صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 23 , از مجموع 23
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    تازه رسیده بودم آزمایشگاه داشتم با سرعت می رفتم سمت رخت کن که صدای آشنایی پاهامو کند کرد. صدای حرف زدن نادیا بود با دکتر!
    ابروهام رفت بالا و سرم به سمت اتاق دکتر چرخید. دم در اتاق ایستاده بودن به حرف زدن، دکتر که منو دید گفت:اومدی دامون جان؟!
    راهمو از سمت رخت کن به سمت اتاق دکتر کج کردم و وقتی بهشون رسیدم رو به دکتر سلام کردم و برای نادیا سری تکون دادم. دکتر با خشرویی گفت: خوبی؟
    ممنون رو زمزمه کردم، دست دکتر نشست به پشتم و گفت: نگفته بودی خانوم پاک نیت دخترخاله اته!
    نگاهم نشست به صورت نادیا، لبخندی رو لبش بود که مفهومش رو نمی فهمیدم! کیفم رو دست به دست کردم و گفتم: فرصتش پیش نیومده بود.
    دکتر لبخندی زد و رو به نادیا گفت: از هر وقت که آمادگیشو داشتی کارتو شروع کن.
    اخم هام در هم شد و رو به دکتر گفتم: فکر کنم گفته بودین منم باید رضایت بدم!
    دکتر لبخندش رو عمیق تر کرد و گفت:دیدم تو این روزها خیلی سرت شلوغه و فرصت نکردی رزومه ی خانوم رو ببینی، مصطفوی و خانومش هم ایشون رو تأیید کردن، خودش هم که قبلاً اینجا مشغول به کار بوده، پس مشکلی نیست.
    دکتر اونقدر خونسرد حرف می زد که من مونده بودم! یعنی چی آخه؟! نمی فهمیدم این کارها یعنی چی؟! برگشتم سمت نادیا، لبخندی تحویل من داد و گفت: می رم لباس عوض کنم!
    رفت سمت رختکن، دکتر دستی به شونه ی من زد و گفت: سخت نگیر!
    بی جواب راه افتادم سمت رخت کن، داشت روپوش سفیدش رو می پوشید: در رو بستم و کیفم رو انداختم روی میز! از صداش جا خورد و با ترس برگشت سمتم! اخم کرده پرسیدم: این کارها یعنی چی؟!
    یه خرده زل زد به صورتم و بعد پرسید: کدوم کارها؟!
    -اینکه اینجایی یعنی چی؟!
    :اینجام یعنی تو رختن کنم، یعنی تو این آزمایشگاهم یا تو این شهرم؟!
    -هر سه تاش!
    : اومدم اینجا برای کار و زندگی!
    -جا قحط بود؟!
    :شهرت رو می گی یا آزمایشگاهتو؟!
    -هر جفتش!
    مقنعه اش رو از زیر روپوش در آورد و مرتب کرد، دولا شد که کفشهاشو عوض کنه، در همون حال گفت: عصبانی که می شی قیافه ات خیلی دیدنیه!
    ابروهام رفت بالا! این دختر اصلاً اونی نبود که من می شناختم! یه نادیای دیگه بود!
    نشستم رو صندلی و پوف کلافه ای کشیدم، سرش رو بالا آورد و با لبخند گفت: می دونم دوست نداری دور و برت باشم، منم تموم سعیمو می کنم که رابطه ام فقط در حد کار باشه! قول می دم!
    -همونو هم نمی خوام!
    :چرا؟!
    -چرا چی؟! چرا نمی خوام دور و برم باشی؟! چرا نمی خوام حتی رابطه ی کاری باهام داشته باشی؟!
    :اوهوم! چرا؟!
    زل زدم به اون چشم های عسلی که حالا به نظر وحشی بود و پرشر و شور و خواستم چیزی بگم اما واقعاً جواب چرا رو خودم هم نمی دونستم! رفت سمت در اما برگشت و خیلی رک گفت: می ترسی دوباره به دلت راه پیدا کنم؟!
    مات قیافه اش بودم، لبخندی زد و رفت!
    ***
    شرایط سختی بود! نادیا بیخ گوشم مشغول کار بود و من هر چقدر که می خواستم نمی تونستم حضور و وجودش رو نادیده بگیرم! کلافه کار رو بی خیال شدم و رفتم تو اتاقم! دلم می خواست برم سراغ معین و چند تا فحش آبدار نثارش کنم! ضمانت کرده بود! هه! با فحش هم دلم خنک نمی شد، نیاز بود که خفه اش کنم!
    تقه ای به در خورد، سرم رو بلند و دعا کردم که معین باشه، نادیا بود که از در رو باز کرد و پرسید: می تونم برم؟
    نگاه ازش گرفتم و خودم رو مشغول نوشتن نشون دادم و در همون حال گفتم: من رئیس شما نیستم!
    صدای ملایمش رو شنیدم که گفت: دکتر گفتن شما رئیس بخش هماتولوژی هستین!
    سرم رو بلند کردم و نگاهمو دوختم بهش. داشتم حسابی به خودم فشار می آوردم که تسلیم نشم! که نخوامش! که نخوام اصلاً سر حرف رو باهاش باز کنم! که نپرسم این همه سال کجا بودی؟! چرا الآن؟! چرا اینجایی؟! چرا اومدی؟! چرا برگشتی؟!
    سکوتم رو که دید پرسید: برم؟
    زیرلب گفتم: به سلامت.
    خندید، سرم رو بلند کردم و سوالی بهش خیره شدم، کیفش رو روی شونه اش جا به جا کرد و گفت: لحنت بیشتر شبیه اینه که بگی برو به درک تا برو به سلامت!
    یه لحظه از حرفش خنده ام گرفت، حق داشت! ولی به زور سعی کردم لبخند نزنم، در رو که می بست زبونم از اختیارم خارج شد وقتی پرسیدم: آقاجونت خوبه؟!
    مکثی کرد و برگشت سمتم، چهره اش کاملاً جدی شده بود، طوری که خیال کردم می خواد چیزی بارم کنه اما برگشت تو اتاق، در رو بست و پرسید: می خوای حرف بزنیم؟
    یه نه ی زیرلبی گفتم، به میزم نزدیک شد و پرسید: پس چرا حال آقاجون رو پرسیدی؟!
    نگاه ازش گرفتم و مثلاً مشغول کاغذها شدم و گفتم:حال پدربزرگمو پرسیدم. اشکالی داره؟!
    -اشکالی نداره ولی فکر نمی کنم خیلی برات مهم باشه که اون پیرمرد در چه حالیه!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم، برگه ها رو جا به جا کردم و گفتم:دوست نداری جواب نده!
    نشست رو مبل و گفت: دامون؟
    تمام تلاشم رو کردم که نگاهم بالا نیاد و به صورتش نشینه، دوباره صدام زد. این بار وقتی دید نگاهش نمی کنم از جاش بلند شد و رفت سمت در و گفت: آقاجونم حالش خوبه. یعنی می گن که حالش خوبه.
    رفت و در رو بست، نگاه من خیره ی در موند و اینکه یعنی می گن حالش خوبه یعنی چی!
    ***
    :عمه خوابم!
    -پاشو می زنمت ها!
    :عمه جان، به جون خودم خوابم!
    -دامون منو حرص نده!
    از زیر پتو اومدم بیرون و زل زدم به صورت عمه! لبخند پیرزمندانه ای به لبش آورد و گفت: پاشو بشین می خوام باهات حرف بزنم!
    خودم رو بالا کشیدم و تکیه دادم به تاج تخـ ـت و گفتم: به من گفتی مژگان و حسین نیستن و خلوتی خونه داره می خوردت و من بیام اینجا که تنها نباشی! باز من بیچاره گول خوردم و اومدم، شما هم از فرصت استفاده کردی که در مورد زن گرفتن من حرف بزنی؟!
    -بده مگه؟!
    :بد نیست؟! من زن نخوام کیو باید ببینم! عمه به پیر به پیغمبر من مشکلی ندارم!
    -اون که البته! بهت بد هم نمی گذره! خبرت رو دورادور دارم که داری چه جوری زندگی می کنی!
    :چه جوری دارم زندگی می کنم؟!
    -دامون این آدم هایی که امروز تو زندگیتن و فردا نیستن هر کدوم می تونن برات دردسر بشن! مخصوصاً با این مال و جایگاهی که تو داری!
    :من آدم های رنگ به رنگی رو تو زندگیم نمی یارم عمه!
    -باشه قبول!اصلاً نمی خواستم در این مورد حرف بزنم!
    ابروهام رفت بالا و پرسیدم: اه؟! پس چی؟!
    رو لبه ی تخـ ـت نشست و گفت: نگفته بودی نادیا پیش شما کار می کنه!
    ابروهام دوباره رفت بالا و این بار به طاق چسبید! پشت بندش اخم کردم و گفتم: این زن و شوهر باید یه چسب یا زیپ رو دهنشون کار بذارن!
    -زن و شوهر؟!
    :ژاله و معین!
    -چه ربطی به اون ها داره؟!
    :پس کی آمار آزمایشگاه رو به شما داده؟!
    -منظورت آمار نادیاست دیگه؟!
    :همون!
    -خودش بهم زنگ زد!
    چشمهام برای بار چندم تو اون چند روز گرد شد! من اگه خل نمی شدم باید کلاهمو می نداختم هوا!
    صاف نشستم و پرسیدم: کی؟!
    -نادیا!
    :یعنی چی؟!
    -زنگ زده بود حال منو بپرسه، بهم گفت که پیش تو کار گرفته.
    ابروهام در هم شد و پرسیدم: چه دلیلی داره زنگ بزنه حال شما رو بپرسه؟!
    اخمی کرد و گفت: چیه خب؟!
    پتو رو زدم کنار و پاهامو گذاشتم زمین، دستی به موهام کشیدم و عمه گفت: یه سوال بپرسم؟
    نگاهش کردم و منتظر موندم. لبخندی زد و با ملایم ترین لحن گفت: هنوز دوستش داری آره؟!
    سری به دو طرف تکون دادم، لبخندش عمیق تر شد و گفت: اگه مشکلی نیست، اگه فکر می کنی اونقدری مـ ـستقل شده که بتونه خودش برای زندگیش تصمیم بگیره فکر کنم باید بری سراغش. هان؟!
    -نه!
    عمه خندید و دستش رو روی پشتم کشید و گفت: فکرهاتو بکن، یه تصمیم درست بگیر. اگه می خوای داشته باشیش برو سمتش، اگه هم نه که خب یه تصمیم دیگه برای زندگیت بگیر و راه دست پیدا کردن به نادیا رو برای خودت ببند عزیزم. این جوری که پا در هوایی یه مقدار ...
    -چی گفته پای تلفن؟
    :چی؟!
    -در مورد من حرفی زده؟!
    :نه فقط گفت که بداخلاق شدی!
    -همین؟!
    :آره.
    -از خونواده اش چیزی نپرسیدی؟
    :نه.
    -نگفت چه جوری راضی شدن اینجا و تنها زندگی کنه؟!
    :من چیزی نپرسیدم، اونم توضیحی نداد.
    آهانی گفتم و از جام بلند شدم، عمه هم پا شد و پرسید: چرا خودت ازش نمی پرسی؟
    حوله ام رو برداشتم و رفتم سمت هال و گفتم: دلیلی نمی بینم!
    همراهم شد و قبل از اینکه برم تو حموم پرسید: مطمئنی؟!
    سرم برگشت به طرفش، لبخند رو لبش رو درست عین لبخند روی لب نادیا نمی فهمیدم! حوله رو انداختم روی دوشم و گفتم: چی رو مطمئنم؟!
    رفت سمت آشپزخونه و گفت: این که دلیلی نداره در موردش کنجکاوی کنی رو! برو دوش بگیر یه خرده جوشت بخوابه!
    ***
    سرم تو برگه ها بود و در همون حال به احمدی گفتم: یه لام به من می دی؟
    دستم رو به سمتش دراز کردم اما نگاهم مشغول چیزی بود که داشتم می نوشتم، دستی که نشست تو دستم گرمای خاصی داشت. سرم رو برگردوندم و نگاهم افتاد به ظرافت دست های نادیا. اخمی کردم و لام رو گرفتم و پرسیدم: از کی تا حالا تو احمدی هستی؟!
    با لحن ملایمی گفت: ایشون رفته بیرون.
    خودکار رو روی کاغذ گذاشتم و گفتم: صبر می کردم وقتی برگشت دوباره جمله ام رو تکرار می کردم!
    خندید،سوالی نگاهش کردم که توضیح بده، سرگرم کارش شد و گفت: شبیه بچه های نق نقوی کوچولو شدی که قهر کرده ان و به حرف مامانشون گوش نمی دن!
    دوباره مشغول کارم شدم و گفتم: آره مامان خانوم! بچه اتو ول کردی به امان خدا تربیتش بهتر از این هم نمی شه!
    شنیدم که با لحن شوخی گفت: عیب نداره، حالا که برگشتم بالای سرش دو تا تنبیه درست و درمون براش در نظر بگیرم، از نو مودب می شه!
    لبخندی به حاضر جوابیش زدم در حالی که خوشحال بودم قیافه ام رو نمی بینه و با لحنی جدی گفتم:اگه قرار بود برگردی نمی گفتی خدافظ دامون! می گفتی فعلاً! می گفتی می بینمت! می گفتی ...
    -اون روز که می رفتم فکر می کردم برای همیشه می رم!
    دستکش هامو با عصبانیت از دستم در آوردم و رفتم سمت در و گفتم: امروز هم من فکر می کنم همون روز برای همیشه رفتی و ترجیح می دم اصلاً نبینمت!
    صدای دامون گفتنش رو شنیدم،از بخش زدم بیرون برای اینکه بحث ادامه پیدا نکنه! یه خرده تو راه رو ایستادم و فکر کردم چقدر دلم می خواد برگردم به روزهایی که نادیا نبود و من تنهایی با قضیه ی نبودنش کنار اومده بودم!
    ***
    ده دیقه بعد برگشتم تو بخش، نادیا سرش رو به کارش گرم کرده بود و خوشبختانه حرفی نمی زد. احمدی هم که اومد من باقی کارها رو بهش سپردم و رفتم تو اتاقم.
    یه جورهایی ناراحت بودم از این برخوردی که باهاش داشتم اما بیشتر از اینکه این برخورد با نادیا باشه با دل صاحب مرده ی خودم بود! با این احساس سرکشی که می دونستم اگه مهارش نکنم کار دستم می ده! احساسی که به زور توی یه قوطی چپونده و درش رو کیپ کرده بودم و حالا روزنه ای گیر آورده بود برای فوران کردن!
    وسیله هام رو جمع و جور کردم که برم برای ناهار. بارون گرفته و هوا سرد بود، ماشین رو که از پارکینگ در آوردم نادیا رو دیدم که قصد داره از عرض خیابون رد بشه.از جلوش رد شدم، از توی آیینه دیدم که نگاهش به ماشینمه، ایستادم و مردد موندم برای اینکه سوارش کنم یا نه، یه سمت خیابون رو رد کرد و تو بلوار وسط ایستاد، راه افتادم و بریدگی رو دور زدم و وقتی رسید اون طرف جلوی پاش ترمز کردم.
    نگاهم کرد اما سوار نشد، روی دنده خم شدم و در رو باز کردم. با اون چشمهای خوشرنگش زل زل منو نگاه می کرد و واکنشی نشون نمی داد،منم منتظر نگاهش می کردم. بوق ماشین پشتی باعث شد بگم: سوار شو بد جا نگه داشتم!
    یه قدم به ماشین نزدیک شد، دستش رو گذاشت به در و گفت: شما بفرمایین!
    لحنش سرد بود و نگاهش هم دلخور وقتی در رو بست. دوباره به سمت در دراز شدم، بازش کردم و با تحکم گفتم: بشین، نمی بینی خیابونو گذاشتن رو سرشون؟!
    به خاطر بوق ممتد ماشین های عقبی نشست و در رو بست، راه افتادم و بعد یه خرده سکوت اون بود که شروع کرد:عوض شدی.
    ساکت موندم، یه کم مکث کرد و گفت: خیلی هم عوض شدی و البته خبر داشتم اما به چشم ندیده بودم و از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن!
    نیم نگاهی بهش انداختم،هنوز عادت مچاله کردن بند کیفش رو داشت! اون موقع ها خیال می کردم از زور استرس یا خجالت این کار رو می کنه!
    دوباره یک کم ساکت شد و بعد برگشت به سمتم و گفت: تو خوابگاه زندگی نمی کنم ها!
    نیم نگاهی بهش انداختم و به این فکر کردم که اصلاً کجا دارم می رم؟! به روبروش خیره شد و دیگه حرفی نزد، به چهارراه که نزدیک شدیم گفتم: تاکسی ها تا اینجا می آوردنت!
    انگار جا خورد که اول چیزی نگفت و بعد با لحنی جدی گفت: مرسی پس! همین بغـ ـلها نگه دارین!
    راهنما زدم و یه خرده جلوتر ایستادم، خواستم بگم آدرس بده که برسونمش، برگشت سمتم و با یه لبخند پرسید: کرایه ما چقدر شد؟!
    ابروهام رفت بالا، من اگه بودم پیاده که می شدم هیچ، در رو هم تو صورت طرف می کوبیدم! تعجبم رو که دید لبخندش عمیق تر شد و گفت: بارون می یاد، سرد هم هست، نمی شه از بند پ استفاده کنیم؟!
    یاد اون روز تو دانشگاه افتادم! بند پ! بند پسرخاله دخترخاله بودن! چه روزهایی بود! چه قدر نقشه ها برای زندگیم داشتم! نادیا هم انگار خط به خط رو یادش بود! انگار در تمام این سال ها به اون روزها فکر می کرد که جزئیات رو یادش بود!
    نگاهم رو که مات صورتش دید، لبخندش جمع شد و دستش نشست به دستگیره و گفت: مرسی که منو دیدی و تا اینجا رسوندی.
    اومد در رو باز کنه، پرسیدم: از کدوم ور برم؟
    نگاهش چرخید به صورتم، من زل زدم به روبروم و دستهام فرمون رو مشت کرد، مکثی کرد و گفت: سمت راست .
    راه افتادم و خیلی خودم رو کنترل کردم که نپرسم تنها زندگی می کنه یا نه! چند بار دیگه هم آدرس داد و بعد سر یه کوچه گفت: همین جاست.
    ماشین رو نگه داشتم، پیاده شد و قبل از اینکه در رو ببنده گفت: مرسی دامون.
    برگشتم سمتش و زل زدم به صورتش، چقدر می خواستم برای یه لحظه سرش رو به سیـ ـنه ام فشار بدم! چقدر دلم می خواست دستهاشو تو دستم بگیرم! چقدر دلم می خواست به مهربونیش لبخند بزنم! چقدر دلم می خواست محبتش رو داشته باشم و بهش محبت کنم. حیف! حیف که آقاجونش بود! حیف که زنده بود! حیف که اون گذشته بینمون بود!
    در رو بست و رفت، اونقدر ایستادم تا وسط های کوچه دم یه خونه ایستاد، برام دست تکون داد ورفت توی یه خونه و دیگه ندیدمش.
    مطمئن بودم که خونه نمی رم! می رفتم لب ساحل! می رفتم که یک کم فکر کنم! می رفتم که ذهن آشفته ام رو سامون بدم! باید راهی پیدا می کردم برای اینکه از این دختر، از این دختری که یه بار به خاطرش به فروپاشی رسیده بودم دور بمونم! باید ازش دور می موندم!
    صدای زنگ گوشیم که بلند شد چشم از دریا گرفتم، سردم شده بود و دلم یه چای داغ می خواست. نگاهی به دکه ای که با فاصله از ساحل بود انداختم اما صدای زنگ موبایل اجازه نمی داد به اون سمت قدم بردارم. معین بود. می دونستم به محض جواب دادن صدای سرزنش و داد و بیدادش بلند می شه! تولد پسرش بود و من یه ساعت پیش باید خودم رو می رسوندم به خونه اش اما نرفته بودم! مطمئن بودم نادیا هم اونجاست و این برای رفتن مرددم می کرد.
    یه هفته از اون روزی که نادیا رو سر کوچه ی محل سکونتش پیاده کرده بودم گذشته بود، تو آزمایشگاه در حد چند کلمه با هم حرف زده بودیم و من نهایت تلاشم رو کرده بودم برای اینکه ازش دور بمونم. دلم اونو پیش می کشید و عقلم پسش می زد. شرایط عوض نشده بود و من دیگه واقعاً خسته بودم. بیست و چند سال تنش برای هر آدمی زیادی بود.
    صدای زنگ موبایل که قطع شده بود دوباره بلند شد. پوف کلافه ای کشیدم و برگشتم تو ماشین. سرد بود و لب ساحل هم باد بدی گرفته بود که چشمها رو به اشک می انداخت. ماشین رو روشن و دکمه ی بخاری رو زدم.
    دم ظهر بود که نادیا اومده بود تو اتاق و ازم برای فردا مرخصی می خواست! دست خودم نبود که با تندی ازش پرسیده بودم: هنوز مشکلات خانوادگیتون حل نشده؟!
    ناخودآگاه یاد روزهای کارآموزیش افتاده و بی توجه به اینکه دارم از بیماری و فوت پارسا برای طعنه زدن بهش استفاده می کنم رنجونده بودمش!
    یه خرده نگاهم کرده و از اتاق رفته بود بیرون. کلافه دستی به موهام کشیده و از حرفم پشیمون شده بودم. رفته بودم که بهش بگم می تونه فردا رو نیاد ولی رفته بود!
    صدای زنگ موبایل برای بار سوم تو گوشم پیچید، این بار جواب دادم و طبق حدسم معین با صدایی عصبانی گفت: دامون کجایی تو؟!
    -بیرونم.
    :می دونم بیرونی! بیرونی که نه خونه ای و نه بیمارستان و نه آزمایشگاه منتها کجای اون بیرون خراب شده ای!
    -چه خبرته؟!
    :چه خبرمه؟! نشستیم اینجا منتظر توییم!
    -مگه گفته بودم می یام؟!
    :تو تولد مهبد نمی خوای شرکت کنی؟! ما به درک بچه از صبح هی عمو عمو می کنه!
    -بهش بگو کادوش محفوظه!
    :دامون!
    -دارم می یام.
    :کوفت! فقط بلدی آدمو حرص بدی!
    -این کارم نکنم که دیگه سرگرمی و تفریحی برام نمی مونه!
    :مگه دستم بهت نرسه! یعنی دست من که هیچی، مژگان و ژاله هم اینجا برات شمشیر از رو بستن و منتظرتن!
    -یعنی نیام؟!
    :نیای که فردا سرت زیر گیوتینه!
    -گیوتین با شمشیر خیلی فرقی نمی کنه!
    خندید و یه فحش نثارم کرد و گفت: تا پنج دیقه دیگه اینجا نباشی از شام خبری نیست!
    باشه ای گفتم و تماس رو قطع کردم و راه افتادم. فکر کردن به اینکه نادیا هم تو اون مهمونی خونوادگی هست منو اذیت می کرد. یا شاید نه! اذیت نمی کرد!یه جور هیجان ناخواسته بود! نمی خواستم اون جا باشه! نمی خواستم احساساتم قلقلک داده بشه! نمی خواستم باهاش روبرو بشم، مخصوصاً تو یه محیط غیرکاری! نمی خواستم دوباره بین یه عالمه احساس متناقض غوطه بخورم و بهم فشار بیاد!
    ماشین رو خاموش کردم و پیاده شدم، کادوی مهبد رو هم از صندلی عقب برداشتم. در رو بستم و زنگ واحد معین اینا رو فشار دادم. عمه نیومده بود، بهم گفته بود مهمون داره اما می دونستم که حوصله ی این جور مهمونی ها رو نداشت. تنها شانسی که داشتم این بود که لاله و مادرش ایران نبودن و این یعنی یه نفس راحت و خلاصی از شر تیکه هاشون!
    رفتم بالا، ژاله با یه ابروی بالا رفته دم در بود. با لبخند سلام کردم، سری به تأسف تکون داد، نگاهی به کفشهام انداخت و آروم گفت: دریا در می رفت؟! از گرسنگی پس افتادیم!
    خندیدم و گفتم: کارآگاه شدی؟!
    کادو رو به سمتش گرفتم، اخم کرد و گفت: برای کادو نخواستیم که بیای، می خواستیم عموی معین تو این تولد باشه!
    می دونمی گفتم و آروم زمزمه کردم: منتها عموی مهبد خیلی راغب نبود تو این مهمونی باشه!
    دستش نشست به پشتم و هلم داد توی ساختمون و گفت: بیا برو تو! خیلی هم دلت بخواد!
    پالتوم رو در آوردم و آویزون کردم، با معین و سیاوش و حسین یکی دو تا از آشناهاشون دست دادم و با بقیه هم سلام و احوال پرسی کردم و نشستم. خبری از نادیا نبود. شاید نیومده بود یا دیرتر می اومد. نگاهی به ساعت انداختم به اندازه ی کافی دیر بود! احتمالاً نمی اومد.
    نشستم کنار معین و رو به سیاوش گفتم:خانومت هنوز از تهران نیومده؟
    با سر اشاره ای به اتاق خواب کرد و گفت:چرا. می یاد الآن.
    سری چرخوندم و پرسیدم: مهبد کو؟
    معین گفت: خوابه!
    خندیدم و گفتم: الآن چه وقت خوابه؟!
    از جاش بلند شد و گفت: انقدر دیر اومدی که بچه ام کیک تولدش رو قاچ نزده خوابش برد!
    ابروهام درهم شد و پرسیدم: جدی داری می گی؟
    پسرخاله ی معین بود که گفت: نه بابا، بچه خراب کاری کرده برای اینکه از ژاله کتک نخوره بردیمش تو اتاق!
    برگشتم سمت ژاله ای که با سینی چای بیرون می اومد و پرسیدم: تو مگه بچه رو کتک هم می زنی؟!
    لبخند زد، چایی رو به سمتم تعارف کرد و گفت: پوریا غلو نکن! دو تا جمله ی با تحکم با کتک فرق داره!
    از جام بلند شدم و گفتم: پسر منو دعوا کردی آره؟!
    خندید و گفت: داداشت بود که تا حالا!
    اخم کردم و راه افتادم سمت اتاق مهبد و گفتم: مامان و باباش که هیولا باشن من بچه رو به فرزندی قبول می کنم که جونش در امان باشه.
    در اتاق مهبد رو باز کردم و دیدم در بالکن بازه اما مهبد و شادی تو اتاق نیستن. رفتم تو و در رو بستم و گفتم: مهبدی؟!
    انتظار داشتم مهبد به سمتم بدواِ اما اونی که از بالکن اومد بیرون نه مهبد بود و نه شادی! نادیا موبایل به دست به سمت اتاق قدم برداشت . جا خوردم از حضورش و هول شده پرسیدم: مهبد مگه اینجا نیست؟!
    لبخندی زد و گفت: سلام!
    عجیب بود برام، بعد برخورد صبح فکر می کردم ازم دلخور باشه اما اون لبخند چیز دیگه ای رو نشون می داد. برگشت و در بالکن رو بست و گفت: نه من داشتم با تلفن حرف می زدم!
    مکثی کردم و گفتم: بابت صبح، نمی خواستم ...
    نگاهشو به چشمهام دوخت و قبل از اینکه جمله ام رو کامل کنم گفت: مهم نیست. فراموش کن.
    اومد از کنارم رد بشه، دستم ناخودآگاه نشست به مچش و مانع شدم. اونقدر تو اون لباس کرم، با روسری مشکی خواستنی شده بود که نمی تونستم بذارم بره! یعنی من نمی خواستم که نذارم بره! دلم می خواست که نره! رخ به رخ هم ایستاده بودیم و نادیا مات چشمهام بود! نگاهم بین چشمها و لبهاش رفت و برگشت، کل صورتش رو دوره کردم و بعد زل زدم به چشمهاش و آروم پرسیدم: چرا اینجایی؟! چرا برگشتی؟!
    نادیا جواب نمی داد! شاید از اون همه نزدیکی، از اینکه عطرم می پیچید تو دماغش و نفسم می خورد تو صورتش جا خورده بود! شاید هم توقع نداشت اونقدر یخی و طلبکار بپرسم چرا برگشته! من اما تو اون لحظه از خودم عصبانی بودم! بودنش منو زجر می داد! حس خودم منو زجر می داد! اینکه نمی تونستم از کنارش بگذرم، اینکه بعد این همه سال هنوز دلم با دیدنش می لرزید و به خودم نمی تونستم دروغ بگم عصبیم می کرد! از خودم عصبانی بودم که با اخم های در هم زل زده بودم تو چشمهاش و ازش می پرسیدم چرا اونجاست!
    نگاهم که مات لبهاش موند، وسوسه ی شدید بـ ـوسیدن اون لبها که به جونم افتاد، نادیا انگار فهمید که تکونی خورد و آروم صدام کرد!
    نگاهم بالا رفت، از چشمهاش نمی شد فهمید تو سرش چی می گذره، در اتاق باز شد و شادی بود که هول شده گفت ببخشید و خواست در رو ببنده. از نادیا کنده شدم، دستش رو ول کردم و رفتم سمت در! چرا اینجا بود مهم نبود! چرا من بی خیالش نمی شدم مهم بود! چرا من چمچاره ی مرگ گرفته بودم مهم بود! چرا من دوباره داشتم زندگیم رو به خاطر این آدم می باختم مهم بود!
    از اتاق زدم بیرون در حالی که واقعاً آشفته بودم! آشفتگیم هم طوری بود که کاملاً می شد فهمید! مهبد دویید سمتم، زانو زدم و بغـ ـلش کردم، از جام که بلند شدم پرسید: کادوی منو آوردی عمو؟!
