با پشت دست اشکم رو پاک کردم و برگشتم توی خونه. رو به پنجره ایستاده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد. چشم چرخوندم به بدن بی جون بلز. با چشمهای باز و نگاه خشک شده به در، رفته بود... چشم ازش برداشتم. راه افتادم سمت فران. نگاه سرخش رو ازم میدزدید. آروم و مسلط لب باز کرد: زنگ زدم برای بردنش
لبهام رو به هم فشار دادم و دستم رو روی بازوش کشیدم. نگام کرد. سعی کردم لبخند بزنم. ساعدش رو به روی چشمهاش فشار داد. نم چشمهاش رو محو کرد. نفس عمیقی کشید و سرش رو به تایید تکون داد و ازم دور شد.
دستهام رو روی سکوی سرد پنجره گذاشته بودم و به دو مرد سفید پوش و مرد سر تا پا سیاهپوشم نگاه میکردم... بلز رو روی تخـ ـت مخصوص و کوچیکی گذاشتن. فران برای آخرین بار خوب نگاش کرد ... درکش سخت نبود... فران کسی رو از دست داده بود که سالها بهش انس گرفته بود... یادمه گفته بود بلز تنها کسی هست که تموم روز رو برای برگشتنش انتظار میکشه...
بلز رو بردن و فران روی مبل نشست. چشم دوخته بود به دیوار روبروش. دلم میخواست ذوب شم... دلم میخواست محو میشدم... نه میتونستم بگم خداحافظ و برم و نه میتونستم کنارش بشینم و آرومش کنم. مثل یه قاب عکس بی مصرف توی چارچوب پنجره ایستاده بودم و نگاش میکردم. نگام نمیکرد... از روی مبل بلند شد و رفت سمت آشپزخونه. بطری آب رو از یخچال بیرون آورد و سر کشید... تا زمانی که من بودم نمیشد با خودش خلوت کنه... که اون بغض لعنتی رو خالی کنه...
قدم برداشتم سمتش.کنارش ایستادم و سر بلند کردم به دیدنش: فران!
لبهاش رو روی هم فشار داد و چشم دوخت به دورترین نقطه روبروش... ساعدش رو میون دستهام گرفتم و نرمه انگشتهام رو به نـ ـوازش روی دستش تکون دادم: فران.. بلز همیشه توی خاطرمون میمونه
بی نگاه رو گردوند و سری به تایید تکون داد. چشم دوخت به موبایلش و راه افتاد سمت پذیرایی. تکیه دادم به کانتر و چشم دوختم به پنجه های پام. صداش توی خونه پیچید : مارک کلاس که تموم شد کلیدها پیشت بمونه... نه... وقتی رسیدم تموم کرده بود... دارم میرم برای دفنش
تلفنش رو قطع کرد. سر پایین وسط خونه ایستاده بود. انگار خودش رو یادش میرفت و باز به خودش میومد... سر بلند کرد به دیدنم. چشم دوختم بهش.لبهاش رو به هم فشار داد و نگاه ازم گرفت.دستی به موهاش کشید و راه افتاد سمت در: میرسونمت خونه
میخواست نباشم... سر پایین دنبالش راه افتادم. در خونه رو بست و من سوئیچ ماشینش رو از جیبم بیرون آوردم. راه افتاد سمت پله ها که دستم رو دراز کردم: بگیرش
نگاهش رو دوخت به سوئیچ میون مشتم. ادامه دادم: برو... من خودم میرم
نگام کرد و سوئیچ رو از میون انگشتهام گرفت. تنم رو چرخوندم و از کنار بازوش عبور کردم و پله ها رو پایین رفتم. میون پاگرد جلوی در خونه ایستاده بود.اونقدری که برم. اونقدری که با خودش کلنجار بره که سکوت کنه... اصرار نکنه... سر چرخوندم به دیدن راه پله خلوت و از خونه بیرون رفتم.
بارون میزد. آهسته و آروم. روی صندلی تاکسی کز کردم، تصویر خونه فران رو به تصویر ذهن کشیدم... و عکس کنار آینه اتاق خوابش... روزیکه برای خرید سوغات ایران سه تایی رفتیم پاساژ... بلز میون من و فران نشسته بود و به دوربین نگاه کرده بود... عکس سلفی که فران با اون خنده وسیعش گرفته بود... و شاید یکی از همین روزها نیمه راست عکس از نیمه چپ جدا شه... که میون زندگی فران نه فاخته مونده و نه بلز...
برگشتم سالن. کمدم رو خالی کردم چشم چرخوندم به محوطه سالن... جایی که روزی چشم از آینه هاش میگرفتم... جایی که فران مجبورم میکرد روی پام بایستم... پلکهام رو روی هم فشار دادم و با یه چمدون پر از خاطره سالن رو ترک کردم و میون بارون و تگرگ برگشتم خونه.
بی غذا، بی حوصله رو به چمدونم چهار زانو نشستم و کمدم رو از تک تک خاطرات مونده از ایران پر کردم... دفتر یادگار از پندار. خودکار طلای فران... عکسها و موبایل قدیمیم.... صورتکها.
نیمه های شب با سردرد روی تخـ ـت دراز کشیده بودم.میون تاریکی نور موبایلم رو رو به چشمهام گرفتم. سعی کنی که شبی رو به صبح برسونی و نشه.. زمان کش بیاد و حس کنی داری جون میکنی... داشتم جون میکندم... بغض بند بند حنجره ام رو پاره میکرد... من فران رو جایی از زندگی تنها گذاشته بودم که در حد تاب و توان خودم هم نبود. نمیتونستم بی تفاوت باشم. نمیتونستم بذارم به حال خودش باشه با خودش خلوت کنه... نمیتونستم بگذرم از این شب درد... میدونستم نمیخواد با من حرف بزنه ولی تاب نمی آوردم .. چطور بذارم میون تنهاییش غرق شه مردی که من رو از ته چاه سقوط و دردهام بیرون کشیده بود. شماره فران رو باز کردم ... و قسم که لحظه هایی هست که حاضری زمین بخوری ولی نگات کنه! میون بغض نوشتم: فران.. خوبی؟
جواب نداد... و من خوب میدونستم شب تا همیشه ای آغاز شده که پایانی نداره... دستم روی دکمه ها چرخید: فران... من واقعا متاسفم...
شب به صبح و صبح به شب رسید. نه ميشد سراغي ازش گرفت و نه ميشد نگرفت! اين حالِ خرابِ روزهای فران و حالِ تبناكِ روزهای من كه به هيچ دمِ خنكي آروم نميگرفت ... گيرم كه فتانه هم پشت تلفن برام خوش زبونی كنه از چشمهای درشت دخترش... تلاطم دل من فقط به يه صدا آروم ميشه.. اينكه زنگ بزنم و فران محض رضای خدا نه! كه محض شنيدن صدای خودم گوشی رو برداره.. كه اين حس بی فايدگی از قلـ ـبم برداشته شه كه حس كنم به درد ميخورم.. ميتونم مرهم باشم... ميتونم تاثير داشته باشم... ميتونم جبران كنم گوشه ای از محبتهای بيكرانی رو كه به من داشته... نميخواست! نميگذاشت... من آروم نميشدم... خاك اين مرده برای من سرد نميشد....
هزار بار متنی رو تايپ ميكردم و باز پاك ميكردم تا عاقبت دل به دريا زده ميفرستادم... جواب اس ام اسهاشو نمیداد و آخر شب سر و ته همه رو هم میاورد با یه جمله که "سرم شلوغ بود ببخشید... خوابم، شب بخیر!"
و نمیدونست چه حس سنگینی روی قلب زن میشینه وقتی اینطور دیده و نادیده گرفته میشه... وقتی اینطور حس تحقیر وجودش رو میگیره... درست روزهایی که نمیشه بی تفاوت گذشت از کنار مرد هميشه همراهم كه حالا با رگ برجسته گردن و غرور و کینه و بی تفاوتی میگذشت ازم
شبهایی که میدونستم توی خونه روی مبلش لم داده و زل زده به جای خالی بلز... و من میخواستم فقط با یه پیام دلداریش بدم ... میخواستم همدمش شم... میخواستم بگم به یادتم... میخواستم بهش بفهمونم تنهاش نمیذارم توی این تنهایی... و اون پسم میزد... نه میشد بی خیالِ این مردِ دلشکسته شد و نه میشد بارها و بارها پا روی غرور گذاشت و پیش رفت...
از یک هفته اقامت پندار فقط دو روز مونده بود... دیگه تماس نگرفته بود... دیگه دستم به گرفتن شماره اش نرفته بود... مردی كه غير منتظره به زندگيم پا گذاشت و غير منتظره رفت ... پشت هزار توی اوهامات گم شد و برای هميشه ميون مجهولاتم اسمش رو ثبت كرد. مردی كه بهم جسارت داد... مردی كه جسارت رو ازم گرفت... اونقدری كه امروز نتونم دست ببرم به شماره اش كه شايد پشت خطهای انتظار بمونم و احساس ركود رو به حس سقوط ترجيح بدم.
تمام ثانيه های كش دارِ روز آخر رو توی خونه موندم. اونقدر اين پرنده دل شكسته رو به در و ديوار قفس خودساخته اش كوبيدم تا به تاريكی يك دست بعد از غروب رسيدم. انگار نه انگار که روز رفتن مردیه که چهار سال چشم به راهش بودم. دنیا که انتظار سرش نمیشه... زمان که زمان حالیش نیست!!! زمان فقط گذشتن رو بلده، چه یک روز... چه چهار سال... چه یک عمر!
