نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. Top | #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal

    :cofe: رمان جایی که قلب انجاست | تهمینه کریمی

    خلاصه: رز تک فرزند یک پدر امریکایی و مادر ایرانیه.مادرشو در تصادف در ۱۲ سالگی از دست داده.مادر او به خاطر ازدواج با یه امریکایی از خانواده طرد شده بود و همیشه با اشک و اه از ایران یاد میکرد.پدر رز به خاطر بیماریه قلبی فوت میکنه و به رز میگوید که به ایران و نزد خانواده ی مادریش برود.و...


    این رمان نوشته ی خانم تهمینه کریمی هست



    فکر می کنم سومین نفری بودم که بعد از کنترل بلیت قدم به داخل هواپیما گذاشتم هوای داخل هواپیما بر خلاف هوای بیرون که سوز سردی داشت گرم و مطبوع بود خانم جوانی که بلیتم را کنترل می کرد برویم لبخند زد من هم سعی کردم همان کار را تکرار کنم اما نمی دانم موفق به انجام این کار شدم یا نه.هنوز مژه هایم از خیسی اشک به هم چسبیده بود و بر خلاف میلم مجبور بودم دماغم را پشت سر هم بالا بکشم از اینکه مهماندار صندلی ام را نشانم داد بینهایت خوشحال شدم و بدون لحظه ای درنگ به همان سمت رفتم کوله پشتی ام را به روی صندلی گذاشتم و بار دیگر به سمت مهماندار برگشتم با دیدنم دوباره لبخند زد لبخندش زیبا بود درست مثل چشمان مشکی رنگ درشتش.وقتی مقابلش ایستادم او با خوشرویی لبخندش را تکرار کرد و گفت:
    Can I help you?
    سرم را تکان دادم وگفتم:Yes.Excuseme where is the Women`s room ?
    او سرش را تکان داد ودر حالیکه با اشاره دست من را راهنمایی می کرد جواب داد:Keep Straight On.
    از او تشکر کردم وبا عجله خودم را به دستشویی هواپیما رساندم مقابل آینه نگاهی به چهره رنگ پریده خودم انداختم هنگام خداحافظی با کاترین آنقدر گریه کرده بودم که چشمانم کاسه خون شده بود و می سوخت لب های خشک و تبدارم را با زبان خیس کردم و دستی به موهایم کشیدم شینیون ساده موهایم که به زحمت کاترین شکل گرفته بود در حال باز شدن بود موهای طلایی رنگم به قدری لیز ولخـ ـت بودند که به سختی می توانستم آنها را بسته و مرتب بالای سرم نگه دارم انجام این کار در نظر من معادل با سخت ترین کار دنیا بود همیشه این کاترین بود که با محبتی صادقانه وصبروحوصله ای تمام نشدنی زحمت بستن ومرتب کردن گیسوان بازیگوش من را به عهده می گرفت و همیشه با این جمله کارش را تمام می کرد:آه عزیزم تو چقدر خوشگلی.
    خاطره کاترین بار دیگر اشک را در چشمانم نشاند و تصویرم را در آینه تارتر ومحزون تر کرد بغض سمی که راه گلویم را بسته بود دست بردار نبود فقط گریه ای پر حرارت وداغ می توانست آرامش کند نه آن اشک های داغ و غریبانه من. با پشت دست اشکی را که از گونه ام در حال پایین آمدن بود پاک کردم و در تلاشی بی ثمر تصمیم گرفتم بغض لانه کرده در گلویم را به زور آب دهانم پایین بفرستم اما دریغ از یک قطره بزاق.دهانم خشکخشک بود گلویم به سوزش افتاد و چشمانم از هجوم بی تعارف اشک تیر کشید انگار تمام آب بدنم پشت آن پلک های خسته و متورم جمع شده بود.صدای مهماندار را شنیدم داست به مسافران پرواز خوشامد می گفت باید سریعتر سر جایم بر می گشتم گیره را از موهایم باز کردم ودر آینه پیش رویم به پایین سرازیر شدن آبشار طلایی گیسوانم چشم دوختم همین دو ماه پیش بود که کاترین به اندازه قد انگشت کوچکش از موهایم قیچی کرد اما به نظر من هنوز همان قدر بلند به نظر می رسیدند.در آن لحظه دلم نمی خواست به این فکر کنم که پاپا عاشق موهایم بود قبل از اینکه خاطرات گذشته فرصتی دوباره برای هجوم داشته باشند آبی به صورتم زدم دستی به موهایم کشیدم وآنها را با کش سری که لا به لای وسایل داخل کیفم داشتم محکم بستم پالتوی سفید رنگم را از تن در آوردم و روی ساعد دستم انداختم یقه بلوز آبی رنگم چروک شده بود از دو طرف آن را محکم کشیدم اما هیچ تغییری نکرد ولی من هم اهمیتی نمی دادم آنجا زیر موهایم پنهان بود دکمه بالایی یقه ام را بستم و بعد از کشیدن نفس عمیقی از آنجا خارج شدم تمام صندلی های هواپیما پر شده بود لحظه ای همانجا ایستادم و برای پیدا کردن صندلی خودم سرک کشیدم. با راهنمایی یکی از مهماندارها جای خالی ام را پیدا کردم وبعد از تشکری کوتاه خودم را به آنجا رساندم کوله پشتی ام را به سختی در قفسه بالای سرم جا دادم و بالاخره سر جایم روی صندلی نشستم .صندلی من در آن ردیف ،دورترین صندلی از پنجره هواپیما بود ومن بر خلاف همیشه از این بابت خوشحال بودم دلم نمی خواست رفتن و دور شدن را از آن دریچه کوچک به تماشا بنشینم.این بار با سایر دفعات فرق داشت این سفر راهی بود که من بالإجبار در پیش گرفته بودم این رفتن مثل رفتن های سابق نبود نه سفری کوتاه به ((لس آنجلس )) بود و نه گذراندن تعطیلات چند روزه در ((بـ ـوستون)).رفتنی بود غریبانه وتلخ که من می بایست مطیعانه به آن تن میدادم به جایی می رفتم که فقط اسمی از آن می دانستم. اسمی که بارها آن را از زبان مادرم شنیده بودم.اسمی که بر زبان آوردنش همیشه برای او با اشکی غم آلود و آهی سوزناک همراه بودایران اين همان واژه اي بود که هميشه اشک مادرم را جاري مي ساخت ومن از همان زمان که بچه ي کوچکي بودم احساس کردم که اين واژه را دوست
    ندارم واژه اي که مادرم را غمگين مي ساخت ((پس چرا بايد بر خلاف ميلم به


    جايي مي رفتم که هيچ دلبستگي به آن نداشتم؟ چرا پاپا.چرا؟ غمگينانه پلک
    هايم را به روي هم فشردم اما اشک هايم باز فاتحانه به روي گونه هايم
    لغزيدند سرم را به پشتي صندلي تکيه دادم دلم مي خواست بخوابم اما سرم
    به شدت درد مي کرد انگار کسي با بغض و نفرت هر چند ثانيه يکبار
    مشت گره کرده اش را بر فرق سرم مي کوفت.ته دلم خالي شد حالا
    هواپيما ديگر در آسمان بود و به سرعت راهش را از ميان ابرهاي سفيد
    مي شکافت و به سمت سرزميني دور و ناشناخته به پيش مي رفت.صداي
    مسافر بغـ ـل دستي ام را شنيدم گوش هايم تيز شد زبانش،زباني آشنا براي من
    بود فارسي صحبت مي کرد و من فارسي را به خوبي خود ايراني ها
    بلد بودم و از اين بابت احساس رضايت مي کردم هيچ دلم نمي خواست
    چون موجودي زبان نفهم در کشوري خارجي ودر ميان مردماني بيگانهه با
    حالتي گيج و ترحم بر انگيز به حرکت لب هايشان چشم بخشکانم در آن
    از اينکه به راحتي متوجه صحبت هاي آنها مي شدم حس عجيبي داشتم سالها
    بود که ديگر به آن بخش از آموخته هاي ذهنم روي خوش نشان نداده بودم
    شايد از بعد از مرگ ناگهاني و شوک بر انگيز مادر.اما حالا کلمات حتي
    بدون نياز به لحظه اي تفکر پشت سر هم برايم معنا مي گرفتند._اشکان فکر
    مي کني مامان لباسي رو که برايش گرفتم مي پسنده؟مرد جواني که کلافگي
    به وضوح در آهنگ صدايش پيدا بود در جوابش گفت:اَه اشتياق خفه ام
    کردي بس که اين سوألو اَزم پرسيدي.من چه مي دونم.من که تو دل
    مامان نيستم اگه بتوني يه کم صبر کني بالأخره مي فهمي. دختري که مرد
    جوان او را اشتياق صدا زده بود با لحن نگراني گفت:_آخه مي ترسم
    خوشش نياد تو که مي دوني چقدر مشکل پسنده. _تو که خودت اينو مي
    دونستي چرا بهش قول لباس دادي؟خوب يه چيز ديگه براش مي گرفتي._چه
    مي دونم يه هو از دهنم پريد. اشکان بار ديگر به حرف آمد و گفت:حالا
    کاريه که شده.زياد بهش فکر نکن مامان هميشه سليقه تو رو قبول داشته
    مطمئنم اين دفعه هم انتخابتو مي پسنده.اشتياق آهي کشيد وگفت:خدا کنه.بعد
    از لحظه اي سکوت بار ديگر به حرف آمد وگفت: راستي يادم رفت بهت
    بگم مامان مي گفت خاله فخري اينام برگشتن تهران مثل اينکه قراره اين دفعه
    ديگه موندگار بشن مامان مي گفت خاله فخري آقاي معتمد رو مجبور کرده
    باغ شميران رو بفروشه و يه خونه تو نياوران بخره.فکرشو بکن .مکث
    کوتاهي کرد وگفت:به نظر تو کاراي خاله فخري زيادي تابلو نيست؟ متوجه
    منظورش نشدم جمله اش برايم نامفهوم بود شايد اشکان هم به شکلي ديگر
    متوجه منظور او نشده بود چرا که با لحن کنجکاوي پرسيد:منظورت چيه؟
    مي خواي بگي نميدوني؟چي رو. _ديگه خنگ بازي در نيار اشکان.همه
    عالم و آدم مي دونن که خاله فخري چه خوابي واست ديده اون از جريان
    گودباي پارتي،اينم الأن.بدجوري با آغـ ـوش باز داره مياد به استقبالت._اينقدر
    خاله زنک نباش اشتياق.از تو که يه دختر تحصيل کرده اي بعيده. اشتياق
    با لحن دلخوري ناليد:اين طور فکر مي کني؟فکر مي کني که حرفام،حرفاي
    خاله زنکيه. اشکان با بد جنسـ ـي جواب داد:آره._خيلي خوب احمق جون
    تو رو تو قضاوت کردن آزاد مي زارم شايد روزي که خاله فخري جون
    که الهي قربونش برم اون دختر گنده دماغشو به ريشت بست نظرت در اين
    رابطه عوض بشه. اشکان با لحن پر شيطنتي جواب داد:خيالت راحت.خاله
    با تمام مهارتش نمي تونه چنين کاري بکنه._واقعاً ميشه بفرمائين چرا؟ اشکان
    با همان لحن پر شيطنت قبلي جواب داد:خيلي ساده است واسه خاطر اينکه
    من اصلاً ريش ندارم.يعني دارما اما مجبورم به خاطر مسائل امنيتي از ته
    بزنمش اين طوري خاله فخري جون که الهي قربونش بري هم کاري از
    دستش برنمياد همين طور عمه بهجت يا مثلاً زن عمو شهلا._هيش تحفه
    نطنز.انگار راستي راستي باورت شده.نه داداش من وهم و خيال برت نداره
    که از اين خبرام نيست. اشکان با لحن کلافه اي گفت:کاش يه کم به فکت
    استراحت مي دادي اشتياق ،سرم رفت.بعد براي لحظاتي هر دو سکوت کردند
    اما اين سکوت زمان زيادي طول نکشيد.اشتياق باز به حرف آمد و گفت:بيچاره
    دختر مردم.خوبه چشماش بسته است وگرنه تا حالا صد دفعه به جاي تو از
    رو رفته بود.اشکان با لحن دستپاچه اي گفت:هيس.يواشتر صداتو مي شنوه
    زشته. اشتياق جواب داد:ماشاءالله به اين همه رو که تو داري.مرد حسابي،دو
    ساعته زل زدي به دختر مردم تازه يادت افتاده که زشته.اونم نه براي تو
    براي من؟واقعاً که آخر سنگ پايي._اِ اشتياق! اشتياق ميان حرفش دويد و
    گفت:نترس خوش غيرت. از قيافه اش پيداست که خارجيه.خوشگلم هست لا
    مصب.بيچاره خاله فخري اگه مي دونست چشم خواهر زاده اش دنبال چه
    تيکه هائيه اينطور طفلکي بال بال نمي زد. اشکان با لحن دلخوري گفت:لوس
    نشو اشتياق فکر مي کني واسه چي داره گريه مي کنه؟ با شنيدن اين جمله
    تازه فهميدم که آنها در مورد من صحبت مي کنند مني دانم چرا به يکباره
    دست وپايم را گم کردم به شدت معذب بودم اما جرأت باز کردن چشم هايم
    را نداشتم صداي اشتياق را شنيدم که گفت:مگه داره گريه مي کنه؟ اشکان تن
    صدايش را پايين تر آورد به زحمت ميتوانستم صدايش را بشنوم:آره خيلي وقته
    حواسم هست.از وقتي هواپيما بلند شده همين طور داره اشک ميريزه. اشتياق
    با لحن پر شيطنتي گفت:خيلي زبلي اشکان.يعني از اون وقت تا حالا تو نخ
    اوني بابا اي والله. لحن اشکان دلخور و عصبي به نظر مي رسيد:واقعاً که.
    اشتياق با شيطنت خنديد و گفت:خيلي خوب بابا ترش نکن.شوخي کردم.وقتي
    سکوت اشکان را ديد مکث کوتاهي کرد و گفت: يه دختر سوسول احتمالاً
    آمريکايي داره گريه مي کنه.خوب که چي؟واسه همين غمبرک زدي؟خوبه والله
    پس اون وقتايي که شمر ميشي و سر هيچي اشک من بيچاره رو در مياري
    اين احساس لطيف و شاعرانه کجا غيبش مي زنه؟ معناي برخي از لغات را
    متوجه نمي شدم دلم مي خواست بدانم صفت سوسول که آن دختر جوان من را
    با آن توصيف کرده بود معناي خوبي داشت يا بد.يا مثلاً شمر شدن به چه معنا
    بود.وقتي صداي مهماندار را شنيدم چشم هايم را باز کردم و نگاهم را به
    سمت صدا چرخاندم.
    _Mrs...
    چند تن از مهماندارها که همگي لباس فرم مشکي با مغزي بنفش به تن
    داشتند مشغول سرو قهوه بودند نگاهي به چهره خندان مهمانداري کهه با ليوان
    قهوه کنارم ايستاده بود انداختم و بعد از تکان دادن سر ميز کشويي مقابلم را
    بيرون کشيدم او قهوه و شکلات پاکتي را به روي ميز گذاشت و گفت:
    _Help your self
    همراه با لبخندي آرام زير لب زمزمه کردم:Thank you
    و او با لحن گرم و پر مهر جواب داد:Good apptite
    اين را که گفت براي همسفران فارسي زبانم هم قهوه وشکلات داد.آنها بدون اينکه
    بدانند توجه من را به خود جلب کرده بودند در يک نگاه سطحي زماني که به روي
    صندلي ام مي نشستم اين طور تصور کرده بودم که آنها بايد يک زوج ايتاليايي باشند
    اما حالا مي دانستم که با يک خواهر و برادرايراني کنجکاو،همسفرم.
    دختر جوان مشغول صحبت با مهماندار بود که از گوشه چشم نگاهي به صورت او
    انداختم تقريباً بيست و يکي دو ساله به نظر مي رسيد پوستي روشن و چشماني قهوه اي
    رنگ داشت در چهره پر ظرافتش ملاحتي خاص موج ميزد که انعکاس آن در آهنگ
    صداي گرم و گيرايش هم شنيده مي شد.
    هنوز نگاهم متوجه او بود که سنگيني نگاهي را به روي خود احساس کردم نگاهم را تا
    نگاه خيره اشکان بالا کشيدم و بعد براي لحظاتي کوتاه نگاهمان در هم گره خورد از
    نظر آنها من يک دختر سوسول آمريکايي بودم و هنوز نمي دانستم که معناي اين واژه
    چيست.از نظر آنها من خوب بودم يا بد؟
    با حالتي دستپاچه نگاهم را از نگاه او دزديدم و به ليوان قهوه چشم دوختم.به شدت به
    يک قرص مسکن احتياج داشتم زماني که مهماندار خودش را از دست پر چانگي هاي
    اشتياق نجات داد و قصد رفتن کرد نفس عميقي کشيدم و بي اختيار به زبان فارسي
    گفتم:ببخشيد خانم...
    وقتي متعجب اما کنجکاو مهماندار را متوجه خود ديدم جرئت بيشتري به خودم دادم و
    گفتم:من يک قرص مسکن احتياج دارم آيا امکان اين هست که شما يک قرص مسکن
    براي من بياوريد.
    خانم مهماندار لبخندي به لب زد و گفت:بله البته.اگر فقط چند لحظه اجازه بدين
    تر تيبشو ميدم.از او تشکر کردم و بار ديگر به پشتي صندلي ام تکيه دادم در رديف
    جلويي صندلي هاي سمت راستم يک زوج جوان ژاپني توجهم را به خود جلب کرد زن
    سرش را روي شانه مردش گذاشته بود و او تکه اي از همان شکلاتي را که لنگه اش
    روي ميز من هنوز دست نخورده باقي مانده بود همراه با کلماتي که کنار گوشش
    زمزمه ميکرد به دهانش ميگذاشت نگاهم را به روي بسته شکلات خودم چرخاندم دهانم
    تلخ بود اما ميلي به خوردن در خودم احساس نمي کردم حالا مسافران بغـ ـل دستي ام
    هم ساکت بودند و من بي حوصله تر از لحظاتي قبل بار ديگر چشم هايم را به روي هم
    گذاشتم با وجودي که دلم نمي خواست به عاقبت سفرم فکر کنم اما ترس و اضطراب
    روبروشدن با ناشناخته ها راحتم نمي گذاشت قبلاً هرگز به تنهايي سفر نکرده بودم قبل
    از مرگ مادر جمع خانوادگيمان هميشه کامل بود حتي براي يک مسافرت فصلي چند
    روزه به((ديسني لند))يا((ليک تاهو))همه در کنار هم بوديم از نظر من ما
    بهترين بوديم.بهترين خانواده اما مسافرت به فرانسه آخرين ايستگاهي بود که جمع
    خوشبخت ما را در کنار هم مي ديد.در آن سفر مادر لسلي کوچولو را حامله بود پاپا
    چقدر خوشحال بود دائم من را در بغـ ـل مي گرفت صورتم را غرق بـ ـوسه مي کرد و
    مي گفت:به زودي فرشته هاي کوچولوي پاپا دو تا مي شن.
    چشم هاي مادر برق مي زد آن چشم هاي مشکي رنگ مخمور و زيبايش.پاپا عاشق
    مادر بود آن سفر آخري هم فقط به افتخار او ترتيب داده شده بود.به خاطر او و مسافر
    کوچولويي که درراه داشت.پاريس براي آنها شهر عشق بود.شهر خاطره خوش
    وصال.
    پاپا هميشه مي گفت(همون لحظه اولي که ديدمش عاشقش شدم.نگاهش پر از
    جاذبه شرقي بود))از جاذبه شرقي چيزي نمي دانستم اما نگاه پر مهر مادرم را دوست
    داشتم و دست هايش را وقتي که نرم وپر نـ ـوازش لابه لاي موهايم مي لغزيد و به پايين
    سر مي خورد و من به بهانه شنيدن صداي خواهر کوچکترم سرم را روي شکمش
    مي گذاشتم تا دست هاي پرنـ ـوازش او را بيشتر در لا به لاي موهايم داشته باشم.
    اين طور مواقع پاپا با خنده مي گفت(وقتي تو جاي (لي)کوچولو اون تو بودي
    بدجوري لگد مي زدي دائم در حال ورجه وورجه کردن بودي مامان حسابي از دستت
    شاکي بود.به من مي گفتتد)پسرت خيلي خشنه.اما برخلاف انتظار ما تو يه
    دختر بودي يه دختر ظريف و کوچولو)).
    و من شادمانه در ادامه حرفش فرياد مي زدم:و بي نهايت خوشگل!
    آن وقت پاپا من را از آغـ ـوش مادر بيرون مي کشيد و روي زانو هايش مي نشاند دماغش
    را به دماغ کوچکم مي چسباند.لب هايم را مي بـ ـوسيد و بعد در کنار گوشم زمزمه
    مي کرد:و بي نهايت خوشگل!اما حقيقتاً من خوب لگد مي زدم زماني که در اولين
    جلسه کلاس تکواندو،آقاي((براند))دستش را بالا گرفت و از من خواست تابراي
    شروع اگر مي توانم به کف دستش لگد بزنم تمام استعداد دوران جنيني ام را به نمايش
    گذاشتم.وبعد لبخند رضايت او،مامان وپاپا را ديدم که نشان از موفقيت ام در آغاز
    راه ورزش مورد علاقه ام بود و من آنروز از شدت خوشحالي تعدادي از حرکاتي را
    که در کلاس ژيمناسيک خانم((هيلمر))ياد گرفته بودم در مقابل نگاه پر تحسين آنها
    اجرا کردم((پيچ_نيم وارو_وارو)).
    صداي خانم مهماندار روح سرگردانم را بار ديگر به جسم خسته ام برگرداند چشم هايم
    را که باز کردم او با قرص مسکن و ليواني آب مقابلم ايستاده بود شايد ظاهر آشفته ام
    چيزي فراتر از يک سردرد معمولي را نشان مي داد که او با لحن ملايمي پرسيد:
    خانم اِستيونز اگه فکر مي کنيد لازمه من پزشک پرواز رو...
    ميان حرفش دويدم و با لحن شتابزده اي گفتم:نو...نو.فکر نمي کنم نيازي به اين
    کار باشه اين قرص روبراهم مي کند.
    بعد در حالي که با فشار انگشتم قرص را از داخل پوشش آلومينيومي اش در مي آوردم
    لبخندي به رويش زدم و به خاطر محبت اش از او تشکر کردم.او ليوان آب را به
    سمتم گرفت و گفت:آب؟
    ليوان يک بار مصرف قهوه ام را برداشتم وگفتم:ممنونم با قهوه مي خورم.
    او سري تکان داد و رفت.قرص بزرگ سفيد رنگ را در ميان انگشتانم گرفتم مطمئن
    بودم که با آن جثه بزرگش راه گلويم را خواهد بست اما براي رها شدن از شر آن سر
    درد لعنتي مجبور بودم که آن را به هر شکل و طريقي که ممکن بود قورت بدهم.با
    اکراه آن را به روي زبانم گذاشتم و با جرعه اي از قهوه سرد شده داخل ليوان آن را
    پايين فرستادم.اما همان طور که پيش بيني کرده بودم در نيمه گلويم جا خوش کرد و
    من را دچار حالت تهوع نمود وحشت زده دستم را مقابل دهانم گرفتم و با تمام قدرتي
    که داشتم آب دهانم را پايين فرستادم قرص مسکن که درست مثل قلوه سنگي راه گلويم
    را بسته بود از جا کنده شد و اشک را در چشم هايم نشاند باقي مانده قهوه ام را تا قطره
    آخر سر کشيدم و از اينکه بالا نياورده بودم خدا را شکر کردم ليوان قهوه را در کيسه
    زباله پايين صندلي ام چپاندم و شکلات پاکتي را در جيب جلويي کيفم.و بعد ميز کشويي
    را با فشار دست بار ديگر به عقب راندم.زماني که به پشتي صندلي ام تکيه دادم اشتياق
    ظرف قوطي مانند قشنگي را مقابلم گرفت و گفت:بفرمائين.
    نگاه گذرايي به صورت او انداختم و بعد کنجکاوانه به داخل قوطي پر نقش و نگار سرک
    کشيدم قوطي پر از مغز پسته بود صداي اشتياق را شنيدم که گفت:بخورين.پسته
    ايراني خوشمزه است.
    اين را خودم مي دانستم من عاشق پسته بودم و مادر هميشه برايم پسته ايراني مي خريد
    پسته ايراني درشت و خندان بود با رنگ و بويي خاص و وسوسه برانگيز.
    بي اراده دستم به سمت قوطي کشيده شد و جمله مادر بر زبانم آمد:
    ((پسته فقط پسته ايراني،زعفران فقط زعفران ايراني،خاويار فقط خاويار ايراني و
    خرش فقط و فقط خرش ايراني)).
    اشتياق با لحن هيجان زده اي در ادامه حرف من گفت:و دختر فقط دختر ايراني.شما
    ايراني هستين؟
    سرم را تکان دادم و همراه با لبخندي محو گفتم:متأسفانه نه.حدس قبلي شما درست تر
    بود من يک دختر سوسول آمريکايي ام.هر چند هنوز نمي دونم که سوسول به چه معنا
    است.
    پاتکي که زدم بدجنسانه بود اما اعتراف مي کنم که از ديدن گونه هاي گلگون از شرم او
    من هم به شوق اومدم بعد با لحن پوزش خواهانه اي ادامه دادم:I`m soory
    من واقعاً نمي خواستم که به صحبت هاي شما گوش بدم اما اين يک حالت اجتناب ناپذير
    بود شما بلند بلند صحبت مي کرديد.
    چشم غرّه اشکان از نگاهم دور نماند.دختر جوان هم که هدف اصلي آن نگاه بود از آن
    سرزنش گذرا بي نصيب نماند نگاهش را پايين گرفت و گفت:خواهش مي کنم بيشتر
    بردارين.
    اشکان به حرف آمد و همراه با لبخند کمـ ـرنگي گفت:تو غربت آدم دنبال يه همزبون مي
    گرده شما خيلي خوب فارسي صحبت مي کنيد.
    سرم را در تأييد حرف هايش تکان دادم و گفتم:بله زبان شما را بلدم.البته نه خيلي
    زياد بعضي از واژه ها براي من نامفهوم.
    اشتياق لبخند شرم آلودي به لب زد و گفت:باور کنيد سوسول معناي بدي نداره ما فقط
    کنجکاو بوديم...
    ميان حرفش دويدم و گفتم:مهم نيست.
    اشکان نگاهي به سمت اشتياق انداخت و گفت:حق با اونه ما فقط کنجکاو بوديم.
    مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:من اشکانم...اشکان ناصري.اين هم خواهرم
    اشتياق.
    لبخندي به لب زدم و گفتم:من هم رز استيونز هستم و از اشنايي با شما خوشحالم

    اشکان سرش را تکان داد و گفت:ما هم از اين بابت خوشحاليم...من و اشتياق هر
    دو دانشجوئيم.
    اشتياق ميان حرفش دويد وگفت:دانشجو بوديم اما تموم شد داريم برمي گرديم خونه.
    شما چي.شما هم دانشجوئين؟
    نفس عميقي کشيدم و گفتم:من هم مثل شما يک زماني دانشجو بودم به تازگي تِزام را
    به دانشکده ارائه دادم.اشتياق قوطي پسته را روي زانوهايش گذاشت وگفت:جالبه
    پس تقريباً بايد هم سن ما باشين.
    بعد در حالي که به اشکان اشاره مي کرد ادامه داد:من و اشکان دوقلوئيم.
    شگفت زده نگاهشان کردم:واقعاًً!
    اشتياق سرش را تکان داد و گفت:ما واقعاً شبيه ايم.يعني همه اينطور مي گن.
    نگاهم را از روي صورت اشتياق به روي صورت اشکان چرخيد بله آنها شبيه هم
    بودند تشخيص دادن اينکه با هم خواهر و برادر باشند زياد مشکل نبود اما اينکه دوقلو
    باشند...
    با حالتي متفکر سرم را تکان دادم و گفتم:خوب بله شباهت زيادي وجود داره اينکه
    آدم يک همزاد داشته باشه خيلي جالبه.
    اشکان نگاهي به صورت خواهرش انداخت و گفت:شايد اگه شما جاي من بودين
    نظرتون در اين رابطه عوض مي شد کمتر کسي مي تونه يه همزاد وراج و غرغرو
    رو تحمل کنه.
    اشتياق با آرنج ضربه اي به پهلوي اشکان کوبيد و گفت:خيلي هم دلت بخواد.
    اشکان با بدجنسـ ـي خنديد و گفت:حالا وراجي ها وغرغراشو ميشه يه جوري تحمل
    کرد اما بدبختانه دست بزن هم داره که اين يکي رو نمي شه هيچ کارش کرد.
    لبخند کمـ ـرنگي به لب زدم و پرسيدم:ببخشيد دست بزن داره يعني چي؟
    اشتياق به جاي اشکان با لحن پر شيطنتي جواب داد:يعني بييچاره اشکان،يعني مظلوم
    اشکان،يعني کتک خور اشکان.از من به شما نصيحت مي ري ايران حواست باشه
    گول اين جماعت رياکار مظلوم نما رو نخوري .همه شون همين طوري ان.بيرون
    و توي جمع آخر بچه مظلومن.اصلاً موش پيششون شيره.اما امان از وقتي مي رن
    خونه واسه زنشون دم در ميارن اين هوا يه دفعه موشه ميشه شير ژيان.اون وقت
    اين تغيير و تحول اون قدر سريع اتفاق مي افته که آدم بلاتکليف مي مونه که آيا بايد
    انگشت حيرت به دندون بگزه يا نگزه.
    من که با تمام توجه ام به درستي متوجه منظور صحبت اش نشده بودم گيج و سردر گم
    نگاهش کردم وگفتم:متأسفم من خيلي خوب متوجه صحبت هاي شما نشدم شما خيلي
    غليظ صحبت مي کنيد.
    اشتياق با لحن متعجبي تکرار کرد:غليظ؟!
    اشکان ميان خنده گفت:احتمالاً منظورش بايد عاميانه باشه.
    به نشانه تأييد حرفش سرم را تکان دادم و گفتم:بله.بله.عاميانه.شما خيلي عاميانه
    صحبت مي کنيد.
    اشتياق سري تکان داد وگفت:خيلي خوب باشه بزار رقيق تر برات بگم اين علامته
    هست که دزداي دريايي رو پرچم کشتي هاشون مي کشن.يه کله با دو تا استخوون.
    مرد ايروني يعني همون .يعني علامت خطر.يعني هشدار.يعني بهشون نزديک نشو.
    يعني اَخ.يعني جيز.حالا متوجه شدي؟نگاهي به چهره خندان اشکان انداختم و با لحن
    نگراني گفتم:من قبلاً هرگز ايران نبودم يعني تا اين حد نا اَمنه؟
    اشکان لحظه اي نگاهم کرد و گفت:در مورد ايران چي مي دونيد.
    شانه اي بالا انداختم و گفتم:تقريباً هيچي.
    _پس چطور مي تونين فارسي رو اينقدر خوب صحبت کنيد.
    _براي اينکه مادرم يک زن ايراني بود.
    اشتياق لبخند به لب با لحن کشداري گفت:بابا پس از خودموني.
    اشکان لحظه اي متفکر نگاهم کرد بعد با لحن متفکر و کنجکاوي پرسيد:مادرتون ايرانيه
    پس چطور در مورد ايران چيزي نمي دونيد؟
    باز شانه اي بالا انداختم و گفتم:مادر زياد درمورد وطن اش صحبت نمي کرد شايد
    ايران را زياد دوست داشت يا شايد اصلاً دوست نداشت هر بار که در موردش حرف
    مي زد گريه مي کرد.
    اشتياق که حالت متفکري به خود گرفته بود آهي کشيد و گفت:عشق به وطن تو خون
    انسانِ به نظر من آدم تو بهشت ام که باشه گاهي دلش هواي وطنشو مي کنه من حدس
    مي زنم گريه مادرتون از شدت دلتنگيه.
    اشکان سرش را به نشانه تأييد تکان داد وگفت:بله منم همين طور فکر مي کنم.
    خاطره مادر بار ديگر غمگينم کرده بود لبخند محزوني به لب زدم و گفتم:اما مادر
    دلخور بود اونها دلش را شکسته بودند.
    اشتياق به لحن کنجکاو و علاقه مندي پرسيد:کيا؟
    آهي کشيدم و گفتم:خانواده اش.مي دونيد پاپاي اون يعني پدربزرگ من دلش نمي خواسته
    که دخترش با يک مرد آمريکايي ازدواج کنه و مامان نمي تونه به هيچ شکلي پدربزرگ را
    راضي کنه اون گفته بوده يا من يا اون مردک نجس آمريکايي.من شجاعت مادرم را
    تحسين مي کنم اون با انتخاب عشق اش باعث شد که خانواده اش اون را براي هميشه
    از خودشون طرد کنن به نظر من اين کار اونها خيلي ظالمانه بوده انسان آزاده که
    همسرش را خودش انتخاب کنه اين حق همه است و کسي نمي تونه اين حق را از
    ديگري بگيره.
    اشتياق سرش را تکان داد و گفت:حرفت درسته رز...راستي مي تونم رُز صدات
    بزنم؟
    لبخندي به رويش زدم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم او هم جواب لبخندم را با
    لبخند داد و گفت:داشتم مي گفتم حرفت رو قبول دارم اين حق طبيعي هر انسانيه که
    در مورد آينده و زندگي خودش،خودش تصميم بگيره اما مي دوني چيه براي ما ايراني ها
    ،خانواده جايگاه خاصي داره تو ايران روابط اجتماعي و عاطفي هنوز رنگ نباخته همه
    اعضاي خانواده از لحاظ روحي و احساسي يه جورايي مثل ريشه يه درخت تنومند در
    هم عجينن نمي شه به راحتي اين روابط رو ناديده گرفت.
    با نارضايتي سرم را تکان دادم و گفتم:فکر مي کني اين دليل براي کاري که اونها با
    مادر من کردند کافي باشه؟

    اشتياق شانه اي بالا انداخت وسرش را با حالتي مردد تکان داد :نمي دونم شايد حق با
    تو باشه اما مشکل اين جاست که مادرت يه جورايي سنت شکني کرده مي دوني چيه.
    هنوز تو اکثر خانواده هاي ايراني پدر سالاري حاکمه يا به تعبير ديگه همون مرد سالاري.
    هر تصميمي که پدر خانواده بگيره بقيه بايد براش احترام قائل بشن.
    از اينکه زن اين قدر راحت در مورد مرد سالاري صحبت مي کرد کلافه بودم دستي در
    هوا تکان دادم و گفتم:اين وحشتناکه.اين يعني استبداد در خانواده.چطور يک نفر به
    خودش اين اجازه رو مي ده که جاي همه تصميم بگيره.
    اشکان بالحني هيجانزده به حرف آمد و گفت:من فکر مي کنم نبايد به اين سرعت و
    سطحي در مورد يک چنين مسئله ريشه داري قضاوت کرد چيزي که مسلمه اينه که
    خانواده ايراني يکي از مـ ـستحکمترين خانواده هاست نرخ طلاق تو اين کشور خودش
    نشون دهنده اين واقعيته.
    بدون اينکه اطلاعي از قوانين ازدواج و طلاق در ايران داشته باشم آهي کشيدم و گفتم:
    شايد در اين يک مورد خاص هم مردها به جاي بقيه اعضاي خانواده تصميم مي گيرند
    و بقيه راضي يا ناراضي موظف اند به تصميم اونها احترام بگذارند.
    اشتياق نگاه معني داري به صورت اشکان انداخت و با لحن سرخورده اي گفت:حدست
    تقريباً درسته تو ايران حق طلاق با مردهاست.
    قبلا از اينکه فرصتي براي اظهار تأسف داشته باشم اشکان بار ديگر به حرف آمد و گفت:
    اما من هنوز هم معتقدم خانواده ايراني در مقايسه با جاهاي ديگه دنيا يکي از سالمترين
    و موفق ترين خانواده هاست و اين چيزي نيست که فقط به خاطر زور و اجبار يا به قول
    شما استبداد خشک پدر خانواده به وجود بياد.گذشته از تمام تعصب زنانه اي که در صحبت هاي
    اشتياق وجود داشت من عقيده دارم هميشه يک تفاهم خوب و سازنده در خانواده ايراني
    هست که همون تا به امروز رمز موفقيت و پايندگي اون بوده.
    حالم گرفته بود ديگر دلم نمي خواست که در مورد آن موضوع صحبت کنم پسته هايي
    را که از قوطي اشتياق برداشته بودم هنوز در مشتم بود کف دستم حسابي عرق کرده
    بود بدنم گرم بود باز تب کرده بودم سرم را به پشتي صندلي تکيه دادم و بار ديگر مغز
    پسته ها را در مشت عرق کرده ام فشردم نمي دانم چرا خاطره مادر لحظه اي رهايم
    نمي کرد از شروع اين سفر ناخواسته دائم با من بود دلم به شدت هوايش را کرد هواي
    دست هاي گرم و نگاه مهربانش را.
    چشم هايم را بستم تا شايد چهره زيبايش را بهتر مجسم کنم در پس تاريکي چشمان بسته ام
    او را ديدم.زيبا و خندان مثل هميشه با چال هاي بانمک روي گونه هايش،پائين پله هاي
    مقابل خانه کنار بوته هاي پر گل رُز بغـ ـلم کرد و پيشاني ام را بـ ـوسيد بعد مثل هميشه
    موقع خداحافظي انگشت اشاره اش را نوک دماغم گذاشت و گفت:فرشته مامان مواظب
    خودش هست.مگه نه؟
    دست هايم را دور گردنش حـ ـلقه کردم و گفتم:مامي يادت نره قول دادي براي جشن فردا
    بياي مدرسه.
    او موهايم را نـ ـوازش کرد و گفت:مگه مي شه يادم بره عزيزم.حتماً تا اون موقع بر مي گردم
    مامان فقط يه شب پيشتون نيست.
    بعد بار ديگر صورتم را بـ ـوسيد و بعد از خداحافظي سوار اتومبيلش شد.همان ماشين اِم
    جي قرمز با کروک خوابيده.برايش دست تکان دادم و او رفت من هم شادمانه به سمت
    دوچرخه ام دويدم تا در غيابش چندبار در خيابان جلوي خانه مان با آن تک چرخ بزنم در
    آن لحظه به تنها چيزي که فکر نمي کردم رفتن هميشگي مادر بود شايد اگر لحظه اي به
    اين احتمال مي انديشيدم تا ابد چشم از او،از اتومبيل ام جي مورد علاقه اش و از آن جاده
    پيش رويم برنمي داشتم اما من در هـ ـوس يک شيطنت کودکانه فرصت سير تماشا کردن
    مادرم را از دست دادم اتومبيل او در پيچ جاده گم شد و من ديگر هرگز تو را نديدم بزرگراه
    ((سانتامونيکا))هيولاي مرگي بود که مادر را در کام آزمند خود بلعيد و انگشتان نرم
    و لغزان او را براي هميشه از گيسوان نيازمند من دور کرد.وقتي بار ديگر اتومبيل مادر
    را در پارکينگ اداره پليس ديدم ديگر شکل اتومبيل نبود انبوهي از آهن در هم مچاله شده اي
    بود که قسمت هايي از آن با خون مادر رنگين شده بود.از ديدن آن منظره قلب کوچکم
    از غم فشرده شد زماني که جسم بي جان مادر را در لابه لاي آن آهن در هم فشرده تجسم
    کردم پاهايم از شدت وحشت وغم سست شد بي اختيار زير لب ناليدم:اوه مامي.
    دست سرد پاپا صورتم را به سمت خود چرخاند به يکباره مقابل پاهايم روي زمين زانو
    زد اشک هاي بي صداي او دلم را بيشتر سوزاند بازوهايم را در ميان دستانش گرفت و
    بعد غمگينانه مرا به روي سـ ـينه اش فشرد سرم را به روي شانه اش گذاشتم بغض مثل
    توپي گرد راه گلويم را بسته بود وقتي انگشتان او در لا به لاي موهايم لغزيد تمام موهاي
    تنم سيخ شد ديگر مادر نبود صورتم را محکم تر از قبل به شانه لرزان پاپا فشردم و عاجزانه
    براي آنچه از دست داده بودم زار زدم.
    وقتي قرار گرفتن دستي را به روي شانه خود احساس کردم از جا پريدم انگار خوابم برده
    بود هراسان نگاهي به اطرافم انداختم هنوز در هواپيما بودم به صورت صاحب دست روي
    شانه ام خيره شدم همان مهمانداري بود که قرص مسکن رابرايم آورده بود لبخند زد و با لحن
    شمرده اي گفت:مي بخشين که بيدارتون کردم خانم.
    به زحمت لب هايم را تکان دادم و گفتم:مشکلي پيش اومده؟
    او با اطمينان خاطر سرش را تکان دادو گفت:نه نه.فقط خواستم اطلاع بدم که وارد
    مرز ايران شديم از اينجا به بعد لازمه که شما حجاب داشته باشين.
    هنوز سر در گم بودم که لبخند ديگري به رويم پاشيد و آرام آرام از من دور شد نگاهي
    به اطرافم انداختم ظاهر خيلي از مسافران عوض شده بود گويا اين تذکر را قبلاً به آنها
    هم داده بودند نگاهي به سمت مسافران بغـ ـل دستي ام انداختم اشکان خوابيده بود اما اشتياق
    با حالتي پکر مشغول ورق زدن مجله زيردستش بود حالا شال روي موهاي او هم جلوتر
    آمده بود متوجه نگاه خيره ام شد و خميازه اش را نيمه کاره جمع کرد تکاني به خودش
    داد و گفت:خوش به حالت چقدر خوابيدي.ديگه راهي نمونده يکي دو ساعت ديگه تهرانيم.
    نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم باورم نمي شد که اين همه وقت خوابيده باشم صداي
    اشتياق را شنيدم که گفت:ديگه بايد به وقت اينجا تنظيم اش کني.اين اختلاف زماني،بيست
    و چهار ساعت اول پدر آدمو در مياره ،حسابي سيستم خواب و خوراک آدمو مي ريزه به هم.
    تهران که برسيم ساعت بايد حول وحوش ده شب باشه اون وقت با اين خوابي که تو کردي
    فکر نمي کنم تا صبح ديگه خوابت ببره.
    بعد نگاه دقيقي به صورتم انداخت و در حالي که به موهايم اشاره مي کرد ادامه داد:راستي
    در مورد موهات نمي خواي کاري بکني؟
    دستم بي اختيار به سمت موهايم کشيده شد به غير از من همه در هواپيما پوشش داشتند
    نگاهم با نگاه همان مهماندار تلاقي کرد بي اختيار به سمت اشتياق برگشتم و با لحن دستپاچه اي
    گفتم:چه کار بايد بکنم؟
    اشتياق لحظه اي نگاهم کرد بعد لبخندي به لب زد و گفت:اينجا بايد موهاتو بپوشوني.
    وقتي نگاه درمانده و مـ ـستأصل من را ديد خنده کوتاهي کرد و ادامه داد:مثل اينکه راستي
    راستي در مورد ايران هيچي نمي دوني.خيلي خوب گوش کن ببين چي مي گم.اينجا يه
    کشور اسلاميه و داشتن حجاب براي همه الزاميه حتي براي مسافراي خارجي.
    نگاه گذرايي به اطرافم انداختم و گفتم:همه يعني فقط زن ها؟!
    اشتياق از شنيدن حرف من به خنده افتاد و لحظاتي با صداي بلند خنديد اشکان از صداي
    خنده او چشم هايش را باز کرد و با لحن خواب آلودي گفت:هناق.يه کم يواشتر.ديوار
    صوتي مي شکنه مردم اون پايين از خواب مي پرن طفليا زهره ترک مي شن.
    اشتياق ميان خنده اشاره اي به برادرش کرد و گفت:تصورشو بکن مردا بخوان روسري
    بپوشن واي خدا چه تيکه هايي مي شن با اين دماغ هاي گنده گوشت کوبي...فکرشو
    بکن اگه سبيلم داشته باشن که ديگه واويلا خدا همچين عجوزه اي رو نصيب هيچ کافر و
    مسلموني نکنه.اشکان در جاي خود کمي جابه جا شد بار ديگر چشم هايش را بست و با
    لحن سست و بي حالي زير لب جواب داد:الهي آمين.ديگه؟
    اشتياق با شيطنت خنديد و گفت:ديگه اينکه خدا آخر و عاقبت همه ما رو به خير کنه.
    اشکان باز زير لب جواب داد:بازم الهي آمين.حالا ديگه ولمون مي کني؟
    اشتياق ميان خنده چشمکي به من زد و خطاب به اشکان ادامه داد:نه بازم هست.
    اشکان دست هايش را به سـ ـينه زد داخل صندلي فرو رفت وگفت:جون مادرت بزار بخوابم
    دعاي جوشن کبيرم اگه بود تا حالا تموم شده بود.
    _آخه مي ترسم اين صداي نخراشيده خرناسه ات ديوار صوتي رو بشکنه مردم اون پايين
    از خواب بپرن از ترس زابرا شن طفليا.
    _خيلي خوب راديو پيام اگه نخوام بخوابم چي.امکانش هست که دست از سرم برداري؟
    _سعي خودمو مي کنم اما قول صد درصد نمي دم.
    بار ديگر به سمت من برگشت با ديدنم لبخندي به لب زد و گفت:هنوز که بي حجابي.
    با حالتي درمانده نگاهش کردم و گفتم:چه کار بايد بکنم؟
    _باز ميگه چي کار بايد بکنم.ببين عزيزم بايد روسري سرت کني مثل مال من ببين خيلي
    هم سخت نيست کم کم بهش عادت مي کني.
    سرم را تکان دادم و گفتم:ولي من که روسري ندارم.
    _نداري ؟!... خوب پس بايد يه فکر ديگه بکنيم.ببينم شالي، کلاهي چيزي نداري؟
    کلاه بافتني سفيدم داخل کيفم بود به اصرار کاترين آن را آنجا چپانده بودم در جواب سؤال
    اشتياق سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:يک کلاه توي کيفم دارم.
    اشتياق لبخندي به لب زد و گفت:خدا پدرشو بيامرزه.همون خوبه.همونو بزار سرت.
    کلاه را از داخل کيفم در آوردم آن را روي سرم گذاشتم و تا روي گوش هايم پايين کشيدم.
    _اين جوري خوبه؟
    اشتياق نگاهي به من انداخت و گفت:اي واي چه بامزه شدي.
    بعد در حالي که به توپک پُفي روي کلاهم اشاره مي کرد ادامه داد:منگوله شو نازي.
    به نظر من که خانما با حجاب خوشگل ترن هر چند يه کم دست و پاگيره ولي خوبه من
    قبولش دارم باز مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:حالا کم کم بهش عادت مي کني،چند وقت
    قراره ايران بموني؟ اين يکي از انبوه سؤالهايي بود که در ذهنم مي چرخند و من را دچار
    استرس و اضطراب مي کرد پاپا گفته بود((برو))فقط همين.در جواب نگاه منتظر
    اشتياق شانه اي بالا انداختم و گفتم:نمي دونم...يعني هنوز معلوم نيست بستگي به
    شرايطم در اونجا داره.
    _براي کار خاصي ميري تهران يا اينکه همين طوري.
    اشتياق باز کنجکاوي اش گل کرده بود اما من هم بدم نمي آمد که کمي براي يک نفر صحبت
    کنم شايد با اين کار اندکي از اضطراب درونم کاسته مي شد لب هايم را با زبان خيس
    کردم و گفتم:قراره به ديدن خانواده مادرم برم.
    اشتياق لبخندي به لب زد و گفت:پس مي خواي واسطه بشي آشتي شون بدي.
    لبخند تلخي به لب زدم و گفتم:نه ديگه براي اينکار دير شده.
    _نا اميد نباش ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است.
    با خودم فکر کردم شايد اين تنها آرزوي مادر بود اما حالا سال هاي زيادي مي شد که او
    به همراه تمام آرزوهاي قلبي اش در زير خاکي به غير از خاک وطن اش خوابيده بود
    مداليوم طلايي يادگار او را که در گردنم بود در مشت گرفتم و با لحن گرفته و محزون
    گفتم:دوازده ساله بودم که مادرم را در يک سانحه رانندگي از دست دادم.
    لبخند اشتياق به روي لب هايش ماسيد لحظه اي در سکوت نگاهم کرد بعد با لحن دلجويانه

    زير لب زمزمه کرد:من واقعاً متأسفم
    سرم را تکان دادم و بي اختيار آه کشيدم نگاه اشتياق متوجه من بود بنابراين بار ديگر
    لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:تقريباً دو هفته پيش پدرم را هم از دست دادم.
    پاپا بيماري قلبي داشت من از موضوع بيماري اش چيزي نمي دونستم اون بعد از مرگ
    مامان حسابي غصه دار بود.اون از من خواست که بيام ايران وقتي دليلش را پرسيدم
    بهم گفت فقط برو ايران و خانواده مادرت را پيدا کن هيچ وقت حس خوبي نسبت به ايران
    نداشتم غصه خوردن مادرم را ديده بودم اون يک عکس از خانواده اش داشت شب هاي
    زيادي اونو ديده بودم که با اون عکس حرف مي زد اشک هاي اون من را غصه دار مي کرد
    وقتي پاپا بهم گفت که بايد بيام ايران گيج شدم من دلم نمي خواست اين کار را بکنم اما
    اونچه که پدر از من مي خواست تقريباً شبيه يک دستور بود اون در جواب سؤال من که
    پرسيدم چرا بايد برخلاف ميلم تنهايي به اين سفر برم فقط سکوت کرد و من هر چقدر فکر
    کردم به هيچ نتيجه اي نرسيدم.اشتياق وقتي سکوت من را ديد با لحن متفکري گفت:رز
    تو خواهر يا برادر هم داري؟
    سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:زماني که اون اتفاق براي مادرم افتاد اون بچه
    دومش را حامله بود متأسفانه من مادر و خواهر کوچکترم را با هم از دست دادم


    اشتیاق به چشم هایم نگاه نمی کرد اما از لحن صدایش پیدا بود که از صحبت های من متأثر
    شده با تأسف سرش را تکان داد و گفت:واقعاً اتفاق غم انگیزی بوده.
    بعد مکث کوتاهی کرد و گفت:یعنی تو الان تنها زندگی می کنی؟
    سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:نه من با کاترین زندگی می کنم حالا خوانواده من
    فقط اونه.خیلی دوستش دارم چون می دونم که اون هم غیر از من کسی را نداره.
    _اون فامیلته؟
    لبخند کمـ ـرنگی به لب زدم و گفتم:نه فامیلم نیست اما زن خیلی مهربانیه از وقتی بچه بودم
    در کنارم بوده.
    _خوب خانواده پدرت چی؟تو آمریکا قوم و خویش دیگه ای نداری؟
    در جوابش سری تکان دارم و گفتم:پدرم یک عموی خیلی خیلی پیر داره که در فیلادلفیا
    زندگی می کنه وقتی که مادر زنده بود گاهی به دیدن اون می رفتیم.
    اشتیاق چینی به پیشانی انداخت و با لحن عالمانه ای گفت:خوب دلیل اصرار پدرت برای
    رفتن تو به ایران کاملاً مشخصه رز.اون می خواسته که تو پیش خانواده ات باشی.
    پوزخند تلخی به لب زدم و در حالی که سرم را با تأسف تکان می دادم گفتم:اون ها دختر
    خودشون را از جمع خانواده طرد کردند پس چه تضمینی وجود داره که من را بپذیرن پدر حتی
    یکبار هم در طول زندگی اش با من در مورد ایران و خانواده مادری ام صحبت نکرد اما
    حالا با وجودی که خودش می دونه چه برخوردی ممکنه در انتظارم باشه از من می خواد
    که برم ایران.این یعنی چی؟من نمی تونم بفهمم.
    لحن کلامم به قدری عصبی و مضظرب بود که اشتیاق را به واکنش واداشت او مهربانانه دستش
    را به روی دست من گذاشت.در نگاهش ترحم بود یا محبت برای من فرقی نمی کرد چرا
    که من به شدت احساس بی پناهی می کردم.می ترسیدم و این ترس به شکل بی رحمانه ای قدرت
    تشخیص را از من گرفته بود لب هایم را به روی هم فشردم تا مانع ریزش اشک هایم شوم خیلی
    مسخره بود اگر دوباره گریه می کردم شبیه یک دختر بچه فین فینوی بی نوا شده بودم شبیه همان
    نقاشی که کارگردان تئأتر دبیرستان برایم در نظر گرفته بود او هم مثل اکثر دوستان همکلاسی ام
    عقیده داشت که من کمی بیشتر از حد معمول احساساتی هستم اما مادر همیشه می گفت:خوشحالم
    که تو مثل ایرانی ها هستی.همه اون ها خوش قلب و پراحساسن.
    و بعد من با خودم می گفتم:خیلی دلم می خواد حرفتو باور کنم مامی اما مطمئنم که این طور
    نیست یا حداقل خانواده بی رحم تو جزء اون دسته نیستند.
    صدای اشتیاق را شنیدم که می گفت:نگران نباش رز.در مورد اون ها هیچ چیز نمی دونی
    شاید به اون بدی که تو فکر می کنی نباشن.
    نگاهش کردم نگران به نظر می رسید آیا او هم بیشتر از حد معمول احساساتی نبود.
    _اگه بودن چی؟
    اشتیاق تمام سعی خودش را کرد تا به من قوت قلب بدهد.اما نوع نگاه و لحن کلام خودش هم
    نا مطمئن به نظر می رسید:اون موقع برمی گردی به کشور خودت نگران نباش رز تو چیزی
    رو از دست نمی دی به علاوه این طوری از اینکه آخرین خواسته پدرت رو انجام دادی وجدانت
    راحته.
    حضور اشکان را کاملاً از یاد برده بودم اما آنچه او گفت نشان می داد که تمام صحبت های
    ما را شنیده.
    _به نظر من حق با اشتیاقه شما نباید تا این حد نگران باشین شما نسبت به خانواده مادری تون
    بدبین هستین و همین مسئله خود به خود آرامشتون رو به هم می ریزه و اعتماد به نفستون رو
    پائین می یاره بیاین به بدترین احتمال فکر کنیم اون ها ممکنه شما رو نپذیرن.خوب؟چه اتفاقی
    می افته؟اون طور که من از صحبت های شما فهمیدم باید بگم که هیچی.ظاهراً شما هیچ
    احتیاجی به اون ها ندارین و فقط به خاطر خواست پدرتون که به دیدن اون ها می رین.اگه
    فرض رو بذاریم که طبق پیش بینی شما اون ها برخورد خوبی با این مسئله نداشته باشن
    به نظر من همون طور که اشتیاق هم گفت شما چیزی از دست ندادین ایران یکی از زیباترین
    کشورهای جهانه.می تونید از فرصت پیش اومده به خوبی استفاده کنید بعد با یه آلبوم پر از
    عکس ها به کشور خودتون برگردید البته در تمام طول مدتی که در کشور ما مهمانید می تونید
    روی دوستی صمیمانه من و اشتیاق حساب کنید.
    اشتیاق شادمانه لبخند زد و سرش را به نشانه تأیید حرف های برادرش تکان داد بعد اشکان با
    عجله چیزی را روی برگه نوشت و در حالی که آن را به سمت من می گرفت ادامه داد:
    این آدرس و شماره تلفن ما در تهرانه.تحت هر شرایطی دیدن دوباره شما خوشحالمون
    می کنه.
    اشتیاق با عجله برگه را از دست اشکان گرفت و آن را لابه لای انگشتان من چپاند.
    _این که دیگه فکر کردن نداره تو بهشتم آدم یه آشنا داشته باشه بد نیست من واشکان چند
    سال آمریکا بودیم بالاخره هرچی باشه زبون همدیگه رو بهتر می فهمیم هر وقت دلت تنگ شد
    برامون زنگ بزن.
    نگاهم را از روی برگه ای که لای انگشتانم مچاله شده بود تا صورت زیبای اشتیاق بالا
    کشیدم.
    او به رویم لبخند زد و من احساس کردم که دیگر به اندازه لحظاتی قبل تنها نیستم

    هواپيما که در فرودگاه مهرآباد نشست حس و حال عجيبي داشتم نگاهي به روي صفحه ساعتم

    انداختم ساعتي که اشتياق آن را به زمان ايران برايم تنظيم کرده بود ساعت از ده گذشته بود و ما
    بالاخره به تهران رسيده بوديم برخلاف انتظارم هواي تهران هم سرد و برفي بود پايم را که از هواپيما
    بيرون گذاشتم بادي سرد دانه هاي ريز برف را به صورتم پاشيد پوستم به قدري تب دار بود که احساس کردم دانه هاي برف همان لحظه برخورد بخار شدند.خداحافظي هايم را با اشکان و اشتياق کرده بودم و خيلي زود هم از هم جدا شديم همان طورکه لا به لاي صحبت هاي اشتياق فهميده بودم عده زيادي براي استقبال از آنها آمده بودند گروه مـ ـستقبلين با دسته هاي گل و نگاه اي مشتاق از پشت شيشه سرک مي کشيدند شايد از ميان تمام مسافران آن هواپيما تنها من بودم که هيچ چهره آشنايي انتظارش را نمي کشيد چمدانم را تحويل گرفتم راهم را از بين جمعيت باز کردم و به سمت يکي از خروجي هاي سالن رفتم برف همچنان به شدت مي باريد بالاي پله ها يقه پالتوام را بالا کشيدم و براي گرفتن تاکسي از پله ها پايين آمدم ماشين هاي زيادي در محوطه پارک بود و در زير آن برف شديد پيدا کردن تاکسي از بين آن همه ماشين هاي مختلف برايم کمي دشوار بود چمدان را مقابل پاهايم به روي زمين گذاشتم و درمانده و مـ ـستأصل نگاهي به دور و برم انداختم در همين حين مرد ميان سالي که ماشين مشکي رنگي داشت و کت اش را به روي سرش کشيده بود به سمت من دويد و براي برداشتن چمدانم به پايين خم شد.از ديدن حرکت او وحشتزده به پايين خم شدم و زودتر از او دسته چمدان را در چنگ گرفتم مرد وقتي واکنش من راديد نگاه نامطمئني به صورتم انداخت و گفت:تاکسي دربستي خانم.اگه مايلي چمدوند بزارم صندوق عقب.
    وقتي نگاه خيره من را ديد به سمت ماشينش اشاره اي کرد و با لحن دست وپا شکسته اي گفت:
    Taxi_Where do...where do you...wantto go?... آدرس ...آدرستون کجاست؟
    قصد داشت جمله اش را يک بار ديگر از نو تکرار کند که من پيشدستي کردم و گفتم:من مي خوام که
    برم به يک هتل.
    نيش مرد راننده به شنيدن اين حرف باز شد و گفت:خدا پدرتو بيامرزه شما فارسي بلدي و من
    دارم واسه سر هم کردن يک جمله اين طور پدر خودمو در ميارم؟
    خنده ام گرفته بود اما سعي کردم مؤدب باشمفقط سرم را تکان دادم و گفتم :بله من زبان شما را بلدم.
    مرد راننده سرش را با رضايت تکان دادو گفت:خوبه اين جوري خيلي بهتره.فرمودين مي رين هتل؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم او دستش را بار ديگر به سمت چمدانم دراز کرد و بالحن نامطمئن
    پرسيد:اجازه مي دين؟
    دسته چمدان را رها کردم و او به سرعت و با حرکتی نیرومند چمدان سنگینم را از روی زمین بلند کرد.

    بالای سر او ایستادم تا اینکه بالأخره چمدان را در صندوق عقب جا داد و بهد در عقبی ماشین اش را
    برایم باز کرد با دست برف نشسته به روی شانه هایم را ت***** و روی صندلی عقب نشستم.مرد با عجله در را بست و بعد از طرف در سمت راننده پشت رُل نشستلحظه ای دست هایش را به هم مالید و گفت: چه برفی می زنی لامصب.
    بعد در حرکتی سریع ماشین را روشن کرد و برف پاکن ها را به حرکت انداخت از آینه پیش رویم نیم
    نگاهی به صندلی عقب انداخت و گفت:خانم هتل خاصی مدّ نظرتونه؟
    کمی به روی صندلی جابه جا شدم و گفتم:نه متأسفانه من جایی را بلد نیستم.
    در حالی که به سرعت دنده ماشین را عوض می کرد با لحن عامیانه و راحتی جواب داد:غمتون نباشه خانم تو سه صوت می زارمتون جلوی در یه هتل کار درست پر ستاره.
    زیر لب تشکر کوتاهی کردم و برای نزدیکتر شدن به پنجره کمی در جایم جابه جا شدم هوای داخل ماشین گرم ومطبوع بود دانه های برفی را که باد لابه لای خزهای یقهه پالتوام زده بود در حال آب شدن بودند دستم بی اختیار به سمت کلاهم رفت آن را برداشتم و به روی زانوهایم گذاشتم لحظاتی بعد مرد راننده نگاه گذرای دیگری از آینه به سمت ممن انداخت بعد با لحن مرددی مِن مِن کنان گفت:خیلی می بخشیدا خانم شرمنده ام اگه ممکنه...درسته شما عادت به اینجور چیزا ندارین اما اینجا قانون مملکته نمی شه ندید گرفت بالأخره...
    متوجه منظورش نمی شدم با حالتی گیج و کلافه میان حرفش دویدم و گفتم:مشکل چیه آقا؟
    مرد راننده انگار از لحن من جا خورد بار دیگر به مِن مِن افتاد:مشکل؟!من گفتم مشکلی وجود داره؟
    اصلاً دلم نمی خواست با کسی صحبت کنم دلم میخواست آن لحظات را در سکوت طی کنم اما از شانس بد من مرد راننده پر چانه به نظر می رسید و گویا هیچ عجله ای هم برای بیان منظور اصلی اش نداشت از اینکه مـ ـستقیم و صریح حرفش را نمی زد کلافه شده بودم نفس عمیقی کشیدم و گفتم:معذرت می خوام آقا اگه ممکنه حرفتون را بزنید اگر مشکل در مورد مبلغ کرایه است باید بگم هیچ مشکلی وجود نداره شما هر چقدر بگین من پرداخت می کنم.
    بعد در حالی که برای پیدا کردن کیف پولم کوله پشتی ام را زیرو رو می کردم ادامه دادم:حتی اگه لازم می دونید همین الان کرایه را پرداخت می کنم.
    مرد راننده با لحن دلخور و خجالت زده ای گفت:این چه حرفیه خانم.بنده کی حرف پول زدم بنده فقط
    خواستم جسارتاً در مورد پوششتون یه تذکری بدم وگرنه پول کرایه که قابلی نیست اصلاً مهمون ما
    باشین تازه به صرافت افتاده بودم حرف اشتیاق در گوشم زنگ زد:تو ایران باید موهاتو بپوشونی.
    دستپاچه و خجالت زده کلاهم را روی سرم گذاشتم و گفتم:Oh. I`m soory... ببخشید
    من فراموش کرده بودم.
    مرد راننده لبخند به لب سرش را تکان داد و گفت:اشکالی نداره می دونین چیه بیشتر به خاطر ایستای بازرسیه یه وقت خدای نکرده هم برای شما دردسر می شه هم برای ما.
    بعد دستی به موهایش کشید از آینه نگاهی به صندلی عقب انداخت و با لحن نامطمئنی ادامه داد:متوجه منظورم که می شین.
    کوله پشتی ام را که به روی زانو هایم بود در بغـ ـل گرفتم و گفتم:متأسفانه اطلاعات من در مورد کشور شما خیلی خیلی کمه.
    او علاقه مندتر از قبل پرسید:اولین باره که به ایران میاین؟
    آهی کشیزم و گفتم:بله اولین باره.
    مرد راننده باز گردن کسید و از آینه مقابلش نگاهم کرد :می دونین چیه قبلاً هم یه جندتایی مسافر خارجی به تورم خورده اما این که شما اینقدر خوب فارسی حرف می زنین برام جالبه مکث کوتاهی کرد و با لحن کنجکاوانه ای پرسید:اصالتاً خارجی هستین؟

    درست متوجه منظورش نشدم اما با این حال در جواب سؤالش گفتم:مادر من هموطن شما بود مرد راننده سرش را تکان داد و گفت:پس میشه گفت خیلی هم اینجا غریبه نیستین.خون ایرانی تو رگای شما هم جریان داره.
    در مورد قسمت دوم حرفش نظری نداشتم چون اصولاً اطلاع چندانی در مورد تاریخ باستانی و خون و نژاد ایرانی نداشتم اما با قسمت اول حرفش کاملاً مخالف بودم من در زادگاه و وطن اصلی مادرم کاملاً غریبه بودم .صدای مرد راننده را شنیدم که باز می گفت:می بخشید!فضولیه اما می تونم بپرسم از کدوم کشور تشریف میارین؟
    با وجودی که از دست سؤالهایش خسته شده بودم اما باز بدون هیچ اعتراض جابش را دادم:آمریکا.
    به شنیدن این حرف مرد راننده سوتی کشید و گفت:پس مِدین آمریکن...لس آنجلس؟
    کلافه و کسل سرم را تکان دادم و گفتم:نو از نیویورک.
    _اگه اشتباه نکنم نیویورک یکی از شهرهای مهم آمریکاست.درسته؟
    سرم را به شیشه سرد پنجره تکیه دادم وگفتم:بله همین طوره.شما قبلاً اونجا بودین.
    او میان خنده با لحن شگفت زده ای گفت:من؟!نه بابا.ما تو همین دربند و سربند خودمونم موندیم سالی یه مرتبه دست خانم بچه ها رو بگیریم ببریمشون سیزده به در هنر کردیم سفر خارجه رفتن مایه می خواد مائیم و این چارچرخه و چهارپنج سر عیال و این تورم کمـ ـرشکن پدر درآر با این شرایط اگه دستت تو سفره خودت باشه شیری به مولا.
    فقط لحظه کوتاهی سکوت کرد بعد بار دیگر به حرف آمد و گفت:واسه دیدن اقوام اومدین ایران دیگه؟ آهی کشیدم و گفتم:بله تقریباً.
    شاید او هم متوجه نگرانی و اضطراب من شده بود که گفت:غریبی نکنین،تعریف از خود نباشه ایرانیا مردمون خوبی ان خونگرم و مهمون نوازن یه کم مشکلات اقتصادی شون زیاده اما بیشتریاشون حلال،حروم سرشون می شه واسه خاطر پول سر همدیگه رو نمی برن...می گن طرفای شما ناامنی زیاده

    لج ام گرفته بود طوری از ایران تعریف می کرد که انگار بهشت موعود بود جمله پر کنایه اش آخرش را
    نشنیده گرفتم و گفتم:یکی از دوستانم می گفت که ایرانی ها هر کدوم یک چاه نفت تو حیاط پشتی خونشون
    دارن.
    مرد راننده از این حرف من به خنده افتاد و لحظاتی طولانی با صدای بلند خندید از خنده بی دلیل او بدم آمد
    با لحن خشک و دلگیری گفتم:به چی می خندین.حرفی که زدم خنده دار بود؟
    او سعی کرد جدی تر باشد اما باز میان خنده جواب داد:ببخشید خانم من معذرت می خوام اما خدائیش حرف
    دوستتون خیلی با نمک بود.
    با لحن بی تفاوت پرسیدم:منظورتون اینه که اینطور نیست؟
    او نفس عمیقی کشید و گفت:ننه خدا بیامرزم همیشه می گفت((تومون خودمونو می کشه و بیرونمون مردمو))
    حالام اگه بود همین حرفو می زد.
    از جمله اش که بیشتر به ضرب المثل شبیه بود چیز زیادی دستگیرم نشد اما از طرز بیانش پیدا بود که در حیاط
    پشتی خانه او هیچ چاه نفتی وجود نداشت.احساس بی حسی می کردم سرم را بار دیگر به شیشه پنجره تکیه دادم
    و چشم هایم را به روی هم گذاشتم مرد راننده هم خوشبختانه دیگر حرفی نزد در عوض ضبط ماشین را روشن
    کرد و صدای موسیقی ملایم و دلنشینی فضا را پر کرد آهنگ و صدا به قدری آرام بخش بود که برای لحظاتی مرا
    در خود گم کرد:
    غریبه خسته ای،خاموش و سردی شبی تلخ و عبـ ـوسی مثل دردی
    منو با خودت ببر یک روز از اینجا غریبه اگه فراموشم نکردی
    غریبه آی غریبه آی غریبه ببین دنیا پر از رنج و فریبه
    غریبه آی غریبه آی غریبه دلم تنگه غریبه آی غریبه
    غریبه زندگی بی تو حرومه کتاب خاطراتم نا تمومه
    تنم سرد و دلم آشفته بینی تو نمی دونم که خوشبختی کدومه
    غریبه مسکنت دشت کویره آخه دلم داره اینجا می میره
    انگاری غافلی از این دل من یه روز می یای می بینی خیلی دیره
    غریبه آی غریبه آی غریبه ببین دنیا پر از رنج و فریبه
    غریبه آی غریبه آی غریبه دلم تنگه،دلم تنگه غریبه
    در آن لحظه از ذهنم گذشت(اگه این موسیقی ایرانی باشه من دوستش دارم.))
    صدای مرد راننده حواس پرت من را متوجه خودش کرد:اینجا میدون آزادیِ می خواین یه دور بزنم بهتر ببینیش.

    با دست بخار نشسته روی شیشه ماشین را پاک کردم و به منظره بیرون چشم دوختم ساختمان برج مانند سفید وسط
    میدان پر ابهت و زیبا می نمود نور زرد چراغ های دور تا دور میدان در زیر دانه های ریز برف مه آلود به نظر می رسید
    راننده آرامتر از قبل می راند و با این کار این فرصت را به من می داد تا شاهد تلفیقی از زیبایی طبیعت و هنر زیبای
    ساخت بشر باشم ماشین مدل بالای قرمز رنگی بوق زنان از کنارمان گذشت هیجان زده شیشه پنجره را پایین زدم و به بیرون
    سرک کشیدم ماشین به طرز زیبایی با گل های زرد و سفید و بنفش تزئین شده بود به زحمت می توانستم عروس و داماد را
    ببینم آنها به خیابان اصلی پیچیدند و ماشین های دیگری که بوق زنان آنها را همراهی می کردند چون حـ ـلقه های زنجیری به هم
    پیوسته به دنبالشان در حرکت بودند آخرین ماشین دو دستمال سفید به سر برف پاکن هایش بسته بود که با هر چرخش به طرز
    جالبی تکان می خوردند.صدای مرد راننده را شنیدم که گفت:حتماً عروس،دوماد ته دیگ زیاد خورده بودن.
    بار دیگر با فشار دکمه شیشه پنجره را بالا دادم و گفتم:این یعنی چی؟
    مرد راننده خندید و گفت:چه می دونم یه جور اعتقاد قدیمیه.بعضی ها می گن اگه ته دیگ زیاد بخوری شب عروسی ات برف
    و بارون می بارد.
    لبخندی به لب زدم و گفتم:چه جالب.حالا واقعا همین طوریه؟
    او شانه ای بالا انداخت و گفت:چه عرض کنم لابد قدیمیا یه چیزایی دیدن که یه همچین حرفی زدن با حالتی متفکر سرم را
    تکان دادم و بعد نگاهی روی صفحه ساعتم انداختم یک ربع به دوازده بود مرد راننده که متوجه حرکت من شده بود نفس عمیقی
    کشید و گفت:دیگه راهی نمونده این چهار راهو که رد کنیم رسیدیم.
    این را گفت و ماشین را پشت چراغ قرمز نگه داشت از فرصت پیش آمده استفاده کردم و کیف پولم را از داخل کوله پشتی
    در آوردم فقط دلار آمریکا همراهم بود پول ایرانی نداشتم.گفتم:می بخشید آقا من پول ایرانی ندارم شما دلار قبول می کنید.
    او لحظه ای به عقب برگشت و نگاهی به دستان من انداخت بعد بار دیگر ماشین را به حرکت در آورد و گفت:خواهش می کنم
    خانم مهمان من باشین.
    سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:ممنونم در هتل راحت ترم.
    از این حرف من به خنده افتاد و گفت:منظور من این بود که نیازی نیست پول بدین شما تو کشور ما میهمانید و ما برای مهمونامون
    ارزش زیادی قائلیم

    حيرت زده نگاهش کردم و گفتم :ولي اين شغل شماست.
    او ماشين را کنار خيابان نگه داشت و به عقب برگشت لبخندي به لب زد و گفت:گفتم که قابلي
    نداره...اين هم هتل رسيديم.
    از پشت شيشه بخار گرفته چيز زيادي نمي توانستم ببينم فقط انعکاسي از نورهاي سرخ و سفيد و
    زرد به روي شيشه ماشين پخش بود از او تشکر کردم و بار ديگر اسکناسي را که دستم بود به سمتش گرفتم وقتي اصرار من را ديد سري تکان داد و گفت:بسيار خوب ولي اين مبلغ خيلي زياده.
    به شنيدن اين حرف کيف پولم را به سمتش گرفتم و او مبلغي بسيار کمتر از آنچه من برايش در نظر
    گرفته بودم برداشت و با لحن محترمانه تشکر کرد از رفتارش متعجب بودم در آمريکا چنين رفتاري
    اصلاً معنا نداشت کيف پولم را بار ديگر در کوله پشتي ام گذاشتم و به دنبال او از ماشين پياده شدم
    نگاهي به سردر بزرگ ساختمان پنج طبقه انداختم واژه هتل مينا با رشته اي از لامپ هاي قرمز و
    حاشيه اي از نور آبي رنگ روشن و خاموش مي شد مرد راننده چمدانم را از صندوق عقب بيرون
    گذاشت و گفت:جاي خوبيه اميدوارم مورد پسندتون باشه.
    بار ديگر تشکر کردم و براي برداشتن چمدانم خم شدم که گفت:اگه اجازه بدين تا جلوي در مي يارمش سعي کردم لحنم را درست به اندازه لحن کلام او مهربان کنم:از لطف شما ممنونم آقا قصد ندارم مزاحم شما بشم خودم اين کار را انجام مي دهم.
    او در صندوق عقب را بست به سمت در ماشينش رفت.در هر صورت اميدوارم تو کشور ما بهتون
    خوش بگذره.
    زير لب جواب دادم:ممنونم.

    بعد چمدان را برداشتم و به سمت پله هاي ورودي ساختمان هتل حرکت کردم درست وسط پياده رو رسيده بودم که مرد جوان سياه پوشي که از کنارم مي گذشت تنه محکمي به من زد و کيف دستي ام را که روي شانه ام بود چنگ زد اين حرکت باعث شد که من به سختي تعادلم را از دست داده و به همراه سنگيني چمدانم روي زمين پرت شوم از صداي جيغ من مرد راننده ،با عجله از ماشينش پياده شد او و نگهبان يونيفرم پوشي که بالاي پله ها مقابل در ورودي هتل ايستاده بود هر دو به سمت من دويدند مرد راننده لحظه اي به من نگاه کرد بعد به دنبال کيف قاپ جوان دويد جوان سياه پوش کمي جلوتر ميان برف ها به زمين خورد اما به همان سرعت از جا بلند شد از لابه لاي ماشين ها گذشت عرض خيابان را طي کرد و بعد از نظر نا پديد شد به زحمت خودم را از روي زمين جمع کردم جاي بدنم به روي برف هاي دست نخورده گوشه پياده رو نقش بسته بود دستم را روي چمدانم گذاشتم و از جا بلند شدم نگاهي به اطرافم انداختم بسته شکلات پاکتي که در هواپيما داخل جيب جلويي کيفم گذاشته بودم کنار چمدانم روي برف ها افتاده بود خيلي مسخره به نظر مي رسيد

    اما واقعاً از اينکه شکلاتم نصيب دزد نشده بود خوشحال شدم براي برداشتن آن خم شدم دست هايم بر اثر تماس با برف سرخ و بي حس شده بود مچ دست راستم هم دردناک بود طوري که تکان دادن آن برايم مشکل شده بود شکلات را برداشتم و آن را داخل جيب پيراهنم گذاشتم صداي نگهبان هتل نگاه من را متوجه خود کرد او چمدانم را از روي زمين برداشت و گفت:حالتون خوبه خانم؟
    سرم را چند بار تکان دادم و گفتم:بله متشکرم.
    مرد راننده نفس نفس زنان و البته دست خالي برگشت مقابلم ايستاد و گفت:در رفت پدر سوخته شيشه کوچک ادکلنم را به طرفم دراز کرد و گفت:جايي که خورده بود زمين پيدايش کردم مال شماست؟
    آن را از دستش گرفتم و گفتم:بله ممنونم.
    او نگاه دقيقي به سر تا پاي من انداخت وگفت:طوري تون که نشد؟
    سعي کردم که مچ دستم را بچرخانم بدجوري تير مي کشيد اما حرفي نزدم او وقتي سکوتم را ديد ادامه داد:اميدوارم چيز مهمي تو کيفتون نبوده باشه چون بعيد مي دونم که ديگه دستتون بهش برسه از اينکه کيف پولم و مدارکم داخل کوله پشتي ام بود خدا رو شکر کردم.ام با اين حال به خاطر از دست دادن آدرس و شماره تلفن اشکان و اشتياق متأسف شدم آهي کشيدم و گفتم:فقط مقدار کمي وسايل آرايش داخلش بود فکر مي کنيد به دردش مي خوره.
    مرد راننده لبخندي به لب زد و با لحن پر شيطنتي جواب داد:از اين پدر سوخته ها هر کاري بگي برمياد خوب ديگه با اجازه شما من ديگه بايد برم.
    بار ديگر تشکر کردم و او با تکان دادن دستي به سمت ماشين اش رفت قبل از اينکه سوار شود نگاه ديگري به سمت من انداخت وگفت:سعي کنين بيشتر مواظب خودتون باشين حتي ايرانم از اين جنس جونورا داره.
    عصباني که بودم اما حرف او عصباني ترم کرد در دلم پشت سر او غر زدم(حتي؟!....جرا بايد فکر کنيد که از بقيه مردم دنيا بهتريد،واقعاً که.))با حالتي عصبي برف هايي را که به پالتويم چسبيده بود ت***** با دست ديگرم چمدان را از روي زمين بلند کردم و بدون توجه به مرد نگهبان از پله ها بالا دويدم با فشار پايم در ورودي را باز کرئم و يکراست به سمت پذيرش هتل رفتم چمدان سنگين را مقابل پاهايم به روي زمين رها کردم و بدون هيچ مقدمه اي خطاب به مرد جوان پشت کامپيوتر
    که نگاه خيره و منتظرش متوجه من بود گفتم:من يک اتاق مي خوام آقا.
    مرد جوان از پشت کامپيوتر بلند شد و گامي به سمت من برداشت لحن کلامش مؤدب اما نامطمئن بود:تنها هستين؟
    با حالتي عصبي دست هايم را به روي ميز پيشخوان درهم گره زدم و گفتم:بله اگه اشکالي نداره.
    مرد جوان لبخند محوي زد وگفت:معذرت مي خوام ما نمي تونيم به يک خانم تنها اتاق بديم متعجب وگيج نگاهش کردم و گفتم:
    منظورتون چيه که نمي تونيد به يک خانم تنها اتاق بديد من متوجه نمي شم.
    _همون طور که مي دونيد...
    نا باورانه ميان حرفش دويدم و با لحن آشفته اي گفتم:من چيزي نمي دونم .من فقط يک اتاق مي خوام فقط همين.
    مرد جوان سرش را به نشانه منفي تکان داد و گفت:متأسفم خانم قانوناً انجام چنين کاري ممنوعه لطفاً اصرار نکنيد.
    گريه ام گرفته بود با حالتي عصبي و بدون توجه به مچ آسيب ديده ام مشت هايم را به روي پيشخوان کوبيدم مچ دستم آنچنان تير کشيد که بي اختيار اشک را به چشمانم نشاند و ناله ام را در آورد مچ دستم را با دست ديگرم گرفتم و بر سر مرد جوان فرياد زدم:اين مسخره است قانون کشور شما مي گه که خانم هاي تنها به جاي هتل در خيابان بخوابند Oh My God . اينجا ديگه کجاست؟!

    مرد جوان با لحن نا مطمئني پرسيد:مي بخشيد خانم شما از خارج از کشور تشريف مي يارين.
    در حالي که با انگشت شستم آرام آرام مچ دستم را مي ماليدم با لحن دلخوري زير لب ناليدم:اگه اين موضوع تغييري در قوانين شما مي ده بايد بگم بله.بنده چند ساعت پيش وارد کشور شما شدم همين چند لحظه پيش يک دزد پدر سوخته چند صد پوند وزنش را انداخت روي سر من مچ دستم را ترکوند و کيفم را دزديد اون وقت شما به من مي گين که به يک خانم تنها اتاق نمي دين باور کنيد مدت ها بود تا اين حد احساس خوشبختي نکرده بودم.
    مرد جوان لبخندي به لب زد و گفت:متأسفم خانم مي تونم پاسپورتتون رو ببينم.
    تمام مدارکم را از داخل کوله پشتي ام بيرون کشيدم و مقابلش روي ميز گذاشتم او تشکر کوتاهي کرد و بعد يکي يکي آنها را بررسي نمود براي تطابق عکس با چهره ام نگاهم کرد و در آخر برگه اي مقابلم گذاشت و گفتم:لطفاً اين فرم را پر کنيد.
    بدون از دست دادن ثانيه اي از وقت کاري را که خواسته بود انجام دادم او نگاهي گذرا به روي برگه انداخت بعد سرش را از روي رضايت تکان داد و گفت:متشکرم.چند روز قصد داريد در هتل ما اقامت کنيد خانم استيونز؟
    نفس عميقي کشيدم و گفتم:هنوز در اين رابطه تصميمي نگرفتم.
    اشاره اي به مدارکم کرد و گفتم:مي تونم برشون دارم؟
    مرد جوان پاسپورتم را به همراه فرمي که پر کرده بودم از روي ميز برداشت و گفت:پاسپورتتون بايد پيش ما باشه بقيه رو مي تونيد برداريد.
    با حالتي بي حوصله مدارکم را داخل جيب پالتوم چپاندم براي گرفتن کليد منتظر ايستادم لحظه اي بعد مرد جوان کليدي به روي پيشخوان گذاشت و گفت:اتاق شماره 47.طبقه سوم.انتهاي راهرو دست راست.
    کليد را که از روي ميز برداشتم ادامه داد:اين آقا اتاق رو نشونتون مي ده...آقا رضا لطفاً زحمت چمدون خانمو بکش.
    مرد جواني که لباس فرم مخصوص هتل را به تن داشت اوامري را که صادر شده بود مو به مو اجرا کرد و من را تا پشت در اتاقم همراهي نمود .او اتاق را نشانم داد و برايم توضيح داد که اگر به چيزي احتياج داشتم بايد چه شماره اي را بگيرم.از او تشکر کردم و بعد از رفتنش اتاق را از داخل قفل نمودم اتاق زيبا و راحتي بود که پنجره اش رو به خيابان باز مي شد پرده ها را تا آخر کنار زدم
    و بعد به سمت تخـ ـت برگشتم خستگي راه عضلاتم را گرفته ودردناک کرده بود تصميم گرفتم قبل از هر کاري حمـ ـام کنم حوله کوچک مسافرتي ام را از داخل چمدان بيرون کشيدم و يکراست به سمت حمـ ـام رفتم.آب حمـ ـام گرم و دلچسب بود و من بيشتر از يک ساعت از
    وقتم را آنجا گذراندم موهايم را سشوار کردم ربدوشامبر پوشيدم و بعد از مرتب کردن وسايلم به تخـ ـت خواب رفتم.ساعتم را از روي ميز کنار تخـ ـت برداشتم و نگاهي به روي آن انداختم ساعت نزديک دو صبح بود کنترل تلويزيون را برداشتم و يک دور کامل کانال هايش را به هم ريختم:فوتبال_برنامه مـ ـستند_سريال آخر وقت و موسيقي در آن لحظه ترجيح دادم در حين گوش دادن به آن آهنگ نامه اي براي کاترين بنويسم دفتر سر رسيدم را برداشتم و تا رسيدن به تاريخ آن روز ورقش زدم:
    _15 دسامبر،24 آذر تهران_
    کتي عزيزم،سلام حالا که اين نامه را برايت مي نويسم روي تخـ ـتم در هتل مينا دراز کشيده ام به شدت احساس دلتنگي مي کنم کاش پاپا زنده بود کاش از من نخواسته بود که به اينجا بيايم از وقتي رسيدم دائم به تو فکر مي کنم به همين زودي دلم برايت تنگ شده کاش حداقل مي توانستيم
    با هم باشيم اينجا هوا سرد است برف مي بارد ياد کريسمس افتادم نمي داني چقدر متأسفم که کريسمس امسال در کنار هم نيستيم جاي من را کنار درخت کاجمان خالي نگه دار.مي دانم که خيلي زود به خانه برمي گردم نمي توانم اينجا را دوست داشته باشم اينجا من را به ياد گريه هاي بي صداي مادر مي اندازد.راستي تا يادم نرفته.کتي از شروع اين سفر دائم با من بوده در تمام مدت حضورش را در کنار خودم حس کردم نمي داني از اين بابت چقدر خوشحالم.فکر کردن به او آرامم مي کند حس مي کنم با وجود او ديگر تنها نيستم شايد او هم آمده تا خانواده اش را ببيند.
    اوه کتي:فکر مي کني که آنها مادر را قبول کنند؟
    بهتر است ديگر بخوابم چون هر بار به اين سؤال فکر مي کنم به طرز وحشتناکي احساس يتيم بودن مي کنم خيلي غم انگيز است مگر نه؟
    خوب کتي خوبم ديگر وقتش رسيده با تو خداحافظي کنم.شب به خير از دور مي بـ ـوسمت و پيشاپيش به تو مي گويم(کريسمس مبارک))

    دوستدار تو:رز
    رماي ملايم و پر نـ ـوازشي را به روي پوستم احساس ميکردم راحت بودم و از اين راحتي احساس آرامش مي کردم انگار در زمان معلق بودم. کجا بودم ؟خانه خودمان؟طبق عادت در همان حالت خواب و بيداري برنامه کاري روز جديدم را مرور کردم.مي بايست براي پيدا کردن خانه پدر بزرگ اولين گام را برمي داشتم با اين فکر روياي خوش بودن در خانه به همراه سستي خواب از سرم پريد چشم هايم را باز کردم نور خورشيد دامن درخشانش را تا نيمه اتاق گسترانده بود به پهلو غلتيدم و لحظه اي از پنجره به بيرون چشم دوختم آشمان صاف و آبي بود باقي مانده برق ديشب به روي لبه بيروني پنجره در زير نور خورشيد مي درخشيد سر جايم نشستم ساعت مچي ام را ازروي ميز پاتخـ ـتي برداشتم ساعت کني از يازده گذشته بود پس بي خود نبود که اينقدر احساس ضعف مي کردم بعد از آن شام مختصري که شب قبل در هواپيما خورده بودم چيز دييگري از گلويم پائين نرفته بود دلم به شدت هـ ـوس قهوه کرد يک قهوه داغ وغليظ. فکر قهوه معده ام را بيشتر از قبل به ضعف انداخت خودم را از تخـ ـت پائين کشيدم و براي شستن دست و صورتم به دستشويي رفتم مسواک زدم.موهايم را برس کشيدم و بعد براي پوشيدن لباس هايم به اتاق برگشتم.بلوز آبي رنگ و شلوار جين ام آنجا به روي مبل راحتي کنار ميز تلفن بود ترجيح دادم که باز همان ها را بپوشم بايد در تميز نگه داشتن لباس هايم دقت مي کردم حداقل تا زماني که تکليفم براي ماندن در ايران يا برگشتن به خانه مشخص مي شد شکلات پاکتي هنوز داخل جيبم بود از ذهنم گذشت.((کاش کاغذي را که اشتياق داد داخل جيبم گذاشته بودم.))آهي گشيدم و بعد با اشتياق زياد و با لذت تکه هاي شکلات را جويدم.
    براي خوردن نهار به سالن غذاخوري هتل رفتم.سالن غذاخوري تقريباً نيمه پر بود گوشه دنجي براي خودم دست و پا کردم يک صندلي در جايي که به راحتي مي توانستم تمام سالن را در حوزه ديدم داشته باشم در روشنايي روز راحت تر مي توانستم ظواهر را ببينم با همان نگاه اجمالي و گذرا تک تک چهره ها را از نظر گذراندم در نهايت به اين نتيجه رسيدم که ايران سرزمين انسان هاي زيبا و جذاب است و آن قدر صفت دوم در نگاه اول به چشم مي خورد که صفت اولي را در خود گم مي کند.خانم ها اکثراً به روي لباس هايشان مانتوهاي ساده اما خوش دوخت و زيبا پوشيده بودند و غالباً روسري هاي رنگي برسر داشتند از طرز لباس پوشيدنشان خوشم آمد و تصميم گرفتم که در اولين فرصت يک مانتو بخرم و البته يک کيف دستي به جاي کيف دستي از دست رفته ام لباس مردها هم در نوع خودش جالب توجه بود اکثراً لباس اسپرت و راحت به تن داشتند و شايد کراوات اصلاً در مغازه هايشان پيدا نمي شد يک چيز ديگر هم فهميدم .و آن اينکه رنگ غالب در اين سرزمين مثل ساير آريايي ها مشکي است.چشم ها مشکي. موها مشکي ،اما پوست ها غالباً روشن.براي يک لحظه خودم را در غالب آنها گنجاندم.موي سياه و صاف و يک جفت چشم سياه کشيده و مخمور.آن وقت مي شدم کپي مادر.آه مادر...
    بي اختيار آه کشيدم و قبل از اينکه فرصت بيشتري براي فکر کردن به گذشته پيدا کنم به سمت ميز غذا رفتم با غذاي ايراني بيگانه نبودم مادرم گاهي از غذاهاي خوشمزه سرزمين اش برايم مي پخت يک بار که نهار برايمان زرشک پلو با مرغ پخته بود با خنده رو به من کرد و گفت:رز از هر سه تا مرد ايراني دو تاشون تپل مپلن اگه گفتي چرا؟
    از ديدن حالت دست هايش که براي برآمده نشان دادن شکم اش آنها را درهم قلاب کرده بود به خنده افتادم و گفتم:اگه کسي شکمش اين هوا گنده باشه معلومه که خيلي خيلي شکمواِ مادر انگشتش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:اين مي تونه يکي از دليل هاش باشه اما دليل اصلي اش اينه که زن هاي ايراني آشپزاي فوق العاده ايين اين هميشه يادت باشه رز.زن ايراني يعني کدبانوي نمونه و مادرت با اين نهار خوشمزه اي که امروز برات پخته قطعاً يکي از اون هاست. شايد حرف آنروز مادر درست بود ام من در آن لحظه با ديدن انواع غذاهاي روي ميز يک دليل ديگر هم به دلايل چاقي مردان ايراني اضافه کردم.((نشاسته!چيزي که در غذاي ايراني فراوان ديده مي شد کمي از گشت بره کباب شده و مقداري هم سالاد براي خودم کشيدم و با ليواني پر از نوشابه بار ديگر پشت ميزم برگشتم در حين صرف نهار نگاهم باز در بين جمعيت گم شد فضا فضاي آرام و گرمي بود که من را ناخواسته جذب خود کرده بود نهار هم خوشمزه بود حسابي به دلم چسبيد دلم مي خواست تکه ديگري از آن گوشت بره کباب شده بخورم اما هرطور بود جلوي خودم را گرفتم اصلاً دلم نمي خواست که با يک شکم قلنبه و چندين پوند اضافه وزن به خانه برگردم با دستمال گوشه لـ ـبم را پاک کردم و از پشت ميز بلند شدم.حالا انرژي لازم را داشتم بايد کارها را سريع انجام مي دادم براي شروع به اتاقم برگشتم و يکراست سراغ دفتر سررسيدم رفتم داخل يکي از برگه هاي سفيد آن آدرس و شماره تلفن خانه پدربزرگ را نوشته بودم آدرس را از روي نامه هايي که مادر براي خانواده اش در ايران نوشته بود اما هرگز پستشان نکرده بود پيدا کردم و شماره تلفن را پاپا برايم گفت نگاهم براي چندمين بار بي اراده روي کلمات لغزيد واژه ها برايم بيگانه بودند و ذهنم از خاطرات تهي.بار ديگر ترس و اضطرابي عميق بر دلم چنگ زد به قدري اين حس حالم را دگرگون مي کرد که نفس در سـ ـينه ام حبس مي شد و به يکباره احساس بيچارگي مي کردم دلم نمي خواست که آنها خوردم کنند خورد شدن من خورد شدن دوباره مادر بود سالهاي زيادي بود که ديگر براي من فقط يک رويا بود يک روياي مقدس،عزيز و قابل احترام

    تمام وجود وسيع اش را حريصانه در حصاري از جنس بلور به اسارت احساس خود در آورده بودم
    حالا او در وجود من بود و من سالهاي زيادي بود که چون مادري عاشق فرزند،با چنگ و دندان آن
    موجود ارزشمند را براي خودم حفظ کرده بودم اما حالا احساس مادري ام بوي خطر حس مي کرد
    حصار بلورين احساسم در معرض يک هجوم بود يک هجوم بي رحمانه و خشن که مي توانست آن را
    از ترک هاي عميق قاچ قاچ کند.اما ديگر براي پشيمان شدن دير شده بود من در يک قدمي خطر بودم
    و مي بايست اين اضطراب تب آلود را به پايان مي رساندم مي بايست يک بار ديگر چون مادري فداکار از طفل درونم حمايت مي کردم من قدرتش را داشتم از آن سر دنيا آمده بودم و حالا فقط چند خيابان يا چند محله فاصله برداشته نشده باقي مانده بود،دفتر سررسيدم را به سـ ـينه گرفتم و از جا بلند شدم براي شروع کارم به لابي هتل رفتم وقتي همان مرد جوان ديشبي را پشت ميز پذيرش ديدم نفس عميقي کشيدم و با اراده اي جزم شده به سمتش قدم برداشتم او به محض ديدنم سربرداشت و لبخند به لب سرش را تکان داد:
    _روزتون بخير خانم استيونز.حالتون چطوره ؟
    من هم لبخندي به لب زدم و گفتم:متشکرم آقا روز شما هم بخير.
    او با نگاه دقيقش عمق نگاهم را مي کاويد شايد به دنبال يافتن جواب سؤال هايش بود اما با اين وجود باز پرسيد:
    از اتاقتون راضي هستين؟تونستين خوب استراحت کنين؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:بله بله همه چيز خوب بود مخصوصاً غذا.خيلي عالي بود.
    او از روي رضايت لبخندي به لب زد و گفت:خوشحالم که راضي هستين ...راستي مچ دستتون چطوره؟
    از سؤالش جا خوردم حتي خودم هم مچ دستم را فراموش کرده بودم.شب گذشته قبل از خواب شال گردنم را محکم دور مچ دستم پيچيده بودم.چرخش ملايمي به مچم دادم و گفتم:اوه...مثل اينکه خيلي بهتره. اين را گفتم و بعد از لحظه اي در سکوت اين پا وآن پا شدم او که متوجه ترديد من شده بود با لحن اطمينان بخشي گفت:اگه امري هست بفرمائين.خوشحال مي شم بتونم کمکتون کنم.
    لبخند گرمش را که ديدم در تصميم ام مصمم تر شدم لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:من مي خواستم که اگر امکان داره به يک سماره در ايران تلفن کنم.
    مرد جوان لحظه اي نگاهم کرد کمي گيج به نظر مي رسيد:براي اين کار مشکلي وجود نداره خيلي راحت مي تونستيد اين کار رو از طريق تلفن داخل اتاقتون انجام بديد.
    آهنگ صدايم بيشتر از حد انتظارم ملتمسانه و بي پناه بود:اشکالي نداره اگر از شما بخوام که کمکم کنيد.

    مرد جوان شانه هايش را بالا کشيد و همراه با لبخند گرم و صادقانه اي ادامه داد:اگه ميز پيشخوان رو دور بزنين مي تونين از ورودي سمت راست بياين اين طرف.
    شادمانه برويش لبخند زدم و از خدا خواسته مسير دستش را دنبال کردم و لحظه اي بعد در کنارش بودم او صندلي چرخان خودش را کمي عقب تر کشيد و در حالي که مرا دعوت به نشستن مي کرد گفت:خوب مي تونيم از تلفن اينجا استفاده کنيم.بفرمائين.بنشينين خواهش مي کنم.
    از هيجان بود يا اضطراب،دست و پايم باز در حال بي حس شدن بود بي درنگ تعارفش را براي نشستن پذيرفتم و خودم را به روي صندلي رها کردم حرارت انگشتانم به سرعت در حال پائين آمدن بود دفتر سررسيدم را محکمتر از قبل به خود چسباندم و به نگاه منتظر مرد جوان
    چشم دوختم.او لحظه کوتاهي نگاهم کرد بعد جهت نگاهش را متوجه دفترچه سررسيدم نمود و با لحن بلاتکليفي پرسيد:
    خوب...اگه لازم مي دونيد من براتون شماره بگيرم.
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بعد صفحه مورد نظر را مقابلش گرفتم او دفترچه را از دستم گرفت و لحظه اي به آنچه داخل آن نوشته بودم نگاه کرد بعد بار ديگر نگاهش را متوجه نگاه منتظر و بي قرار من کرد و با لحن پرسش باري گفت:مطمئنيد شماره مال تهرانه.
    گيج و وارفته فقط سرم را تکان دادم او با حالتي متفکر خط ظريف ريشش را روي چانه لمس کرد و زير لب به طور نامفهوميچيزي را زمزمه کرد نگاه نا آرامم لحظه اي او را رها نمي کرد حالت چشم ها و نگاه نامطمئنش نشانه خوبي براي آن انتظار کشنده من نبود لب هاي خشکم را تکان دادم وگفتم:شما فکر مي کنيد اين شماره متعلق به تهران نسيت؟
    او نفس عميقي کشيد و گفت:مطمئن نيستم.شماره شما يه شماره شش رقميه...قبلاً هيچ وقت با اين شماره تماس گرفتين؟
    _بله...بله فکر مي کنم.
    او که انگشتش را براي به هم نخوردن صفحات لاي دفتر سررسيد گذاشته بود آن را پائين گرفت و گفت:
    خاطرتون هست قبلاً دقيقاً کي با اين شماره تماس گرفتين؟
    فکرم لحظه اي به گذشته ها برگشت به خيلي سال زماني که مادر هنوز زنده بود قطعاً از آن روزها زمان زيادي گذشته بود به يکباره فکري که از شروع اين سفر در ذهنم مي چرخيد و من را دچار هراس مي کرد در مغزم قوت گرفت بيشتر از بيست و سه سال از روزي که
    مادر از خانواده اش جدا شده بود مي گذشت و اين زمان،زمان زيادي بود اين احتمال وجود داشت که شماره تماس آنها عوض شده باشد يا حتي آدرس محل سکونتشان.اين دقيقاً همان کاري بود که ما هم بعد از فوت مادر مجبور به انجامش شديم خانه قبلي يمان را فروختيم و خانه جديدي در محله
    سوهوي نيويورک خريديم.متصدي پذيرش هتل هنوز منتظر شنيدن جواب من بود با تمام وجود سعي کردم اضطراب عميقي را که ته قلـ ـبم را به لرزه انداخته بود نديده بگيرم انگشتم را به روي شقيقه ام فشردم و گفتم:شايد ده سال پيش.شايد هم خيلي قبلتر.
    به شنيدن اين حرف مرد وان سرش را تکان داد و گفتت:همون طور که حدس مي زدم اين شماره يه شماره قديميه.اگه يه پيش شماره بهش اضافه بشه درست مي شه.چند لحظه اجازه بدين.اين را که گفت گوشي را برداشت و مشغول گرفتن شماره شد فقط چند لحظه طول کشيد و بعد گوشي تلفن در دستان من بود.
    _فقط يه شيش بايد به اول اين شماره اضافه مي شد الان ديگه درست شده مي تونيد صحبت کنيد.




