صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 19 , از مجموع 19
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    باتعجب به دور وبرم نگاه کردم....
    من اینجا چکار میکردم....
    من که پیش ارسلان بودم.....
    هیچ چیزی به خوبی دیده نمیشد.....
    یه اتاق خالی بدون هیچ وسیله ای.....
    باوحشت و هراسی که به دلم افتاده بود توی تاریکی دنبال درب خروجی میگشتم....
    با دیدن باریکه نوری به سمتش رفتم......
    یه در چوبی باز بود که از همون باز بودن باریکه ای از نور وارد شده بود.....
    در رو کشیدم که باصدای جیر جیر آرومی باز شد.....
    بادیدن صحنه ی روبرو وجودم پر از شگفتی شد.....
    یه باغ بود.....پر از درخت های سرسبز با شکوفه های بزرگ.....
    انگار بهار شده بود اما ما که زمـ ـستون بودیم.....
    خدایا دارم دیوونه میشم.....
    با تردید و هراس قدم به بیرون گذاشتم تا شاید کسی رو پیدا کنم و بپرسم من اینجا چکار میکنم......
    اصلا شاید کار ارسلان باشه.....

    اول با صدای آرومی صداش کردم و بعد با صدای بلندتری......
    اما فقط صدای من بود که بین درخت های بلند و سربه فلک کشیده گم میشد....
    باید راهی به بیرون پیدا کنم....

    فکر کنم نیم ساعتی میشد که سرگردون توی اون باغ میگشتم....
    احساس تشنگی عجیبی داشتم....
    باشنیدن صدای دونفر به طرف حرکت کردم....
    هرچی به طرف صدا میرفتم صدا برام آشناتر بود اما نمیتونستم بفهمم کی هست که اینقدر صداش برام آشناست.....

    با دیدن دو تا خانم که روی نیمکتی نشسته بودند به طرفشون قدم برداشتم....
    من درست پشت سرشون بودم و صورتشون رو نمیدیدم اما هردو چادر های سفید با گل های ریزرنگی پوشیده بودند......

    -ببخشید خانم ها.....
    بابرگشتن هر دو به سمتم با تعجب نالیدم....
    -بــی بـی.....
    -بی بی چی؟اینجااومدی که چی؟بعد این همه سال اینجوری مزد دستم رو دادی؟؟؟....

    حالا میفهمیدم که چقدر دلم برای بی بی تنگه.....که من از نبودنش توی این روزها ناراحتم....نه از مخفی بودن گذشته...
    -بی بی من.....

    بی بی باعصبانیتی که تاحالا ازش ندیده بودم ازم رو برگردوند و ازم فاصله گرفت.....
    ومن دلم ریخت.....

    خانمی که کنار بی بی بود سری تکون داد و گفت:

    -دخترم دلش رو شکوندی......ازت توقع نداشت بعد از این همه سال مادری کردن برات،ازش ناراحت بشی و بهش شک کنی.....

    به طرف بی بی رفتم و نالیدم:

    -ببخش بی بی جونم....اشتباه کردم......نباید شک میکردم.....توی شوک بودم بی بی.....اصلا نمیفهمیدم دارم چکار میکنم.....

    باعصبانیت به سمتم اومد و دفترچه مشکی قدیمی رو جلوی پاهام انداخت....

    -هر چیزی که باید بدونی اینجاست....
    همه عمرش رو بخاطر تو به فنا دادم،کاش قدرش رو بدونی.....
    بجای اینکه داستان ها و توجیحاشون رو. بشنوی برو دنبال حقیقت.....این دفترچه هرچیزی رو که بخوای داره
    همه گذشته و آینده.....

    -بی بی....
    هنوزم عصبانیتش رو داشت.....
    -امیدوارم این بار رو سیاهم نکنی دختر....

    باتعجب به بی بی نگاه کردم که داشت ازم فاصله میگرفت

    -بی بی خواهش میکنم نرو..بی بی..بمون....من.....بــی بـی نــــرو

    با دور شدن بی بی هر لحظه فضا سردتر و میشد و دیگه خبری از اون باغ سرسبز نبود و من حتی یه قدم هم نمیدونستم بردارم
    اونقدر هوا سرد بود که حس میکردم تک تک اجزای بدنم به لرزه در میاد...
    باتکون شدیدی از اون فضای تاریک به اتاق خواب پرتاب شدم....

    -ارسلان....

    اونقدر سردم بود که تمام دندونام به هم میخورد.....

    -جانم؟....خواب بد دیدی؟

    -ارسلان..بی بی..دفترچه...من..ناراحت...نم..د ونم..

    -آروم خانمم فقط خواب دیدی....الان آروم باش بعد تعریف میکنی برام.....

    با فرو رفتن درآغـ ـوش ارسلان و حـ ـلقه شدن دستهای قوی محکمش دور کمـ ـرم احساس آرامش میکردم......

    اما بازهم ذهنم درگیر اون دفترچه بود....اون دفترچه کذایی که قبلا هم پیش بی بی دیده بودمش و حرف های بی بی که دلم رو به درد می آورد.....
    چطور اینقدر احمق و بی چشم و رو شدم که بی بی عزیزم رو آزار دادم...
    دستی روی صورتم کشیدم....
    اصلا حال مساعدی نداشتم.....
    از صبح که بیدارشده بودم کلافه بودم...
    فقط حرف های بی بی توی سرم چرخ میخورد واون دفتر مشکی رنگ جلوی دیدم بود....
    مطمئنم اون دفتر رو قبل دیدم....
    اون دفتر قبلا توی صندوقچه بی بی بود.....اما....اما من بعد از مرگش اون دفترچه رو ندیدم....
    نکنه دست فرید باشه.....
    آخه اون دفترچه چی داره که باید دست فرید باشه؟؟.....
    شایدم بی بی اون رو قایم کرده باشه؟...اما کجا؟...

    -خانم نمیخوای بگی این خواب چیه که از صبح تا حالا شما بی خیال همه ما شدی و از تخـ ـت پایین نمیای؟

    -بی بی.....
    -بی بی چی خانم؟از صبح داری میگی بی بی اما نمیگی چی شده؟

    نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف تمام خوابم کردم،از ارسلان مطمئن تر نداشتم و مطمئن بودم کمکم میکنه....

    -فکر میکنی اون دفترچه چی بوده؟
    - اون دفترچه رو من قبلا دیده بودم....توی صندوقچه قدیمی بی بی بود
    اون روز بهم گفت اون دفترچه مال مامانمه و به وقتش بهم میده.....
    اما....اما وقتی فوت شدند دیگه اون دفترچه نبود....من صندوقچه رو دیدم و دفترچه نبود....
    خب اون زمان مهم نبود....اما حالا من به اون دفترچه نیاز دارم.....
    مطمئنم بی بی میخواد یه چیز مهم نشونم بده......اما چی رو نمیدونم....

    -احتمال نمیدی که ممکنه کجا باشه؟

    سری تکون دادم و گفتم:

    -اول گفتم شاید پیش فرید باشه....اما خب فرید اون دفتر رو واسه چی میخواد؟اصلا چطور به دستش رسیده؟
    اون صندوقچه کف سالن خونه مخفی شده....شرط میبندم فرید هنوزم از وجودش بی خبره.....

    بعدم فکر کردم شاید بی بی جایی قایمش کرده.....
    خب ما از اون صندوقچه زیر زمینی مطمئن تر نداشتیم.....پس امکان جای دیگه منتفی هست....
    پس دفترچه کجاست؟؟

    -شایدم از خونه خارجش کرده باشه و به آدم مطمئنی داده تا به تو برسونتش....مگه نگفته به وقتش....
    خب یاوررضا هم گفت چون الان وقتش بوده اومده.....پس ممکنه اون دفترچه هم پیشش باشه؟...

    -پیش یاور؟
    -آره چرا که نه.....بی بی مطمئن تر از یاور نداشته
    اون از خانوادش زده برای اینکه تو و سالار درآرامش باشید.....از گذشته هم خبر داره
    پس ممکنه دفترچه هم پیش اون باشه.....

    -آره....آره ممکنه....

    باعجله بلند شدم تا سریع به سمت اتاق یاوررضا برم که ارسلان مچ دستم رو گرفت....
    باتعجب بهش نگاه کردم....

    -چی کار میکنی؟
    -خانمم.....شما خانمی....فقط کافیه بشینی و دستور بدی که ایشون رو صدابزنند.....

    دستی به پشت گردنم کشیدم و لـ ـبم رو گاز گرفتم.....

    -خب...چیزه.....حواسم نبود....عادت ندارم ارسلان....

    ارسلان سرش رو به طرفم خم کرد
    با خوردن نفس های داغ ارسلان به انحنای گردنم،احساس داغی عجیبی همه وجودم رو فراگرفت....

    -عادت میکنی خانم کوچیک....

    وبعد با صدای بلندی خندید و من حرص خوردم از اینکه بازم منو خانم کوچیک خطاب کرد.....



    سعی میکردم آرامش خودم رو حفظ کنم و همونطور که ارسلان گفته بود خانم وار رفتار کنم.....
    حس قدرت حس بدی نبود...اتفاقا به نظرم بعد از اون همه بیچاره بودن،این حس قدرت لذت بخشه .....
    اما شخصی که قراره روبروم بشینه شخص عادی نیست......
    من 10سال از عمرم رو کنار این آدم زندگی کردم....
    ده سال این مرد پناه هرروز و هرشبم بوده.....
    بااینکه از دستش خیلی دلخورم و شاید بهتر باشه بگم ناراحت اما بازم از اینکه اومده خیلی خوشحالم.....
    و حالا اینطور جدی و خشک رفتار کردن برام سخته.....

    باصدای درزدن به خودم اومدم و نگاهم رو به ارسلان دوختم.....
    ارسلان هم که اصلا به این چیزا توجه نمیکرد.....
    باآرامش از پشت میزش بلند شد و به سمت مبل دونفره ای که من نشسته بودم اومد و کنارم جای گرفت.....
    با تعجب به ارسلان خیره شدم....
    پاش رو مقتدرانه روی هم انداخت و دستاش رو درهم حـ ـلقه کرد و روی پاش گذاشت....
    انگار که داشت برای یه تئاتر زیبا آماده میشد....

    آروم زمزمه کردم:
    -ارسلان؟؟....

    -آماده باش خانمم.....میخوام زیباترین سریال عمرت رو ببینی.....
    من که فکر میکنم حل معمامون فقط به دست این آدمه......
    تو چی فکر میکنی؟

    خندم گرفته بود....سری تکون دادم و من هم به تقلید از ارسلان پام رو روی هم انداختم....
    بااجازه دادان ارسلان برای ورود میثم وارد شد و اعلام کرد یاوررضا اومده....
    یه لحظه حس کردم من و ارسلان پادشاه و ملکه هستیم....
    انگار دارم یه فیلم تاریخی میبینم.....

    با ورود رضا لبخند از روی لبهام کنار رفت و جدی به ورودش خیره شدم.....
    به اندازه تمام آن ده سال نبودش فاصله افتاده بینمون و چی میتونه این فاصله رو برداره؟چی میتونه رابطمون رو به ده سال پیش برگردونه....
    باصدای ارسلان نگاه خیرم رو از دستهام گرفتم و به صورت مهربون و آروم رضا خیره شدم....
    توی این ده سال حسابی پیر شده بود....این رو من که نه،گرد های نشسته روی موهاش نشون میداد....

    -یه موضوعاتی هست که باید حل بشند.....

    به طرفش نگاه کردم.....بانگاهم از او خواستم اجازه بده که من ادامه صحبت رو به دست بگیرم.....
    باسری که تکون داد لبخندی زدم و به طرف رضا برگشتم.....

    -میخوام مـ ـستقیم سر اصل مطلب......
    -خوبه.....میخوام بدونم چی باعث شده من رو به حضور بخوای خانم.....

    -دفترچه بی بی.....من دفترچه جلد چرم مشکی رنگ بی بی رو میخوام.....
    قبلا بی بی گفته بود اون دفترچه مال مادرمه و الان اون دفترچه رو میخوام......
    تو میدونی کجاست؟

    -مگه فراموش کردی بی بی چیزهای مهم رو کجا پنهان میکنه؟.....

    پوزخندی زدم....
    میخواستم از روش ارسلان استفاده کنم.....

    - با من بازی نکن رضا....توخوب میدونی که دفترچه اونجا نیست.....
    بی بی جایی مطمئن تر از اونجا نداشت،پس غیر ممکنه جایی دیگه باشه.....
    والبته آدم مطمئن تر از تو هم نداشته....پس غیر ممکنه پیش کسی غیر از تو باشه.....

    لبخندی زد.....لبخندی که حس میکردم بخاطر حرف های من نیست.....انگار اون لحظه اصلا توی اتاق حضورنداشت....

    -امروزخیلی شبیه مادرت شدی.....
    اونم به همین اندازه باهوش و زیرک بود.....والبته جسور....
    درست فکر میکنی اون دفترچه پیش منه....
    اگه خودت نمیومدی سراغم،خودم دفترچه رو بهت میدادم....
    شاید چند روز آینده......

    پارچه ترمه ای رواز داخل جیب بزرگ پالتو بلندش بیرون آورد و روی میز گذاشت.....
    با باز شدن پارچه ترمه و دیدن دفترچه مشکی نفس توی سیـ ـنه ام حبس شد.....

    همون دفترچه بود......دفترچه ای خوابم....دفترچه صندوقچه بی بی.....دفترچه یادگار مادرم.....
    مادرم....مهرسا......هرزمان که اسمش میاد احساس میکنم نفس توی سیـ ـنه ام حبس میشه و سوزش عجیبی رو توی وجودم حس میکنم.....
    مادری که ندیدم اما میدونم که برای محافظت از من و برادرم چه روزهای سختی رو کشیده.....
    کاش یه بار میدیدمش....ای کاش.....
    توی این دوروز اونقدر خط به خط دفترچه رو زیرو رو کرده بودم تا چیزی رو پیداکنم اما هیچ نبود جزخاطرات عشق مادرم....
    خاطراتی از روزهایی که عشق رو تجربه کرده اما پدرم رو نداشته....
    وبعد از خاطرات دونفره و یواشکیشون.....از روزهای خوب باهم بودنشون......
    از روزهایی نوشته بود که به عقد پدرم دراومده و در اوج بوده.....روزهایی که از نظر خودش عشقش به بالاترین حدش رسیده و تحمل یه روز نبودن سینا رو با درد تحمل میکرده....
    و بعد از نبودن یک ماهه سینا نوشته و عذابی که توی اون روزها برای نبودن و دور بودنش کشیده....
    از روزهایی که فهمیده حاملست و جرات بیرون رفتن نداشته.....
    تا اون اتفاقات نحس و بعد عذاب هایی که بیرون از خونه کشیده.....
    اون روزها فقط یه چیز عذابش میداده و اون اینکه کسایی که همیشه به عنوان خانواده و همراه میدونستتشون و همیشه بعد از پدرش به اونها تکیه کرده بوده اینطور باهاش برخورد کردند و حتی از ملک شخصی خودش بیرونش کردند.....
    مادرم توی دفترچه اش نوشته بود،پدرش همیشه میگفته باید اونقدر مقتدر ومحکم باشی که هیچکس جرات نکنه روی کوچکترین تصمیمات و کارهات اثر بزاره....
    وباز نوشته بود که متاسفانه این کار رو نتونسته انجام بده و حالا در راهیه که نمیدونه سرنوشت خودش و بچه اش چی میشه.......

    مادرم ترسیده بود.....ترس توی تک تک کلماتش بیداد میکرد.....
    اون همه اتفاقات و نبود عشقش،چطور میشه تحملش کرد.....

    باخوردن دستی روی شونم نگاهم رو از آسمون ابری گرفتم وبه عقب برگشتم.....

    -کجایی خانم؟.....
    ابروهاش رو بالا داد و گفت:
    -چی باعث شده خانمم اینطوری اشک بریزه؟
    سرم رو باگیجی تکون دادم ودستم رو روی صورتم کشیدم......اصلا متوجه نشده بودم که از کی اینطور اشک ریختم.....

    -اصلا نفهمیدم....
    دستش رو دور شونم حـ ـلقه کرد و من رو به سمت تخـ ـت برد.....
    بانشستنمون روی تخـ ـت،خودم رو بیشتر توی آغـ ـوشش جا کردم......این روزها این آغـ ـوش برام جایگاه امن و مایه ی آرامشم بود.....
    -میخوای درباره اون چیزی که تورو تااین حد ناراحت و پریشون کرده حرف بزنی؟
    فکر کنم با هم بهتر بتونیم راه حل پیدا کنیم تااینکه تو اینجوری خودت رو آزار بدی......

    -میدونم....
    -خب؟
    -مادرم خیلی زجر کشیده....نمیدونستم عشق و اعتماد میتونه تا این حد تلخ باشه....
    -تلخ نیست خانم کوچیک....بها داره.....هرعشقی و هر اعتمادی بها داره.....
    ما برای داشتن و خواستن هر چیزی یا اول بهاش رو میدیم یا وقتی به دستش آوردیم بهاش رو میدیم.....
    این قانون زندگیه.....قانون همه دنیاست....
    مادرت به بدترین شکل بهاش رو داده و خب این ناراحت کنندست.....

    -توی اون دفترچه جز خاطراتش چیزی نبود اما بی بی یه چیزی میخواست به من بگه.....اما من چیزی نفهمیدم....یعنی خب چیزی جز خاطرات نبود....
    -حتما نباید چیزی باشه....شاید بخاطر آشفتگی اون خواب رو دیدی.....
    -غیر ممکنه.....من اصلا یادم به دفترچه نبود،چرا باید خوابش رو ببینم.....
    ارسلان من این خواب رو با تمام وجودم حس کردم.....غیر ممکنه.....بی بی میخواست یه چیزی پیدا کنم......

    -باشه اگه اینقدر مطمئنی،پس دفترچه رو بیار یه بارم من بخونم.....شاید من چیزی پیداکردم....

    سرم رو بلند کردم و بالبخند گفتم:
    -جدی جدی؟

    بالبخند بـ ـوسه محکمی روی صورتم نشوند و گفت:

    -جدی جدی خانم کوچیک.....
    وبعد قهقه خندش بلند و بلندترشد......و من بالبخند حرص میخوردم....



    چند ساعتی بود که ارسلان مشغول خوندن دفترچه بود و من یا داشتم بهش نگاه میکردم یا توی اتاق دم میزدم.....
    از این همه انتظار و فکر کلافه شده بودم.....

    باصدای ارسلان سرم رو که بخاطر راه رفتن زیاد گیج میرفت رو بلند کردم.....

    -چیزی نیست ستایش.....
    باورکن این فقط یه دفترچه خاطرات عادیه....چیزی ازش گیر نمیاد....

    -اما....
    باصدای در ارسلان دستش رو بالا اورد و مقابلم گرفت تاسکوت کنم....
    نفسم رو محکم بیرون دادم وسرم رو دوباره به عقب تکیه دادم.....

    -ببخشید آقا.....نیاز خانم میخوان شما رو ببینند....

    -بگو بیاد...
    -چشم آقا.....

    باورود نیاز،نگاهم رو به چشم های آبیش دوختم.....
    چقدر دلم برای چشم های آبی سالارم تنگ شده.....چقدر توی این چندروز جای خالیش آزارم میداد....

    -ارسلان....چیزه....خب من میتونم برم ویلا؟
    -ویلا؟ویلا چه خبره؟
    -آخه هرچی زنگ میزنم سالار تلفنم رو جواب نمیده....حتی تلفن ویلا رو هم برنمیداره....

    ارسلان باجدیت گفت:
    -نمیخوای بزاری یه چند روزی از دستت نفس راحت بکشه....حتما باید باشه تا کل کل کنید؟
    -کی خواست کل کل کنه؟....فقط نگرانشم.....

    -نگران نباش....ویلا نیست....گوشیشم اینجا جا گذاشته....

    نیاز با خوشحالی به من و ارسلان نگاه کرد وگفت:

    -شما ازش خبر دارید؟آره ستا؟

    لبخندی زدم و گفتم:
    -آره عزیزم....ویلا نیست....رفته پیش عمه خانم.....

    -عمه مهربان؟شوخیتون گرفته؟عمع مهتاج بفهمه که همه مارو میکشه....
    میدونستم بالاخره این پسره بیشعور همه مارو به دردسر میندازه....آدم بشو هم نیست....

    -نیاز....فسقلی تو نبودی که الان گفتی نگرانشی؟....
    -من؟کی ارسلان؟من گفتم نگران اون پسره احمقم؟یه دو روزی نیست داریم نفس میکشیم....ولش کن بابا.....

    با خنده بهش خیره شدم.....هیچوقت جدی و شوخیش مشخص نیست....
    باصدای هیجان زده نیاز نگاهم رو از ارسلان گرفتم....

    -وای.....از این دفترچه جادویی ها....شما هم دارید؟
    مامان منم یکی ازش داره که اصلا از خودش جداش نمیکنه.....
    آخ من دوست دارم یه بارم که شده بتونم سر از این دفتر در بیارم.....

    باتعجب و باعجله به سیمت نیاز رفتم:
    -نیاز....مامانت مثل این دفتر رو داره؟آره؟
    مطمئنی مثل همینه؟اره نیاز؟...

    -آره بابا .....میگه اینو بابای مهرسا براشون خریده و اونا هم تصمیم گرفتن هرچیزی که روی دلشون بود رو بنویسن....

    -بابای مامانم؟......
    -آره.....مامانم میگه بابابزرگ تو براشون خریده.....
    -شاید ناهیدجون چیز جدیدی بدونه؟....مگه نه ارسلان؟

    -ممکنه....اما خب....
    به طرف نیاز برگشتم.....دفتر رو از دستش کشیدم که با کشیده شدن بازوم دفتر از دستم رها شد و قبل از اینکه بتونم بگیرمش محکم به لبه ی میز و بعد هم روی زمین افتاد.....
    با برخوردش به زمین و جداشدن جلد دفتر،نفس توی سیـ ـنه ام حبس شد....
    من حتی لیاقت نگه داشتن امانتی مادرم رو نداشتم......

    اشک توی چشمام حـ ـلقه زده بود و قدرت حرکت ازم صلب شده بود.....

    -این....این چیه؟
    نگاهم به دست نیاز افتاد.......
    -این توی دفتر بود....ببخش ستایش.....بخدا نمیخواستم بیفته....

    این توی دفتر بود.....این توی دفتر بود....

    صدای نیاز توی گوش هام تکرار میشد.....
    دستم رو به سمت نیاز کشیدم و نامه رو گرفتم.....
    صدای بی بی توی گوشم اکو میشد....

    "بجای اینکه داستان و توجیع هاشون رو بشنوی،برو دنبال حقیقت......این دفترچه هرچیزی رو که بخوای داره....
    هم گذشته هم آینده"

    هم گذشته هم آینده.....هم گذشته هم آینده......
    نامه توی دستام بود و حرف های بی بی تکرار میشد.....
    خوب میدونستم که این نامه میتونه هم خبرهای بدی داشته باشه و هم واقعیت ها رو با شدت بیشتری صورتم رو نـ ـوازش کنه.....
    و من....امروز و این لحظه اونقدر شجاعت در خودم نمیبینم که بخوام این نامه رو بخونم....
    اونقدر توان ندارم که بتونم این حجم درد رو تنهایی به جون بخرم.....

    -ستایش؟
    نگاهم رو از نامه گرفتم و به ارسلان دوختم.....
    حجم اشک توی چشمام لبریز بود.....
    باصدای لرزونی گفتم:
    -منو...ببر پیش....داداشم....من...تنهایی نمیتونم....

    -باشه....اون پاکت رو بده به من و برو آماده شو.....
    بهتر اینه که این پاکت هر چیزی که هست با حضور سالار باز بشه....

    -باشه .....خب الان.....نمیدونم....یعنی چکار کنم؟
    -آروم ستایشم.....آروم خانم....
    هیچ اتفاقی نیفتاده؟خب؟.....الان فقط میخوام بری لباس بپوشی....

    انگار دست و پام سر شده بود.....قدرت یه سانت تکون خوردن رو هم نداشتم.....
    -ار....ارسلان....
    دست ارسلان دور کمـ ـرم حـ ـلقه شد....و من انگار منتظر همین تکیه گاه بودم که فرو بریزم......

    ********************************

    -چرا با خودت اینکارو میکنی عزیزم؟.......آروم باش.....هنوز اتفاقی نیفتاده
    -داداش.....چرارفتی؟...من....
    -جان داداش....غلط کردم....اشتباه کردم رفتم.....ببخش عزیزم
    باخودت چکار کردی عزیزم.....هیچ چیزی مهم نیست.....فقط تو مهمی......نمیخوام از دستت بدم
    -میخوام بیام پیشت......باید باهم بخونیمش....من تنهایی نمیتونم....
    -من میام عزیزم.......من میام....

    ارسلان یه دونه از اون نگاه های جدیش رو بهم انداخت و باصدایی که سعی میکرد آروم باشه گفت:
    -نیازی نیست سالار....یه کم حالش بهتر بشه،راه میفتیم......
    تو خودت حال مساعدی نداری......

    -ارسلان....جون تو جون خواهرم.....از امانتم مراقبت کن.....خواهش میکنم
    ارسلان با حرص گوشی رو از دستم گرفت و گفت:
    -امانت؟...کدوم امانت؟....انگار فراموش میکنی خواهر تو زن منه؟من میدونم چطور از زنم مراقبت کنم

    نمیفهمیدم سالار چی میگفت که ارسلان با عصبانیت گفت:
    -چند ساعت دیگه که جلوت نشستم میخوام ببینم بازم میتونی اینطور جلوم بل بل زبونی کنی؟منتظر باش

    وبعد گوشی رو روی مبل انداخت.....

    -هر وقت حالت بهتر بود بگو راه بیفتیم تا خان داداشت راه نیفتاده دنبال امانتیش
    خان داداش و امانتی رو با حرص ادا میکرد.....
    انگار که حرف های سالار زیادی به مذاق ارسلان خوش نیومده بود.....
    -من خوبم.....
    -بله کاملا مشخصه.....میخوام بدونم الان از چی ناراحتی؟از اینکه قراره بااون نامه کوفتی از همه چیزهایی که میخواستی سر دربیاری؟
    چرا اینقدر ضعیفی دختر؟.....شاید هم من زیادی ازت توقع داشتم؟ها؟

    و به راستی که درست بود....من واقعا ضعیف بودم......
    بدون اینکه از محتوای نامه خبری داشته باشم و فقط با دیدنش و فکر به اینکه چه چیزهایی میتونه محتوای نامه باشه غش کردم.....
    با شرمندگی سرم رو پایین انداختم.....
    -ببخشید....نمیخواستم ناامیدت کنم......

    دستش رو زیر چونم گذاشت و سرم رو بالا آورد.....
    -من از تو ناامید نمیشم خانمم.......فقط وقتی ضعیف میبینمت قلـ ـبم فشرده میشه.....از این همه ضعیف بودنت ناتوان میشم.....
    اینطوری حتی یه لحظه هم نمیتونم تنهات بزارم....
    من همیشه نیستم.....سالار همیشه نیست....وحتی پدرت .....
    نمیخوام اگه یه روز نبودیم تو هم به سرنوشت مادرت دچار بشی.....
    مهرسا دانا بود.....جسور بود......اما درکنارش نمیتونست جلو سختی ها و ناملایمت هایی که اتفاق میافتاد قوی باشه.....
    این نشونه ضعیف بودنشه....من نمیخوام تو به سرنوشت مادرت دچاربشی.....

    -اما همه به مادرم بد کردند....
    -باهمه بد کردن ها....اگه مادرت قوی بود؟اگه ضعف نشون نمیداد....اگه وایمیساد کی بود که بتونه اون رو از عمارت خودش بیرون کنه....
    مادرت ضعیف بود.....عشق خوبه....عالیه...اما در صورتی که تو رو در برابر مشکلات قوی کنه.....
    یه کم استراحت کن....بهتر شدی حرکت میکنیم....
    میخوام زود گوش پسره احمق رو بپیچونم.....

    -اِ ارسلان با داداشم چکار داری؟
    -باید یاد بگیره که زن من....ناموس من.....امانت نیست....
    یه کم گوشش رو پیچوندن لازمشه....

    وبعد بـ ـوسه ای روی پیـ ـشونیم نشوند وبه طرف کمد لباس هاش رفت.......
    و من فکر کردم چقدر این بودن و این بـ ـوسه شیرین بود.....
    وچقدر من باهاش احساس قدرت دارم......
    نیم ساعتی بود که به ویلای عمه خانم رسیده بودم....
    البته این عمه خانم،با عمه خانم عمارت زمین تا آسمون متفاوت بود....
    عمه خانم که مهربان نام داشت و در اصل همون همسر دایی مامان بود که عمه مهتاج و پدربزرگ ارسلان باعث جداییشون شده بودند....
    عمه لحظه ورودم اشک به چشماش اومد و منو محکم بغـ ـل کرد.....
    گفت سالار راجع من گفته.....ومن دقیقا همونی بودم که سالار گفته.....
    خوشحال بود از دیدم و این من رو خرسند میکرد....و از این بابت خوشحال بودم که نمیخواستم یکی مثل عمه مهتاج رو بااون نگاه تیز و پرنفرتش تحمل کنم......
    باصدای عمه نگاهم رو از اون فرش قدیمی و البته خوش آب و رنگ گرفتم و به عمه خانم دوختم....

    -عزیزم خسته ای؟....میخوای استراحت کنی؟اتاقت امادست عزیزم....

    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -عمه خانم راستش خستم.....یعنی حس خستگی دارم ولی الان فقط دلم میخواد اون نامه روبخونم....
    میخوام بدونم بی بی به من چی میخواسته بگه....
    کدوم حقیقته که بی بی اینطور خواسته منو مطلع کنه.....

    -درسته عزیزم....حق با توئه.....بهتر هم هست هرچه زودتر هر چیزی که هست مشخص بشه تا به ارامش برسید.....

    باآرامش بلند شد و ادامه داد:
    -من توی اتاقم هستم.....هر چیزی احتیاج داشتید خبرم کنید....

    سالار-عمه....بشینید خواهش میکنم.....
    -پسرم اون نامه خانوادگیه عزیزم....

    -وشماهم جز خانواده ما هستید......این نامه مربوط به مادرمه.....کسی که شما همیشه توی خاطراتش نقش مهمی داشتید
    من قبل از اینکه بیام راجع به شما از دفترچه مادرم زیاد خونده بودم.....

    و ارسلان برای اینکه بحث رو تموم کنه،نامه رو از جیب کتش بیرون اورد و گفت:

    -این هم نامه بی بی خانم.....کی میخونه؟


    -خودت بخون داداش....من نمیتونم......
    -این یکی امانتیت نیست داداش؟
    -ارســــــــــــلـــــان

    ارسلان پوزخندی زد و گفت:
    -شایدم این یکی به اندازه اون یکی امانتی زیاد مهم نیست....هااا؟

    آروم گفتم:
    -بسه ارسلان....بهتره نامه رو باز کنی

    سری تکون داد و نامه رو توی دستش چرخوند....بااسترس به دستاش و نامه نگاه کردم....
    سرش رو بالا آورد به چشمام نگاه کرد و بعد نامه رو بالاآورد و صدای بلندش توی سالن پیچید.......

    به نام خدا.....
    دخترک عزیزم سلام....امروز که داری این نامه رو میخونی من نیستم....من نیستم و متاسفم که داری روزهای سختی رو میگذرونی
    کاش بودم کنارت وحداقل آرومت میکردم.....
    اما این دلیل نمیشه که نخوام حقیقت رو بهت نگم....نیستم اما کسی هست که به کمکت نیاز داره
    نمیتونم برات بگم چون ممکنه این نامه بجز تو به دست کسی دیگه برسه و اون موقعست که دوباره زندگیش دچار تلاطم میشه
    اگه تاامروز مجبورشدم تو رو توی این شرایط بزرگ کنم،فقط و فقط دلیلش اون شخصه....
    دخترکم قبلا درباره دوستم توی که توی دهستان آلیان زندگی میکنه برات گفتم......بروو خودت رو بهش نشون بده
    اون عکس تورو داره و خوب تورو میشناسه.....اون میتونه کمکت کنه به اصل ماجرا برسی....
    هرچیزی میبینی باور نکن....حقیقت همیشه از بین همه دیده و ها و شنیده هات پیدا نمیشن،گاهی از بین ندیده هات پیدا میشن....
    این دفتر رو به یاوررضا دادم که مطمئن بودم به دستت میرسه....اون سالها پیش از همه چیزش زد چون میخواست از تو و برادرت که تنها یادگارهای خواهرش بودید حفاظت کنه
    از دستش دلخور نباش دخترکم.....
    تو و برادرت رو به پناه خدا میسپارم و مطمئن باش همیشه و درهمه حال دعای خیرم بدرقه راهته عزیزم.....
    مراقب خودت باش.....فراموش نکن که چی بهت گفتم عزیزک بی بی.....
    درپناه خدا
    یاحق


    باچشم های اشکی به ارسلان زل زدم....
    نامه رو پایین آورد و گفت:
    -دهستان آلیان؟تو میدونی کجاست؟

    بابغض نالیدم:
    -میدونم....یکی از روستاهای استان گیلانه....نزدیک ماکلوان مرکز

    -کی اونجاست؟دوست بی بی؟
    -خاله رقیه....یه....یه قلبلست....کسی که مارو به دنیا آورده....بی بی گفته بود....

    -میریم اونجا....باید بدونیم کی رو باید نجات بدیم....کیه که تو باید بخاطرش توی خونه فرید میموندی؟
    -نمیدونم...نمیدونم سالار....

    -معلوم میشه....معلوم میشه....

    سری تکون دادم و سرم رو به پشت مبل تکیه دادم.....
    -ارسلان؟
    -جانم؟
    -چرا از بچه ها خبری نیست؟مگه قرار نبود بهمون خبر بدن؟
    سرش رو از تکیه گاه مبل گرفت وبه سمت من که توی آغـ ـوشش فرو رفته بودم خم شد

    -یه کم صبر داشته باش دختر خوب.....از اینجا تا ماکلوان راه زیادیه،چه برسه از تهران.....درضمن خودت اصرار داشتی امین هم با بچه ها بره پس یه کم بیشتر طول میکشه
    -بهش اعتماد دارم.....مطمئنم همه تلاشش رو برای کاری که بهش میسپارم انجام میده....به اون بیشتر از بقیه بچه ها اعتماد دارم.....

    -یه کم هم به میثم کم لطفی.....
    -اون بیشتر زیر دسته توئه اما امین مـ ـستقیم از من دستور میگیره و جوابش رو به من میده .......و اینجوری قرار نیست چیزی ازم پوشیده باشه
    میثم نسیه حرف میزنه ولی امین دقیقا اون چیزی رو که میخوام توضیح میده....
    قانع کننده بود مگه نه؟

    لبخند بزرگی روی صورتش نشست و گفت:
    -تاحالا هیچکس تااین حد قانعم نکرده بود خانم کوچیک.....

    ابروهام رو توی هم کشیدم و قیافه جدی به خودم گرفتم و گفتم:
    -ارسلااااان........

    باهمون لبخند سرش رو خم کرد و توی گردنم فرو برد

    -از کی تو اینقد خوشمزه شدی؟

    تابی به گردنم دادم و گفتم:
    -خوشمزه بودم آقاااااااا.......

    بلند خندید و بچه پررویی نثارم کرد و من رو بیشتر درآغـ ـوشش فشرد.......ومن با پررویی تمام خودم رو بیشتر درآغـ ـوشش فشردم.......

    ************************************

    باصدای زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم......
    آروم و بااحتیاط از آغـ ـوش ارسلان بیرون اومدم تا بیدار نشه.....خیلی خسته بود و خودم ازش خواسته بودم کمی استراحت کنه تا بتونیم در صورت پیداشدن خاله رقیه،ماهم به ماکلوان بریم.....

    گوشی رو باعجله وصل کردم و بیرون اومدم:
    -بگو امین....
    -سلام خانم.....کسی رو که دنبالش بودید پیدا کردم
    -باهاش حرف زدی؟
    -بازور حرف زدم اما ......ببخشید خانمم این خانم آلزایمر دارند شما و مادرتون و حتی بی بی خانم رو به یاد نمیارن
    بابهت نالیدم:
    -آلزایمر؟
    -متاسفم خانم....آقاسالار هم باهاشون صحبت کردند اما پیرزن چیزی به یادش نمیاد.....

    دو انگشتم رو روی چشمام فشردم.......نه خدایا باید یه راهی وجود داشته باشه.....

    -متاسفم خانم ......واقعا مارو توی خونشون راه نمیدن.....این خانواده مردی نداره و برای راه دادن ما اکراه دارن،آقا سالار هم به زور و اجبار رفتن داخل......
    -من میام.....منتظر باشید....

    -اما خانم،این پیرزن آلزایمر داره
    -باید یه راهی پیدا کنیم امین.....اون زن آلزایمر اما اونجا باید راهی براش پیدا بشه
    جواب همه چیز توی همون روستاست.....بمونید تا منم بهتون برسم.....

    -چشم....توی ین مدت تابرسید ماهم دنبال یه جابرای موندنتون و حل این مشکل میگردیم
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
    -من مطمئنم بهترین راه رو پیدا میکنید.....

    و بعد گوشی رو قطع کردم و سرم رو به نرده های طرح چوب ویلای عمه تکیه زدم

    ******************************************

    با صدای پای ارسلان سرم رو بلند کردم و گفتم:
    -بیداری شدی ؟؟؟
    -همون موقع که اومدی بیرون بیدارشدم.....چی گفت امین؟وقت رفتنه؟
    -پیداش کردند اما پیرزن بیچاره آلزایمر داره.....اما باید یه راه حلی براش وجود داشته باشه......مگه نه ارسلان؟
    -حتما وجود داره.....میگم ماشین رو آماده کنن برای حرکت

    -نمیخوای به کسی بگی بیاد واسه رانندگی و همراهیمون؟
    -نه مااز در پشتی میریم که کسی نفهمه بیرون رفتیم و البته همینجوری هم محافظ های عمارت و اینجاکم هستند....نمیخوام بقیه توی خطر باشن

    -درسته....من نگران پارسام......نگین مراقبه اما نمیتونه از پس بقیه بربیاد
    -صنم بانو اونجاست.....اون از پس همشون بر میاد.....مطمئنم بیشتر از ما مراقبه

    سری به نشونه تایید تکون دادم.....اون چشماش ترسیده،یه بار این بلا سرش اومده و حالا بیشتر از همیشه مراقبه....

    -پاشو لباس بپوش خانمم،وسایلت رو جمع کن تا نیم ساعت دیگه راه میفتیم

    -باشه.....تو چیزی لازم نداری
    -نه بانو.....ما جز شما چیزی لازم نداریم
    و بعد قدم زنون از پله ها پایین رفت و من سعی کردم نذارم لبخند نشسته روی لبهام بیشتر از این باز بشه.......
    چند ساعتی بود توی جاده بودیم.....
    هوای برفی و ترافیک سرسام آور بود....
    ماشین ها اروم و پیوسته پشت سرهم حرکت میکردند.....

    -این ترافیک باعث میشه دیر تر برسیم
    -اشکالی نداره آقامون.....آروم برو...از قدیم گفتن دیررسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه.....

    لپم رو بین دوتا انگشتش گرفت و گفت:
    -اینطوریاست؟
    -بله آقا اینطوریاست....الانم لطفا حواستون رو جمع کنید که من هزارتا امید و آرزو برای خودم و پسرم دارم....
    -فقط خودت و پسرت؟پسر شوهر خوشکلت چی؟
    -چشمام رو گرد کردم و گفتم:
    -والا من که شوهر خوشکل نمیبینم....فقط یه شوهر از خود مچکر دارم که همش از خودش تعریف میکنه و نوشابه باز میکنه...

    -که اینطور.....خانم خانما اینجوری بلبل زبونی میکنی،تاوان هم داره.....همیشه مثل اینجا دست و پا بسته نیستما

    بارسیدن به منطقه ای که پر از ادم و پلیس و آمبولانس بود کل کل من و ارسلان نصفه موند....
    -وای ارسلان.....ببین چی شده؟خیلی گناه داره.....

    -نگاه نکن تا رد بشیم....
    -ارسلان هوا خیلی سرده.....اون دختره رو نگاه کن.....با پریشونی داره دنبال کسی میگرده
    ارسلان وایسا بریم کمکش.....

    -خانمم اینجا خطر داره.....
    -اون دختر گناه داره،بین یه عالم مرد تنهاست....خواهش میکنم....

    سرش رو به تاسف تکون داد.....
    -باشه خانم صبر کن یه گوشه نگه دارم با هم بریم

    به سمتش خم شدم و بـ ـوسه ای رو گونش نشوندم و از ته دل برای داشتنش خداروشکر کردم
    -مرسی آقامون....


    ***************************************

    به طرف دختر قدم برداشتم.....
    نمیدونم چه حسی بود که به اون دختر داشتم....
    یه جور نگرانی خاص.....

    اول ارسلان جلو رفت و بعد از دست دادن با مامور مشغول صحبت با اون شد و من دوباره نگاهم روی دختر نشست.....
    مطمئن بودم انگار حال مساعدی نداشت.....

    -ستایش....
    به طرف ارسلان برگشتم
    -چی شد؟چیزی فهمیدی؟

    نفسی گرفت و متاسف گفت:
    -یه اتوبـ ـوس به خاطر لیز بودن جاده پرت شده پایین.....همه رو بیرون آوردن و منتقل کردن بیمارستان
    -واااای....
    -این دخترم توی اتوبـ ـوس بوده .......پسر خواهرش هم همراهش بوده....یه پسر 5ساله اما هنوز پیدا نشده....مامورها هم دارند دنبالش میگردن.....

    -حالا چی میشه؟این دختره هم حال خوبی نداره
    -مامور هم همینو میگفت ولی دختره راضی نمیشه بره بیمارستان....یا حداقل توی این سرما بیرون نمونه....

    -مگه دست خودشه....اینجوری که نه اون بچه رو پیدا میکنه....خودش هم از دست میره....تو همینجا بمونم تا من بیام...

    ارسلان سری تکون داد و چیزی نگفت....مطمئن بود حتی اگه چیزی هم بگه گوش من بدهکار نیست.

    ***************
    راضی کردن دختری که حالا میدونستم اسمش شوکا هست انچنان برای من سخت نبود و البته حال ضعیفش هم مزید برعلت بود تا بتونم راحت تر راضیش کنم تا با من همراه بشه و توی ماشین کمی استراحت کنه.....