    لبخندی زدم، با دست موهاشو بهم ریختم و گفتم: بله!
    آخ جونی گفت و پرسید: چیه؟!
    گفتم: چی دوست داری باشه؟!
    با لحن بچگونه و به سختی گفت: هِلیکوفتر!
    خندیدم و گفتم: هلی کوپتر نیست!
    لبهاشو ورچید چون قول داده بودم براش هلی کوپتر بخرم. سرم رو جلو بردم و زیرگوشش گفتم: اسب دوست داری؟!
    عقب کشید و با چشمهای گرد شده زل زد بهم، لبخندم پهن تر شد و زیرگوشش گفتم: من اومدم که اسب بشم تو هم هر چقدر خواستی سواری بخوری!
    خندید اما گفت: این که کادو نیست!
    خندیدم و رو به معینی که با لبخند نگاهمون می کرد گفتم: عین بابات پدرسوخته ای!
    صدای معترض ژاله از آشپزخونه بلند شد: دامون حرف بد نزن!
    دوباره سرم رو جلو بردم و گفتم: برات یه چیزی خریدم که پرواز می کنه!
    آخ جونی گفت و پرسید: کنترل هم داره؟
    اوهومی کردم و نشستم کنار معین، مهبد روی پاهام نشست و برگشت به سمتم و پرسید: بال هم داره؟!
    اوهوم دوباره ای گفتم در حالی که سعی می کردم ذهنم رو از اتفاق توی اتاق و حسی که بهم دست داده بود دور کنم!
    دستهاش نشست رو ته ریشم و گفت: سیخ سیخی!
    خندیدم،دماغم رو به دماغش چـ ـسبوندم که برای تماشای صورتم چشمهاش چپ شد، آروم پرسید: هلی کوفتره؟!
    نچی کردم و گفتم: ملخه!
    از صورتم فاصله گرفت و با چشمهای گشاد شده نگاهم کرد، معین دستی به شونه ام کشید و گفت: بچه امو اذیت نکن!
    لبخند زدم، معین برای مهبد توضیح داد: برات هلی کوپتر خریده پسرم.
    مهبد از روی پاهام پایین پرید و آخ جون گویان به سمت آشپزخونه رفت، لبخند به لب گفتم: کادو رو که گرفت منو بی خیال شد! آدم فروش!
    معین و سیاوش خندیدن، در اتاق خواب باز شد و اول شادی و بعد نادیا اومدن بیرون و من سعی کردم اصلاً سرم رو بالا نبرم و نگاهی به نادیا نندازم!
    هنوز حالم نرمال نشده بود، سرم رو به مهبد گرم کرده بودم که زمان بخرم، نفسم جا بیاد و حالم بهتر شه.
    نگاهم افتاد به سیاوشی که با یه لبخند کمـ ـرنگ نگاهم می کرد، آروم زیر گوشش گفتم: این روزها هر کی به من می رسه از این لبخندهای مشکوک می زنه! به اونهای دیگه نمی تونم کاری داشته باشم، تو یکی ببند دهنتو تا خودم نبستمش!
    بلند خندید و سر بقیه به سمتمون برگشت، از جام بلند شدم و گفتم: خدا شفات بده!
    دوباره خندید، از تو جیب پالتوم یه نخ سیـ ـگار و فندک رو برداشتم و رفتم تو بالکن اتاق مهبد. دو تا پک عمیق زده بودم که صدای معین از پشت سر سرم رو برگردوند. اومد تو بالکن و گفت: وووی! سرده!
    اوهومی کردم، آروم پرسید: روبه راهی؟
    نچی گفتم، دستش نشست رو شونه ام، فشار آرومی بهش آورد و گفت: اگه دوست نداری بمونی برو خونه.
    برگشتم سمتش و تو نور کم جونی که از اتاق خواب افتاده بود رو صورتش خیره ی چشمهاش شدم! سری به دو طرف تکون داد و پرسید: چیه؟
    پک دیگه ای به سیـ ـگار زدم و باقشو روی نرده ها فشار دادم، دود و بخار همراه با هم از دهنم بیرون اومد وقتی گفتم: دلم می خواد برم خونه.
    دستش روی پشتم بالا و پایین شد و گفت: می گم شیفتی و فقط اومدی کادو رو بدی و بری. خوبه؟
    برگشتم سمتش و گفتم: اگه می دونی که از حضورش اینقدر اذیت می شم چرا ضمانتشو کردی که تو آزمایشگاه کار بگیره؟!
    لبخندی زد و گفت: خیلی وقته منتظرم بیای سراغم و اینو ازم بپرسی!
    -خب؟!
    :تو بودی این کارو نمی کردی؟!
    -من بودم منصرفش می کردم از کار کردن تو این آزمایشگاه و بیخ گوش کسی که از بودنش اذیت می شه!
    :اگه می دونستی تو این شهره، اگه می فهمیدی به کسی تعهدی نداره و اگه می فهمیدی که می تونی به دستش بیاری، خودت دنبالش نمی رفتی؟!
    -چی تغییر کرده که خیال کردین می تونم به دستش بیارم؟!
    :خودش! نادیا!
    نگاهم از روبرو گرفته و به صورت معین خیره شد! لبخندش رو کش آورد و گفت:تغییر نکرده؟!
    -چرا اینجاست؟! چه جوری اصلاً اینجاست؟!
    :با خودش حرف بزنی بهتر نیست؟!
    -ازش پرسیدم! چیزی نگفته!
    : می گه! با صبر و حوصله بپرسی جوابتو می ده! این جوری که تو نسبت بهش گارد گرفتی شاید فکر می کنه اگه دلیل برگشتش رو بگه تو باور نکنی! یا نخوای اصلاً بشنوی!
    دستی به ته ریشم کشیدم و گفتم: نمی دونم! گیجم خیلی!
    -داغونی اصلاً. پاشو برو خونه. یه دوش بگیر، یه خرده بخواب، صبح هم وقتی اومدی آزمایشگاه با این دختر یه خرده مهربون تر رفتار کن! اونوقت اونم جرأت می کنه حرفهاشو بهت بزنه.
    اومدم از بالکن برم بیرون، ساعدمو گرفت و گفت: دامون.
    برگشتم سمتش، با لحن ملایمی گفت: به خودت و به این دختر فرصت بده. مطمئنم پشیمون نمی شی.
    یه خرده نگاهش کردم و بعد گفتم: منو به سمتش هول ندین وقتی می دونین که آقاجونش همچنان هست و همچنان ...
    لبخندی زد و گفت: حرفهاشو بشنو، بعد تصمیم بگیر.
    سری به علامت تأیید تکون دادم و با هم از اتاق رفتیم بیرون، دم ورودی آشپزخونه ایستادم و گفتم: ژاله جان؟
    ژاله برگشت سمتم و با روی خوش گفت: جان؟ گرسنه ای؟ الآن غذا حاضر می شه.
    نگاهم نشست به صورت نادیا که از دم سینک نگاهم می کرد، دستی به پیـ ـشونیم کشیدم و گفتم: من دارم می رم.
    صدای ژاله نگاهمو از نادیا گرفت: می ری؟! کجا؟!
    مکث کردم، معین از جلوم رد شد و پا تو آشپزخونه گذاشت و گفت: شیفته، باید بره بیمارستان.
    ژاله مشکوک با ابروهایی در هم پرسید: شیفتی؟!
    نگاهم ناخودآگاه دوباره رفت سمت نادیا و گفتم: ببخشید که معطل من شدین.
    ژاله به سمتم اومد و گفت: بمون لااقل کیک رو ببریم بعد برو.
    راه افتادم سمت هال و گفتم: واسه من بذارین! فردا شب یه سر می یام و می خورم.
    سیاوش از جاش بلند شد و گفت: کجا؟!
    معین که می دونست من علاقه ای به بهونه تراشی و دروغ گفتن ندارم گفت: شیفته.
    نگاه سیاوش مشخص می کرد که حرف معین رو باور نکرده، با بقیه خداحافظی کردم و با سیاوش و حسین هم دوباره دست دادم و خیلی سریع اون جمع رو ترک کردم.
    ***
    به خودم که اومدم ایستاده بودم پشت پنجره، بیرون رو نگاه می کردم، یه لیوان نوشیدنی تو یه دستم بود و یه نخ سیـ ـگار تو یه دست دیگه ام.
    بارون می بارید و شیشه پر از قطره های آب بود که سر می خوردن و می رفتن پایین. صدای زنگ تلفن خونه رفت رو مخم! پریز رو کشیدم و دوباره برگشتم سر جام! هوا سرد بود و بارون شدید والا می زدم بیرون و تو خیابون ها راه می رفتم.
    صدای زنگ موبایل که بلند شد، گفتم شاید کسی کار واجبی داره، رفتم سمت کانتر و نگاهی به گوشیم انداختم، شماره ی ناشناس بود. بی جواب گوشی رو خاموش کردم و قلپی از لیوان توی دستم خوردم. چی کار باید می کردم، خدایا! چی کار کنم؟! اینم امتحانه؟! بس نیست؟! چیو می خوای به خودم ثابت کنی؟! اینکه بنده ی بدی هستم برات؟! خودم می دونم خدا! خودم خوب می دونم! خودم می دونم که وقتی دم از بخشش می زنم، وقتی می رم و شعار بخشیدن می دم! وقتی می رم و از آدم هایی که عزیزشونو از دست دادن چیزی به اون بزرگی می خوام، وقتی ازشون می خوام ببخشن خودم اهل بخشش نیستم و این آدم بودنمو زیر سوال برده اما ... گذشتن همیشه معنیش بخشیدن نیست! خدایا من خسته ام! اونقدری خسته ام که می ترسم ببُرم! خدایا خسته ام! می شنوی صدامو؟! من خسته ام!
    لیوان توی دستم رو پرت کردم که خورد به دیوار و خرده هاش با صدای بدی همه جا پخش شد! به جهنم! به درک!
    سوییچ و موبایلم رو از روی کانتر برداشتم و از خونه زدم بیرون. نشستم پشت رل و راه افتادم. دیروقت بود و نمی فهمیدم کجا دارم می رم! فقط می خواستم از خونه بزنم بیرون که در و دیوارش منو نخوره! راه افتادم و بی هدف توی خیابون ها بالا و پایین کردم و وقتی به خودم اومدم که تو کوچه ی خونه ی نادیا پارک کرده بودم . حوالی خونه اش بودم اما نمی دونستم کدوم یکیه! مطمئناً هم هنوز خونه ی معین اینا بود!
    یه کم تو سکوت به قطره های تند بارون نگاه کردم، یه نخ دیگه کشیدم و آخرهاش بودم که یه ماشین از کنارم رد شد، یه خرده پایین تر نگه داشت و نادیا ازش پیاده شد. داشت کلید می انداخت تو در که پشت سرش ایستادم و گفتم: جواب سوالم رو ندادی!
    با هینی برگشت سمتم و دستش نشست رو دهنش! ترسیده بود که با چشمهای درشت شده نگاهم می کرد!
    بارون تندتر شده و همون لحظه ی کوتاه هم خیس خیسم کرده بود. نادیا اما زیر سایه بودن درگاه در ایستاد بود. آژانس که دنده عقب گرفت و از کوچه زد بیرون، چهره ی نادیا هم تو تاریکی فرو رفت.اومدم حرفمو دوباره تکرار کنم، دستش نشست به ساعدم و پرسید: اینجا چی کار می کنی؟!
    پوزخند بود یا لبخند نمی دونم! لب وا کردم و پرسیدم: سوال منم دقیقاً همین بود!
    به سمت در برگشت و کلید رو چرخوند و گفت: بیا تو، زشته جلوی همسایه ها!
    عین بچه های لج باز سر جام ایستادم و گفتم: زشت نیست که یه پسر بیاد تو خونه ی یه دختر تنها؟!
    برگشت و تو تاریک روشن نور تیربرقی که کمی جلوتر بود دیدم که اخم کرد، ساعدم رو کشید و گفت: بیا تو اینقدر حرف نزن!
    ابروهام رفت بالا! نادیا بود یا یه نفر دیگه که من جلوش سبز شده بودم؟! اصلاً این همون نادیا بود یا روح کس دیگه ای تو وجودش حلول کرده بود؟!
    به سمت حیاط خونه ای قدیمی کشیده شدم. در رو پشت سرم بست و گفت: بدو موش آب کشیده شدی!
    ناخودآگاه همراهش پا تند کردم، وقتی رسیدیم روی ایوون ساعدم رو از دستش عقب کشیدم و گفتم: جوابمو بده! می خوام برم!
    برگشت سمتم و گفت: یه پله دیگه بیا بالا که خیس نشی. بذار منم لامپ ایوونو روشن کنم!
    نمی ترسید؟! تنهایی تو این خونه ی حیاط دار چه جوری زندگی می کرد؟! تنها بود اصلاً؟!
    لامپ ایوون رو زد، با لبخند برگشت سمت من و گفت: پسرخاله امی! چه ایرادی داره بیای و ببینی که کجا زندگی می کنم؟!
    اخم کردم رفت سمت در هال و گفت: بیا تو، خودتو خشک کن، جوابتو می دم و بعد خواستی بری برو.
    در هال رو باز کرد، ایستاد و به سمتم برگشت. نگاهم به موهای نارنجیش نشست که تو نور زرد لامپ نارنجی تر به نظر می رسید. سرم گرم بود و دلم می خواست یه جایی آروم بگیرم.
    وقتی دید بی حرکت نگاهش می کنم، جلو اومد و دستم رو گرفت و گفت: بیا تو!
    ***
    نشسته بودم روی مبل و به روبروم خیره بودم! اینجا چی کار می کردم؟! تو خونه ی نادیا! نادیایی که برام ممنوعه بود! نادیایی که خون به جگرم شده بود بعد رفتنش! نادیایی که کابـ ـوسم شده بود رفتنش و به باقی کابـ ـوسهام اضافه ؟!
    چند دیقه ای می شد رفته بود تو اتاق، وقتی برگشت نگاهم چرخید به سمتش. یه پلیور مشکی تنش کرده و موهاش رو از پشت بسته بود.
    هیچ وقت فرصت نشده بود بهش بگم رنگ مشکی به پوست سفید و موهای نارنجیش خیلی می یاد!
    با یه حوله جلو اومد،به سمتم درازش کرد و گفت: موهاتو خشک کن، سرما می خوری. چرا پالتو تنت نکردی؟!
    تازه یادم افتاد که وقتی از خونه زدم بیرون چیزی روی پیرهن مردونه ام نپوشیدم. هر چند که اون نوشیدنی گرمم کرده بود. حوله رو گرفتم و صورت خیسم رو باهاش خشک کردم، نادیا رفت سمت آشپزخونه و گفت: می خوام چایی بذارم. می مونی بخوری؟!
    جوابی ندادم، من گیج گیج بودم. چایی دوای من نبود! باید مسکن می خوردم، باید یه چیزی می خوردم تا مـ ـستی از سرم بپره! مـ ـست نبودم اما مـ ـست حضور نادیا بودم! برای خودم هم عجیب بود! این همه خواستن، این نیروی عجیب و غریب از کجا می اومد؟! عین آدمی که برای اولین بار با دختری قرار گذاشته هیجان داشتم و اینکه سعی می کردم این هیجان رو کنترل و کتمان کنم بیشتر بهم فشار می آورد.
    سوالی که بدجوری دلم می خواست بپرسم رو پرسیدم: تنهایی زندگی می کنی؟!
    -چطور؟
    :نمی ترسی؟!
    -از چی؟!
    :از تنهایی زندگی کردن!
    اومد بیرون و با لبخند خیره ی صورتم شد، حوله رو توی دستم دید و گفت: موهاتو خشک کن.
    رفت تو اتاق خواب، سرم رو به پشتی مبل فشار دادم، نادیا از اتاق اومد بیرون، نگاهمو آوردم پایین برای اینکه ببینمش، پیرهن مردونه ای رو به سمتم گرفت و گفت: پاشو پیرهنتو در بیار اینو بپوش. خیس خیسی، سرما می خوری!
    نگاهم از چشمهاش رفت سمت پیرهن! لباس مردونه تو خونه اش چی کار می کرد؟! سرم رو بلند کردم و دوباره به صورتش خیره شدم، ابروهام درهم تر شد. پیرهن رو گذاشت رو دسته ی مبل و گفت: با خودت لج کردی ها!این جوری که نشستی سیـ ـنه پهلو می کنی و خودت اذیت می شی!
    دوباره برگشت تو آشپزخونه، عصبی از جام بلند شدم و رفتم سمتش و گفتم: عالی بود! یه تیر و چند تا نشون! جواب همه ی سوالامو با همین پیرهن دادی!
    برگشت و متعجب نگاهم کرد، صدام رفته بود بالا وقتی گفتم: نه تنها زندگی می کنی، نه می ترسی، نه اصلاً به خاطر اون چیزی که من فکر می کنم برگشتی!
    لبخندی زد، زیر کتری رو روشن کرد و در همون حال گفت: داری خیلی ترسناک می شی دامون!
    با عصبانیت داد زدم: من یا تو؟! ننه بابات کجان؟! می دونن اینجا چی کار می کنی؟! با توام!
    قیافه اش رو حالا می دیدم که رنگ تأسف به چشمهاش دوییده بود، از کنارم رد شد و گفت: بیا برو لباستو عوض کن برات توضیح می دم!
    دنبالش راه افتادم و گفتم: اجازه گرفتی ازش که لباسشو می دی بپوشم؟!
    رفت سمت اتاق خواب و گفت: بی اجازه ازش لباسش رو برداشتم اما مهم نیست! اصلاً نمی فهمه! یعنی نفهمیده!
    همراهش شدم و داد زدم: شهر قحط بود؟! اومدی اینجا که چیو ثابت کنی؟!
    برگشت و گفت: داد نکش دامون!
    صدای بارون که می خورد روی شیروونی اونقدری بلند بود که صدای من از پشت اون درهای بسته بیرون نره! رگ گردنم زده بود بیرون، عصبی بودم و سرم هم گرم! یه قدم بهش نزدیک شدم و از بین دندون های به هم فشرده ام گفتم: چی از جون من می خوای؟! چرا دنبال منی؟!
    مات چشمهام موند، حس کردم الآنه که بزنه زیر گریه اما گرچه عصبی شده بود، لبخند تلخی زد و گفت: اشتباه فکر می کنی!
    پراخم و پرحرص گفتم: چه اشتباهی؟!
    از کنارم رد شد، برگشت تو هال، دنبالش رفتم و گفتم: اومدی انتقام چی رو بگیری؟! کی تیرت کرده؟! اون آقاجونت؟! اومدی اینجا منو به چه جرمی دوباره مجازات کنی؟! چرا دست از سر من بر نمی دارین؟! تو که تنها نیستی، تو که اون انگشتر لعنتی توی دستت فرمالیته نیست برای چی اومدی زیر گوش من کار می کنی؟! چرا می خوای دوباره دیوونه ام کنی! با توام! نادیا!
    دستم بازوش رو کشید برای اینکه برش گردونم به سمتم! خیره ی چشمهام شد، با دست آزادش قطره اشکی رو که از چشمش چکیده بود پاک کرد، بازوش رو عقب کشید و سرزنش وار گفت: رفتی خونه که استراحت کنی، نشستی به سیـ ـگار کشیدن و مشـ ـروب خوردن، بعد هم با این حالت رانندگی کردی؟!
    دستم دوباره نشست به پیـ ـشونیم که شدیداً تیر می کشید، رفت سمت آشپزخونه و گفت: اگه بخوای می تونی دوش بگیری تا من قهوه رو آماده کنم.
    اونقدر داغون بودم که حتی نمی تونستم رو پاهام بایستم! گیج بودم اصلاً! رفتارش رو درک نمی کردم! حال خودم رو درک نمی کردم! این همه مقاومت رو نمی تونستم تحمل کنم!
    نشستم رو مبل و سرم رو بین دستهام گرفتم. صدای تلق و تلوق ظرف بلند شد و بعد چند دیقه نادیا با یه فنجون قهوه و یه لیوان آب و یه مسکن اومد کنارم.
    سینی رو گذاشت روی میز، رو مبل کناریم نشست و گفت: کاش بعد رفتن سیاوش یه همخونه برای خودت پیدا می کردی. تنهایی آدمو اذیت می کنه!
    زل زدم به چشمهاش، اومده بودم واسه دعوا اما حالا می دیدم که میل شدیدی برای به آغـ ـوش کشیدنش دارم! قهوه رو به سمتم گرفت و گفت: بخورش بهتر می شی.
    میخ چشمهاش موندم و پرسیدم: نمی خوای جواب سوالمو بدی؟!
    لبخند زد و گفت: با این سری که داغه چیزی هم یادت می مونه فردا صبح؟!
    -مـ ـست نیستم!
    :چشمهات که چیز دیگه ای می گه!
    -داغونم!
    :اون که آره! می دونم! عین من!
    -هه! عین تو؟!
    :باید حالت خوب باشه که بشینیم و در مورد گذشته با هم حرف بزنیم.
    سری به دو طرف تکون دادم و گفتم: اونقدری حالم بد بوده که هیچ وقت دیگه خوب نشه!
    پیرهن رو به سمتم گرفت و با لحن آرومی گفت: پیرهن مال خودته.
    نگاهم با مکث و پربهت نشست رو لباس، این بار وقتی چشمهامو بالا آوردم از تعجب گرد شده بود! نگاه ازم گرفت و گفت: به شادی گفتم برام بیاره. کلی فحش بارم کرد! کلی دستم انداخت! پولش رو هم برد امام زاده صالح که یه وقت دزدی به پاش نوشته نشه! می خواستم یکی از بهترین چیزهایی باشه که همراه خودم می برم. اینو، با یه عروسک از پارسا! این دو تا رو عین پاره های تنم حفظ کردم! خیلی شبها...
    برگشت سمت من، حالا چشمهاش خیس بود و همون نادیای چهار سال پیش رو تداعی می کرد!
    به پیـ ـشونیم فشاری آوردم تا از حجم درد کم بشه، نادیا دستی به چشمهاش کشید و گفت:بپوشش، تو این چهار سال چاق نشدی، حتی یه خرده لاغر هم شدی.
    مات صورتش موندم، اون هم چند لحظه مکث کرد، بعد دستم رو گرفت و گفت: دامون دلم نمی خواد بیشتر از این باعث اذیت و آزارت بشم!
    دستم رو عقب کشیدم و گفتم: تو چه می دونی من چی کشیدم؟!
    صدای پرلرزش رو شنیدم که گفت: می دونم!
    با اصرار و پرحرص گفتم: نمی دونی!
    باشه ای، مکثی کرد و بعد با لحن شوخی گفت: به زور تنت می کنم ها!
    سرگیجه داشتم و سرم سنگین بود. حالا یادم اومد که این پیرهن چقدر برام آشناست. اونقدر تو این سالها لباس می خریدم که اگه ده تاش هم کش می رفتن نمی فهمیدم!
    دست نادیا دوباره نشست رو دستم و گفت: هیچ وقت نخواستم اذیتت کنم. خیلی روزها شد که آرزو کردم کاش هیچ وقت همو ندیده بودیم!
    آروم اما پربغض زمزمه کردم: اذیتم کردی! هنوز هم داری اذیتم می کنی!
    باز هم سکوت بینمون طولانی شد و بعد نادیا گفت:اگه سردته پاشو کنار بخاری بشین.
    دستهام یخ کرده بود اما از درون داغ بودم، نفسی گرفتم و گفتم: سردیمو بخاری گرم نمی کنه!
    مات صورتم موند، نگاهمو تو اجزای چهره اش چرخوندم و گفتم:چهار سال تو قطب بودم! تو یخ! تو سرما! نه! نه ! بیست و چهار سال تو سرما بودم! نه نه! یه عمره تو سرمام! از اولی که به دنیا اومدم! خیال می کنی می تونی با گرمای این بخاری کوچیک گرمم کنی؟!
    نگاه ازم گرفت و گفت: قهوه اتو بخور.
    فنجون رو گذاشتم روی میز، قرص و لیوان آب رو برداشتم و گفتم:چهار سال از این همه سال رو تو برام جهنم کردی! یه جهنم وسط قطب! وسط یخبندون!
    -دامون من ...
    :چهار ساله بدترین شرایط رو داشتم! اون اوایل همش خودمو مقصر می دونستم! خودم که اونقدر گذشته ام بد بوده که نتونم اون کسی رو که دوست دارم برای خودم نگه دارم!
    قرص رو با چند قلپ آب خوردم و ادامه دادم: تنها نبودم! بعد رفتن سیاوش خیلی شبها سعی کردم تنها نباشم! اما خیال می کنی تنها نبودن کافیه؟! اینکه کسی پیشت باشه اما اونی که می خوای نباشه چه فرقی با تنهایی داره؟! رفتی و حتی نذاشتی بهت بگم که من حاضرم بیفتم زندان اما زندگیم بی تو زندان نباشه!
    -نمی افتادی زندان! پرونده ای که برات تشکیل شده بود تو رو می فرستاد بالای دار! شاکی خصوصی نداشتی که بخوایم ازش رضایت بگیریم! اتهامت قتل نبود که بخوایم به دست و پای خونواده ی مقتول بیفتیم بلکه دلشون به رحم بیاد! جوون مرگ می شدی دامون! خودت هیچی عمه ات چی؟! به اون فکر کردی؟!
    :از ایران می رفتیم! از این خراب شده می رفتیم و یه گورستونی زندگی می کردیم که دست هیچکس بهمون نرسه!پناهنده می شدیم!
    -دامون آقاجونم همه چی رو آماده کرده بود! ممنوع الخروج بودی! بی دادگاه و بی محاکمه! اونقدری آشنا داشت، اونقدری انگشت تو لونه ی زنبور کرده بودی که بتونن سر به نیستت کنن! منو بردن جایی! چشمهام بسته بود! نه شکنجه شدم نه کتک خوردم و نه فحش شنیدم! اما پرونده ی تو رو دیدم! نه اونی که برای تو فرستادن! نه! یه چیز دیگه! خیلی چیزهایی که تو ندیدی! نمی تونستم با زندگیت ریسک کنم! نمی خواستم اونی رو که دوست دارم، اونی رو که عاشقشم از دست بدم!
    :رفتی منم از دستت دادم!
    -زنده بودی! زندگی می کردی! ژاله و عمه بهم می گفتن که در چه حالی! می گفتن که داری رو به راه می شی! داری سر پا می شی! عمه خوشحال بود! معین، ژاله، سیاوش، شادی، همه ی اونهایی که دوستت داشتن خوشحال بودن! منم از اینکه می دیدم نفس می کشی، سلامتی و زنده خوشحال بودم! راضی بودم! راضی بودم تو غربت باشم اما ...
    چشمهامو بستم و حس کردم چقدر دلم می خواد گریه کنم! کف دست نادیا نشست به یه سمت صورتم و آروم گفت: نمی خواستم آزاری ببینی! هیچ وقت نخواستم اذیت شی!
    چشمهامو باز کردم و صورتم به سمتش برگشت، دستش رو عقب کشید، صدای زنگ موبایلش بلند شد. از جاش پاشد و گفت: حتماً ژاله است.
    دراز کشیدم روی کاناپه، پاهامو تو شکمم جمع کردم و چشمهامو بستم. خدایا! بشر می آفرینی یا شیطان مجسم؟! پدربزرگه یا دشمن؟!
    صدای حرف زدن نادیا رو می شنیدم.هر کی که بود خوب موقع زنگ زده بود چون داشتم وا می دادم! تو شرایطی که اصلاً نباید به نادیا نزدیک می شدم، تو شرایطی که آقاجونش هنوز زنده بود و بود و هر کاری می خواست می تونست بکنه، من باید دور نادیا یه دیوار بلند می کشیدم و ازش فرار می کردم اما یه حس عجیبی داشتم! یه حس خواستن با تمام وجود! چی کار داشتم می کردم؟!
    تلفن نادیا خیلی زود تموم شد، از اتاق اومد بیرون و آروم پرسید: خوابیدی؟
    چشم باز کردم و سرم به سمتش چرخید، کنار مبل زانو زد و گفت: پاشو پیرهنو در بیار، کلیه ات سرما بخوره دوباره باید بخوابی بیمارستان!
    کلاً همه ی اطلاعات زندگی منو داشت! داشت به اون روزی اشاره می کرد که زیر برف و بارون موندن باعث شده بود سرما بخورم و کارم به جایی بکشه که کلیه ی معیوبم پامو به بیمارستان باز کنه!
    زل زدم به چشمهاش، لبخندی زد و گفت: پاشو دیگه ننر!
    نشستم اما سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و گفتم: چیزی هم هست که از زندگیم ندونی؟!
    خندید، کنارم نشست و در کمال ناباوری من دستهاش جلو اومد و نشست به دکمه های پیرهنم، مشغول باز کردنشون شد و گفت: نه! فکر نکنم!
    سرم به سمتش چرخیده بود و داشتم نگاهش می کردم. اون اما چشمهامو نمی دید. به دکمه هایی که دونه دونه باز می کرد خیره بود و از چشمهای من فرار می کرد. صورتش یه خرده سرخ بود و این یعنی هنوز هم از بعضی چیزها خجالت می کشید!
    دستم ناخودآگاه جلو رفت و یه رشته مو رو که از گیره ی سرش جدا شده بود پشت گوشش فرستادم اما دستم عقب نیومد. نشست به یه سمت صورتش و گرمای اون گونه های سرخ به دستهام منتقل شد. چشمهای بی تابش رو بالا آورد و زل زد به چشمهای من. دستهاش روی یه دکمه ثابت مونده بود.آروم زمزمه کردم: چرا اومدی اینجا نادی؟!
    چشمهاش لرزید، یه خرده تو سکوت نگاهم کرد و بعد زمزمه کرد: به خاطر دلم اینجام!
