صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    دستم را گرفت.
    _چیه؟ بی حوصله ایی؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    چند لحظه نگاهم کرد.
    _دختر نازنازی. مگه من چی گفتم که این طوری شدی؟
    با کمی سردی گفتم:
    _هیچی کم مونده بود بگیری منو بزنی
    خندیدم.
    _من غلط بکنم از این غلطها بکنم.
    فقط نگاهش کردم. ناراحت شده بودم. ولی ترجیح دادم که حرفی نزنم.
    _سونا جان چرا قبول نمی کنی که کارت بد بوده. چیزهای مردونه می دونی چیه؟ اگر تو اتاق من بود خودت معذب می شدی.
    دوباره نگاهش کردم. لبخند ملایمی زد. کف دستم را به لب برد و بـ ـوسید.
    _باز هم معذرت من یکم عادت کردم به امر و نهی. یاد می گیرم که پسر خوبی باشم از این به بعد. اوکی؟
    فقط سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و برخاستم.
    _می رم بالا یکم استراحت کنم.
    به طبقه بالا رفتم. روی تخـ ـت خودش دراز کشیدم. بالشش بوی رقیق و اندکی از عطر او را می داد. بالش را بغـ ـل کردم. از عطر مانده اش بیشتر لذت می بردم. این عطر مانده و رقیق شده، خوشبوتر و آرامش بخش تر بود.
    خوابم برد. با تکان دستی که بازویم را می کشید از خواب پریدم. خیس عرق بودم. سریع بلند شدم که باعث شد مقابل چشمانم سیاه شود. به بازویش چنگ زدم. با نگرانی به رویم خم شد و موهایم را از روی پیشانی ام کنار زد.
    _خوبی؟
    _آره. چی شده؟
    مچ دستم را به نرمی نـ ـوازش کرد.
    _گمونم خواب می دیدی. ناله می کردی. یه کم نااروم بودی
    به لحظات خواب پرت شدم. راست می گفت. خواب دیده بودم. خواب سهند را. با هم به کافی شاپی که همیشه می رفتیم رفته بودیم و او در حالیکه قهوه می خورد، آهسته آهسته چیزهایی را برای من تعریف می کرد. آنقدر آهسته که من نمی شنیدم. تنها زمزمه ایی آهسته و حرکت لبـ ـهایش بود که من می دیدم و می شنیدم. خواهش کردم که بلند تر بگوید. اما او باز هم همان زمزمه را ادامه داد. سرم را نزدیک دهانش برده بودم تا بهتر بشنوم.
    مالیخولیایی و بیمارگونه درباره مرگش حرف می زد. اینکه مواد زده است و بعد از بالا خودش را به پایین انداخته است.
    حتی با به یاد آوردن آن خواب عجیب هم تنم لرزید.
    _سونا خوبی؟
    گنگ و گیج نگاهش کردم.
    _چی؟
    نگران بازویم را گرفت.
    _سونا جان عزیزم خوبی؟
    نگرانی درون چشمانش خوشایند بود. شهریار از این دست نگرانی ها نداشت. این نگرانی های تا حدودی پدرانه. نگرانی هایی که فقط در وجود سارای و آیدین دیده بودم. حتی آراز و سهند هم نگرانی هایشان درباره من رنگی متفاوت از آیدین و سارای داشت. و حالا به نظر می رسید که نگرانی او شبیه به آیدین است. شاید او هم در این چند سال آن قدر نگران خواهر کوچک تر و حتی خواهر بزرگ ترش و طوفان بوده است که این حالت در وجودش نهادینه شده بود. چیزی که ناخوداگاه درباره من هم به کار می برد. و حالا برای من به شدت دلنشین بود.
    _خوبم. بچه ها اومدن؟ ساعت چنده؟
    آهی کشید.
    _نه بچه ها نیومدن. زنگ زدن گفتن دیر وقت می رسن. ساعت نه و نیمه. پاشو شام بخوریم.
    دستم را گرفت. برخاستم. دوباره سرم گیج رفت.
    _بشین یکم. می خوای برات آب قند بیارم.
    بی حوصله خندیدم.
    _خوبم انقلاب. من فقط یه بار یه نیمچه غش کردم، اون هم تو خاک کردن برادرم بود.
    صدایم در قسمت خاک کردن برادرم لرزان شد و افت کرد و آهسته شد.
    _خواب اون رو می دیدی؟
    نگاهش کردم. نگاهش نگران بود.
    _آره! همیشه همینه. وقتی که خوابش رو می بینم به هم می ریزم.
    اخم اش دلپذیر بود. نگران و حمایت کننده. دستم را گرفت و برای اولین بار مرا در آغـ ـوش کشید. آغـ ـوشش امن و آرامش بخش بود.
    دستانم را که در کنار بدنم آویزان بود. بالا آوردم و دور کمـ ـرش حـ ـلقه کردم. به این نزدیکی احتیاج داشتم. احتیاج داشتم تا آرامم کند. کاری که همیشه سارای می کرد. آرامشی که فکر می کرد فقط با خواهرم به دست خواهم آورد. ولی حالا با او و در آغـ ـوش او هم همان حس آرامش بخشی را داشتم که در کنار سارای داشتم. همان حسی که می گفت همه چیز درست و به جاست.
    به گریه افتادم. آهسته به روی موهایم بـ ـوسه زد. مرا آرام می کرد ولی به نظر می رسید که خودش به شدت نا آرام است. عضلات بازو و سیـ ـنه اش کاملا منقبض شده بود. سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. چشمانش غصه داشت. غصه و بیچارگی. حالتی که قابل وصف نبود.
    _من خوبم.
    اشکم را پاک کردم. او حساس بود. حالا به نظر می رسید این من هستم که باید او را آرام کنم. دستم را سر شانه اش گذاشتم.
    _انقلاب.
    لبخند کجی که زد کاملا از روی اجبار و بی حوصله بود.
    _جانم کوچولو.
    _من خوبم.
    بر پیشانی ام بـ ـوسه زد.
    _خدا رو شکر.
    دوباره چند لحظه دیگر نگاهم کرد. مثل اینکه می خواست مطمئن شود که حالم خوب است. با هم به پایین برای شام رفتیم. ولی به نظر می رسید که حال هر دو نفرمان مساعد نیست. او در فکر بود و من غمگین و ناراحت بودم. بعد از شام من شب بخیر گفتم و برای خواب به اتاقی که بار قبل با آراز هم اتاق بودم رفتم. و نفهمیدم که او کی خوابید و یا بقیه کی به خانه برگشتند.
    فقط صبح که بلند شدم آراز را کنار خودم دیدم. به روی کمـ ـر خـ ـوابیده بود و دهانش باز مانده بود و مثل پسر بچه ها شده بود. لحاف را کنار زده بود و رکابی اش در تنش کج و کوله شده بود. و شکم اش بیرون افتاده بود. لحاف را رویش کشیدم و بیرون رفتم تا سارای را ببینم. دلم برایش یک ذره شده بود. بیدار بود و به المیرا صبحانه می داد. در آغـ ـوشم گرفت و چنان مرا به خودش فشرد که خنده ام گرفت. اوج دلتنگی اش بود. می دانستم. از انقلاب پرسید و اینکه در آن چند روزی که درهتل با هم بودیم چه شده است. از اخلاقش پرسید. از اینکه به او علاقه مند شده ام یا نه؟ فرد مناسبی هست یا نه؟ نگرانی های سارای تمامی نداشت. مطمئن اش کردم که مرد خوبی است و به شناختی نسبی از او دست پیدا کرده ام و یک نیمچه عشق و علاقه ایی هم ایجاد شده است.
    صورتش می درخشید. اینکه من خوشبخت باشم و نگرانی در زندگیم نداشته باشم بزرگترین دغدغه سارای در زندگی اش بود. گاهی فکر می کردم نگرانی و علاقه اش خواهرانه نیست. مادرانه است. محبت و نگرانی را به من داشت که دقیقا به المیرا داشت. سارای یک مادر کامل بود. همیشه احساسات مادرانه اش قوی بود. درباره همه ما حساس بود. عاشقانه به آراز می رسید و برای سهند مادری کرده بود.
    رفیق آیدین بود و تمام مدت با هم همدل بودند. من و سهند با هم درگیری زیاد داشتیم ولی به خاطر نداشتم که آیدین و سارای حتی حرفی مخالف هم زده باشند. درست مثل دوقلوهای همسان بودند. نمی دانم شاید انها هم در بچگی با هم بحث و جنگ و دعوا داشته بودند. ولی از زمانی که من به عقل آمدم هیچ زمانی آنها را مقابل هم ندیده بودم. همیشه در کنار هم بودند. چیزی که حالا من با از دست دادن قلم، حسرت آن را می کشیدم.
    حسرت لحظاتی که در اولین روز برفی و بارانی بدون چتر در کنار هم قدم بزنیم. حسرت زمانهایی که با هم غذا درست می کردیم و چیزی نمی ماند که آشپزخانه را منفجر کنیم و بعد هم از آش شله قلم کاری که با هم درست کرده بودیم کلی تعریف هم می کردیم. این لحظات نابی که من با سهند داشتم دیگر تکرار ناشدنی بود. لحظاتی که با هیچ کدام از آنها نداشتم. اینکه با هم به حد مرگ دعوا و کتک کاری می کردیم و بعد با یک تب کردن طرف مقابل عاشقانه قربان صدقه هم می رفتیم. اینها لحظاتی بود که من فقط با سهند داشتم.
    از خانواده ی رضا پرسیدم. با افتخار اعلام کرد که برای خواهر کوچک رضا که دو سالی از من بزرگ تر بود خواستگار آمده است ولی انگشت کوچک انقلاب هم نمی شود. گفت که در تمام تعطیلات از من و انقلاب برای آنها تعریف کرده و آنها را دق داده است.
    بدجنسـ ـی که در نگاهش بود کاملا متناقص با چشمان مهربانش بود. می دانستم که این کارها هم سطحی است. سارای آدمی نبود که بخواهد و بتواند صدمه و لطمه روحی و جسمی جدی به کسی بزند. به قول خودش که همیشه می گفت من سگی هستم که زیاد پارس می کند ولی گاز نمی گیرد. سارای فقط گاهی خودی نشان می داد. ولی روحیه لطیفی که داشت باعث می شد که حتی نتواند در برابر دشمنش هم جبهه گیری کند.
    از هتل پرسید. برایش تعریف کردم که اوضاع عالی است و ما در آن سال بیشتر از هر زمان دیگری در آن سالها مسافر داشتیم. باز هم افتخاری دیگر برای من در چشمانش درخشید. گاهی فکر می کردم که سارای خوب تر از آن است که فرزند مامان و بابا باشد. یا به عبارت واضح بابا و مامان لیاقت اینکه فرزند خوبی مثل سارای داشته باشند را نداشتند.
    فکر نمی کردم که تعطیلات آن قدر به من خوش بگذرد. ولی گذشت. عالی بود. هوا خیلی سرد نبود و فقط گاهی شبها و بعد از یک باران آن قدر سرد می شد که مجبور می شدیم بخاری و یا شومینه را روشن کنیم.
    روزها و بیشتر ساعات را با انقلاب می گذراندم. به نظر می رسید که بقیه هم ما را به حال خود گذاشته بودند. می خواستند تا بیشتر با هم آشنا شویم. ساعت های طولانی در خیابانی که به جاده ی ناهارخوران منتهی می شد، قدم می زدیم و گردش می کردیم. حرف می زدیم و بیشتر و بیشتر با هم آشنا می شدیم. به طوریکه تا پایان تعطیلات من می دانستم که او از چه غذایی بیشتر از همه خوشش می آید و از چه غذایی متنفر است. چه رنگی را می پسندد. حتی می دانستم که اولین دندان او در هفت سالگی افتاده است. با خنده می گفت که خودش با نخ، دندانش را کشیده است. می گفت که نخ را به دور دندان و بعد به دستگیره در بسته و از مـ ـستانه خواسته تا در را ببندد. و به این ترتیب دندان شیری اش را کشیده بود.
    از کودکی اش می گفت. اینکه بچه شیطانی بوده است و روزی نبوده است که در کوچه یک سر نشکند. می گفت که آن زمان بچه ها مثل بچه های الان نبودند که سوسول باشند و فقط در خانه بشینند و بازی کامپیوتری کنند. می گفت که آن زمان بچه ها در کوچه و در کنار همبازی هایشان بازی می کردند. بازی هایی که گاها خشن هم می بود. وقتی که از این خاطراتش تعریف می کرد صورتش حالت عجیبی پیدا می کرد. شادی همراه با ناراحتی.
    چشمانش به نقطه ایی خیره می شد و با صدایی آهسته تر تعریف می کرد. اینکه مادرش هربار با دیدن شلوارهای او که سرزانوانش ساییده و پاره شده بود، او یک دعوای مفصل می کرده است. ولی هیچ زمانی دست به روی او بلند نکرده بوده. فقط دعوایی لفظی. از شیطنت هایش با مـ ـستانه تعریف می کرد. اینکه او را درون گل کوچکی که با آجر درست کرده بوده می گذاشته و او را گل باران می کرده است.
    وقتی که از خاطرات کودکی اش دور می شد به تدریج حالت و فرم حرف زدن و تعریف کردنش هم عوض می شد. گاهی سکوت می کرد و گاهی عملا ذهن و روحش به آن زمان برمی گشت و فقط حضوری فیزیکی پیدا می کرد. بریده بریده صحبت می کرد. کوتاه و خفه. پر از استرس می شد. سیـ ـگار روشن می کرد و گاهی هم معده اش را می گرفت. می دانستم و فهمیده بودم که تمام ناراحتی های او مربوط به زمان بعد از مرگ والدین اش است. و بیشترینشان متعلق به زمانی بوده است که در فرانسه بوده است.
    زمانی که صحبت از فرانسه می شد او به هرنحوی که شده از زیر بار حرف زدن شانه خالی می کرد. آن قدر بهم می ریخت که من دلم می سوخت و خودم بحث را عوض می کردم.
    از خاطرات کودکی من صحبت می کردیم از زمانهایی که سهند بود و ما با هم عالمی داشتیم. عالمی پر از دعوا و قهر و آشتی های لذت بخش خواهر و برادرانه. گاهی برای من هم تعریف کردن درباره آن دوران مشکل می شد. آن موقع او بود که مرا آرام می کرد و بحث را عوض می کرد تا من رنج بیشتر متحمل نشوم.
    زمانهایی که حسرت مادر داشتم. زمانهایی که حسرت داشتم که بابا زمان بیشتر برای ما صرف کند. دوست داشتم که بابا پدرانه های بیشتری برای ما داشته باشد. از مادرم می گفتم اینکه هیچ علاقه ایی به او ندارم. علاقه ایی که به او داشتم در حد یک فامیل، با نسبت دور بود. سارای به مراتب مادری بیشتر برای من کرده بود. حتی از سیما گفتم از اینکه او هم مادری بیشتری در حق ما کرده بود. از تارا و آلما گفتم. از علاقه و وابستگی تارا که حتی با وجود دوری از ما، به همه ی ما داشت.
    از مامان خیلی دلگیر بودم و دوست داشتم که دلگیری ام را خالی کنم. با او دردودل می کردم. می گفتم که بابا بهتر وظیفه اش را در قبال ما انجام داده بود. اگر می خواستیم منصفانه قضاوت کنیم بابا ما را رها نکرده بود. کنار ما مانده بود و وظیفه اش را هر چند ناقص، ولی به انجام رسانده بود. ولی مامان خیلی راحت گذاشته و رفته بود.
    گاهی هم صحبت هایمان به آینده کشیده می شد. متوجه می شدم که زیاد علاقه نداشت که راجع به آینده صبحت کند. ناراحت نمی شدم چون که فهمیده بودم که این اخلاق اوست. اینکه هر زمان چه در کار و چه در موارد دیگر صحبتی به میان می آمد، می گفت که چو فردا بیاید فکر فردا کنیم.
    به نظر می رسید که به بچه علاقه داشت ولی در ضمن می گفت که برای من زود است. دوست داشت که زمان بیشتر را برای خودمان باشیم. از ادامه تحصیل من صحبت به میان آورد. مخالفتی نداشت. می گفت که دوست دارد که من از همه لحاظ ترقی کنم و روی پاهای خودم بیاستم.
    از زنانی که وابسته مردان زندگیشان می شدند خوشش نمی آمد. به گفته خودش یکی از علت هایی که مرا پسندیده بود همین مـ ـستقل بودن و عدم وابستگی من به مردان زندگیم ام بود. عقیده داشت که زن باید مـ ـستقل باشد و آن قدر بیچاره و وابسته به مردش نباشد. وقتی که علت را پرسیدم متوجه شدم که علت این طرز تفکر، مادرش بوده است. مادرش که آن قدر وابسته به پدرش بود که بعد از او نتوانست به هیچ وجه زیر بار زندگی جدید و بدون مردش برود.
    من عقیده داشتم که این عشق مادرش را می رسانده است ولی او عقیده داشت که این ضعف مادرش بوده است و اگر مادرش کمی محکم تر بود این طور از پا در نمی آمد.
    دوست داشت که من مـ ـستقل باشم. چه از لحاظ عاطفی و چه از لحاظ مادی و تحصیلات.
    درباره ی هر چیزی که صحبت می کردیم به شناخت بیشتری می رسیدیم. آن نامزدی واقعا واجب بود. مخصوصا برای من که شناخت اندکی از او داشتم. او دیگر صحبتی درباره عقد نکرد ولی کاملا مشخص بود که بسیار به این مسئله راغب است. ولی من هم چنان دوست داشتم که نامزد بمانیم. چه ایرادی داشت که بیشتر به هم نزدیک می شدیم. وقتی که عقد می کردیم خواه نا خواه او دیگر از من دوری نمی کرد. آن زمان مسائل دیگر و کشش های جسمانی جای شناخت را می گرفت. چیزی که به نظرم اشتباه محض بود.
    برایم جالب بود که او هم برایم مهم شده بود. ناراحتی اش مرا عذاب می داد و دوست داشتم که آرامش داشته باشد. به او وابسته شده بودم. چهارده پانزده روز به طور مدام در کنار هم بودن مرا به او وابسته کرده بود. او که بر خلاف شهریار هیچ رفتار سبکسرانه ای نداشت. جدی و با شخصیت بود. ابراز علاقه های کوتاه و مقطعی اش دلنشین بود و با وجود جدیتی که داشت قلب مرا تکان می داد.
    دوست داشتم که ساعات بیشتری را در کنار او بگذرانم. به نظر می رسید که خواهر و برادرانم هم مشکلی با این مسئله نداشتند. مخصوصا سارای که با نزدیکی ما روحش شاد می شد. شادی من برای او کافی بود. اینکه من با انقلاب شاد بودم برای سارای بهترین چیز بود.
    تا پایان تعطیلات انقلاب باهر دیگر مرد ناشناخته ایی برای من نبود. مردی که خشک و جدی بود. دیگر می دانستم که اگر پای عاشقانه به میان بیاید. او می تواند بهترین عاشقانه ها را داشته باشد. اظهار علاقه ایی جالب و منحصر به فرد. دیگر می دانستم که زیراین لایه خشک و همیشه مدیر انقلاب باهر، یک پسر جوان شوخ و شیطان نهفته است. پسر بچه ی شیطانی که گاهی در خلوت هایمان خودش را نشان می داد و بسیار مرا متعجب و عاشق تر می کرد. به شدت از این پسر بچه شوخ وشر خوشم می آمد. شیفته زمان هایی بودم که آن روی انقلاب خودش را نشان می داد.
    شیطنت می کرد و کس دیگری می شد. انقلابی به شدت جذاب و دلپذیر. یک لایه درونی و نهفته که به نظر می رسید فقط مخصوص من است.
    دیگر می دانستم که انقلاب باهر مردی است که می شد در زندگی به او تکیه کرد. و انتظار لحظات شادی را در کنارش داشت. می دانستم که زمانی که غصه دار است آن پسر بچه ی شیطان به گوشه ایی در وجودش می خزد و کز می کند و غمگین می شود. می دانستم که باید در چنین مواقعی ابتدا او را به حال خودش رها کنم و بعد از لحظاتی به سراغش بروم و باملایمت با او صحبت کنم. می دانستم زمانی که غصه دارد، بوی صورت من آرامش می کند. می دانستم شیفته این است که دستش را بگیرم و با انگشتانش بازی کنم.
    فهمیده بودم که انقلاب باهر مردی است که علی رغم شخصیت قرص و محکمی که به همه نشان داده بود در نهان مردی به شدت آسیب پذیر و خسته بود. آن قدر حساس که می توانستم از این لحاظ او را با آراز برابر بدانم. به نظر می رسید که گاهی این حساسیت بیش از اندازه باعث می شد که در درون دست به خود آزاری بزند. خود خوری های طولانی که به آن مبتلا می شد. قدم زدنها طولانی و در سکوتش همه نشان از یک درگیری درونی داشت. درگیری که انقلاب با انقلاب داشت.
    در این مواقع به نظر می رسید که فقط زمان او را آرم می کند. زمان و گاهی هم به گفته خودش حضور من. حضور فیزیکی و بدون هیچ حرف و صحبتی. اینکه فقط در کنارش قدم بزنم و دستش را بگیرم و راه برویم و اجازه بدهم که او در درون تخلیه داشته باشد.
    با پایان تعطیلات آنها به تهران برگشتند و من به هتل. می خواستم تا چند روزی را به کارها و حساب و کتابهای هتل رسیدگی کنم و بعد به تهران بروم.
    مراسم خداحافظی مان در کنار بقیه بود. تنها با من دست داد. به نظر عصبی و غمگین می آمد. چیزی نگفت و فقط گفت که زود برگردم. اینکه ناراحت بود برای من دلگرم کننده بود. نشان از این می داد که دلتنگ من خواهد شد و همین او را نگران و ناراحت کرده است.
    با آراز به هتل برگشتیم. تا هم در کار حساب و کتاب هتل به من کمک کند و هم اینکه من تنها نباشم. می دانست که نمی توانم به تنهایی به کار حساب و کتاب هتل برسم و در نهایت او را با تلفن کردن های مدام کلافه خواهم کرد. به همین خاطر گفت که همراهم بیاد و خودش کار را انجام دهد بهتر از این است که از راه دور مرا راهنمایی کند و در نهایت هم کاری از پیش نرود.
    فصل هفدهم



    مقابل دفترش ایستادم و دوبله پارک کردم. زنگ زدم و گفتم که پایین منتظرش هستم. گفت که به دفتر بروم چون کارش کمی طول خواهد کشید. گفتم که دوبله پارک کردم چون جای پارک نیست. گفت که به پارکینگ شرکت بروم و بگویم که همسر او هستم خودش تماس می گیرد و نگهبان خودش ماشین را پارک می کند .
    به دفترش رفتم. منشی اش آن منشی قبلی که برای بار اول به دفتر رفتم، نبود. یک دختر ساده تر و سن بالا تر بود و متاهل بود. خودم را معرفی کردم. با خوشرویی گفت که آقای باهر منتظرم هستند و می توانم به دفتر بروم.
    در زدم و وارد شدم. طوفان و یک مرد جوان دیگر هم سن وسال طوفان هم در اتاق بودند. مرد قد بلندی داشت و بسیار تنومند بود. درست مثل کسانی که برای پودرهای چاقی و لاغری و فیت نس در ماهواره تبلیغ می کنند. چهره ایی خشن داشت. شبیه به بادیگاردهای درون فیلم ها بود. بادیگاردهای کاخ سفید. به احترامم برخاست و موشکافانه به من نگاه کرد. با طوفان خوش و بش کردم. طوفان او را معرفی کرد.
    ایمان فلاح. دوست و شریک تجاری آنها در ساخت آپارتمان. سلام و اظهار خوشبختی کرد و نامزدی مان را هم تبریک گفت. طرز نگاهش را دوست نداشتم. نمی دانم به نظرم کمی گستاخانه و با پرویی همراه بود. سرد جوابش را دادم. به طوریکه جا خورد و با حیرت نگاهم کرد.
    پوستش برنزه خوش رنگ بود. چشم و ابروی کشیده سیاه و بینی کلاسیک کشیده. روی هم رفته خوش تیپ و دختر کش بود. از آن تیپ هایی که من اصلا نمی پسندیدم. نمی دانم انقلاب چه سنخیتی در او دیده بود که با او شریک شده بود.
    گفتم که اگر مزاحمشان هستم می روم و چرخی در خیابان می زنم تا کار آنها تمام شود. قرار بود که با انقلاب برای خرید عقد برویم. اما انقلاب گفت که اگر چند دقیقه بنشیم کار آنها هم تمام خواهد شد.
    به نظر می رسید که این انقلاب است که با او کار دارد. مرد بر خلاف ظاهر غلط اندازی که داشت بسیار با اطلاع و با صدای جذابی صحبت می کرد. صدایش بسیار پخته و بم بود. مثل صدای دوبلورها.
    صحبت هایشان درباره ساخت آپارتمان بود. در همین گیر و دار بود که ضربه ایی به در خورد و آیدین به ما پیوست. اصلا توقع نداشتم که او را انجا ببینم. ظاهرا او هم از دیدن من به اندازه من تعجب کرده بود. به نظر گرفته می آمد. ولی نتوانستم بپرسم که چه شده است. اما هر چه بود آیدین همیشه نبود. انقلاب او را به ایمان فلاح معرفی کرد و بعد گفت که باید با من برود. خداحافظی کردیم و از در دفتر بیرون زدیم.
    _آیدین این جا چی کار می کرد؟
    به جای جواب سوالم گفت:
    _تو این پروژه ما با ایمان شریک شدیم. پروژه خیلی سنگینه مجبور شدیم.
    _کی هست حالا این ایمان فلاح؟
    سوار ماشین خودش شد. گفت که بعد مرا دوباره به شرکت می رساند تا ماشین ام را بردارم.
    _یه بچه مایه دار. مرفه بی درد.
    خندید.
    _ولی پسر خوبیه
    چانه ام را بالا دادم.
    _ظاهرش غلط اندازه.
    خنده اش بیشتر شد.
    _آره یکم جیگره. ولی تو معامله رو راسته. همین واسه من مهمه . به زندگی خصوصیش کاری ندارم
    _با طوفان دوسته؟
    از سربالایی پارکینگ بالا آمد و با مهارت در خیابان اصلی پیچید.
    _ای بگی نگی. بیشتر می شه گفت که به هم می خورن. تاق و جفت همن. خوش گذرونی هاشون با همه.
    چینی به بینی ام دادم.
    _با تو چی؟ با تو هم خوش گذرونی کرده؟
    با خنده نگاهم کرد. دستش را دراز کرد و گونه ام را آهسته نیشگان گرفت.
    _عاشق این شک و تردیدات هستم کوچول موچولو. آخه من که الان چهار ماهه در رکاب شما هستم سرکار خانم. چیزی از من دیدی؟
    در آن چهار ماه به جز اوقات فوق العاده ایی که با هم داشتیم، چیزی دیگری در میان نبود. گاهی من به خانه آنها می رفتم. ولی او هرگز پایش را از گلیمش فراتر نمی گذاشت. عاشقانه های اندکی که داشتیم همه کنترل شده بود. همان طور که خودش گفته بود او چهار چوبی داشت که سرسختانه به آن پای بند بود.
    _قبلا رو میگم.
    آرام خندید.
    _قبلا مال قبلا خوشگله. حال رو دریاب.
    پشت چراغ خطر ایستاد.
    _ولی اگر خیالت رو راحت می کنه باید بگم نه. من هیچ وقت با ایمان فلاح به غیر از مسائل کاری برخورد دیگه ایی نداشتم.
    چشمکی زد.
    _خیالت راحت شد؟
    با خنده سرم را تکان دادم.
    ضبط را روشن کرد. موزیک آرام و زیبای فرانسوی مونامور بخش شد. من عاشق این موزیک بودم. چه بی کلام اش و چه با کلام اش.
    چند لحظه به ضبط زل زد. بعد آن چنان با دستانی لرزان روی دکمه آف دستگاه کوبید که ضبط جریقی کرد و صدای بدی داد. آن چنان که حتی اگر می شکست و از قابش پایین هم می افتاد، اصلا تعجب آور نبود.
    با حیرت نگاهش کرد. رنگش آن چنان پریده بود که مرا ترساند. لب زیرینش به طور نامحسوسی می لرزید. به نفس نفس افتاده بود. بوق و صدای ناسزای ماشین های پشت سری من را خودم آورد. چراغ سبز شده بود و او هم چنان لرزان به فرمان زل زده بود.
    _انقلاب
    ماشینی از کنارمان رد شد و فحشی آبدار نثارمان کرد. همراه با یک " هوی یارو مگه مـ ـستی؟"
    _انقلاب چراغ سبز شده
    به خودش آمد و حرکت کرد. اما بعد از چهار راه کنار خیابان نگه داشت. از پنجره به بیرون نگاه کرد. دستم را روی زانویش گذاشتم.
    _انقلاب؟
    نگاهم کرد. نگاهش سرد و تهی بود. تهی از هر حسی. گاهی مرا می ترساند. ولی آن قدر به او علاقه پیدا کرده بودم که حتی این نگرانی ها و ترسها هم نتواند مرا از او زده کند. این نگرانی ها را می گذاشتم به حساب حساسیت بیش از اندازه او. من یک نمونه از آن را کنار خودم داشتم. آراز هم حساس بود و گاهی در خودش فرو می رفت. دوست نداشتم که برای او خطری پیش بیاید. می خواستم کنارش باشم. دوست نداشتم که یک آراز دیگر داشته باشم. این حساسیت های بیش از اندازه گاهی دردناک بود.
    _خوبی؟
    چشمانش گرم شد. مثل اینکه زندگی کم کم به درون آن جریان پیدا کرد.
    _چی شدی؟
    چشمانش را به روی هم فشرد. نفسش را با صدا بیرون داد.
    _خوبم. یه برگشت به عقب داشتم.
    _با این آهنگ؟
    عضلات فکش منقبض شد. آن قدر شدید که احساس کردم هر لحظه دندان هایش بیرون خواهد ریخت. دوباره زانویش را فشردم.
    _آروم باش.
    درمانده نگاهم کرد.
    _میای بریم خونه؟
    با تعجب گفتم:
    _قرار بود بریم خرید....
    _خواهش می کنم سونا
    التماس درون صدایش مرا نرم کرد. سرم را تکان دادم.
    _باشه.
    ماشین را روشن کرد و سرو ته کرد.
    _مرسی. تلافی می کنم.
    در خانه کسی نبود. گفت که نسیم دانشگاه است. قهوه درست کردم. روی مبل نشست و بدون آنکه حرفی بزند و یا کاری کند تنها به یک نقطه خیره شده بود.
    _انقلاب
    نگاهم کرد. نگاهش آرام شده بود. دیگر آن التهاب و بی قراری را نداشت.
    _جانم؟
    _چی شده؟ به من بگو
    کمی اخم داشت.
    _خوبم کوچولو
    چانه ام را روی شانه اش گذاشتم وصورتم را بالا و سمت صورتش گرفتم.
    _نه خوب نیستی. به من بگو
    چند لحظه نگاهم کرد و بعد بدون هیچ حرفی، برای اولین بار مرا بـ ـوسید. آن قدر شوکه شده بودم که سرم را کنار کشیدم ولی دستش را پشت سرم قرار داد و نگذاشت.
    حس می کردم که هر لحظه برافروخته تر می شوم.
    _حالا بهتر شدم.
    سرم را پاین انداختم. صدای خنده ی آرامش بلند شد. به قهوه اش اشاره کرد.
    _برای خودت چایی بریز. تو که قهوه دوست نداری
    از جا برخاستم و به آشپزخانه رفتم. در آن چند ماه او هرگز حرکتی به غیر از بـ ـوسه های کوتاه به روی گونه، کار دیگری نکرده بود و حالا این ضربتی عمل کردن او مرا شوکه کرده بود. به کانتر تکیه دادم و سعی کردم تا بر خودم مسلط شوم. بالاخره که چی؟ بیست روز آینده من همسرش خواهم شد و باید به این مسائل عادت می کردم.
    به سراغم نیامد. مرا به حال خودم رها کرده بود تا آرام شوم. چند لحظه ایی طول کشید تا توانستم بر آن موج عظیم احساسات فایق آیم.
    چای ریختم و به هال برگشتم. سیـ ـگار می کشید و به شدت در فکر بود. با نشستن من کنارش به خودش آمد و لبخند زد. خم شد و سیـ ـگارش را خاموش کرد. معده اش را گرفت.
    _درد داری؟
    سرش را تکان داد. مدتی بود که فواصل دردها کمتر و دردها بیشتر شده بود. به طوریکه مرا نگران کرده بود. ولی هرچه اصرار می کردم تا برای یک معاینه کامل و اندسکوپی به دکتر برود، او سرسختانه مقاومت می کرد.
    سرش را به عقب تکیه داد. تلفنش زنگ خورد. گوشی را برداشت. طوفان بود. چیزهایی راجع به کارهای خودشان به او گفت و در جواب سوال او که پرسیده بود کجا هستیم، فقط گفت که در خانه خودش.
    گوشی را قطع کرد.
    _چیزی در رابطه با اون آهنگه که تو رو اذیت می کنه؟
    اخم کرد.
    _حالا نه سونا. خواهش میکنم.
    _من فقط می خوام کمکت کنم. چرا به من نمی گی؟ به من اعتماد نداری؟ من نامزدت هستم. بیست روز دیگه زنت می شم. بالاخره که چی؟ من نباید بدونم چی تو گذشته ات هست که تو رو این جوری به هم می ریزه؟ انقلاب زندگی ما به هم گره خورده این طوری من هم عذاب می کشم.
    با انگشت شصت اش پشت دستم را نـ ـوازش کرد.
    _می دونم کوچولو. من همه حرف هات رو قبول دارم. ولی حالا نه. اصالا رو مود نیستم.
    _بالاخره کی چی؟
    _نترس من اونقدرها هم روانی نیستم.
    _من گفتم روانی؟ تو حساسی. درکت می کنم. آراز هم حساسه. ولی اون هم از ناراحتی هاش برای هیچ کس نگفت. بعد چی شد؟ هیچی. رو آورد به مواد. نمی خوام تو این جوری بشی. من دیگه طاقت ندارم.
    نگاهش رنگ عوض کرد. پر از محبت شد. دست در گردنم انداخت و مرا به سیـ ـنه اش فشرد.
    _نگران نباش. یه روزی که بهتر باشم حتما برات حسابی دردو دل می کنم. ولی حالا نه.
    نگاهش کردم. چشمانش التماس آمیز بود. می دانستم که اگر مقاومت کنم تنها او را بیشتر و بیشتر به هم ریخته ام. و این چیزی بود که من اصلا دوست نداشتم که اتفاق بیفتد. سرم را تکان دادم.
    تا شب او به حال خودش بود و حتی با من حرف هم نزد و شب هم قبل از آمدن نسیم از دانشگاه مرا به خانه رساند. خریدمان نیمه کاره مانده بود. ماشینم در پارکینگ دفتر او مانده بود و او از لحاظ روحی آن چنان به هم ریخته بود که به مرا به شدت ترسانده بود. ولی فردای آن روز سرحال تر از همیشه به سراغم آمد تا با هم به خرید برویم. اشاره ایی به اتفاق روز قبل نکرد. نه حرفی و نه حرکتی. همان انقلاب همیشه شده بود. انقلابی جدی با کمی روحیه شاد و شیطان.
    دستم را گرفته بود و عاشقانه و آرام آرام درباره کارهای خودش و آیدین صحبت می کرد. اینکه توانسته مبلغی را وام بگیرند. اما مبلغی که گرفته بودند کم تر از آنچه که باید، بود.
    گفت که می خواهد با ایمان فلاح صحبت کند تا او به بابا قرض بدهد. پرسیدم که به چه عنوانی؟ گفت که به صورت نزول. با حیرت گفتم:
    _آیدین نزول نمی گیره.
    اخلاق برادر خودم را می دانستم. او حاضر بود که از این سود و ازاین کار صرف نظر کند ولی نزول نکنند. عقیده داشت که پول نزول کثیف ترین پول دنیاست. و هم گرفتن و هم دادن آن کراهت دارد. آیدین آدم خشک مقدسی نبود ولی در این مورد عقیده اش تزلزل ناپذیر بود. حالا تعجب کرده بودم که چطور انقلاب توانسته او را به انجام این کار راضی کند.
    _می دونم. آیدین نمی خواد بگیره. بابات می گیره. همه چک و سفته ها رو هم بابات می ده
    لـ ـبم را گزیدم و نفسم را حبس کردم. بابا باز خرابکاری کرده بود. مدتها قبل زمانی که من بچه کوچکی بودم، بابا از این کارها می کرد. ولی حالا مدتها بود که دیگر این کار را کنار گذاشته بود. ولی به نظر می رسید که حالا دوباره شروع کرده بود.
    _آیدین چی می گه؟
    نگاهم کرد.
    _صددرصد مخالفه.(مکثی کرد و نگاهم کرد و با وسواس خاصی گفت) سونا؟
    _بله
    کمی این پا و ان پا کرد.
    _هیچی ولش کن
    سرخ شدم. می دانستم که راجع به شیرین کاری جدید باباست.



    _نه بگو. می دونم راجع به باباست
    _اصلا نه به پسرها و نه به شما دخترها نمی خوره که بچه های این بابا باشید. بدت نیاد تو رو خدا. آیدین به محض اینکه شنید که بابات می خواد این کار رو بکنه کشید کنار. حالا هم خیلی از بابات دلخوره.
    _آیدین بیشتر با بابا بزرگمون در رابطه بود. یه جورهایی ازاون خط مشی گرفته. بعد هم که آیدین و سارای ما رو بزرگ کردن نه بابا. بابا بیشتر یک عنوان دکوری برای ما بود. گاهی می اومد ابراز محبتی می کرد ولی هیچ وقت این محبت ها پر رنگ و پدرانه نشد.
    _بابای مادرت؟
    _نه. پدر بزرگ پدریم. اون خدا بیامرز تومنی سه هزار با بابا فرق داشت.
    چانه اش را بالا داد. ادامه دادم.
    _بابا اصلا به پدرش نرفته. نمی دونم من که یادم نیست ولی آیدین و سارای همیشه می گن که بابا بزرگ اصلا از بابا راضی نبود و تا دم آخر هم نفرینش می کرد. نمی دونم اون ناله و نفرین ها است که گرفته یا شخصیت خود بابا ست که روز به روز بدتر می شه
    سکوت کرده بود و من چقدر ممنونش بودم.
    _پس ایمان فلاح برای همین دیروز تو دفتر بود؟
    سرش را تکان داد.
    _آیدین برای چی اومده بود؟
    _بابات فرستاده بودشون. کارها رو بابات کرده. الان آیدین فقط کارهای اجرایی رو انجام می ده.
    _یعنی آیدین دیگه شریک نیست؟
    سرش را به نشانه نفی تکان داد.
    _نه. ولی اگر خود بابات بخواد بهش یه درصدی می ده.
    بعید می دانستم که آیدین قبول کند.
    عصبی شده بودم. بابا چرا نزول کرده بود. او که یک تکه از باغ های زیتون اش فروخته بود. دیگر نزول برای چه بود. شاید هم به ما این طور گفته بود. چون بابا معمولا دلش نمی آمد که دست به املاکش بزند.
    _مگه کارتون خیلی پرخرج شده بود؟
    سرش را تکان داد.
    _آره بابات پول کم آورد و آیدین هم که اصلا نتونست اون چیزی رو که باید جور کنه.
    _تو این کار رو کردی؟ تو ایمان رو معرفی کردی؟
    _آره
    با ناراحتی گفتم:
    _نباید این کار رو می کردی.
    بازویم را نـ ـوازش کرد.
    _من اگر ایمان رو معرفی نمی کردم بابات یکی دیگه رو پیدا میکرد. یکی دیگه که شاید قابل اعتماد هم نبود. در ضمن اسکنت ایمان از همه جا قابل قبول تره. سونا بابات این کار رو می کرد، من فقط آدم قابل اعتماد تری رو بهش معرفی کردم. همین.
    نگاهش کردم. حق داشت. وقتی که بابا کاری را می خواست انجام دهد. دیگر هیچ کس و هیچ چیزی جلوداراش نبود.
    _آره می دونم.
    سعی کرد تا حواس مرا از این افتضاح بابا منحرف کند. پیراهن شیری و دکولته ایی که با یک کت کوتاه کامل شده بود و پشت ویترین بود را نشانم داد. ولی من آنقدر عصبی بودم که هیچ چیز نمی توانست آرامم کند. پیراهن را پوشیدم. نشانش دادم. ولی تحسین درون چشمانش دیگر برایم خوش آیند نبود. وقتی که به یاد کار بابا می افتادم خجالت زده می شدم. آخر پول به چه قیمتی؟ به قیمت اینکه آبروی مرا پیش شوهر آینده ام و خانواده اش ببرد؟ بابا فکر این را نمی کرد که انقلاب پیش خودش چه فکری خواهد کرد. اینکه بابا نزول گیر است و احیانا نزول خوار.
    دلم می خواست آب شوم به زمین فرو روم. تمام شور و هیجان ام را از دست داده بودم. مثل یک آدم اهنی خرید می کردم. نیم بیشتر حرفهای انقلاب را نمی شنیدم و او که مرا به این حال می دید، مرا به خودم رها کرد. تا آرام شوم.
    بعد از خرید مثل یک گلوله آتش به خانه آراز رفتم. زنگ زدم ولی در را باز نکرد. از درون خانه صدای موسیقی می آمد. احتمالا صدا را نمی شنید. با کلید زاپاس در را باز کردم. حدسم درست بود. با دو نفر از دوستانش مشغول بود. با دیدن من آن هم به آن حال، هم ترسید و هم تعجب کرد. توقع داشت که خواهرش را شاد و شنگول از خرید برگشته ببیند.
    ماجرا را برایش تعریف کردم. آن چنان عصبی شده بود که چیزی نمانده بود برود و یک کتک مفصل به بابا بزند. دوستانش که متوجه شده بودند مشکلی پیش آمده است بی سر و صدا خداحافظی کردند و رفتند. شب به منزل نرفتم.
    فقط تلفنی با بابا بحث شدیدی کردم. آن قدر که بر سر هم فریاد می کشیدیم. می لرزیدم و دلم می خواست خودم یا بابا را خفه کنم. بابا مرا احمق خواند. گفت که مثل مادرم عقل ندارم. چون اگر عقل داشتم هم خودم و هم آن شوهر بیشعورم که چغلی او را پیش من کرده است، باید می فهمیدیم که او این پول ها را مثل فراعنه مصر با خودش به گور نخواهد برد و در نهایت مال من و شوهرم هم خواهد شد و ما هم از این کار او سود خواهیم برد.
    فریاد کشیدم که من پول کثیف او را نمی خواهم. او هم فریاد کشید که اگر جرات دارم پایم را در خانه او بگذارم. یک ساعت تمام با هم بحث کردیم و بر سر هم فریاد کشیدم و در نهایت بابا مثل همیشه گفت که نظر ما قدر یک ارزن هم برایش مهم نیست و او کار خودش را خواهد کرد. کاری که می داند به صلاح همه ی ما احمق ها است. چون ما مو می بینیم و او پیچش مو.
    بحث را به خاطر آراز که به شدت عصبی شده بود و در اتاق قدم می زد و هر از چند دقیقه یک بار به سمت من خیز برمی داشت که گوشی را از من بگیرد، تمام کردم. دوست نداشتم او را بیشتر از این تحریک کنم. همین طور هم آراز یک انبار باروت شده بود.
    نگذاشتم که بابا حرف بزند و فقط گفتم که فردا برود و وسایل مرا بیاورد که تا زمان عقد در خانه ی او بمانم. دیگر حاضر نبودم که به آن خانه برگردم. آن خانه چیزی برای من نداشت که دل کندن از آن دشوار باشد. شاید فقط مقداری خاطره شیرین که با سهند داشتم. همین. هر چه بود دلتنگی دوران کودکی بود. که آن هم برایم آسان بود دور بیاندازم و خودم را خلاص کنم.
    فردای آن روزعصر، آراز به خانه رفته بود و علاوه بر آنکه یک بحث و جدل حسابی با بابا کرده بود وسایل مرا برداشته و آورده بود.
    با آیدین تماس گرفتم. آیدین هم راضی نبود ولی می گفت که چاره ایی ندارد. بابا خودش خواسته است. گفت که خودم را ناراحت نکنم چون که سود بدی هم گیراو نمی آید. قرار بود که کارهای اجرایی آنها را انجام دهد. کارگرها و جواز و هزارجور ریزه کاری دیگر. می گفت که این پیشنهاد انقلاب بوده است. سودی که از هر سه سر معامله یعنی بابا و انقلاب و ایمان فلاح می گرفت، چندان هم کم نبود. یک نوع پیمانکاری برای سه شریک.
    انقلاب حرفی به من نزده بود و فقط گفته بود که قرار است آیدین کارهای اجرایی را انجام دهد. ولی چیزی از اینکه این پیشنهاد او بوده است، نگفته بود. با این کارش مرا خیلی خوشحال کرد. از زمانی که فهمیده بودم آیدین نمی تواند در آن کار شریک شود غم عالم مرا گرفته بود. ولی حالا هم به نظر سود بدی نصیب برادرم نمی شد. که همین برای من کافی بود. باید از او یک تشکر حسابی می کردم.
    به خانه شان رفتم. نسیم خانه نبود. ولی صدای جر وبحث او و طوفان از بیرون هم به گوش می رسید. داد می زد به طوفان می گفت که در کارهای او دخالت نکند. می گفت که نمی خواهد آن یک الف بچه به او درس بدهد. هوار می کشید و می گفت که هر زمان که صلاح بداند به سونا، یعنی من، خواهد گفت. جمله آخرش را آن چنان با صدای بلند فریاد کشید که حس کردم هر لحظه هنجره اش پاره خواهد شد. پس موضوع به من هم مربوط بود. در زدم.
    آن چنان در را باز کرد که چیزی نمانده بود در از لولا کنده شود. صورتش برافروخته بود. با دیدن من علاوه بر تعجب کردن به نظر می رسید که عصبی تر هم شده است.
    _بد موقع مزاحم شدم.
    سرش را تکان داد. آه عمیقی کشید.
    _نه بیا تو
    داخل شدم. طوفان کنار آشپزخانه ایستاده بود. لباس بیرون به تن داشت که نشان از این می داد که از بیرون آمده است و در خانه نبوده.
    _دعواتون شده؟
    _آره.
    _صدای داد و فریادتون تا پایین می اومد.
    کمی چشمانش را تنگ کرد و مرا نگاه کرد. ولی حرفی نزد.
    طوفان به شدت عصبی بود. به طوریکه حتی با من هم سلام و احوال پرسی درستی نکرد.
    _انقلاب
    صدایش بلند بود و تحکم آمیز. انقلاب دستش را بالا برد و در هوا تکان تکان داد.
    _حالا نه طوفان. تمومش کن.
    می توانستم عمق خشم طوفان که با کشیدن دندانهایش به روی هم نشان داده می شد را ببینم.
    _چیزی شده؟
    هر دو نفرشان نگاهم کردند. انقلاب نگاهی به طوفان کرد و بعد گفت:
    _نه. دعوای برادرانه است. چطورشد تو اومدی این جا کاری داشتی؟
    _اومده بودم برای کاری که برای آیدین کردی تشکر کنم.
    لبخندش سرد و بی حوصله بود.
    _کار خاصی نکردم.
    طوفان از کنار من رد شد و به اتاق انقلاب رفت. آهسته پرسیدم.
    _چشه؟ چیزی شده انقلاب؟ دعواتون به نظر یکم زیاد میاد
    _نه چیزی نیست. مسئله کاریه
    نگفتم که چه چیزی را باید به من بگوید. می خواستم ببینم که خودش تا کجا می خواهد ادامه دهد. طوفان از اتاق خواب صدایش کرد.
    _انقلاب
    به من نگاه کرد.
    _سونا جان یه دقیقه
    به اتاق خواب رفت. حالا صدای زمزمه شان شنیده می شد. چند لحظه بعد همراه با بلند شدن صدایشان، طوفان مرا صدا کرد.
    _سونا یه دقیقه بیا این جا کار.....
    اما حرفش نیمه کاره ماند. به طرف اتاق رفتم. در نیمه باز بود. طوفان با بی خیالی روی تخـ ـت نشسته بود و انقلاب مقابلش ایستاده بود و آهسته چیزی را با خشم بسیار به او می گفت.
    _ طوفان چی شده؟ چیه که مربوط به من هم هست.
    رنگ انقلاب برای لحظه ایی قرمز شد. نگاهش را از من دزدید. ولی طوفان برخاست و جلو آمد. نگاهم کرد. چند لحظه عمیق. لبخندی کج زد. رو به انقلاب کرد و گفت:
    _بفرما خودش شنیده. یعنی اون طور که تو هوار کشیدی باید یکی کر باشه که نشنوه.
    دوباره به من نگاه کرد.
    _هیچی. هر چی من می گم به سونا بگو، می گه .....
    چرخید و به انقلاب نگاه کرد. نگاه انقلاب کاملا درمانده بود. طوفان دوباره به من نگاه کرد و ادامه داد.
    _می گه سونا ناراحت می شه. بذار تو عمل انجام شده قرار بگیره
    رو به انقلاب کردم و پرسیدم:
    _چی شده؟
    انقلاب با درماندگی نگاهم کرد.
    _انقلاب با توام می گم چی شده؟
    به جای او طوفان جواب داد.
    _ممکنه کسی از ما نتونه بیاد برای عروسی. تو ناراحت می شی؟
    نگاهی که بین او و طوفان رد و بدل شد و انقلاب با خشم بسیار چشمانش را به روی هم فشرد.
    با اخم گفتم:
    _برای چی نمیان؟
    انقلاب به حرف آمد.
    _نمی دونم هر کسی یه کاری داره بالاخره
    طوفان خنده ایی خبیثانه کرد و با اشاره به انقلاب، رو به من گفت:
    _زبونش باز شد.
    به طرف انقلاب رفت. به سرشانه اش زد.
    _دیدی داداش هوچی گری کردی؟ سخت نبود بود؟
    چرخید و با من خداحافظی کرد.
    _قبول نکنی ها سونا. بذار حسابی حالش گرفته بشه
    از در بیرون زد. همان طور به دیوار کنار کتابخانه اش تکیه دادم و نگاهش کردم. با بلاتکلیفی وسط اتاق ایستاده بود.
    _راستش رو گفتی؟
    دستش را درون موهایش کشید. آشفته و بی قرار بود.
    _سونا جان خواهش الان اصلا وقتش نیست
    با خشم گفتم:
    _پس کی وقتشه؟ دارم میگم راستش رو گفتی؟ فقط همین.
    به طرف در رفتم. از پشت سر کیفم را گرفت و کشید. به آغـ ـوشش پرت شدم.
    _ولم کن انقلاب. الان اصلا وقتش نیست.
    با لحنی که سعی می کرد تا حد امکان آرام باشد، گفت:
    _وقت چه کاری نیست؟
    سرم را چرخاندم و به چشمانش که با فاصله کمی از صورتم بود، نگاه کردم.
    _وقت اینکه بخوای با نزدیک شدن به من سرمو شیره بمالی
    چانه اش را بالا برد.
    _من کی این کار رو کردم که بار دومم باشه
    خودم را از آغـ ـوشش جدا کردم.
    _جریان چی بود؟ این چیه که طوفان باید بدونه ولی من نه که نامزدت هستم نه. چیه که اگر الان من نشنیده بودم تو به من نگفته بودی
    چیزی نگفت. دستش را از دستگیره کیفم جدا کردم و با لحنی جدی گفتم:
    _باشه خداحافظ
    اما بار دیگر دستم را گرفت.
    _نه سونا. یه چند لحظه
    توقف کردم و دست به سیـ ـنه ایستادم و نگاهش کردم.
    _می شنوم
    _موضوع سر دختر عمومه.
    اخم هایم ناخوداگاه در هم رفت.
    _عمو و عمه ام می گن اگر من خیال ازدواج داشتم دختر توی فامیل برای من کم نیست و باید از فامیل دختر بگیرم.
    اخم هایم هر لحظه بیشتر درهم می رفت.
    _خب چرا نرفتی خواستگاری اونها
    جلو آمد و دستم را گرفت.
    _برای اینکه من از تو خوشم اومده
    با خشم گفتم:
    _خب این رو به اونها هم بگو.
    دستم را فشرد.
    _سونا جان باشه خواهش می کنم موضوع رو کش نده. فقط یه جوری اگر میشه خودت با آیدین و بابات صحبت بکن ناراحتی پیش نیاد.
    سکوت کردم. عصبی شده بودم. نمی دانم این فامیلی که در تنهایی هایش او را تنها گذاشته بودند چرا حالا دلسوز شده بودند. حالا که او تصمیم به ازدواج گرفته بود، همه یادشان آمده بود که دخترشان مناسب اوست.
    عصبی تر از آن بودم که چیزی بگویم. فقط نگاهش کردم.
    _باشه؟
    دستم را از دستش بیرون کشیدم.
    _بعدا انقلاب. من الان عصبی هستم.
    قبل از انکه بتواند عکس العملی نشان دهد از اتاق بیرون رفتم. به دنبالم آمد.
    _سونا.... سونا جان....
    محل نگذاشتم و از در خانه بیرون زدم. توقع داشتم که دنبالم بیاید ولی نیامد و من درحالیکه عصبی تر شده بودم خشمگین از آپارتمان بیرون آمدم. نیاز داشتم که با کسی حرف بزنم. با سارای تماس گرفتم. خانه نبود. به خاطر آوردم که گفته بود برای واکسن المیرا باید به دکتر برود.
    درمانده سوار ماشین شدم و به خانه آراز برگشتم. در خانه بود. آهنگ می ساخت و نت می نوشت.
    _چته؟
    به طرفش چرخیدم.
    _چه زود اومدی؟ فکر کردم شام می مونی
    روی مبل کناریش خودم را پرت کردم.
    _چته؟ آروم مبل شکست.
    قلم و دفتر نتش را کنار گذاشت.
    _چیزی شده؟
    سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
    _با انقلاب بحثت شده؟
    نه حرفی زدم و نه نگاهش کردم. کمی به طرفم خم شد. موهایش خیلی بلند شده بود. از سر شانه هایش هم پایین تر آمده بود. ولی خیلی به او می آمد. خوش تیپ تر و جذاب ترش کرده بود.
    _نمی خوای بگی که چی شده؟
    _نه
    خنده اش گرفت. دوباره دفتر نتش را برداشت.
    _پس حداقل به سارای بگو
    _همین کار رو هم میخواستم بکنم. خونه نبود.
    آرام خندید. همین آرامش او و اینکه به موضوع گیر نداد، کمی مرا آرام کرد. فکر کردم و فکر کردم. تا شب نیم بیشتر خشمم از بین رفته بود و وقتی که ساعت یازده انقلاب به خانه آراز آمد، من دیگر آن قدر آرام بود که رفتار بدی نداشته باشم. خشم از بین رفته بود ولی دلخوری و شک نه.
    زیاد نماند و بیشتر با آراز حرف زد. اما نگاه های گاه و بیگاهش به من نشان از عذرخواهی و ناراحتی داشت. در چند لحظه ایی که آراز به اتاقش رفت تا جواب تلفن دوستش را بدهد به کنار من آمد و با بـ ـوسه ایی به دستانم عذر خواهی کرد. نمی خواستم موضوع بیشتر ازاین کش پیدا کند. ما کمتر از بیست روز دیگر به عقد کنان مان نمانده بود دوست نداشتم حالا که بعد از چهار ماه نامزدی و اینکه همه متوجه شده بودند که ما نامزد هستیم بخواهم همه چیز را برهم بزنم. نه وقتی که آن قدر به او علاقه پیدا کرده بود که حتی فکر جدایی از او هم دردناک بود. نه زمانی که کوکب خانم به همه ی فامیل گفته بود مطمئن است که انقلاب هم نامزدی را برهم خواهد زد.
    _بخشیده شدم.
    با اخم گفتم:
    _تا ببینم. ولی خودت باید به آیدین بگی
    چشمانش را گرد کرد.
    _هیچ راهی نداره که تو این کار رو بکنی
    سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
    خندید.
    _باشه شما قهر نکن من همه کاری می کنم. باید یه لباس ضد گلوله بکنم تنم برم پیش آیدین.
    آراز از اتاق بیرون آمد. انقلاب هم دیگر نماند و خداحافظی کرد. تا مقابل در با او رفتم. چیزی که به شدت ذهنم را به خودش درگیر کرده بود را پرسیدم. من حس می کردم که شاید طوفان چیز دیگری می خواست بگوید.
    _انقلاب؟
    خم شده بود و بند کفش هایش را می بست.
    _جانم دلبرم؟
    سعی کردم تا لحن عاشقانه اش را نادیده بگیرم. نمی خواستم این عاشقانه مرا از پرسیدن سوالی که مرا درگیر خودش کرده بود منصرف کند. چون می دانستم که در آن صورت تمام شب را به خود خوری مشغول خواهم شد.
    _واقعا طوفان همین رو می خواست بگه؟
    با تعجب گفت:
    _آره چطور مگه؟
    نگاهش کردم. نگاهش گویای هیچ چیزی نبود. فقط توجه و محبت.
    _نمی دونم چرا فکر می کنم چیز دیگه ایی می خواست بگه
    _مثلا چی؟
    شانه ام را بالا بردم.
    نمی دانستم که آیا گفتن این حرف صحیح هست یا نه؟ آن هم زمانی که او خواهش کرده بود که صحبتی از زنانی که در گذشته او بوده اند، نکنم.
    دستش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا داد.
    _چی تو دلته سونا جان؟ بگو
    _ناراحت می شی
    خندید.
    _نه عزیزم ناراحت نمی شم. بگو چی تو این سر خوشگلته
    _حس می کنم که طوفان می خواست درباره یه زنی به من بگه.
    با تعجب نگاهم کرد.
    _چه زنی؟
    حس حماقت می کردم.
    _هیچی انقلاب ولش کن اصلا
    _نه نه وایسا ببینم. درست بگو. من نمی خوام سوتفاهم برات پیش بیاد. اون هم به خاطرحماقت این برادر احمقم.
    _پای زنی در میونه؟ با دختر عموت رابطه داشتی؟ نامزدی چیزی؟ طوفان این رو می خواست بگه؟ چون حس کردم که طوفان حرفش رو عوض کرد.
    چند ثانیه نگاهم کرد.
    _ای خدا لعنتت کنه طوفان
    خنده ام گرفت.
    _نه عزیز من. نه جان من. نه عشق من. به خدا، به جان خودت، به خاک پدر و مادرم، پای هیچ زنی وسط نیست. تو ذهن و فکر و قلب من فقط شما جا داری. نامزد چیه اخه؟ تو رو خدا خودت رو عذاب نده.
    _پس چرا طوفان باید بدونه ولی من باید آخر خبر بشم؟
    دستم را گرفت.
    _چیزه خوبی بوده که خبر به شما ندادم ناراحت شدی؟ طوفان بدجنسـ ـی کرد که موضوع رو کش داد. چون فهمیده بود که من روی این موضوع حساس شدم می خواست حال منو بگیره. آخه عصر سر یه موضوع کاری با هم بحثمون شد اون هم تهدید کرد که موضوع رو بهت میگه. آخر هم کار خودش رو کرد.
    _یعنی اگر اون نمی گفت تو حرفی نمی زدی؟
    _چرا در نهایت می گفتم. مجبور بودم. چون همه گفتن که ما نمیام. کار رو بهانه کردن ولی خب کاملا معلومه که برای چیه.
    سرم را تکان دادم. وقتی که خاک پدر و مادرش را قسم خورد دیگر شکم برطرف شد. هیچ زمانی چنین قسمی نخورده بود.
    دستش را دور شانه ام حـ ـلقه کرد و مرا به سیـ ـنه اش فشرد.
    _دیگه به حرف های طوفان گوش نکن. اون یه کم مخش تاب داره. تو عقلت رو نده دست اون
    خنده ام گرفت.
    _مطمئن هم باش که تو زندگی من به غیر از خودت هیچ زنی نیست. باشه؟
    _باشه
    روی موهایم را بـ ـوسید.
    _آفرین خوشگلم. فردا میام دنبالت بریم برای بقیه کارها و خرید هامون. فعلا.
    از من جدا شد و رفت. چشمانم را به روی هم فشار دادم. شهریار باعث شده بود که به عالم و آدم بی اعتماد شوم.




