صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    با صدای زنگ طولانی از خواب پریدم و تا چند ثانیه به در و دیوار نگاه کردم تا یادم بیاد چه خبره. صدای زنگ در بود. با غرغر به ساعت نگاه کردم که 8:30 صبح رو نشون می داد. دیشب به زانیار گفته بودم برای تمرین بیاد ولی فکر نمی کردم تا قبل از ساعت 10 خودش رو برسونه. چشم هام رو مالیدم و به سمت آیفن رفتم. توی راه پام به یکی از کارتون های اثاثیه گیر کرد. دوباره زنگ به صدا در اومد. پا تند کردم و دکمه رو زدم. صورت مامان رو صفحه بود. خودم آدرس داده بودم. نمی دونستم این وقت صبح باهام چکار داره. در واحد رو باز کردم و سمت دستشویی رفتم که تا برسه بالا صورتم رو بشورم.
    سرسری مسواک زدم و وقتی با حوله بیرون اومدم مامان و فاطمه و پگاه توی پذیرایی بودند. فاطمه در رو بست. سلام و احوالپرسی خیلی خشکی کردیم که معلوم شد برای گوشمالی دادن من اومدند. دو سه روز بود که فقط تلفنی با رکسان حرف زده بودم و گفتگوهامون به خبرگیری های ساده خلاصه می شد. هیچ حرفی از خانواده ها نمی زدیم و به نظر نمی رسید که کسی چیزی از ماجراهای بین من و رکسان بدونه. به کاناپه های سلفون پیچ گوشه ی پذیرایی اشاره کردم و گفتم: بشینید، الان میام.
    وارد اتاق شدم و از توی ساک یه تیشرت بیرون آوردم و تن کردم. خوشم نمی اومد جلوشون با رکابی بشینم. دوباره به پذیرایی برگشتم. مامان چادرش رو به دسته ی کاناپه آویزون کرده بود. فاطمه توی سالن قدم می زد. پگاه هم یه جور معذبی نگاهم می کرد که انگار من لولو خرخره ام. جعبه ی شیرینی ای که آورده بودند روی کارتون نزدیک من بود. کف دست هام رو به هم زدم و گفتم: پگاه!... بدو بیا اینجا ببینم!
    پگاه نگاه عذرخواهانه ای به مادرش انداخت و سمت من دوید. بغـ ـلش کردم. به گردنم آویزون شد. برای اینکه جو رو عوض کنم، با دست آزادم مشغول باز کردن جعبه ی شیرینی شدم و گفتم: پگاه خانوم از کدوم ها می خوره؟
    - اون صورتی ها.
    یه شیرینی با ژل صورتی دستش دادم و یکی هم خودم برداشتم. بعد گفتم: بیا خودمون شیرینی بخوریم!... مامان هامون که به فکر ما نیستند.
    پگاه با خنده یه گاز از شیرینی گرفت و گوشه لب فاطمه لبخند نشست. سمت ما اومد و گفت: از بس که مامان هاتون رو اذیت می کنید!
    - من غلط می کنم... مگه نه مامان هما؟
    مامان سرش رو برگردوند. فاطمه گفت: آخه برادر ِ من! این زندگیه؟
    - چشه؟
    - چرا هی همه رو از خودت دلگیر می کنی؟
    - من که دارم کار خودم رو می کنم، بقیه به پر و پای من می پیچند.
    - این وسیله ها چیه؟ اسباب خریدی؟
    - مثلاً دارم اینجا زندگی می کنم... رو زمین خالی که نمیشه!
    یه سری کاناپه و چند تا فرش و تخـ ـت و کمد سفارش داده بودم. با خرده ریز های آشپزخونه، بقیه رو گذاشته بودم سر فرصت که رکسان هم باشه. به نظر خودم که پارچه های زرشکی و چوب طلایی کاناپه قشنگ بود، امیدوار بودم رکسان هم خوشش بیاد. فاطمه دوباره با نگاهی به اطراف گفت: صبر می کردی جهیزیه حاضر بشه، عروسی بگیری، مثل همه ی مردم. دیگه کسی هم جرأت نمی کرد حرفی بزنه.
    - والا ما رو که بیرون کردند از خونه!
    مامان فوری گفت: اِوا خاک بر سرم... ما تو رو بیرون کردیم؟!!
    من: وقتی هی دخالت می کنید، هی سین جیم می کنید...
    فاطمه: با این وضع که نمیشه. چی می خوری؟ چیکار می کنی تک و تنها؟
    پگاه رو زمین گذاشتم و گفتم: چه می دونم! من که میگم زودتر عروسی بگیریم. همه مخالفت می کنند.
    مامان: یه کم فرصت بده به مردم. مگه چند ماه گذشته که انقدر عجله داری؟!!
    من: مگه کسی حرفی زده؟
    مامان نگاهی به فاطمه کرد که گفت: مادرشوهرم یه چیزهایی می گفت.
    سر تکون دادم و گوشه ای نشستم. فاطمه مشغول گشت زدن تو خونه شد و به هر دری که می دید یه سری می زد. دوباره این طرف برگشت و با لبخند گفت: قشنگه... زود اومدیم که نرفته باشی سر کار. پشت تلفن که نمیشه درست حسابی حرف زد.
    مامان: نمی خواب بری؟ معطلت کردیم؟
    من: نه. صبح نمایشگاه مشتری نداره... اگر هم کسی بیاد بقیه هستند. خوبی این شغل ها اینه که تایم کاریت رو خودت تعیین می کنی، آقا بالا سر هم نداری!
    مامان نفس عمیقی کشید و پرسید: عادل نمی خوای برگردی خونه؟
    من: بالاخره که باید از خونه ی شما می رفتم... آخرش که چی؟
    فاطمه: اینجوری هم مامان و آقاجون تنها میشن، هم رکسانا. چرا یه سال اینجا رو نمیدی اجاره بیای خونه ی آقاجون؟ رکسانا هم به خونه ی مادرش نزدیک باشه تا کم کم عادت کنه.
    پوزخند زدم. واقعاً باورم نمی شد این حرف ها از دهن فاطمه در بیاد. با دلخوری گفتم: هر کاری می کنید که من رو پای خودم نایستم. نه؟
    فاطمه: به خاطر خودتون میگم به خدا.
    من: چطور وقتی علی رفت کسی از این گیر میر ها نداد؟
    مامان: علی فرق می کنه.
    صداش خیلی ناراحت بود. با اخم گفتم: گریه نکنی ها!
    بغضش رو خورد. فاطمه پرسید: از رکسانا خبر دادی؟ نذار این حاشیه ها رابطه ی شما دو تا رو خراب کنه.
    من: خبر دارم. این روزها شرط و شروطش زیاد شده!
    متوجه لحن طعنه آمیز صدای خودم شدم. هر دو به هم نگاه کردند. فاطمه کنارم روی کاناپه ی دو نفره نشست و گفت: عادل یکی دو هفته این بحث ها رو وسط نکش! خب داداش؟
    من: چرا؟
    مامان: باز میگه «چرا؟». می خوای دعوا راه بیفته؟
    من: اینکه می خوام زنم رو بیارم خونه ی خودم، حرف بدیه؟ غیر قانونیه؟
    هر دو سکوت کردند. نفسم رو فوت کردم. لم دادم و گفتم: خیله خب... من چیزی نمیگم اگه پا رو دمم نذارند. ولی من می خوام عروسم رو بیارم تو همین خونه، حرف دیگه ای هم نباشه!
    کسی بحث رو کش نداد. درباره ی اتفاق های دیگه حرف زدیم. هر چیزی که ربطی به این جریان ها نداشته باشه. مامان هم از خر شیطون پیاده شد و همه جای خونه رو برانداز کرد. با پگاه به بالکن رفتم و پارکی که کمی دورتر از ساختمون ما بود رو نشونش دادم. ازم قول گرفت که هر وقت به دیدن من و عمه اش اومد، با هم ببریمش همون پارک. فاطمه به بیرون سرک کشید و گفت: عادل زنگ می زنند.
    به داخل برگشتیم و ندیده گفتم: شاگردمه.
    فاطمه با لبخند گفت: مشتری های شوهر من رو تور می کنی؟!
    در رو باز کردم. مامان مشغول پوشیدن چادرش شد و گفت: حالا دل نگرون خورد و خوراکت هم باید باشم!
    من: گفتم که با من بیا! خودت نیومدی.
    مامان چپ چپ نگاهم کرد و من با خنده ادامه دادم: من نمیذارم به شکمم بد بگذره.
    فاطمه: بذار یه کم سختی بکشه، بعداً قدر زنش رو بدونه.
    من: الانش هم می دونم... اگه مردم بذارند!
    فاطمه با ابرو به گوشه ای از تخـ ـت دو نفره ی توی اتاق که از اینجا معلوم بود، اشاره کرد و آهسته گفت: بله... کاملاً باور می کنم!
    شوخیش رو به روی خودم نیاوردم و در ورود رو باز کردم. فاطمه لباس های پگاه رو مرتب کرد و همراه مامان برای بیرون رفتن آماده شد. گفتم: حالا چه عجله ایه؟ بمونید زنگ می زنم ناهار بیارند.
    - آقاجونت ناهار نداره... بعداً میام بهت سر می زنم.
    اخم کردم و با پوزخند گفتم: اگه اجازه صادر کرد!!
    ولی تو دلم یاد همه ی پرتقال شمالی هایی افتادم که آقاجون بعد از کتک زدنم سر شربازی هام و پرت کردنم تو زیر زمین، واسه منت کشی برام می آورد. بغض ته گلوم نشست. من همیشه ناز می کردم و پرتقال ها رو نمی خوردم. حتی وقتی در رو باز میذاشت و می رفت هم بیرون نمی اومدم که حرصم رو سرشون خالی کرده باشم.
    با وارد شدن زانیار، مامان و فاطمه و پگاه خداحافظی کردند و رفتند. زانیار با کمـ ـرویی گفت: آقا ببخشید! مزاحم شدم؟
    در رو بستم و گفتم: نه... راحت باش! امروز تعطیل بودی؟
    - بله آقا! بچه ها رو می بردند اردو، من نرفتم.
    - چرا؟
    گردنش رو کج کرد و حرفی نزد. جلوی قاضی و معلق بازی؟!! پیراهن و شلوار فرم دبیرستان تنش بود. من هم زیاد مدرسه رو پیچونده بودم. اشتیاقش واسه یاد گرفتن، من رو یاد خودم مینداخت. اون اوایل عاشق شنیدن صدای سیم ها بودم. هنوز ایستاده بود. با لبخند گفتم: بشین!
    یکی از کاناپه ها رو نشون دادم. نشست و کوله اش رو زمین گذاشت. دیشب گفته بودم سازش رو نیاره. خودم یه گیتار سفارشی خریده بودم و دیگه آقاجون نبود که به در اومدن صداش گیر بده. گفتم: صبر کن!
    وقتی گیتار و رو از کیف بیرون آوردم، لبخند تحسین رو توی صورتش دیدم. به دستش دادم و گفتم: خودت کوک کن!
    - تیونر همراهم نیست.
    - هنوز با تیونر کوک می کنی؟!
    - ...
    - می خوام با گوش هات امتحان کنی. باید تا الان به نت ها عادت کرده باشی!!
    - بله... ما خیلی تمرین می کنیم آقا ولی فکر کنم اونجوری مطمئن تره.
    - اینجوری بهتره.
    سر تکون داد. همونطور که حدس می زدم، مشکلی با تشخیص صداها نداشت. انگشت هاش هم از قبل فرز تر شده بود. پرسیدم: پدر بزرگ چطوره؟
    - خوبه، سلام می رسونه.
    - مگه خبر داره اینجایی؟
    جا خورد و انگشت هاش از حرکت ایستاد. با خنده گفتم: من قرار نیست چغلی کنم!!
    سکوتش رو شکست: فقط بابا بزرگم خبر داره، نرفتم مدرسه.
    - بابا بزرگ پایه ای داری ها!
    خندید. ادامه دادم: خیله خب... پس جوری تمرین کن که ارزشش رو داشته باشه!
    با خنده سر تکون داد.



    مردی که برای سومین بار توی این جمع دیده بودمش، داشت در مورد خارج کردن یه سری ماده ی غذایی و بعد وارد کردنشون با مارک و بسته بندی جدید حرف می زد. هیچ چیزی در مورد اینکه خودش این کار رو می کنه نمی گفت ولی از سودش به خصوص تو کشورهای زیارتی خیلی تعریف می کرد. جنس های ایرانی که اونجا به عنوان سوغاتی خریده می شد و برمی گشت! هم من و هم آدم های دیگه ای که گوش می دادند، می دونستیم که هدفش از اومدن اینجا، جلب سرمایه است و این حرف هاش فقط خاطره تعریف کردن نیست!! اگر یه سری ضوابط رو هم در نظر می گرفت، کار غیر قانونی ای نبود، فقط ریسک سود و زیان داشت. ریسکی که جزئی از زندگی همه ی مهمون های امشب گاراژ بود. مرد می دونست که جای درستی رو انتخاب کرده. امشب برعکس همیشه استرس مسابقه رو نداشتم. چون همین الان هم نتیجه اش رو می دونستم. امیدوار بودم که کمالوند هم از خودش ظرفیت نشون بده.
    به مرد نزدیک تر شدم و دستم رو دراز کردم. مودبانه دست داد. حدس می زدم که حرف هاش تموم شده. با عذرخواهی از جمع، دور شدیم و به طرف گوشه ی خلوت تر سالن حرکت کردیم. من پلیور بافتنی پوشیده بودم و اون کت و شلوار. به ظاهر هم نمی اومدیم. دیگه در مورد سرمایه گذاری به مسعود اعتمادی نداشتم. می دونستم از من بدش میاد. نباید اجازه می دادم که با یه حرکت موذیانه انتقامش رو بگیره و هر چی با بدبختی و دوز و کلک به دست میارم، به باد بده. اما نمی خواستم هر چی در میارم بخوابه تو حساب. واسه نمایشگاه هم اونقدری سرمایه لازم نداشتم. کار خرید و فروش ساده بود... امشب لحن این مرد از هفته های قبل مطمئن تر بود. باید در موردش پرسجو می کردم. با صدای دوستانه گفتم: من زند هستم.
    - خوشوقتم... گیلانی.
    - چند بار موقع گپ زدن دیدمتون.
    - جداً؟ حرف هام قانع کننده است؟
    - حقیقتش ارزش فکر کردن داره...
    از پشت سرش دیدم که شیدا از پله ها پایین اومد. چشم هام رو چرخوندم و به حرف زدن ادامه دادم: دوست دارم بیشتر در موردش صحبت کنیم.
    صدای خنده ی شیدا برای گوش هام واضح تر از صدای گیلانی بود که داشت چند تا نکته ی اصلی کارش رو یادآوری می کرد. حواسم رو به گیلانی دادم و به اون طرف نگاه نکردم. زیاد طول نکشید که از گوشه ی چشم دیدم داره به سمت من میاد.


    دلم دریاچه ی خونه، تنم یخ
    یه دیوونه م که خیلی وقته تنهام
    تو این رنجوُ برام آســـون کردی
    همون روزی که شک کردی به چشمام // مهسا زهیری




    کمی حرکت کردم و تغییر زاویه دادم که راهش رو بکشه و بره، اما دقیقاً کنار من ایستاد. دستش رو جلو آورد و گفت: سلام امیر!
    دیگه نمی شد نادیده گرفت. چرخیدم و خیلی ریلکس دست دادم. سعی کردم در مقابل فشار غیر معمولی دستش واکنشی نشون ندم ولی نمی دونستم تا چه حد موفق شدم. دیر دستم رو ول کرد و با لبخند کوچیکی دور شد. امروز مشکی پوشیده بود که غیر رسمی تر از لباس های قبلیش بود. نگاهم رو از حالت خاص راه رفتنش گرفتم. گیلانی هم به همون نقطه خیره بود. پوزخند زدم. شماره اش رو گرفتم تا سر فرصت باهاش صحبت کنم.
    همین موقع ها بود که باید درباره ی پول با کمالوند حرف می زدم. اینکه امشب چقدر وسط بذاریم و سقفش بره رو چه عددی. اما قبل از اون باید با توکلی مشورت می کردم. باید مطمئن می شدم که قراره رو برنده شدن کی شرط ببنده. تو طول هفته با من تماسی نگرفته بود. نه تایید حرف های خصوصیمون، نه ردشون... هیچی... خیلی محتاط گوشه ای نشستم تا خودش سراغم بیاد. اینکه زیاد دور و بر توکلی بپلکم و بعد ببازم همه رو مشکوک می کرد، ولی انگار قصد حرف زدن با من رو نداشت. شاید نمی خواست درباره ی جزئیات حرفی بزنیم. حق داشت که به من اعتماد نکنه. به جای توکلی، کمالوند سراغم اومد و بی معطلی گفت: فرستادم ته و توی راننده ی یکتا رو در بیارند.
    سر تکون دادم و گفتم: دیگه شگردهام برای همه رو شده.
    - منظورت چیه؟
    - مردم که همینطوری بیکار نمیشینند تا ما رقم های درشت از جیب هاشون در بیاریم!!!
    - ترسیدی؟
    - نه!
    دست توی جیب شلوارش کرد. خودکاری بیرون آورد و گفت: هر وقت با این امضا می زنم برام شانس میاره... بگیرش!
    - من خرافاتی نیستم!!
    - بگیر ببینم!
    با حرص خودکار رو از دستش گرفتم وگرنه پسفردا باختم رو مینداخت گردن نگرفتن خودکار! گفتم: سعی کنید نرخ رو بالا نبرند.
    - یکتا داره تحریک می کنه بقیه رو.
    - ...
    - سری پیش هم که نزدیک بود موتور بهارلو بیفته جلو، اون هم این هفته خیلی امیدواره.
    سر تکون داد و در حالیکه به اطراف نگاه می کرد، ادامه داد: لعنتی... همه امشب یه جوری نگاه می کنند انگار ارث باباشون رو میخوان. دو تا راننده ی جدید... هیچکس نمی دونی قراره چی بشه...
    بعد از چند ثانیه سکوت با آرامش گفتم: رقابت ها نزدیک شده... ممکنه من نتونــ...
    انگشتش رو جلوی بینیش نگه داشت و گفت: دیگه نشنوم پسر!
    بعد بازوی شیدا رو که داشت از کنارش رد می شد گرفت و رو به من گفت: چرا تو هیچوقت نمی رقصی؟ همه ی این مراسم که واسه پول نیست!
    بعد به شوخی شیدا به طرف من هل داد. شیدا خندید و گفت: فکر کنم استرسش نمیذاره!
    من: نه... من از این چیزها بلد نیستم.
    کمالوند هم خندید و دور شد. به خیالش ما رو تنها میذاشت تا سنگ هامون رو وا بکنیم. الان می گفت همه اش واسه پول نیست ولی مثل روز برام روشن بود که بعد از مسابقه یه جر و بحث اساسی با هم داریم. صدای شیدا من رو از فکرهام بیرون آورد: این رفتار هات برای چیه؟
    - من رفتار خاصی ندارم!
    - جداً؟
    - مگه ما با هم شوخی داریم؟
    لبخند زد و گفت: چرا هفته ی پیش به من زنگ نزدی؟
    - واقعاً منتظر بودی زنگ بزنم؟
    اول خیره نگاهم کرد. بعد چسبیده به من روی مبل نشست و با صدای خیلی آروم گفت: من مردها رو میشناسم.
    - ...
    - می دونم بعد از اون بـ ـوسه فکرت پیش منه!
    یکی از ابرو هام رو بالا انداختم و خنده ی کوتاهی کردم. قبل از اینکه ادامه بده بلند شدم و گفتم: من باید برم آماده بشم، این سر و صدا تمرکزم رو به هم می ریزه.
    بلند شد و همزمان گفت: منظورت اینه که من تمرکزت رو به هم می ریزم؟
    داشت می خندید. سر تکون دادم و گفتم: مگه قصدت اینه؟
    - شاید!
    قدمی برداشتم. ساعدم رو گرفت و گفت: پس رقص چی؟
    به شوخی چرخید و رو به روم ایستاد. دستش رو روی شونه ام گذاشت. روی پاشنه دور زدم و سر جای اول برش گردوندم. با لبخند گفتم: بیا... اینم رقص!
    با خنده از من جدا شد و روی مبل نشست. نفسم رو فوت کردم و به طرف در سالن حرکت کردم. قبل از خروج نگاهم روی توکلی ثابت موند. اون هم خیلی جدی و مـ ـستقیم نگاهم کرد، بعد به طرف هم صحبتش برگشت. بدون کوچکترین اشاره ای. کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد. شیدا هم که کاملاً روی اعصابم بود. نه به خاطر حرف هاش، به خاطر حضورش که بدجوری همه ی حسگرهام رو فعال می کرد. اگر پای رکسان وسط نبود تا حالا همه جوره پیش قدم شده بودم.
    شب سختی بود ولی هر طور شده گذشت. وقتی موتور رو به اتاقک برگردوندم، خودم رو برای هر جور سرزنشی از طرف کمالوند آماده کرده بودم. این سری موتورم حتی دوم هم نشده بود و گند عظما زده بودم. می دونستم بردن یکتا برای کمالوند خیلی گرون تموم شده. بالاخره صدای غرولندش از فاصله ی دور توی سکوت محوطه پیچید. چند تا نفس عمیق کشیدم که تحملم بالا بره. وقتی وارد اتاقک کوچیک شد از عصبانیت صورتش سرخ شده بود. به مسعود که پشتش ایستاده بود نگاه کردم. با دست علامت سکوت داد و قلبش اشاره کرد. اگر کمالوند سکته ای چیزی می کرد برای همه آبروریزی بود، به خصوص خودش. پرسید: این چه گهی بود زدی؟
    - سعی ام رو کردم.
    - من نیومده بودم که ببازم... اون هم نه امشب... جلوی اون...
    - تقصیر من نیست. پول خودم هم رفت.
    شیدا خودش رو به ما رسوند. شونه های پدرش رو ماساژ داد و گفت: بابا عیبی نداره. فدای سرت.
    - قیافه ی اون گه تیکه رو دیدی؟؟!!
    مسعود به تعبیر پدرش از یکتا لبخند زد ولی من جرأتش رو نداشتم. اگر امشب درگیر می شدیم یه دعوای بزرگ راه می افتاد و ممکن بود یه نفر رو راهی بیمارستان کنم.
    شیدا: بابا بذار فعلاً دلش به این برد خوش باشه، تا بعد تاوانش رو بده...
    کمالوند روش رو به سمت بیرون اتاقک برگردوند و چند قدم کوتاه برداشت. آروم گفتم: بهتره دنبال یه راننده ی دیگه باشید. من هر حقه ای بلد بودم زدم، دیگه نمی کشم.
    رکسان نمی خواست دیگه پشت موتور بشینم. من هم به هر قیمتی که شده، نمی نشستم. حتی به قیمت این باخت مصلحتی. شیدا برای دفاع از من گفت: حق با امیره... یه آدم جدید پیدا می کنیم.
    مسعود: تو دخالت نکن!
    کمالوند: فکر نمی کردم انقدر زود تاریخ مصرفت تموم بشه! مثلاً خودت رو زرنگ می دونستی!!
    من: اگه...
    کمالوند دستش رو محکم توی هوا تکون داد و گفت: از جلوی چشمم دور شو!
    انگار واقعاً داشت با دستش من رو پس می زد. بهم بر خورد و سراغ کت پشمی ای که آویزون کرده بودم، رفتم. کمالوند راهش رو کشید و رفت. مسعود هم دنبالش حرکت کرد و گفت: شیدا!... بیا!
    ولی شیدا تکون نخورد. در عوض به طرف من اومد. یکی از دست هام رو گرفت و گفت: خسته ای، نه؟
    جوابی ندادم. البته که خسته بودم، روحی و جسمی... توکلی هنوز هم خبری نداده بود و حالم داغون بود. کسی هم از این کارهام خبری نداشت که باهاش حرف بزنم. کتم رو از دست دیگه ام گرفت و روی موتور انداخت. نزدیک تر شد و دستم رو به سمت خودش کشید. یه قدم برداشت. از اینکه به خاطر قدش چشم تو چشم می شدیم، خوشم می اومد. حتی توی این هوای آبان ماه هم برای نشون دادن بدنش دست و دل باز بود! مطمئن بودم که حتی یک کیلو هم اضافه وزن نداره. بازوهاش رو روی شونه هام گذاشت و ساعد دست هاش پشت گردنم قفل شد. انگشت هام رو بین موهای رنگ شده ی روشنش فرو بردم اما قبل از اینکه صورتم رو جلو ببرم، مکث کردم. زمزمه کرد: چرا؟ به خاطر اون حـ ـلقه؟... اون دختر؟
    با یادآوری رکسان دست هام شل شد و بی حرکت دو طرفم افتاد. حالم کلاً عوض شد. سعی کردم فاصله بگیرم. مانعم نشد و عقب رفت. هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتیم و گیج به هم نگاه می کردیم. روی چشم ها و موهام دست کشیدم. صدای دور شدن قدم هاش رو شنیدم و بعد خودم سراغ کتم رفتم. تلفنم چند بار زنگ خورده بود. خونه، رکسان، توکلی.
    به طرف ماشینم حرکت کردم. قدم زدن حالم رو بهتر می کرد. توی ماشین شماره ی توکلی رو گرفتم. جواب داد: بله؟
    - سلام.
    - باختت رو تبریک میگم!!
    - من باید به شما تبریک بگم!
    - ...
    - نکنه...
    - ...
    - روی کی شرط بسته بودید؟
    - ...
    - چرا حرف نمی زنید آقای توکلی؟ نکنه روی من...
    صدای خنده اش توی گوشم پیچید و گفت: ترسوندمت؟
    - ...
    - نگران نباش! رو برنده شرط بسته بودم.
    - پس یعنی...
    - یعنی آره... من با خوردن پول جوونک هایی مثل تو، به اینجا نرسیدم.
    - آخه ما که چیزی رو امضا نزده بودیم...
    - حرف که زدیم... تو کاری که گفتی کردی، من هم سهم خودم رو می کنم.
    این حرفش مثل مرهمی بود روی زخم من. فکر نمی کردم یه روزی همچین آدم پول دوستی بشم ولی فکر اون باخت بزرگ، اعصاب برام نذاشته بود. حالا حداقل می دونستم چیزی از دست ندادم. گفتم: ممنون... خیلی برام ارزش داشت. می تونستید اصلاً به روی خودتون نیارید.
    با خنده گفت: صحیح! می تونستم!
    - ...
    - بعداً شماره حساب بده...
    - بله.
    - تا همکاری های بعدی!
    خندیدم و خدافظی کردم. حداقل یه چیز این شب لعنتی درست از آب در اومده بود. نگاهم روی شماره ی رکسان موند... رکسان... رکسان... روم نمی شد بهش زنگ بزنم.



    11
    از وقتی مشتری ها رو راه انداخته بودم و سرم خلوت شده بود، مدام یه چشمم به در نمایشگاه بود که شاید شیدا وارد بشه، یه چشمم به مجسمه ی دلفین سفیدی که رکسان برام درست کرده بود. نسبت به ظاهرش وزن زیادی داشت و روی پایه ی فلزی نقره ای رنگ بود.
    با خیلی ها دوست بودم، خیلی کارها کرده بودم. از دختر آوردن تو خونه، حتی موقع سفر کربلای آقاجون و مامان، تا سفرهای هفته ای به شمال و عشق و حال... ولی اون موقع اسم دختری مثل رکسان تو شناسنامه ام نبود. بین اون همه آدم، من رکسان رو انتخاب کرده بودم و دلم می خواست کنارم باشه، هر وقت من می خوام باشه. این نبودنش، این بی خبری از کارهام، داشت به زندگی هر دومون لطمه می زد.
    خوشبختانه از صبح سرم شلوغ بود و وقت فکر و خیال نداشتم اما حالا توی این سکوت باید تکلیف خودم رو روشن می کردم. گوشیم رو بیرون آوردم و در حالیکه انگشتم رو روی قوس دلفین حرکت می دادم شماره ی رکسان رو گرفتم. چند تا بوق خورد و بعد صدای آرومش اومد: سلام.
    - سلام عزیزم.
    - خوبی؟
    - مرسی.
    نمی دونستم چطوری حرفم رو پیش بکشم. خودش هم هیچ کمکی نمی کرد. بالاخره سکوت رو شکستم: دلت برام تنگ نشده؟
    - مگه میشه تنگ نشه؟!
    - پس چرا نمیای خونه مون... من تنهام...
    - الان؟
    - نه. الان که سر کارم.
    - شب؟!
    دوباره هر دو ساکت شدیم. خودم به حرف اومدم: یه جوری میگی شب که انگار من خفاش شبم!!
    خندید و آهسته تر گفت: وقتی پای تو وسطه شب و روز نداره!
    من هم خندیدم و گفتم: مگه کسی اونجاست، آروم حرف می زنی؟
    - بابا و مامان.
    - سلام برسون.
    - نمی دونند تویی.
    - ...
    - الو!
    - چرا؟
    - ...
    - رکسانا بابات به من اعتماد نداره؟
    - من این حرف رو نزدم.
    - معلومه... به خاطر همین نمیذاره بیای خونه ی خودت، وگرنه می دونم بابات بی خیال تر از این حرف هاست که نذاره شب کنار شوهرت باشی!
    - یه کم صبر کن...خب؟
    - ...
    - چند وقت دیگه یادش میره.
    - نه. من همین الان می خوامت. تو نمی دونی من تو چه موقعیتی هستم. همین که کنارم باشی حله.
    - دیگه چی؟ امری باشه عادل خان!
    چند ثانیه طول کشید تا حواسم بیاد سر جاش که این صدای کلفت آخری مال آقا فرامرز بوده!
    سلام کردم. جواب داد ولی سر سنگین بود. با آرامش گفتم: نیت بدی نداشتم.
    به خودم لعنت فرستادم که به هر کس اجازه داده بودم درباره ی حرف های خصوصی من با زنم اعتراض کنه. گفت: ان شاالله یه روز با خانواده تشریف بیارید، برای عروسی تاریخ تعیین کنیم.
    - هر چی سریع تر از بلاتکلیفی در بیاییم بهتره.
    - درسته ولی باید یه مهلتی هم برای مقدماتش به من بدید. حالا خودم با حاج آقا صحبت می کنم.
    - خانواده ی من با نظرم مخالفت ندارند.
    - مطمئنی؟!
    حتماً بحث اون شب تو خونه ی آقاجون از یه طریقی به گوششون رسیده بود. با اعتماد به نفس گفتم: کسی که تصمیم آخر رو می گیره منم!
    - عادل خان! ما به پشتیبانی خودت یه نفر، دختر بهت ندادیم که حالا...
    - مشکل شما چیه دقیقاً؟
    خودم هم از لحن تندم تعجب کردم. آقا فرامرز کوتاه گفت: حرف دیگه ای نیست... خدافظ شما!
    و قطع کرد. حتی گوشی رو دوباره به رکسان برنگردوند. اینطوری نمی شد به نتیجه رسید. سریع گوشی و سوئیچ رو برداشتم. کامپیوتر رو خاموش کردم و با سفارش به احمد از نمایشگاه بیرون زدم. همین موقع ها بود که تعطیل می کردیم... هوا کمی سرد شده بود. زیپ پلیور قهوه ایم رو بالاتر کشیدم و پشت فرمون نشستم. تو هر فرعی ای که راه رو نزدیک تر می کرد پیچیدم و تمام مدت به حرف هایی که باید می زدم فکر کردم.
    نیم ساعت بعد جلوی در خونه اشون بودم. قبل از پیاده شدن کش مشکی موهای لخـ ـتم رو محکم کردم که نامرتب به نظر نرسم. دستی به دم اسبی کوتاهم کشیدم. با این ریش پرفسوری، قیافه ام کامل عوض شده بود. اولین باری بود که با این تیپ من رو می دیدند. ماشین رو قفل کردم و دستم رو روی زنگ در گذاشتم. صدای مادر رکسان اومد: کیه؟
    - امیرعادلم مادر جان.
    مکث طولانی کرد و بعد در باز شد. همین که وارد پارکینگ شدم، آقا فرامرز رو توی چارچوب در دیدم. پشت سرش مادر رکسان با دستپاچگی به پارچه ی دامن زیتونیش چنگ انداخته بود. برای هر دو سر تکون دادم و جلوتر رفتم. هنوز از جلوی در کنار نرفته بود. اگر یه ذره از آوازه ی جنگ و دعواهای من تو محل به گوشش خورده بود، اینطوری من رو تحریک نمی کرد. با دست به داخل خونه اشاره کردم و گفتم: اومدم رکسان رو ببینم.
    مادر رکسان: بفرمــ...
    آقا فرامرز: رکسانا خونه نیست.
    فکر می کرد با کی طرفه؟! جوری جلو رفتم که مجبور بشه کنار بکشه و همزمان گفتم: با اجازه.
    بر خلاف میلش راه باز کرد. وارد خونه شدم و به طرف در بسته ی اتاق رکسان رفتم. آقا فرامرز پا تند کرد و گفت: نیست... پیغامت رو بگو؟
    با تعجب و صدای بلند گفتم: پیغام؟!! اول که تلفن رو روم قطع می کنید، بعد که راهم نمی دید... حالا هم پیغام بذارم؟
    و «پیغام» رو جوری رو به در اتاق گفتم که بفهمند مخاطبم بیشتر رکساناست. آقا فرامرز نفس عمیقی کشید و گفت: ببین پسرم... بهتره این موضوع در حضور هر دو خانواده مطرح بشه.
    عصبانی شدم و بلند گفتم: من نه احتیاجی به جهیزیه دارم، نه تاریخ تعیین کردن، نه خانواده!!
    مادر رکسان گفت: آروم باش عادل خان!
    توجهی نکردم و ادامه دادم: همونی که اخبار لحظه به لحظه ی خونه ی ما رو منتقل می کنه، حتماً بهتون گفته که من همه چی خریدم.
    آقا فرامرز رو به زنش داد زد: ببین!... صد بار گفتم این پسر وصله ی تن ما نیست!
    با هر جمله اش بیشتر عصبانیم می کرد. داد زدم: رکسانا بیا بیرون!
    پدرش حرکتی کرد و جلوی در ایستاد. گفت: از خونه ی من بفرما بیرون!
    - تا زنم رو نبینم نمیرم!
    با لحن تحقیرآمیزی گفت: انقدر واسه من «زنم»، «زنم» نکن!
    و دستش رو با انزجار تو روم حرکت داد. مادر رکسان اسم آقا فرامرز رو صدا زد و ساعدش رو نگه داشت. جلو تر رفتم و گفتم: اصلاً دلم می خواد با خودم ببرمش...
    قدمی برداشت. خودش رو به من رسوند که جلوم رو بگیره. ادامه دادم: زنمه، حقمه، می خوام ببینم کی می تونه جلوم رو بگیره!
    سمتش قدم برداشتم و هر دو دستم بالا رفت. کم مونده بود با دست به یه گوشه پرتش کنم اما خودم رو به موقع کنترل کردم. با چشم های سرخ شده و درشت به من زل زده بود. با صدای سرزنش آمیز گفت: بیا بزن!... کارت رو کن، خجالت نکش!!
    پلک هام رو روی هم فشار دادم. سرم رو پایین انداختم و گفتم: احترام خودتون رو نگه دارید... من الان عصبی ام!
    همون موقع در اتاق باز شد و همه به اون طرف نگاه کردیم. رکسان با چشم ها و بینی قرمز ایستاده بود و به ما نگاه می کرد. یه تیکه از موهای تیره اش رو پشت گوشش برد و گفت: بگو؟ حرفت رو بزن!
    دوباره داخل اتاق برگشت. با نگاهی به مادر و پدرش وارد اتاق شدم و در رو بستم. هیچکدوم سعی نکردند جلوی من رو بگیرند. به لبه ی پنجره ای که رو به حیاط اصلی خونه بود، تکیه زد. بی معطلی گفتم: بابات چی میگه؟
    زیر گریه زد و گفت: هی بهت میگم چند روز صبر کن تا همه آروم بشن، تو بلند شدی اومدی اینجا قلدری می کنی؟
    - من فقط میگم...
    - ...
    - گریه نکن!
    جلوتر رفتم و بغـ ـلش کردم. صورتش رو بالا گرفتم و با تاکید گفتم: گریه نکن! من الان اعصاب درست و درمون ندارم، می زنم یه بلایی سر جفتمون میارما!
    چشم هاش فوری به سمت من چرخید و بعد از سکوت کوتاهی، روی گونه هاش دست کشید. گفتم: بیا بریم خونه مون... باور کن من تو موقعیتی گیر کردم که نمی تونم تنها باشم.
    توی صورتم دقیق نگاه می کرد ولی حرفی نمی زد. اسمش رو صدا زدم: رکسانا!
    - ...
    - مگه نمی گفتی جشن مشن دوست نداری؟ بیا بریم سر زندگیمون، بعداً برات جبران می کنم... قول میدم جبران کنم.
    - مگه فقط خواست منه؟ نمی تونم حرف همه رو زمین بذارم که... بابام گناه داره.
    - من گناه ندارم؟
    - چرا مثل بچه ها حرف می زنی؟ یه ذره من رو درک کن!
    - حرف آخرت رو بزن!
    یه سکوت تقریباً طولانی بینمون برقرار شد و بعد رکسان گفت: با این شرایط جایی باهات نمیام. چند روز صبر کن تا...
    نذاشتم حرفش رو تموم کنه، در جا ولش کردم و توی اتاق قدم زدم. با التماس گفت: عادل!
    - کی بود دم از عشق و عاشقی می زد؟ این چجور دوست داشتنیه؟
    - عادل تو رو خدا یه ماه صبر کن، بابام آروم میشه. همه آشتی می کنن...
    با اخم روم رو برگردوندم. ادامه داد: با خانواده ات درگیر شدی، معلوم نیست پول هات رو از کجا میاری... بابام ترسیده. خودت رو بذار جاش!
    - از این به بعد باید مدارک هر ماشینی که خرید و فروش می کنم رو به خانواده ی تو نشون بدم؟
    - من این رو نگفتم!
    - ...
    - عادل جان!
    خواست طرفم بیاد ولی من پوزخند زدم و نگاهش نکردم. داشت همه رو به من ترجیح می داد و انتظار داشت درکش هم کنم! دوباره اسمم رو صدا زد. دیگه حرفی برای گفتن نمونده بود. بی توجه از اتاق بیرون زدم. بلافاصله مادرش وارد اتاق شد و پرسید: چی شد؟
    از اتاق دور شده بودم و جواب رکسان رو نشنیدم. مـ ـستقیم راهم رو به طرف در کشیدم. آقا فرامرز سریع به طرف من اومد و گفت: دل دخترم رو بشکنی، گردنت رو میشکنم!
    حرفی نزدم. کفش هام رو پوشیدم. دوباره گفت: برو هر وقت ادب یاد گرفتی بیا!
    رکسان پشتم رو خالی کرده بود. دیگه رویی واسه بلبل زبونی برام نمونده بود. در رو محکم بست و من هم سمت در کوچه رفتم. چه احمقی بودم که فکر می کردم با من میاد!! تمام طول راه تا خونه به فکر و خیال گذشت. عجیب دلخور شده بودم. هنوز ماشین رو تو پارکینگ نبرده بودم که گوشیم زنگ خورد. نگاه نکرده، می دونستم کیه. جواب دادم: خبرها رسید؟
    فاطمه با نگرانی گفت: چکار کردی عادل؟
    وقتش رسیده بود که همه این تعیین تکلیف کردن هاشون رو تموم کنند. بلند گفتم: دست از سر من بردارید! نمی خوام هی جواب پس بدم. به مامان هم بگو... نمی خوام کسی تو زندگیم دخالت کنه... فهمیدی؟
    - ...
    - Ok؟
    - هر طور راحتی!!! خدافظ!
    منتظر خدافظی من نموند و تو روم قطع کرد.