گوشه تخـ ـت زانوهامو بغـ ـل گرفته و به دیوار زل زده بودم. صدای بابا از پذیرایی میومد. انگار مهمون اومده بود. بی تفاوت توی حال خودم موندم که در اتاقم کوبیده شد. دوبار با فاصله های کوتاه... یقه افتاده بلوزم رو از روی شونه بالا کشیدم: بفرمایید
در باز شد و نیمه صورت فران از چهار چوب در میون نگاهم جا گرفت. همون چشم عسلی با ابروهای خنجری مردونه، همون فک منقبض با ته ریش خوشرنگ.. همون شقیقه جوگندمی... زانوهامو رها کردم و نیم خیز شدم: فران!
دستش رو سمتم گرفت تا بلند نشم. داخل اتاق شد و به تخـ ـت اشاره کرد: میتونم بشینم؟
بغض کرده لبخند زدم... مثل خدا که وسط طوفان دریا پیداش میشه... مثل خدا... که نجاتت میشه از غرق شدن... مثل خدایی مرد!... کفر نیست... بیداریه... بیناییه... بعضی انسانها روح مطلق خدان... دور و برت شاید باشه و نبینیشون... اون کفره.. ندیدن این آدمها کفره...
گوشه تخـ ـت کنارم نشست و چشم دوخت به میز روبروش. نیم رخش رو کنکاش کردم. دلم براش تنگ شده بود و باز هم اون بود که مردونگی میکرد ... پا پیش میگذاشت... رو گردوند سمتم: اومدم باهات صحبت کنم حوصله داری؟
تاب نیاوردم. روی زانو خودم رو به سمتش کشیدم و دستهام رو گره کردم دور گردنش. اشکم از تیغه بینیم چکید پشت گردنش... سرش رو پایین نگه داشته بود و نفسش روی ساعد دستم نـ ـوازش میشد. دست گذاشت روی ساعدم: فاخته!
ازش فاصله گرفتم و شرمنده و سر پایین با پشت دست اشک روی گونه ام رو پاک کردم. عطر پلیور سیاهش توی اتاقم پیچیده بود و من زل زده به تار و پود شلوار جینش حضورش رو باور میکردم. سر بلند کردم به دیدن سر افکنده اش: فکر کردم دیگه سراغم نمیای... فکر کردم دیگه دلت باهام صاف نمیشه... و هیچوقت فرصت نمیشه که بهت بگم این روزها همه چیز به بدترین حالت ممکن بین من و تو پیش اومد!
دستش رو روی دستم به نـ ـوازش کشید: نیومدم اینجا که توضیحی بخوام... نمیخوام اشکهاتو ببینم.. هیچوقت! امشب باید قوی باشی... امشب اومدم که شب شاهیِ من باشه... هر چی من بگم همون باشه... تو فقط دوتا گوش شنوا باشی... دو تا چشم که نباره... قبوله؟
نگاش کردم. دلم ریخت: شاید نتونم فران... نتونم اطاعت کنم
لبخند زد: شب شاهی تو من هم نمیتونستم دست به تیغ ببرم و موهاتو بزنم... ولی زدم!
پلک زدم: امشب تو میخوای من تیغ رو کجا بذارم؟ رگ دلیل و منطق کدوممون رو بزنم؟ با دست پر اومدی فران... از نگاهت معلومه... حرف آخر رو اول بزن!
میون نگاهم مکث کرد:همیشه دوستت داشتم.. شاید منطقی به نظر نرسه ولی از اولین دیدارمون دوستت داشتم... از همون نگاه اول... چهار ساله میشناسمت. چهار ساله کنارتم... کنارمی... چهار ساله دوستت داشتم. تموم این چهار سال از عشق خودم مطمئن بودم ولی میدونستم تو آماده نیستی..
ساکت موند. نگاهم بسته به نیم رخش بود... رهاش نمیکردم... داشت... رهام میکرد! رو گردوند سمتم و میون نگاهم مکث کرد: من هرگز به حریم هیچ مردی هتاکی نکرده بودم... هرگز وارد احساس دو نفره کسی نشده بودم... و روزی که تو بعد از چهار سال نماد پندار رو بـ ـوسیدی و شکستی فکر کردم برات تموم شده... روزی که با من جور دیگه ای رقصیدی... درست روز قبل از نمایش... من خیال کردم این یعنی ختم هر چی که به دل داشتی... فکر کردم پرونده اش بسته شده... طبق رسم شما اول از پدرت خواستمت .. چون نمیخواستم ته نمایشت زانو بزنی میون صورتکهای شکسته... خواستم همون مردی باشم که دو قدمیت ایستاده... خواسته بودی من رو نه؟... تا وقتی که سر نچرخونده بودی سمت تماشاچیها... من رو خواسته بودی... سر که چرخوندی از میون دستم سر خوردی... من شدم آخرین صورتی که روی صحنه شکست...
لبهاش رو فرو برد و رو ازم گرفت و سر پایین زل زد به سر انگشتهاش. سر پایین انداخته زل زدم به بازی نرمه انگشتم روی گلهای رو تخـ ـتی... گفته بود محکم باشم... بغضم رو فرو دادم. نفسش رو بیرون داد : اون چیزی که بیشتر از همه آزارم میده، حسِ تلخ هتاکی به احساس و عشق تو هست... من نخواستم وارد رابطه قلبیت با کس دیگه شم... من خیال میکردم قلبت خالیه... من ته قلبت رو ندیده بودم !
نفسش رو رها کرد و حالا مثل یک مرد آزاده سر بالا گرفته ادامه داد: برای تموم روزهایی که باهات بودم ازت ممنونم. هیچوقت متوجه نشدی برای من چه ها کردی... یه گوشه ای از معجزاتت پاک شدن خونه ام ... پاک شدن خونم بود! که درست یکسال بعد از آشنایی با تو شبهای تا همیشه ام سر اومد... تن های فروشی رو فروختم به نگاه پاک تو... به روح بی آلایشت... به لذت بودن کنار تن پاک تو! هیچوقت قدر خودتو دونستی فاخته؟ من قدرتو دونستم... من قدرتو دونستم که پسِت زدم، که بـ ـوسیدنت برام معنای عبادت داشت... قدیسه من... اومدم که تیغ بکشی رو بند نافی که من رو بهت وصل کرده... اومدم رهات کنم... بی من بیشتر اوج میگیری پرنده عاشق من... پرنده کوچیک زخمی من... بالهاتو بستم... مرهم گذاشتم... وقتشه بالهات رو باز کنم... فاخته ها اهلی نمیشن... باید بپرن... بالای بلندترین درخت بشینن... آواز سر بدن...
لب باز کردم: فران... ادامه نده... بذار بگذره امشب... بذار تموم شه این کابـ ـوس... بذار یه بار دیگه بهم فرصت بدی... که خودمو پیدا کنم... میدونم ... زیاده... بارها بهم فرصت دادی برای دیدن...بد کردم به تو به خودم... عمر گذاشتم پای عشق بی سرانجامی که ... که این همه آزارت دادم و آزار دیدم که برگرده و بگه برو دنبال زندگیت... فران من چهار سال توی دل نهنگ وحشی احساسم حبس بودم... و فقط چند روزه که از دهن بزرگش تف شدم بیرون... ماسیدم.. بذار حال خودم رو پیدا کنم... من هرگز نخواستم تو رو جایگزین کسی کنم... من فقط میخواستم به دلم بدهکار نباشم... تو اونقدر برای من پر رنگ هستی که پشت هر نقابی باشی ببینمت... خیال کردی قابل فراموش شدنی؟ شب شاهیت شبیه که تیغ بدی دستم که بکشم روی همه داشته ام از زندگی؟ نمیگم سر حرفت بمون... نمیگم باز هم من رو بخواه... ولی فقط بدون که تموم این چهار سال انتظار حماقت بچگانه ای بود که با یه جمله روی سرم آوار شد... بهم فرصت بده اینبار من به تو نشون بدم که دوست داشتن از عشق برتره... چیزی که تا همین چند شب قبل درکش نمیکردم... فران... هتاکی نکردی به یه احساس دو نفره... تو فقط از عشق سبقت گرفتی... از فرمانت بگذر شاه!
چشمهاشو بست: فاخته... بی بها و بهونه نیومدم باهات خداحافظی کنم، اونقدری سست نیستم که ازت به این سادگی دست بکشم... دارم ازت دست میکشم چون اگر باهات تا ته دنیا هم برم نمیتونم حتی یک لحظه از زندگیم فراموش کنم حسرت مردی رو که بغضش رو لبخند میزد ... مردی که وقتی اسمت رو میاورد چشم میدوخت به لکه روی دستش و با نرمه انگشت لمسش میکرد. مردی که وقتی اسمت رو میاوردم زل میزد توی چشمهام... من اون چشمها رو نمیتونم از زندگیم حذف کنم! تو هم نمیتونی!
مثل تب زده ای میون برف.. مثل یه گم شده توی تاریکی که نور پر قدرتی به صورتش بتابه... مثل یک بی نفس که احیای آخر رو جواب بده و ریه هاش پر ازاکسیژن شه... با لبـ ـهای نیمه باز نگاش کردم... دیده بودش؟! پندار من رو دیده بود... اسمم رو آورده بود... روی لک دستش انگشت کشیده بود... نمیتونست نگاهش رو از زندگیش حذف کنه؟...
