صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 15 , از مجموع 15
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    چشمای سیاوش مات چشمام بود که به خودم اومدم. حس شیرین خواستن زیر پوستم دویده بود اما نباید به همین راحتی وا می دادم... من می خواستمش اما نه به هر شکلی.. وقتی یادم می افتاد که چه جوری شب گذشته رفته بود ،حس انتقام تو وجودم شعله ورتر می شد... اما اون با لبخند نگام می کرد و این منو کفری تر می کرد. نفسم رو با پوفی بیرون دادم و برخلاف میلم سعی کردم از میون دست های گرمش که دور کمـ ـرم حـ ـلقه زده بود بیرون بیام. بی تفاوت به دست و پا زدن های من سرش رو نزدیک گوشم آورد و طوری که هرم نفس هاش، مو به تنم راست می کرد زمزمه کرد:
    - دختر یه جا وایسا چرا انقدر دست و پا می زنی؟
    بی اختیار بی حرکت وایستادم که لبخندش پهن تر شد و گفت:
    -من که گفتم از تو نمی گذرم.
    چشمام گرد شد و دستپاچه پرسیدم:
    -نکنه بازم می خوای بدزدیم؟
    با لحن شوخی گفت:
    - این بار دیگه من اسیر توام...
    نگاهم حالت سوالی گرفت که گفت:
    - شرطت قبول به یه شرط.
    بازم فقط نگاش کردم...با دستش آروم بافت موهام رو که از زیر چارقد به بیرون سرک کشیده بود لمس کرد و ادامه داد:
    - همه چی رو می بخشم... به شرطی که دو تایی از این جا بریم... بریم یه جای دور... می تونی دوری از خونواده تو تحمل کنی؟... من اگه خان نباشم برام توفیری نمی کنه... دلم می خواد از این جا برم و با تو یه زندگی جدید تو یه جای جدید شروع کنم... قبول می کنی؟
    قلـ ـبم بی اختیار ضربان گرفته بود...تک به تک سلول های بدنم اسمشو فریاد می زد. احساس می کردم با سیاوش دنیا مال منه... با سیاوش، با کسی که عاشقش بودم تا سر قله ی قاف هم می رفتم... حالا که اون این طور می خواست... حالا که از همه چیز به خاطر من گذشته بود... منم باید به شرطی که گذاشته بود عمل می کردم...دلم می خواست با صدای بلند داد بزنم و بگم منم می خوام با تو باشم... کنار تو باشم... اما زبونم یاری نمی کرد. سرم که بالا و پایین شد بار دیگه گرمی لب هاش رو احساس کردم.
    با بیرون رفتن ندا ، ممد آخرین لگد را هم در پهلوی او کوبید و از اتاق بیرون رفت... دیگر نای آخ گفتن را هم نداشت. با دست و پای بسته زیر دست و پای ممد خرد و خاکشیر شده بود. خواست دست بسته اش را تکان دهد که فریادش به هوا خواست... احتمالا دستش شکسته بود... تنها چیزی که توانسته بود او را در برابر ضربه های محکم و قوی ممد مقاوم سازد فکر فرار ناز بود. از این که ناز دیگر گرفتار و اسیر ندا نبود حسی خوشایند و دلپذیر داشت... واقعا سر از کار خودش در نمی آورد... چرا این قدر از ته دل دخترک را می خواست... کاش می توانست بار دیگر او را ببیند. اما میان حرف های آنان فهمیده بود که تا صبح زنده نخواهد ماند. ندا کمـ ـر به قتل او بسته بود... در باورش نمی گنجید که این زن آن قدر پلید و کثیف باشد.
    بی اختیار افکارش به سمت کارهای بد و اشتباه خودش کشیده می شد... اشتباهاتی که دیگر جایی برای جبران نداشت ... یکی از آن ها همین ندا بود... چه قدر متاسف بود که راه پدرش را پیشه کرده بود ... کاش فرصتی برای جبران میافت... اما گریز از دست این افعی خطرناک کاری غیر ممکن بود...مگر نه این که این زن دست پرورده ی خودش بود... کسی خبر نداشت کجا رفته و چه کار می خواهد کند... پس امیدی برای رهایی نداشت... با خود فکر کرد " کاش می تونستم یه بار دیگه نازو ببینم" سرش خونریزی داشت... سرگیجه امانش را بریده بود و احساس ضعف شدید می کرد... این بار به یاد سایه افتاد... چه قدر او را بازی داده بود... از بچگی با امیرعلی بزرگ شده بود... او همه چیز داشت...موفقیت ... پدری خوب و مهربان... مادری فداکار... و زندگی و رفاه... توجه همه ی دختران دانشگاه به امیرعلی بود... اما تنها چیزی که مازیار نسبت به او برتری داشت عشق سایه بود... سایه دیوانه وارعاشق او بود و این را از همه مخفی می کرد ... اما مازیار با وجود زیبایی و لوندی سایه هیچ کششی نسبت به او نداشت ... وقتی فهمید امیرعلی دیوانه وار او را می پرستد ... محبت هایش را به سایه زیاد تر کرد و او را هر چه بیشتر به خود وابسته ساخت...اما زمانی که سایه به او ابراز محبت کرد، محبتش را از او گرفت و عقب نشینی کرد... این بار سایه برای جلب توجه او با امیرعلی نامزد کرد...اما عشق امیرعلی کم کم سایه را به سمت خود جذب می کرد... و با این کار امیرعلی را به اوج برد... و باز هم موفقیتی دیگر...مازیار دیوانه شد... تاب و تحمل موفقیت او را نداشت. این بار باید شکست او را به چشم می دید... حسادت داشت خفه اش می کرد... دوباره محبت هایش را به سایه از سر گرفت... سایه به هم ریخت. عشق قدیمی سر باز کرده بود ... روزگار را به امیر علی زهر و تلخ کرد و خواست نامزدی را بهم بزند... اما هیچ کدام فکر نمی کردند امیرعلی دیوانگی کند و همه چیز را به هم بریزد.. سایه از او متنفرتر شده بود اما به خاطر بارداری مجبور به برگشت شد... و زندگی با او را از سرگرفت... مازیار مخفیانه به او محبت می کرد و اجازه ی جولان دادن به امیرعلی را نمی داد و با حرف هایش او را روز به روز از امیرعلی متنفرتر می ساخت... با به دنیا آمدن سوگل ضربه ی نهایی را زد و باعث جدایی آن ها شد... و در تمام سال ها او را با هزاران ترفند و محبت های دروغین از امیرعلی دور نگه داشت...اما همین دو روز پیش رسما آب پاکی را روی دست های سایه ریخت..و او را از خود ناامید کرد... گفت که دختر دیگری را دوست دارد و قصد ازدواج با او را دارد و ندانست که سایه را تا مرز مرگ کشاند. پشیمان و نادم بود... اما حالا دیگر فرصتی برای جبران نداشت...و حالا بعد از سال ها پلیدی ، نام خدا را بر زبان می راند ...
    کم کم پلک هایش سنگین می شد ... خونریزی باعث شده بود تمام بدنش کرخت و بی حس شود. احساس می کرد روح از تنش جدا شده و تصویر مقابلش رو به سفیدی می گرایید...
    در لحظات ناامیدی در اتاق به شدت باز شد، صدای مردی ناشناس در گوشش پیچید:
    - یه نفر این جاست ... زود باشید... بیایید کمک...
    کنج لبش کمی کج شد و نقش پوزخند بر آن نشست... انگار که خدا فرصتی دیگر به او داده بود.
    شب به پایان رسید... شبی طولانی... شبی که شاید برای بسیاری خوش یمن بود و خاطره انگیز و برای خیلی ها سخت و دردناک!
    این که می گویند عجب صبری خدا دارد واقعا جای تامل دارد... چه شب ها و چه روزهایی که در این دنیای پهناور شاهد گناه و جنایت از سوی بندگان خطاکارش می باشد و باز صبر... و باز صبر...
    ابرهای تیره کنار رفته بودند و از پس آن باران سیل آسای شب گذشته ، حالا خورشید با اقتدار از پشت ابرها سرک کشیده بود و انوار طلایی خود را بی دریغ بر سر و روی شهر می تاباند...
    ناز چشمانش را باز کرد و با دیدن رختخواب گرم و نرم لبخند را مهمان لب هایش کرد... شب گذشته را با خاطرات ماهی صبح کرده بود... ماهی هنوز خواب بود. از جا بلند شد و دستی به موهایش کشید. چند روز گذشته برایش هم چون کابـ ـوس بود و حالا در کنار ماهی و عادل احساس امنیت و آرامشی وصف ناپذیر داشت...
    شالش را برداشت و به سر انداخت... حجب و حیای عادل را دیده بود و او را خوب می شناخت...اما دلش نمی خواست حرمت ها تا محرم شدن از میانشان برداشته شود... به سمت آشپزخانه رفت و سماور را پر کرد... تازه قدر لحظه لحظه ی زندگی را می دانست... همان موقع که دست و پا بسته اسیر دشمن بود ، با خود عهد کرد که اگر رهایی یابد هیچ وقت ناشکری نکند و از این پس کم و زیاد از زندگی خود لذت برد. اصلا خصلت آدمیزاد بود که تا در سختی نمی افتاد قدر عافیت نمی دانست... حالا که سالم برگشته بود... حالا که با وجود آن همه سختی، نجابت و حرمتش حفظ شده بود، قدردان و شکر گذار خداوند متعال بود... نگاهش به سمت ساعت آشپزخانه کشیده شد... عادل برای دویدن رفته بود و مسلما با نان تازه بر می گشت... به روشویی رفت و دست و صورتش را شست... سپس به اتاقش رفت و بر موهایش شانه زد و آن را یک طرفه بافت... چشم هایش از خوشحالی برق می زد... مگر نه این که توانسته بود این کابـ ـوس وحشتناک را از سر بگذراند... به آشپزخانه برگشت تا وسایل صبحانه را آماده کند... چای دم کرد و نگاهش به سمت ساعت رفت... عادل دیر کرده بود...پنیر و کره مربا را بیرون آورد و در ظرف های خودش ریخت و نگاهش به سمت ساعت رفت... عادل دیر کرده بود... تا الان نانوایی پختش هم تمام شده بود...فکری هم چون صاعقه به مغزش خطور کرد...از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت اتاق عادل پا تند کرد... شاید خواب مانده بود... شاید اصلا نرفته بود...دستگیره ی در را به آرامی پایین کشید و در با صدای قیژی باز شد. اما با دیدن تصویر مقابلش دلش هری فرو ریخت... رختخواب مرتب شده اش نشان از رفتن عادل می داد... لب هایش را با نا امیدی بالا کشید. چرا همیشه دنبال آرامشی می گشت که با آن بیگانه بود؟
    به اتاق رفت و گوشی همراهش را برداشت و شماره ی عادل را گرفت... اما با شنیدن صدای زنگ تلفن او رنگ از رخسارش پرید...این یعنی گوشی را هم همراه خود نبرده بود... قلبش که ضربان گرفت همان جا کنار در سر خورد و بی حال روی زمین نشست... دلش گریه می خواست... چانه اش لرزید و با صدای بلند به گریه افتاد... تاب و تحملش تمام شده بود...
    کلافه دستی به موهایش کشید و از روی مبل تک کنار پنجره برخاست.با همان ژست همیشگی پشت پنجره ایستاد... احساس خفگی می کرد... تمام دیشب را انگار کسی دست هایش را بر گلویش فشار می داد... راه تنفسی اش بسته و دم و بازدم برایش سخت شده بود... به مازیار اعتماد کرده بود... مگر نه این که پسر عمه اش بود. یعنی تا این حد از او متنفر بود که این چنین بازی بدی را با او آغاز کرده بود... آن قدر فکر کرده بود که فاصله ای تا جنون نداشت... دیوانه نمی شد خوب بود... خسته از بی خوابی شب گذشته به تراس رفت... آفتاب دمیده بود. هوای مطبوع و دلپذیر پاییزی مشامش را پر کرد.نگاهش را در باغ زیبای خانه چرخاند. ماه ها بود که پاییز دامن رنگارنگ خود را بر باغ پهن کرده بود و حالا با باران شب گذشته همه چیز از تمیزی برق می زد... کاش بارانی هم بود که بر قلب های سیاه و کثیف می بارید و آن ها را از کینه و نفرت پاک می ساخت.
    تمام شب را به سایه فکر کرده بود..به خودش...به سوگل... به عشقی که هرگز در این سال ها ذره ای از آن کم نشده بود. داخل لبش را به دندان گرفت و متفکرانه به درخت لخـ ـت و عور چنار رو به رو خیره شد....هرگز سایه را نمی بخشید....این را مطمئن بود... اما چرا قلبش آرام نمی گرفت... درست از وقتی که او را روی تخـ ـت بیمارستان در آن حال و روز رها کرده بود، قلبش آرام و قرار از دست داده بود. دلش می خواست سایه را تا جایی که می خورد کتک می زد... این زن با زندگی او و خودش چه کرده بود؟
    *************
    با صدای کلید که در قفل در راهرو پیچید همچون تیری از جا پرید. نگاه خیسش را به در دوخته بود که عادل وارد راهرو شد. دسته ای گل رز قرمز و آتشین در دستانش خودنمایی می کرد. عادل با دیدن چشمان خیس او جلو دوید و با نگرانی پرسید:
    - ناز؟ چی شده ؟ چرا گریه می کنی؟
    با همین کلام بلند زیر گریه زد و بی اراده خود را در آغـ ـوش او انداخت. دست هایش محکم بر سیـ ـنه ی عادل ضربه می زد و با لحنی که دست خودش نبود زمزمه کرد:
    - خیلی دیوونه ای... ترسیدم...دیر کردی. فکر کردم بلایی سرت اومده...
    لبخندی شیرین و خواستنی بر لب های عادل جان گرفت و همان طور که دستش را دور شانه ی او حـ ـلقه می کرد و او را به سیـ ـنه می چسباند گفت:
    -راست می گی من دیوونه تو ام... ببین تا اون سر شهر رفتم تا تونستم یه گل فروشی باز پیدا کنم....
    ناز آرام گرفته بود. عطر تن عادل را به مشام کشید و قلبش بی اختیار از آن همه تلاطم باز ایستاد و آرامش گرفت... عادل از روی شال بـ ـوسه ای بر موهایش زد و چانه اش را روی سرش چشباند و گفت:
    - دیگه صبرم تموم شده... امروز بریم آزمایش... می خوام که مال من بشی... رسمی و قانونی..
    ناز سرش را از قفسه ی سیـ ـنه ی او جدا کرد و به سمت بالا گرفت و نگاهش را به نگاه پر ستاره ی عادل دوخت و گفت:
    - می خوام که مال تو باشم... رسمی و قانونی...
    پریوش نگاه غم زده ای به چهره ی زرد و نزار دخترش که تازه به خواب رفته بود انداخت... زندگی تک دخترش همیشه دستخوش اتفاقاتی بود که هیچ کس جز خودش باعث رقم خوردن آن ها نبود. نگاه تاسف بار امیرعلی از مقابل دیدگانش کنار نمی رفت... اشتباهات سایه کم نبود و یکی یکی پل های پشت سرش را خراب کرده بود... به عنوان یک مادر همیشه حواسش به تک دخترش بود... اما سایه با انتخابی نادرست به بی راهه رفته بود و هیچ وقت لذت زندگی را نچشیده بود و به دنبال سرابی از عشق می گشت...
    بارها خواسته بود کمکش کند. اصلا همان موقع که او را به سمت امیرعلی سوق داده بود فقط قصد و نیتش نجات او از عشق بی پایه و اساس مازیار بود... به نظرش امیرعلی بهترین بود اما دختر مجنونش هیچ نمی دید...
    چشمان عاشق سایه کور بود و عشق واقعی امیرعلی را نمی دید... و هیچ چیز نمی توانست او را پایبند زندگی با او کند...
    شب گذشته در میان گریه هایش پشیمانی و ندامت را به وضوح در نی نی چشمان خیسش دیده بود اما دیگر بعید می دانست امیرعلی سایه را ببخشد... که اگر می بخشید کم از مردانگی نداشت!
    *****************
    نگاهش به چادر سیاه زن خیره مانده بود.
    افسر مأمور قفل دستبند را باز کرد و مچ دستش را گرفت و بلافاصله چفت در را کشید و او را به داخل اتاق نیمه تاریک راهنمایی کرد و گفت:
    - برو تو...
    گامی جلو گذاشت.همزمان در فلزی با صدای گوشخراشی پشت سرش بسته شد . صدای کلیک قفل در که نشان از چفت شدن می داد، نفسش را بند آورد... نگاهی به رد دستبند روی دستش که به شدت می سوخت انداخت...اما در همان لحظه با صدای زنی به عقب برگشت:
    - به به عجب تیتیش مامانی امروز مهمون مونه...
    و صدای دیگری جواب داد:
    - آره بابا خیلی سانتی مانتاله...
    هر دو زن از قسمت تاریک اتاق بیرون آمدند و دورش را گرفتند...
    –هی خوشگله ... چی کار کردی که سر از این جا درآوردی؟
    عصبی جواب داد:
    - به تو چه؟
    یکی از زن ها که چهره ای زشت و دندان های وحشتناکی داشت خنده ی کریهی کرد و رو به دوستش که هیکل درشتی داشت، با همان لحن خاصش گفت:
    - دختر مثل این که تن این خانم کوچولو بدجور می خاره...
    و ناغافل به تخـ ـت سیـ ـنه اش کوبید و او را به عقب هل داد. ندا که نتوانسته بود خود را کنترل کند و حسابی غافلگیر شده بود، در کسری از ثانیه نقش زمین شد و زن دوم بلافاصله تخـ ـت سیـ ـنه اش نشست و دستش را محکم روی دهانش گذاشت و نوک شیی تیز را بر گردنش سُراند و گفت:
    - صدات در بیاد با فری پنجه طلا طرفی... سه سوت میری پیش فک و فامیل خدا بیامرزت.
    تنش می لرزید و در دل لعن و نفرینی نثار کامبیز کرد... اگر کامبیز نامردی نمی کرد الان آن ور مرزها بود، نه در گوشه ی زندان... دلش می خواست گردن مردک را بشکند... از این که نتوانسته بود مازیار را بکشد هنوز هم دلش می سوخت... وقتی مقابل چشمانش او را روی برانکارد گذاشته بودند آهی از رو ی افسوس کشیده بود و بر خود لعنت فرستاده بود... در نظر او حق مازیار فقط مردن بود!
    صدای زن همان طور که آرام دست از روی دهانش برمی داشت ، او را به خود آورد:
    - دِ بنال دیگه...رفتی تو هپروت؟ مگه پری دیوونه ازت سوال نپرسید؟ د ِجواب بده دیگه؟
    تیزی که بیشتر در گلویش فرو رفت نالید:
    -نمی دونم اشتباه شده.
    هر دو زن همزمان و با لحنی تمسخر آمیز گفتند:
    - عجب... پس اشتباه شده؟
    پری دیوانه که بالای سرش ایستاده بود کنارش زانو زد و موهای خوش حالتش را در پنجه گرفت و گفت:
    - فکر کردی ما گاگولیم... اُسکل گیر آوردی؟زود باش بگو بینم چه غلطی کردی که سر از این جا در آوردی؟
    اگر تیزی بر گردنش فشار نمی آورد می دانست چه جوابی دهد اما الان اسیر دست بدتر از خودش شده بود...فکری هم چون صاعقه در ذهنش درخشید. پس آرام گفت:
    - ولم کنید میگم بهتون...
    فری پنجه طلا از قفسه ی سیـ ـنه اش بلند شد و گفت:
    - هی دست از پا خطا کنی... یقین بدون رفتی اون دنیا...
    ندا که اعتماد به نفس از دست رفته اش را کم کم به دست می آورد ،گفت:
    - نه فکر کنم بتونیم دوستای خوبی برای هم بشیم...
    برقی که از چشمان هر دو زن جهید ،فهمید که می تواند روی آن ها حساب کند. لبخندی شیطانی و رضایت بخش بر لب هایش جان گرفت...
    دستش را که تکان داد احساس کرد وزنه ای سنگین به آن آویزان شده است. به زحمت چشمانش را از هم باز کرد و نگاهش روی دست گچ گرفته اش مات شد... نمی دانست چه گونه نجات پیدا کرده اما این را به خوبی به یاد داشت که در آخرین لحظات خدای فراموش شده اش را به یاری طلبیده بود...
    هنوز دیدش کمی تار بود ضربه ای که با لگد به صورتش کوبیده شده بود باعث تورم چشم راستش شده بود و همین دلیل تاری دیدش شده بود... از شب گذشته فقط یاد لگدهای محکم و قوی ممد را به خاطر داشت که بی رحمانه او را به باد کتک گرفته بود... گرچه ناجوانمردانه کتک خورده بود اما یک جورایی ته دلش خود را مـ ـستحق می دانست و احساس رضایت می کرد... با ورود پرستار ، چشم به آن سمت چرخاند... پرستار جوان با موهای های لایت شده عسلی که عجیب به چهره ی کوچک و ظریفش می آمد با دیدن چشم های باز او لبخندی مهمان لب های صورتی رنگش کرد و گفت:
    - به به آقا... چه خوب که رضایت دادی ... دیگه داشتیم نگران می شدیم...
    و سپس بسته ی سرم را چک کرد و دوباره پرسید:
    - سرگیجه که نداری؟ حالت تهوع چی؟
    خواست جواب دهد که احساس کرد زبانش بیش از حد خشک است به همین خاطر گفت:
    - آب.
    – باید یه کم صبر کنی... الان آقای دکتر میاد چکت کنه... تا اون موقع تحمل کن...
    با لبـ ـهایی خشکیده پرسید:
    -دستم شکسته؟
    -اوهوم... از سه جا ترک خورده... باید حداقل دو ماه تو گچ باشه...راستی یه شماره بده به خونوادت خبر بدیم... الان بیچاره ها نگرانت می شن...
    تنها کسی که به یادش آمد احمد بود...تنها کسی که مشکلی با او نداشت... تازه فهمیده بود چه بلایی سر امیر علی آورده است... درست از وقتی که طعم واقعی عشق را چشیده بود ، دلش برای او سوخته بود از وقتی که ناز را از دست داد فهمید که با روح و روان امیرعلی چه کرده است...و نمی دانست در آینده می تواند اشتباهات بد گذشته را جبران نماید یا نه؟ اما دیگر روی آن را نداشت که شماره ی او را به پرستار دهد... شماره ی احمد را داد... بدنش کوفته و داغان بود... اما بی صبرانه می خواست احمد را ببیند.
    ******************
    با صدای ماهی از اتاقش بیرون آمد... عطر رز های قرمز فضای کوچک خانه را پر کرده بود. مـ ـست بوی گل ها بود که دستی او را محکم به عقب کشید و بی اختیار در آغـ ـوش عادل جای گرفت. خجالت زده و شرمگین زمزمه کرد:
    - عادل چی کار می کنی؟ خاله صدام کرد... بذار برم...
    عادل چشمان خوشرنگ عسلیش را به او دوخت و گفت:
    - الان وقتی رفتی تو اتاق به خاله می گی که تو این چند روز بند و بساط عروسی رو به پا کنه... من که دیگه بر نمی گردم عسلویه...
    چشم گرد کرد و پرسید:
    – پس تعهدت چی میشه؟
    -نمی دونم.... نهایتش جریمه می شم... اما ارزشش رو داره..
    و با انگشت اشاره به نوک بینی او زد و گفت:
    - یه بار دیگه هم این جوری مظلوم نگام کنی، هیچ تضمینی ندارم که سالم از دستم در بری...
    چشمانش را بیشتر گرد کرد و گفت:
    -عادل؟
    - جونم... نفسم... این سیـ ـنه رو می بینی؟ تازه دو روزه داره راحت بالا و پایین میشه... داشتم خفه می شدم ناز... یه چیز سنگین رو سیـ ـنه م بود، که جلوی نفس کشیدنمو می گرفت... می دونی که خود نفسی برام؟
    صدای ماهی که بلند شد، صورت عادل میان موهایش که در اثر تقلا از کنار شال بیرون زده بود فرو رفت و زمزمه کرد:
    - یادت نره چی بهت گفتم...
    نرم و آرام خود را از آغـ ـوش او بیرون کشید و به سمت اتاق ماهی رفت... عادل عاشقانه نگاهش می کرد و لحظه ای لبخند از لبـ ـانش دور نمی شد... اما نمی دانست این آخرین لبخندی است که لبـ ـهایش را مهمان خود می کند.
    احمد نفس عمیقی کشید و وارد اتاق شد. با دیدن چهره ی درب و داغان او با گامی بلند خود را به او رساند. مازیار به محض دیدنش سعی کرد کمی خود را بالا بکشد. احمد کنار تخـ ـت نشست و با نگرانی گفت:
    - خدا بد نده بابا جان... چه اتفاقی افتاده؟
    لحن نگران و پدرانه ی احمد قلبش را به تپش واداشت... لحنی که همیشه صدر عظیمی از او دریغ کرده بود... تنها چیز ارزشمند برای پدرش همان شیشه های کوفتی بود...اما احمد پدرانه هایش را بی دریغ خرجش می کرد... کلافه نگاهی به گچ دستش انداخت و جواب داد:
    - گیر یه سری اراذل و اوباش افتاده بودم..
    –اما ظاهرا چیز دیگه ای بوده! برگه ی شکایت رو امضا کردی؟
    -آره صبح آوردن... یه سری هم سوال پیچم کردن... اما تو رو واسه چیز دیگه ای خواستم...
    رنگ از رخسار احمد پرید و بی اختیار لب هایش لرزشی خفیف آغاز کرد...منظور مازیار را خوب فهمیده بود... گفتن حقیقت کاری سخت و دشوار بود اما مگر نه این که خود را برای این روز آماده کرده بود... مازیار صدایش کرد:
    - احمد تو چی رو از من مخفی کردی؟ از اون روز فکرمو درگیر کردی؟ اون چیه که من ازش خبر ندارم... اون روز خیلی عجله داشتم... آخه جناب عظیمی به این راحتی ها نم پس نمی ده...بهش چی گفتی که انقدر زود راضی شد؟
    نمی خواست آن جا و در آن حال و روز ،همه چیز را برملا کند... می دانست شنیدن آن حرف ها شوک بزرگی برای او خواهد بود اما چاره ای نداشت...مرگ یک بار شیون هم یک بار، بلند شد و کنار پنجره ایستاد.... فکر کرد مقدمه چینی کند یا.... اما زبانش بی اراده چرخید و زمزمه کرد:
    - بابا جان شما یه خواهر داری!
    چشمان گرد شده و سکوت مازیار نشان از شوک وارد شده می داد. چند ثانیه در سکوت به یکدیگر نگاه کردند که مازیار زمزمه کرد:
    - اون کیه؟
    چرا نپرسیده بود دروغ میگی؟ چرا هیچ عکس العمل شدیدی نشان نداده بود.. داد نزده بود... فقط خواسته بود بداند کیست!
    آرام تر ضربه ی بعدی را زد:
    - ناز... ناز خواهرته.
    لب های مازیار کم کم به دو طرف کش آمد و پقی زیر خنده زد... آن قدر بلند می خندید که اشک از گوشه ی چشمانش جاری شد و دقایقی بعد خنده های هیستریک و عصبی اش تبدیل به گریه شد. شانه هایش که شروع به لرزش کرد احمد جلو آمد و دست بر شانه اش گذاشت و سرش را در آغـ ـوش کشید... با خود فکر کرد چه قدر این بچه برخلاف ظاهر قوی و قدرتمندش ، ضعیف و درد مند است... بیچاره مازیار...
    حالا که آرام شده بود ، به عمق فاجعه پی می برد... او عاشق خواهرش شده بود... پس تمام این مدت عشق نبود.. آن کشش ها و خواستن ها به خاطر هم خون بودن بود... ناز خواهرش بود... دلش فریاد می خواست ... می خواست هوار بکشد... تمام این سال ها خواهر داشته...پس چرا الان پیدا شده... درست وقتی که عاشق شده بود؟! آن قدر ذهنش درگیر و آشفته شده بود که حضور احمد را حس نمی کرد... احمد به سمت یخچال رفت و پارچ آب را برداشت... لیوانی آب برای او ریخت و به دستش داد.... با دستانی لرزان، آب را لاجرعه سر کشید... مگر نه این که از درون آتش گرفته بود... این جا بود که فکر کرد" سوختم شعله را خاموش کن."
    تاوان کارهایش را بدجور پس داده بود... چرا باید عاشق کسی می شد که خواهرش بود... احمد زمزمه کرد:
    - اون موقع تو هفت هشت ساله ت بود... نمی دونم شاید یادت بیاد یه دختری تو آشپزخونه کار می کرد ، به اسم طناز.
    طناز را خوب به خاطر داشت... اصلا که الان به خاطر می آورد چه قدر ناز شبیه طناز بود... حس بد و خوب با هم آمیخته شده بود. کلافه به احمد چشم دوخت...
    -یه شب بابات بیچاره دختره رو بی سیرت کرد... تو همون انبار ته باغ... دختر بیچاره رو غافلگیر کرده بود... دختره کس و کار درست و حسابی نداشت و یکی از همشری ها ، معرفیش کرده بود... از شانس بابات زد و دختره حامله شد... اومد پیش من، نمی دونستم چی کار کنم... بردمش پیش بابات... بابات وقتی فهمید داد و قال کرد و بیچاره رو متهم به سواستفاده و هرزگی کرد... اون موقع هنوز مادرت زنده بود... بیچاره خانم... بابات از ترس فهمیدن مادرت، دختره رو سپرد به من... خواست ببرمش برای سقط... اما طناز توی راه انقدر گریه زاری کرد که نتونستم ... مثل بید می لرزید... چی کار می کردم... می برمش که بچه شو سلاخی کنن... دلم نیومد... بردمش تو یکی از روستاهای اطراف ورامین پیش یکی از دوستام... فقط دعام می کرد... این که نذاشتم بچه ش بمیره خیلی خوشحال بود... پنهون از بابات آخر هفته ها می رفتم و بهش سر می زدم... دلم براش می سوخت... یه چند باری هم بردمش دکتر... مشکل داشت... باید مراقب می بود تا راحت بزاد... هفته ی آخر ، دوستم زنگ زد و گفت درد طناز شروع شده و باید بیایی... اواخر آذر بود... هوا سرد بود و بارون شدیدی می بارید... وقتی رسیدم بیچاره به خونریزی افتاده بود... بغـ ـلش کردم و گذاشتمش تو ماشین... تموم راه رو داشت درد می کشید. اما نمی دونم چی شد که زن بیچاره از دست رفت...یه لحظه دیوونه شدم... خیلی ترسیده بودم... اگه آقا می فهمید؟... اگه کارم به بیمارستان و کلانتری می کشید؟ رسماً بیچاره می شدم... زنم مریض بود و دستم خالی... اگه آقا می افتاد تو دردسر من بیچاره می شدم...اخراجم می کرد بی پول با یه زن مریض چی کار می کردم؟ هزار تا فکر اومده بود تو ذهنم... نبضشو گرفتم... فکر کردم مرده... از ترس گوشه جاده نگه داشتم... بارون شدیدتر شده بود... زن بیچاره رو همون جا ول کردم... طناز رو هیشکی نمی شناخت... وقتی مرده بود کسی چه میفهمید... نمی دونم چه جوری نجات پیدا کرده؟ چه طور این بچه به دنیا اومده... از وقتی ناز رو دیدم با خودم فکر کردم نکنه انقدر ترسیده بودم که فکر کردم طناز مرده...
