صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 23 , از مجموع 23
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    بعد از رفتن بهار آرمین دسته گل بهار را به دست نازنین داد وگفت :
    -خواهش می کنم یه گلدون براش پیدا کن
    از این حرف آرمین پراز خشم شد، چرا خودش دسته گل ارجمند را با آنهمه غرور ونفرت در جوب آب پرت کرده بود و حالا می خواست دسته گل دوسـ ـت دختر عزیزش را آیینه دق او کند
    دهان باز کرد اعتراض کند که نازنین که به خوبی میدانست آرمین اورا پی نخود سیاه فرستاده با دسته گل بهار از اتاق خارج شد
    آرمین کنارش روی لبه تخـ ـت نشست ومهربان پرسید:
    -نمی خوای بهم بگی چی شده! وچه چیزی تو رو به این روز انداخته؟
    نگاهش را از او گرفت ودوباره به پنجره کناریش زل زد وآرام نجوا کرد
    -یعنی خودت نمی دونی چی شده !
    با دو انگشت چانه اش را گرفت ونرم سرش را به طرف خودش برگرداند وگفت :
    -باید از کجا بفهمم !
    نفسش را پراز غصه بیرون داد وهمراه با پوزخندغلیظی اضافه کرد
    -یعنی با من بودن اینهمه برات سخت بوده که باعث شده به این روز بیفتی !
    پراز خشم و به تندی گفت :
    -تو منو فریب دادی ،بهم گفتی دوستم داری ومی خوای تا همیشه کنارم بمونی
    آشفته وعصبی گفت :
    -مگه دروغ گفتم !........کدوم یک از این حرفهام دروغ بوده ؟
    لب وچانه اش همزمان لرزیندند وبغض الود نالید
    -همه حرفهات !.............همه حرفهات دروغ بودآرمین !یه دروغ بزرگ وکثیف!....چرا که اگه دروغ نبود امروز دوسـ ـت دختر نازنینتو نمی اوردی من ببینم
    چشمان درشتش ازحیرت گشاده شدند وبا نگاهی مبهم ومات زمزمه کرد :
    -دوسـ ـت دخترم ؟!
    -آره بهار !درست همونیه که همیشه می گفتی ،ظریف وشکننده
    گیج وسردرگم در عمق چشمان غمگینش زل زد وگفت :
    -تو از چی حرف می زنی !
    بغضش ترکید وبا هق هق گریه گفت :
    -خیلی بی ملاحظه ای آرمین !.. خیلی.....!.لااقل می ذاشتی یه مدت بگذره بعد اونو بهم معرفی می کردی
    کلافه چنگی به موهایش زد وگفت :
    -توداری اشتباه می کنی سایه ،اون...........
    غضبناک میان حرفش پرید و گفت :
    -من اشتباه نمی کنم آرمین ،خودتم اینو می فهمی!
    دیگر گریه نمیکرد شاید قصد داشت به آرمین بفهماند قویتراز آن چیزیست که نشان میدهد
    آرمین نفس عمیقی کشید وبا آرامشی ساختگی آرام پرسید
    -چرا فکر می کنی بهار دوسـ ـت دختر منه ؟
    با قاطعیت وسماجت گفت :
    - فکر نمی کنم بلکه مطمئنم !
    -می تونی بهم بگی چه چیزی باعث اینهمه اطمینان شده؟
    -تو خودت همیشه ازش حرف می زدی فراموش کردی از روز اول آشنایمون هرگز وجود اونو تو زندگیت انکار نکردی
    آشفته وکلافه بازهم نفسش را سریع وعمیق فوت کرد وبا لحنی مهربان درمانده گفت :
    -سایه عزیزم ! باور کن من همه اون حرفها رو می زدم که تو بهم عادت نکنی ،..... باور کن هیچ زنی به غیر از تو توی زندگی من نبوده ونیست
    از زور خشم وغضب لبش را به دندان گزید وگفت :
    -توچهارماه تمام با من زندگی می کردی در حالی که اون توی ذهنت بود چطور می تونی اینو منکر بشی
    - من همه اون چهار ماه رو اشتباه کردم چون از لحظه های خشم وغضب تو لذت می بردم
    بازهم این بغض لعنتی به گلویش چنگ انداخت با صدایی گرفته از بغض نالید
    -بازم داری دروغ می گی ،درست مثل همه حرفهای دیشبت ،اما مطمئن باش دیگه نمی تونی با حرفهای قشنگت گولم بزنی
    -سایه !باور کن تو دوچار سوء تفاهم شدی !....بهار خواهر بهراده،همون دوست صمیمیم که گفتم فوت شده ،یادت که میاد نوه دکتر صادقیان رو می گم ،اون تازه از آمریکا برگشته
    بغضش شکست وباران اشک آرام شروع به باریدن گرفت
    -پس سابقه دوستیتون از خیلی وقته ،چقدر من احمق بودم که بهات زندگی کردم واینو نفهمیدم
    آرمین جدی وبی احساس گفت :
    -آره بهار برامن یه دوست قدیمیه ،ولی نه اون دوستی که توی تصور تونقش بسته
    با گریه گفت :
    -پس داری اقرار می کنی که اون دوستته
    -آره چون خیلی وقته که میشناسمش ،درست از وقتی که هشت سالش بوده ،حتی بهراد هم موقع مرگش ازم خواست همیشه مواظبش باشم چون خیلی تنهاست
    -پس چرا وقتی دختری مثل اون توی زندگیت بود اومدی سراغ من
    با محبت آرام گفت :
    -چون سرنوشت من از اول تو بودی نه اون !
    در میان هق هق گریه فریاد کشید :
    -ازت متنفرم آرمین ، متنفر !
    صورتش از خشم قرمزوگلگون شد ولی به روی خودش نیاورد و گفت :
    -اما دیشب چیز دیگه ای بهم گفتی ،اگر می فهمیدم اینهمه ازم متنفری هرگز بهت نزدیک نمی شدم
    -تو هم حرفهای زیادی زدی که هیچ کدومشون واقعیت نداشت
    نفس عمیقی کشید وگفت :
    -باشه هر چه تو بگی ،چون تو لجباز تر ازاینی که من بتونم چیزوخلاف عقیده وباورت ثابت کنم
    آب دهانش را قورت داد وبینی اش را بالا کشید وبا نیشخندی گفت :
    -تو همه چیزوبهم ثابت کردی آرمین ،تو ثابت کردی که حتی ارزش یک دوست داشتن ساده رو هم ندارم
    خسته وکلافه دستی میان موهای پر پشتش کشید وگفت :
    -حال تو اصلا خوب نیست ومن نمی خوام با بحث بیهوده حالتو از اینی که هست بدتر کنم ،بهتره استراحت کنی بعدا سر فرصت در این مورد با هم حرف میزنیم
    از جا برخاست اتاق را ترک کند که سایه با بغض گفت :
    -دیگه نمی خوام ببینمت؛ از زندگیم برو بیرون ودیگه هیچ وقت برنگرد ،چون تو بزرگترین عذابی که تاحالا تو زندگیم کشیدم
    جمله آخر سایه مثل پتک بر سرش فرود آمدوهمه وجودش را لرزاند هرگز نمی توانست اینهمه تنفر سایه را درک کند
    با شدت شروع به گریستن کرد
    به طرفش برگشت دلش می خواست او را بغـ ـل بگیرد وبرای آرام کردنش لحظه ای نـ ـوازشش کند اما به خوبی می دانست چقدرلجباز ویکدنده است و امکان ندارد در این شرایط اجازه دهدبه او نزدیک شود به همین دلیل با درماندگی و پاهای سست شده ولرزان اتاق را ترک کرد
    نازنین با گلدان گل پشت در به انتظار ایستاده بود نگاه غمگینش روی گلهای در دست نازنین افتاد ،گلها را ازمیان گلدان بیرون کشید و گفت :
    -با حالی که اون داره این گلها حالشو بدتر میکنه !
    نازنین آرام نجواکرد :
    -حتما همینطوره !
    آشفته وپریشان با لحنی اندوهگین گفت :
    -خواهش می کنم ! سایه رو آروم کنید اون خیلی بهم ریخته است
    بغضی که در کلامش نهفته بود نازنین را تحت تاثیر خود قرار داد وبی اختیار با لحنی غمبار گفت :
    -چشم !همه تلاشو می کنم که اونو از این حالت بیرون بیارم
    و قبل از اینکه او چیزی بگوید وارد اتاق سایه شد ودر را پشت سرش بست
    با حالتی عصبی و متشنج دسته گل را در سطل آشغال کنار اتاق سایه انداخت و با بی حالی خودش را روی صندلی پرت کرد هنوز جمله آخر سایه در گوشش زنگ می خورد(تو بزرگترین عذابی که در زندگیم کشیدم )حق را به سایه می داد، او دختری بود که در آرامش و خوشبختی، در کنار خانواده ای شاد ومهربان رشد کرده بود ،پدر ومادری که همه چیزشان خلاصه میشدفقط درتربیت وراحتی دخترانشان ، به خوبی می فهمید که اگر حاج علی از زندگی توافقی آنها بویی میبرد حتی ثانیه ای هم اجازه نمی داد سایه در کنارش بماند. اما او سایه را دوست داشت، این دختر مغرور ولجباز همه زندگیش شده بود ،همه هستی اش ……. ولی دیگر نمی خواست سایه را با اجباردر کنار خودش نگه دارد ،او عشق سایه را می خواست همان عشقی که تا قبل از وارد شدن سایه به زندگیش اصلا به آن اعتقادی نداشت ،همان عشقی که با مرهمش روح زخم خورده اش التیام پیدا کرده بود
    خسته سرش را به دیوار تکیه داد ولحظه ای چشمانش را برهم فشرد .سایه حق داشت این تصور را در مورد بهار داشته باشد. خودش هم به اشتباهش معترف بود ونمی دانست چگونه باید به سایه ثابت کند که اشتباه کرده است مگر نه این او بود که از روز اول هرگز وجود زن دیگری رادر زندگیش انکار نکرده بود
    با صدای زنگ تلفن همراهش رشته افکارش از هم گسیخت با اکراه گوشی اش را برداشت ونیم نگاهی به صفحه اش انداخت ساغر بود دکمه وصل تماس را زداما هنوز چیزی نگفته بود که صدای گریان ساغر در گوشی پیچید
    -آرمین ........تو رو خدا زودی بیا ، بابا حالش بهم خورده
    آشفته حرکتی به کمـ ـرش داد وراست نشست و پرسید
    -حالا کجاست ؟
    با هق هق گریه گفت :
    -توی بیمارستان،تحت مراقبتهای ویژه است ....آرمین بابام ......بابا توی کما رفته ودکتر .......
    شدت گریه امکان راحت صحبت کردن را به او نمی داد آرمین با لحن آرام بخشی گفت :
    -خواهش می کنم ساغر آروم باش!
    -نتونستم با سایه تماس بگیرم ،گوشی رو جواب نمی ده ......خواهش می کنم بهش خبر بده و زودتر بیاید بیمارستان .....
    گوشی را که قطع کرد لحظه ای مردد ماند .سایه اصلا در شرایط روحی مناسبی نبود که بتواند این خبر تکان دهنده را به او بدهدبه خوبی میدانست شنیدن این خبر حالش را از اینی که هست هم بدتر میکند به همین دلیل از نازنین خواست مراقب سایه باشد ولحظه ای او را تنها نگذارد و خودش سریع بیمارستان را ترک کرد
    ******
    چهره مهربان نازنین جلو رویش بود آرام زمزمه کرد :
    -نازی! آرمین رفت ؟
    -آره!.....
    -چکارت داشت؟
    -براش یه کارفوری پیش اومد ، مجبور شده که بره
    همراه با آهی عمیق وپرازحسرت گفت :
    -همه زندگیش شده فقط کار ،می بینی نازی ، حتی من براش پشیزی هم ارزش ندارم
    -اینطور نیست سایه ،به خدا اون خیلی نگرانته !
    بغض الود گفت :
    -اون یه عوضی پسته ،که همه حرفهاش فقط دروغه ،دیگه هیچ حرفیشو باور ندارم
    -سایه توحساس شدی وداری بی دلیل به اون تهمت می زنی
    عصبی وپر ازخشم به تندی گفت :
    -من به اون تهمت نمی زنم نازی ،این واقعیتیه که خودشم بهش اعتراف کرده
    نازنین بهت زده و با چشمانی گرد شده نگاهش کرد وپرسید :
    -تو داری چی می گی سایه ، خودش چیو اعتراف کرده ؟
    بغض خفه کننده گلویش را با نفس عمیق مهار کرد و با اطمینان گفت :
    -اینکه بهار دوستشه !
    -منظورت همین دخترست!؟
    -آره همین دختره ،خودتم دیدی که چقد باهم مچ بودند
    متعجب گفت :
    -خوب! پس چرا باهاش ازدواج نکرده ؟
    بغضش ترکید ومیان هق هق گریه گفت :
    -چون سرنوشت وبدبختیش من بودم
    نازنین مـ ـستاصل وپریشان دستش را در دست گرفت و با لحنی محبت آمیز گفت :
    -خواهش می کنم سایه خودتو با این افکار چرت اذیت نکن ،خودتم از اول می دونستی آرمین قسمت وسرنوشت تو نیست پس سعی کن فقط به چیزای خوب فکر کنی
    با پشت دست صورت خیس از اشکش را پاک کرد گفت :
    -توی زندگی سرتاسر اجبار من مگه چیز خوبی هم وجود داره ؟!
    -آره خونواده ات ،فراموش کردی اصلا به خاطراونها بوده که از اول این بازی احمقانه رو شروع کردی ،سایه !عزیزم !اونها بیشترازهرکسی بهت احتیاج دارن ودوستت دارن
    میان صورت به اشک نشسته اش لبخند تلخی نشست وگفت :
    -آره اونها برام از هرچیزی با ارزشترند !نازی مامانم می دونه من اینجام ؟
    -نه ،یعنی آرمین اجازه نداد بهشون خبر بدم ،نمی خواست بی خود نگرانشون کنه ،گفت حالت که بهتر شد خبرشون میکنه
    نیشخندی زد وگفت :
    -اون داره همه سعیشو می کنه که منو از خانوادم دور کنه و من اصلا دلیل این کارشو نمی فهمم
    -دوباره منفی بافی کردی ،اون بیچاره فقط نمی خواست .............
    گریان حرف نازنین را قطع کرد وگفت :
    -اون برای هر کاریش یه دلیل غیر منطقی داره که فقط برا خودش قابل درکه ،فقط همین !
    -شاید تو درست بگی واون واقعا همینطور باشه اما هر دومون به خوبی می فهمیم که آرمین چه شخصیت سخت وغیر قابل نفوذی داره پس تو نباید به خاطر رفتارش دلخور وعصبی باشی ،تو همه این روزها رو از قبل پیش بینی میکردی و خودتو براش آماده کردی پس بهتره به جای اینهمه اذیت کردن خودت با واقعیت کنار بیای
    -آره تو درست می گی من نباید بیشتر از این خودمو گول بزنم
    -بهتره فعلا به هیچی فکر نکنی وفقط استراحت کنی
    ******
    مهری خودش را روی صندلی کناریش انداخت وبا لحنی که در آن نگرانی موج می زد گفت :
    -تو باید به سایه می گفتی که حال پدرش اصلا خوب نیست وبه کما رفته !
    کلافه سرش را به دیوار تکیه داد ودر حالی که چشمانش را برهم می نهاد با خستگی گفت :
    -فکر می کنید با حالی که اون داشت می تونستم اینو بهش بگم
    مهری مهربان گفت :
    -ولی پسرم آخرش که چی ،تو که می دونی اون چقد وابسته پدرشه
    همچنان با چشمان بسته گفت :
    - اون تو شرایط روحی مناسبی نیست که بشه همچین خبری و بهش داد تازه اگه منم بخوام این کارو کنم دکترش این اجازه رو بهم نمی ده
    روی صندلی جابجا شد وآرامتر از قبل گفت :
    -اما من نگرانم !........ اگه خدایی نخواسته اتفاقی برا حاج علی بیفته چه جوابی داری که بهش بدی
    از این فکروجودش لرزید وبی اختیار چشمانش را گشود ،نگاهش در نگاه خشمگین آرتین که روبرویش به دیوار تکیه زده بود گره خورد. سرش را به طرف مهری چرخاند وبا لحن غمگینی گفت :
    - نمی دونم! ،بیشترم به همین دلیل عصبی وکلافه ام
    آرتین با لحنی تند پرسید
    -دکترش نگفت چرا یهویی این جوری شده ؟
    روی صندلی نیم خیز شد وبا نیم نگاهی به آرتین آرام گفت :
    -دُچار شوک عصبی شده !
    چشمان مهری گرد شده و وحشت زده نالید :
    -شوک!.......خدای من چه شوکی !......سایه که دختر سرحالی بود
    آرتین چند قدم به طرفشان برداشت وبا اخمهای گره کرده ، عصبی گفت :
    -بود !!........البته تا قبل از اینکه با این اقا ازدواج کنه
    مهری بی توجه به کنایه آرتین رو به آرمین پرسید :
    -دکتر نگفت دلیلش چیه ؟
    با صدای خفه ای نجوا کرد
    -شوکی بهش وارد شده که براش قابل تحمل نبوده !

    مهری بهت زده پرسید :
    -آخه چرا ؟؟
    آرمین کلافه از سوالات پی درپی مادرش جواب داد :

    - منم نمی دونم ، به طور کلی هنگ کردم و فکرم اصلا کار نمی کنه
    آرتین با پوزخند غلیظی گفت :
    -می خوای باور کنیم که واقعا ازوضعیت سایه ناراحتی ؟!
    نگاه غضبناک وعتاب انگیزی به آرتین انداخت .مهری قبل از او رو به آرتین گفت :

    -چرند نگو ..........

    آرتین روبه روی هر دو ایستاد وبه تندی گفت :

    -آره همه حرفهای من چرنده !......اما رفتار اون چی ؟ ...چرند نیست ؟........دختر بیچاره رو تا سر حد مرگ عذاب داده حالا ادعا می کنه خیلی ناراحته !......

    نگاهش را در عمق چشمان پرازخشم آرمین انداخت واضافه کرد
    -چیه !نکنه بالاخره وجدان درد گرفتی ؟
    مهری بانگاه شماتت باری به آرتین پرید :
    -آرتین لطفا ساکت شو !
    خشمگین به طرف مادرش برگشت وگفت :
    -چرا ؟.....چرا همیشه فقط من باید خفه خون بگیرم وهیچی نگم؟.اما یه بارهم ازاین عزیز دردونت نمی پرسی که داره چه غلطی میکنه !
    مهری از این تندی رفتار پسرش اخم ظریفی به ابروهایش انداخت ومحکم گفت :
    -زندگی آرمین به منو تو مربوط نمیشه بهتره خودتو درگیر زندگی خصوصی برادرت نکنی
    وقبل از اینکه به آرتین اجازه دهد چیزی بگوید سریع برای آرام کردن جو موجود رو به آرمین با لحنی نگران گفت:
    -اگه ناهید پرسید برای دخترش چه اتفاقی افتاده ، چی باید بهش بگیم ؟
    حرفهای آرتین به تنهایی برایش سخت وگران بود پس کلافه با لحنی تند وعصبی رو به مادرش گفت :
    -من هیچی نمی دونم مامان !......خواهش می کنم شما دیگه بیشتر از این آزارم ندین
    آرتین دوباره خودش را وسط انداخت و گفت :
    -اونی که داره آزارت میده منو مامان نیستیم اون وجدان خفتته که داره کم کم بیدار میشه
    با چهره ای برافروخته و لحنی عصبی گفت :
    -دیگه داری خیلی زیاده روی می کنی آرتین !!
    -من زیاده روی می کنم یا تو؟!........ نکنه فراموش کردی که به خاطر حماقت تو سایه افتاده رو تخـ ـت بیمارستان ،یا شایدم می خوای اونو راهی قبرستون کنی تا حالیت بشه چه به روزش اوردی
    مهری بازهم مداخله کرد و به آرتین با لحن تندی گفت :
    -آرتین لطفا خفه شو!... انگارفراموش کردین اینجا بیمارستانه ها !!
    آرتین پراز خشم به طرف مهری برگشت و با لحنی اندوهیگین گفت :

    -فقط شما مقصرید مامان ،.........شما که با خودخواهی خودتون زندگی این دختر معصوم وبیگناه و نابود کردین .شما مقصرید وباید تاوان همه زجرهایی که اون در طول این چهار ماه کشیده رو بدید
    آرمین آشفته وعصبی مثل فنر از جا جست وروبرویش ایستاد گفت :

    -بهتره حد و حدود خودتو بفهمی والا......
    -والا چی .......

    برای کنترل خشمش نفسش را عصبی فوت کرد وبا آرامشی نسبی ادامه داد
    - بهتره زودتر سایه رو طلاق بدی وبیشتر از این اونو اسیر بیماری مالیخولیایت نکنی ،چون از بیمارستان که مرخص شد این منم که زندگی و برای تو جهنم می کنم
    یک قدم جلو تر رفت و در حالی که یقه پیراهن آرتین را می گرفت با نگاهی نافذ وعمیق در چشمان گستاخش خیره شد و با لحنی مقتدر و محکم گفت :
    -فکر نکنم تو این اختیار و داشته باشی که بهم بگی باید چکار کنم ،پس اینو توگوشت فرو کن که سایه زن منه و منم بیشتر از این بهت اجازه نمی دم که بااین نگرانی های بیخودت اونو ازم دور کنی
    مهری وحشت زده میان آندو قرار گرفت ومنتظر عکس العمل آرتین ماند .آرمین یقه پیراهن آرتین را رها کرد ورو به مادرش گفت :
    -من می رم پیش سایه ،پیش اون بودن بهتر از اینجا موندن وحرفهای مزخرف شنیدنه ،هر خبری شد منو در جریان بذارید
    هنوز قدمی برنداشته بود که آرتین بازویش را گرفت ودرحالی که انگشت اشاره اش را به طرفش نشانه می رفت با تحکم گفت :
    -منم بهت اخطار میکنم !! اگه یه بار دیگه،فقط یه باره دیگه؛اشک سایه به خاطر تو دربیاد ، میرم وهمه چیزو بهش می گم
    انگشت اشاره آرتین را با خشم پایین اورد وبدون هیچ حرفی با سرعت و گامهای بلند وعصبی از بیمارستان خارج شد
    ******
    به روی میزدکتر خم شد و با لحنی محکم وآمرانه گفت :
    -چرا متوجه نیستید ! حال پدرش وخیمه وتوی کماست ؛من هر طور شده باید اونو ببرم پدرشو ببینه
    دکتر خودکار در دستش را به روی کتاب قطور روی میزش پرت کرد وگفت :
    - همسرتون اصلا در شرایط روحی مناسبی نیست که من بتونم مرخصش کنم
    این جمله تکراری را از صبح تا به حال هزار بار شنیده بود .نفس عمیقی کشید ولحن صحبتش را ملایمتر کرد وگفت :
    -اما شما می دونید که من این اختیار و دارم که همسرمو بدون اجازه شما هم از این بیمارستان ببرم پس خواهش می کنم منو مجبور به این کار نکنید
    -بله شما این اختیار رو دارین اما فراموش نکنید که همه عواقب اون به گردن خودتونه
    دوباره عصبی شد وبه تندی گفت :
    -چه عواقبی بد تراز این خطریه که داره زندگی منو تهدید می کنه
    دکتر با شگفتی گفت :
    -شما به جای اینکه به فکر حال همسرتون باشید فکر زندگی خودتونید

    کلافه ومـ ـستاصل گفت :
    -آقای دکتر همسرمن خیلی وابسته پدرشه ،اگه خدایی نخواسته برای پدرش اتفاقی بیفته اون همه عمر منو سرزنش میکنه و هرگز نمی بخشه
    -دکتر با لحنی آرام بخش گفت :
    -من وظیفه دارم مراقب حال بیمارم باشم واز هر چیزی که وضعیت اونو تهدید میکنه دورش کنم ،همسر شما حال روحی مناسبی نداره اگه با یک شوک به این روز افتاده ممکنه با شوک بدی حالش از اینی که هست بدتر بشه و حتی شاید به کما بره ،شما که اینو نمی خواید ؟!!
    آهی کشید وآرام زمزمه کرد
    -اون همه زندگی منه !
    -پس اجازه بدید از این حالت بیرون بیاد
    -این حالت چقدر طول می کشه
    -به خودش بستگی داره ،بذارید امشب اینجا بمونه فردا جوابتون و میدم
    از جا برخاست اتاق را ترک کند که دکتردوباره گفت :

    -جناب مشایخ اگه واقعا همسرتون و تا این حد دوست دارین که نگران آینده زندگیتون با اونید باید سلامتی اون از هرچیزی براتون ارزشمند تر باشه چرا که اگه اون آسیب ببینه این زندگی دیگه هیچ ارزشی نداره
    آرام نجواکرد
    -حق با شماست
    ******
    چشمانش را گشود آرمین در حالی که سرش را روی لبه تخـ ـت در کنارش گذاشته بود معصومانه به خواب عمیقی فرو رفته بود . از دیدن این صحنه دلش بی اختیار لرزید ،دستش را از میان دست آرمین بیرون کشید وبه سمت موههایش جلوبرد اما در آخرین لحظه دودل شد ودستش در هوا معلق ماند ،چقدر دلش می خواست موههای نرمش را نـ ـوازش کند اما با یاد آوری بهار منصرف شد وحـ ـلقه اشک در چشمانش نشست وبی اختیار از گوشه چشمانش سرازیر شد
    آرمین مردی نبود که استحقاق عشق پاک وخالصانه او را داشته باشد
    دلش بد جوری شکسته بود و کوهی از غصه بردلش سنگینی می کرد دستش را پایین آورد وبا نگاهی غمگینو به حسرت نشسته به او خیره شد
    - معلومه خیلی دوستت داره !
    به طرف منبع صدا برگشت همان پرستار مهربان دیروز بود که احتمالا شیفت شب هم بوده لبخند بی روحی به رویش زد
    -امروزه مردهای عاشقی که با همه وجود دوستت داشته باشن کم پیدا میشن اما همسر شما با اینکه خیلی خشک ومغرور بنظر میان ولی کاملا از رفتارشون مشخصه که چقدر دوستتون دارن
    چقدردلش می خواست می توانست بگوید این حس وظیفه شناسیست که او را مجبور کرده در کنارش بماند نه چیزدیگر،باضعف پرسید :
    -شب رو اینجا بوده ؟
    در حالی که به سرنگ در دستش با نوک انگشت تلنگر می زد گفت :
    -تمام شبودر حالی که دستت محکم توی دستش بود چشم ازت برنمی داشت ،تعجب میکنم چطور حالا خوابش برده ،خواهش می کنم دستتو بده آمپولتو سریع تزریق کنم که اگه بیدار شد باهاش مکافات دارم
    -چرا؟
    با شیطنت لبخند شیرینی زد و گفت :
    -چون هر آمپولی به تو می زنم دردشو اون میکشه اینقدر دستپاچه ام میکنه که نمی دونم باید چه کار کنم
    -کی مرخص میشم ؟
    -اگه دست شوهر عاشقت بود که تا حالا خونه بودی ،ولی هنوز دکتر اجازه مرخصیتو نداده ،........جائیت هم در داره ؟
    -نه فقط احساس ضعف وسرگیجه دارم
    -این طبیعیه عزیزم !
    آرمین با لرزش گوشی همراهش که کنار سرش روی تخـ ـت گذاشته بود بیدار شد ودر حالی که سرش را بلند می کرد با دیدن سایه با محبت گفت :
    - بیدار شدی عزیزم !
    وهمزمان نگاهی به صفحه مانیتور گوشی اش انداخت مهری بود دلش گواهی خبر بدی را می داد نیم نگاهی پر از اضطراب به سایه انداخت ودکمه وصل تماس را زد صدای مهری گرفته وغصه دار بود نا خوداگاه از جایش برخاست و با لحنی هراسان نالید
    -این امکان نداره !
    سایه نگاهی به چهره رنگ پریده وپریشانش انداخت او هرگز آرمین را اینهمه مشوش ندیده بودپس با لحن نگرانی پرسید
    -اتفاقی افتاده؟
    آرمین نگاهی مهربان به او انداخت وگفت :
    -نه عزیزم ،.........فقط کاری برام پیش اومده ،سریع برمی گردم
    ودر میان بهت وحیرت سایه هراسان از اتاق خارج شد
    ******
    - مامان ،حالا من چه جوری این خبرو به سایه بدم ،آخه چرا یه دفعه همه چیز اینجوری بهم ریخت
    -عزیزم من که بهت گفتم بهش بگو
    کلافه با مشت به دیوار مقابلش کوبید وگفت :
    -نمی تونستم ،حال اون این اجازه رو بهم نمی داد،...... حالا شما بیمارستانید ؟
    -آره ،وقتی ناهید زنگ زدو گفت حاج علی تموم کرده همون موقع سریع اومدیم بیمارستان
    گوشی را در دستش جابجا کرد وپرسید:
    -سراغ من و سایه رو نگرفتن ؟
    -چرا دیشب مجبور شدم به ناهید بگم سایه بستریه وآرمین کنارشه ،البته نگفتم دُچار شوک عصبی شده ،توهم چیزی بهش نگو بیچاره غصه اش کم نیست که اینم بهش اضاف بشه
    نفس عمیقی کشید وگفت :
    -من می رم دکترو راضی کنم سایه رو مرخص کنه ،امروز حالش یکم بهتره
    با اصرار فراوان دکتر را راضی کرد برگه مرخصی سایه را امضاء کند خبر فوت حاج علی او را آشفته وبهم ریخته کرده بود اما نمی خواست بیشتر ازاین سایه را فریب دهد نمی توانست یک عمر مقصر حسرت خوردن دیدار آخر سایه با پدرش باشد
    چقدر نیاز به یک همدرد داشت ، کسی که درکش کند وبدون تهمت و افترا نگرانش باشد هنوزواژه واژه حرفهای آرتین عذابش میداد . همه تنها او را مقصر درد کشیدن سایه می دانستند، حتی مادرش که به ظاهر همیشه نگرانش بود
    خسته بود واین خستگی را با همه وجود حس می کرد تازه داشت در کنار سایه به آرامش می رسید که این گردباد در زندگیش افتاده بود میدانست که چقدر سایه وابسته پدرش است ومی فهمید که خبرازدست دادنش حتما او را از پا در خواهد آورد و اینکه سایه چنین دردی را هرگزتحمل نخواهد کرد ، عذابش میداد .
    نگاه سایه در چشمان قرمز ومتورمش گره خورده بود ، نمی فهمید چه چیزی این مرد مغروررا به چنین حالی انداخته که او اینهمه بهم ریخته است. با لحنی آرام وبیمار گونه گفت :
    -می خوام خانوادمو ببینم ، یه زنگ به ساغر بزن بیاد اینجا
    با دست سرد ولرزانش دست سایه را گرفت وگفت :
    -نیازی نیست . از اینجا یکراست می ریم پیششون
    نگران پرسید :
    -تو حالت خوبه ؟چرا اینهمه آشفته ای ؟! چیزی شده ؟
    لبخند تلخی زد وگفت :
    -من خوبم ،تو چی ، امروز بهتری ؟
    -منم خوبم !
    ساک لباسش را از کمد برداشت وروی تخـ ـت گذاشت وگفت :
    -دکتر مرخصت کرده . گفت حالت بهتره ، باید لباستو عوض کنی
    سعی کرد نیم خیز شود ولی بدنش سست تر از آن بود که تحمل وزنش را داشته باشد ،آرمین به کمکش آمد و دست پشت کمـ ـرش گذاشت واو را از جا بلند کرد،پرستار با دقت ووسواس سوزن انژوکت را از دستش بیرون کشید و در سطل انداخت و از اتاق خارج شد.
    برای اینکه زودتر بیمارستان را ترک کند در مقابل رفتار آرمین هیچ اعتراضی نمی کرد واجازه می داد در سکوت کارش را انجام دهد آرمین دست برد تا لباس بیمارستان را از تنش بیرون بیاورد که با شدت دستش را پس زد و پراز خشم با لحن تندی گفت :
    -برو بیرون ،خودم می تونم لباسمو عوض کنم
    سعی کرد بر خودش مسلط باشد وهمچنان با مهربانی گفت :
    -عزیزم تو داری با کی لجبازی می کنی !
    فریاد کشید :
    -چند بار بگم من عزیزم تو نیستم ،پس دیگه منو عزیزم صدا نزن و برو بیرون تنهام بذار
    از اینهمه نفرت سایه دلش گرفت آهی از عمق وجود کشید ودر حالی که لباسهایش را کنارش می گذاشت با لحنی آرام وگرفته گفت :
    -باشه بیرون منتظرم ،مشکلی داشتی صدام بزن
    آشفته وپریشان با قدمهایی بلند اتاق را ترک کرد
    نازنین بیرون وپشت در ایستاده بود با بیرون آمدن آرمین به طرفش رفت وهراسان گفت:
    -خبرو شنیدین ؟
    نفس عمیقی کشید واندوهگین گفت :
    -آره صبح اول وقت شنیدم
    -به سایه گفتین ؟
    -نه هنوز !......خواهش می کنم بهش کمک کنید لباسهاشو عوض کنه
    -مگه مرخص میشه ؟
    سرش را به حالت تائید سخن نازنین تکان داد وگفت :
    -بله!..............
    نازنین با گفتن چشم از کنارش دور شد و وارد اتاق سایه شد
    به کمک نازنین آماده رفتن بود آرمین برای پایین آمدنش از تخـ ـت به کمکش شتافت که دوباره با لجبازی او را پس زد وخشگین گفت :
    -من به کمک تو احتیاجی ندارم پس از سر راهم برو کنار
    اما همین که از تخـ ـت پایین آمد سرش گیج رفت ونزدیک بود روی زمین پرت شود ؛ آرمین سریع بغـ ـلش کرد و دوباره به روی تخـ ـت برگرداندش ودر حالی که سعی می کرد بر خشمش فائق آید با لحن تندی گفت :
    -همین جا باش تا یه ویلچر بیارم
    با ویلچر تا کنار اتومبیل آرمین رفت واینبار اجازه داد آرمین بغـ ـلش کند وروی صندلی بگذارد آرمین به رویش خم شد تا کمـ ـربندش را ببندد .قلبش درسیـ ـنه پرپرمیزد ودرجه حرارت بدنش بالا وبالاتر میرفت کاش میتونست این قلب سرکش را درسیـ ـنه اش خفه کند
    لحظه ای نگاهشان در هم گره خوردحال آرمین هم دستکمی از حال او نداشت با دلخوری سریع نگاهش را از او گرفت وسرش را به عقب برگرداند لحن تند آرمین باعث شده بود لجبازی را کنار بگذارد و در مقابلش مطیع وسر به راه باشد ولی دلش هنوز انباشته از کینه ونفرت بود
    نازنین که سوار شد آرمین هم حرکت کرد فضای اتومبیل در سکوت فرو رفته بود .هر سه در افکار خود سیرمیکردند و هیچ کدام رغبتی برای شکستن سکوت از خود نشان نمی داد
    حتی نازنین هم که لحظه ای آرام وقرار نداشت هیچ نمی گفت ،این سکوت خفقان آور داشت خفه اش می کرد سرش گیج می رفت واحساس ضعف وسستی داشت اثرات داروها کم کم براومـ ـستولی شد ورخوت چشمانش را برهم نهاد ولحظه ای بعد به خواب رفت
    با توقف اتومبیل چشمانش را گشود وبا تعجب نگاهش را به اطرافش چرخاند ومحوطه سرسبز بیمارستانی که همیشه پدرش در آن بستری میشد را شناخت وبا ناباوری به آرمین خیره شد ووحشت زده گفت :
    -اینجا کجاست ؟من....من....حالم خوبه ،نمی بینی!........
    آرمین مـ ـستاصل گفت :
    -می دونم..........
    با خشم میان حرفش پرید وگفت :
    -پس چرا منو اوردی اینجا ؟........ که دوباره بستریم کنی !
    کلافه وپریشان گفت :
    -نه !ولی پدرت......
    به تندی گفت :
    -پدرم چی ؟ چرا حرفتو می خوری
    آرمین در برابرش سکوت کرد واو دوباره گفت :
    -پدرم چی ؟..........نکنه دوباره حالش بهم خورده ؟
    -آره !ولی...............
    دستگیره را گرفت ودر حالی که درب را می گشود گفت :
    -باید ببینمش ،حتما اونم نگران منه!
    -خواهش می کنم سایه ! یه لحظه صبر کن
    بی توجه به حرف آرمین با پاهای سست ولرزان پیاده شد وسراسیمه به طرف درب شیشه ای ورودی دوید درآن لحظه بیماری وضعف خود را فراموش کرده بود وتنها به پدرش می اندیشید
    نازنین و آرمین هراسان پیاده شدندو به دنبالش دویدند
    ناهید وساغر در سالن انتظار گریان وپریشان ایستاده بودند به طرفشان دوید و هیجان زده پرسید
    -مامان .... حال بابا چطوره ؟
    ناهید اورا به آغـ ـوش کشید و با گریه گفت :
    -تموم شد دخترم !.......برا همیشه از اونهمه درد راحت شد
    مادرش چه می گفت ،چه چیزی تمام شده بود ،حتما داشت شوخی میکرد وچه شوخی بی مزه ای
    -مامان...!مامان تو رو خدا با من شوخی نکن،تو که می دونی من چقد بی جنبه ام وحوصله شوخی و ندارم
    ناهید او را به خودش فشرد و با هق هق گریه گفت :
    -شوخی نمی کنم عزیزم ،بابات برا همیشه ما رو ترک کرده ،اون ما رو تنها گذاشت و رفت
    با خشم خودش را از آغـ ـوش مادرش بیرون کشید و به طرف ساغر رفت وگفت :
    -ساغر مامان چی میگه ؟
    ساغر به جای اینکه جوابش را بدهد خودش را در آغـ ـوش عمه اش انداخت و با همه وجود گریست
    با تردید نگاهش را به اطرافش چرخاند ،مهری و مشایخ حتی نیما وآرتین ،همه عمه ها با شوهر وبچه هایشان همه با چشمان خیس اشک ونگاهی ترحم آمیز به او خیره شده بودند قلبش فرو ریخت.امکان نداشت پدرش ،......نه دروغ بود ......فریاد کشید
    - چرا هیچ کس جواب منو نمی ده؟.... چرا همه لالمونی گرفتین ؟
    تنها صدای زجه مادر وعمه هایش را شنید
    -پدرم !......پدر سرحال ومهربونم نمی تونه منو تنها رها کنه وبره ، اون می دونه من بهش احتیاج دارم ،اون می دونه من چقدر دلشکسته وتنهام ........نه بابام اینقدر نامهربون نیست
    سرش به دوران افتاده بود با نگاه بی رمقش به دنبال آرمین می گشت او باید جواب این بی رحمیش را می داد چطور اجازه داده بود پدرش بدون خداحافظی از او برود ،تنها آرمین مقصر بود ،او بود که پدرش را از او گرفته بود با خشم به طرف آرمین برگشت و فریاد کشید
    -چرا ؟......چرا بهم نگفتی اون داره می میره ،......چرا نگفتی اون داره ترکم میکنه،...
    مشتهای محکمی بود که برسیـ ـنه آرمین فرود می آمد و او همچون کوهی محکم و استوار ایستاده بود تا که با صبر واستقامت سپر خشم فرو خورده عزیزش باشد سایه باشدت گریه می کرد وهمه درد درونش را با مشت برسیـ ـنه او خالی می کرد
    دیگر نای ایستادن نداشت حتی مشتهایش هم درد گرفته بودند آرمین آرام او را بغـ ـل گرفت دقایقی در حصار آغـ ـوش آرمین با همه وجود گریست.قلب آرمین از صدای هق هق گریه اش تیر می کشید برای آرام کردنش در گوشش آرام نجواکرد
    -متاسفم عزیزم! ........متاسفم
    سرش را محکم به سیـ ـنه اش فشرد واو را تنگ تر در آغـ ـوش گرفت وهر دو با هم لحظه ای گریستند
    کمی آرام که شد از آغـ ـوش آرمین بیرون آمد و به طرف مادرش قدم برداشت اما در میانه راه سرش گیج رفت ودنیا در نظرش تیره وتارشد با ضعف به دیوار چنگ انداخت .آرمین هراسان به طرفش دوید ولی قبل از اینکه به او برسد نقش زمین شد و...........
    فصل بیست وپنجم
    نگاهش روی قطرات سرم که قطره قطره می چکید ثابت مانده ،به مغزش فشار آورد که بفهمد کجاست افکاری گنگ ومبهم به ذهنش هجوم آوردند اما هنوز نمی دانست چرا انجاست

    -خوبی عزیزم !
    به سختی سرش را به جانب منبع صدا برگرداند پرستاری سفید پوش با لبخندی ملیح پذیرای حضورش بود با دیدنش همه چیز را به خاطر آورد
    (آرمین ......بهار در کنارش .........لبخند هایی که چنگ به دلش می زد ........دسته گل بهار و بـ ـوسه زهر آگینش .........مشتهایی که بر سیـ ـنه آرمین فرود می آمد ......مادرش ........ساغر ...همه گریه می کردند فریادش ...........پدرش مرده بود ..........واقعیت داشت پدرش دیگر نبود )
    همه در یک لحظه در ذهنش زنده شدند پدرش او را ترک کرده بود برای همیشه .......چقدر دلتنگش بود ........او دیگر هرگز پدرش را نمی دید ........
    با حالتی عصبی و متشنج روی تخـ ـت نیم خیز شد وفریاد کشید
    -من باید برم ............
    پرستار سعی کرد او را بخواباند ولی دست پرستار را پس زد ودر حالی که سوزن انژوکت را از دستش بیرون می کشید داد زد