    نگاهم به لبهاش بود! باورم نمی شد این جمله از میونشون بیرون اومده باشه! شاید هم می دونستم اما نمی خواستم باور کنم!تو دلش چه خبر بود که دوباره برگشته بود به همین شهر؟! کی تو دلش بود؟! من؟! چی عوض شده بود که اومده بود دنبال اون چیز، اون کسی که دلش می خواست؟!
    خودشو عقب کشید و از جاش بلند شد و گفت: سرما می خوری دامون!
    سرمو بردم عقب و تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمهامو بستم. گنگ بودم، گیج بودم، نمی فهمیدم، می فهمیدم و نمی خواستم باور کنم که می فهمم! نمی خواستم باور کنم!
    ***
    هوا هنوز تاریک بود که با یه سردرد خیلی ناجور از خواب بیدار شدم. روی همون کاناپه بودم، یه پتو هم روم بود. یه خرده طول کشید تا دستم بیاد کجام و چه خبر شده! سر جام نشستم و زل زدم به اطراف. رکابی تنم نشون می داد نادیا پیرهنمو در آورده اما نتونسته اون یکی رو تنم کنه!
    دستم جلو رفت و پیرهن رو برداشتم و بو کشیدم، بوی نادیا رو می داد. این همه سال با یه خاطره سر کرده بود! یه تیکه پارچه که براش منو تداعی می کرد! باورم نمی شد! پوشیدمش و از جام بلند شدم و پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاقش. در اتاق نیمه باز بود و صدای نفس های آرومش تو اتاق می پیچید. یه آباژور کوچیک نور کمی به اتاق انداخت بود. رفتم جلو و برای چند دیقه بهش خیره موندم. تو خودش جمع شده بود، موهاش دور و برش و روی صورتش پخش بود و توی خواب اخم ریزی داشت.
    آروم پشتش روی تخـ ـت نشستم و خیره ی اون موها شدم. چه شبهایی که آرزوم بود دستهامو بندازم میونشون. چه شبهایی که دلم می خواست سرم رو فرو کنم توشون و بو بکشم! چه شبهایی که دلم می خواست دستهام این پوست لطیف رو لمس کنه! این تن ظریف رو به بغـ ـل بگیره! دلم اون سفید بازوهای ظریف رو می خواست برای اینکه دستهام دورشون حـ ـلقه بشه، لبهام به سرشونه هاش بچسبه و غرق لذت بشم!
    دستم جلو رفت و موهای آشفته اش رو از روی صورتش عقب کشیدم، تکون آرومی خورد اما چشم باز نکرد. سرم جلو رفت و آروم زیر گوشش زمزمه کردم: دلم برات تنگ شده بود نادی!
    نمی دونم بیدار بود یا نه! نمی دونم می شنید یا نه! نمی دونم اصلاً حضورم رو حس کرده بود یا نه! من اما اون حرف رو به خاطر دلم، به خاطر این دل بی صاحب مونده که این طور بی قرار تو سیـ ـنه می کوبید زدم! نمی گفتم نمی شد! نمی گفتم شاید این قلب می ایستاد! نمی گفتم شاید بعد این همه سال از درد منفجر می شد!
    صورتم به موهاش نزدیک شد، بو کشیدمشون و مـ ـست شدم! دلم خواستش اما عقلم نهیب زد! بـ ـوسه ی آرومی به موهاش زدم و عقب کشیدم. بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون! این دختر اونقدری برام قدیسه بود که نخوام مرزها رو بشکنم! نخوام فکر کنم که خیلی آسون دستیافتنیه!
    نشستم کنار بخاری و زل زدم به شعله های نارنجی و آبیش. چقدر راه اومده بودیم تا به اینجا رسیده بودیم! چقدر درد کشیده بودیم! هنوز هم می کشیدیم! هم من و هم اون! این چه سرنوشتی بود؟!
    ***
    هوا روشن شده بود، داشتم تو کابینت ها دنبال چای خشک می گشتم و کلافه بودم از پیدا نکردنش که نادیا دم در آشپزخونه ظاهر شد و پرسید: چیزی می خوای؟!
    از حضور ناگهانیش جا خوردم و تندی برگشتم سمتش، اخم هام درهم شد و گفتم: یه اهنی، یه اوهونی!
    لبخندی زد و گفت: اهن و اوهون رو یه آقا وقتی می خواد وارد جایی بشه که یه خانوم هست می کنه!
    یه خرده نگاهش کردم برای اینکه بفهمم به ماجرای نصفه شب دیشب اشاره می کنه یا نه، از کنارم رد شد، در یه کابینت رو باز کرد، یه قوطی رو دستم داد و گفت: این هم چایی!
    دوباره همون پلیور رو روی تاپش پوشیده بود و یه شلوار جین هم به پاش بود. قوطی رو با مکث گرفتم و سعی کردم رفتارم رو کنترل کنم!
    اخم کردم و پرسیدم: اینجا هم جاست؟! دورترین نقطه به گاز چایی خشک رو گذاشتی؟!
    خندید و در حال بیرون رفتن از آشپزخونه گفت: بداخلاق!
    چایی رو دم کردم و نشستم روی صندلیِ گوشه ی آشپزخونه. میزی وجود نداشت، فقط یه تک صندلی بود.
    نادیا که برگشت، دستم به پیـ ـشونیم بود، اومد و گفت: سرت بهتر نشده؟
    نگاهش کردم، بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت یه کابینت دیگه و گفت: قرص می خواستی صدام می کردی.
    یه سبد از تو یه کابینت در آورد، یه خرده همش زد و یه مسکن از توش پیدا کرد، یه لیوان از آبچکون برداشت، از تو پارچ توی یخچال پرش کرد و اومد سمت من. داشتم به ریزه ریزه ی حرکاتش نگاه می کردم. خیلی بزرگ شده بود! بزرگ که نه خانوم شده بود! خانوم که بود، یه جورایی پخته شده بود!
    لیوان رو برداشتم، قرص رو هم همین طور، خوردم و همون جوری که از جام بلند می شدم غر زدم: هیچیت معلوم نیست کجا به کجاست! چاییت اون وره، قرصهات اون ته! اتو هم که انگار اصلاً نداری!
    از آشپزخونه رفتم بیرون، صداش با لحن شوخی به گوشم رسید: مهم اینه که خودم مشخصه کجام!
    برگشتم سمتش، با لبخند زل زده بود بهم. خواستم برم آروم زمزمه کرد: منم دلم برات تنگ شده بود!
    پس بیدار بود! برگشتم سمتش و پرسیدم: منم؟! اون هم ته منم برای چیه؟!
    خندید و گفت: هیچی همین جوری!
    همون طور که از آشپزخونه دور می شدم گفتم: انگار خوابهای خوبی دیدی!
    صداشو شنیدم که گفت: چه جور هم! رویا بود اصلاً!
    لبخندی زدم و خوشحال از اینکه صورتم رو نمی بینه گفتم: از رویا بیا بیرون و اون اتو رو بده پیرهنمو اتو کنم!
    صداش بلند شد: بیا صبحونه بخور، من برات اتوش می کنم.
    یه نمی خورم گفتم و دم اتاق خواب ایستادم، صبح یه خرده این ور و اون ور رو گشته بودم اما اتویی نبود. اومد بیرون، تای یه ابروش رو بالا داد و گفت: نیم ساعت غر زدی و در کابینت ها رو به هم کوبیدی واسه چایی پیدا کردن، حالا می گی نمی خورم؟!
    عین این مامانها بود که داشتن بچه اشون رو سرزنش می کردن! یه لحظه دلم خواست برم و محکم بچلونمش اما با هزار زحمت خودم رو کنترل کردم.از جلوم رد شد و گفت: صبحونه نخوری با همین پیرهن چروک باید بری سر کار!
    خنده ام گرفته بود اما خودمو کنترل کردم و دنبالش راه افتادم و گفتم:این مال دزدی رو نمی خوام اتو کنم! پیرهن خودمو می خوام صاف کنم!
    برگشت و با لبخند نگاهی به لباسم انداخت، دولا شد زیر تخـ ـت و پرسید: چون مال دزدیه نمی خوای بپوشیش یا چون بوی عطر منو می ده!
    چشمهام گرد شد و پرسیدم: کل شب منو می پاییدی؟!
    خندید، اتو رو از زیر تخـ ـت بیرون کشید و گفت: نه کل شب، یه وقتهایی که حس می کردم عین ارواح تو خونه ام وول می خوری!
    اتو رو از دستش کشیدم و راه افتادم سمت هال و گفتم: اون ور آب بهت ساخته! خیلی اپن مایند شدی!
    خندید و رفت تو آشپزخونه و گفت: بزرگ شدم!
    نیم نگاهی بهش انداختم و خواستم بگم هیکلت که همچنان توبغـ ـلیه، لـ ـبم رو گزیدم و گفتم: پریز کجاست؟!
    دوباره خندید و گفت: باورت شده هیچ چیز این خونه سر جاش نیست؟! پشت تلویزیون یه سه راهی هست بداخلاق!
    بالشی رو که دیشب گذاشته بود زیر سرم برداشتم و انداختم رو زمین، نشستم و پیرهن خودم رو، اونی که دیشب خیس شده بود برداشتم که اتو کنم، اومد بیرون و گفت: شلوارت هم حسابی چروک شده!
    -اونم در می یارم اتو می کنم!
    خندید و گفت: می خواستم دیشب بهت یه گرمکن هم بدم منتها دیگه خوابت برد!
    باز هم چشمهام گرد شد، برگشتم سمتش و گفتم: گرمکنی هم ازم کش رفتی؟!
    خندید و سرش رو به علامت جواب مثبت تکون داد! به یاد سر صبح افتادم که دلم یه دوش درست و حسابی می خواست، راه افتاد بره سمت آشپزخونه، پرسیدم: لبـ ـاس زیـ ـر چی؟! شورت و عرق گیر از تو کشوم کش نرفتین که یه دوش بگیرم؟!
    برگشت سمتم، اخم کرد و بعد همراه با همون اخم یه لبخند هم نشوند رو لبش و گفت: بچه پررو
    نگاهم بهش بود وقتی می رفت تو آشپزخونه و ذهنم خیلی جاها!
    ***
    اتو رو از برق کشیدم و رفتم سمت آشپزخونه، نشسته بود رو زمین، کنار سفره و با اون دستهای ظریف لقمه درست می کرد. نگاهم که طولانی شد سرش رو بالا آورد و پرسید: استخاره می کنی؟!
    روبروش نشستم و پرسیدم: تنها زندگی می کنی؟
    لقمه ای رو به سمتم گرفت و گفت: چاییتو شیرین کنم؟
    لقمه رو ازش گرفتم اما نخوردم و پرسیدم: مادرت چه جوری راضی شده ازش دور باشی؟
    -اگه شیرین نمی خوری بگو پاشم قندونو بیارم.
    :آقاجونت چه جوری راضی شده برگردی تو این شهر؟!
    -مربای آلبالو هم هست منتها فکر کنم قبلاً از ژاله یا شادی یا عمه شنیده بودم خیلی اهل مربا خوردن نیستی. می خوای بیارم؟!
    :بهم گفته بودی نمی یام دادگاه چون نمی خوام مثل تو بی کس بشم! الآن که اینجا تنها زندگی می کنی بی کس نیستی؟!
    چشمهاش از زمین بلند و به چشمهام دوخته شد، مکثی کرد، شکرپاش رو به سمت لیوان جلوی من خم کرد و مشغول هم زدن چایی من شد.
    دستم جلو رفت و چونه اش رو بالا آوردم و گفتم:ازشون بریدی؟!
    سرش رو آروم به علامت مثبت تکون داد. دستم عقب رفت و پرسیدم: چه جوری؟!
    -چهار ساله!
    :یعنی چی؟!
    -وقتی می رفتم، تو فرودگاه گفتم، وقتی برم، وقتی منو بفرستین که برم درسمو بخونم، دیگه منو نمی بینین! هنوز هم پای حرفم هستم!
    :می دونن ایرانی؟!
    -آره. گاهی با مامان تلفنی حرف می زنم. به خاطر اینکه خیلی تنهاست. به خاطر مرگ پارسا.
    :نیومدن سراغت؟ پیدا کردنت تو این شهر کار خیلی سختی نیست!
    -نخواستم که بیان! نذاشتم در واقع! بیان هم نمی تونن پیدام کنن. آدرسی ندارن. نه از خونه ام نه از محل کارم!فقط یه شماره موبایله. همین.
    :چه جوری الآن حریف آقاجونت می شی که اون سال نمی شدی؟!
    نگاهم کرد و بعد یه مکث گفت: بخور سرد شد.
    خودم هم خسته بودم، یه خرده نیاز به فکر کردن داشتم. یه چیزهایی رو از دیشب باید هضم می کردم. چایی رو سر کشیدم، لقمه ای رو که داده بود خوردم و گفتم: من خیلی وقته صبحونه نمی خورم.
    -کار خوبی نیست.
    :خیلی وقته فکر می کنم تنهایی صبحونه نمی چسبه!
    -تو که خیلی صبح ها تنها تو تخـ ـتت چشم باز نمی کردی!
    چشمهام باز هم گرد شد و پرسیدم: جاسوس برام گذاشتی؟!
    -اونقدری می شناسمت که بدونم برای فرار از خیلی چیزها به چه چیزهایی پناه می بری!
    از جام بلند شدم و راه افتادم که برم بیرون و در همون حال گفتم: آره! بعضی وقتها فرار بهترین راهه!
    -من فرار نکردم!
    برگشتم سمتش، با نگاهی عصبی زل زده بود به چشمهام! تلخندی نشست رو لـ ـبم و گفتم: ولی من خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که باید از بعضی چیزها شدیداً فرار کنم!
    اومدم از آشپزخونه برم بیرون، پرسید: بعضی چیزها یا بعضی آدمها!
    جوابی ندادم، لباسم رو پوشیدم و موقع رفتن با صدای بلند گفتم: تو ماشین منتظرم.
    یه نیازی نیست گفت، در حال باز کردن در هال گفتم: کرایه اشو می گیرم!
    ***
    از قلب پریشونم بی واهمه رد می شی
    من خوب تو می مونم، با این همه بد می شی
    این قلب ترک خورده، دلواپس فرداته
    با هر قدم که می ری محتاج نفسهاته
    شاید نمی دونی بی عشق تو می میرم
    من از تو و رفتارت، از فاصله دلگیرم
    تقدیر منم این شد، بازنده ی این بازی
    تو اول خوشبختی، آینده اتو می سازی

    مهدی احمدوند، از این ساعت، بازنده
    یه ربع بعد اومد و نشست تو ماشین، خمیازه ای کشیدم و سرم رو از پشتی جدا کردم و گفتم:الآن هم نمی اومدی!
    کمـ ـربند رو بست و گفت: پولشو می دم!
    برگشتم سمتش و زل زدم به نیم رخش، لبخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: خودت داری نقش یه راننده رو بازی می کنی، به من چه!
    راه افتادم و دنده عقب گرفتم که از کوچه برم بیرون، یهو گفت: وای وایسا!
    پامو گذاشتم رو ترمز و منتظر نگاهش کردم، چفت کمـ ـربند رو باز کرد و گفت: موبایلمو جا گذاشتم. الآن می یام.
    نگاهی به ساعت انداختم و غر زدم: دیر شد!
    در حال پیاده شدن گفت: رئیس هر وقت بخواد می تونه بره!
    قبل از اینکه در رو ببنده گفتم: رئیس بله!
    بعد با چونه به خودش اشاره کردم و گفتم: کارمند منتها یه خرده باید نگران باشه که رئیس یه وقت به خاطر تأخیر اخراجش نکنه!
    خندید و گفت: من پارتیم کلفته!
    بعد در و بست و پا تند کرد سمت خونه.
    ***
    دست معین بازومو کشید و تو صورتم با تحکم گفت: بسه دیگه دامون!
    عقب کشیدم در حالی که سیـ ـنه ام به سختی بالا و پایین می شد! برگشتم سمت بخش که پسره ی روانی گفت:اشتباه کردم اومدم اینجا! تو خلوت که گیرت آوردم می خوام ببینم بلدی شاخ و شونه بکشی یا نه!
    برگشتم سمتش، دست معین نشست رو قفسه ی سیـ ـنه ام و به عقب فشار آرومی داد و متحکم گفت: برو دامون!
    از بین دندون های قفل شده ام گفتم: همین الآن پاشو بریم یه جای خلوت ببینم چه غلطی می خوای بکنی!
    این بار احمدی بازوم رو گرفت و گفت: ولش کن آقای دکتر! بذار بره!
    پسره داد کشید: دکتر؟! دکتر اینقدر بی کاره که تو کار بقیه ی ملت فضولی کنه؟! نامردم اگه مادر و خواهرتو جلوی چشمت...
    خیز برداشتم برم سمتش، معین زودتر از من روبروش ایستاد، بازوش رو چسبید و گفت: بیا برو شر درست نکن!
    دستم گیر احمدی بود، پسره داد کشید: شر رو این کاسه ی از آش داغتر درست کرده نه من! ببین منو، آدمت می کنم! کاری می کنم که از زندگی سیر بشی!
    چند تا فحش رکیک دیگه داد، دوباره خیز برداشتم برم سمتش، یه دست دستمو گرفت، ناخودآگاه برگشتم و دیدم نادیاست، زل زد به چشمهام و گفت: دامون بسه!
    پسره همین جوری داشت چرت می گفت، فحش می داد و براش هم مهم نبود که اومده تو محیط کار من و داره به خواهر و مادر نداشته ی من ناسزا می گه!
    خون از گوشه ی لـ ـبم تا زیر چونه ام راه گرفته بود وقتی پا گذاشتم تو آبدارخونه و روی صندلی نشستم. آرنج دستهامو گذاشتم روی میز و سرم رو بینشون گرفتم. تمام تنم از زور عصبانیت می لرزید! نادیا یه لیوان آب گذاشت روی میز و گفت: اینو بخور آروم شی بعد زخمتو ببینم.
    چقدر بزرگ شده بود! کسی بود که حالا خیلی ها می تونستن بهش تکیه کنن!چندین سال پیش تو همچین شرایطی به گریه می افتاد و حالا خودشو انداخته بود میون دعوای من و اون جوون، سعی کرده بود با کمک معین و بقیه سوامون کنه و الآن هم مشغول آروم کردن من بود!
    سر و صداهای بیرون خـ ـوابیده بود، تقه ای به در خورد و باز شد و دکتر اکبرزاده با صدایی نگران گفت: ببینمت دامون!
    سرم رو از دستهام فاصله دادم و برگشتم سمتش، دستش نشست به چونه ام برای اینکه هنر اون پسره ی دیوونه رو ببینه و بعد زل زد به چشمهام و گفت: چرا نگفتی تو کاره ای نیستی؟!
    -آخرین بار منم همراهتون اومده بودم، منو دیده بود. می شناخت.
    :خب بیای!مگه خودت بعد جداگانه هم رفتی؟!
    -نه.
    :ای بابا! آدرس اینجا رو از کجا آورده؟!
    لـ ـبم پاره شده بود و هنوز هم خونریزی داشت. گونه ام هم به خاطر مشتی که زده بود درد می کرد. نادیا با جعبه ی کمک های اولیه جلو اومد و گفت: بذار زخمتو ببینم.
    نگاهم از صورت کلافه ی دکتر نشست به صورت نادیا، برای لحظه ای ترس رو تو چشمهاش دیدم و حس کردم که شاید می ترسه جلوی دکتر پسش بزنم و به غرورش بر بخوره اما اونقدر اعصابم خراب بود که کس دیگه ای رو خراب نکنم!
    دستش که نشست زیر چونه ام دکتر گفت: کارت تموم شد بیا اتاق من یه فکری به حال این جریان بکنیم.
    پسرک دیوونه واسه این حمله کرده بود بهم که سر رضایت گرفتن از پدرش منم تو جلسه ی آخر رفته بودم خونه اشون! اومده بود که کاسه کوزه ی ما رو بهم بریزه و تهدید کنه که دست از سر پدرش برداریم و قاتل برادرش نیاز به رضایت نداره!
    دکتر رفت، معین پشت سرش اومد تو درگاه در و پرسید: خوبی؟
    اوهومی گفتم، معین رو به نادیا پرسید: کمک نمی خوای؟
    نادیا بدون اینکه نگاه از زخم من برداره گفت: نه مرسی.
    معین رفت و در رو بست، نادیا پنبه ای رو روی زخمم کشید، آخی گفتم و سرم رو عقب کشیدم، لبخند زد و آروم زمزمه کرد: دلم خنک شد!
    میخ چشمهاش شدم، دستش دوباره نشست زیر چونه ام و سرم رو جلو کشید و مشغول تمیز کردن زخم شد. بعد یه سکوت گفتم: دلت می یاد؟!
    لبخند زد و گفت: وقتی بداخلاق می شی دلم می خواد خودم این بلا رو سرت بیارم!
    دو روز از اون شبی که تو خونه اش پا گذاشته بودم می گذشت، حق هم داشت. اونقدر آشفته بودم که ناخودآگاه رفتارهام تند بود. نه نسبت به اون، نسبت به همه. نگاهش رو بالا آورد و زل زد به چشمهام، دستش از حرکت ایستاد و بعد یه مکث گفت: ولی بداخلاق می شی قیافه ات جذاب تر می شه!
    آروم زمزمه کردم: یادمه اون روز تو خونه ام بهم گفته بودی بی ریخت!
    لبخند روی لبش جمع و دوباره مشغول کارش شد. خیلی سریع کارش رو تموم کرد، رفت سمت یخچال و یه بطری آب معدنی در آورد، گذاشت روی میز و گفت: اینو بذار رو گونه ات.
    بی حرکت زل زدم بهش، وسیله های جعبه رو جمع کرد و جعبه رو سر جاش گذاشت، دستش رو شست و اومد بره بیرون، مچش رو گرفتم، مانع شدم و گفتم: نادی!
    با تعلل برگشت سمتم اما نگاهم نکرد، فشار آرومی به دستش آوردم و گفتم: ببین منو!
    نگاهشو بالا آورد و میخ چشمهام شد! از جام بلند شدم، تو فاصله ی کمی ازش ایستادم در حالی که وجودم پر هیجان بود و آروم زمزمه کردم:بعد از اون شب، هزار شب حسرت خوردم که چرا اون بـ ـوسه روی پیـ ـشونیت نشست!
    مات چشمهام موند و بعد یه مکث دستش رو از دستم بیرون کشید و خواست بره،این بار بازوشو گرفتم و به عقب کشیدمش، دیگه تقریباً چسبیده به قفسه ی سیـ ـنه ام بود! صورتم ناخودآگاه جلو رفت، یکی دو سانت مونده بود برای اینکه حسرتم از بین بره، خودش رو عقب کشید و گفت: لبت داره خون می یاد! یه تیکه پنبه بذار روش و فشار بده!
    از آبدارخونه رفت بیرون! کلافه چنگی به موهام زدم و نشستم روی صندلی! فکر اساسی ای رو که عمه چهار سال پیش ازش حرف می زد حالا باید می کردم! این با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن هم منو نابود می کرد، هم این دختر رو!
    دو روز بود نادیا آزمایشگاه نمی اومد. یعنی دقیقاً از همون روز دعوا! نه می تونستم از کسی چیزی بپرسم و نه می تونستم بهش زنگ بزنم.فقط می دونستم مرخصی گرفته. تنها امیدم این بود که امروز تو خونه ی عمه ببینمش. برنامه نذری و سفره و این چیزها بود. عمه به خاطر بچه ی مژگان هر سال همین روزها آش می پخت و یه سفره ای هم می گرفت که البته زنونه بود. بهم گفته بود بعد اذان مغرب برم اونجا و منم از خدا خواسته قبول کرده بودم. بعد اون روز و بعد جریان آبدارخونه، دلم لرزیده بود و نمی تونستم از فکرش در بیام. شیما رو یه بار دیگه تو یه کافه دیده بودم، بهم گفته بود می خواد بره واسه گرفتن بچه اش از شوهر سابقش تلاش کنه و بهش گفته بودم اگه کمکی از دستم بر می یاد بهم بگه. با لبخند فقط نگاهم کرده بود. به مهریه ای که گذاشته بودم روی میز، تو سکوت خیره شده بود، بعد نگاهم کرده و گفته بود: اونی که دوستش داری حتماً در کنارت خوشبخت می شه!
    هیچ حرفی به زبونم نمی اومد برای زدن. یه جورهایی این بنده ی خدا و احساسش هم قربانی این جریان شده بود!رفت، چشمم به رفتنش موند و دلم گرفت از نامردی ناخواسته ای که در حقش شده بود! ولی خب، اینکه با من می موند هم به من خیانت بود، هم به خودش و هم به نادیا و من مجبور شده بودم بین بد و بدتر بد رو انتخاب کنم!
    کیفم رو از روی صندلی برداشتم و نگاهی به ساعت انداختم. هوا دیگه تاریک شده بود و مطمئناً خانوم ها رفته بودن.
    در خونه نیمه باز بود، پیاده شدم، در ماشین رو قفل کردم و زنگ در رو زدم. دیدم کسی تحویلم نگرفت، با سوییچ چند باری زدم به در و گفتم: یا الله!
    صدای عمه بود که گفت: بیا تو عزیزم.
    اومدم در رو هل بدم و برم تو، عمه در رو بازتر کرد و با لبخند گفت: خوش اومدی پسرم.
    لبخند زدم، سلام و تشکر کردم و به خانوم محجبه ای که کنارش ایستاده بود هم سلام کردم. به گرمی جوابم رو داد. از عمه پرسیدم: می شه اومد تو یا برم یه دور دیگه بزنم و بعد بیام؟
    عمه به گرمی گفت: نه عزیزم. برو تو استراحت کن، منم الآن می یام.
    یه با اجازه گفتم و اومدم برم سمت ساختمون شنیدم که خانومه پرسید: پس گفتین اسمش نادیاست؟
    گوشهام تیز شد و پاهام کند! عمه گفت: آره. دختر واقعاً خوبیه. من از چهار پنج سال پیش می شناسمش.
    -پس شما خبرشو بهم بده که اگه قبول کرد به علیرضا بگم و یه قرار بذاریم همو ببینن.
    عمه یه چشم بلند بالا تحویل اون خانوم داد، حس کردم گر گرفته ام و بی قرارم! کفشهامو در آوردم، بدون اینکه به خانوم های جمع شده توی آشپزخونه نگاه بندازم، یه سلام جمعی کردم و مـ ـستقیم رفتم تو اتاقم! بهم ریخته بودم، بهم ریخته تر شدم! چرا هر بار که پای این دختر به زندگی من باز می شد یه رقیبی هم واسه ام تراشیده می شد؟! عجب شانس گندی داشتم من! عمه رو بگو! این چه بساطی بود؟! بازارگرمی هم می کرد واسه این دختر! انگار نه انگار یه زمانی برای اینکه من نرم سمتش خط و نشون می کشید!
    پالتو و کیفم رو انداختم روی تخـ ـت،دو تا از دکمه های بالای یقه ام رو باز کردم و دستی به گردنم کشیدم! پوفی از دهنم بیرون اومد و کلافه زل زدم به دیوار روبروم!پشیمون شدم اصلاً از اومدنم! نه می تونستم آروم بگیرم، نه می تونستم تظاهر کنم، نه می تونستم بی خیال بشم!
    تقه ای به در خورد و عمه اومد تو اتاق و گفت: الآن همه می رن، بعد بیا برات آش بریزم!
    آروم گفتم: باشه
    در رو پیش کرد و پرسید: چیزی شده؟!
    نه ای گفتم و نشستم رو تخـ ـت و گفتم: خیلی خسته ام.
    با لحن ملایمی گفت: دراز بکش تا خونه خلوت بشه.
    باشه ای گفتم و خودمو روی تخـ ـت ولو کردم، عمه برق رو خاموش کرد و رفت بیرون. ساعدم روی چشمام بود و داشتم به خیلی چیزها فکر می کردم. در واقع فکر نمی کردم، افکارم داشت منو می خورد! خدایا بگو چی کار کنم؟! چه گیری افتادم! آقاجونش که هنوز هست و هنوز همون قدر دشمن خونی منه! پرونده هم که لابد بازه و همچنان هم مخالف این ازدواجه! از مردن نمی
    ترسم اما از بی خود مردن می ترسم! اینکه بی دلیل و با مرگم اون پیرمرد پیروز این جنگ یک طرفه بشه واقعاً برام زور داره!
    نشستم و ساعتم رو باز کردم و گذاشتم رو پاتخـ ـتی. پای راستم شروع کرد به تکون خوردن عصبی! از نادیا گذشتن واقعاً برام سخت بود! داشتم از درون می پکیدم از این همه فکر و خیال و می خواستم خودم رو بسپرم دست تقدیر! می خواستم هر چی اون می خواد بشه اما انگار تقدیر هم تکلیفش با خودش مشخص نبود! اون هم نمی دونست قراره ته این جریان چی بشه!
    صدای عمه دستم رو از روی صورتم بلند کرد و با صدای بلند گفتم: جانم؟
    شنیدم که گفت: بیا برات آش ریختم.
    از جام بلند شدم و رفتم بیرون، عمه پرسید: چرا لباستو عوض نکردی؟
    -مژگان کو؟
    :بالاست. رفت ماهکو بخوابونه.بشین سرد می شه.
    نشستم پشت میز و پرسیدم: خوش گذشت؟
    عمه بشقاب رو گذاشت جلوم، نعناداغ رو هم گذاشت کنار دستم و گفت: خوب بود. فقط خیلی خسته شدیم.
    -ژاله کجاست؟
    :با مژگان یه سر رفت بالا.