    حالا اشک های احمد هم جاری شده بود و میان گریه هایش ادامه داد:
    -بیست و یک ساله دارم عذاب می کشم... بیست و یک ساله که خودمو سرزنش می کنم... بیست و یک ساله که خواب درست و درمون ندارم... وقتی ناز رو دیدم تازه فهمیدم هیچی رازی پنهون نمی مونه... حتی اگه بیست سال از روش بگذره... من مطمئنم که ناز خواهرته... اون روز می گفتی دوسش داری... این کشش و حسی که بهش داشتی... این همخونی بود ،که تو رو به سمت اون جذب می کرد...
    پرده از روی خیلی چیزها برداشته شده بود... نگاهش به سمت پنجره کشیده شد و به آسمان صاف و یکدست... امروز بعد از آن باران سیل آسای دیشب هوا کاملا صاف و یکدست شده بود... بدون هیچ تیرگی... بی اختیار به یاد فرصتی که از خدا خواسته بود افتاد... ناز فرصتی بود که خدا داده بود... دلش به سمت او پر کشید... همین فردا به دیدنش می رفت... دیدن خواهری که عاشقش بود نه از آن نوع که تاکنون فکر می کرد... با خودش عهد بست خواهرش را خوشبخت کند... این فرصت را خدا داده بود که با حضور ناز به زندگی برگردد... این فرصت را به هیچ قیمتی از دست نمی داد.



    خنده از لب های ماهی کنار نمی رفت... دو روز بود که از برگشتش می گذشت... به امیرعلی زنگ زده بود و تمام ماجرا را تعریف کرده بود. با سوگل هم صحبت کرده بود ... امیر علی روز گذشته سوگل بی قرار را برای ساعتی نزد او آورده بود و همین تأثیر بسزایی روی روحیه ی هر دو داشت... عادل همان شب با ماهی حرف زده بود و این بار کوتاه نیامده بود و گفته بود که دیگر تحمل دوری از نازش را ندارد...انقدر اتفاقات عجیب و غریب برایشان پیش آمده بود که همگی می ترسیدند... قرار بود آخر هفته عقد کنند... می ماند عروسی که تصمیم داشتند جشن کوچکی در ایام نوروز برگزار کنند و با شروع سال جدید، زندگی در کنار یکدیگر را آغاز کنند...
    کنار ماهی نشست و گفت:
    - خاله؟
    - جانم.
    –نگفتید شرط و قبول کردید چی شد؟
    - نگو می خوای ادامه ی قصه رو تعریف کنم؟
    - خاله تو رو خدا زودتر برام تعریف کنید... این دو روز دل تو دلم نبود، ببینم چی شد... الان تعریف کنید... بعد از ظهر باید بریم برای انتخاب لباس عروس... هنوز اصرار عادل را برای پوشیدن لباس عروس را نمی فهمید...
    -الهی قربونت برم مادر... خوشبخت بشی عزیزم.. میگم برات...
    ماهی مثل همیشه ، گویی به عالمی دیگر پا می گذاشت.
    - وقتی برگشتم خونه، شادی عجیبی زیر پوستم دویده بود... لپام سرخ شده بود و به قول نرگس چشمام برق می زد... آروم کشیدمش کنار و حرف ها و کارهای خان رو براش تعریف کردم... همین جوری با چشمای گرد شده نگام می کرد. قرار گذاشته بودیم من حرفی نزنم و خود خان پیک بفرسته... وقتی خان پیک فرستاد که برای مراسم میان همه موافق بودن ... خوشحال و راضی . اما من جرأت نکردم از شرط خان بگم... این بار خان با کلی هدیه اومد... پدربزرگم خیلی خوشحال بود... آخه دیگه همه ی حرف و حدیث ها تموم می شد و به قول خودش کسی نمی تونست پشت سرمون لُغز بخونه... اما وقتی خان از شرطش گفت ، اولین نفر پدرم بود که ازش بلند شد و گفت:
    - من هیچ وقت اجازه نمی دم ماهی این کارو بکنه...
    همون موقع نگاه هر دو به سمت من چرخید.... و حسی رو که توی چشمای هر دو می دیدم یکی بود... هر دو دوسم داشتن...
    و انگار که من باید بین این دوتا یکی رو انتخاب می کردم... اما پدربرزگم قاطعانه گفت:
    - پسر بگیر بشین... دیگه باید این ماجرا همین جا تموم بشه... خب راست می گه... من بودم می رفتم... تقصیر دخترته که شرطش سنگینه... این بنده ی خدا از این به بعد چه طور می تونه این جا زندگی کنه... مردم رو نمیشناسی... منم موافقم که از این جا برن...
    یه بار تو عمرم احساس کردم پدربزرگم حرف حق رو زد... سیاوش حتی نمی خواست جلوی خانواده ی من کم بیاره... سی سال خان و خانزادگی و حالا می خواستم رعیت بشه و مثل یه آدم معمولی زندگی کنه... روم هم نمی شد بگم از حرفم برگشتم... غرورم اجازه نمی داد... حرفی بود که زده بودم و باید پاش وایمیستادم... سیاوش هنوز منتظر نگاهم می کرد. پدر بزرگم دوباره گفت:
    - حرف آخر رو ماهی می زنه...
    و اون خوب تو چشمام عشق به سیاوش رو دیده بود... شرمگین و خجالت زده گفتم:
    - بابا منو ببخش...
    پدرم نگاهی غمگین به من انداخت و بدون صحبت از اتاق بیرون زد . همون لحظه اشک تو چشمام جمع شد... سیاوش یه نگاه دیگه به من انداخت و برق شادی رو تو چشماش دیدم... از جا بلند شد و پشت سر پدرم بیرون رفت... اون شب سیاوش تونست با منطق خودش پدرم رو راضی کنه... و قرار شد وقتی تکلیف اموالش رو روشن کرد ، دوتایی به سمت جنوب کوچ کنیم...
    صدای ناز او را به خود آورد:
    - خاله؟
    -جانم!
    - هیچ وقت از خان نپرسیدین چرا انقدر راحت از اموالش گذشت؟
    - چرا مادر... اتفاقا چند وقت بعد این سوال رو ازش پرسیدم ... می دونی چی گفت؟
    - نه!
    -گفت ماهی ازت ممنونم که منو از بند و اسارت اون ثروت نجات دادی... شاید به ظاهر اون موقع همه چی داشتم، اما چیزهایی که الان دارم هیچ وقت نتونستم با پول بخرمشون... اون ثروت اجازه نمی داد مهربون باشم... نمی تونستم محبت کنم... باید خصلت خانیمو حفظ می کردم... اما آدم معمولی بودن رو ترجیح می دم به خان بودن... من با تو عشق دارم... دوست ندارم به اون زندگی برگردم...
    تقه ای به در خورد و عادل وارد اتاق شد و با لبخند رو به ناز گفت:
    - بریم؟
    ناز سرش را پایین انداخت. ماهی گفت:
    - پاشو دختر از صبح این پسره انقدر رفت و اومد خسته شد... پاشید برید که به همه ی کاراتون برسید...
    عادل چشمان عسلیش را به او دوخت و گفت:
    - خاله این چه جور دختریه؟... همش خجالت می کشه...
    ماهی با لحن دلنشینی گفت:
    - اون خجالتی نیست تو خیلی پررویی بچه...
    -ببین اگه شیطونی کنی، اون موقع منم به موقع تلافی می کنم... ها.
    ناز با عشوه گفت:
    - عادل اذیتم نکن...
    – من ... من اذیتت کردم؟شمایی که همش میری پیش ماهی قایم می شی... مگه می خوام بخورمت...
    – عادل؟
    -جونم... نفسم...
    – چرا نمی ذاری لباس عروس بمونه برای عروسیمون... من خجالت می کشم...
    -از کی؟ از من یا خاله؟
    حالت نگاه ناز باعث شد بگوید:
    -اصلا راستش و بگم...
    –اوهوم؟
    دستهایش را در هم قفل کرد و با لحنی پر از طنز گفت:
    - اوه طاقت ندارم چند ماه دیگه صبر کنم... دلم می خواد هر چه زودتر تو رو تو لباس عروس ببینم..
    –عادل؟
    چشم های جدی ناز را که دید گفت:
    - باشه... باشه...راستش آرزوی مادرم بود... همیشه می گفت برای پسر بزرگم آرزوها دارم... دلش می خواست عروسش رو تو لباس عروسی ببینه... شاید اون موقع خیلی کوچیک بودم اما همیشه با خودم فکر می کردم یه روز می تونم با این کار مادرمو خوشحال کنم...
    چشم های ناز پر از اشک شد و با ناراحتی گفت:
    - نمی خواستم ناراحتت کنم...
    عادل انگشتان ظریف او را که در دست داشت به سمت لب هایش برد و بـ ـوسه ای بر نوک آن ها زد و گفت:
    - می خوام آرزوی مامان برآورده شه... این اجازه رو بهم میدی؟
    پلک که بر هم گذاشت، اشک بر روی گونه هایش چکید...

    **********
    بار دیگر نگاهش روی لباس عروسی که به تن کرده بود خیره ماند... چه خوب که حرف عادل را گوش کرده بود..... درست مثل پرنسس ها شده بود... موهای خوش فرمش هم چون آبشاری روی شانه هایش ریخته بود ...اندام خوش فرمش زیبایی لباس را دو چندان کرده بود... دلش برای عادل می سوخت که آن بیرون برای دیدنش بال بال می زد. به سرعت زیپ لباس را که از بغـ ـل می خورد پایین کشید و لباس های خودش را بدون توجه به تقه هایی که به در می خورد پوشید... وقتی با لباس بیرون رفت لب و لوچه ی آویزان عادل لبخند نمکینی را بر لبـ ـهایش نشاند... عادل جلو آمد و کنار گوشش زمزمه کرد:
    - بله بایدم بخندی... اما اینو مطمئن باش دفعه ی بعد دیگه خودم این لباسو از تنت در میارم...
    تا بنا گوشش قرمز شد و عادل بلند خندید.. نگاه دخترها که به سمتشان برگشت ، چشم غره ای به عادل رفت و زیر لب گفت:
    - خیلی بدجنسـ ـی...
    اما عادل دست بردار نبود و ادامه داد:
    - من بدجنسم یا تو؟ دلمو آب کردی ... به من می گی بدجنس...
    -عادل تو رو خدا انقدر خجالتم نده؟
    -من قربون اون شرم و حیات بشم....
    با کلی خنده و شادی دو حـ ـلقه ی ساده انتخاب کردند . دیگر شادیشان کم کم تکمیل می شد...
    با خوردن شام در رستوران شدیدا مخالفت کرد و گفت:
    - دلم نمی خواد بدون خاله ماهی بریم شام... بذارش شب عقد سه تایی می ریم...
    و دوباره عادل قربان صدقه اش رفت...
    کلید را در قفل انداخت و آن را تا نیمه باز کرد. تا کمـ ـر خم شد و در برابرش تعظیم کرد و با صدایی که لبریز از عشق و محبت بود گفت:
    - بفرمایید بانو ... خانم ها مقدم ترند...
    با خنده گفت:
    -عادل!
    - انقدر حال می کنم این جوری می گی عادل.
    هر دو وارد حیاط شدند ، اما با دیدن فرد روبه رویشان که با ابروهای گره خورده نگاهشان می کرد در جا میخکوب شدند...
    بهت زده وسط حیاط ایستاده بود و به این فکر می کرد که چه طور کام شیرینش با دیدن مازیار همچون زهر تلخ شده است. دیدن چهره ی او تنها چیزی بود که در آن زمان و مکان تصورش را هم نمی کرد... نگاهش روی مازیار مات شده بود... و بی اختیار تنش میلرزید.اما مازیار گامی بلند برداشت و غافلگیرانه تن مرتعشش را با دست سالم در آغـ ـوش کشید و لب زد:
    - خوبی؟
    نفسش بند رفت. آن قدر سریع به آغـ ـوشش کشیده شده بود که نتوانست عکس العملی از خود نشان دهد... مازیار کمی عقب کشید و خیره به صورتش با دست سالمش گونه اش را نـ ـوازش داد و گفت:
    - خیلی دلم برات تنگ شده بود!
    اما ناز پاسخی نداشت...آخر هنوز از کار او بهت زده بود. از طرفی نمی دانست چرا حس در بدن ندارد... شاید فشارش افتاده بود... اما عادل اجازه ی فکر کردن به او را نداد و هم چون پلنگ زخمی او را از مازیار جدا کرد و به عقب کشید و بی درنگ مشتی نثار صورت او کرد. مازیار" آخی " گفت و چشمش را گرفت و گامی به عقب برداشت... تمام این اتفاقات آن قدر سریع و پشت سرهم افتاد که هیچ کس نتوانست حرکتی کند. صدای ماهی که او را که رفته بود تا مشت دیگری به صورت مازیار بکوبد در جا خشک کرد.
    – عادل جان صبر کن...
    ماهی چه می دانست در آن لحظه عادل چه حالی دارد... نفس نفس زنان رو به مازیار داد زد:
    - می کشمت کثافت... تو با چه حقی دست به زن من زدی؟
    پوزخندی بر لب های مازیار نشست. همین باعث شد عادل حرصی تر و بی توجه به دادهای ماهی دوباره به او حمله ور شود و مشتی دیگر نثار چانه اش کند و او را نقش زمین سازد ...با این که او را قبلا ندیده بود اما چشمان نگران و دستان مرتعش ناز او را مطمئن ساخته بود که فرد مقابلش شخصی جز مازیار نیست . انگار از قبل منتظر به دست آوردن چنین فرصتی بود تا عقده ی دل خالی کند... دست ناز که او را به عقب کشید و با بغض گفت:
    - عادل جان!
    همچون آب روی آتش کمی آرامش کرد... اما هنوز نفس نفس می زد و دنبال بهانه بود...نگاهش روی چهره ی رنگ پریده ناز سر خورد اما در همان لحظه مازیار از جا بلند شد و همان طور خونسرد گفت:
    - حالا دیگه باید برای بغـ ـل کردن خواهرم از تو اجازه بگیرم؟
    عادل که هنوز متوجه منظور او نشده بود ،دیوانه وار به او حمله کرد و یقه اش را در دستانش چلاند و با دندان های کلید شده گفت:
    - چی داری واسه خودت زر می زنی... ها؟
    نگاه هر دو مرد خیره درهم قفل شده بود . برقی پر از شیطنت از چشمان مازیار گذر کرد... دلش هری ریخت... شاید لحن نگران ماهی برای صبر کردن به خاطر این حقیقت بود... یعنی چه که برادرش بود؟ضربان قلبش کند شد و رنگ از رخسارش پرید . انگار که روح از تنش جدا شده بود. بی اراده دست هایش سست شد و کنارش افتاد... شاید باید کمی آرام می گرفت... به عقب برگشت و نگران به صورت خیس از اشک ناز خیره شد... ماهی جلو آمد و گفت:
    -مادر چرا یه دفعه افسار پاره کردی... یه لحظه صبر داشته باش!
    و نگاهی به مازیار انداخت و گفت:
    - انگار که راست می گه...
    ناباور نگاهش به سمت مازیار کشیده شد.
    اما صدای قاطع و محکم احمد هر چهار نفر را به سمت خودش متوجه کرد:
    - اون برادر نازه...
    هنوز جوابی نداده بود و مات و متحیر به سمت احمد چشم چرخانده بود که با صدایی افتادن چیزی به عقب برگشت و نازش را بی هوش نقش بر زمین دید...
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    سرش را از روی بالش برداشت و دستش را عصای تن کرد و گفت:
    -فری مطمئنی نقشه ت عملیه؟
    فری نفسی گرفت و کلافه گفت:
    - ندا یه باره دیگه تو کار من شک کنی، دیگه تو روت نیگا نمی کنم... دختر هنوز از مادرزاده نشده کسی به خواد به نقشه های من شک کنه.
    پری همان طور که کنارش روی لبه ی تخـ ـت می نشست لب هایش را جمع کرد و گفت:
    -اوم... ببین فردا بهت ثابت میشه!
    -آخه شما از این تو چه جوری می خوایین منو فراری بدین؟
    فری چشمانش را در سلول کوچک چرخاند و با صدایی که سعی در پایین آوردنش داشت جواب داد:
    -اَه باز گفت... تو صبر کنو ببین.
    نگاهش روی هر دوی آن ها چرخید... آن روز با دیدن آن ها ترسیده بود اما عجیب ورق برگشته بود و همه چیز دست به دست هم داده بود تا با هر دوی آن ها ارتباط برقرار کند. و حالا قرار بود بابت پرداخت مبلغی کلان از زندان رهایی یابد.. مازیار شکایت کرده بود... فردا او را به دادسرا می بردند و قرار بود توسط دوستان فری از آن جا فرار کند.. ماندنش در زندان اشتباه محض بود ... جرم آدم ربایی جرم کمی نبود و باید سال های زیادی در زندان می ماند... پس ترجیح می داد هر طور شده فرار کند... پری گفته بود بعد از فرار از مرز ردش می کنند و او اطمینان داشت با پیدا کردن آن ها شانس با او یار بوده است... این بار با اطمینان بیشتر پرسید:
    – خب من باید چی کار کنم؟
    فری با چشمانی خندان گفت:
    -بشین تا برات بگم...
    ****************
    دلش می خواست بمیرد، اما امیرعلی او را این چنین پس نمی زد. با ورود مادرش به اتاق ملافه را روی سر کشید و خود را زیر آن پنهان کرد. پریوش لیوان آب پرتقال را کنار دستش روی پا تخـ ـتی گذاشت و لبه ی تخـ ـت نشست... دست به سمت ملافه برد و آرام آن را کنار کشید. چهره ی به هم ریخته و آشفته ی سایه دلش را کباب کرد... این دختر تمام عمر با نادانی هایش زندگی را بر خودش زهر کرده بود... چشمان خوشرنگ سایه که خیس شد آتش بر قلبش زد و گفت:
    - آخه چرا با خودت این طوری می کنی؟
    نالید:
    - مامان...
    –جانم...
    –من چرا انقدر بدبختم؟
    - نگو مادر... ناامید نباش...
    هق هق کنان گفت:
    -می دونی... امیر...امیرعلی... بهم گفت کاش مرده بودی... امیری که جونش برام در می رفت...
    دلش می خواست بر سر تک دخترش داد بزند و بگوید "خود کرده را تدبیر نیست"
    اما هر چه بود او فرزندش بود و نمی خواست در این روزهای ناامیدی و بی قراری و با حال و روزی که او داشت، سرزنشش کند... به همین دلیل نـ ـوازشگرانه دستش را گرفت و با محبت مادرانه ای گفت:
    - مامان جان عصبانی بود... تو دعوا که حلوا خیرات نمی کنن... بهش حق بده... این همه سال اذیتش کردی دم نزد... یه تنه اون بچه رو به دندون کشید... تو چی کار کردی مادر؟... هی رفتی و اومدی چزوندیش... کم اذیتش نکردی ... هر کی بود تا حالا ده تا زن گرفته بود... حالا هم که این جوری بهش گفتی... چه انتظاری داری مادر؟
    نمی دانست چرا از وقتی که امیرعلی پسش زده دلش آغـ ـوش او را می خواهد...اصلا این عشق و علاقه کجای زندگیش گم شده بود؟ چند ثانیه پلک هایش را بر هم فشرد ... چرا احساس می کرد که هم چون کوری بوده و حالا بینا شده است... چرا هیچ وقت امیرعلی را ندیده بود؟ همیشه این او بود که با مهر و محبت به دنبال سایه بود و طلب عشق می کرد... با صدای مادر جواب سوالهایش را گرفت:
    - خوشی زده بود زیر دلت... مردت همیشه دور و برت بود ... نازتو می کشید... اما تو کور بودی... نمی دیدی... دنبال یه عشق واهی بودی... ندونم کاری کردی مادر... قبول کن...
    پریوش احساس آرامش می کرد... دختر مغرورش تازه فهمیده بود چه گوهر گران بهایی را از دست داده است... یک عمر قدرش را ندانسته بود...
    خواست از جایش برخیزد که مچ دستش اسیر دست سایه شد.
    سایه نفسی گرفت و با چند لحظه مکث پرسید:
    - مامان می گی چی کار کنم؟
    لبخند غمگینی بر لب های پریوش نشست و جواب داد:
    - زندگی کن مادر... اگه می تونی جبران کن... کاری کن امیر علی ببخشدت... بهش عشق بده...
    -کاش هنوزم عاشقم بود!
    -از کجا میدونی نیست؟
    -با حرف هایی که بهش زدم مطمئنم دیگه نیست...
    پریوش زمزمه کرد:
    -عشق هیچ وقت نمی میره... امتحانش ضرری نداره... دوباره عاشقش کن...
    با خروج مادرش از اتاق اشک دوباره مهمان چشم هایش شد... انگار کسی قلبش را میان پنجه می فشرد... لبش را به دندان کشید و به رو به رو خیره شد...
    صدای مادرش در گوشش پیچید: "دوباره عاشقش کن"
    عطر تنی که در آغـ ـوشش فرو رفته بود را به مشام کشید و صدای نگرانی که پشت سر هم به نامش می خواند را به گوش جان سپرد... بی رمق چشم هایش را از هم باز کرد و نگاهش در دو چشم نگران قفل شد... عادل سر به آسمان بلند کرد و گفت:
    - خدایا شکرت...
    و دوباره گفت:
    - تو که منو کشتی... نازم بهتری؟
    سرش را سست و بی حال تکان داد... انگار که روح از بدنش گریخته بود.. هنوز تنش رعشه داشت و سرگیجه و ضعف وجودش را پر کرده بود... ماهی با دست و پایی لرزان کنارش نشست و لیوان شربت را مقابل دهانش گرفت و گفت:
    - بخور مادر... بخور دختر گلم...
    عادل کمکش کرد تا بنشیند... نگاهش به اتاق و عادل که افتاد فهمید مسیر را در آغـ ـوش او به اتاق طی کرده است... به نظرش آغـ ـوش او از هر محرمی محرم تر بود!
    عادل مهربان و نگران نگاهش می کرد و همین باعث شد لبخند نصف و نیمه ای بر کنج لب هایش بنشاند... دلش نمی خواست انقدر او را نگران کند... این روزها زیاد باعث نگرانی و دلواپسی او شده بود... با صدای ماهی به سمت او چرخید:
    - مادر بهتری؟
    خواست جواب دهد که نگاهش با نگاه درهم و نگران مازیار درهم آمیخت و بی اختیار زبانش قفل شد و کلام در دهانش ماسید... دلش می خواست دوباره خود را در عالم سکوت گم کند... از نقشه های پلید او خبر داشت و مطمئن بود که این بار هم نقشه ی دیگری در سر دارد... اصلا او را چه به خاندان عظیمی ها؟ در باورش نمی گنجید کسی که انقدر از او متنفر است برادرش باشد... چند ثانیه پلک هایش را برهم گذاشت، عادل با نگرانی پرسید:
    - چی شد ناز؟ حالت بد شد؟
    از این همه توجه عادل ته دلش ضعف رفت... اصلا همین محبت و مهربانی های بی دریغش بود که این چنین او را پایبند خودش کرده بود.
    عادل سر در گوشش فرو برد و زمزمه کرد:
    -می دونستی زندگیمی؟
    سرخ از شرم لبش را به دندان گرفت ... اما بی اراده نگاهش روی مشت گره کرده مازیار مات شد... ماهی رو به مازیار و احمد گفت:
    - تو رو خدا ببخشید... میشه بشینید تا حال دخترکم یه کم رو به راه بشه...
    ناز سر در سیـ ـنه ی عادل فرو برد و ملتمسانه گفت:
    - نه خاله نمی خوام بشنوم... تو رو خدا...
    اما این بار قبل از این هر سخنی از سوی ماهی، احمد گفت:
    - نمی دونم چرا حرف منو باور نمی کنید... اما باور کنید مازیار خان برادرتونه و شما دختر آقای عظیمی هستید...
    باز هم بدنش به لرزش افتاده بود و دست های قوی عادل هم نمی توانست او را از این لرزش غیر ارادی باز دارد... عادل عصبی گفت:
    - راحتش بذارید آقا... مگه نمی بینید حالش بده... اگه قرار به اثبات این حرفا باشه... راه های علمی درستی وجود دارن که بشه فهمید راست می گید یا بازم یه نقشه ی دیگه ای تو سرتونه...
    مازیار برخلاف ساعتی پیش که خونسرد بود، از جا بلند شد و با لحنی عصبانی گفت:
    - بهتون ثابت می کنم که این بار همه چی راسته...
    و بی معطلی از اتاق خارج شد... احمد با نگاهی درمانده به ناز که سر در گریبان عادل فرو برده بود کرد و سرش را تکانی داد و به دنبال مازیار بیرون رفت...
    ماهی هی هی کنان از جا برخاست و به دنبال آن ها روان شد...
    عادل بـ ـوسه ای از روی شال بر سر او زد و گفت:
    - نترس دختر من این جام...
    ناز سرش را از گریبان او بیرون کشید و با چشمانی هراسان و ترسیده گفت:
    - تو که ولم نمی کنی؟
    عادل نگاه پر احساس و عاشقانه اش را به نی نی چشمان او دوخت و گفت:
    -من هیچ وقت ولت نمی کنم... تو روح و روانمی... می خوای دیوونه شم...
    صدای گریه و بهانه گیری های سوگل کلافه اش کرده بود... دستی بر موهایش کشید و از جا برخاست... از صبح که بیدار شده بود، نتوانسته بود به شرکت برود... هنوز مازیار را بعد از اتفاق هایی که برایش افتاده بود ندیده بود... اگر همان امیرعلی گذشته بود تا به حال سراغی از او می گرفت اما با چیزهایی که تازه از دهان سایه شنیده بود دیگر برایش ثابت شد که پشت تمام اتفاقات بد گذشته به نوعی رد پایی از مازیار بوده است... از همه متنفر شده بود...از مازیار...از سایه...
    آن قدر در افکار مغشوش و آشفته اش فرو رفته بود که نفهمید چه طور صدای گریه های سوگل به یک باره قطع شد و حالا با صدای بلند می خندد.
    این خنده ها را فقط زمانی از او شنیده بود که ناز پیشش بود... به سرعت پیراهنش را از روی دسته ی صندلی برداشت و به تن کرد... مقابل آینه ایستاد و دستی به موهای درهم ریخته اش کشید... او هم مثل سوگل برای ناز دلتنگ بود اما برخلاف او نمی توانست آن را ابراز کند... اصلا این دختر مهره ی مار داشت که همه را جذب و شیفته ی خود می ساخت....
    از اتاق خارج شد و با حالی غریب به سمت پله ها رفت... اما با شنیدن صدایی ظریف و آشنا در جایش میخکوب شد... او این جا چه می کرد؟
    اصلا با چه اجازه ای پا به خانه اش گذاشته بود؟...
    خشم در تک تک سلول هایش جا خوش کرد... نفسش را محکم بیرون داد و از پله ها سرازیر شد... دخترکش در آغـ ـوش سایه نشسته بود و مثل همیشه با نوک انگشتانش صورت او را لمس می کرد... بار دیگر نفسش را بیرون داد... نمی خواست سوگل را بترساند...باید کمی از بار عصبانیتش می کاست. مگر این بچه چه گناهی کرده بود که باید این گونه تاوان اشتباهات آن ها را پس می داد؟...
    گامی دیگر به جلو گذاشت، سایه متوجه حضور او شد و با آرامشی خاص سوگل را کنار خودش روی مبل نشاند و از جا بلند شد و لب زد:
    - امیر علی!
    متعجب در جا ایستاد... نه قلبش به تپش افتاده بود و نه تنش گرم شده بود... در مقابل، سایه حس می کرد که تنش گر گرفته و الان است که قلبش از جا بیرون زده و رسوایش کند...
    امیرعلی نگاه غریبش را به او دوخت و زمزمه کرد:
    - تو این جا چی کار می کنی؟
    سایه که خود را برای خیلی بدتر از این ها آماده کرده بود با لحنی ملتمسانه گفت:
    - حقمه که بچه مو ببینم...
    امیرعلی با یک گام بلند بالای سرش ایستاد و با لحنی داشت پر از عصبانیت می شد، گفت:
    -چرا تا حالا این حق رو به خودت نمی دادی؟ چی تو زندگیت عوض شده؟ ...ها؟ چرا اومدی این جا و می خوای همه چیز رو به لجن بکشی...
    صدایش که ناخواسته بالا رفت چشمان سوگل به سمت آن ها چرخید و لب هایش به نشانه ی گریه در هم جمع شد و بغض کرده گفت:
    - مامان؟
    سایه به سمتش چرخید و از فرصت پیش آمده استفاده کرد و گفت:
    - جانم مامانی... نترس... منو بابا داریم با هم حرف می زنیم...
    سوگل که هر آن آماده ی گریه بود جواب داد:
    - آخه امیرعلی داد زد؟
    امیرعلی چشم غره ای به سایه رفت و او را کنار زد و گفت:
    - نه بابایی... بهتره یه کم تو اتاقت بازی کنی تا ما حرفامونو بزنیم...
    و قبل از گرفتن جواب مثبت از او ، کبری را صدا زد...
    کبری هراسان از آشپزخانه بیرون آمد و جواب داد:
    - بله آقا ... امری هست؟
    امیرعلی او را هم از خشم خود بی نصیب نگذاشت و با لحنی که نشان از عصبانیت بی حدش می داد گفت:
    - زود سوگل رو ببر تو اتاقش... تا زمانی که صدات نکردم پیشش بمون...
