صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 26 , از مجموع 26

موضوع: رمان یخ زده

  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دیانا لبـ ـاشو از هم جدا کرد تا حرف بزنه که جناب راد و ماهان نزدیکمون شدن و دیانا از ادامه ی حرفاش منصرف شد!
    به گرمی با ماهان و جناب راد احوالپرسی کردم..کم کم افشین و آتوسا هم سر رسیدن..آقای تاجیک کت و شلواری به رنگ خاکستری به تن
    داشت و کنار بابا وایساده بود و بلند بلند میخندید و با عشق به تنها دخترش نگاه میکرد..یعنی نمیدونست دخترش با چه ترفندی داره عروس
    میشه؟؟ آتوسا یه پیراهن سفید بلند پوشیده بود..لباس نسبتاً پوشیده ای بود..یه گل بزرگ شیری رنگ از جنس خود پیراهن روی کمـ ـرش کار شده
    بود که باریکی کمـ ـرشو به رخ میکشید..موهاش با دیزاین ساده ای بالای سرش جمع شده بود..افشین با ماهان و جناب راد به گرمی احوالپرسی
    کرد..وقتی ماهان بهش تبریک گفت، لبخند تلخی زد و تشکر کرد..افشین و آتوسا روی صندلی های مخصوصشون نشستن..تور نازک و ظریفی
    روی صورت آتوسا بود که به محض گفتن "بله" باید افشین تو رو بالا میزد! دلم نمیخواست برم نزدیک عروس و دوماد و بهشون تبریک بگم!! با اینکه
    خواهر دوماد بودم و باید کنار عروس وایمیسادم اما ترجیح دادم بین مهمونا باشم و بهشون خوشامد بگم.. دوستای آتوسا تور بالا سرشونو گرفته
    بودن و قند میسابیدن! عاقد اومد و مشغول خوندن خطبه ی عقد شد!
    آتوسا قرآن و باز کرد و مشغول خوندن سوره ای شد..افشین با پوزخند به آتوسا و قرآن تو دستش نگاه کرد..دلم یه لحظه برای آتوسا
    سوخت..مطمئن بودم تو زندگیش لحظه از نیش و کنایه ها و سردیای افشین در امان نمیمونه!! خودش خواسته بود!!
    صدای ماهان و نزدیک گوشم شنیدم:
    چرا حس میکنم خوشحال نیستی؟؟؟
    سرمو برگردوندم سمتش! چقدر جذاب شده بود..یه پیرهن جذب سرمه ای رنگ پوشیده بود! یادم باشه وقتی زنش شدم فقط براش لباسای
    سرمه ای رنگ انتخاب کنم..این رنگ قیافه شو مردونه تر میکرد و زیادی بهش میومد!! نگامو از لباسش به چشماش حرکت دادم..به چشماش
    زمردیش زل زدم و گفتم: نمیدونم چرا دیگه هیچ چیز تو این دنیا از ته دل خوشحالم نمیکنه!!!
    ماهان با تعجب نگام کرد..کنارم وایساد..دیگه نمیشد به چشماش نگاه کنم..به دیانا زل زدم که وسط سالن وایساده بود و داشت با پسری حرف
    میزد و میخندید..
    _ خوش به حال دیانا! با هر چیز کوچیکی خوشحال میشه و میخنده! خنده های من خیلی وقته از ته دل نیست!! خیلی وقته که حس میکنم
    اتفاقایی که دور و برم رخ میده، باب میلم نیست و دلیلی واسه خندیدن و خوشحالی ندارم!!
    _ اما من فکر میکنم تو هم با چیزای کوچیک و پیش پا افتاده میتونی از ته دل خوشحال باشی و بخندی! یادت نیست وقتی رفتیم بالای اون تپه؟؟
    با دیدن اون گلای زرد چقدر خوشحال شدی؟ یادته همون لحظه هم بهت گفتم با چیزای کوچیک شاد میشی؟
    _ آره یادمه!!
    تو دلم گفتم: دلیل خوشحالی اون روز من فقط و فقط بخاطر حضور تو بود ماهان!!!
    _ دلم از دنیا و آدماش گرفته!! از کسیکه به برادرشم رحم نمیکنه هر چقدرم ناتنی باشه! از اعتقادای از دست رفته! از کساییکه چوب یه
    حماقتشونو میخورن..دلم از همه گرفته!
    داشتم حرف میزدم که گرمی دستای کسی و دور مچ دستم حس کردم! به خودم که اومدم دیدم دستای مردونه ی ماهان دور مچ دستم قفل
    شده..انقدر محکم مچ دستمو گرفته بود که حس میکردم الانه که مچ دستم خرد شه!
    _ تازه اولشه!! اول اولشه!! ماکان و افسون با نیومدن امروزشون تو این مراسم، نشون دادن که این بار شمشیرشونو از رو بستن!! برای من ذره
    ای اهمیت نداره..من یاد گرفتم خودم گلیم خودمو از آب بکشم بیرون! به کسی تو زندگیم نیازی ندارم..اگه تا دیروز هفته ای 2 بار میرفتم خونه ی
    بابام و بابامو میدیدم از امروز دیگه همون هفته ای 2 بارم نمیرم و بابامو بیرون از خونه ملاقات میکنم! کینه و کدورت افسون از من بیشتر از این
    حرفاس..من فقط نگران یه چیزی هستم!!
    ماهان خیره نگام کرد..منم از گوشه ی چشمم حواسم بهش بود..نفسم بند اومده بود..ماهان که انقدر محکم و قوی بود از چی میترسید؟؟
    حرفشو زد و تموم تنمو به آتیش کشوند..
    _ میترسم افسون با این کینه و کدورتش و با وسیله قرار دادن ماکان، فرصت عاشقی کردن و ازم بگیره!!!
    گر گرفتم!!
    _ میترسم نذاره تا آخر این قصه پیش برم و منو از بازی حذف کنه!!
    _ اون..اون نمیتونه این کار و کنه!!
    _ هنوز افسون و نشناختی!! کینه ی افسون از من فراتر از سهم الارث پسرشه!! اون اولشم طالب من بود نه پدرم!!!!
    شوکه شدم..کامل برگشتم سمت ماهان و مچ دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم: داری چی میگی؟؟؟ افسون؟؟...
    ماهان نگاهی به دور و برمون انداخت و صداشو آروم کرد و گفت: هیس آرومتر!! بعداً درموردش حرف میزنیم!!
    با صدای "بله" ی آتوسا، و صدای جیغ و سوت و آهنگ به خودم اومدم..ذهنم بدجور درگیر حرفای ماهان بود!! حـ ـلقه ها رد و بدل شد و همه برای
    دادن کادو و رقصیدن دور عروس و دوماد حـ ـلقه زدن..من و ماهان یه جای خلوت و به دور از شلوغی و انتخاب کردیم! سر درد شدیدی داشتم..
    _ میشه کامل توضیح بدین که قضیه از چه قراره؟؟
    ماهان روی مبلی نشست..یه پاشو روی پای دیگش انداخت و گفت:
    میخواستم واسه انجام کاری برم آلمان و افسون تو آژانس هواپیمایی کار میکرد و چند روزی منو به بهونه های مختلف و الکی کشوند آژانس و
    آخرشم بی خیال مسافرتم شدم و یه یکی از دوستام تو آلمان سپردم کارامو راست و ریس کنه!! افسون شماره موبایلمو گیر آورده بود و دیگه از
    اون روز به بعد، پیله کرد بهم! اولاش واقعاً منظورشو نمیفهمیدم و مطمئن بودم یه دختر مجرد 20 ساله نیست..درسته زیاد آرایش میکرد و
    تشخیص سن واقعیش سخت بود اما خب چین و چروک کنار چشماش به خوبی نشون میداد که چند سالی ازم بزرگتره!! از اون روز به بعد دیگه
    هر جا میرفتم سایه ی افسون و کنار خودم حس میکردم..به بهونه های مختلف برام کادو و گل میخرید..چند ماه گذشت وقتی افسون فهمید من
    خام دلبریا و رفتارای چندش آورش نمیشم از یه طریق دیگه ای وارد زندگیم شد..از یه راهی وارد زندگیم شد که نمیتونستم هیچ جوری حذفش
    کنم!! شده بود زن بابام!! به همین راحتی وارد زندگیم شد!! اصلاً باورم نمیشد بابام این زن و به جای مامان پاکم آورده باشه..تا چند ماهی نه
    محل بابا میذاشتم نه جواب افسون و میدادم..بعد از چند روز تصمیم گرفتم که به سردیام با افسون ادامه بدم و بدونه که بازم نمیتونه روم تاثیری
    ذاره..وقتی برای اولین بار بهش گفتم مامان! آتیش گرفت..انقدر عصبی شد و مثل گلوله ی آتیش جلز ولز کرد و با خشم بهم گفت که اونقدرام
    سنش زیاد نیست که بهش بگم مامان با اینکه پسرش همش 2سال ازم کوچیکتر بود! این حرفم خیلی بهش برخورد و تا چند روز پیش بابام ازم بد
    میگفت و اذیتم کرد تا اینکه تصمیم گرفتم یه خونه ی مـ ـستقل بخرم و به کل از افسون دور شدم.. بابا و ماکان از وقایعی که بین من و افسون افتاده
    کلاً بی خبرن! منم اینو بهت گفتم تا بدونی کینه ی افسون از من فقط سهم الارث پسرش نیست..عمیق تر از این حرفاست! این قضیه ماکان فقط
    یه سرچشمه ی کوچیکی از کینه ی عمیق افسونه!! افسون در غیاب بابا و ماکان چند باری بهم پیشنهادای شرم آور داده و مثل یه دختر 20 ساله
    خودشو در اختیارم قرار داده و من شدیداً باهاش دعوام شده و حتی تهدیدشم کردم..
    چشام تا حد ممکن گشاد شد..باورش خیلی برام سخت بود!!! افسون دیگه چه جور جونوری بود!!! چطور میتونه به پسر شوهرش نظر داشته
    باشه؟؟ به کسیکه همسن پسر خودش بود حالا با یکی دو سال اختلاف!! پس کینه ی افسون از ماهان چیزی عمیق تر از یه سهم الارث معمولی
    بود!! به زحمت روی مبلی روبروی ماهان نشستم..افسونی که من تو این مدت کم شناخته بودم محال بود آروم یه جا بشینه و همه کار میکنه تا
    زندگی ماهان و تیره و تار کنه..زندگی ماهان تیره و تار شه، مسلماً زندگی منم پودر میشه!!
    ماهان از رو مبل بلند شد..نزدیکم شد..
    _ نفس خوبی؟؟؟ رنگت خیلی پریده!
    فقط نگاش کردم..رمقی برای حرف زدن هم نداشتم..
    _ الان میام!
    ماهان رفت..سرمو بین دو تا دستم گرفتم..افسون کارگردان یه بازی خطرناک بود که بازیگراشم بی شک کیمیا و ماکان بودن! داره با این دو مهره
    بازی میکنه و بیچاره ها خبر ندارن فقط یه مهره هستن!!
    ماهان با یه لیوان شربت قند نزدیکم شد و لیوان و به دستم داد..
    _ اینو بخور..رنگت خیلی پریده!
    به زحمت چند جرعه ای از شربت قند خوردم!
    _ ماهان؟؟!!
    ماهان با تعجب نگام کرد..اولین بار بود بدون هیچ پسوند و پیشوندی و اونم با این لحن صداش میکردم! رنگ چشمای ماهان روشن تر شد و لبخند
    محوی رو لبـ ـاش نشست..
    _ افسون میتونه هر کاری کنه نه؟؟
    ماهان دستمو گرفت و آروم گفت: نه هر کاری!! افسون نمیتونه منو شکست بده!! با قدرتی که تو و چشمات به من میدین، میدونم که میتونم
    جلوی هر آدمی با هر کینه ای وایسم!! اونم مردونه!!
    کیلو کیلو قند تو دلم آب شد..این جمله ش یعنی همون جمله ی کلیشه ایه " دوستت دارم" دیگه مگه نه؟؟ حالا من چیکار کنم که جنس ماهان از
    نوع جنس محمد و پسرای دیگه نیست و نمیتونه راحت بگه دوستت دارم؟؟ با عشق نگاش کردم..ماهان سرشو پایین انداخت و دستمو رها کرد و
    ازم دور شد..حس خوبی داشتم!! خیلی خوب!!
    تو این بازی ای که افسون راه انداخته بود تنها یار و رفیق من ماهان بود! همه طرف افسون بودن و منم باید میرفتم سمت ماهان و از اون حمایت
    میکردم..نباید میذاشتم ماهان خرد شه و افسون لذت ببره..روزی فکرشم نمیکردم وارد بازی ای بشم که مهره ی اصلیش ماهانه!! بی شک دیانا
    هم سمت ما بود!! اما افسون با فکر پیش میرفت..هدف داشت..انگیزه داشت و برای رسیدن به هدفش هر کاری میکرد! تنها چیزی که تو این
    همهمه و بازار آشوب آرومم میکرد، چشمای زمردی ماهان و ته نگاهش بود!! حرفاش از جنس دوست داشتن بود..با همه فرق داشت و همین
    تفاوتش به دلم مینشست..هر چند ماهان نگفته بود دوسم داره..اما انگار دیگه خودمم دنبال شنیدن جمله ی لوس و بی مزه ی دوستت دارم از
    زبون ماهان نبودم..ماهان و همین جوری که بود قبول کرده بودم!! دوست داشتنشو اینجوری بیشتر قبول داشتم!! ماهان پسری بود که فعلاً براش
    زوده بهم بگه دوسم داره..بر عکس محمده که راحت عشق و محبتشو به زبون می آورد و در حد حرف بود..ماهان خاص بود..خاص بود که دیوونه
    وار دوسش داشتم..خاص بود که حاضر بودم تو این بازی باهاش همقدم بشم و ریسک کنم اما فقط کنارش باشم!!

    " من برای با تو بودن، قید همه چیز را میزنم..حتی زندگی را.."
    الهام.ح
    فصل نوزدهم** ( شروع بازی)

    _ با مهندس راد کار دارم!
    سرمو بالا بردم..یه مرد قد بلند با موهای جو گندمی و اخم های در هم رفته، روبروم وایساده بود و طلبکارانه نگام میکرد..انتظار سلام و علیک و
    احوالپرسی و از این قیافه نداشتم، اما خب یه کم ادبم بد نبودا!!
    مثل خودش سرد و طلبکارانه گفتم: الان جلسه دارن! نیم ساعت دیگه میتونم بفرستمتون داخل!
    اخمای مرد غلیظ تر شد..
    _ نمیفهمی میگم الان باید ببینمشون؟؟
    از کوره در رفتم..
    _ صداتونو نبرید بالا آقای محترم!! مثل اینکه شما نمیفهمید..میگم ایشون جلسه دارن!!
    با دست به مبلی اشاره کردم و گفتم: بفرمایید بشینید تا جلسشون تموم شه!!
    صورت مرد از خشم به سرخی میزد!
    _ همین الان زنگ بزن و بهش بگو جلسه شو زودتر تموم کنه!! چه دختر گستاخی هستی!! هنوز نمیدونی چطور با سهام دار این خراب شده رفتار
    کنی!!؟؟
    قبل از اینکه بتونم حرفای مرد و برای خودم تعبیر کنم یا به نتایجی برسم، در اتاق کیمیا باز شد و کیمیا به سمت مرد اومد..
    _ وای سلام پدر..خوش اومدین! چرا خبر ندادین میاین؟
    مرد: این منشی گستاخ و کی استخدام کرده کیمیا؟؟
    کیمیا با نفرت و خشم نگام کرد و رو به پدرش گفت: مهندس راد پدر! میبینید چقدر بی پروا حرف میزنه!!؟ منم باهاش مشکل دارم..اما شما
    خودتونو عصبانی نکنید پدر!
    پدر؟!! این مرد مغرور و از خود راضی همون مهندس فروزانه معروفه؟؟؟ سهام دار شرکت؟؟ کیمیا، مهندس فروزان و به اتاقش برد!
    نفس راحتی کشیدم! حالا میتونستم علت ناهنجاری های شخصیتی و ژنتیکی کیمیا رو درک کنم!! طفلک دست خودش نیست..بدون شک
    تمامی ژن هاشو از پدر گرامش به ارث برده و این وسط ژن های مادرش کاملاً مغلوب بوده!! بعد از نیم ساعت مهمونای ماهان از اتاقش بیرون
    اومدن..ماهان مهموناشو تا دم در بدرقه کرد..نگاش به من افتاد..
    _ چته؟ خوبی؟
    _ مهندس فروزان اومدن!!
    ماهان با تعجب نگام کرد..خندید و گفت: چی شده به کیمیا میگی مهندس فروزان؟؟ همین کیمیاشم به زور بهش میگی!
    الانم وقت شوخی بود آخه؟؟ یعنی نفهمیده چقدر جدیَم؟؟
    _ منظورم کیمیا نیست..منظورم خود مهندس فروزانه! پدر کیمیا!
    ابروهای ماهان از تعجب بالا رفت و لبخند رو لبـ ـاش ماسید!
    _ پدر کیمیا اینجاست؟؟
    _ بله! اتاق کیمیاس!
    _ اینجا چیکار میکنه؟؟ حتماً موضوع مهمیه که خودش اومده اینجا! تا حالا سابقه نداشته کارای شرکت و خودش پیگیری کنه!
    در اتاق کیمیا باز شد..حرفای ماهان دلشوره مو بیشتر میکرد! کیمیا و مهندس فروزان بیرون اومدن..مهندس فروزان به گرمی با ماهان دست داد و
    بغـ ـلش کرد..ماهان و مهندس فروزان به سمت اتاق مدیریت رفتند و در کامل بسته شد..!!
    کیمیا انگشت اشاره شو مقابل صورتم گرفت و با لحن بدی گفت:
    بار آخرت باشه جلوی پدرم زبون درازی میکنیا..بابام دیگه اخلاق منو نداره و هر کاری دلش بخواد باهات میکنه و خودت مقصرشی!!
    پوزخندی زدم و گفتم: امروز فهمیدم که بیشتر ژناتو از کی به ارث بردی!!
    کیمیا با خشم نگام کرد و گفت: حیف که امروز حالم خوبه..وگرنه نشونت میدادم ژنایی که به ارث بردم چقدر واسه تو میتونه خطرناک باشه!!
    کیمیا پشتشو بهم کرد و به سمت اتاقش رفت و در رو محکم بست!!
    از حضور بابای کیمیا خیلی میترسیدم!! حس خوبی بهش نداشتم..نه به خودش نه به حضور امروزش تو شرکت! حتی وقتی ماهان و بغـ ـل کرد و
    باهاش دست داد هم، هیچی از حسای منفیم بهش کم نکرد! یه چیزی تو عمق چشماش بود که ته دلمو خالی میکرد!!
    هر چی بود این مرد از آشناهای افسون بود..زنی که کارگردانی این بازی و به عهده گرفته بود!!
    به بخار غلیظی که از فنجان چای جلوم بیرون میومد، چشم دوختم!! یاد چهره ی خندان کیمیا و خنده های معنی دار باباش و صورت در هم رفته و
    ناراحت ماهان افتادم و قلـ ـبم آتیش گرفت..از وقتی مهندس فروزان رفته بود،ماهان از اتاقش بیرون نیومده بود!!
    کیمیا جلوم رژه میرفت..با غرور نگام میکرد..هر چی بود یه طوفان بزرگ در راه بود! اینو از جو سنگین حاکم و نگاه های نیش دار کیمیا و سکوت
    ماهان، به راحتی میشد فهمید!! پس افسون بازی و شروع کرده بود!!
    _ زیاد نذاشتم خوب بتازونی و خوشحالی کنی نه؟؟
    نگاش کردم! چقدر جنس نگاهاش شبیه نگاهای افسون بود!! چقدر کیمیا مکار بود! افسون خوب میدونست چه جوری بازیگراشو شبیه خودش،
    بدجنس کنه! کیمیا جزئی از مکر و حیله ی افسون بود! افسون یه آینه ی بزرگ بود که از تیکه های تیزی مثل کیمیا درست شده بود!
    _ چی باعث شده انقدر خوشحال شی؟؟
    کیمیا نزدیکم شد..انگار منتظر این سوال من بود..لبخند دندون نمایی زد و گفت:
    تاچند روز دیگه ماهان برای همیشه مال من میشه و توی گستاخ زبون دراز هم از زندگیم میندازم بیرون!!
    لرزی به تنم وارد شد..کیمیا از سکوت طولانیم استفاده کرد و ادامه داد:
    ببین نفس! یا خودت تا فردا استعفاتو مینویسی و دیگه پاتو اینجا نمیذاری یا خودم حذفت میکنم!! این شرکت به جون ماهان وصله! ماهان مجبوره
    قبول کنه با من باشه و مطمئن باش دیگه از این رمانتیک بازیا ازش نمیبینی! تا وقتی باهات تیک میزد و هواتو داشت که پای سهام شرکت در
    میون نبود..اما حالا..برای ماهان فقط شرکتش مهمه!! تو رو هم فدای اینجا میکنه..به راحتی!!
    هر کلمه ای که از دهن کیمیا بیرون میومد میشد یه تیر تیز و زهر آلود و تو قلـ ـبم فرو میرفت! هر چند نشون نمیدادم و هنوز همون نقاب سرد و بی
    روح و رو صورتم نگه داشته بودم اما از داخل نابود شدم!!
    نباید میذاشتم کیمیا به هدفش برسه..ماهان هنوزم برای من همون ماهان بود..حتی با اینکه میدونستم نصف حرفای کیمیا درسته!!
    لبخند کجی زدم و با لحن کوبنده و قاطعم رو به کیمیا گفتم:
    با این همه قوه ی تخیل و استعدادی که تو داری، حیفه اینجوری خاک بخوری!!
    کیمیا با حرص نگام کرد و گفت: نشونت میدم کی قوه ی تخیلش قویه!! هر جور شده حذفت میکنم!!
    کیمیا به سمت اتاقش رفت!! با خشم وسایل رو میزمو بهم ریختم و کاغذای رو میزمو مچاله کردم..عصبی بودم..از درون داغون بودم!
    شقیقه هامو محکم ماساژ دادم..حالم از این شرکت و آدمای دو رنگش بهم میخورد! دیانا این روز و بهم هشدار داده بود! گفته بود افسون از این راه
    وارد میشه! گفته بود تنها راه زجر دادن ماهان، همینه!! تنها راه خرد کردن من! اینجوری هم ماکان به مراد دلش میرسید هم کیمیا!! به نفعی به
    حال افسون داشت؟؟ افسون که چیزی بهش نمیرسید!! این تموم بازی نبود..باید زودتر میرفتم خونه!! نمیتونستم این فضا رو تحمل کنم..
    وسایلمو جمع کردم و خواستم برم که در اتاق ماهان باز شد..
    _ نفس وایسا! باید با هم حرف بزنیم!! حتی برنگشتم که قیافه ی ماهان و ببینم! قیافه ی ماهان تو این اوضاع دیدن نداشت!! نمیخواستم
    شرمندگیشو ببینم..ماهان من نباید شرمنده باشه! باید همیشه مغرور باشه..باید همیشه سرش بالا باشه و با غرور به بقیه نگاه کنه!!
    نمیتونستم بمونم! باید میرفتم..شاید این رفتن..ابدی باشه!! هیچ جایی واسه موندن نداشتم!! بذار کیمیا بگه حذفش کردم..بذار بگه ترسید
    ازم..بذار بهم بخنده..چه اشکالی داره؟؟ فقط نباید میذاشتم چشم ماهان پر از اشک باشه..نباید میذاشتم افسون خوشحال شه! نباید میذاشتم
    ماهان این شرکت و از دست بده..که زحمتاش به باد بره..نباید!!
    _ ببخشید من باید برم! کار دارم! خدانگهدار!
    بدون اینکه وایسم و به صدا زدنای ماهان اعتنا کنم، از شرکت خارج شدم! اشکام بی صدا رو گونه هام میریخت! ماهان باید با کیمیا ازدواج میکرد و
    سهم من باز هم تنهایی میشد! دوباره برگشته بودم به دورانی که از محمد خیانت دیده بودم!! بازم تنها شده بودم!! بازم رفیق روزام فقط تنهایی
    بود!! من باید قوی باشم! من اون نفسی هستم که اولین عشقش جلوی چشماش با یکی دیگه رو با عشق نگاه کرد....من همون نفسی هستم که اولین کسی که وارد قلبش شد بهش گفت براش بهترین نیست....
    .من بیشتر از اینا سرم اومده..من بیشتر از اینا طعم باخت و چشیدم..نباید بشکنم..باید
    دوباره از نو شروع کنم! باید از خاکستر خودم دوباره زنده شم و جون بگیرم! باید محکم باشم! باید طاقت بیارم! چه ماهان سهم من بشه چه
    نشه! نباید بشکنم..نباید ببازم! اشکامو با پشت دستم پاک کردم..نمیدونم از سرما بود یا از درد، اما حس کردم قلـ ـبم یخ زد..!! به صدای تق تق
    کفشام گوش دادم و به فکر متن استعفا نامه م افتادم..!!


    شاید قانـــون دنیا ـهمین باشد
    تو صاحب ِ آرزویـــــے باشـے
    کــ ِ شیرینــے تعبیرش
    براے دیگــــــریست



    _ الو نفس؟ گوش میدی یا نه؟ این مسخره بازیا چیه؟؟ هـــــــــــا؟ چرا استعفانامه تو دادی یکی دیگه بده دستم؟؟ پاشو بیا شرکت و اون روی
    سگ منو بالا نیارا..اینجوری میخواستی با من جلوی مشکلات واسی؟ آره؟ اینجوری میخواستی همپای من بیای؟؟ رفیق نیمه راه شدی نفس!
    بی صدا اشک میریختم و حرفی نمیزدم! ماهان عصبی بود..صداش بم بود..نمیتونستم چیزی بگم..میترسیدم چیزی بگم و همه چیز و خراب
    کنم..دیروز استعفا نامه رو نوشته بودم و داده بودم به الناز تا برسونه دست ماهان! به نظر خودم بهترین کار ممکن تو این شرایط همین بود! نباید
    میذاشتم حضورم تو اون شرکت، اراده و عزت نفس ماهان و متزلزل کنه! باید خودم، خودمو حذف میکردم تا ماهان و مقاوم کنم! تا بهش این اجازه
    رو بدم که زیر فشارای افسون کم نیاره و خم نشه!! باید خودم خم میشدم تا ماهان تا نخوره!!!
    _ ببین نفس چی میگم بهت! تا 10 دیقه ی دیگه پا میشی میای شرکت..فهمیدی یا نه؟؟!!
    صدای بوق آزاد تو گوشم پیچید! دوس نداشتم ماهان انقدر عصبانی شه..اما به نفعش بود! با نوک انگشتم خیسی گوشه ی چشمامو پاک کردم و
    گوشیمو رو مبل پرت کردم!
    صدای آتوسا اومد: نفس جون بیا صبحونه حاضره!
    آتوسا از ساعت 8 صبح اومده بود اینجا..بابا سر کار بود و افشینم خواب بود..پوفی کشیدم و به آشپزخونه رفتم!
    چه کرده بود عروس خانوم!!! میز و به زیبایی و با رنگای اشتها آوری تزیین کرده بود! آتوسا از این سلیقه ها هم داشت و رو نمیکرد؟؟
    زیاد میل نداشتم..تموم ذهنم درگیر ماهان بود! بدون هیچ حرفی لقمه ای برای خودم گرفتم و داشتم باهاش بازی میکردم که صدای زنگ تلفن بلند
    شد..به سمت تلفن رفتم..
    _ الو؟
    _ الو خانوم برومند؟
    _ بله بفرمایید؟
    _ سلام! سروش اخوان هستم!
    _ سلام مهندس اخوان..چیزی شده؟
    _ قضیه ی این استعفاتون صحت داره خانوم برومند؟
    _ بله!
    _ آخه دلیلش چیه؟ انقدر یهویی؟
    سکوت کردم!
    _ ببینید خانوم برومند بهتره خودتون بیاید شرکت و با ماهان صحبت کنید! ماهان قاطی کرده و افتاده به جون همه و داره پاچه ی همه رو میگیره!
    بهتره بیاید و دلیل استعفاتونو حضوری بهش بگید! تو این شرایط پیدا کردن یه منشی با اعتماد و زرنگ خیلی سخته!
    _ اما من..
    _ خواهش میکنم بیاید! من دیگه باید برم..میبینمتون!
    قبل اینکه حرفی بزنم، سروش تماس و قطع کرد! گوشی تلفن و سر جاش گذاشتم! صدای "سلام" افشین منو از افکارم جدا کرد!
    _ سلام داداشی!
    _ کی بود این وقت صبح؟
    _ از شرکت بود..باید برم!
    _ مگه دیشب نگفتی دیگه نمیخوای بری شرکت؟
    _ چرا گفتم! اما مهندس اخوان زنگ زد گفت برم شرکت!
    افشین سوالی نپرسید و به سمت آشپزخونه رفت! گاهی وقتا از اینکه سوال پیچم نمیکرد خیلی خوشحال میشدم!
    صدای افشین که داشت با آتوسا بحث میکرد رو اعصابم بود!! یه روز نشد افشین به آتوسا گیرای الکی نده! بیچاره آتوسا!!
    لباسامو پوشیدم و از خونه اومدم بیرون!! خدا امروز و بخیر کنه!!
    ***

    دیگه از دیدن ساختمون لوکس شرکت ذوق مرگ نمیشدم!! بیشتر بغضم میگرفت..از این شرکت خاطره ها داشتم!! برام سخت بود دیگه اینجا
    نیام! ندیدن چشمای زمردی ماهان برام خیلی عذاب آور بود! با بی رمقی و کلافگی از پله ها بالا رفتم! دوست داشتم این روز آخری از پله ها بالا
    برم! دوست داشتم تو رفتنم از این شرکت تاخیر بیفته!! به دفتر شرکت رسیدم..سوت و کور و خلوت بود! فقط صدای کفشای من بود که سکوت و
    بهم میزد! در اتاق ماهان کامل باز بود!! خواستم نزدیک میز کارم شم که سروش از آشپزخونه بیرون اومد..
    _ بالاخره اومدین خانوم برومند..سلام!
    _ سلام!
    دست سروش یه لیوان شربت قند بود!
    _اینجا چقدر سوت و کوره! بقیه کجان؟
    _ از بس ماهان عصبی بود و سیماش قاطی بود، همه رو فرستادم برن و شرکت و تعطیل کردم!
    _ این شربت قند؟؟
    _ حال ماهان خوب نیست!
    قلـ ـبم لرزید..
    _ چرا؟ چشونه؟؟
    سروش سرشو تکون داد و گفت: الکی خودشو عذاب میده! حرف گوش نمیده!
    به دنبال سروش به سمت اتاق ماهان رفتم! ماهان سرش رو میزکارش بود..رو میز کارش پر از برگه و پرونده بود! از ماهان با اون نظم و مقررات
    سفت و سخت، یه همچین میز کاری زیادی بعید بود!! از بس به من و میز کار محبوبم گیرای الکی داده بود انگار خودشم مبتلا شده بود!
    سروش شربت قند و بهم زد و نزدیک ماهان وایساد!
    _ ماهان پاشو یه کم از این بخور!
    ماهان بدون اینکه سرشو از رو میز برداره، گفت:
    سروش یه زنگ بزن به خانوم برومند ببین چرا نیومد پس؟!
    سروش نگام کرد..لبخند شیطونی زد و گفت: زنگ زدم بهشون، گفتن نمیان و دیگه مزاحمشون نشم! خیلی عصبی بود و کلی داد سرم زد!
    ماهان با خشم سرشو از رو میز برداشت و رو به سروش با صدای بلندی گفت:
    غلط کرده که نمیاد!! مگه دست خودشه؟؟ برو زنگ بزن بهش، بگو اگه نیاد خودم میام دم در خونشون و اونجوری دیگه کسی نمیتونه جلومو بگیره!
    آب دهنمو قورت دادم! آخه چه جوری با این مرد، منطقی حرف بزنم؟؟ احساسات کوفتیم مگه میذاره!!
    _ شانس آوردم که اومدما، وگرنه لشکرکشی میکردین دم در خونمونو و خون به پا میکردین نه؟؟
    ماهان با تعجب نگام کرد..
    _ اومدین؟؟ کِی اومدین؟
    _ یه ربعی هست!
    ماهان به سروش چپ چپ نگاه کرد و با چشماش براش خط و نشون کشید..
    سروش خندید و به لیوان شربت قند اشاره کرد و گفت: فکر کنم خودم الان بیشتر به این نیاز دارم!
    سروش لیوان شربت قند و تا نصفه سر کشید! ریز خندیدم! سروشم شیطون بودا!
    ماهان با اخم سروش و نگاه میکرد..سروش با خنده گفت: من میرم نخود سیاهایی که رو زمین ریخته رو جمع کنم و بیام!
    سروش چشمکی بهم زد و رفت! داشتم میخندیدم که متوجه نگاه خیره ی ماهان به خودم شدم! خنده م قطع شد!
    طاقت این نگاه های سبز پر نفوذشو نداشتم! برای این که حواسشو پرت کنم یا یه جوری سر صحبت و باز کنم، به شربت قند نصفه ی روی میزش
    اشاره کردم و گفتم: بهتره یه کم ازش بخورید تا آروم شید! اصلاً دلم نمیخواد دق دلیه این چند ساعت و همین اول کاری سر من خالی کنید!
    ماهان مظلومانه نگام کرد و گفت: سر هر کی خالی کنم، به تو که میرسم گردنم از مو باریک تر میشه!!
    تو دلم قند آب شد!! لبخندمو مهار کردم! الان وقت رمانتیک بازی نبود!!
    جدی گفتم: من که استعفامو نوشتم و به دستتونم رسوندم دیگه واسه چی میخواستین منو ببینین؟؟
    ماهان از لحن حرف زدنم رنجید..اینو از شیشه ای شدن چشماش فهمیدم! دیگه تموم واکنشا و حرکاتش و از حفظ بودم!
    ماهان آروم دست چپشو رو قلبش گذاشت و گفت:
    این میخواست ببینتت و برات بی قراری میکرد!! پدر سوخته الان دیگه هیچ حرفی نداره و ساکت نشسته سر جاش!!
    نمیدونم از حرارت عشق بود یا از خجالت!! اولین باری نبود که پسری بهم ابراز علاقه میکرد..اما این مدلیشو تا حالا ندیده بودم! یه جور
    خاص بود..ناب بود..دلچسب تر از ابراز علاقه های رایج و معمول محمد بود!! باید بی رحمانه رفتار میکردم! به نفع خود ماهانه! نباید خودمو ول بدم
    جلوش!! اینجوری دل کندن ازش سخت تر میشه..!!
    اخمی بین دو ابروم نشوندم و گفتم: منو واسه زدن این حرفا کشوندین اینجا؟؟ اینا رو میتونستین پشت تلفنم بگید!!
    ماهان دستشو از رو قلبش برداشت..نگاهش رنگ ناراحتی و به خودش گرفت! خیلی تند رفته بودم! برای کسی مثل ماهان این رفتارم خیلی
    سنگین بود!! اخماش در هم رفت! نباید انقدر تند برخورد میکردم!
    _ دلیلتون واسه استعفا؟؟
    _ دلیلی ندارم! نمیخوام دیگه جایی کار کنم! ترجیح میدم تو خونه بمونم!
    _ چی شده که یهویی این فکر به ذهنتون رسید که بمونید تو خونه و جایی کار نکنید؟
    _ باید جواب پس بدم؟؟ ماشالا چیزی که زیاده تو این شهر منشیه خانومه! پس کارتون لنگ من نیست!
    ماهان با قدم هایی سنگین نزدیکم شد..بلند بلند نفس میکشید..خوب میدونستم چقدر از دستم عصبانیه!
    _ میخوای بری آره؟؟؟ نمیخوای دیگه اینجا کار کنی؟؟ باشه!! نشونت میدم که میتونم راحت از تو هم مثل مهدیس بگذرم!!!
    ماهان منو دور زد و به سمت کشوی میزش رفت..چند تا دفتر و پوشه رو از تو کشو در آورد و پرت کرد کف اتاقش! خیلی عصبی بود..بدنم خفیف
    میلرزید..یعنی از منم میگذره؟؟ حرفش تا چقدر صحت داره؟؟ میتونه از منم مثل مهدیس بگذره؟؟
    ماهان دسته چکشو بیرون آورد و با خودکارش چیزی توش نوشت و برگه ای رو کند و نزدیکم شد..برگه رو مقابلم گرفت و گفت:
    بفرمایید اینم تسویه حساب ما با شما!! به سلامت!
    بغض راه گلومو بست!! سرمای لحنش تو مغز استخوونامم نفوذ کرد! باورم نمیشد همه چیز تموم شده بود! همه ی اون روزای خوب..اون خنده
    ها..سر به سر هم گذاشتنا..برگه رو از ماهان گرفتم..عمیق نگاش کردم! دوس داشتم یه پرینت از چشماش تو حافظه م بگیرم تا روزایی که کنارم
    ندارمش، زیاد بهونه گیری نکنم!پشتمو به ماهان کردم..قلـ ـبم هزار تیکه شد..به سختی قدم بر میداشتم..باید میرفتم..جایی دیگه اونجا برام
    نبود..در اتاق و باز کردم..بدون اینکه رومو برگردونم و به ماهان نگاه کنم، زیر لب گفتم: بخاطر خودت ازت گذشتم!!
    به سرعت از اتاق ماهان خارج شدم و در رو بستم! سروش چشمای پر از اشکمو دید با وحشت گفت: خانوم برومند؟ چی شده؟؟
    نذاشتم زیاد کنجکاوی کنه..برگه ی چک و کف سالن پرت کردم و از شرکت خارج شدم! راهی برام نمونده بود..باید تحمل میکردم! انگار خدا منو
    ساخته بود که فقط صبوری کنم و طاقت بیارم! یه روز خوش به من نمیومد! من بازی رو به نفع چشمای زمردی یارم، باختم!!!

    "همیشه در حالی که یه عالمه حرف بیخ گلوت چسبیده..
    یه عالمه اشک تو چشماته..
    یه عالمه حسرت تو دلت تلنبار شده..
    باید بگی: خدافظ! "
    دو هفته ای از اون روز کذایی گذشته بود! نه خبری از ماهان داشتم نه از کیمیا! النازم ازدواج کرده بود و چون شوهرش با کار کردنش تو شرکت
    موافقت نکرده بود، اونم استعفا داده بود..روم نمیشد اخبار شرکت و از سروش بگیرم! کاش الناز همونجا کار میکرد! ماهانم که انگار نه انگار من
    دیگه تو اون شرکت کار نمیکنم! هیچ خبری ازم نمیگرفت! در بی خبری مطلق به سر میبردم!

