صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    تنم یخ کرده بود. از روی زمین بلند شدم و به دور و برم نگاه کردم. نمی خواستم دوباره بروم توی فکرهای دلهره آور. ترجیح دادم به جای جدیدی که ساکنش بودم فکر کنم. حالا توی یک آپارتمان نقلی و جمع و جور بودم که بازهم مثل یک زندان بود ولی این بار خیالم راحت بود که در یک خانه امن زندگی می کنم. خانه امن؟ خانه امن چه جور خانه ای هست؟ خانه امن حالا بیرون از این اتفاقات مثلاً ... خب یک خانه که وقتی توش هستم خوشحالم. مهم نیست بزرگ باشد یا کوچک. همین که مامان و بابا هم توی آن خانه باشند خوب است. همین که زندگی روی یک خط صاف و بی سربالایی و سرپایینی توی آن خانه جریان پیدا کند کافی است. حالا که زندگی ام روی قله رفته و بعد سقوط کرده توی یک دره از یک خانه امن خیلی هم توقعات بالایی ندارم. مهم نیست حمـ ـامش جکوزی هم داشته باشد. مهم نیست پنت هاوس باشد. حتی مهم نیست اجاره ای باشد. روحی که آن خانه را بکند خانه امن مهم است. انرژی و انگیزه ای که آدم های ساکن خانه توی آجر به آجرش تزریق کنند مهم است. اصلاً دل آدم هایی که توش زندگی می کنند مهم است. این دل ها بزرگ باشد آن خانه بزرگ می شود. کوچک باشد آن خانه کوچک می شود. اگر این طور نبود پس چرا مهرداد و آناهیتا توی آن همه امکانات باز هم یک خانه امن برای خودشان نداشتند؟
    مهرداد می توانست یک خانه امن برای من بسازد؟ دلش آنقدر بزرگ بود که این و آن با یک لکه پیش پا افتاده سیاه و کوچکش نکنند؟ خودم چطور؟ من که ده سال ازش کوچک تر بودم آنقدر بلد بودم همچین خانه ای بسازم؟ اگر من و مهرداد به بن بست می خوردیم؟ مثل او و آنا ... مامان همیشه می گوید ستون یک خانه زن است. اگر زن سست و بی عرضه باشد آن خانه کُپ می کند روی سر صاحبش. یعنی حرف مامان درست است؟ این آنا بوده که نتوانسته خانه اش را سرپا نگه دارد و آوارهایش ریخته روی سر مهرداد؟ بعید می دانم. این حرف به درد زن و شوهرهای سنتی بیشتر می خورد تا یکی مثل مهرداد و زنش. من یک کمی به روزتر از مامان هستم. به نظرم ستون خانه نه زن است نه مرد. هردوتاشان با هم هستند. اگر یکیشان خسته شد آن یکی باید تحمل کند که خانه به قول مامان کُپ نکند. هردوتاشان با هم. ولی این «هردوتا باهم» که قرار است یکی بشوند و خانه را سرپا نگه دارند باید هم قد و هم قواره هم باشند وگرنه سنگینی خانه روی یکیشان بیشتر فشار می آورد و هردوتایی با هم می افتند.
    نشستم کنار پنجره و به غروب غم انگیز آفتاب نگاه کردم. نمی دانم چرا دلم گرفته بود. یک چیزی توی دلم نبود. جای یک چیزی خالی بود.
    شاید همین طور که داشتم به خانه امن فکر می کردم یواش یواش می فهمیدم که هم قد و هم قواره بودن مهم است. من و مهرداد هم قد هم نبودیم. مهرداد مال یک خانواده ایست که برای خودش یک چیزهایی را ارزش می داند که برای من ارزش نیستند. یک چیزهایی هم برای من مهمند که برای آنها مسخره است. این جوری ما نمی توانیم یکی بشویم و ستون خانه مان را محکم نگه داریم. برای همین است که نگرانم. این حسی که بهش پیدا کرده ام عشق نیست. یا اگر هم باشد عشق آخر عاقبت داری نیست. فردا که من آزاد بشوم و برگردم توی زندگی واقعی این چیزهایی که الان غمگینم کرده باعث ترسم هم می شوند. اگر چشم ببندم رویشان و دست مهرداد را بگیرم یک وقتی چشم باز می کنم و می بینم دارم روی یک موی باریک راه می روم و زیر پاهام یک دره باز شده و آن وقت حتی مهرداد هم نمی تواند من را روی این موی باریک نگه دارد. ممکن است خودش هم بیفتد پایین.
    از طاقچه پنجره پایین آمدم و رفتم سمت اتاق. نمی خواستم بیشتر از این بهش فکر کنم. می خواستم تمرین کنم که به این چیزها فکر نکنم. در کمد دیواری باریک توی اتاق را باز کردم و به چند دست لباسی که توی کمد آویزان بود نگاه کردم. همه اش بلوز و شلوار بود. گفت مال کی هستند؟ کلیر؟ نه .... اسمش شبیه اسم ملکه مصر بود. کلوئوپاترا .... آهان کلوئه. این دیگر چه جور اسمی بود؟ خارجی بود؟
    لباس ها را بیرون آوردم و نگاه کردم. توی درز لباس ها را هم نگاه کردم. معلوم بود ایرانی نیستند. داخلش یک مارک خورده بود و زیرش زده بود ساخت نیوزیلند. نیوزیلند؟! تا حالا لباس مارک نیوزیلند ندیده بودم که دیدم.
    توی این زندگی چه چیزها که ندیدم. حالا لباس نیوزیلندی که کم اهمیت ترینش بود. جالب بود که اینجا هم مثل زندان کسانی قبل از من زندگی کرده بودند. شاید بشود اسمش را گذاشت زندان خصوصی یا زندان پنج ستاره.
    رفتم توی آشپزخانه و در یخچال را باز کردم. توی در سه بطری شیر، سه بطری آب میوه. یک شانه تخم مرغ. یک قالب پنیر و کلی خرت و پرت دیگر بود. توی فریزر هم همه چیز بود. این یعنی در را قفل کرده بود؟ رفتم سراغ در و حدسم درست بود. یعنی قرار بود اینجا بخورم و بخوابم تا تکلیفم معلوم شود؟
    چشم گرداندم دنبال تلفن. روی میز تلوزیون بود.گوشی را برداشتم و شماره صفر را گرفتم، قفل بود. فقط میشد باهاش داخل شهر تماس بگیری.
    گوشی را گذاشتم که یک دفعه زنگ خورد. ازجا پریدم. نکند چون صفر را گرفتم زنگ خورد؟ بردارم؟
    مردد گوشی را برداشتم. صدای مهرداد موج گرمی توی تنم ریخت. این همه قصه بافتم که تا زنگ زد ذوق کنم؟
    گفت: شادی؟
    باهاش حرف بزنم؟ دوباره گفت: الو شادی؟
    گناه داشت. نگران می شد. گفتم: سلام
    نفس عمیقی کشید و گفت: نگران شدم چرا حرف نمی زنی؟
    هیچی نگفتم. معلوم بود توی خیابان است. گفتم: خوبم نگران نباشید
    پرسیدم: ببخشید ساعت چنده الان؟
    گفت: پنج عصر واسه چی؟
    - از وقتی اومدم خـ ـوابیده بودم. اینجا هم ساعت نیست.
    - زنگ بزن 119 هروقت خواستی ساعت رو بدونی
    - نه ... آخه خیلی وقته زمان رو گم کردم. نمی دونم چرا یک دفعه حس کردم دوباره زندگیم عادی شده دنبال ساعت بودم.
    - عادی میشه. نگران نباش . من همه کار می کنم که زودتر عادی بشه، تو خوب استراحت کن. به چیزای خوب فکر کن. روحیه ات رو نباز عادی هم میشه. الان اونجا راحتی؟
    مهربان که می شد، دلم یک جوری می شد. حالی به حالی می شدم. بی اختیار لبخند زدم: آره. یه خونه کوچیکه. خیلی جمع و جوره ولی من دوستش دارم. توش احساس آرامش می کنم
    - خیلی خوبه. خونه کوچیک دوست داری؟
    - نه یعنی نمی .... یه خونه امن باشه کوچیک و بزرگش مهم نیست
    - امن؟
    - آره. توش احساس امنیت کنی. نگران نباشی. بدونی همه حالشون خوبه. همه همدیگه رو دوس دارن و به هم وابسته ان. همه ... با .... هم ... تفاهم دارن
    مکث کرد. انگار داشت به حرفهایم فکر می کرد، چون پرسید: تفاهم رو چی میبینی؟
    سرم شلوغ شد. سوال خوبی بود ولی جوابم یک جمله نبود. نشستم روی مبل جمع و جور سه کنج خانه، الان وقتش بود درباره توقعات و تصوراتش راجع به خودم بدانم، آرام گفتم: تو خیلی چیزا. اینکه اون کسی رو که کنارت زندگی میکنه مث عروسک نبینی. بدونی اونم یه آرزوهایی داره و واسه خودش چیزایی میخواد و باهاش هماهنگ باشی. توی دست و پای همدیگه نباشین. همپای همدیگه باشین
    واقعاً دلم می خواست بدانم من را چه جوری می خواهد.
    لحنش نرم شد: تا حالا کسی بهت گفته خیلی قشنگ حرف می زنی؟
    لبخند زدم: آره ... بابام ... گاهی وقتا هم مامانم
    آه کشید و آرام تر گفت: از بیرون همه فکر می کنن یه دختر عزیزنازی هستی که فقط لوست کردن. از اون کپلا که میشه لپشون رو کشید و سر به سرشون گذاشت ولی گاهی وقتا شک می کنم بیست سالت باشه
    «از اون کپلا؟!» این مهرداد دولتشاه جدی و بد اخلاق بود؟ فکر نمی کردم مهرداد بتواند از این اصطلاحات استفاده کند. کپل ... گفتم: شما تفاهم رو تو چی میبینی؟
    نچ کرد: باز شدم شما؟ خوبه یه روزه ازت دور شدم ها
    هیچی نگفتم.
    گفت: می دونم به چی فکر می کنی. می ترسی تو رو بخوام که خوشگلت کنم بشونمت روی پاهام و باهات بازی کنم؟
    تنم مورمور شد. ولی باز هیچی نگفتم.
    ادامه داد: خب گاهی وقتا هم همین رو میخوام. فرض کن توی اون خونه امن من به عنوان یه مرد این چیزا رو میخوام. بیرونش ولی میشم رفیقت. پا به پات میام تا پیشرفت کنی
    تنم داغ شد. آب دهنم را فرو دادم: اگه تو یه جزیره بودیم تنهای تنها این خیلی خوب بود. حتی می رفتیم با هم نارگیل میچیدیم و توپ بازی می کردیم ولی می دونی که تو جزیره نیستیم. کلی آدم دور و برمون هستن که ....
    - می دونم عزیزم. می دونم چی میگی. طرز زندگی من و تو با هم فرق داره. آدمایی که باهاشون معاشرت کردیم با هم فرق دارن. ولی قرار نیست تو خودت رو واسه همه توضیح بدی. امروز علی می دونی چی به من گفت؟
    - نه
    - گفت دختر خوبیه. علی هرکسی رو راحت تایید نمی کنه. حتی آنا رو هم تایید نمی کرد. تو رو هم تایید نمی کرد ولی دو کلمه باهات حرف زده نظرش عوض شده. این می دونی یعنی چی؟
    سرم را تکیه دادم به مبل: یعنی من باید کلی افتخار کنم دوستت منو تایید کرده؟
    - نه ...
    ساکت ماند. پاهام را جمع کردم توی شکمم و زخمم درد گرفت.
    رفته بود یک جای آرام تر. شاید توی یک پاساژ چون صدای موسیقی می آمد. گفت: یعنی تو مال یه طبقه بالاتری. منظورم از نظر فکر و شعوره. تو یه دختر باهوشی که لیاقتت معاشرت با آدمایی مث خودته. نه یکی مثل بهناز. درسته که مدل زندگیت با ما خیلی فرق داره ولی وقتی راحت باهاش کنار اومدی و تونستی آدمای متفاوت رو درک کنی بدون این که ازشون متنفر باشی یعنی واقعاً مال اون طبقه ای. من همیشه گفتم حالا هم به خودت میگم اگه یه تاج طلا بگذاری روی سر یکی که خودش رو در حد تاج طلا نمی بینه خیلی زود از دستش میده. یا ازش می دزدنش چون بلد نیست ازش مراقبت کنه یا خودش میندازتش زمین چون ارزشش رو نفهمیده. درست مثل کسی که یک دفعه بدون هیچ زحمتی پولدار شده یا مشهور شده و همون جور که یک دفعه رفته بالا همون قدر سریع هم سقوط می کنه. تاج طلا رو باید بذاری روی سر کسی که خودش رو در حد اون تاج می دونه. می دونه چطوری ازش استفاده کنه. محافظت کنه. لیاقتش رو داره. خب تو هم واسه من الان همون تاج طلا هستی.
    خودم را تصور کردم که نشسته ام روی گردن مهرداد. خنده ام گرفت. جلوی دهنم را گرفتم که صدایم نرود آن طرف. گفت: تو می تونی از پس خیلی تفاوتا بربیایی. دوتامون می تونیم با همدیگه. زندگی اینجوریش هیجان انگیزتره .... باشه شادی؟
    «این باشه شادی» را دوست داشتم. یک جور عجیبی بود که قند توی دلم آب می کرد. خرم می کرد. که باهاش موافقت کنم. می دانستم که این چیزها توی حرف قشنگ هستند ولی خیلی ها حتی بهش فکر هم نمی کردند تا به این حرف ها برسند. ولی او فکر کرده بود. من هم فکر کرده بودم. هردوتایی جدا جدا. برای همین بود که موافقت باهاش راحت به نظر می رسید. گفتم: باشه
    لحنش از آن حالت جدی درآمد: دلت برای من .. تنگ شده؟
    پلک زدم: نه
    ساکت ماند. آرام گفتم: اگه اینجا بودی ...
    نفسم را به سختی بیرون دادم: آره تنگ شده
    این جوری که حرف می زد شجاعت پیدا می کردم پا به پایش پیش بروم و تفاوت ها را حل کنم. شجاعت داشتن چیز خوبیست. آدم هایی که زیادی به تفاوت ها فکر می کنند آدم های شجاعی نیستند. چی باعث شده بود که به تفاوت ها خیلی فکر نکنم؟ که شجاع بشوم؟ عشق؟ .... هی شادی اسمش عشقه ....
    این اسمش عشق بود؟ لابد. ولی یک عشق کم رنگ و نازک که هنوز درست جوانه نزده بود. درست مثل برگ های نازک درختی که تازه زمـ ـستان و سرمای سخت استخوان سوزش را پشت سرگذاشته باشد. همان برگهای مینیاتوری کوچولوی مغزپسته ای که در عرض چند روز میشکفتند و بزرگ و بزرگ تر می شدند و تمام شاخه ها را می گرفتند. عشق من کم رنگ بود و ترد و نازک، همین که از صدایش ذوق زده می شدم. همین که شنیدن صدایش را دوست داشتم. یعنی ... شاید هم اثر این خانه امن بود. آرامشی که توی آن جریان داشت من را به سمت روشن رابطه هل می داد.
    گفت: نمی دونی ... چقدر ... دوستت دارم
    پوست صورتم داغ شد. بلند شدم و گونه ام را چسباندم به پنجره. چشم بستم و تصویر آنا جلوی چشمم پررنگ شد. پلک از هم باز کردم و گفتم: یه چیزی می تونم بپرسم؟
    مکث کرد. صدای خنده های سرخوش چند پسر از پشت گوشی ریخت توی گوشم.
    مردد گفتم: بپرسم؟
    عمیق نفس کشید: بپرس
    - می دونم درک می کنی ...
    - درباره آناهیتاست؟
    دوباره پلک روی هم گذاشتم و یک نفس گفتم: آره
    - درک می کنم، بپرس
    - درباره این احساسی ... که به من داری ... چه فکری می کنه؟ می دونم که خبر داره ... اون باری که زنگ زدم از زندان، یه چیزایی گفت که خیلی بد بودن
    دوباره ساکت ماند. حالا صدای خیابان پس زمینه سکوتش شده بود. گلو صاف کرد و من بی اختیار توی خودم جمع شدم.
    گفت: ببین ... یک چیزهایی هست که شاید گفتنش الان درست نباشه ... یعنی ممکنه تو با دونستنش راحت نباشی
    ترغیبش کردم: نه بگو
    نفسش دوباره عمیق شد: مطمئنی می خوای بدونی؟
    تند پلک زدم. دلم شور افتاد. مگر قرار بود چی بگوید؟ گفتم: آره، حق دارم بدونم. ندارم؟
    - باشه. ببین ... نمی دونم چه طور بگم ... مابه عنوان زن و شوهر زوج موفقی نبودیم. شاید به عنوان دوتا همکار خوب بودیم ولی به عنوان زن و شوهر نه ... میگیری چی می گم؟
    صادقانه گفتم: نه
    معلوم بود خنده اش گرفته و برای همین خجالت کشیدم. تازه درک می کردم چی می گوید. داشت از روابط زن و شوهری حرف می زد. لـ ـبم را دندان گرفتم.
    ادامه داد: من الان به مرحله ای رسیدم که ترجیح می دم روابط ... روابط خصوصی منظورمه ... از روابط کاریم جدا باشه ... آنا این طوری نبود. این قسمت از زندگی دو نفره براش مهم نبود. الان روشنه؟
    نالیدم: اوهوم
    و ناامیدانه ادامه دادم: یعنی اگر این قسمتش خوب بود دیگه مشکلی نداشتی؟
    این بار بی پرده خندید. بلند. بعد با صدای نرمی گفت: این قسمتش مهم ترین قسمت زندگیه عزیزم. وگرنه روابط زن و شوهری بدون این اسمش چیز دیگه ای می شه
    سرمای پشت پنجره پهلویم را می سوزاند. نشستم پایین تاقچه و گفتم: چرا سعی نمی کنی ... یعنی سعی نکردی درستش کنی؟
    آه کشید: از کجا می دونی سعی نکردم؟
    - درست نمی شد؟
    - نه
    یادم افتاد که گفته بود به من از خیلی وقت پیش احساس داشته، همین نگرانم می کرد. که دروغ بگوید. که واقعاً سعی نکرده باشد. گفتم: شاید فکر کردی سعی می کنی؟ مگر نمیگی خیلی وقته به من فکر می کردی؟ شاید همین ...
    حرفم را برید: اینا رو با هم قاطی نکن، اینا ...
    گارد گرفته بود. برای همین پریدم وسط حرفش: چرا قاطی نکنم؟ مگه میشه؟
    - ببین ... احساس من به تو ... کم کم رشد کرد. از همون اول که این قدر نبود. اگر رابطه من و آنا خوب بود به جای اینکه رشد کنه از بین می رفت. من به عنوان یه مرد سعی خودم رو کردم ولی آنا به عنوان یه زن سعی نکرد
    - من می ترسم از این حرفت
    صدای به هم خوردن دری به گوشم خورد. فضا ساکت ساکت شد. نشسته بود توی ماشین. بعد صدای آهش به گوشم خورد و آرام گفت: خیلی خب ... نگران نباش ... نمی خوام مجبورت کنم با من باشی
    بی حال حرف می زد انگار خسته بود. دلم نمی خواست با این حرف ها خسته تر بشود. می دانستم که اوضاعش پیچیده است. همه بارها روی دوشش افتاده و دلم نمی خواست من هم یک بار اضافه بشوم. برای همین گفتم: من بهت اعتماد دارم .... مهرداد
    لحنش مهربان شد: خوبه عزیزم. منم همین رو می خوام
    بعد نفس عمیقی کشید و گفت: باز بهت زنگ می زنم. فردا
    لبخند زدم: خیلی خسته ای فکر کنم
    همان طور بی حال گفت: بیشتر از اونی که فکرش رو بکنی
    - مباظب خودش باش
    انگار که لبخند زده باشد. لحنش پر از لبخند بود وقتی گفت: ای جانم
    و من داغ شدم. آرام تر گفت: می بـ ـوسمت
    زبانم بند آمد.
    گفت: الو؟
    گفتم: باشه خدافظ
    گوشی را زود گذاشتم. می بـ ـوسد؟ من را؟ منظورش پیشانی بود نه؟ آره همین بود. بی ادب نباش شادی.
    ****
    باید برمی گشتم خانه و چند دست لباس تازه برمی داشتم. کاش جان ممد را می فرستادم برود. هیچوقت نشده بود آبدارچی شرکت را بفرستم دنبال کارهای شخصی ام و حالا هم بهتر بود این کار را نمی کردم. به گارسون گفتم صورت حساب را بیاورد و موبایلم را چک کردم. ترنم باز زنگ زده بود. باید فردا بهش زنگ می زدم. دست بردار نبود. صورت حساب را پرداختم و از رستوران بیرون زدم. یک بار باید با شادی بیاییم اینجا. وقتی حرف زدن از پشت تلفن این قدر حالم را خوب می کند و اشتهایم باز می شود بودن با خودش .... تازگی ها هروقت بهش فکر می کنم اول یک اتاق خواب بزرگ جلوی چشمم نقش می بندد. بی تجربگی حتماً از نبود یک زن کنارت شکل نمی گیرد. می شود تن زنی را هم لمس کنی و باز بی تجربه بمانی. تصویر اتاق خوابی که توی ذهنم می آید کمی مضطربم می کند. درست مثل آدمی بی تجربه که نمی داند قرار است آنجا چه اتفاقی بیفتد. سرم را تکان دادم و ماشین را روشن کردم.
    اما آن تصویر مدام پررنگ و پررنگ تر می شد. فندق توی لباس خواب .... میان بالشت های سفید و بزرگ .... لبش را زیر دندان گرفته ..... شیطنت بار نگاهم می کند .... مطمئنم که باهوش است. وقتی این قدر خوب حرف می زند. وقتی می داند چطور از یک مرحله به مرحله بعد برود و با واقعیت ها کنار بیاید .... حتماً توی یک رابطه هم ..... همان رابطه ای که پشت تلفن مجبور شدم ازش حرف بزنم و او هم نگرفت منظورم چی هست ... حتی نمی دانست چه جور است ... باید بهش مهلت بدهم که من را بشناسد. عادت هایم .... خواسته هایم .... مثل مزه مزه کردن یک نوشیدنی تا طعمش را روی زبانت حس کنی و .... باید بهش یاد بدهم که خواستن بعضی چیزها بی ادبی نیست ..... این بکر بودن ذهنش را آرام آرام پس بزنم و نشانش بدهم این چیزهایی که فکر می کنی از روی بی تربیتی انجام می شوند جزئی از یک رابطه خوب هستند..... توی این یکی خوب واردم....
    بی اختیار لبخند زدم. اگر بداند به چی فکر می کنم حتماً کله ام را می کند. خب اگرچه قبل از او اسم یک نفر دیگر توی شناسنامه من نشسته و این یک امتیاز منفی است اما در عوض می تواند خوشحال باشد که با یک مرد هیجان زده و نابلد سروکار ندارد. می دانم که خیلی از هم سن و سال هایم وقتی بیست ساله بوده اند چیزهایی را تجربه کرده اند که حالا مایه خجالتشان است. ناشی گری هایی که وقتی بهش فکر می کنند عصبی می شوند. آن همه هیجان انباشته ای که همه ما مردها توی یک سنی تجربه اش می کنیم معمولاً اول کار باعث خراب کاری است. اگر دختر مقابل زرنگ و قوی باشد حتماً طرف را مسخره می کند و بهش می خندد. اگر خوددار و آرام باشد توی خودش می ریزد و مایوس می شود و فکر می کند که مردش خشن یا دیوانه است. خب من حالا هنوز هم هیجانات انباشته شده زیادی دارم که منتظرم به وقتش آرام آرام تخلیه شود ولی آن قدر هم نابلد نیستم که بترسانمش. فقط نگرانم همه ی آن چیزهایی که بلدم کافی نباشد و این مضطربم می کند. مطمئنم سهراب دیگر جواب تلفنم را نمی دهد وگرنه بهش زنگ می زدم تا حداقل ازش بپرسم بعد از تجربه کردن آن همه زن، فرمول اصلی یک رابطه مطمئن و آرام چی هست. واقعاً مهرداد؟ سهراب اگر بلد بود که وضع زندگی اش این نبود. نباید تقلب کنی. تو هم باید سعی کنی عادت های فندق را بشناسی. کشفش کنی همان طور که توقع داری او همین کار را بکند. می دانم. فقط می خواهم مطمئن باشم که زیادی تند نروم. یا کاری نکنم که اولین تجربه اش ناخوشایند بشود. من و آنا یک رابطه تکراری و ثابت داشتیم که هیچ زیر و بمی نداشت و هیچ خاطره خوشایندی هم ندارد که .... ولش کن. حالا وقتش نیست.
    جلوی برج نگه داشتم و وارد شدم. چند لحظه جلوی آسانسور ایستادم و فکر کردم باید با آنا از خیلی چیزها حرف بزنم. حرف های فندق بی آنکه بخواهم کمی دچار عذاب وجدانم کرده بود. نمی خواستم چیزی را که تا این حد بین من و آنا خراب شده بود دوباره درست کنم چون تصویر آنا در ذهن من به کل مخدوش شده بود و هیچ جوری درست نمی شد فقط می خواستم مطمئن شوم که من در حد خودم تلاش کرده ام و حالا اگر با یک روی مسالمت آمیز جلوی او ظاهر می شدم، او هم می توانست خودش را با مهردادی که بعد از چند ماه دوباره خوش اخلاق شده محک بزند. با همه این ها ته دلم یک جورهایی امیدوار بودم آنا یک دفعه خوب نشود و من را در یک دوراهی قرار ندهد. هرچند آن حرف های ریاضی پیش پیش می گفت که نباید به بهبود رابطه ام با آنا خوشبین باشم. باید راجع به این موضوع هم باهاش حرف می زدم ولی نه جوری که شک کند. سوار آسانسور شدم و دکمه طبقه آخر را زدم.
    به اعدادی که پیش رویم زیاد می شدند نگاه کردم. هرچه به طبقه آخر نزدیک می شدم بیشتر دلم می خواست برگردم. می ترسیدم؟ از چی؟ حتی برای یک لحظه آرزو کردم آنا خانه نباشد. کجا را داشت برود؟ آن هم با این حال و روز. مامان و باباش چرا یک فکری به حالش نمی کنند؟ رفتارش دارد از مرحله نرمال خارج می شود. یک بچه آنقدر بی ارزش است که به خاطر پشت پا زدن به ایدئولوژی هایشان طردش کنند؟ چرا یک دوست خوب ندارد؟ یکی که این جور موقع ها بنشیند کنارش و دلداری اش بدهد. حتی به من فحش بدهد و بگوید که یک خائن عوضی هستم. راضیم به من فحش بدهد و من را خیانت کار ترین مرد دنیا بداند ولی عوضش دست از این دیوانه بازی ها بردارد.
    آسانسور ایستاد و درش باز شد. چراغ های راهرو روشن شدند. به دری که مقابلم بود چشم دوختم. اولین شبی که با آنا اینجا بودیم را خوب یادم است. شب عروسی مان. سری تکان دادم و رفتم به طرف در. کلید را توی قفل انداختم اما نچرخید. ابرویم بالا رفت. قفل عوض شده؟ کی این کار را کرده؟ زنگ در را زدم. صدایی نیامد. کلافه شماره آنا را گرفتم و صدای زنگ موبایلش از توی خانه بلند شد. گوشی را جواب نداد. این دیگر چه بازی مزخرفی بود؟
    دوباره زنگ زدم و صدایش کردم. این بار در با شتاب باز شد و از دیدن آنا در آن وضعیت شوکه شدم. تی شرت گشاد مردانه ای که تا روی لبـ ـاس زیـ ـرش پایین آمده بود ... بدون شلوار .... با پاهایی برهـ ـنه و موهایی باز و آشفته. صورتش لاغر شده بود و چشم هایش پف داشتند. درست مثل بچه های پرورشگاهی که کسی نبوده بهشان رسیدگی کند. از چشم هایش دلخوری می بارید.
    - این چه وضعیه؟
    از جلوی در عقب رفت تا وارد شوم. خانه مان ... همان خانه ای که ناهیدجون به اندازه یک گل فروشی داخلش گل گذاشته بود ... تا پسر بزرگش و زنش .... زنم؟ .... آنا با لباس سفید عروسی جلوی چشمم جان گرفت. مغرور قدم برمی داشت و با انگشت گلبرگ های ظریف رز را که همه جای خانه توی گلدان های کوتاه و بلند پخش شده بود لمس می کرد. درست مثل ملکه ای که وارد قصر سلطنتش شده باشد.
    - چرا دیر اومدی؟
    چرخیدم طرفش و از خیال بیرون آمدم. حالا آنای واقعی جلوی چشمم بود. همان طور خسته و دلمرده. نباید به حرف هایش گوش می دادم؟ وقتی مثل همیشه طلبکار است؟ .... او حتی به اندازه فندق هم بلد نبود راجع به یک رابطه انسانی حرف بزند. فقط مثل یک دوست. درک می کردم در این شرایط وحشتناک، تنها بودن چقدر سخت است. خودم تمام و کمال تجربه اش کرده بودم.
    رفتم طرف مبل ته سالن و کوه لباس ها را کنار زدم و نشستم. هنوز در فاصله ای دور از من نزدیک به در ایستاده بود و نگاهم می کرد.
    - بیا
    مردد نگاهم کرد.
    - بیا قشنگ بگو چته ... می شنوم حرفات رو
    اما نیامد. همین سفتی و سختی های بی وقتش آدم را عصبی می کند. انگار نمی داند کی از خر شیطان پایین بپرد و مثل آدم رفتار کند. خب شاید هم حق داشته باشد. کی بوده که همچین چیزهایی یادش بدهد. تو مهرداد....من؟ من خودم توی این چیزها مثل یک خر در گل مانده ام.
    - آنا؟ نمیای؟
    بالاخره تصمیمش را گرفت و آمد. به مبل رو به رو اشاره کردم: بشین
    نشست و زانوهایش را خم کرد توی شکمش و دست هایش را حـ ـلقه کرد دورشان.
    تکیه دادم به مبل و سعی کردم به پاهایش نگاه نکنم. یک مرد انباشته از هیجان .... که توی سرش یک اتاق خواب می چرخد .... حتی اگر عاشق باشد .... باز یک مرد است .... زن هایی که شوهر کرده اند این را خوب می دانند. برای همین است که همیشه مثل یک سرباز آماده دفاع از حریمشان هستند مبادا دشمن بهشان حمله کند.
    - خب بگو از چی می ترسی؟
    شانه بالا انداخت و شد همان زن لجبازی که می شناختم. دیدی؟ من مرد بدی نبودم. تحمل هیجانات به من حس اصالت داده همیشه. اینکه انباشته از میل خواستن باشم و چشم ببندم به همه زن هایی که آماده نفوذ به حریم زناشویی مان بوده اند. اما وقتی می بینی از حریمی دفاع می کردی که از درون پوسیده ناامید می شوی. می چسبی به کار و غرق می شوی. بعد درست همان دم آخر که دیگر هیچ دست آویزی برای نجات از این پوچی نمانده .... درست در همان لحظه ای که آدم بودن را فراموش می کنی و ترجیح می دهی یک ربات متحرک باشی .... یک دخترک ساده و خیالباف درست مثل یک پروانه دور و برت چرخ می خورد و حواست را بیدار می کند.
    پا روی پا انداختم: نمی خوای حرف بزنی؟
    پاهایش را از مبل آویزان کرد و سرش را عقب برد و با کف دست پیشانی اش را فشار داد: نمی دونم
    اگر حریم زناشویی ما به خاطر این پوچی ها دستخوش تاراج زن های فرصت طلب می شد دیدن زیبایی های آن پروانه محال بود. برای همین است که آنا عصبانی شده؟ ترجیح می داد پشت سرش با همان زن های چیپ که از رابطه فقط دو چیزش را می دانند بچرخم ولی حواسم بیدار نشود؟ بگذار از خودمان شروع کنم. این طوری شاید گیجی اش از بین برود و حرف بزند.
    - می خوای راجع به رابطه مون حرف بزنیم
    هوشیار می شود. راست می نشیند و پیرهن را می کشد روی ران هایش. خنده ام میگیرد. با اینکه هیچی بینمان نمانده و با اینکه من یک مرد آماده انفجارم انگار به شکلی ناخودآگاه همان رفتارهای تکراری توی ذهنش را از نو تمرین می کند. همان رفتارهایی که من را همیشه از او دور کرده اند. کناره گیری از من تا به مرز انفجار برسم و بعد صدقه دادن یک رابطه نصفه نیمه که فقط روانی نشوم. بدون هیچ لذت دوجانبه و سرشارشدنی.
    - چرا فکر می کنی ممکنه حرف زدن از رابطه ختم بشه به ...
    به لباسش اشاره می کنم: الان اومدم فقط راجع به تنهاییت حرف بزنم
    خوب است که یک بار من در موضع قدرت باشم و تنها بودنش را به رخ بکشم. درست مثل تمام این سال ها که همایون من را بی اعتماد به دنیا بار آورد و توقع داشتم آنا حداقل توی خلوت یک جور دیگر این تنهایی را کمـ ـرنگ کند. توقعی که به شکلی تحقیرآمیز جواب داده شد.
    پوزخند زد: چی شده الان به این فکر افتادی؟
    نفسم را محکم بیرون فرستادم: چون بعد از ظهری خیلی بد به هم ریخته بودی حس کردم نیاز داری با یکی حرف بزنی و خب الان مدتیه که از هم دور بودیم و من یه کمی منطقی تر به تو نگاه می کنم و می تونم بدون خشم باهات حرف بزنم
    پوزخند هنوز روی لبش بود: خشم؟ تو از من خشم داری؟
    هروقت دیگری بود که این طور با این لحن تحقیرآمیز حرف می زد باز هم خشمگین می شدم. اما حالا همه چیز فرق کرده. آنا الان فقط یک زن است که احتیاج به یک هم صحبت دارد. خوب است که بودن فندق باعث شده کمی انسانی تر به آدم های دور و برم نگاه کنم.
    - خشم داشتم. الان خوبم. میل خودته اگه بخوای می شنوم اگر نه لباسام رو بردارم و برم
    پره های بینی اش تند تکان خوردند. نگاهی به دور و برش انداختم. نه چیزی برای پرتاب کردن به من اطرافش نبود. دست هایم را حـ ـلقه کردم توی هم: برم؟
    هیچی نگفت. از جا بلند شدم. از میان خرت و پرت هایی که روی زمین ریخته شده بود رد شدم و راه افتادم به سمت اتاق خوابمان. حس می کردم دنبال سرم است و به جای اینکه نگران یک اتفاق خیانت بار باشم نگران جانم بودم. بعید نبود من را بکشد. خونسردی ام را حفظ کردم و درب دو لنگه کمد دیواری را که فقط لباس های من داخلش بود باز کردم. از توی آیینه روی در می توانستم تخـ ـت خوابی را که دست نخورده مانده بود ببینم.
    آنا با لباس عروسی لبه تخـ ـت نشسته بود و عین یک دختربچه شیطان پاهایش را تکان تکان می داد. من نمی دانستم دقیقاً باید چه طور حرف بزنم یا چی بگویم. توی دوره نامزدی فقط بحث بر سر ساختن یک آینده باشکوه بود. یک آینده باشکوه که هیچ رقیبی نتواند قله اش را فتح کند. لبخندهای دخترانه و شیطنت هایی که لابد جزو همین دوره اند برای ما اتفاق نیفتاد. آنا مثل بچه ای که جایزه اش را گرفته ذوق زده روی تخـ ـت نشسته بود و با شور درباره میهمان ها حرف می زد. چیزی که من حوصله اش را نداشتم.
    - بیا حرف بزنیم
    رگال ها را عقب جلو کردم و از ردیف عقبی چند کت و شلوار برداشتم: بگو می شنوم
    - بشینیم حرف بزنیم
    چرخیدم طرفش. درست همان جایی نشسته بود که زمانی با لباس سفید عروسی سرخوشانه پا تکان می داد. از این کار منظور خاصی داشت؟ کاورها را گذاشتم روی تخـ ـت و نشستم روی کاناپه راحتی که کنار تخـ ـت بود: بگو
    - می خوام از زندگی خودم بگم ...
    صورتش جدی بود. خیلی جدی. این حس را در من القا می کرد که حرف هایش خوشایند نیستند. همیشه وقتی یک جلسه کاری سخت داشتیم که شانس موفقیتمان توش کم بود این طور جدی می شد.
    - گفتم که می شنوم
    زندگی خودش چی بود؟ فقط می دانستم که پدر و مادرش دانشجوهای پلی تکنیک بوده اند. از آن کله خراب هایی که شاه فرستاده بودشان امریکا به بهانه کسب مهارت های فنی مدتی میهمان دانشگاه های آنجا باشند ولی هدف اصلی دور کردنشان از جو ملتهب ایران در آن زمان بود. می دانستم که این فرصت خوبی شده تا پدر و مادرش با انگیزه بیشتری به تبلیغ افکار حزب کمونیستی شان بپردازند و دانشجوهای ایرانی خارج از ایران را هم برای پیوستن به این حزب ترغیب کنند. بعد انقلاب شده و پدر و مادرش برگشته اند ایران. روزهایی بوده شلوغ که دانشگاهها کم از میدان جنگ نداشته. حزب های رنگارنگی که در آن هرج و مرج پا گرفته بودند آنقدر زیاد بودند که از تعداد دانشجویان بیشتر می شده اند. میدان جنگ داخل دانشگاهها هم برای همین بوده، که هر حزبی سعی کرده تعداد بیشتری طرفدار از میان دانشجوها پیدا کند و کار از گفت و گو بیشتر وقت ها می گذشته و به زد و خورد فیزیکی هم می کشیده. بعدش هم که انقلاب فرهنگی می شود ... البته بابای آنا اسمش را گذاشته کودتای فرهنگی .... به نظر او تعطیلی دانشگاهها برای خفه کردن صداهای مخالف بوده. این چیزیست که من خیلی نمی خواهم بهش فکر کنم چون هنوز دلم می خواهد سرم روی بدنم باشد. بعد هم هردوشان می افتند زندان و ....
    تکیه داد به تاج تخـ ـت و سرش را چرخاند طرفم: تا حالا از خاطره هام توی زندان برات گفتم؟ وقتی که بچه بودم؟
    لحنش غمگین و حسرت آلود است. گفتم: فکر می کردم اذیتت کنه ولی اگه بخوای بگی می شنوم
    - اونجا توی اون بند هیچی نبود که ما رو بترسونه به جز غیب شدن دونه دونه زنا. من بودم و دوتا پسر بچه هم سن خودم. پنج ساله. پنج سال بود که من اومده بودم و مامانم نه ماه اول زندگیش رو توی زندان به خاطر حامله بودن من نجات داده بود. مامان جرمش سنگین تر بود. سردسته گروه بود. بابا فقط یه عضو ساده بود. احتمال اعدام مامان بیشتر بود. حاضر نبودن از حرف و اعتقادشون پایین بیان تا آزاد بشن ولی حاضر بودن منو توی زندان بزرگ کنن. واسه همینه که از اعتقاداتشون متنفرم. چون منو هم فدای اعتقاداتشون کردن
    سرش را تکیه داد به دیوار و چشم بست. باز زانوهایش را جمع کرد توی شکمش: اونجا توی زندان اون دوتا پسر پنج ساله هروقت یکی رو می بردن بیرون شروع میکردن به گریه. هروقت مامان هاشون رو می بردن اینا اونقدر گریه می کردن که عین خروس صداشون می گرفت. چون فکر می کردن هروقت مامان هاشون می رن یعنی دیگه بر نمی گردن. ولی من اینجوری نبودم. ساکت می نشستم یه گوشه و می شمردم. مامانم یادم داده بود بشمرم. یک ... دو ... سه ... می دونی وقتی تو بچگی یاد بگیری تا هزار بشماری دیگه حریص میشی بدونی بعدش چیه. حریص میشی بیشتر بشماری. حریص میشی بیشتر بخوای. از اون دوتا پسر بدم می اومد چون خیلی بدبخت بودن
    ساکت ماند. برای همین بود که همیشه دنبال سلطه روی من بود؟ چون از بچگی مردها را این طور دیده بود؟ خب حق داشت. پدرش هم زیر سلطه مادرش بوده.
    چشم باز کرد: روزی که مامان سعید رفت و خودش رو هم بردن هم من و هم بهزاد فهمیدیم مامان سعید رو کشتن. خیلی بده تو پنج سالگی این چیزا رو بفهمی
    اشک توی چشم هایش حـ ـلقه زد و با صدای لرزان گفت: وقتی می خواستن من و مامان رو ببرن بهزاد بازم گریه کرد. هیچ وقت اون لحظه ای رو که از اون راهروی بلند تاریک پشت یه زن چادری پیش می رفتیم و من لباس مامانم رو سفت چسبیده بودم یادم نمی ره
    اشکش راه افتاد: می خواستم تا آخرین لحظه ها بچسبم بهش. معلوم نبود بعدش چی میشه. می دونستم که من رو نمی کشن. مامان مدام می گفت «من می رم یه جای خوب و تو هم میری یه جای خوبتر.» جای خوبتر یعنی آزادی و جای خوب یعنی اون دنیا. وقتی فهمیدم مامان عفو خورده و همراه من میاد بیرون گیج بودم. تا دو ماه حرف نمی زدم.
    دست گرفت روی صورتش و زار زد: من نمی خوام اون خاطره ها زنده بشن
    سرم تیر کشید. نشستم لبه تخـ ـت و گرفتمش توی بغـ ـلم و آرام شانه هایش را نـ ـوازش کردم: باشه .... کی گفته میری زندان ... مگه چه کار کردی؟
    هیچی نمی گفت. گریه اش بند آمده بود. سرش را کرد توی سیـ ـنه ام و محکم چسبید به من: من آدم سالمی نبودم ولی تقصیر من چی بود؟ من خواستم توی زندان به دنیا بیام؟ من خواستم بچگی هام توی زندان باشه؟ اونم پیش یه مشت زن دیوونه ی ایدئولوژی زده که هنوز حالیشون نبود ممکنه فردا بمیرن و باز به خاطر عقایدشون به هم چنگ و دندون نشون می دادن؟
    سرش را بلند کرد و با چشم های اشکی زل زد به صورتم: با دوتا پسربچه ی زر زرو؟
    توی چشماش نگاه کردم: فکر کن الان یه فرصت داری که زندگیت رو عوض کنی. چرا هیچ وقت این فرصت رو به خودت ندادی؟
    رنگ نگاهش دوباره خشمگین شد و عصبی دندان به هم سایید. به وضوح می دیدم که بعضی چیزها هیچ وقت قابل ترمیم نیستند. مثلاً روح یک دختربچه ی پنج ساله که در زندان تکه تکه شده
    - فکر می کردم دارم می سازمش. واسه چی قید اون دوتا دیوانه رو زدم و زن تو شدم؟ می خواستم اون قدر پولدار بشم که نشه بشماریش. نمی خواستم پولام قابل شمارش باشه. می خواستم ببینن بچه ای که خلق کردن داره تف میندازه به همه ی آرمان هاشون. طبقه کارگر .... هه .... قشر مـ ـستضعف ..... می خواستم بشم یه سرمایه دار گردن کلفت که مث یه استخون گنده گیر کنه توی گلوی مامان و بابام
    راست نشستم و شانه هایش را تکان دادم: آنا ... خیلی خب ... چته؟
    چانه اش می لرزید. دست هایش را مشت کرده بود و انگار که مامان و باباش واقعاً جلوی چشمش هستند و دارد خرخره شان را می جود.
    به خودش آمد و مشت هایش شل شدند. نگاهم کرد: چرا؟
    باز چشمش پر از اشک شده بود. نمی فهمیدم منظورش چی هست. گفتم: چرا چی؟
    - چرا همه کارامون رو خراب کردی؟
    فهمیدم از چی حرف می زند. توقع داشت من سعید و بهزاد باشم. همان پسربچه های زر زرویی که او کنارشان احساس قدرت می کرد. پرسیدم: هیچ وقت شد توی زندان بخوای به اون همبازیات مث یه آدم نگاه کنی؟
    عمیق نفس کشید: توی زندان یاد میگیری که به همه به چشم یه طعمه نگاه کنی. زندان بهترین جا برای برقرار کردن قانون جنگله
    فندق هم همین قدر آزار دیده بود؟ خب او یک دختر بالغ بود اما می دانم که وقتی می گوید من بهت اعتماد دارم چقدر آنجا جو پر از ترس و دلهره و بی اعتمادی بوده است.
    - یاد میگیری نقشه بکشی ... دروغ بگی .... ضعیف کشی کنی .... تا زنده بمونی
    زل زد به چشمام و دوباره پرسید: چرا؟
    عمیق نفس کشیدم: نمی دونم. بعضی چیزا دست خود آدم نیست. بعضی کارا بی مقدمه اتفاق می افته. مث به دنیا اومدن تو. مث عاشق شدن من. تو باید خوب این چراها رو بفهمی
    چشم بست و لبش را برد توی دهنش. باز چانه اش لرزید و اشک راه افتاد روی صورتش. دوباره چشم باز کرد: پس حق من چی میشه؟ من آدم نیستم؟
    پلک زدم: من تلاشم رو کردم آنا. نگو نکردم. تو ولی مطمئن بودی همون فرمول زندان بهتر توی زندگیت جواب میده. همین الان ببین .... چرا حالا باید با من راجع به زندگیت حرف بزنی؟ چرا نخواستی برام بگی که ...
    انگشت گذاشت روی لـ ـبم: الان گفتم ... خب بعدش؟
    آرام مچ دستش را گرفتم و چند ثانیه نگاهش کردم. در سکوت. صدای تیک تاک ساعت مچی اش توی گوشم بود.
    گفتم: دیره ... وقتش گذشته آنا .... وقتش گذشته
    عصبی داد زد: چرا دیره؟ لعنتی این قدر لجباز بودی و نمی دونستم؟
    چشم بستم: تو منو نمیشناسی ... هیچ وقت هم اونقدر مهم نبودم که بشناسی
    چشم باز کردم. در سکوت نگاهم می کرد. خواستم بلند شوم انگشت هایش قفل شدند دور بازویم: حتی اگه اون سرمایه برباد رفته رو جبران کنم؟
    برگشتم و زل زدم توی چشم هایش. مطمئن نگاهم می کرد. مثل کسی که سر میز معامله باشد. دستش را از بازویم جدا کردم. الان باید چی می گفتم؟ بهش بگویم قبول؟ بگذارم خیال کند معامله اش را قبول کرده ام تا هرچی می داند لو بدهد و بعد بگویم دروغ گفتم؟ دستش را آرام از روی بازویم برداشتم: اگر بگی چی می دونی به نفع هردومونه
    هنوز ثابت رو به رویم ایستاده بود. مثل صحنه یک فیلم که روی دکمه پوز (Pause) بی حرکت مانده باشد. پلک هم نمی زد. داشت فکر میکرد که بالاخره حرف بزند؟
    - به شرطی که شب کنارم بخوابی صبح همه چی رو میگم
    آفرین. خوشم آمد. از این هوشش ...
    لبخند زدم: چه تضمینی هست که صبح زیر قولت نزنی؟
    پلک زد. خب حالا دنبال یه راه تازه است. معامله حساسیست. او می خواهد من را زمین بزند و من دنبال تخلیه اطلاعتیش هستم.
    - من می دونستم کارگاه زمین میخوره
    سرم شلوغ می شود. گیج نگاهش می کنم. این یعنی اعتراف به همدستی با شرکت یاسر؟
    - باید قشنگ توضیح بدی
    - صبح
    چرا این همه پافشاری می کند؟ چرا می خواهد من را زمین بزند؟ من که دیر یا زود سر در می آورم قضیه چی بوده. پس این همه اصرار برای نگه داشتن من کنار خودش چیست؟
    - بگو همه مون رو خلاص کن، کی کیارش رو کشته
    لرزی خفیف تنش را می گیرد. رنگش پریده. با چشم های گشاد شده نگاهم کرد: تو... تو فکر می کنی من ...
    - بگو چی می دونی بگو لعنتی
    دوباره صاف و جدی جلویم می ایستد: صبح
    حالا وقتش است راجع به معامله های کیارش هم حرف بزنم. می گویم: می خوام ریاضی رو اخراج کنم
    شانه بالا می اندازد. حت نگران هم نشد. از روی تخـ ـت بلند می شوم و مقابلش می ایستم: همه ضررهایی که کیارش بار آورده بود به خاطر ...
    پوزخند میزند: چرا مـ ـستقیم نمی پرسی؟
    - اگر بپرسم می گی؟
    - اون شرکتا رو من پیشنهاد نداده بودم، نامزد عزیزش پیشنهاد داده بود
    می خواهد از جلوی من رد شود ولی نمی گذارم. شانه اش را می گیرم: پس ریاضی چی میگه که تو گفتی نظارتش مـ ـستقیم با خودت باشه
    دستم را از روی شانه اش پس می زند: می خواستم بدونم دیبا دنبال چیه از این کار
    زل می زند توی چشم هایم: شرکت ورشکست شده، ولی من می تونم نجاتش بدم
    - چطور؟
    تمسخرآمیز نگاهم می کند: صبح میگم
    بالاخره من را گیر انداخت. می توانم همین حالا لباس هایم را جمع کنم و بروم یا بمانم و با شرطش کنار بیایم. خب چالش برای من همیشه جذاب تر بوده است. اینکه بمانم و ثابت کنم که نقشه هایش همه نقش بر آب هستند.
    لبخند میزنم: فقط می خوابم. هیچ چیز دیگه ای نیست
    لبخند مطمئنی زد: باشه. یه چیزی سفارش بده بخوریم
    نفس عمیقی کشیدم و رفتم طرف رگال لباس ها: من بیرون شام خوردم. تا لباسهام رو جمع کنم برای فردا خودت یه چیزی بخور
    تا آنا شام بخورد رفتم حمـ ـام. حالا مطمئن بودم که مشکلی دارد و این مشکل فقط به کمک من حل می شود. ولی چه مشکلی؟ چه مشکلی هست که کارش به معامله کشیده تا من را توی تخـ ـت نگه دارد؟ مطمئنم دنبال برقراری رابطه نیست. پس دنبال چی هست؟ رفتارهایش این روزها بدجور غیرقابل پیشبینی است. اول آن شب میهمانی که بی مقدمه به من چسبید و گفت دوستم دارد. حرفش همان قدر غیرقابل باور بود که مثلاً بگویند تیم ملی کاپ قهرمانی جام جهانی را آورده ایران. خب آن شب فکر می کردم احساسم را به فندق فهمیده .... آخ فندق .... حالا اینجا توی حمـ ـام .... شیر سرد را باز کردم و با وجود سردی هوا رفتم زیر دوش. تنم یخ زد. ولی باید هوشیار می ماندم.
    حتی اگر همچین چیزی بود راههای دیگری هم داشت تا ما را از هم جدا کند. چرا این قدر بی مقدمه؟ می خواست حواسم را پرت کند؟ از چی؟ عصبی سرم را فشار دادم. تمام مدت توی کتابخانه بوده. شاهدهایش معتبر بودند. یکیش مامان فندق .... فندق .... شیر آب را بستم و رفتم داخل رختکن و حوله را پوشیدم. نشستم روی صندلی چرمی داخل رختکن و زل زدم به تصویر خودم توی آیینه بزرگی که روی دیوار بود. ایستادم مقابلش و به خودم نگاه کردم. آنا می خواست حواسم را پرت کند ولی از چی؟ خودش ماجدی را پیشنهاد داد. گفت می خواهد ببیند که فندق برگشته بیرون و دست من را پس زده ... یا نه ... درخواست ازدواجم را قبول کرده و با هم به مشکل خورده ایم .... که به ریش من بخندد .... اگر می خواسته حواسم را پرت کند پس پیشنهاد دادن ماجدی هم از روی خیرخواهی نبوده ..... شاید می خواسته خودش را آدم خیرخواهی معرفی کند ... این منطقی تر است. که چی بشود؟ که من بهش اعتماد کنم و بعد بفهمد در حال انجام چه کاری هستم. خب بعدش دیده تیرش به سنگ خورده و از در احساسات وارد شده ... مثلاً همان روز توی شرکت که مثل دیوانه ها چسبید به من تا با هم رابطه برقرار کنیم .... خب باز هم تیرش به سنگ خورد .... الان هم مطمئن است که نمی تواند اعتمادم را جلب کند .... پس دنبال چی هست؟ ماموریتی از طرف شرکایش دارد؟ اصلاً این که فکر می کنم با اعضای شرکت یاسر زد و بندی دارد درست است؟ فردای آن شبی که فهمید ممکن است فرحی قضیه کارگاه را فهمیده باشد گفت که برای طلاق جدی است ... چرا یک دفعه بی خیال همه چیز شد؟ هم مال و منال .... نکند همان وقت فهمیده که کارگاه زمین خورده؟ اگر فرضیه ام اشتباه باشد پس او هم مثل من از این شرکت کوفتی رو دست خورده، فروتن دور و بر شرکت فرحی می لوید ..... آنها هم از طریق خودشان این را فهمیده اند؟ پس این حرفی که الان زد یک اطلاعات سوخته بود. آنا می داند که من از زمین خوردن کارگاه مطلعم. خودش هم از طریق فروتن این را فهمیده ولی وانمود می کند که از اطلاعات من بی خبر است. می خواهد شب من را پیش خودش نگه دارد و صبح اطلاعات سوخته تحویلم بدهد. به چه بهانه ای؟ دارد وقت می خرد؟ برای چی؟ برای کی؟
    تند لباس پوشیدم و آمدم بیرون. از دیدنش توی تخـ ـت خواب جا خوردم. با یک لباس خواب ابریشمی بنفش. وسط بالشت های بزرگ و کوچک. موهایش دیگر آشفته نیستند. صورتش هم رنگ و لعاب دارد. حتی با همه اینها لبخندش مغرور است. ته دلم قلقلک می شود اذیتش کنم. خوب است. بهش لبخند می زنم: خوشگل کردی؟
    - ترجیح می دادی با همون قیافه درب و داغون بخوابم کنارت؟
    نشستم لبه تخـ ـت. جایی نزدیک مچ پایش: نه ترحیج می دم همون آنای همیشگی باشی. این اداها بهت نمی یاد
    مچ پایش را آرام می کشد روی پشتم و زانویش را خم می کند. مچ بند نقره ای ظریفی با سه توپ کوچولوی کارشده روی مچ پای برنزه اش بدجور برق می زند. باید یکیش را هم برای فندق بخرم. خوشگل می شود حتماً. ولی حالا کار دیگری دارم. مچ پایش را آرام توی دست گرفتم و نـ ـوازش کردم. چشم بست و لبخند زد. من هم لبخند زدم ولی به حماقتش.
    انگشت هایم را نرم روی ساق پایش کشیدم و نزدیک زانویش متوقف شدم: چطوره تا صبح یواش یواش توضیح بدی که چطوری فهمیدی کارگاه زمین می خوره
    صدای نرمی از گلویش خارج شد و چشم باز کرد: قرار نیست امشب رو از من بگیری واسه معامله ای که قبول کردی
    پایش را گذاشتم روی تخـ ـت. خودش را کشید گوشه تخـ ـت و ملافه سفید را کنار زد: بیا
    پاهام را گذاشتم روی تخـ ـت و تکیه دادم به تاج تخـ ـت. نرمی و راحتی راحت خواب مثل یک خاطره کهنه توی سرم زنده شد: آخ این تخـ ـتای هتل خیلی بی کیفیت هستن
    لبخند زد و دستش را روی گردنش کشید و نوک انگشت هایش را بند کرد به حاشیه لباس خوابش: هرچیز باکیفیتی بهایی داره فرقی نمی کنه راحتخواب باشه یا ....
    حرفش را نصفه گذاشت. خنده ام را به زحمت خوردم. الان داشت خودش را با فندق مقایسه می کرد؟ به بدن کشیده و خوش فرمش نگاه کردم. ملافه از روی پاهایش کنار رفته بود و پیرهن ابریشمی اش تا نزدیک استخوان لگنش بالا رفته بود. ناخوداگاه یادم به یک خاطره افتاد.
    من بودم و مندلی. کجا بودیم؟ توی باغ بودیم. وسط بوته های توت فرنگی. آهان گلخانه باغ لواسان و ناهیدجون گیرداده بود حتماً آنجا توت فرنگی عمل بیاوریم. داشتم توت فرنگی ها را می چیدم که مندلی سر رسید و گفت: خوبه مزه اش؟
    دست آنا نرم خزید روی بازویم و پاهایش را روی هم انداخت. دستش را گرفتم: قرار شد فقط بخوابیم
    لبخندش پر از اطمینان بود. لب های صورتی و براقش از هم باز شدند و یک ردیف دندان صدفی معلوم شد. لبخندش بی نظیر است. ترکیبی از غرور و ناز با همدیگر. چشمهایش مغرورند ولب هایش ناز می کنند. همیشه از دیدن لبخندش لذت برده ام. اگرچه همیشه هم لبخندهایش کم یاب بوده اند.
    کمیاب .... پرت می شوم به آن خاطره .....
    مندلی آمد کنارم و یکیش را چید و کف دستم گذاشت. یک توت فرنگی سرخ و آبدار بود که آدم را وسوسه می کرد زیر دندان مزه مزه اش کند.
    به مندلی گفتم: نه هیچ طعمی نداره، اون عطر وبویی رو که توت فرنگی وحشی داره نداره
    آنا خزید روی تخـ ـت و شانه هایش را به بالشت بزرگ پشت سرش تکیه داد. چرخید طرفم و نگاهم کرد: بخواب دیگه
    کمی رفتم پایین تر و رو به رویش دراز کشیدم. پیرهنش کمی پایین رفته بود و حالا جز سرشانه هایش .... چشمم را از توی چاک لباس سُر دادم روی صورتش. چشم بسته بود و مطمئن لبخند می زد. دستش را دراز کرد و موهایم را به هم ریخت.
    خب حالا وقتش است. هنوز چشم بسته بود. کمی بهش نزدیک شدم و نفسم به صورتش خورد. لب هایش را آرام مکید و نفس عمیقی از بینی کشید. زل زده بودم به صورتش. دستش را نرم توی دستم گرفتم و انگشت شستم را روی نبضش گذاشتم و با چهار انگشت دیگرم پشت دستش را نـ ـوازش کردم.
    لبخندش پررنگ شد و به خودش کش و قوس داد و کمی نزدیک تر به من خوابید. دیگر نمی توانستم بیشتر صبر کنم. به خودم مطمئن نبودم. آرام دست کشیدم روی موهایش. دستش رفت وسط موهایم. چشم باز کرد و خم شد روی صورتم. بوی عطرش گرم بود. بهش لبخند زدم و چانه اش را با انگشت هایم گرفتم. گردنش را خم کرد عقب و باز ناله ای نرم از گلویش خارج شد. صورتش را آورد جلوتر و به فاصله چند سانت از من متوقف شد. حالا توقع داشت سرم را کمی بلند کنم و لب هایش را ببـ ـوسم. لبخند زدم و جواب لبخندم را داد. گفتم: اطلاعات سوخته به من دادی نه؟
    صورتش بی حرکت ماند. رفت عقب و نشست وسط رختخواب. بلند شدم و ایستادم کنار تخـ ـت: واسه چی داری وقت می خری؟
    تنم از عصبانیت می لرزید. رفتم طرفش: ها؟
    کمی عقب رفت. پره های بینی اش تکان تکان می خورد. نمی دانم از هیجان بود یا از عصبانیت. با گام های بلند از اتاق بیرون رفتم. در خانه را باز کردم و فکری به ذهنم رسید. در را باز کردم و محکم به هم کوبیدم. آرام و پاورچین سالن را طی کردم و پشت مبل ها نشستم. چند ثانیه همه خانه در سکوت فرو رفت، اگر حدسم درست می بود احتمالاً الان به کسی زنگ می زد. و انگار که درست بود. دوان دوان آمد توی سالن و از میان مبل ها دیدم که دستپاچه تلفن را برداشت و زنگ زد به کسی. گفت: کجایید؟
    همان طور عصبی شروع کرد به قدم زدن توی سالن و گفت: نه نمی مونه شب. ولش کنید. نیایید
    گوشی را قطع کرد و کلافه روی مبل نشست. از جا بلند شدم. سرجا خشکش زد. چشم هایش از حدقه بیرون زده بود. از روی مبل بلند شد و عقب عقب رفت. چشمم به تلفن توی دستش بود. خیز برداشتم طرفش. دوید سمت اتاق. از پشت گرفتمش. تلفن را میان انگشت هایش محکم گرفته بود. مچ دستش را گرفتم و فشار دادم: ولش کن
    تنش می لرزید. زانوهایش خم شدند و روی زمین نشست. همراهش نشستم و تلفن را از دستش بیرون کشیدم. روی ردیال زدم و گفتم: اگه نگی کی بودن همین الان زنگ می زنم به پلیس
    گریه اش گرفت. التماس کرد: باشه میگم ... باشه
    گذاشتمش روی اسپیکر و گفتم: نقشه ای رو که داشتی دوباره هماهنگ می کنی و میگی که چی می خواستی. اگر طرفت شک کنه داری ادا میای شک نکن فردا زندانی
    تلفن بوق خورد. بلند گفت: خودم میگم
    - همین الان داشتی منو اغوا می کردی بخوابم پیشت لعنتی .... باید بهت اعتماد کنم؟ ....حرف می زنی تا من بشنوم نقشه چی بوده
    صدای مردی که انگار می شناختمش به گوشم خورد. آرام گفتم اسمش رو بگو. درمانده گفت: الو بهزاد
    بهزاد ... بهزاد ... کارگر باغ لواسان. همکار مندلی.
    - بله خانم
    - قرار بود ماشین رو بدین به کی وارسی کنه؟
    بی اختیار به سوئیچ ماشین توی جیبم دست کشیدم. می خواست بخوابم تا ماشین را ببرد. یا ببرند. کجا؟
    - خانوم گفتم که آدم مطمئنیه. پول خوب می دادین میگشت هرچی می خواستین رو از توش پیدا می کرد
    - خیلی خب ممنون. به کسی زنگ نزن فعلاً
    گوشی را قطع کرد. در سکوت نگاهش کردم. تلفن را محکم کوبید به دیوار. قالبش از وسط نصف شد و دکمه هایش بیرون زدند. رفتم جلوی رویش: تو ماشینم دنبال چی بودی؟
    سرش را بالا گرفت: من می دونم شادی پیش توئه. می دونم یه تلفن دیگه هم داری. دیدمت اون شبی که اون نامه رو فرستاده بودن برام. وقتی رفتی توی باغ باهاش به یکی زنگ زدی. یکی کمکت کرده شادی رو فراری بدی
    پوزخند زدم: فکر کردی قایمش کردم تو ماشینم؟
    عصبی پلک زد. بند لباس خوابش پایین افتاده بود. خیلی پایین. دست کشیدم به صورتم: بر فرض که بدونم کجاست .... چکارش داشتی؟
    ساکت زل زد به صورتم.
    بهش نزدیک شدم: ها؟ می خواستی بکشیش؟ که پرونده بسته بشه؟ زویا کجاست؟ با کی داری نقشه می کشی؟
    مثل یک مجسمه خیره ماند به صورتم.
    - اونم تو فرستادی زندان تهدیدش کنه؟ واسه همین پرونده اختلاس رو رو نکردی؟ که به بهونه همون پرونده بترسونیش بره زندان سراغ شادی؟ خودت چه سودی می بردی از اختلاس؟ فکر کردی هیچ وقت نمی فهمم معامله کیا با اون شرکتای قلابی رو تو نظارت کردی؟ میبینی من خیلی جلو هستم. تا بخوای اونو پیدا کنی من گیرت انداختم. فکر فرار رو هم از سرت بیرون کن
    چرخیدم به طرف در: ممنوع الخروجت کردم همون اول ... آهان می دونستی خودت .... واسه همین موندی حواسم رو پرت کنی از پرونده .... که شادی رو بکشی
    دوباره نگاهش کردم: وقتی بدون که خودت داری خودت رو می فرستی زندان .... توت فرنگی قلابی
    پوزخند زدم و از خانه بیرون آمدم. من کی می توانستم با این زن زیر یک سقف بمانم وقتی این طور پشت سرم توطئه می چید.
    داخل ماشین نشستم و باز خاطره آن روز توی گلخانه باغ لواسان توی سرم جان گرفت. مندلی گفت: توت فرنگی که مصنوعی بار بیاد رنگ و لعابش قشنگه ولی قلابیه، فقط قشنگه هیچی نداره جز رنگ و رو. توت فرنگی وحشی ریزه، رنگ پریده است. شاید شکل و ظاهرش کج و کوله باشه ولی مزه اش خوبه. طعمش، عطرش بکره طبیعیه.
    همان وقت صدای خنده های شادمانه فندق پیچید توی گوشم. آنها هم آمده بودند. کیارش داشت آب می پاشید روی سر و هیکلش و خیسش می کرد. خودم آورده بودمشان باغ. به بهانه سر زدن به گلخانه و مطمئن بودم که کیارش شادی را هم می آورد. توت فرنگی کوچولوی من. کج و کوله؟ نه نیست. خوشگله و من دوستش دارم.
    سرم را روی فرمان گذاشتم. بهزاد لعنتی دیگر این وسط چکاره بود؟ اصلاً می دانست دارد چه غلطی می کند؟ حتماً می دانست. ماشینم را می شناسد. حتی می دانسته من قرار است امشب را توی خانه بمانم تا آنها با خیال راحت ماشین را ببرند وارسی کنند. بی اختیار دست کردم زیر صندلی و موبایل را بیرون کشیدم. دستی به صورتم کشیدم و از پارکینگ بیرون آمدم.
    به انوری زنگ زدم و خواستم که توی هتل ببینمش. خسته و درمانده و کلافه خودم را رساندم هتل. حتی نتوانستم چند دست لباس بردارم. دو دقیقه بعد انوری هم آنجا بود. دلم می خواست همه چیز را می سپردم به خودش و تخـ ـت می خوابیدم. دلم می خواست چشم باز می کردم و می دیدم که همه چیز تمام شده و تنها مشکلم رضایت گرفتن از مندلی و مطمئن کردن شادی به خودم است.
    انوری صورت خسته ام را که دید گفت: چی شده داغونی؟
    دلخور دستی به صورتم کشیدم: داغون نیستم، منفجرم
    سرم را تکیه دادم به مبل تا او هم بنشیند. داخلی پذیرش را گرفتم: یه سرویس قهوه بیارید لطفاً
    نشست رو به روی من: خب ... منتظرم
    راست نشستم: امروز عصر مرتضوی رو دیدیم
    - علی گفت
    - از شرکت که می اومدم ... سازش ... میشناسیش؟
    - آره، از بچه های حسابداریه
    سری به تایید تکان دادم: امروز گفت همایون ازش خواسته یه سری پرونده ها رو چک کنه ... همونایی که به اختلاس مربوط میشد
    - واسه چی؟
    - نمی دونم. دیشب رفتم خونه ... خبر راه افتادن یه کارگاه رو زده بودن توی روزنامه
    - دیدم. محصولاتش همونیه که شما قرار بود تولید کنید
    سری به تایید تکان دادم: فکر می کنه اینایی که کارگاه رو راه انداختن از همین شرکت یاسر هستن
    نگاهش کردم. زل زده بود به من و منتظر بود.
    کلافه گفتم: اینم من باید بهت بگم درسته یا نه؟
    سری بالا انداخت: نه ...
    - چی نه؟
    - دارم بررسی می کنم ببینم درسته یا نه خب بعد؟ این چه ربطی به بررسی ...
    - نمی دونم. شاید هم ربط نداشته باشه. ولی یه چیزی می دونه یا یه چیزی فهمیده که صبح اول وقت به سازش گفته پرونده رو بکشه بیرون بررسی کنه غیر از اینه؟
    در اتاق را زدند. بلند شد رفت و باسینی قهوه برگشت. آن را گذاشت روی پاتخـ ـتی و گفت: حالا دنبال چی بوده؟
    - دنبال اسم شرکتایی که توی این پرونده اختلاس بودن
    - شرکتای ورشکسته درسته؟
    فنجان قهوه را برداشتم: آره
    کمی از قهوه خوردم. مزه اش بد نبود ولی به خوبی قهوه های رفعت هم نبود. گفتم: از ریاضی خواستم توضیح بده چرا متوجه این معامله ها نشده
    ابرو به هم گره زد: چی گفت؟
    - گفت آنا خواسته خودش روی کارای کیارش نظارت مـ ـستقیم داشته باشه
    خم شد و فنجان قهوه را برداشت. کمی چشید و گفت: دیگه؟
    - الان از پیش آنا میام. ازش پرسیدم، اونم منو حواله داد به دیبا ... گفت این معامله ها رو دیبا جور کرده بوده، فکر نمی کنم دروغ بگه. گفت می خواستم ببینم دیبا دنبال چیه ... بازم فکر نمی کنم دروغ بگه ... می دونی چرا؟
    - چون دنبال آتو بوده، که دیبا رو این جوری زمین بزنه
    سری به تایید تکان دادم و فنجان را گذاشتم سرجایش: الان هم می خواست بمونم ... پیشش
    قهوه پرید توی گلویش: جدی؟ واسه چی؟
    خسته سرم را تکیه دادم به مبل: که ماشینم رو بده به یکی وارسی کنن .... می دونه شادی پیش منه ... حدس نیست دیگه ... مطمئنه
    - ماشینت چه ربطی به شادی داره؟
    - می دونه با یه موبایل دیگه باهاش در تماسم
    حرصی فنجان را گذاشت سرجا و دست به سیـ ـنه زل زد به صورتم، آنقدر خسته بودم که حال نداشتم توجیهش کنم. بی حال گفتم: فکر کنم اونی رو هم که فرستاده زندان زویا بوده
    نگاهم کرد: خب؟
    - خب که خب؟ من میگم آنا زویا رو فرستاده زندان
    - بعد به اینکه حواست رو جمع نکردی و با اون تلفن کوفتی جلوی زنت زنگ زدی افتخار می کنی؟
    از روی مبل بلند شدم و خودم را ول کردم روی تخـ ـت: تو هم یه وقتایی گند می زنی. خودت می دونی از چی حرف می زنم
    دست هایش را توی هم حـ ـلقه کرد: یه رد حساب پیدا کردم
    راست نشستم: چی؟
    - یه حسابه مال وکیل شرکتتون
    - فروتن؟
    - آره. یه رقم گنده توش هست
    - خب؟
    - پیگیری کردم تهش می رسه به دکتر فرحی
    کلافه نفسم را بیرون دادم. با این حساب پازلم داشت کامل می شد. پازلی که می گفت آناهیتا و فرحی و حتی حشمت با هم نقشه کشیده اند تا ما را زمین بزنند. آن هم از طریق قالب کردن یک نقشه تقلبی به ما ولی این پازل به شدت ناهماهنگ بود. چون هیچ کدام از این آدم ها با هم منافع مشترکی نداشتند، مگر این که همه شان وصل شوند به یک آخور....شرکت یاسر. ولی باز هم غیرقابل قبول بود که آناهیتا با دشمنان و رقبایش در یک جبهه قرار بگیرد. آن هم وقتی می دانستم کیارش را فرستاده پای معامله های زیان ده تا سر دیبا را به طاق بکوبد. فقط در یک صورت می شد این قضیه را باور کنم. اینکه دیبا و حشمت در دو جبهه مخالف باشند. دیبا در شرکت یاسر نباشد. امکان داشت؟ حشمت ترسو ... کلافه گفتم: حالا باید چه طور این کلاف سردرگم رو باز کنیم؟
    سر تکان داد و از جا بلند شد: با این مدرک تازه اول باید بریم سراغ فرحی
    - فکر می کنی مرتضوی راست گفته؟
    دستی به صورتش کشید: آره علی می گفت بدجور زرد کرده بود
    - به نظرت کی بهش گفته زویا کشته شده؟
    از جا بلند شد: نمی دونم ... ولی حس می کنم نزدیک تموم شدن ماجراست
    نزدیک در گفت: شماره هایی رو که به شرکتت زنگ زدن رو چک کردم. ترنم سهروردی دوست خانم بهشتیه؟
    - آره چطور؟
    - بهش زنگ بزن ببین چرا صد دفعه زنگ زده
    ابرویم بالا رفت: چند دفعه؟
    - نمی دونم خیلی. مگه منشیت نگفته بهت؟
    - گفت ولی نگفت صد دفعه
    - خب پرینت مکالمات که می گه خیلی بوده تعداد تماس هاش
    دست گذاشت روی دستگیره در.
    گفتم: امروز می خواست باهامون همکاری کنه
    چرخید طرفم: کی؟
    - یکتا رفعت. منشی شرکت
    ابرویش بالا رفت: خوبه. به نظرت دختر خوبیه برا علی؟
    - شنیدی چی گفتم؟
    - آره خب. بهش بگو باشه. همکاری کن. ولی دختر خوبیه برا علی؟
    سرم را تکان دادم: برو بمیر
    روی تخـ ـت دراز کشیدم و در بسته شد.
    چشم باز کردم و توی جا نشستم. سعی کردم خوابی را که دیده بودم دوباره به یاد بیاورم. من بودم پشت سر خودم. خودم داشتم جلوی روی خودم راه می رفتم. می خواستم بدوم و کوله ام را از پشت خودم بردارم. سه تا کله گرد و رنگی را از زیپش جدا کنم و بغـ ـل بگیرم ولی هرچی می رفتم به خودم نمی رسیدم. درست سر یک پیچ عجیب که با پله هایی به سمت یک تاریکی هل می خورد دستی مچم را گرفت. صورت گرداندم به سمت دست ولی کسی جلوی رویم نبود. فقط یک دست بود با ناخن های مانیکور شده. طرح هندسی مانیکورهایش عجیب بود. من این دست را می شناختم. این دست ... دست ... این دست را کجا دیده بودم؟ یادم نمی آمد. انگار که این دست جواب یک سوال بود. چه سوالی نمی دانستم.
    چشم بستم و تصویر ناخن هایی که توی خواب دیده بودم باز پیش چشمم ظاهر شدند. ناخن ها طرح های هندسی داشتند. مثلث های کوچک و بزرگ که به حـ ـلقه های پیچ و تاب دار وصل شده بودند. من این طرح ناخن ها را می شناختم و یک حسی می گفت این خواب که از ناخودآگاه من درآمده بود به قتل کیارش مربوط است. باید به مهرداد زنگ می زدم. اما علیرضا گفته بود کاری نکنم. حتی شماره اش را هم نداشتم. تلفنی که اینجا بود یک تلفن ساده قدیمی بود. از آنها که انگشت می چرخاندی داخلش و صفحه گرد قرقر دور می خورد و یک جایی متوقف می شد.
    بلند شدم و شماره 119 را گرفتم. مردی عین یک ربات پشت سر هم تکرار کرد ساعت نه بامداد ... ساعت نه بامداد.
    گوشی را کوبیدم سر جایش و رفتم سراغ یخچال. اشتهایم حالا بعد از تمام شدن آنتی بیوتیک ها باز شده بود. یک لیوان شیر ریختم و نشستم پشت میز فایبرگلاس داخل آشپزخانه. به اسباب و اثاثیه نگاه کردم. اگر با مهرداد ازدواج می کردم می رفتیم خانه خودش؟ همان جایی که با آنا زندگی کرده بود؟ حس بدی توی وجودم ریشه دواند و رسید به قلـ ـبم. این حس چی بود؟ می دانستم. ولی نمی خواستم بهش فکر کنم. لیوان شیر را سر کشیدم و به لباسهایم نگاه کردم. باید می شستم شان. اگر زن مهرداد می شدم کارهای خانه بر عهده خودم بود یا ... نه دلم نمی خواست کسی کارهای خانه ام را بکند. مگر تا الان کی کارهای من را کرده بود که حالا یکی دیگر بیاورم؟ یکی مثل مامان .... باز اعصابم به هم ریخت. رفتم توی حمـ ـام و سعی کردم دوش بگیرم بلکه آرام شوم. سرم را بالا گرفتم و اجازه دادم آب روی صورتم بریزد. حمـ ـام خیلی کوچک بود. شاید شش متر هم نمی شد.
    بچه که بودیم ... مثلاً چهار پنج ساله .... مامان من و بهناز را با هم می برد حمـ ـام. وقت هایی که ناهیدجون و بقیه می رفتند مسافرت. وان آب را پر می کرد و ما دوتا را عین دوتا جوجه مرغابی هل می داد داخل آن. آنقدر جیغ می زدیم و آب روی سر و کله هم می پاشیدیم که وقتی بیرون می آمدیم از خستگی خوابمان می برد. در حالی که من یک تکه شکلات گنده هم توی دستم گرفته بودم. حالا اگر زن مهرداد می شدم و بچه دار می شدم بچه ام لذت های زندگی اش خیلی فرق می کردند. همه چیز داشت....البته علیرضا گفته بود ممکن است بی پول و ورشکسته شود. خب من که زندگی ام بهتر می شد. می رفتم بیرون و بعد از گذراندن یک تجربه ترسناک دوباره روی خوش زندگی را میدیدم ولی او تازه اول سختی هایش بود. کیارش رفته بود، حتماً کلی هم به خاطر انتخاب من تحت فشار می ماند و اگر مشکلات مالی هم بودند که نور علی نور می شد. باید حواسم را جمع می کردم تا احساس نکند من درکش نمی کنم. خب مردها معمولاً وقتی دچار مشکل می شوند چه جوری اند؟ مهرداد حتماً از آن مردهاییست که ساکت و بداخلاق می شوند. وای نه. بداخلاق نه. من ازش می ترسم.
    خودم را خشک کردم و با همان حوله از حمـ ـام بیرون آمدم. لباس ها را چپاندم توی لباس شویی قدیمی مدل آبسال و روشنش کردم. لباسشویی تلق و تلوقی کرد و خاموش شد. به زحمت روی زمین نشستم و سعی کردم دوباره راهش بیندازم ولی اتفاقی نیفتاد. سعی کردم درش را باز کنم ولی تا وقتی کارش تمام نمی شد در قفل می ماند. عصبی لگدی بهش زدم و برگشتم توی اتاق. حالا هیچی نداشتم بپوشم. به پیرهن و شلوارهای توی کمد نگاه کردم. به نظر نمی رسید اندازه من باشند. این کلوئه هرکی بوده خیلی لاغر و قد بلند بوده. یک پیرهن برداشتم و پوشیدم ولی دکمه های بالایی روی هم نمی آمد. لعنت به این سیـ ـنه ها که هرچی هم لاغر می شدم باز جا داشت لاغرتر بشود. شلواری را برداشتم و پوشیدم. پاچه هایش قشنگ دو وجب بلندتر بود. لوله شان کردم بالا و موهایم را به زحمت صاف کردم. زندگی بدون امکانات اولیه واقعاً سخت بود. شاید مهرداد هم بعد از ازدست دادن پولهایش فکر کند امکانات اولیه اش را از دست داده و سختش بشود. هرچند امکانات اولیه او برای من تجملات حساب می آمد.
    برگشتم توی سالن جمع و جور و به موکت خاکستری زیر پاهایم نگاه کردم. حتی یک دمپایی روفرشی هم نبود که کف پاهام سیاه نشوند. دوباره شماره مرد ساعت گو را گرفتم و مرد گفت ساعت یازده بامداد ساعت یازده بامداد.
    این همه دور خودم چرخیده بودم و فقط دو ساعت گذشته بود. حالا باید چه کار می کردم؟ دوباره افتادم به جان لباسشویی ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. اگر مهرداد می آمد اینجا با این لباس حتماً حسابی به من می خندید. جلوی آیینه به خودم نگاه کردم. یک پیرهن یقه انگلیسی زنانه بود که دکمه هایش عین پرانتز از هم باز مانده و سرشانه هایش هم افتاده بود. کلوئه درشت و استخوانی بوده ... یک دختر درشت اما لاغر. شبیه مانکن ها. خب من در مقابلش یک کوفته درست و حسابی بودم یا به قول مهرداد فندق.
    سعی کردم تجسم کنم وقتی کنارش می ایستم چطور به نظر می آییم. من تپلی و گرد، او قد بلند و چهارشانه. اگر کفش پاشنه بلند بپوشم شاید کمی تفاوت قدمان کمتر به چشم بخورد. ولی آن روز که توی اتاق من را به خودش چسباند یک جور خوبی بود. عین یک گربه ی چاق بودم که دور یک تنه درخت چسبیده بود. حتی خودم هم از این تصویر خنده ام گرفت. او هم حق داشت اگر می خندید.
    تلفن زنگ خورد و آنقدر تند دویدم طرفش که کف پاهایم به خاطر محکم کوبیده شدن روی زمین درد گرفت. گوشی را برداشتم. صدایش آرامبخش بود. گفت: سلام
    گفتم: سلام
    - خوبی؟
    - ممنون شما خوبی؟
    - منم خوبم. خوب خوابیدی
    نشستم و لبخند زدم: بله خوب بود، ش...ما ...
    - جات خالی
    لـ ـبم را دندان گرفتم و بحث را زود عوض کردم: این لباسشوییه خرابه اینجا ....
    - خرابه؟
    - آره لباسام رو ریختم داخلش بشوره خاموش شد. الان لباسام با پودر لباسشویی و آب مونده داخلش
    - همش رو ریختی؟
    دهن باز کردم بگویم آره که به نظرم رسید لحنش یک کمی عجیب است. انگار خنده اش گرفته باشد. وای خدایا ... گفتم: نه نه همش رو نریختم. حالا بازم نگاش کنم ببینم
    - نه نه دست نزنی ها ... برق میگیردت بعد من بیچاره میشم
    دوباره لحنش یک جوری شده بود. یک جور شیطنت بار. خندیدم: خوبه که ... برق منو بگیره تاکسودرمی میشم تو همین حالت
    خندید: آره موهات عین فنر بپره بالا ... لبات هم از هم باز بمونه ... بانمک میشی ولی من ترجیح می دم تو رو همین طوری خشک نشده داشته باشم
    داشت وارد یک چیزهایی می شد که من سختم بود درباره اش حرف بزنم. گفتم: من خوبم نگران نباش ... از مامان و بابام خبری نیست؟
    ساکت ماند. ناراحت شد؟ خب پس وقتی چیزی که دلخواهش نیست ازش بپرسم حتماً ساکت می ماند. گفتم: آهان نمی شه بری پیششون ... باشه مهم نیست ... کجایی؟
    انگار دوباره حالش خوب شد که با لحنی آرام گفت: توی پارکینگ هتل ... گفتم حالت رو بپرسم ...
    بی مقدمه گفتم: هتل؟ آنا رو نمی بینی؟ یعنی با هم نیستین الان دیگه؟
    - نه ... چطور؟
    - هیچی
    ولی واقعاً هیچی نبود. آناهیتا عین خوره توی ذهنم وول می خورد و وقت و بی وقت مضطربم می کرد. عذاب وجدان داشتم که با شوهرش حرف می زنم. می ترسیدم که دلش بشکند و بعد بلای بدی سرم بیاید و یک گوشه کوچولوی ذهنم هم بهش حسادت می کردم.
    گفت: دیشب رفتم دیدمش
    قلـ ـبم ریخت. این یعنی ... خب حق داره ... هنوز زن و شوهر هستن ... اصلاً شاید هم منصرف شده باشه ...
    - اوهوم
    - رفته بودم لباسام رو بردارم. شادی؟
    - بله؟
    - هنوز نگرانی به خاطر بودن یه زن توی زندگی من یا چیز دیگه ای هست که من ازش خبر ندارم؟
    نفس کشیدم و به خاطر تنگی لباس نفسم تنگ شد. دکمه بالاییش را باز کردم: نمی دونم. یه جورایی حس خوبی ندارم که وقتی هنوز جدا نشدین
    ساکت ماند ولی من حرفم تمام شده بود.
    گفت: من الان وضعیت خیلی سختی رو تجربه می کنم. دردسرهام زیاده، شرکت به مشکل برخورده ... پرونده کیارش هم هست ... تو هم وضعیتت معلوم نیست ... آنا هم به این راحتی با قضیه جدایی کنار نمیاد .... نمی خوام یه مشکل به مشکلاتم اضافه بشه وگرنه من و آنا عملاً از هم جداییم فقط کارهای قانونیش مونده که منتظرم از این پادرهوایی دربیاییم همه مون و بعد برم دنبالش
    - خب .... همین که میگی ....با قضیه طلاق راحت کنار نمیاد ... این منو نگران میکنه
    لحنش مهربان شد: این مشکل تو نیست. بذار خودم نگرانش باشم
    - نه ... منظورم اینه که
    - عذاب وجدان داری؟
    نفس راحتی کشیدم: آره
    - نداشته باش. چه تو بودی چه نبودی، چه من ... نسبت به تو احساسی داشتم چه نداشتم ما از هم جدا می شدیم. این یه مشکلیه بین من و زنم و خودمون حلش می کنیم. تو نگران نباش
    گفت من و زنم .... و حس بدی پیدا کردم. حس آدمی که نشسته وسط زندگی مهرداد و زنش. غمگین شدم...اگرچه این حرف را ناخودآگاه زده بود ولی به هرحال انگار هنوز او را زن خودش می دانست.
    گفتم: مطمئنی واسه این کار؟
    خندید: نکنه علی اومده پیشت؟
    - ها؟
    - هیچی ... آره مطمئنم عزیزم مطمئن. تو هم نگران نباش ... خب جز مشکل بی لباسی دیگه مشکلی نداری؟
    صورتم داغ شد. هیچی نگفتم.
    آرام گفت: اونجا چیزی هست بپوشی یا نیست؟
    - هست ... من که گفتم همه لباسام رو ...
    - اونجوری که دستپاچه شدی فکر کنم همه لباسات رو ریختی داخل ماشین. البته ...
    سعی کرد خنده اش را بخورد. گفتم: چی شد؟
    - هیچی ... لبـ ـاس زیـ ـر که به اندازه کافی داری
    - خدافظ
    گوشی را کوبیدم سر جا. اگر زنگ می زد جواب نمی دادم. بی ادب ... چه خوب هم یادش مانده هیجده تا شورت برای من خریده. فک کن. هیجده تا. سلیقه اش هم خوب بود. رنگ هایش ملایم بودند. جیغ نبودند. نشسته انتخاب کرده یا همین جوری برداشته؟ وای خدا ... دوباره زنگ خورد. یکی ... بردارم ... دوتا ... برندارم ... سه تا ... برداشتم: بله
    - ببخشید. فقط نگرانتم سرما بخوری یه وقت
    - نمی خورم. لباس بود اینجا. کلوئه کیه؟
    متعجب گفت: کلوئه؟!
    - بله
    - چطور؟
    - لباسای اون رو پوشیدم. البته دوستت گفت لباسای اونه
    باز خندید.
    حرصی گفتم: چیه؟
    - اندازه شد؟
    لـ ـبم را دندان گرفتم و محکم فشار دادم
    دوباره با خنده گفت: معذرت می خوام ولی واجب شد بیام ببینمت
    اخم کردم: خیلی بدی ... من روی این چیزا حساسم
    لحنش ملایم شد: الهی ... حساس نباش...من که دوس دارم
    تند تند پلک زدم و آب دهنم را خوردم.
    گفت: خب باشه هیچی نگو ... مراقب خودت باش. به اون ماشین هم دست نزن ... باشه؟
    ساکت ماندم.
    آرام گفت: فندق؟ میشه بهت بگم فندق؟
    - نه خیرررر
    - کپل چطور؟
    - ....
    - تپل چی؟
    نالیدم: اذیتم نکن ...
    خندید: اوخ چه ملوس ... من برم ... کاری نداری؟
    - نه
    - هیچی؟
    - نه
    - مطمئنی؟
    گیج شدم. خیلی نرم و مطمئن و آرام گفت: می بـ ـوسمت
    نفسم را تند بیرون فرستادم: مواظب خودت باش
    - آهان این شد. باشه تو هم. خداحافظ
    گوشی را گذاشتم و گونه ام را باز چسباندم به پنجره. خیلی پاستوریزه بودم؟ لابد.
    کیف می کرد سر به سرم بگذارد ولی من خوشم می آمد. سر به سر گذاشتن هایش به اندازه بود. ملی می گفت آرسام بعضی وقت ها شوخی های خرکی می کند. می دانستم منظورش چه جور شوخی هایی هست. خوب بود که بلد بود چه طوری سر به سرم بگذارد. خندیدم و یک دفعه از خودم وا رفتم. یادم رفته بود درباره خوابم بهش بگویم.

    ****
    گوشی را قطع کردم و راه افتادم طرف شرکت. با وضعی که دیشب پیش آمد مطمئن بودم آنا پیدایش نمی شود. حالا فقط من بودم که تمام مشکلات را یکجا به دوش می کشیدم. همایون که درگیر ضرری بود که به خودش و ما زده بود، اگرچه باید می فهمیدم او چرا خواسته اسم شرکت ها را دربیاورد. او هم به اندازه من مدارکی داشت که بتواند قاتل را پیدا کند؟ باید یک بار با انوری راجع به چیزهایی که تا الان داشتنشان قطعی شده بود حرف می زدم. مدارکی که کمک می کرد یک فرضیه مطمئن از قتل بسازیم. و خوب بود که توی این شلوغی های تنش زا با فندق حرف می زدم وگرنه من هم می بریدم. بد هم می بریدم.
    نرسیده به شرکت شماره ترنم روی گوشی ام افتاد. یک گوشه نگه داشتم: بله؟
    - وای خدا رو شکر ... چرا جوابم رو نمیدین آقای دولتشاه؟
    لحنش دلخور نبود. نگران و دستپاچه بود. گفتم: خیلی گرفتار بودم چی شده؟
    - شادی کجاست؟ یعنی بلایی سرش اومده؟
    کلافه آه کشیدم و سرم را تکیه دادم به صندلی ماشین: نمی دونم. منم مث شما. واسه این زنگ زدین؟
    ساکت ماند. به ساعتم نگاه کردم. نزدیک ظهر بود. باید با انوری هم هماهنگ می کردم برویم سراغ فرحی.
    گفتم: خانم سهروردی؟
    - من باید شما رو ببینم
    - واسه چی؟
    - میخوام ببینمتون
    لحنش دستوری بود. گفتم: برای چی؟
    ساکت ماند و مجبور شدم بگویم: باشه کجا؟
    - می تونید بیایید دانشکده؟
    - کی؟
    - همین حالا اگه بیایید خوبه ...
    گفتم: نمی فهمم
    - باید ببینمتون
    کلافه دست کشیدم روی صورتم: باشه دارم میام
    ماشین را روشن کردم و راهی را که آمده بودم برگشتم. به انوری پیامک دادم خودش را برساند. این لحن ترنم نگرانم می کرد. فقط همین مانده بود که او هم بشود یک معمای تازه میان این ماجرای پیچیده. ایمدوار بودم این طور نباشد. نزدیک دانشکده ماشینم را پارک کردم. انوری جواب پیامکم را نداد برای همین قبل از پیاده شدن به انوری زنگ زدم. گفت: دفتر علی هستم. رفتی؟
    دفتر علیرضا خیلی به دانشکده نزدیک بود. گفتم: دارم میرم
    - نمی تونم بیام. کلاً ملاقات تو کار درستی نیست. الان پیش علی هستم هرچی شد خبرم بده
    - باشه
    دوباره سوار ماشین شدم و راه افتادم. جلوی دانشکده به ترنم زنگ زدم و زود خودش را رساند جلوی ورودی. نگران بود و مدام دور و برش را نگاه می کرد. آرام گفت: ببخشید اینجوری گفتم، من چند روزه دنبالتون هستم باید یکی رو ببینید
    زل زدم بهش: کی؟
    دوباره دور و برش را نگاه کرد و صبر کرد دو نفر از دانشجوها از ما دور شوند: الان میام
    این پا و آن پا کردم. رفت و با آن یکی دوستش و یک پسر دیگر برگشتند. اسم دوستش چی بود؟ ملینا ... پسر جلو آمد و اخم کرده و طلبکار نگاهم کرد: شما دولتشاهی؟
    این یکی هم مثل دخترک بی ادب بود. گفتم: شما؟
    ترنم گفت: آرسام دوست ملیحه
    آهان اسمش ملیحه بود. خب حالا دوست پسـ ـر ملیحه چه ربطی به من داشت و چرا این قدر از دستم عصبانی بود؟ گفتم: خب؟
    ترنم گفت: باید بریم یه جای خلوت
    آرسام که معلوم بود پنج شش سالی بزرگتر از ملیحه است گفت: نمی خواد
    بعد راه افتاد به سمت پیاده رو. ملیحه گفت: آرسام تو رو خدا
    من سر جای خودم ایستادم. ترنم نگاهی به من انداخت و بعد به ملیحه. ملیحه رفت دنبال دوستش و ترنم گفت: آرسام یه کمی از دست شما عصبانیه ...
    - چرا؟
    خودشان برگشتند و آرسام گفت: چون شما دزدی
    ملیحه دوباره دستپاچه شد و گفت: آرسام خواهش می کنم کلی حرف زدیما
    ترنم گفت: آرسام دوست فرشاده ... فرشاد متقی ... اونا یه طرحی داشتن که انگار بردن ثبتش کنن ولی شما اون رو بی اجازه برداشتین
    زل زدم توی صورت پسرک که طلبکارانه نگاهم می کرد. سر در نمی آوردم چطوری دوست ملیحه .... دوست شادی .... وسط این ماجرا بودند.
    ملیحه گفت: فرشاد فکر میکرده که ممکنه شادی هم از کارهای شما باخبر باشه ... واسه همین آرسام ...
    حرفش را ناتمام گذاشت و دلخور به آرسام نگاه کرد: منم انداخته وسط بازیشون
    به آرسام نگاه کردم: می خواستی با شادی دوست بشی بفهمی قضیه چیه آره؟
    ملیحه دلخور نگاهم کرد. ولی واقعیت همین بوده و دیده شادی محل نمی دهد پس به ملیحه قناعت کرده. ترنم گفت: الان مساله چیز دیگه ایه
    همه مان به ترنم نگاه کردیم. و ترنم به آرسام نگاه کرد: بگو دیگه
    آرسام دست کرد توی جیبش: فرشاد می خواد شما رو ببینه
    بالاخره فرشاد متقی پیدا شد و خوب بود که بالاخره یکی از آدم های مشکوک پرونده پا پیش گذاشته بود. رفتم جلوتر: خب بیاد ببینه، این کارا چیه؟
    ملیحه گفت: نمی تونه این جوری بیاد. می ترسه
    منگ نگاهشان کردم و آرسام گفت: خودش توضیح میده
    - الان کجاست؟ از چی می ترسه؟
    آرسام کلافه آه کشید و گوشی اش را درآورد و به یک نفر زنگ زد و با هم حرف زدند. بعد به من نگاه کرد: آره اینجاست
    تا اینجا فکر می کردم فرشاد متقی هم خودش یک پای قضیه کارگاه است. او بوده که زویا را فرستاده جاسوسی و این طور که معلوم است ملیحه را هم از این طرف فرستاده اند. باید می فهمیدم او کجای قضیه شرکت یاسر نشسته است. اگر زویا را او فرستاده جاسوسی چطور آناهیتا زویا را فرستاده زندان شادی را تهدید کند؟ الان زویا کجاست؟ فرشاد از کی یا چی می ترسد؟
    آرسام آمد نزدیکم و گفت: یک ساعت دیگه یه جایی بگین فرشاد هم بیاد
    آدرس دفتر علی را دادم و خواستم بیشتر توضیح بدهد ولی گفت: خودش میگه بهتون
    بعد دست ملیحه را گرفت و رفتند. ترنم هاج و واج نگاهمان کرد. گفتم: می خواستین این رو بگین؟
    منگ نگاهم کرد: بله ... اینا فکر می کنن اگه خودشون بیان شرکت ممکنه اتفاق بدی براشون بیفته. همین حالا هم ملیحه کلی آرسام رو پخت که بیاد ملاقات شما، ما نگران شادی هستیم.... واقعاً طرحشون رو شما دزدیدین؟
    الان باید چی می گفتم؟ دزدی که شاخ و دم نداشت. بعضی ها فکر می کنند دزدیدن یک طرح بزرگ هنر است. دزدیدن یک پول قلنبه افتخار است. اینجا فقط دزدهای کوچک از دزد بودنشان خجالت می کشند. دزدهای گردن کلفت به هوش و نبوغ خودشان می بالند. سر تکان دادم: من در جریانش نبودم ولی بله
    آه کشید: طفلک شادی .... الان کجاست؟
    - پدرتون دیگه ....
    - نه ... یه مدت کانتکت داشتیم ولی الان خوبه ... یه امانتی هم پیش من دارید
    - چی؟
    - اون پولی که پیش من بود .... یه مقدارش هنوز مونده ....
    زل زدم توی چشم هایش. سرش را زیر انداخت.
    گفتم: اوکی. اون مال من نیست دیگه. مال شادیه. شاید هم نخوادش دیگه
    متعجب نگاهم کرد. نگاهی به ساعتم انداختم: ممنون .... امیدوارم بتونم جبران کنم. حالا برم به قرار برسم
    سری تکان داد و گفت: واقعاً نمی دونید شادی کجاست؟
    مکث کردم. توی چشم هایش نگرانی موج می زد ولی نمی توانستم ریسک کنم: نه
    سری تکان داد و خداحافظی کرد و رفت. سوار ماشین شدم و دو خیابان بالاتر پیاده شدم. انوری و علی داشتند با هم درباره چیزی حرف می زدند که انگار خیلی هم خنده دار بود. جنس صمیمیت علی و انوری را خوب می شناختم. مثل رابطه خودم با علی بود. البته قبل از همه این اتفاقات. وارد دفتر که شدم هردوشان نگاهم کردند. علی هنوز انگار از دستم دلخور بود. خنده اش کمـ ـرنگ شد. انوری ولی خندان آمد جلو و دست داد: چی کار داشت؟ نگران دوستش بود؟
    دست کردم توی جیبم و مقابل علی ایستادم: ماشین لباسشویی خونه خراب شده، نگفته بودی کلوئه هم اونجا بوده
    انوری اول به من و بعد به علی نگاه کرد. علی نیم نگاهی به انوری انداخت و دستی پشت موهایش کشید. همیشه موقع حرف زدن درباره چیزی که خوشایند نبود همین کار را می کرد.
    چرخید طرف در اتاق و گفت: من برم چایی بیارم
    نشستم مقابل انوری.
    پرسید: کلوئه کیه؟
    متعجب نگاهش کردم. یعنی فقط من کلوئه را می شناختم؟ گند زده بودم اساسی. گفتم: قضیه اش طولانیه. ترنم رو دیدم
    متوجه شد بحث را عوض کرده ام اما روی خودش نیاورد: خب؟
    به ساعتم نگاه کردم: یه بیست دقیقه دیگه فرشاد میاد اینجا
    ابرو به هم گره کرد: متقی؟ کجا بوده؟
    تکیه دادم به مبل: نمی دونم. دوستش گفت خودش میاد توضیح میده. ظاهراً دوستش میشه رفیق ملیحه ... دوست شادی
    دستی به چانه اش کشید: جالب شد. پس این پسر همه جوره شما رو تحت نظر داشته
    پوزخند زدم و سری به تاسف تکان دادم: آره
    علی برگشت توی اتاق و فنجان های چایی را گذاشت مقابلمان. انوری گفت: متقی پیدا شد
    او هم تعجب کرد: واقعاً؟
    نشست و به من نگاه کرد
    - میادش حالا
    در سکوت چایی را خوردیم. هرکداممان توی یک فکر بودیم. علی حتماً فکرش پیش حرفی بود که من زده بودم. دمغ شده بود. باید از دلش در می آوردم. انوری گفت: امروز بریم سراغ فرحی .... باید بفهمم اون کجای قضیه است
    علی گفت: فکر می کنی بهتون بگه توی این ماجرا چه نقشی داشته؟
    انوری گفت: نمی دونم. هرچیزی ممکنه ... ولی حس می کنم فرحی یه مهره سوخته است
    پرسیدم: چرا؟
    انوری گفت: اون واریزی که فرحی به حساب های مختلف داشته ... که تهش میرسیده به فروتن ... مال قبل از قتل کیارشه ... بعدش هم هیچ کار خاصی انجام نداده .... نمی دونم اگر مهره اصلی بود بالاخره یه ردپایی ... یه حرکتی ...
    گفتم: شاید می دونه ممکنه تحت نظر باشه و احتیاط کرده
    - شاید ... آهان راستی اون دوتا مـ ـستخدمه رو هم پیدا کردم
    - خب
    - هیچی ... چیز خاصی ازشون در نیومد ... کم کم دارم شک می کنم که قاتل بیرون خونه منتظر بوده و اصلاً توی مهمونا نبوده
    به صورتم دست کشیدم: من خیلی گیجم. از یک طرف همایون میگه یه عده به خاطر زمین زدن ما نقشه کشیدن و طرح کارگاه رو انداختن به ما و بعد کیارش رو کشتن که زهر چشم بگیرن. اگه این طور باشه ممکنه فرشاد متقی و زویا هم جزو همونایی باشن که همچین نقشه ای کشیدن. از این طرف حس می کنم آناهیتا زویا رو فرستاده زندان که شادی رو تهدید کنه ولی خب منافع آناهیتا با ما یکیه و قاعدتاً نمی تونه مقابل ما و جزو اون کسایی باشه که می خواستن ما رو بکوبن زمین. حالا هم فرشاد متقی که خیال می کردیم زویا رو کشته یا فراری داده خودش با پای خودش داره میاد اینجا ... چون می ترسه ...
    علی گفت: لزومی نداره همه اینها به هم ربط داشته باشه
    نگاهش کردم. خونسرد فنجان چاییش را برداشت و خورد: یه وقتایی یه عده با هم منافع مشترک دارن و ناخواسته دارن به نفع هم کاری میکنن بدون اینکه از هدف همدیگه باخبر باشن
    سر تکان دادم و به انوری نگاه کردم: تو چی میگی؟
    تکیه داد به مبل: منم همین فکر رو میکنم. احتمالش هم هست یکی این وسط از خیلی چیزا باخبر بوده و از همه اش به نفع خودش استفاده کرده
    - دوسـ ـت دختر کیارش؟
    - آره ... قضیه زندان هم همین بود. اگه بهش دقت کنی می فهمی که یه جاهایی شادی مهره ما بود که ندونسته داشت کمک می کرد پری ماه فرار کنه. این وسط یه کاتالیزور داشتیم به اسم موشـ ـرابی که از همه این اطلاعات خبر داشت. می دونست که شادی مهره ماست. می دونست پری ماه داره فرار می کنه و می دونست که محبوبه خبرچین همکارای ماست و با اطلاعاتی که موشـ ـرابی داشت اون نقشه رو کشیدیم و عملی کردیم. این وسط یکی از همه چی خبر داره و راحت داره نقشه هاش رو جلو می بره
    دوباره ساکت ماندیم و انوری بی هوا گفت: از خانم رفعت چه خبر؟
    نیشش باز شده بود. زیرچشمی به علی که حواسش به جای دیگری بود نگاه کردم: نرفتم شرکت. یک راست اومدم اینجا
    علی خیلی پکر بود. دلم می خواست ازش بپرسم چرا اسم کلوئه این قدر پریشانش می کند ولی جلوی انوری نمی شد.
    بحث هایمان نیمه تمام ماند چون منشی گفت که متقی آمده است. انوری خواست که اول خودم ملاقاتش کنم و مطمئن شوم که قصدش جاسوسی نیست و این کار سختی بود.
    از اتاق رفتم بیرون به فرشاد متقی که تنها آمده بود نگاه کردم. از من دو سه سال کوچکتر بود. مرتضوی گفته بود دانشجوی دکتراست. یک پسر ریزه میزه و خیلی جدی. باهاش دست دادم و برخلاف دوستش آرسام که طلبکار بود، دستم را محکم فشرد. نیم نگاهی به منشی کرد و گفت: میشه بریم یه جای خلوت؟
    هدایتش کردم توی یک اتاق دیگر و گفتم: بفرمایید
    وسط اتاق ایستاد و به دور و برش نگاه کرد. بعد چرخید طرفم و گفت: من نگرانم
    البته این چیز تازه ای نبود. من هم نگران بودم. همه مان نگران بودیم. این پرونده خیلی ها را درگیر خودش کرده بود. خواستم بنشیند و رو به رویش نشستم: ببینید ... من واقعاً متاسفم به خاطر اون طرح ها و نقشه هایی که ...
    دستش را بالا آورد: اونا دیگه مهم نیستن ... من نگران زویا هستم
    تکیه دادم به صندلی و خیره شدم توی چشم هایش. من چشم های نگران را می شناختم. راست می گفت یا آنقدر باهوش بود که خوب نقش بازی می کرد.
    گفتم: میشه دقیقاً بگید چه اتفاقایی افتاده؟
    برای چند ثانیه زل زد به شیارهای ظریف و نازک روی میز بعد بدون آن که حرفی بزند انگشت کشید روی شیارها و ابروهایش در هم گره خوردند. هنوز خیره به صورتش منتظر بودم ببینم توی سرش چی می گذرد. بالاخره انگشتش را روی میز متوقف کرد و گفت: این چیزایی که توی روزنامه ها نوشته درسته؟
    - کدوم چیزا؟ توی روزنامه ها خیلی چیزا می نویسن
    - درباره این خانوم که متهم به قتله .... اینکه شما .... دارین کمکش می کنین
    نمی فهمیدم کمک کردن من به شادی به کجای قضیه من و او ربط دارد. این حرفش باعث می شد شک کنم که واقعاً از چیزی می ترسیده یا برعکس به دروغ اینها را گفته تا من را خام کند و خبری از شادی بگیرد.
    نفسم را محکم بیرون فرستادم: شما واسه چی غیب شدی؟ حالا دنبال چی هستی؟
    نگاهم کرد و باز ساکت ماند. کم کم عصبی می شدم. تکیه دادم به صندلی و دست هایم را قفل کردم توی هم و روی میز گذاشتم. نگاهش میخ شد به دست هایم: شما آدم مطمئنی هستید
    - از چی؟ از چی مطمئن هستم
    به دست هایم اشاره کرد: شما وقتی پشت میز مذاکره میشینی مطمئنی که حتماً برد با شماست. این دستا همین رو میگه
    درست حدس زده بود ولی ربطش را به دست های قفل شده مقابلم نمی فهمیدم. همان طور تکیه داده به صندلی بدون این که حرکتی اضافه بکنم گفتم: شما دنبال اعتماد کردنی؟ به نظرت من آدم قابل اعتمادی نمیام؟
    دوباره به چشم هایم نگاه کرد و گفت: فکر می کردم شادی با کیارش رابطه داره. می خواستم از طریق اون بفهمم که شما با نقشه های دستگاههایی که من طراحی کردم چه کار میکنید
    - واسه همین آرسام رو فرستادی جلو که با دوستش آشنا بشه
    ساکت ماند ولی سرش را به تایید حرفم تکان داد.