    کبری با چشمانی پر از ترس، نگاهی زیر چشمی به سایه انداخت و "چشم ،چشم گویان" سوگل را در آغـ ـوش گرفت و به سمت پله ها رفت...
    با دور شدن آن ها سایه که در اصل تا آن زمان خود را زیر چتر حمایت دخترکش می دید گامی به عقب گذاشت. اما امیر علی فاصله ی بینشان را دوباره پر کرد و این بار چسبیده به او، با دندان های کلید شده گفت:
    - بهتره زودتر بری سر اصل مطلب ... این دفعه نقشه ت چیه؟... این همه با اون مازیار دست به یکی کردین تا منو نابود کنین...
    و گامی به عقب برداشت و با نوک انگشتانش به خود اشاره کرد و ادامه داد:
    - بیا اینم من... نابود شدم... هه... به خواسته ت رسیدی... له م کردی سایه... می فهمی ... از هرچی که دارم،بیزارم کردی...
    و این بار با اشاره به او گفت:
    - تو موفق شدی....منو شکستی... منه احمق تمام این سال ها امیدوار بودم... عاشقت بودم... دیوانه وار فقط به تو فکر می کردم... مواظب بچه مون بودم... منتظر اون روزی بودم که تو برگردی... که با هم باشیم... باهم این زندگی از دست رفته رو دوباره بسازیم...
    سایه از فرصت استفاده کرد و ملتمسانه گفت:
    - امیر به خدا من برگشتم... می خوام که با هم باشیم... هر سه تامون... امیر تازه وقتی از دستت دادم ، فهمیدم چی رو این همه مدت داشتم و نفهمیدم... امیر تو رو خدا... ببخش... یه فرصت دیگه بهم بده...
    چشمان به خون نشسته ی امیرعلی ترس و وحشت را در جانش ریخت... امیر علی از او فاصله گرفت... طاقت این همه نزدیکی را نداشت...به سمت پنجره رفت و پشت به او ایستاد...با خودش در جنگ بود...نباید وا می داد...برای لحظاتی انگار که سنگ شده بود... و با صدایی خش دار زمزمه کرد:
    - برای آخرین بار بهت می گم از زندگی منو دخترم برو بیرون...
    چانه اش لرزیدن گرفت... مروارید اشک از روی گونه هایش چکید...
    می دانست به همین راحتی بخشیده نخواهد شد...
    او این عشق را می خواست... حتما راهی وجود داشت...
    شانه های امیر علی می لرزید... اما سعی در آن داشت که در مقابل این زن سنگدل نشکند... و مطمئن بود که او را هرگز نخواهد بخشید...
    دلش می خواست عقده خالی کند ... به همین دلیل ادامه داد:
    - سایه برو... دیگه هم بر نگرد... دیگه هیچ حسی تو وجودم نمونده... دیگه دوستت ندارم...
    و روی پاشنه ی پا چرخید و رو به او محکم گفت:
    -د برو لعنتی... دیگه نمی خوامت... چی کار کردی باهام که انقدر متنفر شدم ازت...
    چشمان وق زده و ناباور سایه لبریز از اشک شد و با پلک برهم زدنی اشک ها دوباره باریدن گرفت... سرش را به دو طرف تکان داد و ناباور داد زد:
    -نه ... باور نمی کنم... باور نمی کنم...
    -د...لعنتی دیگه عاشقت نیستم... می فهمی؟ تو خودت همین دو روز پیش عشقی رو که این همه سال مراقبش بودم، توی من کشتی...
    و با سنگدلی فریاد زد:
    - از زندگیم گم شو بیرون سایه...
    سایه گامی به عقب گذاشت و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد، زمزمه کرد:
    - ولی تو هنوزم عاشقمی...
    و نگاه از امیرعلی گرفت و دوان دوان از پذیرایی خارج شد... امیر علی با خشم داد زد:
    -خداااااااا....
    دستش به سمت اولین گلدان مقابلش رفت و چنان آن را به دیوار کوبید که به هزاران تکه تبدیل شد... اولین قطره ی اشک که از چشمش چکید زمزمه کرد:
    -دیگه عاشقت نیستم... دیگه...
    و هق هق امانش را برید... مگر نه این که خود سایه همه چیز را به نابودی کشیده بود؟ این همه زجر و درد حقش نبود... حقش نبود بعد از این همه سال این گونه احساس پوچی و درماندگی کند... دستش را مشت کرد و بر پیشانیش کوبید... هنوز چشمان خیس و دردمند سایه از مقابل دیدگانش کنار نرفته بود... سوزشی را در قلبش احساس کرد و زمزمه کرد:
    - سایه...
    با صدای جیغ خود از خواب پرید. نفسش بالا نمی آمد و چهره اش رو به کبودی می رفت... عادل اولین نفری بود که در را با هول و هراس باز کرد ... چشمان از حدقه بیرون زده ی ناز او را به سمت رختخوابش کشید و با صدایی که کمتر از فریاد نبود گفت:
    - ناز چی شده؟
    نفسش تنگ شده بود ... خس خس سیـ ـنه اش عادل را متوجه حال بد او کرد و بلافاصله لیوانی را پر از آب کرد و بر لب هایش گذاشت...با دستانی لرزان و مرتعش لیوان را گرفت و جرعه ای نوشید. دست عادل بی اختیار بر پشتش نشست و آرام بالا و پایین رفت... از سر شب که به رختخواب رفته بود، مازیار کابـ ـوسش شده بود... کابـ ـوسی که پایان نداشت... در خواب فقط دویده بود و در آخر وقتی خسته از دویدن نفس کم می آورد و می ایستاد دستی محکم از پشت او را بغـ ـل می زد و به عمق دره ای پرتابش می کرد... آن قدر واقعی همه چیز را حس می کرد که هنوز فشار دست ها را روی شکمش احساس می کرد...
    ماهی که تازه وارد اتاق شده بود، شل زنان کنارش نشست و گفت:
    -آخه مادر از چی می ترسی؟
    زبانش گرفته بود و یارای حرف زدن نداشت.عادل زیر لب زمزمه کرد :
    - خدا باعث و بانیش رو لعنت کنه...
    ماهی لبش را به هم فشرد و با نگاه خاصی گفت:
    - نگو مادر... از کجا می دونی درست نباشه... احمد آقا خیلی مطمئن بود... این بچه تموم این سال ها نمی دونسته کس و کارش کی ان و چی ان.... حالا بده یه نشونی پیدا شده...
    و در ادامه دستش را به پیشانی ناز کشید و عرق نشسته بر آن را با کف دست گرفت و گفت:
    - الهی قربونت برم چرا خودتو انقدر اذیت می کنی؟ آخه چیزی نشده که مادر... تازه اگه اون برادرت باشه...
    عادل کفری از جا بلند شد و زیر لب ناسزایی به مازیار داد و از اتاق خارج شد...
    ماهی سر ناز را روی پایش گذاشت و گفت:
    - بخواب مادر... یه کم پلک رو هم بذار... امشب عجب شبی شده.
    ناز دست ماهی را محکم گرفت و نالید:
    -خاله تو که باور نمی کنی؟
    -چرا نباید باور کنم؟... اون جور که احمد آقا می گفت ، تقریبا همه چی درسته... میگه تو کپیه مادرتی... همون روزی که تو رو دیده شناخته... سنت هم که دقیقا به زمان زایمان اون زن می خورده... از طرفی وقتی میشه خیلی راحت با یه آزمایش، پی به همه چیز برد، به نظر من که مشکلی نیست.
    -خاله... من می ترسم. می ترسم همه چی به هم بریزه... اصلا این خونواده رو نخوام باید چی کار کنم؟ شما و عادل برام کافی هستید.
    ماهی همان طور که موهایش را نـ ـوازش می کرد گفت:
    -نگو مادر اگه ثابت بشه واقعا خونوادت هستن دیگه این جوری فکر نمی کنی مادر... یه برادر.
    ناز زیر لب زمزمه کرد:
    - یعنی واقعا مازیار داداشمه؟
    ماهی نگاهش به سمت پنجره رفت و عادل را سردرگم و پریشان در حال راه رفتن دید. ناز بی توجه به اطرافش سست و بی رمق گفت:
    -خاله... تو رو خدا ... یه چیزی بگو که همه ی این فکر و خیالا ازم دور شه...
    -باشه مادر ... حالا که می خوای، تا خوابت ببره یه کم از اون روزا تعریف می کنم برات....

    ************
    از این جای زندگی من ورق برگشت و روزهای تازه ای آغاز شد...من و سیاوش با وجود تمام سختی ها و تنهایی ها عاشق هم بودیم . حاضر بودم از همه چیز محروم باشم ، اما همیشه در کنارش باشم... بعد از ازدواج به شهر آبادان که یه شهر نفتی و صنعتی بود و توی پالایشگاه نفت کار برای افراد مهاجر زیاد داشت رفتیم. خیلی وقت ها دلم برای پدر و عاطفه تنگ می شد اما خب این سرنوشتی بود که نمی شد ازش فرار کرد... سیاوش اون قدر مهربون بود که هیچ وقت احساس پشیمونی نمی کردم... گاهی به یاد کتکی که بهم زده بود می افتاد و اون قدر طلب بخشش می کرد و بـ ـوسه به دست و پام می زد تا بالاخره اشکامو در می آورد... خدا رو شاکر بودم که مردی با غیرت و جوونمرد رو نصیبم کرده... شب ها که از سر کار برمی گشت کنار هم تا صبح از خاطرات گذشته می گفت و بارها از من به خاطر شرطی که گذاشته بودم تشکر می کرد... کم کم صدای زمزمه های انقلاب تو مملکت بلند شده بود... احزاب انقلابی مشغول به فعالیت بودند... اون سال رو هیچ وقت فراموش نمی کنم تازه هفده سالم شده بود ... یه روز صبح با سرگیجه و تهوع از خواب بیدار شدم ... تا خود شب انقدر بالا آورده بودم که نایی تو بدنم نبود... اون وقتا مثل این دوره زمونه انقدر تلفن تو دسترس نبود. برای زنگ زدن سر کار سیاوش باید حتما از خونه بیرون می رفتم و از باجه تلفن سر کوچه زنگ می زدم... برای همین بی خیال شدم و تا شب تحمل کردم... شب که سیاوش به خونه اومد با دیدن حال بد و رنگ و روی پریده ی من به سمتم دوید و گفت:
    - ماهی جان چی شده؟
    نالیدم:
    -حالم خیلی بده... دارم از دل درد می میرم...
    خلاصه وقتی به درمانگاه رفتیم ، معلوم شد حامله ام... آنقدر بالا آورده بودم که دل و روده م تحریک شده بود. وای که اون شب سیاوش چه ها که نکرد...تا خود صبح برای بچه ای که هنوز معلوم نبود جنسـ ـیتش چیه اسم می ذاشت.... از اون روز نمی ذاشت دست به سیاه و سفید بزنم...نمی دونستم انقدر عاشق بچه ست. مهربونی ها و قربون صدقه هاش دو برابر شده بود...بگذریم روزها می گذشت و من پا به ماه نهم گذاشتم... رفتار سیاوش خیلی خوب بود اما احساس می کردم برخلاف ظاهر خوشحالش از چیزی رنج میبره... شاید هم من این طور فکر می کردم... همش تو فکر فرو می رفت و هر بار که می پرسیدم نگاهی غمگینی به من می انداخت و لبخندی تلخ به لبـ ـاش می نشست... نگران بودم اما سیاوش حرفی نمی زد... روزهای انتظار نزدیک شده بود و من و سیاوش هر لحظه منتظر شروع درد بودیم... دیگه از سختی های زایمان برات نمی گم که چه کشیدم از درد...بالاخره سیامک عزیزم به دنیا اومد... قرار بود اگه بچه ،دختر بشه اسمش رو بذاریم ماهرخ و اگه پسر باشه که سیامک... اون موقع چیزی به اسم سونوگرافی وجود نداشت...رسما عاشق پسرم بودم و عاشقانه ازش مراقبت می کردم... سیاوش یه خانمی رو استخدام کرده بود تا در نبودش مراقب من باشه.درآمد سیاوش به عنوان یه کارگر انقدر کفاف زندگیمونو نمی داد. اما با سرمایه ای که از تتمه ی مال و اموالش آورده بود و تو بانک برای آینده ی بچه هاش گذاشته بود ، زندگی نسبتا مرفه ای داشتیم... و از بین اون همه باغ و زمین که تو سه تا روستا داشت فقط یه باغ بزرگ رو برای بچه هاش نگه داشته بود و بقیه رو به روستایی ها بخشیده بود... عاطفه و پدرم وقتی از زایمانم مطلع شدن ، برای یک ماه پیش ما اومدن... انقدر خوشحال بودم که نپرس... اما دیدن پدرم که تو این یک سال و خرده ای شدیدا پیر شده بود قلـ ـبم رو ناراحت می کرد... پدرم با دیدن زندگی خوب و شوهر مهربونم انگار که خیالش راحت شده بود... آخه اون آخرین دیدار من و پدرم بود... چرا که همون زمـ ـستون در اثر آنفلوانزای سختی از دنیا رفت... عاطفه رو هم چند سال بعد از دست دادم... و تنها کسی که برام موند سیاوش بود...و ما به زندگی در کنار هم ادامه می دادیم... حضور سیامک باعث شده بود من کمتر احساس تنهایی کنم و یه جورایی از سیاوش فاصله بگیرم. سیامک دو ساله بود که رفتارهای سیاوش مشکوک تر شد تا جایی که عملا احساس می کردم ما رو نمی دید... شبادیرتر می اومد و صبح کله سحر از خونه بیرون می زد... دایم نگران بودم و احساس می کردم دارم خوشبختیم رو از دست می دم... بالاخره یکی از همون شب ها جواب همه ی سوالاتم رو گرفتم...
    اون شب چشمم به در سفید شد و سیاوش به خونه نیومد..دلم آشوب بود و نفسام بالا نمی اومد... راه به جایی نداشتم. چند بار سیامک و بغـ ـل کردم و از خونه بیرون زدم... تا سر کوچه رفتم... اما از دوازده شب دیگه امنیت نداشت یه زن تنها تو کوچه وایسته... برگشتم به خونه ... سیامک هم بی قراری می کرد و مدام گریه می کرد... نفهمیدم چه وقت من و سیامک به خواب رفتیم که با صدای در که با شدت کوبیده می شد از خواب پریدم.. هوا روشن شده بود و سیاوش نیومده بود.. چادرمو به سر انداختم و بیرون دویدم وبا تصور این که سیاوش پشت دره بلافاصله درو باز کردم... اما چند تا مأمور همزمان ریختن تو حیاط و یکیشون با اسلحه ای که تو دستش بود منو به سمت دیوار هدایت کرد و گفت:
    - وایسا همین جا...
    زبونم بند اومده بود... نمی تونستم حرفی بزنم... صدای گریه ی سیامک که بلند شد جون گرفتم و گفتم:
    - بچه م داره گریه می کنه. تو رو خدا بذار برم بغـ ـلش کنم...
    یکی از مامورها سرش رو به نشونه ی "تایید" تکون داد و اون یکی اسلحه رو از روی سیـ ـنه م برداشت... به سمت اتاق دویدم و سیامک رو به آغـ ـوش کشیدم... چند تا مأمور که وارد خونه شده بودن همه جا رو بهم ریخته بودن... هر چی تو کمدا بود ریخته بودن بیرون... یکی شون جلو اومد و گفت:
    - شوهرت کجاست؟
    ترسیده جواب دادم:
    - به خدا نمی دونم دیشب نیومد...
    نگام به پوتیناش بود که همون طوری وارد اتاقا شده بودند... می خواستم بگم بی انصاف ما تو این خونه نماز می خونیم ... اما از ترس این که به منو و بچه م آسیبی بزنه سکوت کردم...همون موقع یکی از مامورا از یکی از اتاقا که برای مهمون اماده کرده بودیم بیرون اومد و گفت:
    - قربان اینا رو پیدا کردیم...
    دهنم از تعجب باز مونده بود و به جعبه ی کوچیکی که توش پر از اعلامیه و نوار کاست بود چشم دوختم.
    نمی تونستم نگاه متعجبم رو از روی جعبه بردارم... سیاوش چی کار کرده بود؟
    حالا تازه می فهمیدم اون نگاه غمگین و اون حواس پرتی ها مال چی بوده؟
    اشک رو صورتم چکید و زمزمه کردم:
    - تو کجایی سیاوش؟
    مامورها بیرون رفتن و منو با اون حال بد به حال خودم رها کردن... یک هفته از سیاوش خبری نبود کار شب و روز من اشک ریختن بود... می دونستم اگه گیره ساواک بیفته دیگه زنده نمی ذارنش. بی قراری های سیامک هم بیشتر منو داغون می کرد... سیاوش مثل تکه ای از وجودم بود و حالا احساس می کردم اونو از دست دادم... تا این که درست نیمه شب هشتمین روز با صدای ضربه های خفیفی که به در می خورد از خواب پریدم... همیشه در ورودی حال رو از تو قفل می کردم... خوابم هم سبک شده بود و با کوچکترین صدا از جا می پریدم... هراسون تو جام نشستم و گوش دادم.. صدای ضربه های ریزی به گوش می رسید... بی سر و صدا از جام بلند شدم و پشت در ایستادم و لـ ـبم رو به در چـ ـسبوندم و آروم پرسیدم:
    - کیه؟
    - بازکن ماهی منم...
    صدای سیاوش بود. نفهمیدم در رو چه جوری باز کردم و خودمو تو بغـ ـلش انداختم... اشک از چشمای هر دومون سرازیر شده بود. سیاوش صورتم رو با دو دست گرفت و بـ ـوسه بارانم کرد... اما من تازه انگار یادم افتاده بود با زندگیمون چی کار کرده، با مشت هام به جونش افتادم و گفتم:
    - لعنتی... با زندگیمون چی کار کردی؟ چرا همه چی رو خراب کردی؟
    محکم منو کشید تو بغـ ـلش و نـ ـوازشگرانه گفت:
    -هیشش... آروم باش ماهی... به خدا نمی خواستم این جوری بشه... همه چی مخفی بود... نمی دونم کدوم نامرد خائنی گروه رو لو داد...
    گریه هام بیشتر شد و گفتم:
    - سیاوش من چی کار کنم؟... چه طوری بدون تو زندگی کنم؟
    -نترس چند روز دیگه میام دنبالت. از این جا می ریم... نمی ذارم تنها بمونی... سیامک چی کار می کنه؟
    -همش بهونه ی تو رو می گیره...گریه می کنه... مثل من اونم فقط تو رو می خواد... چرا تو این راه وارد شدی؟
    -ماهی! انقدر ضعیف نباش، اگه الان هر کدوم ما فقط به فکر زندگی خودمون باشیم پس سرنوشت این خاک و سرزمین چی می شه؟
    نالیدم :
    - سیاوش...
    بی توجه به گریه های من به سمت رختخواب سیامک رفت و اونو بغـ ـل کرد... سر و روی پسرشو بـ ـوسه بارون کرد و گفت:
    - ماهی من باید برم... الانم از غفلت مامورا استفاده کردم و اومدم... اما منتظر باش چند روز دیگه میام سراغت... مواظب خودت باش...
    سیاوش که رفت هنوز من مات و متحیر رفتن او بودم و نتونستم هیچ عکس العملی نشون بدم.
    نفسش را محکم بیرون داد و دوباره ناباورانه نگاهی به اطراف انداخت.
    خیس عرق بود و تمام راه را دویده بود...
    این که توانسته بود فرار کند ، چیزی شبیه معجزه بود...
    کمی چادر را روی سر جا به جا کرد و دوباره با نگرانی به پشت سرش نگاهی انداخت... مطمئن بود در آن گیر و دار هیچ کس متوجه فرار او نشده است.
    مچ دست راستش که در اثر فشار دستبند قرمز شده بود ، ماساژ داد تا رد آن را کم رنگ تر کند. حالا که از آن منطقه به حد کافی دور شده بود نفسی از سر آسودگی بیرون داد. به سمت خیابان رفت... باید هر چه زودتر از آن جا دور می شد .
    چرا حرف های فری را باور نکرده بود... دیشب پیام فرار را فرستاده بودند و حالا او به راحتی توانسته بود بگریزد... صبح پر از دلهره و آشوب بود و کمی حالت تهوع داشت. فری فقط یک جمله گفته بود "ندا تیز باش و به موقع در رو"
    وقتی با یک مامور زن و یک سرباز راهی دادسرا شده بود هنوز مطمئن نبود بتواند از پس آن برآید.. وارد راهروی شلوغ دادسرا شده بودند. با یک دستبند به مامور زن سنجاق شده بود... نزدیک دستشویی با ترفندی که فری آموخته بود خود را به دل درد زد . زن مامور چشم غره ای رفت و گفت:
    - راه بیفت... فیلم بازی نکن.
    اما او به تمارضش ادامه داد و زیر لب گفت:
    - به خدا راست می گم...فکر نمی کردم درد ی که از صبح دارم درد ماهیانه م باشه..
    مامور عصبانی او را به سمت دستشویی هدایت کرد و کفری گفت:
    - صبر کن ببینم چی کار می تونم بکنم...
    مأمور زن که زنی لاغر اندام و قد بلند بود با اخمی که از صبح میان ابروهایش نشانده بود نزدیک سرباز جوان شد و گفت:
    - میشه یه بسته دستمال کاغذی بگیری...
    سرباز جوان تا بنا گوش قرمز شد و بلافاصله از آن ها دور شد. مامور دستش را محکم کشید و گفت:
    - اگه کلکی تو کارت باشه ، جرم خودتو سنگین تر می کنی.
    اما ندا بیشتر خم شد و گفت:
    - به خدا دارم از دل درد می میرم... کاش می گفتی یه قرصم می گرفت...
    زن جواب داد:
    - همینم مونده موقع انجام وظیفه قرص بهت بدم بخوری... یه کم تحمل کن...

    تا سرباز یک بسته دستمال کاغذی بخرد و برگردد ، مدام زیر لب غر می زد...با گرفتن بسته ی دستمال، زن ما مور او را به داخل دستشویی زنانه هدایت کرد و دستبند را باز کرد... ندا به سرعت وارد یکی از دو دستشویی شد...
    وقتی فکر می کرد می دید، آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که حتی به راحتی نمی شد آن اتفاق را مرور کرد...
    نقشه ی فری مو به مو پیش رفته بود...
    همان موقع صدای دعوا و مرافعه زن مامور را کنجکاو کرد اما نمی توانست محل انجام وظیفه اش را ترک کند.
    در دستشویی با ضرب باز شد و زنی با صورت خونین و مالین به داخل هول داده شد... مردی قد بلند و درشت هیکل، ضربه ای به صورت زن زد و آخ او را درآورد و داد زد:
    - زنیکه منو می کشونی دادگاه... پدرتو در میارم.
    و دوباره یقه ی او را کشید و زیر پایش انداخت . اجتماع تعدادی از مردم برای نمایش ساختگی ان قدر مامور را گیج کرده بود که لحظه ای از ندا غافل شد... یکی در دست شویی را باز کرد و چادری بر سر ندا انداخت و او را از لا به لای جمعیت که زن مامور را در برگرفته بودند بیرون کشید... اصلا نفهمید کسی که او را نجات داده بود کجا رفت و چه شد... اما خودش را به یاد آورد که با چه سرعتی پله های دادسرا یکی پس از دیگری طی کرده بود.
    وقتی سوار تاکسی می شد هنوز باور نداشت ،این اوست که از مهلکه گریخته است...
    راننده پرسید:
    - آبجی کجا میری؟
    ندا با لوندی لبخندی زد و گفت:
    - برو پیچ شمرون.
    مرد که از لبخند طنازانه ی ندا حس و حالی عجیب پیدا کرده بود گفت:
    - هر جا شوما بخوای، ما دربست نوکرتیم...
    فکر کرد پولی که در بساط ندارد پس باید هر طور شده خود را به جایی که آدرسش را فری پنجه طلا داده بود می رساند. مجبور بود با شرایط پیش آمده بسازد پس با حالتی عشوه گرانه، زبان روی لب کشید و گوشه لبش را با طنازی به دندان گرفت... راننده عرق روی پیشانیش را گرفت و گفت:
    - خانمی در خدمت باشیم.
    -نمی خوای هیچی بگی؟
    جیغ خفیفی کشید و دست بر قلبش گذاشت... آن قدر در فکر بود که متوجه حضور عادل نشده بود... عادل گامی به جلو گذاشت و نگاه پر درد و نگرانش را به او دوخت و دستان لرزان او را محکم میان انگشتانش گرفت و گفت:
    -نمی خواستم بترسونمت. اما دو روزه با من حرف نزدی. بگو چی کار کنم این دل کوچیکت شاد بشه؟
    ناز نگاه غم زده اش را به او دوخت و با لحنی که رو به لرزش می رفت گفت:
    - تو بگو ... من چی کار کنم؟
    ماهی گفته بود باید همراه باشد... حتی اگر از ته دل به این کار رضایت نداشت، باید ناز را ترغیب به پذیرفتن خانواده اش می کرد...به همین دلیل پا روی قلبش گذاشت و قاطع و جدی به چشمان او زل زد و گفت:
    -من می گم برو آزمایش بده... یه عمر نمی تونی تحمل کنی که چرا نخواستی... چرا نرفتی..... نازم اگه هر کاری کنی من پشتتم.. این هفته با این حال و روزت دوباره عقدمون عقب افتاد... اصلا نمی دونم چه حکمتیه... اما نمی خوام یه عمر این بار رو به دوش بکشی...یه عمر با خودت کلنجار بری که چرا نخواستی مطمئن شی... شاید این آخرین فرصت برای شناسایی خونواده ت باشه.
    -نمی تونم!
    -آخه چرا ؟ اگه خونوادت باشن؟
    -می ترسم ازشون.
    -نترس من کنارتم...
    و با شیطنت نگاهش را وحشت زده کرد و گفت:
    -در ضمن اگه اون پسره لندهور داداشت باشه ، من بیچاره شدم. حسابم با کرام الکاتبینه...
    ناز به یاد دفاع جانانه آن روز او افتاد و گفت:
    - حتی اگه دادشمم باشه، دل من یکی که خنک شد...
    -خدا کنه اون موقع هم همینو بگی... اگه بری تو جناح اون من چی کار کنم؟
    -ولی تو خوب از پس خودت برمیایی... بیچاره مازیار دلم براش می سوزه.
    اخمی تصنعی کرد و گفت:
    -اون وقت چرا؟
    -آخه ...آخه من همیشه طرف تو هستم...
    ضربان قلب عادل تند شد و گفت:
    - ناز حتی اگه اونا خونوادت باشن من همیشه پیشتم... بالاخره چی کار می کنی؟ تصمیمتو گرفتی؟
    خیره در چشمان او گفت:
    - اوهوم.
    – چی؟
    -آزمایش می دم...تو راست می گی نمی خوام هیچ وقت از فکر این که کاش می فهمیدم کی هستم و چی هستم پشیمون بشم.
    -خیلی خوبه...
    -یه چیزه دیگه هم هست...
    -بگو.
    – می خوام بدونم مادرم کی بوده؟ از حرفای احمد آقا معلومه که مادرم خیلی مظلوم بوده... درضمن نمی خوام پدرم رو ببینم... اون باعث مرگ مادرم شده..
    -و مازیار؟
    - اون اگه واقعا برادرم باشه ... می بخشمش...
    -بهترین کار همینه... منم کنارتم.
    ناز با صدایی که گویی از ته چاه بیرون می آمد، نالید:
    - عادل!
    -جونم... عمرم... زندگیم...
    لبخند بی اراده ای بر لب هایش نشست... اصلا کنار این مرد بودن لذت بخش بود و پر از آرامش خیال!
    می شد برق عشق را به وضوح در نی نی چشمانش خواند...
    -بهت گفته بودم؟
    -چی رو؟
    - این که... این که خیلی دوستت دارم...
    چشمان عسلی عادل پر از خنده شد . شیرینی شهد عسل چشمانش را به راحتی می شد چشید و مزه مزه کرد... عادل نگاهی به سمت در انداخت و با شیطنت گفت:
    - کی میشه منو تو محرم هم بشیم ، تا من حسابی بتونم از خجالت تو عزیز دلم دربیام...
    گونه هایش که رنگ گرفت عادل سر خم کرد و بـ ـوسه ای نرم و لطیف بر گلبرگ گونه اش زد... دیگر ایستادن جایز نبود و به سرعت از آشپزخانه خارج شد...
    عادل دستی به ته ریشش کشید و زیر لب زمزمه کرد:
    - کی میشه بی هیچ نگرانی محکم بغـ ـلت کنم و از ته دل ببـ ـوسمت...
    *********************
    پدرش آن جا بود... درست روی تخـ ـت آی سی یو... بی جان ... شکسته... موهای سپیدش نشان از گذر زمان داشت... زمانی که به بطالت و تباهی گذشته بود. نگاهش به سمت دستگاه متصل به قلبش نشانه رفت... خط ها بالا و پایین می شد و این یعنی زنده بود... به طرز معجزه آسایی از چنگال مرگ گریخته و زنده مانده بود...
    فکر کرد،نوشیدن بیش از حد الـ ـکل برای چه بود؟ در این چند روز مغزش مختل شده بود و آن قدر نوشیده بود که حالا با این وضع و حال روی تخـ ـت بیمارستان در حال جان دادن بود...
    دستی بر شانه اش نشست. نیم نگاهی به پزشک معالج پدرش انداخت و پرسید:
    - دکتر زنده می مونه؟
    - بله... اما متاسفانه شدت سکته تخریب زیادی روی مغزش داشته!
    -یعنی چی دکتر؟
    -سن پدرتون بالا ست... خب این همه نوشیدنی الـ ـکلی همه چیشو داغون کرده و از همه مهمتر سکته باعث شده کاملا فلج بشه... یعنی وقتی بهوش بیاد درست مثل یه تیکه گوشت شده... و هیچ حرکتی نخواهد داشت... واقعا نمی دونم حکمت زنده موندنش چیه؟
    مگر نه این که زنده مانده بود تا تاوان پس دهد.
    لقمه را در دهان گذاشت و سرش را بالا گرفت... نگاه عادل به چشمانش خیره بود... ماهی مشغول خوردن غذایش بود و توجهی به شیطنت های آن ها نمی کرد... عادل هنوز خیره نگاهش می کرد.. ناز لبخندی زد و چشمانش را کمی گشاد کرد و سرش را به علامت "چی می خوای؟" تکان داد. عادل با شیطنت زبانش را بر روی لبـ ـانش کشید و چشمکی نثارش کرد... ته دلش احساس ضعف کرد . اما باشنیدن صدای ماهی بلافاصله سرش را پایین انداخت...
