صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    صدای آیفون سکوت سنگین میانشان رادرهم کوبید.نگاهی بین همه ردوبدل شد.سبحان نفس عمیقی کشید وازجابلند شد.چشم سهیل دنبالش حرکت کرد.سبحان دکمه ورودی رافشرد وبرگشت که نگاهش چشمهای آشفته برادر راشکار کرد.ابروهایش کمی به هم نزدیک شد وبه طور نامحسوس چشمکی برایش زد که یعنی"چه خبراست؟" اما سهیل لبخند نصفه نیمه ای زد وفقط سربالا انداخت.سبحان نگاه مشکوکش راکنترل کرد وبه استقبال مهمانها رفت.حاج صادق آرام تسبیحش رادرمشتش فشرد وگفت:_بعدا بیشتر درمورد این مساله صحبت می کنیم.فعلا ظاهرتونو حفظ کنید!
    سهیل پوزخندی کمـ ـرنگ اما معناداربه لب آورد وسکوت کرد.رها انگار صدای آیفون راشنیده بود که بیرون آمد. مـ ـستقیم به سمت سهیل رفت وکنارش نشست.سهیل بانگاهی کوتاه به رهالبخند زد اما بابرگشتن چشمهایش لبخندش هم محو شد.صدای احوالپرسی سبحان باساراوسورن شنیده شد.رها باحرکتی غیرارادی دست به بازوی سهیل گرفت.اخم های اوکه درهم شد دلش به تقلا افتاد. دلش می خواست فرار کند.احساس میکرد قدرت نشستن درآن جمع راندارد اما پنجه محکم اوکه انگشتانش را درخود فشرد باعث شد کمی قوت قلب بگیرد.این یعنی من هستم.مانده ام! ازچیزی نترس! آب دهانش راقورت داد وبا صدای سلامی که آمد همزمان باسهیل برخاست. افسار نگاهش رابه دست گرفت تا زیر حجم نفس گیر نگاه های ملتهب سهیل گسیخته نشود وازسر کنجکاوی به سمت سورن سُر نخورد. سارا را که صمیمانه درآغـ ـوش گرفت حجم نگاه های هجومی بیشتر شد. لبخند زد تاازاین همه بدبختی گریه اش نگیرد. چه کسی فکرش رامی کرد بعدازآن همه کشمکش حالا این گونه مقابل سورن قرار بگیردو دوعضویک خانواده بشوند!... کمی نفس هایش تندتر ازحد معمول شد وقتی عقب رفت وبه سارا تبریک گفت.صدای خونسرد سورن واحوال پرسی کوتاهش باعث شد حالش ازخودش به هم بخورد. این همه ترس بابت چه بود وقتی سهیل دیگر به صداقتش شک نداشت... کسی که ناآرام وعصبی رفتار میکرد قاعداتا باید سورن باشد که بی شک رابطه اش رابااو پنهان نگه داشت بود اما برعکس بود. دردلش بارها خداراصدا زد تا سرسلامت ازاین امتحان به درببرد... درحال وهوای خودش بود که سهیل آرام کنار گوشش گفت:
    _خوبی عزیزم؟
    سریع نگاهش کرد.چشمهای آشفته ونگرانش با لحن آرامش مغایر بود.آب دهانش راقورت داد وسعی کرد لبخند بزند:
    _آره!...
    نگاهش برای لحظه ای به سمت سارا وسورن برگشت که باعسل مشغول بودند. دوباره به سهیل نگاه کرد که هنوز نگاهش میکرد:
    _نگرانی تو؟
    سهیل لبخند کمـ ـرنگی زد:
    _آره!... نگران توأم... اینجا هیچی جز تومهم نیست... اگه نمی تونی بشینی بریم!
    حس خوبی میان آن جهنم دلواپسی از وجودش گذشت. لبخند زد:
    _واسه چی نتونم؟
    _نمی خوام ذهنت درگیر نگرانی های بیجا بشه... بریم خونه مفصل صحبت می کنیم!
    _باشه!
    سارا کنار رها نشست ودست روی پایش گذاشت:
    _خوش گذشت؟
    آخرین جمله سهیل راازنگاهش خواند"اینکه آرامش محضش رامی خواهد" پس حداقل می توانست محافظ آبروی اوباشد.محکم باشد تااگر سورن منتظر دیدن آشوبی هم هست آرزویش رابه گورببرد...
    _جای شما خالی..عالی بود!
    می توانست بفهمد گوش های سورن تیز است پس صدایش رارساتر کرد.دراین دوئل خاموش نباید خودش را ازتک وتا می انداخت. جایزه اش رازودتر از پیروزی گرفته بود...
    _یه دفعه همه روغافلگیر کردی سارا!
    سارا خندید:
    _پیش اومد...خودمم فکرشو نمی کردم همه چی اینقدر سریع اتفاق بیفته!
    _فکرنمی کنی خیلی زود تصمیم گرفتی؟
    _نه!... به حدکافی سورن وشناختم!
    لحن محکم سارا باعث شد نفسش رابه جای آه بیرون دهد. این نسبت تمام نقطه تردید هایی راکه درموردش صحبت میکرد ازبین برده بود واین همه چیز راسخت تر میکرد. شاید اگر ازنامردی سورن درحق سپیده خبرنداشت الان حال بهتری داشت اما حالا... سعی کرد لحنش رااز وسواس پاک کند وصمیمانه بگوید:
    _بازم خیلی عجله نکن!.. به خودتون فرصت بدید!
    سارا لبخند زد:
    _نگران نباش... حواسم هست!
    رها دیگر چیزی نگفت. باشنیدن صدای گریه عسل سر چرخاند که برای چند ثانیه نگاهش به نگاه براق سورن گیر کرد.دلش هُری پایین ریخت. این برق نگاه شبیه خط ونشان بود یاخوشحالی؟فوری نگاهش رادزدید. می ترسید برگردد به سهیل نگاه کند. می دانست حواسش الان پی چیست!
    می دانست الان درونش جنگی بزرگ برپاست ومصلحت بی رحمانه مقابل دهانش راگرفته تافریاد نکشد.پشیمان بود ازاینکه ماندن راترجیح داد. می خواست ثابت کند بود ونبود سورن برایش فرقی نمی کند اما اوضاع سخت ترازآن بود که فکرش رامیکرد...
    با صدای سارا ازافکارش فاصله گرفت ودوباره نگاهش کرد...
    _جانم؟
    _سحر دوباره عسلو برد تواتاق..نمی دونی چه خوشگل شیر میخوره...بریم پیشش؟
    پیشنهاد ازاین بهترم می شد؟ با لبخند موافقت کرد وهمراه سارا برخاست...
    _خب چه خبر؟
    سهیل بانگاه خاصی به سورن پوزخند زد.راه داشت خرخره اش را می جوید...
    _خبرا که پیش شماست!
    سورن بی قید خندید:
    _عذرخواهی کنم اخماتون باز میشه؟
    _نه!.. مفصل باید صحبت کنیم!
    _حتما!...
    _صبح حتما بیا دفتر...
    _من که هرروز اونجام...شما خیلی وقته قدم رنجه نکردی!
    _خلاصه گفتم بدونی که بهونه نیاری برای نیومدن!
    چهره سورن جدی شد:
    _بوهای خوبی به مشامم نمی رسه سهیل!
    سبحان مُداخله کرد:
    _قضیه داماد کُشون رو شنیدی؟... من تنهایی ازپَسِت برنیومدم ولی حالا دست راستم اومده!
    سورن لبخند پهن ودندان نمایی زد:
    _حل میشه!
    سبحان زیرلب غرولند کرد:
    _اعتماد به نفس این یارو رو سرببری میشینم پایین پات سهیل!
    سهیل نیم نگاهی به سبحان انداخت.درگیرتر ازآن بود که حتی لبخند بزند. همان موقع سارا باذوق بیرون آمد وگفت:
    _وای سهیل!... مبارک باشه داداش!
    چشم های سهیل گرد شدوسبحان بی رودرواسی گفت:
    _حاج بابا گفتم الان وقت شوهر دادن دخترت نیست ها...گوش نکردی!
    سارا بااخم گفت:
    _بی ذوق!... خب خوشحال شدم که سحر گفت اون یکی داداشمم بابا شده!
    سبحان خنده اش گرفت.این دختر بزرگ نمی شد...
    _هوارهم نمی کشیدی می شد فهمید زیادی خوشحالی!
    حاج صادق مداخله کرد:
    _درعوض فهمیدید بچه هاتونو خیلی دوست داره!
    _باخودمون که دشمن خونی بود بلکه بچه ها مون شانس بیارن!
    سارا کنار سهیل نشست وگفت:
    _توکه دائم بامن درحال جنگی!..
    سهیل حوصله نداشت اما همیشه درحفظ ظاهر موفق بود.دست دور شانه های خواهرش انداخت وگفت:
    _ خیلی ممنون!... ولی بد نیست یه ذره به حرف گوش بدی!
    _چه حرفی؟
    _حالا!...
    _اجازه دارم منم تبریک بگم بهتون سهیل خان یانه؟
    صدای سورن گیرا ودلنشین بود اما برای سهیل حکم ناخن روی دیوار کشیدن داشت. زورکی لبخند زد:
    _لطف داری...
    دنبال حالت خاصی درچشمهای اومی گشت اما انگار خنثی بود. می دانست بازیگرخوبی است وهمین مقابل خوش باوری هایش دیوار بزرگ بدبینی می کشید....
    چندلقمه غذارا بازور آب پایین داد.ازیک سو حضور هضم نشدنی سورن بود که مثل یک آینه دق مقابلش بی خیال می نشست وازاین همه آرامش وخونسردی بیش ازحداو دچار دلهره می شدو ازسوی دیگر سکوت سنگین سهیل!.. کاش می توانست این عادت راازاو بگیرد.سکوتی که مثل یک درد عجیب به دل او خنج می کشید.شاید اگر داد وبیداد میکرد اینقدر دلش درگیر نمی شد.برای کشتن یک آدم کافی بود مقابلش روزه سکوت بگیرد.مثل سیانور عمل میکرد. با غذایش بازی میکرد که صدای آرام سهیل رازیر گوشش شنید:
    _چرانمی خوری؟... من ازجوجه لاغر خوشم نمیاد... گفته باشم!
    نگاهش که کرد.لبخندش راکه دید انگار آرام بخشی قوی به رگهایش تزریق شد.سهیل بی آنکه چشم ازنگاه خیره اوبرداردباابرو به بشقابش اشاره کرد:
    _بخور!
    نگاهش راکوتاه کرد وبه سمت ظرف غذا نگاه کرد:
    _میل ندارم...نمی تونم!
    سرسهیل نزدیک تر آمد وآرامتر گفت:
    _دوست داری خودم قاشق قاشق بذارم دهنت عشقم؟
    قلب رها محکم شروع به کوبیدن کرد. انگار اوخوب می دانست چه کند. چه بگوید!... ازچه راهی پیش بیاید تاازبیراهه دلواپسی بیرونش بکشد.چشم هایش برق زد.لبخند به لبش آمد وگفت:
    _نه عزیزم ولی اون تیکه مرغ سرخ شده گوشه بشقابتو دوست دارم!
    _سهیل خندید:
    _سوء استفاده هم حدومرز نداره،نه؟
    لبخند رها عمیق تر شد وسهیل تکه مرغ رابرداشت وگوشه ظرف اوگذاشت. صدای آرام سبحان راشنید:
    _ازاون بچه اتون خجالت بکشید... وسط جمع کم عاشقانه رفتار کنید ملت چش وگوششون باز میشه!
    سهیل به سبحان نگاه کرد واو شانه بالا انداخت:
    _هان؟... بابا خب شرایطو درک کن دیگه!... یهو یکی هـ ـوس میکنه بعد خروبیار وباقالی بار کن... خصوصا نشه ازدل طرف درآورد و...
    _چشات وبنداز پایین غذاتو بخور داداش!
    _نترس لقمه هاتو نمی شمارم!حواسم به مهمونامه!
    ازسر لج وتمسخر که خندید سهیل هم خنده اش گرفت.رها لبش راگاز گرفت تانخندد.مثلا آرام حرف میزدند اما انگار همه مکالمه دوبرادر راشنیدند چراکه سحر هم باز داشت چپ چپ نگاهش میکرد اما سبحان مثل همیشه درکمال خونسردی به روی خودش نمی آورد. همین که سرچرخاند لبخند برلبش خشکید.باز نگاه سورن غافلگیرش کرد. معنی لبخند محوش رادرک نمیکرد.بازدلش حالی به حالی شد.هرچه سهیل آرامش می بخشید یک نگاه او دود میکرد و به هوا می فرستاد.به ثانیه نکشید نگاهش را گرفت وباغذایش مشغول شد.ازنگاه هشدار دهنده ومـ ـستقیم سهیل هم به سورن غافل ماند وندیدلبخنداوعمیق تر شد.این همه آرامش او حس امنیت را ازقلبش می گرفت.حتی ذره ای ازآن آشفتگی ملاقاتِ آخررا در رفتارش نمی دید.مطمئن بود... خونسرد بود...آرام بود... تمام حس های خوب ِ رها راغارت کرده بود...
    ساعت هنوز یازده نشده بود که سهیل آرام ازرها خواست برای رفتن آماده شود واوهم ازخدا خواسته برخاست وبرای حاضر شدن به اتاق رفت.سهیل نگاهی گذرا به سمت سورن انداخت.عین خیالش نبود وسرش به صحبت باپدر گرم بود.انگار موضوع گفتگویشان درمورد بازار ومعادلات وراز موفیت کسبه بود. پوزخند کمـ ـرنگی زد. خودش هم با همین اطلاعات ناب سورن وهوشش گرفتار این شراکت شد والا محال بود دم به تله دهد.پس ممکن بود حنجره دو پسر هم پاره شود واینبار سر پدر دنیا دیده اشان کلاه نرود.کاش میتوانست تردید راکنار بگذارد ومـ ـستقیم سمت سورن برود.یقه اش رابگیرد وازوسط زندگیشان بیرون پرتش کنداما...
    آهی کشید.هیچ چیز به روال آنچه که درخیالات خامش بود پیش نرفت.عشق همه چیز نمی شد.عاشقی کردن ساده نبود.دیدن چشم وپسندیدن دل کافی نبود. باید عقل هم پاشنه پا می کشید ودنبالشان می دوید تابیشتر خطا نکنند. یکسره شدن کار دل سرعت عقل راکم میکرد اما مکث هم جایز نبود...
    مصیبت کشید تا رها کبوتر جَلد دلش شد وحالا باتمام قوا باید می جنگید تاازحرمت دل وزندگیش دفاع کند.تاحفظش کند.تا عاشقی کردن راثابت کند.نقطه وصال نهایت یک عشق نبود.حفظ حرمت واثباتش سخت تر بود... وادی نفس گیری بود ،وادی اثبات حرمت عشق!....
    وقتی رها آماده آمد سبحان ابرو درهم کشید:
    _چرا حاضر شدی رها؟
    سهیل قبل ازاینکه رها چیزی بگوید برخاست:
    _هنوز خستگی راه ازتنمون درنیومده.امروزم ازصبح بیرون بودیم.صبحم باید بیام شرکت وفروشگاه!...
    _خب فردا روهم استراحت کن.رئیس توبیخت نمی کنه!
    به لحن شوخ سبحان بابی حوصلگی خندید:
    _ارادتمند رئیس بزرگم هستیم ولی واقعا خسته ام!
    باهمه کوتاه دست داد وبا سورن کوتاهتر ازهمه!.. اما قبل ازاینکه دستش رابکشد او پنجه اش راقفل کرد ونگهش داشت...
    _صبح منتظرتم.فکرمیکنم به یه صحبت مفصل احتیاج داریم!
    _آره!.. حتما!.. می بینمت!
    مقابل لبخند سورن فقط تظاهر به زدن لبخندی کرد وسرتکان داد.دستش راکشید وباخداحافظی جمعی از خونه بیرون رفتند...
    _قرار نیست من بیام بالاخره خونه اتو ببینم؟
    نگاهی کوتاه به سارا انداخت وگفت:
    _عجله داری؟
    _فقط دوست دارم زودتر فضاشو ببینم،همین!
    _به خونه لوکس وویلایی حاج آقا که نمیرسه.. .یه آپارتمان کوچولوئه که بعدازعقد میبرمت ببینیش!.. البته نزدیک ازدواجمون خونه بزرگتر میگیرم!
    خودش می دانست که هیچ گاه آن خانه راازدست نخواهد داد.بخاطر همان اتاقی که عطر تن ونفس های رها درش پیچیده بود. جنون داشت. می دانست که فقط دیوانه ها رابه زنجیر نمی کشند. دیوانه هایی که کارت قرمز داشتند فقط خطرناک نبودند. دیوانه که حکم انتقام با گوشت وپوست وخونش عجین شده بود وحشتناک بود.خودش می دانست یک دیوانه ترسناک است!...
    _حالا چرابعد ازعقد...خب یه روز بریم ببینیم دیگه!
    _میگم بعدازعقد که خیالم راحت باشه مالِ خودمی!
    _حالام به هم محرمیم!
    _حاجی برام خط ونشون کشید روز اول که فقط درحد گرفتن دست دخترم ورفت وآمد باهاش محرمی نه چیز دیگه!
    _توهم چقدر مراعات میکنی!
    _اون دیگه ازسر عشقه!
    _عجب!!!
    _پسرخوبیم... شک داری؟
    _نه ولی حس میکنم این روزا یه جوری شدی!
    _چه جوری؟
    _نمی دونم!... امروز مدام حس میکردم توفکری... چیزی شده؟
    _فکرتو درگیر نکن...حل میشه!
    _پس درست فهمیدم!
    _آره اما امیدوارم خیلی حادنشه!
    سارا کاملا به طرفش چرخید.کمی کمـ ـربندش راشل کرد تاراحت تر باشد:
    _خب به منم بگو مشکل چیه!!
    سورن دنده راعوض کرد وبالبخند نگاهش کرد:
    _مشکل که.. خواستن توئه!
    ساراجاخورد:
    _منظورت چیه؟
    _خودتو واسه جبهه گیری برادرات علیه من آماده کن!
    _چرا؟
    گوشه ابروی چپ سورن بالا رفت ولبخندش عمیق تر شد:
    _خوب فکر کن عزیزم!... توذهنت حرفا ونگاهاشونو یادآوری کنی میفهمی چی میگم!
    سارا معترض سرجایش نشست:
    _دوباره شروع نکن سورن. ازاولم بهت گفتم من خودم واسه زندگیم تصمیم میگیرم.
    _البته حق دارن.ازدواج ناموفقی که...
    _اینقدر باتکرار این موضوع حرصم نده...میشه؟
    _واقعیت زندگی منه وبقیه خانواده ات حق دارن ساده ازش نگذرن!
    _ولی حق ندارن حق انتخابو ازمن بگیرن.اینو به مامانمم گفتم!
    _بااین شیوه وبرخورد کودکانه تو همه چی درهم میپیچه وهیچی حل نمیشه!
    _اینکه به انتخاب خودم ودلم بها بدم کودکانه است؟
    _نه خانم خوشگله...زود غیظ نکن!... اینکه با لجبازی بخوای کارتو پیش ببری کودکانه است. هرچی حق به جانب تر باشی جبهه علیه توهم مصمم ترمیشه که خودشو اثبات کنه اما اگه سیاست وقاطی رفتارت کنی هم صلح برقراره،هم کارتو پیش میبری!
    درست به نکته ای اشاره کرد که روزی حمادبرای پیشبرد کارش ونشان دادن خودش مقابل پدرشان گفته بود.اینکه لج نکند.احترام بگذارد وسعی کند حسن نیتش رانشان دهد نه سماجت روی اعصابش را!... نفس پرحرصش رابیرون فوت کرد.باز از قلب وذهنش گذشت...
    "حالا حالاها باید جواب تربیت بچه هاتم پس بدی حاج رضا!"
    سارابه نیمرخش نگاه کردوگفت:
    _نمی فهمم سورن.واضح تر توضیح بده!
    _ممکنه سهیلم مثل سبحان حتی شاید شدیدتر مخالفتشو بروز بده!
    _اتفاقا سهیل بیشتر درکم میکنه چون همه باازدواج خودشو رها مخالف بودن!
    _چرا؟
    _خب قراربود بادخترعموم ازدواج کنه ولی رها روکه دید منصرف شد.... بعدشم یه خرده کشمکش داشتن بامامان اینا سراینکه یه مدت صبرکنن اما بابای رها گفت ازنامزدی طولانی خوششون نمیاد وباید عقد وعروسی باهم باشه.خب البته آخرم سهیل کارخودش و کرد.الانم واقعا باهم خوشبختن وهمو دوست دارن... خیلی دلم میخواد زندگی مام مثل اونا باشه!
    پس راست گفته بود رها. خوشبخت است.آنقدر که زندگیش الگوی دیگران شود.خوشبختی که روزی فقط حق خودش می دانست وحالا سهیل به همه چیز شبیخون زده بودحتی به کودکی که سهم خودش می دانست واو میخواست برایش پدری کند .برای چندثانیه مغزش هنگ کرد.به خورد ذهنش نمی رفت تابرای خوشبختی او دست ازاین بازی ها بردارد.گردن وجدانی رازد که نفس های آخرش را میکشید. خون انتقام باز دررگ هایش جوشید. سر تکان داد ودست پشت گردنش کشید تا ویروس احساسش باز مغزش رامثل آن شب کذایی برای ساعتی ازکار نیندازد. نیمی ازراه رابرای تصاحب آبروی حاج رضا رفته بود. نیمی ازعشقش رابانزدیک شدن ونامردی به روح وجسم رها سربریده بود پس تاتهش می رفت.یارها باپای خود می آمد یامجبورش میکرد همراهش شود. باز
    عطری را که از تنش روی آن تخـ ـت جامانده بود دیوانه اش کرد. دلش تداعی یک شب پرگناه راخواست. شیطان پوزخند زد. آه کشید. کاش چهره معصوم رها پشیمانش میکرد و...
    _کجایی سورن؟
    سریع لبخند زد وبه سارا نگاه کرد:
    _کنارتو عزیزم!
    _خب دیگه چی؟
    _اینجوری بهتره اما اگه بازم حرفی درمورد من شنیدی خیلی اهمیت نده.مهم اینه بتونم پدر ومادرتو راضی نگه دارم.
    _اونا که مثل خودم عاشقت شدن!
    _قلب مهربون تو میراث پدرومادرته..شک نکن!
    وساده لوحی بیش ازحدش! همین سادگی واحساساتی بودن سارا راه رابرای نزدیک شدن به خواسته اش باز کرد. بازی با آبرویی که حتی ممکن بود سهیل راهم به کامِ مرگ بفرستد.خوش غیرت!... آماده باش تابرای کودکی که حق خود می دانی پدری کنی!... مزه ی انتقام داشت تازه زیر زبانش شیرین می شد.ازخیابان اصلی که رد شد سارا خندید:
    __اگه من بدونم توچرا این قدر ازکوچه دوم خوشت میاد خیلی خوبه!
    _خلوت وتاریکه..واسه همین دوسش دارم!
    سارا خندید وذهن سورن به تکاپو افتاد.شاید امشب چراغ خاموش پشت آن پنجره باچشم های رها روشن می شد...
    سارا پیاده شد وبه طرفش رفت:
    _خیلی دیر وقت نیست.بیا بریم تو...
    دست سارا رافشرد وگفت:
    _برم بهتره..باشه برای یه شب بهتر!
    سارا نزدیکش ایستاد وآرام گفت:
    _باورکن اصلا دلم نمی خواد بری!
    سورن دست به گونه اوکشید:
    _منم دلم نمی خواد تنها برگردم خونه اما یه کم صبوری میکنم تاواسه همیشه داشته باشمت!
    بالبخند سارا ونزدیک تر شدنش چشمانش به سمت آن پنجره خاموش چرخید.قلب وچشمهایش باهم رعد زد.لبخندش عمیق تر شد.دست دور کمـ ـر سارا انداختواورا به آغـ ـوش کشید.نفسش باحرص وعطش بیرون آمد وزیر گوشش گفت:
    _دوستت دارم!
    دخترک جمله اش راتکرار کرد اما چشمهای سورن هنوز به یک جفت چشم پشت پنجره چسبیده بود که بازپنهان شد...
    پرده راانداخت. دست هایش رادرهم فرو کرد وازپنجره فاصله گرفت. نگاه ولبخند سورن مثل یک موج ویرانگر بود.غیرقابل پیش بینی بود.هیچ حسی ازمعاشقه اش باسارا نمی گرفت جزنفرت... نفرتی که باترس همراه بود. ازخودش عصبانی بود.چه دلیلی داشت به محض شنیدن صدای خاموش شدن ماشین سراغ پنجره برود وقتی احتمال می داد آنها باشند؟!... دنبال بهانه ای بودتادلیل این همه آرامش سورن راپیداکند وشاید ازاین همه دلهره نجات پیداکند.باور سخت بود که یک آدم درمدتی کوتاه اینقدر تغییر عقیده دهد واز جبهه خود عقب نشینی کند.آن هم سورنی که دیوانه بودنش راثابت کرده بود.باصدای باز شدن در سریع به آشپزخانه رفت ومشغول جابه جایی وسایلی شدکه درراه بازگشت ازمنزل سبحان خریده بودند.حضو سهیل راحس کرد وبرگشت.به کانتر تکیه داده بود ونگاهش میکرد...
    _جابه جاکردن دوتاکیسه خرید چقدر طول کشیده!
    بسته ماکارانی راداخل قفسه گذاشت وگفت:
    _همین الان اومدم آشپزخونه... حوصله کارکردن نداشتم... ماشین مشکل پیداکرده؟
    _منم مثل توحوصله سروکله زدن باچیزی ونداشتم.ولش کردم اومدم تافردا ببرمش ببینم چه مرگش شده!
    _چایی میخوری؟
    _آره.دستت درد نکنه. ایناروهم فعلا بی خیال شو.مواد فاسد شدنی نیست که خراب شه...بذار واسه بعد...
    _برو منم الان میام!
    سهیل دیگر حرفی نزد وبه نشیمن رفت.بلافاصله صدای تلویزیون آمد.دقایقی بعدرها باسینی چای بیرون رفت وبادیدن مهمان برنامه تلویزیونی لبخند زدوکنارسهیل نشست.شاید بهانه خوبی بود برای کمی صحبت درمورد موضوعی که به آرامششان خدشه ای نزند...
    _خیلی وقت بود میخواستن این خواننده رودعوت کنن..
    _پس دیدار میسر شد.
    _طعنه نزن سهیل!... صدای قشنگ وپخته ای داره.اصلا به سن وسال کمش نمیاد.
    سهیل لیوان چایش رابرداشت وگفت:
    _خیلی چیزا به سن وسال آدما نمیاد.اینکه دیگه یه استعداده!
    بی حوصلگی ازرفتار وحرف هایش معلوم بود.تافنجانش رابرداشت صدای سهیل راشنید:
    _چایی خودت که اینقدر پررنگ نیست؟
    درهرحال حواسش به همه چیزبود...
    _نه!کمـ ـرنگه!...
    _کلاکمش کن.قهوه وکاکائو روهم هـ ـوس کردی بخور!... دکترت گفت کم خونی داری!
    _اونو که همه خانوما دارن!
    _شرایط توخاصه!
    _خیلی حساسی سهیل!...
    _بده به فکرتم؟
    _به فکرمنی یابه قول خودت جوجه ات؟
    سهیل بالبخند نگاهش کرد وگفت:
    _به قول قدیمیا لب بود که دندون اومد... توبودی که این زبل خان هم سروکله اش پیدا شد والا جوجه ام کجا بود؟
    _سهیل!... اگه پسر شد اسمش وبذاریم "سپهر"؟
    _اگه پسرشد؟؟... پسرنشد مـ ـستقیم میری ورِ دل مامان جونت!... من زنِ دخترزا نمی خوام!
    رهاچنان جاخوردکه دهانش نیمه باز ماند وچشم هایش به چهره جدی او چسبید.سهیل از حالت چهره او نتوانست خودش راکنترل کند وآرام خندید...
    _قیافشو ببین!... چرااین شکلی شدی؟
    رها نفسی گرفت وگفت:
    _جدی که نگفتی؟
    _مگه مردجماعت باضعیفه هام شوخی میکنه؟
    _اَه... سهیل!...
    سهیل جان دارتر خندید.اورابا دست خالی اش بغـ ـل گرفت ومحکم سرش رابـ ـوسید:
    _سربه سرت میذارم دیوونه!...
    _نکنه واقعاَ دختر دوست نداری؟
    _اگه من عرضه داشته باشم سرناخنشو درست کنم، میتونم درمورد دختریا پسر بودن هم نظر بدم. هرچی که باشه آیه زندگی ایه!... اینو قبلا بهت نگفتم؟
    رها نفس آسوده ای کشید وگفت:
    _اینقدر جدی گفتی که جاخوردم.
    سهیل دستش را ازدور بدن او برداشت وآهی کشید...
    _ای بابا !...دختر داشتن لیاقت میخواد والبته عرض حسابی واسه نگه داشتنش!...
    _نگفتی نظرت چیه؟
    سهیل لبـ ـهایش رابالا کشید:
    _قشنگه!... حالا چراسپهر؟
    _خب به اسم تومیاد!
    _چه توجیح قانع کننده ای!... حتماً اگه دخترم باشه به "ستاره" فکرمیکنی؟
    _خب قشنگه!...
    _خودت زحمت حملشو میکشی،خودتم واسش اسم انتخاب کن!
    اخم های رها درهم شد:
    _بی ذوق!سهیل بانگاهی طولانی به چشم های رها آرام گفت:
    _بی انصافی رها!
    رها دست اوراگرفت وگفت:
    _می دونم اما دلم نمی خواد اینجوری ببینمت!...
    سهیل سری تکان دادوبه صفحه تلویزیون خیره شد.رها آب دهانش رافروداد وگفت:
    _اجازه میدی من باسارا حرف بزنم؟
    _چی میخوای بگی؟
    _سعی میکنم منصرفش کنم!...
    _باخورد کردن غرورِ من؟
    حسی به سیـ ـنه رها کوبیده شد شبیه درد!... چهره اش جمع شد.این اولین سرکوفت بود... کنایه بود...طعنه بود یا... بغض مثل یک اختاپوس روی قلب وگلویش خیمه زد...
    _حق داری سهیل ولی به خدا چیزی فراتر ازاونی که تو فکرمیکنی،نبوده!... اون فقط یه خواستگار بود که...
    _که اگه بابات نه نمی گفت الان توخونه اش بودی.غیراینه؟
    _نه!... نیست اما به جونِ همین بچه قسم من عشق واقعی روفقط باتو تجربه کردم.حسی که تاآخر عمرم به خاطرش مدیون بابامم... چراباور نمی کنی؟ چرابه من شک داری؟
    _به همه عالم وآدم بدبین باشم به تونیستم.... اینقدر تکرارنکن!
    رهاصاف نشست وصورت اورا به سمت خود برگرداند:
    _اگه غرورت خورد نمی شد... اگه توانتخاب من باهات مخالف نبودن هم الان اینقدر آروم می نشستی وحرف می زدی سهیل یااززندگیت پرتم میکردی بیرون و...
    _مزخرف نگورها!
    رها لبش رامحکم گاز گرفت تااشکش سرازیر نشود.حالش ازاین همه ضعف به هم میخورد...
    _پس چه دلیلی داره که وقتی میگم بذارباسارا حرف بزنم فکرمیکنی غرورت خورد میشه و...
    سهیل کلافه وعصبی میان حرفش گفت:
    _به همه چی،اینقدر سطحی نگاه میکنی یاواقعاً ساده گرفتی رها؟... توزنمی!... عشقمی!... همه چیزمی... همه میدونن نقطه ضعفم شدی!... واسه کشتن یه مرد کافیه دست بذارن رونقطه ضعفش!... انگشت اتهام نشونه بگیرن سمت ناموسش!...
    رها آشفته گفت:
    _کدوم اتهام؟مگه من چیکار کردم؟
    _سارا یه دختربچه احساساتی واحمقه .کافیه بفهمه توگذشته تو ...
    به موهایش چنگ زد وباحرص استغفاری زیرلب گفت.بامکثی کوتاه دوباره به رها وصورت سرخش نگاه کرد.بالحن آرامتری گفت:
    _رهاجان!... عزیزم!... توخودتو درگیر این مشکل نکن.همه ی حواست به خودت باشه...بقیه کارارو به من بسپار...
    _من نمی تونم خودمو به کوری بزنم وعادت کنم به سردرگم دیدن تو... ازاین همه تظاهر کردنات دل آشوبه میگیرم!
    _قرار نیست اینجوری پیش بره!
    _اگه نتونی سارارومنصرف کنی ،قراره زندگی ما همیشه روی مدار تشویش بچرخه؟
    _نه!... میریم!
    رها باتعجب پرسید:
    _می ریم؟ کجا؟
    سهیل آرام گفت:
    _یه جا که چشممون به هیچ کس نیفته!
    _یه جاکه چشممون به هیچ کس نیفته!
    رها باناباوری وبغض سرتکان داد:
    _چی داری میگی؟... کجا بریم؟... مگه میشه؟
    تادست های سهیل برای درآغـ ـوش کشیدنش پیش رفت،رها خودش راکنار کشید.بالاخره تاب مقاومتش تمام شد واشک هایش روی صورتش راه گرفت:
    _چی توسرته؟... توروخدا به منم بگو!
    _قرارنیست ندونی.دیشبم بهت گفتم که شاید مجبور شیم به خاطر هم از خیلی چیزا بگذریم... نگفتم رها؟...
    رها درسکوتی مطلق فقط نگاهش کرد.تنها واکنشش دوقطره اشک بود که بی تاب روی صورتش قل خورد. سهیل نفسی گرفت ودوباره گفت:
    _خیلی چیزا یعنی همه وابستگی هامون...یعنی خانواده...کشور... هرچی که به این نقطه وصلمون کنه!... باید واسه هم یا ازهم بگذریم یا ...
    بارها شدن جمله سهیل لبـ ـهای رها لرزید:
    _چرا؟
    _چون نمی تونم ازتو یه لحظه بگذرم. می خوام قبل از قرار گرفتن تودوراهی تردید زندگیمو بردارم واززیر سایه گذشته ای که کمـ ـر به نابودیم بسته فرار کنم...
    رهارابه سمت خودش کشید.این بار مقاومتی ندید.سراورابه سیـ ـنه اش فشرد وگفت:
    _میدونم سخته اما اینجا بودن وموندن ازتحمل من خارجه... اگه قرار باشه سورن وارد این خونه وخانواده بشه موندن ونفس کشیدن من سخت میشه...
    چشمهایش رابست.لب هایش رابه موهای او فشرد وآرامتر گفت:
    _درکم کن رها...برای داشتن تو میخوام زندگی کنم.نمی تونم بی تفاوت باشم ودَم نزنم.احساس بدی دارم.مدام منتظر یه اتفاق شومم... اینجوری پیش بره ...
    ادامه نداد.نفس عمیقش رابیرون فرستاد.فضا سنگین بود.نفس ها هم نیشش میزنند.اعتراف قشنگی نبود ... رها باید فرق بین خودخواهی وخوددرگیری های اورا می فهمید تابهتر بتواند درکش کند وتصمیم بگیرد. این بار سنگین قامتش راتامیکرد.هیچ کس وهیچ چیز جزهمراهی ودلگرمی رها جان به تنش نمی بخشیدوآرامش نمیکرد...
    سردرگمم،دلواپسم
    حال وهوامو درک کن!
    سکوت نکن،همین یه بار
    این عادتتو ترک کن!
    یه کاری کن،آروم بشم
    به غیرتو امیدی نیست
    دردای من فقط همین
    چیزایی که شنیدی نیست...
    سکوت طولانی شد. نفسش داشت زیراین حجوم بی رحمی کم می آورد.سرش راعقب کشید وصورت اورابالا گرفت.چشم ها وصورتش خیسِ خیس بود.قلبش تکان خورد.ابروهایش کمی به هم نزدیک شد وزمزمه کرد:
    _رها!...
    _سخته سهیل!... فقط سه چهارهفته نبودیم مامان وقتی دیدمون داشت گریه میکرد... دلم داشت می ترکید بعد چطوری...
    _میدونم عزیزم...باور کن می فهمم ولی...
    مکث کرد.باچند ثانیه تعلل اشک های اوراکنارزد ودوباره گفت:
    _فکراتو بکن... تونخوای اجباری نیست... سرقبری که مرده نداره چراگریه میکنی؟
    _من تورودوست دارم ...زندگیمونو دوست دارم ولی...
    _گوش بده رها... اگه حرف ازرفتن زدم واسه اینه که میخوام آرامش داشته باشیم اما اگه قرارباشه این رفتن بیشتر ازآرامشش باعذاب همراه باشه ترجیح میدم فکرشم ازسرم بریزم بیرون... یه چیزایی هنوز برای تو مبهمه ولی برای من روشنه... کمترینشم عقاید خانواده امه که توهنوز خیلی باهاش آشنا نیستی... من به اون آدم مطمئن نیستم.حتی اگر واقعاً هم سارارو بخواد بازم ته دلم خالیه چون سارا رو میشناسم.الان گیج عشق وعاشقی مزخرفشه.پاتوی زندگی هم بذارن بااولین اختلاف ممکنه خیلی حرفاگفته شه...تمام کمبودا ونقطه ضعفا رومثل باتوم توسر طرف مقابلش میکوبه... اونوقت کافیه اسمی ازتو به میان بیاد و... نمی خوام این اختلافا ربطی به زندگی من وتو پیدا کنه...
    نفسش رارها کرد.صاف نشست وسرش رابه بالای مبل تکیه داد...
    _فکرکن رها... به همه چی فکرکن... به دل بستگی هات... به گذشته ات... به انتخاب درست واشتباه... به همه چی فکرکن بعد تصمیم بگیر... مطمئن باش منم آدمی نیستم بخوام خودخواهیمو بهت تحمیل کنم... اونقدر می خوامت که تا نبضم بزنه پای خواستنت بمونم... هرجور که بهم بگذره!..
    بلند شد وبه سمت اتاق رفت.درقلبش ماند بگوید به غرور من بیشتر فکرکن.به آبروی زندگی وعشقی که میترسید میان بازار شام تردیدها درعین بی گناهی وفقط بانشان شدن توسط انگشت اتهام کوته فکرهای دوروبر سربریده شود...
    رها دست روی لبـ ـهایش گذاشت تابغضش بیشتر ازاین فضای خانه غمزده اشان را سنگین نکند.برق اتاق خواب خاموش شد.سهیل دیگر بیرون نیامد.طلسم این یک سال همراهی شکست.منتظرش نماند.تنهایی میخواست. لبـ ـهایش رابیشتر به هم چسباند وبه آشپزخانه رفت. قطره های اشک تند تند روی انگشتانش چکید.خودش رانمی توانست گول بزند.پشت میز نشست وسرش راروی دست هایش گذاشت.چه کسی دوراهی راخلق کرد؟... چه کسی راه وبیراهه رامثل هم ساخت؟... که حالا تردید وغم مثل افعی دور تن وقلبش آنقدر محکم بپیچد که نفس هم کم بیاورد... سخت بود... کاش میشد زمان رابه عقب بازگرداند وازنو ساخت. میان ویرانه های گذشته هرچه بود زخم وتلخی بود... زخمهایی ازسراشتباه که تقصیر کسی هم نبود.یک نوع خودزنی بود وافسوس که خامی وجوانی وداغی تنش نگذاشت بفهمد چه با تن وروحش خواهد کرد... هنوز هم نمی دانست این جای زخم ها اگرباز شوند عفونت تن آبرویش رابرمیدارد... شاید اگر می دانست این تردیدها راکنار می گذاشت...
    نگاه سهیل از چهارچوب اتاق به سمت تخـ ـت برگشت .نور انعکاس یافته از بیرون آزاردهنده بود اما نه اندازه جای خالی رها کنارش... پتوراکنارزد ودراز کشید.شاید یک شب تنهایی بهتر از رسیدن به جنون بود. شاید رها تحت تاثیر قرار میگرفت وحواسش جمع اطراف میشد ودرکش میکرد چه در قلبی که روبه کندزنی می رفت ،میگذرد...چشمهایش رابست... تنهایی واضطراب ازفرداها هیچ کدام راتاصبح تنها نگذاشت...
    کنارمن بمون،بازندگیم کناربیا
    منی که این روزا،نمی دونم کی ام،کجام!
    خسته شدم،نذار بدترازاین بیاد سرم
    توازمن بیگناه تری،من ازتو بیگناه ترم!...
    نگاه آخر رادرآینه به خودش انداخت وباز چشمهایش به سمت رهاسُر خورد.گوشه تخـ ـت،زیر پتو درخودش مُچاله شده بود.وقتی به اتاق آمد وصدایش زد کاملاًهُشیار وبیدار بود اما ترجیح داد خودش رابه خواب بزند. دیگر کشش بحث تازه ای رانداشت.تاخودِ صبح میان خواب وبیداری دست وپا زد اما تالحظه ای که مطمئن بود او بیدار است ،حالتدراز کشیدنش راهم تغییرنداد.نفس عمیقی کشید.خودش هم نمی دانست حق دارد یانه !...
    اگرمی توانس بیشتر به رها فشار می آورد یاحتی مجبورش میکرد به خواسته اش تن دهد اما می دانست که نمی تواند...
    نگاهش رااز او گرفت.آن قدر خسته بود که تکان هم نمی خورد.مثل چنددقیقه پیش باایجاد کمترین سروصدای ممکن وسایلش رابرداشت تابرود اما صدای آرام رها متوقفش کرد:
    _داری میری؟
    برگشت ولبخند زد :
    _صبح بخیر...آره...
    رها پتو راکنار زد ولب تخـ ـت نشست.دست میان موهای آشفته اش برد وگفت:
    _صبحانه خوردی؟
    _میل ندارم...توهم فعلا بخواب!
    _بخوابم یاخودمو بزنم به خواب؟... باکدومش راحت تری؟
    لبخندی راکه سهیل میان آن همه بی حوصلگی به زحمت روی لب نگه داشته بود،محو شد.کمی درسکوت نگاهش کرد وبعد گفت:
    _روزامون به حد کافی به هم ریخته شده.بدترش نکن...خب؟
    رها بلند شد وبه طرفش رفت:
    _بگم چشم سردرگمی هات حل میشه؟
    _رها!... پیشنهاد دیشب من فقط درحد همون پیشنهاد بود نه اجبار!... ماهمه چیو میتونیم کنارهم حل کنیم عزیزم...پس با دلخوری مقابل من نایست...
    _مگه راه حل پیدا نکردی؟
    برمی گردم حرف میزنیم.الان دیرشده!
    _میخواستی دیشب خودتو به خواب نزنی که امروز دیرت نشه!
    دوباره همان رهای لجباز ویک دنده مقابلش ایستاده بود.آرام وبی دعوا حرف میزد اما طرف مقابلش راباهمین شیوه مجبور به پیروی میکرد...
    _بگم ببخشید،حله؟... میذاری برم؟
    _پشیمون شدی؟
    _ازچی؟
    _رفتن؟
    _نه!... اما گفتم درصورت اجبار بریم.
    _هرتصمیمی خواستی بگیر سهیل فقط... بذاربچه امون همین جابه دنیا بیاد بعد بریم،باشه؟
    _گفتم فکرکنی رها... هنوز هیچی معلوم نیست.قرارنیست مجبور به کاری بشی وعذاب بکشی!
    _عذابو اون موقع می کشم که آرامشم خودشو به خواب میزنه ومن زیر بغض خفه میشم تافکرنکنه مجبور به کاریم!... عذاب اون موقع است که توبرای تظاهر به آروم بودن وخوشبختیمون چشاتو ببندی...
    بغض درنگاه وصدایش پررنگ ترشد وتامرز شکستن پیش رفت:
    _من اشتباه زندگیت بودم که چشاتو روم می بندی؟
    سهیل وسایلش راروی میزگذاشت واورابه خودش نزدیکتر کرد:
    _بودی... امایه اشتباه قشنگ!.. اونقدر که روزی هزاربارخواستنتو تکرار کردم که حالا مثل نفس شده برام!
    رها دست هایش رادورکمـ ـر اوانداخت وسرش رامحکم به سیـ ـنه اش چسباند:
    _همه بدی ها وبدقلقی هامو ببخش سهیل ولی منو دیگه به حال خودم نذار...
    _فقط خواستم خوب فکرکنی!
    _مگه برای بودن باتو احتیاج به فکرکردنم دارم؟... ازهمینجا تاته دنیا هرجا بری من دنبالت می دوئم پس هرکاری می دونی به صلاحه انجام بده فقط دیگه این کارتو تکرار نکن!
    سهیل دست روی موهای اوکشید وگفت:
    _گاهی وقتا تنهایی لازمه!
    _نه واسه منی که اونقدر وابسته ودلبسته ات شدم تا وقتی نیستی خودمم خودمو نمی شناسم ودلهره وترس کل دنیامو میگیره!
    _اگه یه جاهایی تنهات گذاشتم واسه این بوده که خودمم گیج وسط زندگیم وایساده ونفهمیدم کجام!.. فقط چندساعت دوری وتنهایی آرومم میکنه تا آشفته بازار ذهنم آروم بگیره!
    رها سرعقب کشید ونگاهش کرد:
    _پس من به چه دردی میخورم؟
    _تودلیل بودن وانگیزمی!... اما رها منم آدمم...یه جاهایی کم میارم...خسته میشم... احتیاج دارم باخودم خلوت کنم...
    _عادت خوبی نیست!
    _میدونم...سعی میکنم اصلاحش کنم!
    _دست به صورت او کشید وبااحساس قشنگی گفت:
    _تااومدن این شازده بهم فرصت بده عزیزم...هرچقدر تورو اذیت کردم بذار پای دیوونگی وعشق... سعی میکنم بابای خوبی بشم تاقبل ازاومدنش!
    _پس من ودلم چی؟.. تاکِی تحمل کنیم؟
    صورتش راباکمترین فاصله ازاونگه داشت وگفت:
    _من وتو خیلی وقته ماشدیم رها...
    _من ازاین مایی که ادعاشو میکنی بیشتر توقع دارم!
    _تاکجا؟چقدر؟
    _تاهمینجایی که ایستادی ونمیذاری آب تودلم تکون بخوره!
    _همه ی تلاشم همینه!
    _میخوام بمونی!
    سهیل لبخند زد:
    _سوءاستفاده نکن عزیزدلم!...
    _یه امروزم خونه باش...بذار دلم آروم شه بعد هرجا خواستی برو...
    _اسم اینو چی بذارم؟... تلافی؟
    _خودت عادتم دادی!
    _تاظهربمونم بعدبرم خوبه؟
    بالبخند رها دلش آرام شد:
    _ازآدم دیوونه خوشت میاد رها... دیگه شک ندارم!
    _اگه عاقل بودی که پای خواستن من نمی ایستادی واینجوری باعث آرامشم باشی. ..تکیه گاهم نمیشدی... پشت وپناهم که محکم باشه،محکمم می ایستم... حالا هرچی که میخواد روبه روم دربیاد!
    برای چندثانیه فقط به چشم های براق رها زل زد.بازدم عمیقی ازسیـ ـنه بیرون فرستاد ودلش عشقبازی راازسر گرفت.مثل روز اول... باهمان هیجان اما احساسی بیشتر وناب تر... حقیقی تر... عشق بود ودیوانگی هایش... مگر میشد ازکنار این جنون ساده رد شد... قشنگ بود حس جنون وآرامش کنارهم...
    با زنگ خوردن تلفنش آرام پیشانی رها رابـ ـوسید وگوشی رابرداشت.بادیدن شماره حماد تعجب کرد...
    _سلام... چطوری ؟
    _قربونت... چه خبر؟
    _سلامتی...چیزی شده؟
    _نه!.. فقط میخواستم ببینم کجایی!
    _خونه ام...ظهر میام...یه کم کاردارم!
    باخنده حماد نگاهی به رها کرد که کنجکاوانه نگاهش میکرد.خنده اش گرفت وموهای رهارامثل یک کودک به هم ریخت وگفت:
    _تقصیر خواهرته دیگه!... امرفرمودن،مام اطاعت کردیم!
    رها خیالش راحت شدکه حماداست .باگفتن میرم صبحانه آماده کنم بیرون رفت...
    _تفاهمه بابا... الان که بهونه هم داره ...
    _بی بهونه وبابهونه من درخدمتشم!
    حماد نفسی آسوده کشید:
    _زنده باشی...میگم هرموقع اومدی بیرون یه زنگ به من بزن... میخوام ببینمت...
    _حتما... ناهارباهم باشیم؟
    _خوبه!.. رستورانه...
    _بیاشرکت...میرم اونجا!...
    _باشه...پس میبینمت!
    _قربونت ...سلام برسون... شازده اتم محکم ببـ ـوس... فعلاً!...
    وقتی وارد پارکینگ شرکت میشد،ماشین حماد رادید.دیرکرده بود.به کارهایش سرعت بخشید و سریعتر وارد آسانسور شد.وارد شرکت که شد حماد مشغول دیدن نمونه کارهای تعبیه شده گوشه وکنار سالن بود.باصدای سلامش بالبخند برگشت .دست هم رافشردند وبعدازاحوال پرسی مختصری ،حماد به ساعت مچی اش اشاره کرد وگفت:
    _عصرقرار میذاشتی خب!
    سهیل دست به پیشانی اش کشید:
    _شرمنده!... خواهرتو که میشناسی!
    حمادباهدایت دست سهیل به سمت اتاق سمت چپ درانتهای سالن راه افتاد وگفت:
    _چون میشناسمش میگم... قبلاً یه کم مظلوم تربود.
    _چون جیغ وداد نمی کنه،آدم تسلیم میشه!
    _بابام می گفت رها باچشاش سرمیبره.جوری که به خودت میای وفقط میبینی سرت تودست خودته!
    سهیل لبخند زدوآرام گفت:
    _حاج رضا مرد باتدبیر وفهیمی بودن!
    حمادآهی کشید وروی اولین مبل نزدیک به میز نشست :
    _فقط یه کم خودرأی بود والا شاید خیلی اتفاقا نمی افتاد.
    نگاه سهیل به صورت حماد طولانی شد.میان لحن آرام اویک حقیقت بزرگ فریاد می کشید.چیزی نگفت که حماد بالبخند افزود:
    _یه کم سنتی فکرمیکرد والا یه محبتایی درحق ماکرد که تازه بعدازرفتنش فهمیدیم وجز حسرت خوردن کاری ازمون برنیومد!
    سهیل میان موهایش دست کشید وکوتاه فقط آرزوی مغفرت برای حاج رضا کرد.حماد پس ازمکثی کوتاه باز گفت:
    _خب چه خبر؟... خوش میگذره؟
    _خبرا که پیش شماست؟
    _نگران نباش ،خیره!
    _خیروشر مااین روزا باهم قاطی شده.غذا چی سفارش بدم؟
    _زحمت نکش.خونه مادرزن جان دعوتم ویادم نبود.یلدا زنگ زد دودقیقه پیش یادآوری کرد.
    _موکولش کن به شب.خانما که بدشون نمیاد.
    حمادباخنده چشمکی حواله اش کرد:
    _جنست خرابه ها!
    سهیل ابرو بالا داد:
    _لازمه ی زندگیه.دروغ که نمیگم!
    _برمنکرش لعنت ولی ماروبااین قبیله ی عزیز درگیر نکن که حسابمون بعدش باکرام الکاتبینه!
    سهیل این بار باخنده کوتاهی"ای بابایی" گفت....
    _چایی که میخوری؟
    _بااینکه آقای رحمتی عزیز پذیرایی کرد ولی بازم ازاین یکی نمیشه گذشت!
    چنددقیقه بعد سرویس چای روی میز چیده شد.سهیل سراغ سورن رادرهمان حین هم گرفت که آقای رحیمی سیـ ـنه رابعدازاتمام کارش زیردستش زد وگفت:
    _تا چهل دقیقه پیش منتظر شما بود اما فکرکنم باخانمش قرارداشت ورفت.گفت بعدازناهار برمیگرده.برادرتونم که کلاً تشریف نیاوردن!
    سهیل تشکر کرد.آقای رحمتی قبل ازاینکه برودباز ایستاد وگفت:
    _راستی امروز چند تاخانم برای همکاری اومدن وباآقای حیاتی صحبت کردن!
    _درجریان بودم. چطور؟
    _حقیقتش خواستم بدونم امکان داره دخترمنم بیاد یه صحبتی باهاش کنید؟ شاید ازپس کارتون براومد!
    _مگه دخترت دانشجو نیست؟
    _چرا!... اما خب...
    بامکث مرد ،سهیل گفت:
    _اینجا هنوز پادرهواست مشدی!... امکان داره من دیگه نباشم...
    نگرانی به چهره مرد دوید .دراین سه ماه که از افتتاح شرکت می گذشت تازه نفسی از سرآسودگی برای یک کارخوب کشیده بود...
    _چرا؟... یعنی ممکنه شرکت تعطیل شه؟... نگید توروخدا!
    _نگران نباشید.اگرم شرکت منحل شه شما بیکار نمی مونی.قول میدم!... ضمنا سعی میکنم برای دخترتون هم یه کارنیمه وقت پیدا کنم که به درسش هم لطمه ای نزنه،خوبه؟
    حماد مداخله کرد:
    _دخترتون دانشجوی چه رشته ایه؟
    _بعدا میتونه توآزمایشگاه کارکنه... دکترش میشه... والا اسمش یادم نمی مونه!
    _نکنه میکرو بیولوژی میخونه؟
    _فکرکنم!
    _خب کاراینجا که به دردش نمی خوره ! حداقل تویه آزمایشگاه مشغول شه که به درد آینده اشم بخوره!
    _والا خیلی این درواون در زد اما آشنا میخواد.
    _شاید من بتونم یه کاری کنم...برادرخانمم پزشکه حتما آشنا داره!... امروز باهاش صحبت میکنم بهتون خبر میدم.
    چشم های مرد برق افتاد:
    _اگه درست شه یه عمر دعاگوتون میشم.
    _ایشالا که میشه.شماره اتونو ازسهیل میگیرم وتاشب تماس میگیرم!
    _خداپدرومادرتونو بیامرزه !
    حمادلبخند زد وآقای رحمتی بالاخره رفت.سهیل درحال مزه کردن چایش گفت:
    _دنبال کارخیر رفتی،چاییت سردشد!
    حماد چای رانوشید وسربالا انداخت:
    _خوبه... حالا تایادم نرفته شماره اشو بده!
    سهیل شماره راازگوشی اش برداشت وبرای اوارسال کرد سپس ظرف بیسکوییت را به طرفش برگرداند وگفت:
    _تابری ناهارشاید طول بکشه!
    _توقصد کردی امروز ماروسیر بفرستی اونجا!
    _یه کاری نکن که غذاهم سفارش بدم وبندازمت تودردسر!
    حماد خندید ویکی از بیسکوییت هارابرداشت:
    _ببینم رضایت میدی یانه!
    سهیل بالبخند به پشت تکیه داد وباقی چایش راخورد.حماد فنجان راروی میز گذاشت وگفت:
    _کنجکاوی نمی کنی؟
    _اتفاقا بدجور کنجکاوم بدونم قضیه ازچه قراره!
    _یه کم مربوط به زندگی خصوصی اتونو... البته گذشته رهاست!
    باتغییر حالت نگاه سهیل مکث کرد.حق بارها بود.ظاهر خونسرد سهیل ممکن بود هرکسی رابه اشتباه بیندازد اما چشمهایش حال بدش راداد می کشید...
    _شاید منم دراین رابطه مقصرم سهیل ولی...
    سهیل چشم بست وسری تکان داد :
    _حرفی نمونده که رها نگفته باشه حماد!
    _یعنی دلت نمی خواد چیزی بشنوی؟
    _کارم اشتباهه اما ترجیح میدم توخلوت ِ خودم حلش میکنم..میدونم رهاباهات صحبت کرده ونگرانه اما نگرانیش بی جاست!
    حماد به طرفش چرخید وگفت:
    _بهت حق میدم طفره بدی وقتی خودمو جات میذارم.منم برادرشم ولی خب درکت میکنم... منوباآدمی که ازدور ایستاده وتماشا میکنه،یکی نکن!
    سهیل پشت پنجره پناه برد وازمابین شیارهای شیشه ای به خیابان خالی وخلوت پایین خیره شد.دراین ساعت از روز رفت وآمد کم شده بود.سکوتش که طولانی شد،حماددوباره گفت:
    _نمی خوای به حرفام گوش کنی؟
    پرده رارها کرد وبه سمت اوبرگشت:
    _به حدکافی میدونم!
    _مطمئنم نه رها همه چیو میتونه بگه،نه تومیتونی ازش بی دردسر بشنوی!...
    _مرورخاطرات گذشته اینقدر مهمه که بخواد موبه مو برام تعریف کنه؟!
    _گذشته روبریز دور ... حرف امروزه!
    ابروهای سهیل به هم نزدیک شد:
    منظورت چیه؟
    حمادکمی جابه جاشدوبه مبل مقابلش اشاره کرد:
    _بیابشین!
    سهیل لب مبل نشست وگفت:
    _حمادفقط طفره نرو!
    _نمیرم امابگو ببینم منظور این مشدی ازآقای حیاتی همون سورنه؟
    _آره!... قراره سوال وجواب پس بدم؟
    _نه! ولی بخوای خوشبینانه ترین صورتشم درنظر بگیری بازم شراکت بااین آدم اشتباهه چون سورن هیچ وقت اون چیزی که نشون میده نیست.مثل آفتاب پرست هزار رنگ میکنه خودشو!
    _دراین که توآدم شناسی صفرم حرفی ندارم اما کارم ربطی به زندگیم نداره،هرچند که تصمیماتی براش دارم!
    _حتی اگه بازم بدونی ممکنه یه خطربزرگ برای زندگیت باشه؟
    سهیل کمی به جلو خم شد وبالحنی عصبی گفت:
    _اینقدر حرفو نپیچون حماد... اصل مطلبو بگو!
    _اصل مطلب اینه که این آدم ازنظرمن هنوز پی زندگی رهاست!
    رنگ چهره سهیل برگشت.نبض تندشقیقه اش اولین واکنشش به حرف حمادبود اماباز مثل هروقت دیگر لب هایش به هم چسبید وباچشم هایی سرخ تماشاگرشد...
    حماد دست روی زانوهایش گذاشت وجلوتر رفت:
    _ممکنه تمام این اتفاقا ازسربرنامه ای باشه که بخواد...
    دست سهیل مقابل حمادبالا آمد:
    _من سورنو قبل ازدیدن رها میشناختم.پس نمی تونه ربطی داشته باشه.
    _اون موقع هم بحث شراکتش باتوبود؟
    _درحد پیشنهاد آره!
    _ازدواجش باخواهرت چی؟ ...
    باسکوت وسردرگمی سهیل افزود:
    _سورن موقعی هم که ازرها خواستگاری کرد ،زن داشت وکلی ادعای عاشقی میکرد!
    سهیل میان موهایش چنگ انداخت وبیقرار برخاست. میان برهوتی عجیب گیر افتاده بود که حتی نفس کشیدنش هم داشت جیره بندی میشد.حماد باز به سمت قدم رو رفتن او چرخید وگفت:
    _بشین منطقی حرف بزنیم...
    _منطقی؟ الان میشه به نظرت؟
    _سخته سهیل ولی...
    _اگه سورن اون چیزی بوده که رها تعریف کرده دلیلی واسه پذیرفتن این حرفا نیست!
    _حق باتوئه! اما سورن ازخانواده من زخم خورده و...
    _ازخانواده توزخم خوردم !... چه ربطی به سهیل وخانواده اش داره؟
    باحضور ناگهانی سورن دراتاق ومیان بحثشان والبته آن لحن محکم وقامت استوار هردو شوکه شدند. نگاه سورن چرخی میان چهره بهت زده آن دو زد.لبخند تمسخر آمیزی به لب آورد وگفت:
    _ببخشید بی اجازه وارد مسائل وبحث خانوادگیتون شدم اما دیدم اسم من ازهرقوم وخویشی بیشتر تکرار میشه!
    جدی تروبی مکث روبه حماد افزود:
    _توازچی داری کوه درست میکنی؟ غیراین بوده که من فقط یه خواستگاربودم وشما نه گفتید،هوم؟
    حماد ازجابلند شدوبه سمت اوچرخید.اگر سهیل نبود باز مثل دفعه آخریقه اش را می چسبیدوتامیخورد مُشت ولگد حواله اش میکرد... هنوز خالی نشده بود!...
    _هرکی تورونشناسه،من خوب شناختمت سورن!
    _آره !کلا آدم شناس قابلی هستید.البته معیار آدم شناسیتون حساب بانکیه...هرچی صفر مقابل ارقام بانکی بیشتر باشه ،آدمیت طرف بیشتره...
    وروبه سهیل ادامه داد:
    _فکر میکنی اگه پسر یه حاجی بازاری نبودی توخونه اشون رات میدادن یانه!... مث من نمی ذاشتن پاتم ازمرز حریم مقدس خونه اشون هم رد شه ،چه برسه به خونه یکی شدن!
    سهیل دندان به هم فشرد:
    _مزخرفاتت قابل شنیدنم نیست،چه برسه به اینکه بخوام خودمودرگیرش کنم. تاوان اشتباه شراکت باتوروهم خودم تنهاپس میدم وبه کسی مربوط نیست فقط قبل ازهرچیز پاتواززندگی سارا بیرون بکش وشرتو کم کن!
    _این دیگه زندگی خصوصی من وساراست و نهایتا باپدرو مادرت طرفم!
    _فکرمیکنی اونابه حساب کی به تواعتماد کردن؟
    _به حساب تو اما نمی دونم ترست ازچیه!... ازنقشه هایی که عقل مریض ومتوهم برادر زنت به خورد ذهنت داده یا دل زنت که شاید هنوز بعدازاین همه مدت واسه گذشته اش بلرزه؟
    تاحمادبه خود بجنبدیقه ی سورن دردست سهیل گیر کرد وصدای واژگون شدن وحشتناک میز فضای خالی اتاق راپُرکرد...
    قبل ازدست حماد،دست سبحان بود که روی خشم سهیل راگرفت واوراعقب کشید.باصدای بلندگفت:
    _چته تو؟ آروم سهیل!...
    _به حساب تو اما نمی دونم ترست ازچیه!... ازنقشه هایی که عقل مریض ومتوهم برادر زنت به خورد ذهنت داده یا دل زنت که شاید هنوز بعدازاین همه مدت واسه گذشته اش بلرزه؟
    تاحمادبه خود بجنبدیقه ی سورن دردست سهیل گیر کرد وصدای واژگون شدن وحشتناک میز فضای خالی اتاق راپُرکرد...
    قبل ازدست حماد،دست سبحان بود که روی خشم سهیل راگرفت واوراعقب کشید.باصدای بلندگفت:
    _چته تو؟ آروم سهیل!...
    وقتی دست سهیل از یقه سورن جداشد ،تقریبا اوبه عقب پرت شد.دست سبحان راکنارزد وباخشم غرید:
    _گمشو بیرون!
    سورن باخونسردی یقه اش راصاف کرد وگفت:
    _میشه دقیقا بگی ازکجا گم شم؟ ازشرکت خودم؟
    سهیل دوباره به سمتش رفت که سبحان مقابلش ایستاد:
    _آدم واسه شیطون سوت نمیزنه برادر من... وایسا سرجات سهیل!
    سهیل نفس حبس شده اش راباحرص بیرون داد و انگشت به سمت سورن کشید:
    _خودم پاتو به زندگی وخونواده ام باز کردم،خودمم پاتو قلم میکنم...
    سورن پوزخندزد وابروهایش را بالا کشید:
    _جالبه!... اونوقت یکی پرسید چرا قراره چی جواب بدی؟
    حمادعصبی گفت:
    _زبونتو غلاف کن سورن... شرتو کم کن والا...
    _شری قرار نیست دامن کسی وبگیره... خب برای من توضیح بدید چرا باید ازکار وزندگی بیفتم تاحداقل روش فکرکنم... حرفم غیرمنطقیه؟...
    مـ ـستقیم به چشمهای سهیل زل زد وافزود:
    _هان سهیل؟... مگه رها الان باتو زندگی نمی کنه؟ گیرم یه علاقه ای بوده و...
    _خفه شو تا گردنتو نشکستم... اسم زن منو نیار!
    حماد بازوی سورن راکشید واوراتقریبا وسط سالن پرت کرد.آقای رحمتی هاج وواج ایستاده بود وتماشایشان میکرد. سهیل به وسایلش چنگ انداخت تازودتر ازآن محیط فرار کند.داشت خفه میشد زیرنگاه سنگین سبحان!... قبل ازرفتن سورن بازویش راکشید وقبل ازعکس العمل او گفت:
    _من کاری به زندگی تو ندارم سهیل!.. بذار کارمونو بکنیم!
    سهیل دستش راپس کشید وباخشم گفت:
    _دندونای سارا روتودهنش خورد میکنم اگه اسم آشغالی مث تورو بیاره!
    چک سفید امضایی از دسته چکش کشید ومقابلش پرت کرد:
    _هرچقدر خواستی این تو بنویس وضرر نکرده اتو جبران کن فقط سایه اتم نمی خوام ببینم!
    _به همین سادگی فکرکردی که...
    سبحان برگ چک راازمقابل پای سورن برداشت وگفت:
    _ساده ترازاون که بتونی فکرشو بکنی جناب حیاتی... محرمیتت هم باسارا یه ماهه بود که فکرکنم چندروز ازش مونده!... پدرمونم آدمی نیست که واسه یه آدم تازه ازراه رسیده ازخیر داشتن پسراش بگذره... حساب کتابتم خودم جفت وجور میکنم که زیادی به جیب نزنی!
    برگ چک راتا کرد ودر جیب پیراهن سهیل گذاشت وبه کتفش زد:
    _برویه ذره به مغزت هوا بخوره داداش... همه چی حل شد.
    حالا رنگ چهره سورن بود که روبه کبودی می رفت.روبه سهیل گفت:
    _تصمیمت ازسرعصبانیت شاید به نفعت نباشه سهیل!.. فکرکن! پشیمون میشی!
    سپس بانگاهی عصبی به سمت هرسه ازدفتر بیرون زد. حماد نگاه کوتاهی به سهیل انداخت وتاخواست قدم تند کند سبحان بازویش راکشید:
    _عصبانیت مشکلو حل نمیکنه!
    _یه حرفایی هست نباید نزده بمونه سبحان...کاریش ندارم!
    سهیل شقیقه هایش رافشرد وازدربیرون زد.سبحان سری تکان داد وصدایش زد.حماد پاتند کرد وبه دنبال سورن دوید.مقابل درپارکینگ ماشین ازشیب بالا می آمد که خودش را مقابل ماشین کشیدودرراباز کرد.سورن منتظر تلنگر بیرون آمد وغرید:
    _کارم باهات تموم نشده حماد... منتظرم یه مشتم... مردی بزن تا...
    _حیوون و بزنی فقط زوزه میکشه اما چاره اش میتونه ضربه کاری آخرباشه تانفسش قطع شه ... دست ازسرزندگی رها برداره تاتیر خلاصتو خودم نزدم!
    سورن دستش راپس زد وداخل ماشین نشست،آماده حرکت سرش رابیرون کشید وگفت:
    _اونی که تیر خلاص زده منم...اونم نه الان...خیلی وقت پیش... این گندوبدجوری هم زدی پسرحاجی!
    تا حماد پاجلو گذاشت سرعت ماشین گوشه ای پرتش کرد.قلبش داخل گلویش میزد.کدام تیر خلاص؟!... حرفهای رها درسرش اکو شد.نیمه هوشیاری وسورن و... به یقه اش چنگ انداخت.داشت خفه میشد. دیوانه وار دستهایش به سمت جیبش هجوم برد ودنبال موبایلش گشت که صدای سبحان آمد:
    _چیه حماد؟ کجا رفت اون مرتیکه؟
    حماد بانگاهی به چهره کبود سهیل ،ازحرفی که میخواست بزند پشیمان شد. دست میان موهایش کشید وکمی خم شد:
    _سهیل!... رها هرچی که بود...
    _رهاازهمون اول همه چیو به من گفته بود !...
    نگاهش کرد .چشمهایش خسته بود.صدایش غم داشت.مردبود... بغض یادآورمرگ میشد برایش!... کتفش رافشرد وگفت:
    _میدونم گفته فقط...
    _یه گندهرچی کمترهم بخوره ،کمتر مایه عذاب میشه... بذار زندگیمو بکنم!زنِ من مثل برگگل پاک بوده وهست...اگر این عوضی واززندگی خواهرمم بیرون کردم واسه خاطر ضعف خودم ونامردی اون بود... اگه آدم بود خفه میشدم... بروونگران نباش!
    صدایش آرام بود .مثل همیشه کنترل داشت اما چشمهایش نه... دودوزدن مردمکهایش درپس غم غلیظ وغرور زخمی نه!...
    حمادبه سبحان نگاه کرد وبااشاره او عقب رفت ولبخندزد:
    .خداروشکر...برو به سلامت... مراقب شازده ات وخواهرمنم باش!
    سهیل فقط پلک زدولبش کمی کش آمد وپاروی گازفشرد اما باهر چرخش لاستیک نفسی از عمرش کم شد.دیگرنمیشد به سهیل حرف زد...خودش باید ته این قصه رادرمی آورد..