    - خب؟
    آه کشید: من و زویا دو سال بود که نامزد بودیم. منتظر بودم کارهام درست بشه و بعد ازدواج کنیم .... طرح ها رو چند جا نشون داده بودم .... می خواستم روی طرحام سرمایه گذار پیدا کنم و نزدیک بود که قرارداد ببندم ولی قبلش واسه محکم کاری بردم ثبتشون کنم که بعدش اون اتفاقا افتاد ... زویا هیچی نمی دونست .... هیچی ... اگه بمیره من خودم رو نمی بخشم
    کلافه آه کشیدم: درست حرف بزن بدونم چی به چیه
    درمانده نگاهم کرد: وقتی دیدم از طریق شادی بهشتی نمی تونم بفهمم چی به چیه زویا رو فرستادم جلو ... زویا نمی خواست بیاد توی شرکت شما ... اصلاً نمی دونست چه بلایی سر طرحام اومده... می ترسیدم بهش بگم و ول کنه بره ... نامزدیمون رو به هم بزنه .... که روزبه سرمد رو دیدم
    سرش را پایین انداخت. خجول و شرمنده. تا ته ماجرا را خواندم. روزبه سرمد از آن مردهایی بود که نان ظاهرشان را خوب می خوردند. زن ها زیادی دور و برش می پلکیدند چون یک جاذبه پنهان برای آنها داشت. ظاهر متناسب، درآمد عالی و رفتاری که معمولاً خیلی از زن ها می پسندند. نکته سنج ... با حرف هایی که دوپهلو هستند .... همراه با لبخندهای دلبرکش .... ولی نه آنقدر رو و واضح که طرف دلزده بشود ... نگاه هایش روی زن ها هیز نیست .... طرف را به اشتباه می اندازد .... هر دختری را به اشتباه می اندازد ... که فکر کند من تک هستم .... ویژه هستم ... و این مرد فقط حواسش به من است. فرشاد زویا را فرستاده دم دست گرگ به این امید که سر از کارهای ما دربیاورد.
    پوزخند زدم: نامزدت رو فروختی به یه نقشه؟
    پشیمان لب به هم فشرد: من فکر نمی کردم زویا باهاش ....
    نفسم را ممتد بیرون فرستادم: چطوری با سرمد آشنا شدی؟
    همان طور سر به زیر گفت: توی یه مهمونی ... من و زویا با هم بودیم. حس کردم چشمش زویا رو گرفته ...اصلاً چون می دونستم حسابدار شرکت شما توی اون مهمونیه رفتیم. نمی خواستم زویا رو جلو بفرستم، می خواستم با خودش وارد معامله بشم ولی خب وقتی دیدم زویا ... به نظرش جالب ... اومده .... خودم زویا رو ترغیب کردم بگه دنبال کار می گردم. دو روز بعد سرمد بهش زنگ زد و خواست بیاد شرکت شما. وقتی زویا رفت و یک ماه موند بهش راجع به قضیه طرح هام و اینکه فهمیدم دست شماست گفتم. خب عصبانی شد. توقع نداشت من ازش این جوری استفاده کنم ولی من نیتم بد نبود ...
    نگاهم کرد و ملتمسانه گفت: باور کنید
    باز پوزخند زدم: خب
    فهمید که یک کلمه از حرف هایش نتوانسته قانعم کند که همچین کار کثیفی با نامزد خودش بکند.
    گفت: ولی قبول کرد به من بگه چه اتفاقایی اونجا می افته .... در عوض ...
    نگذاشتم ادامه دهد: در عوض به انتقام بازیچه شدن با سرمد ریختن روی هم و از شرکت من اختلاس کردن
    باز سر به زیر انداخت و ساکت ماند.
    دستم را گذاشتم روی میز و خم شدم جلو: قمار بدی کردی
    آب دهنش را فرو خورد: ولی من ...
    - تو چی؟
    - زویا گفت شما در حال ساخت و ساز کارگاه هستین ... به خودم جنبیدم و طرح رو به یه قیمت مفت فروختم به یه سرمایه دار
    پس او هیچ ربطی به شرکت یاسر ندارد؟ چطور این را بفهمم؟ پرسیدم: همونی که خبرش رو توی روزنامه زده بودن؟
    سر تکان داد.
    گفتم: این شرکت مال کیه؟ از کی باهاشون آشنایی؟
    توی چشم هایم خیره ماند. نمی فهمید منظورم چیست. برای همین گفتم: منظورم اینه که این طرحا رو شخصاً بازاریابی می کردی بفروشی یا کسی شما رو معرفی کرد به این آدم؟
    شانه بالا انداخت: نه من خودم چند نفری رو دیده بودم. قبل از این که ثبتشون کنم. پیشنهاد فروختن طرحام به همین شرکت هم قبل از ثبت طرح ها بود ولی چون مبلغشون مفت بود قبول نکردم. داشتم می گشتم دنبال یه مشتری منصف که مرتضوی اون بلا رو سرم آورد
    با توجه به حرف های مرتضوی و این که گفته بود بهش پیشنهاد داده طرحش را بفروشد به نظر منطقی بود که باور کنم دروغ نمی گوید. انگار یک گره معما باز شده بود. فرشاد هیچ ربطی به شرکت یاسر ندشت. محض اطمینان پرسیدم: سرمایه گذاری که میگی اسمش چیه؟
    - بهرنگ ... عطا بهرنگ
    عطا بهرنگ ... نمی شناختم. حتماً یک سرمایه دار تازه وارد بود. حداقل خیلی وقت نبود وارد کار و حرفه ما شده بود. باید مطمئن می شدم او هیچ ربطی به شرکت یاسر ندارد. به هرحال کار از محکم کاری عیب نمی کرد.
    گفتم: خب بعدش چی شد؟
    - من درگیر ساخت اون دستگاهها بودم و نمی دونستم زویا همچین کارایی کرده. ازش خواستم از شرکت بیاد بیرون ولی وقتی قبول نکرد شک کردم. اومدم سراغش ... ولی دیر شده بود. گفت که با سرمد اختلاس کردن و قضیه لو رفته و با هم دعوامون شد ... فهمیده بودم که با سرمد ریخته ان روی هم ...
    احتمالاً همان مشاجره ای که رفعت دیده بود همانی بود که فرشاد داشت تعریف می کرد.
    ادامه داد: چند وقت بعد رفتم سراغش که بهش بگم اون کارگاهی که چند ساله دنبالش هستم به ثمر نشسته ... بهش بگم که هرکاری کرده ... هرکاری کردم ... همش رو فراموش کنیم و برگردیم به گذشته ولی دیر شده بود. گفت به خاطر اختلاس مجبور شده بره زندان یکی رو تهدید کنه
    حدسم درست بود. از اختلاس استفاده کرده بودند تا زویا را بترسانند و او را بفرستند سراغ شادی.
    - کی خواسته بود همچین کاری بکنه؟
    کلافه از جا بلند شد: نمی دونم. گفت یه مرد ....
    قضیه اختلاس را فقط فروتن می دانسته و آناهیتا. پس کسی که ازش خواسته برود زندان فروتن بوده ...
    گفتم: خب بعدش
    همان طور که لبه صندلی را گرفته و رو به جلو خم شده بود گفت: من فکر کنم اونایی که ازش خواستن بره زندان گرفتنش
    عمیق نفس کشیدم: بشین لطفاً
    نگاهم کرد: نمی تونم خواب و خوراک ندارم. باید پیداش کنم ...
    شروع کرد به راه رفتن: تقصیر منه ... اینا همش تقصیر منه
    - بشین
    آمد طرفم: شما اون دختر رو دوست داری واسه همین داشتی کمک می کردی بیاد بیرون از زندان .... می فهمی من الان چه وضعی دارم
    شاخک هایم به کار افتاد. ممکن است آمده باشد اینجا که بفهمد من از جای فندق خبر دارم؟ چ
    ه نفعی توی این کار می برد؟
    خونسرد گفتم: به هرحال تا کامل همه چی رو نگی نمی تونم کمکی به شما بکنم
    دوباره نشست و امیدوارانه نگاهم کرد. خم شدم رو به رویش: ببین آقای متقی ... اینکه بخوای به حرفات اعتماد کنم یه مقدار غیرمنطقیه ... ولی فرض می کنم همه چیزهایی که گفتی راسته ... از کجا می دونی زویا خودش غیب نشده؟
    دوباره ساکت ماند و زل زد به میز: من می دونم روزبه سرمد الان زندانه ... رفتم ملاقاتش ..... چیزی که فهمیدم این بود که روزبه سرمد زویا رو بازیچه کرده تا اون پول ها رو جمع کنه .... اون پولا پیش خود سرمد هست. زویا هیچی این وسط گیرش نیومده ... واسه چی باید خودش رو غیب کنه
    - سرمد قضیه تهدید زویا رو می دونه؟
    - نه ...
    - از کجا مطمئنی؟
    - اگه چیزی بود ازش استفاده می کرد که بیاد بیرون ... نمی کرد؟ میگفت این اختلاس پاپوش بوده تا بعد برسن به همچین جایی که زویا رو بفرستن واسه تهدید ...
    - خب اختلاس قبل از قتل برادرم بوده ... ولی ما بعد از این اتفاق ازش خبردار شدیم در نتیجه نمی تونه همچین ادعایی بکنه. در ضمن ... به نظر خودت احمقانه نیست که به جای پیدا کردن به آدم توی زندان واسه تهدید شادی این همه نقشه بکشن تا زویا گیر بیفته و بعد بره زندان؟
    - سرمد گفت قضیه اختلاس رو فقط من خبر نداشتم
    راست نشستم و عمیق نفس کشیدم: دیگه کی می دونسته؟
    کلافه سر تکان داد: نمی دونم. به من گفت برم دنبال کسی که معامله ها رو ردیف کرده بوده، ظاهراً یه سری معامله جعلی این وسط بوده ... که به خاطر همونا سرمد تونسته راحت اختلاس کنه .... معامله با شرکتای ورشکسته ... گفت اگه این رو بفهمم که کی پشت ماجراست .... ممکنه کمک کنه، چه کمکی نمی دونم
    بی حرکت به صورت متقی خیره ماندم. سعی داشتم تمرکز کنم. روزبه سرمد توی زندان نشسته و پیش خودش همه چیز را مرور کرده و رسیده اینجایی که ما هستیم. اینکه این قضیه اختلاس یک ربطی به قتل کیارش دارد. اینکه هرکسی این معامله ها را ترتیب داده خودش می دانسته همه شان جعلی اند، پس خیلی راحت می توانسته قضیه اختلاس را هم بفهمد. اینکه این آدم توی سایه هرکی هست از ترتیب دادن معامله ها نفعی می برده که صدای اختلاس او را درنیاورده. اینکه این اختلاس ربط مـ ـستقیمی به قتل کیارش دارد. چون کیارش بوده که پای این معامله ها نشسته، کیارش بوده که الان کشته شده. این معامله ها را دیبا شریف ترتیب داده بود. آنا هم ازشان خبر داشت. کدامشان داشتند از این قضیه نفع می بردند؟ اگر آنا زویا را فرستاده بود زندان پس او قاتل است.
    پرسیدم: شما این همه مدت کجا بودی؟
    - زویا که غیب شد من رو بردن بازجویی ... گفتم که همچین قضیه ای بوده ولی درباره رفتن زویا به زندان هیچی نگفتم
    - چرا؟
    - چون ... چون ... نمی دونستم واقعاً قضیه گم شدنش ربطی به این تهدید داشته باشه یا نه ...
    - چون سرمد بهت گفته بود این اختلاس به قتل مربوطه
    ساکت ماند. بعد شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: من نگرانشم همین
    ملتمسانه سر بلند کرد: شما باید کمک کنی پیداش کنم
    خونسرد نگاهش کردم: چرا باید همچین کاری بکنم؟
    عصبی گفت: چون زندگی من رو به گه کشیدی می فهمی؟ اینا همش به خاطر طمع شما اتفاق افتاده
    همان طور آرام گفتم: درست میگی ما اشتباه کردیم ولی تو چرا نامزدت رو بازیچه کردی؟
    نشست و دست هایش را جلوی صورتش گرفت و گریه کرد. معلوم بود خیلی از لحاظ روانی تحت فشار است. درکش می کردم. گفتم: خیلی خب .... سعی می کنم ....
    همان طور گریان نگاهم کرد: اگه بلایی سرش اومده باشه ...
    اخم کردم: به هرحال بازی های بزرگ تاوان های بزرگ هم داره ... تو دلت می خواسته جزو کله گنده ها باشی .... از دور قشنگه ... هرکی ما رو از دور میبینه فقط پول رو میبینه ... امکانات رو میبینه ولی الان که اومدی وسط گود میبینی که بازی راحتی هم نیست درسته؟
    با کف دست اشک هایش را پاک کرد و آه کشید.
    - طرح ها رو چند به چند فروختی؟
    درمانده گفت: ده به نود
    هیچی نگفتم. ده درصد از سهم یک کارگاه البته برای یک جوان جاه طلب و جویای مقام و پول خیلی هم بد نبود. اما عادلانه اش چهل به شصت بود. چهل درصد مال صاحب طرح و شصت درصد برای صاحب سرمایه. اگر بهش می گفتم سرش کلاه گذاشته اند و یک سال دیگر به بهانه ضرردهی همان ده درصد را هم از چنگش درمی آورند رسماً از پا می افتاد. هنوز خیلی مانده بود از راه ورسم بازی ها توی این کشور سر دربیاورد.
    نفسم را بیرون فرستادم: خیلی خب ...
    یک کاغذ از روی میز برداشتم و شماره تلفنم را رویش نوشتم و سُر دادم طرفش: اگه خبری یا چیزی که فکر کنی به درد میخوره داشتی به من زنگ بزن
    دست گذاشت روی دستم: شما پیداش می کنی؟
    لحنش لبریز از التماس بود. درماندگی از تمام حرکاتش می بارید. سر تکان دادم و دستم را از زیر انگشتانش بیرون کشیدم: سعیم رو می کنم
    ازجا بلند شدیم. تا جلوی در بدرقه اش کردم: نگران نباش
    لبخند محزونی زد و رفت. برگشتم توی اتاق. انوری و علی منتظر بودند.
    انوری گفت: خب
    گفتم: زویا نفوذی متقی بوده، اما خودش خبر نداشته چطوری. در ضمن سرمد فهمیده قضیه اختلاس و قتل به هم مربوطه. تنها کسی که از قضیه اختلاس خیلی قبل از اینا خبر داشته آنا بوده، چون می دونسته معامله ها تقلبی ان. متقی گفت یه مرد زویا رو تهدید کرده که احتمال میدم فروتن بوده باشه ... طرحش رو هم فروخته به کسی به اسم عطا بهرنگ
    انوری سر تکان داد: می دونم. تحقیق کردم. هیچ ربطی به شرکت یاسر نداره، یه سرمایه دار مـ ـستقله
    علی گفت: نکنه این شرکت یاسر اصلاً وجود نداره
    هردومان نگاهش کردیم.
    انوری گفت: در این که فکر چنین شرکتی توی سر یه عده بوده شکی نیست. توی آگاهی هم روی این قضیه تحقیق می کنن
    به من نگاه کرد: البته نه فقط برای قتل کیارش ...
    - پس چی؟
    - یه عده دنبال گرفتن امتیاز واردات مصالح ساختمانی هستن
    - همون خرچرون هایی که همایون میگه؟
    خندید: چه لقب جالبی. به هر حال عطا بهرنگ جزوشون نیست و این کارگاهی هم که زده خیلی جاش محکم نیست. اگه این تشکیلات امتیازهاش رو بگیره و شروع کنه به واردات اون وقت کارگاه زمین می خوره
    علی آه کشید: واسه همینه که هیچ وقت پیشرفت نمی کنیم. همه دنبال منافع خودشون هستن ... هیشکی هم دلش واسه این خاک نسوخته ... یه کارگاه مفت مفت زمین می خوره تا جیب یه عده دیگه پر از پول بشه
    ساکت ماندیم.
    انوری گفت: پس باید با فروتن هم حرف بزنیم ولی قبلش باید بریم سراغ فرحی. باید ربط این دوتا هم پیدا بشه و با دست پر بریم سراغش
    گفتم: بهتر نیست یک بار تمام چیزهایی رو که تا الان درست بودنش قطعی شده مرور کنیم؟
    انوری از جا بلند شد و چند کاغذ آورد. کاغذها را گذاشت جلوی روی من و همان طور که حرف می زد روی کاغذ نوشت: تا الان می دونیم همایون از طریق فرحی فهمیده که یه عده دنبال تصاحب بازار هستند و همایون تصمیم گرفته کارگاه بزنه و جلو بیفته. می دونیم آناهیتا دادخواه قبل از این ماجرا طرح این کارگاه رو به همایون پیشنهاد داده.
    گفتم: پس آناهیتا یا داشته بذر یک نقشه رو می کاشته یا واقعاً هیچ عمدی توی کارش نبوده
    سر تکان داد: به هرحال طرح از طریق مرتضوی به شما رسیده، با توجه به حرفای مرتضوی این طرح ها بی نقشه قبلی به آناهیتا پیشنهاد شدن پس می تونیم نتیجه بگیریم که آناهیتا هم عمدی توی کارش نبوده، البته تا اینجای قضیه.
    گفتم: یکی مرتضوی رو تهدید کرده و گفته زویا کشته شده
    گفت: باید بفهمیم این آدم حقیقت رو به مرتضوی گفته یا از گفتنش دنبال چیز دیگه ای بوده. به هرحال از اون طرف فرشاد متقی صاحب طرح دنبال این بوده که بفهمه طرحش پیش کیه و دارن باهاش چه کار می کنن. اول از طریق دوستش آرسام وارد شده ولی نتونسته چیزی بفهمه. پس نامزدش رو وارد این بازی کرده
    علی پوزخند زد: نامزدش خوب حالش رو گرفته
    سر تکان دادم: زویا و سرمد با هم تصمیم گرفتن اختلاس کنند. زویا به خاطر گرفتن حال فرشاد متقی ... سرمد هم به خاطر منافع شخصی
    علی دوباره گفت: ممکنه سرمد واسه رد گم کنی این کار رو کرده باشه؟
    انوری به من نگاه کرد.
    سر بالا انداختم: نه خودش به متقی گفته این اختلاس به قتل مربوطه پس خودش از هم تازه این رو فهمیده
    انوری ادامه داد: خب ... احتمالاً فروتن از قضیه اختلاس استفاده کرده برای تهدید زویا تا بره زندان و شادی رو مجبور به اعتراف کنه. از اون طرف فروتن و فرحی با هم یک حساب مالی داشتن. حالا باید بفهمیم فروتن و فرحی چه سر و سری با هم داشتن و دیگه این که آیا اینا به شرکت یاسر ربط دارند یا نه
    و زویا فرهمند ممکنه پیش این آدما باشه؟
    علی ر وبه من پرسید: آناهیتا از قضیه جعلی بودن معامله ها خبر داشته؟
    بی اختیار زل زدم توی چشم هایش.
    پوزخند زد: چیه هنوز به من شک داری؟
    انوری گفت: دیبا شریف چرا باید اون معامله ها رو ترتیب بده، کی به تو گفت دیبا این معامله ها رو ترتیب داده؟
    دستی به صورتم کشیدم: ریاضی، مدیر فروش شرکت، خودش به آنا قضیه رو گفته بوده
    - آناهیتا تایید کرده که دیبا پشت ماجرا بوده؟
    - دیشب بهش گفتم و اونم گفت می خواسته ببینه دیبا تا کجا پیش میره و چرا این کار رو می کنه پس یعنی تایید کرد. ممکنه زویا رو دیبا سر به نیست کرده باشه؟
    علی گفت: باید بفهمیم این معامله های جعلی هم به قضیه قتل ربط داشته یا نه و اگر این طور باشه بعید نیست
    سر تکان دادم و فکر کردم زویا الان کجاست؟ زنده است؟ امیدوار بودم زنده باشد. حس می کردم پرونده دارد به خط آخر می رسد. پرونده قتل کیارش. کی ... آرش ... شهریار بزرگ ... همان کسی که قرار بود اسمش جاودانه شود. آن هم با یک کارگاه....کیارش نماد یک آرزو بود. حداقل برای من ... قرار بود کارگاهی بزنیم که به اسم او باشد....یک کارگاه که برای یک عده شغل می ساخت .... یک قدم کوچک بود برای این خاک .... آنهایی که کیارش را خواسته و ناخواسته به خاطر منافع خودشان به سوی نابودی برده بودند .... چندتا کیارش توی این خاک کشته شده بود؟ خونشان خاک را رنگین کرده بود؟ تا ایران ... ایران نشود و جیب خیلی ها با پول خون آلود کیارش ها پر شده بود. علی را بدجور درک می کردم و حالا حتی بیشتر از هر وقت دیگری دلم برای کیارش تنگ شده بود.
    هردوشان بلند شدند. علی گفت: مهرداد؟
    نگاهش کردم. منتظر بودند که برویم. از جا بلند شدم و رفتیم تا یک مهره دیگر روی این شطرنج پرمهره حرکت دهیم.
    توی اتاق ها چرخیدم و باز رسیدم به سالن کوچک خانه. باز همان حال درماندگی زندان به سراغم آمده بود. حالا که تمام هیجان فرار و بعد مهرداد و دوبار نقل مکان از یک مخفیگاه به مخفیگاه دیگر ته نشین شده بود مثل پرنده ای در قفس مایوس و عصبانی بودم. نکند این درماندگی تا ابد در من بماند؟ نکند هیچ وقت آن خاطره های ترسناک زندان از ذهنم نروند؟ آن دست های شبانه که می خزیدند توی لباس هایم. بغضم بزرگ شد و قورتش دادم. فرستادمش ته دلم که خالی شده بود. هم گرسنه بودم و هم نبودم. داشتم با خودم لج می کردم. یا شاید هم نمی خواستم چاق بشوم دوباره. آه کشیدم.
    اگر درب خانه باز بود و فقط می توانستم بروم و یک دور کوچک بیرون این خانه بزنم و برگردم آن وقت شاید کمتر عصبی می شدم. باز دلم هوای مامان و بابام را کرده بود و دلتنگشان بودم. بغض مثل خار سمج و بزرگی توی گلویم نشسته بود و بالا نمی آمد.
    رفتم توی آشپزخانه و به درب چفت شده لباسشویی نگاه کردم. حداقل کاری که می توانستم در این بیکاری های عصبی کننده انجام بدهم شاید باز کردن همین در بود. نشستم جلوی لباسشویی و دکمه هایش را چندبار فشار دادم ولی هیچ خبری نشد. در را محکم به سمت خودم کشیدم. اگر می توانستم بازش کنم و لباس ها را بیرون بیاورم هم خوب بود. خودم می شستم و خشکشان می کردم. پوشیدن یک لباس تنگ آدم را به مرز دیوانگی می رساند. نمی دانم بهناز چطور می تواند هر روز صبح تا عصر گن هایی به آن تنگی بپوشد تا لاغر شود. بهناز .... حالا چه کار می کند؟ نظرش درباره مهرداد چی هست؟ می داند که مهرداد من را دوست دارد؟ ولش کن ... بچسب به در ماشین لباسشویی شادی.
    دوشاخه را از پریز کشیدم و پشت ماشین لباسشویی را وارسی کردم. توی خانه مان هروقت چیزی خراب می شد، که این اتفاق زیاد هم می افتاد چون ... اسباب خانه ما وسایل اسقاطی خانه همایون خان بود .... بابا تعمیرش می کرد. فکر کردن به این جزئیات دیوانه ام می کند. حالا پسر بزرگ آن خانواده به من علاقه مند شده .... خب چطوری این را تعمیر کنم؟ مهرداد ممکن است این چیزها را به رویم بیاورد؟ مثلاً وقتی دعوامان می شود؟ لباسشویی را بغـ ـل کردم و به زحمت تکانش دادم. فقط کمی از جایش تکان خورد....نه این کار را نمی کند.... عقده ای که نیست .... شاید هم باشد .... یا بشود .... دستم را بردم پشت لباس شویی ... سیم هایش را کمی تکان دادم و فشارشان دادم داخل .... چرا باید عقده ای بشود؟ اختلاف همیشه هست ... منکرش که نیستی شادی خانم؟ .... دوشاخه را عصبی به برق زدم .... لباسشویی تلق تلق تکان خورد ... آهان این شد .... بابا همیشه وقتی وسایل برقی را تعمیر می کند اول از همه چک می کند تا ببیند اتصالی کرده یا نه .... اتصالی ... من و مهرداد ممکن است اتصالی بکنیم؟ .... دوشاخه را دوباره بیرون کشیدم و سعی کردم لباسشویی را کمی بیشتر جلو بکشم .... سنگین بود هم به خاطر مدل قدیمی اش و هم به خاطر آب و لباس های داخلش .... مهرداد ده سال از من بزرگ تر است .... شاید فکرهایش ده سال از من قدیمی تر باشند ... کلی هم تجربه دارد و سنگین است .... از تجربه ها البته .... وگرنه من تپل تر هستم .... هی هی شادی به کارت برس باز به خودت گیر نده .... لباسشویی حالا آنقدر جلو آمده بود که بتوانم سیم ها را ببینم .... یک جای سیم ها خوردگی داشت .... با احتیاط سیم را گرفتم و به هم چسباندم ... جریان ضعیف برق .... انرژی انباشته توی سیم ها .... دستم را مور مور کرد .... یک اتفاق کوچک هم می تواند باعث انفجار بزرگی بشود اگر موقعیت جور باشد، اگر حسابی انباشته شده باشد. بعد اختلاف ها رو می شوند. عقده ها شکل می گیرند. آن هم به خاطر یک اتفاق کوچک .... سیم ها را به هم بند کردم .... تکان لباسشویی باعث شده این سیم های فرسوده تکان بخورند و برق از دوشاخه به ماشین نرسد و از کار بیفتد .... آفرین ... حالا شدی یک پا متخصص تعمیرات ..... مهرداد گفت با هم می توانیم تفاوت ها را حل کنیم .... نباید بترسم از اتفاق های کوچک ... فقط باید سر رشته اتفاق را پیدا کنم و نگذارم باعث فاجعه بشوند .... دوشاخه را به برق زدم و لباسشویی کار افتاد. با لبخند بهش نگاه کردم. آفرین شادی .... اگر فکر کنی همیشه یک راهی برای حل هر مشکلی هست. لباسشویی کار افتاد و تکان هایش وحشتناک شدند. ولی ممکن است آن راه بهترین راه نباشد. دکمه خاموش را زدم و در را محکم کشیدم. ناخنم که به خاطر نداشتن ناخنگیر بلند و بی ریخت شده بود گیر کرد به درز در و شکست ولی عوضش در ماشین باز شد. ناخنم خون افتاده بود. با عجله دست کردم توی ماشین و تنم مور مور شد. بدجوری اتصالی داشت و ممکن بود برق من را بگیرد. آب راه افتاده بود کف آشپزخانه. بلند شدم دوشاخه را کشیدم و زنگ تلفن هم همزمان بلند شد. چرخیدم طرف خروجی آشپزخانه ... پا گذاشتم وسط آب های چرک روی زمین و نتوانستم تعادلم را حفظ کنم و لیز خوردم. فقط حس کردم تنم بی حس شد. سنگینی تنه ام را روی دستم احساس می کردم. گاهی هم باید حل مشکل را به اهلش بسپاری. اگر میمردم چی؟ چشمم سیاهی رفت و صدای زنگ تلفن توی گوشم موج انداخت.
    ناخنی را که از ریشه کنده شده بود توی آب چرک کف آشپزخانه می دیدم. ناخن مثل پر کاهی سبک بازیچه آبی شده بود که بی جان کف آشپزخانه دور ناخن می چرخید. نمی توانستم از جا بلند بشوم. تنم بی حس بود. سردم شده بود و تلفن مدام زنگ می خورد. حتماً مهرداد بود. اگر جوابش را نمی دادم می آمد؟ شاید هم علی را می فرستاد. کاش هیچ کدامشان نمی آمدند. الان فقط مامانم را لازم داشتم. من زنده بودم یا از مردن خودم خبر نداشتم؟ شاید هم نزدیک مردنم بود. اگر زنده ماندم حتماً قضیه ناخن هایی را که توی خواب دیدم به مهرداد می گویم. ناخن مانیکور شده ای که از ناخن کسی جدا شده بود و کف حیاط خانه افتاده بود. حالا در این وضعیت یادم می آمد که چرا آن خواب را دیدم. کیارش و دوسـ ـت دخترش توی حیاط خانه بادبادک هوا کرده بودند. یک بادبادک کاغذی و بلند بلند می خندیدند. من توی خانه بودم و آنها از حضور من بی اطلاع بودند. دخترک پشت به من ایستاده بود و کیارش روی تراس خانه بادبادک را توی باد تکان تکان می داد. دختر دست به سیـ ـنه رو به روی کیارش پایین پله ها ایستاده بود و نمی شنیدم به همدیگر چی می گویند. برای یک لحظه ... فقط یک لحظه انگار که حس کرد کسی جایی پشت درخت ها نگاهشان می کند سر چرخاند طرف خانه و من فقط توانستم به اندازه یک سرچرخاندن صورتش را ببینم. بعد عصبی رفت بالای تراس و نخ بادبادک را از کیارش گرفت و رهایش کرد. کیارش مات و متحیر به بادبادکی که رفته بود نگاه می کرد. معلوم بود دختر عصبانی است. دست کیارش را گرفت و او را کشید داخل خانه. وقتی که بالاخره از خانه بیرون رفتند پاورچین تا وسط حیاط رفتم و از آن دختر که هیچ تصویر روشنی ازش توی سرم نمانده بود فقط یک ناخن مانیکور شده باقی مانده بود که روی پله های تراس عمارت باقی مانده بود. ناخن انگشت اشاره .... چطور نفهمیده بود ناخنش کنده شده؟ باید اینها را به مهرداد می گفتم. تلفن باز زنگ می خورد.
    بابا می گوید آدم وقتی موقع مردنش بشود خودش حس می کند ولی من مرگ را حس نمی کردم. در عوض فقط به چیزهای بی معنی و بی ربط فکر می کردم. همان طور که کف آشپزخانه روی دستم افتاده بودم و تنم بی حس شده بود به این فکر می کردم که مهرداد قرار است چطور بیاید خواستگاری ام؟ یا اینکه عروسی هم میگیریم؟ اگر نخواهد عروسی بگیریم من باید بهش چی بگویم؟ نکند سر همین چیزهای کوچک اما بزرگ دلخوری پیش بیاید. هیچ وقت یک اتفاق کوچک نمی تواند فاجعه را رقم بزند. ولی اتفاق بزرگی که در ظاهری کم اهمیت و کوچک پنهان شده حتماً باعث فاجعه می شود. عروسی گرفتن اتفاق مهمی بود؟ برای دختری به سن من شاید مهم ترین اتفاق بود ولی برای مهرداد که ده سال بزرگ تر بود و تجربه یک بار ازدواج را پشت سر گذرانده بود چطور؟ باید ازش می پرسیدم؟ یا صبر می کردم خودش نظرش را بگوید؟ تلفن زنگ می خورد.
    هی شادی الان کف آشپزخانه وسط آب چه وقت این فکرهاست؟ خب من دو سه بار دیگر مثل حالا بی دفاع و درمانده مثل یک آدم علیل منتظر کمک مانده ام. مثلاً همان روزی که سیمین کتکم زد .... سیمین الان اعدام شده؟ اگر دوسـ ـت دختر کیارش قاتل باشد مهرداد هم می خواهد او را اعدام کنند؟ آدم ها وقتی بی دفاع می شوند بدبخت و بیچاره می شوند. اگر می خواهی یک نفر را بشناسی موقع ترس بهترین موقع است. من توی بند اعدامی ها این چیزها را فهمیدم. اختر با آن هیکل گنده وقتی فهمید موقع رفتنش رسیده مثل بچه ها گریه کرد. ولی مروارید وقتی فهمید که قرار است روز بعد اعدام شود خودکشی کرد. مروارید حتی اندازه اختر هم به فردایش امیدوار نبود. کیارش چطور؟ موقع مردن ترسیده بود؟ وقتی حس کرده دارد نفس های آخر را می کشد .... داشتم کم کم می ترسیدم. از این فکرهای بی سر و تهی که پشت سر هم توی مغزم وول می خوردند. مهرداد می گذاشت قاتل کیارش زنده بماند؟ جواب این سوال خیلی مهم تر از پیدا کردن جواب مراسم عروسی است. توی این قضیه من تجربه ام از مهرداد بیشتر است. لازم است بهش بگویم حتی یک قاتل هم موقع رسیدن زمان اعدامش ممکن است مثل سگ بترسد؟ چه جوابی می دهد؟ بهش بگویم اگر آن قاتل را نبخشد بارش همیشه روی دوشش می ماند؟ از من دلخور می شود؟ حتماً دلخور می شود که درکش نکرده ام. که دارم برای قاتل برادرش دلسوزی می کنم. مگر مردن قاتل کیارش چه دردی دوا می کند؟ نمی دانم. الان فقط دلم می خواهد یکی برسد و من را از روی دست خودم بلند کند. چشمم لغزید روی ناخنم که مغلوب جریان آب شد و توی شیب آشپزخانه روی سرامیک ها سر خورد تا نزدیک راه آب و باز اسیر گرداب کوچک آب باقی ماند. حتی یک ناخن هم ممکن است نخواهد توی حفره سیاه راه آب بمیرد. دنیا هم همین بود. ما هم از آن بالا ... از همان جایی که بابا همیشه دست هایش را به سمتش می گرفت ... همان جایی که خدا حاضر بود .... به اندازه همین ناخن کوچک و بی اهمیت به نظر می رسیدیم و به شکل احمقانه ای سعی می کردیم جان خودمان را نجات دهیم ولی از آن بالا این تقلاها خیلی بچه گانه و احمقانه به نظر می رسند.
    ناخن تسلیم جریان آب شد و توی راه آب فرو رفت. خوابم می آمد. چشم بستم و دعا کردم یک نیرویی از آن بالا کمکم کند که اسیر گرداب های کوچک و بی اهمیت نشوم و مثل آدم زندگی کنم. اگر فرصت دوباره اش به دست بیاید. دلم نمی خواست مثل یک ناخن بی اهمیت باشم که آب های کدر من را به سمت خودشان بکشند.
    انگار که بابا راست می گفت. من هنوز وقت مردنم نرسیده بود چون حسش نکرده بودم. صدای مهرداد می آمد. داشت به کسی می گفت: بهت گفتم حالش بد بوده که جواب نداده تحویل بگیر
    بعد خودم را دیدم با یک دست کبود توی رختخوابی که حتی حوصله ام نشده بود از صبح جمعش کنم. هوا تاریک بود. شب شده بود؟ وقتی خواستم آن لباسشویی زپرتی را به روش خودم درست کنم دم غروب بود.
    کسی که همراهش بود علی بود. صدایش را می شناختم. می گفت: خیلی خب حالا جوش نیار. یه کم ضعف کرده ... دیدی که دکتر هم گفت به خاطر ضعف از حال رفته
    دکتر آورده بودند بالای سرم؟ یک چیزهای مبهمی یادم بود. مثلاً اینکه از صبح هیچی نخورده بودم.
    مهرداد گفت: خودم می مونم پیشش تو برو دیگه
    ولی علی گفت: نمیشه
    مهرداد جواب داد: کلوئه هم که بود همین قدر روی قانون هات پافشاری می کردی؟
    علی فقط نفسش را عمیق بیرون فرستاد.
    مهرداد پرسید: جریانش چیه علی؟
    باز هم یک نفس عمیق دیگر. آه می کشید به نظرم.
    - نمی خوای حرف بزنی؟
    - نه
    لحنش محکم و قاطع بود. دوستش هم مثل خودش بداخلاق است.
    - من بمونم علی؟
    داشت خرش می کرد؟ به مهرداد این کارها نمی آمد. اصلاً نمی آمد.
    - کلوئه تنها کسی بود که بهش احساس عمیقی داشتم
    پس کلوئه دوسـ ـت دخترش بوده، شاید هم نامزدش ... یا زنش ... ساکت شو ببینم چی می گوید شادی ....
    - می خوای بمونی حرف بزنیم؟
    - داریم حرف می زنیم دیگه ... پس الان چه غلطی می کنیم ها؟
    چرا یک دفعه عصبی شد؟ مهرداد ساکت بود. علی آرام آرام مثل کسی که از انکار خسته باشد، مثل کسی که جانش از نگه داشتن رازی به لب رسیده باشد، شروع کرد به حرف زدن: اول به خاطر اینکه فکر می کردیم جاسوسه افتادیم دنبالش .... بعد توی فیسبوک باهاش دوست شدم ... ولی بعد دیدم خیلی ....
    - دوستش داشتی؟
    اِ مهرداد .... همایون یادت نداده وسط حرف بقیه نپری؟ قشنگ معلوم است که دلش درد و دل می خواهد. بگذار خودش می گوید خنگ خدا.
    - الان گفتم احساس عمیق یه کم مغزت رو به کار بنداز مهرداد
    دیدی حالا؟ چرا هی می پری وسط حرفش .... ولی خب نباید با مهرداد این جوری حرف بزند. خب چه کارش داری؟ شاید بی تجربه است. علی بدجنس.
    - خیلی خب من خفه خون میگیرم بعدش چی شد؟
    صدایش می لرزید وقتی گفت: نپرس
    مهرداد گفت: علی؟!
    بعد هیچ صدایی نیامد. تصور کردم علی دارد گریه می کند و مهرداد بغـ ـلش کرده. وای چه خنده دار. مردها وقتی همدیگر را بغـ ـل میگیرند خیلی خنده دار می شوند. مرض.
    - چی شد بگو خودت رو خالی کن لعنتی
    چقدر وقتی این جوری نگران کسی می شود جذاب است. خاک بر سرت شادی. خوابیدی توی رختخواب به چی ها فکر می کنی. حواست بود که گفت شب بمانم؟ هیس ساکت بگذار ببینم چی می گوید.
    - کشتمش
    چشم هایم از هم باز شدند. علی ... علی ... آدم کشته بود؟ کسی که دوستش داشته ... علی ... آدم ... کشته ...
    همه جا ساکت شد. صدای چک چک آب توی سینک ظرفشویی بلندترین صدا بود.
    علی با همان صدای لرزان گفت: الان کلوئه واسه من همون لباسای لعنتی بید خورده توی کمده .... شادی پوشیدشون و بهشون روح داد ... دلم می خواست بپوشه لباسا رو ... دلم می خواست یه آدم زنده دوباره اون لباسای بی جون رو بپوشه ... کی بهتر از شادی؟ ها؟ مگر تو عاشقش نیستی لعنتی؟ بگذار منم خوشحال بشم. بگذار ببینم لباسای کلوئه رفته تن یکی که رفیق ده ساله ام دوستش داره
    - من نمی فهمم علی .... چی میگی واسه خودت .... کشتیش؟! علی ....
    باز سکوت. سکوت لعنتی. سکوت نکبتی. من لباس های یک مرده را پوشیده بودم؟
    - آره ... جاسوس بود. جاسوسی که می خواستن اعدامش کنن .... آوردمش اینجا. چون دوستش داشتم. نگو نمی فهمی دیوونه بازی یعنی چی. الان اون دختری که توی اتاق خوابیده سند دیوونه بازیای توئه
    باز ساکت شدند. آب دهنم را فرو خوردم. چرا وقتی آدم ها می ترسند آب دهنشان زیاد می شود؟
    - خودش خواست بکشمش .... گفت کمترین لطفیه که در حقم می کنی .... وقت نبود ... می دونستن با منه ... می دونستن آوردمش اینجا .... الان هم می دونن یکی دیگه اینجاست ولی چشم بستن که نبینن ... به جبران لطفی که در حقشون کردم
    - چی؟ ... داری چی میگی علی؟!
    صدای نفس های عمیق علی بلند شد.
    - علی؟ حالت خوبه
    - بذار بشینم ... هیچی نگو
    دوباره ساکت شدند. باز صدای چک چک آب بلند شد. یکی باید به مهرداد می گفت بعضی حادثه ها از روی آدم رد نمی شوند. سایه می شوند، لکه می شوند و می مانند. یک لکه سیاه جوهر را هم نمی شود با آب شست. حتی با جوهر پاک کن. حتی با مایع سفید کننده . بعضی حادثه ها می روند تا مغزاستخوانت تا تار و پودت و ابدی میشوند. یکی باید به مهرداد می گفت من علی را کمی درک می کنم و می دانم که این حرف ... این که هیچی نگو ... یعنی حرف بزن .... جوهرپاک کن باش و آن لکه را کمـ ـرنگ کن .... آن اتفاق کوچک ولی بزرگ را کمـ ـرنگ کن ... آن وقت شاید بتوانم بهت تکیه کنم و دلخوری ها جمع نشوند. شاید بتوانم عقده ای نشوم و فاجعه ها را تاب بیاورم. بغض راه گلویم را گرفته بود. گریه داشتم. دلم می خواست یکی کنارم بود. نه .... یکی نه .... مهرداد؟ .... نه ... مهرداد هنوز محرم نبود به اتفاقی که از سر گذرانده بودم ولی مهرداد می توانست محرم حرف دل دوستی باشد که ده سال شاید هم بیشتر باهاش خاطره داشت. این جور وقت ها آدم دلش یک آدم قدیمی می خواهد. یکی که باهاش تجربه زندگی از سر گذرانده باشی. یکی مثل مامان ... یکی مثل بابا ... شاید هم هردوشان با هم.
    هر سه نفرمان نزدیک دفتر فرحی ایستاده بودیم. انوری به علی رو کرد: چیه پکری؟
    علی ساکت ماند. باید بالاخره بگوید چرا اسم کلوئه برایش همراه با آه کشیدن های ممتد و درهم ریختگی است. چرا علی مثل من نیست؟ من هرجایی شک داشته باشم اولین نفری که باهاش مشورت می کنم اوست حتی درباره فندق هم همین بود اگرچه همیشه توی ذوقم می زند و روی اعصابم رژه می رود. اگرچه اصرار زیادش به درست کردن زندگی ام با آنا باعث شد حتی بهش شک کنم که او هم دستی در ماجرای قتل کیارش دارد ولی حالا که خوبیم با همدیگر. حالا که حاضر شده خودش را توی هچل بیندازد و به خاطر من در قضیه فرار فندق کمک حالم باشد باید از خودش، نگرانی هایش و غصه هایش با من حرف بزند. این اتفاق فصل تازه ای در رابطه من و علی بوده که ما را بیشتر از قبل با هم یکی کرده است و به قول بهرام انوری «اون دوستی که از صافی شک به سلامت رد بشه رو باید همه جوره نگه داری.» دوستی که امتحان پس بدهد و سربلند بیرون بیاید دیگر فقط یک دوست ساده نیست. ترنم هم برای فندق همین جور است. باید این را بهش بگویم. دلم برایش تنگ شده،
    جلوی برج بلندی که دفتر فرحی داخلش بود ایستادیم. بهشان نگاه کردم: شما برین من الان میام
    انوری و علی به هم نگاه کردند و علی گفت: واسه کارای تو اینجاییم، تو کجا میری؟
    گفتم: الان میام
    کمی جلو رفتند و گوشی را بیرون آوردم و به فندق زنگ زدم. زنگ خورد ولی جواب نداد. به ساعتم نگاه کردم. وقت خواب که نبود. شاید حمـ ـام باشد. علی گفت: مهرداد بجنب
    گوشی را قطع کردم و راه افتادم طرفشان. وارد ساختمان شدیم و از نگهبانی رد شدیم و جلوی آسانسور منتظر ایستادیم. انوری گفت: ناپرهیزی میکنی بعد دردسر میشه
    هر سه مان به در نقره ای آسانسور نگاه می کردیم. گفتم: مراقبم
    علی گفت: مراقبت تو به درد عمه ات می خوره
    در باز شد. انوری خندید و وارد شد. بعد من و علی وارد اتاقک شدیم. گوشی را درآوردم و دوباره بهش زنگ زدم. هردوشان میخ شده بودند به من. ولی من هم لجبازی های خودم را داشتم. تلفن زنگ می خورد و جواب نمی داد. نگران شده بودم.
    گوشی را قطع کردم. انوری گفت: قهر کرده؟
    علی نفسش را از دهان بیرون فرستاد. بهشان نگاه کردم: نه
    در باز شد و از آسانسور بیرون آمدیم. انوری گفت: حواست هست که چی بگی
    سر تکان دادم و به علی گفتم: چرا جواب نمی ده؟
    علی شانه بالا انداخت. اینکه بی اختیار از علی می پرسیدم به این خاطر بود که علی آن خانه را بهتر از من می شناخت. ولی انگار نمی خواست نگرانی ام را درک کند.
    انوری گفت: فکرت رو متمرکز کن روی کار. نمی خوام خراب بشه
    دستی به صورتم کشیدم و وارد دفتر شدیم. فرحی می دانست که می خواهیم ملاقاتش کنیم. اما نمی دانست من تنها نمی روم و دو همراه دارم. منشی شرکت سر تا پای ما را برانداز کرد و بعد گفت: تشریف داشته باشید
    نشستیم روی کاناپه ها و باز تلفن را درآوردم. علی نچی گفت و انوری ابرو انداخت که ول کن. مجبور شدم تلفن را برگردانم داخل جیبم و چند دقیقه در سکوت نشستیم و به مجله های ساختمانی و بروشورهای تبلیغات مصالح نگاه کردیم. انوری چندتاییش را زیر و رو کرد ولی بعید می دانستم فرحی آنقدر ناشی باشد که ردی به جا بگذارد آن هم روی میزی که جلوی روی ما بود.
    منشی بالاخره آمد و خواست که برویم داخل.
    فرحی پیپ به دست پشت میزش نشسته بود و من را یاد سران مافیا می انداخت که بقیه را به هیچ جایشان حساب نمی کنند. ولی این ژست ها بهش نمی آمد. برای من فرحی همان خاله زنکی بود که نشسته بود زیر پای ناهید تا سر از کار ما دربیاورد. از قضا می خواستم سر صحبت را از همین جا باز کنم.
    هر سه نشستیم پشت میز بیضی شکل و بزرگی که تهش به فرحی می رسید. به علی و انوری نگاه کرد: معرفی نمی کنید؟
    گفتم: آشنا هستن و در جریان همه چی هم هستن
    در جریان همه چیز بودن برای هرکدام از ما معنی خودش را داشت. با این حال فرحی سر تکان داد و پیپش را گذاشت زمین و گفت: خب ...
    اول دقیق نگاهش کردم. می خواستم بدانم چرا این طور طلبکار و عصبانی است مگر نه این که سر ما کلاه گذاشته بود؟ مگر نه این که با شرکت یاسر روی هم ریخته بود و ما را به خاک سیاه نشانده بود؟ مگر نه این که با ناهید از در عشق وارد شده بود تا مطمئن شود نقشه اش بی نقص جلو می رود؟ چه بسا خودش به کیارش کافور داده باشد. و آن پول هایی که به فروتن داده بود ... این را باید توضیح می داد. چرا این کار را کرده و فروتن کجای ماجراست. همه چیز به ظاهر علیه او بود ولی این ژست طلبکارانه ...
    - منتظرم آقای دولتشاه ... البته بگم که وکیلم در حال پیگیری شکایته .... اگر اومدین ...
    - شکایت؟!
    - بله شکایت .... فکر کردین می تونین سر من کلاه بگذارید؟
    به انوری و علی نگاه کردم. انوری خواست خونسرد باشم. دست هایم را توی هم قفل کردم و روی میز گذاشتم: جالب شد. پس ظاهراً این وسط اتفاقایی افتاده که شما از ما طلبکارید ... فکر میکردم قضیه برعکس باشه
    ابرو بالا انداخت: برعکس؟!
    پیپش را برداشت و مشغول پاک کردنش شد. خب این هم از ژست های فرحی بود. همه ما ژست هایی داشتیم که اضطراب مان را پنهان کند. مال فرحی هم حتماً پاک کردن پیپش بود.
    گفتم: من می دونم با ناهید سر و سری داشتی
    دستش از حرکت بازماند. نگاهم نمی کرد. گفتم: البته این فعلاً مهم نیست. فقط باید بدونم پشت اون مکالمه های .... لعنتی دنبال چی بودی؟
    «لعنتی» را با حرص و محکم ادا کردم تا بداند منظورم چه جور مکالمه هایی است. زیرچشمی نگاهم کرد و تکیه داد به صندلی اش: دنبال همون نقشه ای که زیرزیرکی میکشیدین
    پس حدسمان درست بود. فرحی می خواسته بداند چه می کنیم. ولی با چه انگیزه ای؟ واقعاً از هیچی خبر نداشت یا نه ... همه نقشه ها زیر سر خودش بوده؟
    - همایون می گفت بهش خبر دادی چند نفر دنبال رانت واردات مصالح ساختمانی هستن
    - خب؟
    - چرا باید به رقیب کاریت همچین خبری بدی دکتر؟
    شانه بالا انداخت: فرض کن نگران بودم سهمم از بازار حذف بشه
    انوری گفت: همایون چه کمکی بهت می تونست بکنه که این اتفاق نیفته؟
    فرحی چرخید طرف انوری و بعد به علیرضا نگاه کرد و به پیپش پک زد: شما همون کسی نبودی که دنبال وکیل میگشتی برای اون دختره؟
    علیرضا زل زد به چشم هایش ولی هیچی نگفت.
    گفتم: نگفتین ... همایون چه کمکی ... می کرد به از بین نرفتن سهمت از بازار؟
    دوباره چرخید رو به روی من: ببین پسرجان ما تا وقتی توی یک بازار دنبال گرفتن سهم هستیم با همه رقیبیم ولی اگه یه کله گنده پیدا بشه که پا بگذاره روی گلوی همه اون وقت رقابت معنی نمیده .... شریک میشیم. فرض کن داشتم به همایون ندا می دادم که بیاد با هم شریک بشیم ....
    حرفش منطقی بود. رقبا در وقت جنگ تبدیل می شوند به شرکا.
    انوری گفت: اونی که نگرانتون کرده بود کی بود؟ میشناسید؟
    دوباره به انوری نگاه کرد: من شما رو میشناسم؟
    گفتم: ایشون دوست قدیمی منه ... فرض کنید شریک من. راحت باشید
    دوباره به پیپش پک زد: شریک ... شریک ... نه متاسفانه فقط خبرهایی بود و جسته گریخته چیزهایی شنیده بودم. یاسر نامی بود که انگار تازه وارد بازار شده ... خیلی هم رابطه خوبی با آقایون داره
    منظور فرحی از آقایان همان هایی بود که به ساختارهای بالادستی حکومت می رسیدند. گفتم: یعنی یاسر یک شخص خاصه؟
    ابرو بالا انداخت: نمی دونم ... هنوز هم نفهمیدم
    به انوری و علی نگاه کردم. بعد گفتم: خب بعد چی شد؟
    - بعد از طریق همون رابط هایی که داشتم متوجه شدم شریف هم طرف همون شرکت کذاییه
    تکیه دادم به صندلی ام. باز مهره ها داشت می چرخید. این طوری یعنی فرضیه شرکت یاسر درست بود. یعنی دیبا معامله ها را جور کرده و کیارش را توی هچل انداخته که ما ضعف شویم و شرکت یاسر بتواند ما را راحت تر زمین بزند. کیارش این را فهمیده بود؟ همین باعث قتل شده بود؟
    گفتم: اونا طرف این شرکت کذایی هستن، خب بعد ...
    پوزخند زد: ساسان رو که میشناسی
    ساسان پسرعموی دیبا بود.
    فرحی ادامه داد: دائم الخمره ... دهنش هم چفت و بست درستی نداره ... اصلاً کل ماجرا از همون جا شروع شد که توی یه مهمونی یه حرفایی راجع به ساخت پاخت و گرفتن سهم بازار از دهنش در رفت. فکر می کردم همایون هم در جریانه ولی نبود. می خواستم بهش ندا بدم که همچین چیزی هست و باز باب شراکت رو باز کنیم
    خب تا اینجا معلوم شد که فرحی از طریق دهن لقی مثل ساسان فهمیده کسانی چراغ خاموش در حال تصاحب بازار هستند. بعد همایون را توی یک میهمانی گیر انداخته و غیرمـ ـستقیم بهش فهمانده که حواسش را جمع کند.
    فرحی ادامه داد: ولی همون طور که فکر می کردم همایون راحت به کسی اعتماد نمی کنه. ترجیح میده خودش تنهایی مشکلاتش رو حل کنه
    زل زد به چشم هایم. داشت به من طعنه می زد. داشت می گفت که همایون حتی خیلی جاها به من هم اعتماد نکرده است. راست می گفت.
    گفتم: اینا رو از ناهید فهمیدی آره؟
    مکث کرد و سر تکان داد.
    کلافه نفسم را بیرون فرستادم. انوری فهمید عصبی شده ام و سر رشته حرف را دست گرفت: پس فهمیدین که همایون داره تنهایی یه کارگاه می زنه .... از طریق خانم دولتشاه .... بعد چی؟
    فرحی راست نشست: آها ... این همون جایی هست که فکر می کردم دارم خوب جلو میرم... می خواستم با رقیب دوم وارد مذاکره بشم
    منظورش شریف بود. فهمیده بود که ما خودمان دست به کار شده ایم و می خواهیم کارگاه بزنیم و تصمیم گرفته وارد همان باندی بشود که شریف جزوشان بود.
    ادامه داد: ولی وکیلتون زنگ زد به من
    ساکت ماند. خوب بود. خودش داشت قضیه فروتن را باز می کرد.
    - خب؟
    - گفت همچین طرحی هست و حاضره در ازاء دادن طرحها به من معامله کنه، من از طریق ... مادرت ...
    زیرچشمی نگاهم کرد و زود نگاهش را دزدید: میدونستم این طرح چیه و همین مطمئنم می کرد فروتن مارمولک داره شما رو دور میزنه
    ابرو به هم گره زدم. پس فروتن و آنا با هم هماهنگ نبودند. فروتن داشته ما را دور میزده. ممکن است کیارش همین راز را فهمیده باشد؟ ولی آنا گفت سرمایه را جبران می کند. یک جای قضیه می لنگید.
    توی صندلی جا به جا شدم: به همین راحتی اعتماد کردین؟ شاید مادرم هم داشته سر شما کلاه میگذاشته ... مبلغی که فروتن دادین کم نبوده
    متعجب نگاهم کرد: پس خبرش رو دارید
    - بله
    از جا بلند شد و سلانه سلانه از کنار ما رد شد و از اتاق بیرون رفت. انوری آرام گفت: نگفتم مهره سوخته است؟
    علی گفت: به این پیرمرد نمی اومد بیشتر از این هم باشه ... مردک خرفت
    پوزخند زدم. ناهید از چی فرحی خوشش آمده بود.
    انوری گفت: کدوم گوری رفت؟
    علی گفت: رفت مدرک بیاره لابد ....
    انوری سر تکان داد.
    پرسیدم: مدرک؟
    هردوشان نگاهم کردند. علی عمیق نفس کشید: مدرکی که نشون بده چرا اعتماد کرده به وکیلتون
    فرحی با یک مشت کاغذ بلند لوله شده برگشت و آنها را گذاشت روی میز. بازشان کرد. نقشه های کارگاه بودند. خود نقشه ها نه کپیشان. با امضای من زیر آنها. همان هایی که شب قبل از قتل امضا کرده بودم. جوهر روان نویس گوشه نقشه لک انداخته بود.
    نگاهم کرد: واسه این امضا اعتماد کردم. مطئن بودم که وکیلتون از فروختن اینا پول بیشتری نصیبش میشه
    پوزخند زد: بدجور خونش رو توی شیشه کرده بودین انگار
    نقشه ها را کشیدم طرف خودم و زیر چشمی به فرحی نگاه کردم. معلوم بود عصبانیتش رو به انفجار است. لحنش ولی هنوز سرد بود: ولی انگار من تنها کسی نبودم که این نقشه ها رو داشته ...
    هرسه نفرمان نگاهش کردیم. فرحی روزنامه دنیای صنعت را انداخت روی نقشه ها: به اونا هم نقشه ها رو فروخته بوده ... ولی عطا بهرنگ از من زرنگ تر بوده ظاهراً
    منظورش به راه افتادن کارگاه بود. فرحی خبر نداشت نقشه ها از طریق ما به دست عطا بهرنگ نرسیده اند. خبر نداشت همایون هم از دزدی بودن طرح بی خبر است. خبر نداشت صاحب نقشه ها ... فرشاد متقی .... خودش نقشه ها را به عطا بهرنگ داده و ناخواسته نقشه همایون و بعد هم فرحی را نقش بر آب کرده است.
    پوزخند زدم: همایون فکر می کرد تو عضو دار و دسته یاسر هستی و اومده بود باهات معامله کنه دست از سر ما برداری درسته؟
    نشست روی صندلی اش: فکر کردم دیوانه شده ... به خاطر مردن کیارش ... بعد حرف از نقشه کارگاه زد دیدم نه همایون هنوز عقلش سر جاشه ... اومده بود معامله کنه نذارم ما رو زمین بزنن
    گفتم: ولی خبر نداشت که تو زودتر دست به کار شدی و نقشه های ما رو از وکیلمون خریدی، واسه همین وقتی اومد سراغت بهش خندیدی آره؟
    همایون گفته بود به من خندید. حس می کردم از این که فرحی بهش خندیده خیلی درد کشیده است.
    فرحی گفت: من ازتون شکایت می کنم
    بلند خندیدم: از ما دزدی کردی و ازمون شکایت می کنی؟
    پیپش را محکم روی میز کوبید: دستم به اون وکیلتون که نمی رسه. تنها چیزی که ازش دارم همون پولایی هست که به حسابش ریختم. اون هم غیرمـ ـستقیم. ولی اینجا یه چیز معتبرتری هست
    انگشت گذاشت روی امضای خودم روی نقشه: این ... پول رو برگردونید و همه چی تموم میشه
    نگاهش کردم: فکر کردی با یه امضا می تونی پولی رو که طمع کردی و به فاک دادی برگردونی دکتر؟ اونم وقتی که از مادرم سوء استفاده کردی؟
    علی گفت: این امضا مخدوشه ... خوبه به لکه جوهر روش هم توجه کنی جناب فرحی
    چانه اش می لرزید. بدجور عصبی شده بود. قشنگ معلوم بود خودش هم می داند نمی تواند کاری کند. حتماً وکیلش هم همین را گفته بود و داشت تیری در تاریکی پرت می کرد شاید بگیرد.
    انوری گفت: اما اگر با شرکت یاسر ارتباطی داشته باشی و بگی که چه ارتباط هایی داشتی اون وقت شاید پول رو برگردونیم
    نشست روی صندلی اش: من چیزی نمی دونم
    حالا می شد مطمئن بود که این سر ماجرا هیچ ربطی به شرکت یاسر ندارد. فرحی به همایون خبر داده رقیبان تازه ای درکار هستند. فرشاد متقی نقشه ای به مرتضوی داده برای ثبت و مرتضوی به عادت گذشته آن نقشه را مثل دلالی طمعکار به آنا پیشنهاد داده و او هم نقشه را به همایون داده است. فرشاد متقی هم هیچ ربطی به ماجرا نداشت. حالا نوبت فروتن بود. چرا نقشه را به فرحی فروخته؟ چرا زویا را فرستاده زندان؟ او قاتل کیارش است؟ دیبا و معامله های جعلی اش کجای کار هستند؟
    انوری اشاره کرد برویم. درست حدس زده بود. فرحی مهره سوخته بود. از جا بلند شدم. هر سه نفر رفتیم طرف در و فرحی گفت: از همه تون شکایت می کنم. بیچاره تون می کنم
    برگشتم و بلند خندیدم: هرجور راحتین
    خب این خوب بود. تلافی آن خنده سفیهانه ای که به همایون تحویل داده بود را می کرد.
    دوباره جلوی آسانسور بودیم. انوری گفت: باید بریم سراغ فروتن
    بعد ادامه داد: با این اوضاع فرحی وقتی فهمیده کارگاهی در کار هست و وکیلتون هم پیشنهاد معامله داده بهش فکر کرده خیلی زرنگه و طرح ها رو خریده
    علی بی خیال گفت: و احتمالاً کلی هم خرج کرده که کارگاه بزنه
    گفتم: پس از دو طرف باخته ... هم به خاطر پولی که به فروتن داده .... هم به خاطر هزینه های احداث یه کارگاه
    انوری نگاهم کرد: جدی یک درصد فکر نکرد که ممکنه شما زودتر دست به کار بشین؟ اون جوری که کارش سود آنچنانی هم نمی داد
    غمگین نگاهش کردم: همه اینا به فاصله کوتاهی از مرگ کیا اتفاق افتاده ... احتمالاً مرگ کیا براش زمان می خریده که اون نقشه های دزدی رو واسه خودش عملی کنه. وقتی بعد از مردن کیارش همایون رفته سراغش مطمئن بوده که خریدن نقشه ها کار درستی بوده و با خیال راحت به ریش پدرم خندیده
    انوری گفت: اگر خودش قضیه معامله با فروتن رو نمی گفت مطمئن می شدم که واقعاً همین بوده ... کیارش رو کشته تا زمان بخره واسه انجام کارهاش
    سوار آسانسور شدیم. علی گفت: شایدم راه افتادن کارگاه باعث شده همه نقشه هاش به هم بریزه ... اگر عطا بهرنگ نقشه های فرشاد متقی رو نمی خرید ... کارگاهی هم درکار نبود، احتمالاً با خیال راحت شروع می کرد به سرمایه گذاری ولی حالا ورق برگشته و به نظرش رسیده که با شکایت از شما حداقل پول از دست رفته رو جبران کنه
    به انوری نگاه کردم.
    انوری سربالا انداخت: در اینکه راه افتادن کارگاه عطا بهرنگ محرک بوده برای شکایت شکی نیست. فرحی دیده نقشه هاش با راه افتادن اون گارگاه مفت هم نمی ارزه و تصمیم گرفته شکایت کنه. ولی اگر قاتل بود هیچ وقت این قدر راحت حرف از شکایت نمی زد. خیلی بی سر و صدا می رفت سراغ فروتن و پولش رو برمی گردوند ولی احتمالاً فکر می کنه شما با هم دستتون توی یه کاسه بوده و سرش کلاه گذاشتین. شما و وکیلتون .... نه اون قتل اون قدر مخفیانه انجام شده که طراحش نمیاد به راحتی قضیه معامله رو به برادر مقتول لو بده
    از آسانسور پیاده شدیم.
    تا اینجای قضیه معلوم شد که فرحی از طریق ناهید فهمیده کارگاهی درکار است. بعد فروتن بهش پیشنهاد معامله داده و قبول کرده و به خیال خودش داشته روی دست ما بلند میشده غافل از اینکه فرشاد متقی زودتر دست به کار شده و نقشه هایش را به عطا بهرنگ فروخته است. فرحی به خاطر آنها این نقشه ها را به ما قالب نکرده ... فرحی فقط با قاتل منافع مشترکی داشته بی آنکه بداند و برای همین بوده که یک گره به گره های این قتل اضافه کرده است حالا هم از آنجا مانده و از اینجا رانده می خواست پولی را که به فنا داده بود دوباره زنده کند.
    یکی دیگر از مظنونین حذف شد. علیرضا ... فرشاد متقی ... زویا فرهمند ... و حالا دکتر بهمن فرحی. اما فروتن و آنا ... دیبا و ساسان ... حشمت الله و آن دوسـ ـت دختر مرموز هنوز توی لیست بودند. خیلی به قاتل نزدیک بودیم. چه بسا فروتن قاتل باشد. کلافه بودم.
    دوباره تلفن را درآوردم و به فندق زنگ زدم. هیچ کدام حرفی نزدند. تلفن بوق خورد ولی برنداشت. انوری گفت: برنمی داره؟
    سر بالا انداختم. علی گفت: حتماً پیداش کردن دیگه
    انوری گفت: علی سر به سرش نگذار
    علی خندید و نگاهم کرد.
    گفتم: باید برم ببینمش
    راه افتادند طرف ماشین. علی گفت: نمیشه
    دوباره زنگ زدم و جواب نداد. انوری گفت: شاید قهره ... مطمئنی حرف بی ربطی بهش نزدی؟
    شک کردم. همین امروز صبح با هم حرف زده بودیم. گفت مواظب خودت باش نکند به خاطر لباس نداشتن و آن حرف ها ناراحت شده؟.... انوری بلند خندید: آخ آخ حرف بی ربط زدی
    علی هم خندید: آره بهش میاد ... کلاً همیشه حرف بی ربط زیاد می زنه
    انوری گفت: بریم سراغ فروتن؟ کجاست الان؟
    جدی به علی نگاه کردم: ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه .. من نمیام اگه فکر می کنی دنبال بهونه هستم ببینمش خودت تنها برو
    علی شانه بالا انداخت: به من چه که برم
    به انوری نگاه کردم: چشه این؟
    انوری دست گذاشت روی شانه علی: اذیتش نکن ... می دونم تو عین سنگی و عشق حالیت نمیشه ولی خب بقیه هنوز آدمن
    علی اول به من و بعد به آسمان تاریک نگاه کرد. انوری گفت: امشب دیره دیگه ... فردا میریم سراغ فروتن
    علی گفت: خیلی خب راه بیفت بریم
    انوری ماشین را گرفت و من و علی پیاده به شیوه خودش راه افتادیم طرف فندق. باز زنگ زدم و باز جواب نداد. علی ساکت بود. رسیدیم به مجتمع آپارتمانی شهرک چشمه. مجتمعی خلوت در جاده مخصوص کرج. فکر می کردم توی اکباتان باشد. هر دوباری که به فندق زنگ زده بودم صدای هواپیما به گوشم خورده بود و فندق هم گفته بود اینجا مجتمع آپارتمانی است. گفتم: اینجاست؟
    سر تکان داد و وارد شدیم. ماشین را یک گوشه پارک کرد و از میان ساختمان ها رد شدیم و جلوی یک ساختمان ایستاد. کلید انداخت و وارد شدیم و همزمان ضربان قلب من هم بالا رفت. ولی علی خونسرد بود. با آسانسور رفتیم طبقه آخر و باز کلید انداخت و درب آهنی و بعد درب ورودی را باز کرد. عقب ایستاد: برو
    رفتم داخل. پشت سرم آمد. فندق را دیدم که توی آب بی حال روی زمین افتاده بود. دویدم طرفش. علی هم کنارم ایستاد. زل زده بود لباس هایی که تنش بود. گفتم: چرا واستادی؟
    رفت سراغ تلفن و به یکی زنگ زد. خیلی ضعیف شده بود. دوباره انگار به حال مرگ افتاده بود. زیر شانه اش را گرفتم و صدایش زدم. علی گفت: تکونش نده
    گوشی تلفن خانه دستش بود. داشت با کسی هماهنگ می کرد بیاید اینجا. دوباره آرام گذاشتمش زمین و آرام کنار گوشش گفتم: شادی؟
    نفسش منظم بود. مثل کسی که خواب باشد ولی مگر می شد وسط آشپزخانه با لباس خیس خوابت برود؟ دست کشیدم به صورتم. علی آمد کنارم و همانجور ایستاد. گفتم: دیدی
    به لباس شویی نگاه کرد ولی هیچی نگفت. نمی دانم چرا این قدر ساکت بود. مثل کسی که خاطره ای مزخرف را به یاد آورده و حالا نمی تواند از فکر کردن بهش خلاص شود. موقعیت را درک نمی کرد. ده دقیقه نشده یکی آمد و علی خیلی خونسرد گفت که چی شده. مرد با کیف آمد و بالای سر فندق نشست و معاینه اش کرد. گفت: خوابش برده
    باورم نمی شد. آنقدر ضعیف شده بود که نتواند بلند شود و یک جای دیگر بخوابد؟ سرش را معاینه کرد و بعد به دستش اشاره کرد: دستش احتمالاً ضرب دیده ولی باید عکس بگیریم
    بعد با کمک خودش آرام تکانش دادیم. گفتم: مطمئنی خوابش برده؟
    سر تکان داد: از حال رفته در واقع ... ضعف کرده
    به کمک علی و دکتر فندق را بردیم داخل اتاق و خواباندمش روی تشک. علی و مرد غریبه بیرون رفتند. دست کشیدم روی گونه اش. لابد هیچی نخورده بود. هربار می دیدمش لاغرتر ازقبل بود و دیگر شبیه فندق نبود. وقتی بیدار شد باید می گفت چرا رفته سراغ ماشین لباسشویی. بهش گفته بودم دست نزند. شاید هم عصبانی میشد. لجش میگیرد مثل بچه ها باهاش حرف می زنم ولی با این کارها معلوم است که خیلی جاها بچه است. یک بچه که دوست دارد بزرگ دیده شود.
    رفتم بیرون و دیدم علی نشسته روی مبل و به پنجره خیره شده.
    نشستم کنارش: بهت گفتم حالش بد بوده که جواب نداده تحویل بگیر
    علی بلند شد و کلافه شروع کرد به قدم زدن: خیلی خب حالا جوش نیار. یه کم ضعف کرده ... دیدی که دکتر هم گفت به خاطر ضعف از حال رفته
    - خودم پیشش تو برو دیگه
    اخم کرد: نمیشه
    این رفتارهایش بودند که عصبی ام می کردند. نمی فهمید که نگرانم؟ لابد نه: کلوئه هم که بود همین قدر روی قانون هات پافشاری می کردی؟
    نفسش را عمیق بیرون فرستاد و رفت کنار پنجره و پشت به من ایستاد.
    - جریانش چیه علی؟
    دوباره آه کشید. مثل کسی که نفس کم آورده باشد. مثل کسی که بغض فرو بدهد.
    - نمی خوای حرف بزنی؟
    - نه
    این نه گفتنش من را یاد رفعت انداخت. خب حالا وقتش نبود بپرسم. به جاش گفتم: من بمونم علی؟
    به جای اینکه جوابم را بدهد همان طور پشت به من رو به تاریکی شب گفت: کلوئه تنها کسی بود که بهش احساس عمیقی داشتم
    خب انگار که راه نفسش باز شده بود: می خوای بمونی حرف بزنیم؟
    - داریم حرف می زنیم دیگه ... پس الان چه غلطی می کنیم ها؟
    - دوستش داشتی؟
    چرخید طرفم و سرزنش بار نگاهم کرد: الان گفتم احساس عمیق یه کم مغزت رو به کار بنداز مهرداد
    رفتم و کنارش ایستادم و آرام گفتم: خیلی خب من خفه خون میگیرم بعدش چی شد؟
    بغض آب شد. چشم هایش نم برداشته بودند. زل زد به چشم هایم: نپرس
    علی و گریه؟ دست گذاشتم روی شانه اش: علی؟! چی شد بگو خودت رو خالی کن لعنتی
    نفس گرفت و زل زده به تصویرمان توی پنجره و عصبی گفت: کشتمش
    دستم شل شد. پلک زدم. دست کشیدم روی صورتم ولی نتوانستم بپرسم چی؟ یک بار دیگر بگو ....
    لازم هم نبود. همان طور که اشک از چشمش راه افتاده بود گفت: الان کلوئه واسه من همون لباسای لعنتی بید خورده توی کمده .... شادی پوشیدشون و بهشون روح داد ... دلم می خواست بپوشه لباسا رو ... دلم می خواست یه آدم زنده دوباره اون لباسای بی جون رو بپوشه ... کی بهتر از شادی؟ ها؟ مگر تو عاشقش نیستی لعنتی؟ بگذار منم خوشحال بشم. بگذار ببینم لباسای کلوئه رفته تن یکی که رفیق ده ساله ام دوستش داره
    باز ساکت شد. رفت نشست روی زمین و دست هایش را گرفت دو طرف سرش و به دیوار تکیه داد.
    نشستم کنارش: من نمی فهمم علی .... چی میگی واسه خودت .... کشتیش؟! علی ....
    چرخید طرفم و به صورت بهت زده ام نگاه کرد: آره ... جاسوس بود. جاسوسی که می خواستن اعدامش کنن .... آوردمش اینجا. چون دوستش داشتم. نگو نمی فهمی دیوونه بازی یعنی چی. الان اون دختری که توی اتاق خوابیده سند دیوونه بازیای توئه
    حجم واقعیت هایی که به زبان می آورد آنقدر زیاد بود که نتوانم هیچ واکنشی نشان بدهم. دوستی که فکر می کردم زندگی اش روی روال می چرخد. یک وکیل خوب و قانع است و به خاطر شغل ویژه پدرش حسابی به خودش افتخار می کند همچین زخم عمیقی توی سیـ ـنه اش بوده و من خبر نداشتم؟
    آرام تر. مثل کسی که زخمش دهان باز کرده و از درد متورم توی سیـ ـنه اش خلاص شده گفت: خودش خواست بکشمش .... گفت کمترین لطفیه که در حقم می کنی .... وقت نبود ... می دونستن با منه ... می دونستن آوردمش اینجا .... الان هم می دونن یکی دیگه اینجاست ولی خب چشم بستن که نبینن ... به جبران لطفی که در حقشون کردم
    جا خوردم. کمی عقب رفتم. کی می دانست فندق اینجاست؟ چطور بهش کاری نداشتند؟ گفتم: چی؟ ... چی میگی علی؟
    تند نفس می کشید. مثل کسی که در حال خفگی باشد. زیر کتفش را گرفتم: علی؟ حالت خوبه
    - بذار بشینم ... هیچی نگو
    کتفش را رها کردم. چند دقیقه ساکت کنارش نشستم. حالا باید چه کار می کردم؟ همدردی خالصانه چه جور همدردی ای بود؟ من تا حالا با کسی این قدر نزدیک نبودم که باهاش همدردی کنم. آدم های دور و بر من یک غلاف فلزی داشتند که خودشان را پشتش پنهان کنند. همایون به من یاد نداده بود برای این دردها چه طور همدردی کنم. هیچ کسی یادم نداده بود. حالا می خواستم فندق را بیاورم توی زندگی سرد و یخی و ربات وارم و اگر یک جایی کم می آورد ... اگر به خاطر زندان رفتن احتیاج به همدردی داشت ... چطور باید باهاش همدردی می کردم؟ چطور وقتی حتی نمی توانستم با دوست چندین ساله ام همدردی کنم؟
    فعلاً علی به من بیشتر احتیاج داشت. از جا بلند شدم و رفتم توی اتاق. فندق نشسته بود توی تشک و با چشمای اشکی نگاهم می کرد. لب برچیده بود. دلم می خواست گونه اش را می بـ ـوسیدم و می پرسیدم: چی شده عزیزم ...
    نشستم کنارش: خوبی؟
    تند تند سر تکان داد: برو پیش دوستت گناه داره
    شنیده بود. دست کشیدم به صورتم: باشه ... خوبی الان؟
    دوباره سر تکان داد و با پشت دست اشکش را پاک کرد: خوبم
    بعد لبخند زد. یک لبخند غمگین. با پشت دست کشیدم روی اشک هایش: گریه نکن پس ... از جات هم تکون نخور
    لبش را فرو برد توی دهنش و بعد آرام گفت: باشه
    زل زدم به چشم های معصومش. یک دقیقه ... در سکوت ... چشم ندزدید. توی چشم هایش غم نشسته بود. هیچی نمی گفت. حتی مثل آن روز توی آن خانه سرش را هم نگذاشت روی سیـ ـنه ام. حس می کردم که دلش یکی دیگر می خواهد. کی؟ خب معلوم بود مامان و باباش. غمگین لبخند زدم: اگه تونستم میام پیشت ... ممکنه دیروقت بشه ... باشه؟
    باز سر تکان داد. از جا بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم. بالاخره یک جایی او هم باید دلش فقط برای من تنگ می شد ولی حالا جایش نبود. حالا باید به درد علی می رسیدم.
    ایستادم مقابلش: بلند شو بریم
    نگاهم کرد و از جا بلند شد: خودم میرم ... بمون
    راه افتاد طرف در و دنبالش رفتم: دقت کردی خودت هم حرف مفت زیاد می زنی؟
    هیچی نگفت و با هم راه فتادیم پایین. توی آسانسور ساکت بودیم و ترجیح دادم صبر کنم تا کمی آرام شود. رفتیم بیرون از ساختمان و هوای سرد به صورتمان خورد. یقه پاتو را بالا دادم و دست کردم توی جیبم و در سکوت کنار هم قدم زدیم. گفتم: نمی خوام بریم توی ماشین. بذار قدم بزنیم
    بی حرف کنارم راه افتاد. از وسط آپارتمان ها گذشتیم و به پنجره ها نگاه کردیم. همه شان بسته بودند و از پشت بعضی پنجره ها می توانستیم مردم را ببینیم که بیخیال و آرام در حال زندگی بودند. شاید حالا وقت شام بود یا وقت دیدن یک سریال هیجان انگیز و هیچ کسی هم خبر نداشت دو مرد توی تاریکی در سکوت کنار هم راه می روند تا یک رابطه خط چین شده را ترمیم کنند. دو دوست که یکیش منتظر است آن یکی دهان باز کند و غم هایش را بیرون بریزد. یک جایی وسط آپارتمان ها ایستادم و سیـ ـگاری را که دو سه ماهی بود بهش عادت کرده بودم از جیبم بیرون کشیدم. یک نخ آتش زدم و دادم دستش. هر وقت دیگری بود خیلی جدی می گفت نمی کشم. ولی دستم را پس نزد. سیـ ـگار را گرفت و پک زد. سرخی سر سیـ ـگار جلوی چشمم مثل زخمی که توی دل علی بود به نظر می رسید. زخمی که هنوز داغ و تازه بود.
    سیـ ـگاری برای خودم آتش زدم و کنارش راه افتادم. نگاهم کرد: نگران نباش کاری با شادی ندارن
    منظورش به کسانی بود که از جای او خبر داشتند. برای اینکه مطمئنم کند همان طور که دود را از بینی بیرون می داد و به رو به رو نگاه می کرد گفت: بچه های اطلاعات توی این کیس های کوچیک دخالت نمی کنن
    نگاهش کردم. خیلی خونسرد ادامه داد: حتی اگه بدونن یکی قاتله تا وقتی پرونده بهشون ربط نداشته باشه توی کار پلیس قاطی نمیشن
    این را خوب می دانستم. می دانستم که از خیلی ماجراها خبر دارند ولی فقط وقتی وارد عمل می شوند که قضیه به امنیت کشور ربط داشته باشد. به چیزی که باعث بی ثباتی های بزرگ شود. پرونده هایی مثل همان که انوری درگیرش بود. قاچاق دارو و اعضای بدن.
    گفتم: خودت بهشون گفتی اینجاست؟
    آه کشید: به مافوقم گفتم ولی می دونه قضیه اون دختر و تو چه جوره ... می دونه انوری قاطی ماجراست. البته براش بد تموم میشه ولی فعلاً تا اینجای کار فقط مافوقم می دونه و قضیه جایی درز پیدا نمی کنه نگران نباش. تا وقتی پلیس خودش نفهمه اونا دخالت نمی کنن. نهایتش همه تقصیرا می افته گردن خودم. عیب نداره ... تو و بهرام گند زدین ولی من گردن میگیرم
    لبخند غمگینی روی لبش نشست. زل زدم توی چشم هایش و گفتم: نمی خوای بگی چی شده؟
    دوباره راه افتاد و به سیـ ـگارش پک زد. در سکوت کنارش راه افتادم. گفت: ماموریت شکار جاسوس بود. منم کاندید شدم ... کلوئه توی یه سازمان کار می کرد که به سازمان ملل وابسته بود. حدس می زدیم جاسوس باشه واسه همین اومده بود ایران. تا وقتی پای کار درمیون باشه همه چیز خوبه. روی چارچوبه. ولی کلوئه فرق می کرد. وقتی پای احساس وسط بیاد دیگه یادت میره داشتی به خاطر چی و کی کار می کردی ...
    چرخید طرفم: همیشه واسه رخنه توی این جور کارا احساس خوب جواب میده. درگیر شدن دو جنس مخالف خوب جواب میده ... چون همه می دونن که وقتی عاشق کسی بشی همه قانونای دنیا عوض میشن ... ما رو آموزش میدن که ادای عاشق ها رو دربیاریم. نقش عاشق ها رو بازی کنیم. که وقتی وارد کار شدیم نیفتیم توی هچل. همه چی شبیه یک بازیه واسه ما، بازی کشمکش، بازی مرگ، بازی عذاب وجدان. همیشه باید یادمون باشه که همه چیز در خدمت اون هدفی هست که دنبالش هستیم. اون ماموریتی که باید انجامش بدیم
    آه کشید و دوباره به سیـ ـگارش پک زد: ولی با کلوئه همه چی یه جور دیگه بود. نمی تونستم بین نقش بازی کردن و خود واقعیم واقعیت رو تشخیص بدم. همین کار رو خراب کرد
    نشستیم لبه یک جدول و سرش را بین دست هایش گرفت. دست کشیدم به شانه اش ولی هیچی نگفتم. راست نشست و زل زد به گربه ای که کنار سطل بزرگ زباله دنبال غذا بود. آرام گفت: همه چی معلوم بود. جاسوس بودنش محرز بود. گیر افتاده بود ولی نمی دونست من پشت ماجراها هستم. اومد سراغم و گفت که یه مشکلی براش پیش اومده. می دونستم که دیر یا زود میگیرنش ... و مطمئن بودم که وقتی تخلیه اطلاعات شد بی صدا سرش رو زیر آب می کنن. گفت باید کمک کنم برگرده کشورش ....
    - اهل کجا بود؟
    - نمی دونم. ولی می خواست بره نیوزیلند و بعد امریکا. گفتم وسیله هات رو جمع کن و آوردمش اینجا و گفتم خونه یکی از دوستامه. همونجا فهمید که یه چیزی اشتباهه. فهمید که من خودم دام هستم
    اشکش راه افتاد: فهمید میان ببرنش ... نگام کرد و گفت علی نذار این کارو بکنن ... می دونی که مجبور بودم ... خودت می دونی وقتی جاسوس باشی یعنی چی .... من همه اینا رو می دونستم .... نگاه های ترسیده اش رو میدیدم و هیچ کاری نمی تونستم براش بکنم
    عین بچه ها گریه می کرد. انگار این اتفاق همین دیروز افتاده باشد. شانه اش را محکم فشار دادم.
    می لرزید ولی گریه اش بند آمده بود. گربه با چشم های سبز و درشت زل زده بود به ما. انگار حس می کرد حالمان عادی نیست. حیوانات هم می فهمند که آدم ها غمگین می شوند؟
    راست نشست و دستم را از دور شانه اش برداشتم. خم شد جلو و ته آرنجش را گذاشت روی زانوهایش.
    عذاب وجدان داشت؟ که یکی را دوست داشته و کمکش نکرده؟ که یکی را دوست داشته و توی چشم هایش نگاه کرده و ترس را دیده و باز او را کشته؟ اگر دوستش داشت این کار را نمی کرد، می کرد؟ حاضر بود دردسرهایش را به جان بخرد و فراری اش بدهد. حتی می توانست با خودش فرار کند و بروند یک جایی بی نام و نشان زندگی کنند. نمی توانست؟
    گفتم: اگه دوستش داشتی فراریش میدادی ... از اینکه برات بد بشه ترسیدی؟
    پوزخند زد. مثل آدم عاقلی که به جواب بچه گانه ای پوزخند میزند. به حماقت و سادگی اش. از کارش سردر نمی آوردم. آرام گفت: بابام یه خاطره تعریف می کرد از دوستش توی جبهه*
    نگاهش کردم.
    غمگین لبخند زد: یه گروهی بودن .... بچه های اطلاعات عملیات .... غواص بودن از اروند می رفتن اون طرف واسه عملیات اطلاعات اولیه جمع و جور می کردن. گاهی شیش ماه قبل از عملیات توی سدهای داخل ایران تمرین می کردن که بعد بتونن از اروند رد بشن
    نفس گرفت: اروند آبش توی زمـ ـستونا خیلی سرده ... وقتی مجبور بشی پنج شیش ساعت توی آب بمونی ماهیچه هات میگیره یه وقتایی به خاطر همین غرق میشی ... یه وقتایی جزر و مدهاش که هیچ حساب و کتابی نداره تو رو می بره و غرق میشی ... یه وقتایی کوسه هاش تو رو می خورن و حتی جنازه ات نمی رسه دست خانواده ات .... اروند دیوونه اس. اینا یک سال کار کرده بودن برنامه ریزی کرده بودن بعد زده بودن به اروند، همه این خطرایی که بوده یک طرف دیده بانای عراقی که لب آب توی تاریکی شب تصادفی هر دو سه ساعت شلیک می کردن توی آب هم یک طرف. خیلی ها به خاطر همین تیرا شهید شدن ... ولی خب بالاخره اطلاعات رو جمع کرده بودن. رسیده بودن به مرحله عملیات. این دوست بابام همین که جزو غواصا بوده و دیده به چه خون جگری رسیدن به شب عملیات هم همراه گردان بوده. قرار بوده از اروند گردان رو رد کنن برن اون طرف .... نه یک گردان ... چند تا گردان بودن .... با بند همه شون رو بسته بودن به همدیگه که آب اروند نتونه ببردشون. وسط آب عراقیا حس می کنن خبراییه. توی اون تاریکی که هیچی معلوم نیست تصادفی به آب شلیک کرده بودن. یکی از تیرا میخوره به شکم یکی از همین بچه ها. میدونی مهرداد تیر وقتی می خوره بهت حس میکنی یه سیخ داغ فرو کردن توی بدنت. ناخودآگاه فریاد میکشی. چند صد نفر توی آب بودن. داشتن می رفتن اون طرف. کافی بوده اونی که تیر خورده فریاد بکشه اون وقت همه شون رو می بستن به رگبار و قتل عامشون می کردن. اون وقت عملیاتی که یک سال به خاطرش زحمت کشیده بودن برباد می رفته. اون وقت اون غواصایی که طعمه کوسه شدن، اونایی که غرق شدن .... همه اینا خونشون هدر می رفته .... دوست بابام سر همرزمش رو می کنه زیر آب. همرزمی که چند ماه باهاش زندگی کرده بوده، از خانواده اش خبر داشته، دوستش داشته ... همون طور که گریه می کرده ... همرزمی رو که تیر خورده بوده زیر آب نگه میداره ... چون نمیشده بند رو باز کنن و اون رو برگردونن .... وسط عملیات جون یک نفر خیلی مهم نیست اگه بدونی مردنش جون بقیه رو نجات میده ... اون بیچاره رو کشتن که توی اون جنگ لعنتی یه وجب خاک این کشور نرسه دست دشمن .... کسی که اگه برش می گردوندن ممکن بود نمیره ... شهید نشه ... ولی وسط عملیات این چیزا احساسات برانگیز نیست. نجات یک نفر توی عملیات وقتی بدونی یک گردان جونش به خطر می افته یه شوخی زشته.
    باز اشکش راه افتاده بود. حیرت زده نگاهش کردم. داشت می گفت با دست خودشان آن مرد زخمی را کشته بودند. دنیا برای یک لحظه ایستاد. عزیزترین آدم های زندگی ات را بکشی که جان بقیه را نجات دهی. که این خاک نیفتد دست دشمن. عزیزترین ها را فدا کنی به خاطر بقیه.
    با چشمان اشکی نگاهم کرد: وقتی پای وطن وسط باشه عشق رو هم باید فدا کنی، فهمیدی چرا فراریش ندادم؟
    رو چرخاند به رو به رو و اشکش را پاک کرد.
    غم زده و حیران بی اختیار پرسیدم: چطور کشتیش؟
    بلند شد ایستاد: یه کپسول سیانور همرام بود. گذاشتم روی میز و برگشتم بیرون. هرچی لازم بود بدونن خودش گفته بود. گفته بود که در ازاش اون کپسول رو بهش بدم. که شکنجه نبینه. واسه اون وطن بی معنی بود، ترجیح میداد بمیره ولی بی شکنجه. خیلی چیزا رو گفت. چیزایی که به دردمون میخورد. میدونست که فقط وقتی اینا رو بگه به اون کپسول می رسه. می دونست که وطن واسه من هم چیزه. می دونست به خاطرش حاضرم اون رو هم ....
    آه کشید. من هنوز نشسته بودم. زل زدم به گربه که دراز کشیده بود رو به رویم: خب تنها کاری که می تونستی براش بکنی رو انجام دادی. نذاشتی با زجر بمیره. حتماً درک کرده
    نگاهش کردم: نکرده؟
    سر گرفت رو به آسمان: نمی دونم
    دست زدم به پشتش: بریم یه کاپوچینو بخوریم با هم؟
    اشکش را پاک کرد: نه می خوام تنها قدم بزنم. برو پیش شادی
    راه افتاد که برود. گفتم: تو فهمیدی دوستش دارم چرا اصرار کردی با آنا بمونم؟
    ایستاد: فکر کردم عشق آدما رو داغون میکنه ... نمی خواستم داغون بشی
    چرخید و رفت. با شانه های فرو افتاده. در سکوت و من رفتن مردی را دیدم که خیلی چیزها توی دلش نگه داشته بود. مردی که حالا واقعاً دوست من بود. مردی که وقتی میدید عده ای به خاطر پول خاک وطنش را حراج کرده اند زجر می کشید. مردی که قصه غواصی را می دانست که همرزمش را می کشت تا جان بقیه را نجات دهد. آنقدر این چیزها عجیب بودند که از درکشان عاجز بودم. رفتم کنار گربه و گفتم: شنیدی ... دوستت داره ... هنوز دوستت داره
    خل شده بودم؟ که یک گربه را جای کلوئه می دیدم؟ گربه خودش را مالید به شلوارم و دنبال سر علی رفت.
    ****
    می دانستم می آید. مرد رباتی توی تلفن گفته بود ساعت بیست و دو ... ساعت بیست و سه ... ساعت دوازده نیمه شب ... ساعت یک بامداد .... و بالاخره وقتی گفت ساعت یک و سی و دو دقیقه بامداد در آرام باز شد و داخل شد. صورتش خسته بود. چشم هایش خسته بود. موهایش به هم ریخته بود. آمد وسط سالن و دست کشید به صورتش. عصبی هم بود. از جا بلند شدم: الان چایی میارم
    بعد یادم افتاد سلام نکرده ام: سلام
    ولی اخم هایش که حتی در اوج خستگی هم پررنگ و جان دار بود کم نشد. جلوی آشپزخانه نرسیده گفت: برو بشین نمی خواد
    با چند قدم رسید نزدیکم. رو به رویم ایستاد: دوباره می خوری زمین
    - نه حواسم هست
    آرام شانه ام را گرفت و ملایم فشار داد. همان جایی که سیمین چنگ کشیده بود. آب دهنم را فرو خوردم و یک نگاه نصفه نیمه به چشم هایش که زل زده بودند به من انداختم: دوستت رفت؟
    من را چرخاند طرف مبل ها: آره چرا نخوابیدی؟
    نشستم روی مبل: میشه ...
    سخت بود خودمانی حرف زدن. درست که اول کار چسبیده بودم بهش ... درست که پشت تلفن خودمانی شده بودم ...درست که دو بار گفته بود «نمی دونی چقدر دوستت دارم» ... گفته بود «می بـ ـوسمت» ... ولی .. همین که می آمدم صمیمی بشوم یک چیزی غلط می شد. یک فاصله ای می افتاد.
    به فاصله یک آدم ... یک آدم لاغر مثلاً ... نشست کنارم و سر چرخاند طرفم: میشه چی؟
    نگاهش حالا روی دستم بود. دستی که کبود شده بود. از جا بلند شدم. سرش همراه من بالا آمد: باز که پا شدی؟ خوابت میاد؟
    - چایی بیارم
    کلافه دست کشید روی صورتش: باشه اگه اصرار داری خودم میارم
    دستپاچه گفتم: نه ...
    لبخندی غمگین روی صورتش نشست: می خوای ازم پذیرایی کنی الان؟ نصفه شبی؟
    اگر لحنش مثل پشت تلفن شیطنت بار می شد مطمئن می شدم که منظور دارد ولی این لحن غمگین و خسته هیچی پشتش نبود. جز یک خوشحالی که با غم قاطی شده بود. گفتم: حواسمه به خدا
    تکیه داد به مبل و عمیق نفس کشید: حالا که اصرار داری باشه
    تا بخواهد نظرش را عوض کند راه افتادم. وسط سالن بودم که حرفش را تمام کرد: فقط این دفعه با ویلچر برنگردی
    لـ ـبم را گاز گرفتم و بی آنکه نگاهش کنم رفتم توی آشپزخانه و از چایی که سه بار عوض شده بود ریختم توی لیوان های دسته دار. گذاشتم توی سینی ملامین و قندانی را که شسته بودم و پر از قند کرده بودم گذاشتم کنارش. وسیله پذیرایی ام محدود بود. چندتا سینی ملامین و پلاستیکی که خوشگل ترینش یک سینی سفید با چند برگ سبز داخلش بود و دوتا لیوان کپل با توپ های سفید و مشکی روی بدنه اش. سابیدنشان با یک دست چلاق سخت بود. به لیوان سومی که حالا خالی مانده بود نگاه کردم. علی برنگشته بود. خیلی دلم می خواست بدانم چطور مهرداد با کسی دوست است که زده یک زن را کشته ولی آن صورت خسته و تکیده می گفت که وقت پرسیدن این سوال نیست.
    - شادی؟ شادی خانم؟
    سینی را با یک دست گرفتم و با احتیاط برگشتم توی سالن. بلند شد و سینی را گرفت: به به چه رنگی
    گذاشتش روی میز تلویزیونی که جفت مبل بود و به جای تلویزیون یک تلفن قراضه جایش نشسته بود. لیوانش را برداشت و کمی از چایی خورد و لبش را دندان گرفت: آخ داغ بود
    اگر هر وقت دیگری بود. اگر هرکسی جز او اینجا نشسته بود می دانستم دقیقاً چطور رفتار کنم. ولی او هرکسی نبود. جزو آنهایی که می شناختم نبود. او مهرداد دولتشاه بود با جاذبه ای عجیب و غریب که آدم را گیج می کرد. کسی که هم می شناختم ... هم نمی شناختم ... برای همین در جوابش عین یک خنگ بی دست و پا ساکت ماندم. من چطور قرار بود باهاش زیر یک سقف بمانم؟ باز شروع شد شادی؟ یک دقیقه مغزت را تعطیل کن و مثل یک آدم معمولی رفتار کن. آدم های معمولی مغز ندارند؟ خفه شو لطفاً .. موشـ ـرابی می گفت «ببند» ... لطفاً هم نداشت. فریبا می گفت «خفه بابا» .... پری ماه می گفت «زر مفت موقوف» ....
    - ساکتی چرا؟
    - هوم؟
    کمی نزدیک تر نشست و من پاهایم را جفت کردم. سر چرخانده بود طرفم: شنیدی حرفامون رو؟
    نگاهش کردم: بله
    لبخندش پررنگ شد: وقتی میگی بله خیلی مظلوم میشی
    باز تکیه داد به مبل و پشتی مبل کمی تکان خورد. قوی بود. دست هایش را روی سیـ ـنه توی هم قلاب کرد و باز سرچرخاند طرفم: می خوای عین مجسمه بشینی؟
    بعد همان طور که به مبل تکیه داده بود دستش را آورد طرف دستم و با پشت دست کشید رویش: نگفتم نرو سراغ ماشین؟
    توی مبل جا به جا شدم. دستش را برداشت. ولی هنوز منتظر جواب بود. خب یک چیزی بگو ... تو چرا قفل می کنی هی؟
    شکمم را دادم داخل مبادا دکمه ها از هم باز شوند. گفت: لباسات رو درآوردی از داخلش حالا؟
    - بله درآوردم ... چاییتون سرد میشه
    از مبل جدا شد و لیوان چایی را برداشت و گرفت طرفم: بفرمایید
    ته لیوان را گرفته بود. دسته اش را گرفتم. قندان را گرفت جلوی رویم. فقط یک دستم کار می کرد. گفتم: بدون قند می خورم
    نفسش را بیرون فرستاد و یک قند برداشت: همین دیگه ... بدون قند می خوری که از حال میری
    قند را گرفت نزدیک دهنم: باز کن
    - ها ...
    خواستم حرفم را تمام کنم ولی قند را گذاشت توی دهنم. انگشت هایش خوردند به لب هایم و قلـ ـبم لرزید. مطمئن لبخند زد: حالا بخور
    قند را محکم مکیدم و یک قلپ چایی خوردم. لیوان خودش را برداشت و خورد. ساکت بود. هردومان ساکت بودیم. بمیری شادی. حالا نصفه شبی چه وقت چایی خوردن بود؟ خب می رفتی می خوابیدی. چرا نخوابیدم؟ ترسیدم؟ نمی خواستم بیاید بالای سرم. یک کمی ترسیدم. با اینکه تنهایی دیوانه ام کرده بود و بودن مردی با یک جاذبه عجیب کنارم دوست داشتنی بود ولی در آن لحظه دلم می خواست چایی اش را بخورد و بعد بگوید خداحافظ و برود.... دقیقاً برای همین هزاربار زنگ زدی به 119؟ نمی دانم خفه شو لطفاً.
    قند توی دهنم غیب شده بود. دهنم شیرین شیرین بود. بزاقم غلیظ شده بود. وقتی آب دهنم را فرو می دادم صدایش توی سکوت می پیچید و ضایعم می کرد. چرخید طرفم: نخوردی که ... خوشمزه است ها ...
    دوباره یک قلپ بزرگ چایی خوردم و از نوک زبانم تا ته حلقم سوخت. اشک جمع شد توی چشم هایم. آب دهنم پرید توی گلویم. لیوان را دستپاچه گذاشتم روی زمین و محکم سرفه کردم و دستم تکان خورد و تیر کشید.
    نگاهم کرد: دستت درد میکنه؟
    ابروهایم را از هم باز کردم که نفهمد دردش چقدر بد بوده: نه
    بلند شد و رفت توی اتاق. صدای باز شدن در کمد آمد. بعد صدای جر خوردن یک پارچه. برگشت بیرون و دست کشید روی صورتش. پارچه را انداخت روی دسته مبل نزدیک به آشپزخانه و رفت آنجا. صدای باز و بسته شدن کابینت ها آمد و بعد نچ نچ کرد: خودت تکونش دادی؟ چطوری زورت رسید؟
    منظورش به لباس شویی بود. آمد بیرون یک پماد دستش بود. پارچه روی مبل را برداشت. به آستین لوله شده لباس نگاه کرد.
    گفتم: خوبم
    خیلی جدی انگار بخواهد بزرگترین جراحی دنیا را انجام بدهد نفس گرفت: معلومه از رنگ و روش
    آرام آستین را لوله کرد بالاتر. کف دست هایش نرم بودند. نوک انگشت هایش برخلاف انگشت های بابا نرم و لطیف بودند. طفلک بابا ... دست کشید پشت گردنش و همان طور که سرش خم بود طرف بازویم نیم نگاهی به صورتم انداخت: می تونی تکونش بدی؟
    دستم از آرنج خم شده بود روی شکمم و جرات نداشتم دو سانت بالا و پایینش کنم. گفتم: نمی دونم ... یعنی فکر نکنم
    چهار انگشتش نرم رفتند زیر ساعدم و انگشت شستش کشیده شد پشت دستم. باز آب دهنم زیاد شد. گرمم شده بود. گفت: می خوام برات سالیسیلات بزنم
    دستش را برداشت و درپوش پماد را باز کرد. کمی از آن را گذاشت سر انگشت اشاره اش و گذاشت روی پوستم. پماد خنک بود و مورمورم شد. بعد آب دهنش را فرو داد. کمی نزدیک تر نشست و خیلی جدی مشغول ماساژ دستم شد. اگر خم می شدم می توانستم نوک بینی ام را فرو کنم میان موهای سیاهش.
    بدون آنکه نگاهم کند گفت: هروقت درد گرفت بگو
    حواسش به دستم بود. خم شدم جلوتر و موهایش را بو کردم. بوی خوبی میداد بعد خنده ام گرفت. از اینکه چنین کاری کرده بودم. از این که آنقدر محو دستم بود که نفهمید موهایش را بوییده ام. این جور که زل زده بود به دستم من را یاد چارلی چاپلین می انداخت. توی همان فیلمی که از گشنگی لنگه کفشش را پخته بود و به نظرش یک مرغ خوشمزه به جای کفش توی بشقاب بود. لـ ـبم را محکم زیر دندان گرفتم مبادا خنده ام بگیرد. ولی انگشت های کشیده و مردانه اش که نرم روی پوست دستم کشیده شد دیگر خنده نداشتم. درد داشتم. چشمم را بستم. باز پماد گذاشت روی پوستم و باز مشغول ماساژ دادن دستم شد. حالا فقط انگشت هایش روی دستم نبود. کف دستش هم بود. پوستم خنک شده بود برعکس صورتم که گر گرفته بود. جز صدای نفس های منظمش هیچ صدای دیگری نبود. آرام دستم را چرخاند ولی درد پیچید توی کتفم و بی اختیار گفتم: آخ
    چشم باز کردم. بی تفاوت نگاهم کرد: درد داره معلومه ... ولی نشکسته ... اگر شکسته بود الان از درد غش میکردی ...
    حالا داشت زیر ساعدم را ماساژ می داد. همان طور نرم و سر حوصله. کاش یک چیزی می گفتم. او هم حس کرد این سکوت خوب نیست که گفت: تا حالا دستت شکسته؟
    - نه
    دوباره ساکت ماند. چهار انگشتش را گذاشت پشت ساعدم و شستش را گذاشت زیر آن و از مچ تا آرنجم را نرم بالا رفت.
    - شما چی؟
    حرکت دستش متوقف شد. ولی نگاهم نکرد. خب نمی توانستم بهش بگویم تو ... آن هم وقتی این قدر نزدیک بود. دستش هم روی دستم بود.
    دوباره کارش را از سر گرفت: نه .... ولی سرم زیاد شکسته
    بی اختیار چشمم سر خورد روی سرش. روی موهای سیاهش. با کف آن یکی دست موهایش را محکم روی سرش عقب کشید و توانستم رد یک زخم باریک و سفید را وسط موهایش درست یک سانت بالاتر از جایی که موهایش روییده بود ببینم. دستش را ول کرد و نگاهم کرد: دیدی؟
    - آره ... از درخت افتادی...ن حتماً
    سر تکان داد: با سر خوردم کف استخر
    چشم هایم گرد شد: کف استخر؟
    همان طور که سرش پایین بود لبخند زد: آره ... کیا هلم داد
    آه کشید. من هم آه کشیدم. گفت: البته از خجالتش دراومدم
    لبخند زدم: چطوری؟
    سر حوصله پارچه را برداشت و پیچید دور دستم: دو لیتر آب کلردار دادم به خوردش ... تا سه روز سرفه میکرد
    اخم کردم: بدجنس
    بی اختیار این را گفته بودم. روی خودش نگذاشت فقط لبخند نامحسوسی روی لبش نشست. کار بانداژ دستم با ملافه گل گلی تمام شد. یک تکه باقی مانده ملافه را انداخت دور دستم و آورد تا نزدیک گردنم و کمی جلوتر خم شد و پشت گردنم گره زد. دستش می خورد پشت گردنم و داغی تنم بیشتر می شد. نشست عقب تر و نگاهم کرد: حالا بهتر شد. فعلاً مجبوری یه دستی کارهات رو رو به راه کنی تا بریم دکتر
    لبخند زدم: ممنون
    چند ثانیه همان طور نگاهم کرد و گفت: می خوای ...
    بالای ابرویش را خاراند و بعد دستش را بو کرد: اوف چه تنده بوش
    از جا بلند شد و رفت توی دستشویی. دو دقیقه ای طول کشید تا برگشت. لبخند زد: دردش کمتر شده؟
    نگذاشت جواب بدهم. رفت توی آشپزخانه و با یک قرص مسکن و یک لیوان آب برگشت بیرون: اینم بخوری دیگه طبابتم تموم میشه
    جلوی رویم ایستاد و قرص را گذاشت کف دستش. برش داشتم و خوردمش و بعد لیوان را از دستش گرفتم و روی قرص خوردم. هنوز ایستاده بود. مجبور شدم سرم را بالا بگیرم: ممنون
    لیوان را گرفت: شام که نخوردی ... گریه هم که کردی ... یه چیزی بیارم بخوری؟
    - نه اشتها ندارم
    باز بی هیچ مقدمه ای رفت توی آشپزخانه و گفت: من که گشنمه
    صدای تلق و تلوق ظرفها بلند شد. گفتم: بیام یه چیزی درست کنم؟
    با یک ماهیتابه برگشت بیرون: چی؟
    آرام حرف زده بودم. بلندتر گفتم: میگم بیام کمک؟
    به دستم اشاره کرد: با یه دست مثلاً چه کاری می تونی بکنی؟
    اخم کردم: خیلی کارا
    ابرویش بالا پرید و خنده اش را خورد. چرخید طرف آشپزخانه: چه خوب
    تازه فهمیدم چه گندی زده ام. چشمم را به هم فشردم. بمیری شادی این قدر گیجی. بوی سرخ شدن ماهی پیچید توی مشامم و حس کردم گرسنه ام. صدای باز و بسته شدن کابینت ها بلند شد. رفتم سمت آشپزخانه: دنبال چی میگردی؟
    نگاهم کرد: شنبلیله
    خنده ام گرفت. اینکه مهرداد دولتشاه با آن دک و پز آمده بود اینجا و قشنگ اسم سبزی ها را هم بلد بود برایم جالب بود.
    نگاهم کرد: شنبلیله خنده داره؟
    - ها؟ چیزه ... نه ... یعنی این کارا به شما نمیاد
    زیر لب غر زد: به شما که اصلاً نمیاد ... شما ...
    بوی سوختن بلند شد. گفتم: ماهیتون سوخت
    دوید طرف گاز و شعله را کم کرد و ماهی را توی ماهیتابه تفت داد. بوی سرخ شدن تبدیل شده بود به بوی سوختن. رفتم توی آشپزخانه و گفتم: اول باید میگذاشتین یخش وا بشه
    دست زد به کمـ ـر و نگاهم کرد: جدی؟!
    سرش را خاراند: نیست همیشه پخته و حاضر روی میزم بوده ... اصلاً یه کاری ... تو بگو من اجرا می کنم چطوره؟
    ذوق کردم. نصفه شبی یک آشپزی دو نفره باید جالب می شد. آن هم بعد از این همه تنهایی و ترس. گفتم: قبول. پس یه ظرف تمیز بیارین
    خم شد توی کابینت های پایینی و یک ماهیتابه بزرگ ولی درب و داغان بیرون کشید: فقط این یکی هست خوبه؟
    لـ ـبم را جلو آوردم و سر تکان دادم: بدک نیست
    گذاشتش روی اجاق. گفتم: اول ماهی رو بذارید توی آب
    زیر لب گفت ماهی را گذاشت توی یک بشقاب و کمی روی آن آب ریخت : خوبه؟
    - خوبه
    چشمش را مالید: کاش پیاز هم سرخ کنم. پیاز دوست داری؟
    جواب ندادم. پیاز را با پوست دو نصف کرد: نه؟
    - پوستش رو بگیر
    باز لبخند زد: چشم
    چشم گفتنش خیلی بانمک بود. مثل بچه های تخس. با حوصله پوست پیاز را کند و بعد گذاشتش توی بشقاب و مشغول خلال کردنش شد. این طور که با مهارت پیاز را ساطوری می کرد یعنی که ... ای بدجنس ... سرکارم گذاشته بود. گفتم: ماهی رو وقتی یخش باز شد بعد بندازین توی روغن داع شعله اش رو کم کنید یه کمی که تفت دادین
    - واستا ... یواش چه خبره
    - من خوابم میاد
    ابروهایش رفتند بالا. چندثانیه نگاهم کرد و بعد سرش را پایین انداخت و مشغول خلال کردن پیازها شد: باشه شب بخیر
    انگار بهش برخورد. اخم کردم: خب چرا سر به سرم میگذاری؟
    سرش پایین بود ولی می فهمیدم که دارد لبخند می زند. همان طور که سرش پایین بود گفت: خب بانمک میشی وقتی سر به سرت میگذارم
    سر بلند کرد و خنده اش را دیدم.
    همان طور که میخندید گفت: وقتی می دونم شنبلیله چیه آشپزیم هم اونقدرا بد نیس دیگه هست؟
    اخم کردم: خیلی بدی
    راه افتادم طرف اتاق خواب ولی جرات نکردم جلو بروم. داشت دنبال سرم می آمد. ایستادم. پشت سرم بود. گفت: شادی؟
    نزدیکم بود. وسط بوی پیاز و ماهی نیم سوخته و پماد سالیسیلات... بوی ادکلنش هی غلیظ و غلیظ تر می شد. چشم بستم. جایی نزدیک به من متوقف شد: برگرد ...