    " من بی تو شعر نخواهم گفت..تو در چه حالی؟ اصلاً یادت هست که نیستم؟؟"

    باید با دیانا قرار میذاشتم..همیشه دیانا مملوء از اطلاعات ناب و دست اول بود! داشتم به این فکر میکردم که دیانا رو به چه بهونه ای بکشم بیرون
    که گوشیم زنگ خورد..با دیدن اسم"دیانا" رو ال سی دی گوشیم، لبخند گشادی به خوش شانسیم زدم و جواب دادم.!
    _ اسلام به به خانوم حلال زاده!
    _ سلام نفسی! حالا چرا حلال زاده؟
    _ همین الان تو فکرم بودی..میخواستم زنگ بزنم بهت!
    _ اِ..پس دلامون یکیه! نفس امروز چیکاره ای؟ وقت داری بریم بیرون؟
    به به هلو بیا برو تو گلو!!
    _ آره عزیزم..وقتم کامل خالیه!
    _ چه خوب! ساعت 3 خوبه؟ جاشو برات اس میکنم!
    _ باشه..خوبه!
    _ پس میبینمت!
    _ باشه..فقط دیانا مشکلی پیش اومده؟
    _ نه نگران نباش! باید با هم حرف بزنیم!
    _ باشه میببینمت!
    تماس و قطع کردم! یه حسی بهم میگفت این دیدار یه جورایی به ماهانم مربوط میشد! ته دلم روشن بود..
    به سالن رفتم..آتوسا رو مبل نشسته بود..رنگش پریده بود و از درد به خودش میپیچید! افشین کلافه به نظر میرسید!
    _ سلام..کجا بودین شما؟ آتوسا چته؟
    آتوسا حرف نزد..افشین گفت:
    نفس یه چیزی بده آتوسا بخوره! ازش زیاد خون رفته! حالش خوب نیست!
    _ خون ازش رفته؟؟ کجا بودین مگه؟
    افشین: یه مطب برای سقط غیر قانونی بچه!
    شوکه شدم..با ترس به آتوسا نگاه کردم..بیچاره رنگ به رو نداشت!
    _ آتوسا بچتو انداختی؟؟
    آتوسا سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..لبای زرد رنگش ترک برداشته بود..
    رو به افشین گفتم: الان وقت این کاراس آخه؟؟ نگفتی ممکنه بلایی سر دختر مردم بیاد؟ ببین حالشو..جون تو بدنش نیست..میخوای اینجوری
    بفرستیش خونه ی پدرش؟؟
    افشین با کلافگی دستی تو موهاش کشید و گفت: جنین تو شکمش داشت روز به روز رشد میکرد..نباید زیاد رشد میکرد..اون وقت سقطش غیر
    ممکن میشد! باید تموم میشد! تو که میدونی همین حامله شدن برنامه ریزی شدن این خانوم، منو تو چه چاله ای انداخت! امروز راحت شدم!
    سبک شدم!! بچه ی حروم باید از بین میرفت! بچه ای که باباش نمیخواستش باید از دنیا محو میشد! بچه ای که با فریبکاری مامانش به وجود
    اومده بود باید سر به نیست میشد!
    آتوسا بی صدا اشک ریخت..دست آتوسا رو گرفتم و بردمش تو اتاقم! میلرزید..شلوارش خونی شده بود..معلوم بود زیاد ازش خون رفته..یه دست
    از لباسامو بهش دادم که بپوشه..وقتی پوشید رو تخـ ـت خوابوندمش و پتو رو تا زیر گلوش کشیدم! رنگش حسابی پریده بود..دلم براش سوخت..اگه
    زبون دراز و گستاخ بود انقدر دلم براش نمیسوخت..اما مشکل اینجا بود که آتوسا خیلی مظلوم و سر به زیر شده بود! بعد از عقدش مثل یه بره تو
    دستای افشین بود و حرفی نمیزد! نمیدونم چرا انقدر ساکت شده بود! انگار خودشم فهمیده بود چقدر افشین و اذیت کرده !! لباسای آتوسا رو
    بردم و از اتاق خارج شدم..لباسا رو تو ماشین لباسشویی انداختم، باید قبل اینکه بابا بیاد بشورمشون! به آشپزخونه رفتم و مشغول آب گرفتن
    لیمو شیرین و پرتقال شدم..افشین نزدیکم شد..
    _ حالش چطوره نفس؟
    _ افتضاح! خیلی ازش خون رفته..برو یه کم جیگر بخر بیار تا براش کباب کنم یه کم جون بگیره! کِی میخوای تو عاقل شی افشین؟؟
    _ این یه قول و قراری بود بین من و آتوسا! قرار بود من عقدش کنم اونم بچه ی تو شکمشو سقط کنه! آتوسا باید این کار و میکرد!
    _ الان وضعت هیچ فرقی با قبل نکرده افشین! الکی خودتو گول نزن داداش من! تو بالاخره باید از آتوسا بچه دار شی!
    افشین به فین فین کردن افتاد..
    _ باز تو مریض شدی؟ نمیدونی بدنت ضعیفه؟ تو این هوا یه کم خودتو بیشتر بپوشون!
    افشین دستمال کاغذی رو روی دماغش فشار داد و گفت: چشم خواهری انقدر غر نزن خو!
    _ برو جیگر بخر تا آتوسا از دست نرفته!
    _ حالا از دست هم بره زیاد مهم نیستا! ببین میتونی یه مرگ موشی، زهری چیزی بریزی تو آبمیوه ش؟؟
    چپ چپ نگاش کردم..افشین خندید و گفت: باشه بابا شوخی کردم!
    چاقوی تو دستمو نزدیک صورتش گرفتم و تهدید کنان گفتم: برو تا قیمه قیمه ت نکردم!
    افشین دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد و گفت: چشم بانو! گردن ما پیش شما از مو نازک تره! من رفتم!
    افشین با خنده رفت..طفلی داداشم..خیلی لاغر و رنگ پریده شده بود..دیگه از اون هیکل ورزشکاری سالم خبری نبود..!! بالاخره اینم تقدیر
    افشین بود!! باید باهاش کنار میومد!
    _ چرا استعفا دادی؟؟
    _ مجبور شدم! خودت گفتی افسون میخواد با این کار ماهان و زیر فشار قرار بده..نخواستم ماهان اذیت شه!
    _ فکر کردی الان که کشیدی کنار، همه چیز خوبه و حال ماهانم خیلی توپه؟؟
    _ حداقل شرمنده ی قلب و احساسم نیستم!
    _ ماهان تو رو به شرکتش ترجیح داد!!
    قلـ ـبم ریخت! به چشمای آرایش کرده و خوشگل دیانا نگاه کردم و گفتم:
    یعنی چی؟؟
    دیانا جرعه ای از قهوه اش خورد و گفت: ماهان پیشنهاد مهندس فروزان و قبول نکرد!!
    _ پس شرکتش چی؟
    _ هر چی باشه 40 درصد سهام اون شرکت مال ماهانه! مهندس فروزان قراره سهام ماهان و بخره!
    _ من نمیخواستم اینجوری بشه دیانا! خودمو کشیدم کنار تا زحمات ماهان هدر نره! نباید این کار و میکرد!
    _ اما به نظر من که ماهان بهترین کار و کرد! هدف خاله افسون و مهندس فروزان هم همین کاری بود که تو کردی! تو راه رو برای اجرای نقشه ی
    اونا هموار کردی! اونا میخوان کیمیا رو بدن به ماهان و ماهان تا آخر عمرش بشه برده و اسیر مهندس فروزان! ماهان تو این چند روز خیلی فکر
    کرد..من میدیدم که چقدر تو فکره..داغون بود.آخرش تصمیم خودشو گرفت و بهترین راه و انتخاب کرد! اگه ماهان جا بزنه، خاله افسون به راحتی به
    هدفش میرسه و ماهان اینو نمیخواد!
    _ چطور میتونی به اون زن بگی خاله؟؟ چطور میتونی به زنی که داره زندگی من و ماهان خراب میکنه میتونی بگی خاله؟؟
    _ من هیچ وقت نتونستم خاله افسون و درک کنم نفس! هیچ وقت نتونستم بفهمم دلیل بعضی از کاراش چیه اما خب این دلیل نمیشه که بهش
    نگم خاله و قبولش نداشته باشم! رابطه ی من و خاله افسون فقط در حد یه آشنای معمولیه! هیچ مهر و محبت و عاطفه ای این وسط نیست!
    خاله افسون تو 2 سالی که مامانم رو تخـ ـت بیمارستان مریض بود، برام جای خالی مامان و پر کرد..واسه همینه که نمیتونم بهش بی احترامی
    کنم! تو اون 2 سال اگه خاله افسون نبود قطعاً دیوونه میشدم!
    _ الان ماهان خوبه؟
    _ تا خوب و چی تعبیر کنی! چند روزی هست میرم خونه مجردیش و براش غذا درست میکنم و باهاش حرف میزنم..حالش اصلاً خوب نیس نفس!
    باید کمکش کنی..فقط تو میتونی کمکش کنی! من در حد توانم بهش کمک کردم..وقتی ازم مشاوره خواست تا حدی که میتونستم باهاش حرف
    زدم..آخرش دیشب تصمیم نهاییشو گرفت و ازم خواست بیام بهت بگم!
    _ چه تصمیمی؟ چرا خودش بهم نگفت؟
    _ نخواست احساساتتو قلقلک بده و تو رو تو تنگنا قرار بده..گفت اگه من بیام بهت بگم با عقلت تصمیم میگیری اما وقتی خودش بیاد باهات حرف
    بزنه از رو احساسات تصمیم میگیری و این اصلاً به نفع جفتتون نیست!
    _ دیانا بگو چه تصمیمی گرفته!
    قلـ ـبم تند تند میزد..جدایی از ماهان برام خیلی سخت بود! سخت تر از خیانت محمد!! سقف تحمل منم حدی داشت! تو این 2 هفته خوب فهمیده
    بودم که جنس جدایی از ماهان از جنس دور شدن از محمد نیست!!
    _ ببین نفس! ماهان گفت بهش قول بدی که خوب فکراتو بکنی و بعد از روی منطق و عقل بهش جواب بدی..و گفت اینو بهت بگم که هر تصمیمی
    بگیری براش ارزش داره و باید پاش وایسی و ماهانم به تصمیمت احترام میذاره..اما حق پشیمونی و جا زدن و نداری!!
    _ باشه! بگو دیانا..دارم سکته میکنم!
    دیانا تو مردمک چشمام خیره شد و با صدای تحلیل رفته ای گفت:
    فقط 3 روز وقت داری فکر کنی! 3روز دیگه ماهان و کیمیا میرن محضر واسه عقد! ماهان گفت اگه دوسش داری و میتونی با تموم مشکلات و
    سختی هایی که از این به بعد جلوی راهتونه کنار بیای، قبل از اینکه اونا برن محضر و بله رو از کیمیا بگیرن، یه جوری به ماهان خبر بدی که باهاش
    میمونی که اونم عقد و بهم بزنه و اینجوری هم یه ضربه ی کاری به کیمیا و پدرش بزنه! و اگه جوابت منفی بود و دیدی نمیتونی این همه مشکل و
    کنار ماهان تحمل کنی هم که هیچ خبری به ماهان نده و کیمیا هم شرعی و قانونی زن ماهان میشه!!
    قلـ ـبم ریخت!! این دیگه چه تصمیمی بود!؟!!
    _ اما آخه..این چه کاریه؟؟ اگه جواب من مثبت باشه این کار ماهان و بهم زدن مراسم عقد فقط باعث میشه کینه و کدورت کیمیا رو بیشتر کنه!
    _ کیمیا خیلی ماهان و اذیت کرده و ماهانم پی همه چیز و به تنش مالیده و میخواد اگه جواب تو مثبت باشه یه ضربه ی بزرگ به کیمیا و پدرش
    وارد کنه تا یه جورایی حساب کار دستشون بیاد و فکر نکنن میتونن ماهان و اسیر خودشون کنن!
    _ اگه جوابم منفی باشه که..اونوقت ماهان خودشو به نابودی میکشونه!
    _ ماهان گفت بهت بگم اگه جوابت منفی باشه دیگه هیچی برای اهمیت نداره! نه شرکتش، نه کیمیا و نه غرورش! گفت خودشو میزنه به بی
    خیالی و میذاره هر اتفاقی قراره بیفته، بیفته!!
    _ اگه من باهاش بمونم اون 40 در صد سهامش چی میشه؟
    _ اون 40 در صد و از مهندس فروزان میگیره و میزنه به یه کاری دیگه! فقط یه چیز..نفس تو فقط 3 روز وقت داریا..بشین جدی فکراتو بکن..حق
    پشیمون شدن هم نداری! ماهان 3 روز بهت وقت داده که کامل فکراتو کنی و همه جوانب و خوب بسنجی! اگه انتخاب کردی دیگه باید پای حرفت
    وایسی!
    رفتم تو فکر!! اگه با ماهان میموندم با توجه به ضربه ای که ماهان میخواد به کیمیا و پدرش بزنه، بدون شک یه زندگیه پر از استرس و به دور از
    آرامش و کنار ماهان خواهم داشت و اگه به ماهان جواب منفی بدم...نه به این گزینه نمیتونستم فکر کنم! من به سیراب شدن از چشمای زمردی
    ماهان نیاز داشتم! اما باید خیلی جدی فکر کنم..ماهان برام شده بود یه چیز گرانبها و با ارزش که باید برای داشتنش کنار خودم، خیلی چیزا رو
    تحمل میکردم و با خیلی چیزا مبارزه میکردم..خدا کنه بتونم طاقت بیارم و جا نزنم! ماهان تو این بازی بیشتر از هر کسی به من و دلگرمیام نیاز
    داشت! باید در مقابل نیرنگای افسون و کینه ی ماکان و کیمیا مقاومت کنم! کیمیایی که زخم خورده س! ماکانی که تا حد مرگ از دست بی وفایی
    من و زرنگ بازیه برادر ناتنیش شاکیه و مهمتر از همه افسونی که از ماهان خیلی زخم خورده!!!

    افسون از همین کینه و نفرت این دو تا استفاده میکنه و نمیذاره آب خوش از گلوی من و ماهان پایین بره!! ماهان ارزش تحمل کردن این همه
    سختی و استرس و داره؟؟ پوفی کشیدم و با غم به دیانا نگاه کردم!! هیچ کس حالمو نمیفهمید!!

    " به سرنوشت بگویید اسباب بازی هایش بی جان نیستند..
    آدم اند..
    میشکنند..
    کمی آرام تر..!! "
    فصل بیستم ( برزخ)**



    به ساعت مچیم نگاه کردم! نمیدونم چه مرگم بود که گذاشته بودم درست دقیقه ی 90 جوابمو به ماهان بدم! از بس تو این 3 روز فکر کرده بودم
    دیگه داشتم دیوونه میشدم! قلـ ـبم تند تند میزد..دیگه نباید معطل میکردم! تو لیست مخاطبام دنبال شماره ی ماهان گشتم..رو شماره ی ماهان
    مکث کردم و آیکون سبز رنگ و لمس کردم!
    " مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد..لطفاً بعداً تماس بگیرید! "
    قلـ ـبم ریخت! ای بابا..پس من چه جوری بهش جوابمو بدم؟؟ وای فکر اینجاشو نکرده بودم..شماره ی دیانا رو گرفتم..خاموش بود..یعنی بد شانس تر
    از منم وجود داشت؟؟ اینم شانسه من دارم آخه؟؟ حالا کدوم گوری برم؟ از دست خودم و کارام کفری بودم! دختر میمُردی زودتر جوابتو میدادی؟؟
    چه مرضی داری گذاشتی اصل دقیقه ی آخر؟؟ تند تند لباسامو پوشیدم و به محضری که آدرسشو چند روز پیش از دیانا گرفته بودم، رفتم! تموم
    بدنم یخ زده بود..نکنه دیر برسم؟ نکنه همه چیز تموم شده باشه؟؟ نکنه الان کیمیا "بله" رو داده باشه و بازم دیر رسیده باشم؟؟ نکنه باید مثل
    محمد، شاید عقد ماهانم باشم؟؟ اینو دیگه طاقت نمیارم!! حتی فکر اینکه ماهان مال یکی دیگه باشه هم تنمو میلرزوند! چقدر به نظرم عقربه
    های ساعت زود جلو میرفت! کاش زمان وایمیساد و حرکت نمیکرد! هر دقیقه که میگذشت، تعداد ضربان قلـ ـبم تند تر و غیر عادی تر میشد!
    بالاخره به محضر رسیدم! ماشین ماهان و از بین ماشینایی که دم در محضر پارک شده بود، شناختم! پاهام سست شد..به ساعت مچیم نگاه
    کردم..4 و 10 دقیقه!! دیگه معطل نکردم و تند تند از پله های بزرگ و زیاد محضر بالا رفتم! صدای بم پیرمردی به گوشم رسید..داشت کلماتی و به
    عربی میخوند..در محضر باز بود..داخل شدم!
    با کمال تعجب ماهان و کیمیا رو، روبروی سفره ی عقد بزرگی دیدم! قلـ ـبم از جا کنده شد..نفس نفس میزدم! نگاه ماهان روی عقربه های ساعت
    مچیش بود..کیمیا با لبخند زل زده بود به سفره عقد..باید یه جوری دیانا رو پیدا میکردم..انگار نبود! محضر کوچیکی بود..با همون تعداد افراد کمی
    که داخل سالن بود هم محضر پُر شده بود و کسی متوجه حضور من نشده بود! هر چی گشتم دیانا رو پیدا نکردم!
    صدای عاقد اومد: برای بار سوم عرض میکنم..دوشیزه ی محترمه سرکار خانوم کیمیا فروزان فرزند مسعود فروزان، آیا وکیلم شما را به مهریه ی
    معلوم، به عقد دائمی آقای ماهان راد فرزند ارسلان راد در بیاورم؟کیمیا لبخند گشادی زد..لبـ ـاشو از هم جدا کرد که حرف بزنه که فوری داد زدم:
    ماهــــــــان!!
    تو اون موقعیت فقط همین اسم از دهنم بیرون اومد و نتونستم چیز دیگه ای بگم!! همه ساکت شدند..دهن کیمیا باز مونده بود..حتی عاقد هم با
    تعجب به من نگاه میکرد..چشمای ماهان گرد شده بود، شاید دیگه امیدی نداشت منو ببینه! رنگ کیمیا به وضوح پرید! ماهان از روی صندلی بلند
    شد..
    افسون با عصبانیت داد زد: تو دیگه از کجا پیدات شد؟؟ مگه نمیبینی حاج آقا داره خطبه رو میخونه دختره ی بی فکر؟ ماهان بشین سر جات!!
    ماهان به من نگاه کرد و رو به افسون گفت: قرار نیس این عقد سر بگیره!! اونیکه باید میومد، اومد!!
    کیمیا جیغ بلندی کشید و گفت: منظورت چیه ماهان؟؟ این مسخره بازیا چیه؟؟ تو با این دختره ی گستاخ چیکار داری؟؟
    ماهان کنارم وایساد..
    عاقد با کلافگی گفت: اینجا چه خبره؟؟ بالاخره خطبه رو جاری کنم یا نه؟ من 10 دقیقه ی دیگه باید برم جایی!!
    جناب راد و دیدم..با لبخند نگام میکرد..لبخندش بهم انرژی داد!
    مهندس فروزان و از لابلای جمعیت دیدم..نزدیک ماهان شد..در حالیکه صورتش از خشم سرخ شده بود داد زد:
    ماهان!! این نمایش مسخره رو همین الان تمومش کن! منو که میشناسی خیلی آدم کم طاقت و بی حوصله ایم!!
    ماهان پوزخندی زد و گفت: نمایش قبل این جریان بود جناب مهندس!! مثل اینکه شما هنوز ماهان راد و نشناختی!! چطور توقع داری بشینم سر
    سفره ی عقدی که از عروسش در حد مرگ بیزارم؟؟ بازی و تو شروع کردی مهندس، خودمم تمومش کردم!! بهتره سهم منو زودتر آماده کنید
    چون اصلاً حوصله ی کلانتری و دادگاه و شکایت و ندارم!!
    ماهان نگاهی به کیمیا که داشت از عصبانیت منفجر میشد انداخت و با تمسخر گفت: شمام خوشبخت بشید دوشیزه خانوم!!! هه!! دوشیزه!!
    خوش گذشت..خدافظ همگی!!
    بعد هم مچ دست منو گرفت و در مقابل چشمای به خون نشسته ی افسون و مهندس فروزان و اخمای در هم رفته ی کیمیا، از محضر بیرون
    اومدیم! وقتی از محضر بیرون اومدیم، ماهان مچ دستمو ول کرد و دزدگیر ماشینشو زد و گفت: بیا تو ماشین!!
    لحنش سرد بود! معلوم بود حسابی از دستم شاکیه! حقم داشت..گذاشته بودم درست دقیقه ی 90 اومده بودم محضر!! خدا به خیر بگذرونه!
    نفس عمیقی کشیدم و جلو نشستم! ماهان با کلافگی گره ی کراوات خاکستری رنگشو باز کرد و با عصبانیت کراوات و پرت کرد روی داشبورد!!
    _ بالاخره از شر این دختر و پدر راحت شدم!!
    خواستم چیزی بگم که ماهان با خشم گفت: هیـــــــس!! تو هیچی نگو که سر فرصت باید کامل علت این همه تأخیرتو توضیح بدی!! فهمیدی؟؟
    گفتم آتیشیه ها!! رومو برگردوندم و به خیابونا زل زدم!! انتظار داشتم یه کمی مهربون تر رفتار کنه!! صدای گوشی ماهان بلند شد..ماهان جواب
    داد...
    _ الو دیانا؟ بله؟ کجایی تو؟ آره الان پیشمه! اوضاع اونجا چطوره؟ اوه اوه بد سوختنا نه؟ اوکی! نه نفس و میرسونم و بعدشم میرم خونه ی خودم!
    آره..باشه پس میبینمت..فعلاً!
    تماس قطع شد..
    _ ماهان؟؟
    چشم غره ای بهم رفت!





    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    _ ای بابا! خب بالاخره که باید حرف بزنم! میدونم اشتباه کردم دیر اومدم اما باور کن تا همین یه ساعت پیشم تو دوراهی بودم که تصمیم درسته یا
    نه!!
    _ آها! یعنی الانم زیاد مطابق میلت نبوده که با من باشی دیگه نه؟ تو دیگه منت چی و داری میذاری رو سرم نفس؟؟ هـــــا؟ من که پیغاممو از
    طریق دیانا بهت رسوندم که با عقلت تصمیم بگیری! من که تصمیم نهایی و به خودت سپرده بودم!
    ماهان ترمز کرد و ماشین با صدای بدی وایساد! وحشت کردم!
    _ ماهان! من منظورم این نبود! سر دوراهی بودم که اگه باهات بمونم همه چیزتو از دست میدی! اون شرکتی که واسش اون همه زحمت
    کشیدی و یه روزه از دست میدی! نمیخواستم اون جا رو از دست بدی! نمیخواستم فروزان و کیمیا و افسون بشن دشمن خونی و سرسختت!
    واسه اینا سر دوراهی بودم نه واسه اینکه دوسِت دارم یا نه! منتی سرت نیست!! اصلاً چه منتی؟ وقتی تصمیم خودمه!
    _ تو نمیخواد نگران دشمنی فروزان باشی! چه این عقد بهم میخورد چه بهم نمیخورد، دشمنی افسون و فروزان هیچ تغییری نمیکرد! چرا انقدر
    دیر؟؟ یه لحظه پیش خودت فکر نکردی که ممکنه کیمیا "بله" رو داده باشه و همه چیز تموم شده باشه؟ چرا انقدر خونسرد؟؟
    انگار آروم تر شده بود!!
    _ اصلاً فکرشم نمیکردم انقدر بدشانس باشم! زنگ زدم بهت در دسترس نبودی به دیانا زنگ زدم خاموش بود! شانس آوردم که آدرس محضر و از
    دیانا گرفته بودم..متأسفم! اما واقعاً انگار تا آخرنی لحظه هم امید داشتم کیمیا یا افسون یه جوری از خر شیطون بیان پایین و این قضیه بدون کینه
    و کدورت تموم شه..
    _ تصمیمتو از رو عقل و منطق گرفتی دیگه آره؟ ببین نفس! بذار یه چیزی و رک و راست بهت بگم..فکر نکن وقتی من و تو زن و شوهر شیم، دیگه
    همه چیز تموم میشه و میتونیم خوش و خرم، مثل بقیه ی زن و شوهرا زندگی کنیم و بریم ماه عسل و از این حرفا! نه خیر..وقتی ازدواج کنیم تازه
    شروع نقشه ها و بازیای افسونه! خودتو باید برای همه چیز آماده کنی! وقتی میگم میخوام کنارم باشی، یعنی باید همه جوره کنارم باشی! من
    به کسی نیاز دارم که پشتم باشه..که هر جا کم آوردم بدونم کنارم دارمش و آروم بگیرم! نفس تو نشون دادی که دختر محکمی هستی..تو جریان
    محمد و اعدامش و اتفاقایی که افتاد اینو خیلی خوب نشون دادی که میتونی در برابر همه چیز طاقت بیاری..من به این محکم بودنت خیلی نیاز
    دارم! خیلی بیشتر از قبل محکم باش! من کنارتم..تا پای جونم باهاتم و نمیذارم از طرف افسون و فروزان هیچ صدمه ای بهت وارد شه! اینو مردونه
    بهت قول میدم! حالا جوابتو رک بگو..میخوام خودم بشنوم!
    قاطعانه گفتم: جواب من تغییر نکرده و نمیکنه! جواب من همینه ماهان! همینی که بخاطرش اومدم محضر! من به همه چیز فکر کردم..ما میتونیم
    کنار هم باشیم..
    لبخند محوی رو لبای ماهان دیدم..تو دلم گفتم:" اما هنوز نگفتی دوسم داریا!! یادت هست؟؟"
    _ کِی بیام؟
    _ کجا؟
    _ خواستگاریتون دیگه!!
    مگه دیگه لبخندم جمع میشد!!
    _ خب..آخه..
    _ ببین نفس! تو همین هفته میخوام همه چیز تموم شه! ادامه پیدا کنه هم افسون فرصت پیدا میکنه نقشه ی جدید بکشه هم
    بالاخره..خب..بعضی هام هستن که طاقت ندارن بیشتر از این منتظر بمونن!!
    ماهان لبخند شیطنت آمیزی زد.." بعضی ها"!!! عجب آدمیه ها!!
    _ نفسی آخر هفته خوبه؟؟
    آخه میشه بهم بگی "نفسی" و من بگم نه؟؟!! اصلاً داریم؟؟
    _ من حرفی ندارم! هر جور خودت میدون!
    _ اوکی پس تصویب شد! پنجشنبه شب منتظر این شاهزاده ی سوار بر اسب سفید باش!!
    اوه..یه کم خودتو تحویل بگیر!
    _ با کی میای؟
    _ بابام!
    _ میاد؟
    _ چرا نیاد؟ امروز تو محضر لبخندشو ندیدی؟ تنها کسیکه بهم انرژی میداد که این راه و انتخاب کنم، بابام بود!
    _ خوشحالم که حداقل جناب راد از انتخاب من راضیه!
    _ اونیکه باید راضی باشه، فقط منم خانوم!!
    به چشمای سبز ماهان زل زدم..چقدر این مرد جذاب و دوس داشتم! لبخند پر مهری رو لبـ ـاش بود..
    ماهان صداشو آروم کرد و گفت: تا آخر هفته باید مال خودم شی!! نفس خودم شی!!
    رعشه ای به بدنم وارد شد! یعنی واقعاً اینا همه واقعیه؟؟ خدایا بذار این لحظه ها بیشتر طول بکشه! بذار فقط تو همین لحظه بمونم و نذار زمان
    بگذره! من خوشبختی خودمو، همینجا..تو ماشین ماهان میبینم!! سرمو انداختم پایین! تموم بدنم داشت از حرارت میسوخت..ماهان ضبط ماشین
    و روش کرد و گفت: بریم برسونمت..شاید صلاح نباشه بیشتر از این پیش هم باشیم..بالاخره منم یه مَردم دیگه!!
    لبخند شیطونشو دیدم!! این مرد تموم زندگیه منه!! تموم زندگیم!

    مرد همه چیز تمام من ... ...
    با هر نفست به زمانه ثابت شده... ...
    تنها مرد زمین که لیاقت عاشق شدن را دارد...
    تو هستی .. ...
    آتوسا در رو باز کرد..وقتی منو بین انبوهی از لباس با رنگای مختلف دید، با تعجب گفت: وای نفس داری چیکار میکنی؟
    با ناامیدی نگاش کردم و گفتم: وای آتوسا! نمیدونم چی بپوشم!!
    _ این همه لباس داری، باز نمیدونی چی بپوشی؟؟
    _ هر کدومو میپوشم حس میکنم بهم نمیاد!
    _ نفس عجله کن..الان میان و تو هنوز لباس انتخاب نکردی! یکی و بپوش بیا پایین دیگه!
    _ باشه! یه کاریش میکنم!
    آتوسا رفت! ماهان چه رنگی دوست داشت؟؟ کاش حداقل اینو میدونستم! 2 ساعتی بود دنبال لباس میگشتم و هنوز نمیدونستم چی بپوشم!
    گوشیمو برداشتم و یه اس به ماهان دادم.." ببخشید آقای مهندس شما چه رنگی و بیشتر دوست دارین؟؟"
    نیشخندی زدم! تو پررویی رو دست نداشتم!
    بعد از 3 دیقه ماهان اس داد " اگه واسه انتخاب لباس وسواس داری باید بهت بگم تو مقبول مایی!! (اسمایل چشمک) اما خب..زرد و بنفش و
    خیلی دوس دارم! "
    لبخند گشادی زدم و بالاخره از بین لباسام، یه تونیک زرد رنگ انتخاب کردم..باید اتاقمو مرتب میکردم..چون امکانش زیاد بود واسه حرف زدن، بیایم
    اینجا! اصلاً حوصله ی تمیز کردن نداشتم..همیشه اتاقمو میرختیم بهم تا مثلاً تمیزش کنم اما وقتی ریخت بهم، تازه میفهمم چه غلطی کردم و از
    شیوه ی شوتینگ استفاده میکردم!! نصفی از لباسامو به زور تو کمد جا دادم و کمـ ـرمو چـ ـسبوندم به در کمد و به زور درشو قفل کردم..بقیشم پرت
    کردم زیر تخـ ـت..به خودم عطر زدم و شال خردلی رنگمو رو سرم مرتب کردم و به سالن رفتم!
    افشین هم از دیدن خوشحالی و هیجانم؛ خوشحال بود و با لبخند نگام میکرد..بابا هم کت و شلوار شیکی پوشیده بود و روی مبل نشسته بود و
    روزنامه میخوند..چقدر جای مامان خالی بود!! دلم میخواست مثل هر دختر دیگه ای، امشب مامان پیشم بود..قربون صدقه ی قد و بالای تنها
    دخترش میرفت..برام اسپند دود میکرد..بغض کردم و به عکس خندان مامان نگاه کردم..خوب میدونستم چقدر آرزو داشت منو تو لباس عروس ببینه!
    بالاخره مهمونا اومدن..دیانا هم باهاشون اومده بود و از دیدنش خیلی خوشحال شدم..پیش دیانا نشستم و با هم گپ زدیم! ماهان جذاب تر از
    قبل شده بود و زیر چشمی و موذیانه، حسابی منو رصد کرد و فیض کامل و برد!! کت و شلوار نپوشیده بود اما سنگین و مردونه تیپ زده بود!
    ماهان با افشین گپ میزد و افشین مدام سر به سرش میذاشت..جو خوب و صمیمانه ای بود و اون خشکی و رسمیت مجلسای خواستگاری و
    نداشت..آتوسا شربت آورد..شاید رسم این بود که من سینی شربت و بگیرم اما چون از هر چی رسم و رسوم اضافی و دست و پا گیر بود فراری
    بودم این کار هم به آتوسا محول شده بود...
    جناب راد با لخند نگام میکر..جناب راد اجازه گرفت تا من و ماهان بریم حرفای آخرمونو بزنیم..
    افشین با شیطنت و خنده گفت: من که میگم اصلاً نیازی به این مرحله از خواستگاری نیست! آقای کجای کارید که این دو نفر همه ی حرفاشونو
    زدن و این مراسم هم فرمالیته س!! این دو نفر الان دارن تو دلشون به ما میخندنا!!
    اخم کردم..جناب راد و بابا خندیدن! ماهان به زدن لبخند کوتاهی اکتفا کرد..
    دیانا: خب بالاخره که نمیشه حرف نزنن آقا افشین! با اجازتون آقای برومند! بلند شو نفس جون!
    بابا لبخند ملیحی زد و گفت: خواهش میکنم!
    از جام بلند شدم..ماهان هم پشت سرم بلند شد..برای اینکه برم سمت اتاقم، باید درست از کنار افشین رد میشدم..لبخند بدجنسانه ای زدم و
    وقتی میخواستم از کنار افشین رد بشم، پاشنه ی تیز صندلمو محکم روی پای افشین فشار دادم و بدون اینکه به روی خودم بیارم ازش دور
    شدم..صای آخ و ناله ی افشین و شنیدم و محلش نذاشتم و به اتاقم رفتم..حقش بود! تا دیگه اینجوری احساس خوشمزگی نکنه!!
    ماهان پشت سرم اومد..برگشتم عقب و دیدم داره میخنده!
    _ حقش بود! تا دیگه بلبل زبونی نکنه!
    _ خدا به داد من برسه! افشین که برادرته اون بلا رو سرش آوردی و بهش رحم نکردی، من که دیگه هفت پشت غریبم!!
    لبخند گشادی بهش زدم و گفتم: بَده گربه رو دم حجله کشتم؟؟
    من و ماهان لبه ی تخـ ـتم نشستیم!
    ماهان نگاشو اطراف اتاقم چرخوند و گفت: اتاق آرامش بخشی داری! خیلی هم مرتبه! معلومه بر خلاف میز کارت تو شرکت، حداقل اینجا رو تمیز
    نگه میداری!
    شانس آوردم در کمدم شیشه ای نبود که ببینه لباسامو به چه مدل زیبا و اتو کرده ای چیدم!!
    اصلاً به روی مبارک نیاوردم و خیلی شیک گفتم: من کلاً عاشق نظم و مرتب بودن اتاقمم! اصلاً تا اینجا رو مرتب نکنم خوابم نمیبره! اتاق من
    همیشه همینقدر مرتب و تمیزه!!
    _ عالیه!! حداقل تو این یه مورد تفاهم داریم! هیچی به اندازه ی شلخـ ـتگی منو کلافه و عصبی نمیکنه!!
    آره عزیزم! حالا تفاهم زیاد داریم..بذار بیشتر با هم آشنا شیم!!
    ماهان سوییچ ماشینشو دستش گرفت و باهاش بازی کرد..عادت داشت وقتی میخواست جدی حرف بزنه، قبلش باید یا یه چیزی ور میرفت تا
    افکارشو منظم کنه! دیگه از زیر و بم عادتاش با خبر بودم! واقعاً حرفی واسه گفتن نداشتم..ماهان از همه چیز من خبر داشت..منم از چیزای مهم
    زندگیش خبر داشتم و به قول افشین واقعاً این رسم و رسوما فقط فرمالیته بود!! ماهان از اینکه قصد داره اگه موافق باشم عقد و عروسی و با هم
    بگیره حرف زد و منم موافقت کردم..اصلاً حوصله ی مراسمای زیاد و نداشتم..همیشه دلم میخواست یه مراسم بزرگ و باشکوه بگیرم و بعدشم
    برم سر خونه و زندیگم!! ماهان داشت حرف میزد که سوییچش از دستش افتاد رو موکت کف اتاقم! ماهان خم شد که سوییچ و برداره که
    چشماش زیر تخـ ـتم ثابت موند..
    واااااااییییی مامان!! چه فضاحتی!! حتماً راز بقای زیر تخـ ـت و دید!! همونجوری که خم شده بود زیر تخـ ـت، با دست، یکی یکی لباسای زیر تخـ ـتمو
    بیرون کشید..انقدر از کارم خجالت کشیدم که حواسم نبود لابلای لباسام، يه سري لباساي خيلي خصوصي هم بوده!! تا بناگوش سرخ شدم..لب پایینیمو گاز گرفتم.
    ماهان یکی ازلباساي زيادي محرمانه ي قرمز رنگمو دستش گرفت و صاف نشست رو تخـ ـت..به لبـ ـاس زیـ ـر تو دستش اشاره کرد و گفت:
    که عاشق نظم و انضباطی دیگه؟؟ که تا اتاقتو تمیز نکنی خوابت نمیبره دیگه؟؟ همیشه اتاقتو اینجوری مرتب میکنی؟؟
    بابا اون لامصب و بنداز زمین!! چه بی حیاس این پسر!!
    _ خب..راستش..وقت نداشتم اینجا رو مرتب کنم..شما زود اومدین منم از گزینه ی شوتینگ ا
    ستفاده کردم..خیلی وقتا جواب میدادا اما نمیدونم
    چرا امشب جواب نداد..خب..ببخشید!
    ماهان چند ثانیه نگام کرد و بعد بلند زد زیر خنده..منم باهاش خندیدم..هر دو بلند خندیدیم!
    خوشبختی بهم رو آورده بود..خیلی وقت بود گمش کرده بودم!! شاید این آغاز خوشبختی من بود یا شاید هم تنها نقطه ی خوشبختی تو زندگیم
    بود...هر چی بود انتخاب خودم بود!!


    بگو ،

    تمام تو مال من است
    دلم میخواهد
    حسادت کنم
    به خودم .[فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ].







    ***



    بهونه که می گیره
    نق که میزنه
    بی حوصله که میشه
    یعنی دل تنـــگه
    قهر که می کنه
    لوس که میشه
    یعنی بی تابه
    یعنی کم دارتت
    به همین سادگی!!!
    زیاد پیچیده نیست
    فهمیدنِ حالِ زنی که عــاشق شده..
    فصل بیست و یکم** ( طلوع عشق)

    داشتم شالمو رو سرم مرتب میکردم که صدای اس ام اس گوشیم بلند شد..از طرف ماهان بود!
    " بدو دیگه..کجایی تو؟"
    براش نوشتم " اومدم عزیزم"
    کیفمو برداشتم و از اتاقم بیرون اومدم..قرار بود با ماهان بریم خرید عقد و عروسی! ماهان دم در منتظرم بود..از خونه بیرون اومدم..سلام بلند
    بالایی بهش دادم و سوار ماشینش شدم..ماهان با لبخند جوابمو داد.
    _ صبح بخیر خانومی.چطوری؟
    _ مرسی خوبم! دیانا نیومد؟
    _ نه دیگه..دیانا بیاد کجا آخه؟ خودمون دوتایی میریم میخریم دیگه!
    _ گفتم شاید دوس داشته باشه باهامون بیاد!
    _ انقدر سرش شلوغ بود که اگه دوسم داشت نمیتونست بیاد!
    _ راستی ماهان..چه خبر از مهندس اخوان؟ از وقتی از شرکت اومدم بیرون خبری ازش ندارم!
    _ سروشم بعد از استعفای منو رفتنم از اونجا، استعفا داد و الانم یه بوتیک تو تجریش زده اونجا کار میکنه!
    _ پس کلاً اوضاع شرکت خیلی بهم ریختس نه؟
    _ الان آره! اما مهندس فروزان خوب بلده شرکت و چطوری مثل روز اولش بچرخونه! نفس؟ میخوام پول سهمم از شرکت و بزنم به یه کاری! افشین
    پایه س واسه یه کار شریکی؟
    _ افشین خودشم الان با یه نفر شریکه!
    _ باید باهاش حرف بزنم! دلم میخواد با یه آشنا شریک شم..این دوره با غریبه شریک شدن ریسک بزرگیه!
    _ آره خب!
    _ خب خانومی..کجا بریم؟
    _ نمیدونم! اما اول بریم لباس عروس انتخاب کنیما!
    _ ای به چشم!
    چقدر خوب بود ماهان و داشتم! چقدر این لحظات برام شیرین بود! با ماهان خیلی جاها رفتیم..یه لباس عروس ساده و شیک که یه متر دنباله
    داشت و سلیقه ی هردومون بود و واسه پنجشنبه شب کرایه کردیم..هر چی ماهان اصرار کرد که بخریمش قبول نکردم..آخه لباس عروس به چه
    کارم میومد که اون همه خرج کنیم تا داشته باشمش! لباس عروس واسه یه شب زیبایی داشت! سفره عقد شیری رنگ ساده و شیکی هم
    پسندیدیم..از اینکه سلیقه ی ماهانم تا حدودی مثل من بود و از چیزای عجق وجق و پر زرق و برق خوشش نمیومد، ته دلم خوشحال بودم! یه
    سری خرت و پرتا رو خریدیم..کارمون تا شب طول کشید..هردومون خسته و کوفته شده بودیم..
    _ نفسی؟
    _ بله؟
    _ بریم یه چیزی بخوریم..خیلی گشنمه!
    _ وای آره ماهان بریم که صدای قار و قور شکمم راه گرفته!
    ماهان لبخندی زد و جلوی رستورانی نگه داشت..
    _ پیاده شو که همین الانشم تو رو جای مرغ بریون شده با کره فرنگی میبینم و خدا بهت رحم کنه!
    ریز خندیدم!
    در حین خوردن غذا بودیم که متوجه سنگینی نگاه های ماهان روی خودم شدم.قاشقمو تو بشقاب گذاشتم و دستامو زیر چونه م گذاشتم و منم
    نگاش کردم و گفتم: چی شده ماهان؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
    ماهان نفسشو سنگین بیرون فرستاد و گفت: حیفی نفس! حیفی واسه تموم مشکلاتی که از این به بعد پیش رو داریم!
    _ نه حیف نیستم! انتخاب خودمه تا تهشم وایسادم!
    ماهان دستمو گرفت..مشتمو باز کرد و انگشتاشو لای انگشتام قفل کرد..این کارشو خشن انجام داد..حتی محبتاشم خشن و مردونه بود..ظریف و
    نرم دستامو نمیگرفت خشن این کار و میکرد..محکم دستمو میگرفت..حتی احساسات خشن و مردونشم به دلم مینشست!
    _ فقط این برق تو چشماته که بهم شوق زندگی کردن میده! خدا تو رو آفرید فقط برای من!! فقط من!
    دلم لبریز از عشق شد! یه عشق ناب! یه عشق از جنس خواستن..از جنس نیاز..
    آروم ترمز کرد..از دیدن ساختمون خونه مون اصلاً خوشحال نشدم..دوست داشتم همیشه با ماهان باشم..کنارش باشم..پیشش باشم! دلم
    نمیخواست حتی لحظه ای ازش دور باشم.
    _ خب خانومی رسیدیم!



    لب و لوچه م آویزون شد.ماهان از دیدن قیافه م خنده ش گرفت..به زحمت جلوی خنده شو گرفت و گفت: چیه؟ این قیافه چیه؟ دور دور بهت خوش
    گذشت؟ بریم یه سر دیگه پاساژای تهران و بگردیم؟
    حرفی نزدم..میدونستم داره سر به سرم میذاره!
    ماهان دستمو گرفت..
    _ تا چند روز دیگه مال هم میشیم و اونوقت دیگه حتی نمیذارم ثانیه ای نبودنمو کنارت حس کنی! قول میدم!!
    در عرض چند ثانیه، غم و ناراحتی تو دلم محو شد و لبخند گشادی رو لـ ـبم نمایان شد.خوب بلد بود چطوری رامم کنه!
    ماهان دست چپمو تو دستاش گرفت و بـ ـوسه ای روی حـ ـلقه ی طلا سفیدم زد..حـ ـلقه به انگشت دست ماهان خیلی میومد..حـ ـلقه ش در حصار
    موهای بلند و کمـ ـرنگ دستاش بود..دو تا حـ ـلقه ی ست..نشونه ی عشقی که محکم و شاید جاودانه باشه! چقدر واسه خرید این حـ ـلقه ها ذوق
    داشتیم..ماهانم خیلی وسواس به خرج داد..حتی دلم نمیخواست دقیقه ای حـ ـلقه رو از دستم بیرونش کنم! وقتی به حـ ـلقه م نگاه میکردم صورتم
    پر از خنده و قلـ ـبم لبریز از عشق میشد! یادگار ماهان بود..نشون مالکیت ماهان بود..کم چیزی نبود!
    _ ماهان! مواظب خودت باش!
    _ چشم! تو هم همینطور خانومم!
    چقدر این "میم" مالکیت بهم نیرو میداد!!
    _ آروم رانندگی کن و رسیدی هم بهم زنگ بزن چون میدونم از اس ام اس بدت میاد!
    ماهان لبخندی زد..دستمو آروم از بین دستای مردونه ی ماهان بیرون کشیدم و کیف دستیمو از روی صندلی عقب برداشتم و بـ ـوسه ای واسه
    ماهان پرت کردم و از ماشین بیرون اومدم..ماهان بهم لبخند پر از عشقی زد و با سر خدافظی کرد و رفت..
    لبخند گشادی زدم..جای بـ ـوسه ی ماهان رو حـ ـلقه مو محکم بـ ـوسیدم..کلید و تو قفل چرخوندم و وارد شدم..افشین رو کاناپه دراز کشیده بود و
    دستش رو چشماش بود..
    آروم صداش زدم: افشین؟ خوابی داداشی؟
    صدایی ازش نیومد..خواب بود! از تو اتاقش پتویی آوردم و روش انداختم..بدنش لرزش خفیفی داشت..حتماً از سرماس..بدنش ضعیف شده و خیلی
    زود سرما میخوره..به هیکل نحیف و لاغر تنها برادرم چشم دوختم..چقدر تو این مدت کم، وزن کم کرده بود و بی رنگ و رو شده بود! یعنی همش
    بخاطر تحمل کردن یه ازدواج اجباریه؟؟ آهی پر حسرت کشیدم..صدای اس ام اس گوشیم بلند شد..کیف دستیمو از رو مبل برداشتم و به اتاقم
    رفتم..اس ام اس و باز کردم..ماهان بود..

    " با من نمان عزیز دلم... تو فوق العاده تر از آنی که بخواهی تمام عمر، به یک پیرمرد..ساعت قرص هایش را یادآوری کنی..!!"

    لبخندی زدم..بدون هیچ فکری براش نوشتم..

    " اگه اون پیرمرد تو باشی من حاضرم خودم با دستام قرصاتو بذارم تو دهنت..اونم با عشق!! "

    دکمه ی سِند و لمس کردم! ماهان داری با دلم چیکار میکنی؟؟ یعنی با دلم چیکار کردی؟؟ در کیفمو باز کردم تا کیف پولمو دربیارم که کاغذ مربعی
    شکل صورتی رنگی و لابلای وسایلم پیدا کردم..این دیگه چی بود؟؟ کاغذ و بیرون آوردم..دست خط رئیس جدی و مغرورمو خوب میشناختم..چشام
    به این دست خط عادت کرده بود..قلـ ـبم با هیجان تو سیـ ـنه م میکوبید..

    " حسودم...!! حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم..!"

    چقدر این عاشقونه های یواشکی و غافلگیرانه ی ماهان و دوس داشتم! مردونه دوسم داشت..مردونه!! برگه رو بـ ـوسیدم و تو کشوی میز کنار
    کمدم گذاشتمش دستم بوی عطر خنک ماهان و میداد..دستمو بو کردم و با فکر ماهان خوابم برد...!