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    مسیر مقابل در حاشیه افکارش بود.خودش هم نمی دانست میان آشفته بازار ذهنش چطوررانندگی هم میکند.ازهمه بدتر حضور ناگهانی سبحان بود.باید خودش راجمع وجور میکرد واین سکوت عذاب آوررا می شکست. بدون زدن راهنما وارد دوربرگردان شد که صدای بوق کر کننده راننده ماشین پشت سر اعتراضش رافریاد کشید.اگر مسیرشان یکی بود شاید صدای هوارشم راهم می شنید.باخم شدن سبحان به طرفش تعجب کرد ولی وقتی دید فن ماشین روشن شد چیزی نگفت.سبحان صاف نشست ودست زیر گردنش کشید:
    _کی میخواد این هوا دست ازسرمون برداره...مردیم ازگرما!
    سهیل درجه فن رابا بالا رفتن شیشه ها بیشتر کرد وبا صدای آرامی گفت:
    _حواسم به کولر نبود!
    _توحواست به چی هست آخه؟
    جوابی نداد. اگرقرار بود همه بفهمند این اولین ومحترمانه ترین سرکوفت به انتخابی بود که هیچ وقت ازداشتنش پشیمان نمیشد،حتی باتمام این تلخی وعذاب ها...
    باطولانی شدن سکوت،سبحان دوباره گفت:
    _بکش کنارحرف بزنیم!
    _تومسیر نمیشه حرف زد؟
    _یه نگاه به قیافه سرخت بنداز میفهمی چی میگم!
    _هرچی میخوای بگی بگو سبحان...
    سبحان دست به صورتش کشید وکلافه گفت:
    _لااله الااله... همیشه مرغت یه پاداره... یکه تازی سهیل...یکه تاز...همینم باعث میشه یه وقتا ازکرده ات پشیمون شی!
    سهیل بانگاهی عصبی به برادرش گفت:
    _سبحان اجازه نداری درمورد رها...
    _ببند سهیل!.. بذار من حرف بزنم بعد غیظ کن!
    سهیل موهایش راتقریبا باتمام حرص عقب کشید ...
    _به هم ریخته ام... بذارش واسه بعد!
    _که یه چیز دیگه بشنوی سکته کنی بدبخت؟ ... رها قبل ازاینکه زن توبشه دختر حاج رضا بوده باکلی خواستگار درازوکوتاه... خوشگلم بوده یکی هم اینجوری به تور خودش خورده...شمشیر بردار گردن همه اشونو ازدم بزن خیالت راحت شه... خوبه این راه حل؟
    _توازکجا میدونی؟
    _به توچه؟... ولی اونقدر دهنم قرص بود که واسه پس زدن سورن ومخالفت اصلیم باهاش انگشت روی غیرت وناموس تونذارم... اگرم امروز کشیک کشیدم تابیای وببینم خودت تاکجا درجریانی واسه این بود که نری باخل بازی همه چی و بریزی وسط میز خونوادگی و یه عمر رهای طفل معصوم بشه سیبل متلک مادروخواهر ظاهر بینمون!...
    _چیزایی که من میدونم اونقدر خصوصی هست که توراحت نفهمیده باشی... نکنه... سبحان دیوونم نکن...توازکجا میدونی؟
    _دیانا بهم گفت!
    وسط خیابان سهیل چنان روی ترمز زد کهاگر درساعات شلوغی بود قطعا تصادف وحشتناکی رخ میداد. سبحان دادزد:
    _این چه وضعشه سهیل!
    همان موقع ضربه محکمی هم به شیشه سمت چپ خورد وصدای داد راننده ماشین پشت سر آمداما سهیل تکان هم نخورد.سبحان سریع کمـ ـربندش راباز کرد وپایین پرید.بعید نبود دراین گیرودار بی اعصابی وآشفتگی سهیل گرفتار یک درگیری خیابانی هم شوند. باهربدبختی بود راننده را که ازبخت بد بدقلق بود راضی کرد وداخل ماشینش نشاند.درسمت راننده رابازکرد وسهیل رابه طرف دیگر هُل دادوعصبی گفت:
    _بکش اونور ببینم!
    سهیل تکانی خورد وبه سبحان نگاه کرد که او دادزد:
    _برواونور سهیل... بروداداش... ملت جدوآبادمون مـ ـستفیض میکنن الان!
    سهیل به زحمت خود راکنار کشید وسبحان سریع پشت فرمان نشست وماشین را راه انداخت ودرحاشیه خیابان توقف کرد.کامل به سمت سهیل برگشت وباخشم گفت:
    _چه مرگته تو؟
    _دیگه کی میدونه؟
    صدای سهیل آنقدر تحلیل رفته بود که به زحمت سبحان شنید.نفسی گرفت تا آرام باشد:
    _هرکی که میخواد بفهمه ،به درک!
    سهیل چشم بست وکف دست هایش راروی شقیقه گذاشت.انگشتانش لای موهایش به هم نزدیک شد وسرش مثل توپ میان دستش گیرافتاد.به درک!... چقدر راحت تمام داروندارش را حوالی درک میکردند بدون این که درک کنند... سبحان بازویش راکشید ودست سهیل افتاد:
    _منو ببین مردحسابی!... مطمئن نبود سورن کیه... ازطریق صداش بهش شک کرده بوده... مثل اینکه اون اوایل ازدواجتون بدجوری پاپی رها بوده ومیخواسته هرجور شده برش گردونه!... واسه دیانا هنوزم سورن یه ناشناسه...نم پس نداد ازکجا صداشو شنیده فقط خواست گوشی دستمون باشه این وسط اشتباهات پشت هم تکرار نشه!
    صدای سهیل باچرخیدن سرش یک دفعه بالا رفت:
    _منو خرفرض نکن سبحان!... اونوقت ازسر خیرخواهی به تو گفته؟
    _مسلمه که نه!... زن جماعت وقتی عاشق بشه مگه خیربه کسی هم میرسونه جزخودش... فقط دنبال یه افسار قطوره بندازه گردن عشقش!
    سهیل صورتش رامالید وزیر لب باخود زمزمه هایی کرد.سبحان آرام گفت:
    _بادیانا بد تاکردی سهیل... یه جورایی بهش متعهد بودی ولی خیلی راحت زدی زیرش!... دختربادرایتی بود که احساسشو زیرپای عقلش له کرد والا دستت به رها نمی رسید... پس فکرای مزخرفوبریز دور... به تو مـ ـستقیم نگفت چون دلایل خودشو داشت... هرچند من بعید نمی دونم اگه ده سال دیگه هم ازرها جداشی مثل کش رها شده برمیگرده طرفت اما...
    _بس سبحان...
    سبحان بالحنی جدی ومحکم گفت:
    _ولی من جدی دارم حرف میزنم.رها دخترخوبیه... الان مادربچه ایه که توراه داری ولی اگه قرارباشه اینجوری مدام همه چی وبه خودتون زهرمارکنید دوتانتیجه داره یایکیتون سکته میکنه ومیمیره اون یکی خل میشه یاباید قید این بچه وبقیه زندگیتونو بزنید شاید حداقل باقی عمرتون به یه روزمرگی آروم مبتلا شید... راه دیگه اشم اینه قید هرچی بوده وهست وبزنید ومثل بچه آدم بشینید سرزندگیتون وبه روی خودتون نیارید خانی اومد وخانی رفت.
    سارام بامن... حالا برو بشین فکراتوعاقلانه بکن... عشق ویه طرف بذار...آرامش وخوشبختی و یه طرف... عقلم یه طرف... ببین این مثلث رو میتونی باهمین ظرافت حفظ کنی یا یه ضلع اونقدر سنگین میشه که روسرت خراب میشه بعد تصمیم بگیر... شاید واقعا تصمیمت اشتباه بوده سهیل وبا وجود این تلاطم ها به درد هم نمی خورید... شاید ده سال دیگه که ازتب وتاب عشق تند بیفتی ورها برات عادی ترشه اینا بشه سرکوفت وضربه به تن زندگیتون پس تاهنوز اون بچه جون نداره ومیشه ازبدبخت شدنش جلوگیری کرد به خودت بیا... چون فردا روز همون بچه نفرینت میکنه اگه روزاشو باسوءظن به مادرش ومرافعه جهنم کنی... اگرم که واقعا زندگیتو دوست داری،زنتو دوست داری ونمی خوای بچه اتو ازدست بدی باهمه این پستی بلندی ها کناربیا تابتونی سورنو سرجای خودشو بشونی وشرش کم شه والا بعید نیست رهاروهم حفظ کنی ولی ازدستت خسته شه ...
    سهیل فکرکن...خوب فکرکن!
    سکوت دنباله دار سهیل حتی مقابل تردید سبحان برای داشتن رها نشکست.شاید راست میگفت.شاید نمی توانست عشق وعقل راباهم مدیریت کند...شاید...
    نفسی کشید ودرماشین رابازکرد تاپیاده شود... سبحان دستش راگرفت:
    _کجا؟
    بی آنکه نگاهش کند ،گفت:
    _میخوام فکرکنم...قدم بزنم... تصمیم بگیرم!...
    سبحان رهایش کرد.سهیل در گوشه خیابان دست درجیب به راه افتاد.درمسیری نامعلوم ...باافکاری که هرروز یک جورباید دست وپنجه نشانش میداد.
    سرش ازبالای مبل آویزان بود وبه حـ ـلقه های خاکستری دود خیره نگاه میکرد.بایادآوری لحن وچهره ورفتار سهیل دلش خنک میشد اما وقتی رفتار سبحان وحماد یادش می آمد گر می گرفت.می سوخت ازحسادت!...ازنفرت... شاید اگراوهم چنین حامی وپشتوانه ای داشت امروز اینجا نمی نشست تا آخرین سکانس سناریو اش را بنویسد. برادری های آنها تمام نقشه هایش رانقش برآب کرده بود ومجبور به بازبینی کارهایش بود.هرچنداصل مطلب ازجایش تکان نخورد وآنچه که میخواست اتفاق افتاد اما آن بچه...
    نفس عمیقش راباحرص بیرون فرستاد وته سیـ ـگارش را در جاسیـ ـگاری سیاهش فشار داد.حرفهای رها آتشی به جانش انداخته بود که قصد خاموشی نداشت. خوشبخت.. خوشبختی!... آن هم باغیرازاو... باسهم زندگی او... با حق هایی که زودتر متعلق به خود می دانست... زودتر ازسهیل قدم برداشت وحالا بایک اشتباه همه چیز داشت نصیب او میشداما دیگر اجازه نمی داد.فقط چندماه صبوری لازم بود تاآن بچه رشد کند وبعد...
    خندید.بلند خندید.دوانگشت سبابه ومیانی رابه هم چسباند وبه سمت عکس روبه رویش گرفت ومثل دیوانه ها گفت:
    _خلاص !...
    دکمه سرمه ای کنار عکس چرخید وسورن خندید.چشمانش رابا نفسی عمیق بست وبه آن دوسه ساعت طلایی فکرکرد. وقتی این دکمه از مانتوی رها میان حرص وهـ ـوس عجیبش کنده شد وبرای اولین بار چشمش به تن اوافتاد و...
    داغ شد.انگار آتش گرفت.چشم باز کرد وتیشرتش راازتن بیرون کشید.کلافه میان موهایش چنگ انداخت. جنون واقعی را می توانست تجربه کند.ازآن روز به بعد برای داشتن وتصاحب رها حریص تر شد وهرشب که گذشت رگ وپی عقلش بیشتر سوخت .دیگر خودش هم میان عشق ونفرت وخواهش وهـ ـوس گیر کرده بود...
    حال آشفته اش باصدای تلفن بیشتر شد.دیوانه شده بود دراین چندروز !... سارا قصد پاپس کشیدن نداشت. وقتی سبحان آمد وتمام مدارک رامقابل چشمانش به آتش فندک سوزاند فقط لبخند زد وضررمالی اش را خیلی راحت قبول کرد. وقتی اولتیماتومش راهم درمورد سارا شنید فقط لبخندش عمیق تر شد. باوجود این مرد نمی توانست دیگرازسارا استفاده کند اما...
    نگاهش روی صفحه چشمک زن گوشی ثابت ماند تا خاموش شد.سی ثانیه بعد تلفن خانه به صدا درآمد وروی پیغامیگیر رفت.صدای گرفته وخش دار سارا آمد:
    _توکجایی سورن؟ چراجواب تلفنامو نمیدی؟ میدونی من توچه مخمصه ای گیر کردم؟... الو... سورن باتوأم... نکنه واقعا سبحان راست میگه وواسه خاطر به هم خوردن شراکتتون دیگه منو نمی خوای!...
    وقتی سکوتش ادامه دارشد،سارابه گریه افتاد:
    _یعنی دروغ گفتی؟... توروخدا دلیلشو بهم بگو... باورکن اگه راستشو بگی خودمو قانع میکنم ولی اینجوری تو بی خبری وفکروخیال یهو می میرم!
    لبخند زد وبرخاست.گوشی رابرداشت .هنوز هم این دختر وحماقت هایش به درد روز مبادا می خورد .دکمه قرمز رنگ رازد ودرقالب عاشق خودش فرو رفت:
    _سلام عزیزم...
    گریه دخترک تشدید که شد لبخند اوعمیق تر وپهن تر شد...