    لحنش ... تن صدایش ... نرم بود .... خواهشمند بود ... ولی ترسناک هم بود. گفتم: بله؟
    - برگرد
    با ترس چرخیدم طرفش. اگر یک کاری میکرد و بعدش من ... نه ... سرم را بلند کردم: بله
    لب پایینش را برد توی دهنش و بعد لبخند زد. اشاره کرد بنشینم. یک صندلی از پشت میز فایبرگلاس آشپزخانه بیرون کشید و گذاشت نزدیک خروجی آن. نشستم روی صندلی و منتظر ماندم.
    دست به سیـ ـنه مقابلم ایستاد: بگم؟
    - بفرمایید
    باز لبخند زد. وای هرچی قبلاً اخم تحویلم میداد و می ترساندم حالا با این لبخندها بیشتر می ترسیدم. از آن اخم ها می دانستم چرا می ترسم ولی از این لبخندها .... نه. گیجم می کرد.
    آمد جلوتر، نشست پشت میز: اینطوری بهتره
    ولی باز ساکت ماند. انگار داشت فکر می کرد چطوری شروع کند. بالاخره تصمیمش را گرفت و زل زد توی چشم هایم: ببین ... اینکه من با تو اینجا تنهام ... اونم این وقت شب ...
    قلـ ـبم ریخت. نکند همان طور که راحت گفت دوستم دارد حالا خواسته های دیگری هم داشته باشد و راحت از من بخواهد که ... فکر کردن به این موضوع نگرانم کرد. ولی نه ..
    آرام تر گفت: ترسناکه ...
    آب دهنم را فرو دادم. سعی کردم عادی رفتار کنم: نه چرا ترسناک باشه ... من بهت اعتماد دارم
    یک خنده شیطنت بار روی صورتش نقش بست. روی نگاهش ... روی لبش ... بعد گفت: خوبه ... ولی رفتارهات میگه که یه کم ترسیدی. عزیزم من که بچه نیستم. می دونم از چی ترسیدی ولی نباید بترسی. من یه مرد هستم درست ولی یه مرد سی ساله ام. اینکه سر به سرت گذاشتم واسه این بود که ترسهات بریزه ... خواستم آشپزی کنیم یه کمی با هم صمیمی بشیم
    سر تکان دادم ولی زبانم سنگین شده بود و هیچی نمی توانستم بگویم.
    کمی خم شد طرفم: خب اگه خسته ای می خوای بخوابی اشکالی نداره ... من ماشین ندارم. نمی تونم این وقت شب هم راه بیفتم توی خیابون. می مونم و صبح زود میرم. ولی اگه دوست داشته باشی می تونیم قبلش همین طور که من یه شام خوشمزه درست می کنم تو هم بشینی اینجا با هم حرف بزنیم
    زل زدم توی چشم هایش که حالا مهربان و دلگرم کننده به من خیره مانده بود. لبخند زدم: باشه
    خوشحال از جا بلند شد: خب حالا من کارا رو انجام میدم تو هم حرف بزن
    رفت طرف سینک و ماهی را از توی بشقاب درآورد. ولی من حرفم نمی آمد. مثلاً درباره چی باید حرف می زدیم؟ شادی؟ خیلی حرف داشتی. یادت نیست. یادم بود ولی ذهنم شلوغ بود و نمی دانستم از کجا شروع کنم.
    - ساکتی که ... حوصله ام سر میره ها
    - از چی حرف بزنیم؟
    - از هرچی دوست داری
    - آب و هوا خوبه
    سرش را عقب گرفت و بلند خندید: آره خوبه. معمولاً آدما وقتی خیلی حرفی ندارن از آب و هوا حرف می زنن. هوا اون بیرون خیلی سرده. سوز زمـ ـستون داره زودتر میاد. زمـ ـستون رو دوس داری؟
    لبخند زدم: آره خیلی بیشتر از تابستون دوستش دارم
    نشست پشت میز و مشغول خلال کردن پیازها شد: چرا؟
    نیم نگاهی به من انداخت و باز مشغول شد. الان بگویم چون توی تابستان آنقدر عرق می ریزم که تمام تنم جوش های قرمز می زند؟ باز نگاهم کرد و گفتم: من فصلها رو دوست ندارم از هر فصلی یه ماه رو بیشتر از بقیه شون دوست دارم
    ابرو بالا انداخت: جالبه ... خب
    - مثلاً توی بهار از اردیبهشت خوشم میاد. چون درختا نه سبزسبز هستن نه ... بی برگ و بار هستن ... هوا ... عطر گلا ... نمی دونم یه حالی داره
    لبخند زد: عاشقانه است؟
    لبخند زدم و سر تکان دادم. با اینکه هنوز عاشق کسی نشده بودم هیچ وقت ... جز ... ول کن شادی. گفتم: یه جور خوبیه که آدم رو می بره توی فضا
    پیازهای خلال شده را با کارد یک گوشه سینی جمع کرد: آره مخصوصاً وقتی توی خونه خودمون باشه. اون باغچه گل هم پر از گل بشه
    منظورش از خانه خودمان ... خانه همایون بود؟ خانه خودمان یعنی چی؟
    گفت: بابات هم گلای خوشگل کاشته باشه توی باغ. نفس که میکشی عطر گلا بپیچه توی مشامت اردیبهشت یه جور خوبیه قبول دارم ولی خونه مون هم بی تاثیر نیست توی این حس و حال قبول داری؟
    - بله خونه شما ... فرق می کنه
    نگاهم کرد: خونه ما؟ خونه شما هم هست دیگه. تو اونجا به دنیا اومدی، بزرگ شدی ...
    از جا بلند شد و رفت سراغ ماهیتابه و گذاشتش روی گاز: خب ماه بعدی کدومه
    لبخند زدم: با اینکه تابستون خیلی اذیتم میکنه ولی مرداد رو دوس دارم
    چرخید طرفم: واقعاً؟
    ذوق زده بود. گفتم: آره
    روغن ریخت توی ماهیتابه: خوبه
    - چطور؟
    - من مردادی ام دیگه ...
    بی اختیار ذهنم رفت طرف حرف های ملی. حرف هایی که خیلی وقت بود حتی بهشان فکر هم نمی کردم و حالا یادم می آمد که ملی گفته بود مردادی ها خیلی هات هستند. هات یعنی ... از فرق سرم تا نو ک انگشت های پاهام داغ شد. گفته بود مردادی ها مغرور هم هستند. لجباز هم هستند. مردادی ها مثل نماد ماه تولدشان هستند، شیرهایی که قلمرو خودشان را ... اَه بس کن شادی از کی تا حالا چرت و پرت های ملی مهم شده اند؟
    گفت: تو ولی فروردین به دنیا اومدی. یادمه. شبی که به دنیا اومدی من و کیا خونه نبودیم. فرداش برگشتیم خونه ناهیدجون گفت به دنیا اومدی. کیارش همش می گفت بریم ببینیمش. اومدیم خونه تون. مامانت دراز کشیده بود روی تخـ ـت. تو خـ ـوابیده بودی. صورتت سفید بود. لپ هات ولی عین سیب سرخ بود
    این طور که با ذوق درباره به دنیا آمدنم حرف می زد خودم هم برایم جالب بود. آمد طرف میز و پیازها را برداشت: ولی من ترسیدم بغـ ـلت کنم
    چرخید طرف گاز و آرام پیازهای خلال شده را ریخت توی ماهیتابه: می ترسیدم از دستم بیفتی ... سرت بشکنه
    خنده دار بود که یک مرد از به دنیا آمدن کسی که دوستش دارد خاطره داشته باشد. خندیدم: این جوری میگی فکر می کنم هزار سالته
    هیچی نگفت. پیازها را توی ماهیتابه هم زد. گفتم: ناراحت شدی؟
    سر بالا انداخت: نه
    ولی لحنش ناراحت بود. گفتم: آخرش منو بغـ ـل کردی یا نه؟
    می دانستم حرفم خیلی خوب نبوده ولی نمی خواستم دلخور بشود. گفت: بابات خواست بشینم بعد تو رو از بغـ ـل مامانت گرفت ...
    برای یک لحظه دست از تفت دادن پیاز کشید و به دیوار رو به رویش زل زد و لبخند زد. معلوم بود از یادآوری این خاطره چیزی دستگیرش شده باشد چون شگفت زده برگشت طرفم و گفت: جدیا ...
    - چی؟
    - بابات آوردت پایین ... گذاشتت توی بغـ ـلم
    بلند خندید.
    منگ نگاهش کردم: به چی فکر می کنی؟
    دوباره برگشت طرفم: بابات خودش تو رو گذاشت توی دستای من
    اخم کردم: چه ربطی داشت خب
    باز چرخید طرف ماهیتابه و ادویه ها را از روی کابینت برداشت و بوکشید. شانه بالا انداخت و سر چرخاند طرفم: به نظرت اینا مال کِی هستن؟
    - نمی دونم
    کمی از ادویه ریخت روی پیاز: حالا می خوریمش یا میمیریم یا سیر میشیم آره؟
    دوباره برگشت سر بحث قبلی: آره دیگه شادی خانم ... بغـ ـلت کردم چشمات رو عین جوجه دو روزه باز کردی این طرف و اون طرف رو نگاه کردی. کیارش بالای سرم واستاده بود دست زده بود به زانوهاش و خم شده بود روی صورتت و انگار که یه مریخی دیده باشه می گفت وای چشماش باز شد
    ساکت ماند. صدای جز جز کردن پیاز توی ماهیتابه واضح تر به گوش می رسید. پلک زد و چرخید طرف سینک و ماهی را برداشت. چند ثانیه پشت به من ماند. می دانستم از یادآوری خاطره های مشترکش با کیارش حالش بد شده است. به خودم جرات دادم و گفتم: مهرداد
    بازهم معطل کرد. چند ثانیه دیگر به همان حال ماند و بعد چرخید طرف ماهیتابه: بله؟
    - نشد بهت بگم خیلی خیلی متاسفم که برادرت رو از دست دادی
    غمگین لبخند زد: تازه شدیم عین هم
    ابرو بالا دادم: چی؟!
    دستپاچه چرخید روی ماهیتابه: میگم دوتامون تک فرزند شدیم
    بعد آرام خندید ولی حس کردم که منظورش چیز دیگری بوده. گفت: خب توی پاییز از چه ماهی خوشت میاد؟
    - مهر
    - چرا؟
    - چون مهر هم یه جورایی مث اردیبهشته ... هوا یه جوریه
    ماهی را زیر ورو کرد: یه جوریه ... دوس داری توی هوای یه جوری بریم با هم قدم بزنیم؟
    لبخند زدم: خیلی ... دلم برای اون بیرون یه ذره شده
    نفسش را عمیق بیرون فرستاد: آهان از اون لحاظ
    باز دلخور شده بود. خودم را لوس کردم: اِ چرا هی قهر می کنی؟
    زیر گاز را خاموش کرد و آمد طرفم: قهر دوس نداری؟
    نچی گفتم و سر بالا انداختم. خم شد طرفم و قلـ ـبم ریخت. انگشت کشید توی موهایم و من عین جوجه ای که از نـ ـوازش خوابش گرفته باشد چشم بستم. آرام گفت: شام بخوردیم؟
    دستش را از توی موهایم برداشت و بو کشید. منگ نگاهش کردم. خندید: سرت فکر کنم بوی پیاز گرفت
    رفت طرف سینک و خیلی جدی مشغول شستن دست هایش شد. نیم رخش این طوری جذاب بود. وقتی که سرش را کمی پایین گرفته بود.
    از کابینت ها یک بشقاب برداشت و یک کارد و چنگال و ماهی را انداخت توی بشقاب و روی میز گذاشت. یعنی می خواست خودش تنهایی بخورد؟ کارد بخوری شادی. خودت گفتی گرسنه نیستم. خب حالا هستم. هیچی نگویم؟ اگر این کار را بکند یعنی خیلی خنگ است. دوتا لیوان هم گذاشت روی میز و از توی یخچال آبمیوه آورد. نشست رو به رویم و دستهایش را به هم مالید: خب ببینم چه کردم
    کارد و چنگال را برداشت و به بشقاب نگاه کرد. طرز دست گرفتن کارد و چنگالش برایم جالب بود. فیله ماهی را با کارد برید و با چنگال کمی بازش کرد: نه خار نداره ... به نظرم قزل آلا باشه
    خندیدم: فکر کردی سالامونه پس ... هتل که نیست
    لبخند زد و یک تکه از ماهی را سر چنگال زد و گرفت طرفم: بفرمایید
    - می خوای بهم غذا بدی؟ یه دستم هنوز کار میکنه
    چنگال را جلوی دهنم تکان داد: جدی؟ باز کن دهنت رو ببینم
    دهن باز کردم و ماهی را گذاشت توی دهنم و بعد به لب هایم که می جنبید زل زد: خوبه؟
    ماهی ترد شده بود ولی یک چیزی کم داشت: به نظرت نباید آبلیمو میزدی؟
    با همان چنگال یک تکه کند و داخل دهنش گذاشت و آن را توی دهنش چرخاند: اوهوم
    ماهی را قورت داد و از جا بلند شد. در یخچال را باز کرد و داخلش را وارسی کرد. یک شیشه آبلیموی کهنه بیرون کشید: خب بهتر از هیچیه نه؟
    نشست و کمی آبلیمو ریخت روی ماهی. دوباره یک تکه کند و گرفت جلوی دهنم. دهان باز کردم و ماهی را خوردم. خوب بود. بعد از مدتها داشتم یک غذای خانگی می خوردم. آن هم حاصل دست کی؟ مهرداد دولتشاه.
    لبخند زدم: خوشمزه شد حالا
    لبخند اطمینان بخشی زد و چند ثانیه به همان حال چنگال به دست مات صورتم باقی ماند. آب دهنم را فرو دادم: بخور دیگه
    باز یک تکه کند و توی دهنش گذاشت و این کار را نوبتی بین خودش و من تکرار کرد. هربار هم زل می زد به لب هایم و من حس می کردم با این که خیلی جدی و بی تفاوت این کار را می کند ولی ته ذهنش یک چیزی وول می خورد. یک چیزی که نمی خواستم بهش فکر کنم. مخصوصاً حالا که با یک چنگال مشترک غذا می خوردیم.
    یک لقمه دیگر گذاشت توی دهنم و گفت: باید یه بار بریم ناندوز صبحونه بخوریم
    بارها وقتی توی اتوبان مدرس می رفتم به سمت خانه مان بیلبوردش را دیده بودم. «صبحانه در ناندوز» ولی عکسی که گذاشته بود هیچ ربطی به صبحانه نداشت. مرغ سرخ کرده با چند مدل سس ... و کره و عسل ... کی صبح مرغ سرخ کرده می خورد؟ آن هم با کره و عسل؟
    ماهی را فرو دادم: ولی من دوس دارم صبحونه هلیم بخورم. مخصوصاً وقتی هوا خیلی سرده
    - آره واقعاً .... پس باید یه بار هم بریم نارنج و ترنج .... اونجا هلیم هاش معرکه اس
    با آنا رفته بود؟ سر تکان دادم: اوهوم ... نرفتم ولی باید خوب باشه
    یک تکه ماهی گرفت طرفم و لبخند زد: با تو همه چی خوبه
    دستپاچه گفتم: نه سیر شدم
    اصرار کرد: همین یکی
    ماهی را از سر چنگال توی دهنم کشیدم. یک تکه دیگر سر چنگال زد و خورد. یا نه ... عملاً چنگال را مکید. به زحمت لقمه ام را فرو دادم. یک لیوان آبمیوه ریخت: اینم بخور
    باز جو داشت می رفت به سمتی که ... به ساعت روی مچ دستش نگاه کردم. باورم نمی شد. سه و نیم نصفه شب بود. دو ساعت گذشته بود؟ نگاه من را روی مچ دستش دید و به صفحه ساعت نگاه کرد: سه و نیمه؟!
    - وای خیلی زود گذشت نه؟
    میز را جمع کرد و وسیله ها را توی سینک گذاشت. ایستاد سر جایش: وقتی خوش بگذره زود میگذره
    رفت توی اتاق ولی بیرون نیامد. پنج دقیقه گذشت و مجبور شدم بروم سمت تنها اتاق خانه. پشت به من رو به پنجره ایستاده بود. انگار از این که بهش خوش گذشته بود حالا ناراحت بود. گفتم: دوستت خیلی کلافه بود
    چرخید طرفم: آره ... نگرانشم
    بی حرف نگاهش کردم. لازم نبود چیزی بگویم. می توانست از نگاهم بخواند که درکش می کنم. رفتم کنارش ایستادم و به تاریکی ساکت پشت پنجره زل زدم: گاهی وقتا آدم مجبوره یک کارهایی رو بکنه که به نظر بقیه وحشتناک میاد
    تکیه داده بود به لبه پنجره و با دست های قفل شده توی هم به نیم رخم نگاه می کرد. آه کشیدم: ولی مهم اینه که هدفت اونقدر ارزش داشته باشه که بعدش عذاب وجدان نگیری از اون کار بد، یا خجالت نکشی ... یا حداقل بتونی عذاب وجدانش رو تحمل کنی
    چرخیدم طرفش: غیر از اینه
    لبخند زد و باز موهایم را با انگشت نـ ـوازش کرد: اون وقت دیگه اون کار بد نیست فقط بد به نظر میاد
    دستش را از روی موهایم برداشت.
    گفتم: اگه به درستی یه کاری ایمان داشته باشی هیچ وقت اذیت نمیشی، هیچ وقت هم بد حساب نمیاد حتی اگه به نظر بقیه بد بیاد
    کمی نزدیک تر به من ایستاد. از جایم تکان نخوردم. حالا فاصله مان یک وجب بیشتر نبود. دست هایش را گذاشت دو طرف صورتم. دست هایش گرم بودند. صورتم را بالا گرفت: به شرطی که خودت به این نتیجه ها رسیده باشی ... اون وقت همه حرفات درسته ...
    زل زدم توی چشم هایش: من حالا ... اونقدر چیزای عجیبی شنیدم و دیدم که بتونم خودم فکر کنم و خودم تصمیم بگیرم و خودم به نتیجه برسم
    سرم را آرام روی سیـ ـنه اش گذاشت و من را به خودش فشرد. در سکوت به همان حال ماندیم. آرام موهایم را نـ ـوازش کرد: نگفتی توی زمـ ـستون از چه ماهی خوشت میاد
    لبخند زدم و چشم بستم: حدس بزن
    نفسی عمیق کشید و سیـ ـنه اش جا به جا شد: حتماً اسفند
    لبخندم عمیق شد: چرا حتماً؟
    - چون حالا می دونم چرا... توی اسفند هم مث اردیبهشت ... مث مرداد .... مث مهر خوشحال تر و سر به هواتری. چون اسفند هم هواش یه جوریه
    گونه ام را به پیرهنش کشیدم. خم شد و سرم را بـ ـوسید و کنار گوشم گفت: فندق من
    بعد دو طرف شانه ام را گرفت و از خودش فاصله داد. توی چشم هایم نگاه کرد: فکر کنم بهتره دیگه بخوابی
    کمی عقب رفتم و لبخند زدم: باشه
    خیلی سریع یک بالشت و ملافه برداشت و از اتاق بیرون رفت و در را هم بست. نشستم وسط تشک و به گونه ام دست کشیدم. حرفهایش را دوست داشتم. بوی تنش را هم ...
    نشستم کنار تشک. خـ ـوابیده بود و لب هایش از هم باز مانده بود. آرام صدایش زدم و فکر نمی کردم بعد از چهار ساعت خواب این طوری هوشیار بشود. چشم باز کرد. چند ثانیه دور و برش را نگاه کرد و بعد راست نشست وسط تشک. انگار اثرات زندان هنوز پابرجا بود. اضطراب و گوش به زنگ بودنش که همین را می گفت. لبخند زدم: صبح به خیر
    پلکش را مالید و به دستش نگاه کرد: دستم فکر کنم فلج شده
    به انگشت هایش که جمع شده بود نگاه کردم. آرام دست کشیدم روی دستش: درد داره؟
    - تازه یک ساعت بود آروم شده بود ...
    - خب چرا صدام نزدی؟
    هیچی نگفت و فقط پرسید: ساعت چنده؟
    - هفت و نیم. من باید برم. دوست داشتم با هم هلیم می خوردیم ولی وقت ندارم. گذاشتم برات. می خوای بریم دکتر؟
    - نه الان خوبه ... هلیم گرفتی!؟
    - آره
    - اصلاً خوابیدی دیشب؟
    نخـ ـوابیده بودم. فکر علی و همه این اتفاق ها نمی گذاشت بخوابم. آن هم وقتی می دانستم فندق جفت گوشم است. لبخند زدم: برم شرکت کارهام رو بکنم بعد می خوابم
    از جا بلند شدم: تو بخواب راحت. بهت زنگ می زنم ببینم دستت در چه حاله
    خواست بلند بشود. گفتم: نمی خواد ... در رو قفل نمی کنم ولی می دونی که نباید بیرون بری دیگه
    حرفم را گوش نداد و بلند شد: نمیرم بیرون
    - امیدوارم نشه قضیه لباس شویی
    ساکت ماند. دست کشیدم روی موهایش: فقط نگرانم اتفاق بدی بیفته ... دلخور نشو
    نگاهم کرد: می خواستم یه چیزی بگم بهت
    - چی عزیزم؟
    چشم دزدید از نگاهم. دست هایم را کردم توی جیبم: منتظرم
    - یادته گفتم فکر می کنم کیارش یه دوسـ ـت دختر داشته و این چیزا؟
    - خب؟
    - یه خواب دیده بودم وقتی حالم بد بود. تب داشتم. خواب دیدم دختره کیارش رو عین بادبادک فرستاده توی آسمون
    عجب خوابی .... دست گذاشتم پشت شانه اش: می خوای بریم بیرون هم صبحونه بخوری هم حرف بزنیم؟
    لبخند زد: باشه
    رفتیم بیرون. نشستم پشت میز و صبر کردم تا به صورتش آب بزند. با صورت خیس ومژه هایی که به خاطر خیسی به هم چسبیده بود ... موهایی که روی پیشانی اش ریخته بود به نظر خیلی بانمک تر می آمد. این دخترک قرار بود صبح به صبح با موهایی که عین فنر بالا پریده عین یک گربه توی تخـ ـت من از خواب بیدار شود؟ بی اختیار لبخند زدم: حوله بیارم خدمتتون؟
    - نه خودش خشک میشه
    بلند خندیدم. نشست پشت میز و شانه بالا انداخت: تو هم اگه توی زندان می موندی دیگه نمی خندیدی
    عین بچه تخس های لجباز شده بود. دست جلو بردم موهایش را از روی پیشانی پس بزنم که سرش را عقب کشید: نمی خوام
    - چی شد؟
    - هیچی دوس ندارم یکی دست توی موهام بکنه
    - یکی یعنی کی؟
    - هرکی. بابام هم می دونه
    که باباش هم می دانست ... باز خندیدم .... هلیم را ریختم توی بشقابش: شکر بریزم برات؟
    - خودت نمی خوری چرا؟
    - میل ندارم
    - لاغر میشی ها ...
    - لاغردوست نداری؟
    ساکت ماند. خدایا چی بگویم که گارد نگیرد؟ گاهی حرف زدن با یک دختر بیست ساله که هم عاقل است هم احساساتی ... هم از من خوشش می آید و هم دو دل است با من راحت باشد .... از بستن قرارداد با یک شرکت ساختمانی بزرگ سخت تر می شود.
    - مهرداد؟
    - بله
    - بگم خوابم رو؟
    برایش یک لقمه گرفتم و بردم جلوی دهنش: بگو عزیزم
    به لقمه نگاه کرد: اول بگم
    دستم را پس کشیدم: بگو
    - اون خوابی که دیدم به خاطر این بود که دیده بودم کیارش و اون دختره با هم اومدن خونه تون با هم بادبادک هوا میکردن
    - خب؟!
    - قیافه اش یادم نیس ولی ناخن مصنوعیش افتاده بود توی حیاط. یه ناخن عجیب غریب بود
    - عجیب غریب؟ مث چنگالای یه حیوون؟
    خندید: نه خیرررر
    وقتی می خندید بانمک تر هم میشد. باید می رفتم وگرنه ... صاف نشستم: پس چی؟
    - روش یه مشت طرح های عجیب بود. چندتا مارپیچ و چندتا مثلث رنگی رنگی
    منگ نگاهش کردم: خب؟
    شانه بالا انداخت: هیچی. گفتم شاید به دردت بخوره
    لقمه را گذاشتم توی دهنش: باشه. حالا رفتم شرکت نگاه می کنم ببینم ناخن کی این شکلیه
    لقمه را زود فرو داد: به نظرت با دخترای شرکتتون بوده؟
    - نمی دونم ... شاید
    - کی؟
    زل زدم به چشم هایش. برای چی اینقدر هیجان زده می پرسید؟ هنوز به کیارش احساس داشت؟ مگر نگفت آن روزها تمام شده اند؟ مگر نگفت به خاطر بلوغش بوده؟
    - مهرداد؟
    - هوم
    - چی شد؟
    از جا بلند شدم: هیچی ... می تونی خودت بخوری عزیزم؟
    او هم بلند شد: اگه چیزی هست که ناراحتت میکنه به من بگو. نمی خوام یه حرف ... یه اتفاق کوچیک ... بشه سوءتفاهم و بعد هم کلی دلخوری روی همدیگه
    باز شده بود همان دخترک عاقلی که حواسش به همه چیز بود. لبخند زدم: هیچی نیس عزیزم. حساسیتای بیخوده
    - به چی؟
    - هیچی
    راه افتادم طرف در. دنبال سرم آمد: مباظب خودت که هستی؟
    سر تکان دادم و لبخند زدم. «مباظب!»
    نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. خم شدم و موهایش را بوییدم و بـ ـوسیدم. مقاومت نکرد. این خوب بود. لبخند زدم: خداحافظ
    - خداحافظ
    صبر کرد تا بروم داخل آسانسور و بعد رفت داخل. پلک هایم را فشردم و بی اختیار به دیواره آسانسور نگاه کردم. هیچ آیینه ای در کار نبود. معلوم نبود چه قدر درهم ریخته و خسته به نظر می رسم. از آپارتمان بیرون آمدم و راه افتادم به طرف خروجی مجتمع.
    حرف های دیشب علیرضا روح و روانم را بدجور زیر و رو کرده بود. من هنوز آنقدر در زندگی عمیق نشده بودم که بدانم عشق مهم تر است یا وطن. برای من این روزها عشق آنقدر مهم بودکه نتوانم به هیچ قیمتی از دستش بدهم و خب تربیت خانوادگی من و علی با هم متفاوت بود. کشتن یک آدم ... حالا گیرم که به دست خودت نباشد ... ولی نیتش را داشته باشی ... آن هم به خاطر وطن ... قضیه همان بود که به فندق گفتم. گاهی بعضی کارها به نظر بد می آیند و به قول دکتر مولایی اگر اینشتین و فرضیه نسبیتش نبود اخلاق معنی اش خیلی متفاوت از چیزی میشد که حالا ما می شناختیم. دنیا بی ثبات است. آدم ها هم جاودان نیستند و این باعث می شود همه چیز پیچیده باشد. تنها چیزی که می توانم در این وضعیت بگویم این است که من جای علی نبوده ام و نمی دانم کاری که کرده چقدر درست است و نباید درباره اش قضاوت کنم ولی نیتش ارزشمند است، برای همین است که من و علی با هم دوستیم. چون به آرمان هایش اعتقاد دارم و بهشان احترام می گذارم و حالا که برایم فداکاری کرده من کی باشم که بخواهم ازش دلخور بشوم. هر شغلی که داشته و به من نگفته به خودش مربوط است. از این به بعد من و علی رابطه مان محکم تر خواهد بود ولی او برایم همان وکیل ساده باقی خواهد ماند. علی حالا برادرم است نه یک دوست معمولی. بی اختیار لبخند زدم. این همان آرزویی نبود که اولین بار وقتی انوری را دیدم داشتم؟ یک دوست خوب و یک شریک زندگی ... اگر تکلیف این پرونده روشن میشد و شادی در یک وضعیت عادی تصمیم نهایی را می گرفت خوب بود. بودن کنارش، تحمل کناره گیری .... آن هم با وضعیتی که من داشتم ... بهش فکر نکن مهرداد. یک درصد هم فکر نکن که این قضیه یکی شدن شما به این زودی ها اتفاق می افتد. آه کشیدم.
    ماشین دربست گرفتم و راه افتادم طرف شرکت. سیم کارت گوشی را جا زدم و شماره شرکت را گرفتم تا قبل از رفتنم بدانم اوضاع چطور است و طبق معمول من اولین نفری بودم که به شرکت می رسیدم.
    شماره همایون را گرفتم. بالاخره باید از خانه بیرون میزد. و باید راجع به درخواستش از سازش هم حرف می زد.
    صدای خسته و شکسته اش آمد: کجا غیب میشی یک دفعه مهرداد؟ مادرت مریض شده
    چشم بستم: کارها همش روی دوش منه ... چی شده؟
    - خوابیده، می خوای باهاش حرف بزنی؟
    حرف زدن با ناهید جون همراه بود با گریه و زاری و گلایه. آه کشیدم: نه میام میبینمش شب. الان کار دارم
    - چه کاریه که از خونواده مهم تر شده؟ میخوای منم مث حشمت بیفتم گوشه بیمارستان تا بفهمی پدر و مادری هم داری؟
    - حشمت بیمارستانه؟ چرا؟
    آه کشید و با لحنی متاسف گفت: سکته کرده انگار
    یعنی این هم به پرونده کیارش ربط داشت؟ نمی دانستم. گفتم: خیلی خب ... میام شب پیشتون. باید با هم حرف بزنیم
    - آنا دیشب اینجا بود
    نمی خواستم راجع به آنا حرفی بشنوم. آن هم وقتی که آن اتفاق ها افتاده بود. گفتم: میام حرف می زنیم
    - میخواد طلاق بگیره ...
    - خب؟
    - میگه می خوام از ایران برم. می خواد تو رو راضی کنم
    پس می خواهد برود. فرار می کند؟ نمی دانستم. گفتم: با خودش حرف می زنم شما کاری نداشته باش
    عصبی گفت: شدی همه کاره مملکت؟ همه بشینیم تو بگی چه بکنیم و چه نکنیم؟
    نزدیک شرکت بودم. دست کشیدم به صورتم: نه شما هرجور صلاح میدونی و هرکاری فکر می کنی درسته بکن. فقط بعد نیا بگو من جمعش کنم
    هیچی نگفت. ساکت ماند. به گوشی نگاه کردم. هنوز پشت خط بود. آرام تر گفتم: اجازه بدین بیام حرف می زنیم با هم
    گوشی قطع شد.
    جلوی در شرکت دو نفر جلوی من را گرفتند. دونفری که قبلاً همایون به بهانه غیب شدنم در همان شبی که شادی گم شده بود بهشان دروغ گفت.
    یکیشان گفت: ظاهراً آمار خیانت به همسرتون رو به افزایشه
    به صورتشان نگاه کردم. فهمیده بودند من با فندق بوده ام؟ مافوق علی گزارش رد کرده بود؟ یا از طریق دیگری به جای او رسیده بودند؟
    آن یکی گفت: شاید هم فقط با یک نفر هستین؟
    اینها من را یاد «گروهبان دودو» می اندازند. فندق احتمالاً نداند منظورم به چی هست ولی هم سن و سال های من خوب می دانند که گروهبان دودو خنگ ترین کاراگاه کارتون های دهه شصت بوده. خب ملاقات با دوتا گروهبان دودو نباید من را نگران کند. به همین خاطر بود که زل زدم توی چشم اولی و گفتم: نمی دونستم یه بخش از وظایف گشت ارشاد به اداره آگاهی منتقل شده
    انقباض فک ... تجربه مشترک همه کسانی است که در مقابل حرف های نیش دارم عصبی می شوند. دومی گفت: باید بیایید آگاهی
    دستی به صورتم کشیدم: چرا؟ چه جرمی مرتکب شدم یا فکر میکنید دارم مرتکب میشم؟
    اولی به حرف آمد: اونجا مشخص میشه
    دست کردم توی جیبم: من هزار و یک کار دارم. نمی تونم هربار به خاطر حدس و گمان های شما ...
    - شواهدی هست که انگار شما توی گم شدن خانم بهشتی نقش داشتین
    هزار و یک سوال توی ذهنم شروع کرد به چرخیدن. آنا چیزی گفته بود؟ کسی من را تعقیب کرده بود؟ مافوق علی گزارش رد کرده بود؟ ردم را دیشب زده بودند؟ سعی کردم لبخند بزنم اگرچه مطمئن نبودم اضطرابم معلوم نشده باشد: جدی؟
    اولی دست به سیـ ـنه نگاهم کرد: تشریف میارید؟
    نه کسی ردم را نزده بود. این مدت یاد گرفته بودم چه کار کنم که کسی رد من را نزند. مافوق علی هم که اگر گزارش کرده بود نمی گفتند باید بیایی توضیح بدهی، یک راست دستگیرم می کردند. این دوتا مدرکشان آنقدر محکم نبود که خواهش می کردند.
    چرخیدم طرف در شرکت: با وکیلم حرف بزنید. من حرفی ندارم
    تا بخواهند چیزی بگویند در را هل دادم و وارد شدم. آنای عوضی. کار او بود. عصبی از لابی رد شدم و دکمه آسانسور را زدم. همایون برایم پیامک زده بود: باید بریم ملاقات حشمت
    موبایل را سراندم داخل جیبم و سوار آسانسور شدم. صورتم خیلی خسته و درهم بود. درست مثل صورت فندق. با آن ابروهای نامرتب، رنگ و روی پریده و جثه لاغر. اگر مامان و باباش او را می دیدند حتماً از حال می رفتند. باید بهشان یک ندایی می دادم که نگران نباشند.
    وارد شرکت شدم و چند لحظه ایستادم. همه جا ساکت بود. هیچ خبری نبود. برخلاف روزهای اول بعد از مرگ کیا که آنا مثلاً کنترل شرکت را برعهده گرفته بود و همه چیز به هم ریخته بود. رفعت با دیدنم گوشی تلفن را سرجا گذاشت. بی اختیار چشمم افتاد به ناخن هایش که مرتب و از ته چیده شده بودند. انگار متوجه نگاهم شد که انگشت هایش را جمع کرد و از جا بلند شد: سلام
    - سلام. فروتن اومده؟
    - بله منتظرتونه
    خوب بود ولی نه خیلی. لحن رفعت جوری بود که انگار فروتن خیلی زیاد منتظرم بوده است. حتماً او هم حالا می داند که گندهایش رو شده اند و می خواهد خودش را خلاص کند. باید به انوری زنگ می زدم؟
    - آقای دولتشاه؟
    سر بلند کردم: بله
    - فکرهاتون رو کردین؟
    می دانستم منظورش به پیشنهادی بود که دو روز پیش داده بود. سر تکان دادم: نه هنوز ... یه قهوه میارید؟
    زل زد به چشم هایم ولی چیزی نگفت. چرخیدم طرف اتاق و گفتم: به فروتن هم بگین بیاد
    رفتم داخل اتاق و نشستم پشت میز. اگر باز هم امروز توی شرکت می خوابیدم خیلی بد می شد ولی سرم سنگین بود. هوای گرم و مطبوع اتاق هم بیشتر وسوسه ام می کرد بخوابم. چشم هایم را فشار دادم و پنجره را باز کردم. هوای سرد به صورتم خورد. تلفن سیاهم را بیرون آوردم و به انوری زنگ زدم: الو؟
    - الو ... یکی برات گزارش رد کرده
    - می دونم ... جلوی شرکت خفتم کردن
    - جدی؟ قرار نبود سر از خود بیان
    دوباره نشستم: یعنی چی؟
    - قرار بود به خاطر اون گزارشه برات حکم بازداشت بگیرن ... می بینی همین جوری ناهماهنگ هستن که یه ماموریت گنده خراب میشه ها ... اون قضیه هم با همین زرنگ بازیای احمقانه به گند کشیده شد
    - کدوم قضیه؟
    - همون قضیه دارو
    - آهان ... اون وقت کی زرنگ بازی درآورده بود؟ تو؟
    - من؟! نه ولی یه مشت آدم فرصت طلب مث همینایی که اومدن سراغ تو راه افتادن گند زدن به کل ماجرا فقط کاسه کوزه ها سر من شکست
    - خب یعنی امروز و فردا باز باید وثیقه جور کنم واسه خودم؟
    - یه کار دیگه هم میشه کرد
    - چی؟
    - این پرونده رو زودتر حل کنیم و قال قضیه کنده بشه، حدس می زنی کی این کار رو کرده؟
    - آنا
    - منم همین حدس رو می زدم. علی هم
    عمیق نفس کشیدم: مهم نیست فقط می خوام بدونم بعدش چطوری قراره طرف رو از اون خونه بیاری بیرون
    مکث کرد. چشم بستم و سرم را تکیه دادم به صندلی. حتی هوای خنک هم بی فایده بود. باید یکی دو ساعت می خوابیدم.
    گفتم: فروتن اینجاست. می خوای بیایی؟
    - نمی تونم بیام. خودت می دونی که ... یه قرار بذار دفتر ماجدی
    رفعت در اتاق را کوبید. گفتم: اوکی تا بعد
    تلفن را گذاشتم توی جیبم و راست نشستم: بفرمایید
    رفعت با یک فنجان قهوه وارد شد. آن را روی میزم گذاشت. باز به انگشت های کشیده اما بدون ناخنش نگاه کردم. پرسید: چیزی شده؟
    قهوه را جلو کشیدم: به فروتن گفتین؟
    - بله الان میاد
    باید با همایون راجع به رفعت حرف می زدم. آن قدر این روزها اتفاقات پشت سر هم افتاده بود که بعضی چیزها یادم می رفت. رفعت چند لحظه ایستاد و بعد بیرون رفت. قهوه را سر کشیدم، باید خودم را سرپا نگه می داشتم.
    یک حسی می گفت همین امروز و فردا کل ماجرا تمام می شود و امیدوار بودم که حسم درست باشد. فروتن آمد داخل و خیلی خوب معلوم بود که از بی خوابی مزمن رنج می برد. پای چشم هایش گود افتاده بود. صورتش هم پژمرده و خسته بود. خودم را سرگرم کاغذهای روی میز کردم. قرارداد شرکت کینزو، گزارش فروش و سفارشات و اعداد و ارقام لعنتی که ذهنم در این وضعیت نمی توانست هضمشان کند.
    فروتن مثل تمام آدم هایی که این چند وقت احساس یاغی گری یا دستپاچگی یا هر چیز دیگری که من درکش نمی کردم باعث می شد بی دعوت بنشینند مقابلم حالا روی مبل نشسته بود. اما فروتن یاغی نبود، دست هایش به وضوح می لرزیدند. سعی کردم اولین باری که به اینجا آمده بود را به خاطر بیاورم. آنا تازه توانسته بود موقعیت خودش را توی شرکت تثبیت کند و همایون خیلی ازش راضی بود که فروتن را به عنوان همکار پیشنهاد داد. فکر نمی کردم همایون قبول کند. او به راحتی به هرکسی اعتماد نمی کرد حتی اگر آن شخص را من توصیه کرده باشم. آنا آنقدر به خودش و کاری که انجام میداد مطمئن بود که به من هم نگفت چه تصمیمی دارد انگار هیچ احتیاجی به تایید من نداشت. همایون فروتن را قبول کرد بدون توصیه من. بعدها چند نفر دیگر را هم بی توصیه و یا مشورت با من استخدام کردند، خودشان دوتایی و من هیچی نگفتم. چی می گفتم؟ عین دختربچه های غرغرو اخم می کردم یا مثل پسربچه ها لج می کردم؟ اما فروتن اولین نفری بود که با ورودش حس کردم به حاشیه شرکت رانده شده ام. هیچوقت فراموش نکردم که همایون نخواست نظر من را راجع به آمدنش بداند یا آنا از قبل به خاطر آوردن همکار جدید با من حرف نزد.
    گفتم: ظاهراً می خواستی من رو ببینی
    - بله ... می خوام برم از شرکت و شما هم باید رضایت بدین
    گوشه لـ ـبم بالا رفت: این دستور بود؟
    با کف دو دست کشید روی صورتش و تا وسط موهایش امتداد داد: نه معامله است
    خم شدم روی میز: نشنیدم ... چی؟
    زل زد به صورتم و خیلی آرام مثل پچپچه کردن، گفت: من میگم قاتل کیه و شما دست از سر من برمیداری
    آنقدر مطمئن و محکم صحبت میکرد که انگار خودش در لحظه قتل بالای سر کیارش بوده است. بلند شدم ایستادم: میدونی چی داری میگی؟
    او هم ایستاد. انگار حس کرده بود جو کم کم دارد متشنج می شود. میز را دور زدم و رو به رویش ایستادم. گفتم: خب بگو میشنوم
    همان طور آرام گفت: اینجا نه
    - چرا؟
    - نمی دونم. اینجا مناسب نیست. بریم بیرون هرجا شما بگی
    سر تکان دادم و رفتم به طرف در. اگر این دام بود چه طور؟ اگر می خواست تهدیدم کند و جای شادی را بفهمد؟ ایستادم: همین جا خوبه
    در را قفل کردم و برگشتم. مردد به دستگیره در نگاه کرد و نشست: باشه هرجور راحتین ولی بشینید نزدیک تر
    نشستم کنارش. مضطرب بودم. آب دهنم را فرو خوردم. دیگر خوابم نمی آمد. حرفی که زده بود آنقدر آدرنالین خونم را بالا برده بود که می توانستم تا خانه خودمان بدوم بدون آنکه احساس خستگی کنم. او هم مضطرب بود. نفسش بالا نمی آمد. قفسه سیـ ـنه اش بالا و پایین می شد. گفتم: خب
    لرزش دستش حالا از نزدیک خیلی راحت تر دیده میشد. گفت: چه تضمینی هست که شما به قولتون عمل کنید؟
    - هیچی
    متعجب نگاهم کرد. گفتم: هم خودت و هم می دونیم که توی مخمصه گیر افتادی که اومدی برای معامله وگرنه کیارش شش ماهه که کشته شده چرا الان باید حرف بزنی؟
    با زبان لبش را خیس کرد: من دوتا چیز مهم می دونم. اولیش همونه که گفتم و دومیش رو وقتی میگم که سفته های من رو امضا کنید و بذارید برم
    - با اولیش شروع کن
    سر تکان داد و کف دست هایش را به هم چسباند و خم شد به جلو. هنوز دو دل بود. مدام لبش را با زبان خیس می کرد و من کلافه و نگران منتظر بودم دهن لعنتی اش را باز کند و حرف بزند.
    گلو صاف کردم: نمی خوای شروع کنی؟
    دوباره سر تکان داد و آرام گفت: من فکر می کنم خانمتون ... کیارش ... رو ...
    زل زد توی چشم هایم: کشته
    ساکت ماند. فقط توانستم پوزخند بزنم. هنوز نگاهم می کرد. ذهنم خالی خالی بود. تا الان فکر می کردم فروتن جزو شرکت یاسر است. با فرحی زد و بند کرده تا ما را زمین بزند. زویا را فرستاده شادی را تهدید کند و حالا او می گفت آنا قاتل است.
    گفت: خودش میگه کار من نیست ولی دروغ میگه
    سرم نبض گرفت. انگار قلـ ـبم توی سرم می تپید. ترجیح می دادم بگویند یک ریال پول ته حسابمان نمانده، حتی آنقدر بدهکار شده ایم که تا ده سال بعد هم نمی توانیم بدهی هایمان را صاف کنیم ولی آنا هیچ جای این معادله نباشد. نمی خواستم فکر کنم تمام عمر هالو بوده ام. ولی این جور که فروتن می گفت انگار بوده ام.
    گلو صاف کردم: مث آدم از اول بگو چی بوده و اگر حس کنم داری سرم رو کلاه میگذاری کاری میکنم که به مردن خودت راضی بشی
    لحنم آنقدر سرد و ترسناک بود که از من فاصله بگیرد. حتی حس می کرد می خواهم خفه اش کنم. بعید نبود. محکم سر جا نشستم: بگو
    دوباره لب خشک و پوسته پوسته ی لعنتی اش را خیس کرد: خانم دادخواه یه طرح خریده بود از مرتضوی به همایون خان هم نگفته بود که این طرح دزدیه
    سر تکان دادم.
    چند ثانیه به چشم هایم نگاه کرد و بعد گفت: خب وقتی نمونه اولیه دستگاه ساخته شد ... مهندس پروژه که کیفیت تولیداتش رو کنترل می کرد گفت این دستگاه پر از ایراد و اشکاله ... نمونه ها خیلی مشکل داشتن ....
    دست بالا آوردم تا ساکت بماند. باید یک چیزی را توی ذهنم مرتب می کردم. این طرح حالا به ثمر نشسته بود. یک نفر به اسم عطا بهرنگ آن را از فرشاد متقی خریده بود و داشتند برای تولید انبوه برنامه ریزی می کردند. فروتن داشت دروغ می گفت؟
    نگاهش کردم: دروغ میگی ... پس این کارگاهی که از روی همین طرح علم شده چیه؟
    همان طور زل زده بود به من و هیچی نمی گفت. توی مبل جا به جا شد: نمی دونم ... مهندس طهوری هست می تونید باهاش صحبت کنید، اون تایید میکنه که من دروغ نمیگم. شاید ایرادهاش رو بعداً برطرف کردن ....
    عصبی شده بودم.
    ادامه داد: شبی که مهندس طهوری قضیه رو به من گفت مطمئن بودم فاتحه همه مون خونده است. خانمتون پول هنگفتی بابت خریدن طرح داده بود. کلی پول بالای تولید نمونه اولیه دستگاه و خریدن قطعات رفته بود. جریان رو بهش گفتم و خیلی هم حرف زدم که به همایون خان واقعیت رو بگه ولی قبول نکرد. چون طرح دزدی بود و مطمئن بود اگر همایون خان بفهمه راحت از قضیه نمی گذره ... به جاش پیشنهاد داد یه فکر دیگه بکنیم
    معمای فرحی حل شد. آه کشیدم: تصمیم گرفتین نقشه های تقلبی رو بفروشید به فرحی
    دوباره ساکت ماند و سرش را پایین انداخت. حالا پازل ها کمی منظم تر سر جای خودشان نشسته بودند. گفتم: فرحی دنبال شکایت از توئه
    حرفم را با سر تایید کرد.
    گفتم: اون شبی که آنا فهمید ناهید با فرحی راجع به کارگاه حرف زده واسه همین خوشحال بود آره؟
    آه کشید: آناهیتا همش می ترسید همایون خان بفهمه ما نقشه رو به فرحی فروختیم وقتی مادرتون اون حرفا رو زده بودن خیالش راحت شد. به من گفت این جوری حتی اگه همایون خان بفهمه که نقشه ها فروخته شده فکر می کنه از طرف مادرتون قضایا لو رفته
    - صبر کن ببینم. قرار بود پولش رو چکار کنید؟ اون پولی رو که از فرحی چاپیده بودین قرار بود کجا بره؟
    نفسش را محکم بیرون داد: آناهیتا قرار بود یه قسمتش رو به خاطر این که باهاش همکاری کرده بودم بده به من. بقیه رو هم برگردونه توی حساب شرکت ...
    بلند خندیدم و سر تکان دادم: جدی؟ پس وقتی مادرم گفت با فرحی راجع به کارگاه حرف زده شما خیالتون راحت شد که دیگه کسی نمی فهمه داشتین زیرآبی می رفتین ... توکه می خواستی از ایران بری ...آنا هم که می گفت طلاق میخواد ...
    جدی شدم: من رو رنگ نکن می فهمی؟
    دستپاچه شد: اولش نیتمون همین بود. باور کنید .... آناهیتا می خواست این جوری جبران خسارت کنه و بعد به همایون بگه ماجرا چی بوده ولی بعد نظرش عوض شد ... آخه کیارش کشته شد..
    - این طوری که میگی آناهیتا دنبال ضربه زدن به ما نبوده چرا باید فکر کنم کیارش رو ....
    ساکت ماندم. کیارش این را را فهمیده بود؟ برای همین آناهیتا سرش را زیر آب کرده بود؟ به فروتن خیره ماندم. انگار که او هم از نگاهم می فهمید که همه چیز را دانسته ام. از جا بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن توی اتاق. باز قلـ ـبم توی سرم افتاده بود. چشم هایم تار و روشن می شد. برگشتم و نشستم سرجایم و دو طرف شقیقه ام را فشار دادم. آنا گفته بود اگر به زندان نرود سرمایه را جبران می کند. آناهیتا برای همین دنبال پیدا کردن شادی بود تا او را بکشد و پرونده مختومه شود. لابد می خواست جنازه اش را هم گم و گور کند تا همه فکر کنند فندق یک قاتل فراری است که هنوز نتوانسته اند پیدایش کنند.
    عمیق آه کشیدم. حالم مثل همان روزی شد که فهمیدم فندق را دزدیده اند. داشتم دوباره بیهوش می شدم. فروتن گفت: آقای دولتشاه؟ حالتون خوبه؟
    سر تکان دادم و بی آنکه نگاهش کنم پرسیدم: چطوری؟
    دوباره صدایش را پایین آورد: کیارش حرفای ما رو راجع به فروختن طرح به فرحی شنیده بود. دو روز قبل از مهمونی. آناهیتا می گفت کیارش حرف من رو قبول می کنه. باهاش حرف می زنم راضیش می کنم که به همایون یا شما حرفی نزنه ... بعد یک روز قبل از مهمونی آناهیتا به من گفت کیارش قضایا رو به یکی گفته ... نمی دونم منظورش به کی بود حتی خودش هم نفهمید. حدس می زدیم به دیبا گفته باشه ... آنا گفت شب مهمونی قراره با همون آدم ملاقات کنه
    - کجا؟
    - آنا نمی دونست ... همش مراقب بود بفهمه ولی می دونست که توی مهمونی قراره اون آدم رو ملاقات کنه و حدس می زد کیارش از مهمونی بره بیرون .... البته این چیزایی بود که اون به من می گفت. من فکر می کنم همه قصه یه دروغ بزرگ بود. آنا خودش می خواست کیارش رو ملاقات کنه. می خواست اونو توی خونه سرایدارتون ببینه و سرش رو زیر آب کنه
    - چرا فکر می کنی دروغ گفته؟
    - چرا فکر نکنم؟ اون صحنه سازی ها ... بعدش که دیدم شما به اون دختر علاقه دارید مطمئن شدم آناهیتا از همون وقتی که فهمید کل قضیه پیش کیارش لو رفته نقشه کشوندن کیارش به اون خونه رو کشید. کی به اندازه اون می دونست که اون خونه واسه کشتن کیارش امنه؟ کی خبر داشت گراماکسون هست اونجا؟ کی میدونست شما به اون دختر علاقه داری؟ کیارش به آناهیتا اعتماد داشت. حتماً قبول کرده که بره اونجا تا با هم حرف بزنن و بعد هم اونو کشته
    در حالی که دیگر نمی توانستم روی پا بند بمانم بی حال گفتم: گیرم که همه حرفات درست باشه ... آنا چطوری از کتابخونه بیرون رفت؟
    تند سر تکان داد: اون باند موسیقی که دعوت کرده بودن ...
    - خب؟
    - آنا به یکیشون پول داد
    - که چی بشه؟
    - من و آناهیتا اون شب توی کتابخونه بودیم. قرار بود کیارش از سالن بیرون رفت اونا یک قطعه موسیقی اجرا کنن. یک قطعه ای که همه رو بکشه وسط و شلوغ بشه ... بعد هم آنا بتونه از شلوغی استفاده کنه بره بیرون دنبال کیارش ...
    دوباره از جا بلند شدم و گفتم: چرته ... بالاخره یک نفر باید دیده باشه که بیرون رفته
    ایستاد مقابلم: به شرطی که با لباس های خودش بیرون رفته باشه
    منگ نگاهش کردم.
    گفت: آنا یه دست لباس مث خدمتکارا پوشید و از کتابخونه بیرون رفت
    این کار خیلی ریسک داشته ولی توی آن شلوغی ... وقتی همه توی سالن مرکزی مشغول پایکوبی بوده اند. کافی بوده آناهیتا به بهانه جمع کردن میزها خیلی خونسرد برود سمت سالن شرقی یا غربی. کی برایش مهم بوده که به صورت یک خدمتکار با یک دست مانتو شلوار کهنه دقت کند؟
    آن روزی که انوری به من جوشانده به جای چایی داد گفته بود وقتی فکر کنی داری چایی می خوری خیلی دقت نمی کنی که واقعاً داری چایی می خوری یا یک چیز دیگر. منظورش به همین بود؟ آناهیتا آنجا در نقش یک خدمتکار ظاهر شده و خیلی راحت از در اصلی بیرون رفته. هیچ کسی برایش مهم نبوده که به صورت آن خدمتکار توجه کند، چون به نظرشان یک خدمتکار بوده است. آن هم درست قبل از شام که همه خدمتکارها توی آشپزخانه بوده اند. فقط آنها می توانستند بفهمند که یکی غیر از خودشان با یک لباس مبدل به جمعشان اضافه شده است. بقیه دور هم مشغول پایکوبی بوده اند و آنا از این فرصت خوب استفاده کرده است. خب او مهارت عجیبی در حفظ خونسردی اش داشت. برایم تعریف کرده بود که به خاطر وضعیت پدر و مادرش همیشه آماده فرار بوده اند. حتی چندبار دیده که هم مسلکی های پدر و مادرش نیمه شب ها مثل یک فراری به خانه شان پناه آورده اند و احتمالاً تنها چیزی که از این پدر و مادر بهش رسیده همین بوده. مهارت در استتار.
    آه کشیدم: خب؟
    برگشت نشست روی مبل و التماس کرد: بشینید لطفاً
    درماندگی از حرکاتش می بارید. نشستم کنارش و آرام ادامه داد: در کتابخونه نیمه باز بود و من حواسم بود کسی نیاد داخل و ببینه که آناهیتا نیست. بلند بلند حرف می زدم تا اگر کسی از جلوی در رد شد فکر کنه داریم با هم حرف می زنیم. قبل از رفتنش خواستیم برامون نوشیدنی بیارن که شاهد داشته باشیم توی کتابخونه هستیم. مادر همون خانوم خودش هم اومد و از آنا پرسید لازمه یه میز بچینه توی کتابخونه واسه جلسه که آنا گفت نه. دیگه مطمئن بودیم که همه فکر می کنن آنا توی کتابخونه هست. بعدش آنا رفت و نیم ساعت بعد از در انباری برگشت ... من نگران بودم کسی ببیندش ولی خب شانس هم باهاش یار بود. توی انباری منتظر مونده بود تا آشپزخونه خلوت بشه و بعد برگشت توی کتابخونه ... خیلی دستپاچه و هراسون بود ... فکر میکردم کسی دیده آناهیتا رفته بیرون .... یا کیارش قبول نکرده و می خواد همه چی رو بگه ... اومد گفت کیارش مرده .... گفت وقتی رسیدم که کیارش مرده بوده ونفهمیدم با کی ملاقات کرده .... اون موقع واقعاً نمی تونستم هیچ تصمیمی بگیرم. گفت اگر حرفی راجع به بیرون رفتنش بزنم خودمون رو متهم به قتل می کنند. من حرفش رو هیچ وقت باور نکردم. خودش این نقشه ها رو کشیده بود و فقط می ترسید که من لوش بدم واسه همین به من نگفت قصدش کشتن کیارشه
    سرم را محکم گرفتم و فشار دادم. خواستم ساکت بشود. ولی ساکت نمی شد.
    - من رو توی عمل انجام شده قرار داد. من چه کار می کردم؟ تمام مدارک علیه ما بود. من شریک جرمش میشدم ...
    - چرا الان اینا رو میگی؟
    - چون زویا فرهمند رو هم سر به نیست کرده
    دنیا ایستاد. دوباره. مثل همان لحظه ای که علی گفت چرا کلوئه را کشته است. اتاق چرخید و چشم هایم سیاهی رفت.
    گفت: من زویا رو بدون هماهنگی با آناهیتا وارد ماجرا کردم. آنا می گفت مطمئنه که کسی نمی فهمه ما دستی توی ماجرا داشتیم ولی من دیگه بهش اعتماد نداشتم. برای همین با زویا معامله کردم بره زندان و ...
    دست انداختم توی یقه اش و کوباندمش به مبل: کثافت عوضی
    دستم را از یقه اش جدا کرد: من چاره نداشتم .... نمی دونم ... نمی دونم چرا این کار رو کردم ... آنا زویا رو گم و گور کرده که نتونه شهادت بده ما مجبورش کردیم بره زندان مطمئنم ...
    رفعت گفت که آناهیتا به فروتن توهین کرده است. گفت شنیده که آناهیتا به فروتن گفته از تو احمق تر توی زندگیم ندیده ام. می توانستم باور کنم که فروتن احمق ترین آدم دنیاست. فکر کرده اگر فندق من را بترساند و او به قتل اعتراف کند همه چیز تمام می شود.
    دست انداختم دور گلویش و فشار دادم: توی کثافت ... توی کثافت ... من خودم میکشمت ... هم تو رو و هم اون آناهیتای ...
    صورتش کبود شده بود. به خرخر افتاده بود. انگشت هایم شل شدند. بدنم به لرز افتاده بود. دستم را از روی گلویش برداشتم. به سرفه افتاد ولی خفه نمی شد. با صدایی که به خاطر کبود اکسیژن به خس خس افتاده بود گفت: من ... من ... کاری نکردم ... من حتی نمی دونستم چه اتفاقی افتاده ...
    داد زدم: خفه شو
    دیگر مهم نبود بداند انوری نامی هم در کار است. شاید هم می دانست. تلفن سیاهم را بیرون کشیدم و بهش زنگ زدم: بیا اینجا
    بلند شد و التماسم کرد: آقای دولتشاه ... ببینید
    داشتم قدم می زدم و او هم دنبال سرم هی التماس می کرد. هلش دادم عقب: گم شو عقب
    آب دهنش را فرو خورد: ببینید ... باور کنید من هیچ کاری نکردم
    دستپاچه یک فلش پلیر بیرون کشید: ببینید ... من صدای آناهیتا رو ضبط کردم. بهش گوش بدین
    دکمه را زد. آنا داشت می گفت: من نکشتمش .... بفهم احمق ... من چرا باید کیارش رو بکشم ... تو چرا باور نمی کنی من نکشتمش؟
    بعد صدای فروتن آمد که داد می زد: اگه نکشتی زویا کدوم گوریه ... اونو چکار کردی
    و بعد صدای گریه آنا بود. داد زدم: خفه اش کن ... خفه اش کن
    دکمه قرمز را فشار داد و فکش کار افتاد: من کاری نکردم
    خیز برداشتم طرفش: خفه شو
    مثل سگی ترسیده جمع شد توی مبل. هنوز داشتم قدم می زدم. حالا با این وضعیت همه چیز معلوم شده بود. آناهیتا نقشه ای از مرتضوی خریده بود و آن نقشه گند از آب درآمده بود. با فرحی ساخت و پاخت کرده بود تا قضیه را رفع و رجوع کند ولی کیارش کل ماجرا را فهیمده بود و بعد نقشه کشتنش را کشیده بود بی آنکه به فروتن بگوید چون مطمئن بود فروتن آنقدر ترسوست که همه چیز را خراب می کند. او را توی کار انجام شده قرار داده بود، ولی فکر اینجایش را نکرده بود که فروتن از ترس خودش تنهایی نقشه بکشد و زویا را بکشاند توی این ماجرا. زویا را فروتن سر از خود فرستاده بود زندان چون از قضیه اختلاسش خبر داشته و فکر می کرده این طوری می تواند قضیه را تمام کند ولی خبر نداشته من پشت فندق هستم. پس قضیه اختلاس به قتل ربط نداشت؟ ربط داشت؟ آن نامه جعلی را کی نوشته بود؟آنا برای همین عصبی شده، آنا می دانسته من کوتاه بیا نیستم.
    چرخیدم طرفش: اون نامه جعلی رو هم تو فرستادی؟ یا کار هردوتایی تون بود؟
    منگ نگاهم کرد: نامه؟ کدوم نامه؟
    سر تکان دادم: خفه شو
    لبش را به دندان گرفت: الان با من چه کار میکنید؟
    - خفه شو گفتم
    پنجره را باز کردم و به دماوند دود گرفته نگاه کردم. واقعاً زندگی ارزش زیستن داشت؟ بدم نمی آمد همین لحظه خودم را از این بلندی پرت کنم پایین و همه چیز تمام شود. آناهیتا کیارش را کشته بود. حتی شاید با هم سر و سر هم داشته اند. همه چیز بی ارزش و مسخره به نظر می رسید تنها چیز باارزش ... واقعاً مهرداد؟ می خواستی فندق را بکشی توی زندگی گند و کثافتی که برایت ساخته اند؟ آن دختر بعد از این همه زجری که شیده حقش نیست برود و یک زندگی سالم داشته باشد؟ حقش نیست کنار کسی زندگی کند که مثل تو این قدر هالو نیست؟ پوچ و توخالی شده بودم.حتی دلم می خواست خودم را از بلندی پایین بیندازم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    چند تقه به در خورد و من سرجا هوشیار نشستم. کی بود؟ مهرداد فقط چند ساعت بود که رفته بود. چند ساعت دقیقاً؟ آنقدر بدون ساعت روزها را طی کرده بودم که حالا بدون چک کردن ساعت با مرد رباتی توی تلفن هم می دانستم که مهرداد حدود چهار ساعت میشد که رفته بود. بدم نمی آمد قبل از باز کردن در یک بار به 119 زنگ بزنم و با بازی ساده این روزهایم مشغول شوم. ببینم درست حدس زده ام یا نه؟ اما حالا وقت بازی نبود. یک نفر پشت در بود و در می زد. اگر مهرداد بود که قبلش زنگ میزد، نمی زد؟ اصلاً چرا باید برگشته باشد؟ کلید هم که داشت. شاید علیرضا باشد. یعنی آمده دنبال مهرداد؟ پاورچین رفتم پشت در و از چشمی بیرون را دیدم. از دیدن کسی که پشت در بود جا خوردم. او اینجا چه کار می کرد؟ مهرداد می دانست؟ مگر نه این که می خواستند طلاق بگیرند؟ آمده بود من را از بودن کنار شوهرش منصرف کند؟ دوباره به در کوبید. سرجا راست ایستادم. صورتم گر گرفت. مگر مهرداد نگفته بود هیچکسی جای من را بلد نیست؟ نکند خودش او را فرستاده سراغم که مطمئنم کند بینشان همه چیز تمام شده؟ هی شادی بس کن ... در را باز میکنی یا نه؟ دستم رفت طرف دستگیره اما قبل از آن که بچرخانمش دوباره به در کوبید و دستم را پس کشیدم. آرام گفت: شادی؟ عزیزم؟
    لحنش مهربان بود. هیچ وقت این طوری من را صدا نمی کرد. نهایتش به من می گفت شادی. خیلی که هنر میکرد و من را خطاب قرار می داد حرفش را می زد بدون صدا کردنم ولی حالا هم اسمم را صدا می زد و هم می گفت عزیزم؟ بی اختیار یاد قصه شنگول و منگول افتادم. حالا بهش بگویم دستت را نشان بده؟ مسخره ... نفسم را آرام بیرون فرستادم و پاورچین رفتم سراغ تلفن. باید با مهرداد حرف می زدم. گوشی را که برداشتم گفت: شادی باید درباره مهرداد حرف بزنیم
    گوشی را گذاشتم سرجا و صبر کردم. آرام تر گفت: ببین تو یک چیزایی رو نمی دونی، نمی خوام منصرفت کنم از تصمیمی که گرفتی ولی خب حقته همه چی رو بدونی ... اگه میشنوی در رو باز کن
    مردد به تلفن نگاه کردم. به خودم جرات دادم و پرسیدم: شما از کجا می دونستی من اینجام؟
    چشم چسباندم به چشمی در. ایستاده بود پشت در و دست به سیـ ـنه به چشمی زل زده بود: از علیرضا اجازه گرفتم
    آهان پس علیرضا خبر داده بود. اگر علیرضا گفته بود من اینجا هستم یعنی بودنش مشکلی ندارد.او موافق رابطه من و مهرداد نبود. لابد به نظرش رسیده یک فرصتی هم به زن مهرداد بدهد تا حرف هایش را بزند. دستگیره را چرخاندم و در را باز کردم. حالا مقابلم ایستاده بود. زل زده بود به من. جدی و خونسرد. ته نگاهش یک چیزی بود که می ترساندم. آمد جلو، نباید در را باز می کردم. در را هل دادم ولی نتوانستم جلوی ورودش را بگیرم. با یک دست علیل امکانش نبود. آمد داخل و در را بست و لبخند مطمئنی روی لبش نشست. حالا ازش خجالت نمی کشیدم. من این طرز نگاه را خوب می شناختم. نگاه یک شکارچی به شکار. توی زندان نمونه اش را زیاد دیده بودم. عقب عقب رفتم و خوردم به مبل ولی او سرجا ایستاده بود. اتاقم کلید داشت. می توانستم بروم آنجا و در را قفل کنم. آمد جلوتر و گفت: چیه فکر می کنی عین زنایی که دور و برت دیدی میام کتک کاری و جیغ و فریاد؟
    لحنش به شدت تمسخرآمیز شد: اونم واسه یه مرد؟
    هیچی ته ذهنم نبود که جوابش را بدهم. یعنی بود ولی موقعیت جالبی نبود. باز احساس خجالتم برگشته بود.
    لحنش سرد و خشن شد: لباس بپوش باید بریم
    قلـ ـبم لرزید. عقب عقب رفتم: ک...جا؟
    با گام های محکم آمد رو به رویم ایستاد. نگاهش پر از تحقیر بود. جلوش قد کوتاه بودم. به هم ریخته و بدقواره بودم. مهرداد من را به این زن ترجیح داده بود؟ حق داشتم تعجب کنم نداشتم؟ بعد از چند ماه دوری از زندگی عادی و ندیدن آنا انگار همه چیز از یادم رفته بود و حالا واقعیت نزدیک بود. خیلی نزدیک.
    کتفم را گرفت و آرام تکانم داد: بجنب
    گفتم: من از اینجا تکون نمی خورم. اول باید به مهر...به آقای دولتشاه زنگ بزنم
    پوزخند زد و انگشت هایش توی کتفم فرو رفتند: بگو .. راحت باش ... مهرداد ... خوش میگذره به هردوتاتون انگار
    واقعیت هرچه که بود مهم نبود. من اجازه نمی دادم کسی قضاوتم کند. تیز نگاهش کردم: کمبودای خودت رو نکن مایه مسخره کردن من
    محکم هلم داد: زود باش
    جان نداشتم، یک دستم بند گردنم بود ولی نمی خواستم راحت وا بدهم. چنگ انداختم به دستش: گفتم نمیا....
    اجازه نداد حرفم تمام شود. دست گذاشت بیخ گلویم و هلم داد روی مبل: می دونستی منم توی زندان بودم یه زمانی؟
    ساکت ماندم. خم شد روی صورتم، دستش هنوز بیخ گلویم بود: آدما وقتی از چیزی می ترسن دو راه دارن ... یا از اون ترس فرار میکنن و به خیال خودشون دورش میزنن یا خودشون رو قوی میکنن و باهاش میجنگن. ...
    دستش شل شد و دوباره لبخند زد: دسته اول تا آخر عمر به خاطر اون ترس بدبخت می مونن حتی اگه دوباره با اون چیز ترسناک مواجه نشن
    نزدیک صورتم بود: ولی دسته دوم اونقدر مشغول جنگ میشن که ترس خسته بشه و گورش رو گم کنه
    دستش را برداشت: بلند شو
    آب دهانم را فرو دادم: اگه میخوای باید منو به زور ببری. من جایی نمیام .... نه تا وقتی که به مهرداد زنگ نزنم
    زل زدم توی چشم هایش. تهش هیچی نبود. عین یک مجسمه سرد و یخی بود. بعد لبش به بالا قوس برداشت و پوزخند دوباره پررنگ شد. همان طور که زل زده بود به چشم هایم در یک حرکت دستش رفت سمت دست چپم که بند شده بود به گردنم و دست دیگرش رفت روی دهانم. دستم را جوری فشار داد که نفسم بند آمد. تنم یخ شد. حتی نمی توانستم جیغ بزنم. اشک از چشمم راه افتاد و بقیه ی درد شد یک رشته عرق سرد روی تیره پشتم. می لرزیدم.
    گفت: بُ...لَ...ند ... شو
    دست هایش را عقب کشید و صدای ناله ام درآمد. چشمم سیاهی می رفت ولی سعی کردم گریه نکنم. با همان صدای لرزان گفتم: نمیام
    عصبی دوباره چنگ انداخت به دستم و این بار جوری پیچاندش که دنیا جلوی چشم هایم تیره وتار شد. دلم ضعف رفت. کتفم را محکم گرفت و بلندم کرد. هلم داد توی اتاق و گفت: دختره ی احمق
    مانتو و شالی را که گوشه اتاق بود برداشت و تنم کرد. بی حال و بی جان بودم. گاهی وقت ها التماس هم یک راه خوب است که بدبخت تر نشوی. گفتم: تو رو خدا ... کاری با من نداشته باش
    التماس کردن هم جا داشت و آدم اهل می خواست. آنا اهلش نبود. زیر لب غرید: تو کی هستی که کاری باهات داشته باشم. من با اون احمق کار دارم و فعلاً تو خوب به کارم میای
    مانتو را که پوشیدم مجبورم کرد بلند شوم و نگاهم کرد: من ... نمی خوام اذیتت کنم. فقط می خوام معامله ات کنم. اگه جیغ و فریاد راه بندازی می برنت کلانتری و بعد زندان ... بعد مجبوری بهشون بگی کی کمکت کرد فرار کنی ... اینقدر دوستش داری که نخوای بره زندان آره؟
    هیچی نگفتم. کاش مهرداد سر می رسید. مثل همان روز که آن دختر معاملات ملکی سر زده آمده بود توی خانه. مثل همان روزی که توی تب می سوختم. مثل همان روز که زمین خوردم همین جا. بغضم را فرو دادم. قرار نبود مهرداد سوپرمن باشد. یک جایی هم خودم باید یک کاری می کردم. ولی مغزم قفل کرده بود. تنها چیزی که حواسم بهش بود دستی بود که از درد داشت می ترکید. آه کشیدم: باشه
    پشت سرم راه افتاد. به راهرو باریک و تاریک نگاه کردم. چراغ آسانسور چشمک می زد. سوار شدم و پشت به آنا ایستادم. می توانستم بدوم؟ مثل همان روز فرار از زندان؟ شاید.
    اگر این ها توی خیالاتم اتفاق می افتاد همه چیز آسان به نظر می رسید ولی موقع عمل فقط خیالات نبودند. ترس هم بود. توان بدنی هم بود. آناهیتای گوش به زنگ هم بود. از این همه درماندگی خسته شده بودم و کاری از دستم برنمی آمد.
    از آسانسور پیاده شدیم و درست در خیابان رو به روی بلوک آپارتمانی یک سمند مشکی پارک شده بود. در را باز کرد و خواست بنشینم. نشستم روی صندلی. کمـ ـربند را از روی بدنم رد کرد و بست. در ماشین را بست و قفلش را زد. نگاهی به دور و برش انداخت و از در راننده سوار شد. زیرچشمی نگاهش کردم. خیلی خونسرد و بی تفاوت بود. نشست پشت فرمان و راه افتاد. بعد یک نفس عمیق کشید. مثل کسی که ترسش را با خیال راحت با یک نفس بیرون ریخته باشد. از مجتمع که بیرون آمدیم گفت: بهت گفته چرا می خوایم جدا بشیم؟
    نگفته بود. فقط گفته بود آنا و من به درد هم نمی خوریم. آرام لب زدم: گفته به خودمون مربوطه
    - که به خودمون مربوطه ... خوبه
    متعجب نگاهش کردم. لبخندش حالا پر از رضایت بود.
    گفتم: من با ... من و آقای دولتشاه ...
    بلند خندید: هاه آقای دولتشاه ... راحت باش تو و مهرداد ... خب
    - من باهاش هیچ رابطه ای نداشتم .... هیچ وقت
    سر تکان داد و انداخت توی خیابان اصلی. حواسم به ماشین ها بود. به چراغ قرمزی که مقابلم بود. می توانستم قفل کمـ ـربند را بزنم و بعد زبانه قفل در را بکشم و بپرم بیرون. سوار یک ماشین بشوم و التماس کنم من را فراری بدهند ولی با این ریخت و قیافه آنا می آمد و خیلی خونسرد می گفت دیوانه ام و من را برمی گرداند توی ماشین. آه کشیدم.
    - فکر فرار رو نکن که بد میبینی
    حتی فکرم را هم می خواند. گفتم: بردن من به مرگ کیارش ربط داره؟
    هیچی نگفت. انداخت توی یک اتوبان.
    - چون مهرداد می خواد جدا بشه ...
    - خفه شو بذار کارم رو بکنم
    صاف نشستم و به رو به رو نگاه کردم. لـ ـبم را به دندان گرفتم. آه کشید. یک آه عمیق. بعد گفت: مهرداد .... آدم خوبیه فقط تک بعدیه
    نگاهش کردم. متعجب. از اینکه از شوهرش دفاع می کرد. همان طور آرام و مطمئن گفت: وقتی توی چیزی غرق میشه فقط همون یک چیز براش مهم میشه اگه سلیقه هات باهاش نخونه اون وقت دچار مشکل میشی
    هیچی نگفتم. دوباره پوزخند زد. دوباره آه کشید. زمزمه وار گفت: البته سلیقه هاش جدیداً خیلی چیپ شده، نگران نباش
    چشم بستم و سعی کردم عصبی نباشم.
    نیم نگاهی به من انداخت و دوباره به رو به رو نگاه کرد: تو کسی رو دوست نداری؟
    هیچی نگفتم.
    - نداری؟
    - نه
    حرفش در این شرایط کمی عجیب بود. داشت نصیحتم می کرد؟ یا می خواست بداند چقدر شوهرش را دوست دارم؟ این زن همسر کسی بود که به خاطر من خیلی کارها کرده بود.
    آه کشیدم: من ... دلم نمی خواد فکر کنی به خاطر من ... رابطه تون خراب شده چون این طوری نبوده
    سرعت ماشین را زیاد کرد. عصبی شالش را روی سرش مرتب کرد: چرا فکر می کنی من این فکر رو کردم؟ تو اونقدرها هم مهم نیستی باور کن
    می خواستم دلداری اش بدهم ولی انگار دلداری دادن یک آدم خودشیفته مسخره ترین کار دنیاست.
    دوباره سرعتش را کم کرد: این من بودم که انتخابش کردم، من بودم که شرکتشون رو ... شرکتشون ... هه ... من زندگیش رو از این رو به اون رو کردم، اونا فقط گند زدن ... گند پشت گند ... حالا می خوان تقصیرا رو بندازن گردن من ... خیال کردن میشینم تا هر بلایی می خوان سرم بیارن؟
    انگشت هایش را جوری دور فرمان قفل کرده بود انگار کردن کسی باشد. گردن مهرداد مثلاً.
    گفتم: منم وقتی شونزده سالم بود فکر می کردم تقصیر بقیه است که زندگیم مزخرفه
    جوری نگاهم کرد که واقعاً ترسیدم. چانه اش می لرزید. با همان دندان های قفل شده گفت: زندگیت الان هم مزخرفه. چی داری که بهش می بالی؟ عشق یه مرد احمق؟ یه بابای بیچاره؟ یه مامان کلفت؟ فکر کردی زرنگی؟ مهرداد زندگیتون رو از این رو به اون رو میکنه؟ خب آره واسه تو داشتن یه ماشین قرمز نهایت آرزوهاته
    عصبی خندید: مهرداد برات ده تاش رو می خره ولی وقتی دوباره پولدار شد
    دفتر خاطراتم را خوانده بود؟ کی؟ نکند او قاتل ... توی خودم جمع شدم. متوجه حرکتم شد. گفت: من خیلی وقته می دونم مهرداد دوستت داره ... اگه خودم اون دفترت رو نخونده بودم هیچ وقت باور نمی کردم بین شما هیچی نبوده ... می خواستم ترتیبی بدم که مطمئن بشه تو و کیارش با هم بعله .... اون عکسایی که از کیا پیدا کردن رو من گذاشته بودم زیر تخـ ـتت
    حیران و منگ نگاهش کردم. برگشت و یک نگاه تند به صورتم انداخت و دوباره سرچرخاند به رو به رو: ولی قبل از اینکه صحبت رو با مهرداد پیش بکشم، کیارش مرد و عکسا هم نصیب پلیس شد
    زبانم را به زحمت تکان دادم: تو کیارش رو ...
    پوزخند زد: نه من فقط بهش کافور دادم
    نمی فهمیدم چی می گوید. عمیق نفس کشید: بعضی وقتا باید زن باشی و مث زنا زیرآبی بری ... تو هیچ وقت زیرآبی نرفتی؟
    لب زدم: چرا کافور دادی بهش؟
    پوزخند زد: که بی خیال دیبا بشه ... همیشه همین قدر خنگی؟
    - کافور چه ربطی به ...
    داد کشید: دختره ی خنگ چاق ... دیبا شوهر علیل می خواست چه کار؟ من کار رو براشون راحت کردم، کاری کردم هردوشون به همین بهونه از هم دور بشن. می دونستم دلش پیش ساسان جونه .... واسه همین اون نامه جعلی رو فرستاده بود واسه من
    سر از کارهایش در نمی آوردم. از حرف هایش. منظورش به کی بود؟ نامه جعلی را کی فرستاده بود؟ همان نامه ای که می گفت کیارش با یک مرد ... همان که می گفت من و مهرداد ....
    زبانم نمی چرخید. یک نفس عمیق کشیدم: دیبا کیارش رو ... کشت؟
    دوباره ساکت ماند. این جور که آنا می گفت دیبا به خاطر پسر عمویش نمی خواسته زن کیارش بشود خب چرا قبول کرده زنش بشود؟ آنا به کیارش کافور میداده که علیلش کند؟ که به این بهانه از هم جدا بشوند؟ حتماً کیارش مجبور بوده دیبا را بگیرد آن قدر مجبور که فقط با یک بهانه می توانسته خودش را خلاص کند. برای همین قرص ها را دم دست می گذاشت؟ تا بفهمند مشکل دارد و نمی تواند ازدواج کند؟ دلم برایش سوخت.
    گفتم: کی کیارش رو مجبور کرده بود دیبا رو بگیره؟ همایون خان؟
    بلند خندید: چه عجب یه کم از مغز آکبندت استفاده کردی
    کیارش روی حرف همایون حرف نمی زد. حتی اگر می گفت بمیر میمرد. آنا هم این را خوب می دانست. پس این کار را کرد تا کیارش را بدون آن که خودش بداند از این ازدواج خلاص کند. چرا؟ دلیل هم لازم بود؟ چون دیبا می شد شریک شرکتشان و جای آنا تنگ می شد.
    گفتم: من رو کجا می بری؟ پیش دیبا؟
    سر تکان داد: نه احمق جون ... مهرداد باید اون دیبای پست فطرت رو گیر بندازه وگرنه من می افتم زندان
    - این چه ربطی به من داره؟
    داد کشید: چون مهرداد هم احمقه ... الان فروتن رفته سراغش همه چی رو بهش گفته ... اون حرف من رو باور نمی کنه ... ولی تو که پیش من باشی مجبوره باور کنه حالا خفه شو
    رسیده بودیم به یک محله خلوت و ساکت. نمی دانستم کجاست. آنا هم خانه امن داشت؟ دو لنگه یک در سیاه را باز کرد و ماشین را برد داخل. یک خانه قدیمی بود. پیرمردی عینکی نشسته بود روی تراس و معلوم بود از آفتاب ظهر یک روز پاییزی لذت می برد. کنار پایش یک گربه سیاه و سفید داشت از ظرف شیرش می خورد. ما را که دید دست از خوردن کشید. پیرمرد ولی از جایش تکان نخورد. پیاده که شدم یک زن پیر هم از در بیرون آمد و با خشم به آنا و بعد به من نگاه کرد. آنا هم همان قدر پرنفرت زل زده بود به زن ... انگار دو آشنای قدیمی باشند .... زن بی هیچ حرفی چرخید طرف پیرمرد و گفت: بلند شو
    مرد مثل یک آدم آهنی از روی صندلی بند شد و عصا زنان رفت داخل. گربه هم دنبالشان رفت. آنا نگاهم کرد: راه بیفت
    سر تکان دادم و جلوتر راه افتادم. حس می کردم اینجا نقطه آخر است. یا میمردم یا آزاد می شدم.
    انوری نشسته بود لبه میز و زل زده بود به فروتن و پایش را تکان می داد. فروتن چشمش به من بود که حرفی بزنم. توضیحی بدهم یا بگویم این مرد کیست و چرا مجبور شده به سوالاتش جواب بدهد. تنها کاری که نمی خواستم انجام بدهم همین بود. علیرضا هم بود ولی نیامده بود داخل و همانجا آن بیرون منتظرمان مانده بود. انوری نخواست بیاید داخل. در این لحظه حس آدمی را داشتم که شنیده به نزدیک ترین آدم زندگی اش تجـ ـاوز شده و نمی داند بعدش باید چه کار بکند؟ شکایت بکند؟ آبروداری بکند یا یکی را اجیر کند که بی سر و صدا متجـ ـاوز را بکشد؟
    انوری گفت: الان توقع داری سفته هات رو بهت بدن و بعد هم فلنگو ببندی؟
    فروتن نالید: بعدش میگم اون چیز مهم چیه
    عصبی رفتم طرفش. انوری از لبه میز پایین آمد و تا بخواهم برای بار چندم یقه فروتن را بگیرم خودش را میان ما انداخت و زل زد توی چشم هایم: برو بیرون
    عقب کشیدم: نمیرم
    من را آرام هل داد به طرف در: برو بیرون تا خبرت کنم
    بعد بلند گفت: علی بیا
    ازش فاصله گرفتم و دستش از شانه ام افتاد: نمی خواد خودم میرم
    به فروتن نگاه کردم و او چشم دزدید. علی در را باز کرد و من همراهش بیرون رفتم. رفعت نشسته بود پشت میزش و جز او هیچ کسی توی دفتر نبود. خودم همه را مرخص کرده بودم. در وضعیتی نبودیم که بخواهم کسی آنجا باشد اما انوری گفت که رفعت را نگه دار. از دست او هم عصبانی بودم. از اینکه توی این وضعیت به فکر جوش دادن رابطه رفعت و علی بود. بی اختیار به علیرضا که ته سالن رو به پنجره ایستاده بود نگاه کردم و رو کردم به رفعت: دوتا قهوه
    نگذاشت حرفم تمام شود و از جا بلند شد. رفتم طرف علیرضا و کنارش ایستادم و در سکوت به بیرون زل زدیم. آرام گفتم: بهتری؟
    به تکان سر اکتفا کرد و بعد رو کرد به من: فکر می کنی قاتله؟
    شانه بالا انداختم و دستی به صورتم کشیدم. آه کشید: دنیای بدی شده
    رفعت گفت: آقای دولتشاه؟
    چرخیدم طرفش و نگاهم بین او و علیرضا رفت و برگشت. علی بی هیچ تعارفی زل زده بود به صورت رفعت ولی رفعت حواسش به او نبود. گفتم: بگذارید روی میز
    سر گرداندم طرف علی: بیا
    پشت سر رفعت رفتیم و نشستیم روی کاناپه های پت و پهنی که عجیب به درد خوابیدن می خوردند. سرم منگ بود. تا حالا نشده بود خودم روی این کاناپه ها بنشینم. نرم و راحت بودند. سرم را تکیه دادم به لبه اش و چشم بستم. حواسم به اتاقم بود و فروتن که هراسان و بلند می گفت: نمی دونم چه جوری فهمیده ... به کی به کی قسم نمی دونم ... فقط می دونم همه جوره دنبالش بود بفهمه، کلی آدم جمع کرده بود ... یکیش هم همکار خودتون بود...تازگی ها پیداش کرده بود
    چشم باز کردم و نیم خیز شدم. علی دست گذاشت سر شانه ام: بشین
    - چی داره میگه
    قهوه اش را برداشت و کمی چشید و ابرو بالا انداخت: عجب مزه ای
    بعد به رفعت که خونسرد مشغول نوشتن چیزی روی کاغذ بود نیم نگاهی انداخت. دوباره به علی نگاه کردم: چی میگه؟
    صدایشان دوباره ضعیف شده بود. علی شانه بالا انداخت: من اینجا نشستم از کجا بدونم؟
    خواستم بلند شوم که تشر زد: بشین دیوونه بازی درنیار
    لحنش ترسناک بود. متعجب نگاهش کردم. حرصی زیر لب غرید: دیوانه شدم از دست تو
    رفعت خودکارش را گذاشت وسط دفترش و نگاهمان کرد. گفتم: چیزی می خوای بگی؟
    - نه
    دوباره مشغول کارش شد. این «نه» گفتن های محکم بدتر عصبی ام می کرد. علی چرخید طرفم: قهوه ات رو بخور
    پشت گردنم را مالیدم و دوباره تکیه دادم به مبل. آرام گفت: نمی خوری؟
    چشم بسته سر بالا انداختم. آرام تر گفت: پس من می خورم
    صدای مزه مزه کردن قهوه را می شنیدم و صدای بحث و مشاجره فروتن و انوری که انگار از یک جای دور می آمد. بالاخره انوری گفت: علی بیا
    من هم هوشیار نشستم. نگاهم کرد: کجا؟ گفت علی نگفت مهرداد
    با قدم هایی محکم رفت داخل اتاق و در را بست. کلافه خم شدم به جلو و زل زدم به رفعت و گفتم: می خواستی همکاری کنی با ما؟
    جدی نگاهم کرد: تصمیمتون رو گرفتین؟
    - اونایی رو که تو اتاقن میشناسید؟
    - نه
    - باید باور کنم؟
    خونسرد نفسش را بیرون فرستاد: می تونید باور نکنید ولی حدس می زنم اون چیز مهمی که آقای فروتن نمی گه چیه؟
    بلند شدم و رفتم جلوی میزش: چیه؟
    خیلی جدی نگاهم کرد: برگ آس خانم شماست
    ابرو به هم گره زدم: سر در نمیارم
    تکیه داد به صندلی گردانش و دست هایش را توی هم قفل کرد: اون جور که شما بلند حرف زدین همه چی رو شنیدم
    راست ایستادم: خب؟
    - فکر می کنید خانمتون ...
    - این قدر نگو خانمتون
    شانه بالا انداخت: هنوز زن شماست ... غیر از اینه؟
    دست کشیدم به صورتم: خانم دادخواه بالاخره باید به شما ثابت کنه که قاتل نیست ... همیشه چه طوری شما رو مجبور می کنه؟
    چشم بستم و همه جا سیاه شد. آنا ... همیشه یک برگ برنده داشت برای وقت مبادا. یک راه فرار. مثل آن طرح دزدی کارگاه که ما را جلوی رقبا قوی تر می کرد. یا فروختن طرح به فرحی. یا تلاشش برای سر درآوردن از نقشه هایی که برای کمک به فندق می کشیدم. یا همان شبی که می خواست ماشینم را ... آنا چرا باید گزارش رد کند که من جای فندق را می دانم؟ .... که مطمئن شود سراغ فندق نمی روم ... چشم باز کردم. رفعت هنوز مطمئن نگاهم می کرد. امکان نداشت. گفتم: تو چی میدونی لعنتی
    صورتش هیچ حرکتی نکرد. همان وقت در باز شد و علیرضا بیرون آمد. نگاهم کرد و گفت: بیا
    با شتاب رفتم داخل اتاق. انوری رو به روی فروتن دست به سیـ ـنه تکیه داده بود به دیوار. نگاهم کرد: ماشین علی زیرش ردیاب بوده
    علی در را بست و تکیه داد به آن. نگاهم بین هر سه نفرشان چرخید و روی علی ماند. او خونسرد گفت: حالا فهمیدم چرا از دو روز پیش می خواسته منو ببینه
    - کی؟
    - آناهیتا
    - آنا دوباره اومده سراغ تو؟ واسه چی آخه؟
    شانه بالا انداخت: گریه و زاری ... که باهات حرف بزنم
    - خب؟
    - هیچی دیگه زیر ماشینم ردیاب گذاشته انگار ... البته من همیشه ماشینم رو چک می کنم ولی خب اونی که کمکش کرده می دونسته کجا بذاره
    از در فاصله گرفت و جلوتر آمد: ماشین تو هم داشت ولی من حواسم بود باهاش نری جاهای خطرناک
    منگ به انوری نگاه کردم: ینی ...
    آنا جای فندق را پیدا کرده بود. حالا فندق پیش آناهیتا بود؟ رفتم طرف در. علی دوباره راهم را سد کرد: احتمالاً تا حالا از اونجا بردتش
    کشیدمش کنار: بلوف زده بهتون ...
    خیز برداشتم سمت فروتن ولی انوری جلوی او ایستاد و خونسرد گفت: مهرداد خوب فکر کن ببین کجا می تونه برده باشدش
    - مطمئن باش تا الان جای فندق رو هم گزارش کرده، پات رو بگذاری اونجا پلیس خفتت می کنه
    کلافه بهشان نگاه کردم: شایدم توی راه اینجا باشن ... من دیشب اونجا بودم. اثر انگشتم اونجا مونده ....
    فروتن نالید: آناهیتا احمق نیست. همچین کاری ...
    داد زدم: تو خفه شو
    انوری گفت: هیسسس چه خبره الان وقت عصبانیت نیست مهرداد ... فکر کن کجا می تونه ....
    بهش نگاه کردم و ادامه داد: اون فقط می خواد مطمئن بشه که تو می دونی شادی پیش اونه. به پلیس گزارش نمیده .. هرچند وقتی این ماجرا تموم بشه باید بدونم کی بهش کمک کرده تو و علی رو تعقیب کنه
    گفتم: بهزاد می دونه
    - بهزاد؟
    - کارگر باغمون. اون شبی که منو نگه داشت می خواست ماشین رو بده دست اون گفتم بهت ...
    - نه اون جا راست گفته. واقعاً می خواسته تلفنت رو پیدا کنه ... هرکی بهش گفته از تلفن میشه ردت رو زد احتمالاً بهش پیشنهاد ردیاب رو هم داده
    درمانده نشستم روی مبل: شاید هنوز پیداش نکرده باشه ... شاید...
    - زنت بدجور از زندان می ترسه ... مطمئن باش پیداش کرده ولی می خوای زنگ بزن
    تازه یادم افتاد به تلفن و شماره را گرفتم بوق می خورد ولی کسی پشت خط نبود. ناامید به انوری نگاه کردم. گفتم: شماره آنا رو بگیرم؟
    انوری پوزخند زد: احتمالاً اونم می دونه ممکنه تلفنش کنترل بشه ... اگر بری توی پارکینگ حتماً ماشینش رو هم می بینی
    از جا بلند شدم و چشم هایم سیاهی رفت. دوباره نشستم. علی گفت: خانوم میشه یه لیوان آب ...
    دوباره بلند شدم و تا علی بخواهد کاری کند بیرون رفتم. رفعت آمده بود وسط سالن. ایستادم مقابلش: تو چی می دونی؟ شادی کجاست؟
    انوری و علی آمده بودند بیرون. رفعت اول چند ثانیه به من نگاه کرد و بعد به انوری و علیرضا. خیلی خونسرد گفت: وقتی آدم بخواد انتقام بگیره همیشه میره سراغ کینه های قدیمی ... آناهیتا از کی بیشتر کینه داشت؟
    انوری و علی نزدیکتر شدند. علی گفت: متوجه نشدم
    انوری لبخند زد: باریکلا
    بشکنی زد و نگاهم کرد.
    عصبی گفتم: چیه؟
    انوری جدی گفت: جواب خانوم رو بده ... زنت از کی بیشتر از همه کینه داشت؟
    چشم بستم و نفسم را بریده بریده بیرون فرستادم. چنگال های آنا را به وضوح می دیدم که توی گردن مامان و باباش فرو رفته بود. چشم باز کردم: خونه ...
    رو به انوری و علی و پشت به رفعت ایستادم و لب زدم: باباش
    انوری به علی نگاه کرد و گفت: خوبه آدرس؟
    رفعت بی آنکه ما چیزی بگوییم رفت سمت میزش و یک تکه کاغذ بلند را گرفت جلوی انوری: البته نمی دونم عوض نشده باشه
    انوری کاغذ را گرفت مقابلم: همینه؟
    گیج به آدرسی که دستخط رفعت بود نگاه کردم و سری به تایید تکان دادم. انوری گفت: خیلی خب همین جا می مونی تا برگردم. علی بریم
    چشم دراندم: منم باید باشم
    شانه بالا انداخت: نمیشه الان تحت نظری دوباره ... توی دست و پا هم هستی. اون مردک هم یکی باید مراقبش باشه
    به رفعت اشاره کرد: ایشون هم احتمالاً کلی حرف داره برات بزنه
    از در بیرون رفتند و در آخرین لحظه دیدم که علی حواسش به رفعت است. بدجور حواسش به رفعت است. مثل کسی که مقبول افتاده باشد. خسته و از پا افتاده مثل موجودی بی مصرف ولو شدم روی کاناپه. فروتن آمد بیرون: آقای دولتشاه؟
    بی آنکه نگاهش کنم گفتم: هیچ وقت برگ آس رو قبل از اونکه معامله ات جوش بخوره واسه رقیب رو نکن، برگرد تو اتاق
    نالید: ولی من کمکتون کردم
    پوزخند زدم و همان طور که به رفعت زل زده بودم گفتم: فکر کردی چرا انوری رو استخدام کردم؟
    چرخیدم طرفش و نگاهش کردم: که فکر احمقایی مث تو رو بخونه برام. حتی اگه نمی گفتی آنا الان چه غلطی میکنه هم انوری می فهمید. کمک رو تو نکردی
    رفعت خونسرد به فروتن نگاه می کرد. فروتن آمد جلوتر. داشت می رفت سمت رفعت. از جا جستم و داد زدم: گم شو تو اتاق
    مثل سگ پاسوخته ای که صاحبش بهش تشر زده باشد شانه هایش جمع شدند و هراسان برگشت توی اتاق. بلند گفتم: خودکشی کنی همه تقصیرا می افته گردن تو، بیخود خون خودت رو حروم نکن
    عمیق نفس کشیدم: خب
    رفعت برگشت پشت میزش. گفتم: از کجا این همه چیز رو می دونی؟
    خودکارش را برداشت و وسط انگشتانش گرفت: من می دونستم اون شب کی رو از پرند بردین ... بقیه اش راحت بود. آناهیتا زنی نیست که زود تسلیم بشه، مخصوصاً اینکه روز بعد اون جریان مـ ـستقیم از من پرسید شما کجایی ....
    ته خودکار را فشار داد و مغزی خودکار تقه ای داد و فرو رفت. عمیق نفس کشید: حل کردن پازل خیلی لذت بخشه
    دست کشیدم روی صورتم. سرم سنگین بود. خیلی سنگین بود.
    آرام گفت: دوبار بهتون ثابت کردم مورد اعتمادم ... ولی شما نمی خوای کمکت کنم
    دلم می خواست بخوابم و بعد چشم باز کنم و ببینم همه چیز تمام شده. نگران فندق هم بودم و نمی توانستم زنگ بزنم به انوری چون مطمئن بودم گوشی جفتشان الان از دسترس خارج است.
    سعی کردم پازل را دوباره از اول بچینم. همایون از ترس شکست توی بازار طرح دزدی آناهیتا را قبول کرده، آنا فهمیده طرح شکست خورده و آن را به فرحی قالب کرده و کیارش قضیه را فهمیده. آنا مدعی است که می خواسته با کیارش حرف بزند و شب میهمانی از در اصلی بیرون رفته و به گفته فروتن با جسد کیارش مواجه شده. بعد هم کلی آدم اجیر کرده تا جای فندق را پیدا کند و او را به عنوان برگ برنده پیش خودش نگه دارد تا من او را جای قاتل نفرستم زندان. حالا فروتن مدعی است آنا دروغ می گوید و زویا فرهمندی که به خاطر جاسوسی از ما به شرکت آمده و بعد به خاطر انتقام از نامزدش با سرمد روی هم ریخته و از ما اختلاس کرده و بعد هم رفته زندان فندق را تهدید کرده به دست آناهیتا کشته شده ... اینجا یا فروتن دروغ می گوید و می خواهد این جوری آناهیتا را توی هچل بیندازد یا واقعاً آنا همه این کارها را کرده ... اما تا معلوم نشود آن نامه جعلی برای چی این وسط نوشته شده و اختلاس سرمد چه ربطی به این قتل دارد ترجیح می دهم باور کنم حق با آناهیتاست. دلم نمی خواهد فکر کنم چند سال از زندگی ام با زنی گذشته که کشتن آدم ها برایش مثل یک بازی است. درک این واقعیت آنقدر تلخ است که ترجیح می دهم انکارش کنم. حداقل حالا که فندق را با خودش برده ترجیح می دهم آناهیتا فقط یک بازنده ترسوباشد که از ناچاری دست به چنین کارهایی زده است. پس قاتل کی هست؟ اگر آنا نبوده کی جز او از مردن کیارش سود می برده؟ فروتن از قضیه نامه هم بی خبر بود. تا حالا فرحی، زویا، فرشاد .... فرشاد .... از جا بلند شدم و شماره فرشاد متقی را گرفتم. بله؟
    - میشه بیای شرکت ... باید یک چیزی رو چک کنیم با هم
    - از زویا ....
    - فقط بیا
    هیجان زده شروع کردم به قدم زدن. کیارش می دانسته که این طرح شکست خورده چطور فرشاد از این مساله بی خبر مانده است؟ مگر خود او طرح را به عطا بهرنگ نفروخته؟ مگر همین حالا این طرح لعنتی که همه زندگی ما را خراب کرده تبدیل به یک کارگاه نشده؟ اگر فرشاد می دانسته طرحش مشکل دارد چطوری آن را فروخته؟ مگر این که خودش هم نمی دانسته طرح مشکل دارد ... چطوری؟ چطوری نمی دانسته؟ مگر به خاطر سر درآوردن از کارهای ما نبود که زویا را فرستاد داخل شرکت؟ نمی دانستم چه طور ولی مطمئن بودم این قضیه هم یک ربطی به قتل کیارش دارد.
    به رفعت نگاه کردم: تو می دونی آنا قاتل نیس آره؟
    خونسرد نگاهم کرد: آره
    - پس کیه؟
    ساکت ماند. زل زد به چشم هایم. سرش داد زده بودم و انگار بهش برخورده بود. یادم به همایون افتاد. گفتم: همایون ... همایون اذیتت کرده؟
    نمی دانم چرا فکر می کردم همین الان رفعت شروع می کند به اعتراف و می گوید همه این ها به خاطر رفتار خارج از عرف پدرم بوده، می گوید من یک منشی ساده نیستم .... من آدمی هستم که از همه چیز به خاطر منشی بودنم خبر دارم و این سناریوی کثیف را نوشتم تا او را بیچاره کنم. می گوید که من می دانستم طرح دزدی بوده، می دانستم طرح شکست می خورد. می دانستم فرحی مهره سوخته است. می دانستم زویا مهره سوخته است و از این آب حسابی گل آلود شده ماهی خودم را گرفتم.
    ولی هیچی نمی گفت. ساکت زل زده بود به صورتم.
    رفتم مقابلش ایستادم: بگو بدونم
    لحنم ملتمسانه بود. از جا بلند شد و میزش را دور زد و مقابلم ایستاد. خیلی خونسرد گفت: تا حالا شما رو اینجوری ندیده بودم. این قدر درمونده و عصبی
    رفت طرف مبل و نشست. چرخیدم طرفش. منتظر بود بنشینم رو به رویش. حالا انگار میدان دست او بود و من مثل بچه ای که مادرش منتظر است تا نصیحتش کند داشتم به رفعت نگاه می کردم. لعنتی حتی با نگاه هم می توانست دستور بدهد. واقعاً حقش نبود یک منشی ساده باشد، ولی خب تا قبل از تمام این ماجراها نقش یک منشی ساده و دستپاچه را خوب بازی می کرد. نشستم مقابلش و منتظر ماندم تا حرف بزند.
    ته خودکارش را دوباره فشار داد و گفت: من واقعاً نمی دونم قاتل کیارش کیه ولی خب فکر کنم بتونم بفهمم
    - از کجا؟
    - گفتم که حل کردن پازل خیلی لذت بخشه مخصوصاً وقتی که بدونم اون پازل یه تصویر خوب به من میده از کسی که اذیتم کرده
    در سکوت نگاهش کردم. حتی صدای قدم زدن فروتن هم قطع شده بود. همان طور خونسرد گفت: پدرتون به من پیشنهاد بدی داد، همون وقتی که توی بخش فروش بودم. همون موقعی که خواستم استعفا بدم و بیام بیرون ... خود شما نگذاشتی از شرکت برم ... یادته؟
    یادم بود. ناغافل درخواست استعفا داد. کار ما تازه رونق گرفته بود و حس کردم دختر خوبیست. چیپ نیست و حس کردم واقعاً به این کار احتیاج دارد ولی انگار چیزی آزارش داده که مجبور است برود. نگفت چی آزارش داده و بهش پیشنهاد دادم بشود منشی شرکت. تازه از دست آن منشی فضول و خنگ که دم به دقیقه خودش را به همه می چسباند خلاص شده بودم و می دانستم که پیدا کردن یک منشی خوب به اندازه پیدا کردن یک دکتر خوب سخت است.
    سر تکان دادم: آره یادمه ... از کجا مطمئن بودی همایون دیگه اون پیشنهادش رو تکرار نمی کنه؟
    ابرو بالا انداخت: از اونجایی که شما خواستی بمونم ... می دونست که شما روی این چیزا حساسی
    کلافه و درمانده نفسم را بیرون فرستادم: تهدیدش کردی؟
    لبخند زد: من اون موقع واقعاً به کار احتیاج داشتم. به یه محیط امن که کارفرماش منصف باشه هم احتیاج داشتم. وقتی شما پیشنهاد دادی مطمئن شدم که دیگه مشکلی پیش نمیاد. به ... خودش هم گفتم که اگر باز تکرار بشه میرم ولی قبلش به پسرت میگم که چرا رفتم
    پس حرفهایی که آن روز بین او و دانش و ریاضی مطرح شده بود حقیقت داشت.
    ادامه داد: همه خونواده ها بدبختی های خودشون رو دارن. نمی شد بشینم یک گوشه و فقط علاقه هام رو دنبال کنم. یه وقتی هم آدم مجبوره از خونه بیرون بزنه و کار کنه تا خرج علاقه هاش رو دربیاره. اینجا چهارمین جایی بود که می اومدم و واقعاً داشتم ناامید میشدم که کار کردن توی این مملکت به لعنت خدا هم نمی ارزه. همیشه چندتا حسود هستن که زیرآبت رو بزنن یا یه کارفرما هست که ...
    ساکت ماند. زل زده بودم به چشم هایش که حالا غمگین بودند. حق داشت. دختر زیبایی بود. زن های زیبا نمی توانند توی محیط مردانه این مملکت مثل آدم کار کنند. حتی اگر خودشان هم بخواهند همیشه چند نفر هستند که دوپایی بپرند وسط زندگیشان و همه چیز را به لجن بکشند. اگر بخواهی گوشه گیر و منزوی هم باشی همان مزاحم ها نمی گذارند حالا بعد از چند سال کار کردن و سر و کله زدن با انواع زن ها توی محیط کار می دانم خیلی از همین زن های زیبا بی آنکه نیت بدی داشته باشند فقط برای اینکه بتوانند کارشان را پیش ببرند از آن ظرافت های زنانه سود می برند. زیباییشان را طعمه همان مزاحم ها می کنند و نخ می دهند که وقتی کارمان پیش رفت با هم کچاپ می شویم ولی به محض اینکه خرشان از پل گذشت می شوند همان زن های جدی و اخمو و توی دلشان به ریش احمق هایی که گولشان را خورده اند می خندند. بعد یک جایی این کار عادتشان می شود حتی اگر مردی بخواهد محترمانه باهاشان کار کند ترجیح می دهند از همان عشوه ها سود ببرند. خودم چندتاییش را دیده بودم. آن وقت نوبت مردهاست که نخ ها را نگیرند و به طرف بفهمانند که اینجا محیط کار است و حواست را جمع کن. خب رفعت از آن دسته ای نبود که اهل عشوه ریختن باشد. ترجیح می داد زود از میدان فرار کند. البته شاید هم به نظرش ماندن در چنین میدان هایی آنقدر با ارزش نباشد و اسم این کار را هم فرار نگذارد.
    باز به حرف آمد: فکر نکردین چرا این قدر راحت حاضر شدم نصفه شب بیام کمکتون کنم اون دختر رو از پرند ببرید؟
    سر تکان دادم: حس کردم به من اعتماد داری
    لبخندش پررنگ تر شد: خب ادای دین هم بود. شما بدون اینکه بفهمی سپر بلای من شدی تا بتونم درسم رو راحت بخونم و کسی هم اذیتم نکنه. خواستم ادای دین کنم
    خم شد جلو: دلم نمی خواد ببینم ناراحتین ... حقتون نیست واقعاً
    دوباره تکیه داد به مبل. انوری حق داشت. این دختر گزینه خوبی برای علی بود ولی شغل علی هم چیزی نبود که یکی مثل یکتا رفعت قبولش کند. مطمئنم توی چارچوب فکری اش کلی اما و اگر بود درباره آدم هایی مثل علی. ولی به اندازه علی منطقی فکر می کرد. موسیقی هم دوست داشت؟ گیرم که داشته باشد این رابطه اصلاً طبیعی نیست ... مگر رابطه من و فندق طبیعی بود؟ ... می بینی مهرداد از بیرون همه رابطه ها قابل قضاوت شدن هستند، پس اگر کسی راجع به تو و فندق چیزی بگوید حق دارد. ول کن حالا وقت این چرت و پرتها نیست.
    آه کشیدم: نمی دونم. آنا قاتل نیست پس قاتل کیه؟
    - الان نظرم رو می پرسین یا بلند فکر کردین؟
    - چی کردم؟
    - بلند فکر کردین ... یعنی چیزی رو که تو ذهنتونه بلند گفتین
    غمگین لبخند زدم: گرفتم چی میگی ... مگه شما بلند هم فکر می کنی؟
    - گاهی وقتا
    - خب فرض کن هردوتاش بوده، به نظرت قاتل کیه؟
    - پدرتون می گفت کار یه عده است که از شما زهر چشم بگیرن ... شرکت یاسر فکر کنم
    - به تو گفت؟
    اخم کرد.
    آرام گفتم: معذرت میخوام
    شمرده شمرده توضیح داد: من ... اینجا ... خیلی ... چیزها ... رو ... میشنوم.... تصادفی
    پا روی پا انداخت: از نظر بقیه من یه منشی هستم، منشی گاهی وقتا از دکوری توی یه سالن هم کم ارزش تره ... البته در نظر اونایی که شغلشون مهم تر از یه منشیه ... گاهی جلوی من حرف می زنند ... گاهی هم یادشون میره من اینجام
    - مث اون شبی که فروتن و آناهیتا دعواشون شد
    لبخند زد. بلند شدم و رفتم طرف اتاقم. فروتن غمبرک زده بود روی مبل. مثل پسربچه های احمقی که کارنامه شان با نمره های افتضاح توی کیفشان باشد و ندانند چطوری قضیه را به پدرشان بگویند. نگاهم کرد و راست نشست. گفتم: دعا کن آنا قاتل نباشه
    تا خواست چیزی بگوید در را بستم و برگشتم سرجایم: خب می گفتی
    - شرکت یاسر هرچی هست مـ ـستقیم به این قضیه ربط نداره
    متعجب نگاهش کردم.