    فصل هجدهم



    عروسی ما مصادف شد با عقد کنان خواهر رضا. چیزی نمانده بود که سارای منفجر شود. می گفت که آنها از قصد این کار را کرده اند که او را در فشار قرار بدهند. مسئله کوچکی نبود. عقد کنان خواهر رضا بود و عروسی خواهر سارای. هیچ کدام نمی توانستند از مراسم خودشان چشم پوشی کنند و در ضمن هیچ کدامشان هم نمی تواسنتند انتخاب کنند که به کدام مراسم بروند و کدام را قلم بگیرند.
    سارای صد درصد مطمئن بود که آنها به خاطر حسادت به من و اینکه او آن همه از انقلاب تعریف کرده بوده است عقد کنان را جلو انداخته اند. و گرنه از روز اول قرار بود مراسمشان مهر ماه باشد و نه شهریور ماه.
    ولی بعد کاشف به عمل آمد که عروس خانم حامله است. به همین خاطر مجبور شده بودند که عقد کنان را جلو بیاندازند. تا نطفه ایی که در نامزدی و تنها با یک صیغه محرمیت بسته شده بود را سرپوش بگذارند.
    بیچاره رضا حسابی حالش گرفته بود و سارای با بدجنسـ ـی و افتخار سرش را بالا گرفته بود به طوریکه حتی مـ ـستانه را هم به خنده و شوخی انداخته بود.
    ولی باز هم حتی این مسئله هم باعث نشده بود که رضا نخواهد در جشن عقد کنان خواهرش شرکت کند و همین سارای را آتشی تر کرده بود. آن قدر زیاد که هم خودش و هم رضا را به عذاب انداخته بود. تا انکه بالاخره من و انقلاب فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و قرار شد که بگوییم که ما راضی هستیم به اینکه آنها نیمی از مراسم را نزد ما باشند و نیم دیگر را نزد خانواده رضا. بیچاره رضا هم حق داشت که دوست داشته باشد در عقد کنان خواهرش باشد. سارای زور می گفت. ولی ما که از بیرون به این قضیه نگاه می کردیم متوجه می شدیم که رضا هم حق دارد.
    تمام کارها انجام شده بود و خریدهایمان را کرده بودیم. ما مهمان آن چنانی نداشتیم. با خانواده مامان که اصلا در تماس نبودیم. از طرف مامان فقط اقوام نزدیک دعوت شده بودند. خاله ها و دایی ام. پسران و دخترانشان را دعوت نکردیم. اگر هم دعوت می شدند امکان که نیایند بسیار بود. تعدادی هم از خانواده بابا دعوت کردیم. از خانواده انقلاب هم کس آن چنانی قرار نبود که بیاید. حداقل نه از نزدیکان.
    فقط تعدای از دوستانشان. خانواده مادریش که همه فوت شده بودند و با آنهایی که مانده بودند و مثل صنعتی نسبت دورتری داشتند که زیاد رفت و آمد آن چنانی نداشتند و خانواده پدری اش هم که به خاطر موضوع ازدواج ما ظاهرا دلخور شده بودند و راه دور را بهانه قرار داده بودند. تنها چند نفر از خانواده دورشان گفته بودند که میایند. صنعتی ها و یکی از دایی زاده هایشان. دایی اش سالها قبل و ظاهرا در اوایل جنگ شهید شده بود. و آن هم فرزند همان دایی بود.
    مهمان های ما با تمام ریز و درشت و دوست و آشنا به صد و پنجاه نفر هم نرسیدند. و ما می توانستیم در باغ یکی از دوستان انقلاب جشن را بگیریم. باغی کوچک و جمع و جور.
    تمام خرید هایمان انجام شده بود و فقط کت و شلوار انقلاب مانده بود که مشکل به هم زده بود. انقلاب لاغر شده بود و کت و شلواریی که سه هفته قبل از مراسم برایش تهیه کرده بودیم کمی گشاد شده بود. به همین خاطر برای پرو مجدد رفتیم. که امیر را دیدیم. همراه با مرد جوانی بود که به نظرم آشنا می آمد.
    امیر دوست صاحب فروشگاه بود. می دانست که می خواهم ازدواج کنم. آیدین از قبل دعوتش کرده بود. ولی تا به حال انقلاب را ندیده بود. به انقلاب که ماشین را پارک می کرد اشاره کردم و با آنها سلام و احوال پرسی کردم. امیر دوستش را معرفی کرد.
    رامین اعلایی که دوست سهند هم بوده است. حالا به خاطر آوردم که چرا چهره اش آن قدر آشنا بود. احتمالا او را در یکی از زمانهایی که با سهند و امیر به کافی شاپ می رفتیم، دیده بودم. اظهار خوشبختی کرد و امیر از آیدین و آراز پرسید. تشکر کردم و منتظر انقلاب شدم. در همان حال امیر گفت:
    _سونا رامین دوستیه که سهند رو با برادر و خواهری که صحبتش رو کرده بودم، آشنا کرده بود.
    جا خوردم. نگاهش کردم.
    _برای سهند خیلی متاسفم خانم پیرزاد. امیر گفت که شما و برادرتون دنبالشون هستید. ولی اصلا فکر نمی کنم که مرگ سهند ربطی به اون خواهر و برادرش داشته باشه.
    ناراحت نگاهش کردم. از آنها حمایت می کرد؟ چرا؟ چون خودش معرف آنها به بردارم بوده است؟
    _چرا نباید ربط داشته باشه؟ اونها به سهند مواد دادن. این کافی نیست؟
    _سهند خیلی قبل تر از اینکه از طریق من با اونها آشنا بشه .....
    امیر اشاره ایی به انقلاب که ماشین را پارک کرده بود و به سمت فروشگاه می آمد کرد و گفت:
    _خب دیگه بسه رامین. سونا داره عروس میشه چه فایده این صحبتها. درست نیست این صحبت ها جلوی شوهرش. خدا بیامرزه سهند رو اگر بود الان خوش خوش بود.
    رامین به امیر نگاه کرد و گفت:
    _آره امیر راست میگه دیگه این حرف ها فایده نداره.
    _شما از کجا اونها رو می شناختید؟
    _من خیلی وقت نبود که باهاشون آشنا شده بودم. چیزی در حدود یک سالی بود. تو یکی از مهمونی هام با یکی از دوستانم آمده بودند که بعد چون دیدم پایه بودن دیگه بیشتر دعوتشون کردم و با هم صمیمی شدیم. از طریق من هم سهند با اونها آشنا شد. تو یکی از مهمونی هام.
    سرم را تکان دادم و دوباره پرسیدم.
    _چرا گفتید که فکر نمی کنید که مرگ سهند تقصیر اونها باشه؟
    آهسته و قبل از انکه انقلاب به داخل بیاید، گفت:
    _به نظرم فقط برای مواد پایه بودن همین. اینکه بخوان در مرگش دخیل به نظرم بعیده. همچین شخصیتی نداشتن.
    _برادرم رفته بود در خونه شون رفته بودن خارج. اگر ریگی به کفششون نبود چرا باید در می رفتن؟
    انقلاب به داخل آمد و به ما پیوست. نا خواسته بحثمان قطع شد. آنها را به هم معرفی کردم. امیر با انقلاب گرم گرفت و شروع به صحبت و آشنا شدن کرد.
    رامین در ادامه بحثمان آهسته گفت:
    _شاید اونها هم بنده خداها ترسیدن که کسی مرگ سهند رو بندازه گردن اونها
    سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم. خب این چیزی بود که آیدین هم به آن عقیده داشت. اینکه شاید آنها هم از ترس اینکه ما مرگ سهند را به گردن آنها بیاندازیم برای مدتی از کشور خارج شده اند. رو به رامین اعلایی گفتم:
    _شما دیگه ملاقاتشون نکردید؟
    _نه
    چیزی نگفتم.
    فروشنده انقلاب را صدا کرد.
    امیر آهسته گفت:
    _شوهرت خبر داره؟
    _تا حدودی.
    _پس دیگه کشش نده سونا. عروسیت رو بکن. خدا رو شکر مرد خوبی هم به پستت خورده. آیدین خیلی ازش تعریف میکرد. بذار سهند هم تو آرامش بمونه
    چیزی نگفتم ولی بغض کرده بودم.
    _مرسی امیر. خوشحال شدم دیدمت. عروسی که میای؟
    روبه رامین کردم و او را هم دعوت کردم.
    _شما هم با امیر تشریف بیارید خوشحال می شیم.
    انقلاب به کنار من برگشت واو هم دعوت را تکرار کرد. آنها زودتر از ما خداحافظی کردند و رفتند. بعد از رفتن آنها انقلاب هم لباسش را پرو کرد و ما هم کارمان آن جا تمام شد و به ماشین برگشتیم.
    _گفت کی حاضر میشه؟
    _فردا. کی بود این؟ دوست برادرت بود؟
    از شیشه به ترافیک ماشین ها نگاه کردم.
    _آره.
    _دوست همونی که فوت شده؟
    _آره
    فهمید که روی مود نیستم و نمی خواهم و نمی توانم که جواب حرف هایش را بدهم. مثل خود من که در چنین مواقعی راحتش می گذاشتم تا کمی آرام شود، مرا به حال خودم گذاشت تا آرام شوم.



    ******


    _مواظب باش نیوفتی.
    با یکی از دستانش زیر بغـ ـلم را گرفت و با دست دیگرش دست راستم را. خودم هم با دست چپم دامن پر چین و پفکی لباسم را جمع کردم تا کله پا نشوم. همان طور که کمک می کرد تا از بالای صندلی بروم زیر لب به مـ ـستانه ناسزا می گفت و مـ ـستانه هم کنار ما ایستاده بود با نیش باز ولی آهسته جواب ناسزاهایش را می داد. خنده ام گرفته بود. با آن کفش های پاشنه بلند و لباس عروس مرا بالای صندلی فرستاده بودند که دسته گلم را برای جماعت دختران دم بخت پرتاب کنم. نمی دانم این تز احمقانه از کجا به مغز مـ ـستانه افتاده بود. احتمالا شب قبل از مراسم ما مشغول دیدن فیلم های هالیوودی بوده است. چون این صحنه را فقط در فیلم ها دیده بودم. نه یک عروسی ایرانی.
    هر چند شنیده بودم که تازگی ها در ایران هم این کار مد شده است. ولی آخر باغی که ما در آن عروسی گرفته بودیم. یک باغ مراسم نبود که امکانات یک مراسم عروسی را داشته باشد. یک باغ شخصی متعلق به یکی از دوستان انقلاب بود که لطف کرده بود و در اختیار ما گذاشته بود. به همین خاطر من مجبور شدم که به روی صندلی بروم. چون هیچ جایگاهی به عنوان جایگاه عروس و داماد نداشت که حداقل کمی از سطح باغ بالا تر باشد.
    اول فکر کردم که همه با این کار مخالفت می کنند ولی در درجه اول سارای و ساناز موضوع را دو دستی گرفتند و دیگر هیچ راه فراری برای من باقی نگذاشتند. سارای خیلی خوشش آمده بود و می گفت که رویایی است. فکر این را نمی کرد که اگر من با آن کفش پاشنه بلند می افتادم قطعا پایم در می رفت یا می شکست.
    بالاخره بالای صندلی رفتم و لباسم را رها کردم. انقلاب هنوز دستش را از پشت کمـ ـرم بر نداشته بود.
    _مواظب باش.
    لبخندی زدم و با سریع ترین حالت ممکن و بدون هیچ هشداری دسته گل را پرت کردم. برای من اصلا مهم نبود که دسته گل نصیب چه کسی خواهد شد. برای من تنها این مهم بود که از آن وضع وحشتناک رها شوم. قبل از انکه مجبور باشم که تمام ماه عسلم را با عصا به این طرف و آن طرف بروم.
    با صدای خنده ی همه، ناغافل چرخیدم تا ببینم که دسته گل نصیب چه کسی شده که همه آن چنان به خنده افتاده بودند. چرخیدم و کمی پایم پیچ خورد. ولی قبل ازانکه سکندری بخورم. انقلاب کمـ ـرم را محکم گرفت و نجاتم داد.
    دسته گل به دست بابا افتاده بود. بابا که اصلا آن جا نیستاده بود و با فاصله کمی آن طرف تر کنار صنعتی بود. نمی دانم دسته گل چطور به آن جا پرواز کرده بود. خودم هم به شدت خنده ام گرفته بود. انقلاب هم. فیلم بردار هم پشت سر هم از بابا که با خنده و افتخار دسته گل را بالا گرفته بود، عکس می گرفت و فیلم برداری می کرد.
    _واقعا که نشونه گیری معرکه ایی بود
    نگاهش کردم و خندیدم.
    _تو اون موقعیت بهتر از این نمی تونستم پرتاب داشته باشم.
    آیدین جلو آمد. چهره اش وصف ناپذیر بود. هم خوشحالی زاید والوصفی در صورتش به چشم می خورد و هم نگرانی و ناراحتی. بیم و امید هم زمان.
    _خب مواظب خودتون باشید. انقلاب اگر خوابت گرفت بزن کنار
    انقلاب خندید.
    _مگه کجا می خوایم بریم برادر من. گرگانه ها، بیخ گوشمونه.
    _باشه دیشب هم نخوابیدی خسته ایی.
    انقلاب سرش را تکان داد.
    _باشه اگر خوابم گرفت حتما.
    مامان جلو آمد. با انقلاب دیده بـ ـوسی کرد و مرا در آغـ ـوش گرفت.
    _مواظب خودت باش. اگر مشکلی داشتی ......
    حرفش را قطع کردم.
    _من خوبم مامان. شما حواست به سارای باشه. از صبح نگران و خسته است. بمیرم براش دو تا مراسم رفته و تو هر دو تاش هم از جون مایه گذاشته. حالا هم که یک ساعته داره اشک می ریزه.
    _از خوشحالی مامان جان
    _می دونم ولی سارای حساسه. فشارش زود میفته. حواستون بهش باش
    دو هفته ایی بود که آمده بود. خدا رو شکر مثل عروسی سارای نشد که روز آخر تنها و سریع آمده و به سرعت هم برگشته بود. حالا دو هفته ایی بود که با آلما و آقای دکتر آمده بودند. تنها کسی که از برادر و خوهرانم نبود. تارا بود. طفلک هر چه کرده بود، نتوانسته بود بیاید.
    _باشه مامان جان. شما حواست به خودت باشه.
    بابا جلو آمد و مامان با قهر کنار رفت. از رفتارشان خنده ام می گرفت. هر دو نفرشان هنوز مثل بچه ها بودند. بابا در حالیکه بغـ ـلم می کرد . دسته گل را دوباره به انقلاب برگرداند.
    _بابا جان خوب پرتابی داشتی ها.
    بالای سرم را بـ ـوسید. حس کردم که نگاهش رنگ غم و ناراحتی به خودش گرفت.
    _مواظب خودتون باشید. رسیدی حتما زنگ بزن. خواهرت نگرانه.
    روی پنجه پاهایم بلند شدم و گونه هایش را بـ ـوسیدم.
    _باشه بابا. حتما.
    با انقلاب فقط دست داد. آراز جلو آمد و آن چنان بغـ ـلم کرد که چند سانت از روی زمین کنده شدم. من هم دستانم را بالا آوردم و دور گردنش حـ ـلقه کردم. چند لحظه نگاهم کرد ولی هیچ حرفی نزد. حس کردم که اگر دهانش را باز کند به گریه خواهد افتاد. فقط با انقلاب دست داد و با صدای خفه ایی گفت:
    _مواظبش باش
    انقلاب هم فقط سرش را تکان داد.
    بعد دوباره آیدین و ساناز و علی آمدند . سارای آخر از همه آمد. هنوز چشمانش گریه ایی بود. با انکه دیده بودم که نیم ساعتی بود که آیدین کنارش ایستاده بود و آهسته حرف می زد و احتمالا آرامش می کرد ولی هنوز به شدت غصه دار بود. خستگی از صورت و چشمانش می بارید. خانواده رضا مراسم عقد کنان را خیلی زودتر از ما گرفته بودند و سارای توانسته بود ابتدا به انجا برود و بعد به مراسم ما بیاید. ولی خب بزرگترین شانسی که آورد این بود که مراسم آنها هم در تهران برگذار شده بود. نه تبریز. و گرنه به هیچ وجه سارای نمی توانست در هر دو مراسم شرکت کند. ولی حالا کاملا مشخص بود که چقدر خسته شده است. در دو مراسمی شرکت کرده بود که در هر دو مهمان نبود و به نوعی مسئولیت داشت. عروسی من بیشتر و عقد خواهر شوهرش کمتر.
    _مواظب خودت باش.
    _باشه سارای دیگه گریه نکن این طوری منم همه اش نگرانت هستم.
    چیزی نگفت و فقط دستش را روی گونه ام گذاشت و چند لحظه نگاهم کرد.
    طوفان و نسیم با هم جلو آمدند و از ما خداحافظی کردند. طوفان کمی نوشیده بود و گیج و منگ بود ولی با هوشیاری نسبی خداحافظی کرد. انقلاب عصبی نگاهش می کرد و حتی با او دست هم نداد. به نظر می رسید که یک هفته ایی بود که بحث و درگیری داشتند. انقلاب می گفت که بر سر مسائل کاری است. مـ ـستانه جلو آمد و برخلاف تصور من گونه های برادرش را با محبت بـ ـوسید و با من هم فقط دست داد. بر دستش بـ ـوسه زد و دستش را روی گونه ام گذاشت و گفت که نمی خواهد آرایشم برهم بخورد. می دانستم که راست می گوید. چون درتمام مدتی که از مراسم گذشته بود به هر کسی که به من نزدیک شده بود اخطار داده بود که مرا نبـ ـوسند. چون آرایشم پاک خواهد شد.
    تمام آرایش صورت و موهایم کار خودش بود . به آرایشگاه نرفتم. وقتی او بود که تا آن اندازه ماهرانه و قشنگ آرایش می کرد مگر بی کار بودم که فقط و پول خودم را در آرایشگاه هدر دهم.
    خسته شده بودم و پاهایم در آن کفش های پاشنه بلند به شدت ناراحت بود. دلم می خواست که کفش هایم را در بیاورم و راحت پاهایم را ماساژ دهم. با تعداد اندک مهمانانی که مانده بودند خداحافظی کردیم و به سوی گرگان به راه افتادیم. آیدین تا آخرین لحظه نگران کنار ماشین ایستاده بود و توصیه های لازم را می کرد. آراز اما با حال و روزی گرفته کنار در باغ ایستاده بود و سیـ ـگار دود می کرد.
    انقلاب دور زد و از جماعتی که مقابل درب باغ و در تاریکی ایستاده بودند دور شد.
    _چطوری؟
    نگاهش کردم. دستش را روی دستم گذاشت.
    _خوبم.
    نگاهش را برای لحظه ایی به من داد. چشمانش به شدت خسته وخواب آلود بود.
    _اگر خسته ایی می خوای شب راه نیفتیم؟ فردا صبح زود راه می افتیم
    دستم را نـ ـوازش کرد.
    _نه خوبم. مشکلی ندارم.
    راهنما زد واز جاده فرعی باغ به داخل جاده اصلی پیچید.
    _خیلی خوشگل شدی
    نگاهش کردم. نگاهش به جاده بود. خندیدم.
    نیم نگاهی کرد و گفت:
    _چیه فکر می کنی دارم دروغ می گم؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    خیلی جدی گفت:
    _امشب ....
    حرفش را قطع کرد و چند لحظه چیزی نگفت.
    _امشب عاشقت شدم.
    خندیدم.
    _مگه قبلا نبودی؟
    دوباره چند لحظه سکوت کرد.
    _یه بار دیگه و با شدت بیشتری.
    حرفی نزدم وفقط نگاهش کردم. برای لحظه ایی نیم رخش را چرخاند و من تمام صورتش را دیدم. شور و اشتیاقی در نگاهش بود که تا به حال و در آن چند ماه ندیده بودم. مثل اینکه واقعا عاشق شده بود.
    _یه مرد تا چه اندازه می تونه خوددار باشه؟
    بیشتر خنده ام گرفت.
    با بیچارگی ادامه داد.
    _من الان چهار پنج ماهه که دارم خودداری می کنم.
    چرخید و چشمکی زد.
    _ولی امشب خیلی دلبر شدی. مثل یه پودینگ وانیلی خوشمزه.
    صورتم را جمع کردم وبا ناراحتی گفتم:
    _منو برای چی با غذا مقایسه می کنی؟
    خنده ی بلندی کرد و کمی به طرفم خم شد.
    _برای اینکه خیال دارم به محض رسیدن به ویلا بخورمت. پودینگ رو چه کار میکنن. می خورن دیگه.
    با خنده سرم را تکان دادم ولی حرفی نزدم. به مراسم عروسی مان فکر کردم. من همیشه این طور بودم. تا وقتی که در بطن چیزی هستم نمی توانم تمام و کمال از آن لذت ببرم. وقتی که از موضوع خارج می شوم تازه آن زمان است که احساساتم واکنش نشان می دهد. حالا حس می کردم که مراسم عالی بوده است و دقیقا همان چیزی شده بود که در تمام کودکی و نوجوانی آرزویش را داشتم. شبی پر از شادی و نور. انقلاب سنگ تمام گذاشته بود. ما مهمان زیادی نداشتیم. نیم آنهایی هم که دعوت شده بودند، نیامده بودند ولی مراسم به نحو احسنت برگذار شد.
    و من با فکر کردن به لحظه لحظه آن لذت بردم. عکس هایمان را دوست داشتم. عاشقانه های جالبی با عکس هایمان داشتیم. از ژست هایمان خیلی خوشم آمده بود. به نظرم باید عالی شده باشد. دوست داشتم که زودتر حاضر شده اش را ببینم. با فامیل اندک انقلاب آشنا شده بودم. به نظر خانواده بدی نمی آمدند. از خانواده ما هم هر کسی که آمده بود به انقلاب معرفی شده بود. روی هم رفته از آن مراسم هایی نبود که خیلی شلوغ و خسته کننده باشد و نه خیلی ساکت و سوت و کور. خوب بود و به نظر خودم کامل بود.
    خیلی خسته بودم. ولی نخوابیدم. تا ویلا کمی چرت زدم ولی هر بار که به خواب می رفتم به سرعت از خواب می پریدم نکند او هم خوابش ببرد و کار دستمان بدهد. ساعت هشت صبح بود که به ویلا رسیدیم. تازه از ماشین پیاده شده بودم که سارای زنگ زد و انقلاب گفت که همان لحظه رسیدیم.
    به داخل خانه رفتم. خسته بودم. همان جا روی راحتیهای درون هال نشستم و کف پاهایم را ماساژ دادم. با ساکهای درون دستش به داخل آمد. او هم خسته بود. ساکها را کنار در گذاشت و بالای سر من آمد.
    _خسته ایی؟
    سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
    _خیلی
    روبه روی من روی دو زانو نشست. نگاهش را دوست داشتم. شیفته وار بود. دستم را گرفت و مرا از روی مبل به روی زمین و کنار خودش کشید. با همان دامن پفکی کنارش نشستم. به طوریکه هر دو نفرمان در تور و ساتین گم شدیم. با دستش تورها را روی زمین خواباند و همان طور که هر دو دستش را ستون بدنش کرده بود صورتش را جلو آورد و گرم و طولانی مرا بـ ـوسید.
    _خیلی دلربا شدی
    لبخند خجولانه ایی زدم.
    چند لحظه دیگر به من نگاه کرد. بعد لبخند خسته ایی زد و گفت:
    _بلند شو برو بالا یه دوش بگیر من هم پایین دوش می گیرم. یه کم بخوابیم. من واقعا دارم بی هوش می شم. بعدا سر فرصت می خورمت.
    با مشت به بازویش کوبیدم. خندید و گردنم را بـ ـوسید و یک ای جانم غلیظ گفت.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    فصل نوزدهم



    یکی از شیرینترین روزهای زندگی ام را در کنار او گذراندم. هیچ چیزی نبود که آرامشم را مختل کند. انقلاب به شدت حواسش به من بود. مراعاتم را می کرد. آرام بود و از معده دردهای وحشتناکش خبری نبود. همین مرا هم آرام کرده بود. گاهی در خودش فرو می رفت. آن هم زمانی که برای لحظاتی از من فاصله می گرفت. وقتی که برمی گشتم می دیدم که دوباره در خودش است. ولی زمانی که با من بود. دیگر تمام و کمال با من بود. شش دانگ حواسش با من بود. شاد تر بود و از نگرانی ها و خودخوریهایش خبری نبود.
    وجه پسرانه انقلاب باهر خودش را نشان می داد. وجهی که به شدت دوست داشتنی بود. شوخی می کرد. آرام بود و در کنار هم عاشقانه های لذت بخشی را تکرار می کردیم. عاشقانه هایی که به شدت به روی روح و روان من اثر می گذاشت. به طوریکه در هیچ کدام از لحظات زندگیم آن چنان حس آرامش و سبکباری به من دست نداده بود. او که با من بود و در کنارم بود زندگی چیز دیگری می شد. ریتم دیگری به خودش می گرفت. ریتمی که تکرار نداشت. آرام بود و وجود مرا هم سرشار از آرامش کرده بود.
    دوست داشتم تمام لحظه به لحظه ماه عسلمان را. لحظه به لحظه ایی که با هم گذشت. در کنار هم، ساعت ها در حاشیه جنگل و یا در باغ قدم می زدیم. دست هم را می گرفتیم و گاهی در سکوت، حس می دادیم و حس می گرفتیم.
    گاهی حس می کردم که نوع و بیان و شیوه ابراز علاقه اش نسبت به روزهای اول نامزدی مان عوض شده است. دلنشین تر شده بود. واقعی تر و عاشقانه تر. به گفته خودش که می گفت، من دوباره عاشقت شدم.
    عشقی که شاید از سر شناختی بود که به من پیدا کرده بود. آن حس توجه و علاقه اندک روزهای آغازین، در وجودش تبدیل به عشقی کامل و پخته شده بود. عشقی که گاهی پر شور بیان می کرد و گاهی هم فقط به ابراز علاقه ایی با چشمانش بسنده می کرد.
    چیزی که ناگفته، من تا ته آن را می خواندم و غرق در خوشی می شدم. دوستش داشتم. عاشقش شده بودم و دیوانه وار به وجودش، روحش، قلبش و حتی عطر تنش وابسته شده بودم. هرگز فکر نمی کردم که بتوانم به مردی به غیر از شهریار دلبسته شوم. ولی شده بودم. به شدت دلبسته مردی شده بودم که از ابتدا او را کمی خشک می دانستم و گاهی با خنده فکر می کردم که عاشقانه ی مردی به سن او و اخلاق او چگونه است؟ و حالا می دیدم که چه با ملایمت و عاشقانه در گوشم زمزمه می کرد. چیزی که هرگز تصور نمی کردم که در حد توانایی احساسی او باشد.
    عشقی که در تمام مدت نامزدی در وجود من رشد کرده بود با ازدواج و رابطه زناشویی به کمال مطلوب خودش رسید. رابطه ایی که به نظر می رسید آن هم دچار تحول شده است. چیزی شده بود که مثل شب اول ازدواج مان خام و پر از دلهره و از روی نیاز نبود. عاشقانه و پرشور بود. تحولی که تمام زندگی ما را تحت شعاع قرار داده بود. زندگی درکنار او چیزی شده بود که مرا از لحاظ روحی کاملا اغنا می کرد. به طوریکه در کنار او چیزی به غیر از خوبی و عشق و آرامش دریافت نمی کردم. روحم آرام شده بود. منی که در تمام لحظات زندگی حس کرده بودم که چیزی را کم دارم. حالا با وجود او آن حس از بین رفته بود. مثل اینکه کمبود من در زندگی فقط او بود که حالا جبران شده بود.
    حس می کردم که او هم آرام است. این آرامش و عشق را در تک تک حرکاتش می توانستم مشاهده کنم. اینکه در کنار هم باشیم و حتی بدون انکه حرفی بزنیم، عشق بدهیم و عشق بگیریم، چیزی ورای یک احتایج بود. چیزی که به نظر می رسید برای روح زخم خورده او هم کافی بود.
    به کلبه جنگلی رفتیم و یک شبانه روز کامل را آن جا گذراندیم. با خودمان وسایل برده بودیم و خیلی خوش گذراندیم.
    به طوریکه دلم نمی خواست که به تهران برگردم. ولی مجبور بودیم. تا ابد که نمی شد در آن ویلا و به خصوص در آن کلبه جنگلی بمانیم.
    به تهران برگشتیم. نسیم به خواست خودش به نزد طوفان رفته بود. هر چه اصرار کرده بودم گفته بود که آن جا راحت تر است. گفته بود که میاد پیشمان می ماند ولی اینکه بخواهد به طور دایم نزد ما باشد چیزی بود که خودش را بیشتر معذب می کرد. اصرار بیشتر نکردم. اگر این طور راحت بود، من حرفی نداشتم. انقلاب تصمیم را به عهده ی خودش گذاشته بود.
    بابا با اینکه در آخرین روزهای دوران تجرد من حسابی سر مسئله نزول برخورد پیدا کرده بود ولی مرا سربلند و با یک جهزیه کامل به خانه انقلاب فرستاد. به طوریکه ما مجبور شدیم نیم بیشتر وسایل او را بفروشیم تا جهزیه من در خانه جا شود.
    روزی که به تهران رسیدیم. سارای از روز قبل به خانه رفته بود و تمام خانه را گلباران کرده بود. به طوریکه وقتی وارد خانه شدیم، بوی عطر گلها ما را گیج کرد. انقلاب با تحسین به اطراف نگاه می کرد و مقابل هر گلدان گلی که می رسید توقف می کرد و آن را می بوید.
    _دست سارای درد نکنه. زنگ بزن تشکر کن ازش
    در همین لحظه تلفن زنگ خورد. خود سارای بود. گوشی را برداشتم و بعد از کلی قربان صدقه رفتن تازه گذاشت که حالش را بپرسم و تشکر کنم. انقلاب اشاره کرد که او هم حرف بزند. گوشی را به او دادم. با احترام و محبت تشکر کرد و احوال رضا و المیرا را هم پرسید.
    به اتاق خواب رفتم. تلفنش را تمام کرد و به اتاق آمد. مانتویم را در آوردم و مقابل آیینه موهایم را مرتب کردم. کنارم ایستاد و موهایم را کنار زد و پشت گردنم را بـ ـوسید.
    _نمی خوای موهات رو کوتاه کنی؟
    _تو کوتاه دوست داری؟
    از آیینه نگاهم کرد و سرش را تکان داد.
    _خیلی بهت میاد. کوچولوتر میشی.
    چرخیدم و دست در گردنش حـ ـلقه کردم. همان طور که بـ ـوسه ایی سریع بر لبانم زد، به ساعتش هم نگاه کرد.
    _باید برم. طوفان منتظره.
    در راه تماس گرفته بود و گفته بود که مشکلی برای کار پیش آمده است و باید انقلاب در آن جا حاضر باشد.
    سریع لباسهای اسپورتش را با لباسهای رسمی عوض کرد و از خانه بیرون زد.
    بعد از رفتن او نسیم به دیدنم آمد. کمی نشست و حرف زدیم. از انقلاب پرسید و اینکه آیا ماه عسل خوش گذشته است یا نه؟ زیاد نماند. گفت که باید برود. جایی با کسی قرار داشت. بعد از رفتن او آراز به دیدنم آمد. یک جعبه شوکولات برایم آورده بود. آن قدر دلتنگش بودم که برای خودم هم تعجب آور بود.
    بغـ ـلم کرد و مرا به خودش فشرد. او بیشتر ماند. از همه جا صحبت کردیم. از کار و درسش و آهنگ سازیش. اینکه پیشنهاد شده بود که با یکی از مطرح ترین گروه ارکسترهای سنتی ایران کار کند. خوشی که زندگی به او بدهکار بود را به او برگردانده بود.
    چای دم کردم و با هم نشستیم و از هر دری صحبت کردیم. از نسیم گفتم و اینکه پیش پای او آن جا بوده است. کمی دلخور به نظر می رسید. پرسیدم ولی جواب درستی نداد.
    ولی عاقبت با پافشاری من دهان باز کرد. نسیم چند وقتی بود که کناره می گرفت.
    _دوستش داری؟
    چایش را آرام و آهسته نوشید. چانه اش را بالا برد و گفت:
    _نمی شه بهش بی توجه باشی. ازش خوشم اومده. خیلی هم خوشم اومده.
    _شاید چیزی گفتی که ناراحتش کرده
    سرش را تکان داد.
    _نه این طور نیست. نسیم حساسه. به نظرم تمام اعضای این خانواده حساس هستن. یکم نرمال نیستن. ولی خب به قول تو ما نباید حرف بزنیم. چون ما خودمون از همه آنرمال تر هستیم. مخصوصا من دیگه باید دهنم رو ببندم.
    خندیدم.
    _آره نسیم حساسه
    _انقلاب چی؟
    چند لحظه سکوت کردم.
    _ انقلاب هم خودخوری زیاد داره. بعضی موقع ها پیش میاد که یه دفعه عقب میکشه. تو خودش میره بعد هم خوب میشه.
    فنجان خالی اش را روی میزگذاشت.
    _می تونی باهاش کنار بیای؟ مشکلی نداری؟ تحمل آدم های حساسی مثل من یا انقلاب کار راحتی نیست.
    _می دونی گاهی دلم براش می سوزه. اینکه پدر و مادرت رو از دست بدی بعد هم مسئولیت دو تا بچه کوچیک گردنت باشه سخته. می دونی چی به نظرم گاهی انقلاب رو بیشتر به هم می ریزه؟ اینکه فکر می کنه که اون جور که باید خوب نبوده. اون طور که باید این مسئولیت رو درست انجام نداده. آیدین و سارای می تونن بگن که تو تربیت ما موفق بودن. ولی انقلاب این طور نیست. فکر کنم همینهاست که باعث می شه دست به خودخوری بزنه.....
    کمی مکث کردم.
    _در ضمن اینکه زندگی شادی هم نداشته. بعد از پدر و مادرش با خاله اش زندگی کردن که اون هم فوت شده. بعد هم رفتن پیش عموش. تو این چند وقت بعضی موقع ها که صحبت می شد می گفت که اگر من تونسته بودم درست از پس همه چیز بربیام شاید الان مـ ـستانه یه زندگی نرمال مثل سارای داشت و مجبور نمی شد به خاطر اینکه دل عموم رو به دست بیاره تن به ازدواج ناخواسته بده. با خانواده پدریش زیاد خوب نیست. به نظرم اگرهم تلافی کرده از سر اجبار بوده. به این خاطر که پشت سرش حرف در نیارن.
    دستم را سر زانویش گذاشتم و از جا برخاستم و فنجان ها را جمع کردم.
    _نمی دونم والا دلم خیلی نگرانشه و براش می سوزه. اینکه همه اش فکر کنی که خراب شدن زندگی خواهرت دست تو بوده سخته.
    _خودش چطوره؟ مشکلی نداری؟ راضی هستی؟
    سرم را تکان دادم. رضایت از زندگیم چیزی بود که حتی لحظه ایی هم به آن شک نکرده بودم.
    _آره. شاید یه لحظه هایی تو خودش بره و کم حرف بشه و عذاب بکشه و از من دور بشه ولی در نهایت دوباره بر میگرده و به قول خودش، فقط با من آروم میشه.
    لبخند آراز نهایت آرامش خیالش را نشان می داد.
    _دوست داری با نسیم صحبت کنم.
    چند لحظه حرفی نزد. مثل اینکه مشغول سبک سنگین کردن موضوع در ذهنش بود.
    _نمی دونم. انقلاب اگر بفهمه صورت خوشی نداره.
    _نه به خود نسیم میگم. بذار ببینم اصلا مزه دهن خودش چیه؟ یه بار یه نیمچه صحبتی با هم کردیم. ولی خب نشد که کامل حرف دلش رو بفهمم.
    چند لحظه مکث کرد. دودل بود. مثل اینکه هم دوست داشت که بداند نظر نسیم راجع به خودش چیست وهم اینکه می ترسید که انقلاب ناراحت شود و موجبات ناراحتی من فراهم شود.
    _بذار صحبت کنم باهاش آراز. نسیم دختر عاقلیه اگر جوابش منفی هم باشه باز به انقلاب چیزی نمی گه.
    چانه اش را بالا برد.
    _نمی دونم والا هر طور خودت می دونی. زندگیت تلخ نشه. انقلاب ناراحت بشه
    دستم را روی دستش گذاشتم.
    _نه تو ناراحت نباش.
    برای عوض کردن بحث از مامان پرسیدم. اینکه کی برگشته است و آیا دوباره برمی گردد یا همان جا می مانند. گفت که حال مادر آقای دکتر روبه بهبود است و ظاهرا دوباره به ایران برخواهند گشت. ولی احتمالا آلما نزد عموهایش در خارج از کشور برخواهد گشت. مامان گفته بود که آلما آن جا راحت تراست. درک فرهنگ این جا برایش سخت است.
    کمی دیگر هم نشست و از جاهای دیگر هم صحبت کردیم. با تلفنی که از طرف یکی از دوستانش شد مجبور شد که برود.
    بعد از رفتن او من هم به کارهایم رسیدم. با صنعتی تماس گرفتم و از حال و روز هتل پرسیدم. صنعتی گزارش کار مختصری داد و بعد هم به شوخی پرسید که کی برخواهم گشت. من هم به شوخی جواب دادم که در اولین فرصت.
    بیشتر راغب بودم که خود صنعتی دوباره مدیریت را قبول کند. صنعتی وارد بود و به کار سوار شده بود. از همه این ها گذشته صنعتی مرد امین و پاکی بود. در این مدت و در مدتی که قبل از من مدیریت هتل را بر عهده داشت چیزی از او دیده نشده بود. در آن دوران صنعتی ممکن بود آن لیاقت لازم راکه باید نشان نداده بود ولی در امانت داری و پاک بودنش جای شک نبود. که البته من عقیده داشتم آن زمان هم صنعتی بیچاره امکاناتی در اختیار نداشت که نتوانسته بود آن طور که باید خودش و هتل را نشان دهد. بابا عملا هتل را به امان خدا رها کرده بود. وگرنه آن چنان هم بی عرضه و بی لیاقت نبود.
    کمی دیگر هم با هم صحبت کردیم و من از تمام اتفاقات ریز و درشت هتل و کارمندان پرسیدم و صنعتی هم جواب داد. بعد از صحبت کردن با صنعتی به کارهای خودم رسیدم. سنتور زدم و کمی به حال و هوای قبلترها برگشتم.
    تقریبا سه ماه از عروسیمان می گذشت. من در یکی از دانشگاه های آزاد حومه تهران بدون کنکور در رشته معماری ثبت نام کرده بودم و مشغول بودم. زندگی جدیدم را دوست داشتم. برای من پر از لحظات شاد بود. انقلاب یک مرد همه چیز تمام بود. مردی که من با او خوشبخت بودم. یک خوشبختی کامل. گاهی آدم به خودش می گوید خب الان زندگیم خوب و روبه راه است ولی مثلا فلان چیز را کم دارم تا خوشبختی ام کامل شود. ولی در رابطه با انقلاب من کاملا خوشبخت بودم. چیزی کم نداشتم. شبهای ما در کنار هم و در سرمای پاییز پر از عاشقانه های گرم و لذت بخش بود. انقلاب با ملایمت با من برخورد می کرد. اگر چیزی از او می خواستم محال ممکن بود که نه بیاورد. سعی می کرد تا آن جا که ممکن است خواسته مرا اجابت کند.
    درست بود که گاهی که خسته از سر کار می آمد بی حوصله بود و حرف نمی زد. به نظر می رسید که حتی مایل نیست که من هم حرف بزنم. ولی بعد از ساعتی متوجه می شدم که مرا تحت نظر گرفته است. زیر چشمی به من نگاه می کرد و با من نظر بازی می کرد. و دست اخر هم طاقت نمی آورد و خودش پیش قدم می شد و با یک بـ ـوسه و یک نـ ـوازش خودش را به من نزدیک تر می کرد. شاید فقط برای اینکه مرا در آغـ ـوش بگیرد و یا اینکه از من بخواهد سرش را روی پاهایم بگذارم و آرامش کنم. دوست داشت که با موهایش بازی کنم. زمانی که سر درد داشت و بی حوصله بود ماساژ شقیقه هایش آرامش می کرد.
    زندگی ما آرام بود. یک زندگی پر هیاهو همراه با شوخی و خنده و بزن و بکوب و مهمانی جور واجور نبود. حداقل نه مثل زندگی هم کلاسی های متاهلم. کسانی که می آمدند و گاهی از مهمانی ها و پارتی ها و شوخی ها و خنده ها و زندگی پر از هیجانی که داشتند تعریف می کردند.
    زندگی ما ریتم آرامی داشت. شاید به این خاطر بود که هر دو نفر ما آرام بودیم. ما هیچ کدام برون گرا و هیجانی نبودیم. به همین خاطر زندگیمان ریتم آرامی داشت. مهمانی هایی که می رفتیم تا مهمانی هایی که می دادیم هم همه خانوادگی و آرام بودند.
    ولی من به شدت شیفته این زندگی آرام و بی دغدغه بودم. دوست داشتم این زندگی را که انقلاب سر شب خانه بود و بعد از شام و قهوه اش می نشستیم صحبت می کردیم و فیلم تماشا می کردیم. او از روزاش می گفت و من از کلاسهایم.
    اگر خستگی داشتم پاهایم را ماساژ می داد. اگر از جایی ناراحت بودم آرامم می کرد و با حرف زدن با من ذهنم را منحرف می کرد. این زندگی که ساده، ولی پر از لحظات ناب عاشقانه ایی آرام بود را دوست داشتم.
    دوست داشتم که با پوشیدن یک لباس زیبا از جانب من هر چقدرهم که خسته بود ولی چشمانش برق می زد و از همان دم در مرا زیربغـ ـل می زد و با خودش به اتاق خواب می برد. این لحظات که حتی در پس پرهیجان ترین شان هم آرامش نهفته بود را دوست داشتم.
    به شرکت می رفتم. زیر نظر خودش کارم را شروع کرده بودم. ولی به علت اینکه سه روز در هفته کلاس داشتم و بقیه روزهای هفته را هم باید به درسهایم می رسیدم وقت آن چنانی برای کار نداشتم. کار کردنم در دفتر هواپیمایی باهر بیشتر جنبه تفریحی داشت و اینکه دوست داشتم که سر کارهم گاهی با هم باشیم. اینکه گاهی در سر کار در را می بست و پشت در می ایستاد و دزدکی و با حالتی پسرانه مرا می بـ ـوسید، برایم جالب بود.
    رفتارش با کارمندانش پر از ابهت بود. بدون آنکه صدایش را بلند کند هر کاری که می خواست در سریعترین زمان ممکن انجام داده می شد. شاید بیشترین کسی که در آن جا صدای بلند او شامل حالش می شد، طوفان بود. طوفان که سربه هوا بود. همیشه به نظر می رسید که مشغول انجام کارهایی به غیر از آن چه که انقلاب از او خواسته، است.
    ولی به شدت مورد علاقه کارمندان مونث شرکت بود. با همه شان لاس می زد و عجب آن بود که از یک حد و اندازه ایی بالاتر نمی رفت. فقط شوخی ها و لودگی هایی که دخترهای شرکت با به آسمان رفتن جوابش را می دادند، بود. رابطه اش با من خوب بود.
    با من هم شوخی می کرد. ولی هرگز پایش را از گلیمش فراتر نمی گذاشت. به طوریکه به او اعتماد کامل پیدا کرده بودم. او اگر هم منظوری داشت و تیکی می زد با خواستگاری انقلاب جهتش کاملا عوض شد و شوخی ها و خنده هایش جهت دیگری پیدا کرد.
    گاهی حتی از من هم استفاده ابزاری می کرد. دیر می آمد و با من تماس می گرفت و خواهش می کرد که سر انقلاب را گرم کنم تا او سریع و بی صدا به اتاقش برود. بعد هم می گفت که جبران خواهد کرد.
    من هم به اتاق انقلاب می رفتم و سرش را گرم می کردم تا طوفان به اتاقش برود. می دانستم که انقلاب متوجه می شود. ولی به روی خودش و من نمی آورد. اصلا چیزی نبود که کارمندان دزدکی انجام بدهند و او که بی صدا در اتاقش نشسته بود متوجه نشود. می فهمید ولی به روی کسی مخصوصا من نمی آورد.
    گاهی خودم هم از این سیاه بازی ها خنده ام می گرفت. دوست داشتم این احترامش را. احترامی که با خاموش ماندن در برابر کارهای بچگانه من، به من می گذاشت. آن زمان خودم پیش قدم می شدم و در اتاق را می بستم و آهسته و دزدکی او را می بـ ـوسیدم. بـ ـوسه ایی برای پاداش صبوریش در برابر کارها و توطئه های من و برادرش.
    چشمانش برق می زد و تا به طور کامل و آن طور که می خواست کارش را نمی کرد، مرا رها نمی کرد. و من شیفته این لحظات پر کشش و هیجان بودم. لحظه ایی که منشی اش در می زد و ما مثل دو گناهکار خودمان را کنار می کشیدیم. این التهابات را دوست داشتم. او را دوست داشتم. او که خالق لحظات بی نظیری در زندگی من شده بود. لحظاتی که آرام بود ولی برای من پر جذبه و دوست داشتنی بود.
    چند روزی بود که به خاطر درسهایم خانه نشین شده بودم. ولی آن روز طوفان گفته بود که جایی کار دارد و دیرتر می آید. از من خواسته بود که به جای او یک کار بانکی را برایش انجام دهم. به بانک رفتم و بعد با یک کیف پر از پول به شرکت برگشتم. به علت اینکه سیستم اینترنتی بانک مشکل پیدا کرده بود نتوانستند چک بین بانکی صادر کنند و به جایش یک گونی پول من دادند. همه دسته های هزار تومانی و دوهزار تومانی. به گمانم آن چه که ته مانده ی گاو صندقشان بود را به من غالب کرده بودند. با احتیاط سوار ماشین شدم و به شرکت برگشتم.
    انقلاب اگر می فهمید خون طوفان را می ریخت. چون ماه قبل کیف نسیم را مقابل دانشگاه زده بودند و نسیم که مقاومت کرده بود چند متری روی زمین کشیده شده بود. تمام بدن و صورتش کبود و پر از خراش شده بود. از آن زمان به بعد انقلاب وسواس خاصی روی رفت و آمد های من پیدا کرده بود. و دایما تاکید داشت که اگر اتفاقی مشابه نسیم برایم افتاد کیف را رها کنم. حالا اگر می فهمید که طوفان مرا برای گرفتن آن همه پول به بانک فرستاده است در جا سکته می کرد.
    در شرکت پولها را به حسابدار تحویل دادم و به کارهای دیگرم رسیدم. انقلاب هنوز از سر قرار کاری که با آیدین و بابا داشت برنگشته بود. کمی بعد طوفان هم برگشت. به قول خودش جلدی خودش را تا قبل از آمدن انقلاب رسانده بود.
    با هم در مقابل اتاق انقلاب ایستاده و صحبت می کردیم که کسی با یک دسته گل وارد شد. مرا ندید ولی من او را دیدم و به سرعت شناختم. رامین اعلایی دوست سهند بود. قدمی به سمتش برداشتم و صدایش کردم. لبخند زنان جلو آمد.
    _سلام آقای اعلایی. از این طرفها.
    اصلا نمی دانستم که آدرس دفتر هواپیمایی را از کجا گیر آورده است. دسته گل را به طرفم گرفت و مودبانه سلام و احوال پرسی کرد.
    _سلام خانم پیرزاد. احوال شما؟
    نگاهی به اطراف انداخت و ادامه داد.
    _آقای باهر تشریف ندارن؟
    دسته گل را گرفتم و با تعارف گفتم:
    _چرا زحمت کشیدین؟ نه جایی کار داشت. پیداش میشه دیگه.
    به دسته گل اشاره کرد و یک پاکت هم از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت و گفت:
    _شرمنده نتونستم عروسی بیام. ناقابله. سهند بیشتر از این ها برای من عزیز بود.
    پاکت را گرفتم و دوباره تشکر کردم.
    _مرسی زحمت کشیدین.
    با دستم به طوفان اشاره کردم و گفتم:
    _برادر شوهرم. طوفان باهر.
    طوفان جلو آمد و با رامین سلام و احوال پرسی کرد و او هم به خاطر گل و کادو تشکر کرد. می دانستم که قطعا برای دادن یک کادو و گل به آن جا نیامده است. قطعا کار دیگری داشت. بنابراین پرسیدم
    _خوشحال میشم کمکی از دستم بربیاد انجام بدم.
    _والا راستش خانم پیرزاد من آدرس این جا رو از امیر گرفتم. من فردا یه کاری برام پیش اومده شیراز. از صبح هر چی آژانس هواپیمایی رفتم نتونستم پرواز توی اون ساعتی که میخوام پیدا کنم. یک نفر گفت که اگر آژانس هواپیمایی آشنا داشته باشم می تونن یه کاری برام بکنن. قرار هم کاری و واجبه. این شد که امیر آدرس شما رو داد. که من مزاحم شما بشم. دیگه شرمنده به هر حال.
    سرم را تکان دادم و به طوفان اشاره کردم. طوفان هم با خوشرویی او را به سمت یکی از میزها برد و دختری که پشت میز نشسته بود را بلند کرد و خودش پشت سیستم نشست و شروع کرد پروازها را چک کردن. به چند جایی تماس گرفت و نیم ساعتی وقت تلف کرد تا آخر توانست کار اعلایی را راه بیاندازد. اعلایی به قدری خوشحال شده بود که چیزی نمانده بود بپرد و طوفان را بغـ ـل کند. به نظر می رسید همان طور که گفته بود قرارش بسیار مهم بوده است.
    کمی دیگر هم ماند. برایش سفارش قهوه دادم. می خواست انقلاب هم بیاید و از او هم تشکر کند ولی انقلاب زنگ زد و گفت که کارش کمی بیشتر طول خواهد کشید. به همین خاطر او هم دیگر نماند و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتنش طوفان به حالتی خنده دار به پاکت روی میز چنگ زد و درش را باز کرد.
    _بذار ببینم چی بهتون داد. ارزش داشت براش وقت تلف کردم یا نه؟
    چشمانش را گرد کرد و پاکت را به طرف من گرفت.
    _نه کاملا ارزشش رو داشت. فقط نصفش مال منه ها. همین حالا برو بفروشش سهم من رو بده.
    نگاهی به داخل پاکت کردم. یک نیم سکه بهار آزادی بود. با خنده پاکت را در کیفم گذاشتم. طوفان به طرفم خیز برداشت تا پاکت را از دستم بقاپد.
    _سونا بد نشو دیگه نصفش مال منه.
    _ برای چی اون وقت؟
    با نیش باز خندید.
    _برای اینکه من بلیط براش جور کردم. اگر نه همین دسته گل رو هم برمی داشت با خودش می برد. شاید هم با همین دسته گل تو سر جفتمون می کوبید.
    _نه خیر دوست داداشم از اول کادوش رو داد. این کادو برای عروسی ماست نه زحمت جنابعالی. بعد هم تازه کار شاقی نکردی. این همه من برای تو فداکاری میکنم یه بار هم تو. همیشه شعبون یه بار هم رمضون.
    با حالتی بچگانه که به شدت مرا به خنده انداخت گفت:
    _باشه همه به من ظلم کردن تو هم روش. اشکال نداره.
    به بازویش کوبیدم.
    _خیلی بازار گرم می کنی می دونستی؟ تو باید فروشنده می شدی با این اخلاق مظلوم نمایانه ات.
    از حالت صورتش بیشتر خنده ام گرفت.
    کمی بعد انقلاب هم برگشت. دسته گل و سکه را نشانش دادم و گفتم که چه کسی برایمان آورده است. جریان را پرسید. برایش تعریف کردم و با خنده گفت چه عجب که طوفان در یک جایی به درد خورده و توانسته او را رو سفید کند.
    با خنده به طوفان که با لب و دهان آویزان انقلاب را نگاه می کرد، چشمک زدم. دوستش داشتم. خیلی بامزه و شیطان بود. نمی شد کاری بکند که در آن چیز خنده دار یا موقعیت خنده آوری به وجود نیاورد.
    انقلاب گفت که آن روز زودتر جمع کنیم و برویم. سارای به او زنگ زده بود و ما را برای شب دعوت کرده بود. گفت که هر چه با من تماس گرفته گوشیم در دسترس نبوده است. گوشی را برداشتم و نگاه کردم. حق داشت. آنتن نداشتم.
    به طوفان گفت که تا آخر وقت بماند. خداحافظی کردیم و از شرکت بیرون زدیم. در ماشین دستم را گرفت و با مهربانی ولی با حالتی خسته گفت:
    _چطوری جانان؟ خوبی؟
    سرم را تکان دادم. در پارکینگ خلوت بود. سرم را به شانه اش تکیه دادم.
    _آره تو چطوری؟
    سرم را بالا بردم و به چشمان خسته اش نگاه کردم.
    _خسته ایی؟
    _شهیدم.
    _اگر میخوای زنگ بزنم بگم نمی تونیم بریم
    ماشین را روشن کرد و گفت:
    _نه. باید بریم. سارای گناه داره تدارک دیده. با آیدین هم کار دارم.
    _چی کار؟
    بینی ام را کشید.
    _فوضول کوچول موچولو. حالا می فهمی
    به طرف خانه به راه افتادیم. دوش گرفت و لباس عوض کرد. من هم لباس عوض کردم و آرایش کردم. از زمانی که فهمیده بودم که او صورت آرایش کرده مرا دوست دارد بیشتر آرایش می کردم.
    از حمـ ـام بیرون آمد. همان طور که خودش را خشک می کرد از آیینه به من نگاه کرد. سوتی زد و با خنده گفت:
    _خوشگل کردی.
    با ناز سرم را تکان دادم. چشمکی زد و گفت:
    _الان که وقت نداریم. ایشالا برگشتیم هستم.....
    حرفش با بالشی که من از روی تخـ ـت برداشتم و به سمتش پرتاب کردم متوقف شد.
    _اِاِاِ... دختر بی ادب. زن هم زنهای قدیم. هر چی دم دستشون می رسید پرت نمی کردن سمت شوهر بیچارشون. عزتی بود احترامی بود. آقا آقا می کردن واسه شوهراشون. سرورم. تاج سرم .....
    حرفش را قطع کردم.
    _همین دیگه. همین کارها رو کردن که نسل ما الان داریم جوابش رو پس می دیم. اگر از روز اول با شیوه اصولی با شما مردها برخورد کرده بودن الان وضع ما بهتر از این بود.
    خندید. حوله را به دور کمـ ـرش بست و جلو آمد.
    _کدوم اصولی؟
    دست به کمـ ـر مقابلم ایستاد. زبانم را برایش بیرون آوردم.
    با خنده به سمتم خیز برداشت. جیغ کشیدم و از زیر دستش فرار کردم. با همین شوخی و خنده ها آن قدر دست دست کردیم تا سارای تماس گرفت و ما مجبور شدیم با عجله بپوشیم و راه بیافتیم.
    ما آخرین نفری بودیم که رسیدیم. به محض رسیدن، انقلاب و آیدین و آراز به تراس رفتند و به صحبت کردن و سیـ ـگار کشیدن پرداختند. کمی بعد رضا هم به جمعشان پیوست. ما زنها هم در آشپزخانه جمع شده بودیم. فقط بابا بود که تنها در سالن نشسته بود و با المیرا بازی می کرد.
    ساناز با اشاره با تراس گفت:
    _جریان چیه اینها جلسه گرفتن؟ عمو الان ناراحت میشه تنها مونده ها. می دونید که عمو چقدر رو اینکه جوونه و باید تو بحث جوونها شرکت کنه حساسه
    خندیدم. راست می گفت. بابا هر از چند دقیقه یک بار با غضب به تراس نگاه می کرد.
    _نمی دونم والا. انقلاب به من گفت که با آیدین کار داره.
    سارای وسایل سالاد را مقابل ساناز گذاشت و یک چاقو هم به دستش داد.
    _بیا این سالاد رو درست کن تا بگم چه خبره
    من و ساناز هم زمان گفتیم:
    _چه خبره؟
    صدایش را آهسته کرد و گفت:
    _مثل اینکه انقلاب به آیدین پیشنهاد داده که خودش دستمزد پیمانکاری هرسه نفر رو یعنی خودش و بابا و اون پسره شریکشون رو می ده تا آیدین باهاش چاپخونه رو از بابا بخره. رضا می گفت که این پیشنهاد از طرف خود انقلاب بوده.
    با مهربانی به انقلاب که در آن لحظه با حالتی جدی ولی دوستانه به سمت آیدین خم شده بود و حرف می زد کرد و گفت:
    _جای برادری خیلی دوستش دارم. پسر با معرفتیه. رضا می گفت که این روزها هر کسی این کار و حتی برای فامیل هم نمی کنه. راست میگه اگر اونها به هر دلیلی ضرر کنن. آیدین پول خودش رو گرفته. نمی تونن آیدین رو سر بدونن به خاطر اینکه خونه ها فروش نرفته پول نداریم دستمزد تو رو بدیم.
    با حیرت به سارای نگاه کردم. ساناز روی ابرها سیر می کرد. این عالی بود. آیدین در حال حاضر در چاپخانه از بابا حقوق می گرفت. ولی اگر چاپخانه متعلق به خودش می شد می توانست خیلی بیشتر از اینها در ماه درآمد داشته باشد. چاپخانه در ماه سود سرشاری را به جیب بابا سرازیر می کرد. آراز هم باز می توانست پیش آیدین کار کند و هم می توانست به دلمشغولی های خودش بپردازد و بعد از سالها از زیر یوغ بابا بیرون بیاید. البته می دانستم و مطمئن بودم که آیدین را دست تنها رها نخواهد کرد.
    _این که خیلی خوبه
    ساناز از روی میز دستم را گرفت.
    _وای آره سونا خیلی عالی میشه. آیدین هم از دست غرغر های عمو راحت میشه
    حق داشت. کار کردن با بابا اصلا کار راحتی نبود. سرم را تکان دادم. آنقدر خوشحال شده بودم و آن قدر حس حق شناسی و عشق نسبت به انقلاب تمام وجودم را در بر گرفته بود که همان طور خشکم زده بود.
    تا زمان شام همه بیرون بودند. بابا هم حسابی عصبی شده بود. حس می کرد که او را کنار گذاشته اند.
    برای شام به روی تراس رفتم تا آنها را صدا کنم. صدای صحبت کردن آرام انقلاب می آمد. همان طور که صحبت می کرد به داخل آمد. ولی حرفش را تمام کرد. یا شاید هم نیمه کاره گذاشت. دستش را گرفتم و به طبقه بالا بردم. بابا داشت با غرولند به آیدین می گفت که چه چیزی یک ساعت تمام در تراس پچ پچ می کردند؟ حالا او دیگر غریبه است؟
    به اتاق المیرا رفتیم.
    _بابات حسابی دلخور شد نه؟
    دستم را دور گردنش حـ ـلقه کردم و با اطمینان و عشق در آغـ ـوشش فرو رفتم. تعجب کرده بود. ولی دستش را با کمی تاخیر بالا آورد و دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد.
    _چی شده؟
    کنار گوشم و در موهایم زمزمه کرد.
    سرم را کمی کج کردم و نگاهش کردم.
    _مرسی به خاطر کاری که برای آیدین می کنی.
    چند لحظه به چشمانم نگاه کرد. بعد خم شد و پیشانی ام را بـ ـوسید.
    _کاری نکردم. فقط دارم پولی که حقشه رو زودتر بهش می دم. همین.
    _همین خودش خیلیه. همه کسی این کار رو نمی کنه.
    _آیدین استحقاقش رو داره. من دوست دارم که آیدین بیشتر از این ها گیرش بیاد. به نظرم تمام زحمت چاپخونه گردن آیدینه، حقشه که مال اون بشه.
    به نرمی موهایم را از روی پیشانی ام کنار زد.
    _کی بهت گفت؟ سارای؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    _می دونستی با این کارت منو خیلی خوشحال کردی؟
    لبخند زد. سرم را بالا بردم و روی پاهایم بلند شدم و او را بـ ـوسیدم.
    _از این بـ ـوسه و اون بغـ ـل پر از احساست معلوم بود.
    _تو به خاطر من این کار رو کردی، این تو ذهنم می مونه
    چند لحظه نگاهم کرد.
    _یکمش آره. بقیه اش به خاطر خودم بود. من دوست دارم که جوونها تو کارشون پیشرفت کنن. این حس خوبی به من می ده. یه مقدارش هم به خاطر خود آیدین بود. آیدین رو قبول دارم و دوست دارم که پیشرفت کنه.
    _مرسی
    خندید.
    _بسه جانان نمی خواد این قدر تشکر کنی. بریم پایین زشته منتظر موندن
    به پایین رفتیم. دیگر صحبتی از این کار نشد. مثل اینکه در آن جمع چند نفره در تراس تصمیم گرفته بودند که بابا چیزی از موضوع نفهمد. بابا هم چنان ناراحت بود و فقط غذا می خورد و با کسی حرفی نمی زد. تا آخر شب صحبت ها بیشتر حول و حوش کارهای ساختمان سازی می گشت. به طوریکه بابا هم کم کم به جمع شان وارد شد و کمی دلخوریش را فراموش کرد.
    با ساناز ظرفها را جابه جا کردیم و میوه و شیرینی را در ظرف چیدیم.
    _جوجه ایی، فنچی چیزی تو راه نداری؟
    سارای با خنده گفت:
    _بسه ساناز تو هم. مگه چند وقته عروسی کرده. بذار یه نفسی بکشه بیچاره. این تازه شروع کرده به درس
    _گفتم شاید از دستتون در رفته باشه
    نمی دانم حالت صورتم چطور شده بود که هر دو نفرشان به خنده افتادند و ساناز در حالیکه به شوخی شانه هایم را ماساژ می داد گفت:
    _خیلی خب بابا تو هم پس نیفتی. شوخی کردم باهات.
    با همین شوخی ها و شوخی های آراز با ساناز که به جمع ما در آشپزخانه پیوسته بود، شب به پایان رسید و ما به خانه برگشتیم.
    فصل بیستم



    امتحانات پایان ترم بود و من به شدت مشغول بودم. دوست داشتم این مشغولیت را. این درس خواندن برای امتحان، آن هم در رشته ایی که دوست داشتم برایم لذت بخش بود.
    وقت بیشتری را به درس اختصاص می دادم. به طوریکه انقلاب را به صدا درآورده بودم. گله می کرد که به او بی توجه شده ام.
    در آرام ترین حالتی که ازکودکی تا به حال تجربه کرده بودم به سر می بردم. روزگار عاشقی بود. زندگیم چیزی کم نداشت. عشقی که بین ما بود روز به روز شکوفا تر و پویا تر می شد. دوست داشتم تمام لحظاتی که با او می گذشت. دوست داشتم عاشقی را در کنار او. این حالت رشد عاطفی که بین ما در نمو بود، برایم لذت بخش بود.
    شبها بعد از اینکه انقلاب از سر کار می آمد می نشستیم و از کارهای او و درس های من صحبت می کردیم. از آیدین می گفت. خوشحال بودم برای برادرم. بابا ابتدا زیر بار نمی رفت. هزار و یک بهانه برای واگذار نکردن چاپخانه به آیدین آورد. ولی عاقبت انقلاب توانست راضی اش کند. از قیمت بالای مسکن گفت. اینکه نیم بیشتر واحد ها پیش فروش شده بود و بابا شاید می توانست خیلی سریع تر از اینها قرض ایمان فلاح را پرداخت کند. کارها خیلی سریع جلو می رفت. پروژه خیلی خرج تراش شده بود. خرج هایی که شاید خود آنها هم از ابتدا فکر نمی کردند که ایجاد شود. کارهای اداری به کندی پیش رفته بود و همین باعث شده بود که هزینه ها بالا برود. ولی با تمام این تفاصیل حتی خود بابا هم عقیده داشت که این ساختمان آینده عالی خواهد داشت.
    شاید همین مسئله باعث شده بود که بابا هر چه که هزینه پیش می آمد بدون چون و چرا قبول می کرد. به زمین های رودبار دست نزد ولی به جایش دوباره از ایمان قرض گرفت. چیزی که آیدین و انقلاب با آن مخالف بودند ولی بابا املاکش به جانش بسته بود. آن باغ کوچک زیتون از بچه هایش هم با ارزش تر بود.
    عقیده داشت که به محض تمام شدن کار می تواند قرض ایمان را بپردازد. ولی چیزی که آیدین را نگران کرده بود اسکنت بسیار زیادی بود که هر ماه بابا باید پرداخت می کرد. ربایی کمـ ـر شکن. ولی بابا باز هم ادامه می داد. این روزها خسته تر از همیشه به نظر می رسید. خسته و درگیر. فکر این را نمی کرد که سن و سالی دارد. پا به پای انقلاب و آیدین و ایمان پیش می رفت. گاهی برایش می ترسیدم. ولی بابا کسی نبود که به حرف گوش بدهد.
    بر طبق گفته های انقلاب و آیدین کارها خوب ولی کند پیش می رفت. انقلاب هم به شدت خسته شده بود. گاهی شبها روی همان مبلی که می نشست، خوابش می برد. سعی می کرد که تمام توجه اش به من باشد ولی گاهی نمی شد. آن قدر خسته بود که بعد از رسیدن به خانه بی هوش می شد.
    ساناز می گفت که آیدین هم خسته شده است. دیگر در تمام مهمانی هایی که در خانه همدیگر بودیم بیشترین بحث و صحبتها از کار آنها بود. به طوریکه ما زنها را خسته کرده بود. آراز اما فارغ از تمام این کارها و پول درآوردن ها بود. به کار و عشق خودش می رسید. در آرامش برای خودش به دانشگاه می رفت و آهنگ می ساخت و نت می نوشت.
    با نسیم درباره او صحبت کرده بودم ولی هر دفعه او از زیر بار صحبت شانه خالی می کرد. کاملا مشخص بود که آراز را دوست دارد. گاهی که در مهمانی ها به هم می رسیدند می دیدم که با چه عشقی با هم صحبت می کنند وبا چه تفاهمی در کنار هم می نشینند و از موسیقی حرف می زنند ولی نسیم وقتی که صحبت از عشق و عاشقی می شد، کنار می کشید.
    نمی دانم بیشتر نظرم به عشقی قدیمی می خورد. عشقی که در نسیم هنوز زنده بود و نفس می کشید و نسیم با وجود علاقه ای که به آراز پیدا کرده بود، می ترسید از قربانی کردن آن عشق قدیمی. با سارای و ساناز مفصل در این باره صحبت کرده بودیم. آنها اما با نظر من مخالف بودند. آنها عقیده داشتند که نسیم از گذشته ی آراز می ترسد. اینکه احتمالا شاید انقلاب راضی نباشد. برای نسیم قطعا مورد بهتر از آراز هم پیدا می شد.
    نسیم خوشگل و خانم و تحصیل کرده بود. از یک خانواده سطح بالا که جوانهای این زمانه برای همچین موردی جان می دهند.
    دوست داشتم آن احساسی که در چشمانشان بود، واقعیت پیدا کند. دوست داشتم که با هم جفت شوند. به نظرم یکی از بهترین زوجها می شدند. می خواستم با انقلاب صحبت کنم ولی سارای مانع شد و گفت که دست نگه دارم. شاید در آینده نسیم رام می شد. عقیده داشت که درست نیست من رابطه با شوهرم را تحت شعاع قرار بدهم. با توجه به علاقه ایی که انقلاب به نسیم داشت، می گفت که شاید انقلاب جبهه گیری کند و همین بشود دستاویزی برای بحث و ناراحتی بین ما.
    به همین خاطر هم من این قضیه را به زمان واگذار کردم. ولی رابطه دوستانه ام را با نسیم قطع نکرده بودم. حتی اگر او نمی خواست که به آراز جواب بله بدهد، باز هم دوست من و خواهر شوهرم بود. در زمانهایی که من درس نداشتم و او هم سرش خلوت بود با هم به خرید می رفتیم و حسابی خوش می گذراندیم.
    عصر یک روز پاییزی دلچسب بود که قرار گذاشتیم برای خرید زمـ ـستانه برویم. او می خواست که شال مناسب زمـ ـستانه بخرد و من هم می خواستم یک بافت یا پالتوی مناسب پیدا کنم.
    در دفتر هواپیمایی با هم قرار گذاشتیم. طوفان و انقلاب و ایمان فلاح نیم ساعتی بود که در اتاق انقلاب به بحث و تبادل نظر مشغول بودند. قرار بود که آیدین هم به آنها بپیوندد.
    ما از ساختمان خارج شدیم و پیاده به راه افتادیم. هوا عالی بود. کمی سرد بود ولی به شدت دوست داشتنی. تمام برگ درختان ریخته بود و ما با حالتی بچگانه سعی می کردیم که پایمان را درست روی برگها بگذاریم. تا خش خش آنها را بشنویم.
    به چند مرکز خرید سر زدیم. چیزهایی که حتی به دردمان نمی خورد را خریدیم. ولی هنوز او شال نخریده بود و من هم پالتو.
    بالاخره بعد از دو ساعت تمام بالا و پایین رفتن در پاساژها خریدمان را کامل کردیم. به کافی شاپی که در آن نزدیکی بود رفتیم. قهوه سفارش دادیم و او از درسهایش تعریف کرد و من از انقلاب. می خندید و می گفت که از ده کلمه ایی که من به کار می برم، هشت تای آن درباره انقلاب است. مسخره می کرد ولی من شوق و شعف حاصل از این علاقه را در چشمانش می خواندم . این که زندگی برادرش زنگ آرامی داشت برای او هم آرامش بخش بود.
    نیم ساعتی نشستیم. تا اینکه طوفان با او تماس گرفت و گفت که به خانه می رود و اگر نسیم می خواهد بگوید که کجاست تا او را هم با خود ببرد. هوا تاریک شده بود ولی دیر نبود.
    ما آدرس کافی شاپ را دادیم و طوفان گفت که تا سی دقیقه دیگر آن جاست. با ایمان فلاح آمد. از همان مقابل در که وارد شدند من متوجه شدم که ایمان با حالتی غریب به نسیم نگاه می کند. نگاهش رنگ عشق و علاقه داشت.
    به نسیم نگاه کردم. نسیم اما بی خیال بود. دوباره به ایمان نگاه کردم. تمام توجه و حواسش به نسیم بود. چیزی نگفتم ولی کاملا مشخص بود که شیفته نسیم است. فکر کردم که برادر من در برابر او چقدر شانس دارد؟ ایمان پول دار بود به این کاری ندارم که پولش را از کجا آورده بود ولی قطعا پولش از پارو بالا می رفت. خوش تیپ بود. شاید نه تیپی که من بپسندم ولی به اندازه خودش خوب بود. خوش قیافه هم بود.
    آراز چه؟ آراز مهربان بود. بسیار بسیار عاشق پیشه و ملایم. احساساتی و با محبت. یک هنرمند. پول آنچنانی نداشت ولی به اندازه تمام سر و هیکل ایمان فلاح سواد و هنر و ذوق داشت. و من می توانستم با چشمان بسته بگویم که نسیم هیچ سنخیتی با ایمان نداشت ولی به اندازه کافی و اندازه ایی که برای یک زندگی مشترک موفق، کافی باشد نقاط مشترک زیادی با آراز داشت.
    طوفان طبق معمول شوخی می کرد و با خنده دانه به دانه خرید های نسیم بیچاره را از کیسه بیرون می آورد و نگاه می کرد و درباره هر کدام یک نظر خنده دار می داد. نسیم هم با آرامش و خنده به حرکاتش نگاه می کرد. ایمان هم محو تماشای نسیم شده بود. من هم در این میان شخص ثالث بودم. کسی کاری به کار من نداشت.
    از انقلاب پرسیدم طوفان گفت که باید با آیدین جایی می رفت و گفته که من خودم با تاکسی دربست به خانه بروم. از کافی شاپ بیرون آمدیم. طوفان هم ماشین نیاورده بود و آنها هم می خواستند با ماشین ایمان بروند. به من هم تعارف کردند ولی من دوست نداشتم که هم مزاحمشان بشوم و هم اینکه مسیرمان جوری بود که ایمان باید اول آنها را به خانه می رساند و بعد مرا.
    دوست نداشتم که با او تنها شوم. حس خوبی نسبت به او نداشتم که به گمانم به خاطر این بود که او به بابا نزول داده بود. شاید هم به خاطر چهره خشن اش بود.
    هر چه تعارف کردند من قبول نکردم و گفتم که خودم می روم. آنها هم سوار شدند و رفتند. من هم تصمیم گرفتم تا کمی پیاده بروم و از کمی بالاتر تاکسی بگیرم. قدم زدن در آن سرما و سوز پاییزی را دوست داشتم. هوا خیلی تمیز و پاک بود.
    هنوز آن قدر از کافی شاپ دور نشده بودم که کسی به نام فامیلی صدایم کرد. ایستادم و پشت سرم را نگاه کرد. من نام فامیل معمولی ندارم و وقتی کسی در خیابان می گوید خانم پیرزاد قطعا با خود من کار دارد.
    با تعجب متوجه شدم که رامین اعلایی بود که هن هن کنان به مقابلم رسید.
    _ماشالا خانم چقدر تند می رید.
    خنده ام گرفت. مثل پیرمردها کمی خم شده بود و دستانش را روی رانهایش ستون کرده بود و نفس می گرفت.
    _از کافی شاپ دنبالتون هستم.
    _بفرمایید در خدمتم
    کمی نفس گرفت و گفت:
    _من از طبقه بالای کافی شاپ شما رو دیدم. با یه آقا و خانم و برادر شوهرتون بودید. اون آقایی که کنار برادر شوهرتون بود رو می شناسید؟
    با کمی تعجب گفتم:
    _دوست شوهرم و برادرشه
    چند ثانیه با تعجب به من نگاه کرد. گفتم:
    _چطور مگه؟
    دوباره چند ثانیه سکوت.
    _خب اون همون آقای غریبه دیگه. همون آقایی که با خواهرش توسط من به سهند معرفی شدند.
    به معنای واقعی کلمه خشکم زد. آن قدر گیج شده بودم که به نظر می رسید تمام هوش و حواسم از کار افتاده است. چند ثانیه همان طور با بهت و حیرت به او نگاه کردم. به او که به نظر می رسید تعجب اش از من بیشتر است.
    _اون....
    حرف را قطع کردم و چشمانم را روی هم فشردم تا بلکه بهتر بتوانم تمرکز کنم. تمرکز برای اینکه شاید بفهمم کسی که با سهند دوست شده و با او مواد زده و شاید باعث مرگ او شده است، چطور و از کجا با طوفان و انقلاب آشنا است؟
    ناگهان مغزم واکنش نشان داد. نکند او تمام این کارهایش را از روی قصد و قرض انجام می دهد. نکند که حالا هم هدفش از نزدیک شدن به انقلاب و طوفان پیش آوردن مشکلی برای آنها باشد. اگر این طور بود باید موضوع را به انقلاب می گفتم.
    ترسیده بودم. برای انقلاب و زندگی خودم. من اصلا نمی دانستم که ایمان فلاح چه کسی است؟ اصلا ایمان فلاح است یا آقای غریب؟ کدام هویت درست است؟ کسی که درباره هویتش دروغ گفته است، قطعا با هدفی به سهند نزدیک شده است. و حالا هم شاید باز با هدفی به شوهرم و خانواده ام نزدیک شده است.
    آن چنان دچار هراس شدم که دست و پاهایم شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم تا بر خودم مسلط باشم. باید به انقلاب خبر می دادم.
    _اگر اون قصد بدی نداشته چرا به شما یک فامیل گفته به شوهر من خودش رو با یک فامیلی دیگه معرفی کرده؟
    با ابروهای بالا رفته گفت:
    _واقعا؟ به شما گفته که فامیلش چیه؟
    _ایمان فلاح
    سرش را چند بار تکان تکان داد.
    _مهران غریب. اسم خواهرش هم مهرانا بود.
    _می ترسم از نزدیک شدن به شوهرم هم هدفی داشته باشه.
    در فکر فرو رفته بود.