    -می خوام پدرمو ببینم ،باید برم پیش اون

    خون سیاه وغیظی از دستش سرازیر شد . پرستار هراسان دستش را محکم گرفت وسعی کرد مانع پایین آمدنش از تخـ ـت شود اما او همچنان بی تابی می کرد وفریاد می زد
    -ولم کن باید برم پیش پدرم .......اون تنهاس ... اون منتظر منه !!
    پرستار که به تنهایی قادر به کنترلش نبود برای کمک دکمه پیجر را فشرد و سعی کرد او را در جایش بخواباند اما او باهمه قدرتش پرستار را کنار می زد ومی خواست از جا برخیزد
    طولی نکشید که دو پرستار سراسیمه وارد اتاقش شدند ویکی از آنها به کمک همکارش شتافت و او را محکم سر جایش نگه داشت ودیگری با سرعت ومهارت آرام بخشی به او تزریق کرد
    پس از لحظه ای کوتاه آرام بخش اثر کرد وپلکهایش خسته به روی هم افتادند و به خواب رفت
    آرمین پشت پنجره شیشه ای همه حرکات وبی تابی هایش را می دید . از صدای فریادهایش قلبش تکه تکه میشداما قادر به آرام کردنش نبود به خوبی می فهمید دیدارش حال سایه را بدتراز این می کند .او همیشه از این روزها وحشت داشت وآنر از قبل پیش بینی کرده بود . به خوبی می فهمید سایه قادر به تحمل درد آورمرگ پدرش نیست با روحیه حساس وظریف سایه و علاقه بیش از حدی که به پدرش داشت این حالتش را اصلا دور از ذهن نمی دید
    یک هفته از مرگ پدرش می گذشت وپرستاران تنها با آرام بخش قادر به کنترلش بودند
    این حالت سایه یک هفته بود که آرامش را از آرمین سلب کرده بود واو را به مرز جنون رسانده بود وعذابش میداد ،هر بار با صدای فریادهایش بی قرار می شد و پا به پایش اشک می ریخت وبی تابی می کرد یه هفته زندگیش شده بود خون دل خوردن برای عزیزی که مقابل دیدگانش داشت ذره ذره نابود می شد و هیچ کاری از دستش برنمی آمد .یک هفته بود که چهره غرقه به خون بهراد دوباره هم کابـ ـوسش شده بود وتنهایش نمیگذاشت
    سایه یک هفته تمام در بی خبری از اطرافش بسر می برد هر بار که بهوش می آمد اولین چیزی که به خاطرش می افتاد چهره گریان مادر وخبر مرگ جانسوز پدرش بود و پس از آن چنان داد و فریادی به راه می انداخت که همه بیمارستان را بهم می ریخت وپرستاران را مجبور میکرد برای آرام کردنش به آرام بخش متوسل شوند
    پس از یکهفته که از مرگ پدرش می گذشت با آهنگ صدایی مهربان وآشنا چشمان بی رمقش را گشود نازنین با چشمانی متورم وقرمز به او خیره شده بود و آرام اشک می ریخت واو را صدا میزد
    باضعف زمزمه کرد :
    -نازنین !.........
    لبخند تلخی در چهره پف کرده اش نشست و با لحنی بغض آلود گفت :
    -جانم
    با بغض نجوا کرد :
    -نازنین بابام........
    بغضش ترکید و آرام شروع به گریستن کرد نازنین با محبت دستش را نـ ـوازش کرد وگفت :
    -عزیز دلم ! سایه نازم ! آروم باش
    -نازنین چه جوری می تونم آروم باشم وقتی دیگه بابام نیست
    -سایه جان ! پدرت راحت شد. تو که می دونی اون به خاطر بیماریش چقدر زجر می کشید
    -می خوام اونو ببینم،حتی اگه دیگه نتونه باهام حرف بزنه ،بایدحتما اونو ببینم
    -سایه تو یه هفته است که اینجا بستری هستی
    -یعنی دیگه هرگز نمی تونم ..........
    گریه اش شدت گرفت ونتوانست جمله اش را کامل کند
    -سایه نمی شد ......عمه هات نذاشتند، می گفتن روح پدرت سر گردونه
    در میان هق هق گریه گفت :
    -فقط آرمین مقصره ........اون باعث شد من نتونم برا آخرین بار بابام وببینم،... هرگز نمی بخشمش!
    -سایه به خدا آرمین خیلی اصرار کرد چند روز مراسم و عقب بندازن تا حال تو خوب بشه ولی عمه هات قبول نکردن
    -چرا آخه پدرم حتی نخواست برا آخرین بار منو ببینه
    -اون می دونست تو چقدر دوستش داری ،نمی خواست با دیدن جسم سرد وبی جونش یه عمر زجر بکشی
    -نازنین مامانم کجاست ؟میخوام ببینمش
    -مامانت هنوزدرگیر مراسمه ، نیم ساعت پیش اینجا بود ،دلم براش میسوزه !بیچاره کارش شده فقط گریه

    -وقتی فکر می کنم دیگه بابام نیست دلم نمی خواد زنده باشم
    -اینجور نگو،به خدا دلم میگیره سایه! اگه منو خانوادتو دوس نداری لااقل به فکر آرمین باش اون عشق زندگیته ، اگه دوستش داری نذار بیشتر از این درد بکشه
    با نفرت وانزجار گفت :
    -دیگه دلم نمی خواد هیچ وقت ببینمش اگه بهم می گفت بابام بستری شده حتما برا آخرین بار می دیدمش و حالا حسرت دیدارشو نداشتم
    -تو که اونو می شناسی و می فهمی که هیچ کاریش وبی دلیل انجام نمی ده حتما برا این کارش هم یه دلیل موجه داره
    -دلیل اون فقط غرورشه،چون خودشیفته است وفکر می کنه فقط خودش تصمیم درست ومنطقی ومی گیره

    -سایه توخیلی لجبازی اون واقعا تورو دوست داره ،میبینم هربار با بی تابی های توچه حالی میشه بیچاره برا اینکه من اشکشو نبینم سریع از اتاق می زنه بیرون ولی چشمای همیشه قرمزش اونو لو می ده
    با گریه گفت :
    -اون داره زجر عذاب وجدانشو می کشه ،نه درد نارحتی منو
    و از یادآوری بهار در کنار آرمین گریه اش شدت گرفت وبه تندی گفت:
    -اون دیگه برام مرده و اصلا وجود نداره
    نازنین آشفته ودستپاچه گفت :
    -باشه !....باشه ! هرچه تو بگی ،حالا خواهش می کنم ،آروم باش
    به سختی گریه اش را کنترل کرد و بغض آلود با ضعف گفت :
    -نازنین تنهام نذار ،خواهش می کنم کنارم بمون
    مهربان دستش را فشرد وگفت :
    - من کنارتم ، نگران هیچی نباش و با آرامش بخواب
    چشمانش را برهم گذاشت وپس از لحظاتی با آرامشی نسبی به خواب رفت .اثرات داروها چنان زیاد بود که اصلا حال خودش را نمی فهمید وشبانه روزش در هم آمیخته بود و نمی توانست فرق بین روزوشبش را بفهمد . با سوزش و دردی خفیف ، آخ ضعیفی از ته گلویش بیرون پرید و آرام چشمانش را گشود .
    پرستار مهربان نگاهش کرد وبا لبخندی پرسید :
    -درد داشت ؟
    زمزمه کرد
    -دیگه عادت کردم
    گرمای آشنای دستی وجودش را گرم کرد نگاه بی رمقش را به سمتش برگردانند اما با دیدن صورتی پوشیده از مو به شدت منقلب شد ،در این چهره ناآشنا تنها یک جفت چشم درشت وسیاه را می شناخت .شبهی از آرمین با نگاهی مملو از غم به او خیره شده بودآرمین دستش را آرام به لبش نزدیک کرد وبـ ـوسه ای نرم بر آن نهاد و در حالی که با نوک انگشتش گونه اش را نـ ـوازش می کرد با محبت گفت :
    -خوبی عزیزم !
    بغض آلود نالید
    -می خوام به خونه برگردم ،دیگه از اینجا بودن خسته شدم
    مهربان لبخندی زد وگفت :
    -اول باید کاملاخوب بشی تا دکتر اجازه مرخصیتو بده
    با ضعف گفت:
    -من خوبم !مگه نمی بینی !
    لبخند زیبایش ملاحت همیشگی را نداشت :
    -از این بهترم میشی ،فقط بایدخودت اینو بخوای
    با گریه گفت :
    -اما دیگه بابام نیست ،من خونه بی بابا رو چطور تحمل کنم
    دستش را به گرمی فشرد وگفت :
    -اون همیشه تو دلت زنده است سایه ! کافیه حسش کنی
    از این جملات کلیشه ای متنفر بود چطور ممکن بود پدر رفته اش دوباره برگردد
    با خشم دستش را از میان دست آرمین بیرون کشید وبه تندی گفت :
    -اون مرده ... اون مرده !...چرا اینو نمیفهمی که فقط تو مقصری !... تو ...، هیچ وقت نمی بخشمت آرمین... تو پدرمو ازم گرفتی
    مـ ـستاصل و پریشان برای آرام کردنش دوباره دستش را در دست گرفت وگفت :

    -تو می تونی تا همیشه به خاطر این کارم ازم متنفر باشی،اما التماست می کنم سایه !دیگه با این واقعیت کنار بیا و بیشتر از این منو مجازات نکن ، من تحمل هر چیزی به غیر از درد کشیدن تورودارم ،سایه باور کن زیر فشار این درد داغون شدم !
    تحت تاثیر لحن غصه دار آرمین بی اختیار در عمق چشمانش خیره شد . در نگاه نافذ و گیرای همیشگیش غم عجیبی نهفته بود که باعث تاثرش می شد. آرام گفت :
    -به پرستارا بگو دیگه بهم آرام بخش تزریق نکنن، تمام تنم سوراخ سوراخ شده

    با محبت سرش را نـ ـوازش کرد وگفت
    -اگه قول بدی آروم باشی ، بهشون میگم
    نجوا کرد
    - قول میدی از اینجا که رفتیم منو ببری پیش پدرم ،دلم خیلی براش تنگ شده
    با این قرار قولهای همیشگی دلش شاد شد

    -آره عزیزدلم !
    با نـ ـوازش آرام دست آرمین دوباره چشمانش سنگین شدند و به خواب رفت
    منو به حال من رها نکن
    تو هم به مرز این جنون برس
    اگه هنوزم عاشق منی
    خودت به داد هر دومون برس
    من از تصور نبودنت
    رو شونه ی تو گریه میکنم
    منی که دل بریدم از همه
    ببین برای تو چه میکنم.................
    به دادم برس از احسان خواجه امیری
    ******
    ده روز از مرگ پدرش می گذشت واو همچنان در بیمارستان بستری بود ،دیگر مثل روزهای اول بی قرار و بی تاب نبود وکم کم با این واقعیت تلخ کنار آمده بود ،حالا در خلسه ای فرو رفته بود که بیشتر از قبل اطرافیانش را نگران خود می کرد.در سکوت به نقطه ای نامعلوم خیره می شد و با هیچ کس صحبت نمی کرد حالا کارش شده بود تنها به دیوار زل زدن ودر دنیایی خیالی سیرکردن
    هر بار که به خود می آمد تنها دو چشم سیاه پر از غصه همراهش بود اگر چه نگرانی و اضطراب در این نگاه پریشان موج می زد اما این چشمان گیرا بیشتر از هرچیزی تسلای روح زخم خورده اش بود
    هر روز عصر همه خانواده به دورش حـ ـلقه می زدند وهر کدام به نوعی با محبتهای بی دریغ ، حضور خود را به او اعلام می کردند
    نیما ونازنین هر روز به ملاقاتش می آمدند ونازنین با حرفهای شیرین و امیدوار کننده همه سعی خودش را می کرد که او را از حالت خلسه بیرون بیاورد ولی او در مقابل حرفهای نازنین فقط سکوت می کرد و دنیای ساکت وآرام خود را برهر چیزی ترجیح می داد
    آرتین هر بار که به دیدنش می آمد ساکت وخاموش تنها با نگاهی پر از اندوه به روبرویش زل می زد ودر افکار خود سیرمیکرد
    چقدر دلش برای آغـ ـوش گرم وپر محبت پدرش تنگ شده بود ،برای اینکه سرش را روی پاهای بی حسش بگذاردویک دل سیرگریه کند چقدرمحتاج مهربانیهایش بود ودر اعماق وجودش خلایی بزرگ را احساس می کرد.
    یک بار اشتباها آقای مشایخ را به جای پدرش گرفته بود و با همه دلتنگی اش در آغـ ـوشش گریسته بود چقدر آغـ ـوشش به مانند آغـ ـوش پدرش گرم وصمیمی بود و در آن امنیت وآسایش را حس می کرد بعد از آن تا ساعتی از گرمای وجودیش احساس آرامش می کرد و از حالت خلسه سکوت بیرون آمده بود

    بعد از نزدیک به سه هفته بستری شدن با بهبودی نسبی دکتر راضی به مرخص شدنش از بیمارستان شد آن روز شادی کوچکی در صورت غم گرفته آرمین حس می کرد حرکاتش سریع ودستپاچه بود انگار او هم از این قفس سرد وبی روح خسته شده بود و بدنبال رهایی می گشت
    آرمین او را سر مزار پدرش برد واجازه داددر تنها یی با پدرش خلوت کند .ظهر بود وگورستان در سکوت رعب آوری فرو رفته بود اما او در کنار پدرش هیچ ترس و واهمه ای نداشت ،پدرش در کنارش بود همان پدری که همیشه حامی وهمراهش بود.سرش را بر گور سرد پدر نهاد وبا همه وجود گریست

    لحظه ای بعد صدای زجه هایش سکوت گورستان را درهم می شکست چنان اشک می ریخت وپدرش را صدا می زد که دل هر رهگذری را به درد می آورد .
    آرمین از دور مراقب ومواظبش بود او به خوبی می دانست که باید به سایه فرصت دهد تا با این واقعیت تلخ کنار بیایدسایه دختر منطقی ومحکمی بود که مرگ پدرش ناخواسته باعث آزارروح وروانش شده بود
    پارچه های مشکی آذین بسته شده یادآور تلخ مرگ پدرش بود با قلبی آکنده از غم وغصه وارد خانه بدون پدر شد چقدر جای پدر در کنار حوض حیاط خالی بود، غمگین وآشفته به طرف پله ها قدم بر مید اشت اما آنقدر ضعیف و نحیف شده بود که قادر نبود حتی یک پله را هم رد کند آرمین زیر بازویش را گرفت و به او کمک کرد از پله ها بالا رود
    همه خانواده در ایوان به پیشوازش آمده بودند خودش را درآغـ ـوش عمه بزرگش انداخت ولحظه ای بی قرار اشک ریخت عمه در حالی که موههایش را با محبت نـ ـوازش میکرد سعی داشت با کلمات امیدوار کننده آرامش کند .در آغـ ـوش عمه چشمش به اتاق سوت وکور پدرش افتاد خود را از آغـ ـوشش بیرون کشید وبه سمت اتاق رفت .اتاق هنوز بوی پدرش را می داد خودش را روی تخـ ـت عاری ازپدرانداخت وبا درآغـ ـوش گرفتن بالشی که همیشه زیرسرپدرش بود دوباره گریه را سرداد هیچکس جرات نزدیک شدن به او را نداشت وهمه می ترسیدند که دوباره به حالت عصبی وپرخاشگرش برگردد ؛آرمین نگران ومضطرب پشت در ایستاده بود وتنها در سکوت به هق هق گریه اش گوش سپرده بود
    ******
    چهلم حاجعلی برگزار شده بود،اما هنوزسایه در خود فرو رفته بود نه با کسی حرف می زد و نه تمایلی داشت کسی را ببیند حتی با نازنین هم غریبگی می کرد وبه شدت ازاو دوری می جست آرمین او را نزد چندین روانپزشک برده بود،اما تنها داروها بود که تعویض میشد و هیچ کدام نتوانسته بودند او را از این حالت افسردگی بیرون بیاوردند
    همه دوستانش حتی یاسمین به دیدارش آمده بودند امااو کلمه ای با هیچکس صحبت نمیکرد نازنین هرروز با آب وتاب از ترم جدید حرف می زدو اصرار داشت هرچه زودتر او را در این ترم همراهی کند اما سایه دیگر آن سایه پیشین نبود وتنها در دنیای خودش سیر می کرد و حاضر نبود به حرفهای او گوش دهد .
    کار هرروزش شده بود با بی تفاوتی از کنار همه چیز گذشتن وتنها به اتاق پدرش پناه می برد ن .یک روز نازنین کتابهای ترم جدید را برایش خریداری کرده بود و با شوق وذوق به اتاقش آورد و از او خواست کتابهایش را ببیند اما سایه عصبی وپراز خشم همه کتابها را جلو چشمان حیرت زده اش از پنجره اتاقش به بیرون پرتاب کرد وفریاد کشید که دیگر نمی خواهد او را که فقط زجرش می دهد ببیند فریاد سایه بر سر نازنین همه اعضا خانواده را متحیرومتاثر کرده بود چرا که این اولین باری بودکه سایه بر سر نازنین فریاد می کشید
    از آن روز به بعد نازنین دیگر به دیدنش نیامد واو را به حال خودش گذاشت . امینی وهمسرش نیایش چندین بار به همراه آرشام به دیدنش آمده بودند اما او تحمل شیطنتهای آرشام را هم نداشت و آرشام از اینکه می دید خاله مهربان و با محبتش اینچنین عصبی و در خود فرو رفته است که حتی او را در آغـ ـوش هم نمی گیرد از او فرار می کرد
    خانواده مشایخ به همراه آرتین هرشب به او سر می زدند و با اینکه او با هیچ کدام حرف نمی زد ، ولی باز هم دوستش داشتند وتنهایش نمی گذاشتند
    آرمین هرشب ساعتها کنار تخـ ـتش می نشست وبا حرفهای امیدوار کننده سعی می کرد به هر طریقی که شده این قفل سکوت را از روی لبـ ـهایش بردارد اما او تنها به نقطه ای خیره می شد ودر سکوت فقط به حرفهای آرمین گوش می سپرد .دیگر مثل روزهای اول با پرخاشگری او را از خود نمی راند به شدت منزوی وگوشه گیر شده بود و درمقابل خواهش آرمین که اصرار داشت برای تغییر روحیه اش سر کلاسهایش حاضر شود با سکوتی تلخ مخالفت می کرد
    بهار چندین بار به دیدنش آمده بود اما هربار با دیدن بهار به یاد زخم عمیقی که آرمین به وسیله بهار بر روحش نهاده بود می افتاد و با خشونت و فریاد او را از خود می راند
    اما بهار هر بار با صبر وحوصله از او خواهش می کرد به حرفهایش گوش کند چرا که او به خوبی درکش می کند ومی فهمد چقدر روحش آزرده است
    در یکی از روزها که طبق عادت پشت پنجره ایستاده بود وبیرون را نگاه می کرد با قرار گرفتن دستی برشانه اش با خیال اینکه ساغر است آرام سرش را برگردندد اما با دیدن قامت زیبای بهاردستش را با خشونت پس زد وبه تندی گفت :

    -چرا دست از سرم ورنمی داری !......... چرا نمی ذاری با درد خودم بمیرم !
    بهار با لبخندی تلخ ، اما مهربان گفت :
    -از من نخواه تو رو به حال خودت رها کنم چون می فهمم داری چه دردی و تحمل می کنی
    عصبی گفت :
    - دیگه چی از جونم می خوای که راحتم نمی ذاری....! خواهش می کنم از اینجا برو وبیشتر از این آزارم نده
    به طرفش قدمی برداشت و نگران گفت :
    -سایه تو داری اشتباه می کنی ،من فقط نگرانتم !
    با نیشخند غلیظی گفت :
    -چرا توباید نگران من باشی ؟.......هان !.....چرا ؟.....مگه من چکارهَ تم که داری خودتو به خاطرم اینهمه خار وذلیل می کنی؟!
    با متانت به چهره غمگینش خیره شد وجدی وباقاطعیت گفت :
    -تو دوستمی!
    از کنارش فاصله گرفت وبا لحنی تلخ وگزنده گفت :
    -من نیازی به دوستی با تو ندارم ،حالا هم لطفا تنهام بذار
    نگران ومـ ـستاصل آرام گفت :
    -سایه آرمین داره از بین می ره !.....خواهش می کنم به خاطر عشقتون هم که شده نذار بیشتر از این زیر این فشار درد نابود بشه
    قلبش تیر کشید ولحظه ای همه وجودش خالی شد پس بهار به خاطر آرمین کنارش بود
    به طرفش برگشت زهرخندی بی اراده روی صورتش نشسته بود ،یک تای ابرویش را بالا برد وگفت :
    -پس تو نگران اونی نه من !.......اینو می دونستم !......اما میدونی ؟ من هرگز ازش نخواستم که به خاطرم درد بکشه
    -ولی اون داره هر روز وهرساعت با دیدن تو درد می کشه ،می دونی چرا ؟!.....چون تحمل از دست دادن یه عزیز دیگه رو توی دستهای خودش نداره ،سایه تو هیچی در مورد آرمین ودردی که با مرگ بهراد کشیده نمی دونی
    مردد نگاهش کرد این درست همان چیزی بود که روزی آرزوی شنیدنش را داشت درد آرمین درد او هم بود چرا که باعث شده بود بارها در آتش خشم وغضب بی دلیل آرمین بسوزد
    بهار با سکوت سایه بغض الود ادامه داد

    -بهراد توی بغـ ـل آرمین جون داد ،می دونی این یعنی چی ،یعنی یک عمرعذاب وجدان و خودتو توی مرگ صمیمی ترین دوست خودت مقصر دونستن ،آرمین با این درد سالهاست که داره عذاب می کشه
    به نیم رخ غمزده بهار نگاهی انداخت ونجوا کرد
    - متاسفم ،ولی اینها ربطی به من نداره !
    -آره ربطی به تو نداره اما میدونی چرا بهراد خودکشی کرد؟ آرمین به خاطر همین نگران ودلواپسه توهه!
    لحظه ای جا خورد و بهت زده به بهار خیره شد .بهراد خودکشی کرده بود ! چرا آخر؟....چرا هیچ کس به او نگفته بود بهراد خودکشی کرده !....چرا فکر کرده بود بهراد دُچار سانحه شده ....باورش چقدر سخت بود که آرمین محکم وپراز اعتماد به نفس دوستی به این تزلزلی داشته باشد
    یکبار دیگر جمله بهار را در ذهنش مرور کرد .چرا آرمین به خاطر خودکشی بهراد نگران او بود
    با چشمانی متعجب ومتحیرگفت :
    -متوجه منظورت نمی شم
    غمگین وافسرده بغض گلویش را فرو داد وگفت :
    -بهراد قبل از مرگش دُچار افسردگی شدید شده بود که به خاطر همین افسردگی دست به خودکشی زد
    -و آرمین فکر می کنه ممکنه منم دست به همچین حماقتی بزنم
    تردید در نگاهش موج میزد
    -اون مطمئن نیست ،فقط می ترسه ، از این می ترسه که تو رو هم مثل بهراد از دست بده
    نفس کلافه ای کشید وگفت :
    -متاسفم ولی من هیچی در مورد بهراد وگذشته آرمین نمی دونم ،پس نمی تونم در موردشون قضاوت کنم خانواده مشایخ هیچ وقت با من صادق نبودن
    بهار روی لبه تخـ ـت نشست وگفت :
    -تو حق داری ،اما خانواد مشایخ از هر چیزی که باعث ناراحتی آرمین بشه به شدت حذر می کنن ،بعد از مرگ بهراد، آرمین دوران سختی و پشت سر گذاشته، تا جایی که خانواده اش مجبورشدن برای فراموش کردن مرگ بهراد اونو به خارج بفرستن ،تحمل اون وضعیت برای همه ما سخت بود آرمین محکم وصبور تو چشم بهم زدنی از هم پاشیده بود ،هرگز اون لحظات سخت وفراموش نمی کنم ،بهراد همه چیز من بود ،همه وجودم ،.....
    چانه اش لرزش گرفته بود وبغض در صدایش بیداد میکرد اما همچنان سعی در مهار گریه اش داشت
    تنها شش سالم بود که مادر بی بند وبارم به خاطر خیانت به پدرم ،ما رو به امان خدا رها کرد ورفت دنبال خوشگذرونی ،پدرم مرد منطقی ومحکمی بود و به خاطر ما مجبور شد تابع قانون آمریکا فقط مادرمو طلاق بده مادریه دورگه مکزیکی ایرانی بود که اصلا در قید زندگی مشترک وبچه هاش نبود و پدرم رو فقط برای پولهاش می خواست
    . پدرم تاجر موفقی بود که وضعیت مالی مناسبش باعث شده بود مادرم هرجور دلش میخواست خرج کنه ،واصلا از مسافرتهای همیشگی ومداوم پدرم شکایت نداشته باشه ،خدا می دونه توی اون سیزده سال چند بار به پدرم خیانت کرده بود اما پدرم به خاطر ما هیچی نمی گفت وهر جور بود اونو تحمل می کرد
    وقتی مادرم از پدرم جدا شد بهراد دوازده سالش بود ؛خیانتهای همیشگی مادرم به شدت توی روحیه بهراد اثر گذاشته بود تا جایی که پدرم مجبورشد برای دور کردن بهراد از اون محیط کارشو توی آمریکا رها کنه وبه ایران برگرده ،اما بهراد آسیب دیده تر از حد تصور پدرم بود واثری که این قضیه توی وجودش باقی گذاشته بود چیزی نبود که یک شبه پاک بشه دوستیش با آرمین توی سیزده سالگیشون شروع شد آرمین شخصیت محکم و پر از اعتماد به نفسی داشت که به بهراد کمک کرد خاطرات تلخ گذشته رو دور بریزه و زندگیشو از نو وفقط با هدفی معین به خاطر خودش بسازه
    بهراد دقیقا نقطه عکس آرمین بود ،هرچقدر که آرمین محکم ومنطقی بود بهراد برعکس اون سست وعاطفی بود . اما بعضی وقتا آدم از شخصیت خودشون خسته میشن ودلشون میخواد با یکی که از یه دنیای دیگه است رابطه برقرار کنن ،دوستی بهراد وآرمین هم از همین نوع بود اونها در کنار هم همدیگه رو کامل میکردن واز بودن باهم لذت میبردن
    دوستی وصمیمیت بین بهراد و آرمین صفحه جدیدی توی زندگی هر دوشون بود وهرروز عمیق تر ومحکم تر می شد .برای همه باعث تعجب بود که بهراد حساس وزود رنج چطور آرمین را مجذوب خودش کرده
    آرمین وبهراد مثل دو یار جدانشدنی همیشه در کنار هم بودندوامکان نداشت آرمین جایی باشه که بهراد نباشه اونها باهم دبیرستان و تموم کردن وبا یک هدف وآرزو وارد دانشگاه شدن .
    توی اون سالها ی نوجوانی محبت بیش از حد بین آرمین وبهراد باعث حسادت منو آرتین میشد وما برای جدا کردن اونها از هم بارها نقشه های شوم وشیطانی می کشیدم مثلا یکبار آرتین سر تا سر ماشین بهراد وکه اتفاقا خیلی هم دوستش داشت و باکلید خط انداخت و من به بهراد گفتم که آرمین و دیدم این کارو کرده اما بهراد که می دونست آرمین هرگزچنین کار بچه گانه ای رو انجام نمی ده فقط خندید گفت :فدای سرش
    یکبار هم که باهم برنامه ریخته بودند برن کوه من از روی عمد به دروغ به آرمین گفتم بهراد سرما خورده و دیگه نمی خواد بره کوه آرمین هم که منو باور کرده بود اون روز تا لنگه ظهر خوابید غافل از اینکه بهراد تو کوه منتظرشه
    از یادآوری آن روزها بی اختیار لبخندی روی لبـ ـهایش نشست چقدر آن روزهای شیرین دور وغیر قابل دسترس بودند
    این کارهای احمقانه ما نمی تونست هیچ خللی توی رابطه این دو دوست ایجاد کنه ودوستی اونها روزبه روز عمیق تر وفرا گیرتر میشد
    پدرم بعد از اینکه از حال بهراد مطمئن شد اصرار کرد به آمریکا برگردیم وبهراد درسشو اونجا ادامه بده اما بهراد که امریکا براش یاد آور کابـ ـوسی تلخ بود به شدت مخالفت کرد وحتی اجازه نداد من هم به همراه پدرم برگردم و پدرم مجبور شد تک وتنها و بدون ما به آمریکا برگرده
    ما پیش پدر بزرگم موندگار شدیم واز اونجا که پدر بزرگ آرمین دوست صمیمی پدر بزرگم بود ، رفت وآمد ما به خونه مشایخ بیشتر وبیشتر شد خصوصا که مهری با محبت بیش از حدی که به ما داشت جای مادررو برای منو بهراد پر می کرد وما هم که تشنه یه جرعه محبت مادری بودیم به دنبال این ذره محبت هر روز تا دیر وقت خونه مشایخ می موندیم وپدر بزرگ که دلیل واقعی وابستگی ما رو می فهمید هیچ مخالفتی نمی کرد
    پدر که رفت محبت بهراد به من دو برابر شد اون هرگز نمیذاشت من درد بی کسی رو بفهمم و هروقت که دلتنگ پدر ومادرم می شدم همه کسم می شد
    بهار به اینجا که رسید لحظه ای سکوت کرد سایه در چشمان عسلی اش برق اشک رامیدید وبه وضوح حس می کرد چقدر سعی در سرکوب بغض درونش دارد نهایتا با فرو دادن آب دهانش بغض آلود گفت :
    -بهراد یه فرشته بود ،.......یه فرشته به تمام معنا که خیانت دوباره اونو برای همیشه از من گرفت
    بغضش شکست با هق هق آرام گفت :
    -این پسر مهربون ودوست داشتنی هیچ توقعی جزءمحبت صادقانه از اطرافیانش نداشت ،اما انگار سرنوشتش رو فقط با خیانت ونامردی رقم زده بودند ،اونهم از طرف کسانی که حتی تصورشم نمی رفت
    به دیوار تکیه زده بود وبا نگاهی گرفته در عمق جملات بهار فرو رفته بود
    بهراد با نگار توی دانشگاه آشنا شد ،دختری که با زیبایی خیره کننده ای که داشت همه را محسورنگاه خودش می کرد .
    خیلی زود بهرادعاشق نگار شد وبا هم قرار ازدواج گذاشتند . پدرم راضی به این ازدواج نبود خانواده نگار خیلی فقیر بودند وپدرش با دست فروشی و مشقت سعی می کرد نیازهای خانواده اش رو به سختی برآورده کنه
    از اونجایی که پدرم تجربه تلخی از زندگی مشترکش داشت به بهراد اصرار می کرد فعلا فقط به فکر درس و دانشگاهش باشه وازدواج و برای بعد از اتمام درسش بگذاره اما بهراد اینقدرپافشاری کرد تا پدرم برخلاف خواسته قلبی اش مجبور به موافقت شد انها خیلی سریع نامزد شدند وقرار ازدواجشون رو به بعد از فارغ التحصیلی بهراد موکول کردند
    با نامزدی نگار وبهراد ،زندگی بهراد رنگ وبوی تازه ای به خودش گرفت حالا دیگه هرکجا که بهراد بود علاوه بر آرمین نگار هم در کنارش بود .اما نگار با شخصیت تودار وزیرکی که داشت خیلی مرموز به نظر می رسید وهیچ جوری نمیتونست خودشو توی دلم جا کنه اما من همه سعی خودمو میکردم باهاش مهربون باشم چرا که خوشحالی بهراد برام مهمتر از هرچیزی بود

    لحظه ای سکوت کرد وسپس با کشیدن آهی عمیق ادامه داد
    همه چیز خوب وعالی پیش میرفت تا اینکه سیاوش وارد زندگیمون شد .سیاوش دوست جدید آرمین بود که توی کلوپ بدنسازی باهم آشنا شده بودن .
    پسر جذاب وخوش سرو زبان که توی سه ثانیه میتونست هر کسی و شیفته خودش کنه ،از همین طریق هم خیلی زود با بهراد دوست شد ودوستیشون از مرز صمیمیت هم گذشت وشدن خونه یکی
    من اولین بار سیاوش و توی یه پارتی که خودش راه انداخته بود ؛ دیدم ،رفتارش مبادی ادب و بسیارجدی ومصمم بود .اونشب به هوای احترام واینکه نذاره به من ونگار بد بگذره مثل پروانه دورمون میچرخید هرچند که آرمین با چشمان تیزبینش سعی میکرد اونو از کنارمون دور کنه
    بعد از مدتی که از این دوستی میگذشت رفتار مشکوکی بین نگار وسیاوش حس میکردم ،تا جایی که توی جشن تولد 23سالگی بهراد آرمین هم متوجه شد وبه سیاوش تذکر داد که بهتر مراقب رفتارش با نگار باشه در غیر این صورت باید روی دوستی اون وبهراد برای همیشه خط بکشه ، سیاوشم به ظاهر قبول کرد وبا خنده که نگار زن داداششه از کنار این موضوع گذشت اما این تنها ظاهر قضیه بود چرا که پارتی های دوستانه وکوهنوردی های هفتگی باعث صمیمیت روز به روز این رابطه شد وبالاخره توی یکی ازهمین پارتی ها وقتی نگار یه دور با سیاوش رقصید آرمین طاقت نیاورد و سیلی محکمی توی گوش سیاوش زد وگفت :
    - از حد وحدود خودت خیلی فراتر رفتی .
    این حرکت آرمین باعث خشم نگارشد واون با گستاخی تمام جلو بهراد به آرمین پرید که :
    -تو داری زیادی خودتو درگیر زندگی منو بهراد می کنی ومن هرگز بهت اجازه نمی دم که به اسم دوستی با بهراد اونو یه احمق فرض کنی
    بهراد که عشق نگار دیونه وکورش کرده بود و به غیر ازاون هیچ کس وهیچ چیزی و نمی دید به دفاع از نگار با آرمین درگیری لفظی پیدا کرد وتوی ثانیه ای همه حرمتهای بینشون شکسته شد وبهراد به تندی به آرمین گفت:
    - دیگه هرگزنباید به جای اون تصمیم بگیره
    آرمین که از بهراد توقع این حرفو نداشت با دلخوری بهراد وبه حال خودش گذاشت وسالن وترک کرد ودوستی وصمیمیت چندین سالشون به همین سادگی وراحتی تنها با عشوه های یه زن از هم پاشید
    بهراد وآرمین دیگه سراغ هم ونگرفتن وحتی اصرارهای من ومهری هم نتونست این دلخوری و از بین ببره تا اینکه اتفاقی که نباید می افتاد ،افتاد وبهراد چیزی را که هرگز نباید می دید با چشمای خودش دید
    این اتفاق تلخ برای روح زخم خورده بهراد کافی بود تا اونو از درون نیست ونابود کنه و خاطره تلخ نوجوانیش وخیانتهای مداوم مادرم دوباره توی ذهنش زنده بشه
    احساسات بهراد خیلی راحت به تاراج رفت اونم توسط دوست صمیمی خودش و عشق همه زندگیش ،این اتفاق بهرادو ازدرون خرد کرد چرا که مورد خیانت وبی وفایی کسی قرار گرفته بود که فکرمیکرد پاکترین گل دنیاست
    نگار وسیاوش باهم فرار کردند واین بهراد و تا سر حد جنون خشمگین وعصبی کرده بود،بهراد دوباره دُچار افسردگی شدید شد ونه محبتهای آرمین و نه گریه والتماسهای من هیچ کدام نتونست مرهمی روی درد درونش باشه
    آرمین که تنها خودشو مقصراین اتفاق میدونست درسشو رها کرد ومثل یک برادر مهربون کنار بهراد موند ،اوکه به خوبی وضعیت وخیم روحی بهراد و درک می کرد ثانیه ای تنهاش نمی ذاشت اما بهراد یک شب از غفلت وخواب الودگی آرمین استفاده کرد وبا اسلحه کمـ ـری پدر بزرگ شقیقه اش و هدف گلوله قرار داد و خودشو برای همیشه از این زندگی سرتاسر نفرت و خیانت راحت کرد
    بغض فرو خورده بهار ترکید وبه آرامی شروع به گریستن کرد سایه که از حرفهایش به شدت منقلب شده بود بی اختیار به طرفش رفت و با محبت او را به آغـ ـوش کشید ،بهار خود را در آغـ ـوشش انداخت ولحظه ای هر دو از عمق وجود برای بهراد گریستند. بهار در میان هق هق گریه درد آلود گفت :
    -انگار همین دیروز بود که خبر مرگ بهراد وشنیدم
    گذر زمان هنوز نتوانسته بود مرهمی روی زخم عمیق درونش باشد.سایه آرام اورا نـ ـوازش می کرد و با او حس همدردی داشت ومی دانست داغ از دست دادن عزیز چقدر جانکاه و درد آوراست پس از لحظه ای طولانی خود را از آغـ ـوش سایه بیرون کشید و در حالی که صورت خیس از اشکش را پاک می کرد همراه با آهی عمیق بغض الود گفت :
    -بهراد بازیچه هـ ـوسبازی نگار شد وبه خاطر نامردی که سیاوش در حقش کرد خودشو کشت ، بهراد غرقه در خون توی بغـ ـل آرمین جون داد و با خودش همه خوشی ها وشادیهای آرمین و هم برد آرمین تا مدتها توی شوک از دست دادن بهراد با هیچ کسی حرف نمی زد
    سه روز تمام بالای گور بهراد نشست و بدون اینکه حتی قطره ای اشک بریزه فقط به گور سردی که عزیز ترین دوستش را در آغـ ـوش گرفته بود زل زده بودو هیچ نمی گفت
    همه ما نگرانش بودیم خصوصا مهری که لحظه ای آرام نداشت و از این می ترسید که آرمین نتونه با این قضیه کنار بیاد وبخواد به خودش آسیب برسونه.
    اما آرمین محکم تر از این حرفها بودو پس از مدتی تونست با این قضیه کنار بیاد و به زندگی عادی خودش برگرد. اما برخلاف تصور ما آرمین از درون از هم پاشیده بود، آرمین دیگه اصلا اون آرمین مهربون وبا محبت قبل نبود تنها هدف زندگیش شد پیدا کردن سیاوش ،اون قسم خورد که سیاوش ونگار وپیدا کنه وباهمین دستهای خودش اونا رو به سزای عملشون برسونه
    بعد از این جریان دیدگاه آرمین نسبت به همه عوض شد ووجودش پر از خشم ونفرتی شد که توی آتشش همه رو میسوخت .اون همه زنها رو خیانتکار وهرزه می دونست ودیگه به هیچ دوستی اعتماد نداشت
    لحظه ای سکوت کرد سپس با لحن اندوهگینی گفت :
    -حالا می فهمی چرا من اینهمه نگران ودلواپس آرمینم!
    سایه پر از غصه گفت :
    -از اینکه بهراد اینهمه ناجوانمردانه مورد بی وفایی وخیانت قرار گرفته واقعا متاسفم واز عمق وجودم براش طلب آمرزش میکنم ،اما قضیه مرگ بهراد ربطی به رابطه منو آرمین نداره ما از اول اصلا قرار با هم بودن نداشتیم
    -اما آرمین تو رو دوست داره وبهت احتیاج داره سایه ،خواهش می کنم اونو تنها نذار
    روی لبه تخـ ـت نشست وبا لبخندی تلخ گفت :
    - آرمین هرگز منو دوست نداشته ،اون از همون روز اول آشنایمون با غرور تمام بهم تذکر داد که هیچ جایی توی زندگیش ندارم
    - تو داری اشتباه می کنی سایه ! آرمین واقعا دوستت داره! اون تا قبل از آشنایی با تواز همه زنها متنفر بودو اصلا قصد ازدواج نداشت وتحت هیچ شرایطی زیر بار حرف خانواده اش نمی رفت اما به راحتی تو رو قبول کرد
    آهی کشید وبغض الود گفت :
    -به راحتی هم نبود ،قبول من توی زندگیش مـ ـستلزم ریسک بزرگی بود که هر دو مرتکب شدیم ،ما مصلحتی با هم کنار اومدیم تا بتونیم از چیزایی که دوست داشتیم محافظت کنیم ،هر دوی ما مجبور به این انتخاب بودیم چرا که ...........
    با یاد آوری پدرش دوباره بغضش ترکید وآرام شروع به گریستن کرد
    بهار کنارش نشست ومهربان دستش را در دست گرفت و گفت :
    -دلیلیش هرچه که می خواد باشه ،مهم اینه که حالا آرمین عاشقته وقلبش فقط به خاطر تو می تپه خواهش می کنم سایه اینهمه سرد وبی عاطفه نباش ،آرمین به گرمای عشق تو بیشتر از هرچیزی احتیاج داره
    میان چهره غمگینش پوزخندی نشست وگفت :
    - اون آدم خودشیفته و مغرویه که به هیچ کس به غیر ازخودش نیاز نداره
    -شاید تو درست بگی واون واقعا خودشیفته باشه ولی فراموش نکن که تو تنها زنی هستی که تونستی یخ وجودشو بشکنی واونو از دنیایی که توش غرق شده بود بیرون بیاری
    سردگم وآشفته گفت :
    -ولی..........
    بهار که از لحن تردید آمیز کلامش احساس رضایت می کرد سریع گفت :
    -سایه آرمین واقعا تو رو دوست داره ونگرانته ،بیا و بیشتر از این اونو اذیت نکن
    مردد نگاهش کرد حالا که بهار را همدرد خودش میدانست دیگر حس تنفری به او نداشت .
    -اما من نمی خوام مانعی برای خوشبختی شما باشم
    -سایه باور کن تو دُچار سوءتفاهم شدی . بین منو آرمین هیچی نیست ،من فقط به این دلیل به ایران برگشتم که اینجا پدر بزرگم بیشتر از هر چیزی بهم احتیاج داشت و اگر می فهمیدم با اومدنم ، بین توو آرمین رخنه ایجاد می شه هرگز برنمی گشتم
    با ناباوی پرسید :
    -یعنی اون هیچ وقت تو رو دوست نداشته ؟
    با لبخند محجوبی گفت :
    -اینکه اون دوستم داشته یا نه رو نمی دونم ،ولی یه چیزی و به خوبی می فهمم ،اونم اینه که بهراد موقع مرگش از آرمین خواسته همیشه مراقب ومواظبم باشه اما مطمئنم که اون هرگز منو برای زندگی دوست نداشته
    - اما اون منو از آخرین دیدار پدرم محروم کرد اگر همه چیزو بتونم فراموش کنم امکان نداره بابت این پنهان کاریش بتونم اونو ببخشم
    -آرمین به خاطر وضعیت روحی تو مجبور به این ریسک بزرگ شد او به خوبی می دونست که تو چقدر پدرتو دوست داری ولی به خاطر عشقش به تو حاضر شد تو ازش متنفر بشی ولی در عوض بیشتر از این آسیب نبینی ،اون اگر همون روز بهت می گفت که پدرت توی کما رفته ممکن بود این شوک تو رو از پا دربیاره. پس به خاطر این فداکاریش اونو مورد خشم خودت قرار نده چرا که اصلا مـ ـستحقش نیست
    حرفهای بهار تا ساعتها ذهنش را به خود مشغول کرده بود بهار به او گفته بود که آن روز تنها برای صحبت با رئیس دانشگاه در مورد مشغول شدنش به عنوان استاد به همراه آرمین به دانشگاه رفته وهیچ رابطه ای بغیر از دوستی خانوادگی بین او وآرمین نیست
    نگاه پاک وبی آلایش ولحن صادقانه کلام بهار قلب او را به روی حقیقت روشن کرده بود ودلش می خواست به این جریان واقع بینانه فکر کند