    - بالاخره یک نفر از شماها باید یه ردی ازش پیدا میکرد وقتی هیچ ردی نیست خب ...
    - اینجا رو اشتباه کردی ... اگه یه باند باشه لزومی نداره بتونی پیداش کنی. قرار نیست کارای قانونی بکنند که همه جا جار بزنن ما هم هستیم
    ساکت ماند. بعد نگاهم کرد: پس مرتضوی دروغ گفته؟
    ابرو بالا انداختم: مرتضوی چی؟!
    آه کشید: بهش زنگ زدم ترسوندمش
    فکم سفت شد.. پلک روی هم گذاشتم. مرتضوی گفته بود که یکی از شرکت زنگ زده و گفته زویا فرهمند گم شده. چشم باز کردم: شما بودی؟ چرا؟
    - می خواستم مطمئن بشم که مرتضوی از طرف همون باندی که شما میگی اجیر نشده باشه ... که البته اونقدر ترسید که حاضر شد بیاد شما رو ببینه، این یعنی مرتضوی هیچ کاره است. اگه مرتضوی از طرف اون باند اجیر نشده و فرض شما هم درست باشه و همچین باندی واقعاً وجود داشته باشه درنتیجه یکی دیگه درکاره
    طرز حرف زدنش من را به یاد تابع های شرطی می انداخت که توی دانشگاه می خواندیم. اگر این شرط برقرار باشد آنگاه آن قضیه اتفاق می افتد. اگر چنین باشد آنگاه چنان می شود ... علی هم از این تابع ها خوشش می آمد ... بهشان می گفت تابع های «اگرانگاه» ... بعد باهاش یک آهنگ می ساخت. آگرانگاه ... آگرانگاه ... این دختر ذهنش درست مثل یک ماشین حساب رفتار می کرد.
    گفتم: پس به مرتضوی زنگ زدی که بفهمی ته ذهنش چیه؟
    - هیچی نبود. مرتضوی یه بیچاره نون به نرخ روز خوره. همون اول هم می دونستم ولی باید مطمئن می شدم. وقتی زنگ زد بدونه کِی باید بیاد پیش شما فهمیدم خودتون بهش زنگ زدین و مطمئن شدم هیچ کاره است
    - زنگ زد به شرکت قراری رو که پشت تلفن هماهنگ کردم با شما چک کنه؟ احمق
    دیگر نتوانستیم حرف بزنیم. فرشاد متقی خودش را رسانده بود شرکت. نگران نگاهم کرد، منتظر خبری از نامزدش بود. گفتم: فکر کنم بدونم زویا کجاست
    به رفعت نگاه کرد: کجا؟
    - هنوز معلوم نیست ولی احتمالاً به پیدا کردنش نزدیکیم
    گیج شده بود. رفتم توی اتاق آناهیتا ... دفترش منظم و بزرگ بود. با یک میز بزرگ جلسات. حالا عین یک بیچاره فراری ... گاوصندوق را باز کردم و یک نسخه از نقشه ها را بیرون کشیدم. رفتم توی سالن و پهنشان کردم روی میز و بهش اشاره کردم جلوتر بیاید.
    - اینا چیه؟
    - بهشون نگاه کن. اینا همون نقشه هاییه که ...
    نشست روی کاناپه و دوباره به رفعت نگاه کرد. بعد زل زد به نقشه ها. با انگشت خطوط روی طرح ها رادنبال کرد. به اعداد ریزی که جا به جای نقشه نوشته شده بود دقیق شد و یواش یواش ابروهایش به هم گره خورد. چند دقیقه به همان حال ماند و بالاخره نگاهم کرد: اینا کجا بوده؟
    نشستم رو به رویش: این همون چیزیه که ما از مرتضوی گرفتیم
    - اینا نقشه های نهایی نیستن ... اینا ...
    بعد بی آنکه به ما چیزی بگوید زنگ زد به یک نفر. هم من و هم رفعت منتظر بودیم بدانیم چه کار می کند. همان طور که به نقشه ها خیره شده بود گفت: الو آرسام
    آرسام. دوست ملیحه. بهش اشاره کردم چه کار میکنی؟ سر تکان داد و گفت: آرسام تو کدوم نقشه ها رو گذاشته بودی واسه اداره ثبت اختراعات ... هیچی ... فقط بگو ...
    نمی شنیدم آرسام چی می گوید ولی قیافه تاسف باری که فرشاد به خودش گرفته بود می گفت چیزهای خوبی بینشان رد و بدل نمی شود. دندان به هم سایید و عصبی گفت: باشه ... نه میگم بهت ... بعداً ...
    فقط شنیدم یکی بلند گفت «الو چی شده» ولی فرشاد گوشی را قطع کرد. زل زد به صورتم و گفت: اینا طرح نهایی نیستن ... آرسام یادش رفته طرح نهایی رو بذاره
    بی اختیار خندیدم: چی میگی؟
    آه کشید و به تاسف سر تکان داد: آرسام احمقه ...
    بعد پوزخند زد: البته حماقتش می تونست به نفعمون باشه
    این یعنی که تمام اتفاقاتی که افتاده بود تمام جاسوس بازی های فرشاد ... توی هچل افتادن نامزدش ... سرمایه گذاری های ما .... فضولی های فرحی ..... با ناهید .... همه اش به خاطر یک اشتباه کوچولو از همان اول محکوم به شکست بوده؟ یعنی اگر فرشاد این را می دانست چه اتفاقی می افتاد؟ اگر می دانست دوستش طرح ناقص را به اشتباه برای ثبت تحویلش داده ... خب آن وقت دیگر مجبور نبود برود مرتضوی را تهدید کند. خیلی راحت می آمد سراغ خودمان و می گفت این طرح ناقص است و به جای معامله طرحش با عطا بهرنگ آن هم با سود ده به نود یک قرارداد منصفانه می بست. بعد آنا مجبور نبود برای قالب کردن یک طرح ناقص به فرحی نقشه بکشد. زویا هم توی هچل نمی افتاد. یک اشتباه کوچولو ... حس می کردم ما هم در بررسی آدم های مهمانی داریم یک اشتباه کوچولو می کنیم و برای همین توی این اتفاقات مرتبط به هم اما کاملاً بی ربط گیر افتاده ایم.
    رفعت گفت: کی بوده که از دونستن این قضیه سود می برده؟
    من هم همین سوال را داشتم. کی بوده که اگر می فهمیده این طرح ناقص و محکوم به شکست است سود می برده؟ این شخص همان کسی بوده که کیارش را کشته ... کیارش فهمیده که طرح محکوم به شکست است. خب آناهیتا ... او نمی خواسته بگذارد ما از قضیه باخبر شویم تا خودش ماجرا را فیصله بدهد. جز او دیگر کی .... کی بوده که برملا شدن راز کارگاه محکوم به شکست ما به نفعش نبوده ....
    فرشاد گفت: واردات این پیچ و مهره ها در انحصار کیه؟
    همه مان ساکت ماندیم. من می دانستم ... در انحصار حشمت و ما .... اصلاً قرار بود دیبا بشود زن کیارش تا کل بازار بیفتد دست خودمان و بعد تولیداتمان را بریزیم توی بازار .... حالا پازل کاملاً جفت و جور شده بود. همه چیز سر جای خودش بود. دیبا می دانسته ما داریم کارهایی می کنیم. دیبا و حشمت با هم. خودشان هم جزو شرکت یاسر بودند. پس تصمیم گرفته اند ما را زمین بزنند. کیارش نفوذی ما در دم و دستگاه شریف نبوده، این دیبا بوده که نفوذی پدرش در دم و دستگاه ما شده ... حالا جور کردن معامله های تقلبی هم معنی می داد. می خواسته با این کار بخشی از سرمایه ما را به باد بدهد، تا نتوانیم روی کارگاه خوب مانور بدهیم. این به شرطی درست بود که از قبل بداند یکی مثل سرمد هست تا از این معامله های تقلبی برای اختلاس استفاده کند. سرمد با دیبا دستش توی یک کاسه بود؟ سرمد گفته بود اختلاس به قتل ربط دارد. یا شاید هم از اول قصدش این نبوده، شاید می خواسته کیارش را خراب کند ولی بعد قضیه مشکل دار بودن طرح ها را فهمیده و یک نقشه دیگر کشیده. باید از ریاضی می پرسیدم ....
    رفعت گفت: اگر دیبا از قبل فهمیده باشه که شما در حال احداث کارگاه هستین ... ممکنه یک کارهایی کرده باشه ...
    باید از ریاضی می پرسیدم که این معامله های تقلبی دقیقاً از کی اتفاق افتاده اند. شاید دیبا غیرمـ ـستقیم قضیه را به گوش سرمد رسانده است. یک جوری بهش فهمادنه می تواند از ما این طوری اختلاس کند. شاید برای همین است که نمی داند کی پشت ماجراهاست.
    رو به متقی پرسیدم: گفتی سرمد یه چیزی راجع به ربط معامله های تقلبی و این قتل گفته
    زیرچشمی حواسم به رفعت بود که انگار از این حرف جا خورده بود. متقی دستی به سرش کشید: بله
    - دقیق چی گفت؟
    - گفت باید بگردی ببینی این معامله ها زیر سر کیه، نمی دونست واقعاً ... حتی می خواست با شما حرف بزنه و بگه که این معامله ها از عمد ترتیب داده شدن و رودست خورده ...
    دست بالا بردم تا ساکت بماند. می خواستم تمرکز کنم. شاید قضیه اختلاس یک بخش از نقشه بزرگ دیبا و حشمت بوده. اول از این طریق پول ما را بر باد داده اند و بعد منتظر زمین خوردن کارگاه مانده اند تا ...
    پوزخند زدم: باید بگردیم دنبال یه خرید بزرگ ... اگه دیبا این قضیه رو می دونسته یا حتی حشمت ... بیکار نمیشینن که ما بازار رو از چنگش دربیاریم ... حتماً یه مرسوله بزرگ میخره که با تولیدات ما مقابله کنه
    فرشاد اخم کرد: با این وضع تحریم و گرونی دلار مگر احمق باشه ... کل کارش عین ضرره
    پرسیدم: چون؟
    صاف نشست: چون قیمت تولید اینا خیلی کمتر از قیمت وارداتشونه مجبوره جنسـ ـی رو که گرون خریده زیر قیمت تولید بفروشه که این یعنی ضرر
    گفتم: اگر بدونه این جوری ما زمین می خوریم خیلی هم ضرر نیست. بعداً می تونسته به جبرانش با ما معامله کنه. می تونسته بگه من این پیچ و مهره ها رو نمیریزم توی بازار به شرطی که توی سود کارگاه شریک بشم. وقتی معامله اش با ما جوش خورد خیلی راحت همه اش رو آب میکرده این جوری. البته به اسم تولید داخل ... به جای ضرری هم که به خاطر خرید جنس گرون کرده توی سود کارگاه شریک میشه و تولیدات بعدی که بیرون بیاد ضررش جبران میشه
    رفعت گفت: یعنی حشمت یا دخترش فهمیدن که شما در حال زدن کارگاه هستین. برای مقابله با تولیدات شما یه مرسوله بزرگ خریدن تا با قیمت پایین بفروشن و تولیدات شما روی زمین بمونه ... یعنی اگر چنین مرسوله ای وجود داشته می شده برگ آس حشمت برای زمین نخوردن ... می تونسته با اون مرسوله با شما معامله کنه و بگه من جنس رو توی بازار نمی ریزم و به جاش من رو توی سود کارگاه شریک کنید.. خب اگه حشمت واقعاً همچین نقشه ای داشته ... شکست کارگاه بازم به نفعش میشده ... شما سرمایه کافی واسه واردات نداشتین چون همش خرج اون کارگاه میشده ... اونم با خیال راحت با همون مرسوله سهم بازار شما رو می بلعیده .... نه اونا نمی تونن قاتل باشن چه کارگاه شکست می خورد چه نمی خورد براشون بازی دو سر برد بوده ...
    حرف های رفعت درست بود اگر نمی دانستیم آنها جزو شرکت یاسر هستند. شاید یکی آنجا فکر می کرده با خبر شدن کیارش از کارگاه ورشکسته مان خیلی به نفعش نیست. یکی که همایون را خوب می شناخته، یکی که می دانسته همایون اگر از خراب شدن طرح هایش باخبر می شده یک نقشه جدید می کشیده، مثلاً؟ مثلاً با رقیبی مثل حشمت وارد معامله می شده. کی بوده که ...
    فرشاد گفت: یکی بوده که هم شما و هم اونا رو بازی داده ... یکی که می خواسته هر دو خانواده زمین بخورن
    کلافه از جا بلند شدم: کی ... این لعنتی کیه؟
    هردوشان نگاهم کردند. رفعت گفت: من قهوه بیارم
    فرشاد آرام از من پرسید: زویا کجاست؟
    سر تکان دادم: امیدوارم درست حدس زده باشم. می فهمی ...
    تلفن سیاهم زنگ خورد. جواب دادم: بله
    علی گفت: باید بریم بیمارستان
    - چرا؟
    - ...
    - چرا؟ شادی چیزیش شده؟
    - نه ...
    گوشی قطع شد. نگران به فرشاد نگاه کردم. باز گریه اش گرفته بود: زویا؟
    سر تکان دادم: نمی دونم
    به فنجان های قهوه ای که رفعت آورده بود نگاه کردم.بعد به چشم های رفعت. او کسی نبود که از زمین خوردن همایون بیشتر از همه خوشحال می شد؟
    باید با ریاضی حرف می زدم. او می توانست بگوید رفعت چه جور آدمیست.
    آنا هلم داد داخل. رفتارش باز خشن شده بود. انگار من یک دمل چرکی باشم که بخواهد آن را بترکاند و ربط این رفتار خشن را با حضور آن زن و مرد پیر نمی فهمیدم. وارد راهرو شدم و بوی نا مشامم را آزرد. بوی ماندگی ... همان بوی بدی که من را یاد زندان می انداخت. زن دوباره غیب شده بود و پیرمرد حالا با گربه ای که انگار به پاچه شلوارش سنجاق شده بود نشسته بود جلوی تلویزیون و از پشت عینک کائوچویی قدیمی اش به مردی که توی قوطی تلویزیون ور ور می کرد گوش می داد. آنا هم از داد و فریادهای مرد سیبیل کلفت توی تلویزیون عصبی بود. به پیرمرد گفت: باز نشستی پای این چرت و پرتا؟
    مرد سیبیل کلفت داشت با دست های مشت کرده فریاد میزد: زنده باد چه گوارا
    چه گوارا را خوب می شناختم. حداقل به مرحمت زد و خوردهایی که بین طرفدارانش با دار و دسته ایمان ایران پناه و بیشتر از آن مسلمی در دانشکده بود. طرفداران چه گوارا با موهای بلند، سیـ ـگار و ریش و گاهی سبیل های دسته چخماقی. کمونیست؟ نه مارکسیست ... چه فرقی داشتند؟ هیچ وقت نفهمیدم چون به نظرم همه شان توی یک دسته بودند. وقتی دکتر طهماسبی راجع به اقتصاد مارکسیستی برایمان حرف می زد من فقط به بحث و جدل ها گوش می دادم ولی هیچی نمی فهمیدم.
    آنا گفت: بشین
    نشستم روی مبل فرسوده ای که مثل تمام اسباب و اثاثیه خانه درب و داغان بود. حتی مثل صاحبخانه ... بعد چشم گرداندم روی دیوارها ... کتابخانه ای که توی دیوار سالن کوچک تعبیه شده بود آنقدر کتاب داشت که به زور همه شان را کنار هم چپانده بودند. «چین بزرگ» ... « قدرتی به نام استالین» .... «دنیا در دست مارکسیست ها» .... «چه گوارا و دیدگاه های او» ... وقتی نوجوان بودم یک داستان کوتاه خواندم به این اسم: « چه گوارا » نمی دانستم این یک اسم است و فکر می کردم این جمله معنی اش می شود «چه قدر خوش طعم» ... بی اختیار لـ ـبم کش آمد. فکر نمی کردم بودن با آناهیتا هم باعث خنده ام شود. سعی کردم به کتابها نگاه نکنم. چشمم سر خورد روی دیوار خالی که تنها با یک عکس مزین شده بود. یک فوج آدم با لباس های مندرس که رو به من دهان باز کرده بودند و خشمگین با دست های گره شده بالای سرشان فریاد می زدند. دیوارها دود گرفته و کثیف بودند، انگار کسی حوصله اش نشده بود حداقل یک بار رنگشان کند.
    آنا گفت: میبینی تو و مامان بابات آرمان اینا هستین ... خوشحال باش
    رفت سمت دری که ظاهراً به آشپزخانه می رسید. نتوانستم بپرسم من و مامان و بابام آرمان چه کسانی هستیم. صدای زن از توی آشپزخانه به گوش می رسید که می گفت: برو بیرون
    صدایش عصبی و مرتعش بود. آنا بلند خندید. انگار که چیزی گفته بود و حالا از عصبانی کردن پیرزن لذت می برد. به خودم جرات دادم و ازجا بلند شدم. مرد عینکی از پشت شیشه های قطور عینکش با چشم هایی که چند برابر بزرگ تر به نظر می رسید داشت نگاهم می کرد. آرام رفتم به طرفش و گفتم: شما کی هستی؟
    عصایش را گرفت سمتم: تو کی هستی؟
    آنا از آشپزخانه پرید بیرون و جیغ کشید: بشین سر جات
    پیرزن هم پشت سرش آمد: داد نزن ... گورت رو گم کن ... گورت رو از این خونه گم کن ...
    متعجب به هردوشان نگاه کردم. آنا گوشه لبش بالا رفته بود. چشم هایش نم داشت. چشم ازش دزدیدم. من خانه ی آناهیتا بودم؟ همیشه فکر می کردم پدر و مادرش آنقدر ثروتمند هستند که حاضر نیستند مهرداد را به عنوان داماد به رسمیت بشناسند و برای همین است که هیچ وقت طرف خانه همایون پیدایشان نمی شود. آنا چرخید طرف پیرزن که حالا می دانستم مادرش است: گورم رو گم کنم؟ کجا؟ کجا برم؟ زندان خوبه؟
    بعد با چند قدم خودش را رساند به من و شانه ام را محکم گرفت و هلم داد جلو: می دونم ... واسه خاطر این گداگشنه ها ... می بینی ... اینا همیشه خوش شانسن ... شما هستین که به خاطرشون زندان برین .... شوهرم هم به خاطر صداقت و نجابتشون عاشقشون بشه
    عصبی بودم. توهین هایش اذیتم می کرد. توهین هایی که از موقع دیدنم شروع شده بود و انگار تمامی نداشت. پیرزن آرام گفت: چی می خوای آنا؟
    لحنش دلجویانه بود. مثل مامان وقتی که بچه تر بودم و به خاطر داشتن چیزی گران بها لج می کردم. آنا ولی خیلی لجباز بود. پوزخند زد. دوباره به من نگاه کرد: بشین الان به عشقت زنگ می زنم از نگرانی دربیاد
    پیرزن نگاهم کرد و ابروهایش در هم گره خورد. دلخور بود ولی من تقصیری نداشتم. آنا همه واقعیت را به خانواده اش نگفته بود.
    پیرمرد عصایش را گرفت طرف آناهیتا: بهت گفتم اینا یه مشت نوکیسه سرمایه دار هستن ... یادته؟
    پیرزن تشر زد: تو هیچی نگو
    پیرمرد عصایش را پایین آورد و زیر لب چیزی غر زد.
    آنا گفت: چند روز اینجا می مونم. هردومون می مونیم. باید تکلیف یه چیزایی روشن بشه، بعد گورم رو گم می کنم برای همیشه ... اصلاً از ایران می رم ... خوبه؟
    بعد به من نگاه کرد: دعا کن که عشق عزیزت احمق نشه، وگرنه حسابت با دیباست
    پیرزن گفت: آنا چی شده؟
    لحنش نگران بود. آنا شروع کرد به کندن مانتو و شالش: به خودم مربوطه
    پیرزن دوباره بدخلق شد: پس اومدی اینجا چرا؟
    آنا براق شد: دلم خواست ... چیه؟ آرامش کوفتیتون رو به هم زدم؟ عین جغد توی این دخمه نشستین ... اصلاً خیال کن منم یکی از همون رفیق هاتون هستم که پناهشون میدادین ... یادته؟ شب و نصفه شب از دیوار خونه می اومدن بالا؟ همه مون بیدار می نشستیم گوش به زنگ که کی میریزن توی خونه همه زندگیمون رو به هم بریزن؟ اونم واسه رفیق های ترسو و بزدل شما که جا و مکان نداشتن؟ یادته چندبار از روی پشت بوم فراریشون دادین؟
    آوار شد روی زمین. تند نفس می زد. حالش بد شده بود. پیرزن با دست های لرزان شانه های آنا را ماساژ داد: آروم ... آروم ...
    آنا دستش را با خشونت پس زد: ولم کن، من دیگه دختر پنج ساله ات نیستم
    پیرزن پس کشید.
    آنا به من اشاره کرد: محبتت باد کرده روی دستت؟
    صدایش شبیه زمزمه شد: بدش به این ... یا نه این لازم نداره، به ادنازه کافی خاطرخواه هست دور و برش
    تنم داغ شد، از این تقلای تلخ، از این که می دیدم آنا مثل بچه ای لجباز دنبال سهم محبتش است.
    پوزخند زد: خوبه؟ می خوام یه کمی از اون شکنجه های ملس رو روش پیاده کنم. همونایی که روی خودتون پیاده کردن .. بالاخره شما به خاطر همچین آدمایی به این روز افتادین ....
    خیز برداشت طرفم. توی خودم جمع شدم. پیرمرد عصا را گرفت طرفش: ولش کن
    آنا وسط راه ایستاد و بلند قهقهه زد: وای خدای من به آرمانهاتون توهین کردم
    پیرمرد رو به زنش گفت: ساکتش کن ... ساکتش کن
    رسماً در یک دیوانه خانه گیر افتاده بودم. اگر آنا آدم سالمی بود باید تعجب می کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم به درد دستم و اضطرابم غلبه کنم: یه لیوان آب بخور
    داد زد: تو خفه شو
    ملتمسانه به پیرزن نگاه کردم. رفت توی آشپزخانه و با یک لیوان آب برگشت. حتی لیوان هایشان هم قدیمی بود. گرفت جلوی صورت آنا: بگیر
    با احتیاط از جا بلند شدم و نزدیکش ایستادم: عصبانی نباش
    لیوان را از دست مادرش گرفتم و تعارفش کردم. چند ثانیه به صورتم زل زد و لیوان را گرفت و تا ته سرکشید، بعد پوزخند زد: با همین مظلوم بازیا دلش رو بردی؟ خاک بر سرش.... همه مردا همینن ... دلشون یه زنی میخواد که بدبخت باشه ... تو سری خور باشه ... کمبود محبت داشته باشه ... کی بهتر از تو
    مامان آنا گفت: چه کار کردی با خودت؟
    آنا دوباره پوزخند زد. لـ ـبم را محکم به هم فشردم و همان طور که زل زده بودم توی چشم هایش گفتم: فعلاً تو بیشتر از همه محتاج محبتی ... فقط خودت رو به اون راه زدی
    خونسرد نگاهم کرد. توقع داشتم کتکم بزند. موهایم را بکشد. یا هرکاری که از یک دیوانه برمی آمد در عوض نگاهش سرد و یخی شد. این طوری بیشتر ازش می ترسیدم ولی نمی خواستم پا پس بکشم. این حداقل کاری بود که بعد از تجربه یک مشت دیوانه در زندان می توانستم انجام دهم. نترسیدن.
    گفت: خیلی حرف می زنی
    هیچی نگفتم. من را کرده بود دلقک تا حرص پدر و مادرش را دربیاورد. من را آورده بود اینجا تا تنشان را بلرزاند. انگار آنها محل تخلیه کینه هایش باشند. ولی من نمی گذاشتم این کار را بکند. آن هم با تهدید و توهین.
    دست انداخت توی موهایم و کشیدش عقب. مادرش گفت: آنا چت شده؟ این دختر کیه؟
    مچ دستش را گرفتم: ول کن
    موها را محکم تر پیچید دور انگشتانش. پوست سرم می سوخت. مچ دستش را محکم فشار دادم: این جوری به هیچ جا نمی رسی
    ولی کوتاه نمی آمد. موهایم داشت از ریشه کنده می شد. خونسرد لبخند زد: خب می گفتی
    دستم را پایین انداختم و چشم بستم: منم مث تو یاد گرفتم اگه ناله نکنم چون ...
    موهایم را محکم تر کشید. پوست سرم می سوخت. ادامه دادم: این جوری دیوونه مقابلم بیشتر لذت می بره ...
    چشم باز کردم: توی زندان .... یاد گرفتم
    دستش را با یک حرکت کَند. یک کلاف از موهایم توی دستش بود. سرم ذق ذق می کرد. به موهای توی دستش نگاه کرد و همه اش را ریخت روی صورتم و داد کشید: گم شو از جلوی چشمم
    صدای مردی که می گفت: داد نزن
    همه مان را به سمت در چرخاند. نمی شناختمش ... آمد جلوتر و پیرزن جیغ کشید: برو برو
    داشت آنا را هل می داد به طرف راه پله هایی که انگار به پشت بام می رسید. مرد گفت: ساکت
    نه نگفت. داد کشید. آنا هنوز میخ شده بود سر جایش. پیرمرد عصا می چرخاند و داد می زد: گم شو بیرون ... ما کاری نکردیم ... ما به کسی کار نداریم ... گم شو بیرون
    بعد یک نفر دیگر هم آمد داخل. علیرضا. آنا جیغ زد: توئه عوضی اینجا چه کار می کنی؟
    علیرضا خودش را رساند به آنا و بلند گفت: بشین
    هیچ کسی حواسش نبود که پیرمرد با یک هفت تیر ... که از زیر تشک صندلی اش بیرون کشید ... به سمت علیرضا نشانه رفته است. دست گرفتم جلوی دهنم. اگر جیغم بلند می شد ممکن بود پیرمرد را دستپاچه کنم و بعد او شلیک کند. آرام خودم را رساندم به همراه علی و دستش را تکان دادم. نگاهم کرد. به بابای آنا اشاره کردم. او هم نگاهش کرد و بعد آرام گفت: علی مراقب باش
    قلـ ـبم تند می زد. آنا هم متوجه هشدار شد. چرخید طرف پدرش و آرام آرام رفت به سمتش و گفت: بدش به من ...
    دست دراز کرد. علیرضا وسط سالن سرجا ایستاده بود. آنا جست زد روی دست پیرمرد و هفت تیر را گرفت. دست هایش می لرزید تا به خودش بیاید علی هفت تیر را از دست آنا قاپید. آنقدر ترسیده بودم که آوار شدم روی زمین. قلـ ـبم تند می زد. همه ساکت بودند و صدای نفس های نامنظم و خرخر گربه بدجور سکوت را می شکست. علی هفت تیر را داد به همراهش و به من که روی زمین پهن شده بودم نگاه کرد: تموم شد نترس
    بی اختیار اشکم راه افتاد. نالیدم: ببخشید ... ببخشید
    همراه علی گفت: تقصیر تو نبود ... آروم باش
    هق هق کنان گفتم: همه اینا تقصیر منه
    علی گفت: بهرام بلندش کن
    همراهش که حالا می دانستم اسمش بهرام است آمد طرفم روی زانو خم شد و زل زد به من. سرم پایین بود ولی حس می کردم دارد نگاهم می کند. علی بی توجه به ما رو به بقیه گفت: بشینید لطفاً
    بهرام آرام گفت: پاشو چیزی نیست
    خجالت زده نگاهش کردم. لبخند زد. از جا بلند شدم و نشستم روی اولین مبلی که سر راهم بود. باز همه ساکت شده بودند. جز من بقیه ایستاده بودند. بهرام گفت: من انوری هستم ...
    به آناهیتا اشاره کرد: شما هم خانم دادخواه هستی درسته؟
    پیرمرد نالید: نه اون دختر ما نیست
    بعد برای گرفتن تایید به زنش نگاه کرد ولی مادر آنا گفت: با دخترم چه کار دارید؟
    لحنش محکم و سرد بود. درست مثل دخترش. شاید هم آناهیتا این نوع رفتار را از مادرش به ارث برده بود. علیرضا گفت: باید باهاش حرف بزنیم
    آنا چرخید طرفش: من حرفی با شما ندارم ... مخصوصاً با تو
    لحنش دلخور بود. سرشار از کینه بود. کینه از یک ... یک ... نه امکان نداشت. علی به مهرداد وفادار بود.
    بهرام انوری گفت: خیلی خب اشکالی نداره ... می تونید همین جا بشینید تا زنگ بزنم به همکارام بیان ببرنتون زندان
    پیرزن نالید: نه زندان نه ... نه ولش کنید
    انوری نفس گرفت: یا اینکه همکاری می کنی و مشکلت حل میشه
    آنا درمانده به علی نگاه کرد. علی زل زد به چشم هایش و سر تکان داد: می خوای حل بشه یا نه؟
    بالاخره همه شان نشستند جز پیرمرد که تکیه داده به عصایش عین مترسک هنوز ایستاده بود کنار صندلی اش. مادر آنا گفت: بشین
    و او هم نشست. حالا گربه پشت مبل دست از خرخر کشیده بود و وسط پاهای پیرمرد وول می خورد. علی به بهرام انوری نگاه کرد و با نگاه چیزی بینشان رد و بدل شد. علی خم شد جلو و به آنا گفت: ببین ... مهرداد می دونه تو کاری نکردی ... می دونه ترسیدی ... ولی نباید همچین کاری می کردی ... اگه کسی دنبالت می کرد و این دختر گیر می افتاد اون وقت وضعیتت بدتر میشد
    منتظر بودم آنا جیغ و داد کند. لحنش سرد و ترسناک شود ولی برعکس همه تصوراتم مثل دختری درمانده و ترسیده، مثل کسی که حامی اش را یافته باشد بی توجه به همه کسانی که آنجا نشسته بودند به علی نگاه کرد و گفت: من چاره ای نداشتم
    بعد شروع به گریه کرد. علی کلافه نگاهش می کرد. رو کرد به مادرش و گفت: میشه یه آرامبخش بیارین؟
    پیرزن ولی به حرف علی گوش نداد.
    علی یک دستمال به آنا داد: باشه ... قشنگ تعریف کن بگو چی شد
    به بهرام انوری اشاره کرد: ایشون از بچه های آگاهیه ... مطمئنم میتونه کمک کنه که توی دردسر نیفتی به شرطی که هرچی رو می دونی بگی
    همان طور که سرش پایین بود و دستمال توی دستش را ریزریز می کرد سر تکان داد. نیم نگاهی به من و بعد به انوری انداخت و رو به علی گفت: قضیه از اون روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم یه کارگاه بزنیم. من طرح رو به همایون پیشنهاد دادم ولی قبول نکرد. بعد از یه مدتی خودش سراغش رو گرفت ... تا اون موقع درباره قیمتش حرفی نبود. بعد با مرتضوی حرف زدم ... گفت صاحبش گفته بعد از ثبت و این حرفا ... خودش هم گفت وقتی ثبت بشه قیمتش بالا میره و ...
    علیرضا گفت: خب میدونم بقیه اش رو بگو وارد جزئیات نمی خواد بشی هرجا سوال داشتیم می پرسیم
    سر تکان داد و یک قطره اشک از چشمش چکید. با این که هیچ حرفی نبود .. اما .. از طرز نگاه های آنا ... از لحن حرف زدنش ... نمی دانم انگار یک حسی بود ... که علیرضا نادیده اش می گرفت. ولی یک چیزی بود.
    - اون شبی که این اتفاق افتاد من می خواستم با کیارش فقط حرف بزنم ...
    - چرا مخفیانه بیرون رفتی؟
    - نمی خواستم کسی بفهمه دنبالش می کنم ... می دونستم با یکی قرار داره ... که بهش قضه زد و بند با فرحی رو بگه
    - صبر کن ببینم اصلاً از کجا مطمئنی که قضیه فروختن طرح به فرحی پیش کیارش لو رفته؟
    هراسان به علیرضا نگاه کرد. بعد به انوری و با لکنت گفت: مگه ... مگه ماجرا این نبوده؟
    علیرضا به بهرام انوری نگاه کرد و سری به تاسف تکان داد.
    آنا ملتمسانه گفت: ها؟ علی؟
    علی؟ .... مگر این دو نفر چقدر صمیمی بودند؟
    علیرضا گفت: نمی دونم. کی به تو گفت کیارش قضیه زد و بند با فرحی رو می دونه؟
    - فروتن
    - اون از کجا میدونست؟
    - نمی دونم ... ما تلفنی حرف می زدیم. فروتن توی شرکت بود و من بیرون بودم. آخرای صحبتامون گفت حس می کنم یکی پشت در اتاق بوده ... بعد هم رفت ببینه کیه گفت هرکی بوده رفته ... ازش خواستم بره دنبالش ... رفت پایین ... گفت دیدم که ماشین کیارش بیرون رفته
    - پس خود کیارش رو ندیده فقط دیده ماشین کیارش بیرون رفته
    دوباره گریه اش راه افتاد: فروتن به من دروغ گفته؟ آره؟ می دونستم ....
    علی گفت: چی رو می دونستی؟
    نفس گرفت و به زحمت گفت: که می خواد اذیتم کنه ... اون خودش زویا رو فرستاد زندان ....
    - چرا می خواسته اذیتت کنه؟ مگر شما با هم نقشه زد و بند رو نریختید؟ چرا می خواست اذیتت کنه؟
    - چون فکر می کرد کیا رو کشتم و پای اون رو هم ناخواسته گیر انداختم
    علی کلافه آه کشید: خیلی راحت می تونستی بفرستیش از اون شرکت بره که اونم گیر نباشه ... اونم از خداش بود، کدوم احمقی می مونه وسط همچین قضیه ای؟
    زل زد به چشم های علی: قضیه فرحی هنوز مسکوت مونده بود ... اگه کسی می فهمید بعد من گیر می افتادم ... اون باید می موند تا قاتل معلوم بشه ...
    علی همچنان اصرار کرد: این دلیل محکمی نیست. قضیه فرحی اصلش به خود تو بر می گشت به اون دخلی نداشت ... اصلاً به خاطر همین قضیه فرحی قاعده اش بود که بخواد زودتر بره ... قضیه فرحی هم دیر یا زود معلوم میشد دخلی به قتل کیارش نداشته ....
    - مهرداد سفته هاش رو نمیداد
    - به من دروغ نگو آنا ... تو باهوش تر از این حرفایی ... می تونست استعفا بده ... هم تو و هم اون وکیل هستین ... هزارتا راهکار بود که از اون شرکت بره ... چرا نگهش داشتی؟ چرا زویا رو سر از خود فرستاد زندان؟
    - میخواست زودتر این قضیه تموم بشه
    - چون؟
    بریده بریده گفت: چون ... چون ...
    ساکت ماند. علی هنوز زل زده بود به آنا که سرش را زیر انداخته بود. رو کرد به انوری و گفت: بهرام میشه تنها حرف بزنیم؟
    انوری شانه بالا انداخت ولی آنا گفت: نمی خواد ...
    بعد گریه اش را کنترل کرد و محکم گفت: چون می خواستم وقتی کار کارگاه گرفت ... باهاش برم کانادا ... اون برگ خروج من بود از ایران ... نمی گذاشتم با پولایی که من بهش داده بودم منو وسط این کثافت بازیا ول کنه بره
    علی کلافه دست کشید توی موهایش و تکیه داد به مبل. آنا نزدیک تر شد و گفت: بینمون هیچی ...
    علی بلند گفت: بسه نمی خوام چیزی بشنوم
    همه ساکت شدند. ولی آنا ول کن نبود. گفت: خودت می دونی به خاطر اینا
    به پدر و مادرش اشاره کرد: نمی تونم خیلی پول با خودم خارج کنم
    علی عصبی گفت: رفیقم رو دور زدی ... می خواستی با اون مردک مزلف بری خارج از ایران ....
    رو کرد به مادر آنا: میبینید ...اینه شاهکاری که آفریدین .... به خاطر سابقه درخشان شما شوهرش رو دور میزنه که پول بیشتری ببره
    نمی دانستم چی می گویند ولی به نظرم منظور علیرضا به سابقه سیاسی خانواده آنا بود. یعنی چون سابقه شان خراب بود نمی گذاشتند آنا راحت با پول از ایران بیرون برود؟
    مادر آنا گفت: حساب آنا از ما جداست. خیلی وقته رفت و آمد درست و حسابی هم با ما نداره
    علیرضا گفت: ولی اونایی که اون بالا نشستن خوش ندارن دختر یه کمونیست با یه پول قلنبه راه بیفته از ایران بره بیرون ... اونم وقتی هنوز دست از به اصلاح مبارزه نکشیدین
    پدر آنا پوزخند زد: نگذاشتم یک ریال از پولای آنا توی این خونه بیاد، بعد میگذاریم این پولا بره خرج تشکیلاتی بشه که هدفش مبارزه با سرمایه داریه؟
    انوری گفت: حاشیه نرو علی ... وقت نداریم
    لحنش سرد و دستوری بود. انگار او هم از احساس آناهیتا به علیرضا خبر داشت. با این که علیرضا داشت از مهرداد دفاع می کرد ولی من هم حس خوبی به این طرز رفتار آناهیتا نداشتم. حس آنا هم به من همین بود؟
    علی رو کرد به آنا و این بار عصبی گفت: خب ... بعدش که فهمیدی ممکنه کیارش فهمیده باشه چی شد؟
    آنا افسرده و مغموم به علی نگاه کرد: بعد تصمیم داشتم با کیارش حرف بزنم بهش بگم کل ماجرا چیه .... نگران بودم مبادا به همایون بگه ....
    - اینی که میگی مال چه روزی میشه؟
    - دو روز قبل از مهمونی فکر کنم ... البته کیارش خودش چند روزی بود به هم ریخته بود. فکر می کردم واسه خاطر سفر سختی بوده که به چین داشته ... ولی بعد از این حرفا حالش بدتر شد. از من فرار میکرد. نمی تونستم مجبورش کنم به حرفام گوش بده. مرتب گوش به زنگ بودم تنها گیرش بیارم ... دو بار خواستم تنها حرف بزنیم جواب سربالا داد...تا صبح مهمونی که شنیدم داره با یکی حرف میزنه .... داشت بهش میگفت نمی دونم چه طور به همایون بگم... اون باید بدونه... نمی دونم کی بود ولی ... شنیدم بهش میگفت امشب حرف بزنیم ... فقط تونستم از مکالمه شون بفهمم که کیارش قراره دور و شب مهمونی بره بیرون حرف بزنن. حتی نمی دونستم کجا ولی باید می فهمیدم اون آدم کیه ... نمی خواستم قضیه بیشتر از این درز کنه. اون برنامه رو ریختم. یه دست لباس عین خدمتکارا آماده کردم، و وقتی فهمیدم کیا رفته بیرون ...با یکی توی اون باند موسیقی هماهنگ بودم
    ملتمسانه به علی نگاه کرد. او هم زل زده بود بهش.
    انوری گفت: با شرکت خدماتی هماهنگ کردی؟
    - نه ... می دونستم همیشه از کجا نیرو میگیرن ... لباسشون چیز خاصی نبود. یه دست مانتو شلوار ساده بود. پوشیدم از در اصلی رفتم بیرون ... فقط یک نفر منو دید
    همه مان نگاهش کردیم.
    علی گفت: کی؟
    آه کشید: توی راهرو ... سینی خالی رو جوری گرفته بودم که صورتم خیلی معلوم نباشه ... خودم هم مضطرب بودم ... یکی توی تاریکی منو کشید سمت خودش ... برگشتم دیدم ساسانه .... حالش مساعد نبود. مـ ـست بود به نظرم. هلش دادم عقب بعد هم مهمونا رو دور زدم از در رفتم بیرون. کسی حواسش به من نبود ولی نگران بودم ساسان منو شناخته باشه. رفتم بیرون و حدس می زدم هرکی می خواسته کیا رو ببینه توی باغ منتظرشه ... از طرز حرف زدنش حس می کردم یکی از همون مهموناست. خب کجا می تونستن برن که راحت حرف بزنن؟ خونه سرایدار ... رفتم اونجا و دیدم کیا افتاده روی زمین ...
    انوری گفت: کمکش نکردی چرا؟
    عصبی گفت: چون مرده بود
    دوباره به علی نگاه کرد: سریع برگشتم
    همه ساکت بودیم. انوری بلند شد ایستاد: چرا واقعیت رو به مهرداد نگفتی؟
    جز میو میو گربه که حالا زیر پای علی جست و خیز می کرد هیچ صدایی نبود. علی گفت: جواب بده
    آنا گفت: چون ... باور نمی کرد ... مثل فروتن ... حالا که فکرش رو میکنم به نظرم میاد همش زیر سر فروتن بوده ... از کجا معلوم درباره لو رفتن ماجرا پیش کیارش راست گفته باشه؟ شاید می خواسته منو بترسونه ... که زودتر جمع کنیم و از ایران بریم
    علی گفت: پس فکر می کنی فروتن دروغ گفته و واقعاً کیارش هیچی نمی دونسته؟
    - همه این دوز و کلک ها رو سوار کرده که بعدش تنهایی از ایران بره .... احتمالاً همین نقشه رو داشته که منو بترسونه و مجبورم کنه زودتر بذارم بره تنهایی ... آشغال عوضی ... ولی مردن کیا همه برنامه هاش رو به هم ریخته
    انوری گفت: ولی خودت الان گفتی کیارش باهات سرسنگین شده بود. پس هرچی می دونسته به تو هم ربط داشته ... شایدم فهمیده تو و فروتن نقشه دارین از ایران فرار کنین آره؟
    آنا تند به انوری نگاه کرد: این قضیه رو فقط من و فروتن می دونستیم از کجا فهمیده؟ من میدونستم مهرداد داره به طلاق فکر می کنه ... نمیخواستم با یه مهریه منو از زندگیش پرت کنه بیرون. من توی اون پولی که داشتن سهم داشتم...خیلی زیاد هم سهم داشتم...اگه مهرداد نامردی نمی کرد چرا باید نقشه میکشیدم با اون آشغال ترسو از ایران برم؟ می خواستم وقتی کارگاه راه افتاد سهمم رو بخرم و بعد با کمک فروتن پولا رو خارج کنم ... نه امکان نداشت کیارش این رو فهمیده باشه
    علی پوزخند زد: وقتی سرت رو زیر برف میکنی فکر می کنی بقیه حواسشون نیست. همون قدر که تو نقشه میکشیدی دیبا رو از زندگی کیارش حذف کنی ... مطمئن باش اونم دنبال آتو از تو بوده ... همون قدر که من مطمئنم تو به کیارش کافور میدادی تا دیبا نشه شریک اون کارگاه کوفتی و تو پول بیشتری به جیب بزنی .... مطمئنم که دیبا هم میدونسته تو بیکار نمیشینی و یک کاری میکنی ...
    علی بلند شد ایستاد: بیا فرض بگیریم دیبا از ماجرای تو و فروتن مطلع بوده .... نقشه میکشیده که آبروتون رو ببره و کیارش این قضیه رو فهمیده و شاید وقتی پشت در اتاق فروتن گوش واستاده بوده قضیه گند زدن به کارگاه رو هم فهمیده ، اون وقت مکالمه اش با اون آدم مرموز پشت گوشی منطقی میشه ... چون غیرمنطقیه که کیارش واسه گفتن نقشه ساده لوحانه ات درباره فرحی به همایون دو روز صبر کنه ... خودت هم می دونی که کیارش شم اقتصادی بالایی نداشت ... نمی دونست گفتن این قضیه به همایون ممکنه اونو سکته بده در نتیجه می تونست همون روزی که صحبتای فروتن رو با تو شنیده بره به همایون کل ماجرا رو بگه ... ولی در عوض واسه گفتن ماجرای تو و فروتن به همایون نگران میشد ... چون پای برادرش وسط بود ... قطعاً واسه گفتن این ماجرا نیاز داشت با کسی مشورت کنه. کسی که بهش اعتماد داشته ... سرسنگینی کیارش به تو به این دلیل بوده ... اگه فقط قضیه کارگاه بود قطعاً حاضر میشد باهات حرف بزنه ... ولی وقتی پای رابطه نامشروع وسط باشه ...
    ایستاد مقابل آنا و گفت: خب حالا چطور باور کنم همه این حرفایی که زدی راسته؟ از کجا معلوم خودت هم ندونی کیارش این قضیه رو فهمیده؟ از کجا معلوم سر کیارش رو واسه همین زیر آب نکرده باشی؟ از کجا این نقشه مشترک تو و فروتن نباشه که گناه کشتن کیارش رو نندازی گردن یه آدم خیالی و خودت رو راحت کنی؟
    تن آنا به رعشه افتاد. شانه هایش می لرزید. سر بلند کرد و با صدای لرزان گفت: من و فروتن فقط قول و قرار مالی داشتیم. تو من رو میشناسی علی ...
    علی عمیق نفس کشید: نه نمیشناسم
    آنا ایستاد: توی چشمام نگاه کن و اینو بگو
    علی زل زد توی چشم های آنا ولی هیچی نگفت. آنا رو کرد به انوری: من نمیدونم فروتن راست گفته یا نه ... ولی من بر اساس حرفای اون .... بر اساس رفتارای کیارش با خودم ... دنبالش رفتم که بدونم میخواد ماجرا رو به کی بگه ....
    مات و مبهوت بودم. من تمام حرفهای آنا را باور کرده بودم ولی این دو نفر ... حتی دلم برای آنا می سوخت ولی این دو نفر ... چرا آنا اسمی از دیبا نمی آورد؟
    آنا هق هق کنان آوار شد روی مبل. دلم خیلی برایش سوخت. حتی مادرش هم نرفت دلداری اش بدهد. عین یک مجسمه ایستاد و نگاهش کرد. از جا بلند شدم و رفتم طرفش. نشستم کنارش و دست کشیدم روی شانه اش. اشک توی چشمم آماده باریدن بود. با اینکه می دانستم یک دلیل توی زندان بودنم به خاطر خودخواهی های او بوده ولی در آن لحظه فقط اشک های آنا بود که دلم را می لرزاند. بی پناهی اش درست مثل اختر بود در شب اعدام. خم شدم و در آغـ ـوشم فشارش دادم و عجیب بود که هیچ مقاومتی نکرد. آنای مغرور .... که من را همیشه از بالا می دید .... حالا توی آغـ ـوشم بود. دنیا چقدر بازی های عجیب داشت.
    علی گفت: بسه
    آنا از آغـ ـوشم بیرون آمد و نیم نگاهی به من انداخت و بعد رو به علی گفت: تو می دونستی من چقدر دوستت دارم. می دونستی ...
    علی کلافه پشت کرد به آنا: ساکت شو
    آنا اصرار کرد: گوش کن ... چرا فرار می کنی؟ ولی منو پس زدی .... منو دو دستی دادی به دوستت ...
    انوری گفت: خانم دادخواه حالا وقتش نیست
    آنا ول نمی کرد: همین حالا وقتشه ... آب از سر من گذشته ... می دونم. منو فروختی به اون آرمان های مسخره ات .... مث این دوتا ... تو هم ترسیدی موقعیت خانوادگیت به خطر بیفته ... آره خب ... کی با موقعیت خانوادگی تو میاد سراغ من با اون سابقه مزخرف پدر و مادرم؟
    علی داد زد: ربطی به اینا نداشت
    آنا بلند شد و و با قدم های نامتعادل به سمت علی رفت و مقابلش ایستاد: پس به چی ربط داشت ها؟ به چی ربط داشت لعنتی؟ حداقل وقتی می اومدم پیشت گریه می کردم که مهرداد زندگیمون رو فروخته به یه بچه ...
    علی گفت: چیکار میکردم؟ نـ ـوازشت میکردم؟ می گفتم باشه؟ چون مهرداد عاشق شده بیا پیش من؟ اینو میخواستی؟ من همچین آدمی هستم؟
    آنا درمانده نالید: حداقل این قدر مدارا نمی کردی با من
    علی سرش را گرفت رو به سقف و بلند خندید: ای خدا ....
    بعد زل زد توی چشم های آنا: دلم برات سوخت بیچاره ... تو فرق دلسوزی و علاقه رو نمی فهمی .... هیچ وقت نفهمیدی .... مگر بهت نگفتم صحبت می کنم برو فوق لیسانس شرکت کن درست رو ادامه بده ....
    آنا پوزخند زد: هه خودت می دونی که نمیگذارن امثال من برن دانشگاه ... فوق میگرفتم بعدش چی؟ دکترا هم با وساطتت باباجونت شرکت می کردم و قبول میشدم آخرش چی؟ آینده من چی بود؟ با این خانواده ... تو بگو ...
    علی آه کشید: نه تو نمی خوای قبول کنی که جاه طلبی ... گفتم کمکت می کنم درس بخونی نخواستی .. بعد بردمت توی اون شرکت زهرماری ... اصلاً مگر مهرداد بد بود؟
    آنا داد زد: مهرداد تو نبود ... می فهمی؟
    انوری بلند شد و علی را کشید کنار. رو به آناهیتا گفت: بسه
    این بار علی گفت: مهرداد بد بود؟ این رو به من بگو ... بهت بال و پر نداد؟ کمک نکرد برسی به جاهایی که آرزوت بود؟ من ... نمیتونستم ... می فهمی؟ من نمیتونستم مث مهرداد کنارت باشم، قدرش رو دونستی؟
    به من اشاره کرد: چرا باید عاشق این بچه بشه؟ مهردادی که من میشناسم مرض جاه طلبی نداره. اگه زن خوبی بودی براش اونم شوهر خوبی میشد برای تو ... خودت نخواستی پس ننداز گردن من
    بعد آرام تر گفت: من خودم نمی خواستم مهرداد تو رو بگیره می دونی چرا؟
    بی آن که منتظر جواب بماند گفت: چون تو اونقدر مریض بودی که با هیشکی خوشبخت نمی شدی ...
    آنا نالید: تو هیچ وقت منو ... دوست نداشتی؟
    موهای تنم سیخ شد. چقدر راحت پیش روی پدر و مادرش ... پیش یک مرد غریبه ... خب آنا بود ... با خودخواهی ها و جسارت های مخصوص به خودش .... مامان و باباش که انگار مجسمه بودند ... انوری هم لابد هیچ بود در نظرش... مثل من ....
    علی گفت: من میرم
    انوری گفت: صبر کن ... جوابش رو بده
    هردومان متعجب به انوری نگاه کردیم و او گفت: حقشه بدونه ... بگو
    علی پوزخند زد: وقتی کور بوده و نفهمیده گفتن من چه فایده داره؟ ولی باشه میگم ... نه فقط دلم برات می سوخت همین. من همیشه واسه آدمای محبت ندیده دلم میسوزه ... درکشون میکنم
    انوری گفت: خیلی خب کافیه
    فضا تلخ و سنگین شده بود. چرا درکشان می کرد؟ خودش که معلوم بود خانواده خوبی دارد. خب لابد به خاطر شغلش تشنه بود. نمی توانست عاشق کسی بشود. یا مثل همه حق انتخاب راحتی نداشت. مثل آدم گرسنه ای که بنشیند جلوی یک میز رنگارنگ ولی اجازه نداشته باشد چیزی بخورد.
    حالا با حرف های آنا می دانستم که او و فروتن از خیلی قبل تر از مرگ کیارش .... با هم قرار و مدار گذاشته بودند که بعد از رونق گرفتن کارگاه با سهمی که از این قضیه می برند از ایران بروند .... چون آنا حس کرده بود مهرداد به یکی دیگر علاقه مند است و طلاقشان حتمی است ولی به جای بند زدن رابطه نیم بندش با مهرداد یک نقشه دیگر کشیده ....که خیلی زود نقش بر آب شده بود....یکی کیارش را کشته و آنا و فروتن مثل دوتا احمق توی گندی که زده اند مانده اند .... حتی باز هم می توانست به شوهرش اعتماد کند. مرگ کیارش کم چیزی نبود. به قول خودش معلوم نبود به جرم قتل گرفتار نشود. چرا این کار را نکرد؟ چرا به مهرداد اعتماد نکرد؟ نه آناهیتا یاد گرفته متکی به خود باشد. زندان بهش یاد داده فقط به خودش اعتماد کند نه هیچ کس دیگری.
    آنا هنوز گریه می کرد. علی نشست کنارش: ببین ... الان چیزی که مهمه اینه که همه از این وضعیت خلاص بشین ... وقت واسه گریه همیشه هست
    آنا نالید: اره توی زندان ... من خودم رو می کشم ولی زندان نمیرم ... حتی برای یک ساعت
    جدی نشست و اشکش را پاک کرد و آهی از سر دردمندی کشید و به مادرش زل زد. توی چشم هایش دخترکی مظلوم و بی پناه را می دیدم که طلب کمک می کرد.
    علی رو به مادر آنا گفت: آرامبخش دارید؟
    مادر آنا این بار مثل یک ربات آماده فرمان بردن از جا بلند شد و رفت به سمت یک در دیگر. امیدوار بودم به جای آرامبخش با هفت تیر بیرون نیاید. ازشان هیچی بعید نبود. ولی علی انگار خیلی بهشان اطمینان داشت. انگار می شناختشان.
    یک دقیقه در همان وضعیت ساکت نشستیم. مادر آنا با یک قرص و یک لیوان آب برگشت. علی قرص را گرفت طرفش: بگیر
    آنا امتناع کرد. مادرش نشست کنارش و آنا را بغـ ـل کرد اما او باز هم امتناع کرد. دردمند نالید: از همتون بدم میاد
    علی همچنان قرص را گرفته بود سمت آنا. اخم هایش توی هم بود. نفسش را محکم بیرون داد: بخور آروم بشی، من با مهرداد حرف می زنم
    آنا مردد به علی نگاه کرد: که چی بشه؟ این همه بدبختی کشیدم حالا از همه بدبخت تر خودم هستم
    دوباره به من نگاه کرد و چانه اش لرزید. نه از غصه، از خشم: مهرداد که یکی واسه خودش پیدا کرده
    مادر آنا قرص را از دست علی گرفت و گفت: بخور ... بخور خوبه
    قرص را چپاند توی دهن آنا و بعد لیوان آب را چسباند به لبش. بعد با غیظ به علی نگاه کرد: راحت شدین؟ همه چی رو گفت ... حالا از اینجا برین بیرون
    انوری نگاهش کرد: نه تا وقتی همه چی معلوم نشده
    بعد از آنا پرسید: من چطور باور کنم تو قاتل نیستی؟
    آنا ساکت ماند. انوری رفت و نزدیک او نشست: اگر گناهی نکرده بودی این قدر تقلا نمی کردی ... اون رفتارای ضد و نقیضت با مهرداد ... آدما وقتی می ترسن صادق تر میشن ... مطمئنم وقتی فهمیدی مهرداد دنبال قضیه است ترست بیشتر هم شده ... خب این دلیل خوبی بود که بشینی و بهش کل ماجرا رو بگی ... می دونی من توی بازپرسی خیلی تجربه دارم. منم مثل علی مطمئنم تو یه چیزی رو پنهان می کنی
    متحیر از این همه اصرار به انوری و بعد به علی نگاه کردم؟ خب آنا به یک دلیل ساده نمی توانسته به مهرداد اعتماد کند. چون تجربه تلخ زندان را داشته، غیر از این بود؟
    آنا خسته و درمانده آه کشید: چون اونی که کیارش رو کشته یه مدرک داره
    بی حال از جا بلند شد و کیفش را آورد و پرت کرد جلوی انوری: توش چندتا عکسه
    انوری خم شد و کیف را باز کرد. آنا همان طور بی حال توضیح داد: اون شب وقتی رسیدم کیا هنوز نمرده بود، داشت جون می کند. چسبید به پاهام ... داشت خفه میشد ... ولی کاری از من ساخته نبود
    بی اختیار بلند شدم و رفتم سراغ انوری. علی هم آمد. توی عکس ها آنا با یک مانتو و شلوار سیاه ترسیده داشت به کیارشی نگاه می کرد که دستش را قفل کرده بود دور پای آنا، عکسها خیلی کیفیت نداشتند. معلوم بود با موبایل گرفته شده اند. سرم گیج رفت. یاد خودم افتادم وقتی توی آن خانه در تب می سوختم و ملتمسانه به شلوار مهرداد چنگ انداختم. اشکم بی اختیار راه افتاد. دیگر حواسم به آنها نبود.
    آنا گفت: همون طور واستادم تا مرد ولی خبر نداشتم یکی داره ازم عکس میندازه ... اونقدر شوکه بودم که فقط واستادم و مردن کیارش رو نگاه کردم ...
    انوری گفت: اینا رو چه طوری رسونده به دستت؟
    عمیق آه کشید: همراه همون نامه جعلی ... همون که مثلاً اعتراف کیارش بود .... وقتی اینا رو دیدم مطمئن شدم ازم میخواد کاری کنم که هرجور شده شادی رو بفرستم اون دنیا، می خواست هرجور شده پرونده سر و تهش هم بیاد
    این آنا ناامید بود. ناامید و خسته از جنگیدن. برای همین اعتراف می کرد؟ نتوانستم خودم را کنترل کنم و نالیدم: بهشون بگو اینا همش زیر سر دیباست
    همه شان سرچرخاندند طرف من. دیدن کیارش در آن وضعیت تاسف بار دیوانه ام کرده بود. همه روزهای تلخی را که پشت سر گذاشته بودم به یادم آورده بود.
    آناهیتا گفت: دیبا هیچ کاره است. همه اینا زیر سر پدرشه
    بی حال خندید: که الان داره میمیره ... سکته کرده .... قاتل کیارش بی محاکمه میمیره ....
    این را گفت و افتاد و از حال رفت.
    چیزی مثل یک سوت آزاردهنده ولی آرام توی گوشم همه ی صداها را تحت تاثیر خودش قرار می داد. آفتاب داشت غروب می کرد و من نزدیک به چهل ساعت بود که نخـ ـوابیده بودم. حالا آنقدر آدرنالین توی خونم ترشح شده بود که مطمئن بودم می توانم یک روز دیگر هم بیدار بمانم. حالا علی را درک می کردم. اصرارش بر حفظ سلامتی را می فهمیدم. او هم حتماً شب بیداری زیاد داشته، تحمل فشار روحی هم همین طور و اگر بدنش را سالم نگه نمی داشت آن وقت چطور از وطن مراقبت می کرد؟ ولی من دیگر بریده بودم. جسمم به مدد هورمون ها سرپا بود ولی روحم تکه پاره شده بود. ته این راهروی بلند و سفید که سکوتش باعث می شد آن سوت آزاردهنده بی انتها به نظر برسد، ایستاده بودم تا مطمئن شوم آنا زنده می ماند. ولی قضیه برای خانواده اش یک ماموریت حساس به نظر رسیده وگرنه کدام مادری به دخترش آن قرص را می دهد تا خلاصش کند؟ پرستاری که مسئول آنا بود با همان صدای نازک و لوند گفت: آقای دولتشاه؟
    چرخیدم طرفش: بله؟
    صورتش بشاش بود ولی آن لبخند معروفی که همه پرستارها موقع دادن خبرهای خوب به همراهان بیمار روی لب داشتند روی لبش نبود. گفت: می خواهید بشینید؟
    - حالش خوبه؟
    ساکت ماند و قلـ ـبم فشرده شد. علی با شانه هایی تکیده دست در جیب از ته راهرو می آمد. آنا مرده بود؟ به همین راحتی؟ پس چرا من درک نمی کردم؟ پرستار گفت: آقای دولتشاه؟
    - بله؟
    چرا نمی نالید؟ چرا نمی گفت متاسفم؟ علی نزدیکمان بود با چشم های سرخ.
    پرستار بالاخره زبان باز کرد: می خواهید ببینیدش؟
    لحنش بوی مرگ میداد. این طور حرف زدن ... درباره دیدن کسی که زنده است مرسوم نیست .... این لحن را من می شناسم. وقتی می خواستند برای آخرین بار کیارش را در سردخانه غسل دهند همین طوری درباره دیدنش حرف زدند. زانوهایم لرزیدند. درد کشیده بود؟ علی آمد کنارم و زیر بغـ ـلم را گرفت. به پرستار گفت: خودم باهاش هستم
    نشستم روی نیمکت سرد و سفید. دست کشیدم روی صورتم و آن سوت بلندتر توی سرم پیچید.
    پرسیدم: تو چرا گریه می کنی؟
    پلک به هم فشرد: چیکار کنم؟ بخندم
    و همزمان خندید. من هم خندیدم. مسخره بود که آنا مرده باشد. نباشد. آنا باید طلاق می گرفت و می رفت دنبال بلندپروازی هایش. شرکت خودش را می زد، موفق می شد و بعد به ریش شوهر احمقش می خندید. من برایش احمق بودم همیشه، نبودم؟
    گفتم: علی؟
    - بله؟
    - هیچ وقت نگفت تو احمقی ...
    آه کشید و تکیه داد به صندلی: باز زد به سرت؟
    پوزخند زدم: آنا پیش هیشکی درد و دل نمی کرد ... ولی تو رو قبول داشت ... همیشه ... می گفت ....
    - بس کن مهرداد ... بس کن ... حالا می خوای عذاب وجدانت رو کم کنی؟
    نگاهش کردم. منگ و متحیر.
    سر تکان داد: حالم خوب نیس چرت می بافم
    آه کشیدم: آدما گاهی وقتا که با یکی حرف می زنن خیال می کنن طرف آیینه است. انگار اونی رو که رو به روشونه نمیبینن ... خودشون رو میبینن ... انگار این حرفا رو به خودشون می زنن
    سرچرخاندم طرفش. چشم بسته بود و ابروهایش در هم گره خورده بود. آهسته گفت: گاهی وقتا محبت کردن به بعضیا خطرناکه ... مث سمه براشون .... اگر بذاری عقده ای بمونن بهتره انگار .... بعضی عقده ها با محبت بزرگ تر میشن ... خوب نمیشن .... عقده های آنا درمون نداشتن
    دست کشیدم روی صورتم: حالا باید براش مراسم بگیرم؟ برم توی سردخونه ببینمش؟ بهش چی بگم اصلاً؟ وقتی زنده بود هم نمیشد باهاش حرف بزنی حالا که دیگه مرده ... غسلش هم باید بدم؟
    بلند خندید. مثل آدمی که به پوچی حرفی قهقهه بزند. آرام گفت: نه احمق جون ... زن و شوهر وقتی بمیرن عقدشون باطل می شه *
    از کل قواعد مسلمانی که علی بهشان پایبند بود همین یکی را خوب می دانستم. لازم نبود آنا بمیرد تا به من حرام شود. زن و شوهر وقتی میمیرند که همدیگر را دوست نداشته باشند. شاید هم فلسفه این قانون همین بود. وقتی زنت را دوست نداری یعنی برایت مرده است. یعنی به تو حرام است. اگر مسلمانی فقط به همین یک قانون بود من مسلمان خوبی بودم، به زنی که برایم حرام شده بود دست نزده بودم. لازم بود این قانون ها باشند تا من مرد خوبی باشم؟ نه آدم اگر بخواهد خوب باشد نیازی به قانون ندارد وگرنه چرا رفعت گفت من به رابطه های خارج از قاعده حساسم، چرا به اطمینان من توی شرکت ماند؟ آه کشیدم. داشتم خوبی خودم را برای خودم تشریح می کردم؟ شاید علی راست می گفت. من عذاب وجدان داشتم. وقتی یکی از زندگی ات می رود خود به خود عذاب وجدان میگیری. حتی اگر جواب سلام آن آدم را از روی دلخوری نداده باشی هم عذاب وجدان میگیری. حالا تمام التماس های آنا ... جیغ های آنا ... حتی خوابیدنش توی تخـ ـت با لباس بنفش ابریشمی و امتناع کردن های من ... مثل پتک توی سرم می کوبید. حتی خواستن شادی ... نگرانی برای شادی ... هم عذاب وجدان می آورد ... میبینی مهرداد عذاب وجدانت آنقدر زیاد است که بهش نمی گویی فندق ... چون آنا مرده بود. این هم یک زخم دیگر. روی زخم هایی که کیارش برایم یادگار گذاشته بود. منهدم شده بودم و حتی اگر بدنم قوی و استوار بود دیگر فایده ای نداشت. پوچی همین بود. هیچی دیگر ارزش نداشت. درست مثل این راهروی سفید و ساکتی که تهی از هر معنایی به نظر می رسید.
    علی بلند شد: میخوای برسونمت خونه؟ باید به همایون و مادرت هم خبر بدی ...
    منگ نگاهش کردم: تو کجا میری؟
    - انوری منتظره ... باید بریم شکار قاتل ....
    «شکار» را با تمسخر گفت. سرم را پایین انداختم. دوباره نشست کنارم و دست کشید روی شانه ام: ماجدی دنبال کارای ... شادیه ... اگه بتونه همین امشب آزادش می کنه ... انوری تفهیمش کرد که خراب کاری نکنه
    آه کشیدم: فرارش رو انداختین گردن آنا؟
    دستش روی شانه ام سنگینی می کرد: گاهی وقتا نامردی هم عین مردیه .... چاره ای نبود
    سر تکان دادم. منتظر ماند تا چیزی بگویم. ولی چی باید می گفتم؟ دستش را از شانه ام برداشت. از جا بلند شدم: منم میام
    متعجب نگاهم کرد: کجا؟!
    دست کشیدم به صورتم: به این زودی نمیگذارن خاکش کنیم ... مث کیا
    دیگر نتوانستم حرف بزنم. حنجرهام به هم گره خورده بود و درد داشت.
    گفت: نمیخوای ببینیش؟ قبل از اینکه ببرنش سردخونه؟
    سر بالا انداختم: منتظرم نبوده هیچوقت ... بریم
    راه افتادم به سمت خروجی. امشب شادی بر می گشت خانه اش ولی قاتل کیارش هنوز پیدا نشده بود و مامان و بابای آنا دخترشان را کشته بودند.... دخترشان.... کی دختر خودش را می کشد؟ چانه ام می لرزید. وقتی همایون به خاطر طمع، ناخواسته پسرش را می کشد ...علی به خاطر وطن عشقش را می کشد ... نباید زیاد تعجب کنم، طمع کار و دیوانه و عاشق همه جا پیدا می شود. این اولین چیز عجیب توی چند ماه گذشته نبوده که ... مهرداد؟ زنت مرده بیچاره ... این عجیب نیست؟ زنم ...زنم ... نه زن سابقم مرده .... من خیلی وقت بود دیگر زن نداشتم. سیـ ـنه ام تیر می کشید. این عذاب وجدان لعنتی چی بود؟ مگر من چه خطایی کرده بودم؟ این همه زن و مرد با هم نمی سازند و جدا می شوند ... اگر یکیشان بیفتد بمیرد آن یکی عذاب وجدان می گیرد؟
    علی آمد بیرون. هوا سرد بود. بوی باران مثل بوی مرگ توی مشامم می پیچید. تا به حال کسی فکر کرده که گاهی باران هم بوی مرگ می دهد؟ دست کردم توی جیب پالتوم. روی پله ها ایستاده بودیم. مقابلمان حیاط بود و خورشیدی که غروب کرده بود و ته مانده هایش ابرها را قرمز کرده بود.
    گفتم: بعد از کلوئه عذاب وجدانت کی تموم شد؟
    پوزخند زد: تموم نشد ...زیاد شد
    - یعنی منم قراره ...
    - تو فرق می کنی ... تو مجبور نبودی انتخاب کنی ... من تحمل می کنم مث درختی که با آفت ساقه هاش میسازه ... تو فرق می کنی مهرداد ... فقط الان وقتش نیست درباره اش حرف بزنیم
    پله ها را دوتا یکی کرد و پایین رفت. دنبال سرش راه افتادم. برگشتم و به ساختمان بیمارستان نگاه کردم. آنا حالا توی یکی از قفسه های باریک و فلزی سردخانه میخوابید. برفک های ریز روی مژه هایش می نشست و موهایش ترد و شکننده می شد. پوستش سفید می شد و من هیچوقت نمی توانستم آن لبخند سرشار از غرورش را ببینم.
    سوار ماشین شدم. علی نشست جلو و من عقب. انوری در سکوت راه افتاد. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. هیچ حسی نداشتم. روزی که کیارش را کشتند هم همین طور بودم. من همیشه آدمی بودم که درد آرام آرام تسخیرم میکرد. برای همین بود که فشارها را بهتر از بقیه تاب می آوردم.
    انوری گفت: متاسفم
    علی گفت: وقتی به چیزی زیادی بها بدی بقیه چیزا از یادت میره. این همه آدم رفتن زندان اونم واسه عقیده شون، همشون شدن جانی و دیوانه؟
    کلافه نفسم را بیرون فرستادم: بس کن علی ... الان از چی دقیقاً ناراحتی؟ اینجا هیشکی نگفته پدر و مادر آنا نماینده زندانی های سیاسی هستن. فقط از بخت بد من بدترین هاش شدن فامیل من ... من باید عصبی باشم ... ناراحت باشم ... تو چته؟
    انوری گفت: مشکلتون رو بگذارید بعد حل کنید. فعلاً باید بریم دنبال یه کار مهم تر
    هیچی نگفتم. ماشین از روی دست اندازها رد می شد و من نمی توانستم بخوابم. به خاطر دست اندازها بود؟ پرسیدم: چی گفت؟
    کسی حرفی نزد. چشم بازکردم و به سقف ماشین خیره ماندم. صدای آرام موتور ماشین حالا مثل یک لالایی بود.
    باز انوری به حرف آمد: می خوای برسونیمت یک جایی؟ لازم نیست بیایی
    علی گفت: بذار بیاد. بهتره
    گفتم: آنا چی گفت؟
    انوری گفت: باید بریم سراغ دیبا شریف ... زنگ زدم به یکی از همونایی که کمکم میکنه توی این قضیه، چک کرد گفت الان خونه خودشه ... همین یک ساعت پیش از بیمارستان برگشته
    پرسیدم: بیمارستان؟
    - پیش پدرش بوده ... حشمت سکته کرده نمی دونستی؟
    - چرا همایون گفته بود بهم ...
    یاد حرف هایم با رفعت و فرشاد افتادم. گفتم: اگه حشمت الله ماجرا رو فهمیده باشه باید دنبال یه رقم گنده بگردی توی صورت حساب هاش
    انوری گفت: گشتم و پیدا کردم. یک ماه قبل از مرگ کیارش یه سفارش بزرگ داشته ... ولی نمی دونم الان اون چیزایی رو که خریده ....
    - پیچ و مهره بوده درسته؟
    - درسته ولی نمی دونم چرا هیچ ردی ازشون توی بازار نیست ... انگار همش رو خریده و یک جا قایم کرده
    آه کشیدم: امروز فهمیدیم اون نقشه ای که این همه بر سرش جنگ بوده ... همونی که آنا رو رسونده به فرحی یه نقشه اشتباهی بوده ... فرشاد امروز نقشه ها رو دید و گفت نقشه های اشتباهی رو تحویل مرتضوی داده .... فکر کردم اگه نقشه ها اصل بودن و مشکلی نبود اون وقت حشمت یه مرسوله می خرید که ما رو بندازه تو یه معامله اجباری با خودش ...
    انوری گفت: منم حدس می زدم این خرید به اون کارگاه ربط داشته منتها چون هیچی معلوم نبود نمی تونستم چیزی بگم ... ولی اگر همچین چیزی بوده باشه ...
    گفتم: چه ما کارگاه می زدیم چه نمی زدیم اون معامله واسه حشمت بازی برد – برد بوده ... چرا داریم میریم سراغ دیبا؟
    باز ساکت شدند. علی گفت: یه کمی استراحت کن ... به هیچی هم فکر نکن ...
    خسته بودم ولی خوابم نمی آمد. همه اش تقصیر آدرنالین بود ... شاید هم عذاب وجدان. آه کشیدم.
    انوری گفت: فروتن رو بردن برای بازپرسی .... حتماً کل ماجرا رو تعریف می کنه و احتمالش خیلی زیاده که پرونده رو زود ببندن و همه تقصیرا هم بیفته گردن آناهیتا ... ولی من بهش از جانب تو یه قولایی دادم
    - چه قولی؟
    - که راجع به شادی حرف نزنه ... که همکارام توی آگاهی فکر کنن دزدیدن شادی زیر سر آناهیتا بوده ... گفتم تو به این شرط باهاش راه میای
    - چون پای شادی وسطه؟
    ساکت ماندند. خودشان هم خوب می دانستند که همه این نقشه به خاطر زودتر آزاد شدن شادی نبوده، یک جوری سوءاستفاده از شادی برای به دام انداختن آن باند کوفتی و بعد فراری دادنش از زندان هم این جوری ماست مالی میشد. طفلک آنا.
    گفتم: ولی آنا یکی توی آگاهی داشته که کمکش کرده جای شادی رو بفهمه
    انوری گفت: اون خودش به خاطر دخالت تو پرونده پاش گیره ... مطمئن باش هرکی بوده دهن وا نمی کنه
    علی گفت: ماجدی زنگ نزد؟
    هیشکی هیچی نگفت. مسئولیت من در قبال شادی تمام شده بود. هرکاری توانسته بودم برایش انجام دادم و امشب برمی گشت پیش پدر و مادرش و راحت می خوابید. حتی نمی دانست آنا مرده ...
    گفتم: شادی فهمید آنا مرده؟
    علی گفت: بخواب ... مهم نیست
    وقتی قاتل لعنتی را گیر انداختم می رفتم مسافرت. می رفتم یک جای دور که خودم تنها باشم. خسته بودم. چشم بستم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم. نه به تمام آدم هایی که از برکه خون آلود کیارش ماهی صید کرده بودند ... نه به آناهیتایی که قربانی نیت های به ظاهر خیرخواهانه خانواده اش شده بود .... نه به رابطه خودم و شادی.
    کسی توی سرم سوت می زد. دلم می خواست خفه اش کنم. انگار که یک بعدازظهر داغ تابستانی باشد و رو به یک گندمزار ساکت دراز کشیده باشم و کسی سوت می زد و نمی گذاشت خوب بخوابم.
    دستی به شانه ام خورد: مهرداد؟
    چشم باز کردم. علی گفت: چقدر داغی؟
    راست نشستم و چشم هایم را مالیدم: رسیدیم؟
    به دور و برم نگاه کردم. این خیابان را می شناختم. از نوجوانی به این طرف ... وقتی پسر حشمت هنوز از ایران نرفته بود....در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. علی به نگهبانی جلوی برج نگاه کرد: چطور بریم داخل؟
    انوری رفت جلو: بیا
    پشت سرش راه افتادیم. یک در بزرگ آهنی که به استیشن نگهبانی می رسید. جلو استیشن ایستادم و داخلش را نگاه کردم. نگهبان جلو پنجره ایستاد و پرسید: امرتون
    این بار انوری کارت شناسایی واقعی اش را بیرون آورد و چند کلمه ای با نگهبان حرف زد و بالاخره اجازه داد وارد شویم. مقابلمان یک محوطه بزرگ گلکاری شده بود. سه برج مثل قوس یک هلال کنار هم سر بلند کرده بودند. از اولی رد شدیم و کمی جلوتر وارد محوطه برج دوم شدیم. یک لابی وسیع و باز هم یک نگهبان. علی غر زد: زندان باستیله یا برج مسکونی؟
    بی حال گفتم: وقتی خرپول باشی با یه دزدگیر نمی تونی از مال و اموالت مراقبت کنی
    انوری دوباره با نگهبان حرف زد و از کنار کانتر نگهبانی داخل لابی به موازات یک راهرو مارپیچ و پهن رفتیم تا انتها و جلو درب یکی از آسانسورها ایستادیم. به شماره طبقات نگاه کردم. انوری آدرس را کامل می دانست وگرنه من چند سالی بود که به خانه حشمت نیامده بودم. درست از وقتی که خانه ویلایی شان را فروختند و آپارتمان نشین شدند. همایون که با ذوق می گفت حتماً دخلش با خرجش نمی خواند وگرنه کی خانه ویلایی را می دهد به لانه ی مرغ. سوار آسانسور شدیم و انوری طبقه آخر را زد. منظور همایون از لانه مرغ یک آپارتمان ششصد متری بود خب در مقابل خانه خودش که سه برابر وسعت داشت واقعاً لانه مرغ حساب می شد. آه کشیدم. چه این لانه مرغ چه آن عمارت درندشت هیچ کدام به صاحبانش وفا نکرده بود. یکیشان سرگشته و افسرده کنج همان عمارت کز کرده بود و حتی دل و دماغ نداشت توی حیاطش چرخی بزند و این یکی هم افتاده بود گوشه بیمارستان.
    آسانسور سلانه سلانه بالا می رفت و هیچ کداممان حرفی برای گفتن نداشتیم. دلم می خواست بدانم آنا قبل از مردن چی گفته ... ولی علی باز قفل دهنش را زده بود و حواله ام می داد به بعد. حالا پدر و مادر آنا کجا بودند؟ اگر می گفتند خودکشی کرده اند تعجب نمی کردم. انگار دلشان واقعاً برای زندان تنگ شده بود. انگار زندان برایشان خانه آخر بود. حداقل برای مادرش ... آدم چقدر باید بدبخت باشد که خاطرات خوبش بشوند زندان؟ خب اگر پدرش قصاص می خواست و رضایت نمی داد، آنای طفلی ... آن دنیا هم از دست مامانش خلاصی نداشت. بعضی ها هم اینجوری اند. هدف را گم می کنند. اصل مطلب را از یاد میبرند. حاشیه از اصل برایشان مهم تر می شود. مادر آناهیتا همچین آدمی بود. قانون تلخ دنیا هم همین است زیادی تند بروی می خوری زمین. گیرم که از علی باز دلخور بودم ولی راست می گفت وقتی تعادل نداشته باشی ممکن است جانی هم بشوی وگرنه مادر آنا نه اولین مبارز در راه عقیده هایش بوده نه آخرینش ولی یکی از آن بدهایش بوده ... از همان هایی که بهشان می گویند تندرو. توی همه قشر و طیفی هم نمونه شان پیدا می شود. چه توی دار و دسته ای که علی بهشان می نازید چه توی باقی دار و دسته ها. مهرداد داری عذاب وجدانت را با مادر آنا تخلیه می کنی؟ مگر تو آنجا بودی؟ خفه شو.
    به اعداد روی صفحه فلزی نقره ای رنگ رو به رویم زل زدم. آسانسور لعنتی خیال نداشت تندتر برود.
    بعد که با دیبا حرف بزنیم و این شب لعنتی که از صبح سنگینی اش را روی شانه هایم حس کرده بودم تمام شود ... بعدش چی می شود؟ نمی خواستم بهش فکر کنم. فقط به یک گندمزار ساکت فکر می کردم که ساعت ها بنشینم مقابلش و در سکوت به رو به رو خیره شوم. شادی چی مهرداد؟ شادی؟ نمی دانم. من سعیم را کردم. من نشانش دادم که آن اخم ها و نیش و کنایه ها برای چی بوده ... هرجوری از دستم بر می آمد کمکش کردم. حالا کنار مامان و باباش است. می داند که دوستش دارم ... دیگر باید چه کار کنم؟ هیچی. آنا مرده ... دوباره یک دور جنجال خواهیم داشت با فضول هایی که می خواهند بدانند چرا مرده ... حالا گیرم به خاطر همدردی.... شرکت زمین خورده و کسی نیست اوضاع را سر و سامان دهد ... نه .. حتی حاضر نیستم به این فکر کنم که قرار است این راه لعنتی و نفرت انگیز را دوباره بروم. یک بلیط برای یک سفر ده روزه با کشتی. تنهای تنها ... تا بعد ببینم چه می شود. ولی اول باید قاتل کیارش را پیدا کنم. کسی که این همه مصیبت را رقم زد. واقعاً مهرداد؟ قاتل کیارش این همه مصیبت رقم زد؟ او فقط جریان را گذاشت روی دور تند وگرنه همه چیز از قبل رو به ویرانی رفته بود، نرفته بود؟
    درب آسانسور باز شد. به دو واحدی که کنار هم قرار داشتند نگاه کردم. انوری رفت سمت چپ و ما هم دنبالش رفتیم. ایستادیم پشت در و انوری گفت: مهرداد؟
    نگاهش کردم. علی گفت: ممکنه چیزایی بشنوی که خوشایند نباشه ...
    کف دستم را فشار دادم به پیشانی ام. دیگر چی شده بود که شنیدنش داغانم می کرد؟ بدتر از دانستن دل و قلوه دادن ناهید و فرحی؟ بدتر از زمین خوردن کارگاه؟ بدتر از مرگ کیا؟ بدتر از مردن آنا؟
    انوری بازویم را با انگشت آرام فشار داد: می خوای ...
    - نه .. تا اینجا اومدم بقیه اش رو هم میام هی مث بچه شیرخوره ها با من رفتار نکنید
    علی بی معطلی زنگ را فشار داد. صدای ناقوس وار زنگ در سکوت خانه پیچید. انوری گفت: خودش تنهاست
    علی پرسید: چک کردی؟
    تا بخواهد جواب بدهد کسی گفت: کیه؟
    مطمئنم نمی دانست کی پشت در است. شاید فکر می کرد مدیر ساختمان است. یا ...
    انوری گفت: چند لحظه تشریف بیارید
    دیبا مکث کرد. انوری مجبور شد توضیح بدهد: از اداره آگاهی مزاحمتون شدیم
    متعجب نگاهش کردم. تا دیروز می ترسید کسی بفهمد او هم قاطی ماجراست و حالا یک دفعه شده بود سوپرمن.
    دیبا گفت: چه کار دارین؟
    علی گفت: تشریف بیارید ...
    حوصله نداشتم. بلند جوری تشخیص بدهد من هستم گفتم: دیبا در رو باز کن. آنا مرده
    ....................

    * باطل شدن عقد زن و شوهر بعد از مرگ نظر همه مراجع تقلید نیست یعنی قرائت علمای دینی از مرجع تفسیر این قاعده با هم متفاوته.
    * زندان باستیل: زندان معروفی در فرانسه که منشاء اتفاقات مهمی در فرانسه شده است.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    زنجیر پشت در را انداخت و در باز شد. مطمئنم حالا بعد از چک کردن چشمی الکترونیکی خانه دیده کی پشت در است ولی وقتی گفتم آنا مرده دیگر نمی توانست مقاومت کند. انوری کارت شناسایی اش را عین میتی کومان در آورد و جلوی دیبا گرفت. دیبا زنجیر را آزاد کرد و کمی عقب رفت تا وارد شویم. از کنارش که رد می شدم بوی تند الـ ـکل به مشامم خورد. من هم احتیاج داشتم چیزی بخورم تا از این سوت آزاردهنده خلاص شوم.
    مقابلمان یک سالن وسیع بود. شاید وسعت سالن نزدیک به دویست متر بود با همان دکوراسیون تکراری که خیلی از خانه های اعیانی داشت. پیانو، مجسمه های قدی برنزی، تابلوفرش های ابریشمی، تابلوهای نقاشی عتیقه، وسایل دکوری آنتیک، گلدان های مرمری و لوسترهای نقره ... فقط چیدمانشان فرق می کرد. مثلاً اینجا پیانو درست جفت پنجره قدی و هلالی شکل بود که رو به منظره شهر باز می شد. پنجره بسته بود و مطمئن بودم استخر روی تراس حالا در این فصل بی استفاده مانده.
    آنا تا چند سال پیش مدام حرف عوض کردن آپارتمانمان را پیش می کشید. دلش یک پنت هاوس با استخر می خواست که با بیکینی روی صندلی حصیری جفت استخر حمـ ـام آفتاب بگیرد و شب ها هم بعد از کار توی استخر ریلکس کند ولی من در کنار این منظره جذاب به کارگرهای ساختمانی که توی برج های مجاور مشغول بودند و به آنا زل می زدند هم فکر می کردم. حالا همه ی آرزوهای آنا زیر خاک تجزیه می شد.
    - مهرداد؟
    به انوری و علی که میانه سالن ایستاده بودند نگاه کردم. دیبا دست به سیـ ـنه با کمی فاصله از من ایستاده بود و نگران نگاهم می کرد. راه افتادم به سمت آنها و دیبا گفت: چی شده؟
    انگار تازه یادش افتاده بود این سوال را بپرسد. چرخیدم و قبل از آنکه به صورت برنزه اش نگاه کنم چشمم به پیرهن پشمی و نازک سفیدی که کمی بالاتر از ساق پایش امتداد داشت نگاه کردم. آنا هیچ وقت از پیرهن های کلاسیک و زنانه خوشش نمی آمد. برای همین هروقت از فروشگاه دبنهامز رد می شدیم اخمش می رفت توی هم ولی مشتری وفادار باس بود. مدیر قوی و خودشیفته حالا توی سردخانه با یک دست پیرهن بی دوخت و سفید بر تن خـ ـوابیده بود.
    - آقای دولتشاه؟
    چشمم سر خورد روی بالاتنه اش. گردن کشیده و موهای حـ ـلقه حلقه مسی رنگ. دیبا یک پارادوکس به تمام معنا بود. ظاهرش شبیه زنانی بود که ساخته شده بودند برای دلبری و خرج تراشی و در باطن مدیری که تشکیلات پدرش را می چرخاند.
    انوری گفت: مهرداد بیا
    قدم تند کردم و خودم را رساندم به مبل های رو به روی شومینه و هر سه نفر نشستیم. دیوار مقابلم نمایی سنگفرش شده با ترکیبی از قلوه سنگ های کوچک و بزرگ بود که در مقایسه با دیوارهای چوبی کل خانه به آدم حس کلبه ای بزرگ و لوکس را القا می کرد. به شعله های آتش درون شومینه خیره شدم.
    دیبا آمد و روبه رویمان ایستاد: میشه بدونم چرا اومدین اینجا؟
    من هنوز به آتش نگاه می کردم و انوری به جای ما گفت: بشینید توضیح میدم
    روی مبل تک نفره فیلی رنگ رو به روی ما شق و رق نشست. دوباره حواسم رفته بود به اداهایش. آنقدر جاه طلب بود که حتی نمی پرسید رقیب قدیمی ام چرا و چطور مرده است.
    انوری گفت: خانم دادخواه ... امروز عصر فوت کردن
    گردن چرخاند طرف من تا تاییدیه بگیرد. بی حس و حال نگاهش کردم. انوری گفت: ولی قبل از مرگشون یک صحبت هایی کردند راجع به دخالت شما در پرونده نامزد سابقتون
    الان باید نگران می شد و حرکتی می کرد که نگرانی اش را نشان دهد. پا روی پا می انداخت .... دسته مبل را زیر انگشتانش فشار میداد .... پلکش می پرید .... نه هیچکدام. خونسردتر از این حرف ها بود.
    انوری گفت: شنیدین؟
    حتی او هم از این همه بی تفاوتی جا خورده بود.
    دیبا گفت: من حرفی درباره این موضوع ندارم ... می تونید با آقای ظفر صحبت کنید. وکیلم
    هیچ کس حرفی نمی زد. جز من که منگ و بی حس منتظر بودم ادامه ماجرا اتفاق بیفتد حتماً بقیه در سکوت داشتند ورق هایشان را زیر و رو می کردند تا بدانند کی برگ آس را رو کنند.
    انوری گفت: با ایشون هم صحبت می کنیم ولی اگر کار به اونجا بکشه همه چیز علنی میشه ... حتماً این مدت به خاطر قضایای قتل کیارش به اندازه کافی از روزنامه ها آزار دیدین ....
    بالاخره واکنش نشان داد. نوک پنچه های پایش را توی صندل چرم سفید فشار داد. ناخن هایش صورتی جیغ بودند. آنا هیچوقت کفش های روباز نمی پوشید. خب دیگر چی مهرداد؟ آنا دیگر چه غلطی نمی کرد؟ ول کن ... چقدر مقایسه و چرا حالا؟ ناهید جون بعد از مرگ کیارش می رفت مشاوره، گفتند دچار چی شده؟ ترومای بعد از حادثه؟ شوک ... بهت .... بی تفاوتی ... پوچی ....
    دیبا گفت: با وکیلم صحبت کنید
    انوری فلش پلیری را که خوب می دانستم مال فروتن است روی میز مقابلش گذاشت: همه صحبت های خانم دادخواه اینجاست ... مطمئنید؟
    به فلش پلیر سیاه زل زدم. صدای آنا توی آن مکعب مـ ـستطیل سیاه رنگ کوچک جاودانی شده بود. کلافه گردن خم کردم عقب. چشم به هم فشردم و دوباره راست نشستم. داشتم دیوانه می شدم.
    دیبا گفت: چی می خواهید بدونید؟
    انوری نفس گرفت: ما خبر داریم شما یک سفارش بزرگ واردات پیچ و مهره اتصالات فلزی داشتین ... الان اون مرسوله کجاست؟
    دیبا خونسرد گفت: توی انبار
    انوری کمی مکث کرد و گفت: این سفارش متعلق به حداقل هفت ماه قبله ... چیزی که من فهمیدم با توجه به وضعیت بی ثبات بازار دلار ... نگه داشتن مرسوله ها توی این شرایط فقط وقتی مقرون به صرفه بوده که مطمئن باشید دلار ارزون نمی شه ... که این هم غیرممکن بوده مگر اینکه خودتون جزو کسایی باشید که توی تنظیم قیمت ها دست داشته باشین
    مغزم کار نمی کرد. این چه ربطی به مرگ کیارش داشت؟
    دیبا گفت: نه ... بازاریابی انجام شده بود و قرار بود فروخته بشن ... مدارکش هست. اینها چیزایی نیستن که تاریخ مصرف داشته باشن. ممکنه مشتری سفارش خرید بده ولی چند ماه بعد جنس رو تحویل بگیره ...اگر منظورتون اینه که ما احتکارشون کردیم تا قیمت ها بالا بره ... می تونید فاکتورهای فروش رو چک کنید. همش موجوده
    انوری گفت: جالبه پس شما انباردار مشتری هاتون هم هستید؟
    - اگر مشتری بخواد بله
    - اتفاقاً دوستانمون فاکتورهای فروش شما رو هم بررسی کردن
    - با کی بررسی کردند؟ و دوستان شما کی هستن دقیقاً؟
    - با سفارش دهنده ها ... گفتم که .... از اداره آگاهی اومدم. دوستان من به نظرتون کی هستند؟
    هنوز عین مجسمه برنزی روی مبل شق و رق نشسته بود. پس رفقای انوری جز تعقیب و گریز با من برای سر درآوردن از کارهایم یک کار مفید دیگر هم کرده بود. یادم به حرف انوری افتاد. پلیس هم دنبال شرکت یاسر بود و انوری گفته بود البته نه فقط برای قتل برادرت ...
    انوری ادامه داد: این فاکتورها سوری بودن خانم شریف ... بگین واسه چی مرسوله شما توی انبار مونده و چرا فاکتور سوری صادر شده براشون؟
    دیبا ساکت ماند.
    انوری گفت: به نظرم یه دلیل خریدنشون به اون کارگاهی که آقای دولتشاه دنبال احداثش بوده ربط پیدا می کنه درسته؟
    دیبا شانه بالا انداخت: من در جریان جزئیات نیستم. پدرم بهتر در جریانه که متاسفانه فعلاً حالش مساعد نیست. برای همین گفتم با آقای ظفر صحبت کنید
    انوری پا روی پا انداخت. بعد گفت: پس اون نامه جعلی که خانم دادخواه ازش صحبت می کرد رو هم از آقای ظفر بپرسیم؟
    از جا بلند شد. من و علی نگاهش کردیم. دیبا گفت: کدوم نامه؟
    انوری خونسرد بود. انگار مطمئن بود دستش خیلی پر است: همون که فرستادین برای مرحوم دادخواه
    مرحوم؟ مرگ آنا انقدر تازه بود که مرحوم بهش نمی چسبید.
    دیبا پوزخند زد: هرجور راحتین، من نمی دونم آناهیتا چه حرفی زده و چه ادعایی داشته
    همان طور که دیبا صحبت می کرد انوری مشغول گرفتن یک شماره شد. انگار برایش مهم نبود دیبا چی می گوید. دیبا گفت: به کی زنگ می زنید؟
    انوری خونسرد گفت: خانم دادخواه
    دیبا بی اختیار برگشت و به من نگاه کرد. نمی فهمیدم منظور انوری از این کارها چیست. انوری شروع کرد به صحبت کردن: ما الان منزل خانم شریف هستیم. ایشون مدعیه حرفای شما کذب محضه. اون مدرکی رو که ازش حرف میزنید رو آماده کنید وگرنه خود شما به جای ایشون به جرم قتل بازداشت میشین
    دیبا به من نگاه کرد: مگر نگفتین آناهیتا مرده؟
    گفتم: دروغ گفتیم
    و دوست داشتم که دروغ گفته بودیم. گوشی را قطع کرد و رو به ما گفت: بریم؟
    از جا بلند شدیم و انوری رو کرد به دیبا: احتمالاً فردا از آگاهی شما رو میخوان
    با گام های محکم و سریع راه افتاد طرف در. ما هم دنبالش رفتیم. از خانه بیرون آمدیم و علی آرام گفت: گند زدی ...
    انوری گفت: میادش
    گفتم: اگه نیومد؟
    دکمه آسانسور را فشرد: میریم سراغ پدرش
    قبل از باز شدن در آسانسور در خانه باز شد و دیبا گفت: صبر کنید
    انوری چرخید رو به دیبا: حرفی هست؟
    - بله
    کلافه از این شو مسخره عمیق نفس کشیدم و برگشتیم داخل. نشستیم روی همان مبل هایی که یک دقیقه قبل ترکشان کرده بودیم. اگر آنا هم به همین راحتی بر می گشت خوب بود. بعدش قرار بود چه کار کنی؟ نمی دانم.
    انوری گفت: خب منتظرم
    دیبا همان طور ایستاده و دست به سیـ ـنه گفت: چه تضمینی هست که ازحرفام به نفع خانواده دولتشاه استفاده نشه؟
    نیم نگاهی به من انداخت. انوری کارتش را گذاشت روی میز: این کارت منه
    - وقتی با خودشون اومدین ...
    - خودشون شاکی پرونده قتل برادرشون هستن ... منم اصراری ندارم شما صحبت کنید. مطمئن باشید راههای دیگه ای هم هست منتها الان این شانس رو دارید که از جنجال های بیخود دور بمونید
    نشست سر جایش و دستهایش را روی سیـ ـنه قفل کرد و پا روی پا انداخت و عصبی شروع کرد به تکان تکان دادن پایش. توی این سکوت، غم سنگینی اش چند برابر شده بود. دلم می خواست بهش می گفتم زودتر دهن گشادت را باز کن تا این ماجرا تمام شود. ولی ممکن بود او قاتل باشد و خوش نداشته باشد به این راحتی حرف بزند.
    بالاخره از تکان دادن پایش دست کشید و راست نشست: پدرم ... شریک قدیمی آقای دولتشاه بوده ... کسی که بهش اعتماد داشت
    خنده ام گرفت. همایون و اعتماد؟ آن هم به حشمت؟!
    - ما قرار بود با هم نسبت نزدیکی پیدا کنیم ولی ظاهراً این اعتماد دو طرفه نبود. من می دونستم که این خواستگاری پشتش منافعی خوابیده و پدرم این رو قبول نداشت. حاضر نبود قبول کنه ممکنه همچین چیزی درمیون باشه. به هرحال سنی ازش گذشته بود و ترجیح می داد به یک شریک قدیمی اعتماد داشته باشه .... ولی ظاهراً اشتباه فکر می کرد
    برگشت و با خشم به من نگاه کرد. حالا من نماینده خانواده ام بودم. کسی که سیبل تمام تیرهای بلا بود.
    دوباره زل زد به انوری: ظاهراً کسی ماجرای احداث کارگاه رو به پدرم خبر داده بود
    - کی؟
    توی مبل جا به جا شد: نمی دونم. حتی منم از این ماجرا خبر نداشتم
    انوری گفت: توقع دارید باور کنم؟ باور کردنش در این شرایط خیلی راحت نیست. به هرحال شما مظنون به قتل هستین
    دیبا دو دستش را ستون کرد دوطرف مبل و در سکوت به انوری نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت: اگر خبر داشتم هیچ وقت نمی گذاشتم اون مرسوله رو بخره ...
    انوری لب گزید و پلک روی هم گذاشت و زیر لب گفت: شرکت یاسر ...
    بی اختیار سرچرخاندم طرفش.
    انوری پلک گشود: درسته؟
    دیبا با سر حرفش را تایید کرد. انوری هیجان زده از جا بلند شد: پس همچین شرکتی وجود داشت
    - بله ... چند نفر سرمایه گذار درست و حسابی با ما وارد مذاکره شده بودن
    - با شما یعنی کی دقیقاً؟
    - با من ... منظورم به عنوان مدیرعامل شرکت بازرگانی شریف بود. پسر عموم با واسطه میشناختشون .... قرار بود روی واردات مصالح ساختمانی کار کنند و من هم می خواستم هرجور شده عضوی از این گروه باشیم
    - این قضیه مال کی هست؟
    - درست بعد از نامزدی من و کیارش ... من مطمئن بودم همایون به خاطر سهم بازار اومده سراغ ما وگرنه تا قبلش هیچ وقت حرفی از وصلت دو خانواده نبود
    - پدرتون از برنامه های شما خبر نداشت؟
    دیبا آه کشید: نه
    - چرا؟
    - چون از دستش دلخور و عصبانی بودم
    تکیه داد به پشتی مبل و چشم بست و آرام ادامه داد: پدرم اهل ریسک نبود. فکر میکرد خانواده همایون دولتشاه حاشیه امنیت کارش هستند. می دونست دیر یا زود ما زیرمجموعه اون ها میشیم. فکر می کرد با این کارش از یه راه میان بر تبدیل میشه به شریک این خانواده ... ولی من موافق نبودم برای همین تصمیم گرفتم بدون مشورت باهاش وارد شراکت با این چند نفر بشم
    - اینا کی هستن دقیقاً؟
    چشم باز کرد: یه عده تازه وارد که امتیازهای درست و حسابی واسه واردات داشتند
    گفتم: اون روزی که توی دفتر من نشستی پشت میز و گفتی قراره همه کاره اینجا باشی منظورت به همین بود؟ قرار بود بعدش ما رو بفروشی به اون تازه واردها؟
    پوزخند زد: مگر شما به همین نیت نیومدین خواستگاری من؟
    جوابی نداشتم.
    رو کرد به انوری: ولی یکی به پدرم خبر داده بود که شما مشغول ساختن یه کارگاه هستین و اون وقت بود که پدرم حساب دستش اومد و فهمید که قضیه چیه. ولی به من چیزی نگفت چون قبل از قبول این ازدواج با هم بحث و بگو مگوی زیادی داشتیم. به هرحال نمی خواست جلوی دخترش کم بیاره ....
    انوری گفت: اون یک نفر کیه؟
    دیبا از جا بلند شد و رفت سراغ بار و پرسید: چیزی می خورید؟
    هیچ کس جواب نداد. برای خودش نوشیدنی ریخت و برگشت نشست: من حتی نمی دونم اون آدم زنه یا مرد. یعنی همه چیز تلفنی اتفاق افتاده البته به جز نقشه های کارگاه که با پیک به دست پدرم رسیده بودند.
    کمی از نوشیدنی اش خورد: به هرحال هرکی این اخبار رو بهش داده باید به پدرم ثابت می کرده که دروغ نمی گه
    نقشه ها ممکن بود از چه طریقی به دست این آدم برسند؟ البته اگر دیبا واقعاً راست گفته باشد و این هم جزئی از دروغ و غل هایی که تا به حال شنیده بودم نباشد. که فکر نمی کنم در این نقطه آخر دروغی مانده باشد.
    دیبا داشت می گفت: اون کسی که این خبر رو به پدرم داده بود بهش پیشنهاد کرده بود برای مقابله با این قضیه از همون نمونه ای که قراره تولید بشه سفارش بگیریم
    گفتم: لازم نیست بقیه نقشه رو بگی ... که باهاش ما رو مجبور به معامله کنید. یا اگر نه ما رو با همون مرسوله زمین بزنید
    لیوان تراش خورده کریستال را توی دست چرخاند و بی آنکه به ما نگاه کند گفت: ولی یک جای کار می لنگید
    انوری گفت: مرگ کیارش ...
    نوشیدنی اش را تا ته سرکشید و سرش را به علامت تایید تکان داد. بعد زل زد به من: همون آدم خودش رو به اسم اعضای شرکت یاسر جا زده بود و گفته بود سر کیارش رو زیر آب کردیم تا پدرش گردنکشی نکنه و اگر این مرسوله بیرون بیاد شما رو هم به یک طریقی زمین می زنیم
    انوری گفت: چرا فکر می کنی کسی خودش رو جای اعضای اون شرکت جا زده؟ از کجا معلوم واقعاً یکی از اعضای شرکت نبوده؟
    دیبا پوزخند زد: چون من باهاشون وارد معامله شده بودم چه دلیلی داشت مخفیانه به پدرم پیغام بدن؟ اصلاً چرا باید کیارش رو بکشند، سرمایه و امتیازی که اینها داشتند اونقدر بود که بی کشتن کیارش خانواده دولتشاه مثل سوسک زیر پا له بشه
    خشمگین انگشتانش را دور لیوان فشار داد. دندان به هم سایید و گفت: در واقع اون کسی که پدرم رو کنترل می کرد می دونست با یک پیرمرد ساده لوح طرفه
    بی اختیار خندید. دیبا هم مثل پسرعمویش استعداد دائم الخمر شدن داشت.
    انوری گفت: اون نامه جعلی جریانش چی بود؟
    دیبا عمیق آه کشید. هیچ صدایی نبود جز آه دیبا و چرق چرق سوختن چوب توی شومینه. قبل از آنکه جواب این سوال را بدهد گفتم: ولی قبل از همه اینا هم نقشه هایی برای زمین زدن ما داشتی
    هرسه نفر برگشتند و به من نگاه کردند.
    بی حال ادامه دادم: اون معامله های جعلی کیارش، فکر کردی کیارش رو وسیله کنی تا سر پدرت رو به طاق بکوبونی درسته؟
    دیبا ابرو بالا انداخت: چقدر من رو دست کم گرفتید که فکر می کنید با همچین نقشه پیش پا افتاده ای جلو میام، اینا قصه های همسرتونه ... فکر نمی کنید این نقشه رو خودش کشیده تا سر من رو به دیوار بزنه؟
    به انوری نگاه کردم. دیبا و علی هم همین طور.
    دیبا رو به انوری گفت: چی شد؟ جا خوردین؟ مگر آناهیتا زنده نیست؟ ازش بپرسید ... بهتون میگه
    ظاهراً نباید این سوال را مطرح می کردم. حالا دیبا مطمئن می شد که آنا نیست و باز می رفت در لاک دفاعی خودش و زیر همه چیز می زد.
    علی گفت: آنا چه مرده چه زنده نیازی نیست راجع به این قضیه حرف بزنه
    دیبا گفت: چون؟
    علی بلوف زد: چون کیارش به همایون گفته بوده که شما ترغیبش کردین برای این معامله ها
    ابروهای دیبا در هم گره خورد و عصبانی گفت: هه ... پسره ی بی عرضه ...
    انوری دوباره سر صحبت را دست گرفت: می بینید که خیلی چیزا روشن شده، پس بهتره هرچی می دونید بگین ... اون نامه ...
    دیبا خشمگین دندان به هم سایید: بدم نمی اومد آبروش بره، همه جوره بی عرضه بود ... خواجه ی حرمسرا
    بی اختیار دسته مبل را فشردم. علی با نگاه خواست که آرام بمانم ولی دلم می خواست ازش می پرسیدم بی عرضگی های کیارش را با کی جبران می کرد؟ با ساسان دائم الخمر؟ فرحی به ناهید گفته بود که این دوتا سر و سری با هم دارند.
    انوری گفت: می دونید که وضعیت شرکت یاسر نامساعده؟
    دیبا دوباره ابرو گره کرد. این بار نگران بود.
    انوری ادامه داد: خب اون نامه چرا فرستاده شد؟ پدرت فرستاد یا خودت
    دیبا عمیق آه کشید: اون حماقت من بود. وقتی ماجرا رو فهمیدم مطمئن شدم که هرکی پدرم رو توی این دام انداخته بیکار نمیشینه و قضیه خرید مرسوله لو میره ... اون وقت چه طور باید ثابت می کردیم که کشتن کیارش به ما ربط نداشته؟ اونم وقتی که کیارش کل ماجرا رو فهمیده بود؟
    نگاهش کردم: کیارش می دونست در حال چه کاری بودین!؟
    لیوان را روی میز گذاشت و آه کشید: دو سه روز قبل از مهمونی به این طرف به هم ریخته بود. تمام مدت مهمونی حواسش سرجا نبود و من خیلی سعی کردم بفهمم چشه ولی جواب سربالا می داد. انکار می کرد و می گفت خوبم. حس می کردم چیزی میدونه که به من ربط داره و برای همینه که این طور سرد برخورد میکنه
    از جا بلند شدم. همه نگاهم کردند. رفتم سمت بار. باید چیزی می خوردم، هرکسی به حساب خودش فکر کرده کیارش رازش را می داند. علی دنبالم آمد و دست گذاشت روی شانه ام: الان بخوری خوابت می بره
    بی توجه به او رفتم و به قدح های تراش خورده و نوشیدنی های شفاف نگاه کردم. انوری داشت می پرسید: پس شما فکر می کردین که کل قضایا رو متوجه شده؟
    - بله
    دست دراز کردم به سمت قدحی که انگار خون داخلش ریخته بودند. برش داشتم.
    - و خود شما هم هیچی از قضیه کارگاه و نقشه های همایون نمی دونستنی؟
    برای خودم نوشیدنی ریختم.
    - نه
    یک جرعه بزرگ خوردم. طعمش ملایم بود. دیبا ساکت بود. چرخیدم به سمتشان. علی زل زده بود به جام بلوری توی دستم.
    انوری هم متوجه ما شد. دیبا گفت: شما چیزی نمی خورید؟
    یک جرعه دیگر خوردم. علی آمد به سمتم و جام را آرام گرفت و جدی نگاهم کرد: بسه
    انگشت هایم را سفت کردم. انوری گفت: پس نمی دونستید که آناهیتا دادخواه ... عروس بزرگ خانواده دولتشاه ممکنه برای کنترل شما کاری بکنه ...
    جام را تا ته سر کشیدم. چرخیدم به طرف بار. بدنم کرخت و بی حال شده بود. علی بازویم را گرفت: بیا
    بازویم را بیرون کشیدم.
    انوری گفت: چرا باید باور کنم؟
    بازهم برای خودم نوشیدنی ریختم.
    دیبا گفت: می تونید باور نکنید. من خودم درگیر یک طرح بزرگ تر بودم و نگرانی بابت نقشه های این خانواده نداشتم. مطمئن بودم هرکاری هم بکنن در نهایت مجبورن با شرکای من معامله کنند
    جام را به دهنم نزدیک کردم. این بار علی محکم تر مچ دستم را گرفت و کنار گوشم گفت: بسه
    دستم شل شد. با دست دیگر جام را گرفت و روی میز آنتیک کنارش گذاشت. دلم یک موسیقی لایت می خواست. یک صندلی راحتی که روی آن دراز بکشم و تخـ ـت بخوابم.