از روی تخـ ـت بلند شد و راه افتاد سمت در. بی نگاه بهم دست گذاشت روی دستگیره در: حالا برو دنبال زندگیت!... برای همین از روی ویلچر بلند شدی!
در اتاق رو باز کرد و رفت.....
میون شلوغی سالن ایستاده بودم. هنوز عصبانی بودم. تموم راه عصبانی بودم! تموم راه برای دایی حرف پشت حرف آورده بودم. یادم نمیاد هیچوقت برای عضوی از خانواده ام اینقدر از خودم گفته باشم! دایی گوش کرده بود...
حق داشتم! ... پندار عاشقم کرده بود پندار رهام کرده بود پندار امیدوار نگهم داشته بود و حالا دست پر میرفت... عصبانی بودم چون برگشته بود و یک کلمه نگفته بود دوستت دارم ولی نمیتونم که بمونم ... جوری برخورد کرد که نمیخواد نه اینکه نمیتونه... حالا دست پر میرفت... زندگی من رو خالی کرده بود توی خورجینش و میرفت... حرفهای ناگفته به من رو به فران گفته بود و داشت میرفت... من عصبانی بودم... تنها حسی که در خودم میشناختم عصبانیت بود!
نگاهم دوخته شد به چراغهای روشن ساعت... دو و هفده دقیقه... دایی دستهاشو توی جیبش فرو کرد: باید پیجش کنن!
موبایلم رو از جیب کتم بیرون آوردم و چشم دوختم به اسمش. برای سومین بار تماس گرفتم. کلافه چشم دوختم به ساعت... صداش توی گوشم پیچید
و قسم به خلقت... که از خون توده ای ساخته محبـ ـوس میون استخونهای نیمه باز... که وقتی میتپه نه زمان میشناسی و نه زمین... قسم به دل که بی دل و دین به زانو درت میاره... عاشقت میکنه... قسم به عشق که به بندی به نازکی کلام میمیرونه و زنده ات میکنه... قسم به دل که رنجیده باز هم میلرزه، که مرز بین نفرت و عشقش فقط یک کلامه!
پلکهامو روی هم فشار دادم و نفسم رو آروم از میون لبهام رها کردم: نمیبینمت توی سالن انتظار... میدونم هنوز نرفتی، جلوی بوفه ایستادم بیا
از لحن سردم نه شوکه شد نه پس کشید. رنجیده و مغرور، گزنده و مشتاق، فقط تونست لب باز کنه: چرا اومدی؟
کج خند زدم: ناراحتی؟!!
ساکت موند. چشم بستم: هنوز بهم بدهکاری! ... حسابت رو صاف کن بعد برو!
قطع کرد. میدونستم میاد. میدونستم نمیتونه بی رحمانه پشت کنه و بره.
پایین پله ها ایستاده بودم، از بالا پدیدار شد، رنگ پریده، ابرو در هم کشیده... و هنوز... مغرور!
به قدمم که رسید جلو اومد. زل زدم میون چشمهاش. نفسش رو بیرون داد. لب باز کردم: جا گذاشتی پندار... خیلی چیزها جا گذاشتی اینجا...نیومدم خاطراتت رو پس بدم و دلم رو بگیرم و برگردم خونه... اومدم دروغهاتو پس بدم... کوله ات رو باز کن دروغهاتو جا بده بعد برو
دایی از کنارم راه افتاد و رفت... مردی که فاخته رو درک کرد... حال رفتن فران... حال فرو ریختن فاخته رو دید... مردی که وسط این نیمه شب برفی پای تموم کردن انتظار فاخته تا فرودگاه رانندگی کرد
پندار چشم دوخت به رفتن دایی: بهت گفت؟!... همه چیزو؟
میون سکوت فقط نگاه کردم. عصبی دست کشید میون موهاش: نمیخواستم میون زندگیت بازی در بیارم... اومد خونه محسن... خودش! من پس کشیده بودم فاخته!
زل زدم میون چشمهاش. هنوز محق بودم. هنوز حق نداشت تفکر فران رو عوض کنه... هنوز میون زندگی من بازی درآورده بود حتی اگر فران پیِ این دیدارو گرفته بود!
سر پایین انداخت انگار تحمل نگاهم رو نداشت: همه چیزو بهش گفتم تا بدونه نامرد نبودم... فرانتیس که میدونست برام کافی بود... دلم نمیخواست فکر کنه تو برای یه نامرد اینهمه صبوری کردی... خواستم بدونه تو قلب بزرگی داری... خواستم قدرتو بدونه... همین!
فران گفته بود نمیتونه این دو تا چشم سیاه رو فراموش کنه... این چشمهای فراموش نشدنی... برای این چشمها از من گذشت... این چشمهایی که دو دو میزنن... نگام نمیکنن... آسمون ریسمون میبافن
قلـ ـبم توی سیـ ـنه آروم نمیموند. نمیذاشت مغرور باشم. نمیذاشت با یه کلمه تموم احساسش رو بپاشونم و پشت کنم و برم. چیزی که توی ذهنم از دیدارش بود! ... نتونستم! ... موندم! .... پلک زدم: هنوز هم.. نباید بدونم؟!
روی نیمکتهای فلزی سالن انتظار نشسته بودیم. پای راستش رو تکون میداد و بطری آب معدنیش رو توی دستهاش میچرخوند. دستهام رو در هم گره زده منتظر بودم.پاش آروم گرفت. نفسش رو بیرون داد. نیم نگاهی بهم انداخت: خواستم بذارم متنفر از من بری پی خوشبختیت... بی دغدغه بی فکر بی عذاب ... تو دردهاتو کشیده بودی توی این چهار سال... ته خط بود.. ته خط یاد و خاطرات من. به همون قرآنی که سپردمت بهش نیومدم که به همت بریزم و برم... اومدم تئاترت که از دور ببینمت و برم.. اومدم که روی پا ببینمت و برم. قصد نداشتم جلو بیام. میخواستم پشت همون سایه تاریک گم و گور شدنم بمونم.. خواستم ولی محسن نذاشت... خواست رفاقت کنه.... اومدی دنبالم که چی بشنوی دختر... فاخته... فاخته جان...
مثل عطش زده ای که آب رو مزه میکنه... اسمم رو صدا میکرد... بعد از چهار سال ... تشنه صدا زدنم بود و تشنه شنیدن اسمم از میون لبهاش... میون بغض لبخند زد و لبش رو گزید. سر تکون داد: فاخته نمیتونم کنار بیام با حسی که در تو ساختم... نمیتونم کنار بیام با خیال اینکه از من متنفری.. داشتم با همین درد از این خاک میرفتم... به دادم رسیدی!
نفسش رو بیرون داد و زل زد به بازی سر انگشتهاش روی حروف ریز بطری آب معدنیش. رو گردوندم سمت نیم رخش. لبـ ـهای نیمه بازش رو به هم زد: تو زهر خیانت چشیدی نمیخوام نامردترین مرد زندگیت باشم... اومدم و شدم مردی که هر چی از احساس برات مونده بود رو به تاراج برد... این تصویر از من توی ذهنت ته نشین شده نمیتونم تابش بیارم... داشتم با این درد میرفتم... فاخته... ازت ممنونم که اومدی!
سر چرخوند به دیدنم. چشمهای براقش رو دوخت به نگاهم. لبخند زد. لبش لرزید. بریده نفس کشید: ولی نه میخوام دلت بسوزه برام نه میخوام پای من بمونی... نه میذارم که بمونی! سهم من و تو از هم هر چی بوده تموم شده... همه چیزو برات میگم ولی ته تهش میخوام رو برگردونی و بگی دست خدا و بری... میخوام مردونه پای شنیدنش وایسی نه با احساسات زنونه... حرفامو که زدم میرم ... شنیدی برو ... بذار همه چیزو دوتایی و با منطق تموم کنیم
رو ازش گرفتم و چشم دوختم به دورترین نقطه. قرار هم نبود باز هم پاش واستم... هنوز هم داشت بیرونم میکرد... دست کشیدم روی پاهای سستم: گفته بودم پابندت نمیکنم... گفته بودم از من نترس... من پای رفتنت رو نمیبرم! اونکه بخواد باشه و بمونه بی سر و سامون هم میمونه!
ساکت موند. نیش میزدم. مثل عقرب جراره نیش میزدم! مثل مار غاشیه...