    فصل بیست وششم
    قصه مرگ درد آور بهراد و خیانتی که در حقش روا شده بود چیزی نبود که به راحتی بتواند از ذهن آرمین پاک کند او همیشه در نگاه سرد وبی تفاوتش غمی عمیق را حس می کرد وحالا به خوبی می دانست که این نگاه پر درد از چه چیزی نشات می گیرد
    حالا درک میکرد که چرا نگاه آرمین پر از شک وتردید است ونمی تواند به کسی اعتماد داشته باشد،
    می خواست به مرد زندگیش بابت اینهمه معرفت ومردانگی که دروجودش نهفته بود افتخار کند وبه خود ببالد
    خسته روی اولین نیمکت پارک نشست آفتاب بی رمق زمـ ـستان در حال غروب بود اما طلوع حسی گرم وپرحرارت در قلب او سر آغاز فصل جدیدی در زندگیش بود
    او دیگرزیر وبم احساسات همسرش ،مردی که همه زندگیش بود را می شناخت و می دانست چه دردی در درونش نهفته است وباید با چه مرهمی او را مداوا کند، حالا می دانست که آرمین بیشتر از هر چیزی به پاکی وصداقت او نیاز داردبه یکرنگی ومحبتش .......... و باید به او ثابت می کرد که به مانند نگار خیانتکارنیست که با کوچکترین نگاه هرزه ای از هم بپاشد وراه خیانت درپیش گیرد
    از جا برخاست و قدم زنان از پارک خارج شد . به مادرش گفته بود به تنهایی احتیاج دارد وساعتی برای پیاده روی می رود
    تنها به یک چیز می اندیشید آرمین وآینده اش با او
    از اینکه به او اعتماد نکرده بود وحتی یکبار هم به او فرصت اثبات خودش را نداده بود احساس ندامت می کرد او در تمام طول این مدت تنها با سکوتی تلخ آرمین را که به او التماس می کرد برای یکبار هم که شده باورش کند آزار داده بود
    آنقدر در افکار خودش غوطه ور بود که اصلا نفهمید چه وقت وارد اتاقک آسانسور شده،دکمه هفت را فشرد . نگاهش بی اختیار به روی آیینه روبرویش افتاد چقدر رنگ پریده وضعیف شده بود گودی پای چشمش بیشتر از هرچیزی توی ذوق می زد .در طول این مدت حتی یکبار هم رغبت نکرده بود خود را درآیینه ببیند
    درد خیانت وبی وفایی آرمین وسپس مرگ جانکاه پدر مهربان و دلسوزش واقعا او را از درون ازهم پاشیده و نابود کرده بود و احساس یاس و نا امیدی به وجودش چنگ انداخته بود
    درب شیشه ای آسانسور به رویش گشوده شد چقدر دلتنگ خانه و زندگیش بود برای دیدار جزء جزء اجزای خانه اش بی قراروبی تاب بود انگار که سالها از این خانه دور بوده است
    کلید را در قفل چرخاند ،از هیجان دستانش بی اختیار می لرزید ، لحظه ای چشمانش را برهم فشرد و نفس عمیقی کشید،چه رایحه خوش عطری داشت بوی زندگیش !......... اینجا خانه اش بود؛خانه رویاهایش ،جایی که قرار بود یک عمر در کنار مرد آرزوهایش زندگی کند ؛اینجا جایی بود که آرمین !مردی که برای اولین بار قلبش را به تپش انداخته بود به عشقق به اواعتراف کرده بود
    درب را گشودوقدمی به درون خانه گذاشت اما صدای فریاد گونه آرتین او را همان جا میخکوب کرد
    -من بهت هشدار داده بودم آرمین !..........بهت گفته بودم هیچ وقت اجازه نمی دم سایه رو بیشتر از این اذیت کنی
    آرمین پر از خشم جواب داد:
    -تو اصلا کی هستی که به خودت اجازه دخالت توی زندگی خصوصی ما رو می دی
    وجود آرمین در خانه در این ساعت از روز باعث تعجبش بود
    - سایه جزءزندگی خصوصی تو محسوب نمی شه ،فراموش کردی با او چه قراری گذاشتی!
    -قرار ما هرچه هست ؛فقط به خودمون مربوط میشه
    -البته که به خودت مربوطه ،ولی منم اجازه نمی دم سایه بیشتر از این در کنار تو آسیب ببینه
    باز هم آرتین بی دلیل نگرانش بود واو به اینهمه دل نگرانی آرتین عادت داشت با لبخندی قدم دوم را برداشت باید به آرتین می گفت که او دلیل همه تلخکامیهای آرمین را میداند
    -من امروز می رم وهمه چیزو در مورد بهار به سایه می گم ،اون باید بدونه توچه قراری با بهار داشتی
    قلبش لرزید وپاهایش سست شد یک لحظه اندیشید شاید اشتباه شنیده باشد .قرار آرمین با بهار !......یعنی چه قراری آرمین می توانست با بهار داشته باشد
    آرتین با صدایی که از خشم دورگه شده بود ادامه داد:
    -سایه باید بدونه که تو فقط برای فراموش کردن بهار اونو ملعبه دست خودت کردی ،چرا که نمی خواستی خواهر عزیزترین دوستت در کنارت عذاب بکشه وبدبخت بشه
    دنیا دور سرش چرخید و همه وجودش رعشه گرفت با ضعف به دیوار تکیه زد که مانع افتادنش شود از صدای نعره گوش خراش آرمین قلبش فرو ریخت
    - داری مزخرف می گی
    -خودتم خوب می فهمی هیچ کدوم از حرفهام مزخرف نیست ،من اونشب روی تراس همه حرفهای تو رو با بهار شنیدم ،شنیدم که بهار بهت التماس می کردبهش یه فرصت دیگه بدی ،آره ! شنیدم که تو با سنگ دلی تموم ازش خواستی فراموشت کنه چرا که وجودت پر از کینه و نفرته و نمی خوای اونو فدای انتقامی کنی که قسم خوردی از هر زنی که سر راه زندگیت قرار گرفت؛ بگیری
    -من فقط واقعیتو بهش گفتم
    فریاد زد :
    -پس چرا این واقعیتو به سایه نگفتی ؟....هان !.....چرا ؟......گناه این دختربیچاره چی بود که اجازه دادی تو آتیش خشم درونت بسوزه و نابود بشه
    سکوت آرمین دنیا را جلو دیدگانش تیره وتار کرد
    آرتین دوباره نعره کشید
    -ببین تو از اون دخترشاداب وسرحال دیگه هیچی باقی نگذاشتی
    دیگر صدایی نمی شنید یا شاید هم می شنید وقادر نبود حلاجی کند عقب عقب چند قدم برداشت ؛چرا فکر می کرد اینجا سرای آرامش و آسایشش خواهد بود آن هم در کنار مردی که او را فدای انتقام وخشم درون خود کرده بود
    پریشان خودش را در اتاقک آسانسور انداخت کلمات آرتین به مانند نیشتری زهرآگین در قلبش فرو میرفت و در گوشش زنگار می زد
    تن خسته وضعیفش روی سطح صاف وسیقلی آیینه سر خورد و پایین افتاد
    (گناه او چه بود!....گناه او که ناخواسته گرفتار ووابسته عشق این مرد هزار چهره گشته بود؛چه بود)
    اشک بی محابا از گوشه چشمش فرو می چکید واوهیچ تلاشی برای مهارش از خود نشان نمی داد
    خانم مهربان درون اتاقک نگران ومضطرب کنارش زانو زد وپرسید
    -حالت خوبه عزیزم ؟.......اتفاقی افتاده !
    با نگاهی مغموم وپر از اشک به او خیره شد احساس حقارت و بدبختی می کرد چرا بهار به او دروغ گفته بود . سرش را به علامت نفی چند بار تکان داد وبا سستی از جا برخاست
    به محض فرود آمدن اتاقک آسانسور در لابی وباز شدن درب شیشه ای سریع از مقابل چشمان حیرت زده نگهبان گذشت و با سرعت خودش را به بیرون رساند
    احساس خفگی وخفقان می کرد وبه هوای آزاد نیاز مبرمی داشت .روی اولین پله نشست وبا شدت شروع به گریستن کرد لحظه ای طولانی همانجا نشست ودردل به غروب غم انگیز زندگیش با آرمین اندیشید غروبی که هرگز امیدی به طلوعش نداشت
    -سایه !چرا توی این سرما اینجا نشستی؟
    از تن صدایی آشنا سر برگرداند و قامت بلند آرتین را پشت سرش دید آرتین با چشمانی بهت زده ونگران او را می نگریست
    از جا برخاست و رودر رویش ایستاد و در عمق چشمان نگرانش خیره شد و با صدایی گرفته از بغض خسته وملتمسانه گفت :
    -آرتین خواهش می کنم بهم بگو!...بگو همه اونچه رو که شنیدم دروغ بوده ؟
    یک تای ابرویش بی اختیار بالا رفت ومتعجب گفت :
    - تو داری از چی حرف می زنی ؟
    بغضش شکست و با گریه گفت :
    -از همه دروغهایی که تو وخانواده ات بهم گفتین
    -سایه باور کن من نمی دونم منظور تو چیه واصلا در مورد چی حرف می زنی
    یک قدم به سمتش برداشت و با چشمانی گستاخ ولحنی تند گفت :
    -آرتین بهم بگو چرا و به چه هدفی آرمین سر راه زندگی من قرار گرفته؟
    نا باورانه گفت :
    -سایه تو!.......
    با صدایی لرزان وآشفته گفت :
    -آره من همه حرفهای شما رو شنیدم ،حالا بهم بگو چرا آرمین از من متنفره ؟
    آستین پالتواش را گرفت وگفت :
    -تو داری از سرما می لرزی ،خواهش می کنم بیا بریم توی ماشین
    پر ازخشم بازویش را از دستش بیرون کشید وگفت :
    -من تا نفهمیدم چرا بازیچه دست آرمین شدم با تو هیجا نمیام
    عمق نگاهش تیز وبرنده بود و چشمانش از عصبانیت دودو میزد .آرتین زیر نگاهش طاقت نیاورد وبا آشفتگی گفت :
    -باشه !باشه .....هرچی تو بگی ،ولی خواهش می کنم بهم حق بده که نگرانت باشم چون بدنت ضعیف شده وممکنه توی این هوای سرد مریض بشی ،پس لطفا بیا بریم توی ماشین، من توی راه همه چیزو بهت می گم ،........خواهش می کنم سایه!
    قانع شد وقدمی جلوتر از آرتین به طرف اتومبیلش رفت ،آرتین با ریموت در را برایش گشود واو قبل از اینکه آرتین به او برسد سوار شد ودر را بست و در سکوت منتظر سوار شدن آرتین شد
    قسمتی از راه در سکوت گذشت نهایتا" با کلافگی گفت :
    -خواهش می کنم هرچه رو که تا به امروز ازم پنهون کردین بهم بگو
    آرتین نیم نگاهی به او انداخت و مهربان گفت :
    -سایه!تو مطمئنی که می خوای همه چیو بشنوی
    با لحنی محکم وجدی گفت :
    -آره من آمادگی شنیدن هر چیزو دارم
    آرتین با نگاهی مات شده گفت :
    -اما سایه تو........
    حرفش را قطع کردو به تندی گفت :
    -هر چی باشه بدتر از این جهنمی نیست که آرمین برام درست کرده !
    غم درصدایش بیداد میکرد .آرتین همراه با آهی عمیق گفت :
    -نمی دونم در مورد بهراد و مرگ دردناکش چیزی می دونی یاکه نه ؟
    آرام زمزمه کرد
    -بله !همه چیزو می دونم !
    آرتین بازدن راهنما کناری نگه داشت وبه طرف سایه برگشت وگفت :
    پس اینو هم بدون که بهراد تنها یک دوست عادی و معمولی برای آرمین نبوده !

    لحظه ای کوتاه سکوت کرد چرا فکر کردن به بهراد بعد از اینهمه سال هنوز اذیتش میکرد ،بازهم آهی از سرحسرت وشاید برای تسکین درد درونش !آرام ادامه داد

    -بهراد برای آرمین همه چیز بود ،تنهایک دوست نه !کسی که در کنارش به آرامش می رسید وزندگی و درکنارش کامل شده میدید ،بهراد با مرگ خودش همه خوشی های آرمین و توی یک ثانیه ازش گرفت و اونو تبدیل به یک مرده متحرک کرد که تنها راه میرفت ونفس میکشید ،روزهای سختی بود خودآزاریهای آرمین وتنها خودشو مقصر دونستن توی مرگ بهراد هممون و آزار میداد
    بازهم نفسی عمیق ولخـ ـتی سکوت ،لحظه لحظه آن روزهای تلخ مثل فیلمی مقابل دیدگانش رژه میرفتند
    -بعد از مرگ بهراد وجود آرمین پر از خشم و نفرت شد ،نفرتی که از هر موجودی به اسم زن در وجود خودش حس می کرد ،اون همه زنها رو توی قالب نگار گناهکار وخیانت کار می دونست و قسم خورد ازهر زنی که سر راه زندگیش قرار گرفت انتقام بهراد و بگیره
    کم کم حوصله سایه داشت از این حرفهای تکراری سر میرفت
    -بهار از بچگی با ما بزرگ شدوقد کشید بچه تر که بود مثل یک خواهر باهاش رفتار می کردیم اما هرچه بزرگتر میشد این حس هم در ما کمـ ـرنگتر میشد زیبایی خیره کننده در کنار شادابی و سرزندگش باعث شده بود هرکسی توی اولین دیدار جذب اون بشه ، مادرم اونو خیلی دوست داشت وهمیشه رویای ازدواج اون با آرمین وتوی سر داشت

    بازهم آهی عمیق وسایه از اینهمه آه کلافه شده بود ،لحن کلامش پراز احساس وغم بود
    -آرمین هم به ظاهر حرفی نداشت وموافق این وصلت بود اما درست قبل از اینکه مادرم بتونه به طور رسمی از بهار خواستگاری کنه خیانت نگار وبعد از اون مرگ بهراد همه چیزو بهم ریخت.
    یک سال طول کشید تا آرمین با مرگ بهراد کنار بیاد اما این فقط ظاهر قضیه بود چون آرمین در طول یکسال تبدیل شده بود به آدمی روباتیک وخشک وبی احساس که به آدمهای اطرافش هیچ توجهی نداشت
    یک سال از مرگ براد میگذشت وزندگی همه حالت عادی به خود گرفته بود، مادرم که آرمین وکمی آروم میدید از نو پروسه ازدواجش با بهار وبه راه انداخت، اما اینبار آرمین بی هیچ دلیلی فقط مخالفت میکرد و در برابرگریه و التماسهای مادرم که میخواست دلیلشو بدونه ترجیح می داد فقط سکوت کنه

    اما من یک شب نا خواسته به راز سکوت آرمین پی بردم .آرمین بهار و دوست داشت ونمی خواست اونو فدای حقد وکینه انباشته شده در درونش کنه ،آرمین حاضر شده بود به خاطر محافظت از عشقش خودشو فدا کنه اینو خودش خیلی واضح وروشن به بهار گفت من در اونشب ناظرو شاهد همه چیزبین اونها بودم
    حس حسادتی عمیق در وجودش زبانه کشید وبا اشک چشمانش خاموش شد وخاکستر گردید
    آرمین به بهار گفت :-(وجود من بعد از مرگ بهراد پراز حقد وکینه ای شده که نمیتونم مثل همه آدما یه زندگی عادی داشته باشم،پس خواهش می کنم خودتوبیشترازاین درگیر زندگی من نکن چون نمی خوام تو آتیش خشم ونفرت من آسیب بینی
    بهار مـ ـستاصل با نگاهی پر اشک به سمت آرمین رفت وبا لحنی پرخواهش گفت :
    - خواهش می کنم بهم یه فرصت بده تا برات ثابت کنم که لیاقت عشقنتو دارم ومی تونم مرهمی روی زخم درونت باشم
    اما آرمین دست روی شونه های ظریفش گذاشت وبا محبت عمیقی توی عمق چشمهاش زل زد وگفت :
    -بهار تو دست من امانتی ،پس خواهش می کنم ازم نخواه که تو رو اسیر کینه سیاه درون خودم کنم
    بهار در حالی که آروم هق هق می کرد گفت :
    -آرمین باور کنم که منو فقط به خاطر کینه درونت نمی خوای
    آرمین به نقطه ای نامعلوم در تاریکی سیاه شب خیره شده وگفت
    -من بدرد ازدواج باهیچ کسی نمیخورم بهار !نه حالا نه هیچ وقته دیگه ،فقط اینو باور کن
    آرمین توی تصمیمش راسخ و مصمم بود وتحت هیچ شرایطی زیر بار خواهش والتماسهای مادرمبرای ازدواج با بهار نرفت و با رفتنش به فرانسه برای ادامه تحصیل موقتا"پرونده ازدواجش با بهار رو مختومه کرد
    لحظه ای به فکر فرو رفت هنوز واژه واژه جملات سهمگین آن شب نحس همچون ناقوسی برفرق سرش کوفته میشد .حتی آهی عمیق هم درد درونش را تسکین نداد
    -زندگی آرمین در فرانسه فقط در خودش خلاصه میشد .وروزهای سردی که پی در پی وبی هدف سپری میکرد ،آنقدر تنها ودر خود فرو رفته بود که همیشه نسبت بهش احساس ترحم می کردم ؛در طول دوسالی که کنارش بودم هرگز ندیدم با کسی رابطه دوستانه وصمیمی برقرار کنه ؛دردنیای اون نه دخترها جایگاهی داشتندونه پسرها از همه فراری بود وحتی وقتی منم با کسی دوست می شدم به شدت موضع می گرفت وآوردن دوستام وبه خونه اکیدا ممنوع کرده بود
    توی کالجی که مادرس می خوندیم دخترای زیبایی از ملیتهای مختلفی وجود داشت اما آرمین درهم فرورفته وتخس جذب هیچ کدوم نمی شد ،حتی اگر احیانا دختری هم قصد نزدیک شدن به اونو داشت به شدت ضایع وتحقیرش می کرد تا جایی که دیگه هیچ دختری جرات نزدیک شدن بهش و نداشت

    وقتی برگشتیم اصرارهای مادرم برای ازدواج آرمین از نو شروع شداما هر بار فقط یک جمله از آرمین میشنیدیم :

    -از هرچه زنه متنفرم ونمی خوام خودمو درگیر این موجودات حقیر شده کنم
    خواهشهای مادرم تمومی نداشت تا جایی که آرمین مجبور شد برای فرار از دست اصرارهای مادرم از خونه بره وتجردی زندگی کنه اما این تصمیم جدید آرمین بیشتر از قبل باعث نگرانی پدر ومادرم می شدوهمه فکر وذکر هردوشون فقط به هر نحوی سروسامون دادن اون بود .

    آرمین خودشو توی کارهای شرکت غرق کرده بودو فقط توی دنیای خودش سیر میکرد .بعد از مرگ بهراد دیگه نه سفر میرفت و نه مهمونی ،دنیاش شده بود فقط شرکت وکار تا جایی که خیلی زود تونست اعتماد پدرمو جلب کنه و عملا همه امور شرکت و تو دست بگیره
    مادرمم که میدید اون به تنها چیزی که فکر می کنه فقط پیشرفت شرکته ، به ظاهر با قضیه کنار اومد ودیگه به ازدواج آرمین هیچ اصراری نکرد وبا این روند صلح آمیزموقتا آرامش دوباره به خونه ما برگشت
    تا اینکه یک روزمادرم با ذوق عکسی به دستم داد وازم خواست در موردش تحقیق کنم با خنده گفتم :
    -مگه شهر هرته که بشه از رو یه عکس تحقیق کرد
    همزمان نیم نگاهی به عکس انداختم اما با دیدن چهره ای معصوم با یک جفت چشم خمـ ـار عسلی همون لحظه قلـ ـبم لرزید اینقدرزیبا وظریف بود که لبخند روی لـ ـبم ماسید ؛ بهت زده به مادرم گفتم :
    - مامان اینو از کجا پیدا کردی ؟
    مامان با لبخند گفت :
    -خیلی خوشگله نه !......سایه ست ،همبازی بچگیهات
    خشکم زد ،هرگز تصور نمی کردم تو اینهمه جذاب وزیبا شده باشی ،منو تو از بچگی با هم بزرگ شده بودیم وپدرم توی همون سالهای بچگی ما رو برای هم نامزد کرده بود اینو بارها مادرم تو اون سالها بهم گوشزد کرده بود ،هر بار که از سر شیطنت با یه دختری دوست میشدم این حرف مادرم بود
    -آرتین تو خودت نامزد داری پس فکرای خامو از سرت بیرون بریز
    اما من که نمی تونستم کسی و که نمی شناختم وندیده بودم به عنوان شریک زندگیم انتخاب کنم هر بار با جنگ ودعوا براشون موضع میگرفتم
    مامان که منوحیران عکس تو دید کاغذی بدستم داد وگفت :
    -این آدرس خونه ودانشگاهشه،از مادرش شنیدم که ترم تابستونه گرفته ،پس می تونی از دوستای دانشگاهیش در موردش تحقیق کنی
    لحظه ای سکوت کرد وسپس همراه با آهی دوباره ادامه داد
    -اگرچه مطمئنم دختری که زیر دست حاج علی بزرگ شده ؛باید دختر کامل وبی نقصی باشه اما تو که می دونی نگار چشممو ترسونده ودیگه نمی تونم به راحتی به هر دختری اعتماد کنم
    تمام روز به عکست زل زدم وبه خاطرات بچگیهامون فکر کردم ،تو توی اون سالها آبت با من توی یه جوب نمیرفت وآرمینو بیشتر از من دوست داشتی وبیشتر همبازی اون بودی ،همبازی که نه چون آرمین تقریبا هشت سالی ازت بزرگتر بود ونمی تونست همبازی تو باشه ،توی اون سالها تو خار چشمم بودی اما این باعث نشده بود که خانواده ام از تصمیمی که برای هردومون گرفته بودن منصرف بشن
    از فردا دست به کار شدم ،هرجا می رفتی سایه پشت سرت بودم دختر ساده وخوش برخوردی که مهربونی وصداقت توی رفتار ونگاش موج می زد
    همه دوستای دانشگاهیت دوستت داشتن وبهت احترام می ذاشتنن وقتی ازشون می پرسیدم باکسی هم رابطه داری یا نه همه با خنده می گفتن :
    -کی !....سایه !......حتی نمی دونه بی اف چی چی هست
    هرچه درموردت بیشتر تحقیق می کردم بیشتر شیفته رفتارت می شدم تو با وقار وسنگینی ذاتی ،با ظاهر آرام ودل انگیزی که داشتی وبا اون رفتار منحصر به فرد همه رو مجذوب خودت می کردی واین شخصیت برجسته تو رواز هر دختری متمایز می کرد
    خیلی زود مالک قلب وروحم شدی دیگه اون دختری نبودی که می خواستن با زور به من تحمیلش کنن بلکه تبدیل شده بودی به الهه ای که فقط لایق ستایش و تمجیده
    من هر شب رویای با تو بودن و برای خودم می چیدم اما زهی خیال باطل........
    سایه از این حرفش برآشفت وبا خشم به خیره شد اما قبل از اینکه کلمه ای از میان دندانهای قفل شده اش درز کند آرتین به طرفش برگشت وبا لبخند تلخی گفت :
    -آره اینو خوب می دونم که حتی فکر کردن به توهم گناه محسوب میشه و عرش خدا رو به لرزه میندازه اما سایه من هرگزحتی ثانیه ای هم تو رو زن آرمین ندونستم و نخواهم دونست ؛پس خواهش می کنم باورکن که آرمین اصلا لایق تو نیست
    اینبار آهش از سر حسرت وعمیق بود
    -من تو چه فکری سیر می کردم ومادرم چه نقشه هایی که نداشت ؛یک شب بعد از اینکه به مادرم گزارش کامل دادم پاشدم که به اتاقم برم که مامان باشادی گفت :
    -می دونستم سایه با اینهمه کمالات تنها کیس مناسب برا آرمینه
    از شنیدن اسم آرمین وارفتم پر از خشم به طرفش برگشتم وگفتم :
    -مامان منظورت چیه ؟
    با لبخند گفت :
    -منظورم کاملا واضحه ،منو بابات تصمیم گرفتیم از سایه برا آرمین خواستگاری کنیم
    در آن لحظه مغزم هنگ کرده بود واصلا نمیدونستم باید چکار کنم ،نمی دونستم باید چی بگم وچطور از نهال عشقی که به تازگی در قلـ ـبم جونه زده بود محافظت کنم .
    خنده مادر داشت دشنه در قلـ ـبم فرو می کرد همیشه همینطور بود من همیشه فدای آرمین می شدم واین بار اول نبود پس با لحن آشفته و خسته ای گفتم :
    -اما مامان !شما .........
    میان حرفم پرید وذوق زده گفت :
    -وقتی تو با صراحت می گی اونو نمی خوای ما هم میخوایم اونو برا آرمین خواستگاری کنیم؛پدرت از بچگی سایه رو عروس خودش می دونسته وحالا امکان نداره زیراین حرف خودش بزنه
    آرام زمزمه کردم :
    -ولی.............
    اما با ورود خسته وکلافه آرمین مامان سریع بحث و عوض کرد وبه من اجازه مخالفت نداد منهم که حوصله جرو بحث بیشتر و نداشتم با چهره ای درهم وعصبی به اتاقم رفتم تا بیشتر از این شاهد بی انصافیهای مادرم نباشم
    به خوبی می دونستم آرمین تحت هیچ شرایطی زیر بار حرف مامانم نمی ره واین ته دلم و آروم می کرد اما برخلاف تصورم این بار آرمین بی هیچ بحثی رضایت داد خانواده ام به خواستگاری تو بیان .توی شوک این رفتار آرمین مونده بودم و نمی تونستم قبول کنم که به راحتی همه اون تنفرش از بین رفته باشه یه حسی بهم می گفت شاید تو رو توی دانشگاه دیده و عاشقت شده اما وقتی شب خواستگاری بهش گفتم چه احساسی به تو داره خیلی سرد جوابم داد
    -مگه فرقی هم می کنه !
    با این حرفش بهم ثابت کرد اون هیچ حسی بهت نداره واگر موافقت کرده با هات ازدواج کنه فقط تحت شرایطی بوده که من باید هر طور بود دلیلشو می فهمیدم
    حدسم درست بود خیلی زود فهمیدم اون فقط به خاطر تهدیدی که پدرم در رابطه با شرکت اونو کرده حاضر شده با تو ازدواج کنه و جالبتر اینکه حتی پدرم به اون پیشنهاد دادبوده که بین تو وبهار یکی رو انتخاب کنه واون با سنگ دلی تمام تو رو انتخاب کرده بود چون طبق گفته خودش نمی خواست بهار در کنارش آسیب ببینه
    من همه اینها رو وقتی فهمیدم که تو و آرمین با هم مصلحتی کنار اومده بودید ودیگه هیچ کاری از دستم بر نمی یومد وقتی مقابل مادر ایستادم وبا خشم بهش گفتم :
    -اجازه نمی دم سایه رو فدای خشم آرمین کنید
    او با خوشخیالی فقط بهم گفت :
    -این تصمیمیه که خود آرمین گرفته وحالا که اون راضی به ازدواج شده ما نباید مانعی سر راهش باشیم این خوش باوری مادرم منو تا سر حد جنون دیوونه می کرد وکلمات آرمین که قسم خورده بود هر زنی که سر راه زندگیش قرار گرفت ونیست ونابود کنه لحظه ای رهام نمیکرد .
    بارها ازت خواستم خودتو درگیر زندگی آرمین نکنی ولی تو فقط یه جواب داشتی اونم اینکه به خاطر خانواده ات مجبور به این انتخاب هستی من واقعا سر دوراهی قرارگرفته بودم و نمی دونستم باید چکار کنم از آرمین خواهش کردم زندگی تو رو تباه نکنه و از این ازدواج منصرف بشه اما اون با خونسردی تمام بهم گفت
    -بهتره فقط توی فکر خودم باشم وتوی زندگی شما دخالتی نداشته باشم .
    خیلی بهم ریخته وعصبی بودم از یک طرف مطمئن بودم آرمین به خاطر عشق وعلاقه نیست که تصمیمم به ازدواج گرفته واز تو هم مثل همه زنها متنفره واز طرف دیگه با شناختی که از روحیه حساس تو پیدا کرده بودم می دونستم در کنار آرمین نابود میشی
    تو زندگی سرتا سر اجبارتو با آرمین شروع کردی در حالی که من هر روز بیشتر و بیشتر نگران تو می شدم دیگه به خاطر علاقه ام نبود که تو برام مهم و با ارزش بودی بلکه من خودم و مقصر بدبختی تو می دونستم باور کن سایه !اگه از روز اول از قصد ونیت مادرم خبر داشتم هرگز نمی ذاشتم توقربانی خشم و نفرت آرمین بشی اما من با ندونم کاری خودم تو رو بدبخت کردم واین وجدانمو هر روز بیشتر وبیشتر عذاب می ده
    حالا هم ازت خواهش می کنم تا بیشتر از این در کنار آرمین آسیب ندیدی خودتو از این زندگی خلاص کن آرمین هرگز نمی تونه تو رو دوست داشته باشه نه تو رو ونه هیچ کس دیگه ای رو،.........سایه اون نمی تونه توروخوشبخت کنه چون سرتا سر وجودش فقط حقد وکینه است
    مغموم و درهم فرو رفته به حرفهای آرتین گوش سپرده بود ونمی توانست تصور کند که این خانواده اینهمه در حقش ظالم وسنگ دل بوده باشند که اینچنین باعث بدبختی و بیچارگی او شوند؛ از همه وحتی خودش احساس تنفرمی کرد .

    هوا تاریک شده بود و به خوبی میدانست که همینک ناهید چقدرنگران سایه است .نگاهی به ساعتش انداخت وماشینش را روشن کرد وبه راه افتاد
    زیر چشمی نگاهی به صورت غم گرفته سایه انداخت .چانه اش آرام میلرزید اما به باران اشکی که در عمق چشمانش حـ ـلقه بسته بود اجازه ریزش نمی داد. نگران ودلواپس چند بار آرام صدایش زد . بالاخره با لحن غمگین کلام آرتین به خود آمد و ماتم زده وبغض آلود گفت :
    -چرا همه چیزو همون اول بهم نگفتی ؟

    اخمهایش درهم گره خورد وعتاب آمیز گفت :
    -من همه سعی خودموکردم اما تونخواستی که باورکنی !......بارها بهت التماس کردم اما تو هیچ وقت به حرفام گوش ندادی
    موجی از سرزنش درلحن کلامش حس میکرد ،با لحن خفه ای زمزمه کرد
    - تو در مورد بهارهیچی بهم نگفتی ! اگه می دونستم آرمین قبلا نامزد داشته هرگز خودمو درگیر زندگیش نمی کردم
    - اما توخودت همه چیزو می دونستی سایه ……. !! فراموش کردی خود آرمین بهت گفته بود که به خاطر یه زن دیگه نمی تونه تو رو دوست داشته باشه ؛....
    لحظه ای ساکت شد نفس عمیقی کشید و حرصی وعصبی ادامه داد
    -اما تو اهمیت ندادی و حاضر شدی به خاطر پدرت این خفتوتحمل کنی
    به طرفش برگشت وعصبی به تندی فریاد کشید :
    -آره من اینو می دونستم، اینو میدونستم وبا این علم وارد زندگیش شدم که تنها پای یه زن در میونه اما چرا هیچ کدوم تون بهم نگفتین که اون یه بیمار روانیه!
    حرصی پیشانیش را مالش داد وگفت :
    -سایه آرمین یه بیمار روانی نیست اون در تمام عمرش حتی یه بارم دارومصرف نکرده ؛اما یک زخم خورده است ،زخمی که اینقدر عمیق وکاریه که هم باعث آزار خودش شده هم اطرافیانش
    با لحنی غم گرفته گفت :
    -خواهش می کنم نگه دار ،دیگه نمیتونم تحملتون کنم ،خواهش میکنم نگه دار
    با کلافگی پنجه اش را در موهایش کشید وبدون اینکه نگه داردبا دلسوزی گفت :
    -سایه من تو رو درک می کنم ومی فهمم تحمل همه این حرفها برات خیلی سخته اما باور کن همه اونچه که شنیدی یک واقعیت محضه
    بغضش را فرو خورد وگفت :
    -می دونم !......ولی همه شما منو احمق فرض کردین وفریبم دادین
    -اینطور نیست سایه من همه تلاشمو برای بهم زدن این بازی احمقانه کردم اما تو نخواستی
    عصبی میان حرفش پرید وگفت :
    -بس کن آرتین !دیگه نمی خوام هیچی بشنوم ،شما همتون توبدبخت کردن من به یک اندازه مقصر ین ؛حالا هم خواهش می کنم منو همینجا پیاده کن چون دیگه دلم نمی خواد هیچ کدومتونو ببینم
    عاجزانه نالید
    -اما سایه این وقت شب ..............
    پر ازخشم حرفش را قطع کرد وگفت :
    -دیگه هیچ کسی ترسناکتر از تو وخونواده ات توی این دنیا برا من نیست ،وقتی چهار ماه تمام توی این خا نواده وحشتناک زندگی کردم دیگه چه ترس وواهمه ای باید از تاریکی شب داشته باشم
    دستگیره در را گرفت وبه تندی ادامه داد
    -بهتره نگه داری !چون دیگه بیشتراز این نمی تونم تحملت کنم
    آرتین ناگزیر با زدن راهنما کنار جدول خیابان نگه داشت ومـ ـستاصل به طرفش برگشت وگفت :
    -سایه خواهش می کنم یه لحظه به حرفم گوش بده
    -دیگه هیچ حرفی بین ما باقی نمونده !چون برای هیچکدوم از شما احساسات به تاراج رفته من مهم نیست
    بغضش ترکید و آرام شروع به گریستن کرد آرتین منقلب شده به او نگاه کرد وآرام پرسید :
    -سایه !.........سایه تو که عاشق آرمین نیستی!..... هستی؟
    چه فرقی می کرد که عاشق آرمین باشد یا نباشد مهم این بود که آرمین هرگز او را نمی خواسته و نمی توانسته او را دوست داشته باشد
    آرتین دوباره مضطرببا لحنی عصبی پرسید :
    -سایه تو رو به خدا بهم بگو که هرگز آرمینو دوست نداشتی!
    به طرفش برگشت و با چشمان پر از اشکش به او نگریست وگفت :
    -همیشه ازعشقهای احمقانه وپوشالی متنفربودم عشقی که جزءندامت وپشیمونی هیچی تو دلت باقی نمی ذاره
    -سایه تو نباید بیشتر از این در کنار آرمین عذاب بکشی باید هرچه زودتر ازاون جدا بشی
    جمله آرتین مثل پتک بر فرق سرش فرود آمد ؛جدایی !انهم از آرمین حتی تصورش هم ضربان قلبش را کند می کرد .
    آشفته وپریشان آرام زمزمه کرد
    -جدایی !
    -آره سایه ! فکر می کنم آرمین هم از این پیشنهاد تو استقبال می کنه؛چیزی که واضح وروشنه اینه که آرمین هرگزبا وجود بهار نمی تونه تو رو دوست داشته باشه
    بزاق جمع شده در دهانش را فرو داد وغمگین نجوا کرد :
    -منظورت چیه ؟
    جدی گفت :
    -تو اصلا می دونی چرا بهار یه هویی برگشته ایران
    با نگاهی خسته ودرمانده به او خیره شد آرتین به تلخی گفت :
    -چون آرمین اینو ازش خواسته !
    رنگ نگاهش مردد ومبهم شد وبه سختی زمزمه کرد
    -تو داری دروغ می گی آرتین
    -نه من دروغ نمی گم ،تو می تونی از خود آرمین اینو بپرسی ،اون ازش خواسته بیاد وتوی دانشگاه در کنارش مشغول به کار بشه
    غم عالم یک لحظه در گوشه دلش نشست ؛سرش گیج می رفت واحساس تهوع شدید می کرد چطور می توانست همه حرفهای آرتین را باور وهضم کند
    او بازیچه دست چه کسی شده بود ؟.......آرمین یا خانواده اش ؟.شاید هم تنها خودش.......از همه دنیا متنفر بود حتی پدرش که باعث شده بود آرمین سر راه زندگیش قرار بگیرد
    حس کرد خون در رگهایش منجمد شده و قادر به کنترل لرزش درونش نیست با حالتی عصبی ومتشنج از اتومبیل آرتین پیاده شد وبی توجه به التماسهای فریاد گونه آرتین در پیاده رو شروع به قدم زدن کرد
    بغضی بزرگ در گلو باعث شده بود به سختی نفس بکشد ؛دلش می خواست گریه کند اما همه زخم ها وزجرهای عمیقی که طی چهارماه زندگی در کنار آرمین کشیده بود مثل کابـ ـوسی سخت بر دلش سنگینی می کرد ومانع گریستنش می شد
    آنقدر در خود فرو رفته و آشفته بود که اصلا به اطرافش توجهی نداشت ؛قلبش مالامال از دردی بود که از اطرافیانش نصیبش شده بود مایوس و نا امید با وجودی آکنده از نفرت وانزجار وقدمهایی بی رمق و ضعیف به طرف خانه پدرش به راه افتاد
    با تنی ضعیف و رنگ ورویی پریده وبیمارگونه وارد حیاط شد ؛آرمین بی قرار وکلافه وسط حیاط خانه منتظرش ایستاده بود با دیدنش سریع به طرفش دوید ودر حالی که سعی می کرد خشم درونش را کنترل کند با لحن صدایی که از استرس وهیجان می لرزید پرسید :
    -تا این وقت شب کجا بودی ؟
    با نگاهی تیزوعمیق در چشمان مغموم وافسرده اش خیره شد ؛دیگر عاشق وبی قرار این نگاه ملتهب وگیرا نبود ساکت وخاموش بدون هیچ حرفی ازمقابلش کناررفت ؛او حتی ارزش همصحبتی را هم نداشت
    روی اولین پله آرمین مچ دستش را گرفت و پر ازخشم او را به طرف خود برگردانند و معترضانه به تندی گفت:
    -وقتی چیزی ازت می پرسم بمون وجوابمو بده
    حس وحال بحث را نداشت دنیا دور سرش می چرخید وسرش گیج می رفت هنوز دستش در دست آرمین بودو چشمانش سیاهی می رفت ؛بی اختیار در آغـ ـوش آرمین افتاد و از حال رفت
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    آرام چشمانش را گشود، آرمین کنارش روی صندلی کنار تخـ ـتش به خواب رفته بود لحظه ای مات خیره اش شد چرا نمی توانست از این مرد دل بکند و متنفر باشد؟..... چرا با وجود اینهمه آزاری که به او داده بود هنوز دوستش داشت وبا هر نفسش نفس میکشید ؟

    بغضی کهنه وقدیمی بر دلش سنگینی می کردو همه حرفهای آرتین .......؛ آرمین یک بیمار روانی بود ؛بیماری که فقط به قصد آزردن او وتسکین درد درون خود، او را به زندگیخود دعوت کرده بود. آرمین وبهارهر دو ازسادگی وحماقتش سوءاستفاده کرده بودند

    بهار تنها با حرفهایش باعث تحقیرش شده بود ،تحقیری که دردش در عمق جان وروحش ازهر خنجری درد آور تر بود

    آرمین خسته از یک شب زنده داری سخت سرش رابلند کرد وکش وقوسی به بدنش داد ،سریع چشمانش را فرو بست ؛نمی خواست آرمین متوجه بیدار شدنش شود.آرمین دستش را روی پیشانی اش گذاشت وپس از اینکه مطمئن شد تب ندارد آرام موههایش را نـ ـوازش کرد ؛دیگر ازنـ ـوازشهایش قلبش بی اختیارضربان نمیگرفت ، بلکه احساس چندش وتنفر می کرد

    آرمین با صدای زنگ گوشی همراهش گوشی را برداشت واز اتاق خارج شد
    چقدر نیاز به صحبت ودرد دل با نازنین داشت، اما رفتار سرد ومشمئزکننده اخیرش تنها دوستش هم از دور کرده بود نازنین از آن روز به بعد کمتر به دیدارش می آمد وحتی الامکان سعی داشت اصلا با او همصحبت نشود
    با بازگشت دوباره آرمین به اتاقش بازهم سریع چشمانش رابست ؛آرمین کنار تخـ ـتش ایستاد وخم شدو بـ ـوسه ای نرم روی گونه اش نهاد وپس از لحظه ای کوتاه مجددا"اتاق را ترک کرد ؛با بیرون رفتن آرمین با چندش وتنفر جای بـ ـوسه اش را پاک کرد وپتو را کنار زد واز جا برخاست
    کیفش را از کمد برداشت وبا حالتی عصبی همه محتویاتش را روی تخـ ـت ریخت اما چیزی را که دنبالش بود پیدا نکرد دو ماهی بود که اصلا سراغش را نداشت باید هر طور بود پیدایش می کرد چرا که برای تصمیمی که گرفته بود حتما باید با آقای امینی صحبت می کرد
    بیقرار پشت پنجره اتاقش ایستاد تا از بیرون رفتن آرمین مطمئن شود ؛بعد از مدت زمان کوتاهی آرمین مقدر و محکم وارد حیاط شد ومثل همیشه با گامهایی پر از اعتماد از در بیرون رفت
    با بیرون رفتن آرمین هیجان زده از اتاق خارج شد وبرای یافتن مادرش وارد آشپزخانه شد
    مادر با دیدنش لبخندی زد وگفت :
    -بیدارشدی عزیزم !.......بیا بشین صبحونه بخور
    آشفته وبا لحن تندی گفت :
    -چیزی میل ندارم ؛.......ساغر خونه است؟
    از این رفتارتند و تلخش غم به دل ناهید چنگ انداخت اما به روی خود نیاورد وگفت :
    -نه رفته مدرسه ،.........چکارش داری؟
    -گوشی موبایلم ومی خوام ،شما نمی دونید کجاست ؟
    -چرا تو عسلی کنار تخـ ـتت گذاشته اما فکر نکنم شارژ داشته باشه
    بدون اینکه جواب مادرش را بدهد به طرف اتاقش رفت و گوشی اش را از کشو عسلی برداشت ،خاموش بود واحتمالاحرف مادرش درست بود و اصلا شارژنداشت ،برای یافتن شارژربا حالتی سراسیمه وبیقرار وارد اتاق ساغر شد وپس از یافتنش گوشی اش را به شارژزد وهمانجا روی لبه تخـ ـت ساغر نشست وبه عکس جفتی خودش در کنار ساغر خیره شد چقدر در این عکس شاد وسرحال بود آرمین همه خوشی های زندگی را از او گرفته بود و او را تبدیل به یک دختر افسرده وعصبی کرده بود
    همه زندگیش خیلی سریع دستخوش تغییرشده بود ،دیگر دلش نمی خواست بخندد ویاحتی گریه کند
    صدای مادرش او را به خود آورد :
    -اینجایی عزیزم !
    با نگاهی سرد وعاری از هراحساسی به مادرش نگریست،ناهید کنارش روی لبه تخـ ـت نشست ونگران پرسید
    -دخترم دیشب کجا رفته بودی ؛همه ما داشتیم از نگرانی سکته می زدیم !
    کوتاه گفت :
    -متاسفم!
    کمی خودش را روی تخـ ـت سر داد وخود را به او نزدیکتر کرد وآرام گفت :
    -بیچاره آرمین هرجایی رو که به فکرش می رسید سرزد
    با لحنی سرد جواب داد
    -من فقط می خواستم تنها باشم وکمی پیاده روی کنم
    -پیاده روی تو این سرما وانوقت شب ،........عزیزم به خودت بیا تو دیگه بچه نیستی که همه رو نگران خودت می کنی
    کلافه و بی حوصله گفت :
    -مامان من که ازت معذرت خواستم
    با دلخوری اخم به ابرو نشاند وگفت :
    - تو نباید از من معذرت بخوای من مادرتم ونگرانی جزءلاینفک زندگیمه ،تو باید از آرمین معذرت بخوای که داری با رفتارت دیونه اش می کنی
    از اسم آرمین برآشفت وبه تندی گفت :
    مامان !می خوام همه زندگیمو از اسم این مرد پاک کنم ،پس لطفا دیگه اسمشو مقابلم نیار
    ناهید بهتزده نالید
    -تو چی می گی برا خودت!
    رویش را از ناهید گرفت وآرام زمزمه کرد
    -اون دیگه هیچ جایی توی زندگیم نداره
    ناهید خشمگین شد وبه تندی گفت :
    -گناه این پسربدبخت چیه! ،پدرت وقت رفتنش بود وفقط داشت درد می کشید ؛رفتن اون ربطی به آرمین نداره که این بیچاره روهی عذاب می دی
    از جا برخاست و بغض الود گفت :
    -مامان خواهش می کنم راحتم بذار ،دیگه نمی خوام اسم این مرد و بشنوم
    -باشه راحتت می ذارم اما هرگز فراموش نکن که هیچ مردی به اندازه آرمین صبر وحوصله برای لجبازیهای یک زن به خرج نمی ده ؛اون بیچاره تمام دیشبو چشم برهم نذاشته و ازت مراقبت کرده می دونی چرا ؟......چون نمی خواست با بستری کردن دوباره ات توی بیمارستان باعث ناراحتیت بشه
    پرازخشم با چشمانی دریده وگستاخ به مادرش خیره شد وگفت :
    -اما من هرگز ازش نخواستم نگرانم باشه ؛دیگه از خودشو واین دلسوزیهای حال بهم زنش متنفرم
    منتظر پاسخ مادرش نشد وسریع گوشی اش را از شارژخارج کرد واتاق ساغر را ترک کرد
    انقدر عصبی وافسرده بود که نمی خواست کوچکترین توجهی به حرفهای مادرش کند
    با دستانی که در اثر خشم لرزش گرفته بودند شماره نیایش مادر آرشام را ازمیان مخاطبینش پیدا کرد وگرفت پس از چند بوق صدای مهربان نیایش در گوشی پیچید

    -سلام سایه جان !خوبی عزیزم !
    برای کنترل خشم درونش بزاق دهانش را فرو داد وآرام گفت :
    -سلام، شما خوبید !آرشام عزیزم خوبه
    -ما همه خوبیم ،آرشام که خیلی دلتنگته ومدام سراغتو می گیره
    -منم دلم براش تنگ شده ودوست دارم ببینمش
    -هر روز اصرار میکنه بیارمش خونتون پیشت ،اما من می گم تو حوصله شیطونی های اونو نداری
    -خواهش می کنم نیایش جون این حرفو نزن ؛خودت می دونی که من آرشام و چقد دوست دارم
    -اما!............
    -آره می دونم ،شما از رفتار اخیر من با آرشام دلخور هستین ،ولی نیایش من واقعا معذرت می خوام اون رفتارم اصلا دست خودم نبود
    -عزیزم نیازی به معذرت خواهی نیست ؛من فقط نمی خوام وجود آرشام باعث سلب آرامش تو بشه
    -اما من از دیدن آرشام همیشه خوشحال وشادم
    -امیدوارم همیشه شاد باشی ؛تو که غصه دار باشی دل منم می گیره
    -تو که می دونی من چه شرایط سختی و پشت سر گذاشتم ،امیدوارم درکم کنی
    -می فهمم عزیزم !اما سایه جان اونایی که رفتن دیگه به ما نیازی ندارن ؛اونایی که هستن به محبت ما احتیاج دارن
    منظور حرفش را گرفت اما اصلا حوصله شنیدن دوباره نصیحت را نداشت به همین دلیل بی مقدمه گفت
    -نیایش جان شماره آقای امینی رو می خواستم ،یه کار خصوصی باهاشون دارم ؛اگه میشه لطفا ....
    -چرا نشه عزیزدلم !خواهش می کنم یادداشت کن.........
    سریع روی دفترچه یاداشتت نوشت وگفت :
    -لطف کردی ؛آرشام رواز طرف من ببـ ـوس
    -محبت داری گلم ! به مادرت سلام برسون
    گوشی را که قطع کرد لحظه ای نگاهش روی شماره امینی خیره شد هرگز تصور نمی کرد روزی بخواهد دست به دامن او شود ؛نمی دانست پدرش از این تصمیمش خوشحال می شود یا که نه .......اما دیگر او نبود که بخواهد نگرانش باشد

    آهی از عمق وجود کشید وبا سرپوش گذاشتن به همه احساسات انباشته شده در درونش شماره امینی را گرفت ومنتظر وصل تماس شد
    -بله بفرمایید
    -سلام جناب امینی !...منم سایه !.......سایه ستوده!خوب هستین!