    وای خدا!! من دیشب همش 2ساعت خوابیدم! الان چه وقت آرایشگاه رفتن بود؟؟ خوابم میومد..برای بار پنجم صدای آلارم گوشیمو خفه کردم..از
    بس خوابم میومد، چشامو باز نمیکردم و هر دکمه ای دستم میومد و فشار میدادم تا فقط از شر صدای گوشخراش آلارم راحت شم غافل از اینکه
    هر بار به جای دکمه ی STOP دکمه ی SNOOZE و فشار میدادم و هر یه دیقه یه بار صداش دوباره بلند میشد.کلافه و عصبی سرمو از رو بالشتم
    برداشتم و با حرص دکمه ی STOP گوشیمو فشار دادم! دیگه من غلط کنم گوشیمو بذارم رو هشدار! چقدر دل کندن از تخـ ـت خواب گرم و نرمم
    اونم تو این هوای سرد، سخت بود! دوباره دراز کشیدم..گیج گیج بودم..کاش دیشب سیر میخوابیدم..صدای زنگ گوشیم بلند شد..ای بابا حالا
    امروز کل تهران بسیج شدن که من و بیدار کننا..چه خبره بابا!! ماهان بود..با صدایی گرفته و خواب آلود جواب دادم:
    _ بله؟
    _ سلام به خانوم تنبل خودم! صبحت بخیر!
    _ سلام...صبح توأم بخیر..
    _ چیه حال نداری!
    _ خوابم میاد ماهان!
    _ دیشب چقدر بهت گفتم بگیر بخواب تا صبح خواب نمونی خودت گوش ندادی و الکی خودتو مشغول کردی!
    _ آخه کلی کار داشتم..اتاقمم کثیف بود مرتبش کردم!
    _ بابا اتاقتو بی خیال میشدی..تو که عادت داری!
    حرصم گرفت..
    _ ماهــــــــان!!
    ماهان بلند خندید..
    _ اوه اوه معلومه امروز بدجوری عصبی هستیا..نفسی پاشو برو یه آب به دست و صورتت بزن و یه چیزی بخور من تا 10 دیقه ی دیگه با دیانا میایم
    دنبالت!
    _ دیانا هم باهام میاد آرایشگاه؟
    _ آره!
    _ باشه پس من برم یه چیزی بخورم..
    _ تا چند دیقه ی دیگه میایم دنبالت..میبینمت خانومی..بای فعلاً
    _ باشه..
    گوشیمو قطع کردم.دیگه کلاً خواب از سرم پریده بود..مگه میشه صدای ماهان و بشنوم و باز میلی به خوابیدن داشته باشم؟؟
    از رو تخـ ـتم بلند شدم و رو فرشی ابری خرسی شکلمو پام کردم..چقدر افشین بخاطر این رو فرشیا مسخره م کرده بود و میگفت خرس گنده،
    خرس میکنه پاش! حوصله نداشتم خودمو تو آینه ی اتاقم نگاه کنم..بی حوصله و کسل از پله ها پایین اومدم..به پذیرایی رسیدم..زیر لب غرغر
    میکردم و داشتم به سمت دستشویی میرفتم که با دیدن ماهان و دیانا وسط پذیرایی چشام تا اخرین حد ممکن باز شد و اون یه ذره خواب آلودگی
    هم که داشتم، کلاً از سرم پرید! وا رفتم!!
    ماهان اینجا بود و بهم زنگ زد 10 دیقه ی دیگه میاد دنبالم؟؟ دیانا بلند سلام کرد..ماهان پشت چهره ی جدیش میخندید! افشین هم با شیطنت
    نگام میکرد و ریز میخندید..بدجوری سرکارم گذاشته بودن! بدون اینکه جواب سلام دیانا رو بدم، رو به ماهان گفتم:
    باید به اخلاق نمونه ت، دروغگویی رو هم اضافه کنم!!
    ماهان: اگه بهت میگفتم اینجاییم که این صحنه رو از دست میدادم! دلم میخواست یه بار خانوممو تو این لباس خواب گشاد و این قیافه ی ژولیده و
    خواب آلود ببینم!
    افشین: ماهان جان حالا وقت زیاد داری نفس و این مدلی ببینی! روزی میرسه که دلت تنگ میشه یه بار نفس و مرتب و خوشگل ببینی!
    دیانا خندید..محلشون نذاشتم و به سمت دستشویی رفتم! در حد مرگ عصبانی بودم!
    نگاهی تو آینه به خودم و سر و وضعم انداختم..وحشت کردم..وای این دیگه چه قیافه ای بود! رنگ صورتم حسابی پریده بود و زیر چشام پف کرده
    بود..موهام همگی جاذبه ی زمین و به سُخره گرفته بودن و تو آسمونا سِیر میکردن..یه خط مشکی درشت زیر چشام بود که باقیمونده ی ریمل و
    مداد چشم دیشبم بود..لباس خواب صورتی رنگ گشادم که بند یه طرفش باز شده بود و رو بازوم آویزون شده بود..یه طرف پایین بلیزم تو شلوارم
    بود..به بدترین شکل ممکن جلوی ماهان ظاهر شده بودم! از دست خودم شاکی بودم..دلم میخواست دونه دونه موهای ماهان و بکنم! به زحمت
    موهامو به سمت پایین مرتب کردم و دست و صورتمو شستم و لباس خوابمو مرتب کردم و از دستشویی بیرون اومدم..
    افشین با دیدنم خندید و گفت: آها..حالا ماه شدی!!
    کوسنی که رو مبل نزدیکم بود و محکم زدم تو سر افشین! دیانا از خنده ریسه میرفت..
    ماهان اخمی به افشین کرد و گفت: خانوم منو اذیت نکن! نفس همه جوره جلوی چشم من خواستنی و خوشگله!
    محلش نذاشتم..اینو نگی چی بگی!! به سمت آشپزخونه رفتم و لیوانی چای برای خودم ریختم..مشغول خوردن لقمه ی کره مربام بودم که ماهان
    سررسید..
    _ یه نفر اینجا هست که بدجوری از دست من شاکیه..چه جوری از دلش دربیارم؟؟
    با اخم گفتم: اون یه نفر اصلاً از دروغ خوشش نمیاد!
    _ دروغ که نبود..یه شوخیه ساده بود!
    _ اِ؟ شوخی بود؟ اون یه نفرم بلده از این شوخیا بکنه ها!
    ماهان نزدیکم شد..مـ ـستقیم نگام کرد و گفت: اون یه نفر خیلی بیجا کرده!
    ماهان دستشو رو شونه هام گذاشت و گفت:
    گفته بودم وقتی از خواب بیدار میشی چقدر خواستنی و ملوس میشی؟؟
    غرق لذت شدم! چقدر تازگیا بی جنبه شده بودما..ماهان که یه ذره ازم تعریف میکرد تو آسمونا سیر میکردم!
    _ مثل یه دختر بچه ی تخس و غرغرو شده بودی اگه افشین و دیانا نبودن همونجا که ما رو دیدی و چشات گرد شد بغـ ـلت میکردم و بـ ـوسه بارونت
    میکردم..به زحمت جلوی خودمو گرفتم!
    نتونستم جلوی خنده مو بگیرم و ماهانم لبخند زد..
    _ تو خر کردن آدما خیلی تبحر داریا آقاهه! برام چند جلسه ی فشرده کلاس بذار!
    _ ای به چشم! شما جون بخواه!
    لقمه ای پر از کره و مربا برای خودم گرفتم..اشتهام دو برابر شده بود..
    _ منم میخوام!
    _ چی میخوای؟
    _ همین لقمه ای که گرفتی و میخوام!
    _ نچ! شما باید تنبیه شی!
    لقمه رو جلوی دهنم گرفتم و دهنمو باز کردم که بخورمش که لقمه همراه با دستم تو دهن ماهان جا گرفت..ماهان چشمکی برام زد و نون و
    خورد..دستم تو دهنش بود..بـ ـوسه ای رو انگشتام زد و لبخندی بهم زد و رفت..مات و مبهوت به دستم و آثار نونی که خورده شده بود، نگاه
    کردم..ماهان کمـ ـر بسته بود امروز منو دیوونه کنه..میدونم!! پوفی کشیدم و ادامه ی صبحونمو خوردم!


    ***

    _ دیانا حواست باشه، نیم ساعت قبل از اینکه کار نفس تموم شه زنگ بزنی به من که زودتر خودمو برسونما! اصلاً خوشم نمیاد شما منتظرم
    بمونید!
    دیانا: باشه بابا ماهان! چقدر یه چیز و میگی! چشم! اصلاً میخوای از همین الان دم در آرایشگاه منتظر بمونی؟
    ماهان: نه دیگه بنده علاف ی شماها که نیستم! کلی کار دارم..باید برم بدم ماشین و گل بزنن!
    دیانا در ماشین و باز کرد و پیاده شد و گفت: من میرم داخل! نفس توأم زود بیا!
    دیانا رفت..ماهان دستامو گرفت..
    _ اگه خودت دوس نداشتی بری آرایشگاه عمراً میذاشتم چند ساعت زیر دست آرایشگره باشی! اصلاً حوصله ندارم از این خوشگل تر شی و همه
    نگات کنن و من دیوونه تر شم!
    چقدر حرفای ماهان برای دلنشین بود..
    _ نرگان نباش! به آرایشگره میگم طوری آرایشم کنه که فقط شوهرم نگام کنه و دیوونه تر شه!
    ماهن نوک دماغمو کشید و گفت: ای شیطون! این کارات و دلبریات عواقب بدی برات داره ها! حواست که هست!
    لبخند دندون نمایی زدم و گفتم: من دیگه برم!
    _ باشه برو منتظرت میمونم نفس! هر مشکلی پیش اومد زود باهام تماس بگیر!
    _ وا..مگه قراره مشکلی پیش بیاد؟
    ماهان کلافه و بیقرار به نظر میرسد..
    دستپاچه شد و گفت: نه..نه همینجوری گفتم!
    تازه یاد افسون و نقشه هاش و کینه ی ماکان و کیمیا افتادم! نه امروز جایی واسه فکر کردن به افسون نداشتم..امروز و باید بی خیال افسون
    میشدم..یه امروز و باید مغزمو از هر چی افسونه پاک کنم! یه امروز و باید خوشبخت و شاد زندگی کنیم! خدایا فقط امروز و بهم مهلت بده! مهلت
    بده زندگی کنم!! فشاری امیدوار کننده به دست ماهان دادم و دستشو رها کردم و از ماشین پیاده شدم..
    _ مواظب خودت باش!
    ماهان عاشقونه نگام کرد..براش دست تکون دادم..سرشو تکون داد و رفت..
    داشتم وارد آرایشگاه میشدم که صدای زنگ موبایلمو شنیدم..ماهان بود..
    _ اوه به این زودی دلت برام تنگ شد شادوماد؟؟
    _ آره دیگه! مشکلیه عروس خانوم؟ دل منو تنگ دوختن و همیشه تنگه خانوممه!
    _ حواست به رانندگی باشه..قطع کن ماهان!
    ماهان با خنده گفت: نه اول تو قطع کن!
    خنده م گرفته بود..
    _ اول تو..
    _ نه دیگه نفس! اول تو..
    خندیدم و گفتم: باشه پس من اول قطع میکنم که ناراحت نشی..بای عزیزم..میبینمت!
    گوشی و قطع کردم و خندیدم..خواستم گوشیمو تو کیفم جا بدم که یه برگه ی مربعی شکل آبی رنگ پیدا کردم..بیرونش آوردم..از همون کارای
    شیطنت آمیز ماهان بود..کِی وقت میکنه اینا رو بندازه تو کیف من که خودم نمیفهمم؟؟

    " فکر تو که باشد..خیابان به کنار..اتاق هم قدم زدن دارد..!"

    این همه عشق و محبت و کجا جا بدم آخه؟ آخ ماهان..چقدر دیر وارد زندگیم شدی..با تو از همه چیز لبریز و بی نیازم..از همه چیز!!
    ***

    _ وای نفس دلم واسه ماهان بیچاره میسوزه! باید تا آخر شب صبر کنه؟؟ طفلی گناه داره...
    لب پایینیمو گاز گرفتم..دیانا خندید..دوباره به چهره ی خودم تو آینه نگاه کردم..زیادی تغییر کرده بودم! تا حالا چشمامو انقدر غلیظ و ماهرانه آرایش
    نکرده بودم..رنگ چشمام با این رنگ و لعاب، پررنگ تر و درشت تر به نظر میرسید! سنگینی مژه مصنوعی و رو پلکام حس میکردم..رنگ موهام، دو
    سه درجه روشن تر از رنگ اصلی موهام بود..رنگ نباتی لباس عروسم با رنگ دارچینی موهام و آرایش گرم صورتم، هارمونی زیبایی داشت..وقتی
    خودمو کامل آنالیز کردم زیر لب با شیطنت گفتم: بیچاره ماهان!! راست میگفت قصد دارم امشب دیوونه ترش کنم!
    دیانا با خوشحالی پیـ ـشونیمو بـ ـوسید و گفت: خیلی برات خوشحالم نفس! برای هر دوتون خوشحالم..خوشحالم ماهان این شانس و داشت که
    بیای تو زندگیش! ایشالا خوشبخت شید!
    از دیانا تشکر کردم..بالاخره ماهان اومد..سروش با ماشینش اومده بود دنبال دیانا و دیانا با سروش رفت..من موندم و ماهان و فیلمبردار و
    عکسبرداری که قصد نداشتن بی خیالمون شن! ماهان کلافه به نظر میرسید از فیگورایی که عکسبردار داده حسابی خسته شده! بالاخره
    فیلمبردار اجازه داد بریم و بی خیال ما شد.. با ذوق سوار ماشین گل زده ی ماهان شدم..دسته گل خوشگلی با گلای کرم و سفید دستم بود..
    ماهان هم پشت فرمون نشست..
    _ خوشگل خانوم من امشب قصد جون این شازده پسر و کرده؟؟
    خندیدم..ماهان تو کت و شلوار براق مشکی رنگی که پوشیده بود جذاب تر از همیشه به چشم میومد..این رنگ مشکی خیلی به رنگ موهاش
    میومد!
    ماهان دستمو تو دستش گرفت و رانندگی کرد..
    _ میخوام امشب به کل فامیل نفسمو نشون بدم و بگم دیگه کل زندگی ماهان مال یکی دیگس!
    این همه خوشبختی واقعی بود؟؟ لبخند از رو لبـ ـام محو نمیشد! به باغی که مراسم توش برگذار شده بود، رسیدیم! با بوق بوقی که ماهان راه
    انداخته بود همه بیرون اومده بودن و دور ماشینمون حـ ـلقه زده بودن..صدای سوت و دست و جیغ بلند بود..آتوسا اسپند دود میکرد..
    خواستم در ماشین و باز کنم که ماهان گفت: صبر کن نفس!
    با تعجب نگاش کردم..دست برد سمت شنلمو بند آویزون شنل و محکم کرد، طوریکه هیچ برهنگی ای از بدنم معلوم نبود! این حرکتش خیلی به
    دلم نشست..این کارش یعنی از همین لحظه تو فقط مال منی!! کلاه شنل و رو سرم جا به جا کردم و به کمک ماهان از ماشین پیاده شدم! به
    گوشه ی دنجی از باغ که سفره عقد و اونجا انداخته بودن، رفتیم! منو ماهان روبروی سفره عقد روی صندلی های تزیین شده ای نشستیم!
    یعنی من باید تا پایان مراسم با این شنل بشینم؟؟ اینجا که زن و مرد قاطی بود! عاقد هم سرر سید..سروش با لبخند نگام میکرد و دیانا برام بـ ـوس
    پرت کرد..بعد از جاری کردن خطبه ی عقد و "بله" گفتن من! همه برای روبـ ـوسی و دادن کادوهاشون جلو اومدن..افشین پیـ ـشونیمو با عشق برادرانه
    ای بـ ـوسید و وقتی بغـ ـلم کرد برق اشک و تو چشاش دیدم..اشک شوق که میگن همینه دیگه! بابا هم پدرانه بغـ ـلم کرد و برام آرزوی خوشبختی
    کرد..برای افشین بیشتر از بابا دلم تنگ میشد..جناب راد هم محکم بغـ ـلم کرد و زیر گوشم ازم خواست مواظب تک پسرش باشم و منم بهش قول
    دادم همیشه کنارش باشم...موقع رقص و آهنگ شد..من هنوز شنل تنم بود..
    _ ماهان؟ قراره با همین شنل بشینم اینجا؟
    ماهان به دیانا اشاره کرد..دیانا نزدیکمون شد..
    _ بله ماهان؟
    _ بگو پرده رو بکشن..نفس و ببر اونور پرده!
    با چشمای گرد شده به ماهان نگاه کردم..دیانا با لبخند به ماهان و من نگاه کرد و بعد از چند دیقه باغ به دو قسمت مجزا تبدیل شد..به همراه
    دیانا و خانومای دیگه به قسمت دیگه ی باغ که به وسیله ی یه پرده ی کلفت از قسمت مردونه جدا شده بود، رفتیم!
    مهمونیای خود خونواده ی راد مختلط بود! این دیگه چه جورش بود! رو صندلی ای نشستم..ماهان به قسمت زنونه اومد و کمک کرد شنلمو
    درآوردم..فیلمبردار مشغول فیلم گرفتن بود..
    _ چی نفس منو اینجوری تو فکر برده؟؟
    _ چی نفس منو اینجوری تو فکر برده؟؟
    _ این دیگه چه جورشه ماهان؟ من فکر میکردم عروسی قاطیه!
    _ واقعاً فکر کردی میزارم عروس منو، مردای دیگه هم دید بزنن و فیض ببرن؟؟ تو ماه این مجلسی و ماه قلب منی! حتی اجازه نمیدم یه تیکه از
    بدنتو یکی از مردای این مراسم ببینه! تو دوران مجردی هر چی بودی و میگشتی به خودت مربوط بود اما الان دیگه فقط مال منی!
    _ اما..آخه..
    _ اما نداره خانوم من! تو دوس داشتی این لباستو خانوما ببینن که دارن میبینن! واسه رقص دونفره هم بعد از شام میام اینجا! چیز دیگه ای مونده
    که باید توضیح بدم؟؟
    _ نه!
    ماهان لبخند رضایت بخشی زد و سر تا پامو با عشق نگاه کرد و رفت..حس خوبی داشتم..خیلی خوب!
    با اینکه بارها افشین یا بابام با نوع پوششم تو مهمونیای خونوادگیمون مشکل داشتن و بارها مـ ـستقیم و غیر مـ ـستقیم بهم گوشزد کرده بودم و
    گوش نکرده بودم اما امشب..واقعاً ماهان خوب بلد بود چطوری افسار منو دستش بگیره! با این حرفاش حس با ارزش بودن و مهم بودن بهم دست
    داده بود..اگر چه خیلی از خانومای تو مجلس از قیافه هاشون معلوم بود که تا چه اندازه از این جدا کردن قسمت مردونه و زنونه ناراضی هستن و با
    ناراحتی و غضب به من نگاه میکردم..اما برای من حس شیرینی بود..البته اونام حق داشتنا..بالاخره این همه هزینه ی آرایشگاه و لباس های
    آنچنانی، حیف بود جلوی مردای حریص مراسم هنر نمایی نشه! از داشتن شوهری مثل ماهان و با عقاید ماهان به خودم افتخار میکردم..خیلی
    خوشحال بودم که ماهان انقدر این چیزا براش مهمه و برخلاف رسم و رسومات و عقاید فامیلش، زن و مرد و جدا کرده تا کسی عروسشو نبینه!
    کسی نمیتونست حال درونیه منو درک کنه..یادمه وقتی دختر عموی بابام عروسیش بود و داماد مرد مذهبی و مقیدی بود و عروسی و جدا گرفته
    بودن، چقدر مسخره شون کرده بودم و به دوماد لقب امل بودن و داده بودم و چقدر از اینکه پیراهن 400 تومنیمو نتونسته بودم جلوی مردها به
    نمایش بذارم عصبی بودم! این کار ماهان خیلی برام جالب و فراموش نشدنی بود..دیگه باید یه خانوم میشدم..یه خانوم با یه رفتارای خانومانه!!
    بعد از صرف شام دو نفره و عاشقونه با ماهان، نوبت رقص دونفرمون شد..ارکستر آهنگ مخصوصی برای رقص منو ماهان خوند..من و ماهان
    روبروی هم وایسادیم..ماهان رقص بلد نبود..من میرقصیدم و ماهان روبروم وایساده بود و برام دست میزد و نوک پاشو زمین میکوبید..
    دامن پرچین و بلند لباس عروسمو با دست بالا گرفته بودم و میرقصیدم..ماهان با عشق نگاه میکرد و لبخندی رو لبـ ـاش بود...


    [/FONT]
    وای چه حس و حالی داره تو رویا، به تو رسیدن..
    نمیدونم ولی انگار تو رو دوس دارم..تو رو دوس دارم شدیداً
    تو رو دوس دارم شدیداً از حالا تا به همیشه
    حس خوبی به تو دارم که یه لحظه کم نمیشه..
    من شدیداً آرزومه تا ابد تو رو ببینم
    تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم..
    تو شدیداً پیش رومی حتی توی خواب و رویا
    تا به تو فکر میکنم من، عطر تو میپیچه اینجا
    یه جورایی نمیتونم تو رو رو چشام نذارم
    نمیشه بدون عشقت لحظه ای دووم بیارم
    تو تمام زندگیمی کسی خوبیتو نداره
    چشامو رو هم میذارم تا ببینمت دوباره..
    من شدیداً آرزومه تا ابد تو رو ببینم
    تو چشات ستاره داری منم عاشق همینم..
    تو شدیداً پیش رومی حتی توی خواب و رویا
    تا به تو فکر میکنم من، عطر تو میپیچه اینجا

    (احمد سعیدی..شدیداً)

    آهنگ تموم شد..ماهان دستامو گرفت و بـ ـوسه ای نرم به پوست دستم زد..همه دست زدند..دیانا با شیطنت از وسط جمعیت داد زد:
    عروس دوماد و ببـ ـوس یالا..یالا یالا یالا
    همه ی دخترا با دیانا هم صدا شدن..اخم ظریفی بین ابروهای ماهان دیدم! خوب میدونمـ ـستم چقدر بدش میاد شدت عشقشو جلوی بقیه نشون
    بده..اونم به همین راحتی! ماهان تو خلوت و بیشتر دوس داشت!
    دیانا با خنده گفت: حالا که عروس روش نمیشه ببـ ـوسه، دوماد عروس و ببـ ـوس یالا یالا یالا یالا
    ماهان جلو اومد..یعنی میخواد منو ببـ ـوسه؟؟ جلوی این همه آدم؟؟
    همه ساکت شدن....زل زده بود تو چشام..منم نگاش کردم..خم شد رو صورتم..چشامو بستم..هر چی شد شد دیگه! منتظر بـ ـوسه ای
    روی لبـ ـام بودم که پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید ..صدای سوت و دست بلند شد..چشامو باز کردم..همه با شوق نگامون میکردن..
    ماهان پیـ ـشونیمو بـ ـوسیده بود..با عشق نگاش کردم..
    دیانا با اخم گفت: ماهان تو جِر زدی!!
    ماهان با خنده گفت: شما گفتین فقط ببـ ـوس! جاشو که مشخص نکرده بودین!
    دخترا جیغ زدن..خنده م گرفته بود! مرد همه چیز تمام من!!!
    ماهان زیر گوشم آهسته گفت: آخر شب از خجالتتون یه جا درمیام بانو!
    ماهان چشمکی بهم زد..جلوی خنده مو گرفتم!! میشه امشب بشه شب یلدا؟؟ یه دیقه بیشتر هم برام یه دنیا بود!!

    کفشای سفید رنگ پاشنه 10 سانتیمو از پام درآوردم..آخیش! امشب به مصیبت با این کفشا و این لباس سنگین تکون خورده بودم! نگامو سر تا
    سر خونه چرخوندم..دومین بار بود پامو تو این خونه میذاشتم! بار اولی که اینجا اومده بودم چه گندی بالا آورده بودما! نگام به آشپزخونه
    افتاد..همون جایی که واسه ماهان مریض و بی حال،سوپ درست کرده بودم..همون جایی که ماکان منو با اون تنیک سبز دید و اون تهمتا رو بارم
    کرده بود..ماکان چقدر زود تغییر جایگاه داده بود..ماکان از اون دسته آدما بود که تا وقتی مؤدب و مهربون بود که همه چیز طبق میلش پیش میرفت..
    رو مبلای بنفش رنگ تو پذیرایی نشستم..جهیزیه ی خودم بود و چقدر این رنگ و دوست داشتم! آرامش بخش بود و به کاغذ دیواریای یاسی رنگ
    تو پذیرایی هم هارمونی خاصی داشت! همه چیز و به سلیقه ی خودم و دیانا خریده بودم! وسایلم زیادی به خونه ی نور گیر و نقلی ماهان میومد!
    داشتم به تابلوی سه تیکه ی تو پذیرایی نگاه میکردم که در باز شد و ماهان سررسید..با اون پاپیون مشکی دور گردنش انگار از تو ژورنال فرار کرده
    بود..به این فکرم ریز خندیدم!
    ماهان جلوتر اومد..نگام کرد..
    _ خوبی؟
    با شیطنت نگاش کردم و گفتم: انگار تو بهتری!!
    ماهان به شیطنتم خندید و گفت: شنلتو در بیار دیگه! اینجا دیگه خونه ی خودته و منم تنها مرد محرم زندگیتم!
    گره ی سفت و محکم شنل رو باز کردم..
    _ ماهان؟ من اصلاً فکرشم نمیکردم که تویی که تموم مراسمای خونوادگیتون مختلطه و تقریباً این چیزا برات عادی شده مراسم امشب و جدا
    بگیری! اولش خیلی شوکه شدم!
    _ ببین نفس! اتفاقاً آدمایی که تموم مراسمای خونوادگیشون مختلطه میفهمم که چقدر مراسمای جدا خوبه! منم بین پسرا و مردایی که تو
    مراسمای مختلط بودن، بودم و میشنیدم که چه نظرایی درمورد اندام و لباسای باز زنای دور و برشون میدن و میدیدم با چه دیدی اونا رو نگاه
    میکردن! خوشم نمیومد درمورد زن منم یه همچین نظرایی بدن و اینجوری آنالیزش کنن..از این به بعد مراسمایی که خودمون میگیریم و میریم
    جداست..اگرم مختلط باشه باید ببینم که لباسایی که میپوشی مشکلی نداشته باشه! تو که با این قضیه مخالفتی نداری؟ داری؟ اگه داری بهتره
    همین الان با هم حلش کنیم..من پسر خشک و مقدسی نیستم..بی غیرتم نیستم..بد دل هم نیستم..اما خب اصلاً دلم نمیخواد زنم برای
    چشمای هیز مردا دلبری کنه و شوی لباس راه بندازه!
    میتونستم با این طرز فکر ماهان مشکلی داشته باشه؟؟ وقتی انقدر زیبا و دلنشین از عقایدش میگفت با کجاش مخالفت کنم آخه؟؟ وقتی ماهان
    و کنارم دارم چه نیازی دارم که جلوی پسرا دیده بشم؟؟ که درمورد اندام و لباسام نظر بدن؟؟ آخه میتونستم مخالفت کنم با این چشمای زمردی؟

    "بند نمی آید دوست داشتنت..گویی شاهرگ احساسم را زده باشند..."

    با لبخند گفتم: نه! من هیچ مشکلی ندارم!
    ماهان لبخند پر از عشقی بهم زد..پاپیونشو باز کرد برق صلیب دور گردنش منو یاد روزای خوبمون انداخت.روزای کل کلامون تو شرکت..کتشو رو
    مبل انداخت و کنار من روی مبل نشست..
    _ آخیش از امشب تحمل این خونه واسم راحت میشه!! خیلی راحت!
    روی مبل دراز کشیدم و سرمو رو پاهای ماهان گذاشتم..
    ماهان آهسته گیرای تو موهامو باز کرد و تور روی سرمو از موهام جدا کرد..دستشو آروم تو موهام کشید..
    _ امشب یه تیکه ماه شده بودی نفس! مثل یه تیکه ماه میدرخشیدی! تو ماه ماهانی!!
    تو دلم با حسرت گفتم: یه بار بگو دوستت دارم!! فقط یه بار!
    با غم نگاش کردم..چرا همه چیز میگفت به جز دوستت دارم؟؟ انقدر براش سخت بود؟؟
    ماهان خم شد و بـ ـوسه ای رو پیـ ـشونیم زد..خم شد و صورتشو تو گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید..
    _ نفس! من به مهربونی و محبت تو نیاز دارم..در عوضش همیشه کنارتم و مثل کوه هواتو دارم!
    با شیطنت گفتم: زحمتتون میشه یه وقت!!
    ماهان لپمو کشید و بـ ـوسه ای نرم روی گونه م زد..

    _ ای شیطونک!!
    دست ماهان و تو دستم گرفتم و نزدیک لـ ـبم گرفتم و بـ ـوسیدمش!
    ماهان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: با یه قهوه موافقی؟؟ یه ذره کافئین واسه بیداری امشبمون ضروریه ها!!
    سرخ شدم و جیغ زدم: ماهــــــان!
    قهقهه ی ماهان هوا رفت..
    اون شب، شب پیوند دو دنیای مختلف من بود..دخترانه و زنانه..!! دو دنیا که مرز بینشون با عشق برداشته شد..ماهان تمام دنیای زنانـ ـگی من
    بود..تنها مرد دنیای زنانـ ـگی من بود..رسیده بود اون روزی که عاشقانه با دنیای دخترانه ام خدافظی کرده بودم!!

    میرسد روزی که آنقدر دوستش داشته باشی که رویاهای مجردیت را کنار بگذاری و با تمام وجودت بخواهی متأهل شوی...

    ***






    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فصل بیست و دوم( شروع کابـ ـوس ها)



    شمع های کرم رنگ دایره ای شکل و داخل ظرف بلوری پر از آبی گذاشتم و روشنشون کردم..شمعا روی آب شناور بودن..بوی خوب قرمه سبزی
    خونه رو پر کرده بود..چند شاخه رز سفید طبیعی و داخل گلدان شنی روی میز غذاخوری گذاشتم..دستمال سفره رو با تزیین خاصی داخل لیوانای
    پایه بلند رو میز گذاشتم..دو تا بشقاب برنج خوری و قاشق و چنگال! خوب..همه چیز مرتب بود..چقدر این میز دو نفره و این زندگیه دو نفره رو
    دوست داشتم! به ساعت مدل سیب تو آشپزخونه نگاه کردم..نیم ساعتی وقت داشتم آماده شم..قبل از اینکه یادم بره از تو یخچال، ظرف بلوری
    سالاد کاهو و ژله و پارچ شربت به لیمو رو بیرون آوردم و همه رو روی میز جا دادم..ماهان سالاد کاهو با آبلیمو خیلی دوست داشت مخصوصاً اگه با
    ذرت و نخود فرنگی تزیین شده باشه..به حـ ـلقه ی تو دست چپم نگاه انداختم..غرق لذت شدم! لبخندی رو صورتم نمایان شد..
    امشب اولین شام مشترک من و ماهان بود..به اتاقم رفتم و از این پیراهنای تو کمدم، پیراهن کوتاه سرخابی رنگی و بیرون کشیدم..پیراهن و
    پوشیدم..سلیقه ی آتوسا بود..زیادی پر زرق و برق و عجق وجق بود..از قسمت پشت، تا روی گودی کمـ ـر باز بود و مرواریدای ریزی به رنگ صورتی
    کمـ ـرنگ از روی قسمت سیـ ـنه و کمـ ـر لباس آویزون بود.کوتاهی دامنش تا قسمت زانو بود..صندلای سرخابی رنگمم پام کردم.موهامو سشوار
    کشیدم و جلوشو تو صورتم ریختم،آرایش ملایمی کردم و رژ قرمز پررنگمو رو لبـ ـام کشیدم..عطر مخصوص ماهان و که همیشه وقتی وارد شرکت
    میشد از دور هم بوشو حس میکردم و رو بدنم خالی کردم..ناخنای بلندمو لاک صدفی زدم و به پذیرایی رفتم و منتظر اومدن ماهان شدم..
    به سمت آشپزخونه رفتم و داشتم غذامو مزه میکردم که صدای باز شدن در ورودی و شنیدم..
    _ خانومی من کجاست؟ بیا که آقای خونه خستس..
    به سمت در ورودی رفتم..ماهان با دیدنم چشماش گرد شد..
    سلام بلند بالایی کردم..
    _ اوه..فکر کنم اشتباه اومدم..ببخشید خانوم!
    ماهان خواست برگرده که با خنده نزدیکش شدم و دستشو کشیدم..
    _ نه خیر اشتباه نیومدین..خسته نباشی!
    ماهان خندید و گفت: شما فرشته خانوم مایید و من خبر ندارم؟
    رو نوک پا بلند شدم و آروم بـ ـوسه ای رو گونه ی ماهان زدم..خواستم ازش جدا شم که نذاشت و قوسی کمـ ـرمو محکم گرفت و حریصانه لبـ ـامو
    نشانه گرفت..بعد از چند دیقه از هم جدا شدیم..ماهان لبخند شیطنت آمیزی زد و سر تا پامو برانداز کرد و گفت:
    هیچ فکر کردی با این لباسی که تو پوشیدی بدجوری باید تاوان بدی؟؟ نکنه بازم دلت براي شیطونی تنگ شده خانوم؟؟
    لبخندی زدم و بازوشو کشیدم و گفتم: بیا برو دست و صورتتو بشور انقدر پررو بازیم در نیار..بدو که میخوام شام و بکشم!
    ماهان و به سمت دستشویی هل دادم..غذا رو کشیدم..رژم کمـ ـرنگ شده بود اما چه اهمیتی داشت؟؟ مگه رژ روی لبای یه زن میموند؟؟
    بعد از 10 دیقه ماهان با شلوار و بلیز گرمکن سر میز شام حاضر شد..ماهان بو کشید و گفت:
    به به خانوم من چیکار کرده!! بابا همین اولین شب زندگیمون خوب میختو کوبیدیا! معلومه حواست هست که عشق یه مرد به شکمشه ها! داری
    از راه شکم وارد میشی شیطون؟؟
    با ناز گفتم: عزیزم من برای اینکه تو قلبت اثبات شم نیازی به وارد شدن از راه شکم ندارم که..تو همینجوریشم دیوونه ی منی!
    ماهان خندید..
    _ ببینم نفسی..از این شاما هر شب داریم دیگه؟ مگه نه؟
    _ اگه حسشو داشته باشم چرا که نه!
    _ از اون خانومایی نشی که فقط تا یه ماه اول ازدواجشون انرژی دارن و غذاهای خوب درست میکننا..میترسم تا برسیم تا 2 ماه دیگه باید فقط
    تخم بذارم!!
    چشم غره ای بهش کردم..ماهان بدجنسانه خندید و قبل از هر چیزی واسه خودش سالاد ریخت..از سس سفید خوشش نمیومد..سالاد کاهو رو
    با آبلیمو بیشتر ترجیح میداد..چند قاشق رو کاهوهای زرد و سبز تو بشقابش آبلیمو ریخت و نمک زیادی رو کاهوها ریخت و با لذت مشغول خوردن
    شد..
    _ ماهان از کارات چه خبر؟ با افشین حرف زدی؟
    _ اوهوم..افشینم موافق بود..میگفت شریکش قراره سهمشو بفروشه بره آلمان پیش عموش کار کنه..
    _ قراره چیکار کنین؟
    _ همون کار قبلیمو ادامه میدم منتها اینبار تو یه شرکت کوچیک تر و جمع و جور تر! اگه کارمون بگیره مثل همون شرکت قبل میتونیم پیشرفت
    زیادی کنیم..اولش یه کم سختی داره اما من میدونم که همه چیز درست میشه! الان دنبال پیدا کردن یه جای کوچیک و جمع و جورم..به چند تا از
    رفیقام سپردم اگه اوکی شه..کارای اولیشو انجام میدیم و ایشالا تا چند ماه دیگه پیشرفت خوبی میکنیم!
    _ عالیه! من به تو و تواناییات ایمان دارم!
    داشتم برای خودم قرمه سبزی میریختم که ماهان لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
    خب خانومی..شما رو بخوریم یا قرمه سبزی و؟؟
    منم مثل خودش لبخند گشادی زدم و گفتم: معلومه مزه ی دیشب حسابی رفته لای دندونتا..طمع کار شدی آقای مهندس!
    ماهان لبخند جذابی زد و خم شد و لپمو کشید!

    جلوی آینه ی میز توالتم مشغول باز کردن پیچ و تاب موهام بودم که ماهان وارد اتاق شد..پیراهنشو درآورد و روی تخـ ـت دراز کشید..
    _ بدو بیا نفس که بدجوری خسته م..
    _ خب تو بخواب..من یه کم کار دارم..ظرفا رو هم نشستم..کارامو که انجام دادم میام!
    ماهان با لحن جدی ای گفت: یعنی چی تو بخواب؟؟ ببین نفس! بذار یه چیزی و همین الان برات مشخص کنم..نمیخوام دوباره تکرارش کنم پس
    خوب گوش کن..من و تو دیگه تو همه چیزمون با هم شریکیم؟؟ حتی خوابیدنمون..من خستمو تو کار داری و این حرفا نداریم! هر وقت یکیمون رفت
    رو تخـ ـت اونیکی هم باید پیشش بخوابه..اوکی؟
    ته دلم قنج رفت..لبخندی زدم: چشم! اما ظرفا رو فردا خود جناب مهندس میشورن دیگه؟
    _ تو بیا! درمورد ظرفا فردا تصمیم میگیریم!
    پیراهنمو با لباس خواب عروسکی ای عوض کردم و تو آغـ ـوش ماهان خزیدم..هیچی و اندازه ی این تکیه گاه امن و محکمم دوست نداشتم! این
    آغـ ـوش تنها پناهگاه و مأمن من بود! ماهان آروم موهامو نـ ـوازش میکرد..بـ ـوسه های کوتاهی روی تار تار موهام میزد و من غرق لذت میشدم..
    _ خیلی خوشحالم دارمت نفس! به این بودنت..به این حضورت..به این آرامشی که ازت میگیرم خیلی وقته نیاز دارم!
    _ ماهان..منم خوشحالم! خوشحالم که توأم از بودنم خوشحالی!
    آروم دستمو رو صورت 6تیغه ی ماهان کشیدم و سرمو تو گودی گردنش جا دادم..
    _ آی خانومی شیطونی نکنا..یه امشب و کار دستمون نده که بدجور خستم!
    ریز خندیدم..بدجوری حس شیطنتم گل کرده بود.آروم انگشتمو رو پوست لبش کشیدم..اخمای ماهان در هم رفت..
    _ نفس! بذار بخوابم! فردا صبح زود باید بیدار شم!
    ماهان چشماشو بست و منو محکم به سیـ ـنه ش چـ ـسبوند..خودمو از حـ ـلقه ی سفت و سخت ماهان بالا کشیدم و بـ ـوسه ای نرم رو لبـ ـاش
    گذاشتم..صدای اعتراض آمیز ماهان بلند شد..چشاشو باز کرد..
    _ نفس!! مثل اینکه گوش نمیدی نه؟؟ پای تاوانش وایمیسی دیگه؟؟
    در حالیکه میخندیدم..دستامو تو نرمی موهاش فرو کردم..
    _ اِ اینجوریاس دیگه؟؟ باشه..پس خودت خواستیا..
    ماهان مچ دستامو محکم گرفت و جواب تموم شیطنتامو خیلی خوب داد...!!





    _ پاشو نفس! پاشو صبحونه بخوریم..من دیرم شده!
    یکی از چشمامو باز کردم..ماهان داشت دکمه های پیراهنشو میبست..سرمو تو بالشتم فرو بردم و غرغر کنان گفتم:
    وای ماهان بذار بخوابم..خوابم میاد!
    _ خوابِ چی؟ دیشب منه بدبخت و که بد خواب کردی..انقدر شیطونی کردی که نه خودت خوابیدی نه گذاشتی من بخوابم، پاشو که عمراً بذارم
    حتی یه دیقه بیشتر از من بخوابی!
    _ ماهان جونم..اذیت نکن دیگه! یه کم دیگه فقط!
    تو خواب بودم که ماهان پتو رو از روم کشید..سردم شد.عادت نداشتم بدون اینکه پتو روم باشه بخوابم..
    _ وای ماهان! تو رو خدا پتو رو بکش روم..اذیت نکن دیگه..خوابم میاد!
    چشامو باز کردم..ماهان مثل پسر بچه های تخس و سرتق ابروهاشو بالا انداخت و گفت: نچ! اصلاً راه نداره! بدو صبحونه!
    _ ماهان خواهش!!
    ماهان به پتوی تو دستش اشاره کرد و خندید و گفت: اینو میخوای دیگه؟؟ عمراً بدم بهت!
    لب و لوچه م آویزون شد..
    _ وای ماهان خیلی بیشوری! اصلاً منم نمیام!
    دوباره سرمو تو بالشتم فرو کردم..
    _ اِ پاشو ببینم! دوباره گرفت خوابید! پاشو نفس..نمیذارم بخوابی!
    وقتی به خودم اومدم دیدم بین زمین و آسمون معلقم! دست و پا زدم..
    _ ماهان منو بذار زمین..میندازیم..بذارم پایین..ماهـــــان!
    _ نه خیر نمیشه! الان بذارمت زمین دوباره میری میگیری میخوابی! تا تو باشی وقتی میگم بذار بخوابم شیطونی نکن بگی چشم ارباب!!
    ماهان منو روی صندلی پشت میز تو آشپزخونه گذاشت..لیوانی چای برام ریخت و روبروم گذاشت..لب و لوچه م آویزون بود..
    خم شد و بـ ـوسه ای کوتاه رو لـ ـبم گذاشت و گفت: دیگه این لبا رو اینجوری آویزون نکنیا!
    با خنده روبروم نشست و گفت: حالا دست و صورتتو نشستی و قیافه ت شیربرنجی شده به کنار، میشه باهاش یه جوری کنار اومد و تحمل کرد
    اما تو رو خدا لااقل این اخمای عین شمشیرتو باز کن که حداقل یه لقمه از گلوم پایین بره!
    _ خیلی روت زیاده جناب مهندس! از خواب ناز بیدارم کردی حرفم داری؟؟
    ماهان لقمه ای پر ملات از عسل و کره و گردو برام گرفت و به دستم داد و گفت:
    بخور عزیزم..بخور جون بگیری واسه شب کاریای از این به بعدمون!
    چشم غره ای بهش رفتم..خندید..لقمه رو ازش گرفتم و خوردم..خوشمزه بود..با خودم فکر کردم سحر خیزی و لقمه گرفتن و ناز کشیدن انقدرام بد
    نیستا..باید از فردا سحر خیز شوم تا ماهانم کامروام کنه..با این رسیدگیای ماهان خیلی زود وزنم به بالای 60 میرسید!
    به همراه ماهان صبحونه ی مفصلی خوردم..صبحونه که تموم شد..ماهان روی شونه هامو بـ ـوسید و دستامو گرفت و گفت:
    نفس من دیگه باید برم..با افشین قرار دارم..مواظب خودت باش!
    _ چشم! توأم مواظب خودت باش..
    _ حتماً خانومی!
    ماهان روی چشامو بـ ـوسید و رفت...دلم پر میزد واسه این مرد همه چیز تمامم!
    من و ماهان یه قسمتی از دیوار اتاق خوابمونو واسه زدن کاغذای مربعی رنگی انتخاب کرده بودیم..یه قسمت مـ ـستطیلی بزرگ که با برچسبای
    قلبی شکل و با اول اسم خودمو ماهان تزیینش کرده بودیم..اولین برگه رو ماهان روش چـ ـسبونده بود..
    " اومدنت به زندگیم مبارک" برگه رو بـ ـوسیدم..منم روی یه برگه نوشتم " یه دل شدنمون مبارک عزیزم" بعد برگه ی نارنجی رنگ و کنار برگه ی
    صورتی رنگ ماهان چـ ـسبوندم! دلم میخواست تا تولد اولین بچمون این قسمت مـ ـستطیلی شکل پر از کاغذای رنگی بشه!
    حس خوبی داشتم! امروزم با بـ ـوسه ها و قربون صدقه های ماهان بیدار شده بودم! اما بازم بدون "دوستت دارم"!! انگار دیگه عادت کرده بودم این
    جمله رو از شوهرم نشنوم! با اینکه اینو نمیگفت اما خیلی کارا و حرکات میکرد و جملاتی میگفت که جای این جمله رو میگرفت!!
    با حوصله لباسای کثیف خودمو ماهان و رو تخـ ـتیمونو جمع کردم و همه رو توی ماشین لباسشویی ریختم..مشغول تمیز کردن میزعسلی های کنار
    مبلا بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد..چه عجب یکی پیدا شد حال ما عروس و دوماد 2 روزه رو بپرسه!! اگه مامانم زنده بود دیروز بساط کاچی
    روبراه بود..به خودم تشر زدم..دختره ی بی حیا! خنده کنان به سمت تلفن رفتم..
    _ الو؟ بفرمایید؟
    _ چطوری عروس 2روزه؟؟
    خنده رو لبـ ـام ماسید..افسون؟؟!!!
    _ چیکارم داری؟ واسه چی زنگ زدی اینجا؟
    _ این طرز صحبتت با مادرشوهرت اصلاً جلوه ی خوبی نداره ها عروس خانوم!!
    _ تو مادر شوهر من نیستی! بیخود خودتو جای مادر ماهان جا نزن! چون اصلاً لایق این نسبیت نیستی!
    خودمم علت این همه خشونت و داغ کردنمو نمیدونستم!
    _ هه! ببین کی داره حرف از لیاقت میزنه! اگه قرار بود هر کسی به اون چیزی که لیاقتشه برسه که تو الان اونجا تو خونه ی ماهان نبودی!! ببین
    نفس..زنگ نزدم بپرسم شب اولتو چطوری گذروندی و احوالتو بپرسم..خوب گوش ببین چی میگم..تو هنوز خیلی مونده تا بفهمی جایگاهی که
    الان توشی چقدر اشتباهه! خیلی مونده بفهمی اون جایگاه مال هر کی باشه مال تو نیست..من قسم خوردم نذارم یه لیوان آب خوش از گلوی تو
    و اون ماهان زبون نفهم پایین بره! سر حرفمم میمونم!
    _ هه! منو الکی تهدید نکن! خوب میدونم داری از چی میسوزی! ماهان بهت سرویس نداده دلت شور خودتو میزنه؟؟ یه کم از سن و سالت
    خجالت بکش! قیافتو تو آینه دیدی؟؟ چین و چروکای روی صورتتو که بشماری از عدد سن ماهانم بیشتر میزنه،با چه دید بازی فکر کردی میتونی
    ازش کام بگیری؟؟
    صدای نعره ی افسون بلند شد:
    خفه شو دختره ی دهن گشاد!! با چه حقی هر چی به دهنت میاد و بارم میکنی؟؟ هان؟ کی این مزخرفات و بهت گفته؟؟ ماهان؟؟ اونقدراییم که
    فکر میکنی ماهان آش دهن سوزی نیست..اگه بود که مهدیس ولش نمیکرد!! اشتباه به عرضتون رسوندن خانوم کوچولو! امروز گوشه ای از شدت
    کینه و نفرت منو میبینی تا بفهمی من هلاک چشم و ابروی ماهان نبودم و نیستم! اولین و کوچیکترین ضربه مو امروز بهت میزنم تا بفهمی دفعه
    ی بعد چطوری باهام حرف بزنی!!
    جوابی ندادم! زیادی عصبیش کرده بودم..اما اینو خوب فهمیده بودم که افسون آدمی نیست که بشه باهاش راه اومد..باید مثل خودش باهاش
    حرف زد!
    _ فقط یه راه داری که بتونی از شر من و نقشه هام خلاص شی!
    _ تو هیچ غلطی نمیتونی بکنی! سگ هار پارس میکنه اما گاز نمیگیره!! افسون! بهتره بچسبی به زندگیه خودت! من و ماهان همدیگه رو دوس
    داریم و من تا ته این راه با ماهانم و پشتشم!
    صدای خنده ی بلند افسون، عصبیم کرد..دستام میلرزید..
    _ اوخی چه زن و شوهر خوشبختی..ناز بشین! خواهیم دید عروس کوچولو! هر وقت نظرت عوض شد باهام تماس بگیر تا شرطمو بهت بگم..بای
    تماس قطع شد..بدنم یخ کرده بود..این زن ابلیس چی از جون ما میخواست!! قراره امروز اولین ضربه شو وارد کنه؟؟ یعنی میخواد چیکار کنه؟ من
    که خونه م پس حتماً میخواد بلایی سر ماهان بیاره..وای نه خدا!!
    گوشی تلفن و برداشتم و تند تند شماره ی ماهان و گرفتم..بعد از چند بوق ماهان گوشی و جواب داد!
    _ جونم خانومم؟
    _ الو ماهان..سلام..
    _ سلام عزیزم..چطوری تو؟
    _ من خوبم..تو خوبی؟کجایی الان؟
    _ من خوبم! دنبال کارای شرکتم دارم میرم دنبال افشین که با هم بریم پیش یکی از رفیقام!
    _ کی میای خونه ماهان؟
    _ اِی خانوم کوچولوی من! دلت به همین زودی واسه شوهرت تنگ شد؟ من که تازه از پیشت رفتم که..
    _ ماهان من نگرانتم! قول بده مواظب خودت باشی..باشه؟
    _ بیخود نگرانی عزیز دل ماهان! من حالم خوبه و تا چند ساعت دیگه میام خونه و شام و با هم میخوریم..یادت که نرفته قول دادی برام سبزی پلو
    درست کنی هووم؟
    _ نه یادمه! منتظرتم..خدافظ
    _ خدافظ خانومی!
    گوشی و سر جاش گذاشتم..صدای ماهان و که شنیدم آروم شدم! ته دلم از حیله و نیرنگ ماهان میترسید! نباید به دلم بد راه میدادم..افسون
    نمیتونست کاری کنه..شهر هرت که نیست!
    به قاب عکس دو نفره ی خودمو ماهان که روی میز عسلی کنار مبلای بنفش رنگ تو پذیرایی بود نگاه کردم..لبخندی زدم و انرژی گرفتم..من ماهان
    و داشتم..ماهان محکم تر از این حرفا بود..!!