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    هنوز گوشي در دستانم بود که مرد جوان از من فاصله گرفت و به سمت ديگر پذيرش رفت گوشي را آرم روي گوشم گذاشتم تعداد ضربان قلـ ـبم در حال اوج گرفتن بود تلفن همين طور پشت سرهم بوق مي زد و با هر بوق نفس در سـ ـينه من سنگين تر مي شد ديگر تحمل آن انتظار کش دار و کشنده را نداشتم با حالتي سرخورده و ناآرام نفس حبس شده ام را بيرون دادم احساسي عجيب و گيج کننده وجودم را در تصرف خود گرفته بود.ترکيبي از رضايت و نارضايتي.
    دستم سست و بي حال به سمت دستگاه تلفن کشيده شد اما گوشي هنوز آنقدر از گوشم دور نشده بود که صداي مرد جوان آن سوي خط را نشنوم به شنيدن صدايش حسي شبيه عبور جريان برق وجودم را تکان داد دستم يک بار ديگر بي اراده به سمت گوشم کشيده شد.صدا،صداي مرد جواني بود که با هيجان و سرزندگي نشاط آوري پشت سر هم تکرار مي کرد:
    _اَلو...اَلو بفرمائين...اَلو...اَلو

    لب هايم را تکان دادم اما صدايي از گلويم خارج نمي شد مرد جوان آن سوي خط کمي تن صدايش را پائين تر آورد و گفت:اَلو.چرا حرف نمي زني؟نترس بگو.با کي کار داري؟
    مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:ببين.اگه حرف نزني قطع مي کنما.تا سه مي شمارم بعد قطع مي کنم يک...دو ...دو...نگفتي؟نبود؟سه شدا...خيلي خوب لعنت به من که اين قدر دل رحمم دوونيم...دو و هفتاد و پنج ...دو و هفتاد و شيش...خيلي خوب مثل اينکه فايده نداره باشه براي يه وقت ديگه هر وقت جرئت حرف زدن پيدا کردي.خوب ديگه کاري،باري...من رفتم که برم.فعلاً قربون آقا.
    نفس عميقي کشيدم و قبل از اينکه او فرصت قطع ارتباط را پيدا کند با صدايي که به زور از هنجره ام خارج مي شد گفتم: منزل آقاي تاجيک؟
    مرد جوان بلافاصله با لحن شادمانه اي جواب داد:به سلامتي.رسيدن به خير.کجا بودي نبودي؟
    جون خواهر خودم نباشه جون داداش ديگه داشتم قطع مي کردما.حالا خداروشکر کدورتا برطرف شد امرتونو بفرمائين.
    مرد جوان يک ريز و بدون اتلاف حتي ثانيه اي از زمان حرف مي زد اما من هنوز هم جواب سؤالم را نگرفته بودم يک بار ديگر اين بار حتي مضطرب تر از قبل پرسيدم:منزل آقاي تاجيک؟
    مرد جوان جواب داد:جونم،بفرمائين منزل آقاي تاجيک درست گرفتي من سامانم البته اگه با من کار داري اما اگه با سهراب کار داري بايد بگم که نيست هر چند مطمئناً با اون کار نداري.داري؟
    انگار خون در رگ هايم از حرکت ايستاده بود بدنم خشک و سرد شده بود خواستم حرفي بزنم اما زبانم خشک و فلج به سقف دهانم چسبيده بود صداي آن سوي خط باز در گوشم پيچيد:الو...هنوز رو خطي؟پس چرا حرف نمي زني؟حسابي مارو گرفتي ديگه!
    مغزم کار نمي کرد بايد حرفي مي زدم اما حتي کلمه اي آشنا براي گفتن پيدا نمي کردم با خودم فکر کردم که بگويم: ((سلام من رز هستم.دختر الهام.همون که بيست و سه سال پيش اسمشو از تو شناسنامه هاتون خط زدين احتمالاً چنين کسي رو يادتون مي ياد؟))
    بغضي نا گهاني برگلويم چنگ انداخت خواستم قطع کنم که صداي زني از آن سوي خط توجه ام را به خود جلب کرد به زحمت مي توانستم صدايش را بشنوم:
    _سامان باز با کي داري حرف مي زني؟خوب پسر مگه تو کار و زندگي نداري؟
    مرد جوان با لحن شوخي جواب داد:سامان به قربونت کسي نيست که مزاحمه.حصبه گرفته حرفم نمي زنه مي خواستم زنگ بزنم شرکت.اون وقت قطع ام نمي کنه لامصب.
    بعد خطاب به من ادامه داد:خوب جونمرگ شده مگه تو کار و زندگي نداري.اصلاً مگه خودتخواهر،مادر نداري که مزاحم ناموس مردم مي شي؟
    صداي زن غرغرکنان دور شد مرد جوان بار ديگر بار ديگر به حرف آمد و ميان خنده گفت:دلخور که نشدي؟
    يارو مادرمه.حراست خونه است ديگه نمي شه کاريش کرد.خوب ببين من ديگه بايد قطع کنم اگه باسهراب کار داري نيم ساعت ديگه يه زنگي بزن.ولي خوب بعيد مي دونم تحويلت بگيره در هر صورت هر وقت ياد ما کردي،خوشحال مي شيم همين شماره رو بگير به جاي دوي آخرش سه.بگو با سامان کار دارم.اون وقت بنده در خدمتم.حالا ديگه قربون آقا.با اجازه ما رفتيم.اين را گفت و گوشي را گذاشت،صداي بوق ممتد تلفن نشان دهنده قطع ارتباط بود و من انگار در دنياي ديگري سير مي کردم آن قدر با حواس پرتي در خود فرورفته بودم که متوجه گذشت زمان نمي شدم وقتي صداي متصدي پذيرش را شنيدم گردن خشک شده ام را درست مثل يک آدم آهني زنگ زده به جانبش چرخاندم و با نگاه بي حالتم به او خيره ماندم.
    _حالتون خوبه خانم استيونز.مشکلي پيش اومده؟
    نگاهم به روي زانوهايم چرخيد گوشي تلفن را طوري در مشت فشرده بودم که قطره اي خون در انگشت هايم باقي نمانده بود.
    _اجازه بدين براتون يه ليوان آب قند بيارم.
    با عجله گوشي را سرجايش گذاشتم و سريعتر از او از جا پريدم،نه نه...نيازي نيست...من حالم خوبه آقا متشکرم

    او با نگاه نامطمئن لحظه اي براندازم کرد بعد سري به نشانه موافقت تکان داد و گفت:در هر صورت اگه به چيزي احتياج داشتين به پرسنل هتل اطلاع بدين.
    _ممنونم آقا هم به خاطر کمکتون و هم به خاطر مهرباني تون.
    مرد جوان لبخند شرم آلودي به لب زد و در سکوت سرش را پائين انداخت براي رفتن به اتاقم،ميز پذيرش را دور زده بودم که او بار ديگر صدايم کرد:معذرت مي خوام خانم استيونز.
    وقتي به جانبش برگشتم دفترچه سررسيدم را همراه بالبخندي گرم به شمتم گرفت:دفترتون رو فراموش کردين دفترچه را از دستش گرفتم و بعد از تشکري ديگر به اتاقم برگشتم.خودم را به روي تخـ ـت انداختم نرم بود داخل آن فرورفتم لحظه اي به سفيدي سقف خيره شدم و يک بار ديگر مکالمه
    کوتاه اما عجيب و غريبم را با مرد جواني که خودش را سامان معرفي کرده بود در ذهنم مرور کردم قطعاً او يکي از اقوام نزديک مادرم بود از اين فکر حس عجيب و غيرقابل توصيف روحم را انباشت در آن لحظه تميز دادن احساسات دروني ام از هم کار مشکلي بود به شکل عجيب و بي سابقه اي
    همه چيز در هم تنيده بود در آن لحظات به يقين نمي دانستم که بايد خوشحال باشم يا ناراحت.و نکته جالب همين جا بود که من حقيقتاً نه خوشحال بودم و نه ناراحت مثل يک سيب زميني گنده روي تخـ ـت افتاده بودم و از سنگيني وزنم که در نرمي تخـ ـت فرورفته بود لذت مي بردم.بيشتر از يک ساعت
    طول کشيد تا به زحمت توانستم کمي افکار گسسته و پر و پخش ام را جمع و جور و منظم کنم و به يک نتيجه منطقي و قابل قبول برسم من آنها را پيدا کرده بودم و اين اولين قدم و شايد بزرگترين آن بود راه رسيدن برايم روشن شده بود اما طي کردن اين راه و گذشتن از حصاري که آنها در مقابل
    مادر و هر چيزي که به او مربوط مي شد دور خود کشيده بودند يک انرژي مضاعف مي خواست و من در آن لحظه درست مثل يک باتري خالي شده احساس تهي بودن مي کردم به روي تخـ ـت غلتيدم و چشمان خشک شده ام را به روي منظره يکنواخت تخـ ـت بستم.
    ((فردا...فردا در موردش فکر مي کنم.))
    دومين شب در سرزمين مادري ام با شروع يک صبح زيبا و دل انگيز ديگر به اتمام رسيد هنوز برف باقي مانده در روي پشت بام ها به همان زيبايي روز قبل در زير اشعه هاي تابناک و زرين خورشيد مشرق زمين مي درخشيد اما هوا حتي از روز قبل سردتر به نظر مي رسيد درز باز پنجره را بستم و از آن منظره زيبا فاصله گرفتم.دوش ام را گرفته بودم صبحانه ام را خورده بودم و حالا براي برداشتن قدم دوم خودم را آماده حس مي کردم تلفن اتاقم که به صدا در آمد با وجودي که انتظارش را مي کشيدم از جا پريدم و گوشي را برداشتم.
    _خانم استيونز ،راننده آژانس پائين منتظر شماست.
    تشکر کردم و گوشي را گذاشتم صبحانه کاملي خورده بودم اما ته دلم باز احساس ضعف مي کردم مقابل آينه ايستادم و دستم را روي معده ام فشار دادم رنگ و رويم پريده به نظر مي رسيد شايد کمي رژ لب مي توانست اين همه بي رنگي را تعديل کند با اين فکر به سمت تخـ ـت برگشتم اما هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که خاطره ربوده شدن کيفم کقابل چشم هايم به رقص در آمد.بار ديگر به سمت آينه چرخيدم زيبا بودم يک دختر زيبا و به اندازه کافي دوست داشتني و معصوم .همه اينها باعث قوت قلـ ـبم مي شد.انسانها بنده زيبايي اند و من خوب مي دانستم که اگر يک نقطه ضعف مشترک بين تمام انسانهاي دنيا وجود داشته باشد قطعاً همين يکي خواهد بود.
    اما از طرفي من شبيه مادر هم بودم و فکر کردن به اين واقعيت اضطراب و دلشوره ام را بيشتر مي کرد.در واقع من همان الهام بيست و سه سال پيش بودم منتهي الهامي با موهاي طلايي،چشماني آبي و پوستي به مراتب روشن تر.خيلي دلم مي خواست بدانم که آيا آنها عکسي از جواني هاي مادر دارند يا اينکه تمام خاطره ها را بهمراه مادر از خانه دل هايشان بيرون اندخته بودند به يکباره ترسي غريب در دلم افتاد و پايه هاي اراده ام را به لرزه اندخت از اين ديدار غير منتظره وحشت داشتم و اگر فقط لحظه اي ديرتر تلفن به صدا در مي آمد قطعاً از رفتن منصرف مي شدم گوشي تلفن را برنداشتم مطمئناً يک تذکر دوستانه به خاطر تأخيرم بود به خاطر محکم شدن کش دور موهايم،آنها را از دو طرف کشيدم و کلاهم را به روي آنها مرتب کردم ظاهرم را يک بار ديگر از پائين به بالا در آينه برانداز کردم _کفش اسپرت سفيد با راه هاي صورتي،شلوار جين آبي باز،بلوز اسپرت سفيد با راه هاي صورتي مثل کفش هايم،پالتوي سفيد،کلاه سفيد و يک جفت چشم آبي رنگ کشيده و مخمور با مژه هايي بلند و چتري_به چشم هايم در آينه خيره مادندم به ياد راب افتادم و جمله طنز آلودش که هميشه مي گفت: ((رز وقتي نگام مي کني دقيقاً احساس موشي رو پيدا مي کنم که دمش لاي تله موش گير کرده باشه چشماي تو جاذبه اي داره که تو هيچ چشم ديگه اي نديدم)).
    راب دانشجوي پزشکي بود از سال اول دانشکده او را مي شناختم پسر خوبي بود و من به او قول داده بودم که در مورد پيشنهاد ازدواجش فکر کنم.اما آن لحظه قطعاً زمان مناسبي براي انجام اين کار نبود راننده آژانس مقابل هتل منتظرم بود تا من را براي برداشتن دومين قدم همراهي کند.کوله پشتي ام را از روي تخـ ـت برداشتم و با عجله از اتاق خارج شدم پائين پله ها که رسيدم نگاه متصدي پذيرش به سمت من چرخيد.با ديدنم سري تکان داد و خطاب به مرد جوان مقابلش چيزي گفت که نگاه او را نيز متوجه من کرد.او با ديدنم به شکلي کلافه و دلخور از پيشخوان کنده شد دسته کليدش را از جيب شلوارش بيرون کشيد و قدمي به سمت من برداشت.سرم را به نشانه سلام تکان دادم و گفتم:روز به خير آقا.من...به خاطر تأخيرم عذر مي خوام.
    راننده آژانس جواب داد:خواهش مي کنم...لطفاً بفرمائين سوار شين


    اين را گفت و جلوتر از من به سمت در خروجي حرکت کرد من هم بعد از تشکري کوتاه از متصدي پذيرش به دنبالش دويدم.به روي صندلي عقب ماشين نقره اي رنگش نشستم و بعد او حرکت کرد خودم را به در چسبانده بودم دنياي بيرون براي من دنياي متفاوتي بود و من در روشنايي روز راحت تر مي توانستم اين تفوت ها را ببينم.صداي مرد راننده من را که مجذوب دنياي بيرون شده بودم متوجه خود کرد نگاهم با نگاه پرسش بارش در آينه تلاقي کرد گويا قبلاً چيزي پرسيده بود که من متوجه اش نشده بودم.
    _مي بخشيد من متوجه سؤالتون نشدم.
    مرد راننده همچنان از آينه مقابلش نگاهم مي کرد موهايش را از پشت مي ديدم موهاي فردارش سياه سياه بود اما رنگ نگاهش در آينه به سبز سير مي زد سبيل هم داشت پايه هاي سبيلش او را بامزه تر کرده بود وقتي نگاه خيره من را ديد محجوبانه چشم از آينه برداشت و گفت:عرض کردم آدرستون کجاست؟کجا بايد برم؟
    سؤالش آنچه را که براي لحظاتي کوتاه از ياد برده بودم به ذهن آشفته ام کشاند و اضطراب را بار ديگر به جان دل و روده ام انداخت با عجله پاکت نامه اي را که به همين منظور برداشته بودم به جانبش گرفتم:من مي خوام به آدرسي که روي اين نامه است برم.
    مرد راننده پاکت نامه را از دستم گرفت و براي لحظه اي کوتاه نگاهش کرد بعد آن را کنار شيشه جلويي ماشينش گذاشت وگفت:آدرستون قديميه.
    لحن اش به نظرم نگران کننده آمد اما نه من حرفي زدم و نه او توضيح بيشتري داد وقتي سکوتش را ديدم بار ديگر به پشتي صندلي تکيه دادم و از پنجره به منظره بيرون چشم دوختم.خيابان ها به شکل وحشتناکي شلوغ و پر ترافيک بود و پياده رو ها پر از آدم هاي در حال جنب و جوش و رفت وآمد همه چيز برايم جالب توجه بود اما چيزي که در نظرم جالب تر آمد اين بود که هر چقدر جلوتر مي رفتيم منظره شهر در حال عوض شدن بود.منظره کوچه و خيابان.نماي بيروني ساختمان ها،حتي
    پوشش و ظاهر آدم ها متفاوت به نظر مي رسيد هر چقدر جلوتر مي رفتيم اين فکر که آنجا محله مرفه نشين پايتخـ ـت ايران است در ذهنم قوت بيشتري مي گرفت و همين طور اين نکته که پدر بزرگ من مي بايست يکي از آن بالا نشين هاي تهران باشد.
    بيشتر از يک ساعت در راه بوديم تا اينکه راننده بالأخره ماشين را کنار خيابان نگه داشت.از پنجره نگاهي به اطرافم انداختم محله خلوت اما زيبايي به نظر مي رسيد اکثر خانه ها ويلايي و چهره اي باغ گونه داشتند کمي خودم را به سمت راننده جلو کشيدم و گفتم :اينجاست؟
    مرد جوان پاکت نامه ام را از مقابل شيشه جلو برداشت و آن را به سمت من گرفت:خانم همون طور که خومتتون عرض کردم آدرستون قديميه.اسم کوچه خيابونا عوض شده کوچه هاي اينجا قبلاً هر کدوم يه اسم داشتن اما حالا شماره اي شدن حقيقت اش بنده هم خيلي به اين محل آشنا نيستم اما اگه از کسبه يا از ساکنين خود محل بپرسين حتماً راهنمايي تون مي کنن.
    به شنيدن اين حرفش براي لحظه اي دست و پايم را گم کردم مضطرب تر از قبل نگاهي به دور و برم انداختم بعد بار ديگر به مرد راننده چشم دوختم هنوز دستش به همراه پاکت نامه به سمت من دارز بود و در نگاه منتظرش کلافگي موج مي زد بالاجبار پاکت نامه را از دستش گرفتم:ممنون...کرايه تون چقدر مي شه. مرد جوان بار ديگر به سمت فرمان چرخيد و گفت:طرف حساب ما هتله شما فعلاً نيازي نيست مبلغي بپردازين. به شنيدن اين حرف زيپ کوله پشتي ام را بار ديگر بستم و با حالتي سست و نامطمئن از ماشين پياده شدم مرد راننده هم تمام تأخير من را با گذاشتن پايش به روي پدال گاز جبران کرد و در يک چشم به هم زدن از محل دور شد با حالتي درمانده نگاهي به اطرافم
    انداختم آنجا انگار برف بيشتري باريده بود دو طرف خيابان هنوز از برف يخ زده پر بود


    نزديک ظهر بود اما هوا هنوز سوز بدي داشت به يکباره احساس سرما درونم را به لرزه انداخت بازوهايم را در بغـ ـل گرفتم و دندان هايم را محکم به روي هم فشردم احدي در کوچه و خيابان ديده نمي شد انگار من را به کره اي ديگر برده و آنجا تک و تنها رهايم کرده بودند نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم يازده و نيم بود تا ابد نمي توانستم همانجا بايستم با آن پوشش سفيدم در ميان برف هاي يخ زده شبيه يک آدم برفي گنده بودم يک آدم برفي گنده و و حشت زده.ماشين مشکي رنگي که صداي موسيقي اش در آن سکوت و خلوت خيابان بلندتر از حد معمول به نظر مي رسيد مقابل پاهايم توقف کرد مرد جواني که دنباله موهاي بلندش از زير کلاه چرم مشکي رنگ بيرون مانده بود نگاهي به سرتا پايم اندخت و همراه با لبخندي لوس گفت:
    _بپر بالا عروسک باربي مي رسونيمت.
    مرد جوان کنار دستي اش که پشت رل نشسته بود خودش را به سمت پنجره کشيد در نگاه و لبخندش شيطنت موج مي زد.
    _چه تيپي ام زده پدر سوخته.
    در امريکا که بودم هميشه اسپري فلفل ام همراهم بود يک سلاح سرد مفيد براي مواقع لزوم اما در آن لحظه تقريباً بي دفاع بودم بنابراين راهم را کج کردم و چند قدم از ماشين آن ها فاصله گرفتم اما چند لحظه بعد باز آن ها مقابلم بودند پسر اولي با شيطنت خنديد و گفت:
    حميد اگه دستاشو باز کنه و جاي دماغش يه هويج بکاري مي شه يه آدم برفي جون من نگاش کن.
    جوان پشت رل باز خودش را به سمت پنجره کشيد و در حالي که با نگاش سبک سنگينم مي کرد با خنده گفت:
    _اگه همه آدم برفي ها اين قدر خوشگل بودن که من همه شونو درسته قورت مي دادم.
    بعد از آن ديگر آن قدر منتظر نماندم تا بقيه صحبت هايش رابشنوم انگشت هايم را به دور بندهاي کوله پشتي ام اندختم و بدون توجه به ليزي و لغزندگي زير پايم تا آن سوي خيابان دويدم کمي پائين تر يک نمايشگاه بزرگ مبل بود بدون توجه به خنده بلند جوان هاي داخل ماشين باعجله قدم به داخل نمايشگاه گذاشتم و هراسان نگاهي به اطرافم اندختم صدايي از انتهاي سالن نمايشگاه نگاهم را به سمت خود کشاند پيرمرد سفيد مويي آنجا کنار بخاري داخل مبل راحتي فرورفته بود با ديدن من برگه هاي روزنامه اش را با احتياط جمع کرد و آنها را به روي ميز گذاشت:بفرمائيد.
    از روي مبل بلند شد و آرام آرام به استقبالم آمد مقابلم که رسيد لبخندي به لب زد و گفت:مي بخشين من از قيمتا سردرنميارم صاحب اصلي نمايشگاه نيستن رفتن و برگردن،اگه عجله اي ندارين ده دقيقه منتظر بمونين.
    سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:براي خريد نيومدم آقاودنبال يک آدرس مي گردم.
    پيرمرد نگاهي به چهره ام انداخت وگفت:مال اين طرفا نيستي؟
    در جوابش لبخند کمـ ـرنگي به لب زدم وگفتم:من خيلي خيلي اينجا غريبم اميدوارم شما بتونيد کمکم کنيد.
    پيرمرد که انگار چيز تازه اي کشف کرده بود با لحن کنجکاو اما نامطمئني پرسيد:شما خارجي هستين؟
    سرم را تکان دادم و گفتم:بله درست حدس زديد من ايراني نيستم.
    پيرمرد که از کشف خودش بسيار راضي به نظر مي رسيد سرش را چند بار رضايتمندانه تکان داد و گفت:از قيافه تون پيداست.


    لهجه تون هم نشون مي ده.من از همون نگاه اول حدس زدم که بايد خارجي باشين.
    برايش لبخندي زدم و پاکت نامه را به دستش دادم:من دنبال اين آدرس مي گردم شما مي تونيد کمکم کنيد؟
    پير مرد پاکت نامه را از دستم گرفت بعد با آرامش و بدون هيچ عجله اي عينکش را از جيب بغـ ـل کتش بيرون کشيد و آن را به چشم گذاشت لحظه اي به نوشته هاي روي پاکت نگاه کرد و گفت:
    _اين آدرس شمام که مثل من پيرمرد قديميه.سال هاي زياديه که ديگه اسم اين خيابون((مرجان))نيست.
    بعد نگاهش را به صورتم دوخت و ادامه داد:تا اينجاش که درست اومدي.محله همين محله است.ببينم دنبال کوچه اش مي گردي؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم او هم سرش را تکان داد و گفت:مي دونم کجاست.کوچه((هما))يعني قديما اسمش اين بود حالا ديگه به جاي اسم شماره براشون زدن.ايني که شما دنبالشي اگه اشتباه نکنم شماره دوازده استوما خودمون چند تا کوچه پائين تر مي شينيم.
    مکثي کرد و با لحن مرددي ادامه داد:اگه آقاي نوروزي نمايشگاه رو دست من نسپرده بود خودم باهات مي يومدم کوچه رو نشونت مي دادم.
    از او به خاطر محبتش تشکر کردم و گفتم:از لطف شما متشکرم آقا.همين که آدرس را نشونم بديد کافيه خودم پيداش مي کنم.
    پيرمرد سرش را تکان داد و گفت:مثل اينکه چاره ديگه اي هم نداريم با من بيا.
    به دنبالش از نمايشگاه خارج شدم او نگاهي به صورتم انداخت و گفت:بايد اين نبش رو رد کني بعد خيابونو مـ ـستقيم برو بالا.دست راست نه دست چپ.ششمين کوچه تو همون مسيري که درخت کاج هست.
    نگاهي به جهت دستش انداختم و بعد سرم را به نشانه موافقت تکان دادم او براي اطمينان از درک درست من با نگاهي دقيق و موشکافانه براندازم کرد و پرسيد:متوجه شدي؟
    به رويش لبخند زدم:...بله.بله.از لطف شما متشکرم آقا.
    او هم با لبخندي سرش را تکان داد و گفت:اگه يه وقت احياناً پيدا نکردي برگرد بيا همين جا نمايشگاه رو که دست صاحبش سپردم خودم مي برم نشونت مي دم.
    از مهرباني اش به وجد آمدم بار ديگر تشکر کردم و بعد از خداحافظي از او در جهت اشاره دستش به راه افتادم با ديدن ماشين مشکي رنگ آن سوي خيابان کمي بر سرعت قدم هايم افزودم از سر نبشي که پيرمرد اشاره کرده بود گذشتم و وارد خيابان فرعي شدم قدم به داخل پياده رو
    سمت چپ گذاشتم و مسير درخت هاي بلند کاج را در پيش گرفتم اولين کوچه،شماره دو بود قلـ ـبم به تپش افتاد.دومين کوچه کوچه شماره چهار.
    انگار محتويات شکم ام ناگهان به پائين سرازير شده باشد ته دلم از شدت ضعف در هم مي پيچيد.سومين کوچه،کوچه شماره شش بود زانوهايم سنگين شده بود مسير مقابلم سربالايي نبود اما من انگار که از کوه بالا مي رفتم.به چهارمين کوچه رسيده بودم کوچه شماره هشت.ايستادم
    نگار نفس در سـ ـينه ام مي پيچيد و نمي خواست بالا بيايد دستم را به تنه کا گرفتم اما با ديدن ماشيني که در آن شرايط دقيقاً مثل يک خروس بي محل در تعقيبم بود بار ديگر از جا کنده شدم.پنجمين کوچه،کوچه شماره ده فقط يک کوچه ديگر باقي مانده بود و من هنوز مطمئن نبودم که شجاعت روبروشدن با آنچه که خودم را برايش تا آنجا کشانده بودم داشته باشم.سر کوچه ششم که رسيدم ديگر فلج شدم قدرت کوچکترين حرکتي را نداشتم به قدري دمي بدنم پائين افتاده بود که حس مي کردم هر آن برفک زده و منجمد مي شوم کف دستم را به ديوار سنگ کاري شده پائين کوچه گذاشتم انگار قطره اي خون در بدنم نبود سفيد و سرد.دقيقاً عين آدم برفي.فقط بايد دست هايم را باز مي کردم و جاي دماغم يک هويج مي کاشتم چه ايده جالب و مسخره اي بود مطمئناً اگر حال و روزم کمي بهتر بود حداقل به خاطرش يک لبخند مي زدم اما در آن شرايط انجام چنين کاري
    درست به اندازه روي کله ايستادن غيرعادي و ناممکن به نظرم مي رسيد لحظه اي همانجا بي حرکت ايستادم پاهايم قدرت حرکت نداشتند درست مثل اينکه هر دو با هم خواب رفته باشند سنگين و بي حس شده بودند شايد اگر کسي آن دور و برها نبود همانجا روي برف هاي يخ زده کنار ديوار
    زانو مي زدم اما صداي بوق هاي ماشين مشکي رنگ من را دستپاچه به جلو هل داد بدون اينکه نگاهي به پشت سرم بياندازم آرام به داخل کوچه خزيدم صداي يکي از آنها را شنيدم که گفت:جيگر ما که يه بار بفرما زديم.ديگه چرا اين قدر دل دل مي کني.بيا نترس حميد صبحونشو خورده
    قدم ديگري به جلو برداشتم کوچه نسبتاً بلندي بود که انتهاي آن نيز به يک خيابان فرعي ديگر مي رسيد خانه هاي آن کوچه هم درست مثل ساير خانه هاي آن محل باغ گونه به نظر مي رسيد نگاهم از ديواري روي ديوار ديگر کشيده مي شد تا اينکه بالأخره روي پلاک يکي از درهاي آن سوي کوچه ثابت ماند شماره بيست و يک.يک در نرده اي بزرگ بود با سرهايي به شکل نيزه و چراغ هاي فانوسي شکلي که در دو سوي آن بالاي ديوار نصب بود.چند متري پائين تر از آن در،در نسبتاً بزرگ ديگري ديده مي شد که بيشتر به در پارکينگ شباهت داشت.و ظاهراً به همان خانه بزرگ مربوط مي شد ناگهان در زير نگاه خيره من،دروازه بزرگ قهوه اي رنگ به شکلي اتوماتيک بالا رفت و ماشين مدل بالاي نقره اي رنگي از آن بيرون آمد از ديدن آن صحنه چنان غافلگير شدم که لحظه اي همانجا خشکم زد اما زماني که مرد ميان سالي از ماشين پياده شد و براي وارسي لاستيک عقبش خم شد ديگر معطلش نکردم با چنان سرعتي از انجا گريختم که زمين نخورنم روي آن برف هاي يخ زده تقريباً شبيه يک معجزه بود راهي را که با هزار جان کندن آمده بودم به حالت دو برگشتم تا سر خيابان اصلي بي وقفه دويدم طوري که سـ ـينه ام به سوزش افتاد و نفسم سنگين شد يک دستم را روي تنه درخت گداشتم و دست ديگرم را به روي قلـ ـبم فشردم.قلـ ـبم به شدت مي زد آرام و با احتياط خودم را به راه پله بيروني نزديک ترين خانه رساندم تن بي حس و حالم را روي سومين پله رها
    کردم چند نفس عميق کشيدم و سعي کردم آنچه را که پيش آمده بود در ذهنم مرور کنم اما هر چقدر سعي کردم نتوانستم چهره آن مرد را که احتمالاً يکي از اعضاي خانواده مادري ام به خاطر بياورم آنچه اتفاق افتاد بسيار سريع و غيرمنتظره بود و من بيشتر از آنچه تصور مي کردم ترسيدم يک ترس ماليخوليايي عجيب و قدرتمند که تمام جسارت و شهامتم را دريک چشم برهم زدن از وجود لرزانم تارانيد.سرم را روي دست هايم گذاشتم و دلخور و آشفته در دلم
    ناليدم(آه...گندت بزنن رز!نزديک بود از ترس جونت در بره.آخرش که چي؟ تا ابد که نمي توني قايم موشک بازي کني.))
    با شنيدن صداي گام هايي که در حال نزديک شدن بود سرم را بلند کردم پسر جوان مو بلندي که داخل ماشين مشکي رنگ ديده بودم مقابل و تقريباً در يک قدمي ام ايستاده بود از ديدنش به يکباره چون فنر از جا پريدم نگاه وحشت زده ام از صورت او به سمت ماشينشان چرخيد که چند متري آن طرف تر پشت درخت هاي کاج ايستاده بود جوان راننده هنوز پشت رل بود و با نگاهي پرشيطنت و خندان نگاهمان مي کرد.در آن حوالي کسي ديده نمي شد.ترسيدم با عجله راهم را کج
    کردم تا از او فاصله بگيرم اما او هم در حرکتي سريع جا کنده شد و راهم را سد کرد نگاه مضطربم ود نگاه پرشيطنتش خيره ماند.او دست هايش را مقابل سـ ـينه اش گرفت و گفت:فقط يه لحظه.کاريت ندارم.خواستم تغيير جهت دهم که باز راهم را بست و گفت:ببين اگه دنبال آدرس مي گردي من و حميد کمکت مي کنيم. مگه نه حميد؟
    پسر جوان پشت رل با همان لحن لوس و پرشيطنت جواب داد:ما که گفتيم دربست مخلصش ام هستيم.
    پسر جوان دستش را به سمت من دراز کرد و گفت:خوب!...چي مي گي؟افتخار مي دي؟
    گامي به عقب برداشتم و گفتم:دستت را بکش آقا.من به کمک شما احتياجي ندارم.
    جوان پشت رل ميان خنده جواب داد:ولي ما به کمک شما نياز داريم خانم گل...مسعود روشن اش کن تا يکي موي دماغ نشده.
    پسر جوان سري به نشانه موافقت تکان داد و در حالي که نيشخندي گوشه لب هايش نقش مي بست کيف پولش را از جيب پشتي شلوارش بيرون کشيد و آن را مقابل صورت من گرفت کيفش پر از اسکناس هاي درشت بود:بد نمي گذره.
    نگاهم را نگاهش دوختم از برق چشم هايش بدم آمد از لبخند کش دار و مسمومش هم همين طور.
    با تکان دادن سر مشتاقانه به کيف پولش اشاره مي کرد در جوابش با لحني که سعي مي کردم قوي و تزلزل ناپذير جلوه دهد گفتم:بهتره بري گم شي.بزن به چاک.
    پسر جوان نگاهي به دور و برش انداخت بعد باحرکتي سريع و نيرومند بازويم را گرفت و گفت:اگه با هم گم بشيم بيشتر حال مي ده.
    با تمام قدرتي که داشتم در مقابل قدرت دست او مقاومت کردم سعي کردم بازويم را از ميان انگشتانش بيرون بکشم اما قدرت او قدرت دست يک مرد بود تقريباً داشت من را به دنبال خودش مي کشيد صداي باز شدن در پشت سرمان او را متوجه عقب کرد به محض اينکه به سمت من برگشت از فرصت پيش آمده استفاده کردم و با روي زانو ضربه اي به زير شکمش کوبيدم:دستمو ول کن احمق عوضي.رنگ چهره پسر جوان تغيير کرد دستم را رها کرد و از شدت درد دولا شد در همان
    لحظه دستي پرقدرت از پشت بند کوله پشتي ام را گرفت و در حرکتي ناگهاني من را به عقب کشيد. _شما بيا عقب تا من...

    فقط يک لحظه طول کشيد در حرکتي تند به عقب چرخيدم و يک ضربه دوليوي پرقدرت نثار صورتش کردم مرد جوان تعادلش را از دست داد گامي به عقب برداشت و به سـ ـينه همراه پشت سري اش خورد در زدن اينگونه ضربات مهارت داشتم اما در آن لحظه به شدت دست و پايم را گم کرده بودم براي ديدن نتيجه کارم خيلي منتظر نماندم انگشت هايم را محکم به دور بندهاي کوله پشتي ام پيچيدم و چون کماني که از زه رها شده باشد از آنجا گريختم هيچ مسيري را به غير از همان مسيري که بعد از پياده شدن از تاکسي طي کرده بودم نمي شناختم مـ ـستأصل و درمانده نگاهي به دور و اطرافم انداختم صداي آشناي پيرمرد نگاه هراسان من را به سمت خود کشاند:شمائين دخترم؟
    حقيقتاً از ديدنش خوشحال شدم قدمي به سمتش برداشتم و از سر آسودگي لبخند زدم او ادامه داد:
    _بالأخره آدرسي رو که مي خواستي پيدا کردي؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:اوه بله متشکرم آقا.کمک شما واقعاً مفيد بود.
    پيرمرد سرش را رضايتمندانه تکان داد و گفت:از اين بابت خوشحالم.بالأخره شما تو کشور ما مهمانيد. تشکر کردم و گفتم:از خوبي مردم ايران زياد شنيدم اما هنوز فرصتي براي بيشتر ديدن پيدا نکردم تازه وارد کشور شما شدم و در يکي از اتاق هاي هتل مينا اقامت دارم و...و بدبختانه راه برگشتن به اونجا را اصلاً بلد نيستم فکر مي کنم بايد تاکسي بگيرم.
    پيرمرد همراه با لبخندي مهربان لحظه اي نگاهم کرد و گفت:همراه من بياين.بهتره به آژانس زنگ بزنيم.اين جوري بهتره.داخل نمايشگاه آقاي نوروزي تلفن هست.
    بيا دخترم...بيا.
    شادمانه سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و همراه ناجي پير و مهربانم قدم به داخل نمايشگاه گذاشتم

    از وقت نهار گذشته بود که به هتل برگشتم سرخورده و کسل بدون توجه به قارو قور شکم گرسنه ام به اتاقم رفتم و خودم را
    روي تخـ ـت انداختم براي چندمين بار آنچه را که اتفاق افتاده بود در ذهنم مرور کردم.آن دو مرد جوان مزاحم.خانه پدربزرگ
    و مردي که با ماشين نقره اي از در پارکينگ بيرون آمد و در نهايت صحنه اکشني که با هنرنمايي من شکل گرفت و هنوز مقابل
    چشم هايم بود.همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد و ضربه اي که من به صورت مرد جوان پشت سري ام زدم بدون شک ضربه
    قدرتمند و محکمي بود و البته بي نهايت غافلگير کننده.فقط براي يک لحظه کوتاه صورتش را ديدم و همان يک نگاه کوتاه براي
    جرقه زدن اين فکر در جغز من کافي بود که آيا او واقعاً مـ ـستحق چنين تنبيهي بود.
    آن قدر غرق در افکار مختلف ام به سقف اتاق خيره ماندم که بي اختيار خوابم برد وقتي بار ديگر چشم هايم را گشودم سايه
    کمـ ـرنگ غروب فضاي اتاق را پر کرده بود با سستي به پهلو غلتيدم و نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم يک روز ديگر در
    حال تمام شدن بود و من هنوز هيچ کار مثبتي انجام نداده بودم به شدت احساس يأس و دلتنگي مي کردم دلم هواي مادر را کرد
    کوله پشتي ام همانجا کنار دستم روي تخـ ـت بود کيف پولم را از داخلش برداشتم داخل آن عکسي از مادر داشتم.عکسي
    قديمي که بي نهايت برايم عزيز بود _من بودم و پاپا و مامان_يک جمع کوچک صميمي و پر محبت.دلم براي دوباره داشتنشان
    پر کشيد عکس هر دويشان را بـ ـوسيدم و آن را غمگينانه روي سـ ـينه ام فشردم اشک از گوشه چشمم به پائين لغزيد.به پهلو
    غلتيدم دسته نامه هاي پست نشده مادر داخل کوله پشتي ام بود يکي از آنها را برداشتم و بوئيدم هنوز بعد از گذشت بيشتر از ده
    سال بوي عطر گرم و دلپذيرش را داشت آه عميقي کشيدم و به خطر تمام دلتنگي هاي مادر،تصميمي قاطعانه گرفتم مصمم از
    جا بلند شدم و لب تخـ ـت نشستم تلفن را از روي ميز پاتخـ ـتي برداشتم و روي زانوهايم گذاشتم قلـ ـبم باز به تپش افتاده بود اما من
    تصميم خودم را گرفته بودم لحظه اي گوشي را روي سـ ـينه ام گذاشتم و نفس عميقي کشيدم بعد شماره خانه پدربزرگ را گرفتم.
    بعد از خوردن دو بوق ارتباط برقرار شد و باز همان صداي روز قبل بود که جواب داد:اَلو بله.اَلو...بفرمائين.باز که
    زبون بسته اي...بَهَ حداقل يه فوتي بکن دلمون واشه.فوت که ديگه بلدي؟
    کسي آن سوي خط صدايش زد:سامان...سامان.کجا موندي؟دِ بيا ديگه خبر مرگت.چه کار داري مي کني؟
    صدا نزديک تر شد:با کي داري حرف مي زني؟
    سامان جواب داد:مراحم تلفنيه.منتظرم بزرگ بشه زبونش واشه.تو مي گي اول مي گه مامان يا بابا.
    صدا جواب داد:بگو چند تا تخم کفتر بندازه بالا حلّه.در ضمن ما رفتيم مي خواي بيا.نمي خواي اين قدر پا تلفن چمبره بزن
    تا کوچولوت زبون وا کنه.
    سامان جواب داد:خيلي خوب نمک پاش تو برو الأن ميام.
    بعد خطاب به من ادامه داد:خوشگل مامان.شنيدي که دکتر متخصص بيماري هاي خاص چي فرمايش کردن دو تا دونه تخم
    کفتر بنداز بالا حله.اگه جواب نداد برو سراغ تخم بلبل اون ديگه رد خور نداره مي سازدت حسابي.اما اگه اونم افاقه نکرد
    ديگه از دست ما کاري ساخته نيست ما هر کاري مي تونستيم براش کرديم باقي اش دست خداستوخالا ديگه ما رفتيم.بر و بچ
    منتظرن که بريم صفا سيتي،بستني چوبي،عشق و حال.پس با اجازه قربون آقا.
    گوشي را که گذاشت به خودم آمدم باز در سکوت فقط به حرف هاي بي سر و ته اش گوش داده بودم با عجله يکبار ديگر شماره گرفتم
    بعد از خوردن چند بوق ديگر داشتم نااميد مي شدم که باز خودش گوشي را برداشت.
    جانم!...اَلو...لا اله الا ا...تا دم در رفته بودما.
    نفس عميقي کشيدم و گفتم:اَلو.
    اِ مبارکه نه مامان نه بابا.الو.بچه هاي امروزي چه پاچه پاره ان.در حيرتم اين تخم کفتره چه زود جواب داد!
    ميان حرفش دويدم و گفتم:بايد شما را ببينم.
    سامان از شنيدن حرفم به سرفه افتاد و گفت:جونم؟!مي گم شما دوره ابتدايي رو جهشي خوندين؟
    اِيولا بابا دور دور مياين زود زود ميرين چه جورياست؟
    بارديگر گفتم:ببين آقا سامان من لازمه که همين امشب شما را از نزديک ببينم کاري باشما دارم که پشت تلفن نمي تونم بگم.
    بايد بيايد اينجا.
    سامان جواب داد:استغفرا_خواهر شما اين جوري صحبت مي کني من مي ترسم نيگا تموم موهاي تنم سيخ شد.من چشم و گوشم
    هنوز بسته است.اگه روز بود و کارتون اينقدر محرمانه نبود باز مي شد يه کاريش کرد اما اين جوري جون خواهر خودم نباشه جون داداش
    اصلاً امکانش نيست.
    گوشي را محکمتر در دستم فشردم و گفتم:خواهش مي کنم سامان.
    سامان با همان لحن شوخ جواب داد:ها؟!...خوب پس اول بايد از مامانم اجازه بگيرم آخه مي دونين چيه دفعه آخري که بدون اجازه
    اون رفتم يه نفرو از نزديک ببينم بدجوري پدرمو در آورد دسته قاشقو داغ کرد و گذاشت به جاي حساسم حالا نمي تونم دقيقاً بگم که کجام بود
    اما فقط تا همين حد بدون که تا يک هفته يه وري نشستم.
    از حرف هايش خنده ام گرفته بود نمي دانستم بايد بخندم يا جدي صحبت کنم مکثي کردم و گفتم:همون طور که گفتم لازمه که حتماً شما را
    ببينم اگه کار مهمي نبود مزاحم نمي شدم.
    سامان جواب داد:زبونم کور شه من کي گفتم شما مزاحميد.شما مراحم تلفني هستين.حالا مي فرمائين چي کار کنم.من دلم نازکه.نمي تونم
    که اين قدر شما خواهش کني نه بگم.رو چِشَم چَشم.خدمت مي رسم.شما بفرمائين کي؟کجا؟من يه غربيل مي گيرم جلو صورتم و مي يام.
    نگاهي به روي صفحه ساعتم انداختم و گفتم:من هتل مينا هستم.شما مي تونيد رأس ساعت نه اينجا باشيد؟
    سامان جواب داد:چه لفظ قلم حرف مي زنه...حالا چرا هتل...نمي شه يه جاي شلوغتر قرار بزاريم مثلاً يه پارکي.رستوراني_کافي شاپي.
    مصرّانه گفتم:آقاي تاجيک خواهش مي کنم.
    _فرمودين هتل مينا؟
    جواب دادم:بله مي تونيد رأس ساعت نه اينجا باشيد؟
    _خوب بزار ببينم.اول بايد اين گَله آدمو که بيرون منتظرم ايستادن يه جوري کَله کنم بعدم دوش بگيرم ...تيپ بزنم...صفا بدم...مشکلي نيست
    رأس نه اونجام.
    نفس عميقي کشيدم و گفتم:پس من تو لابي هتل منتظر شما هستم.
    _خيلي خوب باشه.فقط اومدم اونجا شمارو چه جوري بشناسم؟
    لبخندي به لب زدم و گفتم:من يه کلاه سفيد سرمه.
    _چه آدرس دقيقي درست مثل اينه که بگي من دو تا چشم دارم.
    به خنده افتادم و گفتم:چشماي من آبيه.
    سامان جواب داد:اِ پس مجبورم يه امشب سربه زير نباشم و زُل بزنم تو چشم زنا.خداوندا خودمو به تو مي سپارم.
    گوشي را روي گوش ديگرم گذاشتم و گفتم:خيلي خوب پس شما بگيد چي مي پوشيد من شما رو پيدا مي کنم.

    · من؟خوب باشه.يادداشت کن.شلوار جين آبي.پليور سرمه اي.کاپشن مشکي شال کردن سفيد.شماره پامم چهل و سه.بعضي وقتام چهل وچهار
    مي پوشم البته تو چهل و سه پام کيپ تره.اما چهل و چهار برام راحت تره...
    ميان حرفش دويدم و گفتم:خوبه پس من ساعت نه منتظر شما هستم فعلاً خداحافظ.
    دستم را به روي شاسي تلفن فشردم و ارتباط قطع شد نفس راحتي کشيدم و گوشي تلفن را سر جايش گذاشتم بار ديگر نگاهي روي صفحه ساعتم انداختم
    ساعت شش و نيم بود تا نه دو ساعت ونيم ديگر مانده بود کاري براي انجام دادن نداشتم فقط بايد شام مي خوردم و منتظر آمدنش مي شدم.هيجان زده
    بودم کمي هم دلشوره داشتم در آن لحظه فقط مي توانستم اميدوار باشم که همه چيز خوب پيش برود سعي کردم خودم را با تماشاي تلويزيون مشغول کنم
    ساعتي بعد براي خوردن شام رفتم و بعد با عجله به اتاقم برگشتم تا کم کم خودم را آماده کنم اما هر چقدر بيشتر تلاش مي کردم اوضاع روحي ام آشفته تر
    مي شد بلوزم را عوض کردم لباس بلند ومناسب نداشتم براي همين بالأجبار ژاکت بافتني سفيدي را که با کلاهم سِت بود به روي بلوز آبي رنگم پوشيدم با
    شلوار جين آبي تقريباً راضي کننده به نظر مي رسيد دستم را به روي قلـ ـبم گذاشتم و نفس عميقي کشيدم بالأخره بايد از يک جا شروع مي شد و شايد اين شروع
    مناسب ترين شروع بود حداقل مي توانستم اين طور تصور کنم با اين تلقين فکري نگاهي روي صفحه ساعتم اندختم و از اتاق خارج شدم.هنوز يک ربع
    ديگر تا زمان قرارم با سامان مانده بود که به لابي هتل رفتم خوشبختانه سالن خلوت بود.يک گوشه مرد تقريباً ميان سالي خودش را پشت برگه هاي بزرگ
    روزنامه اش پنهان کرده بود طوري که من فقط مي توانستم پاها و قسمتي از موهاي جوگندمي اش را ببينم.و همين طور دود سفيد سيـ ـگارش را که علي رغم
    وجود تابلوي کشيدن سيـ ـگار ممنوع.به طرزي نرم و زيبا در هوا مي رقصيد و بالا مي رفت کمي آن طرفتر هم زن و مردي جوان در حين خوردن قهوه
    آرام آرام مشغول صحبت بودند من هم قهوه سفارش دادم و بعد به روي اولين مبل،نزديک و روبه روي در ورودي نشستم.هيجان زده بودم و فکر کردن به
    واقعيتي که نمي دانستم چطور بايد آن را مطرح کنم بيشتر نا آرامم مي کرد يکي از پاهايم را به روي ديگري انداختم و بعد از اينکه يک بار ديگر با نگاه
    بي قرارم عقربه هاي ساعت را از نظر گذراندم انگشتانم را به شکلي عصبي درهم قلاب کردم و روي پاهايم گذاشتم نگاه منتظرم به در بود چند دقيقه بعد
    مرد جواني وارد شد انگشتانم را محکمتر از قبل روي هم فشردم نفسم حبس شده بود سرتاپايش را از نظر گذراندم.کت شلوار تن اش بود و يک چمدان کوچک
    سفري را به دنبال خودش روي زمين مي کشاند با نگاهم او را که به سمت پذيرش مي رفت دنبال کردم و نفس حبس شده ام را بيرون فرستادم بار ديگر روي
    صفحه ساعتم چشم دوختم تقريباً نه بود.شايد نزديک يک دقيقه مانده به نه.نفس عميقي کشيدم و نگاهم را بار ديگر به سمت در چرخاندم مرد جواني وارد شد اين
    بار از شدت استرس و هيجان سرپا ايستادم.خودش بود_شلوار جين آبي.کاپشن مشکي.پليور سرمه اي.شال گردن سفيد._نگاهش جست و جو گر بود من
    را که ديد لبخند زد و با حالتي نامطمئن سرش را تکان داد چهره اش به طرز غريبي برايم آشنا بود برايش سري تکان دادم و او همان طور لبخند به لب به
    سمت من حرکت کرد نگاهش به من بود درست به چند قدمي ام رسيده بود که به يکباره ايستاد دست هايش را بالا گرفت و گفت:اُخ...اُخ...اُخ.هوار
    تو سرم!خانم جون.جون عمه ات.خدا شاهده غلط به عرضتون رسوندن.من...
    مکثي کرد بعد با عجله به سمت در چرخيد و ادامه داد:فعلاً بهتره من دربرم.شرمنده.ما رفتيم.
    گيج و متعجب لحظه اي رفتن اش را تماشا کردم بعد با عجله به سمتش دويدم و صدايش زدم:آقاي تاجيک!
    آقاي تايک لطفاً صبر کنيد.
    اما او همچنان بدون توجه به اصرار من به سمت در خروجي مي رفت مـ ـستأصل و نااميد دست هايم را در هوا تکان دادم وگفتم:آقاي سامان تاجيک!من روي
    کمک شما حساب کرده بودم...خواهش مي کنم!
    به سمت من چرخيد و در حالي که عقب عقب مي رفت جواب داد:ببين خواهر،منِ اقبال سوخته خواستم ثواب کنم،کباب شدم.يه نيگا به چک و چونه من بنداز
    جون خواهر خودم نباشه جون داداش حسابي فکم برگشت.
    چشم هايم از تعجب گشاد شد دستم را روي پيشاني ام گذاشتم و زير لب زمزمه کردم:اوه ماي گاد.حالا مي فهميدم که چرا چهره اش اين قدر در نظرم آشنا
    مي آمد.او همان بود هماني که ضربه((دوليو))را نثار صورتش کردم.سرم را که بلند کردم ديگر او را نديدم.رفته بود.لحظه اي همانجا به در خيره
    ماندم و بعد با حالتي وارفته و سست سرجايم برگشتم.خودم را روي مبل رها کردم مرد جوان يونيفرم پوش قهوه اي را که سفارش داده بودم روي ميز چيد
    و رفت سرم را به پشتي مبل تکيه دادم و چشم هايم را به روي هم فشردم بار ديگر آنچه را که ظهر آن روز اتفاق افتاده بود در ذهنم مرور کردم از ذهنم گذشت
    ((واقعاً که مسخره است مثل سگ ازم ترسيد.اگه مي دونست من چه حالي دارم!!))
    صدايش من را از جا پراند چشم هايم را که باز کردم مقابلم ايستاده بود.

    سلام.
    هول شدم انتظار برگشتن اش را نداشتم با عجله سرپا ايستادم به دنبال حرکت من،او هم گامي به عقب برداشت و دست هايش را مقابل سـ ـينه اش گرفت:جون
    مادرت نزن.اصلاً من غلط کردم که تو کماندو بازي شما دخالت کردم.ماشاءِا...ماشاءِا...شما خودت صد تا مردو حريفي بزنم به تخـ ـته البته.
    در همان حالت تسليمي که به خود گرفته بود محتاطانه خم شد و با پشت انگشت اشاره اش چند ضربه به ميز چوبي زد و باز ايستاد:حالا اگه با چيز خوري من
    دلخوري شما برطرف مي شه چشم من...ميان حرفش دويدم و در حالي که روي مبل مي نشستم گفتم:خواهش مي کنم بنشينيد.
    سامان لحظه اي نامطمئن نگاهم کرد بعد آرام دست هايش را پائين آورد و روي مبلي،روبرويم نشست.خيره و شگفت زده نگاهم مي کرد من هم کنجکاو بودم.
    نگاهش کردم.قدبلند و خوش استيل با چهره اي گندم گون،چشم هايي کشيده و مشکي رنگ،ابروهاي پهن و خوش حالت و موهاي مشکي براق.يک چهره کاملاً
    شرقي.جذاب و دلنشين.نگاهش پرشيطنت بود دست و پايم را گم کردم تا ابد که نمي توانستيم آن طور خيره به هم نگاه کنيم تکاني به خود دادم تا يکي از پاهايم را
    روي ديگري بياندازم او باز عکس العمل نشان داد خودش را به پشتي مبل چسباند و دستش را جلو گرفت:جونِ مادرت...از حرکتش به خنده افتادم نگاهم را
    پائين گرفتم و با انگشت اشاره پيشاني ام را ماليدم نمي دانستم بايد از کجا شروع کنم.نگاه خيره و مشتاقي داشت که تک تک حرکاتم را کنترل مي کرد انگشتانم را
    درهم قلاب کردم وروي پاهايم گذاشتم لب هايم را با زبان خيس کردم و نگاهم را به صورتش دوختم:اسم من...
    با شيطنت ميان حرفم دويد و گفت:چانگ چينگ چونگ از کره شمالي؟
    اين بار ديگر نتوانستم جلوي خنده ام را بگيرم ميان خنده سرم را تکان دادم و گفتم:نو،نو.رز استيونز.
    از نيويورک.
    ناباورانه نگاهم کرد:جان؟!
    با خنده نگاهش کردم يک چيز برايم واضح بود از آن استرس و دلشوره لحظاتي قبل خبري نبود من با او راحت بودم و اين در نظرم جالب بود.گفتم:
    _اسم من رز استيونز.از امريکا اومدم و فکر مي کنم شما تنها کسي هستيد که مي تونيد کمکم کنيد سامان يه دفعه به تکاپو افتاد و در حالي که جيب هاي بغـ ـل
    کاپشن اش را جست و جو مي کرد گفت:بابا دِ بيا.من گفتم شما رو قبلاً ايران نديدم.
    بعد دفترچه يادداشت و خودنويس اش را که از جيبش درآورده بود به سمت من گرفت و گفت:شما نيکول کيدمن نيستين؟لطفاً يه امضاء به من بدين.
    خدايا حرکات او سراپا خنده بود در حالي که به شدت سعي مي کردم خودم را کنترل کنم کلاهم را کمي پائين تر کشيدم.او با خودنويسي که دستش بود اشاره اي
    به سرم کرد و با لحن کنجکاوانه اي پرسيد:سَرتون مشکلي داره متوجه منظورش نشدم با لحن متعجبي پرسيدم:سرم؟!متأسفم متوجه منظورتون نشدم.
    _منظورم اينه که شما کچلين؟
    متعجب نگاهش کردم او بار ديگر به پشتي مبل تکيه داد و گفت:خوب مي دونين.خارجيا اصولاً کاراي عجيب غريبي مي کنن.مثلاً همين ژاپني ها قورباغه
    مي خورن.امريکايي ها گرازِ،خوکِ،خوکِ کثيفه چيه اون؟از اونا مي خورن چه مي دونم عقربو تو سُسِ رُتيل تَفت مي دن و با اين جلبکاي دريايي...خلاصه
    کاراي عجيب غريب زياد مي کنن.مثلاً خود شما با اين تيپ اُپني که زدين کلاتونو تا خرخره کشيدين پائين.خوب اين يعني...
    ميان حرفش دويدم و گفتم:نه من کچل نيستم فکر مي کردم اين قانون کشور شماست.
    سرش را تکان داد و گفت:خوب بله.
    مکثي کرد و با لحن شگفت زده اي گفت:ببينم شما از امريکا اومدين که با من دوست بشين؟واقعاً از حُسن سليقه و حُسن انتخابتون ممنونم فقط خيلي برام جالبه
    که بدونم شما از کجا منو مي شناسين...
    ببينم شما عضو اف بي آيين؟آخه مي دونين مي گن اف بي آييا تا تو نقطه چين آدم خبر دارن اون تيکه اش حذف به قرينه ادبي بود.لطفاً جاي خالي را با گزينه
    مناسب پر کنيد.
    لبخندي به لب زدم و گفتم:برخلاف تصور شما اطلاعاتي که من در مورد شما دارم بسيار ناچيزه...من مي دونم که شما سامان تاجيک احتمالاً نوه يا فاميل
    نزديک آقاي بهزاد تاجيک هستيد و ...
    سامان با لحن علاقه مندي پرسيد:و؟
    آهي کشيدم و گفتم:و ديگه هيچي.اميدوار بودم بقيه را شما برام بگيد.
    سامان دست هايش را روي زانو هايش گذاشت کمي خودش را جلوتر کشيد و گفت:بزارين ببينم.نيکول کيدمن...نه راستي فرمودين رز!...رز استيونز
    از امريکا اومده که قدم اش رو جفت تخم چشام اما خوب حالا اومده به سامان تاجيک که انصافاً خوش تيپ ترين نوه آقاي تاجيکِ زنگ زده و تازه مي گه که عضو
    ((اف بي آي))هم نيست اما اطلاعاتي داره که مشکوک مي زنه...
    چانه اش را ميان دستش گرفت و لحظه اي متفکر و خيره نگاهم کرد بعد بع يکباره صاف نشست و گفت:اي هوار تو سرم بياد.چقدر من خِنگم.شما احتمالاً
    جاسوس نيستين؟امريکاييا ناجنس ان دختر خشگلاشونو واسه اين کارا آموزش مي دن.البته ببخشيدا.اِکس کيوزمي.جون سامان ما اَتم مَتم خونمون نداريم.
    حالا در مورد اين گازاي شيميايي مسموميت زا و اشک آور نمي تونم تضميني بدم چون اون ديگه جزءِ مکانيسم طبيعي بدن آدماست.همه دارن.مطمئنم امريکايي هام
    دارن.اصلاً شايد مال اونا قوي تر و مخرب تَرم باشه به خاطر اون گُرازي که مي خورن.متوجه منظورم که مي شين؟
    گيج شده بودم از حرف هايش سردر نمي آوردم غير از حالت پر شيطنت چشم هايش،قيافه اش کاملاً جدي به نظر مي رسيد.اما محتوي حرف هايش متفاوت بود هر چند
    کاملاً متوجه منظورش نمي شدم اما باز مطمئن نبودم که حرف هايش سر و تهي داشته باشد.
    لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:شما مطالب را در هم مي پيچونيد من متوجه منظورتون نمي شم.سامان سري تکان داد و گفت:واقعاً؟!دارم مي پيچونم؟آيم سوري.
    خودم که متوجه نبودم احتمالاً مشکل مربوط به فَکمه آخه با اون ضربه اي که شما مَرحمت فرمودين يه صد و هشتاد درجه اي چرخيد سر نهار نبودين ببينين چطور مثل معلولين
    نود و خرده اي درصد لقمه رو يه دور کامل دور کله ام مي تابوندم تا توي دهنم بزارم.
    بعد دستش رو به سمت ميز دراز کرد و در حالي که باز با پشت انگشت به آن ضربه مي زد ادامه داد:بزار بزنم به تخـ ـته ماشاءِا...ماشاءِا...دست هر چي جَکي جان و
    بروس لي و چانگ چينگ چونگِ از پشت بستين.
    مکث کوتاهي کرد و پرسيد:حالا شما مطمئنين که نيکول کيدمن نيستين؟
    همراه با لبخندي سرم را به نشانه منفي تکان دادم اما انگار حرف هاي او تمامي نداشت:حالا حتماً نيکول کيدمن هم نشد اشکالي نداره تيکول کيدمن چي؟
    وقتي نگاه گيج و خندان من را ديد مأيوسانه آهي کشيد و گفت:اونم نه؟!...گفتم شايد حداقل خواهرش باشين مثل بولِک که داداش لولِک بود.
    بلافاصله اشاره اي به قوري قهوه روي ميزکرد و گفت:اين پذيرائي تون واقعيه يا طراحي صحنه است تا حالا پيش چند تا دکتر رفتم اما هيچکدوم نتونستن تشخيص بدن
    که چرا اين دهن من هِي بي خودي کف مي کنه.
    فنجانش را پر از قهوه کرد و ادامه داد:هر چي مي کشم از دست اين اقبال سوخته است شکر خدا دردم که مي گيره بي درمونه.
    حالا ديگرفنجان من را هم پر کرده بود قوري را سرجايش گذاشت و فنجانش را از روي ميز برداشت آن را تا کنار لبش بالا برد لحظه اي بي حرکت به من خيره ماند
    و گفت:شما نمي خورين؟

    سرم را تکان دادم و گفتم:شما بفرمائيد.من ميل ندارم.
    او فنجانش را بار ديگر روي ميز گذاشت وگفت:جسارتاً مي تونم دستاتونو ببينم.
    متعجب نگاهش کردم او انگشتانش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:انگشتاتونو مي خوام ببينم يه وقت خداي نکرده از اون انگشترا که توشون قرص سيانور قايم مي کنن
    دستتون نيست.آخه اين روزا بدجوري سر آدما رو با پنبه پخ پخ...متوجه منظورم که مي شين دست هايم را در مقابل نگاه مشتاق اش گرفتم و گفتم:من نه نيکول
    کيدمن هستم نه تيکول کيدمن،نه عضو اف بي آي ام نه جاسوس سي آي اِي در ضمن اگر روزي تصميم گرفتم آدم بکشم ترجيح مي دم از روش هاي فيزيکي استفاده کنم.
    سامان فنجان قهوه اش را برداشت و گفت:بله خوب.اگه آدم تو هر زمينه اي دنبال استعدادش بره موفق تره.
    بعد در حالي که با دست استخوان فک اش را ميماليد بالأخره کمي از قهوه اش را نوشيد.
    از فذصت پيش آمده استفاده کردم و گفتم:ببينيد آقاي تاجيک.
    _ميان حرفم دويد:سامان.
    لحظه اي نگاهش کردم و باز از اول جمله ام شروع کردم:ببينيد آقاي سامان.
    _کوچيک شما فقط سامان.
    از شدت کلافگي آه عميقي کشيدم و باز از اول شروع کردم :ببينيد سامان.
    _شرمنده جمله از لحاظ دستوري اشکال داره.فارسي را پاس بداريد...لطفاً.
    وقتي نگاه خشمگين من را ديد سريع نگاهش را داخل فنجان دوخت و با لحن محتاطانه ادامه داد:
    _شرمنده اخلاق ورزشي تون.من عذر مي خوام همون ببينيد سامان عاليه بفرمائين من گوش مي کنم.
    بعد فنجانش را داخل بشقاب گذاشت دست هايش را به سـ ـينه زد و گفت:اصلاً خدا از وسط جِرَم بده اگه باز بي خود حرف زدم.
    لحظه اي در سکوت نگاهش کردم در چشم هاي سياه و پرجاذبه اش شيطنت موج مي زد اما ظاهرش کاملاً جدي به نظر مي رسيد بنابراين نفس عميقي کشيدم و بي اراده همان جمله
    قبلي ام را تکرار کردم:ببينيد سامان.
    ناگهان متوجه اشتباهم شدم و نگاه سريعي به صورتش انداختم اما او همچنان متفکر و جدي نگاهم مي کرد بنابراين نگاهم را پائين گرفتم ادامه دادم:بزاريد اين طور شروع کنم.اسم
    من رز...
    در حرکتي سريع کف دستش را به پيشاني اش کوبيد و گفت:اوه ماي گاد!پيدا کردم شما از اين به بعد مي تونيد به جاي جمله ببينيد سامان از جمله ببينيد آي کيو استفاده کنيد.شما
    رو قبلاً تو کشتي تايتانيک ديدم اين طور نيست؟البته من اون موقع اونجا نبودم مهمون داشتيم نتونستم بيام.اما فيلمشو ديدم اون موقع هنوز کچل نشده بودين درسته.رنگ موهاتون شـ ـرابي
    شفاف بود نه نه.بلوند قرمز تيره به شـ ـرابي قرمز فانتزي هم مي خورد موهاتونو بيگودي کرده بودين بيگودي اش شماره دو بود فکر کنم آخه فِرش خيلي ريز نبود خلاصه که خيلي محشر
    بودين به نظر من که واسه اون پسرهِ جَک خيلي حيف بودين.اگه بگم خوشحالم که اون از سرما زنگوله بست و شما الأن هيچ حـ ـلقه ازدواجي دستتون نيست ناراحت مي شين؟
    ميان خنديدن و گريه کردن بلاتکليف مانده بودم با حالتي مـ ـستأصل از جا بلند شدم و گفتم:اگر به استخوان فَکتون علاقه منديد آقا.لطفاً برگرديد بريد خونه تون.نظرم عوض شد ديگه
    به کمک شما احتياج ندارم سامان هم ايستاد:خدا منو مرگ مغزي بده ناراحت شدين؟جون خواهر خودم نباشه جون دادش منظوري نداشتم.خدا رحمت کنه جکُ نور به قبرش بباره مرد
    نازنيني بود اما خوب بدبخت اونم مثل من اقبالش سوخته بود زنگوله بست و رفت بنده خدا راستي تا يادم نرفته اون تيکه هاي آخرش که جک خدابيامرز ديگه داشت به رحمت خدا مي رفت
    چي بهم مي گفتين.آخه مي دونين فيلمش دوبله نشده بود لامصب.تازه شم جون داداش صحنه هاي بدآموزيشم اصلاً نديديم کنترل دست بابام بود نشد ديگه.خودتون که مي دونين اين باباها
    چه طوري ان.ما رو که کله کرد تا صبح پاي تلويزيون فيلمو عقب جلوش کرد.اون وقت ما خواستيم مثلاً زرنگي کنيم گفتيم صبح زود تا باباهه خوابه مي ريم ترتيبشو مي ديم اما چشمتون
    روز بد نبينه خواهر هر چي صحنه حساس داشت خَش برداشته بود انگار جوييده باشنش.
    با دلخوري از او رو برگرداندم و گفتم:شب شما به خير آقا.
    اين را گفتم و براي رفتن به اتاقم از او جدا شدم اما هنوز چند قدمي بيشتر فاصله نگرفته بودم که گفت:مثل اينکه حق با پدرمه.هميشه مي گه سامان تو آدم بشو نيستي.
    چيزي که توجه ام را جلب کرئ اين بود که سامان جمله اش را مسلط و روان به انگليسي گفت بار ديگر به سمتش برگشتم او دستي به موهايش کشيد و گفت:خيلي دلم مي خواد با شما

    بيشتر آشنا بشم.
    وقتي نگاه بدبين و نامطمئن من را ديد لبخندي به لب زد و ادامه داد:يه شانس ديگه به من بدين خوشحال مي شم بتونم کمکتون کنم.
    به سمت مبل رفتم و در حالي که روي آن مي نشستم گفتم:ممکنه بعد از شنيدن صحبت هام نظرتون در اين رابطه تغيير کنه.
    سامان هم روي مبل نشست يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و گفت:قضيه داره هيجاني مي شه مي شه لطفاً شروع کنيد.
    لحظه اي نگاهش کردم و گفتم:انگليسي را خيلي خوب صحبت مي کنيد.
    سامان سري تکان داد وگفت:رشته دانشگاهيم مترجمي بوده حالا شما راست راستي امريکايي هستين؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و او ادامه داد:چطور مي تونين اين قدر خوب فارسي صحبت کنين؟غير از لهجه شکسته تون تقريباً فارسي رو بي نقص صحبت مي کنين.تو دانشگاه
    ياد گرفتين؟
    نفس عميقي کشيدم و گفتم:نه در واقع من...يعني مادر من يک ايراني بود.
    نگاهش کردم مشتاق شنيدن به نظر مي رسيد باز آن حس آشنايي و آرامش قلـ ـبم را انباشت چيزي در وجود او بود که به من احساس امنيت مي داد و همين حس دروني باعث دلگرمي ام
    مي شد نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:قول بديد که به حرفام گوش مي کنيد.
    سامان سرش را تکان داد و گفت:به خاطر همين اينجا اومدم.شما شروع کنيد قول مي دم جدي باشم نگاهم را پائين گرفتم لحظه اي مکث کردم تا به روي آنچه مي خواستم بر زبان
    بياورم تمرکز کنم اما جملات خيلي سريعتر از آنچه فکرش را مي کردم بر زبانم جاري شد:اسم من همون طور که قبلاً هم گفتم رز استيونزِ.براي ديدن خانواده مادري ام به اينجا اومدم
    وفکر مي کنم شما بايد پسرِ دايي من باشيد.
    سامان لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد شانه اي بالا انداخت و گفت:منِ اقبال سوخته کي از اين شانسا داشتم که حالا داشته باشم.شرمنده خانمِ رز مثل اينکه بنده رو با کسي ديگه اشتباه
    گرفتين سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:نو_نو.اشتباهي در کار نيست.من امروز ظهر تقريباً تا پشت در خانه شما اومدم.
    بعد با عجله پاکت نامه اي را که همراهم داشتم به دستش دادم و گفتم:اين آدرس و شماره تلفن من را به شما رسوند.
    سامان لحظه اي به نوشته هاي روي پاکت چشم دوخت بعد با لحن گيجي گفت:خوب بله اين آدرس خونه ماست...خيلي ام قديميه.ولي قطعاً اشتباهي رخ داده.شما...شما
    اينو از کجا آوردين؟
    در جوابش گفتم:نامه اييه که سال ها پيش مادرم براي خانواده اش نوشته بود يکي از ده ها نامه اي که هرگز پست نشدند.
    سامان بار ديگر نگاهي روي پاکت نامه انداخت و گفت:ولي اين غيرممکنه.
    _باور چي اين قدر براتون سخته؟
    سامان ناباورانه نگاهم کرد:اينکه شما دخترعمه من باشين.
    _چرا؟يعني اين قدر عجيب و غير قابل باوره؟!
    سامان دست هايش را در هوا تکان داد وگفت:بله چون من اصلاً عمه ندارم.
    از حرفش دلم گرفت لبخند تلخي به لب زدم و گفتم:اما مادر من وجود داشت.شما نخواستيد اون را ببينيد.يادمه مادرم هميشه مي گفت ايراني ها خوش قلب و پراحساسن.اما من
    هيچ وقت حرفش را باور نکردم شايد قلباً به حرفي که مي زد ايمان نداشت براي همين هم هرگز نامه هايي را که مي نوشت براي خانواده خوش قلب و پراحساسش پست نکرد.
    سامان تقريباً ماتش برده بود نامه را از دستش گرفتم و خواستم از جايم بلند شوم که گفت:يه لحظه صبرکن من متوجه نمي شم.هنوزم معتقدم شما دارين اشتباه مي کنين من فقط يه
    عمه داشتم که سال ها پيش فوت کرده يک سال قبل از اينکه من به دنيا بيام و تا جايي که من اطلاع دارم اون اصلاً ازدواج نکرده بود که بچه اي داشته باشه.
    بغض راه گلويم را بست و اشکي گرم را مهمان چشم هايم نمود از جا بلند شدم و گفتم:لطفاً همراه من بيايد وقتي نگاه گيج و سردرگم اش را ديدم از او رو برگرداندم و گفتم:البته اگر
    حس مي کنيد شنيدن از گذشته اي که اين طور درو غين براي شما ترسيم شده مي تونه براتون جالب باشه.
    از گوشه چشم نگاه سردي به جانبش انداختم و با لحن گله مندي ادامه دادم:يا شايد شما هم مثل ساير اعضاي خانواده تون
    ترجيح مي دين به جاي روبرو شدن با واقعيت زندگي((الهام))خودتون را پشت دروغ هاي بي رحمانه تون پنهان کنيد.
    سامان با چند گام آرام خودش را به من رساند و در جالي که با من همقدم مي شد گفت:شما خيلي بيشتر از اوني که فکر
    مي کنين منو کنجکاو کردين.
    بقيه راه تا رسيدن به طبقه سوم در سکوت طي شد در اتاقم را باز کردم و قدم به داخل آن گذاشتم تا کيف پولم را از داخلش
    بردارم.
    وقتي که انگشتان جستجوگرم آنچه را که مي خواستم لمس کرد نگاهم را بالا گرفتم سامان با حالتي نامطمئن و بلاتکليف در
    آستانه در ايستاده بود و با نگاه کنجکاوش تک تک حرکاتم را زير نظر داشت کوله پشتي ام را بار ديگر روي تخـ ـت گذاشتم
    و گفتم:قصد ندارم شما را بخورم من شامم را خوردم.
    سامان از حرفم به خنده افتاد انگشتانش را لابه لاي موهاي مشکي رنگ زيبايش فرو کرد و آنها را روي هم لغزاند بعد با
    گام هايي همان قدر نامطمئن قدم به داخل اتاق گذاشت.کنار تخـ ـت که رسيد ايستاد و با حالتي بلاتکليف نگاهم کرد با نگاهي
    کوتاه اندام موزون و خوش فرم اش را از نظر گذراندم و در حالي که روي تخـ ـت جابه جا مي شدم گفتم:چرا نمي شيني؟
    سامان در سکوت مطيعانه نشست و به دست هاي من چشم دوخت بار ديگر نگاهي روي عکس مورد علاقه ام انداختم و در
    حالي که آن را به سمتش مي گرفتم گفتم:اين عکس خانواده منه.
    نگاه سامان از صورت من روي عکس داخل کيف چرخيد نمي دانم چرا؟ولي بار ديگر بغض غريبانه راه گلويم را فشرد
    اما با تمام وجود سعي کردم محکم باشم:اين خانواده منه.پاپا،مامان و من دست سامان بالا آمد کيف پولم را از دستم گرفت
    و با دقت بيشتري به عکس داخل آن خيره ماند صدايش را به سختي شنيدم که زير لب زمزمه کرد:خداي من اين...
    باور نکردنيه.
    لبخند تلخي روي لب هايم نشست آه شکسته اي کشيدم و گفتم:پذيرفتن حقيقت؟
    سامان به خود آمد نيم نگاهي به سمت من انداخت و گفت:اين که دو نفر اين قدر شبيه هم باشن.
    درست متوجه منظورش نشدم آيا منظورش از دو نفر من و مادر بوديم يا...
    نگاهم را روي عکس چرخاندم و گفتم:بله همه مي گن من بسيار شبيه مادرم هستم.
    سامان نگاه مشتاق و متعجب اش را به صورت من دوخت لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد سرش را به نشانه تأييد تکان داد
    و گفت:و هر دوتون بسيار شبيه عمه من.
    نگاه ديگري به روي عکس انداخت و با لحن مرددي ادامه داد:خصوصاً صاحب اين عکس واقعاً عجيبه.چطور ممکنه
    دو نفر اين قدر شبيه هم باشن.
    حرفش باز حالم را دگرگون کرد حسي آميخته از خشم و غم قلـ ـبم را پر کرد و روح خسته و محزونم را به سرکشي و تلاطم
    انداخت با حرکتي خشن و کنترل نشده کيف پولم را از دستش قاپيدم و گفتم:اون ها دو نفر نيستند.خدايا شما چطور مي تونيد
    اين قدر بي رحم باشيد؟
    لحظه اي نگاه لرزانم در نگاه گيج و مبهوتش گره خورد با لحني که از شدت احساس مي لرزيد زير لب ناليدم:اون مادر منه.
    اما سامان هنوز همان طور خيره نگاهم مي کرد در عمق چشم هاي من به دنبال چه مي گشت؟حقيقت؟!
    آيا از ديدن اشک چشم هاي من حض مي برد.حقيقتاً در آن لحظه از او و آن حالت گيج و منگ نگاهش منزجر شدم سعي
    کردم اشک چشم هايم را عقب بزنم اما انگار براي اين کار دير شده بود چشم هايم را که به هم زدم دو قطره اشک بي مهابا
    روي گونه هايم لغزيد و آتش خشم من را شعله ورتر کرد به سختي آب دهانم را فرو دادم و گفتم:لطفاً از اينجا بريد آقا.
    نگاهش را پائين گرفت انگار مي خواست حرفي بزند اما من اين فرصت را به او ندادم از او رو برگرداندم و با همان لحن
    سرد و گرفته تکرار کردم:همين الان.
    سامان سست و دمق از جا بلند شد لحظه اي اين پا و آن پا کرد اما بعد بالأخره تصميم خودش را گرفت و بدون هيچ حرف
    ديگري به سمت در خروجي حرکت کرد با رفتن او اشک هاي فرصت طلب من هم آمدند و راهشان را به روي گونه هاي
    رنگ پريده و تب دارم پيدا کردند نگاه اشکبارم را روي عکس مادر دوختم و با لحن بغض گرفته اي زير لب ناليدم:اوه مامي
    متأسفم...متأسفم.
    _فکر مي کنم بيشتر بايد در مورد اين موضوع با هم صحبت کنيم.
    صداي آرام و محزون سامان من را متوجه حضور خود کرد نگاهم را به آستانه در دوختم او آنجا دستش را به چهارچوب در
    گرفته و با حالتي درمانده نگاهم مي کرد لب هايم را با زبان خيس کردم و سرم را با تأسف تکان دادم:خواهش مي کنم از اينجا
    بريد.
    سامان روي پاشنه چرخيد اما باز با حالتي مردد به سمت من برگشت و گفت:خيلي دلم مي خواست مي تونستم کمکتون کنم اما
    باور کنين هنوزم عقيده دارم يه اشتباهي رخ داده درسته که من هيچ وقت عمه ام رو نديدم اما بارها سرخاکش رفتم.
    متعجب نگاهش کردم باورم نمي شد:منظورت چيه سرخاکش رفتي؟
    _گفتم که اون خيلي سال پيش فوت کرده يک سال قبل از به دنيا آمدن من اگه اشتباه نکنم.سرطان داشت.
    قلـ ـبم چنان تيري کشيد که احساس کردم ديگر بعد از آن نخواهد تپيد دستم را به روي سـ ـينه ام فشردم و همان طور که نشسته بودم خودم را روي تخـ ـت رها کردم سامان مضطربانه قدمي به سمت من برداشت دلم مي خواست آن قدر قدرت داشتم تا او را با ضربات مشت و لگد از اتاق بيرون بياندازم اما حيف که در آن لحظات فقط مي توانستم او را عاجزانه از خود برانم:از اينجا برو بيرون مادرم حق داشت که نامه هايش را براي شما پست نکنه اون خودش مي دونست شما چقدر بي عاطفه ايين.
    شما خانواده اون بوديد .چطور تونستيد.
    سامان بدون توجه به حرف هاي من خودش را به تخـ ـت رساند بالاي سرم ايستاد و با لحن نگراني گفت:حالتون خوبه؟
    بدون اينکه نگاهش کنم جواب دادم:شما اون را زنده زنده دفن کردين.چرا؟چون با انتخاب خودش ازدواج کرد.
    سامان کنار تخـ ـت خم شد و يکي از زانوهايش را روي زمين گذاشت:باور کنين من گيج شدم.
    با حرکتي سريع سرجايم نشستم و بر سرش فرياد زدم:چرا از اينجا نمي ريد؟
    سامان سرش را به نشانه منفي تکان داد و در جوابم با لحن قاطع گفت:بايد بفهمم اينجا چه خبره با حالتي عصبي سر پا ايستادم آن قدر سريع که کيف پولم روي زمين افتاد:ديگه تموم شد دلم نمي خواد که بيشتر از اين مضحکه دست شما باشم.
    لب هايم مي لرزيد بنابراين آن ها را به روي هم فشردم و نگاه پريشانم را در نگاه آرام سامان دوختم او لحظه اي در سکوت نگاهم کرد بعد کيف پولم را از روي زمين برداشت و مقابلم ايستاد تحمل نگاه عميق و خيره اش را نداشتم نگاهم را از نگاهش دزديدم وقتي نگاهم مي کرد مان حس غريب و نا آشنا من را وادار به سکوت مي کرد.
    _باور کنين چنين قصدي ندارم فقط فکر مي کنم که براي روشن شدن قضيه بايد در آرام بيشتري با هم صحبت کنيم.
    نگاهش کردم نگاه منتظرش آرام اما مصمم بود بدون هيچ مقاومتي در مقابل نگاه ملتمس او بار ديگر لب تخـ ـت نشستم و سرم را پائين انداختم به دنبال من سامان هم چهار پايه مخملي مقابل ميز دراور را برداشت و آن را درست روبروي من گذاشت و گفت:شما حالتون بهتره؟
    در سکوت فقط چند بار سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و او به روي چهار پايه مقابل من نشست:
    _خوب يه بار ديگه از اول شروع مي کنيم من قول مي دم تا زماني که همه حرفاي شما تموم نشده حرفي نزنم.خوبه؟
    نگاه نامطمئنم را تا چشم هاي گيرايش بالا کشيدم او با اطمينان خاطر سري تکان داد و بعد با حالتي منتظر دست هايش را به سـ ـينه زد براي لحظه اي کوتاه نگاهش کردم آنچه در نگاهش بود من را واداشت تا براي آخرين بار به خاطر قولي که به پاپا داده بودم تلاش کنم.نفس عميقي کشيدم و گفتم:از درستي کاري که مي خوام بکنم مطمئن نيستم شايد شما باز هم حرف هاي من را باور نکنيد و بعيد هم نيست که در دلتون به من و به حرف هاي من بخنديد اما من به پدرم قول دادم که
    به ايران بيام و براي پيدا کردن خانواده مادري ام تلاش کنم.
    سامان هنوز همان قدر با آرامش ،منتظر و مشتاق نگاهم مي کرد بنابراين با اعتماد به نفس بيشتري ادامه دادم:مادرم را خوب به ياد دارم.يک زن زيبا،آرام و با محبت.هنوز هم مطمئن هستم که اون براي من بهترين مادر و براي پدرم بهترين همسر بود.مادرم ايراني بود.الهام تاجيک.
    تنها دختر آقاي بهزاد تاجيک.در فرانسه و در دانشگاه((ييل))با پدرم آشنا شد.پدرم تِد استيونز امريکايي بود يا بهتره بگم به قول پدربزرگ شما يک آمريکايي نجس.
    در هر صورت،برخلاف اين عقيده نه چندان دوستانه پدربزرگ شما مادر من با پدرم ازدواج کرد يک ازدواج توأم با خوشبختي و يک دختر کوچولو که من باشم...مادرم به خاطر اين ازدواج و تصاحب اين خوشبختي از طرف خانواده اش طرد شد و من با تمام کوچکي ام شاهد بودم که اين تنبيه بي رحمانه چطور مادرم را رنج داد اشک هاي بي صداي اون را به خاطر دارم شب ها وقتي پشت ميز کارش در تنهايي و سکوت شب نامه مي نوشت و بعد به جاي پست کردنشون ،اون ها را داخل
    کشوي ميزش دسته مي کرد من اونجا بودم برخلاف تصور مادرم تنها شاهد گريه هاي بي صداي اون ديوارهاي اتاقش نبودند من اونا بودم.هر دفعه.هر بار.دوستش داشتم دلم نمي خواست گريه کنه دلم نمي خواست غصه بخوره و من هر بار از ايران متنفرتر مي شدم چون مي دونستم که مادر به خاطر اون گريه مي کنه.
    نگاهم به صورت سامان افتاد ناباورانه نگاهم مي کرد آن قدر متعجب به نظر مي رسيد که من شک داشتم حتي کلمه اي از حرف هاي من را قبلاً شنيده باشد و قطعاً مسلم بود که باور کردنش هم به همان اندازه برايش دشوار بود با اين استنباط شناسنامه ام را از داخل کوله پشتي ام برداشتم با ديدن دسته نامه هاي مادر که با روباني قرمز رنگ آن ها را محکم بسته بودم آهي کشيدم و گفتم:مادر هميشه منتظر بود اما اين انتظار تلخ هيچ وقت براي اون به پايان نرسيد.هميشه منتظر بود حتي روزي که آخرين نامه اش را مي نوشت.
    نامه ها و شناسنامه را به سمتش گرفتم.سامان نگاهي گذرا به صورتم انداخت و بعد آنها را ازدست من گرفت در حالي که او حيرت زده صفحه اول شناسنامه ام را نگاه مي کرد من آه ديگري کشيدم و ادامه دادم:مادر بيچاره من تا لحظه آخر منتظر يه روزنه بود منتظريک ذره محبت از يک نگاه آشنا.حتي به شنيدن صداشون هم راضي بود اما شما همه چيز را از اون دريغ کرديد.
    سامان با حالتي گيج و متحير پشت سر هم پلک مي زد و فقط ناباورانه سرش را تکان مي داد:
    _باورم نمي شه.من هميشه فکر مي کردم...
    ميان حرفش دويدم و گفتم:که مادر من مرده؟
    سامان نگاهش را به صورتم دوخت تمام تلاش خودم را کردم که در زير آن نگاه دقيق و جستجوگر قوي باشم اما باز بغض آهنگ صدايم را تغيير داد:بله اون مرده اما دوازده سال بعد از روزي که شما زنده زنده خاکش کرديد.
    آه از نهاد سامان بلند شد:خداي من...من...من که نمي فهمم چرا؟
    _چرا چي؟
    سامان شانه هايش را بالا کشيد و گفت:چرا اونا بايد يه همچين کاري بکنن.
    در جوابش پوزخند تلخي به لب زدم و گفتم:چراشو ديگه بايد از خانواده پرمحبت خودت بپرسي پدر من شايد بهترين مرد دنيا نبود مثلاً يکي مثل پدربزرگ شما اما حقيقت اينه که مادر من با اون خوشبخت بود خيلي هم خوشبخت بود و حالا اگر مي بيني
    که من برخلاف ميلم اينجام فقط به اين خاطر که به همه شما بگم که ما هم يک خانواده بوديم و مهمتر اينکه در کنار همديگه شاد بوديم و همديگر را دوست داشتيم.
    اين را که گفتم از جا بلند شدم و خودم را پشت پنجره رساندم تصوير خودم را که در شيشه پنجره ديدم به ياد مادر افتادم انگار خودش بود که به رويم لبخند مي زد من هم ناخواسته لبخند زدم و نفس حبس شده ام را به همراه آهي عميق بيرون فرستادم در قلـ ـبم احساس راحتي مي کردم انگار سبک شده بودم نگاه خيره و مشتاق سامان را روي خودم حس مي کردم وقتي به سمت او
    چرخيدم برويم لبخند زد من هم ناخواسته به رويش لبخند زدم به ديوار پشت سرم تکيه دادم و گفتم:باورش براتون سخته.نه؟
    سامان دستي به موهايش کشيد و با لحن پرشيطنتي جواب داد:با اين اقبال سوخته اي که من دارم.آره دست هايم را به سـ ـينه زدم و گفتم:
    نمي دونم چرا پاپا اين قدر اصرار داشت که من به ايران بيام و خانواده مادرم را پيدا کنم من اون ها را به تنهايي پيدا کنم من اون ها را به تنهايي پيدا کردم اما مطمئنم که از اين مرحله به بعد به کمک شما احتياج خواهم داشت مي تونم رو کمک شما حساب کنم؟
    سامان در حالي که به خودش اشاره مي کرد پرسيد:منظورتون از شما منم ديگه؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم وگفتم:ببينيد آقاي سامان.

    سامان ميان حرفم دويد وگفت:خداوند منو جِر و واجِرم بده که اين قدر خروس بي محل نباشم اما خوب شرمنده جمله از لحاظ دستوري ايراد داره جون داداش من يکي بيشتر نيستم منفردم خدا را صد هزار مرتبه شکر تا جايي که من متوجه شدم چشماي شما هم تاب نداره پس چه جوريه اين فعل ما رو هي جمع مي بندين.
    باز داشت همان سامان اول مي شد باز حرف هايش داشت تبديل به پرت و پلا مي شد و اين من را به خنده مي انداخت لبخندي زدم و گفتم:بسيار خوب.
    بعد با لحن پرکنايه اي گفتم:فراموش کرده بودم که ما با هم فاميليم.
    سامان لبخندي زد و گفت:خوب بله ما با هم فاميليم
    بعد مکثي کرد و با لحن متفکري ادامه داد:مي گم حالا که با هم فاميليم مي تونم يه سؤال شخصي_خصوصي ازتون بپرسم؟
    لبخند به لب منتظر نگاهش کردم و او ادامه داد:چيزهِ...مي گم شما که بعد از اون جک خدابيامرز ديگه با کشتي سفر نکردين.کردين؟
    در جوابش فقط لبخند زدم سامان هم نيش اش را تا آخرين حد ممکن باز کرد و گفت:نه اينکه تو فاميل ما همه از ريز و درشت قصد ازدواج دارن از اون خاطرِ که مي پرسم.حالا خودتون فردا مياين از نزديک با همه شون آشنا مي شين.
    قسمت آخر حرفش ته دلم را لرزاند فکر کردن به اين موضوع هنوز هم مضطربم مي کرد سعي کردم لبخند بزنم اما آنقدر نگران
    بودم که نتوانستم:فردا؟!
    _چيه فردا ديره؟
    _نه نه فقط...
    سامان يکي از پاهايش را به روي ديگري انداخت:فقط چي؟اگه مشکلي هست بگو.
    سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:مطمئن نيستم تا فردا آمادگي شو پيدا کنم.
    سامان با اطمينان سرش را تکان داد و گفت؟:اونش با من.شما نگران هيچ چيز نباش خودم ترتيبشو مي دم.رديفش مي کنم.
    بعد نگاهي روي صفحه ساعتش انداخت و مثل برق گرفته ها از جا پريد:اي واي هوار تو سرم ديدي چه خاکي تو سرم شد.
    از حرکاتش به خنده افتادم و گفتم:چي شده؟
    -چي شده؟بگو چي نشده.تا مي يام برسم خونه يه ساعت از وقت حکومت نظامي گذشته.
    _حکومت نظامي؟!
    سامان سرش را تکان داد و گفت:شما که نمي دوني حالا خون جلوي چشماشو گرفته.خدايا گناهان ما راببخش و بيامرز.خدايا رفتگان ما را ببخش و بيامرز.خدايا بازماندگان ما را ببخش و بيامرز.خدايا...
    با خنده ميان حرفش دويدم و گفتم:کي؟
    سامان دستي روي پشتش کشيد و گفت:کي؟مادرم.قضيه دسته قاشقو که براتون گفتم.حالا مثل مأمور اعدام يه کيسه سياه با دو تا سوراخ کشيده رو سرش و منتظر ايستاده به محض اينکه برسم خونه يا دست مي ندازه چشم و چالمو در مي ياره يا به يه دسته قاشقي،دسته کف گيري،نبود دسته ملاقه اي...خلاصه خدايا ما را ببخش و بيامرز.خدايا رفتگان ما را ببخش و بيامرز.
    خدايا...
    ديگر بيشتر از آن نمي توانستم جلو خودم را بگيرم دستم را مقابل دهانم گرفتم و با صداي بلند خنديدم سامان لحظه اي در سکوت نگاهم کرد بلأخره تصميم گرفت دست از ماساژ دادن پشتش بردارد کمي يقه لباسش را مرتب کرد و گفت:از اظهار همدردي تون واقعاً ممنونم.سپاس ما را بپذيريد دختر عمه جان.
    کلمه اي که بر زبان آورد به قدري برايم غريب بود که بي اختيار لبخند از روي لب هايم پر کشيد لحظه اي خيره به هم نگاه کرديم و بعد سامان ادامه داد:واقعاً از اين پيشامد خوشحالم.دلم مي خواد اين حرفو باور کني...رز.
    حرفي براي گفتن نداشتم بنابراين در سکوت فقط تماشايش کردم براي اولين بار احساس کردم که در زير نگاه خيره من دست و پايش را گم کرد جهت نگاهش را تغيير داد و در حالي که کمي اين پا و آن پا مي کرد زير لب ادامه داد:اميدوارم اومده باشي که بموني.
    من هم نگاهم را پائين گرفتم و گفتم:پدرم آخرين کسي بود که در زندگي داشتم.
    سامان بار ديگر نگاهش را در نگاهم گره زد و گفت:تو هم خون مايي رز تو حالا جزئي از مايي.
    لبخند کمـ ـرنگي به لب زدم و آرام زير لب زمزمه کردم:مطمئن نيستم.
    سامان فقط لبخند زد در آن لحظه بي نهايت محزون به نظر مي رسيد:فردا ميام دنبالت.
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و او قصد رفتن کرد:خوب ديگه اگه با من کاري نداري من برم قدمي به سمتش برداشتم و گفتم:تا پائين همراهيت مي کنم.
    سامان سرش را به نشانه موافقت تکان داد و من در سکوت به او پيوستم.بيرون در هتل که رسيديم سامان به سمت من چرخيد وگفت:
    هواي بيرون خيلي سرده بهتره ديگه بري داخل.
    حق با او بود هوا سوز بدي داشت بازوهايم را در بغـ ـل گرفتم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم سامان لبخندي زد وگفت:خوب ديگه من برم.
    اما هنوز هم ايستاده بود و نگاهم مي کرد بعد انگار که چيز تازه اي به فکرش رسيده باشد دفترچه يادداشت و خودنويس اش را از جيبش بيرون کشيد و در حالي که آن را به سمت من مي گرفت گفت:اينجا رو امضاء کن که فردا صبح فکر نکنم همه اينا رو تو خواب ديدم.
    با خنده سرم را تکان دادم و بعد صفحه اي را که مقابلم گرفته بود امضاء کردم:بالأخره يه امضاء از من گرفتي.
    سامان با شيطنت خنديد و گفت:آره خوب.خدا وکيلي.هيچ وقت فکر نمي کردم نيکول کيدمن دختر عمه من باشه.
    از حرفش به خنده افتادم سامان دفترچه و خودنويس اش را بار ديگر در جيبش گذاشت و با لحن صميمانه اي گفت:بهتره ديگه بري تو. سرما مي خوري.
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و بعد زماني که او قصد رفتن کرد صدايش زدم:سامان.
    سامان شگفت زده نگاهم کرد و من در جواب انتظار مشتاقانه او گفتم:متشکرم.
    سامان سرزنده و بانشاط دستي در هوا تکان داد و گفت:فردا مي بينمت.منتظرم باش مي يام دنبالت.
    و من زير لب زمزمه کردم:خداحافظ.

    بعد از رفتن سامان نفس عميقي کشيدم و بخار دهانم را که در آن هواي سرد درست مثل دود سفيد سيـ ـگار بيرون فرستادم آسمان شب صاف بود و ستاره هايش دلشاد.مسير دور شدن سامان را با نگاه دنبال کردم آيا من هم مي توانستم ذره اي مثل ستاره هاي آسمان آن شهر از شادي بدرخشم؟اي کاش مي توانستم.