نفس گرفت: پس بشنو! شبی که گفتم دوستت دارم آخرین شب آسایشم بود...پامو که از در اتاقت بیرون گذاشتم هنوز لبخند روی لـ ـبم بود که موبایلم زنگ خورد و بابام هوار کشید که مامانم روی دستش داره میره . از اتاق تو رفتم و خودمو رسوندم خونه. بابام عصبانی بود ... به عرفان بد و بیراه میگفت... به من بد و بیراه میگفت...از عرفان پر بود که اینطور با آبرو و اعصاب خانواده بازی میکرد... از من پر بود که سرمو زیر برف کرده بودم که نبینمشون...راست میگفت نمیخواستم میونشون باشم.عرفان سه سال بود که روزگار رو به همه زهر کرده بود برای دختری که هیچ قرابتی با خانواده ما نداشت. دختری که باز بودن و بی قید بودن رو به عرفان درس داده بود. خودم ده بار برادر مـ ـستم رو از مهمونیها کشیده بودم بیرون.. خودم توی کوچه پس کوچه های بن بست اون شهر درندشت برادرم رو به حد مرگ زده بودم که بالا بیاره چیزایی رو که خورده بود... و هیچوقت درک نکردم چیِ اون دختر رو خواست که اینطور پاش موند... اونقدری که تو چشمای مامانم زل بزنه که دیگه زنمه نمیتونم ولش کنم...که اگه بحث انتخاب بین شما و اونه، اون رو انتخاب میکنم... اونقدری که سر مامانم داد بکشه که برای اون احترام بخره! که مامان حق نداری نگاه چپ بهش بندازی... اونقدری که مامانم روی دست بابام بره...بابا عصبانی بود ... میگفت هر بلایی سر مامان بیاد مقصرش ماییم، من و عرفان... دو تا پسراشون که با امید بزرگ کردن! بابا برای مامان جون میداد... اینو امروز میفهمم!
دست به سیـ ـنه نشستم و زل زدم به روبروم. کافی نبود... اگر میخواست بگه خواستم برای مامانو بابام پسر خوبی باشم... اگر خواست بگه تو هم مثل اون دختر با معیارهای خانواده من یکی نبودی و من نخواستم مثل عرفان سر تو بجنگم... کافی نبود! هنوز محق بودم! هنوز محق بودم وقتی ادامه داد: توی خونه ایستادم و ساکت گوش کردم و بی تفاوت به دعوای بابا و عرفان مامانم رو بغـ ـل زدم و از خونه بیرون رفتم. بابا دنبالم راه افتاده بود و عرفان هنوز داشت مشاجره میکرد. عرفان میخواست بیاد بیمارستان بابا نمیذاشت... میگفت مامانت احتیاجی به پسر نامردی مثه تو نداره... آخرین چیزی که شنیدم همین بود. مامانو گذاشتم توی ماشین و تا روشن کنم بابا هم سوار شد و راه افتادم بیمارستان. تموم راه بابا سر مامان رو روی پاش گرفت و قول داد که ببرتش جایی که چشمش به پسرای بی خاصیتش نیوفته و دوتایی زندگی کنن... گفت و ساکت موندم... توی بیمارستان ازمون پرونده قلب مامان رو خواستن. خواستم برم بیارم بابا نذاشت. گفت تو کی خونه پیدات شده که بدونی پرونده قلب مامانت کجاس...
بابا رفت و من موندم پیش مامان. یک ساعت گذشت و برنگشت... دو ساعت شد و نه تلفن رو جواب داد و نه برگشت... مادر بزرگ و عموم خودشون رو رسوندن بیمارستان و من برگشتم خونه... برگشتمو...
ساکت موند. رو گردوندم سمتش. بغض کرده بود... لبش رو گاز گرفته سر پایین انداخته بود. دست گذاشتم روی شونش... دلم فرو ریخت از دیدن بغض مردی که بغض نمیکرد! پلک زدم: پندار!
بی توجه خواست ادامه بده. انگار گفته بود و باید تا تهش میرفت... من جا خالی میدادم از رعب شنیدن اعترافی که داشت نابودش میکرد... دلم فرو ریخت... انگار تا ته ماجرا رو خوندم... حالا ... حالا نه عصبانی بودم نه محق... اسمش رو صدا زدم: پندار!
بی توجه به من بغضش رو فرو داد: بابام نشسته بود بالا سر عرفان. عرفان کف خونه درست زیر کانتر دراز کشیده بود. بابا زل زده بود بهش... چشم چرخوندم به خونی که از گوش عرفان رد گرفته بود. با لبـ ـهای نیمه باز خواب بود... بابا نگام میکرد.. من مات بودم... بابا لب باز کرد کشتمش!
تو چه میدونی درد مردی که نگاه مظلوم پدرش توی نی نی چشمهاش آتیش راه میندازه و صدای لرزونش که مدام تکرار میکنه من کشتمش... حال مردی که برادرش دراز کشیده و نفس نمیکشه... تو درد پدری که پسرش رو هل داده و بی خیال از خونه زده بیرون رو نمیفهمی... نمیفهمی حالش رو وقتی برگرده و ببینه پسرش رفته .. تموم شده... حال مردی که دو ساعت تموم بالا سر جنازه پسرش نشسته باشه...
دست روی سیـ ـنه اش گذاشت و سر خم کرد: تو حال زجه زدنهای این مرد نصفه نیمه رو نمیدونی فاخته وقتی با یه دست سر برادرش رو بغـ ـل گرفته و با یه دست پدرش رو ... حال مردی که ترسیده! حال کسی که مادرش توی بیمارستانه برادرش توی سردخونه پدرش زیر بازخواست پلیس... حال کسی که روی گوشیش پیام میاد " کجایی که فاخته رفته توی کما، داروی اشتباه بهش تزریق شده سطح هوشیاریش پایینه"
وای از این چشمها... وای... وای از این چشمهای خیس... راست گفته بود فران... که هر کجای زندگی باشی نمیتونی این دو تا چشم رو حذف کنی... کاش نگام نمیکرد! کاش نشنیده بودم. این درد فراتر از حد تحمل دیدن و شنیدن من بود. نگام کرد با همون چشمهای خیس... حالا پنهون نمیکرد این چشمها رو ... حالا دیگه حفظ نمیکرد غروری رو که نقاب دردهاش کرده بود. نگام میکرد: قضاوتم نکن فاخته... مرد رفتن نبودم ... ولی مرد موندن هم نیستم... خونه ام دو تکه شده... بابام دووم نیاورد با این درد... بابام حرف زدن رو از یاد برد... مامانم از دیدن بابام گریزون شد، بعد از این همه سال زندگی عاشقونه طلاق غیابی گرفت... من... منِ پسرِ بزرگتر طلاق غیابیشو گرفتم... حالا مامان میخواد جایی باشه که ردی از بابام نباشه... حالا بابام یه افسرده پیر و خمیده شده که صبح تا صبح استکان چایش رو میچسبونم به لبش... تا به زور یه لقمه غذا بخوره!
دستم از روی شونه اش سر خورد. چشم ازش گرفتم. برای ندیدنش باید در خودم پنهان میشدم. آرنجهامو روی زانو گذاشتم و دستهام رو روی لبهام قفل کردم. پیر شده بود... درست دیده بودم... پیر شده بود... کسی که تموم این روزها تنها موند پندار بود... کسی که تموم این روزها ذره ذره مرد پندار بود... کسی که آوای فاخته رو شنید و پا گذاشت روی دل خودش و میون چاله های زندگیش فرو رفت پندار بود... چرا فکر کرده بودم قهرمان این داستان منم؟ چرا فکر کرده بودم فلج بودن و دوباره بلند شدن یعنی درد کشیدن؟ چرا نفهمیده بودم ذره ذره از دل رفتن، از دل گذشتن... میون شلوغی دنیا گم شدن یعنی درد! چرا سیاه پوش شدن پندار رو عمیق درک نکرده بودم... چرا نمیتونم تسلیت بگم، مرهم شم... دلداری بدم... دیگه دیره.. برای مردی که میون چرخ دنده های خشن زندگی هرز رفت مرهم شدن دیگه دیره... برای مردی که از عشق تو هم خیری ندید، که درست وقتی باید پشتش میبودی... فلج بودی!
و درد هضم نشدنی سکوت و بغض...
و درد گسیختن بندهای رابطه...
و درد دانستن!
من تاب این دونستن رو نداشتم... خوشا به غیرت تو مرد که من رو بیشتر از خودم میشناختی... که نمی اومدی ... که نمیگفتی... منِ نابلد حالا چطور خرده ریزه های تو رو سر هم بندی کنم مرد؟
اشکم از تیغه بینی چکید. پندار نفسش رو بیرون داد و مسلط ادامه داد: از ایران زدم بیرون تا دست از سرمون بردارن خانواده دختره... برادراش میگفتن باید جور برادرم رو بکشم. میگفتن خواهرشون نامزد عرفان بوده و حالا با این وضعیت نمیشه برگرده خونه باباش... عادت به پول گرفتن و ساکت شدن کرده بودن. من گرفتار بیمارستان بابا و دادگاه مامان بودم... بهت سر میزدم . وقتهایی که از عالم و آدم خسته و ته خط رسیده بودم کنار تخـ ـت تو مینشستم. زل میزدم به پلکت که باز شه... که لبخند رو لـ ـبم بیاد... روزی که دیدم پلکت لرزید فهمیدم که برگشتی به دنیا... فهمیدم ته دنیای من و توئه... از کنار تخـ ـتت بلند شدم و رفتم دنبال بدبختیهام. برات توی قرآن نوشته بودم تا چه حد میخوامت... برات نوشته بودم ولی وقتی پدر از دست رفته ام رو میبردم فرودگاه که از ایران ببرمش نامه بین قرآن رو عوض کردم که پابند به حرفهای پا در هوام نکرده باشمت...