    ***
    به عقربه های ساعت زل زدم..ساعت از 10 هم گذشته بود..پس ماهان کجا مونده بود؟؟ دلم شور میزد..مرتب صدای افسون تو گوشم میپیچید:
    " اولین و کوچیکترین ضربه مو امروز بهت میزنم تا بفهمی دفعه ی بعد چطوری باهام حرف بزنی!! "
    وای خدایا من چیکار کنم؟؟ اگه بلایی سر ماهان بیاره..اگه یه چیزی بشخ..من چه خاکی تو سرم بریزم؟؟ هر چی شماره ی ماهان و میگرفتم
    خاموش بود..لعنتی!! مطمئنم یه چیزی شده! افسون آدمی نیست که حرفشو عملی نکنه! ماهان اگه جایی کار داشته باشه بهم میگه..قرار بود
    زود بیاد..نمیدونستم باید به کی زنگ بزنم! نمیخواست به جناب راد زنگ بزنم..افسون پیششه و اگه میفهمید نگرانم، میفهمید چطوری مچاله م
    کرده و زیادی خوش به حالش میشد و من اینو نمیخواستم! بهترین گزینه افشین بود..آره خودش بود..شماره ی موبایل افشین و گرفتم..
    _ الو؟
    _ الو داداشی..به دادم برس..
    افشین با نگرانی پرسید: الو نفس؟ چی شده؟؟
    _ افشین! ماهان هنوز نیومده خونه!
    _ خب هنوز که دیروقت نیست..تازه سر شبه! چرا الکی خودتو نگران میکنی آخه خواهر من؟؟ شاید کاری براش پیش اومده.تا یه ساعت پیش، با
    هم بودیم! دنبال کارای شرکته..میاد!
    _ اما افشین...
    لب پایینیمو گاز گرفتم..هیچ کس از بازی افسون خبر نداشت..نمیدونم چرا به افشینم نگفته بودم..اما دلم نمیخواست کسی خبردار شه و الکی
    نگرانمون شن..دوست داشتم این راه و دو نفری با ماهان بریم..زندگیه خصوصیه خودمون بود و گفتنش به افشین فقط باعث میشد افشین و نگران
    کنه وگرنه هیچ نفعی نداشت..دلم نمیخواست نصیحت بشنوم که نباید زن ماهان میشدم..که آرامشو از دست دادم..از شنیدن این حرفا فراری
    بودم..
    _ اما نداره خواهر من! میاد..نگرانش نباش!
    _ آخه گوشیشم خاموشه!
    _ بابا لابد شارژ گوشیش تموم شده!
    _ افشین دلم شور میزنه..حس بدی دارم..حس میکنم اتفاق بدی براش افتاده!
    _ خیلی خب..الان من میام اونجا..اما مطمئنم هیچ اتفاقی نیفتاده..الکی دلت شور میزنه..تا نیم ساعت دیگه اونجام..
    _ باشه افشین..منتظرتم..خدافظ
    تماس و قطع کردم! دوباره شماره ی ماهان و گرفتم.." مشترک مورد نظر خاموش.."
    گوشی و سر جاش گذاشتم..اه..ماهان کجایی؟؟ دارم دق میکنم از نگرانی!! داشتم پوست لـ ـبمو میجویدم که صدای زنگ تلفن از جا پروندم!
    _ الو؟ بله؟
    _ الو سلام خانوم..
    _ سلام بفرمایید؟
    _ شما با اقای ماهان راد نسبتی دارید؟ میشناسیدشون؟
    قلـ ـبم ریخت..
    _بله..شوهرم هستن!
    _ لطف کنید بیاد بیمارستانه(...) ایشونو آوردن اینجا!
    _ چی؟؟ آوردنش اونجا؟؟ واسه چی؟
    _ فکر کنم با کسی درگیر شدن..آوردنشون مجروح بودن..اما جای نگرانی نیست..الان خوبن! زودتر بیاید..
    _ باشه باشه زود میام..
    گوشی تلفن و رها کردم..چشام سیاهی میرفت..درگیر شده؟؟ با کی آخه؟ ماهان که اهل دعوا نبود.. به سختی لباسامو ژوشیدم و به افشین
    زنگ زدم که زودتر خودشو برسونه..بوی سوخته ی سبزی پلوی رو گاز میومد..فقط تونستم زیر گاز و خاموش کنم..میدونستم دیگه قابل خوردن
    نیست..با درموندگی منتظر افشین موندم..الان ماهان تو چه وضعیه؟؟؟

    با دقت تموم اجزای صورتشو نگاه کردم..یه کبودی زیر چشم راستش..چند تا بخیه رو پیـ ـشونیش..زخم های کوچیک و بزرگ و خراش های ریز و
    درشت زیر چشم چپش..پارگی گوشه ی لبش..قلـ ـبم فشرده شد..به هر زخمش که نگاه میکردم قلـ ـبم بیشتر فشرده میشد..انگار که این زخما به
    قلب من وارد شده بود..بغض راه گلومو بست..گریه نه..اشک نه نفس!! باید محکم بودنتو از همین اول کاری نشون بدی..یادته ماهان بهت چی
    گفت؟؟ گفت نیاز داره به محکم بودنت! گفت نیاز داره که نشکنی..که خم نشی..هر چی میخوای اشک بریزی و زار بزنی و قربون صدقه ی دونه
    دونه ی زخمای رو صورت شوهرت بری، فقط تو خلوت خودت!! اینجا..جلوی چشم همه اصلاً کار درستی نیست..
    بغض تو گلوم، در همون حد بغض موند..نذاشتم بباره..نذاشتم خالی شه! این سیـ ـنه حالا حالا ها باید تو خودش بغض و نگه میداشت..بدنم خفیف
    میلرزید..طاقت نداشتم ماهان و اینجوری آش و لاش ببینم..خدا رو شکر خطر رفع شده بود و جای هیچ نگرانی ای نبود اما این سر و وضع..!! واقعاً
    واسه منی که تا چند ساعت پیش ماهان و صحیح و سالم بدرقه کرده بودم، دردناک بود..نباید خودمو ضعیف نشون بدم..باید محکم وایسم..
    اینم از کوچیکترین ضربه ی افسون!!!
    افشین کنارم وایساد..زیر بازومو گرفت و کمک کرد تا نلرزم و بتونم رو پاهام وایسم..تکیه مو به افشین دادم..
    _ یه کم بشین نفس! برات آب بیارم؟
    نتونستم کلمه ای حرف بزنم..تار های صوتیم به کل غیر فعال شده بود..با دستم بهش اشاره کردم که خوبم و نیازی به آب ندارم!
    به کمک افشین روی صندلی آهنی ای نشستم..تنم از سردی آهن، لرزید..
    _ چه بلایی سر ماهان اومده افشین؟؟
    _ اونجوری که من از پرستارش شنیدم، درگیر شده تو یه پارکی که وقتی اسمشو شنیدم فهمیدم پارک نزدیک خونتون بوده..بعد یه پیرمرده ماهان
    و آش و لاش پیدا میکنه و میرسونتش اینجا..
    _ اون بی وجدانایی که این بلا رو سر ماهان آوردن کجان؟ فرار کردن؟
    _ آره به گمونم! پیرمرده گفته فقط ماهان و دیده و خبری از کسی نبوده! بذار ماهان به هوش بیاد میریم کلانتری چهره نگاری میکنیم و بالاخره
    پیداشون میکنیم..شهر هرت که نیست!
    _ پیدا کردن اونا به چه درد من میخوره؟ وقتی شوهرمو آش و لاش کردن..
    _ ببینم نفس! ماهان با کسی خصومتی چیزی نداشت؟ که حداقل طرف انگیزه ی این دعوا رو داشته باشه؟؟
    جلوی زبونمو گرفتم..افشین نباید میفهمید! حوصله ی درگیریشو با خونواده ی راد و اون افسون حیله گر نداشتم!
    افشین نباید وارد این بازی کثیف میشد که کارگردانش افسون بود!! زنی که انگار از هیچ گناهی نمیترسید و همه کاری ازش بر می اومد..
    _ نه افشین..تو که ماهان و میشناسی..اهل دعوا و بحث نیست..آدم شر و شوری نیست!
    _ هر چقدرم ماهان آدم شر و شوری نباشه اما شاید آدمای اطرافش باشن! به پدرش خبر نمیدی؟ بالاخره حقشه بدونه!
    چهره ی خندان و حیله گر افسون جلوی چشام نقش بست..نه افسون نباید بیاد اینجا و حال و وضع منو اینجوری ببینه و بخنده!! نباید چیزی
    بفهمه..اصلاً تحمل پوزخندای افسون و نداشتم..خارج از آستانه ی تحملم بود..
    _ نه نمیخوام چیزی بفهمه! الکی نگران میشه..جناب راد همینجوریشم یه سکته رد کرده و هیجان براش خوب نیست!
    _ باشه خودت میدونی! حداقل بذار به ماکان خبر بدم! هر چی باشه یه پزشکه داداش ماهانم که هست!
    _ افشین! نمیخوام کسی از خونواده ی راد بفهمه ماهان بیمارستانه!
    _ باشه خب..این که دعوا نداره!
    همینم مونده زنگ بزنم به ماکان که بیاد بالای سر ماهان!!
    بالاخره سِرم ماهان تموم شد و دکترش گفت که میتونه بره خونه! کبودیای صورتش هنوزم مثل خاری تو چشام فرو میرفت و نفسمو بند آورده
    بود..ماهان مـ ـستقیم نگام کرد..انگار میخواست ببینه سر قولم هستم یا نه..محکم هستم یا نه..با اینکه دستم میلرزید و دلم خون بود اما با
    جسارت نگاش کردم و خم به ابروم نیاوردم..گذاشتم کمـ ـرم خم شه اما ابروهام خم نشه تا دل شوهرم بیشتر از این آشوب نشه..نذاشتم اشک تو
    چشام حـ ـلقه بزنه تا برق خوشحالی و تو چشای زمردی ماهانم ببینم..ماهان به زحمت لبخندی بهم زد..چشمم روی پارگی گوشه ی لبش ثابت
    موند..لبخند نزن لعنتی..پارگی لبت اذیتت میکنه!! اخمام رفت تو هم! به کمک افشین، ماهان و سوار ماشین کردیم..افشین پشت رل نشست..
    رو به ماهان گفتم: ماهان بهتری؟
    _ آره خانومم نگران نباش! تو رو که میبینم خوب میشم!
    نمیخواستم جلوی افشین درمورد اتفاقی که براش افتاده حرفی بزنیم، چون مطمئن بودم که این قضیه یه جورایی به افسون ربط داره! باید تنها
    میشدیم!
    افشین: خب شازده! تعریف کن ببنیم با پشه دعوا کردی؟ ببینم برادر؟ اخیراً فیلمای اکشن زیاد میبینی نه؟
    ماهان: آره لا مصب پشه نبود که خرمگس بود!
    افشین صداشو لاتی کرد و گفت: تو عکس بده جنازه تحویل بگیر آق مهندس!
    ماهان خندید..
    افشین جدی شد: اما دور از شوخی! با کی درگیر شدی ماهان؟ آشنا بود؟ تو که تا چند ساعت پیش که با هم بودیم سالم بودی که..؟
    _ چیز مهمی نبود..
    _ دِ آخه برادر من اگه مهم نبود که این ریختی نمیشدی!
    _ بی خیال افشین..نمیخوام درموردش حرف بزنم!
    _ آها ما دیگه غریبه شدیم دیگه جناب مهندس آره اخوی؟ باشه حرفی نیست..
    ماهان دستشو رو شونه ی افشین گذاشت و گفت: هر چی بود به خیر گذشت..مرسی که اومدی!
    افشین لبخندی زد..پسر فضولی نبود و زیاد سرک نمیکشید تا ته توی ماجرا رو دربیاره! این خصلتش تو این شرایط خیلی به نفع بود!
    اصلاً دلم نمیخواست افشین و بابا از نقشه های شیطانی افسون باخبر بشه..دلم میخواست خودمو ماهان با این موضوع بجنگیم! افشین من و
    ماهان و رسوند خونه و رفت!
    ماهان به سختی راه میرفت..بدنش کوفته بود..کمکش کردم تا روی مبل بشینه!
    _ بشین الان برات شیر گرم میکنم!
    ماهان قدرشناسانه نگام کرد..به سمت آشپزخونه رفتم..لیوانی شیر برای ماهان گرم کردم و براش آوردم..روبروش نشستم..
    _ ماهان؟
    _ نفس میگم برات! همه چیز و برات میگم اما الان نه! به اندازه ی کافی امشب اذیت شدی..ساعت از 2 هم گذشته..بهتره الان استراحت
    کنیم...قول میدم فردا صبح همه چیز و مو به مو برات تعریف کنم..اما امشب نه..بسه هر چی زجر کشیدی!
    _ باشه..فقط بگو کار اوناس نه؟؟
    _ نمیدونم نفس! مطمئن نیستم!
    _ اما من میدونم کار اوناس! افسون عصر زنگ زد اینجا..بهم گفت که کوچیکترین ضربه شو بهم وارد میکنه!
    _ افسون؟؟ زنگ زد اینجا؟؟ کِی؟؟
    _ همون موقعی که زنگ زدم بهت و نگرانت بودم قبلش افسون زنگ زده بود..
    ماهان زیر لب غرید: زنیکه ی ابلیس!!
    نباید عصبی میشد..برای امشبمون کافی بود..
    _ ماهان بیا بریم بخوابیم..به یه کم آرامش نیاز داریم..بدجوری امشب بهم استرس وارد شد..میخوام کنارت آروم شم..
    ماهان لیوان شیر و سر کشید و هر دو به اتاق خواب رفتیم..رنگ آبی دیوارای اتاق خواب هم آرومم کرده بود..حضور ماهان..عطر خنکش، همه و
    همه باعث شده بود یادم بره چقدر اذیت شدم..همه ی بدبختیا با وجود ماهان تموم میشد..کنار ماهان روی تخـ ـت دراز کشیدم..سرمو رو بازوش
    گذاشتم..ماهان در عرض چند دیقه خوابش برد..به تک تک اجزای صورت تنها تکیه گاه زندگیم نگاه کردم..افسون تا کجا میخواست پیش بره؟؟
    چطور دلش اومده بود این بلا رو سر ماهان من بیاره؟؟ یه ذره رحم تو دلش نبود؟ از خدا نمیترسید؟ چه جوری میتونست از سفره ی جناب راد
    بخوره و این بلا رو سر پسرش بیاره؟ اشکام راه گرفت..از رو بازوش ماهان سرمو برداشتم..نباید حتی صدای ریتم تند نفسا و هق هق گریه هامو
    میشنید..از ماهان دور شدم و نزدیک پنجره ی اتاق خوابمون شدم..پرده رو کنار زدم..به سیاهی شد زل زدم..قلب افسونم مثل همین رنگ، سیاه
    و کدر بود..بدون ذره ای روشنی!! الان دیگه میتونستم خودمو سبک کنم..که خالی شم..الان که ریتم نفسای ماهان منظم و آروم بود، میتونستم
    اشک بریزم..خدا رو شکر که ماهان سالمه..که کنارمه...اگه یه ذره ریتم نفساش تغییر کنه..اگه تعداد ضربان قلبش یکی کمتر بزنه من
    میمردم..حالا میتونستم بفهمم که چرا ماهان واسه انتخابم دو دل بود..نمیخواست این روزا رو ببینم و تحمل کنم! اما من تا آخرش پای این عشقم
    میموندم..بودن کنار ماهان برام از هر چیزی تو دنیا با ارزش تر بود..

    ***
    5 ماهی از اون شب کذایی گذشته بود..زندگی من و ماهان، آروم و بدون هیچ اتفاق خاصی سپری میشد و من از این آرامش بیشتر
    میترسیدم..حس میکردم این آرامش، همون آرامش قبل از طوفانه..این سکوت و راکد بودن افسون بیشتر منو میترسوندم و مطمئنم میکرد که داره
    واسه یه ضربه ی بزرگ و کاری، نقشه میریزه و خودشو آماده میکنه..شرکت نوپای ماهان و افشین راه افتاده بود و تازه داشت مثل یه نوزاد راه
    رافتاده رو غلطک می افتاد..باور این همه خوشبختی برام سخت بود..ماهان و افشین یه شرکت نقلی زده بودن که برای از صفر شروع کردن
    بهترین گزینه ی ممکن بود..با سرشناسی و مهارت و جدیتی که ماهان داشت، باعث شده بود از همین ابتدای کار زیاد سختی نکشن و خیلی زود
    اعتماد شرکتای بزرگی و به خودشون جلب کنن..فکر افسون لحظه ای از ذهنم بیرون نمیرفت..ابلیسی که زهرشو هنوز نریخته بود! این سکوتش
    به مراتب ترسناک تر از شاخ و شونه کشیدنش بود..از افسون این همه صبوری و سکوت زیادی بعید به نظر میرسید..افسونی که اون شب چند
    نفر و اجیر کرده بود تا تو پارک نزدیک خونه، ماهان و حسابی کتک بزنن و بعد بدن بی جونشو لای پرچینای تو پارک بندازن و بزن..
    سر میز ناهار داشتم برای ماهان برنج میکشیدم که ماهان گفت:
    نفس! افشین و آتوسا کِی قراره عروسی کنن؟
    _ نمیدونم! اگه به افشین باشه که انقدر بی خیاله که سال دیگه هم عروسیش برگزار نشه عین خیالش نیست! اما آقای تاجیک خیلی اصرار داره
    این وصلت زودتر سر بگیره..بابا هم از این عقد چند ماهه ناراضیه! حالا چی شده تو یاد عروسیه این دو تا افتادی؟؟
    _ نفس نمیخوام الکی تو دلتو خالی کنم اما افشین یه جوری شده..سر کارم زیاد حواسش به کارا نیست..همش تو لاک خودشه..امروزم چند تا
    فکس اشتباهی واسه یه شرکت دیگه فرستاد و کلی عصبانیت برام داشت چون باید کلی دلیل و توجیه میاوردم که اشتباهی صورت گرفته..حالا
    اینا به کنار از شیطنت و شوخ بودنشم دیگه هیچ اثری نیست..4،5ماهی هست که حسابی عوض شده و بیشتر دوس داره تنها باشه..به نظر من
    عروسی کنه و بره سر خونه و زندگیش براش تو این اوضاع خیلی خوبه و شاید اوضاع روحیشم بهتر شه!
    رفتم تو فکر..!
    _ ماهان واقعاً نمیدونم چه کاری درست تره!! شاید حق با تو باشه و بهتر باشه زودتر مراسم عروسیشون برگزار شه..اما..افشین اینجوری و با زیر
    یک سقف رفتن با آتوسا درست نمیشه! داداشم افسردگی گرفته که همش سرش تو لاک خودشه..
    _ افسردگی برای چی؟ مگه چیزی شده؟
    نباید ماهان از عقد اجباری و حامله بودن آتوسا چیزی بدونه..درسته که ماهان شوهرمه اما خب..یه طرف قضیه هم داداشمه..یادآوری خطا و
    اشتباه افشین کار درستی نبود..اونم جلوی شوهر خواهرش! بالاخره ماهانم یه مرد بود از جنس خودش! طاقت خجالت افشین و سر پایین شده
    ش جلوی ماهان و نداشتم بخاطر همین بحث و عوض کردم! افشین هر چی بود تنها برادرم بودم و له کردن غرورش کار من نبود! اصلاً خرد شدن
    غرور افشین، خرد شدن غرور خودم بود..باید با افشین حرف میزدم..نباید الان و تو این موقعیت تنهاش میذاشتم..شاید الان بیشتر از هر وقت دیگه
    ای بهم نیاز داشته باشه...

    به دم در خونه مون رسیدم..میدونستم که این ساعت از روز نه بابا خونه س نه افشین! افشین که شرکت پیش ماهان بود و بابا هم مشغول سر و
    کله زدن با کارگرای کارخونه ش بود..کلید و تو قفل در چرخوندم..چند تا خرت و پرت از خونه میخواستم و مجبور شده بودم امروز بیام خونه ی پدریمو
    وسایلمو بردارم..در رو باز کردم..نگام به حیاط بزرگ و سرسبز خونه افتاد..چقدر دلم برای بچگیام تنگ شده بود..برای زمانیکه رو تاب سفید گوشه
    ی حیاط مینشستم و محمد هلم میداد و مامان برامون هندونه قاچ میکرد و میداد دستمون و صدای خنده ی من و محمد هوا بود..آهی پر حسرت
    کشیدم..کاش اون روز ها تموم نمیشد..در ورودی خونه رو باز کردم و داخل شدم..بوی خوب ادکلن خونه رو پر کرده بود..باز این افشین قبل رفتن رو
    خودش عطر و ادکلن خالی کرده بود! چراغا رو روشن کردم..کیف دستیمو رو مبل انداختم و از تو یخچال بطری آب و بیرون آوردم و چند قلوپی آب
    خوردم..به قاب عکس مامان نگاه کردم و لبخندی زدم..از جلوی اتاق خواب بابا داشتم رد میشدم تا برسم به اتاق خودم و وسایلمو بردارم که جلوی
    در اتاق خواب، کیف دستی زنونه ی قرمز رنگی و رو زمین دیدم..جا خوردم! این دیگه مال کی بود؟ حتماً مال آتوساس..اما آخه چرا جلوی دره؟ اینجا
    چرا افتاده؟ در اتاق خواب بابا نیمه باز بود..خواستم بی تفاوت رد شم و برم اتاقم وسایلمو بردارم که صدای نامفهوم و ناله کنان زنی و از تو اتاق خواب بابا شنیدم..چشام از تعجب گرد شد..اینجا چه خبر بود!!؟ در نیمه باز اتاق و به آهستگی باز کردم..از صحنه ای که روبروم دیدم..به معنای
    واقعی یخ کردم...!!!
    پاهام بی حس شد..روی تخـ ـت مشترک بابا و مامانم..درست قسمتی که مامانم همیشه روش میخوابید..اون زن..اون زن کی بود تو بغـ ـل بابام؟؟
    کفش های پاشنه 10 سانتی ورنی قرمز رنگی کنار تخـ ـت بود..لباس زنونه ای که کف اتاق خواب پرت شده بود..بغض راه گلومو بست..خون تو رگام
    منجمد شد..این مرد بابای من بود؟؟؟ شوهر مامانم بود؟؟ شوهر زنی که تا وقتی
    زنده بود از جون و دلش واسش مایه میذاشت؟؟ این مرد همون مردی بود که محبتشو از من و پسرش دریغ میکرد؟؟ اما حالا..داره اینجا اونم به این
    شدت، روی تخـ ـت مشترکش با مامانم، عشق بازی میکرد؟؟ وای خدا..ته دنیات که میگن همین نقطه ایه که من وایسادم؟؟ پاهام لرزید..بدنم سرد
    بود..انگار مرده بودم..صدای نا مفهوم زن و زیاده خواهی و عطش بابا، بیشتر اعصابمو داغون میکرد..به سرعت از اتاق خارج شدم..اینجا جای
    من نیست..اصلاً یادم رفته بود دنبال کدوم از وسیله هام اومده بودم..سرم گیج میرفت.نه... این تصاویر..این مرد..واقعاً بابام بود؟؟ همش دروغه!!
    مگه نمیشه چشم آدم اشتباه ببینه؟؟ میشه دیگه! اصلاً خطای دید بوده..اگه خطای دید بوده پس این اشکا چیه؟ این اشکای سوزانی که رو گونه
    هام میریزه از کجا اومده؟ یعنی قلـ ـبم باور کرده به صحت این صحنه ها؟؟ کیفمو از رو مبل برداشتم..نگام به قاب عکس مامان افتاد..شدت اشکام
    بیشتر شد..چونه م لرزید..چرا داری لبخند میزنی مامان؟؟ برو طبقه ی بابا یه سر برو اتاق خواب مشترکت با بابا، ببین اون مردی که یه روزی
    عاشقونه میپرستیدش، اون مردی که به سرش قسم میخوردی ببین تو چه وضعیه! برو ببین عشق چند سالتون چطوری تو بغـ ـل یه
    زن دیگه داره به تاراج میره..لعنت بهش..لعنت..
    به سرعت از خونه خارج شدم..حالم از اون خونه و هوای خفقان آورش بهم میخورد..قدمام لرزان بود..فکر میکردم، بابام سر به راهه دلش به عشق
    چند ساله ی مامانم خوشه..فکر میکردم بعد از مرگ مامانم دیگه نگاهشو از همه ی زنای اطرافش میدزده..یادم رفته بود یه مرد بعد از مرگ زنش
    هم حس نيازش نمیخوابه! یادم رفته بود مرد بین عشق چندین ساله و نيازاش مسلماً گزینه ی دوم و انتخاب میکنه!
    ***

    رطوبت دستمالی رو روی پیـ ـشونیم حس کردم..چشمای تب دارمو به سختی باز کردم..ماهان بالای سرم بود و با نگرانی نگام میکرد..
    _ نفسم؟ خانومم بهتری؟؟
    دوباره صحنه هایی که دیده بودم جلوی چشمام رژه رفت..اون کفشای پاشنه دار قرمز آتیشی..صدای ناله کنان زن..صدای نفسای تند بابا..کیف
    زنونه..فنر تخـ ـت..اشکام راه گرفت و به هق هق افتادم..
    _ نفس؟ چی شده؟ چرا اینجوری اشک میریزی؟؟ جاییت درد میکنه؟
    چی باید بهش میگفتم؟ آره ماهان قلـ ـبم درد میکنه..قلـ ـبم تیکه پاره شده..تموم مهری که به بابام داشتم تو یه لحظه و با دیدن یه صحنه ی عذاب آور
    دود شد رفت هوا..آره ماهان درد دارم..قلـ ـبم داره آتیش میگیره..دیگه چه جوری با افتخار اسم بابامو بیارم؟ اسم مردی که ه.و.س.شو به بچه ها و
    زن مرده ش ترجیح داده؟ چطوری تو چشمای مردونه ی تو زل بزنم و بگم بابامو تو چه وضعی دیدم؟؟
    ماهان بازوهامو گرفت و بـ ـوسه ای نرم رو پیـ ـشونیم زد و با نگاه پر از غمش گفت: نفس حرف بزن..حرف بزن آروم شی..سیـ ـنه ی تو جای غم و
    نداره..چی خانوم منو اینجوری بی تاب کرده؟؟ من نبودم چه اتفاقی افتاده که داشتی تو تب میسوختی و اگه به موقع نمیومدم تشنج میکردی؟
    این سرخی چشات واسه چیه؟ پف زیر چشمت؟ داری جون به لـ ـبم میکنی..حرف بزن..
    در میان هق هق گریه هام..بریده بریده گفتم: ماهان..الان..فقط..بغـ ـلم کن..ماهان..آرومم کن..ماهان..
    ماهان محکم جسم بی جونمو تو آغـ ـوشش کشوند..مچاله شدم تو آغـ ـوش مردونه ی ماهان! با خشونت بغـ ـلم کرده بود و سرشو تو موهام فرو برده
    بود و آروم نفس میکشید..تو بغـ ـل ماهان آروم شدم..عطرشو فرستادم تو ریه هام و سعی کردم به خودم مسلط شم..
    بعد از 10 دیقه آروم شدم..هق هقم قطع شد..یه کم آب خوردم و روی تخـ ـت نشستم..ماهان کنارم نشست..دستامو تو دستش گذاشت و بـ ـوسه
    ای رو پوست دستم قرار داد و گفت: حالا که آروم شدی تعریف کن ببینم چی شده!؟
    بغض راه گلومو بست..با صدایی لرزان گفتم: امروز رفتم خونه تا چند تا وسیله هامو که لازم داشتم و از اتاقم بیارم..میدونستم اون وقت روز کسی
    تو خونه نیست..داشتم میرفتم تو اتاقم که یه کیف زنونه دم اتاق خواب بابا پیدا کردم..در اتاق خواب نیمه باز بود..داخل اتاق شدم..دیدم..بابام با یه
    زنه..رو تخـ ـت...
    ماهان با تعجب نگام کرد..چشامو بستم تا اشکم از چشام پایین نیاد..
    _ ماهان باورت میشه؟؟ بابام جلوی چشم من، روی تخـ ـت مشترکش با مامانم داشت خیانت میکرد..خیانت به عشق پدریش..به وفای شوهر
    بودنش..امروز جلوی چشمام چیزی رو دیدم که تموم محبتی که به اون مرد داشتم از دلم بیرون رفت..محو شد..
    چشامو باز کردم..ماهان تو فکر بود..مشخص بود اونم جا خورده..
    _ ماهان! اگه افشین بفهمه خون به پا میکنه..اگه نمیخواستم احترام سالایی و نگه دارم که واسه مادرم شوهری کرده بود همونجا تف میکردم تو
    صورت خودش و اون زنه..اون مرد از امروز دیگه پدر من نیست..اسم پدر حرومشه..لیاقت پدر بودن و نداره!
    ماهان به دستم فشاری وارد کرد..
    _ نفس! شاید اون زن و صیغه کرده باشه..شاید کارشون شرعی بوده باشه! تو نباید یه طرفه قضاوت کنی خانومه من! قبول دارم که کار پدرت
    درست نبوده اما تو که از شرایط پدرت خبر نداری..شاید واقعاً نیاز داشته!
    نگاه رنجیده ای به ماهان انداختم..
    _ اون زن معلوم بود چیکارس..بابا خودش میدونسته کارش اشتباهه که اون زن و دور از چشم من و افشین آورده خونه! نمیتونم درکش کنم..حتی
    اگه واقعاً نیاز داشته باشه!! حتی اگه صیغه ی هم باشن و محرم هم باشن باز نمیتونم ببخشمش! بازم گناهش قابل بخشش نیست..
    _ عزیزم..تو باید با پدرت حرف بزنی..ازش بپرس که اون زن کی بوده..حالا لازم نیست که بهش بگی تو چه وضعی دیدیشون..فقط بگو دیدی که با
    یه زنه رفت و آمد میکنه..بشین پای حرفای دل بابات..پدرت بعد از مرگ مادرت خیلی تنها شده..تو و افشین لااقل همدیگه رو داشتین که درد و دل
    کنین و پای حرفای هم بشینید..اما تنهای اصلی این ماجرا پدرت بوده.یه بارم براش دختری کن و بذار برات حرف بزنه.از دغدغه ها و دلمشغولیاش
    بگه.از سود و زیان کارخونه ش.از حرفای یه مرد..نذار وضع از اینی که هست خراب تر شه خانوم من! اگه دیدی قضیه جدیه و پدرت رو حرفش
    هست..برو با زنه حرف بزن..بالاخره باید منطقی فکر کنی دیگه..پدرت حق انتخاب داره..اگه تا الانشم زن نگرفته شاید بخاطر راحتیه تو و افشین
    بوده باشه..اما الان که دیده هم تو سر و سامون گرفتی هم افشین، تصمیم داره زن بگیره..تو حق نداری با این مورد مخالفت کنی..تو که سر خونه
    و زندگیه خودتی..افشینم که تا چند وقت دیگه میره سر خونه زندگیش و بابات تنهای تنها میشه..پس حق داره به ازدواج مجدد فکر کنه..حق
    طبیعیشه و تو این حق و نداری که نذاری این کار و کنه! بالاخره چند سال به پای مادرت نشسته و وفاداریشو بهش ثابت کرده!
    وفاداری؟؟ اگه به جای مامانم، بابام مرده بود، مامانم بعد از چند سال راضی میشد به جای پدرم کسی دیگه رو تو قلبش راه بده؟؟ مسلماً نه! تو
    فرهنگ ما، ازدواج یه بیوه زن جلوه ی بدی داشت..تو فرهنگ ما، همه چیز برای یه زن جلوه ی خوبی نداشت..از نظر این فرهنگ، یه زن بیوه فقط
    باید بسوزه و بسازه نگه اینکه یه مرد از روی ه.و.س و نیاز بهش رو بیاره و با چند تا بچه ی قد و نیم قد و یه زن دیگه، دلش برای زنه بسوزه و
    صیغه ی 99 ساله ش کنه!! اونم برای مبادا..برای وقتیکه زن خودش یادش رفت مرد بودنشو به یادش بیاره، تو بغـ ـل زن صیغه ایش متذکر این
    موضوع شه! دلم از این میسوخت که اگه این بلا سر بابام میومد، مامانم به پاش میموند و با چنگ و دندون خودش تنهایی ما رو بزرگ میکرد..شاید
    مشکل مامان بود تو زمانی که زنده بود این بود که زیادی به بابام محبت کرده بود..زیادی بهش عشق داده بود که بابام نتونسته بود جای خالیشو
    حتی بعد چند سال تحمل کنه و به دنبال یه گزینه ای واسه پر کردن این جای خالی میگشت..شاید حق با ماهان باشه..شاید من و افشین حق
    نداشتیم درمورد ازدواج مجدد بابا اظهار نظر کنیم البته اگه ازدواجی در کار باشه و همش یه ه.و.س چند ساعته نباشه!! حتی اگه با ازدواج مجدد
    بابا هم موافقت کنم دیگه نمیتونستم مهر اون مرد و به قلـ ـبم راه بدم! نمیتونستم یه زن دیگه غیر از مامانمو تو آشپزخونه ی اون خونه، پای گاز و رو
    تخـ ـت مشترک مامانم تحمل کنم..واقعاً طاقت نداشتم..واقعاً بابا قصدش تجدید فراشه؟؟ باید باهاش حرف میزدم..نباید سرسری ازش رد
    میشدم..باید قبل از اینکه افشین چیزی بفهمه خودم قضیه رو حل و فصل میکردم..دلم نمیخواست روی افشین و بابا بهم باز شه..تازه تازه داشتن
    با هم کنار میومدن..نباید حرمت بینشون شکسته میشد...
    ***
    سیب زمینی های طلایی شده رو از داخل ماهیتابه بیرون آوردم و سیب زمینی های خام و داخل روغن داغ ریختم..صدای جلز ولز سیب زمینی ها
    بلند شد..افشین امشب شام خونه ی آقای تاجیک دعوت بود و بهترین فرصت واسه حرف زدن با بابا بود..از ماهان اجازه گرفته بودم و اومدم بودم
    خونه ی بابا تا هم شام درست کنم هم با بابا حرف بزنم و یه جوری این قضیه رو همین امشب حل کنم..
    ساعت 10 بالاخره بابا اومد..با دیدن من شوکه شد..
    _ سلام!
    بابا لبخند گشادی زد و گفت:
    سلام به به ببین کی اینجاست..خبر ندادی میای..خوش اومدی..میگفتی گاوری گوسفندی چیزی جلوی پات سر ببریم دختر!
    حالا چقدرم امشب تحویلم میگرفتا..حتماً از صدقه سری اون زنه س!! حالا شاید بابا هم همیشه این مدلی ذوق میکردا اما همه چیز و دلم
    میخواست ربط بدم به اون زنه..
    _ شوهرت کجاست؟
    _ خونه!
    بابا با تعجب نگاه کرد..
    _ پس تو چرا اومدی اینجا؟ نکنه دعواتون شده؟
    _ نه..همه چیز خوبه..اومدم براتون شام درست کردم و یه چند تا حرفم باهاتون دارم که بعد از شام با هم حرف میزنیم!
    _ حتماً موضوع مهمیه که بخاطرش از اون شوهر عاشق پیشه ت گذشتی نه؟
    لبخند تلخی زدم..
    _ تا شما لباستونو عوض کنید منم غذا رو میکشم!
    نمیتونستم به این مرد بی احترامی کنم..چین و چروکای رو صورتشو که دیدم، موهای سفید کنار شقیقه شو که دیدم زبونم لال شد و نتونستم
    گستاخی کنم..این مرد هر چی بود و هر کاری کرده بود باز پدرم بود..سایه ی سرم بود..روزگاری شوهر مادرم بود..همه ی دنیای مامانم
    بود..حامی و تکیه گاه من و افشین بود.با اینکه بعد از مرگ مامانم، حضورش تو زندگی من و افشین خیلی کمـ ـرنگ شده بود اما این چروکای رو
    صورتش و این سپیدی موهاش، همه نشون میداد که جوونیشو پای این زندگی ریخته..نباید خودخواهانه تصمیم میگرفتم..
    به قاب عکس مامان نگاه کردم" مامان کمکم کن..صدام بالا نره..کمکم کن..احترام پدر بودنشو نگه دارم"
    میز و چیدم..بعد از چند دیقه بابا سر رسید و پشت میز نشست..نگاهی پر از لدت به ظرف غذای جلوش و میز تزیین شده انداخت و گفت:
    خیلی وقت بود دلم میخواست یه شب که از سر کار میام بوی غذا تو این خونه بپیچه و یه غذای خونگی و حسابی بزنم به بدن!
    شوق و تو ته چشمای بابا دیدم..اوج خوشحالی و هیجان بابام چقدر کم بود! با چه چیزای کمی ذوق میکرد..واقعاً شاید مقصر اصلی من بودم که
    انقدر کوتاهی کرده بودم که حالا بابا از یه شام ساده انقدر ذوق کرده بود..تازه داشتم به این جمله ی ماهان میرسیدم " تنهای اصلی این ماجرا
    پدرت بوده" غم تو دلم نشست..همیشه یا با افشین حرف میزدم یا تو اتاقم پای نت بودم و وب گردی میکردم یا با گوشیم و رمانای مختلفی که
    توش ریختم بودم مشغول بودم..بابا همیشه تنها بود..بعد از مرگ مامان واقعاً تنها شد..من و افشین همدیگه رو داشتیم..هر وقت از دنیا سیر
    میشدم و دلم از همه میگرفت و بغض گلومو میگرفت همه رو تو بغـ ـل افشین خالی میکردم..سنگ صبور من افشین بود..اما بابا چی؟ وقتی دلش
    میگرفت وقتی از کار کردن و زندگیش خسته میشد با کی حرف میزد؟ کی آرومش میکرد؟ تو بغـ ـل کی همه رو خالی میکرد؟ سنگ صبورش کی
    بود؟ چقدر در حقش ظلم کرده بودم..نشد یه بار یه لیوان چای داغ براش بریزم و بشینم پیشش و بهش بگم بابا از خودت بگو..از کارات بگو..بابا چی
    اینجوری پیرت کرده؟ چرا انقدر چروک رو صورتته؟ موهات چرا سفید شده؟ بابا برام حرف بزن..تموم حرفایی که تو دلته و بعد از مرگ مامان به
    کسی نگفتی و به من بگو..به تنها دخترک...به یادگار همسرت..بگو سبک شی..نشده بود!! همیشه وقتی میدیدم بابا ناراحته و تو خودشه و
    دلخوره، به یه نقطه زل میزنه و حرف نمیزنه..بی خیال از کنارش رد میشد و به حرف زدن با افشین خودمو سرگرم میکردم..
    حتی یه قاشق غذا هم نتونستم بخورم..گناه ها و اشتباه چند ساله م تو یه لحظه و با دیدن چین و چروک صورت بابا و لبخند گشادش بعد از دیدن
    غذای رو میز یادم اومد..تموم این سال ها، اکثر مواقع غذا از بیرون سفارش میدادیم و یا اگرم یه روز هـ ـوس میکردم غذا درست کنم اکثراً من و
    افشین جدا از بابا و تو اتاق خودمون میخوردیم مگه اینکه چی میشد همه با هم دور یه میز جمع میشدیم! اینا همه رفته رفته بین من و افشین و
    بابا فاصله انداخته بود..تا چشم باز کردیم دیدیم ماها فقط کنار هم زندگی میکنیم و هیچ کاری با هم نداریم..تا مامان بود این فاصله ها اصلاً وجود
    نداشت..تا وقتی بابا نیومده بود نباید حرف از غذا میاوردیم..حتی صبحونه رو هم، همه سر ساعت بیدار میشدیم و همزمان با هم رو یه میز
    میخوردیم..وقتی مامان رفت..همه چیز هم نابود شد..به دستای چروک بابا زل زدم..به ریش سفیدش..به موهای به برف نشسته ش..این مرد
    چقدر از جوونیشو پای من و افشین ریخته بود تا ما اینجوری سر و سامون بگیریم؟؟ چرا من فقط زحمتای مامان و جلوی چشمم میارم؟ پس بابا
    چی؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #24