    اوهومی گفتم و یه خرده با قاشق آش رو هم زدم، عمه رفت سمت سینک و گفت: چی شده؟ چرا نمی خوری؟
    -دارم می خورم، داغه هنوز.
    باز هم یه خرده دیگه با غذا بازی کردم و بعد پرسیدم: این خانومه...
    برگشت سمتم، نگاهمو ازش گرفتم و ادامه دادم: پسرش چی کاره است؟
    -چطور؟!
    :همین جوری!
    -پسر خوبیه!
    :نپرسیدم خوبه یا بد! می خوام بدونم چه کاره است!
    -تو فروشگاه باباش کار می کنه.
    :تحصیلاتش چی؟
    -مادرش می گفت لیسانسه.
    سری تکون دادم و یه کم از رشته ها رو بالا آوردم و دوباره برگردوندم تو بشقاب، عمه در حال شستن ظرفها گفت: با غذات بازی نکن دامون، بخورش.
    باشه ای گفتم، یه قاشق خوردم و پرسیدم: خونه اشون کجاست؟
    شیر آب رو بست و برگشت سمتم و پرسید: چرا می پرسی؟!
    قاشق رو توی بشقاب گذاشتم و گفتم: می خوام برم تحقیق!
    عمه جلو اومد، دستی به گوشه ی لـ ـبم کشید و با اخم پرسید: دعوا کردی؟!
    سرم رو عقب کشیدم و گفتم: آره.
    -دامون!
    :می دونم قول دادم دعوا نکنم ولی بعضی وقتها نمی شه عمه! طرف وایساده خاندان منو به فحش کشیده، می تونم وایسم نگاه کنم؟!
    -قبلاً ها این کارو می کردی!
    :قبلاًها اعصابم قوی بود!
    عمه سری تکون داد و گفت: سر خیابون، بغـ ـل نونوایی خونه اشونه.
    اخمهام در هم شد و زل زدم به عمه، آروم پرسید: چیه؟! چرا این جوری بق کردی؟!دختر دم بخت براش خواستگار می یاد دیگه!
    -بله! آدم یه عمه ی پسرخاله هم داشته باشه که این جوری تبلیغشو بکنه دیگه همه چی حله! از کی تا حالا اینقدر با نادیا صمیمی شدی عمه خانوم؟!
    :از همون موقع که برادرزاده ام بهم معرفیش کرد و فهمیدم یه دختر نمونه است! تو چرا حالا ناراحتی؟!
    :ناراحت نیستم!
    عمه با لبخند زل زد بهم، رفت سمت یخچال و گفت: مشخصه کاملاً!
    از جام بلند شدم و گفتم: آشو بعداً می خورم!
    متعجب برگشت و پرسید: کجا؟!
    -می رم از بند پ استفاده کنم!
    :بند پ؟!
    -پسرخاله اشم! می خوام ببینم یارو چقدر جنم داره!
    عمه دنبالم اومد و گفت: وایسا ببینم!
    بازومو کشید، برگشتم سمتش، اخم کرد و پرتحکم گفت: بیا برو بشین غذاتو بخور!
    -سیرم!
    بازومو به سمت آشپزخونه کشید و با صدای کنترل شده ای گفت: چرا همچین می کنی؟! نه به داره نه به باره! نه دختره پسره رو دیده، نه پسره دختره رو دیده! بعد می خوای راه بیفتی بری تحقیق؟! بذار مادره برسه خونه، چهار تا کلام با پسرش حرف بزنه! بعدش هم تو چی کاره اشی اصلاً؟! پسرخاله اش هستی که باش! والله اون چیزی که به گوش من رسیده همچین رابطه ی خوشی هم باهاش نداری! سنگ چیو به سیـ ـنه می زنی؟!
    رگ گردنم زده بود بیرون! عصبی شده بودم، عمه به زور وادارم کرد بشینم و گفت: دردت چیه دامون؟!
    از دهنم پرید و گفتم: خوشم نمی یاد...
    حرفمو خوردم، عمه با یه لبخند زل زد بهم و گفت: خوشت نمی یاد چی؟!
    از جام بلند شدم و گفتم: هیچی!
    دوباره دستم رو گرفت و با خنده پرسید: خوشت نمی یاد چی دامون؟! خوشت نمی یاد برای دخترخاله ات خواستگار بیاد؟!
    نگاهمو از صورتش دزدیدم و با حرص گفتم: آره! خوشم نمی یاد!
    خندید و گفت: چرا؟!
    اخمم بیشتر شد چون خودمم هم نمی دونستم چرا!
    نشستم رو صندلی و گفتم: طرف مناسب نادیا نیست!
    -مگه تو می شناسیش؟!
    :نه!
    -اصلاً بگو ببینم از این خواستگار خوشت نمی یاد یا کلاً با هر کی خواستگارش باشه مشکل داری؟!
    لحن شوخ عمه بیشتر کفریم می کرد! عصبی زل زدم بهش و معترض گفتم: عمه!
    رفت سمت یخچال ، یه لیوان رو پر آب کرد و گذاشت جلوم و گفت: بخور سرخ شدی!
    یه خرده از آب خوردم و دستی به پیـ ـشونیم کشیدم، عمه پرسید: نمی خوای حرف بزنی؟!
    -چه حرفی؟!
    :حرف دلتو!
    -دلم یه چیزی می گه که عقلم قبولش نداره!
    :چندین ساله داری چوب عقلتو می خوری، یه بار هم با دلت راه بیا! بده؟!
    متعجب پرسیدم:شما می دونی جریان چی بوده و اینقدر راحت در مورد این موضوع حرف می زنی؟!
    -آره می دونم! همه چیزو می دونم! جریان پدربزرگت و کارشکنیش رو هم می دونم! اما این پسری که روبروی من نشسته و داره بال بال می زنه به هیچ وجه نمی تونه از خیر اون دختر بگذره! می تونی بگذری؟!
    -نه!
    :خب ؟!
    -دارم دیوونه می شم! یه خواب راحت نداشتم از وقتی برگشته! سر کار اصلاً تمرکز ندارم! نمی یاد یه جور، می یاد یه جور بهم می ریزم! نمی دونم چی کار کنم!
    :کاری که دلت می گه رو انجام بده! هان؟!
    سرمو بلند و نگاهمو نشوندم به صورت عمه و گفتم: دلم یه چیز اشتباه می گه!
    عمه با لبخند پرسید: چی؟!
    زل زدم به میز روبروم و گفتم: دلم می گه تا ابد، صد سال دیگه هم بگذره دوستش دارم!
    -خب؟!
    :دلم می گه پاشم برم تهران و به مادر و پدرش بگم دارم می رم دخترتونو عقد کنم!
    -منظورت خواستگاریه دیگه؟!
    :آره! همون!
    -خب چرا نمی ری؟!
    -نمی دونم! برم یعنی؟! آقاجونش چی؟! یا اصلاً ...
    :تکلیفت با خودت مشخص نیست دامون؟!
    کلافه دستی به پس گردنم کشیدم و یه خرده فشارش دادم، از جام بلند شدم، عمه پرسید: کجا؟!
    برگشتم سمتش و گفتم: مطمئناً الآن نمی رم تهران!
    لبخند زد و پرسید: یعنی تصمیم داری بری؟!
    یه خرده فکر کردم، به اون خانوم چادری، به پسر لیسانسه اش، به قیافه ی خواستنی و جایگاه خوب و اخلاق خوش نادیا، به دم بخت بودنش و به اینکه ممکنه یکی عین محسن پیدا بشه و ازم بگیردش! گر گرفتم، نگاهمو دوختم به چشمهای منتظر عمه و گفتم: آره! می خوام برم تهران و نادیا رو از پدر و مادرش و پدریش خواستگاری کنم!
    صدای نادیا که از پشت سر به گوشم رسید مثل برق گرفته ها برگشتم به عقب! لبخند به لب از اتاق عمه اومد بیرون و حرفش رو دوباره تکرار کرد: احتیاجی نیست!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    شوکه شده و با چشمهای گرد زل زدم بهش. یه قدم دیگه جلو اومد اما حرفی نزد و گذاشت که از شوک بیام بیرون. سرم برگشت به سمت عمه که به میز ناهارخوری توی آشپزخونه تکیه داده بود و با لبخند نگاهم می کرد! سه شده بود اساسی! به خیال تنها بودن خودم و عمه اونقدری بلند حرف زده بودم که نادیا تموم حرفهامو بشنوه!
    عمه از چهره ی متعجب من به خنده افتاد، رفت سمت سینک و در همون حال به نادیا گفت: دخترم بیا برات آش بریزم!
    نادیا از جلوم رد شد و آروم زمزمه کرد: یه دستی به موهات بکش!
    دستم ناخودآگاه نشست به موهام، نادیا برگشت و وقتی دید دارم این کارو می کنم بلند و سرخوش خندید و گفت: انگار انگشت کردی تو پریز برق!
    مسخره ام می کرد! موهام هیچ ایرادی نداشت، به شوکه بودنم اشاره می کرد! نمی دونستم چی کار کنم، برم تو اتاقم یا بشینم پشت میز و بذارم این دو تا خانوم منو مسخره کنن!تصمیم نهاییمو گرفتم و همراه نادیا نشستم پشت میز، اخمی مصنوعی کردم و به عمه گفتم: شمام رفتی تو جهبه ی این خانوم؟!
    عمه بشقاب آشی رو جلوی نادیا گذاشت و گفت: من تو جبهه ی حق علیه باطلم!
    اخمم بیشتر شد و گفتم: دست شما درد نکنه! من باطلم؟!
    دستش رو گذاشت روی موهام، بهمشون ریخت و گفت: تو عزیز منی. بده آشتو عوض کنم، سرد شد.
    همین خوبه ای گفتم، عمه هم یه هر جور راحتی گفت و همون طور که می رفت سمت هال توضیح داد: یه سر می رم بالا ببینم بچه ها در چه حالن.
    عمه رفت، نادیا بعد یه خرده سکوت گفت:که خوشت نمی یاد آره؟!
    نگاهمو از میز بالا آوردم و دوختم به چشمهای شیطونش! نگاهم نمی کرد و سرگرم آشش بود!
    با سماجت گفتم: خوشم نمی یاد عمه ام واسطه ازدواجت باشه! پس فردا آقاجونت نقشه ی اعدام عمه رو هم رو می کنه!
    اخم ریزی کرد اما فوری به صورتش لبخند نشوند و گفت: دلت چی می گفت اونوقت؟!
    قاشق رو گذاشتم کنار بشقاب و سرم رو جلو بردم، نگاهشو آورد بالا و خیره ی چشمهام شد، آروم گفتم: درست نیست آدم فال گوش وایسه!
    خندید و سرخوش گفت: درست نیست آدم به اون چیزی که نیست تظاهر کنه!
    -چی نیستم و به چی تظاهر می کنم اونوقت؟!
    :این قدر سرد نیستی و به کوه یخ بودن تظاهر می کنی!
    -عمراً!
    نادیا دوباره خندید، یه قاشق از آشش خورد و گفت: روت هم خیلی خیلی زیاده! می گم همه ی حرفهاتو شنیدم! تموم اعترافاتتو!
    -اینو گفتم که عمه رو منصرف کنم!
    یه لحظه نگاهم کرد، بعد خندید و گفت: جد بزرگوار من بود می خواست همین الآن پاشه بره دم خونه ی پسره؟!
    -می خواستم از خونه بزنم بیرون که سرم باد بخوره!
    :جد بزرگوار من بود که می خواست همین الآن پاشه بره تهران؟!
    -عمراً!
    دوباره نادیا خندید، از خنده های شادش انرژی گرفتم و ناخودآگاه لبخندی به لـ ـبم اومد، زل زد به چشمهام و گفت: دلم می خواست این جلز و ولز شدنت رو ببینم، منتها فقط صدا داشتم و تصویری در کار نبود!
    -تشریف می آوردی بیرون، تصویر هم داشتی!
    :اونوقت احتمالاً صدا قطع می شد!
    نگاهش کردم، لبخند زد و گفت: اعتراف گرفتن این جوری هم خیلی مزه داره! عمه خانوم حسابی شاهکار کردن!
    -اعتراف نکردم! دروغ گفتم!
    نادیا خندید، از جاش بلند شد و گفت: آره خب! دروغ گفتی که دلت صد سال دیگه هم بگذره منو دوست داره! منم الآن دارم دروغ می گم که جواب من به خواستگاری احتمالی تو مثبته!
    برای لحظه ای جا خوردم، انقدر این جریان بالا و پایین شده بود و سر آخر نشده بود که یه لحظه باور کردم داره جدی می گه! مخصوصاً با اون احتیاجی نیستی که اول حضورش گفته بود! احتیاجی نیست برم خواستگاری چون جوابش منفیه؟! گیج نگاهش کردم، لبخند زد، انگشتش رو جلو آورد و زخم روی لـ ـبم رو لمس کرد و بعد نگاهشو بالا آورد و زل زد به صورتم و گفت: دارم رو پیشنهاد اون خانوم فکر می کنم. یه ازدواج بی دردسر خیلی بهتر از اینه که یه سری آدم تو دردسر بیفتن!
    به چشمهاش خیره مونده بودم ببینم تا چقدر جدیه اما رنگی از شوخی توشون نبود! لبخند محوی به لب آورد و گفت: یه موقع هایی دو نفر قسمت هم نیستن دیگه! به زور که نمی شه به هم چـ ـسبوندشون! مادر علیرضا هم می گفت پسرش پسر...
    عصبی دستم رو کوبیدم رو میز و از جام بلند شدم و گفتم: مسخره کردی منو؟!
    یه قدم عقب رفت و پرسید: چرا مسخره؟! تو که منو نمی خوای، یادت نرفته که همین الآن گفتی اون جمله ها دروغ بود برای اینکه عمه رو منصرف کنی که واسطه ی ازدواج من نشه! خب منم که نمی تونم تا ابد مجرد بمونم! این پسره هم اون جور که عمه می گفت پسر خوبیه! می خوام جدی روش فکر کنم!
    یه قدم رفتم سمتش، یه قدم دیگه عقب رفت و با لبخند گفت: از اسمش هم خوشم اومده! از دامون خیلی قشنگ تره! البته مادره عکس پسرشو بهم نشون داد و خدا رو شکر عین تو بی ریخت هم نیست!
    یه قدم دیگه رفتم به طرفش، چشمهامو ریز کردم و گفتم: که من بی ریختم آره؟!
    خندید و عقب تر رفت، خیز برداشتم سمتش، دستش رو گذاشت روی دهنش برای اینکه جیغ نکشه و فرار کرد سمت اتاق خواب! نیازی به دوییدن نبود! در اتاق عمه قفل نمی شد! چهار تا قدم هم بر می داشتم بهش می رسیدم!



    در رو که وا کردم با خنده جیغی کشید و پشت تخـ ـت عمه پناه گرفت، رفتم تو اتاق، در رو بستم و از همون جا زل زدم بهش. لبخند به لب گفت: چیه خب؟! من حق ندارم برای زندگیم تصمیم بگیرم!
    سری به علامت مثبت تکون دادم و گفتم: چرا! تصمیم هم می گیری! منتها به موقعش!
    دوباره لبخند زد و گفت: موقعش همین الآنه دیگه! خواستگار دارم اکازیون! می خوام انتخابش کنم!
    یه قدم رفتم جلو، یه خرده رفت عقب و من گفتم: آره! موقعیت خوبیه! انتخاب هم چیز خوبیه! به شرطی که آدم حق انتخاب داشته باشه!
    خندید، من جلوتر رفتم و اون دیگه چسبید به دیوار پشت سرش و با چشمهای شیطون زل زد به چشمهام. می خواستمش! اونقدری که همون لحظه از رو زمین بکنمش و ببرم عقدش کنم و مال خودم بشه! اونقدری که یه لحظه مال من باشه و تاوانش بشه اعدامم! برام مهم نبود! می خواستمش به هر قیمتی!
    بهش رسیدم، کف یه دستم نشست به دیوار پشت سرش و دست دیگه ام به چونه اش، سرش رو بالا آوردم و گفتم: که اسم علیرضا از دامون قشنگ تره آره؟!
    با شیطنت اوهومی گفت، دستم به چونه اش فشار کمی آورد و گفتم: که دامون از علیرضا بی ریخت تره آره؟!
    دوباره با لبخند اوهومی گفت، سرم جلو رفت و پرسیدم: مورد اکازیون آره؟!
    لبخندش عمیق تر شد و اوهوم سوم از دهنش بیرون نیومده، لـ ـبم قفل لبهاش شد برای اینکه دیگه دست از تأییدهای دروغیش برداره! اون پولکی ها به گردترین حالت رسید و بعد پلکهاش رو هم افتاد، دستش چنگ یقه ی باز پیرهنم شد و من دیگه تو حال خودم نبودم!
    وقتی ازش کنده شدم، بهت زده نگاهم می کرد، با لبخند مات چشمهاش بودم و دستهاش چفت انگشتهام! یه خرده سکوت شد و بعد من بودم که با جدیت پرسیدم: چرا احتیاجی نیست؟!
    یه خرده تو سکوت، با سیـ ـنه ای که از هیجان بالا و پایین می شد نگاهم کرد و بعد آروم گفت: پدری فوت کرده!
    مات موندم به صورتش، نگاه از چشمهام گرفت و آروم گفت:تو خواستگاری هاتو خیلی وقت پیش کردی!
    دستم دوباره رفت سمت چونه اش و صورتش رو به سمتم بالا آوردم، نگاهش از چشمهام گریزون بود! آروم زمزمه کردم:جوابمو ولی چندین ساله که نگرفتم!
    چشمهاش نشست به چشمهام، شرم رو می شد توشون دید، لبخند محوی زد و چیزی نگفت، سرم دوباره جلو رفت و گفتم: جوابمو چند ساله که ندادی!
    لبخندش عمیقتر شد و آروم گفت: معلوم نیست؟!
    تای یه ابروم بالا رفت و نگاهم بین چشمها و لبش بالا و پایین شد و آروم گفتم: نه! معلوم نیست!
    لبخند شرمگینی زد، صورتم فاصله ی بینمون رو کمتر کرد و پرسیدم: خب؟!
    نگاهم نمی کرد وقتی لبخند زد و با صورتی سرخ شده گفت: کسی ازم چیزی نپرسیده!
    سرم به عقب برگشت و بلند خندیدم! خیلی وقت بود که این طور احساس خوشحالی نمی کردم! خیلی وقت بود که این طور هیجان زده نبودم! نگاهم رو میخ موهاش کردم، دستم جلو رفت برای اینکه اون تارهایی که از زیر روسری بیرون اومده بود رو لمس کنم، در همون حال آروم پرسیدم: که چیزی ازت نپرسیدم! آره؟!
    نگاهم از موهاش رفت سمت چشمهاش، لبخند که می زد چشمهاش شیطون می شد! خواستنی تر می شد!آروم زمزمه کردم:تو هم که نمی دونی درخواستم ازت چیه!
    لبخندش پهن تر شد و نچ آرومی کرد، دوباره صورتم رو جلو بردم و گوشه ی لبش رو بـ ـوسیدم و از همون فاصله ی یه سانتی زمزمه کردم: حالا که فکر می کنم می بینم درخواستی ندارم!
    سرم رو عقب کشیدم که چشمهاشو ببینم،با لبخند همچنان نگاهم می کرد. بـ ـوسه ی بعدی رو که ازش گرفتم و وقتی ازش کنده شدم گفتم:به خواسته ام رسیدم!
    مشت آرومی به قفسه ی سیـ ـنه ام زد و هلم داد برای اینکه ازش فاصله بگیرم، خندیدم و گفتم: ای بی احساس!
    خندید،از کنارم رد شد و گفت: پس برم جواب درخواست اون مورد اکازیون رو بدم!
    برگشتم،با یه حرکت از روی زمین کندمش! سرش از سر دوشم به سمت زمین آویزون بود و جیغ جیغ می کرد و می گفت: بذارم زمین!
    از اتاق بردمش بیرون و با خنده گفتم: بریم خودم جواب اون مرتیکه ی اکازیون و استثنایی رو بدم!
    دست و پا می زد برای اینکه بذارمش پایین و همزمان می خندید! با یه لبخند گشاد،راه افتادم سمت در سالن، با جدیت گفت: زشته دامون! الآن یکی سر می رسه ما رو می بینه!
    خندیدم و گفتم:زنمی به بقیه چه!
    خندید و گفت: به همین خیال باش!
    خندیدم و گفتم: هستم! هم تو خیالش هستم، هم تو باورش!
    آروم زمزمه کرد: تو رو خدا منو بذار زمین دامون!
    جلوی در سالن گذاشتمش پایین و به چوب لباسی اشاره کردم و پرسیدم: پالتوت کدومه؟
    اخم ریزی کرد و پرسید: واسه چی؟
    دستم دراز شد سمت دو تایی که برام آشنا نبودن و برشون داشتم، گرفتمشون جلوش و پرسیدم: کدومه؟!
    دستش رو جلو آورد و پالتوی خودش رو برداشت، کمک کردم بپوشدش و دستش رو گرفتم که از خونه ببرمش بیرون. مقاومت کرد و پرسید: کجا می ریم؟!
    برگشتم سمتش و با خنده گفتم: می ریم جواب اون خوشگل خانو بدیم!
    سر جاش ثابت موند و مردد نگاهم کرد، از نگاه گیجش خندیدم و پرسیدم: بازم بندازمت سر شونه ام یا خودت راه می یای؟!
    کیفش رو از رو جا کفشی برداشت، همراهم شد و با لحنی جدی پرسید: کجا می ریم دامون؟
    دستش رو گرفتم و همون جوری که از پله ها می رفتیم پایین گفتم: می ریم یه جای خاص تا سوالی رو که باید بپرسم بپرسم و جوابی که باید بگیرم و بگیرم!
    نشستیم تو ماشین، دکمه های بالای یقه ام رو بستم و نادیا پرسید: این جوری می یای؟!
    برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم، لبخند زد و گفت: پالتویی، کاپشنی، پلیوری! سرما بخوری زن نداری که بهت برسه ها!
    خندیدم و در حال استارت زدن گفتم: جایی که می ریم حسابی گرمه! نیازی به این چیزهایی که گفتی نیست!
    راه افتادم، برگشتم و به صورت پرلبخند نادیا نگاهی انداختم و ادامه دادم: تازه! من الآن انقدر مـ ـستم که حس می کنم از تو گر گرفته ام!
    نیم نگاهی بهش انداختم که لبخند صورتش جاش رو به اخم داده بود، یه مکث کرد و پرسید: مگه سر کار نبودی؟!
    خندیدم و گفتم: چرا! خیلی وقته سر کارم!
    بی اهمیت به حرف دو پهلوم گفت:خوشم نمی یاد مشـ ـروب بخوری دامون!
    -چشم بعد زن گرفتن ترک می کنم!
    :سیـ ـگار رو هم دوست ندارم بکشی!
    -اون هم به چشم زن گرفتم دیگه نمی کشم!
    : تازه چایی رو هم داغ می خوری، اونم دوست ندارم! اصلاً هر کاری که برای سلامتیت مضر باشه رو دوست ندارم انجام بدی!
    -چشم، زن گرفتم هیچ کدوم از کارهایی که به ضررمه رو انجام نمی دم، منتها یه موردی هست! زن گرفتنم هم خودش یه ضربه ی بزرگه به سلامتیم! به اونش فکر نکردی!
    برگشت سمتم، بلند خندیدم، از بازوم یه نیشگون گرفت که آخم بلند شد و گفتم: قبل اون ور آب رفتنت خیلی اهلی تر بودی!
    دوباره دستش اومد سمت بازوم، دستش رو گرفتم، آروم یه بـ ـوسه بهش زدم، گذاشتمش روی دنده و دستم رو روش نگه داشتم و گفتم: منظورم از مـ ـستی مـ ـستی شـ ـراب نبود!
    می دونمی که گفت، باعث شد دوباره بزنم زیر خنده! عجب وروجکی شده بود این دختر!
    ***
    جلوی در خونه اش نگه داشتم، متعجب و با چشمهایی گرد شده نگاهم می کرد، ماشین رو خاموش کردم و کامل برگشتم سمتش! بهت زده بود انگار که پرسید: اون جای خاص اینجاست؟!
    نیشم باز شد! سخت نبود فهمیدن اینکه به چی فکر می کنه! دستم جلو رفت و موهاشو کنار زدم و بعد یه مکث پرسیدم:چی شده؟!
    نیم نگاهی به در خونه اش انداخت و گفت: چرا اومدی اینجا؟!
    با لحن شوخی پرسیدم: چه ایرادی داره؟!
    عصبی گفت:تو همین الآن، تو خونه ی عمه، با وجود اون همه آدم که بالای سرمون بودن...
    ساکت شد و با شرم سرش رو پایین انداخت! لبخندم پت و پهن شد، با دست گونه اش رو لمس کردم و آروم گفتم: اون چیزی که تو مغز کوچولوی تو هست، قصد و هدف من نیست! کلید خونه اتو بده برم پیرهنمو بگیرم!
    گنگ و گیج نگاهم کرد، کف دستم رو جلوش گرفتم و گفتم:بدش برم، مال دزدیمو پس بگیرم!
    لبخندی زد و سرخ شد، نگاه ازم گرفت و دست برد توی کیفش!
    خندیدم وقتی کلید رو گرفتم و خواستم پیاده بشم اما برگشتم سمتش و گفتم: اونقدرها هم ندید بدید نیستم دختر جون!
    یه می دونم پرحرص تحویلم داد، چشمکی بهش زدم و پیاده شدم!
    ***
    پیرهنی رو که براش هزار تا خاطره بود پوشیدم و برگشتم تو ماشین. لبخند به لب نگاهم می کرد، دستی به لباس کشیدم و گفتم: خوب شد بعد رفتن من اتوش کردی!
    خندید و گفت: همیشه این کارو می کردم!
    -گرمکنمو هم بعداً بهم پس می دی!
    نچی کرد و ادامه داد: اینو هم باید دوباره بهم بر گردونی!
    خندیدم و صدای زنگ موبایلم بلند شد. عمه بود، بهش گفتم همه چیز مرتبه و نادیا همراه منه! خیالش راحت شد و تماسو قطع کرد.
    راه افتادم و مسیر دریا رو در پیش گرفتم. تنها جایی بود که خیلی وقتها بهم آرامش هدیه داده بود. حالا می خواستم تموم آرامش زندگیم رو هم همون جا از تقدیر بگیرم! می خواستم از نادیا لب اون ساحل، همون ساحلی که خیلی وقتها شاهد بی تابی هام بود و موج هاش آرومم کرده بود! حالا هم می خواستم برم اونجا که تا ابد آروم بگیرم! این حق من از این زندگی بود و این بار نمی ذاشتم کسی این حق رو ازم بگیره!
    ایستادم دم ساحل، نور چراغ های ماشین رو انداختم به دریا، چراغ کوچیک روی سقف رو هم روشن کردم برای اینکه بتونیم چهره ی هم رو ببینیم. ماشین رو خاموش کردم و برگشتم به سمتش. تکیه ام رو دادم به در و زل زدم به صورت منتظرش. نیم نگاهی بهم انداخت و دوباره زل زد به دریا. مکثی کردم و گفتم: یه چیزهایی رو از قبل و بعد رفتنت برات می گم که چیزی ناگفته نمونه. امشب شب حرف زدن منه. بعد سر فرصت تو هم باید بهم یه چیزهایی رو توضیح بدی.
    نادیا زل زد به چشمهام، لبخندی زدم و گفتم: چرا همچین می کنی؟!
    رنگ چشمهاش سوالی شد، خندیدم و گفتم: همچین نگاه می کنی آدم خیال می کنه اومده در مورد گناهانش اعتراف کنه!
    لبخند زد و گفت: دریا تو شب خیلی وهم انگیزه!
    لاله ی گوشم رو لمس کردم و گفتم: اگه ترسیدی، سر و ته کنم ببرمت یه جای بهتر!
    نگاهشو از دریا گرفت و برگشت سمتم، با شیطنت گفتم:جای بهتری هم سراغ دارم ها!
    کجا رو که پرسید، گفتم: خونه ی تو!
    اخم مصنوعی رو مهمون صورتش کرد و گفت: شیطونی موقوف!
    لبخند زدم و یه خرده ساکت موندم و بعد شروع کردم به حرف زدن: وقتی رفتی تا یه مدت گیج بودم. اصلاً نمی فهمیدم چی شده! این در و اون در زدم که بفهمم کجایی اما کسی بهم چیزی نگفت. خیلی شبها تقریباً مطمئن بودم که بر می گردی! صدای زنگ در که بلند می شد، ناخودآگاه می گفتم نادیاست! عین همون روز که یهویی تو خونه ام ظاهر شد، باز هم اومده که منو از اون همه عذاب و سیاهی نجات بده! شاید باور نکنی اما خیلی شبها زنگ در رو قطع می کردم، تلفن رو می کشیدم و موبایلمو خاموش می کردم که لااقل منتظر اومدنت نباشم، باز می گفتم خب اگه بیاد زنگ یه واحد دیگه رو می زنه و می یاد بالا و در رو می کوبه. عادتم شده بود منتظر تو بودن! تا اینکه کم کم دیدم دارم خل می شم! خل که شده بودم، دیدم اوضاعم داره بقیه رو اذیت می کنه! تصمیم گرفتم یه جوری سرمو گرم کنم.
    نادیا اخمی کرد و با حالتی سرزنشبار گفت: به دخترهای دیگه پناه بردی که منو فراموش کنی آره؟!
    -نه!
    :پس چی؟!
