داشتم یقه ام رو درست میکردم ....
    _برات مهمه....
    با تعجب نگاهش کردم : چی؟؟
    _اینکه نگات نکنم...اینکه شونه ات جلوی منی که دوستت دارم بیرون نباشه...پس برات مهمه....
    _معلومه که مهمه...من همیشه تو لباس پوشیدنم دقت می کنم....منظورت رو متوجه نمیشم...
    یکم به سمتم خم شد : پس چرا وقتی من عصبی میشم از لباست بهت بر می خوره؟
    _این با اون فرق میکنه...
    _نمیکنه....باور کن نمیکنه...تو میتونی تصور کنی وقتی اون آدم بی همه چیز به دختری که برام انقدر با ارزشه اون جمله رو که لایق خودشه گفت چه حسی بهم دست داد....؟؟ یه لحظه احساس کردم دارن خفه ام میکنن هر چند امروز یکم معطلش شدم اما در آخر کاری با هاش کردم که دیگه از این کارا نکنه....
    ...احساسات متناقضی داشتم دلم غنج میرفت برای اینکه براش انقدر مهمم....و از یه طرفی هم این همه بد خلقی و حساسیتش من رو می ترسوند....
    دستاش رو توی هم قفل کرد و روی زانوهاش گذاشت از مـ ـستقیم نگاهی بهم انداخت : چرا ساکتی؟؟
    _چی بگم؟؟
    _تمام اون حرفایی که تو نگاه گیر کرده و نمیدونم چرا روی زبونت نمیاد....
    _حامی ما خیلی باهم فرق میکنیم..خیلی زیاد.....
    _میدونم...
    خدایای ای بشر چرا انقدر همه چیز رو محکم و بی شک ادا میکرد گفتم : این تو رو نمی ترسونه....؟
    _چرا....
    _پس...حامی من تمام دیشب رو بیدار بودم...تو....حتی خانواده ات هم امکان نداره من رو بپذیرن....
    _هر چیزی رو که من بپذیرم اونها هم باید بپذیرن...مادرم که عاشقته..بچه ها هم که گفتن نداره...حامد تو چشماش برق میاد وقتی ازت تو خونه مون حرف میشه طوری که نسبت بهش حسود شدم....و پدرم....
    _ پدرتون از من متنفره....
    _این طور نیست...
    _گولم نزن...من بیشتر از تو با پدرت رفت و آمد داشتم حامی....
    _پدرم تو وضعیتی نیست که ...
    _امیدوارم هر چه سریع تر حالشون خوب بشه....
    سرش رو تکونی داد و هنوز خیره به منی که پاهام رو تکون تکون میدادم نگاه کرد : خانواده من اینان...
    _خانواده شما اونایی که تو بیمارستان بودن هم هستن...
    با جدیت نگاه کرد : چی بهت گفتن؟؟
    _مهم نیست..
    _هست....
    _نه باور کن نیست....
    بادست به قلـ ـبم اشاره کردم : حرفشون اینجام رو میسوزونه حامی....اما مهم نیست...
    کلافه تو جاش جا به جا شد : دهن اون کسی که بخواد قلبت رو بسوزونه رو بلدم چه طور ببندم....
    ..این مرد چی داشت...من نمیدونم...من این آدم رو با این وسعت دریایش دوست داشتم...هرچه قدر هم که گاهی موج و طوفانش هوای دلم رو بارونی میکرد....
    سرم رو پایین انداختم : نقل انتقام نیست...حامی ما بد جور اختلاف سلیقه داریم....
    _...
    ..چرا جوابم رو نمیداد ..داشت با اخم نگام میکرد : حامی؟؟!!
    _منتظرم جملاتت تموم شه....
    _حامی من هر چی دارم و ندارم همینه...همون لباسایی که تنم میکنم این کتابا...تفکرات ذهنم...دیونه باز ی هام....و اون نیمچه سوادی که دارم...دار و نداره من از زندگی اینه....تو اومدی...از وقتی اومدی همه چیز عوض شده...منی که به خاطر تنهایی هام گاهی یادم میرفت چند شنبه است چون خیلی هم برام فرق نمیکرد....من ....من شاید بلد نیستم ...نمیدونم...
    کلافه به پشتی مبل تکیه دادم....
    از جاش بلند شد...جعبه ای که همراهش آورده بود رو به سمتم گرفت : بازش کن....
    روبان دورش رو باز کردم یه جعبه بود پر از اسمارتیز های رنگی....لبخندی زدم....: مرسی خیلی خوشگلن...
    _یکم ازشون بخور میدونم دوست داری...
    کنار پنجره ایستاد....دستاش رو پشتش حـ ـلقه کرد و تو تاریک و روشنایی غروب برفی به بیرون خیره شد....
    دستم رو کردم توی جعبه اسمارتیزها...
    تو سکوت یکی دوتا توی دهنم گذاشتم...اما با بردن دستم به داخل جعبه یه چیزی ته جعبه بود...با تعجب بیرون کشیدم...چیزی که توی دستم بود رو باور نداشتم....گلوم خشک شد...یه لحظه بدنم یخ کرد و بعد انگار که تب داشته باشم تا گوشام داغ شد....چیزی که بین انگشت اشاره و شصت دست راستم داشت برق میزد زیر نور کم لوستر چوبی هال رو باور نداشتم...شاید از سکوتم بود که برگشت به سمتم..انتظارش رو داشت حتما که به قیافه شگفت زدم لبخندی زد....
    رو به روم ایستاد : راست میگی...اختلافمون خیلی زیاده....خیلی زیاد...میدونم خیلی روزا سخت دعوامون خواهد شد...میدونم بهت حسودی خواهم کرد...میدونم گاهی از هم متنفر خواهیم شد...میدونم یه روزایی شاید این اختلافات پر رنگ باشه...میدونم گاهی دیوونه خواهم شد از نگاههای روت..میدونم گاهی تشنه حرفهای زیبایی خواهی شد که من بلد نیستم بزنم...میدونم سنم برات زیاده..میدونم همیشه این من رو خواهد ترسوند...اما....اما مطمئنم هر شبی که کنارت دراز بکشم....می دونم هر روز صبحی که از خواب بیدار شم و توی بغـ ـلم باشی...میدونم هر بار که با حرفهات آرومم کنی...معجزه کنی..جادو کنی...میدونم هر بار که با اون صدای زیبات بهم صبح به خیر بگی...خوب میدونم دوباره و دوباره عاشقت خواهم شد.... هرباری که نگاهت بیفته توی نگام دلم برات دوباره و دوباره خواهد لرزید....به این مطمئنم...
    تمام بدنم میلرزید....باور کردن این جمله ها این حرفهای مثل بارون...باور کردن این انگشتر ظریف بی نظیر توی دستم خیلی سخت بود خیلی خیلی سخت....
    اومد به سمتم...جعبه رو گذاشت روی میز و دستم و گرفت و بلندم کرد...با دستش موهام رو داد پشت گوشم...محکم و بااعتماد کامل نگاهم کرد : حتی اگه تا به حال هم بهم نگفته باشی دوستم داری....حتی اگه هربار دلم بلرزه که یکی نباشه که از من بیشتر به دنیای تو نزدیک تر باشه...من دوستت دارم و میخوام که باهات ازدواج کنم....
    این نگاه انقدر مطمئن بود و این لحن انقدر محکم که هیچ شک و شبه ای انگار باقی نمی موند....نزدیک تر شد و حالا نفسش رو کامل روی صورتم حس میکردم همون طور که صورتم بین دستش بود نگاهم رو بالاتر آوردم این جوری بهتر می دیدمش و آیا این همون مردی نبود که پشت اون میز کنده کاری شده اتاق جسارت نمی کردم توی چشماش نگاه کنم؟
    عشق انسان رو از کجا به کجا میاره ؟؟ از ساحل بی اعتمادی به دریایی از تلاطم و این حس لطیف بهاری و یا شاید پاییزی تو قلب من که باعث میشد الان حتی نتونم حرفی بزنم...
    سکوتم و شاید نگاه متعجبم باعث اون لبخند دوست داشتنی روی لبش شده بود ..انگشتر رو توی مشتم محکم کردم شک داشتم؟ نداشتم...
    _حامی...
    جوابم رو نداد فقط با اشتیاق نگاهم کرد...
    ادامه دادم :من ...یعنی...بودن با تو این مدت مثل شنیدن یه ترانه آروم بود...اینکه یه نت عزیز هی تکرار بشه...
    _ من بلد نیستم احساسم رو برات انقدر زیبا عنوان کنم...
    _حامی میتونیم؟؟
    _تو باشی من میتونم....به شرطی که بهم اعتماد داشته باشی...
    نگاهم این بار مطمئن بود مـ ـستقیم نگاهش کردم : دارم...
    خم شد و من اون آرامشی که روی پیـ ـشونیم نشست رو دچار شدم...اون اطمینانی که مـ ـستقیم انگار وارد خونم شد و تو ثانیه ای مثل یه سمفونی پر شکوه تمام سلولهای بدنم رو فرا گرفت....
    و من خوشحال شدم که هیچ قولی به من نداد..نگفت خوشبختت میکنم...نگفت خودم..گفت ما....
    ***********
    سکوت کرده بود بیشتر از شاید یه ربع بود....دستم رو جلوی چشماش که خیره به کف دستش بود تکونی دادم : گلنار زنده ای؟؟
    _نمیدونم..یعنی هنوز باورم نشده....
    تکیه زدم به پشتی کاناپه ای که از دیشب روش نشسته بودم و نخـ ـوابیده بودم و هفت صبح به گلنار زنگ زده بودم و کشیده بودمش خونه ام....
    _منم هنوز باورم نشده....و شاید تازه دارم از اون طوفانی که به پا کرد بیرون میام و دارم فکر می کنم من چی کار کردم؟؟؟
    _هیچی تصمیم گرفتی زنش بشی ....یعنی هنوز نفهمیدی...
    _نمیدونم هیجان زده ام...ترسیدم....همه چیز خیلی عجیب و دور از ذهن...من دارم راه رها رو میرم؟؟
    اخماش رفت توی هم : تو چه قدر به رها شبیهی؟؟
    کمی تو جام جا به جا شدم : خب تقریبا هیچ...
    _و حامی چه قدر شبیه حامد؟؟؟
    _کمی بیشتر از هیچ
    _پس چرا فکر می کنی داری راه رها میری؟
    _هیچ وقت فکر نمیکردم بشم عروس انتظام ها..برم تو اون عمارت...من اون عمارت رو دوست ندارم....
    گلنار با لودگی خندید : اما من این انگشتر رو خیلی دوست دارم خدایی خیلی خوش سلیقه است...
    لبخندی زدم و به انگشتر کف دستم نگاهی کردم و زنجیر دور گردنم رو باز کردم و انگشتر رو از توش رد کردم و گردنم انداختم...
    _چرا دستت نمیکنی؟
    _نمیدونم تا همه چیز رسمی نشده فکر میکنم این جا باشه بهتره...
    _چه جوری میخواید رسمیش کنید؟؟
    پوزخندی زدم : نمیدونم...بگم بیاد من رو از خودم خواستگاری کنه...؟؟ باید به عمه ام بگم..و به مادرت...نمی دونم...و از همه مهتر سیا...بهش خیلی احتیاج دارم...
    _اونم...داره برات بال بال میزنه دیشب عکس دوتاییتون رو گرفته بود دستش و همین جوری نشسته بود...
    _چرا از خره شیطون پایین نمیاد؟
    _یه بار دیگه برو امروز باهاش حرف بزن...
    _باید قضیه این انگشتر رو بهش بگم...
    _اوه اوه...اون رو تو بیشتر از من تعصب داره...چرا صورتت نمیخنده؟؟ خوشحال نیستی؟؟
    _میترسم...خیلی خیلی می ترسم گلنار از آینده از امروز و از همه چیز از نگاه خصمانه اون خانواده...
    _تو حامی رو داری...
    _دارمش مگه نه؟؟
    _نمی دونم اگر با این انگشتر هم نفهمیدی که داریش به نظرم یه تست آی کیو بده....
    _من حتی الان نمیدونم باید چی کار کنم...
    به ساعت روی دیوار نگاهی کرد و گفت :بهش زنگ بزن...
    با زنگ سوم گوشی رو برداشت و من فکر کردم از دیشب تا به حال چه قدر همه چیز تغییر کرده...
    _سلام عزیزم...صبحت به خیر...
    و من این احوال پرسی جدی رو چه قدر دوست داشتم...گلنار لبخند پهنی زد و بلند شد تا چایی بریزه...
    _خوبی؟؟
    ..خوب چی کار کنم سئوال دیگه ای به ذهنم نرسید...
    احساس کردم به زور خنده اش رو جمع کرد ...لعنت به این بی تجربگی من...
    _من خوبم خانوم احوال شریف شما چه طوره؟؟
    _مسخره ام میکنی؟؟
    _نه عزیزه دلم...
    ..از پشت سرش صدای در اومد و بعد کفش : آقای دکتر..
    _ببخشید عزیزم یه چند لحظه اجازه میدی؟؟
    ..و من صدای گفت و گو کاغذ شنیدم...
    _ببخشید ...
    _نه تو ببخشید من این موقع زنگ زدم...
    _بیا یه قراری بذاریم همراز...تو هر ساعتی که دوست داشتی بدون در نظر گرفتن زمان و جاش زنگ بزن و من از بعد از اون کارت حتی تو جلسه هم گوشیم رو روی سایلنت نمیذارم...
    ..و چه قدر این حامی با حامی حتی هفته پیش فرق میکرد...
    _میدونم خیلی رو برنامه هات حساسی.. و من فقط میخواستم حالت رو بپرسم...
    _تو نامزدمی همراز من برای تو همیشه وقت دارم....
    ...و من لبخندی به این کلمه زدم که چه قدر تا همین 12 و یا دقیق 15 ساعت پیش دور بود و غیر منتظره...
    _نامزدیم دیگه؟
    و من با صدایی شبیه به زمزمه بدون در نظر گرفتن تمام ترسهام : نامزدیم....
    این بار در نزدم...در زدن نداشت....این بار باید کوتاه میمود....کیفش رو گذاشته بود روی میزش..
    _کت شلوار میپوشی سر کار میری چهار نفر بهت میگن آقای مهندس آدم شدی من رو تو هال نمی بینی....
    هنوز هم پشت بهم رو به پنجره اتاقش که منظره ای نداشت جز حیاط خلو ت تاریک پشت ساختمون ایستاده بود..نشستم رو لبه تخـ ـتش : از این جا نمیرم انقدر که فرصت کنی با خواهرت یه کلام حرف بزنی...
    _برادرت نبودم ..
    ...طعنه هم اگر میزد این سیاوش...اما هنوز هم سیا بود و دلم تنگ ...خیلی تنگ بود برای صداش..به همین جمله هم راضی بودم ....
    _بودی به خدا....
    کتش رو رو لبه صندلی گذاشت و کلافه نشست رو به روم .اما نگاهم نکرد : نبودم که اون کار رو کردی...
    _بودی که اون کار رو کردم...چرا هیچ کدومتون به هم حق نمی دید ...؟؟
    _لابد حقی نداری که نمیدیم...من گلی نیستم که ببخشم بگم به تنهایی احتیاج داشتی...من حامی هم نیستم که انقدر دوستت داره که همین که پیدات کرد صحیح و سالم براش بس بود...من سیام..همونی که تو تمام این سالها پشتت بودم باهات بودم تنهایی هامون..عقده هامون و آرزوهامون رو باهم قسمت کردیم...
    بغض کردم و صدام لرزید : سیا به خدا که یادم نرفته...من فقط نخواستم خلوتت رو بهم بزنم....
    _گریه نکن...
    _برات مهمه؟؟ این چند روز همش از دلتنگیت بالا بال زدم؟ نا مرد من چند بار بیام منت کشی...
    _من قهر نیستم ...اون جوری که تودوست داری رابطه مون از این به بعد پیش بره دارم پیش میبرمش....
    این بار صدام بیشتر لرزید چون با صدای بلند زدم زیر گریه تعجب کرد و بعد از این همه وقت نگام کرد : گریه نکن دیوونه...
    _چی میگی من تو رو نداشته باشم میمیرم....سیا نگو...این جوری نکن...
    کلافه شد : بی خود کردی...غلط کردی بی اجازه بلند شدی رفتی بی خبر رفتی..هر دردیت که بود بهم میگفتی..حلش میکردم از دستم کاری بر نمیومد لااقل این اتاق تحویل تو تا هر وقت خواستی توش میموندی من حرفی داشتم؟؟؟ ادعای خواهر برادریت میشه...؟؟ من از همه بیشتر شکستم این وسط غرورم رو بردی زیر سئوال....
    _خواستم با آویسا راحت باشی..قاطی کرده بودم تو شرایط بدی بودم...
    _انقدری برادری بهت ثابت کرده بودم فکر کنم که بدونی تحت هر شرایطی هیچ کس برام مهم تر از تو نیست...
    ..کمی صداش رو آورد پایین تر : حتی خواهری که از خون خودمه....
    اشکام رو با پشت دست پاک کردم : اشتباه کردم..اومدم همین رو بهت بگم...بگم اشتباه کردم من سیا رو میخوام همونی که باهاش ساندویچ فلافل گاز میزدم...همونی که باهاش آهنگ گوش میکردم شعر میخوندم با کوله تو صف اتوبـ ـوس می ایستادم....بزرگ شدی تو چند ماه مهندس شدی...عاشق شدی...من موندم کنار...
    کمی به سمتم اومد..اشکم رو پاک کردم و دستم رو آوردم بالا : نه به خدا که بی انصاف نیستم..وقت گذاشتی برام ...عشق گذاشتی اما سیا همه چیز یهو خیلی تغییر کرد..خیلی زیاد من این همه تغییر یهویی رو هضم نکردم. موند سر دلم شد اون دل دردی که دیدی...خوب چی کار کنم تو که میدونی من تو پذیرفتن تغییر چه قدر کندم و نمیدونم چرا همیشه همه چیز یهو عین طوفان تو زندگی من اتفاق می افته...سیا من انقدر تو این اتاق میشینم...انقدر میرم و میام تو دوباره مثل قبل نگام کنی...من بی تو بی کسم سیا....
    به سمتم اومد و محکم بغـ ـلم کرد و حتی خودم هم تو میزان کولی بازی که در آورده بودم مونده بودم....
    _مموش من خیلی دوست دارم..باور کن داشتم دیونه میشدم...ا...بسه دیگه چرا عین این بچه دماغو ها گریه میکنی آخه؟؟
    ازش فاصله گرفتم و با مشت به سیـ ـنه اش زدم : خیلی بدی..داشتم میمردم...
    _خوبت بشه تنبیه لازم بودی...بی خود هم ننه من غریبم بازی در نیار...آمارت رو دارم چه طوری دو رو برتن...
    دستمال کاغذی رو به سمتم گرفت و نشستم لبه تخـ ـت و نشست رو صندلی رو به روش...
    _ای روزا بیشتر از هر زمانی بهت احتیاج دارم...
    _پس بگو برای رفع احتیاج اومدی...
    براق شدم تو صورت لوده اش
    دستش رو به نشانه تسلیم بالا آورد : شوخی کردم چه مموش خشنی شدی...از بس با اون باند مافیا گشتی..
    بینیم رو محکم گرفتم : مافیا کیه؟؟
    _اون دکتر انتظام مخوف...آقا این به چه کسایی که زنگ نزد اون شب..
    _خوبه تو ام...دیگه نمیخواد شلوغش کنی...
    _نه به جون سیا...انقدری ترسیده بود و انقدری جدی بود که همون ازش ترسیده بودیم...
    _سیا...
    _جانم...

    _اگر بهت بگم این آقای مافیا ..ازم...یعنی....
    _خواستگاری کرده؟؟!!!
    سرم رو با شدت آرودم بالا...
    _گردنت شکست دیوونه...
    _آخه...
    دکمه بالای پیراهنش رو باز کرد و لبخند غمگینی زد : حدس زدنش سخت نبود....
    _من نمیدونم...
    _ولی من میدونم دوستش داری...
    سرم رو پایین انداختم این حرفها رو زدن به سیا سخت بود....
    _مموش چرا سرت پایینه؟؟ رفیق روزهای کودکی این که عجیب نیست...
    _سیاوش من ...کارم درسته مگه نه؟؟
    _منطقی که فکر می کنم با اون پیش زمینه با اون همه تفاوت با اون همه اختلافات طبقاتی و شاید سلیقه ای نه...اما این جا کاره دله..من به حامی خیلی اعتقاد دارم اعتماد دارم...اون آدم انقدر فکر کرده انقدر مطمئن بوده و انقدر مرد هست که اگر اومده و گفته راهی رو باهم شروع کنیم حتی دست انداز هاش رو هم سنجیده باشه....
    اشکات رو پاک کن آبجی کوچیکه ...دارم شوهرت میدم...
    ..و من چه قدر قلـ ـبم لرزید از بغضی که داشت وقتی بغـ ـلم کرد و گفت : میکشمش اگر خواهرم رو اذیت کنه....


    _گریه کردی؟
    _اول یه سلام کن...
    _سلام..گریه کردی؟؟
    خنده ام میگرفت از این نگرانی های پای تلفنش : پیش سیام...
    یکم انگار خیالش راحت تر شد : بالاخره کوتاه اومد؟؟
    _برات پیغام هم داره..گفت بگم خواهرم رو اذیت کنی می کشمت...
    _بگو بهش خیالت راحت...خواهرت عزیزه دل منه و دستم امانت....
    _صدای تو هم خسته است...
    _پدرم خیلی حالش خوب نیست..دکترش تماس گرفت دارم میرم بیمارستان...
    _عزیزم...امیدوارم که چیز خاصی نباشه..میخوای بیام پیشت..؟
    _من همیشه دلم میخواد پیشم باشی اما بیمارستان اذیت میشی...مراقب خودت باش..شب هم تنها بر نگرد بگو بیام ببرمت خونه....
    _تو به من فکر نکن...کارت رو بکن....من امشب این جا می مونم...
    _به سیا بگو کاری به کار نامزد من نداشته باشه...
    ...یعنی قرار هر بار با کلمه نامزد من همین قدر دلم بلرزه...
    _مراقب خودت باش حامی....
    کمی مکث کرد : تو هم مراقب عزیز من باش...
    سرش رو روی بازوم جا به جا کرد و من عاشق لخـ ـتی موهاش بودم...
    _حامد میخواد برای فندق یه برادر بیاره...
    کوشا : من بهش گفتم دیگه اسم برادرش رو من میذارم...
    _لابد بادوم
    کوشا به این شوخی نسبتا خنک من ریز خندید و من لپش رو گاز گرفتم و دادش در اومد...
    نیوشا : پدرجون اصلا حالش خوب نیست حامد امروز خیلی نگران بود...
    _نیوشا فکر نمی کنی خیلی بی ادبی که به پدرت میگی حامد؟؟
    نیوشا نگاهی بهم کرد که زیادی به نظرم غم داشت خوب می دونستم بین دوراهی عشق و نفرت نسبت به مردی ه یهو تو زندگیشون پیداش شده بود گیر کرده بودن....
    کوشا : خودش گفت از اینکه بهش بگیم حامد ناراحت نمیشه....
    _نمیدونم به هر حال فکر نمیکنم عموتون خوشش بیاد....
    نگاهی به ساعت موبایلم کردم دیر شده بود نسبتا ساعت حدود نه شب بود و هیچ کدومشون برنگشته بودن خونه....
    فریده خانوم هم هول رفته بود بیمارستان...
    فخری تقه ای به در زد : همراز خانوم شام نمیخورید؟
    _نه فخری خانوم فکر کنم صبر کنم بهتر باشه...
    فخری خانوم گوشه چشمش رو پاک کرد و از اتاق بیرون رفت خوب میدونستم تو این نزدیک چهل سال که خانزاده این خونه است انقدر وابسته است که این مریضی نا امید کننده اکبر خان داغونش کرده....
    با بسته شدن در بچه ها رو محکم بغـ ـل کردم و باز باهم توی تخـ ـت دراز کشیدیم...برای بار سوم با گوشی حامی تماس گرفتم و بر نداشت واقعا دیگه داشتم نگران میشدم که صدای زنگ تلفن خونه بلند شد و بعد صدای بلند جیغ زری خانوم و صدای بلند گریه...دلم هری ریخت پایین خیلی خوب میدونستم که چه اتفاقی افتاده....بچه ها وحشت زده از روب تخـ ـت بلند شدن....
    بر گشتم به سمتشون در حالی که داشتم کفشهام رو میپوشیدم : بیرون نمی یاید تا ببینم چی شده.....
    نیوشا که از بغض چونه اش میلرزید و بـ ـوسیدم : همین جا باشید...
    با شتاب از پله ها رفتم پایین و بادیدن گریه و زاری فخری خانوم و آب توی دست زری فهمیدم چی شده....
    فخری با دیدنم داغ دلش تازه شد : همراز خانوم بیا...دید چی شد...باورم نمیشه....
    سرم رو بلند کردم و به عکس تمام قدر اکبر خان روی دیوار سرسرا نگاهی کردم و قطر اشک مزاحمی از گوشه چشمم سرازیر شد من هم باورم نمیشد اون همه قدرت و جذبه حالا نباشه اون همه اذیت و اون همه کشمکش و اون صدای رعب انگیز عصاش و اون چشمهایی که هیچ وقت بلد نبودن بخندن و یا شاد باشن...
    سرم رو بلند کردم و بچه ها رو دیدم که از نرد ها آویزون بودن هر دوشون گریان بودن خوب میدونستم چند ساعت دیگه اینجا چه قشقرقی راه میوفته به سمتشون ککه داشت اشک می ریختن دویدم و محکم بغـ ـلشون کردم....
    نیوشا که هق هق میکرد : دروغ میگن نمرده...نمرده مگه نه؟؟؟
    کوشا تو بغـ ـلم میلرزید و من فقط دلم میخواست اون لحظه پیش حامی باشم و نمیتونستم بچه ها رو چی کار می کردم....