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    بعد از صرف شام و شستن ظرفا دو تا لیوان چای داغ و خوشرنگ تازه دم ریختم و کنار بابا روی مبل نشستم..
    بابا روزنامه ای که دستش گرفته بود و با دیدن من گوشه ای پرت کرد و گفت: نفس بابا..چیزی شده؟ نمیخوای حرف بزنی؟
    تا قبل از اینکه پامو بذارم اینجا کلی واسه بابا خط و نشون کشیده بودم و کلی حرف نیش دار و طعنه و کنایه براش آماده کرده بودم و میخواستم
    خلع سلاحش کنم..اما حالا...زبونم لال شده بود..نمیدونستم از کجا شروع کنم!
    _ نفس حرف بزن بابا!
    آهی کشیدم و دلمو زدم به دریا..
    _ بابا! من که ازدواج کردم و رفتم سر خونه و زندگیه خودم..افشینم که تا چند وقت دیگه عروسی میکنه و اونم سرگرم زندگیه خودش میشه..شما
    تنهای میمونید..میدونید..من حس میکنم که..این تنهایی براتون خیلی سخت میشه..بابا..شما فکر ازدواج مجدد نیستید؟؟
    بابا با چشمای گرد شده نگام کرد..خوب میدونست تا چه حد به مامان وابسته بودم و چقدر حضور یه زن دیگه به جای مامان برام سخت و دردناکه!
    _ این حرفا چیه نفس؟ چی شده که داری این حرفا رو بهم میزنی؟
    _ دلم نمیخواد پنهونی کاری کنید..دلم نمیخواد بخاطر ناراحتیه من و افشین چیزیو قایم کنید و همه چیز خراب شه..اون زن کیه که تو زندگیه
    شماس بابا؟
    بابا شوکه شد..اصلاً انتظار این حرف و از من نداشت..با افشین زیاد کل کل داشتن..اما من دختر سر به زیر و ساکتی بودم..همیشه احترامشو نگه
    داشته بودم و تا حالا روی حرف زدن با بابا درمورد این چیزا رو نداشتم و گستاخی ای هم ازم سر نزده بود..این حرفم یه جورایی خلاف اون حجب و
    حیا و ساکت بودنمو نشون میداد و این بود که بابا رو شوکه کرده بود..
    _ کدوم زن؟ از چی حرف میزنی؟
    _ بابا خواهش میکنم دیگه چیزی و پنهون نکنید.. قضیه رو خراب تر نکنید..من دیدمتون..با یه زن دیدمتون..فقط میخوام بدونم کیه..چند وقته که..
    ادامه ی حرفمو خوردم و ساکت شدم..انگار جای من و بابا عوض شده بود..درست مثل پدری حرف میزدم که از رابطه ی یواشکی دخترش با یه
    پسر غریبه با خبر شده و داره روشن فکرانه با دخترش موضوع و مطرح میکنه!
    _ ما رو کجا دیدی؟
    اگه تا قبل از این جمله، یک در صد هم به چشمای خودم شک داشتم که شاید اون روز دچار خیالات و توهم شدم و زنی تو اتاق خواب تو بغـ ـل بابا
    نبوده اما با این جمله ی پرسشی بابا که از کلمه ی "ما" استفاده کرده بود دیگه مطمئن شدم که دچار خیالات نشدم!!
    _ این که کجا دیدمتون مهم نیست! مهم اینه که چرا پنهون کردین..اصلاً تا کِی میخواستین از من و افشین این قضیه رو قایم کنید؟ اون زن کیه بابا؟
    چطوری باهاش آشنا شدین؟
    _ مشتریه! مدیر عامل یه شرکت معروف که واسه بستن یه قرارداد یه ساله اومد پیشم و از همون موقع..
    بابا ساکت شد..شرمش اومد بگه از همون موقع مهرش به دلش نشسته؟؟ از قاب عکس لبخند به لب مامان که درست روبروش رو دیوار سالن
    نصب شده بود خجالت کشید؟؟
    _ چند وقته؟
    _ 2،3 ماهی میشه!
    _ بابا! 2،3 ماهه این زن اومده تو زندگیتون و شما ازش پیش من و افشین حرف نزدین؟؟ انقدر غریبه شدیم بابا؟؟
    _ نخواستم یه شبه بشم یه پدر بی وفا و خائن و هـ ـوسران! نخواستم به چیزایی متهم شم که نبودم!
    پوزخندی زدم..هـ ـوسران و خوب اومد!!
    _ یعنی الان با این پنهون کاری دیگه ما اون فکرا رو درمورد شما نمیکنیم؟؟ کی و گول زدید؟
    _ نفس بالاخره میخواستم بهتون بگم..یعنی باید میگفتم..نسیم تا چند وقت دیگه به عقد دائم من درمیاد و بالاخره باید شما رو در جریان کارام
    میذاشتم..فقط دنبال یه راهی میگشستم که چطوری بهتون بگم...
    قلـ ـبم فشرده شد..
    _ عقد دائم؟؟ الان صیغه ش کردین؟؟
    بابا سرشو تکون داد..پس رابطه ی اون روزشونم شرعی و حلال بوده..اونم رو تخـ ـت مشترکش با مامانم!! شاید از نظر دین و اسلام اون رابطه
    شرعی بود اما از نظر من...کاملاً حرام بود!
    _ چرا زودتر به ما نگفتین؟ حداقل باید به من میگفتین تا قبل اینکه خودم بفهمم..
    _ گفتم که دنبال یه فرصت میگشتم..نسیم اصرار داشت تا قطعی نشدن ماجرا به شماها چیزی نگم تا درموردش فکرای بد نکنین!
    پس خانوم هنوز نیومده افسار بابا رو خوب تو دستش گرفته..
    _ قصدتون واسه عقد دائم جدیه؟؟
    _ آره! کاملاً جدیه!
    _ اونوقت میارینش اینجا؟؟
    _ نیارمش؟؟ اگه مخالف باشید براش یه آپارتمان جدا میخرم و میبرمش اونجا!
    پوفی کشیدم..چقدر تو این یه مسئله نظر و مخالفت ما براش مهم بود!!
    _ میخوام ببینمش..باید باهاش حرف بزنم!
    _ اگه میخوای بد و بیراه بارش کنی و دعوا راه بندازی، اصلاً نبینیش بهتره!
    پس هواشم داشت..
    _ نگران نباشید..من دعوایی با کسی ندارم..فقط میخوام چند کلمه باهاش حرف حساب بزنم!
    _ باشه شماره موبایلشو بهت میدم خودت باهاش هماهنگ کن و قرار بذار!
    قلـ ـبم رنجید..این زن بدجوری میخشو تو قلب بابا کوبیده بود..از حرفای بابا کاملاً مشخص بود که حسابی خودشو تو دل بابا جا کرده..اون شب با
    ناراحتی به خونه ی خودم برگشتم..با ماهان حرف زدم و ماهان آرومم کرد..باید نسیم و میدیدم..باید باهاش حرف میزدم..هر چی زودتر...!!
    ***


    _ الو سلام..نسیم خانوم؟
    _ بله..شما؟
    _ من نفس هستم..نفس برومند..
    زن مکثی کرد و گفت: اوه تویی نفس! بالاخره زنگ زدی..پدرت گفته بود که میخواستی باهام حرف بزنی!
    _ بله! میخواستم اگه وقت داشته باشید..امروز بعدظهر همو ببینیم!
    _ امروز سرم خیلی شلوغه! اما خب یکی دو ساعتی وقتمو خالی میذارم تا همو ببینیم..ساعت 3 بیا کافی شاپی که آدرسشو واست اس
    میکنم..باشه عزیزم؟
    خودش ساعت و جاشو مشخص کرده بود! عجب قول و قراری!!
    _ باشه..منتظر اس ام استون هستم..خدافظ..
    _ بای عزیزم!
    گوشی و قطع کردم.."عزیزم" گفتنش به دلم ننشست..خدا کنه حداقل امروز اخلاقش به دلم بشینه و لیاقت جانشینی مامان و داشته باشه..اگه
    از اخلاقشم خوشم نیاد باز مخالفتام شروع میشد، هر چند مطمئن بودم رو بابا تأثیری نمیذاره، بابایی که مـ ـستقیم تو چشام زل زد و رک بهم گفت
    که تا ماه دیگه قراره نسیم و به عقد دائم خودش دربیاره..
    وارد کافی شاپی که ادرسشو نسیم برام فرستاده بود، شدم.نمیدونستم باید دنبال کی بگردم! داشتم نگامو سرگردون تو کافی شاپ میچرخوندم
    که دست زنی رو تو هوا دیدم که بهم اشاره میکرد، برم پیشش! پس اون منو میشناخت..ولی از کجا؟ لابد بابا عکسمو بهش نشون داده..نفس
    عمیقی کشیدم و به سمت میزی که نسیم پشتش نشسته بود حرکت کردم..
    از جاش بلند نشد..حتی به خودش زحمت نداد نیم خیز بشه..سلام سردی داد و با نوک انگشتاش به سردی دستمو لمس کرد..
    روبروش نشستم..موهای بلوندشو از شال مشکی-سفید نخی نازکی بیرون ریخته بود..کلاً شالش فقط رو کیلیپسشو گرفته بود..برای بابای من
    زیادی جوون بود..کم کمش 10 سالی از بابا جوون تر میزد..واقعاً این زن با این آرایش و تیپ چرا میخواست بقیه ی عمرشو کنار مردی سر کنه که
    جای پدرشه؟؟ لاک سرخابی رنگی به ناخنای بلند و کشیده ش زده بود..صورتش تو آرایش غرق بود..مامان ساده و بی آرایش من کجا و این زن پر
    رنگ و لعاب کجا؟؟ چقدر انتخابای بابا با هم متفاوت بود..شاید انتخاب عقل و ه.و.سش بود که با هم زمین تا آسمون فرق داشت..یعنی بابا هم به
    این رنگ و لعاب وا داده بود؟ عاشق چیه این زن شده بود؟ زیبایی ای که با یه سطل آب از بین میرفت؟
    نسیم موهای بلوندشو با ناز و ادا از رو پیـ ـشونی بلندش کنار زد و با صدای نازک و لوسی که داشت دو فنجون قهوه ترک سفارش داد..بدون اینکه
    حتی از من سوالی بپرسه که چی میل دارم بخورم!! پس زیادی دیکتاتور بود..کلاً نظر دیگران براش مهم نبود..انگار نظر دیگران براش مهم نبود..
    لبخند مصنوعی ای زد و دستاشو زیر چونه اش زد و گفت: خب نفس جون! چرا میخواستی منو ببینی؟ بهتره زودتر حرفاتو بزنی..چون من تا یه
    ساعت دیگه باید شرکت باشم!
    خانوم واسه این قرارش سرم منت هم میذاشت! دیگه کم کم داشت خونمو به جوش میاورد..
    _ شما دقیقاً چند سالتونه؟
    زن با عشوه و مکارانه خندید..
    _ اوه عزیزم..تو هنوز نمیدونی نباید از یه خانوم سنشو بپرسی؟؟ پدرت که این یه مورد و خوب میدونست چون مـ ـستقیم اینو ازم نپرسید و با کلی
    ترفند بالاخره فهمید چند سالمه!
    وقتی اسم بابامو آورد زل زد تو چشمام تا عکس العملو ببینه..بی تفاوت نگاش کردم..نباید نقطه ضعف دستش میدادم..
    _ به نظر من که بهتون میخوره 10 سالی از پدر من کوچیکتر باشید!
    نسیم با غرور نگام کرد..
    ادامه دادم: چیه پدر من که 10 سالی هم ازتون بزرگتره چشمتونو گرفته؟؟ چیش براتون جذابه که بیخیال این چند سال اختلاف شدید؟؟
    اخمای نسیم در هم رفت..
    _ منظورت چیه؟ من عاشق خود پدرت شدم..از طرز حرف زدنش..منش و شخصیتش خوشم اومد..
    مثل خودش مکارانه نگاش کردم و گفتم: از پولش چی؟ از اون خوشت نیومد؟؟
    اصلاً از نسیم خوشم نیومده بود..بوی خیانت و فریب میداد..طرز حرف زدنش فخر فروشانه بود..از بالا بهم نگاه میکرد..چطور این زن مکار راضی
    شده بود به پای یه مرد میانسال بسوزه؟؟ مشخص بود یه جای کار می لنگید..
    صورت نسیم از خشم سرخ شد..
    _ من فکر میکردم ازم خواستی امروز قرار بذاریم تا با هم آشنا شیم نه اینکه دعوا راه بندازی! ببین دختر! تو حق نداری هر انگی دلت خواست و
    بچسبونی به من و منم وایسم بر و بر نگات کنم..من میدونم از اینکه دارم جای مامانتو تو قلب پدرت میگیرم ناراحتی..خب حقم داری و درکت
    میکنم اما این دلیل نمیشه که بهم توهین کنی و منو به پول پرستی و خیانت متهم کنی..
    از کوره در رفتم..
    _ ببین خانوم! تو هیچ وقت نمیتونی جای مامان منو تو قلب پدرم بگیری! اینو مطمئن باش که عشق اول و آخر بابای من، فقط و فقط مامانمه!
    _ هه! اگه اینجوری بود که بابات انقدر قربون صدقه ی من نمیرفت و هر روز برام گل و عطر نمیخرید..برو دختر..برو پی زندگیت و انقدر مامانم مامانم
    نکن..بابات جونشم واسه من میده..عشق اول کیلویی چنده!
    ضربان قلـ ـبم تند شد..ترسیدم آبروریزی بار بیارم..از رو صندلی بلند شدم..تو چشمای پر از جسارت و وحشی نسیم زل زدم و با لحن محکمی
    گفتم: تو واسه بابای من تاریخ انقضا داری!! تاریخت که تموم شد شوت میشی تو سطل زباله! معلوم نیس واسه بابای بیچاره ی من چه ناز و
    ادایی اومدی که اسیرت شده..اما بالاخره ازت سیر میشه و دلشو میزنی..ته این قضیه هیچی گیرت نمیاد..مطمئن باش!
    نسیم با لبخند اعصاب خرد کنی گفت: هه! از کجا معلوم که بابات واسه من تاریخ انقضا نداشته باشه؟؟
    خون تو رگام فوران میکرد..نگامو ازش گرفتم و از کافی شاپ اومدم بیرون! همین چند جمله ای هم که حرف زد معلوم بود قصد و نیتش چیه! واسه
    بابا و انتخابش واقعاً متأسف بودم..نسیم لیاقت نداشت جای مامان منو بگیره..هیچ خصوصیت ویژه ای نداشت جز همون ناز و ادا و آرایش و تیپ
    فخر فروشانه ش..یکی مثل کیمیا بود..با همون لوندی و عشوه گری! انتخاب بابا برای ازدواج از انتخاب افشین هم افتضاح تر بود!! بابا گول کدوم
    حرکت نسیم و خورده بود؟؟ این نسیمی که من امروز دیدم بر خلاف اسمش به دنبال خودش طوفان میاره..یه طوفانی که بابا رو توش نابود
    میکنه..من و افشین و هم بی نصیب نمیذاره...!!
    ***
    آتوسا نزدیکم شد..
    _ نفس کمک نمیخوای؟
    _ سالاد و ژله با تو!
    _ باشه!
    آتوسا به سمت یخچال رفت..سرم درد میکرد..نمیدونستم واکنش افشین بعد از شنیدن صیغه کردن بابا چیه! به بابا خبر داده بودم که امشب همه
    دور هم جمع شدیم که زودتر بیاد خونه! افشین و ماهانم که با هم میومدن..
    _ نفس! غذا عجب بویی داره! خدا کنه زودتر بیان..دارم از گشنگی میمیرم!
    لبخند کمـ ـرنگی زدم..تو این اوضاع قمر در عقرب تنها چیزی که برام مهم نبود تعریف کردن از دستپختم بود!! داشتم سبزی خوردن میشستم تا روی
    میز شام بچینم، بابا خیلی دوست داشت با قرمه سبزی سبزی خوردن هم بخوره!
    _ نفس؟
    _ بله؟
    _ میشه باهات حرف بزنم؟
    _ آره بگو..
    آتوسا در حالیکه داشت کاهو ها رو با دقت مربعی شکل خرد میکرد گفت: میدونم از من خوشت نمیاد و اینم میدونم که چقدر دلت میخواست به
    جای من، دوست صمیمیت میشد زن افشین! اما الان دیگه من زن افشینم..چه تو بخوای چه نخوای! ازت میخوام منو کنار افشین بعنوان زن
    داداشت قبول کنی..حداقل واسه خاطر تنها برادرت!
    من که آتوسا رو قبول کرده بودم..من که دیگه کاری باهاش نداشتم و دیگه از اون نگاهای نفرت انگیز و چپ چپم خبری نبود!
    _ نفس من میخوام زودتر برم سر خونه زندگیم! از این دوران برزخی خسته شدم..دوس دارم تو خونه ی خودم باشم! بابامم از این وضع ناراضیه..تو
    فامیل ما دختر زیاد نامزد بمونه جلوه ی خوبی نداره! تو بیشتر از هر کسی رو افشین نفوذ داری..خواهش میکنم باهاش حرف بزن تا مراسم
    عروسی و زودتر راه بندازه..افشین خیلی اذیتم میکنه..نفس منم آدمم..با هر اخلاق بدش و هر توهینی که بهم میکنه دارم میسازم چون میدونم
    مقصر نصف این بداخلاقیاش منم..اما فکر کنم این حق و داشته باشم که زودتر تکلیف زندگیم مشخص شه دیگه نه؟
    شیر آب و بستم..دستامو با پیش بند رو تنم خشک کردم و پوفی کشیدم و گفتم:
    اول بذار قضیه ی امشب تموم شه! درمورد این موضوعم حتماً با افشین حرف میزنم..حق با توئه! به نظر منم دوران عقد نباید زیاد طولانی شه..به
    نفع هردوتونه که زودتر برید سر خونه زندگیتون!
    آتوسا لبخندی بهم زد و گفت: مرسی که حداقل تو درکم میکنی!
    یاد حرف ماهان افتادم..افشین باید زودتر زندگیشو سر و سامون میداد!
    افشین و ماهان زودتر از بابا اومدن..آتوسا برای هر دوشون دو تا لیوان شربت آلبالو آورد..افشین عصبی بود..مدام پاهاشو تکون میداد..
    _ افشین! هنوز نیومده داری خشونت به خرج میدی وای به حال اینکه بیاد!
    افشین با اخم و حرص گفت: دِ آخه نفس من نمیدونم این وسط زن گرفتن بابا رو کجای دلم بذارم آخه؟
    _ بالاخره تنهاس..نیاز داره! من با اینش مشکلی ندارم..یعنی نباید مشکلی داشته باشیم! چون حق طبیعیشه و اگه ما هم جلوشو بگیریم اگه نیاز
    داشته باشه به یه همدم و سنگ صبور به حرف ما گوش نمیده..مشکل من گزینه ایه که انتخاب کرده..مشکل من اون زنه!!
    افشین به آتوسا نگاه کرد..از حضور آتوسا ناراضی بود..شاید بهتر بود آتوسا امشب اینجا نباشه..اما وقتی عصر اومد اینجا من که نمیتونم بیرونش کنم..
    افشین با لحن جدی و سردی رو به آتوسا گفت: بعد از شام، میری تو یکی از اتاقا تا ما حرفامون تموم شه بعد میای پایین!
    آتوسا غمگین سرشو انداخت پایین..دلم براش سوخت..
    با تشر به افشین گفتم: این حرفا چیه میزنی افشین؟ مگه حرف خصوصی داریم ما؟ چیز مهمی نیست که بخوایم قایمش کنیم..بالاخره آتوسا
    عروس این خونوادس! آتوسا هم می مونه!
    افشین: این حرفا زیادی خصوصیه!
    _ الکی بهونه نیار! یه قضیه ی ساده س که ممکنه تو هر خونه ای که زن خونه ش فوت کرده باشه، اتفاق بیفته!
    افشین سکوت کرد..اصلاً دلم نمیخواست جلوی من و ماهان زنشو بی ارزش کنه! هر چی بینشون پیش میومد باید فقط تو خلوت خودشون باشه
    نه جلوی همه!! ماهان با لبخند نگام میکرد..انگار داشت تو دلش تحسیـ ـنم میکرد..مرد همه چیز تمام من!!!
    بالاخره بابا هم اومد..کتشو ازش گرفتم و به گرمی باهاش احوالپرسی کردم..بابا هم با لبخند جوابمو داد..با ماهان دست داد و مثل هر پدر دیگه
    ای حال افشین و پرسید، هر چند افشین سرد برخورد کرد و نگاشو ازش گرفت..
    میز شام و من و آتوسا چیدیم..ماهان کنارم نشست و زیر گوشم گفت: به به خانوم خودم چیکار کرده..!
    لبخندی از ته دل زدم..تو این شرایط فقط حضور ماهان آرومم میکرد..
    آتوسا برای افشین برنج کشید..بابا با اشتها مشغول خوردن بود..میخواست دومین بشقاب برنجشو بخوره که افشین با پوزخند گفت:
    چقدر تو دلتون خودشو جا کرده که ماشالا اشتهاتون انقدر باز شده!! بهتون نگفته که باید رو تناسب اندامتون کار کنید؟؟ زنا خیلی به این مورد
    حساسن..پس فردا بچه های جدیدتون شاید بابای چاق دوس نداشته باشن!!
    چشامو بستم..خوب میدونستم که همین حرفای پر از طعنه و کنایه ی افشین، شروع یه دعوای بزرگه!!
    چشامو باز کردم..بابا قاشق، چنگال تو دستشو با عصبانیت تو بشقابش پرت کرد..برنجای تو بشقابش از ضربه ای که با قاشق بهشون وارد شده
    بود رو میز پخش شدن..
    رو به افشین با التماس گفتم: افشین! بذار بعد از شام!
    بابا: نه نفس! بذار همین الان حرفاشو بزنه..معلومه دل پُری داره!!
    افشین از کوره در رفت و گفت:
    بله درست حدس زدید..دل پُری دارم..بدجوری هم دلم پُره! این زن کیه بابا؟ کیه که دل و ایمونتونو برده؟؟
    بابا: یه زنه مثل زنای دیگه! دوسش دارم و میخوام عقدش کنم..مشکلیه؟؟
    افشین هیستیریک خندید..بلند بلند خندید..ماهان دستمو از زیر میز گرفت تا آرامشم حفظ کنم.آتوسا لیوانی آب به سمت افشین گرفت..
    _ افشین یه کم آب بخور..
    خنده ی افشین قطع شد..لیوان و پرت کرد کف پارکتای سالن و لیوان با صدای بدی هزار تیکه شد..آتوسا جیغ کوتاهی کشید..
    افشین سر آتوسا داد زد: گمشو برو یه جا که نبینمت!
    آتوسا با بغض به سمت یکی از اتاقای طبقه ی بالا رفت..قلـ ـبم فشرده شد..آتوسا این وسط گناهی نداشت..بیچاره گرسنه ش بود..به بشقاب
    نصفه نیمه ی آتوسا زل زدم..هنوز که چیزی نخورده بود..افشین فقط زورش به این بیچاره میرسید..
    ماهان زیر گوشم آهسته گفت: من میرم تو حیاط! یه هوایی بخورم..بهتره سه تاتون تنها باشید..مواظب خودت باش..نبینم خودتو داغون کنیا..با
    منطق حرف بزن..اینو بدون هر چی بشه من همیشه باهاتم!
    ماهان نگام کرد و رفت..
    افشین داد زد: این بود اون عشق افلاطونی که یه عمره ازش دم میزدید؟ مامانم عاشقت بود بی انصاف..از ما بیشتر دوسِت داشت و هواتو زیادی
    داشت..مرد زندگیش بودی..واسه ما که پدری نکردی اما تا اونجایی که یادمه مادرم ازت راضی بود! سر پیری و معرکه گیری؟؟ الان که باید منتظر
    به دنیا اومدن بچه ی دخترت باشی تازه یاد ازدواج مجدد و تجدید فراش کردی جناب برومند؟؟
    بابا فریاد کشید: با من درست حرف بزن افشین! فهمیدی یا نه..من پدر توأم..حق نداری هر چی به دهنت میاد به زبون بیاری!
    افشین: هه! پدر؟؟ کدوم پدر؟؟ از پدر بودن فقط اسمشو به یدک میکشی جناب برومند!! تو برای من و نفس همون جناب برومندی!! شد یه بار
    بشینی پای درد و دلای بچه هات آقای پدر؟؟ شد یه شب اشکای دخترتو پاک کنی؟ وقتی محمد به دخترت خیانت کرد اصلاً آرومش کردی؟ رفتی
    یه سیلی بکوبونی تو گوش پسر برادرت تا با قلب دخترت بازی نکنه؟ اصلاً فهمیدی چه به سر دخترت اومد؟ اصلاً فهمیدی شبا بالشش از
    اشک خیس میشد و تا دم دمای صبح خوابش نمیبرد؟؟ یه بار رفتی تو اتاقش صدای ریتم نفساشو گوش بدی و خیالت راحت شه که زنده س؟ شد
    یه بار براش پدری کنی؟؟
    الان وقت این حرفا نبود..این حرفای افشین فقط داشت وضع و خراب تر میکرد..
    رو به افشین با صدای لرزانی گفتم: افشین کافیه! ما واسه این حرفا اینجا جمع نشدیم! قضیه ی مهمتری این وسطه!
    رو به بابا، با لحن ملایمتر گفتم: من نسیم و دیدم بابا! باهاش حرف زدم..بابا چرا اون؟؟ مشکل من با انتخابتونه! بابا چرا نسیم؟ نسیم زیادی جوون
    نیست؟ زیادی به فکر ناز و ادا و تیپ و آرایشش نیست؟ به نظرتون زن زندگیه؟ مامان و به کی دارین میفروشین بابا؟ به یه زن مو بلوند کمـ ـر باریک؟
    فکر میکنید عاشقتونه؟ من تو نگاه اون زن هر چیزی دیدم به جز عشق به شما!!
    بابا: پس فکر میکنی نسیم دنبال چیه منه؟؟ پولم؟؟ داراییم؟ ثروتم؟؟ نسیم خودش مدیرعامل یه شرکت سرشناسه و نیازی به پول و دارایی من
    نداره! من نسیم و دوس دارم..اونم منو میخواد..برای هر دوتون پدری کردم..نمیگم تمام و کمال اما در حد توانم کم نذاشتم و نذاشتم کمبود هیچی
    و احساس کنید..حالا هر دوتون سر و سامون گرفتین و متأهل شدین و به یه سر و سامونی رسیدید..منم میخوام یه کم به فکر خودم
    باشم..تحمل این خونه برام سخته..از تنهایی خستم..دوس دارم هر وقت میام خونه زنی به استقبالم بیاد..بوی غذاش تا هفت تا خونه بره..
    افشین پوزخند صدا داری زد..
    گفتم: نسیم و ول کنید..برید سراغ یکی بهتر..یکی خانوم تر..سر به راه تر..که حداقل زن زندگی باشه..به فکر شما و زندگیتون باشه..به فکر تیپ و
    صورت و ناز و اداش نباشه..به پاتون بشینه..اصلاً خودم میگردم براتون یه زن خوب گیر میارم!
    بابا: تو از کجا میدونی نسیم زن زندگی نیست؟؟ با همون چند ساعت حرف زدن به این همه نتیجه رسیدی؟؟
    گفتم: پدر من! بعضیا تو دو دیقه خودشونو نشون میدن..اون زن تو نیم ساعتی که با هم بودیم کلی منت سرم گذاشت که بخاطر تو اومدم و باید
    زودتر برم و کار دارم..حالا میخواد به پای شما بشینه که چندین سال ازش بزرگترید؟؟
    افشین: چه شرطی براتون گذاشته؟ در قبال اینکه زنتون شه؟
    بابا: کارخونه رو به نامش کنم!
    جا خوردم..افشین بلند خندید..
    افشین: به به پس خانوم خوش اشتها هم هستن!
    بابا: اگه باهام ازدواج کنه این که چیزی نیست..من قبول کردم!
    افشین نعره کشید: مثل پسرای بیست ساله حرف نزنید بابا!! مگه بچه اید که من و نفس راه و چاه و بهتون نشون بدیم؟؟ اگه اون زن بی نیاز از
    مال و دارایی شماست، اگه دندون تیز نکرده واسه پول و ثروت شما، پس واسه چی باید کارخونه رو بزنین به نامش؟؟
    بابا داد زد: تو خونه ی من صداتو نبر بالا افشین! حالیته یا نه؟ بالاخره اونم یه پشتوانه واسه با من بود باید داشته باشه یا نه؟؟ من بچه نیستم که
    واسه ازدواجم از شما دو تا اجازه بگیرم و نظر بخوام..اگه اینم میبینید دارم جیک و پوکمو براتون میگم واسه اینه که خیر سرم بچه هامین وگرنه به
    موافقت شما هیچ نیازی ندارم!!
    افشین: واقعاً که..شما که برای خودتون بریدید و دوختین دیگه چه نیازی به همفکری ما دارید؟ فقط اینو مطمئن باشید که اسم اون زن بیاد تو
    شناسنامه ی شما دیگه پسری به اسم افشین ندارید..من با نفس کاری ندارم تصمیم با خودشه اما من شرمم میاد دیگه اسم پدر و روی شما
    بذارم..
    بابا بلند فریاد کشید: به درک..به جهنم..گمشو از این خونه برو بیرون..انقدرم بی دست و پا نشدم که بذارم شماها واسم تعیین تکلیف کنید..پسره
    ی مفت خور..من با نسیم ازدواج میکنم..به تو هم هیچ ربطی نداره..
    افشین با خشم داد زد: آتوسا حاضر شو بریم..اینجا دیگه جای ما نیست..!
    افشین با خشم نفس میکشید..
    بعد از 10 دیقه آتوسا حاضر و آماده نزدیک افشین شد..افشین رو به بابا گفت: بهتره دیگه سراغ منو نگیرید که این بار اسمتونم نمیارم حتی بعنوان
    یه آشنا!!
    بابا تو صورت افشین تق کرد و داد زد:
    برگشتن تو، تو این خونه، تف سر بالاست..گمشو بی حیا...گمشو از خونه ی من برو بیرون!
    افشین خواست با، بابا درگیر شه که آتوسا جیغ کشید و با پا درمیونی من افشین و آتوسا رفتن..پاهام بی حس بود..نتونسته بودم کلمه ای حرف
    بزنم..به سختی رو مبل نشستم..
    بابا داد زد: توأم با اون برادر بی چاک و دهنت هم نظری نه؟ خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم دختر! تا اخر این ماه، من نسیم و عقد دائم میکنم
    چه تو و اون پسره ی الدنگ موافق باشین چه مخالف!! مجبورین قبول کنین!!
    چقدر خودخواهانه حرف میزد!! مجبوریم موافقت کنیم؟؟ نسیم چی تو گوش بابا خونده بود که انقدر مطیع اوامر خانوم شده بود که حتی من و
    افشینم برای رسیدن به خواسته ش میفروخت؟؟
    لباسامو پوشیدم..دیگه جایی تو اون خونه نداشتم..
    دقیقه ی آخر فقط یه چیزی به بابا گفتم: از خدا میخوام هیچ وقت چوب انتخابتونو نخورید بابا..چون اونوقت خیلی براتون بد تموم میشه..اینو هم
    یادتون بمونه که شما واسه داشتن اون زن، قید من و افشین و زدید و امیدوارم اونقدی لیاقت داشته باشه که یه روزی به این طرد کردناتون افتخار
    کنید..
    کیف دستیمو برداشتم و به سمت حیاط رفتم..ماهان با دیدنم گفت: بریم؟
    سرمو تکون دادم..
    ماهان:بیا این سوییچ و بگیر برو تو ماشین تا من برم موبایلمو از رو مبل بیارم و بیام!
    _ باشه!
    سوییچ و از ماهان گرفتم و سوار ماشین شدم..موبایلمو از تو کیفم درآوردم و شماره ی افشین و گرفتم..
    _ بله نفس؟
    _ الو افشین کجایی تو؟
    _ هنوزم نشستی داری چرندیات اون مرد و گوش میدی؟ بیا برو پی زندگیت نفس! بدجوری نه بابا رو خام کرده..حرفای من و تو مثل کوبیدن آب تو
    هاونه..هیچ تأثیری روش نداره..
    _ تو الان کجایی؟
    _ کجا میخواستی باشم؟ مگه نشنیدی واسه کسیکه هنوز به طور رسمی نیومده تو زندگیش، چطوری منو از خونه پرت کرد بیرون؟ من دیگه پامو
    تو اون خونه نمیذارم!
    _ افشین میگم کجایی؟
    _ خونه ی یکی از رفیقامم..آتوسا رو رسوندم خونه شونو اومدم اینجا!
    _ چر اونجا؟ الان میایم دنبالت بیا خونه ی ما! اصلاً کارت درست نیس که نصفه شبی میری خونه ی رفیقتا..الان میایم دنبالت..
    _ نمیخواد نفس..اینجا راحتم..
    _ باید با هم حرف بزنیم افشین..لجبازی نکن..آدرسشو برام اس کن..
    گوشی و قطع کردم..خوشم نمیومد افشین پلاس شه خونه ی رفیقاش که یه مشت عیاش خوشگذرون بیشتر نبودن..ترجیح میدادم پیش خودم
    باشه..خیالمم راحت تر بود..
    ماهان پشت رل نشست..
    _ ماهان؟
    _ جان ماهان؟
    _ باید بریم دنبال افشین! رفته خونه ی یکی از رفیقاش..خوشم نمیاد اونجا باشه..دلم میخواد بیاد خونه ی ما..تو مشکی با حضور افشین نداری؟
    _ نه عزیزم..آخه چه مشکلی باید داشته باشم؟ منم با نظرت موافق باشم..تو فقط این اخمای خوشگلتو باز کن..من چاکرتم هستم!
    لبخندی زدم..چقدر خوبه که ماهان و دارم..از ماهان ممنون بودم که درمورد حرفایی که بین من و افشین و بابا رد و بدل شده بود نپرسیده
    بود..اینکه منو درک میکرد و خیلی دوست داشتم...بازم مرد همه چیز تمام من!!
    ***
    افشین روی مبل نشست..ماهان کتشو درآورد و کنار افشین نشست.به سمت آشپزخونه رفتم.کتری و روی گاز گذاشتم تا وقتی جوش اومد چای
    دم کنم.دکمه های مانتومو باز کردم و شالمو از رو سرم برداشتم..
    افشین: حرفات رو بابا تأثیری گذاشت نفس؟
    روبروی افشین نشستم..آهی پر حسرت کشیدم و گفتم:
    من نمیدونم اون زن چی زیر گوش بابا وز وز کرده که بابا گوشش به حرفای هیچکی بدهکار نیست!
    افشین: بابا جو گیر شده..وقتی یه زن جوون و سانتی مانتال راضی شده باهاش باشه، از خودش بیخود شده و داره به هر دری میزنه تا زودتر
    تصاحبش کنه و واسه همینم براش مهم نیس که زنه دندون تیز کرده واسه کارخونه ش!! اگه زنه کارخونه رو بالا بکشه، بابا میمونه و چند تا طلبکار
    کله گنده و بدبختی و فلاکت! من نمیدونم چرا انقدر کر و کور شده که نه حرف حساب میره تو کله ش نه اطرافشو خوب میبینه و چشاشو باز
    میکنه! میگه زنه خودش پولداره و چشم و دل سیره؛ یکی نیست بگه دِ آخه مرد نا حسابی اگه حرفت صحت داشت و یارو چشمی رو اموالت
    نداشت که واسه کارخونه ت دندون تیز نمیکرد!
    _ من واقعاً نمیدونم باید چیکار کنیم! بابا بدجوری رو حرفش پافشاری میکنه! شده عین یه پسر بچه ی 10 ساله که مامانش براش شمشیری که
    میخواد و نمیخره..هی مامانه بهش میگه شمشیره براش خطرداره و خودشو باهاش زخمی میکنه ها اما گوشش بدهکار نیست..
    افشین پشت گردنشو فشار داد..خسته بود..
    ماهان: کاری از شماها بر نمیاد..آقای برومند حرفش جدیه و تا اون خانوم و به عقد دائمی خودش در نیاره آروم نمیگیره..هیچ نصیحتی رو هم قبول
    نداره..پس دیگه سعی نکنید امر و نهی کنید چون فکر میکنه واسه اینکه جای مادرتون میخواد یه زن دیگه بیاره دارید اینجوری باهاش مخالفت
    میکنید!
    گفتم: اما ماهان..به خدا من یه کم فکر کردم با ازدواج مجدد بابا هیچ مشکلی نداشتم! من با زنی که بابا انتخاب کرده، مشکل دارم..شما که
    ندیدینش، واقعاً از بابا چنین انتخابی بعیده..زنیکه اصلاً معلومه واسه چی حاضر شده با یه مردی که 10 سال ازش بزرگتره ازدواج کنه!!
    افشین: من دیگه برام مهم نیس..بذار هر کاری دلش میخواد بکنه..
    گفتم: افشین زودتر برو سر خون زندگیت..دوس ندارم بابا اون زن و بیاره اونجا و تو بازم آویزون اونجا باشی..آتوسا و باباشم دیگه از این وضع خسته
    شدن...تو که آخر باید دست زنتو بگیری و بری پی زندگیت..چرا هی مراسم و عقب میندازی؟
    افشین: تو این اوضاع اصلاً حوصله ی زن و زندگی و ندارم! آتوسا هم بیخود کرده خسته شده..مگه من مجبورش کرده بودم که بیاد زنم شه که
    حالا پیغوم پسغوم میفرسته که خسته شده؟؟
    _ این کارات یعنی چی داداش من؟؟ چرا زودتر یه مراسم عروسی راه نمیندازی بری سر خونه زندگیت؟؟ حداقل اونجا اختیارش با خودته و اگه پس
    فردا نسیم تو گوش بابا خونده که تو خونه ای که پسر هست پاشو نمیذاره، بابا نمیاد گوشتو بگیره بندازتت تو کوچه!!
    افشین نفسی از روی کلافگی کشید..با این شناخت کم و بیشی که از نسیم داشتم، این کار اصلاً ازش بعید نبود..افشین حرفی نزد..باید هر
    چی زودتر مراسم عروسی این دو تا برگزار میشد..بابا خودش باید سرش به سنگ میخورد..از من و افشین هیچ کاری ساخته نبود..
    میز صبحونه رو چیدم..آخر هفته مراسم افشین و آتوسا بود و کارت دعوتا رو پخش کرده بودیم..بابا خونه ای نزدیک به خونه ی پدر آتوسا برای
    افشین خریده بود و جهیزیه ی آتوسا به زیبایی تو خونه ی دوبلکس و تازه ساز افشین چیده شده بود..خیالمم کم کم از بابت افشین راحت شده
    بود..اگه میرفت سر خونه و زندگیه خودش، اوضاع زندگیشم بهتر میشد و سر و سامون میگرفت..حتی با اینکه آتوسا زن مورد علاقش نبود..اما
    آتوسا دوسش داشت و در برابرش صبوری به خرج میداد..این مهم بود!!
    دلمشغولی اصلی من مربوط میشد به بابا! بابا و سایه ی شوم نسیم! هر کاری تونسته بودم کردم تا بفهمه نسیم اونی نیست که بتونه جای
    مامان و بگیره، گوشش بدهکار نبود! نمیتونستم بذارم بابا راحت بره تو چاه! دلم راضی نمیشد..افشین کلاً قید بابا رو زده بود و دیگه باهاش کاری
    نداشت..امیدوار بودم تا قبل از اینکه نسیم به طور رسمی وارد زندگی بابا بشه، بابا سر عقل بیاد و چشاشو بیشتر باز کنه و بی خیال این مار
    خوش خط و خال بشه!!
    نان تست و شکلات صبحانه رو روی میز چیدم..باید دیگه به ماهان و زندگیمون میرسیدم..نباید از ماهان غافل میشدم..بابا بالاخره نسیم و
    میگرفت..منم هر چی خودمو به آب و آتیش بزنم هیچ فایده ای نداشت..افشینم که تا چند روز دیگه میره سر خونه زندگیش و خیالم از بابت اونم
    راحت میشه..باید کمی بیشتر واسه خودمو ماهان وقت میذاشتم..
    به اتاق خواب رفتم..ماهان همچنان خواب بود..به قاب مـ ـستطیلی رو دیوار نگاه کردم..برگه ای زرد رنگ برداشتم و روش نوشتم "دوستت دارم "
    ماهان ..خیلی بیشتر از همیشه" برگه رو کنار برگه های قبلی چـ ـسبوندم و لبخندی زدم!
    به ماهان نگاه کردم..دمر خـ ـوابیده بود و یکی از دستاشو زیر بالشش گذاشته بود..نزدیکش شدم..
    _ ماهان..آقایی پاشو..داره کم کم دیرت میشه ها عزیزم..
    ماهان سرشو رو بالش جا به جا کرد..با صدای گرفته ای گفت: مگه ساعت چنده؟
    _ ساعت 7 شده و تا شما صبحونه بخوریو حاضر شی میشه 8 و اونوقت دیرت میشه و غرغراشو سر من میزنی!
    _ وای نفس..بذار یه کم دیگه بخوابم..گیج خوابم!
    پتو رو از رو ماهان کشیدم..
    _ ماهان پاشو دیگه! الان بیدار شی یا 10 دیقه ی دیگه چه فرقی داره آخه؟ بالاخره که باید بیدار شی!
    ماهان غرغر کنان گفت: تقصر توئه دیگه! شبایی که خوابم میاد و خستم، شیطونیت گل میکنه و اینجوری از خواب بی خوابم میکنی!
    از لحن غرغرو و اخمای در هم رفته ش خنده م گرفته بود..
    _ ماهان پاشو..!
    ماهان با کلافگی روی تخـ ـت نشست..موهاش آشفته و پریشون رو پیـ ـشونیش ریخته بود و چشماش از زور بی خوابی سرخ سرخ شده بود..
    _ سلام..صبح بخیر حضرت والا!
    ماهان خیز برداشتم سمتم و مچ دستمو گرفت..
    _ چه زبونی وا کرده! تو کِی میخوای یاد بگیری که ساعت 3 صبح وقت شیطونی کردن نیست؟؟
    خندیدم!
    _ دیوونه! دستمو ول کن..پاشو بریم صبحونه بخوریم انقدم غر نزن!
    ماهان از رو تخـ ـت بلند شد..مچ دستمو ول نکرد..بـ ـوسه ای نرم رو پیـ ـشونیم زد و گفت:
    وقتی صبحونه ای به این خوشمزگی کنارم دارم واسه چی بیام تا آشپزخونه؟؟ هـــــــــوم؟؟
    با ناز خندیدم و گفتم: بیخود دلتو صابون نزن..از این صبحونه ی کناریت، چیزی به تو نمیرسه!
    ماهان یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: چرا مثلاً؟؟
    _ چون زیاد غر زدی..
    _ دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه!!
    خندیدم..ماهان با خنده بغـ ـلم کرد..
    _ وای ماهان خل شدی؟ منو بذار زمین..تو هنوز خوابالویی هم خودت میفتی هم منه بدبخت و شوت میکنی رو زمین و کمـ ـرمو خرد میکنی..
    _ نترس بابا..جلومو میبینم! خواب از کله م پرید..
    به پذیرایی رسیدیم..ماهان منو رو دسته ی مبل گذاشت و نزدیکم شد..پاهامو گرفت و صورتشو نزدیک صورتم کرد..
    _ خوشحالم که حالت خوبه نفس! یه مدتی بود که خیلی تو خودت بودی و از ناراحتیت منم کلافه بودم! اما الان که خنده رو روی لبات میبینم انگار
    دنیا رو با جاش بهم دادن..
    دستمو دور گردن ماهان حـ ـلقه کردم و گفتم: دیگه هیچی واسه ناراحتی ندارم..افشینم که دیگه داره مـ ـستقل میشه..فقط می مونه بابا که اونم
    خودش باید نتیجه ی انتخابشو ببینه..دیگه میخوام به خودمون فکر کنم..به خودم و تو..
    ماهان پیـ ـشونیشو به پیـ ـشونیم چـ ـسبوند و کمـ ـرمو گرفت و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
    خب حالا که میخوای به خودمون فکر کنی..برای مرحله ی مقدماتی میتونیم از همین الان شروع کنیم..شروع کن ببینم چی تو کیسه ت داری
    خانومی! میخوام بدونم چه فکرایی کردی!
    _ دیوونه نشو..دیرت میشه!
    _ بیخود بهونه نیار..با یه صبحونه ی مفصل با طعم نفس موافقی عزیزم؟؟
    _ وای..ماهان..نه...
    ماهان خندید ..صدای خنده ها و ناز کردنای من و اصرار و شیطنتای ماهان تو فضا پخش شد..