    من را برد طرف مبلمان نزدیک به پنجره و نشاندم: گفتم نیا ... بخواب
    چشم بستم. انوری داشت می گفت: خیلی خب پس پدر شما فهمیده بود خانواده دولتشاه نقشه ای داره و برای مقابله با اون نقشه بی خبر از شما مرسوله ای خریده بود. به شما چیزی نگفته بود چون فکر می کرد اگر بفهمید به خاطر مخالفت با این وصلت شماتتش می کنید. از اون طرف شما بیکار ننشستی و با شرکت یاسر وارد شراکت شدی بدون این که به پدرت چیزی بگی. چطور شد که تصمیم گرفتید راجع به نقشه های خودتون با هم صحبت کنید؟
    دیبا نفس گرفت: بعد از مرگ کیارش پدرم کمی نگران بود ولی وقتی توی روزنامه خبر احداث یک کارگاه بزرگ رو منتشر کردن که به کار ما ربط داشت ... فهمید که رو دست خورده
    - از کی؟
    - فکر می کرد از شرکت یاسر ... مطمئن بود این شرکت نقشه کشیده تا ما رو با هم از میدون خارج کنه. اون وقت بود که کل ماجرا رو به من گفت
    دوباره ساکت شدند. روی یک تاب نشسته بودم و توی تاریکی مطلق بالا و پایین می شدم. لذت بخش بود. کسی هلم می داد. صدای سوت تبدیل به زمزمه ای دلپذیر شده بود. کسی که زمزمه می کرد را می شناختم.
    صدای بلند انوری هوشیارم کرد: چون سکته کرده همه چیز رو به این ماجرا ربط دادین؟
    لحنش عصبی بود. وسط مکالمه خوابم برده بود.
    دیبا گفت: نه خیر .... کل ماجرا رو برای من تعریف کرد و من بهش گفتم که اشتباه می کنه. این ماجرا هیچ ربطی به اون شرکت نداره چون خودم هم جزئشون هستم. همین چیزهایی که الان هم به شما گفتم. که اونها اینقدر احمق نیستند که رقیب رو این طور پر سر و صدا از میدون به در کنند. گفتم کسی که بهش رو دست زده از سادگیش استفاده کرده و حالا ما یک مرسوله بزرگ داریم که همایون مطمئناً می فهمه چرا خریداری شده و بیکار نمیشینه ... ممکن بود پدرم متهم به قتل بشه
    - صبر کنید ببینم. قضیه احداث کارگاه چند روز بیشتر نیست که توی روزنامه ها اعلام شده ولی مرسوله خیلی وقته که توی انبار مونده ...
    - خیلی ساده است. این مرسوله خریده شده بود تا علیه نقشه همایون به کار بیاد. وقتی کیارش مرد، عملاً ساخت کارگاه متوقف شد ... برای همین موندنش این قدر طول کشید
    - یعنی پدر شما این همه هزینه کرد و منتظر موند تا کارگاه ساخته بشه تا اون مرسوله رو بریزه توی بازار؟ به هرحال بیکار انداختن اون سرمایه یک گوشه به نظر منطقی نیست ...
    - این رو باید از اون کسی بپرسید که پدرم رو فریب داده بود. حتماً اون به پدرم گفته بود که خیلی به شروع تولید محصول نمونده ... بعدش هم که کیارش ... کشته شد و از نظر پدرم منطقی بود که کار احداث کارگاه متوقف شده و منتظر بود تا همه چیز روی روال عادی بیفته و بعد همون نقشه ای رو که برای مقابله با همایون داشت عملی کنه
    روال عادی ... توی خانواده هایی مثل ما روال عادی هیچ وقت وجود نداشت. روال عادی یعنی دوز و کلک های بیشتر ... ریسک بالاتر و ترس و هیجان های وحشتناک تر.
    انوری نگاهم کرد و دوباره نگاهش را داد به دیبا: پس پدر شما فکر می کرد کارگاه به این دلیل راه نیفتاده چون کیارش کشته شده ...
    دیبا حرفش را قطع کرد: ولی وقتی خبر ساخت کارگاه توی روزنامه رو خوند فهمید چه این کارگاه از طرف همایون ساخته بشه چه نشه یک مرسوله بزرگ روی دستش مونده که با قیمت گزاف خریداری شده ... چند ماه گوشه انبار خاک خورده و حالا ممکنه حتی سود هم نده و این برای ما خیلی بد بود. من وارد یک شراکت بزرگ شده بودم و ممکن بود به همین خاطر از دو طرف ضرر کنیم. بخش بزرگی از سرمایه به خاطر نقشه های احمقانه پدرم از بین رفته بود و اگر شرکای من می فهمیدند که بی هماهنگی با اونا چنین اتفاقی افتاده اعتمادشون از بین می رفت. و اگر همایون می فهمید پدرم چه کار کرده اون وقت اتهام قتل هم در کار بود. این چیزی بود که وقتی پدرم کل ماجرا رو برای من تعریف کرد بهش گفتم و نتونست تاب بیاره و سکته کرد
    انوری شروع کرد به قدم زدن. سر دیبا همراهش در حرکت بود. دلم می خواست می خوابیدم. کرخت و بی حال و منگ بودم. علی حواسش کاملاً به من بود. بهش لبخند زدم. حالا همه معماها حل شده بود جز معمای قتل کیارش.
    دیبا گفت: آنا کجاست؟
    انوری رو به روی دیبا ایستاد: پدرت وقتی خبر رو توی روزنامه خوند سکته کرد ولی نامه ای که رسید دست آنا مال قبل از خبر احداث کارگاه بوده ... این یعنی شما زودتر از این ها قضیه رو فهمیدین
    دیبا دست گذاشت دو طرف شقیقه اش و به زمین خیره شد: پدرم نه ... من زودتر ماجرا رو فهمیدم. البته نه کامل ...
    سر بلند کرد و به انوری نگاه کرد: یک بسته به من رسید با چندتا عکس ...
    علی گفت: می دونیم
    دستپاچه به نظر می رسید. حتی دیبا هم فهمید. انوری گفت: خب ...
    آن عکس ها چی بوده اند که علی را دستپاچه کردند؟ گفتم: عکسِ چی؟
    دیبا منگ به علی و انوری نگاه کرد. بعد چرخید طرف من: همونایی که نشون میداد آنا قاتله
    علی گفت: هنوز هیچی معلوم نیست
    هوشیار شده بودم. از جا بلند شدم: چی؟!
    دیبا هنوز نگاهم می کرد: شما عکسها رو ندیدی؟
    علی گفت: لازم نبوده، ادامه بده
    گفتم: عکس چی؟ به من بگید
    انوری آمد طرفم: بعد می فهمی ... حالت خوب نیست ...
    به دیبا نگاه کردم: عکس چی؟
    دیبا گفت: اینجا چه خبره؟ همون عکسایی که کیارش افتاده روی زمین .... چسبیده به پای زنت و التماسش می کنه ...
    پاهایم سست شد. دیبا عصبی از جا بلند شد: آنا کجاست؟
    رو به علی پرسیدم: کیارش به آناهیتا التماس کرده بود؟ کیارش زنده بود وقتی آناهیتا بهش رسیده؟
    علی گفت: نه ...
    انوری رو به دیبا گفت: چرا عکس ها رو فرستادی برای آنا؟
    دیبا صدایش لرزان و بلند شده بود: چرا آنا باید مدرکی رو که ثابت می کرد قاتله بفرسته برای من؟ همون کسی که پدرم رو فریب داده بود داشت ما رو هل میداد به سمتی که بیفتیم به جون خانواده دولتشاه ...
    گفتم: عکسا کجاست؟
    علی بلند گفت: نشونت میدم ... بشین ...
    انوری گفت: خب؟
    دیبا آرام تر گفت: ترجیح دادم به جای اینکه از عکسا علیه آنا استفاده کنم باهاش معامله کنم. عکس ها رو با اون نامه براش فرستادم ... به هرحال ما یه مظنون توی زندان داشتیم
    داد زدم: عکسا کجاست؟
    علی بلند شد و آمد طرفم: تحویل بچه های آگاهی شده ... حالا می خوای داد بزنی؟
    با کف دست به سر شانه ام فشار آورد و نشاندم سرجا. باز هوشیار شده بودم.
    انوری همچنان خونسرد ... بی تفاوت به اضطراب جمع گفت: پس وقتی عکسا رسید به دستت تو می دونستی پدرت چه گندی کاشته و چرا؟
    - بله
    - چرا بهش چیزی نگفتی؟
    پوزخند زد: مگر اون به من گفته بود چه کار کرده؟ من می خواستم ازش محافظت کنم. هرچی کمتر می دونست بهتر بود
    انوری گفت: ولی من فکر می کنم پدرت به خاطر دیدن خبر اون کارگاه سکته نکرد، پدرت به خاطر دونستن کل این ماجرا و همین طور دونستن اینکه تو توی یک هچل بزرگ افتادی سکته کرد ... زویا فرهمند کجاست؟
    دیبا کف دستش را گذاشت روی پیشانی اش و سرش را تکیه داد به مبل: اینجا نیست
    انوری ایستاد مقابل دیبایی که نشسته بود و با کف دست پیشانی اش را فشار می داد: عکسا رو که فرستادم برای آنا .... با اون نامه ... خودش زنگ زد و گفت من می دونم اینا رو تو فرستادی
    - از کجا می دونست؟
    - چون توی نامه به ناتوانی کیا اشاره شده بود. ناتوانی جنسـ ـی. گفت این قضیه رو فقط چند نفر می دونستن و تنها کسی که از دونستنش بیشتر از بقیه سود می بره تو هستی ....
    راست نشست: من اونقدر دستپاچه بودم که ناخواسته اطلاعاتی رو توی نامه گنجونده بودم که خودم رو لو میداد
    پوزخند زدم: یکیش علاقه من به شادی بود نه؟
    دوباره چرخید طرف من: کیارش سربسته چیزایی به من گفته بود. روزنامه ها هم حرفایی زده بودن که من رو مطمئن میکرد این قضیه راسته. مخصوصاً اینکه میدونستم براش وکیل گرفتی. نجات اون دختر برای کی مهم بود؟
    انوری گفت: الان دلت گوشمالی میخواد؟
    حق داشت این را بگوید. فکم منقبض شده بود. اگر سست و خسته و از پاافتاده نبودم بعید نبود جوری فریاد بزنم که از ترس غش کند.
    دیبا گفت: من با آنا معامله کردم. بهش گفتم تمام این نقشه ها زیر سر شرکت یاسره ... همون جور که پدرم این فکر رو می کرد. خب ظاهراً همایون هم همین طور فکر می کرد ولی آنا باهوش بود. سرش توی کار بود و می دونست این ها همش توجیه توخالیه ولی به خاطر اون عکسا اونقدر نگران بود که براش مهم نبود بهش همچین دروغی بگم .... گفت نامه رو تحویل میده هرچند بعید میدونست فایده ای داشته باشه به خاطر حرفای ضد و نقیض داخلش ... ولی دیر شده بود. دیدن عکسا اونقدر دستپاچه اش کرده بود که نامه رو بی معطلی بدون اینکه به محتواش توجهی کنه به ... مهرداد و بعد به همایون نشون داده بود .... در واقع فردای روزی که نامه رو تحویل داد به این نتیجه رسیده بود که من فرستادمش و گفت ممکنه بی فایده باشه
    - کی نامه رو جعل کرده بود
    - نمی دونم. یکی که کارش جعل نامه است .... من فقط پول دادم ... پیدا کردنش با من نبود .... بالاخره همه ما برای وقت مبادا چند نفر داریم این کارها رو بسپریم دستشون
    - وقتی فهمیدین این کار بی فایده است بعد چه نقشه ای کشیدین؟
    - آنا قضیه رفتن زویا به زندان رو برای من گفت. ترجیح میداد زویا اول حذف بشه تا بعد یک فکری به حال متهم توی زندان بکنیم. که بعد قضیه دزدیدن شادی پیش اومد. آنا مطمئن بود زیر سر مهرداده ...
    - زویا فرهمند کجاست؟
    دیبا از جا بلند شد و در حالی که صدای پاشنه صندلش روی سنگ مرمر کف سالن منعکس می شد از ما دور شد. بی حال به علی گفتم: آنا کیا رو کشته نه؟ برای همین خودکشی کرد؟
    علی گفت: نه ... چرا باید این کار رو بکنه؟
    عصبی داد زدم: چون کیا رو کشته بود
    آمد طرفم و کنارم نشست. دست انداخت دور شانه ام: به من نگاه کن
    زل زدم توی چشم هایش. چند لحظه مکث کرد. بعد آرام گفت: اون سم قوی بود. چه آنا خبر میداد چه نمی داد کیارش میمرد
    درمانده نالیدم: ولی می تونست یک کاری بکنه
    علی کلافه آه کشید: حالا که همه چی تموم شده ... باز افتادی به آزار دادن خودت؟
    دیبا برگشت ... با یک دسته کاغذ ... گرفتشان سمت انوری و نشست روی مبل و آه عمیقی کشید. انوری کاغذها را زیر و رو کرد. پرسیدم: مدارک تشییع جنازه زویاست؟
    بعد بلند خندیدم.
    علی گفت: از ایران رفته درسته؟
    انوری به تایید سرتکان داد. بلند شدم ولی نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. علی کمک کرد همراهش بروم و دوباره عین علیلی که اختیار حرکاتش دست خودش نیست من را نشاند کنار دست انوری. یک مشت کاغذ بود که توی این وضعیت هیچی ازش نمی فهمیدم.
    دیبا گفت: من با زویا حرف زدم. پاش به خاطر اختلاس گیر بود. بهش پیشنهاد دادم از ایران خارجش کنم در عوض اونم هیچی راجع به قضیه زندان رفتن نگه. اما به آنا نگفتم که همچین کاری کردم. فکر کردم این قضیه رو مسکوت نگه دارم تا اگه لازم شد ازش استفاده کنم
    عصبی دستم را مشت کردم: که آنا رو بترسونی؟ واسه پیدا کردن شادی؟
    درمانده و غمگین به چشم هایم نگاه کرد. رقت انگیزتر از من هم آنجا کسی بود؟ چشم ازش گرفتم و به انوری نگاه کردم: الان کجاست؟
    علی کاغذها را گرفت و نگاه کرد: ترکیه البته به اسم پرنیان فرجی
    گفتم: خب برای اون بد نشد. حداقل از دست نامزد دیوانه اش راحت شد ...
    بی حال رو به دیبا گفتم: کمک کردی از دست ما هم فرار کنه ... آنا رو هم به حد مرگ ترسوندی ...
    - آنا؟
    - مرده
    چشم بست و با دست صورتش را پوشاند. به همان حال گفت: باید این قاتل رو پیدا کنیم
    انوری از جا بلند شد: شما فعلاً به فکر یه وکیل خوب باش
    نگران دست از صورتش کشید: شما نمی تونید من رو بندازید زندان ... من می دونم فراری دادن شادی کار شما بوده
    علی پوزخند زد: با کدوم شاهد؟
    در سکوت به صورت ما زل زد. شاهد حالا توی سردخانه خـ ـوابیده بود.
    انوری گفت: احتمالاً فردا باید برین آگاهی ... توصیه می کنم راجع به ملاقات ما حرفی نزنید چون پیدا شدن قاتل به نفع شما هم هست
    تند سر تکان داد و بعد گفت: دیگه چی رو نباید بگم؟ در ازای این همکاری ... چی به من میرسه
    انوری نفس گرفت: اون وقت شاید کاری کنم پرونده شما توی قضیه شرکت یاسر سبک بشه
    هراسان به انوری نگاه کرد: پرونده؟
    علی گفت: الان یه پرونده پر و پیمون توی آگاهی دارید. شما با کسایی شراکت کردین که به جاهای خطرناکی وصلن
    منگ بودم. نمی فهمیدم چی می گویند. انوری می دانست شرکت یاسر چه کوفتی هست؟
    گفتم: چی میگین؟
    هردوشان از جا بلند شدند. انوری گفت: بعد میگم
    علی بلندم کرد. هرسه مان رو به روی دیبا که منگ نشسته بود ایستاده بودیم. انوری گفت: جالبه که به خاطر نقشه های بلندپروازانه ات از رقیب غافل موندی ... فکر نمی کردی کیارش جفت گوش خودت داره نقشه زندگیت رو زیر و رو میکنه نه؟ دفعه دیگه اگر خواستی زرنگ بازی دربیاری حواست رو بیشتر جمع کن. تکیه کردن زیادی به بقیه نمیگذاره بفهمی یکی پشت سرت خنجر به دست واستاده، فکر میکنی پدرت احمقه و راه های میان بری که میره اشتباهه ولی خودت هم انگار .... همون کار رو کردی
    بعد گفت: بریم
    راه افتادیم به سمت در ولی دیبا همچنان ساکت نشسته بود و به شعله های آتش نگاه می کرد.
    توی آسانسور بودیم و آسانسور باز هم لِک لِک کنان پایین می رفت. حالا می دانستم فاجعه درست همان وقتی شروع شده که ما سرگرم ساختن کارگاه بوده ایم. آن قاتل لعنتی که حتی نمی دانستیم زن است یا مرد تصمیم گرفته ماجرای ساخته شدن کارگاه را به حشمت لو بدهد. حشمت برای مقابله مرسوله ای خریده و نگه داشته بی آنکه بداند دخترش با کسانی وارد معامله شده که اگر بفهمند این مرسوله وجود دارد شراکتشان را بهم می زنند. توی بازار رقابت حتی شرکای قدیمی هم به هم اعتماد ندارند و سلب اعتماد از کسی که تازه وارد شراکت شده یعنی شکست قبل از بازی. وقتی کیارش کشته شده قاتل به حشمت گفته که این قتل سازمان یافته است، چرا؟ چرا به خودش این زحمت را داده؟ فکرم کار نمی کرد.
    حشمت به همین خیال منتظر بوده تا بالاخره همایون کارگاه را راه بیندازد و بعد مرسوله را برای معامله وارد بازی کند. غافل از اینکه یکی دیگر با همان طرح ها مشغول ساختن یک گارگاه بوده است. دیبا یک جایی فهمیده چرا پدرش آن مرسوله را خریده و فکر کرده اگر ما این ماجرا را بدانیم حتماً برای قتل کیارش به سراغشان می رویم. حداقل مطمئن بوده که من کوتاه نمی آیم. وقتی عکس ها به دستش رسیده اند به این نتیجه رسیده که باهاشان یک معامله تازه ترتیب بدهد. این بار با رقیب قدیمی اش. آناهیتا ... به خیال خودش زرنگی کرده تا از پدرش حمایت کند. یک نامه جعلی پر از تناقض آماده کرده و همراه عکس ها برای او فرستاده .... چون مطمئن بوده آناهیتا هم مصرانه می خواهد قتل را گردن شادی بیندازد .... از کجا این را می دانسته؟ خب آن شبی که همراه خانواده فرحی میهمان ما بودند به این نتیجه رسیده، زن ها خوب می فهمند که هم جنسشان چه وقت مشغول نقش بازی کردن است. حمایت های عصبی آناهیتا از من جلوی همایون ... بعدش هم کاری نداشته ... کافی بود کسی را به عنوان جاسوس بفرستد تا مطمئن شود آناهیتا هم با دلایل خودش می خواهد شادی گیر بیفتد فقط خبر نداشته آن دلایل مـ ـستقیماً به خانواده شریف مربوطند. بعد هم آنا بهش زنگ زده و ترتیب غیب کردن زویا را داده اند. اما حشمت درست بعد از دیدن خبر کارگاه توی روزنامه از خود بی خود شده و به دخترش کل ماجرا را گفته و دیبا قانعش کرده که نقشه خرید مرسوله از اساس اشتباه بوده چون او خودش جزئی از همان شرکتی است که آن قاتل لعنتی مدعی بوده از طرف آنها آمده سراغش. بعد هم ماجرای نامه جعلی و غیب کردن زویا را گفته و دستی دستی پدرش را روانه بیمارستان کرده ...
    آسانسور باز شد. مغزم داشت منفجر می شد. علی زیر کتفم را گرفت: میبرمت خونه خودم
    فقط لبخند زدم. علی باید عکس ها را نشانم می داد. علی خیلی چیزها از ملاقات با آنا می دانست و باید همه اش را می گفت وگرنه مجبور بودم از شادی بپرسم.
    عین یک شیئی عتیقه روی مبل، توی خانه ای که مهرداد برای مامان و بابام گرفته بود در سه کنج سالن، درست کنار قاب عکسی که جای خالی ام را در نبودنم، برای مامان و بابا پر می کرد نشسته بودم و افراد خانواده ام زل زده بودند به من. دور تا دور سالن روی مبل ها و روی زمین. حتی بچه های سبحان هم تحت تاثیر بهت و حیرت بقیه ساکت پایین مبل پدرشان با چشمان خواب آلود زل زده بودند به من. ساعت چند بود؟ چشمم روی دیوارهای خالی خانه گشت. پنج صبح. درست از لحظه ای که اورژانس آنا را به بیمارستان رساند و علی هم همراهش رفت. درست از همان لحظه که انوری ... که حالا می دانستم کاراگاه خصوصی بوده ... مگر توی ایران هم همچین چیزهایی بود؟ .... به من گفت هیچی درباره جاهایی که بوده ام نگویم و هرچی گفتند فقط یک گلمه بگویم: نمی دانم .... درست در همان خانه ای که مامان آنا می خواست برود بیرون و انوری مانعش شد، مادری که بالاخره گریه می کرد و می خواست پیش دخترش باشد .... دلش برای آنا سوخته بود؟ نگران بود نکند برنگردد؟ آن جور که ضجه می زد و نگران بود انگار حس می کرد دخترش برای همیشه رفته است ... چرا انوری این قدر بی رحم بود و نمی گذاشت مادر آنا حتی از جلو چشمش جم بخورد؟ مگر او چه کار بدی کرده بود؟ درست از همان لحظه های پر از آشوب فقط به یک چیز فکر می کردم. بلند شوم و از خانه بیرون بزنم. یک ماشین بگیرم و برگردم جایی که می شناختم. خانه.
    ولی انوری مدام توضیح می داد که باید بگویم من نمی دانسته ام کجا هستم. اما نمی خواستم یک بازپرسی دیگر را از سر بگذرانم. دلم نمی خواست برگردم زندان و همین باعث گریه ام شده بود. انوری اما تحت تاثیر گریه هایم قرار نمی گرفت. فقط توضیح پشت توضیح و وسط حرف هایش همین که مادر آنا می خواست از جایش تکان بخورد سرش داد می کشید. حتی من هم می ترسیدم....بعد اتاقک هایی که اولین بار نمی دانستم قرار است من را توی چنین دست اندازی بیندازند. این بار آماده و باتجربه مقابل بازپرس ها نشستم و شانس دیگری هم که داشتم حضور ماجدی بود. او هم کنارم بود تا بهشان گوشزد کند به هردلیلی که من در مسیر رفتن به دادگاه دزدیده شده ام تقصیر از من نبوده بلکه آنها اشتباه کرده اند و عجیب اینکه انگار خودشان هم دیگر نمی خواستند قضیه را یک فرار حساب کنند. شاید به این خاطر که بالاخره یک جواب برای همه سوالاتشان پیدا شده بود. حالا یک نفر دیگر بود که تمام تقصیرها را گردن بگیرد: آناهیتا دادخواه. حتماً بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شود همه این روزهایی را که من گذراندم از سر می گذراند. مهرداد باید کمکش کند. اصلاً حالا بیشتر از قبل عذاب وجدان دارم. مهرداد گفت مشکلشان به من ربطی ندارد ولی حالا که من هم چیزهایی درباره آنا می دانم پس مشکل آنها مشکل من هم هست. شاید هم باید خودم را کنار بکشم تا مهرداد به زنش کمک کند و برگردند توی زندگیشان ... شادی؟ ساکت باش. من ... من ... من مهرداد را دوست دارم و از اینکه بدانم می خواهد به آنا کمک کند حسودی ام می شود ولی فرار کردن از عذاب وجدان دائمی بهتر است. وقتی آدم از نزدیک مردن یکی را ببیند. وقتی آدم با کسانی زندگی کند که بداند مرگشان حتمی است و ممکن است فردا نباشند مثل اختر، مثل محبوبه و مثل همه هم بندی هایم توی بند «لعنتی ها» آن وقت همه چیز برایش فرق می کند. من مطمئنم که دیگر آن شادی خوشحال و بی غم قبل از زندان نخواهم بود، همان طور که می دانم بیشتر از همه آدم هایی که حالا دورم را گرفته اند بیشتر قدر زندگی را خواهم دانست.
    بابا برای صدمین بار من را توی آغـ ـوشش فشرد و من آنقدر آغـ ـوشش را بوییدم که مثل یک معتاد از یک مخدر قوی آرام شوم. مامان بیشتر از هر وقت دیگری گریه کرده و آنقدر قربان صدقه ام رفته که فکر کنم هنوز ترس غیب شدنم توی ذهنش قوی و پررنگ است. انگار می ترسد دوباره غیب بشوم و نتواند به اندازه کافی دوستم داشته باشد.
    چقدر خوب است که کنارشان هستم و می توانم مثل یک بچه نابالغ زیر بال و پرشان قایم شوم و خیالم راحت است که لازم نیست محبتشان را گدایی کنم. طفلک آنا.
    مامان و بابای من درس نخوانده اند، پولدار هم نیستند ولی به جای همه چیزهایی که اگر داشتم ممکن بود خوشبخت باشم تا توانسته اند محبت خرج کرده اند تا یک چیزی بالاتر از خوشبختی داشته باشم. خوشبختی و آرامش.
    - شادی مامان می خوابی؟ فردا باید ببریمت یه دکتر خوب ...
    به دور و برم نگاه کردم. همه رفته بودند؟ هیشکی نبود. کی رفتند؟ چرا من نفهمیدم؟
    به چشم های متورم مامان و صورت تکیده بابا نگاه کردم. من هم به اندازه آنها از این همه تغییر متعجب بودم. مثل آنها که باورشان نمی شد آن دختر تپل تبدیل شده باشد به یک جوجه باران خورده. این را خاله مه لقا گفت. پشت بندش هم اضافه کرد: به خودت برس خاله جان نیفتی روی دستت مادرت
    بابا پیشانی ام را بـ ـوسید و دست های نیرومند و مطمئنش را پشت شانه ام گذاشت: بیا بابا جون
    بهش تکیه کردم و همراهشان رفتم توی اتاق خواب. مامان روی زمین جا پهن کرده بود. سه بالشت کنار هم. قرار بود امشب لوس ترین دختر دنیا باشم و توی آغـ ـوش آنها بخوابم. اشکم راه افتاد. باورم نمی شد همه چیز تمام شده باشد. مامان هم گریه کرد ولی بابا گفت: گریه برای فردا. الان باید بخوابی
    صدایش می لرزید. خودش هم دلش گریه می خواست. خوابیدم روی بالشت و هردوشان دو طرفم نشستند. مامان موهایم را ناز کرد و بابا دستم را گرفت. چراغ خاموش بود.
    - نمی خوابین؟
    هردوشان با هم گفتند: چرا چرا
    کنارم دراز کشیدند. دست هایم توی دستشان بود و چشم بستم. صدای خس خس سیـ ـنه بابا و نفس های منقطع و گرفته مامان به خاطر گریه زیاد نمی ترساندم و این عجیب بود. حالا حتی این صداها هم امنیت خاطر بودند. مهرداد الان کجا بود؟ تنها بود؟ خدا کند علیرضا بهش نگوید آنا چی گفته. بعد دوباره از هم جدا می شوند؟ بعد از آن حرف ها توی زندگی مهرداد یا جای علیرضاست یا جای آنا. دلم برای علیرضا می سوزد. دوستش را از دست می دهد. شاید هم مهرداد آنا را کنار بگذارد. شادی بخواب. فردا ... فرداست. ببین الان کجایی. این باید خیلی مهم تر از هرچیزی باشد. چشم بستم و خوابیدم ولی فکر نکنم خوابم عمیق بود. توی خواب و بیداری بودم و خدا می داند چندبار در جایم غلتیدم و ناله کردم و از خواب پریدم. در خواب و بیداری فقط دست های نـ ـوازشگری که روی پیشانی و موهایم کشیده میشد مطمئنم می کرد همه چیز تمام شده است و باز کمی ناهشیار می شدم و دوباره خوابها مثل امراض مسری خوابم را آلوده و ترسناک می کردند.
    «آهن کهنه ... خرده ریز خونه ... وسیله دست دوم .... خریداریم .... آهن کهنه ... » این صدای وانت هایی است که آشغال های مردم را می خرند ... هروقت خانه خاله مه لقا بودیم صبح اول وقت این صداها بیدارمان می کرد. خانه خودمان ولی ... کمتر از این خبرها بود. حالا در خانه ای بیدار شده بودم که هم مال ما بود و هم نبود. حالا با صدای یک وانتی از خواب بیدار می شدم و انگار که یک صبح معمولی داشت آغاز می شد. باید از مامان می پرسیدم موعد اجاره این خانه کی تمام می شود. بابا حالا خیالش راحت است که من هستم و مطمئنم در اولین فرصت از این خانه عاریتی بیرون می رویم. باید حتماً یک بار برویم خانه همایون خان و من کتابهای محبوبم را هم بردارم. چشم باز کردم و از دیدن سه کله ی سه رنگ روی بالشتم لبخند زدم. جیرجیر، جوجو و جی جی داشتند نگاهم می کردند. دست سالمم را بالا آوردم و هرسه تاشان با تعجب نگاهم می کردند.
    گفتم: سلام ... منو شناختین؟
    ولی هیچی نگفتند. ساکت با چشم های گرد شده نگاهم کردند. شاید هم دیگر قرار نبود حرف بزنند. من روزها با هرسه تاشان حرف می زدم. برایشان خاطره می گفتم. گاهی هم درد و دل می کردم حالا همه این کارها کمی عجیب به نظر می رسید. انگار قرار نبود دیگر با من حرف بزنند. آیا این همیشگی بود یا چون مدت زیادی کنارم نبودند نمی توانستم حرف را از نگاهشان بخوانم؟ بردمشان کنار لـ ـبم و بـ ـوسیدمشان. بعد چشم باز کردم و دوباره نگاهشان کردم. هیچ کدام تغییر نکردند. هنوز هم متعجب بودند. آه کشیدم. زندگی ام در حال تغییر بود. خیلی چیزها در نبود من تغییر کرده بود ومن از این خیلی چیزها جا مانده بودم. یا باید خودم را می رساندم و با تغییرات هماهنگ می شدم یا ...
    - نه منتظر می مونم بیدار بشه
    توی تشک نشستم. این صدای علیرضاست. قلـ ـبم مثل تمام این چند ماه که از شنیدن یا دیدن اتفاقات غیرمنتظره بنای تند تپیدن گذاشته، دوباره می لرزد. هنوز خیلی چیزها حل نشده باقی مانده اند. این اضطراب نشانه ی خوبی نیست. مامان را صدا زدم و او پا به دو به اتاق آمد.
    لبخند روی صورتش بود ولی چشم هایش نگران بودند. گفتم: دوست آقای دولتشاهه؟
    - آره مادر دوست مهرداده باهات کار داره
    - چی...کار؟
    - نمی دونم ... میگه باید با خودت حرف بزنم ولی نترس ... بابات هست
    لبخند زدم. خوشحال بودم که بی پناه نیستم. نشست کنارم و دوباره بـ ـوسیدم: دورت بگردم ... بذار کمکت کنم بری حموم. نشسته ... کاری نداره که ... تو حموم کن ... صبحونه بخور بعد میبینیش
    - نه دیروز آنا حالش خیلی بد بود. باید ببینم ...
    مامان دستم را آرام فشار داد: فدای سرت. این همه تو اذیت شدی اونا دلشون سوخت؟ ولش کن
    چند ثانیه نگاهش کردم. بلند شد و برس را آورد: حداقل موهات رو شونه بزنم
    - خودم ...
    - بیخود ... نمی خوام انگشت تکون بدی. خودم هستم ... نمردم که
    تا بخواهم چیزی بگویم آرام آرام مشغول شانه زدن موهایم شد. می دانستم دل توی دلش نیست بهش بگویم این همه مدت کجا بوده ام ولی این را هم می دانستم که نمی خواهد با پرسیدن این چیزها ناراحتم کند. مامان هم تغییر کرده بود. دیگر مثل گذشته کنجکاو نبود.
    - مهرداد هم تو رو دید این چند وقت؟
    ولی خب انگار بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمی کردند. مثلاً اینکه مامان حس کرده بود مهرداد من را دوست دارد و می خواست مطمئن شود که من هم می دانم یا حتی بیشتر... ولی الان در وضعیتی نبودم که بخواهم درباره این مساله حرف بزنم. مخصوصاً اینکه مهرداد نیامده بود اینجا.
    گفتم: نه
    موهایم را بـ ـوسید و آرام آرام مشغول بافتنش شد. موهایم حالا کمی بالاتر از شانه هایم بود. کارش که تمام شد گونه ام را از عقب بـ ـوسید و گفت: باید چنددست لباس هم بخریم برات
    بعد بلند شد و از توی کمد یکی از لباس های خودش را درآورد. یک پیرهن بلند که حالا نه اندازه من بود و نه خودش. گفتم: گشاد نیست زیادی؟
    خندید و به لباس خوابی که دیشب به من پوشانده بود نگاه کرد: بعضِ اینه
    راست می گفت. وقتی بالاخره با وثیقه ای که ماجدی آورده بود آزاد شدم توی خانه همه خانواده خاله مه لقا منتظرمان بودند. ماجدی واقعاً کارش خوب بود. مجبورشان کرد هرچی می خواهند بپرسند و هرکاری می خواهند بکنند همان شب انجام بدهند چون انگار این آخرین حـ ـلقه ماموریتش بود که من را به سلامت برگرداند پیش خانواده ام. با آن پیرهن و شلوار درب و داغان و مانتوی گل و گشاد ... شبیه فراری ها شده بودم.
    مامان کمک کرد پیرهنش را بپوشم و بعد گفت: اول صبحونه بخور ... نمی خواد بیای بیرون ...
    تند تند مشغول جمع کردن تشک ها شد. بابا را بلند صدا زد و او هم بی معطلی آمد. نگاهم کرد و خندید: به به دختر خودم ... خوب خوابیدی بابا؟
    رفتم جلو و بغـ ـلش کردم. دستم را حـ ـلقه کردم دور کمـ ـرش و سرم را گذاشتم روی سیـ ـنه اش. بابا با کف دست روی سرم کشید و پیشانی ام را بـ ـوسید. مامان با صدایی که نشان می داد دوباره آماده گریه کردن است گفت: سینی صبحونه اش رو بیار بچم ضعف داره
    بابا من را به خودش فشار داد: چشم چشم
    ولی من ازش کنده نمی شدم. دلم می خواست تا ابد همانجا بمانم. مامان گفت: خودم میارم
    رفت بیرون. بابا گفت: بسه بابا جان فرار نمی کنم
    دست هایم شل شدند. سرم را بالا گرفتم و بهش لبخند زدم. همراهش رفتم و لبه تخـ ـت نشستیم. نگاهی به دستم انداخت و گفت: دکتر باید ...
    - بابا این آقا چکارم داره؟
    بابا صاف نشست: هیچی بابا جان اومده حالت رو بپرسه
    طرز نشستنش و لحن حرف زدنش نگرانم می کرد. بی آنکه نگاهش کنم گفتم: برای آنا اتفاقی افتاده؟
    آه کشید و قلب من همراهش فرو ریخت. نگاهش کردم ولی نشد چیزی بگویم چون مامان با یک سینی وارد اتاق شد و بابا بلند شد تا سینی را بگیرد. مامان دستپاچه لبخند زد. مطمئن بودم اتفاق بدی افتاده وگرنه چرا به جای مهرداد دوستش آمده بود؟ حالا بعد از این اتفاقات و تمام کارهایی که مهرداد برایم کرده بود، آمدنش به خانه مان آن هم بی خبر نباید مشکلی درست می کرد. پس اگر نیامده بود یعنی ...
    - بیا قربونت برم
    به لقمه توی دست مامان نگاه کردم. بعد به سینی رنگارنگی که جلوی پایم گذاشته بود. بی اختیار خندیدم: مامان می خوای دوباره چاق بشم؟
    بابا گفت: ها بله
    بیشتر ذوق کردم. این «ها بله» گفتن را چند وقت بود نشنیده بودم؟ برایم هلیم خریده بودند. حتی یک کاسه بزرگ سالاد میوه هم کنارش گذاشته بودند چون می دانستند چقدر دوست دارم. لقمه را جویدم و فرو دادم. خوشمزه بود ولی هنوز ته دلم نگران بودم. نمی خواستم فکر کنم آنا ... فرصت نمی دادند حرف بزنم. نوبتی لقمه می گذاشتند توی دهانم و پشت بندش آب میوه .... لقمه ششم را که فرو دادم سرم را عقب کشیدم: سیر شدم
    - همین؟
    هردوشان با هم پرسیدند.
    گفتم: دل درد میگیرم
    مامان اصرار کرد: نمی گیری
    ولی بابا گفت: بذار یواش یواش ... اشتهاش باز میشه
    گفتم: بریم بیرون؟ اون آقا ...
    بابا بلند شد: بریم
    باز دست گذاشت پشت شانه ام و همراه هم بیرون رفتیم. علیرضا با دیدنم از جا بلند شد. از راهرو رد شدیم و جلو رفتم: سلام
    - سلام، خوبید؟
    سر تکان دادم: بله ممنون
    رو کرد به بابا و گفت: اجازه میدین حرف بزنیم؟
    - بفرمایید
    آرام دستش را از پشتم برداشت. رفتم جلو و نشستم روی مبل رو به رویش. بابا رو به مامان کرد و گفت: چایی بیارم؟
    هردوشان نگاهی با هم رد و بدل کردند و رفتند توی آشپزخانه که خیلی هم از ما فاصله نداشت. علیرضا آمد و روی مبلی نزدیک تر به من نشست و لبخند زد: خوشحالم که آزاد شدین
    - ممنون ... آناهیتا خوبه؟
    پلک زد و سر تکان داد و بعد به مامان و بابا که پشت کانتر آشپزخانه مثلاً سرگرم بودند نیم نگاهی انداخت: خوب میشه
    - چش شده بود؟ مسموم شده بود نه؟
    - نمی دونم ... شاید ... دکتر ماجدی کارهای حقوقی لازم رو انجام میده احتمالاً چندبار دیگه هم باید برین ... برای ادای شهادت و ...
    سر بلند کرد و زل زد توی چشم هایم: مهرداد نمی دونه من اومدم ملاقات شما
    صدای تلق و تلوق استکان ها متوقف شد. قلـ ـبم به تپش افتاد. حتی علیرضا هم متوجه شد مامان و بابا گوش به زنگ شده اند. گفت: آقای دولتشاه ... نمی دونه بین ما ... یعنی من و خانمش چه حرف هایی رد و بدل شده ...
    بی اختیار برگشتم و به مامان و بابا نگاه کردم. بعد برگشتم طرف علیرضا: بله متوجهم
    تند سر تکان داد. می خواستم با علی خصوصی حرف بزنم برای همین رفتم توی آشپزخانه و به مامان و بابا نگاه کردم: عیب داره من و ایشون یه کمی با هم حرف بزنیم ...
    سرم را پایین انداختم. بابا گفت: نه چه عیبی داره ...
    بعد رو کرد به مامان: بیا اعظم
    در سکوت رفتند توی اتاق و در آرام بسته شد. برگشتم توی سالن. علیرضا گفت: ممنون ... نمی دونستم چطور میشه تنها با شما حرف زد .... باید ...
    حرفش را قطع کردم: آنا چطوره؟ چرا حالش بد شد؟
    در سکوت زل زد به چشم هایم. چشم هایش غمگین بودند. بی اختیار دست گرفتم جلوی دهنم. با چشم های از حدقه درآمده.
    آرام گفت: این تقصیر شما نیست. باید بدونید
    اشکم داشت راه می افتاد. تند تند پلک زدم. آرام گفت: پدرتون اصرار داشتن به شما چیزی نگم ... درک می کنم ... می دونم دوره بدی رو می گذرونید ولی خب ...
    گیج بودم. آنا مرده بود؟ باورش سخت بود. سعی کردم خودم را کنترل کنم. گفتم: مهرداد حالش خوبه؟
    سر تکان داد: نمی دونم ... اونم دوره بدی رو گذرونده و احتمالاً یه دوره سخت تر در پیش داره
    بعد دوباره زل زد توی چشم هایم: نمی خوام با اون حرفا بدتر هم بشه ... می دونید که منظورم به کدوم حرفاست
    نتوانستم توی چشم هایش نگاه کنم. سرم را پایین انداختم. هنوز از درک خبری که به من رسیده بود عاجز بودم. آنا مرده بود. آنا مرده بود.
    - میشنوین خانم بهشتی؟
    تند سر تکان دادم.
    همان طور آرام و غمگین ادامه داد: اگر آنا زنده بود خب هیچ وقت همچین درخواستی از شما نمی کردم. اون وقت مهرداد حق داشت بدونه که چی شده ولی حالا دیگه ... گفتنش بیشتر ضرر داره ....
    باز سر تکان دادم. مهرداد زنش را از دست داده بود؟ حالا دوستش آمده بود و می خواست من دهنم را گل بگیرم و نگویم زنش عاشق دوستش بوده؟ خب راست می گفت. مهرداد به اندازه کافی بدبختی داشت.
    درمانده با چشم های اشک آلود گفتم: حالش خوبه؟
    دست کشید روی موهایش: خوب میشه ... فقط زمان میبره
    - بهش زنگ بزنم؟
    - نمی دونه من اینجام و اجازه بده خودش تصمیم بگیره ... راجع به اینکه کی بیاد و چطور بهت خبر بده ...
    ساکت ماندم. گفتم: مهرداد به من کمک کرده ... نمی خوام تنهاش بگذارم ... نمی خوام فکر کنه حالا که قاتل ... قاتل کیه؟ دیبا رو دستگیر کردین؟
    - نه
    - نه؟!
    - هنوز خیلی چیزا معلوم نشده ...
    - من دلم نمی خواد مهرداد فکر کنه تو این شرایط تنهاست
    لبخند زد: اون همچین فکری نمی کنه ... ولی من دوستم رو بهتر میشناسم. ممکنه زنگ زدن شما به جای کمک کردن بهش بیشتر اذیتش کنه
    زل زد به چشم هایم. سعی کردم بفهمم معنی حرفش چی هست. اشکم را پاک کردم. آرام گفتم: نمی خواد منو ببینه؟
    هیچی نگفت. آه کشیدم و به پنجره پشت سرش نگاه کردم: باشه
    - ببین
    نگاهش کردم.
    خم شد جلوتر: این هیچ ربطی به تو نداره ... یعنی میگم اگه نخواد تو رو ببینه مـ ـستقیماً دلیلش تو نیستی .... شرایطی که داره ...
    - می فهمم ... حق داره ... زنش رو تازه از دست داده .... به هرحال با هم خاطره هایی داشتن .... شاید این طوری بهتر باشه ... شاید اگه توی دست و پای هم نباشیم بهتر باشه
    لبخند زد: اما اگر تصمیم گرفت تو رو ببینه ... حتی اگه طول بکشه که تو دلخور نمیشی؟ با توجه به این حرفایی که زدم
    - نه ... بچه که نیستم
    صاف نشست: خوبه ... روی قولت حساب می کنم ... اگه چیزی پرسید اون قسمت از حرفای آنا رو فاکتور بگیر
    سر تکان دادم: امیدوارم مامان آناهیتا ... یا باباش چیزی نگن
    - اونا بازداشت هستن ... میخوام سعی کنم یک جوری بیان بیرون
    - باورم نمیشه ... چطور ... چطور ... به خاطر اون قرصه بود؟ برای همین دوستتون با مادرش بد رفتاری کرد؟
    آه کشید: درک کردن همچین آدمایی راحت نیست ولی بیا فرض کنیم مادرش فکر کرده داره به دخترش کمک می کنه
    چشم هایم گرد شد. چطوری کشتن بچه اش کمک حساب میشده؟
    تعجبم را که دید ادامه داد: اونا رابطه شون هیچ وقت طبیعی نبوده ... آناهیتا خیلی وقت بود باهاشون کاری نداشت. شاید از وقتی نوجوون بود. یه مدت با عموش زندگی میکرد. از وقتی هم دانشگاه قبول شد خونه گرفت و تنها بود. اون رو با خودت مقایسه نکن
    به خودم جرات دادم و پرسیدم: دوستش داشتی؟
    سری به تاسف تکان داد: نه
    - ولی خیلی به شما اعتماد داشت. من این چیزا رو خوب میفهمم
    - اگر هم دوستش داشتم مث یه دوست ... بوده ... من هیچ وقت به دایره زندگی خصوصیش نزدیک نشدم. وارد شدن به دایره خصوصی همچین آدمایی اونم وقتی بهت حسی دارن خیلی خطرناکه ...هم به خودشون و هم به بقیه آسیب می زنه
    از جا بلند شد: من یک بار تجربه اش کردم و نمی خواستم دوباره تجربه اش بکنم
    من هم بلند شدم: ولی شما اون رو به دوستتون پیشنهاد کردین
    سر تکان داد: به عنوان همکار .... به عنوان همکار پیشنهادش کردم ... بقیه تصمیم با خودشون بود
    - شما اونقدر میشناختیش که بدونی اون آدم ...
    - من به مهرداد گفته بودم همه چی رو ... ولی اون غده ... وقتی بخواد کاری بکنه میکنه تو که باید این اخلاقش رو خوب شناخته باشی
    سر تکان دادم. لبخند زد: مامان و بابا رو صدا میکنی؟
    نگاهش کردم ولی چیزی که توی ذهنم بود را نگفتم. چرخیدم طرف راهرو و مامان و بابا را صدا زدم. نگران نگاهم می کردند. ازشان ممنون بودم که آنقدر من را عاقل می دیدند که نگران تنها صحبت کردن من با یک غریبه نباشند. انگار آنها هم حس می کردند که من بزرگ شده ام و حتی با این که تازه از بند مصیبت خلاص شده ام ولی می توانم علاقلانه فکر کنم و تصمیم بگیرم.
    آمدند جلو و علیرضا گفت: ببخشید مزاحمتون شدم. برای دادگاه باید یک چیزهایی رو با دختر خانم هماهنگ می کردم
    هیچی نگفتند و به تکان دادن سر اکتفا کردند. موقعی که می خواست بیرون برود مامان گفت: به آقای دولتشاه سلام برسونید
    علی نیم نگاهی به من انداخت و گفت: اگه اجازه بدین ایشون ندونه من اینجا بودم
    مامان بی اختیار گفت: چرا؟
    بابا گفت: چشم
    علی رفت و من تنها ماندم. به مامان و بابا نگاه کردم. بابا گفت: خدا بیامرزدش
    مامان فقط آه کشید.
    گفتم: من خوابم میاد
    دنبال سرم آمدند توی اتاق و شروع کردند به دلداری دادن من. توجیه کردن و کلی چیز دیگر که نشنیدم. داشتم به آنا فکر می کردم. به مهرداد و به حرف هایی که علی زده بود. خوابیدم روی تخـ ـت و چشم بستم تا بالاخره مامان و بابا ساکت شدند. آرام گفتم: بعدش کلی حرف می زنم ... الان بخوابم
    هیچی نگفتند. چند دقیقه کنارم نشستند و نـ ـوازشم کردند و بعد آرام از اتاق بیرون رفتند و من را با فکر درهم و برهم و شلوغم تنها گذاشتند.

    آخرین نفر هم دست داد و رفت. مقبره خانوادگی خالی شد. من ماندم و دو قبر که به خاطر یکیش تا مرز جنون رفته بودم بودم و آن یکی ... سه روز بیشتر از مرگش نگذشته بود. هنوز زود بود راجع به احساسم درباره مرگ آناهیتا فکر کنم. هنوز قاتل لعنتی آزاد می چرخید. علیرضا برگشت توی مقبره. نگاهش کردم: ممنون
    نشست لبه دیواره آجر سه سانتی مقبره و دستهایش را توی هم قفل کرد: واسه ی؟
    نشستم کنارش و آه کشیدم: اگه تو و اون رابط های رنگارنگت نبودن آنا به این زودیا آروم نمی گرفت
    دست هایش را ستون کرد پشت سرش و سر چرخاند طرف من: وقتی واسه بیرون آوردن شادی ازشون استفاده کردم خب یه کمش هم حق آنا بود که زودتر بره توی آرامگاه ابدیش ... نبود؟
    سری به تایید تکان دادم. اگر علی نبود، شاید پروسه بیرون آمدن آنا از پزشک قانونی و بعد روی روال انداختن کارها خیلی بیشتر طول می کشید. اگر علی نبود شادی همان شب آزاد نمی شد. گیرم که ماجدی با یک پرونده گنده مدرک و سند و وثیقه یک لنگه پا جلوی آگاهی بست نشسته بود.
    پرسید: نمی خوای بهش زنگ بزنی؟
    سرم را تکیه دادم به نرده های مقبره و چشم بستم: نه الان
    - چرا؟
    خودم هم نمی دانستم چرا. دوستش داشتم ولی یک چیزی مانعم می شد. یک چیزی مثل یک حفره سیاه که بین من و او افتاده بود و می ترسیدم بهش نزدیک بشوم. می ترسیدم بروم اما قبل از اینکه بخواهم به شادی برسم داخل آن حفره بلعیده شوم. حس خوشایندی نبود ولی دست من هم نبود. باید می گذاشتم تا التهاب این اتفاقات فروکش کند و بعد ببینم چه کار باید بکنم. خودش هم که زنگ نزده بود. خب لابد فهمیده آنا مرده است و ... حداقل باید زنگ می زد حالم را بپرسد. اگر زنگ می زد جوابش را می دادی؟ آره ... نه ... نمی دانم.
    - نمی دونم علی گیجم. انوری کجاست؟ دنبال گرفتن ترفیع؟
    طعنه ام را گرفت و لبخند زد: مگر قاتل رو گرفته که ترفیع بگیره
    شانه بالا انداختم: همه کاسه کوزه ها که سر آنا شکست ... دوستای عزیزت توی آگاهی هم که اونقدر درگیر معمای شرکت یاسر بودن که ...
    از جا بلند شد: فرض کن اونا هم مث همایون دنبال قاتل توی اون شرکت میگشتن ... به هرحال باید بهشون حق بدی
    دست دراز کرد: بلند شو
    دستش را پس زدم و بلند شدم و مقابلش ایستادم: چرا؟
    دست کشید پشت سرش: چون اونا از خیلی چیزایی که بین شما اتفاق افتاده بود بی خبر بودن
    پوزخند زدم: خوبه اسمشون روشونه ... آگاهی ... اون همه دفتر و دستک ... حتماً می دونن که وقتی میان تحقیق میکنن معمولاً خیلی ها واقعیت رو نمیگن ... نمی دونن؟
    سر تکان داد: الان می خوای دق دلی نبودن انوری رو سر من خالی کنی
    راه افتادم به سمت خروجی مقبره: نه ... تو مگه پلیسی؟
    همانجا ایستاده بود. جلوی در متوقف شدم: نمیای بیرون؟ میخوام در رو قفل کنم
    پا تند کرد و از کنارم گذشت. پشت سرم ایستاد و من در را روی هم انداختم. برای بار آخر به دو قبری که پر شده بود نگاه کردم. همایون همه را دعوت کرده بود خانه مان. قاعده اش این بود که پدر و مادر آنا این کارها را بکنند ولی وقتی آنها درگیر جواب پس دادن به پلیس های آگاهی بودند و از این طرف آنا عروس او حساب می شد ... همین حالا شایعه ها پراکنده شده بود. با اینکه قاتل هنوز پیدا نشده بود اما همه مطمئن بودند که آناهیتا قاتل بوده است. این میهمانی دهنشان را می بست. می آمدند و دور هم می نشستند و قیافه غم زده به خودشان می گرفتند و با ما همدردی می کردند. بعد توی خلوت راجع به اتفاقاتی که افتاده بود با هم حرف می زدند. به شایعه ها پر و بال می دادند و برای چندمین بار مهر تایید می زدند بر قاتل بودن آنا. تنها مزیت این میهمانی این بود که شایعه ها در حد شایعه باقی می ماندند و کسی جرات نمی کرد مـ ـستقیم راجع به آن از ما چیزی بپرسد و آبروی خانوادگی همایون حفظ می شد. حتی اگر خودم پیشنهاد خاک کردن آنا را توی مقبره نمی دادم همایون خودش دست به کار می شد تا آبروی رفته را این طوری به جوی برگرداند. حتی ناهید هم با این کار مخالفتی نکرد. انگار او هم باور نداشت آناهیتا قاتل باشد. اگر قاتل قبل از مرگ آنا پیدا می شد آن وقت یک مخالفتی می کردند. هم ناهید و هم همایون.
    علی دست گذاشت روی شانه ام: امشب مهمونی کیا دعوتن؟
    آه کشیدم: حشمت که هنوز بیمارستانه ... دیبا هم که لابد مشغول پاک کردن رد پای خودش از پرونده برادران قاچاقچی توی شرکت یاسره و عمراً پیداش بشه ... فرحی هم که هنوز فکر می کنه همایون و فروتن هردوشون با هم نقشه کشیدن و سرش کلاه گذاشتن و نمیاد ... می مونه چندتا آشنای دیگه
    راه افتادیم به طرف پیاده رویی که به خروجی قبرستان می رسید. در سکوت قدم می زدیم. هوا سرد و غم انگیز بود. به درخت های باران خورده نگاه کردم. یک چیزی توی دلم خالی بود. علی گفت: فکر کنم به همین زودیا باید برگردین اینجا
    متعجب نگاهش کردم: چیه نقشه قتل منو کشیدن؟
    غمگین خندید و سر تکان داد: نه واسه حشمت میگم
    سر تکان دادم: اگه بفهمه دخترش چه گندی کاشته بعید نیست
    انوری میگفت این شرکت گردن کلفت که به قول خودش به جاهای خطرناکی وصل بود قرار بوده با امتیازات ویژه اش کاری کند که بازار مسکن دچار التهاب شود. قرار بوده با قراردادهای گنده مصالح ساختمانی وارد کند ... البته نه از گمرک ... از راههای دیگری که قابل کنترل نباشند یا حداقل اجازه کنترل آن دست خودشان باشد....این جوری قیمت تمام شده برایشان خیلی خیلی کمتر در می آمده .... بعد مصالح را با قیمت پایین بریزند توی بازار .... قیمت خانه این جوری یک تکان اساسی می خورده ... بازار سرمایه از بازار دلار می کشیده سمت ساخت و ساز .... دلار پایین می کشیده و آنها فرصت می کردند با خیال راحت جیب هایشان را پر از دلار بکنند .... پشت بندش قیمت خانه را با فرمول های خودشان بالا می کشیدند و دوباره سرمایه های سرگردان برمی گشته توی بازار دلار و قیمت دلار بالا میکشیده و آنها هم با خیال راحت می توانستند دلارهایی را که خریده بودند بفروشند .... این وسط مهم نبود چند تولید کننده زمین می خورد .... چند تاجر مصالح ورشکسته می شد ... چند کارگر ساختمان بیکار می شد .... گرانی تورم کمـ ـر چند خانواده را می شکست ... هیچی این وسط مهم نبود. فقط جیب آنها مهم بود که چاق تر و سنگین تر می شد.
    پوزخند زدم: مسخره اس که فکر کنم قتل کیارش به این پرونده بزرگ ربط داشته
    دست کشید روی شانه ام: منظورت اینه که این پرونده رو بهونه کردن که دنبال قاتل کیا نگردن؟
    نفسم را عمیق بیرون فرستادم: غیر از اینه؟ تازه چه فایده که به خاطر این پرونده کیارش رو بیخیال شدن؟ وقتی نمی تونن بهشون دست بند بزنن؟ می تونن؟
    ایستاد و زل زد توی چشم هایم. ته چشم هایش غم موج می زد: ما باید کار درست رو بکنیم بقیه اش به ما ربط نداره
    سر گرفتم سمت آسمان: به کی ربط داره؟ اون بالایی؟
    - اگه بهش اعتقاد داشته باشی شاید ... به هرحال وقتی یه سیستم بیماره دو نفر هم که داخلش سالم باشن میشن مانع .. دست انداز .. اون وقت جریان فاسد کندتر می چرخه توی رگهای مملکت ... ولی وقتی فکر کنی چون بقیه ذاتشون خرابه تو هم باید بیخیال بشینی خب چه فرقی بین تو و اون بقیه هست؟
    - فرقش اینه که اونا به یه نون و نوایی میرسن حداقل ... ولی سر من بی کلاه می مونه ... این جوری فلسفه خوب بودن هیچ سودی نداره
    سیـ ـگاری از جیبش در آورد و مقابل چشم های متعجب من آتش زد: اینم حرفیه ... به هرحال همه نمیشن گاندی .... روحت باید خیلی بزرگ باشه که بتونی ایثار کنی و فقط به فکر سود و زیان خودت تنها نباشی
    دود سیـ ـگار را بیرون فرستاد.
    دست کردم توی جیبم: فکر کردم الگوهای زندگیت ایرونی باشن
    پک دیگری به سیـ ـگارش زد: خب ایرونی هاش رو تو خوب نمیشناسی وگرنه مث گاندی خیلی سراغ دارم مثال بزنم ... اسمشون هم سر در خیلی از کوچه ها و خیابونا زده شده ... کافیه یه کم دقیق تر نگاه کنی
    - یه نخ هم بده به من
    پاکت سیـ ـگارش را گرفت طرفم: این ماجرا تموم شد باید بریم بازپروری
    دود پیچید توی گلویم و سرفه کردم. زد توی پشتم: جدی میگم
    دود را از بینی بیرون فرستادم: ولی چطوری نفهمیدن قاتل کیا کیه؟ اونم با اون همه امکانات؟
    همان طور که به رو به رویش نگاه می کرد گفت: به هرحال یکی از مظنونا دیبا بود که پاش توی این شرکت گیر بود ... فرار شادی هم بود ... قضیه کارگاه زدن شما هم بود ... یک درصد فکر کن این کلاف سردرگم باعث شده فکر کنن حل کردن اون معما به حل این یکی هم کمک می کنه
    شانه بالا انداختم: واسه من حل کردن معماهای اونا مهم نیست. پیدا کردن قاتل کیارش خیلی خیلی مهم تره
    رسیدیم جلوی ماشین. ته سیـ ـگار را زیر پا له کردم و قفل را زدم. نشستم پشت فرمان. سوار شد و دست هایش را به هم مالید: خیلی سرده
    خواستم ماشین را روشن کنم که دست روی دستم گذاشت: صبر کن
    متعجب نگاهش کردم. لبخند زد: بهرام هم الان میاد
    پشت پلکم را با کف دست مالیدم و تکیه دادم به صندلی.
    گفت: بهرام تا این پرونده رو حل نکنه کنار نمیکشه ... اگه افسردگیت واسه اینه نگران نباش .... اگه واسه آناست .... خب فرض کن الان رفته جزایر قناری
    پوزخند زدم: با فروتن؟
    ساکت ماند. می خواستم از شادی بپرسم آنا توی خانه شان چه حرف هایی زده است ولی بعد مدارک فروتن را زیر و رو کردم و فهمیدم چه نقشه ای پشت سرم کشیده اند. وکیل موثق همایون بدجور تو زرد از آب در آمده بود. دیگر نمی توانست بابت انتخاب آنا به عنوان همسر به من خرده بگیرد. خودش هم بهش اعتماد کرده بود و پشت پا خورده بود. اگر می فهمید می خواستند دوتایی از ایران بروند .... فروتن چه احمقی بود که فکر می کرد آنا شریک خوبیست. حالا گیرم شریک مالی.
    آه کشید: دختر مردم رو هوایی کردی ... اگه دلش برات تنگ بشه ...
    حواسم جمع شد: شماره ام رو داره ... هروقت دلش تنگ بشه زنگ میزنه
    - اگه بدونه آنا مرده دیگه چطور بهت زنگ بزنه؟
    سر تکان دادم: نمی دونم
    - بهش زنگ بزن ... حالت بهتر میشه
    - انوری چه کارم داره دقیقا؟
    لبخند زد: نمی خوای جوابم رو بدی نده ولی ...
    ترجیح دادم مثل خودش رفتار کنم. چرخیدم طرفش: بهرام برات یه کیس خوب انتخاب کرده ... دیگه وقتشه زن بگیری
    متعجب نگاهم کرد: چی شد که از قضیه تو و شادی ...
    - اون رو ول کن ... بذار درباره زن گرفتن تو حرف بزنیم به نظرم جالب تره
    بلند خندید: الان داری حالم رو میگیری؟
    شانه بالا انداختم: فرض کن آره ... می دونی کیو کاندید کرده؟
    چشم بست و سرش را تکیه داد به صندلی: آره ... تحقیق هم کردم راجع بهش
    ابرو بالا دادم: نه بابا؟!
    سر چرخاند طرفم و چشم باز کرد: میخواد بره آلمان فیلسوف بشه ... حیفه مانع ترقی و پیشرفتش بشم
    دست حـ ـلقه کردم دور فرمان: مشکلت فقط همینه؟ همین الان درباره گاندی حرف زدی به نظرم فکرتون با هم بخونه
    ساکت ماند. می دانست منظورم به شغلش بود. پرسیدم: موقع زن گرفتن اداره تون هم باید تاییدش کنه؟
    - ول کن مهرداد
    خندیدم: نه جدی ... مثلاً می برنش اونجا بازجوییش می کنن؟
    راست نشست: نه ... ولی اگه هم بخوام زن بگیرم اون رو نمیگیرم
    قضیه جالب شده بود. دوباره چرخیدم طرفش: چرا؟
    - چون ... بازیگر قابلیه
    تیره پشتم لرزید. ساکت زل زدم بهش. لبخند زد: حالت رو گرفتم؟
    قهقهه زد. ولی حس می کردم حرفش شوخی محض نبوده ... گفتم: چی می دونی ازش؟
    لب پایینش را محکم مکید: می دونم با خواهرش تنها زندگی میکنه ... پدر و مادرش توی یه تصادف مردن ... برادرش هم ایران نیست. البته کار بدی نمی کنه ... فرار مغزها شده الان توی دانشگاه منچستر کرسی استادی داره ... ریاضی
    یک لحظه شک کردم این ها را درباره رفعت می گوید. گفته بود شب ها راجع به مسائل مختلف با خانواده اش حرف می زند.
    تعجبم را که دید لبخندش پررنگ شد: می دونم بهت چیا گفته ... ولی نگران نباش قاتل نیست
    - از کجا می دونی؟
    - باهوش تر از اونیه که بخواد واسه انتقام گرفتن از همایون برادرت رو بکشه ... اونم وقتی اینقدر برای تو ارزش قائله
    - همین؟
    - همین
    - این همه دروغ و دونگ به من تحویل داده
    - فرض کن دروغ نبوده
    - پس چی بوده؟
    - فانتزیای ذهنیش
    - مگه دروغ غیر از فانتزی ذهنیه؟
    - به تو هم آسیبی زده این فانتزیا؟
    ساکت ماندم.
    گفت: دو جین کلاه بردار توی اینترنت با فانتزیای ذهنیشون دارن مخ ملت رو کار میگیرن و کلاه برداری میکنن. خودشون رو قهرمان جا می زنن و طرفدار جمع می کنن، افکار غلطشون رو ترویج میدن. پول ملت رو قاپ می زنن. از زنای مردم اخاذی میکنن. خانواده ها رو از هم میپاشونن. این فانتزیا آره خطرناکه ولی ... اون چیزایی که به تو گفته فقط واسه محافظت از خودش بوده ...
    - از خودش؟ من چه کاری مگه باهاش داشتم که ...
    - منظورم به تو تنها نبود. فرض کن با همین فانتزیا تو شرکت شما دوام آورده. حریم خصوصیش رو حفظ کرده ... بالاخره آدما همیشه یه قسمتی از رازهاشون رو فقط واسه خودشون نگه میدارن و به بقیه نمیگن ... البته آدمای عاقل ... اونم که خدای عقله ... به نظرش رسیده به جای علم کردن قصه نخ نمای یه نامزد خیالی ... یه خونواده خیالی براتون بسازه
    منگ بودم.
    نگاهی به ساعتش انداخت: پس کجاست این بهرام؟
    هیچی نگفتم.
    نگاهم کرد: چیه؟ نکنه می خواستی بری خواستگاریش که این جوری کپ کردی؟
    آرام گفتم: اون شبی که خیلی راحت پا شد اومد پرند باید شک می کردم ... که ....
    نگاهش کردم: اینا رو از قبل می دونستین آره؟
    - می دونستیم؟
    - تو و انوری؟
    - آره ... ولی دخلی به پرونده نداشت که دنبالش رو بگیریم ... البته تا الان ... به قول بهرام شاید هم دخل داشته و ما راه رو از بی راه تشخیص ندادیم
    - تا الان که فرضیه های ما یکی یکی نقش بر آب شدن
    - ولی اون دخلی به ماجراهای شما نداشته
    - داری ازش دفاع می کنی؟ خوشت اومده ازش؟
    ساکت ماند. نشد چیز بیشتری بگویم. در عقب ماشین باز شد و انوری سوار شد. هردومان برگشتیم نگاهش کردیم. خندید: سلام ... خیلی سرده ... بخاری رو نمی زنی؟
    ماشین را روشن کردم. علی باهاش دست داد. انوری زد به شانه ام: جواب سلام واجبه ها
    سر تکان دادم: فرض کن من کافرم
    - کافرا هم با رفیقاشون سلام علیک می کنن مگر اینکه من دیگه رفیقت نباشم
    ساکت ماندیم. این روزها از همه دلخور بودم. از همه ی دنیا طلبکار بودم و از انوری بیشتر از بقیه ... هنوز نتوانسته بودیم قاتل را پیدا کنیم و معلوم هم نبود بتوانیم.
    علی گفت: شادیِ خونش پایین اومده اخلاقش سگیه ... خیلی به دل نگیر
    هردوشان خندیدند. شاید هم راست می گفتند. شاید بخشی از عصبی بودنم به خاطر نبودن شادی بود. نبود که مراقبش باشم. دوستش بدارم و ...
    انوری گفت: حالش خوبه اگه نگران حالش هستی
    آه کشیدم: چرا نباشه ... پیش مامان و باباشه دیگه
    - ولی اگه اون خاله جان و پسرهای غیورش نبودن بدش نمی اومد احوال تو رو یواشکی از من بپرسه ... از تو چشماش خوندم
    متعجب توی آیینه نگاه کردم: رفتی پیشش؟!
    - نه پس دستگاه شنود گذاشتم توی خونه شون
    دوباره بلند خندیدند. خاله جانش و آن دختر نچسب و پسر بزن بهادرش هم آنجا بودند. لابد بوی پول به دماغشان خورده بود. خیلی احمق بودند اگر فکر می کردند شادی به آن پسره ی احمق جواب بله می دهد. شاید هم بدهد؟ این خاصیت دوست داشتن زیاد است که به هیچ چیزی اطمینان نداشته باشی و بترسی آن کسی که دوستش داری اگر قهر کرد برای همیشه ترکت می کند. اگر از تو دور شد به یکی دیگر دل می بندد. حالا گیرم آن پسرک احمق نه ... چند روز دیگر که برگشت دانشکده و چشمش به ایمان ایران پناه افتاد ... ترنم یک بار توی همین روزها زنگ زده بود و گفته بود آقای ایران پناه احوال شادی رو پرسیده، چرا ترنم این را به من گفت؟ او هم می ترسید شادی برود سراغ ایمان؟ به قول آن دختره ی دهن گشاد شبکه ی «من و تو» چرا که نه؟
    علی با خنده گفت: خودآزاری هات دوزش بالا رفته مهرداد ... زنگ بزن بهش این قدر نرو تو قیافه
    اخم کردم: ببند
    توی آیینه به انوری نگاه کردم: چه کارم داشتی؟
    - اومدم حسابام رو صاف کنم
    باز نگاهش کردم: حساب چی؟
    - چند روز دیگه باید برم ماموریت ... زودتر تکلیف این قاتل رو معلوم کنیم ...زشته بنده خدا پا در هوا بمونه ... هم اون تکلیفش رو بدونه ... هم من برم دنبال کار و زندگیم
    سرعت ماشین را کم کردم: چیزی پیدا کردی؟
    ساکت ماندند.
    - آره؟
    - نمی دونم ... شاید
    به علی نگاه کردم.
    گفت: برو شرکت
    به ساعت ماشین نگاه کردم. پنج بعد از ظهر بود. پرسیدم: چی پیدا کردین؟
    انوری سرش را تکیه داد به صندلی ماشین و چشم بست: رسیدیم بیدارم کنین
    علی آرام گفت: برو حالا
    پا فشردم روی پدال گاز. ماشین از روی دست انداز رد شد و انوری غر زد: بابا یواش تر
    علی گفت: مهرداد باز زدی رو دنده دیوونه بازی؟ ... آروم
    جوابشان را ندادم. همچنان تند می رفتم. علی گفت: خیلی خب آروم برو تا برات بگم
    سرعتم را کم کردم. ولی چیزی نگفت. حرصی گفتم: بنال
    ابرو بالا انداخت و نچ نچ کرد. انوری پقی زد زیر خنده.
    قصد نداشتند حرف بزنند. خواستم چیزی بگویم که علی گفت: به شادی زنگ بزن دعوتش کن بیاد مهمونی
    متعجب نگاهش کردم. آرام تر گفت: برای معمای قتل لازمش داریم ... البته شرمنده .... بازم میخوایم ازش به عنوان مهره وسط بازی استفاده کنیم
    - تا نگی چی به چیه ...
    - برسیم شرکت ... میگم. حالا زنگ بزن به شادی
    - الان؟
    - چیه می ترسی هول کنی تصادف کنیم؟
    انوری باز خندید و گفت: بابا سر به سرش نگذار
    - دلم لک زده واسه شنیدن قربون صدقه هاش .... به من که نمیگه ... حداقل ...
    اخم کردم: زنگ نمی زنم
    انوری جدی گفت: بزن ... تا بخواد بره آرایشگاه و بعد بیاد دیدن یار کلی وقت میبره ... جدی میگم
    باز خندیدند. جوابشان را ندادم. تا برسیم جلوی شرکت هیچی نگفتند. اگر دهان باز می کردم بساط مسخره بازیشان را راه می انداختند. هردوشان دست به یکی کرده بودند اذیتم کنند و نمی خواستم بهشان بهانه بدهم.
    ماشین را توی یک فرعی پارک کردم. از ماشین پیاده شدیم. علی گفت: نمی زنی؟
    رو کردم به انوری: واسه چی رفته بودی دیدنش؟
    دست کرد توی جیبش و به آسمان نگاه کرد: هنوز بعضی کارای حقوقیش مونده بود. با دکتر ماجدی هماهنگ کردم ...
    مقابلش ایستادم: بعد از اون همه دروغ و دونگ که این چند ماه تحویلم شده یک درصد هم شک نکن که حرفات رو باور نمی کنم
    علی دست گذاشت روی شانه ام: این دفعه راست میگه
    چرخیدم طرفش: تو خودت دم روباهی
    اخم کرد: به به
    انوری جدی شد: لازمه بیاد. جز تو هم هرکی بگه نمیاد. لج نکن
    رو کرد به علی: بریم تا تصمیم بگیره
    راه افتادند به سمت ساختمان شرکت و من را تنها گذاشتند. به صفحه موبایلم نگاه کردم. شماره تلفن خانه شان را داشتم. باید چی می گفتم؟ یک هفته بود ازش دور مانده بودم. زنگ نزده بود حالم را بپرسد. ازش دلخور بودم؟ اگر هم زنگ می زد بهش می گفتم بعد حرف می زنیم ولی خب ... او که نمی دانست اخلاقم این جور موقع ها چه جور است. می دانست؟ شماره را گرفتم و قلـ ـبم عین پسربچه ها شروع کرد به تند تپیدن. تکیه دادم به ماشین. صدای مندلی پیچید توی گوشی: الو؟
    زبانم قفل شد. چطوری می خواستم بیاید؟ به آنها هم باید می گفتم بیایند؟ انوری گفت فقط شادی. برای من هم این جوری بهتر بود. چطور راضی اش می کردم بدون اینکه دلیلش را بگویم بیاید؟
    مندلی دوباره گفت: الو؟
    آرام گفتم: سلام آقای بهشتی ... دولتشاه ...
    - سلام ... خوبی آقا؟ می خواستم زنگ بزنم
    - برای؟
    مکث کرد. صدای چند نفر که می پرسیدند کیه به جای خودش پشت گوشی پیچید.
    مندلی گفت: تسلیت میگم ... غم آخرتون باشه .... توی وقت مناسب ان شاء الله زنگ می زنم حرف بزنیم ... امری باشه در خدمتم
    باز صدای کسانی که می پرسیدند کیه ... حدس می زدم نخواهد جلوی مهمان های فضول و سریش حرف بزند. گفتم: باشه ... حتماً ... میشه چند دقیقه با دختر خانم صحبت کنم؟
    گوشی توی دستش جا به جا شد. آرام گفت: برای چی؟
    لحنش در عین آرامش جدی و سرد بود. بهش حق می دادم نخواهد یک مرد غریبه و البته زن مرده با دختر نازنازی اش حرف بزند. آن هم وقتی که حدس میزد ممکن است بهش احساسی داشته باشم.
    دستی به صورتم کشیدم و برگشتم توی ماشین: یک چیزهایی هست که باید از خودشون بپرسم
    مکث کرد. این مکث های پشت سر هم عصبی ام می کرد. گفتم: درباره پرونده کیارش
    صدای خس خس سیـ ـنه اش پیچید توی گوشی: اجازه بدین حالش بهتر بشه ... چشم ... تشریف بیارید حضوری بپرسید ... خودم هم باهاتون کار دارم
    قلـ ـبم لرزید: چه کاری؟
    خونسرد گفت: بدهی هایی که دارم
    کلافه پیشانی گذاشتم روی فرمان: اونا ادای دین بود. ما به خاطر اذیت شدن ... دختر ... خانم ... خیلی بیشتر از اینا بدهکاریم، ولی اگه اجازه بدین ... باهاشون حرف بزنم ... اگر واجب نبود زنگ نمی زدم
    باز ساکت ماند. حتی نمی گذاشت باهاش حرف بزنم آن وقت چطور توقع داشتم بگذارد شب بیاید خانه همایون؟ پیشانی ام را محکم تر فشار دادم به فرمان.
    - الو آقای بهشتی؟
    - گوشی چند لحظه
    صدای کشیده شدن سیم تلفن. دور شدن صدای آدم هایی که آن جا بودند. شادی هم بود؟ صدای مندلی از جای آرامی به گوشم خورد: الو؟
    - هستم بفرمایید
    اول خس خس نفس هایش توی گوشی پیچید و بعد صدای محکمش: من نمی خوام هیچ جوری شادی برگرده به اون هول و ولایی که از سر گذروند. هنوز بعد از هفت روز شبا تو خواب گریه میکنه ...
    - می دونم ... درک می کنم. این قضایا حل بشه یه روانشناس خوب پیدا می کنم
    - گفتم هیچ جوری یعنی شما هم جزوش هستی
    حرفش مثل تو دهنی بود. راست نشستم و بی اختیار پرسیدم: چرا؟
    همان طور جدی گفت: چراش رو خود شما بهتر می دونی
    قلـ ـبم برای یک لحظه ایستاد.
    ادامه داد: من مدیون شما می مونم تا آخر عمر ... اگر شما نبودی دخترم به این راحتی برنمی گشت پیش ما ...ولی اجازه بده هرچی بوده و نبوده تموم بشه ... این دفعه مث تخم چشمام مراقبشم ... نمی گذارم هیشکی اذیتش کنه ... اینو به اون دوستتون هم که اومده بود اینجا گفتم ...
    مسخ شده به رو به رو نگاه کردم: دوستم؟
    - همین بنده خدایی که امروز اومده بود اینجا
    برای یک لحظه فکر کردم منظورش به علیرضاست. نمی دانم چرا حس می کردم علی فردای مردن آنا رفته دیدن شادی. و حالا خوب درک می کردم چرا انوری خواسته بود خودم زنگ بزنم. چون مطمئن بود آوردن شادی به خانه همایون فقط از عهده من بر می آید. که البته اطمینانش بی جا بود.
    چشم بستم: ببیند آقای بهشتی .... من .... کاری نمی کنم که دخترتون اذیت بشه
    عصبی گفت: پس چرا توی خواب اسم شما رو صدا می زنه؟
    خون توی سرم جوشید. آب دهانم را فرو دادم.
    مندلی گفت: این دختر زندگی منه. نمی گذارم آینده اش رو تباه کنه... بچه است ... هنوز اول جوونی کردنشه ... نمی خوام شک کنم که تو امانت دار خوبی نبودی ... نذار پرده حرمت پاره بشه
    آه کشید. من هم آه کشیدم. درست حدس می زدم. نمی خواست دخترش را بدهد دست من. نمی خواست آینده اش را تباه کنم. حق داشت. آوردن شادی به زندگی ام چه سودی برایش داشت؟ ولی باید می گذاشت یک بار با خودش حرف بزنم. ببینمش. مطمئن شوم که ... همین الان نگفت بچه است؟ شادی بچه است؟
    گفتم: فکر نمی کنم بچه باشه ...
    نگذاشت ادامه بدهم: برای من بچه است. من بزرگش کردم ... می دونم دلش چقدر بزرگه ولی هنوز بچه است
    - اجازه بدین با خودش حرف بزنم
    - نه
    الان باید التماسش می کردم؟ به ابروهای گره خورده ام توی آیینه ماشین نگاه کردم: پس مجبورم بی اجازه شما ببینمش
    صدای ناز دار خودش که می پرسید بابا کیه ... قلـ ـبم را مچاله کرد. مندلی گفت: هیشکی باباجون ... خاله ات اینا رفتن؟
    گفتم: آقای بهشتی ... من قصد ندارم به زور کسی رو ....
    - گفتم نه
    شادی گفت: بابا؟
    مندلی در جوابش گفت: چیه باباجون؟
    گفت: اجازه بده خودم حرف بزنم. نترس ...
    مندلی خندید: نمی ترسم. ولی بذار توی این یک قلم ... من به جای تو حرف بزنم
    کلافه فرمان را میان انگشت هایم فشردم: خیلی خب ... مزاحمتون نمی شم
    شادی گفت من روی حرف شما حرف نمی زنم ولی بذار ...
    حرفش را قطع کرد. چون مامانش هم انگار آنجا بود و می پرسید کیه؟ شادی گفت: آقای دولتشاه. بابا نمیگذاره حرف بزنم
    مامانش گفت: چه کار داره؟
    مندلی گفت: هیچی
    کم کم از منتظر ماندن و شنیدن مکالمه شان کلافه می شدم. شادی گفت: بابا
    و ساکت ماندند. اعظم گفت خودش عاقله نترس
    خیالم راحت شد. انگار بالاخره رضایت داده بودند. مندلی پشت گوشی گفت: این آخرین باره که اجازه میدم
    گفتم: چشم
    و گوشی خش خش کرد. انگار داشتند دست به دستش می کردند. صدای نازک پیرزنی که خوب می شناختمش هم به صداها اضافه شد. او هم می پرسید: کیه؟
    بعد همهمه شد و مندلی و اعظم چیزی گفتند و اتاق ساکت شد. تکیه دادم به صندلی ماشین و انگشت هایم را از دور فرمان برداشتم و روی صورتم کشیدم: الو؟
    - سلام
    بی اختیار لبخند زدم: سلام ... بهتری؟
    - ببخش زنگ نزدم. می دونستم حالت خوب نیست ولی به نظرم رسید توی دست و پات نباشم بهتره
    دهان باز کردم چیزی بگویم که گفت: تسلیت میگم
    دهنم را بستم. پلک روی هم گذاشتم و آه کشیدم.
    آرام و با صدای لرزان گفت: بهتری حالا؟
    - خوبم. مهمون دارین؟
    - بله
    خنده ام گرفت. غمگین هم بودم. تا چند روز ازش دور می شدم می رفت توی جلد بچه مثبت ها. گفتم: کی هستن؟
    ساکت ماند.
    - اون بزن بهادر هم هست؟
    - اوهوم
    حتی اوهوم گفتنش هم دلم را می لرزاند. انگار این یک هفته ... این گیج زدن ها ... علی راست می گفت. اخلاق سگی ام نصفش به خاطر نبودن فندق بود. فندق؟
    خندیدم: دستت خوبه؟
    - آره ...
    - بابات از دستم عصبانیه
    - می دونم
    - چرا؟
    - خودت می دونی چرا
    - تو خواب هم که سوتی دادی
    هراسان گفت: وای خدا ... نه ...
    - خب تعریف کن ببینم
    - چی رو؟
    - خوابت رو ... بابات که می گفت گریه کردی اسم من رو صدا زدی
    - وای ... آبروم رفت ... من خودم رو می کشم ...
    - نه جان من ... همین حالا از قبرستون میام
    ساکت ماند. توی صندلی جا به جا شدم: الو؟
    - هوم
    دلم می خواست بپرسم «دلت برایم تنگ شده است؟» ولی زبانم نمی چرخید. دوست داشتم خودش بگوید. آه کشیدم: امشب ... باید بیای خونه همایون ...
    - واسه چی؟!
    لحنش نگران و مضطرب بود. بهش بگویم؟ نه! بیشتر نگران می شود. نمی خواستم مندلی خونم را مباح کند. آرام گفتم: دلم برات تنگ شده
    ساکت ماند. حالا من هم نگران بودم. این سکوت نگرانم می کرد. عصبی ام می کرد. باز شک کرده بود؟ دو دل بود؟ می خواست توی حاشیه امن بابا و مامانش بماند و جوانی کند؟ عصبی بودم. جدی گفتم: یه سری وسایل داری ... اونجا ...
    - کتابام
    - آره ... باید بیای ببریشون
    - چرا امشب؟ بابام محاله بگذاره ....
    - راضیش کن. این یک کار رو باید به خاطر من بکنی
    - پس واسه کتابام نیست
    محکم گفتم: نه
    نمی دانم چرا عصبانی بودم. سرم شلوغ بود. عصبی نباش مهرداد. حق دارد انتخاب کند. مجبورش نکن. نمی توانستم. دست کشیدم روی صورتم.
    گفت: مهرداد؟
    همان طور جدی گفتم: بله؟
    هیچی نگفت. داشتم این جوری بهش زور می گفتم. نمی خواستم زورگو باشم. یک چیزی توی گلویم ماسیده بود. فکم منقبض شده بود.
    - باشه ... میام
    - تنها
    - باشه .... میای دنبالم؟
    - اگه باز نخوان با کارد رگم رو بزنن ... آره
    آه کشید. انگار بغض داشت. گفت: من به خاطر رفتار زشت سعید معذرت میخوام
    بی اختیار پوزخند زدم: سعید؟! نکنه وسط مراسم خواستگاری ...
    خفه شو مهرداد. این جوری به خودت هم توهین می کنی. عمیق نفس کشیدم: ببخش ... منظوری نداشتم
    نفس گرفت: باشه ... کی میای؟
    به ساعتم نگاه کردم: نمی دونم. زنگ میزنم
    - فقط ...
    - چی؟
    - ناهیدجون و ...
    - نگران اونا نباش. اگه می ترسی حرفی بزنن ... نمیگذارم اذیت بشی ... به قول بابات امانت دار خوبی می مونم
    می دانستم لحنم ترسناک و جدی و تلخ شده است. مثل همان روزهایی که به خاطر دوست داشتنش کلافه و عصبی بودم.
    گفت: باشه
    همین؟ باشه؟ خب همه چیز معلوم شد. حالا کنار خانواده اش است. در امنیت مطلق. تمام آن حرف ها باد هوا بود. تمام آن چیزهایی که بینمان گذشته بود باد هوا بود. به خاطر بی پناهی و احساس ناامنی اش بود. وقتی می گوید باشه ... یعنی می آیم و ادای دین می کنم و خلاص. تو هم خفه می شوی و می روی دنبال زندگی کوفتی ات. دنبال چرخاندن شرکتی که نفس های آخرش را می کشد. می روی و گاهی یاد آنا عذاب وجدانت می دهد و یاد کیارش غمگینت می کند. می رومی و غرق می شوی توی کار و ربات می شوی. سنگ می شوی. کوفت می شوی ... بس کن مهرداد. نفس گرفتم: پس روی قولت حساب کنم خانم بهشتی؟
    - بله
    - خداحافظ
    نگذاشتم جواب بدهد. توی آیینه نگاه کردم. اخم هایم پررنگ بود. خیلی پررنگ. سرم را تکان دادم و عمیق نفس کشیدم. نمی خواستم فکر کنم کارم درست بوده یا نه. عجله کرده ام یا نه. دیگر نمی خواستم به هیچی فکر کنم فقط دلم می خواست بروم بالا و فک علیرضا را پایین بیاورم. نمی دانستم چرا.
    انوری رفت. در که بسته شد سکوت هم پر کشید. سرسام گرفته بودم. کاش خاله مه لقا و خانواده اش زودتر می رفتند. دلم آرامش می خواست. دلم پیاده روی های عصرانه با مامان و بابا می خواست.
    خاله گفت: اینا همشون دستشون توی یه کاسه است. مبادا رضایت بدین ها، بگذارید حالش که بهتر شد خوب فکراتون رو یکی کنید خدمتشون برسین
    حالم داشت بهتر می شد. این چند روز به پیاده روی گذشته بود. به بهانه خوردن یک بستنی. یا خریدن چند دست لباس. یا حتی خرید از سوپری. یا مامان یا بابا همراهم می آمدند یا هردوشان با هم. پیاده روها را گز می کردیم. من نفس می کشیدم. حتی هوای کثیف هم این رزوها دوست داشتنی بود. اگرچه نفس های بابا به شماره می افتاد و من با عذاب وجدان اصرار می کردم نرویم و آنها سخاوتمندانه مخالفت می کردند. ولی خاله توهم توطئه داشت. خب حق داشت، او از خیلی چیزها بی خبر بود.
    سعید گفت: نه دخترخاله حواسش هست. مگر نه؟
    این رزوها به فکر کردن هم گذشته بود. ساکت بودم. ساکت بودند. ساکت بودیم. هرسه نفرمان. رازهایی توی دل من بود و شاید توی دل مامان و بابا که ترجیح می دادیم همانجا بماند و فراموش شود. مامان اصرار می کرد ترنم و ملیحه بیایند دیدنم. ملیحه که اصلاً ... ولی ترنم ... خجالت می کشیدم. اگر می آمد قضیه آن پولی که باعث دردسرش بود را چطوری رفع و رجوع می کردم؟ حواسم به همه چیز بود و برای همین ساکت بودم.
    بهناز گفت: خودش هم می دونست زن عجوزه اش یه غلطی کرده که این جوری می اومد و می رفت
    این رزوها بدون مهرداد می گذشت و من باز گیج شده بودم. مهرداد ... دلم می خواست حداقل انوری که به خودش زحمت داده و آمده اینجا یک خبری هم از او می داد. شاید وقتش باشد بهش زنگ بزنم ولی چطوری؟ آنا مرده بود. من نمی دانستم مهرداد چه برخوردی می کند. شاید هم به قول علیرضا بهتر بود صبر کنم. اگر می گفت چقدر صبر کنم خیلی خوب بود.
    آه کشیدم و درمانده به مامان نگاه کردم. بعد به بابا. آنها هم ساکت بودند. آنها هم کلافه بودند. حوصله این میهمان های هر روزه را نداشتند. چرا نمی رفتند دنبال زندگیشان؟
    بهناز گفت: شادی دانشگاهت چی میشه؟
    به چهره تک تکشان نگاه کردم. تا بخواهم درباره این سوال فکر کنم. خاله گفت: دانشگاه به چه درد می خوره ... خودت این همه توی سرما و گرما رفتی، چشمت رو کور کردی به کجا رسیدی حالا؟
    دانشگاه ... اگر برمی گشتم همه این سوالات و حرف و حدیث هایی که به خانواده خاله مه لقا ختم می شد، با شدت بیشتری توی صورتم می خورد. نگاه های کنجکاو، آدم های فضول، حرف های مفت. تنم لرزید.
    بابا دستم را گرفت: قبلاً با رییس دانشگاهشون حرف زدیم. هروقت حالش بهتر شد خودم می برمش ...
    دستش را فشار دادم. اگر این همه دلگرمی نبود، این همه حمایت، من حتماً بدبخت می شدم.
    خاله دوباره غر زد: کجا می بریش؟ دختره تازه آب خوش از گلوش پایین رفته
    تنم منقبض شد. اگر می فهمیدم علت این همه دخالت خاله توی زندگی من به خاطر چی هست خیلی خوب می شد. بی اختیار چشمم لغزید روی سعید. توی زندان یک روزی هم آرزو کردم آزاد شوم و در ازای آزادی ام بشوم زن سعید. تنم مورمور شد. زل زده بود توی چشم هایم.
    نگاهم را دزدیدم. همین که یادم می افتاد چه بر سر مهرداد آورده عصبی می شدم. هنوز توی دنیای فسیل شده خودش مانده بود و فکر می کرد با یک چاقو می تواند بقیه را از میدان به در کند. نمی دانست دنیا خیلی وقت است متمدن شده و این روش ها دیگر جواب نمی دهد. حداقل برای من یکی که این طور بود.
    مامان گفت: شادی جان، دورت بگردم می خوای بخوابی؟
    این یعنی که مامان چیزهای بدی حس کرده بود. نمی خواست بمانم و اذیت شوم. سر تکان دادم: قرصام توی اتاقه؟
    مامان بلند شد. بابا دستم را محکم فشرد و لبخند زد. از جا بلند شدم. بی آنکه به کسی نگاه کنم زیر لب گفتم: ببخشید
    خاله گفت: بهناز برو همراهش
    متعجب نگاهشان کردم. بهناز خودش را به من رساند: بیا
    دستم را گرفت و فرصت نداد چیزی بگویم. حوصله بهناز را اصلاً نداشتم. تمام این هفت روز که وقت و بی وقت سر و کله شان اینجا پیدا شده بود مدام حرف های تکراری خودشان را از اول می گفتند. که حواسمان باشد کلاه نگذارند سرمان. حواسمان باشد دوباره توی دردسر نیفتیم. گاهی هم از بهناز نظرات کارشناسی می پرسیدند و بهناز با افتخار جواب می داد. بالاخره آن همه درسی که خوانده بود باید یک جایی به کار می آمد. کجا بهتر از اینجا؟
    رفتیم توی اتاقی که حالا مال من بود. از دو شب پیش که باز با ناله از خواب پریده بودم و حس کردم توی خواب چیزی گفته ام که باعث دلخوری بابا و شک و تردید مامان شده دیگر پیش آنها نمی خوابیدم. هرچند مطمئن بودم وقتی خوابم می بَرَد می آیند بالای سرم می نشینند مبادا حالم بد شود. می دانستم چی گفته ام. خواب دیدم آناهیتا لباس عروس سفیدی سر دست گرفته و توی زندان هستیم. می خواهد لباس را به زور تنم کند و من آن قدر ترسیده بودم که بی اختیار مهرداد را صدا زدم.
    - خب بخواب ببینم
    به بهناز که دست به کمـ ـر با یک قرقره نخ اصلاح صورت مقابلم ایستاده بود نگاه کردم.
    - ول کن بهناز حسش نیست
    - حسش میاد. بخواب ببینم. مامان بابات خیلی لوست کردن
    مامان آمد توی اتاق و او هم متعجب به بهناز نگاه کرد: چه کار می کنی خاله؟
    لبخند زد: می خوام از هپلی بودن درش بیارم. مامان میگه این جوری شبیه زنای بدبخت بیچاره شده
    برای کی؟ خاله مه لقا فکر می کرد برای کی شبیه زن های بدبخت بیچاره شده ام؟ فکر می کردم مامان اخم کند ولی لبخند زد: قربون دستت ... فقط یواش ... دردش نیاد
    بهناز چرخید طرفم: اوه اوه خدا بده شانس ... خاله جونفدای دل نازکت بشم موچین و قیچی ابرو هم بیار
    تا بخواهم حرفی بزنم مامان رفت و بهناز نشست روی تخـ ـت: می خوای تکیه بدی به دیوار؟
    اخم کردم: بذار خودم فردا می رم آرایشگاه ...
    - ابروهات شده عین موکت جون میده یه هشتی خوشگل ازش دربیارم. میری اونجا خرابش می کنن
    - ینی تو از آرایشگرا واردتری؟
    - پس چی؟ بس که رفتم خوابگاه ابروی بچه ها رو برداشتم واسه خودم یه پا اوستا شدم
    - پس یه آرایشگاه بزن
    هیچی نگفت. نخ را گره زد دور گردنش و جلوتر آمد. مامان هم قیچی و موچین را گذاشت روی تخـ ـت و رفت بیرون. مطمئن بودم بهناز ساکت نمی ماند و شروع می کند به وراجی. ای کاش اشتباه می کردم. چشم بستم و تکیه دادم به دیوار. بهناز انگشت کشید روی ابروهایم. سر انگشت هایش یخ بودند.
    این اولین باری بود که هردومان با هم تنها می شدیم و بهناز حالا شبیه یک قوطی پر از سوال و اخبار درهم برهم بود که خیلی زود منفجر می شد. فقط نمی دانستم کدام سوال برایش مهم تر است.
    - اسمش مهرداده؟
    خب برای بهناز که همیشه در حال سبک سنگین کردن پسرهای محلشان بوده معلوم است که مهم ترین سوال چی می تواند باشد. هیچی نگفتم و او ادامه داد: خیلی از خودراضیه. خیلی پرورئه. خیلی گنده دماغه
    دلم می خواست بهش می گفتم برای همین سعید می خواست رگ گردنش را بزند؟ در عوض گفتم: منم همین فکرا رو می کردم ولی هرچی باشه اگه اون نبود منم به این راحتی نمی اومدم بیرون
    - اون که به خاطر زنش بود. می خواست خرت کنه ازشون شکایت نکنی
    تنم منقبض شد. این که من را خر فرض می کرد ... احمق فرض می کرد ... قضاوتم می کرد .... ولی ته حرف هایش بوی حسادت می داد. حرص داشت انگار.
    گفتم: تو چرا ناراحتی؟ من رو خر کرده ... تو رو که خر نکرده
    بند را گذاشت روی پیشانی ام و موها را محکم کند. پوستم سوخت. گفت: فکر کردن کی هستن؟ یه مشت دزد
    اگر توی زندان بودم و بهناز هم بندی ام بود بعید نبود توی صورتش چنگ بیندازم. چرا شادی؟ چون به مهرداد توهین کرده؟ نه همش این نبود. چون مثل یک احمق قضاوت می کرد. با این حال نباید کتکش بزنی چون تو آدم متمدنی هستی. نه؟ خودم را جمع کردم.
    دوباره گفت: مامانم میگه خودش هم خبر داشته تو پیش زنش هستی، توی اون مدت که زندانیت کرده بود ندیدیش اصلاً؟
    چشم باز کردم و زل زدم به چشمهایش: نه
    اخم کرد: خب چرا می زنی ... سوال کردم
    آه کشیدم. ندیده بودم؟ من را روی دست بلند کرده بود و از آن خانه باغ لعنتی با بدن تب دار بیرون برده بود. برایم لبـ ـاس زیـ ـر خریده بود. یک شب تا صبح بی لباس چسبیده به پاهایش خـ ـوابیده بودم. من را بغـ ـل کرده بود ... بـ ـوسیده بود. کنار گوشم زمزمه کرده بود ... «نمی دونی چقدر دوستت دارم» .... یک شب تا صبح بیرون اتاق ... توی آن خانه امن .... جفت گوشم بیدار مانده بود. برایم هلیم خریده بود و حالا نبود. غیب شده بود و من حتی می ترسیدم دوباره بهش فکر کنم.
    بهناز گفت: من که باورم نمیشه همه این کارا رو واسه تو کرده باشه مگر این که ....
    راست نشستم: مگر چی؟ با هم رابطه داشتیم؟ آره اینو می خوای بگی؟
    متعجب دستش را عقب کشید: چته تو؟ شادی عوض شدیا .... میگم خب ....
    خواستم از جا بلند شوم ولی نگذاشت: جون عمو مندلی بشین ... دیگه هیچی نمیگم
    آب گلویم را به سختی فرو دادم. نفسم تند شده بود. خیلی خودم را کنترل کردم که بهناز را کتک نزنم. انگار او هم فهمید که گفت: خب میگم ینی چرا این کارا رو می کنه؟ اونم همچین آدمی ... خیلی نچسبه آخه
    دلم می خواست بگویم اگر دم به دقیقه نیشش باز می شد. چشمش هرز می پرید و هروقت من را توی آن عمارت تنها گیر می آورد به من دست درازی می کرد خوب بود؟ دلچسب می شد؟ مهرداد هرچی که بود مرد مطمئنی بود. از آنها که از تنها بودن کنارش نمی ترسی. شاید زبانش تلخ باشد. اخم هایش ترسناک باشد ولی هرزه نیست.
    بهناز دوباره زبان باز کرد: چند سالشه؟
    هیچی نگفتم. دست بردار نبود. از آن راه نتوانست زبانم را باز کند حالا چسبیده بود به این بهانه. سی سالش بود. یک مرد سی ساله که حالا زنش هم مرده بود. این جور مردها توی زندگی واقعی می رفتند خواستگاری زن های بیوه؟ نه با موقعیتی که مهرداد داشت. توی آن طبقه اجتماعی این جور مردها دستشان برای انتخاب یک دختر خیلی باز بود.
    دوباره گفت: سنش زیاده به نظرم
    پول که وسط می آمد سن و سال اهمیتش را از دست می داد. یک پیرمرد پنجاه و چند ساله هم می توانست دست بگذارد روی یک دختر جوان. خودم خبر یکیش را توی روزنامه خواندم. یک مرد هفتاد ساله پولدار شده بود شوهر دختری نوزده ساله و تازه حامله اش هم کرده بود و با افتخار خبرش را توی روزنامه چاپ کرده بودند. ملی روزنامه را نشانم داد و بعدش هم خندید و گفت «ماشالله به کمـ ـر». چندشم شد.
    گفتم: آره سنش زیاده
    اینجوری شاید بهناز خفه می شد. ولی واقعاً سنش زیاد بود؟ نمی دانم. هیچ تصوری از سن زیاد نداشتم. برای کی سنش زیاد بود؟ برای ملیحه شاید. برای ترنم؟ نه. برای من؟ اصلاً من هیچ وقت نشده بود راجع به مردهایی که ده سال از خودم بزرگتر باشند فکر کنم. برای من توی خیالات یک مرد ایده آل کسی بود که نهایتش چهار پنج سال بزرگتر از خودم باشد. ده سال؟ حالا که چی؟ خب ده سال بزرگتر باشد. شادی؟ مرض!
    - ولی خوشتیپه
    نه خیر بهناز قصد کوتاه آمدن نداشت. گفتم: مامان میگه پسر داش غلام اومده خواستگاریت
    بند را محکم روی گونه ام کشید. پوستم سوخت ولی دلم خنک شد.
    گفت: گم شه ...
    چشم باز کردم: چرا؟ درس نخونده که خونده ... حالا طفلک باباش دکه دار بوده چه عیب داره
    اخم کرد.
    گفتم: اگه آقای دولتشاه می اومد خواستگاریت خوب بود؟ سنش که زیاده ... زن هم داشته قبلاً .... نچسب و از خود متشکر هم هست
    ادایم را درآورد: آقای دولتشاه ... چه لفظ قلم ... نه خیر جرات داشت بیاد خونه مون؟ سعید خونش رو میریخت
    خندیدم: چرا خب؟ پولداره عوضش ... خوشتیپ هم که هست ... خودت میگی ها
    پشت چشم نازک کرد: مگه مغز خر خورده باشم بشم زن همچین آدمی
    مطمئن بودم اگر مهرداد همچین کاری بکند همان اول بله را می دهد. هم خودش هم خاله مه لقا. یادم به آپشنهای مامان برای قبول مهرداد به عنوان داماد افتاد. ولی حالا قضیه برای بهناز همان قضیه معروف گربه و گوشت دور از دسترس بود.
    - تو هم یه وقت خر نشی
    متعجب نگاهش کردم: جدی؟ نه بابا؟
    دوباره چشم بستم. قضیه مهرداد و من به این چیزها نبود. نه سنش مهم بود دیگر. نه تیپ و قیافه اش. نه مال و منالش. مهرداد مردی بود که ... مهرداد مردی بود که .... از آسمان نیفتاده بود وسط زندگی ام. توی کوچه و خیابان من را ندیده بود ... دنبال سرم راه نیفتاده بود. کنار گوشم بود. زندگی اش را از نزدیک لمس کرده بودم. حالا گیرم هیچوقت در متن زندگیشان نبوده باشم ولی آداب و رسوم و اخلاق طبقه شان را درک می کردم. علت رفتارهایشان را می دانستم. می شناختمش. یک دورِ خیلی نزدیک بود برایم. ولی حتی این ها هم مهم نبود. اگر از آسمان هم افتاده بود، که با این اتفاقات یک جورهایی هم واقعاً از آسمان افتاده بود ... به قول خودش آنقدر فهم و شعور داشتم که بدانم توی این جور زندگی ها چطور جای خودم را پیدا کنم. جو زده نشوم. چون او هم من را میشناخت. می دانست من دختر محمدعلی ام. می دانست حسرت در حاشیه بودن را هیچ وقت نخورده ام. مهرداد به خاطر این چیزها نبود که مهم بود. به خاطر این مهم بود که یک جورهایی مثل بابا حس حمایت کردن همراه رفتارهایش بود. من نمی دانستم مردی که دنبالش هستم باید چه اخلاقی داشته باشد ولی می دانستم حتماً باید مثل بابا باشد. مطمئنم کند که توی سختی ها کنارم است. قضاوتم نمی کند. کمکم می کند. این همه اتفاق بس نبود برای امتحان کردنش؟ اگر این اتفاق ها نیفتاده بود محال بود بهش فرصت بدهم. شادی؟ قبلاً هم همین ها را برای خودت تکرار نکرده بودی؟ هنوز دودلی. برای همین است که هی این چیزها را تکرار می کنی. دو دلم ولی ازش متنفر نیستم. دوستش دارم. دلم برایش تنگ شده ...
    - شادی؟
    چشم باز کردم: بله؟
    - چرا اخم کردی؟ داری گریه می کنی؟
    پلک به هم فشردم: نه ... تموم نشد؟
    - چی شد؟ این چیزا رو گفتم؟
    - نه ... یادم به زندان افتاد
    - چه طوری بود؟ خیلی وحشتناک بود نه؟
    سر تکان دادم: آره ولی نمی خوام درباره اش حرف بزنم
    واقعاً نمی خواستم درباره اش حرف بزنم. حداقل نه به این زودی ها. نه با بهناز. یا حتی مامان. یا بابا. چطور می توانستم بهشان بگویم شب اول زندان چطور گذشت. حتماً غش می کردند. اگر می فهمیدند کسی می خواسته به دخترشان دست درازی کند. اگر می فهمیدند سیـ ـگار کشیده ام. با یک اعدامی شب را صبح کرده ام. اگر می فهمیدند چه حرف هایی میزدند. چه کارهایی می کردند. تنم منقبض شد. من باید با یکی درباره اش حرف می زدم. یکی که بفهمد این ترس ها چقدر دردناکند. یکی که درک کند و خسته نشود از آرام کردنم. اصلاً همچین کسی هم وجود دارد؟ یکی که خودش همدرد باشد. شاید مهرداد. نمی دانم. علیرضا گفت وقتی ناراحت است دوست ندارد کسی دور و برش باشد. او هم مثل من است. توی خودش می ریزد. تحمل می کند. لعنتی ... چرا حس می کنم دل دل می کنی زنگ بزنی و نمی زنی؟
    صدای زنگ تلفن از جا پراندم. بهناز گفت: چته ..
    دست کشیدم روی صورت ملتهبم: بسه بهناز خیلی درد داره
    - تموم شد. بذار یه کم .... دیگه مونده
    کلافه تکیه دادم به دیوار. صدای خاله و مامان که می پرسیدند کیه ... قلـ ـبم به تاپ تاپ افتاد. بهناز هم گوش به زنگ شده بود. دوباره مشغول شد به تمیز کردن ابروهایم.
    بعد صدای بابا که توی راهرو جلو می آمد. انگار هنوز داشت با تلفن حرف می زد. رفت توی اتاق خودشان و در را بست. گفتم: کیه؟
    بهناز شانه بالا انداخت. از جا بلند شدم.
    - وایسا
    - بسه
    رفتم طرف اتاق. از ته راهرو چشم ها روی من میخ شده بود. صدای بابا را می شنیدم. داشت می گفت: برای من بچه است. من بزرگش کردم ... می دونم دلش چقدر بزرگه ولی هنوز بچه است
    مطمئن بودم ... مهرداد بود. قلـ ـبم تند می تپید. بابا محکم گفت: نه
    میخواست با من حرف بزند. بابا اجازه نمی داد. می دانستم دیگر نمی خواهد از یک متری من رد بشوند ولی حقش نبود این طوری ... حتی اگر همه چیز قرار بود تمام شود. اگر قرار بود بابا منعم کند از دوست داشتن مردی سی ساله که زنش مرده بود و به خاطر خانواده عجیبش توی دردسر افتاده بودم و هیچ کسی هم علاقه اش را به من قبول نداشت. نه نمی گذاشتم این طوری بگذارندش بیرون دایره. من می دانستم چقدر به خاطر من اذیت شده، چون دوستم دارد. حقش نبود این جوری....
    رفتم توی اتاق: بابا کیه؟
    بابا چرخید طرف در و لبخند زد: هیشکی باباجون ... خاله ات اینا رفتن؟
    مهرداد بود که چیزی می گفت و بابا باز جدی گفت: نه
    رفتم کنارش نشستم و دستش را گرفتم: بابا؟
    - چیه باباجون؟
    نگرانم بود، ولی باید قبول می کرد من بزرگ شده ام. زندان من را بزرگ کرده بود. زندان و مهرداد ... با همدیگر. جدی گفتم: اجازه بده خودم حرف بزنم. نترس ...
    عصبی خندید: نمی ترسم. ولی بذار توی این یک قلم ... من به جای تو حرف بزنم
    گفتم: من روی حرف شما حرف نمی زنم ولی بذار ...
    مامان آمد توی اتاق و مثل بابا دستپاچه پرسید: کیه؟
    می دانستم بودن مامان کمک می کند بابا زودتر راضی شود برای همین خیلی جدی گفتم: آقای دولتشاه. بابا نمیگذاره حرف بزنم
    مامان نشست آن طرف من: چه کار داره؟
    بابا اخم کرد: هیچی
    دوباره زل زدم توی چشم هایش: بابا
    مامان و بابا نگاهی با هم رد و بدل کردند و مامان گفت: خودش عاقله نترس
    بابا نگاهم کرد. مطمئن. انگار توی چشم هایش نوشته بودند «می دانم که عاقلی». گوشی را چسباند به گوشش: این آخرین باره که اجازه میدم
    بعد گوشی را گرفت طرفم. خاله مه لقا هم آمده بود و رو به مامان پرسید: کیه؟
    بابا و مامان بلند شدند. می دانستند اگر بمانند او هم می ماند. بابا گفت: برای دادگاه.
    مامان هم چیزی توی همین مایه ها گفت و بعد رفتند بیرون.
