صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    دو جوان حیرت زده نگاهش کردند و این دخترک صاحب داشت؟
    تپش متعجب به آریوی قلدر شده نگاه کرد و اگر کسی او را می شناخت؟
    آریو یقه ی پسر را گرفته و تپش ترس برداشته از شناختنش فورا به سمتش رفته بازویش را کشید و گفت:ولش کن باید بریم.
    زور زد و فایده نداشت و این مرد امروز زیادی کورتیزولش(هورمون مترشح در عصبانیت) بالا بود و الان...
    تپش محکم بازویش را کشیده داد زد:ولش کن.
    آریو متعجب نگاهش کرد و دو جوان فرار کرده، بقیه مردم جمع شده نگاهشان می کردند که تپش بازویش را کشیده گفت:بیا بریم!
    آریو بی حواس عینکش را درآورده گفت:چته؟
    صدای دختر جوانی که داد زد:هی اون آریو آریاس!
    مردم توجه شان جلب شده به سوی آریو قدم برداشتند که آریو دست تپش را محکم گرفته به آرامی گفت:فقط بدو.
    یک، دو، سه نگفته هر دو باهم دویدند و به در پاساژ که رسیدند صدای قدم هایی که با عجله پشت سرش می آمد لبخند آریو را شدت داده و انگار قرنی بود این همه هیجان را تجربه نکرده بود.
    به خیابان رسیده فورا برای تاکسی زردرنگی دست دراز کرده، تاکسی روی ترمز زد و آن دو با عجله سوار شدند.راننده که پیرمرد مهربانی بود گفت:کجا پسرم؟
    -نمی دونم آقا فقط از اینجا دور شین.
    پیرمرد پایش را روی گاز گذاشته و از مردمی که دنبال ماشین می دویدند فاصله گرفت.
    -پسرم شما باید با ماشین خودت بیای بیرون اینجور مواقع.
    و آن دو لبخند زدند به شناختنشان...
    تپش عینکش را برداشته با اخم گفت:چرا دست به یقه شدی؟
    آریو حق به جانب گفت:بهت متلک گفت ساکت باشم عین چغندر؟
    -میشه بپرسم چند وقته با یه دختر بیرون نبودی؟
    هرگز...حتی وقتی با نهال بود...این اولین بارش بود و خب...شاید کمی تند رفته بود اما...همه چیز امروزش را دوست داشت.
    تپش جواب نگرفته گفت:احتیاجی به این جنجال نبود.حالا ببین فردا تو روزنامه ها چیا بنویسن.
    مهم بود؟ نه....
    پیرمرد از آینه نگاهشان کرده گفت:کجا ببرمتون بچه های خوب من؟
    تحت تاثیر صفای خوب پیرمرد، آریو گفت:هرجا دوس دارین باباجان، مقصدمون مشخص نیست.
    پیرمرد دل به دریا زده گفت:ناهار که نخوردین ها؟
    و تپش یادش مانده بود که آریو روزش را قاپیده است.
    -نه باباجان.
    -خب...قابل بدونین ناهارو در کنار خانواده ما باشین.
    بهترین پیشنهاد سال...و چرا باید رد کرد؟
    تپش کمـ ـرنگ لبخند زده و آریو بی احتیاطی خرج کرد و گفت:مزاحم نباشیم باباجان؟
    -مهمون رحمته پسرم.
    و ماشین را دور فلکه چرخانده و گفت:پایین شهر اما باصفاست.
    آریو مهربانانه گفت:پایین شهر بالاشهر هیچ فرقی می کنه باباجان.همه مون آدمیم همین مهمه.
    و تپش لبخند می زد به مرد کنارش و هرگز این روی این مرد را نشناخته بود.
    پیرمرد روبروی در زنگ زده کوچکی ایستاده گفت:بفرمایین.
    هر سه پیاده شده، پیرمرد زنگ کوچک روی دیوار را فشرد و گفت:حاج خانم اجازه نمیده کلید ببرم میگه باید خودم بیام درو باز کنم.هرچی میگم شما پاهات عیب داره زحمت نکش میگه نه، از اول زندگی من پشت این در بودم و باز کردم الانم تا زنده ام خودم درو روت باز می کنم.
    صدای باز شدن در و پیرزنی در قاب چادر سفید رنگ لبخند دو جوان را زنده کرد که پیرزن چشم غره رفته گفت:باز داری قصه واسه کی میگی حاجی؟
    پیرمرد خندیده گفت:حاج خانم مهمون داریم.
    پیرزن جلو آمد تا چشمش با آن دو افتاد متعجب گفت:اینکه....
    پیرمرد با صدای بلندی خندید و گفت:حاج خانم تعارف کن بچه ها سر پان.
    پیرزن با دستش ضربه ی آرامی به گونه اش زده گفت:خدا مرگم بده، بفرمایین داخل....
    پیرزن کنار رفته راه باز کرد برای آریو و تپشی که محو حیاط کوچک با درخت تاک و سیب بودند و باغچه ی کوچکی که گلهای داوودی رنگ به رنگ زینت بخش این کلبه ی موقر و البته دوست داشتنی شده بود.
    تپش با شوق و پیش زمینه ای که از خانه های قدیمی داشت با لبخند به سمت پیرزن و پیرمرد برگشته گفت:پس کو حوض ماهی؟
    پیرمرد سری تکان داده گفت:والا بابا جان حوضو پارسال پر کردیم، پارسال یه گربه تو حوض خفه شد بعد از اون حاج خانم وسواس گرفتش که آبش حرومه و باید پرش کنیم...هرچی اله و بله کردیم فایده نداشت آخر سرم پرش کردیم.
    حاج خانم فورا گفت:خودت رغبت می کردی تو حوض گربه مرده وضو بگیری و هندونه بندازی؟
    آریو متعجب از سکوت خانه گفت:تنهایین؟
    حاج آقا قبل از اینکه جواب همسرش را بدهد گفت:بچه ها که بزرگ میشن میرن پی زندگیشون و ماها تنها میشیم.همشون سر زندگی خودشونن.
    رو به همسرش گفت:حاج خانم بساط ناهارو پهن کن هم من گشنه ام هم مطمئنن این جوونام گرسنه هستن.
    صدای گوشی تپش حواس رفته اش به حیاط را جمع کرد و فاصله گرفته از جمع زیر درخت انگور ایستاد و زل زده به یاقوت های آویزان ، گوشی را از کیفش بیرون آورده با دیدن نام سپهر لبخند زد و گفت:جونم؟
    -سلام گلی خوبی؟
    -قربون شما...خوش می گذره؟
    طعنه اش شد قرار ملاقات امروزش با آوای خودسر که بلاخره به یک ناهار رضایت داده بود.
    -جای شما بسیار خالی...زنگ زدم بگم نمیای بیام دنبالت ناهارو با ما باشی؟
    -نه عزیزم، سر خر می خوای چیکار عشق کن دادا.
    -پدر سوخته!
    تپش خندید که آریو دست روی شانه اش گذاشته گفت:بیا ناهار!
    سپهر گوش تیز کرده گفت:صدای کی بود؟
    تپش چشم غره ای به آریو رفته، آریو با لبخند شانه ای بالا انداخت و از او فاصله گرفت و تپش به اجبار گفت:با آریو هستم.
    -چی؟
    چی گفتن بلند و محکم سپهر ترس در دلش انداخته و او مجبور با ملایمت گفت:فقط رفتیم خرید...خب ببین اتفاقی نیفتاده...
    سپهر ملامت بار گفت:یادت رفته چیکار کرده؟ باز خر شدی؟
    -سپهر؟!
    این همراهی اجبار بود اما ته اش دلش خواست...دل تنگ بود و محتاج کنارش بودن...بد دیده بود...زیاد...طولانی اما باز هم دلش خیره سر می شد و دلتنگ با تپش های طولانی و مداوم....دست خودش که نبود، بود؟
    -هیچ وقت حرف گوش کن نبودی تپش!
    -بعدا حرف می زنیم، نمی خوام روز جفتمون خراب بشه.
    بی خداحافظی تلفن را قطع کرده که آریو زل زده به چهره ی بغ کرده اش گفت:چیزی شده؟
    تپش به تلخی گفت:هر چی میشه زیر سر توئه....کی تموم میشی تو زندگی من؟
    نمی خواست بگوید و گفته بود...بی هوا...دهان که شل می شود باید داد برای تعمیر و سرویس...پیچ و مهره شل کرده بود.
    ضربه زده شد،حس کرد ضربان را از قلبش گرفتند.عاشق غروب بود اما الان این غروب احاطه کرده ی قلبش را نفرین می کرد و تپش....
    چقدر بی رحم....قدم عقب گذاشت و تپش دست روی دهانش گذاشت و گاهی زیادی تلخ می شد.
    حاجی صدا زده:بچه ها بیاین ناهار.
    "یه منبع آرامش می خوام...یه شونه...یه کوه دلخوشی...یه تو."*
    انگار همه را خراب کرده بود اگر می دانست این مرد امروز برای بودن های ممتدد آمده بود برای ماندنی بی رفتن، بی جا ماندن...بی کینه...بی انتظار...بی اسیری...بی آزار...فقط برای عشق...اما...
    زیر درخت سیب، روی تخـ ـت فلزی که با گلیم و دو پشتی بزرگ ترکمن تزیین شده بود سفره کوچکی پهن بود و حاج خانم و شوهرش منتظر نگاهشان می کردند.
    آریو دلگیر نگاه از غم چشمان تپش گرفته خود را به تخـ ـت رساند کنار حاجی نشست و زل زده به آبگوشت گفت:به عجب چیزی، فک کنم یک ماهیه نخوردم.
    تپش نزدیک شده غم داشت از لبخند مصنوعی مرد دوست داشتنی امروزش و امروز آریو خوب بود...بهتر از همیشه...همیشه های نفرین شده!
    به آرامی کنار پیرزن نشست که حاج خانوم پرسید:شما دوست داری آبگوشت؟
    تپش بزور لبخند زد و گفت:عاشقشم.
    آریو نگاهش هم نکرد و او دلگیرتر به تربچه های نقلی و قرمز خیره شد و اصلا دلش به خوردن نرفت و این چه حرفی بود که بی هوا پرانده بود؟
    حاج خانم کاسه ای پر از مخلفات جلویش گذاشت و گفت:بخور از دهن نیفته.
    و او فقط تکه نان کوچکی را در کاسه اش خورد کرد و منتظر خوردن آریوی شد که می دانست چون خودش بی میل است اما با اولین لقمه ی او آرام گرفته کمی از آبگوشتش را خورد و کنار کشید و پشت بندش لیوان دوغی را سر کشیده با مهربانی از حاج خانم تشکر کرد و زیر چشم آریو را می پایید که بی میل می خورد اما می خورد محض مهمان بودنش و حقی برای بی احترامی نداشت.
    ....سفره جمع شده حاج خانم با چای خوشرنگ و پولکی های کنجدی پذیرایشان شد و آریو با محبت تشکر کرد و اگر شیراز بود....حسرت این همه نرفتن هایش چرک کرده قلبش را پاره می کرد آخر روزی.....
    تپش پر محبت صورت پیرزن را بـ ـوسید و گفت:حتما بازم میایم دیدنتون.
    و آریو دستان پیرمرد را چلانده گفت:باباجان کارم داشتی، هر چی دینم گردنتون اگه بخواید رودربایستی کنین.
    -حق ننداز پسر جان.
    -انداختم تا باز ببینمتون.
    پیرمرد لبخند زده گفت:مزاحمت میشم.
    ....تا سر کوچه پیاده رفتند بدون آنکه سکوتی شکسته شود و آریو دلخور بود و تپش به غم نشسته.شاید یکی باید کوتاه می آمد.
    بس بود...
    بس بود سکوتی که انگار فریاد می کشید در حنجره اش...
    می دانست...نباید می گفت...بی هوا گفت...از سر همه ی بغض های قلمبه شده اش...از سر ناراحتی های چنبره زده ی قلبش...
    این مرد دوست داشتنی امروز زیادی در دیروزهای تکراری آزارش داده بود اما احتمالا این حقش نبود...
    باید گِل می گفت دهانی را که بی موقع باز می شود...
    نزدیکش شد...بی سانتی متری از فاصله...دل به دریا داد و دستان کوچکش دست بزرگش را احاطه کرده...بی نگاه...پر از شرم گفت:ببخشید.
    کافی بود؟
    نه...کافی نبود...این حجم پر از داغی یکباره را دوست داشت اما...دلش گرفته بود...دنیا دنیا!
    می خواست تمام حجم تپش را با تمام داشتنی هایش را میان بودن های هرروزه اش جا کند.
    می خواست تنهایی فراخ شده اش را کمی کمتر کند و تپش جولان دهد در این تنهایی به سر نیامده...
    اما انگار نمی شد...یعنی نمی خواست و چقدر دلگیر بود!
    نگاهش نکرد و به آرامی گفت:باشه!
    همین؟! این بی نگاهی را نمی خواست..
    با صدایی که لرز گرفته بود گفت:می دونم گاهی وقتا زیاد بچه می شم، دیوونه می شم اما باور کن از دست سپهر عصبانی شدم ...
    -کافیه تپش، من خوبم.
    و خوب می دانست...نیست...خوب نیست...
    به سر خیابان رسیدند، آریو برای ماشینی دست تکان داد و توقف ماشین باعث لبخند شد و تپش ناامیدانه خواست دستش را عقب بکشد ...و هر چه این دستان بزرگ را زندانی دستانش کرده بود کافی بود اما...آریو برگشته نگاهش کرده محکم دستش را گرفت و به آرامی گفت:بزار بمونه.
    دستش را به آرامی کشیده سوار ماشین شدند که گفت:می رسونمت خونه، بعدا چادرتو میارم.
    -بهش احتیاجی ندارم.
    آریو سکوت کرده خیره ی بیرون شد بی آنکه از این گرمی دست ها دل بکند.همین هم دلخوشش می کرد و این پسر تازگی چقدر قانع شده بود.
    با خودش گفت:درست میشه...یه روزی همه چیز زندگی من سر جاش میاد.
    "آرام می گیرم حتی با همین صبر کن"درست می شود" ها..."*
    و کاش بشود...کاش همه چیز درست بشود.تمام 8 سال از دست رفته اش و حالی که تمام تمنایش شده بود در کنار تپش بودن!
    و تپش دوست نداشت برود...یعنی قولشان تا غروب بود و هنوز کلی ساعت طلبکار بود تا غروب!
    -من خونه نمیرم، کار دارم.
    ابرو بالا پرانده، نیمرخش را تمام رخ کرد و گفت:چیکار؟
    بهانه ای نداشت و باید بهانه را جور می کرد...
    -باید برم کتابی که استاد معرفی کرده رو بخرم.
    -آها.
    همین؟ یعنی با او نمی آمد؟ دلگیر رو برگرداند و انگار قرار نبود چیزی درست شود.
    صدای آریو طنین انداخت:آقا لطفا مارو انقلاب پیاده کنین.
    درست شنیده بود دیگر؟
    لبش کش آمده برای لبخند و زیر لب گفت:مرسی!
    دوست داشتن های بعضی ها تمام نمی شود...حتی اگر دلخوریشان دنیا دنیا شود.
    ماشین جلوی پاساژ توقف کرده، آریو کرایه را حساب کرد و باهم پیاده شدند.آریو مسرانه دست تپش را در پناه دستش گرفته بود و انگار می ترسید فرار کند، قدم هایش را تنظیم می کرد تا تپش عقب نیفتد با او هم گام وارد پاساژ شدند، همان مغازه اول کتاب را خریدند اما تپش بی میل از رفتن به عمد بهانه ی کتابی را گرفت که همان دیروز سراغش را گرفته بود و همه ی مغازه از نداشتنش و اینکه ممکن است هفته آینده برسد خبر دادند گرفت و دلش وقت بیشتری را برای بودن با مرد دوست داشتنی امروزش می خواست.
    و آریو با تمام دلخورهایش خوشحال بود برای این هم قدمی و چه می شد اگر یک شب برایش بود؟
    تمام مغازه ها را گشتند و کتاب را پیدا نکرده، آریو به آرامی گفت:خیلی احتیاجته؟
    تپش گیج و منگ گفت:چی؟
    -کتابو می گم.
    -نه زیاد مهم نیست...
    تپش بی حوصله عینک را از روی چشمش برداشت که آریو متعجب گفت:بزن چشمت، دردسر میشه برامون.
    -کسی منو نمیشناسه..فک می کنی تو دانشگاه چطوری سر می کنم که دورم شلوغ نمیشه؟ هر کی میاد میگم تشابه چهره اس...بعدم من اونقدا معروف نیستم که کسی بخواد منو بشناسه، چند تا بیلبرد منو تو دردسر نمی ندازه.
    آریو پوزخندی زده گفت:همین بیلبردا باعث شد من بشناسمت.
    -از قبل منو می شناختی...
    و گاهی فکر می کند این شناختن لازم بود؟
    آریو نگاهش کرد و اگر در زندگیش نمی آمد هم این همه حس عشق داشت؟
    صدای گوشیش باعث شد، دست تپش را رها کند و از جیب تنگ شلوارش گوشی را بیرون بیاورد.با دیدن نام شخصی که چند روز منتظرش بود، لبخند زد و فورا تماس را وصل کرده گفت:سلام، چطوری؟
    ...................................
    -هستم، هستی؟
    ..................................
    خندید و گفت:کارت درست...خوبه؟
    ................................
    -شما حالشو ببر.
    ...............................
    -می خوام همین جور باشه.
    ............................
    -کارت درست!
    .............................
    -بر منکرش لعنت!
    ............................
    -باشه، چشم انتظارم...حواست هست که حواسم بهت هست؟
    ...........................
    -عالیه، پس می میام...برو، خوش بگذرون جای من!
    .......................
    با صدای بلندی خندید و گفت:دمت گرم...باشه مواظب خودت باش.خداحافظ
    تماس را قطع کرده، بی خیال تپش و کنجکاویش شده با لبخند و انرژی مضاعف گفت:دیگه اینجا کاری نداری؟
    خیلی سعی کرد بگوید:مگه خبری شده؟
    اما نگفت و سرش را تکان داده، که آریو گفت:می دونم دیرت میشه، اما من جایی کار دارم، اگه باهام میای بیا بعد می رسونمت خونه اگه نه، یه تاکسی می گیرم تا خونه برسونت.
    بی خیال رفتن شده، امکان نداشت، می خواست هنوز باشد...برای امروز کم بود این دیدن ها!
    -میام!
    آریو متعجب نگاهش کرد، اما فورا لبخندی زده گفت:پس عجله کن.
    از پاساژ بیرون زده سوار تاکسی شدند و آریو آدرس خانه ی دوستش را داده، جا خوش کرده در کنار تپش لبخند زد و خدا را شکر...برای این بودن دوست داشتنی خدارا شکر!
    از تاکسی که پیاده شدند، آریو پیشقدم شده زنگ خانه ی کوچک اما ویلایی دوستش را فشرد و منتظر ...اما هنوز به درازا نکشیده در باز شد و تپش متعجب و کمی ترسیده به خانه نگاه می کرد و چرا اینجا بود؟
    آریو با دقت به تعلل عروسکش نگاه کرده حدس می زد چه در ذهن این گرگ کوچک می گذرد.
    با صدایی که آرامش القا می کرد گفت:امنه!
    تپش خیره اش شد و باید اعتماد می کرد؟
    -کارم زیاد طول نمی کشه...اگه ناراحتی تو حیاط باش تا بیام.
    این همه بی اعتمادی را دوست نداشت و شاید باید تمام خودش را امروز وقف آریویی کند که قول داده بود اینجا امن باشد.
    -نه، میام!
    لبخند زد و این دختر امروز عجیب شده بود!
    وارد خانه که شدند، فریبرز با لباس خانگی در حالی که سر سگ شکاریش را نـ ـوازش می کرد، بلند شد و گفت:جلو در استخاره می کردی؟
    آریو لبخند زد و گفت:چطوری؟
    -خوب و پر از انرژی!
    -بله!
    فریبرز چشم تیز کرد از دخترک بور و ریزه میزه ای که پشت سر آریو می آمد و این دختر را کجا دیده بود؟
    فریبرز تعارف کرده، داخل شدند و تپش با تمام ترسش، وحشت زده شد از فضای تاریک خانه و کمی به آریو چسبید که آریو با حس ترس عروسکش با تخسی گفت:نمی تونی یه لامپ تو این خونه روشن کنی؟
    فریبرز خندید و گفت:دعوا داری؟
    دکمه را زده، چراغ ها را روشن کرد و تپش متعجب از خانه ای که مقابلش بود و گاهی مردها عجیب خوش سلیقه می شوند.
    فریبرز به سمت آشپزخانه اش رفته گفت:چای یا قهوه؟
    آریو خود را روی مبل انداخته گفت:قهوه!
    تپش کنارش نشست و با کنجکاوی به اطرافش خیره شد که فیبرز بعد از 10 دقیقه با سینی بیرون آمد.
    -کجاست؟
    فریبرز سینی را جلویشان گذاشته گفت:رو لب تابمه!
    اشاره ای به میزی که کمی آنطرفتر بود کرد و گفت:اونجاست، روشنه، تو درایو دی گذاشتمش، تو پوشه ایه به اسم فریبرز!
    آریو فنجان قهوه اش را برداشته به سمت میز رفت و فریبرز از فرصت استفاده کرده روبروی تپش نشست و نکند این هم یکی از رنگین کمان دخترهای دوروبر آریو باشند؟
    -بخور سرد میشه.
    تپش فنجانی برداشته و نمی دانست چرا از جنس نگاه این مرد خوشش نمی آمد.
    فریبرز ریز و آرام پرسید:از کی باهاشی؟
    بدش آمد...از این زیاده روی و خودخواهی بدش آمد....اخم کرده فنجان را روی میز گذاشت و ساکت به روبرویش زل زد که فریبرز لبخند زد و گفت:اوم، چه لجباز!
    دلش گرفت از بی توجهی آریو و مگر چه در لب تاب بود که این همه بی توجهی خرجش می کرد.
    بغض کرد و دلش کمی فقط کمی توجه می خواست تا نگاه های فریبرز کم شود.
    -زیادی حیفی و بسیار زیبا کوچولو!
    اخم کرد و اگر حیف بود...اگر زیبا بود...چه دخلی به او داشت؟
    -زبون نداری؟
    سایه سنگین و البته کمـ ـرنگ آریو که روی میز افتاد لبخندش را زنده کرد و صدای خشن آریو ترساندش که گفت:زبون داره فقط الان احتیاجی بهش نداره.
    فریبرز لبخند زد و گفت:جوش نیار داداش، دارم کمی حرف می زنم حوصله اش سر نره.
    آریو خم شده کنار گوش فریبرز گفت:جنسش بنجول نیست با تو هم کلام بشه، برای من خاصه و احتمالا میدونی که عمرا بزارم کسی نگاش چپ بشه به خاص زندگی من هوم؟
    فریبرز به زور لبخند زد و گفت:بابا دو کلام حرف زدن که این دنگ و فنگو نداره.
    -برا من داره فریبرز، به هر دختری تو این دنیا می خوای نزدیک شو اما لقمه ی دهن من برا تو زیادی بزرگ میشه اونم کسی که من فک می کنم تافته ی جدا بافته اس...پس اگه حیفه یا زیادی خوشگل به من ربط داره نه جنابعالی...روشنه؟
    کمـ ـرش را که صاف کرد که فریبرز نیش خندی زده گفت:من غلط کنم چپ نگاه کنم داداش، هر چی شما بگی!
    و تپش مثلا حرفهای آریو را نشنیده بود اما خودش که خوب می دانست جان کنده بود برای شنیدن و بلاخره هم شنید و اگر بگوید در دلش همه جایش را، رگ به رگش را چراغانی کرده اند دروغ نگفته است.
    آریو به تخسی گفت:پاشو باید بریم.
    غیرتی شده بود دیگر؟
    این همان مرد تابستانیش بود که می خواست او را هم خوابه اش کند و امروز در اوایل پاییزی که حس می کرد زیادی دوست داشتنی است این مرد برایش غیرتی می شد و این خوشحالی که در بند بند تنش به رقص آمده بود را چکار می کرد؟
    بلند شد، چروک پشت مانتویش را صاف کرد و بی نگاه به فریبرزی که متعجب به آن دو خیره شده بود به سمت در رفت که صدای آریو را شنید:من فلشو با خودم می برم....لق می زنی اما کارت درسته!
    -ما مخلصیم داداش!
    و صدای قدم های آریو بود که پشت سرش می آمد، لبخند زد و اگر از هرز رفتن های زبانش سر ناهار خانه ی پیرمرد بگذرد امروز یکی از بهترین روزهای عمرش بود.
    از خانه ویلایی کوچک فریبرز که بیرون رفتند، آریو با یادآوری نداشتن ماشینش دوباره به خانه ی فریبرز برگشته و این بار با خود فریبرز سوار بر ماشین زیبایی از در بیرون آمدند.تپش مردد به ماشین خیره شد، که آریو متعجب گفت:سوار شو!
    تپش در ماشین را باز کرده عقب نشست که فریبرز پرسید:کجا برم؟
    -برو خونه ام!
    فریبرز متعجب نگاهش کرد و با خاص زندگیش می رفت؟!
    اما حرفی نزده مسیر را رفت می دانست اگر کسی برای آریو حرمت داشته باشد او هم باید رعایت کند چون اصلا دوست نداشت با این آریو گاهی عصبی و طلبکار در بیفتد.
    خیره ی بیرون بود و اگر اعتراف می کرد دلش برای اتاق پر از گل و گرامافون زیبای آریو تنگ شده حرفی بود؟
    دلش فقط کمی نشستن روی آن تخـ ـت را می خواست و....
    چیزی دورن قلبش بی تابش می کرد و شاید یک بـ ـوسه...همانی که در نفرت انگیزترین شب عمرش هدیه گرفته بود...
    امروز، در همین ثانیه های انتهایی عصر دل انگیز مهر عجیب هـ ـوس این بـ ـوسه را داشت.
    شاید زیای بی حیا شده بود اما به خودش که دروغ نمی توانست بگوید...
    این مرد امروز همه ی رشته های بافته ی تمام این چند ماه را پنبه کرده بود پس چرا بی میل باشد برای یک بـ ـوسه...
    دستش آهسته روی لب هایش کشیده شد و این دختر امروز یک مرگش بود!
    فریبرز جلوی آپارتمان توقف که کرد و گفت:امر دیگه رفیق؟
    آریو و تپش پیاده شدند و آریو دستی به بدنه ی ماشین زد و گفت:بسلامت!
    فریبرز تک بوقی زد، از آنها دور شد، و آریو گفت:من باید لباسمو عوض کنم، بعد برسونمت،...
    مکثی کرد لبخند مهربانی تحویلش داد و گفت:اگه ازم نمی ترسی بیا بالا!
    ترس؟ مسخره بود اگر اعتراف کند دقیقا همین الان دلش هوای خانه و تنهایی با آریو را کرده؟
    پر از شرم گفت:نمی ترسم!
    و احتمالا هیچ وقت اعتراف نکرده بود که چقدر شرم این دختر را دوست دارد.
    لبخند زد و دست دراز کرده گفت:بفرمایین بانو!
    تپش پر از شرم قدم برداشت و وارد آپارتمان شد و دقیقا امروز چه برسرش آمده؟
    مگر این همان آریویی نبود که برای هم خوابه بودنش او را می خواست؟
    مگر همین نبود که در دل تاریکی در بزرگراه رهایش کرد؟
    مگر....
    و امان از این دل خواستن های سرکش که هنوز به هیچ جا نرسیده شورش به پا می کرد در قلبش! و شاید...
    "تو مثل شایعه ای در من پراکنده ایی...از دهان شعری به شعر دیگر..."*
    این روزها فکر می کرد ملکول به ملکول تنش با این مرد درگیر است، عین اکسیژنی که اگر نباشد، مرگ با خیال راحت روی تنت لم می دهد!
    آریو نگاهی به جای خالی مش رحیم انداخت و سابقه ی غیبت نداشت؟
    به سمت آسانسور که رفتند ته نگاهش هنوز به جای خالی مش رحیم بود و خدا کند این پیرمردِ اهل دل، خوب باشد.
    ....جلوی در، کلید انداخت و در را باز کرده گفت:بفرمایین!
    نگاهش به کفش عروسکی قرمز رنگ تپش کشیده شد و زیر لب گفت:بازم قرمز!
    تپش داخل شده، کفش هایش را درآورد، اما قبل از اینکه آریو وارد اتاقش شود فورا گفت:میشه برم تو اتاقت؟
    آریو متعجب نگاهش کرد و حتی سوال هم نپرسید چرا؟
    اما تپش فورا گفت:می خوام گرامافونتو ببینم.
    می دانست دل عروسکش در تمام وقت گذرانی های که در اتاقش داشت پی گرامافون قدیمی می رفت...
    دستش را دراز کرد و گفت:بفرمایین...فقط یه بلوز و شلوار توی کمد برام بیار، من بیرون عوض کنم.
    تپش لبخند زد و گفت:باشه.
    وارد اتاق شد و آریو چه حال خوشی داشت امروز!
    خود را روی مبل ولو کرد و تپش پر از حس نقره ای این همه بودن های دلپذیر وارد شد و مشامش را از عطر خوب گل های مریم پر کرد و محو گرامافون شد و چرا یکی از این ها را نداشت؟
    اما قبل از اینکه درگیر نگاهش شود به سمت کمد رفته، با تمام سلیقه اش پیراهن آبی رنگ با شلوار مشکی رنگی را بیرون آورده، لبخند زد به حس خوبش و کاش همه ی این خوب ها تمام نمی شد.
    لباس به دست از اتاق بیرون رفت که صدای زنگ نگاه هر دو را به سمت در کشاند و آریو به این فکر کرد که اصلا منتظر کسی نیست.
    تپش معطل وسط سالن کوچک ایستاد و آریو بلند شده به سمت در رفت، در را باز کرد با دیدن نهال بزک کرده حیرت کرده و اصلا یادش نمی آمد که او را دعوت کرده باشد؟
    نهال لبخند زیبایی روی لب آورده گفت:تعارف نمی کنی؟
    صدایش قلب تپش را به بازی گرفت و یک زن؟
    آریو با تخسی دست بند شده به درش را پایین نینداخت و گفت:من دعوتی کردم؟
    نهال پوزخندی زد و گفت:دعوت یکی از دوستات بودی اما انگار...
    آریو پر از خشونت گفت:باید توضیحی بدم؟
    نهال سرک کشیده با دیدن تپشی که دل آزرده با لباس هایی در بغـ ـل خیره اش بود پوزخندی زد و گفت:انگار دعوتی داری!
    بی پروا دست آریو را کنار زده داخل شد، چشم ریز کرد و این دخترک ملوس را جایی دیده بود.آریو پر از حرص گفت:نهال صبر منم حدی داره!
    نهال لبخند زد و گفت:فقط می خوام عروسک جدیدتو ببینم.