    12
    همین که در باز شد سگرمه های تو هم علی تو ذوقم زد. سه روز از دعوای من و آقا فرامرز گذشته بود و باید یه جوری خبر می گرفتم. سلام کردم. از جلوی در آپارتمان تکون نخورد و فقط گفت: چکار داری؟
    کفش هام رو در آوردم و همزمان گفتم: علیک سلام. بفرمایید تو...
    می خواستم از رو بره و به داخل دعوتم کنه ولی این کار رو نکرد. خودم با پررویی تمام بهش تنه زدم و در حالیکه می گفتم «خب حالا تو ام!» وارد خونه شدم. در رو بست و همراهم اومد ولی هنوز اخم داشت. به شلوار و پیراهنی که معلوم بود هول هولکی پوشیده نگاه کردم. شاید فکر می کرد رکسانا هم همراهمه، چون تو طبقه ی خودمون، وقتی مجرد بود از این حرف ها نداشتیم. سمیرا با بلوز و دامن و روسری گوشه ای ایستاده بود. سلام کردم. فقط سر تکون داد. با اون حرف هایی که آخرین بار بهش زدم، انتظار دیگه ای هم نداشتم. هر آدمی یه اخلاقی داره، آتیشی شدن من هم دست خودم نبود. چکار می کردم خب؟ یکی از مبل ها رو نشون دادم و مظلوم گفتم: بشینم؟
    علی با اوقات تلخی شونه بالا انداخت و خودش نشست. مشمای بسته ی بستنی رو روی میز گذاشتم و نشستم. سمیرا به علی گفت: امیرعلی از برادرت پذیرایی کن، من سرم درد می کنه!
    بدون نگاهی به من سمت تنها اتاق خونه رفت. متوجه عمق فاجعه شدم. برای اینکه از دل علی در بیارم گفتم: نه تو رو خدا پا نشو! من چیزی نمی خورم!
    کلافه گفت: مزه پرونی رو بذار کنار... حرفت رو بزن!
    با خنده ی کوتاهی به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم: اومدم ببینم وضعیت قرمزه یا نه؟
    - بعد از اون بازی هایی که تو سر همه در آوردی؟!!!
    - من فقط تلفنی با مامان حرف زدم. اونم که هیچی نمیگه اصلاً.
    - عادل!
    - هووم؟
    - اون شب ما رو شستی گذاشتی کنار، عیبی نداره، ما غریبه نیستیم... ولی دیگه آقای خسروی؟!!
    - ...
    - پدر نامزدت؟!!
    - زنم!
    - دیگه بدتر! تازه پدر دامادمون هم هست. فاطمه به زور رامبد رو آروم کرد که نیاد سراغت.
    - می اومد ببینم چه غلطی می خواست بکنه.
    علی نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و با اخطار و بلند گفت: عادل خیلی ها هستند که قبل از جشن عروسی طلاق می گیرند!
    حرفش مثل پارچ آب یخ بود. مگه می شد رکسانا از من طلاق بگیره؟ ساکت شدم و بعد از دو دقیقه بِربِر نگاه کردن علی، گفتم: رکسانا من رو دوست داره.
    - همه چیز که دست خودش نیست.
    داد زدم: دست خودشه!
    - صدات رو بیار پایین!
    - آقا فرامرز مثل آقاجون نیست. اون ها مثل ما بزرگ نشدند. کسی نمی تونه مجبورش کنه طلاق بگیره... اصلاً همون روزی هم رفتم سراغش اگر دلش می خواست می تونست بیاد، کسی جلوش رو نگرفته بود.
    ابروی علی بالا رفت و گفت: پس چرا نیومد؟
    - ...
    - مگه نمیگی دوستت داره؟
    - داره ولی... علی انقدر من رو نپیچون!
    - هر دختری باشه بهش بر می خوره... رفتی تو روی باباش وایسادی.
    - اونطوری هام نبود... کاری نکردم که.
    - برو معذرت خواهی کن!
    - عمراً.
    - پس...
    - خودم یه کاریش می کنم. صبر می کنم آب ها از آسیاب بیفته.
    نمی خواستم دیگه این بحث رو ادامه بدم ولی نه به خاطر دخالت علی. حقیقت این بود که علی نکته ای رو یادم انداخته بود. اینکه رکسان اگر می خواست با من می اومد. این آزادی عمل رو داشت که بیاد ولی خودش خواست که با پدرش بمونه. این وسط هر اتفاق دیگه ای هم که می افتاد رکسان موضعش رو مشخص کرده بود، طرف پدرش رو می گرفت. دندون هام رو روی هم فشار دادم و بعد خیلی عادی رو به علی گفتم: پاشو سه تا قاشق بیار!
    گیج گفت: چی؟!
    - بستنی.
    دهنش باز موند و سر تکون داد. گفت: خیلی بی خیالی به خدا!
    سمت آشپزخونه رفت و من بلند گفتم: میگن بستنی واسه سردرد خوبه.
    علی آروم خندید. ادامه دادم: دخترخاله هم دخترخاله های قدیم... یه کمکی می کردند، این مشکلات عشقی پسرخاله شون حل بشه...
    علی: بذار استراحت کنه، خسته است.
    من: البته اون یکی پسرخاله شون!
    علی دوباره خندید و با دو تا قاشق برگشت. من قوطی بستنی رو باز کردم. یه قاشق زدم و گفتم: از ما گفتن بود. بستنی و سردرد رابطه ی مـ ـستقیم دارند...
    علی با پا به زانوم زد. با خنده گفتم: بابا مطلب علمیه!
    باز هم خبری از سمیرا نشد. دیگه حرفی نزدم. ناخونده اومده بودم، زیاد نموندم. موقع رفتن کلی سفارش مامان رو کردم که به خاطر آقاجون ممکن بود یه مدت نبینمش. علی هم تا می تونست دم اسبیم رو مسخره کرد و باز توصیه کرد که برم از همه ی تیر و طایفه مون عذرخواهی کنم! سمیرا برای خدافظی هم بیرون نیومد.
    وقتی پشت فرمون نشستم واقعاً از برگشتن به اون خونه ی خالی آشفته بودم. دیشب اصلاً خوابم نبرده بود. الان هم هوا تاریک شده بود و با این شب های طولانی نمی دونستم چکار کنم. هیچ خبری از رکسانا نبود. حتی زنگ نزده بود که حالم رو بپرسه. بهش گفته بودم حال و روز خوبی ندارم!! براش حتی مهم نبود که یه کم در مورد حرف هام فکر کنه. من هم زنگ نزده بودم، نمی خواستم دوباره سنگ رو یخ بشم.
    گوشی رو از جیبم بیرون آوردم. با لبه ی استیلش روی چونه ام ضرب گرفتم. یه تماس کوچولو که دنیا رو به هم نمی ریخت! بین شماره ها دنبال شماره ی شیدا گشتم. از تنهایی که بهتر بود. یه مدت حواسم رو پرت می کرد. رکسان هم اگر با این چیزها مشکلی داشت، می تونست همراهم بیاد. روی علامت تماس رو لمس کردم. خیلی زود صداش به گوشم خورد: سلام.
    - سلام... خوبی؟
    - ممنون. تو چطوری؟
    - اِی...
    - از جمعه با بابا حرف نزدی؟
    - یه بار اومده بود نمایشگاه، نگفته بهت؟
    - نه، حرف نزدیم... من استانبولم.
    - خوش میگذره؟
    - نه زیاد. یکی از همراه هام خیلی پر حرفه.
    خندید و ادامه داد: در واقع الان نجاتم دادی!
    من هم خندیدم. ناخودآگاه به زبونم اومد: کی برمی گردی؟ من حالم خوب نیست.
    - بلیطم مال فرداست. تو چته؟!
    - مممم... نمی دونم.
    دوباره ریز خندید و گفت: من می دونم.
    روی صندلی لم دادم و آروم گفتم: بگو ما هم بدونیم!
    - گفتنی نیست.
    - کردنیه؟
    از صراحتم جا خورد و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: نه، مثل اینکه واقعاً آره!!
    - چیکار کنم حوصله ام سر رفته.
    - حوصله ات سر میره انقدر هول میشی؟
    - نه همیشه.
    خندید و گفت: خیله خب... پنج شنبه می بینمت. یکی از دوست هام یه دورهمی کوچیک داره... خبرت می کنم.
    - باشه، منتظرم.
    وقتی تماس رو قطع کردم، سراغ گالری رفتم. روی عکس خودم و رکسان نگه داشتم و جوری به صورتش اخم کردم که بفهمه نباید طرف پدرش رو می گرفت. برام خیلی عجیب بود اما دلم بدجور خنک شده بود. با من نیومد، حالا هم نتیجه اش رو می دید تا دیگه تکرار نکنه و دفعه ی بعدی که گفتم «بریم» نپرسه «کجا؟». عکس مال روز عقدمون بود. با انگشت روی صورتش کشیدم. بعد عکس رو رد کردم و گوشی رو روی صندلی بغـ ـل انداختم.



    13
    به ماشین تکیه داده بودم و به در فلزی و بزرگ رو به رو نگاه می کردم. برای اولین بار خونه ی کمالوند رو می دیدم. توی یکی از مناطق خوب شهر بود. ساختمون رو ندیده بودم ولی از در و محوطه ی اطرافش معلوم بود که باید خیلی مجلل باشه. منتظر بودم که شیدا بیرون بیاد و با هم بریم ولی کسی که بیرون اومد خود کمالوند بود. با تیشرت مردونه ی راه راه و در حالیکه دست هاش رو توی جیب هاش فرو کرده بود، به سمت من می اومد. تکیه ام رو از ماشین برداشتم و درست ایستادم. وقتی رسید خیلی دوستانه دست دادیم. گفت: شنیدم رسماً داری می بریش سر قرار!
    از اصطلاحی که به کار برد خنده ام گرفت. خودش هم خندید. انگار باخت قبلمون رو فراموش کرده بود. گفتم: فکر کنم.
    - خوبه.
    سر تکون داد و اضافه کرد: خدا شاهده که یه 5 -6 سالی هست می خوام این دو تا رو سر رشته کنم، ولی... همه اش طفره میرند!
    - ...
    - من هم دیگه دارم پیر میشم.
    با این جمله ها داشت نگرانم می کرد. یه بار داشتم با دخترش می رفتم بیرون، تا کجاها داشت می برید و می دوخت!! دوباره گفت: زودتر تکلیفت رو با زندگی قبلی و خانواده ات روشن کن!
    حتماً همه چیز رو درباره ی زن داشتن من می دونست و تا حالا به روی خودش نیاورده بود. وقتی صورتم رو دید، ادامه داد: واقعاً فکر می کردی من بیکار میشینم و در موردت تحقیق نمی کنم؟!!
    - نه... یعنی...
    - من نمی خوام تو زندگی بچه هام دخالت کنم ولی مراقب هستم! می دونی که!
    سر تکون دادم و گفتم: من به دخترتون هیچ قولی ندادم.
    - منظورت چیه؟!
    از اخمش ترسیدم اما حرفم رو کامل کردم: منظورم اینه که... خودش همه چیز رو می دونه. من قصد فریب دادنش رو ندارم!
    - کار درستی می کنی.
    و جوری ابرو بالا انداخت و به سر تا پام نگاه کرد که ادامه ی حرفش این می شد «وگرنه با من طرفی». شیدا از در بیرون اومد و هر دو نگاهی به اون سمت کردیم. گفتم: بستگی داره که ببینه به دردش می خورم یا نه.
    و من همیشه راه هایی رو بلد بودم که دخترهای کنه هم با میل خودشون ازم ببرند! کمالوند حرفی نزد چون شیدا به ما رسیده بود. خدافظی کردیم و تو ماشین من نشستیم. در واقع داشتم از زیر نگاه سنگین کمالوند فرار می کردم. تمام طول راه در مورد حرف های کمالوند صحبت کردیم و شوخی جدی بهش یادآوری کردم چیز مهمی بینمون نیست. خیلی راحت حرفم رو تایید کرد.
    انتظار داشتم مهمونی ای که ازش صحبت کرده بود، خیلی آنچنانی و با کلاس باشه اما واقعاً یه دورهمی ساده بود. تعداد مهمون ها به 15 نفر هم نمی رسید و همه زوج بودند. موقع در آوردن پالتوهامون به تاپ و دامن معمولیش اشاره کردم و گفتم: به کمتر از استخر پارتی نمی خوردی!
    ابروش رو بالا انداخت و گفت: من که گفتم یه مهمونی خودمونیه. بچه ها دوست هام هستن.
    مچم رو گرفت و در حالیکه به طرف چند نفر می کشید گفت: بذار معرفیت کنم.
    روی کاناپه های گرد سفید نشسته بودند که دور میزی چیده شده بود. روی هم رفته توی سالن اسباب زیادی نبود و از طرح ها و رنگ های روشن استفاده کرده بودند. سالن دو تکه ای بود و هر تیکه با پله های منحنی به طبقه ی بالا وصل می شد. با صدای شیدا به خودم اومدم که گفت: خونه قشنگه... نه؟
    با تاکید سر تکون دادم. با دست چند نفر رو نشون داد و گفت: نوشا، الناز، مرجان، حمیدرضا، بهروز، سعید، ... ایشون امیرعادل!
    حرف هایی رو که معمولا موقع آشنایی می زنند تکرار کردیم. بعد گفتم: هرچند که احتمالاً اسم ها یادم نمی مونه.
    خندیدیم. یکی از پسرها جا باز کرد و گفت: حالا یه مدت که بگذره مجبوری همه رو حفظ کنی... بشین!
    نشستم و یکی دیگه گفت: ازت تست هم می گیرند که مطمئن بشن قاطی نکنی، گفته باشم.
    و با لبخند به دخترهای جمع اشاره زد. گفتگوها ادامه پیدا کرد. درباره ی همه چیز. از مدرک و دانشگاه گرفته تا کار و فامیل و دوست های معروفشون از بین هنرپیشه ها و فوتبالیست ها... همه چیز از طرز حرف زدن تا لباس پوشیدشون برای من غریبه بود. انگار از یه دنیای دیگه پریده بودم وسطشون و سعی می کردم زبونشون رو بفهمم. صندلی هایی رو از اطراف دور همین میز کوچیک چیدند که راحت تر بشینند. موسیقی ملایمی تو فضا پخش بود و لیوان های فانتزی رو که به اندازه ی دو سانت پر شده بود، انقدر مزه مزه می کردند که شبیه خاله بازی به نظر می رسید. فاز خاطره تعریف کردن گرفته بودند.
    بعد از یک ساعت به این نتیجه رسیدم که حوصله ی هیچ کدومشون رو ندارم اما به هر حال مجبور بودم تا شام بمونم و به خاطرات ظاهراً بامزه ای گوش بدم که هیچ سهم و اشتراکی توشون نداشتم. بالاخره یکی از دخترها لیوانش رو روی میز گذاشت و من رو مخاطب قرار داد: چرا ساکتی امیر جان!؟
    گفته بود «امیر جان». به زور جلوی نیشخندم رو گرفتم و گفتم: گوش می کنم... بهروز خیلی باحال تعریف می کنه.
    بهروز خندید و گفت: مرسی... البته من سعیدم!
    شیدا که از تنگی جا، کنارم چسبیده بود ریز خندید و دستش رو روی ساعدم گذاشت. گفتم: گفتم که یادم نمی مونه.
    شیدا: مهم نیست.
    سعید: دستت درد نکنه شیدا!
    خندیدم. رو به من ادامه داد: حالا یه چیزی بگو... دل هانیه ی من رو نشکن.
    جوری گفت «هانیه ی من» که یاد رکسان افتادم ولی رکسان دیگه مال من نبود، کم کم داشت یه هفته می شد که خبری ازم نگرفته بود. اون که می دونست من به خاطر اینکه باباش گوشی رو ازش گرفت، دیگه زنگ نمی زنم. چرا خودش خبر نمی گرفت؟... چرا باهام نیومده بود؟ من که گفتم بیاد... با ضربه ی کوچیک آرنج شیدا به جمع برگشتم و با انرژی گفتم: ok.
    لیوان جلوم رو سر کشیدم و با صدا روی شیشه ی میز گذاشتم که صداهایی شبیه تشویق از جمع بلند شد. با نگاهی به شیدا شروع کردم: روز اولی که دیدمش...
    همه خندیدند. به نظرشون موضوع جالبی رو انتخاب کرده بودم. شیدا هم سراپا گوش شده بود. ادامه دادم: در واقع شب بود.
    خنده ها بیشتر شد و همونی که نمی دونم بهروز بود یا سعید گفت: پس بدون ِ سانسور لطفاً.
    شیدا با خنده گفت: داره اذیتتون می کنه!
    - من از یه عروسی بر می گشتم.
    «اووو»
    - اوضاعم یه کم از کنترل خارج شده بود.
    «بــــــــــله... می فرمودید!!... الکی مثلاً همیشه تو کنترل بوده »
    شیدا بی توجه به واکنش بچه ها به حرف هام، دستش رو روی ساعدم حرکت می داد. گفتم: تو اتوبان تهران _ کرج کشیدم کنار. تو حال خودم رفته بودم... می دونید که احساس تنهایی چیه؟...
    صدای خنده ها و تایید ها بلند شد. اضافه کردم: پلک هام رو هم نیومده بود که...
    - که؟!!
    دست شیدا روی پام نشست. چشم هام رو براش باریک کردم. رو به بقیه گفتم: که...
    - که؟؟!
    انگشت هاش شروع به حرکت کرد. به جمع نگاهی کردم و ادامه دادم: یکی از پشت کوبوند به ماشینم! آخه رانندگی زن جماعت رو کی دیده؟!
    دخترها غرغر کردند و پسر ها با بی رحمی حرف من رو تایید کردند. اما همه از شوخیم خوششون اومده بود. شیدا بلند گفت: حالا هر چی که بود... نتیجه داد. نه؟
    به من نگاه کرد. سر تکون دادم. بلند شد و دست های من رو هم کشید تا بلند بشم. رو به یکی از دخترها گفت: سمی آهنگ رو عوض می کنی؟
    سمی به سمت کنترل پخش رفت. لیست آهنگ ها رو آورد و همزمان گفت: چی بذارم؟ جاز کلاسیک خوبه یا هیپ هاپ یا راک یا... خودتون بگید؟
    چند نفر نظرهای مختلفی دادن و در نهایت همه ی اون سبک ها کنار رفت. سالن رو نیمه تاریک کردند و یه آهنگ مسخره از شکیرا شنیده شد!! مسخره تر از اون اینکه شیدا مجبورم کرد برقصم که اصلاً حالش رو نداشتم. چون اولین باری بود که آورده بودمش بیرون، نمی خواستم حالگیری کنم و نه بیارم. هرچند کمی با دوست هاش صمیمی شده بودم. مجلس هم جدی نبود و بچه ها به جای رقص بیشتر شوخی و مسخره بازی می کردند. هیچکس حواسش به مدل رقص بقیه نبود. وسط آهنگ دوم به شیدا نزدیک تر شدم و خواستم بگم که بشینیم، ولی اشتباه برداشت کرد و دست هاش رو دور کمـ ـرم انداخت. حرف تو دهنم ماسید. مشکل اینجا بود که امروز با این دامن صورتی زیادی به نظرم بامزه می اومد. یک دقیقه بعد که متوجه شدم از عمد مدام فاصله اش رو کم می کنه و برخوردهاش با من بیشتر شده، زیر گوشش گفتم: میشه بریم؟
    با تعجب جواب داد: همین حالا؟
    - آره.
    - شام؟!
    - بی خیال.
    چشم هاش برقی زد و گفت: اگه واقعاً اینطوری می خوای، حرفی نیست...
    یک ربع بعد داشتم سمت خونه ی کمالوند می روندم. حداقل یه نفر بود که به حرفم گوش بده و وقتی میگم با من بیاد، بیاد! نه اینکه مثل بعضی ها واسه حرفم تره هم خرد نکنه. با فکر رکسان دوباره اخم رو صورتم نشست و گفتم: دلت می خواست با دوست هات باشی؟... آخه من... اصلا نمی شناختمشون. یه جورایی...
    حرفم رو ادامه ندادم. گفت: مهم نیست. از این برنامه ها زیاد داریم.
    - اون کلاس هایی که آشناتون کرد چه جوری بود؟
    فقط می خواستم یه حرفی زده باشیم که هم من از خیال رکسان بیرون بیام، هم این فضای کسل کمی عوض بشه. شیدا جواب داد: کلاس های هنری بود. همه جور هنری مثل نقاشی، عکاسی، موسیقی... من تو گروه عکاسی و تصویر برداری بودم.
    - تفریحی؟
    - آره. اون دوره بچه هاش خیلی خودمونی بودند. اردوهای خوبی هم داشت.
    دوباره ساکت شدیم و وقتی جلوی خونه اشون نگه داشتم، با اکراه پیاده شد. هنوز چند قدم برنداشته بود که برگشت و گفت: بیا تو... یه چیزی واسه شام بخوریم.
    - پدرت...
    - بابا قرار شام داشت. کسی نیست.
    یکی از ابروهام بالا رفت و به چشم هاش خیره شدم. داشت من رو می کشید تو خونه ی خالی! پس من چرا گفتم «ماشین رو بیارم تو؟»؟
    از وقتی وارد خونه شده بودیم و قدم اول رو روی سنگ های راهروی ورودی گذاشته بودیم، انگشت هاش بین انگشت های من بازی می کرد و من هم هیچ مخالفتی نشون نمی دادم. دیوارهای راهرو با سرامیک های ریز طراحی شده بود. برق سالن اصلی رو روشن کرد و ناگهان خونه توی نور فرو رفت. خیلی بزرگ و شیک بود. از لوسترها تا تابلوها، همه چیز نفیس و قیمتی به نظر می رسید. مبلمان کل خونه یک دست بود و طرح پارچه هاش هم با پرده و هم با رومیزی ها هماهنگی داشت. بیشتر از قیمتشون، مدل چیدمان و انتخاب رنگ ها خودنمایی می کرد. خونه واقعاً قشنگ و هماهنگ بود.
    با ضربه ای که به بازوم خورد سمت شیدا برگشتم که با کنجکاوی نگاهم می کرد. در حالیکه لباس هاش رو در می آورد گفت: اینجا چطوره؟
    - عالیه.
    - سلیقه ی من نیست.
    - می دونستم... به تیپ تو نمیاد.
    - کار مادرم بوده... خیلی وقته که اینجا دست نخورده. بابا دوست نداره دست به هیچی بزنیم، حتی یه گلدون رو جا به جا نمی کنه!
    - به پدرت نمی اومد انقدر... عاطفی باشه!!
    شیدا شونه بالا انداخت و لبخند زد. ادامه دادم: چیزی نیست که طبق مد باشه تا بخواد از مد بره...
    - اهوم.old fashioned .
    خندیدم. نگاهش مـ ـستقیم به من بود. چرخید و پشتم ایستاد. یقه ی پالتوم رو از لبه ی شونه ها گرفت و گفت: راحت باش!
    کمک کرد که در بیارم و خودش آویزونش کرد. مشغول دیدن یکی از ظرف های میناکاری بودم که حرکت دست هاش رو دو طرف کمـ ـرم احساس کردم. یه حرکت ملایم و آهسته. دستم رو روی یکی از دست هاش گذاشتم که متوقفش کنم. سرش رو از کنار بازوم جلو آورد و گفت: خیلی ظریفه نه؟
    در واقع توی آغـ ـوشش بودم و چیزی که اذیتم می کرد این بود که بدم نیومده بود. دستم رو روی مچ و ساعدش حرکت دادم و گفتم: آره... ظریفه!
    نزدیک گوشم خندید و آروم گفت: معلومه با خودت – شما پسرها چی میگید؟- چند چندی؟!
    - تو دوست داری چطوری باشم؟
    سرم رو به طرفش چرخوندم و توی چشم هاش زل زدم. جوابم رو نداد. در عوض دست هاش شروع به حرکت کرد. از دخترهایی که می دونستند باید چکار کنند خوشم می اومد. انگشت هاش روی کمـ ـرم ایستاد و آروم آروم زیر پیراهنم رفت. پلک هام رو بستم و صدای خنده هاش رو از نزدیک تر شنیدم. بعد گرمای نفسش کنار گردنم و لمس دست هاش روی پوستم... همه چیز توی همین فاصله گذشت و تصمیم گرفته شد! من این زن رو می خواستم و به دستش هم می آوردم!!
    برعکس تصورم از یه رابطه ی طولانی و فوق العاده، انقدر کوتاه بود که انگار هیچوقت اتفاق نیفتاده. تو این مورد چیز زیادی برای مقایسه نداشتم چون رابطه ام با همه ی دوسـ ـت دخترهام به همچین چیزی ختم نمی شد، ولی به هر حال این رو متوجه شده بودم که شیدا اونقدرها هم که ظاهرش نشون میده، اینکاره نیست. حتی سر کا*ندوم ناشی بازی هم در آورده بود!
    با بی حالی روی تخـ ـت بزرگ وسط اتاق نشستم و با ملافه ی صورتی رنگ پام رو پوشوندم. بعد نگاهم به شیدا افتاد که با چشم های باز من رو برانداز می کرد. نمی دونستم از این به بعد باید چطوری باهاش رفتار کنم اما الان فکر کردن بهش غیر ممکن بود. به ذهن باز و تمرکز احتیاج داشت. من الان گرسنه و گیج بودم و چشم های درشت و قهوه ای رکسانا تو پس زمینه ی ذهنم بود. نگاهم رو دور اتاق گردوندم و یاد اشتیاقمون برای رسیدن به این تخـ ـت افتادم. صحنه هایی از بی طاقتی هردومون جلوی چشم هام اومد. بدتر از همه لامپ های پر نور اتاق بود که خیلی توی ذوق می زد و حس زنده ای که انگار دوباره داشت تکرار می شد... نگاهم باز روی صورت شیدا افتاد که گفت: خب؟
    چشم هاش به لب های من زل زده بود. جوری که انگار قراره حکم مرگ و زندگی بدم. ولی تنها چیزی که در حال حاضر می تونستم با قاطعیت بگم، این بود که واقعا خوشگل بود و این جذابیتش هنوز بینمون سایه انداخته بود. فقط گفتم: میشه دوش گرفت؟
    پلک هاش با حرص بسته شد و سر جاش نشست. تاپش رو از گوشه ی تخـ ـت برداشت و پوشید. بعد بلند شد و در حالیکه دنبال دامنش می گشت، شلوارم رو برام پرت کرد. دکمه ی شلوار به چونه ام خورد و ناخودآگاه «آخ» گفتم. بی اعتنا گفت: حموم این طبقه، انتهای لابیه.
    دامنش رو با حرکات خشنی پوشید، بدون لبـ ـاس زیـ ـری که پایین تخـ ـت چشمک می زد و نگاه من رو به خودش مشغول کرده بود. سمت در رفت. روی لبه ی تخـ ـت نشستم که لباس هام رو جمع کنم. توی چارچوب برگشت و گفت: حوله ی تمیز تو قفسه ها هست...
    دستش با کلافگی یه نقطه ای رو بیرون از اتاق نشون داد. بعد با حالت عصبی که تغییرات واضحی توی صورتش ایجاد کرده بود ادامه داد: یه جوری هم وانمود نکن انگار چیز مهمی نبوده!!!
    بی توجه به انگشت اشاره اش که توی هوا تکون می خورد و من رو نشون می داد، فقط سر تکون دادم. با صدای ناله ای که از گلوش در آورد بیرون رفت و در رو کوبید. شونه بالا انداختم. به من چه ربطی داشت؟ خودش خواسته بود، من که مجبورش نکردم. من که قولی بهش نداده بودم! با این حال بلند گفتم: شیدا! تو انقدر جاذبه داری که نمیشه جلوت مقاومت کرد... تقصیر من نیست.
    حرفم از ته دل بود. جاذبه داشت وگرنه من انقدرها هم خودم رو ول نکرده بودم و عادت نداشتم طرف هرکسی برم. جوابی نیومد. دوباره گفتم: محض اطلاعت هر حرفی که اون وسط بهت گفتم، واقعی بود. من جداً ازت خوشم میاد. Ok خانومی؟!
    صداش از جای دوری اومد: خیله خب شنیدم... لازم نیست همه ی دنیا بفهمند!!
    خنده ی کوتاهی کردم و با لباس هام سمت حموم رفتم. جایی که اشاره کرده بود. یه دوش ده دقیقه ای گرفتم و تمام مدت با این فکر گذشت که اگر رکسان حرفم رو قبول می کرد و پدرش رو به من ترجیح نمی داد، این اتفاق نمی افتاد. پس قاعدتاً همه چیز زیر سر رکسان بود. اون بود که من رو تو همچین موقعیتی گذاشته بود. با این فکر وجدانم رو آروم کردم و وقتی از حموم بیرون اومدم، رفتارم عادی تر شده بود. توی طبقه و راهرو ها گشتم و شیدا رو توی آشپزخونه ی پایین پیدا کردم. در حالیکه روی زمین نشسته بود و به دیوار سرامیکی تکیه داده بود. با دیدن من که لباس هام رو کامل پوشیده بودم از جاش بلند شد و با مِن مِن گفت: گفتم... شـ... شاید یه چیزی درست کنم.
    - حالت خوبه؟
    - اممم... آره.
    - فکر کنم بهتره من برم.
    به هم خیره موندیم. بعد از چند ثانیه سر تکون داد. موقع خداحافظی یه بـ ـوسه روی گونه اش گذاشتم اما اتوماتیک وار هر دو پیشروی کردیم و اوضاع از کنترل خارج شد. وقتی صورتم رو عقب بردم، دلخوری چشم هاش کمـ ـرنگ تر شده بود. حتی لبخند هم زد که در کمال تعجب خیلی خوشحالم کرد. موقع حرکت توی حیاط چشمم روی خونه و درخت های اطرافش چرخید. اگر کسی به عشق دختری از همچین خانواده ای دست رد می زد، احمق بود. ولی از طرفی ازدواج با دختری که انقدر راحت خودش رو تقدیم می کنه، یه بحث جدا بود که جزء گزینه های آدمی مثل من قرار نمی گرفت!
    با وارد شدن به آپارتمان تاریک خودم همه چیز واقعی تر به نظر می رسید. من با دختر کمالوند خـ ـوابیده بودم، در حالیکه زن داشتم و با خانواده ی خودم و زنم حرفم شده بود. از هر طرف که نگاه می کردم هیچ راه حلی نبود. داشتم با میل شدیدم به زنگ زدن به شیدا مقابله می کردم. لحظه ی آخر گفته بود، رسیدم خبر بدم. نفسم رو با صدا بیرون فرستادم و کفش هام رو سمت جاکفشی شوت کردم. هوای آبان و نم موهام سرما به تنم نشونده بود. دنبال ریموت اسپیلت گشتم تا دما رو بالا ببرم که سایه ای توی تاریک روشن کنار پنجره ها حرکت کرد و کسی گفت: دنبال این می گردی؟
    از جا پریدم و سمت صدا برگشتم. برای یه لحظه ی کوتاه حس کردم توهم زدم و ندای وجدانم با صدای رکسان سراغم اومده اما برق پذیرایی روشن شد و خود رکسان به طرفم قدم برداشت. تمام حس هایی که تا اون روز شناخته بودم، همزمان به طرفم هجوم آوردند. این صورت آروم و معصوم رکسانای من بود که داشت لبخند می زد. داشتم به چشم خودم دو تکه شدنم رو می دیدم. امیری که تو خونه ی کمالوند جا مونده بود و عادلی که اینجا سردرگم ایستاده بود. به زور لبخند زدم و گفتم: چرا خبر ندادی؟
    - خواستم غافلگیرت کنم.
    زبونم نچرخید تا بگم خوب کاری کرده. چشمم روی چمدون و ساک مسافرتیش ثابت موند. گفت: به زور بابا رو راضی کردم که بذاره بیام.
    - چرا حالا؟
    - یعنی چی؟
    - چرا زودتر نیومدی؟
    دیر کرده بود. بدجوری دیر کرده بود. با بهت نگاهم کرد. پلک زدم و سعی کردم با لحن عادی بگم: کاش همون موقع باهام می اومدی.
    با ناباوری سر تکون داد. سمت چمدون رفت و با اخم گفت: 5 روزه به خاطرت خواب و خوراک نداشتم. قید عروسی و همه چیز رو زدم، اومدم اینجا. حتی جلوی خانواده ام یه زنگ نزدی خونه حالم رو بپرسی! 5 روزه منتظرتم ولی نیومدی دنبالم! بابام گفت «اینی که انقدر سنگش رو به سیـ ـنه می زنی کجاست؟!» مونده بودم چی جوابش رو بدم!... حالا میگی 5 روز واسه رضایت بابام زیاد بوده؟ میگی من...
    حرفش رو ناتموم گذاشت و در عوض گفت: اگه خیلی دیره!!! می خوای همین الان برگردم؟
    و دسته کلیدی رو که بهش داده بودم جلوم نگه داشت و تکون داد. همینقدر کافی بود تا اعصاب من رو کامل بهم بریزه. چمدون و ساکش رو بلند کردم و سمت اتاق بردم. دنبالم اومد. آروم گفتم: آره... حق با توئه...
    بدون نگاه دیگه ای به صورت کنجکاوش از اتاق بیرون رفتم و خودم رو توی دستشویی انداختم. همه چیز رو با دست های خودم خراب کرده بودم و نمی دونستم از کجا باید درستش کنم! آخرین چیزی که می خواستم این بود که امشب با رکسان رو به رو بشم. یک ربع روی توالت فرنگی نشسته بودم و الکی به دست هام خیره بودم. چند ضربه به در خورد. جواب ندادم. پرسید: حالت خوبه عادل؟
    با دو انگشت گوشه ی پلک هام رو فشار دادم و بعد گفتم: خوبم.
    - چرا نمیای بیرون؟
    - میام.
    صدای تکون خوردن دستگیره از پشت در اومد. قفل کرده بودم. دوباره در زد و گفت: چرا اینجوری می کنی؟
    - ...
    - ناراحتی که اومدم؟
    - نه! این چه حرفیه!
    - بهتره نباشی!!
    تهدید و عصبانیت توی صداش برام غریبه بود. تا به حال اینطوری باهام حرف نزده بود. به صورتم آب پاشیدم و بیرون رفتم. بالاخره یه کاریش می کردم. اونقدرها هم حل نشدنی نبود!!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    فصل چهارم

    1
    با خیسی صورتم از خواب پریدم و چشمم به رکسانا افتاد. کنار کاناپه ای که روش خـ ـوابیده بودم ایستاده بود و داشت صورتش رو با حوله ی فسفوریش خشک می کرد. دوباره با دستش روی صورتم آب پروند و گفت: چرا اینطوری مچاله شدی؟!
    اول به خاطر آب غر زدم و بعد نشستم و در حالیکه به ماهیچه هام نرمش می دادم گفتم: به نظرت قد من روی این جا میشه؟
    پتو رو از لای دست و پام در آورد و گفت: چرا نیومدی رو تخـ ـت؟!
    یکی از ابرو هام بالا رفت، ادامه داد: من نیومدم اینجا که تو شکنجه بشی!!
    حرفی نزدم. هنوز انقدر عوضی نشده بودم که سه ساعت بعد از خوابیدن با یکی، برم تو تخـ ـت یکی دیگه! از یادآوری اتفاق های شب گذشته چین به پیـ ـشونیم افتاد. پرسید: جمعه ها تعطیلی؟
    - آره. من روزهای عادی هم 8 پا نمیشم!!
    و به ساعت نگاه کردم. خندید و پتو رو به اتاق برد. بلند شدم و به آشپزخونه رفتم که یه لیوان آب بخورم. دیشب به جز جمله های معمولی از اوضاع خانواده هامون چیزی بینمون رد و بدل نشده بود. بطری رو سر کشیدم. از توی هال گفت: یک – با لیوان بخور! دو – ناشتا آب نخور!
    با اعتراض گفتم: بالاخره بخورم یا نخورم؟
    - دیگه که خوردی!
    بطری رو تو یخچال گذاشتم و با کنایه گفتم: وقتی آدم تنها زندگی می کنه، همین میشه دیگه.
    جلوی ورودی آشپزخونه ایستاد و با لبخند کوچیکی گفت: چند قرن تنها بودی مگه؟
    وقتی اخمم رو دید، لبخندش محو شد و به چشم هام زل زد. بعد گفت: چیزی شده که نمی خوای به من بگی؟
    - چیزی که نمی خوام بگم رو بگم؟؟!
    با گیجی سر تکون داد و گفت: چت شده؟!
    - هیچی!!
    - اگه مشکلی داری، رک بگو؟
    پوزخند زدم و گفتم: مشکل اینه که...
    - ...
    - توی خونه ی بابات گفتم بیای، نیومدی!
    - من هم خیلی کارها گفتم بکن، نکردی!
    حق داشت. توی سکوت به هم خیره شدیم. دست به سیـ ـنه ایستاده بود و همچین به من نگاه می کرد که اگر یه کت کوتاه چرم می پوشید، عین کارآگاه های پلیس تو فیلم ها می شد! یهو زیر خنده زدم. جلوی خنده اش رو گرفت و وارد آشپزخونه شد. چشمش که به میز وسط افتاد، حالت صورتش تغییر کرد و روش رو سریع برگروند. می دونستم مثل خود من یاد حرفی که درباره ی امتحان کردن میز زدم، افتاده. فوری گفتم: یه نفر همین چند دقیقه پیش گفت «چرا نیومدی رو تخـ ـت؟».
    دستپاچگیش بیشتر شد و با لبخند سمت یخچال رفت. با تفریح به کابینت ها تکیه دادم و نگاهش کردم. جدی گفتم: ok. از امشب!
    این بار همون طور که انتظار داشتم برگشت و چشم غره رفت. خندیدم. بالاخره که باید روی زنم بهم باز می شد. زنم؟! دوباره فکرم سمت شیدا رفت و نفس عمیقی کشیدم. بعد از بررسی یخچال گفت: هیچی که نداری بخوریم!!
    با ناامیدی در یخچال رو بست و لب هاش رو آویزون کرد که دقیقا من رو یاد پگاه انداخت. لبخند زدم و گفتم: شیر کاکائو هست.
    - این هیکل رو با شیر کاکائو نگه داشتی؟
    سر تا پای من رو نشون داد که یه رکابی ورزشی گشاد و شلوار سفید پوشیده بودم. چشم های من هم روی تاپ و شلوارک کفشدوزکیش چرخید و گفتم: بیرون غذا می خوردم.
    شونه بالا انداخت. برعکس شیدا قد و وزنش مانکنی نبود ولی از قبل لاغر تر شده بود. از بس من حرصش داده بودم. همونطوری تپلش رو بیشتر دوست داشتم. لبخندی گوشه ی لـ ـبم نشست و گفتم: بستنی هم هست.
    - بستنی نمی خورم!
    - چرا عشقم؟ لیوانیه، مشکل منکراتی نداره!
    منظورم رو گرفت و صورتش کمی سرخ شد ولی خودش رو به اون راه زد و لبخندش رو خورد. وقتی از آشپزخونه بیرون می رفتم گفتم: 5 تا تخم مرغ بشکن تا بیام.
    با تعجب گفت: 5 تا؟!!
    - آخ تو هم هستی، بکن 7 تا.
    نگاهی به عقب انداختم و با دیدن صورت مبهوتش زیر خنده زدم. توی دستشویی یه مسواک فسفوری کنار مسواک آبی من اضافه شده بود و یه صابون عطری. حس عجیبی بهم دست داد و وقتی توی آینه نگاه کردم سردرگمی رو توی چشم های خودم دیدم. به صورتم آب پاشیدم و امیدوار بودم همه چیز پاک بشه و بره. حوله ام رو آویزون کردم. نور مهتابی بالای سرم و عطر سرد و تلخی که وقتی کنار گردنم اسپری کردم توی فضا پیچید، حالم رو بدتر کرده بود. روی مسواکش دست کشیدم. این دختر رو دوست داشتم، چه مرگم شده بود؟! چه غلطی بود که دیشب کردم؟!
    تخم مرغ ها رو در حالی خوردیم که فکرمون به هزار چیز بود و درباره ی همه اش هم حرف زدیم، از باز کردن کارتن های اثاث گرفته تا چیدمان خونه و خلوتی اتاق ها. تمام مدت با خنده به لقمه های گنده ی من از نیمرو نگاه می کرد. آخر یدونه براش گرفتم و مجبورش کردم بخوره. به زور با شیر کاکائو قورتش داد. از قیافه اش کلی خندیدم. بعد از صبحونه فوراً دست به کار چیدن خونه شدیم. هنوز شروع به تکون دادن مبل نکرده بودیم که بلند گفت: راستی...
    - چیه باز؟
    - هیچی، نترس!
    - یه جوری گفتی هول کردم!
    خندید و گفت: نه... اونی که کله ی سحر زنگ زد کی بود؟
    با یادآوری زنگی که صبح زود از خواب بیدارم کرد، اخم کردم و گفتم: کی می خواست باشه؟ خان داداشت!
    - چی گفت؟
    - هیچی، یه سری کنایه، یه سری سفارش، یه سری تهدید. احتمالاً اگه بخواد بهت سر بزنه، صبر می کنه من خونه نباشم.
    - یه ماه بگذره همه ی این دلخوری ها یادشون میره.
    - حالا تو چرا نیشت بازه؟
    - بخوای اذیتم کنی به رامبد میگم پدرت رو در بیاره!
    از هیجان توی صدا و لحن بچگونه اش دلم لرزید. لپش رو محکم کشیدم که صدای آخش بلند شد. خم شدم و یه بـ ـوس گنده روش گذاشتم و گفتم: حالا برو بهش بگو!
    با خنده روی صورتش رو مالش داد.
    خواست توی بلند کردن مبل کمکم کنه که با اخم گفتم: برو اون ور ببینم. لازم نکرده شما دست بزنی! کجا بذارم؟
    همون موقع صدای sms گوشیم بلند شد. سراغش رفتم. فکر می کردم تبلیغه اما شیدا نوشته بود: صبح به خیر. خونه ای؟
    اگر جواب نمی دادم نامردی بود. نوشتم: نمی تونم صحبت کنم. تا بعد.
    گوشی رو سر جاش روی عسلی گذاشتم و برگشتم. چشم های رکسان منتظر جواب بود ولی سوالی نپرسید. مبل یه نفره رو روی دست بلند کردم و جایی که رکسان گفته بود گذاشتم. صدای sms دوباره بلند شد. موبایل رو برداشتم و خوندم: بعد یعنی کِی؟
    جواب دادم: خودم می زنگم.
    بعد سایلنت کردم و دوباره مشغول جا به جایی بقیه ی مبل ها شدم و گفتم: مشتری بود.
    - اهوم.
    - ...
    - باید بری؟
    - نه. تازه باید بریم واسه خرید. عشقم رو بعد یه هفته دیدم، کار که همیشه هست!
    لبخند زد. ادامه دادم: هر چی لازمه یادداشت کن!
    - فقط لوازم آشپزخونه کمه. به بابا بگم...
    وسط حرفش پریدم: نه! گفتم که با هم میریم می خریم... خونه خلوت نیست؟ فقط یه دست مبل؟
    - فعلاً کافیه.
    - چرا میگی فعلاً؟
    مظلوم نگاه کرد. سر تکون دادم. گفت: دیر یا زود کدورت ها برطرف میشه. می خوام بقیه ی چیز میز ها رو حداقل بابا بگیره. مثلاً من تک دخترشم، رو دلش می مونه.
    - نمی دونم، هر جور تو دوست داری.
    مثل بچه های لجباز، لب هاش رو به هم فشار داد که شد مثل یه خط صاف. وسوسه شده بودم که برم جلو و بچلونمش ولی نمی خواستم. نباید وسط این سرگردونی پای احساسش رو بیشتر از این وسط می کشیدم. رکسان واسه من هر دختری نبود، که بذارم تو همچین موقعیت پیچیده ای، اتفاقی بینمون بیفته. اون رو دیگه هیچ جور نمی تونستم جبران کنم. باید صبر می کردم تا ببینم چکاره ام. باید اول اوضاع رو مرتب می کردم. سمت پنجره ی بزرگ رو به بالکن رفتم و به بیرون نگاه کردم. دو دقیقه بعد برگشتم و دیدم روی کاناپه نشسته و به تلوزیون خاموش خیره شده. برای اینکه از دلش در بیارم کنارش نشستم. دستش رو گرفتم و گفتم: رکسانا!
    چیزی نگفت. ولی می دونستم که گوشش با منه.
    - گفته بودی نشینم پشت موتور... از این به بعد دیگه قرار نیست بشینم.
    به سمتم نگاه کرد و یه لبخند نصفه تحویلم داد.