    -سلام سایه خانم !.......شما خوبید !آرمین جان خوبند
    -همه خوبیم ،سلام دارن خدمتتون
    -مرسی لطف دارن ؛بفرماید درخدمتتونم

    -می خواسنتم اگه امکان داره حضورا"باهاتون حرف بزنم
    با ذوقی که در لحن صدایش آشکار بود گفت :
    -خوشحال میشم ؛اتفاقا"منو آرشام چند شبه اصرار داریم به شما سر بزنیم اما نیایش قبول نمی کنه

    -نیایش جان از رفتار اخیر من با آرشام دلخور هستن ،البته حقم دارن
    -نه اینجوریها نیست اون فقط می گه شما در شرایطی نیستین که تحمل آرشام رو داشته باشین
    -من به نیایش هم گفتم که از دیدار شما خوشحال میشم
    -شما لطف دارین ؛به هر حال من درخدمتتونم
    -می خواستم یه وقت بهم بدین بیام دفتر تون
    -مشکلی نیست ؛آدرس منو که دارین
    -آره میون حرفهای نیایش شنیدم
    -پس هر ساعتی که دوست داشته باشین من آماده خدمت گذاریم
    -اگه ایرادی نداشته باشه من یکساعت دیگه اونجام
    -نه چه ایرادی !خوشحال میشم
    گوشی را که قطع کرد به طرف کمد ش رفت وبا پوشیدن پالتو مشکی اش کیفش را برداشت و از اتاق خارج شد
    ناهید که در سالن سرگرم بافتنی بود با دیدنش نگران پرسید
    -جایی میری ؟
    -آره !باید کسی روببینم ودرمورد موضوع مهمی باهاش حرف بزنم
    از تعجب یک تای ابرویش بالا رفت .دست از بافتن کشید وپرسید
    -در مورد چی ؟
    حوصله بحث دوباره را نداشت
    -بعدا"همه چیزو می گم
    -سایه !عزیزم تو داری منو نگران می کنی
    بی حوصله گفت :
    -نگرانی که جزءلاینفک زندگی شما مادراست، اینو که فراموش نکردین
    بافتنی اش را کناری نهاد واز جابرخاست وبا لحنی که دلواپسی درآن موج میزد گفت :
    -عزیزم این بیماری تو رو ضعیف کرده ومی ترسم وسط راه،یه جایی از حال بری ؛خواهش می کنم منو درک کن
    اینهمه نگرانی حق مادر سختی کشیده اش نبود ،دلش به حالش سوخت وبه طرفش رفت گونه مادرش رابـ ـوسید وبا محبت گفت :
    -من حالم خوبه مامان !اینو مطمئن باش
    با کشیدن آهی عمیق گفت :
    -امید وارم ،لااقل بذار یه چیزی بپوشم همرات بیام
    چند قدم از او فاصله گرفت وگفت :
    -مگه بچه ام که میخوای همرام بیای ،قول میدم زودی برگردم
    ******
    صدای آقای امینی رشته افکارش را از هم گسست ؛با هیجان شروع به بازی با انگشتانش کرد این عادت همیشگیش بودکه وقتی استرس وناراحتی به وجودش چنگ می انداخت بی اختیار به انگشتانش پناه می برد
    -من درخدممتونم سایه خانم !
    نمی دانست باید از کجا شروع کند واصلا چه باید بگوید او واقعا "در این نوع مسائل بی تجربه بود
    در زیر نگاه منتظر امینی معذب وناراحت بود پس ناچارا"بزاق دهانش را قورت داد وبی مقدمه گفت :
    -من !.......من ........می خوام درخواست طلاق بدم
    امینی لحظه ای جا خورد وچشمانش از حیرت گردشدند ،با این وضعیت سایه توقع شنیدن هرچیزی را داشت جزء جدایی را ،در تصور او آرمین وسایه دو زوج عاشق بودن که عاشقانه همدیگر را می پرستیدن این را بارها به نیایش گفته بود به همین دلیل فکر کرد اشتباه شنیده پس با ناباوری لبخندی زد وپرسید :
    -شما می خواید چکار کنید؟
    مصمم گفت :
    -من می خوام از آرمین جدا بشم آقای امینی !
    گیج وسردرگمبه روی میزش خم شد وبا کم کردن فاصله اش از سایه آرامتر از قبل پرسید :
    -چرا ؟....دلیلی برای این کارتون دارین ؟
    نفس عمیقی کشید وخیره در نگاه مردد امینی گفت :
    -ما از اول قرار باهم بودن نداشتیم
    سرش را از روی تردید آنچه شنیده است چند بار تکان داد وگفت :
    - متوجه منظورتون نمی شم
    نگاهش را به زیر انداخت وآرام گفت :
    -منو آرمین هرگز مثل یک زوج واقعی نبودیم ،ما فقط به خاطر پدرم وبیماری اون مجبور بودیم باهم کنار بیایم
    با هر کلام سایه تعجب بیشتری به ذهنش هجوم می آورد ،حس میکرد ذهنش گنجایش اینهمه ناباوری را ندارد
    -یعنی شما ؟............
    بازهم سرش را بلند کردو خیره به اونگریست
    -آره ،ما باهم قرار جدایی گذاشته بودیم
    کلافه پنجه در موههایش کشید وبا لحن ملایمی گفت :
    -شاید آرمین منصرف شده باشه واصلا قصد جدایی نداشته باشه
    مغزش هنگ کرده بود ونمی دانست باید با چه واژگانی سایه را منصرف کند
    -منم برای همین اینجام ؛من می خوام ازاون جدا بشم واز شما می خوام وکالتمو به عهد بگیرید
    شتابزده پرسید
    -آخه برای چی ؟
    سوالات امینی کلافه اش کرده بود ودلش میخواست فریاد بکشد این حق اوست که نخواهد با نامردی یکی شود
    -خوب من !..... من ...نمی خوام با اون زندگی کنم .فکر کنم این حقم باشه
    -درسته اما برای جدایی نظر هر دو طرف شرطه مگر در شرایط خاص
    روی مبل کمی جا به جا شد وبا لحنی غمزده گفت :
    -من می خوام به هر طریقی شده از اون جدا بشم شرایطش مهم نیست ، خواهش می کنم کمکم کنید
    امینی مـ ـستاصل گفت :
    -من هرگز محبتی که تو در حق منو نیایش کردی و فراموش نمی کنم وبرای جبران این محبت هرکاری که ازم بخواید و انجام می دم ؛اما سایه خانم من هرگز نمی تونم باعث نابودی آشیانه عشق شما وآرمین بشم ؛آرمین حق دوستی به گردن من داره
    پوزخندی چهره سرد وماتم زده اش را مزین کرد وگفت :
    -شما فکر می کنید اون از این جدایی ناراضیه !......نه آقای امینی اگه می بیند اون تا به حال اقدامی نکرده به خاطر داغدار بودن خانواده منه والا خیلی زودتر از اینها اقدام می کرد
    هر کلام سایه گیج ترش میکرد
    -به فرض که شما درست بگید اما من تا با خودش صحبت نکردم نمی تونم کاری کنم ؛شاید باصحبت کردن تونستم راهی پیدا کنم که مانع از هم پاشیدن زندگیتون بشه
    -تلاش شما بی نتیجه است ؛دیگه هیچی نمی تونه منو آرمینو بهم وصل کنه ؛مارو از روز اول با اجبار بهم بند زده بودن که احتمال دوباره شکستنمون هر لحظه می رفته
    امینی نفس عمیقی کشید وگفت :
    -یعنی اینهمه برای جدایی مصممید
    -بله !وفقط یه خواهشی ازتون دارم
    -چه خواهشی ؟
    -بهم قول بدید در این مورد هیچی به آرمین نمی گید
    با گیجی مضاعفی گفت :
    -چرا مگه نمی گید این خواسته هر دوتونه
    چرا !اما من می خوام توی این کار پیشقدم بشم
    امینی که به شدت نگران سایه بود با مهربانی گفت :
    -سایه خانم !من چند سال از شما بزرگترم واگه جسارت نباشه باید بگم در ضمینه هایی از شما باتجربه ترهستم وبه راحتی یک نگاه پر از تنفرو از یک نگاه پاک وعاشق تشخیص می دم ؛من به خوبی می فهمم که آرمین چقدر شما رو دوست داره وحاضره به خاطرتون هر کاری کنه در طول مدت بیماریتون من اینو از رفتار ونگاه پر دردش درک کردم پس خواهش می کنممنو برادر خودتون دونید و بهم اعتماد کنید وبگید چی شما رو به این فکر انداخته ؛شاید به جای جدایی کمک دیگه از دستم بربیاد
    نفس حبس شده اش را با نفسی عمیق بیرون فرستاد وبا قاطعیت گفت :
    -من تنها چیزی که از شما می خوام حکم جدایم از آرمینه !اگه می خواید بهم کمک کنید من فقط همینو ازتون می خوام
    امینی لحظه ای به فکر فرو رفت ونهایتا"از کشوی میزش برگه ای مقابل ش گذاشت وگفت :
    -حالا که اینهمه تو تصمیمتون جدی هستین پس خواهش می کنم این فرم و پرکنید
    سایه خودکار روی میز امینی را برداشت وسرگرم پر کردن فرم مخصوص دادخواست طلاق شد
    امینی که با نگاهی متفکر حرکاتش را زیر نظر داشت به وضوح آشفتگی را در درونش حس می کرد اما رفتار شتاب زده اش برای جدایی ،خود به خود نگرانی امینی را دوچندان می کرد
    فرم پر شده را به طرف امینی گرفت وگفت :
    -بفرمایید ،چیز دیگه ای هم لازم هست ؟
    -نه فقط سعی کنید در اسرع وقت این مدارک رو به دستم برسونید
    برگه یادداشت را از امینی گرفت ونگاهی به آن انداخت وگفت :
    -سند ازدواج ما دست آرمینه ،در واقع من اصلا نمی دونم کجاست
    -پس اونو من از آرمین می گیرم ؛سعی کنید مابقی مدارک و سریع بدستم برسونید
    از جابرخاست وبا لحنی آشفته پرسید
    -جناب امینی شما کی اقدام می کنید؟
    امینی نگاهش را از فرم پر شده توسط سایه گرفت وگفت :
    -به محض رسیدن مدارک به دستم
    کیفش را برداشت وگفت :
    -بسیار خوب !سعی می کنم مدارک و سریع بدستتون برسمونم ؛ پس بااجازه . به نیایش جان سلام برسونید
    به طرف در به راه افتاد دستگیره را گرفت که درب را باز کند که امینی گفت :
    -سایه خانم!
    به طرفش برگشت ودر چشمان هزاران سوالش خیره شد
    -بله؟
    -فراموش نکنید من هیچ قولی به شما ندادم
    آنقدر درهم وآشفته بود که اصلا منظور امینی را نمی فهمید پس با خستگی گفت :
    -در چه مورد؟
    -بعدا "بهتون می گم ؛به خانم والده سلام برسونید .
    از دفتر امینی یکراست به سر مزار پدرش رفت وساعتی در تنهایی با او خلوت کرد همه حرفهایی که از دیروز بر دلش آوارشده بود و سنگینی میکرد راهمراه با بغض فرو خورده اش مهمان پدر کرد
    از گورستان سرد ویخ زده بیرون آمده و در پیاده رو آرام شروع به قدم زدن کرد احساس سبکی و آرامش داشت حس اینکه پدرش همه بار اندوهش را از روی دلش برداشته تا او آسوده باشد آرامش میکرد
    مقابل در حیاطشان لحظه ای برگشت وبه پنجره بسته اتاق نازنین نگریست در این اتاق خاطرها داشت وچقدر از ته دل واز روی شیطنت با نازنین خندیده بود
    می خواست با تصمیم تازه اش روند زندگیش را به حالت قبل برگردد اما به خوبی می دانست که اگر جزءجزء اجزای وجودش هم از آرمین متنفر شوند بازهم نمی تواند بی خیال آن چهار ماه زندگی در کنارش شود ،چهارماهی که گاهی همراه با اشک وعذاب وگاهی اوقات هم همراه با شیرینی عشقی به طعم عسل بود
    مغموم ودرهم فرورفته از پله های حیاط بالا رفت مادر کنار در سالن مقابلش ایستاد ونگران پرسید
    -برگشتی عزیزم؟
    گرفته وغمگین زیر لب زمزمه کرد
    -مامان خیلی خسته ام !
    و راه اتاقش را در پیش گرفت، خسته وکلافه بود واین خستگی در همه حرکاتش حس میشد تقویم روی میزتحریرش را برداشت ونگاهی به آن انداخت اوایل اسفند بود واین نشان می داد که یکماه از ترم جدید گذشته ،باید در اولین فرصت به دانشگاه می رفت ودر خواست مرخصی رد می کرد اگرچه آرمین اصرار داشت که هنوز هم برای رفتن به سرکلاسها دیر نشده و می تواند به او کمک کند که این عقب افتادگی را جبران کند اما اودیگر نمی خواست به آرمین حتی فکر هم کند چه رسد به کمکش ...........
    چه آرزو هایی داشت وچه به روز زندگیش آمده بود از تصور اینکه شاید دیگر هرگز نتواند درسش را ادامه دهد قلبش تیر کشید وحـ ـلقه اشک در چشمش نشست
    پشت پنجره اتاقش ایستاد سفیدی برف همه پهنای حیاط را پوشانده بود .آب حوض وسط حیاط از سرما قندیل بسته بود
    چقدر دلش می خواست به همراه نازنین وساغر به یاد ایام بچگی آدم برفی درست کند و سپس یک عکس یادگاری با آدم برفی اش بیندازد از تداعی خاطرات شیرین گذشته لبخندی تلخ گوشه لبش نشست انگار همین دیروز بود که با خواهش والتماس شال پدرش را از گردنش بیرون آورده و به دور گردن آدم برفی اش انداخته بود
    با ضربه آرامی که به در خورد رشته افکارش بهم ریخت ، به خود آمد و با لحن محزونی گفت :
    -بیا تو !
    ساغر با صورتی تکیده از حزن در چارچوب در قرار گرفت گفت :
    -غذا اوردم ؛میای باهم بخوریم
    به طرفش برگشت وبهت زده پرسید :
    - هنوز غذا نخوردی؟
    چند قدم برداشت وبا فاصله چند قدمیش ایستاد .با لحنی که از ترس وواهمه ای عمیق لرزش گرفته بود آرام گفت :
    -نه !مامان گفت:امروزحالت بهتر بوده و رفتی بیرون منم گفتم منتظرت بمونم برگردی با هم بخوریم
    نگاهی از سر مهر به او انداخت ،اوهم لاغر وضعیف شده بود .گودی پای چشمش قلبش را مچاله کرد . این درد هردو را به زانو انداخته بود واو را بیشتر از ساغر !.......برای اولین بار به ساغر حسادت کرد !چرا که تنها یک درد داشت ، درد بی پدری !..اما او با اینهمه درد چه میکرد ،با این دردی که با بی رحمی تمام به همه وجودش سیتره انداخته بود وقلبش را در چنگالهای سرد وبی
    عاطفه اش میفشرد ،........با این درد بی پناهی ،درد بی سرانجام عشقی که وجودش را به خاکستر مبدل کرده بود چه باید میکرد !........،درد بی حضور مردی که در تار وپود وجودش رخنه داشت واما نبود ،دیگر نبود که با گرمای دستانش جان بگیرد وبه آرامش برسد ،دیگر نبود که با جام عشقش از شـ ـراب ناب محبتش بخواهد سیرابش کند .

    تشنه بود ،تشنه جرعه ای محبت از دریای بیکران عشق مردی که برای اولین باربا غرورش وجودش را به لرزه انداخته بود و او را به همسفری دعوت کرده بود ،همسفری که تنها یک مهمان بود ،مهمانی که با رسیدن به مقصد باید کوله اش را برمیداشت و راه خودش را میرفت
    افسوس که این دریا تنها یک سراب بود ،کویری خشک وبرهوت
    نگاهش به روی سینی در دست ساغر میخ شد؛یک پیشدستی با دو قاشق ،درست مثل سالهای بچگیشان ،چقدر همه چیز رنگ تغییر به خود گرفته بود و او چقدر دلتنگ آن روزها شده بود
    روی لبه تخـ ـت نشست وبا دست کنارش را نشانه رفت وگفت :
    -منتظر چی هستی بیا شروع کنیم دیگه
    در عمق نگاه قهوه ای غمگینش دودلی موج میزد .با تردید آهسته گفت :
    -یعنی باز روسرم واروش نمی کنی ؟
    باید تغییر می کرد ؛بایداز هرچیزی که غمگین وافسرده اش کرد بود دوری میکرد و به سالهای قبل برمیگشت ،به وقتی که خوشحال وسرحال با هزاران آرزو به همراه نازنین برای آینده اش نقشه می کشید
    آهی از سرحسرت کشید وگفت :
    -نترس !از گرسنگی زیاد روده کوچیکه داره روده بزرگه رو گاز میزنه
    ساغر ذوق زده با لبخندی پهن که حکایت از شادی کوچک درونش بود کنارش نشست وگفت :
    -درسته که دیگه بابا نیست اما روحش همیشه کنارمونه واز ناراحتی وغصه ما غصه داره بیا برای شادی روح اونم که شده شاد زندگی کنیم
    از خودش شرمش آمد که خواهر کوچکش هم داشت نصیحتش میکرد
    -آفرین به ابجی کوچیکه خودم که اینهمه بزرگ شده ومن متوجه نشدم
    با رنجش گفت :
    -سایه داری مسخره ام می کنی؟
    در همچین مواقعی آرمین با لبخند شیرینش جوابش میداد (مگه جراتشو دارم )
    چه شیرین بودند آن روزهای به طعم عسل وبا چه عمر کوتاهی ،درست مثل همه شادیهای کودکانه اش
    با کشیدن نفسی عمیق یاد آرمین را ازروی پرده ذهنش کنار زد و به ساغر گفت :
    -نه عزیزم !فقط از اینکه به جایی رسیدم که توهم نصیحتم می کنی ؛از خودم دلگیرم!
    چانه ساغر لرزش گرفت وبا بغضی که راه گلویش را گرفته بود گفت :
    - قصدم اصلا نصیحت کردن تو نبود اینو برای آرامش خودم می گم
    سنگینی درد ساغر را حس میکرد واز این درد بی اختیار قلبش به درد می آمد
    -می دونم !......اصلا ولش کن ......از نازنین خبری داری؟
    با لبخندی تلخ لرزش چانه اش نیست ونابود گردید اما بغض همچنان همخانه گلویش بود
    -بیچاره هر روز سراغتو می گیره ؛بعد اون روز که کتابها رو از پنجره ریختی بیرون وگفتی دیگه نمی خوای ببینیش هر روز میاد پیش مامان وجرات نزدیک شدن به اتاقتو نداره
    -دلم براش تنگ شده و می خوام ببینمش
    با فرو دادن غذای در دهانش بغض بیتوطه کرده در گلو را کمی به عقب راند
    -باشه هر وقت اومد بهش می گم بیاد پیشت
    درحالی که آشفته با غذایش بازی می کرد با لحن گرفته ای دوباره گفت :
    -سایه !یه چیزی بپرسم
    -بپرس !
    -حالا که حالت خوب شده برمی گردی خونتون
    با مهربانی به او نگاهی انداخت هنوز خیلی زود بود که خانواده اش از تصمیمش باخبر شوند پس ناچارا" گفت :
    -چرا؟.... از دستم خسته شدی!
    بازهم بغض عقب گرد کرده با سماجت به جایش برگشت .سرش را به حالت نفی چند بار تکان داد وبغض آلود گفت :
    -نه !......با اینکه آرمین تو این چند وقته خیلی اذیت شده اما اگه تو هم بری من واقعا تنها می شم
    با محبت گفت :
    -فعلا که اینجام واصلا قصد رفتنم ندارم ؛حالا غذاتو بخور که از دهن می افته
    هر دو در سکوت غذایشان را خوردند .تمام که شد سایه سینی را برداشت وگفت :
    -تو اوردی ومن می برم ؛خیلی منصفم نه !
    ساغر ازاین تغییر روحیه شادمان لبخندی زد وگفت :
    -همیشه دلم می خواد اینجوری ببینمت ،از سایه عصبی وخاموش بدم میاد
    آهی از عمق وجود کشید وگفت :
    -دارم سعی می کنم همون سایه قبل بشم ؛اینو بهت قول می دم
    ******
    خورشید تازه غروب کرده بود وبا رفتنش تیرگی سیاه شب بر آسمان شهر چادر انداخته بود در این لحظات که سیاهی دلگیر شب به جای روشنایی روز می نشست ناخودآگاه دلش پر از غصه می شد .
    نگاهش را از پنجره به قیر شب سپرد ،این پنجره همراز خوبی برایش بود ، این روزها هر ساعت به همراهش به گذشته سفر کرده بود
    یاد آخرین شبش در کنار آرمین افتاد همان شبی که از ترس و وحشت همه وجودش میلرزید وآرمین از آن سوی خط نهایت تلاشش را میکرد تا به آرامش دهد
    ساغر درحالی که دفترش را روی قفسه سیـ ـنه اش میفشرد وارد اتاقش شد وگفت :
    -حوصله داری ؟
    نگاهش را از پنجره گرفت وطرفش برگشت وپرسید
    -چرا ؟
    برای خط انداختن به روی صفحه خاطرات ذهنش استاد بود
    -چند تا مشکل ریاضی دارم
    روی لبه تخـ ـت نشست وبا چشمانی باریک شد واخمی ظریف گفت :
    -بازم !......سخت که نیستن؟
    کنارش ایستاد وگفت :
    -واسه من چرا !..اما برا تو نه!
    دستش را برای گرفتن دفتر دراز کرد وآهسته نجوا کرد :
    -بده ببینم !
    دفتر را لای دستان دراز شده به طرفش گذاشت
    نگاهی به صورت مساله انداخت سپس به او اشاره کرد که کنارش بنشیند وخودکار را از میان حصار انگشتانش بیرون کشید وشروع به توضیح دادن شد
    ساغر خوشحال از اینکه خواهر بیمارش دیگر افسرده وعصبی نیست با عمق وجود به او گوش سپرده بود و لحظاتش را درکنارش تقسیم میکرد .پس از لحظه ای هردو در عمق درس فرو رفته وتنها تن صدای ظریف سایه بود که سکوت آرامش بخش اتاق را میشکست
    با صدای سلامی آرام اما عصبی هر دو به خود آمدند وجهت نگاهش به سمت در کشیده شد
    آرمین با چهره ای برافروخته وغضبناک در چهارچوب در ایستاده بود وبه آندو می نگریست ساغر با لبخندی رو به او گفت :
    -تویی آرمین !......یه لحظه ترسیدم ؛حالا چرا اونجا ایستادی!؟
    آرمین نگاه پر ازخشمش را با غیظ به سایه دوخت ؛سایه لحظه ای با دیدن چهره گلگون شده اش جا خورد اما به روی خود نیاورد وبی توجه به حضورش رد نگاه سرزنش آمیزش را به ساغردوخت واو را مجبور به تمرکز به درس کرد وبا خونسردی تمام سرگرم ادامه حل مساله شد
    آرمین که از رفتار سرد وآرامش به مرز جنون رسیده بود، با گامهایی محکم وعصبی به طرفش رفت و روبرویش ایستاد .لحظه ای با چهره ای درهم وعبـ ـوس به او خیره شد
    سایه در زیر نگاه تحقیر آمیزش قادر به تمرکز حواسش نبود اما همه تلاشش را میکرد که رشته کلام از دستش در نرود ودر مقابل آرمین ضایع نشود .آرمین که طاقت سردی وبی توجهی سایه را نداشت با یک حرکت سریع دفتر را از میان انگشتان لرزش گرفته اش بیرون کشید و به دست ساغر داد ومحکم وپر ابهت گفت :
    -ساغر لطفا ما رو تنها بذار،باید با هم حرف بزنیم ......
    ساغر بهت زده به قیافه حرصی اش نگاهی انداخت ومتعجب از این رفتار از جا برخاست وبه طرف درب اتاق به راه افتاد .آرمین سرش را به طرفش چرخاند ودوباره گفت :
    -خواهش میکنم دروپشت سرت ببند
    با گفتن چشم از اتاق خارج شد ودر را پشت سرش بست
    سایه همچنان بی اعتنا وخاموش به روبرویش زل زده بودو در افکار خودش سیر میکرد ؛آرمین برای کنترل خشم درونش در اتاق چرخی زد وپس از کشیدن نفسی عمیق مقابلش ایستاد وبا نیشخندی که از هر نیشتری کاری تر بود گفت :
    -پس پروانه خانم ما بالاخره از پیله ای که به دور خودش تنیده بود؛ بیرون اومده
    نگاهی غضبناک به او انداخت عضلات صورتش از خشم سخت ومنقبض شده و ورگ زیر گردنش با سرعتی تند ضربان گرفته بود نگاهش را از او گرفت و به پایین انداخت آرمین کلافه ادامه داد
    -پس حالت بهتر شده وبی خبر می ری پیاده روی
    نفسش را با حرص بیرون داد و گفت :
    -حرفی که می خواستی بگی همینه !
    قدمی به طرفش برداشت و برگه ای را مقابل صورتش گرفت وگفت :
    -می تونی به من بگی این چیه ؟
    نگاهش به برگه در دست آرمین افتاد همان فرم دادخواست طلاقش بود که ساعاتی قبل در دفتر امینی پر کرده بود .پس امینی دهن لق همه چیز را به آرمین گزارش داده بود ؛چقدر ساده دل واحمق بود که به او اعتماد کرده بود
    آرمین با نگاهی نافذ در عمق چشمان بهت زده اش منتظر جواب بوداما با سکوت وخونسردی زجر آور ش دستی میان موههایش کشید وعصبی گفت :
    -نشنیدی چی گفتم !...گفتم این چیه ؟
    با اکراه سرش را به جهت مخالف برگرداند و گفت :
    -فکر کنم سوادت اونقدری باشه که خودت بتونی بخونیش !
    خشمگین چانه اش را گرفت و سرش را به طرف خودش برگرداند وگفت :
    -من ازت خواستم میزان سوادمو اندازه بگیری
    با خشونت دست قفل شده بر روی چانه اش را پس زد وپر ازخشم فریاد زد :
    -من مجبور نیستم چیزی وبرای تو توضیح بدم
    -صداتو بیار پایین ،اینجا که خونه خودمون نیست هر جور دلت خواست جیغ بکشی
    خشمگین مقابلش ایستاد وبلندتر از قبل در حالی که با نوک انگشت به سیـ ـنه اش میکوبید داد کشید
    -اینجا خونه منه !.....خونه من !...... توهم حق نداری تو خونه خودم بهم دستور بدی،حالا هم از اتاقم برو بیرون چونکه حالم از ریختت بهم می خوره
    پوزخند غلیظی روی لبـ ـهایش نشست
    -پس اینجوریهاست !... ؟.....یه روز بگی دوستم داری ویه روزم..........
    سرش را از روی تاسف چند بار تکان داد وبا لحن آرام وملایمی گفت :
    -نه خانمم !نه !........اشتباه نکن !........اگه می بینی تا به امروز در مقابل داد وفریادت نرمش به خرج دادمو چیزی نگفتم، فقط رعایت حالتو کردم ؛..........این مهربونیمو نذار به حساب ضعفم ،چون من هرگز بهت اجازه نمیدم که دوره بیفتی وزندگیمو به گند بکشی ،اینو تو گوشت فرو کن طاقت منم حد وحدودی داره ودیگه نمی تونم بیشتر از این سرخودیها تورو تحمل کنم
    از لحن پرابهت کلامش که تمام روح وروانش را بهم ریخته بود برآشفت وفریاد کشید
    -آره درسته من یه دختر لوس وسرخودم که دارم همه رو فدای خودخواهی خودم می کنم ،آره من اینم!..........تو چرا داری تحملم می کنی ،توچرا زودتر این برگه لعنتی و امضاءنمی کنی وخودتو خلاص نمیکنی
    آرمین برگه را در دستش مچاله کرد وغمگین گفت :
    -من غرورمو زیر پام له کردمو بهت گفتم دوستت دارم ومی خوام زندگیمو کنارت بسازم ؛ازت پرسیدم !کنارم می مونی یا نه ؟......وتو هم قبول کردی !قبول کردی همیشه پیشم بمونی وترکم نکنی
    در حالی که چهره اش از خشم فشرده وگلگون شده بود برگه مچاله شده را مقابل صورت پریده رنگش گرفت وغمزده ادامه داد
    -این بود اون قولی که بهم دادی !
    غم عجیبی در تن صدایش بیدادمیکرد وباعث میشد قلب سایه از درد فشرده شود .بی اختیار لب وچانه اش لرزش گرفت .سریع رد نگاه به اشک نشسته اش را به دیوار سرد روبرویش سپرد وگفت :
    -اگه حرفهات تموم شده ؛خواهش می کنم دیگه از اینجا برو
    دست محکم اما لرزانش را روی هر دو شانه اش نهاد واو را به طرف خود برگرداند ومهربان گفت :
    -خواهش می کنم جواب سوالمو بده ،بهم بگو چرا ؟.....چرا ما باید به اینجا برسیم ؟
    سرش به طرفش متمایل شد ونگاهش در عمق چشمان ملتهب ونگرانش گره خورد در زیر این نگاه قادر به تصمیم گیری نبود .با یک حرکت هر دو دستش را از روی شانه اش کنار زد و رویش را از او گرفت وآرام وبغض الود زمزمه کرد:
    -من دیگه مجبور نیستم تو رو تحمل کنم
    برای خروج از اتاق هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین محکم بازویش را گرفت واو را به طرف خود کشید و گفت :
    -تو رو خدا سایه لجبازی وبذارکنار وبگو هدفت از این کارها چیه ؟
    با خشم بازویش را ازمیان دستش بیرون کشید وگفت :
    -فقط جدایی !.......بغیر از جدایی هیچ هدفی ندارم
    عاجزانه نالید :
    -آخه چرا؟.........لااقل من باید دلیلشو بفهمم یا نه !
    -دلیلشو خودت خوب می فهمی
    مـ ـستاصل وناامید گفت :
    -به مقدسات سوگند ! هیچی بین منو بهار نیست ؛خواهش می کنم اینو باور کن
    بغضش را فرو خورد .باید باور میکرد ؟.......مقدسات را ویا او را ...........چرا نمیتوانست باورش کند ؟...... آرمین را ، الهه قابل ستایشش را!
    همه حرفهای آرتین مثل موجی از انفجار ذهنش را منفجر کرد ورعشه براندامش انداخت
    با صدایی بلنداز سر درد وهیجان زده مادرش را صدا زد
    -مامان !مامان ........
    ناهید هراسان وسراسیمه وارد اتاقش شد ورد نگاهش را بین او وآرمین چرخاند ومضطرب پرسید
    -چی شده ؟سایه حالت خوبه عزیزم
    در حالی که همه وجودش می لرزید با صدای مرتعشی، بغض الود گفت :
    -مامان بهش بگو از اینجا بره ،خواهش می کنم بگو بره
    بغضش ترکید وپاهایش سست شد وبی اختیار روی زانوانش فرو آمد وشروع به گریستن کرد .ناهید دستپاچه و نگران کنارش زانو زد واو را به آغـ ـوش گرفت وگفت:
    -باشه عزیزم تو فقط آروم باش
    آرمین مـ ـستاصل وبیقرار وسط اتاق ایستاده بود واز این وحشت داشت که مجددا "حالش دگرگون شودوسر از بیمارستان دربیاورد به همین دلیل با درماندگی بی هیچ حرفی اتاق را ترک کرد
    سایه خود را محکم به مادرش فشرد وبا همه وجود گریست چطوردر عین واحدهم می توانست دوستش بدارد وهم از او متنفر باشد
    کمی آرام که شد ،ناهید اوراروی تخـ ـت خواباند ودر حالی که پتو را روی سیـ ـنه اش مرتب می کرد با محبت گفت :

    -حالا استراحت کن وبعدا" که بهتر شدی یه زنگ به آرمین بزن وازش معذرت بخواه ،به خدا این پسر گناه داره اینهمه با رفتارت آزارش می دی
    نگاه اشک آلودش را به پنجره اتاق دوخت و با لحنی بغض الود و نجواگونه گفت :
    -مامان !من امروز درخواست طلاق دادم

    رعشه براندام ناهید افتاد ومتوحش ولرزان گفت :