    نیم ساعتی از نشستنمون توی ماشین نگذشته بود که ارسلان سوار شد و بدون کلمه ای حرف ماشین رو روشن کرد که شوکا با وحشت گفت:
    -کجااااا؟کجا منو میبرید؟من....من میخوام پیاده شم.....

    -نیما رو پیدا کردند.....یه زن و مرد که اولین کسایی بودن که به تصادف میرسن،نیما رو میبینن و چون بیهوش بوده با خودشون میبرند تا برسوننش بیمارستان....الان از بیمارستان خبر دادند منم خواستم که شما رو برسونم....مثل اینکه نیما خان بیمارستان رو روی سرهمه خراب کرده که شمارو پیدا کنه....

    شوکا با بهت گفت:
    -راست میگید؟....الهی خاله دورش بگرده....
    -الان اجازه هست حرکت کنم سرکار خانم؟

    اخطاری اسم ارسلان رو زیر لب زمزمه کردم و شوکا ببخشیدی گفت و ارسلان بدون حرف حرکت کرد.شوکا هم که انگار خیالش از بابت نیما راحت شده بود چشماش رو بست و پتوی کوچیکی رو که بهش داده بودم بیشتر دور خودش پیچید....

    ******************

    با شوکا و نیمای شیطون که توی این چند ساعت لبخند به لب من و ارسلان آورده بود والان توی بغـ ـل ارسلان ورجه ورجه میکرد از بیمارستان بیرون اومدیم....از اینکه الان توی رشت بودیم خوشحال بودم.....
    اب و هوا بهتر بود و خبری از اون طوفان توی جاده نبود....

    شوکا ایستاد و با مکث رو به من و ارسلان گفت:
    -مرسی از کمک هاتون.....خیلی زحمت کشیدید....من دیگه باید برم...اگه دیرتر برسم مطمئنا همه نگرانمون میشن.....

    -میرسونمتون خونه.....نیازی نیست نگران باشی....

    -نه نیازی نیست.....من خودم میرم ترمینال و با یه اتوبـ ـوس دیگه میریم سمت خونمون....

    کاش شوکای سرتق میفهمید نباید روی حرف ارسلان اخموی الان حرف زد.....
    -خونتون کجاست شوکا؟
    -ما میریم ماکلوان..... روستای آلیان.....اونجا زندگی میکنیم.....

    -ماکلوان؟.....ما...ماهم میریم ماکلوان روستای آلیان....
    -شما؟داری شوخی میکنی ستایش؟شمااونجا چکار دارید؟
    -مادربزرگم یه دوست اونجا داره.....الان فوت شده و یه نامه گذاشته که برم دیدن دوستش.....

    -کی؟؟کی هست؟من همه آدم های اون روستا رو میشناسم....

    -خاله رقیه.....اون دوست مادربزرگم بوده و الان برای دیدن اون میرم....میشنلسیش؟

    با دهن باز نگاه کرد......

    -شوخی میکنی؟.....منظورت ننه رقیست؟.....بی بی من؟
    -بی بی تو؟....من نمیدونم.... خب یعنی

    نیما با حالت با مزه ای گفت.....
    -ن نه .....ن نه رقیه ن نه منه......
    باورم نمیشد که اینطوری راحت بتونم به مقصدم برسم.....
    تا به ماکلوان برسیم شوکا از حال مادربزرگش گفت و اینکه فکر نکنه کسی رو بهیاد بیاری و حتی اون و مادر و خواهرش رو هم به یاد نمیاره....
    و من لحظه به لحظه ناامید میشدم....

    با صدای ارسلان نگاهم رو از جاده گرفتم:
    -نگران نباش....بالاخره یه راهی پیدا میشه.....

    زمزمه کردم:
    -امیدوارم....
    -امیدوار باش.....زندگی به من ثابت کرده همیشه اون اتفاق های میفته که فکرش رو هم نمیکردی
    وادم زمانی که ناامیده راهش رو راهتر پیدا میکنه......

    -ارسلان این موضوع خیلی برام مهمه و اگه نشه همیشه یه چرا توی ذهنم میچرخه......
    من میخوام بدونم چرا مجبور شدم توی خونه اون کثافت عذاب بکشم....مطمئنم بی بی یه دلیل و یه ترس همیشگی داشته وبخاطر همون من رو توی اون همه عذاب بزرگ کرده.... من مطمئنم که خود بی بی هم در عذاب بزرگی بوده

    -همینطوره عزیزم.....
    اون بی دلیل کاری رو انجام نمیداده....
    من مطمئنم باهر عذاب تو اونم عذاب میکشیده و اینکه مطمئنا ماه همیشه پشت ابر نمیمونه
    حقایق امروز نه ولی فردا برملا میشه....
    یه روز میرسه که هرچیزی که توی گذشته برملا میشه و همه چراهای توهم حل میشه
    الان یه کم آروم باش و چشمات رو ببند و استراحت کن تا برسیم.....





    ****************************



    با پا گذاشتن توی خونه خاله رقیه و دیدن وضعیتش به کلی ناامید شدم
    اون پیرزن بیچاره هیچی نداشت که من بگه....هیچ چیزی به خاطر نداشت و این من رو عذاب میداد.....
    عذابی که به هیچ عنوان نمیتونستم فراموش کنم..........

    با صدای مامان گفتن نیما سرم چرخید و با یه زن کمی قد بلندتر از شوکا ولی درست به همون زیبایی شوکا روبرو شدم....

    شوکا:خواهرم نسرین......ایشونم ستایش خانم و همسرشون هستند.....به من و نیما کمک کردن برسیم...

    -کمک کردند؟یعنی چی شوکا؟
    -توی جاده تصادف کردیم....این بنده خدا کمک کردن تا بسیم اینجا....خداروشکر که چیز مهمی نبود

    شوکا برای اینکه حرف رو عوض کنه گفت:
    -مادربزرگ ستایش دوست بی بی بوده.....الانم بخاطروصیت نامه مادربزرگشه که اینجاست....

    -ستایش؟....اسم مادربزرگت چی بوده؟
    -گل نسا.....
    -بی بی گل؟....تو نوه بی بی گلی؟
    -بله....شما بی بی ام رو میشناسید؟

    -پس داداشت کجاست؟.... اون یکی قلت؟

    با تعجب نگاهش میکردم...این زن از سالار هم میدونست....شاید از دلیلش هم بدونه....

    -بیرونه....اومده بود اما راهش نداده بودید....یعنی بیرونش کرده بودید....
    محکم پشت دستش کوبید و گفت:
    -خاک برسرم.....نگفت برادر توئه.....نگفت نوه بی بی گله....
    صبرکن الان اون چیزی که پِیِش اومدی رو برات میارم.....
    زودتر از اینا منتظرت بودیم.....
    بی بی ام خیلی زودتر منتظرت بود....چشم به راهت موند....
    از وقتی خبرمرگ بی بی گل بهمون رسید متاسف بودیم اما چشم به راه تو هم بودیم.....گفتیم بالاخره میای پی امانتیت
    بی بی ام خیلی دلش میخواست اون بچه کوچولویی که نجاتش داده و به زور به دنیاش آورده رو ببینه....


    بارفتنش نگاهم پی ارسلان دویید.....لبخندی به لب نداشت اما چشماش اطمینان و لبخند محکمی داشت.....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نگاهم به صندوقچه توی دستم بود و حواسم به حرفایی که از نسرین خانم شنیده بودم.

    -بی بی گل تو رو به بی بی من میده تا هرطور شده از درمونگاه کوچیک روستا خارج کنه اما فرید میرسه و تو رو با خودش میبره و بی بی مجبور میشه داداشت رو ببره.....فرید هیچوقت از دوتا بودن شما خبر نداشت......نذاشتن که خبر داشته باشه
    یه مدت بعد بی بی میره که بی بی گل سر بزنه،اونموقع بی بی گل این صندوق رو میده و میگه هروقت ستایشم اومد این رو بهش بده.....شاید یه وقت من نبودم اما دخترم باید از حقیقت باخبر باشه.....
    انگار این روزها رو پیش بینی کرده بود....
    این صندوق صندوقیه که پدرت به مادرت هدیه داده....اینا رو بی بی گل به بی بی گفته.....
    گفته که این صندوق برای مادرت خیلی مهم بوده....همه چیزهایی که براش مهم بوده توی این صندوق نگه میداشته....هرچیزی که مربوط به خودش و پدرت بوده.....

    -ستایش؟
    باصدای سالار به طرفش برگشتم و زل زدم به چشمای دریایی که دورش پر از رگه های قرمز رنگ بود....

    -خوبی خواهری؟

    چطور میتونستم خوب باشم.....
    فرید با خانواده من چکار کرده بود.....با مادرم....با پدرم....با عشق بینشون.....
    تاوان کدوم گناه رو از خانواده پا نگرفتمون گرفته بود که اینطور از هم پاشیده شده بود.....
    باور اینکه این صندوقچه کوچیک پر از خاطرات شیرین و تلخ عشق مادرم بوده و هست غیرقابل تحمل بود....
    مادر بیچارم.....مهرسای بیچاره.....

    اشک جمع شده توی چشمام رو نتونستم کنترل کنم و اروم زمزمه کردم
    -خوب نیستم.....اصلا خوب نیستم....

    هیچوقت به ذهنم هم خطور نمیکرد دست های برادرم دورم حـ ـلقه بشه و من بتونم با هق هق بغض گلو گیرم رو روی سیـ ـنه اش خالی کنم.....
    همیشه با وجود فرهاد و نگاه خصمانش فکر میکردم آرزوی یه آغـ ـوش برادرانه....یه نگاه برادرانه رومثل همه آرزوهای مونده روی دلم،به دلم میمونه و حسرت میشه برام....

    *************************************

    بارسیدن به عمارت و نگاه منتظر همه به چشم های سرخ من و سالار سری به تاسف تکون دادم و صندوقچه رو بیشتر به خودم فشردم و به سمت راه پله حرکت کردم که صدای پربهت سیناخان توی گوشم پیچید:

    -صندوقچه مرغ عشق......

    باتعجب به طرفشون برگشتم....
    سالار-چی میگی بابا؟

    -اون صندوقچه مال مادرتونه.....من بهش هدیه داده بودم.....از کجا پیداش کردید سالار؟چطور دست خواهرته؟

    -بی بی گل گذاشته پیش دوستش تا به ستایش برسونه

    لبخندی روی لب سیناخان نشست.....
    -مادرتون اسمش رو صندوقچه مرغ عشق گذاشته بود.....
    اون صندوقچه رو باز کردید؟

    -نه....هنوز بازش نکردم...بعد باز میکنم
    -میخوای بدونی چی توی اون صندوقچه هست؟من بهت میگم عزیز بابا
    یه گردن بند که دوتا مرغ عشق طلایی رو با خودش داره.....چندتا شاخه گل....یه گیره سر سفید با چند نامه دست نویس من
    نامه هایی که من برای مادرتون مینوشتم....واحتمالا حـ ـلقه اش.....
    همه اون چیزی که مربوط به من و مادرته.....

    آروم روی پله نشستم.....پاهام دیگه توان ایستادن نداشتن.....
    چفت صندوقچه رو لمس کردم و اروم بازش کردم.....
    بابازشدن در صندوقچه چشمام رو به محتویاتش دوختم......

    سرم رو بالا آوردو چشمای اشک آلودم رو به نگاه خیس پدرم دوختم....پدری که 20سال از وجودش بی بهره بودم.....
    با بغض نالیدم.....

    -بـــابـــا.....

    به طرفم قدم برداشت و همونطور که من رو توی اغـ ـوش میکشید پربغض گفت:
    -جون بابا....عزیز بابا....

    و بغضی که قرار نبود تموم بشه بار دیگه روی شونه های پدرم خالی شد.....
    اونقدر سر دردم شدید بود که حتی نمیتونستم چشمام رو باز کنم،فقط غر غر های زیر لب ارسلان رو میشنیدم.....
    با فرو رفتن تخـ ـت کمی چشمام رو باز کردم که نگاهم به چهره پراخم عمو سروش افتاد......

    -چکار کردی با خودت دختر؟
    -خوبم عمو....
    -کاملا مشخصه.....سابقه میگرن هم داری؟

    آروم زمزمه کردم:
    -دارم.....
    مگه میشد توی خونه فرید بااون همه استرس و کتک و گریه میگرن نگرفت؟
    -دارو هم مصرف میکنی؟
    -مصرف میکردم اما ازوقتی اینجا اومدم نداشتم،فقط گاهی که لازم میشد با مسکن آرومش میکنم....

    عموسری به تاسف تکون داد و نفسش رو آروم فوت کرد....
    باداروهای که عموبه وسیله سرم بهم تزریق کرد،کم کم سر دردم آرومترشد و چشمام رنگ خواب رو به خودشون گرفتند....

    *************************************************


    با احساس نـ ـوازش دستی رو موهام چشمای خمـ ـار از خوابم رو آروم باز کردم.....
    -بیدارشدی عزیزم؟
    -چی شده بابا؟
    -چیزی نشده دخترکم.......اگه 12 ظهر رو صبح حساب کنیم الان دیگه وقت بیدارشدنه..............

    لبخندی زدم و چشمام رو روی هم فشردم تا کمی بهتر باز بشه.......

    -پاشو دختر بابا.....امروز قراره با خانم خونه ناهار بخورم.....
    ارسلان دستور داده بدون اجازه خان عمارتش کسی حق چیدن میز رو نداره،هرکسی زودتر میخواد غذاش رو بخوره میتونه توی اتاقش غذاش رو میل کنه
    کلا حکومت نظامی راه انداخته......................

    لبخندی به حرفاش زدم که گفت:
    -نگاه نگاه دختره پررو چه خوششم اومده.....

    -بابا؟؟؟
    -جون بابا....پاشو که ای شوهرت و بی بی خانم منو کشتن از بس گفتند حالش خوبه؟بیدار نشد؟
    پاشو عروسکم.....

    نمیدونستم گفتنش درسته یا نه....اما دلم میخواست قبل ازبا هرکسی،این موضوع رو با بابا درمیون بزارم.

    -بابا؟
    -جان بابا؟

    -راستش....یه چیزی هست...
    -چی بابا؟....چی شده؟
    -به جز نامه شما،یه نامه دیگه هم توی صندوق بود......یه نامه دیگه از بی بی گل.....من هنوز بازش نکردم.....منتظر شدم سالار بیاد.....نمیخوام تنها بازش کنم...
    اما یه چیزی خیلی برام جای سوال داره؟بی بی از چی میترسیده که این همه محافظ کارشده.....اون دفترچه که باید دست یاوررضا میبود تا به من برسه......یاوررضا باید از خونه بیرون میومدتا کسی از وجود سالار مطلع نشه رومیشه درک کرد.....یه کم....ولی این نامه ها،صندوقی که به دست خاله رقیه رسیده تا برام نگه داره....من مطمئنم بی بی از یه چیزی میترسیده.....اولش میگفتم شاید میترسیده که فرید من رو بکشه اما بعد که جریان اموال من پیش اومد برام منتفی شد.....فرید انقدر هم احمق نیست....
    حالا که بحث جون من منتفیه بی بی از چی میترسیده؟چه چیزی میتونه براش اینقدر مهم بوده که نمیخواسته گزک دست فریدبده و بخاطرش دوتا نامه گذاشته....دفتر مادرم رو به یاور داده و صندوق رو هم که از خونه دورکرده.....چرا توی محل امن همون خونه قایمشون نکرده....من مطمئنم یه مدت اونجا و زیر کاشی ها بودن.....اما بعد ناپدید شدند......

    -به همه ی این موضوع ها فکر میکنی و بعدم گریه که حال و روزت اینه .....میدونی دوز اون داروها چقدر بالا بودند تا بتونن تو رو آروم کنند؟

    با تعجب نگاه رو از بابا گرفتم و به ارسلان دوختم که حتی نمیدونم کی وارد اتاق شده بود
    آروم زمزمه کردم:

    -ارسلان؟
    -ارسلان چی ستایش؟به همه چیز و همه کس فکر میکنی،به جز خودت........پس خودت چی؟چقدراون گذشته لعنتی مهمه که خودت مهم نیستی؟که حال دیشبت مهم نیست؟
    میدونی اگه عمو دیر میرسید ممکن بود چه بلاهایی سرت بیاد؟

    -ببخشید.....نمیخواستم ناراحتت کنم

    سری تکون داد و به طرفم اومد.....بابا هم به سمت درب اتاق رفت و منتظرتونمی زیر لب زمزمه کرد.
    ارسلان کنار من که حالا روی تخـ ـت نشسته بودم نشست وگفت:

    -عزیزم....اینا رو نمیگم که ناراحت بشی و عذرخواهی کنی....نگرانتم خانم....حال دیشبت اصلا خوب نبود
    نمیخوام اینطوری ببینمت......

    -قول میدم یشتر مواظب باشم......
    -قول بده کمتر هـ ـوس چشم های بارونی بکنی عزیزم.......تو برای این خانواده خیلی مهمی.....بیشتر از اون چیزی که فکر کنی
    همه اون چیزهایی که فکرت رو ذهنت رو مشغول کرده حل میشه......بالاخره حقیقت آشکار میشه اما اون زمان توهم باید سلامت باشی....ممکنه اون حقیقت برات تلخ باشه.....
    نمیخوام حقیقت گذشته برات قیمت گزاف اشته باشه......
    نفسم رو محکم فوت کردم و منتظر شدم تا بابا و سالار بیان.....
    واقعا کلافه بودم......حتی لحظه ای هم نمیتونستم آروم باشم.....
    -میخوای همینطور به اضطراب و استرست ادامه بدی؟آره؟
    -دست خودم نیست ارسلان.....نمیدونم چرااینقد ناآروم و پراز تشویشم.....حالم اصلا خوب نیست....

    ارسلان اروم من رو توی آغـ ـوشش گرفت......
    وچقد این روزها به آغـ ـوشش معتاد شده بودم.......

    -آروم باش خانمم.....هراتفاقی که بیفته ؛هرچیزی که پیش بیادتنها نیستی
    از چی میترسی خانمم.....وقتی پدرت هست.....وقتی برادرت محکم پشتت ایستاده.....وقتی من کنارتم؛این ترس و دلهره معنا نداره.....
    گذشته ها گذشتن درسته اثراتش موندگارند اما الان کسایی رو داری که تنهات نمیزارند و این میتونه برات قوت باشه......که محکم باشی که محکم وایسی........

    چقدر خوب بود که ارسلان به جای روبرم در کنارم بود....چقدر خوب بود برادر وپدری که همیشه آرزوش رو داشتم حالا کنارم بودن.....
    کاش مادرم هم بود...کاش برای یه بارم که شده میتونستیم کنار هم و باهم باشیم......درستدمثل یه خانواده.

    ************************************

    باصدای درزدن؛از ارسلان فاصله گرفتم........
    باصدای بفرمایید ارسلان در باز شد و اول بابا و پشت سرش سالار وارد شدند.......
    -من آخرش پرم به پر این ارسلان خان گیر میکنه.......بابا یه کم این خواهر رو به ماهم نشون بده زن ذلیل.......این خواهر ماهم که شوهر ذلیل.......

    - خداروشکر حداقل یکی از بچه هام اهل زندگی در اومد......
    -بابا؟؟؟؟
    -چیه؟؟؟دروغ میگم؟؟؟؟کدوم یکی از دوسـ ـت دخترات به بیشتراز دوماه کشیدن؟؟؟؟تا حالا باکدوم یکی از دخترهای تهرون دوست نبودی؟؟؟؟ خداروشکر که به فکر زندگی وآینده هم نیستی

    -خوبه نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار......اصل موضوع اینه جناب پدر........تادیروز که سالار گل بود امروز اخ شد.....

    -سالار داداش تا دیروزم گل نبودیااااا؟؟؟؟اگه بودی چرا من یادم نمیاد؟

    -ارسلان؟؟؟؟؟؟

    خوب میدونستم این کارها فقط بخاطر تغییر روحیه است وگرنه که پشت نقاب سالار بخوبی تشویشش مشخص بود......
    -بفرمایید باباجان......بشینید
    بااین حرف بحث رو خاتمه دادم و به سمت میز رفتم تاصندوقچه رو بیارم و هرچه زودتر نامه رو باز کنیم......



    ******************************************
    نامه رو به سمت ارسلان گرفتم.......
    -چرا من؟؟؟؟
    -مااسترس داریم......تو بخون؛ترجیح میدم فقط شنونده باشم
    نگاهی به بابا انداخت ووقتی بابا سرش رو به نشونه مثبت تکون داد آروم پاکت چسب خورده رو باز کرد و نامه رو بیرون آورد.......

    -سلام عزیز بی بی.......
    میدونم گیج شدی عزیزم اما چاره ای جز این کار نداشتم
    از اینکه میبینم تونستی دفترچه خاطرات مادرت وحالا صندوقچه رو پیدا کنی خوشحالم........این صندوقچه برای مادرت خیلی مهمه........کنار خودت نگهش دار
    چیزی که باید دنبالش بگردی و در اصل برای اون این همه مجبور به محافظه کاری بودم مطمئنا براتون خیلی مهمه...همه این سالها بخاطر همین مجبور شدم تورو توی خونه فرید نگه دارم واز این بابت متاسفم عزیزکم.
    دنبال اون دلیل توی باغ کوه عشق بگرد......مادرت این اسم رو به اون باغ داده اما دلیلش رو نمیتونم الان واینجا بگم....
    همونطور که رد رقیه و گرفتی و به صندوقچه رسیدی دنبال این اسم برو به حقت برس.
    مراقب خودت باش عزیزکم......به خدا میسپارمت.....یاحق
    سرم رو کوسن مبل جابه جا کردم و نگاهم رو به ارسلان دوختم......
    یک ساعتی بود سرش رو به یه سری برگه و قرارداد گرم کرده بود
    باسـ ـنگینی نگاهم سرش رو بالاآورد و گفت:
    -جانم خانم؟
    -حوصلم سررفته همش داری کار میکنی......کار مال بیرونه آقا....
    -بله خانم خانما کار مال بیرونه درصورتی که اقاتون بیرون بره،نه اینکه الان نزدیک یک هفته است سرکارش نرفته باشه و کنار خانمش نشسته باشه

    خداییش درست میگفت......پرتوقع شده بودم...انگار باستایش روزهای اول ورودم به این خونه زمین تا آسمون فرق میکردم.....

    -ببخش....بخاطر من از کار وزندگی افتادی؟؟؟خیلی خودخواه شدم

    -اصلا هم اینطور نیست....از کارم که نیفتادم و دارم از دور همه چیز رو چک میکنم....زندگیمم که اینجاست ......پس از چیزی نیفتادم
    -اما تو درقبال بقیه هم مسئولی....در قبال کارت مسئولی.......من با این کارهای آشفتم باعث شدم تونتونی اونطور که همیشه بودی به دفتر و کارخونه ها رسیدگی کنی........
    -من درقبال تو بیشتر از همه چیز و همه کس مسئولم.......خودم خواستم که مسئول باشم؛خودم خواستم که در کنارت باشم
    این زندگی و کار آشفته ای که ازش حرف میزنی خودم خواستم که باهم حلش کنیم.......هیچ اجباری وجود نداشته
    اگه یه روز من توی شرایط آشفته ای باشم توتنهام میزاری و به کارهای خودت رسیدگی میکنی؟؟؟؟نگو آره که باور نمیکنم ستایشی که باوجود حال آشفتش بازم به کارهای عمارت رسیدگی میکنه و مراقب امیرپارساهم هست میتونه همچین کاری انجام بده......
    الان هم پاشو عزیزم بریم واسه شام؛گفته بودم میز رو برای ساعت 8آماده کنم.....
    ومن لبخندی زدم و باهاش همراه شدم......
    واون لحظه مطمئن که میخوام در بدترین شرایط هم کنارش باشم
    کاش یه روز برسه که من هم بتونم مثل امروز ارسلان بهش کمک کنم و زندگیش رو بااین همه تلاطم آروم کنم.

    ****************************************

    باورود به سالن و ندیدن کسی باتعجب به سمت ارسلان برگشتم......
    -دوباره این جا چه خبره؟؟؟؟چراکسی نیست؟؟؟

    ارسلان نمیدونی زیر لب زمزمه کرد وگفت:

    -بی بی باید بدونه......صبر کن صداش کنم..

    اما قبل از هرواکنشی صدای صنم بانو توی سالن پیچید:

    -من از بقیه خواستم توی اتاقهاشون باشن؛چون میخواستم با شما دوتا صحبت کنم.....
    چه اتفاقی افتاده ستایش؟؟؟؟چی شده که هر چهار نفرتون دو روزپیش بعد از ناهار حالتون تااین حدآشفته شده و سالار و سینا حتی نمیخوان درموردش حرف بزنند........

    -صنم بانو اجازه بدید ودمون این مشکل رو حل کنیم
    -خودتون دوروزه دارید میگردید و دنبال چی هستید که هیچکس محرم نیست حتی من؟؟؟!؟!

    نمیدونم چراارسلان نمیخواد به صنم بانو بگه......اون که با مابودنش ثابت شدست...اما خب وقتی عمه مهربان و خان دایی از چیزی اطلاع ندارند چطور میشه که صنم بانو بتونه خبر داشته باشه......اما بازم تیری بود توی تاریکی.
    نگاهم به صنم بانو بود که داشت عقب گرد میکرد تا از سالن خارج بش
    برای اینکه پشیمون نشم گفتم:

    -صنم بانو؟
    بادیدن نگاهش آروم گفتم:
    -شما باغ کوه عشق رو میشناسید؟

    باتعجب گفت:
    -باغ کوه عشق؟تو....تو اونجا رو از کجا میشناسی؟
    -شما اونجا رو میشناسید؟آره صنم بانو؟

    -این اسم رو مادرت روی اون باغ گذاشته......بهم بگو کی دربارش بهت گفته بعد هر سوالی که داشته باشی رو برات توضیح میدم.

    -بی بی گل.....یه نامه برام گذاشته و گفته یه امانتی توی باغ کوه عشق دارم......باید برم اونجا ولی من نمیدونستم کجاست،تاحالا هیچوقت اسمش رو نشنیده بودم

    -تو نباید بری اونجا ستایش.....اون باغ نحسه.....هرکسی که به اون باغ علاقه ای داشته باشه از بین میره
    به مادرت گفتم اما اون دیوونه عاشق اون باغ بود......نحسی اون باغ بود که زندگیش رو ازش گرفت......
    اون باغ....

    -صنم بانو بهتره ادامه صحبت ها رو توی اتاقمون داشته باشیم......این طور بهتره

    و بعد نگاهش رو به سمت پنجره چرخوند.....نمیدونم چی دیده بود که میخواست توی اتاق صحبت کنیم اما من فقط میخواستم از اون باغ بدونم.
    با نشستن دست ارسلان روی کمـ ـرم به سمت جلو هدایت شدم و با ارسلان و صنم بانو به سمت اتاق رفتیم.....
    فقط جمله های صنم بانو بودکه توی ذهنم تکرار میشد.....
    باغ نحس....از دست رفتن زندگیش.......
    چرا مامان باید به اون باغ تا این حد علاقه داشته باشه که با وجود اخطار صنم بانو بازهم به اون باغ علاقه نشون بده؟؟؟؟؟
    صنم بانو بعد از چند دقیقه ای سکوت شروع به صحبت کرد....دراصل شروع به قسمتی از حل مسئله تازه پیش اومده کرد....
    هیچوقت فکر نمیکردم یه روز توی زندگیم تا این حد معما وجود داشته باشه.............

    -سالها پیش پدربزرگت به نحس بودن اون باغ پی برد......
    همیشه حرف از نحسی یه باغ اجدادی بود.....باغی که هیچوقت اجازه فروشش رو نداشتی چون دوتا از اجدا توی اون باغ دفن شده بودند.....
    تنها راه نداشتن نحسی اون باغ نرفتن بود.....دور بودن بود....
    سال ها پیش دونفری که با عشق زندگیشون رو شروع کردند.....باعث مرگ همدیگه و بهم خوردن اون عشق و علاقه شدند.....
    بچه ها هردو رو توی اون باغ دفن کردن که باغ عشقشون بود تا درآرامش باشند.....اما بعد از اون هرکسی با عشق پا به اون باغ گذاشت عشقش رو از دست داد....
    پدربزرگ و مادربزرگت همه چیز توی زندگیشون داشتند اما بعد از ورود به اون باغ و گذروندن یه روز شاد و پر از عشق در حالی که مادربزرگت مادرت رو باردار بوده همه چیز بهم میریزه.....مادربزرگت خواب های آشفته میدیده.....
    همیشه توی خوابهاش میگفت که کسی با چهره خیلی زشت اون رو دنبال میکنه.....و بعد هم از نظر همه اون دیوانه خونده شد
    ومتاسفانه بعد از به دنیااومدن مادرت مرد......
    پدربزرگت از نحسی اون باغ مطمئن شد و دیگه حق پا گذاشتن به اون باغ رو به کسی نداد.....
    اما مادرت بعد از فوت پدرش عاشقانه به اون باغ رسید و ......پدرت توی اون باغ ازش خواستگاری کرد.....فقط چون مادرت اون باغ رو دوست داشت اما....
    سرنوشتشون رو که میبینی.....
    نرو اونجا دخترم....یه روز به مادرت اصرار کردم به اون باغ نره اما امروز بهت التماس میکنم به اون باغ قدم نذار.....
    زندگیت رو نابود نکن....

    گیج به ارسلان نگاه کردم.....
    اما من باید میرفتم....باید میفهمیدم چرا من مجبور به اون زندان زجر آور بودم....
    -اما من باید برم صنم بانو.....بیست سال از عمم رو توی جهنم زندگی کردم برای اینکه بی بی متعقده یه چیز باارزش رو فرید اونجا مخفی کرده.....
    باید برم و ببینم چی هست که بی بی از بیست سال زندگی من گذشته.....
    بی بی من ترسیده بوده....توی تک تک کلمات هر دو نامش این مشخصه
    اون چیه که بی بی رو ترسونده.....
    زندگی من از امروز خرابتر و آشفته تر نمیشه....که اگه نرم همیشه باید در عذاب باشم با یه چرای بزرگ.....

    *********************************

    حالا که توی مسیر باغ بودیم فقط به این فکر میکردیم نکنه همه چیز حقیقت باشه و این بار من ارسلان رو از دست بدم....
    اینبار من باشم که نابود میشم....
    اگه واقعیت باشه چی؟اگه صنم بانو بااون چشمای ترسیده درست بگه چی؟

    -به چی فکر میکنی خواهری؟

    نمیخواستم کسی از ترسهام باخبر بشه....نمیخواستم از تشویشم راجع به این موضوع باشه
    -به اینکه توی اون باغ چی در انتظارمون میتونه باشه
    چرا این همه ادم و محافظ با خودتون آوردید؟؟؟

    -چون نمیدونیم قراره چی پیش بیاد خانمم......باید جوانب احتیاط رو رعایت کنیم....
    واینکه حالا که با همیم هر چی پیش بیاد مهم نیست.....

    نگاهم که به چشم های جنگلی مطمئنش افتاد آرامش به وجودم سرارزیر شد.
    کاش روزی برسه که من هم بتونم برای ارسلان منبع آرامش و تکیه گاه باشم..
    یه ربعی میشد توی کوچه پشتی باغ بودیم ولی هنوز از باغ فاصله زیادی داشتیم.
    از امین شنیده بودم چون فرید ایران نیست که بهش خبر بدن و امکان اینکه کسی بتونه به افراد باغ کمک کنه کارشون راحت تره....
    میدونستم شاید امین بخاطر دلشوره ونگرانی من توی جملم این رو گفته اما باهمین حرفش دلم رو تاحدودی آروم کرده بود.....نمیدونستم چرا ناخودآگاه بهش اعتماد داشتم.....

    بارفتن امین و آدم هاش،نگاهم به صورت درهم سالار نشست که کنار ارسلان ایستاده بود.....
    در ماشین رو باز کردم تا پیاده بشم که صدای ارسلان اخطار آمیز توی گوشم نشست.....

    -پیاده نشو ستایش....
    -سالار چی شده؟
    با قدم های بلند به سمتم اومد.....
    -بشین داخل ستایش.....

    داخل نشستم و گفتم:
    -چی شده ارسلان.....چرا سالار این همه درهم شد؟

    توی ماشین نشست و همونطور که دستش رو دورم حـ ـلقه میکرد گفت:
    -بادیگارد سرکارخانم به ایشون اجازه رفتن همراهشون رو ندادند.....

    بیشتر توی آغـ ـوشش فرو رفتم وگفتم:
    -کار خوبی کرده.....اونا آموزش دیده هستند....منم به امین و کارش اطمینان دارم پس لزومی نداره سالار خودش رو به خطر بندازه
    نگران امینم هستم چون واقعا دوست ندارم یه دوست خوب محافظ باقدت رو از دست بدم.....

    سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به چشماش دوختم
    -درست مثل میثم برای تو......همونقدر که تو از امین خوشت نمیاد،من از میثم....
    -تو میثم رو نمیشناسی.....
    -توهم امین رو نمیشناسی......

    من رو بیشتر توی آغـ ـوشش فشرد و بـ ـوسه ای روی موهای بیرون ریخته از شالم زد و من خداروشکر کردم که همه ی شیشه ها دودیه.....
    من و ارسلان از کی حتی بیرون از اون اتاق امنمون بازم اینطور راحت برخورد میکردیم....
    -هر چیز و هر کسی که خیالم رو از امنیت و آسایش تو راحت کنه میتونم تحمل کنم.....حتی اگه اون شخص امینی باشه که اینقدر به تو نزدیک شده و بیشتر دوست دارم حالش رو بگیرم.....

    خندم گرفته بود.....بی بی همیشه میگفت مردها همیشه حسودند حتی اگه زنشون یه دوست داشته باشه.....میدونستم ارسلان این حرفها رو برای منحرف کردن من از فکر به اون باغ داره ادامه میده و من هم نمیخواستم دست بکشم ازش.....نمیخواستم بدونه زیادم موافق نبوده....که هنوزم فکر من فقط توی اون خونه باغه

    -ارسلان......احیانا که به بادیگارد من حسودی نمیکنی که؟؟؟
    -آره خب خانم.....شما نخندی کی باید بخنده؟.....

    آروم زمزمه کردم:
    -من امنیت رو فقط اینجا تجربه کردم......کنار تو.....هیچکس برام تو نمیشه....هیچکس برام ارسلانی که یه روز منو بد میدونست و امروز و با شناخت بیشترم.....منو میون بازوهاش محکم گرفته و رها نمیکنه نمیشه.....

    **********************************


    با اومدن امین ارسلان درب ماشین رو باز کرد و پیاده شد.....
    ولی من که تاحالا خودم رو کنترل کرده بودم تا ارسلان چیزی نفهمه به رو کش صندلی چنگ انداختم.....
    خدایا خودت کمکم کن......خدایا نمیدونم چه اتفاقی قراره بیفته اما بهم انرژی بده تا بتونم اون طور که باید رفتار کنم.....من تحمل یه شوک دیگه رو ندارم
    از روزی که بی بی رفت زجرهام صد برابر شد اما ازروزی که از اون خونه اومدم بیرون اونقدر خبرها شوک آور و زجر دهنده بودند که همه توانم رو گرفتن....درسته یه چیزایی رو به دست آوردم...مثل پدرم....مثل برادرم.....مثل خانواده اما به دست آوردنش و فهمیدن حقیقت های دیگه این خوشی ها رو برام بی اثر کرده......

    بااومدن ارسلان نگاهم رو از دست هام گرفتم.....اشک های حـ ـلقه زده چشمام رو پس زدم و فقط بهش نگاه کردم

    -همه چی مرتبه.....میتونیم بریم داخل....
    -ارسلان......

    -توبرخلاف همه نه آوردن ها خواستی که بیای و بدونی......الان هم اگه بخوای بدون اینکه بریم داخل...فقط و فقط از اینجا میریم.....تصمیم باتوئه....

    -هنوزم میخوام برم ارسلان..... ولی نگرانم....
    -با نگرانی کاری هم میتونی انجام بدی؟؟......آروم باش تا بتونیم چیزی رو که دنبالشیم انجام بدیم
    بابازشدن در باغ و گذاشتن اولین قدم توی درگاه در ورودی باغ نفس توی سیـ ـنه ام حبس شد.
    نگاهم توی باغ میچرخید ونفسم هر لحظه بیشتر حبس میشد.....
    -ستایش؟چی شده؟....آروم باش....میخوای برگردیم؟
    سرم رو به دوطرف تکون دادم.....نه.....این جا مطمئنا همون جایی بود که من به جواب همه سوالام میرسیدم.....این باغ....همون باغ بود....

    دست ارسلان که روی صورتم قرار گرفت نگاهم رو که توی باغ سرگردون میچرخید گرفتم و به صورتش دوختم.....
    -حرف بزن.....

    اونقدر صداش محکم و با تحکم بود که من و مجبور میکرد لب های لرزونم رو تکون بدم.....
    -وق...وقتی خواب دیدم....این....این باغ....بود....این جا بود....بی بی اینجا بود.....
    هر چیزی بوده..... باید اینجا باشه.....

    -آروم باش.....اینکه الان مطمئنیم اینجاست نباید نگران باشی....باید خوشحال باشی که همه معماهای ذهنت برطرف میشه....

    همراه ارسلان و با تکیه بهش و سالاری که هنوزم قیافه درهمی داشت وارد باغ شدیم و به سمت خونه باغ رفتیم.....
    قلـ ـبم هر لحظه تندتر میتپید.....ودستام سرد تر میشد.....

    -خانم....آقا....ما کسی رو اینجا ندیدیم.....دنبال چی باید بگردیم.....چیز خاصی مد نظرتون هست؟البته نگهان هارو گرفتیم.....اگه بخواید بازجویی میکنیم که ببینیم اینجا بودنشون به چه منظوره....

    نگاهم توی سالن چرخید.....خودم باید پیداش میکردم.....
    باید برم از اونجایی شروع کنم که خوابم شروع شد.....اون خواب...پیداکردن این باغ....باید یه سرنخ باشه.....یه چیزی باید توی اون اتاق باشه....اتاقی که یه در به بیرون داره.....

    -امین.....
    -بله خانم؟
    -دنبال یه اتاق بگرد.....اتاقی که یه در به باغ داره.....

    -شنیدید؟.....دنبال یه اتاق که دری توی باغ داره بگردید...سریعتر......
    **************************

    -چرا دنبال اون اتاق میگردی ستایش؟توی نامه چیزی درباره اتاق رو به باغ نبود.....
    -صبر کن داداش.....باید ببینم واقعا اون چیزی که توی ذهنمه درسته یا نه؟

    باصدای امین نگاهم رو بااسترس از صورت گرفته سالار برداشتم.....

    -اتاقی رو که میخواستید پیدا کردیم خانم......

    به سمت امین قدم برداشتم و گفتم :
    -از کدوم طرف؟

    باعجله به سمت طرفی که امین نشون داده بود رفتم.....

    باورود به اتاق خالی نفسم رو محکم بیرون دادم.....
    -خانم یه درب انتهای اتاق هست که به یه راه پله ختم میشه......

    -بالا رو دیدید؟
    -یه اتاق با در شیشه ای مات هست.....
    ولی اتاق رو چک نکردیم.....اگه...

    -نه .....باهم اونجا رو میبینیم.....
    -به همراه امین که جلوتر میرفت.....وسالار و ارسلان که پشت سرم بالا میومدند به سمت اتاق در شیشه ای رفتم.....
    چرافکر میکردم قراره همه معماهام اینجا حل کنم......توی همین اتاق.....توی باغی که مادرم عاشقش بوده.....
    که پدرم دل اومدنش رو نداشت.....که بدون مهرسای عزیزش نمیتونه پا توی باغ خاطراتش بزاره......
    همین که بابا به بخاطر احترام به مادرم اعتقاد به نحس بودن اون باغ نبود برای اینجا اومدن مصرم کرد.....برای کشف کردن حقیقتی که حالا فکر میکردم میتونم توی او اتاق کشفش کنم......باور اینکه همه گذشته و آیندم توی همین اتاق باشه درد آور بود.....اما دلم و احساسم میگفت همه چیز توی همین اتاقه.....
    میخواستم خودم باز کنم.....من باید اون در رو باز میکردم.....
    همه این اتفاقات بخاطر دلیل پشت اون در شیشه ای اتفاق افتاده بود.......
    همه درد ها و زجرهای خونه فرید جلوی چشمام رژه میرفت......
    اگه اونجا بودم.....
    اگه درد کشیدم....
    اگه با پدر و برادرم نبودم.....
    اگه اون بلاهاسر مادرم اومد......
    اگه مادربیچارم اونقدر زجر کشید و توی تنهایی مرد.....
    وهزاران اگه دیگه ای که توی ذهنم بالا و پایین میشد.........
    هزاران اگه دیگه ای که دلیلش فقط فقط پشت این در شیشه ای بود......

    با حرکت دست امین که بالا اومد و تفنگی که توی دستش جابه جا شد گفتم:

    -من باز میکنم......
    -چی؟
    -من در رو باز میکنم
    -اما...خانم؟....برای شما خطر داره... ما نمیدونیم چی توی اتاق هست......بچه ها چک کردند سایه یه آدم توی اتاق بوده


    آروم زمزمه کردم:

    -بروکنار.....

    به سمت اتاق قدم برداشتم.....از کنار امین رد شدم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم....

    -ستایش؟.....بزار اول ما بریم......برات خطر داره خانم.....

    نگاهم رو از ارسلان و سالار نگران گرفتم،به دستگیره دوختم.....
    نفس عمیقی کشیدم و با آخرین توان وجودم که هر لحظه انگار کمتر میشد....دستگیره رو پایین کشیدم.....
    اما انگار توانم فقط و فقط برای کشیدن دستگیره بود،نه بیشتر......
    دستگیره رو رها کردم......
    دست سالار بود که از پشت سرم روی در شیشه ای نشست و در رو آروم هل داد.......
    با بازشدن در،نگاهم توی اتاق چرخید.....
    اتاق بزرگی بود......
    اما فقط یه تخـ ـت دو نفره قهوه ای قدیمی...... یه صندلی چوبی و یه صندلی چرخ دار داشت.....
    نگاهم روی صندلی چرخ دار ثابت موند......
    زنی روی صندلی نشسته بود.....زنی که فقط موهاش مشخص بود.....
    موهای خاکستری که خیلی بلند و نامرتب بود......
    قدمی به داخل برداشتم.....
    -خانم......شما....شماکی هستید؟

    صدای زن با تن لرزونی گفت:
    -یه ساعته دارم آدم هات رو اون بیرون میینم.....فرید اینجا نیست.....
    حالا از اینجا برو راحتم بزار......