    2
    تو مدت زمانی که مهدی مشغول فکر کردن بود، شیدا بهم زنگ زد. از در سفید و کوتاه خونه ی پدری مهدی فاصله گرفتم و توی تاریکی انتهای کوچه ی باریک فرو رفتم. همین که دکمه رو لمس کردم، گفت: کجایی امیر؟
    - تو خیابون. چطور؟
    - کِی از نمایشگاه رفتی؟
    - فکر می کنم شیش و نیم بود.
    - خب... من دو دقیقه بعدش اومدم!! احمد می گفت عجله داشتی!
    به روی خودم نیاوردم که با دیدن ماشینش از دور، سریع بیرون زده بودم و حتی پالتوم پشت صندلیم جا مونده بود. اضافه کرد: اومده بودم، با هم شام بخوریم.
    چیزی نگفتم. چند روز از اون جریان گذشته بود و این مدت رو با حرف زدن تلفنی به خیر گذرونده بودم. شیدا هم اصراری به دیدنم نداشت اما امشب انگار گیر افتاده بودم. دوباره گفت: گفتم چند روز به هم فضا بدیم بهتره. اما الان 5 روز شده!
    - ...
    - داری از دیدن من طفره میری؟
    - نه!
    - دروغ نگو!
    - ...
    - اصلاً من رو دوست داری؟
    بی اراده گفتم: آره.
    بعد ماستمالیش کردم: من ازت خوشم میاد ولی...
    - با هر کی ازش خوشت میاد، می خوابی؟!!!
    - تو خودت آمپر چـ ـسبونده بودی، گردن من ننداز!
    - الان مسئله چیه؟ چرا اینجوری رفتار می کنی؟
    - ببین شیدا!... شرایط خیلی پیچیده شده...
    - به نظر من که پیچیده نیست. تو از همون اول یه جوری برخورد کردی که هم من، هم بابا به این نتیجه رسیدیم که تو من رو می خوای... حالا پشیمون شدی؟! بعد از اینکه...
    حق داشت. خودم خواستم تا حدی اینطوری فکر کنند ولی قصدم این نبود که انقدر جدی بشه. گفتم: شما اشتباه برداشت کردید. یعنی... نه اینکه من ازت خوشم نیاد...
    - چی می خوای بگی؟
    با لحن ملایمی گفتم: شیدا جان!... زنم اومده خونه. خودت رو بذار جای من!
    بعد از چند ثانیه سکوت مطلق جواب داد: خب بیاد. چه ربطی داره؟
    حرفی نزدم و وقتی دید ساکتم، بلند گفت: نکنه... تو که گفتی... تو وانمود کردی دوستش نداری!!
    - من الان واقعاً گیجم. هیچی نمی تونم بگم.
    - اگه بخوای بین ما انتخاب کنی، میری سراغ کدوم؟
    - ...
    - کدوم؟؟؟
    - می خوای بگم تو رو انتخاب می کنم؟ می خوای بگم بدون تو نمی تونم زندگی کنم؟ شیدا من زن دارم! خودت هم می دونستی. من هیچ قولی بهت نداده بودم!
    پوزخندی زد و گفت: چرا قبلاً انقدر رک حرف نمی زدی؟ امیر! تو خودت هم نمی دونی چی می خوای! می دونستم فقط واسه به دست آوردن همه چیز ولع داری، ولی نه تا این حد. من دلت رو زدم، همین!
    واقعاً اینطوری بودم؟ فقط می خواستم باهاش بخوابم؟ اگر با رکسان هم می خوابیدم انقدر ساده کنار میذاشتمش و می رفتم دنبال یه چیز دیگه؟! این سوال هایی که بعد از آخرین جمله اش به مغزم فشار می آورد داشت دیوونه ام می کرد. سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم و با لگد به دیوار پشت سرم نکوبم. گفتم: بعداً حرف می زنیم. کار دارم.
    خواستم قطع کنم که سریع گفت: با فرار کردن چیزی حل نمیشه! باید با مشکلت رو به رو بشی!
    بلندتر از معمول گفتم: فرار؟! من از چیزی نمی ترسم که بخوام فرار کنم.
    اگر این رو نمی گفتم حس می کردم به مردونگیم توهین شده. با نگاهی به مهدی که به پنجره های اطراف علامت می داد، ساکت شدم. با لحن تهدیدآمیزی گفت: ولی باید بترسی.
    - ...
    - اگر همین امشب نیای خونه مون و ازم عذرخواهی نکنی، باید منتظر عواقبش باشی.
    زیر لب فحشی دادم و قطع کردم. بچه می ترسوند. هنوز انقدر بدبخت نشده بودم که هر دختربچه ای تهدیدم کنه.
    بی خیال موضوع شدم و به طرف مهدی که روی پله ی دم درشون نشسته بود و سیـ ـگار دود می کرد، رفتم. به من تعارف زد. روی بسته ضربه زدم و یه نخ بیرون کشیدم. کنارش نشستم و در حالیکه با آتیش سیـ ـگار اون، روشن می کردم، از گوشه ی لب گفتم: خب؟ فکرهات رو کردی؟
    سرش رو عقب برد و گفت: وقتی تو میگی پول توشه، حتماً هست دیگه!
    خندید و با بازوش ضربه ای به پهلوی من زد. خندیدم. آوازه ی پول های بادآورده ی من به گوش همه ی این محل رسیده بود. آروم گفتم: بین خودمون باشه وگرنه مطمئن باش خودت هم تو دردسر می افتی.
    - می دونم... از این سنگین تر هم تو کارم هست... چی میگن؟ رزومه! تو رزومه ام هست!
    از لحنش خنده ام گرفت و گفتم: فقط باید با موتوری که خریدم تا جمعه تمرین کنی. می تونی که؟
    - نه. وقت ندارم. سر کوچه باقزی و پشت پارک جلـــسه! دارم. نباشم بیزنسم لنگ می مونه لا مصب!!
    - بعداً خودم میام دنبالت. از چیزی هم نترس! جاش یه کم عجیب غریبه اما به پولی که من بابت سواریت میدم می ارزه.
    پکی به سیـ ـگارش زد و گفت: بخواب تو جوب با! من که حرفی ندارم. گور بابای جاش.
    ته سیـ ـگار رو زمین انداختم و با پا له اش کردم. دست دادم و گفتم: باشه پس... در تماسم. فقط گاله رو جلو فرشاد ببند!!
    خندید و با فشار دادن دستم گفت: من هم چاکرم دا!
    از جام بلند شدم. از همون اول هم نقشه ی همچین روزی رو کشیده بودم. مشکلی پیش نمی اومد. اگر من راننده ی خوبی بودم، مهدی با موتور بزرگ شده بود و کاری نبود که باهاش نکرده باشه. قرار بود خودم سوار موتور نشم ولی دلیلی نداشت که راه نون خوردن خودم رو ببندم. واضح بود که با وجود شیدا، از این به بعد کم کم باید پام رو از نمایشگاه بیرون بکشم. پس فقط می موند درآمد همین مسابقه ها. با آوردن مهدی هردومون بارمون رو حسابی می بستیم. فقط کافی بود دو سه بار ببریم. هم ماهرتر از من بود و هم رفیق قدیمی. اون هم از بیکاری و شغل های موقتی خلاص می شد. تنها مشکل ریسکی بود که باید سر پول کامل گذاشتن و امضای چک می کردم. دیگه کمالوندی نبود که نصف پول رو شریک بشه. در عوض سودش هم دوبرابر می شد و من شک نداشتم که کسی رو دست مهدی بلند نمیشه!
    کوچه ی باریک رو تا سر خیابون طی کردم و بعد پشت فرمون نشستم و مـ ـستقیم سمت خونه روندم. نمی خواستم رکسان تو خونه تنها بمونه. از ساعت 2 که می رسید تا وقتی من برمی گشتم تنها بود. یا می خوابید یا با من حرف می زد یا می رفت پاساژهای اطراف رو الکی گز می کرد. هر دو با خانواده هامون شکرآب بودیم. می دونستم تو شرایط بدی گذاشتمش و داره بهش سخت میگذره. وقتی من می رسیدم معمولاً هوا تاریک بود اما تو این 5 روز هر شب برای شام و گشت زنی و خرید بیرون رفته بودیم.
    وقتی در آپارتمان رو باز کردم از دیدن لباس هاش لبخند گوشه ی لـ ـبم نشست. تازگی ها یه جور دیگه لباس می پوشید. مثلاً می خواست من رو تحت تأثیر قرار بده... امشب یه دامن کوتاه لی روشن و تاپ بندی سفید. جوری روی مبل یه نفره لم داده بود که انگار ملکه الیزابته! با دیدن من یکی از پاهاش رو روی پای دیگه انداخت که کوتاهی دامن بیشتر خودنمایی کنه. آرنجش رو به دسته ی مبل تکیه داد و دستش رو زیر چونه زد. با ابروی بالا رفته به من زل زد و با صدای کشدار گفت: عزیزم، خسته نباشی.
    بیشتر از این نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یهو زیر خنده زدم. بریده بریده گفتم: حالت خوبه؟!!
    از روی مبل بلند شد و صدایی پر از ناامیدی از گلوش در آورد. در حالیکه گل سر موهای جمع شده اش رو باز می کرد، با پاشنه به زمین کوبید و گفت: تو چقدر بی ذوقی... دو ساعت حاضر شده بودم!
    به طرفش رفتم و موهای تیره اش رو که روی شونه هاش پخش شده بود، کنار زدم و گفتم: تو حاضر شدن لازم نداری!
    با لبخند سرش رو برام کج کرد. گفتم: جدیداً چرا انقدر لوس شدی؟!
    انگشت شستم رو روی لبش کشیدم و اضافه کردم: توت فرنگی!
    دست هاش رو دور کمـ ـرم انداخت و گفت: من همیشه همین بودم. تو اصلاً وقت ندادی که همدیگه رو بشناسیم!
    سریع از حـ ـلقه ی دست هاش بیرون رفتم و گفتم: یه عمر وقت داریم.
    اول نگاه عجیبی انداخت و بعد گفت: تا لباس عوض کنی، شام رو می کشم.
    سر تکون دادم. پاشنه بلندهاش رو در آورد و من طرف اتاق رفتم. یک ربع بعد پشت میز آشپزخونه نشسته بودیم و رکسان صندلی سفیدش رو تو یه خط نیم دایره ای می چرخوند. حواسش به عکس العمل من نسبت به طعم غذا بود. امشب اولین فسنجونی بود که با دست پخت زنم می خوردم و حتی من هم هیجان زده بودم. با خنده گفتم: اینطوری که نگاه می کنی، از گلوم پایین نمیره.
    فوری چشم هاش رو روی بشقاب خودش انداخت و گفت: باشه، بخور!
    یه قاشق زدم. خوشمزه بود. مثل فسنجون های مامان هما نبود ولی خوب بود. دوباره یواشکی نگاه کرد و گفت: دوست داری؟
    - آره. خیلی خوبه... مرسی.
    - خواهش می کنم.
    هنوز نگاه می کرد. با خنده گفتم: واسه همه ی قاشق ها باید کامنت بذارم؟
    خندید و مشغول خوردن شد. در مورد اتفاقات اون روز حرف زدیم. شیرین کاری همه ی بچه های کلاسش رو تعریف کرد و من دلم برای پگاه تنگ شد. خیلی وقت بود ندیده بودمشون. اما من چیز زیادی برای گفتن نداشتم. چون همه اش رو باید سانسور می کردم. غذامون تموم شده بود ولی قصد بلند شدن نداشتیم. به خصوص من که بدجوری محو مدل تعریف کردنش شده بودم. داشت اوقات تلخی رامبد رو می گفت و صداش رو هم تقلید می کرد... بالاخره دل کندیم. صندلی رو عقب دادم و بلند شدم. گفت: دیگه نمی خوری؟
    - آب می خوام.
    هیچ نوشیدنی ای نیاورده بود. یهو بلند شد و گفت: تو بشین! میارم.
    - خودم بر می دارم.
    حرکت کردم. جلوم ایستاد. کف دستش رو روی تیشرتم گذاشت و تکرار کرد: میارم.
    کاملاً مشخص بود که از قصد جلو اومده. بهش خیره شدم. به چشم های درشتش، مژه های فر خورده اش. از طرز نگاه کردن و رفتارش مثل روز برام روشن بود که خیلی گرفتار منه. دستش رو روی سیـ ـنه ام حرکت داد. لبخند زدم و به شوخی جلو رفتم. به میز چسبیده بود و نگاهش صدام می زد. انگار تصمیمش رو گرفته بود که یه قدم دیگه برداریم و رابطه مون رو واقعی تر کنیم. دیگه جشنی در کار نبود، داشتیم با هم زندگی می کردیم. حق داشت اینطوری فکر کنه که همه چیز نرماله. همین که خواست یکی از پاهاش رو کنار پام حرکت بده، عقب رفتم. من که می دونستم چیزی نرمال نیست!
    هم می خواستم فرصتی به خودم بدم تا اوضاع رو درست کنم، هم بدم نمی اومد یه کم تو خمـ ـاری بذارمش. دیدن شعله های توی چشم هاش بدجوری سرخوشم می کرد، نمی خواستم زود خاموش بشه. از طرفی با حرف شیدا هم تو فکر رفته بودم. نمی خواستم رکسان هم از چشمم بیفته و به قول شیدا، دلم رو بزنه. اگر حرفش حقیقت داشت چی می شد؟ من نمی خواستم هیچوقت بی خیال رکسان بشم. هیچوقت.
    یه لیوان آب برای خودم ریختم و متوجه شدم که اخم کردم. زیرچشمی نگاهش کردم. در حال جمع کردن ظرف ها بود. انگار از عقب کشیدن هام یه نمه دلخور بود. آب رو سر کشیدم. شیر رو باز کرد که بشوره. کنارش به کابینت تکیه دادم و گفتم: کمک می خوای؟
    - لازم نکرده.
    - چرا اون وقت؟
    - نمی خوام همین یه دست ظرف رو هم تو بشکنی!
    - بلدم بابا... سربازی رفتم ها!
    لبخند کوچیکی زد. گفتم: چیش خنده دار بود؟
    نگاه کوتاهی بهم انداخت. بعد دوباره مشغول شستن شد و گفت: اون موقع ها که با هم رابطه ای نداشتیم...
    - دوران جاهلی من رو میگی؟
    دسته مویی که تو صورتش افتاده بود رو با انگشت هام پشت گوشش جا زدم. دوباره لبخند زد و ادامه داد: هر ماه با یه دختر تیک می زدی.
    - الان اسمشون هم یادم نیست!!
    - اصلاً فکر همچین روزهایی رو هم نمی کردم.
    - ...
    - اصلاً فکر نمی کردم یه روزی عوض بشی.
    - ...
    - ولی شدی.
    - ...
    - ازدواج کردی، رفتی دنبال یه کار بهتر، دنبال پول، خونه، همه چی. دخترهای دیگه رو گذاشتی کنار...
    با این حرف هاش له شدم. سرش پایین بود و نمی دید. شیر رو بست و گفت: اگر همه ی این ها به خاطر منه... این همون خوشبختیه که همه آرزوش رو دارند.
    لال شده بودم و خیره نگاه می کردم. درباره ی من چجوری فکر می کرد و من چی از آب در اومده بودم! به زور لبخند زدم. حتی جرأت انکار کردن هم نداشتم. تکیه ام رو از کابینت گرفتم. دستم رو دور شونه هاش انداختم و موهاش رو بـ ـوسیدم. خندید و در حالیکه دست هاش رو با حوله ی آشپزخونه خشک کرد، گفت: چند وقت دیگه هم میریم با خانواده هامون آشتی می کنیم... همه چی درست میشه! مگه نه؟
    با سر تایید کردم و گفتم: آره عشقم، درست میشه.
    از آشپزخونه بیرون رفتم. امیدوار بودم که از حالم متوجه چیزی نشده باشه. چند دقیقه بعد، هنوز از دستشویی وارد پذیرایی نشده بودم که صدای زنگ گوشیم از اتاق بلند شد. سراغش رفتم و وقتی شماره ی شیدا رو دیدم، اخم روی صورتم نشست. قایم موشک بازی فایده ای نداشت. دکمه رو لمس کردم و منتظر موندم خودش حرفی بزنه. بی مقدمه گفت: نیومدی.
    لحنش خبری بود تا سوالی. ادامه داد: اگر به خودت باشه نمی تونی تصمیم بگیری، بذار من کارت رو راحت تر کنم.
    - منظور؟!
    - ایمیلت رو چک کن!
    قطع کرد. این مسخره بازی ها رو اصلاً درک نمی کردم. چرا راحت قبول نمی کرد که کارمون از اولش اشتباه بوده و حالا هم باید تموم بشه؟! مگه نمی دونست زن دارم؟ لپ تاپم روی میز گوشه ی اتاق بود. روشنش کردم و مـ ـستقیم وارد ایمیلم شدم. آخرین میل رو باز کردم. یه متن کوتاه نوشته بود: نمی خواستم اینطوری بشه امیر! خودت مجبورم کردی. زودتر تکلیف زنت رو روشن کن وگرنه این ویدئو رو براش می فرستم.
    ویدئو داشت دانلود می شد و من هر لحظه نگران تر از قبل می شدم. رکسان توی چارچوب در ایستاد و وقتی ضربه های عصبی ناخنم به میز رو دید، گفت: چیزی شده؟
    حرکت ناخنم رو متوقف کردم. مانیتور لپ تاپ رو کمی خوابوندم و گفتم: نه. دارم چک میل می کنم.
    - اهوم. میشه من هم ببینم. اینترنت آموزشگاه امروز قطع بود.
    می دونستم واسه کنجکاوی داره سمت مانیتور میاد. سریع گفتم: من چند تا کار کوچولو باهاش دارم. بعد مال خودت... ده دقیقه بیشتر طول نمی کشه عزیزم.
    ابروش رو بالا انداخت و گفت: خیله خب. چیز مهمی نبود اصلاً. همون فردا چک می کنم.
    سر تکون دادم و منتظر موندم که بره. متوجه بی تابی من شده بود. کمی مکث کرد و بعد رفت. سریع مانیتور رو باز کردم. دانلود شده بود. نفس عمیقی کشیدم و روی فایل کلیک کردم. با دیدن اولین صحنه، سریع صدا رو قطع کردم. دقیقاً همون چیزی بود که حدس می زدم و امیدوار بودم اشتباه کرده باشم. من و شیدا توی اتاقش. از فاصله ی نزدیک. احتمالاً دوربین به دستگیره ی کمد یا قفسه یا هر جای دیگه ای که به فکر من نرسیده بود، نصب شده بود. پاز کردم و برای یک دقیقه به خودم توی فیلم زل زدم. دوباره پلی کردم. از عمد فقط تکه ای از فیلم رو فرستاده بود که هنوز توش اتفاقی نیفتاده ولی من که می دونستم بقیه ی فیلم چیه. حتی ساعت و تاریخ هم داشت. در واقع همون تکه ای از فیلم بود که من تنها روی تخـ ـت نشسته بود و منتظر بودم تا از کشوهای دراورش چیزی بیرون بیاره و برگرده. نمی خواست من از فیلم کامل که خودش هم داخلشه، علیه اش استفاده کنم.
    با اعصاب خردی لپ تاپ رو خاموش کردم و سمت دیوار پشت میز هول دادم. باورم نمی شد همچین فیلمی رو گرفته باشه. جریان خیلی بزرگ تر از این حرف ها به نظر می رسید، نه فقط اشتیاق یه دختر برای تو مشت گرفتن من! می ترسیدم پای کمالوند هم وسط باشه... سرم خیلی ناگهانی درد گرفته بود که اصلاً سابقه نداشت. پیـ ـشونیم رو با انگشت هام فشار دادم که کمی آروم بشم. فایده ای نداشت. همین چند دقیقه پیش رکسانا درباره ی عوض شدن من حرف می زد، فکر اینکه این فیلم به دستش برسه داشت دیوونه ام می کرد. خودم با فکر کردن بهش حالم بد شده بود. اگر می دید دیگه همه چیز تموم می شد، ولم می کرد و می رفت. دیگه نمی تونستم هیچ جوری جلوش رو بگیرم. رکسانای من ولم می کرد... چند تا نفس عمیق کشیدم. نه امکان نداشت بذارم این فیلم رو ببینه. هر کاری که لازم بود می کردم.
    فعلاً مغزم هنگ کرده بود و فقط می خواستم یه گوشه بیفتم. ساعت هنوز حدود ده و نیم بود که به اتاق بغـ ـلی رفتم و یه پتو از کمد و یه بالش از روی تخـ ـت برداشتم. بالش رو روی فرش اتاق ِ خودم انداختم. صدام رو صاف کردم و بلند گفتم: من خیلی خسته ام رکسان! شب به خیر.
    تو کادر دید من اومد و گفت: داری می خوابی؟
    - آره.
    به سمت اتاق حرکت کرد و تو چارچوب ایستاد. با نگاهی به پتو و بالش و من، گفت: حالت خوبه؟
    - خوبم. فقط خسته ام.
    - باشه.
    خیلی سریع سمت هال چرخید و با لحن نیش دار گفت: شب به خیر!!
    از دید من خارج شد. برق رو خاموش کردم و زیر پتو رفتم. از همین الان می دونستم که امشب خواب به چشمم نمیاد. این فیلم اصلاً مسئله ی کوچیکی نبود که ساده بی خیالش بشم. شروع کردم به فکر کردن در مورد راه حل هام. دلم نمی خواست جلوی شیدا کوتاه بیام. توی تاریکی اتاق نمی دونستم چقدر گذشته که صدای تلوزیون بالا رفت و حواسم رو از فکرهام پرت کرد. گزارشگر فوتبال با شور و هیجان حرکت های بازیکن ها رو توضیح می داد و صدا انقدر بلند بود که من می تونستم زمین بازی رو هم تصور کنم. اگر یه وقت دیگه بود می رفتم بازی رو ببینم ولی امشب حس هیچکاری رو نداشتم.
    چند دقیقه بعد تلوزیون خاموش شد... آهی کشیدم و دوباره فکرم سمت فیلم رفت. معلوم نبود دختره از جونم چی می خواد؟ شاید فقط... صدای کشیده شدن چیزی روی سرامیک ها دوباره فکرم رو به هم ریخت. بعد از چند ثانیه فهمیدم رکسانا داره کاناپه ها رو جا به جا می کنه. این صدای قیـــژی که می اومد، داشت اعصاب داغون من رو داغون تر می کرد. امشب نمی خواست بذاره بخوابم!! اما من قصد نداشتم افسارم رو بدم دست دخترهای دور و برم. خیال می کرد می تونه من رو وادار به کاری کنه؟!! چند دقیقه به سر و صداها ادامه داد تا بالاخره وقتی بی اعتنایی من رو دید، ساکت شد. شاید هم فکر کرد خوابم برده.
    ولی مگه فکر فیلم و حرف های شیدا، میذاشت بخوابم؟ آخه من رو تخـ ـت شیدا چه غلطی می کردم؟! گفته بود باید تکلیف رکسانا رو روشن کنم، ولی تکلیفش روشن بود. قرار نبود از این خونه تکون بخوره! پلک هام رو روی هم فشار دادم که شاید توی این سکوت خوابم ببره. بالاخره یه کاریش می کردم. به یک ربع نرسید که صدای بی امون دریل من رو از جا پروند! دریل؟! واقعا دریل؟!!! بالاخره پتو رو از روی سرم کنار زدم و به سقف خیره شدم. دست بردار نبود! بلند شدم و به جایی که صدا ازش می اومد رفتم. اتاق بغـ ـلی!! با گیجی نگاهش کردم و گفتم: چه خبره؟!!
    دریل رو خاموش کرد. سکوت اتاق تو گوشم زنگ می زد. به سوراخی که توی دیوار ایجاد کرده بود و ارتفاعش به شونه ی من نمی رسید!، دست کشید و گفت: دارم تابلو می زنم.
    - این وقت شب؟
    حتی نمی تونست دریل سنگین رو ثابت نگه داره. نمی خواست مـ ـستقیم نگاهم کنه. خنده ام گرفته بود. گفتم: این رو از کجا برداشتی؟
    - تو جعبه ابزارت.
    - به فکر من نیستی، همسایه ها چه گناهی کردند؟
    - تازه سر شبه... تو رفتی تنها خوابیدی دلیل نمیشه مردم هم خواب باشند!
    با تفریح به چارخوب در تکیه دادم و گفتم: تنها؟!!
    دوباره دریل رو بلند کرد. فوری قدمی برداشتم و گفتم: نزن! الان صدای مردم در میاد.
    دریل رو سمت من گرفت گفت: نیا جلو!
    خندیدم و عقب رفتم که کار دستمون نده. بعد از چند ثانیه خیره شدن به هم، دریل رو مثل بچه بغـ ـل کرد و روی زمین نشست که جمعش کنه. کم کم جلو رفتم، کنارش نشستم و گفتم: بده من عشقم!
    دستم رو پس زد و با ناله گفت: خودم می تونم.
    ترسیدم به گریه بیفته. موهای بلندش رو ناز کردم و گوشه ی پیـ ـشونیش رو بـ ـوسیدم تا دریل رو بهم داد. بلند شد و روی لبه ی تخـ ـت نشست. همه ی قطعه ها رو داخل بسته برگردوندم و توی کمد گذاشتم. برگشتم و به رکسانا نگاه کردم. لب هاش آویزون شده بود. گفتم: بیام اینجا بخوابم حله؟
    با اخم گفت: بی خود! کی گفته بیای اینجا؟!!
    از پرروییش لبخند زدم و گفتم: پس شب به خیر!
    در حالیکه زیر پتوی نامرتب تخـ ـت می رفت، گفت: قبلاً شب به خیر گفتیم.
    سر تکون دادم و بیرون رفتم. ادامه داد: برق رو خاموش کن!
    خاموش کردم. بالشم رو از اتاقم برداشتم و برگشتم. کنارش دراز کشیدم و آروم گفتم: حالا اجازه میدی سرمون رو بذاریم زمین؟
    آروم خندید و چیزی نگفت. از عمد سرد رفتار کردم و گوشه ای به پهلو خوابیدم که خیالی به سرش نزنه که وسط این آشفته بازار فقط همین یکی رو کم داشتم. چند دقیقه بعد به حرف اومد. صداش آهسته بود: چراغ خواب نداریم.
    پلک هام رو باز نکردم اما مثل خودش آهسته گفتم: تو نور خوابم نمی بره.
    - چرا؟
    - چه می دونم.
    - ...
    - مگه تو می ترسی؟
    - نه.
    - ...
    - چه خوبه هنوز پرده ها حاضر نشدند.
    با غرغر گفتم: بگیر بخواب!
    - ماه رو ببین!
    روی تخـ ـت وول وول خورد. بعد به من نزدیک شد. روی صورتم دست گذاشت و گفت: ببین!
    پلک هام رو باز کردم. صورتش جلوی صورتم بود و چشم هاش می خندید. به آسمون پشت شیشه ها نگاه کردم. ماه تقریباً کامل شده بود و توی قاب پنجره خودنمایی می کرد. به خصوص که ابر هم جلوش رو نگرفته بود. گفتم: اهوم... دیدم، قشنگه. حالا میذاری بخوابیم عزیزم؟
    عقب تر رفت و من دوباره خودم رو به خواب زدم. زیاد طول نکشید که دوباره پتو تکون خورد. به طرفم اومد، سرش رو از لای دست هام رد کرد و خودش رو کنارم جا داد. موهاش که زیر بینیم خورد، لبخند زدم و حـ ـلقه ی دست هام رو تنگ تر کردم. یه بغـ ـل کوچولو که به حساب نمی اومد.
    همین که وارد ساختمون انتهای گاراژ شدم، شیدا به طرفم اومد. دستش رو دور بازوم انداخت و گفت: دیر کردی.
    جواب ندادم. جمعیت به نظر بیشتر از هفته های دیگه بود. بازوم رو به طرف پدرش که گوشه ای از سالن ایستاده بود، کشید و زیر لب گفت: بهتره اخم هات رو باز کنی!
    پوزخند زدم. کمالوند به هوای ما جلوتر اومد و با من دست داد. پرسید: دیر کردی، گفتم حتماً اینجا رو نتونستی راحت پیدا کنی.
    - نه، آدرس سر راست بود. جای دیگه ای کار داشتم.
    - ترسیدیم محل قبلی تو چشم باشه، خیلی وقت بود جا عوض نکرده بودیم.
    - اینجا هم شبیه گاراژ قبلیه.
    - ساختمون کوچیک تره.
    چند ثانیه کسی حرفی نزد. کمالوند با دیدن دست های من و شیدا دور هم با خنده گفت: می بینم که... بله!
    شیدا با لبخند به من نگاه کرد. باید همین امشب این مسخره بازی ها رو تموم می کردم. صدای مسعود از پشتمون به گوشم خورد: به به! چه خبره؟
    کمالوند در حالیکه به یکی از خدمه اشاره می زد که سینی رو طرف ما بیاره، به مسعود گفت: خبرهای خوب... البته ظاهراً.
    دوباره پوزخند زدم. وقتی هر سه یه گیلاس پای کوتاه برداشتند، من هم مجبور شدم بردارم. کمالوند مال خودش رو بالا آورد و گفت: به افتخار خواهرت!
    مسعود با اکراه گیلاسش رو به مال پدرش زد و تمام مدت اخم هاش توی هم بود. من و شیدا هم بالا بردیم. صدای به هم خوردن کریستال ها حرصم رو در آورده بود. سه روز بود که به خاطر اون تهدید مسخره، خودم رو جلوی رکسان کنترل می کردم، هر روز خودم سر کار می بردمش و برمی گردوندم که سر راهش سبز نشند. آموزشگاه هر کسی رو داخل راه نمی داد ولی باز روزی چند باز زنگ می زدم و چکش می کردم. دیگه کم کم داشت مشکوک می شد. شیدا رو تو این مدت ندیده بودم. خودش هم می دونست چه غلطی کرده که آفتابی نشده بود. امیدوار بودم زودتر بی خیال جریان بشه تا من مجبور نشم دست به کار خطرناکی بزنم. کمالوند جرعه ای خورد و گفت: می دونم حالا که شریک نیستی برات فرقی نمی کنه، ولی بدم نمی اومد موتور سواری که احمد پیدا کرده رو ببینی.
    داشت به چند بار تماس احمد اشاره می کرد که گفته بودم وقت ندارم. جواب دادم: سرم شلوغ بود... باید با مال خودم سر و کله می زدم.
    با این حرف هر سه توی سکوت به من خیره شدند. انقدر ساکت که صدای موزیک بلندتر از قبل شنیده می شد. کمالوند ابروش رو بالا انداخت و به آرومی سرش رو تکون داد. بعد نیشخند زد و گفت: چرا وقتی من ازت خواستم کسی رو معرفی کنی، نگفتی یکی رو میشناسی؟! می دونستی من دنبال یه راننده ی قابل اعتمادم!
    من: یهویی پیش اومد.
    مسعود: از کی تا حالا راننده ها هم راننده می گیرند؟!
    و با تحقیر سر تا پام رو از نظر گذروند. من هم نگاهی بدتر از مال اون بهش انداختم. کمالوند پرسید: کجا دیدیش؟
    من: از دوست های قدیمیمه.
    کمالوند: صحیح!!!
    شیدا: تا جایی که من می دونم شرکت تو این بازی ها واسه همه ی آشنا ها آزاده.
    از اینکه از من دفاع کرده بود تعجب نکردم. پدرش نگاهی به من و شیدا کرد. با بی خیالی ظاهری شونه بالا انداخت و گفت: من یه نفر رو با سابقه ی تورنمنت های بین المللی پیدا کردم.
    بعد پوزخندی زد و به طرف یکی از دوست هاش رفت. می دونستم خیلی بهش برخورده که دور از چشمش راننده پیدا کردم وگرنه به خودی ها اینطوری بی احترامی نمی کرد. مسعود هم با اوقات تلخی سری تکون داد و رفت. سمت یکی از گوشه های سالن، کنار پنجره رفتم و شیدا هم همراهم اومد. وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به ما نیست، بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: این چه گهی بود که خوردی؟!
    از لحنم جا خورد و با حرص گفت: درست صحبت کن!
    - اگر نکنم چی میشه؟ نه، می خوام ببینم چی میشه؟!
    - بابای من رو اینجوری نبین... همیشه انقدر مهربون نیست! کافیه بهش حرفی در مورد اون شب بزنم تا روزگارت رو سیاه کنه. شاید به ظاهرش نیاد ولی رو این چیزها خیلی حساسه.
    خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: هی هیچی نمیگم، میری جلو واسه خودت... پیاده شو! بابات حساسه و تو از خودت و پسر مردم فیلم می گیری؟
    بدبختانه فیلم کامل دستم نبود که بتونم ازش به نفع خودم استفاده کنم. ادامه دادم: حساسه و من اولین نفرت نبودم؟
    روش رو برگردوند و به اطراف چشم چرخوند... بعد دوباره نگاهم کرد و خونسرد گفت: واقعاً فکر می کنی حرف پسری که می خواد از زیر کاری که کرده در بره رو باور می کنه؟! اون هم یه بی سر و پایی مثل تو؟
    توی سکوت بهش زل زدم. سریع گفت: ببخشید... نمی خواستم توهین کنم.
    کم کم داشت برام روشن می شد. یه گهی خورده بود و حالا می خواست آویزون یکی بشه. فکر نمی کردم کمالوند پدری باشه که اینطوری ازش حساب ببره! یا شاید کسی رو می خواست که مثل من روی این چیزها میخ بود. اسم من رو تو شناسنامه اش می خواست، تا بعد بتونه بره سراغش. یه بی سرو پا!! که زود بتونه شرش رو کم کنه... ولی انگار هیچکدوم از این چیزها منطقی به نظر نمی رسید. گفتم: پس دردت این بود که بابات می گفت از ازدواج طفره میری؟ تو که خودت اوستایی یه پولی بنداز کف دست دکترها برات بدوزند!! نه اینکه خودت رو بندازی رو زندگی دو نفر دیگه!
    - قبلاً که کارت گیر بود مودب هم بودی! یادت رفت؟
    زیر لب فحشی دادم و با حرص گیلاس توی دستم رو داخل گلدون نزدیکمون خالی کردم و هم زمان گفتم: این هم به افتخار شما!! به اندازه ی کافی مودبانه بود؟
    چهل دقیقه بعد وقتی مهدی با فاصله ی نسبتاً زیاد از بقیه، اول شد، همه ی بحثی که کرده بودم از یادم رفت. با اینکه قبل از حرکت موتور ها بهم الهام شده بود که امشب من برنده ام، باز هم آدرنالین خونم بالا زده بود و یه جا بند نمی شدم. این پیست استاندار نبود که موتور سوارهای تورنمنت بتونند توش عرض اندام کنند. به سمت مهدی دویدم و سعی کردم چهره های عصبی اطرافم رو نادیده بگیرم. به یاد اولین باری افتادم که خودم برنده شده بودم. خیلی شیرین بود. فکر پولی که به جیب می زدم، فکر پوززنی از بقیه به خصوص کمالوند، فکر اینکه برای خودم کسی شدم... همه چیزش شیرین بود. محکم مهدی رو بغـ ـل کردم. خواست کلاه ایمنیش رو برداره که اجازه ندادم و گفتم: نمی خوام اینجا شناس بشی.
    - چرا؟
    - با کسی حرف نزن. هر کس طرفت اومد به من خبر بده. Ok؟
    خندید و در حالیکه کلاهش رو برمی داشت گفت: چی زرزر می کنی؟ بعد یه عمر رفاقت من رو نشناختی؟
    بعد با تاکید گفت: داداش!
    ضربه ای به شونه اش کوبیدم و با خنده گفتم: منظوری نداشتم.
    - می دونم.
    - خیله خب، برو استراحت کن! می دونم قلب آدم میاد تو شورتش.
    به تاریکی های سمت چپ محوطه اشاره کردم که موتور ها رو اونجا نگه می داشتند. البته این موتور رو با وانتی که عصر اجاره کرده بودم، می بردیم تهران. اینجا فاصله اش از شهر بیشتر از گاراژ قبلی بود. واسه لو نرفتن به خیلی ها باج می دادند و یه درصدی از همه ی بردها می رفت برای این جور مخارج. ولی باز هم حواسشون جمع بود و هر چند وقت جا عوض می کردند. مهدی رفت و من سمت جمعیت جلوی ساختمون برگشتم. مثل لشکر شکست خورده کم کم پراکنده می شدند و هر کس حرفی می زد. کمالوند داشت با چشم هاش من رو سرویس می کرد. اما با رسیدن من، از همون جایی که ایستاده بود، بلند گفت: شاگرد خودمی! کمتر از این انتظار نمی رفت!
    با احترام سرم رو پایین انداختم، بلند کردم و گفتم: برد و باخت داره دیگه.
    آقای یاسمی با پوزخندی گفت: آره ولی من تا یه مدت نیستم.
    با این حرفش متوجه تاثیر فوق العاده ی مهدی روشون شدم. تا به حال ندیده بودم که انقدر واضح جا بزنند. این آدم ها عاشق قمار کردن بودند و این برنامه ی جمعه شب ها براشون اعتیاد آور بود. کمالوند دوباره گفت: من هستم!
    همه به طرفش برگشتند. به من زل زده بود. ادامه داد: همین هفته ی دیگه چطوره؟
    واضح بود که داشت با من کل مینداخت وگرنه این برنامه ها با فاصله ی حداقل دو هفته برگزار می شد. با بد آدمی در افتاده بود. جواب دادم: از نظر من که مشکلی نیست.
    دو نفر دیگه که شامل یکتا هم می شد کنار کشیدند ولی این مسابقه حیثیتی بود و جا زدن بقیه که باعث کم شدن پول نهایی می شد، اهمیتی نداشت. کمالوند رو به همه گفت: میزبان هفته ی بعد خود منم... اما پارتی مارتی تو کار نیست!!
    صدای همهمه ی آرومی از اطراف شنیدم. می خواست بفهمونه که شوخی نداره. خنده ی کوتاهی کردم و کمالوند چیزی زیر گوش مسعود گفت. هر دو نگاهی به تاریکی ها کردند و به همون طرف رفتند. می دونستم الان قراره چه بلایی سر موتور سوار بدبختشون بیاد. نفس عمیقی کشیدم که استرس چند دقیقه پیش رو از خودم دور کنم. گوشیم زنگ خورد. این چندمین بار بود که رکسان واسه آمارگیری زنگ می زد. همین که خواستم جواب بدم کسی موبایل رو از دستم قاپید. با تعجب چرخیدم و شیدا رو کنارم دیدم. دستم رو برای گرفتن گوشی جلو بردم. دستش رو عقب برد و گفت: از وقتی اومدی بیست بار حرف زدی!!
    نمی خواستم جلوی این همه آدم بهش توهین کنم. فقط مچش رو محکم گرفتم و پایین آوردم. عصبی گفت: نمی خوای به هم معرفیمون کنی؟
    انقدر مچش رو فشار دادم تا بالاخره با ناله ی کوچیکی گوشی رو ول کرد ولی زنگش قطع شده بود. گفتم: دیگه تکرار نشه!
    خندید و گفت: یهو چرا طرف انقدر برات مهم شد؟
    - بود.
    - پس این وسط، فقط من بازی خوردم!
    فقط اخم کردم و چیزی نگفتم. جمعیت داشت پراکنده می شد. با صدای آهسته ای ادامه داد: امیر بعد از این همه سال تنهایی و گوشه گیری، از یه نفر خوشم اومده. نمیذارم خرابش کنی.
    با گیجی نگاهش کردم. خنده ام گرفته بود. گفتم: گوشه نشینی؟! تو؟! از رفتارت که اصلاً نمیشه اینطوری برداشت کرد. تو فقط یه دختر هرزه ای که داری به خاطر هـ ـوست زندگی من رو به هم می ریزی.
    چشم هاش رو درشت کرد. نزدیک تر ایستاد و گفت: هـ ـوس من یا تو؟
    - خب من که سواستفاده نمی کنم ازش!!
    - امیر تو هیچی از زندگی من نمی دونی... ظاهراً تنها راه نجاتم از این وضعیت تویی. من ازت خوشم اومده، به خواست مشاورم کم کم اجازه دادم بهم نزدیگ بشی، بابا هم که یه جورهایی قبولت کرده... باید کوتاه بیای!
    از حرف ها و لحن مصممی که داشت یه لحظه ترسیدم. بعد به خودم اومدم و سکوتم رو شکستم: مشاور؟ منظورت روان شناسه؟
    وقتی انکار نکرد، دست و پام یخ زد. ناگهان همه چیز برام جدی شده بود. این دختری که اینطوری نگاهم می کرد و حرف از روان شناس می زد، کسی نبود که به این راحتی ها تموم کنه و دست از سرم برداره! گفت: اگر کوتاه نیای مجبورت می کنم.
    - ...
    - بهتره فاصله ات رو با زنت حفظ کنی که جدا شدنتون براش سخت نشه. می فهمی که؟
    - ...
    - یا خودت باهاش حرف بزن یا من فیلم رو نشونش میدم.
    داشت از جا خوردن من بل می گرفت. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم: اگر براش اهمیتی نداشته باشه چی؟ اگر من رو ببخشه؟
    - اگر اهمیتی نداشت تو الان جلوم نبودی و به این حرف ها گوش نمی دادی!
    - ...
    - البته من راه های دیگه ای هم بلدم.
    حرفی نزدم. می ترسیدم با هر کلمه ام اوضاع رو از این چیزی که بود خراب تر کنم. اگر پای رکسان وسط می اومد، عصبانی که نمی شدم هیچ، حاضر بودم مجیز هر آدم خل و چلی مثل شیدا رو هم بگم. با همه ی خانواده و دوست های خوبم در افتاده بودم، وقتی تو محل خودمون می رفتم کسی طرفم نمی اومد، تنها کسی که برام مونده بود رکسانا بود. اگر اون فیلم به دستش می رسید دیگه هیچی برام نمی موند. اون وقت دنیا رو سر این آدم ها خراب می کردم!
    شیدا ازم دور شد و آخرین جمله اش این بود «زیاد وقت نداری که خودت حلش کنی». دیگه حرف زدن و دلیل آوردن برای همچین آدمی فایده ای نداشت. به ساعت نگاه کردم و بعد از رسیدگی کارهای مالی و چک ها، پالتو و کیف چرمیم رو برداشتم و به طرفم خروجی رفتم. موقع حساب کتاب تو اتاق در بسته ای که از فضای سالن و سر و صدا دور بود، توکلی خیلی خوشحال به نظر می رسید. اشاره کرده بود که روی موتور سوار من شرط بسته... حداقل یه نفر من رو قبول داشت.
    اول مهدی و موتور رو رسوندم و وقتی پام رو تو خونه گذاشتم، فهمیدم که با وجود سرعت تو جاده و معطل نکردن، خیلی دیر کردم. خونه توی تاریکی فرو رفته بود و فقط نور مهتاب قسمت هایی رو روشن می کرد. تموم طول راه با فکر کردن به همه چیز گذشته بود. جواب شوخی های مهدی رو هم نداده بودم. دیگه مخم داشت منفجر می شد. بهترین راهم به التماس افتادن جلوی شیدا بود یا اینکه یه جوری آتویی ازش بگیرم که مجبور بشه فیلم رو از بین ببره. البته می شد یه گوشه خفتش کرد و ترسوند اما من دستم رو دختر بلند نمی شد و تو این مورد نمی تونستم به کس دیگه ای اعتماد کنم. به علاوه شیدا پشتش به کمالوند گرم بود.
    بالاخره به این نتیجه رسیدم که باید از رکسان دور بمونم تا اگر نتونستم این مسئله رو به این زودی ها حل کنم، بیشتر از این لطمه نخوره. همین که باید با مهر طلاق روی پیـ ـشونیش به خونه ی پدرش برمی گشت، خودش فاجعه بود، نباید اتفاق دیگه ای بینمون می افتاد که... سوزش اشک رو پشت پلک هام حس کردم و با بی حالی و کوفتگی سمت آشپزخونه رفتم. اصلاً نمی تونستم به طلاق فکر کنم. خیلی مسخره بود ولی مثل نوجوون ها یه چیزی روی قلـ ـبم سنگینی می کرد. دلم می خواست سر یه نفر داد بزنم، فحش بدم، خودم رو خالی کنم.
    نه روی گاز چیزی برای خوردن بود، نه روی میز. شام نخورده بودم. بی خیال شدم و برگشتم. رکسانا مثل ارواح سرگردون با تاپ و دامن گشاد سفید جلوم ایستاده بود و بدون هیچ حالتی توی صورتش نگاهم می کرد. بعد از این همه وقت دیگه فهمیده بودم که وقتی این شکلی میشه، یعنی خیلی ناراحته. دستش رو به کمـ ـرش زد و گفت: از این به بعد باید شوهرم رو شکار کنم؟!
    از حرفش خندیدم و ناراحتی هام یادم رفت. کیف و پالتو رو روی میز انداختم و گفتم: چرا بیداری؟
    - بگو بی خواب!
    - من که گفتم «دیر میام».
    - من هم گفتم «اگه جرأت داری».
    خنده ام بیشتر شد. اضافه کرد: در نتیجه هیچی واسه خوردن نیست!
    - من شک دارم!
    سمت یخچال رفتم و درش رو باز کردم ولی بلافاصله بسته شد. رکسان دستش رو روی در یخچال گذاشته بود و لبخند می زد. خوشحال بودم که از اون بی حسی در اومده. با لحن ابی گفت: «یک لحظه شک نکن!»
    - اِ... اینجوریه؟!
    - دقیقاً.
    به یخساز روی در اشاره کردم و گفتم: یه ذره آب که می تونم بخورم؟
    - باید کمیسیون تشکیل بدم ببینم میشه یا نه!
    با خنده گفتم: جالب شد...
    چشم هاش رو ریز کرد و گفت: اصلاً یه پات رو ببر بالا، ببینم!
    به جای پام، ابروم بالا رفت. حالا واسه من تست الـ ـکل می گرفت! لبخند زدم و گفتم: انقدر تعادل دارم که اگه در رو ول نکنی، بلندت کنم!
    - امتحان کن!
    اول جدی نگاهش کردم. اون هم به من خیره مونده بود. بعد با یه حرکت دستم رو دورش انداختم و روی شونه ام بلندش کردم. به جای تقلا فقط می خندید. در یخچال رو دوباره باز کردم. هیچی نبود. وقتی در رو بستم بلند تر خندید و گفت: فکر کردی شوخی می کنم؟
    - که واسه آقاتون شام درست نکردی، نه؟
    - آقامون بره آشپز استخدام کنه.
    - زبون درازی هم می کنی؟! یکی اون کمـ ـربند من رو بده!!
    دوباره خندید. زمین گذاشتمش. تلو تلو خورد. جلوتر رفتم. عقب رفت و با دیوار پشتش متوقف شد. صورتم رو پایین تر بردم و رو به روی لب هاش گفتم: وقتی سیاه و کبودت کردم دیگه نمی خندی!
    از اشاره ام به کبود چشم هاش شیطون شد و دست هاش رو روی شونه هام گذاشت. صورتم رو جلوتر بردم و بـ ـوسیدمش... آروم و طولانی... نمی دونستم این آشپزخونه چه مرگشه که تا پامون رو توش میذاشتیم، فاز عوض می شد!! دستم بی اراده بند تاپ رو کنار زد و روی شونه اش حرکت کرد. دست هاش رو زیر لباسم برد. تاپ رو تا روی بازوهاش پایین آورده بودم و لب هام روی شونه هاش حرکت می کرد. حرکت دست های هر دومون تندتر شده بود و من خیلی ناجور می خواستمش. انگشت هاش کمـ ـر شلوارم رو لمس کرد و در حالیکه سگکش رو باز می کرد زیر گوشم گفت: گفتی کمـ ـربندت رو می خوای؟!
    خندیدم و فاصله مون رو کمتر کردم. داشتم چکار می کردم؟ مثلاً قرار بود ازش دور بشم! اینطوری؟ دست هام روی پوست کمـ ـرش ثابت موند. سرم رو بین موهاش فرو بردم که نفس هام رو کنترل کنم اما عطر ملایمش بدترم کرد. داشت لباس لعنتیم رو بالا می کشید. چرا تمومش نمی کردم؟ چرا عقب نمی رفتم؟ از بی طاقتی خودم عصبانی بودم. از ضعفی که حالا رکسان هم می دونست نسبت بهش دارم. کف دستم رو محکم به دیوار جلوم کوبیدم و سرم رو عقب بردم. رکسان از صدای ضربه از جا پرید... کم کم فاصله گرفتم. اصلاً نمی خواستم به چشم هاش نگاه کنم که حتماً پر از سوال هایی بود که جوابی براش نداشتم. بدتر از همه این بود که چیزی نپرسید. فقط لباس های به هم ریخته اش رو مرتب کرد و موهاش رو از پشت جمع کرد. فضای بینمون خیلی سنگین شده بود و من هنوز تو حال و هوای دو دقیقه قبل بودم. خودم رو روی یکی از کاناپه های هال انداختم و سرم رو بین دست هام گرفتم. این دیگه چه مصیبتی بود؟ وقتی از کنارم رد شد که به اتاق بره، فقط گفتم: ذهنم درگیر کاره... الان نمی تونم.
    جوابم رو نداد.
    موبایل زیر گوشم بود و اطلاعیه ی مدیر ساختمون رو می خوندم که توی آسانسور نصب شده بود. آقای شکری پشت خط داشت در مورد تأخیرش توضیح می داد. گفتم: بله جناب شکری... مسئله ای نیست. فردا تشریف بیارید.
    - حتماً... فقط خواستم بدونید چرا خدمت نرسیدم. تا اومدم، گفتند رفتید.
    - مانعی نداره. ان شاالله فردا ماشین رو می بینم.
    - ایشالا... دیگه مزاحم نمیشم.
    از آسانسور بیرون اومدم و گفتم: خواهش می کنم.
    خدافظی کردیم و درحالیکه موبایل رو توی جیبم میذاشتم وارد خونه شدم. امروز نتونسته بودم دنبال رکسان برم. شیدا فعلاً وقت داده بود تا خودم موضوع رو حل کنم اما باز هم نگران بودم. به خصوص که پشت تلفن هم صدای رکسان ناراحت بود. صدای دیلینگ دیلینگ گیتار از توی یکی از اتاق ها می اومد. دنبال صدا رفتم و سازم رو تو بغـ ـل پگاه دیدم. تعجبم تبدیل به خنده شد. رکسان گفت: کچلم کرد تا بدم دستش.
    - عیبی نداره.
    رو به پگاه ادامه دادم: از کی تا حالا بچه ها میرن خونه ی معلم هاشون؟!
    ساز رو روی تخـ ـت ول کرد و مثل دخترهای اونکاره گفت: یه دونه جیغ مایه اشه!
    من و رکسان به هم نگاه کردیم و خندیدیم. گفتم: به تو رفته ها.
    بعد با مقایسه ی ظاهرشون اضافه کردم: اصلاً ورژن کوچولوتر توئه!
    رکسانا موهای پگاه رو ناز کرد و گفت: دختر به این ماهی کی دیده؟
    با خنده سر تکون دادم. مشغول در آوردن لباس های بیرونم شدم و گفتم: والا زمان ما زنگ که می خورد، آقا رنجبر دو تا اردنگی میزد مینداختمون بیرون. معلم ها که جای خود داشتند...! هر روز شکایت من رو به علی می کردند که بیاد خونه بگه... ای روزگار!
    دکمه های پیراهن اندامیم رو باز کرده بودم، دست هام روی کمـ ـر شلوار جینم بود و هر دوشون به من زل زده بودند. گفتم: دخترمون نمی خواد بره بیرون؟!
    و به رکسان نگاه کردم. به خودش اومد و دست پگاه رو گرفت. به سمت در رفت و گفت: بیا بریم واسه دایی خوراکی بیاریم.
    یه تیشرت سفید و شلوار ورزشی برداشتم و سمت حموم رفتم. بعد از یه دوش کوتاه با گیتار بیرون رفتم که یه چیزی براشون بزنم. پگاه توی آشپزخونه داشت حرف هاش رو با آب و تاب برای رکسانا تعریف می کرد. بین موهای مرطوبم دست کشیدم و محکم پشت سرم جمعش کردم. سایز دم اسبیم به یه انگشت می رسید. بلند تر از این دخترونه می شد و نمی خواستم. روی یه کاناپه نشستم و ساز رو روی پام تکیه دادم. همین که ناخن هام روی سیم ها نشست، پگاه از آشپزخونه بیرون پرید و روی شیشه ی میز وسط نشست. سراپا گوش بهم زل زده بود. با لبخند دو تا ملودی بچگونه براش زدم که شروع کرد به دست زدن با ریتم و جیگرم حال اومد. بعد این همه وقت دلم تنگ شده بود.
    دیگه چیزی به ذهنم نمی رسید که به درد بچه ها بخوره. رکسان با ظرف انار دون شده و تخمه اومد. سینی رو روی میز گذاشت. مشغول ریختن انارها تو ظرف هامون شد. یه آهنگ دیگه رو شروع کردم. ملودی «ای ایران» بود. می خواستم با آهنگ بخونم ولی نه شعر اصلی رو. به جاش کلمات رو با ریتم همون ترانه کنار هم توی ذهنم چیدم که یه بداهه خونی کرده باشم و دور هم بخندیم. رکسانا گوشیش رو برداشت و گفت: بذار فیلم بگیرم ازتون... تو کارت رو کن!
    حالا چرا همه هی از من بدبخت فیلم می گرفتند!!! از فکرهام خندیدم و ملودی رو دوباره از اول شروع کردم، بعد خوندم:

    «ای دختر خوب / ای پگاه مهربون مامان و بابایی
    ای دختر خوب / دختری که میره دستشویی خودش تنهایی»

    رکسان خندید و پگاه دوباره شروع کرد به دست زدن. ادامه دادم:

    « ای دختر خوب / که وقتی بیرونه هی نمیگه اینو میخوام
    ای دختر خوب / که نمیگه من به مطب دکتر نمیام
    ای دختر خوب / ...»

    از خنده ی رکسان به خنده افتادم ولی دوباره تو ذهنم چرت و پرت ها رو سبک سنگین کردم و خوندم:

    « ای دختر خوب / میشوره دستاشو تندی قبل از غذا خوردن
    ای دختر خوب / که نمیگه به داییش گوشیتو بده به من»

    دوباره همه مون به خنده افتادیم و حالا پگاه با ریتم ادای رقص هم در می آورد. خلاصه آهنگ رو با چند تا بیت همینجوری، تموم کردم. رکسان گوشیش رو کنار گذاشت و با خنده گفت: این فیلم رو اگه به بابام نشون بدم، درجا باهات آشتی می کنه.
    - فقط به آقاجون من نشون ندی که سکته می کنه.
    - خدا نکنه... صبح به مادرت سر زدی؟
    - آره یه ساعت نشستم، انقدر سوال پیچم کرد، فرار کردم.
    - از من هم می پرسند!!
    و جوری نگاهم کرد که دقیقا می دونستم در مورد چی. البته مامان روش نمی شد جلوی من وارد جزئیات بشه ولی خیلی به این در و اون در زده بود تا یه حرفی در مورد حد و حدود رابطه مون ازم بیرون بکشه. کاسه ی انار رو با قاشق جلوم گذاشت و برای پگاه هم ریخت. ساز رو به کاناپه تکیه دادم. روی زانوم ضربه زدم و به پگاه گفتم: بیا اینجا!
    به نشونه ی «نه» سرش رو تکون داد و مشغول خوردن شد. نچ نچ کردم و گفتم: از خونه تون چه خبر؟ بابا رامبدت که مامانت رو اذیت نمی کنه؟؟
    با گیجی گفت: چی؟
    رکسان برام چشم غره رفت و گفت: هیچی. شوخی می کنه.
    کنترل رو برداشت و زد شکبه ی کارتون. پگاه روی میز چرخید و سمت تلوزیون نشست. رکسان همونطور که با ظرف های خالی سمت آشپزخونه می رفت، گفت: چی می خوری؟ چایی، هات چاکلت؟... چای سبز هم خریدم.
    با خنده به سبیل های فرضیم دست کشیدم و گفتم: من با این سیبیل هام چای سبز بخورم؟!
    خندید و گفت: چه ربطی داره؟!!
    - دخترونه است.
    وقتی زیاد طولش داد، کاسه ی خالیم رو برداشتم و دنبالش رفتم. بوی قهوه می اومد ولی پرسیدم: چیه؟
    - نترس، مردونه است.
    کنارش ایستادم و آرنجم رو به چوب کابینت تکیه دادم و تماشاش کردم. با لبخند به پذیرایی اشاره زدم و گفتم: حداقل یه متحد داریم.
    خندید ولی نگاهم نکرد. پرسیدم: رامبد جلوت رو نگرفت که نیاریش خونه ی من؟
    - نه! داداشم مثل تو کینه ای نیست.
    لیوان های پر رو توی سینی گذاشت و گفت: بریم!
    سر راهش بودم. کنار نرفتم و با دلخوری الکی گفتم: من کجا کینه ای ام؟!
    ابروش رو بالا انداخت و گفت: پس حتماً من اشتباهی فهمیدم!!
    خواست حرکت کنه ولی من که دوباره فراموشم شده بود نباید دور و برش باشم، راهش رو بیشتر بستم و گفتم: معذرت خواهیت یادت رفت.
    چشم هاش رو باریک کرد و با نگاهی به لیوان ها گفت: آخ راست میگی، الان معذرت خواهی می کنم... حواس ندارم که!
    یکی از لیوان ها رو از توی سینی برداشت و روی کابینت گذاشت. با تعجب به کارهاش نگاه می کردم که یه لبخند موزیانه تحویلم داد و سریع جلو اومد. تا من به خودم بیام، سینی بهم خورده بود و لیوان برگشته بود. بخشی از قهوه هم روی تیشرت سفیدم سرازیر شده بود. تیشرت رو با انگشت هام از تنم دور نگه داشتم و با گیجی بهش خیره شدم. گفت: تازه دست و پا چلفتی هم هستم!
    - بـــــلــــه دارم می بینم!
    - خوب شد لیوان خودم تو سینی نبود.
    از پرروییش خنده ام گرفته بود. گفتم: به هر حال خودتی که باید بشوریش.
    - الان پاکش می کنم، صبر کن!
    سینی رو توی سینک ول کرد و یه دستمال رو زیر شیر گرفت. همین که با دستمال سمتم چرخید، قصدش رو فهمیدم... می خواست گند بزنه به کل لباس هام. عقب رفتم و گفتم: نه نه... جلو نیا!
    - چرا عزیزم؟ بذار تمیزش کنم!!
    - نه قربونت لازم...
    خودش رو به من رسوند و قبل از بیرون پریدنم از آشپزخونه، دستمالش روی لکه ی قهوه ای رنگ بود. دیگه کار از کار گذشته بود و تیشرت بیچاره خراب شده بود. بی خیال به میز وسط تکیه دادم و دست به سیـ ـنه منتظر شدم تا کامل زهرش رو بریزه. دیدن لبخند خوشگلش موقع کثیف کردن من برام کافی بود. با تفریح گفتم: تموم نشد عشقم؟
    - هنوز نه! یه جای سفید مونده!
    چند ثانیه بعد لبخند روی صورتم به خاطرات پیوست. داشت عمداً حرکت دستمال رو به جاهایی می کشوند که نباید!! سعی کردم با صدای بی اعتنایی بپرسم: مطمئنی رو شلوار هم ریخت؟!
    دستمال رو محکم تر کشید که قفل دست هام روی سیـ ـنه، خود به خود از هم باز شد. با دیدن عکس العمل من یه نگاه بی رحمانه بهم انداخت و به کارش ادامه داد. اصلاً نمی خواستم بفهمه ممکنه با همچین چیز کوچیکی هم به هیجان بیام. خم شدم و بازوهاش رو گرفتم. آروم گفتم: ok عشقم... من دیگه غلط می کنم اظهار نظر کنم!
    به لبخند من خندید و همونطور که همراهم بلند می شد، سرش رو کنار گوشم برد و بو کشید. گرمای نفسش رو روی پوستم حس کردم که گفت: پرفیومت رو عوض کردی؟
    صاف ایستادم که عقب بره و جواب دادم: آره.
    انگشت هاش رو روی گردنم کشید و گفت: دوستش دارم.
    سرم رو عقب کشیدم، با دلخوری دستش رو برداشت، عقب کشید و سمت لیوان روی کابینت رفت. مـ ـستقیم توی سینک خالیش کرد. گفتم: رکسانا!
    انگار منتظر یه کلمه از من بود که منفجر بشه. سریع نگاهم کرد و گفت: اصلاً نمی فهممت!
    - ...
    - همین دو هفته پیش می خواستی من رو به زور بیاری اینجا، با بابام دعوا کردی!... فقط به خاطر آشپزی و تمیزکاری بود؟!
    شیر آب رو روی قهوه ی توی سینک باز کرد و بعد ناگهانی برگشت و گفت: بـــــود؟؟!
    بلند گفتم: نه!!
    آروم سر تکون داد. شیر رو بست و خواست بیرون بره که بازوش رو نگه داشتم و جلوش ایستادم. صداش کردم، جواب نداد. اصلا نگاهم نمی کرد. گفتم: عزیزم بذار یه ذره به هم فرصت بدیم، کم کم پیش بریم.
    بهم برخورده بود که به حرف هام اهمیتی نمیده و فقط منتظره تموم بشه تا راهش رو بکشه و بره، بازوهاش رو فشار دادم و جلوتر کشیدمش. به زحمت لحن صدام رو کنترل کردم و گفتم: مطمئن باش عجله ی من از تو بیشتره!
    بالاخره نگاهم کرد. صورتش رو جمع کرد و گفت: دست هام درد گرفت، ولم کن!
    فشار دست هام رو کمتر کردم و آروم تر گفتم: رکسان! من عاشقتم... هر اتفاقی هم که بیفته به این یکی شک نکن!
    پوزخندی زد و گفت: تا جایی که من می دونم عشق اینجوری نیست!!
    - عشق ِ من اینجوریه!
    - دست هام رو ول کن! درد گرفت!
    چند ثانیه فقط به هم خیره موندیم. از ناراحتی تند تند نفس می کشید و چشم های درشتش تر شده بود. دلم نمی خواست به گریه بیفته، طاقت این یکی رو نداشتم. ولش کردم، بیرون رفت... پگاه جلوی تلوزیون نشسته بود. رکسان هم کنارش نشست و به گفتگوی چند تا پری بالدار رنگارنگ زل زد. انگار دیگه هیچ جایی تو جمع دخترونه اشون برای من نبود. وارد اتاقی شدم که وسایل ورزشیم رو گذاشته بودم. ورزش سنگین همیشه کمکم می کرد که آروم تر بشم و همه جور احساس و هیجانی رو کنترل کنم. امشب هم می خواستم همه ی انرژی و حتی عصبانیتم رو سر این وسیله ها خالی کنم. با یه حرکت عصبی تیشرت رو از سرم بالا کشیدم و به دیوار کوبیدم. بعد سمت در رفتم و با حرص محکم بستمش. روی میز دراز کشیدم و به میله ی بالای سرم خیره شدم.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    وقتی شیدا با قدم های محکم، طبق ریتم تیک تاک ساعت وارد نمایشگاه شد، من داشتم با یه خریدار چونه می زدم که به خاطر زدگی های صندوق ماشین دبه نکنه. فقط سر تکون داد و روی یکی از صندلی ها منتظر نشست. سر رشته ی کلام از دستم در رفته بود. مرد خودش گفت: نه جناب زند من ماشین رو می خوام... فقط میگم یه چیزی از قیمتش بزنید. هنوز نخریده باید بره صافکاری.
    - مگه شما قیمت رو طی نکردی با من؟ ماشین هم که حی و حاضر بود.
    - حق باشماست... ولی خانمم ایرادگیره.
    - دو تا چکش می زنند، بی رنگ در میارن... مگه چقدر خرج بر می داره؟!
    - خیله خب. پس من باز هم می گردم تا عصر خبرش رو میدم.
    - باشه ولی من تضمینی نمیدم که ماشین رو نفروشم.
    سر تکون داد و از جاش بلند شد. بلند شدم و دست دادم. مطمئنش کردم که نمی تونه با این قیمت بهتر از این ماشین گیر بیاره و به احمد اشاره زدم که بدرقه اش کنه. همین که مرد دور شد، شیدا پرسید: تصمیمت رو گرفتی؟
    - چه تصمیمی؟
    پوزخند زد. آرامشم رو حفظ کردم و گفتم: چرا بی خیال این جریان نمیشی؟!
    - نمی تونم.
    - من تازه ازدواج کردم، این حقم نیست.
    - اون موقعی که تو تخـ ـت من بودی چرا این فکر رو نکردی؟
    یادم افتاد که اون موقع انقدر از دست رکسان که من رو سر دوونده بود دلخور بودم که به این چیزها فکر نمی کردم. جواب دادم: می خوای مجازاتم کنی؟
    - نه.
    از جام بلند شدم و کنارش روی یکی از صندلی های دور میز مـ ـستطیلی نشستم و گفتم: فکر می کنی اگر زندگی من رو به هم بزنی، مثل یه شوهر معمولی باهات رفتار می کنم؟ انگار نه انگار؟
    - تو آدم دل بستن نیستی امیر... حتی به اون دختر بیچاره! اما شاید به خاطر منافعت با من بمونی.
    کی گفته بود من دل نمی بندم؟ همین که جلوی شیدا کوتاه می اومدم هم فقط به خاطر رکسان بود که اگر اون فیلم رو می دید یا چیزی از قمار کردن های من با رقم درشت می فهمید، داغون می شد. حرفی نزدم. خودش ادامه داد: خودت اعتراف کن! اگر بهم کششی نداشتی نمی اومدی طرفم. کم کم همه چیز بینمون درست میشه. می دونم با زنت اختلاف داری.
    - ندارم!
    اصلاً نمی خواست باور کنه که بهش دروغ گفتم و با زنم مشکلی ندارم.
    - امیر زندگی من باتلاقه. دارم به زور خودم رو می کشم بیرون. من هم حقمه زندگی کنم.
    نفسم رو بیرون فرستادم و با انگشت گوشه ی پلک هام رو مالش دادم. بعد نگاهش کردم و گفتم: این همه آدم. چرا من؟
    - تو تنها کسی هستی که از همون اول به دلم نشست. حتی گذاشتم بهم دست بزنی...
    - آها... تو مریم باکره بودی که رسیدی به من!!
    صورتش دوباره سخت شد. ادامه دادم: هی می خوام هیچی نگم!
    - اگر همین روزها به اون دختر نگی. خودم دست به کار میشم.
    بی اراده انگشت هام دور بازوش محکم شد و با عصبانیت تکونش دادم و گفتم: چی گفتی؟!!
    گیج شده بود. خودش رو جمع کرد و بازوش رو عقب کشید. عصبانی گفتم: دست به کار شو ببینم!
    وقتی تقلاش رو دیدم محکم تر به سمت خودم کشیدمش و تلخ گفتم: چته؟ مگه دنبال همین نیستی؟
    به دستم چنگ انداخت و با چشم های خیره ی درشت به نفس نفس افتاد. ترسیدم و ولش کردم. خودش رو جمع تر کرد و دست هاش رو دور زانوهاش قفل کرد. با تعجب ازش فاصله گرفتم و گفتم: این هم بازی جدیده؟!
    - ...
    - چرا اینجوری می کنی؟
    - ...
    از درموندگی خودم پوزخند زدم. حرف زدن فایده ای نداشت. هیچی فایده نداشت. نگاهش ناگهان به رو به رو میخکوب شد. برگشتم و مسعود رو دیدم که با قدم های بلند مسیر بین ماشین ها رو طی می کرد. حوصله ی این یکی رو دیگه نداشتم. همیشه جوری رفتار می کرد که انگار من خواهرش رو فریب دادم! وقتی به ما رسید نگاهش روی شیدا زوم کرده بود. بی معطلی گفت: هدیه ام به دستت رسید؟
    اشک توی چشم های شیدا نشست و برای یه لحظه حس کردم می خواد چغلی من رو کنه و برادرش رو بندازه به جون من ولی آروم بهش گفت: گمشو!
    نگاه من و مسعود از شیدا به هم تلاقی کرد. مسعود یه قدم جلو اومد. شیدا سراسیمه بلند شد و در حالیکه در خروج رو نشون می داد گفت: گفتم گمشو!
    حالا احمد هم دور ایستاده بود و ما رو تماشا می کرد. مسعود دوباره جلو اومد. شیدا کیفش رو ول کرد و سمت در اتاق کار پدرش دوید. مسعود دنبالش شروع به دویدن کرد. شیدا خودش رو توی اتاق انداخت و خواست درش رو ببنده که دست مسعود در رو به عقب هل داد و اجازه نداد بسته بشه. شیدا داد زد: ولم کن دیوونه!
    مسعود در رو بیشتر هل داد و آروم گفت: در رو ول کن!... می خوام باهات حرف بزنم، دعوات نمی کنم.
    بالاخره به زور وارد شد و در رو کوبید. من و احمد شوکه از رفتاری که تا به حال ندیده بودیم، به هم خیره شدیم. من حتی نمی دونستم باید واکنشی نشون بدم یا نه! اگر می گفت تو چکاره ی خواهر منی، چی جواب می دادم؟ اصلاً به من چه ربطی داشت؟
    سر تکون دادم و پشت میز خودم برگشتم. دو دقیقه گذشت و سر و صدایی بیرون نیومد. نگران شدم و سمت در رفتم. بوی دردسر می اومد. نگاهی پرسشی به احمد انداختم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. دست هاش رو به نشونه ی «چه می دونم» توی هوا تکون داد. نفسم رو فوت کردم و دستگیره رو پایین کشیدم. تک سرفه ای برای خبر دادن کردم و سرم رو داخل بردم که درجا خشکم زد. دستم از روی دستگیره افتاد. به صحنه ی رو به رو خیره بودم و صدای قیژ باز شدن در داشت اعصابم رو بیشتر تحریک می کرد.
    شیدا با دیدن من سریع خودش رو عقب کشیده بود ولی من چیزی که نباید ببینم رو دیده بودم و هر لحظه داشتم دیوونه تر می شدم. شیدا به خودش اومد. با مِن مِن اسمم رو صدا زد و مسعود بلند گفت: برو بیرون!
    بالاخره فک پایین افتاده رو جمع کردم و دندون هام رو روی هم فشار دادم. انقدر گیج بودم که نمی دونستم چی بگم. آروم زمزمه کردم: گیر چه خانواده ای افتادم؟!!!
    به چهار چوب تکیه دادم. شیدا اسمم رو با ناله صدا زد و خواست طرفم بیاد که مسعود بازوش رو محکم کشید و به من گفت: بیرون!
    با پوزخند گفتم: این الان غیرت برادری بود!!
    مسعود: به تو ربطی نداره.
    شیدا: امیر اشتباه می کنی.
    فکر می کرد با کی طرفه؟! واقعاً تو بغـ ـلش بود. یعنی من فرق رابطه ی خواهر و برادری رو با این نمی فهمیدم؟! پس اونی که قبلاً باهاش بود و می خواست با من ماستمالیش کنه برادرش بود! حالم به هم خورد و با انزجار گفتم: یه مشت آشغال... حالم رو به هم می زنید.
    شیدا: امیر عادل!
    مسعود عصبانی به طرفم اومد و بلند داد زد: گورت رو گم می کنی یا با کتک بندازمت بیرون؟
    شیدا دستش رو کشید و با گریه گفت: چکارش داری... ولش کن!
    مسعود دستش رو محکم بیرون کشید و بهش گفت: تو زر نزن!

    قبل از اینکه به من برسه و مثلاً با کتک بیرونم کنه!!! گفتم: از خدامه گورم رو گم کنم.
    با حرص لقدی به در نیمه باز زدم و از جلوی احمد که نزدیک در گوش هاش رو تیز کرده بود رد شدم. مـ ـستقیم سمت صندلی خودم رفتم. وسایلم رو از روی میز و داخل کشو برداشتم و رو به احمد که با دهن باز نگاه می کرد گفتم: من زودتر میرم.
    سر تکون داد و گفت: اگه شکری زنگ زد...
    با چشم غره ی من حرفش رو ادامه نداد. وقت گیر آورده بود. گفتم: چه می دونم.
    شیدا همون موقع لای در اومد و گفت: وقتی آروم شدی حرف می زنیم.
    - خفه شو!
    - امیر به خدا...
    - خدا؟؟!!
    حرفش ناقص موند چون به داخل کشیده شد. در هم با صدا بسته شد و جیغ شیدا به گوشمون رسید. احمد حالا واقعاً وحشت زده به در نگاه می کرد ولی بعد از دیدن اون صحنه ی تو اتاق دیگه سرنوشت هیچ کدومشون ذره ای برام اهمیت نداشت. چی رو می خواست توضیح بده؟ که مثلاً قصدشون چیز دیگه ای بوده. دوباره اعصابم خرد شد و با چند تا فحشی که زیر لب دادم، به طرف خروجی دویدم.
    وقتی پشت فرمون نشستم، دست هام می لرزید و حالم برای رانندگی خوب نبود. پلک هام رو بستم، سرم رو به عقب تکیه دادم و سعی کردم فراموش کنم ولی امکان نداشت. اصلاً تو کتم نمی رفت. چی تو مخ این تازه به دورون رسیده ها می گذشت که برای من انقدر غیر قابل هضم بود؟!! وقتی به آپارتمان رسیدم رکسان هنوز از خونه ی مادرش برنگشته بود. هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و یه گوشه ی ذهنم هنوز درگیر بود. لباس هام رو وسط اتاق ول کردم و یه ربع زیر آب دوش نشستم. بعد یه دیازپام بالا انداختم و با شلوارک روی تخـ ـت ولو شدم. حتی حوصله لباس پوشیدن هم نداشتم و فقط می خواستم بخوابم تا شاید خواب آرومم کنه.
    وقتی پلک هام رو باز کردم خونه توی تاریکی و سکوت فرو رفته بود. نمی دونستم چند ساعت گذشته. یاد رکسان افتادم و سریع نیم خیز شدم. روی طرف دیگه ی تخـ ـت دست کشیدم. ملافه و پتو دست نخورده بود ولی بطری آب سرد روی پاتخـ ـتی نشون می داد که رکسان خونه است. یه جرعه آب خوردم و از جام بلند شدم. در حالیکه یه پیراهن از جالباسی بر می داشتم آروم صداش زدم.
    کسی جواب نداد. مشغول پوشیدن پیراهن شدم و توی اتاق های دیگه سرک کشیدم. اثری ازش نبود. پذیرایی هم خالی بود و عقربه های ساعت، 2:25 دقیقه رو نشون می داد. سمت آشپزخونه رفتم و دوباره صدا زدم: رکسان!
    صدایی نیومد. برق سرویس پهداشتی خاموش بود. پشت تلوزیون دست گذاشتم. گرماش نشون می داد که تازه خاموش شده. نفس راحتی کشیدم و سراغ تنها جایی که باقی مونده بود رفتم. تراس. از پشت شیشه به بیرون نگاهی انداختم و با دیدنش توی روبدوشامبر کوتاه حریر و موهای باز، انگشت هام از روی دکمه ای که داشتم می بستم سر خورد. توی تاریکی به نرده های حفاظ تکیه داده بود و به آسمون نگاه می کرد. تا به حال اینطوری ندیده بودمش. هر روز یه سورپرایزی برام داشت. دستم مشت شد و به این فکر کردم که هیچوقت نمی تونم باهاش باشم. هیچوقت نمی تونم یه زندگی عادی باهاش داشته باشم و همه اش تقصیر خودم بود. به خاطر تهدید مسخره ی یه آدم کثیف!
    وارد تراس شدم و به در تکیه دادم. نگاه کوتاهی بهم انداخت. دوباره سمت آسمون برگشت و گفت: دلم نیومد بیدارت کنم.
    نفسم رو با آه بیرون دادم و گفتم: خسته بودم.
    - شام تو یخچاله.
    - گرسنه ام نیست.
    دستش رو جلوی نرده دراز کرد و با نگاه به قطره های روی کف دستش گفت: بارون میاد.
    - اهوم.
    یه دقیقه همونطور نگاهش کردم. خودش سکوت رو شکست: عادل!
    - جانم؟
    - تو... من رو دوست نداری؟
    با یه خنده ی مسخره سرم رو به طرف دیگه ای چرخوندم. یعنی نمی فهمید هر روز تو خونه چطوری نگاهش می کنم؟ سمتش برگشتم و گفتم: این چه سوال چرندیه؟
    - پشیمون شدی؟
    به طرفش رفتم و پشتش ایستادم. دست هام رو از هر دو طرفش به نرده ها تکیه دادم که هم قدش بشم و گفتم: من از خیلی چیزها پشیمون شدم... اما تو جزئشون نیستی.
    - پس چرا من یه احساس بدی دارم؟
    - ...
    - تو بارون دوست نداری؟
    با خنده جواب دادم: نمی دونم... چه چیزهایی می پرسی ها!
    سرش رو پایین انداخت. گونه اش رو بـ ـوسیدم و گفتم: عشقم!
    به طرف من چرخید. درست ایستادم و دو قدم عقب رفتم تا به دیوار تکیه بدم. زاویه ی بهتری بود برای اینکه کامل ببینمش. به سر تا پاش اشاره کردم و گفتم: اگه یه نفر سرش رو از این پنجره ها بیرون کنه چی؟
    - اون ها که دو کیلومتر اون ور تره. من هم توی سایه ام.
    دوباره بینمون سکوت شد و من بهش خیره موندم. گفت: بهم میاد؟
    لبخند زدم و چیزی نگفتم. کمی جلوتر اومد. از مدل قدم برداشتنش معلوم بود که نیتش چیه. تکیه رو از دیوار برداشتم و گفتم: بریم تو!... یخ زدیم.
    جلوتر اومد و کف دستش رو روی سیـ ـنه ام گذاشت. آروم گفت: پس چرا داغی؟!
    - رکسانا!
    - یه چیزی بگو که من قانع شم.
    دستش رو پایین تر برد. الان خود من هم کسی رو می خواستم که قانعم کنه!! ولی گفتم: این مدت استرس کاریم زیاده...
    - پس من چکاره ام که تو استرس داشته باشی؟
    انگشت های دست دیگه اش رو بین انگشت هام قفل کرد. نگاه مـ ـستقیمش توی چشم هام، ساکتم کرد. وقتی صورتش رو بالاتر آورد با صدای آرومی که به زور از گلوم بیرون می اومد و اصلاً شک داشتم مال من باشه! گفتم: نمی تونم.
    خیلی جدی گفت: بگو «نمی خوام»، نه «نمی تونم».
    - ...
    - بگو «نمی خوام» تا من دیگه این بحث رو پیش نکشم.
    - ...
    - فقط کافیه بگی.
    دهنم رو باز کردم که حرفی بزنم اما واژه ها توی ذهنم گم شده بود. پارچه ی پیراهنم رو توی مشتش گرفت و بدون هیچ حرفی، به طرف خودش کشید. دیگه اصراری نکردم و از خدا خواسته صورتم رو پایین بردم. فکر کردن ِ زیاد، تو گروه خونی من نبود و امشب انقدر داغون بودم که باید یه جوری خودم رو تسکین می دادم. با چیزی که از شیدا دیده بودم دیگه برام شاخ نمی شد.
    وقتی لب هاش رو جدا کرد، لب هام هنوز دنبالش می گشت... تا حالا تو زندگیم هیچی رو انقدر زیاد نخواسته بودم. بـ ـوسه ی بعدیم وحشی تر از قبل بود و دست هام می خواست سانت به سانت پوستش رو لمس کنه. حس اینکه مال من بود و تک تک حرکت هاش نشون می داد که بیشتر می خواد، داشت مخم رو می ترکوند. صورتم رو از کنار شونه اش بلند کردم و جلوی لبش گفتم: بریم تو!
    بدون اینکه منتظر جواب باشم، خم شدم و روی دست هام بلندش کردم...