    تپش پر بغض خیره ی آریو شد و یعنی باز هم ....
    نهال لبخندی زد و گفت:خانم کوچولو بشین...
    رو به آریو گفت:زیادی بچه نیست؟
    یکی بچگی را برای کسی که عاشق است هجی کند...روی چه حسابی بچه بود وقتی برای هم خوابگی می خواستنش؟
    پر از بغض و بیزاری به نهال و آریو زل زد که آریو پر از خشم گفت:حرفاتو زدی؟
    نهال نیشخندی زد و گفت:نمی خوای بگی داد و دعوا انداختی تنگ گلوت که بگی این بچه رو به من ترجیح میدی؟
    هر چیزی حدی دارد وای اگر صبری تمام شود!
    به سوی نهال رفته، بازویش را پر از خشونت های قلمبه شده کشید و او را از روی مبل بلند کرده با دست آزادش در را نشان داد و گفت:خونه ی من حرمت داره، یکی با جفت پا بیاد تو خونه ای که اجازه ی ورود بهش ندادن حال منو بهم می زنه....
    نهال متحیر به آریویی که فکر می کرد عاشق است نگاه کرد و این پسر دوست داشتنی دیروزهایش کجاست؟
    به آرامی گفت:چت شده آریو؟
    حوصله اش را نداشت وقتی تپشش بغض کرده، با تلاطمی که در چشمش بر پا بود، با حوصله ای که خرج می کرد گفت: نهال قبل از اینکه من بخوام بفرستمت بیرون لطف کن برو، من اصلا امروز مود خوبی ندارم.
    نهال پر از خشم و تحقیر نگاهی به تپش انداخت و گفت:بخاطر این بچه؟
    تپش ناباور به سماجت دختر جوان نگاه کرد و چه اصراری داشت دم به دقیقه او را بچه بخواند؟
    آریو پر از خشم گفت:تپش کیف خانم!
    تپش گیج نگاهش کرد که نهال بازویش را کشیده با شدت خشم گفت:خودم میرم!
    خم شده چنگ زد به کیفش که روی مبل افتاده بود و این آریو، آریوی سالهای قبلش نبود.این همه تخس و کینه ای...دلش گرفت و این حقش بود؟ این همه بد بودن حقش نبود و چرا؟
    نیم نگاهی به آریو انداخت و پر بغض گفت:تو اینجوری نبودی لعنتی!
    نبود، بد نبود، دلسنگ نبود، تخس نبود، اصلا هیچ وقت این چیزی که الان بود، نبود اما....خودش کرده بود و خربزه خورده باید طاقت لرز داشته باشد و چه پرتوقع بود نهال!
    رو بر گردانده گفت:شدم!
    چانه اش لرزید و تپش دلش برای این دختری که زیبایی بی نظیری داشت سوخت و شاید باید خودش جای این دختر می رفت.
    و نهال انگار حواسش رفته بود که این مردی که چند سال پیش به هوای شهرت رهایش کرده بود الان چیزی به نام قلب ندارد و انگار دیر رسیده بود...خیلی دیر!
    کیفش را روی شانه اش زد و امروز پشیمان بود و دلش رفته بود برای هربار دیدن آریو و تحقیرهایش و اگر کمی ملایم بود و بخشیدن بلد بود چیزی از او کم می شد؟
    و آریو لبخند زد...به چانه ی لرزیده اش، به بغض قلمبه شده ی گلویش، به اشک های باران شده ی چشمایش، به دست های مشت زده اش و در دل گفت:هنوز برای تحقیرهای من کمه بانو!
    نهال زیر لب گفت:من هنوز دوستت دارم.
    آریو لرز کرده از این دوستت دارم نفرت انگیز، با خشم فریاد کشید:برو بیرون!
    نهال جا خورده از این فریاد جلوی دختری که فکر می کرد بچه اس، نگاه نفرت انگیزی به تپش انداخت و با عجله از خانه بیرون زد و آریو با عصبانیت در را پشت سرش بسته زیر لب گفت:لعنتی!
    تپش با صدای آرامی گفت:میشه منو برسونی خونه؟
    عصبانی بود و فعلا حضور تپش آرامش می کرد نه رفتنش، پس بی خیال رساندن شده به سویش برگشت و گفت:بشین!
    تپش متعجب نگاهش کرد، که آریو با تحکیم بیشتری گفت:بشین.
    روی مبل نشست که آریو خود را به او رسانده کنارش نشست و گفت: فقط چند دقیقه تحمل کن.
    بگذرا پسوند بی حیا بچسپانند دنباله ی اسمش...مهم نبود...او الان فقط تپش را می خواست کنارش، تنگ در آغـ ـوش برای این تن داغ و به کی می گفت عاشق همین به قول نهال دختربچه است؟
    دست حـ ـلقه کرد دور کمـ ـرش و او را تنگ به سیـ ـنه اش چسباند و گفت:بزار کمی آرامش بگیرم بعد هرجا بخوای می برمت.
    یک چیزهایی همیشه هست که آدم هنگ می کند...اصلا تمام قفل های جهان را جمع می کند و به بندبند عضلات ...نه انگار به تک تک سلول هایش می زنند تا تکان نخوری...
    و دقیقا چه کسی دلش می خواست در این خلسه ی عاشقانه که قلبش بمب بمب می زد رها شود؟
    جنگید...با این تن به زق نشسته جنگید تا دستش دراز نشود برای نـ ـوازش...اما احتمالا اگر با قلبش نجنگد سنگین تر است!
    دستش دراز شد و روی دست قفل شده ی آریو روی شکمش نشست و انگشت شصتش را بازی داد با پوست گر گرفته ی آریو و این مرد امشب چیزخور شده بود!
    آریو بینی اش را به گردن تپش چسباند و بو کشید، عطر بهاریش را بو کشید، خل شد، دیوانه شد، مجنون تر از مجنون!
    دست بلند کرد و مقنعه ی تپش را بالا زد که تپش فورا دستش را گرفت و به آرامی گفت:داری چیکار می کنی؟
    مـ ـست بود یا مـ ـست کرده بود را نمی دانست، فقط یک چیزهایی با هم جور در نمی آمد.
    دست تپش را گرفت و به لب نزدیک کرده به آرامی بـ ـوسه ی نرمی روی پوست سفید دستش گذاشت و گفت:تو خیلی خوبی تپش، خیلی خوب!
    تپش متعجب به آریو خسته ی آریو زل زد و گفت:چی شده؟
    آریو بی حرف دست تپش را محکم در دستش گرفت، بدون یک لحظه بی خیال شدن این بوی دیوانه کننده،مقنعه را بالا کشید و بی خیال دست مشت شده تپش در دستش، لب هایش را نزدیک کرد و به آرامی راه رفتن پروانه ای روی تن بـ ـوسه ای نرم به گلویش زد و گفت:دیوانه کننده ای!
    زنگ خطر نبود برایش در مقابل این مرد که می نخورده مـ ـست شده بود؟!
    تپش با اخم گفت:ولم کن!
    آریو ملتمسانه گفت:بمون، پیشم بمون، باید باشی تا آروم بگیرم.
    -دیرم شده، باید برگردم.
    بی خیال تنش تپش محکم او را در آغـ ـوش کشید و گفت:بری دیوونه میشم!
    یکی جلوی فوران تعجبش را بگیرد...آریو بود دیگر...همان مرد اخموی غد؟
    حرف نزدفقط صبر کرد، شاید کمی هم باید با دل مرد دوست داشتنی امروز راه بیاید.
    اما نتوانست جلوی خودش را برای کنجکاویش را بگیرد و پرسید:این زن کی بود؟
    حرصش را با فشار تن تپش خالی کرد و گفت:ازش حرف نزن.
    انگشتش را روی گردن تپش کشیدو زیر لب گفت:کاش تا ابد پیشم بمونی.
    تمام حس گرفته، تمام تن بسته، تمام لمس عشق، با صدای گوشی تپش پرید و همیشه یک چیزایی برای خراب کردن هست!
    تپش دستپاچه و با عجله خود را از آریو جدا کرد و از کیف چپی که هنوز آویزانش بود گوشیش را بیرون آورد، با دیدن اسم سپهر قلبش ضربان گرفت و سپهر هیچ وقت این همه پاپی نمی شد.
    آریو تعجی از دستپاچگی تپش گفت:چی شده؟
    تپش دکمه تماس را زد و گفت:جانم سپهر؟
    سپهر خشک و جدی گفت:کجایی؟
    زبانش بند آمد...
    -دارم میام خونه.
    -دقیقا کجایی تپش؟ میام دنبالت.
    -سپهر چت شده تو؟ دارم میگم میام.
    سپهر بی حوصله گفت:تا 20 دقیقه دیگه نیومدی میام دنبالت، فهمیدی؟
    -باشه بابا تو هم!
    تماس بی خداحفظی که قطع شد دلگیر شد و سپهر که اینگونه نبود!
    فورا بلند شد و گفت:من باید برم، اگه منو نمی رسونی خودم یرم.
    آریو بی حرف لباس هایش که روی مبل مچاله شده بود را برداشت و به سمت اتاقش رفت و گفت:5 دقیقه دیگه میام.
    آنقدر با عجله لباسش را پوشید که یادش رفت عین همیشه ادکلنش را بردارد و دوش بگیرد برای خوشبو شدن و گاهی هم باید سر به هوا بود.
    از در اتاق که بیرون رفت، تپش پر اضطراب این پا و آن پا می کرد و اگر همیشه آرزو می کرد امروز تمام نشود خدا ساعتش را به عقب برمی گرداند دقیقا وقت بغـ ـل گرفتن عروسکش؟
    تپش با دیدنش گفت:بریم؟
    آریو سر تکان داد و جلوتر از تپش به سمت در رفته، تپش آهسته به دنبالش رفتم، ناراحت نبود از رفتنش، روز خوبی داشت، هرچند به اجبار، اما لذت بخش بود و دوست داشتنی!
    سوار آسانسور که شدند، آریو با لبخند گفت:متشکرم.
    تپش حالت چهره اش را متعجب کرد و گفت:برا چی؟
    آریو پر از آرامش لبخند زد و گفت:تو خوبی، خیلی خوب!
    پر از شرم، سرخی از انار وام گرفته، سرش را پایین انداخت و لبخند زد، این مرد امروز زیادی جنتلمن است!
    از آسانسور که بیرون آمدند، آریو گفت:میری تا خونه؟
    تپش سر تکان داد و گفت:اوهوم.
    ....سوار ماشین که شدند، آریو با اخم گفت:کمـ ـربندتو ببیند.
    عادت نداشت خود را زندانی کند و این کمـ ـربند....مرگ بر هر چه کمـ ـربند!
    -بستی؟
    تپش بی حوصله گفت:می بندم خو!
    آریو لبخند زد و ماشین را بیرون از پارکینگ برد و گفت:خیابون پر از تصادفه دختر.
    همه چیز خوب بود. خوب خوب خوب...اما اگر نهال نمی آمد دقیقا کجای جهان لنگ می شد؟
    جلوی خانه ی سیاوش که ایستاد نگاهش به چراغ های روشن خانه که افتاد دلگیرانه گفت:انگار منتظرت هستن.
    -همیشه منتظرم هستن.
    و او دقیقا هشت سال بود کسی انتظارش نمی کشید....تنها بود عین جوجه اردک زشتی که تنها ماند....
    "چرا می گویند ها نشانه ی جمع است...وقتی با تن جمع می بندی تنها خودت می مانی و خودت!"*
    و الان دقیقا هیچ "ها" یی در زندگیش نشانه ی جمع نگرفته بود...تنهایی چقدر وسعت داشت!
    -متشکرم!
    یک تشکر برای این اجبار بودن دوست داشتنی بدهکار بود، نبود؟
    آریو نگاه از بغ چشمان تپش گرفته خیره ی لبـ ـهایش شد و گفت:برای بزور آوردنت؟
    تپش شانه ای بالا انداخت که آریو با تن صدای تحلیل رفته اش لب زد:نکن!
    تپش متعجب خیره اش شد و گاهی می شد در زندگی یک مرد را این همه شیفته دید...این همه خوب...با تمام سوابق خاکستریش؟
    هـ ـوس این سیب سرخ، عجیب قلقلکش می داد عین رقص سنگی که به دست کودکی در رودخانه ای کم عمق پرت می شود!
    تپش بی آنکه حواس دهد پی چادری که صندلی عقب افتاده گفت:من باید برم.
    حتی اگر گناه کبیره هم باشد نمی توانست بی خیال این طعم پرتقالی شود حتی اگر صورتش سخاوتمندانه پذیرای یک سیلی شود.
    دستش به نرمی روی دست تپش نشست و گفت:میشه....فقط همین یه بار...
    تپش گنگ نگاهش کرد و گفت:ها؟!
    آریو صورتش را نزدیک کرده گفت:گاهی میشه داشته هاتو قرض داد ها؟
    پرت بود و نمی فهمید این مرد دوست داشتنی شده ی امروزش چه می خواهد اما ته دلش حس عجیبی داشت به این نزدیک شدن های جرعه جرعه ای آریو!
    دستش بالا آورد روی صورت تپش نشست و گفت:زیادی خانومی!
    نهال گفته بود بچه است دیگر؟....
    انگشت شصتش را به آرامی نـ ـوازش داد روی پوست شفافش و گفت:زیبایت حیف بود برای سیـ ـنمایی بودن...کاش نمی رفتی.
    اخم کرد...حیف بود...بودنش و تمام چیزاهایی که به این مرد ربط داشت اما برای اثبات همین بودن رفته بود...
    تپش به آرامی گفت:دیده شدم.
    -برای کی؟
    باید رک باشد دیگر؟ گور پدر تمام حس های داشته ی قلبش...
    پر از حرص گفت:برای تو!
    ناراحت بود از درک نشدنش...از نفهمیدن های آریو...از دلیل کارهایش بودن...با اخم خواست خود را کنار بکشد که...
    نتوانست...لب هایی که شهد لب هایش را پر از حرص و خواستن می نوشید اجازه کنار رفتنش را نمی داد...
    آریو پر حرص دستش چنگ شد در موهای تپش و به آرامی سرش را مسلط کرده، ول کن نبود...می خواست...هر چه بیشتر...
    خدا حتی اگر زمین نشین شود پی این گناه!
    محال بود این طعم بهشتی را بی خیال شود وقتی هیچ اطمینانی نداشت برای دیدن های این عروسک تا شاید وقتی که باهم همکار شوند....
    اشک در چشمهایش خانه کرد...نگران نبود...نمی ترسید...حتی به طریش قبایش هم برنخورده بود...فقط دلتنگ بود...زیاد...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که این مرد را می شناخت...
    اگر گناه بود، اگر ته اش این بـ ـوسه فقط و فقط برای هـ ـوس آریو بود مهم نبود...فقط می خواست ادامه داشته باشد هرچند شریک خوبی برای این بـ ـوسه نبود...
    آریو کنار کشید، نفس داد به شش هایش و کم نبود؟
    قطره اشک که روی گونه ی تپش افتاد، قلبش ایستاد...
    بیشتر ماندن فقط آزارش می داد، با انگشتانش قطره اشک را گرفته، قبل از اینکه آریو متوجه شود، در را باز کرد و خود را پایین پرت کرد و با دو به سمت خانه رفت.آریو مبهوت نگاهش کرد و دستش را روی لب های تب کرده اش گذاشت و امروز چه اتفاقی برایش افتاده بود؟
    این همه از خود بی خود شدن؟!
    درمانده زیر لب گفت:خدایا چم شده؟
    فصل دوازدهم
    کمی ترس داشت از این شناخته شدن اما مگر نیامده بود برای همین کلیشه های جدی؟!
    خبرنگار یکی از مجلات خانوادگی و معروف کنارش نشسته بود و تند تند سوال می پرسید و او جواب می داد اما نگفت برای آریویی آمده که بعد از آن یک روز خوب بیشتر از یک هفته است که خبری از اون ندارد و باز هم قلبش سمفونی بتهون راه انداخته است.
    از همه گفت..ریزبه ریز...از همه جا گفت...لحظه به لحظه...اما آریو در تمام حرف هایش پشت در محکمی قایم بود...قراری نبود برای برملاشدن حسش...
    خبرنگار به همراه عکاس ماهرش که رفتند، مرضیه با لبخند گفت:امضا میدی خانومی؟
    لبخند زد و بلند شده گفت:اگه کسی زنگ زد خونه، کارم داشت بگین خونه نیستم.
    -چیزی شده تپش؟
    -نه مامان، دلم می خواد یکمی بخوابم، واسه این خبرنگاره کله سحری بلندم کردین، چشمامو خواب گرفته!
    -باشه، ناهار چی میخوری؟
    -هرچی دوست داشتین درست کنین.
    سلانه سلانه به سمت اتاقش رفت و امروز زیادی کسل کننده بود!
    خودش را روی تخـ ـت پرت کرد و هیچ چیز اندازه ی یک خواب خوب نمی چسبید!
    آنقدر معتاد خواب بود که خواب آغـ ـوش باز کند برای این تن رویایی!
    ...نـ ـوازش موهایش لبخند روی لبش کاشت و چقدر خوب که خواب هایش این همه به لامسه حساس بودند.
    غلت زده، که موهایش روی صورتش کنار رفت و با لبخندی پررنگتر دست بلند کرده روی دستی که موهایش را کنار زده بود گذاشت و به آرامی لب زد:بمون!
    گرمی دست های در دستش خلسه ی خوابش را محکمتر کرد و بدون آنکه متوجه شود دست های چه کسی را گرفته باز هم خوابید...
    آریو با لبخند و عشق خیره ی صورت پر از خوابش شد و می شود بقیه ی عمرش با دیدن این فرشته تقسیم شود؟
    ترسید از آمدن های عجولانه و باید کمی محتاط باشد...
    دست تپش را در دستش فشرد خم شده بـ ـوسه ی کوچکی روی دستش گذاشته زیر لب گفت:خیلی دوستت دارم کوچولو!
    بلند شد، به آرامی دستش را بیرون کشید و از اتاقش بیرون زد، می دانست میثم الان پی تلفن کش کردن پدرو مادرش است، پله ها را پایین آمده با لبخند رو به میثمی که با جثه ی ریزه میزه اش در حال دم کردن چای بود گفت:میثم جان من میرم.
    میثم تند گفت:نه، مامان اینا دارن میان.
    صدای زنگ لبخندی از جنس موزیانه بودن روی لب های میثم نشاند و اگر این بچه را نشناسد؟
    میثم فورا به سمت آیفون رفته دکمه را فشرد و گفت:بشینین.
    میثم در را باز کرده و آریو متعجب به 10 پسربچه ای که مشتاقانه اما با تعجب نگاهش می کرد نگاه کرد و میثم دقیقا چه غلطی کرده بود؟
    میثم با لبخندی ژکوند جلو آمده گفت:هی بهشون می گفتم باور نکردن، خواستم ثابت کنم.
    و الان دارد فکر می کرد روی چه حسابی دلش کشید برای دیدن عروسکش و الان در خانه ای که از صاحب خانه اش خبری نبود با 11 پسر بچه سروکله بزند؟
    دفترچه و گوشی ها که برای امضا و عکس گرفتن جلو آمد از خودش حرصش گرفت و زیادی ماندنش در اتاق تپش کار دستش داد هرچند میثم آنقدر بچه و گیج بود که غیبتش را متوجه نشده بود.
    بی حوصله روی مبل نشست و هر بار یکی از پسربچه ها با شوق خودش را در آغـ ـوشش جا می کرد و بقیه عکس می گرفتند...این هم از امروز زیادی خوبش!
    هنوز چند امضا دیگر باقی مانده بود که صدای در را شنید که انگار کسی قصد داشت ماشین را داخل بیاورد.حدس می زد سیاوش و همسرش باشد.میثم با لبخند گفت:خب مامان اینام رسیدن.
    الان چه حسی خوبی داشت اگر یک پس سری حسابی نسیب این پسر بچه ی تخس و الکی خوش کند.
    در باز شد و مرضیه و پشت سرش سیاوش داخل شدند، اما هردو با دیدن دوستان میثم متعجب به آنها و آریوی گرفتار بینشان نگاه کردند که سیاوش فورا اخم درهم کشیده گفت:میثم؟
    میثم نگاه ترسیده ای به پدرش انداخت و با عجله گفت:بچه ها؟
    شاید 5 دقیقه هم نشد که پسربچه ها رفتن و حالا نوبت توبیخ میثم بود، اما قبل از اینکه سیاوش دهان باز کند برای مواخذه فورا گفت:بیخیال آقای سنجری بچه ان دیگه، من ناراحت نیستم.
    مرضیه رو به میثم گفت:تپش هنوز خوابه؟
    میثم با تخسی سری تکان داد که مرضیه با ناراحتی گفت:این دختر ناهارم نخورده.
    چیزی درون قلبش سوت کشید...
    مرضیه فورا به سمت اتاق تپش رفت و دقیقا الان روی چه حسابی نگاه میثم این همه خاص و موزی شد به آریو؟
    آریو با لبخند چشم غره ای نثارش کرد و سیاوش درحالی که کنار آریو می نشست گفت:کجایی جوون؟ پیدات نیست؟
    -کمی به خودم مرخصی دادم...
    گل صحبت شکفت و مرضیه بزور تپش را بلند کرده، با اخم گفت:پاشو تپش، مهمون داریم.
    -بی خیال مامان ما که همیشه مهمون داریم.
    -تپش حوصله آدمو سر می بری، آریو اینجاس، فک کنم فهمیده بازیگر شدی.
    انگار 220 ولت برق به تنش وصل کردند که فورا از خواب پریده، به مادرش نگاه کرد و گفت:چی؟!
    مرضیه با تاسف سری تکان داد و گفت:بیا یه چیزی بخور، خودتو کشتی دختر!
    مرضیه از اتاق بیرون زده، دست روی قلبش گذاشت و این سیب قلبش چه تپشی به راه انداخته بود.
    فورا بلند شد، شوکه شد از قیافه ی بهم ریخته اش...
    فورا موهای فر کرده اش را مرتب کرد و کمی هم صورتش را با آرایش زیباتر کرد، لباس عروسکیش را بیرون آورد و تیشرت آستین داری را با جین مشکی رنگی پوشید، شال قرمزش را روی موهایش انداخت و در حالی که تنش نم لرز داشت و هیجان هجوم خسته ی قلبش را شوک زده کرده بود از اتاقش بیرون رفت.
    عجیب بود این همه دیدن و باز هم سرخی شرم و این همه کولاک هیجان!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    پر بود از هیجان دیدن و بعد از یک هفته ندیدن...این لحظه را با تمام استرس عذاب آورش دوست داشت.
    وارد سالن که شدند نگاهش نشانه شد روی صورت آریویی که بلند می خندید و حرف های سیاوش را تایید می کرد.
    دلش لرز گرفت از این خنده ها که صورتش را زیادی دوست داشتنی می کرد و خدایا رحم می کنی به این دل؟ این مرد اینجا دقیقا چه می خواست؟
    وای به دلش...چقدر بی تاب بود و تنگ!
    صدای صندل سفید رنگش روی پارکت نگاه مشتاق آریو را روی زاویای تنش کشید و چقدر این دخترخواستنی بود!
    تپش پر از خجالت سلام کرد که مرضیه گفت:بیا آشپزخونه ناهار بخور!
    باید از مرد دوست داشتنی اش بگذرد؟
    -گرسنه نیستم مامان!
    مرضیه چشم غره ای نثارش کرد و الان حرف، حرف مادرش بود!
    دلتنگ مردش بود...یک هفته عمری بود برای ندیدن....زیر چشمی نگاهی چشمک انداخت به آریوی که ساکت شده بدرقه اش می کرد به آشپزخانه که وارد شد، مرضیه از ماکارونی ظهر برایش در بشقابی کشید و گفت:مردی دختر!
    زنده شده بود با دیدن عزیزترین زندگیش وقتی دلبرانه می خندید.
    تند تند ماکارانی را خورد و در حالی که دور دهانش را با احتیا دستمال می کشید تا رژش پاک نشود تشکری از مادرش کرد و از آشپزخانه بیرون رفت اما با ندیدن آریو و پدرش قلبش فرو ریخت.به این زودی رفت؟
    میثم لم داده جلوی تلویزیون، جلو آمده گفت:کو بابااینا؟
    -با آریو رفت تو اتاق کارش.
    خیالش راحت شد و چقدر خوب که هنوز هم بود....
    میثم چشم گربه کرد و موزیانه گفت:اگه یه هفته تبلتتو بدی دستم یه چیز مهمو بهت میگم.
    تپش چشم باریک کرد و گفت:مثلا چی؟
    میثم شانه بالا انداخت و گفت:دوس نداری نمی گم.
    میثم باج نمی گرفت..نه تا وقتی خبرش زیادی مهم باشد.
    -باشه قبول، یه هفته مال تو...بگو.
    کنار میثم نشست، میثم به آرامی گفت:آریو اومد مامان اینا نبودن...
    با تعجب ابرو بالا پراند، و گفت:یعنی چی؟
    -من بعد زنگ زدم بابا اینا اومدن...
    ریز خندید و گفت:فک کرد من ندیمش...اما حواسم بود...
    با بدجنسـ ـی گفت:اومد اتاق تو...
    سیب درخت قلبش روی زمین افتاد...بمب...چیزی را بین خواب و بیداری حس کرده بود...نـ ـوازش دستی روی صورتش...گرمی دستی در مشت دست های خودش...؟
    آریو که نبود، بود؟
    قلبش ضربان گرفت و یاخدا!
    فورا رو به میثم گفت:به مامان اینا نگیا...
    میثم با خباثت گفت:یه ماه!
    -خیلی رو داری به خدا...باشه یه ماه دستت باشه.
    میثم چشمکی زد و خود را مشغول تلویزیون دیدنش شد اما تپش...آبشار خنکی در تنش جریان گرفت...می توانست به دلش قول عشق بدهد؟ این آریوی دوست داشتنی عاشقش شده بود؟ خدایا دوستش دارد نه؟
    لبخند روی لبش گل داد...



    به مبل تکیه داده، بدون آنکه لبخندش را قورت دهد مشغول تماشای انیمیشن گربه ی چکمه پوش شد و کاش آریو زودتر بیاید.
    صدای مرضیه باعث شد گردن بچرخاند و بلند جواب دهد.مادرش برای شام کمک می خواست و او چقدر بی تاب مردش بود و چقدر عجیب که امروز سپهر نبود، هر چند چند روزی بود زیادی سرسنگین شده بود.
    بلند شده که در اتاق کار پدرش باز شد و آریو با جعبه ی کوچکی در دست و سیاوش پشت سرش بیرون آمدند.یادش آمد جعبه ی کوچک چند سکه ی قدیمی پدرش بود و اما چرا دست آریو بود؟
    صدای مرضیه تکرار شد و نمی شد بی خیال شام شد؟
    آریو نگاه از سیاوش گرفته رصد کرد عروسکش را و چقدر دلتنگ بود...به آرامی لبخند زد که تپش نگاه دزدید و عاشق بود...عاشق این سرخی پر از ذوق روی گونه ی عزیزکش!
    تپش به آرامی دل کند و به آشپزخانه رفت و این نفرت انگیزترین شام عمرش بود!
    هوای خوب مهر ماه و بساط جوجه کباب در حیاط زیبای سیاوش و آریوی که خوشبخت بود، در این جمع کوچک حس خوبی شبیه خانواده داشتن دلش را قلقلک می داد...
    و سپهر با تمام تخس بودنش، امشب راه آمده بود با لبخندهای تپش و بی پروایی نگاه آریو!
    و میثم با باج گرفته اش خوش می گذراند.
    ****************************
    فصل سیزدهم
    تیامین متعجب از اویی که در چادر مشکی ساده به خواب رفته بود نگاه کرد و یک چادر؟!
    امروز آنقدر خسته بود و دلتنگ این پسرعموی تخس که فعلا بی خیال بیدار کردنش باشد.به آشپزخانه رفته کتری را پر از آب کرد و به برق زد، امروز بعد از آن دعوایی که دوتا از کارمندهایش در شرکت راه انداخته بودند اصلا دل و دماغ نداشت، سرش درد می کرد و تنش عاجزانه خواب می طلبید اما تا چای نمی خورد خواب مسکن نمی شد.
    تکیه داده به کابینت فکرش به سمت نهالی رفت که از دیروز عجیب روی مخش پیاده روی می کرد.سر راهش درست روبروی در اصلی شرکتش با آن تیپ افتضاحش، ایستاده بود و مثلا در جلد بی گناه رفته تمام همتش را به کار برد تا متقاعدش کند که آریو هرزه پرور است.که آریو تازگی ها با یک دختربچه هم خوابه می شود.و حتما هم منظورش تپشی بود که زیادی خانمانه هایش را خرج کرده بود که حالا آریو، آریوی چند ماه پیش نبود.آریوی عاشق بود، بدون هرز پریدن..بدون هم خوابه های رنگارنگ....آنوقت نهال از کدام هم خوابگی می گفت؟
    دکمه ی کتری که خاموش شد، چای کیسه ای کوچکی درون فنجان پایه بلند انداخت و کتری را برداشته، آب جوش ریخت،...چقدر خسته بود و نگران پسرعمویی که زیادی تنها بود.
    کمی شکر درون فنجانش ریخت و کیسه چای را در سیک ظرفشویی انداخت، شکر را حل کرده، چایش را داغ سرکشید، هیچ چیز اندازه چای اعصاب متشنجش را آرام نمی کند.
    فنجان را در سیک رها کرده به سالن برگشت، آریو یک سانت هم جابه جا نشده بود.لبخند زد به خواب عمیقش و کتش را درآورده روی کاناپه دراز کشید، یکی از کوسن ها را زیر سرش گذاشت و بهتر بود آریو هر چه زودتر فکری برای نهال بکند...اینجور که معلوم بود این دختر حالاحالاها ماندگار ایران بود.
    چشم روی هم گذاشت و اصلا نفهمید کی خواب آغـ ـوش باز کرد و او سخاوتمندانه این مهمانی را پذیرفت.
    ....چشم باز کرد، گردنش خشک شده بود از یکوری خوابیدنش، چرخید که با دیدن تیامین خواب، لبخند بی جانی زد و خیلی وقت بود ندیده بودش!
    خمیازه ای کشید و روی کاناپه نشست دستی به موهای بهم ریخته اش کشید و انگار باید فکری برای بلندیش کند.
    چادر روی پا افتاده اش را با احتیاط برداشت و این چادر یادگار تپش عزیزش بود و هنوز نمی دانست چرا دلش نیامد آن را برگرداند.
    بلند شد، به اتاقش رفت چادر را در یک از کشوها گذاشت و دوباره به سالن برگشت، بایز فکری برای شام می کرد. کمی قارچ برگر برای پیش غذا عالی بود.بسته قارچ را بیرون آورد که صدای خسته ی تیامیت بلند شد:کی بیدار شدی؟
    -الان،گشنه نیستی؟
    -از ظهر هیچی نخوردم.