    _یه چیز دیگه هم هست. اون خانمی که همراهتون بود رو هم دیدم. ولی دقیق یادم....
    کمی مکث کرد و ناگهان گفت:
    _حالا یادم افتاد. اون دختر از دوستای صمیمی خواهر آقای غریب یا همونی که شما گفتی بود. چند باری با هم دیده بودمشون. با سهند می رفتن کافی شاپ و چایخونه.
    گیج و منگ نگاهش کردم. نسیم هم با او بود؟ همین یک فکر کوتاه، ولی جامع و کامل، حال گیج و منگم را تمام کرد. احساس کردم که زیر پاهایم خالی شد. حسی که پیدا کردم. مبهم ترین و بدترین حسی بود که تا به حال تجربه کرده بودم. چیزی مثل یک خلا در مغزم ایجاد شد. یک حفره که نمی گذاشت درست فکر کنم.
    سردی محسوسی که در سر انگشتان دستم حس می کردم تا قلـ ـبم ادامه پیدا کرده بود. حسی غریب و حال بدی که داشتم به طور مرگ آوری مشمئز کننده بود.
    _اون خانم رو می شناختی؟ می تونه کمکی بکنه به حل این قضیه؟
    فقط نگاهش کردم. نمی دانم در نگاهم چه دید که با نگرانی دستش را روی بازویم گذاشت و آهسته صدایم کرد.
    _خانم پیرزاد خوبی؟
    دوباره نگاهش کردم. حس می کردم که زبانم سنگین شده است.
    _سونا خانم؟ ای بابا خواهر من خوبی؟
    به سختی و از میان دندان های کلید شده ام گفتم:
    _ببخشید باید برم.
    کمی اخم کرد و گفت:
    _سونا خانم چیزی شده؟ اون خانم رو می شناختی؟
    کمی سرم را تکان دادم.
    _نه مشکلی نیست. حل میشه
    به ساعتم نگاه کردم. لبخندی که بر لب آوردم کاملا مصنوعی بود.
    _دیرم شده. مرسی از اینکه خبر دادید. اگر میشه به امیر چیزی نگید.
    همچنان موشکافانه نگاهم می کرد. مثل اینکه حس کرده بود که یک جای کار ایراد دارد.
    _باشه مشکلی نیست. اگر خبری شد یا کمکی بود که از دست من برمی آمد، خبرم کنید.
    کارتی از جیبش بیرون آورد و به طرفم گرفت.
    _خوشحال شدم. مواظب باشید. هم خودتون و هم آقای باهر.
    _حتما. ممنون
    از همان جا دستم را برای گرفتن تاکسی بلند کردم. تمام راه تا خانه را در همان خلا ذهنی به سر بردم. هر چه می خواستم ذهنم را جمع و جور کنم تا ببینم که اصلا باید چه بکنم نمی توانستم. احساس می کردم که حفره ایی در مغزم و ذهنم ایجاد شده است که تمام افکار از آن جا به پایین می ریختند و نمی توانستند به طور محکم و منسجم باهم رابطه برقرار کنند.
    نسیم کجای این ماجرا بود؟ نسیمی که خواهر شوهرم بود. این فکری بود که تمام مدت در ذهنم بالا و پایین می رفت. اما جوابی برایش نداشتم. از ماشین پیاده شدم. موبایلم زنگ خورد. نگاهی به شماره کردم. کرایه را پرداختم و همان جا کنار جوی آب به درخت چنار لب باغچه تکیه دادم.
    مردد به گوشی درون دستم خیره شدم. او کجای این ماجرا بود؟ حس کردم که حتی با فکرش هم قلـ ـبم از کار افتاد. فکر اینکه او، مردی که عاشقش بودم و شوهرم بود کجای این قضیه بود؟ حس بیچارگی بدی به من دست داده بود. اصلا نمی دانستم چه کار باید بکنم. به هر جان کندن که بود گوشی را برداشتم.
    _سونا کجایی؟
    صدایش کمی نگران بود.
    سرفه ایی کردم و صدایم لرزانم را صاف کردم.
    _سلام. من جلوی خونه هستم.
    مکثی کرد و گفت:
    _دیر کردی؟
    _بعد از رفتن بچه ها آقای اعلایی رو دیدم یکم با اون حرف زدم.
    _که این طور. خوب بیا بالا
    گوشی را قطع کردم. افتان و خیزان بالا رفتم. درمانده شده بودم. باید به برادرانم خبر می دادم یا باید اول از شوهرم پرس و جو می کردم؟ او یک آدم غریبه نبود. او شوهرم بود. هم بالینم، عشقم، زندگیم. چطور باید بحث را پیش می کشیدم؟ اینکه بروم و بگویم، انقلاب خواهر تو و دوست تو چه کار با برادر من داشتند؟ چرا به او مواد داده بودند و بعد از مرگش هم به طور مشکوکی همه شان ناپدید شدند؟ اصلا اگر حتی خواهر تو در این ماجرا دخیل هم نبوده است چرا از روز اول نگفته که سهند را می شناسد. او که تمام مدت عکس سهند را در خانه ی ما و آیدین و سارای به وفور دیده بوده است.
    این چیزی نبود که بشود پرسید. مخصوصا از مردی که همسرم بود. عاشقش بودم و از چشمانم به او بیشتر اعتماد داشتم و این حرف یعنی اوج بی اعتمادی و تهمتی بزرگ. از طرفی مطمئن بودم که رامین اعلایی دروغ نمی گوید. دلیلی برای دروغ نداشت. چرا به انقلاب یا طوفان اشاره ایی نکرده بود؟
    تمام افکار به مغزم هجوم آورده بود. ترافیک وحشتناکی در سرم به راه افتاده بود که مرا گیج تر کرده بود. به طوریکه توانایی فکر کردن را از من گرفته بود.
    در آسانسور را باز کردم. انقلاب در میان در به انتظارم ایستاده بود. نگاهش کردم. همان نگاه صبح را داشت. همان نگاه روز قبل و هفته قبل را. با توجه، عشق و احساس. چطور می توانستم به او، به این نیمه ی بهتر زندگیم، به خودم، به عشقم، به احساسم، شک کنم؟ چه کار باید می کردم؟ اصلا مگر می شد که کسی به عشقش شک کند. به خودش به نیم دیگر وجودش.
    لبخند زد. هنوز گیج بودم. با تاخیر در جوابش، لبخند زدم. دست دراز کرد و مرا به داخل کشید.
    _جانان من چشه؟
    شالم را باز کرد و موهایم را بـ ـوسید و بوید. ناخوداگاه، خدا شاهد است که ناخوداگاه، خودم را کمی کنار کشیدم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. کمی اخم داشت و نگاهش جدی بود.
    _چته کوچولو؟
    تمام سعی خودم را کردم که عادی باشم. لبخند زدم.
    _یکم خسته ام.
    کیفم و کیسه خرید را از دستم گرفت.
    _بیا عزیزم. دوای دردت پیش منه.
    دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد و به طرف اتاق خواب برد. چیزی نمانده بود که به گریه بیفتم. تحمل نزدیکی بیشتر را نداشتم. نمی توانستم.
    _نشونم بده ببینم چی خریدی؟
    مثل یک آدم آهنی پالتو را از کیسه بیرون آوردم و نشانش دادم. با اخم نگاهم کرد و به جای پالتو هر دو دستش را روی شانه هایم گذاشت و گفت:
    _سونا چته؟
    _هیچی؟
    چند لحظه سکوت کرد. در سکوت با دقت و طولانی به من نگاه کرد.
    _یه بار دیگه ازت می پرسم. چی شده؟
    چیزی نگفتم و فقط سرم را پایین انداختم.
    _یکم سرم درد می کنه همین.
    دوباره و چند لحظه دیگر سکوت کرد.
    _خب یه مسکن بخور.
    از او جدا شدم وبه سمت حمـ ـام رفتم.
    _یه دوش می گیرم. شاید سردم شده. گرم شم بهتره.
    در نیمه راه متوقفم کرد. مرا در بر گرفت و گرم و طولانی بـ ـوسید. نتوانستم مقاومت کنم. خودم را به دستش سپردم. حس بدی بود. حسی افتضاح و کشنده. هم دلم می خواست که این عاشقانه ادامه پیدا کند و هم دوست داشتم که او را پس بزنم و بگویم که چه سر و سری با ایمان فلاح دارند؟
    عاقبت از من جدا شد. چشمانش با کنجکاوی نگاهم کرد.
    _دوستت دارم.
    او گفت و من احمقانه قلـ ـبم لرزید. تا به حال با همچون احساسی این واژه را به کار نبرده بود. نه آن قدر عمیق و از ته قلبش. برخلاف همیشه چیزی نگفتم. نگفتم که من هم. فقط لبخندی کج زدم و به حمـ ـام رفتم.
    در حمـ ـام مدت طولانی را درزیر دوش نشستم. گیج بودم. اصلا بهتر نشده بودم. با به خانه آمدن و دیدن او اصلا بهتر نشده بودم. بدتر هم شده بودم. گیج تر و درمانده تر. نمی توانستم درست فکر کنم. نمی دانم شاید هم نمی خواستم درست فکر کنم. فکری درست و جامع که شاید منجر به روشن شدن حقایقی می شد. شاید چون ته آن را می دانستم. هیچ روشنی در کار نبود. تاریکی مطلق بود. هیچ نوری درآن ته دیده نمی شد که به امیدش و به سویش حرکت کنم. حس می کردم که در یک اتاق تاریک و در سکوت مطلق و در میان افکاری تیره و تار، گیر افتاده ام. بعضی از کارها و حرکات و حرف ها و حالات، حالا مثل یک پازل در ذهنم کنار هم چیده می شدند. چیزهایی که شاید در آن مقطع زمانی برایم اصلا مبهم نبود. عادی و نرمال بود.
    چشمانم را به روی هم فشرد. دستانم را مشت کردم تا افکار را برهم بریزم. دوست نداشتم این پازل در ذهنم کامل شود. دوست نداشتم که حقیقت را بدانم. حقیقتی که شاید به یک چیز منتهی می شد. چیزی که مغز و ذهن و روحم به شدت از آن فرار می کرد.
    قطعات پازلی که در ذهنم این طرف و آن طرف پراکنده شده بود، اگر کنار هم چیده می شد شاید نتیجه اش آن چیزی نمی شد که مطابق میل من باشد.
    به همین خاطر احساس می کردم که کاملا ناخوداگاه و در درون خودم سعی می کنم که زمان این آگاهی را به تعویق بیاندازم.
    سرم را به کاشی های حمـ ـام تکیه دادم و صورتم را رو به آب بالا گرفتم. دیگر نتوانستم ادامه دهم. احساس می کردم که چیزی به انفجار سرم نمانده است. دوباره و دوباره همان فکر در سرم رژه رفت. اینکه شاید نسیم اصلا نمی دانسته که سهند برادر من بوده است. چیزی غیر ممکن. شباهت من و سهند بسیار زیاد بود. از همه این ها گذشته او بارها و بارها عکس سهند و تعریف سهند و علاقه من به سهند را شنیده بود. حتی اگر تصادفی هم در کار بوده است، او نباید می گفت که آشنایی حتی جزیی، با برادر مرحوم من داشته است؟
    می دانستم. ولی احمقانه و خوش بینانه فکر می کردم که شاید جریان چیزی دیگر باشد. این فکر به نظرم بهترین و بی دردسرترین فکر بود. اینکه هیچ کسی این وسط مقصر نبوده است و فقط ایمان فلاح آدم بد قصه است. این چیزی بود که من می خواستم. کوتاه کردن دست عشق زندگیم از تمام فکر های بد.
    حوله را پوشیدم و از حمـ ـام بیرون آمدم. از هال صدای ملایم صحبت کردن می آمد. لای در باز کردم. صدای صحبت کردن آهسته انقلاب و کسی می آمد. خب گوش دادم. طوفان بود. ولی آنقدر آهسته صحبت می کردند که من چیزی به جز پچ پچی خفیف نمی شنیدم. ولی اصلا و ابدا دلم گواهی خوبی نمی داد. طوفان این جا چه کار می کرد؟
    سعی کردم تا خونسرد باشم. این مشکل را فقط خودم باید حل می کردم نه کس دیگری. او شوهر من بود و آنها هم خانواده ی او. لباس پوشیدم و بیرون رفتم. با تعجب متوجه شدم که نسیم هم بود. سلام کردم. انقلاب که مقابل طوفان ایستاده بود و با خشمی آشکارا چیزی را به او می گفت چرخید و به من نگاه کرد.
    _چیزی شده؟
    طوفان با دقت به من نگاه کرد و من به نسیم. می خواستم همان سونای همیشه باشم ولی حس کردم که نیستم. آن سونای همیشه که با آمدن آنها کلی خوشحال می شد. من نتوانستم. چون واقعا حس می کردم که چیزی این وسط اشتباه است. حس می کردم که گیجم. با همه تلاشی که در ذهنم انجام می دادم، باز هم نمی توانستم به خودم بقبولانم که همه چیز درست است و این فقط یک تصادف بوده است.
    _هیچی.
    انقلاب به سمتم آمد. من نگاهم را از نسیم گرفتم. نسیم هم با حالتی غریب سرش را پایین انداخت. حالتی ما بین شرمندگی و درماندگی.
    _بهتر شدی؟
    فقط نگاهش کردم. احساس کردم که دیگر نمی توانم این کمدی و سیاه بازی احمقانه را ادامه بدهم. باید می گفتم. باید می دانستم. چیزی نمانده بود که از این حال مخوفی که داشتم، سکته کنم.
    _چی شده؟
    اخم هایش در هم رفت. ولی حرفی نزد. نزدیک تر شد و دستم را در دست خودش گرفت. دستم را ازدستش بیرون کشیدم و یک قدم از او فاصله گرفتم.
    _انقلاب جریان چیه؟
    طوفان کاملا گارد گرفته به طرفم آمد.
    _جریان تو چیه؟ این مرتیکه اعلایی با تو چه سر و سری داره؟ برگشتیم تا این رو بهت بدیم، یادت رفته بود که دیدم داری باهاش حرف می زنی. یه زن شوهر دار چی کار با دوست برادرش داره؟
    یک کیسه از روی دسته ی مبل برداشت و نشانم داد. این کیسه پلیوری بود که عصر همان روز با نسیم خریده بودیم. درساک خرید نسیم جا مانده بود. ظاهرا برای دادن آن به من برگشته بودند و اعلایی را در حین صحبت با من دیده بودند. حالا او می خواست مرا در فشار بگذارد. دوباره رو به انقلاب که دست به سیـ ـنه به من نگاه می کرد، نگاه کردم و گفتم:
    _جریان چیه؟
    طوفان با صدایی نسبتا بلندی گفت:
    _جریان چی؟ تو باید بگی جریان چیه؟
    با خشم به طرفش چرخیدم.
    او می خواست به من وصله ناجور بچسباند. برای چه؟ برای اینکه با هوچی گری از اصل موضوع دور شود؟ برای چه شوهرم چیزی نمی گفت؟ مردی که همیشه می گفت من از چشمانم به تو بیشتر اعتماد دارم. چه شده آن اعتماد؟ چرا جوابی به هوچی گری برادرش نمی داد؟ همه به یک چیز منتهی می شد دانستن و سرپوش گذاشتن به روی کارهای برادر و خواهرش. با خشم تقریبا فریاد کشیدم.
    _من جریانی ندارم. شما یه چیزیتون هست....
    حرفم را قطع کردم و به سمت نسیم چرخیدم و با ناراحتی پرسیدم:
    _تو با برادر مرحوم من چه سر و سری داشتی؟ ....
    دوباره به سمت انقلاب و طوفان برگشتم و گفتم:
    _شما با این ایمان فلاحی چه کاری دارید؟ ایمان فلاحی کیه که با یه دختری که اصلا نمی دونم کی بوده خودش رو به برادر من نزدیک کرده بود و بهش مواد می داد؟ این چیزی بود که اعلایی داشت می گفت. اعلایی بود که ایمان فلاح رو به سهند معرفی کرده بود. چی تو سرتونه؟ چی تو سر اون مرتیکه است؟ ایمان فلاحی یا مهران غریب؟ کدومشونه؟ اصلا کیه این مردک؟
    به نسیم نگاه کردم. رنگش مثل گچ دیوار شده بود. آن چنان به من زل زده بود که حس کردم همان طور سر پا سکته کرده است.
    _تو با اون دختر دوست بودی. تو هم تو مهمونی هاشون بودی. اعلایی می گفت تو هم باهاشون به چایخونه می رفتی. چی بوده این جریان؟
    هیچ حرفی نزد. همان طور به من خیره شده بود. به سمت انقلاب برگشتم. او بدتر از نسیم شده بود. همان دیدن حال او تا ته خط را به من فهماند. اینکه شوهرم هم در این جریان دست داشته. اینکه واقعا جریانی هست. اتفاق و تصادفی در کار نبوده است. چه احمق بودم که فکر می کرد حالا همه شان کتمان می کنند و می گویند که احتمالا اعلایی اشتباه می کند. بعد هم ایمان و نسیم را با اعلایی رودررو می کردیم و اعلایی هم اعتراف به اشتباه می کرد و همه چیز به خوبی وخوشی تمام می شد و به روال سابق بر می گشت.
    _از جون برادرم چی می خواستی؟ چرا اون ایمان فلاحی بهش مواد داده بود.....
    حرفم توسط طوفان که خیلی سریعتر از آنها خودش را پیدا کرده بود، قطع شد. چند قدم فاصله ی بین من و خودش را طی کرد و جلو آمد و مچ دستم را گرفت.
    _هی هی هی خوشگله. (چشمکی زد و ادامه داد) پیاده شو با هم بریم. اخوی گرامی مواد می زد. ما چیز خورش نکردیم....
    نگاهش کردم. در چشمانش چیزی بود که تا به حال نظیرش را ندیده بودم. یک نفرت ناب و قدیمی. مثل اینکه آن چشمان شاد و همیشه خندان او نقابی بود که او تمام مدت به صورت زده بود تا این نفرت سهمگین را با آن بپوشاند.
    _داداشت خیلی قبلتر از اینکه ما ایمان رو بفرستیم جلو مواد می زد. شیشه، حشیش، بنگ. چرا از امیر نمی پرسی؟ امیر چی بهت گفته هان؟ اینکه ایمان بهش مواد داده آره؟ خیلی مارمولک و آب زیرکاهه. برای اینکه خودش رو تبرئه کنه همه تقصیرها رو انداخته گردن ما. چون می دونسته که ایمان غیبش زده. گفت کی از اون بهتر؟ همه تقصیرها رو می اندازم گردنش که شما پی گیر نشید که کی سهند رو معتاد کرده بود. چون اون نزدیک ترین دوست سهند بود و شما در درجه اول به اون شک می کردید. مرتیکه بی شرف. چرا از خودش نمی پرسی که بردارت رو معتاد کرده بود. تمام شبهای امتحان شیشه می زدن که بتونن درس بخونن. از این جا شروع شده بود. برادرت خیلی وقت بود که آلوده بود. اون هم با امیر نه ایمان.
    دهانم باز مانده بود. مسئله ریشه دارتر از این صحبت ها بود. و این ریشه تا کجا دوانیده شده بود و رشد کرده بود و ته این ماجرا و این نفرت از کجا سرچشمه می گرفت. فقط خدا می دانست.
    _شما کی هستید؟
    صدایم از ته چاه در می آمد و سوالم از او بود. ولی او برگشت و به انقلاب که به ما نگاه می کرد و رنگ به صورت نداشت، نگاه کرد و گفت:
    _بیا زنت داره می پرسه شما کی هستید؟ بیا بهش بگو
    تنها چیزی که از میان دندان های کلید شده انقلاب بیرون آمد، یک گمشو غلیظ به طوفان بود. طوفان آهسته خندید و رو به من گفت:
    _حالا بهت می گم.
    بعد بدون حرف دیگری تلفنش را در آورد و از ما فاصله گرفت. چیزی به کسی گفت. بسیار آهسته. به طوریکه من فقط پس زودتر بیا را شنیدم. دوباره با کس دیگری تماس گرفت.
    ناگهان احساس بدی به من دست داد. حس ناامنی. حسی که هرگز در کنار انقلاب تجربه نکرده بودم. ولی حالا با وجود و او در خانه ی خودم این حس به سراغم آمده بود. یک زن تمام حس امنیت و آرامش را از شوهر و خانه اش دریافت می کند و حالا من احساس می کردم که این حس و دیوار امنیت آن خانه و شوهرم ترک برداشته و در حال فرو پاشی است.
    به طرف اتاق رفتم. طوفان با نگاه موشکافانه اش مرا نگاه می کرد. ولی حرکتی نکرد. نسیم که آن چنان کز کرده و بیچاره گوشه ی هال در خودش فرو رفته بود که برای لحظه ایی دلم برایش سوخت. انقلاب هم.....
    سعی کردم تا او را نادیده بگیرم. کسی که فقط با نگاه کردن به او حس خفگی به من دست می داد. او چه نقشی این میان داشت؟ چه بود آن عاشقانه هایش؟ نقشه بود یا واقعیت؟ اصلا چه چیزی بود این نقشه؟ برای چه کسی؟ سهند؟ من؟ یا خانواده پیرزاد؟ برای لحظه ایی حتی ذهنم به سمت شهریار هم کشیده شد. خنده دار بود. ولی شهریار احمق تر و نادان تر از این ها بود که چنین کاری کند. چیزی که من حس می کردم وسیعتر و با برنامه تر ازاینها بود که کار شهریار باشد.
    در اتاقم به دنبال گوشی گشتم. یادم آمد که روی اپن آشپزخانه گذاشته ام. باید به آیدین تماس می گرفتم. چند لحظه روی تخـ ـت نشستم. نمی دانستم چه کار باید بکنم. چون نمی دانستم که اصلا جریان از چه قرار است.
    به شدت دودل بودم. دوست نداشتم اگر خطری هم هست خانواده ام را تهدید کند. اگر هم فقط مشکل من بودم، باز هم دوست نداشتم که پای خانواده ام به میان بیاید. از طرفی تلفنم هم در اتاق نبود. حالم خوب نبود. سرم در حال انفجار بود. از طرفی زیر دلم به شدت درد گرفته بود. حالی که در زمان های عادت ماهانه ام داشتم. سعی کردم تا با تنفس آرام و منقبض کردن عضلات شکمم درد را کمتر کنم. ولی اصلا نمی شد. نمی توانستم.
    به شدت احساس بیچارگی می کردم. دوست داشتم که همه چیز به اول برمی گشت و حالا من و انقلاب عاشقانه کنار هم بودیم. احتمالا شام خورده بودیم و فیلم نگاه می کردیم. چقدر دوست داشتم آن لحظات ناب آرام را. آن لحظات عشقانه را. بغض تا گلویم بالا آمد. عاشقانه با چه کسی؟ کسی که در مرگ برادرم دست داشت؟ لـ ـبم را گزیدم و چشمانم را به هم فشردم. درد بیشتر شده بود. اهمیت ندادم. دردی بدتر در قلـ ـبم بود. درد عذاب عشق.
    با من چه کرده بودند؟ اصلا آیا واقعا در این جریان دخیل بودند؟ یا امیر سهند را معتاد کرده بود؟ آن روز را به خاطر آوردم. سعی کردم تا ذهنم را به آن روز بفرستم. رامین چیزی را می خواست بگوید ولی امیر حرفش را قطع کرده بود. به این عنوان که حالا که من دارم عروس می شوم گفتن این حرف ها خوب نیست. رامین چه می خواست بگوید؟ به خاطر نیاوردم. آن زمان هم آن قدر درگیر کارهای عروسی بودم که توجهی به جزییات نداشتم. با یاد عروسی مان دوباره دردی در قلـ ـبم پیچید. دندانهایم را برهم فشردم.
    در اتاق باز شد. طوفان در آستانه در ایستاده بود. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود.
    _پاشو بیا. مهمون برات اومده.
    اخم کردم. تمام لحن صحبتش، حالاتش، شخصیتش، مثل اینکه در عرض چند دقیقه عوض شده بود. مثل اینکه یک انسان دیگری شده بود. به نظر می رسید که این طوفان باهر واقعی است. نه آن کسی که او در طی یک سال گذشته به ما نشان داده بود.
    حالا از سالن پذیرایی صدای حرف زدن آهسته مـ ـستانه و یک مرد دیگر هم می آمد. بیرون رفتم. مـ ـستانه با چشمانی سرد و بدون هیچ حس و حالتی به من نگاه کرد. گوشه از سالن ایمان فلاح کنار انقلاب ایستاده بود. با آمدن من حرفش را قطع کرد و به من نگاه کرد. همان نگاه گستاخ روز اول را داشت. به اضافه مقدار زیادی نفرت همراه با آن. طوفان به سمت ما آمد. دستش را به طرف ایمان دراز کرد و گفت:
    _معرفی می کنم آقای ایمان غریبیان رودباری. پسر خاله ی ما. ایشون هم سونا پیرزاد. معرف حضور که هستند.
    انقلاب عاصی و عصبی با صدای بلندی گفت:
    _خفه شو طوفان. فقط خفه شو. حرف مفت نزن. حرف اضافه نزن. اصلا حوصله ندارم.
    طوفان غش غش خندید.
    _چته داداش؟ برای تو که باید خوب شده باشه. یادته چند بار گفتی که دیگه خسته شدی. حالا راحت شدی.
    حس مرگ بود چیزی که بعد از شنیدن حرفهای طوفان به من دست داد. دلم می خواست جیغ بکشم. خودم را بزنم. آنها را بزنم. فریاد بکشم. ولی تنها کاری که توانستم انجام بدهم. نگاهی به انقلاب بود. مردی که عاشقش بودم. مردی که جسم و روحم را در اختیار داشت. مردی که فکر می کردم به من از خودم هم نزدیک تر است. حالا فهمیده بودم کسی که با چنان عشقی به من جانان می گفت و با چنان علاقه ایی مرا کوچولو صدا می کرد، یک هنر پیشه بوده است که فقط خدا می دانست برای چه این بلا را به سر من آورده است. حس سرخوردگی و بیچارگی آن چنان بود که توان را از من گرفت.
    انقلاب نگاهم را دید. نگاهش را دزدید. با خشم طوفان را کنار زد و از سالن بیرون زد.
    _بیا فرار کرد....
    حرفش را قطع کرد و انقلاب را صدا کرد.
    _بیا انقلاب فرار نکن.
    اما انقلاب از همان اتاق خواب فریاد کشید.
    _خفه شو طوفان بذار آروم باشم.
    مـ ـستانه روی مبل نشست و بدون هیچ حسی فقط به من نگاه می کرد. نسیم اما نگاهش را از من می دزدید. طوفان به طرف من آمد و با همان حالت شوخ قدیم گفت:
    _بله داشتم می گفتم. ایشون پسر خاله ما هستن.....
    حرفش را قطع کرد. به طرفم خم شد و با حالتی جدی گفت:
    _کسی که با سهند طرح دوستی ریخت. خیلی تو کف اینی که بدونی اون دختر کی بود، آره؟
    فقط نگاهش کردم. هیچ حرفی نزدم.
    _ الهام. خواهر ایمان.
    با حیرت نگاهش کردم. کسی که تا به حال اسمی هم از او نشنیده بودم. این معما تا کجا می خواست ادامه پیدا کند.
    _برای چی؟
    صدایم لرزان و آرام بود. بی رمق و بی جان. طوفان پوزخند زد و گفت:
    _حالا صبر کن. شب دراز است و قلندر بیدار. امشب رو هستیم همه در خدمتتون. باید بدونی، باید بفهمی.
    انقلاب از اتاق بیرون آمد. هنوز هم رنگش به شدت پریده بود. بوی سیـ ـگار می داد. بدون هیچ حرفی به سمت مـ ـستانه رفت و کنار او نشست. چه توقع احمقانه ایی داشتم که فکر می کردم او به سراغ من خواهد آمد و بعد هم همه آنها را از خانه بیرون خواهد کرد.
    ایمان حالا آن حالت گستاخ قبل را نداشت. به نظر غمگین می آمد. گوشه ایی از سالن، به دیوارتکیه داده بود و به من زل زده بود.
    طوفان شروع کرد. کسی که به نظر می رسید در آن جمع از همه به خود مسلط تر است.
    _می خوای بدونی چرا؟ آره؟ خب چرا از بابا جونت نمی پرسی؟ از اون پیرسگ بی همه چیز؟ از اون نزول خور کثیف. می دونی اون بابای حروم زاده ات چقدر آدم رو به خاک سیاه نشونده؟ می خوای بدونی؟ بیا بپرس. می پرسی چرا ایمان و الهام؟ برای اینکه اون بابا بی ناموست از هست و نیست ساقطشون کرد. بیچارشون کرد....
    حرفش را قطع کرد. با حرکتی خشن دست درون موهایش کشید.
    _ بیا برو رودبار بپرس. بیا بریم بم بپرس. بپرس تا بدونی اون بیشرف چی کار کرده.
    دهانم باز مانده بود. بابا چه کار کرده بود؟ بابا چه کاری کرده بود که آنها را آن طور به آتش کشیده بود؟ از رودبار تا بم، بابا چه غلطی کرده بود که آه همه به صدا درآورده بود. حس کردم که تمام تنم یخ بست. برای لحظه ایی هم به حرف هایش شک نکردم. پدر خودم را می شناختم. فقط نمی دانستم که چه کرده که آن طور همه را از هستی ساقط کرده است. نزول؟ مال مردم خوری؟ از چه کسانی؟ مردم زلزله زده؟ وجه مشترک هر دو شهر، فقط زلزله زده بودنشان بود. پشتم از حس بد عذاب وجدان یخ کرد. بابا چه کرده بود با ما؟ با خودش؟ با این مردم مصیبت زده؟ چه نانی به ما داده بود؟ چه کرده بود که آهش وبال دامن ما شده بود؟
    روی زمین چهار زانو نشست. رو به انقلاب گفت:
    _بیا شازده. بیا شما هم یه نظری راجع به پدر زن گرامیت بده.
    انقلاب فقط نگاهش کرد. بدون هیچ حرفی. بدون هیچ حسی. با سردی و خشکی خاصی. نگاهش شیشه ایی و سرد بود. درست مثل نگاه یک مرده.
    _دوست نداری حرف بزنی؟ باشه پس حالا که همه چیز رو گردن من می اندازی من هم باید شرطمون رو یادت بندازم. البته اگر یادت رفته که .....
    هنوز حرف طوفان تمام نشده بود که انقلاب با خشم نیم خیز شد. ولی این نسیم بود که از آن سمت ایمان خودش را به من رساند. مقابل من ایستاد و با لحن و خشونتی که تا به حال ندیده بودم، گفت:
    _به روح مامان اگر بهش دست بزنی دیگه منو نمی بینی. مگه تو حیوونی؟
    طوفان با حالتی خونسرد برخاست. جلو آمد و بازوی او را گرفت و به سمت راست هل داد. نسیم سکندری خورد ولی زمین نیفتاد.
    _آره من حیوونم. مشخص نیست؟ این خانم تاوان کار باباش رو پس می ده. برای من اصلا مهم نیست که تو خانم سانتی مانتال چه گهی می خوای بخوری. این خوشگله امشب دست به دست میشه. من برنامه چیدم براش.
    نیم نگاهی به انقلاب کرد و ادامه داد.
    _وقتی که به این شازده گفتم یا شب زفاف رو براش جهنم می کنی یا این شرط رو. قبول کرد ولی زیرش زد. وقتی که فردای عروسی بهش زنگ زدم میگم چی شد. میگه هیچی. نشد، نتونستم. حالا باید شرط من اجرا بشه.
    دستم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید.
    _وقتی که آش و لاش فرستادمش دم خونه بابا جونش اون وقت می فهمه دنیا دست کیه. اون وقت می فهمه درد چیه؟ اون وقت می فهمه حیوون بودن کاری نداره. فقط کافیه یه لحظه چشمت رو ببندی. باید...
    انقلاب به سمتش خیز برداشت. مچ دست طوفان را که دست مرا در دست داشت، فشرد تا دستم را رها کند.
    _تن لش ات رو از خونه من ببر بیرون.
    کلمات از میان دندانهایش بیرون می آمد. صورتش مهیب شده بود. ترسناک ترین حالتی که تا به حال دیده بودم. چهره طوفان اما حالتی بخصوص گرفته بود. حیرت کامل را می شد از جز به جز صورتش خواند.
    _عاشقش شدی؟
    این سوال نبود. لحن طوفان مثل کسی بود که یک حقیقت مسلم را بیان می کند. حقیقتی که کاملا واضح و آشکار است. فقط نیاز به یک تایید کوچک از جانب خود صاحب آن موضوع دارد.
    انقلاب نگاهش کرد. ولی جوابی نداد. طوفان خندید. خنده ایی از سر خشم و جنون.
    _پس عاشقش شدی.
    روبه مـ ـستانه و ایمان کرد.
    _وقتی که گفتم از این آبی برای ما گرم نمی شه، همه گفتن تو خفه شو. وقتی که گفتم این آدم نمی تونه، همه گفتن تو حرف نزن. انقلاب گفته خودش همه چیز رو درست می کنه.
    رو به انقلاب کرد و گفت:
    _این طوری؟ این طوری همه چیز رو درست می کنی؟ با عاشق شدن؟ خاک تو سرت انقلاب. خاک تو سر ما که اختیارمون رو دادیم دست تو. از همون اول باید می فهمیدیم که تو آدم این کار نیستی. نه تو.....(با انگشت اشاره اش محکم به گونه نسیم زد و ادامه داد) نه این خانم تیتیش مامانی. جفتتون گه زدید به کار ما. این خانم که گفت من نیستم....
    حرفش را قطع کرد و چند لحظه موشکافانه به نسیم نگاه کرد. بعد مثل یک پلنگ تیر خورده به طرفش خیز برداشت.
    _تو هم عاشق شدی؟
    نسیم جیغ خفیفی کشید و به خاطر اینکه انقلاب دستش به من گیر بود به سمت مـ ـستانه رفت و پشت او قایم شد. طوفان هم به دنبالش رفت.
    _اوهوی با تو هستم؟
    _ولم کن. نه من عاشق نیستم. من نمی تونم.
    صدای نسیم آهسته و رنجور بود. مـ ـستانه دستش را گرفت و روبه طوفان گفت:
    _بسه طوفان سگ هار شدی؟
    ایمان به طرف طوفان رفت و با تحکم گفت:
    _بسه.
    طوفان به من نگاه کرد. نگاهش پر از کینه بود. دستم را از دست انقلاب بیرون کشیدم. دیگر توان اینکه به من دست بزند را نداشتم. نگاهش را که پر از خشم بود، از طوفان و ایمان گرفت و به من دوخت. نگاه از او برگرفتم و به طوفان و ایمان دوختم.
    طوفان هم چنان با خشم به من نگاه می کرد.
    _می دونی سونا شرط من و شوهرت چی بود؟ فکر کنم فهمیدی. حالا آقا به شرطش عمل نکرده. برای من رگ گردن هم کلفت می کنه....
    جلو آمد. چهره جذابش از نفرت و خشم درهم رفته بود. دوباره یک فکر در ذهنم جای گرفت. بابا چه کرده بود؟
    _دست به دستت می کنم. به خاک مادرم که این کار رو می کنم. همون طوری که اون بابای بی همه چیزت خاله ی منو عذاب داد. بابای بی ناموست که فقط دو چیز تو زندگیش براش مهمه. زن و پول. ذات کثیفش باید بفهمه درد چیه؟ فکر می کنی چقدر ناراحتی تو براش مهمه؟ ته تغاریش هستی دیگه نه؟ دوستت داره. شاید یکم بی خیال باشه ولی بالاخره باباته. خیلی دلم می خواد قیافه اش رو وقتی که تو رو می فرستم در خونه اش ببینم. می دونی این جیگر من آروم می شه. تو چه می دونی من چه دردی دارم؟
    انگشت اشاره اش را روی بینی اش به نشانه سکوت گذاشت و با حالتی بیمار گونه و مجنون وار ادامه داد.
    _ولی بهت میگم. تمامش رو بهت میگم. همین طور که کارم رو میکنم و تو زجر می کشی، بهت میگم.....
    حرفش توسط ایمان قطع شد. پر از خشم بود ولی چهره اش خسته بود.
    _بسه طوفان. قرار ما این نبود. من این کاره نیستم.
    طوفان نگاهش کرد.
    _نه هیچ کدوم این کاره نیستید. ظاهرا فقط من آل کاپون بودم خودم خبر نداشتم. د لامصب بفهم حال منو.
    انقلاب مرا به سمت اتاق هل داد.
    _طوفان گمشو برو بیرون. ایمان این رو ببرش.
    حس می کردم که حالم خوب نیست. نفسم تنگ شده بود. دستم را جلوی بینی و دهانم گذاشتم و تند تند نفس کشیدم. چیزی نمانده بود که بیهوش شوم. جدای از حال بد تنفسی ام، حس می کردم که زیر دلم از شدت درد در حال باز شدن است. مثل اینکه تمام داخل شکم و زیر دلم می خواست که بیرون بزند.
    به هن وهن افتاده بودم. اولین کسی که متوجه هال بد من شد. مـ ـستانه بود. به طرفم پرید. قبل از آنکه نقش بر زمین شوم. دستم را گرفت و بر سر انقلاب که با طوفان دست به یقه شده بود، فریاد کشید.
    حالا علاوه بر کمبود اکسیژن از درد فریاد می کشیدم. دردی وحشتناک در زیر شکمم. نسیم به سمت اتاق دوید. گریه می کرد و اشک می ریخت. اسپری را در دهانم گذاشتند. انقلاب مـ ـستانه را کنار زد و مرا در بر گرفت. چشمانش پر از وحشت بود.
    با رسیدن اکسیژن نفس عمیقی کشیدم و به گریه افتادم. درد همچنان و با جریان بیشتری ادامه داشت. با جاری شدن خون از میان پاهایم و ریختن آن به روی سرامیک ها نسیم فریاد کوتاهی کشید. ترسیده به سرامیک ها نگاه کردم.
    اما مـ ـستانه آرام و خونسرد گفت:
    _حامله بودی؟
    با حیرت نگاهش کردم. نمی دانستم. من همیشه عادت ماهانه نامنظمی داشتم. در دو ماه اخیر هم آن را به حساب مشکل همیشگی و استرس درسهایم گذاشته بودم. حالم کاملا خوب بود و هیچ مشکلی نداشتم. هیچ نشانه ایی که دال بر حاملگی باشد در من نبود. فریاد طوفان انقلاب را از جا پراند.
    _گند زدی انقلاب. وای خدا...... زدی شکمش رو بالا آوردی که چی بشه؟
    انقلاب با فریاد گفت:
    _ایمان تو رو خاک مامانت این رو خفه کن وگرنه خودم خفه اش می کنم.
    ایمان بازوی طوفان را گرفت. ولی طوفان به خشم بازویش را کنار کشید.
    _انقلاب یه چیزی می پرسم فقط راست و درست جوابم رو بده. حال منو می فهمی یا نه؟
    انقلاب مرا رها کرد و به طرف طوفان خیز برداشت. از درد به خودم می پیچیدم. نسیم به دورم می چرخید و هق هق می کرد. مـ ـستانه هم با اینکه خونسرد بود ولی رنگش کمی پریده بود. بازویم را گرفت و به نسیم اشاره کرد.
    _بلندش کن. احتمالا بچه سقط شده. باید بره بیمارستان. برو مانتوش رو بیار.
    بی توجه به خون ریزی شدیدی که داشتم مرا روی مبل نشاندند. نسیم برای آوردن مانتو رفت. طوفان با خشکی و نفرت به من نگاه می کرد. انقلاب مقابلش ایستاد. ابتدا به من نگاه کرد. بعد با لحنی که سعی می کرد آرام باشد ولی به شدت لرزان شده بود گفت:
    _حالت رو می فهمم. اگر نمی فهمیدم که از اول باهات همراه نمی شدم. همه ی ما حالت رو می فهمیم.....
    اما طوفان حرفش را قطع کرد. با انگشت اشاره اش به سیـ ـنه برادرش کوبید.
    _نه داداش نه. نه تو می فهمی نه کس دیگه ایی. حال منو فقط خودم می فهمم و بس.
    با درماندگی به انقلاب نگاه کرد ولی دیگر حرفی نزد. از کنار سر انقلاب به من خیره شد. نگاهش برای لحظه رنگ دلسوزی گرفت. عاقبت دست درون موهایش کشید.
    _برو بهش برس. فقط خواهشا نذار به کسی خبر بده. کارمون هنوز تمام نشده.
    انقلاب به سمت من آمد. ولی در همان حال گفت:
    _کارمون با پیرزاد تموم نشده. نه شما و نه هیچ کس دیگه ایی کاری با سونا نداره.
    طوفان پوزخند زد.
    _چرا؟ فقط یه علت قانع کننده برای من بیار.
    انقلاب به من که از درد چهره ام مچاله شده بود کرد.
    _برای اینکه اون زن منه. تو هم این رو بفهم. برای اینکه ......
    حرفش را قطع کرد. مکثی کرد و دوباره ادامه داد.
    _برای اینکه اون زن منه.
    دوبار این جمله را تکرار کرد. طوفان چند لحظه نگاهش کرد. نگاهش بدون هیچ حسی بود. یک انقباض دیگر و این بار با صدای بلندی فریاد کشیدم. به طوریکه همه شان از جا پریدند. نسیم مانتو را به من پوشاند. انقلاب دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد. از تماس هیچ کدام از آنها به اندازه او چندشم نمی شد. خودم را کنار کشیدم. حاضر بودم ایمان فلاحی یا غریبیان یا هر آشغال دیگری حتی طوفان، مرا بغـ ـل کند ولی او نه. او نه که از من هم به من نزدیک تر بود. فقط نگاهم کرد. چند ثانیه و طولانی. دستش را کنار کشید. و به نسیم و مـ ـستانه اشاره کرد تا به من کمک کنند. مرا به ماشین منتقل کردند. درد داشتم ولی خودم را کنترل میکردم تا دوباره فریا نکشم.
    دوست داشتم که سارای را در کنارم داشتم. ولی بعید می دانستم که با حرف طوفان انقلاب بگذارد که من به کسی خبر بدهم. مرا به بیمارستان بردند. مـ ـستانه با کسی تماس گرفت و صحبت کرد. از صحبت هایش متوجه شدم که دکتر است. ظاهرا دوست صمیمی اش بود.
    در بیمارستان همان طور که کارهای مقدماتی را انجام می دادند. دکتر هم از راه رسید. یک زن جوان هم سن وسال خود مـ ـستانه. بسیار خوشرو و خوش برخورد. با انقلاب و نسیم هم خوش و بش کرد. ظاهرا با آنها هم آشنایی داشت. سوالاتی از من کرد و با لحنی خشن و بامزه گفت:
    _آخه دختر خوب نگفتی ممکنه حامله باشی یه قرصی چیزی مصرف کنی برای جنینت ضرر داشته باشه. فکر کردی هنوز ازدواج نکردی؟ مادرت نگفته بهت که یه خانم وقتی عادت ماهانه نمیشه اولین چیزی که باید چک کنه حاملگیه؟
    دلم می خواست بگویم تو چه می دانی که درد من چیست؟ من اگر پدر و مادر درست و درمان داشتم که این حال و روزم نبود.
    سونوگرافی کردند و جواب این بود. جنین دو ماهه من سقط شده بود. منی که تنها پنج ماه از ازدواجم می گذشت، با فهمیدن یک حقیقت افتضاح آمیز که پدرم باعث بیچارگی یک عده شده است و حالا این من هستم که دارم چوب کارهایش را می خورم و یک سقط جنین از مردی که عاشقانه دوستش داشتم، و با یک آینده نامعلوم چه خاکی می خواستم در سر بریزم، واقعا نمی دانستم.
    به گریه افتادم. دکتر با محبت دستم را گرفت.
    _گریه نکن عزیز دلم. تو جوونی دوباره حامله میشی. می دونم چه حسیه. ولی خودت رو کنترل کن. یه چکاپ کامل بده شاید نطفه هاتون ضعیف بوده. باید آزمایش کنی.
    او می گفت و می گفت و دلداریم می داد ولی من همچنان اشک می ریختم. فشارم را گرفت.
    _اسمت چیه عزیزم؟
    با هق هق گفتم:
    _سونا
    بامحبت گفت:
    _شونه به سر خوشگل، ترک هم که هستی. منم پدرم آذریه.
    دستم را نـ ـوازش کرد.
    _یه سری سوال ازت می کنم. می خوام علت سقط رو بدونم. برای حاملگی بعدیت مهمه. تصادفی چیزی داشتی؟ حتی یه ضربه کوچیک. افتادن از پله ها؟ قرصی چیزی اگر مصرف کردی بگو. غذای خاصی اگر خوردی. مثل زعفرون زیاد. شنبلیله. آویشن زیاد. نمی دونم خلاصه اگر چیز غیر متعارفی خوردی بگو. چون تو نمی دونستی که حامله ایی و ظاهرا هم خیلی ناشی هستی ممکنه چیزی خورده باشی که باعث شده بچه سقط بشه. استرس نداشتی؟ یک هول و هراس یک دفعه ایی. از چیزی ترسیده باشی یا شوکه شده باشی؟
    حاملگی بعدی. این خنده دار ترین حرفی بود که در آن چند ساعت اخیر شنیده بودم. سرم را تکان دادم. می دانستم چرا این طور شدم. به خاطر آن شوک شدیدی بود که از حرف های آنها به من دست داده بود. به خاطر تهدید های طوفان. اینکه مرا دست به دست می کند. هق هقم بیشتر شد. بابا چه کرده بود با این خانواده؟ او مقابل تهدید طوفان ایستاد. ولی نمی دانستم که اگر باز هم طوفان تهدید کند آیا می تواند مقابلش بیاستاد یا نه؟ یا اصلا می خواهد که مقابلش بیاستاد؟ برادرش برایش مهم تر بود یا دختری که با نقشه او را عقد کرده بود؟ چقدر احمق بودم که هنوز فکر می کردم که شاید برای او مهم هستم. من برای او هیچ نبودم. من فقط یک تکه گوشت قربانی بودم. یک قربانی که بین گند بابا و کینه این خانواده گیر کرده بودم.
    ترس از آینده مبهم، ستون فقراتم را می لرزاند. می دانستم که اجازه نمی دهند که با خانواده ام تماس بگیرم. به گفته طوفان کارشان هنوز تمام نشده بود. کارشان چه بود؟ به خاک سیاه نشاندن بابا؟ چک و سفته هایی که بابا برای قرض از ایمان گرفته بود وثیقه اش زمین های شمال بود. چه بود در این زمین ها؟
    می خواستم بگویم بگیرید این زمین های کوفتی را ولی مرا رها کنید تا به خانواده ام بپیوندم. دلم آغـ ـوش خواهرم را می خواست. صدای گرم آراز که تار می زد و می خواند. دلهره های برادرانه آیدین را.
    گریه ام بلند تر شد. دکتر بیچاره با نگرانی برخاست و به سمت در رفت. او را صدا کرد و آهسته گفت:
    _آقای باهر خانمتون خیلی بی تابی می کنه. الان می گم ببرنش تو بخش یه مسکن می زنم. ولی پیشش بمونید حتما. احساس میکنم چون نمی دونسته فکر می کنه که حالا سقط جنینش تقصیر خودش بوده. حتما و حتما و حتما پیشش بمونید. خانم ها این جور مواقع دوست دارن که دورشون شلوغ باشه. باید تا زمانی که مطمئن بشیم جنین کاملا از بدن مادر خارج شده این جا بمونه. طول می کشه. ولی بعدش اگر میشه به خانواده اش بگید که بیان پیشش. مادر و خواهر اگر داره. این ها باعث دلگرمیش میشه.
    او "باشه چشم حتما " گفت و به من نگاه کرد. نگاهم را از او گرفتم. پرستاری به من آرام بخش زد. او کنارم ایستاده بود. نسیم و مـ ـستانه گوشه اتاق آهسته صحبت می کردند. سنگینی نگاهش آزارم می داد. بالاخره نگاهش را از من گرفت و به کنار خواهرانش رفت و سه نفری شروع به پچ پچ کردند. آهسته اشک می ریختم و نسیم هر از چند گاهی با دلسوزی نگاهم می کرد.
    بعد از لحظاتی صحبت کردن به کنارم آمد.
    _کی با سارای حرف زدی؟
    فقط نگاهش کردم و جوابش را ندادم. چشمانش را به روی هم فشرد و بدون حرف به نسیم اشاره کرد و کنار کشید و از اتاق خارج شد.
    نسیم به کنارم آمد و با خجالت و آهسته گفت:
    _سونا کی با سارای حرف زدی؟
    به جای جواب با بغض گفتم:
    _من تو رو دوست خودم می دونستم. نمی گم به اندازه سارای، ولی خیلی دوست داشتم. چرا این کار رو کردی؟ چرا منه خاک بر سر باید همیشه از کسایی که عاشقشون هستم و دوستشون دارم و بهشون اعتماد دارم، رکب بخورم.
    اشک هایم بی اختیار شده بود. نمی دانستم مگر غدد اشکی یک آدم چقدر اشک دارد؟ من دقیقا یک ساعت بود که با شدت اشک می ریختم و ظاهرا که خیال تمام شدن هم نداشت.
    نسیم هم به گریه افتاد و حرف نزد. مـ ـستانه به کنارم آمد و گفت:
    _چرا به ما حق نمی دی؟ می دونی ماها چه کشیدیم؟ می دونی بابات چی کار کرد با همه ما؟ می دونی طوفان بیچاره شد به خاطر کار بابات؟ نمی گم بابات این کار و کرد ولی مسببش که بود. می دونی من چه زندگی داشتم؟ می دونی چه بلایی سر خاله ام آورد؟
    نگاهم کرد و دستش را آرام روی موهایم گذاشت.
    _من دیو دو سر نیستم. شیطون هم نیستم. من هم آدمم. راستش از اولش چشم دیدن هیچ کدومتون رو نداشتم ولی بعدش دیدم که چقدر بچه های خوبی هستید. من هم دوست نداشتم که ته این موضوع این بشه. ولی شده. و فقط و فقط تنها کسی که مقصره باباته سونا. بفهم حال ما رو. درکمون کن.
    لـ ـبم را گزیدم. بابا چه کرده بود با ما؟
    _می خواین با من چی کار کنید؟
    نسیم حرفی نزد و مـ ـستانه گفت:
    _کی با سارای حرف زدی؟
    _امروز صبح. مثل همیشه.
    سرش را تکان داد. انقلاب را صدا کرد. به داخل آمد. دوباره پچ پچ های آهسته شان شروع شد. عاقبت مـ ـستانه گفت:
    _یه زنگ به سارای بزن بهش بگو که سفر فوری برای انقلاب پیش اومده فردا راهی هستید. اگر پرسید کجا، بگو دارید می رین کیش. اگر گفت کی برمی گردید، بگو که معلوم نیست. باشه؟
    با ترس نگاهش کردم.
    _چی کار با من می خواین بکنید؟
    ترس از طوفان تمام وجودم را می لرزاند. نگاهش رنگ تاسف گرفت.
    _هیچی. یه مدتی با انقلاب می رید باغ گرگان.
    _برای چی؟
    صدایم به شدت لرزان شده بود. چیزی نمانده بود که به التماس بیفتم تا مرا رها کنند. من فقط خانواده ام را می خواستم.
    _آروم باش سونا.
    چه کار نیمه تمامی مانده بود؟ اموال بابا؟ ما هیچ کدام آن اموال کثیف را نمی خواستیم. بروند و هر چه خواستند و حق خورده شده شان بود بردارند. نوش جانشان. ولی مرا رها کنند.
    _تو رو خدا با خانواده ام کاری نداشته باشید. سهند بس نبود؟
    انقلاب با خشم به سمتم خم شد. ولی با دیدن حال و روزم به سرعت حالش عوض شد و آرام گفت:
    _برادرت رو ما نکشتیم. ما آدم کش نیستیم. حتی اون طوفان زخم خورده. حتی اونی که نیم ساعت پیش تهدیدت کرد اگر پای عمل بیاد وسط، پا پس می کشه. هیچ کس از بابای تو کثیف تر نیست. باز هم می گم سهند رو ما نکشتیم. سهند همه چیز رو فهمیده بود. سهند داغون شده بود. سهند رو بابات کشت نه ما. مواد پشت مواد. چیزی نمونده بود که اوردوز کنه. به روح پدر و مادرم ما اصلا خبر نداشتیم. خود کشی بود یا توهم ناشی از مصرف مواد. روز بعدش ما خبر دار شدیم. می دونی همین طوفانی که فکر می کنی دیو دوسره چقدر ناراحت شده بود؟ همه اش می گفت که نباید این طور می شد....
    حرفش را قطع کرد. نگاهم کرد. با حالتی خاص. با عشق. با احساس. با توجه. نگاهم را برگرفتم. من این توجه را نمی خواستم.
    _ هنوز هم نمی خوایم که به هیچ کدوم از شما صدمه ایی برسه. ولی بابات باید پس بده. باید تمام اون پولها رو پس بده. قرون به قرونش رو از گلوش می کشم بیرون. بیچاره اش می کنم. به خاک سیاه می شونمش. مرتیکه هرزه کثیف رو....
    چشمانش را به روی هم فشرد.
    _چاپخونه رو برای آیدین جور کردم. هتل مال شماست. دارم یه سری دیگه کارها رو هم انجام می دم. ولی زمین های رودبار و باغ زیتون مال ماست. مال یک مشت بیچاره است. مال ایمانه. باغ های خرمایی که تو بم داره مال مردم بدبخته اون جاست. این ها چیزهایی که بابات باید پس بده. اون شریک بی همه چیزش پس داد و رفت. بابات هم پس میده.
    با حیرت نگاهش کردم. باغ خرما در بم. این چیزی بود که تا به حال نشنیده بودم. مطمئن بودم که برادر و خواهرم هم چیزی در این باره نمی دانستند. کدام شریک؟ از چه کسی حرف می زد؟