    6
    با تکون خوردن چیزی از خواب بیدار شدم. چند ثانیه طول کشید تا متوجه موقعیت بشم و اتفاق های دیشب جلوی چشمم مرور بشه. سر رکسان روی بازوم بود و نمی تونستم تکون بخورم. آروم خودم رو بالا کشیدم و سرش رو حرکت دادم تا روی سیـ ـنه ام بیاد. زیر لب چیزی گفت و بیدار نشد. لبخند زدم و پتو رو روش کشیدم. دستش رو دورم انداخت و آروم پرسید: ساعت چنده؟
    هوا هنوز روشن نشده بود. جواب دادم: زوده... بخواب!
    خمیازه ای کشید. چونه اش رو روی سیـ ـنه ام تکیه داد و با کله ی کج نگاهم کرد. روی موهایی که اطرافش پخش بود دست کشیدم و گوشه ی شونه اش جمعش کردم. گفت: چیه؟
    - هیچی.
    - همین؟!
    - چی بگم؟
    لب هاش آویزون شد و سر جاش نشست. دستم رو روی شونه و پشتش حرکت دادم. نمی خواستم یه لحظه هم فکر کنه که بعد از اتفاق دیشب ارتباطمون قطع شده... نمی خواستم حرف شیدا درست در بیاد، چون من همین الان هم باز می خواستمش و چیزی تموم نشده بود. ناگهان یاد دیشب افتادم و فوری گفتم: خوبی؟
    از تن صدام تعجب کرده بود. سریع سرش رو چرخوند و گفت: چطور؟!
    فقط نگاهش کردم. متوجه شد و بریده بریده گفت: آره... خوبم... فکر کنم.
    - می خوای ببرمت دکتر؟
    - نه... نمی دونم.
    - مگه مشکلی داری؟
    - نه...
    بین موهاش دست کشید. چند ثانیه با سردرگمی به هم خیره شدیم. بعد لبخند زد و گفت: لازم نیست. خوبم.
    کف دستش رو بـ ـوسیدم و آروم خندیدم. زیر پتو برگشتم. دقیقاً داشتم از گرسنگی می مردم. از عصر دیروز هیچی نخورده بودم ولی حس بلند شدن نبود.
    رکسان لبه ی تخـ ـت نشست و در حالیکه روبدوشامبرش رو دور خودش می پیچید، گفت: گوشیت چراغ می زنه.
    عصر دیروز سایلنتش کرده بودم و می دونستم کی ممکنه باشه. پلک هام رو بستم و با بی خیالی گفتم: ولش کن! مشتریه.
    بعد از دو دقیقه که نه تکونی حس کردم و نه صدایی، پلک هام رو باز کردم. دیدن گوشیم توی دست رکسان، مثل آب یخ بود که خواب رو از سرم پروند. ترس تموم وجودم رو گرفت چون بدجوری تو بحرش رفته بود. سریع نشستم و گفتم: بده به من!
    صدام ناگهانی بالا رفته بود. وقتی سرش رو بلند کرد دیگه مطمئن شدم حتماً چیزی شده. دستم رو دراز کردم. گوشی رو پس نداد و گفت: نگران چی هستی؟
    تو اون لحظه فقط نگران بودم که از دست بدمش. آب دهنم رو قورت دادم و آروم گفتم: فقط خوشم نمیاد کسی موبایلم رو چک کنه.
    - می ترسی sms هات رو بخونند؟
    توی دلم خالی شد. دوباره گوشیم رو نگاه کرد و خیلی عادی خوند «الان آروم تر شدی؟»، «چرا جواب نمیدی؟ اگر یه کم می موندی توضیح می دادم»، «بیداری؟ دختره هست که نمی تونی حرف بزنی؟»، «جواب بـ...»
    صداش گرفت و ادامه نداد. در عوض گوشی رو روی تخـ ـت انداخت. انگشت هام رو دور بازوش انداختم و خواستم سمت خودم بچرخونمش. خودش رو عقب کشید و بدون هیچ حرفی بیرون رفت. بقیه ی پیام ها رو چک کردم. اشاره ای به مسئله ی خاصی نداشت که کمی خیالم رو راحت کرد اما کاملاً واضح بود که فرستنده اش زنه. وقتی یه چیزی تنم کردم و بیرون رفتم، صدای دوش آب از سرویس توی پذیرایی می اومد. چند دقیقه قدم زدم و منتظر موندم که صدا قطع بشه. بعد چند ضربه به در زدم و گفتم: رکسان؟
    - ...
    - جواب نمیدی؟
    - ...
    - این آدم اصلاً برام مهم نیست. باور کن! دیدی که، به زور می خواست باهام حرف بزنه... عادتشه.
    - ...
    - عزیزم اون اس ها برام هیچ معنایی نداره...
    - ولی واسه من داره.
    - رکسان! خیلی ها ممکنه مزاحم من بشن، این که دلیل نمیشه تو هی اخم و تخم کنی!
    - خیلی پر رویی عادل!
    - چون حق با منه.
    - یعنی از نظر تو مشکلی نیست یکی به من sms بده «پسره هست که نمی تونی حرف بزنی؟».
    به در کوبیدم و گفتم: غلط می کنه یکی...
    حرفم رو ادامه ندادم و به جاش با لحن ملایم گفتم: چکار کنم عزیزم؟ مزاحمه دیگه.
    - بقیه ی مردها چکار می کنند؟ ازشون یاد بگیر!
    - بعد از دیشب تو واقعاً می تونی به عشق من شک کنی؟؟!
    ساکت موند. ادامه دادم: من دیشب مثل «بقیه ی مردها» نبودم که حالا باشم.
    خودش می دونست دارم درباره چی حرف می زنم. می دونستم تا حدی قانعش کردم. دیگه حرفی نزدم و سمت آشپزخونه رفتم.
    رکسانا اجازه ی وارد شدن من به حموم رو نداد، با من صبحونه نخورد و تمام طول روز که من توی نمایشگاه مشغول سر و کله زدن با فروشنده ها و خریدارها بودم، باهام تماس نگرفت... یه صحبت کوتاه با گیلانی داشتم و شرایط سرمایه گذاری تو کارش رو بررسی کردم. خوشبختانه کمالوند از صبح اومده بود که به کارها رسیدگی کنه و احتمالاً همین باعث شده بود سر و کله ی مسعود و شیدا پیدا نشه. مطمئناً هیچ کدوم نمی خواستند پدرشون بویی از جریان ببره.
    هر بار که وارد اتاق کمالوند می شدم با یادآوری اتفاق دیروز موجی از عصبانیت توی بدنم پخش می شد. موقع خداحافظی از بالای عینک نگاهم کرد و گفت: آماده ی جمعه باش!
    توی صورت و لحن صداش نشونه هایی از تفریح می دیدم. سر تکون دادم و خیالش رو راحت کردم: هستم!
    تا به حال انقدر شناخته بودمش که بدونم از هر جور هیجانی استقبال می کنه. هر چالشی که غیر منتظره تر بود بهش بیشتر فاز می داد. این قرار مسابقه ی جمعه شب هم یکی از همون چالش ها بود. بعد از بیرون زدن از نمایشگاه یه راست سراغ نزدیک ترین پاساژ طلا رفتم. کلی فکر کرده بودم که چه کادویی برای رکسان بگیرم تا از دلش در بیاد. این همه فکر کردن به یه دختر اصلاً تو ذاتم نبود و خودم هم متوجه شده بودم که کم کم داره چه بلایی سرم میاد. همه ی اون حرف و ادعا ها درباره ی عشق، حالا داشت به واقعیت بدل می شد. سابقه ی خوبی تو گل خریدن نداشتم، طلا انتخاب کردن راحت تری بود.
    یه انگشتر پر نگین برداشتم که سادگی حـ ـلقه اش رو جبران کنه. دو تا خیابون مونده به آپارتمان موبایلم همون زنگی رو زد که برای شماره ی رکسان گذاشته بودم. با خوشحالی گوشی رو برداشتم و سریع جواب دادم: جونم عزیزم؟
    بعد از مکث کوتاهی گفت: زودتر بیا!
    با خنده گفتم: عشقم دلش تنگ شده؟
    - شاگردت منتظره!
    و تماس رو قطع کرد. توی ذوقم خورد ولی انتظار بهتر از این رو هم نداشتم. فراموش کرده بودم که به زانیار وقت دادم. عمداً گذاشته بودم آخر وقت که از مدرسه نیفته. تنها کسی که توی پذیرایی نشسته بود، رانیار بود که عذرخواهانه نگاهم می کرد. لبخند زدم که انقدر معذب نباشه. چند دقیقه وقت خواستم که لباس عوض کنم. در یکی از اتاق ها بسته بود و من کشته ی این استقبال پرشور رکسان بودم!
    بعد از چند دقیقه که تو سرویس بهداشتی گذشت، روی یکی از کاناپه ها نشستم و سازم رو تکیه دادم. این بار گیتارش رو آورده بود. با چند تا تمرین و آهنگ دستگرمی شروع کرد. گفتم: کافیه... هر جلسه که میگذره بهتر میشی.
    - مرسی آقا.
    لبخند خجالتی ِ روی صورتش واقعی بود. سازم رو برداشتم و گفتم: بیا اجرای دو نفره رو شروع کنیم. اگر بتونی خودت رو با من هماهنگ کنی، می تونم به یکی دو تا از آشناهام معرفیت کنم. واسه کنسرت های آماتور، ضبط موزیک، از این چیزها...
    چشم هاش برقی زد و گفت: خیلی ممنون. من هر کاری بگید می کنم. از همین امشب تمرین هام رو بیشتر می کنم.
    - خوبه... استاد من هم، ما رو معرفی کرده بود. من و همون آشناها که گفتم...
    پوزخندی زدم و ادامه دادم: اون ها رفتند سراغش ولی من نتونستم.
    لازم ندیدم که پای دعواهای آقاجون رو وسط بکشم و بیشتر از این بچه رو دپرس کنم. در عوض مشغول گشتن توی کتابچه ام شدم و یه آهنگ نسبتاً ساده رو آوردم. همون صفحه رو روی سه پایه گذاشتم. کنارم نشست. قسمت هایی که باید می زد رو بهش نشون دادم و شروع کردم. ملودی و ریتم... اول کمی گیج بود که بعد راه افتاد. صفحه های جدا از هم رو برداشتیم و ازش خواستم روی زمانبندی ها کار کنه. جوری که صدای هر دو ساز توی هم حل بشه. برای تمرین دو نفره مجبور بود با دوست های دیگه اش از آموزشگاه قرار بذاره.
    بیشتر از نیم ساعت تمرین کرده بودیم و ذهن من هنوز پشت در بسته ی اون اتاق بود. موقع ورق زدن دستم روی یه صفحه ثابت موند. موسیقی تیتراژ یه فیلم بود. قبلاً اجراش کرده بودم. همون آهنگی بود که رکسان توی ماشینم شنیده بود و دوست داشت. نمی دونستم اصلاً یادشه یا نه، ولی من یادم بود. همون آهنگ رو شروع کردیم، زانیار هم تمرکزش بیشتر شده بود. یک دقیقه... دو دقیقه... سه دقیقه... بالاخره رکسانا رو از اتاق بیرون کشید. به طرفش نگاه کردم و آهنگ نصفه موند. مانتو و شلوار و شال داشت. انگار می خواست بره بیرون. دندون هام رو روی هم فشار دادم. چشم های اخموش روی من بود. خواستم بپرسم «کجا تشریف می برید؟؟» که از جلومون رد شد و به طرف آشپزخونه رفت. نگاه زانیار از من به رکسان و برعکس حرکت می کرد. صدای تلفن خونه هر سه رو از وضعیت بدی که توش بودیم نجات داشت. گوشی روی عسلی کنار من بود، خودم جواب دادم: بفرمایید؟
    - ...
    - بله؟
    - امیدوار بودم یکی دیگه برداره!... با خانومت کار دارم!
    هر کلمه ی شیدا مثل سوهان روی اعصابم بود. می خواست من رو بترسونه وگرنه تا حالا یه کاری کرده بود. گفتم: اشتباه گرفتید.
    و قطع کردم. وقتی شماره داشت، حتماً آدرس هم داشت. هر کاری می کرد دیگه برام مهم نبود. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. علاوه بر اون می دونست که حالا من هم چیزی در موردش می دونم! درسته که مدرکی برای اثباتش نداشتم ولی به هر حال گفتنش هم ذهن کمالوند رو درگیر می کرد. دیگه زنگ نزد و من گوشی رو سر جاش گذاشتم.
    رکسانا ظرف میوه رو با لبخند کمـ ـرنگی به زانیار تعارف می کرد. بعد سمت من اومد اما نگاهم نکرد. یه نارنگی برداشتم و به زانیار گفتم: یه چیزی پوست بکن!
    - دست شما درد نکنه.
    رکسان هم بهش تعارف کرد و دوباره به اتاق برگشت. چند تا آهنگ برای تمرین تو خونه، مشخص کردم و تا شب نشده کلاس رو تموم کردم. وقتی زانیار بیرون رفت فضای خونه انقدر سوت و کور شده بود که انگار یک قرن خونه خاله بوده. یه دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشیدم و در اتاق مشترکمون رو باز کردم. دستمال رو از لای در تو فرستادم، تکون دادم و گفتم: صلح!
    بعد سرم رو داخل بردم. داشت به در نگاه می کرد. با دیدن من روش رو برگردوند. آروم خندیدم و وارد اتاق شدم. با لباس راحتی، چهار زانو روی تخـ ـت نشسته بود. از منت کشی خوشم نمی اومد و می خواستم همه چیز رو با شوخی حل کنم. نزدیکش ایستادم و بینیش رو بین انگشت هام گرفتم. با اعتراض دستم رو پس زد. غر زدم: پاشو شام درست کن!
    - ...
    - خونه هم که به هم ریخته است.
    - ...
    روی چرم قهوه ای تاج تخـ ـت دست کشیدم. انگشتم رو جلوی صورتش نگه داشتم و گفتم: یه سانت خاک نشسته. پس تو اینجا چه غلطی می کنی؟
    سریع سرش رو بلند کرد و جوری نگاهم کرد که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم. پرسیدم: حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟
    - داشتم هم به تو نمی گفتم.
    سرم رو به طرفش کج کردم و مظلومانه گفتم: اصلاً بیا من رو بزن، ببینم راضی میشی!
    - اومدی اینجا این بی مزه بازی ها رو در بیاری؟
    جعبه ی انگشتر رو به سمتش گرفتم و باز کردم. همزمان گفتم: نه... اومدم این رو بهت بدم.
    نگاهش روی انگشتر افتاد و ابروش بالا رفت.
    - بگیر دیگه!
    - تو آدم باش... کسی ازت هدیه نخواسته.
    - ا ِ... داری توهین می کنیا! انگشتر نطلبیده مراده... بنداز!
    نگاهی به من انداخت، نگاهی به جعبه، با تاسف سر تکون داد و بالاخره انگشتر رو برداشت. توی انگشت کنار حـ ـلقه اش امتحان کرد. یه حرکت عجیبی به لب و لوچه اش داد که من معنیش رو نفهمیدم. بعد در حالیکه بلند می شد گفت: چی می خوری؟
    از تغییر حالت ناگهانیش زیر خنده زدم و گفتم: توت فرنگی.
    جلوی در برگشت و گفت: به سیبیل هات بر نمی خوره؟!!
    چند قدم به طرفش برداشتم که متوجه منظورم شد. حالا که چیزی مانعم نبود چرا باید صبر می کردم؟ در نیمه باز پشت سرش رو بستم. لبخند کوچیکی زد و شونه هاش رو با بی خیالی بالا انداخت...
    مدل بستن موهام رو برای سومین بار عوض کردم و توی آینه قدی اتاق ورزشم، به خودم زل زدم. بهتر شده بود. لباس هام رو هم بررسی کردم. یک دست سیاه پوشیده بودم که به حال و هوای امشب بخوره. قرار بود با برد مهدی یه تو دهنی محکم به کمالوند بزنم. خودش خواسته بود که برای امشب آماده باشیم. خودش برنامه ی امشب رو چیده بود... می خواستم حتی ظاهرم تو دلش رو خالی کنه.
    به اتاق بغـ ـلی رفتم که پالتوم رو بردارم و برم دنبال موتور و مهدی. همین که وارد اتاق شدم صورت آرایش کرده ی رکسان جلوی چشمم اومد، بعد لباس شب مشکی و کوتاهش، بعد بوت های پاشنه بلند چرمش. پرسشی بهش نگاه کردم. گفت: حاضری؟
    - چی؟!!
    - میگم اگه حاضری، من هم حاضرم!
    - ...
    - مگه نمی خوای بری پارتی؟
    - کی گفته؟ بیرون کار دارم.
    - جمعه؟
    - شغل آزاده دیگه.
    - واسه کار انقدر به خودت می رسی؟
    - ...
    - اگر کاره، پس من هم می خوام شوهرم رو همراهی کنم!
    داد زدم: خیلی بی جا می کنی!
    نگاهی به سر تا پاش انداختم. با این لباس و آرایش می خواست دنبال من بیاد. عصبانیتم ده برابر شد. آروم گفت: می خوام بدونم چه جور کاریه.
    - به تو ربطی نداره.
    - مگه نگفتی به خاطر من دیگه پشت موتور نمیشینی!
    - نمیشینم.
    - پس وقت هایی که غیبت می زنه و انقدر هم به خودت می رسی کجا میری؟؟؟
    اصلاً امکان نداشت درباره ی شرطبندی ها چیزی بهش بگم. تازه اوضاع آروم شده بود و فکر می کرد من هیچ خطایی ازم سر نمی زنه. نمی خواستم خرابش کنم. خونسردیم رو حفظ کردم و گفتم: عزیزم ازم خواستی سوار موتور نشم که چیزیم نشه، من هم گفتم چشم... الان هم دارم میرم با یه سری تاجر صحبت کنم. سرمایه گذاری... همین. نمی تونم مثل دهاتی ها راه بیفتم برم که.
    - من انقدر وقت صرف شناختنت کردم که می دونم داری دروغ میگی. ولی تو انقدر من رو نمیشناسی که بدونی کاری که بخوام بکنم رو می کنم!
    - ...
    - من هم باهات میام.
    - نفهمیدی چی گفتم؟ ملاقات با یه سری تاجر!! کسی زنش رو نمیاره!
    - من می دونم جایی که داری میری ربطی به کار نداره.
    نفسم رو با صدا بیرون دادم و با چند قدم خودم رو به کمد رسوندم. پالتوم رو بیرون آوردم و بدون هیچ حرفی سمت در آپارتمان رفتم. پالتو و شالش رو برداشته بود و در حالی که می پوشید دنبالم حرکت می کرد. داشتم به زور جلوی خودم رو می گرفتم که حرفی نزنم. نزدیک در سمتش برگشتم و جوری نگاهش کردم که حالت هایی از ترس رو توی صورتش دیدم، اما عقب نشینی نکرد و گفت: چرا نگرانی که من بیام؟ جایی که برای تو خوبه، برای من بده؟؟!
    به لباس هاش اشاره کردم و گفتم: می خوای با این سر و وضع ببرمت؟!
    - اگه جلسه ی کاری بود من تو ماشین می مونم تا برگردی.
    - ...
    - مشکلت چیه؟
    حتی از فکر اینکه رکسانا رو با این ریخت با خودم ببرم، شکمم پیچ و تاب می خورد. گفتم: رکسانا! عشقم!... من رو عصبانی نکن!
    - عادل دیگه تو رابطه مون به حدی رسیدیم که بخوام بدونم کجا میری. حقمه بدونم!
    - زود برمی گردم.
    - انتظار داری تا کی هیچی نگم؟ هیچی نپرسم؟
    - من که جوابت رو دادم. مسئله ی کاریه.
    - دروغ میگی!
    دروغ نمی گفتم. دیگه اون گاراژ بخشی از کارم شده بود. چرا گیر می داد. داد زدم: بس کن دیگه!
    - یعنی انقدر می ترسی بفهمم کجا میری؟؟
    از لحن صداش خوشم نمی اومد. اصلاً خوشم نمی اومد. گفتم: تمومش کن... برو تو اتاق. زود برمی گردم.
    بی توجه به حرفم سمت در اومد. داد زدم: یه قدم دیگه برداری...
    داد زد: چی میشه؟
    سریع به طرفش رفتم و بدون اینکه به جیغ زدنش اعتنایی کنم، بلندش کردم. وارد اتاقمون شدم و روی تخـ ـت انداختمش. تا به خودش بیاد، کلیدها رو از کشوی میز آرایشش در آوردم و از اتاق بیرون زدم. در رو قفل کردم. به در مشت کوبید. گفتم: یه بار دیگه رو حرف من حرف بیار ببینم!
    - در رو باز کن! باز کن!... اصلاً می خوام برم خونه ی خودمون.
    خونه ی خودشون؟ خودشون؟؟ پس من اینجا چکاره بودم؟ به چه حقی حتی فکرش رو می کرد که از پیش من بره! به در کوبیدم و گفتم: خونه ات همین قبرستونیه که هست. من قرار نیست هر کاری می کنم به زنم جواب پس بدم. این رو تو گوشت فرو کن!
    یه ضربه ی محکم به در کوبید ولی چیزی نگفت. یه دقیقه اطراف در قدم زدم. بعد نفس عمیقی کشیدم و با آرامش بیشتر گفتم: رکسانا ببین چکار می کنی؟ چرا نمیذاری راحت زندگیمون رو کنیم؟
    صداش از دور شنیده شد: منظورت راحتی خودته؟ من اینطوری راحت نیستم که سرم رو بکنم تو برف.
    زیر لب فحشی دادم و از خونه بیرون رفتم. آخر شب از دلش در می آوردم.
    من به انرژی منفی و این چرت و پرت ها اعتقاد نداشتم ولی یه چیزی ته دلم می گفت که امشب با این شروعی که داشت حتماً بد تموم میشه. چند ساعت بعد به همه چیز اعتقاد پیدا کردم. وقتی به قیافه ی درمونده ی مهدی نگاه می کردم که در کمال ناباوری ِ من و کمالوند و خیلی های دیگه، به قول گزارشگرهای ورزشی نتیجه رو واگذار کرد. نه به موتور سوار کمالوند، بلکه به یه خرشانس دیگه که از آب گل آلود ماهی گرفته بود.
    اون لحظه هیچی نمی تونست آرومم کنه و صورت عذرخواهانه ی مهدی هم نمیذاشت سرش داد بزنم و خالی بشم. مسئله سر پول زیادی بود. پول خیلی زیادی که سر لجبازی با کمالوند وسط گذاشته بودم. شاید برای بقیه این پول ها خرد بود اما برای من از دست دادن ناگهانیش جبران شدنی نبود. دیگه حساب بانکیم خالی شده بود و نزدیک بود سکته کنم. حتی اینکه کمالوند هم نبرده بود، تسکینم نمی داد. موتور سوارهای ما انقدر به پای هم پیچیدند که در نهایت خودشون باعث باخت همدیگه شدند و حالا یکی از رفیق های مسن کمالوند که موتورسوارش جلو زده بود، داشت جوری می خندید که انگار جک سال رو براش تعریف کردند. من و کمالوند هر دو، به حماقت خودمون باخته بودیم. مهدی یه بار دیگه هول هولکی گفت: به خدا نفهمیدم چی شد.
    فقط نگاهش کردم. چی باید می گفتم؟ دوباره به حرف اومد: چقدر پول گذاشته بودی؟ چیکار می کنید؟ نقد یا چک؟
    - ولش کن اعصاب ندارم.
    - داداش دست من نبود... اگر طرف...
    - می دونم... یه کم منتظر بمون تا من حساب کتاب کنم.
    - نمیشه بزنی زیرش؟
    چپ چپ نگاهش کردم و به ساختمون برگشتم. فکر می کرد با یه مشت بچه طرفیم. خوشبختانه همونطور که قرارمون بود، امشب هیچ جشن و شلوغ پلوغی ای در کار نبود. بی سر و صدا و خلوت... مخصوص رو کم کنی... حتی اون دو تا کثافت هم همراه کمالوند نیومده بودند. مـ ـستقیم سراغ بار کوچیک گوشه ی سالن رفتم. حالم از چیزی که فکر می کردم خراب تر بود و باید یه جوری آروم می شدم که آبروریزی نشه. یه بطری باریک و بلند برداشتم و بی توجه به بو و مارکش به لب بردم. تلخی گزنده اش رو به زور پایین فرستادم. دستی به شونه ام نشست. توکلی بود که آروم گفت: یه برد مفتضحانه رو ترجیح میدی یا یه باخت مقتدرانه؟
    چشم هام رو ریز کردم و گفتم: یه برد مقتدرانه!
    کوتاه خندید و به من که بطری رو دوباره سر کشیده بودم نگاه کرد. بعد گفت: من هم امشب بد آوردم... ولی اینطوری حمله نکردم به ودکا!
    - بی خیال رفیق!
    به لبخند باکلاس و موهای جو گندمیش نمی خورد که رفیق من باشه. گفت: ادامه بدی، مـ ـست و پاتیل باید جمعت کنند!!... رفیق!
    آروم تر ادامه داد: برای آبرو و شهرتت خوب نیست...
    سر تکون دادم. شونه بالا انداخت و دور شد. از دور کمالوند رو دیدم که توی چشم هاش آتیش می سوخت. و به سمت مبل چوبی بزرگی می رفت. نگاهش رو از من گرفت. جرعه ی دیگه ای خوردم و منتظر جمع شدن گروه کوچیکی شدم که باید به کارهای مالی رسیدگی می کرد تا بعداً کسی دبه در نیاره. البته من تا به حال ندیده بودم که کسی از بین این آدم ها، کولی بازی در بیاره و حرف و امضای خودش رو بی ارزش کنه.
    بالاخره مدتی گذشت و حساب و کتاب ها تموم شد. انگار همه می خواستند امشب زودتر بگذره. به خصوص که سرگرمی خاصی نبود و خیلی ها اصلاً نیومده بودند. برای من اما حالا از دست دادن پول هام واقعی تر شده بود و گفتگوی اطرافیانم بی معنی تر... دوباره سراغ بار رفتم. حالم خوب نبود، فقط کمی می خوردم و می زدم بیرون. همین. درسته که مشـ ـروب خور و هفت خط نبودم ولی ظرفیتم انقدرها هم کم نبود. جرعه ی دیگه ای... و جرعه ی دیگه ای... مردی که خیلی کم و فقط به اسم می شناختم، طرفم اومد و گفت: تحمل باخت رو نداری، نه؟
    - من؟
    ظاهراً سرم کمی گرم شده بود که پوزخند روی صورت مرد بزرگ تر نشون می داد. لعنت. روی نزدیک ترین صندلی نشستم و سرم رو تکیه دادم. یه کمی استراحت می کردم و بعد حالم جا می اومد. چند دقیقه گذشته بود و به جای آروم شدن دلم می خواست سر یکی داد بزنم ولی انگار فکر خنده داری به نظر می رسید چون من زیر خنده زدم. این حالت هام رو می شناختم. دلم می خواست خونه ی یکی از رفیق هام ولو بشم تا خود صبح...
    پلک های سنگین شده ام رو باز کردم. دور و بر خلوت تر بود و متوجه نشدم که کمالوند کی رفت وگرنه طرفش می رفتم و هر چی از اون دختر و پسر شارلاتانش می دونستم می ریختم بیرون. آره همین الان این کار رو می کردم. دستی جلوی صورتم تکون خورد و وقتی نگاهش کردم، حرفی زد که اصلاً برام مهم نبود تا بخوام گوش بدم. دوباره پلک هام رو روی هم فشار دادم و وقتی باز کردم کسی سیـ ـگار نیم سوخته ای تعارف کرد. از دستش گرفتم و پکی زدم که حالم رو عوض کرد. یاد قدیم ها افتادم و تصویرهاش جلوی چشمم مرور شد. به خنده های کج و مأوج چند نفر اطرافم خندیدم. سعی کردم سیـ ـگار رو سمت دهانم ببرم. از بین انگشت هام افتاد و نمی دونستم کجا! شاید کمالوند هنوز نرفته بود و می تونستم بهش برسم. با تکیه به دسته ی صندلی به زور بلند شدم و به یه طرفی قدم برداشتم که نمی دونستم چرا؟ کسی زیر بغـ ـلم رو گرفت. گفتم: همون دیوار پشت پارک خوبه.
    بعد صورت مهدی که انگار چیزی گفت و من چرا توپ چهل تیکه ام رو جا گذاشته بودم؟
    با صدایی از خواب پریدم و به اطراف سر چرخوندم. نمی تونستم تشخیص بدم چیه. چند ثانیه بعد فهمیدم که این زنگ ممتد در خونه است و من توی آپارتمان خودم هستم. کسی دستش رو روی زنگ گذاشته بود و برنمی داشت. از روی کاناپه ای که روش مچاله شده بودم، خودم رو بلند کردم که محکم زمین خوردم. دوباره بلند شدم. چند قدم اول تلو تلو خوردم. بدنم کوفته بود. سردرد بدی داشتم و حالم داغون بود. نمی تونستم فکرم رو جمع و جور کنم و ببینم دلیلش چیه. به زحمت خودم رو به آیفون رسوندم. فقط می خواستم این زنگ لعنتی خفه بشه. تصویر رامبد افتاده بود. در رو باز کردم و خوشبختانه صدا قطع شد.
    دو دقیقه بعد رامبد با صورتی خیلی سخت تر از همیشه از آسانسور بیرون اومد و در حالیکه من نمی دونستم چرا اینجاست و زانوهام به سستی نگه ام داشته بود، نزدیک شد. خواستم حرفی بزنم که در رو توی سیـ ـنه ام کوبید و داخل اومد. خواستم اخم کنم ولی احتمالاً صورتم جور دیگه ای از آب در اومده بود که اصلاً حساب نبرد. از نگاهش به تمام هیکلم، اصلاً خوشم نیومد. بلند گفت: رکسان کجاست؟
    تازه ذهنم به اون سمت کشید... کجا بود؟ اتفاقات دیشب کم کم توی ذهنم مرور شد. دعوا کردیم و... رامبد به طرف راهروی اتاق ها رفت. روی تنها در بسته کوبید و گفت: اینجایی؟
    صدای ضعیفی از داخل گفت: آره.
    چند بار دستگیره رو بالا پایین کرد و با تنه اش به در کوبید. بعد سمت من برگشت و با عصبانیت داد زد: کلیدش رو بیار!!
    با گیجی به رامبد و بعد به خودم نگاه کردم. کلید... کلید کجا بود؟ از درد روی شقیقه ام رو فشار دادم و پهلوم رو به دیوار تکیه دادم. رامبد به طرفم هجوم آورد و شروع کرد به گشتن جیب هام و دسته کلید رو بیرون کشید. در رو باز کرد و به صورت رکسان زل زد. رکسان با قیافه ی به هم ریخته ای پشت در ایستاده بود. آرایش چشم هاش روی صورتش پخش بود، حتی هنوز هم گریه می کرد. نگاهش توی چشم هام قفل شد. رامبد پرسید: از کی این تویی؟
    کسی حرفی نزد. نگاه پر از غضبش به سمت من چرخید. آب دهنم رو قورت دادم. دوباره از رکسان پرسید: از کی؟!
    - دیشب.
    - چرا الان زنگ زدی؟ چرا همون دیشب زنگ نزدی؟
    رکسان دوباره به من نگاه کرد. کم کم داشت یادم می اومد... موبایلش رو ازش نگرفته بودم. رامبد سرش داد زد: برو لباس هات رو بپوش! بجنب!!
    به چه حقی داشت سرش داد می زد؟ گفتم: ولش کن!
    سریع سرش رو چرخوند و گفت: ولش کنم؟... ولش کنم که اینجوری زندانیش کنی، بری دنبال عیاشی؟!!
    جوابش رو ندادم. هیچ حرفی نداشتم که بزنم. رکسانا از جلومون رد شد و داخل سرویس بهداشتی رفت، داخل اتاق فقط حمـ ـام بود. رامبد سعی کرد که نگاهم نکنه. باید با رکسان تنها حرف می زدم. وقتی از سرویس بیرون اومد، ظاهرش کمی بهتر شده بود اما بینی و چشم هاش هنوز سرخ بود. دنبالش وارد اتاق شدم. رامبد بازوم رو جلوی در گرفت و جوری کشید که نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم. در رو نگه داشتم تا نیفتم و دستم رو از بین انگشت هاش بیرون آوردم. با اخطار گفت: برو کنار!!
    - می خوام باهاش حرف بزنم.
    رکسان همونطور که مانتوش رو تنش می کرد گفت: بذار حرفش رو بزنه!
    رامبد پوزخندی زد و از در فاصله گرفت. در اتاق رو بستم و گفتم: کجا؟ تشریف داشتید حالا!!
    دکمه هاش رو ول کرد و دلخور گفت: عادل نمی بینی؟
    - ...
    - ما به درد هم نمی خوریم. هنوز یه ماه نشده ببین به کجا رسیدیم! من رو از 7 شب این تو انداختی و رفتی. نگفتی...
    به گریه افتاد. من به دیوار تکیه دادم که نیفتم. ادامه داد: نگاه کن وضع خودت رو... جلسه ی کاری رفته بودی؟ آره؟!
    - رکسانا!
    - همه اش داری به من دروغ میگی... دیگه خسته شدم. دیشب هی به خودم گفتم زود برمی گردی. شنیدم صدای کسی رو که آوردت تو خونه، می دونستم چته!!
    - من یه لحظه... کنترلم رو از دست دادم. فکر نمی...
    - گوش کن!
    - ...
    - مثلاً مسئولیت من با توئه. اینجوری؟ اگه یه ذره زودتر من رو یادت می اومد، زنگ نمی زدم به رامبد. ولی تو همین الانش هم من رو فراموش کردی!
    - عزیزم! گفتم که...
    - من... من فکر می کردم میشناسمت ولی نمی دونستم همچین آدمی هستی.
    - منظورت چیه؟
    - عادل تو عوض بشو نیستی... همین الان هم که قول بدی فردا یادت میره!
    صدای آقاجون تو گوشم زنگ زد «تو عوض بشو نیستی!»... نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و گفتم: چرت و پرت نگو!
    به سمتش رفتم و بازوش رو کشیدم که بغـ ـلش کنم. سریع عقب رفت و آروم گفت: تنها جایی که ما با هم مشکلی نداریم تو تخـ ـته. من زنی نیستم که همه چیز رو زیر پتو فراموش کنم. این زندگی رو نمی خوام.
    - خیله خب... حق با توئه. اما درستش می کنیم.
    سرم رو محکم تکون دادم و اضافه کردم: من نمیذارم بری.
    صورت خیسش رو با آستین هاش پاک کرد و خیلی جدی گفت: بهتره کنار بیای.
    عصبانی گفتم: من نمیذارم بری.
    با کنایه گفت: واقعاً نمیذاری؟ حتی نمی تونی سر پا وایسی.
    بهم برخورد. از لای دندون هام گفتم: یه بار دیگه تکرار کن!
    - عادل! من دیگه نمی خوام خودم رو گول بزنم. کارم اشتباه بود، اصلاً نباید می اومدم اینجا. تو درست نمیشی... نمیشی.
    داد زدم: حالیت هست چی داری میگی؟
    - تو حالیت نیست! یه نگاه به آینه بنداز!
    با این جمله ها و نگاهش به سر تا پام هر لحظه ناراحت ترم می کرد. پوزخند زدم و گفتم: ده سال چشمت پی من بود و من نگاهت هم نمی کردم، حالا آدم شدی؟ تیکه میندازی به من؟
    چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد سمت در رفت. سریع جلوش ایستادم و داد زدم: برگرد سر جات!
    - به نفع هر دومونه!
    - هیج جا نمیری! جرأت نداری بری!!
    بغضش ترکید و بلند گفت: داداش!
    همون لحظه در باز شد و صدای عصبی رامبد گفت: بیفت جلو!
    رکسان بی توجه به من حرکت کرد. دست هاش رو از پشت نگه داشتم. رامبد به سمتمون اومد و من رو محکم کنار کشید. با تلو تلو به دیوار خوردم و داد زدم: تو اصلاً تو خونه ی من چه گهی می خوری؟ گمشو بیرون!
    همونطور که رکسان رو به جلو هل می داد گفت: خفه شو عادل! اگه همین جا لت و پاره ات نکردم فقط به خاطر خواهرته!
    از اتاق بیرون رفتند. دنبالشون رفتم. تمام نیروم رو جمع کردم و از پشت به یقه ی رامبد چسبیدم. حالا یه کم بهتر شده بودم. اگر حالم خراب نبود که تا الان نعشش رو از اینجا برده بودند... به عقب کشیدمش. هر دو مچم رو گرفت. چرخید و با زانو وسط پام کوبید. دست هام شل شد و خم شدم. رکسان دست رامبد رو کشید و گفت: نزنش! تو رو خدا نزنش!
    رامبد سرش داد زد که بره بیرون. به چشم های رکسان زل زدم و گفتم: رکسانا پات رو از این در بذاری بیرون دیگه اسمت رو نمیارم.
    یه قطره از چشمش روی گونه اش سر خورد و فقط گفت: کار درستی می کنی!
    در جا افتادم روی زمین و خشکم زد. من همون جا موندم ولی رکسان پاش رو از اون در لعنتی بیرون گذاشت... رفت... من همون جا موندم و به در بسته زل زدم.
    نیم ساعت بعد حال جسمیم بهتر بود ولی نمی تونستم یه جا بشینم و آروم و قرار نداشتم. حتی نمی تونستم چیزی بخورم و معده ی خالیم اوضاع رو بدتر می کرد. تنها چیزی که به ذهنم می رسید گیتار زدن بود تا حداقل تمرکز فکر کردن بهم بده، اما وقتی دست هام جلوی سیم ها شروع به لرزیدن کرد، همون یه خرده امیدی که به درست شدن اوضاع داشتم هم از بین رفت. کف دست هام رو محکم روی چشم هام فشار دادم که اجازه ی ریختن حتی یه قطره رو هم نده. نه! من انقدر ضعیف نبودم که گریه کنم. این چیزها مال دختربچه ها بود نه یه مرد 33 ساله با دور بازوی من! عروسکم رو برده بودند ولی من که گریه نمی کردم...
    ساز رو ول کردم و روی فرش وسط هال دراز کشیدم. نمی دونستم چقدر گذشته که دوباره زنگ در زده شد. سریع بلند شدم و سمت آیفون رفتم. برای یه لحظه فکر کردم رکسان از دست رامبد فرار کرده و برگشته. اون وقت من در رو براش باز می کردم، بغـ ـلش می کردم و دیگه نمیذاشتم از بغـ ـلم تکون بخوره. مطمئناً اسمش رو هم می آوردم! ولی کسی که پشت در بود، رکسانا نبود. با نا امیدی گوشی رو برداشتم و گفتم: چی می خوای؟
    شیدا سرش رو سمت دوربین بلند کرد و جواب داد: بابا می گفت دیشب حالت بد شده!
    - خب؟
    - باز کن!... من باهات حرف دارم. مگه دختره نرفته سر کارش؟
    دختره... دختره رفته بود... من رو ول کرده بود. گوشی رو سر جاش کوبیدم. چند ثانیه بعد دوباره زنگ زد. می دونستم انقدر سمجه که نمیره. در رو باز کردم و روی یکی از مبل ها نشستم. اگر کنه ترین دختر هم من رو با این ریخت و قیافه و بو می دید دست از سرم بر می داشت. وقتی وارد خونه شد. نگاهی به دور و بر که به هم ریخته بود انداخت، بعد به من... رو به روم ایستاد و بعد از یه دقیقه گفت: پس بابا بی خود نگرانت نبود!
    - اون تو رو فرستاده؟
    - یه جورایی.
    - چی بهت گفته؟
    - گفت بعد مسابقه به هم ریختی و یه عده هم بدتر هیزم به آتیش ریختن... گفت رفیقت جمعت کرده وگرنه مجبور می شد خودش برات آژانس بگیره...
    پوزخند زدم.
    - قمار برد و باخت داره. مگه بهت نگفته بودم همچین روزهایی هم هست؟
    - اومدی سخنرانی کنی؟
    - فکر نمی کردم به خاطر چندرغاز به این روز بیفتی!!
    سر تکون دادم و گفتم: چندرغاز! اون پول واسه من چندرغاز نبود!
    چشم هاش پر از ترحم شد. همون حسی که تا حد مرگ ازش متنفر بودم و من رو به اینجا کشونده بود. گفت: فدای سرت.
    - ...
    - اگه انقدر مهمه من از حساب خودم میدم.
    سرم رو به طرفش چرخوندم و جوری اخم کردم که ترسید و آروم تر گفت: بابا که نمی فهمه.
    - چی از جون من می خوای؟
    از جام بلند شدم و ادامه دادم: هنوز به چیزی که می خواستی نرسیدی؟!!
    - هنوز؟!
    نگاهش کردم. چشم های تیره ی خوش حالتش رو ریز کرده بود. موهاش رو از جلوی صورتش عقب برد و پرسید: ردش کردی، نه؟
    چی می گفتم؟ اینکه زنم احتیاجی به دیدن اون فیلم نداشت تا ولم کنه و بره؟ قبل از اینکه من بفرستمش، خودش رفت؟ حرفی نزدم. گفت: خب... بالاخره سر عقل اومدی.
    خنده ی عصبی کردم و سمت پنجره رفتم. ادامه داد: امیر! تو اگه من رو دوست نداشتی که با من... خودت گفتی باهاش اختلاف داری. حـ ـلقه ات رو نمینداختی.
    نگاهش نکردم. جلوتر اومد و گفت: حداقل اینطوری میره دنبال زندگیش.
    درباره ی روانشناس حق داشت. واقعاً یه چیزیش می شد. چند بار بهش گفته بودم که با رکسان اختلافی ندارم ولی مدام حرف خودش رو می زد. حتی همچین احتمالی رو نمی داد که من فقط یه آدم عوضی باشم که یه دروغی بهش گفته و باهاش وقت گذرونده. خیلی وقت بود که داشت باهام ور می رفت و من بالاخره اون روز کم آورده بودم ولی اون قضیه رو اینجوری نمی دید. اصلاً به روی خودش نمی آورد که من اون رو با برادرش دیدم. کسی که برادر سرش نشه، حتماً یه مشکلی داره. پیـ ـشونیم رو به شیشه ی خنک چـ ـسبوندم. همین یکی رو کم داشتم. صداش از نزدیک تر اومد: می دونم درباره ی من و مسعود چی فکر می کنی، ولی اشتباه می کنی. دنبال یه فرصت مناسب بودم که توضیح بدم.
    - چی رو؟ اینکه اونطوری تو بغـ ـل برادرت باشی؟ تو خارج این چیزها حل شده است، نه؟
    گیج بهم زل زد و بعد آروم گفت: بابا بهت نگفته؟
    - ...
    - بابا که از رابطه ی من و تو خبر داشت... چرا بهت نگفته؟!
    اصلاح کردم: ما هیچ رابطه ای نداریم.
    اهمیتی نداد و گفت: من فکر می کردم می دونی، وگرنه زودتر می گفتم. من دخترش نیستم. بعد از مرگ مادرم، من رو بزرگ کرد. عاشق مادرم بود، همین. ما که خواهر و برادر نیستیم.
    و تو تمام این مدت هیچکس به خودش زحمت نداده بود که حرفی از این مورد بزنه!! پوزخند زدم. یه کم از زشتی کارشون کم شد. فقط ابروها و شونه هام رو بالا انداختم و گفتم: اگر فکر می کردی می دونم، پس الان اومده بودی چی رو توضیح بدی؟
    - خب...
    مکث کرده بود که سبک سنگین کنه. عاقبت گفت: بعداً میگم که تو شرایط بهتری باشی.
    بعد از این همه تهدید و جاسوس بازی کردن، حالا به فکر شرایط من افتاده بود! حتی سر کار رفتن رکسان رو هم می دونست. شاید محل کارش... خونه ی پدرش... عصبانی شدم. اگر هر کدومشون طرف رکسان می رفتند، پاشون رو قلم می کردم!
    کیفش رو انداخت و بافت سفیدش رو جوری در آورد که انگار به خونه رسیده. بعد سمت آشپزخونه رفت و همزمان گفت: تا تو بری حموم، من قهوه درست می کنم. برات خونه... مثل گچ شدی!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نگاهی به خودم انداختم و بدون بحث به سمت حموم رفتم. با کثیف موندن من که رکسانا برنمی گشت. قبل از باز کردن در سرویس، شیدا بلند گفت: چیزی بین من و مسعود نیست.
    از همون جا بلند گفتم: بین مسعود و تو چی؟
    برای من که یه مرد بودم، کاملاً واضح بود که مسعود نمی خواد من به شیدا نزدیک بشم و این وسط بوی یه رقیب می اومد. سکوتش رو شکست: اون هدیه ای که می گفت... سر گربه هام بود.
    با تصورش معده ی خالیم به خودش پیچید. حالت تهوعم رو نادیده گرفتم و گفتم: چرا به پدرت نگفتی؟
    به جای صداش، خودش توی دیدم قرار گرفت و خیلی جدی گفت: بابا نباید بفهمه. اگه بفهمه دیوونه میشه.
    - مگه نگفتی هیچی بینتون نیست؟
    داد زد: نیست...
    بعد با صدای آهسته تر اضافه کرد: نیست ولی بابا به اون چشم ما رو نمیبینه! کوچکترین چیزی هم...
    حرفش رو ادامه نداد و برگشت. به در ضربه ای زدم که باز بشه. اصلاً به من چه ربطی داشت. تنها چیزی که برام اهمیت داشت این بود که همین الان یه نقطه ضعف دستم داده بود و اگر دوباره تهدید می کرد که حتی به رکسان چپ نگاه کنه، ازش استفاده می کردم. احتمالا خیال می کرد به خاطر عشقم بهش رکسان رو پس زدم و هیچ وقت کاری بر علیه اش انجام نمیدم!