    انقدر گریه کرده بودن که وقتی سرشون رفت روی بالشت و خوابیدن هم هنوز سیـ ـنه شون میلرزید و من فراموش کردم برای بار چندم به تلفن حامی زنگ زدم..دور خودم تو اتاق میچرخیدم و گوشه شصتم رو به دهنم گرفته بودم...حالا که بچه ها خـ ـوابیده بودن میتونستم بسپرمشون به گلنار و برم پیشش البته اگر میفهمیدم اصلا کجاست...
    زنگ در خونه ام خورد گلنار و سیا بودن...
    _گلی هر دوشون ترسیدن تو که شرایطشون رو میدونی اگه میشه هی برو بهشون سر بزن...
    سیا : گلی حواسش هست من میرسونمت....
    پانچوم رو روی پیراهن مشکیم پوشیدم و موهام رو جمع کردم دستم یخ کرده بود قلـ ـبم فشرده میشد خوب میدونستم از دست دادن یعنی چی..قلـ ـبم تند میزد و حالت تهوع داشتم...
    گلی مانتوش رو در آورد : همراز خیالتون راحت من اینجام..
    گونه اش رو محکم بـ ـوسیدم : آوردمشون این جا الان اونجا محشر کبری میشه بچه ها زیر دست و پا میمونن و اذیت میشن....
    سیا سوییچ رو تو دستش چرخوند و کفشاش رو دوباره پاش کرد و سری به نشانه تاسف تکون داد....
    پاهام یخ کرده بود و تو تاریکی شب به سمت بیمارستان میرفتیم هر چند فکر می کردم باید تا حالا خونه رفته باشن اما کار از محکم کاری عیب نمیکرد....
    بغض داشتم ...
    سیا : مموش حالت خوب نیست؟؟
    _از این شبهای طولانی بعد از مرگ عزیزان میترسم...همونی که صبح نمیشه و تازه صبحش وقتی از لخـ ـتی گریه های دیشب با بوی حلوا بیدار میشی میخوای فکر کنی همش یه دروغ محض بوده اما نمیشه....
    سیا دستم رو محکم توی دستش گرفت : همراز این مرد در حقت خیلی...
    تو حرفش پریدم : من اون روزها رو همون باری که توی تخـ ـت اون جور عاجز دیدمش فراموش کردم...خدا بیامرزتش من الان به حامی فکر می کنم هیچ کس شاید اندازه من الان درکش نکنه من الان فقط میخوام پیشش باشم...
    سیا لبخند پر مهری زد : میدونی چون تو رو داره چه قدر خوشبخته؟؟؟!!
    لبخندی به برادرانه هاش زدم و سعی کردم اون سردی وحشتناکی که تمام بدنم رو گرفته بود رو پنهان کنم...نزدیک های بیمارستان بالاخره بهم زنگ زد با زنگ اول گوشی رو برداشتم... بغض داشتم و نمیدونستم برای آروم کردن اون مرد مقتدر باید چی کار کنم...
    _الو حامی جان...
    _سلام همراز....
    ...صداش داغون بود و من نمیخواستم فکر کنم مردم کم آورده... : حامی من....متاسفم....
    نفس عمیقی کشید و شاید سعی کرد اون بغض خفته توی صداش رو قایم کنه : ممنونم عزیزه دلم....
    از پشت سرش صدای بلند گریه اومد ...
    _حامی خونه اید ...؟
    _آره عزیزم مرسی که بچه ها رو بردی پیش خودت....
    _من دارم میام....
    _همراز نه..این جا اوضاع ناجوره تو خونه ات باش عزیزه دلم این جا حالت بد میشه....نصف شب هم هست....
    بغضم باعث شد به قطره اشک بریزم..بینیم رو بالا کشیدم...
    _گریه نکن همراز...من برم عزیزم..حالم اصلا خوب نیست...
    _نگران من نباش دارم با سیا میام...
    خواست چیزی بگه که صدای گریه بلند مادرش از پشت سرش اومد :من قطع کنم؟؟؟
    و من بی هیچ حرفی چشمام رو پاک کردم و ترسان به سیا نگاه کردم....

    پاهام نای رفتن به سمت خونه ای که برای بار دوم تو این چهار سال ماتم زده شده بود رو نداشت من خواهرم رو تو همین عمارت از دست دادم سیا تکیه داده بود به ماشین و منتظر بود تا برم داخل.....
    فریده خانوم رو محکم بغـ ـل کردم برام مهم نبود که از نظر تموم اونایی که تو این دوسه ساعت اونجا جمع شده بودن حضورم به شدت غیر ضروری بود اما من به حرمت اون انگشتر دور گردنم میدونستم بودنم اینجا شاید از همشون واجب تر بود....
    بـ ـوسیدمش : تسلیت میگم فریده خانوم...
    سرش رو به گوشم نزدیک کرد : برو پی حامی بچه ام داغونه همراز....هیچی هم نمیگه....
    از پله ها رفتم بالا صدای رفت و آمد و گریه از پایین میومد...پاهام نای رفتن نداشت و من این زمانها بد جور خودم رو میباختم....
    پانچوم رو روی مبل توی راهرو رها کردم اما شالم هنوز دور گردنم بود تاریکی راهرو رو نوری که از زیر اتاقش بیرون میزد مثل تیغ میبرید....
    بدون در زدن در رو باز کردم اتاقش پر از دود سیـ ـگار بود...سرش رو بین دستاش گرفته بود و پشت میز نشسته بود : رویا گفتم که میخوام تنها باشم...
    ..و من دلم ضعف رفت برای اون صدای داغون کجا رفته بود اون لحن پر تحکم همیشه...؟؟
    یه قدم جلوتر اومدم و در رو پشتم بستم سرش رو بالا آورد و من چشمای سرخ و خسته اش رو دیدم از دیدنم تعجب کرد : همراز...
    بهش نزدیک شدم و سعی کردم اشکم رو کنار بزنم : نمیتونستم تو این وضعیت تنهات بذارم....
    رنگش پریده بود اما معلوم بود گریه نکرده ..رفتم پیشش دستم رو گذاشتم روی دستش که مشت شده بود ....
    چند لحظه ای همین طور موند کم کم اون انقباض دستش از بین رفت و دستم رو محکم توی دستش گرفت ...
    _باورم نمیشه تحویل سردخونه بیمارستان دادمش همراز....
    بغضم ترکید و اشکم جاری شد... : هیچ کس شاید بهتر از من نفهمدت....
    سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داد : دارم خفه میشم...مامانم خوبه؟؟ حامد کجا بود؟؟
    ...جیگرم براش کباب شد که تو این شرایط هم باید حواسش به بقیه می بود ....
    _حامی....
    چشماش هنوز بسته بود داغون تر از هر وقتی جواب داد : جان حامی ..آخه این ساعت اومدی عزیزم خونه میموندی....
    _حامی من باید پیشت باشم...مگه من نامزدت نیستم...؟
    چشماش رو مالید و آروم دستش رو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد و من رو به سمت خودش کشید و بغـ ـلم کرد : هستی عزیزم.. عشقه هم هستی..و من چه قدر بهت احتیاج دارم....
    سرش رو بین موهام برد و من همش تو این فکر بودم که چرا گریه نمیکنه....
    _خیلی کم پیشش بودم همراز...خیلی کم....
    _اون دوستت داشت بهت افتخار می کرد....
    _15 سال نبودم همراز...15 سال...
    _به جاش همیشه با افتخار از پسر دکترش حرف میزد....
    نفسهاش دیگه اون حالت تند و مقطعی رو نداشت کمی آروم تر نفس می کشید انگار...
    _همه بدنم درد میکنه....
    ..مرد من غم داشت و من مونده بودم چی کار کنم؟
    دستم رو محکم دور کمـ ـرش محکم کردم اشکم چکید....سرش رو از بین موهام دور کرد صداش دو رگه شده بود : گریه نکن همراز ..هر چیزی که بشه تو اشک نریز عزیزم....
    _ای کاش یکم استراحت کنی....
    چشماش رو مالید : نمیشه این جماعت به خاطر ما اینجان...
    _می شه یه بارم به حرف من گوش کنی....فردا روز خیلی سختیه حامی خیلی سخت و همه بهت احتیاج دارن و تو قبل از هر چیز به دو سه ساعت خواب حداقل...

    تو آشپزخونه قشقرقی بود و شلوغی سعی کردم بی اهمیت به نگاهای زیر زیرکی خیلی ها کارم رو بکنم....خوشحال بودم که تو یخچالشون قرصی که گلنار گفت بود...
    شال سرم رو جلوتر کشیدم و با یه لیوان بزرگ آب به سمت اتاقش رفتم....
    هنوز پشت میزش بود...دستش رو گرفتم و به سمت تخـ ـت دو نفره سورمه ای رنگش بردم که بالاش یه تابلو بزرگ از یک عالمه قطره های رنگ زرد بود....
    نشست روی تخـ ـت لخـ ـت و بی حس بود کرواتش رو باز کردم لبخند بی جون و تلخی زد...قرص رو به طرفش گرفتم : این رو بخور کمکت میکنه بخوابی....
    قرص رو از کف دستم گرفت و کف دستم رو آروم بـ ـوسید : کوچولو دکتر شدی؟؟
    _ای کاش برای این شرایط تجربه نداشتم یا ای کاش تو هیچ وقت تجربه اش نمی کردی...
    پتو رو براش زدم کنار دراز کشید : سرم داره میترکه....
    کنارش لبه تخـ ـت نشستم این کلافگیش دیوونه ام میکرد : اگه بتونی بخوابی رد میشه گلنار گفت این قرصا کمکت میکنه....
    _همراز ...جاش الان خوبه...؟؟
    ...همون سئوالی وحشتناک بی جواب....
    بغضم رو قورت دادم : البته....
    _همراز تو بخشیدیش مگه نه؟؟ همراز ببخشش...
    قلـ ـبم میلرزید وقتی این طور میگفت : من از ایشون هیچ وقت ناراحت نشدم حامی گذشته رفته..من مطمئنم الان حالشون خیلی خوبه...خیلی بهتر زمانی که به اون دستگاها وصل بودن....
    _تنها شدم....من خیلی رو وجودش حساب کرده بودم....فکر میکردم...
    حرفش رو ادامه نداد و نفس عمیقی کشید و من فهمیدم همه این نفس های عمیق برای فرو خوردن اون بغض لعنتیه....و نمیدونم چرا گریه نمی کرد.....
    _پدرت هم همیشه روی تو حساب میکرد...
    _عجیبه نه....امروز فردا باید خودم پدر بشم انقدر از نبودن پدرم ترسیدم...
    ..مرد من ترسیده بود....
    دستم رو که هی کنترل میکردم رو رها کردم....دستم رو بین موهاش بردم...آروم موهای کوتاهش رو بین انگشتم گرفتم این طور پوست سرش رو میدیدم آروم دستم رو حرکت میدادم و میدیدم که انقباض بدنش کم میشه و انگار راحت تر نفس می کشه...
    _حامی آدم هر سنی که باشه به بودن پدر و مادرش محتاجه...مادرم رو که به خاک سپردیم خیلی سخت بود برام تا مدتها هضم اون صحنه ها سخت بود...
    _خدا... تو کوچولوی من خیلی تنها و کوچیک بودی....چی کشیدی؟؟
    _ربطی به سن آدم نداره حامی هر موقعی که از دستشون بدی انگار هنوز خیلی زوده.....
    _چشماش بسته که شد بالای سرش بودم اون صدای بوق وحشتناک دستگاه از توی گوشم نمیره....
    ..دستهام رو نـ ـوازش گونه تر روی موهاش کشیدم....
    _برام حرف بزن همراز..میخوام صدای قشنگت توی گوشم باشه....
    همون طور که موهاش رو نـ ـوازش میکردم بی اعتنا به صداهایی گاه و بیگاه پشت در و باغ...
    _صدا از پیراهنم گذشت
    از سیـ ـنه ام گذشت
    از دیوار اتاقم گذشت
    از محله قدیمی گذشت
    و کودکی ام را غمگین کرد
    کودک بلند شد
    و قایق کاغذی را بر آب انداخت
    او جفت را نمیفهمید
    سوار شد
    آبها به آینده میرفتند
    همین جا دست بردم به شعر
    و زمان را مثل نخی نازک بیرون کشیدم
    از آن دانه های تسبیح ریختند
    من...تو..
    کودکی....
    ...قایق کاغذی
    نوح....
    ...آینده
    تورا با کودکی ام بر قایق کاغذی سوار کردم و بعد با نوح در انتظار طوفان قدم زدیم....
    دستم رو آروم روی نرمی پلکش کشیدم چشمش حرکت نمیکرد و این نشون میداد که بالاخره خوابیده و من چه قدر دوستش داشتم....
    بیرون اومدم و شالم رو دوباره روی سرم مرتب کردم ...نمی دونستم بین اون جماعتی که پایین بودن چه طور ظاهر بشم پانچوم رو توی دستم گرفتم بهترین کار رفتن به خونه بود که احساس کردم ته راهرو روی مبلی که رو به روی پنجره سرتا سری رو به باغ بود یه سایه هست...کمی که دقت کردم این آدم توی تاریکی حامد بود...
    پاهام نا خود آگاه به سمتش رفت...اون خلوت تیره رنگ و حرکت شونه هاش تو تاریک و روشن این خونه عزادار حس عجیبی از یه ترحم عمیق برام ایجاد کرد...
    بهش نزدیک شدم امشب بیشتر از هر وقت دیگه ای به نظرم لاغر میرسید...
    پشت سرش رو هم نگاه نکرد اما صدای خش دارش که نشان از گریه اش بود رو شنیدم : خوابید؟؟
    روی مبل کنارش نشستم و به نیم رخ کسی که خواهرم عاشقش بود نگاه کردم و اعتراف کردم که همیشه مرد خوش قیافه ای بود ...
    _خوابید...حالش خیلی خوب نبود...
    دستاش رو روی زانوهاش گذاشت پاهاش رو تند تند و عصبی تکون می داد : اگر با رها مونده بودم به نظرت میتونست آرومم کنه؟؟
    ..دستم رو روی حـ ـلقه ای که از گردنم آویزون بود گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم : نمی دونم...
    _باورم نمیشه اون دختری که با موهاش موشی تو خونه مادر رها نشسته بود قراره بشه زن دادشم...
    سرم رو پایین انداختم و حرفی نزدم اشاره مـ ـستقیمش کمی باعث خجالتم شده بود...
    _سرت رو بالا بگیر ..اونی که باید سرش تا آخر عمرش چسبیده به سیـ ـنه اش باشه منم...منی که زنم نیست تا آرومم کنه...منی که الان میتونستم تو این خونه حرمت داشته باشم...لا اقل پیش تو...
    ..شونه هاش از گریه بار دیگه لرزید : پدرم به خاطر من مرد همراز....من احمق حتی برگشتنم هم برای اون پدر زجر بود...
    گلوم خشک شده بود چه میتونستم بکنم در مقابل این آدم رقت انگیز : این طور نیست این جا کسی از شما متنفر نبود...
    زیر چشمی نگاهم کرد : می دونم چه قدر روحت بزرگه داری سعی می کنی حال بد یه بازنده رو خوب کنی....برای بچه هام تا آخر عمرم حامدم..برای لباس دخترم باید از عموش اجازه بگیرم چون حقی در مقابلشون ندارم...زنم میتونست این جا باشه بغـ ـلم کنه... کنارم باشه ولی تنها م و برای فرار از پچ پچ های دیگران این جا..
    مانتوم که روی زانوم بود رو محکم توی دستم مچاله کردم : پدرتون مطمئنا دوست نداره شما رو این شکلی ببینه...
    _فکر کنم مادر تو اما روحش الان بیشتر آروم شده...
    کمی اخم کردم : مادر من هر گز انقدر پر از تنفر نبود...
    _چه طور نبود؟ من دخترش رو بد بخت کردم و الان دارم فکر می کنم کسی که بخواد کار من رو با دخترم بکنه خرخره اش رو می جوم....
    مشت دستم رو باز کردم : به سرنوشت اعتقاد داری؟؟
    _خیلی روزهاست که به چیزی اعتقاد ندارم جز اشتباهات خودم...
    _منم هم زیاد به سرنوشت اعتقادی نداشتم..هنوز هم ندارم...تصمیمات خود ماست که زندگیمون رو میسازه خودمون تا حدودی از راه زندگیمون رو انتخاب میکنیم...اما تا حدودی...شاید واقعا خواهر من زن خوبی براتون نبود حامد ...بچه ها هم کم کم حضورتون رو میپذیرن...
    _پدرم...
    _ایشون هم شما رو بسیار دوست داشتن...
    _کاش بهم نشون داده بود این دوست داشتن رو..کاش من تونسته بودم درست باهاش حرف بزنم هیچ وقت کمـ ـرش از خطاهای من راست نشد همراز....
    _نیاز به خواب دارید بلند شید....
    از توی جیبم باقی مانده قرصی که به حامی داده بودم رو در آوردم از لفا فه اش خارج کردم : زندگی هنوز ادامه داره خیلی وقتها دست اندازها انقدر بلند به نظر میان که هر گز فکر نمی کنیم بتونیم ردشون کنیم اما رد میکنیم ...الان دو تا بچه تو این دنیا هستن که بهتون احتیاج دارن و از همه مهم تر فریده خانوم....
    لبخندی زد : حامی با تو خوشبخت میشه...دوستش داری؟؟
    لفافه قرص رو توی جیبم گذاشتم...خجالت کشیده بودم این سوال مـ ـستقیم معذبم کرده بود...
    _دوستش داشته باش همراز...تو تنها چیزی هستی که حامی برای خودش خواسته...شغلش رشته تحصیلیش...همه اینها خواسته های دیگرانه...این پوسته سفت و خشکش هم حاصل تربیت پدرم...تو تنها داشتشی....

    گوش تا گوش آدم نشسته بود و فریده خانوم روی مبل نشسته بود خستگی از سرتا پاش میریخت..حامی که نبود من تو این جمع احساس بدی داشتم...
    رویا از دور من رو دید و به سمتم اومد و دستش رو زیر نگاه یه جمعیتی روی کمـ ـرم گذاشت و به گوشه ای هدایت کرد : حالش خوبه؟؟
    _خیلی نه..گریه نمی کنه یکم خالی بشه....
    _غد تر از این حرفهاست....
    _حامد هم خوب نیست...
    _دیدمش تنهاییش دیوونه ام میکنه...
    _بهش قرص دادم رفت که بخوابه...
    _خوابید؟؟
    _من که تو اتاق حامد نمیرم
    _آخ آخ اگه بری حامی می کشتت...
    از لحن لوده اش خنده ام گرفته بود : نخندون منو این جماعت همین جوریش هم نمیتونن بودن من رو اینجا هضم کنن...
    _بی خود...هیچ کس اندازه تو الان این جا محق نیست عروس خاندان انتظام...
    به ابروی بالا رفته اش نگاهی انداختم : میبینم که تو خونه داماد عروسی اما تو کوچه عروس خبری نیست...
    دستش رو محکم گذاشت رو دهنش : فعلا که خونه داماد هم اشک و آهای یه جماعت متظاهره...تنها کسی که واقعا ناراحت فریده خانوم و خواهرهای اکبر خان هستن بقیه این جماعت که میبینی یه جورایی جیره خوار این خانواده ان...
    _من بهتره برم خیلی دارم توجه جلب میکنم...
    _می رسونمت منم دارم میرم خونه...

    _دیشب چه طوری رفتی خونه؟؟
    _رویا با راننده شون من رو رسوندن هنوز سرت درد میکنه؟؟
    این رو پرسیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم و شالم رو مرتب کردم ...
    _نمی دونم ...صبح که با بوی حلوا بیدار شدم دوست داشتم فکر کنم یه خیال تلخه نه واقعیت....
    _واقعیت همیشه تلخ تره...
    صداش داغون تر شد :دارم میرم بیمارستان تحویلش بگیرم...
    _منم دارم حاضر میشم..
    _همراز ازت یه خواهش عاجزانه دارم...
    _جانم؟؟
    _می شه نیای؟؟
    دستم بین راه برای برداشتن کیفم خشک شد : چرا؟؟
    _میدونم اون جا خاطراتی که نباید برات تداعی میشه...عسلم من خیلی داغونم...نمی شه که حواسم بهت باشه...بچه ها هم پیش تو باشن خیالم از همه جمع تره...
    _ولی تو این روز سخت من باید پیشت باشم...
    ..باید رو با تحکم زیادی کردم...
    _تو پیشمی عزیزم...هر وقتی که خیالم از این که جات خوبه راحت باشه حالم بهتره..خونه باش...
    ...گوشی رو قطع کردم...موبایل رو محکم توی مشتم فشار داد ..نمی دونم این افکار مسموم چرا تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود...نمی خواد من دیده بشم...اون نمیخواد پیشش باشم...
    _همراز ...جایی میخوای بری؟؟
    به کوشا که ترسیده توی چارچوب در ایستاده بود لبخندی زدم : نه قور قوری من...برو بیام باهم صبحانه بخوریم تو و پرنسس شانس آوردین سه روز نمیرید مدرسه....
    کاریت به بچه ها نباشه برای سر حال کردنشون می خوایم با آویسا ببریمشون شهر بازی....
    _به نظرت برم...؟
    سیا اخمی کرد : لوس شدی؟؟ انتظار داری اون آدم تو شرایطی که امروز پدرش رو دفن کرده بیاد منتت رو بکشه...؟
    _سیا...!!
    _هنوز ازت دلخورم همراز اون گند گذاشتنو رفتنت...این هم از جریان خونت...باز خوبه طرف تا دوماه بهتون فرصت داده...
    نوک کفشم رو به گوشه دیوار زدم : خوب حالا...
    _خوب حالا و زهرمار...من نمیدونم از کی تو انقدر خودسر شدی؟؟؟
    _حوصله ندارما...
    اخماش رو مصنوعی کرد تو هم : برو رد کارت حوصله نداشته باشی هم عددی نیستی...تو به روزی فکر کن که ماجرا خونه رو بخوای به حامی بگی...
    _من میخواستم بگم که اکبر خان این طوری شد..چی کار کنم الان که تازه پدرش رو دفن کنه بگم راستی من باید خونه ام رو عوض کنم..؟؟تازه به اون تا به حال ربطی نداشته الان ....
    _ها الان کی تو؟؟
    _ا..سیا
    _ا...نداره باید بزرگترش بیاد با بزرگترت صحبت کنه...
    _میدونم به همین خاطره که انگشترش دور گردنمه نه تو دستم...
    _آفرین...حالا هم برو تو یخ کردم..بچه ها هم منتظرمن...شب هم زنگ بزن هر ساعتی بود میام میبرمت...
    _تو بهترین داداش دنیایی...
    _آره معلومه از این که تازه خبر دار شدم خواهر گراممون خونه اش رو داده رفته....
    _حالا تو این رو بزن تو سر من...
    _اگه دوبار فیزیکی زده بودم تو سرت آدم شده بودی...
    به اخمم لبخندی زد وسوئیچش رو از تو جیبش در آورد: راستی آدرس مسجد و برای سومش بگیر..مامان که عمرا نمیاد میشناسی که چه کینه ای داره..خب آخه خبر هم از ماجرای تو نداره..اما من و گلی و آویسا میایم...