از اون لحظه تا همیشه فهمیدم که نمیتونم وابسته به کسی باشم... فهمیدم باید قید همه چیزو بزنم... قید دوست، قید عشق، قید علاقه، قید وطن... قید پندار... قید آسایش و خودخواهی... حالا مامانم ایران زندگی میکنه. مامان بزرگم رو آوردم که پیشش باشه. میگه دلش برام تنگ میشه ولی کاش نرم به دیدنش... میدونم جرمم شبیه بابا بودنه... شبیه عرفان بودن... میدونم مامانم با ندیدن ما سر پاست... میدونم مامانم داره خودکشی میکنه... میدونم دلش از درد داره میترکه... میبینم که بابام به انتظار مرگ زل زده به یه نقطه... برای ساعتهایی که سر کارم براش پرستار گرفتم... توی یه کفاشی کار میکنم. عصرها خصوصی گیتار آموزش میدم... به خاطر بابا... وقتایی که گیتار میزنم نگام میکنه... همه اینا رو گفتم که بدونی اگه میگم حالا برو... برو زندگی کن واسه اینه که راه دیگه ای وجود نداره فاخته
راه دیگه ای وجود نداره... و تو تموم این چهار سال فاخته ، تموم این چهار سال... نفهمیدی پندار چقدر از تو دور و به تو نزدیکه، موهای سرش سفید میشه و از تو حذر میکنه ... صداتو میشنوه و بغض میکنه... سر میکوبه به در و دیوار سفت منطقش، پا میذاره روی دلش... راه دیگه ای وجود نداره فاخته... شکستی... شکست... کسی که هر روز مرد و زنده شد پندار بود... این مرد جلوی چشمت فرو پاشید... کاری از دستهای سست بر میاد؟ بر میاد فاخته؟ برای خونه دو تکه شده اش... برای برادر از دست رفته اش.. برای پدر از دنیا بریده اش... برای رو گردوندن مادرش... برای این مرد کاری ازت بر میاد فاخته؟
از کنارم بلند شد. کوله اش رو برداشت و روی شونه انداخت... اشک ریختم... گفته بودم دروغهاتو توی کوله ات جا بده و بعد برو... حالا شونه هام داشت زیر بار سنگین این درد میشکست. آب معدنیش رو سر کشید و نیمه اش رو روی صندلی گذاشت. با پشت دست پلکش رو کشید و میون موهاش چنگ زد. نفسش رو بیرون داد و چشم دوخت به ساعت. چشمهاشو ریز کرده بود و لب پایینش رو میگزید. روی پاهای بی جونم بلند شدم. نگام کرد: عموم برای این یه هفته اومده پیش بابا... دوست داشتم بیشتر میموندم، هر چند موندنم فایده ای هم نداره... برای همه چیز ازت معذرت میخوام. میدونم چهار سال صبر تو رو با هیچ عذر خواهی ای نمیتونم جبران کنم ولی من خیال کردم با گذشت زمان فراموش میکنی... برای این سهل انگاری... امیدوارم منو ببخشی... این همه سال زنگ نزدم چون میدونستم دلت اونقدر مهربونه که ... که برام بسوزه .. نمیخواستم حالت رو خراب کنم تو باید سر پا میشدی. از اینکه روی پای خودت می ایستی خیلی خوشحالم و ... بهت افتخار میکنم فاخته... همیشه بهت افتخار کردم... همیشه...
دست بلند کرد سمتم. گفته بود بشنو و برو... آره خوب میدونست موندن و نموندن من یکیه... فرقی نداره... روزهایی هست که هر دو دست آدم از دنیا کوتاهه... روزهایی هست که بهترین کمکت نبودنته... که بودنت فقط دردها رو دردناکتر میکنه... روزهای اینچنینی از خودت خسته و بریده باید پشت کنی به قلبت... چشم دوختم به دستش... به لک دندونهام روی گوشت دستش... به سستی پاهام که میرفت که به زانو درم بیاره. دست سردم رو توی دستش گذاشتم... باید رهاش میکردم... مثل کبوتری که باید انگشتهاتو از دور بالهاش باز کنی
لبخند زد. بغض نمیذاشت چیزی بگم. دندونهاشو نمایان کرد: ممنونم فاخته
و این تشکر آخر برای رها کردنش بود؟
با بغض لبخند زدم: برام... همیشه... همون مرد مومنی... که کنارت... یاد گرفتم... چطور زنده باشم... چطور دوست داشته باشم... و حالا برای تو...
بغض دردناک... نمیگذاشت... نمیگذاشت... نمیگذاشت بگم که به هیچ دردی نمیخورم
نگاهش رو گرفت. نگاهش که داشت تر میشد. رو گردوند که بی خداحافظی بره. دستم دور دستش محکم شد. رو گردوند و میون آغـ ـوش کوچیکم فرو رفت. روی پنجه های سست پا خودم رو بالا کشیدم و کوله اش رو چنگ زدم
سیـ ـنه اش رو ازم دور نگه میداشت و با حفظ حریمها بغـ ـلم میگرفت... پیـ ـشونی روی شونه ام گذاشت و سر به سیـ ـنه اش چـ ـسبوندم... گریه کردیم... به قدر تموم قلـ ـبمون... به قدر تموم دوست داشتنمون... به قدر درد این دل کندن... میون دستهام لرزید از بغض... میون عطر تنش نفس زدم از هق هق... خدا اینطور وقتها عشق رو به حال خودش رها میکنه تا ذره ذره بسوزه... ذره ذره سوختیم و از هم جدا... از هم جدا شدیم.
صدای رگ کرده و زخیمم ،حنجره رو زخم میزد و بالا میرفت و به دیوارهای سرخ کلاسیک خونه دایی میخورد و پخش میشد.
انگشتهای دایی روی دکمه های پیانو ضربه میزد و من از میون پلکهای بسته ام سعی میکردم دردهامو بیرون بریزم
بی همگان به سر شود بیتو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
چشم میدوختم به دستهای دایی... نگام میکرد. سر تکون میداد و نفس من از سیـ ـنه بیرون میزد
خمر من و خمـ ـار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بیتو به سر نمیشود
رفته بود. رسوب کرده بودم. دنیای تنهاییمو میسوزوندم... دایی میساخت!
پنج انگشتش رو روی دکمه ها کوبید. چشم باز کردم. لبهاشو جمع کرد: صدات اهلی نیست
پلک زدم: میدونم! وحشیه! رام نمیشه
خندید: میشه... صدات بیشتر برای راک خوندن خوبه... مثنوی!
میون موهام دست بردم: تنها چیزی که آرومم میکنه همینه دایی... بد یا خوب
دستی به شونه ام زد: بد نیست... خیلی خوب میخونی ولی ممکنه پذیرفته نشه... برای هر چیزی آمادگی داری؟
سر خم کردم: خیلی وقته که عادت کردم خودم رو برای بدترینها آماده کنم! ... بالاخره باید از جایی شروع کنم!
تخلیه ذهن... تمام همتم همین بود! تخلیه ذهن!
دایی ساعتها کنارم مینشست و زخمه زدن به سه تار رو یادم میداد و من تموم روزهای سکوت و تحمل ناخن میکشیدم به سیمهای سه تار و خیره به بطری آب روی میزم به یاد می آوردم قدمهای بلند و بریده اش رو ... بطری آب معدنیش توی دستم و خیرگی نگاهم از پشت پرده اشک به شیشه قطور روبروم... به مرز میون موندن و رفتنش... و خدا میدونه چه ها به کوله اش آویزون از من جدا شد و رفت... و فقط خدا میدونه صدای درونم چه ها که بارم نکرد... پندار میرفت و به عقب نگاهی نمی انداخت و من تمام تصویرها رو به ذهن میسپردم... تحرک رانهاش... چین خوردگی پیرهن مردونه اش... کوله آویخته به شونه راستش... ساعد رگ انداخته دستش که بارها بالا آوردش و میون موهاش چنگ انداخت...
صدام توی سرم میپیچید... چی داری که بتونی نگهش داری؟ حرفی بزن که لبخند بزنه... که سر تکون بده برمیگردم فاخته... که از تو نمیشه گذشت... بطری توی دستم و عطر جا مونده دستش... انگشتم روی دکمه تماس میرفت و وا میرفت... حرفی نبود... فاخته با پاهای سستش تکیه گاه نبود... تکیه گاه نبود...
آخرین تصویرش رو به ذهن سپردم. نیم رخش رو وقتی داشت از کوله پاسپورتش رو بیرون می آورد... سر که چرخوند برای آخرین دیدار رو گرفتم و ... رفتم....
مردی روبروم ایستاده بود که زمین خوردنم رو دید... زردی صورت و درد گلوم رو دید... مردی روبروم ایستاده بود که جنازه روح فاخته رو از فرودگاه برد... دایی علی محمد... مردی که اونقدر آهسته تا خونه رانندگی کرد تا اشکهام خشک شن و خواب برم روی صندلی... مردی که انگار عاشقی رو خوب بلد بود!
بابا برگشت ایران... یک هفته بعد از رفتن پندار. و من همراهش نشدم. صبحها از خواب بیدار میشدم. چای دم میکردم،پشت شیشه پنجره رو به تراس می ایستادم و خیره به شهر چایم رو مزه میکردم.
تموم ساعتهای روز پای پیانو مینشستم و سعی میکردم خودم رو فراموش کنم. از کالبد خودم بیرون بیام و به تموم داشته هام فکر نکنم... به تموم خاطراتم به تک تک روزهای خوب و سخت گذشته... میشه به ناخنهات نگاه کنی و خودت رو به یاد نیاری؟ میشه بنوشی... ببینی... لمس کنی... و در عمق وجودت خودت رو فراموش کنی؟
نه... نمیشه... نمیشد... کسی بود... برای همیشه بود... و ترس و غرور تنها احساساتی هستن که راه سرنوشتت رو تغییر میدن...