    9
    با دیدن شماره ی فاطمه روی صفحه ی گوشیم، حضور مشتری رو فراموش کردم. مرد گفت: آقا!
    سرم رو بلند کردم و گفتم: چند لحظه...
    به احمد اشاره زدم که به مشتری ها برسه و در حالیکه سمت خلوت نمایشگاه می رفتم، جواب دادم: بله؟
    طبق معمول، وقتی از دستم عصبانی بود اولش روی خوش نشون نمی داد. گفتم: چی شده که خواهر من یادش افتاده یه داداش دیگه هم داره؟؟
    چند روز از قهر رکسان گذشته بود و من خودم رو غرق کارهای نمایشگاه کرده بودم. می ترسیدم که با مسئله رو به رو بشم. اوضاع خیلی نا امید کننده بود. خیلی بلاتکلیف بودم. خب... رکسان چند روزی رفته بود خونه ی پدرش، بعد برمی گشت دیگه! برنمی گشت؟ فاطمه تک سرفه ای کرد و به حرف اومد: عادل! من اگه بخوام طرف کسی رو تو این جریان بگیرم، زندگیم به هم می ریزه.
    بغض توی صداش تا مغز استخونم رو لرزوند. گفتم: آبجی من خریت کردم... از دستم در رفت... نمی دونم چی شد.
    جرأت نداشتم بپرسم وضعیت چطوریه؟ اصلاً جرأت نداشتم حال رکسان رو بپرسم. دلم می خواست همه ی اون اتفاق دود بشه و بره هوا. گفت: همه می دونند چی شده. همه فهمیدند.
    پلک هام رو بستم. ادامه داد: خانواده ی رامبد با من سر سنگینند... نمی دونم اونجا چه خبره. رامبد هم که حرف نمی زنه با من.
    - فاطمه... من شرمنده ام...
    - نه، تقصیر منه داداش... من نباید واسطه ی آشناییتون می شدم. تقصیر منه.
    نه تقصیر فاطمه نبود که رکسانای من رو معرفی کرده بود. دوباره گفت: واسه این حرف ها زنگ نزدم.
    گوش هام رو تیز کردم و گفتم: چی شده؟
    - آقاجون حالش خوب نیست. فشارش هی میاد پایین، سر گیجه می گیره، میفته.
    - بیمارستانه؟
    - نه دیروز برده بودیمش آزمایش.
    - جریان من و رکسان رو می دونه؟
    - آره.
    - نمیای ببینیش؟
    - من... الان...
    اصلاً روم نمی شد برم خونه. انگار کرک و پرم ریخته بود. لابد هر کس من رو می دید می گفت «دیدی گفتم». فاطمه فقط گفت «خودت می دونی» و خداحافظی کرد. چند دقیقه فکر کردم. بعد ضربه ای به در اتاق کمالوند زدم و وارد شدم. صندلیش رو به طرفم چرخوند. هفته ای یکی دو بار می اومد، قرار ملاقات هاش رو انجام می داد و با عشق از بین ماشین ها این طرف و اون طرف می رفت. گفتم: از خونه زنگ زدند... باید زودتر برم...
    دیگه جریان باختمون رو فراموش کرده بود، یا سعی می کرد به خاطر شیدا به روی خودش نیاره. سر تکون داد و گفت: نقد داری تو دست و بالت؟
    ابروم رو بالا انداختم. لحن پدرانه اش رو نشنیده گرفتم و گفتم: لازم نیست.
    وقتی ماشین رو جلوی در خونه پارک کردم، هنوز نمی دونستم برم تو یا نه. هنوز هم آدم های محل یه جوری به من و ماشینم نگاه می کردند. چشمم به ساختمون خونه ی رکسانا بود. چقدر راحت حرف آخر رو زد و رفت. مگه نمی دونست من دوستش دارم؟ حالا اون رامبد رئیس مآب راضی شده بود؟ حتماً هر روز سر یه دونه خواهر من خالی می کرد. دوباره اعصابم به هم ریخت. اگر این گند رو خودم نزده بودم، الان دماری از روزگارش در آورده بودم که جرأت نکنه به جز گل به خواهرم بگه.
    ماشین علی جلوتر از مال من پارک بود. پیاده شدم. از بین کلیدهام، کلید قدیمی حیاط رو در آوردم و توی قفل انداختم. خونه آروم بود و حیاط و خاک باغچه، خیس از بارون... دم اسبیم رو باز کردم که تو این شرایط بیشتر آقاجون رو حرص ندم. اصلاً دلم رو زده بود. می خواستم کوتاهش کنم... شاید هم آرایشگاه همون خلیل گنده اخلاق می رفتم. علی و سمیرا و مامان توی هال ایستاده بودند و لباس بیرون تنشون بود. با دیدن من جا خوردند. نگاهشون طعنه آمیز بود ولی کسی چیزی نمی گفت. گیرم که من با زنم اختلاف داشته باشم، چرا مامان هما اخم می کرد؟!! پرسیدم: الان بهتره؟
    مامان: فاطمه خبرت کرد؟
    من: آره. می خوایید ببرمش بیمارستان؟
    علی: دیروز بردیم. الان هم از مطب میاییم.
    من: کجاست؟
    مامان: تو اتاق.
    علی: تو رو ببینه بدتره!
    عصبانی نگاهش کردم. مگه آقاجون بابای من هم نبود؟ اصلاً همون روز باید به من خبر می دادند، نه حالا. فقط گفت: آخه... الان خوابه.
    روم رو برگردوندم و مشغول قدم زدن شدم. جو خیلی نافرم رو مخ بود. چشمم به سمیرا افتاد. اخم کرد و رو به مامان و علی گفت: من تو ماشین منتظرم... خدافظ خاله. هر کاری داشتی زنگ بزن خونه!
    بعد رفت. به مامان گفتم: میرم حیاط تا آقاجون بیدار بشه.
    هوا رو به تاریکی می رفت. پا تند کردم که به سمیرا برسم. باورم نمی شد یه روز به خاطر این دختر نزدیک بود ماشینم رو بکوبم به گاردریل و خودم و رکسان رو به کشتن بدم... رکسان... چرا از فکرم بیرون نمی رفت؟ چرا تو هر اتفاق و هر جایی یه چیزی بود که من رو به یادش بندازه؟ پشت سرش گفتم: دخترخاله!
    با اکراه ایستاد و سمتم چرخید. انگار اون روزها مال یه دنیای دیگه بود... این قد بلند و پوست شیربرنجی خیلی برام غریبه بود. چجوری یه وقتی ازش خوشم می اومد! گفتم: از دست من فرار می کنی؟!
    پوزخند زد و گفت: نه.
    به هر حال دخترخاله ام بود، زن برادرم، هنوز یادم نرفته بود که دماغش رو می کشیدم. گفتم: اگه اون شب... با حرف هام ناراحتت کردم... شرمنده! قصدم این نبود.
    - از بچگی، همیشه میگی قصدت نبوده!
    - ...
    - پسرخاله! مسئولیت کارهایی که می کنی فقط با خود توئه.
    بهم برخورد. ابرو بالا انداختم و دست هام رو توی جیب های پالتوی بلندم کردم. به سمت در برگشت. بعد دوباره متوقف شد، چرخید و با لحن ملایم تری گفت: ناراحتی من مهم نیست، زندگیت رو درست کن! من به اون چیزی که نصیبم شده راضی ام... مگه یه آدم چی از زندگی می خواد؟
    - ...
    - تو برعکس علی، پسر پیچیده ای هستی. زندگی کردن باهات خیلی سخته.
    - ...
    - داشتن چیزهایی که از توانت زیادتره، فقط باعث رنجت میشه!
    «چیزهایی که از توانت زیادتره» من رو گیج کرده بود. داشت رو به من حرف می زد یا خودش؟ پس این نگاه خیره چی بود؟ سعی کردم نادیده اش بگیرم. از دو پهلو حرف زدن بدم می اومد. سرم رو پایین انداختم و گفتم: من دارم همه ی سعی ام رو می کنم...
    راهش رو کشید و رفت. حداقل یه نفر پیدا شده بود که راضی باشه. آره، داشتم همه ی سعی ام رو می کردم که به خونه ی خسروی ها هجوم نبرم و رکسانا رو به زور نبرم خونه، سعی می کردم نرم آموزشگاه رامبد و دعوا راه نندازم، سعی می کردم به رکسان فرصت بدم. صدای علی درست از کنار گوشم، من رو به خودم آورد: به سمیرا چی می گفتی؟
    نگاهش کردم. اصلاً شوخی نداشت! گفتم: چی؟!
    - پرسیدم چی می گفتید؟
    - ...
    - نمی خوام دور و بر سمیرا باشی عادل!
    از تعجب دهنم باز موند. یعنی شایعه ها و حرف های پشت سرم، انقدر بد بود؟ یعنی رفتن رکسان و گزارش های رامبد انقدر خرابم کرده بود؟ باورم نمی شد. با پوزخند براش سر تکون دادم و به خونه برگشتم. سراغ آقاجون رفتم که روی رخت خواب خـ ـوابیده بود. به پهلو مچاله شده بود و ساعدش جلوی چشم هاش بود. حس کردم که خیلی پیر شده، نه اینکه یکی دو ماه دوری من از خونه زمان زیادی باشه، فقط... من هیچوقت با این چشم ندیده بودمش. نگاهم به انگشت های استخونیش افتاد که انگشتر شرف شمسش دیگه براش گشاد شده بود. جلوتر رفتم و نگاهم سمت مامان چرخید که به من زل زده بود. از کنار رخت خواب بلند شد و با دستی که به پشتم کشید بیرون رفت.
    این آدم اصلاً شبیه کسی که با نیش و کنایه ها و سرک کشیدن هاش عذابم می داد، نبود. کنارش نشستم و زانوهام رو جمع کردم. چند دقیقه بعد تکونی خورد. دستش رو عقب برد و زمزمه کرد: امیرعلی!
    - منم... امیرعادل.
    چشم هاش رو کامل باز کرد و بدون هیچ حرفی بهم زل زد. پرسیدم: چیزی می خوای؟
    با آه نفسش رو بیرون داد و گفت: نه.
    - تازه به من خبر دادند.
    - می دونم.
    - ...
    - این چه وضع سر و کله است؟!
    حتی تو این موقعیت هم دست از ایرادگیری برنمی داشت. خنده ام گرفت و گفتم: کوتاه می کنم...
    - شام بمون.
    - باشه.
    دیگه حرفی نزدیم. دوباره پلک هاش رو بست ولی این دفعه به نظرم سر حال تر از وقتی بود که وارد اتاق شدم. یا اینکه من دلم می خواست اینجوری باشه. نیم ساعت همون جا موندم و فکر کردم. مامان هم سفره ی شام رو توی همون اتاق انداخت. مثل اون اواخر که خونه بودم، خودمون سه نفر... آقاجون فقط سوپ خورد. من هم اشتها نداشتم ولی زیر نگاه های هردوشون به زور چند قاشق برنج خوردم. دلم برای رکسانا تنگ شده بود ولی نمی خواستم آخرین ذره های غرورم هم جلوی همه بشکنه. ظرف های مامان رو به آشپزخونه بردم و بعد پله های طبقه ی دوم رو طی کردم.
    وسیله های کم این طبقه همونطور دست نخورده مونده بود. به اتاق خودم رفتم و برق رو زدم. دلم می خواست باور کنم که رکسانا برق اتاقم رو چک می کنه. خودش یه بار بهم گفته بود. کنار پنجره ایستادم و پرده اش رو کنار زدم.
    لامپ های خونه ی خسروی روشن بود. به جایی روی پشت بوم خیره شدم. کارگاهش. البته از اینجا چیزی دید نداشت. صدای مامان از پشت سرم گفت: عادل جان!... چکار می خوای کنی؟
    فوری پرده رو انداختم و گفتم: در مورد چی؟
    با ابروی بالا رفته بهم زل زد. شونه بالا انداختم و گفتم: نمی دونم.
    - چه دختر بامعرفتی بود... هر وقت به مادرش سر می زد، اینجا هم می اومد.
    با بغض عجیبی به طرفش نگاه کردم. چرا با فعل گذشته حرف می زد! مگه مرده بود؟! داغ من دوباره تازه شد ولی حرفی نزدم. ادامه داد: دیروز رامبد با فاطمه نیومد بیمارستان... آژانس گرفته بود.
    - ...
    - زندگی فاطمه وسطه... به خاطر خواهرت هم که شده، دیگه بدترش نکن.
    - منظورت چیه؟
    - بذار عصبانیت ها بخوابه، خودشون از طریق رامبد و فاطمه حرف پیش بکشند. تو دوباره قیل و قال راه ننداز!
    با اخم گفتم: یعنی من دست رو دست بذارم؟
    جلوتر اومد و ملایم تر گفت: زندگی دخترشونه. خودشون حواسشون هست که از هم نپاشه. تو یه بار به حرف ما گوش کن! صبر کن وقتی آمادگی داشتند برای عذرخواهی برو! من و آقاجونت هم باهات میاییم.
    - این که خیلی آبروریزیه!!! چرا نرم با خود رکسان حرف بزنم؟
    - شاید نخواد ببینتت بعد از...
    - بی خود می کنه!
    - من فقط میگم، اجبار نکن پسرم... بذار خود آقا فرامرز تصمیم بگیره.
    - رکسان خیلی جدی شده بود. شاید بخواد...
    - وقتی با هم نمی سازید چه زندگی ای؟ مادرش می گفت همه اش دعوا و درگیری داشتید... نامزدید، عقد کرده اید، عروسی که نکردید. شاید بختش یه جای دیگه است.
    زیر لب تکرار کردم: بختش یه جای دیگه است!!
    فکر می کردند هنوز اتفاقی بین ما نیفتاده و تو اون خونه ی کوفتی، تمام مدت فقط دعوا می کردیم! دختره ی لجباز دیوونه به خانواده اش هم نگفته بود. خواستم چیزی بگم اما زبونم نچرخید. این دیگه خیلی برام گرون تموم شده بود. واقعاً می خواست ولم کنه که حتی برای گیر ندادن خانواده و پادر میونی هاشون، نگفته بود ما رابطه داشتیم. جدی جدی تصمیمش رو گرفته بود.
    می خواستم شب همون جا بمونم ولی نصفه شب بی خوابی به سرم زد. با شونه های آویزون از خونه بیرون رفتم و بی خیال ماشین، مشغول قدم زدن شدم. هوا خیلی سرد بود. پالتو رو دور خودم پیچیدم. توی کوچه ی خالی حتی یه گربه هم نبود. وقتی جلوی درشون مکث کردم خونه زیادی تاریک و ترسناک به نظر می رسید. از سر شب یه چیزی تو دلم می جوشید، با حرف های مامان انگار رابطه ام با رکسان قطع شده بود. مثل یه طناب پاره شده بود. حتی دیگه نمی دونستم چی می خوام؟! فقط مطمئن بودم رکسانا دیگه من رو نمی خواد وگرنه موضوع به این مهمی رو از همه پنهان نمی کرد که بتونه بدون دخالت دیگران از شرم راحت بشه. حالم خیلی بد بود. به راه رفتن ادامه دادم. می دونستم گه زدم ولی فکر نمی کردم تا این حد از خودمون ناامید شده باشه. خودمون...
    چیزی نگذشته بود که دیدم جلوی مغازه مشغول باز کردن قفل کرکره ام. در رو هم باز کردم و وارد شدم. فضا تاریک و سرد بود. پشت پیشخون رفتم. صندلی من عوض شده بود. نشستم و به در و دیوار و جنس ها خیره شدم. حال و هوای آشنای اینجا آروم ترم می کرد. توی همین مغازه براش کیک تولد گرفته بودم. انگار همین دیروز بود. حتی به خاطرش جلوی در دعوا راه انداخته بودم. اون که می دونست چقدر سر لباس پوشیدنش کفری میشم، چرا اون شب گیر داده بود که با اون ریخت و لباس دنبالم بیاد و هر دومون رو به این مصیبت انداخته بود؟ اون که می دونست... کاش اون شب اصلاً نرفته بودم... کاش قید مسابقه رو زده بودم... سرم رو روی پیشخون گذاشتم و پلک هام رو بستم.
    با تکون خوردن از خواب بیدار شدم و دستم سمت گردنم رفت. پلک هام رو به زور باز کردم. فرشاد جلوم ایستاده بود. با دیدن چشم های بازم، دستش از روی شونه ام بلند شد. نگاهش خیلی متعجب بود. فوری پرسید: کِی اومدی اینجا؟
    به ساعت مچیم نگاه کردم و گفتم: یه چند ساعتی میشه.
    - یه لحظه جا خوردم، گفتم این کیه!!
    روی صورتم دست کشیدم و به پشت ویترین و روشنایی صبح نگاه کردم. فرشاد هنوز خیره نگاهم می کرد. به حرف اومد: باز چه مرگت شده؟
    - هیچی.
    - توی اون... چه می دونم، همون کارهایی که می کنی، پول هات رفت؟
    - ...
    - هنوز همون جایید؟ نگیرنتون!
    - جامون عوض شده.
    - به یکی آدرس بده، بعد برو... من که دیگه غریبه ام!!
    کنایه اش رو نشنیده گرفتم و گفتم: نه، اون طوری که فکر می کنی نیست. یه مشت تاجرند، مافیا که نیستند.
    - مگه از تاجر جماعت خطرناک تر هم هست؟!
    جواب ندادم. حوصله نداشتم. فرشاد هم به نظر دلخور و بی میل بود. مشغول جمع و جور کردن خرت و پرت ها شد و گفت: نمی خوای بری؟
    - داری بیرونم می کنی؟
    - صبح ها فروش کمه، دو هفته ای هست فقط بعد از ظهرها باز می کنم.
    - صبح ها میری شرکت عموت؟
    - آره.
    - خوب در میاد؟
    - شکر.
    - حالا مثلاً خودت رو ان کردی واسه من؟ پاشم بیام اون ور دهنت رو صاف کنم؟
    سرش رو بالا آورد و گفت: نیا داداش، آب قطعه!!
    دوباره سرش رو برگردوند. با دلجویی گفتم: این روزها به ننه بابام هم نمی رسم سر بزنم، چه برسه به رفیق هام.
    - ...
    - خانومم هم...
    نگاهم کرد. شونه بالا انداختم و گفتم: رفته خونه ی باباش.
    یهو از جا در رفت و بلند گفت: مگه خونه ی تو بود؟ عروسی گرفتی، ما رو دعوت نکردی؟ خسروی چرا بابام رو خبر نکرده!!
    - کدوم عروسی؟ خوشی واسه دلت! بی خیال جشن مشن شدیم. خیلی وقت نیست.
    - یعنی انقدر هول هول می زنی براش!
    و پخی خندید. بهش اخم کردم که خودش رو جمع کنه. بعد گفتم: حالا که رفته.
    - این که دیگه دوسـ ـت دخترت نیست، خط عوض کنی بری سراغ یکی دیگه. باید بری منتش رو بکشی.
    سرم رو برگردوندم. فرشاد که نمی دونست چه حرف هایی به هم زدیم. نمی دونست رکسانا دیگه من رو نمی خواد. از این فکر معده ام تیر کشید. دوباره تاکید کرد: برو دنبالش!
    - گفتم دیگه اسمش رو نمیارم.
    گیج نگاهم کرد و گفت: خب گفته باشی! حالا هم برو بگو «غلط کردم»!
    با تاسف سر تکون دادم. هنوز گیر نیفتاده بود که انقدر راحت حرف نزنه. گفتم: تو با تجربه ی زن و بچه ی نداشته ات نصیحت می کنی؟
    لحن صدام خوب نبود. یهو رم کرد و گفت: حداقل کسی رو فراری نمیدم، بعد بیام تو سوراخ موش قایم شم.
    لب باز کردم که دو تا فحش بدم ولی دوباره بستم. به انگشت هام که روی شیشه ی جلوم ضرب گرفته بود، نگاه می کرد. حتماً اومده بود چیزی برداره و بره که من اینجا معطلش کرده بودم. از جام بلند شدم و بی خداحافظی بیرون زدم. ماشین رو از جلوی در برداشتم و یه راست رفتم خونه ی خودم. یه چیزی خوردم و دوش گرفتم. دیگه حوصله ی نمایشگاه رو هم نداشتم و ریش چند روزه ام، ظاهرم رو شبیه جنگلی ها کرده بود. حال نداشتم اصلاح کنم، موهام هم رو اعصاب بود، فقط می خواستم برم پشت بوم و داد بزنم.
    وقتی به نمایشگاه رسیدم، ماشین کمالوند دقیقاً جلوی در ورود پارک بود که معمولاً اینجا نمیذاشت. شیدا هم روی صندلی بغـ ـل نشسته بود و به در نگاه می کرد. با دیدن من که پیاده می شدم، سر تکون داد. جوابش رو ندادم و خواستم وارد نمایشگاه بشم که در ماشین رو باز کرد و با زحمت بیرون اومد. کنجکاو نگاهش کردم. یه جوری شده بود و پانچوی گشادش ازش آویزون بود. به ماشین تکیه داد و گفت: بابا رفته تو.
    متوجه زخم کنار لبش شدم و جلوتر رفتم. ادامه داد: می خواد من رو ببره کلانتری.
    - چی؟!
    عینک آفتابیش رو از چشم هاش برداشت. کبودی زیر چشمش خیلی توی ذوق می زد. گفتم: چی شده؟
    - یه نفر... دزد... جلوی بانک کیفم رو قاپید. می خواد من رو ببره شکایت کنم.
    و با التماس به من زل زد و اضافه کرد: تو رو خدا نذار ببره.
    - چرا؟
    - تو رو خدا.
    حالش خیلی خراب بود و من ندیده بودم کسی از دزد کیفش حمایت کنه. گفتم: دزد نبوده. نه؟
    - ...
    خون از عصبانیت زیر پوستم دوید و ادامه دادم: مسعود؟


    صورتش خیلی واضح جمع شد و رنگ انگشت هایی که روی در ماشین فشار می داد، به سفیدی رفت. جلوتر رفتم و بازوش رو گرفتم. زیر دستم مثل جوجه ماشینی هایی که من و علی وقتی بچه بودیم می خریدیم، می لرزید. با اخم گفتم: چرا راستش رو به بابات نمیگی؟
    - نه.
    کمالوند با عجله از در رد شد و سمتمون اومد. شیدا با ترس گفت: تو رو خدا... بابام میشکنه.
    کمالوند درحالیکه نفس نفس می زد روی کاپوت ماشینش زد و با حرص گفت: دیدی مادرخراب چه به روزش آورده... بشین بریم دخترم.
    نگاهی به صورت رنگ پریده ی شیدا انداختم که خیره شده بود به من. دلم به حالش سوخت. از مسعود متنفر شدم. کمالوند پشت فرمون نشست و گفت: بشین عزیز دلم! حتماً یکی از کسبه ی اطراف بانک طرف رو دیده.
    دلم به حال کمالوند هم سوخت. سمتش رفتم و گفتم: من می برمش.
    - نمی خواد، تو برو نمایشگاه رو بگردون. احمد دست تنهاست.
    - نه آقا! خودم می خوام ببرمش.
    ابروی خاکستری کمالوند بالا رفت و نگاهش بین من و شیدا حرکت کرد. حتماً الان خیالات برش می داشت که من غیرتی شدم. رو به شیدا گفت: دوست داری باهاش بری؟
    شیدا بی معطلی جواب داد: میشه؟
    لبخندی گوشه ی لب کمالوند نشست و گفت: چرا نشه؟
    ده دقیقه بعد من توی سکوت رانندگی می کردم و شیدا به خراش های دستش زل زده بود. گفتم: کجا برم؟
    - نمی دونم.
    - حرف حساب مسعود چیه؟
    - می خواد دست از این مسخره بازی ها بردارم.
    - کدوم مسخره بازی؟
    - اینکه تو قراره بیای خواستگاری من.
    نگاه تندی سمتش انداختم. شکلکی با لب هاش در آورد و گفت: هنوز اون فیلم دست منه. یادت که نرفته؟
    پوزخند زدم. با ناله ادامه داد: تو که زنت رو فرستادی رفت. مشکلت چیه آخه؟
    نگاهم رو روی خیابون زوم کردم. رکسانا رفته بود و من می دونستم وقتی سر لج بیفته تا آخرش میره. حتی نمی خواست کسی پشیمونش کنه. تا کی ادامه می داد؟ صدای شیدا که دوباره جدی شده بود به گوشم خورد: امیر من از این وضع خسته شدم. ببین حال و روزم رو! بابام که نمیذاره برم خارج پی زندگیم، اگر هم برم مسعود دنبالم میاد. تا وقتی نزدیکش باشم...
    ظاهرش با اون دختری که مثل جوجه مظلوم شده بود فرق داشت، گفتم: اون روز اومده بودی خونه ام چی رو توضیح بدی؟
    سرش رو سمت شیشه برگردوند و گفت: مهم نیست.
    - بگو؟
    - من خسته شدم... اگر این موش و گربه بازی رو تموم نکنی اون فیلم رو هم به زنت، هم به بقیه ی خانواده ات میدم. می خوای آبروت بره؟
    - اون وقت من هم به بابات نشونش میدم و درباره ی کارهای مسعود بهش میگم.
    - اون وقت بابام روزگار تو و همه ی آدم هایی که برات عزیزند رو سیاه می کنه!
    دندون هام رو روی هم فشار دادم. بچه می ترسوند. اگر می خواست از اون فیلم سو استفاده کنه واسه پروندن رکسان می کرد. اصلاً رکسان من رو تو بدترین وضعیت دیده بود و ولم کرده بود، این فیلم چه فرقی تو حال من داشت. دوباره نگاهش کردم. حسابی کتک خورده بود. باز دلم براش سوخت. من حتی به خاطر حفظ زندگیم نترسونده بودمش، بچه که زدن نداشت، مسعود چجور آدمی بود!! شیدا به حرف اومد: تو که اون شب خوب بودی. خودت خواستی با من باشی. تو که من رو دوست داشتی.
    دست هام روی فرمون سفت شد. مثل دختربچه های 14 ساله حرف می زد. گفتم: اون شب بهت گفتم می خوام بیام خواستگاریت؟
    - دیگه چی می خوای که من ندارم؟
    عصبانی گفتم: من زن دارم.
    - پس چرا با من خوابیدی؟
    - گه خوردم!
    - ...
    - عجبا! من چه می دونستم...
    داد زد: فیلم رو یادت نره ها! یه وقت دیدی من دیوونه شم به همه بدم.
    ساکت شدم و بعد از این همه سرگردونی تو خیابون ها، ماشین رو گوشه ای نگه داشتم. به طرفش چرخیدم و گفتم: دختر خوب!... من که نه پول دارم، نه پست و مقام دارم، نه اخلاق... اصلاً بابات چرا راضیه؟
    صورتش در هم رفت و جواب داد: من... بابا به هر کسی راضیه! دیگه امیدش رو برداشته بود که من بتونم یه روز ازدواج کنم.
    بعد در حالیکه خوشحالی توی چشم هاش موج میزد، دستش رو با احتیاط روی ساعد من گذاشت و ادامه داد: ولی من بالاخره اومدم طرف تو.
    جوری حرف می زد که انگار من باید یه جایزه هم بهش بدم. نفسم رو با آه بیرون فرستادم و ساعدم رو عقب کشیدم تا دستش برداره. پشت دستم رو روی پیـ ـشونیم گذاشتم و به بیرون نگاه کردم. بعد از دو دقیقه خیره شدن به ماشین ها پرسیدم: مسعود الان کجاست؟
    - مجبور بود بره دبی. اونجا سرمایه گذاری کرده.
    بعد به ساعت موبایلش نگاه کرد و گفت: حتماً فرودگاهه.
    - می خوای برم خفتش کنم؟ شاید اگه بترسه شرش کم شه... تو هم مشکلت حل میشه و...
    لب هاش رو روی هم فشار داد. گفتم: اصلاً تو دردت چیه؟ بابات می دونه میری روان پزشک؟
    به نشونه ی آره سر تکون داد. همون لحظه موبایلش زنگ خورد و سونات مهتاب بتهوون تو فضا پخش شد. عاشق اجرا کردن این آهنگ با گیتار بودم، خیلی ساده، خیلی تاثیرگذار. جواب داد «سلام بابا»... «بله»... «نه من خوبم»... «تقریباً تموم شده»... نگاهی به من انداخت «اهوم»... «همین امروز؟» چشم هاش یهو درشت شد «اووم، باشه»... «میاییم»... «بای».
    دستی روی ریشم کشیدم و گفتم: کجا میرید؟!!
    - میریم!... خونه ی ما.
    - چرا؟
    شونه بالا انداخت و عادی گفت: بابا دعوت کرد.
    - همین؟
    - می خواد ازت تشکر کرده باشه که من رو بردی کلانتری.
    - ...
    - بالاخره که باید من رو برسونی خونه.
    بعد زیر لب ادامه داد: خوبه که مسعود هم نیست. راه بیفت دیگه!
    نفسم رو با صدا بیرون دادم. حس سر و کله زدن با فروشنده و خریدار رو نداشتم. ماشین رو روشن کردم. حداقل اینطوری یه کم از تنش بین من و کمالوند کم می شد. مثلاً داشتم براش کار می کردم. می تونستم با شیدا هم بیشتر حرف بزنم و راضیش کنم که دست از سر زندگی من برداره. راه افتادم.
    توی خونه ی ویلایی کمالوند، همه چیز مثل سری قبل بود. به جز خانوم مسنی که صداش از سمت آشپزخونه می اومد و پیشبند و روسری سفید داشت. روی همون مبل های کلاسیک نشسته بودیم. فضای خونه من رو یاد تجربه ی اون شبم با شیدا مینداخت و حسابی معذب شده بودم. می ترسیدم این دیوونه درباره ی شبمون هم به پدرش گفته باشه. یک ربع گذشته بود و همه به اطراف نگاه می کردیم. کمالوند فنجون قهوه اش رو پایین گذاشت و گفت: اومده بودم نمایشگاه از گاوصندوق دسته چکم رو بردارم که تو رسیدی.
    - سپردید به احمد؟
    سر تکون داد و گفت: خیله خب!
    به شیدا نگاه کردم. سرش پایین بود. سرفه ی کمالوند من رو به سمتش برگردوند. ادامه داد: چکار می خوای کنی؟
    - بله؟
    - تو جوون باعرضه ای هستی، از همون روز اول که دیدمت فهمیدم.
    - ممنون.
    حرفش یه بوهایی می داد. معلوم نبود شیدا چه خوابی برام دیده. باید فوری می زدم بیرون. سر جام صاف نشستم و گفتم: وای... یه قراری یادم افتاد. اصلاً حواسم نبود...
    می خواستم بلند بشم. کمالوند با حالت متکبرانه ای سیـ ـنه اش رو جلو داد. پا روی اون یکی پا انداخت و به من که نیمخیز شده بودم گفت: وقت واسه کار زیاده.
    - آخه...
    - بشین!
    آب دهنم رو قورت دادم و نشستم. یه کاریش می کردم. گفت: بهتره جدی تر صحبت کنیم... صحبت های اولیه.
    - درباره ی؟
    - شما دو تا... من هر کسی رو انقدر نزدیک خونه زندگیم نمیارم. دیگه حتی دوست و آشنا هم در مورد شما دو تا می پرسند.
    لب هام رو باز کردم، دستش رو بلند کرد که معنی «ساکت باش» می داد. گفت: اگر ترس از موقعیت و... بالاخره فاصله ی طبقاتی داری، مسئله رو حل شده بدون.
    سمت شیدا چرخیدم که با لبخند نگاهش به من بود. کمالوند اضافه کرد: من موافقتم رو اعلام می کنم. تنها چیزی که برام مهمه خوشبختی شیداست... به مادرش قول دادم تا نفس دارم ازش مراقبت کنم، ولی سنم بالا رفته و هزارتا مریضی دارم یه روزی میاد که من دیگه نیستم.
    شیدا با بغض گفت: بابا!
    و من سعی کردم پوزخند نزنم. چقدر هم مراقبت کرده بود! اصلاً نمی دونستم چی باید بگم که زنگ در نجاتم داد. زن مسن آیفن رو زد و سمت ورودی رفت. یه فاصله ی کوتاه هم این وسط خودش کلی بود. باید بهترین جمله ها رو برای عذر و بهونه آوردن پیدا می کردم و می زدم به چاک. بعد من می دونستم و شیدا که فکر کرده بود خیلی زرنگه. دلم به حالش سوخته بود. به خاطر یه بار خوابیدن باهاش مرام گذاشته بودم و جلوش کوتاه اومده بودم ولی ظاهراً هیچی سرش نمی شد! از این به بعد هر چی می شد، تقصیر خودش بود. از پدرش پرسید: کسی قرار بود بیاد؟
    کمالوند: نه، مسعوده.
    من و شیدا به هم نگاه کردیم و همزمان گفتیم: مسعود!؟
    کمالوند: گفتم سفرش رو کنسل کنه، هر چی نباشه خواستگاری خواهرشه!
    من: خواستگاری؟
    شیدا: لازم نبود از کارش بیفته.
    مسعود با کت و شلوار رسمی روشن وارد پذیرایی شد و یه راست به طرف ما اومد. نگاهش تو صورت شیدا بود. حتی خود کمالوند هم متوجه یه چیز اشتباه تو حالت پسرش شده بود. مسعود نگاهش رو به من دوخت ولی مخاطبش کمالوند بود: این یه لا قبل رو چه به خانواده ی ما؟؟؟
    کمالوند: بحث تکراری رو شروع نکن! قضیه از نظر من تموم شده است.
    پس درباره ی من حرف زده بودند. کدوم قضیه؟ کدوم تموم شدن؟ مسعود کیفش رو روی زمین ول کرد و با قدم هایی که به طرف من برمی داشت گفت: از نظر من نیست... پاشو برو بیرون!!
    کمالوند با گیجی به رفتار مسعود نگاه می کرد. حالم ازش به هم می خورد و بدم نمی اومد یه جلوبندی ازش پیاده کنم. مسعود عصبی تر گفت: پاشو تا ندادم سگ بندازند دنبالت!
    با یه حرکت بلند شدم و چسبیدم به یقه اش. من شیدا نبودم که از کسی بترسم. به خصوص وقتی نزدیک بود زندگیم رو از هم بپاشند. داد زدم: همون سگ هایی که انداختی دنبال خواهرت؟!
    و «خواهر» رو جوری تلفظ کردم که دهنش بسته بشه. با این حرفم مشتی به شکمم کوبید که مطمئناً دست کارنکرده ی خودش بیشتر درد گرفت. کشمکش بالا گرفته بود که کمالوند و شیدا به زور جدامون کردند. کمالوند فوراً پرسید: منظورش چی بود؟
    کسی جواب نداد. رو به شیدا گفت: امیر چی گفت؟
    شیدا حرفی نزد. از این ننه من غریبم بازی ها خوشم نمی اومد. با نگاهی به شیدا که پر از خط و نشون بود، گفتم: این زخم و زیل ها کار دست گل پسرته!
    دست های کمالوند دو طرفش افتاد، لب هاش باز موند و به دور و بر چشم چرخوند. بعد با مِ مِن گفت: چی؟ مسعود؟
    - ...
    - حرف بزن!
    به شیدا گفتم: چرا حرف نمی زنی؟ چرا لاپوشونی می کنی؟
    مسعود خواست دوباره سمتم هجوم بیاره ولی کمالوند که جلوش ایستاده بود، به تخـ ـت سیـ ـنه اش کوبید تا عقب بره. به چشم های مسعود زل زد و گفت: تو زدیش؟ احمق شدی؟ چرا؟
    مسعود: من از این پسره خوشم نمیاد.
    من: از شیدا چی؟ خوشت میاد؟ دوستش داری؟
    شیدا: ساکت شو امیر!
    نگاه کمالوند بین ما سه نفر سر گردون بود و جوری دست هاش رو توی هوا معلق نگه داشته بود که انگار نمی فهمه چی به چیه. بالاخره مسعود به حرف اومد: احساس من به خودم مربوطه.
    شیدا زیر لب اسم مسعود رو زمزمه کرد و به پدرش خیره شد. کمالوند اما انگار به گوش های خودش اعتماد نداشت. پرسید: احساس؟ این حرف ها یعنی چی؟
    در حالیکه با شدت سرش رو تکون می داد گفت: چی دارید میگید؟
    هیچ کس حرفی نمی زد. دوباره داد زد: چی میگید... چرا لال شدید؟
    شیدا: چیزی نگفتیم بابا.
    کمالوند یه قدم عقب تر رفت و دست هاش رو از هم باز کرد. آروم گفت: چیزی نگفتید؟
    با نگاهی به هردوشون دستش رو روی سرش گذاشت. کلمه ها بریده بریده از دهنش بیرون پرید: من... چیکار کرده بودم... این شد عاقبتم...
    شیدا: اینطوری نیست.
    کمالوند: آبروم رفت... مسعود... چــ...
    شیدا: بابا دروغ میگند.
    کمالوند روش رو برگردوند و چند قدم برداشت. مسعود با چشم غره نگاهم می کرد. کمالوند ناگهانی برگشت و بلند گفت: این... این چرندیات رو همین جا خاک می کنید.
    با انگشت اشاره اش زمین رو نشون می داد. اضافه کرد: اگر بخوایید یه بار دیگه حرفش رو پیش بکشید، پرتتون می کنم بیرون... یه پاپاسی هم نمیندازم کف دستتون...
    داد زد: با تو هم هستم شیدا!
    شیدا یهو زیر گریه زد و دست هاش مثل مجسمه بی حرکت موند. از خودم عصبانی بودم. من وسط دعوای خانوادگی و مرثیه خونی کمالوند چکاره بودم؟!! کمالوند گفت: گریه می کنی؟ الان؟ شیدا می خوام آبروی من رو جلوی مردم ببری دخترم؟... باشه، برو باهاش... گورتون رو گم کنید!
    گریه ی شیدا بیشتر شد و در حالیکه مثل بچه ها با آستین بینیش رو پاک می کرد گفت: من نمیخوام
    داشت اعصابم رو به هم می ریخت. بازوش رو گرفتم و گفتم: آروم!
    مسعود خودش رو جلو انداخت و دست من رو محکم کشید که دست شیدا هم کشیده شد. اون زن مسن از جلوی آشپزخونه تکون نمی خورد و بین انگشت شست و اشاره اش رو به دندون گرفته بود. ظاهراً حتی خدمه ی خونه هم نمی دونستند که شیدا و مسعود خواهر و برادر واقعی نیستند. مسعود شیدا رو به طرف آشپزخونه هل داد و گفت: بریم بهت آب بدم!
    ولی همین جمله کافی بود که شیدا داد بزنه: به من دست نزن!
    مسعود نگاهی به ما انداخت. دوباره هلش داد و گفت: برو!
    - گفتم دستت رو بکش!...
    جیغ بلندی کشید و در حالیکه به لباس هاش چنگ انداخته بود داد زد: چی از جونم می خوای؟... ولم کن!... همه ی جوونیم رو ازم گرفتی بس نبود؟... همه ی...
    مسعود بی توجه به حضور ما دستش رو جلوی دهن شیدا نگه داشت که ساکتش کنه. کمالوند به طرفشون دوید و دست مسعود رو پس زد و گفت: چی شده دخترم؟ چی شده عزیزم؟ زدتت؟ چرا به من نگفتی؟
    شیدا خودش رو جمع کرد و با نگاهی به چشم های تهدید آمیز مسعود خفه شد و لرزید. کمالوند قدمی به عقب برداشت و به مسعود زل زد، بعد به صورت شیدا که حتی با کوچکترین تماس مسعود هم واکنش نشون می داد و پاهاش رو کنار هم جفت کرده بود. صورت کمالوند سرخ شد و از شیدا پرسید: چکارت کرده؟
    شیدا همچنان لال شده بود. کمالوند چشم از لرزیدن شیدا برداشت و به مسعود خیره شد. دستش رو وسط سیـ ـنه اش فشار داد و به عقب تلو تلو خورد. خواست روی نزدیک ترین مبل بشینه ولی نتونست، به پارچه ی روی میز کناریش چنگ انداخت و با صدای افتادن گلدون روی میز، پخش زمین شد. همین که صورت عرق کرده و نفس های نافرمش رو دیدم، سمتش دویدم. شیدا دوباره شروع به جیغ کشیدن کرد. رو به مسعود که بهتش زده بود گفتم: زنگ بزن اورژانس!
    مسعود بی اعتنا به حرفم، جلوی کمالوند زانو زد و درحالیکه شونه اش رو تکون می داد و گفت: بابا... چت شد؟
    کمالوند دست مسعود رو عقب کشید و صورتش از درد جمع شد. موبایلم رو بیرون کشیدم و شماره گرفتم.
    دیروز روز بدی بود. کارهای نمایشگاه رو هوا موند، دو بار جلوی ccu ِ نزدیک ترین بیمارستان بحث پیش اومد، مسعود با همون لفظ قلمش داد زد، من یقه گرفتم، شیدا یه گوشه مچاله شد، حتی آخر شب، از ترس دنبال مسعود راه افتاده بود که جلوش رو گرفتم و با خودم آوردمش خونه. تمام شب نخـ ـوابیده بود، حالا هم با پتوی پیچیده دور خودش روی کاناپه نشسته بود و نگاهم می کرد. من هم بیشتر شب رو از بی خوابی تو اتاق خودم و رکسان قدم می زدم. نگاهم رو از صورت شیدا چرخوندم و به شماره رکسان رو صفحه ی موبایلم زل زدم. نمی دونستم تماس بگیرم یا نه! از یه طرف می خواستم خیالم از همه ی این جریان ها راحت بشه و بعد برم دنبالش که دیگه چیزی فراریش نده، از یه طرف گفته بودم دیگه اسمش رو نمیارم و پای غرورم وسط بود، اگه قرار بود برم سراغش باید به زور می آوردمش. همین.
    شماره ی رکسان رو رد کردم و خونه رو گرفتم. مثل همیشه مامان جواب داد و با شنیدن صدام آه کشید. نگاهی به شیدا انداختم و آروم تر گفتم: مامان میخوام برم دنبال رکسان.
    - الان؟ تازه یه هفته است.
    - چه فرقی داره؟
    - هنوز وقتش نیست. بذار فاطمه موضوع رو پیش بکشه!
    - ای بابا! اگه به شما باشه که...
    - من یکی دو بار با مادرش حرف زدم...
    وقتی ساکت شد. پرسیدم: خب؟
    - هیچی. درباره ی حال اون روزت می گفت، وقتی رامبد رسیده.
    نفسم رو فوت کردم و با لقد به مبل جلوی پام کوبیدم که شیدا از جا پرید. رامبد همه چیز رو گذاشته بود کف دست همه. معلوم نبود چند تا هم روش اضافه کرده! مامان ادامه داد: می گفت خیلی... پریشون بودی. عادل داری چی به روز خودت میاری؟ چرا نمیای همین جا پیش ما بمونی؟ حالا بابات یه حرفی زد، تو باید بذاری بری؟ این همه وقت گذشته...
    - مامان! من حالم خوبه. اون یه بار هم چیز آنچنانی ای نبود، رامبد شلوغش کرده.
    - ...
    - دیگه چی می گفت؟
    - ...
    - مامان؟
    - هیچی. لابد میخوان زهر چشم بگیرند.
    - یعنی چی؟ چیزی شده به من نمیگی؟
    - ...
    - هوم؟
    - نه. فقط تو دوباره تنهایی نرو جلو! سر لج میفتن! شاید آخر این هفته با هم بریم. باشه؟
    پلک هام رو بستم و دیگه چیزی نگفتم. قرار شد خودش بهم خبر بده. ولی من مطمئن نبودم که بتونم تو خونه ی خسروی ها خودم رو کنترل کنم و مثل احمق ها سرم رو بالا نیارم! وقتی قطع کردم شیدا تکیه ی سرش رو از پشتی کاناپه برداشت و به لیوان شیر جلوش نگاه کرد. حتی با موهای ژولیده و کبودی زیر چشم هم خوشگل بود ولی من دیگه حوصله اش رو نداشتم. یعنی قرار بود مثل پیرپسرها افسرده بسم و هیچ زنی به دلم نشینه؟! رو به روش نشستم و با چونه به لیوان اشاره زدم و گفتم: بخور!
    پتو رو از دورش کنار زد و جرعه ای از شیر رو پایین فرستاد. هزار تا سوال توی ذهنم رژه می رفت. پرسیدم: نمی خوای تعریف کنی؟
    ابروهاش رو در هم کشید و گفت: نه.
    - بخور!
    - ...
    - من فقط می خوام بدونم چرا انقدر جلوی مسعود کوتاه میای؟ تهدیدت می کرد؟
    - من...
    - فقط به خاطر اینکه باباتون نفهمه؟
    - دیدی که چی به روز بابام اومد!
    - تا ابد که نمی تونستی مخفی کنی.
    - وقتی ازدواج می کردم دیگه پای مسعود از زندگیم بریده می شد. مشاورم داشت کمک می کرد ماجرا رو فراموش کنم.
    - همونی که گفت بیفتی به جون من؟
    - اون که نگفت... من خودم...
    - ...
    - ببین امیر! من قبل از تو مثل سنگ شده بودم. هر بار کسی پا پیش میذاشت اصلاً نمی تونستم تحملش کنم.
    اشک توی چشم هاش نشست و ادامه داد: همه اش خاطره های گذشته می پرید جلوی چشم هام، نفرت میشست تو دلم، اصلاً تهوع می گرفتم تا یکی پیدا بشه من رو از اونجا ببره... مخصوصاً که آشناهای بابا همه عین مسعودند.
    - ...
    - تو همه چیزت با اون ها فرق داشت.
    پلک زد و خط اشک روی گونه اش جاری شد. با دست پاک کرد و گفت: بابا می پرسید چمه؟ همه می پرسیدند. بدتر عصبی می شدم، جیغ و داد می کردم... از فهمیدن بابا می ترسیدم، از مسعود وحشت داشتم. من هیچ کس رو ندارم به جز بابام.
    سر تکون دادم. دوباره حرف هاش رو ادامه داد: اون اوایل مسعود می گفت بابا اگه بفهمه تو رو پرت می کنه بیرون... پسرش رو نمیفروشه به تو... بعد که گذشت می گفت دیگه نمی تونی ثابت کنی و... هر چی بیشتر پسش می زدم، بیشتر می اومد طرفم. مثلاً مهربونی می کرد، اما وقتی می دید من ازش بدم میاد حرصش رو یه جوری سرم خالی می کرد.
    فین فین کردنش دیوونه ام کرده بود. جعبه ی دستمال کاغذی رو براش آوردم و گفتم: گریه نکن!
    یه دستمال بیرون کشید و صورتش رو خشک کرد. چرا زن ها عادت کرده بودند همه ی تقصیرها رو بندازند گردن مردها؟ گفتم: آخه مگه بچه بودی که خرت کنه؟ همون موقع اگر شکایت می کردی به اینجا نمی کشید.
    چشم هاش دوباره خیس شد و گفت: من همه اش 13 سالم بود! تو کشور غریب کجا پناه می بردم؟ بابا هم تازه داشت تو کازینو ها باخت می داد، اصلاً حواسش به ما نبود. دو شب دو شب خونه نمی اومد.
    فکم افتاد و و بهش خیره شدم. از شدت خشم خون زیر پوستم دوید. جریان مال خیلی وقت پیش بود و حالا زخمش رو باز کرده بودند.
    زیر لب گفتم: این همه سال؟ اون تمام این سال ها...
    با ناله گفت: نه. مسعود خیلی زود رفت جدا زندگی کرد، رفت نیویورک برای درس... ولی نحسیش همیشه با من موند. وقتی من و بابا برگشتیم ایران، یه سال بعد اون هم اومد. اینجا خونه مون سر جاش بود. باخت های بابا هم با فروش زمین های مادرم جبران شد. بابا از همون اولش هم به خاطر مرگ مادرم به قمار و این جور سرگرمی ها رو آورده بود، حتی قبل از اینکه بریم آمریکا...
    صورتش دوباره جمع شد و زانوهاش رو بغـ ـل گرفت. بلند شدم که دیگه ادامه نده. اعصابم خرد شده بود ولی صدای آرومش دوباره اومد: بابا می دونست من تو رابطه با مردها مشکل دارم، با هر کی که پا پیش میذاشت... وقتی من رو با تو می دید خیلی خوشحال بود.
    هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. فقط پرسیدم: همه ی این سال ها می دونست میری پیش روان شناس؟
    - آره. ولی علت اصلیش رو نمی دونست. مشاورم می گفت اگر کم کم یه رابطه ی جدید رو شروع کنم، ممکنه اون چند سال رو فراموش کنم ولی مسعود با هر حرف و هر عملش نمیذاشت چیزی از یادم بره... من هم از همه ی دنیا زده شده بودم.
    حتماً دوباره می خواست بگه «تا اینکه تو رو دیدم». دندون هام رو فشار دادم و گفتم: ولی به ظاهرت نمی اومد... هر جا می دیدمت خیلی تابلو بودی!
    روی کاناپه برگشت که من رو ببینه. دست هاش رو از پشت صندلی آویزون کرد و گفت: اینطوری از خودم محافظت می کردم. اینطوری هر چیزی که تو دلم میگذشت لو نمی رفت. بابا هم غصه ی حال من رو نمی خورد... دوست نداشتم مثل بدبخت ها به نظر برسم.
    دستی بین موهای نامرتبش کشید و با ابروی بالا رفته اضافه کرد: هنوز هم دوست ندارم.
    مشغول قدم زدن تو سالن شدم و حرفی نزدم. خودش با پوزخند کوچیکی گفت: تازه اون لباس ها مسعود رو می چزوند.
    سر جام متوقف شدم و نگاهش کردم. لحن صداش جوری بود که انگار از شیطان درونش بلند شده. با دیدن نگاه خیره ی من روش رو برگردوند. یه بطری آب از یخچال برداشتم و توی تراس رفتم تا بذارم به حال خودش باشه. باد خنکی روی صورتم وزید. زیپ سویشرتم رو بستم و و به ساختمون های اطراف نگاه کردم. گاهی پرنده های غبار گرفته از آسمون رد می شدند. دستم رو از نرده ها جلو بردم و کفش رو باز کردم. هوا گرفته بود ولی یه قطره هم نمی بارید. دیگه هیچی مثل قبل نبود.
    چند دقیقه گذشت که صدای تلوزیون داخل هال قطع شد. بعد دو تا ضربه به شیشه خورد. پلک هام رو فشار دادم. می خواستم تنها باشم ولی نمیذاشت! برگشتم و صورت هول کرده ی شیدا رو دیدم. همین که در رو باز کردم گفت: مسعود.
    - مسعود چی؟
    - جلوی دره!
    با عصبانیت قدم هام رو به سمت آیفن تند کردم که حسابی بکشمش به فحش. ولی شیدا به در آپارتمان اشاره کرد و گفت: این در.
    چند ثانیه توی بهت موندم. زنگ زد و صدای خفه اش از پشت در شنیده شد: باز کنید!
    بی اجازه اومده بود تو خونه ی من و دستور هم می داد! شیدا گفت: باز نکن!
    ولی من در رو با شدت باز کردم. نمی خواستم آبرو ریزی راه بیفته، صدام رو پایین آوردم: کی در رو برات باز کرد؟
    - همسایه ات... برو کنار!
    پوزخند زدم و در حالیکه با تمام هیکل چسبیده بودم به نیمه ی باز در، گفتم: بفرمایید داخل!
    نفس عمیقی کشید و گفت: من دنبال درد سر نیستم. برو کنار!
    بعد از بالای شونه ام به داخل سرک کشید و ادامه داد: شیدا! کجایی؟
    سرم رو خم کردم که جلوی دیدش بسته بشه و گفتم: اینجا اومدی گه کی رو بخوری؟!
    از حرفم جا خورد و عصبی گفت: اومدم شیدا رو ببینم، نه تو... شیدا!
    - اون نمی خواد تو رو ببینه.
    با تنه به من و در کوبید و آروم گفت: برو کنار!
    به در واحد های دیگه نگاه کردم و گفتم: راهت رو بکش تا همین وسط آویزونت نکردم!
    فشارش رو بیشتر کرد و گفت: کارش دارم.
    هنوز روی سگ من رو ندیده بود. محکم به قفسه ی سیـ ـنه اش کوبیدم که دو متر به عقب پرت شد. کمی زمین رو لرزوند، خوشبختانه روز کاری بود. به زحمت سر پا ایستاد. شیدا خودش رو رسوند و همونطور که من رو کنار می زد گفت: چی شد؟
    مسعود با دیدنش به سمتمون اومد. مخاطبش فقط شیدا بود: لباس بپوش ببرمت خونه!
    صدای شیدا می لرزید اما بلند بود: صبر می کنم بابا از بیمارستان مرخص بشه.
    مسعود پلک هاش رو روی هم فشار داد و گفت: حالا که بابا فهمید، بدترین اتفاق هم براش افتاد... دیگه حرفت چیه؟
    - برو مسعود!
    با اخم گفتم: چی از جونش می خوای؟!
    بی برو برگرد گفت: دوستش دارم.
    نگاهش روی صورت شیدا زوم کرده بود. از بغـ ـل شونه به شیدا نگاه کردم. لب هاش می لرزید. نمی دونستم نشونه ی چیه؟ پوزخند پر رنگی زدم و گفتم: دوستش داری که اینطوری ازت در میره؟!
    نفس تندی کشید و دستش محکم به طرفم پرت شد. مشتش رو تو هوا گرفتم و فشار دادم. این کاکل به سر ژیگولو اومده بود با من دعوا کنه!! از بین دندون هام گفتم: چجوری بزنمت خدا قهرش نگیره؟
    شیدا ناله کرد: ولش کن... بذار بره!
    دستش رو ول کردم. بی توجه به من سمت شیدا چرخید و اسمش رو برد. شیدا فوراً پشت من پنهان شد و گوشه ی سویشرتم رو نگه داشت. دستم رو به چارچوب در تکیه دادم که داخل نیاد. از همون جا گفت: شیدا من پول بابا رو نمی خوام.
    - ...
    - میریم یه گوشه ی دنیا، آشناهاش نباشند که آبروش بره. خودش که خبر داره ما خواهر و برادر نیستیم.
    من وسط حرفش پریدم: بحث خواهر و برادری نیست!! این تو رو نمی خواد. چند سال افتادی به جون یه دختر بچه ی بی کس، هنوز حرف خودت رو می زنی؟
    مسعود: شیدا!
    با حرص نگاهی به صورت من انداخت که قصد کنار کشیدن نداشتم. سرش رو جلوتر آورد و گفت: دیگه... نمی زنمت. من که خیلی وقته سر به سرت نذاشتم، این دفعه هم... گوش نمی دادی به حرفم... واسه این آسمون جل تو روم وایسادی، عصبانی شدم. شیدا خودت هم می دونی هر جا بری پیدات می کنم!
    دوباره با این جمله های آخر کفریم کرد. هی یاد سن و سال شیدا می افتادم... جوری جلوی ما ایستاده بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده! به راهروی پشت سرش اشاره زدم و غریدم: گمشو!
    قبل از اینکه چیز دیگه ای بگه، در رو تو روش بستم. شیدا ازم فاصله گرفت. چرخیدم و گفتم: چرا جلوش هیچی نمیگی؟
    - ...
    - عادت کردی بیاد آرامشت رو به هم بزنه و بره؟!
    - نه!
    صورتش منقبض شد. گفتم: این همونیه که به یه بچه ی 13 ساله رحم نکرد... بعدش هم کارش رو تکرار کرد، ها؟
    - بس کن!
    - ببین خودت رو ! حتی فکرش هم عصبیت می کنه. چرا جلوش کوتاه میای؟
    دستی روی صورتش کشید و با گریه گفت: خودش هم بچه بود!
    - آهان! پس بعضی وقت ها هم همینجوری با مارمولک بازی کاری می کرد دلت براش بسوزه؟
    - تو هیچی نمی دونی.
    فقط سر تکون دادم و با خنده سمت اتاق ورزشم رفتم. زندگی هر دو شون پیچیده تر از چیزی بود که من سر در بیارم.