    _کدوم نخلستان؟ کدوم شریک؟
    صندلی پلاستیکی بیمارستان را جلو کشید و کنار تخـ ـت من نشست. اشاره ایی به نسیم و مـ ـستانه کرد که آنها بیرون رفتند.
    برای لحظاتی کش دار چیزی نگفت. فقط به من نگاه می کرد.
    _بهت میگم. ولی نه الان. وقتی بهتر شدی.
    با به یاد آوردن وضع جسمی ام و جنینی که لحظاتی قبل مرده بود، دوباره به گریه افتادم. من اصلا از وجود او خبر نداشتم. حتی دلم بچه هم نخواسته بود. ولی حالا به شدت احساس بدی داشتم. حس می کردم که چیزی را از دست داده ام. حس می کردم که او مقصر آن بوده است. یک گناه به روی گناهان دیگرش اضافه می کردم. بابا مقصر بود. البته باید می گفتم که بابا مقصر نبود. بابا گند زده بود. بابا همه را بیچاره کرده بود. ولی او چرا این کار را با من کرده بود؟ چرا مرا عاشق کرده بود؟ چرا کاری کرده بود که اعتماد کنم؟ چرا کاری کرده بود که مرکز دنیای من شود؟ خورشید من؟ حالا منی که مثل زمین به دور او می چرخیدم و اگر او نبود نابود می شدم، چه غلطی باید می کردم؟
    گریه ام شدیدتر شد. با ملایمت دستم را گرفت. با آرام ترین و پر حس ترین لحنی که تا به حال از او دیده بودم با من حرف زد. دلم می خواست توانایی این را داشتم که او را بزنم. توی گوشش بزنم و بگویم که برود پی کار و زندگی کثیف و انتقام جویانه اش. دستم را از دستش بیرون کشیدم. نگذاشت. سرم در دستم بود و اگر تلاش بیشتری می کردم شروع به خونریزی می کرد. با ملایمت و با انگشت شصتش پشت دستم را نـ ـوازش کرد. ولی من تاب نیاوردم این نزدیکی را. با دست چپم روی سیـ ـنه اش زدم. محکم. ضربه بعدی را توی صورتش زدم. حرکتی نکرد. هیچ حرکتی. حتی یک تکان کوچک. دیگر نتوانستم ادامه دهم و های های به گریه افتادم. مدت طولانی هیچ حرفی نزد. فقط کمی شالم را کنار زد و موهایم را نـ ـوازش کرد.
    _سونا؟
    از میان پرده اشک نگاهش کردم.
    _متاسفم.
    برای چه؟ برای اینکه برادرش می خواست مرا دست به دست کند؟ برای اینکه تمام حرف هایش دروغ بود؟ برای اینکه به جایی بابا مرا مجازات کرده بودند؟
    _برای چی؟ برای اینکه .....
    نتوانستم ادامه دهم. دوباره به هق هق افتادم. متنفر بودم از آن همه ضعفی که با آن دست به گریبان شده بودم. ولی گریزی نبود از آن. مثل تنگنایی که در آن گیر کرده بودم. تنگنایی که حاصل کار بابا بود.
    _برای بچمون. من نمی دونستم.
    بچه ی ما؟ پوزخند زدم.
    _چرا به من نگفتی؟
    _برای اینکه خودم هم نمی دونستم. ولی اگر هم می گفتم مثلا می خواستی چی کار کنی هان؟ می خواستی جلوی برادرت رو بگیری؟ یا می خواستی به خواهر و برادرت بگی بچه ها دست نگه دارید که بچه من به دنیا بیاد، بندازم رو کول سونا، خودم هم الفرار، آره؟ شاید هم اصلا می گفتی که خودم برم سقطش کنم؟ هان؟
    به روی صورتم براق شد. آن قدر جلو آمده بود که نفسش به صورتم می خورد. به یاد بـ ـوسه های پر از احساسش افتادم. آن بـ ـوسه ها و آن عشق و ابراز علاقه ها واقعی بود. یک زن هر چقدر هم که ناشی باشد می تواند فرق بین یک ابراز علاقه عاشقانه و یک ابراز علاقه از سر ریا را تشخیص دهد. آن عشق و آن لحظات ناب ما واقعی بود. پس چرا؟ چرا این طور شده بود؟ یعنی کینه اش تا این حد قوی بود؟
    _ببین سونا من رو با اون بابای بی غیرتت یکی ندون. همین طوفان که دیدی یه تیکه آتیش بود اگر می دونست حامله ایی چیزی نمی گفت. اون بابای بی همه چیزته که کثیف تر از خودش ندیدم. فقط اون شریک بی همه چیزش بود که تقاص پس داد و رفت. پس منو عذاب نده. خودم به اندازه کافی بیچاره هستم مشخص نیست؟ اون بچه ی من هم بود. من هم به اندازه تو از اون سهم داشتم.
    نگاهش کردم. راست می گفت از چهره اش بیچارگی می بارید.
    _کدوم شریک؟ از کی حرف می زنی؟ بابا هیچ وقت با کسی شریک نبوده
    به عقب تکیه داد و نگاهم کرد.
    _چرا شریک هم داشته. ما اول سراغ اون از خدا بی خبر رفتیم. ولی مرده بود. عزراییل جلوتر از ما رفته بود سراغش. خیال ندارم که بابات رو حتی بکشم ولی اگر اون بی همه چیز زنده بود خودم با دستهای خودم خون کثیفش رو ریخته بودم.
    دیگر آنقدر می شناختمش که بدانم حالش خوب نیست. رنگش پریده بود. بیمار گونه و تب دار صحبت می کرد. مدام تکان می خورد. به چپ و راست و جلو و عقب می رفت. بی قرار بود.
    _سیروس افغانی. فکر کنم حتی اسمش رو هم نشنیدی آره؟
    سرم را تکان دادم.
    _نه. بابا با افغانی ها کار نمی کنه.
    لبخند ملایمی زد.
    _اسمش افغانی بود. مال افغانستان نبود......
    مکث کرد.
    _می گم بهت. گفتم که حالا وضعت درست نیست. نمی خوام بهت شوک وارد بشه.
    با حیرت نگاهش کردم. مگر شوک دیگری هم بود؟ خدایا بابا چه کار کرده بود؟ چیزی نگفتم. نگاهم را از او گرفتم. و به دیوارهای آبی کم رنگ بیمارستان دوختم.
    _با بقیه کاری نداشته باشید. انتقامی هم اگر هست من جواب می دم.
    نیم نگاهی به او کردم.
    _ما با کسی کاری نداریم. با هیچ کدومتون. حداقل نه حالا که شما رو شناختیم. نه حالا که می دونیم روح هیچ کدومتون از این ماجرها خبر نداشته.
    پوزخند پر رنگی زدم.
    _با ما کاری ندارید؟ پس الان نقش من این وسط دقیقا چیه؟ من الان برای چی تهدید به تجـ ـاوز گروهی شدم؟ الان من برای چی زن تو هستم؟
    روی جمله میانی من رنگش برای لحظه ایی پرید. پوف عمیقی کشید. دستش را چند مرتبه به روی دهانش کشید.
    _تو فکر می کردی که من می گذاشتم که طوفان تهدیدش رو عملی کنه؟ تا این حد بی غیرتم؟ تا این حد بی ناموس؟ خودت فکر می کنی که طوفان می تونه این کار رو بکنه؟ مردیکه سالهاست مشکل داره؟ الهام رو براش نامزد کردیم. به امید اینکه درست بشه ولی نشد. خودش حـ ـلقه رو پس داد و گفت که الهام بره به زندگیش برسه. من آدم زندگی نیستم. حالا تو فکر می کنی که این آدم می تونست بلایی سر تو بیاره؟ ایمان هم که کنار کشید. دیگه کی می مونه؟ بقال سر کوچه؟ طوفان فقط عقده دل خالی کرد. همین. تو در دسترس ترین آدم بودی تو اون لحظه. من الان مثل یه ترمز دارم عمل می کنم برای طوفان. وگرنه تا حالا بابات رو تیکه پاره کرده بود.
    با حیرت نگاهش کردم. طوفان مشکل داشت؟ چه مشکلی؟ همیشه فکر می کردم که او یک خانم باز به تمام معنی کلمه است. آن لاس زدن هایش با کارمندان زن شرکت. آن شوخی ها و تیک زدن هایش با من. آن ها چه بود؟ ناگهان چیزی در ذهنم شکل گرفت. چیزی که به شدت وهم آور بود. چیزی که حتی فکر آن هم پشتم را لرزاند. بابا چه کرده بود؟ چه جنایتی مرتکب شده بود. نگاهش کردم. موشکافانه به من نگاه می کرد. مثل اینکه می خواست تاثیر حرف های خودش را در من ببیند. چیزی نگفتم و فقط سرم را پایین انداختم. اگر چیزی که در ذهن من بود درست باشد وای به حال بابا.
    _در مورد طوفان بعد صحبت می کنیم. من الان اصلا توانش رو ندارم. اما در مورد اینکه چرا الان زن منی هم باید بگم که....
    مکث کرد.
    _ من غیر مـ ـستقیم این خواست بابات بود. یه جورهایی بابات اومد خواستگاری من.
    خندید. خنده ایی آرام و ملایم. مثل همانی که من عاشقش بودم. با حیرت نگاهش کردم. دوست داشتم خودم با دست خودم بابا را خفه کنم.
    _دروغ می گی.
    _نه دروغ نمی گم.
    جدی شد و ادامه داد.
    _ما از اول با برنامه جلو اومدیم. برای تو و برای آراز. طوفان برای تو جلو اومد و نسیم رو هم برای آراز کاندید کردیم. سارای حسابش برای ما جدا بود. شوهر داشت. ولی تو مجرد بودی. برنامه چیز دیگری بود. طوفان رو فرستادم هتل. رفت و برگشت و گفت که تو این کاره نیستی. دهنش باز مونده بود. می گفت که مطمئن هستم که این دختر، یعنی تو، دختر پیرزادی؟ خلاصه گفت که اصلا روی خوشی بهش نشون ندادی. وقتی به دفترم اومدی فهمیدم که طوفان حق داشته. ولی دیگه کسی نبود. مجبور شدم که خودم جلو بیام. طوفان عقیده داشت که از اون دخترهایی هستی که تیپی مثل تیپ طوفان رو نمی پسندی. من جلو اومدم.....
    به پشتی صندلی تکیه داد و نفس گرفت. نفسی عمیق. به طوریکه ریه هایش باد کرد و سیـ ـنه اش جلو آمد. سیـ ـنه ایی که جای سر من بود. چشمانم را به روی هم فشردم و سعی کردم تا عاشقانه هایم را در ذهنم چال کنم. باید این کار را می کردم. دردناک بود. ولی اجبار بود.
    _طوفان حق داشت. نفوذ کردن به تو سخت ترین کاری بود که در زندگیم کرده بودم. ولی یه چیزی این وسط تغییر کرد. هر چی جلو تر می اومدم و بیشتر به شما نزدیک می شدم متوجه می شدم که کار ما و فکر ما، از بیخ و بن ایراد داره. دیگه عملا به بن بست رسیده بودم. نسیم هم که خیلی وقت بود که کنار کشیده بود. نمی تونست. نسیم خیلی احساساتیه. من هم آن چنان گیر کرده بودم که شده بود حکایته اون خره که تو گل گیر کرده. روزی نبود که با طوفان بحث نداشته باشیم. دیگه داشتم از نظر روحی داغون می شدم. نمی تونستم طبق برنامه جلو برم. می خواستم تو رو به خودم وابسته کنم بعد هم که کارم رو کردم و بابات هم تکلیفش روشن شد، بذاریم بریم. ولی نشد. نتونستم. عقب کشیدم. برزخی که توش بودم غیر قابل تحمل شده بود. کنار کشیدم. یادته؟
    یادم بود. کاملا یادم بود آن کنار کشیدن های با منظور او را .
    _کنار کشیدم و تو هم گذاشتی رفتی هتل. به بچه ها گفتم من این کاره نیستم. بدترین دعوایی عمرم رو با طوفان و مـ ـستانه کردم. ولی فایده نداشت. نمی تونستم. تا اینکه متوجه شدم که چند هفته ایی که بابات داره از من تحقیق می کنه. از وضع مالی و شرکت و این کارها. همین. فقط از لحاظ مالی. ما چند وقتی بود که عنوان کرده بودیم که داریم ساختمون سازی هم می کنیم و سودش عالیه و این حرفها. باید یادت باشه؟ خلاصه تو این گیر و دار عنوان کردیم که مثلا آره به مشکل مالی خوردیم ولی نمی خوایم دست به سرمایه مون بزنیم و اگر یه شریک قابل اعتماد باشه خیلی عالی میشه و از این حرفها. بابات هم اولش آروم آروم جلو اومد. به طور ضمنی عنوان کرد که مثلا آره من هم دوست دارم شراکت کنم و از این صحبت ها ولی به طور قطعی چیزی و عنوان نکرده بود. حسابی تحقیق کرده بود و فهمیده بود که من کم ندارم، یه روز اومد دفتر. سر حرف رو باز کرد. از من یه ضمانت می خواست. یه ضمانت که محکم باشه و به خیال خودش شراکتش رو ده قفله کنه. جریان سارای رو عنوان کرد که به کسی علاقه مند بوده ولی اون نذاشته باهاش ازدواج کنه و خودش و بابای رضا به نتیجه رسیدن که کی از دختر این و پسر اون بهتر. مال و اموالشون هم دست غیر نمی افته. و این جوری شده که سارای زن رضا شده. خلاصه تو لفافه عنوان کرد که اگر کسی باشه که دختر آخرش رو هم رد کنه بره به امون خدا دست یه آدم خوب، دیگه خیالش راحت میشه و می تونه سرش رو راحت بذار زمین بمیره. ( پوزخند زد و ادامه داد. ) خیلی نگرانت بود. می ترسید که عاشق یه جوون آس و پاس مثل شهریار بشی و این بار دیگه اونقدر بزرگ شده بودی که بتونی یه تصمیم خطرناک بگیری. همین. خیلی زیر پوستی و آروم جلو رفت و تو لفافه به من حالی کرد که اگر با تو ازدواج کنم میاد و شریک می شه و اموالمون یکی میشه و از این حرفهای کثیف و مشمئز کننده. تو اون ضمانتی بودی که من به بابات دادم. با جلو اومدن و خواستگاری کردن. من مجبور شدم. چون تو شدی کلید ورود به دنیای بابات. چون در این صورت بود که من می تونستم بهش دسترسی پیدا کنم. بابات تا من تو رو نمی گرفتم اعتماد نمی کرد و شریک نمی شد و تا زمانی هم که شریک نمی شد عملا دست ما بسته بود.
    دهانم باز مانده بود. آن قدر شوکه شده بودم که حد و اندازه نداشت. بابا شورش را در آورده بود. آن از سارای و این هم از من. چقدر خوب بود که تارا از دسترس بابا دور مانده بود. تا به حال به این اندازه از دور بودن خواهر کوچکم خوشحال نشده بودم. بابا که هیچ عشقی به آن طفلک هم نداشت. فقط اگر کنارش بود می خواست موجبات بدبختی اش را فراهم کند.
    آه عمیقی کشیدم و سکوت کردم. در جواب حرفش چه می توانستم بگویم؟ مگر چیزی هم باقی مانده بود برای گفتن؟ خب او مرا نخواسته بود. وقتی هم که کسی همسر ناخواسته اختیار کند، طبیعی است که نسبت به او بی تفاوت هم باشد.
    ولی چه بود آن عشقانه هایش اگر این ازدواج از سر اجبار بود. چه بود آن همه عشقی که در نگاهش بود. آن همه علاقه ایی که ابراز می کرد. در این چند ماه نگذاشته بود که آب در دل من تکان بخورد.
    مثل گوسفندی بودم که پرواراش کرده بود؟ یعنی او در تمام این مدت مرا برای ذبح آماده کرده بود؟ نقاط مبهم زیادی بود که در ذهنم مانده بود. ولی آرام بخش اثر کرده بود و چشمانم را سنگین کرده بود. می ترسیدم. می ترسیدم اگر بخوابم طوفان بیاید و تهدید هایش را عملی کند.
    دستش را روی پیشانی ام گذاشت و تا روی موهایم امتداد داد.
    _بخواب. برات بهتره.
    چشمانم را بستم. بـ ـوسه تب دارش به روی پیشانی ام اصلا خوش آیند نبود. نه آن چیزی که زمانی با آن آرام می شدم و برایم مثل آبی بر روی آتش ناراحتی هایم بود. حالا بـ ـوسه اش مثل یک نیشتر بود. می سوزاند و نابود می کرد. دیگر مرهم نبود. زهر بود. جان نبود. شوکران بود.



    فصل بیست و یکم.



    مرا آهسته سوار ماشین کرد. به شدت سرگیجه داشتم. دکتر گفته بود که به خاطر کم خونی است. باید استراحت می کردم ولی حالا در عرض کمتر از ده ساعت از مرخص شدنم از بیمارستان باید سوار ماشین می شدم و به گرگان می رفتم. صبح ساعت نه با سارای تماس گرفته بودم. تمام مدت سعی کرده بودم که صدایم مثل همیشه باشد. سعی کرده بودم بغضی که در گلویم بود را فرو دهم، مگر خواهرم متوجه حال خراب من نشود.
    تماس گرفتم و تمام حرفهایی که او به من دیکته کرده بود را مثل یک رادیو تکرار کردم. سارای فهمید. مرا بهتر از خودم می شناخت. پرسید که چه شده است؟ با ناراحتی عنوان کردم که مشخص نیست که کار او چقدر در کیش طول بکشد و من دلم برای آنها تنگ خواهد شد. با ناراحتی و فقط برای آرام کردن من خندید و گفت که دختر بی فکری هستم. هم خودم و هم شوهرم. حالا امتحاناتم چه خواهد شد؟ گفتم که با دانشگاه صحبت می کنم و تا اگر بشود ترم بعد امتحان بدهم. ولی گفتم که شهریه ام پریده است.
    سارای به شدت دودل بود. عقیده داشت حالا که یک ترم را به خودم زحمت داده ام نباید این کار را بکنم. او می توانست خودش به تنهایی برود. احتیاجی نبود که مرا آواره کند و درسم را عقب بیندازم. با خنده گفتم که خودم دوست دارم که با او بروم، چون طاقت دوریش را ندارم. با اکراه حرف هایم را پذیرفت. ولی کاملا مشخص بود که راضی نیست.
    گفتم که با آیدین و آراز هم تماس می گیرم و خداحافظی می کنم. تلفن را قطع کردم. ولی گفتم که دیگر نمی توانم با کسی صحبت کنم. خودش با آیدین تماس گرفت. به تراس اتاق خواب رفت ولی صدای صحبت هایش شنیده می شد. مثل همیشه گرم و صمیمی با آیدین حرف می زد. شوخی می کرد و می خندید. از این دو رویی و ریا عوقم گرفت. چطور می توانست؟
    تلفن را قطع کرد و به هال برگشت. روی مبل نشسته بودم. حالم خوب نبود. تمام مدت عرقی سرد به روی پوست بدنم نشسته بود و پنجه هایم یخ بسته بود. من همیشه کم خونی داشتم ولی هیچ زمانی آن قدر خودش را نشان نداده بود.
    مقابلم روی پاهایش نشست. دستان یخ زده ام را در دست گرفت. دستم را بیرون کشیدم.
    _خوبی؟
    نگاهش کردم. نگاهش علی رغم اخمی که داشت، نگران بود.
    _برات مهمه؟
    سرم را با تاسف تکان تکان دادم.
    _چطور می تونی؟ چطور می تونی این قدر راحت و صمیمی با برادرم حرف بزنی. وقتی که داری پشت سرش نقشه برای بیچارگیش می کشی؟
    _من راحت و صمیمی با آیدین حرف می زنم برای اینکه واقعیه؟ هیچ نمایشی در کار نیست. آیدین رو دوست دارم و با عنوان یک دوست دارم باهاش حرف می زنم.هیچ نقشه ایی هم براش ندارم. هیچ زمانی هم بیچارگیش رو نخواست. حداقل نه زمانی که شناختمش.
    برخاست. اشاره ایی به نسیم کرد. نسیم جلو آمد تا کمکم کند ولی او را پس زدم. خودم با سختی لباس پوشیدم. او وسایلم را جمع کرده بود. هر چه که می دانست که ممکن است لازمم شود. طوفان و مـ ـستانه هم رسیدند. با دیدن طوفان وحشت کردم. نمی دانم که حالت صورتم چطور شده بود که دستم را گرفت و مرا کنار خودش نگه داشت. هنوز هم کنار او بیشتر احساس امنیت می کردم. می دانستم که شرط شان هر چه بوده است، حالا او خیال نداشت که بگذارد برادرش یا هر کس دیگری بلایی بر سرم بیاورد. البته به گفته خودش برادری که فقط حرف زده بود. ولی حرف هایی که به نظر من به شدت ترسناک بودند.
    طوفان به من نگاه کرد. نگاهش هیچ حسی نداشت. شیشه ایی و سرد. سرم را پایین انداختم. جلو آمد و با او دست داد.
    _مواظب باش تو این چند وقت. گند نزنی. خودت رو کنترل کن. فقط پیرزاد. کاری به کار هیچ کدوم نداری. مفهوم؟
    چیزی در جواب او نگفت ولی حرفی هم برخلاف حرف او نزد که خودش امید بخش بود. زیر چشمی به طوفان نگاه کردم. نگاهم را دید و به او گفت:
    _با احتیاط رانندگی کن.
    دوباره نیم نگاهی به من کرد.
    _نگران نباش ایمان هم هست.
    با هم دست دادند و او طوفان را جلو کشید و مردانه در آغـ ـوشش گرفت. من نمی توانستم عمق فاجعه ایی که زندگی آنها را تکان داده است را درک کنم. چون خودم هم هنوز چیز زیادی نمی دانستم. ولی می توانستم عمق علاقه او را به خواهر و برادرش درک کنم. درست مثل سارای و آیدین. نمی دانم اگر بلایی که نمی دانستم چه بوده بر سر یک کدام از ما می آمد واکنش سارای و یا آیدین هم مثل او بود؟
    ما آدم ها عادت داریم که همه چیز را از دریچه چشم خودمان نگاه کنیم. شاید اتفاقی مشابه این برای ما هم تولید رفتاری مشابه رفتار آنها را می کرد. چیزی که هنوز نمی دانستم که چیست.
    مـ ـستانه جلو آمد و او را بـ ـوسید. کنار من ایستاد و به من نگاه کرد. طولانی و عمیق. نگاه او هم شیشه ایی و سخت بود.
    _گوش بده سونا. خب به حرف های انقلاب گوش بده. درد ما رو بشنو. هیچ کس خیال صدمه زدن به تو یا هیچ کدوم از اعضای خانواده ات رو نداره. فقط گوش بده و سعی کن که مثل یه آدم بی طرف فکر کنی.
    چیزی نگفتم. آدم بی طرف؟ دلم می خواست که بگویم من اگر آدم بی طرف بودم، الان دقیقا وسط شما چه غلطی می کردم؟ ولی حرفی نزدم.
    سوار شدیم و به راه افتادیم. تمام راه تا گرگان را در سکوت طی کردیم و من ناامیدانه سعی می کردم که به تفاوت این سفر با سفر قبلی فکر نکنم.
    برایم پسته خرید و به روی دامن مانتویم گذاشت و گفت که بخورم برایم خوب است ولی من دست نزدم. و تا خود گرگان پاکت بسته همچنان به روی پاهایم ماند. چیزی نمی گفت. خاموش بود. سکوت بدی که در ماشین بود آزار دهنده بود. آرام وآهسته رانندگی می کرد. مثل اینکه ما به تعطیلات آمده بودیم و او هیچ عجله ایی برای تند رفتن نداشت.
    ساعت سه بود که به گرگان رسیدیم. پیاده شدم و در سکوت به داخل رفتم. حتی باغ را هم دیگر دوست نداشتم. لخـ ـت وعور شده بودند درختان. درست مثل حقیقت زندگی من.
    وسایل را به داخل آورد. روی مبل نشستم. در حالیکه کاکتوس کوچکم در یک دستم بود و پاکت پسته در دست دیگرم. معلوم نبود قرار است که چه مدت زمانی را در آن جا بگذرانیم. دوست نداشتم که کاکتوسم خشک شود. کسی نبود که هفته ایی یک بار، نصف لیوان آب را آرام آرام پای آن بریزد. سریع و زیاد ریختن آب به پای آن باعث خشکی اش می شد.
    به آشپزخانه رفت و پکیج را روشن کرد. خانه به شدت یخ بسته شده بود. وسایل را به اتاق خواب منتقل کرد. از خانه بیرون رفت و نیم ساعت بعد برگشت و تمام کیسه های خریدش را جابه جا کرد ولی من همچنان روی همان مبل، با همان حالت نشسته بودم.
    مقابلم ایستاد.
    _می خوای تا شب همین جا بشینی؟ برو یه دوش بگیر. برات خوبه.
    نگاهش نکردم. کمی به طرفم خم شد.
    _سونا؟
    سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
    _با من چی کار می خوای بکنی؟ تکلیف من چیه؟ من دارم از این بلاتکلیفی دیونه می شم. بذار من برم پیش خانواده ام به خاک برادرم قسم می خورم که به بابا چیزی نگم بذارم شما هر کاری دوست دارید بکنید. ولی بذار برم.
    روی پاهایش نشست. نگاهش درمانده بود. درمانده و بیچاره. مثل مردی که هیچ امیدی ندارد.
    _نمی تونم
    _چرا؟ به کسی چیزی نمی گم....
    حرفم را قطع کرد.
    _نمی تونم. نمی خوام. چرا نمی فهمی؟ تو زن منی.
    جمله آخرش را فریاد کشید. با فریاد و در جوابش یاد آوری کردم که:
    _زن اجباری
    بلند تر گفت:
    _زن اجباری ولی عشق اختیاری.
    همین. دیگر چیزی نگفت. نگاهش را دزدید و برخاست. مثل اینکه همین را هم نمی خواسته که بگوید. اقراری از سر یک غلیان هیجانی.
    _پاشو بگیر بخواب. رنگت پریده. اون پسته رو هم که لب نزدی.
    کاکتوس را از دستم گرفت. مچ دستم را به نرمی گرفت و مرا از جا بلند کرد. مچم را کنار کشیدم. افتان و خیزان به طبقه بالا رفتم. بوی بیمارستان و الـ ـکل و خون می دادم. به عادت این پنج ماه گذشته که همسرش بودم و چیزی نامحرم و نامشروع نبود، لباسهایم را در آوردم تا به حمـ ـام بروم. متوجه نشدم که به طبقه بالا آمده بود و از پشت سر به من نگاه می کرد. چرخیدم تا از چمدان حوله ام را بیرون بیاورم که او را دیدم. به چهار چوب در تکیه داده بود و به من نگاه می کرد. به زنی که همسرش بود. زنی که توسط برادرش به بدترین وجه ممکن با کلمات به او توهین شده بود. نتوانستم نگاهش را تاب بیاورم. بدون برداشتن حوله به حمـ ـام رفتم و در را محکم پشت سر خودم بستم.
    دلم یک حمـ ـام طولانی می خواست ولی با توجه به حال بدی که داشتم نتوانستم و سریع تر بیرون آمدم. حوله را برایم پشت در آویزان کرده بود. حوله را پوشیدم و بیرون آمدم. کنار پنجره ایستاده بود و به آسمان خاکستری نگاه می کرد. آسمان گرفته بود. احتمال بارش، بسیار زیاد بود. روی میز پاتخـ ـتی یک بشقاب گذاشته بود. پر از میوه و پسته های مغز شده. بی توجه به کاری که برای من کرده بود روی تخـ ـت نشستم. حالم خوب نبود. ناهار نخورده بودم. شاید از تمام آن ظرف غذای پرو پیمانی که برای من سفارش داده بود چند قاشق بیشتر نخورده بودم. حالا به شدت ضعف و سرگیجه داشتم.
    سرمایی که در بدنم بود به نظر نمی رسید که تماما ریشه از سقط جنینم داشته باشد. به نظر می رسید که این سرما ناشی از شوکی بود که هنوز با آن دست به گریبان بودم. به کنارم آمد. بشقاب را از روی پا تخـ ـتی برداشت و مقابلم گرفت.
    _بخور. داری از پا در میای. پای چشمات گود افتاده
    نگاهش کردم. چرا نگاهش هنوز هم همان نگاه سابق بود. همان نگاه یک هفته پیش؟
    _حالا که فکر می کنم می بینم حکمت خدا بود که اون بچه نموند. اگر می موند آینده اش چی می خواست بشه؟
    با اخم نگاهم کرد. به شدت خشمگین شده بود. ولی خودداری کرد و حرفی نزد. نفس عمیقی کشید. مدت طولانی چیزی نگفت.
    _زندگی ما هیچ وقت آروم نبود. شاید فقط سالهایی که بابا و مامان زنده بودند.
    کمی به جلو خم شد و دستهایش را از ساعد، روی زانوانش گذاشت و بالا آورد و مقابل دهانش به هم قلاب کرد.
    _بعد از بابا و مامان ما رفتیم رودبار پیش خانواده ی مادریمون. پدر بزرگ و خاله هام. خاله کوچیکم سه سال از من بزرگتر بود. خیلی با ما صمیمی بود....
    صدایش زمزمه ایی ضعیف شد.
    _خیلی زیبا بود. (به سمتم چرخید و نگاهم کرد. چشمانش پر از غم بود) تو عکسهای مامان رو دیدی نه؟
    سرم را تکان دادم. به غیر از آن روزی که دزدکی به اتاقش رفته بودم و آلبوم عکس هایش را دیده بودم بعد از عروسی خودش عکس های پدر و مادرش و کودکی خودش را نشانم داده بود.
    _مامان خوشگل بود. ولی همه می گفتن که مینا یعنی خاله کوچیکم از همه خواهرها خوشگل تره. چهره اش با مامان فرق داشت. شاید یه شباهت هایی داشتند ولی اون یه چیز دیگه بود. حالا اینها بماند. بعد از فوت مامان و بابا ما رفتیم و با اونها زندگی کردیم. خب درسته مامان وبابا نبودند ولی از خونمون بودن و ما رو مثل بچه های خودشون می خواستن. خدا رحمت کنه بابای ایمان و الهام رو، هر کاری که برای بچه های خودش می کرد همون کار رو برای ما هم می کرد که نکنه ما حسرت بکشیم. بابا بزرگم از چیزی برامون کم نمی ذاشت.
    به من نگاه کرد. چشمانش را به روی هم فشرد.
    _چیزی کم نداشتیم. پول به قدر کفایت بود. بابا بزرگ تو کار عتیقه بود. خوشش می اومد از عتیقه. گاهی خرید و فروشی هم می کرد که همه شون قانونی بودند. باغ های زیتون هم بود که درآمد خیلی خوبی داشت. به علاوه تمام مال و اموال بابا که کم هم نبود دست بابا بزرگ افتاده بود و بابا بزرگ به عنوان قیم قانونی ما همه رو اداره می کرد. تو همین خرید و فروشهای عیتقه بود که با سیروس افغانی آشنا شد. با هم کار می کردن. گاهی سیروس افغانی عتیغه های با ارزشی برای بابا بزرگ جور می کرد، گاهی هم براش می فروخت. همه چیز نرمال پیش می رفت. ما تازه داشتیم خودمون رو با غم از دست دادن پدر و مادرمون آروم می کردیم که من تصادف کردم. آن چنان تصادف وحشتناکی که مجبور شدن منو بفرستن فرانسه پیش عموم. اون موقع تازه جنگ تمام شده بود. سه سالی بود. هنوز اون طور که باید کشور پا نگرفته بود. علم پزشکی تو ایران هنوز آن چنان پیشرفت نداشت. حداقل نه پیشرفت الان رو. به همین خاطر منو آماده کردن و با مـ ـستانه و نسیم که خیلی کوچیک بود و بهانه می گرفت که پیش مـ ـستانه باشه، فرستادن فرانسه. اون موقع من دوازده سیزده سالم بود. مـ ـستانه هم که گفتم درس و کنار گذاشته بود. به همین خاطر با نسیم که هنوز مدرسه نمی رفت ما رو فرستادن فرانسه.
    به بشقاب درون دست من اشاره کرد.
    _بخور جون داشته باشی تحمل کنی.
    برخاست و کنار پنجره رفت.
    _ما رسیدیم فرانسه ولی چند هفته نگذشته بود که زلزله اومد. من بیمارستان بودم. عمق فاجعه اون قدر زیاد بود که از همه کشورها کمک به سمت ایران سرازیر شد. در عرض یک شبانه روز منجیل و رودبار با خاک یکسان شد....
    صدایش بغض آلود شد. پشتش را به من کرد. دیگر ادامه نداد. لرزش شانه هایش مرا از آن تب و تاب و خشم انداخت. صدایش نمی آمد ولی کاملا مشخص بود که گریه می کرد. مدتی چیزی نگفت و سکوت کرد. من هم سکوت کردم. برخاستم و کنارش رفتم.
    حدسم درست بود. اشک از چشمانش سرازیر بود. اشک هایش را پاک نکرد. مثل اینکه دلیلی برای این کار نداشت. بغض داشت و دلیلی نداشت که این غم را پنهان کند.
    دستم را روی شانه اش گذاشتم. او یک انسان بود. کاری به این ندارم که هنوز شوهرم بود و هنوز در آن ته قلـ ـبم به او شاید احساسی داشتم. او یک انسان دردمند بود و من نمی توانستم درد کشیدن او را تماشا کنم.
    به محض آنکه دستم را روی شانه اش گذاشتم، چرخید، نگاهم کرد و در آغـ ـوش من فرو رفت. پیشانی اش را به روی شانه ام گذاشت و گریست. با صدای بلند و هق هقی مردانه. شانه هایش، پشتش و تمام وجودش می لرزید. دستم را که در دو طرف بدنم آویزان مانده بود بالا آوردم و روی کمـ ـرش گذاشتم. مرا بیشتر به خودش فشرد.
    نمی دانم چقدر گذشت تا آرام شد. تا توانست بر خودش مسلط شود. ولی دیگر ادامه نداد. من هم اصرای نکردم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    در سکوت شام درست می کرد. نه با ناشی گری. کاملا آرام و ماهرانه.
    پیازها رو خورد کرد سرخ کرد و بعد گوشت و ادویه و .... دانه به دانه و آرام جلو می رفت. به آشپزخانه نرفتم. از همان قسمت اوپن او را می دیدم. دیگر لج نکردم و از میوه ها و پسته هایی که او در بشقاب گذاشته بود، خوردم. نیاز داشتم. حال و روز عمومی بدنم هیچ خوب نبود. تمام سلول های بدنم به صدا در آمده بودند.
    به من نگاه نمی کرد. مثل اینکه او هم آن جا نبود. به طور دایم فکرم به گذشته کشیده می شد. تنها سفرمان که دست بر قضا آن هم به این جا بود. ماه عسل مان. چه روزهایی با هم داشتیم. چه عاشقانه هایی. چه آرامشی.
    با لذت و عشق به من جانان می گفت. من شیفته مواقعی بودم که مرا کوچولو صدا می کرد. چه بود آنها؟ تمامش نمایش بود؟ یا عشقی نا خواسته بود که او به آن دچار شده بود؟
    چقدر عمر خوشی من کوتاه بود. فقط پنج ماه. تاریخ مصرف خوشی و زندگی خوش زناشویی من فقط پنج ماه بود. و حالا من باید تاوان کار کسی را می دادم که پدرم بود. پدر من کاری کرده بود که من قربانی آن شده بودم. من و سهند. شاید هم آراز.
    اضطراب داشتم. برخاستم. باید با آراز تماس می گرفتم. باید می دانستم که نسیم به طرفش رفته است یا نه؟ حالا خدا را شاکر بودم که نسیم از آراز دوری کرده بود. گوشی تلفنم را برداشتم.
    _به کی زنگ می زنی؟
    با حیرت نگاهش کردم. مثل پلیس ها شده بود.
    _آراز. بذار باهاش حرف بزنم دلم هواش رو کرده
    چند لحظه نگاهم کرد و بعد سرش را به نشانه تایید تکان داد و به کارش پرداخت.
    با دومین زنگ گوشی را برداشت. صدای آشنای سنتور در گوشم پیچید و مرا به شدت دلتنگ کرد. او سنتورم را نیاورده بود. چیزی نمانده بود که گریه را با صدای بلند سر دهم.
    _سونا؟ چطوری تو دختر بی معرفت شوهر دوست؟ همین طوری بدون خداحافظی گذاشتی رفتی؟
    بغضم را فرو خوردم وسعی کردم که صدایم شاد خندان باشد. مثلا من الان شوهرم را به امتحانات پایان ترم هم ترجیح داده بودم. پس باید شاد می بودم.
    _سلام آراز چطوری تو؟ من خوبم. ببخشید که دیگه، یه دفعه ایی شد.
    خندید.
    _اشکال نداره. چقدری کارش طول می کشه؟
    _نمی دونم والا. ظاهرا خودش هم نمی دونه.
    _آره طوفان گفت. خب دیگه خودت چطوری؟ انقلاب چطوره؟ خوش می گذره رفتین تو گرما؟
    مکثی کردم.
    _آره مرسی هوا عالیه.
    سعی کردم تا پوزخندی که حاصل حرف خنده دار خودم بود در صدایم مشخص نشود.
    _انقلاب هم خوبه.
    _خب دیگه چه خبر؟
    سعی کردم تا سریعتر به سر اصل مطلب بروم.
    _سلامتی. تو چه می کنی؟ ....
    صدایم را آهسته کردم که مثلا انقلاب آن نزدیکی است و من نمی خواهم حرف هایم را بشنود و گفتم.
    _از نسیم چه خبر؟
    شلیک خنده اش به هوا رفت. نفس راحتی کشیدم. آن جا همه چیز آرام بود و زندگی آنها روال همیشه اش را طی می کرد. انقلاب به کنارم آمد و ایستاد. اشاره کرد که گوشی را به او هم بدهم. سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    _اون هم خوبه فکر کنم. بهر حال که ما بهتر از آن نیست که با خلق جهان است.
    خدا را شکر کردم. انقلاب روبه روی من نشست و موشکافانه به من نگاه کرد.
    _اشکال نداره همه چیز درست میشه.
    آراز مکثی کرد و با حالتی غمگین ادامه داد.
    _دختر خوشگل و خانم و تحصیل کرده، منه عملی رو می خواد برای چی؟ همین حالا هم کلی خواستگار تاپ داره.
    اشک هایم سرازیر شد. برادر مهربان و حساس من چه فکری می کرد و آنها در چه فکری بودند. همان طور که اشک هایم را پاک می کردم، سعی کردم که در صدایم چیزی نشان ندهد.
    _آراز اگر قسمتت نیست همون بهتر که نشه.
    مکثی کرد و با خنده گفت:
    _چی شد؟ تو که همیشه پشت نسیم بودی. دعواتون شده یا داری حسودی می کنی؟
    خندیدم.
    _دیوانه. نه جدی میگم.
    چند لحظه چیزی نگفت.
    _دیگه چه خبر؟ خودت خوبی؟ صدات یه کم گرفته.
    سرفه ایی کردم و صدایم را صاف کردم.
    _آره دیشب یکم سرما خوردم به گمونم.
    به او نگاه کردم. دست به سیـ ـنه به من نگاه می کرد.
    _خب من دیگه برم. کاری با من نداری آراز؟ گوشی دستت باشه با انقلاب حرف بزن.
    _نه عزیزم. مواظب خودت باش.
    _حتما خداحافظ.
    گوشی را به او دادم. چند دقیقه ایی با آراز حرف زد و خوش و بش کرد و از همه جا پرسید و بالاخره قطع کرد.
    به اشپزخانه برگشت و درسکوت به ادامه کارش پرداخت. غذا را هم در سکوت صرف کردیم. دلم گرفته بود. دلم گریه می خواست. به نظر بیشتر در خود فرو رفته میامد. خسته و درمانده. مثل مردی شده بود که هر دو همسرش از وجود هم با اطلاع شده بودند. درست مثل یک مرد دو زنه شده بود.
    بعد از شام در سکوت مقابل تلوزیون خاموش نشست و سیـ ـگار کشید. آن قدر در خودش فرو رفته بود که مثل همان روز سیـ ـگارش به فیلتر رسیده بود.
    _نمی خوای بقیه اش رو بگی؟
    به خودش آمد. با حیرت نگاهم کرد.
    _هان؟
    کاملا مشخص بود که در آن دنیا نبود. سوالم را دوباره تکرار کردم. سیـ ـگارش را خاموش کرد و برخاست.
    _نه برای امشب کافیه. از شب قبل تا به حال روی هر دو نفرمون به شدت فشار بوده. تو هم رنگت پریده. بلند شو بگیر بخواب.
    سرد و بی تفاوت نگاهش کردم. برخاستم به طبقه بالا رفتم. دندانهایم را مسواک کردم. هوا سرد شده بود و باران با شدت به سقف شیروانی خانه می کوبید. شلوار پشمی گرمی پوشیدم و تیشرتی سبکتر به تن کردم. مسکنی که دکتر برای انقباضاتی داده بود که هنوز هم ادامه داشت را خوردم و دراز کشیدم. صدای پاهایش روی پله های چوبی مرا به روزهای خوش گذشته برد. روزهایی که در طبقه پایین سر به سرش می گذاشتم و بعد از دستش فرار می کردم و دوان دوان بالا می آمدم.
    این طور به نظر می رسید که توانسته ام او را بپیچانم و از چنگش فرار کنم. ولی این طور نبود. خودم هم می دانستم. او فقط فرصت فرار را به من می داد. فقط همین. چون دوست داشت که بعدش به دنبالم بدود و مرا در میان تخـ ـت گیر بیاندازد.
    به سختی به اشکی که تا پشت پلک هایم آمده بود مبارزه کردم. دوست نداشتم که دیگر هیچ کدام از خاطرات خوشمان را به یاد بیاورم. دوست داشتم که مثل فیلم ها ضربه ایی به سرم می خورد و حافظه بلند مدتم دچار مشکل می شد و برای همیشه از کار می افتاد. آن زمان دیگر او برایم غریبه ایی بیش نبود و اگر هم دلگیری از او یا خانواده اش پیدا می کردم آن قدر نفس گیر نبود که حالا بود. اگر او آقای باهر بود، من فراموشش کرده بودم. ولی او انقلاب بود. دیگر فراموش کردنش کار آسانی نبود. وقتی که با یکدیگر هم نفس شده بودیم، نفس هایم بدون او ریتم آرام همیشه را نداشت. ناهماهنگ می زد. کوک نبود.
    سرم را زیر لحاف کردم و گریستم. کاری که به نظر می رسید در تمام آن بیست و چهار ساعت انجام داده ام. آن قدر گریه کرده بودم که احساس می کردم چشمانم حساس شده است. پلکهایم کمی متورم شده بود و احساس خشکی در چشمانم داشتم.
    از صدای پاهایش مشخص بود که به داخل اتاق آمد. چراغ راهرو را خاموش کرد و اتاق در تاریکی فرو رفت. سرم را از زیر لحاف بیرون آوردم. کنار پنجره ایستاده بود و به سیاهی و باران زل زده بود. آسمان قرمز شده بود. نگاهش کردم. چرخیدم و به سمتش دراز کشیدم و نگاهش کردم. آن قدر که خوابم برد و برای ساعاتی خوش آیند از این دنیا و دغدغه هایش خلاص شدم.
    _درست زمانی که بابا تو اوج بیماریش بود تمام اموالش رو به نام بابا بزرگ کرد. به بابا بزرگ اعتماد داشت. می گفت مادرتون ضعیفه. می خوام اختیار همه چیز دست بابا بزرگ باشه. در ضمن نمی خواست که اختیار بیفته دست عموم. بابا و عمو ناتنی بودن. البته این دلیل اصلی نبود. عموم مرد بدی نبود. ولی زن عموم زیادی رند بود. بابا نمی خواست که اختیار اموالش بیفته دست زن عموم. چون می دونست که عمو از خودش اختیاری نداره.....
    حرفش را قطع کرد. از پنجره به بیرون نگاه کرد. سه روز بود که به گرگان آمده بودیم. در این سه روز سکوت کرده بود. حرفی نمی زد. به نظر می رسید بیشتر از اینها تحت فشار باشد. معده دردهای وحشتناک، گاهی آن چنان امانش را می برید که در آن اوج سکوت ناله می کرد. در خودش بود. چیزی نمی خورد. کاری نمی کرد. به نظر می رسید که عملا در این دنیا نیست. تمام مدت مشغول مرور خاطراتش بود. در سکوت و در تنهایی. من هم کنار کشیده بودم. خودم هم دردمند بودم. همان سقط جنین دو ماهه به نظر می رسید که تمام هورمون های بدن مرا تحت فشار و تغییر قرار داده بود. و حالا که رفته بود. نبودش در چشم می آمد. تمام جسم ام را دچار مشکل کرده بود. به نظر می رسید که جسمم در تحت آن فشار وحشتناک، سخت تر عملیات بازسازی خودش را شروع کرده است. کمبود هورمونها مرا به شدت غمگین و افسرده کرده بود.
    او اما با آنکه از خودش و دنیا غافل شده بود ولی سعی می کرد که به تغذیه من رسیدگی کند. میوه می خرید. تمام مغز آجیل هایی که فکر می کرد ممکن است برایم مفید باشد را فراهم کرده بود. در سکوت به من توجه می کرد ولی من سرد شده بودم. سرد و دور. سردی که به نظر می رسید هم مایه عذاب خودم شده است و هم او.
    بعد از سه روز سکوت بالاخره لب به سخن گشوده بود. آن چنان در آن سه روز سکوت خانه را فرا گرفته بود که همان صدای آهسته ی او مثل یک جان تازه در خانه بود.
    باران تمام مدت باریده بود و هوای گرفته هم به جو افسرده خانه ی ما کمک کرده بود. مثل اینکه ابر و باد و مه و خورشید همه دست به دست هم داده بودند که ما را بیشتر در خودمان فرو ببرند.
    _عمو بچه دار نمی شد. شاید یکی از علت هایی که زن عموم تونسته بود تا این اندازه روی عمو نفوذ داشته باشه همین بود. بعد از فوت بابا شاخک های زن عمو برای اموال ما تکون خورد. یکی مثل بابات. با درجه کمتر. همون اندازه مال دوست و کثیف. وقتی که منو مـ ـستی و نسیم به فرانسه فرستاده شدیم. با آغـ ـوش باز از ما استقبال کرد. چون چیزی نمی دونست که مال و اموال ما کجاست و دست کیه و قراره چه اتفاقی براشون بیفته. تمام مدتی که ما اون جا بودیم با حساب اینکه قیمومت ما به عموم برسه و اموال هم به دست اون، در باغ سبز به ما نشون داد. حتی زیر پای عموم نشسته بود که بره و قیمومت ما رو از بابا بزرگ بگیره. می گفت که عمو نزدیک تره تا پدر بزرگ مادری. مشکلی نداشتیم. تا اینکه زلزله اومد.....
    حرفش را قطع کرد. سیـ ـگاری آتش زد. از کنار پنجره حرکت کرد و آمد و کنار من روی مبل نشست. لنگ می زد. شب قبل هم متوجه شده بودم که کنار شوفاژ نشسته بود و همان پای معیوب دردناکش را به شوفاژ تکیه داده بود تا گرم شود و بلکه دردش کمتر شود.
    آرام سیـ ـگارش را کشید ولی کاملا مشخص بود که هیچ آرامشی در وجودش نیست. رنگش به شدت پریده بود و قفسه سیـ ـنه اش سریعتر بالا و پایین می شد.
    _همه مردن. بابابزرگ، خاله ام، بابای ایمان و الهام، یکی از دایی هام، زن و بچه هاش. تمام کسایی که می شناختیم و باهاشون بزرگ شده بودیم. همسایه ها و دوست ها. فقط دو نفر زنده موندن. خاله مینا و طوفان.
    سیـ ـگارش را خاموش کرد و با پای چپش روی زمین ضرب گرفت. بی قرار بود و بریده بریده حرف می زد. دیگر آن قدر می شناختمش که بدانم از درون در حال فرو پاشی است. این چنین مواقعی بغـ ـلش می کردم و نـ ـوازشش می کرد تا آرام می شد. ولی حالا من هم سرد و خاموش نگاهش می کرد. گاهی دلم برایش می سوخت. باری به این سنگینی را حمل کردن کار هر کسی نبود. ولی با یاد آوردن کاری که با من کرده بود و حرف های طوفان، ترس شدیدم و بچه مرده ام دوباره سرد می شدم و خاموش.
    _اون موقع رسانه های جمعی به این شدت و قوت عمل نمی کردن. اون هم تو کشور غریب. ما فقط فهمیده بودم که تو رودبار زلزله اومده. اون هم بعد از چند روز. ولی اصلا نمی دونستیم که چقدر تلفات داده بوده یا اصلا چند ریشتر بوده. من تو بیمارستان بودم. مـ ـستانه هم که آن چنان گیج و درمونده بود که نمی تونست به خودش مسلط بشه و از عمو بخواد که کاری بکنه. هر چند بعید می دونم که اون هم کاری می تونست بکنه. فاصله یک کیلومتر و دو کیلومتر نبود. نمی تونم بهت بگم که به ما چه گذشت. ما که حتی نمی دونستیم طوفان و بقیه زنده هستن یا نه؟ هیچ خبری ازشون نداشتیم. هیچی. حال و روزم شده بود عاقبت یزید. خودم تو بیمارستان مـ ـستانه هم تو خونه برای خواهر و برادر و کس و کارمون اشک می ریختیم.
    پوف بلندی کرد. برخاست و شروع به قدم زدن کرد.
    _عمو و زن عمو هم وقتی که این خبر و شنیدن یک دفعه از این رو به اون رو شدن. زن عمو وقتی که فهمید همه چیز از بین رفته و ما چیزی نداریم شروع به بهانه گیری کرد. نسیم و کتک می زد به مـ ـستانه گیر می داد من هم تو بیمارستان دستم زیر سنگ مونده بود. نه راه پس داشتم و نه راه پیش.
    مدتها گذشت تا من از بیمارستان مرخص شدم. نسیم و مـ ـستانه رو پیش عموم گذاشتم و ازش خواهش کردم که بذاره برم ببینم کسی از نزدیکامون زنده هستن یا نه. حداقل برادر و خواهر خودم.
    فکر می کردم که هنوز هم می خوان که ما رو نگه دارن. ولی دیدم که نه جریان چیزی دیگه ایی بود. بنده خدا عمو راضی بود ولی زن عمو نه. دایما پچ پچ می کردن. دایما کم محلی. تا اینکه یه هفته بعد عمو آب پاک رو ریخت رو دستم و گفت که حتی اگر طوفان زنده هم باشه باز هم نمی تونه همه ما رو با هم نگه داره. اگر می خوام فقط مـ ـستانه و من رو. طوفان و نسیم برن بهزیستی. خیلی تعجب کرده بودم. علت رو پرسیدم گفت که به وجود من برای کارهاش احتیاج داره و مـ ـستانه هم می تونی تو خونه کمک زن عمو باشه.
    می گفت که مـ ـستانه که درس نمی خونه بیاد تو خونه کمک زن من باشه. نمی تونستم قبول کنم. طوفان و نسیم جون من بودن. بیچاره مـ ـستانه هم دست به دامن من شده بود که اون جا نمونیم. نمی دونستم چه خاکی باید تو سر خودم بریزم. از یه طرف اصلا نمی دونستم برادرم تو ایران زنده هست یا نه ، از یه طرف اگر زنده بود و می آوردمش اون جا باز هم باید می رفت یتیم خونه.
    حرفش را قطع کرد و به آشپزخانه رفت. باز شدن در یخچال نشان از مصرف دوباره آلمینیوم ام جی می داد. آمد و کنارم نشست.
    _تو بیمارستان با یه زن و شوهر پزشک آشنا شده بودم. هر دو نفرشون ایرانی بودند. رفتم پیششون و مشکلم رو عنوان کردم. زمانی که بیمارستان بودم در جریان همه چیز بودند. و از همه چیز هم خبر داشتن. آقای دکتر پیشنهاد کرد که اول باید برم ببینم کسی زنده هست یا نه؟ شاید از خویشان نزدیکم کسی زنده مونده باشه که ما بتونیم برگردیم ایران و دوباره پیششون زندگی کنیم . ولی اگر رفتم و دیدم که همه فوت شدند دیگه مجبورم با وضع موجود کنار بیام. اگر هم طوفان زنده بود باز هم اینکه من برم و طوفان رو بیارم تا حتی اون جا بره یتیم خونه، بهتر از اینکه از من دور باشه. چون من پنج ساله دیگه به سن قانونی می رسیدم و می تونستم حضانت همه شون رو به عهده بگیرم. و در این مدت هم می تونستم برم دیدنشون. حداقل ازش دور نبودم. به نظرش مهم ترین کار این بود که برم و ببینم. شاید خدا می خواست و بابا بزرگ یا خاله و دایی زنده مونده بودن. گفتم که عمو پول بلیط رو نمی ده. خودش با خرج خودش برام بلیط خرید.
    به ایران اومدم. حالا بماند که چه بیچارگی کشیدم تا تونستم خودم رو به رودبار برسونم. به حلال احمر رفتم. به کلانتری رفتم. هیچ کس به یه پسر سیزده ساله اعتماد نمی کنه. فکر می کردن که از خودم در آوردم. تا بالاخره با هر بدبختی که بود خودم رو به رودبار رسوندم. ولی چه روباری؟ دیگه رودبار نبود. یه ویرونه بود. اصلا تا چند ساعت تو بهت بودم. گیج بودم. نابود بودم.
    فقط ایستاده بودم و به خونه و خیابونها نگاه می کردم. به مردمی که دلمرده این طرف و اون طرف می رفتن و زندگی می کردن. ولی چه زندگی؟ شهر کاملا تخریب شده بود. دیگه جای سکونت نبود. هنوز هم بعد از چند ماه مردم تو چادر ها و خونه های پیش ساخته زندگی می کردن. گشتم و گشتم تا تونستم خونه بابا بزرگ و پیدا کنم.....
    بغض درون صدایش باعث شده بود که صدایش بم تر و خش دار شود. به یک نقطه در روی دیوار خیره شده بود. چانه اش می لرزید. می توانستم عمق غم و بیچارگی اش را حس کنم. عمق تنهایی یک پسر بچه سیزده ساله که در ویرانه ها به دنبال کس و کارش می گردد. آب دهانش را فرو داد. چشمانش شفاف شده بود و لغزش اشک به خوبی در آنها پیدا بود. ولی سرسختانه مقاومت می کرد.
    _دیگه خونه نبود. ویرونه بود. همه چیز داغون شده بود. خونه ی بابا بزرگ، خونه ایمان و الهام. من حتی اصلا نمی دونستم که ایمان و الهام زنده هستن. الهام خیلی کوچیک بود. از نسیم هم کوچیک تر. یک ساله بود فکر کنم. ایمان هم از طوفان کوچیک تر بود. سه چهار ساله. یک سالی از نسیم بزرگتر بود. فکر می کردم که همه مردن.
    دربه در دنبال جایی می گشتم تا بتونم ازش اطلاعات بگیرم که ببینم چه کسانی زنده موندن یا اصلا کسی زنده هم مونده؟ وقتی که به ویرونه ها نگاه می کردم بعید می دونستم که از این آوار کسی زنده هم بیرون اومده باشه. تا اینکه یکی از همسایه ها منو شناخت و گفت که فقط مینا و طوفان زنده موندن. پرسیدم جای خاصی هست که کسانی که بی سرپرست هستند و نگه دارند که گفت که مینا و طوفان به جای دیگه و بهزیستی منتقل نشدن. گفت که اونها تو باغ زیتون بابا بزرگ هستن. خیلی تعجب کرده بودم. که همون همسایه مون گفت که مثل اینکه یکی از اقواممون از تهران اومده و براشون تو باغ یه خونه ساده و ابتدایی ساخته و دایم هم میاد بهشون سر می زنه. بیشتر تعجب کردم. ما هیچ کسی رو تو تهران نداشتیم. خلاصه به باغ رفتم. طرف درست می گفت. ته باغ یه خونه کوچیک که چه عرض کنم یه اتاق ساخته شده بود و مینا و طوفان ظاهرا اون جا بودن.
    دیگر نتواست ادامه بدهد. برخاست. آن قدر مضطرب بود که برای یک لحظه ترسیدم. در موهایش چنگ می زد. بی قرار در هال خانه بالا و پایین می رفت. به کنار پنجره رفت. شروع کرد با مشت به لبه آهنی پنجره کوبید. ابتدا آرام و بعد از چند ثانیه آن چنان محکم که صدایش تمام خانه را پر کرده بود. نگران از جا برخاستم. به طرفش رفتم. مجنون وار به من نگاه کرد. چشمانش حالتی عجیب داشت. وحشت، غم، بیچارگی و افسوس.
    _دیر رسیدم سونا. من دیر رسیدم. من ....
    حرفش را قطع کرد. آهسته مچ دستش را گرفتم تا دست از این خود آزاری برداد. اما او دستش را محکم کشید و این بار با مشت به پیشانی اش کوبید. بارها وبارها. هر بار محکم تر از بار قبل. آن چنان محکم، که سرش به عقب پرت می شد.
    _بسه انقلاب....
    اما او تمام نکرد. دیوانه شده بود. مجنون مجنون.
    _منه بی همه چیز خدا زده، دیر رسیدم..... من باید می مردم. من باید تو همون فرانسه می مردم و این صحنه ها رو نمی دیدم. منه خاک بر سر ......
    حرفش را قطع کرد. دستش را گرفتم و با نرمی در آغـ ـوش کشیدم. آن چنان تنگ مرا در بر گرفت که حس خفگی به من دست داد. قلبش آن چنان محکم می زد که می توانستم با تمام وجود آن را حس کنم. تمام عضلاتش منقبض شده بود. عاقبت به گریه افتاد. خشن و با فریاد گریه می کرد. آن قدر بلند که گوشم اذیت شد. فریاد می کشید. برایش لازم بود. این تخلیه باید انجام می گرفت. باید آرام می شد.
    _دیر رسیدم. دیر رسید. برادر بیچاره ام. خاله نازنینم. دست به دست شده بودند. اون افغانی بی همه چیز کثیف که از همه جیک و بوک زندگی و پول و ثروت و عتیغه های بابا بزرگ خبر داشت به بابات گفته بود و دو تایی مثل کفتار ریخته بودن سر مال و اموال بابا بزرگ و دختر دردونه اش.
    دهانم باز مانده بود. تمام تنم یخ کرد. حس می کردم که ضربان قلـ ـبم کند شده است. خشکم زده بود. برای همان لحظه کوتاه از بابا به اندازه تمام دنیا متنفر شدم. چه کرده بود با این قوم مصیبت دیده؟ چطور می خواست جواب بدهد؟ هر چند که او جواب نداده بود. در نهایت این من بیچاره بودم که داشتم جواب کارهای او را پس می دادم. به یاد ضرب المثلی افتادم که عمه ام همیشه می زد. ماران بکارند موران بچینند. حقیقت محض بود. بابا باد کاشته بود و حالا محصولش که طوفان بود را من درو کرده بودم.
    دستانم پایین افتاد. من چه می توانستم بگویم؟ اصلا چه داشتم که بگویم؟ باید برای تمام عمرم خجالت می کشیدم. من کاری نکرده بودم ولی این داغ ننگ به روی پیشانی من بود که او پدرم بود.
    _اون سیروس افغانی بی ناموس. اون پدر بی وجدانت به هیچ کدومشون رحم نکرده بودن. خاله ام دیگه اون مینای قدیم نبود. طوفان مثل یه مرده بود. اصلا منو نشناخت. اونقدر لاغر شده بود که تمام استخونهاش بیرون زده بود. مینا فقط اسم مینا رو داشت. دیگه مینا نبود.....
    از آغـ ـوشم جدا شد. مثل زنها زار می زد. مثل یک کودک بی پناه.
    _می تونی حال منو درک کنی؟ می تونی بفهمی که اون لحظه چی کشیدم؟ می تونی حتی یه لحظه خودت رو جای من تصور کنی؟ می تونی فقط یک ثانیه خودت رو جای خاله شونزده ساله من و برادر شیش هفت ساله من بگذاری؟ تو فقط با تهدیدی که طوفان کرد از هم پاشیدی. فقط با حرفش یه بچه ازت سقط شد. به خاطر ترسش، به خاطر فکر عذاب آورش. ولی خاله بیچاره من و برادر بدبختم این درد و ترس و عذابو کشیدن. با تمام وجود. مینای من فقط شونزده سالش بود. شاید هم سن سارای. می دونی بابات با دختری که هم سن دختر خودش بود چی کار کرد؟
    روی پیشانی اش زد.
    _کافرنکرد انچه که این نامردمان کردند.
    مرا رها کرد و روی مبل نشست. سرش را بین دستانش گرفته بود. دیگر گریه نمی کرد ولی چیزی هم نمی گفت. سکوت کرده بود. من هم همان جا کنار پنجره خشکم زده بود. عمق فاجعه و کاری که بابا کرده بود آنقدر درد آور بود که نمی توانستم حتی فکر کنم که بابا این کار را کرده باشد.
    بابا همیشه خانم باز بود. بابا همیشه شاید سالی سه چهار زن عوض می کرد. مامان گفته بود که آن زمان هم سر و گوشش می جنبیده. ولی تا این حد شنیع بودن برایم قابل هضم نبود. با انکه می دانستم حرفی که خواهم زد ممکن است باعث عصبانیت او شود ولی فقط برای دل خودم پرسیدم.
    _مطمئنی که کار بابا هم بوده؟
    سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد. چشمانش کاسه خون بود. تمام سر و صورتش به شدت قرمز شده بود. پوزخند زد. ولی عصبی نشد.
    _فکر می کنی دارم دروغ می گم؟
    _نه فکر می کنم که شاید داری اشتباه می کنی؟ بابا شاید مال مردم خور باشه ولی متجـ ـاوز....
    حرفم را قطع کردم. نتوانستم بگویم که ولی متجـ ـاوز نه. چون هیچ اطمینانی به بابا نداشتم. ولی نمی توانستم کسی را در این عمق پستی درک کنم. دوباره سرش را پایین انداخت. در موهایش چنگ زد. محکم کشید و رها کرد. با صدای خفه ایی گفت:
    _بابات تجـ ـاوز نکرد ولی کاری که کرد کم از تجـ ـاوز نبود.
    سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. نگاهش سرد و خشک بود. همان حالت شیشه ایی و مرده ایی که در نگاه طوفان دیده بودم.
    _بابات با مینا یه معامله کرده بود. گفته بود که صیغه اش می کنه ولی اجازه نمی ده که از طرف بهزیستی اون رو از طوفان جدا کنن. گفته بود که بیا صیغه من شو ولی از لحاظ مادی تامین تون می کنم و طوفان رو هم نگه می دارم. مینا هم درمونده و مـ ـستاصل قبول کرده بود. ولی بابات یک ماه بعد صیغه رو فسخ می کنه و این بار سیروس افغانی میاد جلو. این بار دیگه مینا تن نمی ده. سیروس افغانی هم طوفان رو تهدید می کنه. بعد هم جلوی طوفان به مینا تجـ ـاوز می کنه. جلوی بابات و طوفان....
    همان صدای خفه هم خاموش شد. دیگر نتوانستم چیزی بگویم. به دیوار کنار پنجره تکیه دادم ولی پاهایم تحمل وزن بدنم را نداشت. روی دو زانو کنار دیوار روی زمین، ولو شدم.
    _چیزی که مینا خبر نداشت این بود که سیروس افغانی یک بار طوفان و اذیت کرده بوده......
    دوباره مکث کرد. این بار مکثش آن قدر طولانی شد که به نظر می رسید که ساعت ها گذشته است. نمی توانستم ذهنم را جمع کنم. تمام مدت صحنه هایی که او تعریف کرده بود به مقابل چشمانم می آمد. دختر شانزده ساله ایی به زیر دستان مردی کثیف، و پدر عزیز من که نظاره گر این صحنه بوده است. یک پسر بچه شش هفت ساله که تمام ذهنیت و دنیای بچگانه اش در طی چند روز به گند کشیده شده بوده. این چیزهای موضوعی نبود که آدم هر روز در صفحه حوادث روزنامه بخواند و برایش عادی باشد. این چیزها دردآور بود. تهوع آور بود. کثافت محض بود. از قضای روزگار پدر عزیز من در این گند و کثافت نقش اول را ایفا کرده بود.
    او حق داشت. کار بابا کم از تجـ ـاوز نداشت. کار بابا خود تجـ ـاوز بود. شاید باید گفت که تجـ ـاوز اول را بابا کرده بود. فقط قانونی و شرعی. مثل همه کثافت کاری های دیگرش. بابا که تحت عنوان شرع کثیف ترین کار ممکن را انجام داده بود. بابای که همیشه همین اخلاق را داشت. گذاشتن کلاه شرعی برسر خدا.
    عاقبت برخاست. شروع به قدم زدن در اتاق کرد.
    _وقتی که رسیدم مینا داغون بود. ولی از اون داغون تر طوفان بود. حتی نمی ذاشت که بهش دست بزنم. بغـ ـلش کنم. جیغ می کشید و پرخاش می کرد. تمام لباس هاش کثیف و پاره شده بود ولی نمی ذاشت حتی لباس هاش رو در بیارم و حمـ ـامش کنم. گیج شده بودم. اصلا نمی دونستم چی شده. دو سه روزی طول کشید که مینا تونست بگه که چی شده. بگه که چی به سرشون اومده. ولی فردای همون روز( به سمتم چرخید. نگاهم کرد. نگاهش مثل یک مرده بود. سرد و توخالی. درست مثل اینکه از نگاهش به ته جهنم نگاه می کردم. آن ته، سیاهی و درماندگی و یاس بیداد می کرد) خودش رو کشت. تو همون باغ. خودش رو از تیرکهای چوبی سقف حمـ ـام آویزون کرد. طوفان پیداش کرد. دیگه از اون به بعد طوفان یک پسر عادی نشد. دیگه هیچ کدوممون اون بچه های چند ماه قبل نشدیم.
    لـ ـبم را گزیدم و بی اراده به گریه افتادم. گریه ایی تلخ و بی صدا. گریه ایی برای دختری که او را نمی شناختم و هرگز ندیده بودم. گریه برای درد و رنج و ترسی که متحمل شده بود. درد و رنجی که پدر من به او هدیه کرده بود. کسی که هرگز فکر نمی کردم تا این حد پلید باشد. من و هیچ کدام از ما خواهر و برادرها بابا را یک شخصیت متعالی و قدیس نمی دانستیم. همه مان می دانستیم که پدرمان مال مردم خوار است. حلال و حرام به هیچ وجه سرش نمی شود. هر کجا که بوی پول به مشام برسد بابا هم سر و کله اش آن جا پیدا می شود. نزول خور است و از درماندگی و بیچارگی خیلی از زنان و دختران جوان استفاده کرده بود و آنها را صیغه کرده بود. و بعد هم خیلی راحت ردشان کرده بود پی کارشان و خیلی کارهای و گناه های ریزو درشت دیگر.
    اما این دیگر مافوق تصور من بود. اینکه بابا تا این حد پلید باشد. اینکه تا این حد نتواند جلوی امیال خودش را نگه دارد. یک دختر شانزده ساله؟ دختری که هم سن دختر خودش بوده است؟ برای چه؟ فقط برای اینکه آن دختر بیچاره بی کس بود؟ زیبا بود؟ پول داشت؟ اموالی که به او رسیده بود؟ اگر خانه و اساس خراب شده بود باغ که سرجایش بود. باغها که ویران نشده بودند و همه شان هم به مینا و طوفان رسیده بودند.
    _چی به سر اموال اومده بود؟ باغ ها و بقیه چیزها؟
    صدایم به شدت گرفته شده بود. نگاهش رنگ حیرت گرفت وقتی که گریه مرا دید. چند ثانیه هیچ عکس العملی نشان نداد و بعد جلو آمد و مقابلم نشست. نگاهم کرد. نتوانستم خودم را کنترل کنم و دوباره به گریه افتادم. این بار بلند و با هق هق. دستم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. کمی خم شدم. ولی ممانعت کردم. دوست داشتم که تنها باشم. دوست نداشتم که او مرا آرام کند. این من بودم که باید او را آرام می کردم. مهم نبود که در زمان این اتفاق ها من فقط یک سال و چند ماهه بودم. مهم این بود که این دسته گلی بود که پدر من به آب داده بود و زندگی همه مان را زیر و زبر کرده بود. به اندازه تمام عمرم از او متنفر شدم. به خاطر تمام بیچارگی هایی که خودم و خواهر و برادرانم متحمل شده بودیم. به خاطر عشق بی سرانجام سارای، به خاطر اعتیاد آراز، به خاطر افسردگی و غمگینی خودم و به در نهایت به خاطر کاری که با یک مشت آدم بیچاره کرده بود.
    دختر بیچاره ایی که شاید می توانستم من باشم. به خاطر درد و رنجی که به آنها هدیه کرده بود و در نهایت همه ما در آتشی که بابا آن را درست کرده بود سوخته بودیم. سهم همه ما شاید به یک اندازه بود. متنفر بودم از او که چنین با ما کرده بود.
    ممانعتم را نادیده گرفت و دست زیر زانوانم انداخت و مرا بلند کرد و روی پاهای خودش نشاند. چیزی نمی گفت. حرکتی نمی کرد. فقط مرا حمایتگرانه درآغـ ـوش کشید. گریه ام بیشتر شد. دلم می خواست که از او متنفر باشم. از او که مرا گول زده بود. از او که احساسات مرا بازیچه کرده بود. برای اینکه مرا عاشق کرده بود. دوست داشتم که به صورتش تف بیاندازم و بگویم انقلاب باهر برو به درک. برو به جهنم. تو بچه مرا کشی. تو کاری کردی که من دوباره همان حس بد احمق بودن که در زمان کاری که شهریار با من کرده بود را پیدا کنم. ولی نتوانستم. او بیچاره تر از من بود. او بود که احتیاج به آرامش داشت. شاید روا نبود چنین چیزهایی را گفتن. شاید باید در دل نگه می داشتم.