    -یکم قارچ برگر درست می کنم ته بندی کن تا شام ماکارونی بزارم.
    تیامین خود را به اپن رسانده گفت:داغون خسته بودم.
    -چی شده؟
    -امروز دو تا انتر افتادن به جون هم، شرکت و اعصاب منو به گند کشیدن.
    -اخراج کردی؟
    -نمی ش از بهترین مهندسای شرکتن.
    -چشمون بود؟
    -قصه اش درازه، میوه داری؟
    -اره بردار.
    تیامین اپن را دور زده وارد آشپزخانه شد، جلوی یخچال در را باز کرده گفت:از نهال خبری داری؟
    لبخندی گوشه شد بر لبان آریو و همه چیز خوب بود...عالی!
    -دیروز اومده بود جلو شرکت...
    آریو متعجب چرخید و به تیامینی که انگورها را با ولع می بلعید و گفت:چرا؟
    -مثلا میخواست بگه هرز رفتی بعد داری با یه دختربچه می خوابی...منظورش که تپش نبود هوم؟
    آریو زیر لب لعنتی گفت...
    و در حالی که قارچ ها را خورد می کرد گفت:هفته قبل تپش اینجا بود، نهالم عین یابو سرشو انداخت پایینو اومد داخل، تپشو دید، نمی خواستم تپش ناراحت بشه بیرونش کردم.آتیش گرفته.
    تیامین موزیانه پرسید:تپش اینجا چیکار می کرد؟
    -بی خیال!
    تیامین خندید و گفت:رفت؟
    -هوم؟
    -دلتو می گم.
    -خیلی وقته.
    -مبارکه!
    -اگه قبول کنه.
    تیامین روی شانه اش زد و گفت:نگرانش نباش!
    -نیستم.
    -هستی داداش، اما هرچیزی راهی داره.
    -بلدم.
    -خوبه!
    -یعنی میگین قبول کنم؟
    کاظمی خیره به عنوان فیلمانه ی روبرویش گفت:کار خوبیه، شاید موضوع کلیشه باشه اما اگه خوب کار بشه پرفروش میشه، مردم از موضوعات رمانتیک خوششون میاد.
    -فکر می کنم کمی سخت باشه برام.
    کاظمی با جدیت گفت:اومدی که یاد بگیری و موفق بشی، اگه نمی تونی همین الان بزن کنار، خیلیا مشتاقن جای تورو بگیرن.
    یک فیلم با این مرد اخمو بود و هنوز هم تلخ بودن های شکلاتیش، چهره اش را درهم می کرد اما...صبر چیز خوبی است!
    تپش سر پایین انداخت و اصلا غلط کردن را برای همین وقت ها گذاشتند دیگر...
    کاظمی ادامه داد:باید دنبال فرصت های طلایی بود دخترجان، بچه ای اما کودن نیستی، راهتو درست انتخاب کن...هرچند فکر می کنم اصلا برای این کار با تمام استعداد ذاتیت ساخته نشدی!
    اخم کرد و این مرد اخمو دقیقا چه بلغور می کرد؟
    سر بلند کرده با لبخندی مصنوعی و ابروهایی که انگار بزور غلتک صافش کرده اند گفت:ممنون از راهنماییتون، با این حساب باید قبول کنم!
    کاظمی با بی خیال به صندلیش تکیه داد و گفت:میل خودته!
    حرصش گرفت و گاهی مردها زیادی زبان نفهم و خرفت نبودن؟
    فیلمنامه را برداشت و گفت:از وقتتون ممنونم، لطفتتون بی نهایت!
    کاظمی سر تکان داد و تپش بلند شده پشت مانتوی چروک افتاده اش را صاف کرد و در حالی که خداحافظی آرامی کرد از در دفترکار کاظمی بیرون رفت و غر زد به جان خودش:
    -آخه بیشعور، عقل نداری؟ سواد نداری؟ پاشدی اومدی پیش این یابو....ااا انگار داره با نوکرش حرف می زنه!
    اخمش کمـ ـرنگ نمی شد و انگار حق با خانم یوسفی بود.او فقط یک مرد اخموی خرفتِ کار بلد بود!
    سوار تاکسی شد و فکر کرد چرا هنوز پدرش اجازه نمی داد گواهی نامه بگیرد تا با اولین دستمزدش که در بانک بایگانی شده بود حداقل یک پراید کالباسی بخرد.
    هوا رو به سردی بود و او باید در مورد فیلم جدیدش فکر می کرد.این بار ارتقا نقش داده بود.یک شاهزاده ی زیبای قجر!
    *********************************
    چقدر خوب که با دانشگاه رفتنش کنار آمده بودند و گرنه سیاوش...
    اوف این پدر زیادی سختگیر بود.
    وارد دانشگاه که شد، خسته از فیلمبرداری ساعت پیشش یکراست به سمت کلاسش رفت، از کلاس های ظهر و عصر متنفر بود...اصلا ذهن دیگر کشش داشت؟
    وارد کلاس شد و مثل همیشه کنار پنجره نشست، عجیب بود که بعد از یک ماه که از دانشگاه آمدنش می گذشت هنوز دوستی نداشت، شاید هم زیادی کناره گرفته بود!
    کتابش را از کیفش بیرون آورد و روی دسته ی صندلی گذاشت و برگشت تا کیفش را آویزان صندلی کند که کسی محکم به صندلیش خورد و کتابش روی زمین افتاد.حرصش گرفت اما آنقدر خسته بود که حتی حوصله جروبحث هم نداشت، بدون آنکه توجهی کند، خم شد کتاب را برداشت و روی دسته ی صندلی گذاشت که صدای طلبکاری گفت:کتابتو اینقد لبه نزار که بزنن بهش.
    خسته بود دیگر...جروبحثم هم نداشت الان...
    سر بلند کرد و با دیدن همان آقای زرنگ ابرو شمشیر کرد و تخس گفت:بازم تو؟
    جوان با لبخندی موزی گفت:خوشحال شدی؟
    پر از تلخی گفت:راتو بکش برو اصلا حوصله جروبحث ندارم.
    -مگه شما کار غیرعلمیم می کنی؟
    جواب بعضی حرف ها و متلک ها سکوت است.بگذار این احمق ادامه دهد...
    کتابش را باز کرد و خود را مشغول نشان داد که کتاب از زیر دستش کشیده شد، تحمل هم حدی دارد دیگر نه؟
    یکباره بلند شد و پر از خشونت داد زد:مرض داری؟
    جوان متعجب نگاهش کرد که پسر دیگری که وارد کلاس شده بود با دیدنشان متعجب گفت:رامین چی شده؟!
    تپش بدون توجه به آن دو کتابش را از دست رامین کشید و با اخم و خشم گفت:هرچیزی حدی داره آقا، لطفا رعایت کنید.
    دوباره روی صندلی نشست که صدای لرز افتاده از عصبانیت پسرجوان را شنید:با کی بودی؟
    شلوغی کلاس و نگاه های مات برده، نگاه دزدید از تپش خجالت کشیده و لب به دندان گرفت و... او زیادی بی شخصیت بود یا محیط دانشگاه را با خیابان اشتباه گرفته بود؟
    ترجیح داد بی محل باشد تا با اویی که انگار کنترل اعصابش را قرض داده کل کل کند.
    سرش را خم کرده کتابش را ورق زد که دوباره رامین گفت:بچه...
    حرفش با آمدن استاد نیمه تمام ماند و احتمالا جوری تلافی می کرد...دختر هم این همه گستاخ؟
    و تپش با دیدن پدرش چقدر خوشحال بود از کم شدن این اذیت ها!
    ....کلاس که تمام شد فورا بلند شد و قبل از اینکه مهلتی دهد برای رفتن سیاوش، خود را به او رساند و در حالی که در کنار او قدم می زد با اخم گفت:بابا جلو این دانشجوتو بگیرا، خیلی رو اعصابمه!
    سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:چطور؟
    -این پسره ی درازو میگم، اسمش نیکدله، سربه سرم می زاره، بهش اخطار بدین وگرنه خودم یه بلایی سرش درمیارم.
    سیاوش کمـ ـرنگ لبخند زد و گفت:بیا اتاق چای بخور!
    همین کافی بود برای مطمئن شدن از کم شدن گستاخی های نیکدل و داشتن پارتی هم خوب چیزی بود.
    -نه میخوام برم خونه.
    -باشه مواظب خودت باش!
    از پدرش که جدا شد مـ ـستقیم به سمت راه پله رفت که صدای رامین اخم هایش را پیوند داد و این پسر ول بکن نیست؟
    پر از خشم گفت:چته؟
    رامین دست در جیب با پوزخندی گفت:دبیرستانی بودی رفتی پیش استاد؟
    با لبخندی حرص دار گفت:دختر بودم رفتم پیش بابام!
    همین کافی بود دیگر نه؟
    رامین با چشمانی وق زده نگاهش کرد و چرا تا به حال متوجه شباهت فامیل نشده بود؟
    تپش بند کیفش را محکم در دست گرفت و با لبخندی که زیادی سرخوش بود از پله ها سرازیر شد و برای بعضی ها یک جمله هم کافی بود.
    **********************
    متعجب به مرد روبرویش نگاه کرد و او هم هم بازیش خواهد بود؟ شهرام حیاتی؟!
    چشم ریز کرد برای رصد کردنش که شهرام عینکش را برداشته روی موهای مشکیش جا کرد و با لبخندی زیبا گفت:خانم سنجری؟ باران سنجری درسته؟
    اگر می گفت این تن صدا عجیب دوست داشتنی است به قلب عاشقش خیانت کرده است؟!
    خب بعضی ها عجیب دلنشین اند دیگر....
    ملیح لبخند زد و گفت:بله خودم هستم آقای حیاتی!
    -نه نشد دیگه، اینجا همه می دونن من شهرامم و بس، راحت باش باران خانم.
    لبخندش پررنگ تر شد و سر تکان داد که شهرام ادامه داد:امیدوارم همکاری خوبی داشته باشیم.
    -بله، همینطوره.
    صدای گریمورش را شنید که سر چرخاند و گفت:الان میام.
    -ببخشید من برم آماده شم، از دیدنتون بسیار زیاد خوشحال شدم.
    شهرام به احترام سر تکان داد و اصلا بعضی ها باکلاس بودن در خون شان بود!
    و او با عجله خود را به اتاق گریم رساند و عجیب بی دلیل خوشحال بود و جای آریو خالی...
    ***************************
    پر از حرص گفت:چی می خوای؟
    با وقاحت داد زد:تورو، ازم دزدیدنت!
    با صدای بلندی خنده ای از عصبانیت کرد و با تمسخر گفت:یواش خانم، دیر اومدی زودم می خوای بری؟
    یکباره داد زد:من رفتم؟ من پا زدم به همه چی؟ من سراغ نگرفتم؟ من پل شدم برا پیشرفت؟ من پا دادم به این و اون؟ من احمق که عاشقت بودم، می مردم برات، جون می دادم برا یه لبخندت،...حالا اومدی سیـ ـنه دادی جلو حق حق می کنی؟
    نهال ترسیده به اویی که به سمتش می آمد خیره بود که آریو ادامه داد:دیر اومدی جونم...
    دستش را مشت کرده روی قلبش کوباند و گفت:نمی زنه، برای تو نمی زنه،...
    با یادآوری پوستر نهال که هنوز زیر تخـ ـت مخفی شده بود بدون تفکر به سمت اتاقش رفت و پوستر را از گوشه ای ترین قسمت که مطمئن بود کسی آن را نخواهید دید بیرون کشید و از اتاق بیرون زده، پوستر را به سمت نهال پرت کرد و گفت:ببین، تویی دیگه...معروف شدنت، عکس چهارمین شویی که تو ایتالیا داشتی، لباسی که تنته یادته؟ سفارشی برام فرستادن تا آتیشم بزنن، تا بگن نهالی که می پرستی اینجوری می زنه و میره...ازت خوردم...تو که می دونی ادم از یه سوراخ دوبار نیش نمی خوره دخترخانم...
    نهال درحالی که خیره ی عکسش بود و بغض در گلویش به تلاطم آمده بود گفت:اینجوری نیست...
    آریو میان حرفش پرید و گفت:هرجوری که می خواد باشه، مردی، برای من تموم شدی، قلب من بازم می تپه اما دیگه نه برای تو...ارزشی ازت نمونده که بتپه...
    نهال اشک ریخت و زانو زده گفت:تورو خدا آریو یه فرصت دیگه...
    آریو با بی رحمی گفت:تو به من دادی؟ روزی که سوار هواپیما شدی گفتی بزار یه زنگ بزنم حداقل خبر بدم که دارم میرم؟ هیچی برام نزاشتی...
    -فقط می خواستم دل کندنمون سخت نباشه...
    -نگو عاشقی که حالم بهم می خوره...
    -هستم، به خدا هستم...
    -احتمالا رسوایی آخرت که باعث شده برگردی ایرانم دروغه؟
    نهال دست برد جلوی صورتش و با هق هق گفت:بخدا دروغه، من برگشتم چون نخواستم با کسی باشم، من تا آخر عمرم می خواستم با تو باشم، اونشبی که تو خونه ات خواستم باهات باشم برای همین بود...من عاشق می مونم برای تو...منو ندید نگیر وقتی اینجوری افتادم، من برای تو برگشتم چون نتونستم، چون نتونستم دیگه بی تو باشم...
    سرش را بلند کرد و با زاری گفت:باورم کن آریو...
    آریو پوزخندی زد و گفت:گمشو از خونه ی من بیرون، دیگه نمی خوام هیچی ازت بشنوم.
    -نابودم نکن...
    -سرپا میشی...هه فقط حالمو بهم می زنی.
    نهال با چشمانی اشکبار سرخم کرد که آریو بی حوصله به سمتش رفته زیر بازویش را گرفت و گفت:نفس کشیدن تو خونه من برات حرومه...
    او را بلند کرده گفت:امیدوارم هیچ وقت ریختتو نبینم.
    نهال نالید:آریو؟
    آریو با بیزاری او را به سمت در برد؛ در را باز کرده گفت:وقتی رفتی اندازه ی عمرم احساس حقارت کردم، جلوی دوست و دشمن نابود شدم، حالا نوبت توئه که تلافی کنی!
    چشمش برق زد و خدا به داد نهالی برسد که هنوز نمی فهمید نقشه ی آریو چه است؟!
    نهال را به بیرون پرت کرد و گفت:زندگیم چندسال حروم شد،
    لبخندی پر از شیطنت زد و گفت:نوبت توئه بانو!!
    نهال ترسیده نگاهش کرد که آریو در را بسته، فورا گوشیش را از روی میز برداشت و شماره فریبرز را گرفت:
    -فریبرز وقتشه!
    همین کافی بود و از امروز می توانست نفس راحتی بکشد اما هنوز کمی کار داشت...
    لب تاپش را از اتاقش بیرون آورد و روی میز گذاشته، فلشی که از فریبرز گرفته بود را به لب تاپ زده، کمی بدنامی هم چاشنی امروزش می شد...
    آدرس فیس بوکش را که به نام غریبه ای بود وارد کرد و تمام عکسایی که از نهال داشت و از زحمات فریبرز داشت را به اشتراک گذاشت، می دانست همین امروز کل ایران نهال را خواهند شناخت وقتی برهـ ـنه در آغـ ـوش مردی جولان می دهد...
    بد شده بود می دانست...اما عذاب هایش کم نبود که ببخشد..همه که در این دنیا خوب نبودند...
    ************************
    گوشه ای میان جمعیت منتظر ایستاده بود و با لذت نگاه می کرد.بد شده بود.زیاد و احمقانه اما هیچ جوری این فکر بیرون نمی رفت برای بخشش و انگار حقش است و خواهد بود.تا همیشه!
    عینکش را کمی روی بینی اش جابه جا کرد و کلاوه بافتش را بیشتر روی پیشانیش کشاند.سردی آخر آبان ماه کمی مچاله اش کرده بود داغی تنش نوید سرماخوردگی و تب را می داد اما این تماشا را نمی شد از دست داد.
    با حکم قاضی، نهال دستبند به دست و مردی که آماده ی شلاق بود بالای سرش ایستاد.جرم رابطه نامشروع اعلام شد و حکم 100 ضربه شلاق در انظار!
    حس می کرد دلش خنک شده هرچند فریبرز هم باید می خورد اما از قبل این شلاق خوردن پول خوبی هم عایدش شده بود.
    اولین ضربه شلاق که روی تن نهال فرود آمد جیغ کشید و او چشمش را بست و قلبش تیر کشید و هنوز این همه بد بود.پست نبود.رو برگرداند، دستش سمت قلبش رفت، نباید می ماند.
    خود را کنار کشیده، از بین جمعیت بیرون زد و بیشتر از این طاقت شنیدن جیغ هایش را نداشت.با تمام سعی بد بودنش دل نازک بود با تمام حقی که باید نهال ادا می کرد.
    به ماشینش رسیده، برگشت نگاهی حواله ی جمعیت مشتاق کرد و زیر لب گفت:کجا ایستادم خدا؟
    برگشت، سوار ماشینش شد و قبل از اینکه جیغ دیگری در این هلهله بازار به گوشش برسد پا روی گاز گذاشت و دور شد.و کاش الان تپشش بود.کنارش، نفس در نفس، خیره ی آن فیروزه های دلربا!
    خبر داشت دوباره در فیلم دیگری بازی می کند.خوشحال بود برای این همه جدیت و ناراحت برای رفتن به مسیری که می ترسید تپشش را از او بگیرند.
    شاید هم باید می رفت برای سرگوش آب دادن و کمی هم عوض کرد حال خرابی که خرابی حال نهال داغانش کرده بود.لعنت به دلی که ثبات نداشت.بدجنس می شد و گاهی می سوخت.این دل می سوخت...کوره وار...
    به سمت شهرک سیـ ـنمایی ماشین را چرخاند و چقدر دلش لک زده بود برای گندم طلایی موهای عروسکش وقتی نسیم کوچکی دزدکی زید شالش رد می شد و تارهای عجول موهایش پرشتاب بیرون می آمدند.
    لبخندی زد برای تخیلش و اگر کمی هم هـ ـوس آن بغـ ـل تنگ را می کرد و بـ ـوسه ای که قلبش را می کشت بی حیا بود؟
    لبخندش بزرگتر شد وقتی داغی در تنش شعله کشید و کاش می توانست جار بزند که عاشق است.عاشق آن هجوم زیبا وقتی ناز می کرد و اخم می دواند میاد ابروهایش و این دختر خاص بود..نایاب و تند...
    "چقدر زیادی! آنقدر که...نمی توان...تمام تو را خیال کرد!"*
    زیاد بود...خیلی زیاد...آنقدر که گاهی فکر می کرد این زیاد کوچک از سرش هم زیاد است.
    به شهرک رسیده، کلاه بافتش را درآورد و روی صندلی انداخت و خدا کند کار تپش تمام شده باشد...
    از ماشین که پیاده شد نگاهش را زوم کرد به عواملی که تند تند در حال جابه جا کردن وسایل بودند نگاهی انداخت و باید در این بین عروسکش را می دید.
    قدمی به جلو برداشت که با یادآوری شایعات که ممکن بود برای تپش و خودش پیش بیاید.قدم عقب گذاشت و الان وقت دلبرانه هایش نبود.
    برگشت سوار ماشینش شد.بهتر بود زنگ بزند.هنوز زود بود شایعه پراکنی برای عروسک دوست داشتنی اش.
    گوشیش را برداشت و شماره گرفت.این دختر عجیب پایبندش کرده بود.
    بوق خورد.بوق..بوق...
    جوابی نبود و دلش رفت برای نگرانی و نگاهش خیره ی کارگرها شد و تپشش کجا بود؟
    دوباره شماره گرفت.بوق خورد....1..2...3 بار ...
    -بله؟
    دلش لرزید و این دختر چه نرمی در این صدا داشت.
    -سلام، کجایی تپش؟
    قراری برای این همه تخس بودن نداشت اما...
    تپش آهی کشیده و گفت:سر صحنه ام.
    -کی تموم می کنی؟
    -نیم ساعت دیگه.
    -سپهر میاد دنبالت؟
    -نه خودم میرم.
    -من شهرکم، تموم شد منتظرم بیا.
    کمی هنگ کرد...دقیقا آریو الان در این شهرک آن هم منتظر چیکار می کرد؟
    -باشه!
    آریو نفسش را تند بیرون داد و کاش می توانست این همه دلتنگ نباشد...
    تماس را قطع کرده، موزیک ملایمی را پلی کرد و سرش را به صندلی تکیه داده، چشم روی هم گذاشت و دوباره جیغ های گوشخراش نهال در ذهنش اکو شد.
    چند شب پیش بود که داغ کرده گریه می کرد و سبد سبد قسم می خورد به پاکی...به خوب بودن...به عشق...اما....
    فریبرز کارش را خوب بلد بود...بلاخره این هیکل و صورت جذاب باید جایی به درد می خورد دیگر...
    در همان مهمانی که تپشش رفت و نهال با چشمانش فریبرز را قورت داد، چراغ ذهنش زیادی نور داد برای انتقامی که از قبل ها برنامه ریزی کرده بود...حقش بود...قسم عشق و آغـ ـوش باز برای هرزگی؟ جور در می آید؟ نه....
    فریبرز خوب بلد بود...اصلا کارش بود...و خب نهال عجیب بود این همه ساده بودنش...مثلا فرنگ رفته بود دیگر؟!
    زود شیفته ی فریبرز خوش قد و قامت شده بود.
    انصافا هم فریبرز زیادی خوب بلد بود نقش بازی کند.آن هم مردی عاشق، گرم و جذاب...
    شاید اگر نهال آن شب این همه سوسه نمی آمد...این همه اشک تمساح نمی ریخت و دروغ و دروغ بند هم نمی کرد از خیر فکرش می گذشت اما....این دختر استاد بودن های پر از دروغ بود.
    عکس هایش پخش شد اما شلاق نخورد فقط محض چند عکس...شلاقش شد جریمه هم آغـ ـوشی و خبر یکی از همسایه هایی که پول گرفته بود لو دهد این عشق بازی گرم را...
    و خب نقشه گرفت و قاضی حکم شلاق داد در ملاعام و چقدر حیف که زندانی نداشت یا هر چیز دیگری...
    اما همین آبروی حراج شده هم دلش را یخ می زد.انتقامش را گرفته بود و گور پدر هر کسی که فکر می کرد آدم با انتقام گرفتن دلش خنک نمی شود.
    از الان دیگر کینه ای نداشت.
    از الان نهال بخشیده شده بود.
    از الان هیچ بغض سرطان شده ای راه گلویش را نمی بست.
    از الان چقدر سبک بود.
    و چقدر الان را دوست داشت.این همه خوب بودن را دوست داشت.کاش تمام نشود.هیچ چیز!
    ذهن خالیش از نهال بهتر هدیه ی امروز بود.بلاخره در ذهن کبود شده اش نهال مرده بود!
    صدای تقه ای که به شیشه ی ماشین خورد چشمانش را باز کرد، تپش مچاله شده در پالتوی زیتونیش، لپ های گل انداخته اش چقدر خوردنی بود.
    شیشه را پایین کشید و متعجب گفت:سوار شو.
    تپش چشم غره ای برایش رفت و گفت:قفل درو بزنی چشم سوار میشم.
    آریو با عجله از ماشین پیاده شد و گفت:در باز بود!
    تپش با بدجنسـ ـی لبخند زد و گفت:می دنستم.
    ماشین را دور زده، در جلو را باز کرد و سوار شد.آریو متعجب نگاهش کرد اما زود لبخندی زد زیر لب گفت:شیطون!
    سوار شد، که تپش گفت:چی شده؟
    آریو متعجب پرسید:باید چیزی شده باشه؟
    تپش شانه ای بالا انداخت، که آریو گفت:میری دانشگاه؟
    -امروز نه...
    آریو ماشین را روشن کرده و گفت:با من بیا خرید.
    خرید بهانه بود.دلش فقط بودن هایش را می خواست، پررنگ و خواستنی!
    خسته بود...زیاد...اما اگر دلش کمی هوای دو نفره کرده باشد حرفی بود؟
    اصلا خستگی کیلویی چند وقتی این مرد پر از دوست داشتن هایی عجیبش او را به یک بودن خوب دعوت می کرد؟
    توان ضرب شد در تنش و شوق شکوفه زد در دلش و در حالی که لبخند جوانه می زد روی لب های صورتی رنگش، گفت:به صرف یه قهوه؟
    آریو لبخند زد و مهربانه گفت:به صرف یه قهوه با کیک گردویی!
    گفته بود این مرد مهربان شده ی این روزهایش را دوست دارد؟
    خیره ی ته ریش جذاب شده ی صورتش شد و این مرد چرا همه جوره جذاب است؟
    "من یک دخترم، مرا موهایت نه،... مرا ته ریش خسته ات دیوانه می کند."*
    آریو ماشین را چرخانده از شهرک بیرون رفت که تپش گفت:چرا نیومدی داخل؟
    آریو لبخند کمـ ـرنگی زد و گفت:حرف زیاده بچه جون!
    منظورش را گرفت و خب حق هم داشت.
    ...جلوی کافی شاپ کوچکی توقف کرد و گفت:بهترین کیک گردویی های دنیا رو داره.
    -زیاد اومدی؟
    -همیشه میام.
    کمـ ـربندش را باز کرد و با تردید پرسید:اشکالی نداره تو ماشین بخوریم؟
    زیر یک سقف بودند دیگر...با هم...تنها...چه فرقی می کرد پس؟
    -نه، اشکالی نداره!
    -زود میام.
    تپش سر تکان داد و آریو با عجله پیاده شد و این همه شوق به زق زق آمده در رگ هایش از کجا آمده بود؟
    خیره ی بیرون شد و چقدر این مرد را دوست داشت...عجیب و خاص!
    گوشیش را از کیفش بیرون آورد، و باید به مادرش خبر می داد کمی دیر می رسد. عمرا می توانست بی خیال این قرار قشنگ شود.
    تند تند پیامی تایپ کرد:مامان، فیلمبرداری کمی بیشتر طول می کشه، بعد با آژانس میام، نگران نباشید.
    پیام سند شد و او با خیال راحت گوشی را در کیفش هل داد و خیره ی درب مشکی رنگ کافی شاپ شد ،، از پشت شیشه ی دود گرفته کافی شاپ هم خلوتش را حس می کرد.باید یک روزی سری می زد.
    آریو با عجله از کافی شاپ با سینی کوچکی بیرون آمد، تپش به عجله اش لبخند زد و این مرد کلا دوست داشتنی بود دیگر...
    آریو در را باز کرده داخل شد، سینی را روی پای تپش گذاشت و با هول گفت:کم مونده بود بشناسنم.
    تپش خندید و بوی خوب قهوه داغ روی پایش را به مشامش کشید و گفت:بوش وسوسه انگیزه.
    -قول میدم خودشم به خوبی بوش باشه!
    تپش با شیطنت گفت:رو قولت حساب می کنم.
    آریو فنجان قهوه اش را برداشت و بشقاب کیکش را روی پاهایش گاشت و با لذت جرعه ای از قهوه ی شیرینش را مزمزه کرد و گفت:قهوه ی شیرین که دوس داری؟
    تپش سر تکان داد و گفت:آره، قهوه رو همه جوره می خورم.
    تکه ای کیک در دهانش گذاشت و گفت:بیکاری؟ یعنی منظورم اینه پیشنهاد بازی نداشتی؟
    آریو با لذت گفت:تو استراحتم.



    تپش لبخند زد و گفت:اوه!
    آریو خیره به جلو، کمی قهوه نوشید و گفت:برای اواخر دی ماه یه پشنهاد خوب دارم و احتمالا قبول کنم.
    و در دل گفت:احتمالی نیست، تو باشی منم هستم.
    -نقش روبروت کیه تو این فیلم؟
    تپش هر دو دستش را دور فنجان حـ ـلقه کرده تا گرمای فنجان دستانش را گرم کند گفت:شهرام حیاتی و یوسف دلاور.
    ابرو بالا انداخت و شهرام راضی به بازی با یک دختر تازه کار شده بود؟
    کمی عجیب بود اما هیچ چیز از این مرد که لقب جنتلمن سیـ ـنمایی را یدک می کشید بعید نبود.
    قهوه و کیک خورده شد و این فضای کوچک، عجیب دلچسب بود وقتی این دو تن گر گرفته از باهم بودن های کوچکشان غرق لذت می شدند.
    آریو سینی فنجان و بشقاب ها را به کافی شاپ پس داد و دوباره سوار شده گفت:کجا بانو؟
    تپش شانه ای بالا انداخت و آریو گفت:دیرت نمیشه؟
    -اطلاع دادم.
    بهتر از این هم بود؟
    آریو ماشین را روشن کرد و با اینکه از اول گفته بود خرید اما الان هیچ پیش زمینه ای نداشت.فقط می خواست تپش باشد.
    صدای زنگ گوشی آریو، نگاه کنجکاو تپش را به گوشی مشکی روی داشبورد کشاند و آریو بی خیال گوشی را برداشته، دکمه را فشرد، گوشی را به گوشش چسباند و گفت:الو، بفرمایین!
    صدای پر از دلشکستگی نهال طنین انداخت که با هق گفت:آریو!
    نفهمید چطور پایش روی ترمز رفت و محکم وسط خیابان توقف کرد.حیرت زده گفت:نهال؟
    -خواهش می کنم کمکم کن.
    تپش با دلی لرزیده، همه تن گوش شد و باز هم این زن زیبا؟
    -کجایی نهال؟
    -آریو، من کاری نکردم، آریو..
    پر از حرص داد زد:کجایی؟
    -جلو در خونت!
    -اونجا چیکار می کنی؟
    -کسیو نداشتم، تورو خدا آریو...
    با بیزاری گفت:بمون میام!
    تماس را قطع کرده با ناراحتی گوشی را روی داشبورد پرت کرد و داد زد:لعنت خدا بهت!
    تپش به آرامی گفت:چی شده؟
    آریو با تخسی گفت:می رسونمت خونه!
    -نمی خوای بگی چی شده؟
    -بزار بعد تپش!
    دلخور شد، حقش این که نبود، بود؟
    سر برگرداند و با دلخوری زیادی معلومی گفت:باشه!
    و آریو کلافه تر از همیشه...چرا این دختر در زندگیش تمام نمی شد؟
    سهم آرامشش چقدر بود؟
    ماشین را به طرف خانه تپش راند و چرا هر وقت می خواست کمی با عروسکش باشد باید یک چیزی اوضاع را خراب می کرد؟
    پر از حرص و پایی که روی گاز فشار می آورد به سمت خانه ی سیاوش حرکت کرد و در دل هر چه بد و بیراه بلد بود نثار نهالی کرد که اصلا از حالش خبری نداشت.
    جلوی خانه ی سیاوش که توقف کرد، تپش سرد گفت:مرسی!
    همین؟ برای امروزی که خراب شد همین کافی بود؟
    به آرامی گفت:متاسفم!