نیمه شبی از شبهای سراسر بیداری، پتو رو از روی بازوی یخ بسته ام کنار زدم. کف پاهام رو روی کف پوش سرد خونه گذاشتم و راه افتادم. بند افتاده بلوزم رو روی شونه انداختم و از پله های انتهای راهرو پایین رفتم. میون تاریکی انبار درنگ کردم. دستهام رو بالا آوردم و توی هوا انگشتهام رو تکون دادم. قدم برداشتم و بی اینکه چشمم روبرو رو ببینه جلو رفتم. وسایل رو لمس کردم و قدم برداشتم. دستم به زیپ چمدونم رسید. پرده اشک رو با پشت دست از روی چشمهام برداشتم... و دندونه های زیپ رو یکی یکی باز کردم...
نمیشه... هرگز نمیشه خودت رو جایی بذاری و فراموش کنی... روزی به خودت برمیگردی!
دستم میون وسایل چمدون گشت و تن نازک و سردی میون انگشتهام باقی موند.رو گردوندم و راه اومده رو برگشتم. میون نور کم جون مهتاب پشت ابرهای سفید که از پنجره اتاق روی تخـ ـتم میتابید نشستم و چشم دوختم به خودکار طلای میون دستهام... و تو ... اگر عاشق شده باشی... معنای دلتنگی رو خوب میفهمی...
قلم بی محابا روی کاغذ رقصد و کلمات میون دایره های تر نگاهم محصور و پاشیده... نگاشته شد
"شعر تری برایت مینویسم
شعر تری برای تو... که مهاجم نگاهت سالهاست، هستیم را به تاراج برده
شعر تری برای تو... که جان تمام تاب آوردنهایم را به تو مدیونم
شعر تری برای تو... بشنو آخرین کلام بی جان اسیر خط مرزی قلبت را
فرمانده...
سرباز کوچک و ناتوانت اگر چه در نبرد روزگار به زانو درآمد
اگر چه ظریف بود و ضعیف
و نیازِ تو
پاهای محکم مردانه ای بود برای اطمینان
برای ایستادگی
برای ماندن
برای پناه بودن...
اما
قبل از آنکه آخرین تپشهای این قلب زخمی باز ایستد
بشنو شعر تری که برایت نگاشت
که عشق دم مسیحایی دارد
باور نداری میدانم
باور نداری که هرگز دم به دمم نگذاشتی
باور نداشتی که شرط نگاهت را رفتن گذاشتی
باور نداشتی که سربازت را بی سلاح...
بی خنجر
بی بندی برای آویختن...
میان سرزمینِ مینِ رفتنت تنها گذاشتی
فرمانده
برای بالا ماندن پرچم عشق
در برابر خواسته ات زانو میزنم
و دستان خالی ام را تسلیم و رام بالا می آورم
تا بدانی
آنچه از عشق دریافتم
سر نهادن به فرمان معـ ـشوق بود
آنچه از عشق دریافتم
از خودگذشتن بود... بی جان و دل از دل گذشتن ...
تا فرمانده تنها به خاطر قلب کوچک یک زن... به اسارت زندگی نرود"
چشم دوختم به بطری آب روی میز. و لرزش شدت گرفته این روزهای دستهام...
روی زمین دست کشیدم و قرصم رو از زیر تخـ ـت برداشتم و زیر زبون گذاشتم. چشم بستم و پاشنه سرم رو به دیوار تکیه دادم و زانوهای یخ بسته ام رو بغـ ـل گرفتم.
و اگر اینطور که من عاشق شدم عاشق شده باشی درد دردهای تکراری رو خوب میدونی... رجعت به حال هرگز خوب نشدنی شبهایی که از سر بازشون کردی و پرده پوشوندی برای ندیدشون برای فراموش کردنشون و به تلنگری به عطری به نامی به یادی به کلامی به نشانی... به صدایی... باز برمیگردی و درد از نو درد و داغ از نو... انگار نه انگار که سالها برای ندید گرفتنشون زجر کشیدی... نمیشه که نمیشه
دل... دل که تنگ شه دنیا تنگ و تاریکه... دریا دریا اشک جوابگوی بغض باز نشدنیت نیست... پیش دلت به زانو در میای... با همون هیکل تنومند زانو میزنی رو به احساس خسته و ضعیفت... بغضت رو باز میکنی پیش دلت، اقرار میکنی... مرد ایستادگی این میدون نیستی... مرد پایندگی این درد و هجران... نیستی!
شبهای همیشه بیداری پایانی نداشت. دو ماه گذشته بود و در عمق اون شب برفی فهمیدم که عمری هم بگذره این حال، خوب نخواهد شد!
روز بعد همه روحم رو جلوی چشمهای دایی تشریح کردم... گوش داد و عاقبت سکوتش رو با یه سوال شکست: تنها خواسته ات از زندگی همینه؟
با پشت دست دریای اشکِ ریخته ام رو پاک کردم و سر تکون دادم.... و کسی باورم کرد!
دو روز بعد دایی چمدونش رو بست و همراهم عازم فرانسه شد
حالِ این سفر کرده... حال این مرده متحرک ... درست مثل محتضری که تنها امیدش نفس حیات بخش مسیحه... که بی سر و بی پا راه بیفته برای چنگ زدن به آخرین منزل... آخرین امید... دامان مسیح!
با کمک محسن آدرسی از خونه پنهانش پیدا کرده بودم. روی صندلی تاکسی دستهای سرد و مضطربم رو بین زانوهام گذاشته بودم و به آخرین ریسمان چنگ میزدم " یا... رباه"
دایی دستش رو دور شونه ام انداخت و سرم رو بـ ـوسید. چشم بستم و زمزمه کردم:کمکم کن... خدای خوابهای رنگی... خدای دور دست... یا با هُ... خدای نزدیک... یا رباهُ... کمکم کن... به این سست ایمان کمک کن و به نظاره بشین چطور مومنت میشه همین مخلوقِ سست و ناامید از بخششت... نشونم بده خالق عشقی نه هجر... خالق صلحی نه جنگ... خداوندگار درمانی نه درد! همین یکبار بهم ثابت کن تا به همه آدمها بشناسونمت... همین یکبار به قلـ ـبم اعتماد کن تا همه عمر بهت اعتماد کنم... باورت کنم...
پایین پله های فلزی آپارتمان قدیمی ایستاده بودم و بند کیفم رو چنگ میزدم. دایی دستی به شونه ام زد: به راهی که اومدی ایمان داشته باش!
دست بلند کردم و زنگ خونه رو فشار دادم. دست بلند کردم و میله سرد پله رو چنگ زدم. باید تحمل میکردم...
صدای پای کسی روی پله های فلزی نگاهم رو به بالا کشوند. ایستاد... روی دورترین پله! بغضم رو لبخند زدم... رنگ از رخسارش رفت.
به خونه ای پا گذاشتم که خیلی چیزها درش لرزه به اندامم می انداخت... ویلچر خالی کنار دیوار... قرآن روی میز کنار آیینه غبار گرفته جلوی در... لباسهای تازه شسته شده مردونه کنار شومینه
سر پایین تعارف کرد: بفرمایید
راضی نبود از این سرزده اومدن... میلرزید... و من نمیدونستم از خوشحالیه یا نارضایتی... اما من باید می اومدم... باید!
مهم نبود که سه بار به پدرش سلام کردم و او حتی رو برنگردوند نگاهم کنه... مهم برای من مردی بود که بغضش رو قورت میداد و نگام نمیکرد... پنداری که توی این خونه وجودش رو دفن میکرد... بغض کردم از حال زار پدرش روی مبل رو به پنجره. به نگاه خیره اش ... بغض کردم از اینطور ایستادگی پندار
فکش رو روی هم فشار میداد...سر بلند کرد رو به دایی: ببخشید، پدرم زیاد متوجه نیستن
دایی دستی به پیـ ـشونیش کشید. پندار راه افتاد سمت آشپزخونه. دایی دست بلند کرد: پسرم برای مهمونی نیومدیم... برای سر کشی به زندگیت هم نیومدیم...
پندار سر پایین ایستاد. دایی دستم رو گرفت: نیم نگاهی کن و به حرفهاش گوش کن... بعدش میریم
میون چهار دیواری اتاقش چشم پر اشکم رو گردوندم روی دیوارها... به عکسهای خندونمون توی روزهای تئاتر... شب آخر... پرده آخر من و پندار... روی صحنه بالای سرش نشسته بودم... و پوستر بزرگی از تئاتر آخرم... صورتکهای شکسته و فران کنارم... سر پایین نشسته بود روی سه پایه کنار گیتارش و زل زده بود به سرامیک کف اتاق.