    پایان بخش دوم
    بخش سوم(چندماه بعد...)


    گوشی رادردستش جابه جاکرد ودست دیگرش را تکیه گاه تنش روی تخـ ـت کرد.نفسی گرفت وگفت:
    _چشم مامانم...وقت شد حتما میریم!
    _دیگه وقت شدنداره رها... هشت ماه شدمادر...دیرمیشه!
    _چی بگم قربونت برم... چشم..حتما!
    _آفرین به تو دختر خوبم!... دیگه سفارش نکنم...بیشترمراقب خودتون باشید!
    رها باشیطنت گفت:
    _راستشو بگو مامان...بیشترنگرانی کدوممونی؟
    _لوس نشو دختر... باوجود سربه هوایی های تو دائم نگران جفتتونم...بازم خداروشکر حواس سهیل بهتون هست والاباید جمع میکردی می اومدی وردل خودم!...حالا چه ساعتی وقت دکترداری؟
    _شمازنگ زدی داشتم پالتومو می پوشیدم...سهیل منتظره که برم!
    _پس چرازودتر نمیگی مادر؟... بروخدابه همراتون!فقط یادت نره یه سرحتما به فروشگاهها بزنید...
    همان موقع سهیل وارداتاق شد. بالبخند به ساعتش اشاره کرد وبی صدا لب زد:
    _دیرمیشه!
    پلکهایش رابازوبسته کرد ولبخندزد.بالاخره ازمادر خداحافظی کرد اما قبل ازاینکه بلند شود سهیل به سمتش رفت وزیر بازویش راگرفت:
    _این چه وضع نشستنه رها!... یهو دستت اززیرتنت دربره به ضرب میفتی!
    بلند شد وپالتویش راازروی تخـ ـت برداشت:
    _چیکارکنم وقتی داره میاد توحلقم؟
    دوباره نفسی گرفت ودستش را داخل آستین پالتویش کرد.حرکاتش به مرور زمان کندشده بود.باخنده ناگهانی ولی آرام سهیل فهمید به اومی خندد.بااخم دکمه های بازپالتورارها کرد و ضربه ای به بازوی اوزد:
    _به چی میخندی؟ شبیه لاک پشت شدم؟
    سهیل بامهربانی به صورتش دست کشید:
    _کجای دنیا لاک پشت به این خوشگلی داره آخه؟... رها خیلی بامزه شدی!
    شال پشمی اش راروی موهایش کشید وگفت:
    _آره!... ظاهروباطن مثل گلابی بامزه وبانمک شده!
    باخنده مجدد سهیل ،خودش هم خنده اش گرفت...
    _درخوشمزه بودن شما که شکی نیست ولی گفته باشم باید بعداز دنیا اومدن شازده ریاضت بکشی ووزن کم کنی!
    _هم چین میگی وزن کم کنی که انگار پنجاه کیلو اضافه وزن دارم.فقط نه کیلو اضافه شدم که اونم همه اش تقصیر جوجه اته!
    _آخ که چه جوجه کبابی درست کنم من!... بذاربیاد!...
    دلش ضعف رفت برای دیدن کودکش!... دست روی برآمدگی شکم رها گذاشت وگفت:
    _کی میای بابا؟... طاقت من داره طاق میشه کم کم!
    رها دست روی دست اوگذاشت وآرام گفت:
    _انگار ایشونم مشتاق دیداره... بامشت ولگد به جون من افتاده!
    _وقتی واسطه بین پدروپسر میشی همینه دیگه!
    _نه اینکه من دلم میخواست نه ماه انتظار بکشم؟
    سهیل به چشمهای بازیگوش او خیره شد وچشمهای خودش راتنگ کرد:
    _نمی خواستی؟
    رها خندید:
    _ازخدامم بود.اونقدر دعاکردم تادوتایی سرت کلاه گذاشتیم!
    _منوتحریک نکن که ازهمه طرف تحت فشارم...اونوقت تلافیشو سرجفتتون درمیارم!
    _دلت میاد؟
    _بیا بروکه هرچی میکشم ازدست این دله!
    رها گونه اورامحکم بـ ـوسید وگفت:
    _سفارش پسرم بود که گفت ازدل باباش درآرم!
    سهیل دست به صورتش کشید وگفت:
    _خوب سرمنو شیره می مالید... حسابی ازخجالتت درمیام رها خانم...حیف که داره دیر میشه... ببینم لپم گل منگولی نشد بااین سفارش آقا سپهر؟
    رها با دستمال به صورت اوکشید ولبخند زد:
    _پاک شد!
    بیرون رفتند.رها خم شد پوتین هایش رابپوشد که سهیل مقابل پایش نشست وگفت:
    _دودقیقه صبرکن رها!
    رها دست روی شانه اوگذاشت وگفت:
    _پاشو خودم میپوشم!
    سهیل سربلند کرد.ازحالت نگاه اوخنده اش گرفت وگفت:
    _خجالت کشیدی یاذوق کردی الان؟
    _اینجوری پررومیشم آخه!
    _بودی!
    رها پایش رادرپوتین کرد وگفت:
    _تقصیر خودته!
    سهیل زیپ پوتین رابست وبلندشد:
    _خب نکنمم میگی این بچه اتوکه ازخونه بابام نیاوردم...داره میاد توحلقم!
    اینبار باهم خندیدند.هنگام پایین رفتن ازپله ها سهیل تمام حواسش به رها بود.یکبار نزدیک بود همین پله ها کاردستشان دهد. ازهمان موقع قدغن کرد رها تنهاازاین پله هارفت وآمد کند.می ترسید اتفاقی تمام این آرامشش رادوباره ازبین ببرد. همیشه ته دلش ،زیر این همه آرامش محض لرزه هایی ازدلشوره سرمی رسید وحال خوشش راناخوش میکرد. نمی خواست کوچکترین اشتباه پشیمانی به بار آورد. همه ی زندگیش دررها وکودکش خلاصه شده بود.بعدازآن روز نحس وحرفهای سبحان تامرز دیوانگی پیش رفت اما تصمیمش راگرفت.باخودش ووسواسش باید می جنگید اما بارها نمی توانست... رفتن سورن هم بی دردسر ترازآن بودکه فکرش رامیکرد.کمی خط ونشان برایش کشید اما اهمیتی نداد. وقتی دوبند کوتاه وگره خورده قیچی شود جایی برای گره دوباره نمی ماند پس قید مزاحمت اورابرای همیشه زد.هرچندکه پیامدش شد قهرکردن چندماهه سارا... هنوز بعدازچندماه به زوربابرادرهایش حرف میزد یعنی باید مجبور میشد تاچیزی می گفت.معتقدبود آنها خوشبختی را برسرمسائل اقتصادی خود حرامش کرده اند ووقتی پدرحمایتشان کرد دل گیر ترشد. البته رفتارش باهمسر برادرش تغییری نکردهرچندرها راهم درروزهای نخستی که تحت فشاربود ب نصیب نگذاشت امابعد پشیمان شد ودرخلوت عذرخواهی کرد.روی آخرین پله هابودند که درطبقه پایین باز شد وساراحاضر بیرون آمد.بادیدن آنها سلامی کرد وگونه رها رابـ ـوسید اما به سهیل فقط نیم نگاهی کرد وبااجازه ای گفت که باصدای برادرش متوقف شد:
    _کجامیری... بیا برسونمت!
    _ممنون.. مسیرم باشما یکی نیست!
    _ازکجا میدونی کجامیریم که میگی مسیرمون یکی نیست؟
    _شما دهم به دهم برای چکاپ دوران بارداری رها می رید دکتردیگه!... امروزم دهم اسفنده!
    بعدشم ماشین بیرون منتظرمه...حالا اجازه هست برم؟
    سهیل دلخوربود ازلحن او اما آرام گفت:
    _مراقب خودت باش..به سلامت!
    سارا خداحافظی یخی کرد وزودترازآنها بیرون رفت.وقتی سهیل ماشین راازپارکینگ بیرون کشید ماشین دیگری هم ازپیچ کوچه گذشت.نفس عمیقی کشیدوسرتکان داد. باسبحان به این نتیجه رسیدند که رفتن سورن رابه مشکلات شغلیشان ربط دهند بهتراست تاراز زندگی اوازپرده بیرون بیفتد.بالاخره هوای سورن ازسرش می افتاد ودست ازاخم وتخم برمی داشت. بااین حال سهیل تصمیم داشت بعدازبه دنیا آمدن کودکشان چندسالی را برای دورشدن ازاین اوضاع واحوال به ترکیه بروند وامور نمایندگی صادرات رادست بگیرد .رها هم مخالفتی نکرد اما به سفارش سهیل هنوز کسی خبرنداشت جز حماد وسبحان...سبحان مخالف بود اما حمایت حماد جدی ترش کرد... نخواست به دلیلش فکرکنداما تشویق او مصممش کردتاکارهایشان رازودتر سامان دهد...
    _چراتوفکری سهیل؟
    به رها نگاه کرد ولبخند زد:
    _مهم نیست!
    _مامان مصره که بریم وسیله بخریم... چیکارکنم؟چی بگم؟
    _خب میخریم!
    _بعدبذاریم توخونه خالی بمونه یاجمع کنیم توانباری؟
    _همینجا میمونه تابرگردیم...فقط چندسال میریم!
    رها باتردید گفت:
    _نمی خوای تصمیمتو عوض کنی سهیل؟
    _نه!
    _پس بذارمن به مامان اینا بگم...
    _بعدازدنیا اومدن بچه خودم به همه میگم!
    _پس همه چی درست شد؟
    سهیل نگاه کوتاهی به چهره ناراحت رها انداخت وگفت:
    _میدونم ناراحتی رها ولی...
    _ولش کن سهیل!... قبلا حرفامونو زدیم دیگه!... فقط مطمئنی برمیگردیم؟
    _آره... قول میدم قبل ازبه سن مدرسه رسیدن پسرم برگردیم!
    _من همیشه روقولات حساب میکنم واسه همینم دیگه چیزی نمی پرسم!
    سهیل دست سرد اوراگرفت وبه لبـ ـهایش چسباند:
    _ممنون خانمم!...
    _به به!... چه آقا پسرنازی!... دستاشم باخجالت گذاشته روچشماش!... دستتو بردار ببینم کوچولو!...
    صدای تاپ وتوپ قلبش میان گوپ گوپ صدای تند قلبی که از دستگاه پخش میشد،گم بود. چشمانش با شیفتگی وبیقراری میان خط خطی های نارنجی وقهوه ای می چرخید.تصویر واضح کودکش رامی دید.باور قشنگی بود!.. حال خوشی بود. حتی میتوانست بندانگشتان تپل وکوچک دستش راکه روی چشمانش گذاشته بود ، بشمارد.با هرگردش دستگاه روی بدنش وتکان کوچکی که تصویر میخورد جان به تنش می آمد.مثل اینکه خودش میخواهد به دنیا بیاید. ذوق گرفتن آن دستان کوچک آنقدر زیاد بود که دلش می خواست معجزه ای شود وهمین الان چشم ببندد وباز کند وکودکی که درتصویر خمیازه می کشید ومثل ماهی حباب ازدهانش بیرون میداد ،درآغـ ـوشش باشد....
    صدای مهربان دکتر باعث شد بیشتر دقت کند:
    _دستاشو ببین... جفتش خداروشکر کامل وسالمه...اینم پنج تاانگشتش... پاهاش... اِ... کوچولو دستت وبردار دیگه!...مامان وبابات دارن باذوق نگاهت میکنن!...
    نگاه کوتاهی میان رها وسهیل رد وبدل شد.لبخندی که به لبـ ـهایشان بود شاید زیباترین وخاصترین نشانه ازآرامش وخوش بختیشان حداقل درآن ساعات بود!...
    _آخ آخ!... اسم بابا،مامانش که اومد آقاپسرمون رخ نشون داد.چه خوشگلم هست!... البته ازهم چین مامان وبابایی هم باید توقع عروسک داشت دیگه!... خب روصورتش زوم می کنم بهتر ببینیدش...چشماشم بازه... انگارداره نگاتون میکنه... اینم صورت خوشگل وگردش!...
    خیالتون راحت تایه ماه دیگه یه شازده پسر نازوقهرمان پابه زندگیتون میذاره که خداروشکر تاحالا مشکلی نداره...
    دستگاه راازروی بدن رها برداشت وگفت:
    _خیلی دیگه اذیتش نکنیم بره به خوابش برسه!...
    رها باتشکر دستمال رااز دکتر گرفت.سهیل خواست کمی جلوتربیاید که رهابااشاره ابروخواست عقب بایستد. بلندشد ودرهمان حین گفت:
    _واقعا خواب بود؟
    _احتمالا آره!... بچه توماه هشت ونه بیشتر عمرشو خوابه...
    _پس واسه همینه همه میگن خودمو واسه شب بیداری ها آماده کنم؟
    دکترخندید وپشت میزش نشست:
    _مادره دیگه!.. باید ازهمون شب اول باکوچولوش کناربیاد..این پسری که من دیدم خیلی زیرک وشیطونه!... ایشالا درک میکنه ومیذاره شمام استراحت کنی!...
    رها نفس عمیق وراحتی کشید وکنارسهیل روی صندلی نشست.دست اوروی دستش قرار گرفت .ازحس خوبی که به تنش تزریق شد،بال وپرشوقش بازتر شد وآرامش به اوج رسید.
    دکتر بالبخند نگاهشان کرد وگفت:
    _تا نیم ساعت دیگه میتونید فیلم سونو روهم ازپایین بگیرید!
    رهابالبخند تشکر کرد وگفت:
    _هنوزتاریخ دقیق به دنیا اومدنش معلوم نیست؟
    _ایشالا دوهفته دیگه که اومدی تاریخ دقیقشو برات مشخص میکنم اما احتمالا پونزدهم تابیستم فروردین حتمیه!
    یعنی چهل،چهل وپنج روز دیگر!... چی ازاین بهتر!... لبخند ش پررنگ ترشد.دکتر نسخه ای رادستش داد وهمان سفارش های قبل راتکرارکرد واینکه اگر مشکلی برایش پیش آمد درهرساعت از شبانه روز بود تماس بگیرد. تشکر کردند.برخاستند وبیرون رفتند. رها باذوق گفت:
    _منتظر بمونیم تا cdآماده شه!
    سهیل دستش راگرفت وگفت:
    _برمیگردم،می گیرم.فعلا بریم!
    داخل ماشین نشست.گرمش بود.شالش را شل کرد اما تاخواست حرف بزند سهیل دستش راکشید ودرآغـ ـوشش فرورفت.ابتدا جاخورد اما وقتی خودش هم دلش این آرامش رامیخواست، میتوانست بی خیال موقعیتش شود. بـ ـوسه نرم او مابین گوش وچانه اش گرم ودلچسب بود.کنارگوشش آرام وباتمام احساس گفت:
    _خداروشکر که دارمت رها... خداروشکر که زندگیم درگیر این معجزه شد!
    رها نفس عمیقی کشید.بوی عطر او عجین شده باآرامش محض درمشامش پیچید. ته آرامش دنیا بود.بهشت را می خواست چه کند؟...
    لحظات درسکوت سپری شد.سکوتی پرحرف ولذت تابالاخره سهیل عقب رفت ودست به صورتش کشید:
    _تابخوام برسم خونه خفه میشدم ازذوق!
    رها خنده اش گرفت.چهره سهیل مثل پسربچه های دوست داشتنی شده بود که جایزه گرفته اند.. سهیل دست میان موهایش کشید ومرتب سرجایش نشست:
    _به چی میخندی؟
    _به این بابای خوش تیپ ومهربونی که کنارم نشسته !
    _من احساسات خرج پسرم میکنم ،تومیخندی؟
    _دوست داری ازذوق گریه کنم؟
    _نه!... فقط بگو چه سازی برات بزنم تااین خنده رولبت همیشگی باشه؟
    _هیچی!... همین که توساکت روبه رو بشینی کافیه! همین که اینقدر آرامش یهم بدی کافیه!
    سهیل دستهایش را روی فرمان قفل کرد ونگاهش کرد:
    _یه حسی دارم که قابل توصیف نیست! بعضی وقتا میگم شاید خیاله... شاید خوابه
    _یه دفعه یه مشت ازایشون بخوری ازخواب میپری!
    سهیل خندید ودست روی شکم اوکشید:
    _هی پسر!... عشق منوکم اذیت کن...
    _ذوق تورودیده،خوشحاله... خانم دکترم بیدارش کرد وتلافی میکنه!
    سهیل به چشمهای خوش رنگ وذوق زده او نگاه کرد.کم اذیت نشد اما خم به ابرویش نیامد.دست به صورتش کشید وگفت:
    _میدونم اذیتت میکنه رها ... اما...
    _اونقدر شیرینه که نمی تونی تصورشو کنی... دلت بسوزه که من زودتر حسش کردم!
    شیطنت وذوق کلامش دل سهیل رابه بازی گرفت.خندید وگفت:
    _حیف که الان نمی تونم بچلونمت... ولی خونه که میریم!
    باخنده رها ،شالش راروی شانه اش انداخت وگفت:
    _سرده... وسط تابستون نیست که عزیزم!
    _باورکن میترسم ازت والا می گفتم فن ماشینم بزنی... خیلی گرمم شده!به قول مامان شانس آوردم روزای آخرتوتابستون نیفتاد والا خفه شدنم حتمی بود!
    _یه ذره دیگه تحمل کنی تموم شده!
    نفسی گرفت وکمی جابه جاشد:
    _ایشالا... میگم نیم ساعت نشد؟
    سهیل نگاهی به ساعت انداخت وگفت:
    _نمی دونم... دیرکه نمیشه... بریم همین اطراف چندتافروشگاه سربزنیم بعدمیایم میگیریم!
    رها مخالفتی نکرد وسهیل راه افتاد...
    عقب نشست وباکارد روی کیکش راخط خطی کرد:
    _هنوزم نمی خوای بگی؟
    _چیو؟
    بانگاه مـ ـستقیمش،سرخم کرد وحق به جانب گفت:
    _چندمرتبه درموردش صحبت کردیم؟
    سارا کیک وچاقو رارها کرد وگفت:
    _من نباید بدونم مشکل این همه تعلل چیه؟ توچی میدونی که اینقدر بااطمینان میگی یه مدت صبرکنم همه چی معلوم میشه!
    _تعللی درکارنیست سارا!... ازاولم بهت گفتم شاید رابطه دوباره امون به سرانجام نرسه چون خانواده ات بدجوری مقابلم دیوار کشیدن... من حوصله دردسر دوباره رو ندارم!... ترجیح میدم صبرکنم تادوباره وارد میدون جنگ شم ...
    سارابابغض گفت:
    _پس هیچی دیگه!... حرف آخرت همینه که من ومثل یه عشق یدک کنارداشته باشی؟
    _میگی چیکارکنم؟
    سارابلندشد وکیفش رابرداشت:
    _هیچی!... همه مردایه جورازخود راضین... این همه مدت باترس ولرز باهات کناراومدم که بفهمی دوست دارم اما تو...
    وقتی سارا دوباره مهره بازیش شد قصد کرد تالحظه آخر نگهش دارد.به هم ریختن آرامش خانواده سهیل هم شده بود هدف دیگرش!... خارپشتیبانی سبحان وآن حمایت بی نظیرش ازهمیشه دشمن ترش کرد.برای همین حالا باید سارا را حفظ میکرد.هنوز وقت شوراندن اونبود.به موقع باید عمل میکرد.دراین روزهای درهم وبرهمش اصلا حوصله سارا را نداشت ولی لازمش داشت.کمی کوتاه آمد. دسته کیفش راگرفت وگفت:
    _بشین!... مثل بچه هاقهرنکن!
    سارا دوباره سرجایش نشست:
    _حرف آخرتو بزن سورن!... من توزندگیت نقشی دارم یانه؟ اصلا این رابطه چه معنایی قراره پیدا کنه؟...
    _باید برادرات راضی بشن والا باپدرومادرت مشکلی ندارم!
    _تیغ سهیل زیاد میبره که اونم یکی دوماه دیگه بعدازبه دنیا اومدن بچه اش داره میره بعد دیگه مشکلی نیست!
    سورن تکانی خورد.برود!... کجا؟!.. ابروهایش به هم نزدیک شد:
    _کجامیره؟
    _نمی دونم اما اتفاقی فهمیدم قصدداره بعدازبه دنیا اومدن بچه اش ازایران یه مدت بره!
    _خب موقت رفتنش به چه دردی میخوره؟
    _موقت نیست.احتمالا چندسالی میخواد ساکن شه.البته هنوزبه ما نگفتن ...چراشونمی دونم!
    که اینطور! اما سورن دلیل این پنهان کاری راخوب می دانست. باز داشتند ازسویی دیگر دورش میزدند.دستش زیرمیز مشت شد واگر درخلوت خود بود هوار میکشید.فکرش راهم نمیکرد سهیل این قدرپای رها وزندگیش بایستد. آنقدرکه ازهمه چیزبگذرد فقط برای بودن کناررها وآرامشش!... اجازه نمی داد... دندان هایش روی هم قفل شده بود.ازحرص دلش می خواست تمام دنیا رابه هم بریزد. دوباره برنامه اش به هم خورد.نمی توانست معطل به دنیا آمدن آن بچه شود.بازباید روی دور تند می افتاد. اجازه نمی داد خوشبختی رابردارند واز اودور شوند.هنوز برگ برنده دستش بود!..
    _رفتی توفکر!
    به سارا نگاه کرد.سعی کرد احوال بی سروسامانش راجمع کند وگفت:
    _شاید درحد یک سفرکوتاه باشه!
    _وای سورن!... ازچی میخوای میخوای مطمئن شی؟... توحیاط با سبحان حرف میزدن... رها هم راضی نبوده ولی خب انگار سهیل مصمم که بره!... مال خیلی وقت پیشه این موضوع...شایدم اصلن پشیمون شن ولی سهیل تصمیم که بگیره ازش برنمی گرده!
    سورن دست میان موهایش کشید وبه عقب تکیه داد.پوزخندی دردل به حال خوش سهیل زد.خوابهایی دیده بود که می دانست فقط یک کابـ ـوس برای آن زندگی است.یک طوفان محض!... شاید اگر سهیل پاپس می کشید قربانی ها کمتر می شدند .باید رها راترک میکرد.حالا به هرنحوی که میخواست باشددیگر مهم نبود...
    پوزخندش برای سارا تعبیر یک لبخند بود.نفسی گرفت وگفت:
    _بااین اوصاف احتمالا زودتر همه چیو میفهمی!
    _کی؟
    _خیلی زود!... قول میدم!
    سارانفس راحتی کشید .سورن بالبخندبه کیک وقهوه اشاره کرد:
    _حالا اخماتوبازکن.بخورکه بریم!
    سارالبخند زد. چیزی درگوشش جیغ می کشید. به سورن اطمینان نداشت اما عشق هم چشمهایش راکورکرده بود واجازه نمی داددرست تصمیم بگیرد...
    درماشین رابست وکمی خم شد:
    _شاید شب بهت زنگ زدم.شاید زودتربهت گفتم وراحت شدی!
    سارابالبخند گفت:
    _من همه جوره پات وایسادم...حتی اگه طردم کنن!
    لبخندزد وسرتکان داد.ساراعقب نشست وماشین حرکت کرد.سورن یقه پالتویش رابالا داد وبه ماشین تکیه داد.گوشی موبایل رادرآورد وشماره ای راگرفت:
    _سلام...چطوری؟... خواستم بگم کارم جلو افتاده...همین روزا آماده باش میام سروقتت!.
    ندا باداد وهوار دست هایش رابه هم می کوبید وتقریبا سرش داخل مانیتور بود که یلدا بازویش راگرفت وگفت:
    _ندا ماهمه جای این بچه رو چپ وچول دیدیم...بشین دودقیقه قربونت برم!
    _همه جای بچه فقط به خاله اش محرمه... فردا نفسم میاد خجالت میکشه شما همه جاشو دیدی!
    رهاباخنده گفت:
    _زبون به دهن بگیر ندا...
    _ببین چه ازهمه جاشم گرفته!... اینو بدیم زنش قبل ازعروسیش ببینه!
    رها چشمهایش راگرد کرد وتامادرخواست حرفی بزند ندا تند گفت:
    _ببخشید... ازدهنم پرید!... خب نشون نمی دیم!
    مادراستغفرالهی گفت وافزود:
    _یه ذره مراعات کن دختر!
    ندا برای صدمین بارخیلی خبی گفت ولی تا آن یک ربع فیلم تمام شود صدباردیگر هم شنید واثر نداشت. تمام که شد مادر دست درگردن رها انداخت وپیشانی اش رابـ ـوسید:
    _دورت بگردم... خداحفظتون کنه واسم!
    رها صورت مادررامتقابل بـ ـوسید:
    _خدانکنه!... دعا کن این یه ماهم زودتربگذره فقط مامان!
    _می گذره مادر... مثل برق وباد تموم میشه!
    یلدا بالبخند یاسین که روی پایش نشسته بودرازمین گذاشت وگفت:
    _قول میدم همیچن تپل مپل ازکاردربیاد رها... خیلی خوردنی میشه ولی شبیه هیچ کدومتون نیست... من ازحالا گفتم!
    ندا لبـ ـهایش راجلوداد ورو ی صندلی تاب خورد:
    _وا پس شبیه کی میشه بچه؟...
    یلداباخنده گفت:
    _من میگم دعاکن شبیه حمادشه!
    اینباررها حق به جانب گفت:
    _داداشم که یکی یه دونه است معلومه بی نظیره ولی ازقدیم گفتن پسر کوندارد نشان ازپدر...باید شبیه باباش باشه دیگه!
    یلدا چشمکی به رها زد:
    _معلومه خیلی باباشو دوست داری ها کلک!
    _شک داری مگه؟
    _برمنکرش لعنت!
    مادربرخاست وگفت:
    _زشته سهیل بیرون تنها نشسته... پاشید بیاید دیگه!
    ندابلندگفت:
    _ماکه گفتیم بیاد خودش افتخارنداد مادرداماد ذلیل من!
    رها ضربه ای به بازوی ندازد:
    _نوبت توهم میشه ورپریده... اگه مثل خودت مخ شوهر نازنینتو نخوردم!
    ندا چهره اش راباحالتی نمکین جمع کرد:
    _همه که مثل سهیل جون جنبه ندارن...
    یلدابلندشد وگفت:
    _اینم بگو که همه هم مثل تو زبون ندارن!
    _چه خواهرشوهر بازی برای شما درآوردم که دلت پره یلدا خانم؟
    _واه واه... گفتی خواهر شوهر وکردی کبابم دخترم!
    _می کشمت یلدا!
    یلدا باخنده میان چهارچوب درایستاد:
    _نمیای رها؟
    رها دست کنارمیز گرفت وبلند شدکه ندا فوری گفت:
    _ازcd کپی بگیرم رها... میخوام مدام تماشاش کنم جینگیلو!
    _فقط cdخراب نشه ندا...اون وقت می کشمت!
    _ازمن اجازه گرفتی تصویر پسرموپخش میکنی خانم؟
    رها بادیدن سهیل کنارش درچهارچوب درجاخورد.لبخند زد وگفت:
    _گفتم که میایم سونو روببینن!
    سهیل بااجازه ای گفت ووارد اتاق شد:
    _دیدنشو که فهمیدم... دلیل پخشش دست جیغ جیغوهارو نمی دونم!
    باابرو به ندااشاره کرد.نداازجاپرید:
    _وا...بازگفتی جیغ جیغو آقاسهیل!.. باشه!.. بعدا حسابمونو باهم صاف میکنم بعدشم حق خاله گری وآب وگل دارم... اجازه چی بگیرم؟
    _فکرکنم بدهکارشدم ندا!... حداقل بذار یه باردیگه خودم شازده امو ببینم ... خدابخواد اجازه که داریم؟
    ندادست هایش رابه هم کوبید وازجاپرید ودوباره نشست.درحال قربان صدقه رفتن برای کودک نیامده به سمت موس هجوم برد وتاخواست تصاویر رابیاورد ،مادر آمد وگفت:
    _نداجان !... مامان بیا کارت دارم!
    _بذارآقاسپهرو رویت کنم مامان بعد...
    _الان کارت دارم!
    نداغرغری کرد وبرخاست:
    _پس رها خودت روشن کن...اگه گذاشتن مایه دل سیر این جینگیل ونگاه کنیم!
    سپهر باابروهای بالا رفته وخنده گفت:
    _چی ندا؟
    نداخندید وگفت:
    _جینگیل...اسم دیگه جیگره منه!
    سهیل خنده ای کرد:
    _عجب!!!!
    نداکه ازدر بیرون رفت ،مادر قبل ازبستن درگفت:
    _رها جان!... یه کم دراز بکش کمـ ـرت بهترمیشه!چیزی هم خواستی خودمو صداکن!
    تاآمد چیزی بگوید مادر سرتکان داد ولبخند زدودررابست. سهیل روی تخـ ـت دراز کشید وگفت:
    _آخ کمـ ـرم!... به مادرزن من میگن فرشته!
    رها فیلم راپلی کرد وکنارسهیل نشست:
    _لابد نشستی خمیازه کشیدی!
    سهیل نیم خیز شد ودست دور شانه اوانداخت وگفت:
    _نه خیر!... میدونست هـ ـوس کردم تورو قورت بدم!... بیا دراز بکش!... عجب تخـ ـت کوچولویی هم داره این جیغ جیغو خانم!
    رها آرام کنارش دراز کشید وگفت:
    _تخت نداکوچیک نیست ولی سه نفرجا نمیشن!
    سهیل چشم به صفحه مانیتور دوخت ورها را درآغـ ـوش گرفت:
    _چیکارکرده بادل من این زبل خان؟
    _همون کاری که مامانش کرده!
    سهیل روی صورت رها خم شد ولب هایش را به صورتش کشید:
    _حداقل دل ودین منو گرفتید یه جایزه بهم بدید!
    رها چشم چرخاند ونگاهش کرد:
    _جایزه ازاین خوشگل تر که خدابهت داده؟
    _هیچی قشنگ ترازاین نیست!
    لبخند زد وبا چشمهای بازیگوشش نگاهش کرد:
    _ولی ازصبح سفارش دلم تودلم مونده!
    _اگه ازاون زنابودم که به بوی تنتم حساس بودم ،چی؟
    _پیرمیشدم جون خودم!... حالا که حساس نیستی!
    خنده ازلب رها رفت.چشمهای او پرازخواهش بود.باتعجب گفت:
    _زده به سرت سهیل!...
    سهیل خندید وصورت اورامحکم میان دست هایش فشرد ولبش رابـ ـوسید:
    _یه حالی من ازتو جابیارم ... هم ازتو،هم اززبل خانت که این جوری مارو توخمـ ـاری نگه داشتین!
    رها نفسی ازسرآسودگی کشید که سهیل سرش راپیش برد. انگشت روی لبش کشید و
    آرام گفت:
    _همه چیمو که ازم نگرفته... همینم بسِ!
    یکی شدنش نفسش بااو حس خوب آرامش وامنیت داشت. آنقدر آرام بود که خودش هم نفهمید زمان تاکجاپیش رفت وچشمهایش چرابسته شد...
    باتکان خوردن شانه اش هومی گفت وبه پهلو چرخید که دستی نگهش داشت:
    _این جوری غلت نزن رها...گناه داره اون بچه!
    باصدای آرام مادر چشمهایش رانیمه بازکرد:
    _سلام!... خوابم برده بود!
    _خسته نباشی قربونت برم!... دوساعتی هست خوابی!... بلندشو دست وصورتت وبشور وقت شامه!
    نشست وموهایش راپشت گوشش زد.نگاهی به اطرافش انداخت وگفت:
    _سهیل کجاست؟
    _چنددقیقه بعدازاینکه خوابیدی اومد بیرون!... بعدم نمی دونم چی شد که ازخونه مادرش بهش زنگ زدن ،رفت!
    رها جاخورد،خواب کلا ازسرش پرید:
    _رفت؟... یعنی چی؟... نکنه چیزی شده مامان!
    _والا به من که چیزی نگفت!... فقط سفارش توروکردورفت.
    رها خم شد وکیفش رابرداشت.حس بد دلشوره دوباره به جانش چنگ انداخت.حتما اتفاقی افتاده بودوالا محال بود که سهیل بی خبررهایش کندوبرود.موبایلش رابرداشت وپرسید:
    _کِی رفته حالا؟
    _گفتم که چنددقیقه بعدازاینکه توخوابیدی!
    روی شماره سهیل دست زد وبوق آزاد خورد اما جواب نداد.دلش بیشتر شورزد.روبه مادر که باچشمهایی دلواپس نگاهش می کرد باالتماس گفت:
    _توروخدااگه چیزی شده بگو مامان...چشات نگرانه!
    مادرلبخند زد.هرچند معلوم بود ظاهری است اماحفظ ظاهر هم خوب بود.سفارش های متعدد سهیل و حال وروز رها اجازه نمی داد بگوید اوچقدر آشفته ازخانه بیرون زد...
    _خیره ایشالا مامان جان!... پاشو بیافعلا یه چیزی بخور تایه خبری خودش بده... بی خبرت که نمیذاره!...
    _شما برو یه زنگ دیگه بزنم شاید برداشت!
    _خیلی خب!... پس بیا زودتر که بچه ها گرسنشونه!
    _باشه!
    مادرکه رفت دوباره شماره سهیل را گرفت .بازهم جواب نداد.گوشی راچندبار کف دستش کشید.یک دفعه به فکرسبحان افتاد .بلافاصله شماره راگرفت اما قبل ازاینکه تماس برقرار شود گوشی زنگ خورد.بادیدن شماره تلفن ناشناس جاخورد.کدوشماره نشان دهنده تلفن کارتی بود.ترسید جواب دهد.خاطره خوبی ازاین شماره ها نداشت.گوشی رابرداشت وبیرون رفت.بادیدن حماد سرمیز غذافوری سلام کرد وگفت:
    _حماد!... اینو جواب بده ببین کیه!
    حماد باتعجب نگاهش کرد وبلافاصله انگشت روی اسکرین کشید:
    _بله!...
    باچندثانیه مکث ابروهایش باز شد وگفت:
    _خوبی ؟.. والا خودش داد دستم جواب بدم... کجایی تو؟چیزی شده؟
    فهمید سهیل است.دل تودلش نبود زودتر گوشی رابگیرد اماحالت چهره حمادهم انگارعوض شد.انگار پتک محکمی باچشمهای اوبرسر باقی مانده آرامشش کوبیده شد.بیقرار وآشفته سرودست تکان داد:
    _دق کردم که من!... چی شده خب!
    حماد دست مقابلش بالا گرفت وسرتکان داد:
    _خیلی خب سهیل!... بیابه خودش بگو... الان فکرکرده چه خبره!... قربونت!... کاری پیش اومد گوشی من روشنه!... فعلا خداحافظ!...
    وباخنده گوشی راسمت رها گرفت:
    _بگیر کولی!
    این خنده،خنده همیشگی حمادنبود.انگار ازدلواپسی فریاد می کشید.باترس گوشی راگرفت وفوری گفت:
    _سهیل... چی شده؟
    _سلامت کو پس خانم؟