    و چقدر صبور بود که جلوی خودش را گرفت و نگفت برو با آن نهال دربه در خوش بگذران!
    -مهم نیست!
    دستش به سمت دستگیره رفت که آریو بازویش را گرفت و گفت:اینجوری نرو!
    تپش بازویش را کشید و گفت:بهتره بری به کارت برسی.من دیرم شده.
    حسادت که نبود، بود؟
    این عروسک چشم آبی حسادت می کرد به نهالی که عملا در زندگیش هیچ جایی نداشت؟
    ناخودآگاه لبخند زد و اگر می گفت قند در دلش آب کردند برای دختری که فکر می کرد عشقش را از دست داده زیادی بی جنبه بود؟!
    -کمی کنارم بمون!
    تپش پر اخم گفت:چرا؟
    -بهم انرژی میدی!
    تپش به تندی گفت:پس نرو!
    -نمیشه!
    -چرا؟
    -بهم احتیاج داره!
    باز هم دلخور شد...پس او چه؟ محتاج نبود؟
    -پس برو، وایسادی که چی؟ من آرامش دهنده نیستم.
    -تپش؟!
    -ها چیه؟ چیکارم داری؟ برو به همونی که به کمکت احتیاج داری برس، وایسادی وقت می گذرونی که چی؟
    قبل از اینکه آریو حرفی بزند از دستگیره را گرفت و در را باز کرده، پایش را پایین گذاشت که آریو شانه اش را گرفته خود را به طرفش کشاند و به آرامی کنار گوشش گفت:منو می کشی اینجوری بری!
    باز هم این قلب لعنتی سازش را کوک کرد!
    اوج گرفت قلبش از ضربان دیوانه وارش و این مرد همیشه و همیشه بلد بود چطور دیوانه اش کند.
    ناخودآگاه به طرفش برگشت و خیره ی چشمان قهوه ایش که در چند سانتیش برق می زد شد و گفت:بزار برم!
    نهال با آن حال خراب مهم نبود، بود؟
    -با من بیا خونه ام.
    حیرت کرد،....
    -نمی تونم.
    آریو نزدیکتر شده، نفس داغش را کنار گوش تپش فوت کرد و نـ ـوازش گرانه گفت:باهام قهر نکن عروسک، من دیوونه میشم.
    و تپش خراب تر از آن بود که بیشتر از این تحمل کند.
    -نمی تونم، ولم کن برم.
    آریو دست هایش را کشیده ناامیدانه خود را عقب کشید که تپش فورا از ماشین پیاده شد و بدون نگاه به عقب خود را به خانه رساند و با این تپش دیوانه وار چه کند؟
    آریو پر حرص نفس بیرون داد و زیر لب گفت:خدا لعنتت کنه نهال، همیشه زندگیمو به گند می کشی.
    با نگاهش تپش فرار کرده را بدرقه کرد و ماشین را روشن کرده از آنجا دور شد.
    پر از خشم بود و فریاد...
    لعنت به آپارتمان که هی حق همسایه را چماق می کردند و در سرش می کوفتند و گرنه....نهال الان امانی از فریادهایش نداشت.
    جلو در رسیده، نهال را با چهره ی خیسش و موهایی که ناشیانه از زیر روسری کوتاهش بیرون زده بود و تکیه به دیوار روبروی در خانه اش ایستاده بود دید با بیزاری و خشمی که مدام سعی می کرد خونسرد باشد گفت:واسه چی اومدی؟
    صدای آریو حتی پر از خشمش هم امنیت بود!
    سر بلند کرد و تکیه از دیوار گرفت، در حالی که با آستین مانتوی زرد رنگش اشک هایش را پاک می کرد با شدت بغضش گفت:تورو خدا آریو!
    کمـ ـرش شدید می سوخت و حالا که از خنکای دیوار فاصله گرفته بود انگار آتشش زده اند!
    درد در چهره اش خنجر کشید، با بغضی که خورده نمی شد گفت:کمکم کن!
    یک جاهایی هر چقدر هم بی رحم باشی و خاکستری دلت لنگ می زند به رشته های بافته شده!
    دل است دیگر...احمق و بی منطق!
    بی حرف کلید را از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد با تخسی گفت:برو داخل!
    نمی توانست از این همه درد لبخند بزند، فقط سرش را تکان داد و زودتر از آریو داخل شد.آریو پشت سرش داخل شده، در را بست که نهال پر از ترس گفت:می تونم مانتومو در بیارم؟
    آریو بی میل گفت:راحت باش!
    خسته بود...چه روز مزخرفی!
    یکراست به اتاقش رفت تا لباس راحتی بپوشد. تمام ذهنش پر از بودن های تپش و نگاه فراریش بود و پس کی می توانست یک روز بی دغدغه با عروسکش داشته باشد؟
    لباس راحتی تن زد و نفس بیرون داد و این هم شد زندگی؟
    از اتاق که بیرون رفت، نگاهش تاب خورد روی کمـ ـر نهالی که زخمی بود و دلش رفت و چرا این همه بد شده بود؟
    با صدای آرامی گفت:بخواب زنگ بزنم دکتر بیاد زخماتو پانسمان کنه!
    نهال به آرامی گفت:نمی خواد!
    -بخواب فقط.
    نهال به زحمت روی شکم، روی کاناپه اسپرتش دراز کشید که آریو گوشی تلفن را از روی اپن برداشته، شماره دکتری که معمولا برای ویزیتش می آمد را گرفت و بعد از مکالمه ی کوتاهی از او خواست تا خود را زود برساند.
    آریو نگاهی به مانتوی زرد رنگ نهال که از خونی که به آن چسبیده بود دیگر به هیچ عنوان قابل استفاده نبود انداخت و دلش پر شد از این همه بی رحمی و انتقام تا این حد؟
    به آشپزخانه رفت و فورا آب قندی درست کرده به سویش برگشت و گفت:اینو بخور یکم حالت جا بیاد.
    نهال دستش را رد نکرده لیوان را گرفت، جرعه ای نوشید که آریو روبرویش نشسته گفت:کی رسوندت اینجا؟
    -خودم اومرم.
    آریو پر از تمسخر گفت:حتما با این سرو وضع؟
    نهال درمانده گفت:همه تو این خراب شده که منو نمی شناسن، خوب هم هست.
    آریو آهانی گفت و بلند شده گفت:خود کرده را تدبیر نیست!
    نهال فورا گفت:من کاری نکردم.
    از واکنشش تنش سوز داد و آریو پوزخند زده به سمت آشپزخانه رفت و گفت:تو که راست میگی؟!
    -به خدا کاری نکردم.
    آریو پر خشم داد زد:قسم نخور عوضی، حتتما بغـ ـل خوابیات با فریبرزم دروغ بوده ها؟ ....خیلی بچه ای که فکر کردی ریز کارات به هم نمیرسه وقتی همه می دونن چقد به خونت تشنه ام.
    نهال پر بغض گفت:نمی خواستم اینجوری بشه...نادیده ام گرفتی.
    -برا هرز پریدنات دلیل خوبیه...آفرین!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    نهال نالید:درکم کن توروخدا!
    آریو پوزخندی زد و گفت:خدارم می شناسی؟...چطوری درکت کنم؟ وقتی زمـ ـستان تو اون برفا، داد زدی دیگه دوستت ندارم، شاخه گلی که پر عشق گرفتمو پرت کردی تو صورتم و با نفرتت آتیش زدی به جونم درکت کنم؟ ....تو کتم نمی ره...یعنی می خوام تا صد سال سیاهم تو کتم نره...تو کتم بره که بمونم؟ با تو؟ نه عزیزم همه یه جایی بزرگ میشن عاقل میشن، شاید کمی دیر اما اتفاق می افته...برام مردی، نهالی تو زندگی من نیست...فقط محض اطلاعت اگه الان اینجایی و تو خونه ام، دلم سوخته، خواستم انسان باشم کمک کنم، پس بیخیال موش مردگی و ناز و عشوه میشی و بعد از اینکه دکتر اومد و معاینه ات کرد راهتو می کشی میری، حوصله تو ندارم پس هرچه بیشتر شر کم کنی به نفعه هم من هم تو!
    نهال اشک ریخت و دلش رفت برای آریوی که لپ سرخ می کرد از یک بـ ـوسه، و عشق می کرد وقتی برایش بلوزی انتخاب می کرد...دلش رفت برای آن دوستت دارم های درگوشی و عشقم گفتن های پر احساس...دیر شده بود؟ دیر رسیده بود؟
    صورتش را با دست پوشاند و هق زد و امشب این آریو بی رحم است....
    نه دلی برای سوختن برای این اشک ها دارد و نه حتی وقتی!
    هنر کند تپش را راضی کند به بودنش که هر دفعه باید جوری گند بخورد به رشته های بافته اش!
    داخل آشپزخانه شد و باید یک چیز گرم درست کند...شاید یک کافه میکس شیرین!
    دست به کار شد ... نهال آه می کشید از درد و اشک می ریخت از زور ترد شدنش و به این زودی از دل رفته بود؟!
    صدای زنگ، آریو را بیرون کشاند، یکراست به سمت در رفت اما با دیدن تیامین که به همراه علی و عسل ایستاده بودند متعجب شد و زیر لب گفت:تیامین که کلید داره!
    دکمه را زده، نهال به زور گفت:دکتر رسید؟
    مثلا اگر جواب دهد اتفاقی می افتد؟
    بی جواب به سمت آشپزخانه رفت و تیامین پرسروصدا داخل شد و با خنده گفت:ببین کی اینجاس؟
    اما با دیدن نهال اخم درهم کشیده ساکت شد و باز هم این دختر؟
    علی، تیامین را کنار زده گفت:بابا بچه غول برو اونور بزا بیایم داخل!
    علی داخل شد با دیدن نهال گریان و شرمنده اخم درهم کشید و حق به جانب گفت:تو؟!
    علی کامل تیامین که مشغول درآوردن کفش هایش بود و در فکر را کنار زد و داد زد:آریو؟
    عسل متعجب به دختر وسط سالن نگاه کرد و چقدر قیافه اش آشنا بود!
    آریو روبروی اپن ایستاد و گفت:سلام، خوبین؟ یادی از فقرا کردین؟
    علی با عصبانیت گفت:این اینجا چیکار می کنه؟
    نهال پر از حقارت بلند شده با کمـ ـری از فرط سوزش نفسش را گرفته بود گفت:من داشتم می رفتم!
    آریو پر اخم گفت:بگیر بشین تا دکتر نیومده جایی نمیری!
    تیامین در را بسته داخل شد و با دلسوزی به نهال که لب می گزید از درد گفت:بشین نهال!
    علی با خشم گفت:چی رو بشینه؟ این همون نبود که به خاک سیاه نشوندش؟ آریو کم کشید؟
    رو به آریو گفت:کم کشیدی؟ بدبخت نزدیک بود بیمارستان بستری بشی، حالا خانوم باز اینجا چیکار می کنه؟
    عسل به علی نزدیک شده به آرامی گفت:علی تو دخالت نکن!
    نهال مانتوی زدر رنگش را روی مبل چنگ زده گفت:من نباید میومدم....
    تیامین به سویش رفت بازویش را گرفت و نجوا کرد:می دونم امروز چی شده، حالت خوب نیست، بشین بهتر شدی بعد برو!
    نهال مـ ـستاصل به تیامین نگاه کرد که آریو گفت:جوش نیار علی، حالش خوب نیست بهتر بشه میره.
    قلبش تیر کشید و آریو فقط همین قدر برایش مایه می گذاشت؟
    عسل دست دور کمـ ـر علی انداخته او را به سمت کاناپه کشاند و گفت:خودشون حل می کنن قربونت برم!
    علی پر از لج گفت:حیف من که تو فکر توئه خرم!
    آریو لبخند زد و گفت:بشینین براتون کافه میکس بیارم.
    تیامین کنار نهال نشست و گفت:خوبی؟
    نهال آه کشید و پر از بغـ ـل سیب شده اش گفت:خوب؟ دیگه نمیشناسمش!
    تیامین دل سوزاند و این همه ضربات شلاق حق بود و ناحق!
    آریو با سینی فنجان ها بیرون آمد و گفت:الان دکتر می رسه، اگه راحت نیستی برو تو اتاق خواب دراز بکش.
    از این بهتر نمی شد و این علی چقدر غریبه شده بود!
    بلند شد و به سمت اتاق رفت که تیمین پرسید:کی اومد؟
    -نیم ساعتی میشه.
    علی با اخم گفت:چرا راش دادی؟
    آریو سینی را روی میز گذاشت و گفت:کسیو نداره، قبل از اینکه یه آشغال باشه یه آدم و البته یه زن، نمی خواستم بی رحم باشم.
    -حقش بود.
    تیامین به مبل تکیه داد و گفت:دلم براش می سوزه!
    علی برافروخته گفت:تیامین؟!
    عسل به شانه ی علی زد و گفت:علی آروم باش، چته تو؟
    آریو فنجانی برداشت و گفت:کافه تونو بخورین، میام.
    به سمت اتاق خوابش رفت، داخل شده ، نهال را مچاله شد روی تخـ ـت دید و دلش سوخت اما هنوز هم مسرانه باور داشت که حقش بود.
    -بیا اینو بخور گرم بشی.
    نهال با صدای آرامی گفت:متشکرم نمی خوام.
    اخم کرد و اصلا حوصله ناز و نوز خانم را نداشت!
    کنارش نشسته دستش را گرفته فنجان را در دستش گذاشت و گفت:بخور گرم بشی، بدنت احتیاج داره.
    نهال دست آریو را گرفته گفت:بمون، کنارم بمون، فقط اینجوری آرومم.
    آریو دستش را کشیده گفت:خیلی وقته تو دیگه آرومم نمی کنی که بتونم آرومت کنم.
    -چی شده؟ چرا تموم شد؟
    -تو خواستی که من نخواستم؟
    -من فقط دلم پیشرفت می خواست، می خواستم عین تو بشم، همه بشناسنم، برای عکس گرفتن باهم برا یه امضا سرو دست بشکونن، صف بگیرن و من لبخند بزنم، می خواستم تو چشم باشم عین تو، من معروف بودنو دوست داشتم...اما قول داده بودم بر گردم...بد شدم، بد کردم اما دلم هنوز برای توئه...اگه جسمم رفته اما به خدا هنوز عاشقتم.
    آریو پوزخندی زد و گفت:یعنی فک کردی من این همه روشن فکرم که زنی بخوابم که زنانـ ـگیشو تاراج کردن؟ اونم نه یه مرد؟
    نهال بغض ترکاند و اشک مروارید کرد و چرا هر چه می گفت در دل این مرد جا نمی شد؟
    -می تونی ببخشیم؟
    -نمی دونم...بهم لطف نکردی که ، همش درد دادی زمان می خواد برا بخشش!
    آریو روی تخـ ـت بلند شد و گفت:شاید بهتر باشه امشبو اینجا بمونی، بهتره تمام افکارتو بریزی دور و امشب فقط به خوب شدنت فکر کنی، ...من از فردا دیگه نمی خوام نه اسمی ازت بشنوم نه ببینمت...می خوام از فردا زندگی کنم بدون تو و افکار مربوط تو...و تنها خواهشم اینه ...تو زندگیم تموم بشو!
    جمله ی آخر هق نهال را بلند کرد....
    "و سرانجام یک عشق نافرجام...یکی بود...یکی نابود."*
    و دقیقا کدامشان در این عشق به ثمر ننشسته نابود شده بودند؟!
    آریو از در بیرون زد و نهال فنجان را روی میز گذاشت و هق زد و بد کرده بود.بد شده بود...خدایا بدها را هم دوست داری؟
    ...دکتر آماده بود و معاینه کرده، پانسمان کرده بود و آخر سر هم چند پیشنهادی مراقبتی و السلام!
    علی و عسل رفته بودند و تیامین مانده بود و نهال روی تخـ ـت آریو دراز کشیده این آخرین شب ماندن هایش بود.از فردا همه چیز تمام می شد و آریو دیگر مرد رویاهایش نبود.
    مرد خوب بودن هایش نبود.
    آریو...
    مرد آرزوهایش چقدر دور ایستاده بود.اندازه کوهی به کوهی دیگر که نوید نرسیدن می داد!
    چشم که روی هم گذاشت فقط فکر کرد باید برگردد...با تمام رسوایی به بار آمده در ایتالیا بهترین جا آنجایی بود که یک بی آبرویی آنقدرها هم مهم نبود...خوابیدن با یک پرتستان زن دار مهم نبود.شایعه همیشه هست اما همیشگی نیست...بعد از 2 ماه بلاخره کم رنگ شده بود.باید می رفت و تا جوان بود بر عرصه ی شوهای ایتالیا می درخشید هنوز خیلی چیزها بود که باید به دست می آورد...شاید از اول هم آریو سهمش نبود.این لقمه زیادی بزرگ بود هر چند این مرد، مرد پیشرفت هایش بود.
    مرد عشقی که تا ابد در دلش می ماند!
    صبح قبل از اینکه تیامین و آریو را بیدار کند مانتوی زرد رنگ خون گرفته اش را پوشید و پالتوی قهوه ای که از شدت سوزش از پوشیدنش جلوگیری می کرد را پوشید تا رد خون باقی مانده روی مانتویش را بپوشاند.
    به آرامی از خانه بیرون زد و خداحافظ عشق خوب ماندنی!
    از این به بعد نهال عاشق نمی شد، لذت در کنار کارش...همین کافی بود!
    ***********************
    آریو خمیازه ای کشید و گفت:تیامین پاشو نهالو بیدار کن، من صبحانه بزارم.
    تیامین تکانی به تنش داد با چشمانی بسته گفت:به من چه؟
    آریو سر تکان داد و بلند شده به سوی اتاقش رفت، در را باز کرده با دیدن جای خالی نهال، متعجب شد اما زیر لب گفت:تموم شد بلاخره!

    بی اختیار لبخند زد...تمام شده بود...این بازی چند ساله بلاخره تمام شده بود...
    از اتاق بیرون زد، چقدر امروز صبحانه می چسبید!
    یکراست به سمت آشپزخانه رفت و امروز هـ ـوس املت کرده بود...پر ملات...پر از روغن...پر از کالری...یک امروز را گور پدر هیکل بی نقصش...امروز می خواست عشق کند!
    چندین گوجه از یخچال بیرون آورد و مشغول شد، تیامین متعجب از سروصدا سرش را بلند کرد و گفت:چه خبر شده؟
    آریو با خنده گفت:رفت!
    تیامین لبخند ضمیمه کرد کنج لب کج شده اش و چه خوب...یکی از کابـ ـوس های دائمی این پسرعموی تخس تمام شده بود!
    صدای جلیز ولیز روغن اشتهای تیامین را تحریک کرده بلند شد و گفت:بیشتر بزار که دلم زیادی خواسته امروز!
    *************************
    کوله ی کوچک مشکی رنگش را روی شانه اش انداخت دکمه های پالتوی مشکی رنگش را بست و با عجله از شهرک سیـ ـنمایی بیرون زد و وای که امروز دیر می رسید و این بار پدرش حتما سر کلاس راهش نمی داد.
    لب جوید...امان از این سکانسی که 20 بار برداشت شد تا بلاخره خنده ی اعضا تمام شده فیلم گرفته شد.
    حرص خورد و لرز افتاد به پاهایش و چرا امروز به نظرش اسپرت قرمزش تنگ بود؟ انگشت شصتش درد می کرد و مصیبت که یکی دو تا نبود.
    اما گاهی خدا هم کمی شیطان می شود...پارتی بازی می کند...خداست دیگر...
    ماشین سفید رنگ شهرام حیاتی کنار پایش ترمز کرد و گفته بود واقعا از این مرد زیادی جنتلمن خوشش می آید؟
    در دلش بـ ـوسه برای خدا فرستاد و ماهی نبود که....شاه ماهی می فرستاد...
    شهرام شیشه پایین کشید و گفت:خانم کوچولو هوا به این سردی چرا هرروز تنها میری؟ بیا بالا تا یه جاهایی برسونمت!
    الان که وقت تعارف نبود!
    در جلو را باز کرد...مگر شهرام راننده بود...هوم؟!
    جلو نشسته دستش را جلوی بخاری ماشین گرفته و گفت:ببخشید مزاحم شدما...هوا خیلی سرده، باید برم به دانشگاه برسم می دونم این بارو دیر کنم استاد راهم نمیده!
    شهرام شیشه را بالا کشید و خندید و گفت:میرسونمت باران خانوم!
    پا روی گاز گذاشت و گفت:18 سالت شده؟
    متعجب نگاهش کرد و این همه بچه بود؟
    -بله، من ماه دیگه 19 ساله میشم.
    شهرام متین لبخند زد و چال گونه ی راستش را به رخ کشید و لامصب خواستنی بود دیگر...
    -منظورم این بود وقتی 18 ساله ات تمومه چرا رانندگی یاد نمی گیری که رفت و آمدت راحت تر باشه؟
    -پدر اجازه نمیدن، گفتن 20 ساله که شدی!
    شهرام سری تکان داد و گفت:اما سخته و من فکر می کنم پدرت باید یه تجدید نظری توی عقیده شون داشته باشه!
    شانه بالا انداخت و هرروز می گذشت...یک جوری بلاخره...عین امروز...
    دستش که گرم شد کنار کشید و گفت:تا هرجا مسیرتونو منو ببرین بقیه شو خودم میرم.
    -بیکارم، اگه نیم ساعت مشغول باشم به جایی برنمی خوره!
    لبخند زد و سخاوتمند بودن هم باید به شخصیتش اضافه می کرد؟
    -پدرت چیکاره اس باران خانوم؟
    فضولی می کرد دیگر؟!
    -پدر پزشکن و تو دانشگاه تدریس می کنن!
    شهرام سر تکان داد و گفت:عالیه!
    ویبره گوشی در جیبش باعث شد از شهرام عذر بخواهد، گوشی را بیرون آورد با دیدن نام آریو اخم کرد و روی چه حسابی بعد از آن رفتار تحقیر آمیز زنگ زده بود؟
    پر از خشونت گوشی را در کیفش هل داد و امروز اصلا حوصله اش را نداشت...اصلا هم تقصیر شهرام نبود!
    -دوست پسـ ـرته؟
    زیادی پررو نشده بود؟
    تند برگشت و گفت:همیشه اینجوری قضاوت می کنین؟
    شهرام شانه ای بالا انداخت و گفت:فقط یه حدسه!
    -قرار نیست همه حدساتونو بیان کنین، اینطور نیست؟
    -چه اشکالی داره؟
    -من بهش میگم فضولی!
    -من بهش میگم بیشتر دونستن!
    در دل پرویی نثارش کرد و حیف کیف کوله اش وگرنه برای صورتش خوب بود!
    -نگفتی؟
    تپش متعجب پرسید:چی؟!
    -دوست پسـ ـرت بود؟
    -آقای حیاتی؟!
    -من گفتم بگو شهرام...فک نکنم جواب سوالم این همه سخت باشه؟
    -نخیر نبود!
    شهرام از لحن تندش خندید و گفت:خونسرد باش دختر جون، پیشنهاد قتل که ندادم بهت!
    نفسش را تند بیرون داد و گفت:با این حساب منم الان می تونم بیشتر بدونم ها؟
    -چرا که نه!
    -دوسـ ـت دختر دارین؟
    -بله، دو تا!
    لبخند زد و گفت:چه پر اشتها!
    شهرام شانه ای بالا انداخت و گفت:تقصیر من نیست، خودشون خواستن، باهمم کنار اومدن!
    تپش خندید و گفت:خیلی جالبه!
    صدای ویبره دوباره بلند شد، تپش پر اخم گوشی را درآورد و دکمه تماس را زده گفت:فرمایش؟!
    بد که نبود، بود؟
    شهرام موزبانه لبخند ضمیمه کرده بود روی لب هایش...و تپش فکر می کرد این همه تخس بودن حق آریوست!
    کم نمی آورد اگر این دختر بچه قصد داشت با این تخسی برایش خط و نشان بکشد!
    خشک و سرد گفت:کارت دارم؟
    -نه بابا، هنوز کار شما ادامه داره؟ فک کردم همون روز کارت باهام تموم شده!
    فریاد کشید:خفه شو تپش، مثه بچه آدم قبل از اینکه شهرام حیاتی برسوندت دانشگاه یه جا پیاده میشی فهمیدی؟
    وحشت زده به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن ماشین آریو رنگش پرید و او از کی در تعقیبشان است؟
    -شنیدی چی گفتم تپش؟
    ترسیده گفت:باشه باشه!
    شهرام متعجب گفت:چی شده؟!
    تپش تماس را قطع کرده لبخند عجولانه ای زد و گفت:هیچی!
    -هیچی و این همه ترس؟
    -لطفا منو سر همین میدون پیاده کنید؟
    -گفتم بیکارم، می رسونمت!
    تپش سعی کر خونسرد باشد، شمرده گفت:کاری برام پیش اومده، من همین جا پیاده میشم.
    شک زیر پوستش دوید و این دختر که خوب بود؟
    گوشه ی میدان روی ترمز زد و گفت:من ترجیحا همیشه رو حرفم هستم اما چون خواستی اینجا پیاده شی بفرمایید!
    -ممنونم که تا همین جام زحمت کشیدین!
    شهرام سر تکان داد و تپش پیاده شده دستی برای شهرام تکان داد و گوشه ی میدان منتظر مردی بود که اصلا نمی دانست چرا این همه عصبانی است!
    و شهرام عجیب نخش گیر کرده بود در دست و پای این دختربچه برای کشف این تغییر ناگهانی...
    بیکار بود دیگر، زاغ سیاه چوب زدن که اشکالی نداشت، داشت؟
    ماشین را جایی که در تیررس نگاه تپش نبود پارک کرد و خیره شد به دخترکی که با انگشتان دستش کشتی می گرفت و نگاهش سرگردان خیابان...انتظار کشنده بود!
    اما زیادم طول نکشید که مزداتری سفید رنگ کنار تپش ترمز کرد و شهرام متعجب به آریوی نگاه کرد که به تپش اشاره کرد سوار شود!
    دقیقا صنم این سوپراستار ایرانی که هیچ سنخیتی با این دختربچه نداشت و حتی در هیچ فیلمی هم، هم بازی نشده بودند چه بود؟
    آریو، مردی که در سیـ ـنما به عنوان چهره ای مغرور که حتی با خبرنگارها هم به زور مصاحبه می کرد از کجا باران را می شناخت؟
    هجوم سوال های متعدد گیجش کرد و می دانست این فقط کنجکاوی است ...این دختربچه اصلا توجه اش را جلب نکرده است!
    تپش سوار شد و شهرام فکر کرد دفعه ی بعد باید حتما بپرسد هر چند زیادی فضولی است!
    و تپش سوار شده بدون آنکه نشان دهد از آن داد پشت تلفن ترسیده جسارت قلمبه کرد و گفت:چته؟ چیکارم داشتی؟
    آریو با اخم وحشیانه ای که روی صورتش جولان می داد پا روی گاز گذاشت و گفت:واسه چی سوار ماشین اون مردیکه شدی؟
    -اون مردیکه؟ از کی تا حالا؟
    -تپش جواب منو بده، رو اعصاب نباش!
    -دردم میاد این همه همیشه خودرای هستی، آخه به تو چه لعنتی!
    -می خوای بدونی؟...از وقتی پاتو تو زندگی من گذاشتی...
    -خب که چی؟ آقا هر کسی تو زندگیش یه بار اشتباه می کنه...میشه دست از سرم برداری؟
    آریو لبخندی زد و گفت:عروسک اومدنت دل بخواهی بود رفتنت از این به بعد دست منه فهمیدی؟
    -و اگه نخوام؟
    -مگه مهمه؟
    تپش پرحرص به سمتش چرخید و گفت:یعنی چی؟
    آریو گفت:می خواستی بری دانشگاه؟
    -گور پدر اون دانشگاه کوفتی، حرفتو کامل بزن لعنتی!
    آریو بی هوا روی ترمز زد که تپش به جلو پرت شد اما قبل از اینکه کامل به سمت شیشه برود آریو دستش را مقابل سیـ ـنه اش گذاشت تا از برخوردش به شیشه جلوگیری کند.تپش نفس حبس شده اش را بیرون داد و با خشم غرید:وحشی چته؟



    و آریو مردانه پرسید:خوبی؟ جاییت درد نیومد؟
    دلش برای این نگرانی زخم خورده ی صدایش بلرزد یا مبهم بودن کلامش حرص زده اش کند؟
    -دستتو بردار!
    آریو دست عقب کشید که تپش گفت:حرفتو بزن!
    -جسارت بهت میاد!
    -دارم بزرگ میشم.
    -حیفه!
    -مهم نیست!
    آریو کلافه گفت:دیگه با شهرام یا هر مردی دیگه ای جایی نمیری!
    تپش پر حرص گفت:جایی نمی رفتم، فقط داشت منو می رسوند!
    آریو با اخم گفت:زنگ می زدی به من!
    -تازگیا راننده شدی؟
    برگشت، خیره شد به فیروزه ی چشمانش و چقدر تازگی دیکته کرده بود برای خودش: این چشم ها دنیای دوست داشتن است!
    "چه کاری از دستم بر می آید...وقتی عشق...تمام خودش را می ریزد در چشمان تو!"*
    و تپش پلک لرزاند از این همه خیرگی و این مرد امروز یک مرگش نبود؟
    به آرامی پرسید:چته؟
    -خوب نیستم!
    دل لرزاند، آریو، مرد روزهای مرگ بارش، مرد روزهای عاشقیش خوب نبود!
    یادش رفت ناراحت است...
    یادش رفت این همان مرد تمام بدی هاست...
    یادش رفت این مرد فقط عذاب است...
    دل لرزاند و خاک بر سر این دل که زود وا می دهد...واقعا که بچه بود!!
    -چرا؟!
    -چی گفت بهت؟
    -کی؟
    -حیاتی!
    متعجب به آریو نگاه کرد و گفت:چرا این همه مهمه؟ اون حرفی نزد فقط گفت چرا رانندگی یاد نمی گیری که تو رفت و آمدت مشکل نداشته باشی منم گفتم پدر اجازه نمی دن!
    ناآرام بود، خودش هم نمی دانست دردش چیست؟ فقط می دانست دلتنگ است و محتاج همین دخترک چشم آبی که امروز تا توانسته بود برایش شاخ و شانه کشیده بود!
    -من باید برم دانشگاه!
    بی حرف ماشین را روشن کرد و گفت:خودم میام دنبالت، هروقت که اینجا بازی داشتی، فقط بهم زنگ بزن!
    -مزاحم نیستم!
    آریو برگشت نگاهش کرد و گفت:مزاحمم باش!
    تپش لحظه ای خیره نگاهش کرد، گم شده بود یا حرف های این مرد چیز خاصی را می گفت؟
    نگاه چرخاند و هنوز هم نفهمیده بود این مرد گرفتار است؟ گرفتار آن دو گوی آبی؟
    آریو بی حرف او را تا جلوی دانشگاه رساند و گفت:با کی بر می گردی؟
    -با بابام!