    -من.....دنبال فرید نیستم.....بی بی گل منو فرستاده.....فر...فرستاده دنبال اما....امانتیش.....

    باصدای فریاد یه زن دیگه که از پایین میومدنگاهم رو به امین دوختم.....

    فقط دوقدم به طرف اون زن ویلچرنشین برداشته بودیم که اون زن با فریاد میخواست به سمت اتاق بیاد.....

    -آقا توروخدا.....خانمم کاری باآقافرید نداره...خواهش میکنم....خواهش میکنم با خانمم کاری نداشته باشید.....

    صدای زن ویلچر نشین توی اتاق پیچید:
    -آشناهستن ملیحه......از طرف بی بی جانم اومدند.....
    بیا کمکم کن ببینم بی بی جانم کی رو فرستاده.....

    بی بی جانش؟.....این زن کی بود که به بی بی من،بی بی جانش بود.....

    با برگشتن زن،نفس توی سیـ ـنه ام حبس شد.....
    احساس میکردم هیچ هوایی برای نفس کشیدن وجود نداره.....
    صورت زن هم انگار با دیدن ما رنگ پریده تر شد که ملیحه خانم گفت:

    -خانمم؟....مهرساخانم خوبید؟....

    مهرسا....مامانم؟....مامان من؟.....مامان مهرسای من؟
    نگاهم به سالار افتاد که آروم پایین صندلی چرخدار زانو زد.....آروم زمزمه کرد:

    -شما مامان مایی؟.....مامان مهرسا.....بگو که خواب نیست؟بگید دوباره رویای بودنتون رو نمیبینم......

    دستم رو توی هواچرخوندم تا از سقوطم جلوگیری کنه.....
    اما دستی آشنا دورم حـ ـلقه شد و از سقوط نجاتم داد.....
    کاش یک نفر پیدا میشد از این خواب وحشتناک نجاتم میداد.....

    -20سال شده؟20ساله منتظرتم پسرم.....منتظر تو و خواهرت....منتظر پدرت.....منتظر بی بی گلم.....
    این زن مادرم بود؟؟؟.....
    مامان من؟......
    مامان مهرسای من؟.....
    کی رو باید مقصر میدونستم؟.....فرید؟.....سیناخا ن؟.....عمه مهتاج؟.....آقابزرگ؟.....
    کی مقصر بود.....
    کی باعث این همه دشمنیه؟.....
    من و خانوادم تاوان چی رو پس دادیم؟ .....

    -نمیخوای بیای .....ن....نزدیک....دخترکم.....

    مگه میشه نخوام بیام.....مگه میشه نخوام جای سالار باشم و جلوی پاهات زانو نزنم.....
    اما باکدوم توان؟......مگه توانی هم مونده برای قدم برداشتن.....
    مطمئنا اگه دستای قدرتمند ارسلان نبود تا الان سقوط کرده بودم....

    آروم لب زدم:
    -باورم نمیشه.....چطور....چطور ممکنه؟


    باصدای امین چشمام رو که ریزششون هرلحظه بیشتر میشد به هم فشردم......

    -اینجا امن نیست آقا.....باید سریعتر بریم......

    صدای ارسلان که توی گوشم پیچید،جون تازه گرفتم.....

    -باید محکم باشی خانمم.....هنوز به اتاق امنمون نرسیدیم.....
    اون زن شکسته است......تو باید قوی باشی.....محکم وایستا.....
    الان وقتش نیست.....نگاهش رو ببین.....داره توی وجود تو،دنبال گذشته خودش میگرده.....

    نفس عمیقی کشیدم.....
    باید محکم می ایستادم......الان وقت بودن ستایش محکمه.....الان قت جواب پس دادنه.....

    -همه رو جمع کن.....مطمئن بشید بیرون امنه.....
    خانم ها رو باخودمون میبریم....بااحترام کامل....

    امین-این خانم؟......
    -ایشون برای شما خانم بزرگند......

    زمزمه آروم امین رو شنیدم.....
    -خانم بزرگ؟

    باصدای لرزونی که نمیتونستنم کنترلش کنم گفتم:

    -م...مادر من....برای همتون خانم بزرگه.....اشتباهی نمیخوام.....متوجهید؟

    -بله خانم.....شما نگران نباشید.....
    بااجازتون ماشین روداخل میاریم تا خانم بزرگ احساس ناراحتی نکنند.....

    سری به علامت مثبت تکون دادم.....
    بااینکه میخواستم نشون بدم محکمم ولی نمیدونم اگه دستهای حمایتگر ارسلان نبودند بازم میتونستم اینطوری بایستم و صحبت کنم......
    باحرص دندونام رو به هم فشردم......
    از اینکه توی این شرایط باید قیافه نحسش رو تحمل میکردم عصبی بودم.....
    اگه فرید نبود.....قرار نیست این عذاب روح هم نباشه.....
    با پوزخند ایستاده بود و به سالار و ارسلان نگاه میکرد......
    اما قرار نبود من هم مثل سالار و ارسلان با دست خالی جلوش وایسم.....
    قرار نیست بعد از بیست سال هدر دادن زندگیم،حالا هم با دستهای خالی جلوش می ایستادم و بازنده میبودم.....
    قدمی به سمت جلو برداشتم.....
    دستم رو به سمت عادل که دست راست امین بود،دراز کردم......

    -اسلحت.....
    با چشم های گرد شده به سمتم برگشت.....
    با تحکم گفتم:
    -اسلحه......

    -اما خانم....
    -یاد بگیر و فقط چشم بگو......

    اسلحه که توی دستم قرار گرفت،صدای لرزون مامان طنین انداخت.....
    -ستایش؟....
    بدون اینکه سرش رو برگردونم گفتم:
    -اینبار نمیخوام و نمیزارم بازنده باشیم......مامان

    باقدم های محکم به سمت محوطه باغ که حالا پر بود از آدم های ما و آدم های فرهاد بی وجود رفتم.....
    باصدای بلند و فریاد مانندی گفت:

    -فــــــــرهـــــــــــااا اااد

    ارسلان با نگاهی غضبناک به سمتم اومد و غرید:
    -ستایش؟....گفتم اون بالا بمون.....اینجا چکار میکنی؟

    لبخند نصفه و نیمه ای زدم و گفتم:

    - درس پس دادنه استاد.....حالا وقتشه که نشون بدم لایق خانم بودنت هستم یانه......لایق خانم عمارتت شدن هستم یانه
    منم دستم از تو پرتره.....راحت تر میتونم راه رو برای رفتن بدون دردسرمون باز کنم....

    -تو لایق بهترینایی.....پس نیازی به نشون دادن نیست....
    برات خطر داره و من نمیخوام این ریسک رو بپذیرم......

    -نگران نباش.....من چیزی دارم که فرهاد حتی جرات لمس اسلحه اش رو هم نمیکنه......
    این بار رو کنار بایست و تماشا کن.....
    اونا باید تاوان تک تک روزهای بد من و خانوادم رو بدن......

    یه قدم عقب برداشتم و از ارسلان فاصله گرفتم.......
    رخ به رخ فرهاد ایستادم.....امابا کمی فاصله.....

    -به ستایش خانم.....رخ نمودی
    -بهتره بری کنار.....
    -نه بابا....دیگه چی؟
    دستم رو دور اسلحه محکم کردم.....باسرعت دست رو حرکت دادم و درست جلوی قفسه سینش گرفتم:
    -میدونی وقتی چیزی رو بخوام و کسی جلوم بگیره،دیگه نمیتونی جلوم رو بگیری؟
    -وتوچی؟فکر میکنی من می ایستم و نگاه میکنم که تو هرکاری بخوای بکنی؟روی من تفنگ میکشی؟

    -فکر میکنم می ایستی و میبینی که من از اینجا میرم.....من باهمه آدم هایی که میخوام.....
    -اعتماد به نفست بالا رفته....قبلا که زیر پای من و بابا له میشدی خیلی خیلی بیچاره بودی.....

    -کثافت عوضی....

    با صدای فریاد سالار بدون اینکه به عقب برگردم،دستم رو بالاآوردم تا بچه ها کنترلش کنن و سالار سکوت کنه.....
    فرهاد میخواست ما رو عصبی کنه و من نمیخواستم همچین اجازه ای بهش بدم......

    -آره.....بیچاره بودم....اما حالا نوبت منه.....
    اگه نذاری از اینجا بیرون بریم،کسی که بیچاره میشه،اینبار تویی....مطمئن باش....

    پوزخندی زد وگفت:
    -هیچ غلطی نمیتونی بکنی......

    -مطمئنی؟
    توی چشمام خیره شد.....
    -یکساله پیش دختر سرهنگ فروزان خودکشی کرد و مرد......
    همه گفتند یه دختر بدکاره بوده و چون حامله شده خودکشی کرده......
    اما اگه یه نفر باشه که بدونه و حتی یه مدرکی مثل فیلم اون شبی که به اون دختر معصوم تجـ ـاوز شده داشته باشه.....
    فکر نمیکنم سرهنگ.....یا فکر کنم الان تیمسار .....ها تیمسار شدن دیگه؟
    فکر میکنی اگه بفهمه چی میشه فرهاد؟
    اگه اون فیلم به دستش برسه چی میشه؟

    -دروغ میگی؟.....تو.....واقعا فکر میکنی
    -توی زیر زمین عمارتتون.....همونجایی که همیشه با رفیقات جمع میشدی.....
    اون شب اونقدر مـ ـست بودی که نفهمیدی منم پشت پنجره ام.....
    فیلم دوربین ها رو من دزدیدم که بتونم به اون دختر کمک کنم،که مرد و نتونستم اما....
    حالا چی؟میتونیم بریم؟

    فک قفل شده اش رو میدیدم.......
    -برو.....اما همه چیز اینجوری نمیمونه

    پوزخندی زدم.....
    -آره.....دفعه بعد سعی میکنم چیزای بهتری برات رو کنم داداش قلابی.....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    باصدای ارسلان نگاهم رو ازبیرون گرفتم و به ارسلان دوختم......
    -تصمیمت چیه؟.......ستایش،سالار حال مناسبی نداره.....واقعا فکر نمیکردم تااین حد بهم بریزه....
    من نمیخوام برای خانوادتون تصمیم بگیرم....
    یه بار بقیه اشتباه کردند.....نمیخوام این بار من مرتکب یه اشتباه بزرگتر بشم....

    -میدونم آقایی من.....میدونم....
    اما تنهایی نمیتونم تصمیمی بگیرم......فعلا همین که بتونیم یه جای آروم برای مامان آماده کنیم بهترین راهه....
    -اون رو خیالت راحت.....همین الان دارند آمادش می کنند.....

    سرم رو روی شونه های محکمش گذاشتم و زمزمه کردم:
    -مرسی ارسلان.....مرسی که پیشمی....
    -امروز ثابت کردی که همیشه میتونی بهترین باشی.....محکم واستوار.....همیشه همینطور بمون ستایش.....
    نشکن خانمم....هیچوقت....

    ********************************

    باورود مامان به عمارت همه جو به هم ریخته بود.....
    بعضی ها با بهت......مثل عمه مهتاج.....شاید هیچوقت کر نمیکرد مهرسا برگرده.....
    بعضی همراه با بهتشون،بغض هم داشتند......مثل مادرجون و صنم بانو.....خوشحال بودند....انگار بار نبود مامان زیادی روی شونه های این دوتازن سنگینی میکرده.....
    بعضی ها چشمای گردشدشون و اشک های پخش صورتشون نمایان احساسشون......اشک هایی که اعتقاد دارم از درد دل تنگی بودن......مثل ناهیدجون.....مثل خاله گل.....ومثل یار همیشگیم.....
    اما نگاه مامان فقط روی پله ها ثابت شده بود.....
    روی بابایی که باکمک میثم روی پله ها نشسته بود......ونگاه پربهت و پراشک و حسرتش روی صندلی چرخ دار مامان بود....
    نگاه همه برام شفاف بود جز نگاه مامان.....نمیدونستم حسش از دیدن آدم های گذشته چیه......
    نظر ارسلان این بود که من دارم خودم رو میبینم.....یا دراصل من دقیقا خود مامانمم....
    واینکه روزهای اول نمیتونسته نگاهم رو درک و بخونه براش عذاب آور بوده.......

    بابلند شدن بابا،خواستم قدمی به سمتش بردارم که بازوم توی دست ارسلان حبس شد....
    -صبر کن.....
    نگران بودم.....نگران واکنش همه آدم های این عمارت.....حتی اگه ان آدم پدرم باشه....
    بابا جلوی ویلچر مامان روی دو زانو نشست......نگاهش رو به صورت مامان دوخت.....

    -بگو که رویا نیست مهرسا.....بگو که برگشتی عشقم؟....
    بگو نفسم؟......
    خورشیدم بالاخره طلوع کردی؟.....اومدی که تاریکی بیست سالم رو روشن کنی.....اومدی که شبهای سردم رو گرما ببخشی

    دستای لرزون مامان بالا اومد و روی صورت بابا نشست.....
    انگار میخواست حس کنه که رویا نمیبنه
    بیچاره مامانم.....بیچاره بابام.....چند بار این رویا رو دیده بودند که میترسیدند این بار هم رویا باشه.....

    -مرد من.....
    نذاشتن منتظرت بمونم.....حسرت داشتنت رو به دلم گذاشتن.....
    خیلی سخت بود.....خیلی درد داشت بدون تو بودن......
    نذار دیگه جدامون کنند.....من دیگه نمیتونم سینا.....

    من و سالار هردوهم زمان به طرفشون رفتیم و دوطرف بابا کنارش زانو زدیم.....
    نگاه مامان که روی هرسه نفرمون چرخید......
    بابا محکم گفت:
    -غیر ممکنه مهرسا.....
    ماحالا دو تا بادیگارد داریم.....
    کاری رو که من نتونستم انجام بدم،دوتا بادیگاردمون تونستند.....
    تو رو برگردوندند.....بعد از بیست سال.....

    نگاهم که توی چشمای پر از آرامش مامان نشست.....لبخندی محکم روی چهره ام نشوندم.....
    دوهفته بعد:

    نگاهم به روی باغ چرخید و ذهنم به دو هفته اخیر.....
    دوهفته ای که من انگار رویامیدیدم.....
    خانواده ای که همیشه آرزوش رو میکردم رو داشتم......
    بابا بیشتر کنار مامان بود و من سعی میکردم زیاد مزاحم خلوتشون نباشم......
    ارسلان و پسرها بیشتر دنبال کارهای کارخونه ها و شرکت بودند......
    نبود ارسلان هر لحظه و هردقیقه برام سخت تر بود.....احساسی که بهش پی برده بودم.....
    این دوست داشتن برام سخت بود....
    من به بودن و داشتن ارسلان معتاد شده بودم.....
    داشتنش رو با تک تک سلولام میخواستم اما......اما میترسیدم که اون نخواد.....
    اون ارسلان خان بود و توی همه این مدت بهم ثابت شده بود اگه چیزی یا کسی رو نخواد کنارش میزنه و من از این کنارزدن واهمه داشتم....من از پس زده شدن توسط ارسلان واهمه داشتم.....
    و امروز از این داشتن های در حال نداشتن خسته شدم......
    **************************
    برای رها کردن افکاری که هرلحظه داشتند من رو به جنون میکشیدند به سمت باغ رفتم تا با قدم زدن فکرم رو آزاد کنم
    نگاهم که به آلاچیق افتاد به سمتش رفتم اما بادیدن نیا که کف آلاچیق نشسته بود و به یکی از کنده هاتکیه داده بود وکلافه توی موهاش دست میکشیدبا تعجب ایستادم.....
    میدونستم مدتیه نیاوش کلافست....وحتی دلیلش رو هم میدونستم....
    شاید باید کسی یه کم هم که شده به سمت جلو هلش میداد تا تکلیفش رو بدونه....

    به سمتش قدم برداشتم و گفتم:
    -فکر نمیکردم خونه باشی......
    سرش رو بالا آورد گفت:
    -حوصله شرکت رو نداشتم.....
    -میدونم.....منم حوصله اتاقم رو نداشتم.....

    بعد ازچند لحظه سکوت گفتم:
    -نمیخوای باهاش صحبت کنی؟.....خودت رو از این بلاتکلیفی نمیخوای نجات بدی؟
    -نمیفهمم.....منظورت چیه ستایش؟
    نگاهم رو به چشمای سرخش انداختم و گفتم:
    -خوب میدونی نیا......
    درباره احساست با یاس حرف بزن.....بزار خودش تصمیم بگیره.....
    جوابش هرچی که باشه حداقل تو رو از این بلاتکلیفی نجات میده......

    آروم لب زد:
    -میترسم......از نداشتنش میترسم.....
    -میدونم......درکت میکنم ولی حداقلش اینه تکلیفت مشخص میشه
    از این همه استرس و نگرانی راحت میشی......
    حرفت رو بزن....حداقلش اینه که تلاشت رو کردی ولی به جواب نرسیدی و یه راه دیگه پیدا میکنی
    نذار این ترس نابودت کنه.......

    از کنارش بلند شدم و گفتم:
    -هروقت کمک خواستی من هستم......
    هرتصمیمی هم که بگیری مطئن باش من پشتیبانتم..............



    نیاوش:

    حرف های ستایش بدجوری به فکرم انداخته بود........
    هرروز میترسیدم از دستش بدم.....
    مخصوصا توی این روزها......
    توی این روزهاکه باهمکلاسیش در رفت و آمده.....
    هم کلاسی که پا به پاش توی کافی شاپ و رستوران های رنگارنگ وقت میگذرونه......
    هم کلاسی که حتی بااومدن اسمش هم لبخند به لب یاس مهربونم میاره......
    لبخندی که برای من نیست......
    شوقی که برای من نیست......
    واین عذاب آوره......
    اینکه ببینی کسی که باهمه وجودت میخوایش،حتی یه لحظه هم تورو نمیخواد.....
    اصلا من رو نمیبینه که بخواد.....
    که وجودم رو بخواد.......
    و حالا ستایشی که ازمن میخواد شجاعت همت به خرج بدم و تکلیفم رو بااین عشق یه سره کنم.....
    عشقی که همه توان و اعصابم رو گرفته......
    شاید داره درست میگه......
    باید راهم رو مشخص کنم......حتی اگه اون راه به نداشتنش ختم بشه.....
    اما حداقل راهم روشنه.....
    اگه....اگه قرار باشه از دستش بدم،مطمئنا بایداز این شهر و کشور برم.....
    یه روزی از السا عصبی بودم که از پیشمون رفت،چون نمیتونست نبود عشقش رو تحمل کنه و امروز خودم در همچین شرایطیم....

    باید همین امروز کاررو یه سره کنم.....
    دیگه تحمل این دوراهی مرگ آور انتظار رو دارم.....
    ************************

    پشت در اتاق یاس یه لحظه هم مکث نکردم.....
    مطمئن بودم اگه یه لحظه هم مکث کنم ممکنه دچار تردید بشم....حتی نمیدونستم چطوری میخوام موضوع رو بیان کنم
    باصدای بفرمایید یاس،از افکارم بیرون اومدم و دستگیره در روکشیدم.....

    -نیا تویی؟
    -سلام....منتظر کسی دیگه ای بودی؟
    -نیاز قرار بود بیاد.....بیا داخل....چرااونجا ایستادی؟
    با خودم گفتم نیاز از کی تاحالا اینقدر متحول شده که در میزنه....

    -عادتشه دیگه.....
    -نمیدونم چرااین عادتش فقط واسه ماست.....
    نمیدونی وقتی میخواد بره اتاق ارسلان و ستایش چقدر مود در میزنه.....

    تک خندی زدم و گفتم:
    -استدلالشم میدونی؟
    -بله که میدونم جناب برادر......
    نمیخوان با صحنه های خاک برسری روبرو بشه اما من که میدونم مثل یه موجود عزیز از ارسلان میترسه.....

    در سکوت به حرص خوردنش و قیافه دوست داشتنیش نگاه کردم.....
    -چیزی شده نیا؟
    نگاهم رو از چهرش گرفتم و گفتم:
    -میخوام در رابطه با موضوعی باهات صحبت کنم.....
    -خب؟؟
    -یه....یه نفر هست....خب....یعنی....من....
    -نیا راحت باش.....

    نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم.....کاش میدونستی چقد سخته یاس.....

    -من یه نفرودوست دارم.....یعنی عاشقشم....
    -تو؟....تویه نفرو دوست داری؟کی؟ما میشناسیمش؟
    نمیتونستم نگاهش روبخونم؟
    -میشناسی.....خوبم میشناسی....
    -کی؟....نه نه بزار خودم حدس بزنم.....
    اوهوم....نیلو....نه نه.....شاید رها دختر پاداشی؟

    -هیچکدوم یاس....اون دختر.....خب....

    یاس مشتاق نگاهش رو بهم دوخته بود و گفتن رو برا سخت میکرد اما باید تمومش میکردم.....
    به قول خاله گل....یا رومی روم....یا زنگی زنگ.....

    -اون دختر....تویی یاس....
    دو روزی از روزی که نیا رو پشت در اتاق یاس دیدم میگذره......
    نیا رو بعد از اون روز ندیدم اما از ارسلان شنیدم که برای تغییر آب و هوا رفته ویلای شمال.....
    اما منی که در جریان بودم میدونستم این یه بهونست برای دور موندن از خونه.....
    خوب میدونستم یاس مدتیه با یکی از همکلاسیاش در رفت و آمده که من اصلا ازش خوشم نمیاد و البته طبق تحقیقاتی که از امین خواسته بودم،زیادم سر به راهه نیست......
    امیدوارم حماقت نکرده باشه و بخاطر اون پسره احمق نیا رو از خودش دور نکرده باشه......
    از ارسلان خواسته بودم به خاطر اتفاقات پیش اومده و بخاطر بیرون رفتن دخترها براشون یه محافظ بدون اطلاعشون بزاره و خداروشکر بدون دردسر قبول کرده بود و توسط امین محافظ رو توجیح کردم که باید مواظب رفتار این پسره بی ش*رف باشه.....
    واقعا نگران بودم.....گاهی آدم ها خودشون نمیدونند یه نفر چقدر میتونه براشون خطر آفرین باشه خصوصا برای این خانواده که همیشه زیر ذره بین آدم های سود جو هم هست.....

    ******************************

    با صدای در اتاق نگاهم رو ازبیرون گرفتم و کنار پارسا نشستم.....کوچولوی نازم خواب بود....
    ان روزها و بانبود بیش از حد ارسلان،بیشترساعات روزم رو با پارسا میگذروندم.....
    با ورود نگین لبخندی روی لـ ـبم نشوندم.....
    -سلام خانم ....
    -سلام عزیزم.....خوش گذشت؟
    -مرسی خانم.....شرمندتونم،دست تنها بودید....
    -نه دختری....من و پسرم امروز یه روز عالی داشتیم.....
    تو و امین چی؟خرید خوب بود؟
    -عالی بود.....اشکالی نداره بعد بیارم ببینید
    -نه گلم.....هروقت خواستی بیار ببینم چکار کردید؟

    -وای یادم رفت.....نیاوش خان اومدن.....دنبال شما میگشتند....
    -اشکالی نداره عزیز.....اینجا هستی؟
    -بله....دلم برای گل پسر یه ریزه شده.....

    لبخندی زدم و گفتم:
    -نیا کجاست؟
    -توی اتاقشون.....گفتم شما رو پیدامیکنم بهشون خبر میدم....
    -اوکی گل دختر....خودم میرم اونجا.....

    ********************************

    -یعنی چی نیا؟منظورت چیه؟
    -منظورم واضحه ستایش.....
    -اون پسره اصلا آدم خوبی نیست..... یاس رو داغون میکنه....
    تو نباید کنار بکشی.....
    -اما این چیزیه که خود یاس میخواد.....منم نمیخوام خودمو تحمیل کنم.....
    -تحمیل؟تحمیل کردنت بهتره یا نابودی یاس؟
    -تو هم از بودن اون پسر باخبر بودی.....
    -باخبر بودم و اعتقادم اینه که تو اونقدر دیرکردی که کس دیگه توی دلش جا باز کرده.....
    حالا هم با رفتنت فقط به نابودی یاس بیشتر نزدیک میشیم......

    باورم نمیشد نیا تصمیم گرفته به جای بابا ریاست شرکت فرانسه رو به عهده بگیره و به همین زودی بلیطش روآماده کرده و امشب
    هم میخواد تصمیمش رو به همه اعلام کنه.....
    اونقدر به غرورش برخورده که حتی نمیخواد یه لحظه هم صبر کنه.....
    باید با یاس صحبت کنم......
    شاید بتونم کمی جلوی این تباهی رو بگیرم......
    هیچوقت فراموش نمیکنم یاس همون کسیه که روزهای اول ورودم برام خواهرانه خرج کرد تا سرپاشدم.....
    و امروز این من بودم که باید خواهرانه خرج میکردم تا خواهرم رو به تباهی نره.....که رابطش با اون پسرچندش،چیزی جز تباهی نیست......
    خدایا یه بار دیگه بهم کمک کن.....
    با بیان تصمیم نیاوش مبنی به رفتنش به فرانسه غوغایی به پاشده بود......
    زنعموناهید حسابی ناراحت شده بود و حرص میخورد و همگی نگران وضعیت قلبش بودیم....

    -ناهید بهتره آروم باشی.....
    پسرت یه تصمیمی گرفته و به حتما عواقبش رو هم میدونه
    جای بدی هم قرار نیست بره.....جاش مشخصه.....
    یه آپارتمان توی بهترین نقطه پاریس براش آماده کردم.....
    ریاست شرکت رو هم بهش معول کردم چون خودم قصد برگشتن به فرانسه رو ندارم و چه کسی بهتر از نیاوش برای ریاست اونجا
    واما یاسمین......

    -من؟
    -بله شما.....
    درس خوندن کافیه......
    دفاعیت رو هم که بدی درست تمومه......
    بهتره ریاست شرکت اینجا رو تو به عهده بگیری....

    -اما عمو.....
    ارسلان-یاشار،عمو بهترین تصمیم رو گرفته......یاسمین زیاد توی خونه مونده
    این کار کردن......این مـ ـستقل بودن بزرگش میکنه.....زیادی داره بچگی میکنه......

    یاس-ارسلان؟....من....

    ارسلان به قصد ترک کردن جمع بلند شدو گفت:
    -بعد صحبت میکنیم......
    هم با تو و هم با ستایش که اشتباهات شما رو از ما پنهون میکنه.....

    سرم رو با تاسف پایین انداختم....امین گفته بود ارسلان قبلا متوجه چیزهایی شده و من نادیده گرفته بودم و امروز که نیا موضوع رفتنش رو مطرح کرده بود و علت رو جستجو کرده بود و فهمیده بود بخاطر پسر دیگه ای نیا نه شنیده حسابی عصبی شده بود....
    اون هم مثل من فکر نمیکرده جدی باشه.....

    -و اما درباره من و خانوادم......

    سرم رو بالا آوردم و به بابا که این جمله رو گفته بود چشم دوختم.....
    ارسلان هم وسط سالن ایستاده بود و به من چشم دوخته بود.....
    سری به معنای ندونستم تکون دادم و دوباره چشم به بابا دوختم......

    -دارم شرایط رو محیا میکنم تا برای درمان مهرسا مدتی رو که احتمالا طولانی هم هست آمریکا اقامت داشته باشیم.....

    سینا-چی؟
    -یه دکتر بهم قول85درصد بهبودی مامانتون رو داده و منم نمیخوام برای درمانش دیرتر از بیست سال کنم....
    بیست سال اون صندلی کذایی رو تحمل کرده ولی قرار نیست بازم تحمل کنه......
    امیدوارم شماهم بخواید با ما باشید.....اجباری نیست اما من و مامانتون دوست داریم با ما باشید......

    یعنی من باید ارسلان رو بزارم و برم.....
    باید پارسا رو رها کنم و برم.....
    باید خواهرانه های نیاز و یاس رو بزارم و برم.....
    طاقت میارم؟
    بدون چشمای جنگلی ارسلان طاقت میارم.....
    بدون بوییدن آغـ ـوش پارسای کوچکم طاقت میارم......
    بدون آغـ ـوش ارسلانم طاقت میارم.....

    -بابا بهتره دربارش صحبت کنیم.....من واقعا شوکه ام.....شما....

    -صحبت میکنیم بابا....
    با صحبت های بابا مطمئن بودم،رفتنشون درسته......
    سالار هم نظرش رو درباره نرفتنش گفت و درآخر هم اضافه کرد گاهی سر میزنه......
    وحالا بابا منتظر جواب من بود......
    منی که ازش اجاره خواستم برای فکر کردن.....
    منی که حالا فقط دلم مادرانه برای پسر کوچکم میخواست.....
    منی که عاشق مردی ممنوع شده بودم.....
    مردی که آقا بود.....
    همه چیز داشت و منی که خیلی چیزها نداشتم.....
    و من حتی نمیتونستم همراهش باشم و خانمیت به خرج بدم.....
    منی که تحصیلات دانشگاهی نداشتم.....
    منی که بچه بودم.....کم بودم......
    منی که نداشته هام سبقت میگرفت از داشته هام......
    وحالا باید تصمیم میگرفتم برای گذاشتن و رفتنم......
    یا برای موندنم و همین دیدن های راه دور....
    همین دست های پیچیده دور کمـ ـرم......
    همین بودن های شبونش با فاصله کم......
    همین نفس هایی که شبها بهترین ملودی میشن برای باآرامش خوابیدنم.....
    همین مراقبت ها و نگاه های زیر زیرکیش که بهم آرامش میداد......
    خدایا راه چیه و بی راه چیه......
    ********************************
    -ستایش؟میتونم بیام داخل؟
    دستی به زیر پلک هایی که هنوز تری یک ساعت پیشش روداشت کشیدم و گفتم:
    -بیا تو عزیزم......
    -ببخشید مزاحمت شدم....انگارخـ ـوابیده بودی....
    -نه عزیزم.....بیا بشین نیاز....
    -از رفتن داداش ناراحتم.....
    -اینجوری به صلاحشه.....
    -میدونم یاس بهش جواب منفی داده....البته به روی خودم نیاوردم ولی من پشت در بودم،همه چیزو شنیدم.....
    بدجوری داداشم رو کوبید.....
    -حق نداشت بکوبه اما حق داشت جواب مثبت یا منفی بده.....
    -درسته اما خداییش نیا خیلی پسر خوبیه.....بهتر از اون کاوه بی شرف.....
    اصلا از اون پسره خوشم نمیاد ستا......

    همه فهمیده بودند جز خود یاس
    -منم از اون پسر خوشم نمیاد اما خب به هرحال دل یاس هم با نیا نیست......
    نمیتونی بگی باید به نیا جواب مثبت بده
    یاس هم حق انتخاب داره
    مثل تو.....توهم حق انتخاب داشتی که یاشار رو برای قلبت انتخاب کردی،بدون اینکه در نظر بگیری اون 12سال از تو بزرگتره .....

    -ستا.....
    -نمیگم اشتباهه چون یاشار پسر فوق العاده ایه اما به هرحال منتظر مخالفت بقیه هم باش.....

    سرش رو با خجالت پایین انداخت اما خداییش این خجالت اصلا به قیافه شرش نمیاد......
    -اون که چیزی نمیگه.....
    -داداش تو هم چیزی نمیگفت،من هلش دادم تا از بلاتکلیفی نجات پیدا کنه
    اما یاشار مثل نیا نیست......باید صبرت رو زیاد کنی نیاز.....
    -تو آخر عمر براش صبر میکنم ستا.....فقط مال من بشه.......
    -میشه عزیزم.....ایشا که میشه
    پس دیگه یاس رو سرزنش نکن.....

    -امااون خیلی داداشم رو خورد کرد
    بهش گفت به چشم داداش میدیدتش و فکر نمیکرده اون بهش نظری داشته باشه....

    دستم رو روی دهنش گذاشتم....
    -ادامه نده نیاز.....
    این حرف ها مال اوناست و تو اتفاقی شنیدی پس باید پیش خودت نگهش داری.....

    نفس عمیقی گشید و گفت:
    -باشه.....

    -مطمئن باش نیا زود خوب میشه و برمیگرده.....نگران نباش عزیزم.....
    حالا برو به چشای خوشکت استراحت بده که حسابی سرخ شدند......

    بلند شد و آروم گفت:
    -مرسی که به حرفام گوش دادی ستا.....شب بخیر
    لبخند آرومی زدم و گفتم:
    -شب بخیرعزیزم.....
    تصمیمم برای موندن قطعی بود......
    نمیتونستم از سالار دور بشم......
    نمیتونستم پارسا رو رها کنم.......
    ونمیتونستم قلـ ـبم رو راضی کنم که از ارسلان دور بشم.......
    درسته سالها آرزوی داشتن مامان و بابام رو داشتم اماحالا نمیتونستم قلـ ـبم رو رها کنم و برم.....

    باصدای در نگاهم رو از پرونده ای که مربوط به شرکت و لابرآتوار بزرگ داروسازی که مربوط به بابا و پدربزرگ ارسلان و همچنین شریک دیگه ای که من نمیشناختم بوده گرفتم و به در دوختم......
    اما فکرم هنوز دور و بر پرونده و نرفتنم میچرخید.....
    اولین کاری که باید میکردم بررسی این پرونده بود،یه چیزایی عجیب مشکوک میزد.......
    -خانم ببخشید مزاحمتون شدم اما خانم ماندانا و آقای فرهاد اومدند.....
    امین خان خواستند به شما خبر بدم.......

    چشمام گرد شد:
    -داخل شدند؟
    -نه.....امین خان خواستند اول از شماکسب اجازه کنیم
    -نگفتند برای چی اومدند؟نگفتید ارسلان خان نیستند؟
    -ایشون برای بردن پسرشون اومدند و از نبود ارسلان خان هم اطلاع دارند......
    -چـــــــی؟
    نفسم رو پرحرص بیرون دادم و گفتم:
    -نذار وارد عمارت بشند تا من بیام

    چشم خانمی گفت و بیرون رفت.....
    به سمت صندلی رفتم و شارپ مشکیم رو دورم پیچیدم و به سمت پایین رفتم....
    اومده پسر کوچولوم رو ببره؟......پسر من .....
    غیر ممکنه اجازه بدم دستش به پارسا برسه......

    توی راهرو با دیدن نگین چیزی توی ذهنم جرقه زد:
    -نگین؟
    -جانم خانم؟
    -پارسا روبردار برو اتاق من ......درو ورودی به اتاق ارسلان خان رو هم قفل کن.....
    -چشم خانم....
    -یه تماسم با ارسلان یا سالار بگیر ووضعیت اینجا رو توضیح بده.....
    -چشم......
    ************************

    -ضایع شدن سری قبلت کافی نبود که اینبار اومدی اینجا بهم سر بزنی فرهاد؟

    -اوهوم دلم برات تنگ شده بود خواهری.....
    -تو ستایشی؟
    اینقدر با تحقیر این حرفو زد که امین گفت:
    -بهتره احترام خودتون رو نگه دارید......
    ایشون خانم ستایش راد و خانم همه ما هستند پس بهتره درست صحبت کنید.......

    -اون موقع ها که من اینجا بودم احترام بلد نبودی امین؟
    -چون شما خانم ما نبودید.....
    پس نیازی به احترام نبود.....

    ماندانا با حرص به من و امین نگاه کرد
    -اینجا چی میخواید؟
    -اومدم پسرم رو ببرم.....
    -پسرت رو؟کدوم پسر؟
    -پارسام رو
    -آها بهتره بگی همون پسری که رها کردم
    همون پسری که بخاطر زایمان زودرست تا پای مرگ رفته بود الان سوهاضمه داره.....
    اما اشتباه اومدی.....
    اون پسر الان پسر منه و من مادرشم.....
    یه شب بدون من نخوابیده.....
    یه لحظه بدون چک کردنش نخوابیدم.....
    بهتره قبل از اینکه ارسلان برسه از اینجا بری.......

    هنوز جملم تموم نشده بود که ارسلان وارد آلاچیق شد:
    -نه بزار نره ببینم اینجا چکار داره؟
    و من سکوت کردم....حالا این ارسلان بود که باید مشخص میکرد کی باید بمونه و کی باید بره......
    امشب مطمئنا میمردم.....ارسلان خواسته بود خصوصی و تنها با ماندانا حرف بزنه .....
    من دل زده بودم.....
    فرهاد پوزخند زده بود.....
    سالار اخم درهم کرد.....
    و من امشب میمردم......
    ارسلان....عشق من....صحبت کند با کسی که همسر ارسلان بوده.....
    مثل این روزهای من در آغـ ـوشش بوده.......
    و ادعای مادری پارسا دارد.....
    راستی مادری کداممان ادعا بود......
    ماندانایی که زاییده بود و رفته بود.....
    یا منی که بربالینش بودم و لالایی سرودم برای پسر نازم.....
    به راستی کداممان مادر بودیم........

    ************************
    اونقدر صدای فرهاد روی مغزم بود که بعد از چند ثانیه که ارسلان و ماندانا در بهت و تعجب همه داخل سالن رفته بودند من هم به طرف راه پله رفتم که صدای ارسلان نذاشت......
    صدای دادش زیادی بلند بود......

    -اومدی ببری؟چی رو؟همون بچه ای که ولش کردی؟
    تو خودت بچتو دور انداختی......
    -حتی اگه دورشم انداخته باشم تو ق نداری بگی کسی دیگه مادرشه.....
    اون بچه فقط یه مادر داره....اونم فقط و فقط منم.....
    -مادر بچه دوست تا الان کجا بودی؟الان مادر شدی؟
    -منم میخوام برای بچم مادری کنم....اوکی....من اشتباه کردم اما الان میخوام جبران کنم.....
    ارسلان من زن خوبی برای تو نبودم.....باشه.....اما بزار برای پسرم مادری کنم......
    این همه مدت با تو بوده،بزار یه مدت هم با من باشه......

    نه ارسلان.....خواهش میکنم نذار پارسارو ببره.....
    دلم بهش بنده......
    که اولین چیزی که منو بنده این عمارت ترسناک کرد همین موجود کوچولو بود......
    همین پسری که همه پارسا خان خطابش میکنند و فقط برای من پارسا کوچولومیشه......
    برای دل تنها و بندزده من پارسا کوچولو میشه........

    -غیر ممکنه بزارم ببریش......
    -ارسلان؟
    -اما یه پیشنهاد دارم برات......
    -چی؟
    -دوباره زنم شو.....
    این بار رسمی و قانونی......
    ثبتش میکنم.......
    اما به شرط و شروطی که بدون من حق پا بیرون گذاشتن از اتاقت و از عمارت رو نداری.....
    حتی حق رفتن به باغ رو هم نداری
    اما در عوضش پسرت رو داری......
    منو داری.....
    و هرچیزی بخوای برات آماده میکنم.....شک نکن.....

    -چرا؟
    -میخوام ببینم تا کجا میتونی مادری کنی برای پسرت؟
    -دوسم داری؟پیشنهادت......
    -شاید......

    به شنیده هام چظور اعتماد میکردم......
    این مرد از کجا برای من شروع شد.....
    اول از نفرت......بعد شد رفیقم.......از رفیقم شد پشتم...پناهم.....

    -این پیشنهاد رو خواستگاری تلقی کنم ارسلان؟
    -میتونی برای راحتی خودت تلقی کنی......

    این مرد خواست همراه من باشه اما.....
    به ماندانا گفت شاید دوسش داشته باشه
    شاید پیشنهاد ازدواج داده.....
    شاید....
    شاید چرا؟
    وقتی ثبت رسمی میشود مگر نه اینکه زنش میشود.....
    مگر نه اینکه این یعنی تعهد و تاهل؟......
    مگر نه اینکه متاهل میشود......
    اگر از او خواستگاری میکرد پس تو چه بودی؟
    تو اینجا و در اتاق ارسلان چه میکنی ستایش؟

    -درباره پیشنهادت فکر میکنم.......
    -اوکی......میتونی بری
    -میشه چند لحظه پارسا رو ببینم......

    صدای قدم ها در سرم میپیچید......
    من برای که و برای چه از پدرم....مادرم......از بودنشان داشتم میگذشتم؟

    یک قدم عقب گذاشتم و پشت دیوار پنهان شدم......
    اما چطور این حقارت را پنهان میکردم........

    اما انگار او مادرتر از من بود که باارسلان همگام میشد برای دیدن پسرکش.....
    پسرکش؟
    پسرکی که مرهم دل بند زده من بود......
    پسرکی که تا چند لحظه پیش پسرکم بود اما.....
    اما حالا دیگر مطمئن نبودم......
    که واقعا پسرک من بود یا ماندانا......
    که من مادر تر بودم یا ماندانا......
    ماندانایی که پیشنهاد ازدواج گرفته بود......
    ومنی که به اجبار عقد شده بودم و ارسلان تنها همراه بود برایم.....
    نگاهم به افق بود......
    شنیده ها اونقدر واضح و روشن بودند که نیازی به توضیح نبود.....
    همه چیز مشخص بود.....
    باید همه تعلقات و همه داشته هام رو میبخشیدم و میرفتم......
    اصلا مگر داشته های من بودند.....
    بیشتر تعلقاتی بودند که میخواستم برای خودم نگه دارم.....
    تعلقاتی که مربوط به من نبودند.....
    پارسایی که مادرداشت.....
    ارسلانی که میخواست همسر اختیار کنه......آن هم ثبتی.....آن هم قانونی
    و این یعنی من جایی ندارم.....

    دستی که دور کمـ ـرم پیچید نفس رو توی سیـ ـنه ام حبس کرد.......
    -خانم خوشکل من چطوره؟خوبی خانم؟
    بیشتر توی آغـ ـوشش فرورفتم......
    شاید این آخرین بار باشه......
    چرخیدم و نگاهم رو تا عمق چشماش کشیدم.......
    خوشحال بود؟نبود؟
    راضی بود؟نبود؟

    -چی شده خانمم؟
    نگاهم به چشماش بود و فقط متن یکی از آهنگ های دوست داشتنیم توی ذهنم تکرار میشد.....
    -ستایش.....

    -تو از پرواز میگفتی
    هوات بوی سقوط میداد
    میدونستم ولی چشات بهم حق السکوت میداد
    سقوط زندگیمونوباچشمای خودم دیدم
    منوآسون رها کردی
    تو رو آسوده بخشیدم.....
    (آهنگ از مهدی احمدوند)

    یه قدم عقب برداشتم.......
    بغض خفه کننده ای به گلوم چنگ زده بود
    اشک توی چشمام موج میزد.......
    -ستایش....باید حرف بزنیم.....