    _باغ های بدون صاحب. مینا فوت شده بود. هیچ کس دیگه ایی هم نبود. من هم یه پسر سیزده ساله بودم. چیزی نداشتم که بتونم ثابت کنم. اصلا کجا باید می رفتم. چی کار باید می کردم. با یه برادری که از نظر روحی مرده بود من خیلی هنر می کردم اون رو برمی داشتم و برمی گشتم فرانسه. همین کار رو هم کردم. بابات و سیروس افغانی هم زمین ها رو تصرف کردن. یه سری اسناد جعلی درست کردن که مثلا باغ رو از بابا بزرگ خریدن. یک مقداری هم که جز املاک مجهول الوارث محسوب می شد با کلی رشوه و پول به ثلث قیمت اصل از دولت خریدن. اون زمان هم اون قدر همه درگیر غم و غصه خودشون بودن که دیگه کسی حوصله نداشت که بگه این آدم راست میگه یا راست نمی گه. مردم همه عزادار بودن. خیلی از آشناهای ما فوت شده بودن. و اونهایی هم که زنده بودن از همه چیز دست شسته بودن.
    از آغـ ـوشش بیرون آمدم. من هم کم تحمل شده بودم. دچار احساسی دوگانه بودن آدم را از درون تخریب می کند. من هم دچار احساساتی چند گانه شده بودم. حالی که به شدت از آن بیزار بودم.
    _طوفان رو برداشتم و به فرانسه برگشتیم. فکر می کردم که بدبختی هامون تموم شده ولی تازه شروع شده بود. عمو با دیدن طوفان قبول کرد که همه ما رو نگه داره ولی زن عمو کج خلقی می کرد. روزی نبود که نسیم کتک نخوره. کوچیک بود و دست به همه چیز می زد. اون هم با خشونت می زدش. طفلک طوفان که اصلا تو این دنیا نبود. چه برسه که بخواد شیطنت هم داشته باشه. تو هپروت بود. نگرانش بودم. بردمش پیش دکتر هرندی. دکتری که به من کمک کرده بود به ایران برم. اون هم بردش پیش دکترهای توی بیمارستان. ولی دیگه خوب نشد که نشد. دیگه سالم نشد. دیگه هیچ وقت طوفان اون بچه ایی که قبل از زلزله بود، نشد.
    گریه ام تمامی نداشت. دست خودم نبود. وضع روحی ام صد درجه بدتر شده بود. سهند هم این چیزها را فهمیده بود؟ شنیدن کثیف بودن پدر خود آدم برای از پا در آوردن بچه ها کافی است. اینکه بدانی پدرت چه کار کرده است.
    _بسه دیگه تو هنوز خوب نشدی. دیگه برای امروز کافیه.
    سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
    _مگه چیز دیگه ایی هم مونده؟
    لبخندش تلخ بود. چیزی نگفت. طولانی نگاهم کرد.
    _بسه. بلند شو. یکم از اون میوه ها بخور
    برخاستم. دوباره سکوت. این بار سکوت دیوانه کننده تر بود. این سکوت چیزی نمانده بود که مرا به مرز جنون بکشاند. قبل از صحبت هایش در سکوت و در خیال خودم مشغول محاکمه او بودم. تمام مدت در ذهنم فقط این فکر مانور می داد. او چنین حقی نداشت.
    ولی حالا علی رغم اینکه هنوز هم می گفتم که او چنین حقی نداشت که از من استفاده کند ولی تا حدودی آن حالت در من از بین رفته بود. شاید اگر من هم بودم همین کار را می کردم. شاید اگر آیدین هم این بلا به سر آراز و من و یا هر کدام از ما آمده بود، مثل او به مرز دیوانگی کشیده می شد. تحمل چنین باری برای هر کسی راحت نیست و او این بار را نزدیک به بیست و چهار سال بود که با خودش حمل کرده بود. حق داشت از سنگینی این بار کمـ ـرش خم شود.
    حالا که خیلی چیزها را فهمیده بودم آن خشم جنون آسای اولیه از بین رفته بود و جای آن را حزن و اندوه بی حد و اندازه ایی گرفته بود. ناراحتی برای دختری به اسم مینا. دختری که حتی نام فامیل اش را هم نمی دانستم. ولی بخش زنانه وجودم حس همزادپنداری غریبی با او می کرد. با کسی که پدرم مثل یک گل او را از شاخه چیده بود و بعد هم مثل یک پسر بچه نادان او را له کرده بود و زیر پا انداخته بود.
    همدری با چنین دختری کار راحتی نبود ولی این حداقل چیزی بود که من خودم به شخصه فکر می کردم که آن را به مینا مدیون هستم.
    دیگر آن روز را حرف نزدیم. هر دو نفرمان به نظر بسیار فرسوده و خسته می آمدیم. من از شنیدن واقعیت و او از تعریف آن. تمام روز را کنار پنجره و درسکوت نشسته بود و دستش زیر چانه اش بود و فکر می کرد. دلم برایش می سوخت. مردی بود که زندگی اش را باخته بود. تمام هست و نیست یک مرد خانواده اش است و او خانواده اش را از دست داده بود. هر کدام را به نوعی. هر کدام در عالم خودشان بودند و من هم که از همه به او نزدیک تر بودم، حالا به او از همه دورتر شده بودم. حق داشت که چنین درمانده و بیچاره سکوت کند.
    روز بعد خدا را شکر هوا آفتاب شد و ما بعد از چند روز رنگ آسمان را دیدم. هر روز با سارای و آراز حرف می زدم. با آیدین کمتر. خیلی درگیر بود. می دانستم درگیر چیست. درگیر کارهای ساختمان که فقط خدا می دانست که قرار است که چه بلایی بر سرشان بیاید.
    هر بار که با هر کدام از آنها صحبت می کردم حس غربت و دلتنگی ام بیشتر می شد. حس زندانی را داشتم که در یک زندان طلا گیر افتاده است. نمی توانستم تحمل کنم این زندان آرام و بی صدا را.
    با دیدن آفتاب که از لای پرده به داخل اتاق تابیده بود برخاستم و آهسته گوشه پرده را کنار زدم. او هنوز خواب بود. به روی شکم خـ ـوابیده بود. برخاستم لباس مناسب پوشیدم و به باغ رفتم. هوا سرد شده بود ولی قدم زدن در آن آفتاب نیمه جان می چسبید.
    کمی بعد او هم به من ملحق شد در سکوت قدم می زدیم. بعد از مدتی به داخل رفت. لباس پوشیده بیرون آمد. پالتوی مرا هم با خودش آورده بود. اشاره کرد که برتنم کنم. با تعجب نگاهش کردم.
    _بریم صبحانه املت از قهوه خونه بگیریم بریم روستای زیارت.
    چیزی نگفتم. پالتو را پوشیدم. با آن شلوار مخمل کرم خانگی چندان هم بد نشده بود. به علاوه من قرار نبود که من پیاده شوم.
    املت را گرفتیم و به روستای زیارت رفتیم. باز هم در سکوت. به نظر می رسید سکوتی که بین ما حاکم است شکستنی نیست. هیچ کدام از ما دوست نداشتیم که این سکوت شکسته شود.
    صبحانه را صرف کردیم. باز هم من کمتر از روز قبل. به نظر می رسید که اشتهایی من روز به روز کمتر می شود. هر روز مقدار بیشتری از غذایم می ماند. وقتی که در آیینه به صورتم نگاه می کردم متوجه می شودم که تا چه اندازه تکیده و لاغر شده ام. رنگم هنوز به شدت پریده بود و حتی اواخر شب به زردی می زد. ولی حرف او و خواهش هایش مبنی بر رفتن دکتر را گوش نمی کردم. نمی دانم چرا؟ با کسی لج کرده بودم؟ با او یا خودم؟ یا فقط خسته و بی حوصله بودم؟
    در همان ماشین صبحانه را خوردیم. می خواست که به کلبه برویم. قبول نکردم. هم حال عمومی بدنم اجازه یک جنگل پیمایی را به من نمی داد و هم اصلا دوست نداشتم که آن جا هم مشغول مرور خاطراتم شوم. بگذار خاطرات آن جا بکر و دست نخورده باقی بماند. این را به خودم، به سونا پیرزاد، مدیون بودم. سونا باید یک سری خاطرات خوش داشته باشد. این حقش بود. این حق هر زنی است.
    لیوان چای را به دستم داد. با گرمای آن دستم را که به نظر می رسید بعد از آن روز همیشه خدا سرد بود را گرم کردم. به مقابل خیره شده بودیم. هر کدام در افکار خودمان بودیم.
    با اولین کلماتی که از دهانش بیرون آمد چرخیدم و نگاهش کردم. چهره اش به شدت خسته بود. به نظر می رسید که خستگی درون چهره او هم مثل سرمای درون تن من تمامی نداشت.
    _تو فرانسه سخت ترین روزهای زندگیمون شروع شد. ولی ما مجبور بودیم که تحمل کنیم. نسیم دیگه فهمیده بود نباید به چیزی دست بزنه. مـ ـستانه دیگه متوجه شده بود که باید تو کارها به زن عمو کمک کنه. من هم وظایف خودم رو فهمیده بودم. این وسط فقط طوفان بود که از کار و زندگی و همه چیز معاف بود. کاری به کار کسی نداشت. اونقدر تو خودش بود که گاهی همه یادشون می رفت که این بچه هم وجود خارجی داره. همین طوری روزها گذشت. من و مـ ـستانه به مدرسه معمولی رفتیم. ولی طوفان نمی تونست با بچه های رابطه برقرار کنه. من و مـ ـستانه به خاطر اینکه بیشتر با بابا و مامان زندگی کرده بودیم بیشتر از طوفان روی فرانسه تسلط داشتیم. بابا ما رو وادار می کرد که گاهی تو خونه یک جمله رو هم به فارسی بگیم و هم به فرانسه. ولی طوفان نه. تسلطی روی فرانسه نداشت علاقه ایی هم به یاد گرفتنش نداشت. یعنی نمی تونست. اون قدر درگیری ذهنی داشت که دیگه تو مغزش جایی برای یادگیرفتن زبان وجود نداشت. به همین خاطر فرستادیمش مدرسه فارسی زبان. همین اون رو بیشتر از جامعه دور کرد.
    بزرگ شدم. دیگه عمو حسابی به من وابسته شده بود. گفتم که عمو فطرتا آدم خوبی بود. فقط زن عمو روش خیلی نفوذ داشت که اون هم برمی گشت به بچه دار نشدن عمو.
    به صندلی ماشین تکیه داد. با دستانش روی صورتش کشید. همیشه حرف زدن از گذشته به نظر می رسید که او را چند سال پیر می کند. به نظر می رسید که موهای سرش به طور فزاینده ایی در حال سفید شدن است.
    _دیگه عملا من داشتم سوپر مارکت عمو رو می چرخوندم. هم درس می خوندم و هم کار می کردم. عمو یه سوپرمارکت کوچیک داشت که بیشتر مواد غذایی ایرانی رو عرضه می کرد. دیگه از خودش هم بهتر به زیرو بم کار آشنا شده بودم. بعد از چند سال که اون جا بودیم و مـ ـستانه دیگه بزرگ شده بود، زن عمو گیر داد که مـ ـستانه دیگه بزرگ شده و وقت شوهرشه. یکی از فامیل های خودش رو کاندید کرده بود. پسره الوات بود. یه آشغال به تمام معنای کلمه. ایران بود. ولی پول دار. اون قدر که می گفتن نصف تهران مال اونه. که البته بلوف بود ولی خب به اندازه خودش مایه دار بود.
    مـ ـستانه راضی نبود. من هم راضی نبودم. طوفان که اصلا براش فرق نمی کرد. هنوز هم توی همون پیله ایی که برای خودش درست کرده بود زندگی می کرد.
    من بیست سالم تازه تموم شده بود.
    حرفش را قطع کرد. چشمانش را به روی هم فشرد. کمی به سمت پخش ماشین خم شد. کنترل را که در جا لیوانی بود برداشت و دوباره آهنگ سنگ قبر آرزوها را گذاشت. صدایش را کم کرد. تنها زمزمه ایی آرام شنیده می شد. به نظر می رسید که همان هم برایش آرامش بخش است.
    _یه بار پرسیدی چی در رابطه با آهنگه موناموره که منو به من می ریزه.
    به من نگاه کرد. سرم را تکان دادم. یادم بود. چیزی به عروسیمان نمانده بود و برای خرید عروسی رفته بودیم که او با گوش دادن به آهنگ به هم ریخت و ما به خانه برگشتیم. روزی که برای اولین بار مرا بـ ـوسید.
    دوباره از او متنفر شدم. به خاطر دزدیدن تازگی و بکارت روح من. چیزی نگفتم و فقط نگاهش کردم. دوست داشتم دوباره بر سرش فریاد کنم. ولی به نظرم می رسید که چنین حقی ندارم. بابا به اندازه کافی گند زده بود. آن قدر که من خودم را درباره هیچ چیز آن قدر محق نمی دانستم. بنابراین باز هم در خودم ریختم. مثل کاری که در آن چند روز گذشته کرده بودم. این خودخوری ها از کجا و چه زمانی قرار بود سر باز کند، فقط خدا می دانست.
    _اون آهنگ مونامور رو دوست داشت. نمی دونم چرا ولی دوستش داشت. فرانسوی نبود ولی بیشتر از خود فرانسوی ها دو آتیشه بود. همه حرکاتش، لهجه اش، طرز زندگیش، همه فرانسوی شده بود.
    _کی؟
    نیم نگاهی به من کرد.
    _زن عموم. اون خیلی از عمو کوچیک تر بود. خیلی هم خوب مونده بود. می گن که زایمان و بچه داری یک زن رو داغون می کنه و اون تمام این سالها برای خودش گشته و راحت و بی دغدغه زندگی کرده بود. چند مدتی بود که احساس کرده بودم که نگاهش به من عوض شده. مهربون شده بود. بیشتر با من حرف می زد. تیک می زد....
    نگاهم کرد. خندید. تلخ و آهسته.
    _منم احمق نبودم. سریع موضوع رو گرفتم. ولی دستم بسته بود. عمو پول آن چنانی به من نمی داد که کفاف خرج ما رو داشته باشه. که بتونیم جدا بشیم و راحت زندگی کنیم. از عمو جدا شدیم ولی باز هم برگشتم سر پله اولم. خرج زیاد بود. نسیم مدرسه می رفت، لباس می خواست. طوفان باید دکتر می رفت. همه اینها به من فشار آورد. دوباره برگشتیم پیش عمو. بهش گفتم که نصف روز پیشش کار می کنم ونصف روز رو یه جایی دیگه مشغول شدم که حقوقم بیشتر بشه بتونم همه رو اداره کنم. شروع کرد به مـ ـستانه فشار آوردن. روزی نبود که چشمای مـ ـستی گریه ایی نباشه. کثافت فهمیده بود که نقطه ضعف من اونها هستن. روی نسیم فشار می آورد. چیزی نمی گفتم. اونقدر به مـ ـستانه فشار آورد که مـ ـستانه بالاخره رضایت داد که ازدواج کنه. دیگه خسته شده بود. درسش رو هم تمام کرده بود. دیپلم گرفته بود و همون هم شاهکار کرده بود و اصلا خیال ادامه تحصیل نداشت. رضایت داد. خیلی باهاش صحبت کردم. با خواهش، با تمنا، با التماس، با تهدید که مـ ـستی تو رو خدا نکن. بذار یکم دیگه جدا می شیم می ریم پی زندگی خودمون. ولی به نظر می رسید که دیگه به انتها رسیده. داغون بود و می خواست هر طور شده از اون جهنم راحت بشه. می خواست بره و اصلا براش مهم نبود کجا؟ با کی؟ با کسی که حتی اسمش رو هم نمی دونست. فقط می خواست فرار کنه.
    خم شد و سیـ ـگارش را از داشبورد در آورد و از ماشین پیاده شد و شروع کرد آرام آرام سیـ ـگارش را دود کرد. به کاپوت تکیه داده بود و در حالی که مشخص بود که ذهن و روحش جای دیگری است به روبه رو، به جنگل لخـ ـت و خالی از برگ، نگاه می کرد. سیـ ـگارش را کشید و به داخل برگشت. چای برای خودش ریخت و خورد. به نظر می رسید که بعد از واگویه کردن بخشی از زندگیش احتیاج به یک ریکاوری دارد. مدتی در خودش فرو می رفت و چیزی نمی گفت.
    _رفتیم ایران. در حالیکه حتی طوفان هم راضی نبود. ولی مـ ـستی تصمیم خودش رو گرفته بود. مراسم عقد و عروسیشون تو کمتر از یک ماه برگذار شد. مراسمی که همه رو انگشت به دهن کرد. ولی پسره به نظرم یه ریگی به کفش داشت. ولی هر چی تحقیق می کردم کمتر دستم رو می گرفت. با هزار سلام و صلوات خواهر زجر کشیده ام رو تو ایران دادم دست تازه دوماد. طوفان می خواست پیش مـ ـستی بمونه. هیچ وقت نتونسته بود با فرانسوی ها ارتباط برقرار کنه. مـ ـستانه با شوهرش صحبت کرد اون هم قبول کرد. طوفان و مـ ـستانه ایران موندن. من هم باید برمی گشتم. دیگه نمی تونستم اون رو تحمل کنم. ولی هنوز یه سری از کارهای دانشگاه مونده بود. باید یک سری از واحد ها رو پاس می کردم. با نسیم برگشتیم. کارهام رو انجام دادم و یکم پول از دکتر هرندی قرض کردم و برگشتم ایران. تو ایران کاری نبود که انجام نداده باشم....
    نگاهم کرد و خنده ایی تلخ کرد.
    _فکر نکن انقلاب باهر از همون اول انقلاب باهر بود. تو ایران از ترجمه فرانسه گرفته تا تدریس خصوصی و حتی یه مدت کارگری هم انجام دادم. عملگی، بنایی، یه مدت تو سوپری کار کردم. تا بالاخره تو یه آژانس هواپیمایی کار پیدا کردم. صاحب آژانس رو خدا رحمت کنه، آقایی بود به اسم عظیمی. خیلی در حق من پدری کرد. می گفت که باهر مورد اعتماد منه. تو کار فقط به من اعتماد داشت و بس. یه پسر داشت که سالها بود خارج از کشور بود و دیگه هم کسی رو نداشت. چند سالی بود که ایران بودیم. مـ ـستانه طلاق گرفت و زندگیش متلاشی شد. زندگی که از اول هم معلوم بود چطوریه بهتر از این نمی شد. طرف رو با زن گرفته بود. ولی شوهرش هم می گفت که مـ ـستانه دل به زندگی نمی داده. می گفت که از اول هم مـ ـستانه دوستش نداشته و همین کم محلی ها و سرد بودنهای مـ ـستانه بهش فشار آورده و اون رو به طرف این زن و اون زن کشونده. در هر حال طلاق گرفتن. تو همین موقع ها بود که خبر دادن که عمو هم فوت شده. من رفتم فرانسه. بالا خره هر چی نبود عمومون بود و حق به گردنمون داشت. تو بدترین شرایط از ما نگه داری کرده بود. درسته که خیلی به ما سخت گرفته بود ولی بالاخره یه سرپناه در اختیارمون گذاشته بود.
    آهی کشید و نگاهم کرد.
    _برگشتم فرانسه. فقط من و مـ ـستانه. نسیم و طوفان نیومدن.
    حرفش را قطع کرد. دست به روی صورتش کشید و خندید.
    _عمو همه چیزش رو برای ما گذاشته بود. نمی دونی که چه شیون و واویلایی راه انداخت. عمو به اندازه براش گذاشته بود. خیلی بیشتر از چیزی که استحقاقش رو داشت. چون به نظرم زنی که سرو گوشش بجنبه لیاقت اینکه مرد تف هم تو صورتش بندازه رو نداره. کسی که به برادر زاده شوهرش نخ بده حال و روزش مشخصه. نمی دونم شاید عمو هم یه چیزهایی فهمیده بود که بیشتر از حقش براش نذاشته بود.
    خلاصه شکایت کرد و دادگاه و دادگاه کشی. ولی دستش به جایی بند نبود. عمو همه چیز رو قانونی کرده بود. وکیلش می گفت که زنش داره خودش رو اذییت می کنه. چون که عملا همه چیز مال شماست.
    همه چیز رو فروختم و سهم اون رو دادم و برگشتم ایران. ولی مـ ـستانه موند. می خواست یه مدتی آروم و بی سرو صدا زندگی کنه. البته مـ ـستی از شوهرش هم خوب بهش رسیده بود. ولی من دیگه اون جا را دوست نداشتم. از محیط اون جا، حال و هواش بدم می اومد. همه اش خاطره ی تلخ بود.
    برگشتم ایران. نام فامیلی ام رو باهر تنها کردم. اسم فامیل اصلی ام سمیع زاده باهر بود. بعد هم تو آژانس آقای عظیمی سرمایه گذاری کردم. پیشنهاد خودش بود. می گفت که دوست داره این آژانس بعد از اون سرپا بمونه. می گفت که پسرش کارش چیزی دیگریه و اگر اون آژانس رو هم برای اون بگذاره باز هم در نهایت پسرش امتیاز آژانس رو می فروشه. چونکه نه بلده و نه ایران هست که بخواد اون رو اداره کنه. با خود پسرش هم تماس گرفته بود و موضوع رو عنوان کرده بود. اون بنده خدا هم راضی بود. امتیاز آژانس رو به من فروخت و پولش رو به حساب پسرش ریخت و چند وقت بعد هم خودش رفت پیش پسرش. رفت برای گردش. ولی بیچاره عمرش به دنیا نبود همون جا تموم کرد. این طوری شد که آژانس عظیمی تبدیل به آژانس باهر شد. و این طوری شد که انقلاب باهر که از بچگی دوست داشت دکتر بشه شد بیزنس من.
    _بابا رو چطور پیدا کردی؟ صنعتی هم با شما هم دسته؟
    با شک و تردید نگاهش کردم.
    _اسمت رو هم عوض کردی؟
    _نه اسمم یادگار بابامه. طوفان رو امیر صدا می کردیم. به خاطر آقا بزرگ خدا بیامرزم. روزی که بابام اسمش رو گذاشت طوفان بابا بزرگم گفت که آخه این چه اسمیه؟ طوفان مخربه. بچه به این آرومی چرا باید اسمش طوفان باشه. من بهش می گم امیر. این طوری شد که ما هم به احترام آقا بزرگ امیر صداش می کردیم. ولی بعد از اون ماجرا دیگه خودش خواست که امیر صداش نکنیم. این طوری شد که دوباره طوفان شد.
    چیزی نگفتم. ادامه داد.
    _وحید هم نه. هیچ وقت به قول تو هم دست ما نبود. سحر از فامیلهای خیلی دور ماست. فقط همین.
    _پس چطور بابا رو پیدا کردی؟
    _خیلی اتفاقی. وحید تو هتل بابات مشغول بود. بعد هم یه روز ما همدیگر رو دیدیم. اون موقع تازه من فهمیده بودم که بعد از این همه سال ایمان و الهام زنده بودن. بعد از اینکه ایران اومدم و آژانس و خریدم، شروع کردم به کار کردن و پول در آوردن. چند سالی گذشت و من هر سال به خودم می گفتم که امسال می رم رودبار، سال دیگه می رم رودبار. ولی راستش حتی فکر رفتن به اونجا هم برام شکنجه محض بود. فکر اینکه دوباره اون صحنه ها و اون شهر ویرون و اون آوار و اون مردم بیچاره بیاد جلوی نظرم برام مصیبت بود.
    تمام این مدت فکر نکن من هم آروم بودم. من هم پا به پای برادر کوچیکم زجر کشیدم. وقتی با داد و فریادش از خواب بیدار می شدم من هم شب ناآرومی رو می گذروندم. گاهی تمام شب کابـ ـوس اون صحنه ها رو می دیدم. تمام مسافرت من از فرانسه به رودبار و دیدن شهر ویرون شده و برادر داغون و خاله مجنونم، مثل یه فیلم تمام شب جلوی چشمام نمایش داده می شد. به همین خاطر نمی تونستم خودم رو راضی کنم که برم و یه سری به رودبار بزنم. حتی فقط برای دیدن شهر.
    تا بالاخره با هزار بدبختی خودم رو راضی کردم که برم. رفتم و با دیدن شهر که عوض شده بود و دیگه اون چیزی نبود که تو ذهنیت من بود، یکم آروم شدم. اول رفتم خونه بابا بزرگ. نمی تونستم به باغ برم. دلش رو نداشتم. اون باغ برام پر از خاطره بد بود. جایی که خاله رو گرفته بود. زندگی و روح برادرم و آرامش دایمی من رو. به جای خونه ی بابا بزرگ آپارتمان ساخته بودن. خونه پر از دار و و درخت و باغ بابا بزرگ، آپارتمان شده بود. از صاحب آپارتمان پرس و جو کردم که گفت چند دست عوض شده و ظاهرا اون از بابات نخریده بوده. ولی گفت که همسایه بغـ ـلی از هم قدیمی تره توی اون کوچه. رفتم در خونه شون. خودم رو معرفی کردم. شناخت و اون گفت که ایمان و الهام رو زنده از زیر آوار بیرون آورده بودن. ولی توی اون موقعیت هم اینکه اونها اونقدر کوچیک بودن که نمی تونستن بگن که کی هستن و آدرسی بدن هم اینکه اونقدر ترسیده بودن که زبون ایمان تا سالها بند رفته بوده.
    تا اینکه چند ماه بعد یکی از همسایه ها می شناستشون و می برتشون پیش خودش. به جای بچه های مرده خودش اونها رو بزرگ می کنه. اصلا باورم نمی شد. اونقدر خوشحال شده بودم که حد و اندازه نداشت. ما یکی دیگه از کس و کارمون رو پیدا کرده بودیم. می دونی برای کسی که همه فامیلش رو از دست داده پیدا کردن یه فامیل اون هم نه خیلی دور، بچه های خاله اش مثل اینه که دنیا رو بهش دادن. آدرس داد. رفتم. راست می گفت. الهام اونقدر شبیه به مامان شده بود که حد و اندازه نداشت. مثل اینکه مامان زنده شده بود و اومده بود در باز کرده بود. همون چشمها، همون لب و دهن. نمی دونی چه حسی به من دست داد. شاید به نظرت مسخره بیاد ولی از شدت هیجان سرگیجه گرفته بودم. زانوهام شل شده بود. بیچاره الهام هم هاج و واج به من نگاه می کرد. وقتی بغـ ـلش کردم کم مونده بود بزنه تو گوشم.
    آرام خندید.
    آرام خندید.
    _بعد با ایمان رفتیم باغ. ولی نتونستم از بابات نشونی بدست بیارم. چون که بابات یه مباشر تو باغ گذاشته بود که اون بیچاره هم بابات رو ندیده بود. ظاهرا اون هم توسط کسی استخدام شده بود. خلاصه خیلی گشتیم ولی نتونستیم چیزی پیدا کنیم. ولی تونستیم آدرس سیروس افغانی رو پیدا کنیم. باغی که به نام اون بود رو دولت تصرف کرده بود. خیلی تعجب کردم. رفتم و گشتم تا بالاخره آدرسش رو پیدا کردم. اینکه چی شده بود که مال و اموالش به تصرف دولت دراومده بود تعجب آور بود. بعد از کلی گشتن و پیدا کردن، فهمیدم که مرده. کثافت مرده بود. ولی دلم چندان هم ناآروم نبود. می دونی چی جوری مرده بود؟
    به من نگاه کرد. سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
    _شر خری هم می کرده. ظاهرا تو یکی از موردهایی که چک طرف دستش بوده به دختر یارو دست درازی می کنه. طرف هم شبونه با پسرهاش می ریزن تو خونه و تیکه تیکه اش می کنن. تیکه تیکه به معنی واقعی کلمه. همسایه هاش می گفتن که تا چند روز پیداش نبوده. چون شخصیت منفوری تو محل داشته همه از غیبش نگران که نبودن هیچی، خوشحال هم بودن. تا بعد از چند رو می بینن که بوی تعفن از خونه میاد. در رو می شکنن می رن تو می بینن که هر تیکه اش یه گوشه خونه افتاده بوده. دیگه به پلیس خبر می دن بعد هم تحقیقات و پلیس هم ظاهرا اون پدر و پسرهایی که افغانی رو تیکه تیکه کرده بودن پیدا می کنن و اونها هم انگیزه اش رو از این کار می گن. اینها گذشت و ما همچنان دنبال بابات بودیم، تا اینکه ایمان گفت مادر سحر ما رو دعوت کرده. گفتم که سحر از اقوام دور مامانه. یه شب شام رفتیم خونشون. یعنی خونه مادرش. چون سحر شوهر کرده بود رفته بود بابلسر. برای دیدن خانواده اش اومده بود به رودبار. خلاصه اون جا وحید عنوان کرد که تو هتلی به این نام و نشون تو حومه بابلسر کار می کنه. خیلی تعجب کردم. نام فامیل پیرزاد چیزی نیست که عادی باشه. حسابی از وحید پرس و جو کردم. برگشتم تهران. کارهای الهام و ایمان رو هم جور کردم تا بیان تهران. رفتم و گشتم آدرسی که وحید از محل کار پیرزاد داده بود رو پیدا کردم. اصلا نمی دونستم خودشه یا نه؟ شروع کردم تحقیق کردن. اونقدر تحقیق کردم و اونقدر پول خرج کردم تا فهمیدم که خودش صاحب باغه. دیگه جای شک و تردید نبود. خود بی همه چیزش بود.
    به جلو خیره شد. عصبی شده بود.
    _زمانی که بم زلزله اومد. من تازه یه سه چهار سالی بود که اومده بودم ایران. زمانی که شنیدم مثل مصبیت دیده ها شدم. تمام حس و حال اونها و درک می کردم. نمی دونی چه وضع آشفته ایی پیدا کرده بودم. از من بدتر طوفان بود. مثل اینکه هر بار که تلوزیون رو روشن می کرد، تمام لحظه به لحظه اون زجری که خودش کشیده بود رو به یاد می آورد. بعد از اون همه سال، با دیدن عکس و فیلم های که از بم پخش می شد تازه شروع کرد به تعریف کردن. بریده بریده و آشفته. مثل یه مجنون واقعی. جالب این بود که تمام ثانیه به ثانیه اون روزها تو ذهنش حک شده بود. از گریه و شیونها یی که از زیر آور شنیده بود گرفته، تا زمانی که خودش رو از زیر آوار کشیده بودن بیرون. همون شبانه من رو وادار کرد که بریم بم. جمع کردیم رفتیم بم.
    به من نگاه کرد.
    _می دونم که از طوفان متنفری. ولی دوست ندارم که طوفان رو اون دیوی بدونی که تهدیدت کرد. می خوام بدونی که اون سیاه نیست. وجه دیگه ایی هم داره. سه هفته تو بم موندیم. نیروی داوطلب. کاری نبود که طوفان انجام نده. از بیرون کشیدن مردم از زیر آوار گرفته، تا غسل دادن مرده ها و کفن و دفن مرده هایی که آن چنان بوی تعفن گرفته بودن که کسی نزدیکشون نمی شد. ولی طوفان خودش از زیر آوار درشون می آورد و بعد هم غسل می داد و دفن می کرد. گروهی. هیچ چی وحشتناک تر از گورهای دسته جمعی نیست. با لودر زمین رو می کندن بعد هم سی چهل تا جنازه رو کنار هم خاک می کردن. طوفان برای همه این خاک کردنها بود. تو تمامشون کنار آخوندهایی که اون جا بودن ایستاد و نماز میت خوند. با دست خودش زمین رو می کند. گاهی اونقدر کار می کرد که از نفس می افتاد. حالا اینها بماند. اون زمان ما متوجه نشدیم که بابات و اون افغانی اون جا هم اومده بودن و دست به لفت و لیس زده بودن. زمین ها و باغ های بدون صاحب چیزی بود که بابات همیشه مثل کفتار دنبالش بود. بابات بیخ گوش ما بود و ما خبر نداشتیم. تا اون جایی که در توانم بود کمک مالی کردم. تمام حساب بانکیم ته کشید. ولی ارزشش رو داشت. برای ما که داغ دیده بودیم، ارزش داشت. ما می فهمیدیم که تو اون سرمای زمـ ـستون بی خانمانی یعنی چی. عزیزت زیر آوار باشه و تو هیچ کاری نتونی بکنی چه حسی داره.
    حرفش را قطع کرد و به من نگاه کرد. اخم داشت. چهره اش سخت شده بود.
    _آره داشتم می گفتم. دیگه بابات رو پیدا کرده بودیم. مـ ـستانه هم اومده بود ایران. نشستیم و صحبت کردیم. هیچی از بابات نمی دونستیم. هیچی از شما نمی دونستیم. رفتم هتل ولی وحید هم اطلاعات چندانی نداشت. تو اون زمان تهران نبودی. شروع کردیم تحقیق. خیلی سخت بود. طاقت فرسا بود. نمی تونستم. هر بار که یه پله عقب می کشیدم، ولی طوفان به شدت واکنش نشون می داد. همین می شد یه نیرو محرکه دوباره برای من. سهند رو پیدا کردیم. ایمان و الهام خودشون داوطلب شدن جلو رفتن. الهام عاشق طوفان شده بود. توی همون مدت کوتاهی که با هم آشنا شده بودن بهش دلبسته شده بود. می خواست دلش رو بدست بیاره. هر کاری حاضر بود براش بکنه. سهند مواد می زد این چیزی بود که ایمان توی همون جلسه اول فهمیده بود. من هیچ وقت نفهمیدم و نخواستم بفهمم که چی بین اونها رد و بدل شد. طوفان در جریان اصلی این کارها بود. فقط می دونم که سهند دلبسته الهام شده بود. ولی الهام هم دلش پیش طوفان گیر بود. تمام کثافت کاری های بابات هم که به سهند گفته شده بود. ما اصلا قصدمون کشتن سهند نبود. هیچ وقت. ما فقط می خواستیم از طریق سهند به بابات نفوذ کنیم. ولی نشد. اصلا نفهمیدیم که چرا سهند از بالا خودش رو پرت کرد. اصلا نفهمیدم که توهم بود یا از غصه.
    به من نگاه کرد. چشمانش را به روی هم فشرد.
    _بعد از اون ماجرا ایمان و الهام رو فرستادم رفتن ترکیه پیش یکی از دوستام. باید آبها از آسیاب می افتاد. اومدی تهران و رفتی هتل رو بازسازی کردی. فکر تاسیس یکی از شعب دفتر هواپیمایی باهر فکر طوفان بود. اون غیر مـ ـستقیم تو ذهن وحید انداخت. وحید هم با تو عنوان کرد. بقیه اش رو هم که در جریانی
    پوزخند تلخی زدم و با غم وغصه گفتم:
    _آره در جریان بدبخت شدنم هستم. دیگه توضیح نمی خواد.
    برآشفت.
    _محض رضای خدا فقط برای یه لحظه، برای یه ثانیه، خودتو بذار جای من. تو بودی چه غلطی می کردی؟ بالای گود نشستن صبحت از لنگ کردن راحته سونا. اگر راست می گی بیا تو میدون.
    با هر دو دستش روی صورتش فشار آورد و با صدای خفه ایی گفت:
    _به همون خدایی که تو فکر می کنی من بهش اعتقاد ندارم، به همون دین و ایمونی که فکر می کنی ندارم، قسم من نمی خواستم ته ماجرا این بشه. من نمی خواستم عذابت بدم.....
    سرش را به آسمان گرفت.
    _مذهبت رو شکر! همه چیزم رو ازم گرفتی. اصلا من برای چی زنده ام، نمی دونم. چه غلطی تو این دنیات دارم می کنم، نمی دونم.
    بدون هیچ حرفی پیاده شد. نمی دانم کجا رفت. ولی من هم دوست داشتم که لحظه ایی تنها باشم. چیزی در حدود سی دقیقه بعد برگشت. سوار ماشین شد. عصبی نبود ولی به نظر به شدت دلمرده می آمد.
    _نمی خواستم تو این ماجرا کسی صدمه ببینه. هیچ کس. ما فقط هدفمون پولهای بابات بود. اون پیرزاد رو اگر پولش رو بگیری انگار جونش رو گرفتی. من فقط می خواستم ما با هم همکار بشیم. یک دوستی صمیمی ایجاد بشه و بعد کم کم بابات رو شریک کنیم و پولها رو بالا بکشیم. ولی چی کار کنیم که خود بابات نذاشت. باز هم طمع خود بابات دردسر ساز شد. بابات بود که با دیدن پولهای من طمع برش داشت و پیش خودش گفت کی از این بهتر که مال و ثروتش با خودم یکی بشه. این باباته که باعث بدبختی همه می شه. این باباته که باعث شده که الان این طوری بشه. اگر بچه ی ما مرد، مقصر باباته نه هیچ کس دیگه.
    به طرفم چرخید. دستم را که به روی زانوانم مشت شده بود در دست گرفت.
    _دوست نداشتم هیچ وقت عذاب بکشی.
    دستم را از دستش بیرون کشیدم.
    _ولی کشیدم. بدترین عذاب رو کشیدم.
    نگاهش کردم. چشمانش غصه داشت.
    _می دونی آدم از نزدیک ترین کسش رکب بخوره یعنی چی؟ می دونی آدم از هم نفسش رو دست بخوره چی میشه؟
    _تو چی؟ تو می تونی یه لحظه خودت رو جای من بذاری؟ می تونی یه ثانیه خودت رو جای برادر هفت ساله من و خاله نوجوونم بذاری؟ می تونی سختی هایی که خودم کشیدم و تحمل کنی؟ من قبول دارم که کارمون اشتباه بود. ولی دلیل این اشتباه چی بود؟ دلیل این رکب خوردن چی بود؟ بابات. سونا محض رضای خدا یک ثانیه چشمات رو باز کن. یک ثانیه خودت رو جای من بگذار. اگر بابات طمع پول منو نکرده بود و نگفته بود بیا دخترم رو بگیر، الان هیچ کس این وسط ضربه نخورده بود. الان من انقلاب نبودم. الان من آقای باهر بودم که پول بابات رو خورده بودم و فرار کرده بودم. نهایت ناراحتی که تو از من پیدا می کردی این بود که فحشم بدی. من یه غریبه بودم که پول بابات رو خورده بودم. همین. اون موقع من شوهرت نبودم. می بینی تفاوت از زمین تا آسمان است. من برای اون موقعیت برنامه ریزی کرده بودم، نه برای این.
    بغضم را فرو خوردم. اشک به پشت پلک هایم آمده بود. سرم را به سمت مخالف چرخاندم.
    _می دونی عاشقت بودم؟
    آن قدر آهسته این کلمات از میان لبـ ـهایم خارج شد که هیچ امیدی به شنیدنش نداشتم.
    دستش را زیر چانه ام گذاشت و صورتم را به طرف خودش چرخاند. نگاهش غمگین ترین نگاهی بود که تا به حال در تمام عمرم دیده بودم. بیچارگی و عجز از تمام نگاه و صورتش هویدا بود.
    _عاشقم بودی؟
    صدایش در آخر لرزان شد. سرفه ایی کرد و به دهانم چشم دوخت.
    جواب ندادم. چه می توانستم بگویم؟ جوابی برای این سوالش نداشتم. سکوت کردم. کاری که در آن چند روز گذشته انجام داده بودم.
    بدون حرف به روبه رو خیره شد. عاقبت او هم در سکوت، ماشین را روشن کرد وبه خانه برگشتیم. خانه ایی پر از سکوت. سکوت و سرزنشهای نهانی ما. دلگیری ها و دلمشغولی های هر دو نفرمان.
    فصل بیست و دوم



    سه هفته بود که در ویلا بودیم. او هر روز با طوفان و احتمالا ایمان صحبت می کرد. دیگر چیز پنهانی وجود نداشت. همه چیز را مقابل من می گفت. می دانستم که مشغول چه کاری هستند. ولی دیگر برایم بی اهمیت بود. دیگر فقط دوست داشتم که انتهای کار نزدیک شود. دوست داشتم آنها مالشان را بردارند و همه چیز به حالت اول برگردد. چه خیالی خامی.
    در حالتی به سر می بردم که حس می کردم هر روز که می گذرد بیشتر و بیشتر به خودم می آمدم. درست مثل کسی که گیچ شده باشد. من هنوز گیج از ضربه ی آن روز بودم. ضربه ایی که آن قدر مهلک بود که بچه ام را از من گرفت. ضربه ایی که یک شبه تعادل و بالانس زندگی مرا برهم زد. ضربه ایی که عشقم را زیر علامت سوال برد. علامتی که هر چه از آن فرار می کردم، باز هم موذیانه سایه اش منحوسش را به روی سرم حفظ می کرد. هر روز که می گذشت بیشتر و بیشتر به خودم می آمدم. حس خفقان داشتم. حس بدی که نمی توانستم اسمی به روی آن بگذارم. منی که همیشه دیر حالاتم را درک می کردم، این بار با یک تاخیر زمانی بیشتری این درک روی داد. فاصله زمانی که من گنگ و گیج در آن قِل می خوردم و این طرف و آن طرف می رفتم. برزخی که مختص خودم بود.
    گاهی که او را می دیدم متوجه می شدم که او در برزخی بدتر از من دست و پا می زد. برزخی به مراتب عمیق تر و وحشتانک تر. آن ته ته جهنم. می دیدم که او هم روز به روز کم غذا تر می شد. روز به روز ساکت تر و روز به روز بیچاره تر. علی رغم تلاشی که برای نزدیکی به من می کرد ولی به نظر می رسید که هر روز فاصله ی ما بیشتر می شد. نمی دانم این فاصله ایی که من ایجاد کرده بودم، ناخوداگاه بود و یا ارادی؟ هر چه بود به نظر می رسید که هر دو نفرمان را از درون می خورد و نابود می کرد.
    روز اول هفته چهارم بابا تماس گرفت. وقتی که شماره اش را روی تلفنم دیدم فهمیدم که بازی شروع شده است. یک جورهایی دلم خنک شده بود. اینکه بابا هم به میدان کشیده شده بود. دیگر بس بود. من سهم خودم را با بی گناهی هر چه تمامتر پرداخته بودم. دیگر بس بود. دیگر خسته شده بودم.
    گوشی را برداشتم. با خونسردی هر چه تمام تر. از آن طرف گوشی تنها چیزی که نصیبم شد، سیل فحش و ناسزای بابا بود.
    _کدوم گوری هستی؟ هم خودت هم اون شوهر بی همه چیزت؟ اگر دستم بهش برسه به خدا تیکه تیکه اش می کنم، بچه قرتی رو. فکر کرده می تونه سر منو کلاه بذاره؟ اون شوهر..... بی شرف ...... بی وجدان..... فکر کرده می تونی مال منو بالا بکشه؟ از مادر زاده نشده کسی که بتونه کلاه سر من بذاره. این رو بهش خوب حالی کن که خودش و اون داداشو اون شریک ..... بلند شن بیان پولهای منو بدن. وگرنه طلاقت رو که می گیرم هیچ، می دم باباش رو هم جلو چشماش بیارن تا دفعه دیگه از این غلطهای زیادی نکنه. فکر کرده من خرم، نفهمیدم که با این مرتیکه فلاحی هم دست بوده که پول به من نزول بده منو از هستی ساقط کنه. بهش بگو برو بچه من خودم قاپ قمار خونه ام. تو دیگه می خوای سر منو کلاه بذاری؟ سر گنده تر از تو رو کلاه گذاشتم. فکر کردی می تونی منو بچاپی و در بری؟
    سکوت کردم. بابا همیشه آدم بد دهنی بود ولی نه در این حد. فحش هایی که می داد در حد و اندازه یک آدم بی شخصیت بود. نه بابای از خود متشکر و مبادی آداب من. بابا همیشه سعی داشت که به همه ثابت کند که تا چه اندازه آدم مبادی آداب و با کلاسی است. و حالا با این فحش ها شخصیت همیشه پنهان در زیر نقابش بیرون افتاده بود.
    _سونا؟
    اسمم را با فریاد صدا کرد. به طوریکه گوشم اذیت شد. آرام گفتم:
    _بله بابا؟
    _بله بابا و زهر مار. بله بابا و درد. نکنه تو هم با اون شوهر..... هم دست شدی؟
    نفسم را عمیق به سیـ ـنه فرو دادم. بابا آن قدر نگران مال و اموالش بود که متوجه نشده بود که من سونای همیشه نیستم. آن قدر درگیر مال دنیا و اموال کثیف و نامشروع اش بود که فکر می کرد من همدست شوهرم هستم. بابا چه کردی با زندگی من؟
    _من نمی دونم بابا
    _غلط کردی. گوشی رو بده دست اون بی همه چیز ببینم.
    گوشی را به سمتش دراز کردم. اخم هایش در هم فرو رفته بود. از گرفتن گوشی امتناع کرد. و فقط با صدای بلند گفت:
    _بهش بگو من فردا میام تهران پیرزاد. برای تصویه حساب میام. می خوام بیچاره ات کنم. می خوام به خاک سیاه بشونمت.
    گوشی را دوباره به گوشم چسباندم. بابا سکوت کرده بود. ظاهرا آن قدر شوکه شده بود که داد و فریاد را از خاطر برده بود.
    _شنیدی بابا؟
    دوباره مثل یک کوه آتشفشان منفجر شد. و دوباره سیلی از ناسزا را این بار به سمت من حواله کرد. گوشی را خاموش کردم و به کناری انداختم. نمی توانستم با بابا درگیر شوم. اصلا اعصاب بابا را نداشتم.
    عصر همان روز به تهران برگشتیم. به خانه رفتیم و فردای آن روز همه به خانه بابا رفتیم. خودش ترتیب آمدن همه را داده بود. ظاهرا با آیدین و آراز و سارای هم تماس گرفته بود. نمی دانستم چطور آیدین را که او هم قطعا یک گلوله آتش بود، راضی کرده بود که به این گردهمایی شوم بیاید. چه چیزی را عنوان کرده بود، فقط خدا می دانست. دعا دعا می کردم که از من مایه نگذاشته باشد. چون می دانستم که در این صورت برادر و خواهرانم همه تسلیم می شدند.
    ولی بعدها متوجه شدم که مقداری از ماجرا را برای آیدین تعریف کرده بوده است. ولی قطعا نه همه چیز را.
    وقتی که ما رسیدیم همه آمده بودند و ظاهرا آیدین قبل از آمدن ما با بابا یک دعوای مفصل کرده بود. آیدین آن چنان عصبی و ناراحت بود که رنگش به شدت پریده بود.
    جو بدی بود. با رسیدن ما بدتر هم شد. ابتدا من وارد شدم. سارای کنار در ایستاده بود، با دیدنم جیغ خفیفی کشید. آن قدر لاغر شده بودم که گونه هایم بیرون زده بود. من دیگر آن سونا سه هفته قبل نبودم. بعد از من او وارد شد. او که از من هم بدتر بود. لاغر تر و رنگ پریده تر. سارای حالا هاج واج به او نگاه می کرد. بابا به سمتم خیز برداشت و قبل از آنکه به خودم بیایم یک کشیده بیخ گوشم خواباند. تا لابد به خیال خودش مرا ادب کند. منی که فکر می کرد یا آنقدر بیشعور هستم که به خاطر او به خانواده ام و بابا پشت کرده ام و یا آن قدر حرامزاده که همراه با او شده ام و مال بابا را بالا کشیده ام. سارای جیغ کشید و آیدین و آراز به سمتم دویدند. ضربه آن چنان محکم بود که سکندری خوردم و در آغـ ـوش او که پشت سرم از در وارد شده بود و حتی فرصت نکرده بود کفش هایش را بیرون بیاورد، افتادم. دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد و همان طور با کفش به راهرو آمد.
    _این رو زدم تا دفعه دیگه یاد بگیری که طرف خانواده ات رو بگیری. این رو زدم که یادت باشه بابات کیه. کی نون بهت داده، کی بزرگت کرده. این رو زدم که بدونی هنوز این منم که تو این خونه حرف اول و آخر رو می زنم. نه شوهر یه الف بچه تو.
    با سردی نگاهش کردم. جا خورد و عصبی دستش را برای بار دوم بالا برد. او در میان راه دستش را گرفت و به پشت سرش چرخاند. بابا ناله ایی کرد و صورتش از درد جمع شد.
    از میان دندانهای کلید شده اش گفت:
    _دستت رو می اندازی مثل آدم به حرفهام گوش میدی جناب پیرزاد. با زن من هم هیچ کاری نداری. که به همون خدایی که تو بهش اعتقاد نداری یه چاقو از آشپزخونه میارم همین جا دستت رو از جا قطع می کنم. به ولای علی که این کار رو می کنم. به جان خود سونا قسم که از خدامه که این کار رو بکنم. مطمئن باش اگر یک بار دیگه غلط زیادی کردی، یه لحظه هم تو انجامش تردید نمی کنم.
    خشم از تمام واژه به واژه جمله اش می بارید. خشمی جنون آسا، که بابا با حیرت به آن نگاه کرد. آیدین دست بابا را از دست او بیرون کشید و عصبی ولی با کلمات شمرده گفت:
    _بسه انقلاب. تمومش کن.
    اشاره ایی به ساناز و سارای که خشکش زده بود کرد تا مرا سر و سامان دهند. آراز دستش را دور یقه او حـ ـلقه کرد.
    _چی کار با خواهرم کردی؟ می کشمت به خدا انقلاب. به ابولفضل می کشمت اگر اذیتش کرده باشی.
    بابا کنار کشیده بود و غلاف کرده بود. بابا همین بود. وقتی کسی از خودش قوی تر، حالا از هر لحاظی را می دید. سریع غلاف می کرد. حالا هم فهمیده بود که به نفع اش است که دهانش را ببندد.
    او هم بدون هیچ عکس و المعلی گذاشته بود که آراز یقه اش را بگیرد و هر چه می خواهد بارش کند. آیدین اما مثل همیشه منطقی دست آراز را کنار کشید.
    _بسه آراز.
    روبه او کرد و با تحکم و اخم گفت:
    _توضیح بده. چرا خواهر ما نصف شده؟ چی کارش کردی؟ چیزهای که پای تلفن به من گفتی منو گیج کرده. کل ماجرا چیه؟
    بابا با خشم فریاد کشید.
    _آیدین ....
    اما آیدین نگذاشت بابا حرفش را تمام کند. با فریاد گفت:
    _بابا محض رضای خدا. بذار ببینم چی شده؟ نمی بینی دخترت نصف شده؟ نمی بینی مرده متحرکه؟
    _به درک، به جهنم. کسی که باباش رو بذار زیر پاش باید بمیره.
    سارای بغـ ـلم کرد و اینبار او بر سر بابا فریاد کشید.
    _نمی ذارم درباره سونا این طوری بگی. بابا بفهم داری درباره کی حرف می زنی، دخترت.
    بابا دستش را به نشانه برو بابا تکان داد. سارای گریه می کرد ولی من هم چنان مثل مترسک خشک و ساکت ایستاده بودم. ساناز دست سارای را گرفت و مرا به زور از آغـ ـوشش بیرون کشید. سانازی که همیشه سعی می کرد خوددار باشد حالا به شدت می لرزید.
    او آهسته به آیدین گفت که منتظر خانواده اش است. دوباره فریاد بابا به هوا بلند شد که " اگر آن طوفان بچه قرتی پایش را در خانه او بگذارد، جفت پاهایش را قلم خواهد کرد. چه می خواهد بگوید؟ اصلا خانواده ی باهر چه حرفی دارند که بزنند؟ "می گفت که از نظر من این یک کلاه برداری است و لا غیر. که من اجازه نمی دهم پولم را بخورند و از این قبیل حرفها. این بار پوزخندی گشاده تنها جوابی بود که او به این حرف بابا داد. خودش می دانست که قرار است که تا چند لحظه دیگر همان بچه قرتی بابا رو از هست و نیست ساقط کند. زنگ در داد و فریاد بابا را ساکت کرد.
    سارای از فرصت استفاده کرد .
    _سونا جانم تو رو خدا چته؟ الهی درد و بلات بخوره تو سر من ..... چی شده؟
    لبخندی به زور تنها جواب من بود. دستش را فشردم.
    _خوبم سارای. چیزی نیست.
    با داخل آمدن طوفان و پشت سرش مـ ـستانه و نسیم که به طور وحشتناکی لاغر شده و غمگین بود و ایمان و پشت سرش یک دختر جوان زیبا، بابا مثل اسپند به روی آتش بالا و پایین پرید و دست برد یقه طوفان را بگیرد که با دیدن ایمان خشکش زد. هاج و واج به ایمان نگاه کرد. شاید هرگز فکرش را نمی کرد که کسی که پولش را بالا کشیده بود به این شکل و به این نزدیکی همدست خانواده باهر باشد. که حالا با آنها به آن جا بیاید. شاید هم خطر را حس کرده بود. هر چه نبود بابا با هوش بود. در این شکی نبود. ولی فکر نمی کرد که تا این حد با آنها نزدیک باشد.
    آن قدر شوکه شده بود که تا چند ثانیه فقط به ایمان نگاه می کرد. طوفان با خنده گفت:
    _چطوری مـ ـستر پیرزاد؟ ظاهرا خیاط هم در کوزه افتاد، نه؟
    بینی اش را چین داد. صورت جذابش آرام بود و شاد.
    _اصلا فکر نمی کردی الان ایمان هم بیاد نه؟
    دستش را سر شانه بابا گذاشت.
    _دعوتمون نمی کنی داخل. بالاخره هرچی نباشه ما مهمونیم.
    آیدین رو به او کرد و سرش را با تاسف تکان داد.
    _چی کار کردی انقلاب؟
    لحنش سرزنش بار بود. آیدین کم با کسی صمیمی می شود ولی با او خیلی صمیمی شده بود. حالش را درک می کردم. لـ ـبم را گزیدم.
    دلم می خواست به سمت طوفان برم و با ناخن هایم به صورتش چنگ بزنم و بگویم" مرگ خاله جوانمرگت تمام کن این تراژدی نکبت بار را. من دیگر تحمل ندارم. به خدا ندارم. "بعد از سه هفته در بطن ماجرا بودن، من دیگر از انرژی خالی خالی بودم. برایم مهم نبود که ته این ماجرا چه می شد، فقط می خواستم آن ته زودتر به ته خودش برسد. دیگر توان نداشتم. مگر یک آدم چقدر توان دارد. حس می کردم که دیگر هیچ انرژی برایم باقی نمانده است.
    _تو رو خدا صبر کن آیدین همه چیز مشخص می شه.
    آیدین با سرزنش نگاهش کرد.
    _با خواهرم چی کار کردی؟
    چرخید و به من نگاه کرد. چشمانش را به روی هم فشرد. ولی چیزی نگفت. به جای او طوفان با خوش رویی همه را به آرامش دعوت کرد. آراز چیزی به انفجارش نمانده بود. بدجور با چشمانش برای او خط و نشان می کشید. به طوفان کاری نداشت. مثل اینکه مال و اموال بابا و خود بابا برای آراز بی اهمیت بود. تنها چیزی که آراز به آن اهمیت می داد، من بودم. خواهرش که در عرض سه هفته از این رو به آن رو شده بود.
    طوفان خیلی راحت سرش را گرفت و به طرف هال رفت. بقیه هم به ناچار به دنبالش روان شدند.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    بابا که به نظر می رسید خودش را پیدا کرده است، با خشم گفت:
    _اوهوی مرتیکه کجا سرت رو انداختی مثل گاو می ری تو خونه من؟ وایسا ببینم چه غلطی کردی؟ هم خودت هم این داداش بی همه چیزت که تا من طلاق دخترم رو ازش نگیرم دست بردار نیستم. همه تون کلاه بردارین. همه تون رو از هست و نیست ساقط می کنم تا بفهمید که با دم شیر بازی کردید. اگر شما تازه این کاره شدید. من خودم این کاره به دنیا اومدم.
    طوفان دست به سیـ ـنه و مودبانه به حرف هایش گوش می داد. در میان آن جمع شاید فقط من می دانستم که این آرامش قبل از طوفان است. منی که یک چشمه از آن طوفان را دیده بودم.
    _حرف هات رو زدی پیرزاد؟ .....
    حرفش را قطع کرد. چهره ی دیگرش کم کم نمود پیدا کرد.
    _از حالا به بعد خفه می شی تا من حرف بزنم. شیرفهمه؟
    بابا با تعجب نگاهش کرد. آن قدر حیرت کرده بود که دهانش باز مانده بود.
    _خب پس شیرفهمه.
    به بابا نگاه کرد. از میان دندانهای کلید شده اش گفت:
    _منو می شناسی؟
    بابا این بار با حیرت بیشتری به او نگاه کرد. با حیرت و دقیق. چیزی در حدود چند دقیقه طول کشید. چهره ی بابا هر لحظه حیرت زده تر می شد. مثل اینکه طمع در آن چند وقت آن چنان کوراش کرده بود که نتوانسته بود بفهمد که آن پسر بچه ایی که رفیقش در باغ رودبار او را مورد آزار و اذیت قرار داده بود، تا چه حد شبیه به طوفان است. نفهمیده بود که آن پسر بزرگ شده و برگشته بود که همه مان را نابود کند. خشم فرو خورده حاصل از آن درد و رنج، حالا مثل آتشی دامن همه مان را گرفته بود. تر و خشک را با هم سوزانده بود.
    آراز جلو رفت ولی انقلاب با ملایمت بازویش را گرفت و خواهش کرد که چند لحظه صبر کند.
    _نمی خواد فکر کنی پیرزاد. خودم بهت می گم. دوست ندارم به اون مغز شکننده ات فشار بیاد. آخه مغز تو حیفه که ازش تو کارهای الکی استفاده کنی. مغز تو باید فقط ازش تو افکار شیطانی استفاده کرد. آی خوب جواب می ده! به جان تو! امتحان کردم.
    یک ابرویش را بالا برد و رو به بابا که حیران نگاهش می کرد، خم شد. حالا چهره بابا کمی ترسیده بود. ولی خودش را محکم نشان می داد.
    _من امیرم. نوه آمیرزا مهدی تابع. شریک سیروس افغانی تو خرید و فروش عتیقه ها. رودبار. خواهر زاده مینا تابع. زن صیغه ایی تو. اون دختر خوشگله. همون که فقط شونزده سالش بود.
    بیشتر خم شد.
    _ش ن ا خ ت ی؟
    جز به جز کله را هجی کرد.
    _یادت اومد؟ یا بیشتر آدرس بدم؟
    چشمکی زد. خشم از تمام جملاتش می چکید. ولی صورتش آرام بود. آرامشی جنون آسا. آرامشی که حتی یک کودک هم می توانست با دیدنش پی به معلول بودن و ناقص بودن آن ببرد.
    _یه آدرس کوچولو بهت می دم.
    از بابا فاصله گرفت. با صدای بلندی گفت:
    _ته باغ، تو رودبار یادته؟ بعد از زلزله. چند وقت گذشته بود؟ یک ماه؟ بیشتر یا کمتر؟ یادته چی شد؟ افغانی رو که انشالا یادته؟
    حالا بابا رنگش به شدت پریده بود. چشمانش وق زده از چشمخانه بیرون زده بود و قفسه سیـ ـنه اش به تندی بالا و پایین می شد. حتی آراز هم با دیدن این علائم و حرف های طوفان سکوت کرده بود.
    _یادته اون شریکت افغانی همیشه چی بهت می گفت؟ زمانی که خاله شونزده ساله من صیغه توی پنجاه ساله بود. یادته می گفت که از این پسره نمی شه گذشت. یادته بهت می گفت که این پسره بد جور خوشگله، رو مغز منه. یادته کثافت؟
    کثافت آخرش را با فریاد گفت. بابا حالا می لرزید. عملا به غلط کردن افتاده بود. رنگش مثل یک مرده از گور درآمده شده بود. دهانش کمی کج شده بود. و چانه اش با حرکتی ریتمیک، مثل کسی که می خواهد چانه اش را برقصاند می لرزید.
    _یادته وقتی که ته باغ منو گیر انداخت، فقط وایسادی نگاه کردی و خندیدی؟ یادته بی ناموس؟ یادته وقتی که فرداش به خاله شونزده سالم رحم نکرد، فقط وایسادی نگاش کردی؟
    حالا طوفان دیوانه وار فریاد می کشید. یقه بابا را گرفت و تکان تکانش داد. آیدین و آراز آن چنان شوکه شده بودند که همان جا خشکشان زده بود. بابا مثل یک تکه گوشت قربانی در دستان قوی طوفان تکانده می شد و هر لحظه دهانش کج تر می شد.
    _یادته چه بلایی اون افغانی به سر من آورد؟ من همون بچه ام. همون امیرم. همونم که اومدم مثل عزراییل جونت رو بگیرم. یادته چطور مال و اموال ما و چند تا بدبخت دیگه رو با دوز و کلک بالا کشیدی؟ یادته چطوری خونه بابا بزرگ و اون عتیقه ها و رو مال خودت کردی؟ یادته تو و اون افغانی بی همه چیز چی کار کردین با اون قوم مصبیت دیده؟
    بیشتر تکانش داد.
    _بم یادته کثافت؟
    سرش را نزدیک سر بابا که به نظر اصلا حال خوبی نداشت برد و گفت:
    _اصلا پرسیدی که دخترت چی شده؟ نه. بس که بی شرفی. بس که پول دوستی.
    مشتش را روی چانه بابا گذاشت ولی نزد. فقط محکم فشار داد و سر بابا به عقب پرتاب شد.
    _تو اصلا چیزی هم برات مهم هست؟ می دونی می خواستم از دخترت انتقام بگیرم؟
    او جلو رفت. با خشم شانه طوفان را گرفت.
    _بسه، تو قول دادی. تو روح مامان بسه طوفان. آتیش به زندگیم نزن. هر کاری می خوای بکن. ولی بیچاره ام نکن.
    طوفان بابا را رها کرد. گنگ و مات به او خیره شد. مثل کسی که اصلا در این دنیا نیست. چند ثانیه نگاهش کرد. بعد نگاهش را به من داد. در نگاهش مثل همان شب که تهدید کرده بود باز هم در انتها دلسوزی دیده شد. فقط سرش را تکان داد. ولی چیزی نگفت.
    دردمند پوزخند زد.
    _من چی کار می تونم بکنم آخه برادر من؟ من مگه مردی هم دارم؟ به لطف این حروم زاده و اون شریکش من الان یه ماشین معیوبم.
    دوباره به من نگاه کرد.
    _آتیش افتاده تو زندگیت. زمانی که این آقا ما رو از هست و نیست ساقط کرد، آتیش افتاد تو زندگی همه ما.
    بابا به عقب پرت شد. و روی مبل افتاد. لحظه به لحظه کجی دهانش بیشتر می شد. مثل اینکه تمام عضلات صورتش به یک سمت متمایل شده بود. آب دهانش بی اختیار به روی ریش هایش روان شده بود. مردی که همیشه فکر ظاهر بی عیب و نقص اش بود، حالا درمانده و رقت انگیز مقابل ما افتاده بود.
    طوفان مجنون وار راه می رفت و حرف می زد. خودش را خالی می کرد. گاهی فریاد می کشید و گاهی آن چنان آرام حرف می زد که صدایش به سختی شنیده می شد. تمام لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه بیچارگی هایش را که مسببش بابا بود را تعریف کرد. آراز شوکه شده به دیوار تکیه داده بود و دهانش باز مانده بود. آیدین کلافه و بیچاره به دهان طوفان چشم دوخته بود. سارای دستش را جلوی دهانش گرفته بود و گریه می کرد. نمی دانم برای چه کسی؟ برای بیچارگی های طوفان که دل سنگ را هم به درد می آورد، یا سرگذشت مینا. شاید هم بابا. سارای آنقدر با محبت هست که برای یک کفتر از سرما مرده در خیابان هم ساعت ها اشک برزید، وضع موجود که دیگر جای خود را داشت.
    طوفان روی زمین چنباتمه زده بود و مثل یک ننو خودش را تکان تکان می داد. حرف هایش هذیان وار بود. چیزی که هیچ شباهتی به یک گفتار سالم نداشت. یک هذیان محض بود. هذیانی خسته و خاک خورده. چیزی که شاید سالها طوفان با تکرار و واگویه آن در ذهن خودش زندگی کرده بود. سرش را بالا آورده بود و به بابا نگاه می کرد و هر چیزی که از آن اتفاق شوم تعریف می کرد یک "یادته؟" هم تنگ آن می گذاشت.
    مثل اینکه اگر آن جمله "یادته؟" را عنوان نمی کرد تمام داستان بار معنایی خودش را از دست می داد و کم رنگ می شد. و هر بار این یادته ها بابا را وادار می کرد که از ته قلب ناله کند. ناله ایی رقت انگیز. دیگر نتوانست تحمل کند و همان جا در حالیکه به نظر می رسید صدها سال پیر شده است از روی مبل به روی زمین افتاد. صورتش حالا کاملا کج شده بود و هوش و حواسش را از دست داده بود و فقط ناله می کرد. آیدین به طرفش خیز برداشت. آراز هم چنان خشکش زده بود و نگاهش به روی نسیم ثابت مانده بود.
    نسیم هم معذب سر به زیر انداخته بود. طوفان هنوز هم تمام نکرده بود. هنوز هم بیمار گونه و نالان تکرار می کرد. تمام جز به جز آن لحظات شوم را. بی هیچ خجالتی. بی هیچ حسی. فقط مثل یک نوار ضبط شده، تکرار می کرد. شاید فقط صدایش که نالان بود و گاهی اوج می گرفت می فهماند که یک انسان این ها را تعریف می کند. یک انسان دردمند که به شدت آسیب دیده بود. شکسته بود و در تمام این سالها نتوانسته بود خودش را جمع کند و تکه های شکسته را کنار هم بچسباند.
    چیزهایی که طوفان عنوان کرده بود ورای آن زجری بود که انقلاب برای من تعریف کرده بود. حرفهای طوفان زجر محض بود. گفته های هذیان آلود و بیمار گونه اش، تجسمی کامل از عذابی بود که سالها کشیده بود. چنین چیزها و حرف هایی نمی شد بی اثر باشد. مخصوصا برای ماها که بچه های فرد خاطی بودیم. کسی که باعث این رنج وحشتناک شده بود. آن چنان حرف هایش دردمند بود که مرا به لرزه انداخته بود. از تمام زجری که بعد از آن اتفاق کشیده بود گفت. از تمام کابـ ـوس هایش. از تمام رنج هایش. از تنهایی که مثل یک پیله او را در خودش تنیده بود و رهایش نمی کرد، گفت. از الهام گفت. دختری که به امید او نشسته است. چه امید واهی. او که ناتوان بود. او که حتی خودش را هم نمی توانست تحمل کند، چطور می توانست که یک نفر دیگر را در بیچارگی هایش شریک کند.
    می گفت و می گفت. گاهی عملا اشک می ریخت. درمانده و بیچاره دور خودش می چرخید و در حالیکه به خودش آسیب می رساند، حرف می زد. انگشتانش را پیچ می داد. مفاصلش را با صدا و محکم می شکاند. گاهی با ناخن هایی که چندان هم بلند نبود، مچ دستانش را خراش می داد. مـ ـستانه و نسیم دو طرفش قرار گرفته بودند و سعی می کردند که نگذارند که او این گونه دست به نابودی خودش بزند.
    دلم براش سوخت. در برزخی بود که کمتر کسی می توانست آن همه سال در آن زندگی کند. رنگش به شدت پریده بود. گاهی برای لحظاتی آن چنان در بحر حرف های بیمارگونه فرو می رفت که بی زمان و مکان می شد. هذایان می گفت و راه می رفت. دهانش کمی کج شده بود و چشمانش تیکی ضعیف پیدا کرده بود.
    آیدین و رضا که او هم به شدت شوکه بود بابا را بلند کردند. رضا نبض بابا را گرفت و و چیزی آهسته به آیدین گفت. سارای همان طور که اشک می ریخت بالای سر بابا رفت. در نگاه هیچ کدامشان آن حسی که باید باشد، نبود. آن حسی که یک فرزند نسبت به جان کندن پدرش دارد. بابا گند زده بود. خرابکاری که همه را آن چنان شوکه کرده بود که شاید حتی اگر می خواستند هم نمی توانستند آن طور که باید نگران بابا باشند.
    بابا را بلند کردند و به بیمارستان رساندند. تنها من در خانه ماندم و آراز و ساناز که به نظر می رسید از همه ما گیج تر است و خانواده باهر. تمام لحظاتی که در انتظار تماس آیدین بودیم در سکوت گذشت. طوفان ساکت شده بود. به نظر می رسید که بعد از آن همه واگویه ناتوان و بی انرژی شده است.
    گوشه از سالن روی سرامیک های یخ زده نشسته بود و سرش را در میان دستانش گرفته بود و تاب می خورد. مـ ـستانه و ایمان کنارش نشسته بودند و مـ ـستانه با ملایمت شانه اش را نـ ـوازش می کرد. نسیم در آغـ ـوش الهام آهسته گریه می کرد. و او هم درست روبه روی من ایستاده بود و در حالیکه چشم از من برنمی داشت، سیـ ـگار به سیـ ـگار آتش می کرد. دستش را روی معده اش گذاشته بود و رنگش پریده بود ولی سکوت کرده بود.
    آراز آن چنان شوکه شده بود که روی مبل کنار ساناز ولو شده بود و به یک نقطه زل زده بود. به جز فین فین آهسته نسیم هیچ صدای دیگری نمی آمد.
    گزارش آیدین از بیمارستان کوتاه و مختصر بود. بابا سکته مغزی کرده بود و به کما فرو رفته بود. تزریق وارفارین و آسپرین را شروع کرده بودند ولی هیچ چیز ثابتی نبود. شاید می توانستند لخـ ـته ایی که سبب آمبولی مغزی شده بود را حل کنند، شاید هم نه. اگر هم بهوش می آمد به احتمال خیلی زیاد توانایی اش را از دست می داد.
    دکتر نظر قطعی نداده بود. گفته بود که شاید دامنه خونریزی از این هم بیشتر شود. بابا به شدت سیـ ـگار می کشید. الـ ـکل مصرف می کرد و به هیچ وجه زندگی سالمی نداشت. از هیچ لحاظی.
    به گریه افتادم. خودم هم نمی دانم چرا؟ حسی که داشتم ناشناخته بود. حس غم و غصه و حسی بد و موذی که ذهنم را فلج کرده بود و فقط غدد اشکی ام را درگیر کرده بود.
    در سکوت اشک ریختم. هر آن چه که آن پایین بود را رها کردم و به اتاق سهند رفتم. در را از داخل قفل کردم و در تنهای اشک ریختم. دیگر نمی توانستم. اختیار هیچ کدام از اعضای بدنم در دست خودم نبود. می لرزیدم و اشک می ریختم. از پایین سر و صداهایی می آمد. گاهی صدای فریاد، گاهی زمزمه هایی آهسته. ولی برایم مهم نبود. حتی اگر در آن لحظه دنیا کن فیکون هم می شد باز هم خیالی نبود.
    من دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم. نه عشقی بود و نه احساسی. شوهرم کسی که به اجبار مرا به همسری گرفته بود حالا در پایین مشغول اره دادن و تیشه گرفتن بود. به من نارو زده بود. پدرم که باید الگوی من در زندگی باشد گند زده بود و همه چیز را به هم ریخته بود. دیگر چه چیزی می توانست برای من آن قدر مهم باشد؟ بگذار دنیا هم کن فیکون شود.
    نمی دانم چقدر به حال خودم بود که ضربه ایی به در خورد. اهمیتی ندادم. این مرتبه چند ضربه پشت سر هم خورد. باز هم اهمیتی ندادم.
    _سونا.....
    صدایش مرا تکان داد. چرا او؟ چرا از بین همه کسانی که آن پایین بودند او باید به سراغم می آمد. لـ ـبم را گزیدم. و محکم به بالش کوبیدم. چقدر بدبخت بودم. این درد داشت مرا می کشت. این سرگشتگی چیزی نمانده بود که مرا نابود کند. منی که به نظر می رسید هر لحظه می گذرد بیشتر بیشتر فرو می روم. هر لحظه بیشتر پی به وخامت اوضاع می بردم. آن شوک سه هفته قبل حالا کاملا از بین رفته بود و حس عجز و بیچارگی وحشتناکی می کردم.
    سرم را در بالش فرو کردم و هق هق کردم. بار دیگر محکم به در کوبید. باز هم جوابی ندادم. از همان پشت در فریاد کشید.
    _آیدین کلید زاپاس اتاق سهند رو بیار.
    قبل از انکه همه را نگران کند در را باز کردم. صدای پاهای پر عجله آیدین هم آمد.
    _چرا در و قفل کردی؟
    به چشمانم نگاه کرد. آیدین نگاهش خسته بود و غمگین. از پایین صدای گریه سارای و حرف زدن بلند بلند و عصبی آراز و طوفان می آمد.
    نیم نگاهی به آیدین کرد.
    _می شه تنهامون بذاری؟
    آیدین به من نگاه کرد. سرش را تکان داد. به دیوار تکیه داد.
    _چی کار کردی انقلاب؟ چرا نامردی کردی؟ چرا آتیش زدی تو جون این دختر؟ بیچاره مون کردی
    چشمانش را به روی هم فشرد ولی چیزی نگفت.
    _ می اومدی خود بابا رو می کشتی. می اومدی اسلحه می زاشتی رو شقیقه اش، ماشه رو می کشیدی. چرا این دختر رو قربونی کردی؟
    کمی مکث کرد و بعد با شک و تردید پرسید:
    _طوفان چی می خواست بگه که تو نذاشتی؟ چه بلایی می خواستین سر این بچه بیارید؟
    دستش را مشت کرد به چهارچوب آهنی در کوبید و بعد پیشانی اش را روی آن گذاشت. صدایش سنگین شده بود. سنگین و خسته.
    _آیدین من نمی ذاشتم بلایی سر سونا بیاد. چرا نمی فهمی زن من هم هست. سونا تمام زندگی منه. تو رو خدا بفهم مرد!
    سرم به شدت گیج می رفت و آن دو هم چنان مشغول اره دادن و تیشه گرفتن بودند. بحث می کردند. گاهی او کوتاه می آمد و گاهی آیدین. گاهی صدایشان اوج می گرفت. دلم به هم می خورد. احساس می کردم که همه اطرافم و آنها را از میان دود می بینم. چشمانم را چند بار بر هم زدم. به کتابخانه کوچک سهند تکیه دادم.
    _چرا این طوری شده؟ چرا این قدر لاغر شده؟ مریضه؟
    مکثی کرد. دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. نگذاشتم. دوست نداشتم که .....
    فکری که در سرم بود را بیرون راندم و به خودم قبولاندم که این یک موضوع زنانه است و دلیلی ندارد که برادرانم چیزی از آن بدانند. یک توجیح بود برای خودم. یک توجیح خنده دار. من در مقابل چشم برادر و پسر خاله شوهرم به آن حال و روز افتاده بودم.
    _من خوبم.
    آیدین نگاهم کرد.
    _پس چی شده؟ چرا این قدر لاغر شدی؟
    به طرفم آمد. دستم را گرفت. دستانش گرم و حمایت گر بودند. مثل همان زمانهایی که مقابل مدرسه به دنبالم می آمد و دستم را می گرفت تا از خیابان رد شویم. آن زمان ها هم مرا در پناه خودش قرار می داد. خودش مقابل ماشین ها می ایستاد. و وقتی که از یک طرف خیابان رد می شدیم، باز هم مرا به سمت دیگرش هدایت می کرد که باز هم خودش رو به سمتی باشد که ماشین ها در حرکت بودند. در آن عالم بچگی نمی دانستم چرا این کار را می کند. وقتی که پرسیدم گفت که" اینطوری ماشین اگر بخوره، به من می خوره. من هم مرد هستم و بزرگ."
    حالا هم در دستانش همان حس آن روزها را پیدا کردم. بغضم دوباره ترکید. ولی سرم را تکان دادم.
    _چیزیم نیست.
    آراز عصبی بالا آمد. مثل یک گلوله آتش شده بود. پایین با طوفان بحثش شده بود. جلو آمد و قبل از آنکه او بتواند حتی صورتش را کنار بکشد، محکم به چانه اش کوبید. تلو تلو خورد و پشت کمـ ـرش به در خورد. صدای بدی داد. آن چنان که فکر کردم ستون فقراتش ایرادی پیدا کرد.
    _نامرد چی کارش کردی؟ اصلا تو برای چی اومدی خواهرم رو گرفتی؟ به خاطر انتقام؟
    دستش را روی کمـ ـرش گرفت. رنگش برای لحظه ایی کبود شد. آن چنان که مرا ترساند. به طرفش خیز برداشتم. اما سر خودم دوباره گیج رفت و این بار او مرا گرفت. به نفس نفس افتاده بود. آراز بد زده بود. رنگش هنوز کبود بود.
    _چی شدی؟
    دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد. اما آراز دستم را گرفت و مرا از آغـ ـوش او بیرون کشید.
    _بهش دست نزن. دیگه نمی ذارم هر غلطی خواستی بکنی. بی صاحاب نیست.
    صدایش از خشم دو رگه شده بود.
    _چه غلطی؟ من نمی خوام یه مو از سرش کم بشه. تو چرا نمی فهمی من می خوامش.
    صدایش لرزان بود. رو به آیدین کرد و گفت:
    _تو رو خدا بفهمید که اون زنه منه. بفهمید که همه زندگی منه.
    می دانستم گفتن این حرف برایش سخت است. به قول خودش مرد باید عشقش را پیش خودش نگه دارد.
    آراز با خشم فریاد کشید.
    _زنت بود.
    دوباره بحثشان با آراز بالا گرفت. آراز حساس و دعوایی.
    _بسه.....
    صدایم لرزان و ضعیف بود. آراز با او دست به یقه شد. هر دو دستش را روی گلوی او گذاشته بود و فشار می داد و او لحظه به لحظه کبودتر می شد. می دانستم که زورش از آراز خیلی بیشتر است. او با اینکه لاغر بود ولی اندامش ورزیده و عضلانی بود. ولی آراز هنوز ضعیف و لاغر بود. ولی کاری نمی کرد. بی دفاعی ایستاده بود تا برادرم خفه اش بکند.
    _بسه......
    نتوانستم بقیه حرفم را بزنم. شل شدم و از پشت سر پس رفتم. جلو چشمانم سیاه شد. درست مثل حالی که در روز تشییع جنازه سهند پیدا کرده بودم. کسی بغـ ـلم کرد و سارای فریاد کشید.
    _ولش کن آراز حال سونا رو نمی بینی؟ بیا بکشش. چیزی درست میشه؟ بابا حالش خوب میشه یا سونا؟ تمومش کن. داغ رو دلمون نذار.
    دستانش مرا سخت در آغـ ـوش کشیده بود. مثل زمانهایی نه چندان دور. زمانهایی که شیفته وار در آغـ ـوشش فرو می رفتم و با عطر تن اش آرام می شدم. تمام ناراحتی هایم از بین می رفت زمانی که با او بودم. بغضم را فرو خوردم.
    ناتوان تر از آن بودم که او را پس بزنم. لرزیدم. از احساسی که دوباره در بغـ ـلش پیدا کرده بودم، لرزیدم. این انصاف نبود. سرش را میان موهایم کرد. مثل تشنه ایی می بـ ـوسید و می بویید. سه هفته دوری ما از هم، او را دیوانه وار دلتنگ کرده بود.
    _جانم عزیزم. جانم کوچولو. فدات شم، آروم باش.
    به گریه افتادم. دوست نداشتم که دیگر به هیچ وجه کلمه کوچولو را از دهانش بشنوم. یادگار زمانهایی که با عشق کوچولو صدایم می کرد. یاد عاشقانه هایمان. این زجر آور ترین خود فراموشی بود که یک زن می توانست تحمل کند. خود فراموشی عاشقانه هایش با همسرش.
    _سونا تو رو خدا گریه نکن.
    چشمانم را بستم. پلکم را بـ ـوسید. دوباره لرزیدم. این انصاف نبود. کسی مرا از آغـ ـوشش بیرون کشید. صدای یک کشیده محکم تنها چیزی بود که شنیدم. ولی باز هم چشمانم را باز نکردم. در آغـ ـوش کسی فرو رفتم. بوی عطرش را می شناختم. زمانی که کودک بودم و کابـ ـوس می دیدم می دویدم و به اتاقش می رفتم و روی تخـ ـت کنار او می خوابیدم. تا صبح مرا نـ ـوازش می کرد و آرامم می کرد.
    _دورت بگردم. خواهرت بمیره برات. چشمات رو باز کن یکم آب قند بخور.
    چانه ام را پایین کشید و ساناز در حالیکه به شدت لرزان بود، آب قند در حلقم ریخت.
    سارای تکیه اش را به کتابخانه سهند داده بود و مرا به روی سیـ ـنه اش خوابانده بود. ساناز هم پاهایم را بالا تر از سطح بدنم، در دامن گرفته بود. در راهرو صدای عربده های آراز می آمد. کمی سرم را چرخاندم. آراز به جان او افتاده بود. آیدین سعی کرد که آراز را کنترل کند. ولی نتوانست. او ایستاده بود و آراز کتکش می زد. درست مثل مجسمه. با مشتی که ایمان به چانه آراز کوبید، آراز کنترل شد. طوفان بر سر آراز فریاد کشید که اگر کسی قرار است این جا کتک بخورد اوست نه برادرش. اگر من و برادرش مشکلی داریم مقصر اوست نه انقلاب.
    صداها اوج گرفت. به نظر می رسید که همه با هم بحث می کنند. چرا ساکت نمی شدند؟ چرا این بحث تمام نمی شد؟ اینها مرا به مرز جنون می کشید. چرا تمامش نمی کردند؟
    _بسه.....
    صدایم زمزمه ایی ضعیف بود. سارای با گریه بر سرشان فریاد کشید که محض رضای خدا خفه شوند. اما آنها دعوایشان بالا تر گرفت. نسیم و مـ ـستانه و الهام گوشه راهرو در راه پله ایستاده بودند و با وحشت به این صحنه نگاه می کردند