    سر تکان داد و گفت:مواظب خودت باش!
    نمی شد هـ ـوس کرد؟ هـ ـوسی با طعم شیرین یک بـ ـوسه؟ هـ ـوسی با طعم گس یک آغـ ـوش؟
    قبل از اینکه پیاده شود دست روی دست آریوی که بند فرمان ماشین بود، گذاشت و گفت:خوبه هستی، اما بده که تو بودن هات همیشه یه جور غافلگیری بد برام داری، اگه قراره درد باشی برام همیشه، بگو، من زیادم برای دردهای هرروزه، نمی خوام کم بیارم وقتی هستی، پس خواهشا یه ذره همیشگی هاتو خوب باش بدون استرس های همیشگی!
    الان باید یک تشکر درجه یک از خودش می کرد که تابستان شیشه های ماشینش را دودی کرده بود برای آفتابی که همیشه خدا دنده ی لج نشسته بود و چشمانش را اذیت می کرد!
    قبل از اینکه تپش دستش را بردارد دست روی دستش گذاشت و خیره ی به چشمانش گفت:تا هستی خوبم!
    به سمت تپش خم شده به آرامی چشمش را بـ ـوسید و گفت:تا وقتی خوبی خوبم!
    تپش پر از گر گرفتن های تب کرده اش کنار کشید و گفت:من دیرم شده!
    آریو لبخند زد و این دختر پای حس که می شد همیشه فراری بود!
    تپش لب به دندان گرفت و الان واقعا وقت فرار بود.
    -میشه برم؟
    -اگه نزارم؟
    -جواب غیبت امروزو میدی؟
    -جواب همه دنیارو میدم!
    گر گرفت، و کاش آنقدر پرور بود که درخواست کمی آغـ ـوش می کرد!
    خود را کمی عقب کشید و گفت:واقعا دیرم شده!
    آریو لبخندی ملیح تحویلش داد و دست روی دستش برداشته و گفت:ماسک بزن تا کسی مزاحمت نشه!
    سر تکان داد و گفت:باشه!
    زبان نچرخاند برای قربان صدقه اش و این دختر ملکه اش شده بود!
    در باز کرد و پا بیرون گذاشت که چشم در چشم رامین نیکدل شد وگفته بود اصلا از این پسر مثلا زرنگ خوشش نمی آید؟!
    اخم کرد که آریو حساس شده رد نگاهش را گرفت و مرد بود و غیرتش دیگر!
    -کیه؟
    تپش متعجب برگشت و گفت:کی کیه؟
    آریو پر اخم گفت:این پسره!
    تپش بی تفاوت گفت:همکلاسیمه فقط!
    و چرا آریو در کتش نرفت که این جوان گستاخ شده که تن عروسکش را رصد می کرد فقط یک همکلاسی نیست؟
    -کلاست دیر شد!
    تپش لبخند زد و گفت:مرسی، خداحافظ!
    آریو سر تکان داد و نخش بند این جوانک بود و او که حساس نبود، بود؟!
    دلش می خواست حال این مثلا همکلاسی را بگیرد اما...
    برگشت خیره ی چشمان آبی گرگ کوچکش کرد و لبخند زد، چقدر این بانوی کوچک را دوست داشت!
    "چه کاری از دستم بر می آید...وقتی عشق...تمام خودش را می ریزد در چشمان تو."*
    تپش رفت و او با لذت به قدم های موزونش نگاه کرد و این دختر حیف بود برای دیدن شدن های همگانی...کاش تنها خودش این همه زیبایی را رصد می کرد...کاش!
    ************************
    -بابا چه لزومی داره من با این چالغور تو یه گروه باشم؟
    سیاوش اخم بخیه زد به ابروانش و گفت:تپش؟!
    -ها؟ خب نمی خوام،اصلا من نمره این کارگروهیو نمی خوام.
    -تا کی رو احساسات تصمیم می گیری؟ این پسر معلومات خوبی داره که می تونه کمکت کنم.
    تپش پر تمسخر گفت:هیشکیم نه، اون!
    سپهر در قاب در کتابخانه ایستاد و گفت:باز چی شده جغجغه؟
    تپش فورا گفت:به خان داداشتون باید گفت!
    سپهر داخل شد و گفت:ایشون حتما چیزی می دونن، تو چرا همیشه سازت مخالفه؟
    تپش تند به سپهر نگاه کرد و همین را کم داشت!
    بلند شد و گفت:اصلا حرف منو نمی فهمین!
    سیاوش لبخند زد و تپش از خانه بیرون زد و سپهر ابرویی برایش سیاوش آمد و به دنبال تپش رفت، حس می کرد سال گذشته و او حرف نزده با این ملوسک بور!
    در زده داخل شد که تپش پای لب تاپش نشسته تخس گفت:چیه؟
    -اومدم اختلات!
    لب تاپ را از روی پایش برداشت و گفت:خب؟!
    سپهر کنارش نشست و گفت:غریبه شدم یا غریبه شدی؟
    -آوا رو داری!
    -آریو رو نداری؟
    -چه ربطی داره؟
    -صمیمیتتون زیاد نشده؟
    تپش بی پروا گفت:دوسش دارم!
    سپهر لبخند زد و گفت:دو هفته دیگه تولدته، برنامه خاصی داری؟
    حرف را پیچاند دیگر...
    -بریم ویلای لواسون!
    -کیا بیان؟
    -همه و...
    جمله اش را تمام کرد:آریو!
    جلوی سپهر بی شرم بود...همیشه راحت بود...یعنی خب سپهر بود دیگر...نباید خجالت کشید که...
    سر تکان داد و گفت:ازش دعوت کن!
    سپهر خیره ی گردنبد مروارید گردن تپش شد و گفت:مروارید؟
    تپش با عجله مرواریدش را در مشتش گرفت و گفت:به مامان نگیا باز اون خرافات و مرگ و میرو میگه نمی زاره بندازمش!
    -آریو؟!
    یک کلام...همین کافی بود!
    سر تکان داد و گفت:تو دعوتش می کنی؟
    -آره، کنار اومدی؟
    -نمیشه دوستش نداشت!
    -خوبه؟
    -متلاطمه!
    -نمی دونم چی درسته چی غلط!
    -از آوا بگو!
    -خوبه، کنار اومدیم!
    -عالیه، بگو تولدم بیاد.
    -میاد.
    تپش لبخندی حواله اش کرد و این عموی کوچک را دوست داشت، بی نهایت...نمونه ای که خوب هایی که اصلا و ابدا دلش برای حذفش هیچ وقت و هیچ وقت نمی رفت...خدا آنقدر خوبی که این عموی کوچک را همیشگی کنی؟
    ****************************



    فصل چهاردهم
    در آن کت سورمه ای تیره شیک که با کراوات همرنگش روی پیراهن کرم ست کرده بود آنقدر جذاب شده بود که اگر چهره ی معروفی نبود هم با ورود به مجلس سرها همه به سمتش می چرخید.
    همراه تیامین همیشه جذاب که داخل سالن تقریبا بزرگ ویلای لواسان خانواده سنجری که وارد شد سرها چرخید، نگاه ها رنگ بهت گرفت، چشم ها درشت شد و پچ پچ ها وزوز شد و تیامین لبخند ضمیمه کنج لبش کرد و آرام گفت:تورو خدا اینارو!
    آریو نیش خندی زد و گفت:فقط بیا بریم پیش بابای تپش!
    کنار جمعیت تقریبا فضول که رد شدند صدای آریو گفتن هایش شیطنتش را زنده می کرد و از کی خودنمایی نکرده بود؟
    نگاهش مغرور شد و سیـ ـنه جلو فرستاد و این مرد زیادی از خود واقعیش فاصله گرفته بود!
    کمی هم تجمل به رفتار که بد نبود، بود؟
    سیاوش با دیدنشان لبخند زنان به پیشوازشان رفت و گرم هر دو را تحویل گرفت و آریو پاسخش را به گرمی داد اما نگاهش چرخ خورد در سالن برای دیدن دختری که تمام مدت دل در سیـ ـنه اش برای دیدنش می تپید.
    نگاه چرخاند و عروسکش را ندید.اخم کرد و چرا نبودش؟
    گوشه گوشه را رصد کرد که نگاهش قفل شد و قلبش ضربان گرفت...
    این همه زیبا...این همه تازه...این همه به نظر بکر...
    او اینجا چه کار می کرد؟
    نگاه کشیده و مشکی دخترک که به سمتش ورانه شد تمام تنش وحشت شد و نکند...
    نگاه دخترک لرز گرفت و چیزی شبیه بغض چنبره زد در گلویی که صورت آرایش کرده اش را مچاله کرد...
    نگاه گرفت و به آرامی به تیامین گفت:رها!
    تیامین گنگ نگاهش کرد و گفت:هوم؟
    -رها پورزاد، اینجاست!
    تیامین چشم درشت کرد و گفت:چی؟
    رد نگاه آریو را گرفت و نگاهش پیوند خورد به رهایی که حالا نگاهش بند خورده ی تیامین بود...تیامینی که روزی مرد خوب قصه بود...
    صورت تیامین سرخ شده گفت:این اینجا چیکار می کنه؟
    آریو اشاره ای به دختر مو قرمز کنارش کرد و گفت:حتما با دوستش اومده.
    صدای ناگهانی سوت و دست نگاه آن دو را به دخترک سبزپوشی که به همراه سپهر خرامان داخل سالن شد و قلب آریو بود که پر شکوه می کوفت انگار دعوا دارد برای بیرون آمدن از سیـ ـنه!
    میخ لبخند مهربانه اش شد که صورتش را حوری وار قاب گرفته بود...
    "وقتی مهربانیت این همه نزدیک است...حس می کنم جغرافیا یک دروغ تاریخی است."*
    بی اختیار قدم برداشت برای نزدیک شدن که تیامین دستش را گرفت و گفت:وایسا پسر، خودتو جمعی که دارن می پان تورو تابلو نکن!
    خب راست می گفت، نه حوصله حرف و حدیث داشت و نه انگشت نما شدن...کمی خوددار بودن به جایی بر نمی خورد!
    ایستاد اما تیامین نگاهش چپ دخترکی بود که زمانی بهترین بود...یاسش بود...صدایش می زد یاس من...
    اما نشد...آنقدر به حسش اعتماد نداشت که این یاس سفید را مال خودش کند...آنقدر وقت نداشت که وقت گیر بودنش را تحمل کند...خواست جدا شود و رها زار زده بود برای جدا نشدن و او منطقانه دلیل گفته بود...رها هق زده بود و او از نداشتن حسش گفته بود...رها از صدا زدن هایش گفته بود از یاس گفتنش و او از تکرار زندگیش با او گفته بود...آنقدر گفته بود که رها را رها کند...تا رها برود...تا باز تنها شود...تا بی عشق باشد و شد...این تیامین بی احساس نمی توانست دوست داشته باشد...قلبش کمی فقط کمی سنگ بود!
    و امروز...
    امروز در جشن تولد تپش...رهای خوش قامت تر و زیباتر از دو سال پیش با تیپی منحصر به فرد و همان نگاه غم گرفته خودنمایی می کرد و چرا قلبش بعد از این همه مدت می کوفت؟
    و عجیب دلش جرعه ای حرف می خواست با رهای رها شده اش...
    شاید کمی گرمی دستان کشیده اش که روی پوستش بازی می کرد...
    بی خیال تپش که خرامان با آن لبخند مکش مرگ ما جلو می آمد سر برگرداند و رها را دید که موی بافته ی مشکی رنگش را روی شانه اش انداخته دست به سیـ ـنه با لبخند که غمش زیادی تابلو بود خیره ی تپش بود...
    حسی قوی برای در آغـ ـوش کشیدن رها هلش می داد و سد شده جلوی احساسش دست مشت می کرد و لامصب چرا این دختر امروز این همه خواستنی شده بود؟
    این همه خاص...این همه بکر...این همه جذاب...دو سال پیش فقط یک دختر ساده ی عاشق بود اما الان...
    آریو لحظه ای برگشت به تیامین حرفی بزند اما متعجب به اویی که خیره ی رها بود نگریست و تیامین....؟
    دست روی بازوی تیامین گذاشت که تیامین هول شده به سمتش برگشت و گفت:چیه؟
    -من باید بپرسم چیه؟
    تیامین مثلا خونسرد گفت:هیچی، باید چیزی شده باشه؟
    -رها؟
    تیامین سکوت کرد و آریو انتظار نکشیده رد نگاه داد به تپش که نزدیک شده بود و بوی عطر همیشگیش در غلغله ی عطرهای زده شده آرامش می داد و سبکی و گفته بود عاشق این عطر است وقتی تن نرم عروسکش را نـ ـوازش می کرد؟
    تپش مشتاقانه مرد رویایی این روزهایش را برانداز کرد و مودبانه سلام کرد و به آهستگی گفت:فک نمی کردم بیای!
    و آریو خیره ی مروارید کوچک گردن تپش و گفت:چرا نیام؟
    -شلوغه همه میشناسنت.
    مهربانانه لبخندی خرج کرد و گفت:مهمه؟
    چرا نفهمیده بودم این نگاه این همه ذوب کننده است؟
    نگاه گرفت از نگاه مشکی مردی که دنیای کوچکش را در نوردیده سر قله پرچم فتح کوبانده بود!
    به آرامی گفت:بودنت خوبه!
    و می دانست امروز برای این مروارید کوچک گردنش باید حسابی به مادرش جوابگو باشد.
    و آریو محض کنجکاوی پرسید:اون دختر مو مشکی کنار اون دختر مو قرمز کیه؟
    فقط محض سوال بود دیگر؟ مثلا که چشمش آن دختر را که نگرفته بود ها؟
    اخم کرد و نگاه خم کرد به طرف نگاه کج شده ی آریو و اصلا این دختر را نمی شناخت، فقط آوا را می شناخت که دلبرانه موهای قرمزش را روی شانه اش رها کرده بود و چقدر سپهر امشب باید صبور باشد.
    -نمی شناسمش، احتمالا باید از دوستای آوا باشه!
    لحظه ای لبخندی کج لبش رقصید و در دل گفت:اصلا این آوا رو می شناسه الان؟
    آریو گنگ نگاهش کرد و تپش گفت:ولش کن مهم نیست.
    آریو موزیانه لبخند زد و دل سوزاند برای تیامینی که امشب هوایش هوای عشق بود چیزی که همیشه و همیشه از خود دورش می کرد....
    چشم سرخ می کرد و به چه حقی...با اجازه ی کی این پسر عمو این همه کنه وار دور عروسکش می چرخید؟
    خسته از نگاه های زیرزیرکی دختران مجلس و تمام عکس های که با آنها انداخته بود، چقدر امشب هـ ـوس یک مشت و مال حسابی برای این پسر عموی پیله شده داشت.
    به درک که بگویند بی فرهنگ است.
    به درک که خر می شد ...این وقت ها جفتک پرانی هم خوب بود!
    و یکی تیامین را با این نگاه زوم شده جمع کند!
    سقلمه ای به پهلوی تیامین زد و گفت:دختر بدبخت تموم شد، تو که ولش کردی چته امشب؟
    و تیامین حرفی نداشت برای گفتن وقتی امشب قلبش پمپاژ خون را تعطیل کرده رسما فقط و فقط برای دختر زیبا شده ی امشب می کوفت و لامصب چقدر زیبا بود امشب!
    این رها، رهای ساده ی دو سال پیش نبود.
    این رها که با تمام غم نگاهش، چشم هایش را کج می کرد برای ندیدنش زیادی تغییر کرده بود!
    اگر امشب دلش او را می خواست به خودش خیانت کرده است؟
    و آریو تن از صندلی جدا کرده بلند شد و دیگر طاقت این پسر عموی آویزان شده را نداشت.
    کمی گرد و خاک گاهی لازم است.خیرسرش مرد بود و غیرتش!
    به تپش نزدیک شده، پر حرص خیره ی دست قفل شده ی آن دو بود و امشب این پسر را می کشت!
    نزدیک شده، تپش دستپاچه از حضورش دستش را از دست پارسا بیرون کشید و خیره ی ابروهای گره کرده ی مرد جذاب امشبش شد و پارسا متعجب از رفتار تپش علت را در رد نگاهش گرفت و باز هم این مردک؟
    تا کی باید این جوانک معروف را دور و بر خانواده ی عمویش تحمل می کرد؟
    لعنتی کی تمام می شد در زندگی دختر عموی 19 ساله اش؟
    آریو با لبخند پر حرصش سلام نچندان گرمی به پارسا داد و رو به تپش گفت:میشه در مورد قرار کاری که قول دادین صحبت کنیم؟
    دقیقا کدام قرار کاری؟
    با نگاهش پرسید و آریو ابرو آمد و تپش لبخندی به پارسا زد و با اجازه ای گفت و همراه آریو شد و پارسا حرص خورد و عمرا اگر دست از این دختر عموی بور زیبایش می کشید!
    آریو مطمئن از نبود پارسا پر اخم گفت:چی می خواست؟
    -کی؟
    -پسر عموت!
    -هیچی!
    پوزخندی زد و گفت:پس علاقه ی عجیبی به دستت داشته!
    حسودی که نمی کرد ها؟
    -برای رقص بود!
    -چه لزومی داشت شما با پسرعموت برقصی؟
    -دقیقا چرا باید جواب پس بدم؟
    بی توجه به نگاه های زوم شده ی رویش بازوی لخـ ـت تپش را گرفت و گور بابای همه اگر فکر کنند صنمی با تپش دارد و ...اصلا صنم داشت...عشقش بود...زندگیش بود...مال خودش بود...
    با دندان های که از زور حرص روی هم چفت شده بود گفت:داشتنی های من، مال هیچ کس دیگه ای نیست!
    زمان که نیستاده ها؟
    هنوز اکسیژن هست ها؟
    یعنی دوستش داشت؟ این داشتن خودش بود دیگر ها؟
    آریو کلافه دستش را کشید و به تلخی گفت:نزدیک هیچ مردی نشو، من اونقد هم مرد آرومی نیستم.
    الان جانش را هم بگیرند راضی بود!
    چقدر حالش خوش بود.بی می مـ ـست بود!
    صدای کیک آمد، کیک آمد باعث شد آریو خود را کنار بکشد و اصلا دلش نمی خواست عزیزکش در این جمعیت خودنمایی کند و حیف که زیبا بود...
    حیف که دلبرانه هایش زیاد بود.
    حیف که چشمش، قلبش و دنیایش این دختر جذاب بود!
    تپش رفت و او همه تن چشم شد برایش و خدا چطور می شود از دلبرانه های این دختر گذشت؟
    و باز این پارسای زبان نفهم کنه شد و اگر امشب بلایی سر این پسر عموی سمج شده می آورد حق داشت!
    به حقش چشم داشتن یعنی حرص، یعنی ته مرگ...
    چقدر بد که باید خوددار باشد...گرفته باشد...لعنت به معروف بودن مزخرفی که فقط و فقط دست و پایش را قفل کرده بود!
    کیک بریده شد...
    سیاوش بغـ ـل کرد...
    مرضیه بـ ـوسید...
    سپهر بـ ـوسه باران کرد...
    میثم هم چنان تخس بود و حسود...
    و بقیه نوبتی بـ ـوسه ای یا آغـ ـوشی و تنگش تبریکی...
    اما کادو...
    برگشت لبخندی به سپهر زد و او کمک خوبی برای آوردن کادویش بود بدون اینکه تپش متوجه شود.
    سپهری سری تکان داد و تپش در خیل کادو چشم انتظار آریویی بود که بی خیال کنار تیامین نشسته هیچ قصدی برای دادن کادو نداشت و او دلگیرتر از همیشه نگاهش غم گرفت و خب...به شاخه گلی هم راضی بود چرا پس....
    رقص دلبرانه ی رها در کنار آوا در گوشه ی کوچک سالن که کسی زیادی توجهی نداشت شیفته ترش کرد و باید با او صحبت می کرد.بی توجه به آریو بلند شد و یکراست به سمت رها رفته، بی اهمیت به آوایی که پنجه در پنجه ی رها کرده او را می چرخاند عذرخواهی کوتاهی کرد و خیلی جدی رو به رها گفت:باهات حرف دارم.
    رها لرزیده از توجه مردی که تمام این دو سال نه مهرش کم شده بود نه یادش، صامت نگاهش کرد و به جان خودش لال نبود ها!
    تیامین اخم کرده گفت:پالتوت کجاست؟
    آوا اخم کرده گفت:شما؟
    تیامین پوزخندی زد و رو به رها گفت:احتمالا که نمی خوای تو این سرما با این لباس بیای بیرون؟
    دست خودش نبود، وقتی مرد روبرویش چیزی می خواست عمرا اگر بتوانست نه بگوید.
    قدم جلو گذاشت و رو به آوا گفت:میام!
    جلوتر از تیامین رفت و باید پالتویش را از اتاقک کوچک جلوی در ورودی برمیداشت!
    تیامین پشت سرش رفت و اگر امروز در تنش حلش نمی کرد زیادی هنر کرده است!
    رها پالتو پوشید و شال روی موهایش کشید و از در وردی بیرون زد و تیامین پشت سرش، کمی از ساختمان فاصله گرفت رها برگشت و گفت:کارم نداشتی دیگه!
    تیامین دست در جیب شلوارش فرو کرده زوم کرده روی صورت رهایی که انگار زیادی بزرگ شده بود و گفت:چرا اینجایی؟
    -شما صاحبشی؟
    -رها جواب منو بده!
    می توانست الان فحشی دهد برای این رها گفتنش؟
    پس چرا هنوز خاص صدا می کرد لعنتی؟
    -با دوستمم، فقط خواستم روحیه م باز بشه، حل شد؟
    دستش در جیب شلوارش مشت شد و چرا دقیقا الان باید جلویش سبز می شد؟
    به آرامی پرسید:کجای زندگی هستی؟
    -ته اش، هنوز همون جاییم که خراب کردی!
    دلش گرفت، این دختر هنوز عاشق بود و خاک بر سرش برای تمام نفهم بودن هایی که این دختر را نابود کرد.
    -بزرگ شدی.
    -بچه نمی خواستی یادته؟
    -تلخ شدی.
    -شیرین بودنم به دردی خورد؟
    ناخودآگاه گفت:می تونی باز باشی؟
    رها نگاهش کرد، لرزیده اما عمیق...
    -چرا؟
    باید می گفت عمق فاجعه در دلش رخ داده؟
    باید می گفت تمام دو سال بی خیالیش همین امشب از بین رفت؟
    باید می گفت دلش تنگ شده، دلش عاشق شده، دلش تاب ندارد، دلش او را می خواست؟
    باید می گفت دوستش دارد، همیشه فقط حسش کمی چپ رفته بود؟
    دستش را از جیب شلوارش بیرون آورد و پر از جرات دست سرخ شده ی رها را گرفت و گفت:دوباره باش!
    -که چی بشه؟ که عین دو سال پیش از زندگیت پرتم کنی بیرون؟ که باز من بشم و یه دل شکسته؟ که بخندی؟ که بگی خودت خواستی؟...می دونم ته اش جوابت این میشه...پس همین الان میگم دیگه نمی خوام...پیشگیری بهتر از درمانه موافق نیستی؟
    چه با قاطعیت گفت اما او هم تیامین بود، نباید می آمد حالا که این همه خانم، این همه زیبا، این همه خاص و بکر آمده بود عمرا اگر می گذشت، اینبار ته این دل وامانده ای که از سر شب یک تنه عین دیوانه ها می کوفت می ماند.
    شاید هم به قول مادرش دیگر وقت زن گرفتنش باشد!
    خودخواهانه گفت:من سوالی پرسیدم که جوابی بابتش بشنوم؟
    رها گنگ نگاهش کرد و گفت:چی؟
    -گفتم من ازت پرسیدم می خوای با من باشی که تو ته اش بگی نه؟
    رها دستپاچه شده گفت:یعنی چی؟
    -آسونه، من گفتم دوباره باش، یه جمله ی امری، سوالی نبود جوابی هم نخواستم، دوباره باش یعنی بخوای نخوای هستی باید باشی، از امشب تا آخر عمرت، نمیری...یعنی نمی زارم که بری، حتی اگه اینبار تو منو نخوای نمی زارم بری!
    این بار واقعا لال بود...اصلا این لال بودن خیلی هم خوب است!
    تیامین نزدیکش شد که رها ترسیده قدمی عقب گذاشت که تیامین گفت:رها!
    زانو شل کرد و روی زمین چنبره زد که تیامین دستپاچه شده کنارش نشسته بازوهایش را گرفت و گفت:چت شده؟
    شاید باید داد بزند...این مرد زیادی زبان نفهم است!
    خود را عقب کشید و داد زد:ازت متنفرم تیامین، تا آخر عمرم ازت متنفرم که اینقد عاشقتم.ازت متنفرم.
    و تیامین بی هوا در آغـ ـوشش کشید، کنار گوشش را بـ ـوسید و به آرامی گفت:ازم متنفر باش اما باش....برای تمام این سال ها متاسفم.همه رو بزار پای غرورم پای کم عقلی پای شعور نداشته ام، اما باش، تازه پیدات کردم، فقط نرو.
    سرش را روی شانه ی تیامین گذاشت و گفت:خیلی خری!
    تیامین خندید و گفت:می دونم!
    دستش را دور کمـ ـر تیامین قفل کرد و گفت:این بار بری، میام آتیشت می زنم.
    -الانم تو آتیشم.اما این بار تا ته اش مخلصتم.
    رها لبخند زد و چقدر خوب که آوا برای آمدنش مجبورش کرد.چقدر خوب که این بودن آخرش این همه زیبا بود.
    و آریو از کنار پنجره کنار کشیده لبخند زد و چه خوب تیامین بعد از دو سال بلاخره با دلش کنار آمد و رها...این دختر امشب معجزه کرد!
    ***************************
    پر از بغض شال را از روی موهایش کنار زد و تند به اتاقش رفت و آریو یادش رفته بود حداقل شاخه گلی برای کادو بیاورد؟
    در را پشت سرش بست و هیچ کادوی الان ارزشش را نداشت وقتی هیچ کادوی از کسی که دیوانه اش بود را نداشت!
    شالش را روی تخـ ـتش پرت کرد که نگاهش گوشه شد به گرامافون طلایی رنگ روی میز و پاکت کوچکی که کنارش بود.کنجکاوانه به سمتش رفت و قبل از اینکه نگاهی به گرامافون بیندازد پاکت کوچک را برداشت و باز کرد:
    "تولدت مبارک چشم آبی.. آریو."
    لبخند جاخوش کرد روی لب های رژ خورده اش و پس یادش بود!
    زیر لب گفت:دوستت دارم، دیوونه وار.
    و آریو به جای خالی گرامافونش خیره شد و می دانست احتمالا این بهترین هدیه ای بود که می دانست به تپش دهد!
    *****************************
    فصل پونزدهم
    روبروی خانم یوسفی که نشست، دست گره زد و لبخند و گفت:خب این بار ماجا از چه قراره؟
    یوسفی لبخند زد و گفت:فیلمنامه جلوته، قبل از امضا قرارداد حتما بخونش، فک می کنم از موضوع خوشت بیاد.
    -در مورد چیه تقریبا؟
    -کل ماجرا برمی گرده به داستان اربابی که همسرش فوت می کنه و زن دوم می گیره، ماجرا زخم خوردن های اون زنه.نیمی از فیلمبرداری توی تهران خارج از شهر تو یه منطقه ی روستاییه و نیمی دیگه شیراز!
    آه از نهادش بلند شد گفت:چرا شیراز؟
    -داستان رو بخونی متوجه میشی!
    -فک نکنم پدر اجازه بدن من تنهایی بیام شیراز.
    یوسفی پر از حوصله گفت:فیلمنامه رو بخون اگه از داستان خوشت اومد من خودم با پدرت برای اقامتت صحبت می کنم.البته بیشتر از یک ماه طول نمی کشه موندن شیراز که اون احتمال زیاد توی بهمن ماه باشه که دانشگاه ها هم تعطیله و تو مشکلی نداری.
    -پس نیمی دیگه که تو تهرانه احتمالا دی ماه میشه که امتحانات من شروع شده.
    -نگران نباش کلید کار بهمن می خوره.ما اول صحنه های شیراز رو می گیریم و بعد میریم تهران که میشه اسنفند ماه که هم کلاس های دانشگاه تق و لقه هم نزدیک عید و تقریبا همه بیکار!
    -خب اینجوری خوبه، فقط امیدوارم پدر مشکلی برای شیراز رفتن من نداشته باشن.
    -اونم حل میشه!
    -فقط اینکه نقش مقابلم کیه؟
    -آریو برزن آریا!
    نفسش بند آمد و او؟!
    لبخندی رفت که روی لب هایش جا خوش کند اما فورا جلوی خودش را گرفته گفت:من هنوز چند سکانس از فیلمی که دارم بازی می کنم مونده، تموم که شد فورا فیلمنامه رو مطالعه می کنم خبر میدم.
    -عالیه عزیزم.فقط عجله کن!
    -حتما!
    صدای در و داخل شدن آریو لبخند داد به لب هایش و چقدر دلتنگ بود!
    آریو جدی سری تکان داد با هر دو سلام و احوالپرسی کرده روی مبل روبروی تپش نشست و یوسفی باز هم همه ی توضیحات را داده و آریو قبول کرد و فقط یک جای کار می لنگید، چرا شیراز؟
    شیرازی که 8 سال بود انگار قهر بود؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    با جدیت پرسید:چرا شیراز؟
    -آریو جان فیلمنامه رو که مطالعه کنی متوجه میشی!
    از این جان تنگ اسمش خوشش نیامد و خر کردن همین است دیگر...!
    و چقدر خوب که کسی نمی فهمید دلیل نرفتن هایش، فراری بودن هایش، خودخواه بودن هایش شیرازی است که پدرش قلدری کرده او را رانده بود و خانواده ای که مثلا خانواده بودند در این 8 سال یکبار محض مثلا سلامت بودنش هم گوشی تلفن را برنداشته بودند برای خبری گرفتن و...آخرش مادرش چرا؟
    و تپش دلش بند اخم میان آن دو ابروی مشکی بود و او دیگر چرا مخالف شیراز بود؟
    -نمیشه تغییری توی متن فیلمنامه داد؟
    -این فیلمنامه نوشته شده، تدارکات آماده اس، نمیشه تغییری داد خصوصا که هدف اصلی شیرازه!
    و چقدر حیف...اگر تپش نبود...اگر برای بودن های این دخترک چشم آبی نبود حتما قید این فیلم را می زد هرچند فیلمنامه اش آنقدرها قوی باشد که جایزه ی سیمرغ طلایی را بگیرد.
    با جدیت گفت:قرارداد؟
    -آماده اس، هروقت مایلی بگو تا بشینیم پای امضا...