    ...کاترين عزيزم سلام،حالت چطور است نمي داني چقدر برايت دلتنگم دلم براي دست هاي
    مهربانت تنگ شده موهايم را خودم شانه مي زنم و اصلاً آنها را نمي بندم هر چند نيازي هم به اين
    کار نمي بينم اگر به جاي موهايم سيم ظرفشويي هم روي کله ام داشته باشم راحت مي توانم آنها
    را زير کلاهم پنهان کنم از اين حيث راحتم هر چند سامان خيال مي کرد کچل ام.اوه فراموش
    کرده بودم تو هنوز سامان را نمي شناسي در چند کلمه يا چند سطر نمي توانم توصيف اش کنم
    براي خودش اعجوبه اي است.وقتي پيش او هستي نيش هايت به طرز مضحکي از کنترل ات
    خارج است شايد بعداً بتوانم در مورد او برايت بيشتر بنويسم فقط اين را بدان که او پسردايي من
    است و من قرار است که امروز به همراه او به خانه پدربزرگ بروم تو برايم دعا مي کني.مگر
    نه...
    صداي زنگ تلفن من را از جا پراند نگاهي روي صفحه ساعتم انداختم ساعت ده ونيم صبح بود
    خودکار را به روي دفترچه سر رسيدم گذاشتم و براي برداشتن گوشي تلفن به جلو خم شدم اما هنوز
    فکرم پيش کاترين و متوجه خانه بود:هِلو.
    _اوه ماي گاد اونجا امريکاست؟من با هتل مينا کار دارم.هستش؟...اي واي هول شدم مي شه
    دوباره بگين اِلو من از اول شروع کنم؟
    صدايش را شناختم سامان بود دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم و گفتم:اَلو.
    _اِ ايرانه.ببخشيد هتل مينا اونجاست؟منظورم اينه که اونجا هتل ميناست؟
    _بله هتل ميناست.
    _دختر عمه جان خودتي.
    _بله من رز هستم.
    سامان آن طرف خط به نفس نفس افتاده اِ...اِ...سلام عليکُم...صباح الخير...اِ...اِ
    ...ها...احلاً و سهلاً...اون يکي چي بود؟ها.ها.کَيف حالَک اَخي؟نه نه اَخي نه خواهر به
    عربي چي مي شه ولش کن يادم نمي ياد ماتم...کيف حالک دُخي العَم جان؟کنار اين کلمه ستاره
    است به توضيحات پائين صفحه پائين صفحه مراجعه کنيد.دُخي العَم يعني دخترعمه.جانم که يعني
    همون جون.اَنا...اَنا...همون سامانِ تاجيک.سامان اِبن دائيتون.باز اينجا يه ستاره هست.
    توضيحات پائين صفحه مي فرمايد که يعني سامان پسردائي شما.اَنا اِنُدن مُخلِصتانِ دَربَستانِ في جميع
    الايام الي يوم القيامه الي آخر...اَلو...اَلو اَنا تفکر و که اَنت لايَسمعون في صُحَباتهم.نعم؟!
    اوه ماي گاد.انا هوار تو سرم.جان اَخي،جان دُخي،جان دُخي بيشتر از اين عربي بلد نيستم.
    اين بار ديگر واقعاً پرت و پلا مي گفت چون من حتي کلمه اي از حرف هايش را نمي فهميدم انگشتم را
    به روي شقيقه ام فشردم و گفتم:متأسفم سامان من حتي يک کلمه از حرف هاي تو را متوجه نشدم.
    مريخي حرف مي زني.
    سامان جواب داد:مريخي چيه بابا عربيه.
    _وري گود سامان تو چند تا زبان بلدي اين خيلي عاليه اين را هم در دانشگاه ياد گرفتي؟
    _نه بابا تا اينجا شو تقريباً مادر زادي بلد بودم اما در مورد بقيه اش ترجيح مي دم صحبت نکنم.
    لبخندي زدم و گفتم:حالا چرا عربي حرف مي زدي من که عربي بلد نيستم.
    _جون سامان بلد نيستي؟آخه مي دوني چيه.من تمام ديشبو فکر کردم ديدم اگه شانس منه که تا خاورميانه
    اون ور تر کشش نداره اما انگار راستي راستي اين دفعه يه تکوني خورده.
    متوجه منظرش نمي شدم گوشي را روي گوشم جابه جا کردم و گفتم:متوجه نمي شم سامان.کي تکون
    خورده؟
    سامان جواب داد:هيچي بابا بي خيال زنگ زدم بگم اگه آماده اي بيام دنبالت.
    _بياي دنبالم؟
    _جون داداش بي خيال شو.حالا کَله من ديشب دو تا لنگه کفش پاشنه ميخي زنونه حرومش شده تو چرا
    هي ريپيت مي زني؟
    به خنده افتادم و گفتم:کتک خوردي؟
    سامان آهي کشيد و گفت:چه جورم.کله ام شده عين اين خيابوناي تهرون.دست که مي کشم پُر چاله
    چوله است.
    از تجسم آنچه مي گفت به خنده افتادم سامان با لحن مظلومانه اي گفت:تو رو خدا شما ديگه گريه نکنيد
    اون قدرام وضع کَله مََله ام وخيم نيست چند تا دونه چاله چوله ناقابل که ديگه همدردي نمي خواد.
    ميان خنده گفتم:متأسفم سامان.حرف هاي تو آدم را به خنده مي ندازه.
    _متأسفانه ظاهرم کمدي تر از حرفامه حالا وقتي اومدم دنبالت مي بيني.
    نگاهي روي صفحه ساعتم انداختم و گفتم:مياي اينجا؟
    سامان جواب داد:با هتل ات تصفيه مي کنيم بعد يه دوري تو شهر مي زنيم و نهار و بيرون مي خوريم
    بدم طبق برنامه مي ريم خونه.خوب نظرت چيه!
    بعد از لحظاتي سکوت در جوابش گفتم:سامان دلم نمي خواد تحقير بشم.
    سامان با لحن مطمئن جواب داد:تو فقط آماده شو و نگران هيچ چيز نباش.
    _ولي من...
    سامان با لحن قاطع و اطمينان بخش تکرار کرد:باشه رز؟
    آهي کشيدم و سرم را تکان دادم:باشه.سعي مي کنم.
    _عاليه.من تا نيم ساعت ديگه اونجام حالا ديگه قربون آقا.
    _باشه.خداحافظ.
    گوشي را که گذاشتم لحظه اي همانجا لبه تخـ ـت نشستم از اينکه قرار نبود تنها به خانه پدربزرگ بروم

    خوشحال بودم اما با اين وجود هنوز هم دلشوره داشتم و در قلـ ـبم ترسي آميخته به اضطراب را به خوبي حس مي کردم اما مگر
    چاره اي هم داشتم يا مثلاً راه بهتري براي اين کار بلد بودم.بايد به سامان اعتماد مي کردم که تنها راه
    و شايد بهترين راهي بود که من داشتم.با اين فکر از جا بلند شدم تا آرام آرام خودم را براي روبه رو شدن
    با قسمت ديگري از سرنوشتم آماده کنم چمدانم را مرتب کردم و آن را آماده به روي تخـ ـت گذاشتم بعد
    از اينکه وسايل کوله پشتي ام را چک کردم ديگر کاري براي انجام دادن باقي نمانده بود لب تخـ ـت نشستم و پالتو
    را روي زانوهايم گذاشتم در آن لحظات سعي مي کردم با فکر کردن به سامان و رفتار پرشيطنت و شوخ اش
    اضطراب را از خود دور کنم اما طولي نکشيد که سر و کله خودش پيدا شد.در را که به رويش باز کزدم با
    حرکتي نمايشي در حالي که يک دستش را مقابل سـ ـينه و دست ديگرش را پشتش گرفته بود کمي روي انگشتان پايش بلند شد
    و تعظيم غرّايي نمود:
    _مادام.
    از آستانه در کنار رفتم و در حالي که با اشاره دست او را دعوت به داخل شدن مي کردم به رويش لبخند زدم و اين در حالي
    بود که تمام تلاش خودم را مي کردم که حداقل در آن روز کمتر به دلقک بازي هايش بخندم.
    _سلام.
    سامان به دنبال من وارد اتاق شد و گفت:سلام از ماست.حالتون چطوره؟
    نگاهش کردم حتي خوش قيافه تر از روز قبل به نظر مي رسيد.زيبا و مرتب.از تميزي برق مي زد با نگاه کنجکاوم کله اش
    را نشانه رفتم.اصلاً به نظر نمي رسيد که در زير آن موهاي مشکي مرتب و براق حتي اثري از چاله چوله باشد باز بي اختيار
    لبخند زدم:من خوبم شما چطوريد.
    سامان دستي به موهايش کشيد و گفت:توپ.
    _توپ؟!
    سامان سري تکان داد و گفت:توپ يعني وري .وري نايس.
    در حالي که به سرش اشاره مي کردم گفتم:خوشحالم که اينو مي شنوم.براي کَله مَله تون نگران بودم.
    سامان دستش را به روي سـ ـينه اش گذاشت و گفت:تو رو خدا...واسه کَله مَله من؟!اوه ماي گاد،من واين همه خوشبختي
    محاله.
    دستي به موهايش کشيد سـ ـينه اي صاف کرد و ادامه داد:شما نگران نباشين من حالم خوبه فقط صبحونه نخوردم گشنمه.يه
    رستوران خوب سراغ دارم غذاهايش معرکه است.شما آماده اين ديگه.
    _بله من آماده ام.فقط بايد با هتل تصفيه کنم.
    سامان چمدانم را از روي تخـ ـت برداشت و گفت:اون با من شما يه نيگا بنداز ببين چيزي جا نذاشتي.
    _نه قبلاً همه جا را ديدم.
    سامان سرش را بارضايت تکان داد و گفت:پس بفرمائين خواهش مي کنم.
    با وجود مخالفت من سامان کرايه هتل را پرداخت و بعد با خوشرويي و ادب هر چه تمام تر من را تا کنار ماشين راهنمايي کرد
    چمدان را روي صندلي عقب گذاشت و بعد در جلويي را برايم باز کرد از او تشکر کردم و سوار شدم او هم بلافاصله ماشين را دور زد و
    پشت رل نشست:الأن ساعت يازده و نيمه.پس اول بريم رستوران.اونجا هم مي تونيم نهار بخوريم و هم در مورد بقيه برنامه مون صحبت
    کنيم.تو که موافقي؟
    کوله پشتي ام راروي زانوهايم گذاشتم در زير نگاه مشتاق و پرشيطنتش کمي دستپاچه بودم:فکر بدي نيست.
    _عاليه.
    اين را گفت و نوار روي ضبط ماشين را به داخل فشار داد برخلاف آنچه انتظار داشتم در تمام طول راه ساکت بود من هم فرصت
    را غنيمت شمردم و در آن سکوت دلپذير روح ناآرامم را با آن موسيقي زيبا همراه ساختم....
    وقتي به رستوران مورد نظر سامان رسيديم او ماشين را در پارکينگ مخصوص رستوران پارک کرد
    و بعد هر دو با هم وارد شديم رستوران زيبا و تميزي بود ميزي انتخاب کرديم و نشستيم و بعد سامان
    به انتخاب خودش سفارش غذا داد در آرامش و صميميتي دوستانه من اولين چلوکباب عمرم را خوردم
    و سامان به قدري از آن تعريف کرد و آن قدر نظر من را در مورد طعم و مزه اش پرسيد که من اصلاً
    نفهيدم چه چيزي از گلويم پائين فرستادم بعد از نهار سامان سفارش قهوه داد و من بالأخره توانستم نفسي
    بکشم.
    _خوب نظرت در مورد غذاي ايراني چيه؟
    کمي از قهوه ام را در دهان مزه مزه کردم دنبال جمله مناسب مي گشتم که گفت:خوب البته الان براي
    قضاوت کردن زوده.بايد غذاي خونه را امتحان کني.غذاي خونگي يه چيز ديگه است.
    کمي از قهوه اش را خورد و ادامه دا:حالا وقتي خوردي خودت متوجه مي شي خانواده ما آشپز خوب زياد
    داره.
    فنجانم را داخل بشقاب گذاشتم و گفتم:به قول شما الان براي قضاوت کردن زوده بايد صبر کرد و ديد که
    اصلاً خانواده شما من را به جمع خودشون مي پذيرند يا مثل مادر طردم مي کنند.
    سامان آرنج هايش را روي ميز گذاشت و انگشتانش را در هم قلاب کرد لحن کلامش مطمئن به نظر
    مي رسيد:خوب بزار بدترين احتمال رو در نظر بگيريم از صد در صد يک درصد احتمال داره که اين اتفاق
    بيفته.اما حتي اگه اين اتفاق هم بيفته اصلاً جاي نگراني نيست حالا ديگه خانواده تو فقط پدر بزرگ نيست
    تو دو تا دايي داري به علاوه پنج تا دايي زاده.
    نگاهم را داخل فنجانم دوختم و گفتم:خيلي خوش بيني.
    سامان سرش را تکان داد و گفت:خوب آره.چون دليلي براي بدبيني وجود نداره بي جهت فکر خودتو مشغول
    نکن.
    نگاه سريعي به صورتش انداختم و گفتم:بي جهت؟!سامان اين خانواده اي که تو اسم مي بري قبلاً هم بودند
    زماني که مادرم رو از خودشون روندن.اون موقع دايي هاي من کجا بودند؟آيا اين به اين معني نيست که
    اون ها هم با نظر پدربزرگ موافق بودند اون ها مادرم رو که جزئي از وجود خودشون بوده براي هميشه کنار
    گذاشتند حالا چطور انتظار داري که من نگران برخورد اون ها نباشم.از نظر اون ها من يک بيگانه ام سامان.
    از مردي به وجود آمدم که خانواده تو اون را نجس و ناپاک مي دونست اون ها حتي به خودشون اجازه فکر
    کردن ندادند به جاي اينکه پدرم را به عنوان يک انسان بپذيرند مادرم را به عنوان يک خطاکار از خودشون روندن
    نه سامان اين ها دلايل کمي براي بدبين بودن نيست.
    سامان نگاهش را پائين گرفته بود و بي هدف قاشق را در فنجان قهوه اش مي چرخاند:باشه رز،من حق رو به
    تو مي دم.حالا بيا فکر کنيم نود ونه درصد احتمال داره اون ها تو رو نپذيرن البته طبق اون چيزي که تو تصور
    مي کني و باز هم البته يادآوري مي کنم که اين فقط يک احتمالِ حتي تو هم با وجود تمام بدبيني هات نمي توني
    با قطعيت کامل در موردش حرف بزني اما در هر صورت ما تصور مي کنيم که احتمالاً نود ونه درصد ممکنه
    که اون ها نسبت به اين قضيه عکس العمل خوبي نداشته باشن.اما توجه داشته باش رز،که اين فقط نود ونه درصدِ.
    صد در صد نيست.پس تو بايد سعي کني که حتي اگر شده فقط به خاطر اون يک درصد هم شده قصاص قبل از
    جنايت نکني.
    در نگاهش آرامش و اطمينان خاطري عميق موج مي زد و لحن کلامش سرشار از شجاعت و جسارتي بود که انگار
    در وجود من به دست وحشي و نامهربان يأس و بدبيني به يغما رفته بود لبخند آسوده او پشتم را گرم مي کرد
    نگاهش سرسختانه از نگاه من فراري من اعتماد و همرامي را طلب مي کرد و من انگار که تازه از خواب پريده
    باشم نمي توانستم افکارم را متمرکز کنم خيلي دلم مي خواست آسودگي آن نگاه و لبخند در روح ناآرام من حلول
    مي کرد اما مگر اين دلشوره لعنتي مي گذاشت.نگاهم را پائين گرفتم و لب هايم را با زبان خيس کردم تلخي دهانم
    بيشتر از تلخي قهوه بود به نشانه بي اعتنايي شانه اي بالا انداختم و گفتم:در هر صورت من اومدم که اون ها را ببينم
    وفکر مي کنم قبل از اينکه يک بار ديگه شب بشه اين اتفاق خواهد افتاد پس زمان زيادي تا روبرو شدن با آينده اي که
    اين قدر مجهول به نظر مي رسه باقي نمونده فکر مي کنم بتونم تا لحظه روبرو شدن با واقعيت صبر کنم.
    سامان فقط سرش را تکان داد براي لحظاتي هر دو ساکت بوديم و من باقي مانده قهوه سرد شده ام را نوشيدم.بعد سامان
    نگاهي روي صفحه ساعتش انداخت نفس عميقي کشيد و دست هاي در هم قلاب شده اش را روي ميز گذاشت:بريم ديگه؟
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و سامان ادامه داد:اُوکي.پس من مي رم ميز و حساب کنم.

    اوه ما خيلي صحبت کرديم من فراموش کردم بابت نهار تشکر کنم نهار واقعاً عالي بود سامان.از دعوتت ممنونم.
    سامان با حرکتي نمايشي عرق روي پيشاني اش را پاک کرد و گفت:استدعا مي کتم مادام.
    به رويش لبخند زدم و با نگاه دور شدنش را دنبال کردم حقيقتاً او از يک ظاهر خوب چيزي کم نداشت درست زماني که من با
    تحسين محو تماشاي اندام ورزيده و متناسبش بودم به عقب برگشت و با نگاه پرشيطنتش من را غافلگير کرد.
    وقتي بار ديگر سوار ماشين شديم سامان فرصتي براي نفس کشيدن به خودش نداد آن قدر حرف زد که گوشه لب هايش پر از
    کف شد شايد هم به خاطر سرگيجه اي که گرفته بودم اين طور تصور مي کردم در هر صورت به لطف وراجي هاي خستگي
    ناپذيرش،قبل از اينکه به خانه پدربزرگ برسيم تقريباً موفق به کسب اطلاعات جامعي در مورد تاريخ سه هزار ساله ايران
    از فتحعلي شاه و آقا محمد خان قاجار گرفته تا تاب برگشته سبيل هاي ناصرالدين شاه شده بودم وقتي به نقطه اي که روز قبل
    از تاکسي پياده شده بودم رسيديم نگاهم را براي ديدن دوباره نمايشگاه مبل به آن سوي خيابان چرخاندم از آن نقطه به بعد راه
    زيادي تا خانه پدربزرگ باقي نمانده بود فقط يک خيابان ديگر و بعد کوچه شماره دوازده.بي اختيار کوله پشتي ام را محکمتر از
    قبل به خودم چسباندم و نگاه مضطرب و نا آرامم را به نيم رخ سامان دوختم.سامان نگاهم کرد و با لحن آرامي پرسيد:ترسيدي؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:مضطربم.
    بعد لـ ـبم را به دندان گزيدم و گفتم:مي شه برگرديم؟
    سامان بدون اينکه نگاهم کند با لحن قاطعي جواب داد:نه رز.اگه حالا نتوني مطمئن باش که هيچ وقت ديگه هم نمي توني.
    _مي دونم سامان ولي...
    سامان داخل کوچه پيچيد و من بقيه حرفم را فراموش کردم ماشين که مقابل در اصلي ايستاد نفس من هم در سـ ـينه حبس شد
    سامان ماشين را خاموش کرد و به سمت من چرخيد:خوب رز،اينجا خونه ماست همه اون کسايي که امروز قراره ببيني
    توي همين خونه زندگي مي کنن مطمئنم الان همه شون مشتاقانه منتظر ديدن تو هستن.
    نگاهش کردم و گفتم:تو چي بهشون گفتي؟
    سامان براي اولين بار دستش را روي دستم گذاشت و گفت:نگران نباش رز بهت قول مي دم که همه چيز خوب پيش مي ره
    تو فقط به من اعتماد داشته باش...خوب!
    نگاهم را پائين گرفتم نفس عميقي کشيدم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم.
    _خيلي خوب پس تا دوباره نظرت برنگشته بپر پائين.
    اين را گفت و در ماشين را براي پياده شدن باز کرد:من چمدونو ميارم.
    به عقب برگشتم و گفتم:نه سامان اون را بزار باشه.
    _چرا؟مي بريمش تو ديگه.
    _بعداً اگه لازم شد اين کار را مي کنيم.
    سامان که براي برداشتن چمدان از صندلي عقب خم شده بود از حرکت ايستاد و نا اميدانه و گله مند خيره نگاهم کرد نگاهم را از
    نگاهش دزديدم و براي دفاع از خودم با لحن دلجويانه اي گفتم:ممکنه بخوام برگردم هتل.
    سامان دستش را روي سقف ماشينش گذاشت و گفت:اي بابا مارپله است انگار تو که باز برگشتي سر خونه اولت.
    بعد بار ديگر به سمت چمدان خم شد و در حالي که آن را روي زمين مي گذاشت گفت:حالا تو پياده شو اگر قرار شد برگردي تو
    رو بزارم رو سرمو چمدونو بزارم رو سرتو...نه صبر کن ببينم اين جوري يه کم نا جور مي شه آها اين جوري بهتره.آره قول
    مي دم تو رو بزارم رو چمدونو،چمدونو بزارم رو سرمو مثل اسب نعل شده تا دم در هتل مينا يه نفس بدواَم.خوبه اين طوري؟
    آن قدر هول بودم که به درستي متوجه حرف هايش نمي شدم کوله پشتي ام را در بغـ ـل گرفتم و گفتم:ها...بله بله اين طوري خوبه
    ازت ممنونم.
    سامان به شنيدن اين حرف مقابل ماشين دولا شد و گفت:دَست شما درد نکنه ديگه چرا تعارف مي کنين بفرمائين سوار شين بنده
    مي رسونمتون.
    همين طور خيره نگاهش مي کردم که گفت:نمي فرمائين؟جون داداش اسب حيوان نجيبي است.چقندر زيباست.آقا سامان چه کم از
    يه اسب بارکش دارد.
    بعد همان طور که دولا بود دستي به موها و سر و صورتش کشيد و گفت:خوب البته يال و کوپالو صبح تو حموم سه تيغه کردم در مورد
    دُم ام شرمنده.وقتي متولد شدم نداشتم فکر کنم مادرزاديه يه جور نقص ژنتيکي.اما جون داداش شيهه مي کشم باقلوا.اجازه بدين.
    اين را که گفت روي پاهايش بلند شد و دست هايش را مقابل سـ ـينه گرفت بعد درست مثل يک اسب وحشي شيهه کشيد به قدري حرکاتش
    عجيب و غريب بود که من خنديدن را فراموش کرده بودم و فقط مبهوتانه نگاهش مي کردم.

    چطور بود؟
    آرام زير لب جواب دادم :تو ديوانه اي.
    سامان با شيطنت خنديد و گردنش را کج کرد بعد در حالي که در ماشين را برايم باز مي کرد جواب داد:يه چيزي تو همين حول و حوش.
    حالا زودتر بفرمائين تا درو همسايه واسه ديدن يارو اسبه نريختن بيرون.
    هنوز از جايم تکان نخورده بودم که صداي دختر جواني نگاه هر دويمان را به سمت خود کشاند:سامان تو خجالت نمي کشي اين اصواتو
    از خودت در مياري نمي گي اگه يکي بشنوه چي ميگه.يکي ندونه فکر مي کنه تموم دوران کودکي رو تو اصطبل گذروندي.
    دختر همين طور که حرف مي زد به سمت ما مي آمد قد متوسطي داشت و به نظرم چند پوندي اضافه وزن داشت اما با اين وجود درست مثل
    سامان زيبا و جذاب به نظر مي رسيد از ذهنم گذشت(حتماً خواهرشِ))نگاهم براي مقايسه به صورت سامان چرخيد او سري تکان داد
    و گفت:نگفتم؟!
    اگه همسايه ها همين قدر فضول باشن آدم حتي جرئت نمي کنه دست تو دماغش کنه يا مثلاً نقطه چينشو بخارونه.چه برسه که بخواد شيهه هم
    بکشه.
    از حرفش به خنده افتادم و نگاهم بار ديگر به سمت دختر جوان چرخيد ديگر تقريباً نزديک ما رسيده بود:تو نمي گي اگه فقط يکي از همسايه ها اين
    صداي نکره نخراشيده رو بشنوه پيش خودش چي فکر مي کنه.
    سامان با بي قيدي شانه اي بالا انداخت وگفت:چه مي دونم.فکر مي کنه که اسب حيوان نجيبي است.چقندر زيباست.
    _اگه درصد ناخالصي مغزش اندازه تو باشه بله.همين فکرو مي کنه اما اين که...
    چشمش که به من افتاد حرفش را ناتمام گذاشت:اِ سلام

    1. سرم را به نشانه سلامتکان دادم و با تمام وجود سعي کردم لبخند بزنم.او هيجان زده گامي به سمت سامان
    برداشت سرش را به سر او نزديک کرد و گفت:خودشه؟سامان از زير چشم نگاهي به سمت من انداخت و
    گفت:بله.
    دختر لبش را به دندان گزيد و گفت:خره پس چرا زودتر نگفتي.خيلي زشت شد.
    سامان سري تکان داد و گفت:بالأخره که چي؟بايد اطرافيان خودش رو بشناسه حالا امروز نشد فردا آخر که
    مي فهمه تو چه نقطه چيني هستي؟
    دختر اخمي کرد و با لحن دلخوري ناليد:خيلي بي تربيتي سامان.خودتي.
    سامان با شيطنت خنديد و گفت:چي خودمم؟من که حرف بدي نزدم فقط گفتم نقطه چين از نظر تو نقطه چين
    بي تربيته؟
    _حالا نمي خوام جوابتو بدم ولي برات دارم آقا سامان.
    سامان به سمت من برگشت نگاهش پر از شيطنت بود:اي ببا.تقصير من چيه که تو خودتو بهتر از من مي شناسي.
    من فقط گفتم نقطه چين تو خودت گفتي بي تربيته.
    _خيلي خوب ديگه به اندازه کافي سطح شعور و تربيتتو تخمين زده.حالا تا ابد که نمي خواي تو ماشين نگهِش داري.
    _خير چنين قصدي ندارم شما اجازه بدين.
    بعد رو به من کرد و به انگليسي گفت:پياده شو رز مي خوام يه کم سربه سرش بزارم سرم را به نشانه مثبت تکان
    دادم و مطيعانه از ماشين پياده شدم سامان هم بلافاصله در ماشين را بست و کنارم ايستاد:رز اين صهباست دختر
    عموي من و دختر دايي تو.
    به روي صهبا که با چشم هاي درشت و نگاه مشتاقش من را برانداز مي کرد لبخند زدم و سعي کردم اسمش را درست
    تلفظ کنم:صَهبا؟!
    صهبا لبخند زد نگاه سريعي به سامان انداخت و گفت:چي بهش گفتي سامان؟
    سامان نيم نگاهي به سمت من انداخت و گفت:نترس ذکر خير بود تو رو بهش معرفي کردم.
    نگاه صهبا بار ديگر به سمت من چرخيد:مگه فارسي بلد نيست؟
    برخلاف انتظار من سامان جواب داد:نه.
    بعد به سمت من برگشت و در زير نگاه شگفت زده من لبخند معنا داري به لب زد و گفت:يعني خيلي کم.يه مترجم نياز
    داره اگه حرفي داري بگو براش ترجمه مي کنم.
    صهبا با لحن مرددي پرسيد:سامان يعني واقعاً اون دخترعمه ماست؟
    سامان جواب داد:بله حالا تا سطح شعور و تربيتت رو بدجور تخمين نزده حداقل يه خوش آمد بهش بگو.
    صهبا به او چشم غره رفت و سامان ادامه داد:هر چي مي خواي بگي،بگو تا براش ترجمه کنم.
    _چي بگم آخه؟
    سامان شانه اي بالا انداخت و گفت:چه مي دونم مي توني يه دِکلمه بخوني فقط خيلي شلنگ تخـ ـته ننداز.
    صهبا از او رو برگرداند و گفت:بي مزه.
    بعد قدمي به سمت من برداشت و دستش را پيش آورد:Hello Roze I am Sahba Welcome.
    سامان ميان حرفش دويد و گفت:چرا خودتو درست معرفي نمي کني؟
    صهبا اخمي کرد و گفت:درست گفتم ديگه.
    سامان با بدجنسـ ـي ابرويي بالا انداخت و گفت:خير درستش اينه.رز!شي ايز غربتي.شي ايز زبون دراز.شي ايز زلزله
    هشت ريشتري.شي ايز ماتم.شي ايز قهرمان پرورش اندام .
    شي ايز...
    از حرف هايش خنده ام گرفته بود اما در زير نگاه عصباني و خيره صهبا جرأت چنين کاري را نداشتم.
    _سامان مي زنم تو دهنتا.
    سامان آب دهانش را قورت داد و گفت:جون؟
    قهبا با دلخوري رويش را از او برگرداند به رويم لبخند زد و دستم را در ميان دست هايش گرفت:بيا بريم رز بقيه تو خونه
    منتظرتن.
    نگاه آشفته ام را به صورت سامان انداختم او لبخندي زد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد:باهاش برو رز کارشو بلده
    شي ايز زن ملوانِ زبل.
    صهبا خنده اش گرفت اما حرفي نزد چند قدمي از سامان دور شديم انگشتش را روي شقيقه اش گذاشت و گفت:بالا خونه اش
    تعطيله.چرت و پرت زياد ميگه اما بچه بدي نيست.
    با حواسي پرت به رويش لبخند زدم در آن لحظه تمام حواسم متوجه مناظر اطرافم بود آنجا شباهتي به حياط يک خانه مسکوني
    نداشت يک باغ بزرگ بود که از درختان لخـ ـت و سرما زده پر بود در دو طرف مسير جاده مانندي که از سنگفرش هايي مختلف
    الشکلي تشکيل شده بود رديف چراغ هاي فانوسي شکل در لابه لاي درختان تنومند بيد مجنون به چشم مي خورد حصار چوبي
    زيبايي که محوطه درختکاري شده را از هر دو طرف از مسير سنگفرش شده جدا کرده بود تا حوض دايره اي شکل بزرگي
    که درست به مانند يم ميدان وسط چهاراه به نظر مي رسيد ادامه داشت گويا آن حوض پوشيده از کاشي هاي لعابي آبي رنگ
    مرکز آن باغ محسوب مي شد چرا که علاوه بر مسير سنگفرش شده اي که ما تا رسيدن به آن حوض بزرگ طي کرده بوديم سه مسير
    سنگفرش شده ديگر م بود که همگي به همان دايره بزرگ آبيرنگ ختم مي شد.يکي در مقابل و دو تاي ديگر در سمت راست و
    ديگري در سمت چپمان.
    در انتهاي هر کدام از آن مسيرهاي سنگفرش شده با همان تيرهاي چراغ برق فانوسي شکل و همان حصارهاي چوبي زيبا و
    زنجير هاي آويزان پوشيده از برف ساختمان هاي هم شکلي ديده مي شد نتها تفاوتي که وجود داشت اين بود که ساختمان روبرويي
    نسبت به آن دو تاي ديگر بزرگتر و باشکوه تر به نظر مي رسيد و در دو طرف آن و در داخل محوطه درختکاري شده دو آلاچيق
    سنگي همشکل با ستون هاي منقش بلند ديده مي شد که روي سقف شيرواني آن ها که با سفال هاي نارنجي رنگ پوشيده شده بود هنوز
    لايه ضخيمي از برف سفيد و دست نخورده به چشم مي خورد و قنديل هاي زيبا و باشکوهي از يخ از دور تا دور آن آويزان بود که
    در زير آفتاب نه چندان گرم بعد از ظهر آن روز به چکه افتاده بودند آن باغ رنگ به همان اندازه که زيبا و باشکوه مي نمود به طرز
    غريبي ساکت،شگفت انگيز و هراس آلود به نظر مي رسيد صداي سامان من را از آن جذبه خيالي بيرون کشيد و متوجه خود کرد:
    ما اينجا همه با هم زندگي مي کنيم ساختمون بزرگه متعلق به رئيس بزرگِ.آقا جون اونجا زندگي مي کنه.عمو کاوه اينا دست راستن.
    کلبه خرابه ما هم اين دستِ.قابل شما رو نداره بفرمائين خواهش مي کنم.
    بار ديگر از آن ها بيزار شدم آنجا جا براي همه بود.غير از مادر من؟اين بي رحمانه نبود؟من آنجا چه کار مي کردم در آن خانه باغ
    گونه.در کنار آن ها.نگاهم به سمت ساختمان بزرگتر چرخيد در دو طرف تراس اصلي که بزرگتر از همه به نظر مي رسيد تراس هاي
    کوچکي ديده مي شد که هر کدام به يکي از اتاق ها راه داشت نگاهم روي يکي از تراس ها ثابت ماند نزديکترين تراس به تراس اصلي از
    سمت راست.مادر آنجا بود.زيبا و گيسوان سياهش به روي شانه هاي ظريف اش رها بود نگاه مـ ـستقيم اش را به روي خودم حس مي کردم
    چقدر زيبا بود بي اختيار قدمي به سمتش برداشتم و زير لب زمزمه کردم:چقدر زيبا!
    صداي سامان را شنيدم که گفت:عقيده پدربزرگ هم همين به نظر اون از اين خونه و اين باغ زيباتر ديگه تو هيچ کجاي دنيا پيدا نمي شه.
    مادر برويم لبخند زد در نگاه و لبخندش آرامش خاطري عميق موج مي زد بغضي تاخواسته راه گلويم را تنگ کرد براي هزارمين بار دلم
    براي مظلوميت اش سوخت لـ ـبم را به دندان گزيدم تا راه را به روي اشک هايمببندم براي لحظه اي کوتاه چشم هايم را بستم و وقتي بار ديگر آن ها
    را گشودم مادر ديگر آنجا نبود نفسي را که در سـ ـينه ام حبس مانده بود با آهي عميق بيرون فرستادم و مانند يک دخترک خوابگرد بي نوا بي اراده
    به دنبال صهبا و سامان به راه افتادم.نگاه هيجان زده و مراقب سامان را که از گوشه چشم تمام حالات من را زير نظر داشت حس مي کردم
    اما حتي با بيشترين تلاش هم نمي توانستم به رويش لبخند بزنم يا حتي جواب نگاهش را با نگاهي کوتاه و گذرا پاسخ دهم دلم نمي خواست که او
    يأس و نفرتي را که در آن لحظه در نگاهم موج مي زد ببيند اما انگار او براي خواندن روحيات من نيازي به اين کار نداشت با تيزي و دقت مخصوص
    خودش من را غافلگير کرد مقابل در ساختمان که رسيديم رو به صهبا کرد و گفت:صهبا بهتره تو جلوتر بري به همه بگو تو پذيرايي جمع بشن.
    صهبا سرش را به نشانه موافقت تکان داد بعد به رويم لبخند زد و دستم را با حالتي هيجان زده فشرد:خوشحالم که اومدي رز مطمئنم همه از ديدنت
    خوشحال مي شن.
    نگاهي به صورت سامان انداخت بعد دستم را رها کرد و گفت:مي رم بهشون خبر بدم.
    اين را گفت و با عجله به داخل ساختمان رفت به محض رفتن صهبا،سامان به سمت من برگشت و گفت:چي شده رز؟
    بدون اينکه نگاهش کنم جواب دادم:هيچي.چيزي نشده.
    سامان چمدان را روي زمين گذاشت و گفت:نگو هيچي رز.رنگت مثل رنگ گچ ديوار سفيد شده نگاهش کردم آشفته و نگران به نظر مي رسيد با اين حال
    لبخندي به لب زد و ادامه داد:بهت قول مي دم که اون تو هيچ دليلي براي نگران شدن تو وجود نداره.
    مکث کرد و باز با لحن شوخ . پرشيطنتي ادامه داد:بهت قول مي دم که همه اونا عاشقت مي شن و بعد تازه اون وقته که تو بايد نگران سلامتي و امنيت
    خودت باشي.حالا هم توصيه مي کنم تا کاسه صبرشون لبريز نشده بريم داخل در غير اين صورت اونا مثل يه گله اسب رَم کرده مي ريزن بيرون و بعد تو
    و منِ اقبال سوخته زير دست و پاشون با خاک يکسان مي شيم.
    با وجود تمام دلخوري هايم،در آن لحظه از حرف هايش به خنده افتادم و نگاهم را از او دزديدم سامان نفس عميقي کشيد و درحالي که بار ديگر چمدان را از
    روي زمين برمي داشت گفت:حالا بهتر شد آخه مي دوني چيه.اين فک و فاميل ما زود هيجاني مي شن وقتي ام که هيجاني مي شن درصد خطاهاشون مي ره
    بالا.حالا ديگه بزن بريم تا اختيار از کفشون در نرفته.
    بعد در را باز کرد خودش را از آستانه در کنار کشيد و گفت:قدم رو تخم چشم ما بزاريد.بفرمائيد خواهش مي کنم.
    نگاه گذرايي به صورت خندانش انداختم و بعد با احتياط قدم به داخل ساختمان گذاشتم سامان هم به دنبال من وارد شد چمدان را همانجا کنار در گذاشت و خودش
    در کنار من جاي گرفت:اينجا خونه ماست رز و من صميمانه بهت خوش آمد مي گم.در کلبه ما رونق اگر نيست صفا هست آنجا که صفا هست در آن خيلي
    چيزا هست با من بيا تا نشونت بدم.
    در حالي که با نگاهم محيط نا آشناي اطرافم را از نظر مي گذراندم در عکس العملي سريع بازوي سامان را چسبيدم و مانع دور شدنش شدم:خواهش مي کنم
    سامان از من فاصله نگير.
    سامان که غافلگير شده بود به يکباره از جا پريد و دستش را روي سـ ـينه اش گذاشت:اي واي مادرجون زَهره ام ترکيد.
    _اوه آيم سوري سامان نمي خواستم بترسونمت.
    _کاش ترسيده بودم جون به سر شدم فکر کنم قلـ ـبم افتاده باشه تو لگن ام.
    بعد نگاهي به من انداخت و گفت:نه اينکه من قلـ ـبم ضعيفه دکتر بهم گفته هيجان واسه کف کردن دهنت خوب نيست.
    نگاهم را پائين گرفتم و گفتم:معذرت مي خوام سامان من فقط...
    سامان ميان حرفم دويد و گفت:بيا رز.من فکر مي کنم که تو هر چقدر زودتر با واقعيت روبرو بشي بهتر باشه.
    قلـ ـبم به تپش افتاده بود و زانو هايم از درون مي لرزيد عاجزانه نگاهش کردم اما سامان فرصت حرف زدن به من نداد بازويم را گرفت و من را به دنبال خودش
    کشاند:نه رز حرفشم نزن تو بايد با من بياي چون هر چقدر بيشتر لفطش بدي جرأتت کمتر مي شه مثل کشيدن دندون مي مونه بهش فکر نکن فقط يه لحظه است.
    تقريباً به پذيرايي رسيده بوديم او دستي به پشتم زد و در حالي که من را به جلو هل مي داد آرام کنار گوشم زمزمه کرد:فقط يه لحظه است رز.قوي باش.
    نگاهم را که از نگاه مشتاق و مردانه او جدا کردم خودم را در مقابل جمعي ديدم که با ورود ما به يکباره
    چون فنري فشرده شده از جا پريدند بار ديگر بي اختيار به عقببرگشتم و وقي سامان را در کنارم ديدم چون
    کودکي هراسان و خجالت زده به بازويش چسبيدم.سامان لحظه اي نگاهم کرد بعد سرش را بالا گرفت و
    باص داي بلند و سرزنده اش آن سکوت عميق را شکست:قربون چشماي بادومي تون اينجا خشکسالي اومده
    همه تون در جا خشکيدين؟
    صهبا به شنيدن اين حرف از جا کنده شد و به سمت ما آمد دستش را روي شانه من گذاشت و بعد از اينکه
    لبخندي عميق نثارم کرد خطاب به جمعِ بي صداي مقابلش گفت:اين رزِ.دختر عمه ما...پدر!...عمو
    جان!نمي خواين چيزي بگين.
    اگر آن جوّ سنگين و نفس گير لحظه اي بيشتر طول مي کشيد قطعاً من هم خفه مي شدم چرا که از لحظه ورودمان
    به سالن نفس در سـ ـينه ام حبس شده بود اما جمله صهبا آن سکوت و سکون ابتدايي را خاتمه بخشيد و آن ها
    را به تکاپو انداخت.
    _خيلي خوش اومدي عزيزم.
    صدا،صداي زني نسبتاً جوان با قدي متوسط و هيکلي متناسب بود که موهايي به رنگ پرکلاغ داشت و حالت
    چشم هاي مشکي رنگ زيبا و ابروهاي بالا رفته خوش حالتش به طرز غريبي من را به ياد شيطنت هاي سامان
    مي انداخت.جمله سامان حدس من را تبديل به يقين کرد:بازم مامان خودم



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #3


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    زن در حالي که راه رفتنش به طرز شگفت انگيزي به خراميدن طاووس هندي مي مانست دست هايش را باز کرد
    و لحظه اي بعد من در آغـ ـوشش بودم آن قدر محکم و صميمي من را به سـ ـينه اش فشرد که حس کردم تمام محبتش
    به سرعت عبور جريان برق از تار و پود وجودم گذشت.سال ها بود که ديگر چنين آغـ ـوش پرمحبتي را تجربه
    نکرده بودم اين يک حس عجيب بود فقط يک تماس کوتاه و بعد به جوشش در آمدن اين همه محبت.سر از روي
    شانه هاي همديگر برداشتيم بدون اينکه رشته محبتي که در آن يک لحظه کوتاه بينمان تنيده شده بود از هم پاره شود
    او بازوهايم را در دست گرفت و من را از خودش جدا کرد نگاه گيرا و مهربانش را لحظه اي در نگاهم گره زد
    بعد بالحن نجوا گونه اي گفت:خدايا تو چقدر خوشگلي!درست مثل مادرت.باورم نمي شه اين قدر شبيه اون
    باشي.
    صدايش به خاطر بغضي که راه گلويش را بسته بود گرفت و چانه ظريفش با آن زنخدان زيبا لرزيد بازوهايم رابا
    ملايمت فشرد و با همان لحن بغض آلود ادامه داد:به خونه خوش اومدي عزيزم.
    بعد به سمت مرد کنار دستي اش برگشت و گفت:بيا جلو کامران،بيا روي خواهرزاده ات رو ببـ ـوس بيا ببين چقدر
    بوي الهامو مي ده.
    نگاهم به صورت مردي افتاد که يکي از دايي هايم محسوب مي شد مردي بلند بالا و خوش استيل با موهايي مشکي
    رنگ و تارهاي سفيد کنار شقيقه هايش و نگاه محزوني که به خاطر زلال اشک جمع شده در چشم هايش مي درخشيد
    او را به خاطر مي آوردم همان مردي بود که صبح ديروز کنار در خانه شان ديده بودم او آرام آرام به سمت ما مي آمد
    اشک چشم هاي زن دايي روي گونه هايش لغزيد و من تازه فهميدم که بدون آنکه بخواهم دارم هم پاي او اشک مي ريزم.
    دايي کنار ما که رسيد ايستاد با نگاهش صورتم را مي کاويد زن دايي دستم را در دست او گذاشت و من به شدت تکان
    خوردم بي اراده خودم را در آغـ ـوش مردانه او رها کردم صداي هق هق گريه اش قلـ ـبم را زير و رو کرد دايي طوري به
    من چسبيده بود که انگار در وجود من به دنبال گمشده اي مي گشت چندين بار زير لب اسم مادر را تکرار کرد و به روي
    گونه هايم بـ ـوسه زد رفتار آن ها طوري بود که داشت تمام باورهايم را به هم مي ريخت آن ها نه تنها من را از خود نمي راندند
    بلکه روحم را با نيرويي مغناطيس وار به سمت خود مي کشاندند دايي دست هايم را در ميان دست هايش گرفت و گفت:
    قدمت روي تخم چشمام عزيزم نمي دوني با اومدنت چقدر خوشحالمون کردي بعد بار ديگر روي دست هايم بـ ـوسه زد سامان
    با لحن پرشيطنتي از پشت سر گفت:آقا درسته که مي گن مفت باشه کوفت باشه اما خوب شما هم ديگه سوءاستفاده نکنين
    پدرِ من.لُپاش پوست پوست شد بس که ماچ اش کردين.
    ازاين حرف سامان همه به خنده افتادند اما بازار اشک و بـ ـوسه همچنان داغ داغ بود بعد از دايي کامران نوبت به دايي کاوه
    رسيد او از دايي کامران جوانتر به نظر مي رسيد اما از لحاظ ظاهر فقط در دو چيز با او تفاوت داشت يکي قدش بود که
    چند سانتي از دايي کامران کوتاهتر به نظر مي رسيد و ديگري موهاي سفيد روي شقيقه ها بود که او آنها را نداشت.زن دايي
    نسرين ملاحتي خاص داشت رنگ چشم هايش کمي روشن بود.مانند دخترش صهبا کمي اضافه وزن داشت و وقتي مي خنديد
    درست مانند من دو چال عميق و زيبا روي گونه هاي سفيدش پيدا مي شد آيدا خواهر بزرگتر صهبا برخلاف او بيشتر شبيه مادرش
    بود اما از لحاظ قد و قواره مثل دايي کاوه ترکه اي و بلند بالا بود برخلاف صهبا آرام به نظر مي رسيد و در عمق چشم هاي
    شکلاتي رنگ درشتش معصوميتي خاص موج مي زد بعد از اينکه آيدا هم صورتم را بـ ـوسيد و خوشامد گفت صهبا بار ديگر
    دستش را دور شانه ام انداخت که سامان با لحن معترض گفت:بابا بسه ديگه شما که مالو حرومش کردين رفت نگاهش کن.
    نگاهش کن تمام صورتش تُف تُفي شد تو رو خدا ديگه آب دهن داشتين که روي اين بيچاره خالي نکرده باشين؟
    بار ديگر اين حرف سامان همه را به خنده انداخت زن دايي ميان خنده با لحن معترضي گفت:سامان!سامان در حالي که روي
    نزديک ترين مبل مي نشست جواب داد:جون داداش دروغ مي گم مامان جان معلوم نيست اون وقت تا حالا اين زبون بسته رو
    مي بـ ـوسيدين يا مي ليسيدين.
    بعد رو به من کرد و گفت:بيا بشين رز.اگه به اين جماعت رو بدي بي رو در واسي دور دومو شروع مي کنن.
    زن دايي چشم غره اي به سامان رفت و گفت:راست مي گه سامان.چرا همه مون ايستاديم.بيا عزيزم.بيا بشين.
    بعد رو به سامان کرد و پرسيد:سامان جان مادر،فارسي بلده؟
    صهبا در حالي که من را تا کنار مبل همراهي مي کرد به جاي سامان جواب داد:سامان ميگه فارسي رو متوجه مي شه اما
    نمي تونه جواب بده.
    زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:اشکالي نداره عزيزم زود ياد مي گيري سامانم مي تونه کمکت کنه رشته اش زبانه
    مي تونه حرفاي تو رو برامون ترجمه کنه.
    درمانده و مـ ـستأصل نگاهی به سمت سامان انداختم و به انگلیسی گفتم:چه کار کنم سامان می تونم فارسی صحبت کنم؟
    قبل از اینکه سامان فرصت جواب دادن پیدا کند صهبا عجولانه پرسید:چی گفت؟
    سامان با خونسردی سرش را تکان داد و گفت:بفرما.عرض نکردم شما که با این کارای عصر حجری تون آبرو واسه آدم
    نمی زارین.
    صهبا مشکوکانه نگاهش کرد وگفت:مگه چی گفت.
    _هیچی.چی می خواستی بگه؟می گه دستشوئی تون کجاست من برم صورتمو بشورم.
    زن دایی پرسید:واقعاً اینو پرسید؟
    سامان سرش را تکان داد و گفت:بله مامان جان واقعاً گفت...در ضمن یه چیز دیگه هم هست که من فراموش کردم بهتون بگم
    پیشنهاد می کنم شماهام یه آبی به سر و صورتتون بزنین هر چند فکر نمی کنم که حالا دیگه تأثیری داشته باشه.هوار تو سرتون شد
    رفت.
    صهبا چینی به پیشانی اش انداخت:اینارم اون گفت؟
    _نه صهبا جان اونا رو این گفت.اینا رو که دیگه اون نگفت.اینا رو دیگه من خودم گفتم.هر چند به نظر می رسد باید زودتر
    می گفتم.اما خوب روم سیاه سفید فراموش کردم بگم در هر صورت شرمنده دایی کاوه کمی روی مبل جابه جا شد و گفت:هیچ
    معلوم هست چی میگی بچه؟درست حرف بزن ببینم چی شده.
    سامان خجالت زده سرش را پائین انداخت و گفت:فکر کنم...فکر کنم همه تون مسموم شده باشین.متأسفم همه اش تقصیر
    من بود خدا منو پاره پوره کنه.باید زودتر می گفتم.
    _چی رو؟
    _حالا کاریه که شده خود کرده را تدبیر نیست در عوض قول می دم هر هفته بیام سرمزارتون زنجموره کنم.
    _مسخره بازی در نیار پسر.
    سامان جواب داد:کاش مسخره بازی بود پدر جان.اما بدبختانه خیلی هم جدیه.من فراموش کردم بگم رز رو تازه سمپاشی اش کردن
    شمام که ماشاءِا...تون باشه اَمون ندادین هر چی کِبِره رو سر وصورتش بود سائیدن چه برسه به اون یه ذره پاف پیف.
    آیدا شگفت زده پرسید:پاف پیف دیگه چیه؟
    سامان جواب داد:همون پیف پافِ خودمون منتها خارجیش.
    به شنیدن این حرف صهبا دستی در هوا تکان داد و گفت:برو ببینیم بابا...مسخره.
    زن دایی نسرین از گوشه چشم نگاهی به سمت من انداخت و با لحن سرزنش آمیزی گفت:صهبا!
    صهبا شانه ای بالا انداخت و زیر لب غر زد:آره خوب پاشین زودتر وصیتاتونو بنویسین چون از قرار معلوم هر کدوم حداقل نیم کیلو پاف
    پیف لیس زدین.
    زن دایی باز معترضانه تکرار کرد:صهبا!
    صهبا نگاه خشمگین اش را به سمت سامان چرخاند و سرش را به نشانه تهدید تکان داد با چشم و ابرو برایش خط و نشان می کشید سامان
    محتاطانه نگاهش را از او دزدید و گفت:جون داداش راس میگم آخه تو ولایت اینا آبله مرغون اومده.
    زن دایی میان خنده با لحن معترضی گفت:سامان!
    سامان به دست و پا افتاد و گفت:جون داداش راس میگم.این مرض با کلاس هست که تازگیا مُد شده.
    چیه؟ببین مرغم توش هست
    صهبا لبخند پرشيطنتي زد و گفت:سالاد اولويه؟
    سامان بي توجه به حرف او ادامه داد:چي بود اسمش ماتم؟خدايا نوک زبونم بودا.بابا اين قدر مثل اين
    انسان هاي غارنشين برّ و برّ نگام نکنين...بابا اين مرضه هست که مرغا وقتي مي گيرن اول تب و لرز
    مي کنن و بعدم تِلِپ.
    آيدا لبخندي به لب زد و گفت:منظورت آنفولانزاي مرغيه.
    سامان بشکني زد و گفت:ايول خودشه...همين!تو ولايت اينا اين مرض اومده واسه همين لب مرز سم
    پاشي اش کردن و گفتن تا يه هفته حمـ ـام نره و دست و روشم نشوره تا حسابي گندزدايي بشه.
    قبل از اينکه ديگران فرصتي براي اعتراض پيدا کنند رو به سامان کردم و به انگليسي گفتم:سامان خواهش مي کنم
    يه کم جدي باش.
    سامان سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بعد رو به صهبا کرد و گفت:رُز مي خواد بدونه تو چند وقته پرورش
    اندام کار مي کني.
    صورت صهبا از شدت عصبانيت سرخ شد و گفت:سامان مي زنم تو دهنتا.
    زن دايي نسرين لبش را به دندان گزيد و گفت:اِ صهبا.
    صهبا با لحن معترضي گفت:آخه فکر مي کنه خودش خيلي تحفه است با اين قدش که عينهو نردبون دزداست.
    سامان شانه اي بالا انداخت و گفت:من که روم نمي شه اينو براش ترجمه کنم بيچاره فقط يه سؤال پرسيد.
    _من منظورم خود شما بودي سنگ پا.
    _اِ با من بودي؟تو رو خدا خجالتم ندين آرنولد جان.
    قبل از اينکه صهبا فرصت جواب دادن پيدا کند سـ ـينه اي صاف کردم و به فارسي گفتم:
    _ببخش صهبا جان فکر مي کنم تقصير من باشه.
    وقتي نگاه متعجب و خيره همه را ديدم شرمنده سرم را پائين انداختم و گفتم:سامان از من خواست که فارسي صحبت
    نکنم.
    زن دايي با لحن تحسين برانگيز و شگفت زده اي گفت:تو خيلي خوب فارسي حرف مي زني.
    خجالت زده لبخندي به لب زدم و گفتم:متشکرم.مادر هميشه با من فارسي صحبت مي کرد اسم مادر که آمد باز سکوتي
    ناراحت کننده و سنگين فضا را پر کرد معذب بودم نمي دانستم بايد حرفي بزنم يا نه.از گوشه چشم نگاهي به صورت سامان
    انداختم از اينکه او در کنارم بود راضي بودم درست مثل کودک خجالت زده اي بودم که در جمعي غريبه آغـ ـوش اَمن مادر و
    نگاه مطمئن و آرام پدر را جستجو مي کرد باز هم صداي سامان بود که آن سکوت سنگين را شکست:به قول يارو اوه ماي
    فيبرد!سرعت يادگيريش فوق العاده است اگه اشتباه نکرده باشم هوش و استعدادش به من رفته.
    فقط آيدا بود که با صداي بلند به اين جمله سامان خنديد و بقيه چپ چپ نگاهش کردند اما او به قول خودش از رو نرفت و گفت:
    خيلي خوب حالا،يه کمي ام به شما رفته...حالا ديگه اجازه مي خوام...حالا که جو صميمانه تر شده و همه زبون
    همديگه رو مي فهميم مراسم معارفه رو انجام بدم.
    بعد رو به من کرد و گفت:رُز مي خوام با خانواده جديدت آشنا بشي.اول از همه با پدرم آشنا شو.کامران خان به سلامت باد.
    منظورم اينه که آقاي کامران تاجيک هستن ايشون.بعد از آقا جون که رئيس خانواده باشن.ايشون نائب رئيس خانواده ان.البته
    لازم به ذکرِ که به خاطر(ز_ذ)بودن شديدشون،تو منزل خودمون هم نائب رئيس هستن اما رئيس خونه سميرا خانم هستن مادر بنده
    و عروس ارشد خانواده تاجيک.خَرِش زياد مي ره و همين طور هم که مي بيني ماشاءا...ماشاءا...بزنم به تخـ ـته خيلي خوب مونده
    جسارتاً تاحالا چند تا از دوستام ايشونو از من خواستگاري کردن البته با اين تصور که ايشون خواهر کوچيکه ما هستن.برخلاف اين
    ظاهر ظريف و آسيب پذيرش روزي چهار ساعت تکنيک هاي کنگ فوي مدرسه شائولين رو تمرين مي کنه خودش که ميگه به خاطر
    سلامتي جسم و روحِ،اما من،پدر و سهراب عقيده ديگه اي داريم.نگاهي به چهره خندان زن دايي انداخت و گفت:راستي سهراب
    کجاست؟
    دايي کامران به جاي زن دايي جواب داد:با آرش شرکت بودن ديگه بايد پيداشون بشه.سامان سري تکان داد و گفت:سهراب نوه
    ارشد خانواده است.جايگاه شامخي پيش پدربزرگ داره خَرِ اينم زياد مي ره البته استعداد خاصي هم تو خر کردن آدماي ساده و سواري
    گرفتن ازشون داره گوشت تلخه.يعني پشه کوره ها که نمي خورنش هيچ.فکر نکنم هيچ بني بشر ديگه اي هم چنين قابليتي داشته باشه


    حالا وقتي که ديديش خودت متوجه مي شي.
    و اما خانواده عمو کاوه اينا.عمو کاوه که عزيزم اصلاً گل شاپسندِ.روايت هست که ميگن موقعي که بچه بوده از ديوار راست بالا
    مي رفته فقط يه بار دور از جونش نقطه چين شد و رفت زن گرفت زن دايي سميرا هم که ماشاءا...دست به قيچي اش حرف نداره
    نوک سبيلاشو چيد و زمين گيرش کرد.
    دايي کامران که درتلاش بيهوده اي به شدت سعي مي کرد خودش را جدي نشان دهد سري تکان داد و گفت:خجالت بکش سامان.
    دايي کاوه ميان خنده گفت:چي کارش داري داداش مگه واقعيت غير از اينه دور از جونت يه بار خر شديم و رفتيم زن گرفتيم از اون
    روز تا حالام مثل خر تو گل مونديم.
    زن دايي نسرين ميان خنده سري تکان داد و گفت:دست شما درد نکنه آقا کاوه حالا ديگه به قول سامان نقطه چين شدي و رفتي زن گرفتي
    بعد از اون روز تا حالام مثل نقطه چين تو گِل موندي.
    سامان دستش رابالا گرفت و گفت:معذرت مي خوام من نمي دونم چرا شماها نقطه چين هاي منو با لغات بي تربيتي پر مي کنين من اگه گفتم
    نقطه چين منظورم خُل بود نه دور از جون عمو کاوه اون اصطلاحي که شما به کار مي برين.
    دايي کاوه خنديد و زير لب زمزمه کرد:اي پدر سوخته.
    سامان سري تکان داد و گفت:ما مخلصيم.
    بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد:رسيديم به زن دايي نسرين.ساعتايي که مادر کنگ فو کار مي کنه زن دايي نسرين مي ره تو نخ يوگا.سبک اش
    تو حفظ قدرت و رياست با مادر کاملاً متفاوته ولي چيزي که مشخصه اينه که هر دو تا به امروز در رسيدن به هدفشون کاملاً موفق بودن.
    آيدا و آرش دوقلوان.آيدا خيلي خوبه روزي حداقل دو تا خواستگارو به ديار باقي مي شتافونه.آيدا از خنده ريسه رفت و سامان ادامه داد:آرشم اي بد
    نيست مي دوني خروس وزنه هر طرف باد بوزه همون طرفي مي ره.حالا رسيديم به صهبا خانم قبلاً اونو خدمتت معرفي کردم اما اگه اين که مي گن
    شنيدن کي بود مانند ديدن درست باشه دقيقاً اينجا مصداق پيدا مي کنه حالا بايد باهاش زندگي کني تا بفهمي من چي مي گم.
    صهبا رو به دايي کامران کرد و با لحن دلخوري گفت:عمو جان چيزي بهش نمي گين؟
    دايي کامران سرش را تکان داد وگفت:سامان اين قدر سربه سرش نزار تو که مي دوني صهبا چقدر رو شوخي هاي تو حساسِ.
    سامان دستي روي چشمش گذاشت و گفت:چشم معذرت مي خوام.
    زن دايي سميرا که با نگاه مهربانش براندازم مي کرد لبخندي به لب زدو گفت:خيلي ساکتي عزيزم غريبي نکن.اينجا خونه خودته.
    خجولانه تشکر کردم نگاه مشتاق و منتظرشان را که ديدم دست و پايم را گم کردم نمي دانستم بايد حرفي بزنم يا نه.اصلاً نمي دانستم بايد از کجا شروع
    کنم لب هايم را با زبان خيس کردم و سرم را بالا گرفتم دست هاي عرق کرده ام را در هم قلاب کردم و نفس عميقي کشيدم اما درست لحظه اي که مي خواستم
    شروع کنم صداي سلامي همه نگاه ها را به سمت خود کشاند و من نفس راحتي کشيدم آن لحظه شايد به گونه اي غريب و دور از ذهن براي من لحظه اي
    سرنوشت ساز بود چرا که نگاه من براي اولين بار در نگاه سهراب افتاد
    سهراب و آرش هر دو با هم سلام کردند سامان با ديدن آنها اشاره اي به سهراب کرد و گفت:بفرما
    اينم مأمور مخصوص حاکم بزرگ ميتي کُمون!اون کناريش هم اگه اشتباه نکنم همون زُمبه خودمونه.
    زن دايي سميرا در حالي که به استقبال سهراب مي رفت اخمي به سامان کرد و گفت:اين قدر بي تربيت
    نباش مرد گنده حداقل جلوي دخترعمه ات خجالت بکش.
    دست سهراب را گرفت و به رويش مهربانانه لبخند زد:دير کردين مادر.
    سهراب جواب داد:يه کم کار شرکت طول کشيد بعد هم که خورديم به ترافيک.
    در حين صحبت نيم نگاهي به سمت من انداخت و ادامه داد:ديگه بايد ببخشين يه کم دير شد.
    زن دايي دستش رافشرد و شادمانه به سمت من چرخيد:اشکالي نداره مامان جان.خيلي ام دير نشده.حالا
    چرا ايستادي بيا جلو با دختر عمه ات آشنا شو،...آرش جان تو هم بيا.بيا جلو خجالت نکش دختر عمه اتِ.
    از اين که آن طور صميمانه من را دختر عمه خطاب مي کرد و جزئي از خانواده به حساب مي آورد حال عجيبي
    داشتم به ياد يکي از جمله هاي مادر افتادم که هميشه هر وقت هم وطني مي ديد سريع جذب اش مي شد بعد
    در جواب سؤال من که مي پرسيدم:مامي از کجا اونو شناختي؟با لحن متفکر و محزوني مي گفت:خون،
    خونو مي کشه عزيزم.
    حالا هم شايد داشت همان اتفاق مي افتاد آيا بايد باور مي کردم که من هم جزئي از آنها هستم؟آيا اين کشش قلبي
    ناخواسته هماني بود که مادر از آن صحبت مي کرد؟
    نگاهم بي اختيار به سمت سهراب کشيده شد نمي دانم چرا.ولي توجه ام به او جلب شده بود شايد به خاطر تعريف هاي
    سامان بود موهايش همان حالت موهاي سامان را داشت اما پوستش برنزه بود و رنگ چشم هايش نيز بازتر مي زد هيچ
    نشانه اي هم از گوشت تلخي در ظاهر او ديده نمي شد اما براي مطمئن شدن فقط يک کار مي شد کرد(اينکه
    بپري و يه گاز بزرگ از گوشت رانش بکني))از تجسم اين فکر به سختي توانستم جلوي خودم را بگيرم اما باز با تمام
    تلاشي که کردم لبخندي شوخ روي لب هايم نشست هنوز باهمان لبخند کنترل نشده خيره به سهراب مي نگريستم که
    نگاه تيزش غافلگيرم کرد در زير نگاهش دست و پايم را گم کردم و جهت نگاهم را روي انگشتان درهم پيچيده ام تغيير دادم
    وقتي که آنها مقابلم ايستادند تن بي حس و حالم را از روي مبل جدا کردم و مقابلش ايستادم.نگاه عميق و کنجکاوش درونم
    را به تلاطم انداخت.
    نمي دانم چرا؟اما انگار که خون تازه در رگ هايم به جريان افتاده باشد حرارتي پيش رونده را در تک تک رگ هايم حس کردم
    به سختي نگاهم را بالا گرفتم و در نگاهش دوختم صدايم به قدري مرتع و ضعيف بود که مطمئن نيستم حتي او که در يک قدمي ام
    ايستاده بود هم آن را شنيده باشد:سلام.
    _من سهرابم.بهت خوش آمد مي گم و ...
    تحمل نگاهش را نداشتم حرارت درونم همچنان داشت بالا مي رفت نگاهش متفاوت بود حس مي کردم گونه هايم در زير
    اشعه هاي سوزناک آن نگاه خيره گل انداخته.
    _اميدوارم اينجا رو خونه خودت بدوني.
    نگاهم را از نگاهش دزديدم سعي کردم حرفي بزنم اما با تمام فشاري که به حنجره ام وارد کردم تنها يک کلمه از دهانم خارج
    شد:ممنونم.
    و بعد اودستم را رها کرد و بدون هيچ حرف ديگري از مقابلم گذشت با دايي کامران و دايي کاوه خوش و بشي کرد و روي يکي
    از مبل ها نشست هنوز از آن حس و حال دگرگون خارج نشده بودم که آرش را ايستاده در مقابلم ديدم.نگاهش کردم قُل ديگر آيدا
    بود.همان موهاي بلوند و چششم هاي شکلاتي رنگ درشت و کشيده و همان نگاه معصوم و خجالتي.لب هايش را با زبان خيس کرد
    و گفت:نمي دونم چي بايد بگم.فقط مي تونم بگم خوشحالم که اينجايي.
    باز آرامش از دست رفته ام را در وجودم حس مي کردم جسارت بيشتري به خودم دادم و گفتم:متشکرم من هم خوشحالم.
    زن دايي با ملايمت گونه ام را بـ ـوسيد و با لحن محزوني گفت:تو به خونه برگشتي عزيزم اين بهترين اتفاقه و همه ما از اين بابت
    خوشحاليم.
    همه اين حرف زن دايي را تأييد کردند و من در سکوت به رويشان لبخند زدم اما دلم مي خواست بگويم (داريد اشتباه مي کنيد
    من الهام نيستم کسي که به خونه برگشته من نيستم اونه کاش شما هم مي تونستيد حسش کنيد.))
    بار ديگر همه سرجاهايمان نشستيم زن دايي نسرين رو به آيدا کرد و گفت:آيدا جان مادر پاشو چند تا چايي بيار آيدا چشمي گفت و
    از جا بلند شد.
    زن دايي سميرا لبخندي به رويش زد و گفت:کيک هم تو يخچال هست عزيزم.زحمتشو بکش.
    بعد نگاهي به سمت سامان انداخت و ادامه داد:سامان جان مادر پاشو کمک دست آيدا.پاشو قربونت برم سامان به شنيدن اين حرف
    بيشتر از قبل در مبل فرو رفت و يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت.
    _مشترک گرامي، شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد.لطفاً مجدداً شماره گيري نفرمائيد
    _اِ...سامان پاشو خجالت بکش.
    سامان باز در مبل فروتر رفت و چشم هايش را روي هم فشرد صهبا نگاهش کرد و گفت:مُرد ديگه اصلاً.
    زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:پاشو مادر.پاشو خودت برو.
    صهبا با شيطنت ابرويي بالا انداخت و گفت:متأسفم مشترک گرامي،شماره مورد نظر شما عمراً در شبکه موجود نمي باشد لطفاً با همان
    شماره قبلي تماس بگيريد.
    زن دايي نسرين لبش را به دندان گزيد و گفت:خودتو لوس نکن صهبا پاشو مادر پاشو خواهرت دست تنهاست.
    صهبا از جايش تکان نخورد در عوض او هم يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت قبل از اينکه زن دايي نسرين فرصت اعتراض مجدد
    را پيدا کند سهراب از جايش بلند شد و گفت:من مي رم.
    _دستت درد نکنه مادر.چنگالام همونجا تو کابينت بالائين.
    زن دايي نسرين به صهبا چشم غره اي رفت و زير لب غر زد دايي کامران لبخندي به لب زد:
    _دخترمو کاري نداشته باش زن داداش.بالأخره اين پسرام بايد يه کمکي بکنن بايد کار خونه ياد بگيرن واسه آينده شون لازمه.خيلي که
    شانس بيارنو زن خوب گيرشون بياد تازه مي شن يکي مثل ما.خدا وکيلي من و کاوه روزي چند بار کف آشپزخونه تِي مي کشيم و ته
    قابلمه مي ساييم.سامان خنديد و در حالي که سرش را به نشانه تأسف تکان مي داد زير لب نچ نچ کرد :ما از شما حمايت مي کنيم سازمان
    (ز_ذ)هاي بدبخت بيچاره.
    زن دايي سميرا پشت چشمي نازک کرد و گفت:يکي ندونه فکر مي کنه من زنِ تنارديه ام و تو و بابات کُزِت بي نوا.
    بعد رو به من کرد و ادامه داد:مي بيني عزيزم.مرداي ايروني همه شون گربه کوره ان.ذات ندارن.چشم سفيدن.هر چقدر هم احترامشون
    بزاري و شام و نهار و به موقع جلوشون بچيني.آخر بي منت اش مي کنن اگه ما هم مثل اين زن خارجيا تا جيک شوهرامون در مي يومد به
    قول سامان يه لگد مي زديم تو نقطه چينشونو از خونه پرتشون مي کرديم بيرون اجر و قربمون بيشتر مي شد.
    صهبا تقريباً از خنده غش کرده بود و به نظر نمي رسيد که زن دايي نسرين هم از اين دفاعيه بَدش آمده باشد لبخند به لب سرش را به نشانه
    موافقت تکان مي داد سامان لبش را به دندان گزيد و دستش را مقابل دهانش گرفت:اِ.اِ.اِ.مامان جان شما ديگه چرا؟منِ در به در مي گردم
    توي شهرِ...نه ببخشيد منِ در به در کي از اين حرفا زدم که حالا شما نقل قولش مي کنين.بدبختيه ها هر کي هر چي دلش مي خواد ميگه
    اون وقت واسه توجيح خودش نسبتش مي ده با ما مي بيني رُز جان!...يعني رُز جون!...اِ رُز خانم...اي واي پس چرا اين اين جوريه.
    رديف قافيه اش جور نمي شه.
    همه زير لب مي خنديدند صهبا نگاهش را به سمت آيدا و سهراب که سيني به دست وارد پذيرايي مي شدند چرخاند و گفت:به نظر من که تو هر چقدر کمتر حرف بزني کار دنيا بهتر پيش مي ره.

    بعد از آن سهراب بساط کيک را روي ميز چيد و آيدا به همه چاي تعارف کرد دايي کاوه کمي از چايش را در دهان مزه مزه کرد و گفت:خوب فکر مي کنم حالا ديگه نوبت رُز باشه.البته اگه پرچونگي بقيه اجازه بده.!
    هول شدمو چاي ام را همان طور داغ داغ هورت کشيدم زبانم سوخت و مسير پائين رفتن چاي تا معده ام تير کشيد چند بار پشت سر هم پلک زدم اشک در
    چشم هايم جمع شده بود .دايي کاوه ادامه داد:اين قدر ساکت نباش عزيزم يه چيزي بگو.فنجانم را تا روي زانو هايم پائين آوردم و سعي کردم به روي نگاه
    منتظرشان لبخند بزنم زبانم را روي لب هايم کشيدم زبر شده بود نگاهم را بالا گرفتم و گفتم:چي بگم؟
    صهبا مشتاقانه گفت:از خودت بگو رُز.از خانواده ات زن دايي نسرين گوشه لبش را گاز گرفت و صهبا زير لب غر زد:مگه چي گفتم؟...
    نگاهم را باز روي فنجانم دوختم و گفتم:ما اقوام نزديک هم هستيم اما متأسفانه چيزي از همديگه نمي دونيم يا در واقع نخواستيم بدونيم مادرم زياد از ايران صحبت نمي کرد و اگر اصرار پاپا نبود من الان اينجا نبودم.
    دايي کامران نفس عميقي کشيد و گفت:گاهي انسان در زندگي دست به کاري مي زنه که جبران کردنش مشکله کاش مي شد همه چيز رو از نو ساخت و خطاها را از مسير زندگي حذف کرد.
    به ياد مادرم افتادم و انتظار غم آلودي که هميشه در عمق نگاه پرمهرش سوسو مي زد در دلم زمزمه کردم(کاش مي شد همه چيز را از نو ساخت و خطاها را از مسير زندگي حذف کرد.))
    بي اختيار آهي کشيدم و گفتم:کاش مادرم زنده بود

    نگاهم رابالا گرفتم اشک در چشم هاي دايي کامران جمع شده و نگاهش به نقطه اي نامعلوم خيره مانده بود
    شايد تصور مادر را مقابل چشم هايش مي ديد آرام زير لب زمزمه کرد:بله اي کاش الهام زنده بود گريه اش
    دلم را سوزاند اما نه به خاطر او،به خاطر مادرم.زني که دلش به خاطر بي مهري همين ها خون بود و حالا اين ها
    داشتند براي مرده او گريه مي کردند مادر از قبل مي دانست بعتر از من آدم ها را شناخته بود که مي گفت:آدم وقتي
    مي ميره عزيزتر مي شه.
    از رسيدن به اين حقيقت تلخ دلم گرفت گريه دايي کامران درنظرم چون اشک تمساح بي معني و مسخره آمد از
    ذهنم گذشت(بارون بي موقع به جاي نفع ضرر مي رسونه.))
    زن دايي سميرا لبخند کمـ ـرنگي به لب زد و گفت:مي دوني عزيزم وقتي ديشب سامان گفت تو به ايران اومدي
    اصلاًً باورمون نمي شد.
    لبخند تلخي زدم و با لحن سردي گفتم:بله باورش براي خود سامان هم سخت بود اون حتي خبر نداشت که من وجود
    خارجي دارم.
    مکث کوتاهي کردم و زير لب ادامه دادم:ولي شما مي دونستيد.
    دايي کاوه نيم نگاهي به چهره گرفته دايي کامران انداخت و در سکوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد.لحظه اي
    به محتويات داخل فنجانش خيره ماند و گفت:وقتي اون ها با هم ازدواج کردند...منظورم پدر و مادرته،پدر هرگز
    نتونست با قضيه کنار بياد خوب اون هميشه يکدنده و لجباز بود نمي تونست تحمل کنه که کسي رو حرفش حرفي بزنه.
    از طرفي الهام هم دختر ساکت و نجيبي بود تا زماني که تو خونه بود با اخلاق پدر مي ساخت هيچ وقت رو حرفش حرفي
    نمي زد تمام تلاشش رو مي کرد تا پدر و راضي نگه داره وقتي پدر تصميم گرفت که اون رو براي ادامه تحصيل به فرانسه
    بفرسته همه ما متعجب شديم هيچ کدوم باورمون نمي شد که پدر بخواد همچين کاري بکنه الهام هرگز مثل دخترهاي
    ديگه به مدرسه نرفته بود هميشه معلما براي درس دادن به اون به خونه مي يومدن.پدر دوست نداشت که الهام تنها از خونه
    بره براي خودش عقايد خاصي داشت با اين وجود وقتي تصميم گرفت الهام رو به فرانسه بفرسته باز کسي رو حرف اون
    حرفي نزد الهام مثل هميشه بي چون و چرا تصميمي رو که پدر برايش گرفته بود پذيرفت و قبل از اينکه ما از گيجي اين
    تصميم عجيب و ناگهاني بيرون بياييم اون تو يکي از پانسيون هاي درجه يک پاريس بود قرار شد اونجا درس بخونه و به
    دانشگاه بره و هر ماه گزارش کاملي از نتيجه کارش در دانشگاه و نحو زندگي و نوع رفتارش در پانسيون براي پدر بفرسته
    تا اينکه توي يکي از اون نامه هاي ماهيانه موضوع پدرت رو مطرح کرد و اين چيزي بود که هيچ کدوم از ما انتظارش رو
    نداشتيم الهام تا به اون روز بدون اجازه پدر حتي آب هم نخورده بود اون وقت يک دفعه تصميم گرفت رو در روي پدر بايسته.
    و اين کاري بود که پدر رو واقعاً ديوانه مي کرد اونقدر که قيد همه چيز رو زد پدر برخلاف اونچه در ظاهر نشون مي داد
    الهام رو خيلي دوست داشت و حقيقتاً انتظار نداشت که اون چنين اشتباهي بکنه به هيچ عنوان حاضر نبود اجازه بده که الهام
    با يه مرد خارجي ازدواج کنه حتي حاضر نبود در موردش حرف بزنه.از طرف ديگه نمي دونم چي باعث شده بود که الهام
    تا اين حد جسارت پيدا کنه در جواب نامه پدر که ازش خواسته بود غلط زيادي نکنه و فوراً به ايران برگرده تا اون در موردش
    تصميم ديگه بگيره نامه فرستاد که براي اولين بار در زندگي اش تصميم گرفته کاري به ميل و انتخاب خودش انجام بده حتي
    اگه اون کار از نظر پدر يه غلط زيادي باشه.
    پدر حس مي کرد غرورش شکسته شده به قدري از دست الهام عصباني بود که حتي براي برگردوندن اون به ايران هيچ
    اقدامي نکرد کامران از پدر اجازه خواست که به پاريس بره و الهام رو به خونه برگردونه اما پدر اجازه اين کارو بهش نداد
    اون گفت:بزارين ببينم اين دختر اون قدر جرأت داره که هر غلطي دلش خواست انجام بده؟اگر من اونو اين طور تربيت
    کردم چه بهتر که از همين حالا اون رو مُرده تصور کنم.بعد آخرين اخطار رو براي الهام فرستاد.


    با لحن محزوني گفتم:يا اون مردک نجس آمريکايي يا خانواده ات.
    دايي کاوه لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد نگاهش را پائين انداخت و سرش را به آرامي تکان داد:براي الهام نامه نوشت که
    يا همين الان برمي گردي تهران يا ديگه هرگز پشت سرت رو نگاه نمي کني.وبعدش ما ديگه الهامو نديديم اون همون طور
    که مي خواست با پدرت ازدواج کرد و پدر هم زخم خورده و عصباني روي حرفي که زده بود ايستاد بعد از اون ماجرا ديگه
    کسي جرأت نکرد که اسم الهام رو جلوي اون به زبون بياره چند وقت بعد هم سکته کرد اما از پا نيفتاد از بيمارستان که به
    برگشت سياه پوشيد بقيه ما رو هم مجبور کرد که همين کارو بکنيم بعد به همه فاميل خبر داد که بياين دخترم مُرده.
    آيدا ناباورانه نگاهي به چهره گرفته پدرش انداخت و گفت:ولي پدر شما قبلاً به ما گفته بودين که عمه به خاطر بيماري فوت
    کرد!
    دايي کاوه جواب داد نمي خواستيم که شما در اين رابطه کنجکاوي کنين آقا جون خوشش نمي يومد صهبا با حالتي عصبي چند
    بار پلک زد و با لحني سرد و منزجر گفت:واقعاً که!فکر نمي کردم آقا جون تا اين حد سنگ دل باشه.آدم دلش مي خواد
    اونو کتک بزنه.
    زن دايي نسرين مأيوسانه نگاهش کرد و گفت:صهبا جان تو نبايد در مورد پدربزرگت اين طور حرف بزني .
    سامان با حالتي گرفته و متفکر سرش را تکان داد و گفت:اتفاقاً حق با صهباست.آدم دلش مي خواد اونو کتک بزنه.
    اين بار ديگر هيچ کس اعتراضي نکرد شايد همه دلشان مي خواست آقاجانشان را کتک بزنند چند لحظه بعد صداي آرش
    سکوت را شکست:آقا جون مي دونه؟
    همه انگار که اصلاً صداي او را نشنيده باشند خيره نگاهش کردند چند لحظه بعد آيدا هم با لحن نگران سؤال آرش را تکرار کرد:
    بابا...آقا جون مي دونه؟
    دايي کاوه سرش را پائين انداخت و در سکوت متفکرانه به گل هاي قالي چشم دوخت و اين يعني((نه))
    صهبا با لحن نامطمئني پرسيد:اون اصلاً مي دونه که رز وجود داره؟
    زن دايي سميرا نفس عميقي کشيد و گفت:پدر رز چهاربار براي ما نامه نوشت.
    از شنيدن حرفش جا خوردم اصلاً در اين مورد چيزي نمي دانستم پدر هرگز اشاره اي به اين موضوع نکرده بود متعجب پرسيدم:
    پدر من براي شما نامه نوشت؟!
    _بله عزيزم.ولي مدت ها پيش...اولين نامه درست همون زماني به دستمون رسيد که اوضاع خونه به شدت به هم ريخته بود همه
    به خاطر تصميم الهام و عکس العمل پدر آشفته بديم.
    آيدا هيجان زده پرسيد:تو نامه اش چي نوشته بود؟
    زن دايي سميرا يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و در حالي که با انگشترش بازي مي کرد گفت:خوب در واقع نامه کوتاهي بود
    اون خودش را معرفي کرده بود و نوشته بود که صميمانه به الهام علاقه مند است بعد هم خيلي جدي اون رو از ما خواستگاري کرده بود و
    در آخر خيلي محترمانه از ما خواسته بود که با ازدواج اونها موافقت کنيم چرا که اون ها تصميم خودشونو گرفتن و در هر صورتي به
    زودي با هم ازدواج مي کنن.
    آيدا پرسيد:شما چي کار کردين؟
    _هيچي کاري نمي شد کرد.آقاجون نامه رو گرفت و داخل آتيش شومينه انداخت.
    لحظه به لحظه بار غمي که روي قلـ ـبم فشار مي آورد سنگين تر مي شد خاطره و خيال مامان و پاپا لحظه اي از ذهنم دور نمي شد عکس
    عروسي شان در آن قاب طلايي مدام مقابل چشم هايم مي رقصيد و آتش زير خاکستر خفته ام را شعله ورتر مي ساخت عطش خواستن
    وجودم را در هم مي فشرد و روح بي قرار و دلنتگم را در تمناي دوباره داشتن از دست رفته ها مي گداخت آنها را مي خواستم بيشتر از
    هميشه محتاجتر از هر زمان ديگري لب هاي خشکم را به زحمت تکان دادم و گفتم:شما گفتيد چهار تا نامه.
    زن دايي سرش را تکان داد و گفت:بله چهار تا نامه.نامه دوم،تقريباً چند هفته بعد از نامه اول به دست ما رسيد نوشته بود ما با هم ازدواج
    کرديم هر دو اميدواريم که از ما راضي باشين و براي خوشبختي مون دعا کنين اما نامه بعدي دو سال بعد به دستمون رسيد.خبر بچه دار شدن
    الهام ما رو کمي اميدوار کرد که شايد آقا جون به شنيدن اين خبر از خر شيطون پياده بشه اما اين نامه هم باز از وسط جِر خورد بعدش ديگه براي
    مدت ها از اونها بي خبر بوديم تا اينکه...تا اينکه آخرين نامه به دستمون رسيد.
    بغض راه گلويش را بست با صدايي گرفته زير لب زمزمه کرد در تمام اين سالها هيچ وقت نخواستم باور کنم که براي هميشه الهام رو از دست داديم.


    زن دايي سرش را پايين انداخت و بعد از آن براي لحظاتي سکوت اتاق را پر کرد و من يک بار ديگر خودم
    را در پارکينگ اداره پليس حس کردم.کنار ماشين ام،چي قرمز رنگ.کنار توده اي از آهن در هم مچاله شده
    خون آلود بغض را نفسم را تنگ کرد دلم مي خواست زار بزنم اما شانه هاي محکم و مردانه پدر را کم داشتم.
    در آن لحظاتي که دلم مي خواست ان سکوت تا ابد ادامه پيدا کند صداي آرش را شنيدم که گفت:لابد آقا جون
    اونم پاره کرد.
    زن دايي سرش را به نشانه منفي تکان داد در حالي که با نوک انگشت اشک را از گوشه چشمش مي گرفت نفس عميقي
    کشيد و گفت:نه فکر نمي کنم اين بار همراه نامه يک قطعه عکس هم فرستاده شده بود عکسي از الهام و دخترش .
    تو چند سال گذشته يکي دوبار آقا جون رو ديدم که داشته با اون عکس حرف مي زده صهبا ناباورانه پرسيد:آقا جون؟!
    ...من که باورم نمي شه.
    زن دايي نسرين نگاهي به صورت صهبا انداخت و گفت:همون طور که پدرت گفت آقا جون الهام رو خيلي دوست
    داشت درسته که خيلي لجوج و سرسخت بود و اصلاً در ظاهر نشان نمي داد اما اون نامه آخر آقا جونو بدجوري شکست.
    همه ما از شنيدن اونچه براي الهام و بچه اش اتفاق افتاده بود شوکه شديم اما چيزي که من به چشم خودم ديدم اين بود که
    پدربزرگتون از شنيدن اين خبر واقعاً يک شبه پير شد.
    باز خاطره اي از مادر در مقبل چشم هاي به اشک نشسته ام جان گرفت.اتاق نوزاد را همه با هم ساخته بوديم من بالاي
    تخـ ـت کوچک اش را با گل هاي ريز کاغذي پوشانده بودم و يک آويز زيبا از ماه و ستاره هاي کريستالي اَکليل دار بالاي تخـ ـتش تاب
    مي خورد مادر عروسک ها را داخل فقسه بالاي تخـ ـت چيده بود و من خرس عروسکي بزرگم را براي تزئين اتاق کوچک لسلي
    کوچولو آورده بودم پاپا مي خنديد کفش هاي کوچک جق جقه اي را کنار تخـ ـت جفت مي کرد و مي گفت:وقتي مهمون کوچولومون
    بياد واسه قدم زدن لازمشون داره مامان يکي از بلوز هاي من را براي لسلي نگه داشته بود آن را مقابل صورتش مي گرفت
    و مي بوئيد بعد من را به سـ ـينه اش مي فشرد و مي گفت:تو اين قدري بودي عزيزم.اما حالا اين يه هديه قشنگ از طرف تو به لسلي
    کوچولوئه.و من با حس آميخته به هيجان و تشويش شکم مادر را مي بـ ـوسيدم و دست هاي کوچکم را به دور کمـ ـرش حـ ـلقه مي کردم
    آن وقت دست او مهربانانه در ميان موهايم گم مي شد.
    اشکي که نگاهم را تار کرده بود لرزيد و روي گونه هايم سرخورد برخلاف ميل باطني ام داشتم گريه مي کردم دستم را روي
    لب هايم فشردم و با خشونت تمام تلاش کردم جلوي احساسم را بگيرم دلم نمي خواست ترحم آنها جاي محبت نداشته شان را بگيرد.
    زن دايي سميرا با ديدن حال و روزم به سرعت از جايش بلند شد و در کنار من نشست دستش را به دور شانه ام انداخت و با لحن
    دلسوزانه و بغض آلودي گفت:عزيزم...با وجودي که از لحظه ي اول محبتش را ناب و بي ريا حس کرده بودم باز براي لحظه اي
    احساس بيگانگي کردم تمام عضلات تنم درزير تماس دستش منقبض شد با عجله اشک روي گونه ام را پس زدم و گفتم:متأسفم من...
    من...
    ولي عاقبت مغلوب غليان احساساتم شدم بغض در گلويم شکست و من چون کودکي شرمنده سرم را در آغـ ـوش زن دايي فشردم.زن دايي
    انگار که داشت براي کودک گريانش لالايي مي گفت با دست آرام آرام به پشتم مي زد و با لحن بغض گرفته و نجواگونه اي کنار گوشم
    زمزمه مي کرد:آرام باش عزيزم...آروم باش.تو ديگه تنها نيستي .همه ما در کنارتيم...سامان مادر يه ليوان آب بيار.
    لحظاتي بعد وقتي سامان با ليوان آب برگشت من هم ديگر برخودم مسلط شده بودم زن دايي ليوان آب را از دست سامان گرفت و آن
    را به دستم داد:بگير عزيزم.يه کم آب بخور.

    ليوان را از دستش گرفتم و تشکر کردم لحظات ديگري هم در سکوت سپري شد تا اينکه دايي کامران نفس عميقي کشيد و گفت:بايد با پدر صحبت
    کنيم.
    زن دايي سميرا سرش را به نشانه موافقت تکان داد و گفت:حق با کامران.اون بايد بدونه که رز اينجاست صهبا با لحن هيجان زده اي
    گفت:اگه آقا جون اونو قبول نکرد چي؟
    سامان در حالي که به پشتي صندلي تکيه مي داد با بي قيدي خاص خودش گفت:آقا جون نقطه چين مي خوره.
    دايي کامران اخمي کرد و با لحن سرزنش آميزي گفت:سامان!
    _جون داداش منظورم همون شِکر بود نه اينکه آقا جون مرض قند داره گفتم اسم شکرو نيارم بهتره واسش خوب نيست.
    همه زير لب خنديدند اما دايي کامران جدي و متفکر به نظر مي رسيد دست هايش را روي دسته هاي مبل فشار داد و از جا بلند شد:بايد با آقا
    جون صحبت کنيم.همرا من بيا کاوه.
    دايي کاوه با شنيدن اين حرف مطيعانه از جايش بلند شد و سرش را به نشانه موافقت تکان داد به دنبال او زندايي سميرا هم از جا کنده شد و گفت:
    بايد موضوع رو آروم آروم بهش بگيم بهتر نيست من و نسرين هم اونجا باشيم.
    دايي کامران لحظه اي متفکر نگاهش کرد.دايي کاوه گفت:حق با زن داداشِ فکر کنم خانم ها بهتر بتونن از پَسِش بربيان.
    دايي کامران سرش را به نشانه تأييد تکان داد و گفت:بد فکري ام نيست اصلاً شايد اينجوري بهتر باشد...خيلي خوب پس بفرمائين.
    بعد رو به زن دايي سميرا کرد و ادامه داد:بفرمائيد خانم.بفرما ببينم چي کار مي کني!
    زن دايي سميرا لبخندي زد و با اشاره سر زن دايي نسرين را هم از جا کند بعد در حالي که از کنار من مي گذشت دستش را روي شانه ام
    گذاشت و با لحن شاد و سرزنده اي زمزمه کرد:نگران نباش عزيزم.همه چيز مرتبه نگاهش را به سمت بقيه بچه ها چرخاند و گفت:بچه ها تا
    ما برمي گرديم حسابي از دختر عمه تون پذيرايي کنين.
    صهبا در حرکتي سريع از جا بلند شد و در حالي که کنار من مي نشست جواب داد:نگران نباشين زن عمو،ما هواشو داريم شما با خيال راحت مين
    رو خنثي کنين.
    زن دايي سميرا لبخندزنان به دنبال بقيه رفت و بعد ما جوانترها تنها شديم به محض رفتن آنها،صهبا فنجان چاي ام را به دستم دادو گفت:اصلاً نگران
    نباش.زن عمو کارشو خوب بلده.ما ايرونيا يه ضرب المثل داريم که ميگه:زبون خوش مارو از تو سوراخش مي کشه بيرون.
    آيدا لبخندي زد و با لحن محجوبانه اي پرسيد:اگه چايِ تون سرد شده برم عوضش کنم.
    با لحن شرم آلودي جواب دادم:نو نو همين خوبه!ممنونم!
    و بعد چاي سرد شده ام را تا آخر نوشيدم صهبا يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت و گفت:فکر کنم امريکايي ها چاي سرد دست داشته باشن تو يه کتاب خوندم که اونها توي چاي يخ مي ندازن و به عنوان يه نوشيدني مي خورن.
    آيدا با لحن آرام و ناباورانه پرسيد:بخ مي ندازن تو چايي؟!
    صهبا جواب داد:خوب آره.باورت نمي شه از رز بپرس.
    نگاه نامطمئن آيدا به سمت من چرخيد اما سؤالي را که منتظر شنيدنش بودم نپرسيد بنابراين سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم:بله حق با صهباست
    چاي سرد يک نوشيدني رايج در امريکاست خصوصاً در جنوب و در کاليفرنيا.
    آيدا لبخندي به لب زد و با لحن ارامي گفت:چه جالب چقدر فرهنگ ها متفاوتِ.
    بعد صهبا خيلي بي مقدمه پرسيد:از اينکه اينجايي چه احساسي داري؟
    باحالتي درمانده نيم نگاهي به سمت سامان انداختم و در حالي که با انگشتانم بازي مي کردم سرم را پائين گرفتم.درست نمي دانستم که بايد چه جوابي به
    سؤالش بدهم خوشحال نبودم اما ته دلم احساس آرامش مي کردم مي دانستم که در ميان آن جمع ناآشنا تنها نيستم راحت مي توانستم حضور مادر را در کنارم
    حس کنم از وقتي پايم را داخل آن خانه باغ گونه گذاشته بودم عطر دل انگيزش را در فضا حس مي کردم مادر راضي بود و اين به من آرامش مي داد بدون اينکه
    نگاهش کنم جواب دادم:من واقعاً نمي دونم کمي گيج شدم فکر مي کنم براي جواب دادن به اين سؤال بايد به خودم فرصت بيشتري بدم.
    _اينجا مي موني؟
    نگاهش کردم چشم هاي درشت و سياهش کنجکاوانه و مشتاق در نگاهم دوخته شده بود با نگاه مردد و نامطمئنم چهره تک تک شان را از نظر گذراندم انگار همه
    منتظر شنيدن جواب اين سؤال بودند سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:نه.
    صهبا و آيدا هر دو تقريباً هم زمان با لحن مأيوسانه اس گفتند:چرا؟
    صهبا ادامه داد:ما خانواده تو هستيم رز.
    سعي کردم به رويش لبخند بزنم سرم را تکان دادم و گفتم:بله ولي وطن من اونجاست.
    _اما به نظر من همون قدر که اونجا وطن توئه اينجا هم هست.مادر تو ايراني بوده مي توني تابعيت ايراني بگيري.
    صداي سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند:فکر نمي کنم امکانش باشه.مگر اينکه رز در ايران متولد شده باشه سامان نگاهي گذرا به سمت من انداخت و
    گفت:اين يعني چي؟
    سهراب نفس عميقي کشيد و گفت:اين قانونيه که در مجلس تصويب شده فرزند يک زن ايراني که با يک مرد خارجي ازدواج کرده باشه فقط در صورتي تابعيت
    ايراني خواهد داشت که در ايران متولد شده باشه.سامان بالحن نامطمئن پرسيد:يعني رز نمي تونه ايران بمونه؟
    سهراب لحظه اي خيره نگاهم کرد نگاهش متفاوت بود اما اين تفاوت در چه بود نمي توانستم درک کنم فقط مي دانستم که در زير آن نگاه وقتي که برويم خيره
    مي شد دست و پايم را گم مي کردم بي اختيار به ياد جمله پدر افتادم(همون لحظه اولي که ديدمش عاشقش شدم.نگاهش پر از جاذبه شرقي بود))جاذبه
    شرقي!آيا اين همان جاذبه شرقي بود؟
    صداي سهراب را شنيدم که گفت:چرا.اما اگه با يه مرد ايروني ازدواج کنه راحت مي تونه اقامت دائم بگيره.
    نمي دانم چرا به يکباره از درون لرزيدم نگاهم را پائين گرفتم و گفتم:ولي من...
    صهبا هيجان زده ميان حرفم دويد و گفت:خوب اين که کاري نداره همه با هم مي گرديم و يه شوهر خوب واسش پيدا مي کنيم. خواستم حرفي بزنم که سامان اين اجازه را به من نداد رو به صهبا کرد و گفت:کجا؟تو فروشگاه هاي زنجيره اي رفاه؟نه صهبا خانم ما را به خير تو اميدي نيست
    پس لطفاً شر مرسان.جنابعالي اگه خيلي زرنگي ماست خودتو کيسه کن.گر طبيب بودي سر خود دوا نمودي.من خودم يه فکري براش مي کنم.
    صهبا ابرويي بالا کشيد و گفت:نه سامان جون به دلت صابون نزن که اين کلاه واسه سر تو زيادي گشاده.دو تا و نصفي دوستم داري که ماشاءِا...شون باشه همه
    بدتر از خودت عجوج مجوج و زير خاکي.پس بهتره رويا پردازي نکني که آخر و عاقبت نداره.پس همون طور که شاعر گرانمايه مي گه:خنده رسوا مي نمايد پسته
    بي مغز را چون نداري مايه از لاف سخن خاموش باش.داداش من!
    سامان خواست حرفي بزند که آرش ميان حرفش دويد و گفت:اِ سامان.باز شما دو تا شروع کردين بعد با حرکت چشم و ابرو اشاره اي به من کرد و گفت:خجالت بکشين
    زشته.
    سامان در حالي که انگشتان اشاره اش را مقابل صورتش تکان مي داد برخلاف او با صداي بلندي جواب داد:اولاً زشت کشمشِ که دُم داره.دوماً چرا به خواهر جون خودت
    نمي گي که متراژ زبونش از دست هرچي زبان شناس و روان شناس در رفته.
    آيدا از شنيدن اين حرف به خنده افتاد اما آرش که به شدت سعي مي کرد خودش را جدي نشان دهد فقط به لبخندي اکتفا کرد رو به صهبا کرد و گفت:راست ميگه صهبا.
    تقصير تو هم هست اگه جوابشو ندي مي ميري؟
    وقتي چهره درهم صهبا را ديد ادامه داد:تو که اين منگولو مي شناسي.
    اين بار حتي سهراب هم به خنده افتاد و در چشم هاي زيباي صهبا برق پيروزي درخشيد به روي سامان لبخندي يه وري زد و يکي از ابروهايش را بالا انداخت.
    آرش ميان خنده سرش را تکان داد و گفت:حالا پاشو برو چند تا چايي بريز بيار تا بخوريم.پاشو باريکلا صهبا با شنيدن اين حرف يکي از پاهايش را روي ديگري انداخت
    و گفت:نوکر بابات غلوم سياه.هر کس چايي مي خواد خودشم مي ره مي ريزه.
    سامان ميان خنده دستش را روي زانوهايش کوبيد و با لحن پرشيطنت و پيروزمندانه گفت:آخ داداش سيام ضايع شد.مـ ـستفيض شدي داداش؟بخور نوش جونت.خلايق هر چه لايق

    صداي زنگ تلفن بلند شد و سامان همين طور که مي خنديد از جا بلند شد و براي جواب دادن به تلفن از
    پذيرايي بيرون رفت.لحظاتي بعد در حالي که گوشي سيّار دستش بود وارد پذيرايي شد و گفت:به خبري
    که هم اکنون به دست بنده رسيد توجه بفرماييد.قرص هاي زير زباني قلبتان را بچپانيد توي دهانتان و
    شوک زده هم نشويد طبق گزارش رسيده از خبرگزاري آسودشيتد پرس همچنين بفهمي نفهمي،يه نَموره،
    کمي تا اندکي آقا جون خدابيامرز سکته کرده به همين مناسبت از وارثين محترم دعوت مي شود جهت شکستن
    سر و کله هم،هر چه سريعتر با در دست داشتن کارت شناسايي معتبر و يک پاره آجر بالاي سر جنازه حضور
    به هم رسانند.
    آيدا نگران و دستپاچه سرپا ايستاد و گفت:چي مي گي سامان؟چي شده؟
    سامان ادامه داد:و اينک مشروح اخبار...
    آيدا عاجزانه ناليد:سامان!تو رو خدا...
    سامان در سکوت چند بار سرش را تکان داد نفس عمیقی کشید و ادامه داد:خیلی خوب.مامان بعد گفت آقا جون
    حالش به هم خورده دارن می برنش بیمارستان.
    آشفته حال از جایم بلند شدم و گفتم:به خاطر حضور منه.نباید اینجا می یومدم.
    سامان چینی به پیشانی انداخت و در حالی که با گام هایی بلند به سمت من می آمد گفت:این حرفو نزن رز اصلاً تقصیر
    تو نیست بیماری پدربزرگ سابقه طولانی داره.
    سرم را تکان دادم و گفتم:بله و شروعش به خاطر رفتار مادرم بوده.اصلاً دلم نمی خواد که...من را برگردون به
    هتل سامان خواهش می کنم.
    سامان جدی و دلخور سرش را تکان داد و گفت:حرفشم نزن رز.تو همین جا می مونی چون اینجا خونه توئه.
    باز این بغض لعنتی راه گلویم را فشرد سرم را تکان دادم و گفتم:نه سامان نیست.
    مقابلش ایستادم و نگاه ملتمسم را در نگاهش دوختم:خواهش می کنم سامان منو از اینجا ببر بهت گفتم تحمل تحقیر شدن
    ندارم.
    در نگاه مصمم سامان ذره ای از برق شیطنت همیشگی دیده نمی شد نگاهش را تا حد شانه هایم پائین کشید و گفت:نه رز
    تو باید همین جا بمونی.
    از شدت بغض لب هایم لرزید نمی توانستم حرفی بزنم نگاه دلگیرم را از نگاه ملتمسش بریدم و خواستم از کنارش بگذرم
    که با عجله راهم را سد کرد و مقابلم ایستاد:نه رزرفتن تو هیچ کمکی بهت نمی کنه تقریباًبه سرش فریاد کشیدم:چرا می کنه
    هم به من و هم به پدربزرگ شما.
    راهم را کج کردم اما سامان باز دستش را دراز کرد وشانه ام را گرفت:از کجا معلوم شاید به خاطر خوشحالی زیاد شوکه
    شده.مگه مادرم نگفت بارها اونو دیده که با عکسی که پدرت فرستاده حرف می زده و گریه می کرده خوب این یعنی...
    _راست میگه رز.آقا جون مرد بدی نیست شاید در ظاهر نشون نده اما قلب مهربونی داره.
    نگاهی به صورت آرام و معصوم آیدا انداختم و لبخند محزونی به رویش زدم دلم می خواست در جوابش بگویم(آره ما قبلاً
    طعم این مهربونی رو چشیدیم.خیلی شیرینِ.اون قدر که دلمون رو زده.))
    نگاهم را درنگاه سامان دوختم چقدر این نگاه با نگاه پرشیطنت و خندان متفاوت بود آرام زیر لب زمزمه کرد:رز خونواده تو فقط
    پدربزرگ نیست.

    لبخند کمـ ـرنگی به لب زدم و گفتم:آدم واقع بین کمتر ضرر می کنه سامان.
    صدای سهراب را شنیدم که گفت:درسته ولی گذشت زمان خیلی چیزها رو عوض می کنه.به نظر من صلاح در اینه که تا برگشتن
    بزرگترها صبر کنین فکر می کنم بعد از شنیدن حرف هاشون بهتر بتونین تصمیم بگیرین.
    به سمتش برگشتم درست به یک قدمی ام رسیده بود ایستاد و نگاه نافذ و عمیق اش را در نگاهم دوخت لحظه ای مکث کرد بعد نگاهش را
    تا لب های بی رنگم پائین کشید وبا لحن آرام تری ادامه داد:حق با سامانِ رز خانواده تو فقط پدربزرگ نیست
    لب هایم در زیر نگاه خیره اش تکان خورد قلـ ـبم تپید و من غرق در حرارتی گرم مغلوب برق نگاه گستاخش شدم.
    نگاهم را پائین انداختم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم سهراب لبخند کمـ ـرنگی به لب زد و با لحن رضایتمندانه ای گفت:خوبه!
    بعد نگاهش را به سمت سامان چرخاند و ادامه داد:مامان دقیقاً چی گفت سامان؟
    سامان دستی به موهایش کشید و گفت:مامان؟!...چی گفت؟...خوب در واقع گفتش که...آها گفت آقا جون.حالش بده!
    حالش بده!امشب درجه تب اش روی هزار و سیصده!
    صهبا با حالتی کلافه بر سرش غرید:لوس.حالا وقت مسخره بازی آقا جون داره می میره.
    سامان با شیطنت لبش را گاز گرفت و گفت:خاک تو سرت با این حرف زدنت به آقا جون می گم از ارث محرومت کنه.
    سهراب بی توجه به شیطنت های سامان پرسید:نگفت کدوم بیمارستان؟
    _چرا اتفاقاً پرسیدم ؟
    _خوب؟
    _گفت حالا هر چی.فضول بردن زیرزمین پله نداشت خورد زمین.
    سهراب میان خنده لبش را به دندان گزید در حالی که از کنار سامان رد می شد دستی به شانه اش زد و گفت:آخر کمبودی بچه!
    آرش میان خنده داد زد:سهراب وایسا منم اومدم.
    آیدا گامی به سمتش برداشت و گفت:مارو بی خبر نزارین آرش.زنگ بزنین حتماً.
    بعد از رفتن آن ها سامان رو به من کرد و گفت:خوب بهتره بريم بشينيم.آيدا دستت طلا دوتا
    چاي بيار بخوريم.
    آيدا مهربانانه لبخند زد و بعد از اينکه فنجان هاي خالي را داخل سيني جمع کرد از پذيرايي بيرون
    رفت صهبا کمي خودش را روي مبل جابه جا کرد و گفت:سامان راستي راستي حال آقا جون بَدِ؟
    سامان جواب داد:نه بابا يه کم فشارش افتاده.چيزيش نيست که.
    _راست ميگي.بگو جون مامانم.
    _آره جون سميرا.حالش خوب.
    _تو مي گي به خاطر...
    سامان با عجله ميان حرفش دويد و گفت:نمي دونم.
    آيدا با سيني چاي آمد و سامان با زرنگي موضوع صحبت را عوض کرد:قربون دستت.مي گم
    بس که واسه اين خواستگارات چاي آوردي خوب فرز شديا.حالا اگه صهبا بود يه کم تفاله چايي ته
    استکان مونده بود و باقي اش تو نعلبکي موج برمي داشت.
    آيدا خنديد و گفت:اذيتش نکن سامان يه چيز بهت مي گه دلخور مي شي.
    سامان لبخندي به روي صهبا زد و گفت:خواهر کوچيکه با مرامتر از اين حرفاست.
    بعد اولين فنجان چاي را برداشت و به دست من داد براي لحظه اي کوتاه دستش با دستم تماس گرفت
    فنجان دوم را براي خودش برداشت و گفت:تو چقدر داغي رز.تب داري؟
    تب داشتم هرم نفسم داغ بود شقيقه هايم نبض مي زد در سرم احساس سنگيني و درد مي کردم اما با اين
    وجود به رويش لبخند زدم سامان نگاه دقيقي به صورتم انداخت و گفت:حالت خوبه؟
    سري تکان دادم و گفتم:بله خوبم.
    _پس چرا رنگت مثل ماست شده.تبم که داري.
    صهبا سرش را تکان داد و گفت:راست ميگه سامان،رنگت مثل مهتابي شده حالت خوب نيست؟
    _من خوبم فقط کمي سردرد دارم.
    آيدا با لحن پرمهر و دلسوزانه اي گفت:مي خواي برات قرص مسکن بيارم.
    تشکر کردم و گفتم:نه نه احتياجي نيست کمي که استراحت کنم خوب مي شه.
    سامان در حالی که فنجانش را بالا می برد سری تکان داد و گفت:خیلی خوب چایت رو که خوردی می برمت
    به اتاقم می تونی یه کم بخوابی.
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و بعد از خوردن چای به همراه سامان به اتاقش رفتم.اتاق بزرگ و زیبایی
    بود که با دقت و سلیقه خوبی چیده شده بود منظره باغ از پنجره بزرگ اتاق درست مثل تابلویی محصور شده
    در یک قاب نقاشی به نظر می رسید.پرده های مغز پسته ای با گل های رز کرم رنگ با کاغذ دیواری کرم تلفیقی
    زیبا و بکر داشت که به روح انسان آرامش می بخشید ترکیب رنگ در آن اتاق آن قدر استادانه و دلنشین بود که بی اختیار
    ناباورانه پرسیدم:اینجا اتاق توئه؟
    سامان لبخند زد:کلبه درویشِ قابل شما رو نداره.
    نگاهم در اتاق چرخید یک تخـ ـت با روکشی به رنگ پرده های اتاق در کنار پنجره بود مقابل تخـ ـت آن سوی اتاق تلویزیون،
    دی وی دی و ضبط صوت مرتب داخل دکوری چیده شده بود میز مطالعه تقریباً پائین اتاق بود و در کنارش قفسه ای از
    کتاب دیده می شد سمت دیگر اتاق هم با یک کمد لباس و یک مبل بزرگ چرمی تزئین شده بود نگاهم روی تابلو های خطاطی
    شده بالای تخـ ـت چرخید بی اختیار در سکوت به سمتشان قدم برداشتم سامان در حالی که به سمت کامپیوتر روی میزش
    می رفت گفت:اینجا راحت باش.کسی مزاحمت نمی شه.
    مقابل تابلو ایستادم خواندن آن خط زیبا برایم دشوار بود اما سامان به کمکم آمد نفس عمیقی کشید و خواند:
    اول به وفا می وصالم در داد
    چون مـ ـست شدم جام جفا را سرداد
    پر آب دو دیده و پر از آتش دل
    خاک ره او شدم به بادم در داد
    شعر حافظِ.اون یکی از فروغِ:
    آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان ره ناپیداست
    من به پایان دگر نیاندیشم که همین دوست داشتن زیباست
    اون آخری هم...
    آن یکی را می توانستم بخوانم نوع خطاطی اش با بقیه متفاوت بود میان حرفش دویدم و گفتم:
    تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم
    شاید که خدا خواسته دلتنگ بمیرم

    آفرین.یه شکلان پیش من جایزه داری.
    به سمتش چرخیدم به لب میز تکیه داده بود و نگاهم می کرد به رویش لبخندی زدم و گفتم:خیلی زیباست سامان.
    سامان لبخندی زد و گفت:چشماتون زیبا می بینه.
    _کار خودته؟
    _خطش؟...آره.
    نگاهم بار دیگر به سمت تابلو چرخید:فوق العاده است.
    سامان به خنده افتاد و گفت:نه اون قدرا.بزاری تو آفتاب یه کم با تأخیر راه می یفته.
    متوجه منظورش نشدم نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟
    سامان باز خندید:هیچی بابا ولش کن.حالا از این خرچنگ قورباغه ها روی در و دیوار این خونه زیاد می بینی اگه
    قرار باشه واسه هر کدومشون این قدر بَه بَه و چَه چَه کنی که لاغر می شی.
    باز متوجه منظورش نشدم با لحن نگران و نامطمئن پرسیدم:توی خونه تون قورباغه دارید؟
    سامان با خنده سرش را تکان داد و گفت:می خوای چی کار؟ما عصرونه نون پنیر گوجه می خوریم.
    وقتی نگاه گیج و درمانده من رادید ادامه داد:نه بابا.خیالت تخـ ـت راحت بگیر بخوا بعد در حالی که پشت کامپیوتر خم
    می شد با شیطنت زیر لب غر زد:این پیـ ـشونی نوشت ما از اولم جزغاله بودحالا تموم دخترای آمریکا آتیش به جون گرفته ها
    هفت تیر کشنا اون وقت فقط همین یکی باید اسم قورباغه رو که شنید بِشاشه به خودش.
    بعد پشت میز ایستاد و گفت:بفرما یه استاد بنان مشت اَم برات گذاشتم که قشنگ حالشو ببری حالا دیگه بگیر بخواب اگه یه
    وقتی احیاناً قورباغه ای چیزی ام مزاحمت شد اسپری فلفل بپاش تو چِشش.فقط جون سامان یه وقت رو تخـ ـت من...
    از حرفش به خنده افتادم سامان دستی به موهایش کشید و گفت:خوب دیگه من می رم تا تو بتونی راحت باشی.
    کنار در که رسید ایستاد و به شوخی ادامه داد:راستی اگه لباس راحتی نداری پیژامه تمیز تو کمد دارما نفس عمیقی کشیدم
    و لب تخـ ـت نشستم سامان دستی تکان داد واز اتاق خارج شد به محض رفتنش همان طور نشسته خودم را روی تخـ ـت رها کردم
    سرم را روی بالش گذاشتم بوی عطر سامان را می داد چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم اما صدای سامان من را از جا
    پراند چشم هایم را گشودم خمیازه ام نیمه کاره ماند سامان سرش را از لای در داخل اتاق کردو گفت:شرمنده خمیازتونم شدیم
    می بخشین.فقط خواستم بگم که توصیه می کنم در اتاق را از داخل قفل کنی خونه ما جِن بی حیا زیاد داره درضمن کاری داشتی
    صدام کن.فعلاً با اجازه.
    وقتی که رفت نفس راحتی کشیدم و بار دیگر سرم را روی بالش گذاشتم با نگاه مشتاقم گوشه گوشه اتاق را زیرو رو کردم آنچه
    می دیدم با آنچه سامان از خودش نشان می داد تضادی جالب و عمیق داشت همه چیز آن اتاق به انسان آرامش می داد و صدای محزون
    و تأثیرگذار استاد بنان روح خسته ام را با خودش به عمق واژه های آهنگین خود می کشاند.چشم هایم را بستم و بعد زمان را گم
    کردم .