    عمارت دو برابر دیشب شلوغ بود...خانوم های شیک پوش تو لباسهای مشکی رد میشدن و همشون روی سرشون حریرهای مشکی بود...
    من هم آروم و از گوشه خودم رو به سالن رسوندم...
    شنل سیاه رنگم رو به مـ ـستخدمی که نمیشناختمش تحویل دادم...چشم چرخوندم و بین اون هم همه و اشکهای گاه و بیگاه و صدای قرآن آرومی که پخش میشد تو این عصر دلگیر چشمم دنبال حامی یا فریده خانوم گشت...اما کسی نبود انگار..همین طور ایستاده بودم...بد جور احساس غربت کردم...
    _همراز جان...
    سرم رو با صداش چرخید و به چشمای قرمزش نگاهی کردم : سلام دوباره تسلیت...
    سرش رو تکون داد : حامی بالاست...
    _اما حامد مادرتون...؟؟
    _رفته یه دوش بگیره...برو اول یه سر به حامی بزن...بعد بیا..امروز یه قطره اشک هم نریخته..می ترسم همراز براش....
    تقه ای به در زدم ...
    _بله...
    سرم رو آروم داخل بردم.. : سلام...
    _سلام عزیزم...اومدی....؟؟
    در رو پشت سرم بستم : منتظرم بودی؟؟
    چشماش رو مالید : من همیشه منتظرتم...
    ..اومد نوک زبونم بگم پس چرا امروز من رو نخواستی که حرفم رو خوردم تو این شرایط حرف مناسبی نبود...
    _بازهم تسلیت میگم...
    رو مبل رو به روی میز کارش نشستم...از جاش بلند شد و کنارم نشست ..بوی سیـ ـگارش رو نفس کشیدم...
    _حامد چه طوره؟؟
    _اونم برای تو نگران بود...
    _من چیزیم نیست
    _چرا گریه نمی کنی حامی؟؟ این طوری که داغون تر میشی..
    _خیلی کار دارم باید مسجد رزرو شه برای مهمانهایی که از شهرستان میان هتل رزرو شه...برای ناهار جا رزرو شه..کلی کار هست...
    دستم رو گذاشتم روی مشتش که روی زانوهاش هر لحظه محکم تر میشد: حامی؟؟
    _...
    _به من نگاه کن....
    _من خوبم..
    _نیستی...ول کن این کارها رو تو عزاداری...
    _کی انجام بده...؟
    _من...
    سرش خیلی سریع اومد بالا : چی؟
    _من...من و حامد و رویا...ما هستیم...به خدا که هستیم...قبولم نداری؟
    با محبت ترین نگاهش رو بهم انداخت و بغضش رو قورت داد : امروز تو مقبره یه چشم حامد به مزار رها بود و من تنهاییش رو تا ته دنیا حس کردم....
    دست آزادش اومد سمت گردنم و از بین موهام رد شد...انگشتش رو آروم کشید روی شاهرگم..سرم خم شد به سمت دستش ...
    _نباشم همراز اون روزی که این نزنه....
    نا خود آگاه دستم دور گردنش حـ ـلقه شد...بغـ ـلش کردم ...شاید برای اولین بار بود که این طور بغـ ـلش میکردم ....
    _من هستم حامی....
    بـ ـوسه آرومی روی موهام گذاشت و من حس کردم که یه قطره روی شونه ام رو خیس کرد و صداش از بغض لرزید : پدرم خوابید همراز...

    دفتر رو روی میز گذاشتم و خیره شدم به دو نفری که حاضر و آمده اما با تعجب داشتن نگاهم میکردن : چیه ؟؟
    رویا : یعنی حامی جدی جدی گذاشت ما این کار رو انجام بدیم...؟
    نگاهی زیر زیرکی به نگاه مغموم حامد انداختم : نه میخواد حامد انجام بده ولی من اصرار کردم از اون جایی که حامد هم عزاداره و حوصله نداره ما هم کمکش کنیم...
    در جا نگاه حامد عوض شد : اما آخه من که جایی رو نمیشناسم و نمیدونم باید چه کار کرد اصلا...
    _میدونم من و رویا به شما میگیم با کمک و هم فکری هم یه مراسم درست و درمون میگیریم....
    حامد : حامی؟؟
    _حالش خوبه رفت دوش بگیره و بعد هم یکم بخوابه میرم بهش سر میزنم...فعلا بیاید به کارهامون برسیم....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    اشک روی گونه اش اذیتم میکرد اما این بهترین راه بود...با حامی به این نتیجه رسیده بودیم که بچه ها برای مراسم شب بعد از مسجد سوم تو خونه باشن این طوری پذیرش مرگش به دور از هیاهو هایی که گذشته بودن راحت تر میشد...
    کوشا هنوز هم اشک نداشت...شالم رو روی سرم مرتب کردم...پیراهنی ساده و مشکی رنگ با یقه سه سانت و جوراب شلواری کلفت مشکی و کفشهای پاشنه دار پوشیدم چهره ام کمی رنگ پریده بود ولی تنها چیزی که خستگی رو از تنم بیرون میکرد نگاه آرام تر حامد که حالا احساس میکرد کارهایی هم از دستش بر میاد و در آخر تشکر زیبای حامی از خودم بود...دستی به گونه ام که هنوز انگار قطره ای بارون روش بود کشیدم...
    _یعنی هیچ وقت بر نمیگرده.؟؟
    صدای کوشا من رو به خودم آورد تو تراس روی صندلی نشسته بودیم غروب شده بود و هوا سرد تر شده بود...
    _کوشا آدم ها وقتی دنیا شون رو عوض می کنن خیلی خوب میدونی که نمیتونن به دنیای ما برگردن....
    نیوشا چشماههای خسته اش رو بهم دوخت : همراز...تو پدرجون رو دوست داشتی؟؟
    با انشگت اشاره پیشانیم رو خاروندم ...درهای بسته...آیفون و تلفنی که جواب داده نمیشد...تنبیه کردن های من...بیرون انداختنها...رهای خسته از دیکتاتوری این خونه..خسنگی همیشگیش از هوای تنفسی این عمارت..صدای عصای رعب آور و اسمم که هر گز از طرفش ابراز نشد...اینها تنها خاطرات من از اون مرد بودن... نه هرگز این مرد رو دوست نداشتم...
    _پدر جونتون شما رو خیلی دوست داشت...
    هر دوشون به بازوهام تکیه دادن و من شروع کردم داستانی که از بچگی دوستش داشتن رو تعریف کردن..این طوری شاید حالشون بهتر میشد ...
    بچه ها تو عالم خودشون بودن...سرم چرخید به سمت چشم هایی که سنگینی نگاهشون رو حس کرده بودم و اذیت شده بودم کمی اخم کردم اما همون نگاه سابق رو داشت ...این داریوش آدم نمیشد...نگاه ازش گرفتم و به حرفهام ادامه دادم که صدای پاشنه های کفش و بعد صدای رویا شنیدم....
    _این جا چی کار میکنی داریوش ؟؟
    _خودش و صداش عین عروسکه ...
    خودم رو زدم به نشنیدن...دستم رو بین موهای نیوشا کردم و نفسم رو بیرون دادم..اما واقعا داشتم عصبی میشدم که لحن رویا باعث شد یه لبخند زیر زیرکی بزنم...
    _آره اما این عروسک برای حامی خیلی عزیزه فکر نکنم انقدری احمق باشی که بخوای با حامی در بیفتی...
    حتی سرم رو هم بلند نکردم ..این طوری خیلی بهتر بود....نمیدونم چه قدر گذشت که حامد اومد و دستش رو روی شونه نیوشا گذشت...از دیدن لبخند نیوشا به حامد کمی حس بهتری بهم دست داد
    حامد : همراز جان بریم تو؟؟ هوا سرده...
    بچه ها بلند شدن و رفتن داخل من هم بلند شدم و دامنم رو مرتب کردم
    کمی این پا و اون پا کرد : چیزه این پسره داریوش بهت چی گفته؟؟
    سرم رو با شتاب بالا کردم : چی؟؟
    _میدونم برات کم اهمیت تر از اینم که اجازه داشته باشم این سوال رو بپرسم...
    _نه نه...منظور من این نبود...
    _رویا اومد بهم گفت اگر چیزی گفته به هم بگو...
    ..حس خاصی داشتم از این سئوالش ایستاده بودم این جا..تو باغ عمارت با این مرد خسته و با ته ریش و مشکی پوش کسی که همه عمرم ازش متنفر بودم بحث چی می کردم؟
    _چیزه هیچی نگفته در ضمن...
    _میدونم میخوای حامی نارحت نشه..میدونم قبولم نداری اصلا من حامد نیستم...من برادر حامی...باشه؟؟ اگه میشه داخل بشین کلا نه من نه حامی اعصاب نداریم...نمیخوام این وسط دلخوری پیش بیاد....
    نمیدونم چرا دلم میخواست لبخند بزنم..از این که حامد سعی داشت جایگاه خودش رو پیدا کنه خوشحال بودم...
    داشتیم صحبت میکردیم که حامی تو چارچوب در پیداش شد و نگاهی به هردومون انداخت : حامد مامان کارت داره...
    حامد از کنارم رد شد و حامی سمتم اومد : این خانوم ما چرا تو باغ تو این سرما ایستاده؟
    _هیچی با بچه ها بودم اونا رفتن منم داشتم میومدم....
    یه قدم بهم نزدیک تر شد و سرش رو کمی خم کرد : از چیزی که ناراحت نیستی؟ اگر بودن با حامد اذیتت میکنه به خاطر من این جا نباش..
    سرم رو بلند کردم ....این چشمهای خسته برای من امن ترین نگاه دنیا بود : من با حامد مشکلی ندارم...تا وقتی که برادر تو باشه نه همسر خواهر خدا بیامرزم...
    صداش رو کمی پایین آورد : یعنی به خاطر من باهاش کنار میای؟؟
    _باورت نمیشه؟
    _نه..
    تعجب کردم :یعنی چی نه؟؟
    _باورم نمیشه انقدر خوش شانس بوده باشم که همچین خانومی نسیبم شده باشه....
    نفسش رو روی پوشت صورتم حس میکردم که صدای رویا از جا پروندتمون...
    لبخند پهنی روی صورتش اومد : همراز این کیترینگی زنگ زد برای شام امشب می خواد بدونه غذا رو کی تحویل میگیره...؟
    قدمی به سمت رویا که خنده موذیانه ای داشت برداشتم و برگشتم به سمت حامی ..نگاهش خیی بامزه بود...
    _چرا این طوری نگام میکنی؟؟
    نگاهی به رویا کرد با اخم : رویا چرا هنوز اینجایی؟؟
    رویا رفت داخل....
    بهم نزدیک تر شد : گفته بودم خیلی دوستت دارم؟
    نگاهش کردم و لبخندی از این همه مهر توی صداش زدم : گفته بودم برام خیلی عزیزی؟
    تابلوهای روی دیوار رو هم پایین آوردم هنوز جای امنی پیدا نکرده بودم وقتش رو هم هنوز نداشتم از مراسم اکبر خان حدود یه ماهی گذشته بود ؛بعد هم سر کلاس رفتن و شروع تمرین تاتر جدید نشستم روی جعبه ای که ظرفها توش بود باید به حامی میگفتم اما میدونستم انقدر دیر کردم که دیونه بشه...نفسم رو با صدا بیرون دادم ..این خونه خیلی چیز ها داشت خیلی ناراحتی ها و شاید یه اندکی هم خوشحالی خم شدم تا شمع کوچیکی از جعبه جا مونده بود رو بردارم که انگشترم از یقه ام بیرون زد...لبخندی روی لـ ـبم اومد و بـ ـوسه ای به انگشترم زدم
    حرف گلنار همش تو ذهنم میچرخید که شانس آوردی بهخاطر درگیری های کاری و سفرهای این مدت حامی اطراف خونت پیداش نشده تا ببینه کارگرا مترش میکنن و جعبه ها رو همه و تو بی عار یه خونه نداری بری توش...
    انگار یه خونه درست و حسابی پیدا کردن که کمی امن باشه از پیدا کردن گنج علی بابا هم سخت تر شده بود...زیر کتری رو روشن کردم...توی پله ها صدای پا اومد این مدت بهش عادت کرده بودم به خاطر حضور کارگرها....
    ولی امروز دیگه حتما باید میگفتم ..هر چند از نظر خودم هنوز هم خیلی واجب نبود.. دیگه بیشتر از این تعلل جایز نبود
    با زنگ دوم بود که گوشی رو برداشت : سلام عزیزم...
    کمی توی خودم روی کاناپه جمع شدم و به گلدانهام که ردیف کنار بودن نگاه کردم : سلام...شرکتی؟؟
    _بله ..چه طوری؟؟
    از صدای کاغذی که روی میر جا به جا میشد معلوم بود که خیلی کار داره...
    _من خوبم مزاحمت نمیشم به کارت برس من...
    صدای کاغذها متوقف شد و دوباره صدای خسته حامی رو شنیدم : دوست دارم صدات رو بشنوم ...قطع نکن...
    دلم برای این عاشقانه های جدی و ساده اش میرفت...
    صدای فندکش اومد : خوب بگو داشتی چی کار می کردی؟ و اینکه امشب مامان منتظرته...
    خجالت میکشیدم از فریده خانوم ..الان بهترین فرصت بود اما برای پوشوندن این مسئله بهترین کار این بود که بزنم در شوخی: هیچی داشتم جعبه ها رو چسب میزدم و وسایل جمع میکردم و بعد هم باید برم تمرین و باشه شب...
    پرید وسط حرفم و من از این لحنی که یهو تا این حد جدی شده بود ترسیدم : جمله ات رو یه بار دیگه تکرار کن...داشتی چی کار میکردی؟؟
    شروع کردم به تکان دادن عصبی پاهام ماجرا بیشتر از این حرفها دردسر داشت گویا : چیزه...وسایلم رو
    بی طاقت پرسید : وسایل چی همراز...
    زمزمه وار گفتم : خونه...
    کمی مکث کرد : درست حرف بزن ببینم...
    _یعنی میدونی مسئله خاصی نیست ...من یعنی باید خونه رو تخلیه کنم....
    جمله و با آنچنان شوخی یخی برای تلطیف فضا گفته بودم که حال خودم هم بد شد اما صدای دادی که من برای بار اول از حامی شنیدم ترسناک تر از این حرفها بود که بشه تلطیفش کرد : چی؟؟؟!!!!!! معلوم هست داری چی کار میکنی؟؟ دارم میام اونجا....
    _چیزه حامی به کارات برس منم تمرین....
    _از اون خونه بیرون نمیای تا بیام ببینم چی داری میگی؟؟

    گوشه شصتم رو توی دهنم گرفتم عادتی که هر گز نداشتم اما دروغ بود اگر نمی گفتم که ازش ترسیدم...
    زنگ در واحد که خورد واقعا کف دستام یخ کرده بود دوست نداشتم بحث کنم از مجادله متنفر بودم و میدونستم که این بار واقعا حق با حامی...
    در رو که باز کردم دلخور ترین مرد زندگیم تو چار چوب در بود با اون لباس سرتا سر مشکی و اون ته ریش و اون اخم ترسناک عجیب نبود که از دیدنش انقدر ترسیدم..در رو پشت سرش بست و نگاهی اجمالی به خونه نیمه جمع شده من انداخت...
    سوئیچش رو با صدای بلند روی میز وسط هال پرت کرد و من هنوز هم ترسیده وسط خطهای قرمز گلیم زیر پامون ایستاده بودم و به جعبه ای که با ماژیک و با خط درشت نوشته بودم کتاب خیره بودم....
    _این جا چه خبره؟؟؟
    صدای به خاطر خالی بودن خونه انقدر پیچید یا حامی برای بار دوم این طور داد زده بود....؟؟
    _من که گفتم....
    _میذاشتی یهو بعد از اسباب کشی بهم میگفتی و آدرس جدید ت رو میدادی ؟؟؟ هان؟؟؟؟ نظرت چیه؟؟؟
    _حامی...ببین...
    برگشت و با اخم وحشتناکی نگاهم کرد : این کارت الان به حساب چیت بذارم...من رو آدم حساب نکردی ؟؟
    یه قدم به سمتم برداشت دستش رو جلو آورد و انگشترش که از یقه ام بیرون زده بود رو بیرون کشید : یا هنوز نمیدونی این یعنی چی؟؟
    _باور کن که اینا نیست...
    کلافه انگشتر رو از دستش رها کرد و قدمی عقب رفت پالتوش هنوز تنش بود و چهره اش قرمز شده بود : بگو بفهمم چیه؟؟اصلا تو داری چی کار میکنی؟؟
    من این حامی با لحن سرد رو فراموش کرده بودم من این نگا ه قهوه ای که دیگه خاکی نبودن رو نمیشناختم....
    سعی کردم همه چیز رو با آرام ترین و در عین حال ریلکسی که تناقض عجیبی با اضطراب درونم داشت تعریف کنم...دلم می خواست بغـ ـلم کنه که من مطمئن شم این مرد ترسناک رو به روم دوباره میشه حامی دوباره میگه عزیزم....
    روی مبل نشسته بود دست به سیـ ـنه و من عین بچه ای که پیش پدرش جواب پس میده مضطرب و سر پا چشم دوخته به گلیم زیر پام تو ضیح میدادم....
    _و حتی به ذهنت نرسید با من مشورت کنی نه؟؟
    _خب آخه این مال قبل از..
    دستش رو به نشانه سکوت کردنم بالا آورد و آیا این مرد باز هم به من میگفت دوستم داره؟؟
    _حامی...
    بی توجه بهم فقط ازم خواست تا قرار داد رو بیارم نگاهی اجمالی انداخت و بعد پای تلفن برای کسی اینها رو خوند و خواست که تا ده دقیقه دیگه سر و ته اون آدم رو در بیارن و من برای کم کردن و اون حس مزخرف آکنده در فضا که بدجور بوی کاکتوس میداد چای آوردم...
    تلفنش رو قطع کرده بود و شده بود همون آقای دکتر ..دیگه انگار حامی نبود..فنجان چای رو ندید گرفت : الان باید بهت چی بگم...
    سرمای این لحن از سرمای این زمـ ـستون لعنتی هم بد تر بود و من تمام سعیم این بود که بتونم از این حالت درش بیارم...
    _حامی باور کن می خواستم بگم اوضاع پدرت و بعد ..ببین من ...
    _خونه رو میخوای چی کار کنی؟ چند روزه اون کار گرها تو این آپارتما ن خراب شده ان و تو هم تو این کل ساختمون تنها...
    چشمام رو از دادش بستم : یه هفته...
    سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد : یه هفته؟؟
    _خب تو حالت خوب نبود من خواستم تو...
    نمیذاشت امروز اصلا نمیذاشت من هیچ جمله ای رو تموم کنم نگاهی بهم انداخت که فهمیدم چیزی بدتر از فریاد هاش هم وجود داره....
    _جمع کن بریم خونه ما....بعد هم میبرمت تو یکی از آپارتمانهای خالی خودم...
    عصبی بودم این نتیجه ای نبود که من میخواستم از این بحث بگیریم... : نه..
    _نه؟؟!!!!!
    _یعنی چیزه من هنوز وسایلم رو کامل جمع نکردم...
    _لازمشون نداری وسایل شخصیت رو بردار ...
    این رو گفت و سوئیچش رو برداشت
    _نه یعنی حامی یه دقیقه گوش کن...
    به سمتم برگشت..این مرد چه قدر غریبه بود
    منتظرم بود : حامی نیازی نیست من هنوز هستم تا خونه پیدا شه...
    احساس کردم زیر پلکش پرید یه قدم بهم نزدیک تر شد و من یه قدم عقب رفتم : نشنیدم...
    _گفتم که من
    _من انقدر بی غیرتم دیگه تو رو با این همه کار گر تنها بذارم و تو این ساختمون خالی....تقصیر تو نیستها من انگار بلد نیستم زن داری کنم....
    عصبی شده بودم این استرس آزار دهنده ..این مردی که این چند وقت عادت نداشتم این طور ببینمش ... : من زنت نیستم هنوز....
    جا خورد...دستی به صورتش کشید : همراز با من یکی به دو نکن
    تلفنش زنگ زد ..همون آدم بود حامی فقط گوش داد و بعد هم قطع کرد : شانس آوردی این قرار داد و این آدم بی مشکله..من نمیدونم تو چه طوری این کار ها رو میکنی؟
    _من هر طوری...حامی من این همه سال خودم زندگی کردم باید این کار رو میکردم الان تو رو نکشیدم این جا که برام خونه پیدا کنی...
    _تو نیازی نیست کارهایی که من باید انجام بدم رو بهم یاد بدی...گفتم حاضر شو....میگم یه جایی رو برات تمیز کنن نزدیک خودمون...چرا ایستادی...خانومی که هنوز زن من نیستی اما نمی دونی هم که کی هستی...
    _صبر کن حامی...یکم فقط یکم صبر کن....من آپارتمان تو بیا نیستم....
    خواست حرفی بزنه که دستم رو آوردم بالا : حق داری..داد بزنی بگی چرا الان میگم...اما...من از اون دخترایی نیستم که برم تو آپارتمانت زندگی کنم...من نکشیدمت این جا که برام خونه پیدا کنی من خودم پولی دارم به اندازه پولم میرم و یه جایی رو رهن میکنم تا این خونه آماده بشه...
    _و تو برنامه های شما خانوم مـ ـستقل اومدن تو خونه من نیست نه؟
    _داد نزن
    _پس اون لعنتی دور گردنت چیه؟؟ تو اصلا فهمیدی بله دادی؟؟
    _من نفهم نیستم..می دونم یعنی چی؟؟ ولی من الان حتی در حد نامزدت هم نیستم..من نمیتونم احساس این دختر صیغه ای ها رو داشته باشم که معـ ـشوقه پولدارشون براشون آپارتمانای لوکس میگیره...
    تند حرف زده بودم..خیلی زیاد این رو وقتی فهمیدم که حامی اون طور سرد و ترسناک نگاهم کرد ...با دست جلوی دهنم رو گرفتم اما سودی نداشت این مزخرف از دهنم بیرون پریده بود...
    _آخرین حرفت همینه فکر کنم...باشه...
    این رو گفت و به سمت در رفت...
    _حامی...
    اما حامی گفتنم انقدر ضعیف بود و بسته شدن در انقدر بلند که نتونم حرفم رو ادامه بدم...
    چرا اشکم در نمیومد رو هم نمیدونستم...دستی به موهاش که به خاطر عوض کردن پیراهنش بهم ریخته بود کشیدو به سمت من و گلنار اومد...روی تخـ ـت نشسته بودم و گلنار هم کنار دستم...سیا صندلی چرخدار میز
    گلنار رو کشید و روش نشست : از دست تو من یه روز خوش ندارم....
    دهنم رو براش کج کردم...خنده ای کرد : مموش بی چاره اش کردی...به خدا از دست تو سر به کوه و دشت میذاره به نمیدونی با چه لحن خسته ای گفت نذارم خونه تنها بمونی....
    گلنار هنوز هم ساکت بود و توی فکر....نگاه زیر زیرکی بهش انداختم : من کار بدی نکردم گفتم که حتی جمله ام هم..
    قیافه سیا این بار جدی شد : مزخرفترین جمله عالم بوده...
    گلی : اما دروغ نبوده...
    سیا لای پنجره رو باز کرد و سیـ ـگارش رو از توی جیب شلوار ورزشیش در آورد : همه راستهای عالم رو هم نباید به زبون آورد اون مرد می خواد زندگیش رو جمع و جور کنه. میخواد خیالش راحت باشه نامزدش جاش گرمه..به من میگه سیا اون خونه حتی شوفاژهم نداره میخواد تو یه آپارتمان خالی و بی در و پیکر با کارگرها تنها نباشه....
    پک عمیق سیـ ـگارش رو از پنجره بیرون داد ..خنکی که از لای پنجره بیرون اومد باعث شد لرز کنم رو تخـ ـتی گلی رو وری پاهای هر دومون انداختم...سیا لبخندی بهم زد : مموش سرمایی...پس تو چند وقته چه طور بدون شوفاژ سر میکنی؟؟
    _همون طوری که این همه سال با خیلی چیزا کنار اومدم....
    _من نمیگم محق نیستی ..اما من حامی رو می فهمم چیزی که شاید تو زاویه دید شما خانوم ها قابل درک نباشه...تو دو تا اشتباه داشتی..یکیش دیر گفتن این مسئله است...و یکی هم اون جمله بی خود...
    _اما من برای هر دوش دلیل دارم..
    خاکستر سیـ ـگارش رو از پنجره بیرون داد : دلایلی تو برای اون اهمیتی نداره چون اون به نتیجه رسیده...
    _سیا من زنگ نزدم که بیاد مشکلم رو حل کنه یا برام خونه پیدا کنه من به اندازه یه خونه در حد خودم پول دارم که پیمانکار داده..خونه هم دیر یا زود پیدا میشه..من میخواستم بدونه....
    سیا به نشانه تاسف سری تکون داد...
    خودم به اندازه کافی غصه داشتم...من نیاز به محبت های ساده و دور از اغراق حامی داشتم...من الان دوست داشتم پیشش باشم...دلم میخواست همون طوری که این مدت نگاهم میکرد نگاهم کنه : سیا..تو جبهه من باش دیگه...
    سیـ ـگار رو از پنجره بیرون انداخت و موهام رو بهم ریخت : من همیشه تو جبهه تو ام...من فردا وقت ندارم اما لطفا برو خونه و وسایل شخصیت رو بیار اینجا هر چند بهت قول میدم تا عصر فردا اون آدم برای تو خونه پیدا میکنه....همراز مجبورش نکن انقدر برای تنها نبودنت به من زنگ بزنه به غرورش بر می خوره این رو متوجه شدم..قبلا فقط دوستت داشت بحث فرق میکرد الان یه جورایی نامزدیشی...امروز واقعا از لحنش میشد فهمید...
    پریدم وسط حرفش : نکنه انتظار داشتی باهاش برم...؟؟ اون عمارت بزرگ درسته..مادرش هم هست درست اما سیا درست نیست نسبت قانونی یا شرعی نیست که برم خونه اونا...
    _اونم تمام این ها رو میدونه که مجبورت نمیکنه...می دونی که برای آدمی مثل حامی اینکه بزنتت زیر بغـ ـلش و ببرتت کاری نداره...هر چند با اون جمله ای که تو گفتی...
    _ااااا...تو ام هی این رو تکرار میکنی ته دل این دختره رو خالی می کنی...
    این جمله گلی بود در اعتراض به سیا....
    در اتاق تقه ای خورد و خاله در حالی که چشماش قرمز بود و توی دستش یه سینی که توش کاسه های پر از انار دون کرده بود و گلپر اومد تو....
    چشماش خاله هر سه ما رو ترسوند..خاله در رو بست...لبه تخـ ـت...
    سیا : مامان.چی شده باز بابا چیزی گفته؟؟
    خاله سری تکون داد و نگاهی به من کرد : نه صدات رو بیار پایین خوابیده بابات...نشستم تا بالاخره بخوابه بیام....
    _همراز خاله بگو که گلی دروغ میگه؟؟!!!
    دلم ریخت...حرفی برای زدن نداشتم..سرم رو انداختم پایین کاش خاله الان این حرف رو پیش نمیکشید اونم امشب که همین جوریش هم من داغون بودم...
    بغض خاله بیشتر شد : آره خاله...راسته؟؟؟
    .اشکش بیشتر شد : آخ خاله آخ
    سیا : آخه مامانم این چه اشک و آهی راه انداختی؟ انگار چی شده؟؟
    خاله بینیش رو محکم پاک کرد : زیر سر شماها هم هست مگه میشه شما تا به حال اطلاعی نداشته باشید...
    رو کرد به سمت گلی و با انگشت سیا رو نشون داد : این عقل نداره..شاعر مسلک و خله...تو عاقلشونی...تو که میدونی تهش چیه؟
    ضربان قلـ ـبم رفت بالا چرا امروز همه قصد از بین بردن تمام احساساتم رو داشتن؟؟
    گلی : مامان کار غلطی نکرده که همراز...
    خاله انگشت اشاره اش رو گاز گرفت : کار اشتباهی نکرده؟؟ دیگه چه قدر اون جماعت خون به جیگر ما کنن؟؟...اصلا رها رو بذاریم کنار...اون پدر خدا بیامرزشون و اون خانواده افاده ای رو بذارم کنار...این رنگ و روی دختری که قراره امروز فردا عروس بشه؟؟ آره؟؟
    همراز خاله تا زوده برگرد این راه راه نیست....اون آدم به درد تو نمیخوره....از اون عمارت فاصله بگیر...
    ...سرم چسبیده بود به سیـ ـنه ام...همون جایی که حـ ـلقه ام دقیقا روی قلـ ـبم افتاده بود...همون حـ ـلقه ای که امروز اون طور رفته بود زیر سوال.. جسارت نداشتم جواب خاله رو بدم...خیلی جاها بهش حق میدادم...اما چه میکردم که تو کار دل مگه میشد حسا ب و کتابی کرد؟؟
    سیا نشست بغـ ـل دست خاله : باشه..باشه بانو شما که من رو قبول نداری..فقط خانوم دکترت رو قبول داری....
    خاله با ا غلیظی که گفت دست سیا رو از دور شونه اش کنار زد اما سیا از رو نرفت : اما همراز اشتباه نکرده مامان حامی حامد نیست...همراز هم رها...
    _اما همراز پاکزاد و حامی انتظام..این رو چی کار میخواید بکنید...
    بعد رو کرد به سمت من : خاله نبودم برات..این همه سال تنها زندگی کردی به خاطر شوهرم جز گاهی برای شامی ناهاری یا یه شب موندنی این جا نیومدی...کم گذاشتم میدونم...اما...
    صدام بغض داشت و میلرزید : خاله؟؟ نکنه فکر کردید از تنهایی این کار رو کردم؟؟
    با اشک نگاهم کرد : به خدا که این طوری نیست..من تنها نبودم..شما هم خاله خوب منی...بچه هات 24 ساعت پیشم بودن هوام رو داشتن به خاطر به اشتباه گاهی تو روی پدرشون هم ایستادن...اما به خدا خاله...
    _این حرفها رو اون روزها باید به رها هم میزدم...اما نزدیم گفتم مادرت هست..شوهر من هم کم نذاشت اون موقع..خانواده سر شناس و پولدار پسره خوش قیافه و تحصیل کرده..اما تهش چی شد ؟؟ ها؟؟
    اشک از گونه من هم چکید...
    _همراز خاله..من تو این دنیا خیری ندیدم...دادشم تو جوانی گم شد دیگه نه نامی پیدا شد ازش نه نشانی..خواهرم به هیچ و پوچ بیوه شد و جور کش دو تا بچه و بعد هم که اون طور رفت...بعد هم خواهر زاده ام...همراز بذار یکم سنت بره بالاتر..می فهمی چی می گم...خدا مرگ رو به نوبت بده... من نباید میرفتم تو مسجد خواهرت با اون ذلتی که خاندانشون بهمون با اون تحقیر نگاه کنن....رها باید تو مراسم من حلوا پخش می کرد...
    هر سه مون به سمت خاله براق شدیم که خدا نکنه...
    خاله با دستمالی که حالا تار و پودش از هم جدا شده بود اشکاش رو پاک کرد : نقل این حرفها نیست....همراز نیمخوام اشک بریزی می خوام این پاکی و نجابتت..این آرامشت نصیب اهلش بشه...
    گلنار هم بغض داشت...
    _خاله حامی من رو دوست داره...
    می دونستم چه قدر رنگ گرفتم تا روم بشه به خاله بگم جمله ای که الان خودم هم بهش شک کرده بودم...
    _کافیه؟ همراز کافیه که دوستت داره؟؟ اون باری که بی خبر رفته بودی خونه عمه ات منم فهمیدم اون طور هول کردنش سر هیچی که نیست اما...
    ..خیلی حرفها داشتم برای زدن..اما نمی دونستم از کجا شروع کنم..از چی دفاع کنم...خاله با این چشمای ورم کرده..من با این همه غصه ای که امروز خورده بودم..حامی که انقدر بهش محتاج بودم...خسته بودم واقعا دلم خوابیدن میخواست با خیال راحت...اما تا خود صبح با ترس و لرز و نگاه مدام به گوشی فک رکنم به اون تیجه ای که سیا بین جمله اش پروند..
    موهام هنوز کم و بیش خیس بود اما باید وسایل رو دیگه کامل بسته بندی میکردم ..گلنار می خواست کلاس آخرش رو بپیچونه و بیاد کمکم..خاله صبح هنوز هم دلخور بود و نگران....
    روی مبل نشستم باید هر چه سریعتر شده یه سوئیت دانشجویی پیدا میکردم...عکس مامان بهم لبخند میزد این عکس مال خیلی سال پیش بود...وقتی رها تازه عروس بود...مامان شاد بود ..من هم شاد بودم...
    _مامان خاله حق داره..من حق دارم..حامی حق داره...رها ازم دلخوره به نظرت؟؟ تو بهتر میدونی داره ..من خیلی تنهام...
    ..عجیب بود این تنهایی چند وقتی بود به نظرم عمیق تر از هر زمان دیگه ای شده بود...
    نفسم رو بیرون دادم..واقعا هوا سرد بود...کتری روشن کردم ...
    صدای زنگ آیفون باعث شد ا زجا بپرم...شالم رو روی سرم انداختم و از چشمی نگاه کردم...باورم نمیشد چیزی که داشتم میدیدم رو...قلـ ـبم توی حلقم میزد...
    در رو باز کردم....