    -عادل جان مادر غذات یخ کرد.
    عادل که کنار ماهی نشسته بود زیر خنده زد و گفت:
    - الهی قربونت برم حواست جمع ها!
    ماهی نگاهش را به سمت او چرخاند و گفت:
    - پسر جان این کارایی که شما دار ی انجام می دی ما قبلا تدریس کردیم...
    ناز زیر خنده زد و با چشم و ابرو اشاره کرد "حالا خوردی"...
    اما عادل که تازه خوشش آمده بود در حین این که نمی توانست نخندد ادامه داد:
    - خب خاله کلاست کجا تشکیل میشه... بگو مام بیایم واسه درس گرفتن...
    ماهی هم کم نیاورد و جواب داد:
    - تو یکی که درساتو خوب گرفتی. دست پرورده ی خودمی مادر..
    ناز و عادل هر دو با هم زیر خنده زدند و ماهی لبخندی شیرین بر لبـ ـانش نشست...
    عادل دست دور شانه اش انداخت و بـ ـوسه ای آبدار نثار گونه های او کرد و گفت:
    - پس قربونت خاله یه کم هم از این فن های مرد افکنت یاد این دخترت بده...
    ناز تک سرفه ای تصنعی کرد و سرش را پایین انداخت... اما ماهی رو به او کرد و گفت:
    - خجالت نکش مادر... خدا رو شکر یه شوهر پررو و زبون باز گیرت افتاده که اگه بخوای خجالت بکشی کلات پس معرکه ست...
    عادل نیشش تا بنا گوش باز شد و گفت:
    -اِ....خاله حالا این تعریف بود یا حالگیری؟
    -من چه می دونم مادر هر چی دوست داری تعبیر کن .
    و هر سه با هم زیر خنده زدند....

    **********
    پس از شستن ظرف ها کنار شیطنت های عادل ، کلافه دستی به موهایش کشید و گفت:
    - اِ عادل...ببین به چه روزی انداختی منو؟
    عادل باز با نوک انگشتش به نوک بینی اش زد و گفت:
    - تا وقتی بخوای این جوری خجالت بکشی همین آش و همین کاسه ست...
    ناز چشم هایش را درشت کرد و با صدای جیغ مانندی گفت:
    - عادل؟
    عادل هیجان زده خندید و نگاه به تصویر آشفته ی ناز دوخت... آن قدر موقع شستن ظرف ها سر به سر او گذاشته بود که موهای خوشرنگ و بلندش وحشیانه از کنار شال لیمویی رنگش بیرون ریخته بود. ناز هنوز کفری نگاهش می کرد. عادل نزدیک شد و همان طور که موهای بلندش را به نرمی زیر شالش جا می داد زمزمه کرد:
    - باید خودت رو با این شرایط وفق بدی... از این به بعد ،من همیشه تو دست و بالتم... یه خورده هم خبیثی و بدجنسـ ـی تو ذاتمه... می تونی با من کنار بیایی؟
    هیجان تمام وجودش را پر کرد و ضربان قلبش به نقطه ی اوج رسیده بود...لب هایش به طرز زیبایی حالت گرفت و گفت:
    - عادل؟
    عادل گر گرفته نزدیک تر شد . حالا هرم نفس های او که به صورتش می خورد، گرمای آرام بخشی را در بدنش منتشر می کرد. صدای عادل در دل و جانش ثبت شد:
    - بعد محرمیت یه لحظه هم از دستم خلاصی نداری.
    و به سرعت از آشپزخانه بیرون زد... نمی دانست چرا دلش به شور افتاد... اصلا هر موقع انقدر به عادل نزدیک می شد، دل شوره وجودش را پر می کرد و هوای دلش طوفانی و آشوب می شد... دستش را آب کشید و به سمت سماور رفت ... ماهی عادت داشت بعد از ناهار چای بنوشد... اما می دانست عادل به اتاق خودش رفته است... دو تا چای خوشرنگ ریخت و به سمت اتاق ماهی رفت... باید از او می خواست که ادامه ی زندگیش را تعریف کند.
    *********************
    بعد از رفتن سیاوش کارم فقط گریه بود... خدا رو شکر از نظر مالی دغدغه ای نداشتم ، اما نبود خودش و بی قراری های سیامک داشت منو دیوونه می کرد... دلتنگی زار و نحیفم کرده بود بیخبری هم عصبی و کلافه ام... دیگه اون ماهی شاد و سرحال جاش رو به یه دختر افسرده و گریان داده بود... نمی دونستم چه بلایی سر سیاوش اومده و این منو دیوونه تر می کرد... تا این که یه روز صلات ظهر در خونه رو زدن... در رو که باز کردم یه پسر بچه جلو م وایستاده بود و گفت خانم این کیسه ی میوه رو یه آقایی داد برای شما بیارم.. متعجب نگاهش کردم که کیسه رو به دستم داد و به سرعت به سمت بچه ها ی در حال بازی دوید...با عجله یه نگاه به بیرون انداختم. هیچ کس نبود و همون چند تا بچه تو سایه ی دیوار مشغول بازی بودن... در بستم و اومدم تو خونه... کیسه ی میوه رو خالی کردم وسط اتاق چند تا سیب قرمز بود. یه کاغذ تا خورده از تو پاکت افتاد رو زمین... با عجله بازش کردم...
    "امشب میام. دلتنگتم"
    یعنی رسما می لرزیدم... سیاوشم میومد .. از خوشحالی بال در آورده بودم... قلـ ـبم تو دهنم بود ... به سمت آینه دویدم... باید از این حالت بیرون می اومدم... تا شب فقط کار کردم... انگار عید اومده بود.. اصلا اومدن سیاوش برای من مثل اومدن بهار بود... به همون لطافت و دلنشینی... آخر سر با سیامک رفتیم حموم ... به خودم رسیدم... وقتی لباس می پوشیدم تازه فهمیدم چه قدر لاغر شدم... غذای مورد علاقه اش رو هم پخته بودم... زمان برام خیلی دیر می گذشت.. بی تاب و بی قرار ش بودم... ساعت دوازده شد و ازش خبری نشد... سیامک خوابش برده بود. اما من با هر صدای خفیفی از جا می پریدم... درست ساعت سه بود که ضربه های خفیفی به در خورد.. سیاوش بود... ریشاش بلند شده بو د و صورتش بیش از اندازه لاغر شده بود.. وقتی اومد تو خونه خودم رو تو بغـ ـلش انداختم و بلند زیر گریه زدم و گفتم:
    -خدایا شکرت... خدایا از این که زنده ست شکر...
    سیاوش منو غرق بـ ـوسه کرد و محکم بغـ ـلم کرده بود و تند تند نفس عمیق می کشید...
    – دلم برای عطر تنت تنگ شده بود ماهی... چه طور تونستم این همه وقت دووم بیارم ...
    بـ ـوسه هاش سر و صورتمو بی حس کرده بود... از من که تونست دل بکنه به سمت سیامک رفت و اونم غرق بـ ـوسه کرد... چشماش پر از اشک شده بود. محکم بغـ ـلش کرد و به خودش فشارش می داد... سیامک بیدار شده بود و بابا بابا می کرد... هر سه دلتنگ بودیم و گریه می کردیم... غذا اوردم براش ... با هم بعد مدت ها سر یه سفره نشستیم ... سیامک خوابید... سفره رو جمع کرده بودم و براش چایی ریخته بودم... جامونو انداختم و گفتم:
    - سیاوش خسته ای یه کم بخواب...
    وارد رختخواب شد و با دست کنارش رو نشونم داد و گفت :
    - بیا پیشم... از خدا خواسته کنارش خزیدم..سرشو بین موهام فرو کرد و نفس عمیقی کشید و گفت:
    - همه چی به کنار دلم برای عطر تنت تنگ شده بود... بذار یه کم نفس بگیرم...
    اون شب دوباره بعد از مدت ها کنار هم بودیم و از وجود هم لذت بردیم... اما نمی دونستیم فردا برای ما سرنوشتی دیگه رو رقم زده...
    صبح زود سیاوش از جا بلند شد و آماده برای رفتن شد... دلم داشت تو سیـ ـنه می ترکید... رفتن سیاوش یعنی مردن دوباره ی من...
    بهم گفت که بازم هر موقع بشه بر می گرده... هنوز شرایط برای فرار جور نشده بود و این معلوم نبود چند وقته دیگه نمی تونستم سیاوش رو ببینم... وقتی در رو باز کرد به سمتم برگشت و گفت:
    - خیلی دوستت دارم ماهی مواظب خودتو و سیامک باش...
    پا به کوچه گذاشت ... نگاهی به اطراف انداخت پرنده پر نمی زد...و رفت. هنوز در رو کامل نبسته بود که صدای ایست ... ایست... دوباره منو به کوچه کشوند... سیاوش می دوید و صدای مامورایی که مثل مور و ملخ از این ور و اونور بیرون می ریختن همه جا رو پر کرده بود... با صدای اولین شلیک دستم رو قلـ ـبم رفت... تعداد شلیک ها انقدر زیاد بود که نفسم بند رفت و از حال رفتم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دست یخ زده اش در دستان عادل قفل شده بود ... نگاهش خیس بود و پر از غم... هنوز لذت خنده های ظهر را به خوبی مزه مزه نکرده بود که ابتدا با سخنان ماهی، بعد هم با خبر مازیار ، همه ی خوشی هایش دود شده و به هوا رفته بود و کامش هم چون زهر تلخ شده بود.
    مگر نه این که مردی که پدرش می نامید در حق او و مادرش ظلم کرده بود؟
    اصلا چرا با شنیدن خبر سکته ی او ، انقدر ناراحت و دمق بود؟
    مگر خودش نگفته بود، او را به پدر ی قبول ندارد؟
    پس این همه اضطراب و پریشانی از برای چه بود؟
    مازیار کمی دورتر از آن دو ، مقابل بخش قدم می زد تا پرستار بیاید و اجازه ی ناز را برای ملاقات با پدرش بدهد... احمد کمی آن طرف تر روی صندلی نشسته بود و در فکر بود. کسی که می توانست تمام اتفاقات را از این پس از دهان او بشنود.
    وگرنه مردی که روی تخـ ـت افتاده بود دیگر قادر به هیچ کاری نبود چه برسد به تکلم!
    نگاه مازیار بی اختیار روی دست های قفل شده ی آن ها سُر خورد . با خود فکر کرد این مردک لیاقت خواهر عزیزش را ندارد. به موقع حساب او را می رسید... اما الان زود بود... فعلا ناز را آن قدر وابسته ی او می دید که حضور او را لازم می دانست...
    عادل زیر گوش ناز زمزمه کرد:
    - نگران نباش... یه لیوان آب برات بیارم؟
    لبـ ـهایش را برهم فشرد و در سکوت خیره به رو به رو شد... با هر قدمی که پرستار به سویش بر می داشت ،قلبش تپشی مضاعف می گرفت... همزمان احمد از جایش برخاست... و گامی به سمت او برداشت... پرستار با لحنی پر از همراهی گفت:
    - عزیزم بیا بریم...
    عادل دستش را رها کرد . با تردید نگاهی به پرستار دوخت و با صدایی که حتی خودش هم به زحمت می شنید زمزمه کرد:
    - بریم...
    اما هنوز گامی بر نداشته بود که احمد سد راهش شد. نگاه پدرانه ی احمد کمی آرامش به جانش ریخت... با خود فکر کرد ای کاش احمد پدرش بود!
    -دخترم، ببخشش...
    در سکوت از کنار همه گذشت.. دلش حرف زدن نمی خواست...
    لباس مخصوص را به تن کرد و وارد اتاق شد... در باورش نمی گنجید مردی که این چنین درهم شکسته روی تخـ ـت خوابیده است، روزی هم چون گرگ درنده ای مادرش را دریده و به نابودی کشانده بود...بی اختیار اشک روی گونه هایش چکید..
    باز هم آرزویی دیگر "کاش هیچ وقت نمی فهمیدم پدر و مادرم کی هستن!"
    در حسرت یافتن آن ها می ماند بهتر از این حال نبود؟
    بدنش خشک شده بود و نمی توانست جلو تر برود... اصلا چه طور می توانست نسبت به مردی که او را هیچ وقت نخواسته بود کششی داشته باشد؟
    مگر نه این که این مرد از همان بدو شنیدن حضورش دستور قتلش را صادر کرده بود؟
    این ها جملاتی بود که ماهی جسته و گریخته برایش بازگو کرده بود... قطره ی اشکی روی گونه هایش سر خورد و بی تابانه از کنار لبش رد شد و پایین افتاد... پلک های صدر عظیمی تکانی خورد و از هم باز شد... شاید او هم حضور او را حس کرده بود... نگاه ها در هم تلاقی کرد... پدری که بی شک برای او پدر نبود و پدری نکرده بود... گذراندن بیست و یک سال تنهایی در پرورشگاه با وجود داشتن پدر و برادر سخت نبود؟
    با خود فکر کرد "چه طور می تواند این مرد را ببخشد؟"
    کسی که باعث پا گذاشتن ناخواسته ی او به دنیا شده بود...
    تلخندی بر لبـ ـانش نشست و گامی به جلو گذاشت... نگاهش به سمت دستانش رفت... چه حس غریبی داشت... حتی دلش نمی خواست دستان او را لمس کند..سخت بود درک پس زده شدن... پدرش آن موقع که می توانست ،او را نخواسته بود و پسش زده بود..
    و اما مادرش ... مادر بیچاره اش... نه نمی توانست... باید می رفت... تحمل هوای مسموم اتاق بی تابش کرد... نفس کم آورد ... شاید تنفر هم برای این مرد کم بود... اما به معنای واقعی کلمه از او متنفر بود.. برای اولین بار ناز نبود... نازی که پر از مهر و مهربانی بود... همیشه پر از بخشش.. اما الان احساس می کرد از همه ی این ها خالی ست و پر شده از نفرت... در مقابل دیدگان حیرت زده عظیمی گامی به عقب گذاشت و از اتاق بیرون دوید...



    خب یه چند تا سوال در باره ناز شده بود و این که حرامزده است یا نه...
    من مطلبی رو براتون آماده کردم که دوست دارم در این را بطه بدونید..


    قاعده كلّي در قضاوت اخروي خداوند متعال
    مطلب ديگر اينكه عناويني چون پدر ، مادر ، فرزند ، احكام خاصّ همين دنيا مي باشند و عناويني چون حرامزاده و حلال زاده ، نه تنها احكام اين دنيا بلكه احكام خاصّ انسان مكلّف هستند و در خارج از نظام تشريع معنا ندارند. لذا در آخرت نيز ، كه دار تشريع و تكليف نيست ، اين عناوين برداشته مي شوند و بر اساس اين عناوين كسي مورد مؤاخذه قرار نمي گيرد. « فَإِذا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلا أَنْسابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَ لا يَتَساءَلُونَ ـ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ ـ وَ مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ في‏ جَهَنَّمَ خالِدُونَ. ــــــ پس آن‏گاه كه در صور دميده شود، ديگر آن روز ميانشان نسبت خويشاوندى وجود ندارد و از حال يكديگر نمى‏پرسند. پس هر كه ميزان اعمالش سنگين باشد، آنها حقّاً رستگاران‏اند و هر كه ميزان اعمالش سبك باشد، آنان كسانى‏اند كه به خويشتن زيان زده‏اند و هميشه در جهنم مى‏مانند.» ( مومنون : 101 ـ 103)
    بنا بر اين حرامزاده يا حلال زاده بودن و امثال آن براي خدا و قضاوت او معني ندارند ؛ خدا در قضاوت اخروي خود ، تنها چيزي را كه ملاك قرار مي دهد حاصل دست خود افراد است نسبت به توان و رتبه ي وجودي آنها. لذا فرمود: « لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما كَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اكْتَسَبَت‏. ــــــ خداوند هيچ كس را، جز به اندازه ي توانايي وجوديش ، تكليف نمى‏كند. (انسان،) هر كار(نيكى) را انجام دهد، براى خود انجام داده؛ و هر كار(بدى) كند، به زيان خود كرده است‏ »(البقرة:286). در قضاوت اخروي خداوند متعال اصل كلّي و قاعده ي شك ناپذير و محكم همان است كه خداوند متعال در آيات 39 تا 41 سوره مباركه النّجم بيان فرمود كه: « أَلاَّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى‏ ـ وَ أَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى‏ ـ وَ أَنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى‏ ـ ثُمَّ يُجْزاهُ الْجَزاءَ الْأَوْفى ــــــ كه هيچ كس بار گناه ديگرى را بر دوش نمى‏گيرد ؛ و اينكه براى انسان بهره‏اى جز سعى و كوشش او نيست ؛ و اينكه تلاش او به زودى ديده مى‏شود. سپس به او جزاى تامّ و تمام داده خواهد شد.»
    طبق براهين قاطع عقلي شكي در اين نيست كه خداوند متعال عادل است و ظلم كه امر عدمي و صفت نقص است به ساحت كمال مطلق او راه ندارد ؛ پس محال است كسي را به خاطر كاري كه نكرده است مجازات كند ؛ لذا عذاب فقط در مقابل گناه اختياري است و بس ؛ و در اين حسابرسي خدا ذرّه اي در حقّ كسي اجحاف نمي كند. حساب خداوند عليم و خبير در روز قيامت چنان دقيق است كه تمام عوامل را در انجام عمل خوب و بد يك فرد در نظر مي گيرد و هيچ عاملي را فروگذار نمي كند ؛ و تأثير كارهاي گذشتگان را تا هزاران نسل نيز محاسبه مي كند ؛ و زمينه هاي بروز يك رفتار را از خود شخص تا حضرت آدم (ع) لحاظ مي نمايد و آنگاه قضاوت عادلانه مي كند ؛ و البته فضل و رحمت او بر عدلش غالب است ؛ لذا از بسياري از آنچه به ضرر بنده است چشم پوشي مي كند و با بندگان به رحمت رفتار مي نمايد . بر اين اساس مثلا اگر كسي هزار سال پيش كاري كرده است كه الان باعث گمراهي يك عدّه شده است ؛ او در گناه اينها شريك است ؛ يا اگر كسي در اثر تأثير اعمال ديگران ، به صورت ناخودآگاه گرايش بيشتري به گناه پيدا كرده است ؛ خداوند متعال به هنگام حسابرسي اثر اين عامل را در نظر گرفته در مجازات او تخفيف مي دهد.
    بنا بر اين ، اوّلاً خدا كسي را به خاطر زنازاده بودن مجازات نمي كند و ثانياً اگر زنازاده بودن شخص ، در ارتكاب معاصي حقيقتاً نقش داشته باشد يقيناً خداوند عادل اين تأثير را در مجازات خود لحاظ مي نمايد ، « وَ لا يُظْلَمُونَ فَتيلاً ــــ و به قدر رشته ي شكاف هسته ي خرمايى به آنان ستم نمى‏شود.» (الإسراء:71)
    امّا اينكه زنازاده وارد بهشت حلال زاده ها نمي شود ، همان گونه كه پيشتر گفته شد ، به عنوان مجازات براي زنازاده نيست بلكه به خاطر پايين بودن رتبه ي وجودي او در نظام خلقت است ؛ همانگونه كه وارد نشدن حيوانات در بهشت انسانها از باب مجازات نيست ؛ كما اينكه راه نداشتن مومنان در بهشت خاصّ انبياء نيز از باب مجازات نمي باشد. اساساً جايگاه اخروي هر موجودي در عالم آخرت متناسب با رتبه ي وجودي خود اوست و فراتر از آن راه ندارد. لذا بعيد نيست كه حتّي بهشت جنّها نيز جدا از بهشت انسانها باشد ؛ چرا كه رتبه ي وجودي اين دو نوع نيز يكسان نيست.
    تأثير حرامزادگي در عمل اختياري انسان.
    شكّي در اين نيست كه حرامزاده بودن موجب سلب اختيار انسان نشده و علّت تامّه ي ارتكاب گناه نمي شود ؛ لذا فرزند زنا نيز مثل ديگر افراد بشر مختار بوده سرنوشت خود را در دست اختيار خود دارد ...



    در نتیجه این پدر نازه که باید تاوان گناهش رو بده و ناز و مادرش تو این عمل بی گناه هستند..
    اشک ریزان از اتاق بیرون زد... همان طور که کلاه و لباس مخصوص را از تن می کند هق هق کنان از مقابل عادل و بقیه گذشت و به سمت بیرون دوید... عادل خواست دنبالش برود اما دست احمد بر سیـ ـنه اش نشست.. چشمان او گویایی همه چیز بود..
    -صبر کن پسر بذار من باهاش حرف بزنم...
    با آن که اعتماد چندانی به او نداشت اما دلش می خواست هر چه زودتر ناز این بحران را از سر بگذراند... در جا ایستاد و گفت:
    - باشه.
    مازیار پوزخندی زد و این از دید عادل دور نماند... اما با وضعیت روحی ناز سکوت را ترجیح داد. دلش نمی خواست تنش روحی دیگری را برای عشقش به وجود آورد...
    *******
    ناز روی نیمکت حیاط بیمارستان نشسته بود و گریه می کرد... به او حق می داد .. مگر نه این که مادرش را نیز بارها و بارها به این حالت دیده بود...
    کنارش نشست و گفت:
    - وقتی دیدمت با خودم گفتم... بالاخره وقتش رسید... موعد تاوان پس دادن رسیده... منم در حق مادرت کم نامردی نکردم...شاید اگه اون شب نمی ترسیدم، با اون حال ولش نمی کردم الان زنده بود... هر چند که هنوز نمی دونم اون شب بعد رفتن من چه اتفاقی برای طناز افتاده... مسلما اون موقع زنده بوده که تونسته تو رو صحیح و سالم به دنیا بیاره...
    ناز هم چون کودکی معصوم با پشت دست اشک چشم هایش را پاک کرد و گفت:
    - چرا این کارو کردین؟ شما که همه چیز رو می دونستین برای چی این رازو فاش کردین؟ می ذاشین همه چی همون جوری بمونه...
    احمد نفسی عمیق کشید و گفت:
    - برای این که تحملم تموم شده بود ... دیگه نمی تونستم بار این همه گناه رو به دوش بکشم... همه ی زندگیم شده بود طناز... اگه آقا ظلم کرد بهش... من بدترش کردم... هر کدوم مون داریم تاوان پس می دیم... حالا یکی بیشتر ، یکی کمتر... مادرت خیلی مظلوم بود... یکی از دوستای همشهریم معرفیش کرده بود... نمی دونم چه جوری بگم... اصلا آقا اهل این کارا نبود... یعنی بود...ها اما فقط با اهلش... یعنی هر کی با آقا بود خودش می خواست... یا به خاطر پولش... یا حالا هر چی ... اگه می زد و به بچه می موند . آقا یه دوستی داشت که خیلی راحت از شر بچه راحتش می کرد...بگذریم . فقط اینو می دونم اون روز آقا تو حال خودش نبود... اما یادمه خیلی بعدتر ها یه روز وقتی حالش بد بود اعتراف کرد... می گفت نمی دونم چرا به اون دختر دست درازی کردم... عذاب وجدان گرفته بود... وقتی طناز بعد دو ماه گفت حامله ست آقا از ترس خانم نخواست کاری بکنه... گفت که باید بچه رو بندازه... اما طناز حاضر نشد... می گفت این بچه روح داره... گناهه این کارو بکنم... منو راضی کرد... مادرت تو رو می خواست... اجازه ندادیم اقا بفهمه... واسه همین وقتی چند روز پیش بهش گفتم یه دختر از طناز داره اول شوکه شد... بعدم که به خاطر عذاب وجدان این همه سال انقدر تو این چند روز ناپرهیزی کرد که به این حال و روز افتاد... به خدا هم من هم آقا تموم این سال ها از فکر طناز یه روز خوش نداشتیم... آقا بد بود درست... عیاش و لا ابالی بود درست ... اما غیر طناز با هیچکی به زور نبود... همیشه اطرافش پر بود از زن هایی که خودشون پا می دادن بهش...
    ناز بی احساس از جا بلند شد و گفت:
    - شما فکر می کنی این حرفا می تونه توجیح خوبی برای این کار زشت و شنیع باشه؟
    و با اشاره به طبقه ی بالای بیمارستان گفت:
    - اون مردی که اون بالا خوابیده... اگه الان این وضع و حال رو داره ... داره تقاص پس می ده ... می فهمید... مادرم یه دختر جوون بوده... مطمئنا مثل همه ی دخترای هم سن و سال خودش هزار تا آرزو داشته... اما این آقا با کاری که کرده اونو جوون مرگ کرده... باز اگه بعدش پسش نمی زد، اگه حمایتش می کرد، شاید الان می تونستم ببخشمش. اما اون نخواسته پای کار اشتباهش وایسته...نمی دونم حالا هم چی فکر کرده، دچار عذاب وجدان شده . وگرنه برای گرگ درنده ای مثل اون هیچ فرقی نمی کنه... من تموم عمرم در حق مادرم بی انصافی کردم... همش با خودم می گفتم... مادرم یه زن بی عاطفه بوده که تونسته منو ول کنه و بره... اما نمی دونستم شاید گیر یه آدم خودخواه و لاابالی که فقط فکر ارضای امیال خودش بوده افتاده...
    احمد حق داد به این دختر که مثل اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید... اما به عظیمی قول داده بود... همان روز که حال عظیمی ساعت به ساعت بدتر می شد از او قول گرفته بود تا برایش طلب بخشش کند...باید تلاشش را می کرد.... ناز قطرات اشکی را که بی اجازه از او بر گونه هایش می ریخت را کنار زد و محکم گفت:
    - نمی تونم ببخشمش... اون منو نخواست... منم نمی خوامش...
    ماهی نگاهی ناراحت به چشمان متورم و سرخ ناز انداخت و گفت:
    - نمی خوای تمومش کنی؟ فکر می کردم قوی تر از این حرفایی...
    ناز اشک را از گوشه ی چشمانش پاک کرد و با صدایی خش دار جواب داد:
    -خاله... چی کار کنم دست خودم نیست...
    و با اشاره به قلبش ادامه داد:
    - اینجا داره می ترکه...
    -الهی قربونت برم مادر... می دونم سخته. اما دیگه اینم جزیی از سرنوشته...
    -هر چیزی رو فکر می کردم الا حرومزادگی... خاله من.. خال...
    راه نفس کشیدنش بند آمده بود. تحمل فکر کردن به این مسئله را نداشت.. همیشه تنها چیزی که می توانست تصور کند این بود که پدر و مادری فقیر داشته و او را سر راه گذاشته اند، نه این که در اثر ارضای امیال حیوانی یک نفر پا به این دنیا گذاشته باشد... حالا که بیشتر فکر می کرد بیشتر از خودش منزجر می شد.
    ماهی دست بر پشتش کشید و نـ ـوازشگرانه گفت:
    - نکن مادر... با خودت بد نکن... این حرف های بی ارزش رو کی تو مغزت فرو کرده... تو بی گناهی... تو مثل برگ گل می مونی... هر گناهی ام اگه هست از جانب اون مرده...
    -خاله دیگران چی فکری درباره ی من می کنن... می دونم شاید تو چشم شما و عادل بی ارزش شدم...
    ابروهای ماهی در هم فرو رفتند و سر او را به آغـ ـوش گرفت و گفت:
    -هیشش... دیگه این حرف رو نزن ... کجا دیدی گناه یه نفر رو به پای یه بی گناه بنویسن... تو توی این ماجرا تنها کسی هستی که گناهی نداشتی و بیشترین صدمه رو دیدی...
    -خاله می ترسم...
    -از چی مادر؟
    -از این که عادل دیگه منو نخواد...
    -چی فکر می کنی تو مادر...عادل رو هنوز نشناختی؟
    - خاله نمی خوام از روی ترحم منو بخواد... نمی خوام دیدش تو زندگی با من عوض بشه...
    ماهی عصبی شد و گفت:
    - اگه قرار باشه با اولین اتفاق و مشکلی توی زندگی یکی از طرفین خودشونو کنار بکشن، اصلا از همون اول ازدواج نکنن بهتره...
    دلش کمی آرام شده بود... در این چند روز تنها چیزی که ذهنش را مشغول کرده بود همین مسئله بود.از ترحم بی زار بود... دلش نمی خواست عادل از روی ناچاری و یا دلسوزی با او ازدواج کند. ماهی را همه جوره قبول داشت اگر حرفی می زد پای آن ایستاده بود . باید با عادل هم صحبت می کرد. باید از او هم مطمئن می شد... خدا رو شکر کرد که هنوز عقد و پیمانی جدی بین شان صورت نگرفته بود تا نتواند راه برگشتی داشته باشد...
    چشمانش را بست و گفت:
    - خاله تو رو خدا یه چیزی بگو . می خوام فکرم برای چند ساعتم که شده از این جا دور بشه... دلم می خواد به هیچی فکر نکنم...
    *******************
    با ضربه های سیلی که تو صورتم می خورد بهوش اومدم... چه اتفاقی افتاده بود؟ وقتی خودم رو تو کوچه و تو اون حالت دیدم همه چیز به یادم اومد و تنها اسم سیاوش بود که بر زبانم نشست... نالیدم:
    - سیاوش...
    زن همسایه با ناراحتی نگام کرد و گفت:
    - نامردا گرفتنش... نتونست از دستشون در بره...
    هق زدم:
    -کشتنش... صدای شلیک گلوله اومد...سیاوشم.
    – نه بابا...یه تیر توی پاش زدن ... بقیه اش هوایی بود...مگه ندیدی؟
    یعنی سیاوش زنده بود؟ !
    تمام رمقی که از تنم رفته بود ، دوباره برگشت و خنده بر لبهام نشست.. دست زن رو گرفتم و همونطور که از خوشحالی می خندیدم، گفتم:
    - تو رو خدا مطمئنی زنده بود...
    -اِوا دورغم چیه.. خودم دیدم گرفتنش... کردنش تو ماشین و سریع رفتن...
    فقط یه جمله بود که چند بار تکرار کردم:
    - خدایا شکرت... الهی قربونت برم خدا...
    باورم نمی شد که سیاوش هنوز زنده ست و می تونم دوباره ببینمش... اشکهای خوشحالی سرازیر می شد و میون خنده گریه می کردم... به کمک اون زن از جام بلند شدم... تازه متوجه دور و برم شدم ... چند نفر زن و مرد وایستاده بودن و نگام می کردن. نگاهی عاقل اندر سفیه بهشون انداختم و با خوشحالی پرسیدم:
    - شما ها هم دیدید که سیاوش زنده بود؟
    یکی از مرد ها با ناراحتی جلو اومد گفت:
    - آقا سیاوش به گردن ما حق داره... هر موقع کاری داشتی خبرمون کن...