    وقتي بار ديگر چشم باز کردم سايه روشن غروب اتاق را پر کرده بود حداقل دو ساعت خوابيده بودم با همان
    پالتو و کلاهي که تنم بود.به سمت پنجره غلتيدم آخرين اشعه هاي لرزان خورشيد در لابه لاي شاخه هاي لخـ ـت
    درختان رقص نور داشت يک زيبايي ناب از چهره هزارگون طبيعت.از تخـ ـت پائين آمدم عرق کرده بودم و پالتوم
    چروک شده بود ان را از تن در آوردم و کلاه را از سرم برداشتم تارهاي پريشان موهايم به همراه کلاه بالا کشيده
    شد به تصوير خودم در آينه خنديدم يقه بلوز آبي رنگم را مرتب کردم موهايم را شانه زدم و مداليوم طلايي مادر را
    روي سـ ـينه ام نشاندم با زنده شدن دوباره ياد و خاطره مادر به سمت پنجره کشيده شدم پرده را با دست کنار زدم و
    تکيه ام را به ديوار کنار پنجره دادم جايي در آن بيرون ازدحام شاخه ها و برگ ها مادر به دنبال روح کودکي اش
    مي چرخيد وجودش را حس مي کردم صداي در اتاق نگاهم را از آن منظره خيالي به سمت خود کشاند سامان بود
    ايستاده و در سکوت خيره نگاهم مي کرد هول شده بودم دستم بي اختيار به سمت موهايم رفت دسته اي از آنها را
    پشت گوش زدم و پرسيدم:چيزي شده؟
    سامان سرش را به آرامي تکان داد:نه.
    لبخند زدم:پس چرا ساکني؟
    چشم هاي سامان مي درخشيد:عجيبه؟
    جواب دادم:خيلي.
    سامان لبخند کمـ ـرنگي به لب زد و گفت:همه آدما گاهي عجيب مي شن.
    از پنجره دور شدم و پرسيدم:مثل تو؟
    سامان گردنش را کج کرد اما نگاهش هنوز مـ ـستقیم بود:و مثل تو.
    به او نزدیک شدم و روبرویش ایستادم:من عجیبم؟!
    سامان باز لبخند زد:تو غریبی.
    به خنده افتادم در نگاهش چیزی نبود جز یک برق شناور در سیاهی عمیق مردمک هایش.معماست؟
    _نُچ.رمان عاشقونه است.تو مایه های دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را.
    _چی می گی تو؟
    سامان سرش را تکان داد و گفت:هیچی بابا وِلش کن...می گم غلط نکنم تو با این مغز پُرِت یکی از همون
    فرارِ مغز هایی منتها مُخ فابریکای ما اون وری چهار تا نعل می تازونن جنابعالی خلاف آدم این وری.
    هنوز خیره نگاهش می کردم که دستم را کشید و گفت:ای بابا تو مثل اینکه عمیقاً سیم کارتت ایرونیه من این همه فک
    جنبوندم تو هیچی نگرفتی؟!بابا خیلی کار درستی.
    وقتی با هم وارد سالن شدیم همه جمع بودند آرام زیر لب سلام کردم صهبا با دیدنم هیجان زده گفت.
    _وای آیدا موهاشو!
    سامان زیر لب غر زد:خب بابا قوری و آیدا موهاشو.این که تموم موهاش ریخت.
    بعد رو به من کرد و ادامه داد:پشتتو بخارون رز.این چشم در اومده چشاش شوره.
    همه از این حرف به خنده افتادند زن دایی سمیرا دستش را به سمتم دراز کرد و گفت:بزار بیاد سامان بیا اینجا
    پیش من بشین.
    در سکوت به سمتش رفتم و کنارش روی مبل نشستم او دستش را به دور شانه ام انداخت و گفت:حال عروس
    خوشگلم چطوره؟
    سامان با شنیدن این حرف به سرفه افتاد و گفت:اِ مامان.غافلگیرم کردین.
    زن دایی سمیرا به خنده افتاد و گفت:نه سامان جان.غافلگیر نشو مادر چون دور این یکی رو باید خیط بکشین.
    _اِ مامان خیط یعنی چی؟این فرم صحبت کردن از شما بعیده.
    صهبا با خنده گفت:خیط یعنی همون خط.جون داداش فرق زیادی با هم ندارن.هر دو از یک خانواده ان.
    _اِ.اون وقت خیط لَب و خیط چشم چطور اونم تو همین مایه هاست؟
    صهبا به جای جواب دادن غش غش خندید و سامان هم در کمال ناباوری ساکت شد نگاهی گذرا به جمع انداختم دایی
    کاوه،دایی کامران و سهراب غایب بودند هر چند کسی از پدربزرگ صحبت نمی کرد و همه خوشحال و راضی به نظر
    می رسیدند اما من نگران بودم دلم می خواست در مورد نوع برخورد پدربزرگ سؤال کنم اما جرأت این کار را نداشتم
    بالأخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم پرسیدم:حال آقای تاجیک چطوره؟
    زن دایی سمیرا لبخندی به لب زد و گفت:اگه منظورت از آقای تاجیک پدربزرگته.حالش خوبه نگران نباش امشب رو بیمارستان
    می مونه دایی کامرانتم پیشش می مونه اما فردا اول وقت میاد خونه اون وقت می تونی ببینیش.

    بالاخره آخر شب به خاطر اصرار زیاد صهبا و آیدا تصمیم بر آن شد که به ساختنمان آنها بروم و در اتاق آنها بخوابم. بزرگتر ها هنوز در سالن مشغول صحبت بودند به آنها شب به خیر گفتم و همراه بچه ها از ساختمان خارج شدیم. هوا گرفته و سرد بود. دست هایم را در جیب هایم فشردم و درست مثل یک لاک پشت سرم را داخل پالتو پایین کشیدم. سامان و سهراب، دوشادوش هم همراهم می کردند. هر چند که سامان کمی بلند بالاتر و خوش استیل تر از سهراب به نظر می رسید اما هر دو از لحاظ ظاهر بسیار شبیه هم بودند. شاید اصلی ترین تفاوت در نوع نگاهشان بود، نگاه سامان شوخ، پر شیطنت و جسور بود. گهگاهی هم معصوم، آسیب پذیر و محزون به نظر می رسید اما نگاه سهراب... نگاه او چه داشت؟ فقط یک برق عجیب؟!

    از گوشه ی چشم نگاهشان کردم سامان هم مثل من سرش را داخل کاپشنش چپانده بود و زیر لب آهنگی می خواند:

    عاشق شدم دلواپسم گرفته راه نفسم

    دلهره دارم که بهش می رسم یا نمی رسم

    کنار دست او سهراب فقط یک پیراهن خوش دوخت زغالی رنگ بر تن داشت، دستهایش را درجیب شلوارش گذاشته بود و متفکر و جدی به نظر میرسید. صدای آرام و زمزمه گونه سامان باز توجهم را جلب کرد:

    چشمای او سر به سرم میزاره دست از سر من بر نمی داره
    داره بلا سرم می یاره اما خودش خبر نداره

    به حوض دایره ای شکل وسط باغ رسیدیم سهراب ایستاد و گفت:

    خب!... من دیگه برمی گردم.

    آرش گفت:

    _نمی یای؟ بیا سهراب یه نیم ساعت دور هم باشیم بعد برو.
    سهراب از شدت سرما شانه هایش را بالا کشید و گفت:
    نه دیگه ممنون. می خوام بخوابم فردا کارم زیاده. باید زودتر برم شرکت. خب دیگه شب بخیر.

    همه زیر لب جوابش را ادیم و او به سمت ساختمان برگشت، چند قدم بیشتر نرفته بود که به سمت با برگشت و گفت:

    راستی!

    همه نگاهش کردیم. او نگاهش را به صورتم دوخت و گفت:

    خوشحالم که ماندی رز... امیدوارم... اینجا را مثله خانه ی خودت بدونی.
    لبخند شرم آلودی زدم و او بی درنگ برگشت و با گام های بلند به سمت ساختمان برگشت هنوز نگاهم به او بود که صدای صهبا به گوش رسید:

    _معلومه ازت خوشش اومده رز.

    با حالتی حواس پرت نگاهش کردم و گفتم: چی؟

    _می گم ازت خوشش آمده.

    _کی؟

    _سهراب دیگه.

    خیره نگاهش کردم او لبخندی زد و گفت: شرط می بندم همتون متوجه شدید.

    _که چی؟ چون گفت شب به خیر رز.

    _تو نمی فهمی آرش. اصلا شما مردا تو این جور مسائل دیر می گیرید.
    آرش مین خنده سرش را تکان داد. صهبا سرش را بالا گرفت و گفت: حالا ببین کی گفتم.

    سامان میان حرفش دوید و گفت:

    _تاجلوی ساختمان مسابقه هر کی باخت باید کولی بده.
    آیدا خنده کنان گفت: یه جریمه دیگه سامان.

    سامان دستی به موهایش کشید و گفت: خب باشه چون تو شرکن کنندهامون سنگین وزن داریم یه فکر دیگه می کنیم. هر کی باخت باید جلوی بقیه خم بشه و بگه کنیزتم. بعد باید دهنشو باز کنه تا دندوناشو بشماریم.



    صهبا غر زد: هیش... اگه خودت باختی چی؟ باید خم شی و کفشای منو ماچ کنی.

    سامان سرش را تکان داد و گفت: اصلا من اگه باختم به همه خر سواری می دم. خوبه این طوری؟ تو موافقی آیدا؟ آیدا باز فقط خندید در عوض او صهبا گفت:

    _موافقم. رزم هست؟

    آرش میان خنده گفت: شماها دیوونه اید.

    سامان دستش را بالا گرفت و گفت: همه آماده اید؟... عقب تر وایسا آرش تقلب نکن. آیدا تو هم یکمی برو اونورتر. رز آماده باش هر کی تو لاین خودش. خیلی خب حاضر...آماده... رو.

    نمی دانستم باید چی کار کنم همه به سرعت از جا کنده شدند و به سمت ساختمان دویدند اما من هنوز قدم از قدم برنداشتم که سامان بازوم رو از عقب چنگ زد و گفت: ما مسابقه نمیدیم. ما داوریم.
    نگاهش کردم نیش هایش تا بناگوش باز بود و دندانهای سفید و مرتبش می درخشی اشاره ای به صهبا کرد و گفت: نگاهش کن. مثله فشگ می دوئه.

    به رویش لبخندی زدم و بی اراده گفتم: اون پوستتو می کنه.

    سامان میان خنده گفت: آره.

    _خیلی اذیتش می کنی.
    _آره!
    _تو از صهبا خوشت میاد؟
    _آره!
    _دوسش داری؟
    سامان ایستاد و به سمت من برگشت از آن لبخنده بی خیال و شاد فقط یک لبخند زیبا باقی مانده بود لحظه ای خیره نگاهم کرد و گفت، این دو حس لازم و ملزوم هم نیستن رز.
    در آن تاریکی نگاهش شبیه نگاه سهراب شده بود می درخشید و من را دچار اظطراب می کردنگاهم را پایین گرفتم و لبخند کم رنگی به رویش زدم او هم به رویم لبخند زد هنوز هم ایستاده بود و خیره نگاهم می کرددستش را جلو آورد نگاهم را در نگاهش دوختم این بار او بود که نگاه سنگینم را تاب نیاورد نگاهش را پایین گرفت و گفت: می تونم یه سوالی ازت بپرسم؟
    لبـ ـهایم تکان خورد و پرسیدم: چی؟
    سامان مدالیوم طلایی ام را در مشت گرفت: چرا رو پلاک گردنبندت نوشته ساقی؟
    متعجب نگاهش کردم: ساقی! مگه... مگه نوشته ساقی؟!
    سامان مدالیوم را کف دستش گرفت و گفت خب آره نگاش کن اینجا.... اینجا نوشته ساقی.
    به نقطه ای که اشاره می کرد دقیق شدم- ساقی- با خطی شکسته و در هم پیچیده. چیزی شبیه آن چه که سامان روی تابلوهایش نوشته بود رویمدالیوم حک شده بود ساقی. نگاهم را در نگاه سامان دوختم و گفتم: قبلا نتونسته بودم این کلمه رو تشخیص بدم ساقی...ساقی یعنی چی؟
    سامان مدالیوم را روی سیـ ـنه ام رها کرد و گفت:یه اسم زنانه است به معنی پیک...یه اسم ایرانیه.فکر کردم شاید اسم دومت باشه
    اسم دوم؟!
    آره خب بعضی ها دو تا اسم دارن یکی شناسنامه ای و یکی صمیمی تر که مثلا خونواده اونو با این اسم صدا می کنن.
    سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم: نه من اسم دوم ندارم. ولی...شاید مادرم داشته باشه.این مدالیوم مال مادرم بوده.
    سامان نفس عمیقی کشید و گفت:امکانش هست. احتمالا مادر باید بدونه.
    صدای فریاد بلند صهبا نگاهمان را به سمت خود کشاند مقابل ساختمان ایستاده بود و جیغ می زد:
    می کشمت سامان. مجبورت می کنم کفشامو لیس بزنی. حالا می بینی.
    سامان دستش را در میان موهایش فرو کرد و گفت: بیا بریم رز که گاومون زایید
    گاوتون؟! مگه شما در خونه تون گاو دارید؟
    به باز مخت آنتن نداد؟...اشکالی نداره الان روشنت می کنم.
    روشنم می کنی؟!
    ای بابا عجب گیری کردیما. همه رو برق می گیره مارو نقطه چین ادیسون.
    با حالت گیج و کلافه ای گفتم: سامان چی می گی تو؟ من متوجهنمی شم.
    هیچی بابا گل می چلوندم. خیر ببینی بیا بریم تا من مشاعرمو از دست ندادم. از حرفش به خنده افتادم و او در کمال ناباوری سکوت کردبعد هر دو قدم زنان تا جلو ساختمان رفتیم

    مقابل ساختمان که رسیدیم سامان ایستاد و گفت:خب دیگه بهتره من برمصهبا با لحن پر شیطنتی گفت:کجا آقا سامان تشریف داشتیدحالا کلی براتون تدارک دیدم.-
    نه دیگه زحمت نمی دم لطف شما زیاد
    آرش که کنار دیوار روی پله ها نشسته بود گفت: ا پس خر سواری چی می شه؟
    سامان چینی به پیشانی اش انداخت و گفت: حتما من باید باشم تا شما یه کاری رو درست انجام بدین. خیلی خب آیدا خم شو ببینم.
    آیدا حیرت زده میان خنده گفت:من؟!-
    خفه خونی. لطفا رو حرف داور حرف نباشه. آرش جان بپر بالا
    صهبا دستی به کمـ ـرش زد و گفت: اهوی...فکر کردی خیلی زرنگی بچه پررو
    سامان ابرویش را بالا کشید و چشمهایش را گشاد کرد: جون؟! توهین به داور اونم تو روز روشن. دخلت اومده بچه. الان سه کارتت می کنم.-
    شب کور جونم الان شبه. اون وقتشم تو فوتبال با دو تا کارت زرد اخراج می کنن.
    سامان سرش را تکان داد و گفت: خره این که گفتی عذر بدتر از گناهه چرا؟ چون طبق آمار جرم و جنایت و بزه. فحاشی و رکاکی در شب بیشتر از روزه. چرا؟ چون کلا آدما تو شب بی حیا تر و بی شعورتر می شن. چرا؟ چون...
    آرش میان خنده پرسید: استاد ببخشید اون وقت رکاکی یعنی چی؟
    سامان ژستی به خودش گرفت و گفت: بله رکاکی بر وزن فحاشی یعنی همون حرف های رکیک که اصولا در استادیوم های ورزشی هم فراوان نثار داوران عزیز مون می شه من باب مثال همون توپ تانک فشفشه یا مثلا داور حیا کن و از همین نوع در و مرواریدها که از دهان برخی تماشاگر نماهای از زیر تربیت در رفته به بیرون پرتاپ می شه البته لازم به ذکره که این وسط خود بازیکنا رو نباید از قلم انداخت چرا؟ الان به خدمتتون عرض می کنم.چون بعضی هاشون وقتی چشماشون رو می بندن و چاک دهنشون رو باز می کنن همون تماشاگر نماهایی که ذکر خیرشون بود برای چند لحظه برقشون قطع می شه و چشماشون سیاهی می ره. اون وقت در عوضش چی. داورا تا دلتون بخواد مودبن. چرا چون از لقمان حکیم پرسیدند: ادب از که آموختی گفت از بی ادبان. انصافا کارشونم خوب بلدنا. یه دسته کارت می زارن تو شورتشون و ... نه ببخشید. ببخشید حرفمو اصلاح می کنم یه وقت از سمت استادی دیپرتم نکنید جون داداش عمدی نبود. منظورم از شورت همون شلوارک بود اون وقت منظورم از توی شورتم همون توی توش نبودا جان نیاکانم منظورم توی جیب شلوارک بود.
    آیدا از خنده ریسه رفت و گفت: چقدر لوسی تو سامان

    سامان اخمی کرد و گفت: حناق... می خنده. من یه بار سر کلاس یکی از استادای خانممون فقط لبخند زدم اونم نه کامل که. یه وری نگاه کن این جوری بعد می دونی چی شد
    اول یه کم چشاشو ریز و درشت کرد بعد ابروهاشو کشید بالا و دهنشو غنچه کرد بعد همیه هو رم کرد و از رو صندلی یک و نیم متریه پرید پایین و هیش کرد منظورم اینه که گفت هیش. بعد انگشتشو البته همون انگشتی که پر انگشتر بود جلوی صورتش تکون داد و گفت:
    من دیگه تحمل ندارم. اینجا کلاسه یا دلقک خونه! اینجا دانشگاس یا بی ادب خونه!شما که فرهنگ دانشگاه ندارین برین زایشگاه! ای هوار تو سرتون! من دیگه یه لحظه هم این جا نمی مونم کیفش رو برداشت و د برو که رفتیم. بعد اون وقت چی پشت در کلاس که رسید موبایلشو در آورد و شماره گرفت: الو مامان جون سیسمونی آبجی نسترنو نبردید که من اومدم.
    صهبا آیدا و آرش از شدت خنده غش کرده بودندمن هم با وجودی که متوجهبعضی از حرفهایش نشده بودمهمپای بقیه می خندیدم چرا که سامان آن قدر با مزه ادای استادش را در می آورد که هیچ کس نمی تونست جلوی خنده اش رو بگیره
    سامان با دیدن خنده ما بالحنی جدی ادامه دادخوب حصبه. دو ساعته دارم خاطره می گم که مثلا نخندین. ببندین اون دهنای گل و گشادتونو. اه اه حالم به هم خورد تا مخرجتونو دیدم آیدا که شکمش را گرفت و روی زمین نشست از شدت خنده اشک در چشمهایش جمع شده بود سامان ادامه داد:دندوناتونم که همش کرموئه! تو رو خدا پیش یکی این جوری نخندینا حیثیتمون می ره آیدا میان خنده نالید: تو رو خدا سامان دلم درد گرفت.
    سامان نفس عمیقی کشید وگفت: خیلی خب باشه برمی گردیم سر بحث قبلی مون چی می گفتم؟
    میان خنده با لحن ناشیانه ای گفتم می گفتی که توی شورت داور!...
    سامان با شنیدن این حرف لبش را گاز گرفت و لپ هایش را چنگ زد: ای خاک تو سرم این حرفا چیه؟
    میان خندیدن و نخندیدن مردد مانده بودم نگاهی به صورت خندان بچه ها انداختم و گفتم: ولی تو خودت گفتی.
    سامان سرش را تکان داد و گفت: خوب آره من گفتم. اما هر چی من گفتم که تو نباید تکرار کنی. انگار یادت رفته که من استادم و تو دانشجو. چه هر کی به هر کی شده والله . دیگه دوره دوره آخر زمونه. بچه هنوز دهنش بوی شیر می ده ها. لا اله الا الله... زود باش تف کن ببینم زود باش.
    بچه ها غش غش خندیدند و من گیج و نا مطمئن نگاهشان کردم سامان باز با لحن دستور مانندی تکرار کرد
    تمرد می کنی؟ می فرستمت کمیته انظباطی. گفتم تف کن.
    چرا باید تف کنم؟
    سامان جواب داد: چون من می گم. تف می کنی یا ...
    آرش میان خنده گفت: حالا کوتاه بیا استاد.
    سامان سرش را بالا گرفت و گفت: نه نمی شه. جلوی استاد حرف بی تربیتی زده باید تف کنه صهبا گفت: استاد تف کردن که خودش بی تربیتی
    سامان جئاب داد: اونش دیگه به خودم مربوطه.
    آیدا میان خنده گفت: استاد چقدر یه دنده ای.
    سامان سرش را بالا گرفت و گفت: استاد اگه یه دنده نباشه استاد نیست.
    صهبا نگاهم کرد و گفت: دیگه تف کردن که این قدر فکر کردن نداره بابا. تف کن و قال قضیه رو بکن. من هم که میان جدی و شوخی بودن حرفهایشان مانده بودم به ناچار تف کردم و تف ام ناخواسته دقیقا روی کفش سامان افتاد این حادثه بچه ها را از خنده منفجر کرد و صورت مت از خجالت داغ شد سامان نگاهش را روی کفشش انداخت و گفت: دس شما درد نکنه خانم رز. شما آمریکاییا تفتونم مثل موشکاتون یه وری می ره؟
    معنی حرفش را نفهمیدم اما با لحن خجالت زده ای گفتم: معذرت می خوام.
    سامان شانه ای بالا انداخت و گفت: اشکالی نداره. هر چه از دوست رسد نیکوست.
    بعد رو به بچه ها کرد و گفت: شمام خفه خونی تا سه کارتتون نکردم
    صهبا میان خنده گفت: دو کارته سامان جون دو کارته.
    سامان جواب دا تو حالیت نیست. مگه ندیدی تو جام جهانی داور به یارو دو تا کارت داد طرف کک اشم نگزید اون وقت تازه وقتی کارت سومو نشونش داد طرف مثل خروس جنگی واسه داور گردن می کشید و یال و کوپالشو تیز می کرد آدم اینا رو می بینه به این نتیجه می رسه که کار از محکم اری عیب نمی کنه.
    آرش میان خنده اشاره ای به ساعتش کرد و گفت: خدا خفه ات کنه سامان. می دونی ساعت چنده. بیاین بریم تو لااقل. یخ زدم این جا.
    سامان دستهایش را در جیب شلوارش فرو کرد و گففت: نه دیگه من که مزاحم نمی شم اما از من به شما نصیحت رفتین تو مـ ـستقیم نرین پیش بخاری سرد و گرم میشین ته تون در می آد. صهبا زیر لب گفت: لوس.
    آیدا پرسید: حالا واقعا نمی آی تو؟
    سامان جواب داد: نه دیگه واقعا. فقط اگه اجازه بدین یک سری نکات ایمنی هست که باید به ساقی جون تذکر بدم.
    صهبا باکنجکاوی پرسید: چرا بهش گفتی ساقی جون؟
    سامان نگاهش کرد و گفت: واسه این که می خواستم فضولامو بشناسم.
    صهبا زیر لب غر زد و سامان رو به ن=من کرد و گفت: خوب حواستو جمع کن ببین چی می گم بهت توصیه می کنم شب پیش آیدا بخوابی نه پیش صهبا چرا؟ الان برات می گم. اول این که صهبا تو خواب لگد می پرونه دوم این که اگه تو خواب گشنش بشه به هیچی رحم نمی کنه یه وقت صبح از خواب بیدار می شی می بینی یه پات از رون به پایین نیستصهبا برای برداشتن دمپایی اش از روی زمین خم شد و سامان با شیطنت چند قدم به عقب رفت. راستی یه چیز دیگه. هوای اتاق یه کم قابل اشتعال و انفجاره. خصوصا صبح که از خواب بیدار شدی البته اگه تا اون موقع دچار مرگ زود رس ناشی از خفگی نشده باشی در هر صورت حواست باشه کلید برقو نزنی به توصیه بابا گازی اول پنجره ها رو باز کن بعد گاز رو با حوله تر خارج بکن سریعتر

    صهبا با غیض دمپایی اش را به سمت سامان پرت کرد و گفت: برو خونتون تا لت و پارت نکردم سامان جا خالی داد و دمپایی چند متر آن طرف تر میان درخت ها افتاد سامان با شیطنت داد زد: اینم که مثل تف رز یه وری بود!
    بعد در حالی که عقب عقب می رفت ادامه داد: راستی یه چیز دیگه اگه یه وقت تصمیم گرفتی از لباس خوابات یکی به رز بدی حواست باشه نیم متر از دور کمـ ـرش پنس بگیری.
    حالا دیگه قربون آقا ما رفتیم. شب خوش.
    این را گفت و به سمت خانه شان برگشت بعد در حالی که آرام آرام قدم برمی داشتبا صدای بلندی شروع به آواز خواندن کرد:
    امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارم
    باز امشب در اوج آسمانم بازی باشد با ستارگانم
    صهبا با بدجنسـ ـی زیر لب زمزمه کرد: که امشب در سر شوری داری. ها. حالا نشونت می دم بعد لنگه دیگر دمپایی اش را از پا در آورد و به سمت سامان پرتاب کرد دمپایی با ضرب به پشت سامان اصابت کرد و صدای آخ اش به هوا رفت: الهی بری زیر هیجده چرخ صهبا الهی دفعه دیگه این دمپاییارو تو مرده شور خونه از پات در آرن. سیـ ـنه ی نازنینم سیـ ـنه کفتری شد.
    ****************
    اتاق آیدا و صهبا اتاق بزرگی بود که پنجره اش رو به باغ باز می شدتخـ ـت صهبا لب پنجره و تخـ ـت آیدا سوی دیگر اتاق بود به پیشنهاد صهبا به کمک هم تخـ ـت آیدا را کنار تخـ ـت صهبا جلو کشیدیم و هر دو را به هم چسباندیمبعد آیدا تاپ و شلوارک نخی تمیزی برایم آورد و گفت: بگیر رز اینا رو تازه خریدم هنوز نپوشیدمشون.
    خجالت زده دستش را عقب زدم و گفتم: اینا مال توست آیدا. من همین طور راحتم.
    صهبا که مقابل میز آرایش نشسته بود و در موهایش برس می کشید گفت: بگیرشون رز. آدم تو شلوار جین راحت نیست.
    آیدا لباس ها را در بغـ ـلم گذاشت و گفت: من و تو نداره رز. تعارف نکن.اصلا فکر کن من و صهبا خواهراتیم.
    ما تو این خونه همه مثل خواهر و برادریم. با هم این حرفا رو نداریم.
    -
    راست می گه رزبگیر بپوش.
    لبخندی زدم و زیر لب تشکر کردم. صهبا از مقابل آینه بلند شد و در حالی که لباسش را عوض می کرد با لحن پر شیطنتی گفت: پس چرا استخاره می کنی. بکن بریز بابا من چشامو درویش می کنم.
    آیدا در حالی که با پارچ آب از اتاق خارج می شد لبخندی به لب زد و گفت: من می رم آب بیارم.
    صهبا شلوار راحتی را بالا کشید و گفت: پس چرا وایستادی؟ الان خاموش می کنما. خیلی خب بابا من چشامو می بندم. آ.آ. شروع کن.
    لبخند به لب سرم را به پایین انداختم و مشغول عوض کردن لباسهایم شدم.صهبا نگاهم کرد و گفت: با اینا چه با مزه شدی. می خوای موهاتو ببافم؟
    به رویش لبخند زدم: می تونی؟
    استاد این کارم. یه دونه از موهاتم نمی کشم بیا بشین این جا.
    مقابل میز آرایش نشستم صهبا از پشت سر موهایم را جمع کرد و گفت: کار خدا رو می بینی تو موهاش انگار طلاست. عمه موهاش مشکی بود مگه نه؟
    تصویر آیدا ررو در آینه می دیدم پارچ آب را لب پنجره گذاشت و گفت: آره فکر می کنم.
    در آینه به رویش لبخند زدم و گفتم: من عاشق موهای مامان بودم. موهای اون هم مثل موهای تو مشکی بود.
    صهبا بعد از چند لحظه سکوت پرسید: عمه چهطوری... منظورم اینه که چه اتفاقی برایش افتاد؟
    لبخند محزونی به لب زدم و گفتم: اون تصادف کرد. دوازده ساله که بودم اون تصادف کرد.
    آیدا آرام زیر لب زمزمه کرد: خدا رحمتش کنه.
    صهبا مکثی کرد و باز پرسید: پدرت چی؟
    آیدا زیر لب اعتراض کرد: ا صهبا... ناراحت میشه.
    سری تکان دادم و گفتم: طوری نیست ناراحت نمی شم.
    بعد آه عمیقی کشیدم و گفتم: پدرم چند هفته پیش فوت کرد براثر بیماری قلبی.
    آیدا به صهبا چشم غره رفت صهبا هم از پشت دستهایش را دور گردنم انداخت و با ملایمت گونه ام را بـ ـوسید!
    - معذرت می خوام نمی خواستم ناراحتت کنم لبخند کمـ ـرنگي به رويش زدم او هم موهاي بافته شده ام را بالا گرفت و گفت:اينم يه گيس طلايي براي
    گلابتون زيبا.
    _گلابتون؟!...يعني چي؟
    صهبا دستم را گرفت و در حالي که من را به سمت تخـ ـت خواب مي کشيد جواب داد:يعني دختري با گيس هاي
    طلايي...آيدا جونم تا سر پايي چراغو خاموش کن.
    آيدا موهايش را با کش سر پشت سرش جمع کرد آباژور کنار تخـ ـت را روشن کرد و کليد برق را زد بعد کنار
    ما آمد و روي تخـ ـت دراز کشيد لحظاتي بعد صهبا در جايش غلتي زد و گفت:رز تو نامزد داري؟
    آيدا بازغر زد:صهبا!
    صهبا جواب داد:خوب بالأخره که چي.بايد در مورد همديگه بيشتر بدونيم.
    مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:من و آيدا هيچ کدوم نامزد نداريم البته اگه نظر آقا جونِ که مي گه آيدا با سهراب من
    با سامان.اما بزار برات بگم همون جور که آيدا گفت همه با هم مثل خواهر برادريم همه پيش هم تو همين خونه اون
    قدر تو سر و مغز هم زديم تا بالأخره بزرگ شديم الأنم که مي بيني...مي دوني هيچ وقت به هم ديگه به چشم اون جوري
    نگاه نکرديم متوجه منظورم که ميشي؟زير لب جواب دادم:آره.
    صهبا ادامه داد:آيدا تا حالا کلي خواستگارداشته آخه مي دوني دانشجوئه.تو دانشگاهم که هر کي به هر کي ميرسه اول
    خواستگاري مي کنه بعد اسمشو مي پرسه.
    آيدا به خنده افتاد و گفت:لوس نشو صهبا.
    _خوب باشه چون دوسِت دارم...از شوخي گذشته آيدا تا حالا خيلي خواستگار داشته اما خوب فعلا داره دِل دِل مي کنه.
    منم که امسال تازه پيش دانشگاهي ام.اصلا شما پيش دانشگاهي دارين؟...خوب صبر کن برات بگم پيش دانشگاهي يعني
    سال آخر دبيرستان.بعدش ميرم براي کنکور.اوف.اما من اگه يه خواستگار خوب گيرم بياد عروسي مي کنم البته تاحالام
    چند تا خواستگار خوب داشتما.ولي خوب هنوز يه کم زوده اول آيدابعد من.آرشم که هنوز بچه است تازه بيست سالشه.
    اونم دانشجوئه.
    سامانم معلومه ديگه مجردِ و البته من پيش بيني مي کنم که با اين خُل و چِل بازي هاش تا ابد هم مجرد باقي مي مونه بيست و سه
    سالشه و همون طور که بهت گفته رشته اش زبان بوده تازه هم درسش تموم شده نوبت ب سهراب رسيده بود نمي دانم چرا؟
    اما دلم مي خواست درمورد او بيشتر بگويد صهبا نفس عميقي کشيد و گفت:و اما سهراب.شرايط اون يه کم با بقيه فرق داره.
    بي اراده پرسيدم:فرق داره؟!
    صهبا جواب داد:آره.مي دوني اون قبلا به يار نامزد کرده.
    باز با همان لحن مشتاق پرسيدم:نامزد داره.
    _نه نداره.داشت.منظورم اينه که نامزدي شون رو به هم زدن.يعني دختره به هم زد سهراب خيلي دوستش داشت اما دختره ،دختر
    خوبي نبود.
    آيدا با لحن سرزنش باري گفت:صهبا!
    _مگه دروغ مي گم.دختر خوبي نبود ديگه.
    با لحن کنجکاوي پرسيدم:يعني چي دختر خوبي نبود مگه چه طوري بود؟
    صهبا مِن مني کرد و گفت:خوب نبود ديگه اونجوري بود.
    آيدا باز غرزد:صهبا.
    _خوب مگه چيه.اصلا بزار تا واضح برات بگم رز.دختره خراب بود اما تا دلت بخواد خوشگل بود صهبا روي آرنجش بلند شده بود من
    هم تقريبا بلند شدم و به بالش تکيه دادم:خراب بود يعني چي؟
    صهبا غرزد:اي بابا خراب بود ديگه يعني با يه نفر ديگه بود.
    _يعني...





    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #4


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    صهبا ميان حرفم دويد و گفت:آره يعني به سهراب خيانت کرد سهراب رو ول کرد وبا اون يکي رفت خارج نفس عميقي کشيد و زير لب ادامه
    داد:بيچاره سهراب.
    صهبا شانه اي بالا انداخت و گفت:هيچي ديگه.دختره که رفت سهرابم حسابي به هم ريخت کلا اخلاقش عوض شد مي دوني يه مدت خيلي تو
    خودش بود حالا باز يه کم بهتر شده.نيست آيدا؟
    آيدا جواب داد:آره .اما سهراب هيچ وقت ديگه اون سهراب سابق نشد.
    _راست ميگه سهرابم مثل ما شرّ و شور بود اما حالا...
    مکث کوتاهي کرد و ادامه داد:فکر کنم از همه زنا متنفر شده.
    جمله صهبا را در ذهنم مرور کردم(از همه زنها متنفر شده))از خودم پرسيدم:متنفر شده؟با اينگاه پر از جاذبه شرقي اش؟چه حيف!
    با اين فکر لـ ـبم را به دندان گزيدم چرا به يک چنين نتيجه اي رسيده بودم کاش مي توانستم افکارم را متمرکز کنم اما بدبختانه نمي توانستم دريک حواس
    پرتي و آشفتگي غريبي غوطه وربودم.صهبا همچنان صحبت مي کرد.
    _آقا جون قبلا يه شرکت تجاري داشت که حالا بابام و عموکامران اداره اش مي کنن پسرا هم کمک دستشونن.خصوصا سهراب.غيراز ساعتايي
    که با گروه کار مي کنه غالبا تو شرکته.
    _گروه؟
    _آره گروه.گروه فيلمبرداري...راستي اينا رو هنوز برات نگفتم.سهراب تو دانشگاه رشته فيلمبرداري خونده.البته همه مخالف بودنا ولي خوب خوند.
    حالام با يکي از دوستاش که خواننده است دارن کليپ مي سازن.البته من و آيدا هم قراره تو کليپاش بازي کنيم قصه اش تو يه کلاس درس اتفاق مي افته به
    قول سامان سياهي لشکر زياد مي خواد.اما اين سامان ناجنس خودش قراره نقش اول بازي کنه نمي دونم تو اين خرخاکي چي ديدن که...
    آيدا ميان خنده غرزد:صهبا!
    _خيلي خوب بابا.منظورم همون زير خاکي بود.
    بعد مکث کوتاهي کرد و گفت:حالا ديگه نوبت توئه.نگفتي بالأخره نامزد داري.نداري.
    لبخندي زدم براي لحظاتي کوتاه به ياد راب افتادم.راب پسر خوبي بود اما من هنوز فرصت نکرده بودم در مورد پيشنهاد ازدواجش فکر کنم بنابراين سرم را تکان
    دادم و گفتم:نه ندارم.
    _ولي سهراب مي گفت اگه بخواي بموني حتما بايد با يه مرد ايروني ازدواج کني.
    آيدا گفت:نه صهبا حتما که نه.اون گفت اگه اين کارو بکنه راحت تر مي تونه اقامت دائم بگيره.
    _خوب همون به نظر تو دايي نيما چطوره؟...يک کم سنش بالاست.نيست آيدا؟
    بعد بدون اينکه منتظر جواب آيدا بماند پرسيد:اصلا تو چند سالته رز؟
    در جوابش گفتم:کريسمس امسال ميشم بيست و سه.
    _تو کريسمس به دنيا اومدي؟چه جالب!صبرکن ببينم يعني چند روز ديگه تولدته.
    _بله اگر اشتباه نکنم هفت يا هشت روز ديگه.
    _اِ.خوب پس جلو جلو تولدت مبارک.
    _ممنون.
    صهبا نفسي تازه کرد تا حرفي بزند اما آيدا روي تخـ ـت غلتي زد و در حالي که آباژور کنارتخـ ـت را خاموش مي کرد گفت:نه ديگه صهبا بقيه اش باشه براي بعد.الان
    دير وقته ديگه بايد بخوابيم.
    صهبا چون کودکي ناراضي خودش را روي تخـ ـت رها کرد و زير لب غر زد:خيلي خوب بابا مي خوابيم.شب به خير.جواب شب به خير صهبا را دادم و با وجودي که
    بعد از ظهر يکي دو ساعت خوابيده بودم اما خيلي طول نکشيد که من هم خوابم برد اما تا لحظه آخر ذهنم از فکر سهراب پر بود(از همه زنها متنفره؟!)) و بعد سکوت کرد اما من دلم مي خواست بيشتر بدانم با لحن مرددي پرسيدم:بعد چي شد؟

    صبح وقتي ازخواب بيدار شدم از آيدا و صهبا خبري نبود از تاريک روشن اتاق حدس زدم که
    بايد صبح زود باشد اما وقتي نگاهي روي ساعتم انداختم خواب از چشم هايم پريد ساعت نزديک ده
    صبح بود از تخـ ـت پايين آمدم و خودم را به لب پنجره رساندم آسمان تاريک و گرفته بود و باران نم نم
    مي باريد اما هنوز سطح زمين کاملا خيس نشده بود لاي پنجره را کمي باز کردم عطر خوش خاک
    نم خورده به صورتم خورد ومن با نفس عميقي مشتاقانه آن را به سـ ـينه کشيدم چه عطر مـ ـست کننده اي!
    عاشقش بودم پنجره را تا آخربازکردم و روي درگاهش نشستم هوا سوز ديشب را نداشت اما با اين
    حال سرمايش هنوز موهاي تن آدم را سيخ مي کرد بازوهايم را دربغـ ـل گرفتم و به منظره باران خورده
    باغ چشم دوختم شاخه هاي لخـ ـت درختان ازخيس باران برق مي زد صداي قارقار کلاغي نگاهم را به
    سمت آسمان کشاند کلاغي از نوک درخت پر زد با نگاهم او را تا روي سقف نارنجي رنگ آلاچيق نزديک ساختمان
    دنبال کردم بعد نگاهم ناخواسته روي ساختمان سنگي بزرگ کشيده شد ساختماني که نوع معماري اش
    شبيه قصرهاي بريتانيا بود فقط گر آن مه سفيد کمي غليظ تر مي شد و فقط کمي از پائين وکمي هم از نوک مناره هايش
    پيدا بود دقيقا شبيه فيلم هاي افسانه اي قديمي مي شد داخل اين قصر مه آلود مردي با قلب سنگي زندگي مي کرد
    مردي مخوف و قصي القلب که دلش مي خواست نوه اش را با نثار اُردنگي بيرون بياندازد کلاغ باز با صداي قار قار
    خوشايندي از روي آلاچيق بلند شد و من از تجسم افکارم به خنده افتادم چشم هايم را به روي هم گذاشتم صداي کلاغ
    در لابه لاي درختان بلند باغ مي پيچيد و در سکوت عميق آن خانه بزرگ انعکاسي خيالي به خود مي گرفت
    صداي در اتاق نگاهم را به سمت خود کشاند صهبا آرام سرش را از لاي در داخل اتاق کرد با ديدنم لبخندي زد و
    گفت:اِ بيداري؟
    من هم به رويش لبخند زدم و گفتم:چرا نمياي تو؟
    صهبا هيجان زده به داخل اتاق خزيدو گفت:مي خواستم ببينم اگه بيدار شدي برات صبحونه بيارم.
    مقابلم ايستاد و نگاهي به بيرون انداخت:مي بيني شانسو؟داره بارون مياد حالا يعني مي خواستيم بريم بيرون.
    به رويش لبخند زدم:هوا خيلي قشنگه.
    صهبا متعجب تکرار کرد:قشنگه؟!آدم ازغصه دق مرگ ميشه.
    بعد نگاهي به من انداخت و گفت:تو سردت نيست؟نگاه کن پوستت از سرما دون دون شده لبخندي زدم و گفتم:تو چرا
    مدرسه نرفتي؟تعطيله؟
    _تعطيل؟!نه بابا اگه از آسمون سنگم بباره ما بيچاره ها بايد بريم مدرسه.من خودم امروز جيم زدم.
    _جيم زدي؟

    آره ديگه يعني خودم به خودم مرخصي دادم يعني دکترم داده نه اينکه سرما خوردم واسه خاطر همون.
    متعجب نگاهش کردم وگفتم:مگه تو سرما خوردي؟
    صهبا شانه اي بالا انداخت و گفت:نه بابا يعني مي دوني مامانم يه دوست دکتر داره که هر وقت من از مدرسه جيم
    ميزنم يه برگه مرخصي الکي برام مي نويسه منم مي برم مدرسه تا غيبتم موجه بشه هنوز متعجب نگاهش مي کردم که
    گفت:مي رم برات صبحانه بيارم.
    نزديک در که رسيد صدايش زدم و با لحن مرددي پرسيدم:صهبا...پدر بزرگ برگشته؟
    _پدربزرگ؟نه هنوز.ولي ديگه بايد پيداشون بشه.
    اين را گفت و ازاتاق خارج شد بعد از رفتن او من هم لباس هايم را عوض کردم و موهايم را شانه زدم وقتي صهبا برگشت
    من کاملا آماده بودم او سيني صبحانه را لب تخـ ـت گذاشت و گفت:خبر...خبر بابا و عمو و آقا جون اومدن خونه.
    به شنيدن حرفش انگار چيزي درونم فرو ريخت قلـ ـبم به تپش افتاد مقابل صهبا لب تخـ ـت نشستم و گفتم:کي اومدن؟
    _همين چند دقيقه پيش.صبحونتو بخور تا بريم.
    با لحن مضطربي پرسيدم:کجا؟
    _خونه آقا جون ديگه.همه اون طرفن.
    هول شده بودم مي ترسيدم بي اختيار اسم سامان روي زبانم آمد انگار حضور او در کنارم به من احساس امنيت مي داد:سامان
    کجاست؟
    _سامان؟!
    _ميشه سامان را صدا بزني بياد اينجا؟
    صهبا لحظه اي نگاهم کرد بعد سرش را به نشانه موافقت تکان داد و ازلب تخـ ـت بلند شد:پس تا من صداش مي زنم تو هم صبحونتو
    بخور.قهوه ات سرد مي شه.
    بلخندي به رويش زدم و او ازاتاق بيرون رفت نمي توانستم چيزي بخورم اصلا چيزي از گلويم پائين نمي رفت ازتمام صبحانه مفصلي
    که صهبا برايم آورده بود فقط به زور کمي از قهوه ام را خوردم بار ديگر به سمت پنجره رفتم و به خانه پدربزرگ چشم دوختم چند لحظه
    بعد سامان را ديدم که از ساختمان بزرگ بيرون آمد و در حالي که کاپشن اش را تا روي سرش بالا کشيدهبود به سمت خانه دايي کاوه دويد
    باران شدت گرفته بود و رعدو برق مي زد برقي زد و اتاق روشن شد نگاهم را به سمت آسمان دوختم تاريکِ تاريک بود انگار ابرها تا بالاي
    درخت ها پائين آمده بودند ديگر ازصداي قار قار آن کلاغ شاکي هم خبري نبود حتما سايباني براي خودش دست و پا کرده بود صداي در نگاهم
    را ازمنظره زيباي باران گرفت و به سمت خود کشاند سامان درحالي که کاپشن اش هنوز روي سرش بود وارد اتاق شد و گفت:جونم!
    _چي؟
    _پيچ پيچي.از لب پنجره بيا اينور رعد و برق ميزنه پَرپَرت مي کنه.
    با لحن مضطربي گفتم:سامان من...
    کاپشن اش را روي شانه هايش انداخت و گفت:باز چي شده؟
    _مي ترسم سامان.
    _ازآسمون قُرنبه؟!
    لبخندنصفه نيمه اي به رويش زدم و نگاه درمانده ام را در نگاهش دوختم سامان لب پنجره مقابلم ايستاد و با لحن پر مهر و دل جويانه اي پرسيد:باز
    چي شده رز؟
    نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:قدرت روبه رو شدن با پدربزرگ را ندارم سامان.
    سامان لحظه اي خيره نگاهم کرد بعد با لحن قوي و تأثيرگذاري گفت:تو قدرتشو داري رز.خودتم اينو مي دوني.اصلا براي همين کار اينجا
    اومدي.مگه نه؟
    _آره ولي...
    _همه ما در کنارتيم رز تو تنها نيستي.پدر با اون صحبت کرده...رز اون واقعا منتظره تو رو ببينه.راحت ميشه اين رو از نگاهش خوند.
    دستم را به سمتش گرفتم و گفتم:پس لطفا منو تنها نزار.
    سامان در حرکتي سريع آستين لبايم را چنگ زد و گفت:مگر اينکه مرگ ما رواز هم جدا کنه.خوبه اين جوري؟
    بعد در حالي که تقريبا من را به دنبال خودش مي کشاند ادامه داد:حالا ديگه راه بيفت بريم که جمله اش زيادي رمانتيک بود مي ترسم ازراه به درمون کنه.
    وقتي وارد حياط شديم کاپشن اش را بالاي سرش گرفت و گفت:بيا اين زير تا نچائيدي.
    موهاي جلوي سرش نم دار و سنگين شده بود و چشم هايش در پشت آن تارهاي مشکي رنگ مي درخشيد چقدر زيبا شده بود
    نگاه شوخ و خيره اش مثل نگاه
    سهراب آدم را دستپاچه مي کرد لبخندي به رويش زدم و در سکوت به او پيوستم تازه به مسير منتهي به خانه پدربزرگ پيچيده بوديم که آسمان با صداي ترسناکي
    غريد و هر دويمان را از جا پراند سامان کاپشن اش را بالاي سرمان جلوتر کشيد و گفت:تو رو نمي دونم ساقي جون اما من که دست به آب لازم شدم.بدو بدو
    که اوضام خرابه.
    معناي حرفش را نفهميدم اما همپاي او تا جلوي در ساختمان دويدم به نفس نفس افتاده بودم مقابل در که رسيديم.ايستادم و دستم را روي قلـ ـبم گذاشتم قلـ ـبم مضطربانه
    مي تپيد و خوني بي حس کننده را در رگ هايم مي ريخت.سامان با دست در ساختمان را به جلو هل داد و با اشاره سر از من خواست که وارد شوم اما انگار به
    پاهايم وزنه اي سنگين زنجير شده بود چشم هايم را بستم و نفس عميقي کشيدم سامان با فشار دست به جلو هل ام داد و گفت:ياا...تَحَرک اَنا بَعثي الشَقي.
    و من بالاخره قدم به داخل آن خانه گذاشتم در حالي که به شدت دلم مي خواست وقتي بار ديگر چشم هايم را باز مي کنم همه چيز تمام شده باشد وقتي هواي گرم و
    مطبوع خانه به صورتم خورد چشم هايم را گشودم اما همه چيزتازه داشت شروع مي شد.يک شروع غير منتظره!يک شروع عجيب!


    کاترين عزيز سلام.من الان در اتاق مادرم هستم باورت مي شود نمي دانم آيا همه اينها را در
    خواب مي بينم يا اينکه نه.واقعا بيدارم اينجا همه چيز بوي مادر را ميدهد.همه چيز حتي گلهاي
    رنگ پريده کاغذهاي ديواري اش.آه کاترين از من نخواه که اينجا را برايت توصيف کنم چرا که اشک
    چشمانم هنوز اين اجازه را به من نداده که سير تماشايش کنم فقط مي دانم که اينجا همان اتاقي است که
    من در لحظه ورودم به اين خانه مادر را ايستاده در تراس اش ديدم آه کاترين باورت مي شود.ماميِ من اينجا
    بوده.تمام روزهاي دختربچه گي اش را اينجا گذرانده آنجا روي آن تخـ ـت خوابيده و شايد مثل الان من بارها
    پشت اين ميز چوبي کنده کاري شده نشسته.کتي عزيزم الان که اين نامه را برايت مي نويسم قلـ ـبم لبريز
    از آرامش است.کتي خوبم سال هاي زيادي بود که اين قدر آرام و رها نبودم درست از روزي که مادر
    براي سر و سامان دادن به پروژه کاري اش رفت و بعد رفتنش هميشگي شد.حس مي کنم بار ديگر به آغـ ـوش
    مادر برگشته ام با تک تک سلول هاي تنم حضورش را حس مي کنم فکر مي کنم بايد به خاطر داشتن اين حس ناب از
    پدربزرگ ممنون باشم شايد بودن در اين حريم ارزشمند بهترين هديه اي بود که او مي توانست به من ببخشد نمي دانم
    مي توانم او را دوست داشته باشم يا نه.آن موجود پرابهت و مغرور را.آه خداي من! کتي نمي تواني باور کني هنوز
    هم وقتي به ياد آن صحنه مي افتم قلـ ـبم از جا کنده مي شود وقتي نگاهم کرد...
    نه حقيقتا تا به امروز هيچ موجود زنده اي را در اين حال نديده بودم.کاترين مردمک هايش به طرز وحشتناکي گشاد شد
    و رنگ چهره اش طوري پريد که من نزديک بود همانجا ازترس زانو بزنم مطمئن بودم که او مرده.يعني هر کس ديگري هم
    او را در آن حال مي ديد در زنده بودنش به شک مي افتاد درست همان طور که دايي کاوه و بقيه به وحشت افتادند اما او در
    کمال ناباوري دستش را به سمت من گرفت و لب هايش را تکان داد او از من خواست به سمتش بروم و من نمي دانم چطور
    اين توان را پيدا کردم که اين کار را بکنم اما هنوز پوست سرد و عرق کرده اش را به خاطر دارم آه کتي چقدر باور اين چيزها
    برايم سخت بود او پيشاني ام را بـ ـوسيد و لحظه اي در چشم هايم خيره ماند آنچه در عمق چشمانش بود پشتم را لرزاند.اشک بود
    کتي.اشک بود.نمي دانم چرا اما تمام باورهايم،تمام تجسم ها و تصورهايم از اين خانواده با آنچه هست و مي بينم به هم ريخته.
    پدربزرگ مردي که انتظار داشتم او را تکيه داده بر اريکه سلطنت ببينم موجود زجر کشيده اي به نظر مي رسد که نشسته به روي
    صندلي چرخ دارش از سهراب ميخواهد او را از اتاق بيرون ببرد اما با وجود ناتواني و وابستگي اش به طرز شگفت انگيزي
    پرابهت و مغرور است او به سرعت چهره اش را در پس ماسکي پُر از قدرت و اقتدار پنهان کرد.اما چه فايده کتي من برق
    اشک را در پس نگاه بي حالتش ديدم من ديدم و حالا نمي توانم تصميم بگيرم.آيا به راستي مي شود او را بخشيد؟...
    باد در منتهي به تراس را به يکباره باز کردو لبه هاي پرده حرير کرم رنگ را در هوا روي هم لغزاند خودکار را لاي دفتر سررسيدم
    گذاشتم و از پشت ميز بلند شدم دررا بستم و به چهار چوبش تکيه دادم بيرون هوا تاريک بود و هنوز هم باران مي باريد باد دانه هاي درشت
    باران را با صدايي شبيه تلنگري آرام به شيشه مي پاشيد و سکوت محزون و غريب اتاق را مي شکست سرم را به چهارچوب در تکيه دادم
    و کف دستم را روي شيشه سرد چسباندم تمام حوادث چند روز گذشته مدام در ذهنم مي چرخيد از لحظه ورودم به ايران تا همان لحظه که در
    اتاق مادرم بودم هيچ چيز آن طور که فکر مي کردم پيش نرفته بود و حالا ذهنم از چراهاي بي جواب انباشته بود چراهايي که لحظه اي
    آرامم نمي گذاشتند نگاهي روي ساعت دستم انداختم شب از نيمه گذشته بود چند ساعت قبل بود که شام را در خانه پدربزرگ و بدون حضور او خورديم
    بعد هم توران خدمتکار مخصوص پدربزرگ از طرف او پيغام آورد که من مي توانم از اتاق مادرم استفاده کنم از ديوار کنده شدم و بانگاه
    مشتاقم گوشه گوشه اتاق را از نظر گذراندم اتاق بزرگي نبود اما بسيار زيبا و با سليقه چيده شده بود سرويس خواب ميز مطالعه،کمد لباس و قفسه
    کتابخانه همه از چوب و به طرز زيبايي کنده کاري شده بود داخل قفسه ها از کتاب هاي قطور با جلدهاي چرمي رنگ پريده پر بود و روي ميز يک چراغ مطالعه
    قديمي ديده مي شد که به نظر مي رسيد لامپ اش سوخته باشد در سوي ديگر ميز يک خمره کوچک سفالي قرار داشت که از آن به عنوان گلدان
    استفاده شده بود و داخلش يک شاخه گل آفتابگردان مصنوعي ديده مي شد قبلا کشوي ميز را امتحان کرده بودم قفل بود اما در کمد لباس به راحتي باز
    شد گيره هاي خالي لبباس از چوبه بالايي آويزان بودند و کف کمد هم با يک روزنامه زرد شده قديمي پوشيده شده بود کمد را بار ديگر بستم و به سمت
    قفسه کتابها رفتم همه چيز مرتب و تميز بود اما ردپاي گذر زمان بيست و چند ساله را راحت مي شد همه جا لمس کرد کتابي را که پشت جلدش نوشته شده
    بود((ديوان حافظ))از لابه لاي کتاب ها بيرون کشيدم مادر در خانه خودمان هم يک جلد از اين کتاب ها داشت بارها ديده بودم که به پاپا مي گفت نيت کن بعد
    چشم هايش را مي بست و آرام لاي کتاب را مي گشود و برايش شعر مي خواند چقدر صدايش درآن لحظات پرشور و دلنشين مي شد بازنده شدن دوباره
    خاطره مادر بي اختيار لبخند زدم و به ياد آن روزها من هم چشم هايم را بستم و آرام لاي کتاب را گشودم.وقتي يک بار ديگر چشم هايم را باز کردم از
    ديدن کليد زرد رنگ کوچکي که لاي کتاب بود جا خوردم آرام و با احتياط آن را برداشتم و لحظه اي خيره نگاهش کردم بعد بدون اينکه حتي لحظه اي فکر کنم
    کتاب را روي ميز گذاشتم و بي اختيار به سمت کشوي بسته ميز خم شدم.نمي دانم چرا.اما فقط يک حس دروني بود وقتي کليد را درقفل ميز چرخاندم دستم از حرکت
    ايستاد تازه مغزم به کار افتاده بود که چرا؟چرا کشوي ميز برخلاف کمدها قفل بود؟چرا کليدش را آنجا لابه لاي کتاب ها مخفي کرده بودند؟بي اختيار به روي صندلي پشت ميز نشستم.از ذهنم گذشت(چي ممکنه توش باشه؟))
    هيجانزده لبـ ـهايم راروي هم فشردم کنجکاو دانستن بودم دستم پيش رفت و کشوي ميز را بيرون
    کشيدم از ديدن جعبه مقوايي کفش بي اختيار زير لب زمزمه کردم:کفش؟!
    اما چند لحظه بعد دست هايم باز بي اراده به سمت جعبه کشيده شد در جعبه را برداشتم همان طور
    که حدس زده بودم داخل جعبه کفشي نبود بلکه دستمال نقش دار تقريبا بزرگي بود که از چهار طرف
    روي هم تا شده بود لبه دستمال را آرام کنار زدم با ديدن آنچه داخل اش پيچيده شده بود انگشتانم سرعت
    بيشتري به خود گرفت دستمال را که از چهار طرف باز کردم دست هايم از حرکت ايستاد و نگاهم
    روي دسته موي سياه رنگي که داخل اش پيچيده شده بود خيره ماند در اين که آن ها موهاي مادرم بود
    شکي نداشتم اما...
    با نوک انگشتانم لمسشان کردم باز ذهنم پراز سوال شد.چه دليلي داشت که مادر موهايش را اين طوري
    لاي آن دستمال پنهان کند؟آيا به زور موهايش را کوتاه کرده بودند؟
    بار ديگر دستمال را بستم و در جعبه را سر جايش گذاشتم گيج شده بودم دلم مي خواست همه چيز را در
    مورد گذشته مادر بدانم اما نمي دانستم که چطور و از کجا بايد شروع کنم بار ديگر کشوي ميز را قفل کردم
    و کليد را بيرون کشيدم ديوان حافظ را از روي ميز برداشتم و کليد را بار ديگر سر جايش گذاشتم بالاي همان
    صفحه دو بيتي ازيک غزل که با ماژيک فسفري هايلايت شده بود توجه ام را جلب کرد زير لب زمزمه کردم:
    من حاصل عمر خود ندارم جزغم در عشق ز نيک و بد ندارم جز غم
    يک هـمـدم با وفـا نـدارم جـز درد يک مونس نامُزد ندارم جز غم
    جاي قطره اشک مادر که پائين صفحه را چروک کرده بود دلم را به درد آورد آرام کتاب را بستم و از پشت ميز بلند
    شدم ا شدت يأس و درماندگي احساس خفگي مي کردم چراغ را خاموش کردم و روي تخـ ـت دراز کشيدم صداي مادر را
    مي شنيدم محزون و بغض آلود:من حاصل عمر خود ندارم جز غم.
    بغض راه گلويم را فشرد پتوي تا شده اي را که توران برايم آورده بود در ميان دست هايم فشردم و صداي گريه
    غمالودم را در گلو خفه کردم آن قدر چون کودکي گم شده در تمناي دوباره داشتن مادر اشک ريختم که عاقبت خوابم برد.
    صبح وقتي از خواب بيدارشدم کمي جسورتر از گريه هاي بي صداي شب قبل ام تصميم گرفتم هر طور شده جواب
    سوال هايم را از پدربزرگ بگيرم.با اين تصميم از جا بلند شدم و کنار در منتهي به تراس ايستادم.باران نمي باريد اما
    آسمان همچنان ابري بود و باد نرمي مي وزيد در را که باز کردم باد موهايم را به عقب زد و آويز کريستالي بالاي در
    با جرينگ جرينگ خوش آهنگي به چرخش در آمد قدم به داخل تراس گذاشتم و به نرده جلويي تکيه دادم منظره باغ از آن بالا
    زيبا بود و من بدون توجه به سرما و سوز بادي که مي وزيد محو تماشايش شده بودم اما صداي فرياد صهبا نگاهم را به سمت
    خود کشاند:صبح به خير.
    کنار حوض وسط باغ ايستاده بود مانتو و مقنعه مشکي تن اش بود برايش دست تکان دادم او کوله پشتي اش را با حرکتي پرش مانند
    کمي بالا کشيد و گفت:دارم مي رم مدرسه.اما تک زنگم زود ميام خونه.
    باز دستي برايش تکان دادم و گفتم:موفق باشي.
    صهبا هم دستش را به نشانه خداحافظي تکان داد و گفت:آيدا دم درمنتظره اون دانشگاهش تابعد ازظهر طول مي کشه.فعلا کاري با
    من نداري.
    _نه خداحافظ.
    بعد از رفتن او بار ديگر به اتاق برگشتم ساعت هفت صبح بود مقابل آينه ميز آرايش نگاهي به خودم انداختم چهره ام رنگ پريده و خسته
    به نظر مي رسيد شايد اگر دوش مي گرفتم حالم کمي بهترمي شد اما چمدان و تمام وسايلم در خانه دايي کامران جا مانده بود از اتاق بيرون
    آمدم و نگاهي به اطرافم انداختم در تمام اتاق ها به سالن بزرگي بازمي شد که برخلاف سالن طبقه پايين به يک تراس بزرگ و دلباز ختم مي شد
    در کنار اتاق مادر اتاق ديگري هم بود و دو اتاق ديگر هم در قرينه اين دو اتاق آن سوي ديگر تراس اصلي وجود داشت.اما خود پدربزرگ
    در يکي از اتاق هاي طبقه پايين بود مشغول تماشاي يکي از تابلوهاي نقاشي نصب شده به ديوار بودم که صداي توران نگاهم را متوجه خود
    کرد به سمتش که چرخيدم حوله به دست بالاي پله ها ايستاده بود:بيدار شدين خانم جان؟
    توران زن ميانسالي بود که پوستي سبزه داشت و موهاي سرش را از وسط باز کرده و محکم پشت سرش جمع کرده بودلبخند کمـ ـرنگي به
    رويش زدم و سلام کردم او هم باخوشرويي جواب سلامم را داد و گفت:براتون حوله تميز آوردم اگه خواستين دوش بگيرين همه چيز داخل حمـ ـام
    هست.
    _متشکرم...ببخشيد حمـ ـام کجاست؟
    _حمام؟همين جاست.اين طبقه واسه خودش حمـ ـام جدا داره بياين تا نشونتون بدم.
    بعد از اينکه حمـ ـام را نشانم داد مقابلم ايستاد و گفت:پدربزرگتون صبحونه رو تواتاقشون مي خورن شما هم وقتي کارتون تموم شد صدام بزيند تا براتون
    صبحونه بيارم.
    بعد حوله را به دستم داد و گفت:اينم حوله.اگه احيانا چيزي لازم داشتين زنگ داخل حموم رو فشار بدين از او تشکر کردم وبعد از رفتنش به داخل حمـ ـام
    سرک کشيدم همه چيز مرتب و آماده بود بنابراين وان رااز آب داغ پر کردم و داخل آن خزيدم گرماي مطبوع آب خستگي و کسالت را از وجودم گرفت
    از حمـ ـام که بيرون آمدم احساس بهتري داشتم به اتاقم رفتم ومقابل آينه آرام آرام موهايم را خشک کردم بعد آنهارا برس کشيدم و لباس هايم را مرتب کردم
    بعد هم به جاي اينکه توران را براي آوردن صبحونه صدابزنم تصميم گرفتم خودم سري به طبقه پايين بزنم ساعت کمي از نه گذشته بود که از اتاقم خارج شدم
    بالاي پله ها که ايستادم صداي خنده هاي سامان را از طبقه پايين شنيدم باز حس حضور او اعتماد به نفسم را بالا برد و من با شهامت بيشتري از پله ها
    پايين آمدم اما با اين حال باز به روي آخرين پله که رسيدم زانوهايم از درون مي لرزيد دستم را به نرده چوبي گرفتم و باصداي آرامي سلام کردم.


    نگاه پدربزرگ به سمت من چرخيد و من بي اراده لـ ـبم را گاز گرفتم از زير چشم نگاهي به سمت سامان که
    روي صندلي چرخ دار پدربزرگ نشسته بود انداختم او برويم لبخند زد و سرش را به نشانه سلام تکان داد بعد
    نگاهم به سمت پدربزرگ که به روي يک مبل راحتي کنار شومينه نشسته بود چرخيد اوبا ديدنم فنجان چاي اش را
    ازروي زمين برداشت و در حالي که با قاشق چاي اش را به هم مي زد زير لب جواب سلامم را داد من هنوز
    همانجا ايستاده بودم و نگاهش مي کردم که گفت:چرا ايستادي؟بيا بشين.
    نگاهي به سمت سامان انداختم او هم با اشاره سر من را به داخل شدن تشويق ميکرد وقتي نگاه منتظر پدربزرگ
    بار ديگر به رويم دوخته شد نفس عميقي کشيدم و به سمت او حرکت کردم مقابلش که رسيدم بدون اينکه نگاهم کند
    با لحن خشک و دستور مانندي گفت:بشين.
    و من چون رباتي کنترل شده درون مبل فرو رفتم پدربزرگ در سکوت مشغول نوشيدن چاي اش شد و من با نگاه هاي
    دزدانه ام حرکات او رازير نظر گرفتم نسبت به روز قبلي که او را ديده بودم جوانتر به نظر مي رسيد موهايش يک دست
    سفيد بود اما پوست روشن اش شاداب به نظر مي رسيد و روي گونه ها و بالاي پيشاني اش در زير نور آتش شومينه
    مي درخشيد يک ربدوشامبر کشمير زرشکي رنگ تن اش بود و يک جفت دمپايي راحتي از همان جنس به پا داشت شايد
    روز قبل به خاطر اضطراب شديدم بود که او را آن طور زجر کشيده و پير ديده بودم هنوز محو تماشايش بودم که
    نگاهش را بالا گرفت و با نگاه خيره اش غافلگيرم کرد چقدر نگاهش پرجذبه بود عضلات شکم ام به يکباره منقبض شد و
    من باعجله نگاهم را از نگاه خيره اش دزديدم در زير نگاهش معذب و دستپاچه بودم باوجودي که نگاهم روي رقص شعله هاي
    آتش خيره مانده بود اما سنگيني نگاه خيره اش را حس مي کردم کف دست هايم عرق کرده بود و زير شکمم از شدت درد
    داشت منفجر مي شد کاش مي توانستم از زير آن نگاه نفس گير بگريزم اما انگار با نخ و سوزن من را به مبل دوخته بودند
    و پاهايم به شکلي مادرزاد افليج بود حرارت آتش شومينه يک سمت گردنم را به سوزش انداخته بود وپشتم از شدت گرما و
    عرق سوزن سوزن مي شد در آن لحظه باتمام وجود همراهي سامان را مي خواستم(سامان...سامان خواهش مي کنم
    يه کاري بکن.يه چيزي بگو.))
    اما سامان برخلاف تمام بيست و سه سال سپري شده عمرش درآن لحظه لال موني گرفته بود از زير چشم معترضانه نگاهش کردم و
    او لبخند به لب شانه هايش را بالا کشيد و گردنش را کج کرد هنوز حواسم متوجه او بود که پدربزرگ سـ ـينه اي صاف کرد و گفت:
    از اتاقت راضي بودي؟
    نگاهش کردم اما او نگاهم نمي کرد فنجانش را روي ميز گذاشت و عصاي چوبي زيبايش را در دست گرفت در آن لحظه تمام توجه
    من به درد زير شکمم بود کم کم داشت نفسم را بند مي آورد وقتي نگاه پدربزرگ باز به رويم دوخته شد با لحن دستپاچه اي جواب دادم:
    بله.
    پدربزرگ لحظه اي خيره نگاهم کرد از ذهنم گذشت(خدايا،آپانديس؟!))
    قطره اي عرق از کنار شقيقه ام به پايين سرخورد و پدربزرگ بالاخره جهت نگاهش را تغيير داد:چند سالته؟
    با خودم فکر کردم(اين درد لعنتي...خداي من نه.آپانديس که دو سال پيش بود))
    لـ ـبم را گاز گرفتم و بانفسي بريده جواب دادم:بيست و سه...سال.
    پدربزرگ لحظه اي در سکوت به فنجان روي ميز خيره ماند بعد با لحن گرفته اي زير لب زمزمه کرد:مادرت...نگاه آشفته و
    بي قرارم به لب هايش دوخته شد ولي او بقيه حرفش را خورد و به سمت شومينه رفت يک دستش را به برجستگي بالاي شومينه گرفت
    و براي لحظاتي طولاني در سکوت به شعله هاي آتش خيره ماند بعد به يکباره به سمت من چرخيد و بي مقدمه پرسيد :چرا اومدي اينجا؟
    درد طاقتم را بريد بي اختيار دستم را روي شکمم گذاشتم و به جلو خم شدم:آي...
    سامان آن قدر سريع از جايش پريد که صندلي چرخ دار پدربزرگ واژگون شد و چرخش در هوا شروع به چرخيدن کرد:زَهره اش ترکيد.
    کنار پاهايم روي زمين نشست و گفت:چي شد رز؟چِت شد يه دفعه؟
    تمام بدنم خيس عرق شده بود با لحن بريده بريده اي جواب دادم:چيزيم نيست.حالم خوبه.
    سامان رو به پدربزرگ کرد و گفت:اگه فقط يه نگاه اون جوري به من مي انداختين درد زايمان مي گرفتم چه برسه به اين طفل معصوم که...
    توران!...توران خانم!
    اين را گفت و باي بلند کردنم دستش را به زير بازويم انداخت دستم را روي دستش گذاشتم و گفتم:فکر مي کنم قولنجِ...حتما سرما خوردم.
    توران وارد سالن شد و با ديدنم سراسيمه به سمتمان آمد:خدا مرگم بده خانم جان.چي شده؟
    صداي پدربزرگ را شنيدم که گفت:به سامان کمک کن.ببرينش تو اتاقش.
    توران خانم در حالي که از بازوي ديگرم مي گرفت جواب داد:چشم آقا.
    به کمک آنها از جا بلند شدم و به سمت طبقه بالا حرکت کرديم هنوز به پاي پله ها نرسيده بوديم که پدربزرگ صدا زد:سامان!
    سامان دلخور نگاهش کرد پدربزرگ در نهايت خونسردي بار ديگر روي مبل نشست فنجان چاي اش را به دست گرفت و گفت:اگه بهتر نشد زنگ
    بزن به دکتر جواهري.
    سامان حرفي نزد فقط بازوي من را محکمتر فشرد و بعد از پله ها بالا رفتيم بالاي پله که رسيديم حالم کمي بهتر شده بود تا به اتاقم برسيم ديگر از
    آن درد وحشتناک خبري نبود سامان با احتياط من را لب تخـ ـت نشاند و گفت:يه کم دراز بکش...توران خانم لطفا يه پتوي ديگه بيار.
    توران بلافاصله از اتاق بيرون رفت و سامان پتو را کنار زد تا من روي تخـ ـت دراز بکشم نگاهش کردم و گفتم:من حالم خوبه سامان.
    _باشه تو فعلا برو زير پتو.
    _سامان من خوبم.
    سامان نامطمئن نگاهم کرد لبخندي به رويش زدم و گفتم:خوبِ خوبم نمي دونم يک دفعه چي شد؟اما الان خوبم.
    _مطمئن؟
    _آره.
    توران با يک پتوي تا شده برگشت سامان رو به او کرد و گفت:ديگه احتياجي نيست توران خانم مي توني ببريش.
    تران خانم نگاه دقيقي به صورتم انداخت و گفت:مثل اينکه خدارو شکر بهتر شدين خانم جان.رنگ و روتون يه کم جا اومده.الان براتون يه ليوان
    شير داغ مي يارم. به رويش لبخند زدم او هم لبخند به لب از اتاق خارج شد بعد از رفتنش نگاهم را به سمت سامان چرخاندم پايين تخـ ـت دست به سـ ـينه ايستاده بود و نگاهم
    مي کرد دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم و گفتم:چيه؟سامان دست هايش را در جيب هاي شلوارش فرو کرد و گفت:هيچي...
    چمدونتو آوردم پايين مي رم بيارمش اين را گفت و با گام هايي بلند از اتاق خارج شد وقتي که رفت بي اختيار به ياد جمله پدربزرگ افتادم(چرا اومدي
    اينجا؟))از تجسم نگاهش پشتم لرزيد او من را نمي خواست.همان طو که مادرم را نخواسته بود به يکباره از تکبر او و از ضعف خودم احساس تنفر
    کردم کاش مي توانستم با قدرت مقابلش بايستم و تمام نفرتم را بر سرش فرياد بزنم کاش مي توانستم بگويم که هميشه از او بيزار بوده ام و حالا بيشتر از
    هميشه.خدايا کاش مي توانستم انتقام تمام ان اشک هاي بي صدا و دلتنگي هاي غريبانه مادرم را از او بگيرم بدون اينکه زانوهايم مثل پلاستيک حرارت ديده دولا
    شود و شکمم از درد منفجر شود و چشم هايم به جاي يکي ده تا ببيند.آرنج هايم را روي زانو هايم گذاشتم و سرم را ميان دست هايم گرفتم بغض راه گلويم را
    بسته بود از بي جربزه گي خودم حالم داشت به هم مي خورد اشکم بي اختيار روي گونه هايم جاري شد لـ ـبم را به دندان گزيدم و با خودم زمزمه کردم(آره
    مثل يه توله سگ کتک خورده زوزه بکش.اين تنها کاريه که خوب بلدي))
    _حالت خوبه؟
    صداي سامان را که شنيدم سرم را بالا گرفتم و با عجله اشک هايم را پاک کردم چمدان را روي زمين گذاشت و با لحن نگراني پرسيد:دوباره...
    ميان حرفش دويدم و در حالي که سرم را به نشانه منفي تکان مي دادم گفتم:نه.من حالم خوبه.
    سامان لبخند محزوني به لب زد و گفت:آدم عاقل همين ور بي خودي گريه نمي کنه.
    آه عميقي کشيدم و با لحن بغض آلودي گفتم:من آدم عاقلي نيستم.من احمقم.
    _چرا اين حرفو مي زني؟
    با حالتي کلافه از لب تخـ ـت بلند شدم:براي اينکه هستم.
    آرام خودم را به پنجره رساندم و از آن بالا به بيرون خيره شدم باز آسمان تاريک شده بود و باد دانه هاي کم تراکم باران را به شيشه پنجره مي پاشيد.وقتي حضور
    سامان را در کنار خودم احساس کردم آه عميقي کشيدم و گفتم:نبايد مي يومدم ايران.
    سامان بدون اينکه نگاهم کند با لحن آرامي پرسيد:چرا.به خاطر پدربزرگ؟
    نگاهش کردم نيم رخش چقدر جدي و آرام به نظر مي رسيد چقدر حالات روحي اش متفاوت بود بار ديگر نگاهم را به بيرون دوختم و گفتم:قلـ ـبم نزديک بود از شدت
    استرس بايسته سامان...اصلا نمي تونم بفهمم اصرار پاپا به خاطر چي بوده.من اينجا يک مُهره زائدم.وقتي فکر مي کنم مي بينم حق با پدربزرگِ.اصلا من به خاطر
    چي اينجام؟
    _بعضي وقت ها يه حادثه کوچيک و به ظاهر بي اهميت خيلي چيزهاي بزرگ رو تغيير مي ده.اومدن تو به اين خونه يکي از اون حادثه هاست براي ديدن آينده عجول
    نباش رز.با زمان پيش برو مطمئن باش پدر تو صلاح تو رو در اين سفر ديده.شک نداشته باش.
    _اما پدربزرگ...
    سامان به سمت من چرخيد و گفت:تو به خاطر پيش زمينه فکري که از پدربزرگ داشتي نسبت به اون حساس شدي اون آدمي نيست که در ظاهر نشون مي ده رز.
    احساسات اون پشت نگاهش مخفيه براي ديدن روي ديگر شخصيت اش بايد به درونش نفوذ کني و من مطمئنم که تو مي توني از پس اين کار بر بياي.
    _از کجا اين قدر مطمئني؟
    سامان لبخندي به لب زد و با لحن پرشيطنتي گفت:براي اينکه تو مُهره مار داري و از وقتي اومدي تو اين خونه همه جنون گاوي گرفتن.
    از حرفش به خنده افتادم و گفتم:تو چرا اين جوري سامان؟
    _مگه چه جوري ام؟
    _عجيبي.
    _چه مي دونم.اصلا توخودت چرا اين جوري؟
    _مگه چه جوري ام؟
    _غريبي.
    با خنده از او رو برگرداندم و به منظره باراني بيرون چشم دوختم:مسخره بازي در نکن سامان.
    سامان از حرفم به خنده افتاد و گفت:چي کار نکنم؟
    صداي توران فرصت جواب دادن را از من گرفت:بفرمائين خانم جان براتون شير کاکائو آوردم.يه کمي ام شکلات آب کرده توش ريختم.
    سامان ليوان را از دستش گرفت و گفت:دستت طلا توران خانم فقط...من اينجا بوق بودم ديگه.
    _اِ شما هم مي خواستين؟شرمنده آقا سامان نه اينکه حال خانم خوش نبود يه کم عجله،عجله اي شد الان مي رم براتون ميارم.
    _نه ديگه نمي خواد همينو شريکي مي خوريم.شما ديگه برو به کارت برس.
    _پس با اجازه فقط اگه کاري داشتين صدام کنين.
    من هم از توران تشکر کردم و او از اتاق خارج شد بعد از رفتن او،سامان ليوان را به دستم داد و گفت:بخور تا تواني به بازوي خويش.
    نگاهي به داخل ليوان انداختم و گفتم:با اين رژيم غذايي پر کالري به زودي شبيه يک توپ باد کرده مي شم فکر نمي کنم وقتي برگردم خونه ديگه کسي من
    را بشناسه.
    سامان ليوان را از دستم گرفت و گفت:اولا خفه خوني.جنابعالي ديگه برنمي گردي خونه چون همينجا خونته.در ثاني فقط مُردنِ که چاره نداره الان به
    قول يارو تو جيک ثانيه رژيم غذايي ات رو متعادل مي کنم.
    بعد نصفبيشتر شير کاکائو را سرکشيد و ليوان تقريبا خالي شده را به دستم داد:بفرما.الان چطوره؟ليوان را مقابل صورتم گرفتم و شانه اي بالا انداختم:چقدر تو با محبتي.
    سامان روي صندلي پشت ميز نشست و خنديد من هم لب تخـ ـت نشستم و کمي از شير کاکائو را در دهانم مزه مزه کردم سامان به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش
    را پشت سرش قلاب کرد هنوز آن لبخند پرشيطنت را گوشه لبـ ـانش داشت.حس کردم مي خواهد حرفي بزند اما انتظار من طولاني و او حرفي نزد عاقبت نگاهم را
    در نگاه مشتاقش دوختم و گفتم:چيه؟
    سامان با خنده شانه اي بالا انداخت و گفت:هيچي.
    _اگه مي خواي حرفي بزني.خوب بزن.
    سامان دست هايش را روي ميز گذاشت و گفت:از کجا فهميدي که مي خوام چيزي بگم؟
    در جوابش فقط شانه اي بالا انداختم و لبخند زدم سامان هم لبخند شرمالودي به لب زد و گفت:خوب راستش درست حدس زدي مي خواستم بهت چيزي بگم.
    مشتاقانه نگاهش کردم نگاهش پائين بود و به طرز محجوبانه اي شست هايش را دور هم تاب مي داد ليوان را تا روي زانو هايم پائين آوردم و گفتم:خوب!
    سامان نگاه سريعي به من انداخت و بعد بار ديگر نگاهش را پائين گرفت:مَن...خوب راستش من...چطور بگم با انگشت پشت لبش را ماليد و لبخند خجولانه اي
    به لب زد:گفتنش يه کم برام سخته.کم کم داشتم کنجکاو مي شدم نگاهش کردم او هم داشت نگاهم مي کرد گفتم:چي برات سخته؟بگو من گوش مي کنم.
    سامان نگاهش را پايين گرفت و گفت:آخه...
    _حرفت را بزن سامان.
    _روم نمي شه آخه مي ترسم...بهم جواب در بدي.
    نگاهش را در نگاه خيره و گيجم دوخت و گفت:خيلي خوب باشه.مي گم.مي گم.تو حاضري...منظورم اينه که ميشه يه کم ديگه از اون شير کاکائو به من بدي؟
    نمي دانستم از دست حرفهايش بخندم يا اينکه جيغ بزنم وقتي سکوت بهت آلود و نگاه خيره ام را ديد ادامه داد.
    _همشو که نه فقط يه قُلُپ از ته اش.
    از حرفش به خنده افتادم از جايم بلند شدم و ليوان را مقابلش روي ميز گذاشتم:يادم باشه ديگه شراکت تو را در هيچ کاري نپذيرم.
    سامان ليوان را به سمت من گرفت و گفت:خوب باشه بگير اصلا نخواستم.
    کتابي از داخل قفسه کتاب ها بيرون کشيدم و در حالي که به دنبال عنوان صفحه اولش مي گشتم جواب دادم:
    خودت را لوس نکن.
    سامان جواب داد:باشه.
    و بعد بقيه شيرکاکائوي داخل ليوان را سر کشيد.عنوان کتاب را خواندم((فروغ فرخزاد))کتاب را ورق زدم شعر بود اين يکي هم مثل ديوان حافظ با ماژيک زرد
    هايلايت شده بود زير لب زمزمه کردم:
    هر دم از آينه مي پرسم اي دريغ چيستم آخر به چشمت چيستم
    ليک در آينه مي بينم که واي سايه اي هم زآنچه بودم نيستم
    و صفحه ديگر باز:
    در اين فکرم من و دانم که هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
    اگر هم مرد زندان بان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
    و در پائين صفحه با يک خودنويس آبي رنگ که جوهرش کمي پخش شده و کمـ ـرنگ به نظر مي رسيد نوشته بود:خدايا آخر چرا من را زن آفريدي؟چرا؟
    سامان نفس عميقي کشيد و گفت:
    اي مرا با شور شعر آميخته اين همه آتش به جانم ريخته
    چون تب شعرم چنين افروختي لاجرم شعرم به آتش سوختي
    من اين شعر فروغو خيلي دوست دارم.ببينم کتاب مال عمه بوده؟
    قبل از اينکه مغلوب بغض لانه کرده در گلويم شوم کتاب را بستم و آه کشيدم:بله.
    کتاب را به سـ ـينه فشردم و خودم را لب پنجره رساندم باز صداي محزون مادر در حالي که شعر فروغ را دکلمه مي کرد در سرم پيچيد:
    اگر هم مرد زندان بان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
    خدايا چرا من را زن آفريدي؟چرا مگر گناه من چه بود؟
    کلمات در ذهنم کش مي آمد و پژواکش چندين مرتبه تکرار مي شد افکارم مختل شده بود نمي توانستم گذشته مادر را آن طور که بر او گذشته بود تصور
    کنم.پدربزرگ اين مردزندان بان بود با او چه کرده بود؟چرا او دلش نمي خواست زن باشد؟آيا به همين خاطر نبود که موهايش را قيچي کرده بودند؟دلم از
    شدت غم داشت ريش ريش مي شد.مادرم...مادر بيچاره ام.اشک هايم روي گونه هاي تب دارم لغزيد و من با خودم فکر کردم:
    ((هرگز...هرگز نمي شه تو را بخشيد.))
    بعد ازخوردن نهار پدربزرگ بارديگر همراه سهراب به اتاقش رفت و ما همگي دور آتش شومينه جمع شديم
    و چاي داغ نوشيديم تن ام در حرارت مي سوخت و گرماي مطبوع آتش شومينه هم گونه هايم را گلگون کرده
    بود پلک هايم سنگين شده بود و در تن ام احساس سستي و رخوت مي کردم سامان کنارم نشسته بود چاي اولم
    که تمام شد آرام سرش را به سرم نزديک کرد و گفت:يکي ديگه مي خواي برات بريزم.
    همراه با لبخندي سرم را به نشانه مثبت تکان دادم سامان هم فنجان خودش را روي ميز گذاشت و براي من
    چاي ريخت تشکر کردم و او بعد از برداشتن فنجانش بار ديگر به پشتي مبل تکيه داد:مي گم اگه يه وقت احيانا
    تصميم گرفتي که پاپا بزرگتو يه جورايي نِفله کني قبلش بايد يه طرحي واسه اين باديگارد نکره اش بريزي.تو رو
    خدا نگاش کن با يه من عسلم نمي شه خوردش.
    زير چشمي نگاهي به جانب سهراب که درست روبرويمان نشسته بود انداختم يکي از پاهايش را روي ديگري انداخته
    و با حواسي پرت مشغول مشغول هم زدن چاي اش بود سامان باز بيخ گوشم پچ پچ کرد:آدم اَخماشو که مي بيند دست
    به آب لازم مي شه.
    از حرفش به خنده افتادم و بار ديگر نگاهم را به سمت سهراب چرخاندم اين بار نگاهم در نگاه خيره اش قفل شد
    ناخودآگاه جمله صهبا در ذهنم درخشيد.((از همه زنها متنفره))لبخندم در زير نگاه خيره اش رنگ باخت قبل از
    اينکه فرصتي براي فرار از آن نگاه عميق پيدا کنم او لبخند کمـ ـرنگي به لب زد و جهت نگاهش را تغيير داد اما من
    هنوز خيره نگاهش مي کردم که صهبا با آرنج ضربه آرامي به پهلويم زد و گفت:نگفتم.
    با حالتي گيج نگاهش کردم و گفتتم:چي رو؟
    _اينکه ازت خوشش اومده.
    _کي؟
    _حق ام داره پدرسوخته نشسته اون روبه رو...تو هم که با اين قيافه ات نفس آدمو بند مي ياري.
    اصلا تو چرا اين شکلي شدي؟
    _مگه چه شکلي شدم؟
    _چه مي دونم يه جوري شدي.ببين هـ ـوس انگيز شدي بايد دو تا چوب کبريت بزاري لاي چشمات.
    ببينم اصلا تو با اين چشماي خمـ ـارت آدما رو کامل مي بيني يا نصفه؟
    سامان کمي خودش را جلو کشيد و گفت:تو رو که مطمئنا نصفه مي بينه من که هر چقدر چشمامو گشاد مي کنم آخرش
    عرض تصويرت رو کامل ندارم چه برسه به اين که ديگه نصف چشاش تو کسوف مونده.
    صهبا چشم هايش راريز کرد و لب هايش را روي هم فشرد خواست حرفي بزند انگشتش را مقابل دماغش گرفت و گفت:
    هيس.خفه خوني مادرم ميخواد سخنراني کنه.
    زند ايي سميرا که کمي دورتر از ما پشت ميز نشسته بود از شنيدن اين حرف به خنده افتاد و حيرت زده پرسيد:تو از کجا
    فهميدي سامان؟
    سامان جواب داد:چون بيشتر از دو دقيقه است که بابام نفس نکشيده وقتي داشت با موبايل اش حرف مي زد ديدم چطور از زير
    ميز چزونديش.
    همه از شنيدن اين حرف به خنده افتادند.دايي کاوه ميان خنده گفت:عجب پدرسوخته اييه اين بچه!
    در همين حين باز تلفن همراه دايي کامران زنگ زد و او بدون جواب دادن به آن ارتباط را قطع کرد اين حرکت يک بار ديگر همه
    را به خنده انداخت زندايي سميرا لبخندي به لب زد و گفت:بسيار خوب حالا بهتر شد.
    بعد نفس عميقي کشيد و ادامه داد:همون طور که مي دونين فردا شب،شب يلداست.من و نسرين فکر کرديم که چه خوب مي شه
    اگه فردا شب به خاطر حضور رز در بين جمع خانواده يه مهموني ترتيب بديم براي همين با آقا جون مشورت کرديم و ...
    صهبا هيجانزده ميان حرفش دويد و گفت:و چي؟
    زن دايي نسرين لبخندي به لب زد و گفت:آقا جون هم با تصميم ما موافق بود بنابراين همگي خودتون رو براي فردا شب آماده کنين.
    باز تلفن همراه دايي کامران زنگ زد و او لبخند به لب از جا بلند شد و در حالي که گوشي اش را روي گوش مي گذاشت يک قدم از ميز
    فاصله گرفت صهبا هم بي تابانه از جابلند شد و در حالي که به سمت مادرش مي رفت ناليد:واي مامان من چي بپوشم؟
    آرش که از داخل يخچال تکه اي کيک خامه اي کِش رفته بود بشقاب به دست بالاي سر ما ايستاد و با لحن پر شيطنتي گفت:خدا رو شکر
    که زن آفريده نشدم.بيچاره ها چقدر دغدغه فکري دارن.صهبا بي اعتنابه او ادامه داد:زنگ بزنم به خياطمون...واي مامان موهامو
    چي کار کنم.
    زن دايي نسرين با حالتي کلافه دستش را تکان داد و گفت:خفه ام کردي صهبا تو اين همه لباس داري.
    _نه مامان.زنگ بزن خياطمون بياد.
    سامان چيني به پيشاني اش انداخت و گفت:همچين ميگه خياطمون.خياطمون که آدم به چشماي خودش شک مي کنه منظورتون همون
    خانومه است که براي صهبا لباس مي دوزه؟!
    بعد رو به من کرد و ادامه داد:مي دوني چي کار مي کنه يه گوني صد و پنجاه کيلويي بر مي داره جاي کله و دو تا آستيناشو سوراخ
    مي کنه اون وقت لباس صهبا خانم مي شه ماکسي اندامي.
    آرش قهقهه زد و صهبا باغيض دمپايي اش را کند و به سمت سامان پرتاب کرد:بي تربيت سامان با چابکي سرش را دزديد و دمپايي با
    ضرب روي شکم آرش خورد و به شکل خنده آوري صداي طبل داد آرش بشقاب کيک را رها کرد و روي شکم اش خم شد وقتي بار ديگر
    از پشت مبل بالا آمد صورتش مثل لبو سرخ شده بود و دمپايي صهبا دستش بود بعد بدون لحظه اي درنگ دمپايي را به سمت صهبا پرت
    کرد و گفت:شکمم پوکيد کثافت.
    صهبا جيغ کشيد و خودش را روي زانوهاي مادرش انداخت دمپايي هم از کنار گوش او گذشت و به فنجان چاي زن دايي سميرا که آن را
    تا نزديک لبش بالا برده بود اصابت کرد چاي داخل فنجان به طرز خطرناکي بيرون پاشيد و بعد صداي آخ دايي کامرام به هوا بلند شد او در
    يک لحظه کمـ ـرش را جلو داد و شلوارش را عقب کشيد تفاله هاي چاي روي باسـ ـن اش چسبيده بود.
    سامان در آن شلوغي از جا پريد و گفت:خاک تو سرت آرش بابامو اجاق کور کردي رفت بعد هم در يک چشم بر هم زدن ناپديد شد.
    بعد از ظهر آن روز بالاخره باران بند آمد وخورشيد کم کم خودش را نشان داد وقتي آيدا از دانشکده برگشت به اتفاق بقيه خانم هاي خانه براي
    خريد به بازار رفتيم و شب عاقبت بعد از ساعت ها پياده روي نفس گير با بسته هاي خريد و کمـ ـرهاي دردناک به خانه برگشتيم بسته هاي خريدم
    را که به اصرار زن دايي ها،آيدا و صهبا خريده بودم به اتاقم بردم و بعد به طبقه پائين برگشتم مردها هم به خانه برگشته بودند و آشپزخانه از
    تراکم مواد غذايي پر بود سامان در حالي که جيب هايش را از پسته بو داده و تخمه ژاپني پر مي کرد مشتي پسته داخل دستم ريخت و گفت:
    بگير ساقي جون.فردا شب جلوي مهمونا نمي شه چشم در آورد دوبار دستت بره تو ظرف مامان شروع مي کنه:چشمک مي زنه،ابرو مي ندازه
    بالا،لبشو گاز مي گيره،لپشو چنگ مي زنه چشماشو ريز و درشت مي کنه،هي روناشو نيشگون مي گيره،هي لبخنداي زورکي معنادار مي زنه
    که يعني دَخلت اومده بزار مهمونا برن،آخر سرم اگه ديد جواب نمي ده هر بار که خواست از بغـ ـلت رد بشه يا آرنجشو هل مي ده لاي دنده هات
    يا گوشت پهلوتو چنان لاي ناخن هاش مي چزونه که تقريبا خودتو خيس مي کني.
    آيدا که پشت اُپن ايستاده بود از خنده ريسه رفت و گفت:مرض نگيري سامان.از اون پسته ها به منم بده.
    سامان نچ نچ کرد و گفت:لازم نکرده تو بخوري.چربه جوش مي زني واسه فردا شب زشت مي شي.از صهبا ياد بگير و يه کم سياست داشته باش.
    مطمئنم تا حالا ده بار صورتشو با صابون خرچنگ ليف کشيده و ماسک آبدوغ خياري رو پوستش زده.
    بعد در حالي که از کنارمان مي گذشت پرسيد:راستي!گفتم واسم ژل مو بخر.خريدي؟
    آيدا سرش را تکان داد و گفت:آره بابا خريدم.
    _دستت طلا.گذرت افتاد ببر بزار تو اتاقم.
    آيدا از پشت سر برايش شکلک در آورد و بعد هر دو با هم خنديديم.شب بعد از شام به همراه صهبا و آيدا به اتاق من رفتيم و يک بار ديگر خريدهايمان را
    زيرو رو کرديم و بسيار زياد درباره مهماني فردا گپ زديم صهبا براي تمام دخترهاي پرافاده فاميلشان کُري خواند و براي هر کدامشان شکلکي نثار کرد
    من هم آخر شب بعد از رفتن آنها خريد هايم را داخل کمد چيدم و با تني بي حال به تخـ ـت خواب رفتم آن قدر خسته بودم که بي درنگ خوابم برد و تا صبح
    درست مثل يک مرده خوابيدمفردای آن روز،روز پر مشغله ای برای همه بود آخرین روزپاییز بود و شبش اولین شب
    زمـ ـستان.همه در حال جنب وجوش و تقلا بودند تا یک جشن سنتی را هر چه زیباتر برپا کنند.
    همه به نوعی هیجانزده بودند و این هیجان ناخواسته به وجود من هم سرایت کرده بود به کمک
    صهبا و آیدا به دقت گیسوانم را آراستم و لباس زرشکی رنگ سنگ دوزی شده زیبایی را که روز قبل
    از بازار خریده بودم پوشیدم کمی آرایش کردم و زیر موهایم عطر زدم صهبا به خاطر زیبایی
    من به شکلی نمایشی غش کرد و خودش را در آغـ ـوش آیدا رها کرد بعد هم یک جفت صندل ظریف
    و زیبا همرنگ لباسم به من قرض داد خودش هم کت و دامنی از چرم نقره ای رنگ پوشید و من
    چشم هایش را با سایه ای به همان رنگ آرایش کردم آیدا هم موهایش را روی شانه های ظریفش رها
    کرده بود و یک ماکسی بلند مشکی رنگ به تن داشت.هر دوزیبا و دلربا شده بودند و پوست صورتشان
    از شادی و هیجان می درخشید برای آخرین بار مقابل آینه نگاهی به خودم انداختم لباسم یقه باز بود و
    مدالیوم طلایی مادرم روی پوست سفیدم می درخشید صهبا از شانه ام گرفت و من را به سمت خود
    چرخاند نگاه دقیقی به صورتم انداخت و گفت:این پوست سفید و این رنگ چشم فقط یه چیز کم داره.
    و این یکی چیز سرمه بود صهبا با مهارت خاصی به چشم هایم سرمه کشید و بعد بار دیگر من را به
    سمت آینه چرخاند.از دیدن تصویر خودم در آینه رضایتمندانه لبخند زدم هنوز مقابل آینه بودم که در
    اتاق به صدا در آمد نگاهم به سمت در چرخید و گفتم:بفرمائید.
    اما وقتی انتظارم طولانی شد به سمت در رفتم و آن را گشودم:بله.
    سهراب که به دیوار کنار در تکیه داده بود به شنیدن صدایم ازدیوار کنده شد و مقابلم ایستاد حرکاتش
    سریع و دستپاچه به نظر می رسید:سلام...مزاحمت شدم...می بخشی.
    لبخند کمـ ـرنگی به رویش زدم و گفتم:نه این طورنیست.
    لحظه ای در سکوت این پا و آن پا شد بعد با صدای آرامی که تقریبا به زمزمه می مانست گفت:چقدر
    قیافه ات عوض شده رز!
    نگاهم را تا حد سیـ ـنه اش پائین کشیدم وبا لحن شرم آلودی گفتم:متشکرم.
    بعد نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم:تو هم خیلی خوب شدی سهراب.
    او همراه با لبخندی سرش را پائین انداخت و دست هایش را در جیب هایش فرو کرد حقیقتا در آن کت و
    شلوار مشکی راه راه زیباتر از همیشه به نظر می رسید و من اولین بار بود که طی آن چند روز او را سهراب
    صدا می زدم لحظه ای در سکوت گذشت بعد او سرش را بالا گرفت و گفت:رز پدربزرگ خواستهه که به اتاقش بری.
    از شنیدن حرفش لپم را از داخل گاز گرفتم و گفتم:الان؟
    سهراب سرش را به نشانه مثبت تکان داد و من زیر لب زمزمه کردم:بسیار خوب.
    انگشتانم را با تصمیمی قاطع برای قوی بودن مشت کردم و بعد در کنار سهراب به راه افتادم بالای پله ها که
    رسیدیم نگاهی به سمت دراتاقم انداختم آیدا و صهبا هر دو از لای در سرک می کشیدند نگاهم که در نگاه پر شیطنت
    صهبا افتاد چشمکی زد و دو انگشت اشاره اش را به نشانه پیوند در هم قلاب کرد از حرکتش به خنده افتادم و سرم را
    پائین گرفتم صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند:تأثیر عمیقی رو پدربزرگ گذاشتی.
    دستم را به نرده گرفتم و گفتم:چرا اینو میگی؟
    سهراب هم پا سست کرد بهعقب برگشت و نگاهم کرد:برایاینکه خوب می شناسمش.اون ازاینکه اینجایی خوشحاله.
    همراه با لبخندی عصبی سرم را تکان دادم و گقتم:اوه نه من فکر می کنم تو اشتباه میکنی.اون خوشحال نیست اصلا هم
    خوشحال نیست من این راخوب درک می کنم.
    سهراب لحظه ای نگاهم کرد بعد بار دیگر به راه افتاد و گفت:اینطور فکر می کنی؟
    آه پرحسرتی کشیدم و گفتم:فکر نمی کنم.مطمئنم.
    سهراب بار دیگر به سمت من برگشت و نگاهش را در نگاهم دوخت:اگه مطمئنی پس چرا این جایی؟
    از سوالش جا خوردم لحظه ای در سکوت خیره در چشم هایش نگریستم بعد با لحن سردی پرسیدم:از اینکه اینجا هستم
    تو ناراحتی؟
    و این در حالی بود که به شدت دلم می خواست به جای این سوال بپرسم تو از همه زنها متنفری؟
    سهراب به شنیدن سوالم سرخ شد سرش را پائین انداخت و گفت:منظورم این نبود.
    وقتی باردیگر سرش را بالا گرفت نگاهش می درخشید ولبخند خجولانه گوشه لبش بود:اگه بخوام با خودم روراست باشم مجبورم
    اعتراف کنم که مدتها بودتا این حد خوشحال نبودم.
    هر چند لبخندش زیبا بود اما به شکل باورپذیری مرموزانه و پرتمسخر به نظر می رسید لبخند نامطمئنی به لب زدم و در
    حالی که از کنارش می گذشتم زیر لب زمزمه کردم:امیدوارم همین طور باشه.
    سهراب از پشت سرم پرسید:فکر می کنی که لازمه بهت ثابت کنم؟
    نگاهی گذرا به پشت سرم انداختم و همراه با لبخندی شوخ با لحن معناداری گفتم:شاید لازمتر باشه که به خودت ثابت کنی.
    به پائین پله ها رسیده بودم که گفت:اما من تو جبهه پدربزرگ نیستم.
    من فقط به رویش لبخند زدم و او پله ها را دو تا یکی پائین آمد مقابلم ایستاد و لحظه ای خیره نگاهم کرد بعد لب هایش تکان خورد
    انگار میخواست حرفی بزند اما این کار را نکرد با حالتی آشفته لبش را به دندان گزید و نگاهش را پائین انداخت.وقتی پشت دراتاق
    پدربزرگ رسیدیم در زد و بعد هر دو با هم وارد شدیم. اتاق تقريبا بزرگي بود که پنجره اي رو به حياط داشت و اثاثيه زيادي در آن ديده نمي شد پدربزرگ
    نزديک پنجره روي مبل بزرگي نشسته بود و کتابي روي زانوهايش باز بود وارد اتاق که شديم سرش
    را بالا گرفت و لحظه اي خيره نگاهمان کرد انکار با نگاهش اجزاي صورتم را مي کاويد آن قدر
    حواسش متوجه من بود که حتي جوابي به سلاممان نداد انگار هر چقدر نگاهش عميقتر مي شد بيشتر از
    خودش فاصله مي گرفت لحظاتي بعد چشم هايش را بست و سرش را به پشتي مبل تکيه داد نگاه سريعي
    بين من و سهراب رد و بدل شد بعد او گامي به سمتش برداشت و گفت:آقا جون!
    پدربزرگ چشم هايش را باز کرد و گفت:تو مي توني بري سهراب.
    سهراب از زير چشم نيم نگاهي به سمت من انداخت بعد در سکوت سرش را به نشانه مثبت تکان داد و از
    اتاق خارج شد بعد از رفتن او پدربزرگ بار ديگر چشم هايش را بست و سرش را به پشتي مبل تکيه داد سکوت
    ناخوشايندي فضاي اتاق را پر کرده بود و من مردد مانده بودم که چه کاربايد بکنم.با نگاه گوشه گوشه اتاق را
    از نظر گذراندم تخـ ـت و ميز پاتخـ ـتي،مبلهاي چرمي بزرک،قفسه پر از کتاب هاي جلد چرمي قطور و قاب
    عکس هاي زنگار بسته روي ديوار،روتخـ ـتي سبز چرک مرد،پرده هاي قهوه اي رنگ براق وزخيم.همه چيز،همه
    چيز بي روح و کدر به نظر مي رسيد نگاهم بار ديگر روي پدربزرگ ايستاد هنوز همان طور بي حرکت نشسته
    بود کلافه و عصبي لـ ـبم را به دندان گزيدم مرا خواسته بود که بايستم و تماشايش کنم؟يا شايد هم منتظر بود که
    در عوض مادرم به پايش بيفتم و طلب بخشايش کنم.
    هرگز.
    با غیض و نفرت دامن لباسم را در چنگ فشردم و در حرکتی سریع روی پاشنه چرخیدم تا اتاق را ترک کنم اما
    صدای زنگار بسته او من را سر جایم خشکاند:از من متنفری؟
    پس این همه مدت در آن سکوت و سکون مرگ گونه داشت زه کمانش را می کشید تا تیرش را رها کند و چه نشانه گیری
    دقیقی.درست به هدف به عمق احساسات من.
    نگاهش کردم شقیقه هایش از عرق خیس بود انگار تمام انرژی اش را سوزانده بود تا این یک جمله را بگوید خیره در چشم هایش
    می نگریستم که گفت:مادرت هرگز این طور گستاخ به چشم های من خیره نمی شد جمله اش احساساتی را که به سختی در
    کنترل گرفته بودم به غلیان انداخت و گونه هایم از هجوم نفرت و خشم گلگون شد نفسم سنگین شد سیـ ـنه ام از شدت بغض در
    تنگی بالاتنه لباسم بالا و پایین می رفت پدربزرگ انگشتان هر دو دستش راروی عصایش فشرد و گفت:خوبه.پس تصمیم
    گرفتی که قوی باشی.من از آدم های قوی بیشتر خوشم می یاد.
    با لحن گزنده و پر نفرتی گفتم:واقعا!چرا چون لذت خوردکردنشون بیشتره؟
    پدربزرگ چشم هایش راتنگتر کرد و گفت:تو در مورد من چی میدونی؟
    در جواب سوالش بلافاصله پرسیدم:شما در مورد من چی می دونی؟
    پدربزرگ آه کشید وبدن سست و بی حالش را به پشتی مبل تکیه داد انگارعاقبت انرژی اش ته کشید چشم هایش را بست و زیر
    لب نالید:هر دوی ما مثل هم ایم.
    سرم را به نشانه تأسف تکان دادم و به انگلیسی با لحن پرتمسخری گفتم:چه مناعت طبعی!
    پدربزرگ چشم هایش را گشود و خیره نگاهم کرد خودم هم نمی دانستم این همه جسارت به یکباره از کجا آمده بود دیروز از ترس
    و اضطراب چیزی نمانده بود غالب تهی کنم وامروز مقابلش ایستاده بودم و چشم در چشم او رَجَز می خواندم.هنوز پوزخند تمسخر آلود
    گوشه لبانم بود که جمله اش غافلگیرم کرد:تجمع این همه نفرت در وجود یک زن درست به اندازه یک بشکه باروت می تونه خطرناک
    باشه.
    پدربزرگ جمله اش را به انگلیسی روان گفت و من برای یک لحظه کوتاه برق شیطنت و جوانی را در نگاهش دیدم.
    _چیه انتظارشو نداشتی؟
    در سکوت لبانم را روی هم فشردم و او ادامه داد:حالا چی؟اون قدر جسارت داری که بایستی.تو چشمام نگاه کنی و علاقه قلبی ات رو به
    این پیرمرد به زبون بیاری.
    سرش را با بی قیدی به پشتی مبل تکیه داد و در حالی که زیر چشمی نگاهم می کرد ادامه داد:این همه بی ادبی شایسته یک میهمان نیست.تو الان
    تو خونه منی.