    فنجان چای رو جلوش گذاشتم...وسایل خاصی برای پذیرایی نداشتم...روی صورتش لبخند دوست داشتنی بود....اما چشماش خیس خیس بودن...نگاهی به گلدان اطلسی و حسن یوسف کرد...
    _ببخشید که این جا انقدر بهم ریخته است و وسایل پذیرایی هم انقدر کمه....
    کت و دامن خوش دوخت مشکی به تن داشت..صورتش زرد بود و ابروهاش نا مرتب...فریده خانوم زن زیبا و خوش پوشی بود..اما هنوز عزادار مردی بود که شاید هیچ وقت دوستش نداشت...
    _راحت باش عروسکم.... من زودتر از این حرفها باید میومدم این جا اما مریضی اکبر خان و فوتش..بار اولی که قدم گذاشتم تو این خونه...از در اون آشپزخونه یه پری بیرون اومد...بچه بود...به خدا ته دلم سوخت...می دونستم پسرم لایقش نیست...اما کسی از من نظری نپرسید..من با خودم عهد کردم تا بزرگ شدنش پشتش باشم..اما خریت حامد جبران ناپذیر بود..با دو تا بچه...
    سرم رو پایین انداختم...متعجب تر و حال خراب تر از این حرفها بودم که بخوام فکر کنم به این حرفها ..
    فنجان چای رو به دست گرفت : به به چه چای خوش رنگی...
    لبخند شیطونش رو دوست داشتم...خجالت زده نگاهش کردم..
    _قرار بود دیشب شام بیای خونه ما..
    _ببخشید من....
    فنجان رو روی میز گذاشت : میدونم....من همون روزی که چادر رها رو برات فرستادم تو رو نشون کرده پسر بد اخلاق و کم حرفم شناختم...سرت رو بیار بالا...
    نگاهش کردم ...
    _از همون روز برام شدی عروس آینده...این خونه انگار از اول ساخته شده که بخت پسرهای من رو پناه بده...حامد لایق نبود اما حامی رو تضمین میکنم...مردت میشه..تو به سر پناه احتیاج نداری..تو نیازی نداری به حامی پناه بیاری..اما بهت قول میدم بتونی کنارش قدم برداری....میدونم باید با گل و شیرینی بیایم ...بیام تا به غلامی قبولش کنی...
    ..خنده ام گرفت از این جمله..حامی با اون دبدبه و کبکبه و غلامی...؟؟؟
    _آخ بالاخره از اون لبخندای قشنگت زدی...می دونم باید به عمه ات و خاله ات زنگ بزنم....
    باشنیدن اسم خاله کمی اخمام رفت تو هم...
    _حامی میدونه شما اینجایید؟؟
    خنده ای کرد : نمیدونم دیشب چی بینتون گذشته که انقدر ترسیده و هول اومد خونه گفت مادر جان فردا برید دیدن همراز...هر چی گفتم بذار برای بعد چهل بابات قبول نکرد آخه من یه کت دامن آبی نفتی کنار گذاشته بودم برای خواستگاریتون...
    ....نمی دونم چرا ته دلم خیلی خوشحال نبودم از این شتاب حامی.. یعنی این خواستگاری بود؟؟ وسط خونه ای که وسایلش جمع شده بود بدون حضور داماد با عروسی که حتی یه لاک نزده بود؟؟اانگار دلیل دیگه ای به غیر از جمله دیشب من میخواستم..دلیل دیگه ای به غیر از احساس مسئولیتی که داشت خفه اش میکرد...
    فریده خانوم خم شد و کیفش رو از روی مبل بر داشت و جعبه ای رو ازش بیرون کشید و بعد با دست به کنار دست خودش به کاناپه زد..از جام بلند شدم و کنارش نشستم..دستش رو روی دستم گذاشت : همراز من همیشه دوستت داشتم میدونی مگه نه؟؟
    _بله...
    _همین قدر آروم لابد به پسر من بله دادی که دل تو دلش نیست دیگه...
    لبخندی به ذوقش زدم ...
    _همراز میخوام مطمئن باشم..دلت باهاشه مگه نه؟؟
    ..از من چه انتظاری داشت الان تو چشماش خیره میشدم می گفتم آره من عاشق پسرتونم الان از دیشب دلم حتی برای بوی سیـ ـگارش هم تنگ شده؟؟؟!!!
    _الان این لپای رنگی رو این سکوتت رو بذارم به حساب جوابت؟؟
    _من...
    _نمیخواد عروسکم راحت باش فقط اون نشانی که برات خریده رو بهم نشون بده ببینم این پسره سرخود خراب کاری نکرده باشه...
    دست انداختم و از یقه ام درش آوردم فریده خانوم لبخندی زد : خوبه بد نیست...
    بعد جعبه مخمل رو به سمتم گرفت : اینم از طرف منه...
    درش رو باز کردم یه گردن بند بسیار ظریف به شکل قاصدک بود.... : این خیلی قشنگه...
    _این رو حامی از خیلی وقت پیش آماده کرده بود و کنار گذاشته بود ..قبل از فوت پدرش..اما خوب...این از طرف من خدمت دخترم...تو عروسم نیستی دخترمی همون طور که رها دخترم بود...
    تو خالصانه بودن این حسش شکی نداشتم اما انقدر همه چیز عجیب بود و من انقدر توقعاتم از این ملاقات متفاوت که بیشتر در حال پیدا کردن حسم بودم...
    _می خوام ازت یه خواهشی بکنم...
    نگاهش کردم...
    _ده روز دیگه چهلم پدر حامی تموم میشه..میخوام ازت خواهش کنم عقد کنید...
    دستم زیر دستش سفت شد..گلوم خشک شد..اصلا انتظار این جمله رو نداشتم...
    _میدونم خیلی آرزوها شاید داشته باشی..اما یه عقد محضری ساده باشه بعد چند ماه بتونیم یه مراسم درست و حسابی برات بگیرم...
    نفسم حبس شده بود..من هنوز یه جمله این وسط کم داشتم..درد من نه مراسم بود نه چیز دیگه ای..من یه جمله کم داشتم..دلم حامی رو میخواست..اون چشمای خاکی رنگ رو...
    _فریده خانوم...؟؟!!!
    _میدونم عروسکم..میدونم کمه..میدونم لیاقتت یه مراسم خوبه..اما خوب حتی بعد از مراسم چهل پدرش هم یهو جشن عقد راه انداختن هم درست نیست....
    ..فریده خانوم درد من رو نمیدونست من که مراسم نمیخواستم وقتی کسی رو نداشتم و بی کسیم بیشتر معلوم میشه...درد من دلیل این عقد سریع بود..سرم داشت می ترکید...انگشترم دور گردنم بود و گردنبندم روی میز بالا...شالم رو محکم تر دور خود پیچیدم و از در سرم رو بیرون کردم از دیدن حامد توی ماشین جا خوردم با دیدنم پیاده شد و سلام کرد...
    _چرا بالا نیومدید؟؟
    لبخندی زد : یادت نیست آخرین بار حامی گفت حق ندارم حتی تو این کوچه بیام؟؟!!
    قلـ ـبم درد میکرد و ذهنم مشغول بود ما بازهم لبخند شلی زدم : یعنی میخواید بگید انقدر از حامی حساب میبرید؟؟؟



    دو به شک بودم...جواب بدم یه نه...دستم بارها به سمت این اسمی که روی صفحه خاموش روشن میشد رفت و برگشت دلم بد جور گرفته بود دلخور بودم..من دوست نداشتم این جوری باشیم..من این دو روز رو دوست نداشتم من هیچ کدوم از حرفهای این دو روز گفتمانم با خاله ..با فریده خانوم با حامی هیچ کدوم رو دوست نداشتم...
    گوشیم خاموش شد..اما من این مرد رو دوست داشتم..خودش گفته بود که ممکنه این اختلاف سلیقه ها رو داشته باشیم..راه حل کردن این اختلاف سلیقه ها سکوت من نبود...
    این بار که زنگ زد با زنگ اول برداشتم...انگار که خیالش از شندین صدام راحت شده باشه نفسش رو بیرون داد : همراز؟؟!!
    _سلام...
    _سلام...
    ..من دلخور بودم و اون سرد...من خاله بچه ها بودم انگار اون آقای دکتر...
    _جواب نمیدادی؟؟
    _نمی دونستم بر دارم چی میخوام بگم...یا چی می خوام بشنوم...
    _خوبی؟؟
    میخواستم بگم نه خوب نیستم نه تا زمانی که این لحن نـ ـوازشی نداره...
    _الان بحث خوب بودن من نیست...
    ادامه داد : از نظر من الان کلا بحثی نیست...
    احساس کردم پشت گوشام داغ شد...
    _با مادرم صحبت کردی؟؟
    _بله ایشون زحمت کشیده بودن تا اینجا اومده بودن...نیازی نبود...
    _یعنی چی نیازی نبود همراز؟ هر کاری یه اصولی داری..باید هم رعایت بشه...
    پوزخندی زدم برای اولین بار لحنم کنایه داشت : جدا؟؟!!!!!
    مکث کرد : منظورت رو متوجه نمیشم!!
    _....
    _همراز؟؟!!!! عزیزم...
    _من واقعا عزیزم؟؟؟
    کلافه شده بود انگار : کجایی الان؟؟؟
    _خونه...باید حرف بزنیم...دلخورم ازت حامی.