    -تو چکار کردی ؟
    لبش لرزید وبرای مهار ریزش دوباره اشکهایش لبش را به دندان گزید وگفت :
    -من فقط کاری و کردم که قرارشو از اول با آرمین گذاشته بودم
    ناهید آشفته کنارش روی لبه تخـ ـت نشست وبا عصبیت گفت :
    -سایه تو واقعا عقلتو از دست دادی ؟
    به طرفش برگشت وتوی عمق چشمان همیشه غمگین ونگرانش زل زد وبا بیرحمی تمام داد زد :
    -آره من عقلمو از دست دادم ؛من یه دیونه روانیم ،اما کی منو به اینجا رسوند ؛...هان !.......کی بود که با غرور بیجاش زندگی منو نابود کرد
    ناهید که توقع شنیدن این حرفها را نداشت بهت زده زمزمه کرد
    - تو داری از چی حرف می زنی سایه!
    بغضش شکست وسیلی از اشک به روی گونه اش روان شد
    -خواهش می کنم تنهام بذار مامان چون بیشتر از این تحمل سرزنش وملامت وندارم
    ناهید که به شدت گیج و منقلب شده بود با گفتن(بسیار خوب) وبغضی به اندازه یک دنیا سریع وهیجان زده اتاق را ترک کرد
    ساغر که پشت درب اتاقش همه چیز را شنیده بود غمگین وبهت زده روی لبه تخـ ـتش نشست .او هم از رفتار سایه سردرگم شده بود واصلا نمی فهمید چرا سایه به یکباره قصد دارد آشیانه عشقش را به آتش بکشد
    او همیشه غبطه عشقی که آرمین به سایه داشت را می خورد ودر نظرش آرمین مرد ایده ال وکاملی بود که به حد پرستش خواهرش را دوست دارد
    صدای هق هق گریه مادرش اعصابش را تحریک می کرد واو تحمل گریستنش را نداشت از جا برخاست واز اتاقش خارج شد مادرش در اتاق پدر بود. به طرفش رفت ومهربانانه سرش را به آغـ ـوش گرفت ولحظه ای هردوبرای یک درد مشترک گریستند
    ******
    با تقه ای که به در خورد کتاب در دستش را کناری نهاد وآرام گفت :
    -بیا تو !
    در روی پاشنه چرخید ونازنین با لبخند زیبایی برلب در چهر چوب در ظاهر شد وگفت :
    -حوصله مو داری ؟
    با دیدنش ذوق زده از جا برخاست وکتاب در دستش را به گوشه ای پرت کرد و به سمتش رفت ،او رامحکم وعاشقانه به آغـ ـوش کشید وگفت :
    - مگه می تونم نداشته باشم
    چقدر دلتنگش بود چقدر برای رنجاندن این اسوه مهر ودوستی از خودش بیزار بود
    نازنین هم او را محکم به خود چسباند و بغض الود گفت :
    -سایه نمی دونی چقد دلتنگت بودم
    با گریه گفت :
    -خواهش می کنم نازی منو ببخش، می دونم با رفتارم دلتو شکستم
    نازنین موهای نرمش را نـ ـوازش کرد وبا محبت گفت :
    -این حرفو نزن ،تو عزیز دلمی چطور می تونم ازت ناراحت بشم
    حـ ـلقه محکم شده آغـ ـوشش را باز کرد ودست نازنین را در دست گرفت و روی لبه تخـ ـت نشاند وگفت :
    -بیا بشینیم ،..... بگو از دانشگاه چه خبر؟
    با لحن محزونی گفت :
    -تو که نباشی خیلی سوت وکوره همش حس می کنم یه چیزخیلی مهمو گم کردم
    آهی از عمق وجود کشید وگفت :
    -هیچ وقت فکر نمی کردم تو این بازی احمقانه مهمترین هدف زندگیمو هم از دست بدم
    نازنین از سر دلسوزی ومحبت گفت :
    -سایه هنوز دیر نشده. تو با وجود آرمین می تونی جبران کنی
    بزاق دهانش را فرو داد و بی مقدمه وماتم زده گفت :
    -نازی! من می خوام از آرمین جدا بشم
    چشمان نازنین از تعجب وحیرت گرد شدند ،در این مدت از احساسی که آرمین به سایه داشت مطمئن شده بود ونمیتوانست حرف سایه را درک وهضم کند
    -تو می خوای چکار کنی؟
    کلافه از اینکه حتی صمیمی ترین دوستش هم درکش نمیکرد همه حرف دلش را در یک جمله خلاصه کرد وگفت :
    -من به جواب همه سوالای این چند وقتم رسیدم ؛حالا دیگه می دونم اون به چه قصد ونیتی با من ازدواج کرده
    لحظه ای مکث کرد وسپس با فرو دادن آب دهانش ادامه داد
    - اون یه بیمار روانیه که به خاطر بی وفایی وخیانت نامزد دوستش با یکی از دوستای مشترکشون از همه زنها متنفرشده ومن دارم تقاص این بی وفایی رو پس می دم
    نازنین با بهت وناباوری به او خیره شده بود ،حالا دیگر مطمئن بود که سایه اش !...سایه شاد وسرحالش، از دست رفته است
    -دیونه شدی !.......آخه این چه حرفیه! خیانت نامزد دوستش چه ربطی به تو داره ؟
    بازهم نفسی عمیق برای کنترل همه دردهای تلمبار شده بر سیـ ـنه اش
    -دوستش بعد از بی وفایی نامزدش دچار افسردگی شدید می شه وخودشو می کشه ،این باعث میشه آرمین همه زنها رو مقصر خودکشی ومرگ دوستش بدونه
    با هر کلامش نازنین گیجتر میشد
    -خوب پس چرا با تو ازدواج کرده ؟
    -چون خانواده اش مجبورش کرده بودن بین منو بهار یکی رو انتخاب کنه واونم بی معطلی منو انتخاب می کنه
    بالاخره منظورش را گرفت وبا کشیدن نفس راحتی لبخندی زد و گفت :
    -حالا متوجه شدی که اون اصلا بهارو نمی خواسته واز اول خودتو میخواسته
    از اینهمه گیجی نازنین کم کم داشت عصبی میشد
    -اتفاقا برعکس ،اون چون بهار و دوست داشته ؛ حاضر نشده اونو فدای نفرت وانزجار خودش کنه
    -حالا تو اینهمه اطلاعاتو از کجاگیر اوردی ؟
    با لحنی پر درد وبه بغض نشسته گفت :
    -آرتین بهم گفت ؛بهم گفت آرمین فقط به قصد آزاردن من برای تسکین درد درون خودش باهام ازدواج کرده ؛اون همه این مدت از عذاب دادن من لذت می برده وخوشحال بوده
    بغضش شکست ومیان هق هق آرام گریه ادامه داد
    -من همه چیزمودر کنار اون از دست دادم؛ احساساتم بازیچه اش قرار گرفت وروحیه ام داغون شد
    حالا دیگه حتی حوصله خودمم ندارم
    نمیتوانست حرفهای سایه را به راحتی قبول کند همه این حرفها مغایر رفتار عاشقانه وهمیشه نگران آرمین بود ،اما سایه تنها به محبت وهمدلیش نیاز داشت
    سرش را به آغـ ـوش گرفت وبا لحنی آرامش بخش گفت :
    -همه چیز درست می شه سایه ؛غصشو نخور تو دختر قوی وسرسختی هستی که به راحتی اسیرنا ملایمات سرنوشت نمی شی ؛من بهت قول می دم خیلی زود آرمین فقط برات یه خاطره تلخ میشه
    اشکهای روی گونه اش را پاک کرد وگفت :
    -شاید همه چیز برگرده به قبل اما جای این زخمی که آرمین رو قلـ ـبم گذاشته هرگز خوب نمیشه
    دوباره اشکش سرازیر شد وبا گریه گفت :
    -آخه من دارم تاوان چی رو پس می دم نازی !
    موههای نرمش را نـ ـوازش کرد وگفت :
    - این اشتباه آرمین وخانواده اش بوده که از اول با تو صادق نبودن
    با لحنی پراز نفرت نالید
    -از همشون متنفرم !حتی از آرتین با اون دلسوزیهای آبکیش
    بـ ـوسه ای روی موهایش زد وگفت :
    -حالا خودتو ناراحت نکن عزیزم ! بیا بریم بیرون یکم قدم بزنیم
    سرش را از روی شانه اش برداشت وگفت :
    -نه با آقای امینی قرار دارم باید برم ببینمش
    متعجب پرسید
    -با اون چرا ؟
    خودش را از آغـ ـوشش بیرون کشید وگفت :
    -به خاطر طلاق !
    دوباره بهت مهمان صورت مهربانش شد وپرسید
    -یعنی اینقدر جدی ومصممی ؟
    از جابرخاست وگفت :
    -آره !وقتی هیچ جایی تو زندگیش ندارم بمونم کنارش چکار،.. که از زجر دادنم لذت ببره
    -خدا رو شکر که تا پدرت زنده بود بویی از این قضیه نبرد خدابیامرز اگه می فهمید خیلی اذیت می شد
    -آره درسته اون منو خیلی دوست داشت ونمی تونست درد کشیدنمو تحمل کنه
    ******
    از درحیاط که بیرون رفت نیما هم همزمان از در حیاط خانه یشان بیرون آمد لحظه ای رو در روی هم قرار گرفتند،با نگاهی سرد وبی کلام
    نهایتا نیما با لبخندی کاملا تصنعی یخ بینشان را شکست وسلام کرد ،بدون هیچ تغییری در چهره سرد وبی روحش تنها سلامش را جواب داد واز مقابل در کنار رفت وچند قدم به طرف سر کوچه برداشت
    اما میانه راه نیما صدایش زد وگفت :
    -جایی می ری برسمونمت؟
    سرش را به طرفش برگرداند وگفت :
    -نه !مزاحم شما نمی شم
    نگاهش را به ماشین پارک شده اش انداخت وبا لحنی همیشگی گفت :
    -مزاحم چیه دختر !تو دوباره تعارفی شدی
    در تصور نیما او هنوز همان دختر سرحال قبل بود ونمی دانست باید از این تصور شاد باشد یا غمگین ،با نگاهی عاری از هراحساس نجوا کرد
    -آخه مسیرم دوره وامکان داره ..........
    میان حرفش پرید وگفت :
    -من بیکارمو هیچ امکانی هم نداره ؛پس می رسمونمت.....
    بین رفتن وماندن مردد بود او به آرمین قول داده بود هرگز سوار اتومبیل نیما نشود از اینکه دوباره قاطی کند و قشقرق به راه بیندازد ؛ می ترسید،اما همه اینها مربوط به وقتی بود که او چشم وگوش بسته اسیر و برده اوهامش بود نه حالا که دیگر هیچ چیزنمی توانست او وآرمین را بهم وصل کند .به خود نهیب زد
    آرمین وهمه تعصبات خشک وپوشالی اش بروند به درک ،او دیگر در زندگیم هیچ جایی ندارد
    لبخند تلخی به همه افکار درون ذهنش زد وبه طرف ماشین نیما رفت وسوارشد
    نیما پس از طی مسیری کوتاه با لحنی دوستانه گفت :
    -خوشحالم که روحیه از دست رفتتو بدست اوردی ؛تو اون وضعیت همه رو نگران کرده بودی
    خیلی کوتاه و مختصر تنها گفت :
    - متاسفم !
    وبی حوصله نگاهش را به بیرون انداخت این روزها کم حوصله وبی طاقت شده بود واز اینکه با هرکسی صحبت کند بحث بیماریش را پیش کشد متنفر بود
    نیما که از سکوت بینشان خسته شده بود دوباره آرام گفت :
    -شنیدم با همسرتون مشکل پیدا کردین
    با غیظ به طرفش برگشت ؛آه از دست این نازنین دهن لق،حتی آب خوردنش را هم به نیما گزارش میکرد . چه باید می گفت،باید بازهم با تعصب تنها از غرورش محافظت میکرد او به نیما پیغام داده بود که آرمین را دوست دارد وعشق اول و آخر زندگیش است، از نیما خواسته بود دست از دخالت وکنکاش در زندگیش بردارد و اجازه دهد او در کنار مرد رویاهایش به آرامش برساد حالا با چه رویی باید میگفت اصلا هیچ عشقی بین او وآرمین نبود وهمه وهم وخیال ساخته وپرداخته ذهن خودش بود

    از سکوت دلگیرش نیما طاقت نیاورد ودوباره گفت :
    -با اینکه از اون مرد هیچوقت خوشم نمی اومد؛اما در طول این مدت یه چیزی و به خوبی حس کردم واونم اینه که اون واقعا دوستت داره وحاضره به خاطرتو هرکاری کنه
    آرام زمزمه کرد
    -منظورت چیه ؟
    به طرفش متمایل شدو در عمق چشمان غمگینش زل زد وگفت :
    -سایه! زندگی رو که با عشق شروع کردی به خاطر غرورت نابود نکن
    افسرده وغمزده گفت :
    -هیچ عشقی در کارنبوده که حالا بخواد نابود بشه
    نفس عمیقی کشید وگفت :
    -سایه اونشب من همه تلاشمو کردم که به آرمین ثابت کنم تو هیچ علاقه ای بهش نداری وداری در کنارش از بین میری اما اون گفت به خاطر اجبار نیست که تو رو کنار خودش نگه داشته اون تو رو دوست داره واصلنم قصد جدایی وبهم زدن زندگیشو باهات نداره
    پوزخندی زد وناباور گفت :
    -وتو هم باورش کردی !
    با لحنی پراز قاطعیت گفت :
    -من یه مَردم سایه ! یه مَرد می تونه به راحتی احساسات واقعی یک مَرد دیگه رو تشخیص بده وباور کنه
    از این بحث حوصله اش سر رفته بود چیزی که کاملا برایش مسجل بود این بود که نیما هم مثل او فریب خورده آرمین است
    -نیما ما تصمیم به جدایی گرفتیم واین حرفها دیگه برا من هیچ ارزشی ندارن
    -تو داری بازم اشتباه می کنی سایه ! و اشتباه این بارت خیلی بزرگتر وغیر جبران تراز قبلته ،چون با احساسی که به اون پیدا کردی نابود میشی
    مصمم وآرام زمزمه کرد
    -اما من هیچ علاقه ای به اون ندارم
    نفس عمیقی کشید وگفت :
    -تو فقط داری خودتو گول می زنی ؛من اینو خیلی وقته فهمیدم سایه ،درست وقتی اون روز داشتی سعی می کردی بهم ثابت کنی که ازدواجت با او فقط از روی اجبار بوده من عشق و تو نگات خوندم ؛و به راحتی فهمیدم چقدر وابسته ودرگیرش هستی

    آشفته وکلافه گفت :
    -حتی اگه احساسی هم بوده دیگه نیست چرا که با مرگ پدرم جاشو فقط به تنفر داده
    مقابل ساختمان چند طبقه ای ایستاد وبه طرفش برگشت وگفت :
    -شاید لجبازی ویکدندگی بتونه سر پوشی روی بیان احساساتت درونیت باشه اما مطمئن باش که تنفر هرگز نمی تونه جای یه عشق پرحرارت وتوی دلت بگیره
    دستگیره در را گرفت و با بی توجهیبه همه حرفهای نیما گفت :
    - از اینکه مزاحمتون شدم معذرت می خوام
    نیما ازاین کم توجهی دلخور شد اما به روی خود نیاورد وبازهم مهربان ودلسوزانه گفت :
    -تو مزاحمم نیستی سایه ؛یعنی هرگز نبودی ،یه روزی تو برام عزیزترین وارزشمند ترین موجود دنیا بودی ؛که می خواستم برای خوشحالیت دنیا رو به پات بریزم.......
    آهی از سرحسرت کشید وادامه داد
    -اما روزی که شنیدم ازدواج کردی اونم اینقدر عجله ای وشتاب زده از درون خرد,ونابود شدم ؛گفتم سایه به راحتی از دست رفت ومنم هیچ کاری از دستم برنمیاد،اما در طول این مدت که از نزدیک با همسرت آشنا شدم ودیدم چقدر برای تو وزندگیش با توداره از جون مایه میزاره تازه فهمیدم تو چقدر می تونی با این مرد خوشبخت باشی واون بیشتر از هرکسی ارزش تو رو داره........سایه !شاید من یه روز با غرورم بهت گفتم با این ازدواج خودتو نابود کردی اما امروز با صراحت بهت میگم اگه جدا شدی در واقع نابود شدی
    -شاید ازدواجم با آرمین از روی حماقت وبی تجربگی بود باشه اما مطمئن باش که جدائیم از روی لجبازی وغرور نیست چرا که آرمین اصلا اون فرشته ای که همه شما فکر می کنید نیست
    -نمی دونم شاید تو درست بگی اما .........
    میان حرفش پرید وگفت :
    -از اینکه هنوز مثل قبل نگران ودلواپسمی ازت ممنونم ،ولی خواهش می کنم سعی نکن منو از تصمیمی که گرفتم منصرف کنی ،پس با اجازه
    منتظر پاسخ نیما نماند وبا خداحافظی کوتاهی از ماشینش پیاده شد وسریع وارد ساختمان وکلا شد