    اما من یه چیز برام مهم بود" زنده بودن سیاوش"
    با صدای گریه سیامک به داخل خونه دویدم... اما فکرم پیش سیاوش موند...
    از فردای اون روز کار من شروع شد ... هر روز می رفتم دم زندان و سراغ سیاوش رو می گرفتم. حالا فهمیده بودم زنده است اما تو دستای ساواک اسیر بود... نامردا اجازه نمی دادن خبری ازش بگیرم... سیاوشم تو دستای اونا اسیر بود و کاری از دست من ساخته نبود.بدبختی با حرف هایی که از شکنجه های ساواک شنیده بودم حالا روز به روز آرزو می کردم کاش سیاوش همون روز می مرد... یکی از زن های همسایه که از همون روز به بهونه ی کمک پاش به خونه م باز شده بود حرف هایی می زد که مو به تن آدم راست می شد... نمی دونستم بیچاره سیاوش در چه حالیه و دارن چه بلایی سرش میارن...اما هرشب کارم گریه و زاری بود...
    ماهی به این جای داستان که رسید رو به ناز کرد و گفت:
    - خدا خیلی بزرگه ناز... آدما رو امتحان می کنه... صبر و تحملشو نو می سنجه... اون روزا فکر می کردم چرا خدا نمی ذاره یه کم راحت باشم؟... چرا همه ی بدبختی ها رو سر من هوار کرده؟ ... مگه من چه گناهی کردم که باید این همه بدبختی رو تحمل کنم؟ اما باور کن لا به لای اون همه مشکلات هیچ وقت ناشکری نکردم...یعنی اولش شاید گریه می کردم ... بی قراری می کردم... اما ناشکری نه... تو هم مادر داری امتحان پس می دی...
    با تعجب به عادل خیره شد... دو روز بود که عادل از این رو به آن رو شده بود... هر جا که ناز بود عادل از آن جا فراری بود.. اگر هم بود سعی می کرد نگاهش را از او بدزد... دیگر یقین داشت فکری که کرده بود درست است... همه که مثل ماهی نمی شدند... بالاخره او هم زنی می خواست که حلال زاده باشد... نکند فکر می کرد بچه هایش مشکل دار می شوند... نمی دانست بین ماهی و عادل چه می گذشت که دایم در حال پچ پچ بودند... اما مدام اخم های ماهی گره خورده بود... لحظه به لحظه متنفر تر می شد از این زندگی... مگر نه این که خدا خودش عادل را برای دل شکسته اش فرستاده بود... یعنی حالا به همین راحتی می گرفتش...دلتنگ محبت های عادل بود. اصلا از همان روزی که از بیمارستان برگشته بودند عادل عوض شده بود... هزار بار فکر کرده بود شاید تأثیر حرف های احمد بود که او را این چنین از چشم عادل انداخته بود... حس بد و دل آشوبی که وجودش را پر کرده بود برای او نوید روزهای خوبی را نداشت...
    عادل سنگینی نگاه او را حس کرد و سر بالا کشید و با نگاهی پر از انزجار نگاهش کرد... نگاه عادل لرزش شدیدی بر تنش نشاند.
    - چیه چرا این جوری نگام می کنی؟
    ناز لب گزید و با صدایی لرزان گفت:
    - عادل چی شده؟ چرا این جوری حرف می زنی؟ چرا دیگه باهام حرف نمی زنی؟
    -مگه چی کار کردم... باید برای همه چیز به شما جواب پس بدم؟
    این لحن حرف زدن از سوی عادل برایش قابل هضم نبود... باور نمی کرد این چنین مورد خطاب عادل قرار گیرد... عادلی که همیشه با لحن آرامش، گویی او را ناز و نـ ـوازش می کرد... این چنین تندخویی را از او سراغ نداشت...چانه اش لرزید و اشک در چشمانش حـ ـلقه زد... سوزشی را در قلبش احساس کرد...اما با کلام بعدی عادل دیگر باور کرد عادلش را عوض کرده اند... او عادل همیشگی نبود... اصلا او عادل نبود...
    -اگه گریه کنی خودت می دونی... پاشو خودتو جمع کن... الان ماهی میاد فکر می کنه چی کارت کردم...
    تیر زهرآلود بر قلبش نشست و سوزشش را بیشتر کرد... چشمان مات زده اش باعث شد عادل باز بلندتر از حد معمول بگوید:
    - ناز... دست از سرم بردار می فهمی... چند روزه دارم فکر می کنم خدا یه حکمتی تو کارش بود که رابطه ی ما رو رسمی نکرد...
    ضربه ی عادل آن قدر قوی بود که زبان تکلمش قفل شد... عادل کمی خود را جلو کشید و نفس نفس زنان گفت:
    - تو که نمی خوای به خاطر ترحم باهات ازدواج کنم...
    اصلا انگار خواب می دید... باور نمی کرد عادل این طور بی رحمانه احساساتش را زیر پا لگد کوب کند... حالا احساس می کرد عادل تیر را بیشتر در قلبش فرو می برد...
    چشمان عادل پر از نفرت شد و زمزمه کرد:
    - سعی کن منو فراموش کنی...
    حتی قادر به نالیدن نبود... فقط قطرات اشک بود که گویای زبان حالش می شد... عادل خود را عقب کشید و ضربه ی پایانی را زد:
    - هر چه قدر فکر می کنم ، نمی تونم با یکی مثل تو ازدواج کنم...
    با صدای ماهی هر دو به عقب برگشتند...
    –عادل!
    عادل با اخم های نشسته از ناز دور شد و به سمت ماهی چرخید:
    - خاله شما نخواستی بهش بگی... بالاخره یکی باید بهش می گفت...
    ماهی دستش را بالا برد ... عادل چشم هایش را بست... منتظر این سیلی بود . اما دست ماهی همان جا ماند و پایین نیامد...
    -لیاقت این سیلی رو هم نداری پسر... از جلوی چشمام دور شو...
    دست ماهی که پایین افتاد، عادل چشم هایش را باز کرد. ناز با چشمانی ملتهب به هر دو می نگریست... عادل سرش را پایین انداخت و بی حرف از اتاق بیرون زد.
    ماهی لنگ لنگان به سمت او آمد... اصلا هر بار ناراحت و عصبی می شد پا دردش هم دو برابر اذیتش می کرد... ناز را که در آغـ ـوش گرفت دوباره اشک های او سرازیر شد... این بار اشک های ماهی هم با او همراهی می کردند... دلش عجیب شکسته بود اما با این حال گفت:
    - خاله بهش حق می دم... اون حق انتخاب داره.
    –بی خود کرده پسره ی نفهم ... می دونم باهاش چی کار کنم... نه به اون که یه پاشو کرده بود تو یه کفش بریم محضر... بریم محضر...نه به این حرفا.
    ناز با لحنی دلگیر گفت:
    - نه خاله تو رو خدا... به حال خودش بذارش... زندگی و ازدواج که زوری نمیشه...خب تا الان از هیچی خبر نداشت..
    - چی بگم مادر... عشقم عشقای قدیم... جوون های این دوره زمونه ان دیگه... یه روز عاشق، فردا روزم فارغن... پاک این پسر منو از خودش نومید کرد.
    - خاله چرا بهم نگفتید؟
    - چی می گفتم مادر... می گفتم پسره ی نادون پشیمون شده...
    بالحنی پر از مظلومیت گفت:
    - خاله زور که نیست... تو رو خدا اذیتش نکنین...
    او هنوز عاشق عادل بود... برعکس عادل که توانسته بود از او به راحتی بگذرد، ناز هنوز در گوشه گوشه های قلبش چنین چیزی را باور نکرده بود.....ماهی با ناراحتی گفت:
    -پسره ی بی لیاقت ... نمی دونم والا .. چی بگم نمی دونم...
    ناز دلش نمی خواست ماهی را بیش از این ناراحت کند... و حالا که عادل پسش زده بود نمی خواست ماهی احساس گناه کند.. به همین خاطر با لحنی مهربان گفت:
    -میشه دیگه راجبش حرف نزنیم...خاله برام تعریف کنید... تنها حرفای شماست که به من آرامش میده.. سختی های من در برابر مشکلات و سختی های شما چیزی نیست...
    می دانست که الان وقت گریه و زاری نیست. چرا که با این کار باعث غم و ندامت بیشتر ماهی می شد...
    ماهی آهی از ته دل کشید وگفت:
    -چی بگم مادر بشین تا برات بگم... خودمم دلتنگ اون روزام...
    *********************
    دوماه از دستگیری سیاوش می گذشت... یه روز صبح با حالت تهوعی شدید از خواب بیدار شدم و تا یک ساعت انقدر عق زدم که رمقی برام نموند... باز هم حامله بودم.. از این که یه موجود زنده تو وجودم در حال رشد بود اونم از مردی که عاشقش بودم شادی زیر پوستم دوید... خیلی دوستش داشتم... می دونستم اونم مثل سیامک برام عزیزه... اما خب یه زن تنها بایه بچه ی دوساله و یه شیکم بالا اومده، بدون مرد... بدون سایه سر ... کار برام سخت تر شده بود... سر سیامک، سیاوش کنارم بود... اما حالا باید طعم تنهایی رو می چشیدم... با اون وضع و حال خودم رو ملزم می دونستم تا هر روز برم دم زندان ... تا بلکم فرجی بشه یه خبر از سیاوشم بگیرم ....اما دریغ از خبر... روزها می گذشت و من به عشق این که سیاوش وقتی آزاد بشه می تونم با یه بچه دیگه به استقبالش برم مواظب خودم و بچه هام بود... تا این که موعد به دنیا اومدن دخترم ماهرخ رسید... ناگفته نمونه تو نبود سیاوش واقعا همسایه ها کمکم می کردن و تنهام نمی ذاشتن... اون شب وقتی دردم شروع شد دختر یکی از همسایه ها پیشم بود...آخه زن های همسایه از وقتی پا به ماه گذاشته بودم هر شب یکی رو پیشم می فرستادن تا تنها نباشم و با شروع درد بتونم بهشون خبر بدم... زایمان این بار خیلی راحتتر بود و دخترم با مهربونی به دنیا اومد... دختری که واقعا رخی مثل ماه داشت و بی اندازه شبیه پدرش بود...من و سیامک عاشقش بودیم. دلم فقط می خواست هر چه زودتر پدرش آزاد بشه و بتونه روی ماه دخترش رو ببینه... سیاوش عاشق بچه بود و حالا نمی دونست برای بار دوم پدر شده... زمان می گذشت و بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدند...چیزی حدود پنج سال تو تنهایی بچه ها رو به دندون کشیدم... از طرفی مملکت تو جوش و خروش بود... دیگه کم کم زمزمه هایی که شنیده میشد خبر از اتفاقات خوش می داد... تحمل اون روزا تو بی خبری مطلق از من زنی ساخته بود که به خاطر حفظ بچه هام باید قوی می بودم... دلم می خواست وقتی سیاوش آزاد شد و به خونه برگشت منم حرفی برای گفتن داشته باشم...تازه سیامک می خواست به مدرسه بره که اون سال انقلاب شد...درست چند ماه قبل از پیروزی انقلاب یعنی تو آبان ماه تعدادی از زندانیان رو آزاد کردند که سیاوش هم مابین اونا بود...برای دیدن سیاوش بی تاب بودم... هر روز تظاهرات بود و شعا ر" زندانی سیاسی آزاد باید گردد "همه جا رو پر کرده بود... برای همین خیلی ها قبل از این که انقلاب به ثمر برسه آزاد شدند...
    آزاد شدن اما چه آزاد شدنی... وقتی سیاوش رو دیدم برام باور پذیر نبود که این همون سیاوش پنج سال پیشه. مردی که هنوز به چهل سال پا نذاشته بود موهاش جو گندمی شده و صورتش خیلی شکسته و پیر به نظر می رسید... بیچاره سیاوشم....اعمال وحشیانه ترین شکنجه ها برای اقرار زندانی ها تنها کاری بود که از دست ساواک و رژیم شاهنشاهی بر می اومد.. اما این مردان و زنان غیور ما بودن که با مقاومت بلاخره تونستن در برابر اونا بایستن و انقلاب رو به ثمر برسونن...
    سیاوش وقتی به خونه اومد به خیال وجود تنها پسرش سراغ سیامک رو گرفت و وقتی ماهرخ پنج ساله رو کنار سیامک دید به گریه افتاد... دلتنگش بودم اما اجازه دادم با به آغـ ـوش کشیدن بچه هاش کمی از التهاب درونش کم بشه و آرامش بگیره... اون قدر از خوشحالی گریه کرده بودم که چشمام باز نمی شد... اما کلی حرف برای گفتن داشتیم . اون شب تا صبح پلک رو هم نذاشتیم و دوری و تنهایی پنج سال رو برای هم بازگو کردیم... اون از عذاب و شکنجه ها می گفت و من از تنهایی و سختی بزرگ کردن بچه ها...
    *****************
    نگاهش به دست پر تمنای مازیار مات شده بود... دستی که به سویش دراز شده بود... یک بار دست مردی را گرفته بود و آن مرد با بی رحمانه ترین روش او را از خود رانده بود و احساسات تازه جوانه زده اش را پرپر کرده بود... آیا می توانست باز هم اعتماد کند؟
    مازیار برادرش بود. هم خونش بود... شواهد که این گونه نشان می داد... عشق و محبت را در نگاه مازیار به وضوح می دید... اصلا از همان روز اول ،همین ارتباط خونی بود که باعث شد حسی متفاوت نسبت به او پیدا کند و حالا دلیل همه ی آن حس ها را خوب می فهمید...
    خدا را پنهان نبود، از وقتی عادل تنهایش گذاشته بود ،دلش می خواست جواب آزمایش مثبت باشد.. دلش برادر می خواست... یک حامی محکم و قوی... شاید هیچ وقت در باورش نمی گنجید این چنین عادل به او پشت کند.
    بی اختیار دستش را بالا آورد و دست مازیار را که هنوز به سمتش دراز بود گرفت... یک هفته بود که عادل نگاهش نمی کرد... یک هفته که با زجر و درد گذشته بود... اما حالا مازیار مقابلش ایستاده و از او همراهی می خواست... چرا دروغ ؟ دل به همین برادر خوش کرده بود... حالا که عادل با دلش بد تا کرده بود پس همراهی با مازیار مانعی نداشت... شب ها در تنهایی هایش به حال غریب خود گریسته بود... اما اجازه نداده بود صدای هق هق هایش به بیرون از اتاق سرایت کند.. و یک هفته بود که ماهی با عادل هم کلام نشده بود... اما عادل محکم و مصمم روی حرف خود ایستاده بود... حتی گفته بود "مگر زور است"...حالا کار به جایی رسیده بود که ماهی را به زور گویی متهم می کرد...
    باید خیال ماهی را از خود راحت می کرد... رفتن با مازیار یعنی داشتن حامی... داشتن تکیه گاه..وهر چه بود برادرش بود. جواب آزمایش که می آمد برای همیشه می رفت... می رفت که کنار برادرش زندگی کند... اما پدرش؟ هنوز سر دوراهی بود...برای بخشیدن... و دلش بی قرار بود و بی تاب این بخشش!
    شاید ، بایست او را هم می بخشید تا زندگی کم کم رنگ خوشش را نشانش می داد... مگر نه این که نبخشیده بود و خدا عزیز ترین کسش را گرفته بود...
    آن قدر در فکر و خیال غرق بود که نفهمید چگونه در آغـ ـوش مازیار فرو رفت . لبریز شد از حس های شیرین و دلنشین... عطر برادرش را با لذت به مشام کشید... مازیار برادروارانه نگاهش کرد و بـ ـوسه ای نرم بر پیشانیش گذاشت و زمزمه کرد:
    - خیلی خوشحالم ،تو خواهرمی... چیزی که همیشه حسرتش رو داشتم.
    گیج و مسخ شده به مازیار نگاه کرد..مازیار مهربانانه زمزمه کرد:
    - می دونم اون نامرد باهات چه جوری تا کرده ... اما از این به بعد هیچکی نمی تونه خواهر منو اذیت کنه...
    نمی دانست چرا هنوز هم دلش برای عادل بی تابانه می تپید... دوست نداشت مازیار او را " نامرد" خطاب نماید... مگر نه این که هنوز عاشق عادل بود...
    ساعتی بعد از خانه خارج شدند و این نگاه حسرت بار عادل بود که بدرقه راهشان گشت...
    لگدی که به پهلویش خورد ، دردی جان فرسا را در وجودش ریخت... صدای مرد بالای سرش باعث شد چشم باز کند...
    -دِ... پاشو زنیکه... خوب جا خوش کردی...
    بی رمق در جا نشست... و در دل ناسزایی نثار فری و پری و هر که به آن ها متصل بود، کرد... هرگز فکر نمی کرد این چنین رکب بخورد.
    اسیر دستانی شده بود که نتیجه ی اعمال کثیف خودش بود... با صدای کشدار زنی که وارد اتاق شد نفسش در سیـ ـنه بند آمد:
    - پاشو... پاشو ... زودتر باید جا رو تحویل بدم... دِ پاشو تن لش... مگه خونه ننه ته، این جوری ولو شدی؟
    تن کبود و آش و لاشش را که دیشب به طرز وحشیانه ای زیر دست و پای اسی پلنگ به تاراج رفته بود به زور به گوشه ای کشاند و ناله کنان زمزمه کرد:
    - تو روحت... چرا نمی ذاری یه کم جون بیاد تو تنم...به خدا حالم بده.
    زن که به خاطر چهره زیبا و هندی وارانه اش به لقب "زری هندی" معروف بود، جلو آمد و گفت:
    - اگه پول می خوای باس بری دنبال مشتری... این مشتری هم که بدجور آش و لاشت کرده؟
    ندا نگاه بی حال و نزارش را به او دوخت و گفت:
    - مرتیکه ی کثافت ... داغونم کرد... تو رو خدا بذار یه گوشه بخوابم...
    -د پاشو ... فکر کردی با اون چندر غاز که دادی می تونی واسه خودت خانمی کنی...
    ندا نالید:
    - آخه لامصب تو که دیدی مامورا همه جا رو قرق کردن... جرات ندارم نزدیک خونه بشم... وگرنه انقدر دارم که محتاج هیچ کدومتون نباشم...یه ذره بهم فرصت بده.
    زری چشم هایش را ریز کرد و با لحنی طلبکارانه گفت:
    -حالا واسه ما قُپی نیا... انقدرم تیتیش مامانی نباش... امشب اگه می خوای این جا بمونی و شام بهت بدم، باید دم این مشتری جدید رو خوب ببینی...
    از درد پلک هایش را روی هم گذاشت... شب وحشتناکی را پشت سر گذاشته بود... از کجا می فهمید این چنین تقاص کارهایش را پس خواهد داد... مگر یک بار دختر معصومی را به دست گرگ هایی این چنینی نسپرده بود... او که خود خواهانه خواسته بود سرنوشت کثیفی را برای دیگری رقم بزند حال خودش در دام کثیف تری اسیر شده بود. در دل به زمین و زمان ناسزا گفت... یک هفته بود که جا و مکان درست و حسابی نداشت... مامورها به دنبالش بودند... و برای رفع گرسنگی کارش به تن*فر*وشی کشیده بود... کاری که اگر نمی خواست هم مجبور به تن دادن به آن شده بود... همین دیشب بود که آرزو کرده بود کاش در همان زندان مانده بود... یک عمر در زندان می ماند شرف داشت به این آزادی کثیف!... دیگر چیزی به اسم ندا را نمی شد از چهره اش خواند. با خود زمزمه کرد"خودم کردم که لعنت بر خودم باد"...
    ******************
    -می خوام برای آخرین بار اجازه بدی دخترمو ببینم...
    امیرعلی گوشی را دردست فشرد و گفت:
    - یه بار گفتم دیگه دور و بر ما نباش...
    سایه نالید :
    - به خدا دارم از این مملکت می رم... بذار یه بار دیگه ببینمش...
    امیر علی پلک بر هم گذاشت و با خشم گفت:
    - هر غلطی می کنی، این بچه رو بازی نده...
    -نه به خدا... من و مامان داریم میریم... امیر بذار ببینمش...
    پوزخند بر لبان امیرعلی نشست:
    - ببینیش، که چی بشه؟... از این داغون ترش کنی؟... سایه این بچه رو بیشتر از این آزار نده...
    سایه دردمندانه نالید:
    -تو به من راه نمی دی... امیر من پشیمونم... دارم از دردی دوری شما جون می دم... غلط کردم... یه گ*ه*ی خوردم حالا هم دارم تاوان پس می دم...اگه تو ببخشی.. کنیزی تو می کنم... برای دخترم مادر می شم... اما هر کاری کردم تو راهمو بستی... نذاشتی بهت نزدیک بشم... تو رو خدا بذار ببینمش...
    امیرعلی کلافه گفت:
    - سایه این بچه یه عمل سرنوشت ساز داره... دکترا گفتن باید روحیه داشته باشه... اما تو با این کارات بهمش ریختی... گریه براش ضرر داره... اما شب و روزش شده گریه!
    سایه از فرصت به دست آمده استفاده کرد و گفت:
    - امیر اجازه بده براش مادری کنم... نذار اشتباهی که یه عمر کردم دامن سوگل رو بگیره...
    امیر علی سردر گم بود... پای سوگل که وسط می آمد همه چیز برایش کم رنگ می شد... زیر لب زمزمه کرد:
    - باید فکر کنم...
    و تماس را قطع کرد...
    روزها مثل برق و باد از پس یکدیگر می گذشتند..حالا ناز خانواده اش را پیدا کرده بود و با وجود دلتنگی هایی که برای عادل داشت آن قدر سرگرم شده بود که دیگر کم کم عادل و تمامی خاطراتش را از یاد ببرد..پدرش را کم بیش بخشیده بود و گاهی به همراه مازیار به دیدنش در بیمارستان می رفت. از طرفی مازیار همه جوره در کنارش بود و هر روز با دست هایی پر به خانه برمی گشت. ماهی روز به روز شاهد این تغییرات می شد و برای دخترکش از ته دل خوشحال بود... اما نمی دانست چرا عادل روز به روز بیشتردر خود فرو می رود و غم عظیمی را که در چشمانش لانه کرده بود به وضوح می دید. کمتر با او هم کلام می شد و هنوز از دست او دلخور بود... بعد از ظهر یکی از همان روزها صدای غمگین خواننده ای او را به سمت اتاق عادل کشاند... زیر لب زمزمه کرد:
    -اصلا معلوم نیست این پسره چشه؟
    کمی مکث کرد و با عصبانیت نفسش را بیرون داد و در را باز کرد و وارد اتاق شد.. اما با دیدن عادل که زیر پنجره ی اتاقش زانوی غم بغـ ـل گرفته بود ، دلش چنگ شد و گفت:
    - چی شده مادر چرا قنبرک گرفتی...مگه خودت نخواستی ... آخه چرا همه چی رو خراب کردی؟
    عادل بی ان که به ماهی نگاه کند زمزمه کرد:
    -نمی تونم فراموشش کنم ماهی... خیلی سخته... خیلی.
    سپس نگاه غم زده اش را از بیرون گرفت و به سمت ماهی برگشت... چرا بغض داشت این پسر؟! چانه اش می لرزید. با افتادن قطره اشکی از گوشه ی چشمانش... به یکباره شصتش خبر دار شد... خدایا چه کار کرده بود این پسر؟
    عصبی فریاد زد:
    - تو چی کار کردی عادل؟
    شانه های عادل لرزیدن گرفت... ماهی دلش هری فرو ریخت... او با عشقش چه کار کرده بود؟
    جلو تر رفت شانه های لرزان او را گرفت و محکم تکان داد:
    - با تو ام...ها.... چی کار کردی تو؟
    چشمان پر از اشک عادل لرزی را بر تنش نشاند...آن قدر با تجربه بود که این نگاه عاشق نادم و پشیمان را نشناسد...
    عادل با صدای گرفته و خش دار گفت:
    - خاله من فقط می خواستم اون خوشبخت باشه...
    به یک باره دست ماهی بالا رفت و بر صورت عادل شست . برق از چشمان خوشرنگش پرید... دست روی صورتش گذاشت... و با نگاهی ناباور به او چشم دوخت.
    ماهی با صدایی پر از خشم گفت:
    - اگه اون موقع این سیلی رو نزدم ، واسه این بود که فکر می کردم لیاقتش رو نداری... اما الان اینو زدم که بگم پسر راهو اشتباه رفتی. تو چی کار کردی با خودت و این دختر؟...
    - در صورتی خوشبخت می شد که من توی زندگیش نباشم.
    یاد آنروز آتش به جانش می انداخت ... روزی که از ناز گذشته بود...دو روز تمام با خود جنگیده بود... همه چیز را سبک ،سنگین کرده بود... و دست آخر بهترین گزینه را انتخاب کرده بود. مگر نه این که مازیار قرار بود خوشبختش کند... هر چه بود برادرش بود.. قرار بود نازش صاحب همه چیز شود... از ماشین و خانه و هر چیزی که در تمام این سال ها از آن ها محروم بود... مازیار پرسیده بود:
    "چی می تونی به خواهرم بدی؟ اصلا چی داری که بدی... خونه؟... ماشین؟... سفرهای آن چنانی ؟... بهترین لباس و اسباب منزل؟... کدوم؟ یا می خوای یه عمر با نداری ، زندگی براش بسازی.پسر خوب فکراتو بکن، این دختر بیست و یک سال از همه چیز محروم بوده... اگه با تو باشه محروم تر میشه... شاید حالا حالاها تو نتونی این چیزا رو براش مهیا کنی"
    نگاه تحقیر آمیز مازیار را مزه مزه کرده بود... به حرف های او فکر کرده بود ... و به این نتیجه رسیده بود ، تنها چیزی که ناز با او داشت فقط عشق بود..."عشق"... اما آیا عشق کافی بود؟... اگر قبلا اصرار بر این داشت که می تواند او را خوشبخت کند برای این بود که ناز هم وزن و هم کفرش بود... اما سرنوشت چرخیده بود و او حالا دختر صدر عظیمی و صاحب کلی ثروت بود... برادرش خوشبختی اش را تضمین می کرد در صورتی که عادلی در زندگی او نباشد... گذشتن از دل عاشق و بی قرارش خیلی سخت و دشوار بود... اما به خاطر او باید تن به این کار می داد....پس بی خیال دل عاشقش شد... مگر نه این که عاشق واقعی فقط خوشبختی معـ ـشوقش را می خواهد... به این باور رسیده بود که ناز با او خوشبخت نخواهد شد...اما تنها توانسته بود یک هفته این حس را در وجودش نادیده بگیرد... مگر می شد ریشه ی عشقی را که ماه ها در پی و جانش تنیده شده بود را به همین راحتی سوزاند... خدا شاهد بود که نتوانسته بود... دوری بی قرار تر و شیداترش کرده بود...
    ماهی با مهربانی دست بر اشک های پسرکش کشید ... خدایا باز هم باید امتحان پس می داد... دیگر تاب این یکی را نداشت... انگار قلبش از جا کنده شده بود و کسی آن را محکم در دست می فشرد... به عادل حق می داد... و از دست خود عصبانی و خشمگین بود... چرا نفهمیده بود ... شاید هم عادل زیادی هنرپیشه ی خوبی بود و نقش بی وفایی را به خوبی اجرا کرده بود... قبول کرد این روی عادل را نشناخته است...
    عادل میان اشک و آه خندید و گفت:
    - باورم نمیشد اونم خیلی راحت قبول کنه... اما طاقت بی محلی های شما رو نداشتم... وقتی باهام حرف نمی زنی قلـ ـبم می خواد بترکه...
    -نه مادر اون جوری نگو... ناز اگه زود قبول کرد به خاطر خودت بود... بهت حق می داد..
    -خاله؟
    - جانم... پسر مهربونم... عزیز دل ماهی.
    -شما باورت می شه اون حرفا مال من باشه... یعنی انقدر سست عنصر و بی خاصیتم که به خاطر گناه یه نفر دیگه این جوری همه چیزم رو نابود کنم؟ خاله ناز واسه من حکم نفس رو داشت... دارم از بی نفسی می میرم.. نمی دونم چرا قلـ ـبم آروم و قرار نداره... چی کار کنم دلم آروم شه؟ چند روزه دارم خفه میشم... حالم خوب نیست خاله... دلم می خواد بمیرم...
    ماهی سر پسرکش را به آغـ ـوش کشید و زمزمه کرد:
    - هیشش... راه سختی رو در پیش گرفتی مادر...
    چهره گرفته ی ماهی را با کلافگی زیر نظر گرفته بود... تکه ای از نان و کتلت خوش عطر بو را در دهان گذاشت... آن قدر ذهنش درگیر چهره ی بهم ریخته ی ماهی بود که لقمه را نجویده فرو داد. اما لقمه در گلویش گیر کرد و راه نفسش را بست... ماهی آن قدر در افکار ش غرق بود که متوجه او نشد. راه نفسش بسته شده بود و احساس می کرد سنگی در قفسه ی سیـ ـنه اش گیر کرده است..داشت خفه می شد... به زحمت لیوان را پر از آب کرد و لاجرعه سرکشید..تکه با فشار پایین رفت و باعث شد دردی را در سیـ ـنه احساس کند... نفسی گرفت و متعجب به ماهی گفت:
    - وای خاله داشتم خفه می شدم...
    ماهی که انگار در دنیای دیگری سیر می کرد فقط اوهومی گفت و دوباره مشغول چنگال زدن به غذای دست نخورده اش شد.. امشب از عادل هم خبری نبود. صدای ملایم و غمگین خواننده ای از اتاقش به گوش می رسید. سر شام به ماهی گفته بود "اشتها ندارم" و ماهی هم پی گیر نشده بود و ابروهایش بیشتر درهم فرو رفته بود... ناز هنوز هم مطمئن بود اتفاقی افتاده است... بی اختیار دلشوره گرفت. دستش به سمت دست ماهی رفت و روی آن قرار گرفت... ماهی نگاه از غذای هم چنان دست نخورده اش گرفت و بی کلام با نگاه پرسید" چیزی می خوای؟"
    به خدا که ماهی را در این چند ماه هیچ وقت این گونه آشفته و بهم ریخته ندیده بود...این زن محکم و قوی را چه می شد؟ تپش های قلبش بیشتر شد... نکند عادل قصر رفتن کرده بود؟
    تمام این روزها خود را درگیر و سرگرم کرده بود تا به او و بی وفایی اش فکر نکند اما باز هم با کوچکترین اتفاقی اول به یاد عادل می افتاد...