    چشمهایش رابازوبسته کرد وبازدمی عمیقی ازسیـ ـنه بیرون داد:
    _ببخشید...سلام... مردم ازنگرانی سهیل!.. چی شده؟
    _هیچی بابا!... نگران باش... یه ذره حال سارا بدشده ...مامان هول کرد آوردیمش بیمارستان!.. گوشیمو خونه جاگذاشتم واسه همین با کارت بهت زنگ میزنم!
    بنددلش پاره شد.دست به دسته ی مبل گرفت ونشست:
    _سارا!... چش شده؟... چی شده؟
    _دکتر میگه مسمومیت بوده...معلوم نیست بیرون چی خورده!... البته الان خوبه...نگران نباش!... امشب تواونجا بمون.باشه؟
    باتردید ودلهره گفت:
    _چیزی روکه پنهان نمی کنی سهیل،نه؟
    سهیل بامکث کوتاهی آرام گفت:
    _مگه به من اطمینان نداری؟
    _معلومه که دارم،فقط...
    _فقط نداره.توفقط مراقب خودتو جوجه من باش... فردامیام پیشت...
    _سهیل بهم زنگ بزن چیزی شد.باشه؟
    _چشم... کاری نداری فعلا؟
    _نه!... مراقب باش!
    گوشی راپایین آورد وبه صفحه سیاهش نگاه کرد.یک چیزی اشتباه بود... پنهان بود... سهیل همه حقیقت رانگفت!...
    تلفن راکه سرجایش گذاشت حتی به پشت سرش هم نگاه نکرد واز اورژانس بیرون رفت صدای سبحان که دنبالش می دوید راشنید وایستاد.سبحان به اورسید وگفت:
    _کجا میری؟
    _توحیاط یه ذره قدم بزنم. حالش چطوره!
    سبحان باچهره ای درهم کنارش راه افتادو گفت:
    _خوبه!... دختره ی احمق!... فکرکرده زندگی عروسک بازیه که باجیغ وداد بخواد حرف خودشو به کرسی بنشونه!
    سهیل به سمت دیگررفت و لب نیمکتی نشست.سبحان بااخم گفت:
    _یخه این نیمکت وامونده!... بیابریم تو یااصلا بروخونه!
    سرش رابالا گرفت وبه آسمان گرفته شب خیره شد.یک ستاره هم درآسمان پیدا نبود!... همه دنیا انگار گرفته بود... کی قراربود این اوهام وحشتناک دستازسرش بردارند... آرام وگرفته گفت:
    _پام نمی کشه برم. هرکاری میکنم دلم آشوبه.باید بفهمم این دخترچه مرگشه؟
    سبحان باحرص نفسش رابیرون فرستاد وگفت:
    _مرگ میخواد دیگه والا یه مُشت قرص سرلج ولجبازی وقهر نمی خورد!
    سهیل به پشت تکیه داد و دودستش را زیرسرش قلاب کرد.آنقدر شعله فکروخیال زیر مغزش زیادبود که سرمای هوا وصندلی های فلزی راکمترحس کند...
    _بهش شک دارم سبحان!
    _واسه چی؟
    _هنوز بااون پسره رابطه داره... بوهای خوبی نمیاد!
    _نه بابا... این قدر خود سر نیست!
    سهیل بانگاه سفیهانه ای به او گفت:
    _نیست؟... واقعا نیست سبحان؟... پس مااینجا چیکار میکنیم؟
    _این ازسرحماقتشه...دیدی که خودش بیشترازهمه ترسیده بود!
    سبحان کنارش نشست اما به ثانیه نکشیده مثل فنرازجاپرید وگفت:
    _خدابگم چیکارت کنه سهیل!... چه جوری نشستی اینجا.. سرما تامغزاستخونم رفت!
    درآن بحبوحه وگیرودار آشفتگی ازکارهای سبحان خنده اش گرفت.دستش رااززیر سرش برداشت وگفت :
    _خودت دودقیقه پیش گفتی سرده!... واسه چی نشستی؟
    _پاشو ببینم كُرسی زیرت روشن نیست!
    _بی حوصله خندید:
    _سبحان!... وقت گیر آوردی؟
    _نه!... خداوکیلی حالیته دیشب دوباره برف اومده وسوزش هنوز تو تن این فلزاس یاکلا حسات ازبین رفته؟
    سهیل استغفاری گفت وبلندشد:
    _خیالت راحت شدحالا؟
    سبحان شال گردنش را کامل دور گردنش پیچید وگفت:
    _من نمی دونم چراازخواهر وبرادر شانس ندارم...خواهره عقل نداره حرف حساب سرش نمیشه،تو هم جوبگیرتت گرما وسرما حالیت نیست!
    سهیل بازدم طولانی وعمیقش را ازسیـ ـنه بیرون داد. کارامشب سارا بی دلیل نمی توانست باشد.قبلا هم بارها گریه واعتراض کرده بود اما امشب بااین کارش می خواست چیز دیگری راثابت کند.چیزی که سهیل آرزو کرد درموردش اشتباه کند!...
    _نگفتی!
    _چیو؟
    _چیزی ازسارا دیدی که میگی هنوز بااون پسره رابطه داره؟
    _وقتی امروز مامان تازه نامه آموزشگاهشو دیده که مدتیه کلاساش یکی درمیون شده وهردفعه نامه آموزشگاهو ناپدید میکرده!... وقتی اونقدر ساده دادمیکشه میخوام زندگیمو بکنم وبه کسی چیزی مربوط نیست... وقتی میره تواتاق وبایکی جروبحث میکنه وبعد دوساعت که صداش درنمیاد وازصدای عق زدنش میرن تواتاق...وقتی....
    موهایش رامیان با حرکت سریع ومحکم دستش عقب کشید وباحرص گفت:
    _وقتی بابامون میگه به خاطر پاره نشدن حرمتاتون شمادیگه کاریش نداشته باشید وخودش هم میذارتش به حال خودش چه نتیجه ای میشه گرفت؟غیراینکه همه چی وداره می ریزه دور واسه نزدیک شدن به اون مردک؟
    سبحان باچهره ای درهم ونگاهی ثابت به او گفت:
    _یعنی میخوای بگی ...
    سهیل چشم بست وسرتکان داد.سبحان ای وایی گفت وایستاد:
    _به خداغلط زیادی کرده باشه...
    _سورن می دونست من نمی ذارم دلیل واقعی پس زده شدنش گفته بشه واسه همین نهایت استفاده روکرده... ساراهم ساده...جیک وپوک همه چیو گذاشته کف دستش !...
    _چه نفعی میبره خب؟
    _ازبابا میترسم سبحان!... ازاون همه جنسـ ـی که داره به اعتبار یه رفیق چندسالش رد میکنه میترسم!... ازسکوت طولانی مدتی که همه امونو خواب کرد میترسم!... ساراساکت مونده به سفارش سورن تا بتونه زهرشو بریزه... نمی خوام مشکلات زندگی من یه عمر زحمت همه روبه باد بده!... سورن دستش به جایی رسیده که حالا داره سارارودک میکنه... دیگه بهش احتیاجی نداره که سروصدا بلندشده.. این آدم دست شیطونو ازپشت سر سه قفله کرده!...
    _یه بار تو بندوبساط رفعت دیدمش اما فکرنمی کردم خودشو اونجا جاکرده باشه!
    سهیل درجا میخکوب شد و بابهت نگاهش کرد:
    _رفعت؟... بعدالان داری میگی؟
    _به جان عسل فکرکردم اشتباه کردم اما الان تردید دارم خودش باشه یانه!
    سهیل دست پشت سرش گذاشت وزمزمه کرد:
    _یاخدا...
    سریع به سمت سبحان چرخید وگفت:
    _بارکه هنوز نرفته؟... هان؟
    سبحان گیج ومنگ نگاهش کرد:
    _نه!... خودت گفتی دوشنبه صبح...یعنی پس فردا صبح!
    سهیل چشمهایش رامحکم به هم فشار داد وگفت :
    _گوشیتو بده!...
    سبحان فوری گوشی راسمتش گرفت وشماره ای راکه میخواست پیداکرد. اگرصبح میشد وبار منتقل میشد دیگر هیچ کاری نمی توانست بکند...آن وقت سرش راچطور میان خانواده بلندمیکرد. تا تماس وصل شد سریع شروع به صحبت کرد... تنها کاری که میتوانست درآن دقایق انجام دهد ناقص جلوه دادن سفارشات بود والا اعتبار پدرزیرسوال می رفت.درست همان چیزی که سورن دنبالش بود والبته تغییر مسیر باری که قراربود نماینده کرمان از دوست سورن تحویل بگیرد....
    خواب سرشب ودلهره کارخودش راکرده بود.برای اینکه خیال بقیه راحت باشد وبخوابند خودش رابه خواب زده بود وزمانی که مطمئن شد کسی بیدار نیست بلندشد.کمـ ـرش بازدرد میکرد.هرچه پیش میرفت این درد هم بیشتر میشد.تازه داشت به حرف یلدا وسحر می رسید که می گفتند تمام مدت بارداری یک طرف واین ماه آخر هم یک طرف!.. انگار طاقت راواقعا طاق میکرد.شالش رادور شانه هایش پیچید.هرچقدرهم که هوا سرد میشد باز اوگرمش بود. آرام در راباز کرد وبیرون رفت. داخل تراس ایستاد ونفس عمیقی کشید .بازدمش خط بلند وممتد سفیدی رابه دل شب کشید.آنقدر همه جا تاریک بود که اگر نورموبایلش نبود قدرت تشخیص نداشت.شب زمـ ـستانی دلگیری بود.آه کشید وبه صفحه گوشی نگاه کرد.باشماره سهیل بازهم تماس گرفته بود اما جوابی نگرفت.ترجیح داددر بی خبری به نیمه پرلیوان باخوشبینی نگاه کند. دست روی شکمش کشید وزیرلب باکودکش حرف زد:
    "توفرشته ای عزیزم... دعاکن اتفاق بدی نیفته!"
    احساس کرد تکان تندی خورد.آخی گفت ولی لبخند زد.همین بس بود تادلهره هایش دود شودو به هوا برود.کوچکترین تحرک او مساوی بود بایک عمرامیددوباره برای خوب شدن هرچیزی!....به ساعت گوشی نگاه کرد .ازدوگذشته بود.به دیوار تراس تکیه داد که باصدای حماد ازپشت سرش برگشت:
    _یه عکس یکی تواین حال ازت بگیره وبه سهیل نشون بده حکم تیرمارو بی برو برگشت صادر میکنه!
    لبخندکم جانی زد:
    _توهنوز بیداری؟
    حماد کنارش ایستاد ودستهایش رابغـ ـل گرفت:
    _زودبیابرو توکه حوصله چک وچونه زدن بادامادو ندارم!بدو...
    _میرم...
    _الان!
    _پیله نکن حماد.توخونه اعصابم خورد شده!
    _چرادوباره ؟ چی شده؟
    به آسمان تیره وگرفته شب نگاه کرد.آرام گفت:
    _نمی دونم اما حس میکنم سهیل یه چیزیو ازم پنهان کرده!
    حمادبهطرفش رفت وبازویش راگرفت:
    _نصف مغزتو دادی به این بچه وهذیون میگی...بیابرو بخواب!
    بازویش رابه نرمی پس کشید وگفت:
    _شایدم واقعا حق باتوئه اما... دلم شور میزنه!
    _دلت بیخودی شور میزنه اون شازده پسرنمکی میشه درسته قورتش میدن...
    آهی کشید.حمادهم پیرو راه سهیل شده بود.سخت زبان باز میکرد واین ازهمه چیز بدتربود. کاش می دانستند هر نقابی که به چهره بکشندباز چشمهایشان معلوم است.آن دودوزدن مردمکهای آشفته زیرهیچ لایه ای ازمصلحت پنهان نمی شود.هیچ ماهی زیرابر نمی ماند. فقط می ترسید ازاین حقیقتی که قراربود یک دفعه غافلگیرش کند...
    باطولانی شدن سکوت ونگاهش ،حمادلبخندزد وسرتکان داد:
    _چیه؟نشناختی؟
    _حماد !... یه چیزی بپرسم جون ِ رها راستشو میگی؟
    حمادبااخم گفت:
    _میدونی من ازدروغ متنفرم!
    _پنهان کاری هم یه جور دروغه دیگه،نیست؟
    _منو تحریک نکن مزخرف تحویلت بدم!
    _پس یه چیزی این وسط هست که من بی خبرم!
    _حالابرفرض محال باشه وتوبی خبرباشی !فرقی میکنه؟
    رهاباحرص گفت:
    _آخراین بازیهای شما منو می کشه!
    به سمت دربرگشت که حماددستش راگرفت:
    _بایداین سهیل وبدم فلک کنن که به توقهر کردنو یادداده!
    _مگه بچه ام قهرکنم؟
    _لوس شدی رها...بچه شدی!
    _نه خیر!... فقط نمی خوام احمق فرض شم!
    حمادزبان روی لب خشکش کشیدوبالاخره دل به دریا زد:
    _بذار پسرت به دنیا بیاد بعدیه سری کاراباید انجام بدی قبل ازرفتنت!
    _چه کاری؟
    حمادنگاهش راازاوگرفت .انگار دودست محکم حنجره اش راچسبید.نفس تکه تکه از سیـ ـنه اش بیرون داد. با هرمرتبه تکرار این ذهنیت وبدترازآن دردی که برای بازگو کردنش می کشید مدتی ازعمرش کم می شد. تارهای سپید میان موهایش طی چندماه بخاطریک تردید به حدکافی گویای دردش بود.نفسی گرفت وبه سختی گفت:
    _شاید یه آزمایش که خیال همه واسه همیشه راحت شه!
    بند دل رها پاره شد.زل زل نگاهش کرد:
    _آزمایش واسه چی؟
    صدای لرزانش تمام تن حمادرالرزاند. جرأت نداشت حرفی بزند.به چشمهای مات ومعصوم او نگاه کرد.دست به صورت رها کشید وباملایمتی که زیربار آن همه فشارروانی شاق ترین کاردنیا بود ،گفت:
    _نترس عزیزم... خیلی هم مهم نیست!
    _اگه مهم نیست پس چرا...
    بازنگ خوردن تلفنش حرفش رانیمه کاره رهاکرد.شماره ای شبیه همان شماره سرشب بود.فورا جواب داد:
    _سلام سهیل... چی شد؟
    _بالاخره روزی میرسه که هرجامیری اسم من سردر ذهنت بیاد،نه سهیل!
    گوشی دردستش خشک شدوچشمهایش به چهره حماد!...
    بازی ازسرگرفته شده بود؟ "نه"خفه ای ازمیان لبـ ـهایش درآمد وحماد بادیدن رنگ وروی پریده رها گوشی راازدستش گرفت...
    _الو سهیل!...
    باخنده بلند سورن حماد ساکت شد. سکوتی ازسرشوک که برای چندثانیه میدان رابرای تاختن سورن وحرفهای خانه براندازش خالی کرد... لحن سخره گر او مثل یک خنجر بود که بی رحمانه درسیـ ـنه مردجوان فرورفت وبیرون آمد:
    _چیه؟ دنبال سهیل میگردی؟ چی ومیخوای زودتربهش بگی؟
    نگاه نگران ودلواپس حماداز چهره بی رنگ وروی رها جدا شد تا بندراآب ندهد.بدموقعی به پست هم خوردند.خیلی بدموقع!... دست وپای احساسش راجمع کرد وبافکی منقبض شده ،گفت:
    _فکرکردم مُردی وگورت گم شده!
    _واسه فاتحه خوندن دنبال سنگ قبرم می گشتی؟
    حماد پنجه اش راآنقدرمحکم مشت کرد که انگشتانش سفید شد. نگاه مات رهاهنوز روبه رویش بود.نمی توانست ریسک کند.صدایش پایین آمد:
    _میدونی فعلا آخرین آرزوم کشتنته سورن ولی...
    _ولی کارم داری،میدونم!
    _کدوم جهنمی هستی؟
    _جایی که دارم برا رها آماده میکنم بیشتر شبیه بهشته!
    رگ پیشانی وشقیقه اش داشت پوستش راپاره میکرد.هرنعره ای بابت این همه وقاحت می کشید سیـ ـنه اش خالی نمیشد... ازشدت فشار مغزش درحال متلاشی شدن بود...
    _دهنتو ببند سورن...
    هرچه حماد تظاهربه آرامش میکرد،سورن بیشتر میدان را صاحب میشد.بیشتر قدرت می یافت.برگ برنده دستش بود...
    _اختیار داری،فعلا ضامنشو کشیدم...البته ضامن نارنجک آبروی حاج رضا رو... میدونی که ازچی حرف میزنم والا دنبال دکتروپزشک وآزمایشو واین مزخرفات نمی رفتی!خیلی باهوشی که گرفتی تیرخلاص گفتن یعنی چی؟
    حرکت تندقفسه سیـ ـنه حماد چشمهای رهاراتکان داد.سرد بود.دنیا یخ زده بود .آب دهانش راقورت داد وگوشی راازدست حمادگرفت اما اودستش راکشید وهمین کشمکش کوتاه باعث شد تلفن روی حالت بلندگو قرارگیرد ...
    _حالا خودت بهش میگی یامن بخوام امانتمو پس بده؟
    زانوهای رها تاشدوروی زمین نشست اما چشم ازچشم سرخ حمادبرنداشت. دست به نرده گرفت تازمین نخورد.حمادمقابلش نشست وبا نگرانی گفت:
    _رها...
    رها به گوشی چنگزد وبا بغض ونفرت گفت:
    _چی ازجونم میخوای عوضی؟ چرادست ازسر زندگیم برنمی داری؟ چرا...
    _آروم عزیزم... به نظرت حضوری قشنگ ترنمیشه درموردش حرف زد؟
    _من ربطی به توندارم... زندگیم ربطی به تونداره!
    حماد دلواپس این حال بد وآشفته رها دست پیش بردتاگوشی رابگیرد امارها دستش راعقب کشید ...
    _مطمئن بودم شیادی مثل تو نمی تونه خوب باشه...نمی تونه ازکینه خالی باشه... چه بلایی سرسارا آوردی که زنگ زدی خبرشو بهم بدی؟
    _ساده ای رها... اونقدر ساده که نمی دونی زیرگوشت چه خبره!... سارا یه پله بلندبود تامنو به هدفم یعنی تونزدیک کنه.پس افتادن امروزشم واسه همین بود که فهمید نمی خوامش.فهمید به عشق تونزدیکش شدم. برنامه امون لو رفت.چیزی که خودت میخواستی! اون چیزی نشد که مادنبالش بودیم!
    ساکت شد.نگاهش به چهره عصبی ودلواپس حماد خیره ماند. این جمله مثل نواری ضبط شده چندین بار درذهنش بک وپلی شد."چیزی که خودت میخواستی"!....
    _نکنه قولایی که بهم دادی یادت رفته عزیزم؟
    حماددوباره دستش راگرفت:
    _به حرفاش گوش نده رها...داره چرت وپرت میگه!مزخرف میگه!
    اما رهادوباره گوشی رابه گوشش چسباند.می لرزید.مثل بیدی درمسیر حمله ی ناجوانمردانه طوفان می لرزید اما محکم سرجایش ایستاد...
    _نمی ذارم زندگیمو خراب کنی سورن. توهیچی نداری جزیه مشت ادعا ... توهیچی نیستی!...
    _باشه، هیچی نیستم ولی نمیذارم زندگی تو با حق من پابگیره!...
    باگریه وبلندگفت:
    _چه حقی؟
    _اون بچه روازت میگیرم!
    سقف آسمان چقدرکوتاه بود!... چراتاسربلندکرد سرگیجه گرفت!... این ضربه ازکجابود؟بچه... حق!... حق سورن!.. چه ربطی به هم داشت؟!.. چه ربطی داشت؟
    _نکنه یادت نیومده ازچی حرف میزنم رها... توخودت هم مشتاق بودی... شاید این بچه مال من باشه ... خوب فکرکن ...شاید اون شب بهتریادت اومد و...
    گوشی ازدستش روی زمین افتاد.حمادشانه اش راگرفت وسرفروافتاده اورامحکم به سیـ ـنه اش فشارداد:
    _چی داری بلغور میکنی کثافت؟
    _خودش فهمید چی میگم.توهم که صداشو شنیدی... اون سی دی روبذارخودشم صداشو بشنوه که چه قولایی بهم داده... بهتره باخودم کناربیاد تا مجبور نشدم باخونواده شوهرش وارد معامله بشم!...
    _اینقدر کثافتی که داری با نجابت رهابازی میکنی ؟... میدونی کجای دنیا وایسادی و...
    _شعارنده حمادخان!.. تواگه به خواهرت شک نداشتی که به فکرآزمایش نمی افتادی!
    احساس میکرد رها نفس نمی کشد.سراورابلندکرد.ماتِ مات بود! سردبود...درست مثل یک مُرده!...دیگر صدای سورن رانشنید. گوشی ازدستش افتاد وصورت اورابالا گرفت. چندضربه آرام به صورتش زد وصدایش کرد.صدایش بالاترکه رفت یلداپیدایش شد.بادیدن آنها جیغ خفه ای کشید . دستش رامحکم مقابل دهانش گرفت وبه طرفشان دوید. حماد باخشم ونگرانی گفت:
    _پاشو لباسا و سوئیچ منوبیار ازبالا...
    یلدابه سمت خانه دوید وحمادرها رابلندکرد...
    چه میدانست تلاش برای زنده نگه داشتن رها تلاش بیشتر برای بردنش لب پرتگاه مرگ است. تاوقتی نجابت یک زن با باکرگی اش سنجیده میشد ،یک حرف ازنامحرم هم می توانست شلیک نهایی به حرمتش باشد...
    از روز ازل انگشت اتهام تهمت برای زن یک تیغ برنده روی شاهرگ حیاتش بود!!....گاهی حتی برای اثبات نجابتش باید انگشت مقابل بینی گرفت وهیس گفت ... زن ودرد وسکوت گاهی خوب حرف هم رامی فهمند...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    یلدا شال اوراروی موهایش کشید ومیخواست دکمه های پالتویش راببندد که رها بابی حالی دستش راگرفت:
    _میگی حمادبیاد؟
    _الان؟
    سرخم کردوچیزی نگفت. به مدارک وآزمایش های دستش نگاه کرد.یلدا بی حرف بیرون رفت. بغض رها ترکید واشک هایش سرازیرشد. بادستی لرزان دکمه هایش رابست.اشک هایش چکه چکه روی پالتویش می چکید. نگاهش روی برآمدگی شکمش خشک شد.قطره های اشکش تندتر شد.چرا قرارنبود روی آرامش راببیند. انگارکودکش هم بغض داشت.کاش او یک شیطنت میکرد اما دریغ از کوچکترین جنبشی...حتی هنگام سونو هم با چندضربه دکتر تکان کوچکی خوردوبازدرخود جمع شد. آن اشتباه لعنتی حتی به طفل بی گناهش هم رحم نمیکرد. با کف دست های لرزانش صورتش راپاک کرد. حماد داخل آمد وآرام صدایش کرد.میان شرم وترس ودرد گیرافتاده بود. لب تخـ ـت راگرفت وپایش را زمین گذاشت...
    _چه آزمایشی قراربود بدم.بگوالان ازم بگیرن!...
    حماد نگاهی طولانی به چهره بی رنگ وترس خورده اوکرد وسپس به طرفش رفت:
    _عجله ای نیست!
    _چرانمیگی چه آزمایشیه؟
    _بیابریم بعدحرف میزنیم!
    _حماد...
    _لج نکن رها... خواهش میکنم!
    نفسی گرفت وراه افتاد. ازبیمارستان که بیرون رفتند رها دست هایش رادرآغـ ـوش گرفت:
    _من میرم خونه خودم...راحت ترم!
    _مامان دلواپست بود رها....
    بانگاه کوتاهی به یلدا گفت:
    _بهش زنگ میزنم که خیالش راحت شه خوبم!
    حمادحرفی نزد اما اول به سمت خانه خودش رفت. سکوت میانشان تاپیاده شدن یلدا طولانی شد. وقتی دوباره حماد ازپیچ کوچه ردشد،رها آرام گفت:
    _چی باید بدونم که نمی دونم؟
    حماد نگاهش کرد وبا صدایی بازسازی شده گفت:
    _ببین یه شوک کارتو تاکجا پیش برد رها؟... به فکرخودت نیستی،به فکر اون طفل معصومت باش...
    بغض باصدا شکست.سرش رابه شیشه ماشین چسباند ودستش رابه لبش... ازگریه باصدای بلندهم خجالت می کشید چه رسد به زخمی شدن نجابتش مقابل چشمهای برادرش... طعم مرگ وزخمی شدن حرمت حتی به زبان هم نزدیک بود. حماد دستش راگرفت وگفت:
    _گریه نکن رها... توکه میدونی اون مردک روانی چرت زیاد میگه!
    رها بی آنکه نگاهش کند باصدایی خش گرفته گفت:
    _این همه خونسردی ولحن محکم منو میترسونه ... هنوز نمی دونم ازچی حرف میزنه... ازچه قول وقراروبرنامه ای...
    سکوت حمادطولانی شد.رها بی تاب نگاهش کرد:
    _دارم می میرم حماد... تودیگه ساکت نباش... به خدا... به روح بابا قسم دروغ میگه... من اصلا بااون قول وقراری نداشتم...اصلا دیگه ندیدمش که...
    _می دونم عزیزمن...می دونم خواهرم...
    _پس چراساکتی؟
    _هرچی بگم بدتره... توهم بااین سکوت کناربیا... حرفای اون دیوونه روهم فراموش کن تابه وقتش گردنشو بشکنم...
    اما خودش هم می ترسید ازقدمی که سورن جلو بود وبه همان قدم می نازید...
    _اگه این مزخرفاتو تحویل سهیل بده چی؟اگه به سارا حرفی زده باشه چی؟
    _رها این چند هفته روهم تحمل کن!
    _نمی تونم... آخه چه ربطی به بچه داره؟...
    _ولش کن ... فعلا فراموش کن!
    _التماس کنم که...
    حمادعصبی و مضطرب گفت:
    _الان وقت نبش قبرکردن اشتباهات نیست ...
    صدای رها بالا رفت:
    _کدوم اشتباه؟... من چیکارکردم که شماازش حرف می زنید؟... اون عوضی به بچه ام چیکارداره؟ مگه من...
    یک مرتبه ساکت شد.زمان لحظه ای مکث کرد وباسرعتی سرسام آوربه چندماه قبل برگشت.تصاویری درذهنش رژه رفت. خوش باوری بود یاحماقت که آن چندساعت نحس رافراموش کرد... با بهت وترس به حمادخیره شد:
    _حماد...حماد بدبخت شدم... اون روز... نکنه اون روزو ...
    دست هایش راروی صورتش گذاشت.حماد مقابل خانه پارک کردوبه سمتش برگشت...
    _بریم بالا حرف بزنیم؟
    رها باتنی سست ولرزیده پیاده شد.نمی دانست اهل آن خانه خواب هستند یا کلا خانه نیستند. سکوت کُشنده ای برفضا حاکم بود.تاپله ها طی شود وبه خانه اش برسد انگار یک نصف روز گذشت.قدم هایش سنگین بود.غم وترس مثل وزنه ای نامرئی به بدنش آویزان بود. نگاهی دورتادور خانه انداخت.سهیل نبود.آرامشش نبود... بازهمه چیزبه هم ریخته بود...
    روی مبل نشست.حماد بالای سرش ایستاد وگفت:
    _برو تواتاقت دراز بکش تاسهیل بیاد..منم هستم!
    سربلند کرد .چشمانش درست نمی دید...
    _من بهت گفتم حماد... تو میدونی که نتونستم به سهیل بگم...
    حمادنشست وگفت:
    _اون روز چی شد رها؟ کامل تعریف کن!...
    هرآنچه یادش می آمدراگفت.حماددستی به صورتش کشید :
    _مطمئنی بیرون چیزی مشکوک نبود؟
    _چی آخه؟
    _نمی دونم...کسی چیزی بهت ندادبخوری؟ خیراتی...نذری... تعارفی... یه چیزی مثل آبمیوه؟
    _نه!... یه کیک وقهوه نصفه بود که سارام خورد.توکافی شاپ هم بودیم...
    باسکوت دوباره حماد دست به لب مبل گرفت وکمی خودش رانزدیک کشید:
    _حماد!... نقشه داشته برام که سرازخونه اش درآوردم؟
    _ادعاداره خودت رفتی؟
    رنگ چهره رها به دیوار بی رنگ پشت سرش طعنه میزد...
    _من حالم بدبودحماد..
    _پس چطوری باهاش حرف زدی؟
    _حرف نزدیم. بحث بود...بحثم نبود... اون فقط عذرخواهی کردکه...
    مکث کرد.تنش،صدایش،قلبش حتی کودکش می لرزید...
    _توچی میدونی؟
    _قول میدی درست گوش بدی ؟
    فقط سرتکان داد.درد دوباره دروجودش سربرداشته بود...
    _یه سی دی دست منه که مکالمه بین شمادوتاست!
    _شاید مال چندساله پیشه!
    _نمی دونم... ولی...
    باسکوت ومکث دوباره حماد،رها جابه جاشد:
    _حمادتوروخدا بگو...
    _مال همون چندماهه پیشه رها... اماحالت به جا نیست... مثل آدمی که مـ ـسته و...
    دست به صورتش کشید.استغفاری زیرلب گفت وبرخاست.چشمهای رها به مبل خشکید. دوباره ذهنش داشت فلش بک میکرد .چشم بازکرد دراتاق خواب اوبود.باحال بد وتنی پردرد... روی تخـ ـت... باآن آشفتگی... لباس هایش ازحالش آشفته تربود و...
    به دسته مبل چسبید .نفس ... نفس ... داشت نفس کشیدن یادش می رفت واین جملات سورن درمغزش پررنگ میشد" _نکنه یادت نیومده ازچی حرف میزنم رها... توخودت هم مشتاق بودی... شاید این بچه مال من باشه ... خوب فکرکن ...شاید اون شب بهتریادت اومد و..."...
    یک هاله سیاه دورش پیچید.هاله تردید!... بازکودکش گوشه ای چسبیده بود وتکان نمی خورد. نکنداوهم ترس از بی آبرویی داشت... ازاینکه... دست هایش دور بدنش چفت شد.تمام قدرتش رابه کاربست تابابدبختی بپرسد:
    _منظورت ازآزمایش... Dnaبود؟
    حمادازقدم رو رفتن بازایستاد.با استرس به رها نگاه کرد. اشک رها ازگوشه پلکش چکید:
    _آره حماد؟
    حمادمقابل پایش نشست:
    _رها... منونگاه کن... نمی ذارم سهیل بفهمه... فقط...
    چشمهایش رابست. لبخند واشکش درهم آمیخت. یک آرامش ترسناک بروجودش مـ ـستولی شد. اما دنیایش داشت می لرزید.سقف آسمان ازسقف خانه هم کوتاه تربود. زمین مثل فرفره می چرخید.سرگیجه داشت.درد داشت.آرزوی مرگ داشت...
    بلندشد.انگار چیزی دروجودش فرو ریخت.آبرویش بود یایک دردتازه؟!... حماد دستش راگرفت...
    _رها... بذار قبل از خراب شدن همه چی دستمون پر باشه... یه آزمایش خون ساده است...
    ریزش اشک هایش بیشتر شد:
    _سهیل حرف از معجزه میزنه...حرف از آیه وآرامش میزنه...بچه من فرشته است... مال خودمه... نتیجه عشقمه ... نمیذارم همچین ننگی بهش بچسبونه... نمیذارم...
    _رها...
    _خسته ام حماد...خوابم میاد...
    به سمت اتاق رفت.حمادهمانجا ایستاد. سرش رامیان دست هایش گرفت.خدارابه کمک طلبید.بالارفتن ازاین سربالایی تیز نفس میخواست...توان می خواست... ولی رها همینجا داشت زمین میخورد...این امتحان زیادی سخت بود...
    از پهلویی به پهلوی دیگر غلت زد.نه!.. نمی توانست تحمل کند.دست به پهلویش گرفت ونشست. پاهایش راازتخـ ـت آویزان کرد.به ساعت نگاه کرد.نمی دانست ظهراست یاشب ... آسمان زمـ ـستان هم انگارسیلی خورده بود.سرخی اش از فشارچرخ گردون بود یاتکاپوی ابرها!... مثل آدمی که تحت فشار روح وجسم به چهارمیخ عذاب کشیده میشود.مثل رهایی که روز وشب وزمانش راگم کرده بود.فشار دربطنش به حدی شد که به تاج تخـ ـت چنگ زد . ترس ودلهره باهم به جانش سرریز شد.با اضطراب به خودش نگاه کرد. قلبش داشت از دهانش بیرون میزد. به سختی بلندشداما همانجا کنارتخـ ـت روی زمین نشست.انگارحجم عظیم ونفس گیری پاهایش رابادرد به زمین زنجیر کرد.بابدبختی سرچرخاند.لب های خشکش می سوخت.زبان روی لب کشید وخواست صدابزند"حماد" اما سهیل روی تخـ ـت دراز کشیده بود. آباژور راگرفت بلندشوداما نتوانست.صدایش هم خفه شده بود.بافشار دستش آباژورپایه بلند افتاد وهمزمان باصدای شکستن مهیبش سهیل باهراس ازجاپرید.فوری به سمتش سرچرخاند وبادیدن جسم مچاله شده رها به طرفش رفت.مقابلش زانوزد وصورت خیس ازعرقش راگرفت.باترس گفت:
    _چیه رها؟... دردداری؟
    با بی نفسی به یقه سهیل چنگ انداخت...
    _دارم می میرم!
    سهیل دست دورکمـ ـرش انداخت وبلندش کرد:
    _نترس!... چیزی نیست...دکترگفت توماه آخردرد طبیعیه!
    خودش هم می دانست مزخرف می گوید.دکتر دردپهلو وکمـ ـر راگفت.نه این درد وحشتناکی که صورت رهارا بی رنگ ونفس هایش رایکی درمیان کرده بود.آن هم درست دوروزبعداز معاینه که بچه شرایط خاصی نداشت... وقت تعلل نداشت.بلافاصله لباس پوشید وبه رها کمک کرد آماده شود. شال اورا روی شانه اش انداخت که رهاباگریه دستش را گرفت... سریع ودلواپس نگاهش کرد:
    _جونم..نترس!
    _زوده سهیل!... نکنه اتفاقی...
    سهیل سریع بلندشد وبـ ـوسه دلگرم کننده ای روی پیشانی اوزد:
    _پسرم داره قدرت نمایی میکنه...قول میدم چیزی نیست... این همه بچه هفت ماهه دنیا اومده ...حالا این یکی هشت ماهه شده!... بهتر!... می دونست طاقت باباش تموم شده!
    لبخند زداما چشمهای نگرانشان به هم قفل شد.می دانستند یک جای کار می لنگد.اشک رها سرازیرشد وسهیل بااحتیاط درآغـ ـوشش گرفت...