روی تخـ ـتش نشستم و فرفوژه سیاه رو مشت کردم: پندار!... نگام نمیکنی؟
فکش رو فشار داد: چرا اومدی؟
و اونروز بود که قسمهای میونمون جاری شد... قسمهایی که من رو به پندار نزدیک و از پندار دور کرد
اشک ریختم و قسم خوردم: قسم که برای رنجوندنت نیومدم... قسم که از سر دلسوزی دنبالت راه نیوفتادم... قسم که بدون تو تاب نمیارم... زندگی برام بی معناس... تو صفحه آخر کتاب زندگی منی... یا طولانی شو... یا امروز خط آخر رو بنویس... پندار... قسم که ... دوستت دارم... برای خودت... ذره ذره وجودت رو دوست دارم... تک تک نفسهاتو.. قسم که هرگز کسی رو اینطور دوست نداشتم و نخواهم داشت... اگر فرصتی بدی قسم میخورم معجزه کنم. من شرط بستم... با خدا شرط بستم... اگر قبولم کنی به قدرت خودش معجزه میکنم توی زندگیت... اینکارو میکنم پندار... قسم میخورم
سر بلند کرد: من از تو معجزه نمیخوام دختر... تو خود معجزه ای... اینطور منِ بی ارزش و آبرو رو بالا نبر... من تا ابد شرمنده توام
خم شدم و هر دو دستش رو میون دستهام گرفتم و آخرین و سهمگین ترین قسم رو میون نامحرمیتمون خوندم...
سر بلند کرد و با چشمهای ترش زل زد به چشمهام... دستهام رو بالا آورد و بـ ـوسید... و بت استقامتش رو رو به چشمهام شکست... به من پناه آورد!
با خودم فکر میکنم اون روز اگر نرسیده بودم پندار مابقی زندگیش هرگز لبخندی به لب می آورد؟ ... بارها توی هشت ماه زندگی در همسایگیش بهم گفته بود اون روز روز آخر صبوریش بود... گفت کنج خونه به پرده آخر زندگیش فکر میکرده... گفت باور کرده بود تموم شده و هرگز سهمی از من نخواهد داشت. گفت سپرده بودمت به رقیب و ترکت کرده بودم... و دیگه خبری از تو نشده بود... و برای من زندگی دیگه معنایی نداشت
هشت ماه در همسایگیش زندگی کردم و شبانه روزم رو باهاش گذروندم... شعر میگفتم پندار مینواخت من میخوندم... حماقت محض بود ولی غروبها کنار هم توی کافه های شهر مینشستیم و مولانا میخوندیم و پول جمع میکردیم... دایی خرج زندگی من رو میداد که باری روی دوش پندار نباشم... دایی حمایتم کرد، سپر حرفها و کنایه ها و نارضایتیها شد. دایی روی من قسم خورد! ماه ها سعی میکرد خبرهای ایران و آلمان رو ازم مخفی کنه... هم بابا و هم مامان از رفتنم به فرانسه شوکه و ناراحت بودن چون هیچکدومشون به قدرت عشق ایمان نداشتن!
من اما ایمان داشتم... و دایی علی محمد!
کی میتونه این خوشبختی رو بهت عطا کنه؟ که سازت رو روی دوش بندازی و با همون پول کمی که بدست آوردی گوشه یه کافه یه فنجون قهوه بخوری و نگاه کنی به چشمهای براق پنداری که ... میخنده!
بهشت هم این لذت رو نداره که روز ولنتاین پسر طبقه پایین اتاقت در خونه رو بزنه و وقتی در رو باز کنی برای اولین بار دستهاشو دور گردنت حـ ـلقه کنه و بی اجازه لبهاشو بذاره روی پیـ ـشونیت... روی تیغه بینیت... عقب بکشه ... بغض کنه... زمزمه کنه ... که "قسم آخرت رو ازم بردار" ...
و تو نتونی! به استواری پاهای سست ایمان نیاری
نه بهشت هم این شکلی نیست... شکل خونه نا گرفته ای که کسی روی فرش خاکستریش سماع میرقصه... و خدای خودش رو میون چرخش یکنواخت تن پیدا میکنه... دست راست رو بالا میبره و دست چپ رو رو به زمین میگیره و مولانا خوان ذکر میگه... دست در دست خدا عشق به زمین هدیه میده...
عهد بسته بودم بشناسمت و بشناسونمت... روزی روی صحنه سماع میرقصم...روزی در آغـ ـوش پندار روی صحنه سماع میرقصیم و نمایشنامه هام پر میشن از مضمون عشق و عرفان... دِینم رو به تو دِینم رو به خدای خاکیم فران... دِینم رو به عشق ادا میکنم... روزی که سرم بلند شده باشه به قسمی که با ایمان به تو خوردم... روزی که معجزه کرده باشم!
مماس با گرمی تنش چشمهای داغم رو بستم. دستهاش رو میون موهام فرو برد... و زبری لبهاش رو چـ ـسبوند به بلندای پیـ ـشونیم. دستهام رو دور کمـ ـرش حـ ـلقه کردم و بغضم رو فرو دادم. سر بلند کردم به دیدن نگاهش... برای دیدنش همیشه نوری بود... حتی توی اون اتاق تاریک!
دستهاش رو دور صورتم گذاشت و سر خم کرد. دستم رو از سیـ ـنه اش بالا کشیدم و روی رگ برجسته گردنش گذاشتم و با همه وجود نوشیدم گرمای احساسی که برای اولین بار بین ما نقش میبست... حالتی از پندار که توی رویا هم ندیده بودم.. حالتی که به پندار سرکش و مغرورم شباهتی نداشت... رام و غمگین... و چه زیبا غمگین! انگشتهام رو فرو کردم میون جعد نرم موهاش و بغضم رو نفس زدم میون نفسهاش. چونه اش رو بالا گرفت و پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و حـ ـلقه بازوهاش رو دور شونه ام سفت کرد.پیرهنش رو از پشت شونه های مردونه اش مشت کردم: بی نهایتِ من...
چشم بست چونه بالا گرفت و لب گزید و به سقف خیره شد. سر بلند کردم به دیدنش. انگشت کشیدم به برجستگی حنجره اش ... قفل دستهاش رو رها کرد و من یک قدم دور شدم.
حرفی نباید میبود... همین سکوت، نجات بود برای راهی که ... آخرین راه بود! در اتاق رو باز، و ترک کردم فضایی رو که همیشه برای جاودانه موندن درش میمردم... به پای خودم از اتاقی بیرون رفتم که تموم هستیم رو گوشه انتهایی ترین زاویه تنها میگذاشتم.
تب زده از اتاق بیرون اومدم. میون تنهاییش غرق بود... شاید هنوز غرق خونی بود که رنگ نمیباخت. دستم رو روی دسته های ویلچرش گذاشتم و هدایتش کردم سمت پنجره. چشم دوختم به منظره شهر و قرص رو از لفاف بیرون کشیدم. خم شدم سمتش. قرص رو به لبهاش چـ ـسبوندم: بابا...
به بی نگاهیش عادت کرده بودم. به اطاعت بی چون و چراش. کنار گوشش خم شدم: دارم میرم ایران... چیزی نمیخوای؟
و سکوت عمیق و نگاه بی رنگش به نقطه نامشخص روبروش. آخرین تیرم رو پرتاب کردم: حرفی... پیغامی... نداری؟
چشمهاش نم برداشت... و من درد این مرد رو بهتر از هر کس دیگه ای درک میکردم... درد از پا افتادن! به سر از پا افتادن...
ازش دور شدم. رو گردوندم به نگاه براق خیره به چشمهام.... اونطور غمگین، شونه تکیه داده بود به چهارچوب در اتاق و دستها رو تا بند انگشتها توی جیب شلوار فرو کرده بود و بغضش رو کج خند میزد. لبخند تلخی روی لبهام نقش خورد. سر پایین شال نازکم رو از روی مبل برداشتم و دور گردن انداختم و راه افتادم سمت در.
باد میومد.موهامو پشت گوشم بردم. روگردوندم سمت پندار وقتی داشت چمدونم رو پشت ماشین جا میداد.ماشین رو دور زد و پشت فرمون نشست. کنارش نشستم. شیشه سمت من رو پایین داد و برای آخرین بار رو به پرستار سفارش پدرش رو کرد. استارت زد و رفتن شروع شد... میرفتم که معجزه کنم
دستی به زبری صورتش کشید و زیر لب زمزمه ای کرد. رو گردوندم سمتش. کلافه پلک زد: فاخته... من ازت معجزه نمیخوام... قرار و مدارت رو بشکن
رو گردوندم سمت پنجره: بودن با تو قیمتی داره پندار... باید بپردازمش
صداش بالا رفت: بودن با تو چی؟ میدونی بی تو دیگه دووم نمیارم؟ میدونی که داری پا میذاری وسط آتیش؟ من ازت معجزه نمیخوام فاخته فقط ازت بودنت رو میخوام... قسمت رو ازم بردار
رو گردوندم سمت مردی که فرمون رو مشت میزد و بریده نگام میکرد... مردی که... ترسیده بود... گفته بود ترس حالِ غیر قابل توصیف یه مرده...
قسم خورده بودم... عهد بسته بودم اگر نتونم با عشق معجزه کنم بار و بندیلم رو ببندم و از زندگیش برم... همون روزی که به خدا قسمش دادم... همون روزی که من رو نمیپذیرفت... همون روز توی اتاقش... و میدونست سر حرفم هستم.میخواستم به خدا ثابت کنم اونقدر جنمش رو دارم که اگر عهدی میبندم پاش واستم... خدا رو مدیون میکردم که اون هم سر قسم به نام بلندش واسته... سر عهدش... گفته بود بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را... جلوی چشمهای پندار به اسماء بلندش قسم خورده بودم ...
دستش رو گرفتم: مگر به عشق ایمان نداری؟
لبش رو به دندون گزید... لبخند زدم: به معجزه اش هم ایمان بیار!