    ******
    -الو نازی !میای باهم تا یه جایی بریم وزودی برگردیم
    -اول سلام !........دوم کجا؟
    -سلام !حالا شانس من امروز باادب شدی؛می خوام برم خونه ،یه چیزی لازم دارم که باید برش دارم
    -چرا تنها نمی ری ؛تو که این روزا خوب دلو جرات پیدا کردی
    - مامان اجازه نمیده میگه باید حتما نازی یا خودم همرات باشیم
    -اِه مامانت تازه به فکرش رسیده تو داری یه غلطی میکنی !
    -باز شروع کردی تو!
    -من غلط کنم بخوام با تو شروع کنم ،باشه آماده شدی یه تک بزن سریع بیام پایین ،فقط خواهشا"......
    میان حرفش پرید وگفت :
    -دیر نکنی که حوصله علافی تو کوچه رو ندارم
    -اوه !خیلی پیشرفت کردی ؛قبلنا اصلا فکر کسی رو نمی خوندی ....
    -آخه خنگول مگه تو فکرم داری که من بخوام بخونمش
    -آخ که من قربون سایه شیرین عسل خودم میرم ،باور کن سایه دلم برا لبخندژکوندت قد یه ایپسیلون شده
    -پاچه خواری موقوف ! بشمار سه پایین باش که عجله دارم
    برای بیرون رفتن نیاز به توضیح وبحث با مادرش نبود چرا همین که گفت نازنین همراهش است خیال ناهید راحت شد ودیگرپاپیچش نشد
    نازنین کنارش در تاکسی نشست و با نگرانی آرام زمزمه کرد گفت :
    -اگه آرمین خونه بود واجازه نداد برگردی چی ؟
    -اولاامکان نداره اون این وقت روزخونه باشه آمار کاملش تودستمه ،دوما اجازه من دست خودمه نه اون!
    -با قضیه طلاق کنار اومده ؟
    غمگین گفت :
    - نه هنوز !
    -چند روزه دیگه ماشینشوکنار در خونه تون پارک نیست ! خبریه ؟
    -آخرین باری که بهش گفتم اگه یه بار دیگه اومدی اینجا وآسایشموبهم زدی ،جلو روت رگ دستمو می زنم ،به ظاهر ترسیده ،اما به امینی گفته اگه سایه می خواد پیش مامانش بمونه من حرفی ندارم اما باید تا ابد زنم باقی بمونه وطلاقش نمی دم
    نازنین با غصه گفت :
    -من همچین مواقعی عشقشو باورمی کنم و واقعا دلم به حالش می سوزه
    آهی از ته دل کشید وگفت :
    -اما من دیگه هیچیشوباور ندارم ؛وقتی به حرفهای آرتین فکر می کنم می بینم اون منو یه احمق فرض کرده فقط برای رسیدن به اهداف پلید خودش
    -شاید آرتین دروغ می گه ؛من اصلا به این پسره اعتماد ندارم
    -اگه همه حرفهاشم دروغ باشه این حقیقت که بهار نامزدش بوده دروغ نیست
    -سایه چرا واقعیتو بهش نمی گی ؛چرا از خودش دلیل این رفتارشو نمی پرسی
    - نه نازی !حالا که چهره واقعیشو شناختم ؛دیگه دلم نمی خواد بفهمه چقدر دوستش داشتم ودارم !...... ؛بذار فکر کنه ازش متنفرم و بخاطر تنفرمه که می خوام ازش جدا بشم اینجوری غرورم در مقابلش حفظ میشه
    با رسیدن به مقصد تاکسی ایستاد وآندو پیاده شدند .نگاهی به قامت بلند برج انداخت برای دیدن پنجره های طبقه هفتم چشمانش سیاهی رفت بی اختیار بازوی نازنین را چنگ زد وبه او تکیه داد نازنین با نگرانی به طرفش برگشت وپریشان پرسید :
    -حالت خوبه سایه !
    سریع بازویش را رها کرد وسرش را به نشانه تائید چند بار تکان داد واز پله ها بالا رفت
    . درون اتاقک آسانسور خاطره تلخ آن روز و همه حرفهای آرتین در ذهنش زنده شد با سستی وضعف به دیوار شیشه ای تکیه زد حالش به شدت دگرگون شده بودو احساس خفگی وتهوع می کرد نازنین مضطرب دوباره پرسید:
    -سایه مطمئنی حالت خوبه
    -آره خوبم فقط یکم سرم گیج می ره
    -می خوای برگردیم خونه
    -نه نه ......من حالم خوبه
    -پس چرا اینهمه وحشت زده ورنگ پریده ای
    -چیزی نیست ؛محیط بسته اتاقک آسانسور حالمو بد می کنه
    نازنین که کاملا مشخص بود با حرفش قانع نشده وهنوز نگران است بی هیچ حرفی از اتاقک خارج شد ومنتظر اومقابل در واحدشان ایستاد .کلید را از کیفش بیرون آورد و در را باز کرد و کنار رفت تا اول نازنین وارد شود
    نازنین اولین قدم را به درون خانه که گذاشتسریع نوک بینی اش را گرفت و با لحنی معترضانه نالید :
    -اوف ! اینجا چه خبره ، قبرستون آشغالهاست
    پشت سر نازنین وارد شد اما بوی تعفن غذای مانده حالش را منقلب کرد وسریع در حالی که دستش را مقابل دهانش گرفته بود وارد دستشویی شد نازنین نگران به دنبالش پشت در ایستاد وگفت :
    -چی شد؟...... حالت خوبه !
    درحالی که هنوز عق می زد با سر تکذیب کرد . شیر آب سرد را باز کرد وچند مشت آب خنک به صورتش زد وگفت :
    -با این بوی تعفن مگه میشه خوب بود
    از دستشویی بیرون آمد ونگاهی اجمالی به سر تاسر خانه انداخت همه چیز بهم ریخته و ازهم پاشیده بود گلدانهایی که با آن همه عشق وعلاقه مراقبشان بود زرد وپژمرده شده بودند ، گلدانهای کریستال زیبا وگرانقیمتش خورد وخاکشیر روی سطح زمین پخش شده بودند؛با ضعف روی پله ها نشست نگاهش روی تلویزیون شکسته شده خیره بود روی صفحه مانیتورش جای ضربه محکم شی ای کاملا مشخص ومشهود بود
    اینجا خانه اش بود ؛خانه امید وآرزوهایش ،خانه ای که اگرچه روزهای سختی را درآن سپری کرده بود اما بازهم دوستش داشت . بی اختیار حـ ـلقه اشک در چشمش نشست ،آرمین داشت چه به روز خودش و زندگیش می آورد !....این زندگی اصلا زندگی مردی به محکمی آرمین نبود
    نازنین دست زیر بازویش زد واو را از جا بلند کرد وگفت :
    -پاشوبه جای آبغوره گرفتن زودی وسایلی رو که لازم داری و بردار که داره حالم ازاین آشغالدونی بهم می خوره
    با بغض زمزمه کرد
    -نازی من این حالتشو قبلا دیدم ؛وقتی عصبانی میشه هیچی جلو دارش نیست و کنترل رفتارش از دستش در میره
    -رفتار اون دیگه به ما ربطی نداره سایه !
    نگاهی به آشپزخانه بهم ریخته انداخت وگفت :
    -نازنین بهم کمک کن لااقل آشپزخونه رو تمیز کنم ،اینجوری حتما مریض میشه
    نازنین با اعتراض گفت :
    -تو واقعا خلی ها ،نه به اون دادخواست طلاقت ،نه به این دل نگرونیت
    محزون گفت :
    -نازی اون بهم بد کرده تاوانشو هم پس می ده ،اما دلم نمیخواد توی این اشغالدونی مریض بشه
    -باشه ،باشه ........من تمیز می کنم تو زودتر برو هرچی می خوای بردار تا بریم
    نازنین را تنها گذاشت و از پله ها بالا رفت .از فکر اینکه اتاقش هم به افتضاحی سالن وآشپزخانه خواهد بود با ترس و وحشت در را گشود وسرکی به داخل آن انداخت اما برعکس پایین اینجا مرتب وتمیز بود بوی خوشبوی عطری که همیشه استفاده می کرد شامه اش را نـ ـوازش کرد پا به درون اتاق گذاشت همه وسایلش دست نخورده روی میز آرایش چیده شده بود ؛نگاهش از روی میز آرایش به دیوارکناریش سر خورد
    اما با دیدن قاب عکس بزرگی از تصویر خودش قلبش فرو ریخت ؛چیزی را که می دید هرگز نمی توانست باور کند
    تصویربزرگی از چهره اش در شب عروسی درحالی که لبخند زیبا وملیحی به لب داشت ؛اصلا به یاد نداشت که در آن شب تلخ این چنین زیبا لبخند زده باشد
    نازنین با غرغر وارد اتاقش شد اما با دیدن تصویر بزرگ سایه بر دیوارروبرویش بهت زده گفت :
    -ووو........چه خوشگله !
    سایه سست وبی حال روی لبه تخـ ـت نشست وگفت :
    -من که یادم نمیاد اصلا اون شب خندیده باشم ؛شاید فتوشاپ باشه
    -فتوشاپ چیه !نمی بینی چقد واقعیه باید عکاسش خیلی هنرمند باشه که همچین لحظه زیبایی وشکار کرده
    نزدیکتر رفت وبا لحنی پر از تحسین ادامه داد
    واقعا که خیلی رومانتیک وشاعرانه است !....این کارا از آرمین خشک وعصا قورت داده بعیده ؛اصلا میشه گفت غیر ممکنه
    نفسش را با حسرت فوت کرد وبی تفاوت گفت :
    -می بینی که ممکن شده ومن دلیل این کاراشو اصلا نمی فهمم
    نازنین با لبخند زیبایی گفت :
    -یه عکس یادگاری ....،که خودتم نداری ؛ شده رفیق شبهام ،وقتی که خیلی تنهام......
    -اون بهم گفته بود همه عکسهای عروسی رو پاره کرده پس این از کجا یکدفعه پیدا شده
    در حالی که هنوز مبهوت عکس بود با شماتت گفت :
    -سایه به خدا تو یه چیزیت میشه ها !آخه ای کیو اون حرف راست هم بهت زده !.......
    کمی سکوت وسپس متفکر ادامه داد
    -حالا من موندم قابی به این گندگی و چطور از چارچوب در رد کرده ؟
    -ببخش که اون دکترای عمران داره ها
    به طرفش برگشت وبا اخم گفت :
    -خوب حالا این چه ربطی به شب جمعه داره
    -قاعدتا" نباید توی محاسبه مشکلی داشته باشه
    وهمراه با آهی عمیق از او پرسید
    -تو چکار کردی ؟کارت به این زودی تمام شد
    کنارش ایستاد وبا چهره ای درهم رفته گفت
    -آره بابا !ده تا ظرف یکبار مصرف پر از غذای دست نخورد رو میز ولو بود ،من نمی دونم اون که نمی خواسته بخوره ؛ چرا خریده فاسد کرده
    از جا برخواست ودرحالی که کشو درایورش را می گشود گفت :
    -پس جوری که معلومه حسابی قاط زده ،بهتره تا سر نرسیده زود تر از اینجا بریم
    -آره ولا ،میترسم سر برسه ما رو هم مثل اون ال ای دی بیچاره سربه نیست کنه
    کیف دستی مخصوص مدارکش را گشود ونگاهی به داخل آن انداخت وبا ناراحتی وهیجان گفت :
    -همینجا بود، ولی حالا نیست !
    نازنین با لحنی بی تفاوت پرسید
    -چی اینجا بود؟
    -شناسنامه وکارت ملی ام ،برا طلاق لازمشون دارم
    -شاید آرمین برداشته
    -شاید اما اون عادت نداشت دست به وسایل من بزنه
    با بی خیالی گفت :
    -حالا زده؛ می بینی که نیست
    با صدای بسته شدن در با وحشت به نازنین زل زد؛ نازنین هیجان زده گفت :
    -بفرما اینقده دس دس کردی تا آقا شیره سر رسید
    مضطرب پرسید :
    -یعنی خودشه ؟
    سرش را یک وری تکان داد وبا لودگی گفت :
    -نه عمشه !آخه خنگول مگه غیر شمادوتا کس دیگه ای هم کلید اینجا رو داره
    -آخه این موقع ر......
    اما با دیدن قامت بلند آرمین در چهار چوب در ادامه حرف در دهانش ماسید .آرمین قدمی به درون اتاق گذاشت وروبرویش ایستاد . صورت مقابل صورت ،چشم در چشم ، نگاهی گرم وپر امید در نگاهی سرد وافسرده ، نگاهش رنگ التهاب همیشگی را نداشت ، اما بازهم نافذ وگیرا بود .شیرین ودلپذیر.......هاله ای از نگرانی عمیقی چشمان همیشه غمگینش را پوشانده بود .
    با لبخندی از سرشوق این جنگ نابرابر نگاه را درهم شکست و سلام کرد ، سلامی گرم وامید بخش ،با دنیایی از مهر ومهربانی !....اما جوابش به گرمی ومهربانی سلامش نبود ،چندش وسرد ،تلخ وگزنده !..... استخوان سوزتر از سرمای صحرای سیبری
    این جواب تلخـ ـتر از جام زهر آرمین را از خواب خوش خیال بیرون پراند پس سایه اش برنگشته بود که بماند ،نگاهش رنگ تردید گرفت و با صدی خفه ای پرسید
    - اینجا چی می خواین ؟
    با وحشت وترس یک قدم به عقب برداشت لحظه ای سکوت محض برقرار شد؛آرمین با نگاهی مبهم و عمیق به او خیره شده بود .در زیر این نگاه سنگین نفس کشیدن چقدر سخت شده بود .آرمین با اخمی غلیط دوباره کمی بلندتر ازقبل گفت :
    -پرسیدم اینجا چی می خوای ؟
    همه وجودش لرزش گرفته بود ،ناشیانه آب دهانش را قورت داد ونجوا کرد
    -شناسنامه.....شناسنامه مومی خوام .......اون دسته توهه ؟
    در حالی که با موشکافی آنالیزش می کرد آرام گفت :
    -آره دست منه !.....حالا می خوای چکار کنی ؟
    از طرز نگاه وکلامش برآشفت و به تندی گفت :
    -پس پیش توهه ؛زودتر اونو بهم بده باید تاشب نشده برگردم خونه
    نازنین که اوضاع را بیریخت میدید فرار را به قرار ترجیج داد وبا سرعت از اتاق خارج شد
    روی لبه تخـ ـت نشست وبا آرامش گفت :
    -به این زودی !......بازهم مثل همیشه دیر اومدی وزود می خوای بری
    فریاد کشید
    -اینجا کلاس درس تونیست
    با لبخند تلخی غصه داروغمگین گفت :
    -معلومه که نیست !؛اینجا خونه عشق ما بود ؛...جایی که بهم قول دادی تا همیشه کنارم میمونی و تنهام نمیزاری
    تلخ وآزاردهنده گفت :
    -اینجا قتلگاه من بود !جایی که قرار بود یک عمرفقط زجرکشیدنمو ببینی
    پراز خشم روبرویش ایستاد ولحظه ای درعمق چشمان عسلی پر ازخشمش خیره ماند .برق این چشمها همیشه آرامش میکرد پس آرام زمزمه کرد
    -پس چرا حالا اینجایی ؟
    در نگاه ملتهب و تب دارش غصه وناراحتی موج می زد ،ته ریش نامرتبش صورتش را جذابتر از همیشه کرده بود ونفسهای داغ وکش دارش لحظه به لحظه بیقرارترش میکرد . کلافه قدمی به عقب برداشت وگفت
    -گفتم که برا چی اومدم ،اونو بهم بده تا زودتر اینجا برم
    نگاهش را از آن دو گوی سحر انگیز گرفت وخسته ومغموم گفت :
    -من از تو جدا نمی شم سایه !بهتره اینو تو گوشت فرو کنی
    -تو مجبوری! همون طور که مجبور به ازدواج با من شدی
    قدمی به طرفش برداشت وبا لحنی مـ ـستاصل وپرغصه گفت :
    -سایه تو همه زندگیمی !....من بدون تو دارم تو این چهار دیواری لعنتی خفه میشم
    با سنگ دلی تمام گفت :
    -من برا شنیدن این حرفها اینجا نیستم
    عنان اختیار از کف داد وبه تندی گفت
    -پس برا چی اومدی !.......اومدی فقط منو عذاب بدی وحال رقت انگیزم وببینی
    -دیگه برا همه این حرفها دیره آرمین !.......منو وتو دیگه نمی تونیم یه خانواده باشیم
    فریاد کشید
    -چرا؟.چون تو اینو نمی خوای !.......پس من چی ! من حق انتخاب ندارم
    -توانتخاب خودتو کردی ،با انتخاب تو من جایی توی زندگیت ندارم
    به طرف تخـ ـت رفت وکیفش را برداشت وبه طرفش برگشت گفت :
    -بهتر خودت شناسنامه ام و به دست امینی برسونی ،همینطور سند ازدواجو
    جدی ومحکم گفت :
    -من هرگز کاری و که تو می خوای وانجام نمی دم سایه !؛.....
    نفس عمیقی کشید ومصمم اضافه کرد
    -عمرا طلاقت نمی دم
    قدمی به طرفش برداشت وعمیق در چشمانش نگریست وبا قاطعیت گفت:
    -من طلاقمو از تو می گیرم ؛اگه شده با زور این کارو می کنم ؛چون دیگه نمی خوام کنار کسی زندگی کنم که قلبش سیاه و پراز نفرت وانزجاره!
    منتظر پاسخ آرمین نماند وسریع وهیجان زده از اتاق خارج شد
    در اتاقک آسانسور احساس ضعف وسرگیجه می کرد ؛درجه حرارت بدنش بالا رفته بود وخود به خود عرق میکرد .احساس خفگی وگرما راه نفسش را سختتر کرده بود . به محض فرود آمدن آسانسور در لابی وباز شدن در آن برای تنفس جرعه ای از هوای آزاد با سرعت بیرون دوید وکنار اولین جدول بالا آورد
    نازنین نگران کنارش نشست وبا وحشت گفت :
    -سایه !عزیزم خوبی؟............
    با حرکت سر به نازنین فهماند که اصلا حالش خوب نیست ؛نازنین مضطرب پریشان گفت :
    -برم آرمینو خبر کنم
    از جابرخاست وگفت :
    -نه نه..نمی خواد به اون چیزی بگی ،توهمین جا باش تا برم دست وصورتمو بشورم
    نازنین همان جا بی حرکت به انتظارش ایستاد اما ذهنش درگیر سایه وزندگیش بود ووجودش انباشته ازغم و غصه به خاطر تنها دوستش ،پس از لحظه ای کوتاه سایه در حالی که رنگ به رو نداشت کنارش قرار گرفت وبا ضعف گفت :
    -نازی بیا زودتر از اینجا بریم ،این محیط حال منو بد می کنه
    ******
    امینی به چهره ی از خشم گلگون شده اش زل زد وگفت :
    -شما دارین اشتباه می کنید سایه خانم !آرمین اصلا قصد آزردن شما رو نداره
    به روی میز امینی خم شد وبه تندی گفت :
    -پس چرا با اینکه می دونه من نمی خوام باهاش زندگی کنم حاضر نیست طلاقمو بده
    امینی با لحنی که سعی میکرد آرامش را به چهره بیقرار سایه برگرداند گفت :
    -آرمین شما رو دوست داره ونمی خواد شما رو از دست بده
    -اینا همش چرته ،اون توی زندگیش هیچ کسی رو به غیر از خودش دوست نداشته و نداره
    -اما سایه خانم شما حق طلاق و به اون دادین واونم حاضر نیست شما رو طلاق بده
    -من این چیزا حالیم نیست جناب امینی !......شما وکیل منید وموظفید برای رهایی من از این زندگی کوفتی یه راهی پیدا کنید
    -اگه موقع ازدواج از اون حق طلاق می گرفتید حالا ما هیچ مشکلی نداشتیم
    پر ازخشم به روی میز ش کوبید وگفت :
    -من که نمی دونستم اون می خواد زیر همه حرفهاش بزنه
    -حالا این کارو کرده وتحت هیچ شرایطی هم کوتاه نمیاد
    به کتاب قانون روی میز امینی اشاره کردوبه تندی گفت :
    -یعنی توی کتابی به این قطوری یه بند پیدا نمی شه که از زن مظلومی مثل من حمایت کنه
    تن صدایش را بالاتر برد وادامه داد :
    -بابا من به چه زبونی بگم نمی خوام با این آدم زندگی کنم ،اصلا دوستش ندارم ،باید خودمو بکشم که از دستش خلاص بشم
    امینی با آرامش گفت :
    -نه نیازی به اینهمه خشونت نیست ؛شما فقط باید از در مصلحت ودوستی با هم کنار بیاید .اگه تا این حد از اون متنفرید که مرگ و نیستی و به زندگی با اون ترجیح می دین بهتره که اینو بهش بگید ؛آرمین اصلا آدم بی منطقی نیست که بخواد کسی و با زور واجبار کنار خودش نگه داره
    از جا برخاست وگفت :
    -بهتره شما همینو بهش بگید ؛لطف کنید وبهش بگید اگه طلاقم نده خودمو می کشم وازهیچ کس وهیچ چیزی هم واهمه ای ندارم
    لحن کلامش آنقدر محکم وقاطع بود که بی اختیار باعث وحشت امینی گردید
    از دفترامینی که خارج شد ابر غصه همه پهنای وجودش را گرفت به خوبی می دانست که رفتارش با امینی تند وبدور از ادب ونزاکت بوده اما این روزها کنترل اعصابش از دستش در رفته بود وقادر نبود خشمش را مهار کند شاید به دلیل مصرف بی رویه داروهایش بود که خود به خود اعصابش را تحریک می کرد
    امینی به او گفته بود: آرمین با صراحت ومصمم گفته حاضر به جدایی نیست ومی تواند به دلیل عدم تمکین ورها کردن منزل از سایه شکایت کند
    واین حرف آرمین او را خشمگین وعصبی کرده بود واز اینهمه غرور ونخوتشکه تنها وتنها خودش را میدید به حد جنون رسیده بود
    آرمین با رفتار سرد وبی عاطفه اش چهارماه تمام او را آزرده بود وبارها تحقیر وتهدید ش کرده ، حتی پارااز این فراتر گذاشته واو را مورد ضرب وشتم قرار داده بود
    وحالا باغرور و لجبازی تمام می گفت دوستش دارد و قصد جدایی ندارد ومی خواهد او در کنارش بماند بدتر از همه این بود که هیچکس در این دنیا حق را به او نمی داد همه به نوعی طرفدار آرمین بودند حتی صمیمی ترین دوستش هم از آرمین دفاع می کرد
    خسته وعاجزانه سرش را به دیوار تکیه زد و لحظه ای چشمانش را برهم فشرداز این بیقراریها خسته شده بود ،از اینکه راه دلش با عقلش یکی نبود ،از اینک دلش داشت نافرمانی میکرد وعقلش زمام امور را به دست گرفته بود ،خسته بود از اینهمه دودلی ،از واژه واژه کلامی که امروز آرمین با نهایت صداقت وچهره ای به غم نشسته بر سرش کوفته بود
    -خیلی قصی القلب شدی سایه !تو دیگه اون دختر مهربون وشکننده ای که همه باورهای منو غلط از آب در اورد ؛ نیستی ؛اما با این وجود تا زمانی که دلیل واقعی رفتارتو نفهمیدم نمی تونم ازت جدا بشم چون در اونصورت یک عمر خودمو سرزنش وملامت می کنم
    بعد از رفتن آرمین ساعتها گریه کرده بود وبا چشمانی ورم کرده وسردرد به خواب رفته بود
    او آرمین را دوست داشت هنوز مثل همان روزها وشاید کمی بیشتر ،آرمین مالک قلب وروحش بود ،همه وجودش وهرباربا دیدارش قلبش بی اعتنا به فرمان عقلش بی اختیار پر پر میزد
    اما نمی توانست او را ببخشد آرمین او را تحقیر کرده بود وحاضر شده بود بین او وبهار!تنها او در آتش خشم وغضبش بسوزد ،این بی انصافیش را نمیتوانست نادیده بگیرد
    آرتین ومهری چندین بار به دیدنش آمده بودند اما او هر بار به مادرش گفته بود نمی خواهد هیچ یک از اعضای این خانواده را ببیند .تنها مهری را مسبب بدبختی خود میدانست ونمی توانست به راحتی از سر تقصیرش بگذرد
    با صدای ساغر چشمانش را گشود ،ساغربا نگاهی نگران ولحنی که از هیجان لرزش گرفته بود گفت :
    -سایه !آرمین اینجاست
    با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخت وگفت :
    -این که چیز عجیبی نیست ؛اون هر روز اینجاست ،اما بهش بگو اگه پاشو تو اتاق من گذاشت چنان جیغی می کشم که دنیا رو سرش خراب بشه
    ساغر بیقرار ومردد گفت :
    -سایه !اون امروز واقعا قاطی کرده
    همراه با آهی عمیق دوباره چشمانش را برهم نهاد وگفت :
    -اون خودش خدادادی قاطی داره ،تو نمی خواد نگرانش باشی
    اینبار ساغر از اینهمه سردیش کلافه شد وبا لحنی مـ ـستاصل ودرمانده نالید
    -ولی این بار به خدا دیونه شده
    از لحن کلام ساغر وحشت زده چشمانش را گشود و روی تخـ ـت نیم خیز شد وزمزمه کرد
    - چی ؟
    -تو این هوای سرد با یه تیشرت آستین کوتاه روی تخـ ـت وسط حیاط نشسته
    متوحش وترسان پرسید :
    -چرا ؟
    -می گه تا زمانی که سایه به حرفهام گوش نداده من همینجا میشینم
    لحظه ای اندیشید شاید ساغر قصد سربه سر گذاشتنش را دارد پس از جا برخاست واز پشت پنجره اتاقش به حیاط پوشیده از برف نظری انداخت
    آرمین با یک تیشرت آستین کوتاه روی تخـ ـت وسط حیاط نشسته بود وسفیدی دانه های برف روی سرو شانه اش از دور کاملا مشخص بود این رفتار احمقانه واقعا از آرمین خشک وغیر قابل نفوذ بعید بود ؛به خاطر آورد که آرمین چقدر او را موقع پیاده روی در زیر باران سرزنش وتحقیر کرده بود ورفتارش را بچگانه فرض کرده بود اما اینک خودش از یک بچه لجبازتر زیر بارش برف نشسته بود که...........
    که بازهم مثل همیشه او را مجبور به پذیرفتن خواسته غیر منطقی خود کند واو چقدر از این رفتار آرمین خسته وعصبی بود
    به طرف ساغر برگشت وبانقابی از بی خیالی ساختگی گفت :
    -آرمین آدم فوق العاده آینده نگریه !ده دقیقه دیگه از ترس سرما خوردن واز کار وزندگی افتادن مجبوره که از اینجا بره ،اون حاضره همه چیزشو فدای اون شرکت لعنتی کنه اینو مطمئن باش
    قدمی به طرف تخـ ـتش برداشت ، ساغر با گرفتن بازویش او را متوقف کرد وهیجان زده گفت :
    -اما سایه اون خیلی جدی بود
    به نرمی بازویش را از میان دست خواهر نگرانش بیرون کشید وگفت :
    -نگران نباش ،آرمین به سلامتیش خیلی اهمیت می ده چون نمی خوادمریض بشه وگوشه خونه بیفته . حالا هم از اینجا برو چون سرم درد می کنه ومی خوام استراحت کنم
    ساغر با نگاهی از سر رنجش و دلخوری اتاقش را ترک کرد واو بار دیگر از پنجره به آرمین که روی تخـ ـت کنار حوض نشسته بود خیره شد
    خاطره تلخ آن روز گرم دوباره درذهنش زنده شد آن روز هم آرمین برای او وزندگیش تصمیم گرفته بود تمام حرفهای آن روز وغرور بی نهایتش به قلب زخم خورده اش چنگ میزد همه دردهای روحی که در طول این مدت کشیده بود مثل کابـ ـوس مقابلش ظاهر شده بود ؛به شب عروسیش که برایش بی شباهت به عزا نبود؛به همه شبهایی که تا دیر وقت باترس و دلهره به انتظار آرمین می نشست همه توهینهایی که وقت وبی وقت از آرمین می شنید وتحمل می کرد ،به وقتی که برایش گوشی خریده بود وبا تهدید اضافه کرده بود نباید از خط قبلش استفاده کند ،به وقتی که تهدیدش کرده بود نباید به همراه نیما جایی برود ویا زمانی که بدون اینکه دلیل دیر آمدنش از بیمارستان را بفهمد ناعادلانه ووحشیانه قصاصش کرده بود ،به همه بی عدالتیها وتکرویهایش
    ازخشم ونفرت همه وجودش می لرزید واحساس سرمایی غیر ارادی می کرد
    مادرش سراسیمه وارد اتاقش شد وگفت :
    -سایه تو رو خدا بچگی و بذار کنار !..آرمین.........
    اما با دیدن چهره پریده رنگش در آن وضعیت لرزش گرفته ، وحشت زده به طرفش دوید و درحالی که دستان لرزانش را در دست می گرفت نگران پرسید :
    -سایه !.........عزیزم !.....عزیزم چی شده ؟....چرا اینهمه می لرزی
    خودش را در آغـ ـوش مادرش انداخت وعاجزانه وبغض آلود گفت :
    -دارم زیر اینهمه غصه ودرد خفه می شم مامان !دیگه نمی تونم بیشتر از این اینهمه اندوه وبیچارگی رو تحمل کنم
    ناهید موههایش را نـ ـوازش کرد وگفت :
    -باشه عزیزم ! باشه! تو اصلا خودتو اذیت نکن؛ من به آرمین می گم از اینجا بره ودیگه مزاحمت نشه ،حالابیاو استراحت کن ؛این داروها تو رو ضعیف و عصبی کردن
    ناهید او را در تخـ ـتخوابش خواباند وکنارش نشست ؛با نـ ـوازش دست مهربان مادرش آرامش هم آغـ ـوش چشمانش شد وبه خواب رفت ،چقدر به این محبتهای گرم وصادقانه احتیاج داشت
    میان خواب وبیداری با وحشت از جا برخاستو پشت پنجره ایستاد شب به نیمه رسیده بود وآرمین هنوز روی لبه تخـ ـت به انتظارش نشسته بود سراسیمه با لباس خواب وپا برهـ ـنه از سالن خارج شد وبا سرعت پله ها را طی کرد، روی آخرین پله پایش لیز خورد وبا شدت به کف حیاط پرت شد اما آرمین برخلاف همیشه که سریع به کمکش میشتافت حتی نیم نگاهی هم به او نینداخت با درد از جا برخاست و به طرفش دوید وسراسیمه گفت :
    -آرمین من اینجام کنارت .......!.
    اما چشمان ملتهب و گیرای آرمین سرد وبی روح بودو همه وجودش تبدیل به تکه ای یخ شده بود
    وحشت زده جیغی کشید واز خواب پرید .از ترس گلویش خشک شده بود وقلبش تند تند می زد .ناهید سراسیمه وارد اتاقش شد وکنارش نشست و نگران گفت :
    -خواب دیدی عزیزم ..........!
    زبانش بند آمده بود. با تلاش بسیار تنها توانست بگوید( آرمین) !
    ناهیدبا پر روسریش عرق سرد پیشانی اش را گرفت و او را در آغـ ـوش کشید ودر حالی که موههایش را نـ ـوازش می کرد مهربان گفت :
    -آروم باش دخترم آرمین حالش خوبه
    خودش را از آغـ ـوش مادرش بیرون کشید واز جا برخاست وپشت پنجره ایستاد
    آرمین هنوز روی لبه تخـ ـت نشسته بود وگردی از سفیدی برف همه موههای سیاهش را پوشانده بود با هیجان زده به طرف در رفت ؛می خواست خارج شود که مادرش سریع دستش را گرفت وگفت:
    - با این حال وروزت کجا می خوای بری
    متوحش ولرزان نالید :
    -مامان آرمین بیرون یخ زده !
    ناهید خشمگین گفت :
    -اگه با این وضعیت بری بیرون حتما تو هم یخ می زنی !
    پالتواش را از جا رختی برداشت ودر حالی که تنش کرد زیر لب غرغر کرد
    -من که سر از کار شما دوتا در نمیارم ،یه روز از هم متنفرید ویه روز دیونه همید
    ودر حالی که شالش را روی سرش مرتب می کرد ادامه داد
    -دلم به اون خوش بود که تو لجباز دیونه رو سر عقل میاره اما نگو که اون خودش از تو بیشتر کم داره
    بدون اینکه حتی کلمه ای جواب مادرش را بدهد به طرف درب سالن رفت وبا ترس ودلهره پله ها را طی کرد روی آخرین پله بود که تلفن آرمین زنگ خورد؛آرمین از جا برخاست درست پشت سرش ایستاده بود که صدای گرمش را شنید
    -بله بهار ..........!.
    اسم بهار وجودش را لرزاند چرا قرار نبود این کابـ ـوس دهشناک رهایش کند .مردد همانجا ایستاد ،باید برمیگشت اصلا پایین آمدنش اشتباه محض بود. قدمی به عقب برداشت که آرمین متوجه حضورش شد و به طرفش برگشت لحظه ای در حالی که گوشی در دستش بود مبهوت خیره اش شد اما خیلی زود به خود آمد وبی معطلی گوشی راقطع کرد وبا خوشحالی گفت :
    -می دونستم که طاقت نمیاری و میای
    ساکت وخاموش تنها نگاهش کرد .
    -سنگ دلی اصلا عادت سایه من نبود
    سایه او ،چرا دیگر از سایه او بودن دلشاد نمیشد وقبلش ضربان نمیگرفت
    با اکراه گفت :
    -هرچی می خوای بگی زودتر بگو ! گوش می کنم!
    دستش را در دستان سردش گرفت وبا التماس گفت :
    -نه!.....خواهش می کنم اینجا نه !........بیا بریم توی ماشین حرف بزنیم
    از سردی دستانش قبلش فشرده شد ، نبرد عقل واحساسش شروع شده بود واو در این میانه احساس ضعف میکرد
    آرمین او را به دنبال خود کشید واز در حیا ط خارج شد . مثل مسخ شده ها به دنبالش راه افتاده بود آرمین درب اتومبیل را گشود وبه او کمک کرد سوارشود .درب سمت اورا بست وپس از لحظه ای خودش هم سوار شد ودر کنارش نشست ؛همه ذهنش نزد تماس بهار بود واصلا متوجه هیچ کدام از رفتارهای آرمین نبود
    آرمین پس از مکثی کوتاه به طرفش برگشت ومهربان پرسید :
    -دوست داری کجا بریم ؟
    تلخ وگزنده گفت :
    -به من میاد حوصله جایی رفتنو داشته باشم
    -خواهش می کنم بهم بگو چرا ؟
    آرام زمزمه کرد :
    -چرا چی ؟
    -چرا ما باید به اینجا برسیم ؛من که گفتم عاشقتم ومی خوام همیشه کنارم بمونی
    نفس عمیقی کشید وبا اندوه گفت :
    -ما از اول قرار باهم موندن نداشتیم !......یادت رفته روی همون تخـ ـت ،وسط همین حیاط بهم گفتی در صورتی که با هم ازدواجم کنیم باید خیلی زود از هم جدا بشیم چون من هیچ جایی توی زندگی تو ندارم
    از این حرفهای تکراری خسته شده بود اما نهایت تلاشش این بود که ملایمت به خرج دهد
    -صد بار بابت اون حرفها ازت معذرت خواستم سایه !..باور کن من تاوان سختی رو به خاطر اونهمه غرور پرداخت کردم
    با پوزخند غلیظی گفت :
    -آره تو تاوان سختی و پرداخت کردی؛هنوز تو گوشمه که هر روز بهم میگفتی داری با زور تحملم می کنی
    -سایه تو رو به خدا اون روزها رودیگه به خاطرم نیار می دونم خیلی باهات بد کردم اما .........
    حرفش را قطع کرد وبه تندی گفت :
    -اون روزها قسمتی از زندگی منه ؛چطور ازم میخوای ثانیه ثانیه ای رو که زجر کشیدم و به جرم نکرده تاوان پس دادمو فراموش کنم
    مـ ـستاصل گفت :
    -سایه ما می تونیم زندگیمونو با عشق ادامه بدیم
    با نهایت غرور ولجبازی گفت :
    -من از تو متنفرم آرمین !.....وقتی وجودم پراز نفرته چطور می تونم عاشقانه با تو زندگی کنم ؛....منو طلاق بده و زندگی راحتی و که ازم گرفتی بهم پس بده
    از این تکرار مکررات خسته بود .کلافه سرش را روی فرمان گذاشت ولحظه ای به فکر فرو رفت
    سایه با نگاهی بی تفاوت وسرد حرکاتش را زیر نظر داشت چقدر آشفته ودرگیر بود درست مثل روزهای اول خودش اما او عادت کرده بود پس اوهم عادت میکرد
    سرش را بلند کرد وهمراه با آهی از عمق وجود به او خیره شد وپرسید :
    -فقط بهم بگو چرا ازم متنفری ؟
    نگاهش را از او گرفت وبه ته کوچه زل زد وآرام گفت :
    -هیچ وقت دوستت نداشتم ؛همیشه ازت متنفر بودم ،از شخصی که دنیاش فقط در خودش خلاصه میشه وبس !.....اگه مجبور شدم تحملت کنم فقط به خاطر پدرم بود، اما حالا که دیگه اون نیست، نمی خوام حتی یک لحظه هم کنارت باشم
    برآشفت وهیجان زده به تندی گفت :
    -چرا؟ چون پای کس دیگه ای درمیونه !
    با غیظ به طرفش برگشت هنوز هم دست ازتحقیر و توهینهایش برنمی داشت چراقلب این مرد اینهمه سیاه و پر از شک وتردید بود.اما دیگر مجبور نبود قسم بخورد که پای هیچ مردی درمیان نیست .انگار جایشان باهم عوض شده بود چرا دلش هـ ـوس میکرد همان زجری که او کشیده بود را آرمین هم امتحان کند
    با نگاهی خسته وغمگین گفت :
    -آره درسته،……..! من قبل از اینکه تو با اجبار وارد زندگیم بشی کس دیگه ای و دوست داشتم ؛فکر می کردم می تونم زیر فشار جبرو تعصب تو اونو فراموش کنم ،اما اشتباه می کردم چرا که با همه بددلیهای تو حتی یک ثانیه هم نتونستم یاد اونو از تو ذهنم خاموش کنم
    چهره آرمین به یکباره شعله کشید وبرافروخته و با نهایت خشم فریاد کشید
    - داری مثل سگ دروغ می گی ؛من تو رو می شناسم؛ می دونم که جرات این کارو نداری
    با پوزخندی گفت :
    -عشق جرات نمی خواد جناب دکتر !یه مهمون ناخونده است که هیچ وقت برای اومدنش اجازه نمی گیره
    داد زد :
    -برا من سفسطه نباف ؛من می دونم تو دختر هرزه و هرجایی نیستی که با مردی یکی بشی که هیچ حسی بهش نداری
    -من به خاطر پدرم حاضر بودم هرکاری ..........
    برق سیلی هوش از سرش پراند ؛سرش با شدت به شیشه کناریش اصابت کرد یک طرف صورتش داغ شده بود ومی سوخت با چشمانی پر از اشک به او خیره شد وبغض آلود گفت :
    -به خاطرهمین کارهات همیشه ازت متنفرم
    دستگیره در را گرفت پیاده شود ،آرمین سریع بازویش را به چنگ گرفت وعاجزانه نالید :
    -سایه تو نمی تونی اینهمه سنگ دل باشی !تو می دونی که من بدون تو می میرم
    در حالی که اشک در چشمانش حـ ـلقه بسته بود .به طرفش برگشت وهمراه با لبخند تمسخر آمیزی گفت :
    -پس اون همه اعتماد به نفس کجا رفتن ! همشون به یکباره پر کشیدن ..........مگه تو همون آدمی نیستی که بهم می گفت نباید هیچ وقت وابسته من بشی چون قرار مون جداییه……هان !حالا چی شده خودت وابسته وگرفتار دختری شدی که از روز اول آشنایی به جای یه کلمه محبت آمیز وامید بخش با همه تنفر وغرورت فقط بهش گفتی من نه شما رو می خوام ونه زندگی با شما رو .........هان !..چرا لالمونی گرفتی مگه توهمون آدم نیستی که با سنگ دلی تموم بهم گفتی ازدواج با من برات یه عذابه! یه گناه کبیره !.......هان !پس چرا حالا خودت نمیفهمی که برای منم عذاب بود !سخت بود ،درد داشت
    سرش را از روی تاسف چند بار تکان داد وبغض الود ادامه داد
    -نه !.....ازم نخواه همه اینها رو به سادگی فراموش کنم ؛می دونی چقدر زجرم دادی ووقتی که بهت به عنوان یه همسردر کنارم احتیاج داشتم کنارم نبودی ؛می فهمی چند شب تنها تا دیر وقت توی اون چهار دیواری از ترس و وحشت به خودم لرزیدم وتو بی خیال از اینکه یه دختر جوون با هزاران امید و آرزو توی خونه منتظرته سرگرم کارهای اون شرکت لعنتی بودی ؛همون شرکتی که به خاطرش منو، احساسمو،زندگیمو فدای پول پرستی خودت کردی ؛فکر کردی همه اون چهار ماه اسارت به راحتی فراموش می شن
    مـ ـستاصل ونا امید گفت :
    -به مقدسات سوگند سایه تمام لحظه به لحظه اون روزهای تلخ و برات جبران می کنم فقط به شرطی که بهم بگی همه حرفهات دروغه وهیشکی توی زندگیت نیست
    نگاهش را از او گرفت وبا لحنی سرد وآزار دهنده گفت :
    -هیچ کدوم از حرفهای من دروغ نیست ؛من واقعا یکی و دوست دارم
    درمانده ومـ ـستاصل شانه هایش را محکم گرفت وبا شدت تکان داد وگفت :
    -خواهش می کنم سایه !بهم بگو همه حرفهات دروغه
    در عمق چشمان خسته وغمگینش خیره شد در زیر این نگاه ملتهب وگیرا احساس ضعف وناتوانی می کرد او این مرد را با همه وجود می پرستید
    عاجزانه نالید :
    -به روح پدرم قسم همه وجودم مملو از عشق به مردیه که حتی لحظه ای هم نتونستم از یادش غافل بشم
    پر ازخشم او را به عقب هل داد وفریاد کشید :
    -گمشو بیرون !.......دیگه نمی خوام هیچ وقت ببینمت
    دستگیره در را گرفت ودر را گشود آرمین با لحنی نفرت انگیز بدون اینکه به او نگاه کند آرام گفت :
    -به امینی می گم زودتر یه وقت دادگاه بگیره تا سریعتر از این اسارت و بدبختی خلاص بشی
    دلش شکست وچشمانش پر از اشک شد نگاهی با حسرت به آرمین انداخت وبی هیچ حرفی با قلبی آکنده از غم واندوه از ماشینش پیاده شد .در آخرین لحظه قبل از ورود به خانه سرش را برگردانند وآخرین نگاه را به آرمین انداخت سرش را روی فرمان گذاشته بود .دلش به حالش سوخت ،برای هر دویشان سوخت .باز هم دچار احساس دوگانه ای شدبود هم عاشقانه آرمین را دوست داشت ودلتنگ لحظه های زیبای با او بودن بود وهم به خاطر همه توهینها وتحقیرهایش از او متنفر بود
    می دانست که با این حرفش برای همیشه آرمین را از دست داده اما این تنها راه رهایی از دست آرمین بود چرا که او هرگز نمی توانست خود را فدای احساسی کند که قرار است همه عمر حسرت وندامت به همراه داشته باشد
    تموم دنیام تو بــــ ـــــودی؛ اینو تو چشـــ ـــمام میدیدی
    عشـــق توی باورت نبود؛ به حس من میخندیدی
    رو سادگیم حساب نکن؛ دروغ نگو توی چشــام
    سخته برام اما دیگه عشق دروغـــ ـــی نمیخوام
    از من خداحــــافظ باید قلبتو امروز پس بدم
    دنیامو خالی بکنم عشــ ـــق تورو از دست بدم
    از من خداحافظ میخوام همیشــــ ـــه تنهـــ ــــا بمونم
    حالا اینو خـــــوب فهمیدم هیچــــ ـــی ازت نمیدونم
    چاره ما فاصله بود اما اینو نفهمیدی
    شاید یکم دیر بود ولی به آخر راه رسیدم
    حالا دلم می خواد منم یکی بشم شبیه تو
    خاطرهامو پس بده از لحظه های من برو
    از من خداحافظ از مهدی مطلق
    فصل بیست وهفتم
    پوشه آبی روی کیف دستی اش را برداشت ونگاهی پر از اندوه به آن انداخت . نفسش را حزن انگیز و عمیق بیرون داد واز اتومبیل پیاده شد
    با گامهایی خسته وعصبی از پله عمارت پدرش بالا رفت وپشت در ایستاد وزنگ را فشرد طولی نکشید که چهره مهربان مهری در چهار چوب در ظاهر گشت .مهری شادمان از حضور غیر منتظره پسرش لبخندی به رویش زد وگفت :
    -چه عجب یادی از ما کردی
    واز مقابل در کنار رفت تا او وارد شود یک قدم جلوتر از مادرش به طرف سالن رفت وگفت :
    -این روزها خیلی گرفتارم تو که می دونی
    - پدرت می گفت شرکتم منظم نمی ری
    با بی حالی خودش را روی مبل انداخت واز جواب به مادرش طفره رفت و پرسید :
    -بابا خونه نیست ؟
    مهری کنارش نشست وگفت :
    -نه هنوز نیومده ؛کاری باهاش داری
    -آرتین چی ؟صداش نمیاد !
    -پیش پای تو رفت بیرون احتمالارفته کلوپ ،اون که جای دیگه ای نداره بره ،....
    پس از مکث کوتاهی پرسید :
    -شام خوردی ؟
    خیلی کوتاه وسرد جواب داد :
    -میل ندارم
    وپوشه در دستش را به طرف مادرش گرفت وگفت :
    -عجله دارم نمی تونم منتظربابا بمونم ، لطف کن اینو بده بهش
    با نگاهی پرسشگرپوشه را ازدستش گرفت وپرسید
    -این چیه؟
    کلافه دستی میان موههایش کشید وگفت :
    -مدارک مورد نیاز برای جدایی
    متجب پرسید
    -جدایی کی ؟
    به مبل تکیه زد و بی حوصله گفت :
    - معلومه ،مگه من چند تا زن دارم!...از سایه !
    بی اراده جیغ کوتاهی از ته گلویش بیرون پرید ونالید
    -تو داری از چی حرف میزنی آرمین !
    نفسی عمیق کشید وگفت :
    -این که چیزتازه ای نیست همه می دونن که ما داریم از هم جدا میشیم
    هراسان وبا لحنی پریشان گفت :
    - آره من اینو خیلی وقته که دارم از سایه میشنوم اما هیچ وقت فکر نمی کردم تو اینهمه ضعیف باشی که بخوای خام حرفهای اون بشی
    پر از خشم وبه تندی گفت :
    -دیگه باید چکار می کردم که نکردم ؟!؛..من حتی به پاش افتادم والتماسش کردم به زندگیش برگرده ،اما نمیخواد ،میگه ازم متنفره !
    مهری با لحنی آرام سعی کرد آرامش را به پسرش برگرداند
    -اما پسرم ! تو که می دونی سایه تو چه وضعیت روحیه ،اونو یکم درک کن وبهش فرصت بده با خودش کنار بیاد
    کمی ملایمتر از قبل گفت :
    -چقدر بهش فرصت بدم مامان !تمام عمرم خوبه!......اما مامان اون اینو نمی خواد هر روز وهر ساعت داره بهم میگه نمی خواد باهام زندگی کنه؛ من که نمی تونم مجبورش کنم کنارم بمونه
    -عزیزم اون دچار افسردگی شدید شده کاملا واضحه که باید از همه اطرافیانش بدش بیاد
    آهی کشید وگفت :
    -موضوع این نیست مامان !سایه هرگز منو به عنوان همسر خودش قبول نکرده وفقط به خاطر پدرش مجبور به این ازدواج شده
    خم به ابروهای مهری افتاد وناراحتی گفت :
    -این حرفهای احمقانه چیه که می زنی
    -حرفهام احمقانه نیست ،این نظر سایه است
    نگران گفت :
    -پسرم زندگیتو به خاطر حرفهای بچگانه سایه خراب نکن
    به تندی گفت :
    -زندگی منو شما خراب کردین که با اصرارهای بیخودتون منو تو این بحران انداختین
    -اما سایه انتخاب خود تو بود نه ما !اینو که فراموش نکردی
    زمزمه کرد
    -اماشما منو مجبور به این انتخاب کردید
    -حالا هم دیر نشده پسرم تو فقط باید براش ثابت کنی که چقد دوستش داری
    نفس عمیقی کشید وگفت:
    -دیگه نمی خوام در مورد سایه حرفی بزنم هرچی بین ما بوده دیگه تموم شده اگرچه با جدایی هم زندگی هردومون به حالت عادی قبل برنمی گرده
    -اما پسرم............
    حرف مادرش را قطع کرد وگفت :
    -به بابا بگو همه کارهای مربوط به طلاق و انجام دادم وبا اینکه جدایی به خواست خود سایه بوده اما من همه مهریه اش و توی حسابش وایز کردم و فیشش هم ضمیمه مدارکه
    از جا برخاست دهان مهری از تعجب باز مانده بود ؛نگاهش را از او گرفت وادامه داد
    - برای تمدد اعصاب مدتی می رم سفر ،می خوام وقتی برگشتم دیگه اسمی از سایه وهیچ زنی توی زندگیم نباشه ؛ دارم اینو ازتون خواهش می کنم مامان!
    وبدون اینکه منتظرواکنش مادرش باشد ازسالن خارج شد وبی توجه به مادرش که داشت او رابه اسم صدا میزد وخواهش میکرد لحظه ای بماند سوار ماشینش شد وبا سرعت بالا ازباغ خارج شد
    مهری که به دنبالش تا میانه راه دویده بود،نفس نفس زنان ، نگران ودلواپس با نگاهی توام با غم واندوه او را بدرقه راهش کرد
    پایش را تا آخر بر روی گاز فشرد دیگراز همه کس وهمه چیز خسته بود ؛از اینکه زندگیش به این راحتی بازیچه خواسته مادرش قرار گرفته بود ؛از اینکه به سادگی واحمقانه خام معصومه یک نگاه شده بود ،او یک عمر ریاضت نکشیده بود که فرمانروای عقلش ،احساس شود .
    این دختر ساده وآرام همه زندگیش را بهم ریخته بود ؛همه منطقش را ،همه ریاضتهایی که حاصل سالها درد کشیدنش بود .در نظرش او با همه فرق داشت وتنها اشتباهش هم همین بود که می اندیشید او با همه فرق دارد
    دختری با چشمان زیبای عسلی وچهره پاک ومعصوم که ناخواسته قلبش را به تپش می انداخت
    چه شبهایی که برای سرکوب احساساتش به اوتا به سپیده صبح چشم برهم ننهاده بود و از اینکه سایه تنها با فاصله یک دیوار در کنارش نفس می کشد راضی وخشنود بود
    لعنت به من چه ساده دل سپردم
    لعنت به من اگر واسش میمردم
    دست منو گرفت و بعد ولم کرد
    لعنت به اون کسی که عاشقم کرد
    لعنت به من چه ساده دل سپردم
    لعنت به من اگر واسش میمردم
    یکی بگه...یکی بگه که ماه من کی بوده
    مسبب گناه من کی بوده
    سهم من از نگاه تو همین بود
    عشق تو بدترین قسمت بهترین بود
    تو دل بارون منو عاشقم کرد
    بین زمین و آسمون ولم کرد
    یکی بگه چه جوری شد که این شد
    سهم تو آسمون و من زمین شد
    لعنت به من از مازیار فلاحی
    پشت ترافیک سنگین کلافه وعصبی بود سیستم اتومبیلش را خاموش کرد و بی اختیار آفتابگیرش را پایین کشید چهره مهربان وجذاب سایه همیشه آرامش بخش لحظه هایش بود نگاهی به چهره زیبایش انداخت اما برخلاف همیشه این لبخند ملیح و شیرین سوهان روحش شده بود
    چقدر اشتباه کرده بود که فریب این ظاهر افسونگر ومعصوم را خورده بود
    بازهم اشتباه کرده بود درست مثل وقتی که به سیاوش اعتماد کرده بود واو را به حریم صمیمی دوستی اش با بهراد راه داده بود .با اعتماد به سیاوش بهرادش را از دست داد وبا اعتماد به سایه همه زندگیش را
    با نفرت عکس را بیرون کشید و پر از خشم در میان مشتش مچاله کرد به خوبی حس می کرد نگاه کردن به این چهره چقدر آزارش می دهد
    ******
    مهری روی لبه تخـ ـت ، کنارش نشست ومهربان گفت :
    - عزیزم ! تو داری با لجبازی زندگی خودتونابود می کنی
    سرد وآزار دهنده گفت :
    -زندگی منو شما نابود کردین که از اول باهام صادق نبودین
    آهی از سر حسرت کشید وگفت :
    -آره تو درست می گی ،ما همه به تو بد کردیم ولی باور کن آرمین به من گفت هرچیزی رو که لازم بوده به توبگه رو گفته پس نیازی نیست در مورد بهار چیزی به تو بگیم
    بغض الود گفت :
    -آرمین هنوز هم سعی داره نامزدیشو با بهار از من پنهون کنه
    -تو داری اشتباه می کنی سایه !بهار هرگز نامزد آرمین نبود
    -اما این قرار بین شما بوده
    -این چیزی بود که من دوست داشتم نه آرمین
    -من می دونم که آرمینم بهارو دوست داشته
    -آرمین هیچ حسی به بهار نداشت ؛چرا که اگر حسی بود قبل از مرگ بهراد همه چیزو تموم می کرد
    -اما من با این حسی که اون یکی دیگه ای ودوست داره نمی تونم باهاش ادامه بدم
    -آرمین فقط تو رو دوست داره سایه !خواهش می کنم اینو باور کن
    -شما هرگز با من روراست نبودین حالا چطور توقع دارین حرفهاتونو باور کنم
    درمانده گفت :
    -من یه مادرم! مادری که هرگز در مورد احساسات فرزندش اشتباه نمی کنه
    -شما می دونستین اون بهارو می خواد اما با این وجود اونو مجبور کردین منو انتخاب کنه
    -انتخاب تو تصمیم خود آرمین بود؛ نه ما!
    -وشما دلیل اصلیشو می دونستین چون همتون از بیماری اون خبر داشتین و می فهمیدین اون مشکل روانی داره
    -سایه !آرمین من آدم سالمیه ،اون در تمام طول عمرش یک دونه قرص اعصابم مصرف نکرده ،حتی زمانی که داشت با غم مرگ بهراد میجنگید
    بغضش شکست وبا هق هق گریه گفت :
    -من چی !من سالم وسرحال نبودم ؛ببینید چه به روزم اومده شما به خاطر پسرخودتون منو بدبخت کردین ؛کاری کردین که اگه روزی یه شیشه قرص نخورم نمی تونم راحت بخوابم
    با غصه گفت :
    -دخترم تو داری خودتو بی خود عذاب می دی ؛آرمین حاضره به خاطر برگشت تو به زندگییش هر کاری کنه اما تو اینو نمی خوای
    با گریه گفت :
    -چطور بخوام وقتی می دونم قلب همسرم به خاطریه زن دیگه ای می تپه وبرای اینکه اونو آزار نده مجبوره منو تحمل کنه
    با کف دست اشکهای روان شده بر گونه اش را سترد و در حالی که بینی اش را بالا می کشید ادامه داد
    -مهری خانم ! خواهش میکنم تنهام بذارید !من دیگه نه به شما ونه به هیچ کدوم از اعضای خونه وادت اعتماد ندارم پس خواهش می کنم بذار راحت به درد خودم بسوزم
    مهری گرفته وغمگین از جا برخاست وناراحت گفت :
    -حالا که اینهمه از آرمین متنفری که نمی تونی یه فرصت دیگه بهش بدی منم اصرار نمی کنم ؛اما می خوام یه چیزی و بدونی من هرگز تو رو عروس خودم ندونستم ؛تو همیشه دخترم بودی دختری که توی دستای خودم به دنیا اومد و بزرگ شد ؛حتی سالهایی که ازم دور بودی هم دوستت داشتم پس حالا حتی اگه از آرمین جداهم بشی باز هم دخترم بباقی خواهی موند پس خواهش می کنم این اجازه رو بهم بده تا مثل قبل دوستت داشته باشم
    نگاهش را به زیر انداخت وآرام گفت :
    -با اینکه مطمئن نیستم بتونم ببخشمتون اما همه سعی خودمو می کنم که محبتهاتونو تو این چند وقته فراموش نکنم
    خم شد وبا محبت گونه اش را بـ ـوسید وگفت :
    -من می دونم تو قلبی به پاکی دریا داری واگه حالا اینهمه متلاطم وآشفته ای فقط به خاطر احساسیه که به آرمین داری !........به آرمین یه فرصت بده تا خودشو برات ثابت کنه
    -تنها رشته ای که منو آرمینو بهم وصل می کرد پدرم بود که دیگه نیست ؛شما هم مطمئن باشید آرمینم از این تصمیم من راضی وخوشحاله
    مهری با قلبی مملو از غصه اتاقش را ترک کرد واو را با افکارش تنها گذاشت
    خبر جدا شدن او از آرمین مثل بمب در خانواده منتشر شد ؛این خبر عمه هایش را شوک زده کرده بود وهمه او را مورد سرزنش وملامت قرار میدادند. عمه بزرگش از اینکه او حتی فرصت نداده خاک پدرش سرد شود و این بی آبرویی را در خانواده به راه انداخته به شدت از او دلخوروناراحت بود، اما او به جایی که با حرفهایشانودلایلشان قانع شود تنها با گریه وخواهش از آنها می خواست راحتش بگذارند ودر زندگی خصوصیش دخالت نکند ؛حتی یکبار با تهدید وفریاد به مادرش گفته بود اگر واقعا او باعث بی ابرویی خانواده است از این خانه می رود تا بیشتر از این باعث سرافکندگی بقیه نشود ناهید آشفته ومـ ـستاصل نمی دانست با مرگ همسرش کنار بیایید ویا بیوه شدن دختر جوانش را قبول کند
    بعد از آخرین دیداری که دو هفته قبل با آرمین داشت تا به امروز او را دیگر ندیده بوده ؛هرگز فکر نمی کرد خلا وجود ی آرمین اینهمه در زندگیش حس شود وآزارش دهد
    با صدای زنگ در حیاط بی اختیار از جا پرید وپشت پنجره ایستاد از این احساس دوگانه ای که داشت به شدت متنفر بود چرا که نمی فهمید وقتی اینهمه دلتنگ وبی قرارش است چگونه می خواهد سالهای بی او را تحمل کند
    ساغر با گامهایی غمگین از این آشفتگی این روزهای زندگی خانواده اش به طرف درب رفت وآن راگشود .لحظه ای بعد با پاکتی در دست وارد حیاط شد واز پله ها بالا رفت
    با حالتی سرخورده وعصبی روی لبه تخـ ـت نشست وخودش را مشغول کتاب شعرش کرد طولی نکشید که دوباره زنگ در حیاط به صدا درآمد ولی اینبار هیچ واکنشی از خود نشان نداد ونا امید کتاب را روی عسلی پرت کرد ودراز کشید
    ساغر در چهار چوب در اتاقش ظاهرشد ومهربان گفت :
    -آبجی بیداری؟
    به طرفش برگشت وگفت :
    -آره !مگه با اینهمه سر وصدایی که تو خونه راه انداختین می شه خوابید
    با چند قدم بالای سرش ایستاد وگفت :
    -یه نامه داری !
    روی تخـ ـت نیم خیز شد وپرسید
    -نامه !...از کیه ؟(شاید دلش می خواست می پرسید از آرمینه )
    ساغر با چهره ای گرفته وغمگین نامه را به دستش داد وگفت :
    -بیا بخونش ؛خودت می فهمی
    پاکت را از دستش گرفت وساغر بی هیچ حرفی سریع اتاق را ترک کرد بهت زده او را بدرقه کرد کاملا مشخص ومشهود بود که از چیزی دلخور وناراحت است اما نمی فهمید که آن چیست
    نگاهش را از در گرفت وبه پاکت در دستش انداخت ،زیر ورویش کرد با دیدن آرم دادگاه ،
    قلبش فرو ریخت. با دستانی لرزان پاکت را باز کرد ؛احضاریه دادگاه ، چشمانش سیاهی می رفت و نمی توانست به وضوح نوشته ها را بخواند
    نازنین سرخوش وشاد وارد اتاقش شد وکنارش نشست اما با دیدن چهره رنگ پریده و لرزش دستانش لبخند بر روی لبش ماسید ومضطرب پرسید
    -سایه حالت خوبه ؟
    نگاهش هنوز روی احضاریه بود آرام نجوا کرد
    -نه اصلا خوب نیستم
    برگه را از میان انگشتانش بیرون کشید وگفت :
    -چرا ؟مگه این چیه؟
    بغض آلود گفت :
    -احضاریه دادگاه !.........آرمین !.....
    بغضش شکست واشک بی محابا پهنای صورتش را گرفت نازنین سرش را به آغـ ـوش گرفت وگفت :
    -آخه عزیزم تو که اینهمه دوستش داری چرا می خوای ازش جدا بشی
    با هق هق گریه گفت :
    -چون نمی خوام عشقو ازش گدایی کنم در حالی که می دونم وجودش متعلق به یکی دیگه است
    -سایه تو بدون اون نابود میشی و من نمی خوام نابودی تو با چشمای خودم ببینم
    با کف دست اشکهای روان شده بر صورتش را پاک کرد وبا غرور ولجبازی همیشگی گفت :
    -نه من می تونم ؛ ...من می تونم با این احساسم کنار بیام وزندگیمو بدون او بسازم
    -تو داری با این سرکشی به هر دوتون آسیب می زنی سایه
    -این تنها راه حل نازی !من نمی خوام هر دومون یه عمر زجر بکشیم ؛اون می تونه بعد از جدایی با من بره وبا بهار زندگی کنه
    -تو خیلی احمقی سایه !........داری خودتو وزندگیتو فدای یکی دیگه می کنی
    - ما با هم حرفهامونو زدیم
    نگاهی به برگه احضاریه انداخت وبا لحنی پراز اندوه ادامه داد :
    -تا چند روز دیگه همه چیز تموم میشه ومن می تونم دوباره به آرامش برسم ؛...مگه نه نازی !
    نازنین نفس عمیقی کشید وگفت :
    -با اینکه مطمئن نیستم اماامیدوارم با این جدایی بتونی به آسایش برسی
    با هیجان وبغض گفت :
    -باید دانشگاهمو عوض کنم ؛دیگه نمی خوام هرگز چشمم تو چشمش بیفته ؛دیدن او بزرگترین اشتباه زندگیم بود
    -باشه !حالا خواهش می کنم آروم باش .......
    نازنین به خوبی حس می کرد در درونش چه آشوبی بپاست وتنها به خاطرغرورش است که نمیتواند
    با این موضوع کنار بیاید .این تصمیمی بود که خودش گرفته بود وهیچ کاری از دست هیچ کس بر نمی آمد اما این حس که او با سکوتش دارد بزرگترین آسیب را به سایه میزند وجدانش ناراحت بود
    تمام روز با خودش درگیر بود و کلنجارمی رفت او به سایه قول داده بود ونمی توانست پرده از رازی بردارد که ممکن بود همه زندگی سایه را تحت شعاع قرار دهد اما تصمیم درست ومنطقی را نمی توانست به سادگی بگیرد او از خیانت به سایه می ترسید و نمی خواست تنها دوستش از او دلخورشود امامطمئن بودکه اگر این سکوت را نمیشکست سایه را دیگر هرگز شاد وسرحال نمی دید
    با دنیایی از تشویش و اضطراب پشت درب دفتر آرمین ایستاد ،دست روی سیـ ـنه اش نهاد ونفسش را عصبی بیرون فرستاد .همکلام شدن با این مرد یخ زده همیشه کلافه وعصبی اش میکرد سعی کرد افکار مسموم کننده را ازذهن خود دور کند وبا آرامشی هرچند نسبی ضربه ای به درنواخت .
    صدای محکم وپر ابهت آرمین باز هم دودلی وتردید را همخانه قلبش کرد با نهیبی به خود دستگیره در را گرفت وهیجان زده آن راگشود ، نباید قربانی ترس و هیجان درونش می شد،باید محکم میبود چرا که زندگی سایه اش حالا در دستان او بود ،سایه ای که در این دنیا از هرچیزی برایش با ارزشتر بود
    آرمین در چهار چوب پنجره وپشت به در خیره در عالم خیال خود سیر میکرد نمی دانست چه چیز جالبی آن بیرون او را اینگونه جذب و درخود فرو برده است .کنار میزش ایستاد وبا صدایی که از زور استرس درون لرزش گرفته ؛ گفت :
    -خسته نباشید!
    با شنیدن تن صدایی آشنا لحظه ای مبهوت ماند انگار در ذهن مشوش بدنبال ردی ازشناخت صاحب صدا میگشت آرام سرش را به طرفش چرخاند ونگاه متعجبش در دوچشم هراسان خیره ماند ، زمزمه کرد
    -مرسی !
    برای کنترل لرزش صدایش نفس عمیق دیگری کشید وارام گفت :
    -می تونم چند لحظه وقتتون وبگیرم ؟
    سردو یخ زده جواب داد
    -اگه در مورد هر چیزی به غیر از سایه باشه !
    غمگین گفت :
    -اتفاقا در مورد سایه است
    بی تفاوت بازهم به طرف پنجره برگشت وبا لحن تلخی گفت :
    - همه گفتنی ها گفته شده ،دیگه بین منو سایه هیچی نیست
    مـ ـستاصل وبیقرار لبش را به دندان گزید او برای شنیدن این جواب آنجا نبود :
    -اما هنوز یه چیزی هست !
    بی اعتنا وسرد بدون آنکه به طرفش برگردد نجوا کرد :
    -یه احساس احمقانه وبی ارزش که همین روزها نیست ونابود میشه
    آب دهانش را قورت داد و هیجان زده نالید :
    -اما دکتر! سایه به شما احتیاج داره!
    به طرفش برگشت وبه تلخی گفت :
    -سایه هیچ نیازی به من نداره اینو بارها با نگاه پر از نفرتش بهم ثابت کرده
    با لحنی دردآلود آرام گفت
    -اما من دروغ نمیگم ،سایه واقعا بدون شما داره نابود میشه
    نگاهی تحقیر آمیز به او انداخت وهمراه با پوزخندی تلخ نالید :
    -شما هردو احمقید وسایه بیشتر از تو!
    -اون از نظر روحی در شرایط مناسبی نیست
    آهی از سر درد کشید وبا قاطعیت گفت :
    - با جدایی حالش بهتر میشه
    بدون تعارف آرمین روی مبل کنار میزش نشست وآرام وبغض الود زمزمه کرد
    -دیروز احضاریه دادگاه براش حکم مرگو داشت ،من نیستی وبه وضوح تو چشماش خوندم
    با زهرخندی غلیظ گفت :
    -چرا توقع داری این حرفتو باور کنم !
    سرش را بلند کرد وعمیق در چشمانش خیره ماند
    -من دلیلی برای دروغ گفتن به شما ندارم
    کمی عصبی ،شایدم از زور ناباوری ، به تندی گفت :
    -پس چرا اینجایی ؟......چرا نمیزارید بدون فکر به سایه ونگرانی به او به زندگیم برسم !،............این بازی جدیدتونه ؟
    بازهم برای کنترل تزلزل درونش نفسی عمیق کشید
    -شما مختارید که حرفهای منو باور نکنید !....اما این یه واقعیته !
    به روی میزش خم شد آشفته پرسید :
    -راست وپوست کنده بگو از من چی می خوای ؟..چرا اینجایی ؟.......توقع نداری که برم وبه دست وپاش بیفتم که !
    این لحن آشفته ولرزان برازنده این مرد محکم نبود .از اینهمه دردی که در چشمان آرمین موج میزد بی اختیار قلبش فشرده وچشمانش پر از اشک شد وبغض الود گفت :
    -نه!......من هرگزاینواز شما نمی خوام
    آهی پر از درد کشید و گفت :
    -اما من به دست وپاشم افتادم ،بهش التماس هم کردم !........ تو که می دونی وجود اون پر از عشق به مردیه که حتی لحظه هم نمی تونه فراموشش کنه
    غم در صدایش بیداد میکرد ، اینهمه غصه وبیقراری حق این دو دلداده نبود ،یکی اینجا سر درگریبان غصه از درد می نالید ودیگری آنجا از خیانت وسنگدلی خون گریه میکرد ،چرا حتی دل خدا به حال ایندو به رحم نمی آمد
    -دکتر قلب شما پراز کینه وعداوته ،با این دل سیاه سایه نمیتونست کنارتون دووم بیاره
    با خستگی خودش را روی صندلی انداخت وآرام نالید
    -سایه کنار من آرامش نداشت چون مالک قلب وروحش یکی دیگه بود
    آرام وبا آرامش گفت :
    -اما اون مرد هنوز هم خبر نداره که صاحب همه وجود سایه است
    با پوزخندی تلخ سرش را تکان داد وگفت :
    -پس اشتباه اومدی ؛باید به جای اینکه اینجا می اومدی و سوهان روح من بشی می رفتی وبه اون می گفتی سایه چقد دوستش داره
    محکم وپر جربزه گفت :
    -منم به همین خاطر اینجام !.....اینجام تا به اون مرد بگم سایه چقدر دوستش داره ودر تمام این مدت حتی لحظه ای هم از یادش غافل نبوده
    عصبی نیشخندی زد وگفت :
    -اینجا ؟.........توی دفتر من ؟......کی این اجازه رو بهت داده !
    سعی کرد به رفتار عصبی آرمین بی اعتنا باشد
    -اون باید بدونه سایه چقدر به همدلی و محبتش محتاجه
    از اینکه مردی به غیر ازخودش به سایه اش محبت کند همه وجودش در آتش غیرت وتعصب زبانه کشید .چرا همیشه می اندیشید خدا سایه را فقط برای آرامش قلب او فرستاده .
    از تصور سایه در کنار مرد دیگری برآشفت وبه تندی وبا صدایی نسبتا بلند فریاد کشید :
    -سایه هنوز زن منه و منم بهش اجازه نمی دم که تا روزی که صیغه طلاق ما رو ازهم جدا نکرده با حماقت بچگونه اش آبرو واعتبارمنو خدشه دار کنه،بهتره بری واینو بهش بگی
    روی مبل کمی جا به جا شد وبا صدای خفه ای گفت :
    -شما نباید از سایه جدا بشه ،اون با این جدایی از اینی یم که هست داغوتر میشه
    -اما جدایی خواست خود سایه است
    سرش را بلند کرد ولحظه ای با متانت در چشمان مردی که با همه بار اندوهش هنوز داشت با سماجت اقدارش را به رخش میکشید خیره ماند .بغضش را فرو داد و واقعیتی را که ساعتها بردلش سنگینی میکرد را تنها در یک جمله کوتاه به زبان آورد :
    -دکتر سایه عاشق شماست !
    مات شد ،راه نفسش چقدر سخت وآزار دهنده غذابش میداد .چقدر از اینکه بازیچه قرار بگیرد متنفر بود وحالا زندگیش شده بود ملعبه دست دو دختر لجباز واز همه جا بیخبر، لبخند تمسخر آمیزی روی لبش نشست وگفت :
    -تو مطمئنی امروز سرت به جایی نخورده آخه خیلی پرت وپلا می گی
    با نگاهی درماند نالید
    -چرا نمی خواید باور کنید که هیچ مردی تو زندگی سایه به غیر از شما نیست
    اخمی غلیظ جانشین پوزخندش شد ومحزون گفت :
    -چون سایه هرگز بهم دروغ نمی گه اگه خودشم بخواد برق چشماش همیشه اونو لو میده
    از اینهمه خوشخیالی آرمین خنده اش گرفت ،اما تنها پوزخندی روی لبـ ـهایی که در اثر هیجان زیاد مدام با بزاق دهانش خیس میخورد ؛نشست وگفت :
    -اما همه زندگی شما خودش یه دروغ بود
    -آره یه دروغ بود !......یه دروغ بزرگ وکثیف!
    آهی از عمیق وجود کشید وغمزده وهذیان گونه ادامه داد
    - سایه در عمق چشمام خیره شد وروح پدرشو قسم خورد ؛.. حتی اگه چشماشم گولم بزنه اون روح پدرشو بی دلیل قسم نمی خوره
    لحظه ای مکث وخیره در نگاه مضطرب نازنین
    ....-این می دونی یعنی چه !....یعنی بی غیرتی من !.........یعنی پستی و نامردی من !........نامردی منی که چرا حاضر شدم زنیو مال خودم کنم که دلش همراه یکی دیگه است
    از اینهمه درد دل نازنین در کوره غصه کباب شد
    -استاد شما اشتباه می کنید ؛دل سایه فقط باشماست ،من صمیمی ترین دوستشم وبخوبی می دونم چرا اون حاضر شد با شما ازدواج کنه
    نفسش را عمیق و غصه دار بیرون فرستاد وخسته به صندلی تکیه زد و کلافه گفت :
    - اون فقط به خاطر پدرش حاضر شد زن من بشه ،اینو دیگه همه می دونن !
    -اما این فقط ظاهر قضیه است .
    چشمان مغموم آرمین برقی گرفت برقی از سر امید وشایدم ناباوری
    نازنین سریع وهیجان زده ادامه داد
    -سایه قبل از اینکه شما به خواستگاریش برید بهتون علاقمند شده بود اینومن توی نگاش میخوندم اما خودش نمی خواست باور کنه ؛شماکه می دونید اون چقد لجباز ویکدنده است اگر واقعا از شما متنفر بود و نمی خواست با هاتون ازدواج کنه میتونست این واقعیتو به پدرتون بگه وخودشو از یه زندگی سرتا سر تحقیر واجبار خلاص کنه، اون که مریض نبود که سایه بخواد نگران حالش باشه !....... اما اون این کارو نکرد...... چرا ؟چون دوستتون داشت ونمی خواست زندگی با مردی وکه دوست داره رو از دست بده
    با ناباوری وپوزخندی از سر تمسخر گفت :
    -پس چرا از بودن در کنار من اینهمه زجر می کشید ونگاش همیشه پر از غم بود
    -چون هرگز فکر نمی کرد شما اینقدر سخت وغیر قابل نفوذ باشید. او هر بار که به شما نزدیک میشد با سنگ دلی تمام قلبشو می شکستید وبهش فرصت اینوکه در کنارتون خودشو ثابت کنه وبه آرامش برسه رو بهش نمی داید
    این بحث کلافه اش کرده بود ، چرا این دختر داشت غرور سایه را با اراجیفش به بازی میگرفت ،برای پایان دادن به بحث آهی از سر حسرت کشید وپرسید
    -سایه می دونه شما اینجایید؟
    با سر تکذیب کرد وگفت :
    -اون اگه بدونه که من همه چیزو به شما گفتم منو زنده نمی زاره شما که اونو میشناسید چقد تودارو لجبازه
    به صندلیش تکیه زد وگفت :
    -پس چرا حاضر شدی روی دوستیت با اون ریسکی به این بزرگی کنی !
    -این حق شماست که بدونید مالک همه وجودسایه اید
    بازهم به سر خانه اولش برگشته بود .با دستش به او اشاره کرد وبا آرامشی کاملا تصنعی پرسید
    - برای اثبات این حرفت دلیلی هم داری ؟
    -برا دوست داشتن دلیل نیازنیست ؛اما حالا که شماحتی برای دوست داشتنتون هم به دنبال دلیلید ، باید بگم چه دلیلی بالاتر از اینکه سایه حاضر شد برخلاف خواهش و التماسهای من ،وبدون رفیق همه سالهای تحصیلش ،کلاس فولاد ترم قبلشو با شما بگیره
    با اکراه گفت :
    -این فقط به خاطر خواستگاری ارجمند از او بوده
    -ارجمنداز سال اول ورودمون چشمش دنبال سایه بود وهمون ترم اول به طور خصوصی ازخود سایه خواستگاری کرد اما سایه بهش جواب رد داد اونم از رو نرفت و سال سوم به همراه خانواده اش درخواستش و رسمی بیان کرد که اینبار حاج علی خدابیامرزآب پاکی رودستشونوریخت و گفت :فعلا سایه قصد ازدواج نداره وحتی بهش این فرصتو نداد که با سایه حرف هم بزنه پس اگه سایه به خاطر ارجمند می خواست با شما کلاس بگیره باید اینکارو از ترم دوم انجام می داد درصورتی که ما چندین واحدمون وبا خود ارجمند پاس کردیم
    -اگه اینجوره پس چرا اصرار داشت کلاسشو بامن عوض کنه ؟
    -چون خیلی زود متوجه شد اشتباه کرده و شما غیر قابل تحمل تر از حد تصور او هستین
    حرفهای نازنین گیجش کرده بود
    - چرا برخلاف علاقه اش به من می خواد ازم جدا بشه ؟
    -چون نمی تونه با گذشته شما کنار بیاد.
    رنگ ناباور نگاهش آنی رنگ تردید به خود گرفت وبهت زده نجوا کرد
    -منظورت چیه ؟
    -سایه از رابطه عاطفی شما با بهار خبر داره و می دونه چرا برخلاف علاقتون به بهار حاضر شدید نامزدیتونو باهاش بهم بزنید و با اون ازدواج کنید
    ابروهایش درهم گره خورد وبه روی میزش خم شد وپراز خشم گفت :
    -کی این چرندیاتو به اون گفته ؟
    -برادرتون !......اینطور که مشخصه تنها شخص صادق توی خانواده شما اونه
    باورش چقدر سخت بود ،این بارهم ضربه را از ناحیه کسی که نزدیکترین کسش بود خورده بود ،با ناباوری زمزمه کرد
    -وسایه همه حرفهای اونو باور کرده ؟
    -چرا نباید باور می کرد
    پر از خشم به تندی گفت :
    -چون همه این حرفها دروغه
    -خودکشی دوستتون به خاطر خیانت نامزدش هم دروغه ؟!............... جناب مشایخ سایه خودشو یک بازنده توی زندگی شما می دونه ،یه بازنده که داره همه سعی خودشومیکنه عشق وعلاقه اش به شما رو تبدیل به تنفر کنه
    -اما واقعیت اون چیزی نیست که آرتین گفته !
    -من برای دونستن واقعیت اینجا نیستم
    کلافه ومـ ـستاصل گفت :
    - وقتی سایه داره ؛منو وعشقمو فدای یه مشت اراجیفی که آرتین بهش گفته ،می کنه ؛ پس چرا تو اینجایی ! چرا مثل همیشه کنارش نیستی وازش حمایت نمی کنی
    -من اینجام تا به شما بگم اگه سایه حاضر شده به خودش افترا بزنه وخشم شما رو به جون بخره فقط به خاطر اینه که فکر می کنه شما ازش متنفرید
    -سایه اگه منو واقعا دوست داشت باید باورم می کرد
    -اون شما رو باور کرد ، اما شما هرگز باهاش صادق نبودین وبهش خیانت کردین
    با خستگی پنجه اش را درموههایش کشید وداد زد
    -چه خیانتی !
    از جا برخاست وگفت :
    -در طول این مدت سایه خیلی سعی کرد به شما نزدیک بشه اما شما با رفتارتون فقط آزارش دادین. سایه تصمیم خودشو گرفته وهیچ کسی هم به غیر ازخود شما نمی تونه اونو از تصمیمش منصرف کنه ،خواهش میکنم حالا که واقعیتو میدونید برای نگه داشتن اون همه تلاشتونو بکنید
    تحت تاثیر حرفهای نازنین عمیق درهم فرو رفته بود . نازنین که او را در افکارش غطه ور می دید آرام و بی صدا از دفترش خارج شد.
    ته دلش احساس مسرت وشادی می کرد .او مطمئن بود که قلب این مرد هم تنها به عشق دوستش گرم میشود وعاشقانه میتپد واز اینکه برای اولین بار اینچنین غرور تنها دوستش را به چالش کشیده خشنود وراضی بود نفسی عمیق کشید و به طرف کلاسش رفت اما جای خالی سایه این ترم را برایش سخت وغیر قابل تحمل کرده بود