    هر دو کلافه به هم نگاه میکردیم...پاهام رو توی شکمم جمع کرده بودم..این مرد دلخور رو دوست داشتم..اما این نگاه غیر قابل نفوذ رو دوست نداشتم..
    نگاهم میکرد ...
    _من از هیچی سر در نمیارم حامی..از هیچی... اومدنه امروز فریده خانوم به این جا خواستگاری از من بود ؟؟؟
    با تعجب نگاهم کرد : یعنی مادر واضح باهات صحبت نکردن؟؟
    _چرا یکم زیادی واضح بود...
    _همراز..خواهش میکنم واضح حرف بزن...
    _تو بگو من باید چی کار کنم..تو بگو...بیام باهات عقد کنم یه هفته دیگه؟؟
    هنوز هم داشت فقط نگاهم میکرد...
    _چرا صحبت نمیکنی؟؟
    _همراز درک نمیکنم سئوالت رو.. من اگر نمیخواستم این کار رو بکنیم چرا به مادرم گفتم بیاد این جا.....؟؟؟
    _یه دلیل برام بیار؟؟
    کلافه با گوشه شصتش گوشه ابروش رو خاروند داشت سعی میکرد آروم باشه... : همراز تو به تقاضای ازدواج من جواب مثبت دادی...
    _همین؟؟
    این بار از جاش بلند شد چند قدم این ور و اون ور رفت و ایستاد رو به روم...
    _همراز چی این جوری عصبیت کرده؟؟
    _من عصبی نیستم...من خیلی حرفا دارم..داشتم اما..
    با دست به گلوم اشاره کردم مونده اینجا...
    نگاهش نرم تر شد : من اینجام که بگی...تو ناراحت اومدن مامانی؟
    _فریده خانوم حق مادری به گردن من داره؟؟
    _همراز تو قراره زن من بشی..ما باید عقد کنیم تا تو زن من بشی این کجاش انقدر ناراحت کننده است..؟؟
    ..نمی فهمید به خدا که نمی فهمیدمن چی میگم...من نمیخواستم به خاطر اون احساس مسئولیت لعنتی بخواد زنش بشم..
    سرش رو کمی بالا گرفته بود...
    _من یه سوئیت دانشجویی پیدا میکنم میرم اونجا یه پانسیون دخترونه...
    _چی داری میگی تو...؟
    دستم رو روی گوشام گذاشتم : داد نزن....
    با تعجب نگاهم کرد..نگاهش کردم..
    _حامی
    _....
    _ما اختلاف قدمون خیلی زیاده...الان متوجه شدم یا شاید باید خیلی زودتر متوجه میشدم...
    کلافه دستی به صورتش کشید ویه دور دور خودش چرخید و بعد به سمتم اومد..اخماش توی هم بود ...دستاش رو به سمتم دراز کرد..دستام رو توی دستش گرفت و کشید از جام بلند شدم...
    _بیا اینجا ببینم چی داری میگی؟؟
    یه قدم رفتم عقب..دستم رو این بار بیشتر کشید محکم توی بغـ ـلش قرار گرفتم...
    خواستم آروم بیرون بیام که محکم نگهم داشت : همین جا حرفات رو بزن...
    من این آدم رو نفس کشیدم...قلـ ـبم میلرزید...دلتنگیم که تا دو دقیقه پیش درد میکرد حالا تبدیل شده بود به آرامش بزرگ و ژرف بود نش...
    سرم رو بلند کردم چونه ام روی سیـ ـنه اش بود...نگران نگاهم میکرد
    _فرقی نمی کنه حامی..این جا هم اختلاف قدمون زیاده..
    _نیست...
    _هست..به خدا که هست..انقدر هست که با کفش پاشنه دار اعتماد به نفس من...علاقه ام بهت..هم جبران نمیشه...
    صدای قلبش رو بلند تر از هر زمانی میشنیدم از این فاصله راحت تر هم اون رگ برجسته روی پیشانی و اون کلافگی رو میدیدم...
    _همراز چرا این جوری شدی؟؟ چی بینمون گذشت.؟؟ من دیشب تند رفتم...باور کن میدونم...عصبی بودم نه از تو از جای دیگه...موضوع اسباب کشیت هم مطرح شد من دیوونه شدم..به خدا که حق داشتم...
    _نمیگم نداشتی...
    _اما حق نداشتم سرت داد بزنم...بعدش پشیمون شدم..همون لحظه ای که صدام رفت بالا پشیمون شدم...اما جمله ای که گفتی...
    با یاد آوری اون جمله دستش رو محکم تر حـ ـلقه کرد چونه ام بیشتر به اون قلب پر اضطرابش نزدیک شد...
    _اما..جمله ات تمام ذهنیت من رو بهم ریخت...من هر گز تو زندگیم کاری نکردم که همچین برداشت زشتی ازم داشته باشی...برای من همون روزی که بهم گفتی نامزدیم همه چیز تموم شد...تو از همون روزی که شدی عشقم شدی....
    _لابد متعلق به تو...
    _نه..به خدا که نه...من هر گز فکر نکردم تو مال منی...تو عشقت مال منه درست...مسئولیتت مال منه همراز..تو گفتی زنم نیستی که من اجازه داشته باشم برات مکان زندگیت رو مشخص کنم...
    ..زده بود به هدف..دقیقا وسط همون جایی که از بعد از رفتن فریده خانوم درد میکرد..خواستم خودم رو از آغـ ـوشش بکشم بیرون که نذاشت
    _همین جا حرف میزنیم...باید همراز...پس الکی تکون نخور...
    _حامی..
    _جانم...باور کن من هرگز زن صیغه ای نداشتم..من هر گز معـ ـشوقه ای به اون سبک نداشتم که بخوام براش آپارتمان بگیرم... من اصلا نمیدونم چرا اون فکر اومد تو ذهنت ,تو برای من زنمی...ما باید زودتر از این حرفها عقد میکردیم اما میدونی که چی ها شد..
    صدای ضربان قلـ ـبمون با هم ترکیب شده بود مثل یه سمفونی پر ضرب بود انگار...کمی سرجام جا به جا شدم این طور نوک شصت پامون بهم میخورد یکی از دستهاش را از دور کمـ ـرم باز کرد آروم موهام رو کنار زد : من حتی فکرش رو هم نمیکردم انقدر ناراحت بشی...
    _چرا حامی؟؟ چرا فکر نکردی از این نوع خواستگاری ناراحت میشم؟؟ یه چیزی میپرسم شاکی نشو...
    چشم دوخت بهم : بگو ...
    ..شاید سخت بود پرسیدن این سودا وقتی انقدر بی تابش بودم..وقتی مردمک چشمهاش این طور توی مردمک نگاهم میلرزید...
    _اگر..اگر جای من قرار بود با نیکی ازدواج کنی همین رویه رو پیش میگرفتی؟؟
    جا خورد دستش دور کمـ ـرم مشت شد و به سرعت باد اخماش رفت تو هم..ازم فاصله گرفت و کلافه کمی تو اتاق قدم زد...میتونستم ببینم که چه تلاشی میکنه تا خودش رو کنترل کنه دستهای مشت شده اش که این طور دو طرف بدنش آویزون بود ناراحتم میکرد من نمیخواستم مردی رو که انقدر دوست دارم زجر بدم اما..
    نشست روی مبل و سرش رو بین دستهاش گرفت : همراز..من کیم؟؟؟
    هنوز سر پا بودم و نمیدونستم خودم و حرفهام و دلم رو کجا بذارم تا همه چیز سر جای خودش باشه؟؟
    _تو...خب
    _لابد فقط حامی..خوب..یه روزهایی فقط آقای دکتر بودم و با هر بار تکرارش خودم رو ازت چه قدر دور می دیدم..بارهای بار به خودم گفتم خیلی راه هست حامی...اما من این به قول تو فاصله ها رو توی خودم حل کردم...
    سرم هنوز پایین بود و به پاهام خیره بودم...
    _حامی تو برای من خیلی عزیزی...
    صدای پوزخندش رو شنیدم : فقط عزیز...
    _تو هم یه ماه به من نمیگی دوستم داری...
    سرم رو بلند کردم و به این آدم خسته و عصبانی نگاه کردم سرش رو تکونی داد : تو چرا به من نمیگی؟؟ ها...؟؟
    قلـ ـبم ریخت...چی میگفتم وقتی حق داشت...
    _فکر میکنی بهش احتیاجی ندارم حتما...درسته؟؟ ...همراز چرا فکر میکنی من کسی که انقدر دوستت داره تصمیم داره آینده اش رو باهات بسازه نیازی به شنیدن دوستت دارم از دختر مورد علاقه ام که ازم 11 سال کوچک تر هم هست ندارم..؟؟
    زانوهام لرزید هر باری که با واقعیت اشتباهات خودم رو به رو میشدم همین حس تلخ و پیدا میکردم دهنم خشک و تلخ میشد ...
    _هنوز هم ساکتی همراز چون این رابطه رو برای خودت حل نکردی...ناراحتی تو از نحوه خواستگاری نیست..یا حتی عجله من برای عقد ناراحتی تو از اونجایی نشات میگیره عزیز دلم که تو اصلا تو ذهنت تصور روزی که قرار شرعا و قانونا زن من بشی رو نداشتی...تو شاید بیشتر دنبال یه دوست پسـ ـر خوب بودی که تا به حال نداشتی و من توی تو زنم رو دیدم....
    دلم میخواست همون جا بیفتم و بمیرم..حرفهاش به قدری رگه هایی از واقعیت داشت و به قدری تند و تیز بود که تمام حرفهای خودم که میدونستم هم حق با من رو فراموش کردم...
    احساس کردم اگر هر چه زودتر حرف نزنم مردی رو که انقدر عاشقشم از دست میدم...ما داشتیم با این تصورات همدیگه رو خیلی راحت از دست میدادیم...
    یه قدم به سمتش برداشتم اما نشستم : من هیچ وقت دوست پسـ ـر نداشتم..
    _میدونم...
    _دنبالش هم نگشتم و نبودم..من یه دختر تنها بودم هر طور ایجاد رابطه ای ممکن بود خیلی ذهنیت ها ایجاد کنه..
    نفس عمیقی کشیدم تا لرزش صدام کم بشه : اما باور کن که من می دونستم دارم چی کار میکنم وقتی ازت حـ ـلقه ات رو قبو ل کردم....
    ...فقط نگاهم میکرد ...
    _اما این مدت همه چیز یه مسیر جدا گرفت من این اصرارت برای عقد رو دوست دارم حامی اشتباه نکن...اما دلیلش رو دوست نداشتم...من دوست داشتم فکر کنم تو بیتاب بودن با منی تا....
    از نگاهش خجالت کشیدم...شصت پام رو به گلیم زیر پام کشیدم : هیچی...
    _فکر میکنی بی تابت نیست؟؟
    دوست نداشتم نگاهش کنم...خجالت کشیده بودم می ترسیدم چیز دیگه ای برداشت کرده باشه بخصوص که لحنش هم نرم شده بود...
    _خب..من نمیخوام به خاطر خونه...
    _به خاطر خونه؟؟
    سرم رو بلند کردم و نگاه جدیش رو دیدم :حامی تو خانواده ات من رو نخواهند پذیرفت...
    _خانواده من حامد و مادرم و بچه ها هستن....پدرم که فوت کرد شاید یه ماه یک بار هم قرار نباشه عمه هام رو ببینیم...همراز این حرفها رو قبلا هم زده بودیم....من میخوام ما عقد کنیم تا هر بار که سعی میکنم نقشم رو تو زندگیت پر رنگ تر کنم انقدر این جمله این که نصبتم با تو چیه تو ذهنت و چشمات نیاد...می خوام عقد کنیم چون خیالم از بودن در کنارم راحت بشه
    نشستم روی مبل واقعا این روزها خسته بودم خیلی زیاد....
    _ترسیدی همراز؟؟
    چشمام خیس بود این رو خوب میدونستم...سرم رو بالا کردم..با دیدنم از جاش بلند شد و با دو قدم بلند خودش رو به من رسوند دستم رو گرفت و بلندم کرد به سمت کاناپه رفتیم....نشست و من رو نشوند روی پاش...مقاومتی نکردم
    _از چی میترسی؟؟
    _از یه روزی نداشتنت...از اینکه یه روزی باشه که من رو نخوای....
    با صبوری دستش رو بین موهام برد : فکر می کنی من به این چیزا فکر نمیکنم؟؟ من به خیلی چیزهای دیگه هم فکر می کنم...
    دستم رو آروم گذاشتم روی قلبش : من اینجام؟؟
    سرش رو به گوشم نزدیک کرد : تو خیلی وقت اونجایی..شاید از همون روزی که اون طوری توی اتاق اعصابم رو بهم ریختی...
    لبخند پهنی روی صورتم اومد ..من آرامش عمیق بودن در کنار این مرد رو دوست داشتم....
    _من هیچی رو تضمین نمیکنم همراز جز یه چیز اونم همونی که داره زیر دستت اون طور بی تابی میکنه...
    سرش رو خم کرد و من اون قطره بارون محبتش روی شاهرگ گردنم رو با تمام وجودم حس کردم ..این مرد میتونست همیشه و همه جا من رو آروم کنه...
    سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد ..انگار منتظر یه جمله بود...
    نگاهش کردم : خیلی دوستت دارم...
    هنوز هم نگاهش برق همون نیم ساعت پیش رو داره همون یکه بعد از اون جمله من تو نگاهش اومد...
    کلافه ام می خواستم از روی پاش بلند شم که نذاشت..
    _دلم برات تنگ شده بود...
    دستم رو گیر دکمه سومش کردم و به اون نخ ضربدری دوخته شده به اون دکمه ریز مشکی رنگ
    _پات خسته میشه...
    _نمیشه ..می خوام نزدیکم باشی...حوصله حرف زدن داری؟؟ یکم آروم تر شدی؟؟
    سرم رو به نشانه تایید تکونی دادم ...
    _همراز من به هیچ دختری تا به حال برای ازدواج فکر نکردم تو اولین دختری هستی که من آرزو کردم کنارش باشم..کنارم باشه... هرباری که اسم نیکی میاد من واقعا بهم میریزم...
    _من فقط مثال زدم..
    _من هم خیلی خوب میدونم که این خواستگاری نباید این طوری صورت میگرفت اما شرایط ویژه بود...به خاطر اینکه از فوت پدرم خیلی نگذشته و این که تو الان شرایط خاصی داری..
    _من از تو توقع ندارم برام خونه پیدا کنی...
    _نگام کن وقتی باهام حرف میزنی ..
    _نمیخوام..الان چشمات ترسناکه...
    از لحنش معلوم بود به زور خنده اش رو نگه داشته : خوب می ترسی..
    _نمیترسم...دیگه تو اون آقای دکتری که پشت اون میز میشستی نیستی...
    _چرا این مقایسه رو کردی؟؟
    _حالم خوب نیست حامی همه چیز بهم ریخته...
    _چرا اجازه نمیدی کمکت کنم مرتبش کنی؟؟
    _مثلا چی کار کنیم؟؟
    _اجازه بده مادرم با خاله و عمه ات صحبت کنه..یه جلسه درست و در مون خواستگاری ترتیب میدیم..هر جایی که تو تشخیص دادی دوست داری باشه حتی خونه عمه ات...بعد قراره عقد میذاریم تو این مدت بهم اجازه بده برات یه خونه آماده کنم...
    _نه...
    نفسش رو بیرون داد : کدومش نه...
    _خونه نه...
    عصبی شد این رو زا صدای نفس هاش متوجه میشدم : همراز چرا لج میکنی؟؟
    _لج نیست من پول دارم برای رهن کردن یه خونه کوچیک من یه خونه رهن میکنم..بعد عمه و خاله ام رو دعوت میکنم خونه ام شما هم هر کسی رو خواستید بیارید و یه مراسم خواستگاری برگزار میکنیم...
    _آخه کجا؟؟ دختر کوچولو تا وقتی من هستم...
    سرم رو بلند کردم و به چشمای قهوه ای اش نگاهی کردم و سعی کردم همه مهری که داشتم تو نگاهم باشه : تو باش حامی..همیشه باش..همه آرزوی من بودنته...اما باور کن این جور خیلی بهتره...
    _اینکه من باشم و تو خودت خونه اجاره کنی ..من باشم و تو پولت رو به رخم بکشی و غرورم رو در نظر نگیری؟؟؟
    _نه...نه باورکن حامی قصد من غرور تو نیست..
    _قصدت همینه..من عرضه ندارم برای نامزدم...زنم خونه بگیرم...
    خواستم بلند شم که دوباره محکم نگه ام داشت : این صد بار هر غری داری هر حرفی داری همین جا بزن...
    سرم پایین بود من نمیدونم چرا حرفم انقدر براش تلخ بود و چرا این تلخی برای من مفهومی نداشت؟؟
    _نمیتونم همراز..چرا متوجه نیستی خیالم باید از جایی که هستی راحت باشه...
    _باشه...یه جایی رو تو پیدا کن...اما در حد پ...
    پرید وسط حرفم : گاهی دلم میخواد بزنمت...
    اخمام رو کردم تو هم : دیگه چی؟؟
    _یه مثال بی مزه بود..
    _خوبه میدونی بی مزه بوده...
    دستش رو آروم روی بازوم کشید : اگه بدونی برای من چه قدر عزیزی بیشتر از این ها با دلم راه میومدی...
    سرم رو آروم بردم جلو و برای اولین بار روی گونه اش رو حس کردم...
    نشستم روی کاناپه و با لذت به اطرافم نگاه کردم بالاخره بعد از سه روز دوندگی مرتب شده بود
    سیا با دست پر در حالی که شلوارش هنوز خاکی بود آخرین گلدون اطلسی رو گذاشت کنار بقیه گلدونها..
    و به لبخندم نگاه چپی انداخت : ها چیه؟؟؟!!!! مثل بلا نسبت برات کار کردم اون جوری هم نگاه میکنی پاشو یه چایی بذار ضعیفه....
    _کی ضعیفه است؟؟
    سیا به پشت سرش نگاه کرد که حامی با اخم های مصنوعی در حالی که چند تا کیسه دستش بود ایستاده بود...
    _هیچی داداش این خانوم شما ملکه است...
    حامی لبخندی به من زد و به سمت آشپزخونه جمع و جور خونه رفت...: حواست به صحبت باشه که بالاتر از گل به خانوم من نگی
    با چشم و ابرو بهش گفتم خوردی؟؟ به سمت حامی زبونش رو دراز کرد و من خنده ام رو به زور قورت دادم..
    نگاهی به سوئیت جمع و جوری که در عرض سه روز چیده بودیم کردم تمیز کاریش رو زری خانوم انجام داده بود و وسایل رو در حدی که اینجا جا میشد آوردیم تخـ ـت خواب مامان و رها و خیلی دیگه از وسایلشون رو سیا در میان اشک و آه من به جایی بخشید و چند تکه ای رو به عنوان یاد گاری نگه داشت ...سوئیت متعلق به مادر بزرگ یکی از دوستان حامی بود که تنها زندگی میکرد لبخندی بهش زدم که با آرامش داشت تو آشپزخونه ظرفهای غذایی که خریده بود رو از کیسه بیرون میکشید
    بعد از به قول خودش اون مراسم آشتی کنون در عرض یک روز این جا رو پید ا کرد و اعلام کرد که حق ندارم جز اینجا که بهش مطمئن بود جایی برم مگر این که یکی از اتاق های عمارت رو انتخاب کنم...که خب خودش گزینه دوم رو ترجیح میده
    سیاوش موهام رو بهم ریخت و بعد رفت تا دست و صورتش رو بشوره که تقه ای به در خورد صاحبخونه با ظرف کریستال خوشگلی پر از شیرینی های خوش آب و رنگ وارد شد پیرزن خوش تیپی بود موهای سفید سشوار کشیده ای داشت و پیراهن خوشگل زرشکی رنگی به تنش بود با دیدنش از جام بلند شدم حامی هم به سمتش اومد...
    _سلام آقای دکتر چه همدم خوشگلی برام آوردی...
    حامی لبخندی زد و دستش رو دور شونه های من انداخت : خانوم حسینی خلاصه خانومم دستتون امانت...
    خانوم حسینی لبخند شیرینی زد : خدا برات حفظش کنه دعا کن این نوید ما هم یه دختر خوب پیدا کنه بالاخره...
    هر چه قدر تعارف کردیم نموند تا باهم ناهار بخوریم...

    چشماش رو بسته بود و سرش رو به کاناپه تکیه داده بود لیوان چای رو براش روی میز گذاشتم با برخورد لیوان به میز لای چشماش رو باز کرد و لبخندی زد : سیا رفت؟؟
    _بله رفت با فرشته خانومشون قرار داشتن..
    _این دو سه روز هر سه شون خیلی خسته شدن..
    این مدت گلنار و آویسا و سیا تمام وقت در کنارم بودن...
    لبخندی زدم و موهام رو دادم پشت گوشم و کنارش روی کاناپه نشستم...
    _حامی...
    زیر لب گفت : جانم...
    _تو اون روزی که خیلی عصبانی بودی ؟؟ چیزی شده بود؟؟
    چشماش رو با انگشتش فشاری داد : حامد زیاد حالش خوب نیست...آسیبهایی که دیده جدی ان و باید با جراحی به بخشی از روده آسیب دیده اش رو بردارن...
    دستم دور لیوان چایم لرزید : خوب میشه..مگه نه؟
    حامی نگاه عمیقی بهم انداخت و دست آزادم رو توی دستش گرفت : براش دعا کن همراز مشکل حامد فقط جسمی نیست...
    _میدونم ...اما حالا که بچه ها هستن باید با خودش مبارزه کنه..اون کم نمیاره حامی مگه نه؟؟ بچه ها این بار خیلی ضربه میخورن...
    دستم رو به لبش نزدیک کرد...واقعا استرس داشتم...منتظر به حامی نگاه میکردم اون اگر میگفت حامد خوب میشه حتما خوب میشد بچه ها یه بار دیگه بدون اون نمیشدن....
    _تو مادر بی نظیری میشی...
    جا خوردم من خودم رو هیچ وقت تو جایگاه مادری تصور نکرده بودم...
    حامی سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد : چرا اینجوری نگاه میکنی؟؟
    _هیچی آخه یهو....نمیدونم...
    لبخندی زد : خب ما داریم ازدواج میکنیم دیگه خانوم خانوما قرار نیست بچه داشته باشیم؟؟
    _خب چرا اما من هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم ...
    _برای اینکه تا چشم باز کردی و خودت رو شناختی مادر اون دوتا وروجک بودی...

    از حمـ ـام بیرون آمدم موهام خیس بود احساس خاصی نسبت به این خونه آروم و کوچولو داشتم از حضور چند ساعت حامی تو خونه هم...
    هنوز کتابها رو جا به جا نکرده بودم هر چند حامی گفته بود بهشون دست نزنم چون قرار نیست بیشتر از چند ماه اینجا باشم...لبخندی زدم چشم چرخوندم تا ببینمش از دیدنش که روی کاناپه خوابش برده جا خوردم...با قدمهای سر پنجه بهش نزدیک شدم..روی میز رو به رو ش نشست...تا حالا توی خواب ندیده بودمش نفسهای آرومش نشون از یه خواب راحت داشتوودست زدم زیر چونه ام و به مردی نگاه کردم که کم کم داشت به واقعا مردم بودن نزدیک تر میشد دیگه اون دکتر بد اخلاق اون اتاق کار کنده کاری شده نبود روی کاناپه من دراز کشیده بود با من و سیا پشت یه میز غذا خورده بود به شوخی های ما خندیده بود نگران من بود همیشه همه جا مردی که تمام سعیش رو کرده بود و میدونم چه قدر براش سخت بود تا جلوی دوستش رو بندازه تا چند وقتی پیش مادر بزرگش باشم اون هم وقتی که همه میدونست براش کاری نداره تا بتونه برام یه آپارتمان بگیره برای اینکه به خواسته من احترام بذاره....
    لبخندی روی لـ ـبم اومد آروم از جام بلند شدم تا چیزی بیارم تا روش رو بکشم...

    نگاهش کردم که بعد از یه خواب یکی دو ساعت از خواب بیدار شده بود و حالا دنبال پالتوش بود...
    دلخور نگاهش کردم : داری میری؟؟
    لبخندی به لحن آویزونم زد : عزیزم شب که نمیتونم این جا بمونم میتونم؟؟
    به شیطنش لبخندی زدم : خیر نمیتونی خوش اومدی...
    پالتوش رو تنش کرد : بیا !!!بزرگ تر کوچیک تری هم که رعایت نمی کنی...
    _خب شام بخور بعد برو...
    یه قدم بهم نزدیک تر شد و نگام کرد ..من این نگاه خیره و پر التهابش رو دوست داشتم جوابی بهم نداد انگار همین نگاهش که باعث میشد این طور صورتم به سمت صورتش کشیده بشه کافی بود تا بفهمم چرا بیشتر نمیمونه...
    چشماش رو بست و باز کرد و سرش رو کمی از صورتم دور کرد...و لبخند گیجی زد ..این حرکتش باعث شد من هم از اون کشش چند ثانیه پیش بیرون بیام ...
    دستش آروم به سمت سرم اومد و دستی به مو هام کشید و بعد دستش رو وری بازوم گذاشت و با لحنی که کاملا مشخص بود برای عوض کردن حال و هوای خودش و من گفت : موهات رو چرا خشک نکردی...؟؟
    _دوست داشتم این طوری باشم...
    خنده ای به شیطنتم کرد : یهو زبونتم بیرون بیار دیگه ادب رو تکمیل کن امروز...
    خواستم زبونم رو بیرون بیارم که بازوم رو محکم کشید سمت خودش من که هنوز تو شوک بودم فقط نفسش رو کنار گوشم احساس کردم : زبونت رو بذار سر جاش باشه همراز وگرنه برات کوتاهش میکنم...
    و منی که هنوز تو تمام اتفاقات این چند دقیقه مونده بودم نمیدونم کی کنار گوشم بـ ـوسیده شد و کی در بسته شد؟
    نگاهی به کیوان داغون کردم وقتی تماس گرفت و از سر تمرین بدو بدو خودم رو به تاتر شهر رسوندم کیوان سهیل...و خیلی دیگه از بچه ها نشسته بودن کیوان سیـ ـگاری گوشه لبش بود و کلافه داشت پاهاش رو تکون میداد تمام طول را گریه ام رو نگه داشته بودم اما با دیدن بچه ها اشکام سرازیر شد این مرگ چی بود که من هنوز بعد از این قدر حس کردنش باز هم این طور بهمم می ریخت و دست و پام رو میلرزوند ....
    کیوان با دیدنم از جاش بلند شد و من خودم رو روی صندلی پرتاب کردم : باورم نمیشه کیوان...
    کیوان با کلافگی سرش رو تکون داد و در حالی که چشماش خیس بود رو به دیوار ایستاده بود ....
    دستیارکیوان دختر قشنگی بود از هم دانشکده ای من بود دختر با استعدادی بود چند ماه پیش تو یه تصادف پدر و مادرش رو از دست داده بود و اون هم مثل من برای تامین خودش مشکلات زیادی داشت بارها سعی کرده بودم بهش کمک کنم اون دوران اما افسردگی حاد گرفته بود و یه مدتی هم بستری بود...اما امروز صبح....
    سهیل کلافه لیوانی آب به من داد که لبهام هنوز میلرزید : بخور...بهتر میشی
    _باورم نمیشه..باورم نمیشه انقدر بهش فشار اومده که این کار مسخره رو با خودش کرده....
    سهیل دستت کلافه ای به موهاش کشید : این روزا داغون بود کارها بهم پیچیده شده بود نتوستیم کار بسازیم...من هم دارم فکر میکنم بکشم کنار دیگه حوصله ندارم...مریم هم همین جوریش هم مشکل داشت افسردگی این بی پولی لعنتی بی کاری هم بهش اضافه شد امروز هم خونه ای اش تو اتاقش پیداش کرده...
    با این جمله احساس کردم یکی روی گلوم چنگ کشید عاطفه با صدای بلند گریه میکرد ...:من به کیوان گفتم بهت زنگ نزنه بی خود روحیه تو رو بهم نریزه شنیدم داری تمرین میکنی اما گفت حق داری که بدونی و بخوای برای تشیعش بیای...
    لیوان آب رو توی دستم چرخوندم : نه باید بهم میگفتید این مدت خیلی نمی دیدمش البته دلیلش این بود که خودش نمیخواست صمیمی نبودیم ولی انقدر بهم شبیه بودیم که....
    بغضم رو دیگه کنترل نکردم من هم دوست داشتم مثل عاطفه زار بزنم....

    این که این جا چی کار میکردم رو خودم هم تحلیلی نداشتم پاهام من رو به این سمت کشیدن...منشی اش با دیدنم کمی با تعجب شاید به چشمای ورم کردم نگاه کرد اما انقدر دختر جدی و متینی بود که خیلی سریع خودش رو جمع کرد و با لبخند از جاش بلند شد : سلام بفرمایید...
    _من...یعنی ایشون اگر...
    _نه جلسه که ندارن اما دستور دادن هر وقت که شما تشریف آوردید خودتون تشریف ببرید داخل..
    سری برای تشکر تکون دادم لبه شالش رو مرتب کرد : راستی تبریک میگم ...
    لبخندی به صورت زیباش زدم و به سمت در رفتم و با تقه ای در رو باز کردم...من اینجا نیومده بودم ذهنم و پاهام من رو به این دفتر با این بوی ملایم عطر و سیـ ـگار آورده بودن..با دیدنم لبخندی که روی لبش بود به ثانیه ای به اخمی غلیظ تبدیل شد و از جاش بلند شد : چی شده؟
    نا خواسته دوباره اشک ریختم : یکی از دوستانم..وای حامی باورم نمیشه...
    از پشت میزش به سمتم اومد و دستش رودورم حـ ـلقه کرد و کمک کرد تا روی یکی از مبلها بشینم خودش هم سریع کنار دستم روی دسته مبل نشست ترسیده و منتظر نگاهم کرد : عزیزه دلم کسی چیزی گفته ؟ کاری کرده؟؟
    _یکی از دوستانم خود کشی کرده حامی...
    با گفتن این جمله با صدای بلند تری گریه کردم...هنوز داشتم اشک میریختم که سرم رو روی قلبش احساس کردم این صدا رو که شنیدم انگار اون نفسی که حبس شده بود کم کم بیرون اومد : عزیزم....عزیز دلم...خیلی متاسفم...
    _حامی چرا من کاری براش نکردم من که بهتر از همه آدم های دنیا باید میفهمیدمش...
    ..چند دقیقه ای آروم توی بغـ ـلش بودم و با هق هقی که حالا دیگه اشک نداشت براش تعریف کردم...دستش رو آروم روی موهام میکشید و اجازه داد تا من از همه چیز گله کنم...غر بزنم گریه کنم و خالی بشم...وقتی سرم صورتم بین دوتا دستاش قرار گرفت دیگه خبری از اشک نبود یه جفت چشم بود که باز نمیشد و دماغی که قرمز بود...
    خم شد و فاصله چشماش با چشمام رو به نفسی رسوند : بهتری؟
    _حامی چرا دنیا این طوریه من دیگه واقعا دارم کم میارم..
    اخماش رفت تو هم : دیگه نشونم ها...
    یا دست موهام رو پشت گوشم داد و نگام کرد : هر گلی که توی باغچه ای پژمرده میشه همراز یه گل دیگه اما رشد میکنه میدونم گاهی برای بعضی گل ها خیلی زود اما ...
    _تقصیری نداشت فقط میخواست زندگی کنه ....
    _میدونم عزیز ترینم میدونم...
    _ببخش حامی نباید این شکلی میومدم سر کارت اما ....
    ..یکم مکث کردم و نگاهم رو از چماش گرفتم : من پیش تو احساس امنیت میکنم....
    به ثانیه ای نکشید که پشونیم رو بـ ـوسید و من چشمام رو بستم ...
    _برای دوستت متاسفم..ای کاش کاری ازم بر میومد...کی مراسمشه؟؟
    _فردا ...
    _میام دنبالت با هم میریم...
    _آخه..کارت..
    _مهم نیست یکم جا به جاش میکنم قرار نیست تنها باشی من هستم..
    _حامی تو عین اسمتی و ....
    _و...؟؟
    _تو مرد منی...
    لیوان سرامیکی قرمز رنگ رو به دستم داد کمی سردم بود و فقط نوک انگشتهام بیرون بود موهام رو پست گوشم فرستادم و دستام رو دور لیوان حـ ـلقه کردم لبخندی بهم زد و دستش رو به سمت صورتم آورد و آروم گونه ام رو نـ ـوازش کرد ....
    _بهتری؟؟
    سرم رو به معنی بله حرکت دادم..لبخندی زد و نوک بینیم رو آروم کشید : کوچولو...
    سرم رو روی شونه چپم خم کردم و با صدایی که خیلی هم حال روز خوشی نداشت گفتم : نیستم...
    _برای من هستی...
    کنارم نشست..سرم رو روی شونه اش گذاشتم : راستی خانوم حسینی سراغت رو میگرفت دیشب...
    _بهش یه سری میزنم...تو اینجا راحتی مگه نه؟؟
    نگاهی به سوئیت انداختم به پنجره روبه حیاطش به دیوارهای استوخونی رنگش به تابلوهای اطرافم و به اون تابلوی بامزه ای که خودم از نقاشی بچه ها قاب کرده بودم و آرامشی تمام وجودم رو گرفت و نفس عمیقی کشیدم پر از حامی و چشمام رو بستم : خیلی...
    _مامان فردا شب شام منتظرته...
    کمی سرم رو جا به جا کردم و لیوان رو به لـ ـبم نزدیک کردم : دفعه پیش هم کمی بد شد من از تمرین در بیام میام خونتون...
    _فکر کنم بیای خونه حاضر شی بهتره...
    سرم رو از روی شونه اش برداشتم و نگاهش کردم : چه طور؟؟
    _چیزه مهمونهای دیگه ای هم هستن...
    به شیر داخل لیوان نگاه کردم به خامه ای که روش بسته بود و وقتی بچه بودم همه لذتم برای خوردن شیر رفتن این لایه نازک خامه زیر دندانم بود...
    سکوتم رو که دید ادامه داد : میدونم که سختته اما ....
    _باید عادت کنم...
    کمی خم شد و نگام کرد : نه...تو به هیچ چیزی که اذیتت میکنه قرار نیست عادت کنی...این دور همی ها خیلی دیر به دیر اتفاق می افته و دلیل اصرار من به اومدنت اینه که از فردا شب باید بپذیرن که تو هستی...تنها چیزی که ازت میخوام اینه که خودت رو اذیت نکنی و بذاری رد بشه...من و تو کمی دیر میریم...
    _من میتونم از تمرین زودتر بیرون بیام...
    _نه دلیلی نداره بخوای از کارت بزنی...بیا خونه آماده شو ومن میام دنبالت.. و اینکه مادرم امشب به خاله و عمه ات زنگ میزنه...