    بابیزاری نگاهم را از او برگرداندم به دنبال فرصتی می گشت تا با زهر کلامش خُردم کند اما من این فرصت را به او ندادم روی پاشنه چرخیدم و
    در حالی که به سمت در اتاق گام برمی داشتم با لحن تلخی گفتم:اما نه به میل خودم.
    دستم که روی دستگیره در قرار گرفت با لحن خشک و دستور مانندی گفت:بمون.
    با وجودی که ته دلم از وحشت می لرزید اما با این حال بی توجه به او دستگیره در را پایین فشردم.
    _گفتم بمون.
    دستم بی اختیار از دستگیره رها شد و معلق و آویزان کنار بدنم جای گرفت صدایش را شنیدم:بیا اینجا.
    نگاهش کردم و او همان طور با لحن دستورمانندش ادامه داد:می خوام لباس بپوشم.اون کت منو از روی تخـ ـت بیار.
    انکار خون در رگهایم یخ بسته بود توان حرکت نداشتم هنوزخیره نگاهش می کردم که گفت:با پیرمردی در افتادی که حتی خودش به تنهایی قادر نیست
    لباسش رو بپوشه.

    این را که گفت به زحمت وبا کمک عصایش از روی مبل کنده شد و ایستاد در نگاه منتظرش رگه های روشنی از غرور و سرسختی دیده می شد تکبری
    که در نگاه و رفتارش بود خونم را به جوش آورد بالاجبار و با نارضایتی که هیچ تلاشی هم برای پنهان کردنش نمی کردم از جا کنده شدم کت را برداشتم
    و به سمتش گرفتم اما او بی توجه به حرکت من چرخید و پشت به من ایستاد.او می خواست که من کت را تن اش کنم لـ ـبم را به دندان گزیدم وکت را برایش
    بالا گرفتم او هم آرام و باحوصله دست هایش را در آستین های کت فرو کرد و بعد بار دیگر به سمت من چرخید یقه کتش هنوز نامرتب بود و او با همان
    نگاه طلبکارانه از من می خواست که کارم را تمام کنم دست هایم در زیر نگاه خیره اش بی اراده به سمت گردنش کشیده شد نگاه خیره اش را روی پوست
    صورتم حس می کردم و با تمام قوا درتلاش بودم که نگاهم با نگاهش تلاقی نکند یقه لباسش را مرتب کردم اما وقتی خواستم خود راعقب بکشم او به یکباره
    گردنبندم را در دست گرفت و من بار دیگر در عکس العملی ناخواسته به سمتش کشیده شدم وقتی نگاهم به صورتش افتاد وحشتزده خودم را عقب کشیدم
    طوری که زنجیر گردنبند بین من و او کشیده شد حالت چهره اش درست مثل لحظه اولی بود که او را دیدم سفید و بی روح درست شبیه یک انسان در حال
    احتضار.
    لبـ ـهای رنگ پریده او تکانی نامحسوس خورد و من احساس کردم که او دردمندانه زیرلب نالید:ساقی. بعد به سستی گردنبند را رها کرد و درزیر نگاه متعجب و وحشت زده من دستش را بالا آورد و با پشت انگشت اشاره اش آرام و شبیه نـ ـوازشی نرم،گونه چپم را لمس
    کرد از تماس دستش تمام موهای تنم سیخ شدو او انگارکه ازنفس افتاده باشد آرام آرام خم شد وبا چشم هایی نیمه باز و بی حرکت روی مبل قرار گرفت دستپاچه و
    آشفته حال لحظه ای در سکوت نگاهش کردم بعد بدون آنکه تصمیمی برای اینکار گرفته باشم با عجله به سمت لیوان آبی که روی میز پاتخـ ـتی دیده بودم دویدم آن را
    برداشتم و بعد پایین مبل کنار پاهای او زانو زدم وقتی لیوان آب را به لب هایش نزدیک کردم نگاه مات و بی حرکتش به سمت من چرخید و روی صورتم ثابت ماند
    نگاهش برق عجیبی داشت دستم به لرزه افتاد نگاهم را از نگاهش بریدم و لیوان را به لب هایش رساندم او در سکوت و چون کودکی آرام لبـ ـهایش را از هم باز کرد و
    جرعه ای از آب نوشید بعد دستش را کمی بالا کشید و تکان داد و من لیوان آب راعقب کشیدم وقتی او چشم هایش رابست آرام ازکنارش بلند شدم و لیوان آب رابار
    دیگر روی میز پاتخـ ـتی گذاشتم هنوز هم در تن ام احساس لرز می کردم مدالیوم طلایی مادر را در دست گرفتم و به نوشته حکاکی شده روی آن خیره شدم:ساقی!
    چرا این اسم تا این حد او را دگرگون کرد؟آیا این نام دیگر مادرم بود!با این فکر نگاهم به سمت پدربزرگ چرخید رنگ چهره اش برگشته بود و آرام و منظم نفس می کشید
    مدالیوم را روی سیـ ـنه ام رها کردم و تصمیم گرفتم که آرام و بی سرو صدا از اتاق خارج شوم اما درست زمانی که از کنارش می گذشتم دستش را بالا گرفت و گفت:
    کمکم کن بلند شم.
    نگاهش کردم دوباره نگاهش متکبر و لحن کلامش مـ ـستبدانه شده بود سعی کردم حالات چند لحظه قبل او را به خاطر بیاورم شاید کمی دلم برایش بسوزد دستش را که
    به سمتم دراز شده بود گرفتم واو به کمک عصایش از جا بلند شد خواستم دستش را رها کنم که گفت:دستم رو بگیر.باید منو تا داخل سالن همراهی کنی.
    دستم بار دیگر به دور بازویش پیچیده شد و به همراه او در سکوتی سنگین ازاتاق خارج شدیم. وقتی با هم وارد سالن شدیم عده ای از میهمانان آمده بودند در زیر ذره بین نگاه حُضار به همراه
    پدربزرگ به بالای سالن رفتیم و تا رسیدن به جایگاهی که گویا برای پدربزرگ آماده شده بود با عده ای
    از میهمانان خوش و بش کردیم نگاه همه مشتاقانه روی صورتم می چرخید و من هم جسورانه در نگاهشان زل
    می زدم و لبخندی آبکی تحویلشان می دادم مراسم معارفه که تمام شد به دستور پدربزرگ روی مبلی در کنارش جای
    گرفتم و در سکوتی یخزده به آن جمعیت شیک پوش کنجکاو که گویا هنوز هم از نگاه کردن به من خسته نشده بودند چشم دوختم
    دقایقی بعد سامان را دیدم که با چهره ای خندان به سمتمان می آمد نفس راحتی کشیدم و از دور برایش
    لبخند زدم وقتی مقابلمان رسید ملتمسانهنگاهش کردم و اوبا اطمینان لبخندزد.بعددر حالی کهدستش را به سمت من دراز می کرد رو به
    پدربزرگ کردو گفت:خوب دیگه پاپابزرگ جون.چپ چپ نگام نکن که با قصد قبلی اومدم این ملکه زیبارو از بندت رها کنم.
    یه پنج شیش تا اژدها مژدهام سر راه نفله کردم اینه که دیگه جون بحث کردن ندارم.
    از خدا خواسته دست سامان را گرفتم و به کمک او از جا بلند شدمسامان با تکان دادن دست با پذربزرگبای بای کرد و من را به دنبال خودش کشاند
    چند قدمی که دور شدیم سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:چی شده؟با هم جون جونی شدین.قضیه چیه؟
    نفس عمیقی کشیدم و گفتم:جون جونی؟اگه منظورت از جون جونی خوبه.باید بگم بله ما با هم ون جونی هستیم فقط یک مشکل کوچیک هست
    اون هم اینه که هر بار ما همدیگه را می بینیم اون به حالت غش می افته و من آپاندیس نداشته ام عود می کنه.
    _بازم حالت به هم خورد؟
    _من نه اون.فکر کنم نسبت به من آلرژی داره.
    سامان ازحرفم به خنده افتاد و گفت:راست میگی.بعضی از آدما کلا آلرژی زان.ببین مثلا اون دخرو می بینی اسمش شب بوئه.
    من به گل شب بو حساسیت دارم برای همین هر وقت اونو می بینم آب دماغم راه میفته.
    از گوشه چشم نگاهی به سمت دختری که سامان اشاره می کرد انداختم و زیر لب خندیدم.سامان دادمه داد:یا مثلا اون دختره که بغـ ـل صهبا
    ایستاده می بینیش.دخترخاله صباست.موقع حرف زدن اون قدر هیش و فیش می کنه که مثلا هر کی به گربه آلرژی داشته باشه آنا بی برو برگرد
    اسهال خونی می گیره.
    دخترک باابروهایی بالا رفتهو لبـ ـهایی غنچه شده پرافاده نگاهمان می کرد بنابراین لب به دندان گزیدم که در زیر نگاه خیره اش قهقهه نزنم.صهبا
    با دیدنم لبخند زد و در حالی که به سمتمان می آمد با لحن هیجان زده ای گفت:بیا رز می خوام با آتنا آشنات کنم.
    دست صهبا را گرفتم و به همراه سامان هر سه پیش آتنا رفتیم سامان با دیدنش بلافاصله گفت:هیش آتنا تویی.سلام.
    صهبا در حالی که به سامان چشم غره می رفت رو به آتنا کرد و گفت:اینم دخترعمه ما رز...رز این آتناست.دخترخاله من.
    آتنا با ناز دستش را جلو آورد و گفت:خوشبختم.
    من هم دستش را به گرمی فشردم:من هم همینطور.
    سامان سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت:تو به گربه حساسیت نداری؟
    از حرفش به خنده افتادم اما به زور خودم را کنترل کردم صهبا رو بهمن کرد و گفت:آتنا تازه دیشب از دبی برگشته.
    سامان آرام زیر لب زمزمه کرد:هیش!
    آتنا لبخندی به لب زد و گفت:من یک دوست دارم که در لس آنجلس زندگی می کنه برام دعوت نامه فرستاده قرار بود کریسمس امسال با اون و نامزد
    ژاپنی اش به لاس وگاس بریم اما متأسفانه سفر دبی ام طولانی شد.
    سامان باز زیرلب زمزمه کرد:فیش!
    صهبا گفت:رز اهل نیویورک.اما قراره یه شوهر ایرانی خوب واسش دست و پا کنیم و برای همیشه اونو پیش خودمون نگه داریم.
    آتنا نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت:واقعا؟!
    به رویش لبخند زدم و او ادامه داد:اگه من جای شما بودم هرگز مرتکب چنین اشتباهی نمی شدم.
    بعد لبخندی به لب زد و گفت:هیچ می دونی فرق بین باطری و مردا در چیه؟
    سامان با لحن پرشیطنتی گفت:حتما باطری تو جیب بغـ ـل جا میشه اما مردا متأسفانه نه.
    آتنا چینی به پیشانی بلندش انداخت و گفت:خیرجانم فرقشون در اینه که باطری حداقل یه قطب مثبت داره اما مردا هیچ چیز مثبتی ندارن.پس هرگز زندگی ات
    رو به خاطر تعهد داشتن به یک مرد تباه نکن.
    صهبا پیروزمندانه خندید و سامان باز زیر لب غر زد:هیش!
    بعد در حالی که با اشاره دست ما را دعوت به نشستن می کرد روی صندلی نشست و رو به آتنا کرد و گفت:به نظر من که زنا رو باید روزی سه وعده کتک
    زد اونم با تَرکه تَر.
    صهبا روی صندلی نشست و گفت:چیه سامان خان.باز کم آوردی؟
    آتنا در حالی که یکی از پاهایش را روی دیگری می انداخت نگاه عاقلاندر سفیهی به سامان انداخت و گفت:وای ...همه شون همینجوری ان به جای اینکه از مغزشون
    کار بکشن از مشتشون استفاده می کنن شرط می بندم اداره کل جهان ظرف ده سال آینده به دست زنها می افته.
    سامان گفت:هیچ می دونی باستان شناسا چطور اسکلت زنا رواز مال کردا تشخیص می دن آتنا بی اعتنا شانه ای بالا انداخت اما سامان بی توجه به حرکت او
    ادامه داد:از روی استخوان فک شون.می دونی چرا؟چون اصولا استخوان فک خانم هابه خاطر فرمایش زیادی که می کنن سائیده میشه.
    آتنا چشم هایش رازیر و رو کرد و گفت:هیش.بی مزه.
    بعد رو به صهبا کرد و گفت:من می رم پیش آیدا اینا تو نمیای؟
    این را که گفت ایستاد و آدامسی که پشت لباسش چسبیده بود بین باسـ ـن او و صندلی کش آمد در حالی که به سختی جلوی خنده خودم را گرفته بودم نگاهی به صورت سامان
    انداختم حدسم درست بود از چشم های سامان شیطنت می بارید با حرکت چشم و ابرو اشاره ای به پشت آتنا کرد و با بدجنسـ ـی لبخند زذ چشمهای صهبا از دیدن آن منظره
    درشت شد اما درباره آنچه اتفاق افتاده بود به آتنا حرفی نزد با عجله از جا بلند شد و گفت:چرا...چرا منم باهات میام.
    بعد در حالی که با نگاهش برای سامان خط و نشان می کشید خطاب به من ادامه داد:تو هم بیارز.آتنا دیگر منتظر نماند و زودتر از ما به سمتی که آیدا نشسته بود حرکت
    کردو آدامسی که پشت لباسش چسبیده بود همین طور کش آمد تا اینکه عاقبت از وسط پاره شد وبه صورت رشته ای دراز و باریک از پشت لباسش آویزان شد سامان از دیدن
    این صحنه قهقهه زد و آتنا همراه با نگاهی سرزنش بار با لحن غلیظ و کشداری گفت:هیش!
    سامان در زیر نگاه خشمناک صهبا شانه ای بالا انداخت و گفت:جون داداش فقط خواستم کمکی کرده باشم آخه دخترخاله ات خیلی نچسبه. صهبا دلخور و عصبی از او رو برگرداند و بعد در حالی که پاشنه هایش را محکمتر از معمول روی زمین می کوبید به آتنا پیوست.ناهی به صورت خندان سامان انداختم و
    گفتم:تو بچه بدی هستی.
    _ما مخلصیم.
    میان خنده سرم را به نشانه تأسف تکان داد و برای پیوستن به جمع خانم ها از او جدا شدم بازار پذیرایی داغ بود و من به یاد جشن شکرگذاری خودمان افتادم توران هندوانه ها
    را به شکل های زیبا برش داده بود و تزئین کرده بود چندین نوع مختلف شیرینی،آجیل و میوه نیز روی میزها دیده می شد بعد از اینکه در جمع دخترهای مجلس ساعتی درباره اختلافات
    فرهنگی و نوع سنت هایمان صحبت کردیم آیدا سرش را به سرم نزدیک کرد و گفت:امشب شب تو بود رز همه تو نخ توان.
    خیره نگاهش کردم و گفتم:یعنی چی؟
    آیدا لبخندی زد:یعنی اینکه حواسشون به توئه.
    صهبا که سمت دیگرم ایستاده بود در تأیید حرف آیدا گفت:راست میگه.مثلا علیرضا روببین.با اون یکی آیدین.همچین نگاه می کنه انگار آدم تا حالا به عمرش ندیده.
    به جهتی که صهبا نگاه می کرد نگاهی انداختم و نگاهم در نگاه مرد وانی که خیره به سمت ما می نگریست گره خورد صدای آیدین را شنیدم که گفت:اون مو بلنده آیدینِ.خواننده است.
    اون یکی هم علیرضاست کارگردان وای چقدرم نگاه می کنه.
    صهبا گفت:همه شون دوستای نزدیک سهراب ان.
    نگام به سمت سهراب چرخید او هم داشت نگاهم می کرد در زیر نگاه خیره من چیزی به دوستش گفت و او لبخند به لب سرش را مؤدبانه تکان داد.حضور بی موقع آرش و سامان فرصتی
    برای پاسخ دادن به لبخندش برایم باقی نگذاشت سامان که دوربین فیلمبرداری دستش بود مقابلمان ایستاد و در حالی که ازچهره صهبا فیلم می گرفت با صدایی بم و تو دماغی گفت:اینجا
    آفریقاست.این کره خری که می بینید...
    صهبا حالتی تهاجمی به خودش گرفت و گفت:سامان می زنم تو دهنتا.
    سامان همینطور که فیلم می گرفت خودش را کمی عقب تر کشید و گفت:آرام جانم آرام.
    آرش قهقهه زد صهباهم با دست به زیر دوربین زد و گفت:لازم نکرده از من فیلم بگیری یابو.
    سامانلبش را به دندان گزید و گفت:وای چه اصطلاحات زشتی!من شخصا از طرف صهبا از جمع معذرت میخوام.
    صهبا غرید:سامان میری یا جیغ بکشم.
    سامان کچ دستآرش را گرفت و در حالی که او را به دنبال خودش می کشید گفت:باشه توام.بی جنبه.جیغ می کشم!جیغ می کشم!
    بعد رو به آرش ادامه داد:بیا بریم اصلا خر ما از کره گی دُمش هوایی بود هی بهت می گم صهبا پَر و پاچه مون رومی جوئه تو میگی طوری نیست عوضش از آیدا کره خرتره آیدا میان خنده
    اعتراض کرد و سامانبا حالتی نمایشی زیپ دهنش را کشید و به همراه آرش ازمقابل ما دور شدند.بعد از صرف شام با آیدا مشغول صحبت بودیم که صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند
    به سمتش که برگشتم خودم را درمقابل جمع دوستانش دیدم.
    می بخشی رز.
    لبخندی کنترل نشده به رویش زدم و او در حالی که به دو مرد وان همراهش اشاره می کرد ادامه داد:میخوام با دوستای من آشنا بشی.آیداین و علیرضا.
    لبخندی کمـ ـرنگ به رویشان زدم و گفتم:باعث خوشحالی منه.
    آیدین اندامی ظریف و جثه ای کوچک داشت و موهای مواج و خرمایی رنگش را به سختی پشت سرش جمع کرده بود مشتاقانه و خندان نگاهش را در نگاهم دوخت و سلام کرد،اما علیرضا
    درست مثل دفعه قبل با احترام سرش را تکان داد و لبخند زد لبخدش گیرا و صمیمی به نظر می رسید و چشم های عسلی رنگش درزمینه پوست سبزه و نمکین اش برقی غریب و محزون داشت
    در همان نگاه اول پی به شوریدگی حالش بردم و آیدا کنارم از همیشه خجولتر و ساکت تر به نظرمیرسید.سهراب نیم نگاهی به چهره علیرضا انداخت و گفت:علیرضا دلش می خواست از نزدیک با تو
    آشنا بشه نگاهم را در نگاه خیره سهراب دوختم و او با لحنی که به نظر ناراضی و آشفته می رسید ادامه داد:اون میخواد بدونه که تو حاضری تو مجموعه کلیپی که قراره برای آهنگای آیدین بسازه بازی
    کنی؟
    نگاه متعجب ام به سمت علیرضا چرخید:من؟!
    به جای او آیدین واب داد:بله اگه قبول کنینخوشحال می شیم.
    نیم نگاهی به سمت سهراب انداختم چقدر کلافه به نظر می رشید با دیدن حالت روحی او لبخند نامطمئنی به لب زدم و در حالی که از گوشه چشم حرکات سهراب را می پائیدم پرسیدم:چرا من؟
    علیرضا با همان متانت و وقاری که در رفتارش دیده می شد سری تکان داد و گفت:به خاطر چهره تون سهراب را دیدم که خشمگین و عصبی گوشه لبش را به دندان گزید و برای لحظه ای کوتاه پلک هایش
    را روی هم فشرد و من گیج و حواس پرت به علیرضا نگاه کردم.
    _می دونین حالت چهره شما همون چیزیه که برای اینکار مدنظرمن بود.
    در حالی که تمام حواسم به رفتار سهراب بود با لحن نامطمئنی گفتم:ولی من...
    آیدین عجولانه و مشتاق میان حرفم دوید و گفت:کار سختی نیست.به خصوص که نقش مقابلتون آشناست.مطمئنم از پس اش برمی یاین.اگه قبول کنین همین فردا باهاتون قرارداد می بندیم خوشبختانه تو این
    آلبوم اسپانسر لارژی داریم.
    این را گفت و دستش را روی شانه علیرضا گذاشت نگاهی به چهره گرفته سهراب انداختم دست هایش را در جیب های شلوارش فشرده بودو جهتی دیگر رانگاه می کرد انگار که اصلا حواسش به ما نبود در زیر نگاه
    خیره و منتظر آن دو بلاتکلیف مانده بودم نمی توانستم تصمیم بگیرم از طرف دیگر رفتار عجیب سهراب گیجم کرده بود نمی توانستم دلیلی برای آن اخم و نارضایتی اش پیدا کنم آیا کاری کرده بودم که او ناراحت
    شده بود بی اختیار با لحن دلجویانه ای صدایش زدم:سهراب!
    سهراب نگاهم کرد اما نگاهش کلافه و ناآرام بود لحظه ای نگاهش کردم و گفتم:چیزی شده؟
    سهراب لبخندی عصبی به لب زد و انگشتانش را در لابه لای موهایش لغزاند:نه.چطور مگه؟
    _هیچی فقط حس کردم که...
    در زیر نگاه خیره اش کلمات را گم کردم و جمله ام ناتمام ماند او سرش را تکان داد و گفت:که چی؟
    لبخند کمـ ـرنگی به لب زدم و شانه هایم را بالا کشیدم:هیچی فراموش کن.
    بعد مکث کوتاهی کردم و گفتم:سهراب به نظر تو من باید این پیشنهاد را قبول کنم.
    سهراب شانه هایش را بالا کشید و گفت:بایدی در کار نیست رز.تو می تونی تصمیم بگیر.اختیار با خودته.
    _میخوام نظر تو را بدونم.
    سهراب دوباره شانه ای بالا انداخت و با همان لحن بی تفاوت تقریبا زیر لب زمزمه کرد:من نظری ندارم ازرفتارش و از جواب سربالایش کلافه شده بودم.حالت چهره اش و لحن خشک کلامش نارضایتی اش را فریاد
    می زد انگار اصلا دلش نمی خواست که من را جزئی از آن کارببیندچرایش را نمی دانستم و این اصلا برایم قابل قبول نبود باز جمله صهبا در گوش هایم زنگ زد(از همه زنها متنفره.))
    با یادآوری این جمله با خودم فکر کردم(متنفره که باشه))بعد بدون ابنکه فرصت دیگری برای فکر کردن به خودم بدهم رو به علیرضا کردم و با لحن قاطعی گفتم:قبول می کنم.
    و سهراب باز گوشه لبش را به دندان گزید

    سامان با مراجعه به نيروي انتظامي کارهاي اقامت موقت ام را انجام داد و من به خاطر مسؤوليت کاري
    که پذيرفته بودم عاقبت چمدانم را به قصد ماندن گشودم.صبح وقتي در اتاقم را باز کردم صداي افتادن شيئي
    روي زمين نگاهم را متوجه خود کرد يک ورقه کاغذ سفيد با يک شاخه گل رز زمين افتاده بود براي برداشتنشان
    خم شدم کاغذ سفيد از وسط تا شده بود وقتي بازش کردم از خواندن نوشته تايپ شده روي آن جا خوردم:
    دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کمي گيج شده بودم معناي دقيقش را نمي دانستم فقط حس مي کردم که بايد معناي خوبي داشته باشد غنچه رز را
    بوئيدم و بعد هر دوي آنها را در داخل قفسه کتابها گذاشتم.کار سامان بود قبلا هم يکبار همين جمله را از زبانش شنيده
    بودم از تجسم شيطنت هايش لبخند زدم و تصميم گرفتم در اولين فرصت معناي کارش را از او بپرسم ساعت از ده
    گذشته بود که براي خوردن صبحانه پائين رفتم وسط پله ها بودم که صداي سامان را شنيدم:بابا دِ بيا.ببين سليقه چه کرده.
    و آرش با خنده جواب داد:همه را ديوونه کرده!
    حرف هايشان کنجکاوي ام را تحريک کرد پله هاي باقي مانده را با عجله پائين آمدم و با ديدن درخت کاج تزئين شده کنار پنجره،پائين
    پله ها به يکباره ايستادم.صهبا با ديدنم شادمانه فرياد زد:
    _کريسمس مبارک رز.
    اين اولين عيدي بود که من نه پدر داشتم و نه مادر.دختر يتيمي بودم در يک سرزمين غريب و ناآشنا و درميان جماعتي که
    هنوز هم نتوانسته بودم به شکلي صميمانه و واقعي آنها را به خود بپذيرم.به يکباره دلم گرفت و اشک در خانه چشم هايم نشست
    اما وقتي سامان را با آن لبخند شاد و سرزنده ديدم دلم نيامد که به رويش لبخند نزنم هر چند با وجود تمام تلاشم براي پنهان نگاه
    داشتن احساست درونم را ببيند لبخند به لب در حالي که گوي آويزي را کنار گوشش تکان مي داد به سمت من آمد و گفت:چه
    طوره استاد؟
    به رويش لبخند زدم :فوق العاده است.
    سامان گوي نقره اي را به دستم داد و گفت:حالا کجا شو ديدي هنوز کلي از زنگوله،منگوله هاش مونده،بيا که حسابي دست تنهام..
    صهبا و آرش پشت ميز روبه روي هم نشسته و مشغول بازي شطرنج بودند وقتي از کنارشان مي گذشتم صهبا دستي به نشانه سلام تکان
    داد و گفت:شمام عيد باحالي دارينا!
    آرش با حرکت اسبش مهره رخ صهبا را زد و صداي اعتراض او را بلند کرد من که از اعتراض بي جاي صهبا خنده ام گرفته بود آنها
    را تنها گذاشتم و کنار درخت کاج به سامان پيوستم امان در حالي که گوي هاي نقره اي و طلايي را با فاصله به شاخه هاي درخت مي آويخت
    نيم نگاهي به سمت آنها انداختو گقت:
    _آخرش ديدنيه.هنوز گيس و گيس کشي هاش مونده.
    لبخندي زدم و گوي نقره اي را که سامان به دستم داده بود به شاخه درخت آويختم سامان گوي ديگري به دستم داد و آرام کنار گوشم زمزمه کرد:
    خوبي؟
    بدون اينکه نگاهش کنم زير لب جواب دادم:آره.
    سامان باز با لحن نجواگونه اي پرسيد:مطمئن؟
    نگاهم را در نگاهش دوختم و همراه با لبخند محزوني گفتم:من خوبم سامان چرا مي پرسي؟
    سامان لحظه اي خيره نگاهم کرد و گفت:چون اصلا دروغگوي خوبي نيستي.
    با شنيدن حرفش بي اختيار آه کشيدم از ذهنم گذشت:<<تو ديگه کي هستي؟>>
    سامان از گوشه چشم نگاهي به من انداخت و همراه با لبخند پرشيطنتي گفت:اوه من بچه تيزي هستم.
    مکث کوتاهي کرد و پرسيد:بابانوئل هنوز پشت در اتاقت چيزي نزاشته؟
    لبخندي به لب زدم و گفتم:چرا گذاشته.
    سامان مشتاقانه نگاهم کرد:واقعا!حالا چي گذاشته؟
    همين طور که گوي هاي تزئيني را به شاخه اي درخت مي آويختم جواب دادم:مي خواي بگي تو نمي دوني!
    سامان خيره نگاهم کرد:بايد مي دونستم؟!
    _يعني تو واقعا نمي دوني؟
    سامان شانه اي بالا انداخت وتقريبا باصداي بلندي گفت:به جون آرش اگه بدونم.
    آرش از پشت ميز جواب داد:به جون خودت.
    سامان به سمت او چرخيد و گفت:چي به جون خودم؟
    آرش جواب داد:هر دروغي که داري به هم مي بافي.
    سامان بار ديگر رو به من کرد و گفت:چرت و پرت ميگه...خيلي خوب بابا به جان خودم اگه بدونم حالا مگه چي آورده؟
    نگاه نامطمئنم را به صورتش دوختم جدي و مشتاق به نظر مي رسيد بنابراين زير لب جواب دادم:يه شاخه رز قرمز با مقداري
    شعر.
    سامان با لحن پرشيطنتي تکرار کرد:يه شاخه رز قرمز با مقداري شعر؟؟!!اَو...چه بابانوئل جلفي حالا چي نوشته؟
    _يعني تو نمي دوني.
    سامان باز شانه هايش را بالا کشيد و شگفت زده نگاهم کرد:اي بابا من از کجا بايد بدونم به جون آرش...
    آرش بلافاصله جواب داد:به جون خودت.
    سامان با لحن کلافه اي پرسيد:چي به جون خودم.
    _همون چاخانايي که داري ميگي.از من مي شنوي رز،حرفاشو بشنو و باور نکن يه روده راست تو شکمش نيست خصوصازماني
    که از جون ديگران مايه بزاره.
    سامان ابرويي بالا کشيد:اِ...اينجوريه؟بسيار خوب يادت باشه خودت خواستي.
    بعد رو به صهبا کرد و گفت:صهبا جان،وقتي شما داشتي با رز حرف مي زدي اون يکي از پياده هاتو کش رفت.
    صهبا بدبينانه چشم هايش را تنگ کرد و گفت:راست ميگه آرش؟
    آرش عاجزانه به دست و پا افتاد:نه به جان صهبا.
    صهبا برسرش غريد:به جون خودت.فکر کردي من خرم.
    سامان در حالي که لبخندي پرشيطنت به لب داشت ميان حرفش دويد و گفت:دور از جون...دور از جون اما صهبا همچنان غر مي زد:
    پس بگو چي شد که يهو بي هوا رُخمو زدي کور خوندي آرش خان ازحلقومت مي کشم بيرون ياا...رَدش کن بياد.
    آن دو هنوز بر سر مهره هايشان با هم چانه مي زدند که سامان رو به من کرد و گفت:خوب مي گفتي .گفتي شعرش عشقولانه است.
    سري تکان دادم و گفتم:من چيزي نگفتم.
    _نگفتي؟!خوب پس لابد من خودم حدس زدم.مي دوني قطعا بني آدم اعضاي يکديگرند يا توانا بود هر که دانا بود که نبوده بوده؟
    سرم را به نشانه منفي تکان دادم و گفتم:نه اين نبود.همون شعريه که تو اون روز خونديش.دل مي رود زدستم،صاحبدلان خدا را. سامان هيجانزده نگاهم کرد و گفت:اي هوار تو سرم.اينو نوشته.اينکه *** عاشقونه است.لبخندي زدم و گفتم:شوخي نکن سامان.تو نوشتي.
    _من؟!نه بابا به جون آرش اگه من نوشته باشم.اما...اما مي تونم حدس بزنم که کي اونو نوشته.
    _خوب کي نوشته؟
    سامان دستي به موهايش کشيد و گفت:رحيم نجّار.آره کار خود پدر سوخته اَشِ.
    با لحن گيجي پرسيدم:رحيم چي؟
    _رحيم نجّار ديگه...اما نه صبر کن ببينم گفتي گل اش رز بود؟
    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم سامان هم با ژستي متفکرانه دستي به موهايش کشيد و ادامه داد:پس با اين حساب کار اون نمي تونه باشه گل مورد
    علاقه اون محبوبه شب بود.
    من که متوجه منظورش نمي شدم فقط گيج و سردرگم نگاهش کردم اما او چند بار سرش را تکان داد و گفت:هر کي هست داره سبک کار اونو تقليد مي کنه.
    بعد لبخندي به لب زد و گفت:نگران نباش پيداش مي کنم برات.
    سرش را به سرم نزديک کرد و با لحن پرشيطنتي ادامه داد:گفته بودم تو اين خونه همه ريز و درشت قصد ازدواج دارن.نگفته بودم.
    باحالتي درمانده نگاهش کردم و او لبخند به لب به کارش مشغول شد.آخرين گوي نقره اي را به درخت آويخت سرش را از روي رضايت تکان داد و در حالي
    که عقب عقب مي رفت گفت:بزار ببينم چطور شده.بَه بَه.دستم طلا.بزار بزنم به تخـ ـته سليقه که نيست لامصب.
    بعد همون طور که عقب عقب مي رفت روي ميز صفحه شطرنجي که صهبا و آرش مشغول بازي بودن نشست و تمام مهره ها را به هم ريخت.وقتي چشم هاي
    گشاد شده از شدت عصبانيت صهبا را ديد لبخندي به لب زد و گفت:ميگم اين صهبا خانم مام خوشگله ها لامصب چشماشو ببين هر کدوم اندازه يه نعلبکي.از چشم
    گاوم درشتره ماشاءِا...بزار بزنم به تخـ ـته.
    صهبا از لاي دندان هايش غريد:گراز وحشي. سامان با لحن گله مندي ناليد:اي بابا بازم صد رحمت به زُمبه و رِکس و بوشفِک و پاکوتاهي
    هنا دختر در مزرعه و هاپوکومار خونه مادربزرگه.ميبيني ساقي جون اگه دستتو تا آرنجم تو
    عسل کني و بذاري دهنش بازم گازت مي گيره.
    صهبا با کوسن مخملي ضربه اي بر سر سامان کوبيد و گفت:از تي تيام گم بو بچه پررو.
    سامان دست هايش را براي دفاع بالاي سرش گرفت و گفت:چي چي ؟!آرش اين چي گفت؟به
    زبون ميخي حرف مي زنه؟!
    آرش جواب داد:زبون ميخي نيست يه دايالوگ از نمايشنامه شونه اگه بخوام به زبون سگ و گربه اي
    شما دو تا ترجمه اش کنم ميشه پيشته بچه پرررو!
    به شنيدن اين حرف سامان از روي ميز بلند شد و گفت:خوب اينو زودتر مي گفتي گُلُم.ديگه چرا
    مي زني بعد با ديدن صفحه شطرنج لُپ اش را چنگ انداخت و گفت:اي واي خاک عالم.من اون وقت
    تا حالا رواين نشسته بودم ببخشين تو رو خدا.اصلا متوجه نشدم.
    آرش به پشتي مبل تکيه داد و در حالي که يکي از پاهايش را روي ديگري مي انداخت گفت:از بس که پوست
    پائين تنت کلفته داداش من.
    صهبا با بدجنسـ ـي جواب داد:پوست؟!بگو چرم گاو.بگو فَلس کروکوديل.
    _خيلي خوب بابا چه شلوغش کردين شما دو تا.اگه يکي ندونه فکر مي کنه گري کاسپاف داشته با يارانه مسابقه
    مي داده.
    صهبا از شنيدن اين حرف به خنده افتاد و زير لب تکرار کرد:يارانه.
    سامان چيني به پيشاني انداخت و گفت:نه پس کامپيوتر!اين همه تو تلويزيون اعلام مي کنه فارسي را پاس بداريد،
    فارسي را پاس بداريد واسه دل خودش که نمي گه.واسه من و شما مي گه اکه من و شما که تحصيل کرده هاي
    اين مملکتيم رعايت نکنيم پس ديگه از کي توقع هست.يارو بازيگره مي ياد پشت تلويزيون ميگه:من تو بچگي ام
    اکتيو بودم.خوب اکتيو بودي و قانقاريا.چرا به زبون خودت حرف نمي زني؟
    آرش ميان خنده گفت:ببخشيد استاد.اون وقت درستش چيه؟
    سامان سـ ـينه اي صاف کرد و گفت:خوب بگه من تو بچگي شيطون بودم.حالا اگه ديد خيلي بيشتر از شيطون اکتيو
    بوده خوب بگه من تو بچگي ظلم بودم تُغس بودم،تخم جن بودم نگه اکتيو بودم اين ها همه ظلم در حق فرهنگ و ادب مملکت
    ما.
    صهبا گفت:استاد شما خودتم ميگي اکتيو.
    سامان انگشتش را مقابل صورتش تکان داد و گفت:اولا که شما خفه خوني.ثانيا مثل اينکه شما اصلا حاليتان نيست که
    من استادم شما دانشجو سطح سواد من بسي بالاتر از سطح سواد شماست.بالاخره بايد بين بنده و شما جقله هاي کم سواد
    فرقي باشد يا نه.
    آرش انگشتانش را بالا گرفت و گفت:جسارت بنده را ببخشاييد استاد.اما شما فکر نمي کنيد که واژه ثانيا در فرهنگ و ادب
    فارسي جايگاهي نداشته باشد جسارتا درست تر آن است که به جاي آن بگوييم دوما.سامان نگاهي روي صفحه ساعتش انداخت
    و گفت:آخ عزيزانم عذر بنده را پذيرا باشيد گويا تايم کلاس اين هفته مان به سر آمده شما را به خيرو ما را به سلامت تا ديدار
    بعد و برنامه بعد همه شما را به خداي بزرگ مي سپارم خداوند يار و نگهدارتان.
    صداي آيدا نگاهمان را به آستانه در کشاند:اِ...شما که هنوز حاضر نشدين.
    صهبا از جا بلند شد و گفت:الان آماده ميشيم.منتظر بوديم رز از خواب بيدار شه.حالا همه بچه ها اومدن؟
    آيدا سري تکان داد و گفت:آره بابا سهراب نيم ساعت پيش زنگ زد.اِ بجنبين ديگه هنوز ايستادن.
    صهبا در حالي که به سمت در خروجي مي رفت جواب داد:خيلي خوب بابا،من مي رم خونه لباس بپوشم تو هم زودتر آماده شو
    رز امروز فيلمبرداري داريم.
    بعد از رفتن صهبا من هم به اتاقم رفتم و بعد از اينکه همه آماده شديم براي شروع کار به گروه فيلمبرداري پيوستم.با وجود استرسي
    که داشتم کار با بچه هاي گروه برايم جالب و هيجان انگيز بود آيدين صداي گرم و دلنشيني داشت و من براي بيشتر آشنا شدن با حس
    و حال کار يک نسخه کامل از آهنگ هايش را همراه خود به خانه آرودم و ضبط صوت را روشن کردم .هدفون را روي گوش هايم
    گذاشتم و روي تخـ ـت دراز کشيدم.اولين ترانه،آهنگ محزون و زيبايي بود که قسمتي از آن مي بايست در سالن فرودگاه فيلمبرداري مي شد
    چشم هايم را بسته بودم و من هم به همراه صداي آيدين کلمات را زير لب زمزمه مي کردم:
    دستامون اگر که دوره دلامون که دور نميشه
    دل من جز با دل تو بادلي که جور نمي شه
    تو مي خواي مرمر قلبت آب شه با گرماي عشقم
    دلت ازسنگ عزيزم سنگي که صبور نميشه
    فاصله ها،فاصله ها اونو به من برسونين
    فاصله ها،فاصله ها درد منو نمي دونين
    بردن اسم تو ازياد کاريه که خيلي سخته
    دل تو نقش يه قلب که تو آغـ ـوش درختِ
    تو دلم هميشه جاتِ هميشه دلم باهاتِ
    تو دلم هميشه جاتِ هميشه دلم باهاتِ
    ياد من هر جا که باشي مثل سايه خواب پاتِ
    آهنگ که تمام شد گوشي را از روي گوشم برداشتم و به پهلو غلتيدم از پشت در اتاق صدايي شنيدم بلند شدم
    و لب تخـ ـت نشستم کمي دقيقتر شدم و صداي گام هايي را که در حال دور شدن بود تشخيص دادم نگاهم بي اختيار
    به سمت شاخه رز و کاغذ شعري افتاد که داخل قفسه کتاب ها بود لبخندي به لب زدم و زير لب زمزمه کردم :
    خوب سامان...مچتو گرفتم.
    با اين فکر هيجانزده به سمت در دويدم به محض اينکه در را گشودم يک برگه تا شده به همراه يک شاخه گل رز
    مقابل پاهايم روي زمين افتاد به خاطر حدس درستم پيروزمندانه لبخند زدم اما همين که نگاهم را بالا گرفتم و به جهت
    صدا چرخاندم لبخند از روي لب هايم پرکشيد کمي دورتر از من،سهراب روي اولين پله ايستاده بود و خيره نگاهم مي کرد
    به شدت غافلگير شده بودم انتظار ديدن او را نداشتم لب هايم تکان خورد و بي اراده زير لب زمزمه کردم :تويي؟!
    سهراب دستپاچه به نظر مي رسيد دستي به موهايش کشيد و گفت:مثل اينکه بد موقع مزاحم شدم مي بخشي.کمی
    دست و پایم را گم کرده بودم با عجله سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:نه.نه اصلا این طور نیست.
    سهراب لحظه ای در سکوت نگاهم کرد بعد گامی به سمت من برداشت و گفت:پس می تونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟
    دستپاچه تر از قبل جواب دادم:اوه،بله البته بیا تو خواهش می کنم.
    لبخندی کنترل نشده به رویش زدم و خودم را از آستانه در کنار کشیدم سهراب تقریبا به یک قدمی ام رسیده بود که بار دیگر
    چشمم به برگه کاغذ و شاخه گل روی زمین افتاد نگاه سریعی به صورت سهراب انداختم و بعد برای برداشتن آنها از روی زمین
    خم شدم اما دست سهراب زودتر از دست من به آنها رسید هر دو تقریبا هم زمان با هم برای برداشتن آنها ازروی زمین خم شده
    بودیم نگاهم را بالا کشیدم و به روی نگاه خندان سهراب لبخندی شرم آلود زدم هر دو ایستادیم و او در حالی که آنها را به دست
    من می داد لبخند شوخی به لب زد و گفت:حتما هدیه بابانوئله.
    برای لحظاتی کوتاه نگاه نامطمئنم را در چشم های گیرایش دوختم.سهراب یا سامان؟گیج شده بودم آنها را از دستش گرفتم و با
    لحنی نجواگونه زیر لب تشکر کردم سهراب قدم به داخل اتاق گذاشت و من در را پشت سرش بستم هنوز پشت به در ایستاده بودم
    که سهراب به سمت من چرخید و گفت:خواب بودی؟در حالی که به سمت تخـ ـت می رفتم سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
    نه.نواری را که علیرضا داده بود گوش می کردم...چرا نمی شینی؟
    لب تخـ ـت نشستم و نگاه منتظرم را روی قامت موزون او انداختم.سهراب به لبه میز کنار پنجره تکیه داد و گفت:خیلی مزاحمت نمی شم
    فقط اومده بودم که بگم...
    مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به زیر انداخت بعد بار دیگر به حرف آمد و گفت:امروز کارت عالی بود.
    نگاه متعجبم به سمت چشم هایش کشیده شد حرفی برای گفتن به ذهنم نرسید در سکوتی معنادار فقط شگفت زده و نامطمئن نگاهش کردم
    در تمام طول آن روز حتی برای لحظه ای کوتاه روی خوش نشان نداده بود کوچکترین تلاشی برای برقراری ارتباط نکرده بود و به غیر
    از جواب سلام سرد و منجمد کننده ای که به من تحویل داده بود حتی کلمه ای که مخاطبش من باشم از گلویش خارج نشده بود.حالا
    روبه رویم ایستاده بود و می گفت کارم عالی بوده.و این چیزی نبود که باورش برای من آسان باشد گیج شده بودم و او این حالت را به
    روشنی از نگاهم خواند اما با وجود تمام دقتش با جمله ای ناشیانه کار را خرابتر کرد:دلیلی نداره که در این رابطه به تو دروغ بگم.
    با لحن شگفت زده ای گفتم:من گفتم تو این کار را می کنی؟
    سهراب با لحن شتاب آلود و آشفته ای گفت:به زبون نه اما با نگاه آره.
    خوب تشخیص داده بود بنابراین حرفی برای گفتن نداشتم فقط زیر لب زمزمه کردم:اوه...
    باز برای لحظاتی سکوت بینمان را پر کرد من حرفی برای گفتن نداشتم و به نظر می رسید او به دنبال جمله مناسبی می گشت عاقبت
    گویا جمله مناسب اش را یافت نفس عمیقی کشید و گفت:فکر می کنی لازمه که بهت ثابت کنم؟
    این جمله را یک بار دیگه هم گفته بود.آن روز،روی پله ها.و من بدون اینکه متوجه باشم باز زیر لب زمزمه کردم:اوه.
    او با حالتی کلافه دست هایش را مقابل سیـ ـنه در هم قلاب کرد و گفت:فقط همین...اوه؟!
    جمله اش من را به خود آورد با این وجود من هم با تمام تلاشم برای سر هم کردن یک جمله مناسب به همان جمله تکرای دفعه قبل قناعت
    کردم:شاید لازمتر باشه که به خودت ثابت کنی.
    سهراب کلافه تر ازقبل باصدای بلندی نفس اش را بیرون داد و به شکلی قهر آلود جهت نگاهش را به سمت پنجره تغییر داد.شدیدا احساس
    بلاتکلیفی می کردم.آیا باید حرف دیگری می زدم گوشه لـ ـبم را به دندان گزدیم و نگاهم را به روی آنچه در میان دست هایم داشتم گره زدم اما
    طولی نکشید که صدای سهراب نگاهم را به سمت خود کشاند لحنش به شدت معترض به نظر می رسید،دوست ندارم هر بار برای باور
    کردن حرفام بهت التماس کنم.
    از حرفش و از لحن معترض و متکبر کلامش جاخوردم سرپا ایستادم و گفتم:چرا فکر می کنی که مجبوری این کار را بکنی؟
    دلگیرانه از او رو برگرداندم و در حالی که به سمت میز آرایش می رفتم ادامه دادم:فکر نمی کنی که بهتر باشه با خودت روراستر باشی مثل
    اینکه تو خودت هم نمی دونی واقعا چی می خوای؟
    به محض اینکه جمله ام تمام شد او در حرکتی سریع و نیرومنداز پشت سرآستین لباسم را چنگ زد و من را به سمت خودش کشید حرکتش به
    قدری غافلگیرم کرد که بدون هیچ مقاومتی به سمتش چرخیدم ودرست رو در رویش قرار گرفتم آن قدر نزدیک و کنترل شده که نفس کشیدن
    فراموشم شد.او جمله اش را خیلی سریع و با خشمی کنترل شده بر زبان جاری ساخت:خوب می دونم که واقعا چی می خوام رز.
    اما در آن لحظه ذهن من به قدری از هم پاشیده بود که زبانش بیگانه به نظرم رسید در آن لحظه از زبان فارسی حتی کلمه ای در خاطرم نمانده
    بودنفس تندش به صورتم خورد و من احساس کردم که باید برای رهایی از آن آغـ ـوش خشن اقدامی بکنم با فشار هر دو دست او را به عقب راندم
    و با عجله به سمت آینه چرخیدم دستم را به لبه میز گرفتم و گفتم:لطفا منو تنها بزار.
    او لحظه ای ساکت و بی حرکت سرجایش ایستاد به نظر می رسید نمی تواند تصمیم درستی بگیرد اما عاقبت به سستی از جا کنده شد و با گفتن کلمه
    <<متأسفم>>از اتاق بیرون رفت به محض اینکه در راپشت سرش به هم زد دستم را روی سیـ ـنه ام گذاشتم و نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم قلـ ـبم
    به تندی قلب یک گنجشک هراسیده می تپید و زانو های سست و بی حالم از درون می لرزیدند نگاهم روی تصویر خودم در آینه ثابت ماند از ذهنم گذشت:

    خودم را به تخـ ـت رساندم و آرام لب آن نشستم هنوز ذهنم در هم ریخته و متشنج بود نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم سعی
    کردم آخرین جمله ای را که به او گفته بودم به خاطر بیاورم<<مثل اینکه تو خودت هم نمی دونی واقعا چی می خوای؟>>و بعد جمله او<<خوب
    می دونم که واقعا چی می خوام رز>>حالت نگاهش را در آن لحظه با جمله اش تلفیق کردم و بعد بدون آنکه بدانم چرا.باز از درون ارزیدم به
    یکباره به یاد کاغذ و شاخه گلی که در میان انگشتانم بود افتادم و با شوقی متفاوت که برای خودم هم عجیب می نمود لای برگه را گشودم:
    عشق تو به تار و پود جانم بسته است
    بی روی تو درهای جهانم بسته است
    از دسـت تو خواهم که برآرم فریـاد
    در پیـش نـگاه تو زبانـم بسـته اسـت



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #5


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ضربان قلـ ـبم بار دیگر اوج گرفت و حرارتی رخوتناک و متفاوت را در وجود ملتهبم گستراند اتفاقی افتاده بود.اما کی؟چطور خودم متوجه اش نشده
    بودم سرم را آرام روی تخـ ـت گذاشتم و شاخه رز را به سمت صورتم بردم چشم هایم را بستم و عطرش را مشتاقانه به سیـ ـنه کشیدم حالا دیگر شک داشتم
    که او از همه زنها متنفر باشد.
    ساعتی بعد وقتی به طبقه پائین برگشتم همه دور هم جمع بودند نگاهم بی اختیار به سمت سهراب پرکشید کمی دورتراز جمع روی مبلی نشسته بود و مجله ای
    را که روی زانوهایش بود ورق می زد.سلام کردم و جواب سلامم را مثل همیشه گرم و پرمهر تحویل گرفتم زن دایی سمیرا در حالی که به سمت آشپزخانه
    می رفت فنجان چای اش را به دستم داد و گفت:برو بشین عزیزم من برای خودم یکی دیگه می ریزم.
    لبخندی به لب زدم و از او تشکر کردم دایی کاوه که مشغول پوست گرفتن سیبی بود سرش را بالا گرفت و گفت:
    _چرا ایستادی دایی جان.بگیر بشین.
    _چشم دایی جان.
    آنها حـ ـلقه وار به دور هم جمع شده بودند و در بینشان صندلی خالی پیدا نمی شد به ناچار برای دست و پا کردن جایی برای نشستن.نگاهم را در سالن
    چرخاندم سر که برگرداندم نگاهم در نگاه مـ ـستقیم سهراب گره خورد در معده ام احساس ضعف کردم و با هر دو دست فنجان چای ام را محکم گرفتم او
    کمی در جایش جابه جا شد و در حالی که به مبل کناری اش اشاره می کرد گفت:بیا بشین رز.
    سرم را به زیر انداختم و در سکوت مطیعانه روی مبلی که اشاره کرده بود نشستم او هم بار دیگر به ورق زدن مجله اش مشغول شد زن دایی سمیرا با
    فنجان چای به سالن برگشت و در حالی که کنار زن دایی سمیرا می نشست گفت:رز عزیزم چرا اون عقب نشستی.چرا نیومدی پیش بقیه؟
    لبخندی به رویش زدم و گفتم:شماراحت باشید زن دایی جان من همین جا راحتم.
    سامان صدا زد:می گم ساقی جون،جون داداش اگه ناراحتی بشینم پاشی.
    صهبا غرزد:باشه نمکدون.شعر تو بگو .پنج ساعتِ داری فکر می کنی.اینم شد مشاعره.تو همه چیز تقلب می کنه.
    سامان دستش را بالا گرفت و گفت:خیلی خوب بابا.آخرش دال بود؟الان میگم.صبر کن...آها.
    از گوشه چشم نگاهی به سمت من انداخت و با لحن پرشیطنت ومعناداری گفت:
    دل می رود زدستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    کیف کردی شعر و.شعر روزه.جون داداش،جون میده واسه گول مالی کردن سر دخترا.
    از زیر چشم نگاهی به سمت سهراب انداختم تا شاید عکس العملی از او ببینم اما او کاملا بی توجه به نظر می رسید نوبت دایی کاوه بود سری تکان داد و گفت:
    الف بود؟...می گه که:
    الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
    مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
    صهبا بلافاصله گفت:منم میم؟...میم !آها.
    مخمور جام عشقم ساقی بده شـ ـرابی
    پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
    سامان انگشت شست و اشاره اش را گاز گرفت و گفت:استغفرا...همون که یارو گفت خدایا یعنی توبه!خدایا من با اینا نیستما.من از اون آبا که اینا می خان نمی خورما.
    را من از اینا سواست.فقط h2o.آب مقطرِآب مقطر.
    آرش میان خنده گفت:مسخره بازی در نیار سامان.مامان نوبت شماست.
    زن دایی نسرین چینی به پیشانی انداخت و گفت:این سامان که نمیزاره آخرش چی بود؟
    صهبا جواب داد:مجلس ندارد آبی...ی مامان جان.
    زن دایی سرش را تکان داد و گفت:خیلی خوب چند لحظه...
    سامان انگشتش را روی میز فشار داد و گفت:زینگ.من بگم.
    زن دایی نسرین هول شد و گفت:اِ سامان هولم نکن الان می گم.می گه که:
    یــاد بــاد آنکــه سـر کوی تـوام مـنزل بـود
    دیده را روشنی از خاک درت حاصل بود
    راست چون سوسن و گل ازاثر صحبت پاک
    بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بـود
    آرش سری تکان دادو گفت:
    در آرزوی بـ ـوس و کنارت مُردم
    وز حسرت لعل آب دارت مردم
    قصه نکـنم دراز کـوتاه کـنم
    باز آ باز آکـز انتظارت مردم
    سامان لپ اش را چنگ انداخت و گفت:خاک بر سرم.یعنی آرش هوار تو سرت.با این شعر
    خوندنت اصلا اینجا امنیت نداره اول خوردن،حالام استغفرا...من پاشم برم تا این وسط بلایی
    سرم نیومده منِ زبون بسته رو چه به مشاعره با این قوم همه فن حریف.
    همه از حرف های سامان می خندیدند آرش بار دیگر دست سامان را کشید و گفت:چه جونوریه
    این خدا!
    بشین لوس نکن خودتو.
    سامان جیغ زد و خودش راعقب کشید:به من دست نزن پررو...بی شرف...بی وجدان
    ...گرگ صفت.
    زن دایی سمیرا میان خنده گفت:نوبت منه؟آخرش چی بود اصلا؟
    سامان بار دیگر سر جایش نشست و گفت:میم بود مامان جان میم بود.
    زن دایی سمیرا سرش را تکان داد و گفت:
    معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
    حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید...دال
    دايي کامران روزنامه اش را روي زانوهايش گذاشت و گفت:دال؟...دال.
    در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
    شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
    روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
    بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
    سامان سرش را تکان داد و گفت:بَه بَه...دَمت گرم عشقي.چقدر اعضاي اين خانواده عشق به سَرن خدا.بخون آيدا جون بخون نوبت شماست. آيدا لب هايش را با زبان خيس کرد و گفت:با عين؟...عين!...واي عين سخته.عين.واي يکي کمک کنه.
    سهراب همين طور که مجله زير دستش را ورق مي زد نفس عميقي کشيد و گفت:
    عشق تو به تار و پود جانم بسته است
    بي روي تو درهاي جهانم بسته است
    از دست تو خواهم که برآرم فرياد
    در پيش نگاه تو زبانم بسته است
    به شنيدن شعرش قلـ ـبم مشتاقانه به تپش افتاد و حرارتي نرم در رگ هايم دويد از زير چشم نگاهش کردم اما نگاه او باز پايين بود سامان با شيطنت نگاهمان کرد و گفت:بَه بَه.
    حضرت عشق بفرما داخل گود.بعد رو به جمع کرد و ادامه داد:بفرما اينقدر عشق، عشق کردين که بچه مثبتمون هم جوگير شد.اصلا تو کي با خودت آشتي کردي که
    ما متوجه نشديم خان داداش. سهراب عاقبت مجله را بست و در حالي که آن را روي ميز مي گذاشت جواب داد:شاعر مي گه کم گوي و گزيده گوي چون دُر.
    سامان با شيطنت خنديد و گفت:آره؟!
    سهراب لبخندي به لب زد و سرش را تکان داد آيدا سـ ـينه اي صاف کرد و گفت:آخرش ت بود ديگه.
    توانا بود هر که دانا بود
    ز دانش دل پير بُرنا بود...دال.سامان بگو
    سامان نگاهش کرد و گفت:مگه نوبت منِ؟
    صهبا با لحن معترضي گفت:زود باش بگو وگرنه سوختي.
    سامان سرش را تکان داد و گفت:تو خفه خوني.الان مي گم.شاعر مي فرمايد:
    دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
    گل آدم بسرشتند و به ميخانه زدند
    صهبا پيروزمندانه لبخند زد:سوختي.
    سامان جواب داد:تو غِلَط کردي.
    صهبا حاضر جواب و آماده گفت:اولا ميخانه نيست و پيمانه است.دوما خودت غِلَط کردي.
    سامان جواب داد:اِ.اون وقت تا حالا که خودتون قَدح.قَدح مي خورد يهو پشت بندش هر غلطي دلتون مي خواست مي کردين حالا چطور شد به ما که رسيد ميخانه شد پيمانه.
    آرش ميان خنده گفت:اين دفعه روحق با صهباست.ميخانه نيست سامان جان پيمانه است متأسفم تو سوختي.
    سامان دستي به موهايش کشيد و گفت:باشه باشه.خوب پس:
    دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
    کچلي را بگرفتند و سرش شانه زدند
    آيدا از خنده ريسه رفت و صهبا ميان خنده سرش را به نشانه منفي تکان داد.
    _خوب زهر عقرب سياه تو جونتون.ساديسم دارين شماها.درست بود ديگه. همه زير لب مي خنديدند سامان نااميدانه پرسيد:نه؟!خوب پس:
    دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
    باز دوباره کچلي را بگرفتند و سرش را فر شش ماهه زدند
    آرش با صداي بلند قهقهه زد حتي سهراب هم خنديد.
    _خوب نه و حصبه از نوع لاعلاجش.نه و نقرص حاد.حالا حتما بايد از اون شعرا باشد. صهبا ميان خنده گفت:بيخود حرص نخور سامان خان تو ديگه سوختي رفت پي کارش.
    _کور خوندي.پس اينو داشته باش:
    دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
    تُپلي را بگرفتند کَفَل اش ماله زدند
    باز همه از خنده غش کردند و سامان زير لب غريد:خوب نه و درد اثني عشر،تب برفکي،اِم اِس،اِس اِم، آلزايمر.اصلا گره کور بيفته تو روده هاتون اين قدر منو حرص ندين.اما اگه فکر کردين که من مي يارم کور خوندين:
    دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
    رفتم در و باز کردم ديدم کسي نيست
    همه هنوز مي خنديدند که سامان با صداي بلندي فرياد زد:کريسمس مبارک پاپابزرگ.
    نگاهم به سمت پدربزرگ چرخيد که به روي صندلي چرخ دارش نشسته بود و توران او را به جلو هل مي داد
    همه با ديدنش سلام کردند و حـ ـلقه مشاعره از هم پاشيده شد در آن همهمه و شلوغي صداي سهراب را شنيدم که گفت:
    _هنوز نظرت در مورد اون عوض نشده؟
    نگاهش کردم و او بدون اينکه نگاهم کند ادامه داد:اگه به آدما فرصت نزديک شدن بدي خيلي از مشکلات خود به خود برطرف ميشه.
    دست هايش را روي دسته هاي مبل فشرد و در حاليکه از جايش بلند مي شد همراه با لبخند کمـ ـرنگي تقريبا زير لب زمزمه مرد:اون امشب تو رو غافلگير مي کند. نگاه متعجبم روز جاي خالي او ثابت ماند و از ذهنم گذشت:<<غافلگيرم مي کنه؟اين دقيقا همون کاريه که تو امشب انجام دادي.>>
    در زير نگاه خيره من سامان به يکباره خودش را روي مبل رها کرد:خوبي؟
    به خاطر حضور ناگهاني اش به شکل خنده آوري از جا پريدم طوري که فنجان چاي نيم خورده ام داخل بشقاب برگشت سامان به خنده افتاد و گفت:ببخشيد...ببخشيد.جان سميرا نمي خواستم بترسونمت لبخندي به رويش زدم و گفتم: اشکالي نداره.من حواسم نبود.
    سامان لبخند معناداري به لب زد و پرسيد:به چي فکر مي کردي؟
    شانه اي بالا انداختم و گفتم:چيز خاصي نبود.
    سامان با شيطنت پرسيد:چيزخاصي نبود؟واقعا؟!
    به روشي لبخند زدم و او ادامه داد:حتي به فرستنده يه شاخه رز قرمز و مقداري شعر.
    از حرفش به خنده افتادم و او با همان لحن پرشيطنت زير لب ناليد:آخي...مرد بيچاره.ببين رو درخت باغ کي قلب تيرخورده کشيده.گناه داره حيووني حداقل يه ذره بهش فکر کن يه کوچولو.
    لبخند به لب سرم را تکان دادم و گفتم:باشه سعي خودم را مي کنم.
    سامان سرش را تکان داد و گفت:خوبه حالا به هم بگو سهراب چي بهت گفت که اين طور فکري شدي؟از سوالش جا خوردم در دلم ناليدم:<<بازم؟!چطور ممکنه اين قدر راحت درون منو ببيني.چطور مي توني اين قدر دقيق باشي؟>>
    سامان ساعد دستش را روي دسته مبل گذاشت و خودش را به سمت من کشانند در نگاهش يک برق تازه بود برقي که با شيطنت هاي هميشگي اش متفاوت بود.خيره در چشم هايم نگريست و گفت:
    _خيلي بهش فکر نکن رز.گفتم که من بچه تيزي ام.
    در زير نگاه خيره اش لبخندي عصبي به لب زدم خواستم حرفي بزنم اما صداي شاد و پرهيجان زن دايي سميرا اين اجازه را به من نداد:خوب فکر مي کنم ديگه وقتش رسيده باشه.
    نگاهم را که چرخاندم او را ديدم که با يک کيک تولد در دستش وسط سالن ايستاده بود صداي سامان را شنيدم که گفت:غافلگير شدي.مگه نه؟
    و بعد همگي با هم خواندند:تَ_وَ_لُدت_مُـ _با_رک.
    صهبا هيجانزده به گردنم آويخت و گونه اش را به گونه ام چسباند.نگاه من باز بي اختيار به سمت سهراب کشيده شد آنجا پشت اُپن آشپزخانه ايستاده بود و خيره نگاهم مي کرد از ذهنم گذشت:<<اينِ اون چيزي که قراره غافلگيرم کنه؟>>
    صهبا هيجانزده پرسيد:انتظارشو نداشتي مگه نه.
    و من در اوج حواس پرتي به رويش لبخند زدم و گفتم:شما من را غافلگير کرديد.
    زن دايي سميرا کيک را روي ميز وسط سالن گذاشت وقتي دايي کامران به سمت من آمد از جايم بلند شدم او هم لبخند به لب دستش را به دور شانه ام انداخت:بيا اينجا دختر گل ام قطعا تو بهترين هديه اي هستي که خداوند تو يه همچين شبي به پدر و مادرت هديه کنه. حرفش اشک را مهمان چشم هايم کرد لبخند محزوني به لب زدم و آرام سرم را به شانه اش تکيه دادم او هم با ملايمت بازويم را فشرد.
    اما آنچه که آن شب بيشتر از همه غافلگيرم کرد هماني بود که سهراب از قبل وعده اش را داده بود.پدربزرگ!او حقيقتا غافلگيرم کرد


    کاترین عزیزم سلام. از اینکه مدتی است کمتر برایت می نویسم. مرا ببخش.


    گیج و آشفته ام. اینجا اتفاقاتی فتاده که پذیرفتنش برایم مشکل است. اول از همه پدربزرگ. هیچ میدانی او امشب چکار کرد؟ مطمئن هستم حتی اگر خودت اینجا بودی و با چشم های خودت می دیدی باز هم باور نمی کردی. درست مثل خود من که هنوز هم باورم نشده است. از وقتی به اتاقم آمده ام بیشتر از ده بار هدیه تولدم را دیده و لمس کرده ام. اما باز هم نتوانسته ام جایی در ذهنم برایش باز کنم. کتی! آیا این همان مردی نیست که مادرم را بی رحمانه از خود راند؟
    آیا او همانی نیست که مادر بیچاره ام را به گناه دختر زاییده شدن در حصار تعصبات کور خود به بند کشید؟ پس چطور می تواند چهره ای چنین متفاوت به خود بگیرد. از خودم می پرسم که آیا دچار عذاب وجدان شده؟ آیا به خاطر سبک کردن وجدانش نیست که امروزسند ویلایش را به نام من می زند و این چنین از مال و اموالش بذل و بخشش می کند؟ آه کتی دیگر باری جبران کردن دیر شده مگر نه؟ مادر من با دلی شکسته از دنیا رفت. چطور او فکر می کند که با یک چنین اظهار محبت مـ ـستبدانه ای می توان خاطرات تلخ یک گذشته دور را از ضمیر یک زندگی تمام شده زدود. چه تلاش غم انگیزی! فقط می توانم برایش متاسف باشم. راستی تا یادم نرفته بگذار برایت بگویم که این هدیه دور از انتظار شرط و روطی هم دارد برای داشتنش باید برای همیشه ایران بمانم.
    می دانم! شرطش زیادی رمانتیک است. اما تو که هنوز پدر بزرگ من را ندیدی. شاید اگر فقط به قدر سهراب او بشناسی بتوانی چنین رفتار دور از انتظاری را پیش بینی کنی. سهراب می گوید، "اگر به آدمها فرصت نزدیک شدن بدهم مشکلات خود به خود بر طرف می شود اما آیا او نمی داند که از میان برداشتن دیواری چنین محکم که در عرض بیستو سه سال هر روز بلند تر و ضخیم تر از دیروز من را روحا از آنها جدا کرده به زمان بیشتری نیاز دارد. اصلا گاهی از خودم می پرسم که انجام این کار شدنی است. پدربزرگ با این رفتارهای ضد و نقیض اش کاملا مرا گیج کرده کاش او را بیشتر شناختم اما او درست مثل جوجه تیغی به نظر می رسد. اگر بخواهی نزدیکش شوی خودش را جمع می کند و نقابی سخت به چهره می گیرد گاهی فکر می کنم هرگز او را به درستی نخواهم شناخت... آه کتی یک اتفاق جالب دیگر هم افتاده یعنی فکر می کنم که افتاده. در مورد سهراب کمتر برایت نوشتم چون واقعا نمی دانم که در مورد او چه می توانم بگویم. شخصیت خاصی است و توجه من را ب خودش جلب کرده...
    اوه. فکر می کنم احتیاج دارم که در موردش بیشتر فکر کنمشاید بهتر باشد که بعدا در موردش صحبت کنیم.
    از اینجا، از مشرق زمین برایت بـ ـوسه می فرستم و برایت شب عیدی رویایی و پر برف ارزو می کنم. آرزومند دیار دوباره ات هستم، رز.


    دفتر سر رسید را بستم و به پشتی صندلی تکیه دادم. هدیه هایی را که به مناسبت تولدم و همین طور شب عید گرفته بودم همه روی تخـ ـتم بود و هدیه عجیب و متفاوت پدربزرگ داخل یک پاکت سفید روی میزم قرار داشت. دست هایم را پشت سرم قلاب کردم و به پاکت روی میزم چشم دوختم. هدیه پدر بزرگ عجیب و دور از انتظار بود. باید برای همیشه در ایران می ماندم و تابعیت ایرانی می گرفتم تا هدیه پدربزرگ قانونا به نام من ثبت می شد. حقیقتا پیدا کردن انگیزه اصلی این کار برایم دشوار بود حتی با خوشبینی و تلقین هم نمی توانستم نسبت به محبت و علاقه قلبیس او نسبت به خودم یقین داشته باشم. او پیرمرد عجیبی بود که پوست زمختش به دور خود واقعی اش کشیده بود. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. باید به درون این پوسته سخت رخنه می کرئم. باید جواب چراهای بی جواب مانده مادرم را از زیر زبانش بیرون می کشیدم. در نگاه مات و مغرور او هیچ چیز نبود نه کوچکترین ردپایی از عاقه و محبت و نه برق آشکاری از یک نفرت قدیمی. اما در آن چشم های سرد و بی روح یک چیز بود که نمی شد آن را نادیده گرفت و آن، برق گذرا و عمیقی بود که گاها چون عبور سریع یک شهاب فروزان فقط برای لحظه ای کوتاه نگاهش را متفاوتمی ساخت و شاید همین تفاوت لحظه ای و گرا بود که من را برای بیسشتر دانستن از گذشته تشویق می کردمادر، جزئی از گذشته او بود و این حقیقتی بود که نمی توانستم آن را نادیده بگیم یاد و خاطره مادر ذهنم را انباشت و من بی اختیار آه کشیدم دلم به شدت هوای او را کرده بود. دستم بی اراده به سمت قفسه کتابها کشیده شد. کتاب عر فروغ را برداشتم و دستی روی جلدش کشیدم. چقدر ماد ه من نزدیک بود. می توانستم حضورش را ر اطرافم حس کنم. کاش می توانستم او را ببینم. با این فکر چشم هایم را بستم. و بار دیگر از ته دل آه کشیدم. انگشتانم را روی صفحات لغزاندم و بعد آرام کتاب را گشودم نگاهم به روی کلمات لغزید:
    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    در بهاری روشن از امواج نور
    در زمـ ـستانی غبار آلود و دور
    یا خزانی خالی از فریاد و شور
    مرگ من روزی فرا خواهد رسید
    روز پوچی همچو روزان دگر
    ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
    من تهی خواهم شد از فریاد و درد
    خاک می خواند مرا هر دم به خویش
    می رسند از راه که در خاکم نهند
    آه شاید عاشقان نیمه شب
    گل به روی گور غمناکم نهند
    بعد من ناگه به یک سو می روند
    پرده های تیره دنیای من
    چشم های ناشناسی می خزند
    روی کاغذها و دفترهای من
    در اتاق کوچکم پا می نهد
    بعد من با یاد من بیگانه ای
    در بر آینه می ماند به جای
    تارمویی، نقش دستی، شانه ای
    می شتابند از پی هم بی شکیب
    روزها و هفته ها و ماه ها
    چشم تو در انتظار نامه ای
    خیره می ماند به چشم راه ها
    لیک دیگر پیکر سرد مرا
    می فشارد قلب دامن گیر خاک
    بی تو و دور از ضربه های قلب تو
    قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

    خواندن شعر آنچنان غمی در قلم نشاند که اشک های پر حرارت و محزونم را از کنترل اراده ام خارج ساخت. آه تلخی کشیدم و به یاد دلشکستگی های مادر افتادم. چقدر این شعر به سرگذشت مادرم شبیه بود. غمگینانه کتاب را ورق زدم. در حاشیه یکی از صفحات کتاب دستخط شکسته مادر توجه ام را به خود جلب کرد. جوهر خودنویس اش کمی پخش شده بود اما با این وجود خوانا به نظر می رسید. نگاهم مشتاقانه روی کلمات لغزید: "باز هم امروز با خودش گل مریم آورده بود. بیچاره! چقدر دستش می لرزید. دلم برایش می سوزد." شگفت زده و کنجکاو چندین بار جمله اش را خواندم. منظور مادر از "او" چه کسی می توانست باشد. او با خودش گل مریم آورده بود و دستش می لرزید. نگاهم بی اختیار به سمت گل های رز داخل قفسه کشیده شد. هیجانی ناشناخته و غریب در رگ هایم دوید و انگشتانم را به تکاپو انداخت. صفحات کتاب را ورق زدم و با نگاه جستجوگرم حاشیه هایش را می کاویدم. عاقبت در یکی از صفحات پایانی کتاب نگاهم آنچه را که در جستجویش بود پیدا کرد و من هیجان زده لبـ ـهایم را با زبان خیس کردم:
    "امروز تولد من بود و باز پدر نامهربان به من گفت: از مقابل چشمانم دور شو. حالا در اتاقم هستم و دارم موهایم را قیچی می کنم. خدایا چرا من را اینقدر بدبخت آفریدی."
    گلویم از شدت بغض تیر کشید. با عجله کتاب را بستم و دست هایم را به رویش گذاشتم. ای کاش کنجکاوی نکرده بودم. کاش این جمله را نمی خواندم. آخ مادر... مادر.
    انگار کسی گلویم را می فشرد. نفس کشیدن را برایم مشکل شده بود. عاجزانه در دلم نالیدم: "چرا امشب؟ امشب شب تولد من بود؟" نگاه لرزانم را به روی پاکت میز خیره ماند و نفرت و انزجاری عمیق قلـ ـبم را به سوزش انداخت. دلم می ساخت آن پاکت را با تمام محتویات بی ارزش اش را به صورت پدربزرگ بکوبم.نه! من حتی ذره ای از آن محبات پوشالی را نمی خواستم. با حرکت تند و پر انزجاری پاکت را روی زمین پرت کردم و بعد با درونی متلاطم و پر التهاب سرم را روی میز گذاشتم و همین که گونه ام روی جلد کتاب چسبید اشک های پر حرارتم غمگینانه از چشم هایم چکیدند به قدری خشم و نفرت در قلـ ـبم انباشته شده بود که برای دقایقی طولانی فقط گریستم وقتی چشم هایم به سوزش افتادند سر برداشتم و با دلی شکسته آه کشیدم. حالا دیگر جواب یکی از سوال هایم راگرفته بودم از لای کتاب شعر حافظ کلید کشوی میز را بداشتم و آن را گشودم دستمالی را که گیسوان مادر آن پیچیده شده بودبرداشتم و آن را روی میز گذاشتم وقتی نگاهم روی تارهای مشکی رنگ گیسوان مادرم افتاد بار دیگر اشک هایم جاری شد آرام و نـ ـوازش گونه آنها را در میان انگشتانم لمس کردم چقدر مادر بیچاره ام غصه خورده بود غمگینانهپلک هایم را به روی هم فشردم. زمانی که بار دیگر چشم هایم را گشودم. نگاه خیس از اشکم داخل کشوی میز روی پرده های نیمه باز قیچی ثابت ماند خشم و نفرت بر قلـ ـبم سنگینی می کرد و حس قدرتمند انتقام جویی روح آسیب دیده ام را در تسخیر چنگال های فرو رونده خود می گرفت به شدت دلم می خواست که آن حس خفقان آور را بر سر کسی خالی نمایم ما در آن لحظه خودم را تنهاتر و بی پناه تر از همیشه حس می کردم. در اوج استیصال و درماندگی دستم مایوسانه پیش رفت و قیچی ا برداشتم. زمانی که مقابل آینه ایستادم اشک بار دیگر نگاه چشم هایم را تار کرده بود. لـ ـبم را به دندان گزیدم و دسته ای از موهایم را در مشت فشردم با اولین فشار پره های قیچی من هم پلک هایم را به روی هم فشردم و اشک روی گونه هایم سر خورد. موهای قیچی شده ام را مقابل آینه گذاشتم و بعد با خشم و نفرتی سوزاننده تر چانه ام را بالا گرفتم و دسته دیگری از موهایم را در چنگ فشردم . شنیدن صدای قیچی لذتی درد آلود به من می بخشید و من هر بار با فشار پره های قیچی لـ ـبم را به دندان می گزیدم. آن قدر با احساسات تند درونم در جدال بودم که متوجه صدای در اتاق نشدم. زمانی که صدای بهت زده و هراس آلود سامان را شنیدم چون انسانی مسخ شده صورتت خیس از اشکم را به سمت او چرخاندم. متوجه جمله ای که گفته بود نشم. فقط او را می دیدم که با چشم های گشادتر از حد معمول ایستاده و نگاهم می کند. تقریبا یمی از موهایم را قیچی کرده بودم. بار دیگر به سمت آینه برشگتم بدون توجه به حضور او باز دسته دیگری از موهایم را در میان مشتم گرفتم. قیچی را بالا بردم و چون دفعات قبل پلک هایم را به روی هم فشردم. هنوز پره های قیچی تا آخر به هم نرسیده بودند که انگشتان سامان به دور مچ دستم پیچیده شد، "هیچ معلوم هست چه غلطی می کنی. مگه دیوونه شدی؟"
    دستم را که عقب کشید مقداری از موهای قیچی شده ام روی زمین یخت و تعدادی از موهایم بر اثر فشار از ریشه کنده شد. در حرکتی انفعالی دستم را عقب کشیدم و گفتم:"ول کن دستمو."
    اما حرکت دست من حتی ذره ای از قدرت انگشتان سامان کم نکرد. نگاهش جدی و سر سخت به نظر می رسید. زیر لب زمزمه کرد: "تو دیوانه شدی."
    بار دیگر دستم را به عقب کشیدم و گفتم : "آره من دیوانه شدم. اصلا مادرم هم دیوانه بود. حالا خواهش می کنم راحتم بذار."
    سا مان ابرو هایش را بالا کشید و گفت: "ول ات کنم تا موهاتو قیچی قیچی کنی؟! نه رز هنوز مثل تو دیوونه نشدم."
    باز دستم را عقب کشیدم و عاجزانه نالیدم: "چی از جونم می خوای سامان چرا دست از سرم بر نمی داری؟" سامان با نگاه دقیق اش عمق نگاه اشک آلودم را می کاوید. آهنگ صدایش عوض شد و با لحن محزونی ارام زیر لب پرسید، "چی این قدر بهم ات ریخته رز؟ به من بگو" با حالت عصبی مشتم را به سیـ ـنه اش کوبیدم و میان گریه تقریبا بر سرش فریاد زدم: "تو، خانواده ات اون پدربزرگ لعنتی خودخواهت... دیگه نمی خوام اینجا باشم سامان می فهمی. از همه چیز و همه کسِ اینجا متنفرم.
    با خشم مچ دستم را از بین انگشتان سست شده سامان بیرون کشیدم. اما حرکت من به قدری خشن و کنترل نشده بود که نوک قیچی کف دست سامان را زخمی کرد و من به یکباره آن را روی زمین رها کردم. نگاه مات و شوک زده ام را به سمت دست سامن چرخید. نوک قیچی کف دستش راعمیقا بریده بود. با دیدن خونی که از جای زخمش جاری بود به خود آمدم. نادم و دستپاچه دستش را در میان دست هایم گرفتم و با لحن بغض گرفته ای نالیدم: "دستت..."
    سامان یا عجله دستش را مشت کد و گفت: "چیزی نیست."
    دستش هنوز در میان دستهایم بود. نگاه عاجز و در مانده ام را تا ناگه آرام او بالا کشیدم و او همراهبا لبخندی پر مهر و مطمئن سرش را تکان داد. گلویم از شدت غم به هم فشرده شد. چون کودکی شرمنده و خطاکار نگاه به اشک نشسته ام را پایین گرفتم با لحنبغض گرفته ای زیر لب نالیدم، "من..."
    سکوت و آرامش سامان شمندگی ام را بیشتر کرد. بغض در گلویم شکست:
    - متاسفم سامان من...
    سامان کوچکترین حرکتی به خودش نداد. فقط آرام و دلجویانه زیر لب زمزمه کرد:هیس!... هیچی نگو رز... سعی کن آروم باشی.
    لحظاتی بعد نگاهم در نگاهش گره خورد و کمی خودم را عقب کشیدم. قدرت نگاه کردن در چشم هایش را نداشتم. نگاهم را به زیر انداختم و فتم: "متاسفم."
    سامان با نوک انگشت اشک روی گونه ام را گرفت و با ملایمت جواب داد: "مهم نیست."
    بعد مکث کوتاهی کرد و پرسید: "بهتری؟"
    بدون اینکه نگاهش کنم سرم را تکان دادم و او ادامه داد: "اگه می دونستم کتک زدن من آرومت می کنه زودتر میومدم که تو این طور خشمتو سر موهات خالی نکنی.
    نگاهش کردم. لبخند پر شیطنتی گوشه لبـ ـهایش بود اما چشم هایش برق محزونی داشت: "گفتم که متاسفم."



    سامان مهربانانه لبخندی بر لب زد و سرش را داد: "خیلی خوب حالا!... بیا بشین نعریف کن ببینم کی پا رو دمت گذاشته ویانگر سه.
    آرام لب تخـ ـت نشست و مچ دست زخمی اش را با دست دیگرش گرفت. از لا به لای انگشتانش خون بیرون زده بود. جهت نگاهم را که دید لبخندی زد و گفت: "معلومه تا حالا فیلم هندی ندیدی. اگه دیده بودی حالا بی معطلی گوشه دامنتو جر میدادی تا دستِ منو پانسمان کنی. هر چند منِ اقبال سوخته کی ازاین شانسا داشتم که حالا داشته باشم. هر وقت خواستم ثواب کنم کباب شدم.
    سرم را پایین انداختم. سامان با لحن شوخی ادامه داد: "نگاه به پاچه های شلوارت نکن که جواب نمیده. فکر کنم راست زدی تو شاهرگم.
    قطره ای از خون از لای انشگتانش روی زمین چکید و من عاقبت از جا کنده شدم ما هول و دستپاچه فقط دور خودم می چرخیدم سامان با شیطنت سر به سرم می گذاشت: "داری دنبال دامنت می گردی؟" با حالتی درمانده نگاهش کردم و گفتنم: "این قدر حرف نزن سامان. بزار ببینم چه کار باید بکنم." سامان سرش را تکان داد و گفت: "چشم... فقط صحنه جنایتو به هم نزن یه وقت دیدی من از شذت خونریزی مُردم.
    خشمگین نگاهش کردم و او آرام و محتاطانه زیر لب ادامه داد: "خیلی خب بابا مزاح بود. در اصطلاح کمک های اولیه می گه به مصدوم باید روحیه داد."
    کشوی میز آرایش را زیر ور رو کردم اما چیز مناسبی پیدا نکردم. قطره دیگری از خون سامان روی زمین چکید و من کلافه و عصبی کشوی میز را به جلو هل دادم. سامان بار دیگر به حرف در آمد و گفت: "من می دونم دامنت کجاست. تو کمد لباِ."
    با عجله به سمت کمد لباس رفتم و در زیر نگاه مشتاق سامان دامن کتانی را که به تازگی خریده بودم از روی گیره پایین کشیدم. سامان با دیدن حرکت من آهی کشید و گفت، " تو رو خدا... واسه خاطر من؟!" بعد خودش را روی تخـ ـت انداخت و گفت: "راجا هندوستانی به خاطر هیجان زدگجی شدید مُردن کرداهه."
    در حالی که از حرکتش به خنده افتاده بودم. با عجله دستمالی را که داخل جیب دامن ام داشتم بیرون کشیدم و به سمتش رفتم. سامان با دیدن دستمال سریع سرجایش نشست و گفت: "توهم جالبی بود. هر چند از قدیم و ندیم گفتن کاچی بِه از هیچی. حالا دستمالم بد نیست. حداقل بهتر از کم محلیه.
    دستش را باز کرد و من با دیدن زخم دستش خجالت زده زیر لب زمزمه کردم: "آخ... معذرت می خوام." و همین طور که دستمال را به دور دستش می بستم با لحن حق به جانبی ادامه دادم: "نباید دخالت می کردی." سامان سرش را تکان داد و با لحن گله مندی گفت، "آره خوب تقصیر خودم بود. نباید تو دیوونه بازی شما دخالت می کحردم."
    دستمال را که پشت دستش گره زدم از لب تخـ ـت بلند شدم و باز زیر لب زمزمه کردم: "متاسفم."
    سامان در حرکتی سریع مچ دستم را گرفت و در حالی که من را بار دیگکر لب تخـ ـت می نشاند با لحن خشک و گرفته ای غرید: "خیلی خوب فهمیدم تو متاسفی، بعدش چی؟ پاشو تو آینه یه نگاه به خودت بنداز. مسخره ترین قیافه ائیه که تا به حال تو عمرم دیدم."



    دستم را از میان دستش بیرون کشیدم و از لب تخـ ـت بلند شدم. آتش سوزان خشم بار دیگر داشت در وجودم جرقه می زد. با حالتی عصبی روی زمین خم شدم تا موهای ریخته شده و قیچی را بردارم. سامان با لحن سرزنش باری ادامه داد:"نمی دونم با این کارت می خواستی چی رو ثابت کنی. فقط می دونم که گند زدی.گ
    با عصبانیت از جا بلند شدم و دست هایم را به لبه میز گرفتم. از دیدن تصویر خودم در آینه اشک به چشمانم دوید. با لحنی بغض گرفته و خشم آلود بر سر سامان فریاد زدم: "وقتی هیچ چیز نمی دونی پس لطفا خفه شو.گ
    سامان هم بلافاصله با لحنی شبیه لحن من جواب داد، "خیلی خوب باشه پس تو که می دونی بگو تا منم بدونم." هر دو خشمگین و عصبانی درست مثل یک جفت خروس جنگی، چشم در چشم به هم زل زده بودیم. سامان در زیر نگاه خیره من پوزخندی بر لب زد و گفت، "اگه فکر می کنی کندن و موهات، مشکلی ازت حل می کنه بگو تا برم ریش تراش برقی پدربزرگو برات بیارم. برخلاف اونچه که تو فکر می کنی من خوشحال می شم که بهت کمک کنم."
    لبخند تلخی به لب زدم و بار دیگر به تصویر خودم در آینه چشم دوختم: "برام بلیط بگیر سامان من برمی گردم امریکا.گ
    - نمی خوای به من بگی چی شده؟
    لحن کلام سامان به قدری گرفته و ملتمس بود که بی اختیار جهت نگاهم رها به سمت خود کشاند. چشم هایش درخششی محزون داشت. دل گرفته و غمگین آهی کشیدم و گفتم: "متاسفم سامان. می دونم که از دستم دلخوری. ولی من دیگه نمی تونم این محیط را تحمل کنم. اینجا به هر چیزنگاه می کنم به هر چیز دست می زنم خاطره ی مادر را برام زنده می کنه. یه خاطره تلخ که تحمل کردنش برام سخته."
    وقتی سکوتش را دیدم به سمت میز رفتم و گیسوان مادر را نشانش دادم: "اینجا را نگاه کن. می بینی؟ اینا موهای مادرم بوده. زمانی که داشتم موهامو قیچی می کردم مزه ی احساسی را که مادرم در اون لحظه داشته چشیدم. زجری را که مادرم تو اون لحظه کشیده بودحس کردم."
    بغض راه گلویم را فشرد و من نالیدم: "سامان، مادر من از دختر بودن خودش فرار می کرده چون پدرش، اون را نمی خواسته. می تونی درک کنی این یعنی چه؟ می تونی حس کنی که یه آدم چقدر می تونه له بشه؟"
    صدای زنگ تلفن همراهی که از دایی کامران هدیه گرفته بودم بلند شد و نگاه هر دوی ما را به سمت خود کشاند. آه دردآلودی کشیدمو گفتم، "اون وقت اون مرد ویلاشو به من هدیه می کنه.
    واقعا مسخره است. آدم واقعا نمی دونه که باید بخنده یا گریه کنه. فکر می کنی بعد از این هر بار نگاهم به چشماش بیفته چی می بینم. برق محبت؟!"
    سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و با لحن گزنده ای گفتم: "نه سامان حتی اگه تمام دنیاشو به نامم بکنه دیگه نمی تونه این صحنه را از ذهنم پاک کنه. خاطره ای که دل آدم را بسوزونه تا لحظه آخر با آدم باقی می مونه."
    سامان متاسف اما آرام به نظر می رسید. سکوتش از یک همدردی عمیق پر بود. انگار با نگاه محزون و معصومش به آرامش دعوتم می کرد. سرش را با تاسف تکان داد و گفت: "رز، تو حال و آینده رو گذاشتی و به گذشته چسبیدی. چرا این قدر اصرار داری خودتو ازار دی؟"
    درست مثل یک انسان شکست خورده احساس بیچارگی کردم آه عمیق دیگری کشیدم و گفتم: "به خاطر همینه که می خوام برم تا زمانی که اینجا هستم خیال مادر لحظه ای من را رها نمی کنه"
    سا مان با احتیاط انگشتان زخمی اش را باز و بسته کرد و بدون اینکه نگاهم کند، گفت: "الان وقت مناسبی برای تصمیم گرفتن نیست. تو الان عصبانی هستی... می دونم الان حرف زدن هیچ فایده ای نداره بنابراین تنهات می ذارم."
    از لب تخـ ـتبلند شد و مقابل من ایستاد: "مطمئن باش فردا صبح الز کاری که با موهات کردی پشیمونی." وقتی نگاهم کرد احساس تهی بودن کردم. فقط حضورش برای آرام کردن من کافی بود. وجودش پر از انرژی مثبت بود و در مواجهه با ضعف های من درست مثل یک شارژ عمل می کرد. حرفی نزدم و او از مقابلم گذشت. مقابل میز آرایش که رسید ایستاد و به سمت من چرخید. لبخند کمـ ـرنگی به لب زد و جعبه کادو شده و کوچکی را مقابل آینه گذاشت: "راستی... یه هدیه کوچولو به خاطر تولدت."
    با چشمانی به اشک نشستهلبخند تلخی به لب زدم و آرام سرم را تکان دادم. لبخندش عمیق تر شد و چشم هایش دوباره بازیگوش شدند. دسته ای از موهایم را از مقابل آینه برداشت گفت: "یه باور سرخپوستی هست که میگه اگه زنی خونتو ریخت موشو آتیش بزن. مثل مسکن عمل می کنه. استامینوفن کدئین.
    به رویش لبخند زدم و او در حالی که عقب عقب می رفت ادامه داد، "می دونی اگه دور عقرب یه حـ ـلقه آتیش بکشی چی کار می کنه؟... اون قدر صبر نمی کنه که اتیش خاموش بشه. خودشو نیش می زنه دیگه هرگز این کارو با خودت نکن."
    بعد به سمت در چرخید و بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد. لحظاتی بعد من هم به سمت آینه رفتم و دقایقی به تصویر خودم در آن خیره ماندم. یک طرف موهایم هنوز بلند بود و طرف دیگر به شکل نامنظمی پله پله کوتاه شده بود. پوست صورتم رنگ پریده به نظر می رسید و پلک هایم از شدت گریه قرمز شده بود. نفس عمیقی کشیدم و بار دیگر قیچی به دست گرفتم. وقتی کارم تموم شد موهایم را از مقابل آینه برداشتم و آنها را کنار گیسوان مادر داخل دستمال پیچیدم. وقتی بار دیگر کشوی میز را قفل کردم و کلید را بیرون کشیدم حتی به قدر ذره ای از کاری که کرده بودم پشیمان نبودم. هر چه که موهای بلند و زیبایم حالا دیگر به زور تا روی شانه هایم می رسید.
    وقتی خواستم کلید را سر جای قبلی اش لا به لای صفحات دیوان حافظ بگذارم یکی دیگر از آن دست نوشته های مادر، بار دیگر آرامشم را به هم ریخت: "از برق نگاهش می ترسم. "آیا به راستی او عاشق من شده؟!"
    باز هم یک جمله سر بسته در مورد "او" . آرام زیر لب زمزمه کردم: "یک مرد؟!!"
    این کشف جدید به شدت من را هیجان زده کرد و حی کنجکاوی ام را تحریک نمود. دلم می خواست بیشتر بدانم از "او" و از گذشت فراموش شده ی مادر. این اشتیاق عمیق من را از روی صندلی پشت میز جدا کرد و دست هایم را به تکاپو انداخت. تما کتاب های داخل قفسه را روی تخـ ـت خوابم منتق لکردم و بعد تا طلوع صبح تکت تکشان را ورق زدم. اشتیاق دانستن خوایب را از من دور می کرد و من با هر کشف تازه ای انگیزه ام برای جستجوی بیشتر، فزونی می یافت. با این وجود سپیده صبح دمیده بود که من آخرین کتاب را بستم و بدون اینکه نتیجه دلخواهم را از آن همه جستجو گرفته باشم سرخورده و ناراضی آن را به روی دسته کتابهای تلمبار شده مقابلم گذاشتم. نوک انگشتانم دردناک شده بود. برگه سفیدی که نتیجه تلاش هایم را روی آن پیاده کرده بودم در پیش چشمانم بود و من خسته و دمق خیره نگاهش می کردم و مایوسانه آهی کشیدم و از سر تسلیم و ناچاری برگه را به دست گرفتم و تمام کشفیاتم فقط چند جمله دیگر بود که در تمام انها همان ابهام غریب و قلقلک دهنده دیده می شد. هنوز "او" همان طور ناشناخته باقی مانده بود.
    "عاقبت حرف دلش را زد. نمی دانم چرا هیچ حسی نسبت به او ندارم"
    "چه حس شور انگیزی. باز گل مریم آورده. چقدرشعر عاشقانه می داند"
    " می ترسم. برای او نگرانم. از پدر می ترسم"
    "چه دنیای مسخره ای. روزهاست که نگاهم در جستجوی نگاه او به هر سو می دود آخرین شاخه مریم هم لای کتابم خشکید می دانم کخ دیگر هرگز نخواهد آمد"
    از لا به لای همین چند جمله کوتاه هم راحت می شد ردپای یک عشق بی سرانجام را مشاهده کرد ما باز هم این فقط یک سوی مسئله بود. سوالهای زیادی در، ذهنم شکل گرفته بود که برای هیچ کدامشان جوابی قاطع و قانع کننده نداشتم و این کنجکاوی ارضاء نشده درست مثل یک پشه بی حال سمج مدام در ذهنم می چرخید و من را به شدت کلافه می کرد. خسته و خواب آلود برگه را کناری گذاشتم و بعد از خاموش کردن چراغ زیر پتو خزیدم. رگه های ضعیفی از روشنایی سپیده دم تاریکی اتاق را کمـ ـرنگ ساخته بود که من بعد از پشت سر گذاشتن یک شب پر تنش عاقبت چشم هایم را روی هم گذاشتم و مغلوب خستگی های جسم و رواح ام شدم. خوابم برد اما حتی در عالم خواب هم آرامش هم از من دور بود.
    -مادرم با موهای کوتاه شده، خودم، شاخه های پژمرده مریم، سهراب، قیچی، پدربزرگ، سامان- همه چیز به شکل عذاب اور و گیج کننده ای درهم تنیده شده بود. در عالم خواب و بیداری مادرم را دیدم که با موهای کوتاه شده شاخه گل مریمی در دست گریه می کرد و بعد پدربزرگ به صورت من سیلی زد.