    -اولش از درس و تزم شروع کردم. اون که تموم شد به پیاده روی و ورزش و این جور چیزها پناه بردم دیدم حوصله اشو ندارم، بی خیالش شدم! رفتم سراغ سیـ ـگار و مشـ ـروب!هه شانس آوردم معتاد نشدم! یه مدت گذشت دیدم نمی شه و دارم موقعیت کاریم رو به خطر می ندازم، سعی کردم کسی رو بیارم تو زندگیم که دائمی بخوامش! بلکه فکر تو از سرم بیفته ولی نشد! کسی نتونست جاتو بگیره! نمی تونستم فراموشت کنم! از طرفی عمه هم بهم فشار می آورد که زن بگیرم. یه جورهایی این پول و موقعیت اجتماعی هم باعث شده بود مجرد بودنم بشه دردسر! متوجه می شی چی می گم؟! وقتی دیگه از بودنت ناامید شدم سعی کردم برم دنبال زندگیم بلکه بقیه ازم راضی باشن. اون موقع می دونی چند وقت از رفتنت گذشته بود؟! نزدیک یک سال و نیم. به زبون شاید کم باشه اما بعد یک سال و نیم دوباره رفتم تهران. با مادرت صحبت کردم، اون گفت بر نمی گردی، یا اگه برگردی تصمیمت اینه که زندگی بی دردسری داشته باشی.برگشتم و سعی کردم ناامید بشم! ناامید شدنه خیلی سخت بود! اصلاً تو کتم نمی رفت اما بالاخره یه جوری خودمو قانع کردم که دیگه نباید چشم به راهت باشم! با خودم گفتم دیگه نمی یاد!سخت بود، از سخت هم بدتر اما شد! ته وجودم یه زخم تازه خورد، کم کم ترمیم شد منتها جاش موند.
    نادیا زل زده بود به موج های دریایی که با نور چراغ ماشین دیده می شد، من مکثی کردم و بعد گفتم: حس یه بازنده رو داشتم، هر چند که این تعریف درستی نیست. از ماجرا دو تا ضربه خوردم. دختری رو که با تمام وجود می خواستم از دست داده می دیدم و از طرفی هم خودمو قربانی کینه ی مردی می دیدم که یه زمانی تو گذشته هم خیلی چیزها رو از من گرفته بود! نادی شاید اگه یه غریبه تو رو ازم می گرفت دردی که برام داشت کمتر از این بود که پدرجد خودم این بلا رو سرم آورد. سخت بود بخوام این خشم رو سرکوب کنم! سرکوب کردم اما خودم شدم یه زودپز بدون سوپاپ! کلی بخار تو وجودم جمع شده بود که داشت از تو منفجرم می کرد! این بود که وقتی برگشتی اونقدر عصبانی بودم! عصبانی هم نبودم، به خودم اعتماد نداشتم. نمی دونستم چی شده که اینجایی، خیال می کردم بازم دست تقدیر لعنتی کمـ ـر به دق دادن من بسته! فکر می کردم اومدی که جلوی دید من باشی، که من هر روز جون بکنم و باز هم تو حسرت نداشتنت بسوزم!
    دستم جلو رفت، دستش رو تو دست گرفتم و گفتم: این از این، حالا یه سوال. گوشه ی لـ ـبمو که می بینی دیگه؟
    متعجب نگاهش از روی لـ ـبم بالا اومد و نشست به چشمهام، با دست آزادم به زخم روی لـ ـبم اشاره کردم و گفتم: اینو می گم! بودی و دیدی چی شد دیگه؟!
    سری تکون داد به علامت مثبت، براش توضیح دادم:زندگی من اینه. پدرم یه عمر به خاطر اینکه به قول مادرم کاسه ی از آش داغ تر زندگی یه عده بدبخت بود زندگی زن و شوهری رو به کام خودش و زنش تلخ کرد، و سر همون کمک کردن ها هم زندگی همه امون از هم پاشید.
    -می دونم.
    :می خوام بگم، من اینم، نه به شوری بابام. نه اینکه زندگی خونوادگیم رو به چیزی ترجیح بدم، نه اینکه بخوام از حق زنم بگذرم اما می خوام بدونی شاید شبی، نصفه شبی من بیام خونه و درب و داغون باشم.
    نادیا لب برچید و گفت: کی دوست داره اونی که دوست داره ...
    ساکت شد و زل زد به چشمهام، ته دلم قیلی ویلی رفت، دستش رو بـ ـوسیدم و گفتم: یعنی منو دوست داری؟!
    نه ای که گفت اونقدر محکم بود که زدم زیر خنده! نخند رو با غیض گفت، سعی کردم خنده ام رو جمع کنم اما لبخند کش داری روی لـ ـبم موند. نادیا نگاه ازم گرفت و گفت: اون روزی که جلوی چشمم اون طور کتک خوردی، روزهای بعدش که اون طور درد می کشیدی،من هم به همون اندازه که تو از آقاجون عصبانی بودی از اون آدم ها عصبانی بودم ولی ... نجات دادن جون آدم ها برای منم به همون اندازه که برای تو شیرینه شیرینه! شاید اصلاً ... می دونی .... یعنی ... می خوام بگم من شاید یکی از دلیلهای اینکه برگشتم به این شهر، یکی از خصوصیاتی که تو وجود تو برام واقعاً باارزش بوده همین مهربونی و حس انسان دوستیته.
    با شیطنت پرسیدم: یعنی به خاطر این مهربونی و حس انسان دوستیم عاشقم شدی؟!
    یه چشم غره بهم رفت، خندیدم و اون ادامه داد:این خیلی ارزشمنده برام که کسی برای زندگی دیگران، برای نجات آدم ها تلاش می کنه.
    لبخند دلگرم کننده اش واقعاً به وجودم خوشحالی تزریق کرد، برگشت سمتم و زل زد بهم و گفت:من فکر می کنم وقتی می تونی غریبه ها رو اینقدر دوست داشته باشی، پس اونهایی که برات خیلی مهمن رو خیلی خیلی می تونی دوست داشته باشی!
    لبخند زدم، تای یه ابروش بالا رفت، انگشت اشاره اش اومد جلوی صورتم و گفت: ولی بهت بگم ها، هر چیزی حد وسطش خوب و قابل تحمله! هر دیقه از زن و بچه زدن و دنبال کار دیگران رفتن اصلاً کار درستی نیست.اون ضرب المثل چراغ و خونه و مسجد رو شنیدی دیگه!
    لبخندم گشاد شد، آروم پرسید:چیه؟!
    زل زدم به چشمهاش و گفتم: بچه رو خوب اومدی!
    مشتی به بازوم زد و گفت: منحرف!
    خندیدم، بعد جدی شدم و پرسیدم: منو با این شرایط قبول می کنی؟! اینکه قول بدم از زندگی زن و بچه هام نزنم اما این نیاز عجیب و غریب کمک به انسان ها رو هم تو وجودم سرکوب نکنم؟
    -تا جایی که به سلامتیت آسیبی نرسه خیلی هم خوبه.
    :حالا یه وقت دیدی اومدم خونه و زیر چشمم یه بادمجونی هم کاشته شده بود! چی کار می کنی؟!
    نادیا یه خرده نگاهم کرد و با لحن شوخی گفت:هیچی، می گم بادمجون ها رو بده کشک بادمجون درست کنم!
    دو تایی خندیدیم،جفت دستهاشو تو دستم گرفتم و گفتم: حالا تو یه چیزی رو بهم بگو. می خوام بدونم مشکل آقاجونت چه جوری حل شده که تو اینجایی؟!
    یه خرده مات چشمهام موند و بعد پرسید: اگه مشکل آقاجون همچنان باشه، پا پس می کشی؟
    بدون مکث گفتم: عمراً!
    لبخند زد و چیزی نگفت، دلم ضعف رفت برای اون چشمها که برق شادی توشون بود، نگاهم تک تک اجزای صورتش رو زیر و رو کرد، دستهام نشست دو طرف صورتش، جلو کشیدمش و نفهمیدم که من بهش هدیه ای دادم یا ازش هدیه ای گرفتم!
    ماشینو روشن کردم و راه افتادم، آروم پرسید: کجا می ریم؟
    از ساحل زدم بیرون و انداختم تو فرعی که به جاده منتهی می شد و گفتم: آش رو که تو و عمه خانوم با همدستی هم نذاشتین بخورم! منم از صبح یه سره سر پا بودم تا حالا، بریم لااقل یه چیزی بخوریم که این جسم خسته تحمل این همه هیجان رو داشته باشه!
    زیر چشمی نگاهی بهش انداختم، لبخند به لب داشت و روبرو رو نگاه می کرد. دستم نشست رو دستش و گفتم: نادی، سر شام از اون پیرمرد لجباز برام بگو. می خوام ببینم چند چندیم با هم و با اطلاعات درست جلو برم.
    نادیا برگشت سمتم و گفت: سر شام دلم می خواد از چیزهای خوب حرف بزنیم. در مورد آقاجون هم، نگران چیزی نباش. دیگه مشکلی با ازدواج من و تو نداره. یعنی مشکل که تا ابد احتمالاً با تو داره ولی دیگه کاری به کارمون نداره.
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم و پرسیدم: معجزه شده یا ببخشید ببخشید، سر آقاجونت به جایی اصابت کرده؟!
    با لحن سردی گفت: هیچ کدوم!
    دستهام کیپ فرمون شد و نادیا گفت: دیگه هیچ کس حق نداره برای من و زندگیم تصمیم بگیره.
    لبخند روی لـ ـبم شکل گرفت، نادیا گفت: مامان راضیه. خیلی هم راضیه، دیگه تردیدی نداره، دیگه مطمئنه که من تصمیمم رو گرفتم، بابا هم که از اول تکلیفش معلوم بود.
    -می خوام از خودت بگی نادی. می خوام بدونم این چند سال چه جوری برات گذشته و چی به روز آقاجونت اومده که تو اینقدر مطمئن برگشتی!
    نادیا باشه ای گفت اما حرفی نزد. دم یه رستوران سنتی ماشین رو نگه داشتم و گفتم: بریم یه چیزی بخوریم تا من بیهوش نشدم!
    حس خوبی بود وقتی همراهم می اومد در حالی که دستش رو دور بازوم حـ ـلقه کرده بود! این نزدیکی و صمیمیت رو خیلی دوست داشتم. خیلی خوشحال بودم و تو اون شب لااقل دلم نمی خواست به اتفاقات بد فکر کنم. دلم می خواست خیال کنم همه چیز ردیفه و دیگه هیچ مانعی بین من و این دختر نیست. یعنی رفتار نادیا طوری بود که این حس رو القا می کرد.
    وقتی نشستیم روی تخـ ـت و غذا رو سفارش دادیم، نادی بعد یه خرده سکوت گفت: تو فرودگاه، وقتی نمی تونستم گریه هامو کنترل کنم، یاد تو بودم! مرتب می گفتم دامون دوست نداره اشک بریزم! دامون ناراحت می شه منو این جوری ببینه! وقتی می خواستم برم، وقتی دیدم دیگه راهی نیست و جوری اومدن بدرقه ام که یعنی برو، یه مدت از اینجا دور بمون که هوای دوست داشتن اون آدم ممنوعه از سرت بیفته، حس کردم یه چیزی تو وجودم فرو ریخته! بدتر از اون حس تحقیری بود که از همراهی دخترخاله ام بهم دست می داد! آقاجون خرج اونو هم داده بود که لابد بپای من باشه! چند هفته ی اول گیج بودم. برای منی که خیلی ضعیف بودم تنهایی، دوری از همه ی خونواده ام و بدتر از همه از هم پاشیدن آینده ای که تو ذهنم پرورش داده بودم واقعاً شوک بزرگی بود. از شوک که در اومدم، حس کردم اگه بخوام در کنار دخترخاله ام زندگی کنم یا اونو می کشم یا خودمو! حس می کردم زندانیم، اون هم زندان بانمه! برای منم سخت بود اینکه بخوام قوی بشم، اینکه بخوام یهویی اینقدر بزرگ بشم. تو واقعیت هم واقعاً یهویی این همه تغییر ایجاد نشد. من هی و هی زمین خوردم، هی ناامید شدم و هی بریدم تا تونستم از زمین بلند شم. می دونی دامون، تو غربت، تو تنهایی، حس کردم منم شده ام عین دامون تو بچگی! با منم همین کارو کردن! منم شدم قربونی حس انتقام جویی آقاجون! منم مجبور شدم تلخی تنهایی رو تحمل کنم تا آقاجون به خاطر انتقام اشتباهی که چند سال پیش از یه آدمی که حقش این مجازات نبود گرفته احساس گناه بیشتری نکنه! آقاجون اگه این همه سنگ انداخت، اگه تهدید کرد یا پرونده سازی، فقط و فقط به خاطر این بود که تو جلوی چشمش رژه نری! نمی خواست عذابش بیشتر بشه.
    نگاهم به چشمهای دختری بود که حالا جلوی چشمهام بزرگ و بزرگتر می شد. برام هر لحظه باارزشتر می شد. برام هر لحظه قابل احترام تر می شد، اونقدری که حتی می تونستم بلند شم و براش تعظیم بلند بالایی بکنم!
    نادی یه خرده ساکت موند و بعد ادامه داد: من شدم همون بچه ی کوچیکی که به خاطر سرشکستگی یا عذاب فرستادنش که بره! که از همه دور باشه! که تنهایی رو تحمل کنه اما نباشه و حضورش، نفس کشیدنش یه آدم رو یاد خیلی چیزها نندازه و آزار نده. تونستم تا عمق اتفاقی رو که برات افتاده بود درک کنم، از آقاجون منتفر نشدم اما اون حس بزرگی و احترام تو وجودم از بین رفت! منم ضربه ی بدی خوردم، هم تو رو از دست دادم و هم همه ی خونواده امو. اونجا شروع کردم به درس خوندن و کار کردن. همون کار کردن، خیلی تجربه بهم داد، محکمم کرد. از پیش دخترخاله ام رفتم و کم کم مـ ـستقل شدن رو یاد گرفتم. با مامان در تماس بودم، یکی دو بار هم تو این چند سال بابا و مامان رو دیدم. اما حتی یه بار هم سمت تلفن نرفتم برای حرف زدن با مردی که از همه می گذشت که عذابی رو که حقش بود نکشه! قصدم این بود تا ابد پای قولی که بهت داده بودم وایسم، اجازه ندم کسی بیاد خواستگاریم، با کار و درس و حس موفقیتی که این استقلال بهم می داد نیرو بگیرم و زندگی کنم اما، خبر رسید که آقاجون یه پیغامی برام داره. اهمیت ندادم، یه سری اسناد و مدارک برام پست شد که نشنون می داد همه ی اون پرونده سازی بر علیه تو بی خود بوده! درسته که یه جاهایی اشتباهاتی داشتی اما آقاجون یا حالا آدمش رو نداشت که بخواد پرونده رو حقیقی درست کنه یا اینکه دلش نیومده بود و می ترسید بار گناهش بیشتر بشه به خاطر همین از یه پرونده ی جعلی استفاده کرد! باور نکردم، اومدم ایران، مدارک رو با کمک بابا به یه وکیل نشون دادیم و اون هم حرفهای آقاجون رو تأیید کرد. منم تنها کاری که کردم این بود! اومدم اینجا، به مامان و بابا گفتم دلم نمی خواد آدرسی از خونه ام داشته باشن، می خوام یه مدت دیگه تنها باشم تا به خواسته ی دلم برسم! اونها هم به همون تلفن های هر از گاهی بسنده کردن.
    چشمهام گرد شده بود و نفس هام سنگین! نمی فهمیدم یعنی چی! من به چشم خودم اون پرونده رو دیده بودم! نمی فهمیدم نادیا چی داره می گه اما اونقدر محکم حرف می زد که ناخودآگاه باور می کردم!
    دستش جلو اومد، دستم رو گرفت و گفت:دامون، من برای ازدواج با تو یه شرطی دارم!
    گردنم رو کج کردم به معنای اینکه چه شرطی، لبخند زد و گفت: اون حس انسان دوستی و گذشتت منو وادار به برگشت به سمت مردی که منو عین خودت و به خاطر خودش دور انداخت نکنی دامون!
    گیج بودم! به معنای واقعی کلمه مغزم گنگ بود! نادیا فشار آرومی به دستم آورد، لبخندی محو روی لـ ـبم نشست و آروم گفتم: خیلی گیجم.
    می دونمی گفت و لبخندی به صورتم زد. شام رو آوردن اما مطمئن نبودم چیزی از گلوم پایین بره.
    دست نادیا نشست رو دستم، سرم رو بالا آوردم و زل زدم بهش، لبخند کمـ ـرنگی زد و پرسید: ناراحتت کردم؟
    -نه اصلاً.
    :پس چرا یهو انقدر ساکت شدی؟!
    -تو فکرم.
    :چه فکری؟
    -نمی دونم. یه عالمه فکر!
    :اینکه چی می شه هم جزوشه؟!
    مکثی کردم، لبخندی نشست به لـ ـبم و پرسیدم: چی چی می شه؟!
    اون هم با مکث جوابم رو داد: همین رابطه،اینکه عاقبتش چی می شه.
    خندیدم، بلند بلند! از فکر جوابی که ممکن بود از دهنم بپره، از شیطنتی که می تونستم تو جواب این سوال به خرج بدم به خنده افتاده بودم و نادیا متعجب نگاهم می کرد! هنوز هم همون دختر ساده ای بود که شیفته اش شده بودم. منتها این نادیا، این نادیای ساده ی محکم منو بیشتر به تحسین وادار می کرد.
    یه قلپ آب خوردم و گفتم: به اون هم فکر می کنم اما می دونم که چی می شه!
    گنگ نگاهم کرد، زل زدم به اون چشم ها و گفتم: اینکه این رابطه چی می شه یه رویای شیرینه که نمی تونم از فکر کردن بهش بگذرم!
    اخم ریزی نشست به چشمهاش و گفت: خیلی شیطونی می کنی ها!
    سرم به عقب رفت و دوباره زدم زیر خنده و گفتم: این که فقط شیطنت زبونیه! اگه خوردی پاشو بریم که باقی شیطنتم رو تو عمل ...
    چشم غره ای که بهم رفت جمله ام رو ناتموم گذاشت و نتونستم نخندم! کیفش رو از کنارش برداشت و گفت: بریم که منو زودتر برسونی خونه و خودت هم بری پیش عمه خانوم. بنده ی خدا لابد الآن نگران و منتظره.
    از جام بلند شدم و پرسیدم: چرا نگران؟!
    همون طوری که کفشهاشو می پوشید گفت:انقدر از تو شکایت کردم که الآن خیال می کنه منو بردی سر به نیست کنی!
    کفشهامو پام کردم، کنارش راه افتادم و گفتم: مطمئن باش عمه هرگز بابت همچین مسأله ای نگران نمی شه!
    سرش به سمتم بالا اومد و پرسید: چرا؟!
    لبخندی به صورتش زدم و سرم جلو رفت و زیر گوشش زمزمه کردم: چون می دونه اونقدر بی سلیقه نیستم که از همچین عسلی به همین راحتی ها بگذرم!
    سرش از صورتم فاصله گرفت، مشت آرومش نشست به بازوم، من خندیدم و اون لبخند زد، دستم دور شونه اش حـ ـلقه شد و به خودم چـ ـسبوندمش و تو سکوت به سمت ماشین راه افتادیم.
    ***
    وسط روز بود و سرم خیلی شلوغ. تازه از دانشگاه اومده بودم، کلی کار تو آزمایشگاه سرم ریخته بود، تو بیمارستان هم وضعیت بدتر از آزمایشگاه بود و تو اون هیر و ویر ماشین عمه هم طبق معمول خراب شده بود و باید می رفتم خونه اش که ماشینو ببرم تعمیرگاه!
    تو اون اواضاع قاطی پاتی، معین دم در بخش ظاهر شد و گفت: دامون موبایلت خودکشی کرد!
    سرم برگشت به سمتش و کلافه پرسیدم: کیه؟!
    :نمی دونم کد تهرانه.
    زنگ خطر تو گوشم به صدا در اومد. فک و فامیل پدری که زنگی بهم نمی زدن، فک و فامیل مادری هم جز چند تا گزینه باقیشون محال ممکن بود باهام تماس بگیرن. می موند چند نفری که احتمال می دادم! تورج، نگار و آخرین احتمال آقاجون!
    دستکش ها رو از دستم در آوردم، دستهامو شستم و گفتم: امروز فقط همین یه زنگ کم بود که سرخوشیم تکمیل بشه!
    معین هم همراهم شد و گفت: خونواده ی نادیان یعنی؟!
    نمی دونمی گفتم، رفتم تو اتاقم و موبایل رو از روی میز برداشتم. قطع شده بود، پس شماره رو گرفتم و با دست به معین اشاره کردم که بشینه.
    نشست، منم روبروش نشستم و منتظر موندم کسی که تماس گرفته جواب بده. صدای پیرمرد که پیچید تو گوشی، اخمهام در هم شد!
    :پیرم در اومد تا شماره اتو پیدا کردم!
    چیزی نگفتم، مکثی کرد و گفت: می شنفی چی می گم یا می خوای قطع کنی؟!
    معین آروم پرسید: کیه؟
    از جام بلند شدم، رفتم پشت میزم و فقط سری به تأسف تکون دادم! آخرین نفری بود تو دنیا که دلم می خواست صداشو پشت تلفن یا حتی رو در رو بشنوم. سکوت که طولانی شد پرسید: هستی یا قطع شده؟!
    با سردترین حالتی که می شد حرف زد گفتم: هستم!
    معین از جاش بلند شد و آروم گفت: تماست تموم شد بر می گردم.
    سری به علامت موافقت تکون دادم، رفت و در رو بست، آقاجون گفت: من فردا می خوام بیام اونجا! می خوام یه برنامه جور کنی که ببینمت!
    -که چی بشه؟!
    :یه سری حرف هست که باید بهت بزنم!
    -آخرین نفری که تو دنیا بخوام حرفی ازش بشنوم شمایی!
    :منم خیلی راضی به این دیدن نیستم! ولی قبل عقد می خوام یه چیزهایی رو بگم!
    ابروهام رفت بالا! عقد؟! از چی حرف می زد؟!
    ادامه داد: یه چیزی ازت می خوام!
    :من چیزی ندارم که به درد امثال شما بخوره!
    -چرا اتفاقاً! یه کاری هست که فقط از دست تو بر می یاد!
    :دست های من برای هر کسی کاری انجام نمی ده!
    -من هر کسی نیستم!
    :از نظر من شما حتی هر کسی هم...
    ساکت شدم! فاصله ی سنی زیادمون بهم این اجازه رو نمی داد بخوام شخصیت خودم رو تا اون حد بیارم پایین که به یه پیرمرد توهین کنم! شاید چند سال پیش این کارو کرده بودم اما تو اون لحظه ترجیح می دادم با پنبه سر ببرم تا از شمشیر استفاده کنم.
    یه خرده پیـ ـشونیم رو خاروندم و گفتم: چه کاریه که از عهده ی یه مرده بر می یاد؟!
    -مرده؟!
    :آره دیگه؟! 20 و اندی سال پیش منم همراه بابام دفن کردی که عذاب وجدان اذیتت نکنه و ...
    -من بابت مرگ بابات عذاب وجدانی ندارم!
    :داری!اینو مطمئنم!
    ساکت شد و شاید این سکوت حرف من رو تأیید می کرد! از جام بلند شدم و شروع کردم طول و عرض اتاق رو راه رفتن، پیرمرد بعد یه مکث گفت: نمی خوام از گذشته حرف بزنم!
    -برای عقد کردن نادیا یه شرط جلوی پامه که خودم هم خیلی دوست دارم پایبندش باشم و اون هم اینه که واسطه ی آشتی کردن اون و پدربزرگش نشم! درسته عین بابام سرم درد می کنه برای کارهای خیر، درسته عین بابام دوست دارم همه با هم آشتی باشن اما تو این یه مورد با همسرم توافق نظر دارم!
    کلمه های بابا و همسر رو با تأکید گفتم، پیرمرد یه خرده ساکت موند و گفت: فردا یه وقتی بذار هم دیگه رو ببینیم!
    به تمسخر خندیدم و گفتم: چرا خیال می کنی با آدمی که می خواسته سر منو ببره بالای دار قرار ملاقات می ذارم؟!
    -اون دختر بهت گفته که اون پرونده دروغی ...
    :سر نادیا رو می تونی شیره بمالی، سر منی که انقدر مار خورده ام که افعی شدم رو نه! من می دونم چی دیدم؟! می دونم تو اون پرونده چی بوده!
    -خدا رو شکر که دیدی! پس چی شده که حالا دور و بر نوه ی من می چرخی؟! نمی ترسی من ...
    :نمی ترسم اما احتمالش رو می دم! یعنی چون شما قبلاً هم سابقه اشو داشتی و همین چند دیقه پیش هم ابراز کرده که اصلاً پشیمون نیستی، تقریباً مطمئنم اگه بخوای می تونی سرمو به باد بدی ولی به هر قیمتی اون دختری رو که یه روزی عین من نوه ات بوده می خوام و به دستش می یارم!
    پیرمرد ساکت شد، اونقدری که این بار من فکر کردم تماس قطع شده، نشستم رو مبل و گفتم: حرف اگه زدنی باشه پای تلفن هم می شه زد! هر چند که می دونم جریان چیه! من نادیا رو معامله نمی کنم! نه به خاطر خودم که از خدامه با شما در ارتباط نباشه، نه به خاطر خودش که علاقه ای به دیدن شما نداره! فقط و فقط به خاطر شما که بهت ثابت بشه به زور نمی تونی محبت کسی رو برای خودت بخری و روی این زمین حکمـ ـرانی کنی!
    -تو کی هستی که با من اینجوری حرف می زنی؟!
    :من نوه اتم! یعنی بودم! پسر دخترت! دختری که بی رضایتت مردی رو که دوست داشت برای ازدواج انتخاب کرد،نتونستی مانع ازدواجشون بشی و نهایتش شد مصیبت! من اون آدمی هستم که بهت ثابت می کنم تاریخ تکرار نمی شه!
    ساکت شدم، اون هم حرفی نزد، دستم نشست به لاله ی گوشم و گفتم: من اگه قرار باشه یه روز دیگه نفس بکشم، می خوام اون یه روز به امید داشتن نادیا باشه! الآن و از همین جا هم می گم، نه با کسی دشمنی دارم، نه می خوام حقی از کسی پس بگیرم. خدا اونقدر بهم لطف داشته که توی دلم جایی از کینه نباشه! شما نگران نگاه های کینه توزانه ی من به خودت، نگران درشت گویی یا توهین یا هر چیز دیگه ای نباش! من قصد ندارم زندگیمو با جنگ شروع کنم اما از این به بعد اگر حس کنم کسی داره تو زندگیم موش می دواونه، اگر حس کنم کسی داره دشمنی بی موردی با من و زندگیم می کنه ساکت نمی شینم!
    -داری منو تهدید می کنی؟!
    :تقریباً!
    -خیلی ...
    :روم زیاده! می دونم! به بابام رفته ام! من باید برم سر کارم!
    تماسو قطع کردم، زل زدم به دیوار روبروم و فکر کردم یه روزی می رسه که این پیرمرد دست از سر من برداره؟!
    تقه ای به در خورد و معین اومد تو و وقتی قیافه ی در هم و وارفته ی منو دید پرسید: چی شده؟
    نگاهمو از دیوار گرفتم و زل زدم بهش، اومد نشست روبروم و پرسید: مادر نادیا بود؟
    -نه، پدربزرگش بود.
    :چی کار داشت؟!
    پوزخندی نشست رو لـ ـبم! واقعاً چی کار داشت؟!
    :می خواست یه قرار بذارم همدیگه رو ببینیم.
    -چرا؟
    همون طور که از جام بلند می شدم گفتم: احتمالاً برای اینکه من واسطه بشم نوه ی عزیزش باهاش آشتی کنه!
    -جدی؟
    :نمی دونم! شاید هم یه قرار بود برای اینکه منو بندازه تو تله و از شرم راحت شه!
    -چه تله ای؟!
    راه افتادم سمت در اتاق و گفتم: بی خیال! تو این اوضاع و احوال فقط مونده نگران این چیزها باشم!
    معین همراهم شد و گفت: اتفاقاً تو این اوضاع و احوال فقط باید نگران همین چیزها باشی!
    می دونمی گفتم، راه افتادم سمت بخش، کارهامو سر و سامون دادم و برای ناهار بر خلاف برنامه ای که داشتم رفتم خونه ی عمه. نیاز داشتم با یه نفر مشورت کنم و عمه از همه ی گزینه ها بهتر بود.
    زنگ که زدم و وقتی متوجه شد منم از پشت آیفون پرسید: چی شده دامون؟!
    گفتم:هنوز هیچی، منتها درو وا نکنی احتمالاً قندیل می بندم!
    در رو باز کرد و من رفتم تو، ایستاده بود روی ایوون و نگران نگاهم می کرد. حق داشت. هر وقت می خواستم واسه ناهار یا شام برم پیشش قبلش خبر می دادم. در حال در آوردن کفشهام گفتم: چیه عمه تنها نیستی که هول کردی؟!
    از پله ها رفتم بالا، اخمی کرد و گفت:کیو دارم بیاد پیشم؟!
    جلو رفتم،بغـ ـلش کردم و بـ ـوسیدمش، اون هم دستی به پشتم کشید و گفت: خوش اومدی. فقط یهویی اومدنت نگرانم کرد.
    همراهش شدم، روی مبل سالن نشستم و پرسیدم: مژگان نیست؟
    -نه رفته خونه ی مادرشوهرش. نگفتی چی شده؟
    -طوری نشده.
    رفت تو آشپزخونه و گفت: این قیافه و این اومدن نشون می ده حتماً یه طوری شده!