    گوشی را چسباندم به گوشم. قلـ ـبم تند می تپید. انگار که تمام آن روزها یک خواب بیشتر نبوده و مهرداد حالا همان مرد غریبه بود. همان آدم خیلی دور که لازم بود دوباره بهش نزدیک بشوم تا بشناسمش. آرام گفت: الو؟
    جراتم را جمع کردم: سلام
    مهربان بود: سلام ... بهتری؟
    حالا باید یک چیزی می گفتم. سرم شلوغ بود و تنها چیزی که به ذهنم رسید را گفتم: ببخش زنگ نزدم. می دونستم حالت خوب نیست ولی به نظرم رسید توی دست و پات نباشم بهتره
    یادم افتاد یک چیزی را از قلم انداخته ام. گفتم: تسلیت میگم
    آه کشید. دلم سوخت. خبری از آن مهرداد اخموی بداخلاق نبود انگار. دلم برایش سوخت. بغض کرده گفتم: بهتری حالا؟
    - خوبم. مهمون دارین؟
    از دهنم پرید: بله
    - کی هستن؟
    ساکت ماندم. خجالت می کشیدم بگویم همان هایی که اذیتت کردند. خودش گفت: اون بزن بهادر هم هست؟
    آرام گفتم: اوهوم
    خندید: دستت خوبه؟
    به دستم که رد زردرنگی رویش بود نگاه کردم: آره ...
    - بابات از دستم عصبانیه
    نگفته هم معلوم بود. غمگین گفتم: می دونم
    - چرا؟
    نفس گرفتم: خودت می دونی چرا ...
    - تو خواب هم که سوتی دادی
    قلـ ـبم ریخت. بابا بهش گفته بود؟ دست کشیدم روی صورتم که جزجز می کرد: وای خدا ... نه ...
    - خب تعریف کن ببینم
    هنوز پوستم می سوخت: چی رو؟
    - خوابت رو ... بابات که می گفت گریه کردی اسم من رو صدا زدی
    چشم بستم. حتی فکر کردن بهش خجالت آور بود: وای ... آبروم رفت ... من خودم رو می کشم ...
    - نه جان من ... همین حالا از قبرستون میام
    این یعنی چی؟ چرا این را گفت؟ دلخور بود از دستم؟ هیچی نگفتم. نمی خواستم پشت تلفن درباره دلخوری ها حرف بزنم.
    گفت: الو؟
    - هوم
    آه کشید: امشب ... باید بیای خونه همایون ...
    چشمهایم گرد شد. توقع هر چیزی داشتم جز این یکی. گفتم: واسه چی؟!
    آرام مثل زمزمه ای درگوشی گفت: دلم برات تنگ شده
    بهش بگویم من هم؟ خب دلم برایش تنگ شده بود. ولی زبانم نمی چرخید. هنوز خیلی چیزها سر جای خودش نبود. بهناز هم عین فضول معرکه آمده بود توی اتاق و زل زده بود به صورتم. میخواستم بهش بگویم باید همدیگر را ببینیم. خیلی حرف دارم بزنم ولی با همه این حرف ها من هم دلم برایت تنگ شده ... ولی بهناز ایستاده بود کنارم.
    خیلی جدی گفت: یه سری وسایل داری ... اونجا ...
    به بهناز نگاه کردم: کتابام
    با چشم به بهناز اشاره کردم برایم آب بیاورد. رفت طرف در اتاق.
    مهرداد گفت: آره ... باید بیای ببریشون
    بهناز رفت بیرون و آرام گفتم: چرا امشب؟ بابام محاله بگذاره ....
    - راضیش کن. این یک کار رو باید به خاطر من بکنی
    نه قضیه کتابهایم نبود. گفتم: پس واسه کتابام نیست
    محکم گفتم: نه
    بهناز رفته بود بیرون. به خودم جرات دادم: مهرداد؟
    - بله؟
    لحنش بد بود. بداخلاق شده بود دوباره و من وقت می خواستم که از این مرحله بگذرم. اگر هیچ وقت صبر نمی کرد چطور؟ اگر اشتباه می کردم؟ شادی؟ مرض. بگذار فعلاً دلخور بماند. بعد درستش می کنم. آرام گفتم: باشه ... میام
    - تنها
    می دانستم این کار خیلی سخت است ولی گفته بود این کار را برای من انجام بده و اگر نمی گفت هم انجام می دادم: باشه .... میای دنبالم؟
    پوزخند زد: اگه باز نخوان با کارد رگم رو بزنن ... آره
    میبینی شادی. بعضی فاصله ها را نمی شود با هیچی پر کرد. همان که خودت گفتی. اگر دوتا آدم بودیم توی یک جزیره شاید با هم کنار می آمدیم ولی حالا ... درکش کن. زنش تازه مرده. گیرم که عجوزه ... گیرم که بد ... ولی یک آدم از زندگی اش حذف شده .... نه دو تا ... زنش و برادرش ... حق دارد کلافه و عصبی باشد. بغضم را فرو خوردم. بهناز هم برگشته بود. زل زدم توی چشم های بهناز و پشت گوشی گفتم: من به خاطر رفتار زشت سعید معذرت میخوام
    پوزخند زد: سعید؟! نکنه وسط مراسم خواستگاری ...
    بهناز اخم کرد و رفت بیرون. لابد حالا باید از اوهم دلجویی می کردم. بعداً ... بعداً ... نفس گرفتم: باشه ... کی میای؟
    گفت: نمی دونم. زنگ میزنم
    باید از یک چیزی مطمئن می شدم. اینکه خانواده اش هم می دانند؟ چرا باید می رفتم؟ گفتم: فقط ...
    - چی؟
    - ناهیدجون و ...
    فرصت نداد حرفم را تمام کنم. با همان لحنی که همیشه ازش دیده بودم. همان چیزی که چهار سال تمام آزارم داده بود گفت: نگران اونا نباش. اگه می ترسی حرفی بزنن ... نمیگذارم اذیت بشی ... به قول بابات امانت دار خوبی می مونم
    بغضم آماده منفجر شدن بود. کاش یکی بود به جای من سرش داد بکشد. بهش بگوید چرا این قدر تلخی؟ چرا؟
    گفت: پس روی قولت حساب کنم خانم بهشتی؟
    بغضم را قورت دادم: بله
    گفت خداحافظ و قطع کرد. دستم می لرزید. گوشی را گذاشتم سر جا و با همان دست لرزان اشکم را پاک کردم. تو غلط می کنی گریه کنی. بچه ننه لوس. قوی بودن را باید از یک جایی شروع کنی. اصلاً شاید تصمیمش را عوض کرده. پس چرا گفت دلم برات تنگ شده؟ نمی دانم.
    چند نفس عمیق کشیدم و بغضم آب شد و فرو رفت. رفتم جلوی آیینه و به صورت خودم نگاه کردم. سرخ سرخ بود. خب قابل تحمل هم شده بودم. حالا باید یک جوری بابا را راضی میکردم بگذارد یک بار دیگر با مهرداد تنها باشم.
    دوباره نفس گرفتم. خب حالا چکار کنم؟ فکر کن شادی. نمی شود بنشینی جلوی رویشان و با منطق راضی شان کنی که همراهت نیایند. یا بگذارند بروی. دروغ بگویم؟ چه دروغی؟ چه دروغی بگویم که بعد اگر اتفاقی افتاد از دستم ناراحت نشوند؟ خب این یعنی مسئولیت پذیری. من مجبورم ریسک کنم و دروغ بگویم و مسئولیت اتفاقات بعدش را هم قبول کنم. ولی چه دروغی؟
    از پله ها بالا رفتم. نمی خواستم از آسانسور استفاده کنم تا کمی حالم بهتر شود. حوصله نداشتم با آن دو دیوانه راجع به مکالمه مزخرفم وارد یک شوخی بیمزه شوم. دیوانه ... دیوانه لفظ مناسبی بود برای آدم هایی که دور و برم بودند. همایون دیوانه ی جاه طلبی بود. ناهید دیوانه ی ظواهر احمقانه. آنا دیوانه ی قدرت بود. کیارش هم ....نه کیارش چون دیوانه نبود کشته شد. من چی؟ خب من در آستانه ی دیوانگی بودم. برای همین بود که علاقه به شادی یک عمل طبیعی حساب می آمد. چون شادی دیوانه نبود و دیوانه ها فقط از امثال خودشان لذت می برند. برای همین بود که من با آنا نمی توانستم ادامه بدهم. حداقل اگر هم دیوانه بودم مدلش با مدل آناهیتا فرق می کرد. پس چطور علیرضا هنوز دوست صمیمی ام بود؟ مگر می شود یک آدم را بکشی گیرم برای ارزش هایت و دیوانه نشده باشی؟ آن هم آدمی که عاشقش شده ای. نه علیرضا قطعاً یک دیوانه بود ولی خب دیوانگی اش به چیزهای خوب نسبت داده می شد و برای همین توجیه پذیر بود. اگر برای یک هدف مقدس آدم بکشی حتی آدم کشی هم مقدس می شود. این است همان نسبیتی که دنیای ما را ساخته اما با این که چنین دنیایی ترسناک است ولی من هنوز علیرضای دیوانه را دوست دارم و دلم نمی خواهد از دستش بدهم. اما بهانه دستش نمی دهم. که من را دست بیندازد آنهم با یک دیوانه دیگر. انوری چطور دیوانه ای بود؟ انوری فقط وسواس داشت. وسواس تمام کردن چیزهایی که برعهده اش گذاشته اند. می توانست خیلی راحت وقتی از آن پرونده قاچاق اعضای بدن کنارش گذاشتند برود یک گوشه بنشیند و مجله اش را بخواند. مسافرت برود یا حداقل زنش را راضی کند که ترکش نکند ولی وقتی وسواس بگیری تا عامل وسوسه را حذف نکنی راحت نمی شوی. مثل حالا که وسواس پیدا کردن قاتل کیارش خوابش را حرام کرده است. دنیا جای جالبیست. دیوانه های باهوش اگر به خاطر ارزش های انسانی دور هم جمع شوند آن وقت دنیا این قدر ترسناک نمی شود. اینشتین هم به خاطر همین نبود که رفت امریکا و یک عده را مجبور کرد بمب اتم را زودتر از آلمانی ها بسازند؟ می بینی هیچ تضمینی وجود ندارد که خوبی دوام داشته باشد. اینشتین از ترس اینکه مبادا هیتلر زودتر به آن بمب دست پیدا کند و یهودی ها را قتل عام کند، کار خیرخواهانه ای انجام داد در عوض باعث شد دوجین چشم بادامی زردپوست توی ژاپن نفله شوند. چه آن دیوانه های باهوش خوب باشند چه بد، به هرحال یک جایی این هوش کار دستشان می دهد. من چرا از خودم به هیتلر و اینشتین رسیدم؟ ناخودآگاهم داشت من را به سمت یکتا رفعت و عقاید فیلسوفانه اش سوق می داد. حسم می گفت این جلسه بی وقت در دفتر کارم یک ربطی به یکتا رفعت، فیلسوف باهوشی که به قول علی بازیگر قابلی هم بود ربط مـ ـستقیم دارد.
    رسیدم به آخرین طبقه. نفسم بند آمده بود. انوری و علیرضا پشت در ایستاده بودند. هردوشان نگاهم کردند. علی گفت: از پله ها؟!
    انوری ابرو بالا انداخت: آدما یه وقتایی نیاز دارن فکر کنن. من معمولاً این جور وقتا به جای راه رفتن اتاق رو پر از دود سیـ ـگار می کنم
    نفس گرفتم: ساییدگی مفاصل درمونش راحت تر از پیوند ریه است
    شماره رمز درب ورودی را وارد کردم. علی گفت: البته مهرداد وقتی مضطربه مدام قدم میزنه، حالا هم مضطربه فقط این دفعه قدم زدنش عمودی شده
    جوابش را ندادم. در تقی کرد و باز شد. انوری به چراغ چشمک زن الکترونیکی بالای در نگاه کرد.
    گفتم: خب چرا اومدیم اینجا؟
    به درب دوم اشاره کردند. کلید انداختم داخلش. انوری گفت: چون اون در به این راحتیا باز نمی شد
    متعجب نگاهشان کردم. انوری گفت: باور کن فقط نگران خودت بودیم. به هرحال مراسم تشییع خیلی پردردسره اگه می تونستم این رمز الکترونیکی رو باز کنم اصلاً و ابداً مزاحمت نمی شدم
    همان طور مبهوت تک خنده زدم: خب می تونستی کلید رو بگیری ... مطمئنم رمز در رو از رفعت کش رفتین
    هردوشان پوزخند زدند و به هم نگاه کردند. دنبال سرشان وارد شدم: نرفتین؟
    نشستند روی مبل.
    پرسیدم: اینجا چه کار داریم؟
    انوری آستین هایش را به نوبت روی هم تا کرد و بالا فرستاد: دنبال شکار قاتلیم
    - چرا اینجا؟
    علی دست به کمـ ـر ایستاد مقابلم: نقطه های تاریک معما رو باید روشن کنیم و امیدوارم باهاشون بتونیم قاتل رو هم پیدا کنیم. البته منتظر ملاقات دو نفر هستیم و دنبال پیدا کردن یک رد از قاتل توی این شرکت
    به قسمت دوم حرفش توجهی نکردم و پرسیدم: ملاقات کی؟
    انوری به ساعتش نگاه کرد: میان و می فهمی
    بعد از جا بلند شد و رو به علی پرسید: به نظرت کجا رو باید بگردیم؟
    عصبی نگاهشان کردم: اگر بدونم با کی بد نیستا ... البته اگه دنبال سر به سر گذاشتن نباشین
    هردوشان به هم نگاه کردند و نیشخند روی صورت علی ظاهر شد: دنبال یه مدرک مهم هستیم که یه مظنون رو حذف می کنه
    - یه مظنون؟ مگر به کی دیگه مظنون هستین؟
    هنوز حرفی نزده بودند که در شرکت آرام باز شد. آن جایی که نشسته بودم نقطه کور حساب می شد، برای همین بلند شدم و جلوی درگاه شرکت از دیدن کسی که رو به رویم ایستاده بود متعجب شدم. روزبه سرمد با قیافه ای درب و داغان و چشم هایی شرمنده منتظر عکس العمل من بود. آخرین باری که او را دیدم داشتند با یارا ریاضی گزارش زیان های شرکت را آماده می کردند و بعد آنا او را به جرم اختلاس روانه زندان کرد. نگاهی به علی و انوری انداختم و منتظر ماندم بدانم قرار است چه اتفاقی بیفتد.
    سرمد جلوتر آمد و برخلاف همه ی وقتایی که خودش را به نوعی کارمند بلندپایه این شرکت می دانست و طرز رفتارش محکم و قابل قبول بود، مثل موشی آب کشیده مقابلم ایستاد و سر به زیر انداخت: متاسفم
    دستم را توی جیبم فشردم مبادا روی چانه اش فرود بیاید. کاری که تازگی ها خیلی به دهنم مزه کرده بود، بعد از زدن سعید و انوری البته. انوری گفت: خب
    متعجب به انوری نگاه کردم: این اینجا چه کار می کنه؟ مگر نباید تو زندان آب خنک بخوره
    علی آمد و کنارم قرار گرفت: فعلاً که به لطف وثیقه آزاده
    سرمد بالاخره جرات کرد به من نگاه کند: باور کنید هرطور که شما بگین جبران می کنم
    معلوم بود انوری همان طور که به فروتن قول هایی داده بود، به او هم قول هایی داده است. دستی به صورتم کشیدم و به انوری نگاه کردم. او هم به علی نگاه کرد و علی توضیح داد: به هرحال آقای سرمد خیانت در امانت کرده و باید جبران خسارت شما رو بکنه، ما هم می خواهیم همچین فرصتی رو براش درست کنیم البته به شرطی که این دفعه صادقانه جلو بیاد
    می دانستم که اصطلاح اختلاس برای جرم سرمد خیلی هم درست نیست. شرکت ما خصوصی بود و جرم او همانی بود که علی می گفت. می دانستم که اگر سرمد پول را برگرداند، می تواند به کمک آن دنبال گرفتن رضایت از ما باشد و حدس می زدم که پولی درکار نیست تا بتواند جبران کند. احتملاً علی و انوری هم به امید همین مشکل سرمد بود که دنبال برقراری یک همکاری بودند اما چه جور همکاری نمی دانستم.
    دعوتشان کردم به اتاق کنفرانس و به ساعتم نگاه کردم. انوری گفت: نگران نباش میرسی
    سرمد مثل سگی پاسوخته انتهای میز نشست. و ما سه نفر با فاصله سه صندلی از او در یک ردیف نشستیم. دوباره به انوری نگاه کردم: خب بفرمایید، منتظرم بدونم چه جور همکاری قراره به ما بده
    انوری مطمئن ته آرنج هایش را روی میز گذاشت و دست هایش را در هم قفل کرد و گفت: شما ادعا کردی پولی رو که از شرکت بلند کردی در اختیار نداری، برام جای سواله که این پول الان کجاست؟
    سرمد سر تکان داد: نمی دونم
    علی توی صندلیش جا به جا شد: قرار ما همکاری بود، خودت هم می دونی دیر یا زود معلوم میشه اون پول کجاست ولی این پرونده زیادی کش پیدا کرده، در ضمن خودت به نامزد زویا گفته بودی این قضیه به قتل ربط داره پس ممکنه پای تو هم به پرونده قتل مرحوم کیارش دولتشاه باز بشه
    سرمد کلافه دستی میان موهایش کشید و سری به تاسف تکان داد: پیش زویاست
    متعجب نگاهش کردم. چطور پول پیش زویا بود و آناهیتا آن را برنگردانده بود؟ یا سرمد دروغ می گفت یا اتفاقی افتاده بود که من از آن بی خبر بودم. انوری گفت: چرا پولی رو که به خاطرش زندان افتادی دستی دستی دادی به زویا؟
    تکیه داد به صندلی و شروع کرد به تکان دادن پاهایش. معلوم بود ماندن در زندان بدجور داغانش کرده. نگاهش روی هر سه نفرمان چرخید و روی من متوقف شد: چون ... خانم شما و آقای فروتن قضیه رو فهمیده بودن، بعد هم ازش خواسته بودن بره زندان و اون دختره رو تهدید به اعتراف کنه
    اخم کردم: خب؟
    همان طور که پاهایش را تکان می داد گفت: حدس می زدم ... که این قتل به اونا مربوط باشه، وگرنه چرا از زویا خواسته بودن همچین کاری بکنه؟ ترسیدم مبادا برای من هم پاپوش درست کنن. زویا که قضیه رو گفت از من پرسید چه کار کنم و من ترجیح دادم ترغیبش کنم این کار رو بکنه. بهش گفتم اینا اگر تصمیم بگیرن ممکنه ما رو هم بکشونن وسط ماجرا، پس بهتره باهاشون همکاری کنی
    علی گفت: چرا به زویا گفتن؟ چرا مـ ـستقیم پیش خودت نیومدن
    آه کشید: زویا بی پناه تر بود. به هرحال اون راحت تر می ترسید
    علی پرسید: زویا راحت قبول کرد؟
    سرمد به علی خیره ماند: نه، ولی وقتی بهش گفتم اگر بخوان کاری علیه تو انجام بدن خودم پشتت هستم قبول کرد و دیگه این که بهش گفتم این طوری ازشون آتو داریم و محاله بخوان کسی رو که خودشون مجبور کردن بره زندان توی دردسر بندازن
    سعی کردم خونسرد بمانم. نشسته بود رو به روی من و خیلی راحت می گفت چطور نقشه کشیده به خاطر سرپوش گذاشتن رو گند خودش از خون کیارش مایه بگذارد. عمیق نفس کشیدم: اون پول رو چرا به زویا دادی؟ چرا خودت رو انداختی زندان؟ که بعدش با هم به ریش ما بخندین؟ آره؟
    دوباره آه کشید: نه، وقتی برای جلسه اول دادگاه اومدیم زویا اون دختر رو که دید عذاب وجدان گرفت. تصمیم داشت بیاد پیش شما و همه چی رو بگه. همونجا بود که فهمیدم خودش از اول به چه نیتی وارد شرکت شما شده و به چه نیتی قبول کرده توی اون کلاه برداری با من همکاری کنه. می دونید که فرشاد متقی نامزدش اونو فرستاده بود بدون این که زویا روحش از نیت اون خبر داشته باشه، زویا از دستش خیلی ناراحت بود
    گفتم: لازم نیست کثافت کاریای خودتون رو ماله کشی کنی
    ملتمسانه گفت: مجبور شدم تمام پول رو بدم بهش تا از تصمیمش منصرف بشه. الان هم که معلوم نیست کجاست
    حق داشت نداند. هنوز هیچ کسی نمی دانست. درست همین لحظه بود که حس کردم نیت علی برای آوردن سرمد چه بوده، آنها دنبال زویا بودند و امیدوار که سرمد از او خبر داشته باشد ولی زویا چطور به قتل ربط پیدا می کرد؟
    انوری گفت: می خوای باور کنم که از جاش بی خبری؟ یعنی با هیچ کدوم از نزدیکانت تماسی نداشته؟
    دست هایش را از آرنج روی میز گذاشت و کف دستش را روی صورتش گذاشت: نه ... واقعاً خبرش رو ندارم
    علی گفت: پس اون کسی که برات وکیل گرفته کیه؟
    دست ها را کنار کشید و متعجب به ما نگاه کرد: زویاست؟ امکان نداره ... اون ... اون از من متنفر بود ... نه امکان نداره زویا باشه
    انوری خم شد جلو: پس کیه؟ خودت هیچ حدسی نداری؟
    هنوز منگ بود. شانه ای بالا انداخت: وکیلم گفته هویت کسی که کمک کرده نامعلومه ولی حدس می زنم کی باشه؟
    علی گفت: یکتا رفعت؟
    دوباره تعجب کرد: کی؟!
    خنده ای از سر ناباوری کرد و به صندلی اش تکیه داد: یکتا رفعت؟ اگر هزار نفر باشن که بخوان به من کمک کنن آخرینش یکتا رفعته، چرا فکر می کنید اون به من کمک می کنه؟
    من هم به اندازه سرمد گیج شده بودم ولی نباید نشان می دادم که اطلاعاتم از دو دوست دیوانه ام کمتر است. انوری گفت: چرا همچین فکری می کنی؟
    - چون ... رفعت ... مثل سگ به دم و دستگاه شما وفاداره، چه دلیلی داره که بخواد به کسی مثل من کمک کنه؟
    علی شانه بالا انداخت: نمی دونم، اینم حرفیه. البته اگه بتونی ثابت کنی چطور رفعت به دم و دستگاه اینجا وفاداره باور کردنش راحت تره
    سرگشته به دور و برش نگاه کرد و بعد گفت: نمی دونم، شاید هم به ...
    نگاهم کرد: به شما وفاداره
    ابرو بالا انداختم: شاید وانمود می کنه که وفاداره
    سر تکان داد: نمی دونم .... البته ....
    باز نگاهم کرد این بار زیرچشمی: البته یه شایعه ای بود که پدرتون ... با یکتا رفعت ... ماجرایی داشته و این طوری اگر فکر کنم ممکنه یکتا رفعت همون کسی بوده که به من کمک کرده ولی خب این پولی که برای کمک به من رسیده اونقدری هست که فکر نمی کنم تامینش از عهده رفعت بربیاد. من خبر داشتم که وضعیت مالی درستی نداره
    علی گفت: پس فکر میکنی کی بهت کمک کرده؟ من حس می کنم سعی داری از این آدم محافظت کنی و حدس می زنم که اون زن کیه ولی بهتره خودت بگی کیه و علت این همه تلاش برای مخفی نگه داشتنش رو هم بگی
    مکث کرد. زل زد به میز و اتاق در سکوت فرو رفت. دلم می خواست بدانم علت این سیاه بازی ها چیست و علی و انوری دنبال چی هستند ولی فعلاً باید منتظر می ماندم تا سرمد حرف بزند.
    بالاخره تصمیمش را گرفت و گفت: من فکر می کنم اون زنی که به من کمک کرده ... البته باور کنید همش حدسه و واقعاً نمی دونم کی بوده ولی حدس می زنم یارا ریاضی باشه
    دوباره ابرویم بالا رفت. بی اختیار گفتم: یارا ریاضی خودش به آناهیتا خبر داده که اون معامله ها جعلی هستن چطور ...
    حرفم را برید: گفتم که یه حدسه، اون دفعه ای که شما خواستی من و ایشون با هم بشینیم و سود و زیان شرکت رو دربیاریم، حس می کردم فهمیده که این معامله ها از کجا آب میخوره ... فهمیده بود که این معامله ها رو نامزد مرحوم کیارش ترتیب داده و خیلی عصبانی بود
    انوری گفت: پس ترسیدی ماجرای اختلاس لو بره و برای همین یه بخشی از پول رو بهش پیشنهاد کردی و حالا برای همین حدس می زنی که اون داره کمکت می کنه
    متحیر نگاهمان کرد: نه ... نه اصلاً .... من تا الان که شما گفتی حتی نمی دونستم ریاضی قضیه جعلی بودن معامله ها رو به خانم دادخواه گزارش کرده، به خاطر این فکر می کنم یارا ریاضی پشت ماجراست چون ...
    ساکت ماند. پیشانی اش عرق نشسته بود. باور نمی کردم ... مگر سرمد چه چیز دندان گیری داشت که همه به خاطرش خیانت می کردند. اول زویا به نامزدش خیانت کرده بود و حالا یارا؟ محال بود باور کنم انگیزه های زویا فقط انتقام از فرشاد متقی بوده، حالا که سرمد این طور خیس عرق شده بود باورم بیشتر شده بود. سرمد چه جذابیت پنهانی داشت که زن ها مثل زنبور بهش جذب می شدند؟ اگر در وضعیت دیگری بودیم، اگر سرمد یکی از آدم های درگیر در گندکاری های شرکت نبود بعید نبود ازش بپرسم چطوری رفتار می کند که همه جذب او می شوند. شاید چندتا چیز مفید یادم می داد و در رابطه با شادی به کار می بستم و ... لعنتی.
    انوری گفت: ازش آتویی داشتی؟
    سر بلند کرد و نگاهمان کرد: نه
    ابرو بالا انداختم: پس چی؟
    دستی به موهای هنوز خوش حالتش کشید. موهایی که حتی زندان هم آن را خراب نکرده بود. کلافه گفت: دوستم داشت ...
    علی پوزخند زد: دوستت داشت و گزارش خراب کاری هات رو به آناهیتا داد؟
    آناهیتا ... علی چقدر صمیمی اسم آنا را صدا می زد....حس می کردم یک چیزی هست که من ازش بی خبرم ... یک چیزی بین آناهیتا و علی ...
    درمانده گفت: نمی دونم ... اون موقع نمی دونست من همچین گندی کاشتم
    عصبی بودم. انوری هم این را حس کرد که گفت: اون موقع نمی دونست، بعدش که فهمید ... چرا بخواد به تو کمک کنه؟
    از جا بلند شد. هرسه نفرمان هوشیار نشستیم ولی او کلافه دور خودش چرخید و بعد دست هایش را روی میز ستون کرد و گفت: خیلی خب ... اون از شما کینه داشت
    به من نگاه کرد. این منطقی بود. من می خواستم جای او را به رفعت بدهم و برای همین می توانست با کمک به سرمد و بیرون آوردنش حالم را بگیرد.
    انوری از جا بلند شد: پس مطمئنی که اون بهت کمک کرده و اگر بفهمه بیرون اومدی همین روزا میاد سراغت، درسته؟
    ساکت ماند. گفتم: چرا هویتش رو پنهان کرده؟
    ولو شد روی صندلی و ناامیدانه پوزخند زد: چون اونم ترجیح میده توی این شرایط برای خودش زحمت بیشتری درست نکنه. اونم با کمک کردن به یکی مثل من.
    انوری سر تکان داد و گفت: خیلی خب ... به هرحال شما فقط تونستی یک ششم مبلغ خسارت رو برگردونی، هنوز پات گیره و اگر خانم ریاضی بهت زنگ زد و رخ نشون داد یا هرکسی که ممکنه پشت ماجرا باشه توقع دارم خبرمون کنی
    سر تکان داد و از جا بلند شد. ایستاد مقابلم و گفت: بازم متاسفم
    حتی نگاهش نکردم و او سرافکنده بیرون رفت. از جا بلند شدم و عصبی بنای قدم زدن گذاشتم. علی پرسید: چته؟
    حرصی نگاهش کردم و رو به انوری گفتم: این سیاه بازی واسه چی بود؟
    انوری شانه بالا انداخت: می خواستم بدونم واقعاً کی پشت ماجراست
    پوزخند زدم: بهتر نبود با وکیلش حرف می زدی؟
    علی گفت: حرف زدیم
    از قدم زدن دست کشیدم: خب؟
    - نگفت و چاره ای نبود با خودش وارد معامله بشیم
    گفتم: خب الان این چه کمکی به ما کرد؟ به قاتل نزدیک شدیم؟ نه
    انوری گفت: صبر داشته باش
    بعد شماره ای را گرفت و از اتاق بیرون رفت. من و علی توی اتاق تنها ماندیم. دست کشیدم روی صورتم. علی نگاهم می کرد. ایستادم مقابلش: شما همه ی اون چیزایی رو که اون روز توی خونه آناهیتا گفته شد به من نگفتین
    علی زل زد توی چشم هایم: از کجا این قدر مطمئنی؟
    - شادی نمی دونست که من اخلاق هام چطوریه ... تو بهش گفتی ... چرا باید بری ببینیش و بهش بگی که به من زنگ نزنه؟ مگر اینکه بخوای چیزای دیگه رو به من نگه، چیزی که خیلی مهم بوده، آره؟
    آمد و مقابلم ایستاد. فکش منقبض شده بود: من به زن تو نظر نداشتم و تازه اگر هم داشتم چرا باید ناراحت باشی؟ تو که داشتی ولش می کردی
    مشت کوبیدم توی چانه اش. مشتی که حس می کردم حقش است.
    انوری برگشته بود داخل و متعجب به علی که چسبیده بود به کنج دیوار و فکش را گرفته بود نگاه می کرد.
    علی ایستاد: الان راحت شدی؟ غیرتت رو هم دیدم. عذاب وجدانت خالی شد؟
    مشتم درد گرفته بود. من واقعاً علیرضا را زدم؟ دست کشیدم روی صورتم و نفسم را محکم بیرون دادم: به خاطر غیرت نبود. به خاطر این بود که تو دوست منی .... حتی اگر ناراحت می شدم باید به من می گفتی ... نباید به جای من تصمیم بگیری حتی اگر تصمیمت به خاطر محافظت از من باشه .... من نه ناموس تو هستم نه وطنت ... من دوستتم ... اینا رو از هم جدا کن لعنتی .... دست از اون فداکاری های مسخره ات هم بردار .... خسته ام میکنه
    گرفتم نشستم. توانم تحلیل رفته بود. انوری سوت کشید. علی گفت: پس فکر می کنی فداکاری کردن کلاً مسخره بازیه؟
    جوابش را ندادم.
    انوری گفت: باز افتادیم توی بحثای مسخره؟ بابا بگذارید برای بعد ...
    علی دستش را بالا گرفت: صبر کن ... بذار
    نشست روی صندلی مقابلم و گفت: خب حق داری ... اگر پول نداشتی و شادی رو هم دوست داشتی ... نه ... نه ... بیا فرض بگیریم مجبور بودی بین شادی و نجات سرمایه شرکت یکی رو انتخاب می کردی .... اون وقت باز هم این قدر پول خرج می کردی؟
    زل زده بود به چشم هایم. نباید این بحث مزخرف را کش می آوردم. نباید علت دلخوری ام را از زنگ نزدن شادی اینجا باز می کردم. دنیا واقعاً ترسناک بود. ولی مجبور بودم با ترس هایش کنار بیایم وگرنه مثل خوره مغزم را سوراخ می کردند.
    گفتم: نمی دونم
    علی به تاسف سرتکان داد. انوری گفت: چرا متاسفی علی؟ اگر خیلی رک می گفت آره عجیب بود. ولی حالا صادقانه جواب خودش رو داد
    آه کشید: همین من رو می ترسونه ... اون دختر فرصت داره عاشق بشه .... تو با پولت کمکش کردی و حالا مجبوره تو رو انتخاب کنه چون فکر می کنه تو فداکاری کردی می فهمی این یعنی چی مهرداد؟
    پلک زدم: می تونستم فقط پول بدم و کنار بکشم نمی تونستم؟ چرا راه افتادم دنبال پیدا کردنش؟ چرا بردمش توی اون خونه و ازش نگهداری کردم؟
    - چون برات یه ابژه جنسـ ـیه ... حالا که بحث به اینجا کشید مجبوری بشنوی .... همین فردا برو با یکی بخواب بعد ببین بازم همون قدر دوستش داری ...
    سرم نبض می زد: فکر می کنی من الان عقده جن.سی دارم؟
    - نه ... اگر داشتی این همه آنا توی دست و پات می پلکید می رفتی سراغش .... من تو رو میشناسم مهرداد .... تو اگر وسواس یک چیزی رو پیدا کنی ولش نمی کنی تا به دستش بیاری .... واسه اینه که الان شادی .... لعنت
    کف دستش را کوبید روی میز. از جا بلند شد: درباره فداکاری باید یک چیزی رو بهت بگم.... من ... می دونم چرا کلوئه رو کشتم. چون می دونم فداکاری یعنی چی ...
    عصبی گفتم: یعنی کشتن عشقت به بهانه وطن آره؟ بهت مدال هم دادن؟
    خندید: اگه چیزی رو داشته باشی که تنها داشته ی زندگیت حساب بشه ... بعد اونو ببخشی میشه ایثار .... کلوئه تنها داشته زندگی من حساب میشد. کسی که کمک کرد خوشحال باشم. من اونو بخشیدم .... ولی خب یه چیزی درباره ایثار هست که تو نمی دونی .... مردم فکر می کنن آدم بعد از ایثار کردن خوشحال زندگی میکنه .... می دونی چرا؟ چون اونا درد از دست دادن رو درک نمی کنن .... اونا فقط شکوه بخشش رو میبینن .... اینکه داشت و بخشید وای چه سخاوتمند .... بعد اون آدم می مونه با یک دنیا تحسین ... با مدال هایی که توی پرونده اش میزنند.... واسه همینه که اون آدما اون درد رو پیش خودشون نگه میدارن .... تحملش میکنن .... باهاش میسازن چون اگه بگن درد میکشن هیچ کسی درک نمی کنه چرا .... مهرداد جان من به خاطر اینکه شادی رو بخوای ... حالا به هر دلیلی مواخذه ات نمی کنم می دونی چرا؟ چون آدما ذاتشون خودخواهه ... تو هم یک آدمی .... کاری برای شادی انجام دادی و توقع داری شادی خودش رو به عنوان جایزه کارهای خوبت بهت تقدیم کنه ... این اسمش فداکاری نیست. اما اونایی که ایثار میکنن می دونن قراره بعد از این کار به جای اینکه جایزه ای بگیرن یه عمر درد بکشن و با اینکه می دونن قراره چه قدر درد بکشن ... با همین آگاهی ... باز هم تنها داشته خودشون رو می بخشن ...
    گفتم: این اسمش یه جور دیوونگی نیست علی؟ ایثار دیوونگیه حتی اگر این جور دیوونگی خوب باشه ولی باز هم دیوونگیه
    آه کشید و آرام تر ادامه داد: نه دیوونگی نیست ... چون اگه تنها داشته زندگیت رو ببخشی و عذاب وجدان هم نگیری .... درد هم نکشی .... خوشحال هم باشی ... اونوقته که دیوانه ای .... وقتی دیوونه باشی اصلاً نمی فهمی چی رو از دست دادی که درد بکشی اون وقت ایثار چه ارزشی داره دیگه؟ ... از اون بدتر می دونی چیه؟ .... که داشته زندگیت رو بدی تا لذت ببری .... از درد کشیدن لذت ببری .... واسه اینه که من قاتل نیستم .... چون قاتلا از کشتن لذت میبرن .... از درد کشیدن بقیه درد میکشن و لذت می برن ..... میفهمی؟ من کلوئه رو دادم و دردش رو هم تحمل می کنم ... اینه که کار من رو موجه می کنه .... واسه همینه که اون همرزم پدرم که حرفش رو زدم واسه نجات جون بقیه همرزم هاش اون غواص رو زیر آب خفه کرد....می تونست یه عمر درد عذاب وجدان رو به جون نخره .... می تونست با خودش بگه من تا اینجا هم که اومدم و سعی کردم کافیه چرا من باید این مرد رو بکشم زیر آب؟ نمی تونست؟ می تونست ولی باز هم این کار رو کرد. چون حاضر بود به خاطر ارزش هاش یه مرحله بالاتر بره ... درد یک عمر یادآوری اون خاطره رو با خودش به دوش بکشه و زجرش رو به جون بخره و باز هم این کار رو بکنه ... این معنیش دیوونگی نیست. این معنیش ایثار واقعیه ... فکر می کنی تحسین های بقیه آرومش میکنه؟ شاید برای مدتی ولی این تحسین ها مسکن های موقتی هستن اثرش که تموم شد باز اون درد میاد سراغش ... میاد سراغت ... واسه اینه که میگم دیوونه نیستم چون می دونستم دارم تنها داشته زندگیم رو به خاطر ارزش های بالاتر میدم و به خاطرش قراره یه عمر درد بکشم ... ولی خب احمقایی مث تو ارزش های من رو نمی فهمن و بهش توهین می کنن. اینا رو بهت گفتم چون دوستم هستی اگر نبودی هیچ وقت سعی نمی کردم قانعت کنم چرا کارم درست بوده
    کلمه ها توی سرم چرخ می خوردند. «بدانی که درد خواهی کشید و باز هم ببخشی» .... واقعاً معنی ایثار همین نبود؟ آنهایی که ایثار می کنند متواضعند .... طلبکار کسی نیستند .... اگر کسی چیزی بخشید و آن را در بوق و کرنا کرد .... نه او ایثار نکرده .... او بقیه را گول زده و در پوستین مظلومیت فرو رفته و خودش را فداکار جا زده .... اگر کسی به خاطر ایثار طلبکار کسی بود هم .... من نباید به خاطر خوشبختی شادی کنار می کشیدم؟ نباید درد کنار گذاشتنش را تحمل می کردم؟ در ظاهر ساده بود. اما وقتی پای عمل می رسید همه چیز سخت می شد. این بود فرق من و علی .... او به قول خودش درختی بود که با افت سقه هایش می ساخت و من ... نمی دانم ... تصمیم گرفتن این جور موقع ها خیلی راحت نیست ... ولی انگار حالا که با ترس ها ... یا نه ... با واقعیت های ترسناک مواجه شده بودم .... جدی تر بهش فکر می کردم ... مثل کسی که به استخر آبی زل زده و اولین بار است که می خواهد شنا کند .... با اینکه می داند شنا کردن خوب است اما .... باز هم از شیرجه زدن می ترسد.
    آه کشیدم.
    علی چرخید و پشت به من ایستاد. سرم را تکیه دادم به دیوار. انوری گفت: مهرداد؟
    هیچی نگفتم.
    آمد مقابلم ایستاد: میخوای تمومش کنیم یا هنوز ....
    ایستادم. دست کردم توی جیب هایم و گفتم: خب الان تو دیوونه نیستی .... یا شایدم دیوونگیت یه مدل هوشمندانه است .... می خوای به دوست احمقت کمک کنی یا میخوای زل بزنی به اون خیابون لعنتی؟
    هیچی نگفت. همان طور رو به پنجره ایستاده بود. گفت: من فقط می خوام زندگیت رو به راه باشه ... زندگی بقیه رو هم به گند نکشی همین
    بعد چرخید طرفم: چیز بدیه؟
    لبخند زدم: نه فقط بدون راجع به احساس من و شادی ....
    انوری دو تا دستش را قفل کرد پشت گردنش و سرش را رو به سقف گرفت: خدایا ... من رفتم ... هر وقت کارتون با هم تموم ...
    گفتم: خیلی خب ... حق با توئه ... این به خودم ربط داره و شادی ... علی بذار خودم تصمیم بگیرم
    حالا احساس راحتی می کردم. برای همین به انوری گفتم: این بار قراره با کی منو غافلگیر کنی؟
    نشست روی صندلی مقابلم: ساسان شریف
    پلک زدم و بعد هم پوزخند: کی؟
    بی اختیار به علی نگاه کردم که هنوز جفت پنجره دست هایش را روی سیـ ـنه قلاب کرده بود و تکیه داده بود به دیوار.
    انوری گفت: یادته اون شب دیبا راجع به ترتیب دادن معامله های جعلی چی گفته بود؟
    سر تکان دادم. دیبا گفته بود چرا فکر می کنی با همچین کارهای پیش پا افتاده ای حال شما را می گیرم.
    گفت: راست گفته بود، ولی حقیقت اینه که این معامله ها واقعاً از طرف اونا ترتیب داده شده بود
    گفتم: خب ...
    توضیح داد: ولی دیبا ازش خبر نداشت. کار ساسان بوده
    کلافه دست کشیدم روی صورتم: از کجا فهمیدی؟
    - خیلی ساده، کیارش گفته بود این ها از طرف دیباست چرا باید از دیبا مایه بگذاره؟
    سعی کردم بفهمم چی می گوید. کیارش از جعلی بودن معامله ها خبر داشته، از عمد این کار را کرده تا دیبا را پیش همایون خراب کند. سری به تاسف تکان دادم: از کجا می دونی کیارش خبر داشته؟
    - از اونجایی که خود دیبا ازش خبر نداشته، اگر کیارش نمی دونست معامله ها جعلیه خیلی راحت می گفت کی ترتیب اونها رو داده، کی اون ها رو بهش پیشنهاد کرده ولی وقتی بدونه پس میشه به این نتیجه رسید که پشتش یه هدفی داشته خراب کردن نامزدش
    آه کشیدم: گیرم که می خواسته نامزدش رو خراب کنه، بالاخره که وقتی همه چی رو می شد همه می فهمیدن و همایون هم بی کار نمی نشست که دیبا از راه نرسیده کارهاش رو خراب کنه حتماً می رفت سراغش و از خجالتش درمی اومد و اونجا بود که می فهمید قضیه از خود کیارش آب می خورده
    هردوشان به هم نگاه کردند و علی با خنده سر تکان داد: واقعاً مخت تاب برداشته
    انوری مجبور شد توضیح بدهد: اگر یه شریک جرم داشته باشه اون وقت همه چی حله، یکی که از اون طرف اوضاع رو کنترل کنه
    بی اختیار گفتم: ساسان شریف
    انوری خرسند سر تکان داد: بالاخره راه افتادی
    پرسیدم: خب تا اینجاش درست، ساسان معامله ها رو پیشنهاد داده، تا اون گندا بالا بیاد و بعدش هم اعتماد همایون از دیبا سلب بشه و اونو کنار بگذاره و کیارش هم ساده لوحانه این معامله رو قبول کرده، الان قراره ساسان بیاد و چی رو برای ما روشن کنه؟
    نتوانستم جوابم را بگیرم چون ساسان شریف سر رسیده بود. انوری او را به اتاق کنفرانس آورد. وضع او ظاهراً از روزبه سرمد درب و داغان تر بود. پف زیر چشم هایش می گفت که در نوشیدن زیاده روی کرده و ته ریشش هم خبر از افسردگی و بلاتکلیفی می داد. حتی از جا بلند نشدم، او هم هیچ تلاشی برای ابراز صمیمیت نشان نداد. دست به کمـ ـر و طلبکار مقابلمان ایستاد و گفت: با من چه کار دارید؟
    حالا علی هم جفت من نشسته بود. انوری به صندلی رو به رو اشاره کرد: بفرمایید توضیح میدم
    ساسان نشست و یک سیـ ـگار آتش زد و دودش را به هوا فرستاد. همه مان ساکت بودیم و انوری منتظر بود ساسان دوباره به ما توجه کند. پسره ی سبک سر .... معلوم بود بدجور به خاطر توی هچل افتادن دیبا کلافه است. بالاخره رو به روی ما ولو شد روی صندلی اش و همان دستی که سیـ ـگارش را نگه داشته بود را به پشتی صندلی آویزان کرد: خب
    انوری گفت: من می تونم دیبا رو از اون مخمصه نجات بدم
    هوشیار نشست: به چه شرطی؟
    - که بگی کی بهت اون لیست شرکتا رو پیشنهاد داد؟
    دوباره ولو شد روی صندلی: نمی دونم
    متعجب به انوری نگاه کردم. کم کم بعضی چیزها برایم روشن می شد. اینکه همان فرضیه آخر داشت درست از آب در می آمد. یکی لیست شرکت های جعلی را از این طرف به ساسان داده بود تا رابطه دیبا و کیارش را خراب کند. یکی با ساسان معامله کرده بود تا او را جلو بفرستد و با کیارش وارد معامله کند. دوسـ ـت دختر کیارش ... او هم از این ماجرا سود می برده، کیارش مال خودش می شده .... ولی این چه ربطی به قتل کیارش داشت؟
    انوری گفت: چرا نگفتی شب قتل آناهیتا دادخواه رو دیدی که با لباس مبدل از عمارت بیرون رفته؟
    گوشه لبش پرید. به سیـ ـگارش پک عمیقی زد که نشان می داد سعی دارد اضطرابش را کنترل کند. پس آنقدر مـ ـست نبوده که حالی اش نشود چه دیده. عصبی نفسم را بیرون فرستادم.
    انوری گفت: درسته که نامه جعلی و همراه با عکسا از طرف دیبا برای خانم دادخواه فرستاده شده، ولی فکر می کنم اون عکسا از طریق تو به دست دیبا رسیده
    پوزخند زد: خب که چی؟
    علی گفت: می خوای عشق عزیزت از دردسر بیرون بیاد یا نه؟
    خم شد روی میز و خاکه سیـ ـگارش را ریخت جلوی رویش: چه تضمینی هست که بلوف نزده باشید؟
    انوری کارتش را سر داد طرفش: من دنبال قاتل کیارشم. پس می تونم اعترافات آناهیتا دادخواه رو بگذارم روی پرونده، همون اعترافاتی که میگه تو اون شب دیدیش ... تست الـ ـکل خونت هم نشون داده که هوشیاریت اونقدری بوده که بفهمی اون شب دور و برت چه خبر بوده. حالا دو راه داری یا این که با ما همکاری کنی و در عوض پرونده دیبا شریف رو به خاطر گندهایی که با شرکت یاسر زده که البته تو باعث و بانیش بودی سبک کنی یا بزنی زیر همه چیز و خودت هم به عنوان یه مظنون به قتل بری زندان از اونجا برای دیبا نامه بنویسی
    ساسان دود را از دهان بیرون فرستاد. با شست محکم روی پلکش کشید و گفت: چی می خوای؟
    - اون عکسا رو کی برای تو فرستاد و چرا این کار رو کرد؟
    - نمی دونم ... واقعاً نمی دونم ... شاید فکر می کرده من به خاطر محافظت از دیبا و عموی ... احمقم ....
    ساکت ماند. چشم هایش را ریز کرد و دهنش از تعجب باز ماند. عصبی به سیـ ـگارش پک زد. انوری مطمئن لبخند زد: درست فکر کردی، اونی که عکسا رو واسه تو فرستاده همونی بوده که لیست شرکتا رو بهت داده
    من هم منگ بودم. پرسیدم: چه طور؟
    انوری تکیه داد به صندلی: چون این آقا لیست رو از کسی گرفته که توی این شرکت مشغول به کار بوده، وگرنه از کجا می دونست این شرکتا همونایی هستن که شما باهاشون کار نمی کنید؟ از قضا قاتل هم عضو همین شرکته ... ولی خب قاتل از کجا می دونسته که ساسان اون شب آناهیتا رو دیده؟ مگر این که باهاش حرف زده باشه و ساسان بهش همه چی رو گفته باشه. ساسان فقط با کسی حرف زده که لیست ها رو بهش درز داده بوده پس نتیجه می گیریم که قاتل همون کسیه که لیست رو بهش تحویل داده
    ساسان پوزخند زد و سری به تاسف تکان داد: این همه مدت همه ما رو سر انگشت چرخونده؟
    علی گفت: دیگه چی بهت داده که الان گندش دراومده؟
    باز توی فکر رفت و بلندتر خندید. انوری گفت: ترتیب آشنایی تو و شرکت یاسر رو هم اون داده بوده درسته؟
    آنقدر خندید که اشک از چشم هایش سرازیر شد و به یک باره خنده اش تبدیل به گریه شد. گریه ای از سر درماندگی و بیچارگی. سعی کردم تمرکز کنم. دیبا گفته بود از طریق یک آشنا که با پسرعمویم مراوده داشته توانسته وارد معامله با شرکت یاسر شود و حالا می دانستم آن رابط همان کسی بوده که ترتیب معامله های جعلی را داده و از آنا موقع سر رسیدن به خانه مندلی عکس انداخته واین آدم دوسـ ـت دختر کیارش بوده؟
    انوری به طعنه گفت: اگر کمتر زهرماری کوفت می کردی اون قدر حواست جمع می شد و می فهمیدی چطوری وقتی با طرف حرف زدی پشت بندش اون عکسا به دستت رسیده، این جوری ممکن بود بفهمی شما رو توی چه هچلی انداخته
    پرسیدم: توی چه هچلی؟
    علی گفت: مرسوله ای که حشمت به خاطر زمین زدن شما خریده بوده پیش این شرکت لو رفته ... اونا هم شریف رو مجبور کردن به قیمت باقی موندن توی بازی شرکت مرسوله رو به قیمت مفت بهشون بفروشه
    ساسان عصبی مشت روی میز کوبید: کثافت هرزه ... می کشمش ....
    حالا یک چیز دیگر هم می دانستم. این که قاتل کیارش، مرسوله را به شرکت یاسر لو داده. عملاً همه ما را بازی داده بود. ولی کی بوده که چنین نقشه تمیزی کشیده؟
    انوری گفت: خودت رو کنترل کن آقای شریف .... کافیه بگی کی بوده تا بگیریمش
    دوباره تکیه داد به صندلی اش. آن قدر عصبی که صندلی کمی عقب رفت: نمی دونم
    انوری و علی به هم نگاه کردند و انوری دوباره گفت: حدس می زدم. خب هنوز دیر نشده، کافیه بگی زویا فرهمند کجاست
    حالا من هم عصبی شده بودم. زویا فرهمند کجای این معادله بود؟
    ساسان گفت: اونه؟
    علی گفت: فرض کن آره
    دوباره سیـ ـگاری آتش زد: امکان نداره
    - چرا؟
    - اون چرا باید دنبال خراب کردن ما باشه؟
    گفتم: فرض کن برای به چنگ آوردن کیارش و انتقام از همایون ناچار بوده شما رو هم داغون کنه. دقت کن که نامزد کیارش دختر عموی تو بوده، پس از شما هم کینه داشته
    پوزخند زد: مسخره است
    گفتم: ولی بعید نیست
    دوباره پک عمیقی به سیـ ـگارش زد. دود سیـ ـگار غلیظ تر از بینی اش بیرون ریخت: سرم درد می کنه نوشیدنی ندارید؟
    دائم الخمر به تمام معنا بود. بدم نمی آمد بهش چیزی بخورانم تا دهن لقش را باز کند و هرچی می داند را بیرون بریزد. درست مثل همان شبی که مـ ـست و پاتیل به فرحی لو داده بود چند کله گنده در حال معامله توی بازار هستند. ولی آن شخصیت مرموز و در سایه اصلاً چرا این خبر را به ساسان گفته بود؟ این نقشه از کی طراحی شده بود؟ قاتل می دانسته ما قرار است کارگاه بزنیم و برای همین چنین نقشه پیچیده ای کشیده بود؟
    انوری گفت: بهتره با سر دردت بسازی و حرف بزنی
    ساسان گفت: من نمی دونم اون کسی که اون لیست رو آورد کی بوده، حتی باهاش حرف هم نزدم. همه چی رو مکتوب فرستاده بود
    انوری گفت: خواسته بود با کیارش وارد معامله بشی و نقشه گندکاری ها رو باهاش هماهنگ کنی تا دیبا پاش رو از زندگی کیارش بیرون بکشه؟ به نظر نمیاد همچین عاشق دلسوخته ای باشی
    سر بالا انداخت: فرض کن نیستم
    گفتم: پس چی؟
    - پیشنهاد داده بود در ازاء این کار من رو وصل کنه به اون کله گنده ها .... موقعیت خوبی بود. بدترین حالتش این می شد که همایون دیبا رو کنار می گذاشت و بهترین حالتش هم این بود که دیبا و من وارد یه بازی بزرگ تر با اون کله گنده ها می شدیم و شما رو درسته قورت می دادیم
    جمله آخرش را با خشم رو به من گفت ولی من اهمیتی ندادم. حالا آنها هم به اندازه ما زیان دیده بودند و جای عصبانیت نبود. ولی هنوز نمی دانستم وقتی انوری همه این چیزها را می داند چرا ساسان را اینجا کشانده است.
    انوری گفت: خب ... از معامله زویا فرهمند و دیبا بگو
    معامله؟ انگار کم کم معلوم می شد علت آمدن ساسان چی بوده.
    ساسان گفت: وقتی اون عکسا رسید دست من، جریان رو به دیبا گفتم، فهیمده بودیم یکی می خواد ما رو به جون هم بندازه برای همین به جای این که عکسا رو بفرستیم برای پلیس با یه نامه جعلی احمقانه که ابتکار دیبا بود فرستادیمش برای آناهیتا. آنا مطمئن بود اینا از طرف ماست. چون یادش بود که من اون شب دیدمش و البته محتویات نامه هم جوری بود که می فهمید قضیه از کجا آب می خوره. منتظر بودیم بیاد تا یک فکری با هم بکنیم. اومد و قضیه زویا رو به ما گفت. تصمیم گرفتیم با زویا معامله کنیم تا از ایران بره. البته آناهیتا از ماجرا خبر نداشت. می خواستیم فکر کنه اونو سر به نیست کردیم. کلاً پارانویا داشت ... به هیشکی هم اعتماد نمی کرد .... همش می ترسید زویا ماجرا رو لو بده و بعد عکسا برسه دست پلیس .... ولی ما اون قدر احمق نبودیم که یه قتل رو توی پاچه خودمون بکنیم. من خودم با زویا حرف زدم ولی قبل از اینکه بیاد ملاقاتم گفت به یه نفر همه ماجرا رو گفته و اگر بلایی سرش بیاد اون با مدرک اعترافاتش میره پیش پلیس
    گفتم: به کی گفته بود؟
    علی عصبی نگاهم کرد. ظاهراً دوباره حرف بی ربطی زده بودم. و حرف بی ربطم البته این بود که زویا هیچ وقت هویت آن شخص را فاش نکرده.
    ساسان ادامه داد: ما هم دنبال دردسر نبودیم. فرستادیمش رفت
    انوری گفت: الان کجاست؟
    شانه بالا انداخت: ترکیه ... امارات ... شاید هم قبرس
    - باهاش تماس نداری؟
    - نه
    انوری سیـ ـگاری آتش زد: محاله ... شما تا نمی فهمیدین ماجرا رو به کی لو داده ولش نمی کردین ... حتماً بهتون گفته
    ساسان گفت: نه ... ولی از حرفاش فهمیدم اون کسی که قضایا رو می دونه از خیلی چیزا باخبره
    علی گفت: مثلاً؟
    ساسان سیـ ـگار دومش را هم روی میز خاموش کرد و به من زل زد: مثلاً اینکه مهرداد دولتشاه اون دختر رو از زندان فراری داده
    یکتا رفعت ... جز او کی می دانست؟ او به من کمک کرده بود شادی را بیرون از زندان نگه دارم.
    علی و انوری به هم نگاه کردند. من ولی بی حرکت به ساسان خیره مانده بودم.
    انوری گفت: خبر داری یکی به روزبه توی زندان کمک کرده بیاد بیرون؟
    ساسان گفت: آره و حدس می زنم اون یه نفر منشی عزیتون باشه
    پوزخند زدم: اینجاش رو گند زدی
    مهم نبود علی یا انوری چه طوری نگاهم می کنند. دلم می خواست به این دائم الخمر احمق نشان بدهم که هیچی بارش نیست ولی وقتی فکرش را می کردم نمی توانستم بفهمم یارا ریاضی چه طور هم به روزبه کمک کرده و هم از قضیه دست داشتن من در فرار شادی خبر داشته. منطقی بود فکر کنم یارا از یک طرف روزبه را بیرون کشیده و از یک طرف زویا را پر داده تا از دو طرف حال من را بگیرد. حتی می توانستم بفهمم که یارا ریاضی با زویا روابط خوبی داشته و برای همین زویا ماجرای معامله را به او گفته. شاید هم از پول زویا برای آزادی روزبه کمک گرفته باشد. این قضیه منطقی بود ولی چطوری هم زمان از فرار شادی خبر داشته؟ محال بود چیزی بداند. چون این قضیه محرمانه تر از آن بود که کسی با فال گوش ایستادن ازش مطلع شده باشد.
    انوری گفت: خب پس فکر می کنی یکتا رفعت به زویا کمک کرده فرار کنه؟ چرا باید همچین کاری بکنه؟ به جرم همکاری با یه مجرم توی هچل می افتاد ... راحت تر نبود همه چی رو به کارفرماش بگه؟
    ساسان گفت: نه وقتی دنبال گوش مالی دادن به ... همایون دولتشاه باشه
    دستی به صورتم کشیدم و زل زدم توی چشم هایش: این رو هم خودش براتون تعریف کرده؟
    یک وری لم داد روی صندلی: خودش؟ چطور فکر کردی دیبا عروس خانواده شما میشه بی اونکه از سَر و سِر کارمندای اینجا با شما و پدرتون بی خبره؟
    انوری گفت: کی این حرف رو به دیبا زده؟
    شانه بالا انداخت: ببینید کی اینجا از شایعه پراکنی و خودشیرینی برای رییس آینده اش بیشتر نفع می برده، همون به دیبا هم خبر داده
    سعی کردم به مغزم فشار بیاورم تا بدانم کی ممکن است دستش توی کار بوده باشد ولی چیزی به ذهنم نرسید. ترجیح دادم فکر کنم خود رفعت قضیه کمک به من را به یارا لو داده. آنها با هم مشکل داشتند و بعید نبود این طوری از او هم به نفع خودش سوئاستفاده کرده، بیچاره ریاضی که فکر می کرد حریف رفعت می شود.
    انوری گفت: خیلی خب پس فکر می کنید رفعت برای گوشمالی دادن مافوقش به زویا فرهمند کمک کرده و حاضر شده خطرات و تبعاتی رو که این کمک براش داره تحمل کنه و شاهد اعترافات زویا باشه برای اینکه شما به زویا آسیبی نرسونید
    ساسان سر تکان داد. انوری از جا بلند شد: خیلی هم خوب ... ممنون که اومدی
    ساسان وارفته و منگ به انوری و بعد به علی و من نگاه کرد: چی شد؟ همین؟
    انوری دست توی جیبش کرد: اطلاعات شما موثق نیست اما اگر فهمیدین اون رابط کی بوده بعد می تونیم بشینیم پای میز معامله ... شاید هم مذاکره
    ساسان با یک حرکت از صندلی اش بلند شد. حالا شکم جلو آمده اش بیشتر از قبل توی چشم بود. چطور دیبا این مرد شکم جلو افتاده و دائم الخمر به کیارش خوش اندام و خوش قلب ترجیح داده بود؟ این چیزی نبود که من ازش سر در بیاورم.
    وقتی ساسان رفت سیـ ـگاری از جعبه توی جیبم بیرون کشیدم و روشن کردم و رو به علی گفتم:می کشی؟
    سر بالا انداخت. دود را بیرون فرستادم و گفتم: یکتا رفعت قاتل کیارشه؟
    انوری و علی به هم نگاه کردند. انوری گفت: اون که توی مهمونی نبوده
    شانه بالا انداختم: شاید هم بوده، از در اصلی اومده داخل. مندلی که نمی دونست کی دعوته واقعاً ... خودش رو جای مهمون جا زده و بعد هم خیلی راحت رفته و پشت خونه منتظر فرصت مونده تا کیارش بیاد
    علی گفت: انگیزه اش چی بوده؟ و تازه چرا به تو کمک کرده که شادی رو از اون خونه بیرون بکشی و به هشیکی هم هیچی نگفته؟
    انوری ادامه داد: و تازه اصرار داشت توی پرونده به تو کمک کنه
    پوزخند زدم: که ثابت کنه آدم باهوشیه ... احتمالاً می دونسته که شادی دیگه نمی تونه قاتل باشه چون کسی مثل من هواش رو داره، تصمیم گرفته نزدیکم باشه و بفهمه از چی خبر دارم و بعد سر فرصت یه قاتل شیک و تر و تمیز برام بسازه که خب با مردن آناهیتا این زحمت هم از دوشش برداشته شد
    علی گفت: و انگیزه اش چی بوده؟
    چشم روی هم گذاشتم: این رو باید از همایون بپرسم
    هردوشان زل زدند به دهنم. راست نشستم و سیـ ـگار را روی میز خاموش کردم: وقتی فهمید سازش دنبال اون لیستای جعلی برای همایونه، همچین یه نموره جا خورد. همایون می تونه توضیح بده قضیه چیه، مهمونی رو کنسل می کنم ...
    انوری و علی به من نگاه کردند: چرا؟
    متعجب نگاهشان کردم: چرا چی؟
    علی گفت: اینا همش فرضیه است
    چشم هایم را ریز کردم: شما از چیزی خبر دارید؟
    انروی گفت: مدارک ما کافی نیست ... ولی حالا یه تصویر کامل داریم که نشون بده چرا این اتفاق ها افتاده ....
    - عصبی سر تکان دادم: چه تصویری؟ از روزبه سرمد که چیزی درنیومد ... از ساسان هم همین طور .... مگر این که چیزی بدونید که من ازش بی خبر باشم
    علی دست گذاشت روی شانه ام: باید قاتل رو از یه راه ساده گیر بندازیم
    - از چه راهی؟
    ساکت ماندند. انوری گفت: باید یک چیزهایی رو با علی چک کنم
    - چی؟
    - بهتره تو نباشی
    باز متعجب شدم: چون؟
    - ترجیح می دم تو از حل شدن کامل این پازل خبر نداشته باشی تا بازی امشب طبیعی تر جلوه کنه
    - بازی؟!
    - امشب باید قاتل رو گیر بندازیم
    - رفعت رو
    - حالا هرچی ... لازمه یه چیزهایی رو با هم چک کنم و توصیه می کنم مثل یه جانی دیوانه توی مهمونی بهش زل نزنی که مشکوک نشه ... می تونی؟
    دستی به صورتم کشیدم: سعیم رو می کنم. بودن شادی چه کمکی به حل معما می کنه؟
    - شادی یک بار دوسـ ـت دختر کیارش رو دیده ... باید باشه
    - فکر می کنین یادش مونده؟ و تازه الان پازل حل شد کافیه عکسش رو نشون بدیم
    علی گفت: اگر با انگیزه قبلی بدونه چرا عکس رو دیده ممکنه نتونه کمک کنه، ولی اگر تصادفی ببیندش شانسمون بیشتره که ناخودآگاهش کار بیفته ... باور نمی کنی ناخودآگاه آدما چه چیزهایی توی خودش ثبت می کنه. اگر این طور نبود چرا خواب کیا و اون دختر رو با هم دیده؟
    سر تکان دادم و هرسه نفرمان از جا بلند شدیم. علی گفت: می بینمت توی مهمونی
    بعد هردونفرشان رفتند و من را تنها گذاشتند. حالا باید می رفتم دنبال شادی و می خواستم سعی کنم بدانم رفعت چه سودی از این نقشه بزرگ می برده.
    ***
    از حمـ ـام بیرون آمدم. بالاخره خاله و بقیه رفته بودند. حالا من بودم و مامان و بابا که حس می کردند می خواهم چیزی بهشان بگویم و الکی لبخند می زدند و هر دو دقیقه یکبار چیزهای بی ربط می پرسیدند. مثل: می خوای بریم بیرون یه هوایی بخوری؟ گرسنه نیستی؟ آبمیوه می خوری؟ به دوستات زنگ نمی زنی و ....
    نشستم روی مبل و گفتم: می خوام یه چیزی بگم
    بابا داشت به مامان کمک می کرد پیشدستی های میوه خوری را ببرد توی آشپزخانه. هردوشان به هم نگاه کردند و برگشتند توی سالن و نشستند مقابلم. کمی صبر کردم. من حالا یک دنیا تجربه بودم برای شناختن حرکات آدم ها. برای مضطرب کردنشان و حتی برای دروغ گفتن. زندان واقعاً دانشگاهی بود برای خودش. بستگی داشت کدام قسمت از درس هایش را برای پاس کردن انتخاب کنی. مثلاً مامان همین حالا مطمئن است که قرار است درباره مهرداد و نوع رابطه ام با او حرف بزنم. برای همین است که ته چشم هایش خوشحالی موج می زند و نزدیک به بابا نشسته تا وقتی حرف رسید به جاهای حساس و بابا قصد رفتن کرد او را منصرف کند. اما بابا سرتاپا اضطراب است. وقتی زیادی مضطرب است زیادی لبخند می زند.
    گفتم: آقای دولتشاه امشب برای آنا مراسم گرفته ... توی عمارت خودشون ....
    مکث کردم. مهرداد واقعاً همچین چیزی نگفته بود ولی حدس می زدم که گرفته باشد. بهشان نگاه کردم. مامان گفت: به ما چه؟
    گفتم: منم باید برم
    بابا گفت: که چی بشه؟
    جدی گفتم: آقای دولتشاه میخواد اونجا باشم تا همه بدونن به خاطر اون همه اتفاق ما مشکلی نداریم
    مامان غر زد: نداریم؟!
    به هردوشان نگاه کردم: اینکه من افتادم توی دردسر حداقل تقصیر مهرداد دولتشاه نبوده ... بوده؟
    ساکت ماندند.
    همان طور محکم گفتم: حداقل برای جبران کارایی که برامون کرده
    بابا گفت: باشه ... خودم جبران می کنم. نمی خوام تو بری
    لبخند زدم: قربون مهربونیت برم باباجون. اون اینجوری براش جبران کنیم بهتره ... پول به چه دردش میخوره وقتی پشت سرشون این همه حرفه؟ تازه اونقدر پول داره که ...
    مامان گفت: بابات خودش میره
    اخم کردم: نمی خوام شما اونجا باشی ... نمیخوام اذیتت بشین
    بابا خندید: من اذیت بشم برام خیلی راحت تره که تو اذیت بشی
    - من اذیت نمیشم .... از زندان که بدتر نیست، هست؟
    مامان گفت: با هم برین
    نگاهش کردم. توقع داشتم او طرفدار من باشد ولی اشتباه می کردم. گفتم: خواسته تنها برم و حتماً دلیلی داره
    بابا در سکوت زل زد به چشم هایم. می دانستم به چی فکر می کند. سرم را پایین انداختم: آقای دولتشاه امانت دار خوبیه بابا
    سر بلند کردم: مطمئن باش
    مامان گفت: چرا امشب؟ روز خدا رو ازشون گرفتن مگر؟
    گفتم: مامان دارم میگم برای آنا مراسم گرفتن
    اخم کرد: بسوزه ته جهنم که مرده اش هم مصیبته
    بابا گفت: نفرین نکن
    بعد دوباره به من نگاه کرد: همراهت میام. تنها برو داخل. بعد با هم برمیگردیم
    گفتم: از من خواسته تنها بیام. ولی اگر به من اعتماد ندارید ...
    - اعتماد دارم ... نگرانم دختر ... نگران
    غمگین نگاهشان کردم: فکر کنید من هیچ وقت نمی رفتم زندان ... صبح می رفتم دانشگاه و یه ماشین به من میزد ...
    مامان گفت: خدا نکنه
    آه کشیدم: حتی ممکنه همین فردا توی کوچه یه موتوری به من بزنه ... یا برم دانشگاه و اونجا یه مرض بد بگیرم ... اتفاق می افته هیشکی هم نمی تونه جلوش رو بگیره حتی همین حالا که اینجا نشستم ممکنه ...
    مامان غر زد: خیلی خب ...
    بعد ناخودآگاه شروع کرد به خواندن دعا و فوت کردن به من.
    بابا گفت: خودت هم نمی دونی چرا باید بری
    مطمئن حرف می زد. هیچی نگفتم. مامان از فوت کردن دست کشید.
    گفتم: ولی اگر برم بهتره ... خودم خیالم راحت میشه که منتی سرم نیست دیگه
    دوباره ساکت نگاهم کردند. بابا گفت: ما هم میاییم. بیرون منتظرت می مونیم
    اگر بیشتر اصرار می کردم محال بود قبول کنند. تازه شک هم می کردند. گفتم: پس اجازه بدین من تنها برم. شما با هم بیایین
    بابا کلافه دست کشید روی زانویش: توکل به خدا
    مامان گفت: لباس مهمونی نداری
    هم من و هم بابا متعجب نگاهش کردیم. عاشق این رفتارهایش بودم که اول ساز مخالف می زد و به محض اینکه به نظرش همه چیز درست میشد دغدغه های زنانه اش را رو می کرد.
    گفتم: تازه مانتو شلوار خریدم ... همون خوبه ... نمی خوام برم خودنمایی که
    این را که گفتم تلفن زنگ خورد. به بابا نگاه کردم تا اجازه بدهد گوشی را بردارم. پلک روی هم گذاشت و سری به تایید تکان داد. آرام رفتم طرف تلفن. گوشی را برداشتم.
    مهرداد گفت: الو؟
    صدایش خسته و کمی عصبی بود. گفتم: بله
    کمی مکث کرد و بعد گفت: شادی جان من پایینم. منتظر می مونم تا بیای
    گفتم: باشه
    گوشی را گذاشتم و بهشان لبخند زدم: میشه حاضر بشم؟
    مامان گفت: اینجاست؟
    بابا گفت: من برم باهاش حرف دارم
    بی اختیار گفتم: نه
    بابا وسط راه متوقف شد. مامان گفت: بگو بیاد بالا
    راه افتادم طرف اتاقم: بگذارید امشب تموم بشه بعد هرچی خواستین باهاش حرف بزنید
    مامان خودش را به من رساند. توی اتاق بودم. مضطرب. لرزان. هی هی شادی چی شده؟ نمی دانستم. به دو دست مانتو شلواری که تازه خریده بودم نگاه کردم و آه کشیدم. مانتوی مشکی و شلوار کتان مشکی را برداشتم و پوشیدم. موهایم را مرتب کردم و چتری هایش را کمی حالت دادم. می خواستم کل موهایم را کوتاه کنم ولی بابا غمگین شد. فقط جلوی موهایم را کوتاه کردم که کمی تنوع به خودم بدهم و حالا دختری یک دست سیاه پوش و لاغر با موهای چتری که یک طرف زده شده بود و همین امروز عصر ابروهایش را مرتب کرده بود مقابلم توی آیینه ایستاده بود.
    مامان گفت: ماشالله
    از توی آیینه بهش لبخند زدم.
    گفت: رنگت پریده مامان
    این یعنی که می توانی کمی هم آرایش کنی. به یک برق لب و کمی رژ گونه قناعت کردم. چرخیدم طرف مامان و بابا که توی چارچوب در ایستاده بود. بهشان لبخند زدم: چیزی نمیشه نگران نباشید
    بابا گفت: ما هم پشت سرتون میاییم
    موبایلش را دراز کرد طرفم: این پیشت باشه
    موبایل را گرفتم و هل دادم توی جیبم. راه افتادم طرف در و مامان همچنان پشت سرم می آمد و دعا می خواند و فوت می کرد. اگر این اتفاق ها نیفتاده بود معنای زندگی بی دردسر را نمی فهمیدیم آن وقت مامان هم این جور برایم دعا فوت نمی کرد. تا وسط راه پله ها آمدند. توی پاگرد ایستادم و گفتم: خداحافظ
    بابا گفت: خدا همراهت
    مامان وسط دعا خواندن گفت: به سلامت
    از جلو چشمشان که دور شدم پله ها را دوتا یکی کردم. ضربان قلـ ـبم بالا گرفته بود. نفسم تنگ شده بود. می دانستم یک دلیلی که این قدر راحت اجازه دادند بروم این بود که دلشان نمی آمد هیچ جوری ناراحتم کنند. عذاب وجدان گرفتم. قرار بود همیشه مثل یک جوجه مظلوم شوم و ادای دخترهای بالغ را دربیاورم تا سست شوند؟ خب نه. بابا که مطمئنم سر چیزهای مهم تر به این راحتی سست نمی شد. شاید هم فکر می کردند کارم درست است. ادای دین به مهرداد روی شانه آنها هم سنگینی می کرد.
    ماشینش کمی بالاتر از در خانه پارک بود. نفس عمیقی کشیدم و آرام راه افتادم طرف ماشین. وقتی رسیدم پیاده شده بود. ماشین را دور زد. لبخند نیم بندی هم به من زد و در را برایم باز کرد. «اوه مای گاد» ... اگر ملی بود همین را می گفت. ایستاد تا سوار شوم. در را بست و برگشت توی ماشین. قبل از خودش بوی ادکلنش توی مشامم بود. نفس عمیقی کشیدم تا اضطرابم همراه بوی ادکلن فرو برود. ماشین را روشن کرد و نگاهم کرد: سلام
    بهش لبخند زدم: سلام
    راه افتادیم. در سکوت. زیرچشمی حواسم بهش بود. اخم هایش توی هم بود. نمی دانم به خاطر مکالمه خودمان بود یا یک چیز دیگر. حتی جرات نداشتم بپرسم با خانواده اش حرف زده یا نه یا اصلاً چرا داریم می رویم آنجا. آن طور که پشت تلفن به من توپید دیگر جرات هیچ کاری نداشتم. شاید هم یک دلیل دیگر داشت که خفه خون گرفته بودم ...
    گفت: بابت حرفام معذرت میخوام
    به رو به رو زل زده بودم. گفتم: می دونم این روزا ... این مدت ... خیلی اذیت شدی ... درک می کنم
    هیچی نگفت. حتی گله نکرد چرا زنگ نزده ام حالش را بپرسم. آرام گفتم: بازم تسلیت میگم
    فقط سر تکان داد و از توی آیینه به پشت سرش نگاه کرد: به مامان و بابا چی گفتی؟
    بی اختیار برگشتم و پشت سرمان را نگاه کردم.
    متعجب گفت: دنبالمون میان؟
    خجالت زده نگاهش کردم: نگران بودن ... نمی تونستم خیلی اصرار کنم ...
    باز سر تکان داد: عیب نداره .... حق دارن
    لبخند زد و نگاهم کرد: دختر نازنازیشون رو راحت نمیدن دست کسی
    خون توی سرم جوشید. توی صندلی ام جا به جا شدم.
    آرام گفت: عوض شدی
    به پیرهن و شلوار تیره ای که پوشیده بود و کراوات ساده ی نقره ای رنگش نگاه کردم. بعد به صورتش که دیگر مثل چند وقت پیش درهم ریخته نبود. یک بار دیگر هم توی این مدت همین شکلی دیده بودمش. همان باری که آمده بود زندان ملاقاتم. فقط کراوات نداشت و تیپش اسپرت تر بود. حالا آن مهرداد دولتشاهی شده بود که قبل از تمام این اتفاقات می شناختم. مهرداد دولتشاه قبل از این اتفاقات منهای اخلاق بدش. دست کشید به گره کراواتش.
    گفتم: این رنگا بهتون میاد
    لبخند زد: ممنون
    بعد گلو صاف کرد و قلـ ـبم ریخت. می خواست حرف مهمی بزند.
    پرسید: برای رفتن به دانشگاه ... یعنی برگشتن به دانشگاه ... فکری کردی؟
    آه کشیدم: نه هنوز .... یکی دو ماه دیگه ترم جدید شروع میشه ... من به امتحانای ترم قبل هم نرسیدم ....
    حرفم را برید: خیلی متاسفم
    متعجب نگاهش کردم. چقدر مودب و اتوکشیده شده بود. انگار آن مهرداد عاشق و صمیمی روزهای فرار گم شده بود. حتی مهرداد بداخلاق روزهای قبل از قتل. این می ترساندم. یعنی دمدمی مزاج بود؟ دیوانه بود؟
    گفتم: مهرداد؟
    همان طور که به رو به رو نگاه می کرد گفت: بله
    نفس گرفتم: هیچی
    باز ساکت ماندیم. نمی فهمیدم چرا این قدر زود عوض می شود. همین یکی دو ساعت پیش نبود که گفت دلم برات تنگ شده؟
    گفت: به ترم بهمن هم نمی رسی احتمالاً ... پیش نیاز درسهات رو پاس نکردی .... خودم میرم دانشکده صحبت می کنم ترمی رو که گذروندی و بعدش افتادی توی این دردسرا ... صحبت می کنم .... ازت امتحان بگیرن که مجبور نشی باز بشینی سر کلاسای تکراری. ولی خب امسال رو کامل از دست دادی و به احتمال زیاد باید از سال دیگه همراه بچه های سال پایینی شروع کنی
    لـ ـبم را به هم فشار دادم: می دونم. بابام رفته قبل از شما صحبت کرده ... ممنون که نگران بودی
    نفسش را محکم از بینی بیرون فرستاد. بعد گفت: می خوای بیای شرکت؟
    بی اختیار برگشتم و به نیم رخ جدی اش نگاه کردم. عصبی گفتم: مهرداد؟
    بی آنکه نگاهم کند گفت: بله
    - تو چته؟ چرا گیجم میکنی؟
    توی صندلی اش جا به جا شد. ولی دریغ از یک نگاه.
    همان طور که به رو به رو خیره مانده بود، گفت: اگه بهت فشار آوردم ... به خاطر اون احساساتی که داشتم ... معذرت میخوام .... نمی خوام از این به بعد فکر کنی مجبوری به خاطر احساسات من ... مثل من فکر کنی ...یا وقتی هنوز گیجی تصمیمی بگیری. اگر بیای شرکت هم مثل یک کارآموز میای با همون شرایطی که بقیه دارن. نمی خوام توی این مدت که نمی تونی دانشگاه بری بشینی توی خونه و هی فکرای بیخود به سرت بزنه و اذیت بشی. من ...
    ساکت ماند. نگاهش کردم: تو چی؟
    سر تکان داد: هیچی ... ولش کن. بذار امشب تموم بشه
    آه کشید.
    گفتم: فکر میکنی ... فکر میکنی حالا که دوباره برگشتم پیش مامان و بابام دیگه فراموشت کردم آره؟
    آرام خندید: نه
    درمانده گفتم: پس چی؟
    نگاهم کرد. زل زد به چشم هایم و باز لبخند زد و دوباره به رو به رو نگاه کرد: میخوای بیای شرکت یا نه؟
    بغضم را فرو دادم: نه
    سر تکان داد: باشه
    کمی ساکت ماند و بعد ادامه داد: هرجا مشکلی داشتی می تونی روی من حساب کنی، ولی اصرار نمی کنم که اذیت نشی
    عصبی شده بودم. گفتم: این خیلی بدجنسـ ـیه ...
    - چی؟
    - که اول اون جوری بیای جلو و بعد یک دفعه بفهمی اشتباه کردی و کنار بری
    باز عمیق نفس کشید: من اشتباه نکردم. چون برخلاف تو که همیشه فکر کردی من بداخلاق و ترسناک و ازخودمتشکرم، وقت داشتم به همه رفتارها و حرکاتت دقت کنم. علاقه هات رو کشف کنم. اخلاق هات رو درک کنم. همش رو سبک سنگین کنم. حتی وقت داشتم بهت ثابت کنم که چقدر حاضرم برات تلاش کنم. وقت داشتم نشونت بدم که فقط دنبال یه رابطه فیزیکی نیستم ... البته منهای اون ی بـ ـوسیدن و توی ... بغـ ـل ... گرفتن ها .... ولی تو فرصت نداشتی منو بشناسی. منِ واقعی رو بدون عینک بدبینی ... با همه ی اخلاق های خوب و بدم. اشتباهم این بود که صبر نکردم که تو خودت من رو بشناسی ... خودت تصمیم بگیری از اعتماد به علاقه برسی ... یا شاید هم نرسی .... نمی دونم. به هرحال نمی خوام بعداً پشیمون بشی. حالا هم این پیشنهاد رو دادم که بتونی یه کمی با فاصله از من به همه اخلاق هام و تصمیمام نگاه کنی و منو بیشتر بشناسی. بفهمی می تونم خوشبختت کنم یا نه. شاید من فکر کنم می تونم ولی تو فکر کنی که نمی تونم یا اصلاً ملاکت از خوشبختی یه چیزی باشه که من نداشته باشم. اون وقت تصمیم بگیری ... خوبه؟
    حالا کمی آرام گرفته بودم. سر تکان دادم: خوبه
    آرام گرفته بودم ولی غمگین هم بودم و قرار نبود این غم را جار بزنم. حرفش منطقی بود و با عقل جور در می آمد ولی ته ته دلم غمگین بودم. برای همین نباید هیچی می گفتم. عقلم و دلم باید یکی میشد. این عشق تازه جوانه زده ممکن بود به همین زودی ها بخشکد. برای همین غمگین بودم.
    دوباره ساکت ماندیم. دلم نمی خواست ساکت بمانیم. دلم می خواست حرف بزنیم. حالا از هرچیزی که باشد. مهم نبود چه چیزی. بی اختیار آه کشیدم.
    نیم نگاهی به من انداخت و گفت: نگران نباش ... امشب من حواسم بهت هست. نمیگذارم کسی اذیتت کنه. از فردا تصمیم با توئه که بخوای من رو بشناسی یا نه و هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میگذارم ... چون ...
    هیچی نگفت ولی قلـ ـبم بالا و پایین شد. آب دهنم را فرو دادم. خب یک حرفی بزن. یک چیزی بگو. دوباره آب دهنم را فرو دادم.
    خندید: نمی خواد چیزی بگی ... فقط یک چیزی
    - چی؟
    - من به ناهیدجون و همایون گفتم شما هم میای. بهشون گفتم خیلی طبیعی رفتار کنند. برای همه این بهتره ...
    - به مامان و بابام دروغ گفتم
    ابرو بالا برد: به به دروغ هم بلدی بگی ... چی گفتی؟
    - خب .. نمیگذاشتن بیام ... اونم تنها ... گفتم واسه آنا مراسم گرفتین ... چون آقای انوری گفت که امروز مراسم تشییع بوده ...
    - آهان ... عیب نداره. خیلی هم دروغ نبوده واقعاً مهمونی به همون مناسبته
    چشم هایم گرد شد: داری منو می بری مراسم آناهیتا؟!
    خیلی جدی نگاهم کرد: چه عیبی توی این کار هست؟
    اخم کردم: نمی دونم
    دهنش را از هوا پر و خالی کرد: قضیه من و تو رو همه می دونن ... بذار فکر کنن ...
    - که من خوشحالم از مردن آنا؟ بعد هم بگن بین ما چیزی بوده قبل از همه این اتفاقا؟
    اخم کرد. سرعت ماشین را کم کرد و دوباره نگاهم کرد: برات مهمه حرف مردم؟ خب فکر کنن ... تو اگه بخوای بیای توی اون خونواده تا یه مدت همش این جور حرفا هست ... نمی گم خوبه ولی بالاخره هست. بذار فکر کنن من خودم پشتت هستم. غیر از اون، همون آدمایی که ازشون می ترسی الان یقین دارن آناهیتا قاتله ...
    - تو ... تو ... همین الان گفتی میخوام بذارم تصمیم بگیری
    - اگه هم تصمیمت این باشه که با من نباشی پوزخندا و تمسخرهاش واسه من میمونه که هنوز جزو این خانواده هستم. تو که نیستی چرا باید نگران باشی؟
    عصبی انگشت هایم را توی هم قفل کردم.
    آرام تر ادامه داد: نگران نباش عزیزم. آدم دهن گشاد در هر حال دهنش رو بسته نگه نمیداره ...
    نالیدم: نه ... نمی خوام حرفی پیش بیاد که بعد تو هم ناراحت بشی ... به خدا منظورم همین بود
    سیـ ـگاری از توی داشبورد بیرون آورد و آتش زد.
    گفتم: تو که سیـ ـگار نمی کشیدی
    جوابم را نداد.
    گفتم: مهرداد؟
    پنجره را کمی پایین کشید: بله
    - تو رو خدا بداخلاق نباش ... می ترسم ازت
    لبخند زد: خب این اخلاق بد منه دیگه ... وقتی عصبانی میشم یه کمی هم بداخلاق میشم
    - فقط یه کمی؟ به این نمیگن یه کمی باور کن
    سر تکان داد و به سیـ ـگارش پک زد: ادا نریز ... فسقلی
    گفتم: منم سیـ ـگار کشیدم
    دود را از بینی بیرون فرستاد: کجا؟
    - تو زندان
    - خوب شد زود اومدی بیرون
    آه کشیدم: خیلی بد بود
    - به مند... به بابات هم گفتم. برات یه روانشناس خوب پیدا می کنم. بری پیشش
    - دلم میخواد با یکی که حرفام رو گوش کنه حرف بزنم، در ضمن اسم بابام محمدعلیه ... آقای محمدعلی بهشتی
    ریز ریز خندید و دوباره به سیـ ـگارش پک زد: ای جان، می خوای خودم باهات حرف بزنم؟
    تنم داغ شد. لحنش ... صدای خش دار و ... مرض شادی. خب به من چه. گاهی وقت ها هم خوشم می آید این جوری حرف می زند ... هی شادی خجالت بکش... باشه.
    صاف نشستم. نزدیک خانه شان بودیم. گفت: اگر همایون و ناهید حرفی زدن از طرفشون معذرت میخوام. بگذار به حساب اعصاب خرابشون ... جواب نده باشه؟
    - باشه
    - ممنون
    وارد کوچه شدیم و ضربان قلـ ـبم رفت روی هزار. تنم یخ کرده بود. حتی دیدن آن خانه مضطربم می کرد. آب دهنم را تند تند فرو دادم و شالم را بی خود و بی جهت چندبار مرتب کردم. همین حالا حس بی پناهی می کردم. این خانه منشاء ترسهایم بود و مطمئن بودم که اگر هم همه چیز تمام شود باز شب که به خانه برگردم کابـ ـوس می بینم.
    ماشین را پارک کرد و چرخید طرفم و آرنجش را تکیه داد به شیشه. نگاهش کردم و لبخند زدم. الکی الکی. همچنان نگاهم می کرد.
    - بریم؟
    نفس عمیقی کشید و آرام دستم را گرفت توی دستش و گرما هجوم آورد زیر پوستم.
    آرام گفت: نترس ... قرار نیست اتفاق بدی بیفته
    سر تکان دادم. با شست کف دستم را نـ ـوازش کرد و بعد انگشت هایم را خم کرد و با همان یک انگشت کشید روی ناخن هایم چشم دوخته بودم به دستش. کمی محکم تر دستم را فشرد. سر بلند کردم و زل زدم به چشم های مطمئنش و لـ ـبم را کشیدم توی دهنم.
    لبخند زد: آرومی؟
    سر تکان دادم. دستش را برداشت و در را باز کرد. دستگیره در را کشیدم و پایین آمدم. کنارش ایستادم. قلـ ـبم هنوز تند می تپید. یک حسی وادارم می کرد نزدیکش قدم بردارم. حسی شبیه ترس. شبیه بی پناهی. جلوی در دستش را گذاشت پشت شانه هایم و آرام به جلو هدایتم کرد. کنارش قد و جثه ام کوچک بود. باورم نمی شد یک روزی هم بیاید که من با او ... همراه هم وارد این عمارت بشویم.
    مسیر پیاده رو را در سکوت جلو می رفتیم. سعی کردم به خانه مان که پشت درخت ها بود نگاه نکنم. بغض توی گلویم نشسته بود. اینجا خانه ما بود. من اینجا به دنیا آمده بودم. اینجا بزرگ شده بودم و حالا مهردادی که هیچ وقت در دایره توجهات احساسی من نبود همراهم شده بود تا برسیم به خانه آنها. دستش هنوز پشت شانه هایم بود و من دلم نمی خواست ازش فاصله بگیرم. ترجیح می دادم در پناه او با آدم هایی که قرار بود اینجا باشند رو به رو شوم.
    رسیدیم جلوی آبنما. آرام گفت: یادته نشسته بودی اینجا برای خودت آب بازی می کردی؟ تنها بودی؟
    سر تکان دادم.
    کنار گوشم گفت: من اومدم خونه ... خواستم بیای جشنِ ... عروسیم؟
    سر تکان دادم. مثل موجودی مسخ شده که هیچ اراده ای جز تایید نداشته باشد.
    گفت: دوست داشتم تو جای آناهیتا باشی برای یک لحظه
    بی اختیار نگاهش کردم. ولی هیچی نگفتم. لبخند زد. لبخندش مهربان بود. از پله ها بالا رفتیم. هوا سرد بود. خیلی سرد و من یک لا مانتو بیشتر تنم نبود. با این حال از درون می جوشیدم. حالا همه توی خانه جمع شده بودند و هیچ صدایی به گوش نمی رسید. سایه های پشت پنجره ... چلچراغ های پرنور سالن .... و ماشین هایی که توی حیاط پارک شده بودند ... اینها تنها نشانه های حضور میهمان توی خانه بودند. اگر این یک میهمانی معمولی بود و من در نقشی جز آن چیزی که قبلاً داشتم اینجا حاضر می شدم آن وقت حتی مامان و بابا هم جزو میهمان ها حساب می شدند. داشتم بیخود حواسم را پرت می کردم که طبیعی رفتار کنم. ولی مگر میشد برگردی به خانه ای که تو را توی سرازیری هل داده بود و عادی باشی؟ مگر میشد بروی داخل خانه و صدای سرخوشانه کیارش را نشنوی و لبخند بزنی؟ یا میشد باور کنی که اگر به مهرداد بله بگویی به عنوان همسرش وارد این خانه شوی؟ انگار هیچ چیز اینجا طبیعی به نظر نمی رسید و من عاجزانه می خواستم کمتر مضطرب باشم. جلوی ورودی مهرداد دستش را از پشت شانه ام برداشت. نفس گرفتم. در را باز کرد و هرم گرما به صورتم خورد. گرمای فضایی غم زده، چشم ها همه به سمت ما برگشت. انگار آخرین میهمان های این خانه ما بودیم. مسخره بود. صاحب میهمانی مهرداد بود. این مراسم برای زن او ترتیب داده شده بود و او حالا کنار من مثل یک میهمان وارد خانه میشد. برای همین همه مثل مجسمه هایی خشک شده بودند؟ مهرداد جلو رفت و من هم همراهش وارد سالن شدم. ناهید و همایون کنار هم توی سالن مرکزی روی مبل نشسته بودند. ناهیدجون لاغر و شکسته شده بود. حتی از مامان هم شکسته تر شده بود. همایون هم همین طور. اما نگاهش همچنان سنگی و سرد بود. مهرداد هم وقتی اخم می کرد همین جوری میشد. یعنی حالا باید از نگاه های همایون به جای مهرداد می ترسیدم؟
    جلو رفتم. نه من به خاطر اشتباهات آنها توی زندان افتاده بودم. جلو رفتم و مقابلشان ایستادم. بی ترس. محکم و خیلی جدی. گفتم: تسلیت میگم
    همایون به دسته مبل فشار آورد و ایستاد و دستم را که دراز شده بود فشرد. ناهید هم بالاخره بلند شد و با من دست داد و گفت: چقدر لاغر شدی
    این مسخره ترین چیزی بود که می توانست بگوید ولی خب ناهید بود. ناهید ... مهرداد کنارم ایستاده بود. همایون نگاهش کرد: علیرضا هم اومده
    مهرداد سر تکان داد: بله
    بعد سر چرخاند توی میهمان ها که هنوز مجسمه وار منتظر عکس العمل بعدی ما بودند. ناهید گفت: عشرت
    لحنش سرد و محکم بود. زنی میان سال خودش را رساند: بله خانم
    به زن نگاه کردم. این زن ... جای مامان .... نه مامان موقع همچین میهمانی هایی مدیر داخلی حساب می شد در نوع خودش.
    ناهید گفت: لباسای خانم رو بگیر ... پذیرایی هم فراموش نشه ... چه کار میکنید پس؟
    این طوری می خواست همه چیز را عادی جلوه دهد. عشرت نیم نگاهی به مهرداد و بعد به من انداخت. معلوم بود چند وقتی میشود که ساکن اینجاست و مهرداد را میشناسد و حتماً برایش سوال بود که من کی هستم.
    آخر کی توی مراسم ختم زنش با یک دختر وارد میهمانی میشود؟ تنم گر گرفته بود. گفتم: نه ممنون همین جوری راحت ترم
    فقط شالم را برداشتم و روی دست انداختم. همایون پرسید: مندلی خوبه؟
    فکم منقبض شد. گفتم: بله
    گفت: بیا بشین اینجا
    ناهید کمی کناره گرفت و همایون هم نشست کنارش. به جای خالی ای که باز کرده بودند نگاه کردم و نشستم. مهرداد رفته بود. داشت با میهمان ها سلام و علیک می کرد. هیچ وقت ندیده بودم که ناهید و همایون توی میهمانی جایی بنشینند. حداقل توی چند میهمانی که من هم بودم هرکدام سرگرم مراوده و صحبت با کسی میشد ولی حالا عین دو پیرزن و پیرمرد بی حوصله جفت هم نشسته بودند.
    ناهید پا روی پا انداخت و دامن سیاه پیرهنش را مرتب کرد. حالا حتماً خیلی خوشحال است که لاغر شده و لباس هایش فیت تنش هستند ولی خوشحالی اش به قیمت مرگ کیارش تمام شده. کیارش ... چقدر جای خالی اش حس می شد. حتی بیشتر از آنا. بی اختیار دست کشیدم به پلکم. چشم هایم نم برداشته بود. کیارش نبود. مرده بود. حالا با تمام وجود مرگش را حس می کردم. به شمع های سیاهی که جا به جای خانه توی لاله های بلوری می سوختند نگاه کردم. به میزهای پذیرایی که زیر نور چلچراغ های نارنجی صدبرابر غمگین به نظر می رسیدند. به آدم های سیاه پوشی که سعی می کردند عادی باشند ولی مطمئن بودم ته دلشان غل غل می کند بفهمند چرا من اینجا هستم.
    چشم گرداندم داخل میهمان ها. چهره ها آشنا بودند. کمابیش در خاطرم مانده بودند. آن دختری که توی زندان من را تهدید کرد نبود. آن پسر قد بلند و جذابی هم که می خواست من را برای کارآموزی ببرد شرکت مهرداد نبود. میدانستم از شرکت دزدی کرده اند. وکیل شرکت هم نبود. دیبا و پسرعمویش هم نبودند. دکتر فرحی و خانواده اش هم نبودند. در کنار آن قیافه هایی که از دوستان دور و نزدیک خانوادگی حساب می شدند آدم های تازه هم آمده بودند و من در این فاصله نمی توانستم درست همه شان را تشخیص بدهم. انگار هنوز هم قرار بود کسانی بیایند. دو نفر وارد شدند. یک زن و مرد. اینها را می شناختم. پویه و پسرش. دوست نقاش ناهید جون. آمدند جلو و همایون و ناهید دوباره بلند شدند و باهاشان سلام و احوال پرسی کردند. وسط صحبت هی چشمشان می لغزید روی من. می خواستند مطمئن شوند که درست دیده اند. پا روی پا انداختم.
    عشرت با یک فنجان قهوه آمد سراغم: بفرمایید
    دستش را پس زدم: ممنون میل ندارم
    وقتی می رفت از این که قهوه را برنداشته بودم پشیمان شدم. برای خاموش کردن اضطرابم خوب بود. بی اختیار چشمم چرخید داخل مهمان ها. مهرداد نبود. کجا بود؟
    همایون و ناهید نشستند. همایون رو به من گفت: یادته بچه بودی خودت رو توی بغـ ـل مهرداد خیس کردی؟
    با چشم های گرد شده زل زدم بهش. باورم نمی شد در این وضعیت عجیب باز هم یادش به این خاطره افتاده باشد. زبانم قفل شده بود. در عوض توی سرم شلوغ بود. جواب بدهم؟ نه مهرداد گفت هیچی نگو. چرا نه؟ بی ادب بی شخصیت. آب دهنم را فرو دادم: نه یادم نیست
    ابرو بالا انداخت: بچه بودی ولی من یادمه
    رو چرخاندم به سمتی دیگر.
    گفت: دور و بر مهرداد نباشی بهتره
    ناهید هم حواسش جمع شده بود. گفت: همایون الان وقتش نیست. مهرداد بشنوه عصبانی میشه
    همایون همان طور آرام زمزمه کرد: غلط کرده که عصبانی بشه . یک بار حماقت کرد هیچی نگفتیم دفعه دوم اگر حماقت کنه حماقت منم حساب میشه
    تنم منقبض شده بود. بدنم می لرزید. بغض گلوله شده بود توی گلویم. نفس گرفتم و خواستم بلند شوم که گفت: بشین دختر ... کار دارم باهات
    دوباره سرجا نشستم. ناهید چشم غره رفت: همایون ولش کن
    بعد رو به کسی که نزدیکش بود لبخند زد. همایون همچنان لبخند می زد. زل زده به چشم های من و می توانستم عمق نفرت و خشمی را که به من داشت از نگاهش بخوانم. ولی من از زندان برگشته بودم نباید قافیه را می باختم آن هم جلوی کسی که می خواست دستی دستی من را بفرستد بالای دار.
    گفتم: میشنوم ... بفرمایید
    حتی ناهید هم حالا حواسش به ما جمع شده بود. باز یک نفر وارد شد. نمی شناختمش. مهرداد هم باز ظاهر شده بود. بودنش در این شرایط حتی اگر نزدیکم نمی ماند یک جور قوت قلب بود. مرد غریبه با مهرداد دست داد و خوش و بش کرد و بعد آمد سمت همایون و ناهید. معلوم بود آدم مهمی نیست. از جا بلند نشدند. یعنی اگر موقع ورود من، مهرداد کنارم نبود قرار بود همایون و ناهید همین رفتار را با من بکنند؟ عین دوتا آدم از دماغ فیل افتاده منتظر بمانند بروم دستبـ ـوسی شان؟
    مرد که رفت همایون برگشت طرف من. قبل از آن که نگاهش کنم متوجه مهرداد شدم که نیم نگاهی به من انداخت و بعد به همایون.
    همایون لبخندش پررنگ شد ولی گفت: هرچی تا الان زیان کردین با من. فقط کاری به مهرداد نداشته باش
    می خواستم پوزخند بزنم ولی در عوض یک لبخند گنده نشاندم روی صورتم: قرار بود من رو بکشید بالای دار. قیمت جونم چقدر بوده برای شما؟
    ناهید مضطرب شده بود. این را از ور رفتن با ناخن های مانیکورشده اش می فهمیدم. همایون کمی عقب رفت. لبخندش رفته رفته محو می شد.
    نفس گرفتم: من دختر محمدعلی ام. میشناسیدش؟
    ناهید چرخید طرفمان و مثل ما لبخندی مصنوعی زد: شادی جون قربونت برم بیخود کشش نده
    لحنش نگران و کمی تحقیرآمیز بود. عصبی ام می کرد. حتی لایق جواب هم نبود. دوباره زل زدم به چشم های همایون: من اومدم اینجا چون مهرداد خواسته، وگرنه هیچ وقت دلم نمیخواد با آدمایی مث شما حشر و نشر کنم ...
    همایون بی اختیار خندید. صدای تک خنده اش پیچید توی زمزمه های کوتاه و بلند مهمان ها و همه سرچرخاندند طرف ما. همایون گفت: مهرداد پسر منه ... می فهمی؟
    قبل از آنکه چیزی بگویم مهرداد خودش را رساند به ما و همان نگاه های ترسناکش را که من را قبض روح می کردند حواله باباش کرد و بعد به من لبخند زد: چیزی میخوری عزیزم؟
    تنم از قبل با حرف های همایون گر گرفته بود ولی این حرف بدترم کرد. گفتم: نه ممنون
    کمی خم شد پایین و گفت: چرا سرخ شدی؟
    و دوباره غضبناک به همایون نگاه کرد. سر بالا انداختم: چیزی نیست. گرمه
    ناهید با همان لحن دلخور و باز هم تحقیرآمیز گل افشانی کرد: مانتوت رو دربیار عزیزم
    زیر مانتو یک رکابی ساده ی سفید پوشیده بودم که عدل مناسب مراسم ختم آنا بود. «عروس جدید با لباس سفید در مراسم یادبود هووی خود شرکت کرد» حتماً اگر روزنامه نگاری اینجا بود همچین تیتری می زد.
    مهرداد گفت: بیا کنار پنجره یه کم هوا خنک تره
    از جا بلند شدم و زیر لب ببخشید نصفه نیمه ای گفتم. کنارم راه افتاد و گفت: کسی رو میشناسی اینجا؟
    - میشناسم
    لبخند دلگرم کننده ای تحویلم داد و راه افتاد طرف سالن غربی. مردها بیشتر آنجا جمع شده بودند. کنار بار. نزدیک پنجره که رسیدیم مهرداد به علی که حالا تازه می دیدمش اشاره کرد بیاید. علی آمد کنارم ایستاد و لبخند زد: خوبی؟
    چشم ازش دزدیدم. هنوز وقتی یادم می آمد آناهیتا جلوی چشم من به او اعتراف کرده عاشقش هست عصبی می شدم. مهرداد آرام دست گذاشت پشت شانه ام و بعد به علیرضا نگاه کرد: خب بگو
    متعجب نگاهشان کردم. قرار بود چی بگوید؟ راجع به آناهیتا بود؟ باید انکار می کردم که آن مکالمه بین علی و آنا رد و بدل شده؟ آن وقت مهرداد دلخور نمی شد که باهاش صادق نبوده ام؟ دستپاچه و مضطرب بودم. مهرداد من را کمی به خودش نزدیک کرد. مثل کسی که بخواهد من را از خطری محافظت کند. گرمای تنش با وجود جزجز کردن خودم آرامبخش بود.
    علی گفت: قرارمون این نبود
    مهرداد دستش را شل کرد و چرخید طرفم: علی میخواد چیزی بگه ...
    توی چشم هایم خیره ماند و همچنان لبخندی مطمئن روی لبش بود: نگران نباش
    تند تند سر تکان دادم و بی اختیار نگاهم لغزید روی همایون که حواسش کاملاً به ما بود. مهرداد رفت طرف پنجره و کمی آن را نیم کش کرد. نسیم خنکی سمتم جریان گرفت و کمی از التهابم کم شد. مهرداد برگشت کنارم. علی کمی این پا و آن پا کرد و بعد گفت: چرا این قدر نگرانی؟
    دلخور نگاهش کردم: نباشم؟
    مهرداد گفت: حواسم بهت هست عزیزم نگران نباش
    علی ابرو بالا انداخت و لبخند زد. خجالت کشیدم. مهرداد گفت: خب بگو بهش
    به مهرداد نگاه کردم: چی رو بگه؟
    - موقع شام که شد به همایون بگو یه مدرکی توی خونه قایم کردی ... یه عکس ... از کیارش و دوسـ ـت دخترش
    دوباره به مهرداد نگاه کردم. دستش را دوباره گذاشت پشت شانه ام و من را به خودش نزدیک کرد. جلوی علی معذب بودم. خواستم ازش جدا شوم ولی نگذاشت. آب دهنم را فرو دادم. مهرداد به جای من گفت: خودم میگم ... به همایون
    علی گفت: تو خبر نداری ... یادت رفت؟
    رو به علی گفتم: چرا باید این رو بهش بگم؟
    - بعداً می فهمی ... می تونی بگی؟
    - اگه گفت به من چه
    به هم نگاه کردند و علی رضایتمند نگاهم کرد: خوبه که حواست جمعه ... عیب نداره، بهش بگو اگه بخواد تو و مهرداد رو از هم دور کنه عکس رو به مهرداد نشون میدی. اگه پرسید عکسا کجاست بهش بگو توی خونه تون بوده
    - خونه مون؟ اونجا رو مگه پلیس نگشته؟
    - بگو پلیس پیداشون نکرده ولی اگه شرط تو رو قبول کنه بهش نشونش میدی
    مهرداد محکم من را به خودش فشار داد. نمی فهمیدم منظورشان از این کارها چیست. مهرداد خم شد کنار گوشم. بوی ادکلنش غلیظ تر به مشامم خورد. دلم می خواست توی آغـ ـوشش پنهان می شدم. حس بی پناهی دوباره سراغم آمده بود. زمزمه وار گفت: اگه اذیت بشی نمی خوام
    چرخیدم طرفش. زبری گونه اش روی پوست صورتم کشیده شد و باز داغ شدم. عرق عین قطره های شمع از تیره پشتم پایین لغزید. راست ایستاد. سر تکان دادم و سعی کردم خونسرد باشم: باشه میگم ... الان؟
    علی گفت: نه نزدیک شام ...
    گفتم: باشه
    مهرداد هنوز من را به خودش چسبانده بود. تا علی رفت گفتم: میشه ولم کنی؟
    دستش شل شد و رو به رویم ایستاد: نمی خواستم همچین کاری بکنی ... خودم هم تازه فهمیدم ...
    گفتم: چرا این رو خواست؟
    غمگین نگاهم کرد: می فهمی ... ولی اگر بخوای اذیت بشی
    مطمئن نگاهش کردم: نه عیب نداره
    لبخند زد. آرام دستم را گرفت و انگشت هایم را فشار داد. بعد گفت: می خوای با بچه های شرکت آشنا بشی؟
    گفتم: نه ...اول یه قهوه بخورم
    سری تکان داد و از من دور شد و خواست برایم قهوه بیاورند. نشسته بودم روی مبل و تنهایی سعی می کردم اضطرابم را خاموش کنم. زنگ موبایلم بلند شد. به صفحه نگاه کردم. شماره مامان بود. دکمه تماس را فشردم: بله؟
    بابا گفت: شادی؟
    صدایش نگران بود. گفتم: بله باباجون
    رفتم طرف پنجره. بابا گفت: حالت خوبه؟ اذیتت که نکردن؟
    آرام گفتم: نه ... خوبم. میگم میخواین برین؟ آقای دولتشاه من رو میرسونه
    - نه هستیم
    - سرده آخه ...
    - تو ماشین نشستیم. تو نگران نباش
    - باشه
    گوشی را قطع کردم. چرخیدم به سمتی که مهرداد قبلاً ایستاده بود. زن خدمتکار با سینی قهوه ایستاد مقابلم: بفرمایید
    یک فنجان برداشتم. پرسید: شما ... همون خانم ....
    گفتم: بله ... ممنون
    رویم را برگرداندم تا نخواهد چیز بیشتری بپرسد. کم کم موقع شام بود. این را از تکاپوی خدمه ای که دور میز بزرگ کنار بار ایستاده بودند می فهمیدم. نیم نگاهی به علی انداختم و او با چشم انگار تایید کرد وقتش است. کمی از قهوه خوردم و رفتم طرف ناهید و همایون. هردوشان کنجکاوانه و دلخور نگاهم کردند. به همایون گفتم: میشه خصوصی صحبت کنیم
    ناهید ابرو به هم گره کرد: خصوصی؟
    دو نفر که نزدیک ما بودند بی اختیار برگشتند طرفم. هردوشان را می شناختم. هردوشان را قبلاً دیده بودم. هردوشان کارمند شرکت بودند و یکیشان دوسـ ـت دختر کیارش. هردوشان به من لبخند زدند و یکیشان همزمان به همایون نگاه کرد و تند نگاه را دزدید و گرم به سمتم آمد و دستش را دراز کرد: خوشوقتم خانم بهشتی؟
    این دختر با کیارش دوست بود. مطمئن بودم. بی اختیار به انگشتانش نگاه کردم. انگشت سبابه اش نافرم بود. انگار ناخنش لای درب ماشین پرس شده باشد. برای همین ناخن مصنوعی خوب رویش سوار نشده بود؟ از روی دستش بالا رفتم و به صورتش زل زدم. دستش را عقب کشید. بعد هم عقب رفت. دختر دومی کنجکاو به او نگاه کرد. انگار او هم می دانست این دختر و کیارش با هم سر و سری داشته اند. یک نفر دیگر هم به جمعشان اضافه شد. حتی دهن باز نکرده حس می کردم از آن دخترهای دهن لق و وراجی است که من دوستشان نداشتم. تا بخواهم چیزی بگویم همایون گفت: بیا
    چرخیدم طرفش. هم زمان به مهرداد نگاه کردم ولی او حواسش به ما نبود. نه او و نه علی هیچ کدام حواسشان به ما نبود شاید هم این طور وانمود می کردند. دنبال سر همایون رفتم به سمت راهرو باریک و دیدم که خدمه شام را می آورند. وقت شام بود. درست مثل همان شبی که کیارش کشته شد. توی تاریکی راهرو گفت: چی می خوای بگی؟
    آب دهنم را فرو خوردم و بی آن که فکر کنم گفتم: من دوسـ ـت دختر کیارش رو می شناسم
    به یک باره فهمیدم گند زده ام و حرفم را تصحیح کردم: عکسشون رو هم دارم ...