    وحشتزده از خواب پریدم. هوای اتاق سرد بود و من تقریبا به شکل آشکاری می لرزیدم. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم.
    آسمان گرفته و تاریک بود و صدای باد در میان درختان باغ می پیچید و بعد انگار که دوباره تکرار می شد. شقیقه هایم را فشردم و بار دیگر بدن سست و بی حالم را روی تخـ ـت رخا کردم. باید تصمیم درستی می گرفتم. ساعتی دیگر هم روی تخـ ـت بلاتکلیف و مردد از این دنده به آن دنده غلتیدم تا اینکه ثصدای در اتاق من را از افکار نامنسجم و آشفته ام بیرون کشید. در عکس العملی سریع بی اراده زانوهایم را در شکم جمع کردم و پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. در با صدای آرامی باز شد و من صدای توران را شنیدم که گفت: "بیدارین خانم جان؟"
    از زیر پتو با لحن کشداری پرسیدم: "چی شده توران خانم؟"
    - چیزی نشده خانم جان فقط...
    آن زیر احساس نفس تنگی کردم به ناچار پتو را از روی صورتم کنار زدم، "فقط چی؟"
    نگاه توران خانم دقیق و کنجکاو به نظر می رسید. با دیدنم لبخندی به لب زد و با لحن نامطمئنی پرسید: "هیچی...
    شما حالتون خوبه خانم جان؟"
    - چطور مگه؟
    - آخه ساعت دو و نیم بعد از ظهره گفتم شاید...
    به شنیدن حرفش پتو را به کناری زدم و سر جایم نشستم: "گفتی ساعت چنده؟!"
    چشمای توران با دیدن من به طرز محسوسی گشاد شد و من تازه آن وقت بود که به یاد موهایم افتادم. کمی دست و پایم را گم کردم و با حالتی عصبی آنها را پشت گوش زدم و بدون اینکه به صورتش نگاه کنم به سمت کتابها چرخیدم و گفتم: "می بخشی توران خانم. من یه کم خسته بودم. متاسفم اگه نگرانتون کردم
    لحن توران هم تند و عجولانه به نظر می رسید. انگار او هم مثل من دستپاچه شده بود: "نه اخنم جان نگران که نه... یعنی آقا سامان گفته بودن که شما خسته این مزاحمتون نشم اما من دیدم که...
    میان حرفش دویدم و شاید می خواستم او را آرام تر کنم: "ممنون توران خانم. دیگه وقتش بود که بیدار بشم. همین الان آماده می شم."
    خودم را از لب تخـ ـت پایین کشیدم و دسته ای از کتابهای روی تخـ ـت را در بغـ ـل گرفتم. نگاه خیره توران را پشت گردنم حس می کردم در حالی که من کتابها را داخل قفسه می چیدم او من منی کرد و گفت: "پس من می رم نهارتونو آماده کنم."
    هر چند میلی به غذا خوردن نداشتم. برای هر چه زودتر رها شدن از آن حس و حال نراحت کننده سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و به رویش لبخند زدم: "خیلی خب تا نیم ساعت دیگه می یام پایی."
    بار دیگر به سمت قفسه کتابها چرخیدم. زمانی که تثور می کردم او دیگر اتاق را ترک کرده است یک بار دیگر صدایش را شنیدم: "راستی خانم جان!
    مایوسانه به سمتش چرخیدم و او ادامه داد: "اینا پشت دستگیره ی در اتاقتون بود.
    با دیدن شاخه گل رز و برگه سفید میان دستانش بی آختیار آه کشیدم. نگاه توران طوری بود که باز دستم بی اراده به سمت موهایم کشیده شد. دسته ای از آنها را پشت گوش زدم و با لحن درمانده ای گفتم: "خیلی خوی ممنونم. لطفا بذارشون روی میز."
    توران لبخند به لب سرش را تکان داد و بعد آنها را کنار جعبع کادو پیچ شده سامان مقابل آینه لب میز گذاشت. هنوز آثار باقی مانده از کار دیشبم روی میز دیده می شد. مقداری تار مو، قطره خونی که از دست سامان چکیده بود و همین طور قیچی. توران با نگاه دقیق اش تمام آنها را از نظر گذراند. بعد هم بدون اینکه به روی خودش بیاورد لبخندی مثل لبخندهای همیشگی اش به لب زدو از اتاق خارج شد و به محض بیرون رفتن او از اتاق، لب تخـ ـت نشستم و با حالتی درمانده سرم را بین دستهایم گرفتم. سرم را که پایین گرفتم موهایم از دو طرف روی صورتم ریخت و عصبی ام کرد. نگاهم از پشت موهای نا مرتب ام به روی پاکت روی زمین افتاد. هدیه پدربزرگ داخل آن پاکت بود با عجله نگاهم را از روی پاکت گرفتم. نگاه کردن به آن اذیتم می کرد. نگاهم را به سمت آینه چرخاندم و بار دیگر از دیدن شاخه رز آه کشیدم. لحظه ای مات و حواس پرت نگاهش کردم و بعد به سستی از جا بلند شدم و به سمتش رفتم و برگه تا شده را از روی میز برداشتم و آن را گشودم.
    کنار آشیانه تو آشیانه می کنم
    فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
    کسی سؤال می کند بخاطر چه زنده ای
    و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
    بی اختیار به یاد یکی از جمله های مادر افتادم: "چه حس شورانگیزی، باز هم گل مریم اورده. چقدر هم شعر عاشقنه می داند.گ
    به یاد سهراب افتادم. تا ان لحظه هیچ حس شورانگیزی از نگاهش نخوانده بودم اما او باز هم گل آورده بود و چقدر هم شعر عاشقنه می دانست. شاخه گل را بوییدم و آن را کنار برگه تاشده لب آینه گذاشتم.به سمت پنجره چرخیده بودم که به یاد هدیه سامان افتادم. بار دیگر به سمت آینه برگشتمو جعبه کادو شده کوچک را برداشتم. فکر کردن به سامان همیشه برای من با لبخند همراه بود. در جعبه را گشودم و داخل آن سرک کشیدم. یک گردنبد طلایی زیبا بود که وقتی آن را از داخل جعبه خارج کردم پلاک قاب دار بزرگش توجه ام را به خود جلب کرد. کاترین هم یکی مثل این را داشت که در یک سمت آن عکسی که از جوانی های مادرش و در سمت دیگر آن عکسی از بچگی های من داشت. مشتاقانه پلاک گردنبند را در مشت گرفتم و با فشاری ملایم آن را گشودم. عکس سامان در یک سمت آن به رویم لبخند می زد. لبخندش مثل همیشه جذاب و پر از شیطنت به نظر می رسید ماا در نگاه گیرایش معصومیت غریبی موج می زد که بر خلاف آن لبخند شاد و را غمگین نشان میداد. سمت دیگر پلاک هم خالی بود. با سر انگشت عکس سامان را لمس کردم و بعد بار دیگر پلاک را بستم و لبخندی به لب زدم و به خاطر جبران تمام بد اخلاقی هایی که شب قبل با سامان کرده بودم آن را به گردنم آویختم.
    بعد از اینکه تمام کتابها را سر جای قبلی شان دداخل قفسه چیدم و آن قیچی را که انگار با آن پره های نیمه بازش به من دهن کجی می کرد از مقابلچشمانم گم و گور کردم. برای برداشتن گام بعدی خودم را تقریبا آماده حس کردم. پاکت هدیه پدربزرگ را از روی زمین برداشتم و بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای بهتر کردن قیافه درب و داغونم بکنم برای دیدن او از اتاق خارج شدم. تقریبا وسط پله ها رسیده بودم که صدای جیغ مانندی از گلوی صهبا خارج شد و نگاه خیره چندیدن جفت چشم رابهع سمت من کشاند. حرکات زن دایی سمیرا از شدت بهت و ناباوری کند شده بود. با حالتی سنگین و سر پا ایستاد و تقریبا زیر لب نالید: "خدای من رز!"
    و بعد از آن دیگر هیچ صدایی از گلوی کسی خارج نشد. همه متعجب و می گیج به نظر می رسیدند. نگاهم در سالن چخید و در نگاه خیره پدربزرگ که روی مبل کنار شومینه نشسته بود قفل شد. لپ ام را از داخل گزیدم و بدون اینکه چشم از او بردارم چند پله باقی مانده را پایین آمدمو یکراست به سمتش رفتم. مقالش که رسیدم نگاهم هنوز سمج و سر سخنت در نگاه بی روح او خیره بود. شاید فقط برای چند لحظه کوتاه بود که نگاهش بار دیگر دردمند و محزون به نظرم رسید. شاید برای چند ثانیه اما خیلی زود نگاهش همان نگاه سرد و منزجر کننده.
    دندانهایم را روی هم فشردم و او جهت نگاهش را تغییر داد. شاید برق نفرت را از نگاهم خوانده بود یا شاید جسارت آن را نداشت که یک خاطره از گور برخاسته را در پیش چشمانش ببیند. در هر صورت او نگاهش را پایین گرفت و از گوشه چشم نیم نگکاهی به پاکتی که در دستم بود انداخت و بعد خونسرد و بی تفاوت مهره شطرنج مقابلش را جا به جا کرد. اعصاب گردنم کشیده شد و شقیقه هایم از حرارت سوزان خشم به عرق نشست. نگاهم به سمت همبازی جوانش کشیده شد. سهراب کمی مـ ـستاصل به نظر می رسید. نگاهش در زیر نگاه غضبناک من ناآرام بود. لحظه کوتاهی به من و بعد به پدربزرگ نگاه کرد و در نهایت مهره اش را حرکت داد. انگار نه انگار که من هم حضور داشتم. در آن لحظه هر دو به نظرم به یک اندازه نفرت انگیز بودند. به نظر می رسید که سهراب چکیده خالصی از پدربزرگ بود و این نزدیکی شدید از نظر روحی از همن واقعیت سر چشمه می گرفت. پدربزرگ در زیر نگاه پر نفرت من روی مهرهای دیگر دست گذاشت و درست قبل از اینکه من نفس حبس شده ام را با فریادی خشمگین از سیـ ـنه بیرون برانم دهان باز کرد و گفت: "تو منو یاد مادرت می اندازی... اونم گاهی از این کارای احمقانه می کرد."
    لب هایم تکان خورد اما هیچ صدایی از گلویم خارج نشد. به قدری عصبانی بودم که نمی توانستم روی یکی جمله مناسب تمرکز کنم. ان جمله ای را که دلم می خواست نثارش کنم پیدا نمی کردم. دلم می خواست با یک جمله کوبنده تمام آن خشم و نفرتی را که در قلـ ـبم گره خورده بود بر سرش خالی نمایم اما نمی شد. پیدا نمی کردم و سیـ ـنه ام از شدت خشم بالا و پایین می رفت و من در اوج درماندگی ناخن هایم را روی پاکت سفید می فشردم زیر ناخن هایم لایه لایه سفید و بنفش شدعه بود. پدربزرگ برا دیگر از گوش چشم نگاهی به دست لرزان من انداخت و بعد در حالی که با همان ژست آشنای مـ ـستبدانه به پشتی مبل تکیه می داد نگاهش را تا چشم هاب من بالا کشید. دست هایش را روی دسته برنجی عصایش جفت کرد و با صدایی خشک و زنگدار پرسید: “خوب؟"
    آهنگ صدایش از تمسخر و تحقیر پر بود. چشم های نافذش انگار به من می خندیدند. عاقبت احساس بیچارگی بر اعتماد به نفسم غلبه کرد و بغض کینه جویانه راه گلویم را فشرد. نفسم سنگین شد و من مایوسانه در دلم نالیدم: "خاک بر سرت کنن رز. به درد مردن می خوری. گم شو برو اتاقت و جلوی آینه موهاتو ریز، ریز کن. حالم از به هم می خوره."
    چشم های پدربزرگ را دیدم که ناباورانه گشاد شد. انگار قسمت آخر افکارم را بدون آنکه متوجه باشم با صدای بلند بر زبان رانده بودم. او بار دیگر چشم هایش را تنگ کرد و من لـ ـبم را به دندان گزیدم. نگاهش حالت نگاه گربه ای را داشت که طعمه را لا به لای چنگالهایی تیزش به بازی گرفته باشد. لحظاتی بعد جهت نگاهش را تغییر داد و نفس عمیقی کشید: "کاملا پیداست."
    لحنش مشتاق ما پر تمسخر به نظر می رسید: "تو دختر خانم حتی برای مؤدب جلوه دادن خودت هم تلاش نمی کنی. مادر تو...
    با صدایی که از شدت خشم و اضطراب منی لرزید میان حرفش دویدم و گفتم: "بله ماد رمن خوب بود. تو سری که می خورد صداش در نمی یومد. ملاک شما برای خوب بودن یک دختر نفرت انگیزه.
    - زبون تیزی داری مادرت...
    این بار خودش بقیه حرفش را خوردبه نظر می رسید واژه آخر ناخواسته از دهانش بیرون پریده بود. لب هایش را روی هم فشرد و با بیزاری نگاهش را به سمت دیگر چرخاند: "برگرد به اتاقت دختر. تو درست تربیت نشدی. مادر بالا سرت نبوده و اون مردک نا لایق امریکایی معلوم نیست چه غلطی می کرده.
    کنترل اعصاب از دستم خارج شد. داشت در مورد پدرم صحبت می کرد. چطور به خودش اجازه می داد؟! آن هم در حضور منم. دندان هایم را روی هم سائیدم و بر سرش فریاد زدم: "چطور جرئتمی کنی پیرمرد خرفت."
    دایی کامذان بهت زده نالید: "رز؟!"
    اما پدربزرگ فقط با ادای یک کلمه قدرت خرد کننده اش را به او تحمیل کرد: "خفه شو کامران." دایی کامران انگار که واقعا خفه شده باشد با رنگی کبود شده بار دیگر آرام روی صندلی سر خورد و دیگر صدایی از او در نیامد. از لحن خشک و کوبنده اش لرزید م اما خود را از تک و تا نینداختم. سرم را بالا گرفتم و چانه ام را به جلو هل دادم. صدایم از هجوم وحشی احساسات درونم می لرزید با همان لحن پر انزجار ادام دادم: "به هیچ کس اجازه نمی دم که در مورد پدرم این طور صحبت کنه. پدر من! هر چه که بود دخترش را دوست داشت. اون همیشه عاشق خانواده اش بود. اون یک پدر واقعی بو.د نه مثل شما. می دونید مادرم درون خودش شما را چی خطاب می کرد؟... زندان بان! اوه من فکر می کنم به شما باید مدال افتخار داد.
    پلک بالای چشم چپ پدربزرگ می پرید و لب های به هم فشرده اش بی رنگ شده بود. ناگهان بر خلاف انچه از او انتظار می رفت. مثل ترقه از جا پرید و عصایش را محکم روی زمین کوبید: "گفتم برگرد به اتاقت دختره ی گستاخ."
    از واکنش او از جا پریدم و بی اختیار گامی به عقب برداشتم. تمام بدنم به شکل وحشتناکی می لرزید. ما زبانم دیگ
    ر از مغزم فرمان نمی گرفت. عقده های کهنه و ریشه دار قلـ ـبم بود که به آن خط می داد. در حرکتی انفعالی پاکتی را که در دستم بود روی میز انداختم. پوزخندی به لب زدم و گفتم: "می رم اما مطمئن باشید حتی یک لحظه هم در این خونه نمی مونم. به شما هم توصیه می کنم دیگه هرگز سعی نکنید که عذاب وجدانتون را با چیزی مثل ویلاتون معامله کنید. اون باید با شما باقی بمونه. همیشه. تا ابد. باید هر بار که اسم ساقی را شنیدید غش کنید. باید بفهمید که با روح و احساس دخترتون چه کردید. در مقابل آنچه کردید باید جوابگو باشید... پدر بّّزرگ!
    واژه پدربزرگ را با تاکیدی تحقیر آمیز کش دادم و بعد از نفس افتادم. در زیر نگاه سرد و سرزنش بار من پدربزرگ به یکباره در هم مچاله شد و دست لرزانش روی سیـ ـنه اش قرار گرفت. سهراب در حرکتی سریع به سمتش خیز برداشت و متنع افتادن او شد. من م دیگر معطل هیچ چیز نماندم و با عجله از پله ها بالا دویدم. و قتی وارد اتاقم شدم قلـ ـبم به شدت می تپید.حیرانو سرگردان لحظه ای دور خودم چرخیدم. هنوز بدنم می لرزید. بازو هایم را در بغـ ـل گرفتم و با نفسی بریده لب تخـ ـت فرود آمد. نگاه ناآرامم دور اتاق چرخید یا شاید اتاق بود که دور سرم می چرخید؟ از ذهن آشفته ام گذشت: "نکنه بمیره" و ناگهان از حرفی که زده بودم پشیمان شدم و زیر لب نالیدم: گنباید بهش می گکفتم پیر خرفت. تقصیر خودش بود... اگه بمیره تقصیر خودش بود"
    از این فکر مو بر تنم سیخ شد. نگاهم که روی نامه های مادر افتاد بغض راه گلویم را فشرد. احساس شرمندگی کردم و با صدایی خفه نالیدم: "معذرت می خوام مامی."
    بعد با عجله از جا پریدم و چمدانم را از زیر تخـ ـت بیرون کشیدم و آن را روی تخـ ـت انداختم و سراسیمه به مـ ـست کمد لباسها دویدوم. لباسهایم را چنگ زدم و آنها را همان طور مچاله داخل چمدانم چپاندم. با نگاهم همه چیز را از نظر گذراندم . دلم می خواست می توانستم تمام وسایل اتاق مادر را داخل چمدانم بگنجانم و با خودم ببرم. اما حیف که امنجام این کار شدنی نبود. می بایست به یک یادگاری کوچک قناعت می کردم. به سمت میز رفتم و برای برداشتن دستمال داخل کشو به پایین خم شدم . سر که بلند کردم سامان را دیدم که به دیوار کنار در تکیه داده بود و دست به سیـ ـنه در سکوت تماشایم می کرد. با عجله نگاهم را از نگاهش دزدیدم و بی توجه به حضور او به کارم مشغول شدم.بال های دستمال را به هم گره زدم و آن را داخل کیفم گذاشتم. دست هایم هنوز می لرزید. نگاه خیره سامان هم عصبی ترم کرده بود. عاقبت با حالتی کلافه سر برداشتم و با لحن معترضی گفتم: "چیه؟... تو دیگه چی میگی؟"
    سامان شانه هایش را بالا کشید: "من چیزی گفتم؟!"
    لحظه در سکوت، دلخور و ناراضی نگاهش کردم. بعد از پشت میز بیرون آمدم و به سمت چمدانم رفتم. در حالی که من به سختی و با فشار مشغول بستن چمدانم بودم سامان سیـ ـنهای صاف کرد و پرسید: "
    - حالا کجا با این عجله؟
    بدون اینکه نگاهش کنم جواب دادم: "گورستان."
    سامان با لحن کلافه کننده ای پرسید: "با چمدان؟!"
    به سمتش چرخیدم. مقابل آینه ایستاده بود و شاخه رز را می بویید. لبخند معناداری گوشه لبش بود به شاخه گل اشاره ای کرد و گفت: "حداقل به جوون مردم رحم کن. بدجور دل و دین و عقل و هوشش را همه را به باد دادی."
    در حالی که برای برداشتن کوله پشتی ام به سمت کمد می رفتم با لحن مشمئزی گفتم: "خواهش می کنم سامان دیگه ادامه نده."
    - چرا؟
    در جوابش سکوت کردم و به یاد سهراب افتادم و خشمگین لـ ـبم را به دندان گزیدم. با حرکتی خشن کوله پشتی ام را از داخل کمد بیرون کشیدم و به سمت سامان چرخیدم. او چمدانی را که من به زحمت بسته بودم را گشوده بود و با خونسردی تمام داشت لباسهایم را از داخل آن روی تخـ ـت می انداخت. لحظه ای درمانده نگاهش کردم و بعد با چند گام بلند خودم را به او رساندم. کوله پشتی ام را روی تخـ ـت انداختم و بار دیگه توده روی هم انباشته شده لباسهایم را در بغـ ـل گرفتم و انها را داخل چمدان رها کردم اما سامان همچنان اتوماتیک وار به کارش ادامه میداد. بار دیگر لباس هایم را روی تخـ ـت گذاشت و من باز لجبازانه آنها را در بغـ ـل گرفتم و با حرص داخل چمدان ریختم: گراحتم بذار سامان."
    سامان بی توجه به حرف من کارش را تکرار کرد. کلافه و عصبی با صدای بلند نفسم را بیرون دادم و دسته لباسها را محکم داخل چمدان کوبیدم. وقتی بار دیگر دست سامان به سمت چمدان پیش رفت عکس اعمل سریع تری نشان دادم و بلوزی را که در دستش بود چنگ زدم: "مگه دیوونه شدی؟"
    سامان در مقابل حرکت من مقاومت کرد. بلوز را به سمت خودش کشید و گفت: "من دیوونه شدم یا تو؟"
    بلوز را به سمت خودش کشید و با غیض جواب داد: "به جهنم. بزار پاره بشه."
    و عاقبت بلوز با صدای جیغ مانندی از وسط جر خورد. یک آستینش دئر دست سامان باقی ماند و بقیه اش در دست من. با حرص بلوز نصفه نیمه را داخل چمدان انداختم و خره در چشمان سیاهش گفتم: "لعنت!... بفرما. همین را می خواستی. دلت خنک شد؟"
    سامان جواب داد: "نه هنوز."
    بعد هم با بد ذاتی چمدان را روی دستش بلند کرد و تمام محتویاتنش را روی تخـ ـت تکاند.در آخر هم چمدان خالی را درست مثل یک توپ بسکتبال به کنج اتاق شوت کرد: "اما الان چرا. دلم خنک شد.گ
    مایوسانه نگاهش کردم و گفتم: "خیلی خوب الان حالت بهتر شد؟"
    سامان آشفته حال بر سرم فریاد زد: "نه حالم بهتر نشد."
    فریادش درست مثل قانون دوم نیوتن عمل کرد. صدای من هم در عکس العملی سریع و جهشی بالا رفت. با لحن بغض گرفته ای بر سرش فریاد زدم: "به جهنم که بهتر نشد. من همین الان از اینجا می رم."
    سامان حتی خشمگی تر از دفعه قبل بر سرم فریاد زد: "باشه برو. راه باز و جاده دراز. اما بعد از مراسم کفن و دفن پدربزرگ.
    جمله اش مثل صاعقه من را در جا خشکاند. چشم هایم از شدت وحشت گشاد شد و ناباورانه زیر لب نالیدم:
    - مگه... اون مُرد؟!
    - اگه واسه ارث و مراسش کیسه دوختی بزار خیالتو راحت کنم از این مال و اموال یه ثرونم بهت نمی ماسه.تو یک تبعه خارجی محسوب میشی و قانونانمی تونی از ارثیه اون سعمی داشته باشی.
    در زیر نگاه بهت زده من سرش را تکان داد و گفت: "چه. اینجا شو دیگه نخونده بودی مگه نه؟..."
    شانه ای بالا نداخت و ادامه داد: "خوب البته اگه آقاجون وصیت کرده بود و تو هم تابعیت ایرانی می گرفتی می تونستی از اموال غیر منقولش سهمی ببری اما حالا... اصلا اون بیچاره کی فرصت کرد وصیت کنه؟ هر چند اگر هم احیانا فرصت بیشتری می داشت واسه وصیت کردن هدرش نمی داد. مـ ـستقیما زُل می زد تو چشماتو می گفت:"پیر مرد خرفت هفت جد و آبادته دختره ی گستاخ."
    با زانوهایی سست لبه تخـ ـت نشستم. هیچ وقت سامان را این طور عصبی و پریشان حال ندیده بودم.
    یعنی من باعث مرگ پدربزرگ شده بودم؟

    خواستم حرفی بزنم اما زبانم نمی چرخید. در سکوت با نگاهی لرزان عاجزانه نگاهش کردم و او با حالتی کلافه انگشتانش را لا به لای موهایش فرو کرد و آنها را روی هم لغزاند: "خیلی خوب حالا نمی خواد غش کنی. هی من بهت گفتم با دم شیر بازی نکن تو گوش ندادی."
    - سامان من...
    - طوری نیست حالا. تو فعلا پاشو این چنزل پنزلا رو جمع کن بریز تو کمد. مِن بعد از اینم سعی کن زیاد دَم پرش نباشی.
    به شدت گیج و آشفته بودم:" پَر چی؟"
    سامان جواب داد: "پر هیچی. منظورم اینه یه مدت جلوی چشماش آقتابی نشو." متوجه منظورش نمی شدم: "چشمای کی؟"
    - ای بابا. آقاجون دیگه. تو چقدر گیجی.
    - ولی تو که گفتی اون...
    - خوب حالا. امروز نشد فردا. آب زندگونی که نخورده. همه ما آخر رفتنی هستیم.
    لحظه ای خیره نگاهش کردم و بعد با دلخوری از او رو برگداندم. سامان با لحن پر شیطنتی گفت: "خیلی خوب بابا این که دیگه ناراحت شدن نداره. من که گفتم امروز نشد فردا.اصلا کافیه بری پایین و این دفعه بهش بگی، پیرمرد، خرفت، کره خر، جون داداش این دیگه رد خور نداره." بغض راه گلویم را فشرد و به یکباره اشکم سرازیر شد. در بیشت و چهارساعتی که گذشته بود به قدری فشار روانی تحمل کرده بودم که دیگر کنترل همه چیز از دستم خارج شده بود. احساساتم به شدت ضد و نقسض و درهم و برهم شده بود. طوری که نه می توانستم درست فکر کنم و نه عاقلانه تصمیم بگیرم. همه چیز به هم ریخته بود. همه چیز خراب شده بود. سامان با دیدن اشک های من واکنش نشان داد و آرام لب تخـ ـت نشست و دلجویانه روی زانوهایش خم شد. از او رو برگرداندم اما او با لحن ؤآمو دلجویانه ای پرسید: "حالا چرا گریه می کنی؟ من که گفتم آقاجون چیزیش نیست."
    در سکوت فقط دماغم را بالا کشیدم و او همچنانکه سعی می کرد نگاهم را متوجه خود کند ادامه داد: "از اینکه سرت داد زدم ناراحت شدی؟"
    باز هم جوابش را ندادم. حتی نگاهش را هم نکردم. اما او آرام و محتاطانه دستش را پیش آورد و روی دست من گذاشت.
    -رز خواهش می کنم.



    نگاه گریانم روی دست باندپیچی شده اش ثابت ماند و بعد ناگاهان به هق هق افتادم. دستم را از زیر دستش بیرون کشیدم و صورتم را پشت دستهایم پنهان کردم و میان گریه نالیدم: "راحتم بزار سامان. خواهش می کنم."
    و سامان دیگر خرفی نزد. نفس عمیقی کشید و خودش را روی تخـ ـت رها کرد . من هم دقایقی گریه کردم و بعد بع ***که افتادم. سامان از روی میز پاتخـ ـتی لی.وانی آب به دستم داد و من جرعه ای از آن نوشیدم و بعد آن را تا روی زانوهایم پایین آوردم و به آب داخل لیوان
    آآن خیره شدم. سامان بار دیگر آرنج هایش را روی زانوهایش گذاشت و به جلو خم شد. نگاهش روی صورتم حس می کردم اما نمی توانستم نگاهش کنم.دلخور بودم سامان پرسید: "حالت بهتر شد؟"
    چقدر صدایش گرم و مهربان بود. طوری حرف می زد که انگار پدرم بود. چانه ام از بغض لرزید و من سرم را به نشانه منفی تکام دادم. او با لحنی تند و شتابزده که رگه ای از التماس در آن حس می شدپرسید: "از چی انقدر ناراحتی رز؟ به من بگو؟"
    صدایم مثل آدم های سرما خورده، گرفته و تو دماغی بود. شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: "از همه چیز. تو، پدربزرگ، سهراب،... انگار از بازی کردن با احساست آدم لذت می برید."
    سامان با لحن گرفته ای گفت: "اینجا همه دوستت دارن رز. چرا نمی خوای باور کنی؟"
    میان گریه به خنده افتادم و با لحن تلخی گفتم: "اوه. دروغ های پرجاذبه قابل ستایش اند."
    سامان آهی کشید و با لحن کلافه ای گفت: "دروغ نیست رز. واقعیته."
    به دنبال او من هم آهی کشیدم و گفتم: "واقعیت اون چیزیه که دارم می بینم."
    - درون آدمها چی؟ اونم می تونی ببینی؟
    - اصلا دلم نمی خواد سعی کنم . من یه آدمم سامان . فوق بشر که نیستم. اگه قراره احساساتی نا گفته باقی بمونه همون بهتر که اصلا نباشه.
    برای لحظاتی هر دو ساکت شدیم. من دیگر گریه نمی کردم. سامان هم متفکر و دمق به نظر می رسید.
    - از من دلخوری؟
    صدای سامان نگاهم را به سمت خود کشاند. نگاهش محزون بود و بقی معصومانه داشت. چقدر شبیه نگاه توی عکسش شده بود. سوالش در ذهنم تکرار شد، "از من دلخوری؟"
    و بعد فکر کردم: "از او دلخورم؟"
    و خیلی زود جواب سوالم را پیدا کردم: "اوه نه تو سامان خوب منی. نه از تو دلخور نیستم."
    در زیر نگاه منتظرش لبخند محوی به لب زدم و زیر لب جواب دادم: "نه دلخور نیستم."
    - پس چرا گفتی؟
    نگاهم را از نگاه دقیق و جستجوگرش بریدم و سرم را پایین انداختم: "نمی دونم . عصبی بودم."
    اما سامان سماجت کرد و باز پرسید: "تو گفتی از منو پدر بزرگ و سهراب... سهراب دیگه چرا؟"
    و با لحن محتاطانه ای زیر لب ادامه داد: "چیزی بهت گفته؟"

    از گوشه چشم نگاه سریعی به جانبش انداختم . حقیقتا از دست سهراب و آن رفتار سرد و بی تفاوتش دلخور بودم اما در جواب دادن به سوال سامان عاجز و ماندم. چه می توانستم بگویم. لیوان را بین انگشتانم چرخاندمو گفتم: "چیز مهمی نیست."
    سامان سرش را تکان داد و با لحن مطمئنی گفت: "چرا یه چیزی هست. تو نمی خوای بگی."
    با حالتی درمانده نگاهش کردم و او ادامه دادذ: "دیشب هم جوابمو ندادی."
    از لب تخـ ـت بلند شدم و لیوان را روی میز گذاشتم. با نگاه سنگین اش سر سختانه دنیالم می کرد.
    اراده اش برای به حرف کشیدن من قوی به نظر می رسید و من به شدت تلاش می کردم که نگاهم با نگاه پرسش بارش تلاقی نکند. چرا که واقعا نمی دانستم در جواب سوالش باید چه بگویم. به لب میز تکیه دادم نگاهم به سمت شاخه رز و آینه پرکشید سکوت پر از انتظار سامان و نگاه خیره اش کلافه ام کرده بود. لب هایم تکان خورد و بی اراده زیر لب زمزمه کردم: "مربوط به اون گل هاست."
    سامان جهت نگاه من را دنبال کرد و نگاهش روی شاخه رز ثابت ماند. من توضیح بیشتری ندادم. سامان عهم در سکوت به همان نقطه خیه ماند. چند لحظه در سکوت گذشت. بعد او سرش را به سمت من چرخاند و گفت.
    - خوب؟
    نوع نگاهش آرامش را به هم ریخت. ما من همچنان سعی می کردم خودم را خونسرد و بی تفاوت جلوه دهم. شانه هایم را بالا کشیدم و گفتم: "می دونم که گل ها را اون پشت در اتاق گذاشته.
    چشم های سامان به شنیدن این حرف گشاد شد: "سهراب؟"
    فقط نگاهش کردم. او هم در لحظات طولانی بهت زده نگاهم کرد وقتی بار دیگر به حرف آمد صدایش آرامو مطمئن به نظر می رسد: "چرا فکر می کنی کار اون بوده؟"
    - چون خودم دیدم که این کار را می کرد.
    - واقعا؟!!
    لحن کلام سامان به قدری بهت زده بود که من را هم دچار دودلی و تردید کرد. بی اختیار صحنه ای که شب پیش اتفاق افتاده بود در ذهنم نقش بست. در را که کمی باز کرده بودم شاخه رز و برگه کاغذ مقابل پاهایم افتاده بود و سهراب کمی آن سوتر بالای پله ها افتاده بود و غافلگیر به نظر می رسید. بعد هم که آن اتفاق افتاد. برخورد عجیب و غیر منتظره سهراب و جمله اش که هنوز در گوش هایم زنگ می زد:
    "خوب می دونم که واقعا چی می خوام رز"
    صدای سامان رشته افکارم را گسیخت. نگاهش کردم. انگار باز ذهنم را خوانده بود پرسید: "چیزی هم بهت گفته... منظورم اینه که در مورد علاقه اش به تو... حرفی هم زده."
    هر چند این اولین باری نبود که سامان تیرش را دقیقا به هدف می زد ماا من درست مثل دفعات قبل حسابی جا خوردم. در زیر نگاه منتظرش کمی دست و پایم را گم کرده بودم. با لحنی شتابزده و ناشیانه گفتم: "اوه نه... معلومه که نه. اون از همه زن ها متنفره."
    سامان در سکوت نگاه معنا داری به سمت من اناخت که شاید معنی اش این بود: "خودتی."
    و من... خدایا چقدر احساس درامندگی کردم به خاطر جمله ی بی خودی که بی اراده از دهانم بیرون پریده بود. زبانم را گاز گرفتم. انگار که پیش چشم سامان گناهی مر تکب شده بودم و حالا چشم در چشم او داشتم انکارش می کردم. نمی دانم چرا؟ اما در آن سکوت پر انتظار و در زیر آن نگاه غریب و معنا دار خودم را باخته بودم. عذاب وجدانی مسخره به جانم افتاده بود و آرامشم را بهم می زد. برای رهایی از آن حس بد به دست و پا افتادم و در حال که سعی می کردم با لبخندی شاد و بی خیال موضوع را بی اهمیت جلوه دهم. شانه ای بالا انداخته و گفتم: "به نظر من که بیشتر به شوخی شباهت داره."
    اما سامان دست بردار نبود. درست مثل یک بازپرس ویژه جدی و سمج به نظر می رسید: "پس یه چیزی بهت گفته."
    لح ظه ای نا امدانه نگاهش کردم. آن همه کنجکاوی کلافه ام می کرد. دیگر نمی توانستم با کلمات بازی کنم. سامان بد پیله بود و عاقبت من را به زانو در آورد. آهی کشیدم و نگاهم را به سمت رز مقابل آینه چرخاندم: "نه به شکل مـ ـستقیم."
    سا مان با شنیدن این جواب آبکی دیگر حرفی نزد و برای لحظاتی سکوت بینمان زا پر کرد. آه دیگری کشیدم و نگاهم به سمت او چرخاندم. اما نگاه او روی شاخه رز مقابل آینه خیره مانده بود. چقدر نیم رخش آرام و معصوم به نظر می رسید. در زیر نگاه مـ ـستقیم من سرش چرخید و نگاهش در نگاهم قفل شد: "تو چی ؟"
    سوالش آنقدر بی مقدمه بود که من فقط توانستم در سکوت بِر و بِر نگاهش کنم. اما او ادامه داد: "منظورم اینه که... دوستش داری؟"
    در صورتم احساس گرما کردم. این همان سوالی بود که برای خودم هم پیش آمده بود و من هر بار به جای تلاش کردن برای یافتن جوابش، وحشتزده و دستپاچه از آن گریخته بودم. این بار هم هیچ فرقی با دفعات قبل نداشت. نگاهم را از نگاه سامان بریدم و برای رفتن به سمت چمدان گوشه اتاق از جا کنده شدم: "چه اهمیتی داره. من به کشورم بر می گردم و احتمالادیگه هرگز..."
    - پس دوستش داری.
    جمله اش را طوری ادا کرد که انگار همان بازپرس سمج اعتراف به قتل را از زیر زبان قاتل بیرون کشیده بود. جمله اش دست هایم را از حرکت انداخت. انگار چیزی در قلـ ـبم فرو ریخت از ذهنم گذشت
    - "مگه دوستش دارم؟! چطور به این نتیجه رسیدی؟"
    خواستم حرفی بزنم که صدایی نگاهم را به آستانه در کشاند: "مزاحم شدم؟"
    سهراب بود. نگاهم بی اختیار از سمت او به صورت سامان چرخید. او لبخند خاصی به لب زد و زیر لب زمزمه کرد: "چه حلال زاده است."
    بعد نگاهش را به سمت سهراب چرخاند. سهراب لحظه ای در سکوت به من و بعد بهع سامان نگاه کرد و با لحن مرددی گفت: "اگه مزاحمم بعدا میام."
    این را گفت و روی پاشنه چرخید. امیدوار بودم که سامان حرفی بزند اما او همچنان در سکوت مات و خیره نگاهش می کرد. اقبت خودم به دست و پا افتادم و با لحن معذب اما شتابزده ای گفتم: "بمون سهراب. مزاحم نیستی."
    حرکات سهراب سست شد و بار دیگر به سمت اتاق چرخید و مرد و نامطمئن نگاهمان کرد. من هنوز پشت تخـ ـت دو زانو روی زمین نشسته بودم و چمدان خالی و توده لباس ها مقابلم روی تخـ ـت بود. سهراب که برگشت. سامان هم از لب تخـ ـت بلند شد و دست هایش را در جیب های شلوارش فرو کرد و نیم نگاهی به من انداخت و خطاب به سهراب گفت: "شما رو تنها می ذارم."
    و همین طور که از کنارش رد می شد ادامه داد: "ما که نتونستیم. اما شاید تو بتونی از خر شیطون پیاده اش کنی."
    سهراب از آستانه در کنار رفت و قدمی به سمت من برد اشتاما روی صحبتش با سمان بود: "کار خاصی نداشتم. فقط خواستم بگم که آقاجون خواسته رز رو ببینه."
    سامان به سمت ما چرخید و در حالی که عقب عقب می رفت شانه هایش را بالا کشید. هنوز در نگاهش نوعی گیجی بهت آلود دیده می شد. کمی گردنش را از روی شانه اش خم کرد و به رویمان لبخند زد:"پس... موفق باشی." لحظه ای بعد صدایش را از فاصله دورتری به گوشم رسید. با لحن بی خیال و کش داری گفت: "اگه احیانا خواست گردن کشی کنه بهش بگو پیرمرد، کره خر، سکته ای. یادت نره چی گفتم. پیرمردِ... کره خرِ سکته ای. "
    آن قدر مضطرب و پریشان بودم که این جمله سامان حتی یم لبخند خشک و خالی هم روی ل هایم ننشاند. هر چند سهراب هم واکنشی نشان نداد. درست مثل یک کوه یخ بزرگ رو به رویم ایستاه بود و دذر سکوتی گزنده اشعه های سرد نگاهش را به سمت من می پاشید. دیگر از سامان خبری نبود. به خودم آمدم و دست هایم بار دیگر به تکاپو افتاد و در حالی که لباس هایم را داخل چمدان می فشردم. با اکراهی آشکار پرسیدم:
    - همین الان باید بیام؟
    - بله آقاجون منتظره.
    بدون اینکه نگاهش کنم. با لحنی به سردی نوع نگاه او جواب دادم: "بسیار خوب. تو برو. اگر احیانا تصمیم گرفتم که بیام... تر جیح می دم...
    نگاهم را در نگاهش دوختم و با لحن خشک و محکمی ادامه دادم: "تنها باشم."
    سهراب در زیر نگاه دلخور و نا مهربان من بی درنگ به سمت در چرخید و گفت: "هر طور راحتی."
    اما به آستانه در اتاق که رسید ایستاد و بار دیگر به سمت من چرخید و گفت: "بابت اتفاقی که افتاد مَن... متاسفم."
    خواستم لبخند بزنم اما آن چیزی که روی لب هایم نشست. بیشتر شبیه پوزخند بود: "من نیستم."
    سهراب پرسید: "حالا می خوای چی کار کنی؟"
    یکی دیگر از آن لباس هایم را داخل چمدان فشردم و زیر لب جواب دادم: "می بینی که."
    - فکر می کنی کارت درست باشه. اشتباه نمی کنی؟
    شگفت زده نگاهش کردم و با لحن معنا دار و پر کنایه ای گفتم: "اوه، من هوب می دونم که واقعا چی می خوام سهراب."
    صورت سهراب رخ شد. دستش را به چهار چوبدر گرفت و با حالتی کلافه نگاهش را به سقف دوخت. به شدت سعی می کرد خشم و دلخوری اش را در ظاهر نشان ندهد. گوشه لبش را به دندان گزید و بعد نفس عمیقی کشید. وقتی بار دیگر نگاهم کرد چشم هایش می درخشید: "تو با من مشکل داری؟"
    از این که کفری شده بودم دلم خنک می شد. حقش بود. باید مزه تحقیر شدن را می چشید. باید می فهمید که گاهی غرور و شخصیت آدم ها راحت تر از هر شیشه تُردو نازکی از هم می پاشید. نگاهش کردم و گفتم: "این طور فکر می کنی؟
    سهراب سرش را به نشانه مثبت تکان داد: "این طور به نظر می رسه."
    در چمدان را با فشار به هم رساندم و گفتم: "تو چی. با من مشکل داری؟"
    سهراب بلافاصله جواب داد: "ابدا. بر عکس چیزی که تو فکر می کنی من از تو خوشم می یاد."
    از حرفش تمام بدنم داغ شد. می دانستم که حالا دیگر گونه هایم گل انداخته اما سر سختانه در مقابل آن حس تب آلود ایستادم و از جبهه ام عقب نشینی نکردم. چمدان بسته و آماده ام را کنار تخـ ـت روی زمین گذاشتم و با همان لحن پر تمسخر و کنا یه آمیز قبل پرسیدم: "واقعا؟"
    اما سهراب دیگر حرفی نزد. سرش را با تاسف تکان داد و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن او دقایقی طول کشید تا من توانستم کمی افکارم را جمع و جور کنم. باید تصمیمم را می گرفتم. آیا اصلا می خواستم برای آخرین بار با پدربزرگ رو به رو شوم یا نه؟ بعد از آن دلخوری. بعد از آن برخورد بدی که پیش آمد:
    چه کار سختی بود. اصلا می توانستم؟ با خودم فکر کردم: "یعنی چی می خواد بگه."
    و بعد جمله سامان در گوشم پیچید: "پیرمرد خرفت، هفت جد و آبادته دختره گستاخ."
    با وجود وحشتی که از تجسم بر خورد مجددم ا پدربزرگ در قلـ ـبم می جوشید باز جاذبه و کششی عمیق من را برای دیدن دوباره اش وسوسه می کرد.نگاهم به سمت نامه های مادر کشیده شد. دسته نامه ها می توانست بهانه خوبی برای یک دیدار نه چندان دوستانه دیگر باشد. قبل از اینکه تصمیم آخرم را در ذهنم به قطعیت برسانم خودم را به دسته نامه ها رساندم . با وجود احساس بیگانگی شدید و خشم فروخورده ای که بین من و پدربزرگ حاکم بود این حداقل کاری بود که می توانستم برای مادرم انجام دهم. دسته نامه ها را برداشتم و برای دیدن پدربزرگ از اتاق خارج شدم. بر خلاف انتظارم سالن طبقه پایین خالی و خلوت بود. خورشید تقریبا غروب کرده بود و فضای بزرگ سالن تاریک به نظرمی رسید. باز دلهره به جانم افتاد و ته دلم را خالی کرد. احساس ضعف کردم. بیست و چهار ساعتی می شد که چیزی از گلویم پایین نرفته بود. حتی خودمهم متعجب بودم که چطور بعد از تحمل آن همه فشالر عصبی هنوز سر ا ایستاده ام. نفس عمیقی کشیدم و دستم را محکم روی معده خالی ام فشردم. صدای زنگ ساعت شماطه دار داخل سالن، من را از جا پراند. ساعت با ریتم و آهنگ زیبایش پنج بار نواخت و من بعد از به سیـ ـنه کشیدن یک نفس عمیق دیگر مصمم از جا کده شدم. پشت در اتاق که رسیدم تپش های قلـ ـبم باز شتاب گرفته بود و آن اضطراب قدرتمند همیشگی کم کم دشت نفسم را سنگین می کرد. نا مه های مادر را روی قلـ ـبم فشردمو زیر لب نالیدم: "با منی مامی مگه نه؟ می دونم که اینجایی. پیشم باش خواهش می کنم."
    چشم هایم را بستم و با پشت انگشت به در اتاق ضربه زدم. هنوز دستم بالا بود که در اتاق باز شد و توران مقابلم ایستاد. با دیدنم لبخندی به لب زد و گفت: "برو تو.پدربزرگت منتظره."
    سعی کردم از بالای شانه او به داخل اتاق سرک بکشم اما او کارم را راحت تر کرد. خودش را از مقابل در عقب کشید و با اشاره دست من را دعوت بع داخل شدن کرد. سم را به نشانه تشکر تکان دادم و در سکوت قدم به داخل اتاق گذاشتم. نگاهم بی راده به سمت تخـ ـت خواب کشیده شد. اما بر خلاف انتظار من او آنجا بی حال و نیمه جان زیر پتو نخـ ـوابیده بود. صدای به هم خوردن آرام در نگاه من را به عقب کشاند. توران رفته بود و من حالا تنها بودم. بدنم به یک باره سست شد و درست مثل یک عروسک خیمه شب بازی که نخ هایش را رها کرده باشند به وضوح می توانستم حس کنم درصد آدرنالین خونم به سرعت داشت بالا می رفت و به جایش قند خونم در سقوطی پر شتاب سیر نزولی را طی می کرد. من با خودم فکر کردم:"یک نمودار سهمی کامل."
    صدای پدربزرگ نگاهم را در آن اتاق نیمه تاریک به سمت مبل کنار پنجره کشاند: "خوب!
    من منتظرم."
    صدایش اصلا شبیه صدای مردی که ساعتی قبل سکته کرده باشد نبود. صدایش محکم و قوی بود و درست همان طوری بود که باید می بود. پر تکبر و مـ ـستبد.
    ذهنم به تکاپو افتاد: "منتظر چی؟"
    زیاد به تفکراتم فرصت با و پر گشودن نداد و جوابم را دادو زحمتم را کمکرد: "نمی خوای معذرت خواهی کنی؟"
    بدنم یخ زد و لجوجانه در دلم نالیدم: "پیرمردِ کره خرِ سکته ای.
    و بعد بی اختیر خنده ام گرفت و به زور لبخندم را جمع کردم و نگاهم را پایین گرفتم. کمی با درونیاتم کلنجار رفتم. عذر خواهی کردن آن هم از او برایم سخت بود. اما با تصور حضور ملد رتصمیم گرفتم یک دختر شایسته و مؤدب باشم. با این فکر سیـ ـنه ای صاف کردم و گفتم: "چرا. من... بابت حرفی که امروز زدم... متاسفم."
    بعد با یک حس شرارت بار پر شیطنت بچا نهای زیر لب ادامه دادم: "نباید به شما می گفتم پیرمرد خرفت."نگاه پدربزرگ از پنجره اتاق به منظره بیرون دوخته شده بود من هم جهت نگاهش را دنبال کردم. منظره باغ آرام آرام در سایه روشن غروب در حال محو شدن بود. ردیف چراغ های فانوسی شکل به یک باره روشن شد و نزدیک ترین چراغ روشنایی کمـ ـرنگی به داخل اتاق پاشید. نفس عمیقی کشیدمو گفتم: "فقط برای همین می خواستید من را ببینید؟"
    پدربزرگ جواب دادم: "فکر کردم شاید حرف بیشتری برای گفتن داشته باشی. چیزی بیشتر از متاسفم."
    نامه ها را محکم در میان انگشتانم فشردم و گفتم: "اوه. پس انتظار داشتید چی بگم. که غلط کردم یا مثلا چیز خوردم."
    این جمله نقل دهان سامان بود و من خودم هم نمی دانستم که در آن لحظه چطور از دهن من خارج شد. پدر بزرگ شگفت زده نگاهم کردو من برای اینکه فرصت حرف زدن را از او گرفته باشم با لحن عجولانه ای ادامه دادم: "شما به منو خانوده من توهین کردید در اون صورت شما هم باید... از من معذرت خواهی کنید."
    پدربزرگ نفس عمیقی کشید و در حالی که بار دیگر نگاهش را به سمت منظره باغ می چراخند با لحن گرفته ای گفت: "بر خلاف ظاهرت اصلا شبیه مادرت نیستی."
    - دوست دارید بگم متاسفم که مثل اون نیستم؟
    بار دیگر نگاهم کرد. از پایین به بالا نگاهش دقیق بود.در ست مثل اینکه داشت وزنم را تخمین می زد. عاقبت لب هایش تکان خورد و گفت: "نه. تو دختر سرسختی هستی. مادرت جز در مورد قیه ازدواجش همیشه مطیع بود."
    شاید وقت آن رسیده بود که در مورد مادرم و در مورد گذشته بیشتر بدانم. بنابراین با تمام وجود سعی کردم احساساتم را در کنترل بگیرم. نباید می گذاشتم که این بار هم صحبت هایمان به فحاشی و غش و سکته ختم شود. قدم کوچکی به سمت پنجره برداشتم و گفتم: "هرگز از خودتون پرسیدین که چرا؟"
    پدر بزرگ نگاهم کرد: "چرا چی؟"
    و من با حرارت زاید الوصفی جواب دادم: "چرا هبچ وقت روی حرف شما حرف نمی زد. چرا هر تصمیمی براش می گرفتید می پذیرفت. چرا به قول شما همیشه مثل بره مطیع بود."
    صدای پدربزرگ گرفته و زنگدار بود. بدون اینکه نگاهم کند جواب داد: "چون مثل تو نبود. اون ذاتا دختر آرومی بود و مهمتر اینکه درست تربیت شده بود."
    سرم را به نشانه تاسف تکان دادم و با لحن بغض گرفته ایگفتم: "چون دوستتون داشت. این مهم ترین چیزه نه اون استبداد خشک و اسارت باری که شما بهش می گید تربیت."
    پدربزرگ اخمی کرد و چشم هایش را روی هم فشرد. من از حقیقتی حرف می زدم که او از شنیدنش چهره در هم کشید. شاید او خودش بهتر از من تلخ بودن حقیقت زندگی اش آگاه بود که این طور برای فرار از آن خودش را به موش مردگی می زد و دستش را روی قلبش می فشرد. شاید این بای خلع سلاح کردن اطرافیانش مناسب ترین راه حل محسوب می شد. اما هر کسی به جز من.
    من آمده بودم که آخرین حرف هایم را بزنم و این کار را هم می کردم حتی اگر به قیمت ثبت شدن یک سکته دیگر در لست پر شمار سکته های کامل و ناقص پدربزرگ تمام می شد.
    آهی کشیدم و گفتم: "مادرم همیشه شما را دوست داشت. هر چند شما همیشه اون محبتی را که یک پدر می بایست نسبت به فرزند خودش داشته باشه از اون دریغ کردید. اون هم به خاطر چی؟ فقط به خازطر این که دختر بود؟!چطور می تونید این قدر بی رحم باشید در حالی که خودتون هم از یک زن متولد شدین."
    پدربزرگ چشمانش را گشود و به منظره بیرون خیره شد: "اون بر خلاف میل من ازدواج کرد."
    سرم را تکان دادم و گفتم: "بله درسته. و من به خاطر این کار تحسینش می کنم. اون به محبت و عشقی که لایقش بود رسید. پدرم همیشهو از صمیم قلب دوستش داشت.
    پدربزرگ زیر لب نالید: "اون مرد..."
    برای دفاع از پدرم میان حرف هایش دویدمو گفتم: "اون مرد پدر من بود و حتی اگر دختر شما در تمام طول عمر کوتاهش فقط یک فلحظه احساس خوشبختی کرده باشه مطمئن باشید که اون لحظه هم در کنار پدر من بوده. من همیشه فکر می کردم که شما به خاطر ازدواج مادرم اون را از خودتون روندیدن اما از وقتی اینجا اومدم و تز وقتی که دست نوشته های مادر را لا به لای کتاب هاش خوندم متوجه شدم که شما همیشه نسبت به اون بی محبت بودید. شما یک عمراحساسات دخترتون را نادیده گرفتید.اون قدر از خودراضی و خودخواه بودید که حتی حاضر نشدید دختر خودتون را، کسی را که از گوشت و خون خودتون بوده به خودتون بپذیرید."
    صدای ناله مانندی از گلوی پدربزرگ خارج شد بغ چهره ای تلخ و گرفته سرش را به سمت دیگر چرخاند و در حالی که سر عصایش را در میان مشت بسته خود می فشرد زیر لب نالید: "دیگه می تونی بری. من باید استراحت کنم."
    از شدت بغض و عصبانیت لب هایم را روی هم فشردم و در دلم گفتم: "ای بیچاره. این عذابوجدانِ که داره گلوتو فشار می ده نه من."
    لحظاتی صبر کردم تا توانستم خشم و نفرت خودم را در کنترل بگیرم. بعد نفس عمیقی کشیدم و با لحن سرد و گرفته ای گفتم: "براتون متاسفم. مادر من مرده و شما محکومید که تا آخر عمر عذاب بکشید."
    برای بیرون رفتن از اتاق روی پاشنه چرخیده بودم که صدایش را شنیدم: "این عذاب هیچ وقت تمومی نداره. سال هاست که مثل خوره به جونم افتاده. سال هاست."
    آهنگ صدایش آن قدر بغض گرفته و محزون بود که به شدت متاثرم کرد. هیچ محبتی نسبت به او در قلم حس نمی کردم. اما دلم برایش می سوخت. او با تمام غرور و تکبرش و با تمام بادی که به غبغب اش می انداخت، آدم بیچاره ای بود که تظاهر به قدرتمند بودن می کرد. بار دیگر به سمتش برگشتم و گفتم: "مطمئن باشید که مادر من شما را بخشیده. در غیر این صورت من هرگز اینجا نبودم."
    سرش را به سمت من چرخید چشم هایش می درخشیدند و آهنگ صدایش دردآلود به نظر می رسیدند: "ولی ساقی..."
    شنیدن این اسم از زبان او کمی هیجان زده ام کرد. نگاه کنجکاو و منتظرم را به لب هایش دوختم . اما سکوت طولانی او نا امیدم کرد. مایوسانه نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم اما درست زمانی که تصمیم به رفتن گرفتم یک بار دیگر صدایش در اتاق پیچید: "تو باید اینجا بمونی با وکیلم در این رابطه صحبت کردم. اون می تونه ترتیب همه کارها را بده."
    نگاهش کردم و او ادامه داد: "اگه وصیت کنم همه ثروتم به تو می رسه."
    گیج و متعجب چند بار پشت سر هم پلک زدم. از ذهنم گذشت: "اون داره با من بازی می کنه؟"
    هضم حرف هایش برایم دشوار بود. او تقریبا داشت با ثروتش من را می خرید. که چه کنم؟
    پیشش بمانم. کمی مسخره به نظر می رسید. گیج و نامطمئن نگاهش کردم. نگاهش طور عجیبی بود. زیر لب نالید:
    - می دونم از من متنفری.
    در اوج آشفتگی ذهنی تمام آن سوال های بی جوابی را که در ذهنم شکل گرفته بود. در یک کلمه خلاصه کردم. چرا؟
    - چرا چی؟
    - من از شما منتنفر نیستم اما هیچ علاقه ای هم به شما و ثروتتون و به اینجا موندن ندارم پَس...
    چرا می خواین که بمونم؟
    پدربزرگ آهی کشید و گفت: "به خاطر خودم"
    لبخند معناداری به لب زدم و گفتم: "نزدیک بود باور کنم که شما کمی هم به پدربزرگ های مهربان شباهت دارید. قلـ ـبم شکست. فقط به خاطر خودتون؟"
    پدربزرگ چشم هایش را تنگ کرد و به صورتم دقیق شد. نگاهش به من بود اما افکارش دور و آشفته به نظر می رسید. کنجکاو مرموزی به جانم افتاده بود. به شدت دلم می خواست بدانم که در آن لحظه به چه فکر می کند کاش می توانستم افکارش را بخوانم اما در آن شایط به نظر می رسید که باید بی خیال آن علاقه ای دور از دسترسم می شدم چرا که نه یک چنین استعدادی در وجود خودم می شناختم و نه حاضر بودم سوالی در این رابطه از او بپرسم. او هم انگار در عالم هپروت بازو در بازو معـ ـشوق خیالی اش میان ابرها باله می رقصید.
    دیگر اتاق تاریک شده بود اما من هنوز هم می توانستم درخشش نگاه بی حالتش را که روی چهره من خیره مانده بود تشخیص دهم. سعی می کردم کمتر نگاهش کنم. این طور بهتر می توانستم آرامشم را حفظ کنم. نگاهم را روی دسته نامه هایی که دستم ود دوختم. یک قدم به او نزدیک تر شدم و با لحن آرام و محتاطانه ای گفتم: "این نامه ها را مادرم براتون نوشته."
    برای دیدن عکس العملش از زیر چشم نگاه سریع و دزدانه ای به سمتش انداختم اما او حتی مژه هم نزد. شانه هایم را بالا کشیدم و با لحن شتابزده ای ادامه دادم: "هیچ وقت برای پست کردنشون اقدام نکرد. دلم می خواست پیش خودم نگه شون دارم اما احساس می کنم از لحاظ اخلاقی به مادرم..."
    بار دیگر شانه ای بالا انداختم و با لحن بی تفاوتی گفتم: "در هر صورت اونا متعلق به شماست." درست زمانی که خم شده بودم تا نامه ها را روی میز عسلی مقابل او بگذارم صدایش من را در جا خشکاند: "بگیر بشین."
    همان طور که روی میز خم بودم سرم را بالا گرفتم و متعجب نگاهش کردم. همان لحظه اول جهت نگاهش را تشخیص دادم. مدالیوم طلایی ماد زیر گلویم با تکانی ملایم، ارام آرام تاب می خورد و او با نگاه خیره اش آن را دنبا می کرد. نامه ها را رو یمیز گذاشتم و بدون هیچ حرفی آرام خودم را عقب کشیدم. او هم سرش را به پشتی مبل تکیه داد و از زیر چشم خیره نگاهم کرد. در زیر نگاه منتظرش مدالیوم طلایی را در مشت فشردم و بدون اینکه چشم از او بردارم آرام و مطیعانه روی مبل چرمی رو به رویی اش نشستم. دلم می خواست در مورد گردنبند از او بپرسم اما ترجیح دادم در سکوت منتظر اقدام بعدی او بمانم. اما انگار پدربزرگ قصد نداشت به آن سکوت عجیب و مرموزش خاتمه دهد. صورتش را به سمت پنجره چرخاند و برای دقایقی طولانی به منظره بیرون چشم وخت. تاریکی اتاق غلیظ تر شده بودو من به سختی اجزای چهره پدربزرگ را تشخیص می دادم. تاریکی سایه پرده ای که مقابل پنجره آویزان بود با تاریکی اتاق آمیخته بود و کم کم داشت پدربزرگ را در خود گم می کرد. در عوضِ او، من روی مبلی نشسته بودم که با نور زرد کمـ ـرنگی که از چراغ فانوس شکل باغ به اتاق می تابید روشن شده بود. من او را نمی دیدم اما او با آن نگاه دقیق و خیره اش راحت می توانست تک تک حرکاتم را زیر نظر بگیرد. در دلم نالیدم: "لعنت!"
    با حالتی معذب کمی در جایم جا به جا شدم. دلهره داشتم و نمی دانستم که برای تحریک او و پایان دادن به آن سکوت غیر قابل تحمل باید حرفی بزنم یا نه. دسته ای از موهای کوتاه و نامرتبم را پشت گوش زدم و بعد انگشتانم را روی زانوهایم درهم قلاب کردم. دیگر چیزی نمانده بود که پوست دستم در زیر فشار ناخن هایم به خون بنشیند که او عاقبت آن سکوت طولانی و نفس گیر را با آه عمیقی و شکسته ای پایان داد.



    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #6


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ..شايد ده ساله بودم که مادرم مرد.آخرين باري که ديدمش با تن و بدني کبود و باد کرده روي تخـ ـت برانکار آمبولانس خوابيده بود اگه اشتباه نکنم استخوان فکش هم شکسته بود چون حالت چهره ظريفش مثل هميشه نبود دهنش کج شده بود و چشم چپش به شکل ترسناکي بيرون زده بود يادمه ازش ترسيدم.اون قدر که شلوارمو خيس کردم.البته قبل از ديدن اون صحنه هم بارها اين کارو کرده بودم و اون دفعه هم دفعه آخر نبود. يادمه دکتر آمبولانس تو گزارش مرگش نوشت سقوط از ارتفاع همه هم سرشون رو به نشانه درست بودن تشخيص اش تکون دادن.زماني که جسدش رو به آمبولانس منتقل مي کردن پدرم بالاي سرش بود يه زيرپوش رکابي سفيد با شلوار فرم تنش بود موهاي سرش به هم ريخته و آشفته بود متأسف به نظر مي رسيد کمي هم گريه کرد انگار واقعا باورش شده بود که علت مرگ همسرش سقوط از ارتفاع بوده.بعدش خواست بغـ ـلم کنه اما من خودمو عقب کشيدم مطمئن نبودم که مشت و لگدهاي اون به معني سقوط ازارتفاع باشه به اتاقم دويدم و صورتمو به شيشه سرد پنجره چـ ـسبوندم از اون بالا ديدم که آمبولانس رفت و جمعيت درست مثل مورچه هايي که چوب تو لونه شون کرده باشي پراکنده شد يه چند روزي کلفت نوکرا نچ نچ کردن و پدرم موهاشو شونه نزد اما بعد دوباره همه چيز مثل اولش شد انگار نه انگار که يه نفر از گردونه زندگي حذف شده بود فکر کنم فقط من بودم که تا مدت ها خواب مادرمو ديدم و از ترس خودم رو خيس کردم.
    پدرم نظامي بود.افسر ارشد ارتش.لباس فرم که مي پوشيد دلم قنج مي رفت از بس که پرجذبه و زيبا بود.بلند بالا و خوش فرم.عضلاتش قوي و ورزيده بود و موهاي لخـ ـت سياهشو با روغن برق مي نداخت و مرتب و تميز به سمت بالا شونه شون مي زد گاهي به سامان که نگاه مي کنم ياد اون مي افتم.
    در ذهنم سريع سامان را با لباس نظامي تجسم کردم بله آن لباس خيلي برازنده اش بود به ياد جمله اي که روز اول ديدارمان گفته بود افتادم:<<تو اومدي ايران و به سامان تاجيک که انصافا خوش تيپ ترين نوه آقاي بهزاد تاجيک زنگ زدي.اوه ماي فيبرد...مشکوک ميزنه>>
    صداي پدربزرگ توجه ام را بار ديگر به سمت خود کشاند:
    <<هميشه به خودش مي رسيد به ظاهرش اهميت مي داد يه خوش گذرون تمام عيار بود بيشتراز آب الـ ـکل مصرف مي کرد گاهي که پاش مي افتاد ترياکم مي کشيد اما کلا با مواد مخدر ميونه خوبي نداشت.بي کوچکترين تلاشي زن جماعتو رام خودش مي کرد جاذبه عجيبي داشت مادر بيچاره من اسير همين جاذبه بود مثل سگ کتک مي خورد و باز مثل يه بچه گربه تو بغـ ـلش مي لوليد گاهي فکر مي کنم که فقط يه اعتياد قوي مي تونه آدمو اين طور وابسته چيزي کنه.بعدها فهميدم که عشقم يه جور اعتيادِ.>>
    پدربزرگ سکوت کرد و من به جمله آخرش فکر کردم:<<عشقم يه جور اعتياد.يعني واقعا همين طوره؟>>
    فرصتي براي فکر کردن پيدا نکردم پدربزرگ آهي کشيد و ادامه داد:اون بعد از مرگ مادرم سه بار ازدواج کرد.اولي يه دختر ترک بود زيبا بود گاهي ام يه دستي روي سر من مي کشيد اما نه اون قدر مهربون که سر گربه اش دست مي کشيد تو سه سالي که با پدرم موند چهار بار دست و پاشو گچ گرفت روزي هم که از خونه ما مي رفت سه تا ازدنده هايش شکسته بود وقتي که مي رفت باز رو سر من دست کشيد احتمالا دفعه آخر به ياد گربه اش اين کارو مي کرد يادمه پدر يه شب تو عالم مـ ـستي گربه بيچاره رو با دستمال گردن انگليسي خودش خفه کرد.دومي چندماه بعد اومد اون قدر بچه بود که اگه يه عروسک بهش مي دادي دنيا رو فراموش مي کرد اونم زيبا بود پدرم ملوس صداش مي زد اسم گربه زن قبلي اش بود نمي دونم چرا ولي پدر با اين يکي مهربون تر بود اما باز به يه سال نکشيد که دختره جونشو برداشت و شبونه در رفت.اما سومي حتي از دو تاي قبلي هم زيباتر بود.پدر کلا خوش سليقه بود و تو انتخاب هميشه دست رو بهترينا مي ذاشت.اما اين سومي کمي با بقيه فرق داشت اولين باري که پدرم تو عالم مـ ـستي دست روش بلند کرد آينه عقدشون رو تو سرش خورد کرد و رفت اين اتفاق درست يک هفته بعد از ازدواجشون افتاد.من اون موقع پانزده ساله بودم اون زمان دولت ايران رابطه نزديکي با دولت انگليس داشت و من مثل اکثر جوون هاي هم طرازخودم براي تحصيل و تربيت به انگلستان فرستاده شدم زماني که بعد از دوازده سال بار ديگر به ايران برگشتم موفق شدم تحصيلاتم را در رشته اقتصاد به پايان برسونم مرد جواني بودم بيست و هفت ساله با قد بلند و اندام برازنده پدر و چهره ظريف و شکننده مادر.از هواپيما که پياده شدم سودابه تو سالن فرودگاه با يه دسته گل بزرگ منتظرم بود.دوسالي مي شد که با سودابه نامزد شده بوديم و قرار بود به محض بازگشت من به ايران مراسم عقد و عروسي مون رو برپا کنيم سودابه دختر بزرگ سردار تيموري بود که از دوستان نزديک پدرم محسوب مي شد و ميشه گفت سودابه قبل از اينکه توسط من انتخاب بشه براي من انتخاب شده بود سايه سنگين پدرم هميشه رو زندگي من بود چه اون زماني که بچه بودم و چه اون زماني که براي خودم مردي شدم هميشه تصميم هاي مهم رو اون برام مي گرفت منم هميشه مطيع بودم مثل مادرم.
    هميشه اراده پدر،اراده ضعيف منو تحت الشعاع خودش قرار ميداد هميشه اون بود که حرف آخر و ميزد حتي تمام اون سالهايي که دور از اونوخارج از کشور گذرونده بودم هميشه به سازي که او مي زد رقصيدم اما در مورد سودابه،قضيه خيلي هم تحميلي نبود چند ماهي قبلا از قضيه نامزدي مون زماني که همراه برادرش به انگلستان اومد از نزديک باهاش آشنا شدم دختر بدي نبود.با يه ظاهر معمولي،آروم و کم حرف به نظر مي رسيد يه چيزي در اون وجود داشت که منو ياد مادرم مي انداخت شايد برق محزون نگاهش بود حتي زماني که مي خنديد تو چشماش برق غمگيني داشت اما با وجود همون طبع سرد و سادگي ظاهرش تونست منو راضي کنه با هم نامزد شديم و قرار بر اين شد که بعد از اتمام تحصيلات من و بازگشتم به ايران مراسم ازدواجمون رو برگزار کنيم از انتخابم راضي بودم البته شايد بيشتر به اين دليل بود که فکر مي کردم تنها انتخابيه که خودم براش تصميم گرفتم هر چند بعدها وقتي فهميدم که تمام برنامه سفر سودابه به لندن و جريان آشنايي با من يک برنامه از پيش طرح ريزي شده از جانب پدرم بوده به شدت احساس سرخوردگي کردم در هر صورت زماني که بعد از دوازده سال بار ديگه به ايران برگشتم جز سودابه کس ديگه اي در جريان سفرم نبود بعد از گذشت نزديک به دو سال از ديدن دوباره سودابه خوشحال شدم اون هم راضي و خوشحال به نظر مي رسيد با هم از فرودگاه به يک رستوران رفتيم و با لبخند و نگاه هايي که هنوز کمي بيگانه و شرم آلود به نظر مي رسيد قهوه اي خورديم بعد هم با يه توافق اجمالي از هم جدا شديم و من به تنهايي بعد از دوازده سال دوري به خونه برگشتم اوايل ارديبهشت ماه بود و هوا از عطر شکوفه هاي بهاري آکنده بود از ديدن دوباره طبيعت زيباي بهار تو مملکت خودم به وجد اومده بودم نگام مثل نگاه آدم گرسنه اي بود که بعد از مدت ها يه ميز پراز غذاهاي رنگين مقابل خودش ديده باشه از يه نقطه به نقطه ديگه مي دويد همه چيز به چشمم آشنا و در عين حال غريب و متفاوت بود با هيجاني خاموش مشتاقانه تغييرات رو در اطرافم مي ديدم و بارسيدن به هر کشف تازه اي به وجد مي اومدم دوازده سال هواي يه سرزمين بيگانه رو به سـ ـينه کشيده بودم و حالا احساس مي کردم که هواي هر ممکلتي عطر مخصوص خودش رو داره دلم ميخواست به اندازه تمام دوازده سال نبودنم نفس بکشم وقتي از تاکسي پياده شدم يه بار ديگه
    خودم رو جلوي خونه اي ديدم که براي من درست مثل يه آلبوم قديمي پر از خاطرات دور دوران بچگي بود.در باز بود نگاهي به سردر خونه انداختم هنوز همون رنگ ،همون ميله هاي سرنيزه اي شکل،همون چراغ هاي فانوسينفس عمیقی کشیدم و چمدون هارو از روی زمین بر داشتم با فشار ملایم پا ،درو به جلو هل دادم و آروم و بی صدا وارد خونه شدم. انگار نه انگار که دوازده سال گذشته بود همه چیز هنوز مثل همون روزا بود انگار که نبض زمان تو اون تیکه از زمین متوقف شده بود هنوز همون درختا. نگاهم رو یه نقطه بند نبود لابه لای تک تک درختای باغ چرخید اون حوض بزرگ آبی رنگ هنوزم سر جایش بود ساخنمون کوچیکه تو ضلع شرقی باغ هیچ تغییری نکرده بود. حتی رنگ چراغ برقا عوض نشده بود. اما یه چیزی فرق کرده بود خانه به شکل سنگینی ساکت و خلوت به نظر می رسید. نه از دربون و سگ زرد رنگش خبری ب ود نه از خدمه با اون لباسای آبی و پیش بندای تترون سفید. خونه در یک سکوت و سکون دور از انتظاری معلق به نظر می رسید. نگاهم به سمت پنجره ی در طبقه ی د.وم ساختمو کشیده شدو بعد متوجه یک تغییر جزئی دیگر شدم رنگ پرده های اتاقم عوض شده بود اما من هنوز می توانستم خودم رو اون بالا ببینم با یه شلوار خیس و چشم های وق زده چسبیده به شیشه ی سرد پنجره ، جسد ورم کردهو درهم مادرم اون آمبولانس نعش کش سفید ودکتری که سرش روتکون دادو گفت: سقوط از ارتفاع.
    هنوز همه چیز مثل روز اول برام تازه و پررنگ بود هرچند ساها ی زادی گذشته بود و من دیگه با تکرار کابـ ـوس های شانه رخت خوابمو خیس نکرده بودم.
    نفس عمیقی کشیدم چمدون هارو با قدرت سونه هام بالا کشیدم و بعد به سمت ساختمون حرکت کردم چمدون ها رو بالای پله ها کنار در خروجی ساختمون روی زمین گذاشتم و آروم دستگیره درو به پایین چرخوندم . داخل ساختمون هم کسی نبود و من بی اراده به سمت اتاقم کشیده شدم
    و همین طور که از پله ها بالا می رفتم خاطره ها در ذهنم می چرخید و تصاویر گذشته در مقابلم جان می گرفت . پژواک صداهای قدیمی کش دار و بی رمق تو کاسه سرم می پیچید.صدای عربده های مـ ـستانه پدر، صدای جیغ های درد آلود مادر ، صدای پارس ها ی بی وقفه سگی که شب ها انتهای باغ به تیر چراغ برق زنجیر می شد، صدای کلت پدر شبی که سگ رو باتیر زد. چقدر تو اون خونه ترسیده بودم .
    وقتی پشت در اتاقم رسیدم هنوز صدا و تصویر گذشته با من بود در اتاق را که باز کردم صدای جیغ مادر زنده تر از قبل تو گوشم پیچید . قدم که به داخل اتاق گذاشتم انگار که همه چیز در هم گره خورد بین گذشته و حال بلاتکلیف مونده بودم صدا، صدای جیغ زنی بود که نیم خیز روی تخـ ـت خواب نشته بودووحشت زده ملافه سفید تخـ ـت رو تا زیر چونه اش بالا کشیده بود اندام نیمه برهـ ـنه اشبه خاطر تابش نور از پنجره پشت سرش از زیر ملافه پیدا بود. چند لحظهای گیج و بهتدزدهنگاهش کردم اون چهره غافل گیر و وحشت زده برام غریبه ونا آشنا بود من دست و پامو گم کرده بودم اونم هنوز جیغ می کشید بی اختیار چند قدم به عقب رفتم اما هنوز نگاهم به اون بود دختر هم انگار از شوک اولیه خارج شد و به خودش اومد ودست از جیغ زدن برداشت لحظه ای خیره با چشمانی گشاد شده به هم زل دیم تا اینکه صدای کشدار وخواب آلوه زنی نگاه منو به سمت انتهای سالن کشوند. زنی بود فربه و میان سال با موهای طلایی روشن که لباس راحتی شبیه لباس بیمارستان تنش بود و ساقا و بازوهای چاقش از سفیدی میدرخشید سیـ ـگار نیم سوخته ای گوشه لبش بود و به نظر می رسید که به زحمت سرپا ایستاده ، دستش رو به دیوار گررفت و با یک لهجه غریب و نا مفهوم چیزی گفت که من نفهمیدم. برای لحظه ای به شک افتادم تمام چیز های آشنایی رو که دیده بودم فراموش کردم و از خودم پرسیدم : آیا درست اومدم؟
    قدم دیگه ای به عقب برداشتم وتازه اون موقع بود که زن متوجه حضور من شد نگاه چشمای پف کرده اش رو به سمت من چرخوند و لحظه ای بی هیچ واکنش بروبر نگاهم کرد و صدای افتادن چیزی نگاهمو بار دیگر به روبه رو کشوند دختر دست پاچهخودش را از روی تخـ ـت پایین کشیده بود در زیر نگاه مات و یخ زده ی من همون طور پیچیده در ملافه سفید به سمت در اتاق دوید و تقریبا خودش رو به سمت در پرتاب کرد در با صدای بلندی به هم خورد طوری که هم من وهم زن میان سال هردو ازجا پریدیم هنوز نگاهم به در بسته اتاق خیره بود که صدای زنئمیان سال حواس پرت منو متوجه خودش کرد: اوهوی.......تو دیگه کی هستی:
    فقط خیره نگاهش کردم اون با گام هایی نا متعادل به سمت من اومد و گفت: تو....تو..... چطوری اومدی تو ؟
    لب هامو تکون دادم اما صداییی از گلوم خارج نشد زن نزدیک تر شده بود ومن بهتر میتوانستم ببیننمش.
    رنگ چشمانش آبی باز بود و خطوط عمیقی کنارشون دیده می شد. مقداری از خاکستر سیـ ـگارش روی زمین ریخت مقابلم که رسیدایتاد و نگاهش روروی قدو قامت من بالا و پایین برد بابی قیدی دستی به کمـ ـرش زد و با دست دیگه اش سیـ ـگار را از گوشه لبش برداشت . به نظر نمی رسیددایرانی باشه فارسی رو با لهجه شکسته ای صحبت می کرد. سرش رو بالا گرفت و چشماشو تنگ کرد. با احن بدبینانه ای پرسید:دزدی؟
    از سوالش جا خوردم سرم رو به نشونه منفی تکون دادم و گفتم : نه خانم من ....... من .......
    صدای آشنای پدرم رو شنیدم نگاه از چهره ی نا آشنای زن گرفتم و به آستانه ی در همون اتاقی که زن از اون خارج شده بود چشم دوختم یک بلوز آستین حـ ـلقه ای راحت با شلوارک آبی گلدار پوشیده بود و موهای خوش حالتش درست مثل مواقعی که مـ ـست بود آشفته روی پیشانیش ریخته بود . یک دستش به چهار چوب در بود واز سیـ ـگار بین انگشتاش دود بالا میرفت . بادیدن من قدم به جلو برداشت و دستهاشو از دو طرف باز کرد با بی حالی لبخندی زدو گفت : اینجا رو ببین کی اومده ........ این .....این بهزاده؟؟؟؟؟
    سری تکون دادمو گفتم :بله پدر منم........من به خونه برگشتم.
    همین طور که به سمت من میومد با نگاه مشتاق و بی حالش سبک سنگینم می کرد مقابلم ایستاد که یه بار دیکه دست هاشو از دو طرف باز کرد و گفت: اینجا رو ببین واسه خودش شده مردی پدر شوخته.
    بغـ ـلم کرو همون بوی آشنای همیشگی رو میدادچند لحظه بعد خودش رو عقب کشید و بازو هامو تو دستش گرفت . شگفت زده نگاهم می کردمنم نگاهش کردم مثل بقیه چیزهای اون خونه تغییر زیادی نکرده بود . کمی جا افتاده و سنگین شده بود موهای پرو خوش حالتش هنوز همون بود کمی بالای شقیقه اش سفید شده بود صورتش پرتراز قبل به نظر می رسید و چالای رو گونه اش موقع خنده پیداتر از قبل بودراحت می شد به این نتیجه
    رسید که با او تغییرات کوچیک حتی جذابتر از قبل شده بود پدر دستش رو دور گردن من انداخت و سرم را روبه خودش کشید. بلافاصله صدای جیغ مانند زنی از لا به لای درختا به گوشم خورد. سرمو بالا گرفتم و به جهت صدا نگا کردم . کمی جلو تر، ساقی پشت به من لبه یکی از نیمکت های باغ نشسته بود و سرش رو میون دستاش گرفته بود . به نظر نمی رسید که متوجه حضور من شده باشه. برای همین در سکوت کتم رو از روی پشتی صندلی بر داشتم و اونو روی شونه هام انداختم . دستامو داخل جیب های شلوارم فشردم و بی اراده به سمتش کشیده شدم وقتی پشت سرش رسیدم هنوز متوجه حضور من نشده بود. خواستم بی صدا بر گردم اما کششی قوی مانع ام شد . دلم می خواست باهاش صحبت کنم. کنجکاو بودم که در موردش بیشتر بدونم. بنابرین سیـ ـنه ای صاف کردم و گفتم : شما هنوز نخوابیدین؟با شنیدن صدای من وحشت زده از جا پرید و در مقابلم ایستاد . دست پاچه سلام کردو سرش را پایین انداخت و من انگار که موجود عجیبی دیده باشم کنجکاوانه با نگاه دقیق و جوستجو گرم براندازش کردم بی اراد زیر لب گفتم: متاسفم مثل اینکه بازم شما رو ترسوندم . اون حرفی نزد و من به شدت احساس شونه هامو بالا کشیدم و برای توجیه حضور خودم در اونجا گفتم ، خوابم می برد گفتم کمی تو باغ قدم بزنم . شما جرا هنوز بیدارین؟<هنوز نگاهش پایین بود با اون مدل مو ها شبیه دختر بچه ها به نظر می رسد د زیر نگاه من به من من افتاد و گفت : من؟.....خوب من راستش....<
    آهنگ صدایش مرتعش و هیجان زده به نظر می رسید انگار هیجان درونش به من هم سرایت کرد بی مقدمه و خیلی ناشیانه پرسیدم شما زن پدر من هسستید؟<
    بالاخره سرش رو بالا گرفت و متعجب نگاهم : اوه نه آقا من ساقی هستم.<
    نگاهش نفسم رو برید بدنم به عزق نشست وتمام موهای تنم سیخ شد . هول شده بودم پرسیدم : اینجا زندگی می کنی؟<
    سوال بی خود و مسخره ای بود اما اون بلافاصله جواب داد : بله آقا. مادرم اینجا خانه داره.
    متوجه منظورش نشدم گیج ونا مطمئن پرسیدم:مادرت؟ اون زن مادر شماست؟
    اون سرش رو تکون دادو. دوباره من پرسیدم ؟ مادر شما ....زن پدر منه ؟
    اون نگاهش رو زیر انداخت و گفت : بله آقا فکر می کنم.
    صدای شکستن شیشه یکی از پنجره های طبقه بالا به گوش رسید و بعد صدای عربده پدر که کلمات زشتو زننده ای رو فریاد می زد . ساقی چشماشو بست و بازو هاشو بغـ ـل گرفت ح حالا می فهمیدم که چرا اون این وقت شب تنها تو تاریکی ودر خلئت باغ نشسته بود اون هم مثل خود من به دنبال آرامش بو اما هردو خیلی خوب می دونستیم که با حضور پدر تو اون خونه جایی برای رسیدن به آرامش وجود نداشت .
    پرسیدم : چند وقته اینجایین؟کمی فکر کردو گفت : هفت سال نه هشت سال. انگار دنبالم کرده بودن با لحن هول و شتابزده ای گفتم ، من اینجا نبودم . چیزی حدود 12 سال.
    دوباره نگاهم کرد و من پشت گردن عرق کرده ام را مالیدم. اون گفت : من نمی دونستم.ومن بی توجه لبخند زدم. دلم می خواست بازم حرف زنیم اما برایم مهم نبود که د مورد چی. فقط دلم می خواست که حرف بزنیم . ام دیدم داره می لرزه . لباس بهاری نازکی پویده بود و نسیم خنکی لا به لای شاخ و برگ درختا می پیچید. دسته ای از موهاشو پشت گوشش زد . بالحن خجولانه ای گفت، معذرت می خوام آقا . دیگه باید برم به اتاقم.اینو گقت و با گام بلندی از بغـ ـلم گذشت با نگاه دنبالش کردم هنوز چند قدمی بیشتراز من فاصله نگرفته بود که بی اختیار صدا زدم :اسم من بهزاده به سمت من که چرخید موهای سیاه و یکدستش درست مثل لبه های پرده حریری از هم باز شد لبخند کمـ ـرنگی روی لبش بود آروم زیر لب گفت می دونم .در زیر نگاه خیره من یه قدم به عقب برداشت بعد بار دیگر به سمت ساخیمون چرخید و همون طور که بازوهاشو تو



    بغـ ـل گرفته بود آروم آروم از من دور شد و من اونقدر اونجا ایستادم تا اینکه اون وارد ساختمون شد بعد برگشتم و روی نیمکت ، جایی که اون نشسته بود نشستم . دیگه از سمت ساختمون صدایی به گوش نمی رسید عاقبت همه جا آروم شد. به نیمکت تکیه دادم ، و سرمو به تنه درخت پشت سرم چـ ـسبوندم. قرص ماه کامل بود. و میئ درخشید. سعی کردم چهره ی متفاوت اون رو تجسم کنم اما نمی شد. نتونستم ذهنم خالی بود . سرم به عقب برگشت و مسیر رفتنش رو نگاه کردم . انگار حتی تصویر ذهنی منو هم با خودش برده بود. نسیم خنکی که می وزید عرقم رو خوشکوند.و من احساس لرز کردم. سرپا ایستادم و کتم رو به خودم پیچیدم. نگاه دیگه ای به سمت ماه بالای سرم انداختم . وبه سمت اتاق راه افتادم. از تمام خدمه ای که اون سال ها تو خونمون کار می کردن فقط یکی باقی مونده بود زن سبزه و یقری بود به اسم جمیله. از اهالی جنوب بود کس و کار درستی نداشت از وقتی من یادم میومد تو خونه ما کار می کرد اون موقع ها یه ساختمون کلاه فرنگی قدیمی پشت این این ساختمن ته باغ داشتیم که مخصوص خدمه بود. میله روزا غالبا تو آشپزخانه بود و به کارای خونه می رسید. اما شب که می شد واسه خواب می رفت اونجا.اصلا انگار که اونجا ملک شخصی خودش بود . احساس مالکیتی رو که نسبت به اون ساختمون قدیمی داشت را راحت می شد از برق چشماش خوند. آخرشم همونجا مرد. خدابیامرز زن خوبی بودیه کمی تلخ بود اما همیشه هوامو داشت فکر کنم دلش رام می سوخت.)


    پدر بزرگ مکث کوتاهی کرد بعد آهی کشید و ادامه داد: (در مورد ساقی و مادرش از جمیله َََََََ پرسیدم اون پشت چشم نازکی کرئ و با لحن مشمئزی به لهجه ی جنوبی گفت : البته ببخشید آقا بهزاد.<
    حالا که پرسیدید دارم مگم. اما همی سلیطه در به در او آقات می خوره نه او مادر دست گلت. <:دیدیش چطور سیـ ـگار دود میکنه ؟ سیام گیس مرده تـ ـریاکم می کشه. زهر هلاهل بشه به حق پنج تن زهر ماریوم می خوره من مادر مرده باسهی بشورم هی آب بکشم . خارجیه خبر مرگش نه. چه میدونه خداو پیغمبر یعنی چه. حلال و حروم که نمی شناسه . پاک و نجس هم که حالیش نیست. به خدا آقا یه وقتایی همچی حرصم می گیره <که دلم میخواد زنیکه رو بگیرم......لا اله الا الله .<
    جمیله یه ساعتی دندون رو هم ساییدو حرص خورد تا من عاقبت یه چیزایی دستگیرم شد. ماریا زن پدرم و مادر ساقی یه زن 57 ساله و روس بود که هشت سالی می شد با پدرم ازدواج کرده بود. و به قول جمیله خدا این دفعه خوب درو تخـ ـته رو جور کرده بود. جمیله حتی در مورد ساقی هم نظر خوبی نداشت . معتقد بودپدر درستی نداره. اما بعده ها از زبئ=ون خود ساقی شنیدم که پدرش یه مرد کرد ایرانی بوده که بعد از ازدواج و به خاطر اخلاقای خاص مادرش اونو ترک کرده. و این تمام چیزی بود که من با کنجکاوی زیاد تونستم در مورد اعضای جدید خونواده ام کشف کنم. ماری دقیقا همون زنی بود که جمیله توصیفش کرد. شاید بهترین همراهی بود که طی اون سال ها نصیب پدرم شده بود. پدر هنوز همون بود. اخلاقیاتش ذره ای عوض نشده بود. اما اما زن روس هم اونقدر قلچماق بود که از پسش بربیاد. ولی ساقی اون میون یه چیز دیگه بود یه چیز متفاوت. فرق داشت. باهمه فرق داشت. <بدن اینکه متوجه باشم جذبش شده بودم. اما تا دفعه بعدی که سودابه رو دیدم متوجه تغییرات درونم نشدم. تازه اون موقع بود که فهمیدم جذب شدن به جنس مخالف یعنی چی؟ تازه اون موقع بود که فهمیدم دیدن سودابه هیچ کششی در من ایجاد نمی کنه. اون روز بدون اینکه بخوام یا متوجه بشم، دائم تو ذهن خودم سودابه رو با سل=اقی مقایسه می کردم. وهر لحظه بیشتر از قبل از انتخاب خودم مایوس می شدم. فکر کردن به سودابه هیچ هیچ احساسی به غیر از یک محبت ساده در وجودم بر نمی انگیخت. از طرفی خود سودابه هم هیچ تلاشی برای جلب محبت من نمی کرد.انگار هیچ جاذبه زنانه ای در وجودش نبود. همیشه آروم، بی حس محزون به نظر می رسید. تا زمانی که جاذبه ی قوی و نیرومند وجود ساقی رو حس نکرده بودم. تمام روحیات و اخلاقیات سودابه در نظرم عادی و طبیعی جلوه می کرد . اما بعد از درک این تفاوت ها این سوال برام پیش اومد که: آیا سودابه می تونه جوابگوی این کسس درونی م باشه؟ و باز در جواب سوال خودم شروع به مقایسه اون و ساقی می کردم. دست خودم نبود . دائم تصویر اون دوتا در ذهنم نقش می بست. و من هربار روی تفاوت تازه ای دست می گذاشتم. کار این مقایسه هی ذهنی تا جایی پیش رفت که من به شدت دوچار تردید و سردر گمی شدم سودابه دختر بدی نبود. اما ساقی چیز دیگه ای بود. حسی که از فکر کردن در او در قلـ ـبم ایجاد می شد تحریک کننده بود. در بلا تکلیفی عذاب آوری دست و پا می زدم نه می توانستم سودابه را پس از دو سال نامزدی کنار بزارم و نه می شدکه ساقی رونادید بگیرم. از طرفی علاقه و اصرار پدر به ازدواج هرچه سریع تر من و سودابه درست مثل یک فشار مضائق بود . احساس مریضی می کردم . آرامش از من دور شده بود.<

    آرامش از من دور شده بود. آرزو می کردم هیچ تعهدی بین من نبود و من می توانستم آزادانه انتخاب کنم. سه هفته از اون شبی که ساقی را تنهادر باغ دیده بودم می گذشت و دل من هر شب بهونه گیر تر از قبل هوای باغ را می کرد. هرشب ، حوالی نیمه شب بعد از اینکه سلعتی با خودم کلنجار می رفتم روی تخـ ـت از این دنده به اون دنده می غلتیدم تسلیم بهونه قلـ ـبم می شدم به باغ می رفتم و ساعتی روی همون نیمکت می نشستم. در تموم اون لحظات انتظار عذابم می داد. منتظر یک حادثه بودم. در طول روز بار ها می دیدمش اما خاطره شبی که قلـ ـبم تکون خورد تو ذهنم نقش بسته بود هر شب فقط به خاطر زنده شدن دوباره خاطره اون شب، ساعتی روی نیمکت می نشستم و دقایقی تو باغ پرسه می زدم حال و روزم درست مثل حال و روز بیمار جراحی ای شده بود که آروم آروم با از بین رفتن آثار بی حسی لحظه به لحظه درد رو واقعی تر و گنده تر از قبل حس می کرد هر روز آشفتگی و دلتنگی در روحم بیشتر می شد خسته و کلافه بودم اما ته دلم باز این حال و هوای جدید رو می طلبیدم. می دیدم که روال یکنواخت زندگی ام تغییر کرده و این تغییر چیزی نبود که در کنارسودابه شکل گرفته باشد و اون شب کمی زودتر از شب های قبل به باغ رفتم و روی نیمکت همیشگی نشستم نگاهم به آسمان پر ستاره بود و روح آشفته و سرگردانم <
    رها از قالب تن خسته معلوم نبود کجا سیر می کرد. صدای پای آشفته ای شنیدم و به عقب برگشتم . خودش بود هیجان زده ایستادم و به سمتش برگشتم. منو که دید ایستاد غافلگیر به نظر می رسید شاید حضور بی موقع ام در باغ غافلگیرش کرده بودم . آروم زیر لب زمزمه کرد: شمائین؟<
    دستامو داخل جیب های شلوارم فشردم و گفتم : هوای امشب عالیه . هـ ـوس کردم کمی توی باغ قدم بزنم …..<شما هرشب میاین اینجا ؟<لبخند محوی به لب زد و گفت: بله تقریبا… البته مثل شما دقیق و منظم نیستم. گاهی با یه کتاب خودمو سرگرم می کنم. <ته دلم به هم فشده شد پس یعنی اون منودیده بود. هرشب . سر ساعت . اما کجا ؟ حرفی نزدم فقط خیره نگاهش کردم. قلـ ـبم به تپش افتاده بود. گفتم: هر شب منتظر شما بودم . چقدر ساده اقرار کرده بودم نگاهم در نگاهش قفل بود پرسید: چرا؟<
    و من باز صادقانه جواب دادم : نمی دونم.<اون حرفی نزد.در سکوت به نقطه ای دور بالای شونه من خیره شد حس غریبی وجودمو پر کرد. گفتم: همه اش فکر می کردم که برخورد اون شبم با شما تصادفی بوده. پس شما بازم اینجا اومدین. اونم مواقعی که مطمئین بودین من اینحا نیستم. <اون حرفی نزد و من با لحن گله مندی دامه دادم : چرا؟ دفعه قبل مزاحمتون شدم؟<
    نگاهش به سمت من چرخید وگفت: فکرکردم اینجوری بهتره.<
    کنجکاوانه پرسیدم: چرا؟<
    و اون جواب داد ،نمی دونم فقط یه حس بود. <
    گیج شده بودم دلم می خواست حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نمی رسید . لحظاتی در سکوت نگاه در نگاه به هم خیره شدیم. نمی دونم چقدر طول کشید شاید برای چند ثاتیه بود. شاید هم برای چند دقیقه.<
    اصلا نفهمیدم انگار زمان مفهوم خودش را از دست داده بود. تحت تاثیر یه نیروی قوی مغناطیس گونه آروم آروم به سمتش کشیده شدم.درست مثل این بود که یه دست نامروی افسار اراده من رو به دست گرفته بود و وجود مطیع و سربه راه منو به سمت و و سوی دلخواه خودش می کشوند مقابلش ایستادم رو در رو. چشم در چشم. درست در یک قدمی اون بودم یک عطش تند به جونم افتاده بود. به شدت دلم می خواست لمسش کنم. چه حس عجیبی بود. چه حال غریبی داشتم. قلـ ـبم می زد. اتفاقی افتاده بود اتفاقی که در تمام بیست و هفت سالی که از عمرم می گذشت بی سابقه بود. یک حال و هوای تازه بود . یه حس غریب و ناآشنا. مثل یک شروع……….<
    دستم پیش رفت و پلکای اون لرزید درست مثل بچه ای که مشتاق بود چیز تازه ای رو تجربه کنه. آروم و با احتیاط با پشت انگشت گونه اش رو لمس کردم و اون انگار تازه از خواب پریده باشه وحشتزده گامی به عقب برداشت من دست من همون طور به سمتش دراز موند. توان حرکت کردن نداشتم نمی خواستم از دستش بدم. اما انگار حرکت من اون رو وحشت زده کرد. بدون هیچ حرفی در سکوت به عقب برگشت و به سمت ساختمون گام برداشت. آشفته حال قدمی به جلو برداشتم و ملتسمانه نالیدم: نه شاقی نرو…خواهش می کنم.<
    و اون ایستاد بدون اینکه به سمت من برگرده باصدای مرتعشی جواب داد: از مننخواین چون نمی تونم.<
    باز قدمی به جلو برداشتم و گفتم: چرا ساقی چرا ؟ من…. من می خوام که….<
    آشفته حال به سمت من چرخید و یون حرفم دوید: نه. شما نامزد دارین. لازمه که این فاصله حفظ بشه.<
    سرم رو بالا گرفتم و با اطمینان خاطری که برای خودم هم غریب و ناگهانی بود گفتم: ولی من دوستش ندارم. <
    ساقی لحظه ای مایوسانه نگاهم کردو من اینبار با لحن مرددی ادامه دادم : هیچ وقت دوسش نداشتم. <
    با نگاهم التماسش می کردم اما اون سرش رو به نشانه تاسف تکون دادو گامی به عقب برداشت قدمی له سمتش برداشتم. وبا لحنی که شنیدنش حتی برای خودم تازگی داشت گفتم: دوست دارم ساقی.<
    لب های ساقی لرزید اما حرفی نزد آشفته و مضطرب گام دیگه ای به عقب برداشت بعد به سمت ساختمون چرخید و شروع کرد به دویدن و من بی اخیار لبخند زدم. ساقی رفته اما من دوباره زیر لب تکرار کردم : ساقی دوست دارم.<
    تکرار واژه ها حس خوبی به من دست می داد اون قدر که دلم می خواست بارها و بارها تکرارشون کنم. به یه باور تازه رسیده بودم حالا دیگه می دونستم که دوسش دارم و اون…o/o
    به سمت نیمکت چرخیدم و نگاهم از لابه لای شاخ و برگ های درختان به پنجره ی اتاقش افتاد پس اون هرشب اونجا بوده اون بالا ، پشت پنجره اتاقش. انگار چیزی درونم فشرده شد یه انقباض دردآلود لذت بخش. <
    زانوهام ست شدو من روی زمین نشستم دستامو پشت سر ، ستون بدنم کردمو پاهامو روی علف های خود روی باغ دراز کردم .پنجره ی اتاق ساقی در تیررس نگاهم بود. چرا احساس کرده بودم که اونم دوستم داره نمی دونم. شاید به قول اون فقط یه حس بود. اما این حس اینقدر لذتبخش و رخوتناک بود که من دلم می خواست واقعی بودنش رو با تمام وجودم باور کنم. سرم را بالا گرفتم و نگاهمو به آسمون سیاه شب دوختم ماه زیبا بود اما ساقی بااون چشمای آبی و چتری شبق رنگ رو پیـ ـشونیش مسحور کننده تر از هر زیبایی نابی رو صفحه ذهن من نقش بسته بود و من تمام زیبایی های دنیای خودم رو در وجد اون خلاصه می دیدمروی علف های خنک و مرطوب باغ دراز کشیدم و دستامو زیر سرم قلاب کردم . دلم ساقی رو خواسته بودهمه چیزشو پسندیده بودم . زیباییش، وقارش، آرامشی که تو نگاهش داشت می خواستمش. ساقی ر می خواستم. پس برای رسیدن به خواسته ام باید کاری می کردم. دلم نمی خواست به اون تعهد سردو بی حسی که نسبت به سودابه داشتم پایبند بمونم. ما به هیچ عنوان کیس کناسبی برای هم نبودیم شلید بهتر بود به سودابه هم یه فرصت دیگه داده بشه ممکن بود که او هم مثل من در کنار مرد دیگه ای به این حس طلایی برسه. ازدواج من و اون یه محرومیت به تمام معنی از شورو احساس زندگی محسوب می شد. یه جور زندگی نباتی. <
    اما من درست مثل انسان تشنه ای بودم که تازه به یک چشمه زلال آب رسیده باشد، نمی تونستم از اون موهبت چشم پوشی کنم. باید با پدر حرف می زدم باید بهش می فهموندم. اما انجام اینکار حقیقتا برای من مشکل بود . منی که بیست و هفت سال جز حرف گوش کردن و کوتاه اومدن در مقابل اراده ی پدرم کار دیگه ای انجام نداه بودمحالا در یک اقدام بی سابقه قصد داشتم اظهار وجود کنم و این برای من یه کار کوچیک ساده و کم اهمیت نبود. ساعت ها با خودم کلنجار رفتم بارها مقابل آینه ایستادم ایستادم و تمرین کردم. اگه می خواستم به هدفم برسم نباید از خودم ضعف نشون می دادم . می بایس خودم رو مصمم و قوی جلوه می دادم با این تصمیم برای دیدن پدرم رفتم زمانی که وارد اتاقش شدم مشغول صحبت با تلفن بود با اشاره سرو دست به از من خواست که بنشینم. منم نشستم و منتظررسیدن فرصت مناسب شدم از صحبت های اون راحت می شد مخاطب پشت خط رو تخیص داد. سرگرد تیموری بودو اتفاقا صحبت هم عروسی من و سودابه بود از شنیدن صحبت هاشون و قول و قرارهایی که می گذاشتن به قدری مضطرب و آشفته شدم که تمام تمرکزم به هم ریخت . اعتماد به نفسم غیب شدو کف دستام عرق کرد مثل یه غریق توی دریا متشنج درونیاتم دست و پا می زدم که پدر گوشی تلفن را گذاشت و حواس رت منو متوجه خودش کرد: خوب اینم از این. دیگه همه چیز کم کم داره مرتب می شه.سیـ ـگارشو گوشه لبش گذاشت و از پشت میز بلند شد هیجان زده و بسیار راضی به نظر می رسید. پشت پنجره ایستادو همینطور که منظره ی باغ رو تماشا می کردگفت: سپردم چند تا باغ بون بیاد یه دستی به سروگوش باغ بکشه. همه چیز باید برای مراسم عالی باشه.<
    مـ ـستاصل نگاهش کردم واون ادامه داد: پسر نمی دونی چه کله گنده هایی راره بیان... این تیموری پدرسوخته باچه آدم هایی دم خوره.<
    پدر من....<
    میون حرفم دویدو گفت: تو چرا نشستی بچه ؟ پاشو برو دست این دختره بگیر ببرش خرید یه کمی براش خرت و پرت بخر. چه می دونم طلا بخر. النگو گوشواره. کفش کلاه . رژلب ماتیک چه می دونم هرچی فکر می کنی لازمه . پاشو. بچه نشین.<
    سرمو پایین انداختم و گفتم: من دیگه بچه نیستم پدر.<
    پدر خاکستر سیـ ـگارش رو لب پنجره تکوند و لبخند کش داری به لب زد: آره خوب... تو داری ازدواج می کنی و فکر کنم دیگه بچه نیستی. فشار زیادی به خودم آوردم تا اینکه عاقبت گفتم : پدر من... من نمی خوام ازدواج کنم. <
    یعنی.... نمی خوام با...با سودابه ازدواج کنم. <
    پدر غافلگیر و نامطمئن به سمت من چرخید و باچشمایی تنگ شده نگاهم کرد. انگار اصلا مطمئن نبود که چیزی شنیده باشه با لحن عبـ ـوس وخشکی پرسید: چی؟<
    و من باشنیدن همون یک کلمه فهمیدم که قافیه رو باختم با این وجود سعی کردم در مقابل اون احساس شکست زود رس مقاومت کنم بالحن دست و پا شکسته ای گفتم: نمی خوام با سودابه ازدواج کنم پدر ما به درد هم نمی خوریم.<
    نگاهش نمی کردم اما راحت می تونستم شعله ور شدن آتش خشم رو در وجودش حس کنم. بالحن هشدار دهنده ای گفت: تو مثل اینکه عقلتو از دست دادی بچه. هیچ معلوم هست چی داری می گی؟ هفته دیگه عروسیه . اون وقت تو نشستی اینجا و ....پاشو پاشو برو به کارت بررس.<به سمت پنجرا چرخیدو پک عمیقی به سیـ ـگارش زد و من دوباره زیر لب زمزمه کردم : نه پدر من با سودابه ازدواج ...<اما صدای فریاد خشم آلود پدر من رو ازجا پروند: تو بی جا می کنی. پسره نفهم. هرچی هیچی بهش نمی گم بیشتر دور برمی داره. <
    با لحن محطاطانه ای گفتم: ولی پدر من دوسش ندارم. <
    اما مگه برای پدر اهمیت داشت همون طور عصبانی و بد دهن برسر من توپید ، به درک. فکر کردی به دلخواه توئه که بخوای یا نخوای"؟ از جلو چشمام گم شو تا اون روی سگمو بالا نیاوردی.<
    سرپا ایستادم و گفت، ولی پدر......<
    اخمی کردو گفت: ولی بی ولیدوساله دارم مخ این تیمورو می زنم تا این عروسی سر بگیره. فکر کردی حالا می زارم که تو به همین راحتی همه چیزو خراب کنی. برو بچه. برو.<
    از شنیدن حرفش وا رفتم اون قدر که درسکوت سرخورده و آویزون فقط نگاهش کردم تازه می فهمیدم که برخلاف انتظارم حتی انتخاب سودابه هم یک طرح آگاهانه ازطرف پدرم بوده و من مثل همیشه ازی خورده بودم از ته شکمم احساس تهوعی قوی در حال بالا امدن بود گفتم: دل من پیش سودابه نیست اگه باهاش ازواج کنم درواقع بهش خیانت کردم. <
    پدرنیشخندی به لب زدو گفت:مثل زنا حرف می زنیپسی. سعی کن بزرگ شی. وقتشه از زندگی لذت ببری.تومثلامردی<
    به شدت احساس تهوع کردم. گامی به عقب برداشتم و بعد باعجله از اتاق خارج شدم. بیرون اتاق رسیده بودم که صدای پدرو شنیدم: برو دنبال سودابه.<و بعد بالحن محکمتری ادامه داد : همین امروز. <
    این صراحتا یک دستور بودو من می دونستم که امکان سرپیچی کردن از دستورای اون وجود نداره همه چیز در یک افسردگی عمیق . یاس روحی شدید پیش رفت. و من شاید تلخکامترین دامادی بودم که عروسش را با اکراه به **** می برد. همه چیز هون طوری پیش می رفت که پدرم می خواست. و من مثل همیشه مطیع محض بودم. با سودابه ازدواج کردم اما در تمام طول جشن نگاهم دنبال ساقی بود اون شب حتی ازهمیشه هم زیباتر شده بود دریک پوشش سفیدو نقره ای رنگ مثل نگینی می درخشید از اینکه بااون زیبایی خیره کننده بین مردای نیمه مـ ـست مجلس می چرخیدو مجلس رو گرم می کرد خون خونمو می خورد. هربار مردی بهش نزدیک می شد تمام عضلاتم مثل چوب خشک و محکم می شد. <
    احساس خفگی می کردم. دائم با کرواتم ور می رفتم اما فایده ای نداشتچیزی رو که واقعا می خواستم نداشتم. و این احساس ناکامی منو به شدت حسودو عصبانی کرده بود. لابه لای مهمونا می چرخیدم با همه گپ می زدم اما نگاهم وتمام حواسم به اون بود. اون قدر تو فکروخیالش غرق بودم که نفهمیدم چطور به سمتش کشیده شدم .سر که بلند کردم نگاهم تونگاه خجول و فراری اون قفل بود. به قدری حالم دگرگون بود که نتونستم حرفی بزنم. فقط در سکوت خیره و دلگیر نگاهش می کردم انگار که از نگاه من همه چیزو می خوند با گونه هایی صورتی سرش را به زیر انداخت وراههش رو کج کرد که بره . اما من به خودم اومدم و راهش رو بستم. گفتم: کجا


    هول شده بود نگاه سریعی به صورتم انداخت و گفت: خواهش می کنم آقا بهزاد. درست نیست. منو به اسم صدازد. حالا حالا که کار از کار گذشته بود. بغض راه گلمو فشرد. خدایا چقدر دوسش داشتم. چطور تونستم از دستش بدم. چطور گذاشتم به جای من دیگران تصمیم بگیرن. از دست بی عرضگی خودم عصبی بودم . اون قدر که دلم می خواست فریاد بزنم. اما حیف که نما تونستم. از درون می سوختم. مجبور بودم خودمو خالی کنم. وچه کسی مناسب تر از اون. پوزخدی به لب زدم و بالحن بی رحمم و گزنده ای گفتم: تو امشب با این همه مرد بوگندوی مـ ـست لاس زدی ... من حتی مـ ـست نیستم.
    صورت مهتابی رنگش از شرم سرخ شد. وسرش را به زیر انداخت. لبخند تلخی به لبزدم و گفتم : نمی خوای از محتویاتاون سینی به من تعارف کنی؟
    درمانده و غمگین نگاهم کرد و من درحالی که از داخل سینی که دستش بود لیوانی بر می داشتم پوزخندی به لب زدم و گفتم:: به سلامتی ساقی خوشگله.
    اون گوشه لبش رو به دندون گزید و من سرخوش و بی خیال خندیدم واین درحالی بود که از داخل می گریستم. محتویات لیوان رو تاقطره آخر داخل حلقم ریختم انگار لیوانی بنزین روی آتش درونم پاشیده بودم گر گرفتم تو یه لحظه تمام بدنم خیس عرق شد. با غیض لیوان خالی رو داخل سینی گذاشتم و از اون روی برگردوندم : حالا دیگه می تونی بری . من زن دارم و لازمه که این فاصله حفظ بشه.
    دیدمکه چونه اون از بغض لرزید و من به خاطر اون همه بی رحمی به خودم لعنت فرستادم. ساقی رفت و من لحظه ای همونجا ایستادم کلافه بودم. یه خشم سرکوب شده تو وجودم می چرخید و آزارم می داد دلم می خواست ازاون شلوغی ، از آدمایی که دورو برم می لولیدن از خودم از سودابه از همه چیز فرار کنم. سر که بلند کردم سودابه رو دیدم که تنها بروی تخـ ـتی که برای عروس و داماد چیده بودند نشسته وبود و خیره نگاهم می کرد لحظه ای کوتاه نگاهش کردم. حتی نتونستم به روش لبخند بزنم. اما اون مثل همیشه راضی و ساکت به نظر می رسید. از دستش کفری بودم دلخور و عصبی دندونهامو روی هم فشردم واز اون روی برگردوندم. در تمام طول جشن شاید فقط برای دقایقی کوتاه در کنارش بودم. دائم ازش فرار می کردمواون انگار که اصلا براش مهم نبود. اعتراضی نمی کرد.
    چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود که بالاخره دسته آخر مهمون ها به رفتن رضایت دادن باغ عاقبت از سرو صداو هیاهو خالی شدو ما به اتاقمون رفتیم. می دونستم کهسودابه گناهی نداره اما چه کنم که دست خودم نبود. اون شب بیشتر ازهر کسی دلم به خاطر ناکامی خودم می سوخت نمی تونستم به کس دیگه ای فکر کنم. خصوصا به سودابه. کوچکترین اشتیاقی نسبت به اون در خودم احساس نمی کردم بدون توجه به حضور اون در اتاق کتم رو روی تخـ ـت انداختم. ودر حالی که سعی می کردم نگاهم با نگاهش برخورد نکند. از اتاق خارج شدم. دامادی بودم که به شکل خنده داری در شب زفاف از عروسش فرار می کرد. درست مثلبچه ای که به خاطر نشون دادن اعتراض خودش لجوجانه لب به غذا نمی زد. گره کراتم را پایین کشیدم و دکمه بالایی پیراهن سفیدم رو باز ردم. انگار کسی گلومو فشار میداد انگار باغ دور سرم می چرخید ظاهرم درست مثل مـ ـستای اخرشب کوچه خیابون شده بود. تصمیم گرفتم برای فرار ازاون فشار روحی خورد کننده از باغ بیرون بزنم .