    ******


    عرض راهروی خالی را مدام می رفت وباز می گشت.صدای تندقدم هایی نگاهش رابرگرداند.حماد ومادررها درکوتاهترین زمان ممکن خودرارساندند.مادر با چهره ونگاهی دلواپس مقابل سهیل ایستاد:
    _چی شده مامان جان؟... الان که وقت دردنبود!
    سهیل بیقرار سرتکان داد:
    _نمی دونم والا... ازصبح که حمادرفت یکسره خواب بود تادوساعت پیش ... یه دفعه بیدارشدم دیدم ازدرد داره به خودش می پیچه!
    چشمهای مادرفوری خیس شد. سهیل کلافه دست به صورتش کشید. در سفیدرنگ باز شد وپرستاری بیرون آمد.همراه رهاراصدا زد .سهیل بی تعلل جلو رفت ...
    _سریع دنبال پرونده اش باشید..باید اورژانسی عمل شه!
    صدای یافاطمه زهرا گفتنه مادربا صدای فروافتادن قلب سهیل یکی شد.حماد بلافاصله دست به کتف سهیل زد...
    _همینجابمون من میرم دنبال کارش...
    به فاصله کوتاهی که پرستارداخل رفت،دکتررها بالباس های سبز رنگ بیرون آمد.سهیل کلافه پرسید:
    _چی شده خانم دکتر؟
    دکتر کناراستیشن ایستاد ودرحال سفارش به سرپرستاری گفت:
    _اینومن باید ازشما بپرسم...این دخترحالش خوب بود تادوروز پیش...فشارش بالاست... مگه استرس یاشوک بهش واردشده؟
    _نه!... یک دفعه اینجوری شد!
    _پس دیروز توبیمارستان چیکارمی کرده؟
    سهیل جاخورد.مادرفوری گفت:
    _یه کم درد داشت حماد دیشب آوردش بیمارستان سهیل جان!
    دکترسری تکان داد:
    _چی بگم...فعلا که حال وروز خوبی نداره!
    سهیل باترس گفت:
    _سالم که میمونن؟
    دکترلحظه ای مکث کرد.دراین مدت شاهد لحظه به لحظه شوق وعشق این زوج جوان بود ...محبتی که دیگر کمتر می دید.دلش نیامد تشویشش رابیشتر کند.نفسی گرفت وگفت:
    _دعاکنید... ایشالا که بخیرمی گذره!
    گفت ورفت وثانیه های کُشنده اضطراب وبیقراری ازسرگرفته شد.سهیل مدام دست به سروصورتش می کشید .رهاراآماده بیرون آوردند.صدایش درنمی آمد اما ازشدت درد درخودش مچاله بود.نگاهش که به آنها افتاد اشکهایش شدت گرفت.فرصتی برای حرف زدن نبود اما تاآمدن آسانسور فرصت شد سهیل کنارش بایستد.رها دستش راگرفت وباگریه گفت:
    _دکترسرشو تکون دادسهیل... دروغ میگه مشکلی نیست!
    قفسه سیـ ـنه سهیل هم سنگین بود.اما خم شد وپیشانی اش رابـ ـوسید:
    _خداهواتو داره عشق من... به خودش فکرکن آروم بگیری... من پلکم نمی زنم تا با زبل خان قهرمان بیای بیرون..باشه؟
    اشک های رها بیقرارتر وپرشتاب ترشد ونگاه آخرش به چشمهای بغض دارمادر چسبید.برای یک لحظه پدرراهم پشت سر اودید.چشمهایش مثل روز آخر دلواپس بود...زیرلب وپردرد زمزمه کرد:بابا...
    وچه واضح صدای جانم گفتنش راشنید....