    نگران پرسید:
    - خاله؟
    ماهی جواب نداد... تپش قلبش بیشتر شد... با لحنی محکم تر گفت:
    –خاله؟
    - جانم !
    -چیزی شده؟
    ماهی با صدایی که ناخواسته گرفته بود جواب داد:
    -نه مادر چی می خواستی بشه...
    -نمی دونم... اما شما خاله ماهی همیشگی نیستی... انگار از یه چیزی ناراحتی؟
    -نه مادر برای چی ناراحت باشم...
    -خاله یه چیز ی بگم!
    -بگو مادر.
    -نکنه عادل دلش نمی خواد من این جا باشم... حتما معذبه... نمی خواد من جلو چشماش باشم...
    -چرا همچین فکری کردی؟
    - آخه وقتی سر شام نیومد ، یعنی دوست نداره منو ببینه... به خدا مازیار هر روز اصرار می کنه برم اون جا... اما تا من از جواب آزمایش مطمئن نشم نمی تونم برم... بهش بگید یه ذره صبر کنه... به خدا من جذام ندارم... که از ترس سرایتش دیگه حتی نمی خواد منو ببینه...شایدم با خودش میگه این دختره چه قدر پرروئه!
    بیچاره ماهی ، زبانش قفل شده بود و نمی دانست چه بگوید... از همه طرف به او فشار وارد می شد و نمی توانست لب به شکوه بگشاید...حرف های عادل همچون تکه سنگی سخت راه گلویش را بسته بود... ماهی را قسم داده بود که هرگز پرده از آن راز بر ندارد... اما حالا در برابر سخنان ناز کم آورده بود... ناز اشکی را که از گوشه ی چشمش بیرون غلطیده بود ؛ با نوک انگشت پاک کرد و مظلومانه گفت:
    - خاله دلم نمی خواست از پیش شما برم... دوست داشتم عروس شما باشم... عشقی که به عادل داشتم ، یه عشق الکی نبود... عادل با عاشقی کردناش عاشقم کرد. اما حالا خودش همه چیز رو بهم زد... هر چی فکر می کنم نمی تونم خودم رو به زور تحمیلش کنم... می دونی خاله از چی دلم گرفته ؟
    ماهی در سکوت نگاهش می کرد. یارای حرف زدن نداشت. ناز ادامه داد:
    - خاله به خدا هیچ کدوم از این چیزایی که می بینید نمی تونه شادم کنه... اصلا یه آدم مُرده ، کیف و کفش و لباس می تونه خوشحالش کنه؟ بهترین چیزا هم دل منو شاد نمی کنه... خاله دارم می میرم ... اما مجبورم ادای آدمای زنده رو دربیارم... مجبورم بخندم... چرا ؟ چون محکومم به این زندگی که همه چیزش برای من ناخواسته بوده... پدرم منو نمی خواسته... عشقم منو نمی خواد ... مجبورم برای این که تو این دنیای نکبتی که از همون روز اولش تا به الان یه روز خوش بهم نشون نداد، زندگی کنم و حق دم زدنم ندارم...
    تحمل شنیدن حرف های ناز برایش سخت بود آن هم بعد از شنیدن حرف های عادل... قلب ناسور ماهی یارای این همه فشار را نداشت... احساس می کرد قلبش در میان دستی مشت شده است و محکم فشرده می شود ،حالتی که از بعد از ظهر هر لحظه تجربه اش کرده بود... دستش که به سمت قلبش رفت ناز کلام در دهانش ماسید... چهره ی کبود ماهی زبانش را قفل کرد ... اما وقتی ماهی کنار سفره نقش زمین شد جیغی از ته دل کشید و بلند ماهی را صدا زد...
    ************

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    نگاه امیرعلی روی چمدان بزرگ دسته دار خیره مانده بود. سایه با لبی پر از خنده مقابلش ایستاد و چشمان خوشرنگش را به او دوخت و گفت:
    - ممنون که یه بار دیگه این فرصت رو بهم دادی.
    امیرعلی نگاهش را از آن دریای بی کران گرفت و کلافه پوفی کرد و جواب داد:
    - حرفام که یادت نرفته؟
    سایه با همان لحن امیر علی گفت:
    -نه همه رو حفظ کردم .یک ،نباید تو کارت دخالت کنم ... دو، اگه اینجام فقط به خاطر سوگله... سه ،به من مربوط نیست تو با کی رابطه داری و چی کار می کنی.... چهار، هیچ وقت، تاکید می کنم هیچ وقت بهت نزدیک نمی شم... چون دیگه عاشق من نیستی...
    و با حسرت زیر لب زمزمه کرد:
    -اما کاش هنوزم عاشقم بودی.
    امیر علی سرش را جلوتر آورد و گفت:
    - نشنیدم... یه بار دیگه تکرار کن!
    -هیچی... به خدا من هیچ چشم داشتی به این زندگی ندارم... من فقط به خاطر سوگل اینجام...
    -خوبه.... و اون محرمیت ، فقط به خاطر راحتی خودمه... فکر نکن که می تونی دوباره منو به سمت خودت بکشونی... در ضمن حواست باشه که تو برای من در حد یه پرستار بچه ای... فقط همین...
    باز همان لبخند مکش مرگ مای خود را بر لب نشاند و گفت:
    -باشه آقا... من حرفی ندارم حالا می تونم برم؟
    امیرعلی بی توجه به لبخند او سرش را تکان داد و به سمت پنجره رفت... از تپش های قلب بی قرارش هیچ خبری نبود... به راستی که عشق این زن در دلش مرده بود... اما به خاطر دخترک بی قرارش مجبور به این مصالحه بود... سوگل نیاز به مادر داشت.. تا کی باید به دنبال پرستار می گشت؟...مگر نه این که هیچ کس نمی توانست جای مادر را بگیرد... بی اراده به یاد ناز افتاد. همین چند روز پیش به دیدن سوگل آمده بود... هنوز هم از حرف هایی که شنیده بود در عجب بود... باورش نمی شد ناز دختر شوهر عمه اش باشد و خواهر ناتنی مازیار... هنوز مازیار را ندیده بود که اگر می دید حتما تمام عذاب هایش را در قالب مشتی نثار چانه اش می کرد...
    آهی از سر افسوس کشید... حالا که سایه برگشته بود ، دیگر همه چیز در او مرده بود... زمانی فکر می کرد اگر سایه قبول کند و برگردد دنیا را چراغانی می کند. اما حالا هیچ حسی نداشت. درست مثل آدمی گیج و سرگردان وسط دوراهی زندگیش گیر کرده بود...
    *******************
    دستش را روی سیـ ـنه ی مرد کشید و بـ ـوسه ای نرم بر آن زد... مرد از زیر پلک هایش نگاهی کرد و با صدایی خش دار گفت:
    - نکن بی شرف... خیلی خسته ام...
    -مگه کوه کندی...
    –کم از کوه کندن نبود...
    ندا پاهای خوش تراشش را روی هم انداخت و گفت:
    - حیدر فکراتو کردی؟
    -در مورده؟
    - اِ... حیدر بهم کمک می کنی دیگه؟
    -تو فقط جون بخواه.
    نیش ندا تا بنا گوش باز شد و گفت:
    - یه چند نفری هستن که باید گوشمالی شن...
    -چه جوری باشه... فقط خط خطی بشن... یا این که راهی اون دیارشون کنم؟
    - می خوام انتقامم رو ازشون بگیرم... اگه بدونی به خاطر اونا چه عذابی کشیدم...
    - پس زنده شون نمی ذارم... از مادر زاییده نشده اونی که بخواد ندا خانم ما رو اذیت کنه...
    لب هایش به خنده ای عمیق کش آمد و سر بر سیـ ـنه ای پهن و مردانه او گذاشت ...
    کاش خیلی زودتر از این ها با این مرد آشنا می شد... حیدر مردی درشت اندام و هیکلی و باچهره ای که او را به یاد فیلم های جاهلی قدیمی می انداخت، پر بود از مرام و معرفت !... در هفته ی گذشته او را از لجن زار خانه ی زری هندی بیرون کشیده بود و به قول خودش سرو سامانی به زندگیش داده بود... و حالا که دوباره به آرامش رسیده بود باز شراره های انتقام در وجودش شعله ور شده بود و آرام و قرار را از او گرفته بود... دلش نمی خواست امثال ناز و مازیار راحت به کار خود برسند و به ریش پدر نداشته اش بخندند... باید حالا که می شد... حالا که می توانست...حالا که کسی مثل حیدر را داشت، انتقام سختی از آن ها می گرفت، تا درس عبرتی برای آیندگان باشد...
    نا امیدانه دست بر شیشه کشید و قطرات اشک سیل آسا بر گونه هایش چکید... زنی که آن سوی شیشه چشم بسته بود ماهی بود... اصلا نفهمید چه طور به بیمارستان رسیدند... فقط زمانی را که عادل بر سرش فریاد کشید را به خاطر داشت... ماهی را از دست رفته می دید و بی اراده جیغ می زد... جیغ هایی از ته دل و هیستریک... ماهی برای دقایقی مرده بود... اما عادل او را بر گرداند ... و این را مدیون دوره های کمک های اولیه ای بود که در عسلویه تفننی و در ساعات بیکاری گذرانده بود. دست های عادل که بر قفسه ی سیـ ـنه ی ماهی نشست و با ضرب بالا و پایین شد، قلب ایستاده ی او را به کار انداخت.. تمام مدت ناز نفس در سیـ ـنه حبس کرده بود و وقتی عادل گفت "خدایا شکرت "نفسش را محکم بیرون داده بود...اورژانس که آمد ماهی را با خود برد و او به همراه عادل بی حرف و کلامی به دنبال آمبولانس راهی بیمارستان شدند... نگاه عادل به چهره ی رنگ پریده و چشمان خیس او خیره مانده بود. چند لحظه بعد طاقت نیاورد و با دیدن حال و روز ناز از جایش برخاست و به طرف او رفت... گوشه ی آستین او را گرفت و به سمت نیمکتی در همان نزدیکی برد. ناز بی اراده نشست و عادل بی حرف در پیچ راهرو گم شد...تپش های قلبش بی امان شده بود... حس نزدیکی به عادل حالش را بیشتر به هم می ریخت... هنوز در این فکر بود که عادل کجا رفته است که آب میوه ای مقابلش گرفته شد... نگاهش را بالا کشید و روی چهره ی درهم فرو رفته ی عادل مات شد...
    -بگیرش...
    دلش مقاومت می خواست ... زیر لب زمزمه کرد:
    - میل ندارم...
    عادل کنارش نشست و بی توجه به گفته ی او نی را در پاکت فرو برد و به سمتش گرفت و با لحنی خشک و بی روح گفت:
    - بگیرش... رنگت خیلی پریده...
    از این لحن سرد تنش یخ زد... یعنی ان قدر از او بدش می آمد.. لب جمع کرد و با پشت دست آب میوه را پس زد و با تحکم گفت:
    - گفتم که نمی خورم...
    عادل عصبی از جایش بلند شد.. رنگ و روی پریده ی ناز دیوانه اش کرده بود اما به خود نهیب زد" عادل بس کن ،اون دیگه مال تو نیست...پس تمومش کن." دیگر اصرار نکرد و آب میوه را همان جا کنار او روی صندلی گذاشت به سمت در آی سی یو رفت... نگران ماهی بود... اگر بلایی سرش می آمد هرگز خود را نمی بخشید. خودش می دانست حرف هایش با ماهی باعث این اتفاق شده است وگرنه ماهی زنی نبود که به همین راحتی از پا درآید...پیشانی اش را به در شیشه ای چسباند... پس چرا کسی خبر نمی داد؟... در همین موقع در باز شد.. کمی از در فاصله گرفت و با دیدن پرستار به سمت او هجوم برد...
    – خانم پرستار چی شد... بهتره؟
    - اگه همون موقع احیاش نمی کردین زن بیچاره از دست می رفت... اما خدا رو شکر الان همه چی نرماله... الان دکترش هم میاد می تونین با خودش صحبت کنین...
    عادل دستهایش را پشت گردن گذاشت و سر به آسمان کشید و با نفسی که به آسودگی بیرون میداد گفت:
    - خدایا شکرت...
    چشمان خیس ناز ، از همان فاصله هم دیوانه اش میکرد... مگر نه این که ماهی برای هر دو مادری کرده بود... ناز هق هق کنان زمزمه کرد:
    -خدایا شکرت... خدایا از این که ماهی رو برام حفظ کردی ازت ممنونم...
    عادل باز طاقت نیاورد و به سمتش رفت.. آب میوه را برداشت و به دستش داد:
    - می دونم با حرفایی که زدم چشم نداری منو ببینی... اما به خاطر ماهی هم که شده اینو بخور...
    دیگر یارای مقاومت نداشت... تمام وجودش از شدت ضعف می لرزید... با دستانی لرزان پاکت آب میوه را گرفت و نی را در دهان گذاشت... با اولین میک، احساس کرد حسی عجیب و توصیف ناپذیر زیر پوستش دوید.دلش برای عاشقانه های عادل تنگ شده بود... دلش می خواست مثل قبل دیوانه بازی در آورد آن طوری که ناز همیشه از شرم و خجالت لب هایش را به دندان می گرفت و گونه هایش سرخ می شد... با صدای مهربان عادل به خودش آمد:
    - همه شو تا ته بخور... فکر کنم فشارت پایینه که انقدر رنگت پریده...
    این مهربانی ها را کجای دلش می گذاشت... لعنتی لحنش آن قدر دلنشین و خواستنی بود که هوش از سرش می برد... کاش می شد به عقب برگردد ... کاش می شد هنوزم عاشقش بود... اما عادل نگاه از چشمان او گرفت و از جا برخاست... دست بر جیب زد و به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست... خستگی از چهره اش می بارید... نگاه ناز اندام خوش فرم او را درنوردید... با خود گفت"خدایا حاضرم همه چی رو بدم فقط عادل مال من باشه" اگر می دانست همان لحظه همین جمله از ذهن عادل گذشته بود دیگر هیچ غصه ای نداشت... چشمان خسته ی عادل که بی اختیار باز شد، نگاه او را غافلگیر کرد و برای ثانیه ای غمی پنهان در چشمان او آشکار گردید... غمی که همین دیشب در چشم ماهی هم دیده بود... این چه چیزی بود که او از آن خبر نداشت؟...چه بود که ماهی را تا دم مرگ کشانده بود؟...
    دیگر سکوت را جایز ندید و پرسید:
    - چی به ماهی گفتی که به این حال و روز افتاد؟عادل تکیه اش را از روی دیوار برداشت و گامی به جلو آمد:
    - نمی فهمم از چی داری حرف می زنی...
    ناز مکثی کرد و خیره در چشمان او گفت:
    - ماهی از سر شب حالش خوب نبود... تو فکر بود...
    عادل میان کلام او دوید و گفت:
    - خب این چه ربطی به من داره؟
    - شما دارید یه چیزی رو از من پنهون می کنید...
    عادل دوباره همان لحن خشک و بی روح را پیشه کرد و گفت:
    - ماهی دیگه پیر شده... اینو که باید قبول کنیم، نه؟...در ضمن ممکنه تو این سن برای هر کسی حمله ی قلبی اتفاق بیفته...
    نگاه تند و تیز ناز باعث شد، پوفی از سر کلافگی بکشد و به سمت در شیشه ای برود... حالت کلافه ی عادل،ناز را مطمئن ساخت که حدسش درست است.. چیزی این وسط درست نبود و چشمان غمگین عادل حرف های زیادی برای گفتن داشت. چرا هنوز عشق را در پس این نگاه غمگین حس می کرد... اما عادل به طرز ماهرانه ی سعی در مخفی کردن آن داشت...
    باید تا بهبودی ماهی صبر می کرد...
    ***
    دست ماهی را که گرفت حس دلپذیری زیر پوستش دوید... حسی پر از امنیت و آرامش!
    ماهی واقعا برایش حکم مادر را داشت... درست بود که ارتباط خونی بین شان نبود اما رابطه ی بین ها چیزی فراتر از این حرف ها بود... ماهی فشاری خفیف به انگشتانش آورد...
    -خوبی قربونت برم؟
    -نگران من نباش مادر...
    -الهی فداتون بشم ... خدا رو شکر حالتون خوبه... دیشب مُردم و زنده شدم خاله...
    ماهی لب های خشکش را بهم سایید و گفت:
    - نترس مادر بادنجون بم آفت نداره.... عادل کجاست؟
    -اون بیرونه... گفتن یکی یکی بیاییم تو....وای خاله خدا رو شکر عادل اون جا بود وگرنه من که از دستم هیچ کاری بر نمی اومد...
    به یاد لحظه ی افتادن ماهی که افتاد ،چانه اش لرزید و اشک از گوشه ی چشمانش بیرون لغزید... دلش نمی خواست گریه کند اما توان کنترل کردن خودش را نداشت. به سرعت از اتاق بیرون دوید...
    دقایقی بعد عادل وارد اتاق شد، ماهی با دیدن او لبخند ضعیفی گوشه ی لب هایش نقش بست...
    دست ماهی را میان پنجه های قوی خود گرفت و بـ ـوسه ای نرم بر پشت آن نشاند... همیشه خود را مدیون این زن می دانست.. اویی که هم چون مادری مهربان دست نـ ـوازش بر سرش کشیده و حمایتش کرده بود... تمام دوران کودکی و نوجوانی اش بعدِ از دست دادن خانواده اش با محبت های ماهی گذشته بود... این او بود که خرج تحصیل و دانشگاهش را داده و همیشه او را هم چون مادری واقعی حمایت کرده بود...ماهی با لحنی سرشار از نگرانی زمزمه کرد:
    - اون بچه هنوزم می خوادت...
    نگاه درشت عادل باعث شد ، ادامه دهد:
    -حاضره همه چیزشو بده اما تو رو داشته باشه... عادلم همه چیز پول نمیشه... اون با تو خوشبخته...
    لبخند نصف و نیمه ای بر لب های عادل نشست:
    -باشه قربونت برم...انقدر خودت رو خسته نکن ... چشم،شما خوب شو... بیا خونه. راجبش حرف می زنیم... قول می دم تصمیم درست بگیرم...
    - مواظب هم باشین...
    پلک های ماهی که آرام بر روی هم گذاشته شد ، بـ ـوسه ای بر پیشانی او زد و آهسته از اتاق بیرون رفت...
    **************
    تماس را که پاسخ داد، صدای نگران مازیار در گوشش پیچید:
    -تو کجایی ناز؟
    -من بیمارستانم... دیشب حال خاله ماهی بد شد، آوردیمش بیمارستان.
    مازیار کفری گفت:
    - نگو که با اون پسره؟
    عادل روی نیمکتِ رو به روی آی سی یو نشسته و همان طور به خواب فرو رفته بود . حالا که هر دو توانسته بودند پس از ساعت های سخت و دلهره آور شب گذشته با ماهی صحبت کنند، با خیال آسوده کمی پلک بر هم گذاشته بود...
    ناز از جایش بلند شد و بیشتر از قبل از عادل فاصله گرفت و در گوشی زمزمه کرد:
    - چی داری می گی مازیار... اگه دیشب عادل نبود الان خاله ماهی زبونم لال مرده بود...
    -حالا کی میای بریم پیش بابا؟
    - نمی دونم شاید چند روز درگیر خاله باشم...
    - یعنی اون زن از پدر واقعی خودت مهم تره؟
    محکم و جدی جواب داد:
    - مازیار! خاله ماهی خیلی برام مهم تر از اون چیزیه که فکرشو می کنی!
    مازیار مصرانه گفت:
    - من نمی فهمم تو چرا نمی خوای قبول کنی خانواده ت پیدا شده ... اصلا زندگی کردن با اونا درست نیست... در ضمن نمی خوام دور و بر اون پسره ی یه لا قبا بچرخی...
    لحن مازیار آزارش می داد... لحنی که احساس می کرد از بالا به پایین می نگرد... مگر نه این که در همین مدت زمان کوتاه ، ماهی همچون مادری مهربان او را بی چشم داشت، زیر بال و پر خود گرفته بود، کاری که پدر واقعیش از او دریغ کرده بود...دلش به درد آمد... اصلا هر کاری می کرد نمی توانست هیچ حس خوبی نسبت به آن مرد داشته باشد... اما برعکس، ماهی مانند تکه ای از وجودش شده بود... از یک رگ و ریشه نبودند اما مهر ماهی آن چنان با تن و جانش عجین شده بود که هرگز او را رها نمی کرد...
    مازیار که سکوت او را دید ، بلندتر گفت:
    - ناز زنگ زده بودم بگم ، قراره بابا رو ببریم خونه... فقط می خوام تو هم باشی...
    مانده بود چه بگوید... حاضر نبود برای لحظه ای ماهی را تنها بگذارد...
    -چرا؟
    - خب میگن این جا کار بیشتری براش نمیشه کرد... باید پرستار بگیرم...اگه بیایی و تو رو ببینه شاید خیلی براش بهتر باشه...
    دلش نمی خواست برود... دوری از ماهی برایش غیر ممکن بود اما، چه می کرد او هم پدری ناخواسته بود... پدری که مهری به او نداشت ... اما دلش رضا نمی داد همان بی مهری را نسبت به او پیشه کند. کلافه نفسش را بیرون داد و گفت:
    - ببینم چی کار می تونم کنم...
    -پس منتظرم.. بهم زنگ بزن خودم میام دنبالت.
    - باشه خبر می دم...
    چند نیمکت دور تر از عادل نشست. گیج و سر درگم سرش را بین دستهایش گرفت و چشم هایش را بست... سردردش دوباره برگشته و شقیقه هایش به شدت ضرب گرفته بود...با صدای گام ها یی چشمانش را باز کرد... با دیدن عفیفه خانم و نسرین لب هایش را به لبخندی زیبا مزین کرد و از جا بلند شد و به سمت آن ها رفت... یکی یکی او را به آغـ ـوش گرفتند و حال ماهی را پرسیدند... خدا را شکری گفت و کمی شرح حالش را داد. عادل هم که متوجه حضور آن ها شده بود چشمانش را باز کرد و از جا برخاست و به سمت آن ها آمد... نگاهش بی اراده بین عادل و نسرین می چرخید... چرا عادل خریدارانه به نسرین نگاه می کرد و با لحن خاصی حالش را پرسید... حال دلش را نفهمید... باور نداشت که عادل از آن نگاه های مهر آمیزی که همیشه سهمیه او بود، خرج نسرین کند... تهوع به سراغش آمده بود و رنگش رو به زردی می رفت... اما عادل متوجه حال او نبود و مشغول تعارف به عفیفه خانم و نسرین بود.. دیگر ایستادن در آن جا کار ساده ای نبود... ضربان قلبش به شدت پایین آمده بود و حس می کرد گامی با مردن فاصله ندارد... به همین خاطر رو به نسرین گفت:
    - نسرین جان ، میشه ازت بخوام امشب پیش خاله بمونی... من باید جایی برم..
    نگاه عصبانی عادل به سمت او چرخید ... نسرین دست او را گرفت و گفت:
    -آره عزیزم... برو خیالت راحت...
    دلش نمی خواست حتی یک ثانیه ی دیگر آن جا بایستد... بی رمق به سمت آی سی یو رفت و از پشت شیشه به ماهی نگریست و زیر لب با او خداحافظی کرد. رفتن و ندیدن را ترجیح می داد... سرسری خدا حافظی کرد و به سمت خروجی بیمارستان به راه افتاد.. وارد حیاط شد.. بغض داشت.. احساس خفگی می کرد.. نگاه عادل از مقابل چشمانش کنار نمی رفت... چه قدر زود برایش جانشین پیدا شده بود... بی اختیار پوزخندی زد.
    هر چند نسرین پدر داشت ... مادر داشت... مشکلی به بزرگی "حرامزادگی"نداشت... در افکارش گیج و گنگ دست و پا می زد که بازویش از پشت محکم کشیده شد... به عقب برگشت و با همان حال و روز نزار به عادلی که روزی عاشقش بود نگاه کرد... عادل با چهره ای خشمگین داد زد:
    - چرا هر چی صدات می کنم جواب نمی دی؟
    کِی صدایش کرده بود... پس چرا چیزی نشنیده بود؟ نگاهش بی دریغ صورت او را کاوید... می خواست برای همیشه با این چهره خداحافظی می کرد... عادل این بار دلش را بد جور شکسته بود...
    – کجا می خوای بری؟
    دیگر دیگ صبرش جوش آمده بود ، داد زد:
    - به تو چه ها... به تو چه؟
    عادل متعجب نگاهش کرد و گامی به عقب برداشت و گفت:
    - چی شده ؟ دیوونه شدی؟
    -آره دیوونه شدم ...به تو ربطی داره؟
    می خواست داد بزند " معلومه که ربط داره... تو عشقمی.. تو نفسمی... " اما انگار مُهری بر لبـ ـانش زده شده بود... نباید دخترک را دوباره امیدوار می کرد... مگر نه این که او را به سمت خوشبختی سوق داده بود ... پس باید تا آخرش محکم می ایستاد...
    بغض ناز سر باز کرد و گفت:
    -مبارکت باشه... نسرین دختر خوبیه...
    باز دل عادل فریاد زد" احمق چی داری واسه خودت می گی... این پرت و پلاها چیه برای خودت به هم می بافی" اما زبانش بی اراده برخلاف دلش چرخید و با کمال نامردی گفت:
    - چیه نمی تونم به آینده م فکر کنم؟
    وای که دنیا بر سر ناز آوار شد... نفسی گرفت تا اجازه ریختن اشک هایش را در مقابل این مرد ظالم ندهد... نفس گیر کرده اش را به زحمت بیرون داد و گفت:
    - خوشبخت بشی...
    عادل با خود فکر کرد "خیلی پستی عادل... این دختر جونی نداره که انقدر این بازی رو کش میدی... پس یه بارش کن... بذار راحت دل بکنه... رهاش کن... غل و زنجیر عشقت رو از دست و پاش باز کن... دل بکن لعنتی"
    ضربه آخر را بر قلب ضعیف ناز فرود آورد...
    - ماهی حالش خوب بشه میرم خواستگاری...
    پاهای ناز دیگر ایستادن نمی خواست... دستش مشت شد وگرنه ممکن بود بلند شود محکم روی صورت او بنشیند... چشم های پر آبش را از او گرفت و به سمت بیرون بیمارستان دوید...
    حالا این عادل بود که می شکست... پاهایش خم شد. زانو زد... جایی میان حیاط بیمارستان... دست هایش را روی صورتش گذاشت و داد زد:
    - فقط به خاطر خودت بود...
    و نالید:
    - به خدا به خاطر خودت بود...
    شانه هایش می لرزید... دیگر مطمئن بود خودش جان عشقی را که داشت نفس های آخرش را می کشید گرفته است و حالا برسر مزارش زجه می زد...
    آسمان غرید... قطرات درشت باران از خیس کردن این دو عاشق دریغ نداشتند... قلب هر دو پاره پاره شده بود و فقط این خدا بود که از دل هر دوی آن ها خبر داشت...
    باران شدت گرفته بود. سایه پشت پنجره ایستاده و محو تماشای باغ بود. در اثر نور چراغ های باغ تصویر زیبایی مقابلش جان گرفته بود... چه قدر دلش می خواست بیرون برود .
    مگر نه این که دلش پر از درد بود؟
    دلش خیس شدن زیر باران را می خواست... شاید هم شستن روح و روانش با این نعمت الهی... کاش می شد پاک کرد آن همه اشتباهاتی را که بر لوحه ی زندگیش نقش بسته بود... بی توجه به وضعیت نا مناسب لباسش از اتاق خارج شد... نیمه شب بود و سوگل به خواب رفته و اویی که هنوز چشم انتظار آمدن امیرعلی بود.
    پله ها را به سرعت طی کرد و از پذیرایی گذشت... خدایا چه حالی داشت امشب... امشب بخشش می خواست، از خدایی که بی دریغ نعمتش را بر سر بندگانش فرو می ریخت... حالا که زیر باران ایستاده بود احساس خوبی داشت... موهای خوش فرمش زیر باران خیس شده بود و قطرات درشت باران سر و صورتش را در می نوردید... تن و جانش خیس آب شده بود.
    نمی دانست چرا نمی تواند گریه کند... در این چند روز آن قدر بی محلی از امیرعلی دیده بود که داشت می مرد... اما راه اشک هایش بسته شده بود... دیشب هم که آن قدر دیر به خانه آمد که تمام راه هایی که در نظر گرفته بود به رویش بسته شد... ساعت از دوازده گذشته بود و هنوز از امیرعلی خبری نبود... رسما او را ندید می گرفت و با این کار او را تا حد مرگ می آزرد... برای اویی که همیشه مورد توجه امیر علی بود این نادیده گرفته شدن ها سخت و دشوار بود.. می دانست با توجه به کم طاقتی اش به زودی صبرش به پایان خواهد رسید... وسط باغ زانو زد و دست به آسمان کشید، دلش را به باران سپرد و با خدایش سخن گفت.
    "خدایا این بنده تو دریاب... دیگه نمی بینی منو... مگه نمی گی صدا کنید منو تا استجابت کنم شما رو... خدایا می دونم بد کردم... در حق همه ظلم کردم... اما دیگه بریدم... خدایا من عاشقشم... با تمام وجود می خوامش... بچه مو می خوام... خدایا دیراومدم... اما تو نگو که دیر شده... یه فرصت دیگه بهم بده... خدایا من طاقتش رو ندارم... وقتی داره به قصد آزار من با یکی دیگه حرف می زنه تحملش رو ندارم...خدایا غلط کردم... خدایا منو ببخش. یه فرصت... فقط یه فرصت"
    دیگر لرز بر جانش نشسته بود... از جایش بلند شد... لباسش گلی شده بود و از سر و جانش آب می چکید... اشکی که چند روز بود پشت پلک هایش به اسارت رفته بود حالا راه باز کرده و از قفس چشمانش رها شده بود...مایوس و ناامید به سمت عمارت راه افتاد. اما در همان لحظه بوق های پی دی پی، حسن را از خانه کوچک کنار باغ بیرون کشید...
    اتومبیل که مقابلش ایستاد، امیرعلی با آن قد و بالا پیاده شد.. دیدن سایه در آن حال و روز او متعجب کرد... جلو آمد و گفت:
    - سایه چیزی شده؟
    شاید تنها جمله ای که در این چند روز با سایه گفته بود همین بود. حالا بی اراده دندان هایش چلیک چلیک به هم می خورد... امیرعلی بی درنگ جلوتر رفت و دست بر بازویش گذاشت و با لحنی نگران پرسید:
    - چت شده تو ؟ چرا زیر بارون وایستادی؟
    چقدر دلش نگران شدن می خواست..چه قدر تشنه ی محبت بود... با خود فکر کرد" خدایا یه کاری کن منو ببخشه"... نگاه خیسش را بالا کشیدو به چشمان مضطرب او دوخت.امااین بار با صدای نگران امیر علی به خلسه ای از آرامش فرو رفت...