    سری به دوطرف تکون دادم......
    قدمی عقب گذاشتم......
    شنیدنش کافی بود.....دیگه توانش رو نداشتم......
    حداقل برای امروز کافی بود......

    ********************************


    با بیرون رفتن از اتاق نگاه به نگاه منتظر امین برخورد کرد....
    قدمی جلو گذاشت:
    -خانم......باید صحبت کنیم....موضوعی هست....
    -بریم بیرون.....میخوام هوا بخورم......
    میتونیم اونجا حرف بزنیم......
    بعد شنیدن حرف های امین دیگه مطمئن بودم،نمیخوام هیچوقت به ارسلان فرصتی برای توضیح بدم......
    باید میرفتم و بادستی پر برمیگشتم......
    حالا که میدونستم این ظلم چطور و توسط چه کسایی به خانوادم رواشده،باید خودم رو برای مجازاتشون آماده میکردم.....
    دستم روی درب اتاق سالار نشست......
    میدونستم تنهاگذاشتنشون برام درد آوره اما نجات دادنشون از این مخمصه مهمتر بود.....
    مخمصه ای که حالا نه و فقط وقتی دستهام پر باشند و محکم و استوارتر شده باشم میتونم از پسش بربیام.....
    وفقط زمانی وقتش میرسه که اونها بخوان از بند ارسلان و سالار آزاد بشند......
    پس باید صبوری میکردم و با وجودهمه مشکلات آماده میشدم....
    برای نجات خانوادم......

    با صدای بفرمایید سالار،درب رو باز کردم.....
    -سلام داداش......
    -سلام.....کجا بودی که ارسلان داشت دنبالت میگشت؟
    -ارسلان شلوغش کرده......
    فقط رفته بودم هوایی عوض کنم......
    -چیزی شده؟
    چشمات خسته به نظر میان......
    از اومدن ماندانا ناراحتی؟
    -یه کم.....اما مهم نیست.....
    الان میخوام راجع به موضوع دیگه ای باهات صحبت کنم.....

    روی مبل کنارم نشست و دستش رو دورم حـ ـلقه کرد......
    -جانم خواهری
    -من یه تصمیمی گرفتم......
    میخوام.....میخوام با مامان و بابا برم......
    -چــــــــــی؟؟؟
    -میخوام کنار خانوادم باشم......
    یه عمر آرزوی داشتن پدر و مادر داشتم و الان که دارمشون نمیخوام از دستشون بدم.....
    -فکر کردم....پس ارسلان چی؟پارسا؟
    میگفت میکردم هر د. رو دوست داری؟

    وقتی سکوتم رو دیدگفت:
    -ستایش؟......حرف بزن خواهری....
    چی شده؟
    با بغض لبخندی زدم......
    -امروز ارسلان از ماندانا خواست باهاش ازدواج کنه
    بهش پیشنهاد ازدواج داد.....
    گفت ثبتی و قانونی همسرش بشه و مادر بچه اش.....
    درسته از دستش ناراحتم اما این برام یه فرصته که کنار مامان و بابا باشم.....
    اگه این اتفاق نیفتاده بود،منم الان نمیتونستم برم....جراتش رو نداشتم......
    چیزی نگو و بزار برم سالار......
    برمیگردم.....هروقت وقتش بشه.....
    اما توی این مدت گاهی عکسی از خودتون و پارسا برام میل کن....
    گاهی صداش رو برام بفرست......
    بزار حسش کنم سالار......

    توی آغـ ـوش برادرم که فشرده شدم احساس آرامش و امنیت بیشتری کردم.....
    مطمئن بودم میخواستم از این آغـ ـوش محافظت کنم.....
    این آدم ها خانوادم بودند و من ذره ای نمیخواستم بهشون آسیبی برسه......
    پس یه کم از دل و خودت گذشتن خوب بود؟نبود؟
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    یک ماه بعد


    انگار میخواستم همه حجم دل تنگی که هنوز نرفته داشتم را رفع کنم......
    بوئیدن و بـ ـوسیدن کوچولوی دوست داشتنیم لذت بخش ترین کار عمرم بود......
    چطور میخواستم بزارمش و برم.......
    اما باید میرفتم......
    برای محافظت ازش.......
    -مجبور نیستی بری؟
    نفس عمیقی کشیدم.......باید بوی تنش رو برای روزهای نبودنم ذخیره میکردم.....
    آروم روی تخـ ـت گذاشتمش و دوباره بـ ـوسیدمش.......
    به سمتش برگشتم و دستم رو روی کتفش فشردم......

    -شاید یه روزبرات توضیح بدم.....این اجبار رو.....این گذاشتن و رفتن رو
    یه روز میفهمی اجبار امروز به نفع همه است داداشم.....

    -خودت رو داغون میکنی.....واقعا ارزشش رو داره....
    -داره داداش......بهم اعتماد کن......
    -مطمئنی بخاطر حرف های ارسلان نیست؟بااینکه الان توضیح داده و توهم میگی راضی شدی.....
    -بخاطر اون نیست.....اما میدونی که اون نباید بدونه......
    -میدونم.....اما داری داغونش میکنی.....
    -این بهترین راهه......
    -کاش میگفتی چرا؟چرا محکومیم؟چرا داری مجازاتمون میکنی؟

    سری تکون دادم و ازش گذشتم......
    توضیح؟اونم الان؟فقط باعث دردسرش میشد.......ومن اینو نمیخواستم......
    زمان باید یه چیزهایی رو حل میکرد......
    ***********************************

    -برمیگردی؟
    نفس عمیقی کشیدم......
    -هروقت بهم ثابت کنی همه حرفات درسته.....
    -نرو.....
    -یه روز بهم گفتی لایق تو و خانوادت نیستم......
    یه روز گفتی هیچ چیز قابل توجه برای عضو خانوادت بودن ندارم......
    یه ماهه قبل از زن سابقت خواستگاری کردی......
    این یعنی اون لایق تره.....

    -دلیلم..........
    -دلیلت رو گفتی......ومنم میگم ثابتش کنم.....
    اما منم وقت میخوام برای ثابت کردن خودم......
    برای لایق بودن.................
    -تو لایقی......
    -باور کن این دوری لازمه..............
    مراقب خودت باش.....مراقب پسرمم باش.....
    -پسرمون.....
    -اوهوم.....
    دستش که دورکمـ ـرم پیچید خودم رو توی آغـ ـوشش رها کردم......
    -به قولت عمل کن.....منتظرم بمون.....
    -پسرت منتظره......زود برگرد......
    -فقط پسرم؟
    -و بابای پسرت.....

    ازش فاصله گرفتم......
    لبخندی زدم و گفتم......
    -اگه بابای خوبی باشی قول میدم روزی برگردم که بتونم برات همراه خوبی باشم.....
    -من خوش قولم.....تو هم به قولت عمل کن.....

    سری تکون دادم و برگشتم....
    داشت دیر میشد....
    باید میرفتم......
    مگر عشق همین نبود......
    مگر گاهی گذاشتن و گذشتن نبود......
    کاش این گذشتن اثر کند......
    کاش راهی برای نجات پیدا کنم............
    راهی برای محافظت بهتر از خانوادم......
    پنج سال بعد










    نگاهم رو از نگاه خیره جان گرفتم......
    -to do evil(-باید انجامش بدی)
    -Do not give john(انجامش نمیدم جان)
    Not least that the time(حداقل الان وقتش نیست)
    -I do not understand why the mission is over and I do not want bad operation that fucked your mother The other problem is that lat’s you do that??
    (ماموریت تمام شده و من اصلا نمیتونم درک کنم چرا نمیخوای انجامش بدی
    عمل مادرت هم تموم شده
    مشکل دیگه ای هست که اجازه انجامش رو بهت نمیده؟؟)

    -Icome back
    I go back to Iran
    (دارم برمیگردم
    دارم برمیگردم ایران )

    -There was a good joke
    (شوخی خوبی نبود)

    اونقدر عصبی بودم که ناخودآگاه صدام بالا رفته بود.....

    -not kidding john
    Time to come back.
    My son and his father are at risk
    My brother was the threat of death
    Family conditions are not good and I will be back soon


    (شوخی نیست جان
    زمان برگشتم رسیده
    پسرم و پدرش درخطرند
    برادرم رو خطر مرگ تهدید میکنه
    خانوادم در شرایط خوبی نیستند و من سریعا باید برگردم)

    -I do underestsnd
    But the generals to surrender
    You do not have permission to leave the girl
    General Brnmygrdh we can do everything we could come back

    (من درک میکنم
    اما ژنرال اجازه نمیده
    تو اجازه خروج نداری دختر
    همه چیز هم به ژنرال برنمیگرده که بتونیم کاری کنیم،بتونی برگردی)

    -Could come back
    I was just helping you going back to when I
    Like you, I am a free man and I can go back to my country

    (میتونم برگردم
    قرار من فقط کمک به تو بود تا وقتی که قصد برگشت کنم
    منم مثل تو یه آدم آزادم و میتونم به کشورم برگردم)

    -What?
    (چی؟)
    -Tomorrow I fly
    I only ask of you.
    I may have to send my son to the father's side have security
    I want my son to accompany me the whole securely fitted
    You say you owe me one day live in your face ......
    Today compensate for now ...

    (فردا پرواز دارم
    فقط از تو خواهشی دارم
    ممکنه مجبور بشم پسرم رو بفرستم تا کنار پدرم امنیت داشته باشه
    میخوام پسرم رو باامنیت کامل همراهی کنی
    یه روز گفتی زنده بودنت رو مدیون بودن منی
    امروز جبران کن...)

    -Would I be with you?
    (نمیخوای با تو همراه بشم؟)

    بانگاهی که بهش انداختم سری تکون داد
    مطمئنا همراهی جان با من نمیتونست درست باشه
    همراهی مردی که همه از سایه اش هم میترسیدند و توی پنج سال گذشته بهترین دوست و رفیقم بوده....
    من میخواستم بی سرو صدا به ایران وارد بشم و بالاخره جنگم رو شروع کنم و همراهی جان فقط همه چشم ها رو روی من خیره میکرد......
    ومن اصلا این رو نمیخواستم

    -ok…..
    Notify need help at any time.
    Take care of yourself
    And do not forget medications
    I'm worried about you.


    (باشه.....
    هرزمان نیاز به کمک داشتی اطلاع بده
    مراقب خودت باش
    وداروهات رو فراموش نکن
    نگران تو هستم)

    رفتارش همیشه غیر قابل پیش بینی بود اما نه برای منی که پنج سال تمام همه جا و همیشه باهاش بودم
    نه برای منی که نبض این مرد توی دستم بود
    مردی که عاشق دختری با زیبایی فوق العاده کاترین بود اما سکوت میکرد و اجازه نمیداد صدمه ای بهش برسه
    که اعتقاد داشت بودن کاترین توی زندگیش باعث ضعفش میشه
    که ازش نقطه ضعف داشته باشند برای نابودیش.....
    و من درک میکردم مردی که همه چیز داشت
    قدرت....ثروت...علم....
    اما نمیتونست عشقش رو داشته باشه.....
    چیزی که من امیدواربودم درآینده بتونه داشته باشه.....
    که هم او لایق بود و هم کاترین
    دوباره روی این صندلی نشسته بودم.....
    درست جایی که پنج سال پیش بودم.......
    بازم پرواز ترکیه-تهران.....
    چقد فاصله بود......
    اون روز با دلی ناآروم و پر از تشویش......
    و امروز؟.....ناآرومتر از همیشه.....نگرانتر از همیشه......
    امروزعجیب ذهنم دور اون یکماه میچرخه......
    عجیب دلم هوای نگاه جنگلیش که اون روزها پر از نگرانی بود رو داشتم.....
    فکرم پر میزد تا یه بار دیگه اون یک ماه رو دوره کنم.....
    وشاید بعد از اون یکماه.....


    *************************



    -فرصت بده ثابت کنم یاس
    اگه نتونستم ثابت کنم اونموقع حق باتوئه.....
    فقط نمیخوام پشیمون بشم

    -من بهش اعتماد دارم.....
    نیازی.....
    -اوکی یاس.....اعتماد داری
    بزار ثابت بشه خواهری.....
    بزار مطمئن بشیم......میخوای آیندت رو بسازی

    -باشه اما من مطمئنم......

    لبخندی لرزون بهش زدم......
    وکاش اینقد مطمئن نبود.....
    و من اعتماد تخریب شدش رو دیدم.....
    و من تموم شدن رویای دخترونش رو دیدم
    فرو ریختنش رو دیدم......
    شکستن و نابودی غرور دخترونش رودیدم....
    وخداروشکر کردم که امروز شکست.....نه فردایی که خیلی دیره.....نه فردایی که سرشکسته و تنها میشه.....
    خوشحالم که امروز رویای دخترونش شکست.....
    خوشحالم که هنوز دیر نیست......
    -ممنونم.....
    -منم......
    -ارسلان؟
    -جانم؟؟؟
    -همیشه محکم بمون.....
    همیشه ی همیشه......
    تو ستون این خانواده ایی.....اگه کمکم نمیکردی نمیدونم میتونستم به یاس کمک کنم یانه؟
    -میتونستی......مطمئنم....
    اما این ستون یه همراه میخواد.....
    یه کسی که بتونه با خیال راحت بهش تکیه کنه.....
    که مشکلاتش رو....شادیش رو.....همه زندگیش رو با اون همراه تقسیم کنه.....
    تا کم نیاره......
    این ستون هرچقدر هم محکم......هرچقدر هم استوار باز هم یه جاهایی کم میاره اگه همراه واقعی نداشته باشه.....
    همراهم میشی؟
    بگو که تنهام نمیزاری؟بگو که محکم کنارم می ایستی؟

    لبخند لرزونی زدم.......
    -چطور میتونم تکیه گاه باشم وقتی که محکم نیستم.....
    چطور میتونم همراه و هم قدمت بشم وقتی قدم هام محکم و استوار نیست.....
    میخوام برم که قدرتمند بشم.....
    که محکم و استوار باشم.....
    یه روز گفتی من چیزی که لایق این خانواده باشه رو ندارم.....
    آره ارسلان درسته....من اون اقتدار و محکم بودن رو ندارم....
    باید برای همقدمت شدن به دستش بیارم.....
    من میخوام محکم باشم و مقتدر.....
    اگه الان اینجام مدیون بودنتم.....
    اگه خانوادم رو به دست آوردم مدیون روزهای سختیم که برام رقم خورد.....
    اما حالا برای حفاظت از خانوادم میخوام لایق بشم......
    من نیاز دارم به این رفتن......
    دوستت دارم ارسلان.....اما.....

    وچقدر سخته این جمله......
    چقدر درد داره این جمله........
    جمله ای که امید میده و ویروون میکنه همه هست و نیستت رو
    -یه روزی یه جایی فهمیدم زندگی همیشه یکسان نیست.....
    همیشه غم نیست......همیشه شادی نیست.......
    همیشه توی اوج غم فکر میکنی هیچوقت شادی نمیاد.....
    وهمیشه توی اوج شادی سرت بالاست و غم ها رو نمیبینی
    قرار نیست این غم برات بمونه یاس......
    یه بار مرور کن همه چیز رو و بعد کنارش بزار
    یاس....زندگی برای ما نمی ایسته.....

    -باورش سخته ستا.....
    اون.....اون دستام رو گرفت.....
    گفته.....گفته بود من تنها عشق زندگیشم.....
    اما اگه من تنها عشقشم پس اون دخترها کی بودند؟
    اگه من عشقشم اون...اون زن توی رختخوابش چکار میکرد.....
    به من کلید خونش رو داده بود......
    من عشقش بودم......
    منو بـ ـوسید......
    من عشقش بودم......
    من با چشمای خودم دختر تو تخـ ـتش رو دیدم.....
    من عشقش بودم.....
    بهم گفت چشمش دنبال مال وپول خانوادم بوده.....
    من عشقش بودم؟؟؟؟

    هیستیریک و عصبی جمله ها رو پشت هم ردیف میکرد.....
    و من نمیدونستم چطور آرومش کنم......
    چطور روی زخمش مرهم بزارم......
    شوکه و نگران بهش زل زده بودم.....


    با بازشدن در نگاهم رو مـ ـستاصل به در دوختم......
    قدم محکمی به سمت یاس که موهاش رو به چنگ کشیده بود رفت و دستش رو کشید و به آغـ ـوشش کشید......

    -آروم باش گل یاس.....
    ارسلان هنوز نمرده که کسی بتونه تو رو عذاب بده....
    تاوان کارش رو پس میده......
    مطمئن باش راحتش نمیزارم......

    -تنهام نذار ارسلان.......
    نمیتونم......
    فکر میکردم بزرگ شدم ولی هنوزم بهت نیاز دارم ارسلان.....
    تنهام نذار.....

    -نمیزارم عزیزم.....مطمئن باش

    ومن مطمئن بودم این مرد همیشه برای همه آدم های این عمارت پناه و تکیه گاه محکمه
    یه چیزهایی رو باید میفهمیدم......
    یه چیزهایی نامفهوم بود......
    یه معماهایی از گذشته رو فقط و فقط مادرم میتونست حل کنه.....
    زنی که توی بطن حوادث بود.....
    ومن.....منی که امروز توی بطن حوادثی گیر کردم باید همه پازل ها رو کنار هم می چیدم تا به چیزی که میخوام برسم......
    کاش و فقط کاش آقاجونِ ارسلان...آقابزرگ این عمارت توی هیچکدوم نقش نداشته باشه......
    کاش فقط براش یه سوتفاهم بوده باشه.....
    کاش ثابت میشد که اون بی خبر بوده.....
    وبی خبر ارسلان رو توی چاه انداخته باشه.....
    چاهی که براش تباهی میاره......
    اشک جمع شده توی چشمام رو عقب زدم.....
    دستم رو روی در گذاشتم و چند ضربه آروم به در زدم.....
    نمیخواستم مزاحم استراحتش بشم.....
    مادرم خسته بود.....
    خسته راهی که باعشق شروع کرده بود.....
    خسته راهی که تاوان سختی براش داشته......

    -سلام....
    -سلام به روی ماهت خانم جان.....
    -مامانم بیداره ملیحه خانم؟
    -بیا دخترکم....بیدارم عزیزم.....
    -مامان خانم،خوب بابای بیچاره ام رو بیرون کردید و با ملیحه جونتون خلوت کرد؟
    -خسته میشه مامان جان......نمیخوام دربند من باشه.....
    -دربند نیست قربونتون برم.....عاشقتونه.....
    20سال رو از دست داده.......نمیخواد یه لحظه دیگه رو از دست بده.....

    -شنیدم میخوای بامابیای؟
    فکر میکردم عاشق ارسلانی.....

    نگاهم رو توی چشمای رنگ شبش چرخوندم.....
    میدونستم میخواد حرف رو عوض کنه.....

    -ملیحه میشه یه کم مامان رو به من قرض بدی؟
    -البته خانم.....مهرساجان اگه چیزی لازم داشتی خبرم کن

    با چشمای گرد شده به ملیحه نگاه کردم.....
    چقد این زن حدود 55ساله بامزه بود......

    -ملیحه خانم چطوره که من خانمم ولی مامانم مهرسا؟منم اسم دارمااااا
    -نه خانم جان،سالار خان گفتند شما خانم این عمارت هستید و همه باید از شما دستور بگیرن.....شما خانمی اما مادرتون برای من......
    جای دخترمه......دختر گم شدم.....اگه الان بود همسن مادرت بود....
    20سال از عمرم رو کنار مهرسا بودم......دخترکم شده....

    -ستایش......ملیحه رو اذیت نکن......
    بزار راحت باشه دختر.....

    دستم رو به نشونه احترام بالا آوردم و گفتم:

    -چشم قربان

    ملیحه سری تکون دادو آروم بیرون رفت.....
    ومن روبروی مامانم روی مبل گوشه اتاقش جا گرفتم.....
    -من این چهره روواین حرکات روخوب میشناسم....
    هروقت می خواستم درباره موضوع مهمی باپدرم صحبت کنم همین طوری جلوش می نشستم....
    محکم و جدی.....
    بپرس مامان جان......
    هرچیزی رو که میخوای بدونی.....

    لبخند زدم و آروم گفتم:
    -همیشه آرزو داشتم مامانی داشته باشم که من رو بفهمه......
    که از نگاهم....واز رفتارم بدونه چی میخوام.......
    ممنونم که مامان رویاهامی......ممنونم که هستی مامان.....

    -من از تو ممنونم عزیزم.....
    خوب میدونم زندگی کردن باآدم کثیفی مثل فرید که نمیشه اسمش رو آدم گذاشت سخته......
    آدمیت قداست داره.....شرافت داره.....
    لازمه آدم بودن انسانیته......
    ولی فرید.....هیچ بویی از آدمیت نبرده.....
    بی احترامیه به آدم هااگه فرید هم جزشون بدونیم.....

    سری به تاسف تکون دادم.....
    مامان راست میگفت......
    فرید.....
    پوفی کشیدم و بیخیال فکربهش شدم که کاری بیهوده بود.....
    -مامان؟
    -جان مامان؟
    -اون روزها چی شد؟چرا این همه سال دور شدیم؟
    چرافرید باهامون دشمنی کرد؟
    اصلا چرا این همه دشمنی؟؟؟؟

    مامان پوزخندی زد و گفت:
    -فرید فقط یه دست نشانده بود.....
    دست نشانده کسی که پدرم همیشه از نزدیک بودنش....ازشراکت باهاش و از رفاقت باهاش درحذربود.....
    اماآقابزرگ.....
    اون از هیچکس و هیچ چیز نمی گذشت.....
    مرد مـ ـستبدی که از هیچ پیشرفت مالی نمیگذشت.....
    همین نگذشتن هاش یه پسرش رو ازش دور کرد.....
    همین نگذشتن هاش یه پسر دیگه اش رو به کام مرگ فرستاد.....
    همین نگذشتن هاش من رو از همه هست و نیستم دور کرد و زندگی خانواده تازه پاگرفتم رو از همه پاشوند.....
    حرص وطمعی که داشت باعثش شداما.....
    همیشه فکرمی کنم اگه میدونست شاید این کاررو نمی کرد.....
    اگر میدونست این همه باخت برای تک تکمون و این همه درد برای خانوادش رو به ازای پولی که به دست آوردنش راحت تر میتونست باشه به ارمغان نمی آورد.....
    اون روزها هیچکس نفهمید چی شد.....
    اون روزها هیچکس نفهمید چی شد.....
    جز منی که وسط حادثه بودم......
    و امیر اصلانی که بخاطر دونستنش به کام مرگ رفت....
    منی که بخاطر دونستنم با یه توطئه پام رو از عمارت بریدن تا آقابزرگ نفهمه.....
    اون رزها اگه پدرم بود.....شاید....
    شاید که نه.....مطمئنم هیچ کدوم از این اتفاق ها برای من و امیر اصلان نمی افتاد.....
    وامیر اردلان هیچوقت بچه ها و زندگیش رو نمی ذاشت ومتواری نمیشد....
    -امیر اصلان پدر ارسلانِ؟و امیر اردلان....
    -آره امیر اصلان پدر ارسلانه که بخاطر همین آدم ها جونش رو از دست داد.....
    و امیر اردلانی که جونش بند بچه ها و زنش بود....بند یاشاری که هرروز بیشتر از دیروز شبیه به پدرش میشه.....دلش بند شیرین زبونی های یاسش بود.....اما رفت....همه چیز رو به جون خرید تا اگه شده از دور بزرگ شدن بچه هاش رو ببینه.....
    بهش تهمت زدند که با زن دیگه ای رفته.....
    هیچوقت هیچکس نفهمید چه اتفاقی افتاد که در عرض 6ماه همه چیز زیرو رو شد....
    شاید هم نخواستند که بدونند.....

    -برام میگی بدونم مامان؟من میخوام همه چی رو بدونم؟....
    اون خطرات هنوز هم هستند....
    این بار برای سالار.....برای ارسلان.....برای یاشار .....و برای یاس...
    -وتو؟
    -من؟
    -تو از همه بیشتر ....
    چون خوب میدونی اونها کی هستند که از گذشته میخوای بدونی.....مگه همینطور نیست؟و تو بیشترین سهم از کارخونه رو داری که رضا از دور اون رو کنترل میکرده اما حالا که هستی.....

    لبخندی به این همه تشویشش زدم.....
    -میدونم مامان ولی الان باهاشون کاری ندارم......
    باید یه کم فرصت بدم......به خودم و اونها.....
    به خودم برای قوی تر شدن و به اونها برای اشتباه کردن.....
    اشتباهی که پای بچه ها رو وسط بکشن......برای نجات خودشون....
    -ارسلان هم چیزی میدونه؟
    -نه.....نمیخوام فعلا بدونه.....
    الان براش تباهی بیشترداره.....
    ممکنه بلایی که به سر پدرش آوردن اینبار برای.....
    نه مامان من نمیتونم بزارم دو نسل این خانواده بخاطر این آدم ها آیندشون تباه بشه.....

    -میدونم عزیزم.....
    دونستنشون الان صلاح نیست.....
    من خوب میدونم چقد براشون تباهی و عذاب داره........
    مثل تباهی که برای هرکدوم از ما داشت.....

    -برام از اون روزها بگید.....
    میخوام بدونم دشمنم چقدر قدرت داره...
    ومن باید چقد قوی باشم.....
    -میگم عزیزم.....
    یه لیوان آب بهم بده تا برات یه قصه قدیمی رو ورق بزنم.....
    که ورق زدنش اصلا خوش آیند نیست.....
    اما لازمه.....لازمه تااز این خانواده حفاظت کنی.....

    ومن لیوان کریستال رو به سمت مادری گرفتم که انگار دفتر گذشته زیادی براش سنگین بود......
    زیادی براش درد داشت.....
    و من مطمئن بودم یک روز باید مقابل باعث این دردها می ایستادم.....
    دردهایی که از گذشته مونده بودند و آینده شاید با شدت بیشتری به سمت خانوادم هجوم می آورد......
    مامان نفس عمیقی کشید.....
    نگاهم به چشمهای محزونش بود......
    ومن.....
    میخواستم بشنوم از به وجود آورنده ی این همه درد.....این همه عذاب
    عذابی که20سال طول کشید.....دردی که 20سال با تک تک اعضای این خانواده عجین شده بود.....
    هرکدوم به نوعی.....
    هرکدوم به نوعی درد کشیده بودیم.....
    "اما مگرنه اینکه درد را از هر طرف بنویسی درد است"
    من.....با خونه ی فرید بودن درد کشیدم.....
    یاشار و یاسمین بیچاره.....با تنفری که از پدرشون داشتند.....
    پدری که حالا میشنیدم تهمت خورده.....که برای دیدنشون و داشتنشون تهمت خوردن رو به جون خریده.....
    السا.....السایی که بعد از فوت پدرش مجبور به ترک خونه شده بود......
    امیر اصلانی که مرد و ندید دخترکِ زنِ صیغه ایش یک شبه نابود شد.....یک شبه بدون بودن پدر جز درد یتیمی،درد حقارت و بیرون رونده شدن از خوه ای که تا دیروز و با بودن پدر خونه و مامن آرامشش بود و امروز جهنمی به تمام معنا.......دخترکِ بیچاره عزانشین پدر......
    نیاز و نیاوشی که همیشه با مریضی مادر ساخته بودند.....
    مادری که بیماریش حاصل همان روزهای عذاب آور بود.....همان زایمانی که نیاز چشم گشود اما با درد و رنج.....
    همان زایمانی که مادر را تا پای مرگ برده بود.......
    آیا واقعآ درد زایمان بود که او را تا پای مرگ برده بود یا نبود خواهرکش.....نبود مهرسایی که همیشه خواهرکوچکت بود و همراه و عزیز......
    و ارسلانی که با نبود پدر ساخت.....
    هم نشین پدربزرگ شد و همراهش......وحال.....حال این چنین در قعر باتلاقی داشت فرو میرفت.....
    که نتیجه ادامه راه پدربزرگ بود....تحقق رویای پدربزرگش.....
    حال نمی دانستم این با تلاق راعمدی ودانسته برایش ساخته بود یا غیر عمد و ندانسته......
    که ترجیح می دادم ندانسته باشد.....
    ندانسته باشد تا اعتماد ارسلان فرو نریزد.......
    تاهنوز دوست بدارد پدربزرگش را......
    کسی که به گفته ارسلان پدری کرده بود و استاد شده بود برایش در درس زندگی.....
    آقابزرگِ خاندان بود......با همه اشتباهات دانسته و ندانسته اش.....

    با صدای آروم مامان دست از فکرهایی که توی ذهنم بالا و پایین میشدند برداشتم و نگاهم رو کشیدم تا دست های لرزون مامان......
    -از اون روزها شروع میکنم......
    روزهایی که صبح باآرزوی دیدن چشم های پدرت بیدار میشدم......
    وشب با رویای فردایی دوباره و دیدن دوباره پدرت می خوابیدم.....
    روزها و شب های خوب 16-17 سالگیم......
    اما امان از 17 سالگیم به بعد......
    امان از آن به بعدش که روزهای سخت و بد با روزهای خوشمان برابری نمی کرد.....
    که روزهای بدمان تعدی میکرد برروزگار خوبمان.....
    انگار بدی ها سایه انداخته بود بر همه ی خوشی ها......
    که روزهای شومی که داشتیم نمیگذاشتند خوشی ها ماندگار بمانند.....
    که با هر خوشی منتظر یه نابودی وویرانی جدید بودیم.......
    -17سالم بود که با پدرت عقد کردم.....
    خوشحال بودم و شاد......
    توی ابرها پرواز میکردم.....
    امااین شادی چندماهی بیشتر دوام نداشت......
    محمدخان صولتی مُرد......
    مُرد و لاشخورهاهجوم آوردن سمت خانوادش.....
    بااینکه 17سالم بود اما چون من تک فرزند پدرم بودم و این تنها خواسته همیشگیش بود که من مسئولیت های کاریش رو به عهده بگیرم.....
    من هم وقتی بعد از چندماه حال روحیم بهتر شد با کمک سینا و امیراصلان و تا حدودی اردلان یه سری از کارها رو به عهده گرفتم.....

    زمان زیادی نگذشته بود از مرگ پدرم که آقابزرگ به طمع بزرگ شدن و چند شعبه شدن کارخونه داروسازی خواست که با منصور خان.....
    پدر ماندانا.....اون موقع مانداناخیلی بچه بود.....
    الان شنیدم که قبلا نامزد ارسلان بوده.....
    وچقدر متاسف شدم که حتی باوجود همه اتفاقات بدی که افتاده،بازهم آقابزرگ دست از رفاقت و شراکت کورکورانه اش برنداشته و ارسلان رو هم درگیر منصورخان کرده.....

    -میدونم مامان ......برای همین میگم الان وقتش نیست....
    یکی از دلایلم همین رابطه گذشته ارسلان و مانداناست......
    اگه کوچکترین چیزی الان رو بشه،مطمئنا مامحکوم میشیم.....
    اونم فقط و فقط بخاطر همین رابطه ای که در گذشته بوده.....
    برای همین زمان نیاز داریم......
    برای کمی رفع و رجوع این رابطه که باوجود پارسا چند برابر توی چشم میزنه......

    -میدونم عزیزم.....
    این رو میدونم که منصورخان هیچ کاری رو بی دلیل نمی کنه......
    واینکه دخترش رو کنار ارسلان گذاشته اصلا خوب نیست.....
    متاسفانه این مرد خوب بلده مهره های شطرنجش رو چطور بچینه.....

    آهی کشیدم و نفسم رو بیرون دادم......
    -برگردیم گذشته رو مرور کنیم؟
    -اوهوم....
    -افسوس خوردن چاره کار نیست دخترکم.....
    باید قوی ومحکم پای خانوادت بایستی و اگه......
    اگه قوی نباشی....اگه راسخ نباشی مثل من میشی.....
    اگه کوچکترین لنگی بزنی یه عمر حسرت دیدن پسرت رو داری.....
    یه عمر حسرت دیدن عشقت باهاته......
    یه عمر اشتباهاتت رو زیرو رو میکنی......

    -شماقوی بودید؟
    -اگه قوی بودم میتونستم از خانوادم محافظت کنم....
    اما نتونستم.....
    نتونستم که اون ها هنوز هم توی این خانواده نفوذ دارند
    نگرانم دخترکم.....

    ومن فقط میتونستم باسرتاییدکنم....
    چطور میتونستم به مادرم بگم منی که توی بطنِ این ماجراهستم از همه بیشتر نگرانم.....
    منی که نمیدونم تا چه حد میتونم قوی باشم.....
    تا کجا میتونم پیش برم......
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    -کارخونه تبدیل به کارخونه ها شد....
    آزمایشگاه تبدیل به آزمایشگاه های بزرگ شد.....
    شرکت پخش دارو تبدیل به شرکت ها شد.....باشعبه شهرهای مختلف.....
    آقابزرگ خوشحال از کسب مال بیشتر بدون در نظر گرفتن همه ی ما.....
    بیشترین فشار رو امیر اصلان به دوش داشت.....
    امیر اردلان بیشتر کارهای حسابداری رو به عهده داشت......
    همیشه ساکت ترین عضو ماامیراردلان بود.....
    بعد از اون سروش......
    سروش توی همه ی ماجرا ساکت شد تا بچه ها و زنش رو داشته باشه.....
    هیچ چیز به اندازه نیاوش و ناهید براش مهم نبود......
    حتی وقتی فهمید هم کنار کشید.....حق داشت،نمیخواست زندگیش به هم بریزه.....ماهم میخواستیم یه نفرمون حداقل در امنیت باشه اما مدارکی رو باخودش داشته باشه......

    اولین چیزی که مارو متوجه کرد اختلاف های دارویی بود که توی حسابداری و انبار پیش اومده بود
    امیر اردلان متوجهش شده بود......
    یه قرار گذاشتیم آلاچیق حیاط پشتی عمارت.....
    اون موقع دوتا کامیون از انبار خارج شده بود......
    یه شب که اردلان برای برداشتن صورت جلسه ای که برای فردا آماده کرده بود وتوی کارخونه جاش گذاشته بوده به کارخونه میره......
    اونجا متوجه میشه که 2تا کامیون از کارخونه خارج میشه......
    2تا کامیونی که مربوط به کارخونه نبودند.....
    اون روز قرار بوده یه کامیون ساعت 7عصر از کارخونه خارج بشه.....
    اما اون دوتا کامیون ساعت 11شب خارج شده بودند.....
    اول اردلان هم شک کرده بود اما فردا با بررسی بیشتر متوجه شده بود.....
    از مواد اولیه کم شده بود و دارو وارد انبار شده بود اما از موجودی انبار اون چیزی که گفته بودند از انبار خارج نشده بود.....
    علنا مثل این بود که دارویی تولید نشده بود اما از مواد اولیه کم شده بود.....
    یه جای کار می لنگید......بد هم میلنگید......
    افتادیم دنبال دلیلش......
    هرکدوم توی یه بخش دنبال سرنخ.....
    امیر اصلان توی مدارکش برای ورود و خروج......
    امیراردلان توی حساب و کتابها.......
    من و سروش توی آزمایشگاه ها و خط تولید کارخونه.....
    سینا با ما نبود....من نمیخواستم درگیربشه.....
    اون دنبال کارها و شرکت های خودش بود......
    اشتباه هم همین بود......اینکه نخواستم سینادرگیر بشه.....
    بارها پرسید اتفاقی افتاده و من فقط سکوت کردم....
    شاید اگه پدرت اطلاع داشت،هیچوقت به اون سفر نمیرفت و من تنها نمیشدم و میتونستیم از شما بیشتر مراقبت کنم.....

    مامان نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
    اشتباه مااونجا شروع شد که این موضوع و مدارک رو با آقابزرگ درمیون گذاشتیم......
    امیر اصلان میخواست پدرش در جریان باشه و شاید راه حلی داشته باشه.....
    مدارکی که داشتیم رو روی میز گذاشتیم و همه چیز رو برای آقابزرگ توضیح دادیم

    دومین اشتباه رو آقابزرگ انجام داد.....اونم با رو کردن همه ی اون سندها و مدارک برای منصورخان.....
    البته آقابزرگ هم نظرات خودش رو داشت......
    منصورخان شریک آقابزرگ بود و البته منی که با سهم الارث پدرم که پیش آقابزرگ بود شریک شده بودم و سروش و سینایی که با سهم الارث پدری و به خواسته آقابزرگ شریک بودند......

    شریک بودم....شراکتی که هیچوقت نخواستم اما آقابزرگ خواسته بود ......به قول خودش بزرگتری کرده بود.....

    آخ از این بزرگتری ها دخترکم......
    بزرگتری هایی که کوچکتری هم به حساب نمی شدند و فقط و فقط دودمان به باد میدن.......
    از اونجا همه چیز به هم ریخت.....
    تهدیدهای پشت سرهم.....
    اول از همه هم شاهرگمون رو مورد هدف قرار دادند.....
    میدونستند از پس هرکدوم از ما بربیان از پس امیر اصلان نه......
    ودر اصل همه میدونستند که امیر اصلان نفوذ زیادی روی آقابزرگ داره.....
    امیر اصلان برای من برادر بود......
    اون زمان ارسلان 10 ساله بود......امیر اصلان فقط 33سال سن داشت
    روابط خیلی نزدیکی داشتند.....
    من دیدم نابودی ارسلان 10ساله رو.....
    بانبود پدر.....بابیرون روندن خواهرش.....
    همه اون رو شوم و نحس میدونستند......یه دخترک 5-6ساله که فقط پدرش رو داشت و حمایت های زیر پوستی برادرش رو.....

    -چراشوم ونحس؟.....من اون رو خونه عمه مهربان دیدم.....
    دختر فوق العاده ایه مامان......
    زیباو خوش سر و زبون.....

    مامان سری تکون داد.......
    -مطمئنا از نگه داری عمه مهربانه......
    الی بعد از فوت امیر اصلان و رفتارهای ماهرخ مادر ارسلان نمیتونست حرف بزنه.....تا چند ماه و بعد از اون با لکنت شدید.....
    یه روز که توی کارخونه مشغول بودیم،با امیراصلان تماس گرفتند و گفتند که الی توی پارک از پله ها افتاده و بردنش بیمارستان ......اون موقع تازه براش پرستار گرفته بود......با عجله از کارخونه بیرون رفت.....

    بابغضی نالید:
    -رفت و دیگه ندیدمش.....دخترک محبوب پدر دیگه پدرش رو ندید.....
    اصلان عاشق سارا بود......مادر الی......وبعد از اون عاشق الی......
    خیلی از شب ها رو توی اتاق الی میخوابید و این نفرت ماهرخ رو بیشتر میکرد.....
    اما مگه جرات داشت به الی بالای چشمت ابرو بگه......

    اون روز یه کامیون با سرعت به ماشین اصلان کوبیده بود......
    اون روز الی و پرستارش اصلا بیرون نرفته بودند......
    اونا توی باغ بودند......
    یه شبه و بعد از 9ماه باغ دوباره دوباره تبدیل به عزاخونه شد......
    درد داشت.....مردن اصلان زیادی درد داشت.....من با برادرم خداحافظی نکرده بودم......
    وقتی گفت چرا داره میره بیرون،یه دختر ذلیل بهش بستم و اون یه اخم تحویلم داد.....
    ومن یه بـ ـوسه روی لپش کاشتم......
    تصویری که تا سالها طعمش رو داشتم......
    آخرین هام......
    آخرین خاطرات خانوادم.......

    بعدها تهدید ها به سمت من و اردلان نشونه رفت.....
    والبته سروش......
    سروش عقب کشید اما من و اردلان نه......
    ما برادرمون رو از دست داده بودیم.....نمیتونستیم عقب بکشیم.....

    امیر اردلان تا پای مرگ رفت......
    اونم به واسطه سمی که توی چاییش ریخته بودند.....
    بعد از اون نخواست خانوادش هم در خطر باشند.......
    نخواست خون برادرش پایمال بشه......
    به ظاهر کنار کشید.....
    خودش چو انداخت با منشیش فرار کرده......
    حق الارثش رو از آقابزرگ گرفت و رفت......
    اما این ها ظاهر بود......
    چیزهایی که من بعدها فهمیدم.....بعدی که خیلی دیرشده بود....
    فقط من مونده بودم که فرید سراغم اومد......
    اردلان گفته بود کنار بکش......ولی نمیتونستم......
    نه بخاطر داروها.....حالا مرگ اصلان بیشتر برام درد داشت و میخواستم عاملش رو به مجازاتش برسونم......
    پدرت باید برای شرکت جدیدش یه سفر میرفت که منم ازش استقبال کردم....
    نمیخواستم وسط این مشکلات باشه......میترسیدم بلایی سرش بیاد....
    پدرت عشقم بود......نمیخواستم آسیب ببینه......
    امابزرگترین صدمه رو بهش زدم......با دورکردن تو.....
    من خوب میدونم وقتی اتفاقاتی رو که تحمل کردی رو شنیده چقدر عذاب کشیده.....
    من برق چشماش رو وقت دیدن الی و یاس حس میکردم.....

    -بابا بیشتر از نبود شما عذاب کشیده......
    از خانواده ای که در رویاهاش داشته اما از هم پاشیده......

    سکوت میکنم......
    درد مادرم سنگین تر ازآن بود که من بتوانم تسکینی برایش باشم......
    این زخم ها زمان میخواستن و عشق برای ترمیم.....

    -حالم خوب نبود... دکتر و بعد هم آزمایشگاه......
    چند روز بعد بازهم با بی بی رفتیم برای جواب.....چون نمیخواستیم کسی بفهمه بدون راننده میرفتیم.....
    اون روز حالم از همیشه بدتر بود
    بخاطر اتفاقاتی که افتاده بود عروسی من و پدرت عقب افتاده بود
    اون موقع مثل الان نبود....شرایط فرق میکرد.....
    پدرت یکماه بود سفررفته بود.....
    خیلی کم باهم در ارتباط بودیم و من نمیتونستم از این موضوع مطلعش کنم.....
    فرید با بهانه رفاقت با سروش و سینا جلو اومد......
    اون روز بیرون آزمایشگاه با ما برخورد کرد.....
    برخوردی که میگفت اتفاقیه و نبود.....
    متوجه موضوع شده بود
    بعد از اون روزمدارکی مبنی بر حاملگی من و اینکه بچه ام 2هفته داره برای آقابزرگ فرستادن
    بچه من یکماه بود امااون مدارک که از معتبرترین آزمایشگاه تهران بود و شهادت راننده مبنی بر اینکه منو به اون آزمایشگاه برده خیانت من به سینا....کسی که عشقم بود رو ثابت میکرد.....
    پیدا شدن نامه های پدرت که همگی بدون نام بودند و مربوط به همون دوران عشق پنهانیمون توسط خدمتکار کار رو خرابتر کرد و دیگه هیچکس حرفم رو باور نکرد.....
    آقابزرگمن رو از ملک شخصی خودم بیرون انداخت.....