    فصل بیست وهشتم (آخر)
    با ضربه ای که به در خورد بی حوصله پتو را روی سرش کشیدو معترضانه داد زد :

    -مامان خواهش می کنم راحتم بذار ؛ به خدا دیگه اعصاب شماتت وسرزنش هاتونو ندارم
    در با صدای خشکی به روی پاشنه چرخید کلافه سرش را از زیر پتو بیرون آورد وبه تندی گفت :
    -مامان ....
    اما با دیدن آرمین در چهارچوب درب قلبش فرو ریخت وادامه حرف فراموشش شد
    آرمین با گامهایی منظم واستوار پا به درون اتاقش گذاشت وبا چهره ای درهم وجدی مثل همیشه محکم وقاطع گفت :
    -هیچ می دونی از یه بچه شش ماهه بیشتر مایه دردسری !
    قیافه عبـ ـوس و رفتار تند آرمین او را به خود آورد .روی تخـ ـت نیم خیز شد واز سرخشم لبش را به دندان گزید و بی ادبانه گفت :
    -اینکه من مایه دردسرم یانه به تو ربطی نداره !.......از اتاقم بروبیرون چون دیگه تحملت و ندارم
    با پوزخندی با آرامش صندلی میز تحریرش را بیرون کشید و گفت :
    -واگه نرم! ....چی میشه ؟
    با صدای نسبتا بلندی فریاد کشید
    -مامان !........مامان ..........!
    با بی تفاوتی روی صندلی نشست ودر کمال خونسردی گفت :
    -بهتره زیاد به هنجره ات فشار نیاری چون هیچ کس تو خونه نیست که صداتو بشنوه
    با صورتی از خشم برافروخته پتو را کنار زد واز تخـ ـت پایین پرید ؛هیجان زده به سمت در چند قدم برداشت در میانه راه آرمین بازویش رابه چنگ گرفت وبا خشم گفت :
    -کجا ؟.......تا به همه حرفهام گوش ندادی حق بیرون رفتن از این اتاقو نداری
    خشمگین بازویش را از دستش بیرون کشید وبه تندی گفت :
    -دستتو بکش ،اصلا تو به چه حقی بهم دستور میدی
    روبرویش ایستاد و بی حوصله گفت :
    -به چه حقی !.......مثل اینکه بهمین زودی فراموش کردی که من هنوزم شوهرتم !
    با اخم فریاد کشید
    -شوهرم بودی ، دیگه نیستی ،یعنی از اولم زوری بودی
    دستهای عضلانی و قویش را روی شانه نحیفش قرار داد ومحکم اورا سرجایش نشاند وبا لحنی محکم وپرابهت گفت:
    -زوری بودم یا دلخواه به هرحال ، حالا شوهرتم !پس بهتر این لجبازیهای احمقانه رو دیگه تمومش کنی !...............
    از تندی لحن کلام آرمین لحظه ای جا خورد و هراسید .کاملا واضح ومشخص بود که این آرمین ،دیگرآن آرمین متزلزل و ضعیف این چند وقته نیست که با جیغ وداد هایش بهراسد وبه آسانی عقب نشینی کند .
    بی اراده واز سراسترس درون انگشتانش درهم حـ ـلقه شدند . او از این آرمین میترسید ،این همان آرمینی بود که همیشه باغروروخودبینی محضش حرف آخر را میزد .همان آرمینی که هرگز به او اجازه باور خودش را نداد .همان آرمینی .......
    دلش نمیخواست دیگر به آن آرمین فکر کند . روی تخـ ـت جا به جا شد وآرام گفت :
    -ما همه گفتنی هامونو گفتیم ، دیگه هیچ حرفی باقی نمونده
    صندلی اش را جلو کشید وروبرویش نشست. نگاهش کرد، عمیق وملتهب!..... این نوع نگاه قلبش را دیوانه میکرد
    -درسته ،تو همه حرفهاتو زدی اما من از خودم دفاع نکردم ،هیچ دادگاهی هم بدون شنیدن اظهارات یک متهم رای صادر نمیکنه
    با بدخلقی اما آرام گفت :
    -رای ماخیلی وقته صادر شده اونم یکطرفه وفقط از جانب تو
    بازهم حرفهای همیشگی ،کلافه نفسی عمیق کشید وگفت :
    -به هرحال ما چند ماه زن وشوهر بودیم ،درست نیست که با اینهمه نفرت از هم جدا بشیم
    نگاهش را از او گرفت وبه دیوار روبرویش خیره شد
    - با حرفهای تو چیزی از نفرت من کم نمیشه پس بی خود خودتو اذیت نکن
    لحن تلخ وگزنده کلامش قلبش را به درد آورد .اما او آنجا بود تا به این بازی برای همیشه پایان دهد بازی احمقانه ای که خود شروعش کرده بود وباید خودش هم تمام میکرد
    - دردهای زیادی روی دلم سنگینی می کنه که طاقتمو بریده
    نگاه عاری از احساسش راازدیواراتاق به پنجره بسته دوخت وبی تفاوت و سرد گفت :
    -فکر نکنم ! شخص مناسبی برای سنگ صبوری دردهای تو باشم !همینطور که این چندماهه نبودم!
    بی اعتنایش خنجر به قلبش فرو میکرد واو تاب تحمل اینهمه درد را نداشت . بی اختیار سرش را نزدیک صورتش آورد و دست لرزانش را در دست گرفت .دستان گرمش لرزشی آنی به جان سایه انداخت لرزشی که اصلا طالب آن نبود ،بیداری از خوابی که مدتها آرزویش را داشت !.....خواب غفلت !.........،خوابی که زندگی بی او به سر شود ،اما این دست گرم ثابت میکرد که به سر نمیشود نمیخواست !.....اینهمه وابستگی محض را نمی خواست ،......دلش رهایی میخواست ........،رهایی از هرچه حس تعلق است !......،تعلق خاطر به مردی که سهم او از زندگیش تنها چند ساعت بود ،چند ساعت ناقابل اما شیرین وپراز احساسی گرم وآتشین
    با هرم نفسهای گرم وروح بخش آرمین درزیرنرمی گوشش وجودش صیقل یافت
    - قول داده بودم یه روز همه چیزو در مورد خودم و گذشتم بهت بگم ،حالا وقتشه اینهمه بهم بد نکن وبذارتا به قولم عمل کنم
    داشت رامش میشد ،رام مردی که بازهم با بی رحمی تمام افسار لجام گسیخته احسا ساتش را در دست گرفته بود و بی مهابا میتازید .
    بازدم عمیق وپر سوزآرمین به روی گردن ظریفش همه وجودش را در التهاب خواستن به آتش کشید
    -بذار حالاکه قراره از هم جدا بشیم هیچ حرفی ناگفته نمونه
    اسم جدایی دلش را لرزاند ، لرزش نامحسوس که به همه وجودش سرایت کرد ، چرا این مرد هنوز دست از به بازی گرفتن احساساتش برنمیداشت
    با غیظ به طرفش برگشت ،سرش را کمی به عقب متمایل کرد وبا خشونت دستش را از میان دستان گرم وپرامیدش بیرون کشید وگفت :
    -اما دیگه دیر شده خیلی هم دیر !
    سرش را عقب کشید وهمراه با آهی عمیق وبه حسرت نشسته در عمق چشمان معصوم وبه غم نشسته اش خیره شد وبا لحنی آرام والتماس آمیز گفت :
    -می دونم خیلی دیره ، اما خواهش می کنم این فرصتو بهم بده تا هرچه رو که تا به امروز توی صندوقچه دلم بایگانی کردم وبیرون بریزم ؛بعد از اون همون جوری که تو می خوای از هم جدا میشیم ودیگه هرگز باعث عذابت نمی شم
    نگاهش خسته ودرمانده بود ؛قلب سایه در زیراین نگاه محزون هزار پاره شد ،برای فرار از اینهمه بیقراری بی اختیاراز او رو برگرداند
    آرمین با کشیدن نفسی عمیق، با لحنی ملایم و آرام گفت :
    وقتی با بهراد آشنا شدم به شدت آسیب دیده بود یک پسر نوجوون سیزده ساله که توی اوج شور ونشاط کودکی ضربه ای مهلک وجبران ناپذیر خورده بود.خیانت مداوم وهمیشگی مادرش اونو افسرده ومنزوی کرده بود .اون صحنه های مـ ـستهجن دمخور روح ظریفش شده بود ویه لحظه راحتش نمیذاشت .
    پدرش بهترین کارو کرد که اونو از اون محیط دور کرده بود چرا که با روحیه داغونی که بهراد داشت اگر خیلی سریع درمان اصولی نمیشد مطمئنا" در آینده یک خلافکار از آب درمیومد
    اوایل آشنایی تنها دلم به حال این پسرک مظلوم با اون دوچشم عسلی معصوم میسوخت ، همیشه در عمق نگاه به غم نشسته اش فریاد کمک وحس میکردم وبه خاطرهمین حس ترحم دوستی ما آغاز شد وکم کم و خودبه خود باعث ایجاد یک وابستگی و علاقه عمیق بهم شد
    ما دو دوست بودیم با اخلاقهای متفاوت ومتضاد ،امااز نظر عاطفی به شدت وابسته بهم ؛سالهای نو جوانیمون پا به پای هم با بازی وشیطتنت گذشت ودر کنارهم وارد دوره پردردسرجوانی شدیم هر دو توی یه رشته ویه دانشگاه قبول شدیم وبا هم برای تک تک روزهای آینده ای که پیش رومون بود نقشه میکشیدیم هر دو با یه هدف مشخص روزهای شیرینی وبرای خودمون میساختیم
    بهراد که با نگار نامزد کرد اصرار های مادرم هم برای ازدواج من شروع شد بهار برعکس بهراد دختری سرزنده وشاداب بود مادرم اونو خیلی دوست داشت، متقابلا" بهارم همون حس و به مادرم داشت شاید به این دلیل بود که این دو کمبودهای خودشونو در دیگری پیدا کرده بودن بهار وقتی فقط شش سالش بود ازمادرش دور شده بود واین کمبود محبتو توی آغـ ـوش مادرم پیدا کرده بود مادرمم که همیشه آرزوی داشتن یه دختر و داشت حالا با بهار کنارش به آرزوی همیشگیش رسیده بود نمیخواست هیچ جوری بهارو از دست بده
    تمام روز حرف بهار زمزمه گوشم بود، کمالاتش زیبایی ووجناتش هرچیزی رو که خودم میدونستم ونمی دونستم ، اماهیچ کدوم از این حرفها نمیتونست دیدگاه منو نسبت به بهار تغییر بده بهار از وقتی که پاشو توی زندگی ما گذشته بود تا به امروز برای من همون خواهر نداشته ای بوده که مادرم همیشه آرزوشو داشت
    زندگی من توی اون سالها فقط خلاصه میشد در هدفی که با بهراد برای خودم ساخته بودم می خواستم مهندس لایقی بشم که خانواده ام بهم افتخار کنند ؛این خواسته پدربزرگم بود کسی که بهم قدرت واعتماد به نفس میداد نمی خواستم احساسات مانع رسیدنم به هدف بزرگم بشه به همین دلیل با بی تفاوتی از کنار همه خواهشهای وقت وبی وقت مادرم می گذشتم وتنها با گفتن اینکه فعلا آمادگی ازدواج و ندارم موقتا مهر سکوت به دهان مادرمیزدم
    اما همه اینها مقطعی بود واصرارهای مادرم اصلا تمومی نداشت وعملا با وارد کردن پدرم تو جبهه خودش و سکوت من مبنی بر رضایتم همه چیزو تمام شده فرض کرد منهم که حوصله بحثوجدال با اونو نداشتم مقطعی در برابرش کوتاه اومدم وخودمو به روزگار سپردم

    تا اینکه یک روز وقتی داشتم دنبال کتابی توی کتابخانه آرتین میگشتم چیزی و دیدم که همه کاخ آرزوهای مادرو نقش برآب کرد عکسی از بهار لای یکی از کتابهای آرتین !.این عکس شایدتوسط بهار به آرتین داده نشده بود اما چیزی هم نبود که من بتونم به سادگی ازکنارش بگذرم .
    من آدم منطقی بودم که هیچ چیزی و بی دلیل قبول وباور نمی کردم اما این عکس لای کتاب آرتین ساعتها ذهنمو به خودش مشغول کرده بود
    آرتین با سن کمی که داشت هنوز خیلی زود بود که بخواد خودشو درگیروبیقرار عشق کنه واین چیزی بود که من نمی تونستم واقعیت وجود اون عکسو لای کتاب آرمین درک کنم
    آرتین شخصیت تودارومرموزی نداشت که من متوجه دلدادگیش به بهار نشم امااون مدتی افسرده ودرهم فرو رفته بی دلیل از من فاصله میگرفت
    برای مطمئن شدنم از احساسات آرتین تا چند روز اونو زیر نظر گرفتم هر بار که مادرم حرف بهار و پیش می کشید آرتین بی اختیار بهم می ریخت وسالن و به بهانه ای ترک می کرد حتی وقتی مادرم حرف تو رو به میون می آورد او خشگین فریاد می کشید هیچ احساسی به دختری که هرگز ندیده ونمی شناسه نداره
    این رفتار آرتین شک منو در مورد علاقه اش به بهار به یقین تبدیل کرد من نباید اجازه می دادم احساسات پاک آرتین فدای رفتار خودخواهانه خانوادم بشه ، من اونقدر نامرد نبودم که بنابر خواسته مادرم زندگیمو بر روی احساسات تنها برادرم بنا کنم اما به خاطر آرتین هم نمی تونستم بی گدار به آب بزنم چرا که اگر آرتین می فهمید من متوجه علاقه اش به بهار شدم فکر می کرد من به بهار علاقه داشته وبه خاطر اون پا پس کشیدم واین وضعیت و بدتر می کرد به همین دلیل باید مدتی صبر می کردم وسر فرصت مادرمو راضی می کردم که من شخص لایقی برای بهار نیستم مادرم اصرار داشت سریعتر مراسم خواستگاری و برگزار کنه ومن فقط امروز وفردا می کردم وبدنبال بهانه ای برای فرار از این قرار ،
    قضیه خیانت نگار وبعد از اون افسردگی بهراد همه چیز و بهم ریخت وبرای مدتی ذهنها فقط مشغول بهراد شد .منم همه وقتم وکنار بهراد بودم و دیگه به مادرم فرصت نمیدادم که بخواد به ازدواج وخواستگاری فکر کنه