    ندا نگاهش را از روی حیدر بر داشت و گفت:
    - این جور که فهمیدم پدره تو بیمارستانه و کسی تو خونه نیست ...
    حیدر گوشه ی سبیل پهنش را به دندان گرفت و با ابرویی درهم فرو رفته گفت:
    - برو سر اصل مطلب...
    -ببین حیدر... من اول باید به اون پولا برسم... مازیار می گفت باباش همیشه یه پول کلون تو گاو صندوقش هست... اون جور که تحقیق کردم فردا شب بهترین موقع برای رفتن تو اون خونه است.. چون اون مرده و زنش تو غیبت آقاشون رفتن شهرستان... و فعلا کسی تو باغ نیست... البته یه سیستم ایمنی قوی داره که اون با تو ... دیگه؟
    حیدر نگاهی خریدارانه به سر تا پای او اند اخت و گفت:
    - پس انتقامت چی؟
    -اول پولا... وقتی دست و بالم خالیه نمی تونم کاری از پیش ببرم.. بعد میریم سراغ انتقام... در ضمن همین خودش یه انتقام بزرگ از مازیاره... راستی تو که با گاو صندوق مشکلی نداری؟
    نیشخندی روی لب های حیدر نشست و گفت:
    - هنوز کسی رو دست من پیدا نشده... خودت که می دونی من چه قدر قابلیت هام بالا ست...
    ندا سرخوشانه خنده ای سر داد و در چشمانش برقی از خوشحالی درخشید... او با این مرد به همه چیز می رسید...
    **************
    باران بی مهابا می بارید ... امیر علی به سرعت دست زیر سر و زانوی سایه انداخت و او را به آغـ ـوش کشید... بدن خیس و سرد سایه او را ترسانده بود.. وارد عمارت شد و تازه زیر نور چراغ های پذیرایی متوجه چهره ی رنگ و رو پریده ی او شد... قلبش به شدت در سیـ ـنه می کوفت... به سمت پله ها رفت و وارد اتاق سایه شد. او را روی تخـ ـت گذاشت و به سمت کمد لباس هایش رفت... حوله ی بزرگی را برداشت و به سمت سایه آمد... چهره ی بدون آرایش سایه او را به یاد دوران جوانی اش می انداخت... انگار کسی به قلبش چنگ زد... او عاشق همین چهره ی دخترانه و ملیح شده بود...سرش را تکانی داد و بی توجه به افکارش سریع لباس های خیس سایه رو بیرون کشید و حوله را محکم دور او پیچید... اما رنگ پریده و لبان سفید سایه هنوز نشان از سرمای درونش داشت... دوباره به سمت کمد رفت و چند دست لباس برداشت ... اندام خوش تراش و زیبای سایه او را به گذشته ها می برد... دستانش می لرزید و قادر به پوشاندن لباس ها نبود...پتو را بیشتر دور او پیچید. کم کم گرمای پتو باعث شد پلک های سایه از هم باز شود...با دیدن امیرعلی بی اراده اشک هایش سرازیر شد و لرزان زمزمه کرد:
    - امیر سردمه...
    صدایش لرزی را بر وجود او انداخت... شراره آتش عشق که مدت ها زیر خاکستر قلبش پنهان شده بود با دیدن این چهره ی مظلوم کم کم شعله ور می شد... او هنوز عاشق این زن بود... مگر نه این که در این چند روز از این همه نزدیکی کلافه و سردرگم بود... بین خواستن و نخواستن گیر افتاده بود... بین بخشیدن و نبخشیدن... و حالا با تمام وجود این زن را می خواست...باز صدای ناله ی سایه رعشه ای به تنش انداخت...
    –امیر...
    امیر علی زمزمه کرد:
    -جانم!
    - سردمه..
    حالا این امیر علی بود که خود را بیشتر روی تخـ ـت کشید و او را که هنوز رنگش سفید بود، محکم در آغـ ـوش گرفت.. و این بار لب هایش که روی لب های سایه قفل شد گرمایی شیرین و دلچسب را به جان سایه ریخت...نگاه هر دو به هم دوخته شده بود...رنگ عشق در چشمان هر دو موج می زد. سایه پلک هایش را بست و فقط یک جمله در قلب و جانش تکرار شد:
    - خدایا شکرت... ازت ممنونم...
    چشمانش را به زور از هم باز کرد.. پلک هایش سنگین و متورم بود... گریه هایش تا نزدیکی های صبح ادامه پیدا کرده بود و حالا با خوابی کوتاه این چنین خسته و نزار به نظر می رسید... هوای دلگیر پاییزی و غم نشسته بر جانش، عجیب حال و روزش را اسفبار نشان می داد... نگاهی به گوشی همراهش انداخت. چندین تماس از سوی مازیار داشت... اما از عادل خبری نبود... دلش چنگ شد. دست روی دهان گذاشت و بی صدا هق زد... باورش سخت بود اما ،عادل او را پس زده بود.

    ***
    وارد بخش شد و با دیدن مازیار آرام به سویش گام بر داشت... چشمان سرخ و به خون نشسته اش از دید مازیار دور نماند.. او که متوجه ناز شده بود، جلو آمد و دستش را گرفت و گفت:
    - کجا بودی؟ از دیشب صد دفعه باهات تماس گرفتم...نمی دونی این جا گیرم؟
    - رفتم خونه.. خسته بودم.
    -چی شده چرا گریه کردی؟ مگه نگفتم هر موقع خواستی بیایی خبرم کن تا خودم بیام دنبالت...
    کلافه دستش را از میان دست های او بیرون کشید و گفت:
    - چی شد مرخصش نکردن؟
    مازیار مصرانه پرسید:
    -تو دیشب قرار بود بیایی این جا!
    نتوانست بگوید شب را با آن حال و روز نزار نمی توانسته بیاید... مازیار بازویش را گرفت و او را به سمت خود چرخاند و گفت:
    - وایستا ببینم... این چه سرو شکلیه؟ نکنه او ن پسره ی عوضی باز اومده سراغت...
    عصبی نگاه از او گرفت و بی آن که پاسخی به سوال او دهد پرسید:
    - بالاخره چی شد آقای عظیمی رو کی مرخصش می کنن؟
    نگفت "بابا" زبانش به این کلمه نمی چرخید... مازیار سرخ شد و گفت:
    - ناز اون بدترین آدم روی زمین... اما قبول کن اون پدرته...
    ناز که انگار دیوانه شده بود ، محکم بازویش را از میان دست های او بیرون کشید و داد زد:
    - انقدر نگو پدرت... من هیچ وقت اونو به پدری قبول ندارم و نمی کنم. من حتی تو رو هم به برادری قبول ندارم... چه برسه به اون...
    دهان مازیار از تعجب باز مانده بود . ناز که حالا از شدت خشم سرخ شده بود، گامی به عقب برداشت و ادامه داد:
    - این مرد یه عمر باعث شد تنها زندگی کنم...یه عمر حسرت همه چیز به دلم نشست... مادرم رو به خاطر همین مرد از دست دادم... بیست و یک سال تو اون پرورشگاه تنها و بی کس بزرگ شدم...اون موقع کجا بود؟ ...ها؟
    و با دست به سمت در بسته ی اتاق اشاره کرد.
    - حالا هم با حضورش باعث شد دوباره تنها بشم... همه چی رو ازم گرفت... زندگی رو که دوست داشتم نابود کرد... عشقم رو گرفت... می فهمی شماها با حضورتون همین زندگی ساده رو ازم گرفتین...
    -چی داری می گی تو... اون پسره ی یه لا قبا باز چی بهت گفته؟
    پوزخندی زد:
    -هه...اونم یکی مثل شما... همه تون نامردید... متنفرم از همه تون... متنفر...
    حالا اشک ها بی مهابا باریدن گرفته بود و عقده ی دل خالی می کرد. مازیار متاثر او را به آغـ ـوش کشید و گفت:
    - هیشش... عزیز دلم... چی شده؟ دلت از کجا پره؟
    هق هق کنان با کلماتی مقطع گفت:
    - می خواد ازدواج کنه... منو نمی خواد... م...ت... ن...فر..م...
    و مشت گره کرده اش بر سیـ ـنه ی مازیار نشست...قلب آتش گرفته ی مازیاربا شدت در سیـ ـنه تپیدن گرفت... او با یک دانه خواهرش چه کرده بود؟... عصبی لب به دندان گزید... اشک های ناز پیراهنش را در ناحیه سیـ ـنه خیس کرد... طاقت گریه های او را نداشت.. برای لحظه ای با فکر این که "اگر ناز بفهمه؟ " لرزی بر تنش نشست... چرا نخواسته بود عادل در زندگی خواهرش حضور داشته باشد؟... شاید به این باور نرسیده بود که ناز این چنین او را از ته دل دوست دارد.. این اشک ها را باور نداشت...
    دست نـ ـوازشگرش بر کمـ ـر او بالا و پایین شد و زمزمه کرد:
    -همه چیز درست میشه بهت قول میدم... خب...
    هنوز باورش نمی شد این چنین در آغـ ـوش گرم امیرعلی خوابیده باشد. عاشقانه های دیشب را به خاطر آورد و لبخند خوشرنگی بر لبـ ـهایش نشست. چه قدر خدا را شکر کرده بود با هر کلام امیرعلی...
    سر بر سیـ ـنه ی او سایید و بـ ـوسه ای نرم بر سیـ ـنه ی فراخش زد. امیر علی پلک از هم گشود و با دیدن او لبخندی نرم زد و زمزمه کرد:
    -خوبی؟
    سایه خود را بیشتر بالا کشید و این بار بـ ـوسه ای بر کنج لب های او زد و گفت:
    - اوهوم..
    امیر مهربانانه پاسخ بـ ـوسه اش را داد و نگاه در چشمان خوشرنگ او دوخت و گفت:
    -دیشب خیلی ترسوندیم.
    -امیر؟
    - جانم...
    قلب یخ زده اش با همین یک کلمه گرم شد و جانی تازه گرفت...
    -ازت ممنونم.
    امیر علی با شیطنت پرسید:
    -بابته؟
    -هنوز باورم نمیشه منو بخشیده باشی.
    بـ ـوسه ای بر موهایش نشاند و گفت:
    – فقط تو این ماجرا تو گناهکار نبودی... منم اشتباه کم نداشتم.
    نیم تنه اش را به همراه او بالا کشید و به تاج تخـ ـت تکیه زد و ادامه داد:
    - سایه خسته شدم، از کینه ...از این همه تنهایی. خسته شدم از این که همین چند روز عمر و با این وضع و حال بگذرونم... بیا به هم قول بدیم...
    سایه با انگشت اشاره بر لب او گذاشت و گفت:
    - بذار بقیه اشو من بگم... بهت قول می دم جبران کنم... منم داغونم... به خاطر هیچ و پوچ زندگی ای رو که می تونست بهترین باشه رو به لجن کشیدم... اما همین جا قول می دم از این به بعد کاری کنم که هیچ وقت یاد گذشته ها نیفتی .

    ***********

    قدم هایش را تند کرد و به سمت راهروی بزرگی که به بخش، منتهی می شد گام بر داشت... ماهی را به بخش منتقل کرده بودند.. نسرین زنگ زده و خبر داده بود... حتی دلخوری مازیار هم نتوانسته بود مانعش گردد.
    با وجود این که از دیروز با حالی خراب و پریشان از عادل جدا شده بود، اما از صبح توانسته بود تا حدودی بر درد و رنجی که هر لحظه بر قبلش پنجه می انداخت غلبه کند... دیدن ماهی در آن لحظه بر هر چیزی ارجح بود... به همراه مازیار ، پدرش را به عمارت برده بودند . پرستار تمام وقت قرار بود از فردا مراقبت از او را شروع کند... مازیار توقع داشت امشب در کنار او بماند و دو نفری به مراقبت از پدرش بپردازند اما وقتی نسرین خبر داد، ماهی را به بخش منتقل کرده اند، دلش بی طاقت شد و او را تنها گذاشت و با عجله برای راهی بیمارستان شد. مازیار با دلخوری نگاهش کرده بود، اما ناز به تنها چیزی که در آن لحظه فکر می کرد دیدن ماهی بود... دلش برای فرو رفتن در آغـ ـوش گرم ماهی تنگ شده بود...
    وارد بخش شد.به محض دیدن عادل لحظه ای در جایش ایستاد... تردید وجودش را پر کرد.. دیدن او حالش را به طرز وحشتناکی آشوب می کرد... هنوز زنگ سخنان نیش دارش در گوشش طنین انداز بود...
    اولین چیزی که توجه اش را جلب کرد، چهره ی آشفته و به هم ریخته ی او بود. روی نیمکتی نشسته و سرش را به دیوار تکیه داده بود.. پلک هایش روی هم افتاده و با چهره ای درهم به خواب رفته بود... ته ریش چند روزه اش عجیب دلش را به تکاپو می انداخت...نفسش را حبس کرد و با قدم هایی آهسته ، از کنارش گذشت و وارد اتاق ماهی شد... نسرین کنار تخـ ـت ماهی کتاب به دست ،نشسته بود.. با دیدنش از جا بلند شد و گفت:
    - اومدی عزیزم ..
    با او دست داد و معذرت خواهی کرد... نسرین لبخندی زد و گفت:
    - این چه حرفیه... خاله ماهی برای همه ی ما عزیزه... به خدا اگه فردا کلاس نداشتم بازم می موندم پیشش...
    ناز دستی بر شانه ای او زد و گفت:
    - مرسی که تنهامون نذاشتی...
    جملات عادل در گوشش زنگ زد" حال ماهی خوب بشه میریم خواستگاری" تیغی در قلبش فرو رفت.
    نسرین وسایلش را جمع کرد و گفت:
    -بازم خواستی فردا میام... البته عادل خان گفتن دکترش گفته به احتمال نود درصد فردا مرخصه .
    پس کلی هم با هم حرف زده بودند.شعله های حسادت وجودش را در بر گرفته بود و تن و جانش را می سوزاند... در همین موقع در باز شد و عادل خواب آلود وارد اتاق شد و با دیدن ناز مات او شد... نسرین بی توجه به حال آن دو، دسته ی کوله اش را بر شانه انداخت و خیلی عادی گفت:
    - خب عادل خان... به ناز هم گفتم... کاری بود بهم بگید و تعارف نکنید...من دیگه باید برم..
    عادل با اخم هایی درهم جواب داد:
    - ممنون خانم لطف کردید.
    با رفتن نسرین نگاه درهم عادل به سمت او چرخید.
    ماهی هنوز در خواب بود.. ناز بی توجه به او، سمت ماهی رفت و بـ ـوسه ای بر پیشانی اش زد... پلک های ماهی لرزید... دست او را گرفت و بـ ـوسه ای دیگر پشت آن نواخت... چه قدر خوشحال بود که او را بار دیگر سالم می دید... ماهی که چشم باز کرد ، آرام زمزمه کرد:
    - نازکم ، اومدی مادر...خوبی؟
    لبخندی بر لب هایش نقش بست.. چه قدر وجود ماهی شیرین و خواستنی بود...ماهی سر چرخاند و به سمت عادل نگاه کرد... عادل مردد به سمت تخـ ـت آمد و درست مقابل ناز ایستاد... هر دو ، دست های ماهی را گرفته بودند... حس و حالی غریب وجود ناز را پر کرد انگار که ماهی پلی ارتباطی برای قلب آن دو بود...
    ناز لب زد:
    - خوبی قربونت برم؟
    پلک های ماهی بی رمق باز و بسته شد... لحظاتی ناب و خالص بر هر سه ی آن ها گذشت... لحظاتی که آرامش بخش وجود هر سه بود.
    چشمان ماهی که بر اثر داروی های مسکن بر هم افتاد، ناز به نرمی دستش را بیرون کشید و به سمت پنجره رفت... عادل آب دهانش را قورت داد و به سمت او رفت. نمی توانست این گونه رنج و درد او را ببیند و دم نزند... کنارش که ایستاد ناز با اخم و عصبانیت به سمتش برگشت. عادل به زحمت چند کلمه را بر زبان آورد:
    - میشه... بریم بیرون ...
    نیشخندی بر لب های ناز نشست و طعنه وار گفت:
    -مگه بازم حرف نگفته مونده؟
    -ناز خواهش می کنم...
    دلش بی اراده تپش گرفت... مگر نه این که با وجود حرف هایی که شنیده بود باز هم دیوانه وار این مرد را می پرستید... هنوز طعم شیرین این عشق را زیر زبانش حس می کرد... اما این بار تا ضربه نمی زد دلش خنک نمی شد... بی صدا از اتاق خارج شدند.. عادل پریشان دستی به صورتش کشید و گفت:
    - بابت دیشب ازت معذرت می خوام.
    لبـ ـهای ناز به کج خندی نقش گرفت و گفت:
    -می ترسی آهم دامن زندگیت رو بگیره؟... اما می دونی از دیشب تا حالا به طرز عجیبی باهات هم عقیده شدم..
    آماده ی ضربه زدن بود. برخلاف خواسته ی قلبش ادامه داد:
    -تو لیاقت دختر عظیمی بزرگ رو نداری... همون بهتر که خودت کشیدی کنار... شاید من می خواستم احساسی عمل کنم . اما الان که بیشتر فکر می کنم من و تو هیچ وقت نمی تونستیم زیر یه سقف زندگی کنیم... تو راست گفتی هر کس باید عاقلانه به زندگیش فکر کنه... وقتی عاقلانه نگاه می کنم تو رو اون پایین زیر پام می بینم... تو باید با یکی همه طبقه ی خودت ازدواج کنی... ازت ممنونم که روشنم کردی...
    و حالا این عادل بود که گیج و مات در جایش میخکوب شده بود و کلماتی که از دیروز هزار بار در دل و جانش مرور کرده بود در دهانش ماسید.
    زمان ایستاده بود...
    نگاه هر دو درهم قفل شده بود... عادل برخلاف حرف هایی که آماده کرده بود زمزمه کرد:
    - خوشحالم که به این نتیجه رسیدی...
    و بی هیچ کلام دیگری از کنارش عبور کرد...
    برخلاف آن چه تصور کرده بود باز هم ضربه بر اندام نحیف خودش وارد شده بود و بعد از رفتن عادل ، توان از پاهایش گریخت . به زحمت خود را به سمت دیوار کشاند... سرش گیج می رفت.با تکیه بر دیوار توان از دست داد و روی آن سر خورد . گیج و مات به نگاه بهت زده ی عادل فکر کرد. شکستن عادل را به چشم دید و خودش زودتر شکست...
    *********
    پنجره را بست و کلید برق را خاموش کرد.تک آباژور کوچک کنار تخـ ـت با نوری کم فضای اتاق را روشن کرده بود.به سمت تخـ ـت رفت. کنار تخـ ـت زانو زد و دست لمس و بی حس پدرش را میان دستانش گرفت. پلک های پدرش باز بود.. زمزمه کرد:
    - بابا؟
    -...
    جوابی نبود... پدرش برای همیشه ساکت شده بود... از او هیچ خاطره ی درست پدرانه ای به خاطر نداشت... حرف های ناز هم چون پتکی بر سرش کوبیده می شد... مگر خود او که این همه سال کنار این پدر زندگی کرده بود چه خیری دیده بود که ناز ببیند... او هم دست کمی از ناز نداشت... انقدر که از احمد پدرانه دیده بود صدر عظیمی همیشه بی تفاوت از کنارش گذشته بود... باز زمزمه کرد:
    - بابا...
    پلک عظیمی باز و بسته شد... شاید می خواست بگوید" می شنوم بگو" تکه کلامی که همیشه بر زبان می راند...با تحکم و بی روح!
    پس کجا بود آن پدرانه های لذت بخش، که می شد با یک جمله ی کوتاه بر تن و جانش جاری کرد؟
    "جانم بابا"
    دلش امشب عجیب پر بود از این بی عاطفگی ها و بی مهری ها... محبت ندیده بود که حالا محبت کردن بلد باشد.. شاید حالا که تنها بودند باید عقده ی دل خالی می کرد. با صدایی پر بغض و گرفته ادامه داد:
    - بابا چرا جوابمو نمی دی؟ چرا یه بار نگفتی جان بابا... چرا محرومم کردی؟ من پدر داشتم و نفهمیدم پدر داشتن چه طعمیه... چرا مثل باباهای دیگه نبودی؟ چرا یه کم از اون پدرانه ها تو خرجم نکردی؟ شاید نصف دشمنیم با امیر علی از همین جا شروع شد... بهش حسودی می کردم... بابا داشت... مثل کوه... پشتش بود ، تکیه گاهش بود...
    جسته گریخته حرف می زد... آن قدر لبریز بود که از این شاخه به آن شاخه می پرید...
    -ببین این منم... اونم از دخترت... حتی حاضر نیست نگات کنه... یه زنه از هفت پشت غریبه براش مهمتر از توئه پدره... برای اون پرواز کرد تا زودتر برسه بهش... اما واسه تو انگار وزنه بستن به پاهاش... به زور میاد و میره... اصلا قبولت نداره.می دونی واسه چی؟ برای این که تو برامون پدرانه هاتو خرج نکردی... ولمون کردی... چرا انقدر بی عاطفه بودی... چرا منو که پسر ت بودم هیچ وقت ندیدی؟ بیچاره ناز... امروز بهش حق دادم... حق دادم که نخواد نگات کنه... بابا حالا فقط ببین... دیگه چه جوری بفهمم تو دلت چی می گذره... یه عمر از اون زبون دریغ کردی... نگفتی... هیچی نگفتی...
    قطره اشکی از گوشه ی چشم عظیمی بیرون خزید. قطره اشکی پر از حرف... پر از پشیمانی و ندامت.. پر از حس.
    مازیار قطره اشک را با نوک انگشت گرفت و مایوسانه گفت:
    - منم بی عاطفه بار آوردی...به یه دونه خواهرم رحم نکردم... برای این که واسه خودم نگهش دارم عشقشو نابود کردم... دلمم نسوخت... ککمم نگزید. می دونم اگه بفهمه منم مثل تو می ذاره کنار..
    اما اون نمی دونه امروز با حرفاش بیچاره م کرد...منی که هیچکی برام مهم نبود، حالا ناز شده دنیام..
    پوزخندی زد و روان پریشانه ادامه داد:
    - دلم می خواست سایه ی تو رو با تیر بزنم... دوست داشتم زودتر هر چی داری و نداری رو از چنگت بیرون بیارم... مادرم که رفت، همه چیز رو با خودش برد... دلم براش می سوخت. تو به اون زن هم بد کردی...مادرم تو تنهاییش مرد...
    با یادآوری مادرش بغض گلویش را گرفت... دلش تنگ آغـ ـوش مادرش شده بود... سرش را بر لبه ی تخـ ـت گذاشت و شانه هایش شروع به لرزیدن کرد... مازیار امشب شکسته بود...
    امشب عجب شبی بود ... شاید آبستن هزار اتفاق...
    ***********
    -حواست باشه... برقا که قطع شد میریم تو خونه... بچه ها از بیرون حواسشون بهمون هست...
    لبخندی بر لبـ ـانش نشست و گفت:
    - امشب باید کار رو تموم کنیم... من همه چیز رو می خوام...
    -نگران نباش... فقط مطمئنی کسی تو خونه نیست؟
    -آره بابا ... خودم شنیدم پرستاره گفت، مرتیکه رو فردا مرخص می کنن... نمی بینی همه جا خاموشه...
    حیدر نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
    - پیاده شو...
    ندا نگاهی به سمت عمارت که در تاریکی فرو رفته بود انداخت و گفت:
    - اسد کارشو خوب بلده...
    -آره ... نترس بچه ها خونه رو ساپورت می کنن... بریم تو؟
    ندا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
    حیدر رو به راننده کرد و گفت:
    - حواست باشه چراغا رو خاموش کن... با این که کوچه خلوته ... اما حواست رو جمع کن...
    -باشه آق حیدر... شوما نگران نباش...
    -نگیری بخوابی... چار چشمی کوچه رو بپا...
    -چشم آقا چشم...
    هر دو به سرعت پیاده شدند... اتومبیل کمی دور تر از خانه در تاریکی فرو رفت...حیدر آرام شاه کلید انداخت و قفل در را باز کرد .تمام دزدگیر ها از دقایقی پیش ،توسط افراد حیدر قطع شده بودند... هر دو وارد باغ شدند.
    باغی که در تاریکی مطلق فرو رفته بود... ندا با دستی لرزان از هیجان و استرس چراغ قوه ی کوچکش را روشن کرد و آرام طول باغ را به همراه حیدر طی کرد...
    مقابل درب ورودی رسیدند... دربی بزرگ و شیشه ای.. از همان جا می شد به راحتی داخل را دید... همه جا در سکوت فرو رفته بود و این باعث می شد هر دو نفسی به آسودگی بکشند... حیدر با صدایی خفه گفت:
    - مثل این که راستی راستی هیچکی خونه نیست...
    ندا با حرص جواب داد:
    - یه بار که گفتم... اصل کاری رفته شهرستان... مثل این که پدر زنش مرده... با خانومش تو اون خونه ی ته باغ زندگی می کنن... اون یکی هم که چند وقت پیش خود عظیمی اخراجش کرده... دیگه بعدش هم فرصت نکرده کس دیگه ای رو جاش بیاره.
    حیدر لبخندی زد و گفت:
    - ببینم نگفتی این همه اطلاعات رو از کجا تونستی جمع کنی؟
    ندا نیش خندی زد و جواب داد:
    - یه مریم خانمی بود که می اومد شرکت واسه کارا... منم معرفیش کرده بودم واسه کار تو خونه ی اینا... آمار این جا رو مثل کف دستش داره... حالا د بجنب دیگه... وایستادی چی می پرسی؟
    -باشه بابا ...بیا اینم از در... بفرما...
    بی سر و صدا وارد پذیرایی خانه شدند... ندا آرام به سمت انتهای پذیرایی گام برداشت.. حیدر زمزمه کرد:
    - بریم بالا...
    -نه... بیا اینور ... اتاق کار بابا هه همین پایینه...
    نیش حیدر باز شد و مثل اردکی به دنبال ندا روان شد... حیدر برخلاف آن چه نشان می داد و اولدورم بلدورم هایش ، از عقل و هوش بالایی برخوردار نبود و این را ندا در این چند روز ،خوب فهمیده بود... به همین خاطر او را در جریان خیلی از کارهایش قرار نداده بود و در صورت لزوم حرف می زد..
    *****************
    شب از نیمه گذشته بود... از ذق ذق پاهایش به خود آمد...
    متعجب به اطرافش نگاه کرد. این جا چه می کرد؟!
    کوچه ی پهن و پر درخت... جایی در آن بالا بالا های شهر....
    نگاهش روی دیوارهای بلند باغ خیره ماند... همه چیز در آن تاریکی وهم انگیز به نظر می رسید...
    همین ها او را از عشقش جدا کرده بود... آمده بود تا یادش نرود ..
    کوچه ی به آن بلندی فقط در انحصار چند خانه بود... برعکس محله های کوچک پایین شهر که کیپ تا کیپ از خانه های کوچک در کنار هم ساخته شده بود... این جا به فاصله های زیاد یک خانه دیده می شد و همه ی عمارت ها در دل باغ های بزرگ پنهان بودند...
    بار دیگر نگاهش را به در بزرگ خانه دوخت.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.47
    نوشته ها
    11,971
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,501 بار در 4,079 ارسال
    حالت من : Mashghool
    ماهی به خواب رفته بود... چهره اش در آن حال آن قدر مهربان و خواستنی بود که لبخند را بر لبان او نشاند... نگاهی به ساعتش انداخت... از عادل خبری نبود... پشیمان و نادم از حرف هایی که بر زبان رانده بود ، به سمت پنجر ه رفت. شهر زیر نور چراغ های روشن، بسیار زیبا به نظر می رسید... اما دل پر از آشوبش اجازه ی لذت بردن از این منظره را نمی داد..
    آرام کنار ماهی نشست... قفسه ی سیـ ـنه ی ماهی آرام بالا و پایین می شد...
    ( ماهی آرام و نرم کنار برکه نشست و دستش را در آب زلال فرو برد و با خود گفت" عجب جای سر سبز و قشنگیه"... برکه ای پر آب در میان دشتی سر سبز و پر گل.. با شنیدن صدایی آشنا به عقب برگشت... دو چشم سیاه و جذاب خیره نگاهش می کرد... لب زد" سیاوشم" ... سیاوش در ردایی سفید با آن موهای بلند جو گندمی عجیب از او دل می برد... ماهی پر هیجان به سمت او دوید... انگار نه انگار که این پاهای دردناک او را برای راه رفتن یاری نمی کردند... چه توانی به پاهایش تزریق شده بود.. حس جوانی را زیر پوست خود احساس می کرد... وقتی به خود آمد در آغـ ـوش سیاوش بود)
    ناز با صدای ناله های ماهی چشم باز کرد... دست ماهی را گرفت... به نظرش کمی سرد بود... دست بر پیشانی اش کشید... از سردی بیش از حدش بر خود لرزید... ماهی را چه می شد...
    ( ماهی پر التهاب گفت" سیاوشم می دونی چه قدر دلم تنگت بود؟ " سیاوش نگاه جذابش را به او دوخت و گفت" دیگه تنهات نمی ذارم... میایی باهام؟"
    ماهی لبریز از عشق سری به نشانه ی تایید تکان داد . لبخندی شیرین بر لب های سیاوش نشست... سیاوش دست هایش را به عرض شانه باز کرد و گفت" ببین سیامک و ماهرخ هم دلتنگت بودن" هر کدام از بچه هایش درکنار دستان پدر ایستاده بودند...پسر نوجوان و دخترک خردسالش... ماهی بی درنگ در آغـ ـوش هر سه فرو رفت")
    لب های ماهی سفید و بی رنگ شده بود و تنش رفته رفته بیشتر به سردی می گرایید..به نظر این حالات غیر طبیعی می آمد...آرام ماهی را صدا زد... اما جواب نشنید... بلندتر صدا زد:
    - ماهی جان؟
    اما ماهی هیچ عکس العملی نشان نداد... رنگش کاملا مهتابی شده بود.. نگاهش به سمت دستگاه متصل به قلبش کشیده شد... ضربانش آرام بالا و پایین می رفت... اما تن یخ و سرد او باعث شد هراسان از اتاق بیرون بدود و پرستار کشیک را صدا کند. پرستار وارد اتاق شد و با دیدن ماهی در آن حال بلافاصله از اتاق بیرون دوید. ناز نگران و مضطرب، قفل شده در گوشه ای از اتاق ایستاده بود...