    باید راهی برای کمکردن اون عذاب جهنمی پیدا می کردم. سیـ ـگاری روشن کردم و پک عمیقی زدم و دودش رو همراه باز دم عمیقی که بیشتر به یه آه تلخ و شکسته بود به سمت بالا فرستادم. دود سیـ ـگار تو اون هوای گرگ و میش شبآبی رنگ به نظر می رسید. تعداد کمی از ذرات نو لابه لای تاریکی شب شبیه مه ای رقیق معلق بود. و اسمون بالای سر درختا خاکستری پررنگ شده بود. هوا خنکای سپیده دم به خودش گرفته بود. اما من اونقدر داغ بودم که حتی با ساعت ها پاشویه هم تبم پاین نمی اومد. پک دیگه ای به سیـ ـگار زدمو از جا کنده شدم.اون قدر درخودم غرق بودم که متوجه نشدم چطور به جای رفتن به سمت درباغ به همان سمت آشنای همیشگیکشیده شدم. سر که بلند کردم نیمکت زیر درخت در تیر رس نگاهم بود و ساقی با اون لباس سفیدو براق خودش انگار تو اون تاریک روشن هوا از خودش نور متصاعد می کرد. اون قدر اون تصیر خیالی به نظر م رسید که مطمئن نبودم واقعی باشه. پک دیگه ای به سیـ ـگارزدم و دوباره به سمت نیمکت راه افتادم. شاخه درختی زیر کفشم شکست. و اون تصویر خیالی جلو چشمان من جون گرفت. سر ساقی به سمت من چرخید و من همون جا خشک زد. ساقی افتادو دست من بی حال پایین افتاد. نمی دونم چقدر به همون حال گذشت. سوزش انگشتای دستم نگاه مسخ شده ام رو به سمت خودش کشوند. اتش سیـ ـگار به *****ش رسیده بود. انداختمش. و دوباره نگاهم سرع به سمت اون کشیده شد. ذهنم خشک شده بود جرئت تکئن خوردن نداشتم. می ترسیدم حرکتی بکنم و اون مثل کبوتری وحشی و ازاد از من فرار کنه ضربان قلـ ـبم انگار باهرثانیه که می گذشت تند تر می شد. نفسم سنگین شده بود. باید حرکتی می کردموگرنه مطمئنا همون جا روی زمین زانو می زدم. دلمو به دریازدم و به سمتش گام برداشتم اون از جاش تکون نخورد. و من دوباره به واقعی بودنش شک کردم. اون قدر جلورفته بودم که می تونستم بی خوش عطرشو حس کنم. اما هنوز باورم نشده بود. دوباذه عطش لمس کردنش به حونم افتاد انگشتامو مشت کردم تمام وجودم درحال منقبض شدن بود. نگاه ملتسم و خواهش مندم تو ابی نگاهش گم شد. تو اون لحظات اون قدر خودم رو درمونده حس می کردم که به شدت دلم می خواست گریه کنم. گفتم : می بینی چقدر بد بختم؟ لب ها ساقی تکون خورد. صداش مثل یه زمزمه یمحزون بود: سودابه دختر خوبیه.



    اشکام روی گونه هام لغزید گفتم: دوسش ندارم ساقی چی کار کنم؟



    ساقی سرشو پایین انداخت و وقتی که نگاشو دوباره بالا گرفت اشک تو چشاش می درخشید . دوباره عطش تند خواستن در وجودم شعله کشید. دستامو محکم تر از قبل در هم فشردم ساقی بالحن بغز الودی نالید: ولی...



    زیر لب زمزمه کردم: دوست دارم ساقی.



    مایوسانه می خواست لب به اعتراض بازکنه که بالحن شتابزده ای ادامه دادم: نه ساقی، بهم بگو نامردم بگو پستم بی رحمم. اره هستم. هرچی تو بگی هستم .فقط خواهش می کنم بهم نگو که نباید دوست داشته باشم چون دوست دارم. و این اصلا دست خودم نیست. خیلی سعی کردم که این بار هم بی دردسر خواسته خودمو فدای خواسته پدرم کنم اما می بینی که نتونستم. من ....ساقی من... دوست دارم.



    ساقی باتاسف سرش رو تکون داداشک چشماش روی گونه هاش لغزید کلافه و مجنون بازوهاشو گرفتم وبه شدت تکونش دادم تو بگو چی کار کنم این قدر ظام نباش ساقی . بگ.. بگو پس با این دل لعنتی چه کنم.



    سرش با هرتکون من به عقب می چرخیدو اشکاش در سکوتی دردآلود به پایین سر می خورداز خشوت خودم شرمنده شدم و دست هایم از دور بازوهایش سست شد ناگهان به هق هق افتاده بود تمام بدنش می لرزید دست هام به سمت شونه هش لغزید و بعد دلجویانه اونو به سیـ ـنه فشردم همراه اون گریه کردم. بویدمش با همه وجودم عطر وجودشو به سیـ ـنه کشیدم. و اون وقت بود که فهمیدم در یه حس عمیق روح منو اون باهم یکی شده بود. ساقی خودش رو ازمن جداکرد و هق هق کنان به سمت ساختمون دوید و من همونجا به زانو دراومدم و درهم مچاله شدماین بود شب وصال من باعشق. یک بـ ـوسه وبعد جداشدن روح از جسم خسته و بی تابم. وقتی اولین اشعه خورشید از لابه لای سر شاخه های درختا شروع به چشمک زدن کردمن خراب و خسته به **** برگشتم.



    پدربزرگ ساکت شدومن ناگهان به خودم اومدم آنقدر در حس و حال گذشته ای که او قصه وار برایم تعریف می کرد غرق شده بود که راحت می توانستم ان دورا درزیر شاخه های به هم رسده باغ در زیر اسمان خاکستری رنگ و مه الود صبحگاه جسم کنم. حرارت ان بـ ـوسه را می شد می شد حس کرد می شد نـ ـوازش نگاه های اشک آلودرا دید .خدای من چه حس نزدیکی بود بدون آنکه متوجه هیجان درونم باشم به شدتگردنبند



    را در مشت می فشردم تشنه شنیدن باقی ماجرا بودم. اما انگا ذره ای از اشتیاق تند من در وجود ارامپدر بزرگ دیده نمی شد به قدری حس کردم که او در آن سکوت خیال انگیز تنا نیست شاید رازو نیازهای عاشقانه را همان هایی که برای پیداکردنشان فقط باید به قلبت رجوع کنی و بس. در لابه لای خاطرات دورش جست و جو می کرد. هرچند برای شنیدن از گذشته بی طاقت بودم اما دلم نمی امد ان سکوت عمیق و خلسه مانند رابه هم بزنم با هیجانی خاموش لب هایم ر اروی هم فشردم و در سکوتی پرانتظار نفس ام را در سیـ ـنه ام حبس کردم. عاقبت پدربزرگ آه عمیقی کشید و من مشتاقانه روی مبل جابه جا شدم وقتی دوباره شروع به حرف زدن کرد آهنگ صدایش پیرتر و محزونتر ازقبل به نظر می رسید.........

    (در مورد عشق افلاطونی شنیده بودم اما عشق منو ساقی فراتراز این واژه های خالی از احساس بود حقیقتا ما یک روح بودیم دردو بدن. همیشه دور ازهم و در عین حال همیشه حلول کرده در وجود هم.باسودابه زندگی می کردم باهاش هم بستر بودم اما عشقی اون میون نمی دیدم همه چیز سردو ماشینی. همه چیز بی روح کسا لت بار. انگار سودابه به همون سطح از روابط خوانوادگی راضی بود. اما من به دنبال چیزی فراتر از اون بودم من عشق رو شناخته بودم و حالا حتی اگر می خواستم هم نمی تونستم به یه رابطه ی فیزیکی خالی از احساس باشم. من به دنبال عشق بودم و عشق برای من فقط در نگاه معصوم و فراری ساقی خلاصه می شد. من عشق روتو نگاه خاموش اون می دیدم و این برای من ارزشمند تر از لذت بخش ترین کامجویی های دنیا بود. سودابه خیلی زود باردار شد و من به ناچار برای تامین کردن آینده بچه ای که جزیی از من محسوب می شد وقت بیشتری روبه کار اختصاص دادم. در تدارک راه اندازی یه شرکت تجاری بودم که کامران ب دنیا اومد و من احساس جدیدی رو تجربه کردم پدر شده بودم یه حس تازه و متفاوت. حتی تصورش رو هم نمی کردم یه بچه بتونه منو تا این حد سر ذوق بیاره . هیجان زده بودم و بیشتر از هر وقت دیگه به دور سودابه و بچه می پلکیدم. اما خیلی زود متوجه شدم که حتی اون هیجان تازه و اون خوشحالی غیر منتظره هم به وجود ساقی بر می گرده. ساقی اون قدر از اضافه شدن یه نوزاد به جمع خونواده خوشحال شده بود که من بدون اینکه متوجه شده باشم
    تحت تاثیر اون هیجان مسری قرار گرفته بودم. هر بار اون هیجانزده می خندید منم از هیجان گرم می شدم اون مشتاق بود پس منم مشتاق بودم.
    و این همون روح مشترکی بود که در هردوی ما حلول کرده بود. ساقی عاشق بچه بودو شاید حتی بیشتر از خود سودابه به کامران می رسید و من از این بابت خوشحال و راضی بودم. و این شاید به خاطر این بود که من بیشتر ساقی رو نسبت به قبل در کنار خود می دیدم. یه جور احساس نزدیکی بیشتر. انگار که بچه ، بچه من وساقی بود نه بچه من و سودابه.
    ساقی تمام وقتش رو با بچه می گذروند شادابتر و درخشانتر از هر وقت دیگه ای شده بود. و من تو پنهانی ترین لایه های روح بی قرارم مثل همیشه می پرستیدمش. کار های شرکت حسابی دست و پاموبسته بود. شرکت یه شرکت و پا بود که برای رسیدن به یه ثبات قابل قبول به وقت و انرژی بیشتری نیاز داشت. از کارو تلاش زیاد خسته نمی شدم . خستگی فقط مختص اون روزهایی بود که به خاطر مشغله زیاد دیر وقت به خونه برمی گشتم و از دیدن ساقی محرو می شدم. در چنین مواقعی تمام لحظات پایانی شب رو روی نیمکت داخل باغ می گذروندم و چشم از پنجره اتاقش بر نمی داشتم. اون قدر منتظرمی موندم تا اینکه عاقبت بادیدن یه سایه کمـ ـرنگی از پشت پرده اتاقش سرمـ ـست می شدم. ومی دونستم که اونجاست و می دنستم که اونم دلتنگ دیدن منه. ما اونقدر ساده و معصوم از هم کامیاب می شدیم . که درک لذت بی حدو حصرش از عهده هیچ بنی بشری ساخته نبود. من بودم و اون و یه لحظه طلایی ناب که شکوه تر از تمام عشقبازی های دنیا بود. کامران تازه یکساله شده بود که بچه دیگری در راه بود. سودابه اینبار دختر دلش میخواست می گفت یه دختر دیگه و بعد تموم. هردوشون رو باهم بزرگ می کنیم. این طوری رتحت تره. اون روزا به شدت خسته بودم و شنیدن این خبر انگار خسته ترم کرد. یه بچه دیگه تو راه بود واین مساله انگار به شکل مضحکی به من دهن کجی می کرد. اونچه که مشخص بود این بود م داشتم بایک زن زندگی می کردم زندگی هم روال طبیعی خودش رو طی می کرد. هر روزی که با شب تموم میشد و هر شبی که در روشنایی فاتح صبح رنگ می باخت . این ترس و عذاب بیشتر از قبل به روح من پنجه می کشیدکه بعدش چی؟ ساقی هم مثل تمام آدمای دیگه حق داشت ک یه زندگی طبیعی و کامل رو داشته باشه اگه اون روزی ازدواج می کرد اگه مجبور می شدم روزی ازدستش بدم می مردم. نه نمی تونستم.
    حتی فکرکردن به این مساله عذابم می داد اون رزا طوری شده بودم که هر بار که نگاهم بانگاه ساقی تلاقی می کرد به شدت منقلب می شدم. زندگی چهره واقعیش رو به من نشون داده بود و من نگران آینده بودم . تو او اوج بحران روحی بودم که به خاطر یه قرار دادمالی مجبور به ترک تهران شدم . هرچند تحمل کردنش برام سخت بود اما از فرصت به دست اومده استقبال کردم شاید این فاصله و این فرصت چندروزه برام مسکنی بود که بهش احتیاج داشتم. با این تصور به تبریز رفتم اما اشتباه کرده بودم. تو تک تک لحظات چهار روز به شکل شکنجه آوری مضطرب و آشفته بودم. یه جور نگرانی بی دلیل و عذاب دهنده در تمام مدت با من بود. دائم با افکار بد و ناراحت کننده در جدال بودم شاید بچه مریض شده بود یا شاید سودابه ناخوش بود اما در مورد ساقی نمی تونستم یا شاید نمی خواستم که فکر بدی بکنم. اون مسافرتمم رو به چهار روز خلاصه اش کردم و با عجله به تهران برگشتم اما بر خلاف اونچه که به خودم تلقین کرده بودم همه حالشون خوب بود به غیر از ساقی . مریض نبود اما یه جوری تو وجودش عوض شده بود نگاهش دیگه اون برق شادابی و سرزندگی رو نداشت. گرفته به نظر می رسید. سرسنگین غریبه شده بود. مثل قبل دورو بر کمـ ـران نمی چرخید دیگه با خنده و سر صدا به شیطنتهای بچه گانه او پرو بال نمیداد. به روش لبخند می زد اما لبخندش اون قدر حواس پرت و غمگین بود که حتی کامران هم متوجه شده بود بهونه گیرو کلافه ازسروکولش بالا می رفت و دائم درحال وق زدن بود. نمی تونستم علت اون همه تغییرو بفهمم مثل یک گل ناگهان پژمرده شده بود. و من هرچقدر به دنبال دلیلش می گشتم کمتر به نتیجه می رسیدم. هربار ازش می پرسیم جواب سر بالا می دادو من واونقدر کلافه و پرخاشگر شده بود که به کوچکترن بهانه ای سر سودابه داد می زدم و بچه رو با تیپا به گوشه اتاق پرت می کردم. طوری شده بودم که عاقبت کاسه صبر سودابه لبریز شد و گفت : میخوای من با ساقی حرف بزنم؟
    انتظار شنیدن این جمله رو از سودابه نداشتم مثل برق گرفته ها خشکم زده بود که نگاه گله مندش رو از من گرفت و با لحن آرومی ادامه داد: این طور نگاهم نکن بهزاد م احمق نیستم.
    زبونم نمی چرخید که حرفی بزنم اما اون به چشمام خیره شد و بالحن محزونی زیر لب گفت: کورم نیستم...........
    بعد از اون همه مدت شاید برای اولین بار بود که از نگاه کردن به چشمای سودابه جالت می کشیدم. اون همه چیزو می دونست و من چقدر از مرحله پرت بودم که دقت نظر یه زن رو دست کم گرفته بودم. حرفی نزدم. حرفی نداشتم که بزنم. فقط کتم رو برداشتم و برای فرار از جو خفقان آوری که احاطه ام کرده بود ازخونه بیرون زدم. اونقدر راه رفتم و سیـ ـگار کشیدم که زمان رو گم کردم کوچه ها از رفت و آمد مردم خالی شده بود. که دوباره خودم رو پشت درخونه دیدم. زیر نور رنگ پریده تیر چراغ برق نگاهی رو صفحه موبایلم انداختم.
    شب از نیمه شب گذشته بود. کلید رو درقفل چرخوندم و وارد حیاط شدم. درو پشت سرم به هم زدم و لحظه ای به اون تکیه دادم. چراغهای ساختمون خاموش بود. و همه جا ساکت به نظر می رسید. فقط صدای دور پارس سگی از انتهای باغ مجاور به گوش می رسید. از زیر نزدیکترین درخت هم گهگاه صدای تیز جیر جیرکی شنیده می شد. سیـ ـگار دیگه ای به لبگذاشتم و آتش زرد رنگ فندک رو به زیرش گرفتم.بعد هم متفکرو مغموم دودغلیظش رو به سیـ ـنه کشیدم. شاید دهمین سیـ ـگار بود که دود می شد شاید هم پانزدهمین. اما من هنوز همون قدر آشفته بودم. فکرم کار نمی کرد. قسمتی از صورت مساله رو نداشتم. با این وجود برای پیدا کردن جواب مساله در خلالای عمیق دست و پا می زدم از وقتی ساقی عوض شده بود تمام برنامه زندگی من هم به هم ریخته بود. می دونستم که نمی تونم به اون وضع ادامه بدم. باید کاری می کردم. خسته و بی حال از در کنده شدم. و با گام هایی سنگین به سمت ساختمون قدم برداشتم. هنوز چند قدمی بر نداشته بودم که حس کردم صدایی شنیدم. صدایی شبیه یه جیغ ضعیف. ایستاد سعیی کردم با حواسی جمع به صداهای اطراف گوش بدم. همچنان صدای سگ همسایه بود و صدای خش خش برگ هایی که به ساز ملایم نسیم شب می رقصیدند.
    و صدای درو ماشینی که که مثل یه موج صوتی تند هر لحظه دور تر می شد. پک دیگری به سیـ ـگارم زدم و از جا کنده شدم. اما هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که صدای مهیب انفجارگونه ای مرا ازجا پروند. صدا ازسمت ساختمون رو به رویی بود. و من بلافاصله بعد از این گیجی اون صدا رو شناختم. صدا صدای شکستن شیشه یکی از پنجره ها بود. هنوز ذهنم درگیر مساله بود که صدای جیغ بلند زنی در باغ پیچید . چیزی درونم فرو ریخت کاش اشتباه کرده بودم اما صدا صدای ساقی بود. سیـ ـگار رو به گوشه ای پرت کردم و سراسیم به سمت ساختمون دویدم. همونطور که من به سم ساختمون می دویدم. چراغهای ساختمون کوچیکه روشن شد ومن سودابه رو دیدمم که بالباس خوابی از ساختمون بیرون دوید صداشو به زحمت شنیدم که گفت: چی شده بهزاد؟
    من در جوابش باصدای مرتعشی فریاد زدم: نمی دونم.
    در ورودی ساختمون رو به جلو هل دادمو خودم رو به داخل سالن انداختم. اما اونقدر هول بودم . و سریع این کارو انجام دادم که دستگیره در به شدت در تنم فرو رفت. و بعد صدای جر خوردن کتم رو شنیدم. گیر کرده بودم اما فرصت وقت تلف کردن نداشتم. حالا صدای جیغ ها و فریاد های ساقی رو به خوبی می شنیدم. و شکل غیر قابل کنترلی از شدت نگرانی و ترس از خود بی خود شده بودم. با عجله کتم رو که به دستگیره در گیر کرده بود از تنم درآوردم ونمی دونم چطور از پله ها بالا دویدم . بالای پل ها که رسیدم کلید برق سالن رو زدم در اتاق ساقی نیمه باز بودو دستگیره درش به نظر شکسته می رسیدانگار تموم سلول های تنم قلب شده بود و می تپید. شقیقه هام از عرقی سرد خیس بود صدای پدر رو از داخل اتاق شنیدم و صدای درد آلود ساقی رو که التماس می کرد انگار که دنیا یه لحظه دور سرم چرخیدخون به مغزم دوید و به سمت اتاق دویدم و خودم رو به سمت در پرتاب کردم. در با صدای بلندی به دیوار خوردو دوباره به سمت من برگشتیه بار دیگه درو به سمت جلو هل دادم و فضای اتاق از نور کمـ ـرنگی که از چراغ روشن داخل سالن به داخل پاشیده شد کمی روشن شد. نگاه دریده و سراسیمه ام در اتاق چرخید و تونگاه خورد شده و دردآلود ساقی گره خورد. با لباس خوابی دریده شده روی زمین افتاده بوددر زیر نگاه مات و منجمد من غمگینانه سعی کرد خودش رو بپوشونه . و بعد ناگهان بالحنی درمانده نالید: خدایا....بهزاد.
    صداش اونقدر ضعیف و مرتعش بود که من حس کردم باید بغـ ـلش کنم و گرنه می افته. اما قبل از اینکه من بنونم کاری بکنم اون با صدای ناله مانندی نقش بر زمین شد. صدای تو دماغی و کشدار پدرنگاه خشک شده من رو به سمت خودش کشوند: ماده سگ سلیطه. صورتمو چنگ زد.
    با چشمایی به خون نشسته نگاهش کردم به زحمت سرپا ایستاده بود. تمام دکمه های پیراهنش باز بودو کمـ ـربند شلوار فرمش دستش بود. بدون توجه به من تلوتلو خوران به سمت ساقی رفت و روی اون خم شدو من انگار که با سر ب داغم کرده باشن خشمگین و از خود بی خود به سمتش خیز براداشتم. محکم و قوی یقه لباسشو چنگ زدم و اون رو با غیض بالا کشیدم: می کشمت. کثافت رذل. مشتم بالا رفت و با تما قدرت روی صورت اون فرود آمد . رهاش کردم و به سمت ساقی چرخیدم واون تو همون حال نامتعادل عقب عقب رفتو پشت سرش محکم به لبه درگاه پنجره برخورد کردافتاد و با دست و پایی شل و بی حال پخش زمین شد.



    لحظه ای تنگاهش کردم بعد برای برداشتن ملافه ای که اون طرف تخـ ـت خواب رو ی زمین افتاده بود از کنارش رد شدم موقع برگشتن تو اون فضای نیمه تاریک اتاق پاش رو لگد کردم اما اون عکس العملی نشون ندادبیهوش شده بود به سمت ساقی رفتم و کنارش روی زین زانو زدم درست زمانی که می خواستم ملافه رو روی اون بکشم چراغ اتاق روشن شد و من ازدیدن بدا کبود شده اون سست شدم. جای ضربه های کمـ ـربند روی صورت م بدنش نقش بسته بود
    قلـ ـبم از شدت درد تیر کشید دردمندانه از اون روی برگردوندم و بدنش رو با ملافه پوشوندم. سودابه درحالی که دستش روی کلید برق کنار در باقی مانده بود و خیره و مبهوت نگاهمون می کرد ماریا هم پشت سر اون با چشم های کمـ ـرنگ وق زده و صورتی پف کرده هنوز گیج و خواب بهئ نظر می رسید. صدای سست و ضعیف و سودابه رو شنیدم که پرسید: چی کار کردی بهزاد؟
    جهت نگاه سودابه رو دنبال کردم زیر سر پدر خون زیدی جمع شده بود سرپا ایستادم و با نفرت از اون صحنه روی برگردوندم.سودابه هول شده بود قدمی به سمت من برداشت و نگاه مضطربش را به دوخت: باید برسونیمش بیمارستان.
    نگاهم به صورت مهتابی رنگ سلقی چرخید یک سمت صورتش از رد کمـ ـربند قرمزومتورم شده بود. بغض راه گلومو فشرد و باز بی اراده کنارش روی زمین زانو زدم دسته ای از موهاش روی صورتش پخش بود آروم و نـ ـوازش گونه اون هارو کنار زدم. این بی توجهی از من بود. چطور تونسته بودم خطری رو که حضور نامتعادل پدرم تو اون خونه می تونست برای دختری مثل ساقی داشته باشه نادیده بگیرم. آشفتهئحال زیر لب نالیدم: خدای من چطر تونستم.
    سودابه روی پدر خمشد و ضربان نبضش رو چک کردبعد با لحن شتابزده ای گفت: زنده است باید ببریمش بیمارستان.
    وقتی واکنشی از طرف من ندید با لحن هیجانزده ای ادمه داد: تکون بخور بهزاد میخوای اون همینجا بمیره؟
    نگاهش کردم و اون ادامه داد: می خوای خودتو بدبخت کنی ؟ آره می دونی اگه اون همینجا بمیره چی میشه؟
    قدرت تصمیم گیری نداشتم مردد نگاهش کردم وا ون آشفته حال دستاشو تکون داد: به خاطر من و این بچه به خاطر کامران ...... به خاطر ساقی.
    نگاهم به سمت ساقی چرخید گفتم: باید ببرمش بیمارستان.
    اما سودابه مخالفت کردو گفت: نه بهزاد اونطوری بهمون شک می کنن، باید وانمود کنیم که حادثه بوده.
    شونه هاشو بالا کشید و مضطربانهانگشتانش رولابه لای موهاش فروکرد: چه میدونم میگیم مـ ـست بوده از پله ها افتاده. اما اگه پای ساقی هم وسط کشیده بشه...
    آشفته حال برسرش فریاد زدم: می گی چیگارش کنم. همینطور اینجا ولش کنم. نمی بینی اون کثافت چطور....
    دیگه نتونستم ادامه بدم یه دستمو زیر سر ودست دیگرموزیر زانو های ساقی انداختم و از روی زمین بلندش کردم. سودابه آشفته حال به سمت من دویدو گفت: خواهش می کنم بهزا. سعی کن منطقی برخورد کنی این راهخش نیست.
    سودابه ملتسمانه نگاهم می کردنمی تونستم تو چشماش نگاه کنم. ساقی بیهوش روی دستهای من بود. نگاهم روی صورتش چرخید. چقدر آروم به نظر می رسید. انگار که راحت خـ ـوابیده بود. نگاهم دوباره به سمت سودابه چرخید
    پرسیدم: پس چی کار کنم؟سودابه سرش رو تکون دادو گفت: خیلی خوب بخوابونش روی تخـ ـت. آسیب جدی ندیده. بلافاصله با لحن پرخاشگرانه ای گفتم: از کجا مطمئنی ؟
    سودابه لحظه ای سردو ساکت نگاهم کردبعد نگاهش رو به سمت ساقی چرخوندو گفت: بهزاد اگه پدرت اینجه بمیره تو مقصری.... و باید بری زندان. تو اینو می خوای؟
    حق با سودابه بود اما من درمورد سلامتی ساقی مطمئن نبودم با لحن مرددی گفتم: اما ساقی...
    سودابه با اطمینان سرش روتکن دادو گفت: اون حالش خوبه به زودی به هوش میاد .
    ووقتی سکوت من رو دید ادامه داد: میرم جمیله رو صدا بزنم اون پیشش میمون. تازه مادرشم هست.
    نگاهم به سمت ماریا چرخیدهنوز با همان ظاهر روان پریشانه ایستاده بود و خیره نگاه می کرد. وجودش متنفرم می ککرد. در جواب نگاه منتظر سودابه سرم رو به نشانه موافقت تکون دادم وا ون برای خبر کردن جمیله به سرعت از اتاق بیرون رفت.
    پدر رو به بیمارستان رسوندیم و بلافاصله در بخش مراقبت های ویژه بستری شد. چند روزی بیهوش بود. ووقتی که دوباره به هوش آمد تبدیل به یه تیکه گوشت بی حرکت شده بود. نه تنها قدرت تکلمش رو از دست داده بود. بلکه قدرت کنترل هیچکدوم از اعضای بدنش رو هم نداشت. در واقع به شکل ناراحت کننده ای معلول و زمین گیر شد. پزشکا مشکلش رو آسیب شدید مغزی تشخیص دادن و اون تمام ده سال باقی مونده از عمرش رو با زخم بستر روی تخـ ـت و صندلی چرهخدار گذروند. صادقانه بگم حتی ذره ای از این پیشامد متاسف نشدم . هرگز در زندگیم نتونستم دوسش داشته باشم و معتقدم اون حادثه شاید کمترین جزایی بود که به خاطر اعمالش می تونست می تونست گریبانگیرش بشه. بعد از اون ماجرا ماریا هم خیلی نتونست تحملش کنه بهش گفتم میخوام با ساقی ازدواج کنمو اونم خیلی راحت ول کردو رفت. تا شانس رو جای دیگه امتحان کنه.
    با تمام این اوصاف شرایط زندگی من بهتر که نشد هیچ بلکه حتی بدتر از قبل هم شد. ساقی چند هفته ای رو تو بستر گذروند هیچ مشکل جسمی حادی نداشت. اما روحا مریض و افسرده شده بود. از اتاقش بیرو نمیومدو از همه بدتر اینکه منو ازدیدن خودش محروم کرده بودو این برای منی که دیوانه وار عاشقش شده بودم ظالمنه ترین شکنجه محسوب می شد. حالو روزم ترحم انگیز شده بود مثل مرغ سرکنده شده بودم. نه خواب داشتمنهخوراک. دیگه هیچ چیز برم اهمیت نداشت. برنامه شرکت تق و لق شده بود. سرو وضعم آشفته و داغون بود دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم. پرخاشگروبهونه گیر شده بودم ودام از همهچیز ایراد می گرفتم. سودابه با اون سکوت کسالتبارو کلافه کننده اش عصبی ترم می کرد. درک کردنش برام سخت بود. هیچوقت اعتراضی نداشت. همیشه ساکت و صبورواین برای من عجیب بود. هرچند بعد ها دلیلرفتارش رو برام گفت که قبل از وارد شدن به زندگی من نامزدی داشته که به شدت عاشقش بوده.
    گفت که نامزدش عضو ارتش بوده و تو یه سانحه هوایی کشته شده اما اون طور که سودابه می گفت هرگز جسدش رو پیدا نکرده بودن. سودابه معتقد بوده اون زنده است و بالاخره یه روزی بر می گرده اون گفت که قصد داشته همیشه منتظر نامزدش بمونه اما پدرش این اجازه رو به اونمی ده به زور اونوهمراه برادرش به لندن می فرسته و من همون مردی بودم که پدرش برای آینده اون در نظر داشته.
    سودابه برام گفت که معنای عشق واقعی رو می فهمه و بعد صادقانه اعتراف کردکه هرگز عاشق من نبوده خوب البته روشن شدن این قضیه که هردوی ما به نوعی فدای خودخواهی پدر امون شده بودیمو هردومون درحالی که تعلق خاطر دیگه ای داشتیم تن به اون ازدواج اجباری داده بودیم. کمی از بار سنگین وجدانم کم می کرد اما در اون ایام من تو اوج نا آرامی روحی دست و پا می زدم و هیچ چیز جز دوباره داشتن دوباره داشتن نگاه آروم ساقی منبا زندگی آشتی بده.
    اما حادثه ای که من از پادرآورد تو
    یکی از همن شبای جهنمی انتظار اتفاق افتاد آخر شب بود روی همون نیمکت قدیمی باغ نشسته بودم و سیـ ـگار می کشیدم که چراغ اتاق ساقی روشن شد و به دنبالش صدای جیغ جمیله من رو از جا پروند وحشتزده نشستم جمیله سراسیمه پنجره اتاق رو باز کرد و فریاد زد: آقا بهزاد. چه نشستی که خاک عالم بر سرمون شد. ای دختره مادر مرده آخر خودشو تیکه پاره کرد.
    نمی دونم تو اون احظه چی از ذهنم گذشت واژهها برام نامفهوم بودند. اما زنگ صدای جمیله هشداردهنده بود خودم رو به اتاق ساقی رسوندم . خدایا از صحنه ای که اونجا دیدم به شدت تکون خوردم . جمیله کنار تخـ ـت به سرش می زدو شیون می کردو ساقی انگار که تو خون خودش غلتیده بود. فقط یادمه که ناباورانه زیر لب نالیدم :یا امام زمان.


    حادثه اونقدر برام غیر منتظره بودکه باور واقعی بودنش از توان ذهن من خارج بود. همه چیز مثل تیکه های بریده یه کابـ ـوس وحشتناک به نظر می رسید همه چیز انگار در یه فضای غیر واقعی معلق بود نمی تونستم واقعیت اتفاق افتاده رو بپذیرم نمی تونستم قبول کنم. تو یه سردر گمی عمیق دست و پپا می زدمکه جمله دکتر مثل ضربه قدرتمند یه پتک سنگین منوو به زانو درآورد: متاسفانه بعضی از خانم های جوان زمانی که متوجه بارداریشون میشن بی دلیل مضطرب و به شدت وحشتزده میشن. شما باید بیشتر مراقب روحیات همسرتون می بودین....
    لب های دکتر هنوز تکون می خورد که من حس کردم زیر پام خالی شد. گوشه میز پیشخون بخش پذیرش اورژانسی رو چنگ زدم گوشی تلفن روی میز رو همراه خودم پایین کشیدم. وقتی چشمباز کردم اولین چیزی که دیدم کیسه سرم بالای تخـ ـت بود سر برگردوندم و سودابه رو دیدم که باچهره ای گرفته و خسته روی صندلی کنار تخـ ـت نشسته بود و دستش رو زیر چونه اش گذاشته بود. و از لای در بیرون رو نگاه می کرد وقتی نگاهش به سمت من چرخید بی حوصله از اون روی برگردوندم سودابه سیـ ـنه ای صاف کردو با صدای آرومی پرسید: خوبی؟
    نمی دونستم باید به این سوالش بخندم یا گریه کنم. مسخره ترین سوالی بود که تو عمرم شنیده بودم. حتی ذره کوچکی از زندگیم اونی نبود که من میخواستم. و تازه اون وقت باید از خودم می پرسیدم که خوبم یا نه. بی اختیار پوزخند زدم در اون لحظه چیزی از این مساله مسخره تر به ذهنم نمی رسید که بهش بخندم. صدای سودابه رو شنیدم که گفت: ساقی رو دیدم .
    و من بی اختیار ملافه زیر دستموچنگ زدم. سودابه ادامه داد: دکتر بهم گفت که... پدرت.... دلم نمی خواست که درموردش بشنوم هر کلمه مثل تیری بود که قلـ ـبم رو سوراخ می کرد. . بالحن خشک و زنگداری گفتم: دلم نمی خواد درموردش بشوم.
    سودابه آهی کشیدو گفت: می فهمم.
    اما فقط لحظات کوتاهی ساکت شدو بعدبالحن گرفته و محزونی ادامه داد: واقعا ناراحت کننده است . وقتی تو تبریز بودی.....
    از شنیدن حرفش سرم سوت کشیدپس دلیل اونئ همه تغییر ناگهانی شاقی این بود. چشامو روی هم فشردم دلم می خواست سرم رو به دیوار بکوبم و از ته دل فریاد بزنم. خدایا چقدر دلم می خواست گریه کنم. بغض خفه گلومو فشار می داد. با لحنی خشک و خشن میون حرفش دویدم و گفتم:لطفا تنهام بزار.
    سودابه سکوت کرد چند لحظه بعد سرپا ایستادو بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت در اتاق رفت. قبل ازاینکه از اتاق خارج بشه گفتن: تو می دونستی؟
    سودابه به سمت من چرخید غمگینانه سرش روتکون دادو گفت: نه......قبل از اینکه بیام اینجا پیش اون بودم.
    وقتی نگاه گیج منو دید با لحن شتابزده ای ادامه داد، خدای من بهزاد... ساقی زنده است.
    لحظه ای خیره نگاهش کردم بعد ناگهان بغضم ترکید مثل یه پسر بچه روی تخـ ـت درهم مچاله شدمو دستاموروی صورتم گذاشتم.
    اوضاع و احوال بدی بود. لحظات بدی رو سپری می کردم اونقدر بد که فکر نمی کردم هرگز پایانی براشون باشه. اما واقعیت اینه که اغلب اوقات تحملآدم خیلی بیشترازاون چیزیه که خودش تصور می کنه. بعداز یک هفته ساقی رو به خونه برگردوندیم به شدت از لحاظ جسمی ضعیف و آسیب پذیر شده بو. به تشخیص دکتر معالجش امکان سقط جنین وجود نداشت انجام این کار تو اون شرایط برای سلامتی ساقی خطرناک بود. برای اینکه جمیله تمام وقت بتونه از اون مراقبت کنه اتاقی تو ساختمون کلاه فرنگی ته باغ براش آماده کردم. تصمیم خودم رو گرفته بودم . دیگه هرگز و تحت هیچ شرایطی تنهاش نمی گذاشتم . دیگه انتظار برای من مفهوم خودش رو از دست داده بود. دیگه نمی خواستم سایه اون باشم. دلم می خواست باهاش یکی بشم. هردومون تو شرایطی بودیم که برای رسیدن به آرامش به وجود هم نیاز داشتیم. اما همونقدر که من برای از میون برداشتن این فاصله بی تاب بودم ساقی افسرده و سرد بود. هرچقدر من نزدیک می شددم. اون پیله ای رو که دور خودش تنیده بود تنگ تر میکرد. منو ازدیدن خودشمحروم کرده بود واین از نظر من اصلا منصفانه نبود. می دونستم که روح آسیب دیده منو می بینه. منم خراب و داغون بودم . منم از زندگی خسته شده بودم پس چرا همیشه من بودم که بایداز علاقه هام محروم می شدم. دوچار یاس روحی شدیدی شده بودم که بیشتر از یکماه میشد که ساقی رو ندیده بود. یک ماهی که تک تک لحظات ش برای من به اندازه یک عمر گذشته بود. ومن به وضوح پیر شدن خودم رو می دیدم.
    اواسط پاییز بود. باغ در یک سکوت عمیق ملال آور و کسالت بارفرو رفته بود همه چیزدلمرده و مثل خود من افسرده به نظر می رسید. درختاخزان زده و نیمه عریان، زمین پوشیده از برگ هی خشک و رنگ و رو رفته. ساعت ه بی هدف در باغ قدم می زدمو نهایتا هر بار خودم رو نشسته به روی نیمکت ته باغ می دیدم. سودابه ماه ششم بارداریش رو می گذروند و کامران هم بچه ی پر جنب و جوش وو شلوغی شده بود. از طرفی کار شرکت با بحران روبه رو شده بودو به رسیدگی بیشتری نیاز داشت. همه اینها جزیی از زندگی من محسوب می شد. اما هیچ کدوم نمی تونست انگیزه از دست رفته منو دوباره زنده کنه. من زندگی رو فقط با ساقی می خواستم. و ساقی هم که انگار از زندگی بریده بود. اون مننمی خواست و این حقیقت زندگی من بود. هر رزو کم طاقت تر از روز قبل منتظر یه حادثه دیدن دباره لبخند شادو سر زنده ساقی باشه.
    مثل هرروز روی نیمکت نشسته بودم و زانو هام توی شکمم جمع بود. دست هامودور زانو هام حـ ـلقه کرده بودم و سیـ ـگار
    روشن بین انگشتام در حال خاکستر شدن بود. تگاه خیره وماتم طبق عادت همیشه از لابه لای شاخه هی لخـ ـت درختا روی پنجره اتاق ساقی قفل شده بود. دلتنگتر از همیشه برای خودم زیر لب زمزمه می کردم:
    تو از قبیل لیلی من از قبیل مجنون
    تو از سپیده و نوری من از شقایق پرخون
    تو ازجزیره و دریا من ازنژاد کویرم
    همیشه تشنه و غمگین همیشه بی تو اسیرم.
    صدای قار قار کلاغی نگاهم رو به آسمون کشوند. با نگاهم دنبالش کردم و وقتی سرم به عقب چرخید از دیدن ساقی انگار که قلـ ـبم از تپش ایستاد. نگاهش کردم خدایا چقدر تشنه دیدارش بودم چقدر اون نگاه آبی آرام برام غزیز بود. چقدر می خواستمش .
    یه لباس خواب سفید بلند و پوشیده تنش بود. و شال پشمی مشکی رنگی رو دور شونههاش پیچیده بود. موهای مشکی رنگ لخـ ـت و براقش مثل همیشه روی شونه هاش افتاده بود. و نگاهش وای..... اون قدر برای دیدنش دلتنگ بودم که دیدن دوباره اون به شدت منقلـ ـبم کرد. بغض به گلوم چنگ انداخت و راه نفسموتنگ کرد نگاهمو از نگاهش بریدم و سرم رو روی زانو ها گذاشتم صدای آروم ساقی رو شنیدم که گفت می دونستم که اینجایی.
    بالحن بغض گرفته ای زیر لب نالیدم: دیوونم کردی ساقی. دیوونم کردی .
    ساقی غمگینانه آه کشید صدای قدم هایش رو می شنیدم که آروم و سنگین به سمت من میومد. از مقالم گذشت و کنارم روی نیمکت نشست. کلاغ دوباره بالای سرمون قار قار کرد ساقی بالاخره سکوتو شکست : نباید اینقدر سودابه رو اذیت کنی.
    سر بلند کردم و خیره و دلگیر نگاهش کردم. به سرعت جهت نگاهش رو تغییر دادو در حالی که شال رو محکمتر به دور خودش می پیچید زیر لب ادامه داد: اون نگران توئه.
    نگاهمو به سمت آسمون دوختم و با لحن محزونی ادامه دادم: من او را دوست داشتم. اما او نفهمید. او مرادوست داشت ولی به من نگفت آه سرنوشت من تو چه بازی ها که با من نکردی. تقدیرم چرا اینگونه است و کی به سرانجام خواهد رسید.
    نگاهش کردم و گفتم چرا ساقی . چرا؟
    همین طور که به روبه روخیره بود زیر لب جواب داد: اون زندگی حق سودابه بود.
    غمگینانه و دلگیر پرسیدم: پس حق من چی ؟ حق تو؟
    چونه اش از شدت بغض لرزیدو سرش و پایین انداخت پاهامو روی زمی گذاشتم و به سمتش چرخیدم و مصرانه و بغض آلود پرسیدم: حق من چی ساقی؟
    سرش رو تکون داد غمگینانه و بی صدا گریه میکرد. آروم زیر لب نالید: نمی دونم
    دلخورو عصبی سرم رو تکون دادم و گفتم: به من نگاه ساقی این قدر بی رحم نباش . به من نگاه کن و بگو که حق من این نبود.

    ساقی متاسف سرش رو تکون دادوگفت: تو داری زندگی می کنی بهاد. به فکر زندگیت باش.
    آشفته حال نالیدم: زندگی؟ تو به این جهنم می گی زندگی؟ منو نگاه کن. اینه حال و روز من. نه ساقی نه. دیگه بریدم دیگه نمی تونم ادامه بدم.
    بعد بالحن ملتسمانه ای نالیدم: تو چطور هنوز نفخمیدی که من بدو تو نمی تونم؟
    آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و عاجزانه نالیدم: ساقی من بدون تو نمی تونم.
    پریشان حال سرپا لیستاد و دستش رو عقب کشید: به زندگیت برس بهزاد وگرنه مجبور می شم.... از اینجا برم.
    خودم رو از روی نیمکت پایین کشیدم و مقابل پاهاش روی زمین زانو زدم آشفته و ملتمس دامن لباسش رو چنگ زدم: یادت میاد ون شب اینجا چی بهت گفتم ساقی ؟ یادت میاد ؟ بهت گفتم که ازم نخواه که دوست نداشته باشم. گفتم نگو نباید دوسم داشته باشی. یادته؟ آخه ظالم من.....دوست دارم. دوست دارم.
    گریعه می کردم با صدای بلند گریه می کردم این فقط گدایی عشق نبود م داشتم زندگی رو از او گدایی می کردم. زانو های ساقی سست شدو مقابل من روی زمین زانو زد. صداش از شدت بغض می لرزید با نفس بریده زیر لب زمزمه کرد: آزارم نده بهزاد من تحملشو ندارم.
    سرم رو بابلا گرفتم. صورتش از اشک خیس بود با نگاهش التماسم می کرداما من ازاون ملتمس تر بودمک نه ساقی خودت میدونی که نمی تونم. خودت می دونی که تحمل ندیدن تو برام بدترین شکنجه است. پس به هرچی پرستی.....
    ساقی عاجزانه نالید: قسم نده بهزاد. تو نمی تونی بفهمی که چقدر برامن سخته من نمی تونم.......
    میون حرفش دویدم و گفتم، باشه ساقی باشه تو فقط تو چشمای مننگاه کن و بگو برات مهم نیستم. اونوقت میزارم بری قسم میخورم.
    ساقی لحظا ای باچشمای خیس از اشکش عاجزانه نگاهم کردبعد درمانده وو غمگین جهت نگاهش را عوض کرد. میون گریه لبخند تلخی به لب زدم و گفتم: می بینی ساقی نمیشه نمی شه انکارش کرد. این همون عشقیه که منو به زانو درآورده نمی تونم ازت بگزرم ساقی . حتی اگه تمام درا رو به روم ببندی . حتی اگهتو اینقدر بی رحم باشی و منم ماه به ماه نبینمت.
    ساقی سرشرو پایین انداخت ومیون گریه بالحن دردآلودی نالید : تو نمی تونی بفهمی چقدرسخته بهزادمن.... من از تو خجالت میکشم. من......
    قلـ ـبم از شدت غم فشرده شد. دستم رو روی لبـ ـاش گذاشتم و گفتم:هیس هیچی نگو . خواهش می کنم.
    ساقی غمگینانه به هق هق افتاد و من شوریده حال سرش رو به سیـ ـنه فشردم دلم می خواست زمان متوقف میشد و ماتاابد در همون حال می موندیم. اما افسوسکه این یک آرزوی محال بود. که خیلی زود به حسرتی عمیق و دردآلود تبدیل شدد. کاوه سه ماهه بود که...که الهام به دنیااومد. زایمان غیر طبیعی و سخت بود. دکترا به زحمت بچه رو زنده به دنیا آوردن . اما با تمام تلاشی که کردن نتونشستن ساقی رو.....
    کلمات به سختی ازگلوی پدر بزرگ خارج می شد صدایش دورگه و دردآلود بود............

    کلمات به سختی از گلوی پدربزرگ خارج می شد.صدایش دورگه و دردآلود بود. ومن حس کردم که آن بغض کهنه و سنگین سالهاست که دست نخورده روی قلبش سنگینی می کند. پدربزرگ که ساکت شد به خودم اومدم. تام عضلات بدنم سفت و منقبض شده بود. زبان به سقف دهانم چسبیده بود. و گلویم از شدت خشکی می سوخت. گذشته مادر حالا به شکل دیگری مقابل چشمانم به نمایش دراومده بود. و ذهن من غرق دریک ناباوری عمیق از هضم واژه های تازه دور از انتظاری که می شنیدم. قاصربود. درحس و حال غریبی دست و پا می زدم. که صدای پدربزرگ و شنیدم. آهنگ صدایش خالی از احساس به نظر می رسید دوباره سردو خشک و بی روح به نظر می رسید.
    -مادر تو دختر من نبود در واقع به نوعی.... خواهر من محسوب می شد.
    حقیقت غریب و تکان دهنده ای بود. ذهنم سریع به عقب برگشت. یک نوزاد ناخواسته بی مادر مردی که داغدار از دست رفتن معـ ـشوق بود. یک تراژدی عمیقو تاسف بار. سرنوشت تک تکشان به نوعی فدای خودکامگی یک مرد شده بود. مادرم، ساقی، پدربزرگ، و حتی سودابه. در ان لحظه همان قدر که دلم برای بیگناهی مادرم می سوخت برای مظلومیت ساقی و ناکامی پدربزرگ هم متاسف بودم. لبـ ـهای خشکیده ام تکونئ خوردو پرسیدم: مادرم اینرو میدونست؟
    پدربزرگ جواب دغاد: نه. به شاقی قول داده بودم که اون را مثل بچه خودم بزرگ کنم. برای همین چاره ای جز پذیرفتنش نداشتم. براش به اسم خودم و سودابه شناسنامه گرفتم. و برای واقعی جلوه دادن قضیه مجبور شدم سال تولدش رو برای ثبت در شناسنامه تغییر دهم. تااریخی که در شناسنامه ثبت شد دقیقا یک سال کمتر از سن واقعیش بود.
    همنطور که پدربزرگ صحبت می کرد من به اصل ماجرا فکر می کردم. حالا دیگر پدربزرگ برای من پدربزرگ نبود به نوعی دایی بزرگم محسوب می شد و بعد دایی که دیگر دایی نبودند و دایی زادهها به حساب میومدند.ئ و قاعدتا دایی زاده هاهم در این رده بندی هرمی شکل شجره نامه به نوبه خود یک پله پایین تر نزول می کردند. و می بایست نوه دایی خطاب می شدند. همه چیز در عرض کمتر از چند ساعت به هم ریخته بود و این ماجرا به آشفتگی ذهنی من دامن می زد. حالا انگیزه و دلیل رفتار های سردو بی محبت پدربزرگ برایم روشن شدا بود. از نظر او مادر من همان عنصر زائدی بود که تمام برنامه های زندگی اش رو به هم ریخته بود عشق از جان عزیزترش را از او گرفته بود. و بد تر ازهمه اینکه مثل آینه دق همیشه پیش چشمش بودو او مجبور بود حضورش را ناچارا تحمل کند. برای یک قضاوت عادلانه سعی کردمخودم رو به نوبت به جای تک تک آنها بگذارم یکبار جای پدربزرگ و و بار دیگر جای مادر. به پدر بزرگ حق می دادم ریشسه آن عشق افلاطونی آنقدر عمیق بود که به خاطر ازدست رفتنش بتوان یک عمر داغدار بود. از طرفی مادر هم موج.د بیگناهی بود که کوچکترین سهمی در موجودیت یافتن خودش نداشت. او فقطبه وجود آمده بود. و نقشش دراین فرایند طبیعی مثل تمام انسانهای دیگر درحد صفر بود. بیگناهی بود که چوب خطای دیگران را می خورد. و درآتش گناهشان می سوخت .عادلانه نبود نه اصلا عادلانه نبود در دلم نالیدم: اوه خدایا. مامی. تو قطعا بعد از مادرت ساقی بزرگترین قرابانی این ماجرا بودی.
    لب هایم تکان خوردو بی اراده پرسیدم:ئ برای همین همیشه از مادرم متنفر بودید.
    پدربزرگ برای جواب دادن به این سوال لحظه ای مکث ککرد بعد اهی کشید وگفت: نه . من ازاون متنفر نبودم. اما حضورش آزارم می داد. با هر بار دیدنش گذشته مقابل چشمام زنده می شد. اونبسیار شبه ساقی بود. با این حال من نشونه هایی ازپدرم هم دروجودش می دیدم. و این برای من یکجور شکنجه روحی محسوب می شد. دلم نمی خواست باهاش بد رفتاری کنم چون تو لحظات آخر به ساقی قول داده بودم. که همیشه مواظبش باشم. و این کارم کردم. همیشه مواظبش بودم. درست مثل بچه های خودم بهش رسیدم. هیچ چیز برش کم نگذاشتم.
    آهی کشیددم و گفتم: هیچ چیز به غیر از محبت شما دوسش نداشتید. پدر بزرگ حرفی نزد. و من ادامه ادام : اون تصور می کرد. که شمابه خاطر دختر بودنش از اون بی زارید. برای همین هم موهاشو قیچی کرد.
    پدر بزرگ نفس عمیقی کشیدو گفت:من نمی تونستم فراموش کنم. اون مدرک زنده ای بود که روزی هزار بار منو به یاد ناکامی خودم و معصومیت ساقی می انداخت. ساقی من مرد تااون دختر به دنیا بیاد. دختری که هرروز بیش از قبل شبیه مادرش می شد. و این داغ دل منو تازه ترمی کرد . برای فرار ازاین شکنجه روحی ازش فاصله می گرفتم اما واقعیت این بود که منبعد ازساقی نتونستم به اون آرامشیکه دنبالش بودم برسم.
    -
    سودابه چی. آیا رفتار او هم با مادم ...

    -
    -نه سودابه همیشه الهام رو دوست تا روزی که زنده بود مثل یه مادر واقعی باهاش رفتار کرد.

    -
    با وجودی که هیچ تصوری از سودابه در ذهنم نداشتم. اما راحت می تونستم محبتی را که نسبت به اودروجودم می جوشید احساس کنم.

    -
    لبخند محزونی به لب زدم و پرسیدم: سودابه . ...چه اتفاقی براش افتاد؟

    -
    پدربزرگ آهی کشیدو گفت:کاوه و الهام 4ساله بودندکه اون فوت کرد به خاطر سرطان.

    من هم بی اختیار آهی کشیدم و بعد برای لحظاتی سکوت بینمان رو پرکرد. اما دقایقی بعد باز صدای پدربزرگ بود که سکوت را شکست: تو باید اینجا بمونی. همونطور که گفتم وکیلم میتونه ترتیب کاراتو بده.
    متفکرو ساکت سرم رو پایین انداختم. با چیزهایی که از زبان پدربزرگ شنیه بودم تصمیم برای رفتا یا موندن برام سخت تر ازقبل به نظر می رسید. اما با این وجود ،اصرار او برای من هنوز همان قدر عجیب و سوال انگیز بود. چرا؟ چرا می خواست که من بمونم؟ به خاطر عذاب وجدان یا...

    قبل از اینکه فرصتی برای فکر کردن داشته باشم سرم رو بالا گرفتم وکنجکاوانه پرسیدم:شباهت مادر من به ساقی باعث آزارتون بوده. من بسیار شبیه مادرم هستم و قائدتا باید همونقدر شبیه باشم. پس.....چرا؟ چرا برخلاف میلتون اصرار دارید که بمونم.
    پدربزرگ از جایش بلن شد و به سمت روشنایی پشت پنجره رفت. نیم رخش زیرآن نور ضعیف و شکسته و محزون به نظر می رسید. لحظاتی در سکوت به منظره بیرون خیره ماند. بعد بالحن گرفته ای جواب داد: من به ساقی قول دادم که از اون بچه مواظبت کنم همیشه فکر می کردم که این کاروکردم اما زمانی که مادرت با اون مرد ازدواج کردو به خاطر اون حاضر شداز همه چیزش بگذره فهمیدم که اشتباه می کردم. من نتونسته بودم امانتی رکه ساقی به من سپرده بودحفظ کنم.
    غمگینانه گفتم: اون تشنه محبن من بود و پدر من این خلا را دروجو اون پرکرد با این وجود مادرم هرگز درهای قلبش را به روی نبست اون تا لحظه آخر محتاج و منتظر محبت شما بود. آهی کشیدم و زیر لب زمزمه کردم: اما متاسفانه شما زمانی رو برای جبران کردن انتخاب کردید که دیگه خیلی دیر شده . متاسفانه زمان دور برگشت نداره و هرگز آب رفته به جوی باز نمی گرده.
    پدربزرگ حرفی نزدو من حس کردم برای نفس کشیدن به هوای تازه نیاز دارم. فضای اتاق تاریک بود قدرت تشخیص دقیق زمان را نداشتم شاید دوساعت گذشته بود. شاید هم سه ساعت . بدنم به شدت بی حس و کرخ شده بود. بی حرکت نشسته بودم با لحن مرددی آرام زیر لب گفتم: دیگه بهتره کخه که من برم.
    باز پدربزرگ حرفی نزدو من به زحمت ازجا بلند شدم. به خاطر این تغییر وضعیت ناگهانی سرم گیج رفت. برای لحظه ای کوتاه پلک هایم رو روی هم فشار دادم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم . از جابلند شدم و آرام و سنگین به سمت در رفتم . زانوهام از درم می لرزید و ضعفی شدید از ته شکمم در حال بالا آمدن بود. شتابزده سعی کردم نفس بکشم اما همیکه دستم را روی دستگیره گذاشتم ته دلم خالی شدو من با زانو هایی بی رمق به پایین کشیده شدم.............

    چشم كه باز كردم فضاي اتاق روشن بود روي تخـ ـت دراز كشيده بودم و تمام اهل خانه حـ ـلقه وار دورم را گرفته بودند. گيج و منگ پلك زدم و بعد ناگهان سراسيمه از جا پريدم و لوله سرم روي دستم را به دنبال خودم بالا كشيدم اما دست دايي كامران در ميانه راه روي شانه ام قرار گرفت و من را بار ديگر روي تخـ ـت خواباند : آروم باش عزيزم . چيزي نيست .
    نگاهم دور اتاق چرخيد اشتباه نكرده بودم . اتاق ، اتاق پدربزرگ بود سعي كردم به روي آنچه اتفاق افتاده بود تمركز كنم و بالاخره به ياد آوردم . لب هاي خشكم را تكان دادم و گفتم : متاسفم نمي دونم يه دفعه چي شد ؟
    صداي نا آشنايي را شنيدم كه گفت : كاملا مشخصه چي شده دختر جون . ضعف كردي . فشارت افتاده و اون طور كه شنيدم استرس هم زياد داشتي .
    نگاهش كردم مرد جا افتاده ي ميان سالي بود كه عينكي با شيشه هاي كوچك به چشم داشت و موهاي تقريبا بلند فلفل نمكي اش وز بود در آن گيرودار و اوج بي حالي از ذهنم گذشت : " چقدر شبيه انيشتين "
    نگاه ماتم را كه متوجه خودش ديد گوشي پزشكي اش را دور گردنش انداخت و لبخند زد : دكتر جواهري هستم .
    منتظر لبخند من نماند سرش را بالا گرفت و خطاب به دايي كامران گفت : جاي نگراني نيست .
    و همين طور كه وسايلش را داخل كيف دستي اش جمع و جور مي كرد ادامه داد : بهتره اتاقو خلوت كنين كمي استراحت كنه بهتر مي شه .
    دايي كامران سرش را به نشانه موافقت تكان داد و به دنبال او از جا بلند شد : ممنونم دكتر خيلي لطف كردين .
    - خواهش مي كنم . فقط سرم اش كه تموم شد ...
    - بله چشم . حواسم هست . بازم ممنونم كه اومدين .
    دكتر جواهري به سمت در چرخيد و من از پشت شانه ي او سامان را ديدم كه دست به سـ ـينه به در تكيه داده بود نگاهم كه در نگاهش افتاد لبخند محو محزوني به لب زد و به شكلي قهرآلود از اتاق خارج شد گيج و سردرگم به جاي خالي اش چشم دوختم . چه اتفاقي افتاده بود ؟ سامان دلگير به نظر مي رسيد و اين كاملا از برق نگاهش پيدا بود . اما چرا ؟ عجولانه و مضطرب سعي كردم فكر كنم . اما تلاشم بي فايده به نظر مي رسيد نمي توانستم دليلي برايش پيدا كنم . انگار بخش هايي از مغزم از كار افتاده بود قادر نبودم رشته هاي بريده و نا مفهوم حوادث اطرافم را به هم گره بزنم. دست آزادم را روي پيشاني ام گذاشتم صداي آرام صهبا را كه شنيدم سرم را به جانبش چرخاندم جاي دايي كامران نشسته بود آرام و با ملايمت بازويم را فشرد و گفت : حالت خوبه ؟
    لبخند كمرنگي به رويش زدم و او با لحن نجواگونه اي ادامه داد : نمي دوني چقدر ترسيده بوديم آقا جون نزديك بود سكته كنه .
    آيدا كه پشت سر صهبا ايستاده بود دستي به شانه اش زد و گفت : خيلي خوب صهبا . بايد بذاري رز استراحت كنه . نشنيدي دكتر جواهري چي گفت .
    زن دايي سميرا كه براي بدرقه دكتر تا كنار در رفته بود به سمت ما چرخيد و گفت ، شما ديگه بريد من پيشش مي مونم .
    توران خانم كه كنار در اتاق ايستاده بود قدمي به جلو برداشت و گفت : نه خانم جان . شما بفرمائيد من خودم مواظبش هستم .
    زن دايي سميرا سرش را به نشانه منفي تكان داد و گفت ، نه توران خانم . دلم آروم نمي گيره خودم پيشش مي مونم لبخند كمرنگي به رويش زدم و گفتم ، نه زن دايي جان من حالم خوبه . خواهش مي كنم خودتون را به زحمت نندازيد .
    زن دايي سميرا لبخندي پر مهر به لب زد و گفت ، زحمت نيست عزيزم . پيشت باشم خيالم راحت تره .
    با صدايي كه سعي مي كردم قوي تر و سرحالتر ار آنچه كه بود نشانش دهم گفتم : خواهش مي كنم زن دايي . من حالم خوبه .
    چهره زن دايي راضي به نظر نمي رسيد نگران بود لبخندي به لب زد و با لحن مرددي گفت : ولي اخه ...
    توران با چند گام خودش را به او رساند و گفت ، نگران نباشين خانم جان من پيشش هستم .
    زن دايي سميرا لحظه اي نگاهش كرد بعد از سر ناچاري آهي كشيد و گفت ، خيلي خوب باشه فقط .
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #7


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ميان حرفش دويدم و گفتم : مطمئن باشيد من حالم خوبه . خواهش مي كنم اين قدر نگران نباشيد .
    و بعد براي اطمينان خاطر او خودم را كمي بالا كشيدم و تقريبا سر جايم نشستم : باور كنيد خوبم .
    زن دايي عاقبت تسليم اصرارهاي من شد لبخندي به لب زد و گفت : خوشحالم عزيزم . پس سعي كن خوب استراحت كني .
    سرم را به نشانه موافقت تكان دادم : قول مي دم .
    زن دايي دوباره لبخند زد بعد سرش را بالا گرفت و خطاب به جمع گفت ، خيلي خوب بچه ها . نخود ، نخود هر كه رود خانه ي خود بدوئين ببينم . دختر عمه تون ديگه بايد استراحت كنه .
    و من فكر كردم : " دختر عمه تون نه ! خواهر زاده ي پدر بزرگتون "
    دايي كاوه كه نزديك پنجره ايستاده بود لبخند به لب سري تكان داد و خطاب به توران گفت ، فقط توران خانم ! حواست باشه سرم اش كه تموم شد ...
    - باشه چشم ، خبرتون مي كنم .
    سهراب همين طور كه از اتاق خارج مي شد به سمت من چرخيد لحظه اي دستش را به درگاه گرفت و گفت :
    - من همين بيرونم توران خانم ، صدام بزنيد مي يام .
    براي لحظه اي كوتاه نگاهم با نگاهش تلاقي كرد دوباره آن حس پر حرارت در رگ هايم دويد نگاهم را از نگاهش بريدم و او از اتاق بيرون رفت صهبا دست در گردن من انداخت گونه ام را بـ ـوسيد و با لحن پرشيطنتي آرام كنار گوشم زمزمه كرد :
    الهي تب كنم شايد پرستارم تو باشي طبيب حاذق اين قلب بيمارم تو باشي
    لبخند كمرنگي به رويش زدم و او سرخوشانه ادامه داد : شب بخير .
    به خواهش زن دايي سميرا بار ديگر روي تخـ ـت دراز كشيدم و بعد همه به غير از توران از اتاق خارج شدند اما من آن قدر درگيري ذهني داشتم كه حضور ساكت و آرام او را هم از ياد بردم چشم هايم را روي هم گذاشتم چقدر همه چيز پيش بيني نشده و عجيب بود خدايا چرا هيچ چيز آن طور كه انتظارش را داشتم پيش نمي رفت درست زماني كه براي رفتن به يقين رسيده بودم پدربزرگ از حقايق سر به مهر مانده گذشته برايم گفت و تمام تصوراتم را به هم ريخت حالا شرايط عوض شده بود و من خودم را بر سر دو راهي مي ديدم شايد براي رسيدن به يك تصميم قطعي مي بايست باز هم منتظر حوادث آينده مي ماندم از وقتي پا به آن خانه گذاشته بودم پيش آمدهاي غير منتظره مدام غافلگيرم كرده بود و من هر بار خودم را با احساسات تازه و متفاوتي مواجه مي ديدم . ناخود آگاه ذهنم به سمت سهراب كشيده شد او خودش به تنهايي سهم بزرگي از مشغله ذهني من را به خودش اختصاص داده بود درك حضورش درست مثل يك معماي سخت و لا ينحل به روي مغزم سنگيني مي كرد . چه جور آدمي بود ؟

    نمي توانستم بشناسمش . و اين اذيتم مي كرد رفتار ضد و نقيض اش طوري سر در گم ام كرده بود كه حتي نمي توانستم در مورد احساسات خودم هم قاطعانه تصميم بگيرم . براي هيجان غريبي كه از هر بار تلاقي نگاه سخت و گيرايش با نگاه رميده ي من شكل مي گرفت و چون تبي پر حرارت و نفس گير در رگ هايم جريان مي يافت هيچ واژه مناسبي سراغ نداشتم . آيا اين شروعي براي يك عشق بود ؟
    از طرف سهراب كه بيشتر به يك بازي پر شيطنت بچه گانه مي مانست رفتار و اعمالش با هم نمي خواند گاهي سرد و متكبر مي شد و گاهي نگاهش با آن برق غريب و تكان دهنده مي درخشيد آن شاخه هاي رز و آن نامه هاي شعر گونه هم كه براي خودش موضوع بحث برانگيز ديگري بود .
    ناگهان به ياد دست نوشته هاي مادر افتادم : " چه حس شورانگيزي . باز گل مريم آورده . چقدر شعر عاشقانه مي داند ."
    از اينكه فراموش كرده بودم در اين رابطه با پدر بزرگ صحبت كنم درمانده و متاسف آه كشيدم در آن لحظات تاثيري كه شنيدن از گذشته پدر بزرگ بر ذهن بهت زده من گذاشته بود آن قدرعميق و سنگين بود كه ديگرجايي براي پرداختن به باقي قضايا باقي نمانده بود هنوز "او" برايم در حد يك غايب سوم شخص ، ناشناس و غريبه بود سعي كردم مسير افكارم را عوض كنم آن كنجكاوي بي موقع در آن وقت شب ديگر به نتيجه نمي رسيد دستم را روي شقيقه ام فشردم كه صداي توران من را متوجه حضور خود كرد : حالت خوبه خانم جان ؟
    چشم باز كردم و سرم را به جانب او چرخاندم كنار تخـ ـت روي يك صندلي نشسته بود نگاهم را كه ديد لبخند زد .
    - سرت درد مي كنه ؟
    لبخند كمرنگي به لب زدم و گفتم ، من خوبم .
    نگاهم به سمت پنجره چرخيد لب هايم را با زبان خيس كردم و پرسيدم : ساعت چنده ؟
    توران مسير نگاهم را دنبال كرد و نفس عميقي كشيد : تقريبا نصفه شبه خانم جان . نزديك دوازده ، زمان خيلي بيشتر از آني كه تصورش را مي كردم سپري شده بود نگاهم به سمت كيسه سرم بالاي تخـ ـت كشيده شد هنوز نصف بيشترش باقي بود قطره هاي زلال آرام آرام با ريتم منظمي پائين مي چكيد اما بدنم هنوز از آن بي حسي و سستي رخوتناك سنگين بود انگار همه جاي بدنم با هم خواب رفته بود نگاه بي حالم از آن بالا به پائين سر خورد و روي صورت آرام اما مطمئن توران ثابت ماند نگاه او پائين بود تسبيح شيشه اي آبي رنگي را در ميان انگشتانش مي چرخاند و لب هايش مدام تكان مي خورد چيزي زير لب زمزمه مي كرد و در حركتي نا محسوس بالا تنه اش را آرام آرام مثل يك گهواره به چپ و راست تاب مي داد بي اختيار لبخندي روي لب هايم نشست انگار نگاه خيره ام را حس كرد سرش را بالا گرفت و با ديدن لبخندم لبخند زد : وقتي اين جور آروم و معصوم لبخند مي زني خانم جان منو ياد مادر خدا بيامرزت مي ندازي . گوش هايم از شنيدن حرفش تيز شد با اين جمله تقريبا غافلگيرم كرد شگفت زده پرسيدم : مادرم ؟! شما ... شما مادرم را ديده بودي ؟
    توران آه عميقي كشيد و گفت ، اي خانم جان . اي اي ... يه سيبو كه مي ندازي بالا تا مياد برگرده پائين صد دور ، دور خودش مي چرخد . چه برسه به اين دنيا و اين عمر آدمي زاد كه نه اولش معلومه و نه آخرش .
    نه اولش يادمون مي ياد نه مي دونيم آخرش كي مي رسه .
    كمي خودم را روي تخـ ـت بالا كشيدم و توران مهربانانه بالش پشتم را مرتب كرد مشتاقانه نگاهش كردم و گفتم ، چند وقته اينجايي توران خانم ؟
    توران شانه هايش را بالا كشيد و همين طور كه دانه هاي تسبيح اش را مي چرخاند جواب داد ، خيلي ساله خانم جان بيست و پنج سال ، سي سال . خيلي ساله .
    نفس عميقي كشيد و ادامه داد ، خانم بزرگ تازه فوت شده بودن كه اومدم .
    با لحن گيج و مرددي پرسيدم : خانم بزرگ ؟
    توران سرش را به نشانه تاييد تكان داد و گفت : بله خانم جان . خانم بزرگ ... سودابه خانم .
    -
    آها ... يعني از اون موقع تا حالا اين جايي ؟

    توران آه شكسته اي كشيد و سرش را به نشانه مثبت تكان داد : بله خانم جان گفتم كه خيلي ساله . يه عمره واسه خودش . خدا بيامرز حجت آقا ...
    نگاه گذرايي به صورتم انداخت و گفت : شوهرم بود حجت آقا . قبل از اينكه بيام اينجا كارگري مي كرد عمله بود اومديم اينجا به كاراي باغ مي رسيد خدا بيامرز تو همين خونه به رحمت خدا رفت . خيلي سال پيش البته يه ده ، پونزده سالي مي شه . منم كه بي اون خدا بيامرز كس و كار ديگه اي نداشتم . حكمتي خدا اجاقمون كور بود نه بچه اي بود كه من بخوام بعد اون خدا بيامرز ، زير پر و بالم بگيرم و يتيم داري كنم . نه كسو كار درستي داشتم كه فردا توي كوري و پيري داد رسم باشه موندم خانم جان . موندم و خدمت اين خونواده رو كردم . همين آقا كامران ، آقا كاوه ، خدا بيامرز مادرت همه شون مثل بچه هاي خودم بودن به پاشون زحمت كشيدم خانم جان . همين آقا سامان . خانم جان نمي دوني چه زلزله اي بود پيرمون دراومد تا اين بچه يه ذره از آ ب و گل دراومد همين حالاش مرد گنده از ديوار راست بالا مي ره چه برسه به اون روزايي كه عقل رسم نبود .
    حرف هايش بي اختيار لبخند روي لب هايم نشاند از تجسم كودكي هاي سامان احساس سر زندگي كردم از ذهنم گذشت : " يه بچه بيش فعال پدر در آر . فكرشو بكن ... واي . "
    صداي توران بار ديگر حواسم را متوجه خود كرد ، اما خدائيش مردمون با محبتي ان . تو اين همه سال بي كسي جاي خونواده ي نداشتمو برام پر كردن .
    او سكوت كرد و من بلافاصله پرسيدم : وقتي اومدين اينجا مادرم چهارده ساله بود درسته ؟
    توران دست هايش را روي پاهايش گذاشت و گفت ، بله خانم جان فكر مي كنم . تازه استخوان تركونده بود . خانمي بود براي خودش . خوشگل ، نجيب ، با محبت .
    با لحن گيج و نا مطمئني پرسيدم : يعني چي استخوان تركونده بود ؟
    توران خانم لبخندي زد و سرش را تكان داد ، مي بيني خانم جان هوش و حواس ندارم به خدا . گاهي يادم مي ره كه شما از خارجه اومدي . اما خوب شمام هزارماشاءِا... زبون مارو خوب بلدي ها .
    لبخندي زدم و گفتم : بله خوشبختانه . شايد به نظرتون عجيب بياد اما اون طور كه مادر مي گفت من حرف زدن را با زبان فارسي شروع كردم مادر هميشه با من فارسي صحبت مي كرد حتي پاپا هم تا حدودي ياد گرفته بود اما گاهي واژه ها را طوري تلفظ مي كرد كه من و مامان بهش مي خنديديم .


    به ياد آن روزها آهي كشيدم و گفتم : اما الان من هم گاهي اشتباه مي كنم سامان تا حالا كلي به هم خنديده .
    گاهي واژه ها فراموشم مي شه اما قسمت سختش اينجاست كه بعضي جمله ها در زبان فارسي هست كه معناشون با معناي اصلي واژه ها متفاوته . مثلا همين استخوان تركونده يعني استخوانش شكسته . در صورتي كه معناي مورد نظر شما فكر نمي كنم كه اين باشه .... اينه ؟!
    توران زير لب خنديد و سرش راتكان داد ، نه خانم جان معني اش اين نيست . استخوون تركوندن يعني بالغ شدن . چه مي دونم يعني يه هو قد كشيدن و بزرگ شدن . در واقع اين جور جمله ها يه جور كنايه است .
    سرم را به نشانه تاييد تكان دادم و با لحن علاقه مندي گفتم : سامان به من گفت كه به اين ها ويي گولندزج افعال معكوس .
    توران از شنيدن حرفم به خنده افتاد و در حالي كه سرش را تكان مي داد زير لب زمزمه كرد ، امان از دست اين بچه .
    و اين حرف معني اش اين بود : " سر كارت گذاشته "
    لبخندي زدم و سرم را پائين انداختم نگاهم كه به روي سرم روي دستم افتاد دوباره به ياد صحبت هاي پدر بزرگ افتادم و مادرم ... سرم را بالا گرفتم و خيلي بي مقدمه گفتم : خواهش مي كنم از مادرم بگيد .
    توران نگاهش را از روي دانه هاي تسبيح اش تا نگاه منتظر و محزون من بالا كشيد لحظه اي در سكوت نگاهم كرد بعد دوباره نگاهش را پائين انداخت و گفت : چي بگم خانم جان . شما خودت حتما مادرت رو بهتر از من مي شناسي .
    بي تابانه پرسيدم ، آره . ولي دلم مي خواد بدونم وقتي اينجا بود چه كار مي كرد؟
    توران نگاهم كرد و من با لحن ملتمس و خواهشمندي ادامه دادم : مي خوام بدونم شما ... چقدر بهش نزديك بودين ؟
    انگشتان توران از حركت ايستاد باز دست هايش را روي پاهايش گذاشت و نفس عميقي كشيد : چه عرض كنم خانم جان مادر خدا بيامرزتون ، الهام خانم، خانم نازنيني بود . آروم ، نجيب ، ساكت . همون اول كه اومدم مهرش به دلم نشست . جاي دختر نداشته ام دوستش داشتم . خدا شاهده يه بار از گل نازكتر به من نگفت . حرمت همه رو داشت . هيچ وقت صداي بلند ازش نشنيدم .
    بي اراده پرسيدم ، پدر بزرگ دوستش نداشت درسته ؟
    توران لحظه اي درمانده نگاهم كرد مردد به نظر مي رسيد انگار مطمئن نبود كه بايد حرفي بزند يا نه . اما شايد به خاطر اطميناني كه در نگاه من مي ديد عاقبت آهي كشيد و لب باز كرد : وا ...خانم جان ! آقا كلا نسبت به بچه ها يه كم بي مهر و سخت گير بودن . كلا اخلاقش همين طوري بود و گرنه مگه مي شه پدري بچه اش رو دوست نداشته باشه .
    در جوابش حرفي نزدم اما غمگينانه در دلم ناليدم : " ولي اون كه بچه اش نبود "
    توران كه حالت گرفته و سكوتم را ديد ادامه داد: آقا كامران و آقا كاوه خوب پسر بودن واسه خودشون مي رفتن مي يومدن . كلا شلوغتر و پر شروشورتر از خواهرشونم بودن اما الهام خانم خودش آروم و حرف گوش كن بود اون وقت نمي دونم چه طوري بود كه آقاي تاجيك نسبت به اون تازه سخت گيرتر بودن نمي دونم حالا به خاطر بددلي اش بود، تعصب بود . چي بود كه آقا با الهام خانم سختر بود .
    آهي كشيد و ادامه داد : چه مي دونم خانم جان بعضي از مردا اين جوري ان ديگه . اين ديگه از شانس و اقبال ما زناست كه ضعيفه ايم و هميشه خدا يه آقا بالا سر داشتيم . زن تا دختره و خونه ي باباش كه تكليفش مشخصه وقتي ام كه خير سرش شوهر مي كنه و مي ره پي بختش باز همون آشِ وهمون كاسه . چه مي شه كرد خانم جان انگار پيشوني نوشت ما زنام از ازل همين بوده .
    باز جوابش را ندادم اما سرخورده و بيزار در دلم گفتم : " خود كرده را تدبير نيست توران خانم ."
    و باز توران خانم ادامه داد : پسرا مثل همه مي رفتن مدرسه . اما واسه الهام خانم معلم سرخونه مي يومد بعدم كه آقا فرستادش خارجه . فرانسه بود اگه اشتباه نكنم .
    آهي كشيدم و گفتم : بله فرانسه بود . همونجا با پدرم آشنا شد


    توران خانم لبخند محوی زد و سرش را پایین انداخت باز دوباره حرکت لب ها و انگشتانش شروع شد انگار قصد نداشت بیشتر از آن ادامه دهد انگار از آنجا به بعدش برای او هم منطقه ممنوعه محسوب می شد.
    اما چیزی که من دنبالش بودم مربوط به قبل از رفتن مادر به فرانسه و آشنایی او با پدرم می شد من به دنبال کشف هویت <<او>> بودم همانی که برای مادر شاخه گل مریم آورده بود و بسیار هم شعر عاشقانه میدانست امیدوار بودم توران چیزی در این رابطه بداند بنابراین لب هایم را با زبان خیس کردم و گفتم:توران خانم،بی اینکه نگاهم کند جواب داد:بله خانم جان.
    برای بیان منظورم دنبال واژه های مناسب می گشتم نمی دانستم باید از کجا شروع کنم وقتی سکوت من طولانی شد توران خانم سربرداشت و نگاه منتظرش را به صورتم دوخت،چیزی می خواستی بگی خانم جان؟در زیر نگاه منتظرش به مِن مِن افتادم :توران خانم می خواستم...می خواستم بدونم...توران خانم مادرم خواستگار زیاد داشت؟
    توران خانم لحظه ای در سکوت خیره نگاهم کرد بعد لبخندی به لب زد و پرسید:چطور مگه خانم جان؟
    شانه هایم را بالا کشیدم و گفتم:هیچی. همین طوری.
    توران خانم سرش را تکان داد و گفت:همه دخترا تو ده هیجده سالگی بازارشون داغه.خصوصا اون دوره که سن ازدواج پایین تر از الان بود.مادر شمام که ماشاءا...دختر قابلی بود.
    _تو خواستگاراش کسی هم بود که...که عاشقش بوده باشه.
    توران خانم لبخندی زد و گفت:ای خانم جان.چه سوالایی می پرسین.خوب لابد عاشقش بودن که می یومدن خواستگاریش.تا یکی،یکی رو نخواد که ازش خواستگاری نمی کنه.
    با حالتی درمانده لبخند زدم و سرم را به نشانه تأیید حرفهایش تکان دادم:درسته اما من میخوام بدونم آیا کسی بوده که...چطور بگم.کسی که با بقیه فرق داشته باشه.چه میدونم مثلا بیشتر دوستش داشته.کسی که مادرم احتمالا اونو زیاد می دیده.
    با نگاه جستجوگرم به دقت چهره متفکر توران را می کاویدم مشتاقانه منتظر تأیید او بودم اما در نهایت از حالت چهره اش خواندم که ذهن او از هر آنچه دنبالش بودم خالی است.با این وجود دست از تلاش نکشیدم با لحن ملتمسی که او را به فکر کردن بیشتر تشویق می کرد ادامه دادم:یه کسی که برای مادرم گل می آورده.گل مریم.چیزی یادتون نمیاد؟
    توران شانه هایش را بالا کشید و گفت:نه وا...خانم جان چیزی یادم نمیاد.
    از شنیدن جوابش شانه هایم بی اختیار پایین افتاد و مأیوسانه آه کشیدم توران با دیدن عکس العمل من انگار که بخواهد مطلع نبودن خودش را به نحوی توجیح کند ادامه داد:الهام خانم دختر کم حرف و توداری بود.خوب منم زیاد دخالت نمی کردم.
    و من آرام زیر لب زمزمه کردم:می فهمم.
    بعد توران خانم انگار که چیز تازه ای یادش آمده باشد دست هایش را روی پاهایش گذاشت و سرش را بالا گرفت:میگم خانم جان از سمیرا خانم بپرسین.شاید اون بدونه.
    وقتی توجه من را دید لبخند مطمئنی به لب زد و ادامه داد:سمیرا خانم و الهام خانم با هم خیلی جور بودن.سمیرا خانم دختر یکی از فامیلا بود خونه شونم به ما نزدیک بود.تقریبا هم محل بودیم.زیاد میومد اینجا.با هم درس می خوندن.چه می دونم گل دوزی و تیکه دوزی می کردن.خلاصه جیک و پیکشون با هم بود احتمالا اون باید بدونه.
    زیر لب از توران خانم تشکر کردم و نگاهم را به سمت پنجره چرخاندم.دلم میخواست می توانستم مثل گردش های شبانه پدربزرگ در باغ قدم بزنم.در آرامش و سکوت شب تنها به روی آن نیمکت.با قلبی پرتپش در انتظار یار...