    وبقیه ماجرا رو هم که میدونی......مطمئنا باید دفترچه رو خونده باشی؟

    -خوندم.....

    -رفتن به باغ فرید که از نظر خودش امنیت داشت........زندانی شدنمون.....
    قرارهای پنهانی من با وکیل که یاوررضا ترتیبش رو داده بود......
    به نام زدن همه چیز به نام شما دوتا و سندی که برای فرید ثابت میکرد من نیمی از اموالم رو به خیریه بخشیدم که در اصل به نام سالار شده بود ونیمی که به نام تو بود و برای ساکت نگه داشتن فرید بود.....
    که اگر این اموال نبود تو رو میکشت......
    گفته بودم اگه تو قبل از بیست سالگی اتفاقی برات بیفته اموال تو هم تحت تصرف خیریه در میاد.....
    متاسف شده بودم که بی بی فقط تونسته یکیتون رو نجات بده اما همون هم غنیمت بود توی اون جنگ نابرابر.....
    بعد هم جداکردن تو و بی بی گل از من.....

    -چی شده که این بلا سرتون اومد مامان؟

    -فرار کردم از باغ تا بتونم تو رو نجات بدم......
    میخواستم سراغ پدرت برم....
    اما نتونستم.....
    فرید فهمید و من رو با ماشینش زیر گرفت.....
    من میمردم هم کسی متوجه جنایتش نمیشد.....
    چندین ماه درد طاقت فرسایی رو تحمل کردم.....وبعد هم من رو بدون درمان برای پاهام که دکتر میگفت اگه تهران برم حدود70درصد احتمال بهبود دارم به خونه باغ برد و توی اتاق شیشه ای زندونی کرد.....

    اومدن ملیحه معجزه بود......
    و از خدا ممنونم برای فرستادنش......
    همه ی این 20سال رو از پنجره به بیرون زل زدم و منتظر بودم.....
    میدونستم بی بی واقعیت رو به شما یا سینا میرسونه.....
    و من فقط منتظر بودم یه بار دیگه شماها رو ببینم.......
    خداروشکر که دیدمتون.....

    -نتونست خودش بگه اما کلی رد و نشون برام گذاشته بود که از روی اونها تونستم پیدات کنم مامان......

    وچقدر متاسف بودم برای نبودنش.....
    حالا میدونستم مبارزه بااین دسته خلافکار چقدر آمادگی میخواد.....
    چقدر تلاش میخواد.....
    که نقطه ضعف هات برای از بین بردنت استفاده میکنند....
    و آیا من میتونستم آمادشم برای این جنگ......برای دفاع از خانوادم.....عشقم.....آبروم.....
    داستان ما یه آقابزرگ داره......


    آقابزرگی که با همه خوبی هاش....با همه تدبیرهاش....با همه بزرگ منشی هاش،اشتباهاتی هم داشته.....

    اشتباهاتی که آثارش هنوز هم موندگاره......

    بعضی از اشتباهات.....بعضی از گناهانمون اونقدر شاخ و برگ داره که تا سالهای سال جواب اشتباهاتمون رو نسل های بعدی میدن.....آدم های اطرافمون.....

    آقابزرگ داستانمون 2تا رفیق داره........

    سعید راد و حاج محمدصولتی......

    آقابزرگ دوتاهمسر داره.....مریم بانو و صنم بانو

    دوتا پسر داشته و یه دختر

    امیر اصلان سپهرتاج امیر سالاری و امیر اردلان سپهرتاج امیرسالاری.....وناهید سپهرتاج امیرسالاری.....

    وخواهرای آقابزرگ مهتاج بانو که شاید اشتباهات و بدی هاش پیشی میگیره از خوبی و درستی

    و مهربانو.....مهربانویی که مهر میده مهر میگیره......

    سعید راد دوتا پسر داره......


    سیناراد و سروش راد......

    واما حاج محمد صولتی......

    یه دختر داره......مهرسا صولتی.....

    امیر اصلان سپهرتاج امیر سالاری دوتا همسر داشته.....

    یکی دائم و یکی صیغه ای و البته عاشق زن صیغه ایش بوده....

    ماهرخ زن دائم و مادر امیر ارسلان....

    سارا زن صیغه ای و مادر السا......

    امیر اردلان سپهرتاج امیرسالاری همسرش یلدا که دوتا فرزند دارند.....

    یاشارقانون مدار و یاسمین.....

    سروش راد با ناهید سپهرتاج امیرسالاری ازدواج کرده

    مردی که عاشقانه همسرش رو میپرسته و از همه چیز برای در کنارش بودن گذشته.....حتی وجدانش.....

    دو فرزند دارند.....نیاز سربه هوا و نیاوش عاشق

    سینا راد که با عشقی بزرگ با مهرسا صولتی ازدواج میکنه.....

    عشقی که جدایی داره.....

    اما یه دوقلو دارند......سالار و ستایش......

    مهرسا یه دایه داشته به نام بی بی گل نسا که باشوهرش عموحسین و پسرش رضا(یاوررضا)زندگی میکردند......

    امیر پارسا پسر امیر ارسلان که مادرش ماندانا و دختر منصورخان هست.


    فرید کسی که مهرسا رو دزدیده وستایش رو مخفی کرده و پسرش فرهاد شایسته......ومادرفرهاد که سالها پیش فوت شده محبوبه نیک تاج

    کسی دیگه ای هم مونده؟؟؟؟؟

    من که کس دیگه ای به ذهنم نیومد.....
    5سال بعد-هواپیما

    نگاهم رو به مسافرها دوختم که همگی باشوق وذوق درحال پیاده شدن بودند.....
    ساعت 5صبح و این همه هیجان......
    پوزخندی روی لـ ـبم نشست.....
    من هم هیجان داشتم اما برای شروع بازی که حالا براش آماده بودم.....

    نگاهم توی سالن چرخید.....
    برای پیداکردن مردی که 5سال ازدور همراهم بوده....
    نگاهم که روی قیافه آشنایی چرخید اخمام درهم پیچید......
    گفته بودم نمیخوام درخطر بیفتند......
    وقتی همه ی سهم کارخونه های داروسازی و شرکت های پخش رو به نام خودم،ارسلان و سالار زدم برای این بود که نگاه منصورخان و گروهش رو از اونها بردارم......
    اما انگار این دختر نمیخواد بفهمه چه خطری در کمینشه......

    -خوش اومدی ستایش......
    -تو اینجا چکار میکنی؟مگه.....
    -حرف توی گوشش نمیره که......

    غیرممکن بود بتونم لبخند روی لـ ـبم رو محو کنم.....

    -الی؟
    دستاش که دور کمـ ـرم پیچید.....دستام که روی کمـ ـرش لیز خورد.....
    فهمیدم دلتنگی خیلی ها باهام هست......
    -خوش اومدی.....میترسیدم دیربرسی
    حرف من به اندازه حرف تو خریدار نداره.....نمیتونستم کمکشون کنم
    ممنون که اومدی.....

    درسکوت محکم درآغـ ـوشم فشردمش......
    شاید کسی که بیشتر از همه ی ماضربه دیده بود همین دختر بود.....
    کسی که شش ماه بعد از رفتنم اومد گفت میخواد همراه باشه.....گفت اونم ازاون آدم ها چیزهایی داره.....
    چیزهایی میدونه که شاید به دردم بخوره.....
    ومن مگه میتونستم نه بگم به خواهش هاش......به نگاه دردمندش......

    از آغـ ـوشش جداشدم......
    -چی میشد منم مثل الی جونت بغـ ـل میکردی و جواب خوش آمدم رو میدادی؟
    -به حرفم گوش نمیدی.....
    من نمیخوام توی خطر باشی یاس....

    -منم خطررو دوست ندارم.....ولی میخوام بهتون کمک کنم.....

    بدون حرفی گفتم:

    -امین کجاست؟
    -سلام خانم.....
    خوش اومدید......

    -مطمئنم گفته بودم تنها بیای؟یاشایدم من اشتباه میکنم.....
    -اون دررفت.....ماگانگستری تعقیبش کردیم ببینیم چه ساعتی میرسی.....

    سری به تاسف تکون دادم......
    -بهتره برگردید خونه......من7صبح یه قرار مهم دارم.....

    قدمی جلو گذاشتم که بازوم از پشت کشیده شد.....
    -ستایش؟
    نگاهم رو به چشمای پراز استرس و تشویشش کشوندم......
    -میاریشون مگه نه؟
    یاشار5روزه نخوابیده......کار بقیه گریست.....
    پارسا....پارسا یه هفته است درست غذا نخورده......

    دستاش رو گرفتم و با اطمینان فشردم.....
    -مطمئن باش بعد از 5سال دست خالی برنگشتم.....
    صبحانه رو قول نمیدم......اما ناهار امروز رو باهم میخوریم....
    برگشتی به خاله گل بگو یه ناهار مخصوص بپزه.....

    اشک توی چشماش حـ ـلقه زده بود......
    سری که به تایید تکون داد....دستاش رو رها کردم و به سمت ماشین قدم برداشتم.....
    به سمت راهی میرفتم که از قبل همه چیز رو براش آماده کرده بودم......
    حالا که اونهامیخواستن پای ارسلان و سالار رو به بازی کثیفشون بکشند،من هم باید بازیم رو شروع میکردم......
    حالا دیگه وقت بازی بود.....
    منتظر باش منصورخان......
    من برگشتم......
    نگاهم روی سردر ساختمان ثابت شد.......
    ستاد مبارزه با مواد مخدر.......
    پوزخندی روی لـ ـبم نشست......

    -ارسلان و سالار اینجان؟
    الی-نمیدونیم....

    نگاهم رو روی صورت درهم الی وابروهای گره خورده امین چرخوندم....
    -نمیدونید؟
    پس اون شایان احمق چکار میکرده؟

    در جلو که باز شد و شایان توی ماشین نشست نگاه خشمگینم روی صورتش نشست......

    شایان-شایان احمق مدارک رو آماده میکرده....
    این پرونده سریه....کسی نمیدونه اونا کجاهستند.....
    فقط سه نفر مسئول این پرونده هستند......
    سردار فروزان....سرهنگ معینی....سرگرد فتوحی......

    -پس اون خبرنگارهایی که پشت در عمارت صف کشیدند از کجا بو بردند؟
    شایان-یه نفر میخواسته همه بفهمند.....
    -احتمالا اون یه نفر که منصورخان نبوده؟
    شایان-خود پست فطرتشه.....

    پوزخندی زدم وگفتم:
    -پس گور خودش رو بادستای خودش کند.....

    امین-یه همچین چیزهایی.....
    -مدارک؟
    شایان-توی این پاکته.....همه اون چیزهایی که ایمیل کردم هست......
    مطمئن باش نمیتونند نگهشون دارند.....
    -اما هنوزم مظنونند.....
    شایان-فقط اونا نه.....تو هم بابرگشتنت مظنونی......

    -مظنون بودن مهم نیست.....
    شایان-موضوع مواد مخدر نیست.....مدارکی که پلیس داره وارد کردن خونهای آلوده و قاچاق اعضای بدن و قاچاقه دختره.....
    ردش رو از کارخونه شما گرفتند.....

    الی-ومنصورخان هم به دلیل کهولت سن و دادن وکالت کاری به وکیل کچلش تبرئه است......کچل بی خاصیت......

    شایان-الی خانم بخوای اینجوری حرص بخوری پیر میشیا.....
    الی-شایان.....
    امین-سرهنگ اومد......داره میره داخل.....
    با این حرف امین بحث همیشگی الی و شایان خاتمه یافت......
    -خوبه......معلومه وظیفه شناس و مقرراتیه....هنوز یه ربع تا قرارمون مونده
    شایان-میخوای باهات بیام؟

    ابروهام رو بالا دادم و با لبخندی مضحک بهش لبخند زدم:
    -واقعا....دوست داری بیای؟
    میخوای بیابریم یه سلامی هم به مافوق قدیمت عرض کن.....

    اونقدر اسمم رو محکم و با حرص گفت که ترجیح دادم لبخند مضحک رو از لبـ ـام پاک کنم.....
    اصلا نمیخوام گذشتش رو به یادش بیارم.....
    نمیخوام خوب بودنش رو زیر سوال ببرم.....که خوب بودنش توی 4سال ثابت شده ست

    پاکت رو توی دستم فشردم و نگاه گذرایی روی سپیدی با وسعتش انداختم.....
    -مراقب همه چیز باش.....امشب بهت سر میزنم شایان.....
    سری به تایید تکون داد......
    دستگیره رو توی دستم فشردم و در رو باز کردم.....
    هم زمان با پیاده شدنم،صدای موفق باشید الی توی گوشم نشست.....
    موفق میشم......باید موفق بشم......
    قدم های محکمم رو پشت سر سرباز محکمتر کردم.......
    پنج سال از ستایش با قدم های لرزونش گذشته بود......پنج سال پیش عجیب قدم هام لرزون بود.....
    همون زمانی که باقدم های لرزون رفتم تا از فرید شکایت کنم....که شکایت نکرده پشیمون شدم......
    که دل ندادم به شکایتی که همه محق میدونستند....ومن....من نمیخواستم یه دردسر دیگه رو.....
    که نمیخواستم منصورخان با شدت بیشتری خراب بشه به سر خانواده تازه بند خوردم......
    که اگه دوباره بشکنه......دیگه بند خور نمیشه.....دیگه سرپا نمیشه
    امروز اما لرزون نبود قدم هام......محکم بود.....محکم تر از همیشه........
    برای نجات همون خانواده بند زده محکم شده بود قدم هام......که این بار نشکنه....که این بار جدانشه از هم.....
    سرباز گفته بود سرهنگ منتظر شماست......
    سربازگفته بود سرهنگ تاکید کرده به راهنماییتون......
    سرباز گفته بود سرهنگ اجازه ورود داده.....
    که من پوزخند زده بودم......
    سرهنگ خواسته بود اسکورت شوم تا مجرمی که با پای خودش می آید فرار نکند.....
    که من متهم ردیف سوم پرونده بزرگش بودم......
    پرونده ای که او را شاید و فقط شاید از سرهنگی به سرداری میرساند.....
    و این شاید عجیب پررنگ میزد در نظرم......

    در اتاق که توسط سرباز بازشد......
    اجازه ورود که داده شد......
    سرباز که کنار رفت و قدم محکم تری توی اتاق برداشتم مردی با موهای جو گندمی،اندامی ورزیده بودو چهره ای جدی و تا حدی اخم آلودجلوی چشمانم ظاهرشد......

    سعی کردم صدام تا حد چهره جدی مرد روبروم محکم باشه........
    -راد هستم سرهنگ......ستایش راد.....
    نگاهم که روی مرد جوون گوشه ی اتاق نشست پوزخند دوباره ظاهر شد....
    پس جمعشون و جمع بود......سرگرد فتوحی هم امده بود.....
    کسی که به اصطلاح رفیق ارسلان بود......
    که همه ی بازداشت بودن یه هفته ای ارسلان از گور همین به اصطلاح دوست بلند میشد......
    محکم تر از جمله قبل و با همون پوزخند حک شده گفتم:
    -فکر کنم گفته بودم میخوام با سرهنگ معینی ملاقات داشته باشم.....نه سرگرد فتوحی؟
    -ایشون دوست جناب سپهرتاج و البته مسئول پرونده هستند.......
    گفته بودید درباره پرونده صحبت میکنید......
    پوزخند همچنان باقی بود......
    -ایشون دوستیشون رو قبلا به جاآوردند......
    با تعارف سرهنگ روی مبل نشستم.......
    بدون توجه به فتوحی که حالا فهمیده بود شمشیرم برایش غلاف شده و درسکوت کامل به سر میبردگفتم:
    -میتونم ببینمشون؟
    -امکانش نیست.....متاسفانه
    -حتی اگه مدارک برای آزادیشون آورده باشم.......
    مدارکی تا حدی تبرئشون میکنه و مطمئنا باید از بازداشت خارج بشن......
    -اون مدارک رو میتونم ببینم خانم راد؟
    -البته......
    پاکت با وسعت سپیدی که حالا کمی و فقط کمی چروکیدگی داشت رو روی میز گذاشتم......
    سرهنگ نگاه از من گرفت و در پاکت رو محکم گشود......
    بادیدن cd،تعدادی عکس و برگهایی که کپی تک تکشان را خودم زیرو رو کرده بودم و قسمت به قسمت را شایان بعد از بررسی خط قرمز کشیده بود تا توجه جلب کند......تا تبرئه کند مردان زندگیم را......خانواده ام را......
    -فکر میکردم خارج از ایران هستید؟اما این مدارک و حضورتون؟
    -من روابط خودم رو دارم جناب سرهنگ......
    کافی بود نبود......من روابط خودم را داشتم....آدم های خودم را.....همانهایی که هرکدام برای همراه شدنم دلیلی داشتند.....

    -سالار راد و امیر ارسلان سپهرتاج محکم گفتند شما ایران نیستید و اصلا نمیخوان شمارو درگیر کنند......
    حضورتون رو اینجا با این مدارک چی تعبییر کنم خانم راد؟
    -چه اونها بخوان و چه نخوان من با بیشترین سهم درگیر هستم......
    اما دلیل مهم تری دارم برای اومدنم.....اون هم وجود برادردوقلوم و شوهرم دربازداشتگاه هست.....والبته خطری که تهدیدشون میکنه.....

    کلمه شوهرم شیرینی داشت......شیرینی که دل ضعفه ام رااز گرسنگی برطرف میکرد و حجم انرژی به وجودم سرازیر میکرد......


    -شوهرتون؟
    نگاهم روی فتوحی نشست......ومحکم و جدی گفتم:
    -بله....شوهرم.....امیرارسلان سپهرتاج امیرسالاری
    اسمش هم شیرین بود.....نبود.....از همان شیرینی هایی که آنقدر زیادن که قندخونت را تا حد مرگ بالا میبرند.....
    سرهنگ سری تکان داد و چشم غره ای از ندانستن این مسئله به فتوحی رفت.....
    -به خاطر مدارکی که تاحدودی قابل قبول هست اما بازم نیاز به بررسی داره میتونید چند دقیقه ببینیتشون
    سرگرد هر دو رو بیار اتاق 3.......

    تشکر آرومی کردم و بیشتر در مبل فرو رفتم......
    دل تنگشان بودم.......
    دل تنگ عزیزانم........دل تنگ برادری که یک سالی میشد ندیدم اما صدایش را گاهی شنیده بودم و ارسلانی که چهارسال ندیدم و فقط گاهی عکسش راکنارعکس های فرستاده پارسا دیده بودم......
    اما تعریف کارهایش را هرچند روز یکبار از پسرکم شنیده بودم......
    پسرک شیرینم که مرا مامان میخواند......بلند و رسا مامان میخواند و من دلم ضعف میرفت برای مامان خواندنش......
    برای شیرین زبانی هایش........
    باراهنمایی سرباز پشت در ایستادم......

    پشت در اتاق3.....
    اتاقی که مردهای زندگیم رو باخودش داشت......
    سری برای سرباز تکون دادم.....نمیخواستم بیشتر از این همراهم بشه......
    به اندازه کافی توی اون اتاق دوربین و میکروفن هست......دیگه چه نیاز به سرباز......
    دستم رو روی دستگیره گذاشتم و آهسته پایین کشیدم.......
    باورودم نگاهم روی چشمای بسته ارسلان وسر روی میز سالار نشست......
    صدای کلافه ارسلان که توی اتاق پیچید به نگاهم رنگ غم پاشید.......
    -کافیه فرهاد.....دارم به غلط کردن میفتم که از و به اصطلاح رفیق کمک خواستم
    رفاقت روبه جاآوردی.....

    لبخند آرومی به لب آوردم......حداقل نظرمون درباره جوجه سرگرده یکیه.....
    -اتفاقا منم یه ربع پیش گفتم رفاقت رو برات بجاآورده.....
    سرسالار از روی میزبلندشد..و ارسلان از جا پری و هردو با فریاد و هم زمان گفتند:

    -تواینجا چه غلطی میکنی؟؟؟

    اونقدر هماهنگ این جمله رو گفتند که من یاد گروه سرود اول دبستانم انداختند.....
    -خوب بود.....من رو یادگروه سرود مدرسه انداختید....کارتون خوب بوده...

    درضمن غلط رو شماها کردید که به اون جوجه سرگرد اعتماد کردیدو خودتون رو توی دردسر انداختید.......
    خداییش اگه میدونستم اینقدر ازم استقبال میکنید به خودم زحمت نمیدادم از زندگی لذت بخشم بزنم بیام که شمارو نجات بدم و پرونده بدم دست سرهنگ که تبرئه بشید...

    -نباید میومدی ستایش....توهم درگیر میشی
    -من درگیرهستم ارسلان.....وقتی تو درگیری....وقتی سالار درگیره.....
    مدارک رو تحویل دادم٬امروز ناهاررو باهم میخوریم

    -به این سادگی ها هم نیست......
    -مدارک من محکمه ارسلان ......نگران نباش. بهم اعتماد کن......

    لبخندی زدم ....میخواستم فاصله بگیرم.....اینجا جای حرف زدن نبود.....
    جایی که هر سه کنترل میشیم چون متهمیم......
    آروم گفتم:
    -حالا نمیخواید بهم خوش آمد بگید.....

    از آغـ ـوش پرمهر برادرم که بیرون اومدم.....نگاه ارسلان رو متوجه خودم دیدم قدمی به سمتش برداشتم
    توی آغـ ـوشش که جاگرفتم..دستاش که دورم حـ ـلقه شد،فهمیدم وسعت دلتنگیم بیشتر از اون چیزیه که فکرشو میکردم..........

    -نباید میومدی.....نباید خودتو در خطر مینداختی.....

    -گفته بودم وقتی میام که بتونم کمکت کنم.....گفته بودم وقتی میام که بتونم پشتت وایسم.....
    حالا وقتش بود.....

    -گفته بودی و من متاسفم که باور نکردم......

    ازم فاصله گرفت و توی چشمام نگاه کرد....با چشمایی که جنگل سبزش توی دریایی از خون شناور بود......
    سخت گذشته بود به مردم.....بد گذشته بود.....
    ومن توی ذهنم فقط برای اون جوجه سرگرد نقشه میکشید......بدحالی ازت میگیرم سرگرد دوزاری.......

    -اومدی که بمونی مگه نه؟
    -اوهوم.....

    صدای در که اومدجمله بعدی ارسلان توی دلش موند و به زبون جاری نشد...........

    -وقتتون تمومه خانم راد.....

    دست ارسلان رو فشردم و آروم گفتم:
    -امشب حرف میزنیم.....

    قدمی عقب گذاشتم وگفتم:
    -میثم رو میفرستم دنبالتون......

    ارسلان وسالار با قیافه های اصلاح نشده اما کمی از بدو ورودم آروم شده سری تکون دادند.....
    ومن به سمت خونه پرواز کردم.....
    برای دیدن خانوادم......و برای دیدن پسرک نازم......
    نگاهم رو روی لبای کوچیک وقرمزش چرخوندم.......
    چشمای کشیده و نازش بسته بود......
    بسته بود اما رد اشک هاش هنوز هم روی صورتش نمایان بود......
    صورت کوچیک و دوست داشتنیش......

    -دیروز از حرف های الی خانم و یاسمین خانم فهمیده بود دارید میاید
    تمام دیشب رو روی بالکن منتظرتون بود و نمیخوابید.....
    صبح وقتی یاسمین خانم تنها اومدند،اونقدر گریه کرد که خوابش برد....
    تموم این هفته رو ناآروم بوده......
    آقاپارسا خیلی به ارسلان خان و سالارخان وابسته اند.....
    والبته شما.....
    این هفته نتونستیم با شما در تماس باشیم.....

    -میدونم....
    میرم یه دوش بگیرم و استراحت کنم
    اگه بیدار شد بفرستش پیشم.....دلتنگشم.....

    سری به نشونه مثبت تکون داد و من چقد ممنونش بودم برای تقسیم مادرانه هاش.....مادرانه هایی که تقسیم میکرد بین پارسا و نازنینش.....
    نازنینی که حاصل عشق بود.....
    نگین همونقدر که مادر خوبی بود،زن خوبی هم بود.....
    اونقدر خوب که امین دل داده بود به عاشقانه هاش......
    ومن چقدر خوشحال بودم برای با هم بودنشون......برای داشتنشون......



    باصدای شلوغی بیرون چشمام رو باز کردم.....
    -یعنی راست راستکی مامانم اومده؟
    -آره عزیزکم.....مامان اومده.....شماخواب بودی
    کلی پیشت نشستند،بعدم رفتند یه کم استراحت کنند..........

    -الان میخوام برم مامانمو ببینم....
    -اما مامان داره استراحت میکنه پسرم.....

    -اما منم میخوام مامانمو بیدارکنم......
    لبخندی که روی صورتم نشسته بود غیرممکن بود جمع بشه.......
    دررو آروم باز کردم و بیرون رفتم.....
    پشت به من ایستاده بود......
    -کی میخواد مامانشو بیدارکنه؟
    باهیجان به سمتم برگشت و بافریاد پرشوقی گفت:
    -ماااماااان
    -جان مامان؟
    روی دو پانشستم و دستام رو بازکردم......
    توی آغـ ـوشم که فرورفت......دستاش که دور گردنم پیچید.....نفسش که توی گوشم طنین انداخت.....حس کردم دنیا رو دارم......
    ومن توی این لحظه خدارو نزدیکم داشتم
    ودنیا با همه خوبی هاش توی آغـ ـوشم بود......
    وتوی این لحظه چی کم داشتم؟-مامان؟
    -جون مامان؟
    -بابام رو اون آقا پلیسه بلد( برد).....
    همونی که میومداینجا.....دایی جونم میگفت دوستشونه.....
    اما اون بابام لو بلد(اما اون بابام رو برد).....
    اومد پالک.....من و بابایی لفته بودیم پالک.....(اومد پارک.....من و بابایی رفته بودیم پارک)
    اومد من و بابا رو بلد(برد) یه جایی.....
    کلی تلسیدم.....بابا دعوا میکرد......( کلی ترسیدم.....بابا دعوا میکرد......
    )
    بعد عمو امین و میثم اومدن.....

    بابغض گفت:
    -دایی جونم پیش پلیس ها بود......
    نسرین جون میده پلیس آدم بدها رو میدیلن تا دیده اذیت نتنن.....پس چرا اونا بابا و دایی جونم روگلفتن؟ (نسرین جون میگه پلیس آدم بدها رومیگیرن تا دیگه اذیت نکنن....پس چرا اونا بابا و دایی جونم رو گرفتن؟)
    میدونستم نسرین مربی مهدشه......
    مربی که من هم باهاش آشنا بودم چون خواسته بود با منی حرف بزنه که گفتن هرروزه از من ورد زبون پسرک شیرینمه.....
    نفس عمیقی کشیدم همونجور که دستام حـ ـلقه تنش بود و سرش روی سیـ ـنم گفتم:
    -نسرین جون یادش رفته بگه پلیس ها هم بعضی وقت ها اشتباه میکنند
    پلیس ها اشتباه کردن مامانی......

    -اما بابام هفت تا روزه نیومده......
    همشون میدن بابا السلان لفته مسافلت.....ولی من میدونم بابایی پیش آقا پلیساس.....
    اونا فک میتنن من اوچولوام.....ولی خودت دفتی من ملد شدم....ملد مامان
    (همشون میگن بابا ارسلان رفته مسافرت.....ولی من میدونم بابایی پیش آقا پلیساس
    اونا فکر میکنن من کوچولوم.....ولی خودت گفتی م مرد شدم.....مرد مامان)

    توی آغـ ـوشم بیشتر فشردمش و گفتم:
    -معلومه تو مرد مامانی عزیزم......
    حالا من یه قولی به پسرم بدم؟

    -چه قولی؟
    -قول میدم ناهار امروز ظهر رو با بابا ارسلان و دایی جونت بخوریم.....
    به بی بی گل هم گفتم برامون ناهار خوشمزه بپزه تا بابایی و دایی بیان

    -لاسی لاسی؟؟؟(راستی راستی؟؟؟)
    -آره گل پسرم.....
    از توی بغـ ـلم پایین پرید و با شادی گفت:
    -هولاااااهولااااا.....آشگتم مامانی جونم(هورااااهوراااا.....عاشق تم مامانی جونم)
    با خنده گفتم:
    -چی؟
    -آشگتم؟
    -این یعنی چی پارسا؟
    -خب عمه یاسی به دایی نیا دفت(گفت) آشگتم.....
    بهد من پلسیدم یهنی چی؟( بعد من پرسیدم یعنی چی؟)
    دفت وقتی یکی لو دوست دالی بهش میدی آشگتم.....
    همینو دفت.....
    (گفت وقتی یکی رو دوست داری بهش میگی عاشقتم.....
    همینو گفت....)

    با خنده ای بلند توی آغـ ـوشم گرفتم و فشردمش......
    زیادی شیرین شده بود پسرکم.....
    ای یاسی مارمولک.......پس بالاخره دم به تله نیا داد.....
    خوشحال بودم از این دم به تله دادن.....اما این باعث نمیشد کمی،فقط کمی خباثت به خرج ندم........
    ارسلان که وارد خونه شد.....پارسا که خندید جون گرفتم.....
    ارسلان پدرانه هایش را با دست و دلبازی خرج میکرد برای پسرکش....پسرکمان.....
    باهر بابایی گفتنش جانی خرج میکرد برایش و من دلم ضعف میرفت برای هردویشان.......
    دلم ضعف میرفت برای پدرو پسر.....
    پدرو پسری که عجـــیـــب دل میبردند.......

    بعد از ناهاری که با نگاه اشکی اما خوشحال خانواده صرف شد،پارسا با دایی جانش همراه شد تا خوابی نیم روزی داشته باشند
    و من با ارسلان همراه شدم برای حرف زدن......
    برای چیزی که باعث شد مجبور بشم پنج سال ازش دور بمونم.....
    برای گفتنش......
    دیگه وقتش رسیده بود......
    وقت گفتن چیزی که روحم را.....قلـ ـبم را خراش داده بود......
    وحالا گفتنش برای ارسلان و سالاری که تا چند لحظه دیگه به ملعق میشه بیشتر درد داره......
    چطور به ارسلان بگم پدرت با یه حادثه نمرده.....
    چطور بگم سکته آقابزرگ دلیل داشته......
    چطور از نامه آقابزرگ بگم.......
    چطور از وجود عموی ارسلان و پدر یاشار بگم......
    چطور بگم از همه ی نگفته های سر به مهر این خانواده......
    از دشمنی که بوده.....دشمنی که ادامه داره.....
    وحالا.....وحالا گریبانگیر همه ی ماشده......

    با صدای ارسلان دست از دلواپسی هام کشیدم......
    -وقتی داشتی میرفتی گفتی تاوقتی بهم اعتماد نکنی برنمیگردی......
    یک ماه بعدش که یه ایمیل ازت گرفتم.....
    گفته بودی بهم اعتماد داری و خواسته بودی بهت اعتماد کنم.....
    گفته بودی وقتش برسه برمیگردی.....
    گفته بودی نمیدونی کی وقتش میرسه.....
    گفته بودی دوسم داری ولی نمیتونی کنار من بودن رو انتخاب کنی......
    سوختم ستایش......
    پنج سال برای همین یه جمله سوختم.....
    همه چیز رو زیرو رو کردم تا بفهمم چرا؟
    چرا وقتی توی اون کلبه لعنتی گفتم عاشقتم....گفتم بمون فقط سکوت کردی......
    بعد یه ایمیل میفرستی که تو هم دوسم داری....که توهم این عشق رو میخوای ولی الان نه......که الان نمیتونی......
    تمام این پنج سال برای همه ی اضای این خانواده بودی.....
    برای پارسا مادرانه خرج میکردی اما برای من نبودی.....
    برای سالار خواهرانه خرج میکردی اما برای من نبودی......
    برای الی رفیق بودی و برای من نبودی.....
    برای یاس و نیاز دوست بودی و برای من نبودی.....
    با یاشار همکار بودی وبرای من نبودی......
    تو حتی با امین و نگین هم بودی و با من نبودی......
    تاوان چی رو پس دادم که خودم نمیدونم......
    تاوان کدوم گناهم دست و پا زدن توی این جهنم پنج ساله بوده......
    چرا همه لایق بودند و من نه......
    حرف بزن دختر.....بگو تا بفهمم......بگو تا از این خفقان نجات پیدا کنم....

    درست رفته بود سر اصل مطلب.....
    و من باید جون میدادم و میگفتم......
    ومن باید میشکستم سکوت پنج ساله ای که عذاب داده بود همه ی امید به زندگیم را.....
    باید میشکستم سکوتی را که میشکست عشق زندگیم را.......
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بادیدن نگاهم که میخ چشمای جنگلیش شده بود ناآروم گفت:
    -نمیخوای حرف بزنی خانم؟
    نمیخوای توضیح بدی ؟
    نمیخوای خلاصم کنی؟

    -فکر میکنم یه توضیحم به من بدهکاری......
    پنج ساله پیش گفتی سکوت کنم تا ارسلان چیزی ندونه و بتونی بری
    در حق برادرم نامردی کردم تا تو به آرامش برسی.......
    اومدم ببینمت و خیال ارسلان رو از خوب بودنت راحت کنم....که مطمئنش کنم تو خوبی.....
    اما هربار که اومدم ناآرومتر بودی......
    میدیدم زیاد خونه نیستی......
    میدونستم داری یه کارهایی میکنی وبابا هم میدونه اما من غریبه بودم براتون......
    توآروم که نشده بودی هیچ.....ناآروم تر هم شدی.....
    حالا بعد از پنج سال حقمه بدونم برای چی و چه علتی چشم بسته نامردی کردم در حق برادرم و تورو یه لحظه آروم ندیدم.....

    آروم نالیدم:
    -سالار.....

    -یه توضیحم من میخوام؟
    مدارکی رو که داشتم گفتی به ارسلان ندم.....
    از کجا فهمیدی من اون مدارک رو دارم.....
    کسی نمیدونست.....
    توچطور از اون سر دنیا زنگ میزنی و میگی نباید اون مدارک رو بدم.....
    نباید حتی پیش خودم نگهشون دادم.....
    که یه آدم میفرستی تا ازم بگیرتشون......
    بهت اعتماد کردم.....
    اما توی این هفته صدبار خودمو لعنت کردم که اگه مدارک رو بهت نمیدادم ارسلان و سالار اون تو گیر نمیکردن.....
    اون آدمی که فرستادی.....تموم مامورهای پلیس دنبالشن.....
    تو چکار داری میکنی؟

    چی شده بود با مردهای این خانواده که همشون توضیح میخواستن؟؟
    نگاهم رو روی الی و یاس چرخوندم و بعد به طرف یاشار چرخیدم.....

    -اگه اون مدارک رو داشتی فقط بیشتر بچه ها رو درگیر میکردی......
    این که من چطور میدونم اون مدارک رو داری جوابش چیزهایی که امروز بایدبدونید......

    به طرف ارسلان چرخیدم و گفتم:
    -یادت هست یه داستان قدیمی برام تعریف کردی؟
    داستان زندگی آقابزرگ؟
    تو فقط زندگی آقابزرگ رو دیدی.....
    فقط اون بٌعد از زندگی رو شنیدی.....
    اما من امشب برات از چیزهای دیگه میخوام بگم.....
    ازآقابزرگ و زندگیش.....
    از آقابزرگ و رفاقتاش......
    از همه ی آدم های اون روز.....
    از پدرت ارسلان.....
    از پدر تو یاشار........
    از مادر ما سالار.......
    از این همه به هم ریختگی......
    از نامردی هایی که دیدیم......
    از نامردهایی که مامان و باباهامون دیدن......

    وقتی از همه این ها بگم،تبرئه میشم از این همه انگشت اتهامی که به سمتم گرفتید
    اما اونوقت این شمایید که عذاب میکشید.....
    که درکش سخته......درد داره.....
    پنج سال برای نگفتنشون درد کشیدم......
    اما نذاشم شما هم عذاب بکشید......
    حالا که میخواید میگم......

    با صدای الی به سمتش برگشتم:
    -نه ستایش.....خواهش میکنم.....
    ارسلان بگذر داداش.....نخواه بدونی ارسلان.....
    خواهش میکنم داداش.....

    دستش که لباسم رو چنگ زده بود توی دست گرفتم و گفتم:

    -دیگه وقتشه الی.....
    تا حالا ندونستنش تضمین جونش بوده.....اما الان الی.....
    خودت بهتر میدونی که وقتشه......

    -داداشم.....

    چشماش که روی هم میفته.....اشکش که جاری میشه میفهمم عمق دردش خیلی زیاده.....
    دردی که باهمه سن و سالش کمش توی اون مقطع زمانی با همه وجود لمسش کرده......
    دردی که برادرش دور مونده و حالا باید میشنید ازش......
    کاش من بیان کننده اون درد نبودم.....
    کاش امروز لال میشدم ومجبور نمیشدم بگم.....
    اما.....و وای از این اماهای زندگی که ویرانگرند.......
    چند قدم جلو رفتم و روی سکوی سفید نشستم......
    نگاهم رو به زمین دوختم وشروع کردم قصه ناتمام گذشته رو......

    -پنج تا رفیق بودند.....هر پنج تا از خانواده متمول و خوبی بودند.....
    احمد سپهرتاج که آقاجون شما باشه و دوتا خواهر داشته....مهربانو و مهتاج
    منصور سعادت که یه خواهر داشته.....محبوبه.....
    سعید راد یه خواهر داشته سارا راد.....
    محمد صولتی.....خواهرش مریم بانو....
    فریبرز شایسته......خواهراش فریبا و فریده.......
    هر پنج نفر حدود یه سن وسال بودند و به طبع رفاقت برادرها،خواهر ها هم باهم دوست بودند.....
    همشون یه معلم سرخونه داشتند.....پدر صنم بانو......
    و اینجوری صنم هم با دخترها دوست میشه......

    سالها قبل که پدر احمد میخواد ازش ازدواج کنه وعروس مورد تاییدش کسی نبوده جز محبوبه.....خواهر منصورخان.....
    که سالهاقبل حرف ازدواجشون حرف بقیه بوده......
    اما احمد از ازدواج با محبوبه کنار میکشه و میگه عاشق صنم بانوشده و فقط حاضره بااون ازدواج کنه.....
    از طرفی فریبرز هم عاشق صنم بانو بوده.....اما صنم بهش علاقه ای نداشته.....
    باازدواج احمد و صنم،منصورکه بخاطر خواهرش ناراحت بوده،از احمد کینه به دل میگیره
    و فریبرز که عاشق صنم بوده و احمد اون رو از عشقش جداکرده......اون رو یه نامرد و ناموس دزد میدیده و هرروز نفرتش بیشتر میشده.......

    ارسلان-وبعدش صدرا به دنیا میاد و بخاطر دارویی که عمه مهتاج بهش میده میمیره.....

    پوزخندی میزنم و میگم:
    -اشتباه همه همینجاست.....
    عمه مهتاج همیشه یه عروسک برای نقشه بقیه بوده.....
    اون دارو رو فریبرز از طریق خواهرش فریبا به عمه مهتاج میرسونه و میگه اون دارو رو پزشک فرستاده......
    چون عمه مهتاج همیشه با صنم مشکل داشته،همه فکر میکنند این بار پسربرادرش رو کشته.....وحرفش رو باور نمیکنند و فریبا هم قبول نمیکننه دارو رو اون به مهتاج رسونده......

    بعد از اینکه صنم بانو نمیتونه بچه دار بشه و احمد باید دوباره ازدواج میکرده.....
    احمد فقط به یه چیز فکر میکرده.....داشتن همیشگی صنم.....
    و دومین قدم اشتباه برداشته میشه......
    ازدواج با مریم بانو،خواهر محمد صولتی......
    این انتخاب برای این بود که مریم و صنم و مهربانو مثل سه تا خواهر بودند.....
    مریم هم از احمد خوشش میومده......
    اما هیچکس ندید منصوری که عاشق مریم بود.....
    منصوری که از غم مردن خواهرش له شد.....
    خواهری که نتونست تحمل کنه که حتی انتخاب دوم عشقش هم نیست......و خود کشی کرد.......
    واز همین جا کدورت و نفرت منصور زیاد شد و با فریبرز همراه شد.....
    منصور از کشور خارج شد و احمد همه چیز رو فراموش کرد.....
    اماکسای دیگه ای هم بودنت که توی این بازی که سرنوشت چیده بود ضربه خوردند.....
    مهتاجی که برای همیشه منصور.....عشقش رو از دست داده بود......
    سارا راد....سارایی که همیشه ساکت بود و نظاره گر اما کسی نمیدونست چه عشق بزرگی توی قلبش داره......عشقش به محمد صولتی زیاد بود که هم پاش شد و کمکش کرد به عشقش برسه......
    و خودش به ورطای نابودی رفت و با فریبرز ازدواج کرد.....
    فریبرزی که جز کینه توی دلش چیزی نداشت......
    فریبرزی که بااین ازدواج فقط و فقط میخواست توی اون جمع موندگار بشه و بتونه انتقامش رو بگیره.......
    وفرید حاصل اون ازدواج شومه.......
    سالهابعد منصور برمیگرده......
    فریبرز توی همه این سالها دست از تلاش برنمیداره.....اما به نتیجه ای هم که میخواسته نرسیده
    وقتی منصوربرمیگرده،فریبرز جون تازه میگیره.....
    منصوراز اینکه میبینه احمد،محمد و سعید هنوز هم با هم رفیقند و مثل یه خانواده زندگی میکنند،نفرتش بیشتر میشه......
    باهم شروع میکنند............
    حالا سالها گذشته......بچه های هر سه خانواده بزرگ شدند.....بعضی هاشون ازدواج کردند......
    بعضی هاشون بچه دارند.......
    منصور رابطه دوستانش رو بااحمد از سر میگیره......
    اما برای ورود به اون خانواده یه سد داشته.......
    سدبزرگی که یکسال همه تلاشش رو بکار برد برای شروع رابطه دوستانه......وقتی نتونست....وقتی نشد.....
    از سرراه برداشتش......اونم با یه سم خاص که نشون بده فقط سکته بوده.....