    رو به تپش گفت:عزیزم شمام با پدر حرف بزنین اگر برای شیراز رفتن راضی نبودن اطلاع بده تا خودم با ایشون صحبت کنم.
    تپش سر تکان داد و راضی هم نبود برای آریویی که این همه جنتلمنانه تکیه زده به مبل و نگاهش ریز یوسفی بود راضیش می کرد.
    بلند شد و گفت:اطلاع میدم.
    آریو هم پشت بندش بلند شد و گفت:منم با خانوم سنجری قراردادو امضا میکنم.
    تپش از در بیرون زد و آریو خم شده فیلمنامه را برداشت و سری برای یوسفی تکان داده پشت سر تپش رفت و هر چه هم خشک باشد دلتنگ عروسکش بود!
    تپش در آن مانتوی کرم رنگ که با شال مشکی رنگی ست کرده بود موقر و متین در حالی که سعی می کرد کمتر دیده شود به آرامی لبه ی جدول خیابان راه می رفت و گاهی فقط گاهی نسیم سرکش زمـ ـستانی به موهایش تاخت می زد و او با وسواس در حالی که سعی می کرد گوشیش را نگه دارد که هندزفریش از گوشش نیفتد موهایش را داخل می فرستاد و اخمی مهمان پیشانیش می کرد و یکی دلیل بیاورد که چرا نباید این عروسک را دوست داشت؟
    به سوی ماشینش پرواز کرد و تپش یک سال بزرگتر شده بود، یک سال زیباتر...یک سال خانم تر...یک سال بکرتر...
    پشت ماشینش که نشست پا روی گاز گذاشت و ماشین انگار پرواز کرد و چقدر دلتنگ بود!
    کنار پایش سرعت کم کرد و بوق زد و تابلو بازی که نمی شد در آورد.
    تپش بی هوا رفت و می دانست صدای پلی آهنگی در گوشش کرش کرده و باید زنگ می زد.فورا تماس گرفت و نگاه تپش برگشت و برق لبخندی چال صورتش را به نمایش گذاشت و خدا او را بکشد که هنوز نتوانسته طعم بـ ـوسه ی این چال ها را بچشد.
    "لبخند که می زنی یوسفی می شوم که بی هیچ برادری در چال گونه ات گم می شوم."*
    تپش موقر آمد.
    لطیف آمد.
    نسیم وار آمد.
    کنارش روی صندلی نشست و عطرش فضا پرکن شد و این دختر همیشه خوشبو بود!
    -سلام!
    پا روی گاز گذاشت و جواب داده گفت:خودم با بابات حرف می زنم!
    تپش مکث کرد، حرف سبک سنگین کرد و چه اشکالی داشت یک سوال پرسیدن؟
    -حس کردم...خب چطوری بگم؟...شیرازو دوس نداری؟
    گاهی کم می آوری ...به همین سادگی!
    -بعد در موردش حرف می زنیم؟
    تپش سمج بود و دنبال جواب سوالی که ذهنش را بازی گرفته بود.
    -چرا؟
    -مهم نیست تپش!
    -من دوس دارم بدونم اشکالش چیه؟
    روی روان آدم اسکی کردن دقیقا همین معنی نابهنجار را داشت!
    -تپش!
    محکم گفت اما تپش حرص خورد چرا جواب دادن به این سوال ساده این همه مشکل بود؟
    -من جواب می خوام نه تکرار اسمم!
    -بعضی چیزا جواب ندارن حداقل نه الان.
    -توشیرازی هستی اینو همه می دونن، همه عاشق زادگاهشونن، اما تو...یه چیزی هست نه؟
    تخس گفته بود، عین دخترهای لجباز که وقتی حرص می خورند دماغشان چین برمی دارند.
    برگشت نگاهش کرد، از آن نگاه های دل سیر کن و لبخند گوشه کرد کنج لبش و حیف وسط خیابان بودند و گرنه الان برای چین ریز دماغش حتما بـ ـوسه ای هدیه اش می داد و چرا ایران این همه محدود است؟
    نمیشود همین الان...دقیقا همین الان زد روی ترمز و قربان این دخترک رفت؟
    تپش برگشته با تخسی گفت:خب چیه؟
    نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد، بلند خندید و گفت:دختر تو محشری!
    لبخند کوچکی روی لب های تپش بخیه خورد و آرام گفت:بی خیال نشدم، نپیچون!
    آریو دست بلند کرو دست تپش که روی پایش گذاشته بود را در دست گرفت و گفت:خانومی گفتم میگم اما نه الان!
    -چرا الان نه؟
    دوباره که لجباز نشده بود ها؟
    --یه مشکل کوچولو با خانواده ام دارم، اونجا همه خاطره اس!
    تپش آهانی گفت و ادامه داد:پس نمیای شیراز؟
    -تو بری میام!
    -بابام شاید نزاره!
    -من باهاش حرف می زنم.
    لبخند سنگ فرش لب هایش شد و گفته بود این مرد زیادی خاص است؟ عین طعم شیرین بهار که هوایت می کند برای تن دادن به دلی که اگر بشود آرزویت دنیا شکوفه می دهد.
    -لبخند بزن دختر این دو چال منو دیوونه کرده.
    چیزی مثل یک حادثه ی صورتی و عروسکی قشنگ درون قلبش جوانه زد.
    این مرد گاهی زیادی بازی می کرد.
    رنگ اناری گونه های تپش به قلبش ضربان داد و عاشق تمام این دختر بود.تمام خواستنی هایش!
    به آرامی پرسید:کجا میری؟
    -خونه!
    تن لرز گرفته ی صدایش لب به دندان داد و در دل گفت:خدا بکشدت با این جواب دادنت.خاک تو سرت کنم که نمی تونی جلو خودتو بگیری.
    و آریو ته ته قلبش سر خوردن خنکای نسیمی را حس می کرد و شاید باید دست به کار می شد.برای نهال زیاد مانده بود که پسش زد برای تپش نمی ماند...خودخواهانه بود اما....او را می خواست حتی اگر شده به زور...اصلا فلسفه ی دوست داشتنش همین بود.این دختر از تمام دنیا سهمش بود.
    شاید اگر کمی همان وقت ها خودخواه می بود الان نهال بود و تپش...
    و چقدر خوب امروز و اینجا خودخواه بود برای دخترک زیبایی که اگر کمی لجباز بود و پنجه می کشید اما ته قلبش عشق بود و تمام خوبی های رنگی که عاشقش بود.
    جلوی خانه رسیده گفت:نگران این فیلم نباش ن با پدرت صحبت می کنم و تضمین میدم مراقب دخترش هستم.
    تپش لبخند زد و این مرد با تمام دیوانه بازی هایش و عاشقانه های مخفی بند بند کلماتش!
    از ماشین که پیاده شد گل لبخندش پررنگ می درخشید و چه خوب که آدم کسی را داشته باشد که عاشقش باشد و زندگی را این همه زیبا کند.
    ****************************
    لیست کتاب ها را به فروشنده تحویل داد و گفت:اینارو لطفا!
    آوا با اخم گفت:بچه ها می گفتن فنون تدریس گیر نمیاد.
    -نبود چند جا می پرسیم، نمیشه که اصلا نباشه، نباشه ها بلاخره میارن.
    آوا آه کشید و پیرمرد فروشنده با عینک گردش که روی بینی اش عقب کشیده سلانه سلانه بین قفسه ها به دنبال کتاب ها بود و سپهر با عشق خیره ی آوای مو قرمزش بود که عجیب این رنگ به صورت سفیدش می آمد...حتی اگر تپش مدام بگوید آوا شیربرنج است!
    صدای زنگ درب فروشگاه نگاه سپهر را به پشت سرش کشاند و با دیدن نسترن لبخند زد و نسترن در همان نگاه اول میخ سپهری بود که در کنار دختری مو قرمز ایستاده و این دختر را شب تولد تپش هم زیاد دیده بود.وقتی سپهر اطرافش زیادی بال بال می زد.
    سپهر با لبخند گفت:به نسترن خانوم، خوبی؟
    نسترن لبخند زد و می دانست این احوال پرسی مثل همیشه است اما چرا حالش خوب نبود؟
    -مرسی، بد نیستم.
    و آوا کنجکاوانه نسترن را براندازد می کرد و آخر هم طاقت نیاورد و به آرامی از سپهر پرسید:این کیه؟
    سپهر به همان آرامی گفت:دوست صمیمی تپشه!
    -آها!
    -تپش همراهت نیست؟
    -تنها اومدم، چندتا کتاب سفارش داده بودم اومدم ببینم رسیده!
    نسترن قدم جلو گذاشت و این دختر مو قرمز تصاحب کرده بود وقتی او مدام ساندویج گاز می زد و وزن اضافه می کرد و نمی دانست باید شبیه یکی عین آوا باشد.
    پیرمرد کتاب های آوا را روی میز گذاشت و گفت:فنون تدریس تمام شده، اما هفته دیگه برامون می رسه بیاین سر بزنین.
    آوا لبخند زد و سپهر پول کتاب را حساب کرد و نسترن بغ کرده آنها را نگاه کرد و چرا
    از نسترن که خداحافظی کردند، نسترن بغض کرد و چرا در هیچ چیزی شانس نداشت؟
    آوا از در که بیرون زد گفت:باید رژیم بگیره!
    سپهر پر از خنده گفت:بهش میگم تپلی، اما دختر خوبیه!
    و چرا آوا حس کرد جور خاصی به سپهر نگاه می کند؟
    و نسترن کتاب های سفارشیش را که گرفت بیرون زد و لعنت به دلی که خیرسرانه عاشق می شد!
    لعنت به دلی که نسنجیده وا می داد.
    هوای آزاد تار چشمانش را بیشتر کرد و گرمی اشک هوو شد برای شاد بودن چند دقیقه پیشش و کاش هرگز سپهری نبود!
    هرگز...
    ********************************
    فصل پانزدهم
    رک بود دیگر...
    و تپش گنگ و خیره ی شهرامی که پرسیده بود...
    شهرام بی خیال دست در جیب کرد و گفت:محض بیشتر دونستنه!
    تپش پرحرص گفت:من اصلا از کارتون خوشم نمیاد.
    شهرام بدجنسانه گفت:شایعه زیاده!
    -خب که چی؟ ایشون دوست خانوادگی ما هستن.
    شهرام موزیانه لبخند زد و گفت:فقط همین؟
    -بحث کردن با شما بی فایده اس...
    قدم عقب گذاشت اما دوباره قدم برگشته را جبران کرده ابرو درهم کشید و گفت:فک کنم اونقد تفاوت سنی داریم که بهتون بگم از منِ بچه بیشتر بچه بازی درمیارین...این رفتارها و کنجاوی های بی موردتون در شان شما نیست نمی دونم چرا با این کارا خودتون رو کوچیک می کنین.بهرحال بعد از این همکاری ترجیح میدم دیگه با شما همکاری نداشته باشم که محض بیشتر دونستنتون بخوام مجبور به هم کلام شدن با شما بشم.
    پوزخندی زد و تند از او جدا شده و چه خوب که امروز سپهر دنبالش می آمد.
    و شهرام کمی برایش گران آمد که یک بچه اینگونه ضرفه فنی اش کرد.
    حیف که ته دلش حس خوبی به این دختر داشت و باز هم حیف که آریو زرنگتر بوده!
    و هیچ نمی دانست اگر تپش اینجاست، اگر در سیـ ـنما هر روز بیشتر از دیروز جا پا سفت می کند، اگر این همه خانمانه هرروز بیشتر از دیروز معروف می شود برای آریویی است که یک بار قلبش را شکست و تپش حالا در این نقطه ایستاده است.
    وگرنه شاید تپش هم عین همه ی دخترها یک آدم رهگذر همیشگی بود!
    **********************
    متعجب به نسترنی خیره شده که کمی لاغرتر به نظر می رسید و صورتش....رنگ سرخ لپ های باد کرده اش پریده بود و مگر چند وقت بود که او را ندیده بود؟ فقط یک ماه!
    دستش را گرفته او را کنار خود روی زمین نشاند و پرسید:چی شدی؟
    باید می گفت؟ اصلا بگوید درمان دارد؟
    -رژیمم!
    آخر کدام رژیم؟ وقتی تمام تنش در حال تجزیه بود وقتی سپهر عاشققانه هایش را با آن دختر مو قرمز تقسیم می کرد.
    -چه عجب! تو که اهل رژیم نبودی؟ چت شده یهو متحول شدی؟
    شانه ای بالا انداخت و بگذار همه فکر کنند رژیم است.
    -فیلم دومت تموم شد؟
    لبخند زد و گفت:آره، آخراش حس می کردم دیگه دارم کم میارم.
    -چرا؟
    -بیخیال، دختر نمیدونی چقد دلتنگت بودم.بی انصاف من فصل امتحانا بودم سرم گرم درسا بود خب تو یه سراغ بگیر.
    -منم عین تو!
    و تپش چرا فکر می کرد این دختر یک مرگش هست؟ این همه کوتاه و کم حرف؟ آن هم برای نسترنی که دست کمی از رادیو نداشت؟!
    -نسترن چت شده؟
    رک پرسیده بود...اصلا از اول هم باید همین گونه می پرسید.اصلا چه معنی داشت؟
    نسترن کمـ ـرنگ لبخند زد و گفت:شایعه درست نکن!
    -خودتی!
    و نسترن باز لبخند زد و بابا نمی خواست بگوید حتی اگر تپش بهترینش بود...و البته برادرزاده ی مردی که روزی فکر می کرد شاید عاشقش شود...
    بعضی چیزها سراب است و گاهی آنقدر دور که حتی سراب هم کفایت نمی کند.
    ******************************
    خوش داشت امشب حسابی الم شنگه راه بیندازد.
    بق کرده روی مبل دست به سیـ ـنه نشسته و نگاه تخسش را حواله ی پدری کرده بود که با آرامش نسکافه اش را می خورد و عین خیالش هم نبود!
    مرضیه چشم و ابرو آمد و میثم مثل همیشه بیخیال لم داده بود و انیمیشن جدیدی را تماشا می کرد.
    -من جوابمو گفتم.
    مرضیه چشم غره رفت که سیاوش سر بلند کرده و گفت:من نگفتم همه چیز قطعی شده.
    سپهر از پله ها سرازیر شد و گفت:قضیه چیه؟
    تپش گارد گرفته گفت:وقتی من جوابمو گفتم ه لزومی به اومدنشونه؟
    سپهر نگاهی به مرضیه انداخت و مرضیه زیر لبی گفت:داداشت برای پارسا از تپش خواستگاری کرده.
    و سپهر اخم نشاند و آریو...
    سیاوش به آرامی گفت:نیان توهینه!
    -پدر من چه اصراریه؟ اصلا من هنوز بچه ام.
    سپهر خندید و این بچه دلش گیر آریوی بود که در تمام این مدت فهمیده بود دلش بند برادرزاده ی مثلا بچه اش است و اگر می فهمید جهنم به پا نمی کرد؟
    تپش چشم غره ای حواله سپهر و نیش بازش کرد و مثلا او باید دفاع کند دیگر؟
    سیاوش لبخند زد و گفت:یه خانم 19 ساله هنوز بچه اس؟
    -آقا من پارسا رو نمی خوام، یعنی چی بند کردین به من؟
    مرضیه نگاه دوخت به سیاوش و که سیاوش کمی جابه جا شده گفت:اجباری در کار نیست، سهراب با پسرش میاد و اونوقت تو جواب منفی تو بده.هر چند معتقد کمی فکر کردن بد نیست.
    -باید علاقه باشه یا نه؟ من بهش علاقه ای ندارم.
    میثم لبخند دندان نمایی زد و گفت:دلتم بخواد، پارسا خیلی باحاله.
    تپش پرخاشگرانه گفت:کسی از تو حرف خواست نخودچی؟
    سیاوش با اخم گفت:مودب باشید!
    سپهر موزی برداشته در حال پوست کندن گفت:به نظر منم بیان بهتره.خان داداش حساسه، الان بگی نه هیچی دیگه فقط بیا جمعش کن اما اگه بیان بعد از اینکه با پارسا صحبت کردی جواب نه رو دادی بهتره.دیگه همه ی ما خوب خان داداش و اخلاقشو می شناسیم.
    تپش اخم درهم کشید و چقدر دلش هوای آریو را کرده بود.
    "دوستت دارم هایم را مثل قاصدک به سوی تو به پرواز در می آورم شاید این گونه فاصله ها پر شوند جایت خیلی خالیست عشق من...."
    و جایش خالی بود...زیاد...و چقدر دلتنگ بود...می شود گاهی دلتنگی ها را کاشت تا آنقدر رشد کند عین پیک همسایه و به سوی اویی بروز که باید؟
    ***********************
    -چرا؟
    طلبکارانه نگفته بود؟
    با حوصله جواب داد: کار دارم
    -تپش چرا جواب سرراست نیست؟ بهت میگم چیکار داری؟
    لبخند زد به مرد عجول این روزهایش و چرا این همه دلش پی اش می رفت وقتی زورگو می شد؟
    -مهمان داریم.
    -دخلش به تو چیه؟ میای بیرون زودم برمی گردی.
    زیر لعنتی حواله ی پارسا کرد و چطور می گفت آخر؟
    -من باید به مادرم کمک کنم.دست تنها سختشه.
    چیزی شبیه آژیر در گوشش پیچید...یک مهمان...مهم...بودن تپش...
    -خب پس اشکالی نداره منم به جمع مهمانی امشب اضافه شم.
    تپش فورا هین بلندی کشید و حدس آریو درست از آب در آمد.
    لج کرد و حرص خورد و داد کشید:تپش دقیقا چیو نگفتی؟
    تپش دستپاچه گفت:هیچی به خدا!
    لب گزید و قضیه جایش نمی لنگید:باشه!
    دلش رفت از این صدای گرفته که ته اش خشم داشت!
    -ناراحت شدی؟
    -مهم نیست، کاری نداری؟
    -آریو؟
    -کار دارم تپش، خدانگهدار!
    صدای بوق حرصش داد و غم چنگ انداخته قبلش را چلاند و اگر می گفت خب...
    گوشی را روی تخـ ـت پرت کرد و بق کرده روی زمین ولو شد و بغض سیب شده اش، قلقلکش داد برای گریه و توجیهی هم نداشت برای چشمان سرخش برای مرضیه ی کنجکاو!
    باید آماده می شد، عمویش می رسید و ترجیحا دوست داشت شیک و پیک جواب نه بدهد.
    زیر لب گفت:پارسای نفهم!
    ***********************************
    یادش بود، اتاق تپش بالکنی داشت رو به حیاط.
    پله می خورد.
    نگاهی به ساعتش انداخت.صدای قیژ در و بعد از آن ماشین لکسوز عموی تپش که از در بیرون آمد باعث شد بیشتر خم شود.
    ماشین از کنارش گذشت و سیاوش در چهارچوب در ورودی ایستاد با چهره ای درهم رفته ، رفتن برادرش را نگریست و آریو حرص خورد و فحش داد به پارسایی که از اول هم می دانست چشمش به عروسکش است.
    عمرا اگر می گذاشت دست کسی به تپشش برسد.
    این دختر سهم تمام 8 سالی بود که تنها بود...
    این دختر نعمتش بود...عمرا اگر می گذشت.
    سیاوش داخل شد و او به آرامی از در ماشین بیرون آمد.امشب با تپشش کار داشت.
    نگاهی به دیوار بلند خانه سیاوش انداخت و دکتر حسابی ایمن سازی کرده بود.
    لبخندی زد و بچگی خوب بلد بود قدم به قدم دیوارها پا بگذارد و مادرش همیشه تکه چوبی در دست داشت برای پایین کشاندنش از دیوار.
    دزدگیر ماشینش را زد و به سمت دیوار رفت.چه خوب که دختر نارون کنار دیوار آنقدر بلند شده بود که او بتواند بالا برود.
    دست قلاب کرد و ز درخت بالا رفت و پایش را بند دیوار کرده بلاخره روی دیوار ایستاد.
    نگاهش خیره چراغ های روشن خانه بود...اما اتاق تپش چراغ روشنی نداشت.
    به آرامی از دیوار لیز خورد و پایین پرید.
    با احتیاط و به آرامی به سوی بالکن رفت و پله های فلزی را یواش بالا رفت.بهترین کار، آرام بودنش بود.
    دعا کردن در این سرما در بالکن باز باشد...
    خدا هم گاهی وقتها شیطان می شد و سازش موافق ساز بنده اش!
    آریو دستگیره را فشرد و در صدای تیکی داد...
    لبخند زد و سر به آسمان بلند کرده زیر لب گفت:گفته بودم نوکرتم؟
    و داخل شد.
    تاریکی اتاق باعث شد چندین بار پلک بزند تا بتواند همه جا را تشخیص دهد.
    اتاق کوچک و زیبای عروسکش بخند بخیه زد به لب هایش و این دختر خوش سلیقه بود.به در اتاق نزدیک شد و گوش چسباند.صدای صحبت ها می آمد.
    سپهر می خندید.
    مرضیه غرغر می کرد.
    سیاوش اخم و تخم آمده بود.
    و تپش...
    صدایش را بلند شنید:دوسش ندارم.ولم کنین!
    چه کسی را دوست نداشت؟ گنگ بود...باید روشنش می کردند.
    عصبانی بود...زیاد..به چه حقی برای دختری آمده بودند که تمام وجودش تمنایش کرده بود؟
    صدای قدم هایی آمد و آریو باعجله پشت در رفت و خدا کند تپش باشد.
    در اتاق با عجله باز شد و او قبل از اینکه عروسکش بترسد محکم در آغـ ـوشش کشید و گفت:منم.
    تپش با چشمانی گرد شده تندتند نفس می کشید به آرامی گفت:اینجا چیکار می کنی؟
    رهایش نکرد.چقدر در تب و تاب این تن بود.
    بوی تنش را نفس کشید.
    -آریو؟
    -چرا اومده بودن؟
    -ناراحتی؟
    محکمتر به خود چسپاندش و گفت:چرا اومده بودن؟
    -خودت فهمیدی؟
    -جوابت؟
    -نمی دونی؟
    مشتی از موهای تپش را چنگ زد و گفت:چرا؟
    تپش اخم کرد و گفت:دردم اومد.
    جدایش نمی کرد....امشب عجیب دلش هوایش را کرده بود.داغ کرده بود و تمنایش آنقدر بالا که خدا فقط به دادش باید می رسید.
    -تپش؟
    -جانم!
    بی هوا گفت...به جان خودش بی هوا گفت.
    بی هوا گفت و آریو بیشتر چلاندش و گفت:برام می مونی؟
    این دیگر واقعی بود...با گوش خودش شنید.
    -آریو؟
    -جان من نفس!
    این را هم با گوش خودش شنیده بود...باید چراغ ها را روشن می کرد.شاید خیالاتی شده.
    -بزار لامپو روشن کنم.
    -بمون پیشم.
    -بزار باور کنم.
    آریو موهایش را نـ ـوازش کرد و گفت:فقط نرو، من باورت میشم.
    قلب ضربان گرفته اش احتیاج به هوا داشت، تن فاصله داد از تن داغ شده ی آریو و گفت:بزار برم.
    ترس جوانه زده در قلب آریو و گفت:کجا؟
    -بزار فقط چند دقیقه فکر کنم
    آریو فاصله داد میان دو تن و تپش هوا کشید به ریه هایش...همه چیز واقعی بود...عین این مهتابی که سخاوتمندانه تکه ای از موهای نقره ایش را درون اتاق هل داده بود.
    -خوبی؟
    سر بلند کرد و خیره ی صورت تیره شده ی آریو شد و گفت:چرا اومدی؟
    آریو دستش را گرفت و به گرمی فشرد و گفت:برای من نبودنت بسه...دیگه بسه!
    صدای قدم هایی که بالا می آمد هول داد به جانشان و تپش دست روی سیـ ـنه ی آریو گذاشته به آرامی گفت:برو پشت در!
    تقه ی ضربان داد به قلب تپش و آریو خیز برداشته پشت در که صدای سپهر بلند شد:خوابیدی تپش؟
    تپش در را باز کرد و لبخندی مصنوعی روی لب آورد و گفت:می خوام بخوابم.
    سپهر متعجب گفت:هنوز این لباسا که تنته؟
    -خب عوض می کنم، دیر نشده که!
    -باشه، اگه خوابت نمبره بیا اتاقم فتوشاپو کار کن.
    -نه مرسی امشب زیادی رص خوردم می خوام بخوابم.
    -باشه عزیزم، خوب بخوابی.
    تپش لبخندی حواله اش کرد و گفت:همچنین.
    سپهر رفت و او نفسش را بیرون داد در را بست و فورا قفل کرد که آریو با لبخند شیطنت آمیزی براندازش کرد و گفت:خیلی خوشگل شدی!
    -تو این تاریکی منو می بینی؟
    -زیبایی ها رو همیشه می تونم ببینم.
    تپش معصومانه ای در لبخنش خرج کرد و گفت:میری؟
    -می خوام بمونم.
    تپش چشم گرد کرده گفت:امشب؟
    -داد و هوارم کنی من امشب بست اینجام.
    -چرا؟!
    آریو تکیه از دیوار گرفت و گفت:مال من شدی؟
    سر پایین انداخت و گفت:نبودم؟
    آریو قدم هایش را نزدیک کرد و گفت:هنوز دوس داری؟
    -نشده که نداشته باشم.
    روبرویش ایستاد، یک سرو گردن بلند تر بود با آن شانه های پت و پهن...
    دستش لغزید میان موهای فر کرده ی تپش و گفت:دلبری کردی!
    تپش سر بلند کرد و گفت:تو چشم اومدم.
    دست دیگرش درگیر صورت عروسکش شد و گفت:تو چشم بودم من کور بودم.
    -نگو.
    -میشه امشب اینجا بمونم؟
    تپش ترسیده گفت:یکی میاد داخل.
    -درو قفل کردی.
    -اگه کسی فهمید؟
    -زود میرم.
    -چرا بمونی؟
    -نمی تونم برم...دلم تورو می خواد.
    -تخـ ـت من کوچولوئه.
    -رو زمین می خوابم فقط پیشت باشم.
    -تو دیوونه ای.
    -دیوونه ام کردی.
    خم شد، و تپش زل زل نگاهش کرد...
    قلب که نبود...تلمبه بود.
    -می مونی برام؟
    تپش مسخ شده گفت:موندم.
    آریو لب هایش را روی پیشانیش گذاشت و به آرامی بـ ـوسیده گفت:دوسم داری؟
    صدای ضربان قلبش انگار داشت طبل می زد.
    -دارم!
    لبخند زد...عاشق این دختر بود با تمام معصومانه های بچگانه اش!
    گونه اش را بـ ـوسید و گفت:چی شد اومدی تو زندگیم دختر؟
    تپش لب به دندان گرفت و آریو انگشتش را روی لب زیری که به دندان بود گذاشت و لبش را به پایین کشید و گفت:دیگه سهم منه.
    تپش پر خجالت سر پایین انداخت که آریو گفت:قربون خجالتت من برم.
    انگشتش را روی لب های قاصدک کشید و گفت:باید از بابات خوستگاریت کنم.خیلی زود.
    -بابا الان بخاطر پارسا یکم عصبانیه.
    آریو پر حرص گفت:اصلا از پسرعموت خوشم نمیاد.هیچ وقت.
    تپش لبخند زد و گفت:حسود!
    -هستم، حسودم، مال منی...من...فقط من.
    تپش پررنگ لبخند زد و گفت:تو اتاقم پتوی اضافه ندارم.
    -بیدار می مونم نفسم.
    تپش متعجب ابرو بالا پراند و گفت:نه نمیشه!
    آریو دستش را گرفته کنار خود روی تخـ ـت نشاند و گفت:بیا بشین تا برات قصه بگم.
    تپش خنده ای بلند خرج کرد و گفت:قصه ی چی؟
    آریو به تاج تخـ ـت تکیه داد و تپش را روی پایش نشاند و دست دور چفت کرده گفت:بچه بودم تو تعزیه محل نقش قاسمو داشتم...بزرگ شدم شدم حضرت عباس...عشق بازیگری و نمایش بودم...بابام عشق می کرد هر سال منو تو لباس حضرت عباس می دید.اما همون سالا یکی از بچه ها گفت قراره یه فیلم کوتاه بسازه.ازم خواست برم توش بازی کنم.منم سرم سوت می کشید...رفتم و شانس زد و تو جشنواره برنده شد...
    تپش پوست دستش را نـ ـوازش کرد و گفت:خب؟
    -بابا فهمید...مخالف بازیگری بود.می گفت قرتی بازیه.آدمو خراب می کنه.نباید رفت پی اش...اما من دلم رفت.همون فیلم کوتاه منو شناخته کرد و همین باعث شد من پیشنهاد اولین بازی تو فیلممو داشته باشم.
    -چرا بابات مخالف بود؟ بازیگری که عالیه!
    -تو شانش نمی دید.پدرم سرهنگ بازنشسته اس...می خواست عین خودش برم تو نظام...اما جو خشکش برای من غیر قابل تحمل بود.
    -سخت بود نه؟
    -بدترین بود.بابا شنید و دعوا کرد...یه جر و بحث حسابی.اونقد حسابی که برای همیشه منو از خونه بیرون کرد.
    تپش هین بلندی کشید به طرفش برگشته گفت:یعنی الان خبری ازشون نداری؟
    -چرا تیامین خبرا رو می رسونه...اما 8 ساله نخواستن منو ببینن صدامو بشونن...
    -مامانت چی؟
    -نمی دونم چرا اون نخواست هوامو داشته باشه.شایدم بابا نزاشت.
    تپش به آرامی گونه ی آریو را بـ ـوسید و گفت:من هستم تا آخر عمرم...باشه؟
    -البته که هستی دختر...نباشی که میمیرم.
    تپش بخند زد و گفت:خدا نکنه دیوونه.
    -اونروزا اومدم تهران...بخاطر خوش چهره و خوش استیل بودن زود چهره شدم....تو اون روزا با نهال آشنا شدم.
    تپش اخم کرد که آریو لبخند زد و گفت:اخم نکن عروسکم اینا گذشته اس.
    -خب باشه...من می خوام مالک تو باشم.
    -هستی جان من...خیلی وقته هستی...
    کنار گوشش را بـ ـوسید و ادامه داد: نهال اومد تو زندگیم و شد همه چیز...عاشقش شدم...برام بهشت بود اما یه مدت بعد نهالم رفت.به وسیله ی من خودشو بالا کشید و رفت ایتالیا شد مدلینگ...من باز تنها شدم.تو تمام این سالها فقط تیامین بوده که جای همه ی خانواده ی منو پر کرده.
    تپش حسودانه گفت:خانواده ات از امشب منم.
    آریو لبخند زد و او را به خود چلانده گفت:من میمیرم برای این خانواده کوچولوی دوست داشتنی.
    تپش سرخوشانه لبخند زد و گفت:بقیه اش؟
    -همه ی اینا گذشت تا یه دختر مدرسه ای سورمه ای پوش و پر از جسارت پاشو گذاشت تو ماشین من...