    از جام بلند شدم، پالتوم رو در آوردم و همون طوری که دکمه های سر آستینم رو باز می کردم گفتم: برای ناهار نیومدم، می خوام یه خرده با هم حرف بزنیم.
    برگشت سمت منی که می رفتم سمت دستشویی و پرسید: چه حرفیه که تا شب نمی تونستی صبر کنی؟
    -شب بیمارستان شیفتم.گفتم بیام حرف بزنم، مشورت کنم و بعد هم ماشین قراضه ی شما رو ببرم تعمیرگاه.
    یه چیزی جوابمو داد که نشنیدم چون رفتم توی دستشویی و در رو بستم. وقتی اومدم بیرون عمه گفت: بیا میزو چیدم.
    نشستم پشت میز، عمه هم نشست و گفت:صبحی نادیا زنگ زد حالمو پرسید و گفت عصری با ژاله یه سر می یان اینجا.
    -امروز آزمایشگاه نیومد. تو بیمارستان کار داشت و اونجا بود.
    :پس ندیدیش.
    -نه. چطور؟
    :خب فکر کردم این یهویی اومدنت ربطی به اومدن عصر نادیا داره.
    -نه. اون احتمالاً می یاد که به مادرشوهرش سر بزنه!
    سرمو بلند کردم، عمه با یه لبخند نگاهم می کرد. ذوق می کرد وقتی از زبونم می شنید که جایگاهش برای من مثل یه مادر یا حتی بیشتر از یه مادره!
    دستش نشست رو دستم و پرسید: چی شده؟
    -آقاجونش امروز بهم زنگ زده بود.
    :حرفش چی بود؟!
    یه پر از سبزی روی میز گذاشتم تو دهنم و گفتم: می خواست منو ببینه.
    -قبول کردی؟
    :نه.
    -ببینه که چی بشه؟
    :یه چیزهایی حدس می زنم اما نمی دونم چقدر درسته.
    -خب؟
    :فکر می کنم می خواد منو واسطه کنه که با نادیا آشتیش بدم.
    -می خوای این کارو بکنی؟
    :شرط نادیا برای قبول ازدواج با من اینه که این کارو نکنم!
    -اگه شرطی هم در کار نبود چی؟!
    نگاهم نشست به چشمهای عمه، رفتم تو فکر و اینکه واقعاً اگه همچین شرطی نبود چی؟! قبول می کردم پدربزرگ و نوه رو با هم آشتی بدم؟!
    سکوتم که طولانی شد، عمه به غذای روی میز اشاره کرد و گفت: بکش سرد شد.
    یه خرده برای خودم پلو ریختم، در حال ریختن خورش روی پلو گفتم: به خودش گفتم علاقه ای ندارم نوه اش باهاش آشتی کنه اما اگه به این شرط دست از سر من و زندگیم بر می داشت شاید این کارو می کردم!
    -می خوای من با نگار حرف بزنم؟!
    چشمهام گرد شد و زل زدم بهش! نگاه ازم گرفت و گفت: اون جوری نگاهم نکن! برای تو خیلی کارها انجام می دم!
    لبخندی نشست رو لـ ـبم، دستش رو که کنارم روی میز بود بلند کردم و بـ ـوسیدم، دستش رو عقب کشید و گفت: انقدر تو این چند سال تو رو داغون دیدم که این خوشحالیتو با هیچی عوض نمی کنم.
    -شما رو اگه نداشتم، مطمئناً هیچ وقت به اینجایی که الآن هستم نمی رسیدم! در واقع شما ضامن خوشبختی من تو این دنیایی!
    کاسه ی ماست رو گذاشت کنار بشقابم و گفت: بخور زبون نریز!
    دستم نشست به قاشق و گفتم: از ته دل گفتم!
    می دونم رو آروم زمزمه کرد، منم گفتم: خودم از پس اون پیرمرد بر می یام، فقط اومدم بپرسم به نظر شما برای خواستگاری از نادیا نباید برم تهران؟
    -چرا نباید بری؟
    :ندیدی اون روز نادیا می گفت نیازی نیست؟
    -من فکر می کنم به خاطر نادیا نیاز هست! یعنی باید بری که احترام و ارزش نادیا رو بالا ببری. به هر حال اون دختر خونواده ای داره! درسته که ازشون بریده ولی ...
    :با مادرش در ارتباطه.
    -خب. پس بهش بگو که می خوای بری خواستگاریش!فقط یه چیزی، دامون بابت مهریه و باقی چیزها...
    قاشقی رو که رفته بود تو دهنم در آوردم،لقمه رو که جوییدم و قورت دادم گفتم:قبلش با شما در مورد اونها حرف می زنم.
    -خوبه. فقط نگرانم پدربزرگش بخواد کار خطرناکی بکنه.
    :فکر نمی کنم. امروز اولین جمله ای که گفت این بود که قبل عقد می خواد منو ببینه!
    عمه با این جمله رفت تو فکر و بعد یه مکث گفت: نگرانترم کردی.
    -چرا؟
    :نمی دونم! عجیبه که همچین جمله ای رو گفته.
    -چرا؟!
    :خب یعنی قبول کرده که تو و نادیا قراره مال هم بشین اما اینکه یهویی این جور تسلیم این موضوع شده عجیب نیست؟
    -یهویی؟! شما به چهار پنج سال می گی یهویی؟!
    عمه از جاش بلند شد و در حال بیرون رفتن از آشپزخونه گفت: چی بگم به خدا! پیرمرد سر پیری هم دست از کارشکنی بر نمی داره!
    زنگ خونه ی نادیا رو زدم، صدای اومدمش بلند شد، صدای پا و بعد در باز شد و تصویرش اومد جلوی چشمم. می دونستم این لبخند متقابل تا چند دیقه ی دیگه احتمالاً به بحث و اخم و تخم اون و نازکشی من تبدیل می شه اما اومده بودم که حرف بزنم و راضیش کنم برای رفتن به تهران.
    سلام گرمم رو به گرمی جواب داد اما از جلوی در کنار نرفت، اخم ریزی کردم و پرسیدم: دعوتم نمی کنی بیام تو؟!
    لبخندش رو مخفی کرد و گفت: همین جا امرتون رو بفرمایین!
    نگاهی به سر و ته کوچه انداختم، سرم رو جلو بردم، زل زدم به لبهاش و آروم زمزمه کردم: مطمئنی همین جا ایرادی نداره؟!
    از در فاصله گرفت و با لبخند گفت:واقعاً که!
    خندیدم و رفتم تو و در رو بستم. از پله های ایوون که بالا می رفت گفت: خوب شد اومدی.
    همراهش شدم و با شیطنت گفتم:چطور؟! دلت برام تنگ شده بود؟!
    برگشت و همراه با لبخند گفت: چه از خود متشکر!
    لبخند زدم و گفتم:از دل خانومم خبر دارم که چقدر هواخواهمه!
    رفت تو، دنبالش رفتم و دیدم دو تا از مبلها رو کشیده وسط هال. متعجب پرسیدم: دنبال موش می گردی؟
    نچی کرد و گفت: یه سوسک بزرگه، نمی دونم کجا رفت!
    تای یه ابروم بالا رفت و پرسیدم: واسه خاطر کشتن یه سوسک بدبخت ازم استقبالی به این گرمی کردی؟!
    یه دمپایی از پشت مبل برداشت، اومد سمتم و گفت:اینو بگیر، سوسکه رو بکش منم بهت یه جاییزه می دم!
    لبخندزنان دمپایی رو گرفتم، اون رفت سمت آشپزخونه، منم رفتم طرف مبل ها و پرسیدم: آخرین بار مورد کجا دیده شده؟!
    خندید و گفت: زیر اون مبلها!
    مشغول پیدا کردن سوسک بیچاره شدم، نادیا از تو آشپزخونه گفت:واسه ناهار ژاله می یاد پیشم، تو هم می مونی؟
    همون جوری که دولا بودم و زیر مبلها رو نگاه می کردم گفتم: اگه ژاله نمی اومد آره می موندم!
    صدای معترضش بلند شد: این جا می یای حق شیطونی نداری دامون!
    کمـ ـرم رو صاف کردم و نشستم و گفتم: اینجا خونه ی زنمه! اینجا شیطونی نکنم برم با دختر همسایه ی بالاییمون شیطونی کنم؟!
    سرم رو ندزدیده بودم و پشت همون مبل پناه نگرفته بودم، لنگه ی دیگه ی دمپایی تو ملاجم کوبیده می شد!
    خندیدم و سوسکه رو دیدم که از در آشپزخونه، درست همون جا که نادیا ایستاده بود بالا می رفت. از جام بلند شدم و همون طوری که می رفتم سمتش و در عین حال مسیر سوسکه رو دنبال می کردم گفتم: به ژاله زنگ بزن بپیچونش!
    یه عمراً بلند بالا تحویلم داد، دمپایی رو گرفتم سمتش و با ابرو اشاره ای به در کردم و گفتم: پس خودت زحمت قتل این بدبخت رو بکش!
    با ناباوری و ترس برگشت سمت در، وقتی سوسک رو دید، جیغ کوتاهی کشید و از در فاصله گرفت، خندیدم، سوسک بدبخت رو مورد عنایت کف دمپایی قرار دادم و گفتم: اینم ترس داره؟!
    همون طوری که نگاهش به جنازه ی بدبخت بود گفت: سرشو له کن بعد بندازش تو کوچه!
    متعجب نگاهش کردم و گفتم: خشن شدی!
    رفت سمت سینک و گفت: اگه سرشو له نکنی دوباره خودشو ترمیم می کنه!
    نگاهی به سوسک بدبخت انداختم و گفتم: این بیچاره که سیراب شیردونش پخش در شده، چه جوری می تونه خودشو ترمیم کنه!
    ایش بلندی تحویلم داد و گفت: وای حالمو بد کردی دامون!
    دستمالی رو به سمتم گرفت و گفت: تو رو خدا ببر بندازش بیرون!
    به جای دستمال مچ دستش رو گرفتم، کشیدمش سمت خودم، افتاد تو بغـ ـلم، دستهامو پشت کمـ ـرش حـ ـلقه کردم، ساعد و کف دستهاش نشست روی قفسه ی سیـ ـنه ام و معترض گفت: دامون!
    خندیدم و گفتم:اول جاییزه امو بده، بعد جسد اون بدبخت رو تشییع می کنیم!
    نگاه ازم گرفت، فشاری به قفسه ی سیـ ـنه ام آورد برای اینکه ازم جدا شه که موفق نشد و معترض گفت: دامون خواهش می کنم!
    با خنده و شیطنت به چهره ی سرخ شده اش خیره شدم و آروم گفتم: منو نگاه کن!
    سرش به سمتم بر نگشت، نگاهش هم بالا نیومد! به جاش صورتش سرخ سرخ شد و آروم زمزمه کرد: دامون!
    آروم پرسیدم: جاییزه ام کو؟!
    عین خودم آروم گفت: تو یخچال!
    خندیدم و گفتم:من جاییزه ی داغ دوست دارم نه سرد!
    سرم جلو رفت برای اینکه بـ ـوسه ای ازش بگیرم، سرش رو عقب برد و این بار نگاهش رو نشوند به چشمهام و گفت: جاییزه ات یه کاکائو که می تونم داغش کنم!
    لبخند زدم و گفتم: من کاکائو دوست ندارم!
    صورتم رو جلو بردم، باز هم سرش رو عقب کشید و گفت:من تعیین می کنم جاییزه چی باشه!
    با لبخند و لحنی سمج گفتم: جنازه ی این بدبخت هنوز پشت سرمونه ها! می تونم بندازمش به جونت!
    اخمی مصنوعی کرد و با شیطنت پرسید: تهدید می کنی؟!
    خندیدم و گفتم: برای گرفتن جاییزه ی دلخواهم دست به کمـ ـربند هم می شم!
    چشمهای گرد شده اش منو به خنده ی دوباره وا داشت، دستهامو شل کردم، ازم فاصله گرفت و همون جوری که می رفت سمت یخچال گفت: بی جنبه ی زورگو!
    ***
    بعد تمیز کاری قتلی که با مشارکت هم انجام داده بودیم، از نادی خواستم بشینه تا در مورد یه موضوع مهم باهاش حرف بزنم. نشست و منتظر نگاهم کرد، سعی کردم به این موضوع که این دختر چقدر برام خواستنیه، به لبـ ـهایی که وسوسه ام می کرد و به این خونه ی خالی فکر نکنم. ذهنم رو سپردم به اینکه بعد مطرح کردن جریان، نادیا قراره چه واکنشی داشته باشه و شروع کردم: کی می ری تهران؟
    متعجب نگاهم کرد و گفت: تهران؟!
    اوهومی کردم و گفتم: می تونیم با هم بریم، تو بری خونه، منم برم هتلی جایی، حاضر شم، دسته گل و شیرینی بخرم و بیام خونه اتون. یا اینکه دو تایی با هم بریم خونه ی شما! این دیگه تاریخی می شه البته!دختر و پسر با هم پا تو مراسم خواستگاری گذاشتن!
    اخمهاش در هم شد و پرسید: خواستگاری چیه؟!
    دستم جلو رفت، دستش رو تو دستهام گرفتم و گفتم: برنامه امو ردیف کردم، که یه روز تو این هفته بریم تهران.
    -برای چی؟!
    :خواستگاری تو از پدر و مادرت!
    -من تهران نمی یام!
    :چرا؟! تو که گفتی با پدر و مادرت قهر نیستی!
    -اونجا برم، پا که بذارم تو اون خونه، پیرمرد بو ببره فوری می یاد!
    :خب بیاد!
    -من نمی خوام ببینمش!
    :نمی خوای ببینیش یا نمی خوای اون تو رو ببینه!
    نادیا برای لحظه ای مات صورتم شد و بعد گفت: هر چی! هر دوش!
    لبخند زدم و گفت: اگه گزینه ی دوم مد نظرته بی خودی خودتو خسته نکن، همین الآنش هم چند باری اومده و دورادور دیده تو رو!
    دوباره چشمهای نادیا گرد و خیره ی چشمهام شد، نگاهمو دوختم به ناخن های لاک زده ی دستش و گفتم:ارزشت اونقدری بالا هست که بخوام تو رو از پدر و مادرت خواستگاری کنم! کاری هم به اون پیرمرد ندارم! یعنی نداریم!
    دستش رو پس کشید و چیزی نگفت، از جام بلند شدم، کنارش نشستم و دستم حـ ـلقه ی شونه اش شد، به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: ببین نادی، می خوام همه چیز روال عادی داشته باشه! درسته که شاید هیچ وقت زندگی من و تو مثل زندگی خیلی های دیگه نشه، شاید تو مراسم عروسیمون جای خیلی ها خالی باشه اما، تا اونجایی که می شه، یعنی می تونم می خوام کم نذارم.
    سرش رو که به سیـ ـنه ام چسبیده بود بالا آورد و با غم گفت: تو هر کاری می تونستی انجام دادی، من ...
    انگشتم نشست رو لبش و آروم زمزمه کردم: هنوز هیچ کاری برات انجام ندادم! می خوام ثابت کنم انتخابت بهترین انتخاب بوده!
    لبخند زد، نگاه من مات اون لبـ ـهای کش اومده موند و آروم گفتم: وقتی یه چیزی برامون خیلی ارزش داره، سعی می کنیم خیلی خوب ازش مراقبت کنیم، تو بهترین جا نگه اش داریم که آسیبی بهش نرسه و حتی شاید ازش استفاده هم نکنیم که یه وقت طوریش نشه! الآن هم تو باارزش ترین چیزی هستی که من تو عمرم دارم، می خوام به بهترین نحو ازت مراقبت کنم تا آسیبی بهت نرسه و اولین قدم انجام مراسمهاییه که صدای خیلی ها رو می بره و نمی ذاره حرف و حدیثهاشون زندگی آینده امون رو به بازی بگیره!
    محو اون چشمهایی بودم که دو دو می زد و اشکی شده بود، سرم جلو رفت و نزدیک لبش زمزمه کردم: گریه کنی می خورمت ها!
    لبخند نصفه و نیمه اش با قفل لبـ ـهای من از بین رفت، سرم رو با صدای زنگ در عقب کشیدم و گفتم: خروس بی محل که می گن ...
    همون طوری که از بغـ ـلم بیرون می رفت معترض گفت:فعلاً که خروس تویی!
    به تیکه ی ریزش بلند بلند خندیدم! رفت سمت در و گفت: چه خوشش هم اومد!
    دستمو به لـ ـبم کشیدم که آثار رژ لب صورتی نادیا رو پاک کنم، صدای سلام و احوال پرسی ژاله با نادیا منو به این فکر انداخت که ژاله و معین رو هم همراه خودم ببرم مراسم خواستگاری بد نباشه!
    ژاله اومد تو، از جام بلند شدم و در مقابل چشمهای متعجبش سلام گرمی کردم! لبخند زد و گفت: اینجا چی کار می کنی؟!
    نشستم سر جام و گفتم: اومدم ناهار بخورم!
    نگاهی به نادیا انداخت و گفت: از قبل دعوت داشتی یا ...
    نادیا رفت سمت آشپزخونه و گفت: نه! خودش خودشو انداخته!
    بلند گفتم: که خودمو انداختم آره؟!
    ژاله روبروم نشست و پرسید: خوبی؟
    جواب مثبت دادم و پرسیدم: معین کو؟
    -رفت خونه.
    از جام بلند شدم و گفتم: پس منم برم که شما راحت پشت سر دنیای ما مردها صفحه بذارین!
    نادیا از آشپزخونه اومد بیرون و پرسید: کجا؟
    رفتم سمت در و گفتم: لونه مرغ!
    صدای خنده اش سرم رو برگردوند و با لبخند زل زدم بهش! همراهم شد و گفت: بمون ناهارو بخور بعد برو.
    برگشتم سمت ژاله و گفتم: به معین سلام برسون.
    از جاش بلند شد و پرسید: اه مگه اونوری نمی ری؟
    -نه بابا، برم یه چرت بزنم و برم بیمارستان. دیشب هم شیفت بودم.
    نادیا گفت: بمون همین جا دیگه!
    برای ژاله دستی به علامت خداحافظی تکون دادم، پا گذاشتم تو ایوون و به نادیایی که پشت سرم می اومد گفتم: اینجا بمونم تنها کاری که از عهده ام بر نمی یاد خوابیدنه!
    کفشهامو که می پوشیدم زل زدم به صورتش، چشمکی هم تحویلش دادم و گفتم: یکی از روزهای هفته اتو خالی کن، به مامان و بابات هم خودم زنگ می زنم. به ژاله هم بگو، منم به معین می گم که همراهمون بیان.
    -باشه سر فرصت در موردش حرف می زنیم دامون.
    دستش رو گرفتم، بـ ـوسه ای به پشتش زدم و گفتم: حرفمونو همین چند دیقه پیش زدیم! مرخصی رو بگیر که من دیگه تحمل این رفتن و اومدن ها و دور بودن ها رو ندارم!
    راه افتادم سمت در حیاط در حالی که اصلاً میلی به رفتن نداشتم. دلم نادیا رو برای هر لحظه از زندگیم می خواست نه یه دیقه و دو دیقه و نیم ساعت و دو ساعت!
    ***
    دروغ بود اگه می گفتم استرس ندارم! به تورج زنگ زده و قرار خواستگاری رو واسه فردا گذاشته بودم. معین و ژاله هم همراهم می اومدن، نادیا اما از همین امروز رفته بود! بعد این همه سال برگشته بود خونه منتها با یه شرط و اون هم اینکه آقاجونش نیاد! نباشه! و نخواد که نادیا رو ببینه! نگران بودم! نمی دونستم نگار چقدر پشت نادیا می ایسته، نمی دونستم اون پیرمرد مطابق میل نادیا چقدر از اون خونه دور می مونه!
    آخر شب بود که رفتم خونه و بعد خوردن شام و در آوردن لباسهام دراز کشیدم روی تخـ ـت و شماره ی نادیا رو گرفتم. بعد یکی دو تا بوق جواب داد: سلام دامون. تازه رسیدم.
    -خونه ای الآن؟
    :آره.
    -همه چی مرتبه؟
    :آره.
    -برو یه جا که بتونیم دو کلام حرف بزنیم.
    :باشه، یه لحظه گوشی.
    صدای باز و بسته شدن دری اومد و نادیا گفت: خب. خوبی تو؟
    -خوب بودن من مهم نیست، تو خوبی؟!
    :خوبم. الآن که اومدم خونه می بینم چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود!
    -تو اتاقتی؟
    :آره.
    -مامانت دیدت؟!
    :آره، انقدر محکم بغـ ـلم کرد که داشتم له می شدم!
    -نگو منم دلم خواست!
    :دامون!
    خندیدم و بعد با جدیت پرسیدم: خونه امن و امانه؟
    -امن امن.
    :آقاجونت کجاست؟
    -نمی دونم! قرار شده ازش حرفی نباشه!
    :امیدوارم!
    نادیا مکثی کرد و گفت: واسه فردا استرس دارم.
    -من می خوام زن بگیرم، تو چرا استرس داری؟!
    :مگه زن گرفتن استرس داره؟!
    -آره دیگه! آدم می خواد متعهد بشه، استرس می گیره! مخصوصاً با این شرایط من!
    :مگه شرایطت چیه؟! مامان و بابا مشکلی با شرایط تو ندارن!
    -خودم ولی دارم!
    :خودت هم نباید مشکلی داشته باشی! اصلاً مگه شرایط تو چشه؟!
    -بگو چش نیست!
    :دامون!
    -جانم؟
    :این جوری حرف می زنی من ناراحت می شم!
    -باشه، دیگه نمی گم. تو بگو.
    :از چی؟
    -فردا شب چی بپوشم؟
    :اممم، هر چی که خوش تیپ ترت کنه!
    خندیدم و گفتم: خب پس با همین لباس تنم می یام!
    آروم پرسید: مگه چی تنته؟
    با لحن شوخی گفتم: یه رکابی و شو...
    حرفم تموم نشده با جیغ گفت: دامون!
    خندیدم و گفتم: خودت پرسیدی!
    می تونستم اخم تو چهره اش رو از پشت تلفن هم تصور کنم! وقتی چیزی نگفت گفتم: معین و ژاله هم می یان. احتمالاً مژگان و حسین هم همراهمونن.
    -چه عالی!
    :آره. خیلی خوبه که مثل دفعه های قبل تنها نمی یام. هر چند که اول و آخرش تو مال منی و این مجالس فرمالیته است!
    نادیا ساکت موند، آروم صداش زدم: نادی؟
    -جان؟
    :جونت بی بلا، مطمئنی پشیمون نمی شی؟
    -آدم از آینده خبر نداره اما الآن چندین ساله که منتظر یه همچین روزیم!
    لبخند پت و پهنی نشست رو صورتم و آروم گفتم: خیلی خیلی خیلی دوستت دارم! شاید نتونی تصور کنی!
    خندید و گفت: منم همین.
    دلم قنج رفت و گفتم: برو بخواب که حسابی خسته ای.
    تو هم همینی گفت، شب به خیر و بـ ـوس بـ ـوس و هر دو آماده شدیم برای خواب در حالی که مطمئن بودم جفتمون به خاطر استرس فردایی که تعیین کننده ی سرنوشتمون بود بی خواب بی خوابیم!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #23


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.64
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,494 بار در 4,075 ارسال
    حالت من : Mashghool
    صدای زنگ موبایل چشمهامو باز کرد. غلت زدم و نگاهم افتاد به ساعت! خواب مونده بودم اما مهم نبود، اصلاً حوصله ی از تخـ ـت جدا شدن رو نداشتم. دم دم های صبح بود که بالاخره چشمهام گرم خواب شد و حالا انگار یکی منو تو هاون کوبیده بود.
    دست دراز کردم و موبایل رو از روی پاتخـ ـتی برداشتم. شماره ی معین بود. با چشمهای بسته جواب دادم: الو جان؟
    -خوابی دامون؟!
    :اوهوم.
    -نیومدی نگران شدیم.
    :خوابم.
    -نتونستی دیشب بخوابی؟
    -نه.
    صدای خنده ی معین بلند شد، یه زهرمار گفتم و تماسو قطع کردم و سعی کردم دوباره بخوابم.
    دم ظهر بود که دوباره چشم باز کردم و این بار با دیدن عقربه های ساعت پتو رو زدم کنار و نشستم. چه روزی بود امروز! نمی دونستم چی می شه اما دلهره داشتم. تحمل یه از دست دادن دوباره برام غیرممکن بود. بی نادیا دیگه بازنده ی واقعی این زندگی بودم و اگه امشب همه چیز درست پیش نمی رفت من به جنون می رسیدم.
    از تخـ ـت رفتم پایین و شماره ی عمه رو گرفتم. فوری جواب داد و گفت:سلام. کجایی دامون جان؟
    -سلام. خونه ام.
    :صدات چرا گرفته؟
    -خواب بودم.
    :طوری شده؟!
    -نه، دیشب نتونستم بخوابم، صبح تلافی کردم.
    :خوبی؟
    -خوبم. عمه امروز خونه ای؟
    : آره عزیزم. کجا رو دارم برم؟
    -می خوام بیام اونجا حاضر شم. ایرادی نداره؟
    عمه مکثی کرد و بعد با صدایی بغضی گفت: نه فدات شم. بیا بالای سر. واسه ناهار بیا.
    -ناهار که نه، ساعت دو می یام که دوش بگیرم و حاضر شم.
    :هر جور راحتی. به هر حال مژگان و حسین هم ناهار می یان پایین.
    خندیدم و گفتم: اونها که از وقتی از اصفهان برگشتن هر روز پایین پلاسن که!
    عمه با لحن گرمی گفت: خونه ی خودشونه قربونت برم. خونه ی تو هم هست. واسه ناهار منتظرتم.
    رفتم سمت آشپزخونه و گفتم: نه، من همون حوالی 2 می یام.
    عمه باشه ای گفت و بعد یه خرده حرف زدن تماسو قطع کرد.اگه برای ناهار می رفتم اونجا، از استرس چیزی از گلوم پایین نمی رفت و عمه می خواست هی بند کنه که اینو بخور، چرا نمی خوری، چرا یه جوری هستی.
    ***
    کاور کت شلوار رو گذاشتم روی مبل و به عمه ای که وسط سالن ایستاده و با نگاهی ابری نگاهم می کرد گفتم: عمه خانوم، نیومدم اینجا که اشکتو در بیارم! گریه کنی منم می شینم همین وسط زار زار گریه می کنم ها!
    یه لبخند مصنوعی به لبش آورد و همون طور که می رفت سمت آشپزخونه گفت: برات لباس و حوله آماده کردم، برو یه دوش بگیر و بیا تا اون موقع منم برات چایی درست می کنم.
    باشه ای گفتم و در حال در آوردن پالتوم گفتم: مژگان کو؟
    -بالاست. بچه اش سرما خورده، مرتب بهونه می گیره.
    ای بابایی گفتم،پلیورم رو هم در آوردم و پرسیدم: نمی یان یعنی؟
    برگشت سمتم، مکثی کرد و بعد گفت: می یان. ماهک رو می ذارن پیش من.
    آهانی گفتم، دکمه های پیرهنمو هم باز کردم و پیرهن رو انداختم روی پلیور و پالتو، صدای گریه ی عمه اخم رو به صورتم نشوند. رفتم سمت آشپزخونه، عمه دستهاشو گذاشته بود روی کابینت و سرش پایین بود و گریه می کرد. رفتم سمتش، دستهام از پشت حـ ـلقه شد دور شونه هاش، سرم رو به نیمرخش چـ ـسبوندم و پرسیدم: چرا گریه می کنی قربونت برم؟
    دستی به صورتش کشید و گفت: از خوشحالیه.
    صورتش رو بـ ـوسیدم و گفتم: مطمئنی؟
    کمی مکث کرد و بعد گفت: کاش می شد منم تو همچین روزی همراهت باشم.
    لبخندی زدم و آروم زیرگوشش زمزمه کردم: منم از خدام بود ولی نمی دونم امشب تو اون خونه قراره چه آدم هایی باشن.
    -می فهمم.
    :قربونت برم گریه نکن.
    یه قطره اشک دوباره از چشمش چکید، حـ ـلقه ی دستم رو تنگ تر کردم و گفتم: عمه تو رو خدا، داری ناراحتم می کنی.
    دستش نشست روی دستهام و گفت: ببخشید، دست خودم نیست.
    اشکهاشو پاک کرد و ادامه داد: برو دوش بگیر بیا.
    یه بار دیگه صورتش رو بـ ـوسیدم و گفتم: گریه نکنی ها.
    باشه ای گفت، ازش جدا شدم و گفتم: به مژگان بگو بیاد پیشت تا برگردم.
    دوباره یه باشه گفت و من رفتم که دوش بگیرم.
    ***
    کت رو روی لباسم پوشیدم، عمه دستهاشو بالا آورد برای اینکه یقه ی پیرهنمو درست کنه و گفت: تو جاده تند نرونی ها.
    زل زدم به چشمهاش که منو نگاه نمی کرد و گفتم: چشم.
    -رسیدی هم بهم خبر بده.
    :چشم.
    -اگه می خوای کروات هم بزنی همون دم خونه اشون بزن، یه وقت دیدی تو جاده بهت گیر دادن.
    :چشم.
    -شب راه نیفتین. برین خونه ی عموی حسین یا خاله ی معین.
    :چشم.
    عمه نگاهشو آورد بالا و بالاخره زل زد به چشمهام، لبخندی زدم، دستم نشست روی دستهاش و آروم گفتم:به خاطر همه چیز ممنون.
    اشک نشست به چشمهاش، دستهاشو بـ ـوسیدم، سرش چسبید به سیـ ـنه ام، محکم بغـ ـلش کردم و گفتم: عمه گریه نکن دیگه.