    سالار-کی؟
    نفس عمیقی کشیدم و آروم گفتم:
    -پدربزرگمون.......حاج محمد صولتی.....
    سد که برداشته میشه....حرف شراکت به میون میاد.....
    منصور توی سالهای خارج بودنش یه گروه قاچاق داشته......
    قاچاق مواد به ایران......
    و حالا میتونسته هم احمد رو نابود کنه و هم یه گروه دارو داشته باشه.....
    کارخونه ها بنا میشه.....لابراتورها وآزمایشگاه ها هرروز بزرگتر میشن.....
    اما یه چیزی عجیب مشکوک میزده.....
    چیزی که امیر اردلان پیداش میکنه و فاجعه بعدی رخ میده.....
    حساب و کتابها باهم جور نبوده.......
    مهرسا،سروش،اردلان و اصلان دست به دست هم میدن تا پیداش کنند.....
    تا بفهمند این تناقص ها.....این همه زیرآبی ها کار کیه.....
    حتی فکرش رو هم نمیکردند حرف از قاچاق دارو باشه......
    امیراصلان این موضوع رو با پدرش درمیون میزاره.....
    همه شون میخوان آقابزرگ درجریان باشه......

    اشتباه بعدی رو آقابزرگ انجام میده.....
    اونم با گفتن موضوعی که بقیه درجریانش گذاشته بودن به شریک و به اصطلاح دوستش منصورخان.....
    از اون روز به بعد تهدید ها شروع میشه.....
    اول از همه برای امیراصلان شروع میشه.......
    همه میدونستند که امیراصلان تسلط زیادی روی احمدخان داره.....
    پس از اون شروع کردند......

    سکوت میکنم.....مکثی سنگین....به قاعده سنگینی ادامه کلماتی که ویرانگرند......

    ارسلان-تصادف بابا؟

    بازهم با سکوت سرم رو پایین میندازم......
    تا نبینم چشمای جنگلی بغض دارش رو......
    تا نبینم شکستن استقامت عشقم رو.......

    با فریادش نگاهم روی چشمای اشک ریزان الی میشینه و کلمات بدون اراده من از دهنم خارج میشه.......

    -حرف بــــزن.....
    -اون تصادف یه حادثه نبود.....
    با امیراصلان تماس میگیرن که دخترش توی پارک زمین خورده و بعد از بیمارستان به خونه منتقل شده
    پدرت سریع به سمت خونه حرکت میکنه......نگران بوده.....نگران همون تهدیدهای شبانه روزی.....
    اما یه چیزی رو نمیدونست.....که منصور خان تک تک حرکات این خانواده رو توی مشتش داشته.....
    که میدونه اگه بلایی سر بچه های امیراصلان بیاره،اون کوتاه که نمیاد هیچ.....زودتر از اونچه که فکرش رو بکنه میتونه دخلش رو بیاره.......
    پس هدف میشه خود امیر اصلان......
    که بااون تصادف.......هیچوقت به خونه نرسید.....


    سالار-آقابزرگ نفهمید؟
    -اون موقع نه.......بعدها فهمید......وقتی که خیلی دیربود......

    نگاهم به ارسلان کشیده شد که سرش رو بین دستاش گرفته بود و به زمین خیره شده بود......

    اما من مجبور بودم این داستان رو امروز تموم کنم.......
    -بعد از اون سروش کنار کشید.....نیا و ناهید براش همه چیز بودند.....
    و اما امیر اردلان.......

    یاشار با پوزخند پررنگی گفت:
    -اونم با منشی برادرش ریخت رو هم و بعد گرفتن ارثیش رفت خوش گذرونی.....
    گوربابای بچه ها و زنش.....
    گوربابای برادری که مرده........

    نفسی گرفتم و گفتم:
    -پدرت....

    یاسمین:
    -اون بابای ما نیست.....

    -دارید اشتباه میکنید.....
    یه دقیقه صبر کنید توضیح بدم
    پدرتون برای محافظت از شما رفت
    برای اینکه نمیخواست از قاتل های برادرش دست بکشه
    خودش چو انداخت که با منشی داره میره،درصورتی که بعد از فوت اصلان منشی هم بخاطر فوت پدرش از کارخونه رفته بوده اما کسی خبر نداشته.....
    پدرت به واسطه چایی سمی تا پای مرگ میره و بعدش این تصمیم رو میگیره
    از شما دور باشه اما بتونه ببینتتون و بتونه بدون جلب توجه یه سری مدارک پیداکنه.....
    اون مدارکی که به دستت رسید کار پدرت بود
    اما زمان بندیش اشتباه بوده...............
    یاشار-باور نمیکنم....اشتباه میکنی
    -من اشتباه نمیکنم تو چشمات رو بستی یاشار

    سکوت کردم.....
    باید برای شنیده های بعدی آماده میشدند......

    سالار-واتفاقات مامان؟
    -همه برنامه منصور بوده برای ساکت نگه داشتنشون
    حتی فوت آقابزرگ......
    نگاه مات ارسلان خنجری شد روی قلـ ـبم......
    وقتی زمزمه آرومش رو شنیدم نفس کم آوردم.....
    -امکان نداره.....دروغه....اشتباهه.....

    لـ ـبم رو گزیدم.....تا بغض چمبره زده توی گلوم رو پنهون کنم......تا پسش بزنم.....
    که ای کاش دروغ بود مردن مردی که مرد بود.....
    که ای کاش اشتباه بود کشته شدن مردی به دست رفیق نارفیقش.......

    -آقاجونم مریض بود......
    دکتر اینوتایید کرد......مائد هم تایید کرد......

    سری به دو طرف تکون دادم .......
    -ارسلان به خودت بیا.....
    سالها گذشته......
    اون روز تو خودت خواستی اینجوری باور کنی......
    اون روز نگران بودی.....
    آقاجونت مرده بود و تو برای یه ماجرای دردناک آماده نبودی......
    آقاجونت مریض نبود......
    یه فشار خون داشت که اونم همیشگی نبود.....
    اما چی شد؟......
    اونم در عرض یکماه......یکماه بعد از اون چکاپی که خودت هم همراهش بودی.....
    حالا من میگم چی شد......
    ندیم رو یادت هست ارسلان؟
    ندیم از کجااومد ارسلان؟
    کی بود؟
    چطور بعد از مرگ آقابزرگ رفت؟

    اون مرد آدم منصور بود......
    به بهونه آشپزی و خدمه مخصوص آقابزرگ اومد.....
    همه جا با آقابزرگ بود......
    سمی که استفاده میکرد از سم های تولیدی آزمایشگاه های زیرزمینی منصور بود.....
    آقابزرگ در عرض یکماه ضعیف شد.....
    رگ های قلبش بسته شد.....
    آقابزرگ وقتی مرد کجا بود؟مگه نگفته بود با منصور میره باغ برای تجدید دوره جوونی......
    پس چرا منصور با آقابزرگ بیمارستان نبود؟
    چرا گفت برنامش عوض شده و نرفته......
    پس چرا آقابزرگ تنها خونه باغ موند؟
    چرا از خودتون نپرسیدید؟ارسلان چرا نپرسیدی؟

    یاشار-تو اینا رو از کجا میدونی؟ما....چطوری....تومیدون ی؟

    جملاتش واضح نبود......میدونستم درگش سخته.....

    -ندیم به دستور منصور اون سم رو توی غذای آقاجون میریخته......
    اون روز توی خونه باغ به میزان بیشتری استفاده میکنه تا فشار آقاجون بالاتر بره......
    تا به هدفش نزدیکتر بشه.....
    منصور خواسته بوده......
    آقابزرگ یه چیزهایی فهمیده بود......
    از مرگ امیر اصلانش......
    از نبود پسر دیگش......
    از مادرمن......
    از دلیل همه اتفاق ها........
    سرهنگ شجاعی......پدر نگین.....اون اطلاعات رو براش میفرسته و ازش میخواد باهاشون همکاری کنه......
    آقابزرگ نمیخواست باور کنه......
    منصور رفیقش بوده......
    چطور باور کنه این همه نامردی و نارفیقی رو؟
    اون روز با منصور بود تا بپرسه.....ندیم که هم راز آقابزرگ بوده،همه چیز رو برای منصور میگه و منصور میاد تا بازی رو تموم کنه......
    وبازی اونجوری که میخواست تموم شد.....
    آقابزرگ از زبون رفیقش همه ی نامردی ها رو شنید......
    شنید و نفس کم آورد......
    شنید و قلبش طاقت نیاورد.......
    طاقت نیاورد چجوری مردن پسرش رو بشنوه......
    طاقت نیاورد از مرگ رفیقش بشنوه......
    طاقت نیاورد از آوارگی پسرش و دختر رفیقش بشنوه.......
    طاقت نیاورد از اشتباهش درباره مادرم بشنوه.......

    آقابزرگ توی اون عمارت وسط باغ جون داد......
    نفس کم آورد.....
    اما ایستادند و جون دادنش رو دیدند......
    اما ایستادند و زجرکشیدنش رو دیدند........


    یاسمین که باهق هق بیرون رفت،الی بااشک هایی که صورتش رو خیس کرده سری به دوطرف تکون داد و بیرون رفت.....

    ارسلان-آقاجونم؟

    نفسی گرفتم و با بغض گفتم:
    -آخرین حرفش اسم تو بود.......
    التماس برای عذاب ندادن تو.......برای درگیر نکردن تو ارسلان......

    اونقدر نگاهم خیره ارسلان بود که حتی متوجه بیرون رفتم یاشار و سالار هم نشدم......
    استقامت مرد روبروم ،عشقم که شکست......
    روی دو زانو که افتاد......
    سرش که خم شد......
    نفس کم آوردم.......
    مگر میشود شکستن مردت را ببینی و نفس بکشی......
    نجوای بغض آلود آقاجون گفتنش درد شد....خنجر شد برقلبِ عاشقِ ارسلان......
    دستم روآروم توی موهاش چرخوندم......
    نیم ساعتی بود به کلبه رسیده بودیم.....
    کلبه ای که پنج سال پیش شاهد عشق ارسلانم بود.....
    پنج سال پیش توی همین کلبه گفت عاشقمه.....گفت دوستم داره......
    اما من.....حسرت گفتنش رو با خودم بردم.....
    عقب کشیدم و زبونم به دروغ چرخید.....
    گفتم باور نمیکنم.....گفتم و شکستم.....
    گفتم نمیتونم اعتماد کنم.....گفتم و نفس کم آوردم.....
    گفتم ثابت کن......اما نگفتم تو برای همه عمرم ثابت شده ای......

    نگاهم روی صورتش و چشمای بستش چرخید......
    از همون نیم ساعت پیش که رسیده بودیم و شومینه رو روشن کرده بود، روی پاهام خـ ـوابیده بود......
    چشماش رو بسته بود و حرف نمیزد......
    و من میدونستم به این آرامش نیاز داره......
    به این سکوتی که میدونم داره پازل های گفته ام رو کنار هم میچینه.....
    و من میدونم که بعد از این سکوت باید پاسخ بدهم به حجم سوالاتی که مطمئناٌ توی ذهنش چرخ میخوره......
    مثل همون روزهایی که من با اون همه حجم سوال امیراردلان رو کلافه کردم اما اون با صبوری همه چیز رو پاسخ داد......
    که از اون روز عمو شد و همراه......
    وقتی پازل ها رو چیدم برای نابودی منصور و فریبرز همراهم شد تا تنها نباشم......
    تا تنها نباشد......
    که راه هر دو یکی بود......اما شاید هدف ها متفاوت......
    من در پی حفظ خانواده......و او در پی انتقام از کسانی که خانواده اش را نابود کرده بودند......
    برادرش را جوان مرگ کرده بودند......برادری که حداقل برای بیست سال آینده برنامه داشت......برای بودن با خانواده اش.....برای بزرگ شدن فرزندانش......
    و واقعا چه کسی میتواند تاوان آرزو های به گور برده امیر اصلان رابدهد؟
    ومهرسایی که خواهرکش بود و او هیچوقت مرگش را باور نکرده بود......
    که باور نکرد آن سنگ سفید حکاکی شده جایگاه خواهرکش باشد.......
    خواهرک شاد و بازیگوشش که برایش جان میداد......
    که پیرشد....کمـ ـرش خم شد ازتنها بار این همه غم به دوش کشیده......
    وقتی درآمریکا به سراغم آمد و خواست مادرم را ببیند،فهمیدم میخواهد کمی کمـ ـرش را صاف کند برای ادامه راهی که حتی نیمه راهش هم نبودیم......
    گفت میخواهد خیال خود را از بودن مادرم راحت کند تا بتواند نفس بکشد.....
    که هر روز آرزو میکند کاش....که ای کاش کسی می آمد و در گوشش میزد و میگفت.....
    خواب دیده ای....کابـ ـوس دیده ای......
    بیدار شو برادرت زنده است......در اتاق دخترکش خوابیده.....
    مهرسا درباغ هست.....آن سنگ سفید حکاکی شده از آن خواهرکت نیست
    وحالا که مهرسا هست.....که کسی در گوشش زده و گفته است خواهرکت زنده است.....نفس کشیده است......لبخند زده است.......

    و این سرنوشت بد بازی با این مرد کرده است......
    وحالا که سر ارسلان روی پاهایم است میفهمم این سرنوشت با همه ما بازی های بدی داشته.......
    اما نمیشود و نمیتوان کم آورد.......

    با شنیدن زمزمه اسمم از طرف ارسلان،تکونی خوردم و آروم جانی از ته دلم خرجش کردم......

    -یادته وقتی داشتیم صندوقچه های قدیمی رو میگشتیم یه دفتر پیدا کردی.....
    دفتر خاطرات سارا.....مادر الی......

    یادم بود.....مگر میشودآن دفتر رو فراموش کرد......
    دفتری که به دست الی سپرده بودمش......
    سری تکون دادم و گفتم:
    -یادمه......
    -یه شعر توی صفحه اول و آخرش نوشته بود.....
    تو برام خوندی......
    یه بار دیگه میخونیش؟

    نفس عمیقی کشیدم و لبخند لرزونی زدم.....
    سری به تایید که تکون دادم.....نگاه خستش رو ازم گرفت و چشماش رو بست.....
    و من سعی کردم صدام نلرزه......
    که من هم عاشق اون شعر بودم.....
    که آرامش داشت بی انتها.....




    -بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم !


    در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
    باغ صد خاطره خندید
    عطر صد خاطره پیچید


    یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم


    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
    تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
    من همه محو تماشای نگاهت
    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشه ماه فرو ریخته در آب
    شاخه ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ


    یادم آید : تو بمن گفتی :
    ازین عشق حذر کن !
    لحظه ای چند بر این آب نظر کن
    آب ، آئینة عشق گذران است
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
    باش فردا ، که دلت با دگران است
    تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !


    با تو گفتنم :
    حذر از عشق ؟
    ندانم
    سفر از پیش تو ؟
    هرگز نتوانم
    روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
    باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
    حذر از عشق ندانم
    سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


    اشکی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب نالة تلخی زد و بگریخت !
    اشک در چشم تو لرزید
    ماه بر عشق تو خندید


    یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم
    نگسستم ، نرمیدم


    رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
    نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
    نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
    بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
    فریدون مشیری
    ارسلان آروم و مظلومانه خـ ـوابیده بود......
    شاید دیشب بدترین شب زندگیش رو تجربه کرده بود و من.....
    و من توی همه ی اون دردها و ناراحتی ها خوشحال بودم......خوشحال بودم چون توی این شب با ارسلان همراه بودم......باکسی که برام خاص بود......برام تک بود.....
    اولین وآخرین عشقم......
    عشقی که هر لحظه با وجودش انرژیم ده برابر میشد......
    اگه بگم جای جای بـ ـوسه های دیشب هنوز هم من رو به اوج میبره بی حیایه.....
    اگه بگم نفس های پرشتابش برای روح خستم انرژی بود بی حیایه......
    اگه بگم دیشب بهترین شب زندگیم بود بی حیایه......
    خب باشه.....من این بی حیایی رو به جون میخرم......برای بودن باهاش......برای داشتنش.....

    -ستایش؟؟خانمم؟ستایش کجایی؟؟

    با صداش لبخندی روی لـ ـبم نشست.......
    از روی همون بالکن چوبی بالبخند صدام رو بالا بردم و گفت:
    -اینجام عزیزم......روی بالکن.....

    خداییش که این کلبه وسط درخت های بلند خیلی خاص بود......
    کلبه ای که تمامأ چوب کار شده بود حتی تمام دکوراسیون داخل کلبه هم از چوب بود و این کلبه رو خاص تر و پرآرامش تر میکرد......

    با پیچیدن دست های گرمش که حس گرما و آرامش دیشب رو بهم القا میکرد لبخند آرومی زدم و نگاهم رو بهش دوختم.....
    بـ ـوسه ای روی موهام نشوند وآروم زمزمه کرد:

    -دیشب اذیتت کردم؟آره خانومم؟
    ببخش.....ببخش خانمِ گلم.....

    -ارسلان.....
    -دل تنگت بودم.....دلتنگ همه ی وجودتم.....
    دل تنگ تک تک وجودت......

    خودم رو بیشتر توی آغـ ـوشش فشردم،دستش رو توی دستام گرفتم و گفتم:

    -منم دل تنگ بودم مرد من......
    دل تنگ دستات.....
    دل تنگ آغـ ـوشت......
    دل تنگ بـ ـوسه هات......
    دل تنگ نـ ـوازش هات.......
    دل تنگ صدات.......
    دل تنگ نگاه جنگلیت.....
    ارسلان ببخش که نتونستم بگم و این همه روز ازت دور موندم.....
    میدونی دورموندن ازت برام سخت بود اماچاره ای نبود ارسلان......
    برای نجات تو و خانوادمون مجبور بودم......
    ارسلان من نمیخوام پارسا یه ارسلان دیگه بشه......نمیخوام به جای آغـ ـوش تو،توی آغـ ـوش پدرم بزرگ بشه......
    ارسلان من آرزوهای بزرگی دارم.......
    ارسلان ....من....من یه خانواده گرم و پرآرامش میخوام......
    من همه چیز رو باهم میخوام......

    -همه اون چیزهایی که میخوای برات آماده میکنم......
    -با هم آمادش میکنیم.....باهم دیگه خانوادمون رو میسازیم......
    من رو بیشتر توی آغـ ـوشش فشرد و آروم گفت:
    -باشه خانم.....با هم میسازیمش....خانوادمون رو.....عشقمون رو......

    و من جون گرفتم با عشق گفتنش......
    روی تاب جلوی کلبه که نشستیم،توی آغـ ـوشش که فرو رفتم و دستای گرم و مردونش دورم پیچیده شد نفس عمیقی گرفت و شروع به حرف زدن کرد.....
    انگار ارسلان هم میخواست فقط امروز از گذشته بگیم....انگار که امروز که تموم بشه همه ی اون گذشته سیاه که نه.....بی انصافیه اگه بگیم سیاه.....سفید هم گاهی با سیاهی ها بودند......و من دل خوش به همون سفیدی هام که سیاهی یک دست رو خط میزنه و تبدیل میشه به خاکستری.....آره بهتره بگیم گذشته خاکستری.....
    این گذشته خاکستری هم برای من و ارسلان و هم برای پدرامون و هم برای مادرامون باید امروز خاک شود.....حالا که نمیشه گذشته رو تغییر داد.....حالا که نمیشه حسرت های خاک شده رو پاک کرد.....حداقل میشه آینده رو ساخت.....میتونیم جلوی دشمن هامون رو بگیریم که امروزمون رو مثل دیروزمون به تباهی و نابودی نکشونند.....
    هرچیزی که توی گذشته بوده باید توی گذشته بمونه تا بشه به آینده جهت داد.....تا بتونیم آینده رو اونطور که میخوایم بسازیم.....
    حالا که به این باور رسیده بودم هیچ ناراحتی بابت 20سال هدر رفتن زندگیم توی خونه اون مرد نبود اما این باعث نمیشه که نخوام تاوان کارش رو بده.....
    حداقل تاوان کاری که با مادرم کرده رو باید بده......
    همه ی آدم ها تاوان کاراشون رو میدن.....درست مثل ارسلان که معتقد بود 5سال نبودنم ،تاوان 6ماهی که عذاب شده روی سرم رو داده اما من زیاد هم این عقیده رو قبول نداشتم......
    نگاهم به لب های ارسلان بود که تکون میخوردن و کلمات بیرون میریختند.....مرتب و با قائده اما من انگار هیچ چیز جز نفس هاش نمیشنیدم.....
    -روزهای اولی که آورده بودمت ویلا برام عجیب بودی.....
    تو خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو میکردم شبیه مادر سالار بودی.....
    نمیخواستم به این شک که توی دلم افتاده بها بدم......
    اما وقتی آوردنت،وقتی جلوم ایستادی و ندیدی.....
    وقتی گفتی تو عامل بدبختی فرید هستی،یه لحظه دلم سوخت.....
    اما وقتی دو راه بهت پیشنهاد دادم و تو گفتی.....
    یادته چی گفتی ستایش؟
    سرم رو به نشونه نه تکون دادم.....
    روی موهام بـ ـوسید و گفت:
    -اما من یادمه.....خیلی خوب
    گفتی: تحمل آدمی مثل تو....با غرور تو....با سنگ دلی و اخلاق افتضاح تو که برای رسیدن به منافعش هرکاری میکنه سخته.....سخت ترکه نه....غیرقابل تحمله......ترجیح میدم بمیرم تا این همه خفت بکشم....
    اون روز تن صدات....کلماتت و همه چیز یادم به گذشته افتاده بود.....یه روز مادرت هم برای نجات تو و سالار همینطور جلو آقابزرگ ایستاد.....
    آقابزرگ دو تا پیشنهاد به مادرت داد.....یا سقط کنه و منتظر پدرت باشه یا گورش رو گم کنه و از سینا طلاق بگیره تا ننگ نشه برای خانواده.....
    مادرت اون روز درست مثل تو جلوی آقابزرگ ایستاد و گفت:

    -تحمل آدمی مثل شما......با غرورشما.....با سنگدلی شما اونقدر سخت و دل گیره که ترجیح میدم برم تا اینکه اینجا خفت بکشم.....اما یادتون باشه شما منو از خونه خودم.....از خونه پدریم....از خونه شوهرم....پدر بچه ام بیرون کردید.....روزی که برسه و بفهمید اشتباه کردید میدونم که خیلی دیره.....درست مثل امروز برای برگردوندن امیراصلان.....
    اون روز که حرف میزدی من فقط وفقط مادرت رو می دیدم.....نبود مادرت و تکرار اون حرف های توی سرم اونقدر عصبیم کرده بود که نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم
    اما بعد از هر بار زدنت......بعد از هربار تنش باتو خودم عذاب میکشیدم
    از اینکه گاهی ازم ترس و واهمه داشتی خودم رو لعنت می کردم....هروقت اذیت میشدی وگریه میکردی،تو رو مهرسا میدم و خودم رو آقاجون.....
    ستایش من هیچوقت نخواستم اشتباهات آقابزرگ رو تکرار کنم.....اما در برابر تو.....

    نفس عمیقی گرفت.....میدونستم داره خودش رو اذیت میکنه اما میخواستم دلش آروم بشه.....میخواستم خالی بشه از نگفته ها



    نفس عمیقی گرفت.....میدونستم داره خودش رو اذیت میکنه اما میخواستم دلش آروم بشه.....میخواستم خالی بشه از نگفته ها
    خالی از همه چیز.....
    از همه ی چیزهایی که روحش رو آزرده کرده بود اما بازهم زیر پوشش سخت ارسلان خان بودنش پنهان شده.....
    این مرد هرچقدر هم قوی و محکم باز هم یه چیزهایی هست که روح و روانش رو آزردش کنه.......
    بدون اینکه کسی بدونه......بدون اینکه کسی ببینه.......
    و نتیجه همه اون بغض ها و درد هایی که از کودکی باهاش بوده میشه فریاد.....میشه تنها بودنش......

    سخته توی عمارت به اون بزرگی کسی دردت رو نفهمه......کسی ندونه چقدر تنهایی.....چقدر به یه هم صحبت نیاز داری.....
    بین اون همه شلوغی تنها بودن خیلی درد داره......
    و من بعد از سی و چند سال میخوام که بشنوم......که من تنهاییاش رو پر کنم.....
    میخوام بزارم اونقدر بگه و خالی شه که به یه آرامش نسبی برسه......آرامشی حاصل از تهی شدن......

    -وقتی مادر جون اومد و شک رو بیشتر به دلم انداخت و خواست تحقیق کنم،اونوقت بود که با دلم یکی شدم و فرستادم که بدونن تو کی هستی.....
    اولین موضوعی که فهمیدیم درست بود......تو دختر محبوبه نیک تاج نبودی.....اون ده سال قبل ازتولدت به دنیا اومده بود
    دومین موضوع شناسنامه تقلبی بود......
    شناسنامه مربوط به کس دیگه ای میشد......کسی که سالها پیش بعد از تولد با این مشخصات فوت کرده و............
    شگفت زده شده بودم......
    ممکن نبود بتونم حتی یه درصد به مادر سالار شک کنم......
    اگه سالار این همه شبیه سالارخان نبود میگفتم مطمئنا بچه رو اشتباهی آوردن......
    اونقدر توی بهت و شک بودم که خودم هم حسم رو نمیفهمیدم......
    شک بعدی رو مائد به دلم انداخت......
    مائد گفت:همه گفتن سالار یه قل داشته که مرده......ستایش هم میگه یه قل داشته که مرده.....
    شاید هم از هم جداشون کردن و هیچکدوم نمرده......
    تاچند روز فکرم درگیر حرف هاش بود.....

    تک خندی زد و ادامه داد:
    -بعد مثل بچه ها دزدی کردم....

    با چشم هایی گرد شده به وسعت لبخندش چشم دوختم....
    -دزدی؟تو....
    -آره چیه؟.....داشتم از کنجکاوی میمردم....
    -حالااصل دزدید چی بود؟
    -هیچی.....دوتا تارموی ناقابل از تو و سالار...
    میخواستم شکم رو با یه آزمایش برطرف کنم.....که برطرف هم شد.....
    شما تطبیق حدود 90درصدی داشتید......

    همونطور باتعجب نگاش میکردم که گفت:
    -خوشمزه خانم اینطوری نگام نکن که میخورمت خوردنی من......
    ************************************************** *********

    ارسلان گفت از همه اون روز ها تا روز رفتنم.......
    خوشحال بودم از خالی شدنش......از نفس هایی که حالا سبکتر شده بود و آرومتر.....

    خدایا میشه همین حالا.....توی همین لحظه زندگی متوقف باشه تا همیشه همینطور آروم و شاد بمونیم.....
    ارسلان گفته بود و حالا نوبت حرف های من از اون پنج سال مونده بود......
    نمیخواستم چیزی ازش مخفی بمونه......

    -از اینجا که رفتم دلم رو جاگذاشته بودم.....پیش تو....پیش سالار.....پیش پارسا.......
    افسرده بودم....چندبار به سرم زد برگردم ولی وقتی به شما فکرمیکردم دست دلم میلرزید
    نمیتونستم ریسک کنم.....عمواردلان که اومد دلم قرص شد....
    عمو خوب بود......غم داشت،کمـ ـرش خم داشت ولی هدفمون یکی بود......
    از همه چیز برای عمو گفته بودم.....
    عمو یه دوست داشت.....یه ژنرال آلمانی که خودش معتقد بود زنده بودن تنها دخترش رومدیون عموئه.....
    همون ژنرال هم توی همه ی این سالها به عمو برای جمع کردن مدارک کمک میکرده......
    اماخب عمو دست تنها بوده......همراه خوبی نداشته......
    من ماهی نمیخواستم......میخواستم ماهی گیری یاد بگیرم......
    من نمیخواستم اون ژنرال بهم مدارک برسونه.......میخواستم خودم راه جمع کردن مدارک رو یادبگیرم.....
    همین موضوع روبا ژنرال مطرح کردم.....
    ژنرال که حسابی از حرفم خوشش اومده بود گفت:
    -تنها کسی که میتونی ازاون کمک بگیری یکی از شاگردامه که از منم جلو زده....بهترینه
    اما اون به هرکسی اعتماد نمیکنه
    اگه بخوای میتونم تو رو به عنوان کارآموزش توی چندتا پرونده مخفی معرفی کنم
    اما میدونی اون یه نیروی مخفیه و کار کردن باهاش سختی ها و خطرهای خاص خودش رو داره


    )
    The only one who can get legitimate help is one of the students ahead of me .... the best,
    But the guy does not trust anyone
    If you want, I can introduce you as an intern in some secret file
    But you know it's a secret power working with him has his own difficulties and risks
    (


    -بازم میتونی فکر کنی؟
    هروقت خواستی میتونم تو رو به اون معرفی کنم
    اون میتونه بهترین ها رو به تو یاد بده


    Can you think again
    I wanted whenever I introduce you to the
    He did his best to teach you.


    من مطمئن بودم که میخوام این کارو انجام بدم
    بهترین فرصت بود اما نمیتونستم بدون هماهنگی بابا انجامش بدم
    باید صحبت میکردم
    بااطمینان و آروم گفتم:
    -مطمئن باشید این فرصت رو که برام بهترینه از دست نمیدم
    اما قبل از هرکاری باید با پدرم صحبت کنم ژنرال










    Make sure you will not miss the opportunity to do the best
    But before anything should speak with my father Gen.












    بعد از صحبت با بابا به شاگرد ژنرال معرفی شدم.....
    بهترین نیروی اتحاد بود.....
    فرقی نمیکرد چه کشوری و کجا باشه......
    هیچکس چهره واقعیش رو نمیشناخت و اصلا نیازی هم نبود
    فقط اسمش کافی بود تا لرزه به تن همه بیفته.....
    به جز دوماه اول،مابقی همه پنج سال رو کنارش بودم و آموزش دیدم......
    اون موقع بود که یه سری آدم رو دور خودم جمع کردم......
    کسایی که حقشون بیشتر از موقعیت الان بود و همگی درگیر باند منصورخان......
    برام شدن یه گروه که میتونستم از دور هم کنترلشون کنم......
    میتونستم همه گذشته رو زیرو رو کنم......از شما مراقبت کنم.....
    همه اون پنج سال که من کارآموز جان بودم همونقدر که من توی پرونده هاش کمکش کردم،اونم به من کمک کرد.....
    نصف اون اطلاعاتی که آوردم تا آزاد بشید رو با جان آماده کردم و نصفش کار بچه ها بود.....

    نمیخوام چیزی ازت مخفی بمونه ارسلان.....
    من قصد کوتاه اومدن ندارم.....که اگه کوتاه بیام سرجون هممون معامله کردم......


    ارسلان نگاهش رو چرخوند و گفت:
    -یه پا کارآگاه شدی
    عمو سینا گفته بود داری به یکی از دوستاش که پلیسه کمک میکنی و من استرس داشتم نکنه اتفاقی برات بیفته
    اما نگفته بود خانم مارپلی شدی برای خودت؟

    چشمام رو چرخش دادم و گفتم:
    -تو منو با اون پیری مقایسه میکنی؟

    ارسلان بلند شد و کمی عقب عقب رفت.....
    -خب شبیه همین شدی.....مگه غیر از اینه؟

    به طرفش یورش بردم و اون دوید و من داد زدم:
    -میکشمت ارسلاااااننننن
    امروز حالم خیلی خوب بود اما باخبری که گرفتم روزم به گند کشیده شد......
    روز خوبم رو با ارسلان شروع کرده بودم و پیشنهاد عجیب و غریبش......
    بهتره بگم پیشنهاد ازدواج عجیب و غریبش.......
    کی گفته همه ی مردها برای درخواست ازدواج باید یه حـ ـلقه با نگین الماس درخشان بخرند
    همین تفاوت ها باعث میشد خاص و تک باشه برام.....
    اگه اون لحظه ازم عکس میگرفتن مطمئنا دهانم مثل غار بازو چشمای گرد و از حدقه بیرون زده ام قیافه مضحکی برام ساخته بود
    دوباره نگاهم رو توی اتاق چرخوندم و روی لباس عروس سر مانکن ثابت موند.............
    خواستگاری با لباس عروس؟
    با همه ی عصبانیتم تک خندی زدم و سرم رو تکون دادم............
    چشمام رو میبندم و اون لحظه و درخواست ارسلان رو برای بار هزارم مرور میکنم.....

    "-کجا داری میری ارسلان؟
    -بیا دختر چقد سوال میپرسی؟
    با هم به قسمت بالای خونه یا همون طبقه آخر که شامل یه سوئیت کامل اما بدون استفاده بود رفتیم
    از همون روزهای اولم عاشق این سوئیت شده بودم
    بیشتر از همه جای عمارت پر از آرامش بود

    دست ارسلان رو چشمم نشست گفتم:
    -اِ ارسلان؟چکار میکنی؟
    -میخوام به قول پارسا سوریز بشی.....
    خندیدم وگفتم:
    -نه بابا.....سوریزم بلدی ارسلان خان....
    با زمزمه توی گوشم گفت:
    -بله خانم کوچیک

    دستاش رو از جلو چشمام برداشت و دور کمـ ـرم پیچید
    نگاهم به لباس سر مانکن بود.....
    یه لباس مجلسی سفید که روش پر از شکوفه های ریز بود
    دکلتـ ـه بود و دستکش های سفید با همون شکوفه ها تا بالا داشت
    یه قسمت سرشونه ها با یه تور پوشونده شده بود و کاملا دکلتـ ـه بودنش رو پوشونده

    دستاش رو محکم تر کرد و توی گوشم زمزمه کرد:
    -عروس من میشی؟
    و من توی همون بهت برگشتم تا چشماش واقعیت رو بخونم.....
    و دعا کردم کاش شوخی نباشه.....
    وقتی بهم اطمینان داد......
    وقتی چشمام مصممش رو دیدم.....
    توی آغـ ـوشش فرو رفتم و مثل خودش توی گوشش زمزمه کردم:
    -عروست میشم....."

    دوباره و برای هزارمین بار لبخندبزرگی روی صورتم نقش بست......
    خدایا این خوشبختی رو ازمون نگیر.....

    ************************************************
    با اعلام خبر درخواست ازدواج ارسلان و قبول کردن من غوغایی به پاشد.....
    پارسا و نیاز دور خودشون میچرخیدن و به قول خودشون میلقصیدن
    سالار باخنده محکم پشت سر ارسلان رو هدف گرفت و گفت:
    -آخرشم دوماد خودمون شدی
    ارسلان که چشم غره رفت گفت:
    -چیه دوماد.....دختر نمیدیم بهتا.....حواستو جمع کن
    و من خندیدم
    یاس میخندید......
    یاشار با همون پوزیشن همیشگیش با لبخندی آروم همراه بود.............
    صنم بانو خوشبخت باشیدی گفت و با لبخند رفت
    بعد از فوت مادرجون صنم بانو زیادی توی خودش و تنهاییاش فرو رفته بود
    خاله گل رخ اشک ریخت و بـ ـوسید و خوشبخت باشید گفت و دعاهای مادرانه کرد

    بابا و مامان خندیدند وآرزوهای پدرانه و مادرانه خرجمان کردند..........
    جای نیا خالی بود
    یک ساعت بعد که تماس گرفت و تبریک گفت فهمیدم همچین هم جایش خالی نیست
    یه نفر هست که همه خبر ها را به گوشش برساند
    و من آرزوی خوشبختی کردم برای هردو.............
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    از پنجره فاصله گرفتم و بااخم چشم به نگاه عصبیش دوختم.....
    کام امروزم رو تلخ کرده بود کافی نبود که منو هم تا اینجا کشونده...........

    -همه جا رو گشتم.....نیست.....آب شده رفته زیرزمین.....

    لبهام رو کمی با قائده پوزخند کش دادم و گفتم:
    -اگه رفته زیرِزمین....خب زمین رو بکن
    از یه چیزی یا کسی ترسیده که مثل موش کور زیرِ زمین مخفی شده......

    خم شدم و کیف دستیم رو برداشتم
    -خودت خوب میدونی کجا رو باید بگردی
    خونه تحت کنترله.....
    دیگه منو بخاطر حرفای بیخود اینجا نکشون
    منتظر خبرت هستم شایان......

    شایان مردی که بهترین بوده و هست اما همیشه به یه تلنگر احتیاج دارد تا همه چیز را .......

    ********************************************

    -برای جشن آخر هفته همه چی رو چک کردی؟
    -خیالتون راحت خانم.....همه چیز مرتبه....

    آروم چشمام رو از بیرون گرفتم و به آینه دوختم
    -میدونی که تااون آدم ها بیرونند نمیتونیم خیالمون رو راحت کنیم
    بعد از جشن امیرپارسا رو پیش پدرم میفرستم
    فکر میکنم باید نگین و نازنین رو هم بفرستیم.....این برای همه بهتره

    -اونا میتونند اونجا هم بهشون آسیب برسونند؟
    -نه تا وقتی جان رو داریم.....اون مسئول مراقبت از اوناست
    و اینکاررو توی خونه شخصیش انجام میده......مطمئن ترین مکان.......

    سری تکون داد و آهسته گفت:
    -باید با نگین صحبت کنم......

    ************************************************** ***

    باورم نمیشد عروس توی آینه من باشم......
    قرار بود امشب عروس ارسلان خان باشم......
    یه تعلق با پایه و اساس......ثبتی....قانونی.....با اجازه پدرم.....با اجازه مادرم
    پدر و مادری که فقط بخاطر جشن خودشون رو رسونده بودن و فردا صبح با پارسا و نگین ونازی راهی همون کشور یخ زده بودند.....
    آرایشگرتازه رفته بود و یاس مشغول پوشیدن کفشاش بود......
    با خوردن تقی به در و باز شدن ارسلان توی اتاق وارد شد
    امشب شبِ ما بود.....شبِ من.....شبِ ارسلانم
    و من عاشق میم مالکیتم.......میم مالکیتی که ته اسمش مینشیند و او تمام و کمال از آن من میشود.....

    با دیدنم چشماش به برقی خیره کننده نشست:
    -یه عمربرای ستایشت کردنت کمه ستایشم......
    گفته بودم عاشق میم مالکیتم........وقتی میم مالکیت ته اسم من مینشیند و من ازآنِ ارسلان میکند گواراتر از هر شهدی میشود

    بقیه شب رو نمیدونم چطور گذشت.....
    بله دادم.....بله داد.....
    عسل خوردم....عسل خورد......
    رقصیدیم.....من و او.....نه بهتر از بگویم ما
    من و اویی دیگر وجود ندارد......ما شدیم امشب
    "ما "رقصیدیم.....
    "ما" کیک خوردیم.......
    "ما"هدیه گرفتیم
    "ما "عکس گرفتیم.......
    "ما "با یک قاشق غذاخوردیم....
    این "ما" چیز عجیبیس.....باعث میشود همه کاری انجام دهی.....فقط با یک "ما" شدن
    دیشب فوق العاده بود......
    بهترین شب زندگیم......
    بودن باخیال امن با کسی که شوهرته....عشقته یعنی اوج.....
    دیشب ستایش شدم.....پرستیده شدم......
    حسم قابل درک نبود....
    بااینکه حس میکردم فشارم پایین اومده و همه تنم یخ کرده اما آرامش عجیبی داشتم......
    بودن توی این اتاق که بالاترین طبقه بود و من همیشه عاشقش بودم هم به آرامشم اضافه میکرد......
    اما آرامش اصلی مردی بود که منو محکم توی آغـ ـوشش نگه داشته بود و گرماش رو به تن یخ زدم هدیه میکرد.....

    آروم تکون خوردم تا تن یخ زدم رو جداکنم و یه دوش آب گرم بگیرم....
    دستای ارسلان دور تنم محکم تر شد و باصدای بم و خوابالودش گفت:
    -کجاخانم؟هنوز زوده
    -میرم دوش بگیرم......زودبرمیگردم.....
    -بیخیالش.....بعد باهم میریم.....
    -ارسلان.....
    -جــــونــــم
    -حالم خوب نیست.....یه دوش میگیرم برمیگردم

    با عجله روی تخـ ـت نشست و منو که پشتم بهش بود برگردون
    با اینکارش درد توی تنم پیچید و نفسم یه جایی توی گلوم پیچید......

    -چی شدی خانمم؟اذیتت کردم؟درد داری؟

    اونقدر نگران و مغموم این حرف رو زد که برای اطمینان دادن بهش لبخند آرومی زدم ودستم روبرای درآغـ ـوشش رفتن بلندکردم
    دوباره که کنارم خوابید و دستای گرمش حـ ـلقه تنم شد گفتم:
    -همه ی خانم ها برای اولین بار درد دارن......
    اما این دلیل یر این نیست که اذیت شدن
    منم دیشب لذت بردم......
    وقتی تو باشی.....وقتی اینجوری بغـ ـلم میکنی،اگه دردناکترین درد دنیا رو هم داشته باشم مهم نیست
    تو که باشی آرومم.....
    توکه باشی همه چیز خوبه.....
    کوه رو هم میشه با بودنت جابه جا کرد.........
    دوست دارم مرد من......

    و فقط با یه جمله من رو بر فرازآسمان آبی پرواز داد
    -من بیشتر خانمِ گلِ خودم
    **********************************
    بعد از دوش گرفتن وصبحانه ای که ارسلان به زور به خوردم داده بود به خواست خودم اومده بودیم و توی آلاچیق نشستیم
    خاله گل رخ که حالا بی بی صداش میزدم برامون کیک و بیسکوئیت با چایی آورده بود تا با هم ودور هم باشیم
    وقتی اومد و همگیمون رو باهم دید اشک توی چشماش جمع شد
    وفقط یه جمله گفت:
    -کاش اصلان و اردلانمم بودند و شما هارو می دیدن

    باصداهایی که میمود و دادی میثم میزد از آلاچیق بیرون رفتیم......
    بادیدن جوجه سرگرد احمق پوزخندی زدم......
    برای اولین بار من و میثم در چیزی اشتراک داشتیم......اون هم نفرت از این جوجه سرگرد......

    باصدای ارسلان هم نگاه با انزجارم رو از به اصطلاح رفیق برنداشتم
    اما دستانم روبیشتر دور بازوی ارسلان پیچیدم

    -چی میخوای؟فکرنمیکنم دعوتت کرده باشیم
    فرهاد-آره خب....عروسیتون قابل نبودیم که دعوت بشیم
    اومدم از طرف سرهنگ دعوتتون کنم اداره

    -دلیلی برای این دعوت نیست
    -هست خانم راد......دیشب بازهم از کارخونه شما کامیونی حامل داروی روانگردان خارج و توقیف شده

    پوزخندی زدم
    بازی تازه شروع شده بود.....
    اگر خبر به تو جوجه پلیس رسیده بود پس حتما خبر واضح تر به گوش منصورخان رسیده بود
    حالا که بازی رو تو سالها پیش شروع کردی،من هم اون بازی رو ادامه میدم تا نابودت کنم
    جمله ای رو زیر لب زمزمه کردم:
    یک ساعتی بود توی یه اتاق کنفرانس نشسته بودیم......
    ارسلان گرفته و اخم آلود.......
    سالار کلافه و سردرگم.......
    ومن.....
    خونسردتر از همیشه......