    تپش اخم کرده گفت:خوب جوابشم دادی.
    -تقصیر من نبود...نهالم اینجوری وارد زندگیم شد نمی خواستم یکی عین نهالو راه بودم تو قلـ ـبم.
    -الان من عین اونم؟
    -تو فرشته ای خانومم، دیگه اینو نگو.
    -چشم.
    -اون روزا کمی کله خر بودم و تلخ...منو ببخش که خیلی آزارت دادم...نمی خواستم دوباره یه عشق رفتنی بیاد تو زندگیم.
    -من همه جوره دوستت دارم.
    آریو پر عشق گفت:نمی دونم از کی زندگی من شدی دختر؟
    تپش خودش را لوس کرده گفت:من خودم زندگیم.
    آریو خندید و گفت:نوشابه باز کن شیطون بلا.
    تپش خندید و آریو گفت...از آمدن نهال...از عشقش...از انتقامش...آنقدر گفته بود که گردن تپش روی شانه اش شل شده و دخترک معصومانه در آغـ ـوشش به خواب رفته بود.
    به آرامی او را روی تخـ ـت خواباند و خود لبه ی تخـ ـت نشسته...خیره ی صورتش شد و چقدر این دختر را دوست داشت.
    پر از خودخواهی خم شد به آرامی لب های تپش را بـ ـوسید.و به ارامی گفت:مال من میشی...فردا باید بیام سراغ پدرت.
    بدون آنکه سیر شده باشد دوباره لب های تپش را بـ ـوسید و با تمام دل نیامدن هایش بلند شد.باید می رفت...این دختر محرم شده ی قلبش هنوز بر تنش نامحرم بود...و اگر می ماند اطمینانی روی حس و هـ ـوسش نداشت...
    دوست داشتن هم گاهی خطرناک است!
    از همان بالکن بیرون زد و فردا روزی بزرگی بود برای طلب کردن تپش از پدری که می ترسید مخالف باشد.
    *****************************
    *****************************
    دست روی قلب ضربان گرفته اش گذاشت و به آرامی تکرار کرد:آروم بزن بابا، داری گند می زنی به اعتماد به نفسم.
    از در که داخل شد طبق آدرسی که قبلا از خود سیاوش پرسیده بود تند تند پله های مجتمع را طی کرد و جلو دربی که تابلوی دکتر سیاوش سنجری در آن خودنمایی می کرد ایستاد.نگاهی به داخل انداخت.هنوز چندین بیمار روی صندلی ها لم داده بدند.
    ساعت 1 ظهر بود. باید هر طور شده وقت می گرفت.هرچند سرزده آمده بود.
    داخل شد و بی توجه به تمام نگاه های خیره و کنجکاو روبروی منشی جوان که مرتب دستش بند شال مشکی رنگش بود ایستاد و گفت:سلام، خسته نباشید، می تونم دکترو ببینم؟
    منشی بی توجه به صدای زیادی آشنایش بدون سر بلند کردن گفت:وقت قبلی داشتین؟
    -نخیر!
    -پس باید صبر کنین بعد از همه برین داخل!
    -دیر نشده؟
    منشی سر بلند کرد تا جوابش را بدهد اما با دیدن آریو زبانش بند آمد تند از روی صندلی بلند شد و گفت:خودتونین دیگه؟
    آریو لبخند زد و گفت:من منتظر تموم شدن کار دکتر می مونم.
    -نه، نه اصلا بفرمایین داخل.
    -من نوبتو رعایت می کنم.
    و بی توجه به تقلای منشی روی یکی از صندلی ها کنار پیرزنی نشست که پیرزن به طرفش برگشته گفت:دردت چیه مادر؟
    آریو دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:درد از اینه.
    -خدا شفا بده مادر، هر کی یه دردی داره، ایشالا که خوب میشی هنوز خیلی جوونی مادر.
    آریو لبخند زد و گفت:حتما...می دونم حتما خوب میشم.
    و چقدر خوب که گاهی این اعتماد به سقف می توانست آرامش دهد به قلبی که با اطمینان برای تصاحب آمده بود نه از دست دادن!
    ************************
    صدای تقه ی در سرش را از روی کتاب بلند کرد، و گفت:بفرمایید.
    در با تیک کوتاهی باز شد و سیاوش داخل شد که تپش به احترامش فورا از حالت درازکش بلند شده نشست که سیاوش همان جا روی زمین کنارش نشسته گفت:باهات حرف دارم.
    و یادش آمده بود تمام امروز بعد از شب طلایی که در آغـ ـوش آریو صبح کرده بود اصلا زنگ هم نزده.
    -بفرمایین.
    -امروز آریو اومده بود مطلب.
    و یادش آمد آریو در خواب و بیداریش گفته بود به سراغ پدرش می رود.
    -تورو ازم خواستگاری کرد.
    نفس در سیـ ـنه اش حبس شد.
    -مشتاقانه اصرار داشت که هر کاری برات می کنه.
    آریو بود دیگر...مرد عاشق این روزهای خوبش...
    -می خوام نظر تورو بدونم.
    قبول است...این مرد با تمام داشته و نداشته اش قبول است.
    -خودتون قبولش دارین؟
    -از تو می خوام نظرتو بگی.
    گاهی باید رک بود آن هم بری مردی که جانش برایش در می رفت...
    آنهم وقتی این همه مدت زجر کشیده بود تا عاشقش شود و حالا...
    -منو ببخش بابا برای تمام جسارتم اما...من دوسش دارم.
    سیاوش سکوت کرد...زل زده براندازش کرد و این همه دختر 19 ساله اش بزرگ شده بود و نفهمیده بود؟
    و تپش ترسیده از مخالفت سیاوش تند گفت:اما شما؟
    سیاوش بلند شده گفت:بهش بگو امشب بیاد.کارش دارم.
    -اما نگفتین نظرتو چیه؟
    و سیاوش بی جواب از اتاق بیرون رفت.
    پر از دلهره بلند شده گوشی را از روی تخـ ـتش چنگ زد و تند شماره ی آریو را گرفت...بوق اول...بوق دوم...بوق سوم...
    -سلام نفس من!
    -آریو!
    -جان آریو...
    -تو امروز منو از بابا خواستگاری کردی؟
    -نباید می کردم؟
    -بابا می خواد امشب ببیندت.
    آریو شادمانه خندید و گفت:پس باید امشب حسابی به خودم برسم. چه گلی برات بیارم عروسم؟
    -آریو من نگرانم.
    -چرا عزیزدلم؟ نگرانی داره دختر خوب؟ قراره بیام با بابات اختلالات کنم...نترسیا من شده بدزدمت مال خودم میشی.
    تپش لبخند زد و گفت:دیوونه.
    --دیوونه ی تو بودنم هم عالمی داره....حالام نگران نباش، برو حسابی به خودت برس، خوشگل تا امشب بیام بخورمت.
    تپش بلند خندید و گفت:برام رز سفید بیار!
    -چشم بانو.هرچی شما امر کنی.
    آریو جدی شده گفت:با تیامین میام.خیلی حرفا امشب برای خانواده ات دارم.
    -من کمی می ترسم آریو، بابا اصلا قابل پیش بینی نیست.
    -فدات شم عروسکم، نترس، باباتو راضی می کنم.هرچی بگه به دیده ی منت.
    -امشب اون کت زرشکی اسپرتتو با یه پیرهن مشکی ست کن.
    -چشم بانو.
    تپش لبخند زد و گفت:من برم به درسام برسم.با من کاری نداری؟
    -نه عزیزم.
    -خداحافظ
    تماس قطع شد و شادی و ترس پنهانی در قلبش جولان داد و انشالا که سیاوش امشب سوار خر شیطان نباشد.
    ******************************
    فصل شانزدهم
    سیاوش چشم ریز کرده گفت:می دونی تپش من فقط 19 سالشه؟
    تپش ناخان می جوید...
    سپهر حرکات آریو را زیر نظر داشت...
    مرضیه با لبخند به آریوی خوش پوش خیره بود...
    میثم کله شقانه با پرتقالی برای پوست گرفتن مبارزه می کرد..
    و انگار خیال تیامین از همه راحت تر بود.
    آریو متین سر تکان داد و گفت:بله متوجهم جناب دکتر.
    -و فکر نمی کنی ممکنه بعدها زمینه ساز مشکل تو زندگیتون باشه؟
    آریو ابرو بالا انداخت و گفت:دقیقا چه مشکلی؟ من با این موضوع کنار اومدم که 8 سالی از تپش بزرگترم، و تپش هم امیدوارانه فک می کنم که کنار اومده باشه...من فکر می کنم تفاهم ما تو موضوعات زندگیه نه سن.
    -خیلی خب باشه ما سن رو قبول می کنیم اما شغلت چی؟ چر از دردسرهای کاری، پر از مسافرت...پر از تلاش برای جلب توجه نکردن...
    -جناب سنجری واضح اینه که هر شغلی دردسرهای بخصوص خودش رو داره.شما هم پزشکین و مجبورین بعضی از شب ها شیفت باشین.تو بعضی عمل ها ساعت ها تو اتاق عمل باشید...گاهی بخشنده باشید و گاهی هم خبر مرگ بدین...منم هم باید با شغلم کنار بیام و اومدم و صد البته اینکه تپش هم با وارد شدن به حرفه ی من خیلی خوب می تونه منو درک کنه.
    تپش لبخند دل گرم کننده ای تحویلش داد که سیاوش لب گزیده گفت: و خانواده؟
    قبل از اینکه آریو لب باز کند تیامین گفت:اجازه بده من توضیح بدم.
    رو به سیاوش گفت:آریو جان اختلاف کوچیکی با خانواده شون داره دقیقا برای شغلی که داره.خب عموجان سرهنگ بازنشسته ان و علاقه ی زیادی داشتن آریو هم جا پاش بزاره اما خب آریو راهشو انتخاب کرده بود و این مسئله باعث کدورت بینشون شد که متاسفانه بخاطر لجوج بودن دو طرف، هنوز آشتی نکردن اما من تضمین می دم که این وصلت ممکنه بانی خیر باشه.
    سیاوش ابرویی بالا انداخت و گفت:دقیقا چند وقته با خانواده ات رابطه ای نداری؟
    آریو رک گفت:8 سال.
    سیاوش لحظه ای سکوت کرد که آریو گفت:جناب سنجری من از هیچ نظری به خانواده ام وابسته نیستم و تمام این سال ها روی پای خودم بود تا شدم این...محتاج نبودم و زور زدم موفق باشم اینقد موفق که با دست پر طرف خانواده ام برگردم اگه قبولم کنن...ملاک شما اگر فقط خانواده ی من باشه واقعا نمی دونم چیکار میشه کرد اما اگه ملاک این منی که جلوی شما نشسته باشه من تضمین میدم دخترتونه خوشبخت کنم.
    -ملاک من خانواده نیست، مهم کسیه که قراره دختر منو خوشبخت کنه اما تا کی قراره دور از خانواده بود؟ دختر من با ازدواجش عروس یک خانواده میشه، زن دایی، زن عمو میشه...و هزار لقب دیگه...تو که نمی خوای دختر من محروم باشه؟
    -حرفای شما متینه، من قبول میدم بتونم باز این گره رو باز کنم.
    مرضیه لب باز کرد و گفت:خبری از خانواده ات داری؟
    -بله، تیامین جان زحمت می کشه با هر بار رفتنش به شیراز خبرارو می رسونه.
    سیاوش رو به تپش گفت:نظر تو چیه بابا؟ خوب فکر کردی؟ این آدمی که روبروی تو نشسته یه آدم عادی نیست که هروقت دلت خواست دستشو بگیری ببری تو پارک و خیابون قدم بزنی و بری و خرید و...هزارتا آدم می شناسنش و ممکنه هرروز هزار نفر دورش فقط برای یه عکس انداختن جمع بشن...می خوام بدونم تمام این چیزا رو برای خودت حلاجی کردی؟
    تپش سر به زیر گفت:باباجان من به همه چیز فکر کردم.
    و چقدر نیرومند بود این حس خوب عاشقی که طعم شیرینش بزاق می شد برای قلبی که دیوانه وار بی قراری می کرد.
    سیاوش پوفی کشید و گفت:مطمئنی؟
    سپهر با لبخند به تپش نگاه کرد که تپش به آرامی گفت:بله!
    لب های آریو به لبخندی کش آمد و سیاوش هم کمـ ـرنگ لبخند زده گفت:مبارکه!
    تیامین کف زد...
    سپهر کف زد...
    مرضیه کف زد...
    تپش خجالت ریخت...
    و آریو عشق کرد...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    -خواستم تنها باشیم تا حرفای آخرمو بگم.
    آریو متین سر به زیر انداخت و گفت:بفرمایین!
    -من همچنان و قضیه سن تپش و خانواده ی تو حساسم...می خوام برای عروسی تا 4 سال صبر کنی. اون موقع این دختر بزرگتر و عاقل تر شده...
    آریو ترسیده گف:منظرتون این نیست که عقدم برای چهار سال دیگه بزاریم؟
    -من اینقد سنگدل نیستم...نه مشکلی برای عقد نیست، هروقت خواستی و کاراتون ردیف شد می تونین عقد کنین اما تا چهارسال دیگه تپش دختر این خونه می مونه تا درسش تموم بشه.
    -چشم هر چی شما بفرمایین.
    و در دل نالید:4 سال؟ 4 سال بدون تپش بخوابم؟
    سیاوش زیر چشم به چهره ی گرفته اش خیره شد و لبخند زد و خب هر چیزی تحملی می طلبد دیگر...
    پدر زن بودن هم حس خوبی بودها...
    *****************************
    و تیامین خیلی وقت بود گوشی به دست از جمع جدا شده در حیاط قدم می زد...
    -بله قرارا گذاشته شده...
    -خانواده ی دختره چه جورین؟
    -من که قبلا توضیح دادم براتون زن عمو...از هر نظر هم دختر هم خانواده اش عالین.
    -آریو راضیه؟
    تیامین خندید و گفت:زن عمو راضی نبود که نمی یومد...دیشب شنید برا تپش خواستگار اومده کم مونده بود بره پسره رو بکشه.
    صدای بغض آلود زن عمویی که برای آریو مادر بود خش انداخت میان ابروان تیامین که تیامین گفت:عمو چطوره؟
    -می دونم دردش چیه اما از بس مغروره حاضر نیست یه کلمه بپرسه این پسر حالش چطوره؟ چند سال آزگار نزاشت یه خبر از بچه ام بگیرم حالا که از سرش افتاده من دیگه روم نمیشه...
    صدای گریه ی آرامش، دل تیامین را ریش کرد و گفت:زن عمو الان وقت گریه اس؟ خوشحال نیستی آریو داره ازدواج می کنه از تنهایی درمیاد؟ اونم دختری که لنگه نداره؟
    -هی مادر چی بگم؟ مگه درد یکی دوتاس؟...سر عقدشون از خودش و عروسش عکس بگیر بفرست برامون.....خدا به زمین گرم بزنه کسیو که نخواست خانواده مونو بینه که حالا من بخوام له له بزنم برا دیدن پسرم.
    -زن عمو احتمالا تا دو هفته دیگه خودشو خانومش یه فیلم دارن که فیلمبرداریش تو شیرازه، اجبارا باید بیان...منم میام یه موقعیت جور می کنم بیاین ببنینشون.
    آه کشیده گفت:خیلی ظلم شد به این بچه...هی...مادر وقتتو نمی گیرم انشالا که خوشبخت بشه...منو بی خبر نزار.
    -چشم زن عمو.خودم هر چی بشه رو بهتون میگم.
    -مادر حواست به این بچه باشه، غریبه، کسی رو اونجا نداره...
    و شاید در این 8 سال هزار بار گفته بود و خب...مادر بود دیگر...
    -چشم زن عمو...
    صیغه که خوانده شد نفسش را تند بیرون داد و دست دور دست تپش حـ ـلقه کرد و بلاخره مال خودش شد...
    سیاوش به سویشان آمده به اجبار بلند شد و روبـ ـوسی کرد و سیاوش ساعت مارک نقره ای رنگ را روی مچش بست و گفت:خوشبختش کن، خوشبخت شین!
    -چشم.
    صدای عاقد که عروس و داماد را برای امضای سند بلند شد دست تپش را گرفت و برای امضای سند ازدواج رفتند.
    تیامین بود و دوستان کمی از آریو...خب زیادی شلوغ شدنش را دوست نداشت.
    و خانواده تپش و فامیل درجه یکی که داغ پارسا را که با حسادت خیره ی عروس و داماد بود را زنده می کرد.
    سند امضاء شد و چقدر این اسارات برای این دو مزه داشت.عین بستنی توت فرنگی در دل گرمای ظهر!
    پلی شدن آهنگ شاد و رقص جوان ها فرصت داد به آریویی که دلش غنج می رفت برای دیدن عروسش در آن چادر زیبای سفید که سعی می کرد موهای حالت داده اش را جوری مرتب کند که روی صورتش نیاید.
    چادر را از روی موهایش کشید و گفت:ننداز، بزار ببینمت.
    لبخند زد و باز چال گونه به نمایش گذاشت و آخیش...این دختر با این چال دوست داشتنی مال خودش شده بود...خدارا شکر!
    "سیاه چاله است چال گونه ات، رحم کن نخند!"*
    نسترن با آن لباس سبز بهاری کوتاه در حالی که خیلی لاغرتر از قبل شده بود موهای پریشان شده اش را از روی صورتش کنار زده جلویشان دست به کمـ ـر ایستاد و گفت:تا کی قراره شماها اینجا بشینین؟
    تپش خندید و آریو لب گزید و خدا رحم کند برای این خنده هایی که پدرش را در می آورد.
    -من خانوممو میارم...
    و این خانم گفت چه حس مالکیتی قشنگی داشت....و او چرا این همه این مالکیت را دوست داشت؟
    -پاشو عزیزم، کمـ ـرم خشک شد از نشستن.
    دست دور کمـ ـر تپش انداخت و حلال تن بود چه لذتی داشت...
    جوان ها میدان باز کردند و تپش روبروی آریو دست در هوا کرد و کمـ ـر پیچ داد و نمی شود همین الان با خانمش تنها باشد فقط محض کمی قربان صدقه رفتن؟
    دستش دور کمـ ـر تپش قفل شد و خیره ی آبی فیروزه ایش و زمزمه کرد:نکن اینجوری!
    تپش متعجب کنار گوشش زمزمه کرد:چیکار نکنم؟!
    آریو تند گفت:میشه تنها باشیم؟
    اصلا خنگ نبود...
    ریز خندید و گفت:تو این همه آدم؟
    سپهر جلو آمده گفت:اجازه هست ما هم کمی قاطی شیم؟
    آریو اخم کرده تپش را به خود چسپاند و گفت:والا شماها 19 ساله قاطی هستین حالا یه ساعته ما قاطی شدیم حسودیتون شده؟ نخیر از الان مال منه...
    وای باز هم گفت...و دلش غنج رفت برای این مال او بودن های دلپذیر...
    سپهر با خنده دستش را بالا گرفت و گفت:بابا مال خودت...
    تپش مشت آرامی به سیـ ـنه ی آریو کوباند و گفت:حسود!
    -حسودم...مال منی...بدم دست دیگرون که چی بشه؟
    تپش خندید و آریو گفت:نمیشه بریم اتاقت؟
    -چرا؟
    -کار دارم.
    تپش به زور دامن لباسش را بالا گرفت و اشاره ای به مادرش کرد، مرضیه ظرف شیرینی را به دست یکی از خانم ها داد و به سوی تپش آمده گفت:بله مامان جان.
    -مامان، آریو کمی سرش درد می کنه، میریم اتاقم یه کمی استراحت کنه.
    مادر بود اما کمی شیطان...چشمکی زد و گفت:برین!
    تپش خندید و با آریو که بازویش را گرفته بود از پله ها بالا رفت، جلوی در، آریو دستگیره را فشرد، در را باز کرد و گفت:بفرمایین بانو!
    تپش داخل شد و آریو پشت سرش در را بست که تپش خسته از لباس سنگینش گفت:هوم؟
    و آریو دست به سیـ ـنه خیره ی زیبایش با لبخندی خاص تکان نمی خورد که تپش نزدیکش شد و گفت:گفتی کار داری.
    آریو تکیه گرفت و گفت:این رژی که زدی رنگشو الان داری؟
    تپش متعجب گفت:آره، قرمزه دیگه.
    آریو با خباثت لبخند زد و گفت:چه عالی.
    تپش متعجب نگاهش کرد و آریو دست پشت گردنش گذاشته و گفت:یادته اولین بار کی طعمشو چشیدم؟ هنوز صدای سیلیت تو گوشه.
    -طعم چی؟!
    خنگ نبود ها...اما الان آریو کمی موزی شده بود.
    لب روی لب گذاشت و چشید...تپش چشم درشت کرد و کم کم خمـ ـار....
    لب از لب جدا شد و آریو گفت:فهمیدی طعم چی؟
    تپش پر از شرم که صورتش را انگار رنگ کرده اند از سرخی لبخند زد و چال به نمایش گذاشت که آریو گفت:ای قربون اون خجالتت برم عروسکم.
    تپش سرش را تکیه سیـ ـنه ی آریو داد و گفت:ممنونم.
    -برای چی؟
    -برای بودنت، برای موندنت...
    -من باید بگم یا تو؟
    -تو هم بگو.
    -من باید تشکرو از خدا کنم که تو رو بهم داده.
    انگشتش را روی سیـ ـنه ی آریو تکان داد و گفت:خسته ام، دلم می خواد بخوابم.
    -می خوای بریم خونه من، تا صبح بخواب.
    -بابا نمی زاره.
    -زنمی ها.
    تپش خندید و گفت:شوهرم، شب اولی نمی زاره.
    آریو زیر چانه اش زد سرش را بالا آورده گفت:من امشب می دزدمت می برمت، مال من شدی عمرا من دیگه شبا بی تو بخوابم.
    تپش خندید و گفت:من پایه ام آقا دزده.
    آریو دست زیر پایش انداخته او را به سمت تخـ ـت برد و خودش نشسته او را روی پایش نشاند و گفت:8 سال هیچ وقت به معنای واقعی خوب نبودم، شاد نبودم...اما الان...با اینکه خانواده ام باید باشن اما نیستن...اینقد حس خوب و نابی دارم که جبران تمام این 8 سال شد.
    تپش دست دور گردنش انداخت و گفت:بمیرم برا آقامون...
    صورتش را بـ ـوسه ای پر از عشق و طولانی گذاشت و گفت:با من همیشه شاد باش.
    آریو با شیطنت گفت:اگه بزاری طعمشو بچشم همش خوشحالم.
    تپش مشت آرامی به کمـ ـرش زد و گفت:بچه پرو!
    -عزیزم من کلا پروام حالا رد کن بیاد وگرنه بزور می گیرم.
    -اِ اینجوریاس؟
    --تا الان فکر می کردی چه جوریاس؟
    تپش با حرص گوشش را کشید که آریو دستش را گرفت و گفت:دیگه خودت خواستی، تا الان سعی کردم پسر خوبی باشم نزاشتی.
    تپش خندید که آریو دست پشت گردنش گذاشت او را کمی خم کرد و لب به لب رساند و لامصب عسل بود...شیرین!
    و این بار تپش مشتاقانه همراهش شد و خب دوست داشت دیگر...خوشمزه بود.
    و آریو لب از لب جا کرد و لب سر داد به زیر گلویش و بـ ـوسید...بـ ـوسید...و تپش نفس شماره کرد و عرق از تیره ی کمـ ـر آریو راه افتاد و چه صدای بلندی داشت قلبشان برای این همه خواستن.
    تپش دست روی سیـ ـنه ی آریو بازی داد و چقدر دلش امشب با هم بودن می خواست.
    آریو لب که جدا کرد به آرامی گفت:من امشب می خوامت.
    و تپش بی شرم شده گفت:اجازه اومدنمو بگیر یا بمون پیشم.
    آریو دستی روی گردن سرخ شده ی تپش کشید و گفت:یه ذره بمون سرخی گردنت بره بعد بریم پایین.
    تپش لبخند زد و گفت:حریص.
    آریو خندید و گفت:نمیشه گذاشت دست من نیست که.
    -تو کشوی میزم یه پنکک مشکی رنگ و یه رژ قرمز هست برام بیارش تا دسته گلمون رو درست کنم.
    آریو با شیطنت دوباره زیر گلویش را بـ ـوسید که قاصدک اخم کرده گفت:نکن دیوونه.
    آریو خندید و او را روی تخـ ـت نشانده بلند شد و پنکک و رژ را آورد و به دست قاصدک داد و گفت:تو چرا این همه خوشگلی دختر؟
    تپش با عشوه گفت:مبارک آقامون، چشماتو درویش کن آقاهه من شوور دارما.
    آریو به قهقه خندید.و گفت:نکن دختر امشب می خورمتا.
    تپش خندید و ناز آمد ابر پنکک را برداشت و از آینه ی کوچک جعبه پنکک جای قرمز گلویش را پوشاند و رژ را برداشته تا رنگ ببخشد به لبی که اگر پایین می رفت فهمیدن بـ ـوسیده شدنش رسوایش می کرد.
    آینه را بالا گرفت برای سرخ کردن لب های کوچکش که آریو دستش را گرفت و گفت:صبر کن هنوز وقت داریم.
    تپش متعجب گفت:برای چی؟
    آریو صورتش را نزدیک کرده گفت:برای بـ ـوسیدن تو.
    تپش لب باز کرده تا بگوید دیر شده که آریو بی هوا لب به لب رساند و مگر این مرد سیر می شد.
    تشنه هم این همه نمی نوشید که آریو دم به دم می نوشید...خب...بیچاره آریو حق داشت دیگر...لب نبود که...بـ ـوسه که نبود...خنکای خوب بهشت بود...عطر دلپذیر زردآلوی رسیده ی بهار زیر درخت نارون قدیمی...وقتی باد شیطنت آمیز قلقلکت می دهد....
    لب نبود که....بـ ـوسه که نبود...شیرینی یک اتفاق افتادنی غیر ممکن بود....
    اصلا قفل شدن لب گرما بود در پیچ و تاب تن...وقتی خورشید به نظر آن همه هم سخاوتمندانه نمی رسید.
    "گرمی یعنی نفس های تو، دست های تو، آغـ ـوش تو...من به خورشید ایمان ندارم."*
    لب از لب که جدا کرد تپش نفس عمیقی کشید و گفت:سیر نمیشی؟
    آریو غافلگیرانه تنش را به آغـ ـوش کشید و کنار گوشش گفت:تا آخر عمرم لبریز نمیشم.دختر تو چرا این همه شیرینی؟
    لبخند بخیه زد به لب های رژ نخورده اش و گفت:نمی دونی چقد خوشحالم که برای منی.
    آریو تنش را فشرد که صدای در باعث شد فورا از هم جا شوند، تپش با تن خش افتاده ای گفت:بله؟
    -مامان جان مهمونا سراغتونو می گیرن بیاین پایین.
    -چشم داشتیم میومدیم.
    صدای قدم های مرضیه با آن کفش های پاشنه بلند که از پله ها پایین می رفت خیال هر دو را راحت کرد ، تپش رژ را زده گفت:بلند شو که همه فهمیدن...
    آریو بی خیال گفت:مگه مهمه؟
    -آریو؟!
    -جانم عروسک!
    -لوس.
    -با نمک. من امشب باید اجازه تو بگیرم.
    -خودت؟
    -نه تیامین پس به چه دردی می خوره؟
    تپش لبخند زد و دستش را دور بازوی آریو حـ ـلقه کرده از اتاق بیرون رفتند....باید به جمع می پیوستند وقت عشق بازی تمام شده بود...
    *************************
    تیامین چشم غره ای نثارش آریویی که ور دل عروسش نشسته بود کرد و مشغول صحبت با سیاوش شد و آریو لبخند زد و با عروسش حرف زد و کمی وسط آمد خودنمایی کرد و شاخه گلی در میان رقص تک نفره اش تقدیم تپش کرد که تیامین آمد بیخ گلویش را گرفت و گفت:کوفتت بشه تپشو امشب ببر خونه ات.اما فردا برش می گردونی.به زور راضیش کردم.
    آریو بـ ـوسه ای روی گونه اش گذاشت و گفت:من مخلصم داداش.
    -برا عروسیم جبران کن.
    -چشم.
    برگشته چشمکی به تپش زد و تپش خجالت زده لبخند زد و آریو هزار بار در دل قربان صدقه اش رفت و خداروشکر...خدارا شکر این دختر مال خودش شده بود.
    ************************
    دامن لباسش را بالا گرفته پایش را از آسانسور بیرون گذاشت و نالید: این لباس خیلی سنگینه.
    آریو دامن لباسش را بالا گرفت و گفت:بریم لباستو عوض کن.
    آریو کلید را از جیب شلوارش بیرون آورده در را باز کرد و گفت:بفرمایین بانو.
    تمام تنش لبخند شد...این خانه...این خانه از این به بعد خانه اش بود...خانه ای که شدیدا عاشقش بود.
    یکراست به سمت اتاق آریو رفت و عاشق این اتاق بود.گل های رنگارنگی که کل اتاق را پر کرده بود شادش می کرد....
    از کمد آریو پیراهن سفید رنگی بیرون آورد و لباس بلندش را عوض کرده پیراهن سفید مردانه را پوشید و با خنده به قیافه ی خودش در آن لباس گل و گشاد خندید.پاهای برهـ ـنه اش زیر آن لباسی که تا بالای زانواش بود عجیب خوش تراشیش را به رخ می کشید و خب...اصلا این دختر زیبا بود حرفی بود؟
    آستین های پیراهن را کمی بالا زد و روی تخـ ـت نشست و مشغول باز کردن موهای پیچ خورده اش شد.باید حمـ ـام می کرد و گرنه با این همه چسبناکی موهایش تا صبح دیوانه می شد.
    -آریو!
    -جانم عزیزم.
    -کجایی؟
    -دارم قهوه درست می کنم الان میام.
    لبخند زد و امشب این قهوه عجیب می چسبد.
    بلند شد، حوله ی آریو را برداشت و به حمـ ـام رفت.
    قطرات آب گرم نـ ـوازشگرانه پوست تنش را به بازی گرفت و نفس کشید...تمام تنش نفس کشید...انگار خستگی تمام امروز از تنش بیرون رفت و این خانه، خانه ی خودش بود خانه ای که از فردا باید به سلیقه ی خودش می چید.
    از حمـ ـام که بیرون آمد پیراهن را تن زد و در حالی که موهایش را با حوله خشک می کرد وارد اتاق شد که آریو را لم داده روی تخـ ـت در حالی که با لبخندی خیره اش بود که گفت:عافیت باشه عروسک!
    لبخند زد و گفت:مرسی. کو قهوه من؟
    آریو دستش را باز کرد و گفت:بیا بغـ ـلم تا قهوه بیارم.
    ته دلش لرزید...کاش هیچ وقت این خوبی های ریز ریز و قشنگ تمام نشود.