    نمی دانم چقدر زمان گذشته بود. آن قدر که آنها همه خودشان را تکه پاره کرده بودند و خونین و زخمی هر کدام گوشه ایی افتاده بودند، و از همه داغان تر او بود. صورتش غرق در خون بود و بینی اش شکسته بود. لبش ورم کرده بود. ناتوان روی زمین افتاده بود. پاهایش باز و هر کدام به سمتی متمایل شده بود. از زیر در رفته بود و کمـ ـرش روی زمین خشک مانده بود. یقه بلوزش پاره شده بود و پایین بلوزش هم بالا رفته بود و کمی از شکم اش مشخص شده بود. هیچ وقت در عالم واقع چنین دعوایی را ندیده بود. دعوایی که آدم فکر می کند که فقط می تواند سکانسی از آن را بر روی پرده سیـ ـنما ببیند. ولی حالا در عالم واقعی، برادرم او را آن چنان کتک زده بود که شبیه به رضا موتوری شده بود.
    خود آراز هم دهانش پر از خون بود و آیدین با خشم چیزی را به او می گفت. آهسته ولی پر از خشم.
    سارای مرا به دست ساناز سپرد و برخاست. چهره اش عصبی و مصمم بود. مانتو و شال مرا آورد و همان طور روی دوشم انداخت. زیر بغـ ـلم را گرفت و به ساناز اشاره کرد. خودش هم لباس پوشید.
    _من می رم. رضا بعد خودت بیا خونه. شما هم اونقدر هم رو بزنید که خسته بشید. دیگه نمی زارم این طفل معصوم عذاب بکشه. من الان دیگه هیچی برام مهم نیست. نه بابا، نه تو انقلاب. الان فقط و فقط خواهرم برام مهمه که می بینم مثل شمع آب شده.
    آیدین به من نگاه کرد و با غصه گفت:
    _ما هم اگر دعوایی کردیم برای این بوده نه یه آدم دیگه.
    _یک ساعته این بیچاره داره می گه بسه. شما نمی فهمید که این درد داره؟ این به اندازه کافی رنج کشیده. جلوی چشم این باید دعوا کنید؟ اینکه تمام سه هفته قبل رو با تشنج و غصه گذرونده، جلوی این تا بدتر بشه؟ نه جونم شما مردها همتون خودخواه هستید. می ذاشتید خواهرتون می رفت بعد می ریختید سر این آقا، اصلا می کشتینش.
    آراز با اخم گفت:
    _برای اینکه این احمق( به من اشاره کرد. ) چشمش هنوز دنبال این ( به او اشاره کرد) عوضیه. ولی نمی دونه که من نعش سونا رو هم روی شونه اش نمی اندازم.
    آیدین سرش را تکان داد.
    _شما برید. شب خودم میام سراغش.
    او تکانی به خودش داد. ناله ی آرامی کرد. از روی زمین بلند شد. پایین شلوارم را در مشت گرفت.
    _سونا نرو.
    چند بار پشت سر هم پلک زدم. تا اشک را از چشمانم دور کنم. چیزی به جنونم نمانده بود. دلم می خواست که فریاد بکشم. مثل یک بیچاره به پاهایم افتاده بود.
    دلم می خواست بگویم که لعنتی من عاشقت بودم. چرا این کار را با من کردی؟ چرا مرا بیچاره کردی؟ دلم می خواست پاچه شلوارم را از دستش بیرون بکشم و بی تفاوت بگذارم و برم. و در نهایت هم یک " برو به جهنم انقلاب باهر" بگویم. ولی نتوانستم. درد کشیدم. جان کندم. پوست انداختم. ولی نتوانستم این کار را بکنم. از عهده من خارج بود. شدنی نبود. حداقل نه برای من. کار من نبود.
    چشمانش التماس آمیز به من نگاه کرد. نمی دانم چه در نگاهم دید که خودش دستش را کنار کشید.
    _التماست می کنم. بیچاره ام نکن سونا، نرو. باهام بمون.
    صدایش به اندازه ایی بلند بود که همه آنهایی که در راهرو ایستاده بودند، بشنوند. فکر کردم که همین حالا ست که آراز مسخره اش کند و یا دوباره به زیر باد کتک بگیرد. ولی چیزی نگفت. تنها سرش را به زیر انداخت. کنار نرده، دقیقا روی پله ها، طوفان نشسته بود. الهام شال سفیدش را در آورده بود و زیر بینی شکسته او گرفته بود. ایمان اما سالم به نرده تکیه داده بود و با حالتی که مخلوطی از ناراحتی و خشم و دلسوزی بود، به من و پسر خاله اش نگاه می کرد. مـ ـستانه پشت سر او آمد و تکیه او را به پاهای خودش داد. نسیم با کمی فاصله کنار ایمان ایستاده بود و به آرامی گریه می کرد. مـ ـستانه بدون حرف فقط به من نگاه کرد. صورتش اما بی توقع و بدون حس بود. ناراحت ولی مسلط به خود.
    _بذار با هم حرف بزنیم. تو رو خدا!
    سارای بازویم را بیشتر فشار داد و مرا به سمت راه پله کشاند.
    _سه هفته وقت داشتی که حرف هات رو بهش بزنی.
    با ناراحتی ادامه داد.
    _چی کار کردی تو این سه هفته؟ فقط زجرش دادی؟
    لب متورم اش را گزید.
    _تو رو جون المیرا سارای....
    اما سارای حرفش را قطع کرد.
    _انقلاب چی کار کردی تو این سه هفته؟
    با غصه و صدایی که بلند تر شده بود، گفت:
    _چی کار می کردم؟ داشتم از کثافت کاری های باباتون براش می گفتم. داشتم می گفتم که بدونه از اجبار بود. بدونه که نخواستم عذابش بدم. بدونه که تنها داراییه منه تو این دنیا. حالا تو چی کار می خوای بکنی؟ می خوای بدبختم بکنی.
    دستم را از دست سارای بیرون کشیدم. این قائله باید تمام می شد.
    _بعد..... دیگه نمی تونم
    صدایم مال خودم نبود. حس می کردم کسی که اصلا شبیه من نیست این صدا از تارهای صوتی اش ایجاد شده است.
    بدون توجه به او و بقیه تلو تلو خوران به پایین رفتم. چند بار در پله ها به این طرف و آن طرف خوردم. دوباره بحثشان بالا گرفت. این بار طوفان و سارای و آراز. طوفان دوباره از برادرش جانب داری می کرد و سارای هم حرفش این بود که در آن سه هفته او چرا همه چیز را مرتب نکرده است؟ تا من با این حال به تهران برنگردم تا دل خواهر و برادرانم را به درد بیاورم. طوفان اما عصبی می گفت که شما دست پیش را گرفتید که پس نیفتید و الی آخر....
    پایین پله ها از پشت سر مرا گرفت. بازویم را به عقب کشید. صدایش، صدایش که از تمام دنیا برایم مهم تر بود در گوشم نشست. نه مثل آن وقت ها گرم و آرامش بخش. گرفته و بیچاره. درمانده و فرو ریخته.
    _سونا بهت التماس می کنم باهام بمون.
    چرخیدم و نگاهش کردم. اشک از چشمانم فرو ریخت. بی اراده و بی صدا. دستش را جلو آورد و با انگشت شصت اش اشکم را پاک کرد.
    _منو بزن. منو بکش. ولی نرو، ترکم نکن.....
    سرم را چند بار تکان تکان دادم.
    _نمی تونم. نمی تونیم......
    صدایم شکست و خاموش شد. من دیگر آن سونا ی محکم نبودم. من در هم شکسته ایی بودم که به شدت شکننده تر شده بودم.
    دستش شل شد و حالت نگاهش عوض شد. درست مثل بازنده ایی که می داند دیگر هیچ ورقی برای روی میز گذاشتن و بازی دوباره ندارد. نه آس برنده ایی و نه حتی امیدی.
    دستش از روی بازویم جدا شد. بی توجه به او به حیاط رفتم. در حالیکه سعی می کردم که نگاهش را از ذهنم پاک کنم. آن نگاه درمانده و بیچاره را.
    پشت سرم ساناز با سویچ آمد. به ماشین رضا رفتیم. چیزی نمی گفت ولی آهسته آهسته اشک می ریخت. پشت سرش هم با فاصه چند ثانیه ایی سارای آمد. آیدین هم با او بود. از همان فاصله هم مشخص بود که با هم بحث می کردند. برای اولین بار می دیدم که با خشم و عصبانیت با هم دعوا می کردند. آیدین چیزی می گفت و سارای با تهدید انگشت اش را به سمت او تکان تکان می داد وبا خشم فراوانی که تا به آن لحظه از سارای ندیده بودم، صحبت می کرد.
    عاقبت سارای سوار شد و با سرعتی که تا به حال ندیده بودم به طرف خانه خودش راند.
    سکوت کرده بودیم. حتی ساناز همیشه شاد و شنگول. خاموش شده بود و به نظر می رسید که حتی نفس هم نمی کشید. سارای خشمگین بود. مقابل درب پارک کرد. با ریموت در را باز کرد و همان طور که در آهسته بالا می رفت دستش را پشت صندلی ساناز گذاشت و به طرف من چرخید. چند ثانیه با دقت به من نگاه کرد.
    _چرا چیزی نگفتی؟ اجازه نمی داد؟
    بدون جواب و خاموش سرم را چرخاندم و به باغچه ایی که کنارش روی پل پارک کرده بود، نگاه کردم.
    _سونا با توام.
    باز هم سکوت کردم. ساناز با ملایمت گفت:
    _فعلا نه سارای
    سارای هم چیزی نگفت به داخل رفت. المیرا را پیش علی گذاشته بودند. با دیدن من به طرفم دوید و پاهای مرا بغـ ـل کرد.
    _خاله جون
    دستم را با تاخیر روی موهایش گذاشتم. بچه که گناهی نداشت.
    _بیا این ور تربچه، خاله حالش خوب نیست. بیا به خودم بگو ببینم چی کار کردی؟
    المیرا با کنجکاوی به من نگاه کرد. ولی دست ساناز را گرفت و روی پاهایش نشست و مشغول تعریف از نقاشی اش شد. علی اما با دقت به من نگاه می کرد.
    _چی شده عمه؟ چقدر لاغر شدی
    بغضم را فرو خوردم و دستم را به سمتش دراز کردم. جلو آمد. بغـ ـلش کردم. مرد کوچکمان حالا مرا آرام می کرد.
    _خوبم.
    از بالای سر من به سارای و مادرش نگاه کرد ولی چیزی نگفت. شالم را باز کردم. به دستشویی رفتم. موهایم آشفته شده بود. دستی درونشان کشیدم. به خاطر او بعد از عروسی همیشه موهایم را کوتاه نگه داشته بودم. یادم هست که همیشه به من می گفت که تو مثل دمی مور هستی. موهای کوتاه بیشتر به تو می آید.
    به چهره ام نگاه کردم. چشمانم به شدت ورم کرده بود. به صورتم آب زدم و چشمانم را آب گرفتم. هیچ آرایشی نداشتم. دیگر برای چه کسی باید آرایش می کردم؟ تنها او بود که صورت آرایش کرده مرا دوست داشت.
    لبه وان نشستم. سرم را بین دستانم گرفتم. حال خوبی نداشتم. حسی گیج و درمانده. نیمی از هوش و حواسم هنوز در خانه بابا بود. اگر آراز باز هم او را می زد، اگر معده اش بدتر می شد، اگر خود آراز حالش بد می شد، اگر، اگر، اگر.......
    به نظر می رسید که این اگرها پایانی ندارند. برخاستم. ولی سرم دوباره به شدت گیج رفت. به طوریکه محکم به دیوار خوردم. به هر جان کندن که بود تعادلم را حفظ کردم و بیرون رفتم. سارای با کسی تلفنی صحبت می کرد. گوش ندادم. ساناز مرا نشاند. دستم را گرفت. نیم نگاهی به سارای کرد و آهسته پرسید:
    _خوبی؟
    سرم را تکان دادم.
    _چی شده سونا جون؟ اذییت کرد این چند هفته؟
    _نه
    دوباره به سارای نگاه کرد.
    _پس چی؟ چرا آب شدی؟
    المیرا جیغ جیغ می کرد و همین سارای را مجبور کرد که به طبقه بالا برود.
    _چی شده؟
    لـ ـبم را گزیدم.
    _سانی خیلی بد بود. خیلی...
    دستم را محکم تر فشرد.
    _چی بد بود فدات شم؟
    بغضم را فرو خوردم. احتیاج داشتم که با کسی حرف بزنم. سارای خواهرم بود. می ترسیدم که احساسی عمل کند.
    _این سه هفته تو جهنم بودم.
    _ چرا خبر ندادی؟ نمی ذاشت؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    _کی جریان عمو رو فهمیدی؟
    _خیلی اتفاقی.....
    حرفم را قطع کردم و آه عمیقی کشیدم.
    _همون شب بچه ام رو سقط کردم.
    چشمانش گرد شد. چند ثانیه با بهت به من نگاه کرد.
    _حامله بودی؟
    _خبر نداشتم.
    _کتکت زد؟
    _نه. نمی دونم از ترس بود یا علت دیگه ایی داشت.....
    مکثی کردم و آهسته گفتم:
    _به کسی چیزی نگو.
    دستم را نـ ـوازش کرد. چند ثانیه حرف نزد. فقط نگاهم کرد.
    _دوستت داره.
    با بیچارگی روی صورتم دست کشیدم.
    _بسه ساناز....
    _من نمی دونم چرا اومد سراغت، برای چی باهات ازدواج کرد و چه هدفی داشت. فقط به خاطر عمو یا دل خودش . ولی الان خاطرت رو می خواد. کمتر مردی حاضر میشه به پاهای یک زن بیفته برای اینکه ترکش نکنه. اون ....
    حرفش را قطع کردم. دوست نداشتم حرفی بزند.
    _به خاطر اینکه بابا گفته بود بیا دختر منو بگیر. به خاطر اینکه بابا مثل رضا طمع مال اون رو کرده بود. گفت بذار این دومادم هم پولدار باشه.
    سرش را با تاسف تکان داد.
    _عمو گند زد. تو همه جا.
    سارای پایین آمد. به ما نگاه کرد.
    اشاره ایی به علی کرد و گفت:
    _علی جان عمه الی رو می بری تو اتاقش یکم باهاش نقاشی کار کنی؟
    علی خودش موضوع را گرفت و المیرا را که غرولند می کرد پس کول زد و به بالا رفت.
    _آراز می گه بیا امشب برو خونه ی اون
    نگاهش کردم. دلش می خواست که آن شب پیش او باشم. دل من چه می خواست؟ دل من کجا بود؟
    _نه فعلا هستم.
    لبخند راحتی زد و به ساناز گفت:
    _ساناز به آیدین بگو امشب این جا بمونید.
    ساناز سرش را به نشانه موافقت تکان داد.
    به طبقه بالا رفتم. روی تخـ ـت سارای دراز کشیدم. هنوز به شدت مشوش بودم. همه حس های بد دنیا در وجودم بود. تنها حس بدی که نداشتم درباره بابا بود. درباره او خنثی خنثی بودم.
    ساعدم را روی پیشانی ام گذاشتم. در یک حالت بیداری توام با رنج و عذاب بودم. دلم می خواست برای چند ساعت هم که شده از این دنیا خارج شوم. چند ساعت بی خبری و آرامش مثل مرهمی برایم بود.
    تا ساعت ها همان طور مثل مرده از این گور به آن گور شده غلط زدم و تکان خوردم. در پایین همه فکر می کردند که من خواب هستم. سی دقیقه قبل سرو صداها زیاد شده بود. صدای آراز و آیدین و رضا هم می آمد. بگذار فکر کنند که من هنوز خواب هستم.
    در آهسته باز شد. چشمانم را بستم. بوی عطرش را می شناختم. آراز همیشه عطر Azzaro استفاده می کرد. کنارم روی تخـ ـت نشست. می دانست بیدارم. دستش را با ملایمت روی ساعدم گذاشت و از روی چشمانم برداشت.
    نگاهش کردم. بالای لبش به شدت ورم کرده بود. به طوریکه لبـ ـانش روی هم جفت نمی شدند. روی گونه راستش هم کمی کبود شده بود. نگاهش غم داشت. چیزی سردرگم و خسته. مثل آرازی که قبلا می شناختم. آرازی که مواد می زد تا آرامش داشته باشد.
    بوی الـ ـکل از لیوانی که در دستش بود به مشام می خورد.
    _چیزی می خوای برات بیارم؟
    _یکم آرامش. می تونی؟
    تلخ خندید.
    _مگه ما بیچاره ها آرامش هم داریم؟ بابا همیشه زندگی ما رو نابود کرده.
    دستم را گرفت و بلندم کرد.
    _نه جون دلم! گشتم نبود، نگرد نیست. من چند سال تو هر مواد کوفتی که بگی دنبالش گشتم ولی پیدا نکردم.
    به قلبش اشاره کرد.
    _آرامش باید این جا باشه که مال ما قربونش برم از بیخ و بن مشکل داره.
    درکش می کردم. به نسیم دلبسته شده بود. نسیم تنها دختری بود که آراز به طور جدی به او فکر کرده بود. اولین و احتمالا آخرین. آراز اخلاق خاصی داشت. باید سالها می گشت تا می توانست دختری با حال و هوای خودش پیدا کند.
    در سکوت سیـ ـگاری از جیبش بیرون کشید. روشن کرد. پک کوتاهی زد و به طرفم گرفت و گفت:
    _می کشی؟
    با تعجب نگاهش کردم.
    _نیکوتین داره یکم آرومت می کنه. ولی همین یه نخ. قول بده سیـ ـگاری نشی.
    با تردید نگاهش کردم. زیاد راغب نبود. ولی به نظر می رسید که برای آرامش من هر کاری می کند. مثل کاری که زمانی آیدین برای خودش انجام داده بود. سرم را به نشانه نفی تکان دادم. من همین طور هم نفسم تنگ بود. ولی آرامشی جزیی چیزی بود که دنبالش بودم.
    _نه نمی خوام
    به نظر راضی می آمد. برخاست و به طرف پنجره رفت و در آرامش سیـ ـگارش را کشید. کمی از لیوانش نوشید. کمی دیگر هم مکث کرد. آیدین به داخل آمد.اشاره ایی به آراز کرد و آراز بیرون رفت. لحاف را کنار زد و به تخـ ـت اشاره کرد.
    _بخواب. فردا که آروم شدی حرف می زنیم. الان چیزی نمی گیم. خسته ایی، داغونی. بخواب فردا هم روز خداست.
    آهسته روی موهایم را نـ ـوازش کرد. بیرون نرفت. کنارم نشست. آن قدر کنارم نشست تا خوابم برد و برای ساعاتی از این دنیا فارغ شدم.


    فصل بیست و سوم



    پنج روزبود که در خانه سارای بودم. پنج روز که در بی خبری بودم. بی خبری و زجر. مثل اینکه جایی میان آسمان و زمین معلق مانده بودم. پا در هوا و وامانده. حال بدی که خدا نصیب دشمن کسی هم نکند. پنج روز بود که از در اتاق بیرون نیامده بودم. در اتاق بودم. کسی هم سراغم نمی آمد. به نظر می رسید که آیدین از همه خواسته بود که مرا به حال خودم بگذارند. روز پنجم بود که با سرو صداهایی که از طبقه پایین می آمد بیدار شدم.
    کمی گوش کردم. صدای او بود. دلم پایین ریخت. من احمق، دلم احمقانه پایین ریخت. لحاف را روی سرم کشیدم و سعی کردم تا همه چیز را نشنیده بگیرم. اما شدنی نبود. حس می کردم او کنارم ایستاده است، لحاف را کنار زده و سرش را کنار گوش من آورده و نجوا می کند.
    لحاف را کنار زدم و بیقرار برخاستم. شروع به قدم زدن در اتاق کردم. ولی هر از چند لحظه یک بار ناخواسته به سمت در اتاق کشیده می شدم. گوشم را به در می چسباندم و گوش می دادم. چیز درستی شنیده نمی شد. زمزمه ایی مبهم و توام با خشم. از جانب او و آراز.
    در تمام این مدت قلـ ـبم درد می کرد. دقیقا وسط قلـ ـبم تیر می کشید. نمی دانم چه مرضی بود. مثل معده درد او عصبی بود یا مشکل دیگری برایم پیش آمده بود.
    دیگر نتوانستم و در را باز کردم و آهسته از پله ها پایین رفتم. روی پاگرد ایستادم. حالا صداها کامل شنیده می شد.
    _بذار ببینمش آراز. من خودم درد دارم. درد منو بیشتر نکن.
    _درخواست طلاق که داد انشالا تو دادگاه همدیگر رو می بینید.
    _بسه آراز. تو رو خدا بسه. این قدر کش نده موضوع رو
    صدای ملایم نسیم بود.
    _من کش دادم یا اخوی شما؟ ما که داشتیم زندگیمون رو می کردیم. شما جفت پا پریدین تو زندگی ما. می خواستید از بابا انقام بگیرید؟ خب تبریک می گم. بابا اصلا چیزی حالیش نیست. لمس افتاده گوشه بیمارستان. این ما هستیم که داریم تاوان کارهای بابا رو می دیم. باشه باز هم می گیم نوش جونتون. حقتون بود. ما هم از رگ و ریشه اون بابا هستیم. گردنمون هم از مو باریک تر. ولی خب حالا دیگه کار شما تموم شده. بذارید این بچه هم آروم بشه بلکه ما بفهمیم که چه خاکی باید به سر بگیریم.

    _آراز اگر تو به این امید نشستی که من سونا رو طلاق بدم. باید بگم کور خوندی. من سونا رو طلاق بده نیستم.
    _چرا؟ مگه کارتون باهاش تمام نشد؟ مگه برای این عقدش نکردی؟ خب پس تاریخ مصرفش تمامه. بذارش به حال خودش.
    تمسخر از کلمه به کلمه آراز می چکید. فقط مکالمات سه نفر شنیده می شد. کس دیگری در خانه نبود؟ سارای کجا بود؟
    _من با تو حرفی ندارم. هر چه لازم باشه به خودش می گم.
    _تو خواب ببینی.
    _آراز تو رو خدا.....
    صدای التماس آلود نسیم با صدای بلند و عصبی آراز قطع شد.
    _آراز تو رو خدا چی؟ چیزی هم شما گذاشتید بمونه؟ فکر می کردم که تو .....
    حرفش را قطع کرد. صدایش خاموش شد. صدای همه شان خاموش شد. پایین رفتم. او مقابل راه پله ها ایستاده بود. بعد از پنج روز صورتش هنوز کبود و متورم بود. زیر چشمانش بیشتر از بقیه جاها. مثل اینکه او هم آب شده بود. لاغر تر شده بود. اما مثل همیشه مرتب و اصلاح کرده. لباس معمولی بر تن داشت ولی ظاهر و چشمانش به شدت خسته بود. خسته و وامانده.
    دهانش را باز کرده بود که چیزی بگوید که با دیدن من حرفش را خورد و به سمتم آمد. آمدن کلمه درستی نبود. باید می گفتم که پرواز کرد.
    دستم را در دستش گرفت. پنجه های یخ زده ام در میان دستان گرم و قوی اش. دستم را کنار کشیدم. نگذاشت. دست دیگرش را بالا آورد و روی گونه ام گذاشت. روی گونه و چانه ام.
    یک پله به عقب برگشتم. باید فرار می کردم. باید از این عشق فرار می کردم. دستش در هوا ماند. ولی دستم را رها نکرد. دستم را کشیدم ولی او پیش دستی کرد و دستم را محکم تر کشید. سست و ناتوان به سیـ ـنه اش سنجاق شدم. دستش را دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد.
    نفسم تنگ شد. به هن و هن افتادم. آراز با خشونت او را کنار زد.
    _برو بیرون.
    _من تا با سونا حرف نزنم هیچ جا نمی رم.
    آراز تخـ ـت سیـ ـنه اش کوبید. ولی از جا تکان نخورد.
    _تو برو بالا. چرا اومدی پایین؟
    صدای در آمد و متعاقب آن صدای آهسته صحبت کردن سارای و آیدین آمد.
    با دیدن ما مات و متحیر ایستادند.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    سارای اخم کرد ولی چیزی نگفت.
    دوباره صحبت ها شروع شد. آراز احساسی و بی منطق و خشن. آیدین با منطق و آرام از او خواستند که برود ولی حرف او یکی بود. یا من با او می آیم به خانه و حرف می زنیم یا هیچ کجا نمی رود.
    آراز دست به یقه شد. ولی می دانستم با آن چشمان مصمم او هیچ کجا نخواهد رفت.
    _بسه. آراز بسه خواهش می کنم.
    به من نگاه کرد. عصبی دستش را روی بینی اش گذاشت.
    _خواهش سونا. تو الان نمی دونی چی می خوای
    آیدین دست به سیـ ـنه و با اخم به من نگاه می کرد. نمی دانم چه در نگاهم دید که گفت:
    _سونا جان یک دقیقه.
    دست مرا گرفت و به پاگرد راه پله برگرداند.
    _می خوای برگردی پیشش؟
    سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
    _می خوای جدا بشی؟
    جوابی ندادم.
    _سونا.....
    سرم را بلند کردم.
    _اگر درخواست طلاق بده راضی هستی؟
    لـ ـبم را گزیدم ولی سرم را به نشانه مثبت تکان دادم. آهی کشید. نمی دانم از تاییدم چه برداشتی کرد که دستش را روی بازویم گذاشت و گفت:
    _برو امشب خونه. برید صحبت کنید. اگر.....
    حرفش را قطع کرد. دستی به ته ریش اش کشید. نگاهش کردم. حس می کردم که برادرم پیر شده است. ریشهایش در قسمت چانه، تماما سفید شده بود. می دانستم که در این چند روز به اندازه تمام عمرش فشار به روی او بوده است. بین بیمارستان بابا و کارهای چاپخانه و خانه سارای و سرو کله زدن با آراز در حرکت بود. خسته بود و این خستگی در چشمانش به خوبی مشخص بود.
    _چی بگم آخه من؟
    نگاهش کردم. درمانده لبخندی برای دلگرمی من زد.
    _سونا جان. در نهایت خودت تصمیم گیرنده هستی. من نمی تونم بهت بگم طلاق بگیر یا برو باهاش زندگی کن. این خودت هستی که باید تصمیم بگیری. آدم سه تا کار رو تنها انجام می ده و هیچ کس هم نیست که توش کمکت کنه. یعنی اگر هم بخواد نمی تونه. آدم تنهایی ایمان میاره، تنهایی عاشق می شه و تنهایی می میره.......
    حرفش را قطع کرد. آرام خندید.
    _البته این نظر من نیست. از یه جایی کش رفتم. فکر کنم تو یه فیلم بود.
    لبخند بی حوصله ایی زدم. می دانستم. دیالوگ انتظامی به فروتن بود.
    _عین حال توهه. تو هم تنهایی عاشق شدی و حالا هم تنهایی باید درباره اش تصمیم بگیری. من چی می تونم بگم؟ بگم بیا طلاق بگیر؟ شاید ایده بدی به نظر نیاد. ولی کی می دونه تو آینده چی قراره بشه. شاید اگر طلاق بگیری چند سال آینده به اون درجه از آرامش برسی که بتونی ببخشیش. اون وقته که دیگه کاری نمی شه کرد. اگر هم طلاق نگیری شاید هیچ وقت نتونی به اون حسی که بهش داشتی برگردی و هر زمانی که بخوای فراموش کنی، نارویی که بهت زد بیاد جلوی نظرت و به نتیجه برسی که چرا همون چند سال قبل طلاق نگرفتی که خیال خودت رو راحت کنی. در هر حال تصمیم با خودته. من آن چه شرط بلاغ است با تو می گویم.
    _چی کار کنم؟
    صدایم با عجز و درماندگی همراه بود. چند ثانیه با محبت نگاهم کرد. مثل زمانهایی که کارنامه ام را برایش می آوردم تا به عنوان ولی زیر آن را امضا کند. آن زمان هم با همین محبت نگاهم می کرد و به سهند می گفت که کمی از من یاد بگیرد. سهند خیلی سر به هوا بود. تنها زمانی آرام شد و شروع به درس خواندن کرد که سالهای آخر دبیرستان بود.
    _برو بذار حرف هاش رو بزنه. اون وقت برگرد و تصمیم ات رو بگیر.
    _اگر نتونم چی؟

    _اگر اون قدر که می گه عاشقت باشه تا آخ عمرش هم صبر می کنه تا تو تصمیم بگیری. اگر نه که تو آزادی. بدون دردسر.
    بازویم را فشرد.
    _بذار زمان بگذره. زمان معجزه گر خوبیه. بذار کار خودش رو بکنه. اون وقت اگر هنوز هم سر همین پله اول بودی، طلاق بگیر.
    سرم را تکان دادم. آیدین همیشه منطقی عمل می کرد. ولی می دانستم که حرفهایش را با چه جان کندنی بیان کرده بود. در آن ته نگاهش مشخص بود که خودش هم از او ناراحت است. از او که آن قدر زود به او اعتماد کرده بود. آیدینی که ذاتا محافظه کار بود. می دانستم که شاید در آن ته دلش راضی به این کار نباشد. راضی به این که من با او بروم و به حرف هایش گوش بدهم و به او و خودم زمان بدهم ولی می توانستم درک کنم که آیدین نمی خواست فرصت تصمیم گیری عاقلانه را از من بگیرد. چیزی که خودم مطمئن نبودم که بتوانم انجام بدهم.
    آراز را صدا کرد و به من اشاره کرد تا لباس بپوشم. بالا رفتم. همان مانتو و شالی را که آن روز به تن داشتم پوشیدم. اصلا نمی دانستم که کاپشنم کجاست؟ یا اصلا کاپشن یا پالتویی هم داشتم یا نه. جستجو کردم ولی چیزی پیدا نکردم. به پایین برگشتم. آراز عصبی با او و سارای یکه به دو می کرد. به نظر می رسید که سارای هم مثل همیشه به جبهه آیدین وارد شده است. با دیدن من حرفش را قطع کرد. عصبی نگاهم کرد. با مشت به کف دست دیگرش کوبید و مثل یک گرباد به پایین رفت و از خانه بیرون زد و در را محکم به هم کوبید.
    پایین رفتم. نسیم نبود. تنها او با پالتوی من آماده مقابل در ایستاده بود. چیزی نگفتم. پالتو را روی شانه هایم انداخت و در لحظه آخر دستانش را روی شانه هایم گذاشت و فشرد. چشمانم را به روی هم فشردم و خودم را کنار کشیدم. دوست نداشتم آن حجم گرم به روی شانه هایم جا باز کند.
    از در بیرون زدم. چند لحظه در حیاط به آفتاب عصر پاییزی که آرام آرام غروب می کرد، نگاه کردم. هوا سرد شده بود. از خانه بیرون زد. بدون حرف جلو افتادم و او پشت سرم.
    روشن کرد و به خانه رفتیم. هر چه به خانه نزدیک تر می شدیم غم و غصه من سنگین تر می شد. به طوریکه در آسانسور چیزی نمانده بود که از حال بروم. آسانسوری که شاهد بـ ـوسه های مخفیانه و آهسته او بود. بـ ـوسه هایی که در شب هایی که از مهمانی خانه آیدین و سارای برمی گشتیم به روی گونه هایم می نشاند. تنها به بهانه اینکه من خیلی دلبر شده ام و او دیگر طاقت ندارد.
    دستم را مقابل دهان و بینی ام گرفته بودم و نفس می کشیدم. آن قدر مرا می شناخت که بداند چه باید بکند. دستم را گرفت و نـ ـوازش گرانه مچ دستم را نـ ـوازش کرد. دستم را کنار کشیدم. نگاهم کرد ولی چیزی نگفت.
    کلید انداخت در را باز کرد. خانه تمیز و دست نخورده بود. درست مثل روزی که بعد از آن شب شوم آن جا را ترک کردم و به گرگان رفتم. و درست مثل روزی از گرگان برگشتم و فردای آن به خانه بابا رفتم و دیگر برنگشتم. پالتویش را در آورد. چیزی نگفت. به آشپزخانه رفت.
    کنار شوفاژ ایستادم و دستان یخ زده ام را روی آن گذاشتم. نفهمیدم که چه زمانی از آشپزخانه بیرون آمده بود. همیشه همین بود. به سبکی یک گربه حرکت می کرد.
    _زیادش کردم. بیا بشین گرم بشی
    از جا پریدم. دستش را روی شانه ام گذاشت و پالتویم را برداشت. به مبل کنار شوفاژ اشاره کرد. نشستم. مقابل من ایستاد و به دیوار تکیه داد. سیـ ـگاری آتش کرد و پک بلندی زد. لیوانش را برداشت. بوی الـ ـکل آمد. چه برسر ما آمده بود؟ من و او؟ او الـ ـکل کمی مصرف می کرد. معده اش جواب نمی داد. گاهی کمی آبجـ ـو می خورد. عقیده داشت که برای کلیه ها خوب است. ولی الـ ـکل قوی نه. به ندرت و خیلی کم.
    لیوان را روی شوفاژ گذاشت. سیـ ـگارش را بین انگشتانش چرخاند.
    _بار دومی که دیدمت .....
    حرفش را قطع کرد. نگاهی طولانی به من کرد. خاکستر سیـ ـگارش را در لیوان نسبتا پرش تکاند و خیال من را راحت کرد. محتوای لیوان هر چه بود دیگر قابل خوردن نبود.
    _به نظرم خیلی بامزه اومدی. خوشگل بودی. دوست داشتنی و ملیح، ولی محکم. وسط یه مشت روزنامه و کاغذ، کفش هات رو در آورده بودی و تخم مرغ می خوردی. با موهای آشفته و بامزه.
    نگاهم کرد. لبخند تلخی زد.
    نگاهم کرد. لبخند تلخی زد.
    _خیلی دلبر و بی خبر بودی. من اصلا آدمی نبودم که به این زودی تحت تاثیر قرار بگیرم. اون هم تحت تاثیر دختر پیرزاد ولی قرار گرفتم. عصبی شده بودم. کار من نبود. همون روز وقتی که مـ ـستانه تماس گرفت گفتم که کار من نیست. ولی نشد. بعدش مـ ـستی خودش اومد جلو. می خواست از طریق خود بابات اقدم کنه. ولی من نذاشتم.....
    حرف را قطع کرد. همان جا روی زمین نشست. وقتی که سر خورد تا بنشیند. پایین پلیور بافتی اش بالا رفت و من توانستم کبودی وحشتناکی که روی پهلویش ایجاد شده بود را ببینم. احتمالا از طرف آراز بود. با کمی سختی نشست. مشخس بود که درد دارد.
    _نذاشتم چون دیگه نمی خواستم خواهر و برادرم به خاطر کوتاهی من صدمه ببینن. یک بار مـ ـستانه به خاطر اینکه من نتونستم به موقع اون رو نجات بدم تو آتیش افتاده بود. دیگه کافی بود. مسئولیت اونها با من بود. بابا اونها رو به من سپرده بود. کاری که من توش گند زدم. زمانی که لحظه های آخرش بود گفت که تو بزرگترشونی. بزرگتری بکن براشون. ولی من نتونستم. خودم رو انداختم جلو. با اینکه اصلا از ته این بازی خوشم نمی اومد. یک بار دیگه هم بهت گفتم هر بار که یک قدم عقب می کشیدم با حرف طوفان دوباره همون یک قدم رو جلو می اومدم......
    دستانش را روی سرش گذاشت. سرش را پایین انداخته بود. به طوریکه چانه اش به سیـ ـنه اش چسبیده بود. صدایش خفه شده بود.
    _بیچاره شدم. زندگیم به فنا رفت. هیچ وقت فکر نمی کردم اون قدر درمونده بشم. اون قدر بیچاره که ندونم که چه غلطی باید بکنم. نه راه پس داشته باشم نه راه پیش.
    سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد.
    _فقط ازت خوشم اومده بود. همین. نمی خواستم عاشقت بشم. نمی خواستم بهم علاقه مند بشی. بعد از اینکه اومدم خاستگاریت هنوز هم آن قدر عاشقت نبودم. ازت خوشم اومده بود ولی عشق نه. نمی خواستم.....
    چشمانش را به روی هم فشرد.
    _نمی خواستی عاشقم بشی....
    لحنم سوالی نبود. خبری و بیان کننده یک حقیقت تلخ بود.
    چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. چند دقیقه طولانی و با دقت. چشمان، گونه هایم، لبانم، چانه ام. مثل اینکه می خواست چیزی را در صورت من بفهمد.
    _عاشقت شدم. ولی هیچ وقت از حسم پشیمون نیستم. از این پشیمنونم که این حس بهت ضربه زد. هیچ وقت نخواستم عذاب بکشی. هیچ وقت نخواستم حتی یک خار تو دستت بره.....
    برخاست. کمی در هال قدم زد. چیزی در حدود پانزده دقیقه قدم زد. آشفته بود. آشفته بود و ناتوان. ناتوان از بیان احساسش. احساسی که فکر می کرد من چیزی از آن نمی فهمم. شاید هم حق داشت. شاید هم من نمی فهمیدم.
    برخاستم. من هم بی قرار بودم. به خدا من هم آرام نبودم. من از او بدتر بودم. سرم به شدت درد می کرد. چرخید و نگاهم کرد. به طرفم آمد. مقابلم ایستاد.
    _نمی تونی بفهمی چی میگم. هر چی که بگم بدتره؟ سونا.....
    دستانم را در دست گرفت.
    _عاشقتم. برای من تو زندگی یه وزنه شدی. حالا که نیستی تعادل زندگیم بهم خورده. اگر ترکم کنی نابود می شم. می تونی بفهمی چی می گم؟
    سرم را به نشانه نفی تکان دادم.
    _عاشقم بودی؟ اگر اینطوریه این ماجرا قرار بود به کجا کشیده بشه؟ قرار بود تا کجا ادامه پیدا کنه؟ اگر من از رامین اعلایی نمی شنیدم که ایمان با شماست تا کجا می خواستی منو احمق فرض کنی؟
    _ادامه پیدا نمی کرد. بهت می گفتم. تصمیم داشتم که بهت بگم و بفرستمت چند وقتی رو بری سفر. می خواستم دورت کنم. نمی خواستم هیچ کدوم از برادرات هم آسیب ببینن. فکر کردی چرا تمام تلاشم رو کردم که چاپخونه حفظ بشه؟ حالا هم ما فقط مال خومون رو برمی داریم. بقیه مال خودتونه.
    با خشم فریاد کشیدم.
    _گور بابای پول. چرا به طوفان اجازه دادی اون حرف ها رو بزنه؟ دوستم داشتی، عاشقم بودی شنیدی برادرت چی گفت چیزی نگفتی؟
    دستش را پشت گردن من گذاشت. لا به لای موهایم. سرش را پایین آورد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند. چند ثانیه سکوت کرد. نفسش به صورتم می خورد. خسته و کوتاه نفس می کشید. مثل کسی که مسافتی را دویده است.
    سرم را کنار کشیدم. اجازه نداد. پیشانی اش را کنار کشید و لبـ ـانش را جلو آورد و پیشانی ام را بـ ـوسید. بـ ـوسه ایی طولانی و پر از احساس.
    _چی کار باید می کردم؟ می ذاشتم این آتشفشان دهنه اش بسته بشه؟ می زدم تو دهنش که بی شعور احمق داری درباره زن من حرف می زنی که بدتر بشه؟ که بشه یه طوفانی که نشه کنترلش کرد؟ سونا بفهم که تو اون زمان من اجباری ترین تصمیم رو گرفتم. تو رو خدا بفهم که برای من هم راحت نبود که جلوی پسرخاله ام این طوری کلاه بی غیرتی بکشم سرم. بفهم که برام عزیزی. بفهم که مجبور بودم. اگر جلوش رو می گرفتم بدتر می شد.
    سرش را کنار کشید. طولانی نگاهم کرد. آب دهانش را فرو داد.
    _تو تمام زندگیم چشمام دنبال یه زن رفت. تو تمام این سالها که این همه زن و دختر تو دفترم مشغول به کار بودن من دلم یه بار از دستم در رفت. دیگه هم این اتفاق نمی افته. شاید تو طلاق بگیری و دوباره عاشق بشی ولی برای من این جاده بسته شده. من دیگه برام تمومه.
    دستش را از روی گردنم پایین آورد و روی کمـ ـرم کشید.
    _بیچاره ام نکن.
    بغضم را فرو خوردم.
    _تو بیچاره ام کردی. من بهت اعتماد کرده بودم. من عشاقت شده بودم....
    حرفم را قطع کردم. این بار بغضم ترکید. با خشم مشتم را پر کردم و به شانه اش کوبیدم. دوباره و دوباره..... تنها ایستاده بود و هیچ حرکتی نمی کرد. اجازه می داد که آتش فشان خشم من هم خاموش شود.
    _من عاشقت بودم. انقلاب باهر. تو چرا این رو نمی فهمی؟ تا سر حد مرگ خسته شدم از بس همه رو درک کردم ولی هیچ کس پیدا نشده بگه خره خودت به چند من.
    دوباره به شانه اش مشت کوبیدم.
    _من حاضر بودم بمیرم ولی تو حتی معده درد هم نداشته باشی. من عاشقت بودم. من بهت اعتماد کردم. از تمام نگرانی هم گفتم از تمام زندگیم. من با تو کامل شدم. با تو حس می کردم که کاملم. با تو حس می کردم که خوشبختم. با تو حس می کردم که همه چیز سر جاشه. بابا خوب نبود. به جهنم. فکر می کردم مهم نیست من انقلاب رو دارم. کوکب خانم رفته بود پشت سرم همه جا حرف زده بود اون هم به درک. مهم تو بودی که می دونستی که من پاکم. من می خواستمت. تو چرا این رو نمی فهمی؟ چرا نمی فهمی که تموم زندگی من بودی؟
    حالا دیگر عملا زار می زدم. مرا در آغـ ـوش کشید. تقلا کردم.
    _ولم کن. دیگه نمی خوام به من دست بزنی. می دونی با روح و جسم من چی کار کردی؟ می خوای چی کار کنم؟ می خوای بگم آره عزیزم بخشیدمت بدو بیا بریم تو رختخواب؟ می خوای بگم آره عزیزم من که خرم، من که همیشه از همه ضربه خوردم تو هم روش.
    محکم خودم را تکان تکان دادم. ولی او حـ ـلقه دستانش را آزاد نکرد. اشک ریختم. او را زدم. خودم را زدم. به زمین و زمان فحش و ناسزا دادم.
    نمی دانم چه قدر زمان گذشته بود. کنار شوفاژ نشسته بود و مرا روی پاهایش نشانده بود. آن قدر تقلا کرده بودم که خسته شده بودم. خسته و ناتوان. با ریتمی یک نواخت کمـ ـرم را نـ ـوازش می کرد. و گاهی به روی موهایم بـ ـوسه می زد. خسته تر از آن بودم که بجنگم.
    برخاستم. سرم گیج رفت. کمی تلو تلو خوردم. ولی ایستادم. دیگر نمی توانستم. دیگر تحمل نداشتم. این درد داشت مرا از پا در می آورد. تا به حال هیچ وقت چنین دردی را تحمل نکرده بودم. چنین عشقی را که دردناک بود. من داشتم درد می کشیدم. عشقی دردناک. عشق که مرا عذاب داده بود ولی باز هم عشق بود. شاید از او متنفر هم شده بودم ولی باز هم در آن ته دلم چیزی می تپید.
    دوست نداشتم این تپش را. ولی مثل اینکه آن تپش کوچک کاری به خوش آمدن و خوش نیامدن من نداشت. کار خودش را می کرد. همین مرا تا سر حد مرگ کلافه کرده بود. همین تپش کوچک. می دانستم که دیگر این تپش جایی در زندگی هم نخواهد داشت. ولی باز هم ناامیدانه سعی می کردم که تا به هر پر کاهی چنگ بزنم. برای چه؟ برای اینکه این تپش ادامه پیدا کند؟ یا برای اینکه از ریشه قطع اش کنم؟ مثل اینکه یک تبر به دست گرفته بودم و به جان ریشه وجود خودم افتاده بودم. می دانستم که این قطع شدن ریشه به معنی مردن خودم است ولی مثل اینکه مرا از آن گریزی نبود.
    احساس می کردم که در یک باتلاق افتاده ام. هر چه دست و پا می زدم بیشتر و بیشتر فرو می رفتم. این دردی که در جانم افتاده بود. درمان نداشت. یا اگر درمان داشت درمانش فقط یک نفر بود. کسی که مسبب اصلی درد بود. کسی که عشقش برایم مثل شوکران شده بود. درد را برایم به ارمغان آورده بود و در عین حال مرهمی بود به روی دردم. مثل اینکه اگر او نبود، هیچ چیز کامل نبود. ولی در عین حال چیزی در وجودم می گفت که مگر می شود که او باشد؟ مگر می شود که رابطه مان مثل قبل باشد؟ تمام اینها ذهنم را روح و روانم را پریشان کرده بود. آن قدر که هر لحظه که می گذشت بیشتر و بیشتر در خودم فرو می رفتم.
    به پالتویم چنگ زدم و آن را از روی مبل برداشتم. شالم را همان طور بی هوا روی سرم کشیدم.
    _سونا......
    بدتر از خودم گیج و درمانده صدایم کرد. دستم را گرفت. دستم را با شدت پس کشیدم.
    _ولم کن. بذار برم.
    از خودش وا رفت. مثل اینکه باور نداشت که عزمم را جزم کرده ام که بروم.
    _پس من چی؟
    فریاد کشیدم.
    _پس من چی؟ هان؟ تو این رو به من بگو. پس من چی؟ من آدم نیستم؟ من گیاه هستم که هر کاری خواستی باهام بکنی دست آخر هم برات گل بدم و میوه.( با انگشت اشاره ام روی سیـ ـنه اش کوبیدم. روی عضلات درهم تنیده سیـ ـنه اش. محکم. آن چنان که انگشت خودم درد گرفت. لازم داشتم این درد مازوخیستی را. دردی که رها کند مرا برای ثانیه ایی. لحظه ایی.) نه نمی تونم. در توان من نیستم. یعنی دیگه در توانم نیست.
    چرخیدم. بازویم را گرفت.
    _تو بگو چی کار کنم؟ هر کاری بگی می کنم. فقط نرو....
    _چی توقعی داری انقلاب؟
    چیزی نگفت.
    _توقع داری که بمونم؟ توقع داری که باشم؟ که بشم سوهان روح هر دو نفرمون. چی برات داره؟ چی بهت می ده؟
    بغضم را فرو خوردم.
    _خودت رو از من نمی گیره. وجودت رو. سونا رو.....
    حرفش را قطع کردم.
    _برات مهم هستم؟
    دیوانه وار فریاد زد.
    _اگر مهم نبودی که به پاهات نمی افتادم لامذهب. آخه منه بیچاره بیمارتم. چرا نمی فهمی؟ مریضتم. من ناقصم بدون تو.
    چشمانم را روی هم فشردم. ضربان قلـ ـبم بالا رفته بود. آن چنان که چیزی نمانده بود از گلویم بیرون بزند. تپش هایش را در گلویم حس می کردم. دستم را روی گلویم گذاشتم.
    _نمی تونم انقلاب. اگر دوستم داری بذار برم.....
    صدایم لرزان بود. لرزان و بیچاره. نگاهم کرد. طولانی و عمیق. دلم برای خودم می سوخت. من بیچاره ایی بودم که دچار احساسی دوگانه شده بودم. مگر می شود که زنی از مردی که به قصد انتقام جلو آمده است تا این حد متنفر و در عین حال به قول خودش بیمارش گردد؟
    درست بود. واژه درستی را به کار برده بود. من هم بیمار او بودم. بیماری که دردم او بود. درمان هم او بود. ولی دیگر این درمان را نمی خواستم. درد هم به اندازه کافی مرا کشته بود که بی حس شوم. این درد کمـ ـر مرا شکسته بود. درست روی نخاعم ضربه را فرود آورده بود. ستون فقراتم را از کار انداخته بود. دیگر چه غلطی می خواستم بکنم؟ من پرنده ایی اسیر بودم. پرنده ایی که چشم به صیادش داشت. پرنده ایی که عاشق صیادش شده بود. ولی دیگر نمی خواستم. یعنی دیگر توانش را نداشتم. باید می بریدم و می رفتم.
    با سردی گفتم:
    _تقصیر خودت بود. چرا اونقدر تحت فشارش گذاشتی؟
    تلخ خندید.
    _برای اینکه تو محلم نذاشتی. وگرنه احتیاجی نبود که برادرم درگیر بشه.
    دوباره فقط نگاهش کردم. به لبه میز کوتاهی که در اتاق بود تکیه داد.
    _چی کار می خوای با زندگیتون بکنی؟
    دوباره سکوت. چشمانش را به روی هم فشرد.
    _می دونی که برادرم برام عزیزه؟ همون طور که برادرهای تو برات عزیزن. این چیزی نیست که به راحتی بشه ازش گذشت. تو همه کاری برای خانواده ات می کنی. نگو نه که دروغه. پس چرا از انقلاب توقع داشتی که برای من کاری نکنه؟ چرا یه طرفه به قاضی رفتی؟
    عصبی و کلافه روی زمین زانو زدم و تا بقیه وسایلم را جمع کنم. باقی مانده ی لباس هایم را به زور در ساک جا دادم.
    _چرا من؟ چرا منو نابود کردی با حرفهات؟ می خواستی انتقام بگیری می رفتی از خودش می گرفتی.
    سرم را بالا بردم و نگاهش کردم.
    _کار خودت و برادرت خوب بود؟ درست بود؟ ایرادی نداشت؟
    زیپ ساک را کشیدم ولی گیر کرد و بسته نشد. با خشم محکم تر کشیدم ولی باز هم بسته نشد و فقط خودم به عقب پرت شدم و از آن حالت نیم خیز خارج شدم و با باسـ ـن به زمین خوردم.
    _می دونی چی کار کردی؟ یا اون لحظه اونقدر درگیر خشمت بودی که چشمت جایی رو نمی دید. ندیدی که چطور منو نابود کردی. یه بچه از بارم رفت. برات مهم بود؟ برای برادرت چی؟
    خم شد و روی زانوانش مقابل من نشست. چند ثانیه نگاهم کرد. در نگاهش تاسف دیده می شد. هنوز هم می توانستم به جرات بگویم که یکی از زیبا ترین مردهایی بود که تا به حال دیده بودم. حتی با آن همه ریش.
    _چرا این طوری فکر می کنی؟ بچه ی اون هم بود. به خدا ما از رگ و ریشه شمر نیستیم. به خدا ما هم آدمیم. ولی مگه یه آدم چقدر می تونه فشار رو تحمل کنه؟ خودت بگو. خودت که یک مقدار فشار روت اومده. می تونی درک کنی ما چی کشیدیم؟ می تونی بفهمی حال منو.
    اگر برای یک نفر در آن ماجرا دلم واقعا سوخته بود، هم او بود. او که زندگیش را باخته بود. زندگی کردن با یک کابـ ـوس دایمی زجری است کشنده. و این زجر، سالها و سالها زندگی او بود.
    چیزی که نمی توانستم بپذیرم این بود که چرا من؟ چرا او این کار را با من کرده بود؟ چرا مرا عاشق کرده بود؟ چه می شد که اگر همان طور که طوفان از او خواسته بود شب عروسی مرا زجر کش می کرد؟ آن چنان که از او زده می شدم. نه آن عاشقانه هایی که روز به روز عمیق تر می شد. احساسی که ریشه دوانیده بود در تمام سلول های من. او مقصر بود. اگر او عاشقانه ایی به پایم نمی ریخت نه آن قدر بی محابا و پر رنگ، من آن چنان دل نمی باختم که حالا بی حضورش مثل یک روح سرگردان شوم. مثل بیماری که درمانش اوست. چرا مرا به خودش معتاد کرد؟ او که ته این ماجرا را می دانست. چرا عشق به پایم ریخت؟
    _فکر نکن ناراحت نیست. چند شب قبل رفتم پیشش. مـ ـست کرده بود. از مـ ـست هم به در بود. پاتیل شده بود. برادر مبادی آداب من که هیچ وقت حتی یه نیمچه مـ ـست هم نشده بود. شیشه به بغـ ـل وسط هال از هوش رفته بود.
    با حیرت نگاهش کردم. الـ ـکل برای معده او ضرر داشت. این را خودش هم می دانست و همیشه می گفت.
    سعی کردم بی تفاوت باشم. ساک را جلو کشید و زیپش را که تا نیمه بسته شده بود باز کرد و لباس ها را مرتب کرد و زیپ را به راحتی بست. ساک را به طرفم هل داد و گفت:
    _بلندش کردم بردمش زیر دوش آب سرد. شوک بهش دست داد. همون جا تو حمـ ـام کشید بیخ گوشم.....
    حرفش را قطع کرد. کاملا روی زمین مقابل من نشست.
    _گفت که من بیچاره اش کردم. گفت که بدون تو دیگه روی خوش تو زندگیش نمی بینه.
    اشک تا پشت پلک هایم آمد. زبانم را از داخل گاز گرفتم تا گریه نکنم. نمی خواستم او چیزی بداند. اینکه من هستم که دیگر روی خوش در زندگی نخواهم دید. چون نمی توانم با او بودن را. ولی بی او بودن هم زجر مطلق بود برایم. این تضاد بود که مرا بیچاره کرده بود. نفس هایم را تنگ کرده بود این خواهش با او بودن و او را داشتن ولی در عین حال نخواستن و نتوانستن از تحملش. چه بیچاره بودم من. چرا کسی پی به بیچارگی من نمی برد؟
    _گفت که اگر الان تو بودی و همه چیز مثل اولش بود. الان تو یه کوچولو تو شکمت داشتی و در حال تهیه وسایل و اتاقش بودید....
    دیگر نتوانستم و به گریه افتادم. برخاستم. او هم برخاست. محکم به شانه اش زدم.
    _ازت متنفرم طوفان باهر. امیدوارم که بری به جهنم.
    چند ثانیه نگاهم کرد و بعد مچ دستم را گرفت. لبخند تلخی زد.
    _من الان هم تو جهنم هستم. نمی خواد نفرین مضاعف بکنی. برای اهل جهنم دیگه بدتر از اون که به سرشون میاد، نیست.
    بغضی که در صدایش بود حرص و عصبایتم را فرو کش کرد.
    دیگر چیزی نگفتم. چرا آمده بود؟ آمده بود تا مرا بدتر کند و برود؟ باز هم زجر. من اصلا در آن یک ماه نتوانسته بودم حتی کمی نرمال شوم و حالا او آمده بود تا باز هم مرا عذاب بیشتر دهد. چرا آنها نمی فهمیدند که من از فولاد نیستم. من هم از گوشت و خون هستم. گوشت و خونی که بیشتر از سهم اش عذاب تحمل کرده است.
    _چی کار می خوای بکنی؟
    _اون ازت خواسته بیای این جا؟
    _نه ازم نخواسته ولی می دونه که این جا هستم.
    مکثی کرد و دوباره ادامه داد.
    _می دونی که در خواست طلاق نمی ده؟
    چیزی نگفتم. دست کرد و از جیب کنار پالتویش یک پاکت زرد رنگ نسبتا بزرگ بیرون آورد و به طرف من گرفت.
    _بیا این مال توهه.
    به پاکت نگاه کردم. ولی آن را نگرفتم.
    _سونا....
    نگاهش کردم. نگاهش خشک و سرد بود.
    _می دونم دوستش داری......
    حرفش را قطع کرد. نگاهم کرد. چند ثانیه کوتاه و بدون انکه چیزی بگوید و یا ادامه حرفش را بدهد پاکت را روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت.
    چند لحظه طول کشید تا توانستم به خودم بیایم و پاکت را در دست بگیرم.
    ناخوداگاه آن را بو کشیدم. چشمانم را بستم و عمیق تر بوییدم. بوی بسیار رقیق شده از عطر او را می داد. پاکت را محکم تر به بینی ام چسباندم و مثل یک گربه بو کشیدم. به سختی فهمیده می شد ولی تشخیص آن برای من که با این عطر آشنا بودم و زندگی کرده بودم کار سختی نبود.
    درش را باز کردم و با حیرت به آن چه در پاکت بود نگاه کردم. آن قدر تعجب کرده بودم که حد و اندازه نداشت. او چرا این کار را کرده بود؟ منظورش از این کار چه بود؟ آن باغ حتی مهریه من هم نبود که فکر کنم می خواهد طلاقم دهد و به همین خاطر مهریه ام را پرداخت کرده است. چرا باغ را به نام من زده بود؟ باغ به آن ارزش. می خواست حسن نیت اش را ثابت کند و یا می خواست که من اگر طلاق گرفتم از لحاظ مالی مشکلی نداشته باشم؟ من خودم به اندازه کافی داشتم. در ضمن برادرانم مرا تنها نمی گذاشتند.
    دوباره به سند نگاه کردم. کی و چه زمانی ترتیب واگذاری این سند را داده بوده است؟ قطعا خیلی قبل تر از این ها. انتقال سند کار راحتی نیست که بشود یک شبه اقدم کرد و سندی را واگذار کرد.
    تمام نظریه های موجود در ذهنم عوض شدند. چرایی در ذهنم ایجاد شده بود که جوابی برایش نداشتم. او قطعا قبل از اینکه من موضوع را متوجه شوم می خواسته باغ را به نام من کند.
    پاکت را روی میز گذاشتم. چند لحظه روی صندلی نشستم و به بار و بنه ام نگاه کردم. چیزی در حدود نیم ساعت فکر کردم و فکر کردم. عاقبت تلفن را برداشتم. ولی قبل از آن در دسته کلیدم به جستجو پرداختم. باید مطمئن می شدم که کلید آن جا هنوز با من است. هم کلید و ریموت در باغ. با آیدین تماس گرفتم. برنامه ام عوض شده بود. به تهران نمی رفتم.