    دست خودش نبود انگار که اون آدم خوددار نمی تونست گریه هاشو کنترل کنه. موهاشو بـ ـوسیدم، سرش رو از سیـ ـنه ام جدا کرد و گفت: اگه پدربزرگت اونجا بود، هر چی گفت تو ساکت باش و دهن به دهنش نذار.
    -باشه.
    :مهریه رو چقدر می خوای بگی؟ خیلی زیاد نگو. باشه؟
    -چشم.با نادیا صحبت کردیم و قرار شد چون مهریه دخترخاله اش که دوست صمیمیش هم بوده 500 تا سکه است، سر همون قدر توافق کنیم اما می دونی که اینها همه اش...
    :برای زندگی تو که اینقدر با تشنج داره شروع می شه، باید حساب شده جلو بری دامون!
    -نادیا رو از دست نمی دم عمه!
    :می دونم اما آدم فرداشو ندیده! از 500 تا سکه بالاتر نرو. باشه؟
    -این یکی رو نمی تونم بگم چشم اما همه ی سعیمو می کنم.
    لبخندی زد، روی پاهاش بلند شد و سرم رو به سمتش خم کرد، بـ ـوسه ای طولانی روی پیـ ـشونیم زد و بعد ازم فاصله گرفت و گفت: برو به سلامت.
    پالتومو برداشتم و گفتم: رسیدم تماس می گیرم، حرفهامونو هم که زدیم تماس می گیرم. باشه؟
    -باشه. من منتظرم.
    از در سالن رفتیم بیرون، هم زمان حسین و مژگان هم از پله های طبقه ی بالا اومدن پایین و مژگان به مادرش گفت: ماهک خوابه، شما می ری بالا؟
    عمه جواب مثبت داد، کفشهامو پام کردم و به مژگان گفتم:عمه می گه ماهک سرما خورده، می خوای تو نیای؟
    با لبخند نه ای گفت و ادامه داد: به نظرت می شه من تو خواستگاری برادرم نباشم؟!
    لبخندی بهش زدم، نگاهم افتاد به چشمهای اشکی عمه، وقتی دید دارم نگاهش می کنم، پله ها رو اومد پایین، محکم بغـ ـلم کرد و گفت:ایشالله که هر چی دلت می خواد همون بشه.
    سرش رو برای بار چندم بـ ـوسیدم، مژگان گفت: بسه دیگه بابا! حسودیمون شد!
    حسین با لبخند چشمکی بهم زد و گفت: بریم شادوماد.
    راه افتادیم، عمه پشت سرمون آب ریخت و با اشکهاش بدرقه امون کرد. ماشین رو حرکت دادم در حالی که یه قسمت از قلـ ـبم پیش عمه و تنهاییش باقی موند.
    خودمو آماده کرده بودم که در طول مسیر بچه ها حسابی سر به سرم بذارن، هر چند که واقعاً روحیه ی تحمل کردن جو شاد و شوخ رو نداشتم اما خدا رو شکر اونها هم انگار استرس زیادی داشتن که خیلی بهم گیر ندادن و تیکه نپروندن.
    دم خونه ی نادیا که ماشین رو نگه داشتم، معین گفت: کرواتت رو نمی بندی؟
    کروات رو از جیبم در آوردم و گفتم: چرا.
    شروع کرد به بستن کروات دور یقه ام و در همون حال به ژاله گفت: سر مهریه حواست باشه ها! این پسره مجنونه، الآن بگن هزار تن بال مگس هم قبول می کنه!
    حسین و مژگان خندیدن، ژاله باشه رو گفت و من همون طوری که به در خونه ی نادیا اینها نگاه می کردم گفتم:سر مهریه با نادیا توافق کردیم و مشخصه.
    مژگان پرسید: چقدر؟
    لبخندی زدم و گفتم:یه تیکه از مغز معین مصطفوی!
    معین گریه ی کروات رو جوری سفت کرد که احساس خفگی کردم، خندید و گفت: وقتی گلوت گیر دستهای منه، حواست باشه چی می گی!
    دستهاشو پس زدم و گره ی کروات رو شل کردم، ژاله در رو باز کرد و گفت: بریم دیر شد.
    دم در، حسین سبد گل رو به سمتم گرفت و گفت: بگیر شادوماد.
    سبد گل رو تو دستم گرفتم و زنگ در رو زدم. خیالم بابت اینکه آقاجون نادیا در حال حاضر توی این خونه حضور نداشت راحت بود. نادیا بهم پیامک زده و گفته بود که پدربزرگش اصلاً خبر نداره و خیالم راحت باشه.
    در با بفرمایید آقا تورج باز شد، عقب ایستادم که بچه ها برن تو، مژگان بازومو گرفت و گفت:ایشالله که همه چی به خوبی و خوشی جلو می ره. خیلی خوشحالم دامون!
    لبخندی زدم، صدای بفرمایید آقا تورج باعث شد بریم تو و من تو دلم خدا خدا کردم چند ساعت آینده همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه.
    ***
    خاله به گرمی ازمون استقبال کرد، دست من رو محکم فشار داد و دلم برات تنگ شده ای گفت. آقا تورج هم محترمانه دعوتمون کرد که بشینیم. از نادیا خبری نبود و من مطمئن بودم الآن از خجالت چند کیلو لاغرتر شده! لاغر که بود احتمالاً محو شده!
    صدای سلامش سرم رو به سمتش برگردوند، مژگان و ژاله از جاشون بلند شدن و باهاش روبـ ـوسی کردن، با حسین و معین هم احوال پرسی کرد و به من که رسید یه سلام زیرلبی گفت و روی مبل نشست! حتی نگاهی هم به چشمهام ننداخت! داشتم براش!
    خاله با یه سینی چایی بیرون اومد، حال عمه رو پرسید که مژگان جواب شرو داد. بحث های ابتدایی و معمولی و معرفی و حرف های عادی که تموم شد، حسین بود که گفت: خب با اجازه ی شما فکر کنم بهتر باشه بریم سر اصل مطلب!
    اصل مطلب خیلی خوب بود! اصل مطلب یعنی نادیا مال من می شد! یعنی ما به هم می رسیدیم! بعد این همه سال! بعد این همه تحمل درد جدایی!
    نگاهم مرتب می نشست به صورت نادیا و گاهی هم نگاه زیرچشمیش رو غافلگیر می کردم! اونقدر انگشت دستش رو چلونده بود که می ترسیدم مفصلش در بره!
    خاله بود که شروع کرد: فکر می کنم همه امون از گذشته و اتفاقاتی که افتاده با خبریم.
    اخم به آنی نشست به صورتم، گذشته ای که می گفت، گذشته ی پدر و مادرم بود؟! باز هم اون بحث قرار بود راه بیفته؟! سوالم خیلی سریع جواب داده شد.
    خاله با لحن ملایمی ادامه داد: همه امون می دونیم که چند سال پیش این مراسم باید برگزار می شد که خب به خاطر یه سری اتفاقات نشد.
    پس منظورش از گذشته، گذشته ی من و نادیا بود! نفس راحتی کشیدم و خاله ادامه داد: من دامون رو به خاطر لطف بزرگی که در حق بچه ام کرد، بیشتر از یه آشنا، یه خواهرزاده یا حتی یه انسان دوست دارم. بزرگواریش در حق من و خونواده ام اونقدری برام ارزش داشته که نخوام خودشو زیر سوال ببرم. چند سال پیش هم اگه مخالفت کردم، یه دلیلش حاشیه های زیاد بین این دو تا جوون بود و بزرگترین دلیلش هم ...
    نگاهم رو صورتش بود، اون هم نگاهشو به چشمهام دوخت و بعد یه مکث گفت: نمی خواستم بلایی سرت بیاد!
    پس اون هم از پرونده خبر داشت! پیرمرد دهن همه رو با تهدید بسته بود! چیزی نگفتم، خاله هم سکوت کرد و این بار آقا تورج به حرف اومد: از نظر من و نگار مشکلی وجود نداره، ولی می ترسیم برای تو خطری وجود داشته باشه، به خاطر همین ترجیح می دیم اگه قراره وصلتی سر بگیره، شما زودتر با هم محرم بشین.
    می فهمیدم چی می گه، به خطری که از جانب اون پیرمرد ممکن بود منو تهدید کنه اشاره می کرد. حق هم داشت. شاید اگه من و نادیا با هم عقد می کردیم،عشقی که به نادیا داشت مانع از سر به نیست کردن من می شد. شاید راضی نمی شد نوه اش تو جوونی بیوه بشه! البته که بعید هم نبود سر لج و لجبازی هر کاری بکنه!
    معین بود که با لحن خوشحالی گفت: پس بریم سراغ تعیین مهریه و باقی چیزها تا ...
    نگار گفت: مهر دخترم هر چقدر که خودش بخواده، هر چند که دامون یه بار یه چیزی بالاتر از این مهریه های مالی رو به ما هدیه داده.
    لبخندی زدم و چیزی نگفتم. باقی حرفها میون لبخندها و سر تکون دادن های به تأیید گفته شد. مراسم بی حاشیه تر و بی دردسرتر از اونی که فکر می کردم به نتیجه رسید. وقتی صدای مبارک باشه ی جمع بلند شد، نگاهمو با لبخند دوختم به نادیا، اون هم زل زد بهم! پلک چشمهامو آروم به هم فشار دادم و باز کردم، لبخندی به صورتش نشست و خاله گفت: نادیا جان شیرینی رو تعارف می کنی؟
    خاله یه دور دیگه چایی تعارف کرد، نادیا هم ظرف شیرینی رو جلوی همه گرفت، به من که رسید، دستم رو بالا نیاوردم، با لبخند نگاهش رو به صورتم دوخت، تای یه ابروم بالا رفت و از بغـ ـلش نگاهی به آقا تورج که گرم حرف زدن با معین بود انداختم و به نادیا گفتم:یکی طلب من!
    متعجب و سوالی نگاهم کرد، لبخندی زدم، یه شیرینی برداشتم و زمزمه کردم: اون چه وضع سلام و احوال پرسی بود!
    لبخندش گشاد شد و فوری از جلوم رفت که چیز دیگه ای نگم، بعد خوردن چایی و شیرینی، وقتی آقا تورج مشغول تعارف میوه بود خاله نگار رو به من گفت: دامون جان می شه چند لحظه با هم خصوصی صحبت کنیم؟
    نگاهی به جمع انداختم و در حالی که از جام بلند می شدم آروم گفتم: شانس ما رو می بینین؟! همه روز خواستگاریشون با عروس خانوم صحبت می کنن، من باید برم با مادر عروس حرف بزنم!
    جمع زد زیر خنده، همون جوری که به سمت اتاق خواب می رفتم به نادیایی که با لبخند نگاهم می کرد چشمکی زدم. خوشحال بودم و نمی تونستم پنهونش کنم! خوشحال بودم که لااقل یه مرحله ی سخت به خوشی تموم شده!
    پا گذاشتم تو اتاق، کتم رو در آوردم و نشستم رو لبه ی تخـ ـت نادیا، از تخـ ـت پارسا خبری نبود و چیدمان اتاق تغییر کرده بود.
    خاله هم روی یه صندلی نشست و بعد یه مکث گفت:می دونی نادیا چند سالی می شه که اینجا نیومده؟
    -بله.
    :می دونی چند سالی می شه که آقاجون رو ندیده؟
    -بله.
    :می دونی منم دقیقاً همون موقع پا تو خونه ی پدرم نذاشتم؟
    متعجب نگاهش کردم، نگاه ازم گرفت و گفت: به خاطر دخترم. به خاطر اینکه مجبور بودم از تنها بچه ای که برام مونده بود دور بشم از پدرم دلگیر بودم. کوتاه نیومد، دوباره حکم کرد و من و تورج برای اینکه جون کسی رو که برای نجات جون بچه امون بی دریغ کمک کرده بود نجات بدیم نادیا رو راضی کردیم که از ایران بره.
    خاله نگار ساکت شد، سرش بالا اومد و بعد یه مکث گفت: همین الآن هم پدرم نمی دونه تو این خونه چه خبره، هر چند که می دونه قراره تو و نادیا با هم ازدواج کنین.
    -به خودم که زنگ زده بود گفت که می خواد قبل از عقد منو ببینه.
    :بهت زنگ زده بود؟!
    -بله، منتها من نرفتم برای دیدنش. راستشو بخواین نتونستم اعتماد کنم و ترسیدم تله ای باشه!
    :این همه سنگ انداختنش رو درک نمی کنم. برادرم می گه به خاطر عشقی که به نادیا داره است. نادیا خیلی خیلی شبیه مادرمه. مادربزرگ تو. دقیقاً رنگ پوستش، رنگ موهاش، حالت حرف زدنش، قد و قواره اش و حتی چهره اش شبیه اونه و از همون بچگیش پدرم یه جور متفاوت دوستش داشته.
    -من همه ی سعیمو می کنم که به پدرتون ثابت کنم بهترین گزینه برای همسری دخترتون هستم.
    :می دونم. درسته که هنوز هم به خاطر گذشته ای که بین ماست می ترسم ولی خب، انقدری بهت اعتماد دارم که بدونم دخترم رو دست آدم خوبی می دم، حتی اگه این آدم تمام و کمال به پدرش رفته باشه.
    -من خیلی هم شبیه پدرم نیستم.
    :می دونم، منظورم اینه که رضا هم برای من همیشه قابل احترام بود. یه مرد خوب که واقعاً زندگیش حروم یه سری حرف و حدیث ها شد. می خوام بگم تو رو حتی به عنوان پسر رضا هم قبول دارم.
    لبخند کمـ ـرنگی به لـ ـبم نشست، خاله یه خرده مکث کرد و بعد گفت: دلم می خواد زندگیتون با خوشی شروع بشه، دلم نمی خواد این همه قهر و دعوا و دلخوری بدرقه ی راهتون باشه.
    نگاهمو دوختم به صورتش برای اینکه ببینم منظورش چیه، نگاه ازم گرفت و گفت: نمی گم بری دستبـ ـوس پدرم، یا حتی اصلاً بخوای که قدم پیش بذاری. فقط یه خواهش ازت دارم و دلم می خواد بهش فکر کنی. تو روز عروسی دخترم، می خوام پدرم هم باشه. نه به خاطر اینکه بهش بگیم ما اشتباه کردیم، فقط به خاطر اینکه این دشمنی کار دست کس دیگه ای نده.
    -می ترسین پدرتون منو سر به نیست کنه؟
    نگاهش از زمین کنده و به چشمهام دوخته شد، یه خرده مکث کرد و گفت: برای اینکه رضا اعدام نشه، ما خیلی با بابا حرف زدیم اما یک کلام سر حرفش موند! می ترسم این بار هم ...
    سری به علامت فهمیدن حرفهاش تکون دادم و به این موضوع فکر کردم که خب من هم از خدامه که اون پیرمرد تو روز عروسیمون باشه و من و نادیا رو دست به دست هم ببینه! این بزرگترین برد بود برای من! پس گفتم: در مورد جشن عروسی، سر فرصت می شینیم و حرف می زنیم اما تو اینکه شما چه مهمون هایی دارین و چه آدم هایی رو می خواین دعوت کنین فکر نمی کنم من تعیین کننده باشم.
    یک کم نگاهم کرد، لبخندی روی لبش نشست و همون طور که از جاش بلند می شد گفت: بعد عقدتون می رم دیدن پدرم. می رم آشتی کنون بلکه دست از این همه دشمنی بر داره!
    از جام بلند شدم، اومد جلو و محکم بغـ ـلم کرد و گفت:دخترمو دست تو می سپرم، امیدوارم پیش همه ی فامیل سربلندم کنی.
    دستهام نشست به پشتش، آروم گفتم: همه ی سعیمو می کنم.
    خاله ازم فاصله گرفت و گفت: بشین برم بگم عروس خانوم هم بیاد باهاش حرفهای آخرت رو بزنی!
    ایستاده بودم جلوی کتابخونه ی کوچیکی که یه سمت اتاق بود و به کتابها نگاه می کردم، تقه ای به در خورد و نادیا اومد تو. سرم برگشت به سمتش و به صورت پرلبخندش لبخند زدم. در رو بست و از همون فاصله ایستاد به نگاه کردنم. جلو رفتم، دستهاشو گرفتم و از در فاصله اش دادم و آروم گفتم: حالا دیگه منو تحویل نمی گیری آره؟!
    لبخند زد و گفت:خب میون اون همه آدم روم نشد ...
    انگشت اشاره ام رو گذاشتم روی لبش و نذاشتم حرف بزنه، محکم به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: باورم نمی شه همه چی انقدر خوب پیش رفته باشه!
    آروم گفت: منم.
    پیـ ـشونیش رو محکم بـ ـوسیدم و گفتم: به لطف تو بوده!
    لبخند عمیقی زد و گفت: من چی کار کردم؟!
    دستم شال روی سرش رو عقب کشید، گیره ی سرش رو باز کرد و موهاش ریخت رو شونه هاش، آروم گفتم: اگه تو این همه سال مقاومت نمی کردی، اگه نمی جنگیدی و بهشون ثابت نمی کردی که ما همو می خوایم، شاید الآن جفتمون دنبال زندگی خودمون بودیم.
    موهاشو بالا آوردم، بو کشیدم و شنیدم که گفت: انگار خوابم. همش می ترسم یکی بیدارم کنه!
    نشستم رو لبه ی تخـ ـت و نشوندمش کنارم، دستهاشو محکم توی دستهام گرفتم و گفتم: من ولی بیدارم چون برای بعد عقد خوابهای خوبی دیدم!
    اخم ظریفی کرد و یه منحرف تحویلم داد! با صدای کنترل شده ای خندیدم، سرم جلو رفت و به صورتش نزدیک شد، از جاش بلند شد و گفت: الآن شب خواستگاریته! شب عقدت که نیست!
    خندیدم و بعد پرسیدم: تیپم خوبه؟
    خندید و گفت: عالی!
    با شیطنت گفتم: ولی من تو تیپ دیشبم راحتتر بودم!
    دوباره اخم کرد و گفت: خیلی شیطونی ها!
    این بار دیگه نتونستم خنده ام رو کنترل کنم و با صدای بلند خندیدم و بعد از جام بلند شدم و گفتم: بریم بیرون که آبرومون حسابی رفت!
    رفت سمت در، دستم رو دراز کردم و مچش رو گرفتم و کشیدمش، افتاد تو بغـ ـلم، زل زدم به چشمهایی که می خندید و خوشحال بود و آروم زمزمه کردم: شیرینیمو نخوردم!
    آروم خندید! صورتمو جلو بردم و گفتم: این به تلافی احوال پرسی نکردنت و چایی خواستگاری نیاوردنت و شیرینی نخوردن من!
    ***
    شبو تهران نموندیم. دل تو دلم نبود برای دیدن عمه. حتی یه لحظه هم نمی تونستم عمق ناراحتی نشسته تو چشمهاشو فراموش کنم. به اصرار من برگشتیم، نصف راه رو خودم نشستم پشت رل و وقتی دیدم دیگه چشمهام خسته ی خوابه، جامو با حسین عوض کردم.
    خواب بودم که حسین آروم صدام زد. چشم باز کردم و دیدم ماشین تو پارکینگ خونه ی عمه پارکه. چشمهامو مالیدم و سرم برگشت به عقب و جای خالی معین و ژاله رو دیدم. اصلاً نفهمیدم کی پیاده شده بودن.
    مژگان آروم پرسید: خوابی هنوز آقا داماد؟
    در ماشین رو باز کردم و اوف چقدر سرده ای گفتم، حسین و مژگان هم پیاده شدن. راه افتادیم سمت ساختمون. برق ایوون روشن و عمه از سالن اومد بیرون. نصفه شبی خواب نبود انگار. همون سر شب بهش زنگ زده و گفته بودم که همه چی مرتبه اما نمی دونست که شبونه بر می گردیم.
    از پله ها رفتیم بالا، سلامی پچ پچ وار کردیم و مژگان پرسید: ماهک پایین بمونه؟
    عمه تأیید کرد و گفت: آره. برین بخوابین شما.
    از حسین و مژگان هم تشکر کردم، اون ها رفتن طبقه ی بالا و من و عمه هم رفتیم تو. پالتومو در آوردم و عمه دست دراز کرد و ازم گرفتش. از ته گلو پرسیدم: پس چرا شما بیداری؟
    پالتومو آویزون کرد و همراهم اومد تو اتاقم و گفت: خوابم نبرد. می دونستم تهران بمون نیستی و می یای!
    روبروش ایستادم و گفتم: دلم داشت پر پر می زد که بیام و ببینمت عمه.
    لبخند زد و پرسید: همه چی خوب بود دیگه؟ مشکلی که پیش نیومد؟
    نه ای گفتم، دستهاش بالا اومد و دوباره پیـ ـشونیم رو با بـ ـوسه ای گرم کرد. محکم بغـ ـلش کردم و گفتم: به خاطر همه چی ممنون!
    شونه هاش که شروع کرد به لرزیدن فهمیدم دوباره احساسات برش غلبه کرده.
    گذاشتم سرش تو سیـ ـنه ام باشه و یه خرده گریه کنه تا آروم بشه. بعد چند دیقه ازم فاصله گرفت و گفت: خوشحالم برات دامون! خیلی خوشحالم.
    انگشتهام نشست زیر چشمش و خیسی پلکهاشو پاک کردم و گفتم: می دونم قربونت برم.
    یه کم تو سکوت نگاهم کرد و بعد گفت: لباسهاتو عوض کن، بگیر بخواب، چیزی به صبح نمونده.
    خوشحال بودم که فردا جمعه است و نباید برم سر کار. نادیا شب رو مونده بود و فرداشب پرواز داشت و می اومد اینجا و عمه باهاش تلفنی صحبت کرده و دعوتش کرده بود جوری بیاد که به شام برسه. در واقع یه مهمونی کوچیک گرفته بود و می خواست این جوری خوشحالی خودش رو به نادیا هم ثابت کنه.
    پیرهنمو در آوردم، کمـ ـربندم رو شل می کردم که عمه اومد تو اتاق و گفت: دامون؟
    سرم برگشت به سمتش و منتظر نگاهش کردم، یه خرده نگاهم کرد و گفت: چایی می خوری؟
    مسلماً سوالش اون چیزی نبود که می خواست بگه! یه کم مشکوک نگاهش کردم و بعد گفتم: بخوابم بهتره.
    باشه ای گفت و اومد بره، این بار من صداش کردم: عمه طوری شده؟
    برگشت و با مکث گفت: نه نه. بخواب پسرم. شبت خوش.
    رفت و در رو بست، شلوارمو که در می آوردم سعی کردم فکر کنم که چیز خاصی نمی خواسته بگه.
    یکی چند بار صدام زد، بدون اینکه پلک باز کنم هومی کردم. دلم نمی خواست بیدار شم. داشتم خواب نادیا رو می دیدم. داشتیم تو یه خونه زندگی می کردیم و همه چی خوش و خرم بود! یکی موهامو از روی پیـ ـشونیم کنار کشید و دوباره تکونم داد. چشم باز کردم و با ناباوری نادیا رو نشسته لبه ی تخـ ـت و کنارم دیدم! چند بار پلک زدم برای اینکه ببینم درست می بینم یا هنوز خوابم، لبخندی زد و گفت: پدر خوابو در آوردی ها!
    نیم خیز شدم و نگاهی به وضعیت خودم انداختم، خدا رو شکر که پتو کامل رو تنم بود! خندید و گفت: هول نکن، اومدم تو تا خرخره زیر پتو بودی! با این تیپ می خواستی دیشب بیای خواستگاری!
    دهنم به لبخندی گشاد شد، دستشو کشیدم که کنارم دراز بکشه، مقاومت کرد و گفت: پاشو می خوایم ناهار بخوریم.
    نگاهی به ساعت انداختم و گفتم: چقدر خوابیدم!
    از جاش بلند شد و گفت: پاشو تنبل خان!
    قبل از اینکه بره بیرون پرسیدم: کی راه افتادی که الآن اینجایی؟
    برگشت و با لبخند گفت: صبح زود!
    دستی به موهام کشیدم و گفتم: خوب کردی.
    -بیا ژاله و معین هم اومدن.
    باشه ای گفتم، رفت و من نشستم سر جام. فردا می رفتیم واسه آزمایش خون و دوشنبه عقد می کردیم و این یعنی من فقط چند روز تا داشتن نادیا فاصله داشتم.
    ***
    از انبار اومدم بیرون، دستهامو به هم مالیدم که خاکشون پاک شه، راه افتادم از پله ها برم بالا، پا توی سالن نذاشته صدای عمه رو شنیدم که با معین و نادیا و ژاله حرف می زد: خودش تنها بود. حتی تو خونه هم نیومد. یعنی من فکر کردم شاید به زور بخواد بیاد تو و بگرده دنبال دامون اما نیومد. فقط می خواست با من حرف بزنه که دامونو راضی کنم بره دیدنش!
    گوشهام تیز شد و ابروهام در هم! تنها کسی که می خواست من برم دیدنش اون پیرمرد بود! اومده بود در خونه ی عمه؟! کی؟!
    باقی حرفهای عمه رو نشنیدم، سرم اندازه ی یه توپ بسکتبال شده بود و تموم وجودم گر گرفته! پا گذاشتم تو سالن و احتمالاً قیافه ام چنان بهم ریخته بود که عمه با دیدنم یهو ساکت و بعد با استرس از جاش بلند شد و گفت: دامون!
    سر بقیه به سمتم برگشت، معین هم از جاش بلند شد، یه قدم دیگه برداشتم و به زور خودمو وادار کردم لب وا کنم: اینجا بود؟!
    نگاه عمه به سمت نادیا رفت و برگشت، من اما منتظر زل زده بودم به صورت خود عمه! حالا می فهمیدم حرفی که دیشب نصف شب می خواست بگه و نگفت چی بود!
    دوباره و این بار با صدای بلندتری پرسیدم: اینجا بود؟!
    معین اومد سمتم، عمه با لحن ملایمی گفت: چیزی نیست دامون جان. فقط با هم حرف ...
    -کی؟!
    صدای معین رو شنیدم که گفت: بشین دامون حرف بزنیم.
    بازوم رو از دست معین در آوردم و رو به عمه پرسیدم: کی اینجا بود عمه؟!
    عمه باز نگاهی به نادیا انداخت و مردد موند برای ادامه ی بحث، نادیا از جاش بلند شد و گفت: دیشب وقتی شما خونه ی ما بودین.
    نگاهم از صورت اون دوباره برگشت به سمت عمه و پرسیدم: چی می خواست؟!
    عمه سر جاش نشست، نادیا هم، معین دوباره گفت: بیا بشین دامون.
    نگاه از عمه نگرفتم برای اینکه جواب بده، عمه گفت: می خواست تو رو راضی کنم که بری دیدنش!
    با چند تا قدم بلند رفتم سمت اتاقم، موبایلم رو برداشتم، عمه هم پشت سرم اومد و گفت: چی کار می کنی؟!
    راه افتادم برم از اتاق بیرون، بازومو چسبید و گفت: می خوای چی کار کنی دامون؟
    زل زدم به صورتش و سعی کردم از فکر اینکه چه حالی بهش دست داده وقتی اون پیرمرد رو روبروش دیده بیام بیرون! عمه آروم گفت: جلوی نادیا زشته دامون.
    آره خب، هر چی باشه پدربزرگش بود، اما پدربزرگ منم بود! پدر مادر منم بود! از حق خودم، از سهم خودم می خواستم باهاش حرف بزنم! بازومو عقب کشیدم و از روبروی عمه رد شدم و گفتم: الآن می یام.
    نادیا دنبالم اومد و گفت: کجا می ری دامون؟
    برگشتم سمتش و گفتم: می یام، برو تو سرده هوا.
    پا تند کرد برای اینکه بهم برسه و گفت: دامون می خوای چی کار کنی؟
    -هیچی می خوام باهاش حرف بزنم!
    :همین جا حرف بزن که منم بشنوم!
    برگشتم سمتش، زل زدم به صورت سرخش و سعی کردم ملایم ترین لحنی رو که می تونستم داشته باشم: برو تو، پیش عمه بمون، من بر می گردم.
    -باهاش قرار می ذاری؟
    :نه!
    -قول می دی؟!
    :آره. قول می دم. خوبه؟ برو تا بیام.
    سر جاش ایستاد، منم راه افتادم سمت کوچه، یه خرده که از خونه دور شدم شماره ی پیرمرد رو گرفتم. وقتی جواب داد به جای الو یا سلام گفت: می دونستم بالاخره زنگ می زنی!
    از این اعتماد به نفسی که داشت واقعاً متحیر شدم! عصبی بودم و مطمئن که این تماس ختم به خیر نمی شه! صدام بالا رفت و گفتم: برای چی اومده بودی سراغ عمه ام؟! با خودت چی فکر کردی؟! اینکه من می شینم و نگاه می کنم؟! من به خوبی بابام نیستم! جوش که بیارم همون خوی گرگ بودنه می زنه بیرون! اون روم که بالا بیاد، هم خون و غیرهمخون نمی شناسم! اینها رو تو تحقیقاتت متوجه نشدی؟!
    -چه خبرته؟! چرا شلوغش کردی!
    :حق نداشتی پاتو بذاری تو خونه ی عمه ی من!
    -پا تو خونه اش نذاشتم.
    :حق نداشتی بیای سراغش! اصلاً حق نداری خودتو بهش نشون بدی و اذیتش کنی!
    -یواش تر جوون! درسته پیر شدم اما گوشهام می شنوه! نیازی نیست حنجره اتو پاره کنی!
    :نمی شنوی! نه می شنوی، نه می بینی! نه می فهمی! چند ساله که نمی شنوی! چند ساله که خودتو زدی به کر و کور بودن!