    *******


    درکشویی که عقب رفت سهیل لحظه ای تعلل نکرد.ازشدت اضطراب ودلواپسی رنگ چهره اش هم عوض شده بود.تمام قدمقابل دکترایستاد:
    _چی شد؟
    _نگران نباش...
    سهیل چشم بست وخداروشکری گفت .نگاه دکترهنوز به چهره مردجوان بود.خواست نگاهش رابدزدد که سهیل ابرودرهم کشید:
    _خانم دکتر...
    دکترسرتکان داد:
    _ حال رها خوبه اما....
    _خب!
    _متاسفم... اکسیژن بچه حداقل یک ساعت پیش قطع شده بود... نتونستیم کاری براش بکنیم!...
    دنیا چرخید ومثل آواری محکم برسرسهیل ریخت.قدم هایش عقب کشیده شد وبه دیوار سرد راهرو چسبید. دکتردستی به صورتش کشید ورفت.انگار رمق از پای سیهل هم رفت. تقریبا روی صندلی افتاد ونگاهش به خط سبزوقرمز روی در متحرک ثابت ماند... تصویرهای نارنجی وقهوه ای پیش چشمانش تکرارشد..تصویر آن حباب هایی که زنده بودن طفل معصومش رابه رخ می کشید وحالا... آه نفس گیری ازسیـ ـنه اش بیرون آمد.بغض راشناخت. کاش چشم هایش هم بااشک آشنا میشد اما ...
    شانه اش فشرده شد وسرش پایین افتاد. کاش همان خواب قشنگ باقی می ماند وبه این تلخی حقیقت چشم نمی گشود...
    پلکهایش چندین بارتکان خورد وبالارفت اما قدرت ثابت نگه داشتن نداشت.درد وحشتناکی تنش را به تخـ ـت زنجیر کرده بود. احساس خفگی ...سرفه... تهوع وازهمه بدتر خلاء خاصی نفسش رابرده بود. صدایی رابالای سرش شنید. شی سبکی روی صورتش هُرهُر میکرد. دست بلندکرد وکنارش زد.سرفه های خشکش... دهانش راتلخ هم میکرد. صدا نزدیک ترشد.واضح ترشد.چشمانش بازدرحدقه چرخید...میان خواب وبیداری کودکی بالبخند برایش دست تکان داد.لبخندزد.حس خنکی دلچسبی تنش را تسخیر کرد.نفس هایش آرام شد... خوابید...
    پرستار شتاب قطره های سرم راکنترل کرد وبه همراهان رها نگاه کرد:
    _حالش خوبه... فقط به محض بیدارشدنش اگه دوباره درد داشت این دکمه که به آنژیوش وصله فشاربدید... بلافاصله آروم میشه!
    مادرتشکرکرد.پرستار لبخند مهربانی زد وبیرون رفت. سهیل تکیه اش راازدیوار برداشت و باصدایی گرفته گفت:
    _بااجازه اتون من برم یه کم خرت وپرت بگیرم وبیام!
    مادر کتاب کوچک درون دستش رابست وبرخاست.دست به بازوی اوکشید وگفت:
    _بذار میگم حماد بگیره... رها میون خواب وبیداریه... توکنارش باشی بهتره!
    سهیل درسکوت به چهره زرد رنگ رها نگاه کرد.الان وقت مرهم گذاشتن روی زخم های اوبود یاخودش!... دل بی تاب خودش راآرام میکرد یا برای همراهی بااوآماده میشد... گیر کرده بود.میان برزخ وحشتناکی گیرکرده بود.حالش ازهمیشه بدتر بود...
    _سهیل جان!...
    باصدای بغض دارومرتعش مادررها چشم چرخاند.آهی کشید:
    _بله... باعث زحمت حماد نمیشم...
    _چه زحمتی عزیزم؟...
    سهیل سرتکان داد وتشکر کوتاهی کرد...
    _رهارو بسپارم دست توخیالم راحته... مثل همیشه محکم بایست... توخم شی رها می شکنه سهیل جان...
    سهیل باخستگی روی صندلی نشست وسرتکان داد:
    _باورش سخته... همه چی خوب بود ... بچه مشکلی نداشت... نمی دونم چی بگم وچیکارکنم اصلا...
    _. خواست خدابوده...به جنگ باخدا که نمیشه رفت!...خودش میده اما گاهی فقط درحد یه تلنگر وامتحان...صلاح ندونسته عمراین بچه به دنیا باشه... حتما حکمتی داشته توکارش!... هنوز خیلی فرصت داریدمادر... به جای اینکه توخودتون بریزید برای هم حرف بزنید... مرهم دل هم شید تاکمتر عذاب بکشید... شاید قضاوقدرزندگیتون بوده!...
    سهیل لبخند کمـ ـرنگی زد:
    _حرفاتون آرومم میکنه... حتما همین طوره که شما میگید!
    مادرلبخندپربغضی به روی مردجوان زد.دست پرمهری به موهایش کشید وبه بهانه تلفن زدن بیرون رفت.سهیل پشت پنجره پناه گرفت.باران ریزی می بارید.نگاهش به مردی زیرباران خیره ماند.روی نیمکت یخ زده محوطه نشسته وسرش میان دست هایش بود. چشم هایش رابست.حال حماددست کمی ازحال بدخودش نداشت...
    کنارتخـ ـت نشسته بود.سرش ازپشتی مبل آویزان بود وبه سقف بی رنگ اتاق نگاه میکرد.باصدای در تکانی خورد وسربلندکرد.حماد با کیسه پراز خرید وارد شد.سبد گلی هم دستش بود.آه ازنهاد سهیل برآمد. چقدر برنامه داشت وهمه به هم ریخت.حمادبااجازه ای گفت وداخل آمد.صورتش آشفته اما ظاهرش آرام بود. نگاهش میان رها وسهیل چرخی خورد وجلو رفت.سهیل برخاست وسرتکان داد:
    _زحمت کشیدی...کلا همه چی یادم رفته!
    _درک میکنم... بیدارنشد!
    _هنوزکه نه!...
    حماد سبد گل راروی میز گذاشت.به سمت رها برگشت.دلش مچاله شد. خم شدوپیشانی اش رابـ ـوسید .نمی دانست چطور می تواند بعدازبه هوش آمدن رها به چشم هایش نگاه کند. اگر می دانست سورن مثل اجل معلق پیدایش میشود اسم آزمایش راهم نمی آورد...شاید همه چیز اینقدر تلخ تمام نمیشد...
    تاب ایستادن نداشت وخواست برود که سهیل آرام گفت:
    _دیشب واسه چی حالش بدشده بود؟
    حمادباشرمندگی نگاهش کرد:
    _شرمنده اتونم سهیل...به جان یاسیـ ـنم...
    سهیل پیش رفت وآرام گفت:
    _به قول مادر خدا خودش می دونه ودادن وندادن نعمت هاش... تومقصر نیستی..فقط برام سوال شده که یهو چی شد!...
    _یه چیزایی هست که نمی دونی سهیل...الان تواین اوضاع هم وقت گفتنش نیست اما همت کن ... محکم باش تایه چیزایی روبهت بگم... چون اگه ندونی این ماجراها پشت هم اتفاق می افته... بعد اخم تووگردن باریک من!... هر تاوانی بخوای میدم داداش!...
    _این حرفاچیه حماد... توکمترازسبحان واسه من زحمت نکشیدی این مدت!...
    _ولی شرمندگیم تاته دنیا هست!
    سهیل ساکت نگاهش کرد.حمادبازعزم رفتن کرد.سهیل گرفته وباتردید گفت:
    _ازسورن خبری بهش رسید که...
    باصدای ناله آرام رها،حرف سهیل نصفه نیمه ماند.حماد سرتکان داد وفقط گفت:
    _قول میدم هیچی پنهون نمونه سهیل!
    حماددیگر نایستادوبیرون رفت.باز صدای ناله رها تکرارشد.سهیل بی مکث به طرفش رفت. دست کنارسرش گذاشت وروی صورتش خم شد.آرام صدایش زد. پلک های سنگین رها بالارفت .بیحالی چشمانش شمشیر روی تمام احساس سهیل کشید.انگشتانش مشت شد. قلبش بی تاب وپرسروصدا به دیواره سیـ ـنه اش می کوبید اما حداقل چندماه ذره ذره بزرگ شدن وجان گرفتن آن بچه را باگوشت وخونش حس نکرده بود... پس باید خودداری میکرد.باید محکم می ایستاد تا شانه هایش زیرپای غم سنگین رها خم نشود... این یک دستور ازسوی دل وعقلش بود...
    دست به موهای اوکشید وسعی کردلبخندبزند:
    _چقدرمیخوابی عشق من؟
    رها لبـ ـهای خشکش راتکان داد وبه سختی گفت:
    _بچه... کجاست؟
    نفس در سیـ ـنه سهیل گره خورد.آب دهانش راپایین دادبلکه راه نفسش آزاد شود...
    _بعد می بینیش!
    _بگو بیارنش!
    _باشه عزیزم... هرموقع صلاح بدونن میارنش!
    رها زبان روی لبش کشید وبابغض گفت:
    _یه دقیقه ببینمش خیالم راحت شه بعد دیگه حرفی نمی زنم... فقط یه دقیقه بگو بیارنش!
    وزنه ای که به قلب سهیل بسته بودند ثانیه به ثانیه وباهرخواهش رها سنگین ترمیشد. خم شد.لبـ ـهایش عمیق وطولانی به پیشانی او چسبید.رها شانه اوراگرفت.سهیل باچشمهایی فراری ازچشم های او زمزمه کرد:
    _بیشتر استراحت کن تا...
    _بچه ام چی شد سهیل؟
    سهیل نگاهش کرد.چشمان سرخش مثل یک سه شاخه تیز درروح وجسم نیمه نفسش فرو رفت. باترس وبغض سرش راکمی بلندکرد.باالتماس گفت:
    _بگو الان بیارنش سهیل!... همین الان!
    صدای بی رمق وملتمسش همه ی قوای سهیل راکشید.بغض درچشمهایش چادر زد. شانه اوراگرفت تا روی تخـ ـت برگردد اما یقه اش میان مشت اوگیر کرد:
    _چراساکتی پس؟...
    سهیل آرام وگرفته گفت:
    _واسه منم درد داره رها اما توروهنوز دارم... یعنی خدافرصت بهم داده که دوباره همه چیو ازاول شروع کنیم و...
    سررها روی بالشش افتاد.صداهایی درسرش پیچید.کودک هنوز برایش دست تکان می داد و...
    دست های سهیل صورتش را محکم نگه داشت...
    _رها... منو ببین!
    مردمک خشک چشمهایش چرخید.صدای سهیل هم لرزید:
    _قسمت داشتنش نصیب فرشته ها شد...
    بغض رها ترکید.کودک پشت به اورفت.دستش دیگر درهوا تاب نمی خورد.اشکهایش که روی صورتش راه گرفت ،سرش به سیـ ـنه پرتلاطم سهیل چسبید.صدای گریه ی آرامش میان نفس های بلند اوپیچید... سوزندگی آتش به حجمش نبود...فقط می سوزاند... حجم غم رفتن این کودک نیامده مثل همان آتش بود... جای سوختگی تاابد روی تن خاطراتشان می ماند...
    موهای خیسش را لای حوله پیچید وآرام روی تخـ ـت دراز کشید.درد آزارش میداد اما درمقابل زخم احساسش به چشم هم نمی آمد. برای این برگشتن کلی برنامه داشت.کلی آرزو که فقط آرزو ماند.درظاهرچیزی تغییر نکرده بود اما حقیقت این نبود.حقیقت یک تن خالی ... یک مادر بی کودک... یک آغـ ـوش تهی ویک دل دلتنگ برای تکاپوی احساسی که ساده ازکف رفت،بود!... به خرس توپ به بغـ ـل گوشه اتاق نگاه کرد.چانه اش لرزید واشکش سرازیر شد.دست روی شکم خالی اش کشید.پاهایش راکمی بالا کشید.لعنت به این درد که اجازه نداد بیشتر درهم بپیچد... صورتش رابه بالش فشرد وگریه بیصدایش دلتنگی را فریاد کشید...
    بانشستن دست آشنای مادرروی شانه اش ،کف دستش را به صورتش کشید وباصدایی گرفته گفت:
    _اون عروسک وبهم میدی مامان؟
    مادرنفسی عمیق کشید وبلندشد.عروسک راکنارش گذاشت.رها دست به پولیش نرم عروسک کشید ومحکم بغـ ـلش کرد.صورتش را به صورت عروسک چسباند وبیصدا اشک ریخت. مادرکنارش نشست ودست روی موهای خیس روی پیشانی اش کشید :
    _رها جان... پاشو موهاتو خشک کن سرما میخوری...
    بی آنکه تغییری درحالتش ایجادکند ،گفت:
    _هیچی نمیشه مامان... خوابم میاد!
    مادرصورت اورابه سمت خودش کشید وبانگاهی به چشم های سرخش گفت:
    _خداقهرش می گیره... حکمتش همین بوده... اینجوری نکن باخودت!
    آهی کشید وقطره های اشکش بازچکید:
    _خداخیلی وقته بامن قهرکرده...اصلا دیگه نگامم نمی کنه... خودش می دونست داشتن بچه ام دلمو قرص میکرد به زندگی... به اینکه همه چی خوبه ... به اینکه میتونم آرامش داشته باشم ولی باهام لج کرده...خدام باهام لج کرده...
    عروسک رارها کرد ودست هایش راازهم بازکرد:
    _ببین مامان!... خالیه... زندگیم خالیه!... این همه مدت چشم بستم وباهاش حرف زدم...چشامو بازنکرده کابـ ـوس اومدسراغم... دل پُرم یه آغـ ـوش پُراز مادری می خواست تاآروم شه ...حقم نبود؟... اگه حقم نبود چرا اصلا دادش؟... ازدور نشونم داد وتااومدم لمسش کنم فقط دستشو تکون داد... حکمت خداچیه؟... لجبازی بامن؟چزوندن من؟مگه چیکارکردم؟ مگه کجاپامو کج گذاشتم؟... مگه...
    گریه مجال نداد دردهایش رابیشتر بیرون بریزد.خرس راطرفی پرت کرد وپتوراروی سرش کشید.دلش داشت می ترکید.مادرچندبار صدایش کرد.حرف زد.تکانش داد اما رها جزگریه جوابی نداد... اصلا نفهمید اوماند یارفت!
    خالی نشد.چشم هایش کم آورد.نفس خسته شد.هوا خسیس شد.پتو راکنارزداما چشمهایش راباز نکرد.تخـ ـت تکان خورد.کمی بیشتر درخود جمع شد.دستش راروی شکمش گذاشت.درد داشت.این بسترخالی ازکودک عجیب کمـ ـربه قتل منطقش بسته بود.مدام باهر تکان دنبال کودک می گشت وبیشتر خنجر به احساس زخمی اش می کشید.دستی ازدور بدنش رد شد ودرآغـ ـوش گرمی فرو رفت. دست های سهیل روی دست های به هم قفل شده اش چسبید و لب های گرمش نـ ـوازش گونه روی پوست گردنش حرکت کرد.دستش راپس زد وباصدای گرفته گفت:
    _میشه بری؟
    سهیل باچندلحظه مکث خم شد وکوتاه زیرلاله گوشش رابـ ـوسید:
    _نه!... جام همین جاست!
    بابغض گفت:
    _حالم خوب نیست سهیل!
    سهیل اورابه سمت خودچرخاند وگفت:
    _فکرکردی حال من خوبه؟
    _نه!...
    _فکرکردی من ناراحت نیستم... من آدم نیستم... احساس نداشتم... نمی خواستمش؟
    دوباره اشکش سرازیرشد.تاخواست چیزی بگوید سهیل انگشت روی لبش گذاشت:
    _اونقدر دورقلـ ـبم تنگه که دلم میخواد مثل توراحت گریه کنم رها... بچه ی منم بود!... اما نشد... قسمت نشد لمسش کنم... ببینمش ... بغـ ـلش کنم ... حال توبدتره چون باهاش نفس کشیدی ولی بیا یه کاری کن تا راحت بگذره...
    دست هایش راباز کرد وآرام وگرفته گفت:
    _بذار تنی رولمس کنم که بعدازخدا قراربود واسطه داشتن اون بچه باشه...شاید آروم شدم... شاید توهم آروم شدی!
    لب های رها لرزید.دست های اوراگرفت وکمی نزدیک تررفت.سهیل صورتش رابالا گرفت وسروصورتش را بااحساسی عمیق تر ازهمیشه غرق بـ ـوسه کرد...
    _بذاراین تلخی بین طعم ناب عشقی که به هم داشتیم حل شه... هرچند که فراموش نمیشه اما بذار کمـ ـرنگ شه... هنوز همو داریم ... این خودش برای من یه معجزه است... غم نبودن اون بچه مثل زهره اما ترس نبودن تو خودِ مرگه!... اگه هنوز دوستم داری کنارم باش تا باهم ازاین دره ی ترسناک سکوت وسقوط بپریم... بذار من بال شکسته توباشم وتوجون تازه تن من... بیصدا گریه نکن... بلند گریه کن تاخالی شی... بذارقلب پره منم چشمای توروقرض بگیره ... اینجوری دلم آرومتره که توکنارم هستی!...
    رهابه چشم های سرخ اونگاه کرد ...پُرازبغض ودلتنگی ودلواپسی بود... دست روی صورت اوکشید... سهیل آب دهانش رافروداد وسرخم کرد:
    _بهت احتیاج دارم عشق من... مثل بغضی که به یه تلنگر نیاز داره تا آروم بگیره... نذاراین بغض سنگ بشه!...
    صدایش میان گریه ای نفس گیر وسنگین مقطع بود اما باتمام احساس زمزمه کرد:
    _بیشترازهمیشه دوست دارم!
    چشمهای سهیل بسته شد.پیشانیش راروی پیشانی اوگذاشت وبغـ ـلش کرد...
    _حالا راحت چشماتو ببند... من تاپای جونم پات هستم!
    رها دست دورگردنش انداخت وگفت:
    _قول میدی؟
    _اینکه دورتو پربچه کنم؟
    رها میان گریه خندید:
    _دیوونه... آره!
    _معلومه!... بذاریه مدت بگذره اون موقع من میدونم وتو!... اونقدر دوروبرتو پرمیکنم که هـ ـوس نکنی دیگه قول بگیری!
    رها سربه سیـ ـنه اوچسباند وچشم هایش رابست.حضور اوهمیشه مثل آبی روی آتش درونش بود.هرچندکه این بار زمان هم باید کمکش میکرد...
    _کارای خونه هم درست شد... کم کم باید آماده رفتن شیم.
    رها درسکوت نگاهش کرد.سهیل آرام گفت:
    _اگه میخوای به بقیه بگی ،بگو!... آخرفروردین بلیط داریم.
    سکوت رهاباز ادامه پیداکرد.سهیل پس از مکث کوتاهی دوباره گفت:
    _بازکه ساکتی!
    _چی بگم؟
    _اگه هنوز آمادگیشو نداری...
    رها اجازه نداد جمله اوتکمیل شود:
    _فقط باخودم می گفتم کاش زودتر رفته بودیم!
    سهیل به چشم های غمگین اونگاه کرد.دلیلش را خوب می دانست.زمان می برد تا تکه های دل شکسته رها بی زخمی کردن روحش پیوند دوباره بخورد.باپشت انگشتانش روی صورت او را نـ ـوازش کرد وگفت:
    _می ریم که ای کاش ها روبریزیم دور... دیگه بهش فکرنکن... بذارحسرتها روجابذاریم وبریم وهمه چیو ازنو شروع کنیم.
    _میترسم ازاین فرار که نتیجه اش سرسلامت به مقصدرسیدن نباشه!
    سهیل ابرو درهم کشید وگفت:
    _ما ازچیزی فرار نمی کنیم.بنابر مصلحت مدتی دور میشیم تا بتونیم به آرامش همیشگیمون برسیم ...برمی گردیم!
    دردل رها ماند بگوید توبااین خیال مراهمراه خود می کنی اما اوفقط برای گریز ازاین آشوب درپی سفر می گردد.فرار از دلشوره ها ودلهره هایی که امانش نمی داد تایک شب راحت پلک برهم بگذارد.حتی اجازه نداد حماد باتمام اصرارش بحث رادنبال کند.خسته بود ازاما...اگر.... شاید ...کاش و حسرت .... ازاین کلمه هایی که آنقدردر ذهنش رژه رفت تا توانش تمام شود. ازاین که پاازدرخانه بیرون بگذارد ومردم باانگشت نشانش دهند.حالا یاازسرترحم یانفرت...
    نگاهی شبیه نگاه های پرترحم دوست وآشنا وبدترازآن نگاه های خصمانه ای شبیه سارا که تامی توانست خودش راازرها دورنگاه می داشت.حتی وقتی به اجبار پایین می رفت اوخودش رابه هربهانه ای دراتاق حبس میکرد تابارها روبه رو نشود.دلش نمی خواست به دلیل این دشمنی وکینه فکرکند...
    همین که طفلش را ازدست داد کافی بود تایک گوشه قلبش برای همیشه بسوزد وخاکستر باقی مانده اش درطی دوران باهرنسیم کوچکی شعله بکشد وآتش به جانش بزند.خیال ازدست دادن سهیل حالا راحت می توانست برای کشتنش بافرشته مرگ هم دستی کند. برای یک لحظه تصور اینکه مزخرفات سورن به گوش سهیل برسد بس بود تاخودش برای مُردن دست به کارشود.هرشب وهرروز این خیال وحشتناک مغزش راتا ازهم پاشیدگی پیش می برد وباز یادخدا وآغـ ـوش اوبود که اوضاع آشفته اش راجمع میکرد... نمی توانست بنشیند وتماشا کند تا باز سهیل باعشق ومنطق همراهش شود.شنیدن این تهمت هم اراده محکم می خواست اما هردو به حدکافی زجر کشیده بودند که توانی برای مبارزه دوباره نمانده باشد. اسمش هرچه بود ،باشد... کلک...دروغ ...ریا...خیانت ویا هرمزخرف دیگری... کافی بود سراین پیکان به سمتش نشان برود.آنوقت اگر سهیل می ایستادهم زیر بار حرف های مردم ازنفس می افتاد.تمام رگ پی زندگیشان سست میشد.مگر میشد به دیوار سست تکیه داد.ناگهان ریزش میکرد وجزنابودی نتیجه ای دربرنداشت... روی احساسش درمورد طفلش تردید نداشت.آن فرشته ای راکه خدا لایق ندید درآغـ ـوشش بماندنمی توانست نتیجه یک قطره ازگنداب گناه باشد... همان آیه رحمتی بود که قراربود آرامششان کند ونشد اما تاقیامت همان گره ای می ماند که بند زندگیش رابه سهیل محکم ترکرد...
    _کجایی دوباره؟
    باصدای سهیل به خودش آمد.آهی کشید وگفت:
    _همینجا.. .پیش تو...
    _خیلی خب... پس من دیگه میرم که یه خرده ازکارا مونده...
    _میخوام برم خونه مامانم.
    _شب میریم.
    رها حرفی نزد.سهیل بلندشد ودرحال پوشیدن کتش گفت:
    _اگه نمی تونی تنها خونه وایسی برو پایین... امشب به بقیه میگم قراره بریم.
    باوجود سارا نمی توانست جوپایین راتحمل کند بنابراین گفت:
    _نه!... منتظرمی مونم خودت بیای.
    سهیل ایستاد وکمی نگاهش کرد.سپس به طرفش خم شد وگونه اش رابـ ـوسید:
    _تامن بیام پس یه ذره خودتو خوشگل ترکن ...ببینم یادت نرفته!
    رها بی اراده دست به صورتش کشید:
    _داری ازدستم عاصی میشی ،نه؟
    _آره.مگه نمی بینی دارم ازدستت در میرم.
    رها نگاهش راپایین انداخت.سهیل دستش راکشید واومقابلش ایستاد:
    _به من نگاه کن رها...
    بابرگشتن نگاه رها،سهیل دسته موهای از گل سر بیرون آمده اش را با دوانگشت گرفت وپشت گوشش زد:
    _میخوام به خودت بیای...نه واسه منِ تنها... بخاطر خودت هم هست... اونقدر دوستت دارم که هرجوری باشی برای من جذابی اما تاچشمات افسرده است منم میلی به زندگی ندارم.حرفامو می فهمی؟
    رها سرتکان داد.سهیل لبخند زد:
    _پس یه امشب وبذارمال خودم وخودت باشه... گوربابای دنیا... خب؟
    رهالبخند نصفه نیمه ای زد:
    _میخواستم شام بریم خونه مامانم...
    سهیل وسایلش راازروی کانتر برداشت وگفت:
    _یکی دوساعت دیگه میام وبعد شام میبرمت بیرون... بعدشم می ریم خونه مامانت... اونوقت اگه خواستی شب بمون!
    _نه!... نمی تونم بمونم!
    _بدون من خوابت نمی بره،نه؟
    _توکه میدونی حال منو!... پس چرا می پرسی؟
    _خواستم یه کم به دلم حال بدم.اگه گذاشتی؟
    _بی مزه!
    سهیل باخنده به سمت دررفت.رها تاپشت درهمراهش رفت.سهیل قبل از بازکردن درمکث کرد وآرام گفت:
    _یادت نره چی گفتم.باشه؟
    رها "باشه"آرامی گفت.سهیل دست به صورتش کشید وخداحافظی کرد.بعدازرفتن سهیل به سالن بازگشت.تن خسته اش راروی مبل انداخت.نگاهی به دورتادور خانه انداخت.دل کندن حتی ازاین خانه سخت بود اما آنقدردراین مدت اذیت شد که هیچ دل بستگی نتواند پای رفتنش راسست کند. کمی که گذشت حرف های سهیل درذهنش تکرارشد.حق داشت... آنقدر آشفته ونامرتب شده بود که شاید هرمرد دیگری بود به جای نـ ـوازش کردن ،سرش هوار می کشید.بلندشدوبه سمت حمـ ـام رفت. دیگر داخل حمـ ـام هم زیاد نمی توانس بماند .سریع دوش کوتاهی گرفت وحوله به تن بیرون آمد. لباس هایش را روی تخـ ـت انداخت وخودش مقابل آینه ایستاد.چشم هایش راباز وبسته کرد وکشوی لوازمش راکشید که تلفن زنگ خورد. بادیدن شماره حمادمکث کرد. روزی همه پشت وپناهش بود وحالا حتی می ترسید جوابش رابدهد... بااین حال وسایلش رارها کرد وروی صندلی میز آرایش نشست. کمی به گوشی نگاه کرد تابالاخره تردید راکنارگذاشت وجواب داد:
    _سلام!
    صدای آرام ودلگیر اوراشنید:
    _سلام خواهر بی معرفت من... حالا دیگه باید منتتو بکشم تا جوابمم بدی!
    بغض به گلویش پرید:
    _ببخش حماد... به خدا...
    _درکت میکنم عزیزم... اما توهم درک کن من هرچی میگم بخاطر خودته!
    اشکش چکید:
    _بچه من که ازدست رفت... نمی خوام سهیلم ازدست بدم!
    _قرارنیست این اتفاق بیفته... من نمی ذارم تاجواب آزمایش نیومده بفهمه...
    _احتیاجی به هیچ آزمایشی نیست.
    حماد استغفاری گفت وشیطان رالعنت کرد..
    _رها مجبورم نکن بدون رضایت خودت به زور بکشمتون آزمایشگاه...
    _سهیل بفهمه ...
    _بهت میگم نمیذارم فعلا بفهمه... رها ازچیزی خبرنداری!... به حرف من گوش بده بذارمدرک دستت باشه...
    _واسه ثابت کردن چی آخه؟
    _اینکه ادعاهای یه عوضی نمی تونه پایه زندگیتو شل کنه... دست رونقطه بدی گذاشته... قبول کن عزیز دلم... سهیل ثابت کرده که همه جوره پای تووزندگیتون وایساده...
    _وایساده حماد اما تاحالابحث تهمت به حریم زندگیمون وسط نبود...
    _گوش کن رها...
    رها پشت دستش رابه گونه خیسش کشیدوگفت:
    _امشب میایم اونجا... اما حمادتایه ماه دیگه ماداریم می ریم ...
    حماد نفس عمیقی کشید وگفت:
    _بسپارش به من... خودم الان باهاش تماس میگیرم وتاقبل از شب یه قرارباهاش میذارم!.. نمی خوام باز باتعلل ما یه قدم سورن جلو قبلاً بیفته...
    گوشی راقطع کرد وبلند شد.دلش مثل سیروسرکه می جوشید. دیگر نمی توانست درست وغلط راازهم تشخیص دهد.حمادکه بدش را نمی خواست...
    بالرزی که به تنش افتاد سریع لباس پوشید اما هنوز موهایش راخشک نکرده بود که دوباره تلفن زنگ خورد.شماره آشنا بود.کمی به مغزش فشار آورد اما این روزها گیج ترازآن بود که بخواهد شماره ای را بخاطر بیاورد.بعداز عوض کردن شماره خانه هم هرکسی شماره رانداشت تاخیلی نگران شود .بالاخره جواب داد:
    _بله!
    _مثل اینکه توهم دلتنگم شدی... شماره امو شناختی که جواب دادی،نه؟
    نفس درسیـ ـنه اش حبس شد.دراین چندهفته مدام اطرافش رانگاه میکرد اما اووقتی میخواست پنهان شود زمین وزمان بهم وصل میشد کسی نمی توانست ردی پیداکند ... سربزنگاه پیدایش میشد...درست لحظاتی که رهابه آرامش فکرمیکرد ،سورن سرمی رسید تاخیال آرامش راهم حرامش کند... این روزها به آدمیتش شک داشت... صدایش هم کار عزرائیلش را راحت میکرد
    _چراساکت شدی؟
    باصدایی بغض آلود وپرنفرت گفت:
    _ازت متنفرم سورن.. اونقدر که آرزوی مرگتو دارم.
    سورن آرام گفت:
    _بااین همه لجبازی کاربه جایی نمی بری رها... میدونی وقتی صدات می لرزه وچشمات خیس میشه...
    _خفه شو ... توچی هستی سورن؟کی هستی ؟... عاقلی؟.. دیوونه ای؟.. تمام زندگیمو به هم ریختی... اصلا آدمی؟... به خدا نیستی!... دیگه آدمم نیستی!
    حرص وکینه به صدای سورن بازگشت:
    _نه نیستم!... دیگه نیستم...آدمیت وباعشق توخاک کردم... قصه باتوبرعکس شد.... هربلایی خواستی سرزندگیم آوردی وبعدزدی به چاک... ولی تاوان دور زدن من مـ ـستقیم سمت بدبختیه!
    _آرزشو به گور میبری .نمی تونی زندگیمو ازهم بپاشی... اصلا هرکاری کردم خوب کردم... بمیرم هم ازتصمیم درستم پشیمون نمیشم...
    _حتی اگه سهیل جونتم بره وردست بابات زیرخاک؟
    رهالال شد.قلبش درگلویش می زد...
    _چی شد؟ اینقدر دوسش داری رها؟ من که باورنمی کنم... منم یه روز خیلی دوست داشتی... یادته؟
    باگریه گفت:
    _عشقو توزندگی باسهیل یادگرفتم ونفرت ازخاطرات تو... نمی ذارم به سهیل آسیب برسونی... نمی تونی این کارو بکنی...
    _وقتی سرعشق تورو بریدم،بریدن سرآدم واسم مثل آب خوردن راحت شده...
    _بس کن سورن!... چی ازجون من وزندگیم میخوای... بگم غلط کردم راحتم میذاری... بگم ببخش دست ازسرم برمیداری؟... توروخدا بذار زندگیمو بکنم...
    _دیگه نه رها... حالا دیگه ازخودت هیچی نمی خوام...
    _پس گورتو اززندگیم گم کن!
    _میرم اما قبلش تکلیف جواب این آزمایش واون بچه ای که نتایج میگه مال من بوده روشن میشه...
    تن رها یخ کرد.دروغ می گفت... مزخرف می گفت...محال بود... هنوز آزمایشی نداده بودند..
    _خودتم خوب میدونی مزخرف میگی... خوب می دونی من هیچ ربطی به تو ندارم...
    _دیگه اینجارواشتباه کردی عزیزم... خوب فکرکن...حتما یادت میاد چی بینمون گذشت...
    گریه اش شدیدتر شد:
    _اون دوساعت من توخونه توهیچی نفهمیدم... چی ومیخوای باهاش ثابت کنی؟... یه ادعای پوچو که فقط خودتو نابود میکنه...
    سورن خندید.دل رها به دربه دری افتاد.خنده اش قهقهه ی خود شیطان بود.الان ابلیس کجا ایستاده بود .هلهله می کرد وکف میزد برای بنده اش... برای همان مخلوقی ازجنس خاک که حاضر نشد مقابلش سجده کند ومحکوم به باخت شد.همان فرشته ای که قسم خورد آتش تنش را به جان آدمیت بیفکند.شاید آن زمان نمی دانست آتش وخاک تندیسی وحشتناک خواهدساخت.بُتی که خودِ شیطان ستایشش خواهدکرد...
    _همون دوساعت برای یک عمرخاطره شدن بس بود... می دونی رها! حاجی خوب منو شناخت.راست میگی... فهمید باکی درافتاده که پس افتاد.یه درصد فکرکن بود ومی دیدکه دخترعزیزکرده اش بایه شناسنامه پُر هنوز معـ ـشوق عشق قدیمیشه!
    انگشتان پای رها یخ کرده بود.انگار جانش کم کم داشت بالا می آمد...
    _رذلِ عوضی...بایه مشت حرف مفت...
    _اگه حرف مفته چرا داداش خوش غیرت ومهربونت دنبال اثبات نتیجه می دوئه... آزمایشی که الان جوابش تودست منه...
    _واسه آشغالی مثل تو جعل یه برگه آزمایش کاری نداره!
    _صدای توروهم حتما جعل کردم،نه؟... سی دیش دست داداشت بود.ندادگوش بدی...عیبی نداره...کپی دیگه اش با سری کامل آزمایش ازاون بچه ومن پشت درخونه اته... میتونی تاکسی ندیده بری برش داری تاشاید قول وقرارمون یادت بیاد... اگه بازم یادت نیست برات تداعی کنم چی گذشت!!!... یه مانتوی سرمه ای تنت بود.وقتی اومدی توخونه اونقدر گرمت بود که اگه دستاتو نمی گرفتم توتنت پاره اش کرده بودی... یه دکمه اش تودست من جاموند... وقتی تواتاق بغـ ـلت کردم خودت پیش قدم شدی تا...
    باتمام توانش جیغ زد:
    _خفه شو...
    گوشی تلفن راوسط خانه پرت کرد.تمام تنش می لرزید.بلندشد وباز زمین خورد.توانی درزانوهایش نمانده بود. خودش راسمت کمد کشید.مثل دیوانه ها مانتوهایش رااز چوب لباسی ها پایین کشید.بادیدن مانتوی سرمه ای دستهایش بالا رفت اما مانتو چندبار ازدستش افتاد.بالاخره مانتو رابرگرداند.دکمه اولش نبود ودودکمه بعد انگار دراثرکشش سست شده بود.گویا به قصدپاره شدن ازدوطرف کشیده شده بود.مانتو ازدستش افتاد ودست های یخ زده اش روی صورتش چسبید.ازته دل نالید"خدا"... نفسش داشت تمام میشد.گریه کرد وزمزمه کرد"خدا"....
    سرش رامیان دست هایش گرفت.ازشدت آشفتگی ،حالش روبه جنون بود.تهوع داشت.موهایش رامیان پنجه هایش گرفت وازدوطرف کشید.به دنبال خاطره ای می گشت اما پیدا نمی شد.همه چیزسیاه بود.به مغزش فشارآورد.روی زانو دور خود چرخید. گیج ومنگ و دیوانه ... یک دفعه ازجاپرید.برگه های آزمایش وآن سی دی کجابود؟... شالی به سرش کشید وبه سمت پله ها دوید.تمام مسیر تادرورودی خانه رایک نفس دوید.درراکه باز کرد نفس نفس میزد.سیـ ـنه اش می سوخت.دست روی قلب پرتپشش گذاشت وباچشمهایی خیس اطراف رانگاه کرد. کوچه خالی بود.هیچ نشانی ازادعاهای سورن نبود.باگریه مقابل دهانش راچسبید وسورن رالعنت کرد.نگهبان بادیدن حال به هم ریخته اوبه طرفش رفت .رها داخل آمد ونگهبان دررابست.بادلسوزی پرسید:
    _رهاخانم... چیزی شده دخترم؟
    به سمت مرد برگشت.موهای خیس وتن تازه آب خورده اش میان سرمای اواخر اسفند استخوان هایش را می سوزاند.گوشه شالش راروی صورتش کشید وباحالی خراب پرسید:
    _اینجا... کسی به شما یه بسته نداده.... ندیدید؟
    _چرا اتفاقا تازنگ زد من پشت دربودم... ایناهاش!
    بادیدن سارامیان حیاط پاهایش به زمین چسبید.باد تندی شروع به وزیدن کرد.بسته زردرنگ دردست سارا بالا آمد تاجان به گلوی رها برسد.چهره کبود وچشم های پرخصم دختربه چشمهایش چسبید.نگهبان نگاهی به حال غیرعادی آن دو کرد وفورابه سمت اتاقش رفت. بهتربود کسی درجریان قراربگیرد...
    ساراچندقدم پیش رفت وباپوزخند تمسخر آمیزی گفت:
    _چیه؟قراربود خودت بری ازش بگیری که نصیب من شد؟
    رها ساکت نگاهش میکرد.نه اینکه بخواهد!... نمی توانست واکنشی نشان دهد.می دید ومی شنید اما قدرت حرکت نداشت.سارایک دفعه بسته رابه طرفش پرت کرد.بسته به صورت رها خورد وروی زمین افتاد.نیمه باز بود.یعنی قبل ازاو کسی آن راباز کرده ومحتویاتش لورفته بود.راست ودروغش مهم نبود.مهم آبرویی بود که میان این بادسخت مثل یک برگ خشکیده می چرخید تاازبین برود.سی دی بیرون افتاده ازبسته نگاه رهارا روی خودش نگه داشت.سارابابغض وحرص ونفرت گفت:
    _وقتی گفت باهات رابطه داره،جیغ زدم... فحشش دادم... وقتی گفت نقشه جفتتون بوده تابه من نزدیک شه وبتونه روی اطمینان بابام کارکنه تاثروتشو به دست بیاره تامرز مرگ رفتم اماباور نکردم... یه مشت قرص ریختم توحلق خودم بلکه بمیرم .... خفه خون گرفتم وباور نکردم توبه داداشم خیانت کردی...گفتم حرف مفته...چرته... رهاپاکه... ازت دورموندم تاتحریک نشم وباز مزخرف نگم اما وقتی امروز رسیدم ودیدم ...وقتی این سی دی وگوش دادم واون آزمایشا...
    صدای سارابالارفت:
    _چطورتونستی اینقدرکثیف باشی رها؟... اون بچه رو کشتی وخودتو به موش مردگی زدی که چی ثابت بشه؟... اینکه مظلومی...معصومی... خوب نقش بازی کردی... منتها سکانس پایانی این نمایشو من می نویسه...نمیذارم بیشتر باآبرو وعشق داداشم بازی کنی!...
    رهامات ومبهوت درست مثل یک مُرده سرپاایستاده وتماشایش میکرد.سارااین باربافریاد گفت:
    _سهیل چی واست کم گذاشت که دلت هوای عشق قدیمی کرد... ازبودن توچهاردیواری این خونه شرم نمی کنی که هنوزصاف ایستادی... که هنوز زنده ای؟ ... بروگمشو... تا داداشم نیومده بروبمیر!... حیفه بخواد زمین خونه پدری من ودستهای سهیل به خون کثیف تو آلوده بشه... گمشو تاسهیل نیومده وبادیدنت بیشتر خم نشده!... لایق مردن نیستی والا خودم چاقو میدم دستش تاشاهرگتو بزنه... همین برات بسه که زمین وزمان ازاین به بعد لعنتت کنه وآب دهن توصورتت بندازن!
    _چته سارا؟
    باصدای بلند سیمین ،سارا برگشت.پلکهای رها لرزید.ازبیرون این دنیا صدایی می آمد.انگارکسی برطبل رسوایی می کوبید.لال ماند تابگوید..ساکت... آرام... درمورد نجابت یک زن اینقدر بلند جارنزنید... هیس!... آبرویش رانریزید.زن است وآبرو وزندگی... نباشد مرگش حتمی است.جارچی های بی رحم چه چیز راجار می زدند. تنش می لرزید.این باد سرد بود اما لرزشش ازگردباد سیاهی بود که الان وسط معرکه اش طعمه ای جز آبروی رها وحراج کردن عشقش نبود...
    ساراباگریه گفت:
    _هیچی مامان!... ازچهره ی یه آشغال نقاب افتاده... همین!
    نگاه آشفته وترس خورده سیمین میان عروس ودخترش چرخ خورد.شوکه شده بود.سارا می خواست به طرف ساختمان برودکه سیمین باخشونت بازویشراکشید وتشرزد:
    _تاحالا تودهنت نزدم که هرحرف مفتی توذهنت میادو میگی...زودمثل بچه آدم ازرها عذرخواهی کن وبعدگمشو بروتوخونه تاتکلیفتو معلوم کنم...
    سارا دستش راپس کشید واززور حرص پابه زمین کوبید:
    _اونی که باید خجالت بکشه من نیستم... اونی که غلط اضافه کرده من نیستم...
    سیمین باصورتی برافروخته دادزد:
    _خفه شو سارا...
    به سمت رها رفت وبازوهای خشک شده اش راگرفت:
    _بیابرو بزن تودهنش تاحساب کاردستش بیاد رها... من ناراحت نمی شم... آبروی سهیل ازدندونای دخترم مهم تر... اونقدر محکم بزن که کلا لال شه وهر یاوه ای نبافه... بذاریاد بگیره باهرکسی چطوری باید صحبت کنه...
    تنها حرکت رها لرزش ناخوداگاه تنش بود.نگاهش میان آن برگه های آزمایش وسی دی سیاه رنگ بود.سیمین محکم ترتکانش داد :
    _باتوأم دختر...چراساکت شدی؟... یه چیزی بگو تااین دختره خیره سرلال شه...
    ساراباگریه وداد گفت:
    _چیزی نداره بگه... این گند پررنگش پاک هم بشه بوی تعفنش دنیاروبرداشته...
    درخانه باشتاب باز شد.صدای بلند سهیل درگوش رها پیچید:
    _چه خبره اینجا؟
    زانوهای رها تاشد وروی زمین نشست.سیمین مات نگاهش کرد. سهیل نزدیکشان شد وکنار رها نشست... صورت یخ زده اورابه سمت خود برگرداند .رها فقط بی صدا نگاهش کرد. سهیل سربلند کرد وعصبی وعاصی دادزد:
    _چته که صدات تا اون سردنیا میاد سارا؟
    _از زنت بپرس که خوب یادگرفته خودشو به موش مردگی بزنه...
    رنگ ازرخ سهیل پرید :
    _حرف دهنتو بفهم تا...
    _تاچی؟ تاکی میخوای خودتوبه کوری بزنی سهیل؟
    تاسهیل صاف ایستاد ،مادرمیان دختروپسرش ایستاد:
    _داره حرف مفت میزنه...ولش کن مامان جان!
    سارا بسته راجمع کرد وبالا گرفت:
    _بیا آقاسهیل... بیا بزن تودهن من...اما اول یه نگاه کن ببین اونی که لایق تمام قدمقابلش ایستادنه منم یا اونی که زندگیتو کرده حرف وحدیث مجلسای مردم...
    چهره سهیل جمع شد.لب به هم فشرد وبه سمت سارارفت که سبحان پیراهنش راازپشت سر کشید وروبه سارا بلندگفت:
    _زبونتو جمع کن بروتو...
    سارا با بی پروایی دادزد:
    _نمیرم... تاباورنکنید این چه آدم کثیفیه نمیرم!
    سهیل دادزد:
    _خفه شو سارا... خفه شو تا خودم گردنتو نشکستم بی آبرو...
    _واسه تو اگه آبرو مهمه ...
    باقی حرفش باتودهنی که از مادرش خورد به گریه آمیخت. بسته راسمت سهیل پرت کرد وگفت:
    _اگه خفه کردن من چیزی ازاین بی آبروییت کم میکنه من خفه میشم ولی نذار نفس حرومی تواین خونه بیادوبره...
    به سمت خانه دوید.سهیل خم شد وبسته رابرداشت. باناباوری به رها نگاه کرد...
    _اینا چیه رها؟
    بازویش راکشید وبلندش کرد:
    _این آزمایشاچیه؟
    سبحان سهیل راعقب کشید اما اودست رها راکشید وبه سمت خانه رفت.سبحان خواست سد راهش شود...
    _گوش بده ببین من چی میگم سهیل بعد برو...
    اما سهیل آنقدر پربود که جابرای حوصله نداشت.سبحان راکنارزد ورهاراپشت سرخودش کشید....
    صدای به هم خوردن درزمین رازیرپای سبحان لرزاند.میان راه پله ایستاد وفورا تلفنش رابیرون کشید...
    _الو...حمادکجایی؟
    _فروشگاه...چیزی شده؟
    _این مرتیکه بی همه چیز کجاس؟
    _سورن؟
    _پس پدرجدشو میگم..ازخود بی همه چیزش خبر پیدا نکردی آخر؟
    _نه!... مگه اون مار خودشو به کسی نشون میده.چی شده حالا؟
    _تمام مدارکی که دستت بود واسه سهیل فرستاده!
    سبحان صدای افتادن چیزی راازپشت گوشی میان "یاخدا"گفتن حماد شنید...
    _کِی؟
    _امروز... من خونه بابامم ... شانس آوردیم نگهبان به من زنگ زده ولی میدونی تنها حریف سهیل نمیشم...بدجوری قاطی میکنه حماد...پاشو بیا تا یه شردیگه به پا نشده... بدو!
    _اومدم...تاچند دقیقه دیگه اونجام!
    سبحان پشت درخانه سهیل رفت .چندضربه آرام به درزد وسهیل راصداکرد اما جوابی نشنید. آشفته دست به سروصورتش کشید وبه درخانه آنها نگاه کرد. سیمین باحالت دوازپله بالا آمد وبا اضطراب گفت:
    _چه خبره اینجا؟
    سبحان باحرص گفت:
    _ازاون دختراحمق وزبون نفهمت بپرس!
    _یعنی چی؟اصلا رها چیکارکرده؟
    سبحان بالحظه ای مکث ازپله ها پایین رفت.سیمین دنبالش رفت وگفت:
    _کجا؟
    سبحان بی جواب مـ ـستقیم به سمت اتاق سارا رفت.بی آنکه دربزند دستگیره راکشید اما درقفل بود.سبحان عصبی باکف دست به درکوبید ودادزد:
    _بازکن این وامونده روسارا...
    وقتی دید جوابی نمی گیرد بامشت به درکوبید:
    _تانشکستمش بازکن سارا... به قرآن به حدکافی دیوونه ام کردی!
    ساراکوتاه آمد ودرراباز کرد.با پرخاش گفت:
    _اونی که باید جواب پس بده من نیستم!
    سبحان انگشت مقابل چشمش گرفت وگفت:
    _دعاکن گندی که زدی پاک شه والا خودم لهت میکنم... آدرس این مرتیکه روبده به من!
    _چه آدرسی؟
    _آدرس سورنو... هرچی که ازش داری...زود!
    سارارو برگرداند وگفت:
    _من کاری بااون ندارم ...مگه شماها ردصلاحیتش نکردین و...
    سبحان بازویش راکشید.آخ سارا درآمد وباجیغ گفت:
    _دستم له شددیوونه...برو اززن داداشت بگیر...بهترازش خبر داره!
    سبحان هوارزد:
    _یه کاری نکن به جای سهیل من دندونات وتودهنت خورد کنم نفهم... وقتی نمی دونستی قصه چیه غلط کردی خودتو انداختی وسط...حالا مثل بچه آدم جوابمو بده...
    ساراواقعا ترسید اما قبل ازاینکه حرفی بزند صدای شکسته شدن وسیله ای ازطبقه بالا آمد.سبحان به سقف نگاه کرد.سیمین محکم توصورت خودش زد وباهم بیرون دویدند...