    درکه بازشد سرهنگ با اخم های پیچیده وارد شد.....
    همگی به احترامش ایستادیم.......
    پوزخندی زدم و دستهام رو روی سیـ ـنه قفل کردم......
    سرهنگ که صحبت رو شروع کرد پوزخندم بیشتر شد......
    -فکر میکنم تاحالا همه چیز رو متوجه شدید......
    و واقعا راهی برای توجیه نیست......

    -بله واقعا توجیهی نیست سرهنگ.....
    شما درست روز بعداز عروسیم منو کشوندید ادارتون که بگید توجیهی نیست......
    این شما هستید که باید دنبال مدارک باشید،زمانی که میدونید ما مجرم نیستیم
    فکر میکنید کی دیشب شما رو خبر کرده که اون محموله رو بگیرید
    آدم های من.......
    این کار شما بود که باید این محموله رو میگرفتید نه آدم های من.........
    یه سری مدارک رو فرستادم دفترتون......
    لطف بفرمایید چک کنید......
    شما باآوردن بی دلیل ما دارید به شهرت و اعتبار ما خدشه وارد میکنید
    میدونید وقتی این آقا با ضرب و زور وارد عمارت ما شدند چند تا خبرنگار جلو درب بودن.....
    میدونید فردا چه خبرهایی درباره همراه شدن ما با این آقا پخش میشه......
    من رو مجبور نکنید ادعای حیثیت کنم......
    خوب میدونید که میتونم ثابت کنم همه ی حرفهاتون تهمتی بیش نبوده و برای پوشش روی بی مبالاتی پلیس ایران بوده......

    و سرهنگ انگار خوب میدونست میتونم اینکاررو بکنم......
    که آوردنمون اینجاهرچند طبق نقشه خودم اما بزرگترین اشتباه سرهنگ بود.....


    **************************************
    با ورودمون به عمارت هجوم سوالات ارسلان و سالار تمومی نداشت.....
    و من تصمیم نداشتم چیزی رو مخفی نگه دارم......
    شاید نباید همه اطلاعات رو به صورت یک جا گفت......اما دلیلی برای مخفی کردن نداشتم........
    اونها هم به اندازه من درگیر بودند......شاید من بخاطر بازی راه انداخته بیشتراما به هرحال خطر همیشه برای هممون وجود داره....
    از ارسلان و سالار خواسته بودم تا شب کمی صبرکنند تا همه چیز را توضیح بدهم
    به شایان خبر داده بودم امشب خانه همیشگی منتظر باشد.....
    وشایان خبرداده بود رز ایران است..........
    آمدن رز یعنی یک فاجعه.......
    ایران بودنش فاجعه تر......
    رز جایی باشد و آرامش برای کسی بگذارد غیرممکن است......
    رز جایی باشد و سیستم های امنیتی آنجا درامان باشد؟؟؟
    همیشه معتقد بود اگر جز برترین هکرهاست فقط بخاطر شیطنت هایش است......
    که اگر شیطنت هایش نبود هیچگاه هکر نمیشد....
    و من به چشم دیده بودم چطور نابودی به بار می آورد...............
    و کاش اینجا برای نابودی و شیطنت نیامده باشد.......
    که محال است....جز بالاترین محال ها......
    خونه شایان یه خونه دو طبقه بودکه بین یه باغ مخفی شده بود و کسی از بیرون این خونه رو تشخیص نمیداد.........
    وعلت انتخاب این خونه دقیقا همین خاصیتش بود........
    با نزدیک شدن به ویلا صدای فریادهای شهاب خونه رومیلرزوند..........
    شهاب و فریاد.....
    شهاب و عصبانیت.......
    شهاب معروف به خونسردی و فریاد.....
    شهاب همیشه و درهمه حال خونسرد بود با پوزخندی کنار لبش.....
    درب رو باعجله بازکردم......
    این همه عصبانیت نمیتواند عادی باشد.....

    بادیدن چهره سرخ شده شهاب و رز با لبخندهمیشگی و چشمهای شیطونش همه چیز دستگیرم شده بود.....
    این دختر مطمئنا با شیطنت هایش باز هم نابودی به بارآورده بود......
    واولین نابودیش،از بین بردن سکوت و آرامش این خونه همیشه سکوت بود.....

    -رز
    با لعن تهدیدآمیزی نامش را خواندم تا قبل از اینکه شهاب اورا بکشد،دست از لبخندهای مضخرف و بیخودش بردارد
    -اوه مای گاد.....ستا اومده
    با حالت تدافعی و اخمی که همیشه مواقع کاری برچهره مینشاندم و رز عجیب دربرابر اخم هایم سکوت میکرد گفتم:
    -بهتره توضیح بدی اینجا چکار میکنی و اینجا چه خبره؟دوباره چکارکردی؟
    -کاری نکردم.....
    شهاب-آره کاری نکرده......
    فقط یه ربع سیستم عمارت شمارو حک کرده که میخواسته فضولی کنه
    یه ربع ما از اونجا بی اطلاع بودیم،فقط بخاطر ارضا حس فضولی ایشون.....

    با بهت به شهاب خیره شدم.....
    رز برنامه شهاب را حک کرده بود.....
    شهابی که زبان زد بود......
    شهابی که پلیس ایران برای نوشتن برنامه امنیتیش دربه در دنبالش بود.....
    شهابی که استفایش را همان پنج سال پیش بافوت مادرش به سازمان اطلاعات وامنیتئ کشور داده بود وپذیرفته نشده بود و شهاب اما اهمیتی نداده بود
    پلیس ایران به دنبالش بود و او......
    که اگر پیدایش میکردند بازداشتش حتمی بود......
    شهابی که پلیس بین الملل پیشنهاد کار داده بود و شهاب نپذیرفته بود......

    -فکر نمیکردم برنامه کار شهاب باشه......
    وقتی اومدم و دیدمش برام جالب شد که بتونم هک کنم ولی مثل همیشه نشد.....
    من فقط3دقیقه تونستم خونه رو ببینم......
    همون یه دقیقه اول هم آژیر زده شد.......

    لبش رو جلو داد و ادامه داد:
    -10دقیقه بعد هم منو پیداکرد......
    من مطمئنم ردی نذاشتم......

    شهاب:هنوز زیادی کوچولویی.....

    ومن همه تلاشم رو برای لبخند نزدن کردم....
    که نمیشود به کار شهاب شک داشت.....
    او بهترین بود......
    اگر برادرش با همه خوب بودن وتوانائی هایش به تلنگر نیاز داشت
    اما او همیشه بهترین و وقت شناس ترین بوده و هست......
    تعجب رو میشد توی چشمای ارسلان و سالار دید......
    از همون موقع که از خونه بیرون اومدیم و امین که با ماشین دیگه ای از خونه خارج شده بود اطلاع دادکه پلیس تحت تعقیبمون داره و برای پیچوندنش یه تعقیب و گریز جانانه راه انداختیم،تا الان که با شایان و گروهش آشنا شده بودند تعجب رو میشد توی چهره هاشون دید.........

    -کی تونستی اینا رو جمع کنی؟
    نگاهم رو به ارسلان دوختم:
    -من جمع نکردم ارسلان.....
    دنبال کسی نبودم......به فکرم هم نمیرسید
    همه ی این آدم ها ضربه خوردن از باند منصور.....
    همشون هدف دارن.....هرکدوم به نحوی
    شهاب و شایان برادرند.......هردو روی همین پرونده کار میکردن
    میدونی منصور باهاشون چکار کرده؟
    من بهت میگم......خانوادشون رو به رگبار بسته......شایان زن و بچش رو از دست داده
    شهاب عاشق مادرش بوده......مادری که همه ی تنش رو به رگبار بستن
    بچه شایان.......یه دختر بچه4ساله شیطون.......
    فقط ما نیستیم که از منصور و گروهش ضربه خوردیم.....
    همه اون آدم ها به یه نحوی ضربه دیدن.......
    فقط پدرت نبوده که با سنگ دلی تمام کشته شده.....این آدم ها همشون عزیز از دست دادن.....
    وخیلی های دیگه که حتی نمیتونید تصورش رو هم بکنید......
    بغض توی گلوم تموم نشدنی بود....
    چطور یه آدم میتونه این همه سنگ دل باشه....
    چطور میشه انسانیت رو فراموش کرد و با قساوت تمام جان گرفت...
    انسانیت،وجدان،شرف،اعتبار.. .
    ناآشنایند برایم زمانی که که در بعضی آدم ها هیچکدام را نمیشود پیداکرد....
    آروم از کنار ارسلان و سالار درخود فرورفته میگذرم تا صحبتی با رز داشته باشم......
    اگر برای کمک اومده باید شیطنت هاش رو تا زمان نیاز کنار بزاره......
    به قول شهاب این شیطنت ها باید مکان خاصی پیداکنند ......
    مدیریت شوند تا نابودگر نباشند....
    وچه کسی به جز شهاب میتواند این دخترک سرکش 20ساله را مدیریت کند......

    ****************************************
    -رز(roz)
    - من برنمیگردم.....(I Brnmygrdm)
    -اگه میخوای بمونی باید زیر نظر شهاب کار کنی
    باید شیطنت هات رو کنار بزاری
    در ضمن این با شهاب بودن برای خودت هم خوبه
    میتونی خیلی چیزهای دیگه هم یاد بگیری
    (If you want to stay should not work under the Shahab
    His mischievous side should leave me
    In addition, the Shahab being good to yourself
    You can also learn other things)

    ابرویی بالا دادم و گفتم:
    -البته اگه بخوای(Of course if you want to)

    درست مثل بچه های 4ساله بالا و پایین پرید و از گردنم آویزون شد
    و به فارسی گفت:
    -تنها مشکلش بداخلاقیشه....
    و رز از هیچ چیز خبر نداشت.....
    از شهابی که جک ها و سروصداش،از شیطنت هایش که زبان زد خاص و عام همه اداره بود
    که حتی با همه خاص بودن شغلش هیچگاه صورتش ریش دار و دکمه های تا خرخره بسته نداشت.....
    ته ریش امروزش حاصل خستگی و ضربه های غم انگیز دیروزاست که نا جوانمردانه برتنش کوفته شده......






    من بدهکار توام ای مادر
    همه جانی که به من بخشیدی
    لحظاتی که برای امن من جنگیدی
    و بدهکار توام عمرت را
    روزهایی که ز من رنجیدی
    اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی....
    من بدهکار توام ای مادر!
    نگاهم رو با وحشت به ارسلان دوختم.....
    درک حرفاش اصلا جالب نبود......
    آروم زیر لب زمزمه کردم:
    -غیرممکنه بزارم....غیرممکنه....
    حق نداری ارسلان.....حق نداری با جون خودت بازی کنی
    مابراش تله گذاشتیم.....
    اون آدم باید توی تله ما بیفته....نه اینکه تو با این یارو جوجه سرگرده هم دست بشی و جون خودت و سالار رو به خطربندازی.....
    این راه درستش نیست......
    مابه اندازه کافی ضربه خوردیم......دیگه کافیه ارسلان.....

    -خطری نیست....
    اگر هم باشه پلیس باماست.....
    -پلیس؟
    مثل اینکه یادت رفته.....
    شایان هم پلیس بود....خانوادش که مردن از پرونده کنار گذاشته شد....
    شهاب چی؟.....اونم جز بهترین ماموراشون بوده
    چرا از اونا نتونستن محافظت کنند....
    اون دوتا ماموری که مردن چی؟
    ارسلان اونا از نیروهای خودشونم نمیتونند مراقبت کنند....
    من میدونم کم کاری ندارن ولی نفوذی دارن....
    چیزی که من ندارم.....
    برای همین هم برنامه اونا مشکل داره.....
    نه که نخوان.....نمیتونن از شما مراقبت کنند

    -یه جایی یه نفر باید بهشون کمک کنه که بتونن
    ستایش من نمیخوام خون پدرم روی زمین بمونه.....
    دوبار باعث شد من حس بی پدری کنم......
    درد داره....

    دستام رو دور گردنش حـ ـلقه کردم
    -منم درد کشیدم عشق من.....
    منم 20سال از عمرم رو دادم.....
    منم بی پدری کشیدم.....
    منم بی مادری کشیدم....
    داده هامون اونقدر زیاده که نمیشه شمردش....نمیشه اندازش گرفت....
    ارسلان دیگه نمیشه عمر من.....
    فکر اینکه اتفاقی براتون بیفته دیوونم میکنه.....

    سرش رو جلو آورد وبـ ـوسه محکمی روی گردنم گذاشت و آروم زمرمه کرد:
    -من همین الانم دیوونتم خــــــانــــــم......
    ***************************************
    کلافه و سردرگم شده بودم.....
    اینکه ارسلان و سالار میخواستن به خواسته پلیس خودشون رو یه سازنده مواد و قرص روانگردان نشون بدن اصلا جالب نبود
    غیرممکن بود منصور نفهمه همش بازیه.....
    وقتی اون کامیون پر از روانگردان رو از کارخونه خارج کردم و خواستم نظرش رو به سمت خودم جذب کنم......
    ولی الان حس میکنم اشتباهه.....

    -خانم ستایش به حرف من گوش میدی؟

    نگاهم رو به شایان و امین دوختم......

    -میگم پلیس نمیتونه محافظت کنه.....
    بهتره حالا که نمیتونیم جلوشون روبگیریم یه تعدادبچه های خودمون رو برای محافظت بزاریم
    به امیرم میگیم از اونجا مراقب باشه.....

    شهاب با قدم های همیشه محکمش وارد شد و گفت:
    -ردیاب هم لازم داریم.....
    باجان تماس گرفتم تا فردا به دستمون میرسه....

    و من هنوز هم با تمام شرایط امنیتی که در نظر گرفته بودند نگران بودم.....
    نگران نبودن فریدی که آب شده بود و انگار در زمین فرو رفته.....
    نگران آمدن منصورخان به عمارت......
    زیادی همه چیز عادی بود .....
    و این بیشتر از همیشه نگرانم میکرد......
    اینکه بازی اصلا به خواست من جلو نمیرفت......
    استرس و نگرانی همه وجودم رو گرفته......
    دوهفته از اومدن منصورخان گذاشته.....
    دوهفته از نقش های ارسلان و سالار گذشته.....
    هنوز هم نمیتونم باور کنم منصورخان اونقدر پیروخرفت شده باشه که نقشه اون جوجه سرگرد رو باورکنه......
    یه هفته از رفتن بابا و مامان به همراه پارسای عزیزم ونگین و نازی میگذره......
    پسرکم با غم و دلخوری رفت......
    نگین باچشم های به اشک نشسته راهی شد.....
    دو روزی میشه ارسلان و سالار با منصورخان راهی خونه باغ شدن......
    دو روز فقط یک بار تونستم باهاشون صحبت کنم......
    مجبورشدم با کمک یاس و الی از خونه بیرون بزنم و به خونه شایان بیام......
    حداقل اینجا از خیلی چیزهامطلع میشم......
    با کمک ردیاب و میکروفن هایی که توی لباس و دندون و همینطور ساعت هاشون کارگذاشته بودیم میتونستیم تاحدودی منطقه رو ردیابی کنیم
    از دیروز از باغ منصورخان خارج شده بودند و گوشی هیچکدوم آنتن نداشت اما به وسیله ردیاب فهمیده بودیم توی یکی از خونه باغ های نزدیک رشت هستند و تعدادی از بچه ها همون اطراف مـ ـستقر شده بودند........
    دلشوره یک لحظه هم دست از سرم برنمیداشت......
    هرلحظه که بچه ها خبر میدادند که نمیتونند به درون باغ نفوذ کنند دلشورم بیشتر میشد......

    با ورود شایان قدمی برداشتم.....
    چهرش تشویش عجیبی رو نشون میداد......
    توی دلم غوغایی بود.....غوغایی عجیب......انگار چیزی در دلم میجوشید.....
    آروم زمزمه کردم:
    -چی شده؟

    سری با کلافگی تکون داد.......
    -نمیدونیم کجاهستند.....
    همه چیز یه تله بوده......ردیاب ها جداشده بودند.....
    و بعد فقط ردیاب ها به خونه باغ انتقال یافتند.....
    ردی نیست.....

    نگاهم با تحیر به دهانش بود......
    نمیدونیم.....ردی نیست......
    کلمات توی سرم چرخ میخورد......
    بازنده من بودم.....
    ارسلان نیست.....
    سالار نیست......
    نفس هایم بالا نمی آیند......
    خدایا کجایی؟......
    خدایا از تو هم ردی نیست....توهم نیستی؟......
    خدایا......
    نفسم بالا نمی آید......
    همه چیز میچرخد......
    زمین گرد دارد میچرخد......
    چراشایان میدود......
    چرا امین میدود.......
    چرا میچرخند؟؟........
    چرا زانوهایم لرزش دارند؟.....
    چرا قدرت ایستادن ندارند؟؟......
    چرا فرود می آیم؟.......
    چرا چشم هایم باز نمی مانند؟؟......
    چرا.....
    چرا.......
    وآنقدر چراها در سرم چرخ میخورند که چیزی نمیفهمم.......
    بازهم نگاهم خیره در باغ خانه شایان است.....
    دوروز گذشته......
    دو روز در بی خبری جنون آور گذشته.....
    دو روز درآشوب دلمان......
    کلاغ های پلیس خبرآوردند که آنها هم بی اطلاعند.....
    که آنهایی هم که قول مراقبت همه جانبه دادند هم بی خبرند از مردان عمارتمان.....

    امین که به سمتم می آید با خوش خیالی دنبال ردی از شادی در چشمانش میگردم......
    اما نیست....حتی ذره ای.....
    تلفن را به سمتم میگیرد و لب میزند:
    -آقای جان هستند......

    کورسوی امیدی در دلم تابیده میشود......
    جان میتواند یاریم دهد.......

    آروم اسمش را زمزمه میکنم ولی صدای خشنش نفس را درسیـ ـنه ام حبس میکند.....
    -فکر میکردم بهترین شاگردم تویی
    اما فقط یه احمقی
    تو همون آدمی نیستی که وقتی همه ی دولت آلمان نتونستند ماریا وستر پیداکنند،تو تنها کسی بودی که پیداش کردی
    اما امروز ناامیدم کردی
    ایستادی چی رو نگاه میکنی؟













    (I think you are the best my student
    But only a fool
    You're not the same person when all the German government could not find an Westerwelle Maria, you've found the only one who
    Today disappointed Kurdish
    Look what you're standing?)







    -من نمیدونم بایدچکار کنم؟
    نمیدونم باید از کجا شروع کنم؟
    جان....کمکم کن......





    (I do not know what should I do?
    I do not know where to start?
    John .... help me ......)









    تو نیازی به کمک نداری-


    اگه نیاز داشته باشی مطمئن باش خودمو میرسونم......
    الان فقط خود تو میتونی پیداشون کنی.....
    خبرش رو بهم بده....منتظرم


    You do not ne
    If you need, I assure myself there soon ......
    I just wanna die .... I ed help
    am waiting for news ..... you can not Pydashvn






    با قطع شدن تماس ذهنم خودکار به کار افتاده بود.....
    انگار بعد از دو روز بیدار شدم.....
    من اومده بودم که از خانوادم محافظت کنم.....
    5سال دوریشون رو تحمل کردم.....
    5سال سختی کشیده بودم.....
    که امروز در این لحظه بتونم همه چیر رو درست کنم.....
    که بازهم منصور برنده نباشه.....
    که خانوادم بازهم توی دست گرگ صفتش حبس نباشه.....
    که از ترسی پسرم رو راهی دیار غربت نکنم......
    که همیشه و هرلحظه نگران نباشم برای جون وآبروی عزیزانم.....
    یک ساعتی بود به حرف های شایان و اون گوش میدادم.....
    شایان گفته بود میتونه از راهکارهای پلیسانش برای حرف کشیدن ازاون موجود نفرت انگیز.....
    گفته بود مابا این عصبانیت بهتره کنار بایستیم.....
    گفته بود و شهاب پوزخند زده بود.....
    گفته بود و امین سری به تاسف تکون داده بود.....
    گفته بود و ابروهای من بالا پریده بود......
    گفته بود و من فکر کرده بودم شایان داره درباره کسی حرف میزد که از زیرِزیززمین باغ لواسونش پیداش کرده بودم.....
    گفته بود و من فکر کرده بودم شایان فرید رو نمیشناخت.......
    گفته بود و من فکر کرده بودم شایان تجربه زندگی با این آدم ها رو نداشت.....
    گفته بود و من فکر کرده بودم شایان همه زندگیش رو بخاطراین آدم ها نباخته بود......

    دستام رو توی کت چرمم فروکردم.....
    این لباس یادگار روزهای بودن با جان بود......
    همون لباسی که لباس کارم محسوب میشد.......
    یه شلوار چرم تنگ با کت چرم همرنگش که تزئین های میخی داشت و کفش های چرمی که خودم عاشق براقیش بودم....

    -بهتره خودم وارد بشم.....بیشتر از این نمیتونم وقت تلف کنم.....
    شهاب-از اولم کارشایان نبود.....
    اون هنوزم فکر میکنه میتونه با درسهای دانشکده افسریش از کسی اقرار بگیره....
    و پوزخندی زد که عجیب دردناک بود.....
    -همراهم بیاید.....
    در رو باز کردم و با پوزخند وقدم های محکم پایین رفتم.....

    -میبینم که پدر عزیزم اینجاهستن.....چه بی خبر باباجـــــــان

    خودم هم از باباگفتن اونقد چندشم شد که به وضوح چهرم درهم شد و صدای پوزخندباصدای شهاب و امین پس زمینه اش.....
    -تــــو؟؟؟

    پوزخند دیگه ای میزنم و میگم:
    -خوبه که منو فراموش نکردید....امیدوارشدم فرید....
    -از من چی میخوای؟

    خوب بود که یک راست سراصل موضوع رفته بود.......
    -خوبه...خوبه....
    سرنگ توی جیبم رو بیرون آوردم.....
    روی صندلی روبروش نشستم و پای راستم رو روی پای چپم انداختم.....
    -بیااول درباره این سرنگ صحبت کنیم.....
    البته بهتره بگم محتویات این سرنگ.......
    خب فریدخان....به نظرت چی توش هست؟ها؟

    سکوت کردم و اون فقط خیره به سرنگ بود.....
    زمان زیادی ندارم و مجبورم سریع جلو برم.....وگرنه که من از این بازی چندان هم بدم نمیاد.....

    -خب چون میدونم باهوش نیستی خودم برات میگم.....
    توی این سرنگ یه سمه......
    سمی که مشهور به نام پادشاه سموم.....

    لبخندی زدم و توی چشمای بهت زدش گفتم:
    -البته که دارم بهت لطف میکنم......
    میخوام تورو مثل دو تا از پادشاهان به نام بکشم.....

    دورصندلیش قدمی زدم و از پشت سر روش خم شدم و گفتم:
    -راستی اسمشون رو میدونی؟
    خب باشه ناراحت نباش......خودم میگم......
    دوباره روی صندلی نشستم.......



    -ناپلئون بناپارت، جرج سوم (پادشاه انگلستان) و سیمون بولیوار.......

    بچه ها شما چی فکر میکنید خاطره انگیزنیست؟

    شهاب-به نظرمن زیادیش که هست ولی عـــالــیـــه

    -چی میخوای؟
    -عالیه فرید.....مـ ـستقیم میرم سراصل مطلب.....
    بهم بگو منصور ارسلان وسالار رو کجا برده؟

    -پس بالاخره گرفتشون......
    ردیاب هم بهشون بوده؟



    امین-بوده.....

    -ردیاب ها کجارفتن.....
    آدرس رو که امین گفت پوزخندی روی لبش نشست....

    -کوچه18.....درست پشت همون باغ یه باغ بادیوارهای سفیده.....
    مطمئنا اونا توی خونه پشتی هستن که زیر درخت های خونه باغ کوچه20قایم شده.....

    نگاهم رو به امین دوختم.....
    سرم رو آهسته تکون دادم.......

    -اگه.....فقط کافیه اشتباه باشه.....
    فرید مطمئن باش میکشمت.......اما ممکنه چیز بهتری پیداکنم که بکشمت.....دردناکتر....


    نگاهم رو ازش گرفتم و به طرف پله ها چرخیدم.....
    من یک روز از این مرد انتظار پدرانه داشتم.......
    و امروزچقدراز اون روزها دوربودم.......
    باخشونت دستم رو از دست دخترک بیرون کشیدم.....
    -چکار دارید میکنید؟اصلا متوجه کارتون هستید؟

    شهاب فریاد کشید:
    -معراج....سریع باش

    باتعجب بهشون زل زده بودم......
    این احمق ها داشتن چکار میکردن......

    -امین.....بیا دستام رو باز کن......
    میثم.....
    شایان....
    یاس.....
    شهاب چه غلطی دارید میکنید؟

    شهاب-نمیتونیم جونت رو به خطر بندازیم......
    باید همینجا بمونید تا ما برگردیم......
    -خفــــــــــــه شو.......

    امین-خانم،ما فقط به فکر سلامتیتونیم.....
    نمیدونیم اونجا چه خبره و نمیخوایم شما هم در خطر باشید......

    -دستمو باز کن امین.....
    شما تنهایی از پسش برنمیاید......
    زمان خوبی برای کار مسخرتون نیست.....
    سالار و ارسلان درخطرند......
    دستامو بازکنید.....

    شایان-نقشمون تکمیله.....نگران نباش.....
    سعی میکنم زود برگردیم....با ارسلان و سالار.....

    -میثم توهم نگران نیستی.....
    میثم اینا نمیتونن ارسلان و سالار رو نجات بدن.....

    میثم-اگه نتونیم اونا رو نجات بدیم حداقل شمارو داریم.....
    ارسلان خان سپردن بیشتر از جونمون از شمامحافظت کنیم.....

    ارسلان....ارسلان.....کاش به حرفم گوش میدادی عشق من.....
    ناامیدانه به همشون نگاه انداختم و غریدم :
    -وقتی دستام باز بشن....حال همتون رو میگیرم....
    تک تکتون رو......

    چشمام رو بستم تا نبینم رفتنشون رو......
    قلـ ـبم دوباره ناآروم شده بود......
    احساس خفگی مفردی داشتم.....
    دستام درد میکرد اما نه به اندازه قلـ ـبم.....
    کاش زود برگردند.....
    باامید برگردن....
    با ارسلان برگردن.....
    با سالارم برگردن.....
    کاش اینبار سرنوشت باهام خوب تامیکرد.....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نگاهم رو روی صورتشون میچرخونم......
    آروم زمزمه وار مینالم:
    -چه غلطی کردید؟
    -ماهمه تلاشمو.....
    -فقط خفه شید.....خفه شید.....
    اونقدر عصبی بودم که.........
    امین-منتظرموندیم ماشین منصور خارج بشه تا تعدادشون کمتر بشه.....
    بعد وارد عمل شدیم.....
    تمام باغ رو زیر ورو کردیم.......همه خونه باغ ها و زیرزمین ها رو گشتیم.....
    حتی یه نشونه کوچیک هم نبود......

    دور خودم میچرخیدم......
    حس میکردم همه ی مویرگ های مغزم داره منفجر میشه.....
    حس خفگی عجیبی داشتم......
    -داری سکته میکنی.....ستایش آروم باش.....
    دستام رو محکم مشت کردم.....باشدت توی شیشه بوفه کوبیدم و فریادزدم....

    -لــــــــعـنتــیااااااااا اا
    دستام به سرعت رنگ قرمزی گرفتن......
    ونفسم سنگین تر.......

    ***********************************************
    باصدای بلند فریادی ازخواب پریدم......
    با تمام سرعتی که میتونستم و بدون توجه به لباسم از اتاق بیرون زدم.....
    با ورود به سالن نگاه ها به سمتم چرخید......
    نگاهم که به دست های محکم شده یاشار روی پیراهن شایان افتاد اخم روی صورتم نشست......
    -کافیه....تمومش کنید.....
    -ستایش...ستااااا.....
    باتعجب به رز که فریادکشون از پله ها پایین میومد خیره شدم......
    -پیداش کردم....شوهربی خاصیتت رو پیداکردم....
    -چی؟
    -یه ردیاب حرارتی گذاشته بودم توی ماشینشون که حرکتش رو بهمون نشون بده.....
    ماشینشون شروع به حرکت کرده......
    جاده........
    -راه بیفتید.....
    باعجله به سمت اتاق رفتم و پالتوکه بخاطر وضعیت دستم خونی شده بود و شالم رو پوشیدم......
    امین-ستایش خانم صبرکنید.....ممکنه تله باشه..........
    -غیرممکنه....ماروی استارت ماشین ارسلان رمز گذاشتیم.....
    حتی سالارم از اون رمز اطلاعی نداره......
    کسی جز ارسلان نمیتونه اون ماشین رو روشن کنه......

    با شتاب بیرون رفتم......
    باید هرچه زودتر بهش برسم.....
    قبل از همه.....
    قبل از هر اتفاقی......
    ***********************************
    هرچقدر به محلی که آخرین مکان ردیابی بود نزدیک میشدیم استرس و دلهرم بیشتر میشد
    چرا ماشین باید وسط جاده توقف کنه.....
    به گفته بچه ها هیچ آبادی اون نزدیک ها نیست......
    اما توقف ماشین......
    خدایاخودت کمک کن......
    خدایا یه بار دیگه اونا بهم برشون گردون.....
    اما نیم ساعت بعد فهمیدم یه چیزایی رو دارم بدجور از دست میدم.....
    که بازم نداشته هام داره از داشته هام سبقت میگیره.......
    نگاهم به ماشین ها و چراغ گردان ها بود.....
    با توقف ماشین،قبل از اینکه دست و پایم سست بشه دستگیره را کشیدم و پیاده شدم.....
    قدم های پرشتابم به سمت پرتگاه نزدیک میشد.....
    چرا امین گفت همینجاست؟؟؟
    نفس حبس شدم رو محکم بیرون فرستادم.....
    باقرارگرفتن دستی جلوم،نگاهم را تا نگاه اخمو وبی حوصله سرباز وظیفه بالا کشیدم.....
    -نمیتونیدجلو برید خانم......

    آروم زمزمه کردم:
    -چی شده؟
    -خانم راد؟؟
    میدونستم هیچکدوم از بچه ها بخاطر بودن پلیس ها نمیتونن به این سمت بیان....
    چشمان لغزانم را به او دوختم......
    همان جوجه سرگردی که به خونش تشنه بودم.....
    -خانم راد لطفا آروم باشید......

    چشمان لغزانم را نگرفتم.....
    ازکدام آرام بودن حرف میزد......
    دستی روی صورتش کشید.....
    آروم گفتم:
    -ارسلان.....
    صدایم بیشتر زمزمه بود......
    کاش خوش خبر باشد.....همین یکبار....
    -ارسلان توی ماشین نیست.....
    سالار.....
    -داداشم؟؟
    -زخمیه......
    ماشین از پرتگاه پرت شده.....
    نمیدونم چقدر اما سالار صدمه دیده....
    بایدمنتقل بشه بیمارستان.....

    چند قدمی جلوتر میرم......
    لبه پرتگاه می ایستم......
    نگاهم به جسم مچاله شده ایست که شایدقبلا نام بهترین ماشین شهر را داشت اما.....
    صدای جیغ مانندی توی گوشم مینشیند اما من نگاهم به برانکاردیست که به سمت بالا آورده میشود.....
    برانکاردی که حامل برادرم است.....

    *******************************
    نگاه یخ زده ام را به در دوختم......
    دربی که باز شدنش میتونیست خبرخوب و بد داشته باشه.....
    -ستایش.....
    عزیزم بیا بریم دستت رو معاینه کنیم.....
    نگاهی گذرا به بانداژ خونین شده دستم میندازم.....
    دستم چه اهمیتی داره.....
    -ستایش چرا حرف نمیزنی عزیزم.....
    نگاه کلافم رو به الی میدوزم......
    سکوت کرده ام.....
    از همان زمان که ماشین له شده را دیدم......
    از همان زمان که صورت خونین سالار جلوی صورتم چرخید.....
    از همان زمان که مردی که راننده بود و از نفوذی ما مرده از ماشین بیرون کشیده شد.....
    از همان زمان که پلیس با دوربین هایش گفته بود مردی دیگر هم در ماشین بوده است.......
    از همان زمان که یک تیکه از لباس پاره شده ی ارسلان روی تخـ ـته سنگ پیدا شده.......
    از همان زمان که باز هم ارسلان گم شده اما ردی به جا مانده......
    از همان زمان که همه بدون گفتن من به دنبالش هستند.......
    کاش بغض پیچیده در گلویم میشکست تابگویم من نگرانم مَردگم شده ام هستم......
    کاش بغض پیچیده در گلویم میشکست تابگویم من نگران برادرِدرحال عملم هستم....

    با فشرده شدن دستم نگاه بغض آلودم را از چشمان نم دار الی میگیرم.....
    نگاهم به ماشین ها و چراغ گردان ها بود.....
    با توقف ماشین،قبل از اینکه دست و پایم سست بشه دستگیره را کشیدم و پیاده شدم.....
    قدم های پرشتابم به سمت پرتگاه نزدیک میشد.....
    چرا امین گفت همینجاست؟؟؟
    نفس حبس شدم رو محکم بیرون فرستادم.....
    باقرارگرفتن دستی جلوم،نگاهم را تا نگاه اخمو وبی حوصله سرباز وظیفه بالا کشیدم.....
    -نمیتونیدجلو برید خانم......

    آروم زمزمه کردم:
    -چی شده؟
    -خانم راد؟؟
    میدونستم هیچکدوم از بچه ها بخاطر بودن پلیس ها نمیتونن به این سمت بیان....
    چشمان لغزانم را به او دوختم......
    همان جوجه سرگردی که به خونش تشنه بودم.....
    -خانم راد لطفا آروم باشید......

    چشمان لغزانم را نگرفتم.....
    ازکدام آرام بودن حرف میزد......
    دستی روی صورتش کشید.....
    آروم گفتم:
    -ارسلان.....
    صدایم بیشتر زمزمه بود......
    کاش خوش خبر باشد.....همین یکبار....
    -ارسلان توی ماشین نیست.....
    سالار.....
    -داداشم؟؟
    -زخمیه......
    ماشین از پرتگاه پرت شده.....
    نمیدونم چقدر اما سالار صدمه دیده....
    بایدمنتقل بشه بیمارستان.....

    چند قدمی جلوتر میرم......
    لبه پرتگاه می ایستم......
    نگاهم به جسم مچاله شده ایست که شایدقبلا نام بهترین ماشین شهر را داشت اما.....
    صدای جیغ مانندی توی گوشم مینشیند اما من نگاهم به برانکاردیست که به سمت بالا آورده میشود.....
    برانکاردی که حامل برادرم است.....

    *******************************
    نگاه یخ زده ام را به در دوختم......
    دربی که باز شدنش میتونیست خبرخوب و بد داشته باشه.....
    -ستایش.....
    عزیزم بیا بریم دستت رو معاینه کنیم.....
    نگاهی گذرا به بانداژ خونین شده دستم میندازم.....
    دستم چه اهمیتی داره.....
    -ستایش چرا حرف نمیزنی عزیزم.....
    نگاه کلافم رو به الی میدوزم......
    سکوت کرده ام.....
    از همان زمان که ماشین له شده را دیدم......
    از همان زمان که صورت خونین سالار جلوی صورتم چرخید.....
    از همان زمان که مردی که راننده بود و از نفوذی ما مرده از ماشین بیرون کشیده شد.....
    از همان زمان که پلیس با دوربین هایش گفته بود مردی دیگر هم در ماشین بوده است.......
    از همان زمان که یک تیکه از لباس پاره شده ی ارسلان روی تخـ ـته سنگ پیدا شده.......
    از همان زمان که باز هم ارسلان گم شده اما ردی به جا مانده......
    از همان زمان که همه بدون گفتن من به دنبالش هستند.......
    کاش بغض پیچیده در گلویم میشکست تابگویم من نگرانم مَردگم شده ام هستم......
    کاش بغض پیچیده در گلویم میشکست تابگویم من نگران برادرِدرحال عملم هستم....

    با فشرده شدن دستم نگاه بغض آلودم را از چشمان نم دار الی میگیرم.....



    عقربه ها شوخیشان گرفته بود.....
    سرعتشان از حرکت مورچه های باغچه کنار خانه بی بی گل و عموحسین در باغ فرید هم آرامتربود.....
    همان مورچه هایی که هم بازی بچگی هایم بودند.....
    شش ساعتِ گذشته به اندازه شش سال گذشته.....
    اما هنوز هم خبری نیست.....
    نه از ارسلانِ گم شده..... ونه ازسالاری که شش ساعت ازورودش به اتاق عمل گذشته.....

    با فشرده شدن شانه ام نگاهم را از کاشی ها با برق سفیدی میگیرم به صورت یاشاری میدوزم.....
    -جناب سرهنگ اومدن....
    انگار خوب حرف چشم ها و اخم های درهمم رو میخونه که آروم میگه:
    -یه چیزایی رو نمیدونی.....
    ارسلان و سالار یه وکالت تام الاختیار دادن که اگریک هفته بعد از رفتنشون هر اتفاقی براشون بیفته.....
    مثل الان سالار که توی بیمارستانه....یاحتی گم شدن ارسلان....
    تو مالک همه ی میراث خانواده ای......
    همه کارخونه ها و شرکت ها.....
    وچون ارسلان از همه ی بچه ها برای گردوندن کارخونه وکالت داشته،الان همشون به تو میرسه.....
    اونا هم اینو میدونن.....
    الان هم برای کمک گرفتن برای ادامه راهشون و نفوذ توی کارخونه اینجا هستن.....
    اما....اما اگه تو نخوای چیزی ندارن که بخوان ازش استفاده کنند.....
    کمک کردن به اونا تصمیم توئه....نخوای حرفی نیست.....
    باتعجب به حرفهای تازه گوش میدم.....
    از دست تو سالار.....
    از دست تو ارسلان.....
    میدانستند چه خطرهایی هست و خود را در این چاه انداختند
    نفسم را با آه بیرون میدهم.....
    سری به نشونه مثبت تکون دادم و دوباره به درب اتاق عمل خیره میشم.....
    یاشار که متوجه شد علاقه ای به اینکه الان بخوام بااون سرهنگ و جوجه سرگرد ندارم از کنارم بلندشد و به طرف اونارفت.....
    و من فقط به این فکر کردم زیادی پرتوقع نیستند؟؟؟.....

    *********************************
    با بازشدن در وبیرون اومدن دکتر به همراه مائد می ایستم و سوالی به هردو خیره میشم......
    از مائد ممنون بودم که از اسم دایی جانش استفاده کرده و خودش رو به این بیمارستان مجهز رسونده
    هرچند من موافق بودم با هلی کوپتر سریعا به تهران و بیمارستان خودمون بریم
    8ساعت گذشته و من فقط امیدوارم به همون اخم نداشتن دکتره.....
    با چی شد گفتن یاشار،دکتر صحبتش رو با مائد ادامه نمیده و رو به من و یاشار شروع به توضیح میکنه:
    -پسر مقاومیه.....ومیدونم که ورزشکاره.....
    شکستگی چند تا از دنده ها باعث شده که نفس کشیدن براش سخت بشه.....
    دکتر ارتوپد کارهای لازم رو انجام داده و آتل بسته.....
    یک پای شکسته و یک پای ضرب دیده داشته......
    کوفتگی های بدنش مطمئنا مربوط به تصادف نیست و حداقل دو روزی ازشون میگذره.....
    و درباره عمل.....
    ضربه ای که به سرش خورده جدید نیست.....
    خونریزی مغزی که داشته و خونی که روی مغز جمع شده باز هم فکر میکنم مربوط به همون جریان کوفتگی هاست اما خب تصادف اون رو تجدید کرده که ما با عمل لخـ ـته رو خارج و کارهاب لازم برای جلوگیری از خونریزی رو انجام دادیم.....
    عمل نه زیاد خوب و نه بد بود.....
    بعد به هوش اومدن متوجه صدمات وارده به مغز میشیم که البته امیدواریم زیاد نباشه
    اما الان متاسفانه یه حالت کمای ابتدایی رو داره.....
    اگر تا48ساعت آینده به هوش بیان که چه بهتر.....

    آروم و لرزون میگم:
    -و اگه به هوش نیاد.....
    -خانم راد همه چیزهایی که ما میگیم احتمالات پزشکیه.....
    اصل کار خدای ماست.....هرطور اون صلاح بدونه......
    اما درمورد احتمالات اینکه بستگی به سطح هوشیاری ممکنه دیرتر هم به هوش بیاد.....
    یک هفته....یک ماه ویا حتی یکسال......
    و ممکن هم هست هیچوقت......

    هیچوقت توی سرم چرخ میخوره......
    مشت هام محکم تر میشه و توی دستام احساس خیسی میکنم......
    احساس خفگی دارم.......
    زمین زیرپام لرزش خاصی داره......
    نگاه هنوز به لب های دکتر و مائده اما گوش هام صداهاشون رو درک نمیکنه.....
    توی گوشم صدای ناقوس بلند کلیساهای برلین میپیچه......
    بارها توی برلین این صدا رو شنیدم و لذت بردم......
    مثل اینکه خدا با تمام وجود صدات میزنه.....
    اما چرا امروز این صدا تا این حد بلنده؟....
    اما چرا امروز زمین این همه لرزش داره؟.....
    اما چرا صورتم تا این حد داغ شده؟......
    اما چرا امروز زانوهام سسته؟.....
    زانوهام میلغزه و روی زمین فرود میام و آخرین چیزی که میشنوم صدای ســـتایش گفتن یاشارویا خدا گفتن مائد توی گوشم میپیچه.......
    وبعد دنیا رنگ سیاهی و مطلق بودن عجیبی میگیره......





    چگونه استـــ حال من…

    با غمـــ ها می سازمــــ…
    باکنایه ها می سوزمــــــــــ…
    به آدم هایی که مرا شکستند لبخند می زنمـــــــــ…
    لبخندی تـــلخـــــــ….
    خــــــــــداونــــــــــ ــــــــــدا…
    می شود بگویی کجای این دنیـــــــــــــا جای من استــــــــ…
    از تــــــــــــــو و دنـــیایی که آفـــــــــــریدی
    فقط در اعماق زمینـــــ اندازه یه قـــــــبر
    فقط یک قبـــــــــــــــر…
    در دور تـــــــــــرین نقطه جــــــهانــــ می خــــــــــــواهمــــــــ ـ
    خــــــــدایـــــا خــــــسته ام خــــــستهـــــــ…
    یاس:
    نگاهم روی صورت کلافه یاشار چرخ میخوره.....
    به سمتش میرم ودستم رو روی شونش میذارم.....
    -یاشار برو خونه داداش.....
    داری از پا میفتی.......