    نگاهی به خودم در آینه انداختم آرایش کمـ ـرنگ و محوی داشتم با پیراهن یقه ایستاده سورمه ای رنگ و جوراب شلواری هم رنگ و کفشهای پاشنه دار ....گردنبند اهدایی حامی رو روی پیراهن انداخته بودم اون قاصدک زیبا ی دور یقه ام رو دوست داشتم...موهام رو خیلی شل نیمه بسته و باز بسته بودم و پالتوی مشکی گلی رو پوشیدم و شالم رو روی سرم انداختم...
    خانوم حسینی داشت به باغچه اش آب میداد با لبخند بهم سلام کرد : میری بیرون؟
    _بله...
    _گلدونهای خوشگت رو گاهی بیار تو حیاط...
    _اون طفلکی مثل خودم به آپارتمان عادت کردن...
    با شنیدن صدای تک زنگ حامی به سمت در رفتم....
    پالتوم رو به دست زری خانوم دادم...حس خاصی داشتم از ماشینها و البته صداهایی که از سالن میومد معلوم بود که مهمانها رسیدن ...برگشتم و به حامی نگاهی انداختم
    دستش رو آروم دور کمـ ـرم انداخت : همراز خوبی؟؟
    _راستش رو بخوای یکم خجالت میکشم یعنی الان با تو داخل رفتن تو جمع خانوادگیتون یکم...
    لبخندی زد : من خودم خواستم که زمانی بیایم که همه باشن...در ضمن خیلی خوشگل شدی....
    این خوشگل شدی جدی بدون پسوند و پیشوند این مرد از هر تعریف پر آب و تاب دنیا دلنشین تر و زیبا تر بود...
    صدای تق تق کفشم روی سنگهای براق کف سالن شاید بیشتر از همه در گوش خودم میپیچید ...هی وقت فکر نمیکردم روزی پا به پای حامی برای اثبات خودم به خاندانی که شاید چشم دیدن من رو نداشتم قدم به این سالن پر هیبت و پر تجمل بگذارم...
    با حضورمون فریده خانوم با لبخند و بلند سلام کرد که باعث شد سرها به سمتمون به چرخه و من چشمم بیشتر از همه به عمه ملوک بود که صدر مجلس تکیه زده به عصایی درست شبیه به عصای اکبر خان نشسته بود...قلـ ـبم تند تند میزد..
    حامی هم از هر زمانی جدی تر سلام کرد و دست داد و من تنها چیزی که به ذهنم رسید رفتن به سمت فریده خانوم بود که با لبخند ایستاده بود...
    _خوش اومدی عزیزم...
    این رو گفت و باهام رو بـ ـوسی کرد...حامی کنار عمه اش روی مبل تکی نشست و من با هدایت فریده خانوم کنارش قرار گرفتم و چه قدر دوست داشتم که اون پله ها رو بالا برم و برم تو اتاق بچه ها...
    میدونستم که خونه حامد هستن و میان...دستهام عرق کرده بود مشتش کرده بودم ..سنگینی نگاهشون رو روی خودم دوست نداشتم...
    حامی با نسبتا بلندی گفت : زری خانوم برای همراز چای بیارید لطفا...
    دلم میخواست آب بشم ...خیلی خجالت کشیدم وسالن به نظر خیلی خیلی گرم بود...نگاهم به قاصدک آویزون دور گردنم بود و ذهنم به حـ ـلقه توی جعبه توی کیفم..
    عمه ملوک : خوب همراز خانوم بچه ها هم که نیستن...
    ..خوب میدونستم که دلش میخواست این طور فکر کنه که حضور من مختص بچه هاست و بس...
    حامی با صدای محکمی گفت : ایشون مهمان من هستند عمه جان...
    _راستش رو بخوای حامی جان دختر مهناز جان از آمریکا برگشتن...
    حامی خیلی جدی به عمه اش نگاه کرد : خوش اومدن....
    _میدونی که هم من هم پدر خدا بیامرزت خیلی مهتاب رو برات مناسب دیدیم...
    ..تمام این جمله رو به من و خطاب به من بود و من دلم میخواست این سالن رو ترک کنم و زیر تیر نگاه همه بودم و عصبی شده بودم و تمام تلاشم این بود که هیچ حرکت اضافه ای انجام ندم...
    _پدر جان هم این اواخر در جریان بودند عمه جان من انتخابم رو کردم...
    نفسم حبس شد و مطمئنم که رنگ عمه خانوم هم پرید...
    فریده خانوم با لبخندی که کاملا معلوم بود برای آرام کردم جو به روی لب داره برگشت به سمت عمه خانوم : بله من هم در جریان هستم و انتخاب حامی رو تایید میکنم...
    عمه خانوم : فریده نمیخوای بگی که...
    دستش رو توی هوا تکون داد : اصلا نباید همچین چیزی تکرار بشه حامی جان...
    حامی خیلی خونسرد بود این شاید بیشتر من رو کلافه میکرد..پاش رو روی پاش انداخت و فنجان چایش رو توی دستش گرفت و به پشتی مبل تکیه داد و نگاهی اجمالی به کل سالن که البته شامل مادر رویا و همسرش و چند نفری که نمیشناختم میشد کرد
    _من با کسی که دوستش دارم و قبولش دارم ازدواج میکنم عمه جان کسی که خدا رو شکر تونستم بعد از چندین وقت اصرار ازش بله بگیرم...
    نگاهها که به سمت من چرخید من فقط دلم میخواست توی مبل فرو برم و همه حواسم به این بود که پس من چرا اون مدتها اصرار زبانی رو یادم نمیاد....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    دامن پیراهنم رو کمی پایین تر کشیدم و نگاهم چرخید به سمت فریده خانوم که با مهر نگاهم میکرد ...با وجود اینکه فکر میکردم خودم رو برای سخت ترین بخش این ماجرا آماده کردم اما این تپش قلب و این سردی که تمام بدنم رو گرفته بود یه جورایی نشونم میداد که انگار خیلی هم موفق نبودم....
    _عاقبت برادرت رو ندیدی؟...
    سرم خیلی سریع به سمت این زن مـ ـستبد و خودخواه چرخید این وسط عاقبت کی خراب شده بود خواهر من؟؟ یا برادر جناب حامی خان انتظام؟؟
    حامی نگاهم کرد میتونستم نگرانی رو تو نگاهش بخونم تمام وحشتش به این نقطه ضعفی بود که هر بار انگشت گذاشته میشد بی جواب نمیذاشتم اما من فعلا قصدی برای جواب دادن نداشتم خیلی خونسرد و محکم تو چشم های عمه ملوک خیره شدم ....
    حامی : عمه جان پیش کشیدن بحثهای گذشته به نفع هیچ کدوم از ما نیست بگذارید این مسئله خانوادگی بین خود ما باقی بمونه...
    میتونستم به وضوح جا خوردنشون رو حس کنم...شاید حامی با محکمی و یه جورایی ادب همیشگیش جوابشون رو داده بود اما این جمله برای زخمی که این زبون به من زده بود کافی نبود....
    فریده خانوم : من پشت انتخاب پسرم هستم...
    عمه خانوم از بالای عینکش نگاهی کرد : همون پشت انتخاب هاشون هستی که یکیشون چند سال در به در یه کشور دیگه بود و یکیشونم معلوم نیست داره چی کار میکنه...
    احساس کردم خون تو سرم دوید این همه دیگه زیاد بود سر جام جا به جا شدم...فریده خانوم با نگرانی نیم خیز شد...
    صدای یکم بلندی از بر خورد فنجون به میز به گوشم رسید و بعد صدای محکم حامی : نمی خوام این حرفها ادامه داشته باشه...34 سالمه و دارم همین خانواده رو مدیریت میکنم خوب میدونم کسی که انتخاب کردم تا چه حد قابل اعتماد صبور محکم و مودب من برای تایید یا تکذیب اعلام نکردم عمه جان من فقط نامزدم رو بهتون معرفی کردم
    و بعد صداش رو کمی بلندتر کرد : فخری خانوم با حامد تماس بگیرید اگر که نزدیک هستن میز شام آماده بشه لطفا....
    صدای بر خورد قاشق و چنگالها به اون بشقابهای چینی گرون قیمت صدفی رنگ هم نمی تونست مانع بشه که من صدای بلند تپش قلـ ـبم رو نشنوم...بین فریده خانوم و مادر رویا نشسته بودم و فریده خانوم تمام غذاهای روی میز رو توی بشقابم جمع کرده بود با صدای بلند تعارف میکرد و قربون صدقه میرفت میدونستم تمام اینها برای اینه که حال نسبتا بد من رو خوب کنه ..من حتی از دفاع حامی از خودم هم راضی بودم اما نمیدونم چرا احساس میکردم کافی نیست...
    حامد رو به روم نشسته بود و با غذای توی بشقابش بازی میکرد نمیدونم چرا اون هم حوصله نداشت...از گلوم چیزی پایین نمی رفت...من و رها چیزی برای این خانواده کم نداشتیم ..رها بیشترین ضربه رو از این مرد روبه روی من خورده بود و من هنوز هم به خاطر اینکه بچه ها پدرشون رو از دست ندن برای سلامتیش هر شب دعا میکردم وبا وجود اینکه دلم باهاش باز نشده بود برای اینکه مرد مورد علاقه ام بین ما نمونه باهاش به بهترین شکلی که از دستم بر میومد رفتار میکردم و باز این جماعت این طور نگاهم میکردم و ازم توقع داشتن....
    صدای تک سرفه حامی باعث شد سرم رو بلند کنم و نگاه موشکافانه اش رو روی خودم احساس کنم همون سوال توی نگاهش توی سر خودم هم بود م چرا حامی رو نگاه نمیکردم؟
    برای دیدن بچه ها اون جمع خفه کننده رو ترک کردم که در حال صحبتهایی بودن که برای من جذابیتی نداشت...
    دختر بزرگتر عمه خانوم از کنارم رد شد و در حالی که داشت با تلفن صحبت میکرد برای اینکه من بشنوم گفت : نه اون دفعه که از اتاق حامی بیرون اومدنش رو دیده بودی معلومه اشتباه ندیده بودی...

    نیوشا هنوز هم داشت با تردید نگاهم میکرد : جانم پرنسس..
    _تو قراره عروس بشی؟؟
    کوشا : اونم عروس عمو...
    لبخندی به ذوقش زدم : چیه تپل خان ناراحتی؟؟
    اومد سمتم و بـ ـوسم کرد : این یعنی تو قراره این جا با ما زندگی کنی؟
    ..جا خوردم..من به این جاش فکر نکرده بودم ..قرار بود من اینجا باشم؟؟ تو این مرکز تجمل جهان؟؟ من این جا رو دوست نداشتم..من جایی که خواهرم انقدر توش اذیت شد رو چه جور دوست داشته باشم؟؟...
    نیوشا : همراز..تو قراره لباس عروس بپوشی؟؟
    _کی بهت گفت ؟؟
    _حامد گفت باید خوشحال باشم چون قرار برای عمو عروس بیارن..من اولش ترسیدم همراز اینکه عمو دیگه ما رو نخواد...
    دستش رو گرفتم و کشیدم سمت خودم و موهاش رو بـ ـوسیدم : عموتون همیشه دوستتون داره....همیشه...و در ضمن شما پدرتون رو هم دارید..
    _حامد خوبه..باهاش خوش میگذره اما...همراز من هنوز هم وقتی میترسم میرم پیش عمو...
    ..لبخندی به چشمای زیباش زدم و تو دلم گفتم خب منم هر چیزی که میشه میخوام فرار کنم برم پیش عموی جذابتون...
    نیوشا خودش رو تو بغـ ـلم جا به جا کرد از آرزوهاش گفت از اینکه دنباله لباس من رو بگیره..کوشا میخندید که من قرارا نیست مال کس دیگه ای باشم و من لبخند میزدم به ذوقی که تو این دوتا بچه بود و تو من هم ذوق ایجاد میکردن تا یادم بره اون پایین کسی برای عروس شده من ذوق نکرده بود و حرفی که خورده بودم...

    تقه ای به در خورد و من وسط تعریف کردن از آخرین سوتی سیا که بچه ها داشتن قهقه میزدن گفتم برگشتم و به حامد لبخند بر لب توی چارچوب نگاه کردم....
    ..و چرا من دوست داشتم الان حامی رو ببینم به جای حامد؟؟
    _خوب عروس برادر من رو قرق کردیدا...
    کوشا خندید و خودش رو بهم چـ ـسبوند : اون همراز ما ست...
    گونه اش رو گازی گرفتم .دادی زد و حامد خندید..
    _همراز میشه چند لحظه بیای...
    توی راهرو تکیه دادم به دیوار از پایین هنوز صدای گفت و گو میومد ...
    حامد کمی خم شد تا بهتر ببینتم : بازهم قضیه من؟؟
    _مهم نیست..
    دستش رو توی جیبش کرد و کمی ازم فاصله گرفت : مهمه..اون اخمای پایین حامی و پناه گرفتن تو تو این اتاق خیلی مهمه..نمیدونم من چی بگم..من ..خانواده ام حتی بچه ها داریم اعتراف میکنیم که مقصر این وسط من و حماقتمیم اما عمه نمیخواد کوتاه بیاد و تازه برای من نسخه هم میپیچه...
    _برای حامی که گفت چه کسی رو انتخاب کرده برای شما هم انتخابی داره...؟؟
    پوزخندی زد : برام مهم نیست...از من گذشته من همین که بتونم با بچه هام باشم و بتونم با این همه بیماری جسمی و روحی زنده بمونم کافیمه...دختر مردم رو بدبخت نمیکنم...حامی بهترین انتخاب رو داشته ...تو برات احساس ما مهم باشه همراز..مادرم که از ذوقش نمیدونه چه کنه...بچه ها که دارن نقشه برای عروسی میکشن..و حامی که گفتن نداره..
    سرم رو پایین انداختم..همه حرفهاش عین آبی بود روی آتیش ولی من انقدر این مدت از حامی محبتهای خاص خودش رو دیده بودم که الان تنها چیزی که میخواستم بودنش در کنارم بود...
    _من اومدم یه بار دیگه بگم ببخشید...اگر من اون کار رو نکرده بودم..
    _اشتباهی که این وسط شد پا برجا اما اگر اون هم نبود من برای حامی کم به نظر میومدم...
    لبخندی زد : برای دیدن جواهر وجودی تو اون جماعت نیاز به یه نگاه بی طرف دارن که خب ندارن...
    _خوبی؟؟
    هر دوی ما با شنیدن صدای حامی به سمتش چرخیدیم...
    حامد : اوه اوه حسود خان تشریف آوردن
    ..من به زور خنده ام رو از لحن لوده اش جمع کردم...
    حامی دست چپش توی جیبش بود و مثل همیشه با قدمهای محکم به سمتمون اومد..
    حامد : من برم پایین مامان رو با هاشون تنها گذاشتیم..
    لبخندی به من زد و از کنارمون رد شد....
    هنوز هم تکیه ام به دیوار بود خودم رو براش لوس کرده بودم...
    _خوبی؟؟
    _...
    _چرا نگام نمیکنی؟؟
    با دلخوری مصنوعی به چشمای قهوه ایش نگاه کردم...با شیطنت نگاهم میکرد : حقشه سرت رو ببرم وایسادی اینجا داری با برادم گپ میزنی من رو پایین تنها گذاشتی...
    _سرتون شلوغ بود....
    بهم نزدیک تر شد حالا بین اون و دیوار محبـ ـوس شده بودم و چه قدر این زندان دوست داشتنی و امن رو دوست داشتم...
    _پس قهر کردی با من کوچولو...
    _نه که خیلی هم منت میکشی...
    دستش رو آروم آورد بالا و انگشتش رو کشید روی بازوم تپش قلـ ـبم با هر بار نزدیک شدنش بالا تر میرفت...تو تاریک و روشن این راهرو که با دیوار کوبهای طلایی روشن میشد هم میتونستم شفافیت نگاهش رو ببینم...
    _الان داری برام ناز میکنی؟
    زبونم رو به لـ ـبم کشیدم : نیست که سر میز خواستی پیشت بشینم..نیست که مـ ـستقیم گفتی ..حالا ناز هم کنم خریدار داره انگار..
    سرش رو بهم نزدیک تر کرد و نفسش میخورد به گونه ام و من هیچ وقت این مرد رو انقدر بی قرار ندیده بودم و این بی قراری به من هم منتقل میشد....و خون توی رگهام رو میتونستم احساس میکردم...
    صداش کنار گوشم بود : بلد نیستم تو اون جماعت بهت ابراز علاقه کنم درست..اما...بلدم نازت رو بخرم...
    _نمیخوام...هنوز هم ازت دلخور...
    حرفم هنوز تموم نشده بود که نفسم حبس شد...حرکت نرم و آرومش برای بستن راه حرفی که داشت بیرون میومد انقدر زیبا و لذت بخش بود و انقدر نو وبکر برای من که نمیدونم کی من هم همراهش شدم..هر چه که بود شاید زیبا ترین نوع سکوت بود و آرام بخش ترین حس دنیا...
    چشمام رو باز کردم...پیـ ـشونیش رو گذاشته بود روی پیـ ـشونیم :اینم سزای خانوم خانومای من که این طوری برام ناز میکنه...
    ..تا وقتی قرار بود این طور تنبیه بشم..تا وقتی که این مرد این طور نگاهم میکرد...تا وقتی که قلـ ـبم این طور با دیدنش میتپید و تا وقتی که از بـ ـوسه اش این طور غرق لذت میشد و دلم بازهم طلبش میکرد..مهم بود که اون جماعت اون پایین من رو میخوان یا نه؟؟ وقتی که من این مرد رو انقدر میخوام...
    سرش رو از بین موهام رد کرد و نفس عمیقی کشید : خیلی میخوامت عزیزم.....
    روی مبل جا به جا میشدم و نا خواسته نگاهم رو ازش میگرفتم انگار اون همراز بالا توی راهرو که اون طور دلبری میکرد من نبودم که حالا ازش نگاه می دزدیدم و در عجب بودم که میتونست انقدر جدی طوری که انگار اتفاقی نیوفتاده تو لاک حامی همیشگیش با این جماعت صحبت کنه...
    عصبانیت و یا شاید تعجبی که سعی در پنهان کردنش داشتن رو هنوز هم میشد تو لبخندهای مصنوعیشون دید فریده خانوم هر چند وقت یه بار با تعارف کردن انواع میوه و شیرینی میخواست که محبتش رو نشون بده و من فکرکردم این طور پیش بره رسما می ترکم...و حامد با شیطنت نگاهم میکرد و باعث میشد هی فکر کنم چیزه دیده و بیشتر خجالت بکشم و شیطنت نگاهش بیشتر بشه...

    _عجب خفقانی بودا...
    این اولین جمله از طرف حامد بود بعد از رفتن مهمانها...
    فریده خانوم پیـ ـشونیش رو فشاری داد و من هم توی معده ام یه سنگینی عظیم احساس میکردم و پاهام توی اون کفشا زوق زوق میکرد..
    _میشه که من برم خونه؟؟
    فریده خانوم : چرا شب همین جا نمیمونی دخترم...؟؟
    حامد بازهم لبخندی زد و من دلم میخواست بزنمش..ای بابا...
    حامی : عزیزم حاضر شو ببرمت...
    فریده خانوم با کلمه عزیزم هر چند سفت و محکم حامی لبخندی روی لبش اومد...

    _میدونم بهت خوش نگذشت عزیزه دلم ولی بهت قول میدم که سعی میکنم این جور جمع شدنها به حداقل برسه..
    _من رو موقع خارج شدن از اتاقت تو مراسم پدرت دیدن و مثل اینکه برداشتشون...
    اخماش رفت توی هم : این که نامزدم از اتاقم بیرون بیاد انقدر تعجب داره..
    لبخندی زدم و چرا هر بار باز این کلمه این جور من رو به پرواز در میاورد : اونا که نمیدونن..
    _برات این جمله ها مهم نباشه من که میدونم چه خانوم نجیبی دارم...اما دوست داشتم که بهت خوش بگذره یا لااقل انقدر بد نگذره...
    هنوز یکم سردم بود توی خودم بیشتر جمع شدم و حامی بخاری رو زیاد تر کرد و زیر لب زمزمه کرد : کوچولوی سرمایی...
    لبخندی روی لـ ـبم اومد و نگاهم موند روی برف پاک کن ماشین
    _من جایی که تو باشی بهم خوش میگذره...
    دستم رو که روی زانوم مشت کرده بودم بین دستاش گرفت و من هنوز هم روم نمیشد مـ ـستقیم نگاش کنم ...
    _دلبر کوچولوی من حالا چرا نگام نمیکنه؟؟
    بیشتر سرم سمت پنجره چرخید دستم رو کمی فشار داد...: مادرم با عمه ات صحبت کرده...
    با تعب به سمتش چرخیدم : نگفته بودی
    _امروز عصری صحبت کردن...
    _و؟؟
    _میتونی حدس بزنی که خیلی استقبال نکردن...
    پنچر شدم و همه حس های قشنگم پرید
    _همرازم..خانومم....چرا سرت پایین آخه...
    _خاله ام...
    _میدونم از عمه ات بدتر و از همه بدتر عمه خودم...
    _چرا هیچ کس من رو دوست نداره...
    اخماش رو کرد تو هم : من عمه ات و خالت رو راضی می کنم...حق هم دارن...
    _فکر نمیکردم این طوری فکر کنی...
    _نه واقعا حق دارن با پیش زمینه ای که از حامد دارن پیش خودشون فکر میکنن یکی مثل برادرش...
    ..تو دلم گفتم خاله بیشترین کینه اش از اکبر خان اما این رو به حامی هرگز نمیگفتم پشت سر پدر فوت شده اش حرف زدن کار درستی نبود اصلا...
    کامل به سمتش چرخیدم...نزدیک خونه بودیم ماشین رو گوشه ای پارک کرد ولی خاموشش نکرد و به سمتم چرخید ..
    _این طوری نگو حامی...
    دستم رو بیشتر توی مشتش فشرد : من بهت قول میدم هیچی تکرار نمیشه...
    خیلی دوست داشتم ببـ ـوسمش...حال خیلی عجیبی داشتم چشمم همش به لبش میچرخید و از خودم خجالت میکشیدم این چه حسی بود که به جونم افتاده بود سریع نگاهم رو روی چشماش دوختم این جا امن تر بود ...به خودم نهیب خجالت بکش زدم اما دست خودم نبود دوباره اون آرامش زیبا رو میخواستم...
    لبخندی که روی لبش بود انگار نشانه این بود که فهمیده بود تو ذهنم چی میگذره و خجالت زده شده بودم و مطمئن بودم گونه هام از شرم این طور حرارت دارن...
    _من قبل از داشتنت چه طور داشتم زندگی میکردم قاصدک من...
    _الان من رو داری؟؟؟
    چشماش رو یه بار بست و باز کرد : باید یه فکری برای این همه ناز توی صدا و لحن صحبتت بکنم این جوری نمیشه...
    اخمام رو مصنوعی کردم توی هم و نگاش کردم...سکوت بینمون رو شکستم چون بد جور داشتم خطرناک میشدم : چیزه..من خودم با عمه ام صحبت میکنم...
    دست آزادش رو آروم بالا آورد و روی لـ ـبم کشید و من این حس آروم رو دوست داشتم و یاد روزهایی افتادم که فکر میکردم این دستها برای نـ ـوازش چه جورین و امروز اعتراف کردم که بینظیر بودن ..عین یه پرواز سبک حباب بودن و یا شاید مثل بـ ـوسه اش درست مثل قطره های بارون...
    _آره به عمه ات بگو..من اصرار دارم که زودتر عقد کنیم
    شصتش رو روی لـ ـبم میکشید و چشماش پر از تمنا بود : اگر هم پرسید چرا انقدر عجله داره..بگو میترسه که قاصدکش بترسه و پرواز کنه و یا نه...بهش بگو من امروز سیب سرخ حوا رو چشیدم و مزه اش تمام وجودم رو گرفته و نمیخوام این سیب ممنوعه باشه ..نمیخوام از بهشتی که الان توش گرفتار شدم اخراج بشم...دلش رو ندارم....
    چادر عمه رو آویزون کردم لپاش کمی گل انداخته بود خوب میدونستم دلیلش فشارشه..براش چای سبز آوردم لبخندی زد...گیره روسریش رو باز کرد..شالم رو مرتب تر کردم...حاج آقا با لبخند به سوئیتم نگاهی انداخت : هر جا بری با خودت صفا میبری..
    استکان چای رو روبه روش گذاشتم و لبخندی زدم..عمه عکس قاب گرفته بابا رو دید و بعد از این همه سال باز بغض کرد و شوهر عمه ام زیر لب فاتحه ای خوند...
    عمه مانتوش رو در آورد : بشین عمه جان چرا انقدر دور میچرخی...
    _دارم میرم زیر غذا رو خاموش کنم...
    _مگه نگفتم چیزی درست نکن...عمه چرا خودت رو اذیت کردی؟؟
    _نه که خیلی هم آشپزیم خوبه...
    عمه لبخند غمگینی زد : اون وقت میخوای عروس شی؟؟
    از شوهر عمه ام خجالت میکشیدم...
    _چرا سرت پایین عمه خودت هم مطمئن نیستی..؟
    شوهر عمه ام : خانوم بذار برسی..الان وقت پرسیدن این سئوالهاست..
    عمه که برگشت به سمت شوهر عمه ام مثل شصت تیر شلیک شدم به سمت آشپزخونه و نفسم رو بیرون داد....
    از توی جیب شلوار گوشیم رو که رو ویبره بود در آوردم..حامی بود..لبخندی زدم و صدام رو آوردم پایین: الو
    _عزیزم کجایی؟؟ چرا گوشی بر نمیداری..؟
    نگاهی به سالن انداختم و برگشتم به سمت گاز تا لوبیا پلو رو نگاهی بندازم...ظاهرش که اصلا خوب نبود...
    _عمه ام اینا رسیدن..
    _چیزی به خانوم من گفتن؟؟
    ..این خانومم گفتنهاش رو دوست داشتم...
    _حامی...
    لحنم زیادی بچگانه بود میدونستم..
    _جان دلم...
    _غذام افتضاح شده...
    با صدای بلند خندید ....
    _میشه بگی چرا میخندی؟؟
    _عزیز ترینم من که گفتم بذار بگم فخری خانوم درست کنه برات بیارم خودت اصرار داشتی...
    _من آشپزی بلدم..
    خنده اش رو خورد : معلومه...من و باش چه زنی میخوام بگیرم..آخه آشپزی هم بلد نیست..
    با بدجنسـ ـی گفتم : عمه ام هم همین رو گفت به همین خاطر قضیه منتفی فکر کنم بمونه برای یکی دو سال آینده بهتره..
    _چی چی رو بهتره..اصلا خودم آشپزی میکنم..قضیه بمونه برای یکی دو هفته بعد...
    خنده ای کردم : داد نزن صدات میپیچه...
    عمه : همراز عمه جان خودت رو اذیت نکن...
    برگشتم به سمت گوشی : حامی من برم...
    _من امروز عصری میام دیدن عمه و شوهر عمه ات...
    انگشتم رو به کابینت کشیدم : فکر میکنی لازمه.؟..من از عکس العمل هاشون میترسم حامی...
    _همین که تا این جا اومدن یعنی کمی اوضاع مناسب تر شده..تو نگران نباش عزیزه دلم من درستش میکنم...