    و آریو خیره ی پاهای برهـ ـنه اش و موهایی خیسی که روی شانه اش ریخته بود و لباسی که بر تنش زار می زد و این همه خواستنی اش کرده بود، بود و این دختر کمی معجزه نبود برای تمام این 8 سالش؟
    تپش به آرامی در آغـ ـوشش خزید و گفت:سردمه.
    آریو تمام حجم تنش را در آغـ ـوشش گرفت و گفت:گرمت می کنم.
    -این اتاقو خیلی دوس دارم، پر از گله.
    -اتاق خوابمون از این به بعد.
    تپش تخس شده گفت:گرامافونمو نمیدما...براش نقشه نکش.
    آریو خندید و گفت:خسیس، مال خودت.
    تپش لبخند زد و گفت:برش می گردونم بزار سرجای همیشگی.اما مال خودمه.
    -باشه عروسک.
    -آریو؟
    -هوم.
    -چندتا دوسم داری؟
    -نهایتشو نمی دونم.اونقدی هست که دیوونه ات باشم.
    -منم دیوونه ات دیوونه.
    تنش را فشرد و گفت:گرمت شد؟
    -آره.
    -پس پاشو یه لباس گرم بپوش بریم بالا.می خوام پاتوق غروبامو نشونت بدم.
    سرتکان داد و از بغـ ـل آریو بیرون آمد، آریو کلاه و پالتوی تنش زد و خود به آشپزخانه رفته دو فنجان قهوه ی شیرین ریخت و با تپش به پشت بام رفتند و تپش روی نیمکت سرد که کمی برف زمـ ـستان رنگش را سفید کرده بود نشست و گفت:هوای خوبی!
    -سردت نیست؟
    -یکم.
    آریو کنارش نشست و دست دور گردنش انداخت و گفت:قهوه تو بخور گرم بشی.
    تپش جرعه ای نوشید و گفت:می خوام از فردا خونمو خودم بچینم.
    آریو سکوت کرد و تپش ادامه داد:می خوام از ترکیب زرد و سبز و قرمز استفاده کنم.رنگای شاد.
    و آریو فکر کرد خیلی وقت باید همه چیز تغییر می کرد.
    -همه جای خونه گل می زارم.
    -برای تابستون رو پشت بوم گل می کاریم.
    -اوهوم.
    -اوهوم.
    -اینجا رو دوس داری؟
    -اوهوم، هرجا تو باشیو دوس دارم.
    -تپش؟
    -جانم!
    اصلا عجیب مزه می داد این جانم گفتن های طعم دار...
    -یه وقتایی فک می کنم خسته میشی!
    تپش متعجب نگاهش کرد و گفت:برای چی؟!
    -برای کار من، کار تو.برای زندگی که عادی نیست عین همه!
    -فک می کنی بهش فکر نکردم؟ هیچ وقت علاقه ای به بازیگری نداشتم می خواستم عین بابا دکتر بشم اما تو که اومدی تو زندگیم لج کردم با خودم، با تو، با بابا، پزشکی قبول شدم اما بازیگری هم رفتم.یه جایی تمومش می کنم.اما تو برعکس من کاری رو رفتی که عاشقش بودی، هیچ وقت تمومش نکن، بمون تو چیزی که دوس داری.زندگی عادی هم برای خودمون می سازیم...خب هر کسی یه جوری زندگی می کنه دیگه ما هم اینجوری.
    دست دور شانه اش انداخته تپش را به خود چسباند و گفت:همین که برام موندی باید نذر بدم.تو هرچی بخوای من همون کارو می کنم.
    تپش کف دست یخ کرده اش را روی صورت آریو گذاشت و گفت:بیا بریم دیدن خانواده ات.
    دست روی دستش گذاشت و گفت:منو نمی پذیرن.
    -بیا امتحان کنیم، باهم می ریم.می بخشن...این همه سال گذشته!
    - باهامی؟
    -تا ته دنیا!
    سرش را روی شانه ی تپش گذاشت و گفت:دو روز دیگه برای فیلم برداری باید بریم شیراز...شاید دیگه وقتشه برم دیدنشون!
    تپش صورتش را نـ ـوازش کرد و گفت:میریم.باهم.هرچی بشه منم هستم.
    -می خوام بخوابم
    -بلند شو بریم پایین!
    پایین رفتند و تپش پالتو کند و باز هم شد همان دختر جذاب جذب کننده ی ....
    این پیراهن مردانه یه جورهایی تمام خواستن های آریو را زنده می کرد.
    تپش صورتش را روبروی صورت آریو گذاشت و گفت:من تا حالا شیراز نرفتم.
    و الان اهمیتی داشت این موضوع وقتی گردن سفیدش روبرویش خودنمایی می کرد و تپش شیطان شده دو تا از دکمه های لباس را نبسته بود؟
    خلاصه گفت:خب میریم.
    تپش با خنده گفت:الان حواست به منه؟
    آریو نگاهش کرد و گفت:آره!
    -اونجای آدم دروغگو.
    آریو بینی اش را فشرد و گفت:شیطونی نکن بچه!
    دستش را باز کرد و گفت:بیا بغـ ـلم.
    سرش را زیر روی دست آریو گذاشت و صورت را زیر گلویش و نفس کشید و داغی داد به تن آریو و به خدا که این نفس محض نفس کشیدن بود نه شیطنت!
    و آریو گیج شد از بوی نفس هایی که اگر بهشت را با تمام یاسمن هایش دیده بود قسم می خورد این بوی گل های بهشتی است و البته اگر کمی در تن این شیطان بدجنس هم برود این نفس عجیب تحریک کننده بود...
    لب هایش را سر داد زیر گلوی تپش و به آرامی گفت:بزار امشب اندازه همه نداشتنات سیر بشم.
    تپش مو نـ ـوازش کرد و تن داد به تمام خواستن های مردش و امشب تمام و کمال مال این مرد بود...حقی به تمام معنا...
    و آریو نوش گرفت و نـ ـوازش...
    طعم گرفت و خواستن....
    حس گرفت و نفس...
    این دختر طعم دوست داشتنی توت فرنگی های نوبر بهار بود....
    و چقدر لذت داشت...
    این خواستن عجیب مزه می داد...
    تن تپش را در آغـ ـوش که کشید پیشانیش را بـ ـوسید و گفت:خیلی زوده بپرسم اما...خوشبختی تپشم؟
    تپش بیشتر خودش را مچاله کرد در آغـ ـوشش و گفت:بهترین حس دنیا رو دارم.
    -دوست دارم موش کوچولو.
    تپش ریز خندید و زیر گلوی آریو را گاز گرفت و گفت:موش خودتی.
    آریو محکم در آغـ ـوشش کشید و گفت:سردت نیست؟
    -از این داغتر؟
    -فدای تو بشم من.
    بعضی وقت ها یک چیزایی عجیب مزه می شود...نخورده گوشت می شود به تن که خودت هم نمی دانی...شاید گذشتن ها و شاید هم بدست آرودن های حقیقی...
    تو مثل شایعه در من پراکنده ای...از دهان شعری به شعر دیگر..."*"

    و چه شعر قشنگی برای لب به لب شدن های این دو تن در آغـ ـوش هم
    هنوز دنیای دخترانه اش را داشت...
    هنوز می توانست پز دخترانه هایش را بدهد...
    این مرد که در اولین برخوردش خودخواهانه با تمام حرصش دعوتش کرده بود به تخـ ـتش...
    حالا در تخـ ـتش بود و باز هم دخترانه داشت...
    تمام طعم دیشبش عشق بازی بود...
    و عاشق این مرد بود با تمام معناهای هجی شده برایش....
    سرش را به آرامی از روی بازوی آریو برداشت.و آهسته از تخـ ـت پایین آمد.پیراهن مچاله شده روی زمین را تن زد و دکمه نبسته به سمت سرویس بهداشتی رفت....
    بیرون آمد و دلش هـ ـوس املت داشت...
    وارد آشپزخانه شد و تند کتری برقی را به برق زد و گوجه ها را از یخچال بیرون آورد.
    کارش تمام شده بود که دستی به موهایش کشیده به سمت اتاق خواب رفت.آریو هنوز خواب بود...
    به آرامی زانوهایش را روی تخـ ـت گذاشت و روی آریو خم شده گفت:آقاهه؟
    پلکش تیک زد...
    تپش خندید...
    موهایش را نـ ـوازش کرد...
    -آقاهه؟
    یعنی اگر فکر می کرد این مردک مارمولک یک درصد خواب است پس زیادی ساده بود.
    آریو قبل از اینکه تپش متوجه شود تن در آغـ ـوش کشید و گوش او را گاز گرفته گفت:شیطون فک کردی من خوابم؟
    تپش ریز خندید و گفت:گازم گرفتیا...گازت می گیرم.
    و آریو بوی املت گرفته ی تپش را به ریه هایش کشید و گفت:زن باید بو غذا بده...
    -پاشو بریم صبحانه بخوریم.امروز ناهار خونه پدرزن دعوتی.
    -ای جان تا باشه از این دعوتا.
    بلند شده دست زیر پای تپش انداخت و بلندش کرد و گفت:خوشگل من، حالا صبحانه چی هست؟
    -املت با مخلفات.
    -هوم، اشتها برانگیزه...
    ******************************
    فصل هفدهم
    لبه ی پنجره ایستاد و خیره شد به شهری که آنقدر تغییر کرده بود که اصلا یادش نمی آمد واقعا این شهر اوست؟
    تپش لباسش را عوض کرده کنارش ایستاد و گفت:ناراحتی؟
    -نه، حس خاصی ندارم.
    تپش دست دور کمـ ـرش انداخت و گفت:تیامین کی میاد؟
    -فردا.
    -اون یه قرار جور می کنه با مامانت اینا نه؟
    آریو سر تکان داد و چقدر دلتنگ بود. مادرش را 8 سال ندیده بود مگر از عکس هایی که تیامین می آورد.
    -برو لباستو بپوش می خوام کمی تو شهر بچرخم.
    -خسته نیستی؟
    -برای این شهر نه.
    خسته نبود اما دلش عجیب تاب داشت برای دیدنی هایی که 8 سال لج کرده خودش را محروم کرده بود.
    تپش لباس پوشید و شال قرمز روی موهای طلاییش انداخت و آریو برگشته خیره اش شد و عجب زن زیبایی داشت...
    -چیه آقاهه؟
    -داشتم فک می کردم بچه هامون خوشگل میشن.
    تپش خندید و گفت:دیوونه.
    تپش کتانی های قرمزش را پوشید که آریو گفت:امروز میریم یه کفش بخر که قرمز نباشه.
    تپش متعجب پرسید:چرا؟!
    آریو شانه ای بالا انداخت و که تپش گفت:این رنگ شادم می کنی، عجیب دوسش دارم.واسه اینه واسه کفش همیشه این رنگو می پوشم.
    -بهت میاد، دختر کفش قرمز.
    تپش دستش را گرفت و گفت:بریم؟
    آریو سر تکان داد و هم قدم شدن این دو همسفر زندگی...
    *********************************
    آریو مچ دستش را گرفت و داد زد: کجا؟
    تپش بغض کرده گفت:ولم کن لعنتی، چی از جونم می خوای وقتی از زندگیت رفتم؟
    آریو داد کشید:باید برگردی خونه؟
    -نمی خوام، بزار برم.
    صدای کات گفتن کارگردان باعث شد دست تپش را رها کند و لبخند رضایت کارگردان باعث شد تپش لبخند بزند و خسته نفسش را بیرون دهد.آریو نگاهی به جمعیت که اطرافشان حـ ـلقه شده بودند انداخت و باز هم هیچ یک از خانواده اش لای این جمعیت مشتاق نبودند.
    و غافل از آنکه زنی با چادر مشکی در حالی که چادر را روی دهان و بینی اش گرفته با چشمانی مروارید دوز در لای جمعیت قربان صدقه ی پسر تن ورزیده اش و عروس کوچک و زیبایش می رفت و آه می کشید و چرا این پسر این همه دور شده بود؟
    تیامین کنارش به آرامی گفت:زن عمو، گروه فیلمبرداری داره جمع می کنه بیاین ببرمتون خونه.
    و مادر آریو هق زد و چقدر این چند ساعت ماندنش زود گذشت...به قرآن که او هنوز سیر نشده بود از آمدنش.



    تیامین دست روی شانه اش گذاشت و او را از لای جمعیت عبور داده و کاش آریو می آمد...کاش.
    ******************************
    بی هوا رفته بود محض همه ی دلتنگی هایش...
    جمعه بود و مادرش زمـ ـستان، تابستان نمی شناخت، کوچه را آب می زد...و بوی خاک...
    امروز آمده بود...تنها...بی تپش...فقط محض دلبری از مادری که 8 سال دیگر برایش مادری نکرده بود.
    رسیده به در آبی رنگ نفسش گرفت...لای در باز بود و درخت بی برگ توت و رزهای خشک لبخند بخیه زد به لب هایش و این خانه هنوز همان بود.بی تغییر.
    در را هل داد و قدم گذاشت...صدای داد و بیدادی نگاهش را خیره ی پنجره ی رو به حیاط کرد.
    برادرش بود...مثلا برادر...
    چشم تیز کرد و کورش بود این همه خودخواهانه فریاد می کشید؟
    آن هم بر سر مادری که دلش را تپش می داد فقط محض بودنش؟
    با عجله به سمت خانه رفت، در را باز کرد صدا بیشتر شد و هق زدن های مادرش بلندتر...
    و کورش داد می زد برای خواستن دختری به نام ریحانه...
    آرام آرام پشت سر کورش رفت.بزرگ شده بود.قد کشیده بود اما هنوز هم قدش کوتاه تر از خودش بود.لاغرتر بود اما پوستش سفیدتر.موهایش روشن تر...
    و کورش دوباره داد کشید: به خدا نه بیارین تو کار، اینجارو به آتیش می کشم.
    برگشت...برگشت و آریو دلش لرزیده بود از اشک های مادرش...
    برگشت و آریو دیگر نتوانست تحمل کند.
    برگشت و آریو دست بالا برده بود و با تمام توانش سیلی محکمی روی گونه ی کورشی کاشت که نتوانست تعادلش را حفظ کند و روی زمین افتاد.
    مادرش هین کشید و متعجب خیره ی آریو....
    کورش قبل از فکر کردن به درد صورتش و سیلی خورده متعجب به آریوی ورزیده روبرویش خیره شد و به آرامی لب زد:داداش؟!
    و آریو الان هیچ نمی فهمید مگر اشک مادری که ریخته بود.
    به سمت کورش هجوم برده یقه اش را گرفت، بلندش کرد و گفت:این خونه رو آتیش می زنی؟ از کی این همه جرات دار شدی بچه؟ من نبودم یا آغاجون؟ اشک مامانو در میاری؟ داد می زنی؟
    مادر پر از شادی که در صدایش موج می زد گفت:آریو، پسرم.
    -به قرآن یه بار دیگه صدات بلند بشه آتیشت می زنم کوروش.
    کوروش ترسیده و ناباور گفت:داداش!
    کنار گوش کوروش گفت:یه دختر، برای یه دختر سر مامان داد زدی نه؟
    کوروش حرفی نزده، آریو داد کشید:دیگه برگشتم، حتی اگه آغاجون از خونه باز بیرونم کنه من دیگه برگشتم از حالا بیا عربده بکش تا نشونت بدم یه من ماست چقد کره داره.
    یقه اش را رها کرد و گفت:گمشو بیرون!
    و کوروش باید می رفت وقتی برادری برگشته بود که همیشه قدرتش بیشتر بود.همیشه!
    کورش از در بیرون زد و آریو خیره مادری که 8 سال مادر نکرده بود اما مادر بود دیگر...
    و مادرش با چشمانی که خیسیش دل ریش می کرد و چشم نمناک قدم جلو گذاشت و گفت:عزیزدل مادر!
    و آریو دیگر طاقت نیاورد، دو گامش آنقدر بلند بود که مادرش را بغـ ـل بزند و بو بکشد و اشک بریزد و مادر گفتنش تمام نشود.
    و مادرش آنقدر مادرانه خرج کرد که تمام تنش را غرق نـ ـوازش و بـ ـوسه کند.
    یه وقتایی یه چیزایی خیلی قشنگه...عین اتفاقی که می دونی باید بیفته اما هی دست دست می کنی...یه وقتایی باید قدمو برداشت...گور بابایی دلی که رنج دیده و زخمی...شاید اصلا باید این اتفاقا می افتاده نه؟
    -بابا کجاس؟
    فنجان چای که عطرش حسابی بینی اش را قلقلک می داد را جلویش گذاشت و گفت:هنوز عادت جمعه هاش همونه، رفته جوی شیخ با رفقاش، بساط چای و قلیـ ـون و حرف و حدیث.
    استکان را برداشته نفس عمیقی از عطر چای کشید و گفت:هنوز همون جوره؟
    ته ته صدایش کمی بغض نداشت؟
    مادرش آه کشیده گفت:نمی دونم، این مرد اصلا حرف نمی زنه.
    -پس نبخشیده!
    این بار بغض داشت ...بی شک!
    اما استکانش را لب زد و چای داغ را هورت کشید...مرد را چه به بغض؟
    ماند...کنار مادرش ماند و حرف زد آنقدر که صدای گوشیش و دل نگرانی تپشش مجبورش کرد بلند شود.باید مواظب عروسک کوچکش می بود و الان ساعت ها کنار مادرش خلوت کرده بود.
    -باز بیا، عروستو بیار ببینم.
    -چشم، نگفتم میام وگرنه میومد.
    -پس بیارش.
    دست روی چشم گذاشت و امر، امر مادر بود.
    از خانه که بیرون زد لبخند داشت، این خانه عشق بود...به تمام معناهای خوب دنیا.
    اما نرسیده به ماشین مرد بلند قدی که گذر سال موهایش را جوگندمی کرده بود در حالی که نان سنگگ ها را در دست داشت با همان قدم های مقتدرانه به سمت خانه می آمد.نفسش بند آمد.پدرش بود.مرد بی رحم تمام این سالهایش...
    زود خود را به ماشین رسانده، در را بست و چه خوب که شیشه ها دودی بود.
    خیره اش شد و پدرش اصلا نشکسته بود مگر همان موهای بیش از حد سفید شده.
    پدرش مقتدرانه از کنارش رد شد و او قلبش فشرده شد برای دلی که جرات ابراز وجود نداشت.
    پدرش داخل شد و او ماشین روشن کرد و رفت و کاش می شد حداقل سلامی کرد...محض شنیدن صدایش...فقط همین!
    وارد هتل که شد بغض داشت...و تپش با حوصله مشغول لاک زدن ناخن هایش بود وقتی بود با چهره ای گرفته داخل شد.
    بافت مشکی رنگش را درآورد و گفت:کسی سراغمو نگرفت؟
    تپش در حالی که لاکش را فوت می کرد تا زودتر خشک شود گفت:نه، کجا رفته بودی؟
    آریو خود را روی تخـ ـت انداخت و سرش را روی پای تپش گذاشت و گفت:رفتم خونه!
    تپش متعجب گفت:خونه؟! خونه مامانت اینا؟!
    آریو چشمانش را بست و گفت:آره!.... نـ ـوازش کن.
    تپش با احتیاط که لاک هایش روی پوست آریو نقاشی نیندازد صورتش را نـ ـوازش کرد و گفت:واسه این بغض داری؟
    -داداشمو زدم.
    تپش متعجب گفت:چرا؟!
    -دیدم سر مامان داد کشید.نتونستم خودم کنترل کنم بهش سیلی زدم.
    تپش موهایش را نـ ـوازش کرد و گفت:خیلی بهم ریختی.
    -بابا رو دیدم اما جرات نکردم برم جلو.تو ماشین نگاهش کردم.هنوز همون جوریه اما مامان...یه دل سیر بغـ ـلش کردم.از تو براش گفتم، گفت دفعه دیگه بیارش.
    -کاش امروز بهم می گفتی.
    -احتیاج داشتم تنها برم.
    آریو دستش را گرفت و خیره ناخن هایش گفت:ناخن هات خوشگل شده.
    تپش لبخند زد و گفت:باید طرح بزنم اما حال ندارم.
    -تنبل!
    شال قرمز را با سلیقه روی موهای فر شده تپش مرتب کرد و گفت:این بیشتر بهت میاد.
    تپش لبخند زد و دست آریو را گرفت که آریو متعجب گفت:چرا این همه سردی؟
    تپش پر از استرس گفت:یعنی مامانت منو دوس داره؟ اگه ازم خوشش نیومد؟
    آریو خندید و بینی اش را کشیده گفت:اخه من چی بهت بگم دختره؟ چرا خوشش نیاد؟ آخه دیگه عروس از تو بهتر؟
    تپش لبخند زد که آریو گونه اش را نـ ـوازش کرد و گفت:نترس عزیزکم، کنارم من باش فقط!
    دست تپش را گرفته او را به سمت در اتاق هل داد و گفت:همسر من نباید از هیچی بترسه.شجاع باش خوشگله.
    تپش خندید و دست هایش گرم شد و به خدا که این مرد کدئین بود وقتی حرف می زد...
    اصلا همین چیزها عاشقش می کرد...این مرد محشر بود.
    سوار ماشین که شدند هنوز دلهره داشت ...اما کمی...
    اما نگفت و آریو شاد بود برای دوباره دیدن مادری که اطمینان داده بود پدرش امروز را هوای حافظیه کرده و احتمالا حالا حالا ها تا غروب نمی آید.
    جلوی خانه ای قدیمی که ایستادند، تپش پر از دلشوره پیاده شد و دست های آریو را گرفت و آریو لبخند زد و گفت:مامانم مهربونه!
    تپش لبخند زد و دست فشرد و آریو زنگ زد...هنوز هم همان زنگ قدیمی بود...اصلا این سرهنگ بازنشسته حال می کرد با هرچه که قدیمی بود.
    صدای لخ لخ آمدن کسی به سمت در، تپش را بیشتر به آریو چسباند و آریو هنوز همان لبخند کدئین دار را روی لب داشت.
    در باز شد و زن میانسالی با گونه های گل انداخته و چادر سفیدی در قالب در ایستاد و قبل از آنکه آریو را تحویل بگیرد خیره ی تپشی شد که از خجالت این خیرگی لب می گزید و نگاه فراری!
    مادرش بی هوا به سمت تپش رفت در آغـ ـوشش کشید و گفت:ماشالا، ماشالا چشم حسود کور، چه عروسی خدا داده.
    و تپش چقدر این مادرانه ی خوشبو را دوست داشت.کمی بوی گلاب می داد و کمی هم بوی یاس.
    دلش کمی دلم دادن در آغـ ـوشش را می خواست...چه حس آرامشی داده بود بدتر از کدئین آریو...
    مادرش که دل از عروسش کشید، آریو خم شد دست مادرش را بـ ـوسید و گفت:کی خونه اس مامان؟
    -هیچ کس، بیاین داخل.
    از جلوی در کنار رفت و آنها داخل شدند و تپش خیره حیاط خیس شده بود و شیراز که باران نیامده بود؟
    تمام درخت ها خشک بود و احتمالا بوی بهار که به تنشان بخورد اینجا کم از بهشت نخواهد داشت.
    داخل اتاق گرم که شدند بوی خوب قرمه سبزی بینی شان را نـ ـوازش کرد و دستپخت مادر یک چیز دیگر بود.
    -مامان از غذات چیزی مونده؟
    مادرش خندید و گفت:براتون گذاشتم.بشینین الان میام.
    تپش بلند شد برای کمک که مادرش گفت:کنار شوهرت باش عزیزم.آماده اس فقط میارم.
    تپش لبخند زد و کنار آریو نشست و گفت:مامانت ماهه.
    آریو دست پشت کمـ ـرش انداخت و گفت:من که گفته بودم.
    اشاره ای به مبل کرد و گفت:اگه راحت نیستی رو زمین پاشو بریم رو مبل بشین.
    -اینقد سوسولم؟
    -ای من قربون تو برم.
    تپش بـ ـوسه ای روی گونه اش گذاشت و خود فورا جای رژ را پاک کرد و گفت:مامانت می دید.
    اگر می گفت می میرد برای این احتیاط های پشت بند مورد دارش اشکالی داشت؟
    مادرش آمد و نتوانست لب هایی که زیادی روی مغزش با آن رژ قرمز وسوسه کننده رژه می رفت را کمی بچشد و خب هنوز وقت بود.
    مادرش سفره را کشید و تپش کمک کرد.تپش کمی از قرمه چشید محض خوردن و تعریف کردن اما آریو تا ته بشقابش را خورد و چقدر دلتنگ این طعم خوب مادرانه بود.
    لیوان دوغش را سر کشید و پرسید:کورش چیکار کرد؟
    -هنوز حرفش همونه، آقاجونتم زیربار نمیره.
    -دختره چه جوریه؟ خانواده اش...
    -چی بگم پسرم؟ دختره بد نیست اما پدرش معتاده، برادرشم به جرم دزدی تو زندانه....اما کورش میگه خود دختر خوبه، هیچ خلافی نکرده، پاکه...
    -شما دیدینش؟
    -فقط عکساشو...باید آقاجونت راضی بشه که نمیشه.
    و خوب این سرهنگ غد بازنشسته را می شناخت که وقتی نه می گفت تا ته اش نه می ماند.
    مادرش رو به تپش گفت:خوبی دخترم؟
    تپش لبخند زد و گفت:ممنون مادرجون.
    -کاش با خانواده میومدی، اونارم می دیدم.
    -چشم سری بعد با اونا میام.این بار برای کار بود.
    آریو پر غرور گفت:مامان به انتخابم آفرین میگی؟
    مادرش پر لبخند گفت:شایسته اس.
    تپش سرخ شد و بین این مادر و پسر فقط کیلو کیلو باید رنگ می پاشید به گونه هایش!
    ...کلید در، در حیاط چرخید و کسی متوجه نشد.
    در باز شد، بسته شد...کسی متوجه نشد.
    قدم هایی کوه مانند روی زمین گام برداشت...کسی متوجه نشد.
    در اتاق باز شد و نگاه چرخید...نگاه لغزید....
    مردی با چشمانی نافذ خیره ی زوج جوان شد و زنی لرزیده از هیبت شوهرش...قراری برای آمدنش نبود!
    و چه کسی می دانست کورش تلافی سیلی اش را با ترغیب کردن پدرش برای رفتن به خانه جبران کرده است؟
    آریو حیرت زده، فورا بلند شد و گفت:آقا جون!
    و مرد همچنان ساکت بود اما ناگهان به سمت زنش برگشته گفت:کی اینو اینجا راه داده؟
    و آریو باز هم سرشکسته شد و این پیرمرد قراری برای بخشیدن نداشت انگار!
    سر زیر انداخت و تپش دلش گرفت.
    قدمی جلو گذاشت و پر جسارت گفت:سلام آقاجون.
    پیرمرد گنگ نگاهش کرد که تپش گفت:همسر آریو ام.
    و چیزی در قلب مرد شکست...پسرش بی گفته اش زن گرفته بود...زنی جوان...زنی زیبا...زنی مودب...و...و...و...زنی دلنشین!
    پیرمرد همچنان ساکت بود که آریو سرشکسته تر از 8 سال پیش قدمی به سمت تپش برداشت و گفت:مامان ما می ریم.
    دست تپش را گرفت و خواست از کنار پدرش رد شود پیرمرد گفت:8 سال سراغ نگرفتی، حالا نیومده میری؟
    همینقدر بس بود برای شکستن غرور مرد 60 ساله ای که تمام سعیش را در همین جمله برای برگرداندن پسرش کرده بود.
    و لایه ای مزاحم و خیس جلوی چشمانش را گرفت و تپش بازویش را فشرد...حالا نوبت آریو بود.
    به سمت پدرش برگشته، دستش را گرفت و خم شد برای بـ ـوسیدن که پدرش شانه اش را گرفت و در آغـ ـوشش کشید و مادرش بود که اشک هایش را با چادر سفیدش پاک می کرد و تپش لبخند زیبایی داشت برای آشتی کنانی که شاید به یمن قدم های مبارکش بود و یا شاید لبریز شدن این صبر ایوبی برای پدری که 8 سال فقط پسرش را در تلویزیون دیده بود و گاهی هم یواشکی رفتن هایش به سیـ ـنما!
    همیشه که نباید غرور داشت...گاهی هم می شود عین یک گل بود...زیبا...و خوب...
    هر کسی باید جوری جور زندگی خود را بکشد اما اگر این جور کشیدن کمی عاشقانه باشد به جایی بر می خورد؟
    ****************************
    بوی کباب در هوای سرد زمـ ـستانی و آتش کوچکی در حیاط برپا شده بود.خانواده ی کوچک آرتیمس و پدر و مادری که عشق می کردند از آمدن آریو و تازه عروسش، تیامین که فقط گوشه ی حیاط در حال پچ پچ کرده با رهایش بود و کورشی که بغض دار با حسرت به آریو و تپشی نگاه می کرد که آرزویش بود مانند آنها باشد.
    و آریو پشیمان از سیلی زده اش با سرهنگ صحبت کرده بود برای کورش و احتمالا سرهنگ رضایت می داد.اگر این دختر فقط خوب بودن خودش تایید می شد سوای خانواده اش!
    -تپش!
    -هوم؟
    -اینجا حس راحتی دارم، عاشق این خونه ام.
    -خانواده ات ماهن!
    -آره دوست داشتنین.
    تپش سرش را روی بازوی آریو گذاشت و خود را به او چسبانده گفت:کلی وقت داریم.تا اسفند.
    -تپش؟
    -هوم؟
    -من نمی تونم صبر کنم.
    -واسه چی؟
    -بیا بچه دار شیم بابات بزاره ازدواج کنیم.
    تپش بلند خندید و گفت:آخه دیوونه اینم فکر شد؟
    آریو در آغـ ـوشش چلاندش و گفت:می خوام بیای تو خونه ام.
    -خب میام.
    -آره اما 4 سال دیگه.
    -خداروشکر کن نگفت 7 سال.اگه می خواست بزاره به فارغ التحصلیم که دیگه هیچی.
    -پس بچه دارشیم.
    تپش گاز آرامی گردنش را گرفت و گفت:دیوونه.
    و تازگی چقدر آستانه خواستش ضعیف شده بود.
    کمی جابه جا شد و روی تپش خیمه زده گفت:حالا که نی نی دارت کردم می فهمی.
    تپش خندید و گفت:من بچه ام خودم.
    -دختر لوس، پس بزرگ شو.
    -بزرگم میشم، عجله ای نیست.
    -هی می خوام وسوسه نشم نخورمش نمی زاره.
    تپش بلند خندید و آریو دیگر تاب نیاورد برای هم خوابی امشبش...نمی شد از طعم خوبش گذشت....
    و باز هم آغـ ـوشی شیرین دیگری که مزه داده بود وقتی این روزها همش خوب می گذشت.

    برای همسرم... برای تمام این چهارسال گذشته و تمام سالهای آینده.

    پابان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 12:57 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.