    فصل بیست و چهارم



    نگاهی دوباره از آیینه به پشت سرم کردم. نمی دانم چرا حس می کردم که از تهران که خارج شده بودم کسی تعقیبم می کرد. شاید هم شک کرده بودم.
    چهار هفته قبل و زمانی که با آیدین تماس گرفتم تا بگویم که به تهران نمی روم و یک راست از هتل به گرگان می روم. آن چنان قشقرقی به پا شد که مجبور شدم به تهران برگردم. سارای آن چنان ناراحت شده بود که از پا در آمد. فشارش افتاد و به زیر سرم کشیده شد و من هم مجبور شدم که به تهران برگردم و چند روزی را آن جا باشم تا شاید سارای اجازه بدهد به باغ بروم و مدتی را به تمدد عصاب بگذرانم.
    ولی فکر نمی کردم که مجبور شوم چهار هفته تمام را در تهران بگذارانم. دیگر توان نداشتم. بی حوصله بودم و دوست داشتم که هر چه سریعتر به تنهایی برگردم. آیدین با نگرانی می گفت که باید به یک روانکاو مراجعه کنم. ولی خودم چندان راغب نبودم. دوست نداشتم چیزی را برای کسی تعریف کنم. برایم همین که در تنهایی باشم کافی بود. نمی دانستم که این ها شاید علایم اولیه یک افسردگی روحی باشد.
    با سرسختی از رفتن به نزد روانکاو سرباز زدم. و عاقبت زمانی که حال سارای بهتر شد من جمع کردم و به طرف گرگان حرکت کردم. دیگر نمی توانستم جمع را تحمل کنم. چهار هفته بودن در کنار آنها حالم را بدتر کرده بود. زمانی که تنها بودم خیلی آرام تر بودم. آرام تر و شادتر. احتیاجی نبود که لبخند بزنم و تظاهر کنم که مشکلی ندارم و حالم خوب است. در تنهایی خودم بودم. سونای مشکل دار و غمگین. مجبور نبودم که به خاطر راحتی خیال سارای خودم را بدون مشکل نشان دهم. من خوب نبودم و این را خودم بهتر از هر کس دیگری می دانستم ولی در ضمن نمی خواستم که به نزد روانکاو بروم. مشکلم آن چنان حاد نبود. خوب می شدم. به تنها چیز که نیاز داشتم کمی آرامش و زمان بود.
    دوباره از آیینه به عقب و جاده نگاه کردم. این بار دیگر آن زانتیای سیاه نبود. شاید هم خیالاتی شده بودم و آن بیچاره هم راه خودش را می رفته است.
    دیگر حساسیت به خرج ندادم و وارد شهر شدم و به سمت جاده نهار خوران راندم. زمـ ـستان به جنگل های آن جا هم زده بود و همه درختان را لخـ ـت کرده بود. با ریموت در را زدم و به داخل رفتم ولی زمانی که ماشین را خاموش کردم و خواستم تا پیاده شوم. ریموت از دستم سر خورد و به زیر صندلی افتاد. صدای پارس سگ ها نشان می داد که بسته هستند. نگهبانی بود که هر از چند مدت می آمد و به سگ ها غذا می داد و گاهی آنها را می بست که گل و گیاه های باغ را خراب نکنند.
    به زیر صندلی رفتم تا ریموت را پیدا کنم. چیزی دیده نمی شد. موبایلم را از کیفم بیرون آوردم تا با چراغ قوه نگاه کنم. در همین حین صدای وارد شدن یک ماشین دیگر به باغ شنیده شد. با حیرت و ترس سرم را از زیر صندلی بیرون آوردم. برای لحظه ایی ترسم از بین رفت و ضربان قلـ ـبم که اوج گرفته بود، آرام شد. احتمال اینکه او باشد زیاد بود. در تهران چند باری دیده بودم که مرا دنبال می کرد. فکر می کرد که من متوجه نمی شوم که با چه حسرت و عطشی مرا تعقیب می کرد و از آینه به من نگاه می کرد. حالا هم احتمالا کسی که از تهران به دنبالم بود خودش بود. شاید ماشین اش را عوض کرده بود که من او را نشناسم. عصبی شدم. کمـ ـرم را راست کردم و از پشت در ماشین بیرون آمدم.
    دهانم از تعجب باز ماند. شهریار خیلی خونسرد از ماشین پیاده شد و به طرفم آمد.
    _چطوری سونا؟
    ناخوداگاه به پشت در ماشین برگشتم. اگر آن ریموت لعنتی پایین نیفتاده بود الان این مردک با آن قیافه منحوسش مقابل من نیستاده بود و نیش اش را تا بناگوش برای من باز نکرده بود.
    _برای چی اومدی تو؟ بفرما بیرون.
    با دستم به در باغ که هنوز باز بود اشاره کردم.
    به عقب برگشت و به در باغ نگاه کرد و خندید.
    _اتصالی کرده؟
    _به شما ربطی نداره. بفرما بیرون.
    جلو آمد. سعی کردم که خونسرد باشم و نشان ندهم که تا چه اندازه ترسیده ام. دستانم می لرزید. من دیگر آن سونای سال قبل نبودم که با مشت به گونه او کوبیده بودم. من حالا بیش از اندازه ضعف اعصاب داشتم و دیگر یکه به دو کردن با شهریار را در لیست بیچارگی هام قرار نداده بودم.
    با کمی فاصله از من ایستاد و به ماشین تکیه داد.
    _شوهرت کو؟
    با سردی نگاهش کردم. لعنت او از کجا فهمیده بود؟ کسی را برایم گذاشته بود که مرا تحت نظر بگیرد؟ یا آنکه چیزی در خانواده پیچیده بوده است؟ با به یاد آوردن مامان ، آهی از سر بیچارگی کشیدم. قطعا مامان از دهانش در رفته و چیزی حتی جزیی را در خانواده اش بیان کرده و شهریار هم موضوع را روی هوا گرفته است. و با یک کشیک کوتاه چند روزه دستگیرش شده است که بله من مشکلی دارم.
    _به تو ربطی نداره
    خندید.
    _نمی خوای بگی که همین حالا پیداش می شه رفته خرید.
    تمسخر موجود در صدایش اعصابم را بیشتر تحریک کرد. دستانم را مشت کردم.
    _برو بیرون تا زنگ نزدم به پلیس شهریار
    سعی کردم تا به یاد بیاورم که گوشی را دقیقا زیر کدام صندلی و در کدام قسمت گذاشته ام. به خودم برای آن همه حواس پرتی لعنت فرستادم.
    لبخند زد ولی چیزی نگفت. نگاهی به باغ و ویلا کرد و گفت:
    _چه باغی. بی خود نبود که تو دو دستی طرف رو چسبیدی من رو ول کردی.
    _من ولت نکردم. تو منو ول کردی
    بی توجه به حرف من ادامه حرف خودش را داد.
    _طرفم که ظاهرا دودرت کرد، آره؟
    چشمانم را بر روی هم فشردم.
    _برو بیرون وگرنه به خاک سهند زنگ می زنم پلیس بیاد جمعت کنه. من زن شوهر دارم می دونی که چه بلایی سرت میارن؟
    نیش اش بیشتر باز شد.
    _شوهر دار؟ شک دارم. احتمالا طلاق گرفتید. این باغ هم لابد مهریه اته.
    کمی دیگر جلو آمد. با دستش به در باغ اشاره کرد و گفت:
    _در و ببند بیا با هم حرف بزنیم. دعوا که نداریم. شما طلاق گرفتی یا در شرف طلاقی، من هم که از رویا جدا شدم. دیگه چه مانعی بینمون هست؟ بابات هم که دیگه نا نداره حرف بزنه چه برسه به مخالفت. برادرهات هم اونقدر دوست دارن که رو حرفت چیزی نگن.
    جلو تر آمد.
    _من هنوز هم می خوامت سونا. بیشتر از قبل
    با تمسخر نگاهش کردم. شهریار یک احمق به تمام معنای کلمه بود. یعنی او فکر می کرد حالا که بابا گوشه آسایشگاه افتاده و من هم به خیال خودش از شوهرم طلاق گرفته ام می آیم و با او ازدواج می کنم؟ یعنی در آسمان بودن تا این حد؟
    _چی میگی هان؟
    _میگم گمشو تشریف نحست رو همین حالا ببر بیرون.
    جلوتر آمد. تصمیم داشتم که در ماشین را تا جایی که باز می شود در صورتش بکوبم.
    _میگم می خوامت دختر. آخه تو چرا این قدر لجبازی......
    بقیه کلامش در صدای خشمگین انقلاب گم شد.
    _چی شده سونا؟
    رو به شهریار کرد که با حیرت نگاهش می کرد.
    _شما این جا تو خونه من، با زن من چی کار داری؟
    شهریار آن چنان چرخید که مچ پایش پیچ خورد. او جلو آمد و کنار من ایستاد. صورتش از خشم برافروخته شده بود. حتی نیم نگاهی هم به من نکرد. فقط به شهریار که هنوز هاج و واج مانده بود، زل زده بود.
    _نگفتی این جا با زن من چی کار داشتی؟
    باز هم شهریار چیزی نگفت. سرش را تکان داد و گوشی اش را از جیب پالتویش در آورد.
    _به من که نمی گی. به پلیس شاید بگی.
    شهریار نیم چرخی زد و به سرعت به طرف ماشین اش رفت. اما او فرزتر بود. از پشت سر یقه اش را گرفت و با دست دیگرش چنگ زد و موهای پشت سر شهریار را در مشت گرفت و سرش را به عقب کشید و پیشانی شهریار را محکم به سقف ماشین کوبید.
    جیغ خفیفی کشیدم و به طرفش رفتم.
    _مرتیکه حروم زاده بلایی به سرت میارم که دیگه هـ ـوس نکنی دنبال زن من بیای.....
    یک بار دیگر. دستش را گرفت و از پشت کشیدم.
    _بسه انقلاب.....
    نگاهم کرد. شهریار از فرصت استفاده کرد و چرخید و با مشت زیر چانه او کوبید. زیاد محکم نبود. چون به نظر می رسید که خودش هنوز از آن ضربات گیج است. پیشانی اش به شدت قرمز شده بود. با آن مشت او کمی به عقب هل خورد و شهریار سوار ماشین اش شد و آن چنان دنده عقب گرفت و از باغ خارج شد که دود و صدای لاسیتک هایش بیرون آمد.
    _چی کارت داشت؟
    چیزی نگفتم. چانه اش را ماساژ داد و بازویم را گرفت. بی اختیار بازویم را از دستش بیرون کشیدم.
    _آخه آدم در باغ رو همین طوری باز می ذاره که هر کی خواست مثل گاو سرش رو بندازه زیر بیاد تو؟
    _ریموت از دستم افتاد زیر صندلی. داشتم دنبالش می گشتم که اومد تو.
    _چی کارت داشت؟
    سرم را بالا بردم و نگاهش کردم. بعد از دو ماه و چهار هفته برای اولین بار صورتش را آن قدر از نزدیک می دیدم. کمی لاغر شده بود.
    _چرا بلند شدی اومدی این جا؟
    کمی فاصله گرفتم و برای جستجوی دوباره ریموت خم شدم.
    _فکر می کردم که به نام من شده.
    آه عمیقی که کشید را شنیدم. صدای قدم هایش نزدیک شد و پشت سرم آمد.
    _بیا کنار بذار من پیدا کنم.
    کمـ ـرم را راست کردم و کنار رفتم. خم شد و چند لحظه بعد ریموت را پیدا کرد.
    _چی می گفت؟
    ریموت را بالاتر از دست من که به طرفش دراز شده بود، نگاه داشت.
    _ اومده بود خواستگاری. فکر می کرد که طلاق گرفتم.
    اخمش بیشتر شد و ریموت را کف دستم گذاشت. فاصله گرفت و دستانش را در جیب پالتوی بلندش کرد و چند قدم به جلو و عقب برداشت.
    _تو چی گفتی؟
    قلـ ـبم نامیزان می زد. گاهی آن چنان اوج می گرفت که احساس می کردم هر لحظه از گلویم بیرون خواهد زد و گاهی آن چنان کند می شد که شک می کردم به تپش هایش. چرا به دنبال من آمده بود؟ چرا مرا رها نکرده بود؟ من که حرف آخرم را به او گفته بودم. که مرا به حال خودم بگذارد. چرا سایه اش در تمام مدت روی زندگیم بود. چرا خودم نمی توانستم این سایه را بردارم. هر جا می رفتم این سایه سنگین تر و پر رنگ تر می شد.
    به جای جواب گفتم:
    _منو تعقیب می کنی؟
    سرش را تکان داد.
    _یک لحظه ایستادم بنزین بزنم. من اصلا اونو ندیدم.
    سعی کردم تا بی تفاوت باشم. در ماشین را باز کردم و ساکم را برداشتم. لباس کمی آورده بودم. هنوز هم آن جا چیزهای زیادی داشتم. سنتورم را بیرون آوردم و روی زمین گذاشتم. سریع تر از من سنتور را برداشت و کنارم آمد و به نرمی ساک را از دستم گرفت. چیزی نگفتم. جلو تر از او راه افتادم.
    در را باز کردم. سنتور را کنار در روی زمین گذاشت.
    _چی بهش گفتی؟
    نگاهش کردم. نگاهش پر از التماس بود. ولی من دیگر آن آدم قدیم نبودم. نمی توانستم اعتماد کنم. دست خودم نبود. علی رغم قلب پر تپشم ولی درگیری ذهنی شدیدی داشتم. درگیری ذهنی که اجازه نمی داد افکار تیره دست از سرم بردارند. این دیوار اعتمادی که بین ما فرو ریخته شده بود به این زودی ها برایم قابل ترمیم نبود.
    سرم را پایین انداختم و به کفش های او چشم دوختم.
    _هیچی گفتم بره به درک.
    دستش را دراز کرد. خودم را جمع کردم.
    _نمی خوای چیزی بگی؟
    نگاهش کردم. نگاهش دردمند بود. چشمانش خسته و روحش عریان و بی پرده، از هم گسیخته و بی قرار بود. مثل اینکه دیگر چیزی برای پنهان کردن از من نداشت. تمام عشقش در چشمانش خوانده می شد. عشقی که بی پروا از طریق نگاهش، چشمانش و حتی حرکات و حالات ایستادنش هم مشخص بود. ولی من چه داشتم؟ عشقی که هنوز بود ولی من با تمام وجود سعی در نابود کردن و از بین بردن آن داشتم. اعتمادی که دیگر نبود و فکر می کردم که دیگر جای گزین نخواهد شد.
    من چه داشتم که به او بدهم؟ عشقی که آگاهانه سعی در نابودی اش داشتم که دیگر تقدیم کردن نداشت. من خسته شده بودم. از آن همه اعتمادی که روزی به او داشتم و آن همه عشقی که فکر می کردم به او تقدیم کرده بودم. ولی او آن را زیر پا انداخته بود. فقط برای خاطر برادرش و آن انتقام کوفتی شان.
    نمی دانم شاید واقعا یک طرفه به قاضی می رفتم. شاید اگر من هم چنین بلایی به سر سارای آمده بود همین کار را برای او می کردم. از طرفی هم به شدت حس بد مورد خیانت واقع شدن را داشتم. حس بد رو دست خوردن. رودست خوردن از کسی که قلـ ـبم پیش او بود.
    _سونا......
    تا به حال هیچ کس اسمم را با این احساس صدا نکرده بود. لـ ـبم را گزیدم تا گریه نکنم. نمی خواستم. دیگر نمی خواستم گریه کنم.
    _می شه بری؟
    پلکهایش شکست. اخم کم رنگی که میان ابروانش نشسته بود، محو شد و جایش را به بیچارگی وصف ناپذیری که در صورت و چشمانش به خوبی مشخص بود داد.
    _سونا.....
    دوباره همین یک کلمه. مثل اینکه نمی توانست چیزه بیشتری بگوید. دستش را دراز کرد و این بار دیگر به ممانعت من توجه ایی نکرد و دستم را در دست گرفت. حسی گرم و مطبوع در وجودم جریان پیدا کرد. آن سرمایی که در تمام آن مدت در وجودم بود، از بین رفت. ولی حسی بد هنوز هم در وجودم بود. برایم شاخ و شانه می کشید. درست مثل نیروی خیر و شر درون کارتونها. یکی با یک چنگک در دست و دیگر با یک حـ ـلقه قدیسه در بالای سر و دو بال فرشته در پشت.
    دستم را کشیدم. رها کرد. ولی با حسرت و ناامیدی.
    خم شدم و سنتور را از پشت در برداشتم. سرفه ایی کرد و آهسته گفت:
    _درها رو خوب قفل کن.
    نگاهش کردم. چشمانش خسته تر شده بود.
    _برمی گردی تهران؟
    چند ثانیه نگاهم کرد.
    _نه. هستم این جا. هتلم. اگر کاری داشتی زنگ بزن.
    چیزی نگفتم.
    _تا کی می خوای این جا بمونی؟
    _نمی دونم معلوم نیست.
    چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد به سگ ها اشاره کرد و گفت:
    _سگ ها رو باز بزار.
    به طرف در خروجی باغ رفت.
    _چرا باغ رو به نامم کردی؟
    روی پاشنه پایش چرخید و نگاهم کرد.
    _چون حقت بود. اگر نمی رفتی هم سند که حاضر می شد بهت می دادم. خیلی وقته که اقدام کرده بودم....
    کمی مکث کرد و گفت:
    _چون اونقدر عاشقت شده بودم که دوست داشتم سورپرایز شدنت رو ببینم. برای دادن این سند بهت برنامه ها تدارک دیده بودم.....
    تلخ خندید و دستش را روی صورتش کشید.
    _یک شب رویایی. دوست داشتم غافلگیرهات رو. دوست داشتم که گرو کشی کنم. می خواستم با این سند یک شب رویایی رو ازت گرو کشی کنم.....
    آه عمیقی کشید. دستش را در هوا تکان تکان داد.
    _مبارکت باشه.
    بغضم را فرو خوردم. راست می گفت. همیشه غافلگیرم می کرد. می گفت که غافلگیریهای من را دوست دارد. این که با چشمان گرد شده و خوشحال در آغـ ـوشش بپرم، برایش بهترین هدیه بود.
    گاهی هدایایی که می دانست دوست دارم برایم می خرید. چیزهای کوچک. همان ها برایم بهترین بود. عشقی که پشت هر هدیه اش نهفته بود، مرا سرمـ ـست از وجود او می کرد.
    از در باغ بیرون رفت و با ریموت خودش در را بست.
    سنتور و ساک را همان طور کنار در گذاشتم و روی زمین کنار در ولو شدم. اشک هایم بی اختیار می آمدند. گریه ایی آن چنان با سوز وگداز که تا به آن لحظه نداشته بودم.
    خسته شده بودم. از خودم، از او، از زندگی، از بابا. از همه چیز. دیگر نمی کشیدم. شاید باید واقعا نزد یک روانکاو می رفتم.
    گونه ام را روی سرامیک های سرد گذاشتم و همان طور که اشک می ریختم نگاهم را به مبلی دوختم که با لباس عروس به روی آن نشسته بودم.
    آن زمان چه حس خوبی داشتم. کمی دلهره دخترانه و عشقی بی نهایت، به مردی که روبه رویم روی زمین نشسته بود و به من می گفت که مثل یک پودینگ وانیلی خوشمزه به نظر می آیم.
    اشک هایم به روی سرامیک می ریخت. گریه کردم. بارها و بارها. ساعت ها و ساعت ها. روزها و روزها.
    به بارش برف پشت شیشه نگاه کردم. یک هفته بود که گرگان بودم. آراز طاقت نیاورده بود و یک بار آمده بود و سر زده بود. چیزی از جریان شهریار به او نگفتم. چون اگر چیزی می فهمید دیگر با بیل مکانیکی هم نمی توانستم او را از باغ بیرون کنم. و من به این تنهایی نیاز داشتم.
    خیلی زیاد ناراحت بود. می گفت که سارای شب و روز ندارد. آیدین پیر شده است. خودش هم که حال و روزش مشخص بود. دایما می گفت که چه کاری می خواهم با زندگیم انجام دهم؟ عصبی بود و به طور فزاینده ایی باعث به هم ریختگی عصبی من هم شده بود.
    آن قدر زیاد که چیزی نمانده بود خودم یا او را کتک بزنم. با هم کمی بحثمان شد. فریاد کشیدم که چرا او نمی خواهد بفهمد که من نمی توانم به سادگی آب خوردن تقاضای طلاق کنم؟
    بر سرش با بغض و گریه فریاد کشیدم. من عاشقش بودم. من لحظاتی آن چنان ناب را در کنار او گذرانده بودم که در گوشت و خونم عجین شده بود. چطور می توانستم فراموش کنم؟
    این بار او برسرم فریاد کشید." می خواهم به نزدش برگردم؟ کسی که فقط با یک هدف به من نزدیک شده بود."
    این بار با صدایی که به سختی شنیده می شد گفته بودم که خیال برگشت را ندارم. مرا در آغـ ـوش گرفته بود. سرم را نـ ـوازش کرده بود تا آرامم کند. می گفت که نمی تواند ناراحتی مرا ببیند.
    او چه می دانست. نه آراز و نه آیدین و نه سارای، هیچ کدام از دردی که در وجود من بود با خبر نبودند. همه شان فقط ظاهر قضیه را می دیدند. اینکه انقلاب با نقشه جلو آمده است و ازدواجش با من از روی اجبار بوده است. ولی هیچ کدام شان از بطن زندگی من خبر نداشتند. هیچ کدامشان در عاشقانه های پاک و ناب ما نبودند تا بداند و حس کنند که به خدا آن همه علاقه، ریا و دروغ نبود. آن همه عشق او خالص و ناب بود. چطور من می توانستم آن ها را فراموش کنم؟
    من خیلی خیلی زیاد از او دلگیر شده بودم. او قلـ ـبم را شکسته بود. احساساتم را بازی داده بود. ولی در آن ته نگاهش عشق مطلق وجود داشت. عشقی که بدون قید و شرط بود. عشقی ورای انتقام کوفتی آنها و پول دوستی بابا.
    من از سنگ نبودم. من هم آدم بودم. زمانی که با او یکی شده بودم. چطور می توانستم آن زندگی را فراموش کنم. حتی اگر می خواستم.
    من فقط بیچاره ایی بودم که نه می توانستم او را فراموش کنم و متنفر شوم، و نه می توانستم دوباره خودم را، سونا را، راضی کنم که او را بپذیرم. دیگر به او اعتماد نداشتم.
    منی که با یک آهنگ، تنها با شنیدن یک آهنگ آن چنان به گذشته پرت می شدم که تمام لحظه به لحظه اش را صاف و شفاف در مقابل چشمانم می دیدم چطور می خواستم رها شوم از این عشق. از این دلبستگی.
    عشقی که او به وجودم تزریق کرده بود مرا بیچاره کرده بود. رهایی ممکن نبود از آن. بودن در کنارش هم ممکن نبود.
    چایم را برداشتم. سرد شده بود. حوصله عوض کردنش را نداشتم. دوباره به بیرون نگاه کردم. اصلا نمی دانستم که آن روز چندمین روز هفته است؟ چندم برج است؟ آن چنان گیج و منگ در دنیای خودم بودم که روزهای هفته را از دست داده بودم.
    نمی دانستم که هنوز در گرگان است یا نه؟ دیگر برنگشته بود. ولی گاهی به طور اعجاب آوری حضورش را حس می کردم. نمی دانم برای خودم هم عجیب بود.
    شب قبل دوباره خواب سهند را دیده بودم. در خواب ناراحت گوشه ایی از باغ رودبار ایستاده بود. همان باغی که باعث بدبختی من شده بود. یادم هست که آن زمانی که بچه سال تر بودیم گاهی تابستان ها به آن باغ می رفتیم. چیزی که حالا با به یاد آوردن آن موهای تنم سیخ می شد.
    گوشه باغ ایستاده بود و خیلی گرفته بود. با او حرف زدم ولی جوابم را نمی داد. تنها سکوت کرده بود. ساکت و ناراحت. دستش را گرفته بودم ولی دستم را پس زده بود.
    تنها چیزی که از خواب به خاطر داشتم همان بود. بعد هم با آن چنان تنگی نفسی از خواب پریدم که تا ساعت ها بعد گلویم درد می کرد.
    چای نیمه خورده ام را کنار گذاشتم. دلم خیلی گرفته بود. آراز گفته بود که با آیدین رفته بودند به سراغ امیر. دو نفری آن قدر او را کتک زده بودند که بینی اش شکسته بود.
    حتی برای لحظه ایی هم ناراحت نشدم. امیر بدتر از این ها باید به سرش می آمد. او بود که برای اولین بار به سهند مواد داده بود. او که محرم خانواده ما بود. او که می دانست ما آراز را داشتیم که برای تمام دلنگرانی های سارای و آیدین کافی است. او چرا این کار را کرد؟
    گفته بود که امیر خودش هم به غلط کردن افتاده بوده است. گفته بوده که در تمام این مدت خودش هم عذاب کشیده. با سهند قراری برای خرید کتاب نداشتند. می خواستند با هم به بالای بام دانشگاه بروند و مواد بزنند. گفته بوده که حس غریبی که آن بالای بام به آنها دست می داده، فزاینده تر از مواد زدن در پایین بوده است.
    ولی ظاهرا سهند زودتر رفته بوده است و زمانی که او به بالا می رسد سهند مواد زده بوده و روی لبه بام ایستاده بوده است. گفته بوده که دستانش را گشوده بوده و سرش را رو به آسمان گرفته بوده است و قبل از آنکه امیر به خودش بجنبد و تکان بخورد تا او را بگیرد خودش را به پایین پرت کرده بوده است.
    ظاهرا امیر هم که فوق العاده وحشت کرده بوده و به پایین بر می گردد و تظاهر می کند که تازه رسیده است.
    آراز می گفت که مثل یک بچه زار زار گریه می کرده است. سهند برایش عزیز بود در این شکی نبود. دوستی آنها ریشه دار تر از این حرف ها بود. ولی آن چه مهم بود این بود که او این کار را کرده بود.
    دلم برایش تنگ شده بود. با خواب شب قبل بی قرار تر از قبل شده بودم. بی قرار و سرگشته. دوست داشتم که کمی قدم بزنم. لباس پوشیدم و بیرون زدم.
    کوچه باغ خلوت بود و پرنده هم پر نمی زد ولی هوا سرد نبود. حتی با وجود بارش برف. برف ریز بود و اندک. ولی همان هم آرامش بخش بود.
    شالم را روی دهانم گرفت و نگاهم را به آسمان دادم. برف روی صورتم نشست. چشمانم را بستم. هوا را بیشتر در ریه هایم فرو بردم. این هوای سرد عالی بود.
    راهم را گرفتم تا به انتهای کوچه بروم. تصمیم داشتم که در جاده ناهار خوران کمی قدم بزنم.
    با حیرت به ماشین او که گوشه کوچه زیر یک درخت خشک پارک شده بود، نگاه کردم. خودش هم در ماشین نشسته بود و شیشه ها را بالا داده بود و به من خیره شده بود.
    قلـ ـبم فرو ریخت. مثل بار اولی که به من گفت که عاشقم است. آن ابراز علاقه خشکش که مرا به عرش برده بود. روز خواستگاری کردن غیر معمولش در هتل.
    درست مثل یک دختر هجده ساله قلـ ـبم به تپش افتاد. از ماشین پیاده شد. ته ریش اش که به صورت پرفسوری اصلاح شده بود خیلی به صورتش می آمد. هیچ وقت ندیده بودم که حالت ریش هایش را عوض کند.
    به طرفم آمد. باورم نمی شد که از آن هفته گرگان مانده باشد. چشمانش خواب آلود و خسته بود.
    _این جا چی کار می کنی؟
    با کمی اخم گفتم. اخم ام را نادیده گرفت و گفت:
    _برنگشتم تهران.
    نگاهی به آسمان کرد و گفت:
    _هوا شناسی گفت برف قطع میشه و بارون شروع میشه .....
    مکثی کرد و با لبخند گفت:
    _بارون با رعد و برق.
    با تعجب نگاهش کردم. می خواست مرا بترساند که به خانه راهش بدهم؟ او بهتر از هر کسی از ترس من از رعد و برق آگاه بود.
    آن زمان ها شب هایی که باران می بارید به آغـ ـوشش پناه می بردم و او هم آنقدر پا به پای من بیدار می ماند تا رعد و برق تمام شود.
    سرم را ناخواگاه تکان دادم تا خاطره عاشقانه ها از ذهنم خارج شود. نگاهی به آسمان خاکستری کردم.
    _بارون خوبه
    آرام خندید.
    _می خوای قدم بزنی؟
    سرم را تکان دادم.
    _با هم بریم؟
    چیزی نگفتم ولی دوست نداشتم. دوست داشتم که تنها باشم.
    _چیزی نمی گم. فقط راه بریم. باشه؟
    اگر این چیزی بود که او و مرا برای لحظاتی از آن عذاب رها می کرد چه ایرادی داشت که یک هاف تایم هم به خودمان بدهیم. یک استراحت در بین دو نیمه، مخصوصا برای من که شاید باید حالا حالا می دویدم.
    سرم را پایین انداختم و به طرف انتهای کوچه رفتم. پشت سرم آمد. در ماشین را قفل کرد و با دو گام بلند خودش را به من رساند.
    در سکوت قدم زدیم. مدت خیلی زیادی. چیزی نمی گفتم. چیزی نمی گفت. آن زمان ها چقدر حرف برای گفتن به یکدیگر داشتیم. حرف های روزمره. حرف های درگوشی. حرف های عاشقانه. ولی حالا به نظر می رسید که چشمه سخن من خشک شده است.
    برف ریز کاملا قطع شد و باران ملایمی شروع به بارش کرد. هوای کمی سردتر شده بود ولی برای من خوب بود.
    _سونا....
    نیم نگاهی به او کردم. تمام توجه اش به من بود. مثل اینکه تمام وجود انقلاب باهر چشم شده بود و به من نگاه می کرد.
    _بله؟
    آهی کشید و به نرمی گفت:
    _چی کار می خوای با زندگیمون بکنی؟
    چیزی نگفتم. سکوت کردم. من چه کار می خواستم با زندگیمان بکنم؟ یا او چه کار با زندگیمان کرده بود؟ این انصاف نبود که او عمل اشتباه را مرتکب شده بود و بعد من باید تصمیم می گرفتم. تصمیم دشوار ماندن در کنار او و یا ترک کردن او.
    به سر خیابان رسیدیم. ماشین های اندکی از کنار ما رد می شدند. ایستادم. باران شدید تر شده بود و دیگر باید به خانه برمی گشتم.
    دستم را گرفت. دستانش گرم بود و خشک. دستانم سرد شده بود و خیس از آب باران. پالتویم جیب نداشت و من هم فراموش کرده بودم که دستکش به دست کنم. دستم را در جیب پالتوی خودش گذاشت.
    _می خوای جدا بشی؟
    دوباره نگاهش کردم. حرفی نزدم و سرم را پایین انداختم. دستش را زیر چانه ام برد و صورتم را بالا برد.
    _سونا تو رو خدا منو پا در هوا نگه ندار. دارم داغون میشم.....
    با انگشت اشاره اش گونه ام را تا چانه نـ ـوازش کرد.
    _برگرد پیشم. من می خوامت. خیلی. بدون تو زندگی بده. افتضاحه....
    حرفش را قطع کرد. برای لحظه ایی به نظر می رسید که لکنت زبان پیدا کرده است. مثل اینکه به دنبال واژه ایی می گشت تا عمق عشق و علاقه اش را به من نشان دهد. ولی نمی توانست. به نظر می رسید که عشق من هم برای او درد را به ارمغان آورده بود. دردی که جدایی عشقم باعث آن شده بود.
    _انقلاب....
    چشمانم را به روی هم فشردم تا کلمه ها و واژه های مناسب را پیدا کنم.
    _جانم عزیزم....
    همین. با همین یک جمله مرا خلع صلاح کرد. چشمانم را باز نکردم. دلم می خواست دستم را مقابل صورتم بگیرم و گریه کنم. کلافه شده بودم. چرا این گونه مرا عذاب می داد.
    نفس عمیقی کشیدم.
    _نمی دونم..... نمی تونم بهت اعتماد کنم.
    لـ ـبم را گزیدم. رنگش برای لحظه ایی آن چنان سفید شد که مرا ترساند.
    _خیلی چیزها بین ما عوض شده. خودت هم می دونی. خیلی چیزها مثل سابق نیست. خیلی از احترام ها و حرمت ها شکسته شد. هم بین من تو دیوار اعتماد خراب شده و هم اون احترام ها بین اعضای خانواده هامون....
    لحظه به لحظه گیچ تر و بیچاره تر به نظر می رسید. همان یک قدم فاصله ی بینمان را طی کرد و کاملا روبه روی من قرار گرفت. حالا هوا به شدت سرد شده بود و باران سیل آسا می بارید. برقی در آسمان زد و پشت سر آن صدای وحشتناک رعد آمد. ناخوداگاه بیشتر به سمتش متمایل شدم. دست خودم نبود. از رعد و برق وحشت داشتم. کلافه گفت:
    _بیا بریم خونه. سرتا پات خیس شد. سرما می خوری.
    این بار با عجله مسیر برگشت را طی کردیم. بدون هیچ حرفی. آن چنان در فکر فرو رفته بود که توجهی به اطرافش نداشت. پاهایش را در گودال های آب می زد و راه می رفت. به طوریکه آب کثیف تمام پایین شلوار من و شلوار خودش را کثیف کرده بود.
    کلید انداختم و در کوچک باغ را باز کردم. داخل نیامد. با دستم اشاره کردم و گفتم:
    _بیا تو لباست رو عوض کن سرما می خوری.
    با غصه و صدای ناراحتی گفت:
    _برات مهمه.
    عصبی شدم. او حق نداشت چنین چیزی بگوید. او که من برایش مهم نبود.
    _تو دیگه این حرف رو نزن تو رو خدا. من برات مهم بودم؟
    _به خدا آره.
    _انقلاب....
    با خشم حرفم را قطع کردم. سعی کردم تا آرام باشم. به داخل رفتم.
    _بیا تو. من سردمه.
    دیگر بحث نکرد و داخل شد. همان دم در تمام چکمه و لباس هایمان را در آوردیم. از کت او و پالتوی من آب می چکید. می لرزیدم. خودش هم با آنکه لبـ ـانش از سرما کبود رنگ شده بود، به سرعت به طبقه بالا رفت و لحاف ضخیم پشم شیشه را آورد و اشاره کرد تا بلوزم را هم که کمی نم دار شده بود بیرون بیاورم. دوباره به بالا رفت و برایم پیراهن خشک آورد. شعله شومینه و شوفاژ را زیاد کرد. خودش پلیور خیس اش را در آورد و زیر لحاف خزید.
    با اکراه پیراهنم را در آوردم. دوست نداشتم او را که مشتاقانه به من خیره شده بود هوایی کنم. پیراهنم را پوشیدم. نگاهش را از من گرفت و به آتش خیره شد. زیر لحاف رفتم. دستم را گرفت. دستانش گرم تر از من بود. من هنوز پوستم سرد بود. سرد و خیس.
    _بیا جلو تر موهات هم خشک بشه.
    کمی جلو تر رفتم.
    _خانواده ام دارن از ایران می رن.
    نگاهش کردم. نگاه او اما خسته و سرد به آتش خیره شده بود.
    _آره دیگه کاری این جا ندارن.
    نمی خواستم طعنه بزنم ولی لحنم ناخواسته تلخ شد و طعنه آمیز.
    نگاهم کرد. لبخند تلخی زد و سرش را تکان داد.
    _من دلم گیره.
    چیزی نگفتم.
    _خانواده ات راضی نیستن که برگردی؟
    _نمی دونم. قاطعانه چیزی نگفتن. حداقل نه آیدین و سارای.
    _خودت چی؟ خودت دلت چی میگه؟
    آرام گفتم:
    _دل من؟
    _آره اون ته دلت چی میگه؟
    نمی دانستم. ته دلم دو دل بود. یک دلم می خواست که به او برگردم. چون می دانستم که من تا آخر عمر هم نمی توانم او را فراموش کنم. ولی دل دیگرم می گفت که اشتباه است و رابطه ما از نظر احساسی به بن بست رسیده است. یک بن بست احساسی.
    _من نمی دونم.
    صدایم درمانده بود و من چقدر از این درماندگی متنفر بودم. دستش را دور شانه ام حـ ـلقه کرد و مرا به خودش فشرد. چشمانم را بستم تا هزارن خاطره ی ممنوعه را که در ذهنم با این حرکت او شکل گرفته بود، در نطفه خفه کنم. عطر تنش مرا به گذشته برد. حرکتی نکردم.
    کنار شقیقه ام را به نرمی بـ ـوسید. خودم را کمی کنار کشیدم. ولی رهایم نکرد. کمی به طرف زمین هلم داد. توقع این حرکت را نداشتم و روی قالیچه پوستی نرم مقابل شومینه سر خوردم. قبل از آنکه سرم به زمین برسد. خم شد و سرم را بغـ ـل کرد. مرا روی زمین گذاشت و بی تاب و بی قرار بـ ـوسه بارانم کرد. گیج شده بودم. گیج و درمانده.
    چشمانم باز مانده بود و خشکم زده بود. تحت تاثیر چند حس مختلف فلج شده بودم. دستم را روی سیـ ـنه اش گذاشتم و او را پس زدم.
    _نه.....
    نگاهم کرد. چشمانش درخشان و خوشحال بود. برای بـ ـوسه ایی دیگر خم شد سرم را به طرفین تکان دادم و قاطعانه گفتم:
    _نه..... ولم کن.
    با ناراحتی و حیرت نگاهم کرد. از من فاصله گرفت و بدون حرف رهایم کرد. سرش را بین دستانش گرفت.
    _سونا داری دیونم می کنی....
    صدایش خفه بود. خفه و گرفته. عصبی گفتم:
    _من دیوانه ات می کنم؟ چرا خودت قبل از اینکه گند بزنی به زندگیمون یک لحظه فکر ذهن و احساس من رو نکردی؟
    این بار او عصبی سر بلند کرد.
    _از کجا می دونی نکردم؟ از کجا می دونی که من تو برزخ نبودم؟ تمام اون پنج ماه داشتم پیش خودم فکر میکردم که چطور بهت بگم؟ چطور بهت بگم که چه کاری کردم ولی حالا عاشقت شدم. می خواستم در امان باشی. نمی خواستم هیچ کدوم ازاین اتفاق ها روی تو اثر بذاره. ولی نشد. محاسباتم غلط از آب در آمد. تو زودتر فهمیدی. وگرنه نمی ذاشتم آب تو دلت تکون بخوره.
    سرم را تکان دادم.
    _خراب کردی انقلاب. همه چیز رو خراب کردی. بعد از شهریار دیگه به کسی اعتماد نکردم. نمی دونم چرا دلم برات رفت. نمی دونم چرا اعتماد کردم؟ همه چیز رو خراب کردی.
    برخاست. لحاف را کنار زد و به طرف کت خیسش رفت. سیـ ـگاری بیرون آورد و آتش زد.
    _من خراب کردم؟ یا بابات؟ الان تو از دست کی ناراحتی؟ من، بابات، یا خودت؟
    کنار شومینه ایستاد. پولیورش را چک کرد. هنوز خیس بود. نگاهش کردم. لاغر شده بود. از آخرین باری که او را برهـ ـنه دیده بودم به طور محسوسی لاغرتر شده بود. عضلاتش تحلیل رفته بود و شکمش صاف و تخـ ـت شده بود. آن اواخر کمی شکم آورده بود.
    نگاهم را از او گرفتم. شاید او حق داشت. من از خودم هم ناراحت بودم. از اینکه آن قدر به او اعتماد کرده بودم. از اینکه او را دنیای خودم کرده بودم. من از همه شاکی بودم. شاید از خودم بیشتر. از حماقت دوباره ام.
    _می تونی حال منو بفهمی؟ یه آدم مگه چقدر توان داره؟ هان؟ تو بگو. من از سیزده سالگی فشار رومه سونا. کم نیست. بیست و چهار سال. تقریبا اندازه عمر تو. ولی همه اش به درک. هیچ کدومش سخت تر از فشاری که این پنج ماه روم بود نبود. این پنج ماه من پوست انداختم. داغون شدم.....
    مکث کرد. جلو آمد. مقابلم دو زانو روی زمین نشست.
    _چی کار می کردم؟ عاشقت شده بودم. زندگیم اونقدر آروم و شیرین بود که دلم نمی اومد خرابش کنم. دوستت داشتم. دست خودم نبود. تازه بعد از این همه سال شده بودم یه مرد معمولی. یه مرد نرمال. یه مردی که از سر کار به عشق زنش میاد خونه. به عشق غذای زنش. به عشق خود زنش.....
    صدایش لرزید.
    _کیف می کردم وقتی می اومدم خونه می دیدم خونه بوی زن می ده. بوی عشق. فکر می کردم که چقدر خوبه یه زندگی نرمال. یه زندگی با عشق. ولی فکر کن که تمام این مدت یه خوره هم داشتم. یه خوره که تو ذهن و فکرم بود. می تونی خودت رو جای من بذاری؟ هر تماس و هر عشق و هر احساسمون، برام یه حس دوگانه بود. از یه طرف کیف می کردم از این زندگی نرمالی که بعد از این همه سال پیدا کرده بودم. از یه طرف یه ترس دایمی، یه عذاب همیشه با من بود. می دونی چی می گم سونا؟ می تونی بفهمی؟
    نگاهم کرد. برخاست. سیـ ـگارش را که به انتها رسیده بود خاموش کرد.
    _می دونم کارم اشتباه بود. از بیخ و بن. ولی چی کار کنم. دست خودم نبود. از ثانیه به ثانیه اش لذت بردم سونا. از ثانیه به ثانیه زندگی که باهات کردم.
    بغضم را فرو خوردم. دلم می خواست بگویم که من هم از ثانیه به ثانیه عاشقی که با تو کردم لذت بردم ولی نتوانستم. زبانم قفل شده بود. دست خودم نبود. گریز از عشق من در توان او نبود و صحبت از عشق و اعتماد دوباره هم در توان من نبود.
    _حالا می گی که چی کار کنم؟ سونا هر کاری بخوای و بگی می کنم. فقط برگرد. باش. بذار زندگی کنیم.
    آمد و کنارم نشست. در جهت مخالف من. آن زمان ها سرم را به روی سر شانه های قوی و مردانه اش می گذاشتم. نگاهم بی اراده به شانه اش افتاد. نگاهم را دید. دستش را دور شانه ام حـ ـلقه کرد و سرم را به نرمی به روی شانه خودش گذاشت.
    _خانواده ام به خاطر تو دارن می رن. به خاطر من. به خاطر زندگی من.
    _به نظرت این چیزی رو عوض می کنه؟
    به نرمی موهایم را نـ ـوازش کرد.
    _چی رو باید عوض کنه که نمی کنه؟
    _اینکه این اتفاق ها افتاده انقلاب. من و تو هر کاری که بکنیم نمی تونیم پاکش کنیم. من نمی تونم دوباره به تو اعتماد کنم تو هم نمی تونی اتفاق هایی که برای خاله ات و برادرت افتاده فراموش کنی. باز هم از نظرت من یه پیرزادم. باز هم ....
    حرف را قطع کردم. سرم را از روی شانه اش بلند کرد با هر دو دستش صورتم را بین دست گرفت.
    _اول از تو شروع می کنیم. چرا نمی تونی به من اعتماد کنی؟ چی این وسط مونده که این حرف رو می زنی؟
    آه عمیقی کشیدم. صورتم را از بین دستانش بیرون آوردم.
    _اینکه اگر دوباره به خاطر خانواده ات بهم پشت کنی؟ اینه بی اعتمادی من به تو.
    سرش را تکان تکان داد.
    _من بهت پشت نکردم سونا. من ......
    حرفش را قطع کردم و با تلخی گفتم:
    _چرا کردی انقلاب نگو نه. تو به من پشت کردی. از من استفاده کردی. برات خانواده ات در الویت اول قرار داشتن. من فقط وسیله بودم.
    چشمانش را بر روی هم فشرد.
    _نه این طور نبود. شاید اولش با این نیت اومدم جلو ولی این طور نموند. برام در اولیت بودی. فکر می کردم که می تونم همه چیز رو جمع کنم. فکر می کردم که شاید تو هم یکم به دلم نگاه کنی. با دل بیچارم راه بیای. ولی نشد. برنامه هام بهم ریخت. خیال داشتم که بفرستم بری یه جایی. نمی خواستم تو بطن این ماجرا ها قرار بگیری ولی نشد.
    با ناراحتی و غصه گفتم:
    _وقتی که با این نیت جلو اومدی یعنی که من وسیله بودم. یعنی که شاید باز هم تکرار بشه. این منو می ترسونه انقلاب.
    سرم را بغـ ـل کرد. به ممانعت من محل نگذاشت و سرم را به سیـ ـنه اش فشرد.
    _عاشقت شدم. می فهمی سونا چی میگم؟ یا نه همه اش فکر خودت رو دوباره و دوباره تکرار می کنی. دست خودم نبود. می فهمی؟ نمی خواستم صدمه ببینی. حتی یک لحظه هم ناراحتیت رو نخواستم. چرا درکم نمی کنی؟ خودت رو جای من بذار. برای خواهر و برادرات هر کاری می کنی سونا. غیر از اینه؟ دروغ می گم؟
    سکوت کردم. واقعیت داشت. من برای خانواده ام هر کاری میکردم.
    _من فقط کاری رو کردم که از من توقع می رفت. کاری که به عنوان برادر بزرگتر باید انجام می دادم. من همین طوری هم کم کاری داشتم سونا. همین طوری هم برای طوفان کم گذاشتم.
    _چرا به عنوان برادر بزرگتر نخواستی که آرومش کنی؟ چرا آتیش به آتیشش دادی؟
    نگاهم کرد. لبخند تلخی زد.
    _از بیرون به قضیه نگاه نکن سونا. دردی که این بچه کشید کم دردی نبود. کم عذابی نبود. یکم منصف باش. یکم خودت رو جای ما بگذار.
    چیزی نگفتم. می دانستم که حق با او بود. در این میان همیشه دلم برای طوفان بیشتر از همه سوخته بود. حتی با آن حرف های کثیف آن شبش که مرا تا سر حد مرگ جلو برد و بچه ام را از من گرفت. ولی باز هم وقتیکه منصفانه نگاه می کردم، دلم برایش می سوخت.
    ولی چه می کردم که دلم از او هم گرفته بود. او که محرمم بود. او که مرا دوست داشت، چرا این کار را با من کرده بود؟ این حرف من بود. این درد دل من بود. درد روحم. خوره جسمم. نابودگر تمام وجودم شده بود، این فکر.
    _سونا برام مهمی. مطمئن باش که دیگه نمی گذارم که عذاب بکشی. دیگه نمی گذارم که زندگیمون خراب بشه......
    حرفش را قطع کرد. با انگشت اشاره اش موهایم را از روی پیشانی ام کنار زد و سرم را بـ ـوسید.
    _اگر برگردی هر کاری بخوای می کنم. هر چی که تو بگی.
    چیزی نگفتم. برزخی که در آن بودم روحم را از بین برده بود. به آتش خیره شدم.
    _بذار آروم آروم جلو بریم. سونا.....
    باز هم نگاهش نکردم. در بن بستی گیر کرده بودم که هیچ راه خروجی نداشت. با باید همان طور در همان بن بست دست و پا می زدم و جان می کندم، یا باید عقب گرد می کردم و راه رفته را برمی گشتم. نفسش را پرصدا بیرون داد.
    _طلاقت نمی دم.
    لحنش خشک و محکم بود. مثل اینکه واقعا اگر من تقاضای طلاق می کردم خیال داشت که تا سرحد مرگ مرا سر می بدواند.
    باز هم چیزی نگفتم. او هم سکوت کرد. صدای برخورد باران با شیروانی خانه تنها صدایی بود که می آمد.
    _فردا باید برگردم تهران، وسایلت رو جمع کن با خودم بیا. ماشینت همین جا بمونه. بعد یک نفر رو می فرستم بیاد برش گردونه تهران.
    با حیرت نگاهش کردم. چه کسی این اطمینان را به او داده بود که او را بخشیده ام و با او به تهران برخواهم گشت؟
    _من برنمی گردم.
    سعی کردم تا آن جا که می توانم لحنم قاطع باشد. گیج و سردرگم نگاهم کرد.
    _سونا....
    همین یک کلمه از میان لبـ ـهایش که شوکه شده و نیم باز مانده بود، بیرون آمد.
    _من رو تنها بذار انقلاب. خواهش می کنم. بذار آروم بشم. من الان اصلا خوب نیستم. الان اصلا خودم نیستم. بذار خودم رو پیدا کنم. بذار بتونم با خودم کنار بیام. الان....
    حرفم را قطع کردم و نگاهش کردم. چشمانش دوباره همان حالت بیچارگی و دردمندی آن روز را پیدا کرده بود. روزی که گفتم اگر مرا دوست دارد رهایم کند. او مرا رها کرد ولی به نظر می رسید که خودش از بین رفت. روح خودش را گم کرد. روحی که به نظر می رسید همراه من است. شاید روح من هم همراه او بود.
    _الان ناراحتم از دستت. خیلی زیاد. شاید درکش برای تو که خودت رو محق می دونی سخت باشه ولی اگر تو هم خودت رو جای من بذاری اون وقت می فهمی که چی می گم. انقلاب ....
    چشمانم را به روی هم فشردم. پیشانی ام را به شانه اش تکیه دادم و به سرامیک های کف خانه چشم دوختم.
    _انقلاب کار خوبی نکردی منو وسیله کردی. منو عاشق کردی. به من رودست زدی. منو به حال خودم بذار. بذار یکم آروم باشم. اگر برگردم زندگیمون اون چیزی نمی شه که بود. قبول کن که یک سری اتفاقات افتاده. زندگی ما هم مثل قبل نمیشه. پس به من زمان بده. بذار یکم با خودم تنها باشم.
    چانه ام را بالا داد. چشمانش غمگین شده بود. ولی در آن ته نگاهش کمی امید دیده می شد. چیزی که از آن متنفر بودم. این که بخواهم به او امید بدهم. چیزی که خودم اصلا آن را نداشتم. من هیچ امیدی نداشتم که آن قدر آرام شوم و آن قدر به آن درجه از خود گذشتگی برسم که بخواهم به او برگردم.
    آن قدر سردرگم بودم که نمی دانستم چه کار می خواهم بکنم. تنها چیزی که در آن لحظه می خواستم کمی تنهایی بود.
    _برمی گردی؟ امیدی هست؟
    نگاهش کردم. سرم را تکان تکان دادم. یک بار دیگر هم این جمله را پرسیده بود. زمانی که خانه را ترک کردم. آن زمان هیچ جوابی به او ندادم.
    _نمی دونم انقلاب.
    لبخند تلخی زد. گونه ام را نـ ـوازش کرد. برخاست.
    _برمی گردم تهران.
    چیزی نگفتم. پلیوراش را دوباره چک کرد. خشک شده بود. به تن کرد و گفت:
    _پیشت بمونم هوایی می شم بیشتر زجر می کشم.
    برای لحظه ایی خنده ام گرفت. لحن اش مثل یک پسر نوجوان ناامید شده بود که می ترسید دوسـ ـت دخترش سر قرار نیاید. لبخند زدم.
    کتش را پوشید. برخاستم و تا مقابل در همراهی اش اش کردم. مقابل در مرا در آغـ ـوش گرفت. آن قدر محکم که به سیـ ـنه اش چسبیدم. لـ ـبم را گزیدم و بغضم را فرو خوردم. پیشانی ام را بـ ـوسید.
    _دوستت دارم کوچولو.
    دلم پایین ریخت. این دوستت دارم و این کوچولو، دوباره مرا به گذشته برد. فقط سرم را تکان دادم. نتوانستم چیزی بگویم.
    _سونا.....
    اخم داشت و نگاهش کاملا جدی بود.
    _اگر می شد به عقب برگشت می خواستم بدونی که دیگه نمی ذاشتم آسیب ببینی. دیگه نمی ذاشتم بچه مون از بین بره.....
    صدایش لرزان شد.
    _برای من هم شاید به اندازه تو سخت بود. متاسفم.
    دستش را روی شکم تخـ ـتم گذاشت و نـ ـوازش کرد. لـ ـبم را گزیدم. اشک تا پشت پلکهایم آمد. ولی من سرسختانه آن را پس زدم. آهی کشید و گفت:
    _مواظب باش. زیاد این جا نمون. این پشت جنگله این جا امن نیست زیاد.
    _سگ ها هستن.
    هردو نفرمان نگاهی به سگ ها کردیم که برای فرار از باران به داخل لانه هایشان رفته بودند و چرت می زدند.
    _سگ هم سگ های قدیم.
    لبخند زدم و گفتم که مواظب هستم. دوباره نگاهی پر از حسرت به من کرد و برای آخرین بار دست تکان داد و از پله های ساختمان پایین رفت و از باغ بیرون زد.
    درها را قفل کردم. کنار پنجره رفتم و به ریزش شدید باران نگاه کردم. با رفتن او علاوه بر احساس دلتنگی فراوان، حجم عظیمی از امنیت هم از بین رفته بود. مثل اینکه با وجود او حس امنیت بیشتری می کردم.
    دوست نداشتم گریه کنم و این کار را هم نکردم. ولی فقط تا صبح فردای آن روز. تمام مدت از شدت بغض گلو درد گرفته بودم. ولی در نهایت صبح روز بعد زمان بیدار شدن از خواب پایم به لبه ی تخـ ـت خورد و کمی درد گرفت ولی روی زمین نشستم و آن چنان زار زار گریه کردم مثل اینکه پایم قطع شده است.
    بهانه ایی بود برای اشک هایی که از روز قبل در چشمانم مانده بود و بیرون ریخته نشده بود.