    با صدای باز شدن در صورتم رو از بالش توی بغـ ـلم بلند کردم و سمت صدا چرخوندم. شیدا لای در ایستاده بود و به من که روی تخـ ـت رکسان نشسته بودم نگاه می کرد. پرسیدم: چی می خوای؟
    به جای جواب داخل اومد، سریع گفتم: نیا!
    سر جاش متوقف شد و گفت: حوصله ام سر رفته.
    - برو تلوزیون رو روشن کن!
    شونه بالا انداخت و دوباره جلو اومد. خوشم نمی اومد به اتاق شخصیمون سرک بکشه. کنارم روی تخـ ـت نشست. فکر رکسان و اینکه یکی دیگه روی تخـ ـتش نشسته عذابم می داد. بالشش رو محکم تر فشار دادم و گفتم: مگه قرار نبود ببرمت ملاقاتش؟
    - میریم حالا...
    دستش رو روی زانوم گذاشت و وقتی دید سریع مثل پشه از روی زانوم هلش دادم، با تعجب بهم خیره شد. از جام بلند شدم و بالش رو روی تخـ ـت انداختم، همزمان گفتم: پاشو برو حاضر شو!
    بالش رو بلند کرد و زیر آرنج هاش گذاشت. نفسش رو فوت کرد و گفت: هنوز که وقتش نشده!
    بالش رکسان رو از زیر دستش کشیدم و گفتم: تا حاضر بشی، وقتش میشه.
    - ...
    - برو بیرون!
    بلند شد و سمت در رفت. نزدیک در برگشت و به سر تا پای من که بالش رو مثل بچه بغـ ـل کرده بودم، نگاهی انداخت.
    یک ساعت بعد با هم وارد سالن خلوت بیمارستان شدیم. گوشه و کنار رو بررسی کردم که دوباره مسعود خودش رو جلو نندازه. شیدا آروم گفت: این ور ها پیداش نمیشه.
    - کی؟
    چشم هاش رو ریز کرد و گفت: همونی که دنبالش می چرخی! به خاطر خود بابا نمیاد. پرستار ها گفتند فقط حالش رو می پرسه و میره.
    - اِ... پس در موردش پرسجو هم می کنی!!
    ابرو بالا انداخت و فقط گفت: مثلاً برادرمه ها!
    پوزخند زدم و گفتم: مثلاً!
    انگشت هاش رو محکم توی هم فشار داد و روش رو برگردوند. به در اتاق کمالوند رسیده بودیم. وضعیتش تثبیت شده بود و منتقلش کرده بودند به بخش قلب، توی این اتاق خصوصی. دسته گلی که خریده بودم رو به شیدا دادم... رز سفید... در رو آروم باز کرد و سرک کشید. رو به من گفت: بیداره، بیا!
    نگاهم رو از گل ها بلند کردم و وارد اتاق شدم. کمالوند به شیدا لبخند می زد. شیدا گل ها رو روی میز کناری گذاشت و خودش روی تخـ ـت، نزدیک کمالوند نشست. چشم هام روی لباس بیمارستانی تن کمالوند چرخید. رنگ و روی صورتش بد نبود. الان حالش به نظر خوب می رسید اما دو سه روز رو توی مراقبت های ویژه گذرونده بود و امروز هم روز دومی بود که اینجا منتقلش کرده بودند. پرسیدم: چیزی لازم ندارید؟
    و خودم هم از بی میلی توی صدام تعجب کردم. از اینکه درگیر چیزی باشم که بهم ربطی نداره خسته شده بودم. دلم برای رکسانا یه ذره شده بود. تمام خوبی این جریان به این بود که حواسم رو از مشکلات خودم پرت می کرد، از اینکه یهو برم و تو خونه ی خسروی یه دسته گلی به آب بدم... داشتم پشت گوش مینداختم و امیدوار بودم با گذشت زمان همه چیز به طور جادویی حل بشه!!! کمالوند فقط گفت: نه... دکتر عصر مرخصم می کنه.
    شیدا: به من هم گفت خیلی بهتری.
    کمالوند: تو بمون تا دکتر بیاد!
    شیدا: می مونم. بعد از ترخیص هم با آژانس میریم خونه.
    دست کمالوند رو گرفت و با لبخند بزرگی فشار داد. هنوز هیچ توضیحی درباره ی اتفاق ها و حرف های رد و بدل شده توی خونه اشون، به هم نداده بودند. انگار این روزها همه می خواستند مهمترین مسائل رو پشت گوش بندازند. کمالوند نگاهش رو بین من و شیدا چرخوند. هر سه سکوت کرده بودیم. پوزخندی زد و با لحن ملایمی به شیدا گفت: دلت رو بهش خوش نکن عزیزم! این آدمی نیست که قدرت رو بدونه.
    من همین جا حی و حاضر ایستاده بودم و داشت پشت سرم حرف می زد. شیدا نگاهی بهم انداخت. گفتم: می خوایید من برم بیرون، راحت باشید؟!!!
    شیدا: نه، بابا منظوری نداره.
    کمالوند: یادته وقتی کوچولو بودی، قصه ی اون پرنده رو برات تعریف می کردم که از کوچ جا مونده بود؟
    شیدا: بابا!
    اگر می خواست چیزی به من بفهمونه، من می موندم و گوش می دادم. ادامه داد: توی طوفان رسید به یه درخت قدیمی... درخت بهش پناه داد و قرار شد تا آخر عمرش کنار درخت بمونه. ولی وقتی طوفان خوابید... بدون هیچ حرفی پر زد و رفت!
    نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم و گفتم: مرسی، خیلی ممنون!!!
    کمالوند: چرا بهت برخورد؟ مگه من بهت پول ندادم... کار ندادم... زندگیت رو عوض نکردم؟ داشتم دختری رو دو دستی می دادم بهت که خیلی ها آرزوش رو دارند! تو چکار کردی؟ رو دستم بلند شدی... رقیب شدی برام. دخترم رو ناراحت کردی.
    شیدا: بابا آروم باش!
    آب دهنم رو قورت دادم. حرفی نداشتم که بزنم. زده بود به هدف. اضافه کرد: یادته روز اول بهت گفتم فقط وفاداری می خوام؟
    ساکت شد. حرف هاش ناراحتم می کرد. حتی نمی تونستم انکار کنم. رو به شیدا گفتم: من دیگه میرم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    سر تکون داد. از اتاق بیرون رفتم. وسط سالن انتظار، خودش رو بهم رسوند و یکی از صندلی ها رو نشون داد. نشستم. کنارم نشست و گفت: امیر از دست بابا دلخور نشو!
    - نیستم.
    - بابا تو رو اون جوری که من دیدم، ندید.
    خنده ی کوتاهی کردم و گفتم: حق با اونه.
    آرنج هام رو به زانوهام تکیه دادم و به سمت دیگه ی سالن خیره شدم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: می دونم این ها خیلی ناراحتی.
    - ...
    - زنت رو واقعاً دوست داری، نه؟
    سرم رو به طرفش چرخوندم. موبایلش رو از کیفش بیرون آورد و بعد از چند ثانیه گشتن بین منوها جلوی صورتم نگه داشت. یه فایل ویدیو بود. گفت: این همون فیلمه. ببین!
    با تعجب نگاهش کردم. جلوی چشمم پاکش کرد و گفت: فقط همین یه جا کپی کرده بودم.
    گوشی رو تکون داد و اضافه کرد: تموم شد. دیگه می تونی بری پیش دختره.
    بهش خیره شدم. کبودی چشمش رفته بود و اینطوری که نگاه می کرد دلم بیشتر براش می سوخت. گفتم: مرسی ولی...
    - ولی چی؟
    - من زنم رو نفرستادم بره، خودش ولم کرد، رفت.
    - ...
    - من ترسی از این فیلم نداشتم! اون... چیزهای بدتری ازم دیده.
    گیج شده بود. دستش رو تو هوا تکون داد و گفت: یعنی... پس این...
    - میرم خونه. به بابات بگو دیگه نمیام نمایشگاه!
    - امیر! مگه به خاطر این فیلم نبود که هوای من رو داشتی؟
    - ...
    - من که فقط مصیبت بودم برات! گروکشی کرده بودم!
    چیزی نگفتم. چشم هاش کمی خیس شد و روش رو برگردوند. سرم رو سمتش کج کردم و گفتم: خوبی؟
    سر تکون داد و بلند شد. سمت اتاق برگشت. از جام بلند شدم و گفتم: مطمئنی خوبی؟
    آروم جواب داد: خوبم!
    چند قدم مونده به در برگشت و با بغض گفت: شانس منه دیگه... یه بار هم که کسی پیدا شد... مال من نبود!
    به راهش ادامه داد. از بیمارستان بیرون زدم. باید به قرار ملاقاتم با گیلانی می رسیدم. همون روزی که کمالوند سکته کرده بود، فهمیدم دیگه جام توی نمایشگاه نیست...



    13
    چند روزی بود که سر کار نمی رفتم. از شیدا هم هیچ خبری نبود. در واقع به جز بحث با گیلانی در مورد دور زدن تحریم ها و معرفی کردن زانیار به یه سری از آشناهام، هیچ کار مفیدی نکرده بودم. وقتی سرم خلوت می شد یاد حرف های آخر کمالوند می افتادم. کلی لیچار بارم کرده بود ولی فکرم رو راحت نمیذاشت. جدیداً خیلی عوضی شده بودم. حق با کمالوند بود. وقتی توی تنهایی و بی پولی دست و پا می زدم، سراغ رکسان رفته بودم و همونطور که بودم قبولم کرده بود. تا به یه نوایی رسیدم، همه چیز خراب شد. خودم خرابش کردم و فراریش دادم.
    روسری خاکستری و صورتی رو دوباره به صورتم چـ ـسبوندم و از پشت شیشه به بالکن و نرده هاش زل زدم. بوی شامپوی رکسان رو می داد. صدای زنگ در رو نادیده گرفتم. چرا روی غرورم پا نمیذاشتم و نمی رفتم دنبالش؟ مگه از دیروز کشوی لباس هاش رو کف اتاق ولو نکرده بودم؟ مگه تموم عکس های روز عقدمون رو نیاورده بودم بیرون... دیگه هیچ کار و بهانه ای هم نداشتم که ذهنم رو ازش منحرف کنه. حتی نرفته بودم از دور ببینمش. چه م شده بود؟ شاید می خواستم خودم رو عذاب بدم! باز صدای زنگ در به گوشم خورد. پرده رو انداختم و سمت آیفن رفتم. تصویر مرد غریبه ای افتاده بود. گوشی رو برداشتم و گفتم: کیه؟
    - آقای امیرعادل زند؟
    - بله؟
    - از پست اومدم، بفرمایید پایین تحویل بگیرید!
    - چند لحظه.
    روسری رو روی تخـ ـت انداختم و شلوار عوض کردم. قرار بود گیلانی برام یه سری کاتالوگ و اسناد حسابداری بفرسته ولی فکر نمی کردم انقدر کلاسیک پستشون کنه!! وقتی جلوی در رسیدم، مرد جوون برگه ای به دستم داد و گفت: اینجا رو امضا بزنید!
    این چیزی که انتظارش رو داشتم نبود. برگه رو سمت خودم چرخوندم و مشغول خوندن شدم. در جا خشکم زد. این یه احضاریه ی دادگاه بود... اسم «طلاق» مثل پتک توی سرم خورد و از گیجی نمی دونستم چی بگم. پس زهر چشمی که مامان می گفت این بود؟ من چقدر احمق بودم که به حرفش گوش کردم و هی دست رو دست گذاشتم. مثلاً می خواستند من نفهمم و خودشون موضوع رو حل کنند... می دونستم این هم از نقشه کشی های فاطمه است. نفسم رو بیرون دادم. فقط چند ماه از عقدمون گذشته بود. کمتر از سه هفته پیش قهر کرده بودیم. با کدوم عقل و منطقی همچین در خواستی رو فرستاده بودند؟ حتی قبل از اینکه حرف هامون رو بزنیم! مرد دوباره گفت: امضا بزنید آقا!
    این چجور عشق ده ساله ای بود که ده هفته هم با من دووم نیاورد! هر مردی که شب دیر می اومد خونه، زنش طلاق می گرفت؟ فکم قفل شده بود و مثل قلیـ ـون قل قل می کردم. همه اشون همدست شده بودند که زندگی من رو از هم بپاشند. همین الان می رفتم سراغشون و خونه رو سر رامبد و پدرش خراب می کردم. فکر می کردند به همین سادگیه؟!! مرد دفترش رو جلوی دیدم آورد و بلند گفت: آقا امضا بزنید زیرش!!
    این بی پدر چی می گفت این وسط؟ داد زدم: امضا می خوای؟
    ابروهاش گره خورد و غرید: درست صحبت کن! عوض تشکرته؟
    خون زیر پوستم دوید و با حرص گفتم: هم امضا می خوای هم تشکر؟!
    مرد قدمی عقب برداشت و چپ چپ نگاهم کرد. مگه کور بود که دارم فکر می کنم، هی زر می زد!؟ یه قدم جلوتر رفتم و گفتم: بیا بگیر!
    سکه اش دیر افتاد و تا خواست دور بشه، سمت یقه اش هجوم بردم و صورتش رو جلو کشیدم. خون جلوی چشمم رو گرفته بود و تا خودم رو خالی نمی کردم، آروم نمی شدم. برگه ی احضاریه رو که حالا چروک شده بود، توی مشتم مچاله کردم و با گفتن «همه اش مال خودت» توی دهنش فرو کردم.
    مرد از شک بیرون اومده بود و سعی داشت با مشت و لگد خودش رو آزاد کنه. من دندون هام رو روی هم فشار می دادم و جلوی دهنش رو نگه داشته بودم. مرد چند بار عق زد ولی صورت رکسانا جلوی چشم هام بود و نمیذاشت به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم.
    بالاخره چند نفر دورمون جمع شدند و دست هایی من رو از مرد جدا کرد. محکم به عقب کشیده شدم. با نفس نفس روی صورت و موهای خیس از عرقم دست کشیدم. مردم دور مرد رو گرفته بودند. کاغذ رو تف کرده بود و پشت سر هم سرفه می کرد. بین سرفه ها داد زد: زنگ بزنید... پلیس!
    نفس عمیقی کشیدم و بی حال وسط سنگ فرش جلوی در ولو شدم. عصبانی تر گفت: شکایت می کنم... پدرت رو در میارم!
    به کف دستم زل زدم که خونی شده بود. مرد پشت دستش رو به لب هاش کشید و رد سرخ روی چونه اش افتاد. همه با چشم غره و نفرت سرتاپای من رو بررسی کردند. درست و حسابی همسایه ها رو نمی شناختم. حالم از خودم و همه ی دنیا به هم می خورد. آخرین حرف مرد این بود: افسار پاره کرده!
    به یک ساعت نرسید که به لطف همسایه های همیشه در صحنه! و اصرار پستچی، توی کلانتری نشسته بودم. حالم بهتر شده بود ولی پشیمون نبودم. الان که عصبانیتم خـ ـوابیده بود فقط ناراحت بودم و دردی روی قفسه ی سیـ ـنه ام سنگینی می کرد که ربطی به فیزیک بدنم نداشت. سروان پشت میزش نشسته بود. یه چشمش به گزارش جلوش بود، یه چشمش به من و مرد رو به روم. کاغذ رو کنار زد. تک سرفه ای کرد و گفت: می خواهید شکایت کنید؟
    مرد جواب داد: بله جناب سروان! من مأمور پستم، مأمور دولت! همه هم شاهد بودند.
    سروان دستی روی ریشش کشید و رو به من گفت: اتهام ضرب و شتم مأمور اداره ی دولتی رو قبول داری؟
    نگاهی به مرد کردم. سر تکون دادم و گفتم: بله.
    - فکر کردی دوران فلان الدوله است که قلدری کنی؟
    روم رو برگردوندم و شونه بالا انداختم. با لحن آروم تری ادامه داد: باید بفرستمت بازداشت، این آقا بره پزشک قانونی... ولی اینجور پرونده های جزئی بهتره به دادسرا کشیده نشه. سعی می کنیم همین حل بشه.
    به صندلیش کامل تکیه داد و گفت: آقای زند بهتره رضایت شاکی تون رو بگیرید وگرنه گیر و گرفتاری داره براتون!
    این مردی که مثل شمر نگاهم می کرد، رضایت می داد؟ انتظار داشتند به دست و پاش بیفتم ولی من اگر از این کارها بلد بودم واسه زنم می کردم که حالا اینجا نباشم. مرد وقتی سکوت و چشم های خیره ی من رو دید، با اخم گفت: من رضایت نمیدم... از کار و زندگی افتادم، بالاخره باید یه نتیجه ای بده.
    روی صندلی به جلو خم شدم و گفتم: چقدر چک بکشم؟
    دو ثانیه طول کشید تا هضم کنه. بعد عصبانی گفت: اصلاً امکان نداره رضایت بدم!
    صدای کلفت سروان به گوشم خورد: این چه وضع عذرخواهیه؟! بفرستم دادسرا برات گرون تموم میشه... متوجه ای؟
    با لحن ملایم گفتم: میگم دیه اش رو بدم، خسارتش رو بدم، بد میگم؟
    نفس عمیقی کشید و پرسید: احضاریه ی طلاق بود؟
    - بله.
    - به خاطر همین نتونستی خودت رو کنترل کنی؟... قضیه ی خانوادگی و همسر و...
    زیرچشمی مرد رو بررسی می کرد، احتمالاً برای اینکه ببینه تأثیری روش گذاشته یا نه. مرد با اخم سرش رو پایین انداخت. از این حرف ها آبی گرم نمی شد. من هیچ چرب زبونی ای نکردم و سر سروان هم خیلی شلوغ تر از چیزی بود که بیشتر زورش رو بزنه. بالاخره سرباز جلوی در رو صدا زد که من رو تا بازداشتگاه اسکورت کنه. حرفی نزدم و راه افتادم. نرسیده به در صدام زد. برگشتم. به حال و روز و قیافه ام نگاهی انداخت و گفت: نمی خوای به کسی اطلاع بدی؟ وثیقه ای، چیزی؟
    - میشه موبایلم رو بدید؟ شماره حفظ نیستم.
    گوشیم رو بهم پس دادند. تمام این مدت مأمور پست نگاهم نمی کرد. روشن کردم و رفتم سراغ دفتر تلفن.
    شماره ی علی رو آوردم... ولی یادم افتاد که اون روز چه حرف زشتی بهم زده بود، این که زنش دور بمونم!
    شماره خونه... که بعد آقاجون بگه «دیدی گفتم این بچه آدم نمیشه»؟ تازه حالش بهتر شده بود.
    شماره ی فاطمه... که بعد رامبد دلش خنک بشه و بهم بخنده؟ یا هر روز به فاطمه سرکوفت بزنه؟
    شماره ی فرشاد... که اون روز زدم تو برجکش و دیگه باهاش حرف نزدم؟
    شماره ی کمالوند... که اونطوری با حرف هاش سنگ روی یخم کرده بود و حق هم داشت؟
    شماره ی شیدا... که فکر کنه هر کاری براش کردم واسه جبران بوده؟
    شماره ی مهدی... که دو زار ته جیبش نیست، چه برسه به سند؟
    شماره ی بقیه ی فک و فامیل و دوست هام... که چند ماهه ازشون بی خبرم؟
    دلم به حال خودم سوخت و از درد صورتم منقبض شد. قبلاً اگر این اتفاق می افتاد، خیلی ها رو داشتم که به دادم برسند اما الان... سروان منتظر نگاهم می کرد و زیادی لفتش داده بودم. گوشی رو روی میز برگردوندم و گفتم: من کسی رو ندارم بیاد دنبالم.
    چند ثانیه بهم خیره موند و بعد به در اشاره کرد. دوباره سمت در حرکت کردم. چقدر اوضاعم چند ماه پیش بهتر بود. داشتم راحت زندگیم رو می کردم. یه دختر خوشگل هم افتاده بود بغـ ـلم که باهاش همکار بودم و از صبح تا شب می دیدمش... حق با کمالوند بود ، من قدر هیچ چیز رو نمی دونستم. صدای مأمور پست من رو از خیالات عمیقم بیرون کشید: رضایت میدم.
    همه به طرفش زل زدیم. احتمالاً خیلی بدبخت به نظر می رسیدم. نگاه پر از ترحمش رو از من گرفت. با ابروی بالا رفته، دستی تو هوا تکون داد و رو به سروان گفت: حوصله ی شکایت کشی ندارم. بیکار که نیستم!!