    عمیق نفسش را بیرون فرستاد: خب؟
    سعی کردم بهش نگاه نکنم و مردد گفتم: اگر بخواین مانع رسیدن من و مهرداد به همدیگه بشین اون وقت عکسا رو میدم به مهرداد
    زل زدم به صورتش که توی راهروی نیمه تاریک نگرانی اش کاملاً پیدا بود. گفت: داری معامله می کنی؟
    سر تکان دادم.
    گفت: کجاست؟
    این بار مطمئن زل زدم به چشم هایش. شده بودم همان شادی وحشی که توی زندان یاد گرفته بود دروغ بگوید: توی خونه مون
    پوزخند زد: چرت میگی، پلیس اونجا رو وجب به وجب گشته
    دستم را حـ ـلقه کردم جلوی سیـ ـنه ام: و اگه پیداش کرده بود من این پیشنهاد رو به شما نمی دادم
    - باید فکر کنم
    این را گفت و از من دور شد. هاج و واج میان راهرو ایستاده بودم. نباید خودم را می باختم. کارم را کرده بودم و لابد خودشان حدس می زدند همایون به این راحتی قبول نکند. برگشتم بیرون. جمعیت آرام آرام می رفت به سمت میزهای شام. عده ای هم بشقاب به دست برمی گشتند. چشم گرداندم وسط جمعیت تا بدانم همایون کجاست. دوسـ ـت دختر کیارش چطور؟ باید به مهرداد می گفتم. باید می گفتم واقعاً دوسـ ـت دختر کیارش را دیده ام. او قاتل بود نه؟ ملتهب رفتم طرف میزها. مهرداد منتظرم بود. همایون نبود. کجا بود؟ به جای او با دوسـ ـت دختر کیارش مواجه شدم. مهرداد دستی به شانه ام کشید و نیم نگاهی به دختر انداخت: چیزی شده؟
    نزدیکمان بود. لبخند زدم: نه
    آرام گفت: بیا
    رفتیم طرف میزها و من نمی توانستم چشم از آن دختر بردارم. باید صبر می کردم میهمانی تمام شود و بعد بهش می گفتم. علی هم آن طرفم ایستاد و هردوشان همراه من راه افتادند طرف میز شام ولی هیچ کدام یک کلمه هم با من حرف نمی زد. دیدم که همایون رفت طرف دختر، دیدم که کنارش ایستاد و مشغول زمزمه شد. دیدم که دختر آرام آرام سر تکان داد. لبخند زد. نیم رخش طرف من بود. مهرداد دید که ایستادم و برای همین گفت: بیا عزیزم
    گفتم: میام بگذار
    می خواستم در ذهنم حلاجی کنم چه اتفاقی افتاده. مهرداد برگشت به سمتی که من زل زده بودم. علی مقابل رویش قرار گرفت و لبخند به لب مانع دید مهرداد شد: گند نزنی ... طبیعی باش
    دست مهرداد از پشت شانه ام افتاد. علی گفت: مهرداد طبیعی باش
    مهرداد تند سر تکان داد. علی رو به من لبخند زد: تو هم همین طور ...
    ما را هدایت کرد به سمتی دیگر و خیلی خونسرد به دختری که موقع صحبتم با همایون کنار دوسـ ـت دختر کیارش ایستاده بود لبخند زد. مهرداد زل زده بود به دختر. نمی دانم چرا. بعد یک دفعه پوزخند زد. دختر گفت: چیزی شده آقای دولتشاه؟
    گفت: نه ...
    بعد رو به من گفت: بیا
    همراهش رفتم نزدیک میز و او مشغول صحبت کردن با چند نفر شد. منتظر بود من شام بکشم. بشقابی برداشتم ولی حواسم به مهرداد بود که اصلاً تمرکز نداشت. دوباره به سمتی که همایون و دوسـ ـت دختر کیارش بودند نگاه کردم. همایون حالا کنار ناهید بود و سعی می کرد مثل میزبانی مودب در رکاب میهمان ها باشد. موبایل علی زنگ خورد. او چیزی توی گوشی گفت و سر تکان داد و به مهرداد نگاه کرد. حتی همایون هم بی اختیار به مهرداد نگاه کرد.
    مهرداد کنار گوشم گفت: شام بخور ... من میام
    علی گفت: بریم
    هردوشان از ساختمان خارج شدند. همه متوجه حرکتشان شدند. همایون هم قدم تند کرد و از ساختمان خارج شد. ناهید آمد سمت من و گفت: چی شده؟
    هاج و واج نگاهش کردم: نمی دونم
    ولی حسی غریب می گفت که من قاتل را شناخته ام، اما این قاتل چه ربطی به همایون داشت؟
    بشقاب را زمین گذاشتم و مضطرب بیرون رفتم. هوا خیلی سرد بود ولی من اصلاً سردم نبود. داشتم می سوختم. از هیجان و دلهره. هیچ کدامشان بیرون نبودند. حدس می زدم کجا باشند. با پاهایی لرزان از پله های تراس پایین آمدم. ناهید هم خودش را رسانده بود روی تراس و گفت: کجا میری؟ چی شده؟
    محلش ندادم و قدم تند کردم به سمت خانه مان. همان خانه ای که یک زمانی پر از خاطره های تلخ و شیرین بودند. حالا منبع اضطراب بود و پاهایم را بی اختیار به سوی خودش می کشید. وقتی رسیدم جلوی خانه نفسم بریده بود. نمی توانستم راحت نفس بکشم و دلم می خواست همانجا جلوی درخت آبشار طلایی که توی این فصل لخـ ـت و عریان بود روی زمین پهن شوم. جرات نداشتم جلوتر بروم. اینجا همان جایی نبود که کیارش من را از دست دشمنان خیالی نجات می داد؟ همان جایی که جنگ ما علیه دیوهای خیالی تمام می شد و من نجات پیدا می کردم؟ رفتم جلوتر. پاهایم می لرزید. موبایلم باز زنگ می خورد. بابا بود و در آن سکوت و سنگینی که بر فضا حاکم بود این زنگ موبایل بدجوری توی ذوق می زد. جواب دادم: بله بابا؟
    مامان بود که گفت: حالت خوبه؟ دلم شور میزنه
    سعی کردم عادی باشم: خوبه به خدا ... الان شام می خورن تموم میشه میام
    مامان گفت: باشه قربونت برم
    خداحافظی کردم و گوشی را سراندم توی جیبم. همان دم مهرداد از خانه مان بیرون آمد. صدای بلند همایون به گوشم خورد. سعی داشت تن صدایش را کنترل کند. می گفت: این شو چیه راه انداختی؟ اول اون دختره حالا هم این کارا
    مهرداد آمد سمتم: برو شامت رو بخور اینجا اومدی چه کار؟
    گفتم: چی شده مهرداد؟ قا....
    انگشت گذاشت روی لـ ـبم: هیس ... برو عزیزم
    دست گذاشت پشت شانه ام و آرام هدایتم به سمت مخالف. پا چسباندم زمین. آنقدر مضطرب بودم که گریه ام گرفته بود. گفتم: تو رو خدا ... چی شد؟
    پلک روی هم گذاشت و لب پایینش را دندان گرفت و با صدایی که به خاطر بغض دو رگه شده بود گفت: برو فقط ... میام پیشت باشه؟
    بغضم ترکید. ناهید هم حالا کنارمان بود و می پرسید چی شده؟ جلوی چشم ناهید دستش را گرفتم. انگشت هایش را فشار دادم و بغض آلود گفتم: ناراحت نباش باشه؟
    سر تکان داد: باشه
    بعد چرخید طرف ناهید: برین پیش مهمونا
    او را هم تقریباً هل داد. ولی ناهید هم مقاومت کرد: چی شده؟
    داشت به من نگاه می کرد. اگر مهرداد انگشت گذاشته بود روی لـ ـبم یعنی هیشکی نباید بداند که قاتل را گرفته اند. گفتم: نمی دونم
    صبر نکردم. قدم تند کردم به طرف عمارت. نم اشکی را که می رفت تبدیل به سیل شود پاک کردم. چشم ها هنوز روی من بود. همراه دختری که دوست کیارش بود، آمد کنارم: برات شام بکشم؟
    لبخند میزد. ولی من ترسیده بودم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ایستادم تا شادی برود و بعد برگشتم توی خانه. علیرضا قدم رو توی سالن خاک گرفته راه می رفت. به صورت جدی و خونسرد زنی که مقابلم ایستاده بود نگاه کردم. زنی که زندگی ام به خاطر او درهم ریخته بود. کسی که دوستش داشتم به زندان افتاده بود. آناهیتا به خاطرش مرده بود و از آن بدتر قاتل برادرم بود. ولی انگار نه انگار که برایش مهم باشد. شاید هم نمی دانست چرا اینجاست. نمی دانست؟ کسی که این طور از معادله های درهم ریخته اقتصادی دور و بر ما یک معادله خوب برای اهداف خودش بیرون کشیده بود مطمئناً می دانست باهاش چه کار داریم ولی با آن همه هوش و ذکاوتی که به خرج داده بود بعید بود که مثل یک آدم دست و پا چلفتی و ترسیده رفتار کند. برای همین خونسرد بود چون هنوز مطمئن بود ما هیچی علیه او نداریم.
    به انوری گفتم: منتظر چی هستی؟
    به من و علی نگاه کرد: منتظر یه سری تاییدیه
    همین لحظه تلفنش زنگ خورد. گوشی را جواب داد. جز اوهوم گفتن و سر تکان دادن و گاهی هم به من نیم نگاهی انداختن هیچ حرفی نمی زد. رفته رفته لبخندش پررنگ شد. مثل کسی که خیالش بابت چیزی راحت شده باشد. انگار منتظر بود که مطمئن شود همه ی فرضیه ای که با علی ساخته اند درست بوده. فرضیه ای که پشت در اتاق شرکت ساختند و از من خواستند بیرون اتاق منتظر بمانم مبادا به خاطر دانستن جواب آن بی گدار به آب بزنم یا جوری رفتار کنم که همه چیز نقش بر آب شود. حق داشتند، بعید نبود سر میز شام همه چیز را خراب کنم. در تمام این چند روزی که در گرداب عذاب وجدان و ناامیدی و خستگی دست و پا زده بودم هم علی و هم بهرام انوری بیکار ننشسته بودند و بالاخره حالا مطمئن بودند جواب را یافته اند. فقط می خواستند مراسم تشییع آناهیتا تمام شود تا خودم هم شریک این کشف باشم.
    انوری تلفنش را قطع کرد و پشت به من رو به قاتل لعنتی و خونسردی که خوب میشناختمش ایستاد: خب الان دو راه داری ... یکی اینکه مثل بچه آدم از اول تا آخر بگی چرا و چطور کیارش رو کشتی .... راه دوم هم که معلومه ... انکار کنی.
    - بگم کیارش رو کشتم؟ هیچ می فهمید چی میگید؟ دارید من رو مجبور می کنید ....
    من همچنان چسبیده به در ایستاده بودم. علی جلوتر رفت: اگر تو قاتل کیارش نیستی اینجا چه کار میکنی؟
    همایون غرید: من خواستم بیاد اینجا
    پوزخند زدم: عذر بدتر از گناه؟ چرا باید بخوای این بیاد دنبال عکس کیارش و دوسـ ـت دخترش؟
    سری به تاسف تکان دادم.
    انوری رو به همایون گفت: چه معامله ای با شما کرده؟
    همایون پوزخند زد: به شما چه ربطی داره
    عصبی رفتم طرفش: به من بگو ... به من ... من می خوام بدونم چه معامله ای کرده که از خون پسرت گذشتی
    همایون تلخ نگاهم کرد. تلخ و شماتت بار. آه کشید: کیارش زیر یه خروار خاک خوابیده، دیگه کاری از دستم برنمیاد که برگردونمش ...ولی حداقل آینده تو رو تضمین کردم
    جا خوردم. به علی و انوری نگاه کردم. آب گلویم را فرو فرستادم. دوباره به همایون نگاه کردم: آینده من؟
    انوری گفت: بگذار برات توضیح بدم چی شده
    ایستاد جلوی پنجره، حالا رو به روی همه ما ایستاده بود. گفت: این خانم .... دنبال کسی بود که از راه میان بر پولدارش کنه
    همایون آه کشید. اما قاتل لعنتی که واقعاً لایق لقب زنیکه بود، همان لقبی که همایون برایش درنظر گرفته بود خونسرد منتظر بود بداند انوری چی توی چنته دارد. انوری رو به علی گفت: خب بگو
    علی چرخید طرف همایون و در فاصله ای نزدیک به زنک ایستاد: ترم شیش دانشگاه به خاطر دزدیدن سوالای پایان ترم و فروختنش به بچه پولدارای کلاستون تا مرز اخراج پیش رفتی ولی بعد همه چی یک دفعه ماست مالی شد. هیچ کسی هم نفهمید چی شد ولی من فکر کنم بدونم چی شد. استادی که سوالا رو ازش کش رفته بودی از قبل باهات رابطه داشت. باهاش یه معامله کردی. قرار شد تو آبروش رو حفظ کنی و اونم گند تو رو ماست مالی کنه. اینا توی پرونده محرمانه دانشگاهت ضبط شده بود ولی خب تا از دانشگاه فارغ التحصیل بشی اون پرونده رو هم با چندتا رابطه دیگه بیرون کشیدی و پاک کردی ولی دختر جان وقتی همچین موردهایی گزارش میشه یه پرونده هم برات یه جای دیگه تشکیل میدن. همه ی دانشجوها اونجا پرونده دارن. ریز به ریز کارهاشون هم داخلش هست. این جا رو دیگه حدس نزده بودی ... این چیزا قرار نیست بعداً به جایی گزارش بشه ... حتی توی استعلام هایی که شرکت هایی که باهاشون کار کردی هم همچین چیزی نیومده ... حتی توی تحقیقات پلیس هم کسی بهشون دسترسی نداره ... این چیزا رو نگه میدارن تا به وقتش ازش استفاده کنن ... فکر کنم الان وقت خوبی باشه پس یک هیچ به نفع ما.
    کنار انوری ایستاد: وقتی از دانشگاه بیرون اومدی با یه شرکت کوچیک کارت رو شروع کردی. اونجا به نتیجه رسیدی که می تونی توی معادله های خرید و فروش یه کمی دست کاری کنی و یه چیزی به جیب بزنی ولی خب هنوز اونقدر کارکشته نبودی که بفهمی معادله هات برای یه بازاری کهنه کار خیلی ساده و رو هستن. واسه همین با تیپا انداختنت بیرون. این یکی هم جایی ثبت نشده چون صاحب کارت فکر کرد با یه دله دزد طرفه که نیازی نیست ازش شکایت کنه. که اگر این کار رو میکرد حداقل توی تحقیقات پلیس بهش اشاره می شد و ما زودتر به تو می رسیدیم. ولی همین الان یکی رفته همون جایی که کارت رو شروع کردی و تاییدیه گرفته که چرا و چطور از اونجا اخراج شدی
    راست ایستاد: ولی تو آدمی نبودی که به این راحتی پا پس بکشی. یک جای دیگه کارت رو شروع کردی. این بار با تجربه بیشتر و معادله های پیچیده تر. کار و بارت اونقدر رونق گرفت که حس کردی بهتره به جای به جیب زدن پول های کوچیک یه سرمایه گذاری قلنبه بکنی. اینجوری بود که شروع کردی به ساختن اعتبار برای خودت. چطوری؟
    نیم نگاهی به من انداخت و دوباره چرخید طرفش: با صاحب شرکت زد و بند کردی. وسوسه اش کردی تا نقشه های تو رو قبول کنه و در عوض هرچی بهتون رسید نصف نصف. خب پیشنهاد بدی هم نبود. کی از پول بیشتر بدش میاد. یک دفعه ارتقاء درجه پیدا کردی. اسم و رسم به هم زدی و شدی یه نیروی قابل که هرکی از بیرون بهت نگاه می کرد آرزو داشت یه همچین کارمندی داشته باشه. بارت رو که بستی دیگه نیازی نبود شراکت کنی. می تونستی کار خودت رو راه بندازی فقط قبلش باید یک پول قلنبه و حسابی به جیب می زدی. این پولا هم توی شرکتای بزرگ خوابیدن این جوری بود که نوبت رسید به شرکت دولتشاه.
    ایستاد مقابلش و دست هایش را روی سیـ ـنه به هم قفل کرد: حالا یه مدیر قابل بودی که از بیرون همه عرضه و جسارتش رو میدیدن. اینجا بساط دزدی خیلی خیلی بازتر بود. چون ماهیای همچین شرکتی اونقدر چاق و چله بودن که بتونی از صید یکیشون اندازه کل سال هایی که توی اون دوتا شرکت کار کرده بودی سود بکنی .... ولی کار توی این شرکت یه چیزی بهت یاد داد. اینکه هرچی هم ریسک کنی و هرچی هم زرنگ باشی ممکنه یه جایی اشتباه کنی و اون وقت بدجور کله پا میشدی. پس چرا یه سرمایه گذاری مطمئن نکنی. مثلاً اینکه بشی جزئی از خانواده این شرکت. هنوز اونقدر پولدار نبودی که بتونی مث یه سهامدار و یک وزنه سنگین وارد گود بشی ولی می تونستی مث زالو بچسبی به صاحب شرکت و راه میان بر رو انتخاب کنی
    سر بالا گرفت و رو به سقف نفسش را بیرون داد: سه تا گزینه روی میزت بود. همایون دولتشاه ... مهرداد دولتشاه و کیارش دولتشاه .... مهرداد که تکلیفش روشن بود. اونقدر به خودش و عرضه هاش مطمئن بود که خدا رو هم بنده نبود. یه زن دیوانه مثل آنا هم کنارش بود که اجازه نمیداد یک قطره از منافع شرکت کف دستای تو بچکه و تازه اون راه میان بر روی مهرداد اثر نداشت. چون اهل هرز پریدن هم نبود. پس مهرداد حذف شد. می موند همایون و کیارش .... همایون هم خیلی راحت کنار می رفت. چون همایون رِند بود. هیچ وقت دم به تله یک رابطه نمی داد قبل از اونکه مطمئن بشه پول و ثروتش توی خطر نیست. نهایت کاری که برات می کرد همون شراکت بود توی گندکاری هات. اونم با یه درصد ناعادلانه و دیگه اینکه تو مجبور بودی توی رختخواب هم باهاش باشی و خب این دیگه در شان تو نبود. که هم توی رختخواب باج بدی، هم ریسک خطر رو تنهایی به جون بخری و هم پولی که بهت میرسه اندازه این همه باجی که دادی نباشه. خودت خوب می دونستی که یه بازاری کهنه کار خوب حواسشه جایی میخوابه که آب زیرش نمیره. واسه همین بود که وقتی هم بهت نزدیک شد خودت رو کنار کشیدی. مطمئنم قبلاً چندباری از این گرگای بارون دیده نارو خورده بودی و تجربه پس انداز کرده بودی. پس فقط می موند کیارش
    بی حال روی تنها مبل خاک گرفته و کثیفی که بعد از چند ماه مـ ـستعمل به نظر می رسید پایین آمدم.
    انوری گفت: ولی یه مشکلی پیش اومد. همایون خیلی راحت لقمه چرب و نرم تو رو از دستت بیرون کشید. گذاشتش توی دست دیبا ولی انگار این برات خیلی سنگین بود. چون خیلی از خودت مایه گذاشته بودی. خیلی مهره حروم کرده بودی تا بتونی جا پای خودت رو اونجا محکم کنی ... تا وقتی کیارش اسم تو رو پیش می کشه همایون بتونه بهت اعتماد کنه ... همون کاری که آناهیتا کرده بود. اول جاپای خودش رو محکم کرد و بعد اون رو به عنوان عروس خودش قبول کرد .... درسته؟
    پوزخند زد: اینا تخیلات شماست
    رو به همایون کرد: قراره بشینیم و این چرت و پرت ها رو گوش کنیم؟
    گفتم: جز این کاری نداریم. شش ماه خون من توی شیشه شده پس باید گوش کنی
    انوری نفس گرفت: در نتیجه تصمیم گرفتی حال همایون رو بگیری. یه نامه فرستادی برای ساسان شریف و وسوسه اش کردی که با کیارش وارد معامله بشه ... که دیبا رو هل بدی عقب و دوباره بگیریش توی مشت خودت ... کیارش هم بدش نمی اومد همچین کاری بکنه .... چون ناتوانی پیدا کرده بود و فکر می کرد به خاطر دور شدن از توئه
    رو به همایون گفتم: برای همین می خواستی سازش لیست شرکتا رو برات دربیاره؟ تو هم شک داشتی که این زنیکه هرزه پشت قضایاست؟
    انوری گفت: مهرداد آروم ... همه چی به نوبت
    علی گفت: نمی خوای اعتراف کنی؟ می خوای بگم چه طوری کیارش رو اغفال کردی تا فکر کنه بدون تو می میره؟
    دختره ی عوضی پوزخند زد: آره بگو ... می خوام بدونم دیگه چه مزخرفاتی توی سرتونه
    می دانستم علی از عمد این ها را می گوید. می خواست همایون پشت او را خالی کند. می خواست احساسات این مرد سنگی را جریحه دار کند تا او وا بدهد.
    علی تکیه داد به مبل و ردی از غبار توی هوا پخش شد: کیارش از تو کوچیک تر بود. این مهم نبود. تو به خودت و توانایی هات اونقدر مطمئن بودی که همچین پسری رو راحت اغفال کنی. مشکل این بود که کیارش محکم نبود. نمی شد به این راحتی روش سرمایه گذاری کرد. تابع نظر برادر و پدرش بود ولی خب انگار مشکلات برای سر نترس تو مشکل حساب نمیشدن. بیشتر یه چالش جذاب حساب میشدن که باهاش توانایی های خودت رو محک بزنی. اگه می تونستی کیارش رو اونقدر به خودت نزدیک کنی که حاضر بشه به خاطرت بجنگه اون وقت همه چی حل میشد. تو هم میشدی جزئی از شرکت دولتشاه. مطمئنم حتی برای بیرون انداختن آناهیتا هم کلی نقشه داشتی. فقط باید از این چالش جدی بیرون می اومدی و بعد همه چی به دلخواه تو پیش می رفت. من مطمئنم که کیارش رو با عشوه از راه به در نبردی. عشوه ریختن برای یک پسر پولدار کار دخترای احمقیه که آینده رابطه رو نمیبینن. ولی تو یاد گرفته بودی آینده نگر باشی. با عشوه فقط یک رابطه نیم بند و یه مقدار پول نصیبت میشد. ولی کیارش خودش معدن گنج بود. چرا وقتی میشد همه ی اون معدن رو تصاحب کنی فقط بهش ناخونک بزنی؟ این جوری شد که فقط دور و برش میپلکیدی و گیجش می کردی. بهش لبخند می زدی و بعد همه چیز رو ربط میدادی به کار. بهش پر و بال میدادی و تا می خواست بهت نزدیک بشه عقب میکشیدی. بازی موش و گربه، بازی کشمکش.
    لبخند زد: می دونی همه این بازیا رو به مامورای مخفی آموزش میدن ولی انگار تو خودت یک تنه همه اش رو یاد گرفته بودی. کیارش درگیر تو شده بود ولی مطمئن نبود که تو هم درگیرش هستی. برای همین بیشتر بهت دقت میکرد. بیشتر دور و برت می پلکید. بیشتر می خواستت و وقتی مطمئن شدی برای کیارش تبدیل به یک آرزو شدی یواش یواش جلو اومدی. خیلی نرم. خیلی آهسته جوری که نفهمه این تو هستی که جلو میای. جوری که فکر کنه داره به دستت میاره. می دونی وقتی همچین اتفاقی بیفته بعدش چی میشه؟ بذار بهت بگم. اون وقت تبدیل میشی به یه آدم باارزش که طرف نمی خواد هیچ جوری از دستت بده. قدم اول رو خوب برداشته بودی. حالا دیگه کیارش هرچی میگفتی گوش میداد. چون بنده ات شده بود. بهش گفتی این رابطه درست نیست. نباید کسی بفهمه. چون آینده هردومون به خطر می افته. بهش گفتی حتی اگر یک نفر بفهمه ولش می کنی و نمیبخشیش.
    علی ایستاد و خندید: بازی عذاب وجدان خیلی بازی جذابیه، به شرطی که خوب بلد باشی به طرف عذاب وجدان بدی. کیارش حالا حس می کرد نباید تو رو به خطر بندازه. تو یه دختر دم دستی نبودی که بعد از یه مدت ازت خسته بشه. برای اینکه از دستت نده هیچ ردی از تو توی زندگیش نبود. اونم وقتی می دونست یه مادر کنجکاو داره که سر توی زندگیش میکنه. یه بابای حواس جمع داره که اگه بگه «ف» اون تا فرحزاد میره. یه برادر بداخلاق داره که کافیه بو ببره یه دختر بزرگتر زیر پای برادرش نشسته و اون وقت توی یه چشم به هم زدن اخراجش می کنه. کیارش رو اون قدر عذاب وجدان داده بودی که فکر کنه تو به خاطر اون حتی به قیمت این خطرها داری باهاش راه میای و این طوری بود که هیچی از تو هیچ جا جا نمی گذاشت. حتی حاضر شده بود با یه خط تلفن جداگونه با هات تماس بگیره که هیچ ردی از تو توی تماس هاش نباشه. کم کم نوبت قدم سوم می رسید. بازی مرگ و زندگی
    پشت بهش ایستاد و رو به همایون ادامه داد: رابطه رختخوابی شما اونقدر گرم شده بود که بخوای یک دفعه خودت رو بیرون بکشی و اون رو شوکه کنی. می خواستی از زندگیش غیب بشی جوری که مجبور بشه دنبالت تا ته دنیا هم بدوئه. بعد بهش پیشنهاد بدی به خاطرت با بقیه بجنگه. تا اینجا همه چی خوب بود. یک دفعه بهش گفتی همه چی بین شما تموم شده و نباید بهت فکر کنه. می خواستی داغونش کنی جوری که فکر کنه دوای دردش فقط تو هستی.
    چرخید و دوباره مقابلش ایستاد: جوری که فکر کنه بی تو میمیره. ولی این وسط یه اتفاق بد افتاد. همایون تصمیم گرفت کارگاه علم کنه. توی این تب داغ جدایی... کیارش رو خواست و بهش گفت باید با دیبا وصلت کنه. اگر فقط یه کمی زودتر این رو می خواست ... درست وقتی که کیارش تازه از دستت داده بود خیلی خوب بود. اون وقت کیارش اون قدر مضطرب میشد که محکم توی روی پدرش بایسته و بگه نه. حتی بگه تو رو دوست داره. ولی شانس باهات یار نبود. همایون وقتی این رو گفت که کیارش از نبودن باهات افسرده شده بود. بریده بود. برای همین خیلی راحت با این پیشنهاد موافقت کرد. خیلی عصبانی شدی نه؟
    سرم داشت می ترکید. این سناریوی ترسناکی که علیرضا تشریح می کرد ... این آموزش هایی که ازشان حرف می زد ...
    انوری سیـ ـگاری آتش زد. گفتم: به منم بده
    پاکت سیـ ـگارش را با فندک داد دستم. همه مان ساکت بودیم. انوری گفت: وقتی فهمیدی کارگاهی درکاره فهمیدی که کیارش دیگه مال تو نمی شه ولی حیف بود راحت از ماجرا کنار بکشی. اونم وقتی از این طرف در ازای زد و بندهای جعلی مجبور شده بودی یه پوئن گنده مثل شرکت یاسر رو به ساسان و دیبا بدی. این جوری کارهات بدتر خراب می شد. همایون کارگاهش رو می زد و خوشبخت تر از قبل می شد و ساسان و دیبا هم می رفتن توی شرکت یاسر و گردن کلفت تر میشدن و بعید نبود بعدها دیبا و کیارش با هم یه امپراطوری بزرگ بسازن و تو حس کردی خیلی بی انصافیه که به خاطر نداشتن پول فقط مهره بازی یک عده پولدار باشی. واسه همین یه نقشه خوب کشیدی
    همایون عصبی از جا بلند شد: بسه نمی خوام بشنوم
    گفتم: باید بشنوی ... فکر نمی کردی همچین کارایی کرده نه؟ چطوری سرت کلاه گذاشت؟
    انوری راه همایون را سد کرد: برگردین
    و رو به همه ما ادامه داد: حشمت رو خبر کردی که کارگاهی درکاره ... این جوری با اون مرسوله ای که حشمت خرید کارگاه زمین می خورد. بعد می تونستی سر فرصت با شرکت یاسر وارد معامله بشی و حشمت رو هم بنشونی سرجای خودش، این کار یه فایده دیگه هم داشت. می تونستی به جای رقیبی که از میدون به در کردی خودت وارد معامله با این شرکت بشی .... اوضاع بر وفق مرادت بود مخصوصاً وقتی فهمیدی کارگاه ورشکسته است و همایون مجبوره باهات کنار بیاد. این جوری می تونستی بشی واسطه شرکت دولتشاه و یاسر و بالاخره به اون چیزی که می خواستی برسی. جایگاهی که همیشه آرزوش رو داشتی. چه بسا همایون با ازدواج تو و کیارش هم موافقت می کرد
    سرم را تکیه دادم به مبل. به سیـ ـگارم پک عمیقی زدم و چشم بستم. انوری باز گفت: منتها ... بازم نقشه هات گند زده شد. اونم وقتی که کیارش فهمید کارگاه ورشکسته است و باهات مشورت کرد که چطور قضیه رو به همایون بگه. کیارشی که قرار بود یه روزی تو رو برسونه به جایگاه آرزوهات حالا شده بود سنگ جلوی پا. اگر قضیه ورشکستگی کارگاه رو می گفت اون وقت همایون مجبور می شد با حشمت وارد معامله بشه. اون وقت حشمت مرسوله ای رو که خریده بود تا باهاش شرکت دولتشاه رو زمین بزنه با کمک بازار همایون گرون تر آب می کرد و باز روز از نو روزی از نو. این جوری نه تنها نمی تونستی بشی رابط شرکت دولتشاه و یاسر که برعکس مجبور می شدی ببینی دیبا جایگاهش قدرتمندتر شده، حتی دیگه نمی تونستی با کمک اون مرسوله موقعیتشون رو توی شرکت یاسر ضعیف کنی. چون همایون بود که گندها رو ماله کشی کنه. برای همین باید اول کیارش رو می کشتی و بعد مرسوله حشمت رو لو میدادی به اون شرکت و دوباره برمی گشتی سر نقشه خودت ... تبدیل شدن به ناجی شرکت دولتشاه و معامله با کله گنده هایی که می شناختی...به هرحال جایگاه بزرگی رو از دست داده بودی، از همه رو دست خورده بودی و یا باید خودت رو میکشتی یا کسی که همه سرمایه گذاری هات رو مفت و مسلم بر باد داده بود. کشتن دومی بهتر بود چون دوباهر یه فرصتی بهت میداد بشی آدم مهمه ی بازی
    انوری سیـ ـگارش را روی زمین انداخت و زیر پا خاموش کرد. همایون خشمگین بود. رنگش رو به سفیدی می رفت ولی من غمگین بودم. چطور نتوانسته بودم بفهمم رابط ساسان و آن لیست جعلی کی هست؟ چطور به فکرم نرسیده بود همچین نقشه ای فقط با آشنایی کامل به بازار فروش میسر است؟
    رو به همایون گفتم: اون شب وقتی گفتم شرکت کینزو مشتری ما شده مطمئن شدی قاتل کیارش کیه؟
    سری به تاسف تکان داد. علی گفت: هنوز نمی خوای اعتراف کنی که تو قاتلی خانم ریاضی؟
    زنیکه ی دیوانه، حالا دیگر خونسرد نبود. پلکش می پرید و من به این فکر می کردم که چطور نفهمیدم او قاتل است؟
    ریاضی گفت: شما نمی تونید بگید من قاتلم، خود من به مرحوم دادخواه خبر دادم معامله ها جعلی هستن
    انوری گفت: دیگه خبر دادنش فایده ای نداشت، وقتی نقشه بزرگتری کشیده بودی ... خبر دادی که هیچ کسی شک نکنه تو پشت قضایا نشستی
    دست توی هم حـ ـلقه کرد و گفت: من اون شب توی مهمونی نبودم
    علی گفت: ولی در عوض دوبار رفتی کیش همون شب
    نگاهش کردم.
    علی گفت: بار اول یکی رو جای خودت فرستادی ... با نامزد تقلبیت و خودت رو توی تاریکی قایم کردی ... بعد هم برای کیارش میس کال انداختی و کشوندیش بیرون .... احتمالاً مجبور شدی راز معامله دیبا و شرکت یاسر رو براش رو کنی تا به خاطر دونستن ماجرا و شنیدن به راه حل بکر تو بیاد بیرون ... واقعاً سر نترسی داشتی .... یک درصد احتمال نمی دادی کسی توی خونه باشه؟
    آه کشیدم: نه ... چون کیارش مطمئنش کرده بود شادی حتماً میاد مهمونی
    کیارش شادی را می شناخت. می دانست روی حرف باباش حرف نمی زند. می دانست چون خودش به مندلی گفته بوده که اگر شادی با بچه های شرکت آشنا شود خوب است. چند روز قبل از میهمانی.
    انوری گفت: نشستی تا کیارش بیاد خب بعدش چی شد؟
    یارا ریاضی خونسرد به همایون نگاه کرد: به نفعتونه این بازی رو تموم کنید
    همایون رو به من کرد: رابط هایی که این خانم میشناسه کمک می کنه از ورشکستگی خلاص بشیم
    انوری و علی به من زل زدند. حالا همان وقتی بود که می توانستم انتخاب کنم. انتخاب اینکه شرکت را از ورشکستگی نجات دهم و چشم ببندم روی تمام زجرهایی که شادی کشیده و فراموش کنم این زن دستش به خون کیارش آلوده است و یا برعکس ... از جا بلند شدم و رفتم جلوی پنجره. حالا در ای نفصل از پشت شاخه های عریان درختان می توانستم آن طرف را خوب ببینم. شادی چندبار پشت این پنجره ایستاده بود؟ اگر ورشکست می شدم قبول می کرد بازهم همراهم بماند؟ خودم دوام می آوردم که ادامه بدهم؟ کیارش که زیر خاک خـ ـوابیده بود ... پوزخند زدم و چرخیدم طرف ریاضی: باشه ...قبول ... ولی قبلش باید بگی چطوری کیارش رو کشتی
    یارا ابرو به هم گره زد: چه نفعی داره براتون؟
    به همایون اشاره زدم: باید بدونه پسرش رو چه جوری کشتی ... باید بفهمه حرص و طمعش چه کار کرده با ما
    همایون اخم کرد: بس کن مهرداد
    گفتم: تا نگی هیچ اتفاقی نمی افته، حداقل الان فرصتش رو داری تا حالش رو بگیری .... اگر اون نمی پرید توی نقشه های تو الان کیارش زنده بود، تو هم به جایگاه خودت رسیده بودی
    یارا گفت: خیلی خب
    معلوم بود عصبی اش کرده ام.
    گفتم: میشنوم
    به انوری و علی اشاره کرد: نه جلوی اینا
    از هردوشان خواستم بیرون باشند. آمد نزدیک تر و گفت: موبایل هاتون
    موبایلم را پرت کردم طرفش. همایون هم همین طور. دستگاه های موبایل را برداشت و خاموش کرد و بعد گفت: خیلی مختصر راجع به شرکت یاسر و زد و بندهاش با دیبا گفتم
    - که چی بشه؟
    - می خواستم به من اعتماد کنه، می دونستم این جوری هرچی بگم گوش میکنه ... می خواستم حس کنه من تنها کسی هستم که می تونم از اون وضعیت خلاصش کنم
    - چطور سم رو بهش دادی؟
    - می دونستم ناتوانه ... ولی اول خودش شروع کرد به عز و جز که من بی عرضه هستم و هیچ کاری رو نتونستم درست انجام بدم ... منظورش به رابطه خودمون بود که خراب شده بود ... بعد از نامزدیش من باهاش کاری نداشتم .... بعد از یه مدت خودش اومد دور و برم ... منم دیدم بد نیست جفت گوشم باشه بفهمم چه کارایی می کنید .... ولی رابطه ای نداشتیم دیگه .... حس کردم مشکلی داره و یه مدت بعد اعتراف کرد چه مشکلی داره .... منم می خواستم از همون طریق ...
    عصبی سیـ ـگار دیگری روشن کردم. همایون مثل پیرمردی بدبخت زل زده بود به جایی که یک زمانی جنازه کیارش افتاده بود.
    گفتم: چه طوری بهش اون سم رو دادی، این رو بگو لعنتی
    حالا ایستاده بود همان جایی که هنوز لکه های کف سفیدی که از دهان کیارش ریخته بود محو نشده بود.
    - بهش گفتم براش یه دارویی آوردم که کمک می کنه حالش بهتر بشه .... دو سه قلپ از اون مایع خورد ولی نتونست بیشتر بخوره ... سعی کرد کاری کنه ولی وقتی نتونست و من تحقیرش کردم حاضر شد بیشتر بخوره
    صدای خرخر گربه ای به گوشم خورد. اعصابم متشنج شده بود. رو به همایون گفتم: به این قیمت می خواستی از خون پسرت بگذری؟
    یارا گفت: الان همه چی تموم شده وضعیتتون جوری نیست که ....
    گفتم: چرا اون عکسا رو فرستادی برای ساسان؟
    - می خواستم این طوری آنا رو هم از دور خارج کنم ... به هرحال اون خودش از قبل گند زده بود با فروختن طرح به فرحی ...
    - خب پس قراره با ما معامله کنی؟ معامله با کینزو رو جور کردی برای حسن نیت؟ یا شاید اون هم یه پلن جایگزین بود که اگر رسیدی به این مرحله نشون بدی تواناییهات خیلی زیاده آره؟
    مغرور زل زد به چشم هایم: الان دیگه معامله شرایطش فرق کرده
    - چه فرقی؟
    - اون دوتا احمق هم فهمیدن ... پس خفه کردنشون با خودته و من رو هم باید عضو سهامدارها بکنید
    گفتم: یه چیزی رو می دونی؟
    ساکت نگاهم کرد. راست ایستادم مقابلش: بازیهای تو خیلی کهنه و منسوخه ... واسه همین این پیرمرد گول تو رو خورد ... واسه همین تونستی حشمت رو مجاب کنی که اون خروار پیچ و مهره رو بخره .... ولی من می دونم بازار دیگه روی پاشنه گذشته نمی چرخه .... دیگه دوره تو پستو نقشه کشیدن و قایم کردن پول تو گاوصندوق گذشته ... اون آتوهایی که از مشتری های گردن کلفت داری .... درست میگم دیگه ... با همون آتوها می خوای وارد معامله بشی آره؟ نگو نه که باورم نمیشه چون تا الان هم کارت همین بوده، آتو گرفتن از این و اون و فروختنش به رقیبا
    ساکت ماندم.
    آب دهنش را فرو داد: خب، گیرم که این جور باشه شما نمی دونی من با چه کسایی حشر و نشر دارم
    پوزخند زدم: بیا یه معامله دیگه بکنیم، تو میری زندان و اونجا خوب فکرهات رو میکنی ببینی دقیقا از کی چه آتویی داری وقتی لیستت کامل شد خبرم می کنی، در ازای لیستی که به ساسان دادی خوبه؟ اون وقت من هم اجازه نمی دم توی زندان خیلی زجر بکشی. دیدی که من هم دوستای خودم رو دارم و اگه بخوام می تونم اونجا رو برات بکنم جهنمی که قبل از اون که حکم اعدامت بیاد راضی به مرگ بشی
    مثل مجسمه ای سنگی وسط اتاق درست جایی که رد گچی که جنازه خیالی کیارش را محصور کرده بود. ساکت نگاهمان کرد.
    گفت: امکان نداره
    گفتم: خواهیم دید، در ضمن اون همکار دهن لقت ... دانش ... شک نکن می دونه با کی و چطوری حشر و نشر داشتی، می دونی که خوب هم بلده واسه خودشیرینی آدم فروشی کنه
    پوزخند زد: فکر میکنید من اجازه می دادم اون بفهمه ... با کی بودم؟ نمیگذارم هیچ کاری بکنی، قبل از تو همه کارهات رو خراب می کنم
    قهقهه زدم: از کجا؟ توی زندان؟
    اجازه ندادم حرفی بزند. در را باز کردم و خواستم علی و انوری برگردند داخل. علی دستی به شانه ام کشید: می دونستم کار درست رو می کنی
    خسته دستی به صورتم کشیدم. فکر می کردم وقتی همه چیز تمام شود احساس سبکبالی بکنم ولی بیشتر از آن احساس خلاء می کردم. اینکه آدم های دور و برم هرکدام یک جوری گند زده بود به زندگی ام ... اینکه هیشکی نبود بهش اعتماد کنم ... باید برمی گشتم و شادی را می فرستادم برود. سلانه سلانه راه افتادم طرف عمارت. ناهید پالتویی بلند روی دوش انداخته روی تراس منتظر ایستاده بود، دندان هایش چلیک چلیک به هم می خوردند. نگران نگاهم کرد: چی شده مهرداد؟
    سری به تاسف تکان دادم: هیچی ...
    رفتم داخل سرها همه چرخیدند طرف من. سعی کردم آرام باشم. مغزم در حال انفجار بود. چشم گرداندم توی آدم ها. شادی نگران یک گوشه ایستاده بود. رفتم جلو و گفتم: ممنونم از حضور همه ... ببخشید سر میز شام غایب بودیم
    بهش لبخند زدم. همه متوجه ما بودند. دست گذاشتم پشت کمـ ـرش. می دانستم معذب می شود ولی نمی دانستم چطور باید آرامش کنم. کمی خم شدم: شام خوردی؟
    دلخور و نگران نگاهم کرد: میل ندارم
    آرام هدایتش کردم به سمت خروجی: می دونم حالت خوب نیست. منم حالم خوب نیست. مامان و بابا هم بیرون منتظرت هستن
    روی تراس ایستادیم: اگر بری بهتره
    تند تند سر تکان داد و همراهم از خانه بیرون آمد. در سکوت کنار هم قدم برمی داشتیم. جلوی در که رسیدیم دوباره ایستادم.
    گفت: مهرداد؟
    غمگین نگاهش کردم: جانم؟
    سرش را پایین انداخت: اون زن ...
    بعد سر بلند کرد. توی چشم هایم دنبال جواب بود. پلک روی هم گذاشتم و سر تکان دادم. لب برچید. چانه اش می لرزید. شانه هایش می لرزیدند. از راه بینی نفس می کشید مبادا گریه کند. دست حـ ـلقه کردم دور شانه اش و محکم فشارش دادم به خودم. امتناع نکرد. حتی محکم تر به من چسبید. خم شدم و سرش را بـ ـوسیدم و از خودم جدایش کردم: بعد بهت زنگ می زنم باشه؟
    چشم هایش اشک آلود بود. انگشت کشیدم روی رشته شفاف اشکی که روی گونه اش راه گرفته بود. با دو انگشت چانه اش را بالا دادم و بهش لبخند زدم: باید خوشحال باشی ... چرا گریه می کنی؟
    لبش را به زحمت باز کرد و گفت: هیچی ...
    با پشت دست اشکش را پاک کرد. هنوز بچه بود که این طور مظلومانه رفتار می کرد یا وقتی کنار من قرار می گرفت بچه میشد؟ برای من بچه میشد.
    گفتم: من اینجا می ایستم تا تو بری. فقط جوری رفتار نکن که فکر کنن من اذیتت کردم. بعداً اگه ... اگه قرار باشه با من باشی ... کارم سخت میشه
    وسط گریه خندید: دیوونه
    نفس گرفتم: خداحافظ
    انگشت اشاره ام را میان انگشتانش گرفت و تکان داد: خدافظ
    چشمش به سنگفرش بود. دستش را گرفتم و بالا آوردم. کف دستش را بـ ـوسیدم: مواظب خودت باش
    دستش را جمع کرد. انگار که بـ ـوسه ام را توی مشت نگه داشته باشد. بی خداحافظی رفت. جلوی در ایستادم تا برسد به ماشینی که معلوم بود تاکسی تلفنی است. در عقب را باز کرد. چند لحظه نگاهم کرد و بعد سوار شد. ماشین که از کوچه بیرون رفت برگشتم داخل. به رفعت اشاره کردم. جلو آمد و گفتم: میشه مراقب مادرم باشین؟ و همین طور مهمونا؟
    ابرو بالا انداخت: ظاهراً منشی بودن شغل دائم منه ... کسی خواست بره خبرتون کنم؟
    - نه به مادرم بگو خودش همراهیشون کنه
    - ولی اگر من نبودم خیلی چیزا حل نمی شد
    نگذاشت حرفی بزنم. رفت طرف ناهید که جرات نکرده بود برود آنجا بفهمد شوهرش چه گندی کاشته. من هم بی نگاه کردن به میهمان ها برگشتم خانه مندلی.
    یارا داشت می گفت: وکیلتون اونقدر ترسوبود که مدام با این و اون مشورت می کرد تا از شرکت بیاد بیرون. از مکالمه هاش فهمیدم که درباره یه کارگاه زیان ده حرف می زنه
    انوری داشت بازجویی اش می کرد.
    پرسید: چطور نقشه ها رو گیر آوردی؟ همون نقشه هایی که فرستادی واسه حشمت که مجابش کنی
    بی حال گفت: اونی که طرح رو به شما فروخته بود خیلی این طرف و اون طرف پرس و جو می کرد. به هرحال اونم دنبال گرفتن حقش بود. یکی رو فرستادم سراغش تا ته و توی ماجرا رو دربیاره ... بعد فهمیدم قضیه از چه قراره ... دزدیدن نقشه ها و کپی گرفتن ازشون هم که کار سختی نبود ... یه دزد حرفه ای می خواست به خونه بی در و پیکر دوتا دانشجو پاتک بزنه
    - حشمت هم راحت باور کرد که تو راست میگی؟ با چندتا نقشه کپی شده؟
    - چندتا از فاکتورای ترخیص قطعات کارگاه رو که به اسم شرکت بود هم ضمیمه کرده بودم براش. حشمت یه احمق و ترسوی به تمام معناست
    به انوری نگاه کردم. دلخور. گفتم: چطور نفهمیدن ممکنه مسافرتش به کیش جعلی باشه؟
    نفس عمیقی کشید: اونایی که ازش بازجویی کردن فقط میخواستن مطمئن بشن اون شب رفته کیش. اسمش توی لیست پرواز بود. دیگه رفع اتهام می شد. ولی حالا قضیه فرق می کنه. یکی رفته فرودگاه و تمام لیست پروازای اون شب به کیش رو گشته ...
    رو به یارا پرسیدم: بار اول چطور یکی رو فرستادی؟
    - این دیگه تقصیر من نیست. وقتی مسئول گیت کارت پرواز با چندتا تراول از خیر دیدن کارت شناسایی میگذره ... این بار اولی نبود که همچین کاری می کردم ...
    رنگش پریده بود. لبش رنگ گچ شده بود. گفتم: ولی دوست دارم بدونم چرا؟ این همه هوش و استعداد چرا توی این راه؟
    چشمش به جای فوران آتش اشک آلود شده بود: چون بابای من مث بابای تو هیچ وقت به فکر آینده اش نبود. ... چون بابای من احمق بود ....
    خندیدم: توجیه خوبیه ... مطمئنم اولین باری هم که تن به یه رختخواب دادی همین جوری خودت رو قانع کردی ... ولی اگه کسایی مثل یکتا رفعت نبودن می تونستم توجیه مسخره ات رو قبول کنم ... زندگیش رو که می دونی آره؟
    از جا بلند شد و رفت سمت همایون: پسرت یه احمق به تمام معناست. تمام زندگیت رو خراب میکنه مطمئن باش
    همایون از بالای چشم نگاهش کرد: از جلو چشمم گم شو
    گفتم: میبینی؟ فکر کردی از هوش و زرنگی هات واسه کشتن پسرش حرف می زنی و اون بازم حاضر میشه باهات راه بیاد؟
    همایون در سکوت نگاهم کرد. گفتم: می خواستی به این قیمت باهاش معامله کنی؟ فکر کردی من چقدر احمقم که همچین کاری کردی؟
    هیچی نگفت. حالا مطمئن بودم که نمی تواند درباره انتخاب شادی حرف بزند. حتی مجبور است پشتم بایستد. این خوب بود.
    کار تمام شده بود.در استانه در ایستادم و به همایون نگاه کردم: بیا
    همراه هم درسکوت برگشتیم. حالا دیگر آن پدر قوی و مخوفی که زمانی می خواستم جایش را بگیرم نبود. بیشتر شبیه پیرمرد احمقی شده بود که احتیاج داشت یکی دستش را بگیرد و من نمی خواستم این کار را بکنم. او می خواست با خون کیارش معامله کند، محال بود باور کنم به خاطر من بوده، نمی خواست رقبایش ببینند شکست خورده.
    تقریباً نیمی از مهمان ها رفته بودند. اما بچه های شرکت هنوزبودند. رفتم طرف رفعت: ممنون
    لبخند زد. ناهید متعجب نگاهمان کرد. گفت: چی شد مهرداد؟
    به همایون نگاه کردم: از خودش بپرس
    رفعت به همایون نگاه کرد. پوزخند روی لبش نشسته بود. حقش بود چنین پوزخندی. همراهش رفتم طرف میهمان هایی که منتظر مانده بودند تا من برگردم. باهاشان دست دادم و خداحافظی کردم. بچه های شرکت هم رفتند. مرجانه دانش که مقابلمان ایستاد گفتم: امشب میری خونه و هرچی از حرفات با یارا ریاضی توی ذهنت داری رو مرور میکنی. شاید بخوام بعداً تو بشینی روی صندلیش
    شور و شعف توی چشم هایش انکار ناشدنی بود حتی با اینکه سعی می کرد آن را پنهان کند. خداحافظی کرد و رفت. گفتم: چطور آدمیه؟
    رفعت شانه بالا انداخت: کار بزرگی بهش پیشنهاد دادین، این لقمه اندازه دهنش نیست
    لبخند زدم: بلوف زدم. لازمش دارم
    اخم کرد: این نامردیه
    علی هم برگشته بود. حوصله هیچ کسی را نداشتم. علی رو به رفعت ایستاد: شما فلسفه خوندین؟
    گفت: چطور؟
    این پا و آن پا کردم. دلم می خواست بدانم چطوری رفعت را از لیست مظنونین حذف کرده اند،آن هم وقتی توی شرکت همه چیز برعکس به نظر می رسید. علی نگاهم کرد و دوباره چشم دوخت به رفعت: چرا نگفتی به زویا کمک کردی؟
    تازه یادم افتاد که ساسان گفته بود منشی شرکت به زویا کمک کرده، من احمق فکر می کردم یارا به عشق سرمد همه این کارها را انجام داده.
    گفت: خواستم بگم. همون روزی که فهمیدین آنا شادی رو ...
    زیرچشمی به من نگاه کرد: همون روز خواستم بگم، ولی ...
    ساکت ماند. علی دستی پشت سرش کشید: دفعه دیگه بهتره به جای کاراگه بازی راه مـ ـستقیم رو جلو برین ...
    گفتم: تو می دونستی یارا قاتله، از کجا؟
    رفعت خونسرد نگاهم کرد: سه تا چیز ازش فهمیدم. اول این که نامزد نداره، ولی این کافی نبود واسه مشکوک شدن، فقط حدسم رو تقویت کرد که ممکنه دوسـ ـت دختر کیارش باشه و نمی دونستم چرا شما دنبال پیدا کردن دوسـ ـت دختر کیارش هستی. بعد زویا اومد و از من کمک خواست ... چون می دونست من به شما اعتماد دارم و مطمئن بود نمی گذارید بلایی سرش بیاد ..... فهمیدم دیبا و آنا هم از لیست حذف میشن .... چون فکر می کردم اونا بیشتر از همه نفع می برن از مرگ کیارش .... وقتی گفتین همایون خان دنبال لیست شرکتا هست ... همه چی برام مثل روز روشن شد چون دانش یه جایی گفته بود این لیست رو براش تایپ کنم و فکر نمی کردم اون لیست به کار کسی جز ریاضی بیاد
    علی گفت: اگه اون مدارک رو توی خونه ات پیدا نمی کردیم بعید نبود جای قاتل گیر بیفتی
    پوزخند زد: هیچ وقت همچین اتفاقی نمی افتاد
    گفتم: چرا؟
    - چون ...
    ساکت ماند. گفتم: چون؟
    نفسش را عمیق بیرون فرستاد و علی گفت: تو راپورت یارا رو به پدرش میدادی
    ابرو به هم گره زدم: چی؟
    علی گفت: هیچی ... ولش کن ... بعد از همایون بپرس بهت میگه ولی نه حالا
    رو به رفعت ادامه داد: فکر کنم الان مجبورین کمک حال آقای دولتشاه باشین
    گفت: باید با خونواده ام حرف بزنم
    هردومان بهش زل زدیم. ببخشیدی گفت و از ما دور شد.
    نفس گرفتم: خونه اش رو گشتین؟
    علی گفت: با اجازه بزرگترا
    چرخیدم طرفش: خب؟
    خندید: باورت نمی شه اگه بگم چی توی خونه اش پیدا کردیم
    گفتم: چی؟
    - چیز بدی نبود. یه عالمه عروسک
    معتجب پرسیدم: چی؟!
    باز خندید: طفلک فانتزی یه خونواده خیلی اذیتش میکنه ... واسه همین کلی عروسک داشت با اسم و رسم و سابقه که با هم وصلت کرده بودن ... بچه دار شده بودن .... یه دونه شون هم پا به ماه بود
    بلندتر خندید. خنده هایش هیستریک بودند. انگار یکتا رفعت آرزوهای او را تجسم کرده باشد. یک خانواده خوشبخت و آرام و معمولی.
    آه از نهادم بلند شد: رفعت شخصیت هاش رو از آدمای دور و برش انتخاب میکنه ... واسه همین توی رفتارهاشون دقیق میشه ... پس کلی اطلاعات هم از بک گراند زندگی اون آدما داره
    سر تکان داد.
    ابرو بالا انداختم: جالب شد. کنجکاوم بدونم چقدر از من می دونه
    - خیلی هم ذوق نکن ... تو دستت خیلی رو بوده ... اونی که پا به ماه بود ....
    علی غش غش خندید.
    لب به هم فشردم و چشم بستم: من و شادی با هم آره؟
    - ولی شادی اونقدرا هم تپل نیست طفلک
    تصور شادی وقتی حامله باشد .... دهنم را از هوا پر و خالی کردم
    انوری هم بالاخره رسید. آمد جلو و با من دست داد. گفتم: مدارکت کامله؟
    به رفعت که کمی دورتر ایستاده بود، نگاه کرد: کاملِ کامل
    بعد کنار گوشم گفت: یه قدم خیری هم واسه علی برداری بد نیست
    سر تکان دادم و غمگین خندیدم.
    رفعت برگشته بود: با من امری ندارید؟
    لبخند زدم: شما قصد ازدواج ندارین؟
    چشم هایش گرد شد. بعد اخم کرد. فوری گفتم: پسر خوبیه فقط خیلی به دنیا جدی نگاه می کنه
    آه کشید: مگر دنیا شوخیه؟
    هیچی نگفتم. ادامه داد: وقتی پدر و مادر من توی تصادف مردن فهمیدم دنیا شوخی بردار نیست
    نم اشک را از چشم گرفت و راه افتاد به سمتی دیگر.
    همه رفته بودند. همه جا ساکت بود. فقط علی مانده بود و با پیانو ور می رفت. داشت همان قطعه ای را می نواخت که شب قتل کیارش درباره اش حرف زده بود Talk to her
    شماره شادی را گرفتم ولی نتوانستم دکمه سبز را فشار بدهم. گوشی را انداختم توی جیبم و رفتم طرف سالن شرقی. علی دست از نواختن کشید. لبخند زد: خوبی؟
    سر تکان دادم. نشستم کنارش: حتی اگر به خاک سیاه هم می نشستم حاضر نمی شدم با اون زن معامله کنم. نه به خاطر شادی ... به خاطر خودم ....
    دوباره مشغول نواختن شد: خوبه که خودت رو دوست داشته باشی
    - فکر کردم آدم اگه قراره عذاب وجدان بگیره ... به خاطر یه چیز خوب عذاب وجدان بگیره
    سر تکان داد.
    پرسیدم: اگر اون زنیکه هرزه به سرمد کمک نکرده پس کی بهش کمک کرده از زندان بیرون بیاد؟
    دست از نواختن کشید و به جای نامعلومی خیره ماند: وکیلش گفته بود زویا فرهمند ولی می خواستیم بدونیم باهاش در ارتباطه یا نه
    ابرو بالا انداختم: زویا بهش کمک کرده؟
    - آره ... فکر کنم در مقابل سوءاستفاده هایی که فرشاد و روزبه ازش کردن حداقل روزبه سرمد اونقدر انصاف داشت که جیبش رو پر از پول کنه و قطعاً زویا ترجیح داده با همون پول یه مقداری از بار رو از روی دوشش برداره، عذاب وجدان کم چیزی نیست
    - دونستن ارتباط زویا و سرمد چه فایده ای داشت؟
    - می خواستیم بدونیم زویا به کی گفته هواش رو داشته باشه، اگر روزبه سرمد می دونست لازم نبود ساسان رو خبر کنیم
    - ساسان هم که چیز دندون گیری نداد بهتون
    - چطور نداد؟ گفت رفعت بوده، محال بود رفعت اجازه بده کسی بفهمه تو شادی رو فراری دادی. انگیزه ای نداشت ولی هرچی اون انگیزه هاش کم بود، ریاضی انگیزه هاش فوران کرده بود. بعد هم که خونه اش رو گشتیم و همه چی معلوم شد. خیلی از چیزایی که اونجا گفتیم رو رفعت با برادرش پیدا کرده بود. مطمئنم دیر یا زود خودش بهت می گفت قاتل کیه
    آه کشیدم و تکیه دادم به دیواره پیانو و علی دوباره شروع به نواختن کرد. دل دل می کردم حرفی بزنم. حرفی که .... بی هوا گفتم: شادی واسه من سوژه ... جنسـ ـی ... نیست ولی چون تو توی خلوت ما نبودی نمی دونی چی شده ...
    - لازم نیست تشریحش کنی
    - نمی کنم. چون چیزی برای تشریح نیست. من بهش دست نزدم .... اگه همچین شکی داری
    ازش فاصله گرفتم. رفتم توی سالن غربی. علی دوباره داشت می نواخت. سیـ ـگاری آتش زدم و فکر کردم زمان ایستاده است. یا نه ... به عقب برگشته ... آن میهمانی که به خاطرش کیارش کشته شد یک جور دیگر تمام شده ... کیارش نمرده ... کیارش توی اتاقش خوابیده و من به آناهیتا گفته ام که باید از هم جدا شویم. حالا ایستاده ام مقابل پنجره و به خانه ای نگاه می کنم که دخترکی پشت پنجره اش نشسته و فکر می کند من ازش بدم می آید. به سیـ ـگارم پک زدم. اگر همه این اتفاقات نیفتاده بود قرار بود چطور راضی اش کنم که دچار سوءتفاهم شده؟
    کتانی ام را پوشیدم و کیفم را روی شانه انداختم. محض اطمینان به سه کله ی گرد رنگی کیفم دست کشیدم و بلند گفتم: مامان من رفتم
    مامان از آشپزخانه بیرون آمد و شروع کرد به ورد و دعا خواندن. نگاهش کردم: اینجوری بکنی بدتره ها
    مامان بی توجه به من ابرو گره کرد و تندتر مشغول خواندن و فوت کردن به من شد. گونه اش را بـ ـوسیدم: حداقل یه ماچ بده
    نتوانست جلو خنده اش را بگیرد: کوفت
    گونه ام را بـ ـوسید: موبایلت رو بردی؟
    - بله
    - پول همرات هست؟
    - بله
    - با ماشین شخصی نری ها
    - چشم
    - می خوای زنگ بزنم آژانس تلفنی؟
    - نه
    - بابات بفهمه ناراحت میشه
    - نمیشه. دیشب باهاش حرف زدم
    - خب می اومدن اینجا ببینت. یه ناهاری هم درست میکردم دور هم می خوردین
    اخم کردم: بالاخره یه روزی باید تنهایی از این خونه برم بیرون یا نه؟
    از حیاط جمع و جور خانه گذشتم و راه افتادم به طرف درب کوچه: بعدش هم من بیکار و بی عارم. اونا الان توی هول ولای امتحانای پایان ترم هستن
    پشت سرم آمد: ایشالا تو هم از سال دیگه میری. غصه اش رو نخور
    لبخند زدم: کی غصه خورد حالا
    دوباره بـ ـوسیدم: دورت بگردم
    ازش جدا شدم: مامان هر دو دقیقه زنگ نزنی ها. به بابا هم استرس وارد نکن
    - مگه تا کی می مونی؟
    شانه بالا انداختم: اول یه سر برم واسه کارای خودم تا بچه ها امتحانشون تموم بشه بعدش شاید ... ببین مامان دارم میگم شاید ... با هم رفتیم بیرون یه ساندویچ زدیم
    - نری غذای بیخود بخوری
    - خدافظ
    تا بخواهد حرف دیگری بزند قدم تند کردم به سر کوچه. ساعت نزدیک به ده صبح بود. محض اطمینان به ساعتم نگاه کردم. درست حدس زده بودم. لبخند زدم ولی لبخندم دوام نداشت. یک موتوری ویراژ داد و از کنارم گذشت. پسره ی عوضی مردم آزار. چسبیدم به دیوار و کناره ی راه را گرفتم و آرام تر قدم برداشتم. قلـ ـبم کمی بی نظم می زد و سیـ ـنه ی چپم می سوخت. چند نفس عمیق کشیدم. چیزی نیست. به قول خودت بالاخره یک روزی باید از خانه تنها بیرون بروی و با زندگی رو به رو شوی. قرار نیست دوباره آن بلاها سرت بیاید. نه قرار نیست. واقعاً؟ نمی دانم. ولش کن. مریضی مگر؟ باید خوب فکر کنم. باید جوری جلوی دکتر مولایی ظاهر شوم که باور کند یک آدم نرمال هستم.
    کنار خیابان ایستادم. پرایدی جلوی پایم ترمز زد. یک زمانی پراید کمترین ماشینی بود که به چشمم می خورد. همان وقتی که خانه مان بالای شهر بود و من هم دوست داشتم یک دانه آلبالوییش را داشته باشم. بعد طوفان آمد و همه چیز به هم ریخت. وقتی طوفان تمام شد، من ماندم و مامان و بابا و ... مهرداد؟ نه هنوز مطمئن نیستم. پس کی می خواهی مطمئن شوی؟
    یک تاکسی جلویم ایستاد: آقا ببخشید از اینجا تا بخارست چقدر میشه؟
    - دربست؟
    - بله
    - بیست تومن
    - چه خبره؟
    حتی حوصله نداشت با من چانه بزند. بیست تومن همیشه برای من زیاد بود ولی حالا اهمیتش بیشتر شده بود. حالا که توی یک خانه اجاره ای جنوب شهر زندگی می کردیم و بابا مجبور بود از صبح تا بوق سگ توی مرکز اسقاط خودرو کار کند تا خرج زندگی ما و اجاره خانه را همزمان بدهد.
    یک تاکسی دیگر نگه داشت. رفتم جلو: ببخشید از اینجا چطور باید برم بخارست؟
    - دربست؟
    - نه ... کورس به کورس
    - سوار شو تا بهت بگم
    دوباره به رنگ ماشین نگاه کردم. تاکسی بود دیگر؟
    - میای یا نه؟
    عقب کشیدم: نه ممنون
    پا روی گاز گذاشت و رفت. عصبانی اش کردم؟ قبلاً چطوری بودم؟ خیلی بیخیال سوار اولین ماشینی میشدم که نگه میداشت. فرقی نمی کرد تاکسی باشد یا مسافرکش شخصی. حالا ولی از اصرار یک راننده تاکسی هم می ترسیدم. ولش کن با اتوبـ ـوس می روم. با اتوبـ ـوس؟ عصر هم نمی رسی. باید امروز حتماً با دکتر مولایی حرف می زدم.
    یک تاکسی دیگر نگه داشت. رفتم جلو: ببخشید از اینجا تا بخارست چطوری باید برم؟
    - دربست؟
    لعنتی ها. چرا همش این سوال را می کنند؟ گفتم: نه کورس به کورس
    - سوار شو تا ببرمت
    بی آن که فکر اضافه بکنم سوار شدم. گفتم: خب حالا بگین
    نگاهی توی آیینه انداخت و گفت: می برمت جلوی ایستگاه مترو میدون خراسون ... از اونجا بشین تو مترو یک راست ایستگاه عباس آباد پیاده شو بعدش هم یه کورس بیشتر نیست
    - مترو ....
    - این جوری ارزون تر پات درمیاد. زودتر هم می رسی. الان خیلی ترافیکه. چندتا خط تاکسی هم باید عوض کنی تهش هم ته جیبت رو نگاه می کنی میبینی این همه دود خوردی فقط واسه پنج تومن کمتر که به دربستی بدی
    - مگه دربست چقدره؟
    - بیست ... بیست و دو
    - ممنون من رو جلوی مترو پیاده کنید. تا اونجا چقدر باید بدم؟
    - بچه اینجا نیستی؟
    ساکت ماندم. فهمید که نباید بپرسد. فقط گفت: قابل نداره هزار و پونصد
    خب خوب بود. اندازه یک رفت و برگشت به خانه و یک ساندویچ که بچه ها را مهمان کنم پول همراهم بود.
    مهرداد به بابا گفت: اینا از طرف منه ... هیچ ربطی به همایون نداره
    بابا هم جواب داد: همین که زحمت کشیدی دخترم رو برگردوندی مخلص شما هستم. بقیه اش رو بذار به عهده خودم
    من و مامان هم نشسته بودیم. درست یک هفته بعد از تمام شدن آن ماجراها. دوماه پیش ... چقدر زود گذشت. مهرداد نیم نگاهی به من انداخت و ساکت ماند. حتی جرات نکردم چیزی بگویم. اینجا همان جایی بود که بابا اصلاً پا سست نمی کرد. فردایش شروع کرد به گشتن دنبال خانه. خاله مه لقا هم چپ می رفت و راست می آمد خانه خودشان را پیشنهاد می داد. حتی تا مرز قبول کردن هم پیش رفتند ولی وقتی تنهایی توی اتاق خودم گریه می کردم و مامان فهمید خیلی جدی بهشان نه گفتند. چهار روز هم به جست و جوی خانه گذشت تا بالاخره به این نتیجه رسیدیم بیاییم اینجا. پایین تر از میدان خراسان. توی یک خانه کوچک و کلنگی. چقدر که مامان خوشحال بود. میتوانست خانه خودش را داشته باشد. زندگی خودش را درست کند. گیرم با وسایل دست دوم. تازه پولش را هم از سعید خاله مه لقا قرض گرفته بودند. چقدر هم که من عصبانی بودم. یعنی مهرداد کمتر از او ارزش داشت؟ نه ... بابا نمی خواست من و او دوباره همدیگر را ببینیم حالا به هر بهانه ای.
    ماشین نگه داشت. با دست به آن طرف میدان اشاره کرد: ببین خانم ...اونجا رو میبینی شلوغه؟
    سر تکان دادم: بله
    - همونجا ایستگاه متروئه
    پول را حساب کردم و از ماشین پیاده شدم. باید می رفتم آن طرف خیابان. با احتیاط بهترین مسیری که من را به مترو برساند آن هم بدون خطر انتخاب کردم و راه افتادم. یک پراید آلبالویی ویراژ داد و از یک وجبی ام رد شد. تندتر راه افتادم. باید مهارتم را برای رد شدن از خیابان زیاد می کردم. یا این که ... یا این که چی شادی؟ زنگ بزنم به مهرداد بهش بگویم بیا من را بگیر؟ خاک بر سرت. خب چه کار کنم. من هیچ وقت مجبور نبودم از خیابان های شلوغ و پر دود رد شوم. از وسط و وانت بارها و نیسان های آبی که فکر می کردند پورشه اند و با سرعت بالای صد قیژ و قوژ کنان از چپ و راستت رد می شوند. رسیدم به رودی مترو و وارد تاریکی شدم. اینجا کمی آرامبخش تر به نظر می رسید. شلوغ اما آرامبخش. حداقل سر و صدای ماشین ها حذف شده بود. جلوی گیت یک بلیط دو سره گرفتم و از مسیری که به خط تجریش می خورد راهم را ادامه دادم.
    ببین ... این همه آدم ... دارند زندگی می کنند ... عین خیالشان هم نیست که ماشین ندارند .... یا مجبورند .... چند ایستگاه؟ هفت ایستگاه ... خب مهم نیست. نهایتش میشود چهل دقیقه ... فکر کن اگر قرار بود با تاکسی بروی آن هم توی آن ترافیک چقدر می شد. آره ... خوب است. مثل بقیه ... قطار ایستاد و تا بخواهم به چیزهای دیگر فکر کنم جمعیت هجوم برد به سمت درهای باز. وسطشان مچاله شدم. همراهشان عین یک قلوه سنگ به سمت جلو کشیده شدم و هم زمان چند نفر جلوی سرم جیغ می زدند «هل نده ... کوری مگه ... هل نده» مجبور بودم به پشت سری ها التماس کنم هل ندهند. با فشار افتادم توی واگن و درست زیر بغـ ـل زنی عرق کرده گیر افتادم. این بوی ناخوشایند من را جای بدی می انداخت. جایی که هنوز کابـ ـوس های شبانه ام بود و بابا اصرار می کرد برویم پیش یک روانشناس و من می دانستم با یک جلسه و دو جلسه کارم نمی شود و بابا هم زیر بار قرض له شده بود. سعی کردم خودم را به زحمت برسانم به انتهای واگن. جایی که به نظر خلوت تر می رسید. زندگی زیبا ... طبیعی و معمولی ... از دور خیلی قشنگ بود. وقتی لابه لای قصه ها می نشست هم قشنگ بود ولی اینجا وقتی بوهای بد به مشامت می رسند. هُلت می دهند....نه آنقدرها هم قشنگ نبود فقط وقتی مجبور باشی باهاش کنار بیایی آن وقت هی به خودت می گویی قشنگ است ... کیفم را گرفتم توی بغـ ـلم. نگران جیرجیر و جوجو و جی جی بودم. نگاهشان کردم. هنوز سرجایشان بودند. سنگینی نگاهی وادارم کرد سر بلند کنم. دو دختر هم سن و سال خودم با نیش تا بناگوش باز شده نگاهم می کردند. لابد توی دلشان می گفتند وای چقدر لوس.
    پشت به دخترها ایستادم. شاید هم حق داشتند. من واقعاً در مقایسه با خیلی ها لای پر قو بزرگ شده بودم و باز هم داشتم وزن اضافه می کردم. دست خودم نبود. هرچی بیشتر مضطرب می شدم بیشتر گرسنه ام می شد. مثل همین دیشب که باز بابا تا صبح سرفه کرد و من دل ضعفه گرفته بودم ولی خجالت می کشیدم بروم سراغ یخچال. آخر هم با دل ضعفه خوابم برد و در عوض خواب زندان را دیدم.
    موبایلم را بیرون آوردم و به صفحه اش نگاه کردم. به جز کتابهایم، این موبایل یکی از آخرین بازماندگان زندگی قبلی ام بود. مامان زنگ زده بود و من نشنیده بودم. جز مامان و ترنم دیگر هیچ کسی زنگ نزده بود. مهرداد یک هفته ای میشد که زنگ نزده بود. باید قبول کنی که دارد فراموشت می کند.
    آن شبی که بابا دست رد به سیـ ـنه اش زد. حاضر نشد یک ریال ازش قبول کند و حتی چندبار تکرار کرد به محض این که بتواند پول وکیلم را به علاوه تمام هزینه هایی که کرده خواهد داد ... درست یک ساعت بعدش که من توی اتاق گریه می کردم و خجالت میکشیدم به بابا بگویم کمی باهاش مهربان باش ... به من زنگ زد. فهمید گریه کرده ام و کلی حرف های قشنگ زد. آرامم کرد. فردا صبح هم زنگ زد. عصر هم زنگ زد. تقریباً روزی سه بار. بعد کم کم شد روزی یک بار. آخر شب ها وقتی توی تنها اتاق خانه باهاش پچ پچ می کردم. علت کم شدن زنگ هایش من بودم. مامان روی خودش نمی گذاشت که گوشی ام روزی سه بار روی ویبره می رود. شبها هم بابا آنقدر خسته بود که زود خوابش می برد و نمی فهمید. علت زنگ نزدن هایش این بود که من نمی توانستم تصمیم بگیرم. حتی درخواستش را برای کار توی شرکت رد کردم. چون اگر بابا می فهمید خیلی ناراحت می شد. در موقعیتی نبود که بخواهم خودخواه باشم. بابا مرد بود. غرور داشت. نمی توانست به خاطر فانتزی های عشقی من غرورش را بشکند ... من هم همچین چیزی نمی خواستم آن هم وقتی می دیدم چطوری با چنگ و دندان می خواهد زندگی ما را رو به راه کند. از هفته پیش تا الان آنقدر گوشی موبایلم را چک کرده بودم که دیوانه شده بودم. دیشب که بابا باز حالش بد شد دیگر حالم از خودم به هم خورد. عین یک موجود بی مصرف و منتظر توی خانه می چرخیدم. گاهی هم بهناز می آمد و درباره داداش سعیدش زیر گوشم ناله می کرد. این جوری که بهناز از خوبی هایش می گفت هرکی نمی دانست فکر می کرد سعید چه مرد کاردرستی هم هست ولی من که می دانستم کی بوده ... و حتی اگر هم عوض شده بود حاضر نبودم توی صورتش نگاه کنم. آن هم وقتی که مامان برایم تعریف کرد چطوری مهرداد را اذیت کرده است. پسره ی بیشعور.
    یک ایستگاه دیگر باید پیاده می شدم. واگن ها تقریباً خلوت شده بودند. رفتم جلوتر و به نزدیک ترین در ایستادم. نمی خواستم به خاطر دست و پا چلفتی بازی دو ایستگاه بالاتر پیاده شوم.
    بالاخره دیشب تصمیم گرفتم بروم دانشکده و با دکتر مولایی حرف بزنم بلکه یک کار حتی نیمه وقت برایم دست و پا کند. با این که یک بار هم من را ندیده بود ولی ترنم می گفت مرد خوبیست. برای خیلی ها هم کار پیدا کرده. این جوری هم مشغول می شدم و هم یک کمکی به خرج خانه می کردم. بالاخره اندازه دو ترم حساب و کتاب خوانده بودم و یک چیزی سرم میشد.
    به ایستگاه رسیدم. خودم را به زحمت از میان زن هایی که هول می زدند زودتر سوار شوند بیرون کشیدم. از پله برقی بالا رفتم و با دیدن منظره آشنای رو به رویم بی اختیار لبخند زدم. حالا باید از خیابان رد می شدم و مـ ـستقیم می رفتم بالا تا برسم به دانشکده. دوباره گوشی ام را چک کردم. مامان باز زنگ زده بود. ترنم هم پیام داده بود که «ساعت یک کجا؟»
    بهشان نگفته بودم می خواهم بیایم دانشکده. می خواستم غافلگیرشان کنم. اول به مامان زنگ زدم و خیالش را راحت کردم که آدم دزدها بیخیال دختر شاه پریان شده اند. بعد به ترنم پیامک زدم که زنگ می زنم. به ساعتم نگاه کردم. یازده صبح بود. خوب بود. وقت داشتم قبل از دیدن بچه ها دکتر مولایی را ببینم.
    از تاکسی که پیاده شدم اولین چیزی که بهش دقت کردم نه دانشجوها بودند، نه سردر دانشکده ... درخت های دو طرف خیابان بودند که در پس زمینه آجرهای اخرایی رنگ دانشکده عریان ایستاده بودند. باورم نمی شد. آخرین باری که اینجا را دیدم درخت ها سبز سبز بودند. حالا در این دی ماه به نظرم لخـ ـتی شان هم زیبا بود. غمگین لبخند زدم و از ورودی گذشتم. عینک دودی روی چشمم بود. این جوری محال بود کسی بفهمد من کی هستم. هنوز می ترسیدم کسانی باشند که بخواهند بدانند سرنوشت من به کجا رسیده. آخرین ملاقات با رییس دانشکده ... بی حضور من ..... مهرداد کارها را ردیف کرده بود. حالا خودم برگشته بودم و مطمئن بودم تا خردادماه که قرار بود امتحانات پایان ترم را همراه سال پایینی ها بدهم همه بالاخره دست از کنجکاوی برمی داشتند.
    حالا جلوی پله های منتهی به طبقه های بالا بودم. دانشکده خلوت بود. تک و توکی بچه هایی که از کلاس ها بیرون می آمدند هنوز گیج می زدند. این احساسات را می شناختم. احساس گیجی بعد از پشت سر گذاشتن یک امتحان سخت. کم پیش می آمد که مطمئن و لبخند به لب بیرون بیاییم. همیشه یک ترسی بود که نکند یک اشتباه کوچولو تمام محاسباتمان را برهم ریخته باشد. امتحانات پایان ترم بود و ترنم و ملیحه توی یکی از همین کلاس ها سرگرم بودند. بدم نمی آمد محض فضولی در تک به تک کلاس ها را باز کنم و پیدایشان کنم. حس یکی از بازماندگان اصحاب کهف را داشتم که برگشته بود دنبال چیزهای آشنایی بگردد که خیالش را راحت کند هنوز همه چیز سرجای خودش است. آه کشیدم و از پله ها بالا رفتم. بهتر بود به جای گشتن دنبال آدم های قدیمی، می رفتم و دنبال یک کار تازه می گشتم. خدا خدا می کردم دکتر مولایی باشد. وقت داشته باشد. من را هم بشناسد و نسبت به من ابراز همدردی کند. نسبت به اتفاقی که اسیرش شده بودم وگرنه خودم را که قبل از همه این اتفاق ها نمی شناخت.
    توی پاگرد پله ها قیافه هایی آشنا بی توجه به من از کنارم رد شدند. حواسشان به بحث های خودشان بود و این خیلی خوب بود. نمی خواستم اولین کسی که من را می شناسد ایمان ایران پناه و دار و دسته اش باشد. دو پله بالا رفتم که حس کردم یکی دنبال سرم برگشته است. قدم تند کردم و وقتی به طبقه دوم رسیدم بالاخره کنارم ایستاد و گفت: خانم بهشتی؟
    مکث کردم. می توانستم بگویم اشتباه گرفتی و همان طور بی تفاوت راهی طبقه بعدی شوم ولی مکث کردم. بالاخره که چی شادی. عینک دودی را برداشتم و نگاهش کردم. بهت و حیرت ته نگاهش دو دو می زد. گفتم: بله ... سلام
    نزدیک تر آمد. اصلاً تکان نخورده بود. همان ایمان ایران پناهی بود که درست کمی قبل از آن اتفاقات توی حیاط دانشکده درباره ی حرمت اینجا با من بحث کرده بود. بعدش چی شد؟ آهان به بابام بابت ترییت همچین دختری تبریک گفت. درست بعد از این حرف ها من گیر افتادم و روزنامه ها پر شد از شایعه روابط غیراخلاقی دختری با پسر اربابش. خون دوید توی صورتم.
    گفت: برگشتین؟ ندیدمتون دانشکده
    خب که چی. مگر قرار است قبل از ورود به تو خبر بدهم؟ دلم می خواست این را بگویم ولی به جای آن گفتم: نه هنوز ... ببخشید من کار دارم
    همراهم آمد به سمت پله ها: ببخشید ...
    بی توجه به حرفش پله ها را تندتر بالا رفتم. نمی خواستم سوالاتش را بشنوم. نمی خواستم ابراز تاسفش را بشنوم. فقط یادم بود که مامان تعریف کرد وقتی بهش زنگ زده اند بلکه بتواند کاری برایم بکند حتی جواب تلفنشان را هم نداده است.
    - خانم بهشتی؟
    - کار دارم ... ببخشید
    باز هم همراهم آمد: بابت ...
    روی آخرین پله ایستادم: متاسفید؟ ... ممنون ولی الان کار دارم
    او را جا گذاشتم و راه افتادم طرف کریدور. باز نفسم تند شده بود و سیـ ـنه چپم می سوخت. باید از مامان و بابا می پرسیدم سابقه مشکلات قلبی هم توی خانواده هایشان داشته اند یا نه؟ شانس که نداشتم چاقی شان به من رسیده بود و معلوم نبود چندتا ژن ناقص دیگر به من هدیه داده اند.
    نفسی عمیق کشیدم و جلوی در اتاق دکتر مولایی ایستادم. حس می کردم کسی ته کریدور ایستاده است. لابد ایران پناه ... تقه ای به در زدم ولی جوابی نیامد. دوباره ... صدایی اخمو گفت: بله؟
    انگشتهایم را توی هم جمع کردم. ترنم منظورش از مرد خوب همین آدم بود؟ این که ندیده آماده پاچه گرفتن است. در را با ترس و لرز باز کردم و سرم را داخل بردم: ببخشید استاد
    مردی خمیده روی مانیتور کامپیوترش مشغول رصد کردن چیزی بود. بی آنکه نگاهم کند گفت: نمره ها رو دادم آموزش ... اعتراض هم بگذاری دو نمره ازت کم می کنم
    کمی جلو رفتم: من .. دانشجوی شما نیستم
    صندلی ا را چرخاند رو به من و از بالای عینک نگاهم کرد: خب؟
    داشتم از حماقتم پشیمان میشدم. ولی حالا که تا اینجا آمده بودم مجبور بودم ادامه بدهم. رفتم جلوتر: من ... شادی بهشتی هستم
    همچنان از بالای عینک نگاهم می کرد.
    گفتم: وقت دارید؟
    چرخید طرف کامپیوتر: نه
    جا خوردم. زیر لب گفتم: ببخشید
    چرخیدم طرف در. صورتم گر گرفته بود. کدام احمقی به جای گشتن صفحه نیازمندی ها دنبال کار می آید سراغ استادی که یک بار هم او را ندیده؟
    گفت: حالا که تا اینجا اومدی کارت رو بگو بعد برو
    دستم روی دستگیره بود. گفتم: فک کنم اشتباه اومدم
    خواستم بروم بیرون که گفت: آدم یه مدت توی زندان بمونه همه چی رو با هم اشتباه میگیره
    دستگیره را وسط انگشت هایم فشار دادم. نفس گرفتم و برگشتم: شما رو یکی از دوستام معرفی کردن ...
    هنوز سرد و سنگی بود: برای؟
    رفتم وسط اتاق کوچکش ایستادم: من دنبال یه کار می گردم. مهم نیست پاره وقت باشه .... یا نیمه وقت ... یا ...
    - دوستت گفته من بنگاه کاریابی دارم؟
    - نه ... نه ... جسارت نباشه ... گفت شما به خیلی از دانشجوها کمک کردین ...
    - خوبه خودت هم میگی دانشجو .... تو که دیگه دانشجو هم نیستی
    - از ترم دیگه میشم
    - حالا تا ترم دیگه
    دیگر حرفی نمانده بود. اگر قلـ ـبم هم اینجا می افتاد حاضر نمی شدم برگردم برش دارم. گفتم: ببخشید
    گفت: وایسا
    آه کشیدم. بغضم قلنبه شده بود توی سیـ ـنه ام. صندلی اش را کشید جلوتر و مشغول بررسی پایان نامه ای شد که روی میزش بود. باز از بالای عینک نگاهم کرد: بشین ... می خوای بایستی همونجا؟
    رفتم نشستم روی مبل فرسوده کنار دیوار و پاهام را جفت کردم.
    نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: از دولتشاه چه خبر؟
    دولتشاه؟ منظورش کدام دولتشاه بود؟ ... مهرداد ... یادت رفته شادی؟ همان روز که تو را رساند دانشکده ... دنبال اتاق دکتر مولایی می گشت. آخ خاک بر سرت ... یک راست آمدی پیش کسی که ...
    - هنوز به خاک سیاه ننشسته؟
    - چی؟
    - میگم مهرداد دولتشاه هنوز زنده اس؟
    - نمی دونم ... یعنی بله ... ولی من ازشون خبری ندارم
    مکث کرد. دست از ورق زدن و خط کشیدن روی جمله ها کشید و راست نشست: مگر به خاطر برادرش نیفتادی زندان
    - بله ولی ...
    - مگر دوستت نداشت؟
    ساکت نگاهش کردم. عینکش را برداشت و پاک کرد: من از دوستام شنیدم ... فکر نکن بیگ فن مهرداد بودم
    پوزخند زد: پسره ی از خود راضی
    - همچین فکری نکردم. ایشون کمک کرد از زندان بیام بیرون. بعدش هم راهمون جدا شد
    زیر لب غر زد: نامرد
    فکم منقبض شد: ببخشید ... میشه برم؟
    - یه کار توی دم و دستگاهش نبود بده به تو؟
    - نمی دونم ... بود ولی من نخواستم .... یعنی بابام ترجیح میداد دیگه باهاشون مراوده نداشته باشیم
    - بابات گنج پیدا کرده؟ نه خب وگرنه چرا باید بیای دنبال کار ... اونم پیش کسی که سایه دولتشاه رو با تیر میزنه
    دستپاچه گفتم: من ... نمی دونستم ... شما رو میشناسه ....
    پوزخند زد. این یعنی که چرت و پرت نگو. من داشتم برای چی با این پیرمرد سادیسمی حرف می زدم؟ از جا بلند شدم . بی خداحافظی راه افتادم طرف در ولی انگار یکی هلم میداد برگردم. چرخیدم طرفش: ببینید آقای دکتر بعد از اون همه بلایی که سر من اومده دیگه دلیلی نمی بینم که دنبال بیشترش باشم. من دنبال یه کار بودم. قبلش هم فقط دانشجو بودم و جایی کار نکرده بودم. مطمئن باشید اگه کسی رو میشناختم هیچ وقت مزاحم شما نمیشدم. کار رو هم واسه سرگرمی نمی خوام
    - مگه کسی هم هست که کار رو واسه سرگرمی بخواد؟
    - نمی دونم. اونایی که می خوان تجربه پیدا کنن. اونایی که میگن حقوقش برامون مهم نیست فقط می خواهیم یه جایی مشغول باشیم. یکی از دوستام شما رو پیشنهاد داد که بیام و خب حالا هم برمی گردم. دوستم اشتباه کرده
    چرخید طرف کامپیوترش: فعلاً کاری سراغ ندارم. شماره ات رو بگذار اگه کاری بود میگم بهت زنگ بزنن
    این یعنی شرت را کم کن. سر تکان دادم و از اتاق بیرون رفتم. بغضم قلپ قلپ بالا می آمد و تبدیل می شد به هق هق و اشک. دست گرفتم جلوی صورتم و تند قدم برداشتم به طرف پله ها. کنار پله ها نشستم ولی اشکم بند نمی آمد. هی شادی ... زندگی همین است. یادت است قرار بود بروی پیش دکتر ظریف و کار کنی؟ این نشد یکی دیگر. یادم بود. یادم بود ولی من دیگر آن شادی گذشته نبودم. می توانستم سختی ها را تحمل کنم ولی حرف مفت را نه. قبلاً برای حرف مفت جواب های خوب داشتم ولی حالا اعصابم داغان بود. همه چیز برایم یک ترس بزرگ بود که نمی توانستم ازش عبور کنم. چیزی نگفت که ... فکر کن با مهرداد مشکل دارد .... دق دلی اش را سر تو خالی می کند .... چرا؟ آدم از دکتر مملکت همچین توقعی ندارد. قرار است درس خوانده ها هم مثل سعید باشند؟ آدم ها را همان قدر راحت قضاوت کنند؟
    - خانم بهشتی حالت خوبه؟
    از جا پریدم. اشکم را پاک کردم و بی آنکه به صورت ایران پناه نگاه کنم گفتم: خوبم ممنون
    - دکتر مولایی بداخلاقه ... اگه چیزی گفته از روی ...
    عصبی نگاهش کردم: من گفتم از ایشون ناراحتم؟
    ساکت ماند. آرام تر گفتم: ببخشید ... می دونید دوستام توی کدوم کلاس امتحان دارن؟
    - نه
    رفتم طرف پله ها. گفت: می خواین من باهاشون صحبت کنم؟ البته با من میونه خوبی نداره ولی اگر بخواهید ...
    همینم مانده بود که ایمان ایران پناه هم بشود ناجی من. گفتم: نه ... ممنون ... گفتم که با ایشون مشکلی ندارم
    رفتم توی پله ها و او باز هم دنبال سرم آمد. توی پاگرد ایستادم: ببخشید میشه هی دنبال سر من راه نیفتین؟
    - میشه با هم حرف بزنیم؟
    - گفتم که الان حالم خوب نیست
    - حداقل شماره تون رو داشته باشم ....
    غضبناک نگاهش کردم: شماره من؟ برای چی اون وقت؟
    هیچی نگفت. باز زل زد به کفش هایش: ببخشید منظور بدی نداشتم. خانم سهروردی .... ازشون حالتون رو پرسیدم .... گفتن ...
    - ممنون که نگران بودین ولی الان اصلاً حواسم سر جاش نیست. خداحافظ
    همانجا ماند و پله ها را تند پایین آمدم. ساعت یک ربع به دوازده بود. برگشتم توی حیاط و نشستم روی نیمکتی که زیر درخت های عریان دیگر دنج حساب نمی شد. گوشی ام را در آوردم و دوباره بهش خیره شدم. یک جور وسواس گرفته بودم که نمی توانستم از شرش خلاص شوم. خب بهش زنگ بزن. چرا فکر می کنی او وظیفه دارد به تو زنگ بزند و تو نه؟ بالاخره قرار است بهتر بشناسی اش ... حالا گیرم که بشناسمش ... وقتی بابا مخالف است .... من الان در وضعیتی نیستم که راحت تصمیم بگیرم. در عرض شش هفت ماه کلی اتفاق با هم برایم افتاده است. اول زندان ... بعد فرار از زندان ... بعد قضیه علاقه مهرداد ... بعد پیدا شدن آن قاتل لعنتی ... بعد هم جا به جا شدن محل زندگی ام و حالا هم مشکل مریضی بابا که روز به روز بدتر می شود ... هنوز با یکیش کنار نیامده بعدی جلوی راهم سبز شده است. حداقل توی همه این اتفاق ها، مهرداد بهت کمک کرده ... نکرده؟ نمی دانم. دارم فکر می کنم اگر مهرداد نبود اوضاع چطور پیش می رفت. اصلاً الان زنده بودم که بخواهم حتی بهش فکر کنم؟ تازه خودش هم سرش شلوغ است. نمی گوید چه کار می کند. وقتی حرف می زنیم اصلاً از کار حرف نمی زند. از مشکلاتش هم همین طور. حتی از اینکه قرار است با آن قاتل چه کار کنند هم حرف نمی زند. فقط از من حرف می زنیم. از نگرانی هایم. علاقه هایم و آرزوهایم. گاهی غمگینیم ... گاهی آنقدر می خندم که دل درد میگیرم ... گاهی خیلی منطقی با هم حرف می زنیم و گاهی مهرداد یک جور خاصی می شود که هم به خاطرش خجالت می کشم و هم خوشم می آید.... ولی ته ته همه ی این حرف زدن ها که حالا یک هفته می شود ازش محرومم یک نگرانی خوابیده است. نگرانی از بی دوام بودن این رابطه.
    صدای جیغ جیغ دو نفر که به سمتم می دویدند حواسم را جمع کرد. فقط دوتا دوست قدیمی می توانند تو را از فاصله چند متری حتی با عینک دودی تشخیص بدهند. از جا بلند شدم و تا بخواهم چیزی بگویم من را سفت توی بغـ ـل گرفتند. هیجانشان زیاد بود ولی من هیچ هیجانی نداشتم. اتفاق های عجیبی که برای من افتاده بود این جور هیجان ها را لوس و بی مزه می کرد.
    اول ملی شروع کرد: کجایی بی معرفت ... نه زنگی ... نه اس ام اسی ... خوبی؟ چقدر لاغر شدی ... اومدی واسه کارای ترم دیگه؟ نمیشه از همین ترم برگردی؟ الان کجا هستین؟ راسته که مهرداد دولتشاه دوستت داشته ...
    ترنم گفت: زهر مار
    بهترین کلمه ای بود که می توانست بگوید. ملی اخم کرد: به خودت ... یک دفعه غیب شد حالا دوباره پیدا شد خب آدم شوکه میشه
    سعی کردم لبخند بزنم: امتحانتون تموم شد؟
    ترنم دستم را گرفت: می خواستی سورپرایزمون کنی؟
    تند سر تکان دادم: آره
    ملی آن یکی دستم را گرفت: از دیروز که ترنم گفت امروز می خوای بیای همش منتظر بودیم. وای خدا باورم نمیشه
    هردوشان زل زدند به صورتم. خودم هم باورم نمی شد. نشستم روی نیمکت: بشینیم یه کمی؟
    هردوشان دو طرفم نشستند. ترنم گفت: حدس میزدم بیای دانشکده ... خوب کاری کردی
    سر تکان دادم. یادم به رفتار دکتر مولایی افتاد ولی چیزی نگفتم. نمی خواستم آنها بدانند چرا اینجا هستم. شاید بعداً به ترنم می گفتم.
    ملی گفت: خب حالا از آخر بگو ... خونه تون کجاست؟
    شانه بالا انداختم: از اینجا خیلی دوره
    - قبلاً هم دور بود
    پوزخند زدم: قبلاً اینجا جنوب حساب می شد ولی حالا برعکس شده
    هردوشان ساکت ماندند. نفس گرفتم: امتحان چه طور بود؟
    به هم نگاه کردند. ترنم گفت: گند اندر گند ... می افتم
    ملی غر زد: همیشه همینو میگی همیشه هم ماکس کلاس میشی ... خرخون
    دوباره ساکت شدند. پرسیدم: بچه ها ... بچه های کلاس ... درباره من ...
    به هم نگاه کردند. ملی گفت: همش از ما حالت رو می پرسیدن ... هنوز هم می پرسن ...
    ترنم گفت: همه می دونن تو اشتباهی افتادی زندان ... نگران نباش .... هر حرفی هم بوده به خاطر کنجکاوی بوده
    ملی با لحنی دلخور گفت: عوضیای آشغال ... دزدا
    متعجب نگاهش کردم. یادم افتاد که دوست پسـ ـرش هم یک پای قضیه بوده است. چیزی نگفتم. حوصله نداشتم برای ملی توضیح بدهم که چطور شد و چی شد. ولی خیلی دلم می خواست بدانم هنوز هم با آرسام هست یا نه ولی نپرسیدم.
    ترنم گفت: الان چه کارا می کنی؟
    شانه بالا انداختم: ول می گردم که بیکار نباشم
    - خب کتاب بخون
    آه کشیدم. دلم می خواست بگویم ذهنم آنقدر شلوغ است که جای تمرکز نمی ماند. حتی مطمئن نبودم درس هایی را که دو ترم پیش خوانده بودم به خاطر بیاورم و معلوم نبود امتحان های خرداد را پاس کنم.
    گفتم: باید کتابای درسی رو بیارم بیرون دوره کنم. خرداد قراره امتحان بدم
    هردوشان اوهومی گفتند و باز ساکت شدند. ترنم به ملی گفت: میری سه تا بستنی بگیری؟
    - بستنی؟ تو این سرما؟
    - خب نسکافه بگیر
    - تا بیارم اینجا سرد میشه
    می فهمیدم می خواهد ملی را دست به سر کند. من هم همدستش شدم: عیب نداره مهم اینه که با هم بخوریمش
    نگاهی به ما انداخت و گفت: هیچی تعریف نمی کنی تا برگردم
    ترنم خندید: فضول .. برو دیگه
    ملی راه افتاد طرف کافه تریا. هی برمی گشت و پشت سرش را نگاه می کرد. وقتی وارد کافه شد ترنم گفت: از مهرداد چه خبر؟
    همان باری که زنگ زدم بهش از خودم خبری بدهم کل ماجرا را خلاصه برایش تعریف کرده بودم. گفتم: خوبه ... همین دور و براست
    زل زد توی چشم هایم: یعنی چی؟
    شانه بالا انداختم: یه هفته اس دیگه زنگ نزده
    ابرو در هم گره کرد: چرا؟ دعواتون شد مگه؟
    - نه ... نمی دونم ... سرش شلوغه لابد
    دستم را گرفت: با هم قهر کردین؟
    - نه بابا ... واقعاً نمی دونم چرا زنگ نزده ترنم
    نگاهش کردم. به چشم هایم خیره ماند و بعد گفت: گریه کردی؟
    آه کشیدم: آره ...دلم واسه اینجا تنگ شده بود. راستی ایمان رو هم دیدم
    - جدی؟ کجا؟
    - توی راه پله ها
    - خب؟
    - هیچی خواست حرف بزنه نگذاشتم. حوصله اش رو نداشتم
    سر تکان داد و بعد آرام گفت: چندبار سراغت رو از من گرفت. گفتم خوبی ... خیلی دلش می خواست باهات حرف بزنه
    پاهایم را دراز کردم جلو و به کتانی هایم نگاه کردم: آره گفت شمارتو بده منم ندادم
    - چرا آخه؟
    چرخیدم طرفش و یک وری نشستم: چرا داره ترنم؟ واسه چی باید می دادم
    ساکت ماند. فقط آه کشید.
    گفتم: ترنم؟
    - هوم؟
    - من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم
    دستش را دوباره گذاشت روی دستم: ولش کن ...
    این لحنش به من می فهماند او هم آنقدر اذیت شده که حتی دلش نمی خواهد راجع بهش حرف بزند. درست مثل من که توی زندان فکر می کردم وقتی برگشتم بیرون درباره اش کلی حرف میزنم ولی حالا هرکی اشاره کوچکی هم بهش می کرد عصبی می شدم و گارد می گرفتم. اگر مهرداد می پرسید ولی ...
    دوباره آه کشیدم.
    ترنم گفت: اون پول ...
    - خب؟
    - یه مقدارش مونده هنوز
    کمی گیج شدم...به مغزم فشار آوردم ... قرار بود یک مقدارش را نگه دارد برای خودم .. که وقتی پری ماه فراری ام داد بتوانم باهاش یک جایی بروم ... بی اختیار خندیدم. عجب احمقی بودم....واقعاً چطوری به این فکر رسیدم؟ خب توی آن شرایط همه چیز منطقی به نظر می رسید. حتی فرار کردن با چندرغاز پول.
    ترنم گفت: چرا می خندی؟
    لـ ـبم را محکم به هم فشار دادم: هیچی ...
    گفت: من بعدش مهرداد رو دیدم. بهش گفتم این پول مونده دست من ...
    - خب؟
    - گفت پول مال توئه ... بدمش به خودت
    آه کشیدم. سخاوت های مهرداد خیلی بی اندازه بود. سخاوت هایی که هنوز هم می توانست ادامه داشته باشد و بابا نگذاشته بود. شاید هم این طوری بهتر بود. قرار نبود جیره خور او باشم که ... با این که خیلی به این پول احتیاج داشتم ولی یک حسی نمی گذاشت این را به ترنم بگویم.
    گفتم: واسه خودت ... اینجوری گفته که تو ناراحت نشی
    اخم کرد: واسه خودم یعنی چی؟ من این پول رو نگه داشتم ... اگه نگیریش مجبورم برگردونم به خودش
    شانه بالا انداختم: هرجور راحتی ...
    - خب ... یعنی بهش هیچ احتیاجی نداری؟
    - نمی دونم
    - نمی دونی یا نمی خوای؟
    نگاهش کردم: ول کن ترنم
    راست نشست: هروقت لازم داشتی بهت میدم. می دونم این روزا خیلی سخته برات. فکر کن قرضه ... بعد بهش برگردون
    خندیدم: اونم قبول میکنه ... اگه برگردونم بدتر بهش برمیخوره
    گفت: نمی خوای بهش زنگ بزنی؟
    - نمی دونم
    - شاید منتظر باشه تو بهش زنگ بزنی
    - نمی دونم
    - قبلاً اینقدر درمونده نبودی ....
    - نمی دونم
    - مرض ... هی نمی دونم ... نمی دونم ...
    نگاهش کردم. اخم داشت.
    به دانشجوهایی که دوتا دوتا و چندتا چندتا بیرون می آمدند نگاه کردم. خوش به حالشان. مجبور نبودند تصمیم بگیرند. حداقل تصمیم هایی به این سختی. دوباره آه کشیدم.
    گفت: بهش زنگ بزن ... اگه دوستش داری
    - دوستش دارم ولی بابام هم هست. وضعیت زندگی الانم هم هست. نمی دونم
    خندید: نمی دونم و مرض ... خب اینا رو بهش بگو ... مشکل رو اگه نگه داری که حل نمیشه .... کهنه میشه
    - چی بگم ترنم؟ حالا یک روزی میای خونه مون رو میبینی دیگه ... تازه معلوم نیست تا سال دیگه هم همینجا بمونیم. شاید مجبور بشیم بریم خارج از تهران. بعد بابام هم آدمی نیست بخواد کسی زندگیش رو رو به راه کنه. حتی اگه به خاطر من قبول کنه اون وقت همش غصه این رو می خورم که ولشون کردم رفتم دنبال خوشگذرونی هام ... مهرداد هرچی باشه وضعش اونقدر خوب هست که در مقابل زندگی الان من خیلی خیلی بهتره ... عذاب وجدان میگیرم که رفتم و تنهاشون گذاشتم. می دونم اگه قبول هم بکنن ... همش نگران این هستن که من با خونواده مهرداد اذیت نشم ... نبودن منم بیشتر اذیتشون میکنه ... وضعیت مالی مون هم که گفتن نداره .... من هنوز بابام رو اونقدری دوست دارم که نتونم راحت تصمیم بگیرم
    - به هرحال پا در هوایی هم خوب نیست، ربطی هم به علاقه تو به بابات نداره. اون خوشبختی تو براش از هرچیزی مهم تره
    - و فکر می کنه مهرداد به درد خوشبخت کردن من نمی خوره ... بعد هم به بابام ربط نداره که ... میگم خودم عذاب وجدان میگیرم
    آه کشید: خب حق داری. حداقل بهش بگو صبر کنه تا اوضاعتون بهتر بشه .... اینجوری اونم از پادرهوایی درمیاد
    - نمی دونم
    به هم نگاه کردیم و خندیدیم. ملی با لیوان های نسکافه رسید نزدیکمان: نامردا چی میگفتین
    سینی را گذاشت لبه نیمکت سنگی و توی دست هایش ها کرد: بگین کی تو تریا بود
    - ایران پناه؟
    نگاهم کرد: آره پسره ی نچسب
    لیوان نسکافه ام را برداشتم. سر انگشت هایم گرم شد. مثل وقتی که مهرداد دستم را گرفت توی دستش. آه کشیدم.
    ملی گفت: یه جوری نگام میکرد ... نه از اون نگاه بدا ... طلبکاری ها .... مثل فضولا ....
    ترنم گفت: خب حتماً شادی رو دیده ... می خواسته بیاد باهات حرفش رو بزنه
    ایشی کرد و نشست: بمیره ... آدمه؟
    حوصله چرت و پرت های ملی را نداشتم: واقعاً ... بخوریم بریم بیرون چرخ بزنیم؟
    ترنم چشم هایش برق زد: می خوای یه سری هم بریم شهر کتاب؟
    با اینکه پیشنهادش مسخره بود و حتی باعث اعتراض ملی شد ولی بهتر از نشستن و فکر کردن به چیزهایی بود که اعصابم را خط خطی می کرد.
    گفتم: خوبه
    نسکافه ها را سر کشیدیم و ملی رفت سینی را بدهد. من و ترنم در سکوت کنار هم ایستادیم. ملی پا به دو برگشت و هرسه نفرمان از در دانشکده بیرون آمدیم. انگار که هیچ وقت آن اتفاق ها نیفتاده بود و من داشتم همراه دو دوستم بعد از یک امتحان مزخرف میرفتم یللی تللی. کاش که واقعاً همین جور بود. کاش.
    به فرشاد متقی که توی اتاق قدم رو می رفت و فکش تکان می خورد، نگاه کردم. دلم می خواست زیرسیـ ـگاری سنگ مرمر را درست بکوبم فرق سرش.
    - اینطوری هیچی ته جیب هیشکی نمی مونه
    اگر این کار را می کردم و میمرد ... یارا ریاضی توی زندان اقدام به خودکشی کرده بود .... یک خودکشی بی سرانجام ... اگر من را هم به خاطر کوبیدن زیرسیـ ـگاری توی سر فرشاد متقی می انداختند زندان حتماً خودکشی می کردم .... این اول راه بود. نگهش داشته بودند بخش مراقبت های ویژه .... فکر نمی کردم به این راحتی کم بیاورد .... حداقل از آن نبوغ و هوشی که داشت باید یک راهی برای راه انداختن قلمرو جدید توی زندان استفاده می کرد .... چرا این کار را نکرده بود؟ ..... آنجا پر از آدمهاییست که ازشان آتو بگیرد و بعد دهنشان را سرویس کند ....
    - گوشتون با منه آقای دولتشاه؟
    چشم از زیر سیـ ـگاری گرفتم و یک سیـ ـگار آتش زدم: راه دیگه ای نیست. در ضمن شما باید به من اعتماد کنی
    دست به کمـ ـر مقابلم ایستاد و یک وری لبخند زد. مثل آدمی که هم از دستت عصبانی باشد و هم چاره ای جز قبول شرایط نداشته باشد.
    گفتم: بعد راجع بهش مفصل حرف می زنیم. الان کارای دیگه ای دارم
    بالاخره گورش را گم کرد. کی گفته هرکی توی این مملکت باهوش است باید راه بیفتد و تجارت راه بیندازد؟ هیشکی ... جبر روزگار مجبورشان کرده .... خوب بود برود تحقیقات کند، چیزهای بزرگ کشف کند یا اختراع کند یا بهتر از آن بشود معلم بقیه و آدم های بزرگ تربیت کند و ته تهش حتی یک حقوق بازنشستگی درست و حسابی نداشته باشد؟ یا حداقل یک جو احترام؟ اینجوری حداقل پولدار می شوند. به شرطی که قبول کنند نبوغشان را در همه چیز دخالت ندهند یا حداقل به کسی که تجربه دارد اعتماد کنند آن وقت می شود باهاشان کار کرد و دیوانه نشد. کاری که فرشاد متقی هنوز یاد نگرفته و من هم قرار نیست یادش بدهم. اگر این قدر خر است که فکر می کند من همه چیز را باید بهش یاد بدهم یا توضیح بدهم بدون آن که کمی به ذهنش فشار بیاورد همان بهتر که ولش کنم برود تا امثال عطا بهرنگ سرش کلاه بگذارند. این جوری حتماً یاد میگیرد ولی خب تاوانش هم می شود از دست دادن یک سرمایه کلان.