    ********


    دو هفته بعد به تهران برگشتم. شب ها از پشت باغ سرو صدا می آمد و سگها دایما واق واق می کردند. حس امنیت نداشتم و همین باعث شد که زودتر از زمانی که می خواستم به تهران برگردم. خسته و نزار برگشتم. به خانه آیدین رفتم. بیچاره ساناز آن قدر از دیدن من ذوق کرده بود که اشکش در آمد. علی مثل پروانه به دورم می چرخید و آیدین هم نفس راحتی کشید. مثل اینکه یک باری به روی دوشش بود، که به روی زمین گذاشته شده بود.
    خسته بودم ولی از دیدنشان خوشحال شده بودم. آیدین هم مثل انقلاب شده بود. خسته بود و به نظر می رسید که در این چند ماه او هم پیر شده است. موهای کنار شقیقه اش بیشتر سفید شده بود. او هم لاغر شده بود. ولی به گفته خودش نه به لاغری من. خودم هم می دانستم که چقدر لاغر شده ام. استخوان های ترقوه ام بیرون زده بود و مثل مانکن ها دراز و تراشیده شده بودم. بعد از شام علی به اتاق خودش رفت و ساناز هم در آشپزخانه مشغول تمیز کاری بود که آیدین دستم را گرفت و به بالکن برد تا هم کمی هوا بخوریم و هم حرف بزنیم. فنجان چایش را که بخار از آن بلند می شد روی لبه نرده های بالکن گذاشت. کمی چرخید و روبه روی من قرار گرفت.
    _چطوری؟
    شانه ام را بالا انداختم و به ستاره ها نگاه کردم. هوا صاف بود و در کمال تعجب بسیار تمیز. به طوری که ستاره ها در آسمان دیده می شدند.
    _اومد اون جا نه؟
    او از کجا می دانست؟ من چیزی به آنها نگفته بودم.
    _تو از کجا می دونی؟
    مثل من نگاهش را به ستاره ها داد.
    _خودش گفت.
    _باهاش در ارتباطی.
    _رفته بودم برای پس گرفتن یک سری از پولهایی که بابا به ایمان داده بود.
    با حیرت گفتم:
    _مگه پولها رو پس دادن؟
    سرش را تکان داد.
    _هر چی حقشون و مالشون بود برداشتن.
    چشمانم را به روی هم فشردم تا فریاد نکشم.
    _این همه جار و جنجال پس برای چی بود؟
    کمی از چایش نوشید.
    _حقشون رو برداشتن سونا. باغ رودبار و نخلستان های بم رو. مثل اینکه طوفان تحقیق کرده بود می دونست که مال کیه. یه خانواده که همه کس و کارشون تو زلزله مردن و فقط دو تا بچه سه چهار ساله موندن که الان تو بهزیستی کرمان هستن. مثل اینکه طوفان رفته بوده بهزیستی بهشون گفته. بچه ها تحت سرپرستی طوفان هستن. تو بهزیستی می مونن ولی تمام مخارجشون تا الان با طوفان بوده. یک نفر رو گذاشته روی نخلستان ها کار کنه سودش ریخته میشه به حساب دو تا بچه ها برای خرج و مخارجشون تا وقتی که به سن قانونی برسن.
    با حیرت نگاهش کردم. چانه اش را بالا برد.
    _من هم مثل تو تعجب کردم. ولی راسته. این آدمی که ما فکر می کنیم طوفان نیست....
    حیرتم بیشتر شد.
    _ با هاشون رفتم بم. انقلاب می خواست من ببینم که اونها چیزی برای خودشون برنداشتن. تمام نخلستان هایی که به خاطر اسکونت پولها به ایمان رسیده بود برگشت به صاحبای اصلی شون، یا وراث.
    نیم نگاهی به من که دهانم از تعجب باز مانده بود کرد و گفت:
    _روی سر طوفان قسم می خورن سونا تو بم. باور کن نصف شهر می شناسنش. با بیشتر زلزله زده ها در تماسه. چند تا بچه رو تحت پوشش داره.
    _بحثتون نشد؟
    _نه. مشکلی پیش نیومد. طوفان یکم تو خودش بود و سرد ولی انقلاب همون آدم همیشه بود.
    نگاهم کرد و گفت:
    _چی کار می خوای با زندگیت بکنی؟
    جوابی ندادم. سکوت کردم.
    _سونا تا آخر عمرت نمی تونی پا در هوا بمونی. الان دو ماه و نیمه که هنوز روبه راه نشدی. لج نکن خواهر من. بیا برو پیش همین روانکاوی که آراز میره. بزار کمکت کنه. کارش عالیه. سونا این طوری داغون میشی.هیچ تو آیینه خودت رو نگاه کردی؟
    لبخند کجی زدم.
    _نه. نگاه نمی کنم. اعتماد به نفسم رو از دست می دم.
    دستم را به نرمی گرفت و به طرف خودش کشاند. صدای در بالکن آمد. ساناز هم به جمع ما پیوست. میوه های پوست گرفته و خورد شده را در ظرفی ریخته بود و آورده بود. یک بشقاب پر به دست من داد و با تحکم گفت:
    _بخور
    خندیدم.
    _میل ندارم سانی.
    _غلط کردی. می خوری بشقاب خالی تحویل من می دی وگرنه دهنت رو باز می کنم با قیف می ریزم تو حلقت.
    خندیدم و یک تکه سیب به دهانم گذاشتم.
    _سونا....
    به آیدین نگاه کردم.
    _ می دونم که تو این جریان تو بیشتر از همه ضربه خوردی. بیشتر از همه فشار روی تو بود. ولی هر کاری می خوای بکنی تکلیف خودت رو زودتر مشخص کن. اگر می خوای جدا شی. جدا شو. اگر می خوای زندگی کنی خوب برو سر زندگیت.
    به ساناز نگاه کردم. نگاهش نگران بود ولی چیزی نگفت.
    _تو می خوای من جدا بشم؟
    با حیرت گفت:
    _نه عزیز من. من غلط بکنم که همچین تزی بدم. اختیار زندگی تو فقط دست خودته سونا جان. بچه نیستی که من بگم این کار رو بکن اون کارو نکن. بعد هم مگه طلاق گرفتن کار خوبی که من تجویزش کنم.
    سردرگم به آسمان سیاه نگاه کردم.
    _نمی دونم.
    ساناز با ملایمت پرسید.
    _چی رو نمی دونی؟
    _حسم خوب نیست ساناز. روی هوا هستم. نمی تونم تصمیم بگیرم.
    _چرا پیش یه مشاور یا روانکاو نمی ری؟ اون بهت کمک می کنه. سونا این طوری هم خودت عذاب می کشی هم ما هم این انقلاب. الان همه پریشون و درمونده هستن.
    ساناز حق داشت. نگاه نگران آیدین گویای همه چیز بود. سرم را تکان دادم.
    _باشه اگر می بینی که واجبه برام یه وقت بگیر.
    آیدین لبخند زد و نفس راحتی کشید.
    _مطمئن باش که واجبه عزیزم.
    ساناز دیگر نگذاشت بحث ادامه پیدا کند و با حرارت از تصادفی که سارای کرده بود، تعریف کرد. ظاهرا رضا تصادفی داشته است که منجر به خسارت به ماشین شده بوده و به خاطر مشغله ایی که داشته سارای قبول کرده بوده که به دنبال کارهای بیمه ماشین برود. و در گیر و دار و نشان دادن ماشین به کارشناس، دنده عقب گرفته بوده تا در موقعیت بهتری باشد تا کارشناس بتواند ماشین را ببیند که ظاهرا پاشنه کفشش از جا کنده می شود و پایش روی گاز می رود و به سرعت به ماشین عقبی که در صف کارشناسی ایستاده بوده، برخورد می کند.
    ساناز در حالیکه از شدت خنده خم شده بود، می گفت که قیافه سارای دیدنی بود و از آن دیدنی تر قیافه رضا بود. موضوع آن قدر خنده دار بود که مرا هم به خنده انداخت و لبخند رضایت را بر لبان آیدین.
    در گرگان فقط شنیدم که سارای تصادف کوچکی داشته که ماشین خسارت دیده است. ولی چیزی که حالا ساناز تعریف آن را می کرد. ظاهر فاجعه بار تر از آن چیزی بوده است که من فکرش را کرده بودم.
    کمی دیگر هم در بالکن ایستادیم. هوا سرد بود ولی با چای گرم و میوه ایی که ساناز آورده بود می چسبید.





    فصل بیست و پنجم



    در آن هیاهو سردرد گرفته بودم. هر کسی یک آهنگی می زد. یا به عبارتی هر کسی ساز خودش را می زد. در عجب بودم که آراز چطور در آن همه سر و صدا تمرکز کرده بود و بهتر از همه شان می نواخت. هر از چند لحظه به یکی از آنها نگاه می کردم. برخاستم. آراز دست کشید و با چشمک پرسید که کجا می روم. به سرم اشاره کردم. خنده اش گرفت.
    تا به حال آن همه سر و صدا را یک جا تحمل نکرده بودم. تمرین بود و گروه ارکسترسنتی که آراز با آنها کار می کرد تمرینشان را در خانه بابا انجام می دادند. هنوز شروع به کار نکرده بودند و مشغول تمرین اولیه و کوک کردن سازهایشان بودند.
    جای بابا خالی. چقدر آن زمان آراز را عذاب می داد. فقط کافی بود که آراز یک بار برای تمرین به گروه بگوید که به خانه بابا بیایند، آن وقت باید تا ماه ها جبران این کار را می کرد. در خانه خودش آپارتمان بود و همسایه ها شاکی می شدند و او گاهی مجبور می شد تمرین های دوره ایی شان را در خانه بابا و با هزار منت برگذار کند.
    به طبقه بالا رفتم. مرد جوانی که در ابتدای ورود چشمانش هر لحظه به دنبال من بود ولی با دیدن حـ ـلقه درون دستم عقب نشینی کرده بود در راه پله ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد. مودبانه برایم سری تکان داد. لبخند زدم و از کنار دستش به اتاق سهند رفتم. در را بستم و روی تخـ ـت دراز کشیدم.
    هوا گرم شده بود. هوای اسفند ماه عالی بود. روی تخـ ـت دراز کشیدم. به دیدارم با اعضای خانواده باهر فکر کردم. بعد از آنکه از گرگان آمدم. بلافاصله و فردای آن آراز برایم از روانکاو خودش وقت گرفت. مرد مسن و جا افتاده ایی بود که بسیار بسیار آرام صحبت می کرد و با همان صحبت کردنش مقداری آرامش را به مراجع تزریق می کرد.
    شروع کرد و از مشکلم پرسید. سربسته کمی برایش توضیح دادم. برایم سخت بود که از کارهای بابا بگویم. کثیف بودن کارهای بابا باعث می شد که مخصوصا ما که فرزندانش بودیم نتوانیم درست راجع به آنها صحبت کنیم. بیشتر چیزهایی که من می گفتم را یادداشت می کرد. بسیار خونسرد بود. غیر مـ ـستقیم صحبت هایمان را کات کرد و نامحسوس اشاره کرد که آراز همه چیز را برایش تعریف کرده است و اگر من نمی توانم لازم نیست که بیشتر از این ادامه دهم. وقتی که تعجبم را دید لبخند زد و گفت که فکر می کنم در این ماجرا فقط خودم آسیب دیده ام؟ گفت که آراز هم در آن چند وقت اوضاع روحی درستی نداشته است. گفت که تا وضیعت زرد هم رفته و برگشته است. گفت که به آیدین گفته که باید چهار چشمی مواظب آراز باشند. چون که او اگر بتواند این بحران را رد کند دیگر نشان داده است که بر خود مسلط است و می توان در شرایط دیگر هم به پاکی او اطمینان پیدا کرد.
    حالا فهمیده بودم که چرا در آن چند مدت خانواده با دوری هایم چندان سخت گیرانه برخورد نمی کردند. دلیل این بوده که آنها در تهران درگیرهای خودشان را داشتند و دوست نداشتند که من را هم درگیر این مشکل کنند.
    با هم صحبت کردیم. از انقلاب گفتم و از عشقی که به او داشتم. از ناراحتی و دلگیری ام. از بی اعتمادی و ترسی که از او داشتم. اینکه شاید دوباره خانواده اش را بر من ترجیح دهد. می ترسیدم اعتماد کنم و دوباره دل ببازم. از خشم فرو خورده ایی که از کارهای بابا داشتم. اینکه حتی یک بار هم به دیدنش نرفته بودم. نه من و نه آراز. هر دو نفرمان بیشترین ضربه را خورده بودیم. او به نسیم دلبسته بود. می دانستم، و من هم که شوهر و زندگیم را از دست داده بودم. از بابا متنفر نبودم. بالاخره پدرم بود ولی به شدت از او دلگیر بودم. دوست نداشتم او را ببینم. او زندگی همه ما را به هم ریخته بود.
    چند هفته بود که درمانم را شروع کرده بودم. هنوز آن بهبودی که فکر می کردم، پیدا نکرده بودم. دیگران عقیده داشتند که برای قضاوت زود است و من تغییر کرده ام. هر چند جزیی، ولی چیزی بود که آنها می گفتند. اینکه من آن حالت درماندگی روزهای بعد از برگشت از گرگان را نداشتم.
    روز قبل من و آراز در خانه بودیم که آنها به دیدنمان آمدند. او نبود. فقط نسیم و مـ ـستانه آمدند. نسیم غمگین بود. مثل اینکه توقع دیدن آراز را در خانه بابا نداشت. برای لحظاتی دلم برایش سوخته بود. با چنان حسرتی به آراز نگاه می کرد که هر کسی می توانست فقط با نگاه کردن به او متوجه شود که به آراز علاقه دارد.
    آراز ولی در ظاهر سرسخت و محکم، ولی در باطن او هم کاملا مشخص بود که برای نسیم دل دل می زند. زیر چشمی به او نگاه می کرد و گاهی که نگاه پر اشتیاق نسیم را متوجه خودش می دید، سرد می شد و رنگ عوض می کرد. مـ ـستانه همان بود که همیشه بود.
    بیشتر مـ ـستانه صحبت کرد. از صحبت های روزمره. گفت که برای خداحافظی آمده اند. گفت که قرار است که مدتی را در فرانسه بگذرانند.
    در انتها وقتی که آراز برای صحبت کردن با تلفن از اتاق خارج شد مـ ـستانه آرام گفت:
    _سونا....
    نگاهش کردم. نگاهش نگران بود.
    _بله؟
    _نمی خوای برگردی؟
    چند لحظه به هر دو نفرشان نگاه کردم.
    _نه
    نسیم با ناراحتی سر تکان داد. از جایش برخاست و آمد مقابل من نشست.
    _سونا انقلاب اصلا حال و روز خوبی نداره.
    نگاهش کردم. و به جای جواب گفتم:
    _نسیم می دونستی کار خیلی بدی کردی؟
    جا خورد.
    _من خیلی دوستت داشتم. می دونی که دوستی ندارم، ولی با تو صمیمی شدم. ولی این اصلا مهم نیست. تو دل برادرم رو بردی.
    گونه هایش رنگ گرفت. چیزی که باعث شد که نتوانم از نشستن لبخندی که بر لبانم آمده بود جلو گیری کنم.
    _چرا این کار رو کردی؟ از دستت خیلی خیلی ناراحتم.
    _متاسفم.
    لبـ ـانش لرزید. مـ ـستانه متفکرانه به من نگاه می کرد.
    _سونا همه ما تو این ماجرا ضربه خوردیم.
    نگاهش کردم. لبخند تلخی زد.
    _ما برادر بزرگمون که برامون مهم بود رو باختیم. تو شوهر و زندگیت و نسیم هم ....
    نیم نگاهی به نسیم کرد. ولی حرفش را ادامه نداد. آراز از بالا پایین آمد. در حالیکه نگاهش به نسیم بود از من سراغ پاکت سیـ ـگارش را گرفت. اشاره کردم که روی مبل کنار پنجره گذاشته است. سیـ ـگارش را برداشت و به حیاط رفت.
    _ما نمی خواستیم این طوری بشه سونا، باور کن. ما نمی خواستیم هیچ کدوم از شما آسیب ببینید. مخصوصا تو که تمام زندگی برادر ما بودی.
    سرم را تکان دادم.
    _الان همه چی درست شد؟ طوفان آرومه؟
    ابرویش را بالا انداخت. نسیم عذر خواهی کوتاهی کرد و به حیاط رفت. می دانستم که به سراغ آراز رفته است.
    _نه بمیرم طوفان تا حالا رنگ آرامش ندیده. حالا هم که انقلاب رو می بینه بدتر شده.
    بغضم را فرو خوردم.
    _در هر حال ما داریم می ریم.
    _به خاطر من؟
    برخاست و آمد کنارم نشست. دستم را در دست خودش گرفت.
    _تو فکر کن که آره.
    _برای همیشه؟
    خندید.
    _یعنی این قدر از ما بدت میاد که دلت نمی خواد دیگه ریختمون رو ببینی؟
    خودم هم خنده ام گرفت.
    _نه. همین طوری پرسیدم.
    شانه اش را بالا انداخت.
    _نمی دونم تا زمانی که لازم باشه.
    برخاست و کیفش را از روی پاهایش برداشت و گفت:
    _انقلاب می خواست کاری که بابام ازش خواسته بود رو به انجام برسونه. می خواست ما مشکلی نداشته باشیم. تمام این مدت خودش رو خورده بود. تمام این مدت طوفان مثل یه باری روی دوشش بود. یه بار سنگین. انقلاب خیلی بیچاره است سونا، باور کن. همیشه روش فشار بوده و همیشه فکر کرده که درباره ما مخصوصا طوفان کم کاری داشته. انقلاب فقط می خواست که کار درست رو انجام بده. ولی نمی دونست که قراره ته ماجرا به این جا بکشه. چند شب قبل برای من می گفت که خیلی ناراحته. حس فشار و عذاب وجدانش بیشتر شده. می گفت که زندگی سونا رو بهم ریختم. می گفت که اگر سونا رو وارد این ماجرا نمی کردم الان بهترین زندگی رو داشت.....
    دستش را روی شانه ام گذاشت.
    _سونا به دادش برس. خیلی خیلی داغونه. هیچ حال خوبی نداره.
    دیگر نتوانستم و به گریه افتادم. در کمال تعجب مرا در آغـ ـوش گرفت.
    _می دونم که تو هم خوب نیستی.
    شانه ام را نـ ـوازش کرد و آرام خندید.
    _ولی منم هم فقط به برادر خودم فکر می کنم.
    میان گریه ام خندیدم. حق داشت. چیزی نگفتم. مرا از خودش جدا کرد.
    _من نمی تونم بهت بگم که چی کار کن. چون باعث این خرابی ما بودیم. اصلا کاری ندارم که ما هم فکر می کنیم که برحق بودیم. من به کل قضیه کار دارم. من نمی تونم بهت بگم برادرم و یا منو ببخش. ولی می تونیم بگیم که متاسفیم. می تونم بگم دوست دارم که برگردی پیش برادرم. حتی اگر لازم باشه که ما دیگه با انقلاب قطع رابطه کنیم همه مون حاضر به این فداکاری هستیم. انقلاب بعد از این همه سختی و زجری که کشیده یه زندگی آروم حقشه.
    اشک هایم را پاک کردم. چیزی نگفتم. به پشت پنجره رفتیم تا نسیم را صدا کند. روبه روی آراز در حیاط ایستاده بود. آراز چیزی را با خشم به او می گفت و نسیم آرام آرام گریه می کرد. اشاره ایی به حیاط کردم و گفتم:
    _تکلیف اون چی میشه؟
    آهی کشید و گفت:
    _ما هیچ وقت فکر نمی کردیم که آخر کار این بشه.
    در همین لحظه آراز دست نسیم را کشید و به نرمی در آغـ ـوش گرفت.
    آن چنان حیرت کردم که دهانم باز ماند. مـ ـستانه هم بدتر از من خشکش زده بود. پرده را به سرعت انداختم.
    _تکلیف اون مشخصه.
    خندید. من هم بینی ام را بالا کشیدم و خندیدم.
    دستش را مقابلم دراز کرد.
    _خب فکرهات رو بکن. اگر برگردی، به عنوان عروس خانواده همیشه روی چشم همه ما جا داری. اگر هم تصمیم به جدایی داری که باز هم ما بهت حق می دیم. حداقل من که کاملا بهت حق می دم.
    دستش را فشردم و با تردید گفتم:
    _طوفان....
    لبخند زد.
    _از طوفان می ترسی؟
    دروغ چرا؟ هنوز هم کمی از او می ترسیدم. در ثانی حرفهایی که آن شب زده شده بود چیزی نبود که بشود از یاد من و طوفان برود.
    _از طرف طوفان مشکلی نداری. اون دیگه برنمی گرده ایران.
    صدایش لرزان شد.
    _به خاطر انقلاب؟
    نگفتم به خاطر من.
    _نمی دونم سونا. طوفان هیچ وقت آروم نمیشه. این درد همیشه با اون می مونه.
    _چرا پیش یه روانکاو نمی ره.
    کیفش را روی شانه اش جابه جا کرد. مثل این که صحبت کردن در این باره برایش سخت بود.
    _رفته. از وقتی که خیلی کوچیک بود. بعد از اینکه اومد فرانسه. ولی نمی تونه درمان طولانی رو تحمل کنه. هر درمان و هر دکتری رو بیشتر از یکی دو ماه ادامه نمی ده.
    آهی کشید و گفت:
    _هر کسی تو این زندگی اسیر یه چیزیه. طوفان هم اسیر گذشته است.
    نگاهی به ساعت مچی اش کرد.
    _بریم. الانه که پیداش بشه.
    _کی؟
    _طوفان. گفت میاد سراغمون
    به سمت شیشه رفت و به روی آن ضربه زد. حالا آراز و نسیم از هم فاصله گرفته بودند و نسیم دیگر گریه نمی کرد ولی آراز هنوز حرف می زد.
    با ضربه ایی که مـ ـستانه به شیشه زد هر دو نفرشان از جا پریدند. آن چنان که مـ ـستانه را به سختی به خنده انداخت. من هم خنده ام گرفت. طفلک آراز در عمق حرف زدن بود. مـ ـستانه در حالیکه سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، اشاره ایی به نسیم کرد تا به داخل بیاید.
    چند لحظه بعد نسیم به داخل آمد. آراز هم چنان خاموش بود. نسیم اما به نظر می رسید که آرام تر شده است.
    مقابل من آمد و با احتیاط مرا در آغـ ـوش کشید. مثل اینکه می ترسید که هر لحظه او را پس بزنم یا حرکتی انجام دهم.
    چیزی نگفتم.
    _سونا منو ببخش. همیشه دوستت داشتم و از همون اول هم ازت خوشم اومد. من اصلا نمی خواستم این طور بشه. تو رو خدا منو حلال کن. من خیلی خیلی نارحتم.
    چیزی نگفتم. او هم دیگر حرفی نزد. برای بدرقه شان به حیاط رفتم. آراز پشت سرم بود. در خودش بود. مقابل در نیامد. در همان حیاط خداحافظی کرد و به داخل برگشت.
    در کوچه طوفان در ماشین منتظرشان بود. بسیار لاغر شده بود. خسته به نظر می رسید. نمی دانم چرا ولی احساس می کردم که اصلا آرامش ندارد. حتی این طور به نظر می رسید که آرامش او قبل از این اتفاقات بیشتر از الان بوده است. یا شاید نقاب از چهره برداشته بود و چون دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت دیگر انرژی هم برای پنهان کاری باقی نمانده بود و او فرسوده و خسته از این همه سال طوفان نبودن و در نهان زجر کشیدن، حالا خودش شده بود.
    نگاهی طولانی به من کرد. از ماشین پیاده نشد و فقط دستش را از شیشه بیرون آورد و برایم تکان داد. همین.
    بعد هم روشن کرد و به سرعت حرکت کرد.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    دلم برایش سوخته بود. هیچ وقت نمی توانستم خودم را به جای او بگذارم. برخاستم و پنجره را باز کردم. هوای اسفند بوی عید می دهد. سعی کردم به تفاوتی که این عید با عید سال قبل داشت فکر نکنم. عید سال قبل تقریبا همین موقع ها بود که او به خاستگاریم آمد. کنار پنجره ایستادم. ماشین آیدین از سر کوچه به داخل پیچید. مقابل خانه نگه داشت. چند لحظه گوش داد. سرو صدای موزیک تا بیرون می آمد. مرا ندیده بود. سرم را کمی خم کردم و آهسته صدایش کردم.
    _پیس پیس... آیدین...
    با تعجب سرش را بالا آورد و مرا دید. خندید و اشاره کرد که در را بزنم. خودم پایین رفتم و در را برایش زدم.
    _چه خبره؟ جای بابا خالی
    پوزخند زدم.
    _آره یادته چقدر این بیچاره رو حرص می داد.
    سرش را با تاسف تکان تکان داد.
    _تو چی کار می کنی با این سر و صدا؟
    شانه ام را بالا انداختم.
    _دوست دارم اگر بی حوصله نباشم البته.
    اشاره کرد که به طبقه بالا برویم.
    _آیدین؟
    کتش را در آورد و روبه روی من نشست.
    _بله؟
    کمی با وسایل اتاق سهند ور رفتم. دو دل بودم. ولی در ضمن دوست داشتم که خبری از بابا داشته باشم.
    _بابا چطوره؟
    پوفی کرد و گفت:
    _همون طوری.
    _کسی رو می شناسه؟
    چند لحظه چیزی نگفت:
    _نمی دونم سونا. این بابا اون بابایی که می شناختی نیست. باید ببینیش. شده یه تیکه گوشت. ولی آره به نظرم اطرافش رو درک می کنه. دکترش هم همین عقیده رو داره. به نظرم همینه که باعث می شه روز به روز تحلیل بره. درک حال و روز الانش با اون جلال و جبروتی که داشت و حکم رانی می کرد به اضافه برگشت به گذشته اش، فکر می کنم که باعث می شه اوضاعش بیشتر به هم بریزه.
    چیزی نگفتم. راست می گفت بابا برای خودش حکم رانی ها کرده بود و حالا درمانده و بیچاره گوشه آسایشگاه افتاده بود.
    _مامان چی میگه؟
    شانه اش را بالا برد.
    _چه می دونم. میگه چوب کارهاش رو داره می خوره.
    با ناراحتی گفت:
    _من اصلا دلم نمی خواد که برای هیچ کس این اتفاقی که برای بابا افتاد بیافته. ولی مامان راست میگه. ولی آخه جالب این جاست که مامان نباید این حرف رو بزنه. خودش هم در قبال ما بچه ها مخصوصا شما کوچیک ترها کم کاری خیلی داشته. اون دیگه نباید این رو بگه.
    _همه ننه بابا دارن ما هم ننه بابا داریم. دلمون خوشه.
    برخاست و آمد کنارم ایستاد.
    _امروز خیلی توهمی؟
    _آره. یکم بی حوصله ام.
    _چرا؟ بیا امشب اون جا. ساناز رو که می شناسی سریع سرحالت میاره.
    خندیدم.
    _اره. ولی واقعا حوصله ندارم آیدین.
    زیر بازویم را گرفت و مرا به طرف در کشاند.
    _منم برای همین میگم دیگه.
    مقابل در ایستادم.
    _آیدین...
    _جانم؟
    _میشه برم بابا رو ببینم؟
    چند ثانیه نگاهم کرد.
    _چرا می خوای هم خودت رو عذاب بدی هم اون رو؟
    _چیزی نمی گم؟ نمی گم که به خاطر اون بیچاره شدم. فقط ...
    حرفم را قطع کرد.
    _سونا. احتیاجی نیست که بهش بگی. خودش بهتر از هر کسی می دونه که چه گندی زده. دوست ندارم که خودت بیشتر از این آسیب ببینی. اون هم به نظرم بسشه دیگه.
    دستش را روی صورتش کشید.
    _یا خدا بابا چی فکر کرده بوده. یه دختر شونزده ساله؟
    به کنار پنجره رفت و بیرون را تماشا کرد.
    _تقریبا همسن و سال سارای.
    نیم نگاهی به من کرد و با صدای خفه ایی گفت:
    _تهوع آوره سونا. تهوع آور و کثیف.
    با ناراحتی گفتم:
    _انقلاب می گفت مینا خیلی خوشگل بوده.
    آهی کشید.
    _بابا همیشه چشمش هرز می رفت.
    چند لحظه چیزی نگفت.
    _می دونی اون روز وقتی که طوفان این حرفها رو می زد دلم می خواست آب بشم از خجالت برم تو زمین. اون کارخود بابا. بعد هم که وایساده که اون مرتیکه بی ناموس شریکش بیاد یه همچین بلایی سر یه پسر شیش هفت ساله بیاره.
    چند قدم در اتاق زد. دستانش را در جیب شلوارش کرده بود و با تشویش قدم می زد.
    _بابا گند زد سونا، بابا گند زد به زندگی این بیچاره ها......
    به من نگاه کرد و دوباره قدم زد.
    _می دونی بعضی وقت ها که احساساتم رو می گذارم کنار و از پوسته برادر تو بودن در میام و خوب فکر می کنم، می بینم که این بیچاره ها تا حدودی حق داشتن. داغ داشتن. اون از خاله شون. این از برادرشون. اون هم از مال و اموالشون.....
    چیزی نگفتم. چون گاهی این نظر خودم هم بود. البته فقط گاهی. بعد از چند لحظه آن چنان دوباره از دست انقلاب عصبی می شدم که باز هم برمی گشتم بر سر پله اولم. این که چرا من؟ چرا مـ ـستقیم نرفت بزند در گوش خود بابا. یا اصلا او را بکشد و تمام هست و نیستش را بگیرد و یا به آتش بکشد. برای بابا رفتن اموالش مثل مرگ بود.
    حتی من در پیش خودم این عقیده را داشتم که بابا به خاطر حرفهای طوفان سکته نکرد. به خاطر این سکته کرد که مالش را کاملا از دست رفته می دید. فهمید که خانواده باهر چه کسانی هستند و اگر هنوز ادعا و آرزویی داشت که از طریق قانون یا شرخرهایش سفته ها و چک ها از ایمان بگیرد، با فهمیدن ماهیت خانواده باهر تمام امیدش ناامید شد و سکته کرد. و گرنه بابا اگر می خواست از حرفهای طوفان ناراحت شود اصلا نمی گذاشت که در آن زمان چنین اتفاقی برای او بیفتد.
    _ولش کن. دیگه حرفش رو هم نزن. حرفش هم منو اذیت می کنه. حالا واقعا می خوای بری دیدنش؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم.
    در اتاق را باز کرد و اشاره کرد تا بیرون برویم. سرو صداهای پایین منظم و دلنواز شده بود. حالا همه هماهنگ می نواختند و چه زیبا هم می نواختند. صدای سنتور را از بینشان تشخیص دادم. خودش می زد.
    _باشه. فردا عصر زودتر از چاپخونه میام می برمت. بپوش بریم شب بیا اون جا.
    لباسم را پوشیدم. به طبقه پایین رفتیم. حدسم درست بود. خود آراز سنتور می زد. موهایش را کوتاه کرده بود ولی به نظرم موی بلند بیشتر به او می آمد. از آن دسته مردانی بود که موی بلند خیلی بیشتر برازنده اش بود. با احساس کامل و مهارت می نواخت.
    ایستادیم تا وقفه ایی در کارشان ایجاد نشود و بعد گفتم که با آیدین به خانه آنها می روم و شب هم برنمی گردم. آن قدر شوق و عجله برای موسیقی داشت که کج خلقی نکرد که چرا شب را تنهایش می گذارم. سریع خداحافظی کرد و به سر کارش برگشت.
    سرم را به شیشه ماشین تکیه دادم و به باران ملایمی که می بارید نگاه کردم. باران کم بود ولی اگر زیاد هم بود باز هم نمی توانست این سیل عظیم جمعیت که هر کدام به دنبال زندگی و خرید عیدشان بودند را خانه نشین کند. امسال عید هیچ حس خوبی و تازگی نداشتم. هر چه بود در ذهن و روحم، تکرار مکررات بود. این را به دکتر هم گفته بودم. عقیده داشت که طبیعی است. من در حال یادآوری خاطراتی بودم که امسال نداشتم. سعی کردم تا ذهنم را دوباره و دوباره منحرف کنم.
    تمام بعد از ظهر را در ترافیک با آیدین و آراز به دیدن بابا رفته بودیم. ولی من اصلا احساس سبکی نداشتم. بدتر شده بودم. دیدن بابا در آن وضع یک چیز بود و شنیدنش از زبان آیدین و سارای چیز دیگری.
    آن انسان رقت انگیزی که روی تخـ ـت افتاده بود و صورتش کاملا کج شده بود و موهای سرش از ته تراشیده شده بود و از لاغری مثل نی غلیان شده بود، هیچ شباهتی به مردی که تقریبا دو ماه قبل در خانه اش قبل از صحبت های طوفان دیده بودم، نداشت.
    تمام آن هیکلی که هنوز هم صاف و محکم بود و همیشه بسیار خوش پوش و شیک بود، دود شده و به هوا رفته بود. هیچ شباهتی به بابایی که من روزی می شناختم نداشت.
    چیزی نگفتم. کسی که خدا او را قصاص کرده دیگر نیازی به زدن من ندارد. تنها کنار تخـ ـتش نشستم. سعی کردم تا اشک هایم را کنترل کنم. دستش را در دست گرفتم. می لرزید. آن چنان فشاری به روی من بود که چیزی نمانده بود که من هم به لرزه بیفتم. خواستم تا دستم را از دستش بیرون بکشم ولی نگذاشت. با تمام نیرویی که برایش باقی مانده بود دستم را گرفته بود و رها نمی کرد. حالت صورتش جور خاصی بود. چیزی که توصیفی برای آن نداشتم. ولی بعد با دیدن اشک هایش که به آرامی از گوشه چشمش سر می خورد و روی بالش می ریخت، متوجه شدم که حالت صورتش گریه است ولی به علت فلج عضلانی که درگیر آن شده بود حالتی عجیب و غریب پیدا کرده بود. دیگر نتواسته بودم خودم را کنترل کنم و به گریه افتاده بودم. من هم پا به پای او گریه کردم. آراز دیگر نتوانسته بود تحمل کند و از اتاق خارج شده بود.
    ولی من نتوانستم. زجر کشیدم ولی نتوانستم. نمی دانستم چیزی از صحبت هایم متوجه می شود یا نه ولی گفتم که او را بخشیده ام. با اینکه زندگیم را به نابودی کشانده بود ولی کار دیگری نمی تواستم بکنم. او در نهایت پدرم بود. و همین مسئله خیلی چیزها را عوض می کرد. کمی محبت، به خشم و آن حالت انتقام من تزریق می کرد و من دیگر نمی توانستم آن چیزی باشم که شاید در برابر یک غریبه، در وضعیتی این چنین مشابه داشتم.
    سرم را از روی شیشه بلند کردم. باد خنکی که حاصل پایین کشیدن شیشه سمت آراز بود و به صورتم خورده بود مرا به خودم آورد و به خاطر آوردم که جای دیگری هم باید بروم. وقتی که به آیدین گفتم که مرا به در خانه برساند گفت که کجا می خواهم بروم؟ شب هم خانه آنها باشم. ولی من منظورم خانه خودم بود. وقتی که دوباره گفتم که مرا به خانه خودم برساند با حیرت از آیینه به من نگاه کرد. آراز چرخید و با ناراحتی نگاهم کرد ولی حرفی نزد.
    _می خوای برگردی؟
    لحن آیدین مثل کسی بود که هم دوست دارد که کاری انجام شود و هم از انجام آن واهمه دارد. به نظر می رسید که دوست دارد که من تکلیفم مشخص شود ولی در ضمن می ترسید که من به خانه و نزد او بگردم. آن حال و روز زاری که بعد از برگشت سه هفته ام با او از گرگان داشتم، چشم همه آنها را ترسانده بود.
    _نه باید برم یک سری وسایل بردارم.
    چند دقیقه ایی را که پشت چراغ خطر گذراندیم، چیزی نگفت. ولی در نهایت وقتی که دنده را عوض کرد و به حرکت افتاد. آرام گفت که تصمیم ام برای زندگی هنوز نامعلوم است؟
    جوابش بله آرامی بود که خودم هم به سختی آن را شنیدم.
    مرا مقابل در خانه پیاده کرد. گفت که منتظرم می ماند. ولی من می دانستم که کارم زیاد طول خواهد کشید. می خواستم کمی از لباس های سبک ترم را بردارم و با خودم ببرم. در خانه بابا همه لباس هایی که با خودم داشتم زمـ ـستانه و ضخیم بود. در ضمن من کاکتوس ام را هم فراموش کرده بودم. بعد از آن که با او از گرگان برگشتیم، آن را به خانه خودمان برگرداندم و بعد هم دیگر فراموش کردم که آن را بردارم. یعنی آخرین دیدار ما در خانه آن قدر وحشتناک بود که من خسته و درمانده از عشق زیادی که به نظر می رسید از قلب و روح او فوران کرده، فرار کردم و همه چیز را جا گذاشتم. لباس هایم، کاکتوس ام و هزاران هزار یاد و خاطره ی ناب.
    کاش می شد که می توانستم خاطره هایم را هم در چمدان بگذارم و با خودم ببرم. ولی نمی شد. آن خاطره های عالی و ناب مال این خانه بود. قابل جابه جایی هم نبود.
    با هزار زحمت آنها را راضی کردم که می توانم خودم به خانه بابا برگردم. در را با کلید خودم باز کردم در پارکینگ نگاهی به ماشین ها کردم. او خانه نبود. نباید هم باشد. ساعت کاری او بود. ساعت کاریش را بهتر از هر کسی می دانستم. آن قدر برایم زمان خانه آمدنش مهم بود که لباس زیبا بپوشم و آرایش کنم و به استقبالش بروم، تا با دیدن نگاه پر از احساس او من هم سرمـ ـست از حس خوب مقبول بودن و دلربا بودن شوم.
    در خانه مثل اینکه بمب منفجر شده بود. همه چیز به هم ریخته بود. چند لحظه ایستادم و با حیرت به تمام هال و پذیرایی نگاه کردم. همه چیز در آن جا بود. بیشتر شبیه به بازار مکاره بود تا پذیرایی خانه. از او که همیشه منظم و مرتب بود، بعید بود. شلوارش یک گوشه افتاده بود. پیراهنش یک گوشه. در روی میز غذا خوری چند ظرف کثیف بود و چند فنجان نیمه خورده قهوه. روی مبل ها چند بطری آب جو و یک بطری نیمه خالی نوشیدنی و پاکت سیـ ـگار. و در کنارهمه آنها آلبوم عکس عروسی مان.
    پاهایم می لرزید. همان جا کنار مبل زانو زدم و آلبوم را برداشتم. چقدر در زمان اندختن آن عکس ها شیطنت کرده بودم و او چقدر موقرانه خندیده بود و با هر حرکت شیطنت آمیز من، آهسته و به دور از چشم عکاس، یک "می خورمت کوچولو" به من گفته بود.
    دلم نمی خواست آلبوم را ببینم. دوست نداشتم که آن لحظات شاد، تداعی شوند. ولی نتوانستم. آلبوم درست مثل یک مگنت مرا به طرف خودش می کشید. برداشتم و ورق زدم. نمی دانم چقدر درگیر آلبوم ها بودم که با صدای در از جا پریدم و مثل بچه های گناهکار آلبوم را پشت سرم قایم کردم. با حیرت به من نگاه کرد. کیفش را همان جا پایین پاهایش روی زمین انداخت.
    _برگشتی....
    شادی و شعف از تمام همان یک کلمه می بارید. لـ ـبم را گزیدم. دوست نداشتم که او این طور فکر کند و این سوتفاهم برایش ایجاد شود.
    سرم را پایین انداختم. چیزی نگفتم. نمی توانستم چیزی بگویم.
    آهی که کشید نشان دهنده این بود که فهمیده که اشتباه کرده است.
    _چی شده که افتخار دادی اومدی خونه خودت؟
    آهسته گفتم:
    _اومدم وسایلم رو بردارم.
    زیر چشمی نگاهش کرد. رنگش پرید. ولی خودش را حفظ کرد. جلو آمد و روی مبل نشست. سرش را بین دستانش گرفت.
    _چرا اومدی داغ دلم رو تازه کنی؟
    _گفتم که اومدم وسایلم رو ببرم.
    سرش را بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد. چشمانش قرمز و خواب الود بود. سرش را تکان داد.
    _که این طور. خب جمع شون کردی؟
    آلبوم را از پشت سرم آهسته روی مبل گذاشتم. دید و پوزخندی تلخ زد.
    _اگر اون قدر از من بدت میاد چرا داشتی مرور گذشته می کردی؟ محض رضای خدا بیا یک بار هم که شده با خودت رو راست باش سونا.
    با اخم نگاهش کردم. با کمی پرخاش گفتم:
    _روراست باشم که چی بشه؟ که چی کار کنم؟
    برخاست و مقابلم قرار گرفت.
    _برای اینکه بفهمی که تکلیفت با خودت چند چنده سونا پیرزاد. برای این. برای اینکه من دارم زجر می کشم. تو هم. می خوام بدونم چی کار می خوای با این زندگی سگیه من بکنی؟ اگر می خوای تا ابد به این وضع ادامه بدی بگو که من ....
    حرفش را قطع کردم. به روی سیـ ـنه اش خیز برداشتم. روی پنجه پاهایم بلند شدم و با خشم در صورتش گفتم:
    _بگم که تو چی؟ بری پی کارت؟ راحت بشی؟ خسته شدی؟
    با هر دو دستش بازوان من را گرفت و با خشمی به مراتب بیشتر ازمن گفت:
    _نه نه. برای اینکه بدونم باید هفت جفت کفش آهنی و هفت جفت عصای آهنی پیدا کنم بیفتم دنبالت التماست رو بکنم که برگردی پیشم.
    چشمانم را به روی هم فشردم. تا فریاد نکشم. سرم را پایین انداختم. دستانش را دراز کرد و دستانم را در دست گرفت.
    _این زندگیه که من دارم؟
    با سرش را به محیط اطرافش اشاره کرد.
    _یا زندگیه خونه به دوشی که تو داری؟
    _من خونه به دوش نیستم.
    _چرا هستی. یه روز خونه آیدینی، یه روز خونه آراز، یه روز بابات. تو دختر نیستی. یه زن شوهر داری که خونه داری ولی خودت رو آواره کردی. منو بیچاره کردی....
    حرفش را قطع کردم. با خشم گفتم:
    _محض رضای خدا جناب شوهر. زمانی که می خواستی گند بزنی به زندگی به قول تو سگیمون، فکرت رسید که شوهر منی؟ چرا اون زمان به این فکر نبودی که شوهر منی؟ چون اون زمان می خواستی که به هدفت برسی؟ فقط همین. من هم سرسوزنی برات مهم نبودم انقلاب باهر.
    دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. دستم را روی دهانش گذاشتم.
    _نه نگو. نگو انقلاب. نگو که من برات ارزش داشتم. این رو قبول دارم که من برات ارزش داشتم. ولی نمی تونم درکت می کنم. شما داغ به دلتون بود. من همه این حق رو به شما می دم. ولی .....
    حرفم را قطع کردم. بغضم را به سختی فرو دادم.
    _چرا من؟
    کف دستم را که هنوز روی دهانش بود، بـ ـوسید. دستم را مثل مار گزیده ها کنار کشیدم. نگاهش سخت و سرد شد. به دستم که آن را کنار کشیده بودم نگاه کرد و دوباره نگاهش به روی من ثابت شد. نگاه سرد و خسته اش.
    _من اشتباه کردم سونا. خودم کاملا می دونم. فکر نمی کردم که آخر کار به این جا بکشه. یک بار گفتم یک بار دیگه هم میگم. اگر لازم باشه تا آخر عمرم هم تکرار می کنم که متاسفم. به خاطر همه چیز.
    خودش را کنار کشید. از من فاصله گرفت. سیـ ـگارش از پاکت بیرون آورد و روشن کرد. به کنار پنجره رفت. کمی پنجره را باز کرد و سرد و خاموش سیـ ـگارش را کشید.
    _دارم می رم.
    دلم پایین ریخت. او می خواست برود.
    _کجا می ری؟
    نیم نگاهی به من کرد و سیـ ـگارش را خاموش کرد. پوزخند زد و جلو آمد.
    _برات مهمه؟ دارم میرم فرانسه.
    _با خانواده ات؟
    لحنم ناخوداگاه پر از حسادت شد.
    _آره. نمی تونم سونا. من هم باید آروم بشم. دیگه نمی تونم هر روز مثل گداها بیفتم دنبالت. اگر امیدی بود این عذابم نمی داد. ولی من دارم عذاب می کشم سونا بفهم. دارمت ولی ندارمت. این داره من رو می کشه. من نمی تونم ازت دور باشم ولی در عین حال هر روز بیفتم دنبالتو ببینمت. نگو مگه بیکارم که باید بگم بیکار نیستم، مریضم. من مثل معتادی شدم که هر روز باید صورتت رو ببینم. وقتی که صورتت رو می بینم، آروم میشم ولی در همون حال از داخل دارم خالی می شم. حال خوبی نیست سونا. مطمئن باش که زجری که من دارم می کشم اگر از تو بیشتر نباشه کمتر هم نیست. می رم که من هم یکم آروم بشم....
    از من فاصله گرفت. کت اش را در آورد.
    _وقتی که الان دیدمت فکر کردم که اومدی بمونی. ولی تو حالا هم میگی که اومدی وسایل ببری.
    چیزی نگفتم. چند لحظه طولانی سکوت بینمان ایجاد شد. سکوتی کش دار که به نظر می رسید که هیچ کدام خیال شکستن آن را نداریم. بی هدف به اتاق خوابمان رفتم.
    تخـ ـت مرتب و منظم بود. روتخـ ـتی روی تخـ ـت بود و تکان نخورده بود. مثل اینکه در این مدت طولانی اصلا روی تخـ ـت نخـ ـوابیده بوده. اتاق اما به هم ریخته و شلوغ بود. یک چمدان گوشه اتاق گذاشته بود و در آن مقداری لباس تا شده مرتب و مقداری هم لباس مچاله شده گذاشته بود. در چمدان هنوز باز بود. پس واقعا خیال رفتن داشت. دلم گرفت ولی خودم را نگه داشتم. نمی توانستم.
    ساک کوچک خودم را برداشتم و کمی لباس در آن گذاشتم. روی تخـ ـت نشستم. سرم داشت می ترکید. از هال صدای موزیک بلند شد. گوش کردم. این آهنگ مرا به گذشته برد. زمانی که او این آهنگ را می گذاشت و بعد دست مرا می گرفت تا با هم برقصیم. در همان حال آهنگ را زیر گوشم زمزمه می کرد. سعی کردم تا آهنگ را نشنیده بگیرم. می دانستم که از قصد این کار را کرده است. می دانست که من با این آهنگ کلی خاطره خوب دارم. خاطره عاشق شدن.
    هر دو دستم را روی صورتم گذاشتم و سعی کردم تا به اعصابم مسلط باشم. صدای آهسته پاهایش آمد. سر بلند نکردم. روی تخـ ـت کنارم نشست. دستش را روی شانه من گذاشت. سرم را کج کردم و نگاهش کردم. نیم لبخندی بی حوصله بر لبـ ـانش بود. گونه ام را نـ ـوازش کرد.
    _ازت نمی گذرم سونا. تو مال منی. زن منی. تنها عشقی هستی که داشتم. ولی بهت زمان می دم. می خوام یه مدت هر دو نفرمون ریکاوری کنیم.
    چیزی نگفتم. دستم را کشید و مرا بغـ ـل کرد. ممانعت نکردم. چانه اش را روی سر من گذاشت و آهسته زمزمه کرد. چشمانم را به روی هم فشردم. زندگی ما چه آسان به لبه پرتگاه کشیده بود. به خاطر آتش خشم انتقام او که شاید بر حق بود، من سوختم. من آتش گرفتم. زندگی من تباه شد. درست بود که حالا بابا گوشه آسایشگاه افتاده بود ولی باز هم در درجه اول این زندگی ما بود که بهم ریخت.
    بغضم را فرو خوردم و از او جدا شدم. بعد از هر تماسی که با هم پیدا می کردیم، جدایی برای من دردناک تر می شد. درست مثل اینکه با در آغـ ـوش گرفته شدن توسط او نیرویی به ذهن و روحم وارد می شد که دل کندن و بی تفاوت ماندن را دشوارتر می کرد. ولی می دانستم که باید جدا باشیم.
    من اصلا نمی توانستم مثل یکه زن نرمال زندگی کنم. حداقل نه حالا. احساس می کردم شاید این جاذبه فقط مخصوص این دوری هاست و اگر نزدیک اش باشم توان تحمل نخواهم داشت.
    برخاستم. شالم را که روی شانه هایم افتاده بود، سرم کردم.
    برخاست. نگاهی به چمدان خودش و ساک کوچک من کرد. روبه رویم ایستاد. شال را دوباره از سرم باز کرد. دستش را زیر موهایم کشید. به چشمان خمـ ـار و خواب الودش نگاه کردم. چقدر این چشمان روزی برایم منبع آرامش بود.
    دوست داشتم نگاه کردن در آنها را. به شوخی به او می گفتم که یک دختر در چشمانش زندگی می کند و من حسودی می کنم و او هم به سرعت چشمانش را می بست و می گفت که زندانی اش کردم. آخر دختر خیلی زیبایی است دل کندن از او دشوار است.
    نگاهی به زخم روی پیشانی اش انداختم. بینی کشیده اش. لبان درشت و مردانه اش. نمی دانم چرا ولی ناخوداگاه می خواستم جزییات صورت او را در ذهن ثبت کنم.
    اخم کم رنگی بر ابروانش نشست. خم شد و گرم و با احساس و طولانی مرا بـ ـوسید.
    _موهات رو کوتاه نکن. موی کوتاه فقط برای منه.
    لبخند کم رنگی بر لب آوردم. لبخندم را هم بـ ـوسید.
    نفس عمیقی کشید. از من جدا شد. چند ثانیه دقیق به من نگاه کرد. رنگش پریده بود و پلک راستش کمی می پرید. مثل اینکه او هم می خواست جزییات صورت مرا در ذهنش ثبت کند. انگشت اشاره اش را روی تیغه بینی ام به پایین کشید و به لبانم رسید.
    _مواظب خودت باش. دوستت دارم.
    چیزی نگفتم. نگفتم که من هم دوستش دارم. نگفتم چون هنوز مطمئن نبودم. از دوست داشتم مطمئن بودم ولی چیزی که از آن اطمینان نداشتم این بود که خواهان پایایی این حس هستم یا نه؟ می خواستم که این عشق بماند و بیشتر در وجودم ریشه بدواند و یا دست آخر مجبور می شدم که تبر بردارم و به جان ریشه خودم بیفتم؟
    عشق او مثل سرطان به جانم افتاده بود. ریشه دوانیده بود و همین طور در حال پیشروی بود. چه می کردم با این سرطان؟ با این سرطان دلنشین. با این سرطانی که زمانی از جان و دل برای او آغـ ـوش گشوده بودم.
    دوست داشتم آن قدر در وجودم ریشه بدواند که دیگر چیزی از من باقی نماند. همه او شود. همه من او شود و همه او من.
    نمی دانستم که تا کجا می توانم به این حال ادامه دهم. عاقب او خواهم شد و یا ریشه این درخت را خشک خواهم کرد. این چیزی بود که مرا عقب می راند. این نا اطمینانی که از او داشتم. از خودم. از سونا پیرزاد. به نظر می رسید که من که خودم را گم کرده ام. با این کار او، من در درجه اول بودم که از بین رفتم. با زیر سوال رفتن آن همه اعتمادی که به او داشتم در حقیقت این خود من بودم که زیر سوال رفته بودم. خودم توسط خودم. و تا زمانی که این حالت در من بود وضع من همین بود.
    از او فاصله گرفتم. رهایم کرد. سخت، ولی رهایم کرد. مثل اینکه خود او هم متوجه شده بود که باید مرا رها کند. این رها کردن برای هر دونفرمان سخت و کشنده، ولی لازم بود.
    ساکم را زیر بغـ ـلم زدم. داشتم خفه می شدم. بغض راه تنفسی ام را بسته بود. باید اسپری می کردم ولی نه در مقابل او. به سختی تنفسم را کنترل کردم. خم شد و از کنار پنجره کاکتوس ام را که به نظر سرحال می آمد به دستم داد.
    _هر هفته یه لیوان آب آروم ریختم پاش
    سرم را تکان دادم. حالم هیچ خوب نبود.
    _ممنون.
    صدایم خفه شده بود. دقیق نگاهم کرد. بازویم را گرفت. به طرف در رفتم.
    _سونا خوبی؟
    سرفه ایی کردم و آب دهانم را به سختی فرو دادم. کمی اثر داشت.
    _آره.
    نگاهم ناخوداگاه به روی آلبومی افتاد که هنوز روی مبل بود.
    _سفرت بی خطر.
    لبخند تلخی زد.
    _سفر نیست. عذاب محضه.
    صدای او هم گرفته و خفه شد.
    دیگر معطل نکردم. دیگر نمی توانستم. نمی توانستم این نزدیکی را تاب آوردن. بدون کلامی در آسانسور که بالا بود پریدم و دکمه را زدم. بسته شدن در آسانسور به روی نگاه نگران او، آخرین چیزی بود که دیدم.
    چشمانم سیاه شد و روی کف آسانسور افتادم. به هر جان کندن که بود اسپری را از جیبم بیرون آوردم و پاف کردم. سرم را به دیوار آسانسور چسباندم و اجازه دادم که اشک ها بیرون بیایند. دیگر نمی توانستم حبس شان کنم. از پا در آمده و ناتوان حتی از جا برنخاستم.
    آسانسور به طبقه پایین رسید. برخاستم. تلوتلو خوران بیرون رفتم. از شدت اشک حتی جلوی چشمانم را هم نمی دیدم. از در ساختمان بیرون آمدم. باران حالا شدت گرفته بود. راه گرفتم و در همان باران، و ساک در دستم، گیج و مـ ـست در پیاده رو رفتم.
    هنوز چند قدمی نرفته بودم که کسی از پشت سر شانه هایم را در بر گرفت. با همان چشمان گریان چرخیدم. آیدین بود که مثل همیشه مانده بود. مثل همیشه که پشت همه ما بود. او و سارای. بدون حرف مرا به ماشین کشاند. آراز نبود. هیچ چیزی نگفت. و چقدر از او ممنون بودم. گذاشت تا خوب گریه کنم. با صدای آرام و خفه گریه می کردم و او در سکوت می راند.
    تماسی با سارای گرفت و مرا به خانه سارای برد. آیدین همیشه بهترین کارها را می کرد. می دانست که الان فقط سارای می تواند مرا آرام کند و نه هیچ کس دیگری. سارای در آن شرشر باران، نگران مقابل در ایستاده بود. کنار دست او هم رضا ایستاده بود و سعی داشت که آرامش کند.
    از ماشین پیاده شدم. سارای هم چیزی نگفت. مثل اینکه آن جماعت می خواستند که مرا آرام کند. به حال خودم بگذارند تا شاید آرام شوم. تنها کاری که سارای کرد این بود که گلدان کوچک کاکتوس ام را از دستم گرفت و رضا هم ساکم را.
    مرا به اتاق مهمان برد. شال خیسم را از سر باز کرد. مانتویم را در آورد و بعد مرا در آغـ ـوش فشرد. آغـ ـوشی که برایم آرامش بود. همیشه این آغـ ـوش، برایم منبع آرامشی جدا از آن عشق پر تپش و پرآرامشی که بعدها به انقلاب پیدا کردم، بود. عشقی ورای عشق او.
    ساعت ها مرا در کنار خودش نگه داشت. سر المیرا را رضا گرم کرده بود که به سراغ ما نیاید. موهایم را نـ ـوازش می کرد. بعد از ساعت ها آن قدر آرام شدم که بتوانم تنها بمانم. خواستم که مرا تنها بگذارد. تنهایم گذاشت تا بتوانم کمی خودم را پیدا کنم. ساعت ها در تاریکی اتاق به سیاه آن سوی شیشه خیره شدم. در آن لحظه ها فقط خودم بودم و خودم. سونای در هم شکسته و ناتوان. من دیگر آن سونای محکم نبودم. نمی دانم می توانستم که روزی دوباره خودم شوم؟
    هوا به شدت گرم بود ولی سایه خنک تر بود. مثل اینکه تابستان نمی خواست که دست و پاهایش را جمع کند و از شهر برود. دیگر چیزی به اول مهر نمانده بود ولی هوا هنوز آتش بود.
    مخصوصا با آن دیگی که سارای در حیاط خانه بابا گذاشته بود، گرما بیشتر شده بود. همه جمع بودند. از آن طرف حیاط زیر داربست مو، صدای خنده ی بلند آراز می آمد. تارش را زیر بغـ ـلش زده بود و هر از چند لحظه یک آهنگی می زد که سارای را به صدا در می آورد و باعث می شد که خنده خودش بلند تر شود.
    سارای می گفت که خوبیت ندارد که او پای دیگ آش نذری آهنگ بزند و آراز هم می گفت، مگر نه آنکه آن روز روزه عید است، پس باید شاد بود. حتی پای دیگ آش نذری.
    عید نیمه شعبان بود و سارای نذر کرده بود. آشی نذری که به هیچ کسی هم نگفته بود که برای چه نذر کرده است. آیدین هم می خندید و با آراز موافق بود. در جبهه مخالف سارای بود و ساناز، که البته بیشتر به خاطر اینکه سارای تنها در آن جبهه مخالف نماند به او پیوسته بود. وگرنه ساناز آدمی نبود که از ریتم و آهنگ دست بکشید. ساناز همان طور در مواقع عادی هم به قول آراز پیچ و مهره های تنش شل بود. چه رسد به اینکه ریتم و آهنگی هم بشنود.
    رضا و من هم ممتنع بودیم. علی هم به جمع آنها پیوست و حرص سارای را بیشتر کرد. بالای دیگ رفتم و ملاقه به قول المیرا، آقا غوله را از سارای گرفتم و شروع کردم به هم زدن آش.
    ساناز آهسته زیر گوشم گفت:
    _نذر کن.
    نگاهش کردم. نخودی خندید.
    _برای چی نذر کنم؟ چیزی ندارم.
    خنده اش بیشتر شد.
    _دخترها برای شوهر نذر می کنن. تو رو نمی دونم. یه چیزی بتراش دیگه. از این فرصت ها دیگه بهت دست نمی ده. این نذر فقط برای همین امساله ها.
    خندیدم و با مشت آهسته به شانه اش کوبیدم. کمی آن طرف تر روی گازی کوچک تر و در دیگی کوچکتر، آیدین پای سرخ کردن پیازها ایستاده بود. در روز قبل مردها آن قدر پیاز خورد کرده بودند که آراز شاکی شده بود که بوی انبار پیاز گرفته است.
    المیرا دور گاز می دوید و هر بار توسط رضا و یا علی مهار می شد. سارای در سبد بزرگی سبزی خورد کرده را از داخل خانه به حیاط آورد. مشت مشت در آش ریخت و من هم زدم.
    دوست داشتم این آرامشی را که داشتم. این فضای شاد. این فضای پر از انرژی مثبت را. بوی آش را دوست داشتم. برایم خوشایند بود. با اشاره آیدین به پیازهای سرخ شده درون دیگ به داخل خانه رفتم و ظرف بزرگی برداشتم. در لحظه ی آخر که می خواستم از ساختمان خارج شوم، زنگ در خانه را زدند. حوصله نداشتم که دوباره به داخل خانه برگردم و آیفون را برداشتم. پا تند کردم تا از همان حیاط در را باز کنم. ظاهرا که هیچ کدام صدای زنگ در را نشنیده بودم. نباید هم می شنیدند. با آن سرو صدای تار آراز و جیغ جیغ المیرا و بلند بلند حرف زدن ساناز و سارای نباید هم صدایی شنیده می شد. به جای دادن ظرف به آیدین به طرف در رفتم و در را باز کردم.
    خشکم زد. همان طور دستم میان هوا و زمین ماند. قلـ ـبم با یک فاصله زمانی چند ثانیه ایی، از مغز فرمان تپش گرفت. تپشی آن چنان دیوانه وار که مرا از داخل تکان داد.
    همان لبخند ملایمش را بر لب داشت. همان لبخندی که موقرانه بود و من عاشقش بودم. کت و شلوار تیره بر تن داشت. قامتش کشیده تر شده بود. پیراهن سفیدش بی نقص بود. لبخندش بی نقص، و گل های رز آتشینی که در دست داشت بی نقص تر از همه آنها.
    _سلام سونا.
    بعد از شش ماه صدایش برایم تازگی روز اول را پیدا کرده بود. سعی کردم تا بر موج احساساتی که بر من آوار شده بود، فائق آیم. موج احساساتی که دوست نداشتم مرا دوباره از پا دربیاورد. من تازه کمی نرمال و شاد شده بودم.
    _سلام...
    صدایم لرزان بود. نگاهی از کنار هیکل من به آن جماعتی که در حیاط خشکشان زده بود کرد و دوباره نگاه بی قرار و مشتاقش پی نگاه من دوید.
    دسته گل را به طرفم متمایل کرد.
    _اومدم دنبال یکم امید؟ تو این خونه هست؟
    چیزی نمانده بود که قلـ ـبم از دهانم بیرون بزند. چیزی نگفتم. چشمانش را غم برداشت. دستی از کنار من دراز شد و در را کامل باز کرد. خودم را کنار کشیدم. آیدین بود. لبخندی به او زد و در حالیکه دستش را به نشانه دعوت کردن او به داخل خانه تکان می داد، گفت:
    _همیشه امید هست اخوی.
    نگاهی به من کرد. بازویم را فشرد. تا مرا به خودم بیاورد.
    _سونا جان، گل رو از شوهرت بگیر.
    نگاهی به او کردم که خندان دسته گل را به طرفم گرفته بود. آن قدرمکثم طولانی شد که چیزی نمانده بود دسته گل را پایین بیاورد. دسته گل را گرفتم. آیدین دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
    _بیا تو انقلاب.
    لبخندی اطمینان بخش به من زد و دوباره رو به او گفت:
    _ خوش اومدی.
    کنار رفتم و او قدم به داخل خانه گذاشت و من پشت سرش در را بستم.

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:06 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.