    14
    توی ده قدم آخر پاهام سنگین شده بود و نزدیک در سالن به این نتیجه رسیدم که بهتر بود اصلاً نمی اومدم. به ساعت مچیم نگاه کردم. همین موقع ها بود که این قلقله ی اطراف سالن بخوابه و همه یه صندلی برای خودشون پیدا کنند. فاطمه دیشب زنگ زده بود تا باخبرم کنه که نمایش کلاس پیش دبستانی 3 بعد از ظهر شروع میشه. الان یک ربع به 3 بود. کلی اصرار کرده بود که چون همه ی خانواده بودند، حتما خودم رو برسونم و دلشون رو به دست بیارم. هیچ حرفی از احضاریه و کلانتری نزدم. می دونستم به خاطر خودم بوده که حرفی از طلاق نزده. احتمالاً فکر نمی کرد که انقدر زود دادخواست به دستم برسه.
    به شلوغی اطراف نگاه کردم. بالاخره اون همه سر و صدایی که تو تابستون از بچه ها تحمل کرده بودم، به نتیجه رسیده بود. لبخند زدم. نمی دونستم رکسانا چه نقشی به پگاه داده، هیچ حدسی هم نمی تونستم بزنم. فقط می دونستم حضور من توی این جشن شب یلدا، کسی رو خوشحال نمی کنه. به خصوص خانواده ی رکسان رو که برای دیدن نمایش نوه اشون می اومدند. اینجا آموزشگاه پسرشون بود و قطعاً حق تقدم با من نبود. دستی روی صورت اصلاح شده ام کشیدم و توی شیشه های راهرو، مو و لباس هام رو چک کردم. موهام رو کوتاه کرده بودم، وسطش کامل کج ریخته بود. رکسانا شوهر خوشتیپ تر از این می خواست؟ دوباره لبخند زدم و در حالیکه از تجمع جلوی در عذرخواهی می کردم، وارد سالن شدم. دیگه وقتش رسیده بود که دلخوری ها تموم بشه، دیگه هیچ کس دور و برم نمونده بود. اگر برای فیصله دادن ماجرا مجبور می شدم خواهش و التماس هم بکنم، این کار رو می کردم. برای شکستن غرورم چه دلیلی بهتر از رکسانا که نبودنش من رو به این حال و روز انداخته بود؟
    هنوز حتی مجری برنامه هم نیومده بود و همه پخش و پلا وسط راهرو یا بین صندلی ها ایستاده بودند. چشم چرخوندم که مامان هما رو پیدا کنم. از دور دیدمش و به سمتش حرکت کردم. فاطمه بهم گفته بود که همه قراره بیان ولی نمی دونستم، آقاجون رو هم تا اینجا می کشونند. مطمئناً اجرای موسیقی هم داشتند، ممکن بود از جاش بلند بشه و کفشش رو به طرفشون پرت کنه. از این فکر به خنده افتادم و وقتی به مامان رسیدم صورتم خندون بود. مامان هم لبخندی زد و طوری به فاطمه نگاه کرد که فهمیدم این توطئه رو با هم چیدند. مامان دست روی بازوم کشید، خم شدم که ماچم کنه. بعد نگاهی به آقاجون انداختم که ظاهرش بهتر از دفعه ی قبل شده بود. فوراً چشم هاش رو از روی من چرخوند.
    به سمت فاطمه نگاه کردم و احوالپرسی کردیم. بعد با چشم و ابرو به جایی اشاره کرد که خانواده ی رکسان بودند. برای من که منت کشی سخت ترین کار عمرم بود، چه راهی بهتر از این که اصلاً به روی خودم نیارم و جوری وانمود کنم که انگار مسئله ی خاصی پیش نیومده؟ لبخندم رو بزرگ تر کردم و مـ ـستقیم به طرفشون رفتم. احتمالاً تصور می کردند که یا اینجا نمیام، یا خودم رو ازشون مخفی می کنم، چون با هر قدمی که نزدیک تر می شدم، چشم هاشون گشادتر می شد. بلند گفتم: به به! مادر جان!... سلام.
    چپ چپ نگاهم کرد و زیر لب سلام داد. به طرف آقا فرامرز دست دراز کردم و همزمان گفتم: سلام پدر جان! احوال شما؟
    انقدر جا خورده بود که بی اراده دست داد و به زنش نگاه کرد. یه قدم برداشتم که به رامبد دست بدم ولی قبل از حرکتم حدس زد و سریع دور شد. آقا فرامرز چشم هاش رو از رامبد که دور می شد جدا کرد. حالا به خودش اومده بود. ابرو بالا انداخت و گفت: همین؟ «سلام»، «احوال شما؟»؟
    مادر رکسان نگاهی به فاطمه که دور تر ایستاده بود انداخت و بعد ساعد شوهرش رو فشار داد. من باز لبخند زدم و گفتم: برای شروع که خوبه؟
    آقا فرامرز بعد از چند ثانیه زل زدن به چشم های مصمم من، دستی روی صورتش کشید و بحثی نکرد. «با اجازه» ای گفتم و سراغ علی رفتم. باز متوجه نگاه خیره ی آقاجون شدم که مثل قبل، با مچگیری من روش رو برگردوند. دستم رو واسه علی جلو بردم و گفتم: چه خبر داداش؟
    دست داد و با یه لبخند مسخره گوشه ی لبش گفت: خبر خاصی نیست.
    واسه سمیرا سر تکون دادم و سمت آقاجون رفتم که با دیدن من هول شد و سریع نشست. گفتم: بهتری آقاجون؟
    نگاهش روی موهام زوم کرد و گفت: الحمدالله.
    صدای هیجانزده ای از کنارم شنیدم که گفت: سلام استاد!
    با لبخند به طرف زانیار برگشتم که تنها نبود. چند تا از شاگردهای تابستونم همراهش بودند و جوری با غلظت «استاد» می گفتند که جلوی آقاجون خیلی بهم حال داد. با همه احوالپرسی کردم و در مورد پیشرفت و تمرین هاشون سوال پرسیدم. به زانیار گفتم: شما هم اجرا دارید؟
    - فقط دو تا آهنگ... احتمالاً آخر برنامه. با هم تمرین کردیم.
    و به بقیه نگاه کرد و ادامه داد: هر چی یاد داده بودید، بهشون گفتم. استاد جدید اینجا هم کمکمون کرد.
    دستم رو دور شونه اش انداختم و محکم فشار دادم. برای همه اشون آرزوی موفقیت کردم. وقتی برای آماده شدن رفتند، سمت آقاجون نگاه کردم و با لبخند گفتم: فیزیک رو می گفتند!
    جور عجیبی نگاهم می کرد. بعد دوباره به جلد همیشگیش برگشت و گفت: من که تا آخر نمیشینم!!
    خنده ی کوتاهی کردم. اطرافمون کم کم خلوت می شد و هر کس روی صندلی ای می نشست. سن رو هم داشتند آماده می کردند و پرده اش از همین حالا کشیده شده بود. دنبال جایی برای نشستن گشتم و موقع رد شدن از کنار علی گفتم: سمیرا کجا میشینه علی؟
    با گیجی گفت: چی؟
    سمیرا هم زل زده بود به من. حالت جدی صورتم رو حفظ کردم و گفتم: می خوام فاصله ام رو از صندلیش تنظیم کنم... 10 متر خوبه؟
    سمیرا: علی چی بهش گفتی؟
    من: گفته نیام طرفت. می دونی که من چه پست فطرتی هستم!!
    سمیرا با اخم به علی نگاه کرد و گفت: علی!
    علی که از خجالت کمی سرخ شده بود گفت: من اینطوری نگفتم.
    سمیرا: پس چطوری گفتی؟
    علی: باور کن... فقط می خواستم...
    سمیرا: چــــی؟؟
    یه لبخند دندون نما تحویل علی دادم که چشم هاش برام خط و نشون می کشید. بعد با اخم و تخم سمیرا تنهاش گذاشتم که دیگه هر حرفی جلوی زبونش اومد نزنه! چشمم به فاطمه افتاد که داشت کنار رامبد می نشست. سریع خودم رو رسوندم و قبل از اینکه بشینه، کنار زدمش. با خنده لب زد: دعوا نکنی!
    سر تکون دادم و سر جاش نشستم. بسته ی عروسک ها رو روی زانوم گذاشتم. رامبد نگاه گیجی انداخت ولی به خودش زحمت عوض کرد جا نداد. فقط ساعدش رو از دسته ی وسط صندلی هامون برداشت که با من برخوردی نداشته باشه. حرکتش یه کم زنونه بود و خنده ام گرفت. خیلی زود مجری روی سن رفت و نورهای صحنه تنظیم شد.
    اولین اجرا کار گروهی زانیار و بقیه ی بچه ها بود. روی صندلی به عقب چرخیدم و از بین جمعیت واکنش آقاجون رو بررسی کردم. کنار مامان نشسته بود. مثل بچه ها دلم نمی خواست بلند بشه و بره بیرون. می خواستم برای یه بار هم که شده، از کار من خجالت نکشه. برای یه بار هم که شده بشینه و گوش بده. آهنگ شروع شد و آقاجون رو دیدم که نیم خیز شده، بعد چشمش به صورت من افتاد که بهش خیره شده بودم. دلم نمی خواست بلند بشه... با نگاهی به اطراف دوباره نشست. نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و درست نشستم. صورت رامبد هم به همون طرف نگاه می کرد، با چرخیدن من، لحظه ای چشم تو چشم شدیم، بعد صورتش رو برگردوند. آهنگ خیلی خوب اجرا شد. تشویق ها نشون می داد، همه راضی بودند. یه لحظه دلم خواست دوباره آموزش موسیقی رو از سر بگیرم. کاری هم دوست داشتم و هم توش خوب بودم.
    اجرای بعدی نمایش پیش دبستانی ها بود، درباره ی یه پیرزن تنها که نوه ای نداشت تا براش قصه بگه. هر کدوم از بچه ها یه چیزی از سفره ی شب یلدا بودند. هندوانه، انار، آجیل و...پگاه نقش دزد بچه ها رو بازی می کرد. حالادر مورد اینکه دزد وسط خوراکی ها چکار می کرد و چیه نقش به پگاه می اومد، هیچ نظری نداشتم! ربطش رو وقتی فهمیدم که یه جیغ بنفش سر هندوانه زد و قهقهه ی رامبد توی سکوت بلند شد. به عنوان مدیر اینجا خیلی ضایع کرده بود و سریع خودش رو جمع و جور کرد. زمزمه کردم: دختر کو ندارد نشان از پدر...
    چشم هاش رو برام درشت کرد ولی حرفی نزد. عجب آدمی بود. دو بار تا حالا من رو زده بود و هر دو بار هم به خاطر رکسان. من هم دقیقاً داشتم به خاطر رکسان زیرسیبیلی رد می کردم. دیگه این اداها چی بود؟ از حالا مشخص بود که آشتی کردن با رامبد بیشتر از بقیه وقت می بره. همین که نمایش تمام شد و بچه ها با اسم معرفی شدند، یه استراحت کوتاه دادند تا بچه ها بیان کنار خانواده هاشون. از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ کارگردان محترم! امضا که می شد گرفت! نمی شد؟
    جلوی دری که بچه ها ازش بیرون می اومدند پگاه رو دیدم. با این گریمی که کرده بود، دلم نیومد بـ ـوسش کنم. عروسک رو بهش دادم. ذوق زده گفت: مال منه عادل؟
    هنوز هم یاد نگرفته بود یه «دایی» ببنده تنگ اسم ما. گفتم: آره... این راهرو کجا میره؟
    نگاهی به پشت سرش انداخت. انگشت هاش رو یکی یکی خم کرد و شمرد: اتاق گریم... اتاق تمرین... دستشویی...
    - عمه جونت اونجاست؟
    - اهوم.
    - چیکار می کنه؟
    - لابد داره گریه می کنه.
    تو دلم خالی شد و گفتم: چرا؟ چی شده مگه؟
    لب هاش رو به نشونه ی ندونستن خم کرد و شونه بالا انداخت. گفت: همه اش گریه می کنه.
    اخم کردم. صداش رو خیلی پایین آورد و یواشکی گفت: تو اذیتش کردی؟
    خودم رو به نشنیدن زدم و صندلی های پدر و مادرش رو نشون دادم. سمتشون دوید و من وارد راهرو شدم. یه گروه سرود سه نفره با لباس های یک دست توی اتاق تمرین، مشغول خوندن بودند. جلوتر رفتم. کسی توی راهرو نبود. در بسته ای دیدم که احتمالاً مال گریم بود. یه نفس عمیق کشیدم که بهم آرامش بده تا حرکتی نکنم که نشون دهنده ی ضعفم باشه. دلم براش تنگ شده بود و بعد از اون درخواست طلاق بیشتر از سه ساعت نتونسته بودم بخوابم. ضربه ای به در زدم. کسی باز نکرد. دو تا ضربه ی دیگه، بالاخره لای در باز شد... بازتر... نگاهم روی صورت بهت زده ی رکسانا ثابت موند. یه قدم جلو برداشت. دوستش تارا هم کنار آینه ایستاده بود. انگار آماده ی بیرون رفتن بودند. صورت رکسانا کمی لاغر تر شده بود که گونه هاش رو برجسته تر نشون می داد ولی من همون رکسان خوشگلم رو می خواستم. هنوز به هم خیره بودیم. وسط اون حس و حال رمانتیک، کیف توی دستش رو بلند کرد و به پهلوم کوبید. گفت: اومدی اینجا چه غلطی کنی؟
    دهنم رو باز کردم که حرفی بزنم، ضربه ی دوم رو محکم تر کوبید و گفت: تا حالا کدوم گوری بودی؟
    آروم خندیدم و گفتم: بالاخره می اومدم یا نه؟
    رو به تارا ادامه دادم: عاشق این اخلاقشم!!
    تارا هم خندید. عکس های توی دستش رو روی میز کنارش گذاشت و در حالیکه می گفت «می بینمت رکسان» بیرون رفت. رکسا نا چشم از صورت من برداشت و با حالت قهر نگاهش رو پایین انداخت، بسته ی توی دست من رو نشون داد و گفت: پگاه اینجا نیست.
    خواست در رو ببنده. مانع شدم. عروسک خرگوش رو از بسته بیرون آوردم و گفتم: مال توئه.
    ابروهای کلفت تیره اش آروم بالا رفت. خرگوش رو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم: سلام کن به خاله!
    چشم های قهوه ای رکسان همراه گوش های بلند عروسک حرکت می کرد. دوباره گفتم: ببخشید خاله!
    پوزخندی زد. توی چشم های خرگوش زل زد و گفت: من از بس بخشیدم، دیگه چیزی واسه خودم نموند!!!
    بعد چرخید و وارد اتاق شد. پشت به من ایستاد، کیفش رو روی صندلی گذاشت و خودش رو با وسایل جلوی آینه سرگرم کرد. منتظر بود برم ولی من دست بردار نبودم. در پشت سرم بستم و خرگوش رو روی یکی از میزها انداختم. کنارش ایستادم و به میز آینه تکیه دادم. منتظر موندم تا نگاهم کنه اما خبری نشد. با انگشت چونه اش رو بالا آوردم. چشم هاش سرد و یخی شده بود. صورتم رو جلو بردم ولی قبل از رسیدن به لب هاش سرش رو عقب کشید و گفت: برو بیرون عادل! دوباره شروع نکن!
    اصلاً خوشم نیومد. داشت من رو پس می زد؟؟ بی خود می کرد! جلوتر رفتم و ساعدش رو گرفتم. دوباره خواستم ببـ ـوسمش، دستش رو بیرون کشید و باز فاصله گرفت. گفتم: این چه حرکتیه؟!
    چرخید و به طرف در حرکت کرد، سریع بهش رسیدم و از پشت نگه اش داشتم. زیر گوشش گفتم: خوشم نمیاد از این رفتارت!!
    شروع کرد به تقلا کردن و گفت: واسه خوش اومدن تو نیست!
    - دو روز من رو ندیدی، دم در آوردی؟
    - دو روز؟
    - ...
    - دو روز؟؟؟
    هنوز می خواست خودش رو بیرون بکشه، شالش افتاد. حـ ـلقه ی دست هام رو دورش تنگ تر کردم و گردنش رو بـ ـوسیدم. دوباره خودش رو عقب کشید و گفت: بس کن عادل!
    این رفتارش من رو یاد احضاریه ای که برام فرستاده بود مینداخت و اعصابم رو داغون می کرد. گفتم: می خوای جدا بشیم؟
    کنار گونه اش ادامه دادم: من نمی خوام.
    - عادل!
    - نمیذارم!
    صورتش رو عقب برد. داشت عصبیم می کرد. من رو از خواب و زندگی انداخته بود و حالا اینطوری می کرد! زیپ مانتوش رو پایین کشیدم و به سیـ ـنه اش چنگ انداختم. سعی کرد دستم جدا کنه و وقتی فشار دندون هام روی گردنش رو حس کرد، گفت: ما کلی مشکل حل نکرده داریم... ولم کن!
    با انگشت هام صورتش رو سمت خودم کشیدم و جلوی لب هاش گفتم: بذار اولیش رو من حل کنم... بعد حرف می زنیم.
    نفسش رو با آه بیرون فرستاد. گفتم: عشقم! انگشت های من یادت رفته بود؟
    دیگه مقاومتی نکرد و دست هاش روی دست هام سست شد. اما همون لحظه صدای رامبد تو راهروی پشت در پیچید: رکسان!
    دندون هام رو روی هم فشار دادم. رکسانا مثل از خداخواسته ها از آغـ ـوشم بیرون پرید و با دست های لرزون شالش رو مرتب کرد. در حالیکه زیپش رو بالا می کشیدم، گونه رو بـ ـوسیدم. مخالفتی نکرد. قبل از رامبد، خودم در رو باز کردم و بدون نگاه به رکسان بیرون زدم. با دیدن رامبد تعظیم مسخره ای کردم و گفتم: من هم از دیدنت خوشحال شدم.
    چپ چپ نگاهم کرد. با تنه ای به شونه اش از کنارش رد شدم و تمام طول راه رو دویدم. برای شروع بد نبود. انتظار نداشتم همه چیز یه روزه حل بشه. قبول داشتم که اول باید مشکلاتمون رو با حرف زدن حل کنیم و بعد بریم به مرحله های دیگه ولی مشکل اینجا بود که طاقت نداشتم. حداقل تا وقتی رامبد نرسیده بود، راضیش کرده بودم! هرچند می دونستم اینکه جلوی من کم میاره ربطی به رضایتش نداره.
    - خوبه؟
    با گیجی نگاهم رو از بشقاب جلوم بلند کردم و گفتم: چی؟
    گیلانی چنگال رو آروم به بشقابش برگردوند و گفت: گفتم سفرمون رو بذاریم برای هفته ی بعد خوبه؟
    سر تکون دادم و گفتم: بله، من هم موافقم.
    - الان هوای جنوب خیلی خوبه.
    - ...
    - غذای دریایی دوست ندارید؟
    با لهجه ی شمالی ادامه داد: ماهی خور نیستی تی جانی قربان؟!
    خندیدم و گفتم: چرا... دوست دارم. الان اشتهاش نیست.
    - اهوم.
    یه تکه سیب زمینی رو توی دهن گذاشتم. آشپز این رستوران دریایی عالی بود. محیطش هم به قرار های حرفه ای می اومد. ولی من دو سه روزی بود که بعد از دیدن رکسان تو حال خودم نبودم. نصف حرف های گیلانی رو هم درست نشنیده بودم، به هر حال تو سفر هفته ی بعد به جنوب همه رو دوباره توضیح می داد. این جلسه ها بیشتر برای شناخت همدیگه بود تا کار... وقتی دید تو مود گفتگو نیستم، زودتر غذا رو تموم کرد. بعد از خداحافظی دوباره به آرامش توی ماشین برگشتم و برف پاک کن رو زدم. از بین قطره های بارونی که به چپ و راست شیشه پخش می شد، به آسمون سیاه و نور لامپ های متنوع اطراف نگاه کردم. گوشیم رو بیرون آوردم و برای بیستمین بار توی امروز، شماره ی رکسان رو گرفتم. مثل هر بار جواب نداد. از این سکوت کردن هردومون خسته شده بودم. تا کی می خواست ادامه پیدا کنه؟ می دونستم جواب نمیده ولی اس ام دادم: شاید تو آتیش افتاده باشم!
    یک دقیقه گذشت و برعکس انتظارم جواب داد: بزن آتشنشانی!
    حالا واسه من مزه پرونی می کرد. چند بار پشت سر هم زنگ زدم و زنگ زدم تا بالاخره جواب داد: چی از جون من می خوای؟
    با وجود اینکه می خواست تند برخورد کنه تا احساسش مخفی بمونه، صداش کاملاً گرفته بود. گفتم: خودت می دونی.
    - جوابت رو قبلاً دادم. اگر حرف مهمی داری بزن! وگرنه قطع می کنم.
    - گریه کردی؟
    - ...
    - آره؟
    - نه... قرار نیست چیزی بگی؟
    - نمی خوای برگردی خونه مون؟
    - اگر می خواستم برگردم، اصلاً چرا رفتم!!
    - رکسانا!
    - مگه قرار نبود دیگه اسمم رو نیاری؟!
    گوشی رو قطع کرد و اجازه نداد از خودم دفاع کنم. سرم رو روی فرمون گذاشتم و چشم هام رو بستم. بعد از چند ثانیه سر جام صاف نشستم و به ساعت نگاه کردم. 9:30 بود. ماشین رو حرکت دادم و حرف هایی که باید می زدم رو تو ذهنم مرور کردم.
    چند دقیقه از 10 شب گذشته بود و من جلوی درشون قدم می زدم. پالتوم توی ماشین ول بود و سر تا پام خیس شده بود. وقتی از ماشین پیاده شدم، قرار نبود تردیدی به دلم راه بدم ولی حالا دو دل بودم. می دونستم اگر بخوام به دل خانواده ام راه بیام تا بگن چکار کنم و چکار نکنم، به این زودی ها چیزی حل نمیشه. بالاخره زنگ زدم. مدتی طول کشید تا صدای آقا فرامرز بگه: بله؟
    - سلام. عادلم... باز می کنید؟
    گوشی رو گذاشت. همینطوری زمان می گذشت و در باز نمی شد. دست هام رو مشت کردم و دندون هام رو فشار دادم. به خودم فحشی فرستادم و دوباره زنگ زدم. این بار باز شد. وارد حیاط شدم. هر سه نفر جلوی در خونه به من که آب از سرم می ریخت، زل زده بودند. مادرش زودتر از بقیه به خودش اومد. با دست به سمت خودشون اشاره زد و گفت: بیا داخل الان سیـ ـنه پهلو می کنی!!
    به طرفشون رفتم و نگاهم روی رکسان زوم شده بود که لباس های خیسم رو بررسی می کرد. با حرف آقا فرامرز که می گفت «خیر باشه... خبری شده!؟»، چشم هام رو ازش گرفتم و جواب دادم: نه، نه... همینجوری اومدم.
    دوباره به رکسان زل زدم. مادرش پرسید: پیاده اومدی؟
    چرا نمیذاشتند یه لحظه نگاهش کنم! حس می کردم حالش خوب نیست. جواب دادم: نه. یه کم... قدم زدم.
    رکسانا: بیا تو!
    پدر و مادرش با بلاتکلیفی ایستاده بودند. واقعاً باورم نمی شد راضی شده باشند عقدمون رو هنوز به یه سال نکشیده باطل کنیم. رکسانا داشت بچگونه رفتار می کرد، اون ها چرا جلوش رو نمی گرفتند. همه از این اختلاف ها داشتند... یعنی انقدر از من ناامید شده بودند؟ پدرش از اول هم نمی خواست من دامادش بشم، حالا داشت جلوی ضرر رو می گرفت؟
    وقتی پدرش کنار کشید و مسیر رو برام باز کرد، فهمیدم که راضی اند تا مشکل حل بشه و به جدایی نکشه. وارد خونه شدم و گرمای آرامبخشی روی پوست صورتم نشست. رکسان با برانداز کردن موقعیتمون گفت: اگه سردت نیست بریم بالا حرف بزنیم.
    سر تکون دادم و دنبالش از وسط هال سمت حیاط جنوبی رفتم، از پله ها بالا رفتیم و رو ی سطحی از پشت بوم که با ایرانیت سقف دار شده بود، ایستادیم. فکر می کردم قراره تو کارگاه بریم ولی جلوی چشم های متعجب من، در نیمه بازش رو بست. برقش روشن بود و معلوم بود تا همین چند دقیقه پیش اونجا مشغول بوده. برق سقف رو زد و با نگاهی به پله ها گفت: اینجا دیگه... کسی فال گوش نمیشه. نمی خوام بیشتر از این ناراحتشون کنم.
    - آخرین بارت باشه!
    با اخم صورتم رو بررسی کرد و گفت: چی؟
    - آخرین بارت باشه که من رو به هم می ریزی و گوشیت رو خاموش می کنی!
    - چه فرقی برات داره؟ واسه اونی به هم بریز که زندگیمون رو به هم ریخت!
    پوزخند زدم. با صدای آرومی که دست کمی از ناله نداشت گفت: برگرد پیشش!
    کنارش ایتادم و گفتم: واقعاً در مورد من اینجوری فکر می کنی؟ فکر می کنی تموم این مدت که تو نبودی با کسی بودم؟ فکر می کنی اون شب با کسی بودم؟
    جواب نداد. حق من این نبود. من که تمام اون جمعه شب ها رو به خاطر پول سگ دو می زدم. به خاطر اون... من که چند روز با دختری که آویزونم شده بود تو یه خونه گذروندم و نگاهش هم نکردم! ادامه دادم: من از وقتی تو رفتی شب و روز نداشتم. کلی مشکل ریخت رو سرم که تو اصلا خبر نداری... یه روز پا میشم می بینم احضاریه اومده. با مامور پست درگیر میشم، میرم کلانتری... توی این مدت کجا بودی که حالا انقدر راحت حکم صادر می کنی؟
    مردمک هاش زیر این نور کم می لرزید و سعی می کرد گریه نکنه. صدای مادرش از پایین پله ها اومد: رکسان بیا چایی بریز برای خودتون... سرده.
    رکسان پلک هاش رو روی هم فشار داد. نفسش رو بیرون فرستاد و گفت: اومدم.
    می دونستم این هفته ها به اون هم سخت گذشته و حتماً خانواده اش مثل همه ی خانواده های ایرانی بهش فشار آوردند. به سمت پله ها رفت. سرم رو چرخوندم و چشمم به نوری که از شیشه های در بسته ی کارگاهش بیرون می زد، افتاد. بدم نمی اومد داخلش رو ببینم. پگاه می گفت فقط به اون اجازه ی داخل رفتن میده. حتی من رو یه بار هم داخل نبرده بود. لبخندی زدم و در رو آروم باز کردم. داخلش کاملاً روشن بود. با نورهای آفتابی و مهتابی. وارد شدم و دور خودم چرخیدم. بزرگتر از چیزی بود که از بیرون نشون می داد. پر از مجسمه، نقاشی، تابلوهای کارشده با شیشه یا سنگ ریزه، همه چیز.
    شاید انقدر من رو نسبت به کارهاش بی میل می دید که اهمیتی براش نداشت ببینمشون یا نه؟ عصبانی شدم و پارچه ی روی یکی از سه پایه ها رو بلند کردم که میخکوبم کرد. نقاشی من بود. نمی شد گفت من، ولی صورتش مال من بود و با وجود این رنگ های تند و غیرطبیعی، می شد کاملاً تشخیص داد. کنجکاو شده بودم. بین بقیه گشتم و با کمال تعجب دیدم که توی هر چیزی که روش دست میذارم یه رد پایی از خودم هست. از چهره گرفته تا اسم تا... نفس حبس شده ام رو بیرون فرستادم. نمی شد همه ی این ها رو توی سه هفته درست کرد! اصلاً امکان نداشت! چند سال روی این ها کار کرده بود؟ توی همین کارگاه... وقتی از فاطمه پرسیدم که رکسان در مورد دوست داشتن من چی بهش گفته، جواب داده بود که خودش دیده... آره... دیده بود... روی صورتم دست کشیدم و با بیشترین سرعت بیرون رفتم. نمی خواستم چیزی بفهمه. نمی خواستم بدونه که من وارد کارگاهش شدم و چیزهایی که نمی خواسته رو دیدم. خیلی به هم ریخته بودم.
    صدای پاش از پله ها شنیده شد. بارون بند اومده بود. چند بار نفس عمیقی کشیدم و وقتی صورتش از بین نرده ها توی دیدم قرار گرفت، یه چیزی وسط سیـ ـنه ام فرو ریخت. سینی چای رو روی یه چارپایه گذاشت و در حالیکه نگاهش داشت صورتم رو چک می کرد گفت: بخور!
    فقط سر تکون دادم. باز مشکوک نگاهم کرد و من تمام تلاشم رو کردم که عادی باشم و به این فکر نکنم که این همه تفاوت رو بین خودمون نمی خوام. اون یه جوری من رو دوست داشت که شاید من تا آخر عمرم هم نمی تونستم اونجوری دوستش داشته باشم. این تفاوت ممکن بود بدترین لطمه ها رو بهش بزنه. اون تمام این سال ها از من چیزی ساخته بود که نبودم! با این فکر سمت کوچه چرخیدم و به سمت لبه ی پشت بوم حرکت کردم. از نور دور بودم و نمی تونست تغییر حالت هام رو ببینه. ای کاش اون کارگاه کوفتی رو ندیده بودم!
    صدای قدم هاش رو پشت سرم شنیدم. دست های یخ کرده ام رو توی جیب های شلوارم فرو بردم. کنارم ایستاد و گفت: عادل این هفته ها خیلی بد بود.
    سرم رو به طرف کوچه برگردوندم که نگاهش نکنم. ادامه داد: اصلاً از وقتی عقد کردیم، انگار همه چیز به هم ریخت. دلیل رفتن من از اون خونه، فقط تو نبودی...
    - ...
    - عادل من نمی خوام جلوی خوشبختی تو رو بگیرم. هیچ وقت نمی خواستم. خودم هم تحمل ندارم سایه ی زن های دیگه رو زندگیم باشه.
    - ...
    - تو هنوز آمادگی تعهد و ازدواج رو نداشتی، من خودم رو بهت تحمیل کردم.
    منتظر جواب من موند. اصلاً تو حالی نبودم که حرفی بزنم. گفت: می دونم میگی اشتباه می کنم، ولی نشونه ها حرف من رو تایید می کنه. تو پای قول هایی که میدی نمی مونی، فقط به فکر خودتی، هر کاری که من ازت می خوام نکنی انجام میدی، انگار اصلاً نظر من برات مهم نیست. خوشحالی من برات مهم نیست. واسه پیش بردن کارهات به هر دروغی متوصل میشی... حتی اینکه من رو دوست داری!!
    - رکسان!
    - این چند ماه من فقط تحمل کردم و حرفی نزدم ولی کم کم به این نتیجه رسیدم که مگه آدم ها عوض هم میشن؟ اینجوری تو به کار و زندگیت می رسی و منم که ضربه می خورم.
    و با بغض تیر خلاص رو زد: حتماً یه عمر می خوای سر هر بحثی تو سرم بکوبی که من بودم که تو رو انتخاب کردم!!
    انقدر دست هام رو توی جیب فشار داده بودم که ناخن هام توی پوستم فرورفته بود. ادامه داد: چرا حرف نمی زنی؟
    سریع نگاهش کردم و امیدوار بودم همه چیز رو توی چشم هام بخونه. من انقدر بد بودم؟ این اتهام هایی که بهم زده بود، حقیقت داشت؟ می خواست ازم جدا بشه؟ می خواست طلاق بگیره و بچسبه به اون کارگاه و هی برای عشق تو زرد از آب در اومده اش یاد بود بسازه؟ نفس عمیقی کشیدم و پلک هام رو بستم. انتظار داشت چکار کنم؟ از صبح تا شب ادای مجنون و فرهاد رو در بیارم و سر کار نرم! با هیچ زنی حرف نزنم! به چشم هاش نگاه کردم... لعنت... حاضر بودم این کار رو کنم، چه ام شده بود؟ حاضر بودم فقط اگه... آروم گفتم: حرف ها رو تو زدی!
    جلو تر اومد و گفت: عادل من خیلی دوستت دارم ولی این زندگی ای که من می خوام نیست. توش از پا در میام.
    ته دلم لرزید. اگر هم دلم می خواست فرهادش باشم ممکن بود گاهی از دستم در بره، نه؟ نمی خواستم زندگیش رو خراب کنم. من آدم بشو نبودم، من زندگی همه رو خراب می کردم. همه ی حرف هایی که در موردم زده بود درست بود. نمی خواستم از پا در بیاد، حتی اگر به قیمت از پا در اومدن خودم باشه! آروم تر از قبل پرسید: چرا نمیگی من رو دوست داری؟
    - ...
    - چرا هیچ کاری نمی کنی؟
    - ...
    - اگه می تونی خودت رو درست کنی، اگه می تونی مثل مردهای دیگه دنبال زن و زندگی خودت باشی، اگه... اگه دوستم داری که هیچ. اگه نه، بذار برم پی زندگیم. فقط همه چیز رو تموم کن و دیگه برنگرد!
    دلم نمی خواست آسیبی ببینه. خودش گفته بود تمام این مدت، من رو تحمل کرده. می خواستمش و و این هم یه جور خودخواهی بود. مگه نمی گفت خودخواه نباشم؟ هیچ تضمینی نبود که من بتونم همونی باشم که اون می خواد. دیگه چه حرفی می موند برای گفتن؟ با حرص سر تکون داد و گفت: عادل یه چیزی بگو؟ من رو می خوای؟ یا تموم این چند ماه یه دروغ دیگه بود؟ من رو دوست داری؟
    لب هام رو باز کردم و کلمات بی اختیار به زبونم اومد: نه، دوست ندارم.
    برای فراموش کردنم بهترین راه این بود که ازم متنفر باشه. بغض بی موقعم رو پس زدم. چشم هاش دیگه هیچ حالتی نداشت. فقط به من خیره شده بود. اشک تا پشت چشم هام اومده بود ولی نمی خواستم کم بیارم. ولش می کردم که زندگیش رو بکنه. بالاخره یه آدم حسابی رو می دید و فراموش می کرد که اصلاً امیرعادل ِ لات محلی هم بود. من هم که به جهنم! لب هاش لرزید و آخرین جمله اش این بود: سمیرا کار درستی کرد... می دونست یه روز همچین بلایی سرش میاری.
    سعی نکردم انکار کنم. سعی نکردم از دلش در بیارم. فقط از خونه بیرون رفتم. همین.
    توی گاراژ برعکس زندگی گه من، همه چیز عادی و آروم بود. مثل همیشه موسیقی، مثل همیشه نور، مثل همیشه آدم هایی که اینجا شده بود جزئی از زندگیشون. من هم یکی مثل همین آدم ها بودم. همه چیزم رو به خاطر این موتور ها از دست داده بودم، باید می چسبیدم به تنها چیزی که برام باقی مونده بود. همین موتورها! چه مجازاتی بهتر از این که همه ی عمرم رو باهاشون بگذرونم؟ تا هر لحظه من رو یاد چیزی بندازند، که ازم گرفتند. من دیگه اون پسربچه ی سابق نبودم که برگردم سر خونه ی اول و جوری وانمود کنم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده... انگار هیچکس وارد زندگیم نشده و...
    مهدی از وقتی سوار وانتی شده بود که موتور رو حمل می کرد، کم حرف و پکر بود. انگار حال و روز همه ی دنیای اطرافم مثل خودم خراب شده بود. قبل از اینکه بره به اتاقک و خودش رو آماده کنه، گفتم: چی شده بچه؟
    - هیچی.
    - نکنه فرشاد دوباره به پر و پات پیچیده!
    - فرشاد خر کیه؟ تو که نیستی، ما رو می بینه، خودش رو میزنه علی چپ.
    - چی میگی!
    لبخند زد. خیلی وقت بود از فرشاد خبر نداشتم. اون هم اگر رفیق بود ازم خبر می گرفت. یه حالی ازم می پرسید! دیدم مهدی دوباره پکر شده، گفتم: نترس! این سری حواست فقط به کار خودت باشه. به فکر بقیه ی موتورها نباش... اتفاقی نمی افته. اون دفعه سر اشتباه خراب کردی.
    ضربه ی مشتی به شونه ام زد و گفت: تو نمی خواد به استادت درس بدی.
    با خنده گفتم: برینی به شانسمون، روح عمه های اعظمت رو میارم جلو چشمت!
    با خنده گفت: گه می خوری!
    ازش فاصله گرفتم و با قدم های آهسته وارد ساختمون شدم. حداقل چند ساعتی من رو از اون زندگی مزخرفم جدا می کرد. چند ساعتی یادم می رفت که دستی دستی هر چی داشتم رو به آتیش کشیدم. فقط یه روز از تموم کردنم با رکسان می گذشت ولی همین حالا هم پشیمون شده بودم. این یکی دیگه مثل هر دختری نبود که بتونم فراموشش کنم، اگر می تونستم هم نمی خواستم... اصلاً مگه اون کمالوند لعنتی نگفته بود من همون پرنده ام که قدر کسی رو نمی دونه! پس چرا هر بار که می رفتم تو بالکن خونه، می خواستم خودم رو پرت کنم پایین؟ چرا بی خیالش نمی شدم؟ چرا می خواستم برگردم پیشش؟ پرنده ها هم یه روز دوباره برمی گردند، نه؟
    گلاسی رو که بهم تعارف شد برداشتم. همین آشغال باعث قهر رکسان شده بود. ازش متنفر بودم اما به خاطر زجر دادن خودم هم که شده، یه جرعه خوردم و یه گوشه ولش کردم. اصلاً از همه ی این آدم ها و سر و صداها بدم می اومد. مثل یه خوره افتاده بود به جونم... یه شاهد زنده برای گندکاری هام. از اینکه وسط چیزهایی بودم که حالم رو بدتر می کرد، عشق می کردم. روی یه صندلی نشستم و جوری به زمین زل زدم که کسی برای گفتگو جلو نیاد ولی زیاد طول نکشید که کمالوند کمی اون طرف تر از من نشست و در حالیکه مخاطبش فقط من بودم گفت: نمی پرسی شیدا کجاست؟
    امروز خیلی تخس شده بودم. جواب دادم: مگه تو خبر داری؟
    نفسش رو با حرص بیرون داد و گلاسش رو روی میز کوبید. گفت: غیبش زده، فکر می کنی نمی دونم مسببش کیه؟ فکر می کنی نمی دونم به خاطر کیه؟
    به من خیره بود و خشم توی چشم هاش شعله می کشید. گفتم: تا جایی که من می دونم به خاطر پسر تو!
    سعی کرد آروم بشینه و نپره تا یقه ام رو بگیره. گفت: دخترم رو هوایی کردی، بعد پسش زدی... حالا رفته... اینجا نشستی برات مهم نیست کجاست! انقدر آشغال و املی که نفهمیدی هر چی تو گذشته اتفاق افتاده تقصیر اون نبوده.
    داشت تهمت بی جا می زد. اگر عاشق شیدا بودم به خاطر گذشته اش ولش نمی کردم. چطور به خودش حق هر جور تهمت زدنی می داد؟ عصبی شدم و خواستم چیزی بگم که ادامه داد: جون به جونتون کنند همونی هستید که بودید. گداگشنه های جنوب شهر رو چه به دختر نازنین من!
    روی صندلی به طرفش خم شدم و گفتم: تازه یادت افتاده به فکر دخترت باشی؟ خودتون زندگیش رو جهنم کردید، میندازید گردن من؟
    کمالوند هم به سمت من خم شد که کسی نشنوه و گفت: چطور تا قبل از اومدن تو همه چیز خوب بود؟
    - اگر دنبال مقصری از خودت شروع کن. این همه وقت بیخ گوشت از دخترت سو استفاده می شد و تو اصلاً خبر نداشتی!!
    چشم هاش گشاد شده بود و فقط به من نگاه می کرد. ادامه دادم: انقدر سرگرم این بساط بودی که نفهمیدی... اون هفته مرخص شدی، این هفته برگشتی سر کار قبلیت!
    - ...
    - خودت رو ببین! پسرت جرأت آفتابی شدن نداره، دخترت فراریه، شمال شهری پولدار!!
    دستش دور دسته صندلی مشت شده بود. ادامه دادم: حداقل من یه پدر دارم که از صبح تا شب تو کارم فضولی کنه تا پام رو کج نذارم! تو اصلاً خبر داشتی بچه هات چکار می کردند؟
    تند تند نفس می کشید. ترسیدم دوباره سکته کنه و خفه شدم. امشب چه مرگم شده بود؟ فقط می خواستم به یه نفر بپرم. به پشتی صندلیش تکیه داد و گفت: خود تو هم هر هفته اینجا پلاسی! پدر عزیزت خبر داره؟
    - من اگه کاری می کنم به نفع خودمه، نه به ضرر بقیه!
    - آره می دونم... تو به هیچی باور نداری... جز خودت.
    روم رو برگردوندم. حوصله ی شنیدن هیچ جور نظری رو درباره ی خودم نداشتم. همه رو حفظ شده بودم. دوباره صداش رو شنیدم: من تو یکی رو از همه چیز ساقط می کنم. کمالوند نیستم اگر این کار رو نکنم!
    به طرفش برگشتم که دیدم انگشت اشاره اش رو توی هوا برام تکون میده. جلوی حالت سرد صورتش زیر خنده زدم. فکر می کرد چیزی برام مونده؟ با حرص بیشتر ادامه داد: چی با پول هایی که من بهت رسوندم گرفتی؟ خونه، ماشین، سهام؟ عوضش چی می خوای؟
    با گیجی نگاهش کردم. حرف هاش رنگ و بوی یه شرطبندی بی معنا رو می داد. گفتم: چی می خوای بگی؟
    صداش رو ناگهان بلند کرد و اطرافیان به سمت ما نگاه کردند، گفت: من خونه و ماشین و تا قرون آخر سهامت رو می خوام، در عوض چی می خوای که من وسط بذارم؟
    پچ پچ های آدم های دور و بر شروع شد. همه اشون عاشق اینجور هیجان های ناگهانی بودند. کمالوند داشت دوباره من رو به مبارزه دعوت می کرد. این بار دیگه از یه مسابقه ی ساده رد شده بود، برای خودش یه دوئل به تمام معنا بود! همون یه خونه ای که من از همه ی داراییش دیده بودم، چندین برابر مال من می ارزید... و نمایشگاه. شیدا گفته بود عاشق اونجاست و برای بازنشستگیش آماده اش کرده.
    می تونستم پیشنهاد مسخره اش رو رد کنم و به ریشش بخندم ولی... مگه چیزی مانعم می شد؟ مگه کسی تو خونه منتظرم بود که نگرانش باشم و به خاطرش کار احمقانه ای نکنم؟ مگه برای کسی اهمیتی داشت که من الان کجام؟؟؟ مثلاً اگه همه ی داراییم رو از دست می دادم چی می شد؟
    همه منتظر جواب من بودند و صدای موزیک هم پایین اومده بود. یه لحظه نفرت تمام وجودم رو گرفت و با پوزخند گفتم: من نمایشگاه رو با ماشین هاش می خوام!
    بدون جدل قبول کرد و گفت: Done
    دوباره پوزخند زدم. بعد از رکسان دیگه هیچی مهم نبود. به مخصوص خونه و ماشینی که حالا غذاب روحیم شده بود. گفتم: می دونی که... آس دست منه.
    آدم های این سالن می دونستند که مهدی رو دست همه بلند شده. کمالوند خیلی جدی گفت: منظورت مهدی بود؟
    با دست به جایی اشاره کرد. همون جا رو نگاه کردم و مهدی رو کنار آدم های کمالوند دیدم. صداهای نامفهومی توی جمع پیچید که باعث سرگیجه ام می شد. هر کس چیزی می گفت و این آدمی که با لباس سیاه دست به سیـ ـنه ایستاده بود، رفیق 20 ساله ی من بود. نگاهش بین من و آدم های دیگه دو دو می زد. نمی دونستم با چقدر پول راضیش کردند. بغض عجیبی چسبیده بود به گلوم. چقدر به خاطر دعواهاش کتک خورده بودم... چقدر سر هر امتحانی بهش رسونده بودم... چقدر وقت بی پولی ازم قرض گرفته بود... حالا از نگاهم هم فرار می کرد. دلم برای جنگ و جدل هام با فرشاد بیچاره گرفت. اگر پای اون وسط بود، هزارسال دیگه من رو نمی فروخت. چی باید می گفتم؟ این هم روش! به سمت کمالوند برگشتم. گفت: تلخه نه؟
    - ...
    - رو دست خوردن از کسی که خودی می دونیش!
    نگاهم رو پایین انداختم. اگر کسی برام نمی روند، شرط رو باخته بودم. می تونستم زیرش بزنم، ولی آبروم چی؟ پلک هام رو باز و بسته کردم و با آرامش گفتم: خودم هنوز نمردم.
    یکتا بلند گفت: موضوع شخصی شده... من امشب کسی رو نمی فرستم تو پیست.
    همین یه جمله کافی بود که بقیه هم کم کم انصراف بدند. هیچ کدوم انقدر احمق نبودند که این همه پول وسط بذارند، تو مسابقه ای که مشخص بود رو کم کنی من و کمالونده. همه خودشون رو کنار کشیدند و به شرط بستن روی من و کمالوند قناعت کردند. حتی با شروع دوباره ی موزیک جو سالن عوض نشد. مهدی رو بردند. کمالوند با خیال راحت گلاسش رو بالا داد و ازم فاصله گرفت. اطرافیانم انقدر با احساسات مختلف بهم نگاه کرده بودند که فقط می خواستم گورم رو این این ساختمون گم کنم. وقتی زمان روندن موتور رسید، از جا پریدم. همه خیلی شلوغ و پلوغ و هیجان زده تو سالن چپ و راست می رفتند. فضا دیگه مثل همیشه، ملایم نبود و شبیه کلاب های زیرزمینی بوکس به نظر می رسید. می دونستم همچین شرطهای بزرگی اینجا مرسوم نیست. موقع بیرون رفتن، کمالوند به طرفم چرخید و بهم خیره شد. لبخند می زد. گفتم: خوشحالی؟
    ابرو بالا انداخت و شونه تکون داد. بدم نمی اومد این لبخند پیروزی رو از روی لبش بردارم. گفتم: می خوای اینطوری خودت رو آروم کنی... ولی حقیقت مسعود و شیدا عوض نمیشه!
    نگاهش روی چشم هام مات موند. راهم رو سمت خروجی سالن ادامه دادم. از کنار هر کس که رد می شدم، دستی به شونه ام می زد و آرزوی موفقیت می کرد. ظاهراً ناروی مهدی روی همه تاثیر گذاشته بود و نگاه های همه داشت بهم قوت قلب می داد. حتی یکی از خانوم ها یه دستمال آبی آسمانی بهم داد و گفت: بذار جیب جلوت!
    لبخند بی جونی زدم و خودم رو از بین جمعیتی که احاطه ام کرده بود به بیرون هل دادم. هوای خنک رو به ریه هام فرستادم و به سمت اتاقک حرکت کردم. نگاهی به دستمال انداخت و با پوزخند توی جیبم فرو کردم. وسط محوطه چشمم به مردی افتاد که توی تاریکی ایستاده بود و سیـ ـگار دود می کرد. اول ترسیدم و یه قدم عقب رفتم. فکر کردم شاید مهدی باشه و بخواد با من معامله کنه تا نمایشگاه رو با هم تقسیم کنیم ولی وقتی جلوتر اومد و صورتش توی نور قرار گرفت، شناختمش. توکلی بود که با چشم های ریز شده نگاهم می کرد. به فکر خودم خندیدم. کمالوند هیچوقت بی گدار به آب نمی زد. بی مقدمه گفت: ارزشش رو نداره.
    - می دونم.
    - پس مغز خر خوردی؟
    - چیزی واسه از دست دادن ندارم.
    - پس یه چیزی به دست بیار!
    - ...
    - برگرد تو، به هم بزن!
    با تعجب گفتم: که آبروی خودم رو جلوی همه ببرم؟ مثل بچه ها؟!
    با خنده ی کوتاهی سر تکون داد و گفت: دیگه نیا که چشمشون بهت بیفته!
    - ...
    - بذار پشت سرت هر چی می خوان بگن!
    - نه... من همچین آدمی نیستم. پای گندکاری های بدتر از این هم وایسادم!
    لبخند زد و سر تکون داد. اضافه کردم: یعنی انقدر واضحه که بازنده ام؟
    چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد دستی به پشتم کوبید و با خنده گفت: به هر حال من رو تو شرط بستم!
    بی اراده لبخند روی صورتم نشست. باهاش محکم دست دادم و راه افتادم. از پشت سر گفت: من رو ناامید نکنی!!!
    بدون نگاه به عقب دستم رو براش بلند کردم. توی اتاقک فضا سرد و نمور بود و من رو به اتفاقاتی که پشت سر گذاشته بودم، بر می گردوند. خوشبختانه بارون نمی بارید و زمین خیس نبود. بادگیری که برای مهدی آورده بودم رو پوشیدم و زیپش رو تا ته بالا کشیدم. پشت موتور نشستم که بتونم تمرکز کنم. چشم هام رو بستم و نقطه ضعف های مهدی رو مرور کردم. چند ثانیه نگذشته بود که کسی صدام زد.
    چشم هام رو باز کردم و رکسانا رو جلوی خروجی اتاقک دیدم که مثل یه رویا بهم نزدیک می شد. نمی دونستم این توهم از فشار روانیه یا اینکه خودش اونجاست. فقط با دهن باز نگاهش می کردم. وقتی کنار موتور اومد و دوباره صدام زد، دیگه هیچ شکی نداشتم که واقعیه. گفتم: تو اینجا چکار می کنی؟
    و صدام عصبانی تر از چیزی بود که فکر می کردم. گفت: مگه نگفته بودی پشت موتور نمیشینی؟
    پوزخند زدم. حالا که با حرف هاش مجبورم کرده بود بی خیالش بشم، اومده بود قول هام رو یاد آوری می کرد. گفتم: کی آدرس اینجا رو بهت داده؟
    با نفرت ادامه دادم: مهدی؟
    - نه... یه دختر... که همه چیز رو بهم گفت!
    جلوتر اومد. مشخص بود که اون دختر کیه و توی دلم خالی شد. من و شیدا که به توافق رسیده بودیم! آروم گفتم: چی بهت گفته؟؟
    - گفت ممکنه امشب یه کار احمقانه کنی... منظورش همین بود، نه؟
    به موتور اشاره کرد. می خواست بدونه، من هم می گفتم! جوری نگاهش کردم که بفهمه چقدر دلخورم و گفتم: مگه برات مهمه؟ اومدی اینجا... یه وقت از پا در نیای!!!
    چشم هاش رو بست و روش رو برگردوند. با انگشت صورتش رو سمت خودم چرخوندم، به چشم هاش زل زدم و گفتم: به خاطر تو این رو نشستم.
    اخم کرد و با خنده ی مسخره ای گفت: به خاطر من؟!
    - این کاریه که تو با دلم کردی! که دیگه هیچی برام مهم نباشه، بشینم رو این موتور!
    - مردها راه های مسخره ای برای آروم کردن خودشون دارند!
    - ...
    - دختره همه چیز رو به من گفت!
    دوباره ترس برم داشت. پرسیدم: الان کجاست؟
    - فرودگاه... گفت می خواست دینش رو بهت ادا کنه... شاید دیگه ندیدیش.
    - منظورت چیه؟ چی بهت گفته؟
    دندون هام رو روی هم فشار دادم و منتظر موندم تا یه چیزی بگه. ادامه داد: گفت که چقدر احمق بودی!
    به صورتش زل زدم. می خواستم از من متنفر بشه و فراموشم کنه، ولی نه اینجوری! شیدا چی گفته بود! رکسان حرفش رو تموم کرد: گفت تو همین بازی ها ازت چک گرفته و بعد هم سر جون من تهدیدت کرده... حالا چرا خودت رو به اون راه زدی؟
    سر تکون دادم. اضافه کرد: انقدر احمق بودی که سر تهدیدش ازم فاصله گرفتی؟... به جای اینکه راستش رو بهم بگی!!!
    - ...
    - هی من رو تا سر کار اسکورت می کردی، هی زنگ می زدی... به خاطر یه... چرا به خودم نگفتی؟
    - رکسانا!
    - حال اون شبت هم به خاطر فشارهای اون بود؟ خودش گفت...
    - ...
    - گفت هر کاری کرده نتونسته فکر من رو از سرت بیرون کنه. خسته شده، داره میره خارج... گفت دوستم داری، من هم گفتم نه!... اگر دوستم داشت ولم نمی کرد به امون خدا!!
    چشم هاش اشکی شد و به زور لب هاش رو صاف نگه داشت. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. دلم به حال همه مون سوخت. بیشتر از همه رکسان. بالاخره گفتم: پس چرا اومدی اینجا؟
    چند ثانیه فقط نگاهم کرد. بعد گفت: مگه خدا زن ها رو نیافریده که مردها رو ببخشن؟
    - من اگر عاشقتم دلیل خوبی دارم، تو چرا عاشق یه دیوونه مثل من شدی؟
    - نمی دونم... عشق به عاقل ها نمیسازه!
    نفسم بالا نمی اومد و سرم تیر می کشید. اگر داد نمی زدم، به گریه می افتادم. پلک هام رو محکم بستم و بین موهام دست کشیدم. الان این حرف ها رو می زد؟ خودش گفته بود من به دردش نمی خورم! چه سریع یادش رفت. دوباره صاف نشستم و با صدایی که انگار از چاه در می اومد گفتم: رو هر چی دارم شرط بستم... امضا زدم، کاریش نمی تونم کنم.
    - ...
    - باید برم تو اون پیست!
    - ...
    - خونه، ماشین... همه چی. همه چی...
    - ...
    - رکسان! مجبورم برم.
    با دست به بیرون از اتاقک اشاره زدم. لبخند کجی زد. اضافه کردم: چرا زودتر نیومدی؟ چرا الان؟!
    صدای موتور از بیرون توجه مون رو جلب کرد. دلم نمی خواست برم. اگر فقط یه کم زودتر اومده بود، اون شرط مسخره رو قبول نمی کردم. به چشم هاش زل زدم و گفتم: باید برم... وقتشه.
    ساعدش رو گرفتم که شاید بتونه منصرفم کنه. شاید یه اتفاقی می افتاد. اما به جاش دستم رو محکم گرفت و گفت: نترس!
    - ...
    - اون خونه و ماشین از اولش هم برام مهم نبود... بود؟
    - رکسان!
    - برای تو مهمه؟
    چند لحظه فکر کردم ولی چیزی برای فکر کردن نبود. دستش رو محکم تر فشار دادم و گفتم: نه!
    - چه ببری، چه ببازی، من همین جا منتظرم.
    به زور لبخند زدم. واقعاً که هردومون دیوونه بودیم. کلاه رو از پشت صندلی برداشتم و خواستم روی سرم بذارم که رکسان جلوم رو گرفت. پاش رو روی موتور گذاشت که صورتش رو به من برسونه. آروم گفت: مواظب خودت باش! خب؟
    به جای جواب، دست هام رو دورش انداختم و محکم بـ ـوسیدمش. اوضاع خیلی عجیب غریب شده بود. می دونستم خیلی چیزها امشب به ضرر منه. اما من حالم خوب بود، در واقع خیلی خوب. من سعی ام رو می کردم، به خاطر رکسانا سعی می کردم. اما دیگه برد و باختش برام اهمیتی نداشت.
    ازش جدا شدم. با لبخند صورتش رو عقب برد. به لب هاش زل زدم و گفتم: میگن شانس میاره!
    آروم خندید و دور شد. موتور رو روشن کردم و کلاه رو گذاشتم. می دونستم همه اون بیرون منتظر یه شب تکرار نشدنی اند. من هم تقدیمشون می کردم. موتور رو حرکت دادم. به رکسانا نگاه کردم. برام دست تکون داد، براش سر تکون دادم. دستم رو روی گاز گذاشتم و سمت خروجی اتاقک هجوم بردم.


    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 01:26 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.