    ظرف ماست رو به سمت عمه کشیدم...
    شوهر عمه ام با آرامش مشغول غذاش بود این مرد همیشه آرام بود و خونسرد مثل حامی با این تفاوت که اون تکبر توی نگاه و رفتارهای حامی رو نداشت...
    الهی شکر گفت و بعد ادامه داد : ممنونم همراز خانوم..
    _شما که چیزی نخوردید میدونم زیاد خوب هم نشده بود...
    لبخند مهربونی زد : غذای دختر پز هر چی باشه عالیه ما که از این نعمت محروم بودیم...
    عمه همچنان ساکت بود و با غذاش بازی میکرد : عمه جان چرا نمیخورید...نمیتونید بخورید نون پنیر رو دارم ها...
    _مادرش که بهم زنگ زد...هزار تا حرف اومد تو ذهنم...هزار تا همراز...
    قاشقم رو توی ظرفم گذاشتم و کمی به پشتی صندلی تکیه دادم...و سرم رو پایین انداختم..
    _خالت چی می گه؟؟؟
    _...
    _حامد هم برگشته نه؟
    _بله..
    _تمام طول این سالها خیلی جلوی خودم رو گرفتم که سر نماز لعنتش نکنم...
    شوهر عمه ام استغفر اللهی زیر لب گفت و تسبیحش رو به دستش گرفت..
    عمه از اون سر میز کوچیک خونه ام دستش رو روی دست گذاشت : تو باسوادی همراز عاقلی...
    به زور کمی خودم رو جمع و جور کردم تا بتونم با عمه صحبت کنم : عمه با اجازتون خودش تا یکی دو ساعت دیگه میاد باهاتون صحبت میکنه من شاید...یعنی روم نیمشه که ...
    اخمهای عمه در هم رفت اما حا ج آقا نگاهی بهم انداخت : کار درستش هم همینه مرد و مردونه بیاد .دخترم میدونم تو دختری نیستی که ما بخوایم راه جلو پات بذاریم..
    _این طور نفرمایید..
    _نه دخترم بحث اینها نیست...ما چه کردیم برات تو این سالها ..چه ما چه خالت تو داری حرمت میذاری که نظر ما رو میپرسی...
    عمه : مادرت سر رها از ما سئوالی نکرد...زنگ زد گفت رها رو دادم رفت...اومدیم اون دبدبه و کبکبه..کی بدش میاد امااز اولش هم معلوم بود که این وصله نا جوره...
    _منم ناجورم عمه ؟؟؟
    دستش رو محکم دور مچم حـ ـلقه کرد : تو از جورم جور تری این چه حرفیه....

    حامی لبخندی به سر پایینم و شال روی سرم زد...استرس داشتم انگار که این آدم رو بار اول بود که میدیدم...
    بلند شدم تا از جعبه شیرینی که آورده بود چندتایی توی تنها دیس کریستالی که داشتم بچینم..
    عمه اخم کرده بود چادرش رو محکم دورش پیچیده بود و حتی حاضر نشده بود چادر رنگی سر کنه...نفسم رو بیرون دادم
    حاجی : خب آقای دکتر والده خوب هستند؟؟
    حامی شیک و جدی رو به روی حاج آقا نشسته بود : سلام دارن منتظر تعیین وقت از جانب شما هستند برای خدمت رسیدن....
    عمه چیزی نمیگفت اما هر حرکتش نشان از اعتراضش بود و من خیره بودم به مرد مغرورم و میترسیدم از هر جمله ای که قرار بود رد و بدل بشه..
    ظرف رو روی میز وسط گذاشتم و خودم هم کنار عمه رو به روی حامی نشستم...
    حامی نگاهش به من بود پر از حس اطمینان به جملاتش...
    عمه : به سلامتی برادر محترم هم تشریف آوردن گویا...
    حامی کمی خودش رو جمع و جور تر کرد و من دستهام رو در هم قلاب کردم...و تو فکر اینکه چرا نه تو جمع خانوادگی خودم و نه تو جمع خانوادگی حامی من چرا حرف نمیزنم و لال میشم...
    _بله حامد اومده...
    _خب خدا رو شکر خدا برای مادرش حفظش کنه ولی برادرزاده من جایی که نمیتونه برگرده....
    زیر پلک حامی پرید این رو به وضوح دیدم...
    حاجی : خانومم داغ برادر زاده اش رو هنوز داره آقای دکتر...
    _بهشون حق میدم...من به عمه خانوم حق میدم..اما..شما من رو برادر حامد نبینید....
    _پسر اکبر خان انتظام که ببینم ..اون رو هم نبینم؟؟؟
    رنگم پرید اصلا دلم نمیخواست کار به اونجا بکشه...
    _عمه جان...
    عمه : نمیدونه چه خون دلهایی برای دیدن خواهر زاده هات خوردی؟؟ چه شب و روزایی که زنگ زدم در حال هق هق...
    حامی نگاهش رو از عمه گرفت و به من نگاه کرد محکم تر از هر زمانی گفت : بهتون قول میدم یه قطره اشک نریزه...همراز برای من خیلی مهمه...خیلی زیاد...
    حاجی : این خیلی مهمه پسرم...
    عمه : بله مهمه..اما میخوام بدونم چی می خوای از همراز؟؟
    حامی پر صلابت من و این سئوال؟؟؟
    گوشه تونیک چهار خونه ام رو توی دستم گرفتم...
    _قراره برای برادرزاد هات مادری کنه؟؟
    حامی صداش رو صاف کرد : قراره برای من همسری کنه...عمه خانوم من ترسهای شما رو درک میکنم هم شما و هم خاله همراز..خود همراز هم این ترس ها رو داشت ..من نمیگم نیوشا و کوشا به مادر احتیاج ندارن اما مگه تمام این سالها بدون این حرفها همراز مادری نکرده؟؟
    من اما هنوز هم ساکت بودم قول داده بودم بذارم حامی خودش حرفهاش رو بزنه....
    حامی انگشتش رو به کنار ابروش کشید : همراز دختر مورد علاقه منه...قرار هم نیست برای بچه ها چیزی بیشتر از یه خاله مهربون و مسئول باشه..قراره همسر من باشه و من شوهرش با تمام مشئولیت ها و وظایفی که این عنوانها به دنبال داره نه چیزی کم تر نه چیزی بیشتر...
    عمه ساکت نگاهش کرد ...لحن جدی و محکم این حامی باعث این سکوت شده بود فکر کنم...
    حاجی : آفرین پسرم همین که بدونی مسئولیت ازدواج چیه یه گام جلویی من این حرف رو به پسرهای خودم هم میزنم...شما هم مثل اونها...
    شنلم رو دورم پیچیدم و لرز خفیفی کردم ...هوا تاریک شده بود و بوی محبوبه شب همه جا پیچیده بود نفس عمیقی کشیدم کنار در ایستادیم لبخند خسته ای روی لبش بود و یه نگاه پر محبت به صورتم داشت..لبخند زدم و بهش نزدیک تر شدم دو ساعت گذشته برای هیچ کدوممون ساعتهای خوبی نبود من از شدت سکوت خفه شده بودم و حامی شاید از شدت تمام اون کینه هایی که عمه و صبح هم خاله پای تلفن روش خالی کرده بودن...
    _شام میموندی...
    دستش رو آروم دراز کرد و دستی به گیره سرم کشید : برم بهتره
    _هر چند دست پختمم خوب نیست...
    تک خنده خسته ای کرد : هر کی جواهری مثل تو رو توی بغـ ـلش میخواد باید آشپز هم بگیره...
    لبخندی زدم چیزی که اشاره کرد رو خوب یادم بود : یادته؟؟
    _مگه میشه یادم بره ...من هر چیزی که مربوط به تو باشه
    رو با دست به شقیقه اش اشاره ای کرد و ادامه داد : اینجا حفظ کردم...
    کمی بیشتر توی شنلم خم شدم و لذت بودنش رو نفس کشیدم ...
    _ببخشید حامی بابت تما م این حرفها...
    _خسته شدم از بس بابت حامد همه جا جواب پس دادم...
    سرم رو گرم نوک کفش هام کردم کشیدمشون به سنگ فرش قرمز رنگ حیاط..
    دستش رو آروم به سمتم دراز کرد و دستم رو توی دستش گرفت : خانوم سرمایی من برو تو یخ کردی...
    _میترسم حامی...
    دستم رو محکم تر توی دستش گرفت : قرار شد این ها رو بسپاری به من و نگرانی نداشته باشی..ترس رو من باید داشته باشم..
    سرم رو با شدت بلند کردم و پر سئوال نگاهش کردم..کمی سرش رو خم کرد تا من گرمای نفس هاش رو روی گونه ام احساس کنم و خلسه همیشگی تمام وجودم رو بگیره
    _اگه عشقم رو بهم ندن چی؟؟
    نفس عمیقی کشیدم ...سرش رو بلند کرد و روبه روی صورتم توی چشمام خیره شد ..
    _فرار کنیم؟؟!!
    خندید و بینیش رو به بینیم زد : نه خانوم من با حرمت میاد تو خونه من فرار چیه
    _شوخی کردم..
    _میدونم عزیزم...میدونم...
    چشماش رو بست و باز کرد : انقدر میام و میرم تا بالاخره کوتاه بیان...

    یک جورهایی شبیه میدان نبرد بود...همه به هم نگاه میکردند و من از پشتم دونه های درشت عرق میرفت...موهام رو پشتم بسته بودم ...شلوار پارچه ای سورمه ای رنگی تنم بود بود و بلوز حریر سفید با خالهای سورمه ای...یکم لباس برای من زیادی مجلسی بود اما گلی مجبورم کرده بود....
    سیا..شوهر خاله ام..خا له ام و گلی کنار هم نشسته بودند و من مجبور شده بودم از خانوم حسینی صندلی بگیرم..هر چه قدر خاله اصرار کرده بود مراسم خونه اونها باشه من قبول نکردم تنها چیزی که قبول کردم ظروف کریستالی بود که به زور آورد..عکس رها و مادرم و پدرم روی میز عسلی کنار گلدانها بود و من روی تک صندلی رو به روی حامی که از همیشه شیک تر بود نشسته بودم..به اصرار من حامد هم اومده بود کاری که تا لحظه آخر از نظر خودش اگر نمیشد بهتر بود و من اصرار داشتم که تنها برادر حامی در کنارش باشه..نگاه حامد غصه دار بود و رنگش پریده و تمام سعیش این بود که نه به عکس ها نگاه کنه نه به عمه و خاله که به شدت با کینه نگاهش میکردن...
    فریده خانوم کت و دامن آبی نفتیش رو بالاخره پوشیده بود و عمه کوتاه اومده بود و چادر رنگی سرش کرده بود یک هفته بحث و رفت و آمدا و ساطت های حاجی کار رو به این جا کشونده بود که حالا تو غروب روز پنجشنبه همگی برای چیزی شبیه به بله برون تو سوئیت من جمع شده بودن...
    شوهر خاله ام شاید تنها کسی بود از بزرگتر ها که کمی راضی به نظر میرسید..
    بحث های همیشگی بود و سکوت ترحم برانگیز حامد و چپ چپ های خاله و اشکهای روان عمه و عصبیت من...
    گلی با نگاهش آرومم میکرد و حامی جدی و محکم مثل همیشه نشسته بود و نگاه ازش میگرفتم...
    فریده خانوم : ما خیلی دلم میخواست با پدر خدا بیامرزش خدمتتون برسیم اما خوب قسمت نبود...
    انگار اگر اکبر خان بود الان اینجا مینشست...
    خسرو خان : خدا جناب انتظام رو بیامرزه مثل اینکه قراره بار دیگه با انتظام ها فامیل بشیم...
    این آدم هیچ وقت ملاحظه نداشت...این حرف مزخرفترین نظر میون این همه کینه بود...
    نفس عمیقی کشیدم تا بتونم خودم رو کنترل کنم...
    حامد نگاهش رو از زانوهای خودش نمیگرفت...
    و دلم برای حامی میسوخت که شاید تو این وضعیت هم نمیتونست رو برادر بزرگترش حساب کنه....
    فریده خانوم : همراز فرشته ای که من دلم میخواد دخترم باشه...
    خاله : ما اون یکی دخترمونم داده بودیم دخترتون بشه فریده خانوم اما الان یه تیکه قبره که برای رفتن سر خاکش باید از شما اجازه بگیریم...
    سیاوش : مامان جان!!...
    بغض کردم این حرفها قرار بود تموم بشه..این بحثها یه هفته بود اعصاب من رو له کرده بود و قرار بود دیگه تکرار نشن با تکرارش چی رو میخواستن به من اثبات کنن...احساس می کردم تمام بند بند وجودم کش میاد...
    حامد : من...شاید نباید میومدم...
    نیم خیز شد تا بلند شه..
    من : حامد خواهش میکنم بشینید....
    همه نگاه ها به سمت من برگشت و واقعا خجالت کشیدم عرق پیـ ـشونیم رو میتونستم احساس کنم و نفسم حبس شده بود
    .
    خاله نگاهی به حامد انداخت و با دستمال گوشه چشمش رو پاک کرد : آقای دکتر شما که متوجه نیستی من از کجا میسوزم...
    خسرو خان با همون لحن زننده همیشه اش : خانوم کافیه...
    حامی صداش رو صاف کرد و با اون اتیکت و صلابت همیشگیش که همه رو سر جاش مینشوند : من تمام سعیم به این بوده که تو این هفته همراز اذیت نشه خاله جان بارها تنهایی دیدار شما اومدنم یا اینجا خدمت عمه خانوم و حاج آقا رسیدنم برای این بود که امروز که میرسیم خدمتتون برای همراز یه خاطره خوب باشه شاید بهتر بود اگر حری مونده همون موقع زده میشد من دوست ندارم همراز الان ذره ای اذیت بشه..

    با نگرانی به سیا که عصبی پاهاش رو تکون میداد و گلی انداختم...جو انقدر بد شده بود که من فقط دلم میخواست همه چیز تموم بشه..فریده خانوم دست کرد توی کیفش رو جعبه حـ ـلقه رو که من به حامی داده بودم تا بیاره رو روی میز گذاشت : من سرم از شرم پایین ..چیزی برای گفتن ندارم..وقتی حامی گفت برای بله برون بیایم هم روم نمیشد توی چشماتون نگاه کنم اما این دختر هم آرزو داره قرار نیست بین ماها بمونه..
    حامی نگاهش رو به نگاهم دوخت و عصبی نگاهم کرد و من نمیفهمیدم چرا من رو با این عصبیت نگاه میکنه....
    کنارش ایستادم تا حـ ـلقه ام رو توی دستم کنه...بحث های سر مهریه و خیلی چیزهای دیگه رو نه گوش کرده بودم نه برام مهم بود
    دستم رو بین دستاش گرفت..همه چیز داشت جدی میشد دیشب تا صبح با عکسشون درد دل کرده بودم اجازه گرفته بودم و حالا به طور رسمی داشتم میشدم زن حامی...
    انگشتر که توی انگشتم لغزید صدای هلهله گلنار بلند شد و بقیه هم دست زدن و من هنوز میلرزیدم و حامد چشماش خیس بود فریده خانوم بغـ ـلم کرد و اشک ریخت...خاله.عمه هم ..سیا بی توجه به هر کسی محکم بغـ ـلم کرد : همیشه تو اتاق من جا داری همراز هر وقت نخواستی هم روی سرم جا داری..
    گلی محکم بـ ـوسیدتم و من به سمت مردم برگشتم که داشت جدی نگاهم میکرد...
    حامد بهم نزدیک شد...دست کرد توی جیبش و دستبند ظریف بی نظیری رو در آورد و نگاهم کرد..من از این مرد کینه داشتم..خیلی سال پیش..تمام این مدت بارهای بار توی ذهنم نقشه زجر کشیدنش رو کشیده بودم اما انقدر نگاهش و خودش ترحم بر انگیز شده بود که دیگه خبری از اون حامد پر از غرور و سر به هوا نباشه...
    دست بند رو به دستم بست : خوشبخت باشی...
    حامی رو هم بغـ ـل کرد...
    گلنار بلند شد تا از یخچال کیک رو بیاره و من هنوز همه بدنم میلرزید...جواب محکم حامی همه رو سر جاشون نشوند اما من هنوز هم حالم بد بود...خودش رو بهم نزدیک تر کرد : همراز...
    سرم رو بلند کردم و به چشماش نگاه کردم چه قدر دوستش داشتم و این مدت چه قدر نشون داده بود که دوستم داره : به زندگیم خوش اومدی....
    دستی به سرم کشید و چشماش هنوز خیس بود حاج آقا لبخندی به هر دومون میزد و من داشتم فکر می کردم یعنی من و حامی هم به این روزها میرسیدیم؟
    _عمه جان بودید حالا من به بودنتون تو خونه عادت کرده بودم...
    عمه موهام رو نـ ـوازشی کرد و بـ ـوسه ای به پیـ ـشونیم زد : تو هم دیگه کم کم خونه زندگی دار میشی..
    حاج آقا : اون مرد عاشقی که ما دیدیم حالا که زنش هم شدی فکر نکنم بذاره اینجا تنها بمونی...
    از خجالت سرم رو پایین انداختم و حاج آقا خداحافظی کرد و ساک به دست رفت تو حیاط تا منتظر عمه بشن...
    عمه نگاهی بهم کرد : چشمای خوشگلت خیس نباشه...برات هیچ کاری نکردم عمه جان..جز اینکه سر هر نمازم دعا کنم خدا جواب تمام این زجرهات..صبرت و نجابتت رو به بهترین نحو بده..شب قبل از عقدتون که خیلی بی قرار بودم حاجی گفت شاید این آقای دکتر جواب همون دعا هام باشه...توکل به خدا عمه جان..توکل به خدا امیدوارم تو رو هر بار که بهت زنگ میزنم شاد باشی...ما میریم و برای عروسی منتظریم..
    _عمه عروسی...
    _بذار بگیره..درسته که به خاطر این که از چهل پدرش خیلی نگذشته نتونستید مراسمی برای عقدتون داشته باشید اما بذار عروسی رو بگیره هر چه قدر که بیشتر برای داشتنت تلاش کنه برای روزهایی که به سختی های زندگی میرسید توشه جمع کردید...
    سرم رو روی زانوش گذاشتم : مرسی عمه...
    صداش هنوز هم بغض داشت : کاش مادرت بود خودش اینها رو بهت یاد میداد من فقط اینو بگم که عاشقش باش صبور باش و سرت زندگیت باشه..شغل تو حرف و حدیث زیاد داره و این مرد قانونمند و حساسه خیلی باید حواست باشه عمه خیلی...از حواشی کارت کم کن..هر رابطه ای چه با همکار ردت چه همکار زنت که به خانوادت آسیب میزنه و رو سریع قطع کن..کنارش باش و آرومش کن..از حق خودت نگذر اما فداکاری هم یادت نره...بی احترامی نکن..نذار هم بهت بی احترامی بشه...


    _رفتن؟؟
    _اوهوم...
    میتونستم حتی از پشت تلفن هم لبخندش رو حس کنم...پاهام رو توی شکمم جمع کردم
    _اوهوم درست نیست خانوم قشنگم...
    به دستم نگاه کردم به حـ ـلقه نامزدی و بعد حـ ـلقه عقدم...
    _الان دیگه بهت از ته دل میگم خانومم...
    _جاشون خالی شده..من باز این جا تنها شدم..
    _نشنوم ازت این رو...
    _منظوری ندارم چرا دلخور میشی میدونم جلسه داری و کارای مهم وگرنه به جای راننده ات خودت عمه اینا رو میبردی..الانم برای خودم یه کاری درست میکنم...
    صدای منشیش که اعلام میکرد تو اتاق کنفرانس منتظرشن را شنیدم
    _برو به کارت برس..
    _کجا میخوای بری؟
    _میرم پیش بچه ها تئاتر شهر و بعد هم نمیدونم..
    _خودت تمرین نداری؟؟
    _نه امروز نه...
    _علی رو بفرستم؟؟
    _حامی؟؟!!!
    _خوب عزیزم چرا عصبانی میشی؟؟ یه قول بده...
    _بگو.
    _با آژانس برو...
    _ای بابا...
    صدای کشیده شدن صندلی اومد : خواهش میکنم ازت...دوست ندارم کنار خیابون بایستی باشه؟؟ تا بعد یه فکر دیگه بکنیم...
    _فکر دیگه ای نمیکنیم و من...
    صدای باز شدن در و صدای سلام های بلند از پشت سرش اومد کمی صداش رو آورد پایین و لحنش سفت تر شد : با آژانس میری و فکر میکنیم و بحث میکنیم راجع بهش..