    فصل بیست و سوم (بادام تلخ) **



    به چهره ی خودم تو آینه لبخندی زدم..از همه چیز صورتم راضی بودم..پول زن آرایشگر و بهش دادم و به خونه رفتم..قرار بود ماهان بیاد دنبالم تا با
    هم بریم تالار..صندلای نارنجی رنگ لژ دارمو پوشیدم..پیراهنم رنگش نارنجی پررنگ بود و به رنگ موهام و رنگ پوست بدنم خیلی میومد..بلندی
    پیراهنم تا نوک پاهام میرسید..لابلای موهام نگین های درشت ستاره شکلی کار شده بود یه حـ ـلقه از موهای فر شده ی رو سرم، روی شونه هام
    ریخته شده بود..آرایش صورتم پررنگ تر از همیشه بود..چشام کشیده تر به نظر می رسید.سایه ی قهوه ای- آجری خوشرنگی پشت پلکم زده
    شده بود..از رنگ رژم خیلی خوشم میومد.همرنگ صندلام بود.لاک نارنجی رنگی هم به ناخنای بلند و کشیده م زده بودم.پیراهنم جنس لطیفی
    داشت و رو بدنم به خوبی نشسته بود.قرار بود رو شونه های ل.خ.ت.م یه بافت نازک سفید-نارنجی بندازم تا ماهانم مخالفت نکنه..اما نمیدونستم
    باید رو موهامم چیزی بندازم؟؟ پس این همه پول دادم موهامو درست کنم چی؟ پوفی کشیدم..از ته دلم به این حساسیت های ماهان حس
    خوبی داشتم..صدای ماهان تو گوشم بود" تو فقط مال منی نفس! دلم نمیخواد کسی بدن خانوممو ببینه!" لبخند گشادی رو لـ ـبم نشست.صدای
    در ورودی اومد.با شیطنت پاورچین پاورچین پشت ستونی قایم شدم..ستون بزرگی بود و من از پشتش دیده نمیشدم..
    صدای قدمای ماهان و شنیدم..صداش اومد..
    _ نفسی...کجایی خانومی؟
    کل چراغای سالن و خاموش کرده بودم و فقط دیوارکوب های آبی رنگ تو پذیرایی روشن بود..
    _ نفس نیستی؟؟ من که میدونم داری شیطونی میکنی..اگه پیدات کنم، بی خیال عروسیه افشین میشما! بهتره اخطارمو جدی بگیری..
    ریز خندیدم..
    _ نفس شوخی ندارما..یا با پای خودت میای یا میگیرمت میبرمت تو اتاق خواب و بعدش لالالالالالای لالالالا لالالالا..خودت که میدونی یعنی چی!
    لب پایینیمو گاز گرفتم تا صدای خنده م بالا نره..صدای ضربان قلـ ـبم و تو گوشم میشنیدم..انگار از این بازی خوشم اومده بود..صدای قدم های ماهان
    و میشنیدم..داشت نزدیکم میشد..نفسمو تو سیـ ـنه م حبس کردم..هیچ صدایی شنیده نمیشد..جا به جا شدم تا سایه م رو زمین معلوم نشه که
    صدای جیرینگ دستبند فانتزیم به صدا در اومد..تو اون سکوت، صدای جیرینگ صدام بلندترین صدایی بود که ممکن بود شنیده بشه..
    ماهان با یه جهش به سمتم اومد..جیغ کشیدم و ماهان کمـ ـرمو محکم گرفت..
    _ آی آی آی گرفتمت موش کوچولو..حالا اگه تونستی در برو!!
    میخندیدم و وول میخوردم..
    _ وای ماهان قبول نیس..از صدای دستبندم فهمیدی من کجام..
    ماهان خندید و گفت: مهم اینه نیتم خالص بوده!
    بلند خندیدم..ماهان کمـ ـرمو ول کرد..چراغا رو روشن گرفت..ازم فاصله گرفت و نگاهی خریدارانه به سر تا پام انداخت..دستی رو چونه ش کشید و
    حالت متفکرانه ای به خودش گرفت و با شیطنتی که تو چشاش موج میزد، گفت: فتبارک الله احسن الخالقین..
    لبخند دندون نمایی زدم و با ژستی پر از ناز و ادا روبروش چرخی زدم..ماهان نزدیکم شد..نگاهی به لبـ ـام انداخت و اخم نمایشی ای کرد و گفت:
    به نظر خودت رژت پررنگ نیست؟؟
    خواستم اعتراض کنم که کجای رژم پررنگه؟ که نرمی لبـ ـاشو روی لبـ ـام حس کردم..هنوزم بـ ـوسه های مثل همون بـ ـوسه های روز اول زندگیمون
    بود..داغ و آتشین..هنوزم وقتی منو میبـ ـوسید نفسم تو سیـ ـنه حبس میشد و انقباض عضلاتم به حداقل ممکن میرسید..
    کمـ ـرمو گرفت و لبـ ـامو به نرمی میبـ ـوسید..منم همراهیش کردم..بعد از چند دیقه ازم فاصله گرفت..نگاه تب دار و چشمای خمـ ـارشو بهم دوخت و
    گفت: حالا رنگش بهتر شد..
    به رژ لب باقیمونده رو لبش نگاه کردم..با لبخند نوک انگشتمو رو لبش کشیدم و رژ و از رو لبش پاک کردم..
    _ ماهان..دیر میشه ها..بریم عزیزم؟
    ماهان کمـ ـرمو محکم گرفت و گفت: نچ!! خودتو انقدر خوشگل کردی، حیفم میاد چیزی ازت بهم نرسه! شیطونی هم کردی و باید تاوان پس بدی
    حالا علی الحساب چک بهم بده؛ تا آخر شب که اومدیم باهات نقدی حساب میکنم..
    با لحن پر از اعتراضی گفتم: وای ..ماهان دیر میشه!
    ماهان منو به سمت اتاق خواب کشوند..
    _ نه خیر دیر نمیشه! قراره چک بدی فعلاً!
    صدای بستن در اتاق خواب اومد..تسلیم خواسته ش شدم...
    از فامیلای بابا فقط یه تعداد کمی اومده بودن، اونام کسایی بودن که با بابا رابطه ی خوبی داشتن و چند نفر هم از فامیلای مامان اومده
    بودن..جای خونواده ی عمو سهیل خیلی خالی بود..به هر حال هر چی بود عمو سهیل، تنها عموی ما بود..بیشتر مهمونا از فامیلای آتوسا
    بودند..تالار پر بود اما انگار کسی نبود..افشین خوش تیپ و سر حال بود..کت و شلوار خاکستری رنگ خوش دوختی به تن داشت..آتوسا هم خیلی
    زیبا شده بود..لباس عروس نباتی بود و 2 متری دنباله داشت..موهاشو دارچینی رنگ کرده بود و که به ابروهای کلفت قهوه ای رنگش خیلی
    میومد..بافت رو بازوهامو مرتب کردم..خدا رو شکر ماهان به موهام گیر نداده بود..کنار ماهان وایسادم و با لذت به داداش خوش تیپ و خوش قد و
    بالام نگاه کردم..از ته دل براش خوشحال بودم.ماهان دستشو رو کمـ ـرم گذاشت.همین حس بودنش بهم دلگرمی میداد..بابا گوشه ای نشسته بود
    و داشت با مردی گپ میزد و بلند میخندید.عجیب بود که نسیم خانوم و دعوت نکرده بود تا تو مراسم عروسی پسرش شرکت کنه!!!
    وسط سالن جایی بود برای رقص تک نفره و دو نفره..صدای آهنگ زیاد بود و همه میرقصیدن.فکر کنم فقط من و ماهان بودیم که رقبتی برای
    رقصیدن نداشتیم، هر چند اگه منم مایل بودم چند دیقه ای برقصم، مسلماً ماهان موافقت نمیکرد که برقصم و انداممو به رخ همه بکشم..منم زیاد
    اصراری واسه این کار نداشتم.مهم این بود که افشین و آتوسا میرقصیدن و نگاه افشینم به آتوسا انگار فرق کرده بود..انگار حضور آتوسا رو کنار
    خودش پذیرفته بود..کنار افشین رفتم و صورتشو بـ ـوسیدم و گفتم: خوشبخت بشی داداشم..خیلی برات خوشحالم.خوشحالم بالاخره تو کت و
    شلوار دومادیت دیدمت..میدونم که آرزوی مامانم همین بود..امیدوارم کنار آتوسا بهترین روزای عمرتو سر کنی!
    افشین با عشق برادرانه نگام کرد..بـ ـوسه ای پر از مهر رو پیـ ـشونیم زد و گفت:
    تو خوشحال باشی منم خوشحالم..دیگه غم منو نخور آبجی کوچیکه..
    لبخندی به افشین زدم..تو دلم مثل مادرایی که تنها پسرشون دوماد شده، کلی قربون صدقه ی قد و بالاش رفتم و به جای مامان با عشق
    بـ ـوسیدمش و از ته دلم خوشبختیشو از خدا خواستم.
    داشتم با افشین حرف میزدم که صدای بلند زنی و از لابلای جمعیت شنیدم.صدای آهنگ قطع شد.
    همه با تعجب به زن نگاه کردم..با کمال تعجب زن عمو رو بین جمعیت دیدم.زن عمو اینجا چیکار میکرد؟؟ پوزخند زن عمو رو میشد از همین فاصله
    هم دید..این پوزخند مطمئناً خبرای خوبی با خودش همراه نداره..کاش از خدا چیز دیگه ای میخواستم!!
    افشین با تعجب گفت: زن عمو آسیه اینجا چیکار میکنه؟؟
    _ بذار ببینم چه خبره!
    از افشین فاصله گرفتم و نزدیک ماهان شدم..ماهان با استفهام نگام میکرد میخواست بدونه این زن اینجا چی میخواد..سرمو به نشونه ی بی
    خبری تکون دادم و فقط زیر لب گفتم: زن عمومه!
    صدای بابا اومد..
    _ خوش اومدی زن داداش! بیا بشین ازت پذیرایی کنن..پس سهیل و بچه ها کجان؟؟
    زن عمو با همون پوزخند اعصاب خرد کنی که گوشه ی لبش بود رو به بابا گفت: سهیل راضی نشد پاشو تو عروسی ای بذاره که دوماد با بی
    شرمی عروس و مال خودش کرده!!
    بابا با تعجب گفت: منظورت چیه زن داداش؟؟ این حرفا خوبیت نداره..شب عروسیه تنها پسرمه..بهتره کینه و کدورتی هست هم بریزی دور!


    زن عمو هیستیریک خندید..بدنم لرزید..این زن چی از جون خونواده ی من میخواست؟ ماهان شونه هامو گرفت و کمک کرد خودمو نبازم!
    زن عمو با دست به افشین و آتوسا اشاره کرد و گفت: این عروس و دوماد از روی اجبار اون جا وایسادن و همه ی این مراسما و بزن و برقص و این
    ریخت و پاشا همش فورمالیته س و برای پوشوندن آبروی ریخته شدشونه!!
    بابا با عصبانیت گفت: جلوی زبونتو بگیر زن نا حسابی!! این چرندیات چیه میگی؟ فکر کردم اومدی تبریک بگی نه یه مشت مزخرف بارمون کنی!
    زن عمو داد زد: به خاک محمدم قسم خوردم که امشب بیام اینجا و نذاریم سور و ساط عروسی راه بندازین! چون گناه محمد منم به اندازه ی
    افشین تو بود..اما از بد روزگار محمد من به نا حق اعدام شد و پسر تو امشب با همون گناه، نشسته پیش زنش و خوش و خرم عروسی گرفتین
    براش!!این کجاش عدالته؟؟ یکی یه بلایی سر دختر مردم میاره و اعدام میشه و پرونده ی زندگیش بسته میشه یکی دیگه هم همون بلا رو سر
    دختر مردم میاره و طرف و حامله میکنه و باهاش عقد میکنه و انگار نه انگار اتفاقی افتاده.. به روی خودتونم نمیارین که چه گندی بالا آوردین!!
    بابا از خشم می لرزید..نعره کشید:
    حرف دهنتو بفهم..این وصله ها به من و خونواده ی من نمیچسبه!! بخاطر اثبات بی گناهی محمد خدابیامرز، آبروی خونواده ی منو به تاراج نبر..
    زن عمو هم نعره کشید: سرتو عین کبک کردی تو برف تا آبروی نداشتتو حفظ کنی؟؟ آره؟؟ من چند وقت پیش..چند روز بعد از عقد افشین
    وعروست..اونا رو تو یه خونه واسه سقط غیر قانونی جنین تو شکم عروست دیدم..دوستم اونجا کار میکرد و خیلی اتفاقی دیدمشون..از دوستم
    آمار درآوردم که خانومش چند ماهه بارداره و اومدن واسه سقط جنین تو شکمش و جمع کردن آبروی به تاراج رفته شون..چی و دارین پنهون
    میکنین؟؟
    رنگ صورت آتوسا و افشین پرید..بدنم لرزید..ماهان با تعجب نگام کرد: این زن چی میگه نفس؟؟
    لال شدم..چی داشتم بگم؟؟
    آقای تاجیک نزدیک آتوسا و افشین شد و رو به زن عمو با خشم گفت: بس کنید خانوم! این نمایش مسخره رو تمومش کنید..من نمیدونم شما
    کی هستین و چه دشمنی ای با این خونواده دارید، اما بهتون اجازه نمیدم که آبروی دختر منو ببرید و جشن امشب و زهر کنید!!
    زن عمو در حالیکه از خشم میلرزید گفت: من چیزی برای از دست دادن ندارم!! دروغی ندارم بگم..توأم بهتره بری دختره تو جمع کنی که مجبور
    نباشه از روی اجبار عروس این خانواده ی بی آبرو بشه..محمد منم بخاطر همین چیزا سرش رفت بالای چوبه ی دار!!
    آقای تاجیک تو چشای آتوسا زل زد و داد زد: چرا حرف نمیزنی آتوسا؟؟ چرا لال مونی گرفتی؟ چطور میتونی اجازه بدی هر چی دلش خواست بگه
    و آبروی پدرتو ببره؟؟ بگو حرفای این زن چرت و پرته..بگو داره یه مشت دروغ بارمون میکنه..حرف بزن آتوسا!!
    آتوسا سرشو انداخت پایین..بدنش میلرزید و رنگش پریده بود..افشین دستی تو موهاش کشید..آقای تاجیک عصبی شد و به سمت افشین حمله
    کرد..یقه ی کتشو گرفت و محکم تکونش داد و داد زد:
    تو واسه چی خفه خون گرفتی؟؟ چرا نمیگی چه بلایی سر دختر مثل دسته گلم آوردی؟؟ چرا لال شدی؟؟ اسم خودتم میذاری مرد؟؟؟
    صدای بابا بلند شد: یقه ی پسر منو ول کن آقای تاجیک!! به چه حقی با پسر من اینجوری حرف میزنی؟؟ پسر من هر چی باشه، انقدر عوضی
    نیست..ادعاهای این زن همش دروغه..دروغ محض!!
    دلم برای بابا سوخت..کاش از افشین دفاع نمیکرد..خرد شدن غرورش براش خیلی درد داره!! طاقت نیاوردم..در حالیکه بدنم از شدت خشم
    میلرزید..روبروی زن عمو وایسادم..نفرت و خشم تو دلمو تو چشام ریختم و با لحن پر از حرصی گفتم:
    تو چی میخوای از جون خونواده ی من؟؟ چرا بی خیال ما نمیشی؟؟ چرا سایه ی شوم خودتو اون پسر مرده تو، از سر ما برنمیداری؟؟ محمد به
    حقش رسید..زن داشت و با یکی دیگه خوابید..لازمه بازم بهت یادآوری کنم که گناهش چی بود؟؟ داری با این حرفا داغ دلتو خنک میکنی؟؟
    زن عمو داد زد: چی شد تا پای داداش خودت وسط اومد این چیزا جیزه؟؟ تا فهمیدی محمد من چیکار کرده، ساز و دهل دست گرفتی و تموم ملت
    و خبردار کردی و رفتی دادگاه علیه محمدم شهادت دادی و کشوندیش بالای چوبه ی دار..حالا حرف داداش خودت شد لال شدی؟؟ چرا زبونت
    کوتاهه؟؟ چرا اینجام شهادت نمیدی که عقد اجباری بهشون خورده و داداشت زده دختره رو حامله کرده و مجبور شده باهاش عروسی کنه؟؟ فکر
    کن اینجا دادگاهه و بیا یه یارم که شده طرف حق و بگیر و علیه داداشت شهادت بده..
    بدنم میلرزید..این زن داشت نابودم میکرد..نمیتونستم حرفی بزنم..نمیتونستم از افشین دفاع کنم..وقتی یاد اشکای محمد میفتادم..یاد
    التماساش..نمیتونستم از افشین دفاع نا حق کنم!! ماهان کمـ ـر تا خورده مو گرفت و با عصبانیت رو به زن عمو گفت:
    من بهتون اجازه نمیدم با زن من با صدای بلند حرف بزنید خانوم! هیچ کس حق نداره صداشو رو زن من بالا ببره!!
    زن عمو با لحن بدی که فقط مختص خودش بود رو به ماهان گفت: معلوم نیس دختره خودشو چه جوری به تو قالب کرده..این رسم و رسومات تو
    این خونواده ارثیه..باباشم با یه زن دیگه سر و سِر داره..خیال نکنید خودتون سرتونو کردین تو برف، ملت هم گوشاشون درازه..توأم مجبور شدی این
    دختره رو بگیری نه؟؟ واسه توأم نمایش راه انداخته؟؟ کل کارای این خونواده غیر شرعی و غیر اخلاقیه!!
    سرم به شدت درد میکرد..ماهان کمـ ـرمو ول کرد..چشام سیاهی میرفت.. ماهان و دیدم که با صدای بلند و با خشمی غیر قابل توصیف داره سر زن
    عمو داد میزنه..رگ برجسته و صورت سرخ شده شو دیدم..سر خم شده ی برادرمو دیدم..اشکای جاریه تو صورت آتوسا رو دیدم..سیلی محکم
    آقای تاجیک تو صورت دخترشو دیدم..خون ریخته از دماغ آتوسا رو لباس عروس سفیدشو دیدم..یقه ی جر خورده ی افشین به دست بابا رو
    دیدم..صورت پر از عرق شرم و رنگ پریده ی بابا رو دیدم..مهمونایی که داشتن از سالن خارج میشدن و با تأسف و نفرت نگامون میکردن و دیدم و
    نقش زمین شدم...

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #25


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ***

    چشامو باز کردم..بوی الـ ـکل تو مشامم بود و بدجور حالت تهوعمو تحریک میکرد..به قطرات سِرمی که تو رگام میریخت نگاه کردم..نگام رو ساعت
    دیواری تو اتاق ثابت موند..ساعت نزدیک 2 شب بود..تموم اتفاقایی که افتاده بود جلوی چشمم مجسم شد..امشب خونواده ی برومند له شده
    بود..تک تکمون خرد شده بودیم..جلوی جناب راد خرد شده بودم..چه جوری سرمو جلوی پدر شوهرم بالا بگیرم؟؟ زن عمو چطوری دلش اومد
    اونجوری و با اون لحن تند آبروی چندین ساله ی بابامو به حراج بذاره؟؟؟
    دیانا بالای سرم وایساد..دستمو گرفت و بهم لبخند زد..
    _ بهوش اومدی؟ بهتری نفس؟
    با چشمم به دنبال ماهان گشتم..نبود! دیانا اینجا چیکار میکرد؟ من که عروسی دعوتش کرده بودم چون جشن تولد دوستش دعوت بود کلی
    عذرخواهی کرد و گفت نمیتونه بیاد اما حالا..؟؟
    _ دیانا..؟ ماهان کو؟
    _ نگران نباش عزیزم! یه کم حالش خوب نبود..رفت خونه!
    _ رفت خونه؟؟ کی منو آورد اینجا؟
    _ ماهان آوردت عزیزم..بعد به من زنگ بزن که بیام پیشت تا سِرمت تموم شه..الانم افشین دم در بیمارستانه که تو رو ببره..بذار برم از پرستارت
    بپرسم ببینم میتونیم ببریمت!
    دیانا رفت..بغض راه گلومو بست..ماهان رفته بود؟؟ چرا منو سپرده بود دست دیانا؟؟ یعنی انقدر از دستم ناراحته؟؟
    بالاخره بعد از نیم ساعت از بیمارستان بیرون اومدیم..سوار ماشین افشین شدم و از دیانا تشکر کردم..دیانا خودش ماشین آورده بود و بعد از
    خدافظی با من و افشین، سوار ماشینش شد..
    افشین پشت فرمون نشست..
    با بغض گفتم: چی شد افشین؟ چه بلایی سرمون اومد؟
    افشین با صدای لرزون و چشمای خیس از اشک گفت: نپرس نفس! هیچ حرف خوبی برای تعریف کردن ندارم! امشب همه چی بهم ریخت..همه
    چی..زن عمو همه چی و بهم ریخت و رفت..اومده بوده آتیش بسوزونه و خاکسترمونو ببینه که دید..خوب آتیشی به پا کرد..
    اشکام راه گرفت..هیچ تلاشی واسه پنهون کردن اشکام نکردم..
    افشین با ناراحتی گفت: همش تقصیر منه! من و الواتیام..توبه کردم نفس..خیلی وقته توبه کردم اما بازم دست از سرم برنمیدارن..گذشته م مثل
    یه سایه پشت سرم میاد و نمیذاره آروم بگیرم..نفس من زندگیه تو رو بهم زدم! ماهان و زن عمو با هم درگیر شدن اگه ماهان و نگرفته بودم، زن
    عمو رو سیاه و کبود میکرد و زن عمو هم از خدا خواسته شکایت میکرد و وضع از این بدتر میشد..امشب همه بهم ریختیم..شب سختی واسه
    همه بود..
    _ آتوسا چی شد؟
    افشین لبخند تلخی زد و استارت ماشین و زد و گفت: باباش دستشو گرفت و با همون لباس عروس بردش خونه ی خودش..بهم گفت تا آخر هفته
    باید دخترشو طلاق بدم..آتوسا فقط اشک ریخت..دختر بیچاره..آبروی اون و باباشم تاراج رفت..
    _ بابا کو؟
    _ یه تف انداخت تو صورتم..یه سیلی خوابوند تو گوشم و گفت دیگه اسمشو نیارم و دیگه پسری به اسم افشین نداره!!
    با غم گفتم: چرا این بلا سرمون اومد افشین؟ ما که تاوانشو پس داده بودیم..زن عمو چطوری دلش اومد انقدر وقیحانه آبروی چندین ساله مونو
    ببره؟؟ امشب مرگ خونواده ی ما بود..مرگ آبروی ما..مرگ یه عمر زندگی کردنمون! زن عمو از همه چیز خبر داشت..دیدی وسط حرفاش به بابا
    هم متلک میپروند؟ دیگه هیچ کدوم از فامیلا واسه ی ما تره هم خرد نمیکنن..
    به هق هق افتادم..افشین سکوت کرد..غم سنگینی بود.دلم بیشتر از همه برای افشین میسوخت.داداش بیچاره م..بهش خوشی نیومده بود!
    چقدر امشب از سر و سامون گرفتنش خوشحال بودم..اما همش دود شد رفت هوا!! افشین منو رسوند و رفت..
    باید میرفت تو خونه ای که پر بود از جهیزیه ی آتوسا و خود آتوسا نبود..باید می رفت تو خونه ای که تخـ ـت خوابش دو نفره اش خالی بود و غم از در
    و دیوارش می بارید..یه گلوله ی داغ آتشی رو سیـ ـنه ام بود که راه نفس کشیدن و برام سخت میکرد...
    با قدمایی سست و لرزان، در ورودی و باز کردم.خونه تو ظلمات کامل بود.حتی دیوار کوب های تو سالن هم خاموش بود..چراغ سالن و روشن
    کردم..شال و مانتومو درآوردم..نگام رو پیراهنم ثابت موند..پوزخندی زدم..صندلامو از پام درآوردم و نگینای رو موهامو بیرون آوردم..عروسی تموم
    شده بود..به اتاق خواب رفتم.ماهان دراز کشیده بود رو تخـ ـت..پشتش به من بود..
    _ ماهان؟؟ بیداری؟؟
    صدای خشن و بی احساسشو شنیدم..
    _ بهتره یه امشب صداتو نشنوم نفس!
    غم عالم رو دلم تلمبار شد..نزدیک تخـ ـت روی زمین نشستم..
    _ ماهان؟ تو دیگه واسه چی داری منو محکوم میکنی؟ تو که خودت دیدی امشب چه بلایی سر من و آبروی بابام اومد..تو دیگه چرا؟
    ماهان غلتی زد و رو تخـ ـت نشست..از چشماش خون میبارید..سرخ سرخ بود..دکمه های لباسشو باز کرده بود برق صلیب رو گردنش تو چشمم
    میزد..
    _ برای چی منو غریبه دونستی؟؟ برای چی نگفتی افشین با اون دختره خـ ـوابیده بوده؟؟ ازم چی و پنهون کردی نفس؟؟ چرا با منم مثل غریبه های
    رفتار کردی؟؟
    _ چی و باید میگفتم؟؟ اصلاً میگفتم چی؟؟ که افشین زده یه دختر و حامله کرده؟؟ اون راز زندگیه افشین بود..نمیتونستم به تو بگم..نمیتونستم!
    این یه راز بین من و افشین بود..توبه کرده بود..قول داده بود دیگه سر به راه شه..درک کن ماهان..اگه بهت میگفتم دیدت درمورد افشین عوض
    میشد؟ داداشم بیچاره س..داداشم بدبخته..امشب پرده از گناهش کنار رفت..اونم جلوی کل فامیل..جلوی پدر زنش..جلوی بابا..داداشم امشب
    خرد شد..کمـ ـرش تا شد..
    به گریه افتادم..
    _ تقصیر خودتونه..همش تقصیر خودتونه!! شما که واسه خودتون می برید و میدوزید شماها باید جوابگوی اتفاقای امشب باشید..هیچ میدونی
    بابات چی به سرش اومد..وقتی فهمید الکی داشته از پسرش طرفداری میکرده! هیچ میدونی با چقدر تحقیر و بی آبرویی آقای تاجیک دست
    آتوسا رو گرفت و هر چی دهنش اومد به بابات و افشین گفت و رفت؟ هیچ میدونی بابات قلبش گرفت و من بردمش درمونگاه؟؟ هیچ میدونی
    امشب چی به سر بابات اومد؟؟ درد اصلی و بابات کشید..اون بیچاره یه عمر بود واسه خودش آبرو جمع کرده بود..
    _ ما از کجا باید میدونستیم که زن عمو خبر دار شده؟؟ این قضیه قرار بود پنهونی تموم شد..بابا آبروی خودشو، خودش برد..زن عمو از قضیه ی
    نسیمم خبر داشت..ندیدی چطوری آبروی بابا رو برد؟
    _ امشب زن عموت همتونو رسوا کرد..طبل رسواییتون زده شد..توأم باهاشون سوختی..ندیدی چطوری داشت رو تو برچسب میزد؟؟ رو زن من؟؟
    داشت انگ خرابی میزد..زنیکه ی بي آبرو زل میزنه تو چشام میگه دختره با چه ترفندی اومده زنت شده..اگه افشین نگرفته بودم مثل سگ
    میزدمش تا ندونه از کجا خورده!! داشت با بلغور کردناش ازدواج ما رو نا مشروع اعلام میکرد!!
    _ من نمیدونم چی بگم! زن عمو امشب با کارش روی ابلیس رو هم کم کرد...دشمن شاد شدیم!!
    ماهان از رو تخـ ـت بلند شد ...
    _ ماهان؟ کجا میری؟
    _ یه امشب و تنها بخواب..سرم درد میکنه!! حالم خوب نیست..
    ماهان رفت..بلند گریه کردم..ماهان خودش باهام اتمام حجت کرده بود که حق ندارم یه شبم ازش جدا بخوابم..حالا خودش...نفهمیدم کی کنار
    تخـ ـت روی زمین خوابم برد..نصفه های شب از خواب پریدم..کمـ ـرم از خشکی موکت درد گرفته بود..جای خالی ماهان و روی تخـ ـت دیدم و دوباره
    گریه کردم..صدای ویلن زدن ماهان از تو پذیرایی میومد..آهنگ غمگین و پر از غمی و داشت مینواخت..دلم گرفت..
    داشتم هق هق میکردم که دستی بلندم کرد..ماهان بود..
    _ ماهان؟؟
    _ هیــــــش!
    با خشونت به سمتم اومد ومنو بـ ـوسيد..نفسم بالا نمیومد..ازم جدا شد..تو چشای خیسم زل زد و گفت:
    دیگه هیچی و ازم پنهون نکن نفس!
    محکم تو بغـ ـلش خودمو جا دادم..رو تخـ ـت نشستیم..تو بغـ ـلش آروم گرفتم.

    _ ماهان چی به سر خونواده م میاد؟ به سر داداشم..به سر بابام..زندگیمون..بابا حالش خوب بود؟؟
    _ آره خوب بود..نگران نباش..دیگه کاری ازتون برنمیاد..کاریه که شده!
    _ وای ماهان..آبروم جلوی باباتم رفت..درمورد من چه فکری میکنه!
    ماهان موهای رو پیـ ـشونیمو کنار زد بـ ـوسه ای رو پیـ ـشونی خیس از عرقم گذاشت و گفت: نگران بابای من نباش..آدمی نیست که از روی حرف مردم
    درمورد کسی قضاوت کنه..وقتی داشتم میرسوندمش خونه بهم گفت هوای تو رو بیشتر داشته باشم و تنهات نذارم! ضربه ی اصلی به افشین و
    بابات زده شد..
    _ دام آتیش میگیره وقتی به این فکر میکنم که الان افشین تو اون خونه تنهاس..وقتی کسی نیس آرومش کنه..وقتی کسی نیس اشکاشو پاک
    کنه..نباید میذاشتم بره تو اون خونه...
    دوباره اشکام راه گرفت..ماهان اشکامو بـ ـوسید و آروم زیر گوشم گفت: همه چیز و به خدا بسپار! بذار خدا خودش با دشمنات تسویه کنه..مطمئن
    باش خدا در گرفتن حق بنده هاش کوتاهی نمیکنه..کاری از دست تو ساخته نیست خانومم!!
    [font=&quot]سرمو تو سیـ ـنه ی ماهان فرو کردم..دیگه هیچی واسه از دست دادن نداشتم..بلایی بیشتر از این ممکن نبود به سرم بیاد.
    ***

    برای صدمین بار شماره ی بابا رو گرفتم..جوابمو نمیداد..یه هفته ای بود نه تلفن خونه رو جواب میداد نه موبایل خودشو! ماهان بهش سر زده بود و
    خبر سلامتیشو بهم داده بود..اما دلم میخواست خودم باهاش حرف بزنم.بابا خیلی تنها بود.خودش میخواست تنها باشه..نمیخواست حتی باهاش
    حرف بزنم.فکرم رفت سمت نسیم! تو این اوضاع روحی خراب بابا، خیلی خوب میتونست بتازونه و تو قلب بابا جاشو فراخ تر کنه..
    افشین آتوسا رو طلاق داده بود..برام از اشکای آتوسا و فحشای رکیک و توهینای بابای آتوسا حرف زد..از گرفتن مهریه ی آتوسا و قسط بندی
    سکه هاش..از همه چیز گفت و من فقط تونستم پای تلفن اشک بریزم..حتی نتونستم به داداشم دلداری بدم..خودم بیشتر نیاز به دلداری داشتم!
    از آقای تاجیک رنجیدم..فردای عروسی افشین و آتوسا، یه کامیون گرفته بود اومده بود خونه ی افشین و تموم جهیزیه ی دخترشو بار کرده بود و
    برده بود خونه ی خودش..دلم از آتوسا گرفته بود..که جلوی باباش واینساد و از افشین طرفداری نکرد و گذاشت گناه های خودشم بیفته گردن
    داداش من..از زن عمو که آتیششو به پا کرد و خودشو کشید کنار ..از همه دلم گرفته بود..چه جونی داشتم من!! این همه بلا سرم اومده بود و
    بازم زنده بودم و نفس میکشیدم..

    ***
    نباید دیگه افشین و تنها میذاشتم..تصمیم داشتم برم براش شام بپزم و زنگ بزنم به ماهان که شب با افشین بیاد خونه اش! به سمت خونه ی
    افشین حرکت کردم..یه عالمه خرید کرده بودم اگه چیزی تو یخچال خونه اش کم بود زیاد با مشکل روبرو نشم..خبر داشتم که بابا یه سری وسایل
    مورد نیاز و ضروری و واسه افشین خریده و فرستاده دم خونه اش..باز خوبه که بابا هست..که حواسش هر چند به صورت مخفیانه، اما بعنوان یه
    حامی به افشین هست..کیلید خونه ی افشین و داشتم..همون موقعی که همراه آتوسا رفته بودیم جهیزیه شو بچینیم، افشین کیلید یدک خونه
    شو بهم داده بود..خریدام سنگین بود و انگشتای دستم از سنگینی بارم، سرخ شده بود..در رو باز کردم و وارد خونه شدم..به فضای داخل خونه
    نگاه کردم..جای جهیزیه ی آتوسا خالی بود..تنها چند تیکه وسایل ضروری فضای خونه رو اشغال کرده بود..خبری از مجسمه های تزیینی و
    تابلوهای سه تیکه ی روی دیوار و گلدان های کریستال تزیینی نبود..جهیزیه ی آتوسا بیشتر به این خونه میومد..یه فرش ماشینی زمینه سرمه ای
    وسط پذیرایی پهن شده بود و یه دست مبلمان چرمی هم با بی نظمی وسط پذیرایی چیده شده بود..مشخص بود که تو این خونه، حضور یه زن و
    کم داره..خریدامو رو میز کانتر چیدم و دکمه های مانتومو باز کردم..شال و کیف دستیمو رو مبل پرت کردم..ظرف چیپس و پیتزا و نوشابه و دلستر و
    پوست تخمه هایی که جلوی تلویزیون رو زمین پخش بود و جمع کردم و زیر لب فحشی نثار بی نظمی و شلخـ ـتگی افشین کردم..آخه پسرم انقدر
    شلخـ ـته؟؟ فقط تونسته بخوره..دیگه جمع کردنشو بی خیال شده..لیوانای خالی و کثیف چای و نوشابه..چند بالش شوت شده روی فرش..ریموت
    تلویزیون و کولر که پرت شده بود کنار عسلی..پوست میوه هایی که با بی نظمی رو میز عسلی کنار مبل ریخته شده بود..همه ی این ها کافی
    بود تا یه ساعتی خودمو مشغول جمع کردنشون کنم..واسه شام میخواستم ماکارونی درست کنم هم افشین دوست داشت هم ماهان...از
    وسایلایی که خریده بودم چند تا پیاز بیرون آوردم و مشغول خرد شدنشون شدم..از بس فکرم مشغول بود و حواسم پرت بود، انگشت دستمو
    بریدم..خون زیادی از دستم میومد..چند قطره خون رو تی شرت سفید رنگم چکید..عصبی شدم..با حرص انگشت بریده مو فشار دادم تا خونش
    بیشتر از این، بیرون نریزه..به سمت حموم رفتم باید لکه ی خون و تا خشک نشده از رو لباسم پاک میکردم وگرنه جاش میموند..در حموم و باز
    کردم..دود همه جا رو گرفته بود..بوی بدی مشاممو اذیت میکرد.لامپ حموم و روشن کردم..به سره افتادم..جلوتر رفتم تا شیر آب و باز کنم که از
    دیدن صحنه ای که جلوم بود خشکم زد..جیغ بلندی کشیدم و محکم به دیوار کنارم خوردم...

    ***
    اشکام از چشمام جاری شد..ماهان زیر بغـ ـلمو گرفت تا از افتادن احتمالیم جلوگیری کنه..صدای دکتر تو گوشم تکرار شد...
    " شانس آورد که به موقع رسوندینش بیمارستان..بدنش انقدر ضعیف شده که اگه حتی 10 دیقه دیرتر میرسید از پا درمیومد.."
    با درموندگی گفتم: ماهان!! چه بلایی داره سرمون میاد؟؟ ماهان چه بلایی سر افشین اومده؟؟ ماهان افشین داره با من چیکار میکنه؟؟
    به هق هق افتادم..از بس تو این چند ماه اخیر گریه کرده بودم دیگه پوست صورتم از این همه اشک، میسوخت..اینا دیگه اشک نبود..اسید
    بود..همونقدر سوزنده..
    ماهان روی صندلی آهنی ای نشست و منو کنارش جا داد..
    _ آروم باش خانومم..انقدر تو این چند ماه اخیر بلا سر افشین اومده که این بلا غیر ممکن نبود...افشین چند ماهه درگیرشه!!
    ماهان سکوت کرد..چند ماه بود؟؟ افشین از کِی بی قید شد؟؟ باورم نمیشد..نه دور از ذهن بود..زیادی دور از باورم بود..باید به هوش میومد و
    خودش بهم میگفت که چه بلایی سر خودش آورده..که چه بلایی سر من آورده..باید از زبون خودش میشنیدم..باید خودش بهم میگفت تا باور
    کنم..بابا وقتی خبر دار شده بود که چه بلایی سر افشین اومده، حتی حاضر نشده واسه دیدن افشین بیاد بالای سرش..پیغام فرستاده بود که
    داشتن افشین واسش ننگه و دیگه زنده یا مردنش براش مهم نیست..تنم از شنیدن این پیغام بابا لرزید..بابا به کل قید ما رو زده بود..الان از هر
    وقت دیگه ای به بودن بابا احتیاج داشتم..کم لطفی کرده بود..در حق من و افشین کم لطفی کرده بود..حتماً بودن در کنار نسیمش براش مهمتر از
    بدن بی جون پسرش بود..حتماً کارای مهم تری داشت ...افشین، تنها پسرش داشت رو تخـ ـت جون میداد و بابا راحت گفته بود برام مهم نیس
    بمیره یا زنده بمونه..چقدر داداشم بی کس بود..همه چیزشو از دست داده بود..همه چیزشو..اگه محمد اعدام شد و راحت شد و رفت، افشین
    هزار بار تا لب مرگ رفت و برگشت..باید زن عمو این وضع افشین و میدید و میفهمید که چه جوری داره تاوان زنده بودنشو میده..محمد آسون
    رفت..دردی نکشید و رفت..اما افشین روزی هزار بار به دار آویخته میشه..روزی هزار بار چارپایه از زیر پاش کنار زده میشه و تا لب مرگ میره و
    برمیگرده..عدالت خدا برقراره..اگرم ظلمی باشه این وسط داره به افشین ظلم میشه...
    _ ماهان؟ چی شد افشین به این نقطه رسید؟ کی مقصر بود؟؟ بین دوستاش آدم عیاش و خوشگذرون زیاد بود اما..اما مواد..اعتیاد..وای ماهان!!
    شدت اشک نذاشت ادامه ی حرفمو بزنم..ماهان تو فکر بود آروم گفت: یه حدسایی تو سرمه نفس! دعا کن اشتباه کنم..دعا کن همش زاییده ی
    فکر و حدسیاتم باشه..دعا کن اونی نباشه که تو ذهنمه..باید برم جایی..زنگ میزنم دیانا بیاد پیشت..مواظب خودت باش و افشین مرخص شد برو
    خونه تا من بیام..باشه؟
    _ کجا میخوای بری؟
    _ اومدم برات توضیح میدم..زود میام..خدافظ
    ماهان رفت..به صورت رنگ پریده و بدن ضعیف داداشم زل زدم..چطور منه احمق نفهمیده بودم افشین اعتیاد پیدا کرده؟؟ چرا انقدر احمق شده
    بودم؟؟ زن عمو راست میگفت..سرمو عین کبک برده بودم زیر برف و تازه تازه دارم میفهمم چه بلایی داره سر نزدیکانم میاد..چرا انقدر دیر از همه
    چیز خبر دار میشدم..من این 5 ماه تو بی خبری بودم، چه غلطی میکردم و سرم به چی گرم بود که همه رو از یاد برده بودم؟؟
    زیر لب با بغض گفتم: افشین!! این چه بلایی بود سر خودت آوردی؟؟ چرا انقدر منو دق میدی؟؟
    سرمو با دو تا دستام گرفتم و هق زدم...
    پتو رو تا زیر چونه ی افشین بالا کشیدم..آباژور کنار تخـ ـت و روشن کردم و در اتاق خواب و بستم..ماهان هنوز نیومده بود.دلم شور میزد! آخرین باری
    که دیر کرده بود خبر ناخوشایندی و همراه داشت و این بیشتر منو میترسوند و صحنه ی آش و لاش شدن ماهان جلوی چشمام زنده میشد..هر
    چی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد و بوق آزاد میخورد..کجا گذاشت رفت؟؟ حدسش چی بود که رفته بود تا درست یا غلط بودنشو بفهمه؟؟
    افشین و آورده بودم خونه..دیگه نباید میذاشتم تنها بمونه..همون تنهاش گذاشته بودم که به مواد رو آورده بود دیگه..اصلاً نباید دیگه پاشو بذاره تو
    خونه ای که آتوسا جهیزیه شو چیده بود..دیگه نمیذاشتم بیشتر از این خرد شم و تیکه هامو دوباره رو هم بسازم..بَسم بود هر چی کشیده بودم و
    به سرم اومده بود..
    دوباره شماره ی ماهان و گرفتم، داشت بوق میخورد که در ورودی باز شد..ماهان بود..گوشی تلفن و با عجله سر جاش گذاشتم و به سمت
    ماهان رفتم...نزدیکش شدم..
    _ ماهان کجا بودی؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی..داشتم دیوونه...
    بقیه ی حرفم تو دهنم ماسید..به چهره ی داغون و چشمای به خون نشسته ی ماهان زل زدم..گوشه ی لبش خون خشک شده بود..این چه
    وضعی بود؟؟ موهاش ژولیده و بهم ریخته بود..
    _ ماهان این چه وضعیه؟؟ چه بلایی سر خودت آوردی؟؟
    ماهان بی توجه به من روی مبل نشست..کتشو گوشه ای پرت کرد..
    جیغ کشیدم..
    _ چقدر زجر بکشم؟؟ چقدر درد بکشم و صدام درنیاد؟ ها؟ برای کدومتون غصه بخورم و ضجه بزنم؟ چرا یه دیقه آرومم نمیذارین؟ چه بلایی سر
    خودت آوردی؟؟
    به دیوار پشت سرم تکیه دادم و رو زمین نشستم..
    صدای پر از بغض ماهان و شنیدم:
    حدسم درست بود نفس!! میشنوی چی میگم؟؟ دعا میکردم که اشتباه حدس زده باشم..دعا میکردم که خدا جونمو بگیره اما کار اون نباشه..
    _ چه حدسی؟ چی شده ماهان؟ از چی حرف میزنی؟؟
    ماهان مـ ـستقیم نگام میکرد..مرد من میلرزید..بدنش لرزش داشت..دستش میلرزید..قطره های درشت عرق رو پیـ ـشونیش منو بیشتر میترسوند..
    _ میدونی کی این بلا رو سر افشین آورده؟؟
    با چشمای خیسم به چشمای سرخ افشین نگاه کردم..لال شدم..
    فک ماهان منقبض شد..دستاشو مشت کرد و از میان دندون های بهم قفل شده اش با نفرت گفت: ماکان!! پسر اون عفریته!!
    تنم یخ کرد..دهنم باز موند..کی؟؟ ماکان؟؟ لال شدم..شوکه شدم..بدنم بی حس شد..اشک بی صدا از چشام فرو ریخت..نه این امکان
    نداشت..ماکان راد؟؟ اون پزشک بود..این کارا از اون نگاه مهربون بعید بود..نه حتماً ماهان داره اشتباه میکنه..غیر ممکنه..ماکان..
    صدای ماهان کاخ رویاهای خیالیمو رو سرم آوار کرد..
    _ داداش ناتنی من افشین و معتاد کرده نفس..چند دفعه بهت گفتم به باباتو افشین بگو افسون چی تو سرشه و ماکان دیگه شده دشمن
    خونیمون نفس..تو گوش نکردی..همش گفتی چرا بیخودی افشین و نگران کنم..دیدی چه بلایی سرمون اومد؟؟ باورت میشه نفس؟ افسون اونقدر
    تو گوش ماکان خونده که ماکان با مدرک پزشکیش افشین و معتاد کرده!! دردمو به کی بگم؟؟ داداش با غیرت من...
    _ چطور؟؟..چطوری ف..فه..فهمیدی؟؟
    _ روز آخری ماکان و با افشین دیدم..شوکه شدم..فکر میکردم ماکان مشکلش فقط با من و توئه و حداقل با افشین رفیقه و کاریش نداره اما
    نفهمیدم که میخوان با معتاد کردن افشین، از ما انتقام بگیرن! بد بازی ای رو شروع کردن نغس! رفتم دم بیمارستانش..وقتی باهاش حرف زدم و
    ازش پرسیدم که افشین و اون معتاد کرده یا نه..میدونی بهم چی گفت؟ بلند خندید و زل زد تو چشام و گفت نترس جنس مرغوب به خوردش دادم
    و هواشو خوب داشتم! باورت میشه نفس؟ ماکان که یه زمانی از مهربونی و خوش قلبی رو دست نداشت، چقدر سیاه و کثیف شده که با جون
    آدما بازی میکنه..افسون چه بلایی سرش آورده که چشمشو راحت رو جون آدما بسته و داره رو جونشون قمار میکنه..ماکان پزشکه..مگه وظیفه
    ی یه پزشک نجات جون آدما نیس؟ افسون چی در گوشش وز وز کرده که از این وظیفه ی انسانیشم راحت گذشته..یه مشت چرت و پرت تحویلم
    داد..وای خدایا..کاش امشب کر میشدم..کاش کر میشدم و نمیشنیدم ماکان به کارش افتخارم میکنه..چطوری میشه یه آدم اینجوری به کثافت
    کشیده شه...
    دیگه صدای ماهان و نشنیدم..تا همین جای حرفاشم که شنیدم، خیلی بیشتر از طاقتم بود..باورش برام از جون کندن هم سخت تر بود..ماکان؟؟
    پزشک این مملکت کارش به جایی رسیده که داداش از همه جا بی خبر منو معتاد کنه؟؟ چند ماهه با افشین طرح رفاقت شیش دونگ و ریخته و
    بازم منه نفهم بی خبر موندم؟؟ چرا به افشین همه چیز و نگفتم؟ چرا حماقت کردم..تا کی میخوای نفهم بازی دربیاری نفس؟ اشتباه پشت
    اشتباه؟ چند تا بلایی دیگه باید سرت بیاد تا دیگه راه و اشتباه نری؟ تا کِی میخوای پرپر شدن عزیزانت و ببینی و دم نزنی؟ دیگه اشکامم
    نمیومد..با گریه مردن کارم راه نمیفتاد..این همه اشک ریخته بودم کدوم کارم حل شده بود؟؟ آخ ماکان..زخم تو کاری تر از زخم افسون بود..دردی
    که تو رو قلـ ـبم کاشتی عمقش بیشتر از هر دردی بود که تا حالا کشیدم! کی تو رو انقدر پستت کرده؟ چقدر زمان برد که انقدر رذل بشی؟ که با
    مدرک پزشکی یه همچین کار شرافتمندانه ای انجام بدی و ککتم نگزه؟ تا کجای این لجنزار میخوای پیش بری؟ بیچاره..توأم مهره ی دست
    افسونی..
    باید به افشین کمک میکردم..نباید میذاشتم تو این لجنزار دست و پا بزنه..نمیتونستم ذره ذره آب شدنشو ببینم و دم نزنم..دیگه وقت گریه کردن و
    لرزیدن پاهام نیست..بسه هر چی اشک ریختم و زانوی غم بغـ ـل کردم..باید اون نفس محکم و خفته ی تو قلـ ـبمو بیدار کنم...آخ افشین..خودمو
    مقصر تموم اتفاقایی میدونم که به سرت اومد..حماقت کردم..تو رو تو آتیش حماقتم سوزوندم.و تو افسون..حساب تو جداس..با تو نمیشه کنار
    اومد..! دیگه نمیشه...
    ***
    سرمو با دستمالی محکم بسته بودم..صدای التماسای افشین داشت داغونم میکرد..
    " نفس؟ تو رو دخدا..تو رو به روح مامان قَسَمت میدم در رو باز کن..بذار برم..نفس دارم درد میکشم لعنتی..باز کن بذار من از این خراب شده
    برم..نفس..در رو باز کن.."
    با مشت و لگد به جون در اتاق خواب افتاده بود..محال بود در رو براش باز کنم..نمیخواستم دیگه حماقت کنم..ماهان بغـ ـلم کرد..
    _ نفس عزیزم..این کارت فایده ای نداره! باید کم کم ترک کنه..یهو ترک کردنش خطرناکه! افشین یه شبه معتاد نشده که حالا یه شبه ترک کنه!
    اون چند ماه زیر نظر ماکان بوده و کم کم اعتیاد پیدا کرده بدون اینکه خودش متوجه شه!! باید ببریمش یه کیلینیک ترک اعتیاد معتبر تا ترک کنه..نه
    اینکه خود سر ترکش بدی! بدنش ضعیفه..دکترش که گفت، انقدر بدنش ضعیف و کم جون شده که باید تحت مراقبت باشه..
    _ چیکار کنم ماهان؟ در رو روش باز کنم که بازم بره سراغ اون ماکانه بی همه چیز؟ که بازم بهش مواد بدم و تو دلش به دل شکسته و غرور له
    شده ی من بخنده؟؟ آره؟ که باز افسون به ریش من و تو بخنده و هر بلایی دلش خواست سر برادر بیچاره ی من بیاره؟ گناه افشین چی بود
    ماهان؟؟ دشمنی اونا با من و توئه، با خونواده ی من چیکار دارن؟ با افشین چیکار دارن؟؟ بیخود نبود از سکوت 4 ماهه ی افسون اونقدر
    میترسیدم..بیخود نبود ماهان..همه ی آرامش اون 5 ماه، در عرض یه ماه آوار شد ریخت رو سرم..داشتن نقشه میکشیدن که چه بلایی سر
    داداشم بیارن و منه نفهم از عالم و آدم بی خبر بودم!
    ماهان بیشتر به آغـ ـوشش فشارم داد..
    _ آروم باش! درست میشه..همیشه اینجوری نمیمونه نفس..همه چیز درست میشه..
    صدای نعره ی افشین اومد: نفس...این در کوفتی و باز کن لعنتی!!
    از آغـ ـوش ماهان بیرون اومدم و مقابل در بسته ی اتاق خواب وایسادم و مشتی به در کوبیدم و جیغ کشیدم:
    آره بگو..من لعنتی ام..خدا لعنتم کنه که یه لحظه آرامش بهم حروم شده! خفه شو افشین..میشنوی؟ دهنتو ببند و بشین یه گوشه..منو از این
    خرد تر نکن..از این نابودترم نکن..یه نگاه به خودت بنداز..ببین چه بلایی سرت آوردن.ببین اون ماکان نامرد به چه روزی انداختتت..انقدر سست
    عنصر شدی که خودتو سپردی دست ماکان؟ آره؟ اصلاً میدونی ماکان چه نقشه ای واسه ما کشیده؟ میدونی اون ماکان بی همه چیز قسم
    خورده نذاره آب خوش از گلوی من و ماهان پایین بره؟ بعد تو رفتی با ماکان طرح دوستی ریختی؟ میدونی ماکان الان از ته دلش خوشحاله تو رو به
    این لجنزار کشونده؟ اگه اینا رو نمیدونی پس دهنتو ببند و آروم شو افشین..بذار ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم..راحتم بذار..تو رو روح مامان
    راحتم بذار..بذار یه دیقه آروم باشم!!
    دیگه صدای افشین نیومد..انگار قانع شده بود که دیگه اصرار نمیکرد در رو روش باز کنم!
    دم دمای صبح بود که در اتاق خواب و باز کردم و یه سینی پر از خوراکی های مقوی و انرژی زا واسه افشین بردم...یه صبحونه ی کامل! افشین
    گوشه ای از تخـ ـت دو نفره ی من و ماهان، دراز کشیده بود..دلم برای داداشم ریش شد..مچاله شده بود و دستاشو حـ ـلقه کرده بود دور بدنش..انگار
    خیلی داره درد میکشه..قبل از اینکه به اشکام اجازه ی ریزش بدم از اتاق خوابی بیرون اومدم..در رو قفل نکردم! دوس نداشتم فکر کنه من
    زندانیش کردم..باید خودش راه درست و انتخاب کنه..به پذیرایی برگشتم.ماهان رفته بود! دلم برای ماهان هم میسوخت..باید تا چند وقت تنهایی
    شرکت و بچرخونه..هر چند از سروش خواسته بود چند روزی بیاد پیشش کار کنه و کمکش کنه تا کارا روبراه شه، سروشم مردونگی کرده بود و
    روی ماهان و زمین ننداخته بود و قبول کرده بود..
    سرم به شدت درد میکرد، زیر پتو خزیدم و خوابم برد..با صدای زنگ تلفن بیدار شدم! ساعت از 11 ظهر هم گذشته بود..تلو تلو خوران به سمت
    تلفن رفتم..
    _ الو؟
    صدای خنده ی افسون سر دردمو بیشتر کرد..
    _ به به سلام عروس خانوم! احوالاتتون چطوره؟ خوش میگذره؟
    حرصم گرفت..هجوم یکباره ی خون و تو صورتم حس کردم..