    چشم هایم رو روی هم گذاشتم از تجسم آن احساس نزدیک قلـ ـبم به تپش افتاد. انگار باغصدایم میزد:
    -ساقی.... ساقی.
    بایک صدای نجواگونه پرکشش مرا به خود می خواند: ساقی ساقی ......
    و من همان ساقی بودم با چشم های آبی مخمور و موهای چتری سیاه. یه حس غریبی بود حرارت رادر رگ هایم حس می کردم حتی هرم نفسم داغ شده بود. من ساقی بودم. هامن ساقی عاشق .
    -رز.....رز.
    ازجاپریدم روح سرگردانم به غالب جسم تبدارم برگشت. خوابم برده بود. کسی دستش رو روی دستم گذاشتهئ بود. سربرگرداندم . سهراب بود. چند لحظه با حواس پرتی نگاهش کردم. خواب می دیدم یا...
    اما نه اون با من حرف میزد: حالت خوبه؟
    چند بار پلکزدمو بعد دستپاچه به تکاپو افتادم: چی شده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟
    سهراب دستش رو از روی دستم عقب کشیدو من تقریبا سرجام نشستم و دسته ای از موهام رو پشت گوشم زدمو نگاهم رو بهصورتش دوختم. سهراب در زیر نگاه من از جایش بلند شدو کیسه خالی سرم را از روی گیره برداشت بعد همینطور که دوباره روی صندلی کنار تخـ ـت می نشست جواب داد: سرمت تموم شده بود.
    نشست و نگاهش به سمت دستم چرخید جهت نگاهش را دنبال کردم سوزن سرم با چسب پهنی پشت دستم محکم شده بود. دستم را به سمتش گرفتم و گفتم :ساعت چنده ؟
    سهراب دستم را در میان دستش گرفتو من ناگهان از درون لرزیدم با دست دیگرم ملافه روی تخـ ـت را چنگ زدم و او آرام زیر لب جواب داد: یک و نیم.
    مـ ـستقیم نگاهش می کردم و خوشبختانه نگاه او پایین بود با ملایمت مشغول جداکردن چسب از روی دستم بود. بی اراده پرسیدم: نخوابیدی؟ سرش را بالا گرفت و با نگاه مـ ـستقیمش غافلگیرم کرد خجولانه نگاهم را پایین انداختم اما نگاه سنگین و عمیقش را روی صورتم حس می کردم. با لحنی آرام زیر لب جواب داد: نه نتونستم بخوابم.
    از ذهنم گذشت بپرسم: چرابه خاطر من؟
    امافقط با لحن شتابزده ای پرسیدم: توران خانم کجاست؟
    سهراب با ملایمت سوزن سرم را از دستم بیرون کشید و پنبه گلوله شده ای را روی اون فشرد سرش را بالا گرفت و نفس عمیقی کشید : گفت میره برات جوشونده درست کنه.
    دستم را عقب کشیدم و همین طور که با پنبه روی آن ور می رفتم با لحن پرسش باری تکرار کردم: جوشونده..... چی هست؟
    سهراب شونه هاش رو بالا کشید . گفت : یه جور داروی گیاهیه.
    نگاهش کردم و گفتم: داروی گیاهی ؟ ... ولی من که حالم خووبه.
    سهراب با لحن نامطمونی پرسید: مطمئنی؟
    سرم را تکان دادم و گفتم: آره ..... من خوبم.
    نگاه سهراب اما نامطمئن و نگرا به نظر می رسید : ولی تبت بالاست
    از باور اینکه اون نگران حال من بودکمی دست و پایم راگم کردم. احساس عجیب و متفاوتی را تجربه میکردم. یکجور هیجان پرالتهابناشناخته. بالحن حواس پرتی زیر لب تکرار کردم: تبم؟ واون در سکوت خیره نگاهم کرد. نگاهش جستوجوگرو دقیق بود. درست مثل روان پزشکی به نظر میرسید تک تک واکنش های رفتاری بیمارش را زیر نظر گرفته باشد. این تصور استرسم رو زیادتر می کرد. هیچ دلم نمی خواست که اوافکارم را بخواند.یا اینکه متوجه حال روحی خرابم بشه. نمی بایست می گذاشتم که با آن نگاه عمیق و مو شکافانه اش به افکار آشفته درونم پی ببرد. اگر می دانست که با آن نگاه پرجاذبا شرقی اش چه تاثیری روی میانگین ضربه های قلـ ـبم دارد. چه واکنشی نشان میداد؟
    بیاختیار برای پبدا کردن یه جواب امید وار کنده برای سوالی که در ذهم نقش بسته بود نگاهم را بهسمت او چرخاندم. هنوز در سکوتی پرانتظار نگاهم می کرد. نگاهش طوری بود که من چون بچه ای خطا کار حس کردم که باید به خاطر تب کردنم به او توضیح دهم. لب هایم را بازبون خیس کردم و گفتم: چیز مهمی نیست گاهی اینطوری میشم.
    سهراب بالحنی جدی و متفکر جواب داد : اتفاقا چیز مهمیه. یعنی چیزی نیست که همینطور بی دلیل به وجود بیاد.
    مکثی کردو بعد پرسید: چند وقته تب می کنی؟
    شانه هایم را بالا کشیدم و بالحن بی تفاوت گفتم: نمی دونم شاید دوماه یا کمی بیشتر.
    باز سهراب بعد از مکث کوتاهی گفت: به خاطرش دکترم رفتی؟
    باحالتی کلافه نگاهش کردم و گفتم: بله رفتم. چند تاآزمایش دادم.
    -خوب؟
    شانه ای بالا انداختم و گفتم:فرصت نشد جواب آزمایشم رو بگیرم. اول پدرم فوت کرد بعد هم که اومدم ایران
    لب های سهراب تکان خورد اما بازگشت پر سرو صدای توران به اتاق فرصت حرف زدن بیشتر به اون را نداد.
    -حالتون چطوره خانم جان؟بهتر نشدین؟ خوب شد که بیدار شدین براتون جوشونده دم کردم.
    همین طور که با شتاب به سمت من اومد روبه سهراب کردو گفت: دستت دردنکنه |آقا سهراب. سرمش رو جمع کردی مادر.
    سهراب از روبی صندلی بلند شد و یک قدم آنطرفتر که کنار تخـ ـت ایستاد تورن هم بی معطلی جای اورا روی صندلی پر کرد لیوانی که جوشونده دستش بود به سمتم گرفت و گفت: بگیر خانم جان . بخورش. جوشونده است. تبت رو پایین میاره.
    دو دل و مردد نگاهش می کردم که لیوان را تقریبا با فشار لبه لای انگشتانم چپاند. کنجکاوانه داخل لیوان سرک کشید م. و گفتم: من خوبم توران خانم نیازی نبود......
    او با قاطعیت سرش را تکون داد و گفت: چرا خانم جان نیازی بود. تب دارین. هیچی مثل تب آدم رو از پا نمی اندازه.
    این جمله اش را محکم و با اطمینان ادا کردطوری که من درذهنم این طور معنایش کردم: به قول سامان تو خفه خونی. من بهتر می دونم یا تو؟ بخورش خانم جان بخورش.
    از این فکر به خنده افتادم و برای اینکه خنده به ظاهر بی دلیلم را از نگاهش مخفی کنم مطیعانه لیوان تا کنار لـ ـبم بردم و محتاطانه جرعه ای از آن مایه قهوه ای رنگ داغ را نوشیدم. چیزی که خوردم آنقدر تلخ و بد مزه بود که من بی اختیار چهره در هم کشیدم و لیوان را به سمت توران گرفتم : اوه خدایا..... توران خانم این چقدر تلخه.....
    توران خانم دستم را پس زد و گفت ،طوری نیست خانم جان بخور برات خوبه.
    دستم را جلو دهانم گذاشتم و گفتم: اوه نه نمی تونم..... نمی تونم بخورمش.
    توران خان باز لیوان را به سمت من کشیدو گفت : یه دفعه بخورش خانم جان مزه مزه نکن.
    هنوز مزه تلخ جوشونده در دهانم بود احساس تهوع کردم لیوان را به سمت اون گرفتم وتقریبا آنرا در میان دستانش رها کردم . توران مایوسانه زیر لب نالید خانم جان.
    و من در حالی که خودم رااز روی تخـ ـت پایین می کشیدم گفتم: من حالم خوبه توران خانم. اصلا دیگه می خوام برم اتاقم.
    باعجله از تخـ ـت پایین آمدم و به سمت در اتاق قدم برداشتم اما بر خلاف انتظارم بازاین تفییر وضعیت ناگهانی کار دستم داد هور=ز دوقدم برنداشته بودم. که سرم گیج رفت و مقابل چشم هام سیاه شد پلک هایم را روی هم فشردم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم : اوه خدای من .
    تقریبا زانو هایم به زمین رسیده بود که دست سهراب را به دور باز هایم حس کردم صدای توران را شنیدم که گفت: خدا مرگم خان جان چی شد؟
    سعی کردمروی پاهایم بایستم اما بدنم مثل یه لاشه سنگین شده بود. سهراب دستم را دور گردنش انداخت و دست دیگرش دور گردنم پیچیده شد. گرمای نفسش را روی گردنم حس می کردمبا لحنن نگرانی کنار گوشم زمزمه کرد: چی شد پس؟
    و من دستپاچه لـ ـبم را یبه دندان گزیدم با تکیه دادن به شانه پهن و ورزیده او و با قدرت دست مردانه اش خودم را بالا کشیدم. واز گوشه چشم نیم نگاهی به چهره اش انداختم و با صدای مرتعشی زیر لب ادامه نالیدم:
    -متاسفم نباید اینقدر سریع بلند می شدم. سرم گیج رفت.
    و سهراب با همان لحن پر مهر جواب داد: بیا باید استراحت کنی.
    آشفته معذب موهای لخـ ـت جلوی صورتم را پشت گوش زدم و گفتم: ممنونم سهراب دیگه خودم می تونم....
    سهراب با لحن گرفته ای کنارگوشم زمزمه کرد: میخوای چی رو ثابت کنا اینکه از من خوشت نمیاد؟
    از شنیدن حرفش جا خوردم ناباورانه سرم را به سمتش چرخاندم واو خیره درد چشم هایم ادامه داد: باشه اما بذار واسه بعدک. الان وقت مناسبی برای این کار نیست.
    برق نگاهش نفسم را برید. نگاهم را از نگاه بی پروا و جسورش بریدم و سرم را به زیر انداختم. قلـ ـبم تند و نامنظم می زد. با فشار بازئ هایم سعی کردم تنم رو از تنش جداکنم. اما قدرت مندر مقابل قدرت دستان او هیچ بود. بادستش لجوجانه حتی محکم تر از قبل مچ دستم را فشرد و منرا بیشتر به سمت خودش کشید. معترض و خشمگین نگاهش کردم و اون با لحن خونسردو کلافه کننده ای کنار گوشم زمزمه کرد: توخیلی داغی رز. حتمائ باید از جوشونده توران خانم بخوری.
    این رو گفت و تقریبا بازورو فشارو قدرت دست هایش من را لب تخـ ـت نشاند =با حرص دستش را پس زدم. در زیر نگاه خیره او بار دیگر سرپا ایستادم و لجوجانه خیره در چشم های گیرایش زل زدم همیشه همین طور بودبا وجود کششی که نسبت به او در قلـ ـبم حس می کردم باز حرف ها ونوع رفتارش عصبی ام می کرد.
    گاهی به شدت دلم می خواست کتکش بزنم. توران با ملایمت دستش روروی بازو ام گذاشت و گفت: خانم جان.
    نگاهش کردم نگاهش نگران و پردلشوره به نظر می رسید. به رویش لبخندی زدم و گفتم : من خوبم توران خانم می رم به اتاقم

    توران خانم بازو یم را گرفت و گفت: باشه خانم جان پس بذار دستتو بگیرم می ترسم باز خدایی نکرده سرنوت گیج بره از پله ها بیفتین پایین.
    اعتراضی نکردم نگاه گذرایی به سمت سهراب انداختم و بعد همراه توران به سمت در اتاق حرکت کردیم. هنوز از در بیرون نرفته بودیم که صدای سهراب نگاهمان را به سمت خودش کشوند: منهمین پایینم توران خانم کاری داشتی صدام بزن.
    به سرعت نگاهم را از نگاه معنادارش بریدم و از اتاق بیرون رفتم. . در اتاق خودم راحت تر بودم. خسته و خراب روی تخـ ـت دراز کشیدم. و چشم هایم راروی هم گذاشتم. کاش می تونستم بخوابم دلم نمی خواست به هیچ چیزو هیچ کس فکر کنم. اما این خواسته از م در آن لحظه جز محالات بود. ذهنم از افکاری انباشته بود که هرکدام به تنهایی برای برهم زدن آرامش روحی یک انسان بس باشد. مغزم از این ترافیک سنگین افکار آزار دهنده مثل یه کشتی باربری کهنه سوت می کشید. از درک رفتار سهراب عاجز بودم. از طرفی حقیقت دور از انتظاری که پدربزرگ از آن صحبت کرده بود هنوز به سنگینی همان لحظات اول بودبر ذهنم فشار می آورد هر چه برایرسیدن به آرامش و درو کردن افکار مزاحم بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. انگار تلاش هایم نتیجه معکوس داشت. ما در تمام آن لحظا کشدار و شکنجه آور چیز دیگری بود. که از درون آزارم می داد. یک حس بد یک دلشوره و نگرانی عمیق در ته قلـ ـبم بود . نمی توانستم دلیلش رو پیدا کنم. آشفته حال نفس عمیقی کشیدم و بی تابانه به پهلو غلتیدم زنجیر گردنبد روی گردنم لغزید من به خاطر کشف نا گهانی خودم آه کشیدم. سامان بود. دلیل آن دلشوره و غم بی دلیل سامان بود. به یاد لبخند محزونش افتادم و نگاه دلگیرش که به شکلی قهر آلود از من رمیده بود او از من دلگیر بود و من از رسیدن به این باور مـ ـستاصل و کلافه پلاک گردنبد را در مشت فشردم.
    از ذهنم گذشت:" چرا؟ مگه من چه کار کردم؟

    بد خوابيدم با اين وجود صبح فردا خودم را سرحالتر و شادابتراز شب قبل حس مي كردم حالم بهتر بود
    بدنم از آن سستي و رخوت تب آلود درآمدهبود اما هنوز گاهي آن سرگيجه را در سرم احساس مي كردم . صبحانه را در اتاقم خوردم

    بعد حمـ ـام كردم و موهاي نا مرتبم را با كش سر پشت سرم بستم روي تخـ ـتم نشسته بودم و
    كتابي از كتابخانه مادر دستم بود . نگاه ماتم روي صفحه باز كتاب بود اما فكرم فرسنگها از معناي آن واژه ها فاصله داشت . با صداي در اتاق از جا پريدم نگاهم به سمت دراتاق چرخيد با ديدن آيدا و صهبا در آستانه در كتاب را بستم و به رويشان لبخند زدم
    صهبا مثل هميشه شاد و سر زنده سري تكان داد و گفت سلام . چطوري يا نه ؟و منميان خنده جواب دادم ، نهآيدا در را پشت سرش بست و گفت : نمي دوني با چهفلاكتي اجازه ورود گرفتيم . خوبي ؟به روي تخـ ـت جا به جا شدم و مهربانانه به رويشلبخند زدم : من خوبم فقط تا دلت بخواد حوصله ام سر رفته بود . زن دايي سميرا كهحسابي من را ملاقات ممنوع كردهآيدا لب تخـ ـت نشست و صهبا به زحمت خودش را ازروي ميز مقابلم بالا كشيد . وقتي كه خوب سر جايش مـ ـستقر شد سري تكان داد و گفت ، وليخودمونيم حسابي قاپشونو دزديدي . جونشون واست در ميرهگيج و خندان پرسيدم ،
    قاپش چي ؟

    آيدا به خنده افتاد و گفت : منظورش اينه كه بابا اينا خيلي دوست دارنصهبا گفت : اين آقاجون بيچاره سكته اي كه بود بدبخت ، غشي هم شده . از ديشب تاحالا همين طور يه بند داره غش مي كنه هي ما صافش مي كنيم ، مي نشونيمش . هي باز اونتپي مي افته غش مي كنه . راستي ديروز بهش چي گفتي ؟ پيرمرد زپرتي ؟آيدا به زحمتخنده اش را جمع كرد و با لحن معترضي غر زد : صهبا!
    اما گوش صهبا بدهكار نبود با
    همان لحن پر هيجان ادامه داد : ها . نه راستي . گفتي پيرمرد خرفتواي دختر نميدوني ، من كه چشام چهار تا شد اصلا نفس كشيدن يادم رفت هر ان منتظر بودم آقا جون با
    يه ضربه عصاش از وسط به دو نيم ات كنهاصلا چرا يه دفعه اين طوري شد باور كنديروز وقتي تو اون شكل و قيافه ديدمت يخ بستم حالا من يه چيز مي گم تو يه چيز ميشنوي ها . رنگت وحشتناك سفيد شده بود موهاتم كه اون جور ريش ريش عين جيگر زلیخاخلاصه عينهو شبح كلبه ي وحشت شده بودي . شانسم گفت تازه رفته بودم دستشويي وگرنهجون داداش حتما خودمو خيس كرده بودممن و آيدا فقط مي خنديديم . آيدا ميانخنده غر زد : چه بي تربيته اين!!
    و صهبا باز بي توجه به او ادامه داد ، نه ميخوام بدونم دلت اومد اون موهاي نازنينو اين طور قيچي قيچي كني . نه خدا وكيلي ميخوام بدونم چي شد كه يه هو موتورت داغ كرد ؟

    در جوابش لبخند كمرنگي به لب زدم وسرم را پائين انداختم آيدا اين بار با لحن جدي تري بر سر صهبا توپيدمگهتو فضولي ؟ اِصهبا زير لب غر زد : اِ . خوب ببين موهاشو چي كار كرده . حيفنبود ؟ دلم مي سوزه خوبآيدا نگاه مهربانش را به سمت من چرخاند و گفت ، لازمنكرده تو دلت بسوزه . تازه با موي كوتاه خيلي هم خوشگل تر شده . بعدشم مامان ازآرايشگاه آيناز وقت گرفته اگه ساقي جون حالش خوب باشه بعد از ظهر يه سري مي ريم اونجالبخندي زدم و گفتم : چرا مي گي ساقي جون ؟
    چون اين اسم خيليبهت مي يادشگفت رده پرسيدم : واقعا ؟به جاي آيدا ، صهبا جواب داد : راس
    مي گه تازه ساقي صميمي ترم هست . به قول سامان انگار به رز نمي شه جون اضافه كرد
    هنوز جمله صهبا تمام نشده بود كه در اتاق صدايي كرد و دستي به همراه يك دسته گل بزرگ از لاي در وارد اتاق شد : خُلي براي گل . نه گلي براي خُل صداي شاد وسر زنده سامان را كه شنيدم انگار باري از روي دوشم برداشته شد نگاهم سبكبالانه بهسمت در اتاق پر كشيد صهبا با شيطنت و بد جنسـ ـي غر زد : بفرما . كم بود جن و پرييكي هم از دريچه بپريد . انگار موشو آتيش زدن تا اسمش اومد مثل جن بو داده ظاهر شدسامان سرش را داخل اتاق كرد و گفت ، اَي بر خرمگس معركه لعنت . بكش پائين اونهيكلو . ميز زهوارش در رفتخودش را داخل اتاق كشيد و در را پشت سرش به هم زد.صداي آخ آرش را كه شنيد به عقب برگشت و گفت : ببخشيد دُمَم موند لاي دررا باز کرد.
    آرش همين طور كه وارد اتاق مي شد دستي زير دماغش كشيد و بعد آن را مقابلصورتش گرفت سامان در را پشت سرش به هم زد و گفت ، نترس . جون عزيز . خون نيومدهان شاء ا... كه خونريزيش داخليه .صهبا خنديد و آرش انگار تازه متوجه موقعيت اشدر اتاق شد نگاهش را بالا گرفت و سلام كرد . لبخند به لب جواب سلامش را دادم.سامان همين طور كه به سمت من مي آمد با تنه آرش را به كناري زد و گفت!سلام بر عَم قِزي . دور كُلاهش نه قرمز ، نه آبي ، تيم ملي آقا تيم ملي بجه ها خنديدند و او دسته گل را در بغـ ـل من گذاشت : خوب بيدي جيگر ؟لبخند به لب نگاهم را در چشم هاي زيبا و بازيگوشش دوختم تا شايد نشاني از آن برق محزون و دلگير شب قبل پيدا كنم اما چشم هايش صميمي تر از هميشه از برق شيطنت و آتش پارگي مي

    درخشيد . زير لب زمزمه كردم : ممنونم سامان . خيلي زيباست . خيلي زحمت كشيدي

    صهبا با لحن پر شيطنتي گفت : اين قدر ساده نباش رز . زحمت كجا بود . من مطمئنم
    از يه جا كِش رفته
    سامان همين طور كه صندلي ميز آرايش را پائين تخـ ـت براي نشستنخودش آماده مي كرد بهت زده از حركت ايستاد و گفت : از كجا فهميدي ؟
    صهباپيروزمندانه ابرويي بالا انداخت و گفت ، بفرما . نگفتم . من اينو مي شناسم . آدم اين حرفا نيست سامان روي صندلي نشست و گفت : جون سامان از كجا فهميدي صهبا ؟بوي زايشگاه مي ده ؟
    بچه ها متعجب نگاهش كردند صهبا ناباورانه پرسيد : از زايشگاه كش رفتي ؟
    سامان سري تكان داد و گفت : آره مسخره نشو ...
    لوس سامان سرش را تكان داد و گفت : به جون آرش پيش دستي كرده با عجله ميان حرفش دويد : خودت سامان خيره نگاهش كرد و گفت : كي با تو بود نخود هر آش
    مي ترسي جونت كم بياد نترس . توام مثل بعضي از اين موجودات زنده كه اسمشون نقطه چينه هفت تا جون داري . هر وقت دو تا شم پاي دروغاي من كم شد بازم پنج تاش مي مونه كه به نظر من چهار تا و نصفي اش هنوز زياديه . پس لطفا خفه خوني دارم حرف مي زنم بعد نفس عميقي كشيد و سرش را بالا گرفت : چي مي گفتم ؟ ... ها به جون آرش كه مي خوام جونش نباشه رفتم زايشگاه . واي . واي نمي دوني چه جهنمي بود خدا نصيب هيچ مردي نكنه زهره اش آب مي شه به خدا
    آيدا ميان خنده با لحن نا مطمئن گفت ، راست نمي گي آرش سري تكان داد و ميان خنده زير لب زمزمه كرد : بابا دَري وَري مي گه اما سامان بي توجه به حرف او با آب و تاب و هيجاني كه انگار مسري بود و مثل ويروسي به جان همه ما افتاده بود ادامه داد ، به جون آيدا اگه دروغ بگم . من چه مي دونستم اونجا زايشگاست . گفتم مي رم تو بيمارستان به بهونه عيادت ،
    اونجام كه تا دلت بخواد دسته گل بي صاحاب مونده فراوونه . اما چشمت روز بد نبينه چشم باز كردم ديدم تو زايشگام . پرستاره تا منو ديد رَم كرد از اون سر سالن همچين به تاخت مي يومد سمتم كه من گفتم فاتحه ام خونده است . دخلم اومده . گفتم خدا چي كار كنم . چي كار نكنم ؟ كه يهو يه فكري زد به كله ام . داداش ، خودمو زدم به زائيدن . صهبا ميان غش غش خنده با لحن بريده بريده اي گفت : خوب به سلامتي فقط نزائيده بودي كه اونم انجام شد . بابا خيلي كار درستي سامان بي توجه به حرف او ادامه داد: خلاصه خودمو زدم به زائيدن . يه دستمو گرفتم به كمرم و با اون يكي دست تو سرم زدم و موهامو كندم و جيغ . جبغ . جيغ كه چطوريا پرستارام كه انگاري با اين غربتي بازيا شرطي شده باشن نه گذاشتن نه برداشتن ، هجوم آوردن طرف من
    نِشوندَنم رو صندلي چرخ دار و بابا دِ برو كه رفتيم . حالا من هنوز جيغ . جيغ جيغ اما اين دفعه ديگه از ترس قضيه شوخي ، شوخي داشت جدي مي شد بُردنم پيش دكتر ماما ، دكتره پشت پرده مشغول بود از همون پشت تا صداي جيغامو شنيد گفتش كه كه
    اتاق عمل ، از صداي جيغاش كه عينهو خروس نابالغ مي مونه پيداست كه طبيعي بزا نيست بايد سزارين بشه . ببرينش تا من بيام پرستارام باز نه گذاشتن نه برداشتن ريختن سرم كه لخـ ـتم كنن و اون لباس گِل و گشاده رو كه باهاش همه جون آدم پيداست تنم كنن ديدم فايده نداره اگه دست نجنبونم رو تخـ ـت اتاق عمل شكممو سفره مي كنن . پا شدم و هوار ، هوار، هوار كه بابا زائو من نيستم كه خانممه . آقا اين حرف از دهن من در نياد ، پرستاره همچين ويلچرو از زير پام كشيد كه من از هوا ول شدم پائين . دندونام دانگي خوردن به هم . اين كاسه نشيمنگام هست صد تا ترك برداشت . پرستاره گفت ، خاك تو سر . تو اگه زائو نيستي پس اينجا چه غلطي مي كني ؟ ديدم اگه جِز نزنم كارم تمومه اشك مي غلتوندم هر كدوم اين هوا . پرستاره گفت : خاك تو سر مگه با تو نيستم . اينجا چه غلطي مي كني نقطه چين ؟
    حرفش خيلي زشت بود اشكام درشتر شد . ناله زدم : گفتم
    كه زائو زنمه پرستاره گفت : خاك نو سر حالا چرا گريه مي كني ؟ زنت مي خواد بزاد . تو چرا كمرتو گرفتي و مي زني تو سرت ؟
    افتادم به نك و نال كه : تو سرم نزنم چي كار كنم ؟ كمرم شكست . هوار به سر شدم رفت . خدا اين چه سرنوشتي بود ؟
    حالا پرستاره اشك مي ريخت اين هوا پرسيد : زنت سر زا رفته ؟
    منم ديدم راه مي ده زدم به غربتي بازي كه بيا و تماشا كن چنگ ، چنگ موهامو كندم و ريختم . همچين كه اون زائوا دلشون برام كباب شد . پرستاره ديگه داشت هق هق مي كرد گفت : خاك تو سر حالا چرا موهاتو مي كني ؟ مردن حقه آخرش همه مون مي ميريم . شارپ ، شارپ ، شارپ
    زدم رو زانوام و گفتم : كاش مرده بود خانم . كاش مرده بود از اينجا زنگ زدن گفتن كه بيا زنت هشت قلو زائيده . واي ، واي اين چه خاكي بود كه به سرم شد خدا . خونه خراب شدم . پدرم سوخت ، در اومد ، نمي دونم چِش شد . اي واي پدرم... پدرم
    بعد دستمو زمين زدم و ناليدم ، زن ! يعني هوار تو سرت با زائيدنت پرستاره گفت ، حالا كاريه كه شده ملاجت اومد تو دهنت مرد حسابي . اين بچه ها پدر مي خوان يتيمشون كردي رفت يقه ام رو جر دادم كه : به درك بذار يتيم بشن . بزار راحت بشم پرستاره گفت : ديگه خاك تو سر نشو تو ام . حالا اگه جدا ، جدا هشت بار اومده بود و مجبور بودي هشت بار پول بيمارستان بدي خوب بود ؟ كار حسابي رو زنت كرده كه همچين يه هو قال قضيه رو كنده . ديگه هشت تا دونه بچه كه اين قدر روضه خوندن و به سر و سـ ـينه زدن نداره
    ميون گريه خودمو مثل گهواره تاب دادم و گفتم : آخه قربون اون چشم و دل سيرت برم خواهر تو كه نمي دوني ، پارسالم هشت قلو زائيده فكر كنم پرستاره مي خواست بگه : حالا شونزده تام كه همچين رقمي نيست
    كه من ديگه خودمو زدم به غش پرستاره گفت : خاك تو سرم غش كرد . جَمِش كنيد خلاصه بردنم تو يه اتاق . رو تخـ ـت خوابوندنم تا حالم جا بياد ، چشم وا كردم ديدم تو اتاق تنهام سر برگردوندم ديدم دسته گل تو گلدون رو ميزه . معطلش نكردم . دسته گلو برداشتم و از اتاق جيم فنگ ، زدم بيرون . در سالنو باز كرده بودم كه پرستار پشت سرم سبز شد و پرسيد ، كجا گل پسر ؟ مگه نمي خواي زن و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه و بچه و
    بچه اتو ببيني ؟
    خودمو زدم به موش مردگي . دستمو گذاشتم رو قلـ ـبم و هي با پلكام
    بال بال زدم زير لب ناليدم ، مي گم ما با يكي ام كارمون راه مي يفته نمي شه شما اون هفتاي بقيه رو جاي حق الزحمه تون بردارين ؟ جاي پول بيمارستان
    پرستاره گفت نه خاك تو سر ما فقط پول نقد مي گيريم خيلي كه بخوايم درشت حساب كنيم تراوِل . حالا ديگه برو ، برو بزار زائو بياد
    ديگه معطلش نكردم داداش . گازشو گرفتم . چهار نعل تا خود خونه دوئيدم . باور كن تموم اين گوشتاي تنم آب شد به خدا . اما فكر كنم ارزشش رو داشت . دسته گل اش قشنگه نه ؟
    بچه ها آن قدر خنديده بودند كه صورتشان از شدت كمبود نفس كبود شده بود صهبا كه روي ميز غش كرده بود اصلا انگار گريه مي كرد آيدا هم حال و روز بهتري نداشت با هر دو دست شكم اش را گرفته و روي تخـ ـت خم شده بود آرش ميان خنده ناليد ، قسم مي خورم طبيعي نيستي سامان . تو اصلا حالت خوبه ؟
    سامان سرش را تكان داد و گفت : نه ... مگه معلومه ؟
    آرش ميان خنده جواب داد
    :
    نه داداش معلوم نيست . راحت باش
    سامان پرسيد : نه جون آرش . معلومه تازه تركوندم ؟
    چي رو ؟
    سامان جواب داد : اِكس ديگه . اِكس كيوزمي

    صهبا ميان خنده عاجزانه و دلخور ناليد ، اِ . بسه ديگه سامان . مُردم . ديوونه . اصلا اين يه تخـ ـته اش كمه سامان لبش را به دندان گزيد و گفت ، با من بودي ؟
    صهبا جواب داد : نه آقا . پس با فرش زير پاتون بودم يه تخـ ـته اش كمه بايد چند تخـ ـته خريد

    صداي در اتاق نگاه همه ما را به سمت خود كشاند زن دايي ها هر دو دست به كمر و
    اخم آلود با نگاهي پر سرزنش در آستانه در ايستاده بودند سامان با ديدنشان با لحن اخطار دهنده اي از لاي دندان هايش ناليد : متفرق شيد ... متفرق شيد اين جمله باز موج جديدي از خنده با خود به همراه داشت .


    بعد از خوردن نهار ، كاملا سر حال و با نشاط بودم
    به همراه تمام خانم هاي خانه به آرايشگاه رفتيم تا به قول صهبا ، صفايي به خودمان
    بدهيم . در انجا تصميمي گرفتم كه باعث تعجب همه شد . از آرايشگر خواستم كه موهايم
    را مشكي كند و بعد آن ها را به سبك موهاي ساقي آراستم . از جلو چتري و از پشت صاف
    تا روي شانه هايم هيچ كدام از آن ها تصويري از ساقي در ذهنشان نداشتند . اصلا از
    اينكه روزگاري چنين آدمي در خانواده اشان وجود داشته مطلع نبودند. بي خبر و متعجب
    در مورد اين تصميم عجيب و ناگهاني من اظهار نظر مي كردند وقتي كار آرايشگر تمام شد
    و من نگاه خيره و چشم خاي گردشان را ديدم فهميدم كه چقدر بايد تغيير كرده باشم
    مقابل آينه كه ايستادم نفسم بريد حتي خودم هم از ان همه تغيير جا خوردم . انگار آدم
    ديگري شده بودم . يك شخصيت جديد. حالا مي توانستم ساقي را زنده مقابل چشمانم ببينم
    از اين فکر به شدت تکان خوردم از ذهنم گذشت<<مگه ديوانهشدي؟با اين شکل وقيافه...خدايا تو آخر اون پيرمرد رو مي کشي.>>
    و بعد وارفته زير لب ناليدم:<<فکر اينجاشو نکرده بودم>>
    مات و مبهوت تصوير خودم در آينه بودم که دست هاي صهبا روي شانه هايم لغزيد گونه هايش را به گونه ام چسباند و گفت:حالا شدي مثل خود ما.يه آسيايي کامل.خوشگل و ماماني.
    وقتي ترديد و حواس پرتي ام را ديد من را به سمت خودش چرخاند و گفت:هي.خيلي معرکه شدي.اصلا باورم نميشد اين رنگ مو اينقدر بهت بياد.وقتي گفتي ميخواي موهاتو رنگ مشکي
    بزني نزديک بودگريه کنم.اما حالا...واي دختر.با اين مدل موها اصلا يه چيز ديگه شدي.اصلا حالا ماه شدي.بار ديگر به سمت آينه چرخيدم موضوع زشتر يا قشنگتر شدن من نبود
    موضوع پدربزرگ بود و عکس العملي که من خطرناک بودنش را درنظر نگرفته بودم.آشفته و پريشان حال در دلم ناليدم:<<لعنت به تو رز.به قول سامان تو خود آزاري داري.مجبور
    بودي اين کار و بکني که حالا به خاطرش کاسه چه کنم،چه کنم دستت بگيري.برو بمير توام با اين تصميماي مسخره ات.اه.فکر کردم از آرايشگر بخواهم که رنگ موهايم را تغيير دهد اما بدبختانه
    همراهانم به قدري قيافه جديدم را پسنديده بودند که اين کار تقريبا غير ممکن به نظر مي رسيدعاقبت هم با همان ظاهر عجيب و غريب و دردسر سازم به خانه برگشتيم.از روبرو شدن با
    پدربزرگ وحشت داشتم به همين خاطر از دعوت زندايي سميرا براي خوردن چاي و عصرانه در خانه آنهابه شدت استقبال کردم اما برخلاف من بقيه تمايلي نشان ندادند.
    صهبا آهي کشيد و با لحن کسالت بار و خسته اي گفت:من که بايد برم خونه کلي درس دارم.فردا فيلم برداري داريم بايد درساي شنبه ام را آماده کنم اين کنکور نکبتي ام که جون مارو گرفت.
    زن دايي نسرين چپ چپ نگاهش کرد و گفت:توام خودتو هلاک کردي بس که درس خوندي.
    صهبا اعتراض کرد:اِ...مامان من کم خوندم؟
    زن دايي چيني به پيشاني اش انداخت و گفت:مگه اينکه دل اي دل خونده باشي من که نديدم تو درس بخوني همه از اين حرف زن دايي نسرين خنديديم و صهبا حاضرجواب شانه اي بالا انداخت و
    گفت:نه مامان خانم اشتباه نکن اون دوره شما بود که جاي درس خوندن دل اي دل،دل اي دل مي خوندن حالا ديگه جاي درس خوندن بنيامين مي خونن مَ...من اگه تو ...تو ...تو...تو
    ...نبينمت مي...مي رم.
    و بعد همانطور که سمت ساختمانشان مي رفت دست راستش را روي گوشش گذاشت و با صداي بلندي ادامه داد:
    دنيا ديگه مثل تو نداره
    نه داره،نه ميتونه بياره
    دلا همه بي قرار عشقن
    اما عشقه که واسه تو بي قراره
    حالا...اوني که مدعي بود عاشقته
    اوني کـــه...
    زن دايي با خنده سرش را تکان داد و گفت:امان از دست اين دختر.هيچکي حريف زبون اين نميشه.پس فردا سر شوهر و مادر شوهرشو مي خوره.
    من معني حرفش را نفهميدم اما زن دايي سميرا لبخند به لب نفس عميقي کشيد و گفت:واسه خاطر همين حاضر جوابيهاشه که عمو کامرانش اين قدر دوستش داره.
    مکثي کرد و ادامه داد:حالا چرا ايستادين.بياين بريم تو.
    زن دايي نسرين سري تکان داد و گفت:نه ديگه مزاحم نمي شيم.
    _مزاحم چيه؟يه چيزي جور مي کنيم دور هم ميخوريم ديگه.
    زن دايي نسرين جواب داد:دستت دردنکنه سميرا جون.خودت مي دوني که من اگه بعد از اصلاح ماسک جوانه گندم رو صورتم نزارم جوش مي زنم.
    _حالا بزار بعد که رفتي...
    _نه قربونت نمي دوني اين آرش چه پاچه پاره است.مياد هي سر به سرم ميزاره.
    زن دايي نسرين همينطور که مي خنديد سرش راتکان داد بعد رو به آيدا کرد و گفت:آِيدا جان پس حداقل تو بيا.
    آيدا مثل هميشه معصوم و خجالت زده لبخند زد:شرمنده زن عمو جان درسام مونده چند روز ديگه امتحان ميان ترم دارم بايد بخونم.
    زندايي سميرا لبخندي زد و گفت:پس من ديگه اصرار نکنم؟
    زن دايي نسرين سري تکان داد و گفت:نه ديگه ان شاءا... باشه يه وقت ديگه.
    بعد رو به من کرد و ادامه داد:رز.عزيزم.دوست داشتي واسه شام بيا اون طرف.
    لبخندي به لب زدم و تشکر کردم آنها هم بعد از خداحافظي به سمت ساختمان خودشان رفتند.
    زن دايي سميرا دستي به پشتم زد و گفت:خوب ديگه بهتره بريم تو.
    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و همراه او وارد ساختمان شدم.زن دايي همين طور که دکمه هاي مانتويش را باز مي کرد به سمت آشپزخانه رفت و گفت:راحت باش
    عزيزم مانتو تو در آر.
    کيفم را روي مبل راحتي گذاشتم و اول از همه شال روي سرم را برداشتم مقابل آينه قدي گوشه سالن ايستادم و نگاه ديگري به چهره جديدم انداختم يکبار ديگر از ديدن
    تصوير خودم در آينه،مضطرب و نگران گوشه لـ ـبم را به دندان گزيدم با حالتي آشفته غرق در افکارم بودم که زن دايي منقل اسفند را بالاي سرم چرخاند و گفت:
    ماشاءا...ماشاءا...!چقدر خوشگل شدي عزيزم کاش نذاشته بودم موهاتو رنگ کني مي ترسم چشمت بزنن.
    بعد هم دست دور گردنم انداخت و گونه ام را بـ ـوسيد:حالا بيشتر از قبل شبيه مادرت شدي.فقط ...مادرت اين چشماي آبي قشنگو نداشت.
    لبخند کمـ ـرنگي به رويش زدم.جمله پدربزرگ در گوشم زنگ زد:<<زيباييش تحسين برانگيز بود در حقيقت تلفيقي از چهره تو و مادرت.>>
    از اين يادآوري ذهني موهاي تنم خيس شد مضطربانه لب هايم را روي هم فشردم و سرم راپايين انداختم زن دايي بار ديگر گونه ام را بـ ـوسيد و به سمت آشپزخانه رفت.
    نگاه درمانده ام باز بي اختيار به سمت آينه چرخيد آشفته و بلاتکليف خيره به تصويرم در آينه مي نگريستم که صدايش را از داخل آشپزخانه شنيدم:خانم ام تا من يه چيزي واسه
    خوردن آماده مي کنم توام پسرارو صدا کن.
    به سمت صدا چرخيدم و گفتم:مگه خونه ان؟
    زن دايي از پشت در باز يخچال سرک کشيد:بايد باشن.پنج شنبه ها زودتر ميان خونه.يه سر به اتاقاشون بزن.
    نفس عميقي کشيدم و سرم را به نشانه موافقت تکان دادم بعد مانتو را از تنم در آوردم و بلوز سفيد يقه هفتي را که زيرش پوشيده بودم مرتب کردم.دسته اي از موهايم را پشت گوش زدم
    شکل دختر بچه ها شده بودم سعي کردم عکس العمل سامان و سهراب را بعد از ديدن قيافه جديدم حدس بزنم هيجانزده چشم هايم را بستم قدرت روبرو شدن با سهراب را نداشتم قطعا نگاه سنگين اش
    باز نفسم را مي بريد.انگار که نگاه او همان لحظه به رويم دوخته شده باشد دست و پايم را گم کردم بازبي اراده دسته اي از موهايم را پشن گوش زدم و دستپاچه از جا کنده شدم به
    سمت اتاق سامان رفتم پشت در که رسيدم نفس عميقي کشيدم و در زدم صداي سامان را شنيدم که گفت:کسي خونه نيست.
    لبخندي به لب زدم و آرام و با احتياط در را گشودم سامان پشت کامپيوتر نشسته و مشغول تايپ کردن بود همين طور که با انگشت روي دکمه هاضربه مي زد زير لب غر زد:حصبه.
    مگه نگفتم کسي...
    نگاهش را بالا گرفت زبانش از حرکت ايستاد مات و مبهوت خيره نگاهم مي کرد سعي کردم اضطراب و هيجانم را پشت يک لبخند شاد و بي تفاوت پنهان کنم.لبخند به لب شانه اي بالا
    انداختم و گردنم را کج کردم.و بعد آرام وارد اتاق شدم:سلام.
    سامان هنوز در سکوت خيرهنگاهم مي کرد و اين مقل محرکي قوي براي اعصاب متشنج من بود با عجله خودم را مقابل ميزش رساندم وبا لحن شتاب زده اي گفتم:اوه خدايا.سامان!
    خواهش مي کنم اين جوري نگام نکن.حداقل يه چيزي بگو.
    لب هاي سامان تکان خورد و زير لب زمزمه کرد:ديوانه.
    سرم را تکان دادم و گفتم:اين هم حرفي بود.ممنونم.
    سامان از روي صندلي بلند شد و ميز را دور زد وقتي مقابلم ايستاد.هنوز ناباوري در نگاهش موج مي زد با نگاهش صورتم را مي کاويد عاقبت نگاهش را در نگاهم دوخت و باز زير لب زمزمه کرد:
    تو آخر منو سکته مي دي در زير نگاه خيره و ناباورش لبخندي زدم و سرم را به نشانه تأييد تکان دادم:مي دونم.
    سامان همين طور که نگاهم مي کرد زير لب جواب داد:نه نمي دوني.
    نگاهم را از نگاهش بريدم و گفتم:مي دونم سامان.کار وحشتناکي کردم.
    وقتي سکوتش را ديدم نگاه سريعي به صورتش انداختم و گفتم:خوب حالا!اين قدر نگام نکن عصبي مي شم سامان باز حرفي نزد و من دستپاچه از تيرس نگاهش گريختم خودم را به پنجره رساندم و
    به منظره بيرون چشم دوختم لحظاتي بعد دوباره به جانبش چرخيدم همانجا به لب ميز تکيه داده بود سرش پايين بود و نگاهش مات و محزون به نظر مي رسيد باز دوباره عوض شده بود باز مثل يک بچه
    ملتمس ،معصوم و محزون و آسيب پذير به نظر مي رسيد بي اختيار از ديدن آن سکوت و آرامش غريب لبخند زدم بدون شک سامان بهترين و نزديک ترين کسي بود که من داشتم نگاهم به سمت تابلوهاي
    خطي بالاي تخـ ـت چرخيد شعر يکي از تابلوها عوض شده بود از خواندن شعر جديدي که با مرکب نقره اي رنگ به روي زمينه قهوه اي سوخته نوشته شده بود بي اختيار به ياد سهراب افتادم و بعد آرام
    شعر را زير لب زمزمه کردم:
    دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را
    دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
    سر که برگرداندم نگاهم در نگاه سامان گره خورد نگاهش معنادار بود هول شدم باز فکرم را خوانده بود از اينکه او همه چيز را مي دانست به شکل مسخره اي احساس برهـ ـنه بودن کردم دستپاچه نگاهم را از
    نگاهش بريدم اما صداي سامان باز نگاهم را به سمت خود کشاند:اگه دوستش داري.ببرش تو اتاق خودت گيج و متعجب پرسيدم:کي رو؟
    سامان لبخند معناداري به لب زد و گفت:کي رو نه.چي رو.مي بخشي تو حواست پيش سهراب بود اما من منظورم اون تابلو بود...اگه دوستش داري مال تو.
    گونه هايم از خجالت سرخ شد اين را از حرارتي که زير پوستم دويده بود حس کردم نگاهم را از نگاهش بريدم و سعي کردم لبخند بزنم اما نتيجه تمام تلاشم چيزي شبيه يک تيک عصبي شد:اوه.من...
    حال و روز من را که ديد سرش را پايين انداخت و بار ديگر پشت ميزش برگشت:متأسفم رز...منظوري نداشتم.در حالتي عصبي و شتاب آلود دست هايم را تکان دادم و اين بار بالاخره يک لبخند نصفه
    نيمه به لب زدم:نه.نه.اشکالي نداره.
    و بعد بلافاصله ادامه دادم:ديگه بهتره برم.
    سامان به پشتي صندلي تکيه داد و دست هايش را پشت سرش قلاب کرد صدايش آهنگ غريبي داشت باز دلگير به نظر مي رسيد:تابلو رو نميبري؟...شعرش همون شعريه که...
    با عجله ميان حرفش دويدم و گفتم:بله ميدونم اما...فکرمي کنم اينجا باشه بهتره.
    _چرا؟مگه دوستش نداري؟
    درمانده نگاهش کردم مشکل کجابود؟به زور و با حواسي پرت کلمات را کنار هم جفت و جور کردم:چرا!اون خيلي زيباست.
    سامان شگفت زده نگاهم کرد:کي؟!سهراب؟
    گيج و مردد نگاهش کردم داشت سربه سرم مي گذاشت يا اينکه جدي حرف مي زد؟حالت چهره اش طوري بود که حدس زدن را مشکل مي کرد با لحن درمانده اي زير لب ناليدم:اوه نه.من منظورم تابلو بود.
    سامان بي حال خنديد و دست هايش را به روي ميز گذاشت:اما من منظورم سهراب بود.
    مکثي کرد و نگاه جدي و منتظرش را بالا گرفت حالت نگاهش طوري بود که انگار سوالش را دوباره تکرار کرده باشد:<<مگه دوستش داري؟>>و اين بار مفعول جمله هم کاملا مشخص بود.سهراب تاجيک نه
    تابلوي خطاطي روي ديوار.
    براي لحظاتي در سکوت، با حالتي مـ ـستأصل خيره نگاهش کردم انگار که با آن سوالش مغزم را لاي منگنه گذاشته بود و مي فشرد دنبال واژه مناسب مي گشتم.بله يا خير؟جواب آن سوال کوتاه و واضح يکي از اين دو
    واژه بود اما من انگار که خطايي مرتکب شده باشم دنبال دليلي مناسب براي توجيح خودم مي گشتم لب هايم را با زبان خيس کردم و گفتم:تو ديشب گفتي که من دوستش دارم.چرا؟
    نگاه سامان لحظه اي نگاهم را رها نمي کرد شايد در عمق چشم هايم به دنبال حقيقت مي گشت همان حقيقتي که من جرأت بر زبان آوردنش را نداشتم مدام از جواب دادن به اين سوال طفره مي رفتم.آيا دوستش داشتم؟آيا
    واقعا سهراب را دوست داشتم؟
    مي دانستم اتفاقي در قبلم افتاده.تغييري در روح و احساسم شکل گرفته و اين تغييري بود که به حضور سهراب در زندگي ام مربوط ميشد اما با تمام اين احوال مي ترسيدم که با خودم روراست باشم نميتوانستم اعتراف کنم
    که دوستش دارم يک حس غريب بازنده مانع ام مي شد من عشق را در برق چشم هاي پدر ديده بودم از نظر من عشق عظيم و مقدس بود در طلبش بودم اما دلم نمي خواست که در نهايت يکي عاشق دلشکسه باشم بايد از عشق
    سهراب مطمئن مي شدم.صداي سامان را شنيدم که گفت:ما يه ضرب المثل داريم که ميگه سکوت علامت رضاست.
    نفس عميقي کشيدم و صادقانه در جوابش گفتم:اما هميشه هم اين طور نيست يادمه مادرم هميشه مي گفت:
    سکوتم از رضايت نيست
    دلم اهل شکايت نيست
    گاهي هم سکوت نشانه تريد آدم هاست.
    سامان گرفته و متفکر لحظاتي در سکوت خيره نگاهم کرد بعد با لحن مرددي پرسيد:حالا چرا ترديد؟
    و من آرام زير لب جواب دادم:نمي دونم.
    سامان از اين جواب من راضي به نظرنمي رسيد بنابراين دستي در هوا تکان دادم و گفتم:سعي مي کنم عاقلانه تصميم بگيرم.
    سامان لبخند زد اما لبخندش بيشتر شبيه يکي پوزخند تمسخرآلود بود:عاقلانه؟
    فقط نگاهش کردم او ادامه داد:مي گن عشق و عقل با هم يک جا نمي شن.مي گن عشق کوره.
    سرزنش را در آهنگ صدايش حس مي کردم اما دليلش را نمي فهميدم او از چيزي دلگير بود و اين در آن لحظه کاملا از نوع رفتارش پيدا بود او با من نامهربان شده بود و من دليلش را نمي فهميدم کلافه و سردرگم نگاهش مي کردم.
    لبخندي به لب زد نگاهش را به روي صفحه کليد کامپيوتر دوخت و گفت:ميگن پدر عشق بسوزه.که شدم به خاطرش با نمره بيست رفوزه.
    بي اراده پرسيدم:سامان تو...تا حالا عاشق شدي؟
    سامان نگاهش را بالا گرفت و به سمت من چرخاند لحظه اي در سکوت نگاهم کرد بعد نفس عميقي کشيد و لبخند محوي به لب زد نگاهش طوري بود که انگار به يک خاطره دور فکر مي کرد عاقبت لبـ ـهايش تکان خورد و گفت:
    _پرنده گفت:چه بويي،چه آفتابي ،آه.
    بهار آمده است.
    و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت
    پرنده از لب ايوان پريد
    مثل پيامي پريد
    پرنده کوچک بود
    پرنده فکر نمي کرد
    پرنده روزنامه نمي خواند
    پرنده قرض نداشت
    پرنده آدمها را نمي شناخت
    پرنده روي هوا
    و بر فراز چراغهاي خطر
    در ارتفاع بي خبري مي پريد
    و لحظه هاي آبي را
    ديوانه وار تجربه مي کرد
    پرنده آه.فقط يکي پرنده بود



    نمی دانستم باید حرفی بزنم یا نه ، اصلا چیزی برای گفتن به ذهنم نمی رسید گیج و منگ فقط نگاهش می کردم که گفت : خیلی فکرتو مشغول نکن بچه . پیر می شی .
    بعد لبخند شوخی به لب زد و ادامه داد : حالا دیگه برو ... برو بذار زائو بیاد .


    از حرفش به خنده افتادم و گفتم : داری از اتاقت بیرونم می کنی ؟
    سامان بار دیگر مشغول تایپ کردن شد و گفت : اِی . تقریبا یه همچین چیزی .
    لبخند به لب سرم را تکان دادم و گفتم : خیلی خوب باشه ... این یادم می مونه .
    دستم را روی دستگیره در گذاشته بودم که صدایم زد .
    - رز !
    مشتاقانه به جانبش چرخیدم و نگاه منتظرم را به صورتش دوختم : بله
    لحظه ای در سکوت نگاهم کرد بعد سرش را به زیر انداخت و گفت :
    - نه هیچی .
    لحظاتی منتظر و کنجکاو نگاهش کردم سامان که نگاه خیره ام را حس کرده بود سرش را بالا گرفت و گفت :
    - گفتم که هیچی .
    با وجودی که فکرم از بابت او و رفتارش درگیر و ناآرام بود باز سعی کردم به رویش لبخند بزنم با لحن شوخی گفتم : پس بفرما مرض داری .
    سامان سرش را به نشانه ی تایید حرف من تکان داد و گفت ، آره . مرض دارم ... دیگه ؟
    - دیگه اینکه می خوایم عصرانه بخوریم . بیا و سهرابم صدا بزن .
    سامان باز خودش را با دکمه های کامپیوتر مشغول کرد و گفت : من که ... سیرم میل ندارم . سهرابم ...
    سرش را بالا گرفت و ادامه داد : لطفا خودت زحمتش رو بکش .
    نگاهش مثل همیشه نبود انگار لحظه شماری می کرد که من از اتاقش بیرون بروم سعی کردم ناراحتی ام را در ظاهر نشان ندهم سرم را بالا گرفتم و گفتم : خوب اون کجاست ؟
    - احتمالا تو جیب زیر شلواری منه . تو کمد . یه نگاه بنداز .
    حتی شوخی کردنش هم مثل شوخی کردن های همیشگی نبود در چشمانش آن برق صاف و پر شیطنت نمی درخشید حرف هایش بیشتر شبیه کنایه بود تا شوخی . وقتی سکوت سرد و نگاه جدی من را دید سرش را پائین انداخت و لبخند زد : باید تو اتاقش باشه .
    مکثی کرد و با لحن معناداری ادامه داد ، شنیدم دیشب تا صبح بیدار بوده .
    در جوابش حرفی نزدم نگاه دلگیرانه ام را از او برگرداندم و بار دیگر به سمت در چرخیدم هنوز از اتاقش بیرون نرفته بودم که باز صدایم زد .
    - رز !
    با اکراه به سمتش چرخیدم و در سکوت فقط نگاهش کردم او لبخند محزونی به لب زد و گفت : فراموش کردم بگم ... خیلی زیبا شدی .
    با این حرف لبخند محوی روی لب های من نشاند آرام و دلگیر زیر لب پرسیدم : واقعا ؟
    او با پلک زدن جواب مثبت داد و من بدون هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شدم . به محض اینکه پایم را از در بیرون گذاشتم بغضی ناگهانی راه گلویم را فشرد و چانه ام را لرزاند . برای لحظاتی کوتاه به در تکیه دادم و به رفتار عجیب سامان فکر کردم باز همان دلشوره و ناآرامی عمیق به جانم افتاده بود دیگر آرامش فکری نداشتم دائم یک چرای بی جواب در سرم می چرخید و ذهنم را پریشان می کرد . چرا ؟ مگر من چه کار کرده بودم ؟
    صدای زن دایی من را از جا پراند از در کنده شدم و به جهت صدا نگریستم .
    - چیزی شده عزیزم ؟
    نگاهش کردم سینی به دست وسط هال ایستاده بود لبخندی به رویش زدم و گفتم ، نه . هیچی ... الان سهراب را صدا می زنم .
    او هم متقابلا به رویم لبخندی زد و گفت : زحمت نکش عزیزم خونه نیست . چند دقیقه قبل از شرکت زنگ زد سرم را تکان دادم و در سکوت به او پیوستم زن دایی در حالی که محتویات سینی را که دیسی پر از برش های ضخیم کیک گردویی و قوری و فنجان های قهوه بود روی میز می چید من را دعوت به نشستن کرد و گفت ، سامان چرا نیومد ؟
    نشستم و یکی از پاهایم را روی دیگری انداختم . شانه هایم را بالا کشیدم و گفتم : گفت میل نداره . سیره .
    زن دایی نشست و سینی را روی قفسه پائینی میز گذاشت .
    - خوب پس مجبوری جور اونم بکشی . حالا دوتایی با هم ترتیب این کیک و قهوه رو می دیم . نظرت چیه ؟ لبخند به لب سری تکان دادم و گفتم ، موافقم . ظاهرش که فوق العاده است.
    زن دایی تکه ی بزرگی از کیک را داخل بشقاب گذاشت و آن را به سمت من گرفت .
    - راست می گی ؟ یعنی پس به خودم امیدوار باشم ؟
    بشقاب را از دستش گرفتم و گفتم ، خودتون او را پذیدین ؟
    زن دایی با خنده سرش را تکان داد ، آره ... می دونی هر بار کیک می پزم سامان میگه صد رحمت به نونایی که جلوی بوشفک می نداختن . این خرس خفه کنه یا کیک ؟ بیشتر به درد بنایی می خوره . میگه اگه یه وقت با ، بابا دعوات شد با همین بزن تو ملاجش مغزش می پاشه رو دیوار .
    از حرفش به خنده افتادم و گفتم ، ولی این خیلی خوبه .
    زن دایی برای خودش هم کیک گذاشت و گفت : باباشم همینو میگه . بهش میگم بچه ، ببین بابات چه جوری می خوره نمی دونه بذاره تو چشمش یا تو دهنش . میگه اون از ترسشه . اگه یه سینی سنگ و کلوخم بذاری جلوش خودتم مثل مار بوآ چمبره بزنی ور دلشو چهار چشمی زل بزنی تو دهنش همه رو از دم می جوئه و با اشتها و خوشمزه قورت میده طوری که اگه یکی ندونه فکر می کنه داره راحت الحلقوم می خوره .
    خندیدم و گفتم : سامان همیشه همین طوری بوده ؟
    زن دایی همین طور که داخل فنجان ها قهوه می ریخت سرش را به نشانه مثبت تکان داد و گفت ، از همون بچگی شیرین زبون بود گاهی فکر می کنم اگه اونو نداشتم چی کار می کردم اگه یه روز نبینمش انگار که چیزی گم کرده باشم آروم و قرار ندارم



    از ذهنم گذشت : " درست مثل من . منم آروم و قرار ندارم . راستی چرا ؟ چرا از من دلخوره ؟ "
    زن دایی فنجان قهوه را مقابلم روی میز گذاشت و من لبخند به لب تشکر کردم بشقاب کیک را روی میز گذاشتم و فنجان قهوه ام را برداشتم همین طور که با قاشق آن را هم می زدم گفتم : اما سهراب با اون فرق داره . اخلاق اون یه طور دیگه است .


    زن دایی فنجانش را داخل بشقاب گذاشت و گفت : آره اخلاقشون خیلی شبیه هم نیست .


    آرام گفتم : اون خیلی ساکته .


    زن دایی لبخند کمـ ـرنگی به لب زد و سرش را به نشانه تایید تکان داد : آره ... عوضش سامان جای اونم شلوغ می کنه .


    کنجکاو بودم در مورد هر دویشان بیشتر بدانم در آن لحظه هر دو به نوعی فکرم را به خود مشغول کرده بودند لب هایم رو با زبان خیس کردم و گفتم ، سهراب ... اون هم از بچگی همین طور بوده یا ...


    بقیه حرفم را خوردم این کمی بیشتر از یک سوال معمولی بود بنابراین سکوت کردم و به چهره ی آرام زن دایی چشم دوختم او بار دیگر فنجانش را داخل بشقاب گذاشت و آن را تا روی زانوهایش پائین آورد لحظه ای در سکوت به محتویات فنجانش چشم دوخت بعد نگاهش را بالا گرفت و گفت : خوب اگه بخوای مقایسه بکنی سهراب از اولم بچه آرومتری بود اما نه دیگه تا این حد . مسئله ای برایش پیش اومد که تاثیر بدی تو روحیه اش گذاشت ... نمی دونم دخترا در موردش چیزی بهت گفتن یا نه .


    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم : صهبا گفت که اون قبلا نامزد داشته .


    نگاه زن دایی باز به روی فنجانش چرخید آهی کشید و گفت : بچه ام ضربه ی بدی خورد . اون واقعا مرجانو دوست داشت . اون قدر که مخالفت هیچ کدوم از ما نتونست نظرش رو تغییر بده .


    کنجکاوانه پرسیدم ، اسم اون دختر ... مرجان بود .


    زن دایی سرش را به نشانه مثبت تکان داد باز سرش را بالا گرفت و گفت : مرجان دختر زیبایی بود . سهراب اونو تو یکی از همین کارای فیلمبرداری دیده بود . تو یه جلسه ی تست بازیگری .


    با وجودی که جواب سوالم را می دانستم باز با اشتیاق و هیجان پنهانی پرسیدم : سهراب به اون علاقمند شد ؟


    زن دایی سرش را تکان داد و گفت : بله خیلی زیاد . گفت می خواد باهاش ازدواج کنه . اما ما با این تصمیمش مخالفت کردیم .


    پرسیدم : چرا ؟


    زن دایی نگاهم کرد و گفت ، اصلا به هم نمی خوردیم . خونواده ی درستی نداشت . بچه ی طلاق بود مادرش به خاطر اعتیاد پدرش ، رهاشون کرده بود . خودش که می گفت با یه عرب اهل امارات ازدواج کرده و رفته تایلند اما خوب ما تحقیق کردیم و هر کس یه چیزی می گفت وضعیت پدرش هم که مشخص بود دو تا برادرم داشت که وضعیتشون خیلی بهتر از پدره نبود یکیشون سابقه زندان داشت . به جرم حمل مواد مخدر . مرجان می گفت برای مصرف پدرش بوده اما خوب مشخصه . بچه که پدر ، مادر بالا سرش نباشه ... خلاصه که ما گفتیم نه . اما سهراب قبول نکرد گفت چون خونواده اش الن و بلن ، دلیل نمی شه که مرجانم بد باشه . نمی شه که گناه بقیه رو پای اون نوشت . همین قدر که صادق بوده و از ما پنهون نکرده خودش یه دلیل برای خوب بودنشه . چه می دونم وا... اما هر چی ما بیشتر گفتیم اون کمتر شنید بچه ام خیلی قبولش داشت واسه همینم بود که آخر این جریان این قدر براش سنگین تموم شد .


    دلم نمی خواست با سوال هایم زن دایی را ناراحت کنم اما چه کنم که دست خودم نبود کنجکاوی حس تحریک کننده ی قوی بود که من را وادار به پرسیدن می کرد .


    - چرا اون ... مرجان ! ... چرا سهراب را رها کرد ؟


    زن دایی شانه هایش را بالا کشید و گفت : چه می دونم . عشق فیلم بود . فکر و ذکرش هالیوود و بالیوود بود می خواست بره خارج بازیگر بشه سهراب خیلی تلاش کرد این فکر و خیالو از سرش بیرون بکشه . اما گوش مرجان بدهکار نبود همه اش حرف خودش رو می زد آخرش هم کار خودش رو کرد به خاطر اینکه بتونه ویزا بگیره با یه پسره ای عقد کرد و بی خبر گذاشت رفت . اصلا معلوم نشد کجا رفت . بد جوری با احساس سهراب بازی کرد . یک سال با هم نامزد بودن . یک سال زمان کمی نیست .


    با لحن مرددی پرسیدم : مگه اون سهراب را دوست نداشت ؟


    زن دایی آه کشید : چه می دونم وا... لابد نداشت که این طور به همه چیز پشت پا زد . آدم اگه عاشق باشه حاضره برای رسیدن به عشقش از همه دلبستگی ها و علاقه هاش بگذره . مرجان عاشق سهراب نبود عاشق فیلم و بازیگری بود به خاطرش هم از همه چیز گذشت .


    نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بازم خدا را شکر که ازدواج نکرده بودن . مرجان زن زندگی نبود دیر یا زود این اتفاق تو زندگی شون می افتاد .


    برای لحظاتی هر دو ساکت شدیم بعد زن دایی لبخند به لب نفس عمیقی کشید و گفت : زندگی آدمی زاد همینه دیگه همیشه که عید و عروسی نیست . گاهی آدم اشتباه می کنه و مجبوره تاوان اشتباهش رو هم بپردازه . قانون زندگی همینه . باید قوی بود و از اشتباهات گذشته درس عبرت گرفت .


    سرم را به نشانه موافقت تکان دادم و گفتم : بله همین طوره .


    زن دایی با لحن گرفته ای زیر لب زمزمه کرد : بالاخره سهرابم فراموش می کنه ... یعنی مجبوره که فراموش کنه انتخاب اون از اولم غلط بود .


    فکرم بی اختیار به سمت مرجان کشیده شد دختری زیبا که به عشق آتشین مردی چون سهراب پشت پا زده بود از ذهنم گذشت : " چرا دختری که از نظر تمام اعضای خانواده مردود بوده تا این حد برای سهراب ارزش داشته . مگه مرجان چی داشته که سهرابو تا این حد شیفته ی خودش کرده بوده . " حسی شبیه حسادت داشت من را نسبت به مرجانی که هرگز ندیده بودم بدبین می کرد جمله سامان در گوشم زنگ زد : " می گن عشق کوره . آدم عاشق عیبای طرف مقابلو نمی بینه . "


    و بعد از درون لرزیدم . مگر خود من سهراب را تا چه حد می شناختم . اصلا چرا ؟ کی ؟ و چطور جذبش شده بودم ؟
    آیا عشق من هم کور نبود ؟ آیا باید خودم را برای یک شکست سنگین آماده می کردم ؟


    صدای زن دایی ذهنم را از عمق آن افکار پر تنش بیرون کشید و حواسم را متوجه خود کرد : بخور عزیزم .


    چرا نمی خوری ؟... نکنه نظرت در مورد کیکای من عوض شد و به روی خودت نمی یاری . ها . ناقلا . دوست نداری ؟


    هول و دستپاچه به تقلا افتادم لبخند شرم آلودی به لب زدم و با لحن شتابزده ای گفتم : اوه نه . من واقعا دوست دارم .


    این را گفتم و برای نشان دادن صداقتم تیکه ی بزرگی از کیک را داخل دهانم چپاندم زن دایی از دیدن این حرکت من به خنده افتاد و گفت ، جدی نگیر عزیزم شوخی کردم .


    با دهان پر محجوبانه به رویش لبخند زدم : اما من جدی گفتم . کیکی که شما پزیدین واقعا خوشمزه است .


    زن دایی باز دوباره خندید نگاهی مهربان و پر حسرت به صورتم انداخت و آه کشید : چقدر وقتی می خندی شبیه مادرت می شی . هر بار نگات می کنم یاد اون می افتم .


    جمله اش من را به یاد مادر انداخت . به یاد مادر و دوستی صمیمانه اش با زن دایی سمیرا . فکر کردم : " شاید الان مناسبترین زمان برای پرسیدن از گذشته باشه . "


    بنابراین کمی از قهوه ام را در دهام مزه مزه کردم و با لحن مرددی گفتم : توران خانم گفت که شما و مادرم خیلی به هم نزدیک بودید .


    زن دایی سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت : دوستای صمیمی هم بودیم . مثل دو تا خواهر . یادش به خیر

    در حالی که فنجان قهوه اش را به روی میز می گذاشت نفس عمیقی کشید و گفت : راستی که عمر آدم چه زود می گذره تا می یای چشم به هم بزنی می بینی ای داد بی داد تموم شد . جوونی ات گذشت و فقط یه مشت خاطره ی قدیمی و آلبوم کهنه ازش باقی مونده اینو دیگه همه ی آدم ها فهمیدن که گذشت زمان به هیچ چیز رحم نمی کنه من هم فنجان قهوه ام را روی میز گذاشتم و با لحن مشتاقانه ای پرسیدم ، چقدر به مادرم نزدیک بودید ؟ زن دایی دست هایش را روی پاهایش در هم قلاب کرد و گفت : خیلی زیاد . از دو تا خواهر به هم نزدیکتر بودیم الهام تنها بود . منم خواهر نداشتم . جدای از نسبت فامیلی دوری که با هم داشتیم هم محله هم بودیم واسه همینم زیاد همدیگه رو می دیدیم . البته الهام خونه ی ما نمی یومد . باباش اجازه نمی داد اما من مدام اینجا بودم . زیاد می یومدم اینجا . با هم فرانسه می خوندیم گاهی ام ویرمون می گرفت گلدوزی می کردیم من رو دستمالا گل و بوته می کشیدم . الهام خوب گلدوزی می کرد اما مال من زیاد تعریفی نبود فقط خوب بلد بودم دندون موشی بزنم . دور تمام دستمالا رو من می دوختم . همه شونو دسته کرده بودیم که بذاریم سر جهیزیه مون .


    هر بار گل زدن یه دستمال تازه رو شروع می کردیم الهام می گفت ، واسه دماغ شوهرامون .


    من رو این جمله حساس بودم . بدم می یومد دستمالو می نداختم و می گفتم : اَی . بمیری الی با این حرف زدنت این قدر نفوس بد می زنی تا آخر دو تا شوهر دماغو گیرمون می یاد .


    از حرف زن دایی و لحن بیانش به خنده افتادم . زن دایی هم خندید سرش را تکان داد و گفت : یادش به خیر . کلی سر همین قضیه دستمالا می خندیدیم . یادمه یه روز همین دایی کامرانت پرسید این همه دستمالو می خواین چی کار ؟ الهام هیچی نگفت دزدکی نگام کرد و زیر لب خندید اما من زل زدم تو چشماشو خیلی جدی و خشن گفتم : واسه دماغ شوهرامون .


    جات خالی کامرانم هری بهمون خندید اون قدر از دستش عصبانی شدم که دلم می خواست بپرم و صورتشو چنگ بزنم یا یه گاز بزرگ از بازوش بگیرم طوری که جای دندونام رو گوشت تنش بمونه . آخه اون روزا همین دو تا فَنو بیشتر بلد نبودم هر وقتم با داداش کوچیکه دعوام می شد اول جیغ می کشیدم که اغلب اوقات هم جواب می داد اما اگه کار به زد و خورد فیزیکی می کشید من همین دو تا فنو روش پیاده می کردم اونم تا می تونست موهامو می کند و لگد می پروند .


    خلاصه که اونروز از دست کامران خیلی عصبانی شدم اما بیشتر از این حرصم گرفته بود که نه می تونستم صورتشو خط خطی کنم نه گازش بگیرم فقط مثل مار زخمی به خودم پیچیدم و آخرش هم زهرمو به خودم ریختم . سوزن رفت تو انگشتمو من از جا پریدم .


    کامران از خنده ریسه رفت و چونه ی من از شدت بغض و عصبانیت لرزید بدون توجه به سوزش انگشتم همین طور تند و تند دندون موشی می زدم که کامران متوجه حالم شد و سریع عذرخواهی کرد . می دونستم گلوش پیش من گیره خود منم خوب یه جورایی آره . اما به قول سامان جون داداش اون لحظه مَحلش نذاشتم . نه که بگی کارشو تلافی نکردما . نه . جون خودش وقتی با هم نامزد شدیم اولین کادویی که بهش دادم یکی از همون دستمالا بود .


    باز فقط خندیدم صحبت های زن دایی من را به یاد خوشمزه گی های سامان می انداخت و فکر کردن به سامان من را دچار دلشوره می کرد برای اینکه مسیر فکری ام را تغییر داده باشم بلافاصله پرسیدم : شما عاشق دایی جان بودید ؟


    زن دایی میان خنده سرش را تکان داد و با لحن پر شیطنتی گفت : عاشقِ عاشقش که نه ... اما چرا . دوستش داشتم .


    پرسیدم : حالا چی ؟ عاشقش هستید ؟


    زن دایی نفس عمیقی کشید و با لحن مطمئن و قاطعی جواب داد : خیلی زیاد . از نظر من اون بهترین مرد دنیاست .


    خندان و شگفت زده نگاهش می کردم که گفت : البته برای من بهترین مرد دنیاست . شاید از دید دیگران بهترین نباشه .


    شانه ای بالا انداخت و گفت : هر کسو ببینی میگه ماست من شیرین تره .


    مشتاق و علاقمند پرسیدم ، یعنی چی ؟


    زن دایی با خنده جواب داد : همون جریان خاله سوسکه است دیگه .


    - خاله سوسکه ؟!


    - ای وای مثل اینکه بدترش کردم خوب بذار برات توضیح بدم . این یه جور ضرب المثله ... ضرب المثلم که نه یه جور حکایته . می گن یه خاله سوسکه ای بوده که از ذوق بچه اش بهش می گفته قربون اون دست و پای بلوری ات برم مادر .



    این یعنی اینکه عشق و محبت زیاد باعث میشه که آدم عیبا و زشتی ها رو نبینه . دوست داشتن زیاد یه چیزی

    یا یه شخصی باعث می شه که اون به چشمت بهترین بیاد حتی اگه همون که از نظر تو بهترینِ از نظر دیگران هزار تا عیب و ایراد داشته باشه . متوجه منظورم شدی ؟

    سرم را به نشانه مثبت تکان دادم و گفتم : بله . بله . متوجه شدم . عشق باعث میشه که آدم فقط زیبایی ها رو ببینه . زن دایی هم سرش را تکان داد و گفت ، دقیقا .


    لبخندی به رویش زدم و بعد از مکث کوتاهی پرسیدم : آیا مادر من هم کسی را دوست داشت . منظورم اینه که آیا کسی بود که مادرم عاشقش باشه ؟ [/font]
    چهره ی زن دایی حالت متفکری به خود گرفت بعد شانه هایش را بالا کشید و سرش را به نشانه منفی تکان داد : نه . من که یادم نمی

    یاد ... یعنی اگه کسی بود الهام حتما به من می گفت . ما هیچ وقت چیزی رو از هم مخفی نکردیم .

    با لحن ماکد اما مایوسانه ای گفتم : شما مطمئنید ؟


    زن دایی خیره و نامطمئن نگاهم کرد انگار اصرار من باعث تردیدش شده بود اما ظاهرا این تردید فقط برای چند ثانیه بود چرا که زن دایی با اطمینان خاطر سرش را تکان داد و گفت : مطمئنم . الهام همه چیزشو به من می گفت اگه کسی تو زندگی اش بود من می فهمیدم .


    آهی کشیدم و گفتم : پس اون مردی که هر روز برای مادر گل مریم می آورده کی بوده ؟


    زن دایی به وضوح از شنیدن این سوال من جا خورد ناباورانه نگاهم کرد و با لحن متعجبی پرسید ، تو اینو از کجا می دونی ؟


    از سوالش و از لحن بیانش پیدا بود که چیزی در این رابطه می دانست بنابراین با هیجان و امیدواری بیشتری جواب دادم : از تو کتاب مادر .


    وقتی حالت نگاه زن دایی را دیدم فهمیدم که باید توضیح بیشتری بدهم برای همین نفس عمیقی کشیدم و کمی روی مبل جا به جا شدم : مامی تو کتابش نوشته بود من جمله ها رو توی

    یک کاغذ نوشتم اون الان توی اتاقمه .

    زن دایی کنجکاو و علاقمند به نظر می رسید با این حال با لحن مرددی پرسید : دقیقا چی نوشته بود ؟


    شانه هایم را بالا کشیدم و گفتم : مثلا نوشته بود باز گل مریم آورده . چقدر شعر عاشقانه می داند.


    زن دایی لبخندی به لب زد و سرش را پائین انداخت صدایش را شنیدم که آرام زیر لب زمزمه می کرد : خدای من ... خیلی از اون روزا گذشته .


    مشتاقانه پرسیدم : اون مرد کی بود زن دایی ؟


    زن دایی با همان لبخند سرش را بالا گرفت و نگاه پر مهر و آرامش را به صورت من دوخت بی صبرانه منتظر شنیدن جوابش بودم که گفت : مادرت عاشق اون نبود . اون بود که عاشق مادرت شد .


    خیره در چشمان زن دایی پرسیدم : اون کی بود ؟


    زن دایی نفس عمیقی کشید و گفت : آقای زمانی ... آقا حسام . معلم درس فرانسمون بود . ما تو مدرسه زبان فرانسه نداشتیم اما الهام با معلم خصوصی کار می کرد منم تو کلاساش شرکت می کردم

    .

    - اون چه جوری بود ؟


    زن دایی سوالی را که پرسیده بودم زیر لب تکرار کرد : اون چه جوری بود ؟


    و بعد جواب داد : خوب معمولی

    . یه آدم معمولی بود .

    وقتی علاقمندی را در نگاه من دید با خنده سرش را تکان داد و گفت : اما انصافا بچه بدی نبود . مترجم زبان فرانسه بود تو سفارت به صورت پاره وقت کارای ترجمه می کرد . همیشه یه کت خوش دوخت قهوه ای رنگ ِ چهارخونه می پوشید همیشه مرتب و اتو کشیده بود . از تمیزی برق می زد . تو حرکات و رفتارش یه جور ظرافت زنانه بود که بهش می

    یومد خیلی خوشگل نبود اما در عوض با نمک و جذاب بود ... بازم بگم ؟

    با خنده سرم را تکان دادم و گفتم : حالا واقعا این مرد با نمک و جذاب عاشق مادر بود ؟


    زن دایی سرش را تکان داد و گفت : این طور به نظر می رسید هر چند اون به قدری خجالتی و سر به زیر بود که اصلا ازش انتظار نمی رفت . وقتی الهام برام گفت که چه اتفاقی افتاده نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم .


    پرسیدم : مگه چه اتفاقی افتاده بود ؟


    زن دایی جواب داد : من سرمای بدی خورده بودم مجبور شدم یه هفته خونه بمونم . سه جلسه از کلاس درس فرانسه عقب افتادم وقتی برگشتم الهام برام گفت که آقا معلم براش گل مریم آورده . اون وقت بود که من از تعجب دهنم باز موند .


    مشتاقانه پرسیدم : حالا چرا تعجب ؟


    زن دایی نگاهم کرد و گفت : به چند دلیل . اول اینکه ما همیشه فکر می کردیم اون زن داره . حتی گاهی که حوصله زبان فرانسه رو نداشتیم من دعا می کردم که آقای زمانی با زنش دعواش بشه و زنش مجبورش کنه رخت چرکا رو بشوره تا ما بتونیم تو غیاب اون یه نفسی بکشیم . از طرف دیگه همون طور که قبلا گفتم اون به قدری سر به زیر و خجالتی بود که ما اصلا فکر نمی کردیم اهل این جور رمانتیک بازیا باشه .

    لبخند به لب پرسیدم : بعدش چی شد ؟


    - بعدش ؟ هیچی دیگه . از اون روز به بعد این آقا معلم بود که هر روز دعا ، دعا می کرد که من باز سرما بخورم . سر کلاس نرم تا اون بتونه واسه الهام خانم گل مریم ببره .


    از حرفش به خنده افتادم و گفتم : واقعا ؟


    زن دایی هم خندید و سرش را به نشانه مثبت تکان داد : باور کن .


    بعد با یک دلخوری ساختگی آهی کشید و گفت ، نه آخه می دونی

    یه چیز دیگه هم بود . ما سه جلسه در هفته با آقای زمانی کلاس داشتیم که من یک جلسه اش رو به خاطر تداخل با برنامه مدرسه ام همیشه غایب بودم اون وقت گلا دقیقا همون روزی به دست مادرت می رسید که من نبودم . این مسئله کفر منو در آورده بود حرص می خوردم و پشت سر آقای زمانی غر می زدم آخرشم نتونستم طاقت بیارم یه روز قید مدرسه رو زدم و رفتم که مچ آقای زمانی رو بگیرم .

    بیچاره تا پاشو از در گذاشت تو و چشمش به من افتاد رنگ به رنگ شد شاخه گل مریم دستش بود یه نگاهی بهش انداختم که یعنی اِ زرنگی ، من از تو زرنگترم .


    بعدم گفتم : آقا اجازه خانممون نیومد تعطیلمون کردن منم اومدم که لااقل از این کلاس استفاده کنم . عقب نمونم الهام زیر چشمی نگام کرد و لبخند زد منم براش چشمک زدم ضد حالی بود خلاصه .


    آقای زمانی بیچاره تا آخر کلاس دپرس بود گلو که به الهام نداد هیچ ، این قدر این دست ، اون دستش کرد و چلوندش که طفلک له و لورده شد . بعدم که داشت می رفت با خودش بردش . اما این که ضد حال نبود ، ضد حال کاری بود که اون با من کرد .


    خندیدم و مشتاقانه پرسیدم ، مگه چی کار کرد ؟


    زن دایی جواب داد : اون روزی که من با بدجنسـ ـی به خاطر حضورم تو کلاس ، آقای زمانی رو غافلگیر کردم در واقع آخرین یکشنبه ای بود که من طبق برنامه نمی تونستم تو کلاس زبان فرانسه شرکت کنم چون روزای آخر مدرسه بود و من از هفته بعدش تو هر سه جلسه کلاس می تونستم حضور داشته باشم پس بنابراین آقای زمانی می بایست فکر دیگه ای می کرد و البته خیلی زود راه حل مسئله رو پیدا کرد .


    تو جلسه ی بعدی کلاس به ما گفت که آخرین جلسه ی کلاس توی اون هفته به خاطر جلسه ی کاری که اون تو سفارت خونه داره تشکیل نمی شه کلی تکلیف بهمون داد و گفت که چون پنج شنبه کلاس تعطیله برای

    یک شنبه ی هفته بعد آماده اش کنین . اتفاقا پنج شنبه ی اون هفته ما عروسی دعوت بودیم و من کلی به خاطر این تعطیلی از غیب رسیده بشکن زدم و ذوق کردم . اما چه می دونستم که اینا همه اش نقشه است . دقیقا همون ساعتی که من داشتم خوش و خرم تو عروسی نوه ی نمی دونم چیه ی مادرم قر می ریختم ، آقا معلم داشت از الهام خانم خواستگاری می کرد .

    شگفت زده و متعجب نگاهش می کردم که گفت : خوب آره . منم شوک زده شدم . حسابی کفرم در اومد اون قدر که دلم می خواست مثل تو کارتونا ، کلامو بندازم زمین و اونقدر روش بالا ، پائین بپرم که سقفش مثل فنر قیژی بزنه بالا .


    از حرفش به خنده افتادم و گفتم : واقعا اون پنج شنبه از مادرم خواستگاری کرد ؟! اما ... چطوری ؟


    زن دایی نفس عمیقی کشید و گفت ، خیلی ساده . منو با یه نقشه تقریبا حساب شده فرستاد دنبال نخود سیاه و اون وقت کلاس بدون حضور من تشکیل شد . البته کلاس که چه عرض کنم جلسه ی محرمانه ی خواستگاری

    .

    - شما از کجا فهمیدین ؟


    - خوب معلومه الهام بهم گفت . خیلی هم نگران بود . گفت که به زمانی گفته نه . اما اون ازش خواسته که در موردش بیشتر فکر کنه .


    یاد یکی از جمله های مادر افتادم : " عاقبت حرف دلش را زد نمی دانم چرا هیچ حسی نسبت به او ندارم . "


    پرسیدم : مادرم دوستش نداشت ؟


    زن دایی سری تکان داد و گفت : من بابت این موضوع خیلی سر به سرش می ذاشتم اما هر چقدر این موضوع جدی تر می شد نگرانی الهام بیشتر می شد خیلی می ترسید که پدرش ، یعنی آقا جون از جریان بویی ببره . آقا جون نسبت به الهام سختگیری می کرد . خشک و تعصبی بود اون قدر که الهام واقعا ترسو شده بود . هر کاری می کرد تا آقا جونو از خودش راضی نگه داره برای همین بازم به زمانی گفت نه . اما آقای زمانی بیچاره تو یه عشق یه طرفه دست و پا می زد از هر راهی وارد می شد که دل الهامو به دست بیاره . هر جلسه به ما یه متن چاپی می داد که ترجمه اش کنیم بعدم اونا رو می برد خونه و مثل دیکته تصحیحشون می کرد .


    هر بار وقتی ورقه هامون رو برمی گردوند ، مال الهام یه شعر عاشقونه زیرش نوشته بود همیشه این شعرو می نوشت .


    به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم


    گاهی ام چند بیت می نوشت اما این یکی همیشه بود .


    زن دایی آهی کشید و سکوت کرد و من آرام و نجواگونه زیر لب زمزمه کردم : به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم .


    می توانستم آقای زمانی را تجسم کنم مرد جوانی با یک کت خوش دوخت قهوه ای رنگ چهارخانه . به یاد شاخه های رز و اشعار عاشقانه ی سهراب افتادم . چه شباهت عجیبی . انگار که یک حادثه در دو زمان متفاوت تکرار می شد . اما آیا سهراب ، همان قدر که آقای زمانی عاشق مادر من بود به من علاقه داشت ؟


    با این فکر گوشه لـ ـبم را به دندان گزیدم اصلا دلم نمی خواست در آن لحظه با فکر کردن به این موضوع بار دیگر آرامشم را بهم بریزم بعدا در موردش فکر می کردم . بعدا
    نگاهم را بالا گرفتم و برای فرار از سماجت سوالی که در مغزم می چرخید پرسیدم : خوب ؟ ... بعدش چی ؟


    زن دایی لبخندی زد و گفت : هیچی دیگه تموم اون تابستون به همین وضع گذشت هفته ای سه بار کلاس تشکیل می شد و آقای زمانی هنوز امید داشت که که الهام به عشق اون جواب مثبت بده . هر روز گل مریم . هر روز شعر عاشقونه . اون قدر گفت و گفت تا آخرش الهامو راضیش کرد .


    با لحن متعجبی پرسیدم : مامان قبولش کرد ؟! ولی آخه اون که ...

    زن دایی سرش را تکان داد و گفت : آره عاشقش نبود . اما شاید یه جورایی بهش عادت کرده بود حتی منم بهش عادت کرده بودم وقتی که رفت هر دومون دلتنگش شدیم . اما بعد زندگی به روال عادی خودش برگشت .


    یکی دیگر از جمله های مادر در ذهنم درخشید : " چه دنیای مسخره ای . روزهاست که نگاهم در جستجوی نگاه او به هر سو می دود آخرین شاخه مریم هم لای کتابم خشکید می دانم که دیگر هرگز نخواهد آمد . "


    حالا دیگر همه چیز برایم روشن شده بود فقط یک سوال دیگر مانده بود که باید می پرسیدم : اون چرا رفت ؟


    و زن دایی جواب داد : الهام بهش گفت که باید اونو از پدرش خواستگاری کنه . بهش گفت اگه بتونی رضایت پدرمو بگیری من حرفی ندارم . آقای زمانی ام گفت که حتما این کارو می کنه و و ما بعد از اون دیگه آقای زمانی رو ندیدیم کلاس زبان فرانسه تعطیل شد . بعدم آقا جون الهامو فرستاد فرانسه . همه از این تصمیم آقا جون شوک زده شدیم تصمیم عجیب و دور از انتظاری بود اما من حدس می زدم به جریان آقای زمانی مربوط باشه .


    من و الهام هرگز نفهمیدیم که بین آقای زمانی و آقا جون چی گذشت اما هر چی که بود آقای زمانی رو از میدون فراری داد .


    آرام زیر لب زمزمه کردم : پس این طوری بود .


    و زن دایی جواب داد : آره عزیزم این طوری بود . دو سال بعد الهام تو فرانسه با پدرت آشنا شد و فکر می کنم اونجا بود که عشق واقعی رو تو قلب خودش احساس کرد .


    سرم را به نشانه تایید تکان دادم و گفتم ، و به خاطرش جنگید .


    زن دایی لبخند کمـ ـرنگی به لب زد و سرش را تکان داد : و به خاطرش جنگید .


    برای لحظاتی هر دو ساکت بودیم نگاه زن دایی پائین بود با انگشتر روی دستش بازی می کرد حالت چهره اش متفکر و محزون به نظر می رسید لب هایم را با زبان خیس کردم و گفتم : چرا براش نامه ننوشتید ؟


    زن دایی نگاهم کرد و من ادامه دادم : شما دوست صمیمی اون بودید . اما شما هم مثل بقیه ...


    زن دایی میان حرفم دوید و گفت ، نه رُز نه ! من براش نامه نوشتم . تا زمانی که فرانسه بودن سه بار براشون نامه نوشتم غیر از کامران هیچ کس از کاری که می کردم خبر نداشت . اما وقتی که رفتن امریکا دیگه آدرسی ازشون نداشتم نامه ی چهارمی که به آدرسشون تو پاریس فرستادم برگشت خورد و من هنوز دارمش .


    بعد نگاهش را پائین گرفت و با لحن گرفته ای ادامه داد : زمانی که پدرت آخرین نامه رو فرستاد فهمیدیم که اونا امریکا بودن نه تو فرانسه .


    لحظاتی بعد صدای زنگ تلفن سکوتی را که بینمان ایجاد شده بود شکست زن دایی همین طور که برای جواب دادن به تلفن می رفت لبخند به لب دستی به موهایش کشید و گفت : اون قدر حرف زدیم که قهومونم سرد شد .


    گوشی تلفن را برداشت اما قبل از اینکه جواب دهد دستش را روی دهنی آن گذاشت و خطاب به من ادامه داد : لااقل یه کمی از کیکت بخور عزیزم .


    سرم را به نشانه ی موافقت تکان دادم و به رویش لبخند زدم زمانی که برای برداشتن بشقاب کیکم از روی میز به جلو خم شدم قطره ای خون پشت دستم چکید . لحظه ای گیج و متعجب ، بی حرکت به قطره خون روی دستم نگاه کردم . صدای زن دایی را شنیدم که گفت ، رز عزیزم ، صهباست . با تو کار داره .


    به عقب که برگشتم و سرم را بالا گرفتم چند قطره ی دیگر پشت سر هم روی لباسم چکید برای لحظه ای کوتاه نگاهم با نگاه زن دایی تلاقی کرد و بعد دستم سریع و بی اراده به سمت دماغم کشیده شد . وقتی گرمای خون را به روی انگشتانم حس کردم دستپاچه از جایم بلند شدم و زیر لب نالیدم : اوه . خدای من !


    بعد از آن صدای نگران و سراسیمه زن دایی آخرین چیزی بود که شنیدم : چی شد عزیزم ؟ ... رز!


    باز همان سرگیجه . مقابل چشمانم سیاه شد و من سست و بی حال به پائین کشیده شدم روی مبل افتادم و پلک هایم روی هم افتاد . اما این حالت بی خبری اغماگونه چند لحظه بیشتر طول نکشید چشم که باز کردم سامان مقابل پاهایم روی زمین زانو زده بود نگاهم از چهره ی نگران او به صورت رنگ پریده ی زن دایی چرخید او هم سمت دیگرم پائین مبل زانو زده بود با دیدن نگاه بی حالم رو به سامان کرد و با لحن شتابزده ای گفت :


    - بدو سامان . زنگ بزن به دکتر جواهری

    .

    سعی کردم بدنم را از پشتی مبل جدا کنم . سامان با عجله از جا بلند شد و به سمت تلفن دوید . زن دایی با دیدن تلاشم برای بلند شدن دستم را در بین انگشتانش فشرد و به رویم لبخند زد سعی داشت آرامم کند اما لبخندش عصبی و نگران بود ، چیزی نیست عزیزم . الان دکتر جواهری می

    یاد .

    نگاهم به سمت سامان چرخید همین طور که شماره می گرفت آرام ، آرام به سمت ما می آمد گوشی را به روی گوشش گذاشته و سرش را بالا گرفت برای لحظه ای نگاهش در نگاهم گره خورد یک نگاه طولانی و عمیق و بعد جهت نگاهش را تغییر داد اضطراب و دستپاچگی در رفتار او هم پیدا بود . آشفته و عصبی گوشی تلفن را پائین گرفت و دکمه ی قطع ارتباط را فشرد : اَه ... اینم که اشغال می زنه .


    و بعد بار دیگر شروع به گرفتن شماره کرد . زن دایی نگاه نگرانش را از او گرفت و با دستمال کاغذی خون بالای لـ ـبم را پاک کرد با بی حالی سرم را از روی پشتی مبل جدا کردم و دستمال را از دست زن دایی گرفتم سامان باز گوشی تلفن را پائین گرفت و غر زد : معلوم نیست این همه وقت داره با کی حرف می زنه .


    بعد نگاه دیگری به سمت ما انداخت و با چند گام بلند خودش را به ما رساند بار دیگر پائین مبل زانو زد و نگاه دقیقی به صورتم انداخت : حالش چطوره ؟


    قبل از اینکه زن دایی فرصت جواب دادن پیدا کنه گفتم : من خوبم . فقط یه کم سستم . الان ... الان بهتر میشم سامان پرسید : چی شد که این طوری شد ؟


    زن دایی جواب داد : نمی دونم . یه دفعه این طور شد .


    و بعد با لحن نگرانی ادامه داد : یه دفعه دیگه شماره بگیر . ببین جواب می ده .


    خودم را کمی روی مبل بالا کشیدم و گفتم ، فکر نمی کنم لازم باشه . من حالم خوبه ... الان خیلی بهترم .


    سامان بی توجه به حرف من باز شماره گرفت و لحظاتی بعد عصبانی تر از قبل گوشی را محکم کف دستش کوبید .


    - لعنتی اشغاله

    حالم نسبت به دقایق قبل بهتر شده بود و واقعا نیازی به خبر کردن دکتر نمی دیدم سعی کردم خودم را جمع و جور کنم با لحن آرام و مطمئنی گفتم : من که گفتم حالم خوبه . نیازی نیست دکتر خبر کنی
    سامان همین طور که شماره می گرفت نگاه سریعی به صورت من انداخت و با لحن خشنی بر سرم توپید :


    - اگه تو حالت خوبه پس لابد چشمای من ایراد داره . بذار بیاد چشمای منو معاینه کنه .


    از لحن تند صحبتش جا خوردم چقدر دل نازک شده بودم بغض ناخواسته راه گلویم را فشرد و من دلگیرانه از او رو برگرداندم . زن دایی به سامان چشم غره رفت و بعد با ملایمت دست من را فشرد : ناراحت نشو عزیزم . نگرانت شده .


    دستم را از دست زن دایی بیرون کشیدم و گفتم : معذرت می خوام . باید برم دستشویی

    .

    زن دایی سرش را به نشانه موافقت تکان داد و بی معطلی زیر بازویم را گرفت . به کمک او به دستشویی رفتیم و من دست و صورتم را شستم . وقتی بار دیگر به سالن برگشتم سامان هنوز همان طور گوشی تلفن به دست لب میز نشسته بود با دیدنمان ایستاد و گفت : دکتر جواهری تهران نیست . باهاش صحبت کردم نمی تونه بیاد .


    وقتی سکوت ما را دید ادامه داد : آماده شید میریم بیمارستان .


    سرم را به نشانه منفی تکان دادم و با لحن قاطعی گفتم ، من حالم خوبه .


    سامان درمانده نگاهم کرد و من ادامه دادم : اما مانع دکتر رفتن تو نمی شم اگه واقعا فکر می کنی که چشمات ایراد داره . خوب برو .


    زن دایی از شنیدن حرفم به خنده افتاد با دست ضربه آرامی پشتم زد و گفت : خیلی خوب دکتر نمی ریم . اما تو باید استراحت کنی . بیا . می برمت تو اتاق خودم .


    سامان هنوز وسط سالن ایستاده بود که ما از کنارش گذشتیم و به اتاق زن دایی رفتیم .



    * * *



    نمی دانم کی خوابم برد . اما چشم که باز کردم از دیدن پدر بزرگ در کنار تخـ ـتم جا خوردم روی

    یک صندلی کنار تخـ ـتم نشسته بود و با هر دو دست سر عصایش را می فشرد نگاه مـ ـستقیم و عمیق اش درست روی صورتم ثابت شده بود چند لحظه طول کشید تا فرمان حرکت کردن از مغزم به دست و پایم رسید با عجله بلند شدم و سر جایم نشستم .

    - سلام .


    پدر بزرگ با تکان دادن سر جواب سلامم را داد و من در زیر نگاه خیره او معذب دسته ای از موهایم را پشت گوش زدم خوشبختانه در آن لحظه آن قدر از حضور غیر منتظره ی پدر بزرگ در اتاق غافلگیر شده بودم که جریان موهای رنگ شده ام به طور کل از خاطرم رفته بود . بعد از لحظاتی سکوت ، عاقبت لب های پدر بزرگ تکان خورد و پرسید : حالت چطوره ؟ و من بدون فکر و سریع جواب دادم : خوبم ... شما حالتون چطوره پدر بزرگ ؟


    پدر بزرگ لحظه ای شگفت زده نگاهم کرد بعد زیر لب لبخند کمـ ـرنگی به لب زد و جهت نگاهش را تغییر داد .


    و من باز بدون فکر کردن به دلیلش ، در دل نالیدم ، " وای . خراب کردی رز . "


    صدای پدر بزرگ نگاهم را به سمت خود کشاند : بالاخره منو پدر بزرگ صدا زدی ... اونم حالا که می دونی من پدر بزرگت نیستم .


    نگاهم را پائین انداختم و زیر لب زمزمه کردم : متاسفم .


    پدر بزرگ نفس عمیقی کشید و گفت : متاسف چرا ؟ ... از این بابت باید خوشحال بود .


    مکثی کرد و ادامه داد : خوشحالم که تصمیم گرفتی بمونی

    .

    متعجب نگاهش کردم از ذهنم گذشت : " اما من که هنوز تصمیمی نگرفتم . "


    - به توران گفتم وسایلتو جمع کنه . فردا می ریم ویلا . اونجا برای استراحت کردن مناسبتره ... در ضمن در اولین فرصت دکتر جواهری باید تو رو ببینه .


    نمی دانستم باید حرفی بزنم یا نه . گیج و سردرگم نگاهش می کردم که در اتاق باز شد و زن دایی لبخند به لب از لای در به داخل سرک کشید : دخترمون بیداره ؟


    لبخند خجولانه ای به لب زدم و زن دایی مهربانانه ادامه داد : می خوای شامتو بیارم تو اتاق ؟


    سرم را بالا انداختم و با لحن شرم آلودی گفتم : نه زن دایی جان شما زحمت نکشید من حالم خوبه . اگه اجازه بدید شام را پیش بقیه می خورم .


    زن دایی با خوشرویی جواب داد : اجازه ما هم دست شماست خانم . چرا که نه . خوشحال می شیم .


    بعد رو به پدر بزرگ ادامه داد : پس آقا جون شمام تشریف بیارید .


    پدر بزرگ سرش را به نشانه موافقت تکان داد . زن دایی هم لبخند دیگری به لب زد و از اتاق خارج شد بعد از رفتن او ، پدر بزرگ نفس عمیقی کشید و گفت : خوب دختر جون . اگه می خوای به موقع به شام برسی لازمه که یه کم کمکم کنی من بدجوری به این صندلی چسبیدم .


    لبخند کمـ ـرنگی به لب زدم و برای کمک کردن به او آرام و با احتیاط خودم را از تخـ ـت پائین کشیدم می ترسیدم که باز دچار سرگیجه شوم اما خوشبختانه از سرگیجه خبری نبود نفسی به آسودگی کشیدم و به سمت پدر بزرگ رفتم او دستش را بالا گرفت و من زیر بازویش را گرفتم به کمک من و با تکیه بر عصایش از روی صندلی بلند شد . سرم را که بالا گرفتم نگاهم در نگاه خیره پدر بزرگ گره خورد نگاهش برقی داشت که من را بی اختیار به یاد ساقی انداخت و تازه آن موقع بود که من موهایم را به خاطر آوردم وحشتزده نگاهم را پائین گرفتم دست و پایم را گم کرده بودم معنای نگاهش را می فهمیدم من با این کارم ، ناخواسته یک بار دیگر عشق را در وجود او زنده کرده بودم صدای پدر بزرگ را شنیدم که گفت :


    - باید ازت ممنون باشم .


    نپرسیدم چرا . چون خودم دلیلش را می دانستم . از اینکه با آن بی فکری و کار ناشیانه ام باعث ایجاد دردسر نشده بودم در دل خدا را شکر کردم و در سکوت پدر بزرگ را تا داخل سالن همراهی نمودم . دایی ها مثل بقیه اعضای خانواده حسابی از قیافه جدیدم تعریف و تمجید کردند اما سهراب مثل همیشه ساکت بود و هیچ اظهار نظری نکرد . با این حال من سر میز شام یکی دو بار او را که در سکوت نگاهم می کرد با نگاه به موقع ام غافلگیر کردم .


    بعد از صرف شام پدر بزرگ در مورد سفر به شمال و اقامت چند روزه مان در ویلا صحبت کرد که با استقبال گرم و پر شور همه مواجه شد . به خاطر استفاده بهینه تر از تعطیلی روز جمعه ، قرار بر این شد که صبح زود ، قبل از روشن شدن هوا به سمت شمال حرکت کنیم . به همین خاطر آن شب زودتر از شب های دیگر برای خوابیدن از هم جدا شدیم . خانواده ی دایی کامران برای بدرقه ما تا پشت در آمده بودند صهبا هیجان زده می گفت که صبح زود به موبایل تک تکمان زنگ خواهد زد تا بیدارمان کند مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود .

    از ساختمان که خارج شديم نگاهش به آسمان بالاي سرم انداختم.شب آرام و نسبتا سردي بود.به خاطر اختلاف دماي داخل و بيرون خانه ناگهان احساس لرز کردم و بازوهايم را محکم در بغـ ـل گرفتم.لباس کمي پوشيده بودم و يادم افتاد که بعد از ظهر زماني که از آرايشگاه به خانه برگشتم کاپشنم را درماشين جا گذاشتم.در همين فکر بودم که صداي سامان حواس پرتم را متوجه خود کرد:سردته؟
    نگاهش کردم و گفتم:نه خوبه.الان به دماي بيرون عادت مي کنم.
    سامان بي توجه به حرف من نگاهش سرزنش آميزي به من انداخت و گفت:صبر کن الان کاپشنم و برات مي يارم براي رفتن به داخل ساختمان به سمت در چرخيده بود که سهراب گامي به جلو برداشت و در حالي که کاپشن اش را از تن در مي آورد گفت:نميخواد بري...بگير همينو بهش بده.
    سامان لحظه اي مردد نگاهش کرد بعد بار ديگر به سمت من برگشت و براي شنيدن جوابم منتظر ماند ازاينکه سهراب توجه نشان داده بود کمي هول شده بودم سرم را تکان دادم و گفتم:ممنونم سهراب...تو خودت لازمش داري سهراب لبخند محوي به لب زد و در حالي که با تکان دادن سر من را تشويق به گرفتن مي کرد زير لب جواب داد:بگير.لازمش ندارم.
    زن دايي در تأييد حرف او سري تکان داد و گفت:بگيرش عزيزم.سهراب که جايي نميره.الان ميره تو...تو بيروني سردت ميشه.
    سهراب کاپشن اش را جلوتر گرفت و من ناچار آن را از دستش گرفتم و زير لب تشکر کردم.زماني که سرم را بالا گرفتم سامان ديگر آنجا نبود.درمانده و آشفته حال کاپشن را درميان انگشتانم فشردم.ناراحتي و بي توجهي سامان را نمي توانستم تحمل کنم تصميم گرفتم در اولين فرصت با او در اين رابطه صحبت کنم.با فکري مشغول کاپشن را روي شانه هايم انداختم و بدون اينکه دست در آستين هايش کنم آن را دور خودم پيچيدم.
    از خانواده دايي کامران خداحافظي کرديم و بعد از گفتن شب به خير هر کدام به سمت ساختمان خودمان حرکت کرديم به خانه که رسيديم به پدربزرگ هم شب به خير گفتم و يک راست به اتاقم رفتم.حال عوض کردن لباس هايم را نداشتم همان طور روي تخـ ـت دراز کشيدم و دست هايم را زير سرم قلاب کردم.آن قدر سوژه براي فکر کردن در ذهنم داشتم که ديگر جايي
    براي خواب باقي نمانده بود.سهراب را دوست داشتم.سامان برايم عزيز بود.پدربزرگ مثل يک ابهام بزرگ ،ذهنم را به خود مشغول کرده بود.نمي توانستم در موردش يک تصميم درست و قاطع بگيرم.
    آيا واقعا مي خواستم که براي هميشه با آنها بمانم؟آيا اينجا همان جايي بود که باقي زندگيم مي بايست در آن شکل مي گرفت؟وقتي خوب فکر مي کردم مي ديدم که از آن بدبيني اوليه نسبت به ايران و خانواده مادري ام داشتم چيز زيادي در دلم باقي نمانده.حالا ديگر دلبستگي هايي در اينجا داشتم.دلبستگي هايي که هر کدام به شکلي پاي رفتنم را سست مي کرد.ميل به ماندن درست مثل ريشه هاي يک نهال نوپا هر لحظه بيشتر از قبل در قلـ ـبم ريشه مي دواند و من آماده بودم که با دل کندن از يک دنيا خاطره از سرزميني که در آن بزرگ شده بودم دست در دست سرنوشتي بسپارم که خودم انتخابش کرده بودم.ايران انتخاب من بود و عشق بهانه دوست داشتني اين انتخاب محسوب مي شد حالا اين جمله مادر برايم معنا مي گرفت که هميشه مي گفت:
    موطن آدمي را بر هيچ نقشه نشاني نيست.موطن آدمي تنها در قلب کساني است که دوستش دارند.
    و من حالا در قلـ ـبم چيزهاي زيادي براي دوست داشتن داشتم.از زماني که داستان عشق صميمانه ساقي و پدربزرگ را شنيده بودم ناآرامي قلـ ـبم بيشتر شده بود با يک حس همزاد پنداري قوي ساقي را در وجود خودم زنده مي ديدم.دلم مي خواست مثل او هم عاشق باشم و هم معـ ـشوق.اين تمنا جاذبه اي لطيف داشت و من هر لحظه بيشتر برايش تشنه مي شدم.باز فکر ساقي ذهنم را انباشت و يادآوري عشقش دلم را هوايي کرد شوريده و ناآرام روي تخـ ـت غلتيدم و نگاهم را از پنجره به سياهي شب دوختم.چيزي آن بيرون،روحم را براي خود مي خواست.صدايم مي زد و من احساسش مي کردم.دست دراز کردم و کليد آباژور کنار تخـ ـت را فشردم در زير نور سرخ رنگش نگاهش به صفحه ساعتم انداختم چند دقيقه از دوازده گذشته بود بيشتر از يک ساعت مي شد که من روي تخـ ـتم از اين دنده به آن دنده غلت مي زدم کلافه و بي حال سرجايم نشستم و نگاهي به اطرافم انداختم.براي بيشتر فکر کردن به تصميمي که ناگهان به ذهنم رسيد خيلي به خودم فرصت ندادم در يک حرکت سريع کاپشن سهراب را از روي صندلي کنار تخـ ـت برداشتم و براي رفتن به باغ از اتاق بيرون زدم.کاپشن را روي شانه هايم انداختم و آرام،بدون هيچ سرو صدايي از ساختمان بيرون زدم.رديف چراغ هاي فانوسي شکل باغ تماما روشن بود.شب آرام و پرستاره اي بود و بغ خالي از هر جنبش و صدايي،عميق و خيالي به نظر مي رسيد.کاپشن را محکم تر از قبل به خودم پيچيدم و آرام آرام شروع به قدم زدن کردم.دقيقا به همان سمتي مي رفتم که احساسات درونم هدايتم مي کرد.
    جايي که مي توانستم از آنجا پنجره اتاقم را ببينم.با ديدن نيمکت زير درخت،حرارتي گرم در رگ هايم دويد.
    هيجان زده از حرکت ايستادم و لحظه اي بي حرکت نگاهش کردم.بعد يکبار ديگر با شوقي غريب از جا کنده شدم و به سمتش رفتم.لحظه اي بعد درست مقابلش بودم به سمت ساختمان چرخيدم پنجره اتاقم از آن نقطه کاملا مشخص بود.نور سرخ رنگ آباژوري که روشن کرده بودم فضاي خالي پشت پنجره را
    شفق رنگ ساخته بود.
    اينجا همان جايي بود که پدربزرگ ساعت ها براي ديدن ساقي،شيدا و شوريده حال منتظر مي نشست اينجا همان جايگاهي بود که نگاه هاي عاشق درهم تلاقي مي کرد.دل ها عاشقانه و پرحرارت مي تپيد و سرها روي سـ ـينه ها آرام مي گرفت.از اينکه آنجا بودم حس غريبي تمام وجودم را احاطه کرده بود.هيجاني دلنشين و رخوتناک که گرمم مي کرد.آرام،آرام دور خودم چرخيدم و با نگاه مشتاق و علاقه مندم آنجا را از نظر گذراندم گذشته پدربزرگ مدام در ذهنم مرور مي شد.همه چيز برايم زنده و قابل لمس بود از تجسم شورانگيز آن عشق من هم خودم را عاشق تر حس مي کردم.من همان ساقي بودم اما اين قصه عاشقانه براي تکرار شدن هنوز يک بهزاد دلباخته کم داشت.
    ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
    عيش بي يار مهيا