    ******


    رها باترس ولرز به لب تاب وآینه متلاشی شده اتاق نگاه کرد. نفسش داشت تمام میشد که کاش میشد بلکه آن صداها ازذهنش پاک شود.تاسهیل به طرفش رفت بی اراده کمی عقب کشید اما سهیل بازویش راگرفت وبلندش کرد.صدایش آرام بود اما می لرزید مثل مردمک رقصان چشمانش میان دریایی ازخون وغیرت وتعصب... هرتپش قلبش میان یکی ازآن مویرگ های سرخ کم شد...بغض شد...اشک شد...دستش به سمت صورت اورفت که سهیل سرپس کشید وفقط باخواهش گفت:
    _حرف بزن رها... یه چیزی بگو... فقط بگو اینا ساختگیه...دروغه.. به جون خودت قسم نمی ذارم زنده بمونه... توفقط بگو دروغه...
    لب هایش تکان میخورد اما جز اصواتی نامفهوم چیزی از میان لبـ ـهایش بیرون نمی آمد.سهیل رهایش کرد که اوروی تخـ ـت افتاد.سهیل باکف دستش به پیشانی اش کوبید ودادزد:
    _پس چرالال شدی رها...
    چرخی دورخودش زد.داشت دیوانه می شد.یک دفعه بازانو روی تخـ ـت نشست.رها جیغ خفه ای کشید وبه تاج تخـ ـت چسبید.سهیل بازوهای اوراچسبید وگفت:
    _توخونه اش رفتی؟
    _سهیل...من... به خدا...
    سهیل باالتماس نگاهش کرد:
    _بگو...
    رهابه گریه افتاد وسرش پایین خم شد:
    _هیچی نمی دونم... هیچی یادم نیست... من اون حرفارونزدم... سهیل به خدا...
    باسکوت سهیل سربلندکرد.میان گریه به لباس اوچسبید:
    _به خدامن نرفتم... نمی دونم چی شده سهیل... میخواد زندگیمون وخراب کنه ... میخواد...
    _پس خودتم به اون بچه شک داری!
    صدای سهیل که لرزید انگار تمام دنیا لرزید.گریه اش بندآمد.باناباوری نگاهش کرد...
    _نه!باورنکن ... باورنکن سهیل!
    سهیل بامشت به تاج تخـ ـت زد وتاخواست برود رها باالتماس دستش راگرفت:
    _نروسهیل...تو روخداگوش کن...
    سهیل چنان پسش زدکه رها روی زمین افتاد.هنوز بدنش بابت عمل دردمیکرد.آخی گفت اماانگار سهیل اصلا نشنید.صدای کوبیدن به درراتازه شنید.تا دررابازکرد سبحان داخل پرت شد.اهمیتی نداد وخواست برود که حماددستش راکشید:
    _سهیل گوش بده!
    سهیل بانگاهی طوفانی اما لحنی آرام گفت:
    _آرومم... آرومِ آروم...فقط بذارید الان برم...
    سبحان طرف دیگرش راگرفت:
    _اینجوری که...
    اما سهیل هردوراپس زدوازپله پایین دوید.نمی توانست توجیحی رابشنود که بیشتر لبه ی پرتگاه بی آبرویی هلش می داد...
    حمادبه سمت اتاق رفت.رهاتاچشمش به اوافتاد بلندزیرگریه زد. تاقیامت هم گریه میکرد آبی که از ظرف نجابتش روی زمین ریخت جمع شدنی نبود..
    کسی به گردپایش هم نرسید. سبحان دنبالش دوید اما فقط صدای جیغ لاستیک های ماشین رادرپیچ اول کوچه شنید وبس!...
    حمادروی زانومقابل رها نشست وگفت:
    _بلندشوببرمت خونه خودم!
    نگاه خیس وپرترس رها بالاآمد.صدایش به زحمت ازگلویش بیرون می آمد:
    _خونه ی توواسه چی؟ مگه خودم خونه وزندگی ندارم؟
    حمادپلکهایش رابه هم فشرد ونفسی گرفت:
    _گوش بده به من!
    دست لب تخـ ـت گرفت وازروی زمین بلندشد.پهلوها ودلش ازشدت درد روبه انفجاربود اما هیچ کدام ازدردهایش مقابل دردی که درچشمهای سهیل دید ،نفس گیرنبود... باید می ماند... حتی اگرمی مرد... بایدثابت میکرد ... نمی گذاشت راحت زندگی وعشقش رامقابل چشمانش سرببرند وبادست وپایی بی جان فقط تماشاکند... به سهیل برای ماندنش التماس میکرد.به پایش می افتاد...بایدباورمیکرد که اوگناهی ندارد...
    _هیچ جانمیام.سهیل برمیگرده.
    _رها!... چرامتوجه نیستی؟.. مشکل ساده ای نیست.باید باسهیل حرف زد.بهش فرصت داد.بذار روی عقل وفرصت پیش بریم که مثل الان پشیمونی بارنیاره!
    رهابه وسایل درهم ریخته وشکسته میان اتاق نگاه کرد.اشکش سرازیرشد.تمام خاطره هایش زیرهجوم این حرمت شکنی ها داشت دفن میشد.اشک هایش سرازیرشد.چرا می گفتند مرگ سخت است؟... مرگ درآن لحظات قشنگترین آرزویش بود.شاید چیزی شبیه معجزه!...
    بادستی لرزان پتوراکنارزد ودرجای همیشگی سهیل روی تخـ ـت خزید.اگر سهمش ازعشق همین عطربه جامانده ازتن او میشد ترجیح میداد خودش به پیشواز مرگ برود...
    حمادحال بداورا می فهمید اما نمی توانست این گونه رهایش کند.صدایش زداما جوابی نگرفت.سبحان ترجیح داد وارد اتاق نشود وازبیرون حمادراصدا زد.حمادکلافه وسردرگم بیرون رفت.سبحان سری تکان داد:
    _من سهیلو می شناسم.الان زمین وزمان به هم بچسبه به حرف گوش نمیده.بذاررها بمونه بلکه برگرده وخودشون باهم حرف بزنن... زن وشوهرن زبون همو بهتر می فهمن!
    _اما تواین شرایط...
    _آخردیوونگی سهیل همینجا بود.مطمئن باش اگه میخواست واکنش بدتری نشون بده،الان بود نه دوساعت دیگه...
    صدایش راپایین آورد وبااحتیاط نگاهی به اتاق رها انداخت وگفت:
    _ فقط نگران اینم تصادف نکنه یاآدرسی ازاون بی شرف داشته باشه وسراغش بره!
    حماددست میان موهایش کشید وآشفته گفت:
    _دست ،دست کردیم سبحان.نباید میذاشتیم کاربه اینجا بکشه!
    _حالا که شد.اون بی همه چیز اونقدر مهره هاشو ماهرانه چیده که نقص توکارش نیست... بومی کشه حریف چه نقشه ای داره وهمیشه زودترعمل میکنه!
    _میشه به منم بگید چه خبره اینجا؟
    سرسبحان وحمادباهم به سمت سیمین برگشت.بااضطراب وناراحتی نگاهشان می کرد.حماددستی به صورتش کشید وسرپایین انداخت اما سبحان گفت:
    _یه سوء تفاهمه که حل میشه!
    _چه سوءتفاهمی که سهیل همیشه آرومِ منو بااون حال ازخونه بیرون می فرسته؟
    سبحان باحرصی فروخورده گفت:
    _بریم پایین درجواردختر محترم وبی فکرتون توضیح میدم.
    _ولی من ترجیح میدم رهاخودش توضیح بده.
    تابه سمت اتاق هاراه کج کرد حمادمقابلش ایستاد وگفت:
    _خواهش میکنم خانم ابهر!... الان وقت مناسبی برای حرف زدن نیست.من خودم براتون رفع شبهه می کنم.
    سیمین باحرص ودلخوری لب به هم فشرد.بی توجه به حال آشفته ونامناسب مردجوان گفت:
    _بیخود نبود که دلم راضی به این وصلت نمی شد...
    سبحان عصبی گفت:
    _مامان میشه خواهش کنم بری پایین تاحرفاتون یه شرتازه درست نکرده؟
    _شرو که انگار یکی دیگه درست کرده ،فقط امیدوارم داغ نشه وبچسبه به پیـ ـشونی آبرومون... هرچندکه تاهمین الانشم کلی ازکف آبرومون حراج شده ونفهمیدیم...
    _بس میکنی مامان ... قضاوتتون باشه بعدازاینکه درجریان همه چی کامل قرارگرفتید...
    سیمین بانگاهی پرخشم به خانه ودومرد جوان پاتندکرد وبیرون رفت.حماددست پشت گردنش کشید وبازسرپایین انداخت.سبحان شانه اش رافشرد وبالحنی دلجویانه گفت:
    _شرمنده حماد!اوضاع یه دفعه به هم ریخته و...
    _حق دارن!
    سبحان نفس عمیقی کشید وگفت:
    _خودت پیش رهابمون .من برم ببینم چه میشه کرد...به خداگیج ِ گیجم!
    _باخانمم تماس میگیرم بیاد.فقط توببین میتونی ازخواهرت یه آدرس یانشونه به دردبخوره ازسورن پیداکنی... دیگه نمیشه منتظرموند که گردبادبعدی وکِی میفرسته سمتمون... می ترسم باسهیل تماس بگیره... اون موقع دیگه نمیشه چیزیو درست کرد...
    _خیلی خب.پایین منتظرتم!
    حمادتشکرکرد وسبحان رفت.درکه بسته شد صدای گرفته رهانگاه حمادرابه سمت خود کشید.به دیوارتکیه داده بود...
    _کاش می مُردم ونمی دیدم که بخاطرمن سرت پایین میفته حماد!...
    حمادبه طرفش رفت.سراورابغـ ـل گرفت وبغض هزارتکه رها بازشکست...
    _دعاکن رها... درست میشه!
    _اگه سهیل نباشه میخوام دنیا هم نباشه...توروخدا پیداش کنید...
    حماد چشم هایش رابرهم گذاشت وگریه رها سنگین ترشد...



    حالش خراب بود.مدام آن مکالمه ضبط شده مثل یک زمزمه عذاب آور درگوشش تکرارمیشد.ماشین راباحالتی نامتعادل به حاشیه خیابان کشید وتوقف کرد.سرش روی فرمان افتاد.صحنه هایی ازشروع زندگیشان تاساعتی پیش در صفحه ذهنش تکه تکه به هم می چسبید.گاهی پس زده شدن... گاهی اشتیاق... گاهی گریه وگاهی خنده اشان باهم... اما همه جا یک سایه دنبالش بود.سایه ای از حضوریک غریبه... غریبه ای که امروزحریم امن خانه اش را به رگبار تهمت وحرمت شکنی بسته بود... کثافت کشیده بود به بطن پاک زندگی که رگ وپِی اش را باگوشت وخون ساخت وسرپا نگهش داشت ... یک تیر ازکینه سررسید ودرست به سیـ ـنه این حریم اصابت کرد.بیرون کشیدنش درد داشت.توانش رانداشت. تصاویرریز ودرشت ازکودکش ... جان تاگلویش پیشروی کرد اما بالا نمی آمد.این جان کندن نتیجه کدام گناهش بود؟... نبضش دل میزد.جریان خود دررگ هایش انگارتندتر ازحد معمول بود.صدای شریانهای قلبش هم درآمد وبه ناله افتاد.گرم بود.سرد بود.اصلا حال دنیا رانمی فهمید.حال خودش رانمی فهمید.فقط یک دره ی عمیق می دید ودستانی که بی رحمانه هولش می دهند. دستانی ازجنس ناپاک تهمت... دردعجیبی دروجودش سربرداشت.احساس خفگی کرد.گوشی اش مدام زنگ میخورد.اعتنا نکرد. پیاده شد.هواسیاه بود.سنگین بود.زمین دورخود می چرخید.سرگیجه داشت اماانگار زمان محکم به ساعتی پیش چسبیده بود ورهایش نمیکرد.نمی گذاشت ازآن جهنم فاصله بگیرد.به خورشید روبه غروب نگاه کرد.رنگ چشم های رهابود...رنگ همان چشمهای ساعت نحس آشفتگی... خورشید چشم های اوهم غروب غم داشت.بغضش گرفت.دردش آمد.رها پاک بود. بیشتر عذاب کشید.حتی نمی توانست بپرسد ازخداکه چرا؟...
    هواسنگین ترشد.سیـ ـنه اش میسوخت.بازدست به یقه اش کشید.یقه پلیورش مثل دودست محکم دور گلویش پیچیده بود ونمی گذاشت راحت نفس بکشد.گوشی باززنگ خورد.نگاه کرد.رها نبود.بادتندتر شد.گوشی زنگ خورد.درمعبد عشق وپاکی ناقوس می زدند وهنوز همان جا ایستاده بود.رها منتظربود. باززنگ تلفن ویک شماره غریبه...اسم ها رانمی شناخت. تمام دنیا غریبه بود وقتی رها نبود... عرق سردی روی پیشانی اش نشست.بادهوهوکنان لابه لای شاخسار عوردرختان می پیچید.قارقار گوشخراش کلاغی نزدیک شد.گوشی باز زنگ خورد.سیـ ـنه اش سوخت.لبخند رها خاموش وروشن می شد.قرارنبود جای این لبخند رااشک بگیرد.آه نکشید.لبخندنزد.بغض کرد.سیـ ـنه اش سنگین ترشد.تنش بیشتر عرق کرد.هوا جاری نبود.نمی توانست درست نفس بکشد.گلویش به خس خس افتاد. جهنم که پرازآتش بود پس چرادرفصل زمـ ـستان داشت می سوخت... وای رها ... حرف های مردم...تهمت...نبودنش ... بازتلفن وباز تپش های ناسازگارقلب وحالا یکی درمیان شدن نفس هایش... دست به سیـ ـنه اش کشید وانگشتش روی صفحه لغزید.صدای گریه رها آمد...
    _سهیل دارم دق میکنم...جوابمو بده... جون منوبگیراما روتو برنگردون... به خدا همه اش تهمته... دروغه... سهیل... توروخدا سکوت نکن...دادبزن...
    آتش درسیـ ـنه اش زبانه کشید.عرق روی پیشانی وشقیقه هایش شره کرد.صدایش تحلیل رفت:
    _دوستت دارم رها ... هنوز...
    نتوانست ادامه دهد.توانش به یکباره خالی شد.گوشی ازدستش روی زمین افتاد.دودستش به قلب وحشی اش چنگ زد.صدای گریه رها هنوز می آمد.چشمش به گوشی خیره ماند.هنوز گریه اش قاتل جانش بود.دونفرسراسیمه نزدیکش شدند.خم شد...شکست... دردوحشتناکی که دروجودش سربرداشت اجازه نداد بگوید هیس! آرام... من هنوز نمردم... اما وقتی نگاهش به آینه ماشینی گیرکرد که دوچشم روشن درونش می خندید باخت... انصاف نبود...