    _ حالم از تو و حیله هات بهم میخوره افسون..میشنوی چی میگم عجوزه؟؟ حالم ازت بهم میخوره..در گوش اون پسر بدبخت و عوضیت چی وز وز
    کردی که حاضر شد با مدرک پزشکیش یه همچین کار شریفی انجام بده؟ هوووم؟ تا کجا میخوای بتازونی و بری بدبخت کینه ای؟
    _ دهنتو ببند نفس..باز که افسار پاره کردی و هر چی لیاقت خودتو اون شوهرته بار من میکنی! تو هنوز آدم نشدی نه؟ این همه بلا سرت اومده،
    بازم زبونت تند و تیزه؟
    _ تو چرا آدم نمیشی ابلیس؟؟ این همه خباثت و رذالت تا کی؟؟ تا کجا میخوای پیش بری؟
    _ هه! عزیزم هنوز خیلی کارا با هم داریم..بعد از افشین نوبت پدر عزیزته..جناب برومند کبیر!
    تنم لرزید..بابام؟ با بابام چیکار داشتن؟!!
    _ تو اگه شجاعت داشتی که با من و ماهان تسویه میکردی..واسه چی پیله کردی رو خونواده ی من کفتار پیر؟؟ اگه زورت میرسه رو در رو با من و
    ماهان بجنگ نه از روی ترسویی خنجر به خونواده م بزن!
    افسون خندید و گفت: با خونواده ی تو که تسویه کنم بیشتر دردت میگیره..عمق کاری که میکنم هر چی وسیع تر و عمیق تر باشه منم آرومتر
    میشم..من همینو میخوام نفس..میخوام کاری و کنم که قلبتو بیشتر فشار بده..کمـ ـرتو بیشتر خم کنه..شرمندگیه ماهان بیشتر شه..نمیذارم دردات
    کم شه..تا چند روز دیگه هم داغ باباتو به دلت میذارم..درد هر چی کهنه شه برات بدتره..میذارم تازه تازه درد بکشی که یهو دق کنی..میبینی چه
    مادر شوهر خوبی داری...باز قدرمو ندون..
    با صدای بلندی گفتم: خفه شو ابلیس..خفه شو..تو آدم نیستی..تو جنون داری..مریضی..تو اگه انسان بودی با خود من تسویه میکردی..شیطان
    به آدمایی مثل تو افتخار میکنه..هر کینه ای داری سر خودم خالی کن عوضی..با خونواده ی من کاری نداشته باش!
    _ عزیزم من خودم مـ ـستقیماً با پدرت کاری ندارم! نسیم کارشو خوب بلده..از رفیقای فابریک کیمیاس..اسطوره ایه واسه خودش..تا حالا نزدیک به
    10 تا مرد و تا مرز سکته کشونده..کارش اینه! انتقام از مردایی که سن باباشن..باباش بهش ظلم کرده و حالا میخواد انتقامشو از همه ی مردا
    بگیره..درمورد زن عموتم باید بگم..شنیدم بدجوری مجلس عروسیه افشین و بهم زده..آخی گناه داره این داداشت...
    افسون بلند و شیطانی خندید..تنم یخ کرد..نسیم؟؟ نسیم از آدمای افسون بود؟ دوست صمیمی کیمیا؟؟ کیمیا فروزان؟ کسیکه تو محضر جلوی
    چشم همه از ماهان زخم خورده و کمـ ـر بسته بود به نابودی من؟؟ وای خدایا..بابام..بابام داره تو بد نقشه ای میسوزه..بیخود نبود حس بدی به
    نسیم داشتم..بیخود نبود از نگاه ها و حرف زدنش متنفر شده بودم..اونم یکی از آدمای این زنه ابلیسه!! اونم یه مهره ی اصلیه واسه این بازی
    کثیف..چقدر نگاه های نسیم شیشه ای و بی احساس بود..خالی از هر رحم و مروتی!! پس زن عمو رو این زن آتیشی کرده بود و فرستاده بودش
    بیاد عروسیه افشین و خراب کنه..وای افسون..خدا خودش باهات تسویه کنه!!
    _ هنوزم نمیخوای شرطمو بدونی تا همه چی به خیر و خوشی تموم شه؟؟
    یعنی بابام ارزش این شرط افسون و نداشت؟؟ زندگیه افشین ارزش نداشت؟ زندگی مشترک من و ماهان و سلامتی شوهرم، ارزش نداشت
    بخاطرش این شرطی که نمیدونم چی هست و قبول کنم؟؟ بابا و افشین داشتن بخاطر من تقاص پس میدادن..اونا بی گناه دارن مجازات
    میشن..من باید تاوان انتخاب ماهان و بدم نه اونا..اما افسونم زنی نبود که بشه بهش اعتماد کرد! زنی نبود که بخاطر منافعش رو قولاش
    بمونه..زنی نبود که با قبول کردن شرطش اطمینان بدم که دیگه بی خیال من و خونواده م میشه!
    _ نفس..به جون ماکانم قسم میخورم که اگه شرطمو قبول کنی دیگه هیچ آسیبی بهت نمیزنم..دیگه کاری با تو و خونواده ت ندارم! قول میدم!
    چقدر میتونستم رو قول افسون حساب کنم؟؟ اما یادمه ماهان میگفت تا حالا به یاد نداره افسون، جون پسرشو قسم بخوره، این قسم از قسم
    خدا هم براش ارزشمندتر بود..یعنی امکان داشت اینبار راست بگه؟؟ وسوسه شدم..بدن نحیف و پر از درد افشین جلوی چشام نقش
    بست..کفشای پاشنه بلند قرمز رنگ..چشمای پر از حیله ی نسیم..موهای بلوندش..لوس حرف زدنش..اشکای افشین..خم شدن کمـ ـر بابا..بدنم
    میلرزید..خدایا چیکار کنم؟ خودت یه راهی جلو پام بذار..خدایا کمک کن بتونم راه درست و انتخاب کنم..
    افسون وقتی سکوت کش دارمو دید جرئت پیدا کرد تا شرطشو به زبون بیاره...
    _ فقط به یک شرط دست از سر تو و خونواده ت برمیدارم..اگه قبول کنی زنگ میزنم به نسیم و بهش میگم خودشو گم و گور کنه و دیگه با پدرت
    کاری نداشته باشه..توأم باید مثل یه دختر خوب، تا آخر این هفته وسایلتو جمع کنی و بری خونه ی پدرت..باید بری تقاضای طلاق بدی و بدون
    اینکه بخوای فکر دور زدن منو به مغز فندقیت بیاری، از ماهان جدا شی..بهتره قانعش کنی که این آخرین راه شماست..طلاق توافقی زودتر جواب
    میده..در این صورت حاضرم آتش بس اعلام کنم..اما فقط یه هفته وقت داری..نه بیشتر نه کمتر..خوب فکراتو بکن..ببین می ارزه زندگی پر از ترس
    با ماهان و به زندگی پدرت و افشین ببخشی یا نه!!
    طلاق؟؟ جدایی از ماهان؟ جدایی از کسیکه بهش قول داده بودم هر اتفاقی بیفته پشتش وایمیسم؟؟
    بوق آزاد زده شد..گوشی تلفن و سر جاش گذاشتم! من به ماهان قول داده بودم..قول داده بودم تنهاش نذارم..که محکم باشم! اما..اما بابام چی؟
    اونا با معتاد کردن افشین ثابت کرده بودن که دست به هر کاری میزنن و از هیچ کاری ترسی ندارن..حالا اگه بلایی سر بابام بیارن چی؟ بابا
    گوشش به هیچ کدوم از حرفای من بدهکار نیست..حرف حرف خودشه و محاله حرف منو مبنی بر حیله گری نسیم و باور کنه..اون واسه حرفای
    من تره هم خرد نمیکنه..باید چیکار کنم؟ خدایا دستمو بگیر..الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نیاز دارم..خدایا صدامو میشنوی؟؟ این بنده ی تو
    محتاج توئه..
    به در باز اتاق خواب نگاه کردم..به سرعت به سمت اتاق خواب رفتم..روی تخـ ـت خالی بود..افشین رفته بود..با درماندگی به در باز اتاق تکیه دادم و
    سرمو بین دو تا دستام گرفتم...!!


    فصل بیست و چهارم ( بالاتر از سیاهی) **



    _ تو بهم بگو چیکار کنم دیانا؟
    دیانا آهی پر سوز کشید و گفت: من واقعاً نمیدونم ماکان چرا این کار و کرده؟ واقعاً سر در نمیارم..تو این مدت هر بار اومدم باهاش حرف بزنم شونه
    خالی کرد و بهونه ی الکی آورد..دیگه قسم خوردم پامو تو اون خونه نذارم..از خاله افسون هم خیلی شاکی ام..با مهندس فروزان و اون دختر بی
    شرفش دست به یکی کرده تا حال ماهان و بگیره و به خاک سیاه بشونتش..ماهان نمیذاره من به عمو ارسلان همه چیز و بگم..میگه واسه قلبش
    خوب نیست..نمیذاره بهش بگم تا عمو ارسلانم بفهمه، افسون داره با تنها یادگار زن اولش چیکار میکنه..نمیذاره!!
    _ فهمیدم جناب راد چیزی و حل نمیکنه دیانا! باید واقع بین باشیم..حق با ماهانه! اگه جناب راد بفهمه فقط باعث میشه بیشتر اذیت شه و هر
    دیقه نگران ماهان باشه..فعلاً چیزی نفهمه بهتره!
    _ نفس؟ میخوای چیکار کنی؟ قبول کردن شرط خاله افسون یه ریسک بزرگه! اگه تو از ماهان جدا شی و بعد بزنه زیر قولش و نسیم و از زندگیه
    بابات بیرون نبره چی؟؟ اگه بلایی از این بدتر سرت بیاد؟ حداقل الان خیالت راحته که ماهان و داری..که اگه کل دنیا بهت پشت کنن ماهان باهاته و
    پشتته..
    دیانا پوفی کشید و ادامه داد: من واقعاً نمیدونم چی بگم نفس! بالاخره تصمیم نهایی با خودته..نظر خودت چیه؟
    به نقطه ای نا معلوم خیره شدم و گفتم: ماهان و تنها نمیذارم..نمیخوام و نمیتونم که ازش جدا شم و برم پی زندگیم..زندگیه من تو ماهان خلاصه
    میشه..نمیتونم راحت ازش بگذرم..باید برم با بابا حرف بزنم..باید بهش بگم افسون و ماکان چه بلایی سرمون آوردن و نسیمم آدم اوناس..شاید
    باور کرد..شاید دست از این بچه بازیاش برداشت..ماهان همه چیز منه! نمیتونم بی خیال نیمی از قلـ ـبم شم!
    _ به نظر من که بهترین راه و انتخاب کردی! ماهان خیلی تنهاس نفس..فقط تو رو داره!! خاله افسون چند روز بهت وقت داده؟؟
    _ یه هفته!
    _ خدا کنه پدرت از خر شیطون پایین بیاد! افشین کجاست؟
    غم بزرگی رو قلـ ـبم سنگینی کرد..حتی اسم افشین هم بغض تو گلومو زیاد میکرد..
    _ باورت میشه ندیدمش؟؟ چند روزه ندیدمش..خبر ندارم کجاست..چیکار میکنه! قفل خونه شو عوض کرده که من کیلیدشو نداشته باشم..نمیدونم
    باید کجا دنبالش بگردم!
    دیانا دلسوزانه نگام کرد و بازومو آروم نـ ـوازش کرد..این نگاه های پر از ترحم به چه کارم میومد؟؟ دردمو درمون میکرد؟ باید زودتر به خودم
    میجنبیدم..باید مثل ققنوس از خاکستر خودم دوباره زنده شم و جون بگیرم و رو پام وایسم..نباید دست رو دست میذاشتم..

    ***


    ***

    _ الو ماهان..؟
    _ الو..سلام خانوم برومند..سروش هستم!
    _ سلام مهندس اخوان..خوب هستید؟
    _ ممنون..شما خوبین؟
    _ مرسی منم خوبم..ببخشید شماره ی ماهان و گرفته بودم..پیش شماست؟
    _ بله..گوشیش دست منه! ببخشید یه کم ماهان حالش خوب نیس..خواستم بهتون بگم حالش بهتر شد خودش باهاتون تماس میگیره..
    _ چی شده؟ چرا حالش خوب نیست؟ چیزی شده؟
    _ نه نه..نگران نباشید..چیز خاصی نیست!
    _ خواهش میکنم بگید چی شده..
    _راستش یه عده آدم ناشناخته اومدن شرکت و بهم ریختن! یه سری وسایل و کامپیوتر و شکوندن و رفتن!
    قلـ ـبم تیر کشید..
    _کِی..کِی این اتفاق افتاد؟؟
    _ والا من و ماهان که اومدیم، شرکت بهم ریخته بود..نگهبان دم در و به شدت زدن و الانم بردنش درمونگاه! الان منتظر پلیش هستیم..نگران
    نباشید پیداشون میکنیم!
    گوشی تلفن از دستم افتاد..به "الو ..الو" گفتنای سروش توجه نکردم..افسون نامرد..افسون پست فطرت..شک نداشتم که کار خودشه..ذره ای
    شک نداشتم..فقط کار اون زن ابلیس میتونست باشه! دوباره یاد التماسای اون روزم به بابا افتادم..رفته بودم به امید اینکه بعد از شنیدن توطئه ی
    افسون از خر شیطون بیاد پایین..اما...!!
    " _ بابا خواهش میکنم بی خیال نسیم شید..اون زن از آدمای افسونه! میخواد ما رو نابود کنه..اون زن به فکر خراب کردن زندگیتونه..میخوان به من
    و ماهان ضربه بزن..افسون منو تهدید کرده..بابا اون زن میخواد دار و ندارتو بالا بکشه و بره رد کارش!!
    بابا پوزخندی زد و شیلنگ آب و روی گل و گیاهای تو باغچه گرفت و گفت: این چرندیات چیه سر هم میکنی نفس؟ هر راهی و داری امتحان میکنی
    تا نسیم وارد زندگیم نشه و جای مادرتو نگیره نه؟؟ این داستان افسون و ماکان و کیمیا و پول پرستی نسیم و برو واسه یکی تعریف کن که عاشق
    صحنه های اکشن و شنیدن قصه های هیجانی باشه نه منه پیرمرد!! بس کن دختر..آخر همین هفته از محضر وقت گرفتم و نسیم و به عقد دائم
    خودم درمیارم و اون به طور شرعی میاد تو این خونه..توأم بهتره دیگه با مادر جدیدت کنار بیای و انقدر ناسازگاری نکنی.."
    چقدر اون روز به بابا التماس کرده بودم و اون گوش نداده بود..افسون خوب میدونست چطوری بابامو خام کنه..به قول خودش نسیم خوب کارشو
    بلد بود..بابا کلاً کر و کور شده بود و به هیچ صراطی مـ ـستقیم نبود..عشق نسیم کورش کرده بود و واسه عقد دائم نسیم داشت بال بال میزد..تیرم
    به سنگ خورده بود..فقط 4 روز وقت داشتم..4 روز وقت داشتم که نذارم اسم نسیم بره تو شناسنامه ی بابا..امروز افسون ضربه ی دیگه ای رو
    بهم وارد کرده بود و چند نفر و اجیر کرده بود که بیان شرکت ماهان و بهم بریزن..پس معلومه افسون با کسی شوخی نداره و کمـ ـر بسته زندگیمو
    نابود کنه و دار و ندارمو به آتیش بکشه..اما من نمیذارم!! نمیذارم...!!
    ***


    به ماهان نگاه کردم..داشت به حرفام فکر میکرد..به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود..فنجون قهوه تلخمو یه نفس سر کشیدم..تلخی خالص قهوه
    سوزشی تو گلوم ایجاد کرد اما اهمیت ندادم..تلخی این زندگی برام سوزنده تر بود..به نظر خودم بهترین کار و کرده بودم! ماهان باید از همه چیز با
    خبر میشد..باید میدونست افسون چه شرطی واسه آتش بس اعلام کرده بود..باید میفهمید که هر چی بشه و هر بلایی سرش بیاد من دست از
    این عشق برنمیدارم!! من خودم این راه پر از خطر و انتخاب کرده بودم و تا پای جونمم پاش وایمیسادم..باید به افسون نشون میدادم که هر بلایی
    سرم بیارن باز هم پاش میمونم و ازش جدا نمیشم!!
    _ ماهان چرا چیزی نمیگی؟
    ماهان زیر لب گفت: تصمیمت چیه نفس؟ میخوای جدا شیم؟
    لرزش خفیف دستاشو دیدم..آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
    من تصمیممو خیلی وقته گرفتم ماهان! حرفای افسون و بهت گفتم که یعنی نمیخوام به خواسته ش تن بدم..نمیخوام تنهات بذارم! ماهان نمیخوام
    سست و ضعیف باشم..نمیخوام با هر بادی بلرزم!
    _ ببین نفس..اگه..اگه نگران عذاب وجدانتی..نگران قولی که بهم دادی..خب..من..
    ماهان ادامه نداد..مـ ـستقیم نگام کرد..سبزی چشماش کمـ ـرنگ تر از همیشه به چشم میخورد! ماهان پوفی کشید و دستاشو بین موهاش فرو
    برد..
    _ ماهان! من نگران خودم..نگران زندگیمونم..من بدون تو این زندگی و نمیخوام!! هیچ منتی سرت نیست..خودم این راه و انتخاب کردم..بحث عذاب
    وجدان و قولی که به تو دادم نیست..اتفاقاً مطمئن باش این راه و خودخواهانه انتخاب کردم!
    _ مطمئنی نفس؟..ببین نفس..
    نذاشتم ادامه بده و با جدیت گفتم: ماهان ادامه نده..تا حالا انقدر جدی نبودم..من نمیخوام برده ی افسون شم!
    ماهان با محبت نگام کرد و دستاشو دراز کرد تا دستشو بگیرم..دستامو تو دستای مردونه ش گذاشتم..منو تو بغـ ـلش کشید و روی موهامو
    بـ ـوسید..زیر گوشم گفت: تو که باشی..من توانایی مقابله با هر دسیسه ی افسون و دارم!! تو نفس منی...
    قلـ ـبم سرشار از عشق و انرژی های مثبت شد..من و ماهان مال هم بودیم و هیچ چیزی نمیتونست ما رو از هم جدا کنه..حتی دسیسه ها و حیله
    های افسون!!! افسون باید میفهمید که من از ماهان نمیگذرم و بالاخره شکستش میدم!!

    زن" نیستم اگر زنانه پای عشقم نایستم..!
    من از قبیله ی " زلیخا " آمده ام..! ...
    آنقدر عشقت را جار می زنم تا خدا برایم کف بزند !
    فرقی نمی کند فرشته باشی یا آدم... یوسف باشی یا سلیمان !
    زنانه پای این عشق می ایستم


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #26


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.61
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ***

    موبایلم برای بار چهارم زنگ خورد..به شماره ی ناآشنای رو ال سی دی گوشیم زل زدم..نکنه از طرف گوشیم باشه؟ انقدر درمورد این شماره ی
    ناشناس فکر کرده بودم که هر بار جواب نمیدادم و صدای زنگش قطع میشد..نکنه افسونه و میخواد باز تهدیدم کنه؟؟ بالاخره تصمیمو گرفتم باید
    میفهمید که جوابم چیه!
    _ الو؟ بله؟
    صدایی نیومد..
    _ الو؟؟ الو؟ چرا حرف نمیزنی؟
    بوق آزاد زده شد..روانی!! تپش قلـ ـبم بیشتر شد..نمیتونستم از کنار این زنگا راحت بگذرم..مطمئنم باز اتفاق جدیدی در کمینمه! خدا به خیر
    بگذرونه! از فرصت یه هفته ای افسون فقط 2 روز مونده بود..با کلافگی به بادمجونای سرخ شده ی تو ماهیتابه نگاه کردم و با قاشقی که تو دستم
    بود بادمجونا رو برگردوندم..دوباره گوشیم زنگ خورد..همون شماره ی ناآشنا بود..
    با عصبانیت جواب دادم..
    _ الو؟ لالی؟ چرا حرف نمیزنی؟؟
    _ الو..نفس..
    برای یه لحظه حس کردم قلـ ـبم ایستاد..لال شدم..کر شدم..وای خدای من..نه این امکان نداشت..حتماً خیالاتی شدم..حتماً دارم اشتباه میکنم..
    _ نفس؟ گوشی دستته؟
    اما آخه..این صدا..به تته پته افتادم..یه سری صداهای نامفهوم از ته حنجره م بیرون میومد..
    _ الو نفس..خودمم..درست حدس زدی..خود نامردمم..خود بی معرفتمم..دلم تنگته نفس..حرف بزن!
    بغضم شکست و به هق هق افتادم..بریده بریده گفتم: الو..ن..نگـــار..خودتی بی معرفت؟؟؟
    نگار هم به گریه افتاد..با بغض تو صداش گفت: آره عزیز دلم خودمم..وای نفس باورت نمیشه چقدر دلم میخواست صداتو بشنوم..
    _ نگار..بعد از این همه وقت؟ نگار باورم نمیشه! نکنه دارم خواب میبینم..
    _ نه بیداری..بیدار بیدار..دلم تنگ شده برات نفس..
    _ کجایی نگار؟ تهرانی؟؟
    _ آره تازه برگشتم!
    ذوق زده گفتم: تهرانی و به من خبر ندادی دوست بی معرفت؟؟
    _ تا با خودم کنار بیام بهت خبر بدم طول کشید..نفس خوبی؟ چیکارا میکنی؟
    _ نگار..من ازدواج کردم! با ماهان راد ازدواج کردم..آدرس میدم همین الان پاشو بیا اینجا..کلی حرف برات دارم..نگار خیلی بلا سرم اومده..نگار الان
    بیشتر از هر وقت دیگه ای به بودنت نیاز دارم..
    به گریه افتادم..
    _ گریه نکن قربونت برم..باشه عزیزم..میام..تو فقط آدرس بده با کله میام..منم باهات حرف دارم نفس..منم تو این مدت زیاد بلا سرم اومد..
    _ الان برات آدرس و اس ام اس میکنم..نگار زودتر بیا..ماهان ناهار نمیاد و دوس دارم تا شب فقط حرف بزنیم..
    _ باشه میام..
    _ منتظرتم..
    گوشی و قطع کردم! دل تو دلم نبود..از دیدن نگار زیادی ذوق زده شده بودم..واقعاً به حضورش و بودنش نیاز داشتم..باید این چیزا رو به یکی
    میگفتم..درسته دیانا هم بود و باهاش حرف میزدم اما نگار دوست فابریکم بود..اخلاقامو میشناخت..حضور نگار بیشتر بهم کمک میکرد..یاد نگار،
    داغ افشین و برام تازه کرد..افشین!! الان کجا بود؟؟ تو کدوم آشغالدونی دنبال یه ذره مواد میگشت؟؟ وای نگار..خدا کنه زودتر این عقربه ها تکون
    بخورن و تو بیای..هیچ کس جز تو نمیتونه افشین و بهم برگردونه..تو تنها روزنه ی امید افشینی...!!
    چند تیکه یخ مربعی شکل داخل لیوانای پایه بلند لب طلایی تو سینی انداختم و شربت آلبالوی خوشرنگی و تو لیوانا ریختم..سینی و برداشتم و
    به پذیرایی رفتم..از دیدن نگار در حد مرگ خوشحال بودم..نگار با ذوق نگام میکرد..کمی لاغر شده بود و زیر چشمای عسلی خوشگلش گود افتاده
    بود..سینی شربت و با وسواس خاصی رو میز عسلی روبروی نگار گذاشتم و کنارش نشستم..دوباره بغـ ـلش کردم..دلم خیلی براش تنگ شده
    بود..برای شیطنتامون..برای غیبت کردنا و زیر زیرکی خندیدنامون..بغضم گرفته بود..از وقتی نگار رفته بود بلاها رو سرم آوار شده بود..
    نگار آهسته گفت: اگه بدونی چقدر خوشحالم دوباره فرصت شد و دیدمت نفس!!
    _ خیلی بیشتر از تو از دیدنت خوشحال نگار! خیلی بیشتر!
    نگار از بغـ ـلم بیرون اومد و اشکاشو با پشت دستش پاک کرد و لبخند مصنوعی ای زد و گفت: نشد واسه عروسیت بیام! خوشحالم که بالاخره
    ماهان و تور زدی..تو از من زرنگ تر بودی و به اونی که میخواستی رسیدی!
    لبخندی زدم..
    _ راستی..ماکان چی شد؟
    آهی کشیدم..
    _ هر چی میکشم از دست ماکانه!! خدا رو شکر که کم عقلی نکردم و به پیشنهادش جواب مثبت ندادم! ماکان بدجوری خودشو بهم نشون داد
    نگار! تو تموم مدتی که نبودی یه چهره ی جدیدی از ماکان برام نمایان شد..ماکان دیگه اون دکتر به ظاهر با شخصیت و مهربون سابق
    نیست..تبدیل شده به یه حیوونه..یه شیطان صفت که حسادت و عقده چشماشو کور کرده..
    نگار با چشمانی نگران نگام کرد..
    _ چی شده نفس؟ چه بلایی سرت آوردن که انقدر صدات میلرزه؟
    اشکام راه گرفت..
    _ نبودی ببینی چی به سر نفس اومد؛ نگار!! نبودی ببینی هر روز چقدر فشار و استرس بهم وارد کردن و من دم نزدم..نبودی نگار..نبودی..
    نگار بازومو با دستش نـ ـوازش کرد و آروم گفت: حالا اومدم که بشنوم چی شده..همه چیز و برام بگو..مثل قبل محرم اسرارتم!!
    کل قضیه رو، هر بلایی سرم اومده بود و واسه نگار تعریف کردم..هم به شدت اشکای خودم اضافه شد و هم اشکای عین مروارید نگار از چشماش
    جاری شد..نگار دستمو گرفت و با صدایی پر از امید گفت:
    تو ماهان و داری نفس! راه خوبی و انتخاب کردی..ماهان و از دست نده..تو کل دنیا ماهان و باید مال خودت نگه داری..اینجوری که از افسون گفتی
    معلومه داره به در و دیوار میزنه تا تو و ماهان و از هم جدا کنه..اما تو نباید بذاری به هدفش برسه..همینجور مقاوم بمون..
    نگار مکثی کرد و با صدایی لرزان گفت: از افشین چه خبر؟ خوبه؟ با اون دختره ازدواج کرد؟
    به قیافه ی در هم و ناراحت نگار چشم دوختم..آه پر سوزی کشیدم..دلم بیشتر برای افشینم پر زد..
    _ از افشین نپرس که داداشم تو این مدت خیلی اذیت شد..نگار..افشین نابود شد..باید نجاتش بدیم..داره خودشو به فلاکت میکشونه! باید از این
    منجلاب بیاریمش بیرون نگار..افشین..نباید تموم شه..
    به گریه افتادم..نگار ترسید با رنگی پریده پرسید: چی شده نفس؟؟ افشین خوبه؟ چه بلایی سرش اومده که من بی خبرم؟ تو رو به روح مامانت
    قسم میدم بگو چی شده..
    _ نگار..افشینم..داداشم..معتاد شده..معتادش کردن..افسون و ماکان و اون کیمیای بی شرف معتادش کردن تا به من ضربه بزنن..تا من از ماهان
    دست بکشم..نگار! افشین بعد تو نابود شد..آتوسا طلاق گرفت و حتی یه شبم نیومد زیر یه سقف با افشین زندگی کنه..همه چیز بهم ریخته..
    نگار به گریه افتاد..هق هق میکرد..از شدت اشک شونه های کم جونش میلرزید..شاید باورش نمیشد که تو این چند ماه انقدر بلا و حوادث تلخ سر
    افشین اومده باشه..شاید فکر میکرد افشین داره خوش و خرم با آتوسا زندگی میکنه و فقط خودش تو این مدت زجر کشیده..اشکامو پاک کردم و
    لیوان شربت و هر جوری بود به خورد نگار دادم..رنگش حسابی پریده بود و گلوش خس خس میکرد..ترسیدم..رو مبل خوابوندمش و دستاشو
    بـ ـوسیدم..
    _ نگار آروم باش قربونت برم..مطمئنم افشین تو رو ببینه بخاطر توأم که شده ترک میکنه..نگار خیلی بلا سرش اومده اما تو دوباره حمایتش کنی
    میتونه از جاش بلند شه..به حرف من گوش نمیده..اما من مطمئنم به محض اینکه تو رو ببینه مواد لعنتی و میذاره کنار..نگار کمکش کن..
    نگار با بغض نگام کرد..
    _ بهش بد کردم نفس..همش تقصیر منه..همه ی این بلاهایی که سر افشین اومده تقصیر منه..نباید ترکش میکردم..نباید جا میزدم..نباید تنهاش
    میذاشتم! عین بزدلا رفتم و تنهاش گذاشتم..من مقصر اعتیاد افشینم..نفس..وضع منم خرابه..بابام مرد..تصادف کرد و تا رسوندنش بیمارستان،
    تموم کرد..من موندم و مامان بزرگ پیرم..صبح تا شب کار میکردم..خونه ی اونجامونو فروختیم و با مامان بزرگمم برگشتیم تهران..نفس من تنها
    شدم..بی کس شدم..دیگه هیچ کس و تو دنیا ندارم..
    نگار و محکم بغـ ـل کردم..خیلی متأثر شدم..نگار خیلی تنها بود..نگار و دلداری دادم..میدونستم نگار که بیاد همه چیز خود به خود حل میشه..حداقل
    خیالم از بابت افشین راحت میشد..نگار هم واسه دیدن افشین بی تاب بود..باید در اولین فرصت میبردمش پیش افشین..افشین باید واسه خاطر
    نگار ترک میکرد..باید نگار و میدید و یه انگیزه واسه ترک کردن پیدا میکرد! افشین با دیدن نگار، خود واقعیشو پیدا میکرد و دوباره قوی میشد..نگار
    میتونست این فرصت طلایی و به افشین بده..عشق افشین به نگار اونقدر شدتش زیاد بود که شک نداشتم میتونست افشین و به همون آدم قبل
    تبدیل کنه...!! تنها امیدم به نگار بود...شاید ورود نگار به زندگیم روشن شدن زندگیم و خوشبختی و همراه داشته باشه...!!
    دکمه ی اف اف و فشار دادم..بعد از چند ثانیه صدای بی روح افشین اومد..
    _ کیه؟
    _ افشین منم باز کن..
    _ ببین نفس اگه اومدی آه و ناله و نفرین راه بندازی بهتره از همون راهی که اومدی، برگردی چون امروز اصلاً اعصاب ندارم!!
    از لحن سرد و نا مهربانانه ی افشین رنجیدم..مواد مخدر انقدر اخلاقشو عوض کرده بود؟؟
    _ باز کن افشین...
    _ بیا تو!
    در باز شد..دست یخ کرده ی نگار و محکم فشار دادم..درسته افشین بی وفا شده بود و لحن حرف زدنش تلخ و تیز شده بود اما هر چی بود تنها
    برادرم بود..کسی بود که زمانیکه از دست محمد و نامردیاش گریه میکردم تو آغـ ـوشش آرومم میکرد..نمیتونستم خوبیاشو فراموش کنم و اون
    شبایی که از گریه ی زیاد تو بغـ ـلش خوابم میبرد و موهامو غرق بـ ـوسه هاش میکرد و از یاد ببرم..
    به همراه نگار وارد خونه شدیم..افشین رو مبل دراز کشیده بود و بازوشو به صورت قائم رو چشماش گذاشته بود..کنارش روی میز، یه بسته
    چیپس فلفلی و زیر سیـ ـگاری شیشه ای پر از ته سیـ ـگار و یه بطری نوشابه بود..
    _ افشین؟
    بدون اینکه دستشو از رو چشماش برداره و نگام کنه گفت: بله؟؟
    صداش سرد بود..تنم از این سردی و بی محلی یخ زد..متوجه حضور نگار نشده بود..نگار نگران و متعجب به خونه و افشینی که فارغ از دنیا، روی
    مبل دراز کشیده بود، نگاه میکرد و رنگش دقیقه به دقیقه بیشتر میپرید...
    _ افشین؟؟ مهمون داری..نمیخوای بلند شی ازمون پذیرایی کنی؟
    افشین با کلافگی زیر لب غرید: نفس خواهشاً اذیت نکن..گفتم که امروز اعصاب ندارم..این لوس بازیا چیه؟ من مهمون نمیخوام..
    لبخند زورکی رو لـ ـبمو قورت دادم!
    صدامو بردم بالا..
    _ این چه طرز حرف زدنه؟؟ هاا؟؟ بهت میگم پاشو..این چه وضعیه واسه خودت درست کردی..
    افشین با عصبانیت رو مبل نشست و داد زد: بهت میگم حوصله ندارم..نمیفهمی؟؟ چرا دست از...
    ساکت شد..به نگار زل زد..لال شد..چند بار پشت سر هم پلک زد تا مطمئن شه داره درست میبینه..رنگش پرید و چشماش گرد شد..دهنش باز
    مونده بود..نگار آهسته و سر به زیر "سلام" داد..افشین لب زد اما هر چی تلاش کرد صدایی جز یه آوای نا مفهوم و گنگ از ته حنجره اش بیرون
    نیومد..

    اینــــ بـــــار ڪــــہ آمــــدے دستــانتــ را روے قلـ ـبمـــ بـــگـذار...
    تـــــا بفهمــے اینــــ دلــــ
    بــــا دیــــدنــــ تــــــــو نــمــے تــپـــد
    مــے لـــــــرزد ...




    لبخندی زدم و گفتم: مهمون داریم داداشی..نمیخوای از من و نگار پذیرایی کنی؟ نگار واسه دیدن تو اومده..
    افشین نگاشو از نگار بر نمیداشت..
    خندیدم و گفتم: بابا دل بکن برادر من!! این رسم مهمون نوازی نیستا..لااقل برو دو تا فنجون قهوه برامون بیار..انقدم دوست منو دید نزن!! دارم کم
    کم غیرتی میشما..
    نگار سرشو پایین انداخت..بازوی نگار و گرفتم و هر دو روی مبل روبروی افشین نشستیم..اخمای افشین در هم رفت و به طرز وحشتناکی نعره
    کشید: برید بیرون از خونه ی من!! همین حالا...
    اصلاً انتظار چنین واکنشی و از افشین نداشتم..رگ گردن و پیـ ـشونیش متورم شده بود و با صدای بلند نفس میکشید..



    گفتم: افشین این چه طرز برخورده؟؟ نگار اومده تو رو ببینه..
    افشین مثل اسپند رو آتیش از رو مبل پرید بالا و مـ ـستقیم تو چشای نگار نگاه کرد و با عصبانیت فریاد زد؟
    اومدی منو ببینی؟؟ من دیدن دارم؟؟ آررررره؟؟ آره لعنتی؟؟ کجای من و خونه و زندگیم دیدن داره؟؟ اومدی آثار باستانی ببینی؟؟ از چیه این پیکر
    لذت میبری؟ اومدی یه جسم ویران شده رو ببینی؟؟ برات لذت بخشه؟؟ کجای قسمت زندگیه من برات جذاب و لذت بخشه؟؟ تارهای سفیدی که
    لابلای موهامه؟ دستای لرزونم؟ اعصاب داغونم یا زندگیه گُهیم؟؟ کدومش برات جذابه؟؟ هـــــــــــان؟؟
    نگار دستپاچه شد..با لکنت زبان گفت: من..افشین..من..اومدم کمکت..کنم!
    افشین پوزخند صداداری زد و گفت: هه!! تو اومدی کمکم کنی؟؟ می گفته من به کمک تو نیاز دارم؟ وقتی به کمکت نیاز داشتم که جا زدی و
    رفتی..وقتی به کمکت نیاز داشتم که تف کردی تو صورتمو ترکم کردی..الان حالم خوبه و نیازی به کمک تو ندارم خانوم!! میبینی چقدر
    خوبم..زندگیمو ببین..چشماتو دور تا دور خونه ای که اومدی بچرخون..اینجا خونه ی من..ببین چقدر خوبه..ببین چقدر خوبم..یه نگاه به جسم لاغر و
    رنگ پریده و چشمای پف کرده م بنداز..ببین چقدر خوبم..تازه مواد زدم و حالم توپه توپه!!
    افشین بلند خندید..عصبی و هیستیریک میخندید..بغض نگار ترکید..خم شد رو پارکتای کف سالن و نشست و زار زد..بلند بلند گریه کرد..خنده ی
    افشین قطع شد..صورتش از خشم و عصبانیت سرخ سرخ شده بود..چشماش کاسه ی خون شده بود..دلم ریخت! افشین چنگی تو موهای
    پریشونش زد..رو مبل ولو شد..انگار آروم شده بود..با بغض و لرزشی که تو صداش موج میزد، گفت:
    درست زمانیکه بهت نیاز داشتم و باید کنارم میموندی، رفتی..ازت توقع نداشتم با قضیه ی آتوسا و جنین تو شکمش کنار بیای اما ازت حداقل این
    انتظار و داشتم که به حرمت اون مدتی که با هم بودیم و از هم خاطره داشتیم درکم کنی و بهم نگی لاشی..تف نکنی تو صورتم و بهم نگی
    عیاش و غرور مردونه مو نابود کنی..من توبه کرده بودم..روزی که تو وارد زندگیم شدی توبه کردم..به همون بالاسری قسم توبه کردم..دور عیاشی
    و الواتی و دختر بازی و خط قرمز کشیدم..چند جای بدنمو با ته سیـ ـگار سوزوندم تا یادم بمونه توبه کردم و باید به تو وفادار بمونم..نفس شاهده..تو
    منو زیر و رو کردی..زندگیمو از نو ساختم تا با تو باشم..خودمو پاک کردم تا لایقت باشم..تو از من یه آدم جدید ساختی..بخاطر با تو بودن، سعی
    کردن مسئولیت پذیر باشم..دور رفیقام و شب نشینی هامونو خط کشیدم و دنبال کار گشتم..رو پام وایسادم و با رفیقم یه کار شراکتی راه
    انداختم تا مثل یه مرد سایه ی سرت باشم..درست زمانیکه تازه داشتم از منجلاب دوران جاهلیتم بیرون میومدم دستمو ول کردی و یهو محکم
    افتادم ته منجلاب..جوری با مخ افتادم که دیگه هیچ دستی نتونست بلندم کنه و منو بکشه بیرون..هیچ دستی..
    نگار بریده بریده گفت: افشین..اومدم بمونم..اینبار اومدم که بمونم..دیگه نمیرم..فکر کردم میتونم بدون تو زندگیمو ادامه بدم..اما
    نشد..نتونستم..طاقت نیاوردم..افشین..اگه بخوای هم نمیرم..اگه منو بندازی بیرون هم نمیرم.اومدم جبران کنم.نمیخوام کاری که با آتوسا کردی و
    توجیه کنم اما منی که ادعای عاشقی میکردم نباید جا میزدم..باید تاوان عشق تو رو پس میدادم..اومدم جبران کنم..همه ی بدیامو..
    افشین چشماشو بست و گفت: دیگه دیره..خیلی دیره نگار! از افشین هیچی نمونده..اگه قبلاً 1 درصد مرد رویاهات بودم الان اون درصد به زیر
    صفر رسیده..هیچی ندارم که جذبت کنم..از این تن خسته و روح داغون، هیچی نمونده..بهتره بری..برو نگار..واسه همیشه برو..برو پی
    زندگیت..برو همونجایی که این مدت بودی..مثل تموم روزایی که نبودی برو..جای تو، تو زندگیه سگی و جهنمیه افشین نیست..حیفی واسه این
    زندگی و این جسم بی روح..واسه این آدم معتاد بدبخت حیفی..منو به حال خودم بذار و برو...دوباره داغ دلمو تازه نکن نگار..بذار یادم بره با تو چه
    روزای خوب و عاشقونه ای داشتم..بذار یادم بره چقدر خنده هام از ته دل بود، که چقدر عمر خوشیمون کم بود..بذار فکر کنم از همون اول بدبخت و
    بدشانس بودم..بذار فکر کنم سیاه بختی از همون اول رو پیـ ـشونیم نوشته شده..دیره نگار..واسه عاشقی ما خیلی دیره...
    زیر بازوی نگار و گرفتم و بلندش کردم..با خشم و غضب به افشین نگاه کردم..وقتی خیسی رو گونه هاشو دیدم گره ی اخمام باز شد..افشین
    خودشم داشت نابود میشد..هر جور بود نگار و از اون خونه بیرون بردم..دستای سر نگار تو دستم بود..هر دو روی نیمکتی نشستیم..
    _ نگار..افشین و درک کن..داغونه..چرت و پرت گفت..اوضاع روحیش خوب نیست..الان بیشتر از هر وقت دیگه ای بهت نیاز داره..این تلخیا و تندیاشو
    به دل نگیر و بذار به پای حال روحی خرابش..من مطمئنم تو هنوزم تو قلبش جا دای و هنوزم وقتی به چشات نگاه میکنه جون دوباره میگیره..من
    داداشمو میشناسم..امروز وقتی دیدت تو چشاش یه نور امید روشن شد..نذار این نور خاموش شه..
    _ نفس!! من چه بلایی سر افشین آوردم؟؟ اون واقعاً افشین بود؟؟ اون جسم؟؟ اون پیکر خسته؟؟
    سکوت کردم...اشکای نگار بی وقفه از چشاش میومد..باید سکوت میکردم و این فرصت بهش میدادم تا به خودش بیاد و کمکم کنه تا افشین و از
    این منجلاب بکشم بیرون..نگار آهنگی و از تو گوشیش پلی کرد و سرشو بین دو تا دستاش گرفت و هق زد...