    در اتاق باز شد و منشی مسن اما های (High) کلاس جدیدم داخل شد: آقای ریاحی اومدن ... وقت ملاقات میخوان
    خنده ام گرفت ولی جلوی خودم را گرفتم. سیـ ـگار را گذاشتم لبه زیرسیـ ـگاری و دست هایم را ستون کردم روی میز: خانم عطروَش؟
    - بفرمایید
    چشم دوختم به کفش های پاشنه مربعی و چرمش و از روی مانتو شلوار قهوه ای بالا آمدم تا روی عینک فریم کائوچویی قهوه ای رنگش و بعد موهای بلوند و دوباره زل زدم به چشم های مطمئنش: لازم نیست هرکسی میاد زحمت بکشید و تا اینجا بیایید
    گوشی تلفن را برداشتم: کافیه فقط داخلی من رو بگیرید
    عینکش را با طمانینه برداشت و دسته آن را با دو انگشت گرفت و لبخندی ملیح روی لبش نشاند: متوجهم. ولی این برای پرستیژ شما بهتره
    نمی خواستم با زن پنجاه ساله و بسیار با دیسیپلین مقابلم راجع به آداب منشی گری وارد مباحثه شوم. لبخند زدم: حق با شماست. بفرمایید بیان
    سری به احترام خم کرد و همان طور شق و رق با قدم هایی کوتاه و محکم بیرون رفت. این رفتارها من را یاد خاله مهوش می انداخت. فقط توی خانه او بود که سر میز غذا برای سِرو کردن خوراک ژیگو سه مدل چنگال و دو مدل کارد می گذاشتند. شک نداشتم که رامش عطروش توی خانه دو سِت جواهر برای میهمانی های ویژه دارد. از همان مدل هایی که سنگ زمرد سبز دارند ... شاید هم یاقوت ... هرشب دوش میگیرد و حوله را مثل مرتازهای هندی دور سرش می پیچد و همان طور که حوله بدن را دور خودش پیچیده پاروی پا می اندازد و با دو انگشت فنجان قهوه اش را توی دست میگیرد و آخرین مجله هایی را که برادرزاده هایش از پاریس فرستاده اند با جدیت ورق می زند و از آخرین اخبار مد در پاریس مطلع می شود.
    خداوندا ... زیادی با یکتا بر سر شناختن آدم ها از روی لباس و رفتارشان حرف زده ام .... فکر نمی کردم یکتا این زن را به منشی گری انتخاب کند.
    علی در را باز کرد و با لبخند وارد شد: احوال بیزینیس من چطوره؟
    بعد به سیـ ـگارم نگاه کرد ولی چیزی نگفت. درک می کند که برای این روزهای پر از تنش من حتی سیـ ـگار هم سلامتی می آورد. سری از روی کلافگی تکان دادم: اگر یکتا می تونست هم زمان هم توی بخش فروش باشه هم برای من قهوه بیاره شاید یه کمی بهتر از حالا بودم
    بلند خندید: پس این منشی اتوکشیده ای که از گاوصندوق درآورده برات جز کلاس گذاشتن واسه مراجعین بدبخت شرکتت چه کار داره بکنه؟ بگو برات قهوه هم دم کنه
    با دو انگشت پلکم را مالیدم: می ترسم بهش بگم قهوه دم کن فردا جان ممد رو بفرسته بازار واسه انتخاب آخرین سرویس فنجونی که مد شده و بعد هم لابد سینی نقره و قهوه ساز اصل از فرانسه و آخر ماه خرج قهوه خوردن من از خرج شرکت بالا بزنه
    قهقهه زد: من که میگم یکتا اینو آورده انتقام این همه سالی رو که نشوندینش پشت میز ازتون بگیره
    از پشت میز بیرون آمدم و رو به رویش نشستم: بعید نیست. از اون منشیای رنگارنگ برداشته مامان بزرگ رو گلچین کرده برام
    باز خندید: ولی قبول کن بهترینش رو انتخاب کرده
    سر تکان دادم و رفتم طرف تلفن: خانم عطروش بگین چایی بیارن
    - الان میاد. نیازی نبود شما بفرمایید. من حواسم به همه چیز هست. رزومه من رو خوندین واقعاً؟
    - بله بله
    تا بخواهد چیز دیگری بگوید گوشی را سرجا گذاشتم و دستی به پیشانی ام کشیدم: می دونی وقتی واسه شرکتای اینترنشنال کار کنی و به قول خودش سکرتر اونجا باشی ... فرانسه و انگلیسی رو فول باشی ... حتی عربی هم بلد باشی .... اون وقت دیگه اسمت منشی نیست. میشی مدیر داخلی و دهن رئیست رو سرویس می کنی
    - جدی این همه کار ازش برمیاد؟ چرا اومده اینجا پس؟
    اخم کردم: یه جوری میگی اینجا انگار اومده کله پزی مش موسی
    کرکر خندید.
    نفسم را محکم بیرون فرستادم: بالاخره نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار ... با این بیکاری واگیردار ملت با فوق لیسانس می زنن توی سرشون یه کار پیدا کنن. اون وقت جا واسه خانم عطروش همچین یه نموره تنگ میشه مخصوصاً وقتی رییست بدونه منشیای جدید ممکنه مزایای ویژه هم داشته باشن .... البته با پوزش از صنف منشی ها ... این جوری میشه که کار کردن توی همچین شرکتی در مقایسه با بیکار موندن توی خونه خودش یه جور پادشاهیه
    سرم را تکیه دادم به مبل: به شرطی که هی سوابق پرافتخارش رو مث پتک نکوبه تو ملاج من
    راست نشستم: یکتا جون خوبه؟
    شانه بالا انداخت: ندیدمش
    ابرو بالا انداختم: ندیدیش؟ نیومده مگه؟ ببین رو بدی به کارمندت همین میشه ها
    - پیاده شو با هم بریم. رفتم اتاقش سرش شلوغ بود. دیگه داخل نرفتم
    لبخند نشست روی لـ ـبم: به به ... می دونستم کیو بذارم اونجا
    -همین یه دقیقه پیش نمی خواستی کسر از حقوق بزنی براش؟ اون دختره ی وراج چی شد؟
    - هست. گذاشتمش پیش ترابی .... البته تبعیدش کردم تا یادش بیاد با یارا چه گندایی کاشته
    - حالا گند جدید نکاره
    - ترابی حواسش هست
    - خوبه که هنوز چارتا آدم مطمئن داری تو دم و دستگاهت
    آه کشیدم. دم و دستگاهم کم کم تبدیل میشد یک شرکت چندپاره. نگاهش کردم: اوضاعتون ردیفه؟
    در باز شد و جان ممد با سینی چایی وارد شد. با دقت فنجان ها را جلوی رویمان گذاشت و راست ایستاد: امری نیست؟
    نگاهی به علی انداختم و خنده ام را خوردم: نه
    جان ممد بیرون رفت و علی برای چندمین بار پقی زیر خنده زد: منشیت فکر کرده جان ممد گربه دست آموزه؟
    چایی را برداشتم: چه می دونم. بذار فکر کنه چار نفر هم زیر دست اون هستن. اینجوری شاید کمتر سر کنه توی کارای من
    به فنجانش اشاره کردم: بخور ... نگفتی ... اوضاعتون
    خم شد و فنجانش را برداشت و در همان حال گفت: تو به اوضاع ما چکار داری؟ اوضاع خودت چطوره؟
    اخم کردم: قرار شد بگی با هم تا کجا رفتین
    - جای دوری نرفتیم. حرف می زنیم. گاهی میریم قدم می زنیم. گاهی هم من میرم خونه شون
    زیرچشمی نگاهش کردم: شبم میمونی؟
    - درسته با خواهرش تنهاست ولی یه اصولی این وسط هست که هردومون رعایت می کنیم
    از چایی ام کمی خوردم: بله ... خیلی هم خوب ...
    - شادی چطوره؟
    شادی ... شادی .... یک هفته بود صدایش را نشنیده بودم. چون بار آخری که بهش زنگ زدم حس کردم حوصله ام را ندارد. شاید هم اشتباه حس کرده بودم ولی وقتی نمی خواست من را ببیند ... حداقل برای خوردن یک فنجان قهوه ... وقتی می گفت سرت که خلوت شد ... در حالی که من هیچی از سرشلوغی هایم برایش نمی گفتم .... چه معنی میداد؟ دلم برایش تنگ شده بود. برای نگاه های معصومش که دو ماه بود .... باورت می شود مهرداد؟ دوماه است که ندیدیش .....
    - مهرداد؟
    - هوم؟
    - حالت خوبه
    از جا بلند شدم و لب پنجره رو به دماوند ایستادم: خوبم. فقط سرم بدجور شلوغ شده
    - مطمئنی؟
    - آره
    - ولی لحنت بوی غم میده
    برگشتم و نگاهش کردم: مگه نگفتی بهش مهلت بده تا فکرهاش رو بکنه ... دوماهه ندیدمش .... یک هفته هم هست زنگ نمی زنم
    فنجانش را گذاشت روی میز: گفتم بند رو شل کن که حس نکنه اسیره ... نگفتم سر رشته رو ول کن که بپره
    دست کردم توی جیب هایم: اگه قراره این جوری بپره ... لابد مال من نیست
    متعجب نگاهم کرد: داری فراموشش میکنی؟
    دست کشیدم روی صورتم و سر تکان دادم: نمی دونم. گفتم بهت سرم بدجور شلوغه ....
    - خودت هم می دونی سرت از اون روزای لجن شلوغ تر نیست. بگو ببینم چی شده؟
    غمگین خندیدم: هیچی ... دیگه نمی دونم چی درسته چی غلط ...
    - حداقل بگو چی شده ... وقتی هیچی نمیگی من از کجا بدونم ...
    - گیرم که گفتم و دونستی بعدش میخوای مخ منو بریزی تو فرغون؟
    صاف نشست و در سکوت نگاهم کرد.
    گفتم: چیه؟
    - ازش ناامید شدی؟
    نمی دانستم. من هرکاری از دستم برمی آمد برایش کردم. ولی آخرش چی شد؟ باباش من را فرستاد پی کارم. مندلی ... مندلی من را فرستاد پی کارم ... زنگ زد و گفت دور و برش نباشم ... خواهش نکرد ... دستور داد ... خودش هم که سردرگم است. الان بهش احتیاج دارم. الان دلم می خواهد ببینمش و کمی آرام شوم. ولی او نمی خواهد. من هم قرار است پسر خوبی باشم و بگذارم او تصمیم بگیرد.
    - آره فکر کنم
    نفسش را از بینی بیرون فرستاد و زل زد به میزمقابلش: می خوای بهش زنگ بزنم؟
    - نه
    «نه» گفتنم مطمئن بود. بچه ی شانزده ساله که نبودم، رفیقم را واسطه آشتی خودمان بکنم. اصلاً مگر قهر بودیم؟ وقتی یک هفته است زنگ نزده ... حتی فکر نکرد ممکن است مرده باشم؟ نگرانم هم نشد؟ این یعنی چی؟ یعنی به زبان بی زبانی خواسته بروم. خواسته بهش زنگ نزنم.
    - ببین مهرداد اونم الان شرایط روحی خوبی نداره
    نشستم مقابلش: مگه من دارم؟
    - تو بزرگتری ... تجربه داری
    - نه واسه ازدست دادن دو نفر توی چند ماه .... ورشکستگی .... یه بابای دیوانه و یه مادر ماتم زده ... بعد هم سر و کله زدن با یه دختر ... اونم وقتی که خودت بهتر می دونی توی این کار اندازه یه پسر پونزده شونزده ساله هم تجربه ندارم
    خم شد و دستی به شانه ام زد: اگه خواستی یادت میدم رفیق
    یادم به حرف هایش با یارا افتاد. بازی کشمکش ... بازی عذاب وجدان ... بازی .... زل زدم توی چشم هایش: یارا دو روز پیش خودکشی کرده
    توی صورتش هیچی پیدا نبود. نه تعجب. نه غم. نه رضایت. گفتم: شنیدی؟
    - خب؟
    - هیچی
    - کسی نیومده واسه رضایت گرفتن؟
    - پیش من که نه ... از همایون هم نپرسیدم
    - حکمش تایید شده؟
    - آره
    - مطمئنید که رضایت ...
    - نه ... توی دعوای خیابونی که کیارش رو نکشته .... از سر عصبانیت هم نکشته ... کیارش می تونست الان زنده باشه .... زندگی همه مون رو گند زده .... حقش مرگه ... نیست؟
    - نمی دونم. ولی یه کمی بیشتر روش فکر کن
    خودم را ولو کردم روی مبل و چشم بستم: اونقدر مشغله واسه فکر کردن دارم که این یکی ...
    - این از همش مهم تره
    نمی خواستم راجع بهش فکر کنم. راست نشستم: اومدی من رو ببینی یا یکتا رو؟
    یک وری لبخند زد: فرض کن هردوتاتون
    - بهش گفتی چکاره ای؟
    - یه وکیل ساده ... غیر از اینه؟
    این یعنی که قرار نیست هیچ وقت بهش بگوید. پس هنوز آنقدر با هم صمیمی نشده اند. پرسیدم: از این وضعیت راضی هستی؟
    او هم تکیه داد به مبل. صورت آرام و خوشحالش که می گفت هست. سر تکان داد: هستم. هردومون یه چیزایی برامون مهمه و قرار هم نیست اون چیزا رو عوض کنیم ....
    - مثلاً؟
    - مثلاً اینکه دیر یا زود باید دنبال یه مدیرفروش دیگه بگردی چون اینجا موندگار نیست
    دو طرف سرم را فشار دادم: خداوندا .... زن هم این قدر لجباز؟ پس تو چکاره ای؟ بیا و رفاقت کن مخش رو بزن بگو بمونه همین جا. این همه فیلسوف ریخته توی دنیا .... یکتا خانم رو می خوان چه کار آخه؟ حقوقش رو هم میبرم بالا ....
    - مساله رضایت شخصیه مهرداد خان. وقتی اونجوری خوشحال تره تو حقوقش رو بکن سه برابر ... بازم یه جایی ول میکنه میره
    چشم بستم. این همان چیزی بود که راجع به شادی هم می گفت. هشدار میداد که صبر کنم تا خودش تصمیم بگیرد که با من خوشحال خواهد بود یا نه. برای علیرضا دوام رابطه بیشتر از جوش خوردن آن اهمیت داشت.
    گفتم: یه چیزی رو می دونی؟
    - چی؟
    - آدما عوض میشن .... ملاک هاشون ... شخصیتشون .... بعد می بینی جفتت ثابت مونده و تو عوض شدی هیچ رابطه ای تا ابد دوام نداره. اگه بخوای صبر کنی تا یکی واسه ابد پیدا کنی همون بهتر که وقتت رو تلف نکنی
    - نمیشه که تنها هم موند. میشه؟
    - چرا نمیشه ... مث الانِ تو ... مگه خوشحال نیستی؟
    - خب؟
    - همین دیگه ... یه دوستی دائمی ... هروقت هم خسته شدین از همدیگه ول میکنید میرید پی کارتون
    - مطمئنی آسیبش قابل جبرانه؟ مگه میشه با یه عده خوش باشی بعد ول کنی بری دنبال یکی دیگه؟ اگه این نسخه خوبی بود چرا سهراب این قدر ایلون و ویلونه؟ خبرش رو داری؟ شده یه دائم الخمر هرزه
    - من رو نگاه کن ... زندگی من رو ببین .... فکر میکردم آنا واسه من مکمل خوبیه ولی یه جایی دیدم نیست. فردا اگه شادی بزرگتر که شد بفهمه من براش خوب نیستم ... چطوری می تونم نگهش دارم؟
    - الان داری خودت رو توجیه می کنی که اگه شادی رفت اذیت نشی؟
    از جا بلند شدم و شروع کردم به قدم زدن: نمی دونم
    آه کشید: آدم باید بگرده جفت خودش رو پیدا کنه. باید اونقدر صبر کنه تا جفتش رو پیدا کنه. اگه همه اینایی که راحت با همدیگه ازدواج می کنن و بعد بچه میارن و بعد یه جایی از زندگی زناشویی میبُرن از اول یه لحظه فقط یه لحظه از خودشون میپرسیدن که کارم درسته یا نه وضعشون بهتر میشد. همین حالا اگه بهت بگن باید کلیه ات رو بدی .... اونم بی هیچ منفعت مالی فقط با تضمین این که این کار برات خوبه تو قبول میکنی؟ نمیکنی دیگه. محاله تا بهت ثابت نشه این کار خوبه قبول کنی. تازه بعدش هم کلی دو دلی ... ولی وقتی پای انتخاب شریک زندگی میاد وسط مردم فکر میکنن میخوان ماشین بخرن ... یعنی اهمیتش براشون در همون حده ... واسه خریدن ماشین نهایتش یک ماه فکر کنن که تازه بعضیا همون یک ماه رو هم فکر نمی کنن منظورم واسه تصمیم به ازدواجه ... مطمئن باش نصف زن وشوهرایی که عمر ازدواجشون از پنج سال گذشته فقط مجبوری دارن ادامه میدن. حالا هی توی روی هم لبخند میزنن ... از خوبی جفتشون میگن ولی توی تنهایی چی؟ اونجا که دیگه نمی تونن به خودشون دروغ بگن .... اگه پای بچه هم وسط باشه دیگه بدتر ... زنجیرِ موندن توی رابطه محکم تر میشه
    ایستادم مقابلش: همه این قدر دقیق به زندگی نگاه نمی کنن ها ... نظریاتت یه کمی ترسناکه علی .... فکر کردی مردم از زندگی چی میخوان؟ یه رفاه مادی و یه بچه گوگول مگول .... با یه جایگاه اجتماعی خوب .... هرکی در طبقه خودش دنبال همین چیزاست
    غمگین نگاهم کرد: مگه تو توی خلوت آدما بودی؟
    - تو بودی؟ میگم جدی جدی واسه چندنفر تا حالا شنود کار گذاشتی ... شده وسوسه بشی واسه آدمای زندگی خصوصیت هم شنود بگذاری؟
    اخم کرد: قرار شد راجع به این چیزا شوخی نکنی این یک .... دوم این که من برعکس تو که دنیا به هیچ جات نیست و خیلی حواست به آدمای دور و برت نیست .... مدام دارم به آدما نگاه می کنم ... فکر می کنم ... تو خیابون که راه میرم ... توی صف بانک که واستادم ... به حرفاشون گوش میدم .... همشون غرغر میکنن می دونی چرا؟
    - چون اوضاع مملکت گل افشانه
    - تذکرم رو جدی نگرفتی
    - چه ربطی داشت. واقعیت رو گفتم ربطی به کار تو نداشت
    - بگذریم ... چون هیشکی از روابطش با آدمای دور و برش خوشحال نیست.
    - همشون هم عدل ازدواج کردن دیگه؟
    - نه ولی حاصل یه خانواده ان ... زن یه مرد هستن ... شوهر یه زن هستن ... بچه های یه پدر و مادرن ... بالاخره هرکدوم عضو یه خانواده هستن دیگه ... اصل خونواده رو کی میسازه؟ زن و شوهر ... وقتی اونا خوشحال باشن ... خود به خود بچه هاشون هم خوشحال ترن ... پدر و مادراشون هم همینطور ... زنجیره رو وسیعش کنی میشه یه جامعه
    ابرو بالا انداختم: وقتی بابای آدم جامعه شناسی خونده باشه بچه اش هم .... ببخشید ولی مجبورم یه بار دیگه تذکرت رو ندید بگیرم ... بچه اش هم یاد گرفته باشه چشم و گوشش چند برابر بقیه کار کنه ... حاصلش میشه علیرضا ریاحی
    دست هایش را پشت گردنش قفل کرد: حالا هی مسخره کن ... مفت مفت دارم بهت مشاوره میدم بخند
    حس بدی ته دلم را قلقلک میداد. حس اینکه آنا هم عاشق همین خصوصیات آدم شناسانه علیرضا شده بود؟ نمی خواستم بهش فکر کنم. نگاهی به ساعتم انداختم: الانه که میس عطروش بیان داخل اعلام کنن نیم ساعت دیگه جلسه دارم
    از جا بلند شد: ممکنه ده سال دیگه با شادی اندازه حالا خوشبخت نباشی ولی اگه فکر می کنی ممکنه ده سال خوشحال باشی و اونم همین حس رو داره نگذار از دستت بپره ... آدم از فردای خودش خبر نداره ...
    خندیدم: چیه ممکنه همین زودیا بمیرم؟
    شانه بالا انداخت: از ما گفتن. اون وقت اگه هم تو جوونی بمیری حداقل خوشحالی که با کیفیت زندگی کردی. خوبه با یکی پیر بشی و همه جا هم با افتخار بگی چهل سال از زندگی مشترکمون میگذره ولی توی خلوت خودت رو لعنت کنی که کاشکی یک ماه با کیفیت زندگی میکردم به جای چهل سال بی کیفیت؟
    باهاش دست دادم: تو که لالایی بلدی خودت چرا خوابت نمیبره؟
    دستم را فشار داد: ما هنوز به مرحله لالایی نرسیدیم ولی تو وقت خوابت خیلی دیر شده
    لبخند زدم و آرام گفتم: میبینم که آدمیزاد شدی و شوخیای مثبت هیجده میکنی
    اخم کرد: همیشه میکردم تو چیزت دیر کار می افتاد
    بلندتر خندیدم. او هم از آن سریال جذاب دوران نوجوانی مان خاطره داشت. این بود صمیمیت یک رفاقت باکیفیت.
    تا دم در همراهش رفتم. راهش را که کج کرد طرف اتاق یکتا دیدم که دستی به یقه پیرهنش کشید. این یعنی برایش مهم بود خوب به نظر برسد. این یعنی که داشت به وقت لالایی می رسید. خوشحال بودم و امیدوار که جفتش را پیدا کرده باشد.
    برگشتم توی اتاقم و رو به پنجره نشستم. دلم می خواست شادی هم مطمئن شود که با من خوشحال است. بعد بشویم جفت. بعد بچه بیاوریم. بزرگ گنیم. حتی اگر قرار است تغییر کنیم با هم تغییر کنیم. با هم پیر شویم. مطمئنم هرکسی شانس این را ندارد که با جفتش به پیری برسد. چون آدم های کمی توی این شهر ... توی این دنیا ... جفت هم هستند ... بقیه فقط ادامه می دهند و می ترسند در تنهایی با خودشان رو به رو شوند و از خودشان بپرسند چرا هنوزدارم ادامه می دهم؟ که اگر این طور نبود آمار طلاق از آمار ازدواج جلو می زد. این یک واقعیت بود. یکی از همان واقعیت های ترسناک. کاش مردم کمی بیشتر به انتخاب جفتشان اهمیت می دادند حداقل بیشتر از وقتی که می خواهند خانه یا ماشین بخرند. این جوری دیگر ملاک مسخره ای مثل تفاوت سن ... یا بالا رفتن سن ... یا رد شدن از سن ازدواج .... باعث نمی شد عجله کنند. جالب بود. جالب بود که شادی بالاتر از سنش رفتار می کرد. آدم ها هرچی سنشان زیادتر میشود محتاط تر می شوند. وسواسی تر می شوند. برای همین است که وقتی از یک سنی گذشتی دیگر جرات ازدواج کردن نداری. برای همین است که خانواده ها بچه هایشان را مجبور می کنند تا وقتی هنوز جوان و ناپخته هستند ازدواج کنند. شاید می خواهند آنها با بزرگ شدن به مرز واقعیت نزدیک نشوند. این واقعیت که اگر عاقل شوی ممکن است به خاطر پیدا کردن جفتت تا میان سالی و شاید هم پیری صبر کنی و تازه از آن بدتر شاید آنقدر بدشانس باشی که جفتت را پیدا نکنی و تنها بمانی. تنها ماندن بهتر است یا تن دادن به ازدواجی که مثل یخ دربهشت وقتی شیرینی اش را مکیدی فقط یک کپه یخ بی مزه ازش باقی می ماند؟ جالب بود که شادی می خواست مطمئن شود من برایش خوبم و همه چیز مرتب است ولی من که یک ازدواج ناموفق از سر گذرانده بودم این قدر عجله می کردم. شاید من هنوز بزرگ نشده ام؟
    خانم عطروش در زد و چند ثانیه بعد آمد داخل اتاق: آقای دولتشاه مهموناتون توی اتاق کنفرانس منتظرن
    نگاهش کردم و سر تکان دادم. این منشی میانسال و مجرد وقتی تنها توی رختخوابش می رود و کسی کنارش نیست برایش آغـ ـوش باز کند باز هم خوشحال است؟ اگر من استخدامش نمی کردم و مجبور بود تمام روز توی خانه اش بماند و مجله ورق بزند ... در سکوت خانه اش ... گیرم که هفته ای دوبار هم میهمانی برود. سالی سه بار هم به مسافرت برود. اصلاً نصف عمرش را با دوستانش سرگرم باشد. آن نیمه خالی را چه کار میکند؟ به تابلوی افتخاراتش زل می زند و آه میکشد؟ اگر یک شوهر غرغرو داشت ... شوهری که جوانی اش را تلف کرده بود ولی باز هم بود که یک صدایی از خودش دربیاورد و او را به وقت تنهایی در آغـ ـوش بگیرد بهتر نبود؟ نمی دانم. من هنوز به پیری نرسیده ام تا جوابش را بدانم. این را باید از یک دنیا دیده پرسید.
    رفتم طرف میزم و پوشه ای را که روی میز بود برداشتم، داشتم می رفتم با رقبایم صلح کنم این بود بهای بلندپروازی های همایون.
    برای چند لحظه سر جا ایستادم. هرچیزی بهایی دارد. نمی شود بنشینی و منتظر بمانی باید تصمیم بگیری. اینکه تنهایی بهتر است یا زندگی کردن با کسی که خوشحالت نمی کند ... تا بهایش را نپردازی نمی فهمی. چون تو یک آدم هستی که فقط یک نمونه از آن در دنیا وجود دارد. نمی شود نسخه یکی دیگر را برای تو بپیچند. حتی اگر در یک خانواده هم رشد کرده باشید باز هم منحصر به فرد و تکی و برای دانستن جواب سوالاتی به این مهمی باید بهای آن را بدهی. بهای چنین سوالاتی عمر است. من حاضر بودم با شادی ادامه بدهم ... او چطور؟
    آخ دلم برایش تنگ شده بود. دل لعنتی هم این دودوتا کردن ها سرش نمی شود. حتی اگر یک تاجر باشی و سر و کارت با حساب و کتاب باشد. دلم می خواست همین حالا اینجا بود تا توی آغـ ـوش می گرفتم و می بـ ـوسیدمش. آن وقت یکی باید به این خانم عطروش حالی میکرد بعضی ها هم دوست دارند زنشان را توی اتاق کار بغـ ـل کنند و ببـ ـوسند و نباید وقت و بی وقت تقی به در بزنی و بیایی داخل.
    اگر می فهمیدم دقیقاً چه مشکلی با من داری خیلی خوب بود. یا حداقل می فهمیدم به اندازه زندگی الاکلنگی که به من دادی قرار است چقدر دیگر توی چرخ و فلک زندگی چرخ بخورم تا کوتاه بیایی هم خوب بود. یا حداقل اگر می گفتی که با نذر کردن می توانم بابام را داشته باشم ... یا با پس زدن کسی که دوست داشتنش یک جور درد دارد و دوست نداشتنش یک جور دیگر ... آره؟ با تو هستم ها. آره تو که نشستی آن بالا و زندگی من به اندازه یک ناخن هم برایت ارزش ندارد. حداقل بگو چرا من را آفریدی؟ من قرار است مایه عبرت کی باشم؟
    - شادی؟
    از جا پریدم. این لحن عصبی و پرخاشگر مامان مثل بی خبر وارد شدن هم بندی هایم توی سلول می ترساندم. تند دست کشیدم روی صورتم ولی دیر بود. مامان اشک هایم را دیده بود. آمد کنار پنجره های قدی اتاق و لبه ی تاقچه ی پنجره نشست. دست روی دست گذاشت و اخم کرد: چته؟
    نه مامان. من دیگر شادی گذشته نیستم که با یک اخم ساده باور کنم همه چیز عادی است. یا حداقل خودم را گول بزنم. من از زندان برگشته ام و بعضی چیزها عوض شده اند. بی آنکه نگاهش کنم زانوهایم را محکم تر توی بغـ ـل گرفتم و چانه روی زانو گذاشتم و به حیاط خیس از باران نگاه کردم: این دکترا چی حالیشون میشه ... باید ببریمش یه دکتر خوب
    ملتمسانه نگاهش کردم. فقط کافی بود با من همدست شود تا زنگ بزنم به مهرداد و ازش کمک بخواهم. آن وقت دوتا بودیم و بابا نمی توانست به هردوتایمان اخم کند. چون به خاطر خودش بوده که به مهرداد زنگ زده ام ولی بابا غرور داشت. حاضر بود من را یتیم کند ولی جلوی خانواده ی دولتشاه که زندگی اش را حرام کرده بودند کوچک نشود.
    مامان آه کشید: به خدا چیزی نیست. به جون خودش ...
    - قسم خدا نخور که اصلاً دلم نمی خواد فکر کنم وجود داره
    حرصی نفسش را بیرون داد ولی چیزی نگفت. شاید خودش هم شک کرده بود. نمی دانم. چی میشد می توانستیم نصف ریه هایمان را بدهیم به کسانی که دوستشان داریم؟ چرا همه چیز پیشرفت می کرد الا علم پزشکی که عین یک لاکپشت پیر، کند راه می رفت و مریضی ها ازش جلو می زدند؟
    گفتم: من زنگ میزنم به مهرداد بهش میگم ...
    مامان دستم را گرفت: دو هفته اس ازش خبر نداری ... اگر زنگ زدی و جوابت رو نداد چی؟
    حتی مامان هم فهمیده بود که دو هفته می شود زنگ نزده. دو هفته ... حالش خوب بود. زنگ زدم شرکتشان و یک پیرزن ازخود متشکر گوشی را برداشت. بهش گفتم می خواهم با آقای مهرداد دولتشاه حرف بزنم و گفت سرش شلوغ است. پرسید شما؟ و من گوشی را قطع کردم. هم بندی هایم توی زندان حق داشتند که عشق را باور نکنند. چون آنها هم مثل من فقیر بودند. با روی واقعی زندگی زودتر از بقیه آشنا شده بودند. حداقل زودتر از بچه پولدارهایی که سرشان به پول درآوردن گرم بود.
    مامان بی حرف با یک دست روی شانه ام کشید و بیرون رفت. دوباره اشکم راه افتاد. شادی چرا زنگ نمی زنی؟ اگر جوابت را ندهد یعنی همه چیز تمام است. شاید آن موقعی که زنگ می زنم موبایلش پیش خودش نباشد. خب اگر زنگ زدی و جواب نداد بعد منتظر می مانی تا خودش زنگ بزند. نه ... نه ... انتظار خیلی تلخ است. نمی خواهم دوباره منتظر بمانم. چند ماه منتظر بودن پشت میله های زندان بس بود. پس چی؟ اصلاً چرا دو هفته لفتش دادی؟ چرا تن لشت را برنمی داری بروی جلوی شرکت ببینیش؟ ها؟ دو ماه و نیم گذشته ... حق دارد خسته شده باشد. این جوری بهتر هم هست. انتظاری هم در کار نیست. مـ ـستقیم توی چشم هایت نگاه می کند و حرف دلش را می زند. یا با چشم گریان برمی گردی یا با خودش ... گیرم که برگردد ... بعد بیاید زندگی ام را ببیند و بشود رابین هود؟ بعد بابا اخم کند ... قهر کند .... شاید هم دعوایم کند .... شاید هم حالش بدتر شود ... چرا این قدر لفتش دادی تا به اینجا برسی؟ چون می خواستم ببینم تکلیف زندگی تازه ام چی می شود. چون نمی شد بعد از این همه بدبختی پا بکوبم زمین تا بابا قبول کند من و مهرداد با هم خوشبخت می شویم. چون مهرداد اسباب بازی نبود که به زور بگیرمش. بابا باید باور می کرد که ما با هم خوبیم و با خودش هم کنار می آمد ... که ... که حتی اگر این اتفاق ها هم نمی افتاد ممکن بود مهرداد من را خواستگاری کند. حتی اگر آنا و کیارش هم زنده بودند باز همین اتفاق می افتاد و این علاقه هیچ ربطی به این اتفاق ها ندارد. حداقل علاقه مهرداد به من ... وگرنه من توی این مدت ... بهش ... علاقه ... نه ... اعتماد کردم ... نه اول اعتماد کردم بعد ... علاقه هم ... بمیری شادی که نمی توانی یک تکانی به خودت بدهی.
    یک کاری می کنم. اگر بابا تا فردا شب حالش بهتر نشد آن وقت می روم سراغ مهرداد ... حتی اگر قهر باشد ... دلخور باشد ... باز هم کمکم می کند .... داری ازش سوءاستفاده می کنی؟ شادی؟ فکر کن مهردادی در کار نبود. آن وقت چکار می کردی؟ کلافه سرم را تکیه دادم به شیشه کدر و سرد پنجره. آه کشیدم و بخار روی شیشه نشست. همه چیز در یک مه غلیظ فرو رفته بود. همه چیز به هم گره خورده و به هم ربط پیدا کرده بود. اگر بروم از مهرداد کمک بخواهم ازش سوءاستفاده کرده ام ... بابا را ناراحت کرده ام ولی در عوض خودم خوشحال می مانم که بابا حالش خوب می شود. اگر این کار را نکنم خب بابا خوشحال می ماند و ... مریض ... من ناراحت می شوم و مهرداد؟ نه او حتماً من را فراموش کرده است. دو ماه و نیم گذشته ... دلش برایم تنگ نشده ... پس او همین حالا هم خوشحال است. باورم نمی شود. قرار بود این جوری با هم خوشبخت شویم؟ عشقش تب تند بود؟ بهش حق بده شادی. شرکتشان ترکیده ... برادرش مرده ... زنش ... هم ... انگار توی زندگی او هم همه چیز به هم ربط پیدا کرده بود. او هم مشکلات خودش را داشت. همایون ... شرکت ... قتل کیا ... زنش ... بابای من ... و خودم. باید یک کاری بکنم. نمی شود بنشینم و زار بزنم. گیرم آن بالاسری حوصله اش از بدبختی های من سر رفته و من را فراموش کرده ... خودم هم باید همدست بدبختی هایم بشوم؟
    از جا بلند شدم و صورتم را خشک کردم. در چوبی و پوسیده اتاق را باز کردم و رفتم توی هال دوازده متری خانه. سقف تبله کرده بود و اگر کمی بیشتر باران می بارید حتماً می ریخت. آن وقت با این ریه های داغان بابا ... بهش فکر کنی گریه ات می گیرد. گریه ات بگیرد باز می شوی همان شادی بیچاره. همین است. زندگی همین است یا باهاش بساز یا بجنگ. آه کشیدم و رفتم توی سالن. بابا کنار بخاری درب و داغان زیر پتو خـ ـوابیده بود و رنگ صورتش از دو ساعت به این طرف هنوز هم کبود بود. نشستم کنارش و دستش را گرفتم. خاله مه لقا آه کشید. کاش این یکی نمی آمد. کاش دلسوزی هایش را تمام می کرد.
    پلک های بابا لرزیدند و اخمِ میان ابروهایش که می دانستم از خستگی است باز شدند. چشم باز کرد. سفیدی چشم هایش قرمز بود. تنش خسته بود. ریه هایش نمی توانستند به مغزش اکسیژن برسانند و داشت زجر می کشید. بغضم باز بزرگ شده بود. به جای گریه لبخند زدم: خوب میشی
    سر تکان داد و به زحمت گفت: خوب میشم ... توکل به خدا کن
    پشتم تیر کشید. ولی نتوانستم اخم کنم. بابا درد داشت و نمی خواستم درد بیشتری بهش بدهم. همیشه من را به آن بالا سری امیدوار کرده بود. اگر می فهمید به کل ازش کنده ام درد می کشید. لبخند زدم: می دونم
    خاله مه لقا گفت: کاشکی میبردیمش بیمارستان ... رنگ و روش داره سیاه تر میشه
    به لب های کبود بابا نگاه کردم. گفتم: بابا بریم بیمارستان؟
    سر بالا انداخت. خودش هم می دانست بیمارستان خرج دارد. تازه مگر چه کارش می کردند؟ می خواباندنش زیر ماسک اکسیژن و می گفتند باید کارش را عوض کند. چه کاری توی این شهر خراب شده بود که با ریه های داغان بابای من بسازد؟ حتی دیگر دلخوشی کاشتن و گل و گیاه هم نداشت. گیر افتاده بود توی آن مرکز اسقاط خودرو و آهن پاره های ماشین ها را جمع و جور می کرد. دکتر گفته بود حتماً به مواد شیمیایی محل کارش حساسیت دارد. چاره بابا فقط استراحت بود و تنفس هوای تازه و اعصاب راحت که هیچ کدامش ممکن نبود مگر این که ... به مهرداد زنگ بزنی؟ نه ... خودم زودتر یک کاری پیدا کنم. مهم نبود چه کاری. منشی گری ... چه می دانم .... بازاریابی .... هرکاری که بشود باهاش اجاره خانه و خرج خانه را با هم داد. برای من همچین کاری هم بود؟ می شود به مهرداد زنگ بزنم و ازش بخواهم یک کاری هم به من بدهد ... خوب است. این طوری ازش سوءاستفاده هم نمی کنم. بعد بروم جفت همایون توی آن شرکت کوفتی کار کنم؟ مهرداد نمی پرسد چطوری بابات راضی شد بیایی؟ نمی خواهد من را برساند خانه مان؟ اگر دوستم داشته باشد حتماً می خواهد. بعد می فهمد چرا دنبال کار می گردم و باز می شود رابین هود و همان قضیه های لعنتی که مثل یک دایره هی توی سرم تکرار می شدند.
    مامان از توی آشپزخانه بیرون آمد و گفت: کاش یه چیزی می خورد ...
    به چشم هایش نگاه کردم. او هم توی خلوت گریه می کرد. ناامیدانه نگاهم کرد. بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. مامان هم دنبال سرم آمد. الان بود که خاله مه لقا بهش بربخورد. به جهنم.
    گفتم: میخوام برم دنبال کار
    - کجا؟
    - نمی دونم. از فردا می گردم دنبال کار ...
    - میخوای بری شرکت دولتشاه؟
    توی چشم هایش خیره شدم. ناامید بود و به زبان بی زبانی می گفت بگو آره. گفتم: اگر مجبور بشم میرم
    چشم از من دزدید و رفت بیرون. این یعنی که باید خودت تصمیم بگیری. خب شادی تصمیمت چی هست؟ رفتم توی اتاق و مانتوم را پوشیدم. هوا نیمه روشن بود. کوله ام را روی پشتم انداختم. رفتم توی سالن و خاله مه لقا پرسید: کجا؟
    بابا پلک از هم باز کرد. مامان گفت: با دوستش قرار داره ... می خواد درس هاش رو دوره کنه
    سر تکان دادم و خداحافظی کردم. کناره ی کوچه باریک را گرفتم و راه افتادم. ساعت سه بعد از ظهر بود. کاش اول بهش زنگ می زدم. بی هوا پایم رفت توی یک چاله آب. کتانی ام خیس شد. لعنتی همین را کم داشتم. آره بهش زنگ می زنم می گویم بهم پول قرض بدهد. اگر پرسید چرا می گویم لازم دارم. مطمئنم نمی پرسد برای چی. بعد بابا را می بریم یک بیمارستان خوب و بستری می کنیم و وقتی حالش بهتر شد می گردم دنبال کار. این جوری خوب است. وقتی همه چیز روبراه شد همه چیز را برایش تعریف می کنم.
    رسیدم سر کوچه. خب چرا آن پول را از ترنم نمی گیری؟ بهش بگو قرض است. این بهتر نیست؟ بعد بهش برگردان. این هم راه خوبیست. فقط مهردادش کم است. بی آنکه معطل کنم تا دودلی بیاید سراغم شماره ترنم را گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد: سلام
    - سلام خوبی؟
    خیابان خلوت بود. باید دو برابر این راه را می رفتم تا به ایستگاه اتوبـ ـوس برسم.
    - خوبم ... ترنم میشه یه خواهشی بکنم؟
    - چی عزیزم؟
    - میشه اون پولی رو که مهرداد ... بهت برمی گردونم ها فکر بد نکن ... بابام حالش ...
    - بهش پس دادم شادی
    حسی از خوشحالی و دلخوری با هم توی دلم به هم آمیخت: پس گرفت؟
    - نه ... به خودش ندادم. زنگ زدم شرکتشون شماره حساب گرفتم .... ریختم به حساب شرکت بعد زنگ زدم بهش گفتم
    سرجا ایستادم: خب؟
    - هیچی دیگه ... گفت لازم نبود و بعد هم تشکر کرد
    - همین؟
    - آره
    - هیچی دیگه نگفت؟ از من سوال نکرد؟
    سکوت ... سکوت ترسناک .... سردم شده بود.
    گفتم: کی پول رو ریختی؟
    - همین امروز
    - حالش خوب بود؟
    - نمی دونم واسه چی؟
    - یعنی عصبانی نشد بهش زنگ زدی؟
    - نه ... واسه چی ...
    - نمی دونم. که چرا این کارو کردی ... یا چرا ندادی به شادی
    باز هم سکوت ... سکوتی غم انگیز. اشکم باز راه افتاده بود. گفتم: باشه ممنون
    - الو شادی ... ایمان ...
    نگذاشتم حرف بزند. گوشی را قطع کردم. به جای حرف زدن با ترنم گریه کردم. هیشکی هم نبود دلداری ام بدهد. دست هایم یخ کرده بودند. موبایلم زنگ خورد. ترنم بود. جوابش را ندادم. موبایل همین طور زنگ می خورد. بالاخره خسته شد .... تندتر قدم برداشتم به سمت ایستگاه اتوبـ ـوس. دلم یک سرپناه می خواست. یک سرپناه امن. ناامیدانه شماره مهرداد را گرفتم. زنگ خورد. قلـ ـبم به تپش افتاد. زنگ خورد و سردم شد. هرچی بیشتر زنگ می خورد بیشتر سردم می شد. این سرما از هوا نبود. از ترس بود. ترس اینکه جوابم را ندهد. صدای خسته اش آمد: بله؟
    ضربان قلـ ـبم تند شد. نفس گرفتم چیزی بگویم که گفت: شادی؟
    لحنش بیشتر از آنکه عصبانی یا نگران باشد خسته و دلخور بود و بی حوصله ... خب که چی...حالا که زنگ زدی و جواب داده بنال.
    گفتم: سلام
    - سلام. خوبی؟ چه خبرا؟
    این سوالی نبود که با یک آدم نسبتاً آشنا درمیان می گذاشتند؟ آن هم با این لحن بی تفاوت؟ نشستم روی نیمکت خیس ایستگاه: ممنون ... تو خوبی؟
    آه کشید. یا نه نفسش را بی حوصله بیرون داد: خوبم ... مشغولم با کارام
    چشم بستم: ترنم گفت اون پول رو ریخته به حسابت
    - اوهوم
    باز داشت گیجم می کرد. گفتم: فکر نکردی چرا؟
    - نه چون خودش گفت چرا
    - آها ... خب ... فکر کردم حداقل زنگ میزنی
    نمی دانم چرا حس می کردم که این مکالمه آخرش خوب نیست. مکثش طولانی شده بود.
    گفتم: الو؟
    - چرا زنگ بزنم؟
    حس بدی بود. حس این که ندانی در جواب یک سوال باید چه جوابی بدهی. آن هم وقتی درمانده و گیج و بی پناهی. گفتم: نمی دونم ... میشه بدونم ترنم چی گفت؟
    - چیز خاصی نگفت...فقط گفت شادی گفته پول مال خودته و منم این پول رو لازم ندارم ... ریختم به حساب شرکت ... که البته ازش بابت این امانت داری تشکر کردم
    روی کلمه «امانت داری» تاکید کرد. گفتم: از دست من ناراحتی؟
    - نه
    «نه» گفتنش محکم بود. آب دهنم را خوردم و دستم را توی جیب مانتوم کردم. هیچی نمی گفت حتی تلفن را قطع نمی کرد. این یعنی منتظر است من حرف بزنم. گفتم: فکر کردم سرت شلوغه ... بهت زنگ نزدم
    - اگه واقعاً این بود حتماً ازت تشکر می کردم. مثلاً وقتی که زنگ میزدی بهت میگفتم سرم الان شلوغه خودم بهت زنگ می زنم ... یا می گفتم میشه دو ساعت دیگه زنگ بزنی؟
    - این یعنی مزاحمت نشم دیگه ... باشه ... ببخش اگه ....
    - فقط بگو چرا زنگ نزدی. بعد قطع کن ... من درک می کنم که نخوای ... با ... من ... باشی
    لـ ـبم را محکم دندان گرفتم تا صدایم نلرزد. عوضش چانه ام می لرزید. نفس گرفتم: چون نمی تونستم زنگ بزنم
    - چرا؟
    - چون ... چون ....
    - نمی خوای بابات ناراحت بشه ... باشه ... عیب نداره ... درک می کنم ولی شادی جان ... شادی خانم ... عزیزم این راهش نیست که من رو بی خبر بگذاری .... منم آدمم
    دست گرفتم جلوی گوشی که هق هقم را نشنود. همان طور آرام گفت: ازت توقع نداشتم همین فردا راه بیفتی بیای خونه من. می دونستم راضی کردن بابات سخته ولی تو گفتی من بهت اعتماد دارم ... چیزی که فهمیدم این بود که هنوز اینقدر دوستم نداری واسه همینه که دو هفته زنگ نزدی .... چون اونقدر که باید دوستم نداری ... اصلاً اینا رو نمی گم که ناراحتت کنم یا باعث عذاب وجدانت بشم
    صدایم می لرزید وقتی گفتم: فکر نکردی ممکنه حالم خوب نباشه؟ یا مرده باشم؟
    آه کشید. این دفعه مطمئنم که آه کشید. غمگین گفت: می دونستم حالت خوبه
    - از کجا می دونستی؟
    - از همون جایی که رفتی پیش دکتر مولایی و ازش خواستی برات کار پیدا کنه و کلی خجالتم داد که تو رو توی دردسر انداختم و بعد هم ولت کردم به امان خدا .... از همون جایی که ترنم امروز زنگ زد پول رو برگردوند و بهم فهموند اینقدر ارزش ندارم که حتی اگه میخوای پول رو برگردونی خودت این کار رو بکنی ... از اونجایی که به جای زنگ زدن به موبایل خودم زنگ می زنی شرکت و بعد هم قطع می کنی ... این یعنی می خوای روی پای خودت بایستی ... خیلی خوبه ... باعث افتخاره که این قدر عزت نفس داری ... که آویزوون نیستی .... که غرور داری .... که نظر بابات این قدر برات مهمه .... ولی همه اینا دلیل نمیشه که من ناراحت نشم. چون منم آدمم .... می دونم عاقلی ... فهمیده ای ... توقع داشتم مثل یه آدم عاقل زنگ بزنی و توجیهم کنی که من آدم مناسب تو نیستم. می دونم که دوست داری برات بجنگم ...هر روز جلوی راه بابات سبز بشم و قانعش کنم که من خوبم .... ولی وقتی خودت من رو دوست نداری .... جنگیدن مسخره اس. نیست؟
    حس می کردم دارم آب می شوم. از خجالت. از چیزی که اسمش حماقت کردن بود. بچگی کردن بود. راست می گفت. او که نمی دانست من هر روز بهش فکر می کنم. نمی دانست منتظرم اوضاعمان خوب شود و بابا نگرانی هایش را راجع به بی پولی مان تمام کند تا درباره احساسم باهاش حرف بزنم. راست می گفت. من مطمئن نبودم که با بابا و عذاب وجدانم کنار می آیم و اگر یک کمی بیشتر دوستش داشتم بهش زنگ می زدم. نه این که منتظر بمانم که او زنگ بزند. که اگر هم کارمان درست نشد بهش بگویم از اول هم تو بودی که می خواستی من فقط دو دل بودم. این را فهیمده بود و بهش برخورده بود. حالا چی شادی؟ حالا می خواهی چه کار کنی؟
    نفس گرفتم: معذرت میخوام
    غمگین خندید: این یعنی تصمیمت رو گرفتی یا فقط می خوای من ناراحت نباشم؟
    آه کشیدم. بگو بهش ... چرا وقتی این چیزها را توی قصه ها می خوانی ... یا وقتی بقیه برایت تعریف می کنند جواب دادن راحت است؟ ولی وقتی می خواهی توی زندگی واقعی جواب بدهی همه چیز سخت می شود؟ چون زندگی واقعی آنقدر پیچیده است که جوابهای ساده مشکل را حل نمی کند. گفتم: دومی
    مکث کرد. مانتوم به خاطر خیسی نیمکت فلزی ایستگاه اتوبـ ـوس مرطوب شده بود. از جا بلند شدم. دستم یخ زده بود. انگشت هایم کرخت شده بودند ولی گوشی را چسبانده بودم روی گوشم تا بدانم کِی تیر خلاص را توی سرم شلیک می کند.
    گفت: چون دو ماه و نیمه که نخواستی من رو ببینی یعنی دلت تنگ نشده ...
    اتوبـ ـوس رسیده بود. آدم ها پیاده می شدند و نگاهم می کردند. پلک هایم را روی هم فشار دادم که اشکم راه نیفتد.
    - چون دو هفته به من زنگ نزدی یعنی حتی نگران هم نشدی که بدونی در چه حالی هستم ... خب درک می کنم. بیست سالته و دلت میخواد همیشه اونی که دوستت داره پا پیش بگذاره .... ولی نه برای این همه وقت ... نه برای دو ماه و نیم ... بذار خودم خیالت رو راحت کنم اگه سخته بگی ... جوابت منفیه
    مکث کرد. لـ ـبم را دندان گرفتم و از توی ایستگاه اتوبـ ـوس بیرون آمدم و راه افتادم به سمت خانه.
    گفت: ممنون که برات مهم بود ناراحت نباشم و اگه این خوشحالت میکنه بگم که دیگه ناراحت نیستم. حداقل می دونم کسی که انتخاب کرده بودم اونقدر مودب و باشخصیت هست که به خاطر اشتباهش معذرت بخواد
    چانه ام می لرزید. ولی دندان هایم به هم قفل شده بود. ماشینی بوق زنان از کنارم رد شد.
    گفت: کجایی؟
    به زحمت نالیدم: بیرون
    - می خوای یه بار دیگه همدیگه رو ... نه ... ولش کن ... دوست ندارم دوباره دو دل بشی ....
    لب باز کردم بگویم می خواهم. بیا یک بار دیگر ببینمت ولی صدای زنی مسن آمد: آقای دولتشاه همه منتظرن .... توی اتاق کنفرانس
    ناامیدانه گفتم: مزاحمت نمیشم
    به کسی که مخاطبش بود گفت: میام الان
    می خواستم بگویم دوستت دارم حتی اگر با من نباشی. چون خیلی خوبی. چون دوست داشتنی هستی. چون ارزشمندی. دوستت دارم حتی اگر بابای من به خاطر رفتار زشت بابای تو ... به خاطر شکستن نمکدان ... به خاطر بی معرفتی ... یا به خاطر هر کوفت دیگری نخواهد من و تو با هم باشیم. حتی اگر بابای من مطمئن باشد که تو برای من خوب نیستی. ولی نگفتم. گریه اجازه نمی داد. گریه ی بی صدا و اینکه می دانستم اگر هم بگویم هیچی عوض نمی شود. هیچی درست نمی شود. به من بی اعتماد شده بود و من آنقدر نگران حال بابا بودم که نخواهم دوباره او را هم قاطی بدبختی هایم بکنم.
    آه کشید و گفت: تو دختر خیلی خیلی خوبی هستی شادی جان. به وقتش عاقلی ... به وقتش احساساتی هستی ... اعتماد به نفس داری. عزت نفس داری. برای همین نمی خوام مجبورت کنم مال من باشی چون اینجوری هم من و هم تو پشیمون میشیم، نمی خوام حالا که این قدر واسه این رابطه دویدم حالا گیرم که یه جاهایی تند رفتم ... یه جاهای حتماً بد رفتم ولی یه جایی هم واستادم ببینم تو چی می خوای ... نمی خوام بیشتر بایستم چون بیشتر وایسادن من یعنی مضطرب کردن تو و دلخوری بیشتر خودم و این اصلاً خوب نیست، اما .... این رو بدون هروقت ... هرجا ... حس کردی مشکلی داری که من بتونم توی حل کردنش کمک کنم می تونی روی من حساب کنی. دوست ندارم بعد از این تجربه های سخت خسته و غمگین ببینمت
    اشک هایم ته کشیده بود. با صدای گرفته گفتم: دوستت دارم مهرداد ولی ...
    - هیش ... نمی خواد چیزی بگی ... ما با هم حرف زدیم شادی ... یه چیزای مهمی رو با هم کنار اومدیم .....تو گفتی بهت اعتماد دارم. گفتم می دونم خیلی چیزا هست که باید با هم حل کنیم. تو هم گفتی باید همپای هم باشیم ... این یعنی که باید بهت فرصت میدادم که قلق من دستت بیاد ولی خب ... دوست داشتن با اما و اگر یه کمی مجبوریه ... نمی خوام مجبور باشی این رو بارها بهت گفتم ... برگرد خونه هرجا هستی .... یه دوش بگیر ... گریه هم نکن .... نشده دیگه ... زندگی همینه ..... یه وقتایی هم میجنگی ولی انگار جنگیدن جواب مشکلت نیست ... باید باهاش کنار بیای .... من کنار میام.... تو ... هم ... الان که این حرفا رو زدیم راحت تر کنار میای ... یه چایی گرم بخور و به آینده ات فکر کن. می دونم که خیلی درخشان میشه .... چون تو شادی بهشتی هستی. دلم نمی خواد درمونده و عصبی باشی عزیزم
    این جوری که حرف می زد ... زبانم قفل می شد. هیچ وقت این جوری حرف نزده بود. هیچ وقت حتی آن روزهایی که بداخلاق و اخمو بود. هیچ وقت نشانم نداده بود این قدر منطقی است. و من هیچی نداشتم جوابش را بدهم. آن مهرداد عصبی و نگران روزهای قتل گم شده بود. تغییر کرده بود. شاید هم این یکی از همان اخلاق هایش بود که دوست داشت خودم کشف کنم و من دیگر فرصتش را نداشتم. آه کشیدم: باشه ... اگر .... زنگ نزدم ... معنیش ... این نبود که دوستت ندارم ولی ... خب نمی خوام باز دلیل بیارم .... فقط بازم ممنون که کنارم بودی و نذاشتی زندگیم به خاطر اشتباهای بقیه خراب بشه ... خداحافظ
    - خداحافظ
    گوشی را انداختم توی جیبم و انگشت های یخ زده ام را هم توی جیب مانتوم فرو بردم. دیگر قرار نبود مهرداد دستم را بگیرد و مطمئنم کند که هوایم را دارد. حالا فقط جیب های خودم بودند که باید دست هایم را گرم می کردند. نه مهرداد ... نه بابا و نه آن بالاسری....جلوی خانه بودم. فردا باید برمی گشتم بیرون و با زندگی واقعی دست و پنجه نرم می کردم. باید یاد می گرفتم که قوی باشم و این قدر برای گرفتن تصمیم های مهم منتظر بقیه نمانم. آه کشیدم. کلید را انداختم توی در که یکی گفت: خانم بهشتی؟
    چرخیدم به سمت صدا. می شناختمش. ایمان ایران پناه اینجا چه غلطی می کرد؟
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ماشین را داخل بردم و سعی کردم به خانه سرایداری که حالا صاحبخانه های جدید داشت توجه نکنم. سعی کردم فکر نکنم اینجا همیشه متعلق به مندلی و ... سعی کردم به هیچی فکر نکنم ولی وقتی ماشین را پارک کردم بی اختیار برگشتم و به آن خانه نگاه کردم. چیزی مثل خلاء توی دلم جاخوش کرده بود. مهتابی روشن آن خانه کوچک از میان درختان عریان این طرف عمارت به خوبی معلوم بود. این ها را هم همایون انتخاب کرده بود. نمی دانم از کجا می شناختشان. یا چطور پایشان به این خانه باز شد ولی از همان یک ماه پیش که آمدند می دانستم چیزی در زندگیم عوض خواهد شد. می دانستم این زن و شوهر جوان و بچه خردسالشان آمده اند تمام گذشته من را با خودشان ببرند. خسته و بی حال از سر و کله زدن های زیاد با شرکای جدید و بعد آن تلفن لعنتی و تلخ که چیزی را توی دلم به کل سوزاند و دودش را به هوا فرستاد دیگر هیچی از من باقی نمانده بود. حداقل چیزی که بشود اسمش را یک آدم امیدوار گذاشت.
    قبول چیزی که دلت دوستش ندارد حتی خیلی منطقی، حتی اگر بدانی به نفعت است راحت نیست. برای هیچ کسی راحت نیست. درد دارد. اینکه بدانی کسی که دوستش داشته ای دو ماه و نیم توی بلاتکلیفی اش مانده و تازه جواب را هم خودت توی دهنش گذاشته ای تا برود دنبال زندگی اش ... تا از بلاتکلیفی در بیاید ... سخت است. توی یک رابطه دو نفره پر از علاقه و عشق ... آدمی را که با تو مخالف است می توانی با چند حرف منطقی موافق کنی. آدمی را که موافق تو است و بعد مخالف می شود را هم می توانی با صبر کردن، با تلاش برای تغییر عقیده تازه اش موافق خودت کنی ولی آدم دو دل را هیچ جوری نمی توانی همراه خودت کنی و مطمئن باشی که این همراهی بی ترس و لرز، دائمی خواهد ماند. من دلم نمی خواست میان سرخوشی های کوتاه و بلندی که ممکن بود با شادی نصیبم شود مدام نگران آن لحظه ای باشم که شادی دودل شود و از خودش بپرسد ... اشتباه کردم؟ ... و من مجبور شوم مطمئنش کنم اشتباه نکرده ... این تکرار دائمی اطمینان بخشیدن یک جایی آدم را خسته می کند. دلزده و مایوس می کند. من به اندازه کافی دلیل برای خستگی و یاس داشتم و دنبال بیشتر از آن نبودم.
    وارد عمارت شدم. فعلاً و تا اطلاع ثانوی خانه من همینجاست. چون ناهید جون میگرن های عصبی دارد و همایون حوصله ندارد و من تنها فرزند آنها هستم که حتی اگر بخواهم برای خودم زندگی کنم آنها آگاهانه یا ناآگاهانه اجازه اش را به من نمی دهند. نمی دانم مردم چطور مجبور می شوند مسئولیت کسانی را برعهده بگیرند که هیچ امیدی توی دلشان زنده نمی کنند؟
    ناهید جلو آمد و دستم را گرفت. عادتی که تازگی ها به هم زده. عادت فشردن دستم تا مطمئن شود که ماندنم طولانی و یا شاید هم دائمی است. یک جور حرکت ناخودآگاه برای آنکه بداند من هنوز وجود دارم. دستش را فشردم. این بار کمی ملایم تر از روزهای قبل. از این ریاکاری متنفرم. از اینکه تا همین دیشب دستش را گرم تر می فشردم تا بعداً اگر شادی وارد این خانه شد بدانند که او هم کنارم است و باید همین قدر با او هم مهربان باشند و حالا که شادی نبود .... حتی ناهید هم فهمید که رفتارم فرق کرده است. آن هم با یک فشار دست که کمی نسبت به روز قبل کمتر شده بود. برای همین نامطمئن لبخند می زد و توی چشم هایم نگاه می کرد تا بداند چی توی سرم می گذرد.
    لبخندش را جواب دادم: شب به خیر
    همان طور که دستم را گرفته بود و عین بچه ای خردسال همراهی ام می کرد رفتیم به سمت کاناپه های راحتی وسط سالن. نشستم کنارش: همایون کجاست؟
    نگرانی اش زیاد شد: واسه چی؟ چیزی شده؟
    هنوزدنبال علت رفتار بی حال و مایوسم است. باز لبخند زدم: نه چه چیزی؟
    خودم را ولو کردم روی مبل. آرام گفت: خسته بود خوابید
    نگاهی به ساعتم انداختم. روی 9 شب جا خوش کرده بود. خیلی زود بود برای خوابیدن ولی این یک هفته مدام از تیررس نگاهم خارج شده، به بهانه پوکرنایت با رفقای قدیمی، خستگی مفرط یا احتیاج به تنهایی ولی پشت تمام این دوری کردن ها فقط یک چیز خوابیده است، دلخوری. هیچ وقت یک دعوای سخت بین دو آدم نزدیک به هم باعث جدایی نمی شود ولی شکافی که دلخوری ناشی از آن دعوا بین آن دو نفر شکل می دهد خطرناک است. شکافی که اگر عمیق باشد هیچ وقت پر نمی شود ... برای همین دلم نمی خواست با شادی دعوا کنم. چرا مهرداد؟ هنوز امیدواری برگردد؟ چطور می توانم به این سوال جواب قاطع بدهم وقتی نمی دانم توی سرش چی می گذرد. امیدواری ربطی به فکرهای توی سر او ندارد ... دارد؟ نه واقعاً
    ناهید گفت: مهرداد؟
    چشم بسته بودم: هوم
    - چرا ناراحتی؟
    راست نشستم و چشم هایم را محکم به هم فشردم: ناراحت نیستم فقط خیلی خستم
    قبل از آنکه حرف دیگری بزند از جا بلند شدم: یه دوش بگیرم ... شام خوردین؟
    اخم کرد: نه منتظر تو بودم
    بودم ... یعنی همایون قصد دارد قهر و دلخوری را ادامه بدهد ... عیبی ندارد من الان مـ ـستعد هر نوع لجبازی هستم حتی با همایون ... نگاهش کردم: باشه
    رفتم به طرف پله ها ... پله هایی که .... واقعاً مایه تاسف بود که این خانه برای من یادآور چندجور خاطره با هم بود. همایون و ناهید فقط خاطره های خوب کیارش را از اینجا توی سرشان ذخیره می کردند. تکرار می کردند و آرام می شدند ولی من جز این ها خاطره دختری که دیگر نبود را هم داشتم و این خودش یک ناکامی بزرگ بود. باید از این مرحله بگذرم و برگردم به زندگی عادی اما لعنتی ام.
    از پله ها گذشتم و پیچیدم سمت اتاقم. در را باز کردم، گره کراوات را شل کردم و وارد اتاق شدم. نگاهی به تخـ ـت انداختم. تخـ ـتی که قرار بود تنهایی های من را توی خودش نگه دارد. سری به تاسف تکان دادم و رفتم به سمت حمـ ـام ... اما صدای همایون میخکوبم کرد: چند کلمه حرف دارم باهات
    چرخیدم طرفش. آنقدر در فکر خودم مانده بودم که حتی متوجه نشدم ته اتاق کنار پنجره قدی روی صندلی نشسته است. پس طاقتش طاق شده بود و آمده بود برای مذاکره. سر تکان دادم: دوش بگیرم ... چشم
    صبر نکردم چیز بیشتری بگوید. با هم معامله کردیم. فردای روزی که یارا تحویل پلیس شد. معامله کردم که به زندگی شخصی من احترام بگذارد و در عوض من هم از شرکت کنار می کشم. معامله ای که قبول نکرد. خودش هم می دانست که تحویل مخروبه ای که از یک شرکت موفق فقط یک اسم یدک می کشید در ازای قبول شادی به عنوان همسر قانونی من معامله خوبی نیست. می دانست که بعداً مجبور می شود برای حل مشکلات کوچک و بزرگی که باعث آن خودش بود وارد گود شوم و این طوری هم شادی را داشتم و هم آن شرکت را سر و سامان می دادم. در عوض گفت اگر بخواهم شادی را بیاورم اینجا اول باید آن شرکت را برگردانم به روز اولش. به جایی که همیشه بوده، فکر کرد قبول نمی کنم و من قبول کردم به این شرط که از شرکت کنار بکشد. بازنشستگی برای همایون که همیشه دنبال ریسک کردن بود آن هم درست بعد از مرگ کیارش از زهر هم بدتر بود و امیدوار بودم نخواهد این جام زهر را بنوشد و همان معامله اول را قبول کند. اما او معامله دوم را قبول کرد.
    زیر دوش ایستادم. حالا شادی نبود. پس چه انگیزه ای برای ادامه مانده بود؟ دلم یک مسافرت می خواست. تنهای تنها. یک مسافرت ده روزه با یک کروز. دلم می خواست ده روز توی اقیانوس غوطه بخورم و تمام سرگرمی هایم بشود لم دادن روی یک صندلی آفتابگیر بر عرشه کشتی و زل زدن به آبی مطلقی که مقابلم است. خودم هم می خواستم با همایون حرف بزنم. بهش بگویم قافیه را باخته ام و می تواند شرکتش را دو دستی توی بغـ ـل بگیرد چون من الان مرد مجرد تنهایی هستم که آغـ ـوشش خالی مانده. همان چیزی که می خواست.
    اصلاً چرا دوش گرفتم؟ باید وان را پر از آب می کردم و توی آن دراز می کشیدم. با یک بطری نوشیدنی سنگین تا خرخره سیاه مـ ـست کنم و از دنیا بروم. از تصور خودم در آن وضعیت به خودم لرزیدم. من کسی نبودم که این جوری بخواهم با دنیا کنار بیایم. من خودآزاری مفرط داشتم ولی بی اراده گی ... نه هرگز.
    توی رختکن حمـ ـام به شیشه بخار گرفته نگاه کردم. این تصویر واقعی من بود. مردی گم شده پشت مه با خطوطی مبهم و ناآشنا. با این که می دانستم نبودن شادی آخرین ضربه کاری است ولی آنقدر در ناخودآگاهم از این نبودن ترسیدم که خودم تبر را زودتر به بند رابطه زدم. هیچ کسی نمی توانست من را به این خاطر ملامت کند. آخرین حـ ـلقه اعتماد برای من گم شده بود. حـ ـلقه ای که فکر می کردم روی انگشت حـ ـلقه ی دست چپم می نشیند. با انگشت به سطح بخار گرفته شیشه کشیدم. باید دوباره خودم را پیدا می کردم.
    نفس گرفتم و لباس پوشیدم. همایون هنوز منتظر نشسته بود. این یعنی که حتی ناهید هم می داند او اینجاست. نشستم روی صندلی مقابلش. سوز سردی از درز پنجره داخل می شد. نگاهم کرد: موهاتو خشک نکردی چرا؟
    دستی به موهای مرطوبم کشیدم: نمی خواستم منتظر بمونید
    سری تکان داد و دسته چوبی صندلی را محکم گرفت: فقط می خوام بدونم داری اونجا چه کار می کنی
    مطمئنم خوب می دانست چه کار می کنم. می دانست فرشاد متقی را مجاب کرده ام که من را در سود ناچیز و ده درصدی اش شریک کند و اجازه دهد وارد بازی عطا بهرنگ شوم تا بتوانم ورق های خودم را بازی کنم. بازاری که توی دست من بود ... بازاری که از طریق حشمت توی دست من قرار می گرفت .... انبار بزرگی که می دانستم عطا بهرنگ ندارد ... یک تیم از بچه های بازاریاب و فروش که از ریز و درشت مهره های اصلی بازار فروش خبر داشتند .... برگ آس های یارا ریاضی که البته نمی خواستم تا وقتی لازم نشده ازشان استفاده کنم و یک تجربه بزرگ از کار کردن در بازار مصالح ساختمانی که عطا بهرنگ در مقابلش انگشت کوچک من هم نمی شد، ورق های بازی من آنقدر بودند که عطا بهرنگ به خاطر حضورم توی بازی اعتراض نکند یا حتی اگر معترض است آن را فقط برای خودش نگه دارد. فرشاد متقی قبول کرد به این شرط که بگویم زویا کجاست. قرارداد بسته شد ولی فرشاد متقی فکر نکرد که دانستن محل زندگی زویا بدون دانستن اسم و رسم جدید نامزدش به لعنت خدا هم نمی ارزد. ولی چاره ای نداشت که ادامه بدهد چون دستش بدجور زیرسنگ من مانده بود. حالا می فهمید ورشکستگی فقط پول ما را بر باد داده اما بقیه چیزها هنوز سرجای خودشان هستند. همان چیزهایی که یک تاجر بیشتر از پول بهشان احتیاج دارد.
    مطمئنم که همایون می دانست بعد از فرشاد متقی گزینه بعدی که به سراغش رفته ام عطا بهرنگ بوده، او را مجبور کردم در ازای امکاناتی که او ندارد و من دارم، در ازای بازاری که من می شناسم و او نمی شناسد با افزایش سهم من توی کارگاه تولیدی اش موافقت کند.
    و حـ ـلقه آخر این بازی لعنتی افزایش سرمایه بود. شراکت داخلی با فرحی و حشمت برای اینکه سهم من و عطا بهرنگ در ظاهر پنجاه پنجاه شود ولی در باطن فرشاد متقی، فرحی و حشمت حالا در جبهه من بودند و بخشی از سودی که می رسید به جیب آنها می رفت. گاهی هم آدم مجبور است برای جبران گندهای پدرش با رقبای تشنه به خونش هم راستا شود.
    همه اینها را همایون می دانست چون مطمئن بودم یک آدم توی دست و بالش دارد تا همه چیز را بهش خبر بدهد. همان آدم مطمئنی که برایش کشف کرده بود رابطه یارا و کیارش بعد از نامزدی دوباره از سر گرفته شده اما اینکه می خواست خودم حرف بزنم کمی نگران کننده بود.
    گفتم: کارایی که شما یادم دادین و کارایی که خودم یاد گرفتم. هردوتاش رو با هم انجام میدم چطور؟
    زن جوان خدمتکار با یک سینی و یک بطری نوشیدنی و دو گیلاس داخل شد. آن را روی میز گذاشت و رفت. مامان شادی هیچ وقت این کارهای خرده ریز را انجام نمی داد. بعد از این همه سال زندگی توی خانه ما، همه مان ناگفته قبول کرده بودیم که او خدمتکار نیست. نظافت خانه بر عهده او نبود بیشتر مواقع، پذیرایی از ما هم همین طور. خب یک جورهایی مدیرداخلی حساب می آمد. کسی که مدیریت این خانه را برعهده داشت تا ناهید بابت این کارها زحمتی بر دوشش نباشد. واقعاً اگر ناهید کمی مسئولیت خانه را بر دوش می گرفت ... شاید فیلش یاد هندوستان نمی کرد ...
    همایون گیلاس ها را پر کرد و گفت: شراکت با فرحی؟ قصدت خرد کردن منه؟
    گیلاسم را برداشتم. کسی که خبربیار او بود خیلی هم نتوانسته بود به لایه های زیرین نقشه های من نفوذ کند. فرحی توی بازی جدیدم فقط یک مترسک سر خرمن بود. کسی که عطا بهرنگ را بترساند ولی در حقیقت من او را خیلی زود از بازی بیرون می کردم. هیچ کسی دلش نمی خواهد با مرد بزدل و موش صفتی مثل فرحی که برای جاسوسی، زن رقیب را طعمه می کند کار کند. می خواستم به روش خودم یک گوشمالی اساسی بهش بدهم. که در این وضعیت حتی این هم دیگر مهم نبود. چون می خواستم بهش بگویم شادی رفته و من می خواهم از بازی کنار بکشم.
    نوشیدنی ام را مزه مزه کردم: اونی که خبر رو آورده ... کارش رو خوب بلد نبوده
    گیلاسش را روی میز کوبید: کسی برای من خبر نمیاره ... کافی بود زنگ بزنم به یکی از بچه های ... شرکت
    یادآوری اینکه دیگر آنجا نیست آنقدر برایش دردناک بود که در گفتنش هم درنگ می کرد. پوزخند زدم: من بعد از این اتفاق نمیگذارم همه از همه چیز خبر داشته باشن ...
    خم شدم جلو: اونی که خبر آورده یا توی حـ ـلقه نزدیکای منه که فردا اخراج میشه تا یاد بگیره باید به رییس جدیدش وفادار باشه یا همونیه که به شما خبر داده یارا ....
    اخم کرد: اسم اون زنیکه هرزه رو نیار
    تکیه دادم به صندلی و پا روی پا انداختم: شما بحث رو پیش کشیدی ... و اگر خوشحالتون میکنه بگم که می تونید از فردا کل امور رو خودتون دست بگیرید
    از جا بلند شدم.
    گفت: کجا؟
    - خسته هستم، ناهید هم منتظره با هم شام بخوریم
    - بشین
    لحنش دستوری بود. نگاهش کردم: مگر این رو نمی خواستین؟
    - قرار ما این نبود
    رفتم به طرف در: قرارها رو اونی که برگ آس دستشه معلوم میکنه ... من از این بازی کنار کشیدم ...
    بلندتر گفت: برگرد بشین ...
    دست در جیب چرخیدم طرفش: من خستم
    زل زدم توی چشم هایش. شاید بفهمد منظورم از این حرف خستگی ناشی از یک روز پرمشغله نیست. شاید بفهمد منظورم از روال زندگی ام است. از بر دوش کشیدن بار کسانی که در ازای این رفاه مادی چندبرابر توانم بار بر دوشم گذاشته اند، از تنهایی ام که حالا بیشتر از هروقت دیگری آزارم می داد .... و خستگی از خودم.
    تکیه داد به پشتی صندلی اش: مرد هیچ وقت خسته نمیشه
    پوزخند زدم. به این حرف نه ... به تفکری که پشت این حرف خـ ـوابیده بود. به اینکه رگه هایی از تحقیر چاشنی اش می کرد تا بگوید هنوز من هستم که بالاترم. سرتکان دادم: تا مرد رو چی ببینیم، اجازه میدین برم؟
    نگاه نافذش تا عمق وجودم رخنه کرد. نگاهی که ترکیبی از خشم، دلخوری و دلسوزی با هم داشت. برگشتم و نشستم روی صندلی: فرحی مهره سوخته است. می خوام بدونه پا روی دم شیر گذاشته و با اون کارش حالا حالا باید به ما جواب پس بده
    عمیق نفس گرفت: من برمی گردم شرکت ... ولی نه برای دخالت توی کارهای تو ... این دفعه من بهت اعتماد می کنم ... ولی ...
    انگشت اشاره اش را بالا گرفت: این بار تو هم باید به من اعتماد کنی
    گفتم: اصراری به موندن ندارم دیگه
    انگشتش را پایین آورد و لبش را محکم به هم فشرد. رگ گردنش باد کرده بود. باز همان طور عمیق نگاهم کرد. رنگ چشم هایم به او رفته بود. ابروها و قاب صورتم. اصلاً من کپی خودش بودم. کپی اصلاح شده ای از او که کمی احساساتش رقیق تر بود. نفس کوتاهی کشید و گیلاسش را دوباره پر کرد. الـ ـکل .... برای همایون در این وضعیت ... می بینی مهرداد ... هنوز هم ته دلت نگرانش است. این قبول مسئولیت ها کمی به خاطر دوست داشتن پدر و مادرت است .... دستش را گرفتم: قبل از شام بیشتر نخورید ... بهتره
    انگشت هایش از دور جام شل شدند. او هم محتاج این توجه ها بود. شاید تمام دلخوری اش به خاطر همین بود. که دلش می خواست پسرش هوایش را داشته باشد و غرورش نمی گذاشت این اتفاق بیفتد. این بار بی آنکه نگاهم کند گفت: چرا اون دختر؟
    و بعد سریع نگاهم کرد. اولین بار بود در طول این دوماه که مـ ـستقیم راجع به انتخابم می پرسید. غمگین لبخند زدم: چرا می پرسین؟
    - چون می بینم به خاطرش فداکاری میکنی ... قبلاً برای هیچ کسی این طوری نبودی .... یک چیزی توی تو عوض شده .... می خوام بدونم اون دختر چی داشته که تو رو تغییر داده
    شادی ... شادی ... دیگر نبود که بخواهم ازش دفاع کنم .... همین امروز عصر .... سخاوتمندانه و عین یک مرد کامل و واقعی خیالش را راحت کردم تا برود دنبال زندگی اش.
    گفتم: چیزی که هیشکی به من نداده بود رو به من داد
    ساکت ماندم. کنجکاو بودم بدانم می داند آن چیز چی هست؟ اگر می دانست حقش بود که با هم حرف بزنیم. اگر نه ... یعنی پسرش را ... پسری را که تربیت کرده .... درست نمی شناسد.
    گفت: سعادته زنی رو دوست داشته باشی که فرق وفاداری رو از فرمانبرداری بدونه .... همچین زنی به وقتش کنار میکشه تا تو مرد باشی ... ولی همین که زود رام تو نشده هم میگه که می دونه چه وقتی خودش باشه و فرمانبرداری نکنه گیرم تو پولدار باشی ... بزرگ تر از اون باشی ... از یه خانواده اسم و رسم دار باشی ... ولی مهرداد تو هنوز یاد نگرفتی فداکار باشی ... میبینی بودن کنار ما چقدر آزارت میده؟ من و مادرت بار نیستیم .... از کجا معلوم یه روزی زنت بار حساب نشه؟
    در سکوت به حریف قدری نگاه می کردم که خوب می دانست توی سر پسرش چه می گذرد.
    مطمئن تر از همیشه گفت: هروقت یاد گرفتی برای همه فداکاری کنی اون وقت حالیت میشه اون دختر جوون حق داره بره با یکی هم سن و سال خودش زندگی رو تجربه کنه ... تو هم عین یه بچه چموش و لجباز به خاطر نداشتنش از زندگی خودت دست نمی شوری
    لبخند زد. پیروزمندانه. زمزمه وار گفت: مندلی با عقل خودش دختری تربیت کرده که بفهمه توی زندگی چی مهم تره .... برای همین نمی خواد دخترش رو بده دست یه بچه چموشی مثل تو که هنوز این چیزا رو با هم قاطی می کنی
    شنیدن این حرف ها ... آن هم از زبان پدری که پیشینه اش مثل تصویری شفاف مقابل رویم بود .... جای حیرت داشت. اما ... من مگر همین امروز عصر همین کار را نکرده بودم؟ فداکاری برای شادی .... مگر همین حالا کنار خانواده ام .... همایون داشت فریبم می داد که شرکت را رها نکنم؟ یا مثل پدری دلسوز می خواست با من همدردی کند؟ شاید هم هردو با هم. بی اعتمادی محض و معلوم نبود کی دوباره بتوانیم به هم اعتماد کنیم. اما اینکه مندلی را به این روز انداخته بود دور از انصاف بود. آه کشیدم: مندلی .... خیلی وقت قبل از این باید قدرش دونسته می شد .... حداقل اون موقع که پسرش زنده بود
    پلک زد. در چشم هم خیره ماندیم. باید می دانست که از همه چیز مطلعم. گفتم: شما آدمی نیستی که آدما محض وجود خودتون براتون مرام بگذارن .... یکی مونده بود که همچین کاری بکنه اونم بدجور پروندیش
    آه کشید: دینی گردن من نبود .... کار درستی کرد و اگر توقع پاداش داشت پس طمعکار بوده ....
    - دیدین که نبود .... الان هم اگر فکر می کنید دخترش رو فرستاده وسط برای میوه چینی از باغ شما، بگم که اشتباه می کنید ... دیگه چیزی بین ما نیست
    نوشیدنی را برداشت و مزه کرد: خب حالا چه کار می کنی؟
    دست کشیدم به صورتم. توقع همدردی خواستن و کمک گرفتن از مردی مثل همایون مثل خواستن آب از لشگر یزید بود. خنده ام گرفت. از تشبیهم. گفتم: همین الان گفتم .... دیگه کنار می کشم از شرکت ...می خوام واسه خودم زندگی کنم نه به خاطر اینکه نداشتن شادی منو سر لج انداخته به خاطر اینکه منم آدمم و حق دارم راه زندگیم رو خودم انتخاب کنم
    - با چی می خوای زندگیت رو بگذرونی؟
    بی رحمانه بود اگر می گفتم با ارث پدرم؟ قطعاً ولی این همه بی رحمی که در این وضعیت در حق من داشت چه جواب دیگری باید می دادم؟ شانه بالا انداختم: نمی دونم ... ریخت و پاش هام رو جمع می کنم که بتونم از پس زندگیم بربیام
    از جا بلند شدم و بی درنگ راه افتادم به سمت در .
    گفت: میرم پیش مندلی
    سرجا میخ شدم. ولی نچرخیدم طرفش: که چی بشه؟
    - اگر به خاطر کدورت قدیمی مانع رسیدن تو به دخترشه ... رفع کدورت می کنم
    خندیدم. چرخیدم طرفش: رفع کدورت؟ تا همین چند ماه پیش نمی خواستی دخترش رو هم ازش بگیری؟ این کدروت نیست، کینه است
    سر تکان داد: تو به کار شرکت برس .... من خودم می دونم
    - نه
    - چرا؟
    - گفتم که همه چی تموم شده و تازه چرا این قدر اصرار می کنید؟ باز چه نقشه ای دارید که من ازش بیخبرم؟
    - نقشه؟ من اگر نقشه داشتم که روزگارم این نبود. میخوام از سرگردونی دربیای پسر
    چشم هایم را ریز کردم، این دلسوزی به ظاهر سخاوتمندانه .... نقشه بود ... این نقشه یک همدست داشت: ناهید ... ناهید خواسته ازت؟
    سر تکان داد و آرام گفت: حداقل به دلت راه رفتیم ... ولی من می دونم اشتباه می کنی
    - چرا؟
    - چون تو به یه زن عاقل بیشتر از یه دختربچه بیست ساله احتیاج داری ....
    ساکت ماندم. نه به خاطر این که جوابی نداشتم. شادی بیست ساله ی عاقلی بود برای خودش. روال زندگی ام را می شناخت. قرار بود با هم تفاوت ها را حل کنیم. که روحش حتی از روح من بزرگ تر بود. جوابش را ندادم چون همایون گفته بود شادی حق دارد برود و تو باید یاد بگیری فداکاری کنی. اگر علی این را می گفت قبول کردنش راحت بود. اصلاً به همین خاطر نبود که من آن کار را کردم؟ ولی وقتی همایون این را می گوید یعنی زندگی آینده من با شادی حتماً تبدیل به جهنمی خواهد شد که آتش هیزمش را نقشه های همایون تغذیه می کنند. آتشی که به من بفماند او از من بهتر می فهمد قاعده ی بازی زندگی چه جور است.
    سرم را رو به سقف گرفتم و آه کشیدم: بله شما درست میگی .... منم همین رو گفتم .... فعلاً میخوام تنها باشم. از فردا کل شرکت با شما. البته ....
    مطمئن و جدی گفتم: خانم رفعت الان مدیر فروشه و اگر حس کنم کسی یا چیزی ناراحتش میکنه ممکنه حرکت بدی انجام بدم
    سرش را زیر انداخت. ابروهایش به هم گره خورده بود. آرام گفت: پدر اون زنک اومده بود اینجا ... باید درباره اش حرف بزنیم
    سر تکان دادم و کلافه رفتم بیرون. نمی خواستم یک کلمه راجع به روده ی کش آمده قصاص یارا ریاضی بشنوم یا درباره پدرش که یک بار هم در دادگاه حاضر نشده بود و حالا آمده بود سراغمان. باید یک بار می نشستم و تمام نوت های یکتا راجع به ریاضی را می خواندم ولی نه الان. شاید وقتی حالم بهتر می شد. شاید ....
    ****
    بابا حالش بهتر شده. این خوشحالم می کند. اینکه ببینم رنگ و رویش از کبودی درآمده و می تواند چند لقمه غذا بخورد و راحت نفس بکشد. هربار که راحت نفس می کشد من هم از سر آسودگی نفس می کشم و بغض هایی را که از حرف های تلخ دو روز پیش توی دلم انبار شده راحت تر فرو می دهم. مهرداد حق داشت از دستم دلخور باشد. حق داشت آن حرف ها را بزند. من چرا ناراحتم؟ دلیل می خواهد؟ من دوستش دارم و حالا بیشتر از قبل. کی از تحسین شدن بدش می آید. آن هم آن جور که مهرداد تحسیـ ـنم کرد. کی از همچین مردی خوشش نمی آید؟ کسی که من را از آن وضعیت وحشتناک بیرون کشید، زیر بال و پر گرفت و بعد فرستاد در آغـ ـوش خانواده ام. کسی که به نظر من احترام گذاشت و خواست من هم توی این رابطه کسی باشم برای خودم. کسی که وقتی حس کرد من نمی توانم از پس دو دلی ام بربیایم خودش را کنار کشید تا دلهره هایم دو برابر نشوند. من حالا بیشتر دوستش داشتم ولی او دیگر نبود و زندگی من هم جوری نبود که بخواهم دوباره آن رابطه را از سر بگیرم. خب حالا ایمان ایران پناه هم بود. او هم فکر کرده به روش خودش نگران من باشد و من می خواستم پیشنهاد کمکش را قبول کنم. مطمئنم بابا با کار کردن من توی شرکت ایمان ایران پناه مخالفت نمی کند.
    نشستم کنارش و دستش را گرفتم: خیلی بهتر شدی
    لبخند زد و دستش را از میان دستانم بیرون آورد و روی موهایم کشید: نترس بابا جون بادمجون بم آفت نداره
    نرم خندیدم. مامان با سه لیوان چایی آمد کنارمان نشست. او هم خوشحال است و قرار است کمک کند. قرار است با من همدست شود. آن روز که ایمان جلوی خانه سبز شد اول معذرت خواهی کرد که بی خبر آمده ...
    چسبیدم به در آهنی خانه مان و متعجب نگاهش کردم. این پا و آن پا کرد و گفت: دکتر مولایی ... قصد فضولی نداشتم ولی خودش گفت اومده بودین دنبال کار
    - دکتر مولایی گفت اومدم دنبال کار؟
    زیرچشمی نگاهم کرد: بله ... البته گفتم خیلی با من میونه اش خوب نیست
    - پس چطور...
    - خب عادتشه یه کمی همه چیز رو جدی میگیره ...
    - مثلاً؟
    - اینکه من با سهمیه دکترا قبول شدم
    - این چه ربطی به من داشت؟
    - رفتم پیشش ... گفت حالا که از حق ملت زدن و به شما دادن یه خیری هم به بیکارای مملکت برسونید بد نیست. بعد هم اسم شما رو گفت و یه سری چیز دیگه که خیلی مهم نیست
    از کارهای دکتر مولایی در تعجب بودم. از یک طرف من را از خودش فراری می دهد. از یک طرف مهرداد را به خاطر بلاهایی که سر من آورده خجالت می دهد و از یک طرف غیرمـ ـستقیم به دانشجویی که هیچ اعتقادی بهش ندارد ندا می دهد که من مشکلم چی هست. خب او هم به روش خودش به آدم ها کمک می کند.
    مامان چایی را گذاشت مقابلم: شادی خانم تو فکری؟
    بعد زل زد توی چشم هایم. به مامان نگفتم آن روز عصر قبل از اینکه با چشم های پف کرده از گریه وارد خانه شوم یکی از هم دانشگاهی ها پشت در با من حرف زده ... خیلی هم حرفی نزد.
    فقط گفت: فکر کنم بتونم کمکتون کنم
    بعد کارت شرکتش را داد دستم و گفت: به یه نیروی خوب احتیاج داریم.
    بعد هم رفت و من از دو روز پیش با خودم کلنجار رفتم که بروم یا نروم. دیگر مهردادی در کار نبود که دلخور بشود چرا برای حل مشکلت نیامدی پیش خودم. ولی با همه اینها احساسی که نسبت به او داشتم هنوز تازه بود و همین نمی گذاشت راحت تصمیم بگیرم. شاید برای همین بود که به علیرضا ریاحی زنگ زدم و او گفت اگر قرار است من به جای شما تصمیم بگیرم پس کی خود شما تصمیم می گیری؟ و این طوری بود که همین دیشب به مامان گفتم یک جایی جز شرکت مهرداد کار پیدا کرده ام و تو هم باید کمک کنی بابا را مجاب کنیم بیشتر استراحت کند و بگذارد من هم بخشی از حل مشکل این خانواده باشم. او هم با اینکه عذاب وجدان گرفته بود و خودش را لعنت می کرد که خدا زودتر مرگش را برساند تا این روزها را نبیند آخر سر با حرف های من راضی به همدستی شد. فقط امیدوارم تویی که آن بالا نشستی دعای مامانم را نشنیده گرفته باشی.
    لیوان چاییم را برداشتم و کمی خوردم. بابا هم در آرامش چایی می خورد. مامان هم در سکوت. یک قلپ دیگر خوردم و سکوت را شکستم: بابا؟
    - جان بابا؟
    - دکتر گفته شما نباید بری اونجا کار کنی دیگه ... گفته ...
    - استراحت کنم. می دونم باباجون. نمیرم اونجا دیگه. اصلاً آدماش به درد نمی خوردن .... منتظر بودم سرماه بشه بیام بیرون ... یه جای دیگه پیدا کردم ...
    - اول که به سر ماه نرسیده حالتون بد شد بعد هم کجا؟
    - جای خوبیه ... نترس
    مطمئن نگاهش کردم: کجا؟
    - یه قالیشویی هست ...
    اخم کردم: قالی شویی؟ خوبه می دونی مشکلت به خاطر ریه است ...
    - نمی خوام قالی بتکونم بابا جون ... قراره ....
    - نه
    «نه» گفتنم آنقدر محکم بود که از گفتن بقیه حرفش منصرف شود. مامان گفت: قالیشویی یعنی گرد و خاک ... همین که بری اونجا دوباره زبونم لال می افتی به حال مرگ ...
    غمگین آه کشید.
    گفتم: من کار پیدا کردم
    غم از نگاهش پر کشید و جای آن اخم نشست: کار؟ کجا؟ با کی؟ اصلاً کی گفته تو لازمه کار کنی؟
    خودم را نباختم. این یکی از درس های خوب زندان بود. اخم هم نکردم. لبخند زدم: خودم تصمیم گرفتم کار کنم. یکی از دانشجوهای دکترای دانشکده خودمون دنبال یه نفر میگرده ....
    اخمش کمـ ـرنگ شد. نمی دانم به خاطر قسمت اول حرفم بود یا قسمت دوم حرفم. ادامه دادم: تا وقتی بهتر بشی من به جای شما میرم سرکار. بعدش بگردین یه کار خوب پیدا کنین که هیچ ربطی به ریه هاتون نداشته باشه
    راست نشست: من حالم خوبِ خوبه
    مامان گفت: دو روز دیگه بری بیرون باز بد میشه
    بابا متعجب نگاهش کرد. توقع مخالفت نداشت. فرصت ندادم و گفتم: این همه شما کار کردی که من به اینجا برسم حالا چه اشکالی داره شما هم چند ماه استراحت کنی من کمک کنم؟
    دست گذاشت پشت سرم و من را خم کرد جلو و پیشانی ام را بـ ـوسید: تو به هرجایی رسیدی برای خودت رسیدی
    سر چسباندم به سیـ ـنه اش. نفسش هنوز خس خس داشت. چشم بستم: خواهش می کنم بابا ... نمیشه تا ابد مراقب من باشی ... جای خوبیه .... اگر مطمئن نیستی بیا همرام
    از سیـ ـنه اش فاصله گرفتم و نگاهش کردم: باشه؟
    باز اخم کرده بود. اخم کردنش و چشم های غمگینش ... من را یاد یکی می انداخت که دیگر نبود. دستش را فشار دادم: باشه بابا؟
    مامان اصرار کرد: برو همراهش ببین کارش چیه ... من خودم هم میخوام بگردم تو یه شرکتی ... جایی ... یه کاری پیدا کنم
    من و بابا به هم نگاه کردیم ولی خنده مان را خوردیم. جدی گفتم: شما همین که واسه ما غذاهای خوشمزه بپزی بسه
    بعد تصور کردم مامان برود سرکار. تازه از راه نرسیده آمار همه همکارهایش را در می آورد. هرشب هم بساط داریم که چقدر در حقش ظلم شده است.
    بابا گفت: تا بیام ببینم
    لبخند زدم. مطمئن بودم مخالفت نمی کند. دوباره من را توی آغـ ـوش گرفت: دختر بابا بزرگ شده
    لبخند زدم. مامان هم از آن طرف بغـ ـلم کرد: دورت بگردم که عاقلی
    باز هم لبخند زدم. لبخندهای بزرگ و نگرانی هایم را پشت آنها قایم کردم. وقتی از محبت های بی دریغشان سیراب شدم. وقتی کنار هم شام خوردیم و سعی کردیم فراموش کنیم روال زندگی مان کم کم عوض می شود. وقتی از چیزهای پیش پا افتاده حرف زدیم تا ذهنمان دنبال نگرانی های بزرگ نباشد بالاخره تنها شدم.
    توی اتاق. روی زمین. توی رختخوابم مدام به آینده ام فکر می کردم. آینده ای که مهرداد می گفت درخشان است. واقعاً اینطور بود؟ اگر می خواستم واقع بین باشم آینده ام این طور پیش می رفت که تا سال آینده توی شرکت ایران پناه کار کنم. بعد بروم دانشگاه و درس بخوانم. وقتی درسم تمام شد باز هم یک جای دیگر کار کنم و با حقوقی که می دانستم آنقدرها هم نیست نهایتش بشوم یک کارمند ساده. یک حسابدار ... شاید خیلی خیلی هنر کنم بشوم حسابرس که با پولش بتوانیم یک خانه بهتر اجاره کنیم. توی این جور زندگی هایی عشق و عاشقی معنی نمی دهد. من هم نمی خواستم دنبال این چیزها باشم. این همان چیزی بود که بعد از بیرون آمدن از زندان دنبالش بودم. سرم را بیندازم پایین و با مامان و بابا بی سر و صدا در یک جای دور زندگی کنم. حالا همان اتفاق ها افتاده بود. فقط مشکل این بود که یک مهرداد هم وسط ماجرا بود و من هنوز توی شهری زندگی می کردم که او هم توی آن زندگی می کرد. اگر همه این اتفاق ها بی حضور مهرداد افتاده بود زندگی راحت تر پیش می رفت. ولی حالا مهردادی هم بود که نبود. توی دلم پررنگ تر از قبل بود و جای خالی اش حالا بیشتر از قبل حس می شد.
    تصمیمم درست بود؟ اینکه بعد از آن حرف ها بهش زنگ نزدم و ازش کمک نخواستم؟ اینکه به جای خودش به دوستش زنگ زدم و باهاش مشورت کردم؟ آناهیتا هم به علیرضا زنگ نمی زد؟ چرا این کار را می کرد؟ خب دوستش داشت. من که علیرضا را دوست نداشتم. تازه می دانستم که موافق رابطه من و مهرداد نیست. نمی دانم. کاش می توانستم به مهرداد زنگ بزنم و به بهانه این سوال هم که شده با هم حرف بزنیم. جالب بود. جالب بود که تا همین چند روز پیش چشم انتظارش بودم و به خودم یک تکانی ندادم بهش زنگ بزنم و حالا که همه چیز تمام شده هی دنبال بهانه ام تا بهش زنگ بزنم.
    توی رختخوابم غلت زدم و چشم بستم. ماجرا هرچی که بوده تمام شده، من هم حالا باید به این فکر کنم که چطوری باید وارد زندگی تازه شوم. زندگی تازه ای که بخشی از مسئولیتش به تصمیم خودم بر دوشم بود و از این بابت اصلاً هم ناراحت نبودم. بیشتر نگران بودم مبادا از عهده اش برنیایم. ولی یک چیزی را مطمئن بودم. اینکه عمر کار کردن من در شرکت ایمان ایران پناه خیلی زیاد نمی شد. می دانستم چرا نگران من است و من نگرانی اش را دوست نداشتم. خب این هم یک جور سوءاستفاده بود. سوءاستفاده از احساسات یک مرد برای دور شدن از یک مرد دیگر و کمک به حل مشکلاتم. چاره چی بود؟ هرجای دیگری اگر قرار بود کار کنم معلوم نبود آینده ام چطور می شد. یا اصلاً بابا می گذاشت بروم سر کار یا نه. ولی مطمئن بودم ایمان ایران پناه از آن دسته مردهایی بود که بابا قبولشان داشت و مطمئن بود امانت دار خوبی هستند.
    سعی کردم به خاطر بیاورم احساسم قبلاً نسبت به این ناجی چی بوده است ولی هیچی یادم نیامد. همه ی احساسم با فکر مهرداد رنگ و بوی دیگری گرفته بود. حالا وقتش بود بدانم بودن زیادی کنار مهرداد بوده که احساسم را عوض کرده نسبت به مردی که حالا آمده بود ناجی روزهای بعد از مهرداد شود یا واقعاً اگر کنارش هم باشم .... نه قرار نبود از عشق مهرداد خلاص نشده دنبال آدم جدیدی باشم. فقط می خواستم خودم را بهتر بشناسم. تنها تجربه های عاشقانه من توی رمان ها اتفاق افتاده بود. نهایت علاقه ام به دم دست ترین آدم نزدیکم بود. ... کیارش .... که خب ... حالا می توانستم به اطمینان بگویم عشق هم نبوده ... حداقل بعد از گذشتن از این راه دیگر به نظرم عشق حساب نمی شد ....
    باید خودم را بهتر بشناسم. این جوری شاید جرات می کردم کارهای بزرگتری هم توی زندگی ام انجام دهم. مثلاً اینکه اگر باز هم مهرداد مرد خوبی باشد ....بروم سراغش و ازش بخواهم یک بار دیگر کنار هم وقت بگذرانیم .... که اگر او مال من باشد ... که اگر دیگر برای داشتنش دو دل نمانم .... آن وقت شاید بشود برای موافق کردن بابا هم یک فکری کرد .... فقط امیدوار بودم این راهی که می روم آخرش به جاهای بدتری نرسد. نگران هم بودم که توی این فاصله مهرداد برای همیشه .... خب اگر این طور باشد .... یعنی خودش هم آنقدرها من را دوست نداشته ..... نمی دانم. فقط دلم می خواست بخوابم و از فکر کردن و فکر کردن خلاص شوم.

    سیـ ـگاری آتش زدم و دودش را عصبی بیرون فرستادم اما مرد مقابلم خونسرد گیر داده بود به برگ های ترد و ظریف درختچه بونسای که چند روزی بود به سلیقه خانم عطروش توی سه کنج اتاقم جا خوش کرده بود. مطمئن بودم همایون حواله اش داده است به من وگرنه چرا دو روز مانده به سفرم در حالی که می داند نمی خواهم راجع به چیزی که رنجم می دهد نظر بدهم، این مرد را انداخته به جان من؟
    - خدا همیشه توی جزئیات نشسته
    دود را محکم تر از بینی بیرون فرستادم و پوزخندی هم حواله لـ ـبم کردم. چه جمله جالبی ... جزئیاتی مثال ناخن دست دخترش؟
    یک دستش را از آرنج پشت کمـ ـرش خم کرده بود و ندیده می دانستم مشغول تسبیح انداختن است. به یقه تا زیرگلو بسته اش نگاه کردم. به ریش مرتب و آنکاد شده اش و موهایش که کوتاه بود و به یک طرف شانه شده بود. اینها نشانه های مردی مذهبی بود حداقل توی مملکت من.
    هنوز راجع به اظهار نظر اولش هیچی نگفته بودم که ادامه داد: برای همینه که شیطان هم از درهای بزرگ وارد نمیشه
    مطمئن و محکم قدم برداشت به طرف میزم و درست در فاصله ای که دود سیـ ـگارم به سمتی دیگر تغییر جهت می داد متوقف شد. قبل از اینکه به اینجا بیاید خانم عطروش را مجاب کرده بود که لازم است من را ببیند. حتماً چیز جالبی بهش گفته بود که این زن سفت و سخت حتی جرات نکرده بود مخالفت کند.
    گفتم: من نه حوصله و نه وقت اضافه دارم که موعظه بشنوم ... اگر اینها رو به دخترت یاد میدادی الان نه شما اینجا بودی و نه من اینقدر از دیدن شما عصبی می شدم
    تن صدایش آرام بود. یک لبخند مطمئن هم روی لب هایش نشسته بود وقتی گفت: شاید هم قسمت این بوده که ما به هم برسیم
    تکیه دادم به صندلی و سیـ ـگار را خاموش کردم: متوجه نمیشم
    آمد کنار میزم و از من هم جلو تر رفت و پشت به من رو به پنجره ایستاد. صندلی ام را چرخاندم و گفتم: چی می خوای آقای ریاضی؟
    چرخید طرفم: ریاض ... فامیل من ریاض هست نه ریاضی
    پوزخند زدم: پایتخـ ـت عربستان؟
    نه لحنش عوض شد ... نه لبخندش کمـ ـرنگ شد: ریاض یعنی رام کننده ....
    بی اختیار خندیدم: پس خوبه شما هم فامیلت رو عوض کنی مثل دخترت چون ظاهراً از پس رام کردنش برنیومدی
    خنده ام هیستریک بود. او هم فهمید. همان طور که لبخند می زد چشم هایش را جمع کرد ولی هیچی نگفت. از جا بلند شدم و مقابلش ایستادم: توی هیچ کدوم از جلسه های دادگاه ندیدمت آقای ریاض ... و مطمئنم برای گرفتن رضایت هم سراغ من نیومدی
    دوباره چرخید به طرف پنجره: اتفاقاً برای گرفتن رضایت اومدم ولی با یه نیت متفاوت
    از اینکه کنترل اوضاع دستش بود عصبانی بودم. از اینکه التماس کنان نیامده بود. آمده بود با طلبکاری رضایت بگیرد و آن لبخند لعنتی هم از لب هایش پاک نمی شد. رفتم طرف مبل ها و نشستم: بفرمایید اینجا
    می خواستم بداند که رشته امور دست من است. اما سرجا روی پاشنه پا کمی بلند شد و شق و رق تر از قبل ایستاد: من این طور راحت ترم
    او هم خوب بلد بود آدم ها را بازی بدهد انگار. درست مثل دخترش. پس این کارهایی که کرده بود غریزی بودند. من راجع به یارا ریاضی چی می دانستم؟ با یکتا راجع بهش حرف زده بودم. گفته بود از همان روزی که با هم وارد بخش فروش شده اند فهمیده با آدم خاصی مواجه است و باید با احتیاط بیشتری باهاش رفتار کند. فهمیده که تنها زندگی می کند و هیچ وقت هم راجع به خانواده اش حرف نمی زند برعکس خودش که مدام درحال خیالپردازی درباره خانواده اش است .... شاید یکی از انگیزه های یکتا برای کشف قاتل همین بوده .... اینکه می دانسته که یارا آدمی نیست که با کسی محض وقت تلف کردن رابطه برقرار کند. فرضیه قاتل بودن یارا این طوری توی سر یکتا قوت گرفته و خب همان اطلاعات مختصری هم که مثل خاطرات روزانه توی آن کاغذها نوشته بود کمک کرد بدانیم یارا ریاضی واقعاً کی هست. اما این مرد انگار از وسط ناکجاآباد پیدایش شده بود.
    گفتم: منتظرم نیتتون رو بشنوم
    تکیه داد به پنجره: شما به آخرت اعتقاد دارید؟
    کلافه نفسم را بیرون فرستادم: چه ربطی به نیت شما داره
    - مهمه که بدونم
    از سر و ظاهرش معلوم بود که به شدت به این قضیه معتقد است. ابرو بالا انداختم: دارم
    سری به تایید تکان داد: مطمئنید که یارا توی جهنم میسوزه؟
    به اینجایش فکر نکرده بودم. برایم فقط مهم بود که یارا جواب کارهایی را که کرده بود بگیرد. با این حال گفتم: بله
    - اگر به آخرت اعتقاد نداشته باشید و یارا بعد از مرگ نیست بشه .... چطوری قراره جواب رفتارش رو بگیره
    تعجبم بیشتر شد: نمی دونم .... فکر می کردم شما به آخرت اعتقاد داری
    - اینجا بحث من نیستم
    - برام اهمیتی نداره. همین که نباشه کافیه
    - خب ... این جواب منصفانه ایه ... اینجوری کیارش روحش شاد می شه که خونش پایمال نشده و اگر هم کیارش نیست شده باشه .... دیگه این چیزا مهم نیست
    کلافه دست کشیدم به صورتم: نمی دونم قراره از این حرفا به کجا برسید
    لبخندش گم نشد. لحنش هم تغییری نکرد. ادامه داد: شنیدم همسرتون خودکشی کرده
    چیزی نگفتم. این حرف ها مهملات روزنامه ها بود. شایعاتی که می خواستند جنجال درست کنند تا نانی به دست بیاورند. همان طور آرام ... همان طور که دستش پشتش پنهان شده بود .... شروع کرد به بالا و پایین رفتن درجا. روی پاشنه پا کمی بلند می شد و دوباره کف کفش هایش را روی زمین می گذاشت. کفش هایش چرم و گران قیمت بودند. یکتا می گفت من آدم ها را از روی کفش هایشان می شناسم. تنها چیزی که کفش های این مرد می گفت این بود که یارا راجع به پدرش دروغ گفته ... این مرد نمی توانست فقیر باشد .... نمی توانست بی فکر باشد و یارا را با فقر و بی پولی عقده ای بار آورده باشد ...
    گفتم: یارا درباره شما نظر جالبی داشت
    از درجا زدن منصرف شد. چرخید طرفم: که من احمقم؟
    آمد مقابلم نشست: ما درباره اعدام یارا با هم حرف می زدیم. همسر شما خودکشی نکرده ... به قتل رسیده
    مطمئن بودم همکار علیرضاست. هیچ کسی نمی دانست که آناهیتا خودکشی نکرده .... حداقل غریبه ها نمی دانستند و پرونده شان جداگانه بررسی می شد. علیرضا از نفوذش برای شلوغ نشدن اوضاع من استفاده کرده بود تا ماجرای پدر و مادر آنا بی سر و صدا حل و فصل شود.
    گفتم: خب گیرم که اینجور باشه ... منظور؟
    - اگر یارا بره جهنم ... کنار زن شما ...
    بلند خندیدم: شما درباره جایی حرف می زنی که حتی وجودش ثابت نشده ...
    از جا بلند شدم: به نظرم به روانپزشک احتیاج شدید دارید .... بفرمایید
    از جا بلند نشد: پس به اون دنیا اعتقاد ندارید
    - من با شما هیچ بحثی ندارم. بفرمایید
    بلند شد و مقابلم ایستاد: فکر کن ... یارا میمیره و تموم میشه ... چطور می خوای رنجی رو که بهت تحمیل کرده جبران کنی؟
    چشم دوختم توی چشم هایش: اگر منظور شما اینه که ببخشمش تا با عذاب وجدان زندگیش سیاه بشه خوبه بدونید دختر شما بی وجدان ترین آدمیه که تو عمرم دیدم
    لبخندش پررنگ شد: اگر ببخشیدش من خودم زندگیش رو جهنم میکنم
    باید تعجب می کردم؟ وقتی آنا به دست مادرش کشته میشد .... حتماً پدرهایی هم بودند که دخترشان را زجرکش کنند. با این حال از جوابش قانع نشده بودم. حس می کردم می خواهد رضایت دخترش را بگیرد و بعد به ریش من بخندد. گفتم: گیرم که من قبول کنم شما راست میگی .... و واقعاً دخترت رو توی همین دنیا می فرستی ته جهنم .... ولی به شما نمیاد به اون دنیا اعتقاد نداشته باشی
    - دارم
    - پس چی؟<