    -مودب باش بچه!
    کلافه نفسی گرفتم، آدم هایی که از کنارم رد می شدن با تعجب نگاهم می کردن اما برام اهمیت نداشت! تو اون لحظه اونقدر عصبانی بودم که اگه سرش هوار نمی کشیدم از درون منفجر می شدم!
    لحنش آروم شد و گفت: من فقط اومده بودم از کسی که خیلی بهش ارادت داری بخوام که راضیت کنه به دیدن من.
    -نمی خوام ببینمت زوره؟!
    :می ترسی؟!
    -از تو؟! آره! می ترسم! از آدمی که تا اون حد می تونه ترسناک باشه که دامادشو بفرسته بالای دار و برای نوه ی خودش پرونده تشکیل بده می ترسم!
    :من فقط می خوام یه خواهشی ازت بکنم!
    ابروهام رفت بالا و متعجب موندم! ازش بعید بود خودش رو تا حدی بیاره پایین که از من خواهشی داشته باشه و خیلی راحت بیانش کنه!
    مکثی کرد و گفت: می دونم تعجب کردی اما ... من نوه ام رو ازت می خوام. بهم برش گردون.
    -نوه ات؟
    :نادیا!
    -آهان! عزیزکرده ات یعنی!
    :بهم برش گردون، بذار یه بار دیگه قبل از اینکه سرمو بذارم پایین بتونم ببینمش و بغـ ـلش کنم!
    -قبلاً هم گفته بودم دلیلی برای این وساطت نمی بینم!
    جوابی نداد، منم مکثی کردم و گفتم: برای عروسیمون واسه همه اتون کارت دعوت می فرستیم، اون موقع که اومدی و اونو تو لباس سفید عروس دیدی، شاید اجازه داد بغـ ـلش کنی! اما همیشه کوتاه اومدن به معنی محق بودن طرف مقابل نیست! همیشه هم بخشیدن به معنی فراموش کردن نیست! خودت باید تلاش کنی نوه ات ببخشدت! بخشیده شدن هم از راه زور و اجبار به دست نمی یاد! باید برگردی تو دلش که بخواد ببخشدت!
    -داری به من درس می دی؟!
    :درسی رو که تو 20 سال پیش بهم دادی دارم بهت پس می دم!
    ساکت موند و چیزی نگفت، بعد یه سکوت گفتم: نمی خوام دور و بر زندگی من باشی. دفعه ی دیگه انقدر متمدن رفتار نمی کنم!
    -منو تهدید نکن جوون!
    :اتفاقاً می خوام بدونی که دارم تهدید می کنم! پای آرامش و آسایش عمه ام که وسط باشه بدم نمی یاد جا پای بابام بذارم و آدم بکشم!
    -الآن عصبانی هستی و نمی فهمی چی داری می گی!
    :هر چی! چه از روی عصبانیت، چه از روی آرامش، دلم نمی خواد دیگه بیای سراغ عمه ام!
    -از هیچ کس حرف شنوی نداری، نه؟! عین همون رضا خودسر و ...
    :اسم بابای منو به زبونت نیار!
    -نوه امو بهم برگردون، پامو از زندگیت می کشم کنار!
    :پات همین الآن هم وسط زندگی من و نوه ات نیست! یعنی نمی ذارم که باشه! می شنوی چی می گم؟! بابام اگه غیرعمد آدم کشت و تو قصاصش کردی، این بار من می تونم از روی عمد آدم بکشم و تو نباشی که بخوای قصاصم کنی!
    دستی نشست سر شونه ام، برگشتم و دیدم معینه، دست دراز کرد و گوشی رو از دم گوشم گرفت، تماسو قطع کرد و گفت: با تهدید و داد و بیداد نمی تونی این مشکلو حل کنی دامون!
    کلافه نشستم لبه ی جوب و سرم بین دستهام گرفتم!معین روبروم زانو زد، دستهاشو گذاشت روی زانوهای من و گفت: پاشو بریم خونه، یه لیوان آب بخور، یه چند تا نفس عمیق بکش. بعد با زن عمو حرف بزن. اونقدری که فکر می کنی بهم نریخته از این ملاقات. با پیرمرد حرف زده و خیالش از بابت اینکه مزاحمتی برای شما ایجاد نکنه حل شده.
    سرم رو از بین دستهام بیرون آوردم و زل زدم به معین، لبخندی زد و گفت: عمه خانومت رو با خودمون نبردیم مراسم که یه وقت با اون پیرمرد روبرو نشه، پیرمرده خودش اومد و اینها نشستن به حرف زدن و به توافق هم رسیدن! عجب دنیاییه!
    خودمو انداختم رو مبل، سرم رو تکیه دادم به پشتی صندلی و شنیدم که نادیا گفت: چایی می خوری یا برات قهوه دم کنم؟
    -هیچ کدوم. بیا بشین اومدم یه خرده با هم حرف بزنیم.
    :الآن می یام.
    صدای ظرف و در کابینت و شیر آب و در یخچال و قدم های نادیا سکوت خونه رو می شکست، حس می کردم یه کوه رو دوشمه، حالا باید زانو بزنم و بذارمش زمین اما توانشو ندارم. چونه زدن با نادیا یکی از سخت ترین کارهایی بود که به نتیجه می رسید.
    اومد کنارم نشست و گفت: کتری رو روشن کردم، ده دیقه دیگه جوش می یاد.
    صاف نشستم، با کف دست ضربه ای به کنارم زدم و گفتم: بیا اینجا بشین کارت دارم.
    لبخند شیطونی به لب آورد، ابروهاشو بالا انداخت و گفت: همین جا خوبه!
    ناخودآگاه لبخندی روی صورت منم نشست و گفتم: حالا به من می گی شیطون؟! افکار خودت که بدتره!
    خندید و گفت: تو خطرناکی! من ترجیح می دم از همین فاصله بشینم و به حرفهات گوش بدم.
    از جام بلند شدم، به زور بلندش کردم و نشستم رو همون مبل تکی که خودش نشسته بود، اونو روی پاهام نشوندم و گفتم: تو نمی یای مجبورم خودم بیام!
    خندید و برگشت به سمتم، یه خرده به صورتش نگاه کردم و گفتم: کاش بشه همیشه همین جوری باشیم.
    یه کم به سمتم متمایل شد و در حال لمس ته ریش صورتم گفت: چه جوری؟
    -همین جوری در صلح و صفا!
    :مگه قراره بینمون جنگ باشه؟!
    -نمی دونم. شاید باشه.
    :نگران نباش، تا وقتی هر چی من می گم تو بگی چشم هیچ وقت بینمون جنگ نمی شه!
    با دستهام پهلوهاشو فشار دادم، انگار قلقلکش اومد که وولی خورد و با خنده نکنی گفت. لبخند زدم و گفتم: که من بگم چشم آره؟!
    با چشمهای خندون زل زد به چشمهام و سری به علامت مثبت تکون داد، دستهاشو تو دست گرفتم و گفتم: باشه، فقط همین یه بار هر چی من می گم تو بگو چشم، باقی زندگیمون هر چی تو بگی من می ذارم رو جفت تخم چشمهام! خوبه؟
    صورتش جدی شد و پرسید: طوری شده؟
    لبخندی زدم و گفتم: طوری نشده.
    سعی کرد از روی پاهام بلند بشه که مانع شدم، با لحنی نگران پرسید: چی شده دامون؟
    چشمم تو صورتش چرخی زد، اومد پایین و روی گردن سفیدش ثابت موند. پلک زدم برای اینکه افکار منحرف رو از ذهنم دور کنم و گفتم: با مامانت صحبت کردم.
    نگاهم اومد بالا و زل زدم به صورتش، اخم کرد و دوباره خواست از جاش بلند بشه،باز هم مانع شدم و گفتم: چرا عین کش تنبون هی می خوای در بری؟! بابا نمی خورمت!
    با لحنی جدی گفت: این جوری نمی تونم باهات صحبت کنم. بذار بشینم روبروت.
    نذاشتم و گفتم: همین جا خوبه! من این طوری راحتتر می تونم حرفمو بزنم!
    گره ابروهاش بیشتر شد و زل زد به روبروش، سرش رو چـ ـسبوندم به سیـ ـنه ام و گفتم: نادی، منم فکرهامو کردم و دلم می خواد پدربزرگمون تو مراسممون باشه!
    -من دلم نمی خواد!
    :من می خوام نادی! با عمه هم صحبت کردم. اون هم درسته که با حضور اون آدم مشکل داره اما گفته می تونه برای یه شب نادیده اش بگیره!
    -من نمی تونم نادیده اش بگیرم!
    :یادمه یه روزی می گفتی اون آدم جزو عزیزات بوده!
    -یه زمانه! یه روزی! دقیقاً هم از اون روزی که این عزیزترین آدم با زندگیم بازی کرد دیگه برام اون جایگاهو نداره! تو هم قول داده بودی که واسطه ی آشتی کردن من و اون نشی.
    :هنوز هم پای قولم هستم!
    -این جوری؟!
    :من حرفی از آشتی کنون زدم؟!
    -وقتی می خوای تو مراسم عقدمون باشه یعنی ...
    :کی حرف از مراسم عقد زد؟!
    سر نادیا از سیـ ـنه ام جدا شد، به سمتم چرخید و پرسید: پس چی؟
    دستم رو دراز کردم و موهاشو فرستادم پشت گوشش، بدون اینکه به چشمهاش نگاه کنم گفتم: با مامان و بابات صحبت کردم، اگه تو هم موافق باشی می خوام جشن عقد و عروسی رو تو یه روز برگزار کنیم.
    چی رو چنان جیغ کشان گفت که گوشهام صوت کشید. از روی پاهام پرید و گفت: چی می گی دامون؟!
    به چهره ی شوکه شدش خندیدم و گفتم: می دونستم وقتی بشنوی این جوری ذوق زده می شی!
    مشتی به بازوم زد و گفت: ذوق زده؟! الآن منو ذوق زده می بینی؟!
    بلندتر خندیدم و از جام بلند شدم، روبروش ایستادم، دستهام نشست به کمـ ـرش و به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: آره! ذوق زده می بینمت! دوست دارم فکر کنم از خوشحالیته که این جوری جیغ جیغ می کنی!
    یه خرده ساکت به چشمهام نگاه کرد و سرش رو پایین برد و گفت: من نمی خوام چند ماه دیگه صبر کنم که بهت محرم بشم!
    انقدر بلند خندیدم که به سرفه افتادم! دستم روی زانوهام بود، وقتی با دست چند بار به پشتم زد و گفت: نفس بکش دامون!
    از خنده کبود شدم، نشستم روی مبل و بعد اینکه حالم جا اومد گفتم: من فکر می کردم فقط من برای اون جور مسائل عجله دارم!
    با سر اشاره ای به اتاق خوابش کردم، برای لحظه ای متوجه نشد چی می گم اما وقتی جریان رو گرفت، اومد سمتم، دستش به طرف دراز شد و معترض گفت: می کشمت دامون!
    خندیدم و مچ دستهاشو محکم گرفتم، قفل دستهام شد و با حرص گفت: از آقاجون می ترسم!
    لبخند به لب گفتم: کی گفته باید برای مراسم چند ماه صبر کنیم؟
    متعجب نگاهم کرد، دوباره نشوندمش روی پاهام و گفتم: تا آخر هفته همه ی کارها رو جور می کنیم. پول که باشه مشکل حله. تو هم که فعلاً جهیزیه لازم نداری!
    بهت زده خیره ی صورتم شد برای اینکه ببینه چقدر جدی هستم، کف دستهاشو بـ ـوسیدم و گفتم: جدی دارم می گم نادی. می خوام یه جشن بگیریم، شاید تعداد آدمهایی که دعوت می کنیم زیاد نباشن، اما خیلی هاشون حضورشون مهمه. مثلاً عمه خانوم من و دوستهام، معین و ژاله که دوست جفتمون هستن، مژگان و حسین، فامیل و دوست و آشناهای شما، محسن! و البته آقاجون!
    -چرا؟!
    :می خوام با چشمهای خودش ببینه نادی! می خوام ببینه که برنده ی این بازی من و تو هستیم نه اون!
    -نمی خوام خیال کنه کوتاه اومدیم!
    :همیشه کوتاه اومدن به معنی محق بودن طرف نیست!همین قدر که من و تو رو دست تو دست هم، تو رو با لباس سفید و منو با لباس دامادی و محرم هم ببینه برام کافیه!
    -ولی ...
    :من نه می گم با پدربزرگت آشتی کن، نه می گم نکن! این یه چیز شخصیه و مربوط به خودت. مثل من که علاقه ای به ایجاد این ارتباط با اون پیرمرد ندارم. اما دلم می خواد شب به اون مهمی، وقتی اونقدر خوشحالم که رو پاهام بند نیستم رو به چشم ببینه و باور کنه که اگه بیست و خرده ای سال پیش زندگی رو ازم گرفته، حالا من یه زندگی خیلی خیلی خوب رو از خدا هدیه گرفتم!
    اشک به آنی نشست به چشمهای عسلی نادی، پیـ ـشونیش رو به پیـ ـشونیم چـ ـسبوندم و آروم زمزمه کردم: دلم نمی خواد گریه کنی نادی!
    می دونمی گفت، دستهام نشست دو طرف صورتش، نگاهمو دوختم به اون چشمها و گفتم: به همه ثابت می کنیم که خوشبخت می شیم! بدون توجه به گذشته و بدون توجه به حرف و حدیث هایی که ممکنه باشه! وقتی اجازه ندیم پای حرف مردم به زندگیمون باز بشه، وقتی رفتارها و حرفهاشون برامون ذره ای اهمیت نداشته باشه، وقتی فقط آینده رو ببینیم، فقط خودمون دو تا برای هم مهم باشیم و تو اولویت، اونوقت می شه تضمین کرد که خوشبختی تو چنگمونه!
    نادیا می دونم دوباره ای گفت، آرومتر زمزمه کردم: تا همیشه دوستت دارم، تو هم دوستم داشته باش، خب؟!
    چشمی گفت، لبهام کش اومد و نگاهم نشست به لبـ ـهای سرخش! نفس عمیقی کشیدم که از عطرش پر شم.
    دیروقت بود که رسیدم خونه ی عمه. از اون روز هر کاری کردم از زیر زبونش بکشم چی بین اون و آقاجون گذشته حرفی نزد، فقط و فقط گفت که دلش نمی خواد دشمنی و کدورتی دامن زندگی من رو بگیره و بهتره که نادیا رو راضی کنم که این آدم تو جشن عروسیمون باشه. اصلاً به مشورت عمه با خاله نگار بود که تصمیم بر این شد عقد و عروسی رو با هم بگیریم و شر همه چیز رو زودتر بکنیم.
    حالا اومده بودم پیش عمه، برای اینکه ازش قدردانی کنم. به خاطر تموم زحمتهایی که تو این همه سال برام کشیده بود. به خاطر اینکه اگه دامون الآن این دامون بود به خاطر اون بود!
    دسته گل و کادو رو از صندلی عقب برداشتم و پیاده شدم. کلید انداختم و رفتم تو. عمه روی کاناپه دراز کشیده و خوابش برده بود. می دونست که می یام، اما گفته بودم سرم خیلی شلوغه و دیرتر می رسم. دسته گل و کادو رو گذاشتم روی میز و کنارش زانو زدم، نگاهم نشست به چین و چروک های روی صورتش و به این فکر کردم که به خاطر وجود برادرزاده ای مثل من چقدر از این روزگار ناملایمت کشیده. سالها از پدر و خونواده اش دور بوده، سالها منو دیده و حسرت رضا رو به دل کشیده، سالها مسئولیت سنگین تربیت یه پسربچه ی بهم ریخته از لحاظ روحی رو بر عهده گرفته و دم نزده. ذهنم برگشت به گذشته، به روزهایی که دلم پدر و مادر می خواست و بعد به این فکر می کردم که اگه پدر و مادر ندارم عمه ای دارم که بهترین عمه ی روی زمینه.
    چشمهاشو آروم باز کرد و با دیدنم جا خورد، هینی کشید و خواست بلند شه، دستم نشست سر شونه اش و گفتم: منم فدات شم، نترس.
    سرش رو دوباره گذاشت روی بالش و خیره ی صورتم شد، دستم نشست رو یک طرف صورتش و همون جوری که نـ ـوازشش می کردم پرسیدم: چرا نرفتی سر جات بخوابی؟
    اخم ریزی کرد و گفت: چرا باز سیـ ـگار کشیدی؟!
    لبخند زدم و گفتم: آدمس هم خوردم، باز متوجه شدی؟!
    سر جاش نشست،منم از رو زمین بلند شدم و روی مبل نشستم، یه کم نگاهم کرد و پرسید: طوری شده؟
    -نه.
    :مطمئنی؟
    -برای فردا استرس دارم.
    :همین؟
    -آره.
    :از آقاجونت خبری نشد؟
    -نه.
    نگاه عمه تازه افتاد به دسته گل و کادو، دوباره به من چشم دوخت و پرسید: اینها چیه؟
    -مال شماست.
    :به چه مناسبت؟!
    یک کم نگاهش کردم، از جام بلند شدم و روبروش ایستادم، خم شدم و پیـ ـشونیشو بـ ـوسیدم. سرش رو چـ ـسبوندم به خودم و گفتم: به خاطر اینکه مادرترین عمه ی دنیایی!
    یک کم تو اون حالت موندیم و بعد ازش فاصله گرفتم و گفتم: بازش کن ببین دوستش داری، اگه نمی پسندی فردا صبح ببریم و عوض کنیم.
    یه قطره اشک از چشمش چکید، دست دراز کرد و کادو رو برداشت، بازش کرد و با دیدن گردنبند توی جعبه، نگاهشو به من دوخت. لبخند زدم و گفتم:جواب هیچ کدوم از زحمت هاتو نمی ده اما وقتی بندازیش گردنت و من ببینمش مرتب یاد همه ی خوبی هات می افتم.
    یه قطره ی دیگه اشک از چشمش چکید،از جام بلند شدم، جلوی پاش زانو زدم و گفتم: عمه خانوم قرار نیست هر وقت خوشحال می شی و هر وقت ناراحت گریه کنی ها! این اخلاق مال بچه های 14 ساله است!
    لبخندی زد، موهامو بهم ریخت و گفت: مگه من چند سالمه؟!
    خندیدم، کنارش نشستم، دست انداختم دور شونه اش و به خودم چـ ـسبوندمش و گفتم: شما 18 سالته! یه 4 سالی از وقت گریه کردنت گذشته!
    خندید، محکم بغـ ـلم کرد و گفت: اگه پسری داشتم شاید هیچ وقت به خوبی تو قدرمو نمی دونست و بهم احترام نمی ذاشت و محبت نمی کرد.
    موهاشو بـ ـوسیدم و گفتم: قربونت برم!
    حرفی نزد و صدای نفس هاش بهم دلگرمی داد که اگه خونواده ای ندارم، یکی مثل اون عین شیر پشتم ایستاد! مثل تموم این سالها!
    شادی با لبخند از پله ها اومد پایین و گفت: خانوم فقهی گفت شما می تونی بری بالا.
    لبخند زدم، چشمکی هم تحویل سیاوش دادم و گفتم: شماها برین، ما خودمون می یام تالار.
    سیاوش دستی به کتفم زد و گفت: باشه داداش، فقط خیلی طولش نده که به جشن هم برسین!
    خندیدم، باهاش دست دادم، به فیلمبردار گفتم می رم بالا و رفتم. آرایشگاه یکی از واحدهای طبقه سوم یه آپارتمان تجاری بود و خانوم آرایشگر به خاطر دوستی با دوست صمیمی شادی اجازه داده بود برم بالا و عروس خانوم رو یه دل سیر ببینم.
    تقه ای به در زدم، خانوم مسنی اومد جلو و در رو کامل باز کرد و گفت: بفرمایید.
    سلام کردم، جواب سلامم رو همراه با تبریکی داد و من چشم گردوندم برای دیدن نادیا اما تو سالن نبود.
    خانوم با لبخند دعوتم کرد به توی واحد و در رو پشت سرم بست و با دست اشاره ای به یه اتاق کرد و گفت: عروس خانوم تو اون اتاقه.
    لبخندی زدم، سری به علامت باشه تکون دادم و رفتم سمت اتاق. دل تو دلم نبود، اصلاً انگار رو ابرها راه می رفتم! هنوز محرم هم نشده بودیم اما مطمئن بودم دیگه همه چیز تموم شده. بعد این همه دوری، بعد این همه فراز و نشیب بالاخره می تونستیم با خیال راحت تو چشمهای هم خیره بشیم و دوستت دارم رو فریاد بزنیم.
    صدای پاهام نادیا رو به سمتم برگردوند، مات اون همه زیبایی شدم، یه قدم بهم نزدیک شد و با لبخند سلام کرد.
    نگاهمو روی تموم صورت و هیکلش چرخوندم و آروم پرسیدم: ببخشید با نادیا خانوم کار دارم!
    شیرین خندید، جلو رفتم، دستهاشو گرفتم و پرسیدم: خانوم خوشگل منو ندیدین؟
    دوباره خندید و آروم گفت: خیر! ندیدم!
    لـ ـبم به لبخند باز شد و گفتم: ای بابا! فکر کنم فرار کرده! حالا می شه شما افتخار بدین غلامی بنده رو بپذیرین؟!
    دوباره خندید، دستش رو بردم بالای سرش و ازش خواستم چرخی بزنه و در همون حال گفتم: البته نمی دونم حکم ازدواج با یه پری چیه!
    بلندتر خندید و این نشون می داد واقعاً خوشحاله! بـ ـوسه ای به دستش زدم و گفتم: محشر شدی!
    اخم ریزی کرد و گفت: نبودم؟!
    خندیدم و سرش رو جلو آوردم و بـ ـوسه ای به پیـ ـشونیش زدم و گفتم: بودی منتها با این لباس شدی عین فرشته ها!
    با پاشنه های کفشش و موهایی که بالای سرش بسته شده بود هنوز هم به قد من نمی رسید اما اونقدری بلند بود که برای بـ ـوسیدنم نیاز به روی پاهاش بلند شدن نداشته باشه! جلو اومد و صورتم رو بـ ـوسید و آروم گفت: تو هم خیلی محشر شدی!
    با لبخند زل زدم بهش و گفتم: بله! یعنی الآن از اون بی ریختی بچگیم در اومدم؟!
    خندید، دستم رو محکم فشار داد و گفت: بچگیت هم بی ریخت نبودی! حسودی می کردم که اون حرفو می زدم!
    با تموم مهری که می تونستم توی چشمهام بریزم زل زدم به اون دو تا پیاله ی عسل تا باور کنم اون همه خوشبختی سهم و حق من از این دنیاست که خدا بهم ارزونی کرده.
    بعد یه مکث بردمش سمت آیینه ای که به دیوار وصل بود، ازش خواستم پشت کرده بهم بایسته، گردنبندی رو که براش خریده بودم از توی جیب کتم در آوردم، نگاهی به نگین کهربایی که شباهت زیادی به چشمهاش داشت انداختم، موهایی رو که از یه سمت گردنش آزاد روی سرشونه اش ریخته بود، کنار زدم، گردنبند رو به گردنش بستم،با بـ ـوسه ای طولانی به گردنش تموم حس خوب اون لحظه رو بهش منتقل کردم و بعد از توی آیینه زل زدم به چشمهاش و پرسیدم: بریم؟
    برگشت سمتم و با محبت نگاهم کرد، دستش رو محکم توی دستم گرفتم، یه سمت پیرهن سفیدش رو بالا گرفت و همراهم شد برای اینکه زندگی رو یه جور دیگه تجربه کنه.
    ***
    به سالن نزدیک می شدیم، دلهره داشتم اما باید سعی می کردم خودم رو آروم نشون بدم. نه تنها وجود آقاجون منو نگران می کرد، باقی مهمون ها هم خیلی بهم احساس آرامش نمی دادن. فامیل های پدری که به درخواست عمه دعوت شده بودن و البته فامیل های مادری که دشمنی خاصی با فامیل های پدریم داشتن هم به خاطر خاله نگار مهمون این جشن بودن! امیدوار بودم یه شب و تنها همین امشب که بزرگترین شب زندگی من بود همه چیز به خیر و خوشی پیش بره و کسی نخواد گذشته ی تلخی رو که بزرگترین تاوانش رو من پس داده بودم وسط بکشه! فقط دلم می خواست اون همه مهر و عطوفت و بخششی که من از خیلی ها توقع داشتم، امشب تو دل تک تک مهمون ها خونه کنه تا شب تاریخیِ زندگیم رو بهم نریزن!
    با دستمال عرق روی پیـ ـشونیم رو پاک و ماشین رو تو پارکینگ تالار پارک کردم. برگشتم سمت نادیا و آروم گفتم: اگه بگم استرس ندارم دروغ گفتم! خیلی از آدم هایی که الآن توی اون سالن هستن شاید نزدیک ترین نسبت رو به من داشته باشن اما در واقع هیچ نسبتی با من ندارن!
    نادیا زل زده بود به چشمهام و نگاهم می کرد، بی توجه به اشاره ی فیلمبردار برای اینکه از ماشین پیاده بشیم گفتم: نبودن خیلی از اون ها اصلاً برام اهمیتی نداشته اما وقتی دیدم برای عمه و برای مادر و پدرت خیلی مهمه که باشن، ساکت موندم و حالا هم پشیمون نیستم و امیدوارم تا آخر شب هم پشیمون نشم.
    نادیا لبخندی زورکی به لبش آورد و گفت: منم همین طور.
    دستش رو جلوی لبهام آوردم، بـ ـوسیدم و آروم گفتم: هر لحظه ای که حس کردی هر کدوم از اون آدم ها برات خیلی ارزش دارن، اونقدری که دلت می خواد ببخشیشون، ببخششون.
    مات چشمهام موند و مطمئناً فهمید به چه کسی اشاره می کنم، دستم نشست به دستگیره ی در و گفتم: وقتی از بقیه توقع بخشش داریم، خودمون هم باید بلد باشیم مانع بخشیدن دیگران نشیم!
    پیاده شدم، بی توجه به امر و نهی فیلمبردار، در سمت نادیا رو باز کردم و بهش کمک کردم پیاده شه، دستش محکم حـ ـلقه ی بازوی من شد، دستم رو روی دستش گذاشتم و با قدم هایی مصمم به سمت تالار راه افتادم. مطمئن بودم این قدم ها منو به سمت خوشبختی پیش می بره! باید منو به اون سمت می برد چون مطمئن بودم از این به بعد تنها راه تو زندگیم به سمت خوشبختیه!
    ***
    نشسته بودم روی مبل توی جایگاه عروس و داماد، نادیا کنار مادر و پدرش ایستاده و با چند تا از فامیل هاش حرف می زد، عمه هم کنار من نشسته و به نیم رخ من زل زده بود! برگشتم سمتش، دستش رو تو دست گرفتم و پرسیدم: به چی نگاه می کنی قربونت برم؟
    لبخند زد و گفت: به پسرم!
    پشت دستش رو آروم نـ ـوازش کردم و پرسیدم: خوشحالی؟
    :معلومه!
    -وجود آدم هایی که ازشون متنفری اذیتت نمی کنه؟
    :سعی می کنم نبینمشون!
    -می تونی؟!
    :آره! می تونم! وقتی فکر می کنم که همین یه شبه، شبی که بزرگترین شب زندگی پسرمه می تونم تحمل کنم!
    -نگفتی اون پیرمرد چی بهت گفت.
    :چیز خاصی نگفت. فقط سخت دنبال تو بود برای اینکه یه جوری نادیا رو راضی به آشتی کنی. این نوه اش خیلی براش عزیزه.
    -چی شد که راضی شدی بیاد و باشه؟
    :گفتم بهت که به نظرم به اندازه ی کافی تاوان این کینه و کدورت رو دادی و نمی خوام از این بیشتر سایه اش رو زندگیت باشه.
    -نمی تونم هیچ وقت فراموش کنم که چه بلایی سر زندگیم آورده!
    :می دونم. منم ازت همچین چیزی رو نمی خوام.
    -ولی می تونم بی فکر کردن به اون و بقیه زندگی کنم! یعنی الآن فکر می کنم که فکر کردن به این آدم ها دیگه خیلی آزارم نمی ده! دیگه حس نمی کنم بلای بزرگی سرم آوردن که همه ی زندگیمو باختم! الآن حس می کنم برنده ی تقدیر منم و چیزی کم ندارم!
    عمه با لبخند زل زد به صورتم، نگاهم از چشمهای اون نشست به نادیایی که روبروی پیرمرد ایستاده و سرش پایین بود و به حرفهاش گوش می داد.
    لبخندم پهن تر شد، عمه نگاهم رو دنبال کرد و پرسید: آشتی کردن با هم؟
    نمی دونمی گفتم، دستهای آقاجون دو طرف بازوی نادیا نشست، خمش کرد و بـ ـوسه ای به پیـ ـشونیش زد، من اما غرق افکارم شدم. نادیا رو به زور راضی کرده بودم که آقاجونش تو این جشن باشه، بهش گفته بودم قصدم اینه به پدربزرگش نشون بدم که برنده ی این بازی منم اما در اصل می خواستم یه فرصتی بهش بدم که اگه دوست داره، اگه ته دلش از این دلخوری و کدورت یه خلایی رو حس می کنه، یه فرصت برای آشتی کردن داشته باشه.
    سخت بود یه عمر بخوای با حس تلخ کینه و دلخوری زندگی کنی، کاری که من به اجبار سالیان سال انجامش داده بودم! سخت بود از عزیزترین کست دلگیر باشی، مثل زندگی کردن تو شب بود و من برای همه ی اون هایی که دوستشون داشتم روز رو بلند و بلندتر می خواستم.
    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 06:16 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.