رفتم که به زانو بنشینم رو به زنی که پشت به شعله بی جون خورشید نشسته روی صندلی چوبی و خسته از گذر سالها... خسته از تاب آوردن زیر بار خستگی تن های بریده از زندگی... رو به زنی که دست دراز میکنم برای پس زدن موهای جوگندمیش به پشت گوش و او پلکهاشو به هم فشار میده و میلرزه دستهای قفل شده اش، ... رو دامن چروک خورده اش ... رفتم تا زانو بزنم و اندوخته ام از زندگی کوتاهم رو بریزم روی داریه...
تیک تاک ساعت شماطه دار توی سرم ... دنگ دنگ دنگ... و صدای نفسهای پر بغض زنی که پشت به نور پنجره نشسته بود و سیاهی صورتش میون موهای ریخته روی شونه هاش سهم من میشد.
خشکی دهنم رو قورت دادم و جلوش زانو زدم. این همه راه رو برای او اومده بودم... نه برای جشن عروسی معراج نه برای دیدن فرشته کوچیک فتانه... نه برای منصور و سپهر که دلم براشون یک ذره بود... نه... فقط برای او اومده بودم... چمدونهامو سپرده بودم به منصوری که هنوز باهام صاف نشده بود و با معراج و تازه عروسش راهی این خونه شده بودم تا جلوش زانو بزنم
مانتوم رو از زیر زانو کشیدم و روبروش نشستم. دستهام رو روی دستهای قفل شده اش گذاشتم: من رو میشناسی... فاخته ام...همونکه یه روز چشم باز کرد و دید داره ذره ذره از هم میپاشه... داستانم رو شنیدی... از رد دندونهام روی دست پسرت من رو خوب میشناسی... مگه میشه مادر بود و مرهم زخمهای جگر گوشه ات نبود! مادرا عاشقن... مادرا معنای عشق رو خوب میدونن... همین سه سال پیش فاخته ای که روبروت نشسته به عشق پندارت از روی ویلچر بلند شد... فلج بودم... سست.... نگام کن! امروز با پندارت سماع میرقصم... مریدش شدم... به رسم عشق! ... با هم نمایش اجرا میکنیم و خرج زندگی رو در میاریم... خبر داری میدونم... پندار همه رو برات گفته ولی یه قصه دیگه هست که نشنیدیش... درست قصه من رو از آخر به اول بخون... من به عشق پندار روی پا بلند شدم و مرد تو از غم تو از پا افتاده... نمیخواست... این رو هم میدونی! نمیخواست این اتفاق بیفته... انگار تنها کسی که بخشیدتش خدا بوده! حمیدِ تو رو فقط خدا بخشیده... نه تو ازش گذشتی و نه خودش... خبر داری به انتظار مرگ نشسته روی ویلچر... خبر داری سکته مغزی داشته؟ خبر داری به هیچ کس نگاه نمیکنه با هیچکس حرف نمیزنه؟ خبر داری چقدر... دوستت داره؟
رو ازم گردوند و من دستهاش رو میون دستهام تکون دادم: خبر داری پسرت کوه استعداد بود و حالا کنج خونه نم کرده پیرهنای پدرش رو چنگ میزنه؟ تخـ ـتش رو صاف میکنه که زخم بستر نگیره... خبر داری اگر بودی اگر بخشیده بودی پندار امروز روی برج استعدادهاش ایستاده بود؟
اشک ریخت. آروم زمزمه کردم: به پندار گفتم معجزه میکنم... میدونی برگشتنت برای همسر و پسرت معجزه هست؟ قسم خوردم که معجزه میکنم.. معجزه من کاشتن بذر امید توی قلب بی جون حمید و پندارت بود... بقیه اش چنگ زدن به دامن توئه مادر... برگرد و کنارشون باش
هق هق کرد: از خون عرفانم بگذرم؟ از خون پسرم بگذرم؟!
بلند شدم. میون تاریکی اتاق لبهامو به موهاش چـ ـسبوندم و در آغـ ـوشش گرفتم.
سخته بخشیدن و برگشتن، سخته گذشتن از نفسی که نفس زندگیت رو گرفت... خواسته یا ناخواسته... بخشیدن سخته اما انسانها کسانی که نمیبخشن رو فراموش نمیکنن. انسانها خون رو با خون جواب نمیدن... آدمها ممکنه به سادگی عبور کنن از دلهای سخت اما انسانها تاریخ رو پر میکنن از خاطرات آدمهایی که نبخشیدند، آدمهایی که توبه پذیر نبودن، آدمهایی که ظلم رو با جنایت جواب دادن
روزی میون گلهای خشکیده حیاط خونه شامخیها ایستادم و با چشمهای پر به لبخند وسیع پندار نگاه کردم که پدرش رو به خونه برمیگردوند. روزی که دست لرزان مادرش از میون انگشتهام جدا شد... پسرش رو محکم بغـ ـل گرفت و قدر تموم دردهاش گریه کرد... و لحظه ای که رو به ویلچر همسرش نشست و به هم پناه بردن فهمیدم رسالتم رو انجام دادم... دیگه از مرگ باکی ندارم. هر زمانی که مرگم فرا برسه با سر افراشته میپذیرم... چرا که رسالتم رو به عنوان یک انسان درک کردم... در زمین عشق بنا کردم... عاشقی رو یاد گرفتم... وفا کردم.
*
"واینک خوب میدانم روزی انسانها به دو گروه رو به هم می ایستند... آنهایی که در برابر قدرت مطلق جهان آبرویی ندارند و گروهی که جز صلح و عشق و مهر چیزی روی خاکروبه های زمین به جا نگذاشتند... گروهی که مملو است از کودکان... و زنان و مردانی به رنگ و روح نیمه خدایی چون فرانتیس... به هر رنگ و دین و اعتقادی
من خالقم را شناختم... در پس تمام دردهایم، در پس تمام راه های روشنی که رو به چشمهایم گذاشت... من خالقم را یافتم. خالقی که دردهای لذت انگیز تنم را با عشق به خودش تاخت نمیزند... کفه ترازوی عدالتش را پر میکند از دردهایی که به قلبها زدم... من خالقم رادر میان خرابه های باقی مانده از آدمها پیدا کردم... خالق جهان زیر آوار جنگها، پشت صدای بمبها، در گذر پر سرعت اغنیا از فقرا فراموش شده... لخـ ـتی تنها معیار بی خدایی شده...... چه بسا که بشود با سوزاندن لخـ ـتیها به خدا برگشت!! چه بسا که بشود با برداشتن بکارت از دوشیزه ای محکوم به مرگ عدالت خدا را بر سرزمین آدمیان بر پا کرد... چه بسا که بشود... خاک را با خون گل کرد و از نو جهانی خلق کرد! که نگه داشتن این جهان با همین خاک پاک و روح الهی انگار محال مطلقیست که از دست آدمها بر نمی آید
من خالقم را شناختم... خرده های سکوتش را سر هم بند زدم... از پشت دروازه شک دستم را گرفت به لبخندی... به بخششی... از امروز تا هر زمانی که نفسی داشته باشم عشق میکارم... عاشقی یاد میگیرم... عاشقی می آموزم... درسی که پشت نیمکتهای مدرسه یاد نگرفتم... درسی که از مردی با شبهای تا همیشه یاد گرفتم... عشق میکارم... ایثار یاد میگیرم... انسان می مانم!"
نور مهتابی رنگ روی صورتم افتاد و دستهای پندار از پشت سر دور کمـ ـرم قفل شد. همراه موسیقی بلندم کرد و رقص دو نفره تلفیقی از سماع و باله روی صحنه اجرا شد. زمینم گذاشت و دستم رو گرفت... در سکوت مطلق سالن چند صد نفری رقصیدیم و عشق و هنر رو برای لحظه ای بر سکوت آدمها حاکم کردیم. هفتمین بار از اجرای تئاتر جهانی شده ما... در برابر تماشاچیهای ایستاده، رو به نگاهشون ایستادیم. دستهای هم رو بالا بردیم و از پشت پرده اشک لبخند زدیم. فران درست ردیف اول ایستاده بود و کف میزد... با لبخند وسیعش... مردی که تا همیشه در زندگی من باقی میمونه... مردی که تمام آنچه که دارم مدیون او هستم... مردی که همیشه یک سر شخصیتهای نمایش نامه هام به او برمیگرده... فرانتیس... اسمی که تا ابد توی نمایشنامه هام مارک شده باقی میمونه. همیشه مردی با نام فرانتیس به نمایشهام خدایی میکنه...
پدرم... مادرم... فتانه... مادر و پدر پندار ...معراج و میترا ... لبخندهای زندگی بخش... و ردیف وسط... لبخندهای پر حسرت علیرضا جمِ تنها... بی همسر... بی حـ ـلقه تعهدی در دست... نیما با همسرش... بدون بچه ای که اون قدر برای سالم بودنش جنگید و عشق رو زیر پا گذاشت! کف میزدند... برای من و پنداری که در کنار هم موندیم. بی اینکه قسم آخرم رو ازش بردارم... توی همون اتاق... دست توی دستش قسم خورده بودم بندِ زندگیش نشم... که تا زمانی که درد توی تنم خونه داره محرمش نشم مهر شناسنامه اش نشم ... قسمم رو برنمیداشتم چون، عاشقش بودم! ... روی صحنه به آغـ ـوش هم پناه بردیم که محرمیت ما عشق ما بود.


پــــایــــــــانـــ