    *******


    یلداباترس از تغییر حالت ناگهانی چهره او شانه اش راگرفت وگفت:
    _رها... رهاحرف بزن... چی شده؟
    رهاباگریه وناباوری گفت:
    _سهیل... جوابمو بده... سهیل...
    یلدا گوشی راازدستش کشید.مردی الو...الو می گفت ومخاطبش راصدا می زد.یلدامانده بود چه کند.شوکه بود.رها که دست پیش برد گوشی رابگیرد یلدا روی بلندگو زد...صدای مرد آمد:
    _الوخانم...گریه نکن،گوش بده... بااورژانس تماس گرفتیم اومده... این آقاحالش خوب نیست... مشکل تنفسی یاقلبی نداره؟
    گریه رها بندآمد.صدای الو گفتن مرد ازدنیایی دیگر به گوشش رسید.دنیا اندازه قبرتنگ شد. پس چراهنوز نفس می کشید.یلدا صدایش کرد.جواب نداد.اصلا نمی شنید.فقط حرکت لبـ ـهای اورا می دید.یلدا بادیدن حال خراب او سراسیمه ازجا پرید.مکالمه کوتاهی انجام داد وبه سمت آشپزخانه دویدوهمزمان باآوردن لیوان آب برای رها شماره حمادراگرفت:
    _نمی دونم حماد... فقط گفتن ازپرسنل اورژانسه... بردنش بیمارستان(....)...

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    انگارصحرای قیامت بود.هرچه می دوید سردرگم ترمیشد.به آدمها می خورد.هیچ کس را نمی شناخت.زمین خورداماباز بلندشد.به هرطرف که خط قرمز رانشانش می داد میدوید اما مقصدش راگم کرده بود.تمام سالن ها میان مه غلیظی فرورفته بود. پایش به تخـ ـت روانی گیرکرد.نزدیک بود باسرسقوط کندکه دستی بازویش راکشید ونگهش داشت.چشم های سرخ وخیس سبحان راشناخت که بانگرانی نگاهش میکرد:
    _این چه وضعیه رها؟تنهااومدی؟
    رها زل زل به چشم های سبحان نگاه کرد:
    _گریه کردی سبحان؟
    سبحان بی اراده دست به چشم هایش کشید.رها آب دهانش رافرو داد:
    _سهیل کجاست؟
    اگر می دانست دقایقی پیش چه برسرشان گذشت الان سالم اینجا نایستاده بود.اوکه مرد بودزانو زد وای به حال وروز این زن که توانی هم برایش باقی نمانده بود...
    چشمهای رها باترس به صورت اوثابت مانده بود...
    _پرسیدم سهیل کجاست؟
    سبحان آرام گفت:
    _اول برو روصندلی بشین تا...
    رهاباالتماس گفت:
    _توروخدا بگو سهیل کو؟
    _خیلی خب... آروم باش ... به منم هنوز درست حرف نزدن... فعلا تواورژانسه... میگن حمله قلبی بوده!
    دست هایش راروی صورتش گذاشت وعقب رفت.به دیوار پشت سرش چسبید.سبحان به طرفش رفت وصدایش کرد.رها روی زمین نشست.تمام زندگیش پشت آن درهای مات بامرگ دست وپنجه نرم می کردواوهنوز نفس می کشید. زمان داشت یخ می بست.خاطره هایش منجمد میشد.دست روی قلبش گذاشت وباگریه نالید:
    _خدایا... این بار دیگه نه!... بسه... هرچی ازم گرفتی بسه...
    بندانگشتان شد تسبیح لب های خشکی زده اش... آسمان چشمهایش بخیل نبود...می بارید...بی مکث... تند... پرسوز وداغ!... هرذکری ازابتدای کودکی ها،مادردرگوشش زمزمه کرده بود راپشت هم تکرارکرد.معناومفهوم وربطش رانمی دانست اما فقط زمزمه میکرد. یک دعای بابا یادش آمد.هرچند پشت انتظار برای پدر جواب نداد اما باز تکرارش کرد. شاید آرام شود.شاید خداببخشد...سهیل ببخشد وبرگردد... مصلحت نمی خواست.دیگر این حکمت هابس بود.منت کشید.التماس کرد.گریه کرد.آنقدر گفت وگفت که لب هایش مثل صدایش بی حس شد.به هرریسمانی که آویزان بود چنگ انداخت .چشم هایش کم کم تار می شد.دنیا به مسخره اش گرفته بود.زمان بُغ کرده ایستاده بود وتماشایش میکرد.صدای گریه ای آمد.نگاهش ازآن درمات جدانشد.سرش نچرخید بداندکیست که برسروسیـ ـنه کوبان نزدیک می آید.صداها واضح نبود.انگارنظم همه دنیا به هم ریخته بود.درکه باز شدانگاربه زمان حال پرت شد.بابدبختی دست به دیوار گرفت وبلند شد.حتی نتوانست قدمی بردارد.سبحان سریع پرسید:
    _چی شددکتر؟
    دکترباعجله رد شد:
    _فعلا هیچی...فقط دعا کنید ...
    دودست سبحان به موهایش چسبید وزیرلب زمزمه ای کرد.رها نه خفه ای زمزمه کرد.سیمین محکم توی صورتش زد وبه سمت رهاچرخید.سبحان بازوی مادرش راگرفت و عصبی گفت:
    _مامان...
    سیمین باگریه دادزد:
    _خیالت راحت شد فتنه؟... ازروزی که پات به زندگی بچه من باز شد رنگ آرامش ندید... آخرم می کشیش... موندی چیکار؟... خیالت راحت شه وکفن پیچ تحویلم بدی وبری به دلبری هات برسی... گمشو برو... دیگه چی میخوای ازجونمون؟.. بلایی سرسهیل بیاد خودم می کشمت...
    اشک های رها پیوسته جاری شد.دیگرقطره قطره نمی چکید. اصلا نمی فهمید دیگرچه کسانی آنجاهستند .بیش ازاین تاب نیاورد وچندقدم عقب رفت.تاسبحان سرچرخاند وصدایش زد شروع به دویدن کرد.ازبیمارستان بیرون دوید.هوا سوز بدی داشت.اما سوز سیـ ـنه ی اوبیشتربود.نمی دانست کجا می رود.اما تانفس داشت دوید.خیابان ها ...درودیوارها هم انگشت اتهام به سویش کشیده بودند.کاش می توانست ازاین دنیا فرارکند.میان آن خیابان تاریک وخلوت وسردحتی چراغی روشن نبود.آسمان که ستاره هایش راهم پنهان کرده بود. صدا ونگاه سهیل تنها درکش ازآن لحظات بود.انگارقراربود آخرین "دوست دارم"او آخرین خاطره اش اززمین باشد.باترمز گرفتن ماشینی مقابل پایش زمین خورد.دردبدی درزانوها وکف دستش حس کرد... نور آزارش داد.کاش هیچی شبی به صبح پیوند نمی خورد تا شرمش را زیررنگ سیاه شب پنهان کند.دست مقابل چشم ملتهبش گرفت که حجم سیاهی مقابل نوردیوارکشید.عطرآشنا ولی وهم آوری ازگذشته به ذهنش سرکشید.تلخ وگس!... نگاه خیسش بالا کشیده شد.چهره سورن میان تاریک وروشن آسمان باآن پالتوی بلند ورقصیده درباد شبیه قاصد مرگ بود. انگار جام شوکران دردست داشت.دوقطره اشک روی گونه اش سُرخورد.سورن آرام وخونسرد مقابلش روی پانشست.چهره خیس ورنگ پریده اوراخوب ازنظر گذراند.آرام وشمرده گفت:
    _می بینی رها...بازبه هم رسیدیم... شکستن سخته،نه!... تلخه!... اونقدر که آرزوی مردنتومیکنی !... درست حستو فهمیدم؟... حالا خوب به من نگاه کن ...جامون عوض شده ...حالا بهتر میتونیم همودرک کنیم...مثل هم شدیم... بی کس وکار... بی پشت وپناه...
    مکث کرد وویرانگر ومحکم گفت:
    _بی آبرو واعتبار...
    رها باگریه کف دودستش رازمین گذاشت .شانه هایش لرزید ومیان هق هق گفت:
    _خدایا...
    صدای سورن رانزدیک ترشنید:
    _بیشترصداش کن چون هنوز کارم باهاتون تموم نشده!
    تاخواست دستش رابگیرد عقب هلش داد.صدای آشنایی ازپیچ کوچه بلند شد.باگریه حمادراصدا زد اما تااوبرسد قدرت سورن کارخودش راکردوداخل ماشین پرت شد.سرعت ماشین حمادراطرفی پرت کرد.رها باگریه به شیشه کوبید وازتن افتاده روی زمین برادرهم فاصله گرفت... فرمان راازدست سورن گرفت ودادزد:
    _نگه دار روانی!
    سورن عقبش زد وخونسرد گفت:
    _دوست داشتی به عشقت برسی صبح خودتو سرقبر بابات بکش!ولی اول قسمی که خوردم باید ادا شه...
    نگاهش ترسناک بود. بندبند تن رها داشت ازهم جدامیشد...با لحنی محکم که دل رها را بیشتر به بازی باترس می گرفت ،افزود:
    _حاجی منتظره عشق من!...
    بانگاه مات رها فقط لبخند زد.آرام بود...آرامِ آرام... اگردنیا رادستش می دادند همه جارابه آتش می کشید وقهقهه می زد.شیطان یک قدمی قسمش محکم ایستاده بود...
    دست رها با التماس میان چهارچوب درچسبید وباگریه گفت:
    _به خاطرخدا سورن!...
    سورن بازوی اوراکشید ووسط اتاق پرتش کرد:
    _خدا؟... کدوم خدا روداری قسم میدی؟ همون خدایی که اسمشو پیش بابات آوردم والتماسش کردم...آره؟همون خدارو میگی؟... دست منو که نگرفت... توصداش کن بلکه امداد غیبیش برات معجزه کنه...
    سربلندکرد وانگشت سمت سقف گرفت:
    _به خدایی قسم بده که سورن عاشقو کرد یه بت کینه وانتقام...
    _تقصیرمن چی بود؟
    باقدم بلند سورن،رها دوقدم پس رفت وازصدای پرحرص وداداو لرزید:
    _تو!... یادت رفته توگوشم دادکشیدی من اشتباهت بودم... التماست کردم وراحت روبرگردوندی!... اسم سهیل تب ومرگمویکی کرد... همون شب قسم خوردم که اگر نمیرم تمام عذا بایی که کشیدمو بهت بدم!
    یقه پیراهنش راگرفت ومقابل چشم ناباوراو لباسش پاره شد... رهامقابل چشمهایش راگرفت وباز عقب رفت اما سورن بی پروا مچ دستش راکشید وتکانش داد:
    _این یکی وباید خوب نگاه کنی...
    رها باالتماس وگریه گفت:
    _ولم کن دیوونه!
    سورن دست زیرچانه اش زد وباخشونت گفت:
    _این جای تیغ وهمون شب رو قلـ ـبم کشیدم که گفتی برات مردم... همون شب عشقتو سلاخی کردم... خوب نگاه کن ... محبتی نمونده که بخاطرش دلم برات بسوزه!
    حال رها ازبوی تن وجای خطی خطی های روی پوست او داشت به هم میخورد. به چشمهای سیاه شده ازکینه اش نگاه کرد ...
    _هربلایی دلت خواست سرم اومد...دلت خنک نشد؟... همه چیزمو ازم گرفتی راحت نشدی؟
    هزاربرابر بدترازاین زخمو به روح وزندگیم زدی که ردبخیه اش تازنده ام باقی می مونه... دیگه تاکجا میخوای تاوان کارنکرده رو ازم بگیری... چوب طمع وحرص خودتو خوردی نه خودبزرگ بینی بابای منو... ولی اون قدر باهمون چوب به تن زندگی من کوبیدی که شاید هیچ وقت سرپا نشم... حداقل بکش منو وراحتم کن...
    روی زانو نشست وپاهایش رادرشکمش جمع کرد.سورن هنوز بالای سرش ایستاده بود. هق هق او مثل یک روزن بود به سیاهی درونش اماآنقدر کوچک که پانگرفته نابود شود...
    _نه!... هنوز همه چی تموم شده!... ازهمون شبی که بایه قهوه دست کاری شده پات رسیدبه خونه ام و دوساعت تمام فقط نشستم ونگات کردم دیوونه ترشدم... ازشدت حرص می خواستم لباساتو توتنت تیکه پاره کنم ونشد... ازهمون شب که رفتی وخودمو لعنت کردم که چراازت گذشتم یه خواب راحت نکردم ...
    رها باناباوری نگاهش کرد.سرهیچ وپوچ تمام زندگیش روی هوا رفته بود.سورن باپوزخند گفت:
    _چیه؟توفکرصدای خودتی که باعث شد عشقت پس بیفته؟اون حقیقی بود منتها خودت نفهمیدی چه مزخرفاتی گفتی!
    رها بابی نفسی گفت:
    _چرابامن این کارا رومیکنی؟
    سورن روی زانو مقابلش نشست:
    _واسه اینکه ثابت کنم می تونم به دستت بیارم.نه به خاطر عشق...دیگه عشقی وسط نیست .. بخاطراینکه تازنده ام وزنده ای بابات لگدبه گورعذاب بزنه... قشنگ ترین نتیجه این اتفاقات کوبیدن برطبل رسوایی دخترحاج رضاست...
    بلندشد وبی رحمانه گفت:
    _امشب روخوب استراحت کن بلکه دعات بگیره ورسیدی به عشقت... چون فردا این موقع می برمت جایی که قراربود بااون یارو بری!...
    بابی شرمی به چشم هایش نگاه کرد وافزود:
    _اون موقع دیگه شاید بعدازچندماه جواب آزمایشای واقعی برسه درخونه آقا داداشت... شایدم توکل شهرپخش شد...
    رها بیشتر درخود جمع شد.سورن لباسش راعوض کردومقابلش نشست.چشم ازچشم وچهره رنگ پریده اوبرنداشت تا آفتاب طلوع کرد... آفتاب که زد انگار غروب زندگی رها رسید..
    سبحان کلافه تلفن رادردستش جابه جاکرد:
    _من چی جواب بدم...پس شماها به چه دردی میخورین؟
    _آخه هیچ نشونه درست وحسابی به آدم نمیدی سبحان...یه خط تلفنه که اونم مسدود شده وآدرسش میگه اصلا آدمی به این اسمو نمی شناسن... بازم اگه یه عکس بفرستی می تونم ازنیروهای دیگه کمک بگیرم...
    سبحان دست به پیشانی اش کشید.سهیل می فهمید این بار سکته کامل رامی زد اما انگارچاره ای نبود...
    _خیلی خب!.. میگم برادرش برات بیاره... توپایگاه مرکزی هستی دیگه!
    _آره...پس زودتربرسون!...
    تلفنش که قطع شدمادربیرون آمد وبالحنی دست پاچه پرسید:
    _پیداش کردید؟
    سبحان باحرص وعصبانیت غرید:
    _توعصبانیت هرچی ازدهنت اومد بستی به دختره اونوقت الان پشیمونید؟
    سیمین بابغض گفت:
    _بچه ام داشت می مرد!
    _اون موقع احتمال داشت بمیره الان اگه بفهمه زنش ناکجاآباده درجا می میره... من میرم بیرون کاردارم!
    _نه سبحان...بیدارشه من وبابات نمی تونیم قانعش کنیم...
    سبحان اززور حرص برسرخودش زد وباچشمهایی گردشده گفت:
    _پس من چه گلی ازدست شما به سرم بگیرم؟ برم ببینم ناموس برادرم زیردست وپای کدوم نامرد افتاده یانه؟
    سیمین محکم توصورت خودش زد:
    _خاک برسرم... سبحان...
    همان موقع پرستارازاتاق بیرون آمد وگفت:
    _بیمارتون سراغ خانمشو میگیره...
    سبحان "یاحضرت عباسی "گفت وبانگاه شماتت باری به مادرش بسم اله گویان سمت اتاق رفت. بالبخند وسرخوشی وارداتاق شد:
    _آخه مردحسابی آدم کارنصفه نیمه میکنه ویه ملتو میذاره سرکار... ازهیکلت خجالت نمی کشی ازپس یه سکته کامل برنمیای؟
    سهیل نیم خیز شد.رنگ ورویش پریده بود اماحالش خوب بود...
    _چرت وپرت نگو سبحان... رهاکجاست؟
    _خونه!
    _زنگ بزن باهاش حرف بزنم!
    _خیلی خب...خودم الان میرم میارمش!
    سهیل باحرص نگاهی به اطرافش انداخت:
    _این خراب شده مگه خصوصی نیست؟یه تلفن نداره؟
    سبحان نزدیکش رفت.سیمین جرأت نمی کرد جلوتربرود:
    _آروم مادر... دوباره یه بلایی سرت میاد...
    _به درک!... دیشب تاصبح صدای گریه رهاتوگوش من بود... بگید بیادبشینم سرجام!
    سبحان گفت:
    _بچه شدیا... گفتم میاددیگه!
    چشمهای سهیل درچشمهای گریزان سبحان دودو زد.سکوتش سبحان رادست پاچه کردتالبخند مزخرفی تحویلش دهد...
    _من برم دنبالش !
    اما قبل ازاینکه برود سهیل مچ دستش راچسبید:
    _رهاکجاست؟
    سبحان تاآمدحرفی بزند سهیل بالحن خاصی گفت:
    _مرگِ سهیل راستشو بگو!
    سبحان تکانی خورد.دست روی دست اوگذاشت امازبانش به گفتن حرفی نمی چرخید.رنگ سهیل بیشتر پرید وهراسان پرسید:
    _نکنه بی هوا چیزی شنیده حالش به هم خورده؟
    سبحان آب دهانش راقورت داد.سهیل دادزد:
    _باتوأم سبحان... کشتی منو بی انصاف!
    سبحان باتته پته گفت:
    _دیشب اینجا بود... ولی...
    زنگ تلفن ازغیب به مددش آمد.فوری دستش راپس کشیداما سهیل نیمخیز شد وگوشی سبحان راازدستش کشید.بادیدن نام حمادسریع جواب داد.حمادبی خبر ازاینکه گوشی دست سهیل است بی مکث گفت:
    _شماره آخرماشین سورن ودیشب دیدم... به رفیقت بگو... منم شکم برده سمت بهشت زهرا...میرم اونجا... تانیم ساعت دیگه توهم خودتو برسون و...
    _ردماشین سورنو واسه چی؟
    صدای مرتعش سهیل ،حمادراخفه کرد.سهیل هوارکشید:
    _رد ماشین سورنو واسه چی؟دیشب کجادیدیش؟
    _گوش کن سهیل!
    _رهاکجاست؟
    سبحان گوشی راگرفت وسریع گفت:
    _ازبیمارستان زدبیرون بهش نرسیدیم...حدس می زنیم گرفتار شده باشه و...
    سهیل مثل دیوانه ها ازجا پرید.سرم ووسایل متصل به بدنش کنده شد وفریاد زد:
    _چرت نگو لعنتی!... حماددیشب سورنو دیده!اونوقت می گی حدس میزنی؟...
    به موهایش چنگ انداخت وبا بیچارگی گفت:
    _یه شب غافل شدم...یه شب...
    پرستاری ازسروصدای ایجادشده وارداتاق شداول باچشم هایی گرد شده تماشایشان کردبعدباتشر گفت :
    _این چه وضعیه؟ شماچرا...
    سهیل پرستارراکنارزد وبیرون رفت.سبحان دنبالش دوید ونگهش داشت.سهیل فریاد زد:
    _به خداهرکی سرراهمو بگیره...
    _بااین لباسای مسخره میخوای بری بیرون... لباساتو عوض کن باهم بریم...
    مثل عروسک خیمه شب بازی که بند به تنش وصل است ودستی دیگرهدایتش می کندبی اراده وباکشش دست اوبیرون کشیده شد.انگارمردمک چشم هایش خشک شده بود.فقط یک آرزو ازسرش گذشت.میان همین گورها زمین دهان باز میکرد وبی نام ونشان دفن میشد. بی نام بودن بهتراز رسوا بودن ،بود.حداقل کسی دل می سوزاند اما اگر کسی انگشت نما ورسوا می شد مثل یک آدم طاعون زده حتی ازجسدش هم دوری می کردند.بالای سرمزار پدر رسیدند.زانوهایش تا شد.به عکس پدرخیره شد.تقصیراونبود.تقصیر هیچ کس نبود.تکراراشتباهات خودش... ترس های بی جا... نگفتن ها...نشنیدن ها باعث شدکابـ ـوس شب هایش امروز به حقیقت برسد.نمی دانست چه بلایی سرسهیل آمد.نمی فهمید چه بلایی سرخودش آمده است... سایه سورن مثل ابر سیاه مصیبت روی سرش افتاد.کمـ ـرنگ اما سنگین... شانه هایش داشت می شکست.خم شد.کف دستش می سوخت.دلش می سوخت.چشم هایش می سوخت... دستانش راروی سنگ گذاشت وساکت فقط نگاهش کرد. سورن روبه رویش نشست وباتمسخرگفت:
    _نمی خوای باحاج بابات حرف بزنی؟چندوقته همو ندیدید؟
    سکوتش طلسم شده بود.نمی شکست.هرشکستن تیغ های فرورفته درجانش را عمیق تر میکرد.چیزبرای باختن نداشت پس برای چه آه می کشید.برای آبرو یاعشق ازدست رفته اش؟!... زندگی باشد برای اهل زندگی ...اودیگر ازخدا فقط مرگ می خواست.باساکت ماندنش سورن پوزخند صداداری زد وبه عکس حاج رضا خیره شد:
    _می بینی چه مظلوم شده حاجی؟مثل همون روزا که بخاطرمن ازت سیلی خورد.مثل وقتی که بابغض برام تعریف کرد..اونقدر معصوم گفت که دلم میخواست باسربرم تودیوار...
    به رهاخیره شد ودوباره گفت:
    _ولی یه دفعه وحشی شدی رها... چنگ انداختی قلـ ـبمو ازسیـ ـنه ام بیرون کشیدی...
    دستانش راازهم باز کرد وخودش روی زانو نشست:
    _یهو عاشق شد... بی هوا... بی مکث... بعدم راحت گفت گوربابای سورن بی کس وکار...
    خم شد سمت رها:
    _می دونست براش می میرم...گفتم می میرم اما گفت سهیل...گفتم رها می بازم....گفت سهیل..گفتم نگودرد داره...گفت سهیل!... شدمثل خودت حاجی... درست یکی شبیه خودت...
    فقط آوردمش ببینی عرضه اشو داشتم... ببینش ..خوب تماشا کن...حالا من ودخترحاج رضامثل همیم ..اونم فقط بایه اشتباه... بایه منفی که مثبت شد...
    برای سوزاندن بیشتررها مکثی کرد وخندید:
    _راستی دومادتم توراهه رسیدن بهته...سلام برسون بگوجاشو خوب پرمیکنم...
    رهااحساس خفگی میکرد.کامل روی زمین نشست.سورن نگاهش کرد.رها داشت جان میداد.سورن لبخندزد.جاذبه ای مغناطیسی نگاه رهارابه سمتش کشید.سورن خیره نگاهش کرد.رنگ رها عوض شد.پدردرست بالای سرسورن ایستاده بود.مسیرنگاهش باتوجه اوتغییر کرد.نفس رهاداشت تمام می شد.به گلویش چنگ زد.نگاه پدر هنوز به همان نقطه بود.رهابه گلویش چنگ زد وزمزمه کرد"بابا"...
    سورن خندید:
    _می بینی حاجی؟... زده به سرش!... عیبی نداره...سرحالش میارم!
    رهااشک ریخت وزمزمه کرد"بابا"! سورن بلندترخندید.حاج رضا به رهانگاه کرد وباز به نقطه قبل بازگشت.رهارد نگاه پدررا دنبال کرد.به گلدان بالای قبررسید.پرازخاک تازه بود.نبض وحیات واقعی به شریانهایش بازگشت.حالا سورن هم نمی خندید.رهانگاهش کرد.سورن بی مکث بلند شدوبه پشت سرش نگاه کرد.خبری نبود.سمت اوآمدتابلندش کنداما رهاخودش راروی قبرعقب کشید.سورن دندان به هم فشرد وبه سمتش خم شد.درکوتاهترین زمان ممکن مشت رهاپرازخاک شدوتاسورن به خود بجنبد خاک چشمانش راسوزاند.وسایلش ازدستش افتاد.رها به سوییچ چنگ زد وبه سمت ماشین دوید.ازرانندگی همیشه وحشت داشت وهیچ وقت دنبال تصدیق گرفتن نرفت اماالان ازتنها چیزی که می ترسید بی آبرویی بیشترش بود... باید به هرراهی بود میرفت تاخودش رانجات دهد ازتیرتیز تهمت ها...حتی بامرگ... سورن به خودش آمد وتاصدای روشن شدن ماشین راشنید دوید.رها ناشیانه پایش راروی پدال فشرد وتا بخواهد حرکت کندسورن ازسمت دیگرخودش راداخل ماشین انداخت. ماشین های آشنایی ازپیچ گذشت.رها باگریه گفت:
    _سهیل!
    سورن کنارش زد اما رها فرمان راکشید.درکشمکش فرمان کامل چرخید.گودال بزرگی مقابلشان بود.تلی ازخاک وکارگرهم درسوی دیکر...رها میان گریه فرمان رارهاکرد وپایش راتاانتهاروی پدال گازفشرد.سورن دادکشید"دیوونه" اما درکسری ازثانیه ماشین باسرعت به تل برخوردکرد وماشین میان زمین وهوامعلق شد.رها فقط خداراصداکرد.چشمهای نگران پدررادید.نفهمید چگونه درماشین باز شد وبیرون افتاد .درلحظات آخرکه دنیا داشت سیاه می شدمیان چرخش های وحشتناک ماشین وشکستن شیشه ها یش دویدن های سهیل رادید. ..
    ماشین که ازحرکت ایستادباهم به سمت آنها دویدند.نگاه سبحان به مایع سرازیر شده ازماشین خیره ماند. حمادرد نگاهش رادنبال کرد.باهم به آن سمت دویدند.پای جان یک آدم وسط بود ودوست ودشمن معنانداشت.تاحمادپای سورن راگرفت سراوکمی بالاآمد.ازچهره اش چیزی نمانده بود.دلش ریش شد.دادزد:
    _سبحان بیاکمک ...گیرکرده... الان ماشین منفجرمیشه!
    هیچ کدام ازدرها بازنمیشدجزهمان دری که حمادآویزانش بود.سبحان به کمکش آمد.عرق می ریختند بلکه بتواند همین تن روبه مرگ رابیرون بکشنداما...
    سورن پایش رابیرون کشید.نگاه سرخ حمادمتوجه اش شد.چشم هایش هنوز برق می زد.لبخند عجیبی زد.خرخر میکرد...به سختی گفت:
    _یه فایل توکامپیوترم هست... سندپاکی وبی گناهی رهاست... من هیچ وقت نتونستم بهش دست بزنم... رمزشم اسم خودشه!
    حمادخشکش زد.ماشین بوی دود گرفته بود.سبحان حمادراعقب کشید.حماد می خواست کنارش بمانداما سبحان فریاد زد:
    _الان منفجر میشه روانی!
    به زحمت حمادراچندمترعقب کشیدویک مرتبه...
    صدای مهیب ودود سیاهرنگی آسمان راپرکرد....



    هنوز درخلسه ای عمیق بود.دلش نمی خواست ازاین خواب خوش بیدارشود اما صدای آرام ودلنشینی ازآن خلسه بیرونش کشید:
    _خانمم... عزیزم... رها...
    لب هایش خشک خشک بود.خسته بود.به زحمت پلک هایش راکنارزد .چهره مهربان ولبخنداو آرامشی بی نظیر رابه جانش ریخت...
    _خسته نباشی عشق من... ازخواب خسته نشدی؟
    خسته ولی هوشیاربود.زبان روی لبش کشید:
    _کجاست؟
    سهیل بااخم ولبخندگفت:
    _اول من بعداون زبل خان...
    آب دهانش راقورت دادولی بغض رهایش نکرد:
    _سالمه؟
    _قراربود نباشه؟
    _ترسیدم که دوباره...
    سهیل انگشت روی لبش گذاشت:
    _خیالت راحت...خانم پرستارگفت بخشو گذاشته روسرش شکمو... کم کم میارنش...
    لبخند زدوافزود:
    _ولی قبلش برات یه سورپرایز دارم...
    رها منتظرنگاهش کرد.سهیل بـ ـوسه ای روی پیشانی اش زد وعقب رفت.رها کمی سربلندکرد.حمادومادرکمی عقب ترایستاده بودند.اشک ذوق وناباوری به چشم هایش آمد.تاآمد نیم خیز شود درآغـ ـوش دلتنگ مادرغرق شد...
    دست مادررافشرد وباخوشحال واشک گفت:
    _کِی اومدید؟
    _توداخل اتاق عمل بودی رسیدیم!
    _نداهم اومده؟
    _نه نشد!... کارای نامزدش به هم گره خورد ونتونستن بیان!
    _به موقع اومدی مامان...خیلی بهت احتیاج داشتم...
    _اومدم ببرمتون..دلتنگی دیگه بسه!
    رها ساکت نگاهش کرد.حمادکمی نزدیک ترشد.دست روی شانه سهیل گذاشت وبه رها نگاه کرد...
    _تنبیه خودتون واطرافیان بسه... دل همه تنگتونه...ازاولم قرارنبود خیلی بمونید...سه سال برای رسیدن دوباره به آرامشتون کافیه... حالابقیه رودریابید....
    رهابه سهیل نگاه کرد.سهیل لبخند زد.پلک هایش آرام روی هم افتاد ونفسی ازسرآسودگی کشید.همان موقع درباز شد.تخـ ـت روان کوچکی قبل ازپرستارداخل آمد.رهابابیقراری نیم خیز شد.همه قربان صدقه آن فرشته کوچک ونق نقو می رفتند که به محض قرارگرفتن درآغـ ـوش مادر آرام گرفت ...
    اشک ازگوشه پلکش چکید.خم شد وپشت دست کودکش رابـ ـوسید.مادربامهربانی گفت:
    _قراره این شازده کوچولو خوشگلو چی صداکنیم؟
    نگاه سهیل ورهادرهم قفل شد.حمادباتعجب گفت:
    _نکنه هنوز اسم نداره؟!
    سهیل باخنده وچشم وابروبه رهااشاره کرد.کودک لبخندزد.آسمان روشن وآبی بود.رها چشم هایش رابست.یک تاییدیه می خواست.پدرکناریک کودک برایش دست تکان داد.دلش غرق آرامش شد.چشم بازکرد.باردیگر کودکش رابوکشید.اماقبل ازاینکه حرفی بزندسهیل سرخم کرد وآرام گفت:
    _اجازه خانم!.. من باباشم بگم؟
    رها آرام خندید وهم زمان اسم"سپهر"رازمزمه کردند...

    الناز محمدی

    پایان

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 04:58 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.