    سیل تبریکات بچه ها به سمتم روان شده بود تا تونسته بودم خندیده بودم نگاهی به پارک دانشجوی تاریک شده انداختم و لبخندی زدم و نفس کشیدم بوی هر چیزی که برای هر کسی داشت ..هر دیدی که به هر کسی میداد برای من خود خود زندگی بود ....
    سرم رو پایین انداختم و از سالن خارج شدیم دسته جمعی.کیوان هنوز داشت مسخره بازی در میاورد و میخندید و بهم میگفت تو دیگه زن شوهر داری با ما نگرد و من براش دهنم رو کج میکردم که با دیدن ماشین حامی جا خوردم...انتظار این جا بودنش رو نداشتم..
    در سمت راننده باز شد و علی ازش پیاده شد : سلام همراز خانوم..آقا فرمودند بیام دنبالتون...
    و بعد از اون بدتر در عقب رو باز کرد و منتظرم شد...
    سرم سوت کشید همراه با سوتی که بچه ها کشیدن..تو نگاهشون چیزی عوض شد...دوست نداشتم...این اختلاف مزخرفی که الان با اونها به وجود اومده بود رو دوست نداشتم تحلیل های توی ذهنشون رو هم دوست نداشتم...
    عصبانی بودم..شاید هم نباید می بودم من هم عضوی از همین طبقه شده بودم..از همین آدم ها..زن مردی شده بودم که بدش میومد کنار خیابون بایستم...اگر خودش میومد دنبالم باز بهتر از این راننده و خانوم و آقا بازی ها بود...
    پوفی کشیدم..گوشیش رو هم جواب نمیداد..
    _حامی خونه است؟؟
    _بله ...
    قرار بود شب خونشون باشم نیوشا زنگ زده بود و تا در آوردن جیغم در هر جمله سه بار بهم گفته بود زن عمو...
    به پشتی صندلی تکیه دادم...و بین عصبانیت و خنده مونده بودم..شروع شد همراز خانوم...
    _تو اصلا حواست هست؟
    دادش باعث شد من هم از جام بپرم...
    _چی داری میگی؟؟
    از گوش ایستادن متنفر بودم اما انگار که الان چاره ای نبود با آن چنان توپ پری سراغش اومده بودم که سلام و علیک با فریده خانوم هم سرسری شده بود شالم هنوز دور گردنم بود و انتظار داشتم برم تو اتاقش و داد بزنم اما اصلا انتظار داد و بیداد خودش اونم با این تن صدا با حامد رو نداشتم...
    حامی: حامد این لباس تو تن یه دختر بچه کردی بعد عکس گرفتی گذاشتی تو فیس بوک...تو آخه عقلم داری؟؟
    _همچین داری میگی انگار چه لباسیه..یه پیراهن ساده است...
    _ساده؟؟ نه یقه داره..نه دامن داره..نه آستین داره..ما این بچه ها رو اینجوری بار نیاوردیم...ما این بچه ها رو این جور بار نیاوردیم که لحظات خصوصی زندگیشون رو با یه عالمه آدم تقسیم کنن
    حامد : اون دختره منه حامی..
    دیدمش که از پشت میز بیرون اومد و به سمت حامد اومد ..کمی بیشتر پشت در نیمه باز قایم شدم...
    _تو تا همین سه ماه پیش نبودی داری از چی حرف میزنی؟؟
    صدای حامد هم بالا رفت : آره نبودم..منه لعنتی احمق نبودم..اما حالا هستم و دختر من جوری زندگی میکنه که میخواد...
    _حامد ...حامد نذار فکر کنم هنوزم عقلت نمیرسه...برای اینکه خودت رو تو زندگیشون جا بندازی...نباید این طور بذاری از خط خارج بشن...
    _مرد حسابی حواست هست چی داری می گی؟؟ چه از خط خارج شدنی...یه لباس پوشیده..
    حامی کمی بیشتر داد زد : و آرایش کرده و عکسش رو گذاشته توی یه صفحه اجتماعی..
    ..باورم نمیشد حامد انقدر بی ملاحظه باشه باید گوش نیوشا رو میپیچوندم..
    _اون بچه تحت فشاره حامی...دوست نداره پیانو بزنه اما مجبورش میکنی...لباساش رو دوست نداره...
    _وقتی اومدی گفتی بچه هام بچه هام بهت چی گفتم؟؟ با تو ام..چی گفتم...
    ..باورم نمیشد حامی بتونه این همه پشت سر هم داد بزنه...
    _گفتی حق ندارم تو تربیتشون دخالت کنم تا بچه ها دچار دوگانگی نشن...گفتی مثل یه دوست باشم باهاشون..
    _پس یادته؟؟ پس این ادا ها چیه؟
    _تو الان ازدواج کردی برو این گیر های الکیت رو به زنت بده..
    _زن من نیازی به گیر دادن نداره حامد...حواست به حرف زدنت باشه...
    _خب حالا عصبانی نشو..منظورم اون نبود...من دارم میگم حواست به زندگیت باشه از دوران نامزدیت لذت ببر..مرد حسابی کم کم خودت باید بچه دار بشی..
    _من بچه دار هم که بشم این دوتا بچه ها ی بزرگتر منن میفهمی؟؟..تمام این دوران برام فرقی با بچه های خودم نداشتن....
    _حامی ...
    _حامی چی حامد...اینا رو من نباید بهت بگم..ما خانواده شناخته شده ای هستیم..آسیب پذیریم..نقطه ضعفامون زنمون و بچه هامونن بچه ها ما نباید تو چشم باشن...زن هامون هم همین طور..اینا رو باید بفهمی..زورش میکنم پیانو بزنه..کم کم سراغ کوشا هم میام برای اینکه الان عقلش نمیرسه اما پس فردا باید یه سرگرمی داشته باشه..نباید وقت اضافه داشته باشه تا بره سراغ کارها یا حرفهایی که نباید...
    _تو میخوای من رو از زندگیشون بندازی بیرون...
    حامی که حالا کمی آروم تر شده بود : حامد بچه نشو...این بچه ها رو هم هوایی نکن...اون عکس لعنتی رو هم بردار..
    _حق نداری بری دعواش کنی..
    _اونجاش رو تو کاریت نباشه باید تنبیه شه تا برای من رژ قرمز نزنه...
    _من نمردم که...
    ..انقدر از بحث بینشون جا خورده بودم که فکر کردم اگر این جا متوقفش نکنم کار بالا میگیره...تقه ای به در زدم از وارد شدم..هر دوشون عصبی بودن...به سمتم برگشتن...
    حامد لبخند زورکی رو لبش اومد : خوش اومدی...من پس..میرم پایین....
    حامی هنوز هم عصبانی بود : سلام عزیزه دلم....
    حامد در رو بست ...
    حامی پشت به من رو به پنجره ایستاد..دست راستش رو روی شیشه گذاشت و سرش رو به ساعدش تکیه داد...
    _صداتون رو انداختید رو سرتون..
    _دیدمت پشت در...
    ..واقعا خجالت کشیدم.. : چیزه..ببخشید اما...
    _مهم نیست خودم هم برات مطمئنا تعریف میکردم...
    نشستم روی مبل : حامی یکم هم باید به حامد حق بدی...
    حرف بدی زدم؟؟ نه..پس چرا این جوری ترسناک برگشت به سمتم؟؟!!
    _حق؟؟؟!!!!
    دستی به موهای خودم کشیدم ..آخرین باری که اینقدر عصبی دیده بودمش سر اسباب کشیم بود..
    نفسم رو بیرون دادم : باشه فکر میکنم الان دوست نداری صحبت کنیم بمونه برای بعد....
    سرجام نیم خیز شدم...ببا یه قدم بلند رو به روم ایستاد : همراز بشین خواهش میکنم...
    پانچوم رو از تنم در آوردم و انداختم روی دسته مبل و یقه یه وری لباسم رو کمی جمع و جور کردم...
    نشستم روی مبل..نشست رو به روم ...
    _دیوونه شدم اون عکس رو دیدم...
    _با نیوشا صحبت میکنم...
    _نه !!باید تنبیه بشه...
    اخم کردم : یعنی چی؟؟ این یه دختر بچه است...میخواسته بدونه چه حسی داره من مطمئنم اگر باهاش حرف بزنم دیگه تکرار نمیشه..حامی این دختر داره بزرگ میشه 8 سال دیگه که بشه 18 سالش خواسته هاش هم متفاوت میشه...مشکل اینجا ست که بله حامد نباید این عکس رو پخش میکرد...
    _اصلا عقل نداره..نمی خواد بزرگ بشه...
    سرم رو پایین انداختم و دستم رو شقیقه ام گذاشتم : همش میخوای همه چیز رو کنترل کنی..یکم به خودت فرصت بده...
    کمی به سمتم خم شد اخماش کمی رفت توی هم : چیزی داره اذیتت میکنه نمیخوای بهم بگی؟؟
    _الان وقتش نیست ...
    _اتفاقا همین الان وقتشه..میخوام بشنوم...
    _چرا علی رو فرستادی دنبالم؟؟؟
    اخماش بیشتر رفت تو هم : یعنی چی؟؟ میخواستی این ساعت خودت بیای؟؟
    _ق...
    پرید وسط حرفم : بگی قبلا همین طوری بوده واقعا کلاهمون میره تو هم..زنمی..
    عصبانی شدم : آره زنتم...اونا هم برادرزاده هاتن..هیچ کس حق نظر دادن نداره که...
    با تعجب نگاهم کرد : این چه طرزه صحبت کردنه؟؟
    _شغل لعنتی من این جوریه..من بین اون بچه ها باید بر بخورم..متوجهی؟؟ اونا که هر شب میشینین حساب دو دو تا چارتاشون رو میکنن من رو نمیپذیرن بینشون که یه راننده با ماشین آخرین سیستم بیاد دنبالم...
    از جاش بلند شد...پوزخندی روی لبش اومد به خودش اشاره کرد : مسخره است تو از من خجالت میکشی؟؟؟
    واقعا این جمله خارج از تحملم بود : بهت گفتم الان وقت صحبت کردن نیست..اصرار کردی..داری میزنی تو جاده خاکی...
    کلافه به سمت سیـ ـگارش رفت و روشنش کرد پک عمیقی بهش زد : جاده خاکی؟؟
    _آره جاده خاکی..اگر خودت میومدی دنبالم با اون ماشین..باشه مسئله ای نداشت..اما راننده و این حرفها...تو مود من نیست حامی...تو با دختری ازدواج کردی که تا همین هفته پیش سوار اتوبـ ـوس میشده..هیچ وقت هم باور کن تو آرزوهام راننده و این حرفها نبوده...
    _تو هم با مردی ازدواج کردی که زندگیش اینه..تو زن من لعنتی شدی که نمیتونم تحمل کنم زنم سوار اتوبـ ـوس شه...
    چرا انقدر عصبی بودیم رو نمیدونم اصلا چرا به اینجا کارمون کشید رو هم نمیدونم...کلافه از جام بلند شدم : بذار یکم آروم شی..صحبت میکنیم...
    _کجا؟!!
    _دارم میرم پیش فریده خانوم...تنها موندن...باید با نیوشا هم صحبت کنم...
    پانچوم رو از روی مبل چنگ زدم و برداشتم
    _همراز...
    در رو باز کردم : فعلا تنها باشیم بهتره...شاید یادمون بیاد با کی ازدواج کردیم...
    بغضم رو محکم قورت دادم و در رو بستم..به دیوار تاریک راهرو تکیه دادم...نفس حبس شدم رو بیرون دادم..نباید اشک میریختم جلوی فریده خانوم بد بود..یکم پلکهام رو به هم فشردم و لبخند مصنوعیم رو روی صورتم کاشتم و از پله ها پایین رفتم....
    نشسته بود روی مبل فریده خانوم تو آشپزخونه بودم تک پله رو رد کردم رو مبل کناریش کنار پیانو نشستم همون پیانویی که با هر نتش اون شب عاشق شده بودم یا شاید عاشق تر شده بودم..نفسم رو بیرون دادم و به تجملهای اطرافم نگاهی انداختم...
    حامد کلافه نگاهم کرد : به خاطر من با تو هم بد صحبت کرد...
    _نه...
    پوزخندی زد و به پشت مبل تکیه داد : دختر زیادی صبوری..زیادی میخوای همه رو خوشحال کنی...
    اشک مزاحم رو عقب روندم : فعلا که رفتم رو اعصابش...
    _دوستت داره..
    _میدونم...
    _هیچ وقت فکر نمیکردم اون دکتر بد خلق و با اتیکت عاشق بشه اونم این طوری...
    چیزی برای گفتن نداشتم ..من شکی به علاقه اش نداشتم...به علاقه خودم هم همین طور...
    _بهت بر نخوره حامد ..حامی عادت نداره بچه ها رو با کسی تقسیم کنه با من هم همین طور بر خورد میکنه...
    _سالهاست سهم تو از بچه ها همین بوده نه؟؟؟ فخری برام تعریف کرده گاهی بابا باهات چه طور برخورد میکرده..
    _گذشته خدا ایشون رو بیامرزه...
    لبخندی آرومی زد : الان باید به زن داداشم افتخار کنم..
    خنده ای کردم : بچه ها که پدرم رو در آوردن هی میگن زن عمو..منم شاکی میشم..
    خندید : زن عمویی دیگه...فقط یکم کوچولویی...من روزی که همین زن عمو خانوم موهاش دوگوشی بود رو یادمه...
    لبخندی زدم : باید با نیوشا صحبت کنیم..میدونی که کارتون اصلا درست نبود؟؟..میدونی که حامی در اساس محقه نه؟؟؟
    حامد نیش خندی زد : شاید هم این بیشتر از همه من رو میسوزونه...همراز من باید یه جوری تو زندگی بچه هام باشم...
    _این راهش نیست...با این کارت فقط آینده اشون رو از بین میبری...اونا مطمئنا کم کم خواسته هاشون بزرگتر از یه پیراهن و یه رژ لب هم میشه...اون وقت چی؟؟
    _من مشکلی با این دخترم لباس اون سبکی حتی تو بیست سالگی بپوشه هم ندارم.....
    _گاهی شک میکنم برادر باشید...
    لبخندی زد و کمی سرجاش به سمتم خم شد : آخ آخ تو رو هم اذیت میکنه...هرچند به قول خودش...
    یکم صداش رو کلفت کرد و دقیق با لحن حامی گفت : زن من نیازی به کنترل نداره...
    با شوخی اخم کردم : حواستون باشه ها...شوهر عزیزه منه ها..
    _خوشحالم یکم سرحال تر شدی و اشک رفت....
    _اشک نداشتم...
    همون موقع فریده خانوم با یه سینی و پشت سرش هم فخری خانوم با شیرینی...
    _میبینم که عروس و برادر شوهر خلوت کردید...
    از اینکه خوشحال بود و لبخند میزد خوشحال شدم تمام سعیم رو کردم تا متوجه حال خرابم نشه....
    چشمام رو پله ها خشک شده بود و پایین نمی اومد....عصبی بود و عصبی بودم...
    فریده خانوم : فخری خانوم حامی و بچه ها رو صدا کنن ببین کی شام میخورن این عروسک من از سر کار اومده گرسنه است...
    هیچی از گلوم پایین نمیرفت به شدت کم حرف بود و تقریبا نگاهم نمیکرد و بچه ها هم زیر گوشی اذیتم میکردن و من هم سعی میکردم پر به پرشون بدم تا بخندن..اما همه ذهنم و حسم و قلـ ـبم به سمت مرد متفکری که اون ور میز نشسته بود پرواز میکرد....
    فریده خانوم انقدر از اینکه به قول خودش پسرهاش نوه اش و عروسش دورش بودن خوشحال بود که شاید توجهی به من مضطرب و حامی بدون نگاه نداشت....
    پانچوم رو محکم دورم پیچیدم...نفسم با بخار بیرون میومد..شب این باغ جذاب و کمی خوف برانگیز بود....آروم آروم به سمت ته باغ رفتم...میدونستم رو تاب دو نفره اونجا نشسته...استرس داشتم..این عصبیت بینمون رو دوست نداشتم...و انقدر خودش رو دوست داشتم که نیمتونستم تحمل کنم نگاهم نکنه یا اینکه تقریبا بشقابش دست نخورده بمونه...یا اون رگه های قرمز توی چشمش پیدا بشه...
    روی تاب نشسته بود با کاپشن و شلوار مشکی...با شنیدن صدای پام سرش رو بلند کرد و سیـ ـگارش رو تو زیر سیـ ـگاری زیر پاش خاموش کرد : سردت میشه...
    _امروز خیلی کشیدی..
    ایستادم جلوش ..حرف نمیزدم و حرف نمیزد....نگاهش میکردم و نگاهم میکرد....
    _حامد خیلی ناراحت...و شاید بشه گفت پشیمونه..شاید باید باهاش...
    سرش رو به سمت آسمون نیمه ابری گرفت : راجع به خودمون صحبت کنیم...
    پانچوم رو بیشتر به خودم چـ ـسبوندم....
    _من میدونم با کی ازدواج کردم...همراز....
    _من هم میدونم....
    _پس..
    _ما مجبور نیستیم بخوایم این همه زندگی هم رو تغییر بدیم....من نیاز به حمایت های تو دارم...اگر بهت نیاز نداشتم اصلا چرا تو زندگیتم...
    احساس کردم با این جمله ام نگاهش زمین تا آسمون تغییر کرد ...
    _خشک نگاهم نکن حامی..نادیده نگیر منو...دلم میشکنه...من....
    دستش رو به طرفم دراز کرد و کشیدتم سمت خودش : بیا این جا..بذار حست کنم حتی وقتی میخوای از خودم پیش خودم شکایت کنی...
    نشستم روی رون پای سمت چپش...پاهام رو آروم از زیر رون اون یکی پاش رد کردم و دستهام رو کامل دور گردنش حـ ـلقه کردم..بینیم رو گذاشتم روی رگ گردنش : آخیش ..خودم رو تو جام حسابی جا کردم....
    خندید و روی موهام رو بـ ـوسید : قربون این لبخندت برم که از وقتی اومدی دریغ میکنی....
    بیشتر حضورش رو نفس کشیدم...نبضش رو حس کردم...صدای قلب بی قرارش رو هم
    دستش رو محکم تر دورم حـ ـلقه کرد : حالا شکایت کن ازم...
    بیشتر خودم رو تو بغـ ـلش فشردم : ما میتونیم مگه نه؟؟
    _تو با من باشی هیچ کاری نیست که من نتونم...
    _نگرانمی همیشه...
    _میشه نگران مهم ترین داشته زندگیم نباشم؟؟؟ گرون قیمت ترین جواهر دنیا....
    _منم نگرانتم...اما
    _اما چی؟؟
    _محدودت نمی کنم..
    _بی انصاف نباش من محدودت نمی کنم انقدر بهت اطمینان دارم که وقتی فهمیدم کارت رو عوض کردی به روت نیارم...
    _از کجا فهمیدی؟؟
    _فکر کن ندونم خانومم چه میکنه..به خاطر مریضی نریمان کار و تعطیل کرده و مثل اینکه رفته جنوب...
    تمام سعیم رو کردم تا عکس العملی نشون ندم..
    _تو از من خجالت میکشی...
    عصبی شدم..خواستم از بغـ ـلش بیام بیرون که نذاشت : حتی فکرشم نکن بذارم از بغـ ـلم بیای بیرون...
    _پس این مزخرفات رو نگو...آخه مگه میشه من از عشقم..اونم عشقی که انقدر عزیزه خجالت بکشم تو از من خجالت نکشی من نمی کشم...
    _من؟؟ دیوونه شدی من که از همون لحظه ای که گوشه چشمی ازت دیدم دنیا رو جار زدم از بودنت تو زندگیم....
    _حرفم رو بد برداشت نکن...من میگم کار من شغل من آدم های اطراف من جور دیگه ای هستن..خودت بیای دنبالم من از خدام هم هست...
    _می دونی عسلم که گاهی نمیشه...
    _میدونم توقعی ندارم اون شبها با آژانس میام...
    _اگه نباشه..اگه آدم بی خودی باشه...یه فکر دیگه ای میکنم...
    سرم رو کمی بالا بردم و به اون چشمایی که این همه عاشقش بودم نگاه کردم : چه فکری؟
    _ماشین می خریم برات..روزایی که نمیتونم بیام دنبالت با ماشین برو...
    ..این فکر بدی نبود...این کار خوبی بود : باشه...
    _پس فردا میریم یکی انتخاب کن..
    _آخه...
    _اگه بگی خودم میخرم و این حرفها من میدونم و تو..
    با مشت آروم زدم به سیـ ـنه اش : خب بابا بد اخلاق..فقط...
    _چی باز شرط و شروط داری فسقله....
    _گرون تر از 206 نباشه...
    _چی؟
    _شنیدی بهت چی گفتم...اصلا فکر کن شبی نصفه شبی ماشین گرون خطرناکه..
    شروع کردم به سخنرانی..تو نگاهش یه عالمه لبخند و شیطنت اومد از سخنرانی غرای من ...چاره ای نبود باید حد وسط رو میگرفتم..من که حساسیت های این مرد رو میشناختم حالا که تا این حد هم کوتاه اومده بود من هم باید یه جورایی وسط رو میگرفتم...
    سرش رو بین موهام کرد و نفس عمیقی کشید : همه عصبانیت هام و خستگی هام رو وجودت از بین میبره..بودنت ..
    خم شد..سرم رو آروم با لا آوردم..تو این شب زمـ ـستونی سرد..تو اون باغ شاید زیبا ترین و آرام ترین حس دنیا رو به لبهام منتقل کرد...
    بعد از دقایقی که خیلی سریع گذشت و شاید خیلی کند..کمی خودش رو عقب کشید و نگاهم کرد : بـ ـوسیدنت..همش برای من نعمت...
    سرم رو بیشتر توی گردنش قایم کردم : دوستت دارم...
    _من منتظر تمام این اختلاف نظرها بودم..هستم..خودت هم میدونی که بارها راجع بهش باهم بحث کردیم...اما دلم به همین عشقمون خوش..به این که..اگر بلد نیستم مثل رامین که اون شب جلوی تئاتر شهر اون طور شعر گونه باهات حرف بزنم...اما یه چیزی رو میدونم...اینکه تو رو بیشتر از جونم دوست دارم....
    چشمام حسابی سنگین شده بود...با صدایی که نمیدونم حالا چرا انقدر کش دار شده بود : سنگین نیستم؟...
    لحنش خنده ای داشت : نه...باش تو بغـ ـلم...
    صداش دور تر میشد و ضربان قلبش پر آرامش تر عین یه لالایی جام مثل یه قایق بود توی یه دریای آروم...
    بـ ـوسه کوچکش روی سرم رو حس کردم محکم تر بغـ ـلم کرد : کوچولوی دوست داشتنی و سرمایی من
    خط به خط این کتاب برای من آرامش بود و من با تمام اضطرابی که امشب توی جونم بود به این آرامش احتیاج داشتم..نگاهی به آپارتمان ساده اما شیک مون انداختم...تک تک وسایلش رو با کمک آویسا و گلی انتخاب کرده بودم...حامی فقط با لبخند هیجانم رو دنبال کرده بود ...خونه با مبلهای سفید فرشهای قرمز و سفید و گلدانای فراوون کتابخونه اش..اتاق خواب سورمه ای رنگ با تخـ ـت دو نفره گردش..با تمام تابلوهای بی نظیرش زیبا ترین و امن ترین جای دنیا بود...برای انتخاب اینجا کلی گشتیم ...
    یک خیابون با عمارت فاصله داشت ووحامد به خونه پدریش اسباب کشی کرده بود...روزی که به دنبال آپارتمان اومدیم تعجب کردم گفته بود از اول هم قرار نبود که ما عمارت زندگی کنیم..ما قراره زندگی مـ ـستقل خودمون رو داشته باشیم..اینکه من وسایل خونه ام رو باید خودم انتخاب کنم..اینکه زن خونه باید خونه اش تمام و کمال مال خودش باشه...روزی که اینجا رو با این پنجره های بزرگ نور گیرش انتخاب کردیم...هرچه قدر هم بـ ـوسیدمش سیر نشدم...
    بالای شومینه همون تابلوی انتخابی من و رویا نصب بود..همون که حامی نگهش داشه بود تا بهم هدیه اش کنه و حالا روی بر آمدگی شومینه بود تا بهم یا د آوری کنه مردم برای به دست آوردنم چه قدر آرام و صبورانه جلو اومده بود....
    روی کاناپه نشسته بود و داشت نگاهم میکرد ...
    _سرت گرمه خانوم دکتر...
    ادای سرایدار خونه رو در میاورد....اخمی کردم بهش ..خندید : اون بنده خدا رو هم همین طوری نگاه میکنی...
    _من خانوم دکتر نیستم به خاطر تو بهم میگه خانوم دکتر...
    _خانوم آقای دکتری دیگه..
    _هر وقت خودم دکتر شدم بهم بگه...
    یه دستش رو روی پشت کاناپه گذاشت و سه دسش رو دسته مبل بود... : چی میخونی ؟؟
    _برای کم کردن اضطراب فرداست...
    _بیا اینجا ببینم عروسک...
    آروم از جام بلند شدم کنارش رفتم...سرم رو گذاشتم روی سیـ ـنه اش و پاهام رو دراز کردم روی کاناپه و خندید : اگه گلی بدونه رو مبل جهیزیه این طوری یه لم دادم کله ام رو می کنه...
    خم شد و پتوی سبک رو روم کشید : فردا اونم میاد...
    _آویسا هم میاد...
    پیـ ـشونیم رو عمیق بـ ـوسید : فردا عروس من میشی؟؟
    دستش رو بین موهام برد...
    _من که دلم برای این موهای فرت میره نذار بهش دست بزنن...
    _دیگه چی..لباس رو هم که نذاشتی اونو انتخاب کنم...
    خنده ریزی کردم خودم هم قصدش رو نداشتم ولی برای سر به سر گذاشتنش دست رو باز ترین لباس عروس گذاشته بودم...
    _همراز دوباره عصبانیم نکن...می دونم میخوای اذیتم کنی اما حتی شوخیش هم خوب نیست...
    _خب حالا داماد هم انقدر بد خلق...
    خم شد و بـ ـوسه ای به سرم زد ...
    _حامی من یه چیزی بهت نگفتم...
    _چی؟؟
    _موهای من فر نیستا...یعنی یکم تاب داره..خودم فرش میکنم...
    خنده ای کرد : یعنی سرم رو کلاه گذاشتی...
    _دقیقا..گفتم بعدها شاکی نشی....
    _کتابت رو برام با صدای بلند میخونی؟؟
    _البته...
    _میدونی من میرفتم پشت در اتاق بچه ها زمانی که اون انیمیشن رو نگاه میکردن که تو جای فرشته اش صحبت میکردی تا این صدای نازدارت رو بشنوم؟؟
    سرم رو کمی جا به جا کردم تا ببینم جدیه؟؟
    _اون جوری نگام نکن راست میگم..من خاطرت رو خیلی خواستم کوچولو...خیلی سخت گذشت تا بشی خانومم.
    سرم رو به سیـ ـنه اش تکیه دادم و پام رو زیر پتو کمی خم کردم و شروع کردم خط به خط اون شعرها رو خوندن..چشمام داشت سنگین میشد..
    زندگی خیلی چیزها داشت بهم نشون بده..خیلی چیزها...اما خوب میدونستم تا زمانی که به خودم و مردم تکیه میکردم و اعتماد داشتم..تا زمانی که این خونه جایی بود برای زندگی کردن نه فقط نفس کشیدن..تا زمانی که حرمت حفظ میشد..میتونستم..میتونستیم سنگلاخ های زندگی رو باهم طی کنیم...


    پایان ...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 11:03 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.