    بخوام از تو بگذرم، من با یادت چه کنم؟
    تو رو از یاد ببرم، با خاطراتت چه کنم؟
    حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو..
    بگو من، با این دله خونه خرابم چه کنم؟
    تو همونی که واسم یه روزی زندگی بودی..
    توی رویاهای من عشق همیشگی بودی..
    آره سهم فقط از عاشقی یه حسرته..
    بی کسی عالمی داره، واسه ما یه عادته..
    چطور از یاد ببرم اون همه خاطراتمون؟
    آخه با چه جرئتی به دل بگم نمون برو؟
    دل دیگه خسته شده به حرف من گوش نمیده..
    چشم به راه تو میمونه همیشه غرق امیده...

    ***
    فصل بیست و پنجم ( فصل آخر)



    از خوشحالی زیاد سر از پا نمیشناختم..یه کیک شکلاتی دایره ای شکل ساده از شیرینی فروشی خریدم و به سمت خونه حرکت کردم..افشین
    یه هفته ای میشد که راضی شده بود ترک کنه و تو یه کلینیک معتبر ترک اعتیاد بستری شده بود..نگار بالاخره تونسته بود افشین و راضی کنه که
    ترک کنه..نگار بهش انگیزه داده بود..کلی باهاش حرف زد و بهش این اطمینان و داد که اگه افشین ترک کنه میتونن تموم روزایی که حروم شده بود
    و جبران کنن و زندگیشونو از نو بسازن..همین دلگرمیه نگار واسه افشین شکست خورده کافی بود که با شوق و عشق به کلینیک بره و واسه
    مراحل درمانش همکاری کنه..اوضاع روحیم بهتر شده بود..تنها ناراحتیم بابت ازدواج مجدد بابا و زن بابا شدن نسیم بود! اما امروز نباید به هیچی به
    جز خودمو ماهان فکر میکردم..وارد خونه شدم.به سمت اتاق خواب مشترکم با ماهان رفتم..ماهان هنوز نیومده بود! به سمت قسمت مـ ـستطیل
    شکل دیوار اتاق خواب رفتم..کاغذ مربع شکل قرمز رنگی و برداشتم و روش با خودکار مشکی نوشتم:
    " اومدنت به زندگیه دو نفرمون مبارک..تو ثمره ی عشق پایدار من و پدرتی!"
    لبخند گشادی رو لبـ ـام نشست..کاغذ و چـ ـسبوندم به دیوار و بـ ـوسه ای رو کاغذ زدم..جواب آزمایش و با یه شاخه رز قرمز که تازه خریده بودم و رو میز
    عسلی تو پذیرایی گذاشتم..کیک شکلاتی رو هم کنار جواب آزمایش گذاشتم..خیلی دلم میخواست عکس العمل ماهان و ببینم.حس مادر بودن
    که حس خیلی خوب و لذت بخشی بود..باید حس پدر بودنم و تو صورت ماهان هم میدیدم..به سمت اتاق رفتم و یه پیراهن دکلتـ ـه ی آجری رنگ
    کوتاهی پوشیدم.کوتاهیش تا رو زانوهام میومد.جنس پیراهن خیلی لطیف و خوب بود..موهامو ساده رو شونه هام ریختم..آرایش ساده و دخترونه
    ای کردم و عطر زنونه و شیرینمو به روی گردنم و مچ دستام زدم..
    صدای باز شدن در ورودی اومد..به سرعت به سمت پذیرایی رفتم.ماهان تو چارچوب در ظاهر شد..با دیدنم لبخندی زد و سوت بلند بالایی کشید و
    با خنده گفت: اوه ببین خانومم چیکار کرده!
    جلو رفتم و سلام بلند بالایی بهش دادم.ماهان با چشمایی گرد و پر از ذوق بهم نگاه کرد و جواب سلاممو داد..کت و کیفشو ازش گرفتم و رو مبل
    انداختم..بـ ـوسه ای نرم و کوتاه روی لبـ ـاش گذاشتم و گفتم: من میرم غذا رو نگاه کنم ته نگیره..توأم برو دست و صورتتو بشور..
    به سمت آشپزخونه رفتم..میدونستم تا چند دیقه ی دیگه ماهان کیک و گل و جواب آزمایش و میبینه و میاد سراغم! الکی خودمو مشغول کردم که
    دستی مردونه دور کمـ ـرم حـ ـلقه شد..قند تو دلم آب شد..لبخند گشادی زدم..ماهان منو 2 دور دور خودش چرخوند و با هیجان داد زد:
    وای مامان کوچولو شدی نفس..آره؟ اصلاً باورم نمیشه داری منو پدر میکنی خوشگلم! وای نفس..بهترین خبری بود که تو این اوضاع میتونستم
    بشنوم و روحیه بگیرم..مامان کوچولــــــــو
    ماهان بلند خندید..از خوشحالی و ذوق و شوق ماهان منم خوشحال بودم..ماهان بـ ـوسه ای عمیق رو لبـ ـام زد و گفت:
    مرسی نفس..بابت تموم روزای خوبی که بهم هدیه دادی ازت ممنونم! تو یه هدیه بودی از طرف اون بالا سری..واسه این خنده های از ته دلم ازت
    ممنونم خانومم..
    ماهان محکم بغـ ـلم کرد و منو رو دو تا دستش گذاشت و صورتشو نزدیک صورتم کرد و بـ ـوسه ای نرم رو گونه ام کاشت و با لحنی پر از شیطنت
    گفت: این نی نی کوچولوی ما، امروز اذیت نمیشه اگه باباش و مامانش یه کم شیطونی کنن؟؟
    خندیدم و همین خنده ام به ماهان اجازه داد که کارشو شروع کنه..من با ماهان خوشحال بودم..خوشبخت بودم! همین که کنارم داشتمش برام
    کافی بود. همین که حضورشو کنارم حس میکردم برام بس بود..ماهان تموم دنیای من بود! خوشحالیش خوشحالیه من بود..ناراحتیش قلـ ـبمو به
    درد میاورد و خستگیش تن منو به آتیش میکشوند..کل زندگی و دنیای من تو وجود این مرد خلاصه میشد...


    گرمـایــــی بـوده ام همیشـــه
    ولــــی
    بیـن خـودمــــــان بمـانـد
    سـرمـایـــی می شـوم
    وقــتـــــی
    پــــای آغــوش تـــو در مـــیـــان بــاشــد

    به تیکه ای لواشک که ماهان رو لبـ ـاش گذاشته بود و با شیطنت نگام میکرد زل زدم..دهنم آب افتاده بود و تو ذهنم داشتم درصد ترشی لواشک و
    تخمین میزدم.

    با لب و لوچه ای آویزون گفتم: ماهان..خیلی بدجنسـ ـی!! من هـ ـوس لواشک کردم..
    ماهان با شیطنت زیادی که تو لحنش موج میزد گفت: خب بیا همش مال تو عزیزم! این لواشک فقط مخصوص خودته!
    نتونستم طاقت بیارم و جلوی خودمو بگیرم و لواشک و از رو لبش برداشتم و با حرص و ولع خوردم.لواشک که تموم شداخماي در هم کردم..ماهان با اخم مصنوعي رو صورتش گفت: فكر نميكني بايد يه جور ديگه اين لواشك و ميخوردي خانومي؟؟ با شيطنت ابروهامو بالا انداختم و لبخند دندون نمايي بهش زدم..تازه وارد 3 ماهگیم شده بودم و هر روز یه ویار داشتم و ماهان طفلی هم واسه سفارشای عجیب غریب و
    جورواجور من همیشه آماده باش بود!

    بعد از 10 دیقه روی مبل نشستم و ماهان یه بسته لواشک بهداشتی آلو بهم داد و گفت: همش مال خودته فقط همشو یه جا نخور که فشارت
    میفته!
    با خوشحالی "چشم" گفتم و مشغول خوردن شدم..
    _ ماهان؟ از افشین خبر نداری؟
    _ آخر همین هفته مرخص میشه! با دکترش حرف زدم خوب مقاومت کرده و اثرات مواد مخدری که مصرف میکرده کامل از بدنش بیرون
    رفته..دکترش معتقد بود که فقط یه چیز میتونه به افشین این مقاومت و داده باشه اونم انگیزه ای محکمه برای برگشتنش به زندگیه عادیش..من
    که میگم فقط وجود نگار میتونه برای افشین موثر باشه!
    _ درسته! واقعاً عالیه..نگار خبر داره؟
    _ آره صبح بهش خبر دادم خیلی خوشحال شد و گفت دوس داره اولین نفر باشه که بعد از 3 ماه افشین و ملاقات میکنه!
    لبخندی زدم و دست از خوردن لواشک برداشتم و گفتم: خدا نگار و رسوند تا افشین انگیزه ی ترک کردن و پیدا کنه! اگه نگار تو اون شرایط پیداش
    نمیشد معلوم نبود الان افشین چه بلایی سرش اومده بود و من چه فشاری و تحمل میکردم!
    ماهان به شکمم اشاره کرد و گفت: مامانش! نی نی که اذیتت نمیکنه؟ هوووم؟
    با ناز و ادا گفتم: نه بچه م تكه!!
    ماهان با عشق بغـ ـلم کرد و گفت: باباش قربونش بره.
    لب و لوچه مو آویزون کردم و گفت: اوی آقای پدر حواست باشه که انقدر به این بچه ی هنوز دنیا نیومده محبت نکنی که ممکنه مامانش حسودی
    کنه ها..
    ماهان با خنده لپمو بـ ـوسید و گفت: ای جونم به این مامان خوشگل و نانازی خودم! وقتی انقدر بچه مونو دوس دارم یعنی عاشق مامانشم که
    انقدر این موجود 3 ماهه رو میخوام دیگه!! این دیگه حسودی داره آخه؟؟
    تو چشای ماهان مـ ـستقیم نگاه کردم و گفتم: ماهان یه چیزی و ماه هاست میخوام بهت بگم..اما خب..فرصت نشد بگم..
    _ بگو عزیزدلم..
    با ناخنام بازی کردم تا افکارمو سامان بدم..با لحن دلخوری گفتم:
    از روز اول عروسیمون تا الان که داریم بچه دار میشیم یه بارم بهم نگفتی " دوستت دارم" البته خیلی حرفا و جمله های شبیه این بهم زدیا اما
    خب به یاد ندارم یه بارم این جمله رو گفته باشی..اولا خودمو توجیه میکردم که چه اشکال داره این جمله رو نگی اما به جاش با کارات نشون بدی
    که دوسم داری..اما واقعاً اذیت میشم و دلم میخواد یه بار به زون بیاری..چرا تا حالا این جمله رو بهم نگفتی ماهان؟؟
    رنگ نگاه زمردی ماهان عوض شد..پر شد از ناراحتی و شرمندگی!!
    سرشو پایین انداخت و گفت: فکر نمیکردم این کار من تو رو اینقدر اذیت کرده باشه! نفس یه لحظه از خودم بدم اومد..کاش زودتر بهم گفته بودی و
    انقدر خودتو اذیت نمیکردی خانومم!! نفس..خانومم..تو برای من درجه ات بالاتر از هر عشقی تو دنیاس..بالاتر از هر شور و دلدادگیه..بالاتر از هر
    چیزی که فکر کنی!! اگه این جمله رو بهت نگفتم دلیلش این بود که یه زمانی ورد زبونم بود و نثار مهدیس میکردم..دلم نمیخواست جمله ای که
    هر لحظه صرف یه زن بی لیاقت و خائن میشد و صرف تو هم بکنم!! تو ارزشت بیشتر از یه دوستت دارم ساده س..باید لحظه به لحظه برای تو
    مرد..نمیخواستم تو و مهدیس و رو یه کفه ی ترازو قرار بدم..پیش خودم عذاب وجدان میگرفتم وقتی حتی تو دلم بهت میگفتم دوستت دارم! عشق
    من به تو بیشتر از یه دوستت دارمه..اصلاً تو کلمه ها جا نمیشه که چقدر میخوامت و برام ارزش داری..مهدیس لایق دوستت دارم های لحظه ای و
    زبونی بود اما تو لایق دوستت دارم هایی بودی و هستی که تو عمل بهت نشون بدم..که با دل و جون بهت بگم چقدر میخوامت..نبینم دیگه اخم رو
    صورت خوشگلت بیفته ها..کوتاهی از من بود..تو همه چیز ماهانی..
    دلم پر شد از عشق..مگه میشه ماهان این همه دلیل و منطق عاشقونه بیاره و من قبول نکنم؟؟ مگه میشه اینا رو از ته دلش بگه و من نفهمم؟؟
    دستای مردونه ی ماهان و رو شکمم گذاشتم و تو دلم رو به جنین تو شکمم گفتم:
    اینه همون مردی که عاشقونه مامانت میپرستتش..از این به بعد سایه ی سر توأم هست..اول شوهر منه دوم پناه و تکیه گاه توئه..این دستای
    همون مردیه که تو دنیا تشنه ی یه نیم نگاهشم! تو خوشبخت ترین بچه ی دنیا میشی چون پدرت ماهانه..!

    چند ماه بعد...

    دکمه ی open اف اف و فشار دادم..کف دستام عرق کرده بود..ماهان کمـ ـرمو گرفت و ازم خواست آروم باشم..بالاخره در ورودی باز شد و افشین و
    نگار سررسیدن..طاقت نیاوردم و بدون هیچ حرفی خودمو تو بغـ ـل افشین انداختم.اشک از چشام جاری شد.افشین با محبت و عشق محکم بغـ ـلم
    کرد و منو تو آغـ ـوشش فشرد..بـ ـوسه های پر شور و عاشقونشو رو پیـ ـشونی و تار به تار موهام زد..بعد از 5 دیقه ماهان با خنده و شوخی منو از
    آغـ ـوش افشین جدا کرد و گفت: افشین کم کم دارم غیرتی میشما..زنمو تموم کردی پسر!! بالاخره منم اینجا برگ چغندر که نیستم..زن و بچه مو
    چلوندی بابا..بَ هَههه
    افشین بلند خندید و نگام کرد و گفت: دایی قربون این نوزاد هنوز از در نرسیده بشه!
    خجالت زده سرمو پایین انداختم..نگار بازوی افشین و گرفت و گفت: انقدر مزه نپرون!
    افشین با خنده گفت: اوه اوه..اول از همه قربون خانوم حسود خودم بشم من! بعد اگه چیزی ازم موند قربون بچه ی نفسم میرم!
    بلند خندیدم..خوشحال بودم و هیچ چیز نمیتونست این خوشحالی ای که با دیدن دوباره ی افشین و نگار نصیبم شده بود و نابود کنه..حتی ترس از
    سکوت چند ماهه ی افسون!!!
    انگار دیگه عادت کرده بودم وقتی تو خوشی و خنده غرقم یه بلای آسمونی به سرم بیاد و کوفتم شه..اما به همین آنتراکای چند دیقه ای اما پر از
    خوشی هم راضی بودم..به همین دور همی ها..خنده های از ته دل..همین لبخندای رو لب..چشمای لبریز از اشک شوق..به همینا راضی بودم
    هر چقدرم کم باشن..کوتاه باشن..
    هر 4 نفر روی کاناپه های شیری رنگ نشستیم.
    رو به ماهان گفتم: چرا به دیانا نگفتی بیاد؟ از صبح هر چی بهش زنگ زدم در دسترس نبود..
    ماهان لبخند معنی داری زد و گفت: دیانا دیگه سرش شلوغه عزیزم..نگرانش نباش!
    _ سرش شلوغه؟؟ چی شده مگه؟
    ماهان با لبخند گفت: داره به جمع متأهلین بی درد میپیونده!
    افشین: اوه اوه..بعد اونوقت اون آقا پسر بدبخت کیه ماهان؟
    چشم غره ای به افشین کردم و گفتم: دیانا خیلیم دختر خوبیه! اینجوری پشت سرش حرف نزن..
    ماهان: سروش بهش پیشنهاد ازدواج داده..از همون اولم چشمش دنبال دیانا بود ناکس رو نمیکرد! دیانا هم مشخص بود که قلباً راضیه اما خب
    چون اصولاً دخترا ناز و اداشون زیاده چند روز وقت خواسته...
    شوکه شدم..اینا کِی وقت کردن عاشق بشن؟؟چقدر ناگهانی و غیر منتظره!!
    افشین: اوووه..عجب پسری و تور زده..قند و نبات..باریکلا به دیانا..چه شانسی!!
    ماهان بلند خندید و گفت: دوس داری خدا از این شانسا به توأم بده و یه پسر خوب و نجیب مثل سروش قسمتت کنه؟؟
    افشین به شوخی گفت: فکر خوبیه اما اونوقت باید به فکر یه ویزا واسه فرانسه باشم!!
    من و نگار و ماهان به این همه لودگی افشین خندیدیم..افشین یه ذره هم آدم نشده بود.از اینکه افشین و دوباره مثل قبلش شوخ و شیطون
    میدیدم خیلی خوشحال بودم!
    رو به افشین گفتم: شما دو تا کِی میخواین برین زیر یه سقف؟؟
    افشین جدی شد و گفت: به زودی! دیگه طاقت ندارم یه دیقه هم نگار ازم دور باشه!
    نگار سرشو با خجالت پایین انداخت..
    گفتم: باید به بابا بگیم!
    افشین: نه!! کارای من دیگه به بابا ربطی نداره!من دیگه پدری ندارم..خودمم خیلی وقته به سن قانونی رسیدم و میتونم واسه زندگیم تصمیم
    بگیرم! اگه اون مرد نگرانم بود..اگه واقعاً پدرم بود تو مدتی که تو کلینیک بستری شده بودم..یه بار..فقط یه بار میومد بهم سر میزد..من براش ذره
    ای اهمیت ندارم..سرش گرمه زن جوون و عروس تازشه و من و تو براش ذره ای ارزش نداریم..ما رو فروخت به یه عشق زودگذر..من به اجازه ی
    همچین مردی نیازی ندارم!
    نگار: اما افشین..اون مرد هر چی هم باشه و هر کاریم کنه باز پدرته! در حقت بدی کرده تو در حقش خوبی کن..بذار با دعای خیر یه بزرگتر بریم زیر
    یه سقف..
    سکوت کردم..افشین و خوب میشناختم! به غرور مردونه ش خیلی بر خورده بود و به هیچ صراطی مـ ـستقیم نبود..شاید حق با افشین بود! بابا خبر
    داشت که افشین برای ترک تو کلینیک بستری شده اما به خودش زحمت نداده بود ازش خبر بگیره! شاید افشین حق داشت که دیگه اسم بابا رو
    نیاره..به قول افشین بابا سرش گرم زندگی جدیدش به نسیم بود و انگار از یاد برده بود بچه هایی هم داره!! از اینکه نسیم چند ماهه با بابا زیر یه
    سقفه و حرفی از بالا کشیدن پولای بابا و طلاقش نزده خیلی تعجب کرده بودم..نکنه روال نقشه عوض شده؟؟ طبق نقشه ی افسون قرار بود چند
    روز بعد عقد دائم، نسیم مهریه شو بذاره اجرا و بابا همه ی داراییشو از دست بده..اما حالا...اینبار بیشتر از سکوت 5ماهه ی افسون
    میترسیدم..هر بار که سکوت افسون طولانی میشد، یعنی درصد ضربه ای که میخواد وارد کنه سهمگین تر و به مراتب دردناک تره...


    _ نفس!! از 10 دیقه ای که زمان خواستی تا حاضر شی، نیم ساعت گذشته ها..حواست هست؟؟
    _ ای بابا..ماهان چرا انقدر غر میزنی تو؟؟ خب دارم حاضر میشم دیگه!
    _ بیام کمکت خانومی؟؟
    لحنش پر از شیطنت بود..خوب میدونستم که اگه بیاد داخل اتاقم هر کاری میکنه به جز کمک!!
    لباس گشادی زیر مانتوم پوشیدم و گفتم: نه خیر!! از شما خیری به ما نمیرسه..برو ماشین و روشن کن اومدم!!
    _ ای به روی چشم مادمازل!!
    به خودم تو آینه قدی اتاق نگاه کردم..به شکمم که برآمده شده بود..به پاهای ورم کرده و هیکل گوشتیم..با اینکه از افزایش وزنم راضی نبودم اما
    از اینکه این اضافه وزن بخاطر وجود یه نفر سومه، چندان هم از ته دل ناراحت نمیشدم..رو کاغذ رنگی، بزرگ نوشتم:

    میخوایم من و بابایی بریم ببینیم تو ثمره ی زندگیمون دختری یا پسر!! هر چی باشی عشق من و بابا ماهانی..!!

    کاغذ و چـ ـسبوندم و بـ ـوسه ای رو عکس ماهان که رو پاتخـ ـتی اتاق بود زدم و از خونه خارج شدم..به سختی سوار ماشین ماهان شدم..
    _ قربون خانومم برم که شبیه پنگوئن تازه بالغ راه میره!!
    خنده م گرفته بود اما اخمی مصنوعی بین دو تا ابروم نشوندم و گفتم: چقدر تو بیشوری باباش!! به مامانش میگی پنگوئن؟؟
    ماهان لپمو آروم کشید و گفت: قربون مامان پنگوئن برم من دربست!!
    _ کم زبون بریز..این لگن و راه بنداز زودتر بریم که دل تو دلم نیست..
    _ چشم!!
    ماشین به حرکت دراومد..
    _ ماهان؟؟ تو دوس داری بچمون چی باشه؟؟
    ماهان لبخندی زد و گفت: فقط بچه!!
    _ ا اذیت نکن..جنسـ ـیتشو میگم!
    _ باور کن نفس..تا الان به دختر بودن یا پسر بودنش فکر نکردم! تنها چیزی که برام مهم نیس همینه! همین که بچه م تو شکم زنی مثل توئه غرق
    لذتم..دیگه با بقیه ش کاری ندارم!!
    غرق لذت شدم..خوب بلد بود چطوری جواب سوالمو نده و طوری که دوس دارم سوالمو بپیچونه!!
    ماهان روبروی ساختمون پزشکان ماشین و نگه داشت..
    _ خانومی تو پیاده شو تا من ماشین و پارک کنم و بیام پیشت!
    _ باشه!
    از ماشین پیاده شدم و کمی دورتر از ماشین ماهان وایسادم تا ماهان بیاد و با هم وارد ساختمون پزشکان شیم..
    چشمم همش به تابلوی پزشک مخصوصم بود..دکتر رها نیازی..فوق تخصص زنان و زایمان..تا چند دیقه ی دیگه جنسـ ـیت بچه ی تو شکمم
    مشخص میشد و من میدونستم ست اتاق خوابشو صورتی بخرم یا آبی!! براش عروسکای دخترونه بخرم یا ماشین کنترل دار و قطار! حواسم به
    ساختمون پزشکان و تابلوی پزشکم بود که صدای مهیب جیغ مانند لاستیک ماشین و بعد کوبیده شدن چند ماشین بهم تنمو لرزوند..
    حواسم که جمع شد تازه تونستم شلوغی روبرومو ببینم..تازه فهمیدم که ماهان هنوز ماشینشو پارک نکرده..که کنارم نیست..یه لحظه قلـ ـبم
    وایساد..پاهام لرزید..اون ماشینی که از کاپوتش دود بلند شده بود..اون..ماشین ماهان نبود؟؟ همونی نبود که تازه ازش پیاده شدم؟؟ همین رنگ
    بود؟؟ اصلاً ماشینش چی بود؟؟ رنگش سفید بود؟؟ جمعیت زیادی دور ماشین جمع شده بودن و نمیتونستم درست جلومو ببینم..صداهای
    نامفهومی به گوشم میرسید..
    _ یکی زنگ بزنه به اورژانس هنوز نبضش میزنه..
    _ زنگ بزنید پلیس..
    _ هنوز زنده س..کمک کنید ببریمش بیمارستان..تا وایسیم آمبولانس بیاد تموم کرده..
    نزدیک ماشین ماهان شدم..ماشین خودش بود..از عروسک آویز جلوی ماشینش شناختم..عروسکی که در حال گریه کردن بود و تو این موقعیت
    منو عجیب یاد بچه ی تو شکمم مینداخت..شیشه های ماشین کامل خورد شده بود..خون غلیظی رو شیشه ی جلوی ماشین ریخته بود..این
    خون ماهان منه؟؟ بابای بچه م؟؟ چند تا مرد، ماهان و از لابلای شیشه خورده و در داغون شده ی ماشین بیرون کشیدن و سوار ماشین دیگه ای
    کردن و رفتن..در کمتر از چند ثانیه ماشین از جلو چشمام دور شد..من موندم و ماشین شوهرم که غرق در خون بود..به ماشین دیگه ای که تقریباً
    پشت و رو شده بود و گوشه ای خیابون افتاده بود زل زدم..سرنشین این ماشین به ماهان من زده بود..از پشت به ماشین ماهان زده بود و بدون
    کروکی هم کامل مشخص بود که مقصر اون بوده..چند نفر سرنشین ماشین و بیرون کشیدن..ماشینش کاملاً مچاله شده بود..تصادف بدی بود اینو
    میشد از مچاله شدن ماشین گرون قیمت اون مرد فهمید..
    صدای مردی بلند شد: انگار مرده..قلبش نمیزنه!!
    قلـ ـبم ریخت..مرده بود؟؟ نکنه ماهان هم...شدت تصادف خیلی زیاد بود و احتمال هر چیزی بود..به ماشین عشق من، بابای بچه ی من زده بود و
    حالا خودش راحت مرده بود؟؟ جلوتر رفتم..بدنش آش و لاش شده بود و صورتش غرق خون بود..این..این..امکان نداشت..اما این چشمای نیمه باز
    سبز رنگ..این ته ریش..این قیافه ای که زمانی مهربونی ازش میبارید نمیتونست اشتباه باشه..خودش بود..این همون دکتر خوشتیپ و مهربونیه
    که لبخنداش زمانی از ته دل پاکش بود!! این همون پسریه که زمانی بهترین برادر ناتنی واسه ماهان بود..ماکان بود!! خودش بود..
    چطور تونسته بود انقدر بیرحم باشه که بی خیال جون برادرش شه؟؟ اینبار افسون رو جون تنها پسرش شرط بندی کرده بود..
    اینبار افسون هم بازنده شد..بازنده ی بازنده..باید حدس میزدم آخرین ضربه ی افسون چی میتونه باشه..اما فکر نمیکردم از ماکان بعنوان مهره ی
    اصلی استفاده کنه..چهره ی خندان و خنده های شیطانی افسون تو ذهنم مجسم شد..باختی افسون..اینبار تو باختی...!!
    چند بار زیر لب با ناله اسم ماکان و صدا کردم و چشام سیاهی رفت..صدای بلند آژیر آمبولانس و که شنیدم محکم رو آسفالتای کف خیابون افتادم
    و دیگه هیچی نفهمیدم...


    پارت آخر یخ زده...



    به موهای خرمایی کم پشت پناه نگاهی انداختم..به پیراهن شیری رنگ و گلای ریز رنگارنگی که رو قسمت سیـ ـنه اش کار شده بود..به تل بافت
    روی موهای نرمش..به دستای تپل و سفیدش..قاشقی پر از سوپ لعاب دار تو بشقابش کردم و تو دهنش گذاشتم..پیش بند عروسکی صورتی
    رنگشو کثیف کرده بود و با صدا غذا میخورد..با لذت به غذا خوردنش نگاه کردم..وقتی میخندید یه چال ریز رو گونه ی سمت چپش میفتاد که خیلی
    خوردنی میشد..دلم براش ضعف رفت و خم شدم و لپای سفید و آویزونشو محکم بـ ـوس کردم..نگام کرد و با لحن شیرین و دست و پا شکسته ش
    گفت: ماما..
    _ جون ماما! همه کس ماما..عمر ماما..فرشته ی کوچولوی ماما..
    پناه برام ناز کرد و خندید..جغجغه شو دستش دادم و طاق باز خوابوندمش تا بازی کنه..بشقاب غذا و پیش بندشو به آشپزخونه بردم..صدای باز
    شدن در ورودی اومد..صدای خنده ی از ته دل پناه و که شنیدم، حدس زدم که کی میتونه باشه که صدای خنده ی پناه اینجوری بلند شده..
    به سالن رفتم..افشین و نگار بودن! حدسم درست بود..پناه زیادی افشین و دوس داشت..افشین مشغول بازی کردن با پناه بود.. پناه و قلقلک
    میداد و پناه میخندید..
    نگار بغـ ـلم کرد و رو به افشین گفت: افشین!! کم کم داره به این وروجک نفس حسودیم میشه ها..
    افشین با شیطنت به شکم برآمده ی نگار اشاره کرد و چشمکی زد و گفت: این وروجک نفس فقط تا 3 ماه دیگه برام عزیز و خوردنیه..متوجه ای
    که خانومی؟
    با دلخوری نمایشی پناه و از بغـ ـل افشین بیرون آوردم و با اخم گفتم: پناهه من در همه حال شیرین و خوردنیه..فهمیدی خان دایی؟؟
    نگار ریز خندید و افشین با خنده گفت: اوه اوه چه مامانی داره! مثل شیر بالا سرشه!
    نگار به سختی راه رفت و رو مبل نشست..یاد حرف ماهان افتادم که وقتی حامله بودم بهم گفت پنگوئنی راه میرم..خنده م گرفت..
    نگار: نفسی؟ آقاتون کجاس؟
    _ میاد!
    به قاب عکس رو دیوار پذیرایی زل زدم..به چشمای پر از حسرت و غم ماهان! نفسمو با صدا بیرون دادم..
    پناه و به اتاق خوابش بردم..وقت خوابش بود! پناه و آروم رو تخـ ـت خواب صورتی رنگش گذاشتم و کنار تخـ ـتش زانو زدم..تموم وسایلای اتاقش سفید
    و صورتی بود..مدل کمدش باربی بود..چند تا عروسک از سقف اتاقش آویزون کرده بودم و یه عکس از نه ماهگیش به دیوار اتاقش زده بودم..پشت
    دستای مشت شده ی سفید پناه و بـ ـوسیدم و نرم دستاشو مالیدم! پناه مشتشو باز کرد و انگشت اشاره مو محکم تو مشتش گرفت..چشماش
    قهوه ای بود..بر خلاف نظر و عقیده ی دیگران که فکر میکردن رنگ چشمای پناه یه چیزی تو مایه های سبز و یشمی میشه، چشماش کاملاً قهوه
    ای شد..به اتفاقای این 3 سال فکر کردم..اتفاقایی که افتاده بود..به مرگ ناگهانی و دردناک ماکان..دکتر مهربون این مملکت..به روانی شدن
    افسون و بستری شدنش تو آسایشگاه..به آلزایمر شدیدی که افسون گرفت و سراغی که هر روز از پرستارش از اومدن پسرش میگیره..به رفتن
    نسیم از زندگیه بابام و بالا کشیدن تموم دارایی و ثروت و کارخونه ی پر پیمون بابام..به سکته کردن بابام و خونه نشینی 3 ماهه ش و در آخر
    مرگش در اثر حمله ی قلبی..به تک تک روزای وحشتناک و سیاهی که گذشت..به کیمیا و مهندس فروزان که وقتی اوضاع و وخیم دیدن، قِسر در
    رفتن و از ایران خارج شدن..در کنار تموم این همه اتفاقات بد و تلخ، حوادث خوبی هم رخ داد..ازدواج سروش اخوان و دیانا..حامله شدن نگار..ازدواج
    مجدد آتوسا با یه مردی که زنش مرده بود و یه بچه داشت..
    به عکس پدرم که رو دیوار اتاق پناه زده بودم زل زدم..چقدر غم از دست دادنش سوزنده بود..حتی افشین هم تا چهلمش اشک ریخت با اینکه قید
    بابا رو زده بود..بابا به تلخ ترین اتفاق ممکن تاوان پس داد..تاوان پافشاریاش برای ازدواج نسیم..هر کاری کرده بودم تا با نسیم ازدواج نکنه اما قبول
    نکرده بود..بعد از بین رفتن تموم داراییش و کارخونه ای واسش سال ها زحمت کشیده بود، دیگه به زندگی بر نگشت..سکوت کرد و به یه نقطه ی
    نامعلوم خیره موند..اگه گریه میکرد..اگه آه و ناله میکرد شاید زنده میموند..اما انقدر سکوت کرد تا آخرش یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد..نسیم
    به بدترین شکل ممکن به بابا ضربه زد و بابام بعد دو هفته تازه فهمید چه بلایی سرش اومده و دیگه کمـ ـرش راست نشد..افسون وقتی فهمید تنها
    پسرش بخاطر کینه و عقده، نرسیده به بیمارستان، تموم کرده، به جنون کشیده شد و چند باری هم میخواست خودشو بکشه که جناب راد سر
    بزنگاه سر میرسه و مانع خودکشی افسون میشه..کاری از متخصصای خبره ی ایران هم بر نیومد و راهی آسایشگاه روانی شد...جناب راد تنهاتر
    از قبل شد..دلم بیشتر از همه برای تنهایی های این مرد میسوخت..
    تا به خودم اومدم، دیدم پناه خوابیده و من بالا سرش دارم به اتفاقای این 3 سال فکر میکردم...انگشتمو آروم از دست مشت شده ی پناه بیرون
    کشیدم و دستشو بـ ـوسیدم..از اتاق پناه بیرون اومدم..
    صدای شیطنتا و خنده های دیانا کل فضا رو پر کرده بود..دیانا و افشین بمب انرژی و خنده بودن..با دیانا و سروش احوالپرسی کردم..جناب راد هم
    سر رسید..بیشتر از قبل کمـ ـرش خم شده بود..احترام زیادی براش قائل بودن به گرمی باهاش احوالپرسی کردم..
    دیانا: نفس..اون دختر خوردنیت کو پس؟
    گفتم: تازه خوابوندمش..جون نفس سر و صدا نکنید بذارید بخوابه..خوابشو کامل نکنه اذیت میکنه!
    افشین: دیانا! بچه طفلی تا فهمید تو قراره بیای اینجا فوری خوابید تا کمتر لپاشو بکشی و گازش بگیری..بچه رو کبود کردی تو..
    دیانا: وا..از دوست داشتن زیاده! کجاش بده؟؟ تازه این بلا رو سر بچه ی توأم میارم آقا..بذار به دنیا بیاد!
    نگار با خنده گفت: لپای بچه ی خودتو بکش دیانا! من بچه مو لای پر قو بزرگ میکنم..تازشم پناه عروس خودمه!!
    خندیدم و گفتم: درمورد وصلت دو خونواده با شوهرم حرف بزنید!!
    افشین: خیلیم دلتون بخواد پسر من بشه دومادتون! بذار بزرگ شه.جوری بارش میارم که چشم پناه فقط بهش باشه و اونم محلش نذاره!
    همه خندیدند..در ورودی باز شد و تمام نگاه ها به چارچوب در خیره شد..


    صدای چرخ ویلچر سکوتی تو فضا ایجاد کرد..همه با دیدن ماهان لبخند زدن..افشین جلو رفت و بدون اینکه خم بشه و با ماهان احوالپرسی کنه با
    ماهان دست داد..خوب میدونست که ماهان چقدر بدش میاد کسی خم بشه و باهاش دست بده..تو این 3 سال همه، کم و بیش از حساسیتای
    ماهان با خبر بودن..جناب راد برای بـ ـوسیدن صورت ماهان پیش قدم شد..تنها یادگار زن اولش..برق صلیب دور گردن ماهان، نشون میداد هنوزم
    مادرش تو قلبش زنده س..به قد و بالای کوتاه شده ی ماهان زل زدم..هنوز هم بعد 3 سال با دیدنش بغض گلومو چنگ میزد..اون تصادف
    وحشتناک..این جسم نیمه ی ماهان..هر چی که بود نگاه های مرد من..همون نگاه های زمردی سابق بود..
    چند وقتي طول کشید تا ماهان تونسته بود با این شرایط جدید و رفیق همیشگیش (ویلچر) کنار بیاد..اون اولا خیلی بد قلقی میکرد..از ترحم و
    دلسوزی بیزار بود..سرم داد میزد..دعواهای الکی راه مینداخت و منم خیلی مواظب رفتارام بودم که توش ذره ای ترحم حس نشه..عصبی و بهونه
    گیر شده بود..اما با دنیا اومدن پناه، ماهان هم عوض شد..درگیر پناه شد و دیگه یادش رفت که پاهاش توانایی حرکت نداره..اگه پناه، ماهان و
    عوض نمیکرد و اونو دوباره به زندگیش بر نمیگردوند شاید الان من و ماهان از هم جدا شده بودیم..دختر کوچولوی من، پناه باباش شد..واسه
    همینم بود که ماهان تا برای اولین بار پناه و تو بغـ ـلش گرفت بعد از ماه ها لبخند زد و اسمشو "پناه" گذاشت و همونجا تو بیمارستان گفت این
    دختر، پناه باباشه!! روز به دنیا اومدن پناه، مصادف شد با طلوع دوباره ی زندگیه ماهان! از اون روز به بعد شعر همیشگیه ماهان این شد:
    " پناه باباش...بـ ـوسه رو لبـ ـاش..بخاطر باباش..خنده رو لبـ ـاش.."
    ذره ای از عشق و علاقه م نسبت به ماهان کم نشده بود..ماهان و بیشتر از قبل میپرستیدم..بعد از اون تصادف وحشتناک، ماهان پاهاشو از
    دست داد..چند عمل جراحی فوق خطرناک رو پاهاش انجام شد اما بی فایده بود..عصبای پاش به کل از بین رفته بودن..چه روزای سختی
    بود..حتی قرار بود برای جراحی فوق حساس ببریمش خارج که دقیقه ی 90 ماهان منصرف شد و ایران موند..من ماهان و انتخاب کرده بود، حتی
    اگه بلایی بدتر از اینم سرش میومد بازم کنارش میموندم..من کنار ماهان خوشبخت بودم و برام فرقی نمیکرد که شوهرم رو ویلچره! به تموم دنیا
    ثابت کرده بودم که تو عشق من و ماهان هیچ شکی نیست..بعد از ویلچری شدن ماهان، حتی یه ذره هم به ترکش فکر نکردم..
    بعد از احوالپرسی های همه، جلو رفتم و با ماهان دست دادم..دسته گل رز قرمز رنگی که دستش بود و به سمتم گرفت..بعد از به دنیا اومدن
    پناه، هر روز برام گل میخرید..به برق حـ ـلقه ی دست چپش نگاه کردم..یه روز هم نشده بود حـ ـلقه ش دستش نباشه..این مرد همه چیز تمام من،
    چی از یه مرد ایده آل کم داشت؟؟ تو چشماش عشق و محبت موج میزد..غیر از این چی از خدا میخواستم؟؟ چه توقعی بیشتر از ماهان داشتم؟؟
    چی بیشتر از این، از زندگی میخواستم؟؟ ماهان هنوز هم برام مرد همه چیز تمامم بود..هیچ نقصی تو وجود این مرد جذاب روبروم نمیدیدم..انقدر
    خوب و مهربون و با درک و فهم بود که گاهی یادم میرفت رو ویلچره!!!
    _ نفس..خانومم..پناهم کجاس؟
    از این لفظ حرف زدنش خیلی خوشم میومد..از اینکه همیشه میگفت تو نفسمی و دخترم پناه باباشه!!
    _ خوابیده..اگه دوس داری ببینیش میرم بیدارش میکنم!
    _ نه! صبر کن با هم بریم بالا سرش..راضیم با چشمای بسته هم ببینمش..دلم براش پر میزنه!
    دیانا با ذوق به مهر و محبت پدرانه ی ماهان نگاه میکرد و جناب راد با لبخند و افتخار به تنها پسرش نگاه میکرد..
    افشین با خنده گفت: ماهان جان اگه میخوای با نفس تنها باشی چرا الکی دیدن پناه و بهونه میکنی برادر من؟؟ یه باره بگو نفس بیا یه چند دیقه
    بریم میعادگاه همیشگیمون دلم تنگته دیگه..غریبه که نداریم اینجا!
    همه بلند خندیدن..ماهان چشم غره ای به افشین کرد و افشین ساکت شد..
    به همراه ماهان به اتاق پناه رفتیم..ماهان نزدیک تخـ ـت پناه شد..میتونست به راحتی دستای تپل پناه و بگیره..بـ ـوسه ای نرم رو دستای پناه زد و زیر
    لب گفت: پناه من...راحت بخواب..زمان و نگه میدارم تا تو بیدار شی و چشمای خوشگلتو باز کنی..تنها دلخوشی باباتی..بابا بالا سرته نمیذاره آب
    تو دلت تکون بخوره...راحت بخواب..
    به این همه عشق پدرانه ی ماهان افتخار میکردم و مغرور میشدم..از پشت خم شدم و بـ ـوسه ای رو شونه ی ماهان زدم..
    _ ماهان! تو تنها دلخوشی من و دخترمونی..تا وقتی سایه ت بالا سرمونه.. نگران هیچی نیستیم..ما خوشبختیم!!
    ماهان و با پناه تنها گذاشتم و به اتاق خواب خودمو ماهان رفتم..قسمت مـ ـستطیل شکل دیوار اتاق خواب پر بود از کاغذای رنگی..چون ماهان
    نمیتونست کاغذا رو بالاتر بچسبونه، جاشونو تغییر داده بودم و کمی پایین تر کاغذا رو چـ ـسبونده بودم..رو کاغذ مربعی شکل آبی رنگی بزرگ
    نوشتم:
    " من و ماهان و پناه خوشبختی و با ذره ذره ی وجودمون حس میکنیم..خوشبختی یعنی همین..یعنی لمس دستای دخترم و تنها عشقم!!"
    کاغذ و بـ ـوسیدم و رو دیوار اتاق چـ ـسبوندم...

    من یخ زدم و تو تنها دلیل ذوب شدن یخ های دور و برم بودی...
    من یخ زدم و تو از جنس همان آفتاب داغ در نیمه های مرداد ماه بودی و تمام تنم را گرم کردی...
    من گرم شدم..
    گرم نگاه های زمردیت..
    گرم دست های مردادیت..
    گرم نفس های پر امیدت..
    تا زمانیکه هستی..و کنارم دارمت..هرگز یخ نخواهم زد...هرگز!!!


    پایان..



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 04:41 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.