    وقتی بهراد با نگاه پراز غمش توی بغـ ـلم جون داد وبرای همیشه تنها م گذاشت تازه به عمق فاجعه ای که توی یه چشم بهم زدن بهراد وازم گرفته بود پی بردم .بهراد غرقه درخون و من مبهوت وسرگردان
    از یادآوری آن روزها دنیا در نظرش تیره وتار شد . در حالی که پیشانی اش راازتکرار درد مالش میداد آهی از عمق وجود کشید
    -من مقصرواقعی مرگ بهراد پاک ومعصوم بودم ،چرا که من کرم به درخت دوستیمون انداختمو واونو از ریشه خشکاندم
    در نظرم همه چیز بی رنگ وزشت بود!..........،صداقت ودوستی رنگ تیره بی اعتمادی ونفرت گرفته بود وزندگی بوی لجن میداد
    وقتی به خودم اومدم که در مقابل چشمان بهت زدم بهراد عزیزم زیر خروار ها خاک پنهون شده بود اونم به چه جرمی!...... خیانت ونامردی صمیمی ترین دوستش به همراه عزیز ترین کس وجودش
    از عالم وآدم متنفربودم از همه زنها به خاطر بی وفایی نگار واز هرچه دوسته به خاطر پستی ونامردی که سیاوش در حق بهراد کرده بود ؛نمی تونستم چشمهامو روی ظلمی که زندگی در حق بهراد کرده بودند ببدم واون دوتا حیون کثیف و به حال خودشون رها کنم. قسم خوردم که تا روزی که انتقام بهراد و نگرفتم حتی یه ثانیه هم احساس آرامش نکنم
    تا مدتها از همه فراری بودم وتنها خودمو با خاطرات بهراد سر گرم می کردم ؛هر روز که می گذشت فراموشی خاک گور بهراد و سردترمی کرد اما آتش کینه درون من شعله ورتر می شد وخشم ونفرت من از اطرافیانم بیشتر می شد .
    اولین سالگرد بهراد که گذشت ، مادرم دوباره شروع کرد اما اینبار توی عمق نگاه همیشه نگرونش یه حس پریشانی موج می زد
    پوزخندی تلخ گوشه لب غم گرفته اش نشست
    همه تلاش مادرم این بود که با سرگرم کردن من به زندگی مشترک از خشم ونفرتی که داشت وجودمو میسوخت وتبدیل به خاکستر میکرد، کم کنه .
    اما اشتباه می کرد چرا که وسعت تنفر من از زنها به خاطر خیانتی که به بهراد شده بود؛داشت روزبه روز بیشتر میشد.برای اینکه خیال خودمو ومادرم و برای همیشه راحت کنم با بهار حرف زدم وبراش توضیح دادم که نمی تونم دوستش داشته باشم چون وجودم پر از خشم وکینه است .دروغ نگفتم چرا که توی اون شرایط به تنها چیزی که اصلا نمیخواستم فکر کنم وجود یه زن درکنارم بود ،اما دلیل واقعیم هم نبود چرا که نمی خواستم غرور آرتین و زیر سوال ببرم .
    من همه تلاشمو برای نا امید کردن بهار ازخودم کردمووحالا دیگه همه چیز بستگی به خود آرتین داشت که محبتشو به بهار ثابت کنه .
    برای پیدا کردن سیاوش چند نفرو اجیر کرده بودم که توی همون روزها بهم خبر دادن رد سیاوشو از طریق خانوادش گرفتن وفهمیدن که اون دو سگ کثیف به فرانسه رفتن ؛منم که درسمو به خاطر مرگ بهراداینجا رها کرده بودم به بهانه ادامه تحصیل خانواده ام و راضی کردم و مقدمات سفرم وبه فرانسه مهیا شد و به این ترتیب هم به آرتین این فرصتو دادم که بدون وجود من خودشو به بهار نزدیک کنه و هم اینکه برای پیدا کردن سیاوش ورسیدن به اون آرامشی که خودمو ازش محروم کرده بودم راهی فرانسه شدم
    چهار سال زندگی در فرانسه منو بیشتر از قبل درهم فرو رفته وعصبی کرد بود اوایل ورودم همه فکر وتلاشم پیدا کردن نگار وسیاوش بود اما هر چه بیشتر می گشتم کمتر از اونها نشونه ای پیدا می کردم وجب به وجب خاک فرانسه رو گشتموهرجا رو که فکر میکردم رفتم اما هیچ کس خبری از اونها نداشت فکر انتقام تنها چیزی بود که توی اون شهرسردو یخ زده وجودموگرم می کرد اما کم کم و به مرورکه از پیدا کردنشون نا امید شدم خودمو با درس ودانشگاه مشغول کردم اما لحظه ای هم از فکر انتقام توی اون روزها به آرامش نرسیدم
    دخترهای غربی خیلی زود جذبم می شدند اما من از همه زنها بدم می اومد واونها رو مقصر واقعی مرگ بهراد می دونستم .هر چه بیشتر با فرهنگ غرب آشنا میشدم تنفرم از آدمهای اطرافم بیشتر میشد وقتی می دیدم دخترها مثل لباس تنشون دوست پسـ ـرهاشونو عوض می کردن وپسرها توی رابطه حتی به خواهر خودشونم رحم نمیکنن از همه فاصله می گرفتم .
    آرتین که پیشم اومد تا حدودی منواز تنهایی وعزلت خودم بیرون آورد او تنها کسی بود که توی اون شهر غریب بهاش بیرون می رفتم وتنهایمو قسمت می کردم در بین حرفهاش شنیده بودم بهارتصمیم گرفته برای ادامه تحصیل پیش پدرش به آمریکا برگرده واین تنها حرفی بود که آرتین توی اون دوسال در مورد بهار به من زد و منم هرگز چیز دیگه ای ازش نپرسیدم
    آرتین برعکس من خیلی زود با اطرافیانش رابطه برقرار کرد وحتی توی اون دوسالی که با من زندگی می کرد باچند دختر از ملیتهای مختلف دوست شد . نمی تونستم رفتار سبک سرانشو تحمل کنم و به بهش اجازه بدم با یه دختر دوست بشه. من به بهراد قول داده بودم از بهار مراقبت ونگهداری کنم واونو همیشه مثل خواهر خودم بدونم خصوصا اینکه آرتینو تنها کسی می دیدم که ,واقعا لایق بهارباشه چون کسی بود که بهارو واقعا دوست داشت واگه می خواست می تونست بهارو خوشبخت کنه شاید به این خاطر بود که آرتین تنها مردی بود که بهش اعتماد داشتم ومی تونستم خیالمو از بابت بهار برای همیشه راحت کنم
    به همین دلیل محکم وجدی باهاش برخورد کردم وبا قاطعیت بهش گوشزد کردم اگه می خواد کنار من زندگی کنه باید دست از رفتارهای احمقانه اش برداره واونم قبول کرد وتا روزی که باهام زندگی می کرد دیگه هیچ دختری رو به خونه نیاورد
    یک ترم به فارغ التحصلیم مونده بود که آدرسی از نگار توی شهرمولوز سرمرز سوئیس گیر اوردم همون روز سریع خودمو به اونجا رسوندم ، توی یه بار با وضعیتی اسفناک کار می کرد با همه تنفرم به ملاقاتش رفتم حتی به اینکه با دستهای خودم خفه اش کنم هم فکر کرده بودم اما وقتی روبروم ایستاد هردو جا خوردیم ،تصورنمیکرد توی این شهر دور افتاد وپرت پیداش کنم ،منم تعجب کرده بودم این دختری کهبا چهره ای وقیح روبروم ایستاده بود اصلا اون نگاریی که می شناختم نبود ؛ شاید خدا سزای مظلومیت بهراد رو به بدترین شکل ازش گرفته بود
    وقتی به پام افتاد و التماسم کرد ببخشمش تازه به عمق بدبختیش پی بردم ؛سیاوش اونو توی یه کشور غریب تک وتنها رها کرده بود وبا یه دختر ایتالیایی همخونه شده بود .البته از کسی که به بهترین دوست خودش خیانت کرده بود انتظار دیگری هم نمی رفت ؛نگار بهم التماس می کرد ومی گفت :
    -گول سیاوش وحرفهای رویایی وقشنگشو خورده
    وقتی دید با چندش بهش خیره شدم وحتی ارزش بخشیدنم نداره با گریه گفت :
    -مگه نه اینکه قسم خورده بودی منو با دستهای خودت خفه کنی بیا من روبروت ایستادم بیا ومنو از این زندگی سرتا سر نکبت وبدبختی خلاص کن
    با همه نفرتم بهش خندیدمو و گفتم :
    - من هرگز دستمو به خون هرزه ای مثل تو آلوده نمی کنم ؛ توحتی لیاقت مردنم نداری؛ تو باید توی همین خراب شده روزی صد بار بمیری ودوباره زنده بشی واز روز بعد دوباره مردن وتوی تک تک ثانیه های روزت از سر بگیری تا تاوان دردی وکه تو دل بهراد گذاشتی وبدی
    دیدن نگار توی اون وضعیت منو تاچند روز افسرده کرده بود نگار دختری که بهراد خودشو به خاطرش از بین برده بود تبدیل شده بود به یه مشکل دار کثیف که خودشم از زنده بودن خودش بیزار بود
    با آدرسی که از نگارگرفتم خیلی زود سیاوش و پیدا کردم وضعیت اونم دست کمی ازنگار نداشت اونو به خاطر یک درگیری احمقانه توی یکی از قمارخانه ها یه شهروند فرانسوی و کشته بود ومنتظر رای دادگاه توی زندان بسر میبرد
    با وکیلش صحبت کردم هیچ راهی برای خلاصی نداشت سیاوش محکوم به حبس ابد بود و من این و حقش می دونستم چرا که کسی که با هـ ـوسرانی بچگانه اش مسبب مرگ صمیمی ترین دوست خودش بشه لیاقتش همون مرگ تدریجی توی سلولهای سردوسخت یک کشور غربیه است نگار وسیاوش هر دو تاوان خیانتی وکه در حق بهراد کرده بودن و به بدترین شکل داده بودن اما این اصلا باعث آرامشم نمیشد
    هر دوی اونها محکوم به مرگی با زجر هر روزه بودند واین سخت تراز اون انتقامی بود که من می تونستم ازشون بگیرم .
    درسم که تمام شد نتونستم بیشتر توی اون شهر سردو یخ زده که بوی کثافت وخیانت می داد بمونم ونگار وسیاوش و به دست سرنوشت شومی که خودشون با حماقت برای خود رقم زده بودند؛ رها کردم وبه ایران برگشتم
    با برگشتنم سریع توی شرکت پدرم مشغول شدم وخودمو درگیر کارهای روزمره شرکت کردم حالا دیگه هدفی نبود که من به خاطرش بخوام بجنگمو تلاش کنم. همه وقت وانرژیم وفقط معطوف پیشرفت شرکت کردم ،هر روز که میگذشت بیشتر شیفته کار میشدم واین نگرانی مادرمو بیشترو بیشتر می کرد
    از وقتی برگشته بودم مادرم از نو پروسه ازدواج وبه راه انداخته بود اما این بار گریه های همیشگیش نرفتمو محکم وجدی مقابلش ایستادم وگفتم :
    - قصد ازدواج با هیچ دختری و ندارم ،نه بهار نه کس دیگه
    بعد از اون روز تصمیم گرفتم خونه رو ترک کنم ومجردی زندگی کنم به این طریق می تونستم به اون آرامشی که سالها خودمو ازش محروم کرده بودم برسم .اما مادرم اصلا دست بردار نبود هر روز با یه ترفند جدید ویه عکس از دخترای درو همسایه ودوست وآشنا ، زندگی و برمن حروم می کرد حالا دیگه فقط درمورد بهار اصرار نمی کرد ،فقط می خواست من سرو سامون بگیرم با هر کسی،…هر دختری از هرخانواده ای. اصلا چه فرقی می کرد مهم فقط ازدواج من بود
    اما وجود من که مرداب حقد و کینه برهم انباشته شده بود، هر بار با اسم ازدواج نا خوداگاه چهره مشمئز کننده نگار توی اون وضعیت جلو صورتم ظاهر میشد ؛بهمم میریخت
    بهار دوسال بود که برگشته بود امریکا وبا رفتنش آرزوی مادرم به عبث تبدیل کرده بود حالا تنها یه آه در پایان هر حرفی در مورد بهاربود که منو متوجه عمق غصه مادرم از رفتن بهار میکرد
    یک روز در خلال حرفهاش بالاخره دلمو به دریا زدموگفتم بهتره به جای من به فکر آرتین باشه وبهارو برای اون نامزد کنه ؛ با حرفم یه لحظه به فکر فرو رفت وسپس بهت زده گفت :
    -اما آرتین که خودش نامزد داره !
    پر ازخشم گفتم :
    -این خودخواهی شما رو می رسونه که به خاطر یه قول وقرار قدیمی بخواید زندگی پسرتونو خراب کنید
    با لحن ناراحتی جواب داد
    -اما این قراریه که پدرت گذاشته و هیچ جوریم زیر حرفش نمی زنه اینو بارها خودشم به آرتین گفته
    اون روزمن دیگه حرفی نزدم غافل از اینکه همون یه پیشنهاد باعث جرقه،فکری تازه توی ذهن مادرم بود
    بعد از اون روز مادرم دیگه حرفی از ازدواج من بمیون نیاورد ومن خوشحال بودم که بالاخره راضی شده دست از سرم برداره وبه جای من به فکر آرتین باشه اما این فقط یک خیال باطل بود چرا که یه شب ذوق زده گفت :
    -در مورد سایه تحقیق کردم ومتوجه شدم اون خیلی باوقار وسنگینه وبرای توهم از بهارخیلی مناسب تره با حیرت نگاهش کردم وگفتم :
    -سایه کیه ؟.........اینو دیگه از کجا پیدا کردی !
    با لبخند شادی گفت :
    -سایه !دختر حاج علی ،اونو فراموش کردی
    خشمگین داد زدم :
    -مامان من ازتون خواهش کردم آرتین و فدای خواسته خودتون نکنید نه اینکه اون دخترو برای خودم لقمه بگیرید
    مادر از لحن تندم ناراحت شد ورنجیده خاطر گفت :
    -شما هردوتون احمقید چون سایه اینقدر متین وزیباست که هرکسی توی همون نگاه اول عاشقش میشه
    با تمسخرگفتم:
    -پس بهتره اونو بذاریم برای همونهایی که عاشقش هستند
    دلخور وعصبی گفت :
    -یعنی این حرف آخرته
    -اگه دست از سرم برداری ،آره!
    -باشه منم حرفی ندارم
    فکر می کردم اون قانع شده ودست از سرم برداشته اما این تازه اول کار بود چرا که مامان اینبار عزمشو جزم کرده بود که حتما منو داماد کنه واصلنم قصد عقب نشینی نداشت اینو وقتی متوجه شدم که پدرمو برعیله من شوراند و پدر با یک نگاه سرد وعتاب انگیز گفت:
    - یا از شرکت استعفا می دی یا طی یه هفته برای زندگی آینده ات تصمیم می گیری
    از این حرف پدر به شدت بهت زده شدم پدر تا به اون روزهرگز با من با لحن تندی حرف نزده بود و همیشه از بابت پیشرفت وترقی شرکت تشکر وقدردان من بود وحالا مادر اونقدر روش تاثیر گذاشته بود که حاضر شده بودبه خاطر مادر منو از شرکت خودش اخراج کنه
    برام سخت بود بین شرکت وتجرد یکی و انتخاب کنم این شرکت تنها جایی بود که منو به آرامش می رسوند پس برام دل کندن ازش آخر عذاب بود واز طرف دیگه قسم خورده بودم خودمودرگیر زندگی با هیچ زنی نکنم. نهایتا چه ازدواج می کردم وچه از شرکت استعفا می دادم در هردو حالت من آرامشمو از دست می دادم پس تصمیم درست و گرفتم و قبل از موعد یک هفته ای پدرم استعفای خودمو نوشتم و روی میز کارم گذاشتم
    پشت پنجره ایستادم وبرای آخرین بار با نگاهی پرحسرت محوطه داخلی شرکتو دور زدم برای این محل برنامه ها داشتم ؛که پدر همه را فدای خودرایی خودش کرده بود
    در همین لحظه آرتین وارد محوطه شد ساعت از یازده گذشته بود واین وقت اومدن به سرکار خلاف مقررات شرکت بود سریع گوشی وبرداشتم واز امیری خواستم آرتینو به اتاقم بفرسته ،طولی نکشید که آرتین خواب آلود وژولیده مقابلم قرار گرفت وبا لحنی کنایه آمیز گفت :
    -کاری داشتید جناب رئیس!
    بی اعتنا از کنایه اش گذشتم وگفتم :
    -این چه وقت سرکار اومدنه؛یه نگاه به ساعتت بنداز!
    انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت وپر از خشم گفت :
    -درسته که توتا به امروز همه چیزهای با ارزشی رو که میخواستمو به راحتی ازم گرفتی اما هرگز فراموش نکن که اینجا شرکت منم هست ومنم به اندازه تو،توی این شرکت سهم دارم ،پس بهت این اجازه رو نمی دم توی شرکت خودم بهم دستور بدی ومنو زیر دست خودت بدونی
    احتمالا شب قبل آخرین اولتیماتوم پدرمو درمورد اینکه بین تو وبهار یکی و انتخاب کنم و شنیده بود ودوباره به خاطر بهار بهم ریخته وعصبی بود اونوکاملا درک می کردم واصلا قصد اذیت کردنش و نداشتم بهمین دلیل با ملایمت گفتم:
    -بله اینجا شرکت توهه ؛اما فکر نمی کنی اگه تویی که رئیس اینجایی توی این ساعت با این وضعیت اسفناک بیای سرکار ، کارمندان زیر دستتم سوءاستفاده می کنن
    بعد هم برای اینکه بحث وتموم کنم طرحی بدستش دادم وگفتم :
    -خیلی وقته منتظرتم ؛این طرحو تا ظهر تموم کن وتحویل اتاق مهندسین بده
    اونم طرح و گرفت وبی هیچ حرفی اتاق و ترک کرد باید هرطور بود خیالش و از بابت خودم راحت می کردم اما اگه منم از سر راهش کنار می رفتم بازیه مشکل دیگه داست واونم تو بودی که پدرم تحت هیچ شرایطی با این یکی کنار نمی اومد
    موقتا نامه استعفامو توی کشو میز انداختم و از اتاق خارج شدم ؛تمام روزو راه رفتمو فکر کردم ، باید هم خودمو وهم تو رو از زندگی آرتین دور میکردم ،نمیخواستم آرتینم مثل بهراد دلشکسته بشه خصوصا اینکه باید به قولی که بهراد درمورد بهارم داده بودم عمل میکردم .همه این فکرها به ذهنم فشار می اوردن و من نمی دونستم راه درست چیه ،سردرگم وعصبی ......
    پس از کلی فکر کردن بالاخره تصمیم خودمو گرفتم باید با تو کنار می اومدم ،کنار اومدن با تو برام خیلی راحتر از بحث وجدل با پدر مادرم بود
    آهی کشید و سکوت مطلق حکمفرما شد .لحظه ای بانگاهی پراز ندامت به سایه خیره شد .از سنگینی نگاهش بی اختیار سر سایه به طرفش چرخید ، نگاهشان درهم گره خورد .دلش میخواست فریاد میکشید :
    -کنار اومدن با من ، چه راحت وچه آسون بود !.... به راحتی حراج گذاشتن همه زندگیم !.... پرپر شدن کاخ امیال و آرزوهام !.ولگدمال شدن همه احساسات بکرودست نخورده جوونیم !.....
    تن صدای آرام آرمین او را از دنیای خیالاتش بیرون کشید
    -تو وآرتین هردوتون اشتباه میکردین ،من به خاطر شرکت وپروژه در دستم نبود که مجبور به انتخاب تو شدم
    راه نفسش سخت شده بود ودم وبازدم پی درپی کلافه اش میکرد .این واقعیت تلخ چه سنگین وکمـ ـرشکن قامتش را خم کرده بود
    -من فقط به خاطر آرتین وارد بازی خطرناکی شدم که اصلا از عاقبت کارش خبر نداشتم
    ازلای دندانهای کلیدشده اش تنها آرام پرسید :
    -به چه قیمتی ؟
    شرمزده نگاهش را از او گرفت وبه زیر انداخت خودش هم باور داشت که اینهمه قصاوت وسنگدلی حق این دختر نبوده
    ازسر حرص لبش را به دندان گزید وبا لحنی که از خشم درون لرزش گرفته بود نالید
    -به قیمت نابودی زندگی من !
    سرش را چند باربه نشانه تاسف تکان داد وبغض الود اضافه کرد
    -برای فرار از یه بحث وجدل غیر منطقی چه بهای کمی و پرداخت کردی !
    با صدای خفه ای گفت :
    -به قیمت زندگی آرتین ودور کردن تو از سر راه خوشبختیش
    آرام وبا صدایی خش گرفته نجوا کرد
    -گناه من این وسط چی بود ؟
    با حرص موهای روی پیشانی خود را عقب زد وگفت :
    -آره درسته! من اون روز حتی یه لحظه هم به تو و آسیبی که توی این بازی خواهی خورد فکر نکردم
    آهی کشید وادامه داد
    همون روز به پدرم گفتم باازدواج با تو موافقم وقرار خواستگاری رو بذاره انگار دنیا رو یه جا بهش دادن . من دلیل خوشحالیشو میدونستم ! من راضی شده بودم به جای استعفااز شرکت پیشنهاد خودخواهانشونو قبول کنم وبا ازدواج ما پیوند گسسته شده دوستی که خودش با نهایت غرور نابودش کرده بود از سر گرفته میشد ومن این شادی و نهایت خودخواهی او میدونستم
    روزی که قرار خواستگاری گذاشته شد تازه متوجه شدم پا تو چه راهی گذاشتم مادرم با هیجان ووسواس ساعت خواستگاری و بهم گوشزد می کرد اما من فقط توی افکار خودم غوطه ور بودم
    من از هر موجودی که اسم زن و یدک می کشید متنفربودم حالا میخواست اون دختر موطلایی با چشمهای زیبای چمنی دوران کودکیم بوده باشه یا هر زن دیگه ای . من تو رو خوب به یاد داشتم اون چهره معصوم ودوست داشتنی یک لحظه از ذهنم خارج نمی شد ودر عمق وجودم نمی خواستم تو آلوده کینه ونفرت درونم بشی
    وقتی به تو فکر می کردم دوران زیبای نوجوانیمو به خاطر میاوردم همون روزها که تورو جلو دوچرخه ام می ذاشتم وبا بچه های محله مسابقه می دادم وتو در حالی که با موههای بلندی که به دست باد داده بودی به صورتم شلاق می زدی ،با هیجان وکودکانه فریاد می کشیدی تندتر،آرمین تندتربرو تا ما برنده بشیم
    لبخند زیبا وپر از شیطنت کودکیت هنوزنقش زنده ذهنم بود. رابطه تو همیشه با من صمیمی تر از آرتین بود ؛آرتین همیشه با رفتارش اشکتو در می اورد و اذیتت می کرد تو هم برای تلافی کتابهاشو پاره می کردی همیشه جنگ وجدل بین تو وآرتین باعث شادی وخنده بزرگترها بود امامن از اینکه دیگران تو رو سهم آرتین می دونستند توی عالم بچگیم همیشه حسرت و حسادت داشتم
    وقتی به اون زمان فکر می کردم به این نتیجه میرسیدم که نمی تونم تورو فدای خواسته خانوادم کنم نمی خواستم تو در کنارم آسیب ببینی با همین هدف که باید تو رو از این ازدواج منصرف کنم پاتوی خونتون گذاشتم اگه تو منو رد می کردی با ذهنیتی که پدرم از علاقه من به تو داشت ، دیگه به این ازدواج مسخره اصرار نمی کرد ومشکل آرتین خود به خود حل میشد
    اما تو روبروم ایستادی وبا گستاخی تمام منو به مبارزه دعوت کردی دیگه اون دختر بچه ظریف ومعصوم سالهای نوجوانی من نبودی که هنوز مالک ذهنم بود . توخیلی از اون فاصله گرفته بودی و به من فهموندی که تو هم یکی هستی مثل بقیه ،وقتی اونشب با غرور بهم گفتی :
    -حتی یه لحظه هم مردی مثل منو تحمل نمی کنی
    درواقع منو بعد از سالها دعوت به مبارزه کردی ،مبارزه ای که هیچ زنی ولایقش نمی دونستم .همون شب مصمم شدم بهت ثابت کنم حتی لحظه هم بدون من نمی تونی زندگی کنی
    هر دو تلاش میکردیم با سرنوشتی که ما رو بهم گره زده مبارزه کنیم غافل از اینکه این خواست خدا بود که حتی تو با اون لجبازی وغرور سر به فلک کشیده نتونی مقابل خانواده ات بیاستی و سر راه زندگی من قرار بگیری. ما طبق یک قرارداد احمقانه با هم کنار اومدیم وچقدر هر دومون اون روز توی کافی شاپ برسراین قرار قاطع وجدی رفتار میکردیم .ومن اون روزها فقط وفقط به خودم فکر میکردم نه به دختری که سرنوشتشو بدستم داده بود
    وقتی با چهره به اشک نشسته بهم بله گفتی ورسما زنم شدی برای یک لحظه دلم به حالت سوخت تو می تونستی زندگی وسرنوشت بهتری داشته باشی اما حالا مجبور بودی در راهی قدم برداری که همسفرت مردی انباشته از کینه ونفرت بود
    اقرار می کنم توی همون روزهای اول مجذوب رفتارت شدم وقتی باهام بحث می کردی ودست آخر از روی اجبار حرفمو قبول می کردی اصلا احساس برتری نداشتم ،چرا که میدونستم کوهی از اجبار سد راهته .
    هر وقت در برابر لجبازیهای بچگانه ات کم می اوردم وساکت میشدم حس خوشایندی به همه وجودم تزریق میشد چرا که از بحث با تو لذت می بردم وثانیه ای درد درونمو فراموش میکردم .تو فصل تازه ای از زندگیم بودی ؛مهمون ناخوده ای که همه زندگیمو متحول کرده بودی و من واقعا بعضی وقتا در برابرت کم می اوردم
    کم کم معترف شدم که حق تو این زندگی سرد با زجر هر روز نیست .همه رفتار های سرد وخشنم فقط به این خاطر بود که نمی خواستم بهم علاقمند بشی غافل از اینکه خودم بیشتر از هرکسی تشنه محبت وهمدلی هستم .
    خیلی زود متوجه شدم تو برام با همه فرق داری ؛به تو حس مالکیتی داشتم که با نزدیک شدن هر مردی به تو وجودم و پر از ترس ووحشت می کرد
    تو با اونهمه جذبه ومحبوبیت ، در آن شرایط بدروحی با همه تلخی های من کنار اومدی و تحمل کردی
    حتی لحظه ای هم فکر خیانت به من به ذهنت خطور نکرد تو با همه دختران عالم فرق داشتی واین فرق داشت منوبه مرزدیونگی می رسوند .من سالها ریاضت کشیده بودم که اسیر احساساتم نشم وتو یک شبه همه رو با نگاه افسونگرت به باد دادی ؛تو با وقار ومتانت ذاتی ات به من درس زندگی آموختی،درس دوست داشتن ، بهم ثابت کردی که همه آدمها نمی تونن مثل هم باشن.آدمها تقسیم شدن به خوب وبد وبدتر ،وتو از دسته بد وبدتر نبودی ،تو فرشته ای بودی که از آسمون خدا احظارشده بود فقط برای هدایت من ......
    هر بارکه زیر فشار احساساتم بهت نزدیک می شدم ومی خواستم اقرار کنم چقدر درگیر و وابسته نگاهتم بی اختیار چهره زشت وپلید نگار جلو صورتم ظاهر میشدو وجودمو پر از خشم ونفرت می کرد
    وقتی برای اولین بارتورو کنار نیما دیدم به مرز جنون رسیدم ،تو فقط مال من بودی وبه من تعلق داشتی واین حس تعلق آرامش شبهای سختم بود
    هروقت تو کنار آرتین یاهر مرد دیگه ای بودی آتش خشم وجودمو میسوخت. تحمل از دست دادن تو رو نداشتم وقادر هم نبودم تو رو مال خود کنم واین حس در برابر اون نگاه معجزه گرت بیچاره ام میکرد
    نمی تونستم به عشقم به تو اعتراف کنم،به احساس تو نسبت به خودم مطمئن نبودم ، هنوز تکلیفم با خودم و زندگیم مشخص نبود ، واقعیت تلخ دلیل وجود تو در کنارم کابـ ـوس هرشب زندگیم شده بود می دونستم روزی که بفهمی تو رو به خاطر چی انتخاب کردم ازم متنفر میشی ودیگه نمیخوای یه لحظه کنارم بمونی ، این رازی بود که منو از گفتنش به وحشت می انداخت ،اینکه نتونی درکم کنی و بخوای به خاطر این ظلمی که در حقت کردم ترکم کنی ، این بزرگترین عذاب هر روزه من بود، تاوان اشتباهم ،اشتباهی که اگر در حق تو ظالمانه بود برای من غیر قابل جبران
    آهی از سرحسرت کشید وادامه داد
    به بهراد قول داده بودم همیشه مراقب بهار باشم و اجازه ندم به آمریکا برگرده اما بهار خیلی وقت بود که در کنار پدرش توی امریکا زندگی می کرد و این باعث نگرانیم بود. باید قبل از هرکاری اول خیالمواز بابت بهار راحت می کردم وبعد به زندگی خودم سروسامون میدادم
    چندین بار با بهار حرف زدم وقانعش کردم که پدربزرگش اینجا بیشتر از هرکسی بهش احتیاج داره
    بهار نگران وضعیت شغلیش توی ایران بود که پس از کلی بحث وگفتگو با رئیس دانشگاه قرار شده توی دانشگاه خودمون مشغول به کار بشه .هدفم این بود که بعد از مشغول شدن بهاربه واسطه تو حواسشو به آرتین معطوف کنم
    اون روز صبح که کابـ ـوس خوشبختم شد . اتفاقی سرساختمان پیش اومده بود که مجبور شدم سریع خودمو به اونجا برسونم ،احمال وبی دقتی یکی از مهندسین باعث خشم سرکارگر شده بود ویه دعوای حسابی به راه انداخته بودن .حل وفصل کردن این مشکل کلی از وقتمو گرفت .بهاردو روز پیش به ایران برگشته بود و اصرار داشت با تو سریعتر آشنا بشه ،دیدن بهار وآشنا کردنت با اون برام بهترین سوپرایز توی صبح زیبای اولین روز زندگی مشترکمون بود
    وقتی اون روز زنگ زدی بهار کنارم بود ؛ می خواستم اونو بیارم خونه وغافل گیرت کنم ترجیح دادم بگم گرفتارم. تو رو می شناختم ومی دونستم چقدر مهربونی ودیدن بهارخیلی خوشحالت میکنه
    می خواستم شمارو باهم آشنا کنم تا دوستای خوبی برای هم باشید .این هم برای روحیه بهار خوب بود وهم تو همیشه تنها .اما یک صدمم به ذهنم خطور نمی کرد که تواز حرفهای روز اول من توی ذهنت دوسـ ـت دختری خیالی ساختی که از قضا خیلی هم شبیه بهاره
    توی راه اومدن به خونه بودیم که دکترمنظم (رئیس دانشگاه)تماس گرفت وگفت می خواد حضورا با بهار صحبت کنه بهمین دلیل قبل از اومدن به خونه یه سر رفتیم دانشگاه که ای کاش هرگز نمی رفتم
    نگاهش کرد . عمیق وگیرا انگار میخواست واژه واژه حرفهایش را با سرم نگاه در وجود سایه تزریق کند .
    سایه ساکت وخاموش در خود فرو رفته بود باور همه حرفهای آرمین برایش سخت بود. بازیچه شدنش تنها وتنها به خاطر زندگی یک برادر، هر روز که میگذشت این کلاف سر درگم زندگی بیشتر وبیشتر حیران وسرگردانش میکرد ،مات شده بود در صفحه شطرنج زندگی آرمین .....
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.10
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,511 بار در 4,089 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    آرمین نفسی عمیق کشید ودوباره گفت :
    -همه زیر وبم زندگی من همینها بود که شنیدی بهاربرا من همیشه عزیز ومحترم بوده وهست ،او یاد وخاطره بهراد وتو دلم برام زنده می کنه ، حمایت اون تنها کاریه که میتونم برای جبران گناهی که در حق بهراد کردمو ،انجام بدم .اما هیچ وقت اونو برای زندگی خودم نخواستم ،نه برا اینکه نمی خواستم کنارم آسیب ببینه ؛ونه به خاطر اینکه آرتین بهش علاقه داشت ؛ فقط به این خاطر که هرگز کنارش اون احساسی و که با تو داشتمو، نداشتم
    وقتی اون شب بهت گفتم می خوام تا ابد کنارم بمونی ؛باور کن، دروغ نگفتم و اون حرفو با همه صداقتم بعد از ساعتها درد ودل کردن با بهراد به تو زدم چون می خواستم زندگیمو در کنارت بسازم وهمه غصه هامو کنارت فراموش کنم
    از جا برخاست وپشت پنجره ایستاد خیره به تخـ ـت وسط حیاط ،آن روز گرم اوراهم آزارمیداد همان روزی که با غرور تمام به سایه پیشنهاد یک زندگی توافقی چند ماهه را داده بود ،حالت پریشان ورنگ پریده سایه در آن لحظه هنوزهم در ذهنش زنده بود، لبـ ـهایی که از اینهمه سنگدلی مرد رویاهایش لرزش گرفته بودند اما در زیر قصاوت فشار غرور آرام گرفتند . چقدرحال آن روزهای تلخ سایه را میفهمید گذشتن از مرد رویاهایش تنها به خاطر سرافرازی غرورش ،در این پیکار نابرابر سایه برنده میدان بود ،او توانسته بود این حریف قدر وناهماهنگ را ضربه فنی کند اما چه سود که اوهم از این پیروزی لذت نمیبرد
    به طرفش برگشت مـ ـستقیم وگیرا ،مثل همیشه کلامش ابهت داشت
    - دیگه نمی خوام تورو با زور واجبار مال خودم کنم ؛می دونم که اونقدر دوستت دارم که همه عمر حسرت از دست دادنت و می خورم اما دیگه نمی خوام با غرور بی جای خودم به جای توهم تصمیم بگیرم و اسیر ودربندت کنم
    برگه ای از جیبش بیرون آورد وبه طرفش گرفت ،دست لرزان سایه به طرف برگه تاشده در دستش رفت لحظه ای مردد گرفتنش بود ،آرمین برگه را لای دستش نهاد وادامه داد
    -همه کارهای دادگاه برای طلاق توافقی انجام شده این حکم جدایمونه !
    حکم جدایی مثل تیر در قلبش نشست ومثل پتک برفرق سرش فرود آمد
    -فردا ساعت ده نوبت محضر داریم ،همون جور که مصلحتی با هم ازدواج کردیم مصلحتی هم از هم جدا میشیم .
    دوباره نگاهش کرد خیره اما این نگاه التهاب و گرمی نگاه همیشگی را نداشت ، رنگ باخته بود حتی نگاهش هم بوی جدایی ورفتن برای همیشه میداد
    -من امروزاینجام تا بابت همه اشکهایی که در این زندگی چند ماهه به خاطر من ریختی ازت معذرت بخوام،اون چند ماه اگه برای تو یه کابـ ـوس وحشتناک بود برای من آخرآسایش و خوشبختی بود که تنها به یاد همون روزها تا آخرعمرم نفس میکشم وزندگی میکنم
    نفس عمیقی کشید و با غصه نگاهی دیگر به سایه که درهم فرورفته سرش را به زیر انداخته بود وآرام اشک می ریخت انداخت
    -می خوام باور کنی که تو تنها زنی بودی که برای اولین بار قلب ساکت وسردمو به لرزش انداخت ومن در کنارت بعد از سالها به همون آرامشی که همیشه آرزوشو داشتم ؛ رسیدم
    هنوز سرش پایین بود ودر افکار خودش سیر می کرد. آرمین او را دوست داشت این را باهمه صداقتش به او گفته بود
    سرش را بلند کرد چیزی بگوید اما اثری از آرمین نبود باهمان آرامشی که آمده بود حالاهم برای همیشه رفته بود .
    نگاهی به برگه در دستش انداخت .گواهی عدم سازش !.........عدم سازش با مردی که همه زندگیش بود اما هرگز درکنارش نبود .......مردی که میخواست اما نمیتوانست لذت با او بودن را در کنارش حس کند ،مردی که با قصاوت تمام او را بازیچه قرار داده بود ،بازیچه افکارش ،بازیچه رهایی دیگری از بند اسارت خودخواهی خانواده اش!
    این برگه ثابت میکرد آن مرد که ماهها عاشقش بوده ودرکنارش نفس میکشید همسرش بوده ،همراهش ،شریک یک عمر دردها وخستگی هایش ،اما این مرد به او چه داده بود تنها در نفرت ودرد ، این چه شراکتی بود چه همدلی وهمزبانی .....
    برگه در دستانش مچاله شد ،این گواهی حکم نیستیش بود ،حکم مرگ تدریجی وذره ذره آب شدنش ......غمگین و افسرده پشت پنجره اتاقش ایستاد. حرفهای آرمین مثل آبی بر آتش خشم درونش بود دیگر مثل گذشته از او دلگیروعصبی نبود اما نمی توانست به راحتی از گناه بزرگی که او و خانواده اش در حقش کرده بودند بگذرد . از بازیچه شدن ونادیده انگاشتنش، از این جبر روزگار ،از همه اینها نمی توانست به راحتی بگذرد
    عشق آرمین را باور داشت صداقت کلامش را قبول کرده بود اما کنار آمدن با خودش راحت نبود
    با صدای آلارم اس ام اس گوشی همراهش از عالم خود بیرون پرید ،گوشی را از روی عسلی کنار تخـ ـتش برداشت ونگاهی به صفحه اش انداخت
    گوشی دردستش خشکید ، همه افکار بهم ریخته ذهنش ،مبهوت یک جمله بود . چرا آمده بود که حالا میخواست با این سرعت برود، کجای کار را اشتباه کرده بود ..............
    سریع شماره اش را گرفت ومنتظر وصل تماس شد
    .گوشی را از کیفش بیرون آورد وشماره آرتین را گرفت .پس از چند بوق صدای خواب الود آرتین در گوشی پیچید
    -بله جانم !
    -میخوام ببینمت ؛.....همین حالا !
    خواب از سرش پرید وبا لحن سرخوشی گفت :
    -امربفرما کجا ؟
    -قبرستون.......
    ازلحن سریع گفتارش آرتین جا خورد وبا تردید پرسید :
    -کجا !
    متوجه سوءتفاهم بوجود آمده شد وبا لحن خسته ای گفت :
    -میرم سر خاک پدرم ،اگه ایرادی نداره اونجا منتظرتم
    لبخندی روی لبش نشست وگفت :
    - چه ایرادی !......سه سوته اونجام، راستش خودمم باید درمورد یه مساله مهم باهات حرف بزنم
    -باشه ،میبینمت
    گوشی را در کیفش انداخت وبا تنی خسته سوار تاکسی که به انتظارش ایستاده بود ؛ شد . حرفهای التماس آمیز مادر و چهره به اشک نشسته ساغر درتمام طول راه سوهان روحش بود
    به سرمزار پدرش رفت وساعتی با او خلوت کرد مادرش با گریه گفته بود
    -((پدرت یک عمر زندگی کرد اما هرگز پایش به همچین جاهایی باز نشد تو چطور می تونی اینهمه بی ملاحظه با لجبازیت تن اونو توی گور بلرزونی ))
    واو آمده بود بابت لرزاند تن پدرش درگور از او معذرت بخواهد میدانست که پدرش اینقدر مهربان وبا محبت است که اورا بازهم مثل همیشه درک میکند
    ساعتی بعد روی نیمکتی زهواردررفته کنار درب ورودی گورستان ،کنار آرتین نشسته بود حتی برایش مهم هم نبود که آرتین با چه سرعتی در این مدت کم خودش را به آنجا رسانده است .
    .آرتین مثل همیشه گرم وملایم گفت :
    -حتما چیز مهمیه که منو احضار کردی
    در حالی که نگاه خسته اش به نقطه ای مبهم میان هزاران گورسرد وخاموش خیره بود ، آهسته گفت :
    -آره اونقدر مهمه که سرنوشت من به خاطرش به بازی گرفته شد
    آرتین به طرفش متمایل شد ومتعجب پرسید :
    -توی فکرت چیه که اینجوری پریشونت کرده ؟
    هنوز نگاهش به دور دست بود . در اینهمه خاموشی وسکوت به دنبال چه میگشت خودش هم نمی دانست ، نفسش را عمیق وکشدار بیرون فرستاد وآرام زمزمه کرد:
    -آرمین به خاطر تو وعشقت به بهار منو نادیده گرفت وبازیچه دست خودش کرد
    پوزخندی روی چهره بی روحش نشست وادامه داد
    - توی تمام مدتی که داشت نقشه رهایی تواز دست تصمیمم احمقانه خانواده هامون و میکشید حتی یه بارم به من و آینده ای که بعد از جدایی خواهم داشت فکر نکرد .
    آرتین با چشمانی با ناباوری به او خیره شد وحیران گفت :
    -من اصلا متوجه منظورت نمیشم سایه !
    نگاه بی احساسش را از گورهای سرد به پیرزنی که همچو او در این صبح دلپذیر کوبه بار غصه اش را روی یکی از سنگهای سرد وخاموش پهن کرده بود تا که کمی آرام شود؛ انداخت
    -آرمین از علاقه تو به بهار خبر داشت ،اون برا اینکه منو از سر راه زندگی تو برداره باهام ازدواج کرد اما تو در عوض اینهمه خوبی چکار کردی!...... کینه ای از آرمین به دل گرفتی که زبانه خشم اون فقط دامن منو گرفت
    نگاهش خیره به زنی خسته ازظلم سرنوشت برای مرهمی بر دل سوخته اش بیقرار اشک میریخت .ازاین دنیای بیرحم عقش گرفته بود ،هر کس به طریقی درگیر بود ،درگیر زخمی از جفای روزگار ........ آهی عمیق برای کم کردن سنگینی غصه درونش کشید
    - توبا آرمین هیچ فرقی نداشتی ،درست مثل اون فقط منو آماج کینه ونفرت درونی خودت کردی،تو میخواستی انتقام عشقیو که آرمین ازت گرفته بود و بگیری وبرات من وسرنوشتم مهم نبود ......
    تحت تاثیرلحن حزن انگیز کلامش با هیجان گفت :
    -سایه !.............
    بغض الود میان حرفش پرید وگفت :
    -خواهش میکنم بذار حرفهام تموم بشه
    -اما تو داری اشتباه میکنی
    -من نمی خوام تو چیزی و برام ثابت کنی ،اونی که نیاز به اثبات داره من نیستم بلکه بهاره !.
    پر ازخشم گفت :
    -بهار خیلی وقته که دیگه برای من مرده ! درست از همان روزی که به آرمین بله داد
    به طرفش برگشت وبه تندی گفت :
    -چرا ؟......چرا فکر میکنی همه مقصرند وخودت هیچ تقصیری نداری !...تاحالا یکبار هم به خودت جرات دادی ازبهار بپرسی احساسش به تو چی بوده وچرا بعد از اینکه آرمین به فرانسه رفت اون تصمیم به رفتن نگرفت .تو اینقدرتوی دنیای ابهامات خودت غرق بودی که ناخواسته همه رو با خودت غرق کردی .منو ،آرمین وبهارو .......دیگه بس کن ،دیگه دست از حماقت بردار ،چند نفرو میخوای فدای خودت کنی من بس نیستم ..........
    از خشم راه نفسش بند آمده بود وبی اختیار وجودش لرزش گرفته بود ،نفسی تازه کرد وکمی آرامتر از قبل ادامه داد
    - بهار هیچ توقعی ازت نداشت فقط میخواست مثل هر عاشقی صادقانه یکبارم که شده جلو خانواده ات بیایستی و از عشقت دفاع کنی ،عشقی که با ترس وسکوت احمقانه ات لگد مالش کردی ،وقتی دید تو ترسوتر از اونی که حامی وپشتیبانی براش باشی آرمین وانتخاب کرد مردی که توی ذهنش مثل کوه استوار بود وهرگز فرو نمیریخت
    - پس چرا ترکم کرد وبه امریکا رفت
    -اون دوسال بهت فرصت داد ،فرصت اینکه بهش ثابت کنی میتونی قوی باشی وبا قدرت از عشقت حمایت کنی ،اما وقتی توهم به دنبال آرمین وبه بهانه ادامه تحصیل اونو اینجا رها کردی ورفتی اون تصمیم گرفت آتش عشق تو رو تو دلش خاموش کنه و برای همیشه از اینجا بره
    - من رفتم چون دیگه هدفی اینجا نداشتم بهار تصمیمم خودشو گرفته بود ومیخواست پیش پدرش برگرده
    -اون تصمیمشو وقتی گرفت که تو داشتی مقدمات سفرتو میچیدی .
    -پس چرا دوباره برگشت ؟!......برگشت چون آرمین ازش خواسته بود
    -آره آرمین به خاطر قولی که به بهراد داده بود ازبهار خواسته بود برگرده اما اون به خاطر آرمین نبود که برگشته، بلکه به خاطر تو بود
    -تو اینها رو از کجا فهمیدی
    -فهمیدن من دیگه چه فایده داره وقتی بهار کسی که تو وآرمین منو به خاطرش فدا کردین داره با پرواز ساعت 12امروز برای همیشه میره
    بهت زده خیره اش وآرام زمزمه کرد
    -بهار میخواد میره !
    -آره اون برمیگرده چون اینجا هدفی نداره ،اون برمیگرده ویه عمر حسرت وپشیونی دوباره رو تو قلب تو میزاره ،چرا ! چون عشق اول چنان تو وجود آدم ریشه داره که حتی با مرگم خشکیده نمیشه
    نگاهی به ساعتش انداخت واز جا برخاست وادامه داد
    -بهار اگه آرمین وانتخاب کرد نه به خاطر علاقه اش به اون بود بلکه به خاطر از دست ندادن خانواده ای که با همه عشق ومحبتشون اونو فقط به خاطر خودش میخواستن ؛بود
    نفسش را همراه با سوز آه بیرون فرستاد واضافه کرد
    -من باید برم ؛دیگه چیزی به وقت نوبت محضرمون نموده
    هنوز قدمی برنداشته بود که آرتین گفت :
    -اگه واقعا بهار منو دوست داره پس چرا تو میخوای از آرمین جدا بشی ؟
    بدون آنکه به طرفش برگردد به تلخی گفت :
    -دلیل جدایی من از آرمین ربطی به بهار نداره ،من توی زندگی آرمین یه مهمون ناخوانده بودم که از اولم دلیلی برای موندن نداشتم
    با لحنی جدی وقاطع سریح وبی پرده گفت :
    -اما آرمین تو رو دوست داره !!!!!!1
    با حیرت به طرفش برگشت چهره رنگ پریده وبی روحش را پوزخندی پهن مزین کرده بود
    -جای بسی تعجبه که دارم این حرفو از تو میشنوم ،کسی که هر روز وهر ساعت تنها یک جمله روتوی گوشم تکرارمیکرد ((آرمین نمی تونه تو رو دوست داشته باشه ))،همیشه برام سوال بود که چرا وقتی خودم در مورد احساسات آرمین دچارتردید میشم تو اینهمه با جدیت این حرفو میزنی
    - آرمین از شرکت استعفا داده وتنها همدم این روزهاش گور سرد بهراد شده درست مثل وقتی که تازه اونو از دست داده بود افسرده وداغون
    بغض آلود گفت :
    -خواهش میکنم آرتین نمیخوام چیزی از آرمین بشنوم ،اون دیگه برای همیشه برا من تموم شده
    -باشه ،لااقل بذار برسونمت
    -نه میخوام تنها باشم به تنهایی بیشتر از هرچیزی نیاز دارم
    وبا خداحافظی کوتاهی او را با دنیای آشفته افکارش رها کرد وبا سرعت از گورستان خارج شد
    نگاهش را به نشان ترازوی روی سربرگ گواهی دادگاه انداخت. این ترازو برایش در برگیرنده کلی مفهوم بود ، مفهومی که تنها اورا به جرم زن بودنش محکوم به نابودی کرده بود آهی از عمق وجود کشید و نگاهش را به سالن شلوغ پر رفت وآمد محضر انداخت
    سست وبی حال از پله ها بالا رفت و وارد طبقه دوم شد آرمین هنوز نیامده بود روی اولین صندلی نشست ومنتظرآمدن آرمین شد نگاهش روی دفتر محضردار بود .وارد شدن به این اتاق به منزله پایان همه چیزش با آرمین بود
    نگاهش را همراه با اهی عمیق از درب دفتر محضردار گرفت و به روی مردمی که درحال رفت وآمد بودند انداخت .آرمین با گامهایی استور ولبخندی شیرین از همان نوعی که قلبش را به تپش می انداخت وجودش را سرشار از عشق میکرد به طرفش می آمد بی اختیار از جا برخاست ضربان قلبش تند شد بود وسرش دوران گرفته بود . آرمین سرد وبی اعتنا از کنارش دور شد ناخواسته وناشیانه به اسم صدایش زد به طرفش برگشت ،چهره اش متعجب بود اما این مرد آرمین نبود .توهم زده بود از همان نوعی که برای اولین بار در شب خواستگاریش قرار بود مرد سرنوشتش را ببیند .در اثر بی خوابی وسردرد چشمانش سیاهی می رفت
    با خودش زمزمه کرد (خدایا ! چرا وجودش با همه وجودم عجین شده )
    او بدون آرمین حتی لحظه ای هم نمی توانست زندگی کند پس چرا انجا بود ومنتظر جاری شدن صیغه طلاق! هیجان زده از جا برخاست و به طرف پله ها دوید
    روی اولین پله پایش پیچ خورد و کنترلش را از دست داد ؛دستی محکم وسریع او را گرفت ودر گوشش نجوا کرد
    -بهتره از این به بعد بیشتر مراقب خودت باشی ؛چون دیگه من نیستم که همیشه مواظبت باشم
    از فکر اینکه آرمین دیگر هرگز در کنارش نخواهد بود همه وجودش لرزید
    هراسان به طرف صدا برگشت کنارش خانم جوانی بود که بازویش را محکم در دست گرفته بود حالت بهت زده سایه را که دیده با لبخندی ملیح گفت :
    -کجایی دختر! نزدیک بود با مخ پرت شی پایین
    بازویش را از میان دستش بیرون کشید وزمزمه وار از او تشکر کرد
    -سایه !
    پریشان اطرافش را کاوید هیچ اثری از مرد رویاهایش نبود .طنین گرم صدای آرمین هنوز هم در گوشش زمزمه میشد ،از اینهمه بدبختی گریه اش گرفت
    آشفته وغمگین از محضر بیرون آمد و در زیر باران بهاری به راه افتاد چقدربوی بهار را دوست داشت واز اینکه با اینهمه غصه ودرد نمی توانست از این فصل زیبا لذت ببرد غصه دار بود.حضور آرمین در زندگیش حکم یک بهار بود بهاری که خیلی زود تبدیل به خزان شد بود. در عالم وهم انگیز خیالش غرق بود و نمی دانست اصلا کجاست وچقدر راه رفته است .روح وتن خسته اش ازدرد معترض بودند واو همجنان پیش میرفت .دیگر هیچ برایش مهم نبود ،همه فکر وذهنش تنها درگیریک سوال بود چطور میخواهد سالهای بی آرمین را به سر کند .
    وارد کافی شاپی که برای اولین بار با آرمین قرار گذاشته بود شد انگار همه وجودش داشت مخالفتش را به تصمیمش اعلام میکرد نگاهش را به میز ته سالن انداخت همانی که آرمین آن روز انتخاب کرده بود دختر وپسری جوان پشت آن میز نشسته بودند وبا لبـ ـهای پر ازخنده درگوش هم پچ پچ میکردند . چقدرحالت نگاهشان با آنروز آندو فرق داشت.با تنی خسته وخیس پشت یکی از میزها نشست وبی اختیار نگاهش را به ساعت روبرویش انداخت .ساعت نزدیک شش عصر بود.قرار آنروزش با آرمین هم شش عصر بود . با یادآوری آنروزقلبش در سیـ ـنه فشرد شد و حـ ـلقه اشک درچشمانش نشست .همان روزی که آرمین خشک وعتاب انگیز مقابل رویش نشست وبا سنگ دلی تمام کوتاهی عمر زندگیشان را مشخص وتعیین کرده بود اگر میخواست سرقرارش با آرمین باشد تنها دوماه دیگر از این قرار لعنتی باقی مانده بود ،قراری که آرمین معین کرده بود .دو ماه وبعد یک عمر جدایی...........
    نگاهش را به برگه ای که روی میز وجلو رویش حکم نابودی اش را یاد آور میشد ؛انداخت
    با صدای پیشخدمت به خود آمد
    -خانم چی میل میکنید
    -یه لیوان آب ......لطفا خنک باشه
    پیشخدمت با گفتن چشم از کنارش دور شد .خدایا چرا داشت خاطرات آنروز را تکرار میکرد چه چیزی را میخواست ثابت کند اینکه قرار زندگیش با آرمین ازاینجا شروع شده ودرهمین جا هم باید خاتمه یابد
    خسته بود وآشفته ،ذهن خسته اش تنها یک چیزرا او میخواست !...... آرامش برای همیشه
    -سایه !تو اینجایی
    دوباره هم اشتباه میشنید چهره وصدای آرمین با همه روح وروانش در هم آمیخته بود واو قادر نبود از ذهن خارجش کند
    با قرار گرفتن دستی برشانه اش وحشت زده به طرفش برگشت آرمین بود چشمانش را یکبار بازو بسته کرد .خود خودش بود واواینبارتوهم نزده بود آرمین با لحنی از خشم کنترل شده گفت :
    -تو اینجا چه میکنی ؟می دونی چقدر دنبالت گشتم
    نگاهش کرد خیره ومـ ـستاصل انگار این دیدار آخرش بود
    -چرا اینهمه بی ملاحظه ای !
    با صدایی که در آن لرزشی محسوس بود آرام نجوا کرد
    -متاسفم!
    با خشونت وخشم به روی میز خم شد وبه تندی گفت :
    -فقط متاسفی ،تو به فکر هیچ کس نیستی ،مامانت داره ازغصه دق میکنه وتو اینجا راحت نشستی ....
    کلافه نفس عمیقی کشید وتلفن همراهش را بیرون آورد وسریع شماره ساغر را گرفت .خیلی کوتاه وخلاصه گفت :
    -الو ساغر ،به مامانت بگو سایه رو پیدا کردم نگران نباشه
    -......
    صندلی را کنار کشید وروی آن نشست وهمزمان گفت :
    -آره حالش خوبه !
    -........
    -باشه حتما ،کاری نداری
    با حرص گوشی را روی میز پرت کرد وبه سایه ماتم زده ودرهم فرورفته خیره شد .با نگاه به عمق چشمان عسلی به اشک نشسته اش به عمق غصه اش پی برد و بی اختیاردلش لرزش گرفت .با لحنی ملایم ومهربان اما غصه دار زمزمه کرد
    -خودت اصرار داشتی سریعتر جدا بشیم حالا باید یه مدت دیگه صبر کنی
    پریشان وبغض الود نالید :
    -آرمین بیا برگردیم خونمون ، خیلی خسته ام !.....آشفته ام !.....دلم برای اتاقم تنگ شده ،برای گلدونام همونا که تنها همدم روزای سردم بودن
    آرمین بهت زده به او زل زد وبا ناباوری گفت :
    -کجا ؟
    -خونمون ،همون که گفتی خونه عشقمونه
    -پس قرار جدایمون.......
    کلافه برگه جلو رویش را برداشت وهیجان زده پاره کرد نه یک تکه بلکه هزار تکه انگار که میخواست همه حرصش را سر این برگه ای که از دیروز زندگیش را تبدیل به جهنم کرده بود دربیاورد
    -آرمین من نمی تونم ......نمی تونم .....از تو جدا بشم
    با حیرت تنها نگاهش کرد ،او همین را میخواست که سایه بدون هیچ زور وجبری خود اورا انتخاب کند
    - من فکر می کردم ،....می تونم !.....می تونم بدون تو زندگی کنم ،اما .....امااشتباه می کردم ......آرمین می خوام تا همیشه کنارت باشم !..حتی اگه دوستم نداشتی باشی ،حتی حتی اگه تا دیر وقت تنها رهام کنی .......
    نجوا کرد:
    - خیلی بی انصافی سایه !......نمی بینی به چه روزی افتادم
    هیجان زده وبغض الود گفت :
    -خواهش می کنم بهم فرصت بده تا خوشبختت کنم
    دستهای سردش را در دست گرفت وبا لبخند شیرینی گفت:
    -تو رو که داشته باشم خوشبخت ترین مرد روی زمینم
    -پس بذار منم در کنارت خوشبختی رو حس کنم
    -تو همه زندگی منی سایه !....
    با تردید ودو دلی گفت :
    -پس چرا.!......چرا می خواستی ازم جدا بشی ؟
    - چون تو در کنار من فقط زجر کشیدن و اشک ریختن و تجربه کردی ،می خواستنم به آرامش برسی وخوشبخت بشی
    -اما من فقط در کنار تو به آرامش می رسم زندگیم بدون تو سیاهتراز تاریکی شبه
    دستش را نـ ـوازش کردو گفت :
    - زندگی منم بدون تو یه جهنمه ،یه جهنم واقعی
    - منو ببخش آرمین چون بهت شک کردم و فرصت ثابت کردن خودتو ندادم
    -اشتباه از من بود !... من باید از اول صادقانه همه چیزو بهت میگفتم تا این روزهای سخت و هر دومون تجربه نمی کردیم
    -میخوام هر روز زندگیم در کنارت پر ازتجربه باشه
    با نگاهی عاشقانه در چشمان زیبایش خیره شد و گفت :
    -بهت قول می دم تک تک ثانیه های این روزای تلخ وسرد وبرات جبران میکنم
    در حالی که هنوز دستش را در دست داشت او را از جا بلند کرد وگفت :
    -برای رفتن به خونمون باید تا خونه پدرت پیاده روی کنیم چون ماشین اونجا پارک شده
    با لبخندی دلپذیرگفت :
    -تو که میدونی من عاشق پیاده روی توی بارونم
    دستش را در دست فشرد وخوشحال گفت :
    -آره چه جورشم
    در کنار هم از کافی شاپ خارج شدند آرمین با سرخوشی گفت :
    -راستی همین روزا یه عروسی هم افتادیم
    با هیجان گفت:
    -عروسی کی ؟
    -آرتین وبهار ،آرتین احمق بالاخره به خودش جرات داد وحرف دلشو به بهار زد
    -پس بهار نرفته
    -نه ،یعنی آرتین نذاشت که بره
    -چه رومانتیک ،عاشق همچین صحنه هایم ، حالا بهارآرتینو قبول کرده
    با شیطنت گفت :
    -فکر کردی همه مثل خودتن که برا یه بله ناقابل دمار آدمو دربیارن
    با مشت به بازویش کوبید وگفت :
    -من !.....من که راحترین بله روبه تو دادم
    -البته با اجبار وخواهش وتمنا
    -آرمین !من یه چیز مهم و از تو پنهون کردم
    با لبخند شیرینی گفت :
    -این که بار اولت نیست من دیگه به پنهون کاریهای تو عادت دارم
    لبخند ملیحی زد وبا هیجان گفت :
    -آرمین ،هیچ مردی حتی یک ثانیه هم به غیر از تو توی ذهنم نبود ،یعنی من از همون اول ،که اولین بار توی دانشگاه دیدمت عاشقت شدم ،قبل از اینکه حتی به خواستگاریم بیای
    با شیطنت لبخند مرموزی زدو با لحنی سرد وبی احساس گفت:
    -جدی !نمی دونستم .........
    با دلخوری ورنجش گفت :
    -یعنی اصلا برات مهم نیست!
    دستش را دور کمـ ـرش حـ ـلقه کرد و او را به خودش فشرد وشادمان گفت :
    - عزیزم ! تو بهترین و شیرین ترین اتفاق زندگیم بودی
    -پس حالا که بهترین اتفاق زندگیتم باید قول یه مسافرت درست وحسابی رو بهم بدی ،یه جایی که این چند ماه لعنتی رو به کلی فراموش کنم
    -باهات موافقم البته با دوتاشرط
    -چی بازم شرط !
    با آرامش گفت :
    - تجربه بهم ثابت کرده تو رو فقط این مدلی میتونم کنترل کنم
    -باز میخوای چکار کنم ،میبنی که دیگه دانشجو هم نیستم که بخوای از دانشگاه انصراف بدم
    -اتفاقا همینو میخوام ،البته از نوع برعکسش ،من این ترم وبرات غیرحضوری گرفتم باید تا دیر نشد این عقب افتادگی رو جبران کنی
    -اخه چه جوری ،مگه دارم الهیات میخونم که بتونم غیر حضوری درسی و پاس کنم
    -تا وقتی من کنارتم نمیخوام غصه هیچی و تو زندگیت بخوری ،همه درسها رو با یه برنامه ریزی درست وحسابی خودم بهت درس میدم فک کنم برات ثابت شده که از بقیه استادا بهترتدریس میکنم
    -این خودشیفتگیت درست توی حلقمه ،و شرط دومت
    - اصلا دلم نمیخواد به بهونه درس ودانشگاه تو بعد از آرتین بابا بشم ، می خوام اولین فرزندنمون یه دختر شیرین وموطلایی مثل خودت باشه !
    -ای حسود شیطون ،اون وقت مجبوری کارتدریستو ول کنی وتوی خونه پرستار بچه بشی
    -ایراد نداره اگه اون مثل تو باشه برام بهترین لذت دنیاست
    دستش را دور بازویش حـ ـلقه کرد وبا لبخند گفت :
    -اما من دلم می خواد قیافه وهوش بچه هامون فقط به تو بره
    پقی زد زیر خنده وگفت :
    - همون که باعث خودشیفتگی وغرورم شده
    -نه همونکه مثل زقلوت تلخ وغیر قابل تحملت کرده
    -پس یه دختریکدنده ومغرور وتلخ !..فکر نمی کنی تا ابد روی دستمون بمونه؟
    -اگه جذابیتش به من بره اصلا نگرانش نباش
    -به این می گن غرور کاذب !
    -نه اینو می گن اعتماد به نفس
    -پس خدا به داد من برسه با یه مادرودختره پر از اعتماد به نفس

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 04:42 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.