    پوزخند نشسته روی لب های خوش فرمش زیادی دردناک بود....
    -ارسلان نیست.....برادرم معلوم نیست کجاست....به سرش چی اومده.....زندس یا....

    با بغض چشماش رو ازم دزدید و دل من از این همه درد گرفت.....
    -سالار به هوش نیومده.....حالش بدترشده که بهتر نه.......
    ستایش هم که.....

    سرش رو تکونی میده و به سمت شیشه اتاق سالارقدم برمیداره.....
    نفسم رو با آه بیرون میرم.....
    از سه روز پیش که ستایش به خاطر فشار بسیار بالا دچار خون دماغ و بعد هم بیهوش شده همه چیز بیشتر گره خورده......
    وضعیت قلبی مناسبی نداره و بخاطر فشار بالا و داروهایی که دکتر تجویز میکنن هنوز هم حالت بیهوشی داره.....
    از دیروز که هردو رو به تهران و بیمارستان خودمون آوردیم خیالمون از هر جهت راحت تره.....
    چندین محافظ به خواست یاشار و نیاوشی که به تازگی برگشته و با این همه مشکل مواجه شده جلوی درب اتاق ها گذاشته شده بود و این موضوع خیالمون رو از منصورخان تا حدودی راحت میکرد........

    با صدای پرعجله خانم کمالی نگاهم رو از قامت برادرم میگیرم.....
    -خانم سپهرتاج.....خانم سپهرتاج.....
    -چی شده خانم کمالی؟چه خبره؟
    -خانم راد بیدار شدن......دکتر خواسته بودن مسکن ها رو قطع کنیم.....
    بیدار شدن و به اجبار میخوان از بیمارستان برن.....
    دکتر صلاح نمیدونن فعلا از بیمارستان خارج بشن اما ایشون......

    به ادامه توضیحات کمالی گوش ندادم و به سمت اتاق ستایش دویدم.....

    ***********************************************
    از زمانی که بیدارشده بودم و مغزم فعالیتش روشروع کرده بود و آخرین چیزی که یاد داشتم صحبت های آخر دکتر و افتادنم روی زمین بود.....
    به گفته پرستار سه روزه که بیهوشم و یه روزه که منتقل شدم بیمارستانمون......
    نفس کلافم رو بیرون دادم......
    -شما حالتون خوب نیست.....
    دکتر هم هنوز اجازه مرخصی ندادند......

    -من به اجازه دکتر نیازی ندارم.....
    -ستایش
    -یاس.....
    -عزیزم چرااومدی پایین.....
    باید استراحت کنی.....

    دستای گرمش رو توی دستای سردم فشردم......
    -سالار چطوره؟
    -هنوز بیهوشه اما من مطمئنم به هوش میاد.....
    آروم زمزمه میکنم:
    -ارسلان......
    -هنوز خبری نیست ولی.....
    -ولی چی یاس؟
    -دوستت اومده......آقای جان.....
    داره وجب به وجب دنبال ارسلان میگرده.....
    -جان؟
    -آره عزیزم......ولی تو باید استراحت کنی.....
    هنوز ضعف داری....

    خودم خوب میدونستم حالم اصلا خوب نیست ولی نمیتونستم منتظر بقیه هم بمونم تاشاید خبری برام بیارن.....
    اما اومدن جان خیالم رو تا حدودی راحت میکرد.....
    گفته بود به محض اینکه حس کنه نیاز به کمک دارم خودش رو میرسونه و من باور داشتم که میاد....توی سخت ترین لحظه زندگیم....
    ***********************************
    باصدای سرو صدایی چشمام رو بازکردم.....
    صدای فریاد یاشار بلندتر از همیشه بود......
    زیرلب اسم سالار و ارسلان رو زمزمه کردم و بدون توجه به سرگیجه و حالت تهوعی که دچارش بودم از تخـ ـت پایین اومدم و به سمت در رفتم......
    با خروجم بااون حالت آشفته و چشمای تار سکوت سالن رو فراگرفت.....
    اما نگاه من فقط صورت عصبی نیاوش و یاشار چرخ میخورد......
    دستم رو به دیوار گرفتم:
    -چی شده؟
    دوباره زمزمه میکنم:
    -چی شده؟
    یاشار با خشونت میگه:
    -خیالتون راحت شد؟تا کی میخواید آرامش ما رو به هم بزنید
    بسه دیگه.....هرچی بلا سرمون میاد بخاطر شماهاست......
    مگه نگفتی حواسم هست به اصطلاح رفیق......
    پس کو رفیقت؟......
    و بعد با نعره میگه:
    -ارسلان کجاست؟

    نگاهم رو به جوجه سرگردی میدوزم که باز هم جلوم سبز شده.....
    اونقدر بااین اصطلاح توی ذهنم خطابش کردم که حتی دیگه ذهنم هم برای پیداکردن اسمش بهم یاری نمیده.....

    -من فقط اومدم که با خانم راد صحبت کنم.....

    یاشار به طرفش یورش میبره و با فریاد میگه:
    -تو گ....ه میخوری مرتیکه بی شرف......
    مگه ما مرده باشیم که تو به ناموسمون نزدیک بشی.....
    کدوم حرف بی وجدان......مگه حرفی هم باقی مونده.....
    گمشو بیرون.....گمشو.....

    دستای الی که دورم حـ ـلقه زده رو جدا میکنم و قدمی جلو میرم.....
    بدون نگاه کردن به سرگرد،نگاهم رو به یاشار میدوزم و آروم صداش میزنم
    -بیدار شدی؟بخاطر صدای ما.....ببخش....
    بیا بریم استراحت کن....بیا زن داداش.....

    آروم زمزمه میکنم:
    -میدونی که بازم میاد.....
    با حرص زیر لب میگه:
    -میدونم.....

    -بیا همین الان جواب منفی رو بهش بدم تا بره و اینقدر آزارمون نده.....
    تو خوب میدونی من با کار ارسلان و سالار موافق نبودن.....
    نتیجه رو هم که میبینی......

    ***********************************

    با شنیدن جواب منفی من برای همکاری با پلیس اخم هاش توی هم پیچید.....

    -اما ارسلان مخالف نبود.....
    فکر میکردم حداقل شما راه همسرتون رو ادامه میدید......

    -از اعتماد شوهرم چی به دست اومد که بازهم به شما اعتماد کنم.....
    همون موقع هم من با قبول درخواست و پیشنهاد شما مخالف بودم.....
    اما ارسلان به رفاقت شما اعتماد کرده بود.....

    -من هم برای اعتماد ارسلان جونم رو گذاشتم.....
    الان هم دنبالش هستم.....وجب به وجب میگردم تا رفیقمو پیداکنم.....
    اما باید باعث و بانیش رو هم گیربیارم.....

    طرح پوزخند روی لـ ـبم پنهان نشدنیه......
    -باشه.....

    بااین حرف لبخندی روی لبش میشینه اما نمیزارم زیاد طول بکشه.....
    -برو ارسلان رو پیدا کن و سالم بیار.....
    برو سالار رو از این خواب لعنتی بیدارکن....
    اونوقت من.....کارخونه و شرکت که هیچ......
    همه ی آدم ها و تکنولوژی های در دسترسم رو در اختیارت میزارم تا بتونی اون بی وجودها رو بگیری....
    اما....
    اما تاقبل از اینکه سالار و ارسلان رو سالم به خانوادم برنگردونی،انتظار هیچ کمکی از ما نداشته باش.....

    -اما دیر میشه....
    -خب اون دیگه به شما ربط داره....
    میتونی خواستم رو زود انجام بدی که دیرنشه.....
    الان هم بهتره برید.....حالم مساعد نیست و میخوام استراحت کنم.....
    با عصبانیت و هدایت دست یاشار بیرون رفت......
    ومن نفسم رو با آه بیرون رفتم.....
    با ضربه ای که در خورد وبعد ورود خانم اکبری سرم رو از توی لپ تاپ بیرون آوردم......
    -خانم راد یه آقایی تشریف آوردن.....
    منتظر چشم میدوزم تا بگوید مرد آمده کیست.....
    -خودشون رو معرفی نکردند.....فقط گفتند از طرف شهاب اومده....
    گفتند به خودتون بگم میشناسید.....

    بادلهره اما قیافه ای خونسرد میگم:
    -بگو بیاد.....

    یکماهی از اون روزها میگذره.....
    چیزی تغییر نکرده......شاید هم تغییر کرده و من خودم را آنقدر مشغول کرده ام که نفهمم چه شده...
    تا شاید کمی هم که شده این دردی که مثل خوره همه ی وجودم رو میخوره فراموش کنم.....
    ارسلان گم شده و من همچنان به دنبال ردی از او.....
    سالار هنوز هم در خواب شیرینش فرو رفته و قصد بیرون آمدن ازاین خواب زمـ ـستانی رو نداره.....
    انگار که روح همه ی آدم های عمارت مرده.....هیچ شادابی وجود نداره......هیچ کدام حتی لبخندی هرچند کوچیک هم نمیتونند به لب بیارن.....
    و من....منی که مجبور به اومدن به شرکت و کارخونه شدم.....
    مجبور شدم چون نسبت به همه ی کارمندها و کارگرها مسئول بودم.....
    چون ارسلان خواسته بود.....
    از همون روزها که سرگرد مدام در تعقیبمون بود و من نمیتونستم با هیچکدوم از بچه ها در ارتباط باشم،همیشه یه نفر رو سراغم میفرستادن تا خبرها رو بگیرم.....
    همه تلفن ها کنترل بودند و من نمیخواستم حتی ذره ای نمیخواستم شک به دل منصور و سرگرد بندازم....
    مخصوصا اینکه هنوز نمیدونستم ارسلان کجاست و یه احتمال وجود داشت که ممکنه ارسلان هنوز هم پیش منصور باشه و اون تکه پاره شده ی لباس روی تخـ ـته سنگ فقط و فقط برای رد گم کردن باشه.....

    -سلام خانم.....
    -سلام...بفرمایید....
    -من از دوستای شهاب هستم.....گفت بیام و این بسته رو تحویل بدم.....

    نامه رو باز میکنم و نگاهم به خط درشت و کشیده شهاب میفته......

    "آدمی ناشناس توی روستایی دور تر از رودخونه مدتی هست توی خونه خان ساکن شده
    خان روستا یه زنه.....و اجازه دیدن مهمونش رو به کسی نمیده
    به کمکت نیاز داریم.....
    فرداد بهت کمک میکنه.......
    بسته رو روی میز جا بذار و نامه رو بسوزون.....
    منتظرتیم......"

    هیجان زده نامه رو بستم و به مردی که حالا میدونستم فرداد نام داره دوختم.....
    -تا چند ثانیه دیگه دوربین ها قطع میشه.....
    من توی پارکینگ منتظرتونم......با ماشین من میریم.....
    تااونا متوجه اتفاقات بشن....ما از اینجا دور شدیم.....

    نفس عمیقی کشیدم.....
    خوبه.....من چند دقیقه دیگه میام....
    اما قبلش باید منشیم رو بفرستم از دفتر بیرون بره......

    فرداد اوکی زیرلب زمزمه کرد
    گوشی رو برداشتم و رو به خانم اکبری گفتم:
    -همین الان برو حسابداری و همه ی فاکتورهای شرکت کیا اصفهان رو بیار.....
    -بگم بیارن؟
    نچی میکنم و میگم.....
    -نه میخوام خودت باشی تا چیزی جا نمونه.....
    چشمی میگه و من از مانیتورها میبینم که از دفتر خارج میشه......
    فرداد با گوشیش تک میزنه به کسی که نمیدونم وچند لحظه بعدهمه ی برق ساختمون قطع میشه.....
    روی صندلی ماشین جاگرفتم وآروم گفتم برو.....
    باخروج از پارکینگ شرکت نفس حبس شدم رو بیرون فرستادم......
    اونقدر باعجله بیرون اومده بودیم که حتی به یاد ندارم چطور 5طبقه رو تا پارکینگ رسیدیم.....
    با پیچیدن ماشین جلوی ماشین فرداد و ترمز ناگهانی فرداد محکم به جلو پرت شدم و قبل از هر واکنشی سرم به شیشه جلو اثابت میکنه......
    چشمام رو میبندم و به این فکر میکنم که یعنی مردی که توی خونه خان روستاست ارسلانه......اونم یه خانِ زن....
    از حسادت احمقانم پوزخندی میزنم......
    گیجم....
    چشمام رو که باز میکنم نگاهم دو مردی رو میبینه که با هم گلاویزند......
    یکی فرداد و یکی دیگه همون جوجه سرگرد مزاحم.....
    در رو باز میکنم و آروم و بی جون میگم و امیدی هم ندارم که بشنوند.....
    -مهندس....تمومش...کنید....
    اما شنید.....شنید وباعجله سرگرد رو رها کرد.....
    -خانم راد....حالتون خوبه؟
    -خوبم.....بهتره بریم به کارمون برسیم....
    -میرید اما بهتر نیست اول برای ما توضیح بدید؟
    سرم رو آهسته تکون میدم تا دردش کمی آروم بشه و میگم:

    -فکر نمیکنم برای سرزدن به کارخونم باید از شما اجازه بگیرم......
    گفته بودید از شهر خارج نشم.....نه از شرکتم.....
    الان هم میخوام به کارخونم سر بزنم......اگه حکم بازداشت دارید میتونید منو بازداشت کنید وگرنه به هیچ وجه نمیتونید جلوی من رو بگیرید......

    با حرص در رو میبندم و میدونم که دنبالمون میاد تا مطمئن بشه به کارخونه میرم و من هنوز هم فکرم به خونه ی زنیه هست که خان روستاست و مردی که شاید ارسلان باشه.....

    یه فرداد میگم که به طرف کارخونه بره و تماسی هم با شهاب بگیره تا راه بهتری پیدا کنه.....
    باید هرچه زودتر میرفتم و میدیدم که اون مرد ارسلان هست یا نه......
    یک ساعتی میشد خودم رو توی دفترکارخونه حبس کرده بودم......
    فرداد هنوز هم توی ماشینش و توی حیاط کارخونه نشسته بود.....
    با صدای در زدن،دستام رو از روی صورتم برداشتم و نگاهم رو به در دوختم......
    بیا تویی زمزمه کردم ......
    -سلام خانم.....
    -میثم.....چی شده؟
    -نگران نباشید اتفاقی نیفتاده فقط.....
    -فقط؟؟
    -یه سری کارها رو ارسلان خان انجام میدادن که به من سپرده بودن مراقب باشم و اگه مشکلی پیش اومد با شما درمیون بزارم......
    میشه لطفا با من تا جایی بیاید؟باید یه چیزی رو ببینید......

    سری تکون میدم و میگم:
    -باشه.... بیرون منتظرم باش.....

    سری به تایید تکون میده و بیرون میرم.....
    نفس خستم رو بیرون میدم و میگم:
    -خدایا خودت کمکم کن.....

    ***********************************
    نگاه متعجبم به سر در خونه با درب سبز رنگیه که میثم حرف از مشکلات درونش میزنه......

    نامش رو یه بار دیگه مرور میکنم:
    "خانه ی مهر سپهرتاج"
    -تقریباهشت سال پیش ارسلان خان اینجا رو راه اندازی کردند......
    یه سری بچه های بی سرپرست و بد سرپرست.......
    یا مثلا بچه هایی که پدر ها و مادراشون زندان بودن و بچه ها باید تحویل بهزیستی میشدن.....
    ارسلان خان با اجازه دولت اونا رو اینجا نگهداری میکردند......
    کسی جز ایشون،سالارخان و من از این مرکز خبر نداره......
    حتی یاشارخان که وکیلشون بودند......

    -چه مشکلی پیش اومده؟
    -بخاطر بارون های این چندوقت سقف آشپزخونه و چندتا از اتاق ها آب دادن......
    یه مقدار زیادی خرابی داشته......
    ارسلان خان میخواستن یه جابجایی برای بچه ها انجام بدن......
    گفته بودن خونه جدید تا چند روز دیگه آماده میشه اما اتفاقاتی که پیش اومد باعث شد تا جابجایی انجام نشه اما از دیشب شرایط بچه ها خیلی بده......هوا سرده و آشپزخونه هم نداریم....شوفاژخونه کامل از کار افتاده......
    قرارمون موندن توی این خونه نبوده وگرنه تعمیرات رو انجام میدادیم.......
    قدمی به سمت خونه برمیدارم و میگم:
    -میدونی خونه جدید کجاست؟
    -نه خانم.....آقا درباره ی خونه جدید چیزی نگفتن......


    یک هفته قبل:
    "-قرارمون با ارسلان خان دوهفته پیش بود اما چون ایشون نبودند عقب افتاد......
    فکر میکنم بهتره شماعمارت رو تحویل بگیرید.......

    -اون عمارت برای چی بوده؟
    -قرارمون ترمیم کامل عمارت و چیدمان به سلیقه ارسلان خان"

    عمارت با اون چیدمان عجیب......اتاق های چندتخـ ـته......
    عجیب بود.....
    حالا میفهمیدم وقتی میگفت اون عمارت خونه بچه هامه یعنی چی.......

    -بهتره به بچه ها خبر بدیم وسایلاشون رو آماده کنند.......
    میریم خونه جدید.......خونه جدیدشون رو یه هفته ای هت تحویل گرفتم.....

    -خونه جدید؟
    -عمارت قدیمی پدرهامون یکی و ترمیم شده......
    فکر میکنم 6برابر بچه های اینجا جا داره.......
    اما میخوام این خبر رو خودم بهشون بدم.......راه بیفت میثم کلی کار داریم....باید تاقبل از تاریکی هوا بچه ها اونجا جاگیر بشن.......
    نگاهم روی جنب و جوش بچه ها خیره بود......
    حدود 50تا دختر و پسربا سن های مختلف......
    -خاله......
    نگاهم رو به پسرکِ تپل و بامزه ای که 8سالشه میدوزم......
    پسری که توی این چند ساعت با خاله گفتن و پرسیدن از عمو ارسلانش حسابی از من دل برده......
    -جانم وروجکِ خاله.....
    -خاله.....اینجا رو شما و عمو ارسلانم واسمون آماده کردید؟
    -آره عزیزم.....اینجا از این به بعد خونه همه ی شماست......
    -عموارسلانم میاد؟
    -عمو ارسلانم میاد سپهر....الان سفره اما خیلی زود میاد......

    سری به تایید تکون میده و میگه:
    -بهش بگید من خیلی خیلی دوسش دارم.....
    ببخشید که فکر کردم ما رو فراموش کرده، اما من عمو رو دوست دارم......

    دستم رو دوطرف صورتش میزارم و بالبخندی همراه با بغض میگم:
    -عمو هم سپهرش رو دوست داره......عمو هیچوقت شمارو فراموش نکرده و نمیکنه.....

    بـ ـوسه ای که روی گونه ام نشست،آرامش بخش ترین بـ ـوسه ی این روزهای درهم و شلوغم بود.....
    *******************************

    -خانم تدین لازم هست بازم سفارش کنم؟
    -نه عزیزم....خیالت راحت باشه.....
    -به میثم سپردم شام رو سفارش بده تا بچه ها بتونند زودتر استراحت کنند.....
    این دو روز هم که تعطیله......
    واسه صبحانه هم میثم صبح زود خرید میکنه و میاد......
    به عزیز خانم گفتم زحمت بکشند یه لیست آماده کنند،واسه خرید آشپزخونه.....
    اگه کم بودی توی وسایل بچه ها بود لطف کنید لیستش رو به میثم تحویل بدید،تا کار خریدش رو انجام بده.....

    -فقط.....
    مکثی که میکنه و میگم:
    -خواهش میکنم خانم تدین بفرمایید.....
    -دو تا موضوع هست.....
    یکی رفت و آمد بچه ها که از اون مدرسه و محله دور شدیم.....خب سخته و.....

    لبخندی و میزنم و میگم:
    -نگران نباشید......گفتم یه سرویس برای بچه ها پیدا کنند.....
    از شنبه میتونند با سرویس رفت و آمد کنند.....
    ایشا سال تحصیلی جدید مدرسه همین اطراف ثبت نام میشن که رفت و آمد راحت تر انجام بشه.....

    کمی مکث میکنم و با لبخند میگم:
    -وموضوع بعدی؟؟
    -ممنونم ازتون.....به فکر همه چیز بودید....
    ما یه به جدید داریم.....پدر و مادرش توی تصادف فوت شدند.....
    بچه 7ماه به دنیا اومده.......وخب چون هیچکدوم از خانواده ها بخاطر مخالفت ازازدواج بچه هاشون مسئولیت این بچه رو هم قبول نمی کنند.....
    از بیمارستان تحویل گرفتم اما اسمی نداره.....
    ارسلان خان همیشه برای اینجور بچه ها اسم انتخاب میکردند و شناسنامه میگرفتند......

    -میتونم ببینمش؟
    -البته....

    با بغـ ـل گرفتن نوزادی که یکماه هم از تولدش نمیگذشت،دلم غنج رفت.....
    صورت سفید و چشمای آبی نازش،به روشنی آب بود.....
    -اسمش رو میذاریم آوین.....به معنای "به مانندآب"
    از این به بعد این دختر خوشکل آوین سپهرتاج میشه.....
    دختر ناز من......
    ******************************
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  9. Top | #19


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ادامه ی رمان بعد از سه پست

    با ورود به عمارت از بزرگی و زیباییش متعجب شدم
    یه ویلای خیلی بزرگ سفیدرنگ که درخت ها دور تا دورش رو بودند و بهش زیبایی خاصی داده بودند.....
    هوای اون عمارت درست شبیه جنگل بود.....
    -خوش اومد جانکم....بفرما...خان منتظرِ....
    با دیدن پیرزنی که شباهت عجیبی به بی بی گل داشت،لبخندی زدم.....
    -سلام بی بی خانم......شرمنده صبح به این زودی مزاحمتون شدم......
    -سلام دخترکم.....خوش اومدی مادر
    با ورود به عمارت سفید،سالن بزرگی روبرو قرارداشت که میزمرمری سفیدی وسط قرار داشت و روی اون یه گلدون طلایی خیلی شیک بود که جلوه خاصی به میز داده بود.......
    دخترکی از پله هاپایین اومد و گفت:
    -دایه جونم من راهنماییشون میکنم......
    -باشه لاکوجان(دخترجان).....بفرما دخترم...بفرما

    -بفرمایید خانم من راهنماییتون میکنم......

    وبعد آروم،طوری که فقط من بشنوم گفت:
    -خان گفتن بهتره فقط اون آقای کچل باهات بیاد.....
    گمشدتون جاش امنه......
    چشمکی زدو دو پله بالا رفت و به طرفم چرخید
    پربهت خیرش شدم......
    برق چشمای شیطونش،عجیب من رو یاد برقِ چشمای شیطون و پراز خنده سالار میندازه.....
    خطر چه اهمیتی داشت وقتی بتونم یه بار دیگه ارسلان رو ببینم......
    یه بار دیگه توی چشمای سبزجنگلیش خیره بشم......
    یه بار دیگه بتونم لمس دستای مردونش رو حس کنم......
    یه بار دیگه صدای نفس هاش رو بشنوم.........

    همونطور که به سمتش قدم برمیداشتم گفتم:
    -میثم با من بیا......امین تو همینجا بمون و به بچه ها خبر بده کارمون ممکنه طول بکشه نگران نباشن.....
    ایستادن نگران امین رو حس کردم........
    صدای قدم های میثم اما مچنان محکم و مردونه پشت سرم حس میشد.......
    -اینجا اتاق خواهرمه.....اتاقِ خان
    ضربه ای به در زد و با بیا گفتن صدایی در رو باز کرد.....
    اول من و بعد میثم وارد شدیم و دربی که پشت سرمون بسته شد......
    -زودتر منتظرتون بودم خانم ستایش راد
    متعجب به دختر زیبای روبرو خیره شدم.......
    زیبایی که طبیعی بود......زیادی خاص.....
    -نیازی نیست متعجب باشی......بفرمایید بشینید.....
    میثم-شما ما رو میشناسید؟
    -حدود دوماه پیش مردم روستا،مرد زخمی رو پیداکردند.....
    دوهفته ای حال بدی داشت اما بعد از روبه راه شدنش خواست که خبرزنده بودنش رو بدون اینکه پلیس یا هرکدوم از آدم های دوربرتون بفهمند به شما برسونم.....
    بعد از اینکه متوجه شدم هیچ راهی برای ارتباط با شما نیست، خودم اطلاعات اینجا رو از طریق مردم به آدم هاتون رسوندم اما چون ارسلان نمیخواست هیچ کس جز شما بدونید نذاشتم ببیننش تا شما رو جلو بفرستن.....
    -ارسلان کجاست؟؟
    -نمیتونستم توی خونم نگه اش دارم......
    اون رو توی یکی از خونه باغ ها به همراه یه دکتر و خواهرم که پزشکه نگهداری کردم.....
    صبح که خبر دادن شما اومدید اطلاع دادم حرکت کنند......
    حدود یه ربع دیگه میرسن......
    نگاهم را چرخاندم.....
    دستانش آتل داشتند.......
    صورتش لاغر شده بود......
    اما چشمانش......همان جنگل سبزی که دنیایم را میساخت خیره روبرو بود.....
    لب زدم....آرام و کم جان.....
    -ارسلان.....
    چشمانش هنوز هم به همان نقطه خیره بود......
    فاصلمان را با چند قدم پرکردم.....
    دستم را به بازویش چنگ زدم......
    -ارسلان....
    -اومدی خانمم؟
    نفسش.....گرمی دستانش.....باز هم داشتمش......باز هم ازآن من بود
    -دلم برات تنگ شده بود......داشتم بی نفست میمردم ارسلان.....
    -منم عمر من......تو نفس منی خانمم....
    نگاهم به چشمانش بود که هنوز هم سرگردان میچرخید....
    -چشمات.....
    -نمیبینم......نمیتونم صورت ماهت رو ببینم خانم خوشکلم.....
    -سلام ستایش جون.....من رها هستم...
    دستانش را در دستم فشردم......این دختر نسخه کپی شده همان خان بود اما آرایش کرده......
    نسخه خانمانه اش میشد رها خانم.......ونسخه مردانه اش همان خان است.....دختری که مردانه ایستاده.....
    نگاه نگرانم را که به ارسلان دید گفت:
    -نگران نباشید،با استادم صحبت کردم......آزمایشات ارسلان رو فرستادم تا چک کنند.....
    بخاطر ضربه ای که به سرش خورده بیناییش رو از دست داده.......
    اما با عمل درست میشه.....یعنی چیزی نیست که نشد داشته باشه......
    خان-بفرمایید بشینید......
    کنار همدیگه نشستیم......نمیخواستم از همدیگه جدابشیم......دیگه نمیتونستیم.....
    -پارسا چطوره ستایش؟......سالار؟بچه ها؟
    -پارسا خوبه.....هر روز حرف میزنیم.....
    بچه ها هم نگران توهستن......ولی همگیشون حالشون خوبه......
    بعد از کمی مکث گفت:
    -خب.....از سالار نگفتی......
    توی ماشین حالش خوب نبود.....داشتیم میرفتیم بیمارستان

    سکوت کردم......حرفی نزدم.....حرفی نبود.....
    عصبی و ناآروم غرید:
    -ستایش حرف بزن؟چه بلایی سرش اومده؟......میثم؟
    میثم-آقا.....سالارخان....
    ارسلان-بنال.....
    -توی کماست.....از روزی که تصادف کردید......
    چشماش رو بسته ارسلان.....داداشم.....چشماش رو باز نمیکنه.....

    بغضم ترکید.....بغضی که از وقتی دیدمش راه نفسم رو هر لحظه تنگ و تنگتر میکرد.....
    و حالا روی سیـ ـنه های مردم خالی میشه.......
    تکیه گاهم رو پیدا کرده بودم و چه اشکالی داشت اگر ضعیف باشم و شکننده......
    وقتی مردم هست.......باید زن باشم......
    نفس حبس شدم رو بیرون دادم.....
    -میدونی که باید چکارکنی؟
    -میدونم ستایش خانم......نگران نباشید
    -نمیتونم نگران نباشم.....جونش در خطره.....

    بارسیدن به امین که توی باغ قدم میزد،هردو سکوت کردیم.....
    امین نگاهی به چشمای من که هنوز از جداشدن ارسلان غمگین و اشکی بود واخم های درهم میثم کرد و گفت:
    -چی شد؟چرا طول کشید؟ارسلان خان بودند؟.....
    میثم-نبود.....یه نفر از روستای دیگس که بخاطر دعوای خان ها اینجا جاش دادند و نمیزارند کسی ببینتش.....

    و در ادامه با گفتن"ستایش خانم حال مناسبی نداره"باعث شد امین حرفی از تعجبش نزنه و سکوت کنه....

    ********************************************

    به خونه برگشته بودیم و همه چیز رو کتمان ردیم......
    نمیشد که بگیم.....جون ارسلان هنوز هم درخطر بود........
    ترجیح داده بودم امروز هم توی خونه بمونم......
    قرار بود خان ارسلان رو با ماشین شخصی خودش به تهران منتقل کنه......
    و به نظرم بهترین جایی که بهتره برای مخفی کردنش خانه ی مهرِ........
    به راحتی میتونم به اونجا رفت و آمد داشته باشم......
    به راحتی میتونم چندتا دکترخوب و متخصص رو به بهونه بچه ها وارد کنم برای درمان ومعاینه ارسلان.....

    -خانم؟.....ستایش خانم؟
    -چی شده؟
    -چندبار صداتون کردم.....حالتون خوبه؟
    -خوبم مریم....خوبم....
    -از اداره آگاهی اومدن.....میگن میخوان باشما صحبت کنند....
    من اومده بودم به شما خبربدم.....

    نفسم رو محکم بیرون دادم......
    حالا که از زنده بودن ارسلان مطمئن بودم باید این بازی رو تموم کنم....
    باید ضربه آخر رو بزنم و بازی رو برگردونم......
    همه چیز توسط جان انجام شده و مرحله نهایی مونده......
    مرحله ای که باعث بشه منصورخان بزرگترین اشتباهش رو انجام بده.......

    -بگو توی سالن منتظربمونن......لباسم رو عوض میکنم و میام

    -چشم خانم......
    دستاش گرم نیستن اما برام دنیان.....
    دستاش برام همه ی قدرتمه......
    اما خط های مواج روی مانیتور تنها امیدم هستن برای بیدارشدنش......
    برای داشتن دوبارش.......
    پاشو داداش چشم آبی من......
    پاشو که بابا عجیب بی تابه......
    پاشو که نمیدونم جواب مامان رو دیگه چی بدم .........
    پاشو دایی سالار جونِ پارسا......نمیدونم جواب بی قراری های داداشم رو چی بدم....
    پاشو داداشم.....تو باید امشب باشی و موفقیتامون رو ببینی.....
    تقه ای به در خورد.....اشک های روون شده صورتم رو با دست گرفتم و بفرماییدی زمزمه کردم
    -سلام خانم با من کاری داشتید؟
    -میثم؟؟
    -بله خانم؟
    -به سرهنگ و اون جوجه سرگرد خبر بده امشب نیروهاش آماده باش باشند
    بگو خبرشون میکنیم اما جز خودشون دو نفر کسی ندونه چه خبره......

    -بهشون اعتماد دارید؟
    -من به کسی اعتماد ندارم.......اماامشب....ته قصه است.....
    ته همه چیزه.....ته همه ی قصهِ سالها غصه ی و درد این خانوادس.....
    آروم وارد شدم....
    همه رو با خودم همراه کرده بودم تا همه آخر این بازی رو ببینن....
    همه اونایی که توی همه ی این سالها چیزهای با ارزشی رو از دست دادن.....
    عمو اردلانی که برادرش رو....پدرش رو...خانوادش رو از دست داده بود.......
    ارسلانی که پدرش رو...پدربزرگش رو از دست داده بود......
    یاشاری که همه ی زندگیش با سرشکستگی تهمت پدرش از دست داده بود.....
    یاسی که همه ی آغـ ـوش پدرانه ها رو از دست داده بود.....
    الی که همه ی پشتوانش رو از دست داد....تنها کسی که داشت.....
    ومنی که 20سال از عمرم رو براش دادم......

    دستام رو به حالت تشویق به هم کوبیدم.....
    -کاش مارو هم دعوت کرده بودید منصورخان.....
    خوب نیست ملک شراکتی و پول های تنهایی......

    -تو؟
    -فکرکردی بیخیالت میشم.....یا سرم یه جایی گرمه و تو هم مثل همه این سالها هرکاری که این خانواده رو نابود میکنه انجام بدی.....
    -هنوز بچه ای....من اومدم که جلوی ماشین هایی که تو داری از کارخونه خارج میکنی بگیرم.....
    نمیخوام توی کارخونم خلافی انجام بشه.....

    با صدای بلند قهقه زدم.....
    پوشه ای رو بالا گرفتم......
    -میدونی این پوشه چیه منصورخان؟

    لبخند خونسردی زدم و گفتم:
    -مدارکی که نشون میده شما قاتل آصلان سپهرتاج امیرسالاری و پدرش هستید....
    مدارکی که نشون میده شما سازنده قرص های مخدر هستید......
    مدارکی که نشون میده شما وارد کننده خون های آلوده به کشور هستید
    مدارکی که نشون میده شما قاچاقچی اعضای بدن انسان هستید.....
    مدارکی که نشون میده شما خائن به مملکتید.....خائن به مردم......

    یه نسخه از همه ی این مدارک برای پلیس ارسال شده.....
    اینجا آخر خطه.....

    -غیر ممکنه....هیچ مدرکی نداری.....
    مانی-کافیه بابا....همه ی اون مدارک وجود دارن....
    وقتی شنیدم باور نکردم.....ستایش گفت بیام و ببینم.....منی که نمیخواستم برگردم برگشتم تا به این دختر ثابت کنم درباره پدرم اشتباه میکنه.....
    اما دیدم اونی که اشتباه نمیکنه ستایشه.....منم که خوابم....منم که نمیبینم تو و خواهرم توی چه کثافتی غرق شدید.....
    دوستون داشتم و دارم.....بیشتر از جونم بابا.....
    اما مجبور شدم شما رو فدا کنم برای 72میلیون نفری که به هرطریقی درخطرند.....
    اما بابا یه سوال روهیچوقت به جوابش نرسیدم......
    چرابابا؟...چرا با خودتون و ما اینکارو کردید؟چرا خواهرم رو هم باخودتون غرق کردید؟چرامنوکشیدید وسط؟

    -پسرم رو هم تو برعلیه ام کردی؟ازش استفاده کردی؟

    این مرد هیچوقت نفهمید زندگی یعنی چی؟پسری داشت که در آلمان جز نوابغ بود.....پسری که دکترای فیزیک بود....
    اما او باخودخواهی زندگیش رو نابود کرده بود و حالا من مقصر به راه اومدن و فهمیدن پسرش بودم.....

    ********************************************
    یاس:
    مبهوتی مدارکی بودم که ستایش گفت......
    مبهوت ارسلانی که زنده بود و کنار میثم ایستاده بود......
    مبهوت مانی بودم که همیشه فکر میکردم یه پسر به درد نخور و احمقه......
    ستایش سری تکون داد وبه سمت ما برگشت.....
    -بهتره بریم....پلیس ها میتونن کار خودشون رو انجام بِدَ....
    با صدای شلیک با چشم های گرد شده به ستایش خیره شدم.....
    ارسلان-ستایش....
    اما دیر بود.....با ورود پلیس و سقوط ستایش،همگی به سمتش خیز برداشتن.....اما من هم چنان مات بودم
    مات زندگی که بازی های عجیبی دارد.....

    *****************************************
    نگاهم روباحرص به آتاناز میدوزم......
    -نمیخوام....نمیخوام ....نمیخوام....
    -من تکلیفم رو با تو و بابات مشخص میکنم آتاناز......

    از در اتاق آتاناز فاصله میگیرم.....
    -چی شده مادر؟
    -چی میخواستی بشه مامان خانم؟.....طبق معمولا نازدونه ارسلان خان روی اعصاب آدم رژه میره.....
    نمیدونم کی میخواد بزرگ بشه.....پیرشدم ازدستش.....
    -مادرجونی من خیلیم دخترخوبیم.....مامان فقط میخواد گیربده.....خب چه اشکالی داره منم مثل داداش لباس بپوشم؟

    به سمتش خیز برمیدارم که توی اتاق میره و در رو میبنده.......
    کلافه سری تکون میدم و به سمت اتاق میرم.....
    نگاهم که به آلبوم میفته لبخندی از ته دل میزنم.....
    14سال گذشته......
    از روزهایی که حس میکردم هر لحظه ممکنه خانوادم بازهم ازهم جدابشن......
    اون روز وقتی اون جوجه سرگرد به دیدنم اومد از چند روز غیبتم گفت،دعوتش کردم به اتاق کار ارسلان......
    مدارکی رو روی میز گذاشتم و چیزهایی رو توضیح دادم که کامل نبود......ازآدمی گفتم که کمکم بود.....
    از روزی که جونش رو نجات داده بودم و از پدرش شنیده بود....ازپدری که حالا بخاطر اون توی دست آدم هایی بود که به جونش رحم نمیکردن......
    گفت ثابت میکنه که پدرش اون چیزی که میگیم نیست.....اما زیر این ثابت کردن له شد....
    منصورخانی که همون شب بازداشت شد و 1سال بعد دراوج ناباوری همگیمون درزندان خودزنی کرد و مرد......
    بعد از اون شب و تیری که به شونم خورد و جون سالم به در بردم،همه چیز توی 14سال روی دور تند بود......
    سالاری که دوهفته بعد از اون شب هم توی کما بود و بالاخره چشم گشود......وچندسال بعد با خواهر ریحان خان(خانی که ارسلان رو پیداکرده بود)ازدواج کرد ویه پسر دوقلو به نام های سام و سورن دارن که عجیب شیطونند....
    ارسلانی که 1ماه بعد از به هوش اومدن سالار چشماش رو عمل کرد و یکبار دیگه نور به جنگل سرسبزش برگشت.....
    پدر و مادرم همراه با پسرکم برگشتند......دیگه نه میخواستیم و نمیتونستیم دور از همدیگه زندگی کنیم.....
    نیاوش ویاس با همدیگه ازدواج کردن و برای مدتی به فرانسه رفتند و دوفرزند دارند......یاسین12ساله و یکتا7ساله....
    و نیازی که درکمال تعجب همگیمون از یاشار خواستگاری......درست روزی که یاشار تصادف کرده بود و همه با نگرانی به بیمارستان رفته بودیم و بعد از مطمئن شدن هممون ازحالش،نیاز جلوی همه به یاشار گفت:
    -با من ازدواج یاشار....دیگه نمیتونم صبرکنم که دوسم داشته باشی و بیای خواستگاری......
    نمیخوام بقیه سالهای عمرم رو توی نگرانی از دست دادنت زندگی کنم
    با یادآوری اون روز لبخندی روی لـ ـبم میشینه......
    وبعد از 6ماه از خواستگاری حیرت آور نیاز باهم ازدواج کردن و دختری 8ساله به نام نیایش و حالا هم حامله است و به قول خودش یاشار دوباره خرش کرده.....
    و النای عزیزم که دوسال بعد و بااجازه ارسلان با رضا ازدواج کرد.....عشقی که بالاخره به ثمر نشست.....
    و دخترناز و 12سالشون السانام داره........
    و درآخر من و ارسلان.....بچه ای که همون روزها هدیه خداوندبود......امیرپاشای 14ساله ای که با برادرش مویی فرق نداره.....و4سال بعد خدا به ما دختری دادکه بخاطر علاقه شدید ارسلان بهش،اسمش رو آتاناز به معنی دختر نازنین بابا گذاشتیم......
    خوشحالم که خانوادم راهشون رو بازکردند و همه ی کسانی که ظلم کرده بودند به حقشون رسیدند.....
    فرید،فرهاد،ماندانا،منصور و همه ی اونایی که روزی قصد ویرونی ایران رو داشتندبه مجازاتشون رسیدند.......

    با نگاه به ساعت میفهمم که ساعت هاس غرق روزهای شدم که شادی بهمون روآورده بود......
    نمیگم سختی و غم نبود اما حداقل مثل قبل نبود......به سختی قبل نبود.....

    -سلام عزیزم.....خسته نباشی.....
    -مرسی خانمم....شماهم خسته نباشی.....
    -سلام بابااااااا.......
    -سلام عشق بابا.....جونم
    با حرص به آتاناز نگاه میکنم که از گردن ارسلان آویزون شده.....
    -ارسلان لوسش نکن.....دخترت اصلا دخترخوبی نیست.....
    -دوباره مامانت رو اذیت کردی دخترلوس بابا......

    آتاناز با ناز میخنده و میگه:
    -بابا شما که میدونی مامان فقط به من گیر میده.....
    -گیر میده یعنی چی دختر....خجالت بکش.....
    -داداش؟
    -جونم....بدو بیا ببینم فسقلی......

    وآتاناز از آغـ ـوش ارسلان به آغـ ـوش امیرپارسا تغییرمکان میده.......
    -سلام مامان....دوباره این لوس شد؟؟
    -سلام پسرم.....بیا تو عزیزم.....خسته نباشی آقا......

    -میزآمادست خانم......

    به طرف میز میریم و ولی میشنوم که آتانازمیگه،دیدی داداش....همش مامان حواسش به پاشائه....
    -آتاناز اگه رفتارت رو درست کنی کسی اذیتت نمیکنه عزیزم.....خب تو باید رفتارت و لباس پوشیدنت دخترونه باشه
    نه اینکه کت و شلوار مثل من و پاشا بپوشی.....توهم کت و شلوار بپوش اما دخترونه......باید خانم باشی خواهری خوشکلم.....

    و من لبخندی به این برادرانه های پارسا میزنم......
    و من لبخندی به شیرینی داشتن خانواده ام میزنم........
    و من لبخندی به دستای حـ ـلقه شده ارسلان دور شونه ام میزنم......

    ارسلان آروم توی گوشم زمزمه میکنه و من باردیگه به اوج میرسم:
    -همه ی عمر ستایشت کنم کمه خانمم.....دوست دارم عشق من....



    به پایان آمد این دفتر،حکایت همچنان باقیست.

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 10:40 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.