    ثانیه های بعد دکتر و پرستاران دور تخـ ـت ماهی را گرفته بودند... هیچ کس متوجه او نبود... دستگاه متصل به قلب که تا دقایقی پیش با خطوطی منظم بالا و پایین می شد، اینک صاف و یک دست شده بود... صدای دکتر به همراه بیب بیب ممتد دستگاه در گوشش پیچید :شوک... دست های شوک بر سیـ ـنه ی ماهی نشست... تنش بی اختیار بالا و پایین شد... حالا ناز قدمی با از دست دادن ماهی فاصله نداشت. جیغ های مداومش و ماهی گفتن هایش فضای اتاق را به لرزه می انداخت..." تو رو خدا ماهی... تو رو خدا ماهی"هایش دل همه را به رعشه انداخته بود... با فریاد دکتر، پرستاری او را به بیرون از اتاق هدایت کرد... اما صدای جیغ هایش همراهان دیگر بیماران را هم به گریه انداخته بود...
    (ماهی با شنیدن صدا سرش به عقب چرخید... بی اختیار دلش به لرزه در آمد... سیاوش دست او را محکم گرفت و گفت " ماهی جان بریم؟" ماهی با شک به صدا گوش کرد... "تو رو خدا ماهی نرو"... قلبش تپش گرفت... این صدا از کجا او را با این سوز و گداز می خواند... تردید وجودش را پر کرد. صدای جیغ های ممتدد باعث شد دستش را از میان دستان پر حرارت سیاوش بیرون بکشد... غم در چشمان سیاوش موج زد. صدای ناز بیشتر به گوش رسید...ماهی نالید" سیاوش، نازم داره صدام می کنه... نمی تونم... سیاوش" . غم زده به بچه هایش نگریست. دستش در هوا معلق شد و همه چیز به کسری از ثانیه از مقابل دیدگانش محو شد)
    -دکتر... احیا شد... دکتر ... برگشت
    خط ها به سرعت اوج می گرفتند... بالا ... پایین... بالا ... پایین .دکتر نفسی به آسودگی کشید و گفت:
    - خدایا شکرت... چند دقیقه ی دیگه طول می کشید نمی تونستیم کاری براش انجام بدیم...
    پرستار با خوشحالی از اتاق بیرون دوید و پر هیجان گفت:
    - برگشت... برگشت.
    ناز سست و بی رمق زانو زد... صدای اوج گرفته اش خش دار و زخمی از سیـ ـنه بیرون زد:
    - خدایا شکرت...
    و هق زد...
    حیدر میان اتاق ایستاد و گفت:
    - ببینیم گاوصندوق کجاست.
    -باید بگردیم فکر نمی کنم انقدر راحت دم دست باشه...
    و هر دو با نور چراغ قوه هایشان مشغول گشتن شدند... پشت تابلوها... قفسه های کتابخانه ... هر جا را که تصورش را می کردند گشتند اما از گاو صندوق خبری نبود... ندا عصبی لب زد:
    - لعنتی ... نیست. حالا چی کار کنیم؟
    حیدر کلافه جواب داد:
    - اصلا شاید تو این اتاق نباشه...
    -نه مطمئنم... مازیار هر موقع حرفشو می زد ، می گفت تو اتاق کار بابامه...
    حیدر پوفی کرد و به دیوار تکیه داد و عصبی مشت های خفیفش را به دیوار کوبید... چشمان ندا لحظه به لحظه گردتر می شد و در کمال تعجب او گامی به سوی حیدر برداشت و گفت:
    - حیدر!
    -چی شده؟
    - دیوار پشت سرت!
    -ها...
    – ببین...
    و چند بار با مشت روی دیوار کوبید... صدای تو خالی بودن پشت دیوار به وضوح به گوش می رسید... هر چه بود پشت آن دیوار کاذب بود...حیدر دیوار را خوب بررسی کرد... هیچ چیز خاصی به نظر نمی رسید... تنها یک رشته سیم گوشه ی دیوار خودنمایی می کرد... با خوشحالی سر سیم را گرفت و به انتهای آن که زیر میز نصب شده بود، رسید. لبخند بر لبـ ـهای هر دو نشست... ندا با ذوق دکمه را فشرد و با حالتی طنز گونه گفت:
    - سه سمی باز شو...
    اما دیوار هیچ تکانی نخورد. لبخند روی لبش که می رفت به خنده باز شود در همان نطفه کور شد... حیدر محکم تر دکمه را فشرد... اما دریغ از یک تکان کوچک... ندا دیگر قادر به کنترل خود نبود و بی اراده گلدان کنار دستش را بر داشت و محکم به دیوار کوبید و گفت:
    - لعنتی... لعنتی...
    تمام آرزوهایش در لحظاتی کوتاه دود شده و به هوا رفته بود... حیدر مثل برق گرفته ها گفت:
    - وای ندا...
    – چی شده...
    – برق... ما برق و قطع کردیم...
    به این جای کار فکر نکرده بودند...اگر برق را وصل می کردند سیستم امنیتی خانه فعال می شد و اگر برق نبود عملا دیوار باز نمی شد...
    ***********
    مازیار با صدای شکستن چیزی چشم باز کرد و در جا نشست... همه جا در تاریکی مطلق فرو رفته بود. اصلا نفهمیده بود کی به خواب رفته است؟
    آباژور هم خاموش بود و چشم چشم را نمی دید... چند ثانیه طول کشید تا بتواند در تاریکی اطرافش را ببیند... پدرش همان طور بی حرکت روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود . آرام از جا بلند شد و کورمال کورمال به سمت میز رفت... موبایلش را که پیدا کرد بلافاصله چراغ قوه ی آن را روشن کرد... بار دیگر صدایی از طبقه ی پایین شنید... آرام به سمت در رفت و به آهستگی در را باز کرد... به سمت پله های مارپیچ رفت و کمی خود را به سمت پایین متمایل کرد... صدایی شنیده نمی شد و خانه در سکوت و تاریکی مطلق فرو رفته بود... پله ها را آرام پایین رفت و گشتی در پذیرایی زد.. با دیدن در نیمه باز اتاق کار پدرش به آن سمت رفت... آهسته سرکی کشید و با دیدن پنجره ی باز اتاق و گلدان شکسته حدس زد، احتمالا پنجره باز بوده و باد گلدان را انداخته است... به سمت پنجره گام برداشت که ضربه ای محکم از پشت سر بر سرش کوبیده شد و در کسری از ثانیه نقش زمین شد.
    عادل گامی به سمت ساختمان برداشت... بین رفتن و ماندن مردد بود... نمی فهمید چرا آن ساعت شب هنوز آن جا ایستاده است... دلش می خواست برود و تا جایی که می شد مازیار را بزند... بغض حرف های شنیده از ناز آن قدر سنگین و دردناک بود که او را خسته و نزار به آن جا کشانده بود... از مازیار متنفر بود... کسی که با کمال بی رحمی، نازش... عشقش... حتی نفسش را از او گرفته بود...
    *******
    حیدر بالا ی سر مازیار قدم می زد و ندا در فکر فرو رفته بود... در همان موقع فکری شیطانی به مغزش خطور کرد...
    هم چون گرگی درنده به جسم بی هوش مازیار نگریست... هنوز دلش خنک نشده بود... حالا که عملا پولی هم در کار نبود باید به نوعی دیگر خود را آرام می کرد... به یک باره از جا جست و گفت:
    - با من بیا حیدر...
    -چی شده؟
    -تو فقط بیا...
    به کمک نور چراغ قوه به آشپزخانه رفت . وحشیانه شروع به باز کردن کابینت ها کرد... حیدر متعجب نگاهش کرد و گفت:
    -داری چی کار می کنی؟ بهتره هر چه زودتر بریم... این پسره اگه بهوش بیاد و ما رو شناسایی کنه برامون گرون تموم میشه...
    ندا بی توجه به او گفت:
    - اون عوضی باید تاوان تمام اشتباهاتش رو پس بده...
    – تو... تو... چی کار می خوای بکنی...
    حیدر که حالا به گونه ای از چهره ی خشمگین و زخمی ندا ترسیده بود ادامه داد:
    - نگفتی می خوای چی کار کنی؟
    -این خونه رو با تمام آدماش به آتیش می کشم...
    درست مثل یک آدم جنون زده به مرز دیوانگی رسیده بود... با نرسیدن به خواسته هایش هم چون پلنگی زخم خورده خود را به در و دیوار می کوبید... در همین موقع گوشی حیدر که روی سایلنت بود شروع به روشن خاموش شدن کرد.. حیدر جواب داد:
    - چیه محمود چی شده؟
    - رییس یکی داره زاغ سیاه خونه رو چوب می زنه...منو ندیده... اما من بدجوری تو کف شم... همینجوری پشت اون درخت رو به روی خونه وایستاده و نیگا از خونه بر نمی داره...
    -حواستو جمع کن مام داریم میاییم..
    حیدر دستپاچه رو به ندا کرد و گفت:
    -ندا بیا یه سری جنس های قیمتی رو برداریم و بزنیم به چاک... بدجوری داره خطری میشه...
    - محمود چی می گفت؟
    -بهت می گم.... بیا بریم...
    -نه حیدر ...
    و با دیدن دبه ی کوچک نفت که داخل یکی از کابینت ها قرار داشت گفت:
    - آها پیداش کردم ... خودشه...
    ظرف را برداشت و خنده ی شیطانی کرد...
    -هر چند خیلی کمه اما کار ما رو راه می ندازه...
    بی توجه به حیدر به سمت پذیرایی رفت و در دبه ی کوچک را باز کرد... دیوانگی که می گفتن همین بود دیگر!
    مایع آن را همه جا پاشید... به قول خودش که همیشه می گفت" دیگی که می خواد برای من نجوشه می خوام سر سگ توش بجوشه" حالا که دستش به پول ها نرسیده بود باید به گونه ای دیگر دلش را خنک می کرد، وگرنه آتش خشم و کینه اش خاموش نمی شد.
    حیدر برای لحظاتی کوتاه از این زن ترسید. این زن دیوانه بود! چشمان پر نفرت ندا هراسی در دلش انداخته بود.
    باید راهی برای خلاصی پیدا می کرد. پشیمان شده بود... آخر با این جاه طلبی هایش او را هم به نابودی می کشاند... ندا رو به او کرد و گفت:
    -تو برو بیرون ... منم الان میام...
    از خدا خواسته گفت:
    -پس زود باش..
    از در شیشه ای بیرون زد و نفسی به آسودگی کشید... شب سخت و نفس گیری را گذرانده بودند و حالا دست از پا درازتر باید برمی گشتند... ندا آخرین قطره از نفت را روی مبل پاشید و کبریت را کشید...نگاه انتقام جویانه ای روی شعله ی کبریت انداخت و آن را روی فرش خیس انداخت... فرش شعله ور شد... خانه غرق در روشنایی شد. قهقهه های شیطانی که سر داد دل حیدر را لرزاند. فرار از دست این زن کاری ناممکن بود... حالا که دیوانگی های او را می دید بیشتر از ساعاتی قبل از او می ترسید. چگونه می توانست از دست او رهایی یابد...
    ندا به سمت در ورودی راه افتاد، اما این بار بازویش محکم به عقب کشیده شد. به محض برگشتن ، مشت محکم مازیار بر چهره اش نشست و نقش زمین شد...
    جیغ زد :
    -حیدر...
    حیدر نگاهی به داخل انداخت. شعله های آتش کم کم به همه جا سرایت کرده بود و همه چیز را می سوزاند... بین رفتن و نرفتن گیر افتاده بود...
    ندا با چشمانی وق زده به مازیار نگاه می کرد و همان طور روی زمین خود را به عقب می کشید... چهره ی مازیار با خونی که از فرق سرش راه یافته بود ، ترسناک به نظر می رسید. راه فرار نبود و حالا او در دامی که خود پهن کرده، افتاده بود.
    مازیار پنجه انداخت و یقه اش را گرفت و او را به سمت خود کشید... از جا کنده شد... زبانه های آتش به هر سو سرک می کشید... مازیار فریاد زد:
    - کثافت ه*ر*زه... آشغال داشتی چه غلطی می کردی؟
    از حیدر خبری نبود... امید کمک از سوی او از دلش پر کشید. با تمام قوا مازیار را به عقب هول داد. مازیار که هنوز از ضربه ی وارده به سرش کمی گیج و منگ بود چند قدم به عقب کشیده شد... ندا جیغ زد:
    - می خواستم نابودی تو رو با چشمای خودم ببینم... تو یه کثافتی... یه عوضی آشغال که تموم مدت از من سواستفاده کردی... ازت متنفرم... می فهمی ازت متنفرم...
    مازیار جنون زده به سمتش حمله ور شد و او را به سمت آتش پشت سرش هل داد.. ندا نتوانست خود را کنترل کند و در میان آتش شعله ور، نقش زمین شد... و مقابل چشمان حیرت زده ی حیدر و مازیار لباس هایش شعله گرفت... حیدر که برای کمک به او وارد ساختمان شده بود ، با دیدن این منظره به سمت مازیار حمله کرد و گفت:
    - لعنتی می کشمت...
    و با مشتی محکم بر چهره ی مازیار او را نقش زمین کرد... به سمت ندا که جیغ های وحشتناکی می کشید دوید... شعله از سر و بدن ندا بالا و پایین می رفت ... به اطراف نگاه کرد ، چیزی برای کمک پیدا نمی شد... همه چیز در حال سوختن بود... جیغ های ندا دردناک و وحشتناک رعشه بر اندامش می انداخت... کاری از دستش بر نمی آمد.. اگر کمی درنگ می کرد خود نیز در آتش انتقام ندا می سوخت... ندا نقش زمین شده بود... با چشمانی وق زده گامی به عقب برداشت و به سرعت از ساختمان خارج شد... حالا دیگر صدای جیغ های دردناک زن به گوش نمی رسید...
    ********
    عادل خسته و خوا ب آلود عازم رفتن می شد که مردی به سرعت از در حیاط بیرون زد و درچشمی به هم زدن داخل اتومبیلی پرید و از آن جا دور شد... گیج و منگ به اطراف نگاه کرد... هنوز متوجه دور و برش نشده بود... با این فکر که مردک دزد بود به سمت در باغ دوید و وارد شد.
    دهانش با دیدن صحنه ی مقابل از تعجب باز مانده بود.
    عمارت در آتش می سوخت... شعله ها از هر طرف زبانه می کشید. بی اختیار به سمت ساختمان دوید.
    از در شیشه ای آتش بیرون می زد... نمی دانست آن جا چه اتفاقی افتاده است اما از وجود مازیار و پدر افلیجش در آن جا مطمئن بود... دستش را حایل صورتش کرد و به حالتی خمیده وارد پذیرایی شد. بوی گوشت کباب شده به مشامش رسید و به طرز وحشتناکی مشمئز شد.. با دیدن مازیار که بیهوش گوشه ای افتاده بود به سمتش دوید... ناحیه ای که او افتاده بود دور از فرش مشتعل بود و کمتر در معرض آتش قرار داشت... کم کم آتش به در و دیوار هم سرایت کرده بود. دست برد تا او را از جایش بلند کند ، برای لحظاتی کوتاه افکاری شیطانی به مغزش هجوم آورد.
    " چی کار می کنی عادل؟ پسر دیوونه شدی؟ این همون مازیاره... مگه نیومده بودی بکشیش... حالا که خودش بی بهونه ... بدون کمک تو می میره چرا بی خیالش نمی شی؟"
    مازیار روی شکم افتاده بود و از سرش چکه چکه خون می رفت... افکارش را پس زد و دست برد و او را به سمت خود برگرداند... بوی دود و چوب سوخته فضا را پر کرده بود...به سرفه افتاد. در میان سرفه های بلندش او را صدا زد:
    - مازیار؟ ... مازیار؟
    اما مازیار، چشم باز نکرد... دست او را روی شانه اش انداخت و با یک ضرب از جا برخاست و او را روی دوش کشید... جسم سنگین او باعث می شد نتواند به راحتی راه برود و از سویی کم کم راه نفسش بسته می شد...اما تا جایی که می توانست به سرعت او را از میان آتش بیرون کشید و کمی دورتر از عمارت روی چمن ها رهایش کرد. درنگ جایز نبود،مطمئنا پدر ناز هنوز در یکی از آن اتاق ها بود... فرصتی برای وقت تلف کردن نداشت. با وجود آن که سیـ ـنه اش به شدت می سوخت دوباره به سمت عمارت رفت.بی توجه به حالش دوباره دستش را حایل صورتش کرد و وارد عمارت شد. پوست صورتش به شدت می سوخت.نگاهش به اطراف چرخید و در میان دود و آتش، جسمی مچاله و مشتعل را تشخیص داد. نمی دانست چه اتفاقی آن جا افتاده است ؟! و او چه کسی است که این گونه می سوزد؟
    فکرش فقط معطوف نجات عظیمی بود... پله ها را بالا دوید . هنوز آتش نتوانسته بود درست به طبقه ی بالا سرایت کند... یکی یکی در اتاق ها را باز می کرد... دود حاصل از آتش طبقه ی بالا را پر کرده بود. درب یکی از اتاق ها را باز کرد و حجم عظیمی از دود به سمتش هجوم آورد... به سرفه افتاد و برای لحظاتی روی دو زانو نشست... به زحمت از جا برخاست و وارد اتاق شد... با دیدن عظیمی جلو دوید و بی توجه به سرفه هایش که حالا به شدت بیشتر و بیشتر شده بود، او را از جا بلند کرد... جسم بی حرکت عظیمی روی شانه هایش قرار داشت که از پله ها پایین دوید... نفسش بالا نمی آمد... چشمانش پر آب شده بود و به شدت احساس خفگی می کرد... به زحمت از میان آن همه دود و آتش راه خروج را دید و خود و عظیمی را بیرون کشید و کمی دورتر از عمارت او را از شانه پیاده کرد و سرفه هایش شدت گرفت. دیگر یارای نفس کشیدن نداشت... راه تنفسی اش شدید بسته شده بود. سعی کرد نفس عمیقی بکشد، بیشتر به سرفه افتاد و چشمانش سیاهی رفت اما در آخرین لحظات صدای آژیر که فضای بیرون را پر کرده بود لبخند محوی را بر لبـ ـهایش نشاند...
    *************
    آن قدر اشک ریخته بود که چشمانش از هم باز نمی شد... خدا دوباره ماهی را به او برگردانده بود. ماهی دوباره به ccu منتقل شده بود. اما نمی دانست چرا دلش هنوز آرام و قرار نگرفته است... خیالش از ماهی آسوده شده بود. اما هنوز عادل به بیمارستان برنگشته بود...برای هزارمین بار به صفحه ی گوشی اش نگاه کرد...نمی دانست عادل کجا رفته و در چه حالیست؟... همین یک ساعت پیش غرورش را شکسته و با همراه او تماس گرفته بود. تحمل اتفاقی دیگر را نداشت اما گوشی تا آخر زنگ خورد و عادل جوابش را نداد... یعنی آن قدر به او برخورده بود؟!
    راهروی بیمارستان را ده بار بالا و پایین کرد... آن قدر عصبی بود که چیزی از پوست لبش باقی نمانده بود... درد پاهایش باعث شد برای دقایقی روی نیمکتی نزدیک دربccuبنشیند. اما با دیدن طلوع خورشید، نگاه نگرانش را به درب ورودی بخش دوخت و بی اختیار پلک هایش را روی هم گذاشت.
    چشم بر ندار ازم می پاشه زندگیم
    هر کس به جز تو رو انکار می کنم
    من عاشق توام اقرار می کنم
    اقرار می کنم، به یاد تو هنوز
    هم سخته خواب شب،هم خنده های روز
    از تو حواسم و هی پرت می کنم
    با قلب بی کسم ،هی شرط می کنم
    برگشتنای دیر و دل بستن های زود
    باور نمی کنی دست خودم نبود دست خودم نبود
    دست خودم نبود ، دست خودم نبود
    میشه نگام کنی، راحت شه زندگیم
    چشم بر ندار ازم ،می پاشه زندگیم
    هر کس به جز تو رو انکار می کنم
    من عاشق توام، اقرار می کنم
    اقرار می کنم، به یاد تو هنوز
    هم سخته خواب شب، هم خنده های روز
    از تو حواسم و هی پرت می کنم
    با قلب بی کسم هی شرط می کنم
    میشه نگام کنی....
    نفس هایش بند رفته بود... اویی که آن جا زیر کیسه ی اکسیژن چشم بسته بود و نفس نداشت ، نفسش بود عادلش بود...
    ساعتی پیش وقتی با شماره اش تماس گرفته بودند ، اصلا نفهمید چه طور خود را به بیمارستان رساند... از هیچ چیز سر در نمی آورد... چه اتفاقی افتاده بود...
    به محض رسیدن سراغ عادل را گرفت... مقابل دکتر بخش که نشست تازه پی به همه چیز برد... با وجود این که عادل پدرش را از میان دود و آتش رهانیده بود اما عظیمی بزرگ در اثر تجمع دود در ریه ها در همان حالت خواب از دنیا رفته بود... مازیار دچار چند درصد سوختگی شده و با فداکاری عادل، توانسته بود جان سالم به در برد... اما عادلش...
    دکتر نگاهش را به او دوخت و گفت:
    -متاسفانه در اثر استنشاق دود زیاد، دچار حمله های تنفسی شده... ریه هاش شدیدا ملتهب شدن و دچار گرفتگی... همین باعث مسدود شدن راه های هوایی و مجراهای تنفسیش شده... اگه اورژانس یه کم دیرتر می رسید مسلما ایشون رو از دست می دادیم... اما الان تو وضعیت بهتری هستن... من موندم ایشون با این مشکل تنفسی چه جور تونسته تو اون همه دود دووم بیاره و دو نفر رو از بین اون همه اتیش و دود بیرون بکشه...
    *****
    با اجازه ی دکتر وارد اتاق شد عادل زیر چادر هوا در خواب بود... گامی به جلو گذاشت بغض گلویش را می فشرد... نفسی عمیق کشید... چند بار محکم پلک زد دلش نمی خواست اشک بریزد... باید قوی می بود... همین دقایقی پیش مازیار به طرز وحشتناکی در برابر چشمان ناباورش ،اعتراف کرده بود... پاهایش یارای جلو رفتن نداشت... صندلی کنار چادر را جلو کشید و سست و بی رمق روی آن نشست.. نگاهش روی تک تک اعضای چهره ی عادل چرخید... زیر لب زمزمه کرد:
    - لعنتی این همه وقت منو بازی دادی... متنفرم از این همه خوبی... متنفرم از این همه فداکاری...
    دستش را زیر چادر برد و دست عادل را میان دستان لرزانش گرفت. همان طور که دستان قوی او را نـ ـوازش می کرد ادامه داد:
    -عادلم گفته بودم خیلی مهربونی؟ گفته بودم غلط کردم ، اون حرفا رو زدم؟ گفته بودم خیلی بدجنسـ ـی؟ عادل چشماتو باز کن عزیزم... دارم می میرم عادل... وقتی تو نفس نداری ، منم نمی تونم نفس بکشم...
    انگشت ظریفش پشت دست عادل بالا و پایین می رفت.
    پلک های عادل لرزید... لبخندی محو بر لبـ ـانش نشست و چشم باز کرد... ناز از جا جهید و دست رو ی چادر شیشه ای گذاشت...
    عادل نگاه چرخاند و روی صورت خیس از اشک او مات شد... با صدایی خش دار و گرفته به سختی میان سرفه های کشدارش گفت:
    - ن...ناز... م
    حالا اشک ها بی اجازه از او راه باز کرده بودند و روی گونه هایش می لغزیدند... پر بود از احساس... دیوانه ی این مرد بود... مردی که با کمال فداکاری اعضای خانواده اش را از میان شعله های آتش بیرون کشیده بود... پدرش مرده بود. اما حداقل تنها برادرش الان در گوشه ای از همین بیمارستان زنده بود و نفس می کشید... این را مدیون مرد مقابلش بود...
    چادر شیشه ای را در میان پنجه هایش مشت کرد و تکه تکه گفت:
    - فقط... از این جا بیا... بیرون... تو رو خدا... سالم بیا...
    سرفه های عادل خشک و صدا دار بود و اجازه ی سخن گفتن به او را نمی داد. قلب ناز در حال ترکیدن بود... اما قطره اشکی از گوشه ی چشمانش راه یافت و روی بالش نرم کنارش ناپدید شد...
    ناز انگشت روی لبش گذاشت و هق هق کنان گفت:
    - هیش... هیچی نگو... همه چیز رو فهمیدم...مازیار همه چیز رو گفت... دوستت دارم... به خدا همه حرفام دروغ بود... باور می کنی .... عادل ...
    به زحمت و با تمام وجود جواب داد:
    - جا...نم...
    نباید اجازه می داد ، به خود فشار بیاورد...
    -زود خوب شو... باشه؟
    یارای سخن گفتن نداشت... پلک بر هم گذاشت و باز کرد... چشم های عسلیش ستاره باران بود...
    نگاهش را به آینه دوخت... چشمانش برق می زد. دست نسرین بر شانه اش نشست و گفت:
    - ناز خیلی خوشگل شدی...
    لبخندی زیبا و دلنشین بر لب هایش نشست و گفت:
    - راست می گی؟
    نسرین بلند خندید و چشمکی حواله اش کرد و گفت:
    - اینو دیگه باید آقا داماد بگه.
    با یاد آوری آقای داماد کیلو کیلو قند در دلش آب شد... با نگاهی به اندام ظریف و خوش تراشش در لباس سپید عروسی قلبش تپیدن گرفت.. موهای بلند زیبایش با فرهای درشت، هم چون آبشاری زیبا روی شانه هایش ریخته بود... آرایش ملایمش چهره ی ظریف و ملیحش را بیش از پیش ناز و دلفریب کرده بود... با صدای آرایشگر نفس در سیـ ـنه اش حبس شد...
    -عروس خانم آقا دوماد تشریف آوردن... اجازه می دی؟
    بی اختیار گونه هایش رنگ گرفت. مهتاب وارد سالن شد و گفت:
    - وای خانم خانما چه کردی؟
    و بعد با شیطنت همان طور که به او کمک می کرد تا تور را روی صورتش بیاندازد در گوشش زمزمه کرد:
    - این دومادی که من می بینم همین جا کار دستت نده خوبه والا...
    لبش را به دندان گزید... قلبش دیدن یار را می خواست... اما پنهانی و در خفا... دلش می خواست خود را میان آغـ ـوش عادل گم کند... کاش این همه چشم دور و برش نبود...
    در باز شد و عادل با سری پایین وارد اتاق شد... یک لحظه زمان ایستاد... انگار خدا صدایش را شنید... همه به نوعی از او فاصله گرفتند... عادل سر بالا کرد و با دیدن او لب زد:
    - ناز...
    آرام و با طمأنینه هم چون پرنسسی زیبا ، گامی به سوی او برداشت... عادل به خود آمد... آخر محو این همه ملاحت و لطافت شده بود... مگر نه این که پس از این همه سختی به یکدیگر رسیده بودند... با یاد آوری روزی که از بیمارستان مرخص شده بود لبخند بر لبـ ـهایش نشست... درست وقتی سر پا شده بود و مقابل ناز ایستاده بود دست ناز بالا رفته بود و در صورتش خـ ـوابیده بود.
    -چیه می خندی؟
    - هر موقع یاد مرخص شدنم می افتم خندم می گیره...
    – اون سیلی حقت بود... نمی زدم میمردم... می دونی تو اون چند روز چه قدر عذابم دادی...
    -حقم بود خانم... حقم بود...
    و نگاهی کشدار و شیطنت بار به او انداخت و گفت:
    -چه قدر خوشگل شدی؟ امشب راهی بیمارستان نشم خوبه!
    لبـ ـهای ناز به خنده باز شد... عادل دست برد و با ملایمت تور را بالا داد و بـ ـوسه ای نرم بر پیشانیش نشاند و ادامه داد:
    - آخه بدجوری نفس کم میارم...
    ****************
    باغ زیبای خانه ی امیر علی پر از میز و صندلی بود و همه جا چراغانی شده بود... همه چیز به نحو احسن تزیین شده و آماده ی پذیرایی از مهمانان ویژه بود... مهمانان ویژه بچه های پرورشگاه بودند... امیرعلی از باغ گذشت و وارد پذیرایی شد... سایه در آن لباس شب فیروزه ای بسیار زیبا و دلربا به نظر می رسید. امیر جلو رفت و گفت:
    -خیلی خوشگل شدی و خم شد و بـ ـوسه ای نرم بر گوشه ی لب های او گذاشت...
    سایه سرخ از خجالت مشتی بر بازویش نواخت و با ناز گفت:
    - امیر ..زشته...مهمونا؟
    - باشه... زنمی ... عشقمی... راستی سوگل کو؟
    -بالا پیش کبری ست...داره آماده ش می کنه.
    -ایشالا جشن بعدی برای چشم سوگله... یعنی میشه اون روز رو ببینم...
    سایه با لحنی امیدوار کننده جواب داد:
    - چرا که نه... دکترش که خیلی امیدوار بود... انقدر نگران نباش...
    ورود مهمانان توجه آنان را به سمت خود جلب کرد... مازیار به همراه ماهی وارد عمارت شد.. سایه با هیجان سمت ماهی رفت. این زن عجیب توانسته بود در این مدت کم بر دل جان او حکمفرمایی کند... ماهی را به سمت میز بزرگی که کنار صندلی های عروس و داماد گذاشته شده بود هدایت کرد... ماهی نگاهی به اطراف انداخت و با لحنی پر از مهربانی گفت:
    - ممنون از این همه لطفت سایه جان... چه قدر همه چیز عالی شده...
    سایه غرق در خوشی گفت:
    - کاری نکردم ماهی جون... جبران این همه زحمت ناز نیست... یه بار قلبش رو شکستم... دلم می خواست هر جور شده منو ببخشه...
    مازیار گامی به سمت امیر علی بر داشت... نگاه امیر علی به سمت چشم راست او کشیده شد. مازیار رد نگاه او را گرفت و با تلخندی گفت:
    - برای اون همه اشتباه ، تاوان کوچکی بود...
    امیر علی دست بر شانه ی او گذاشت و گفت:
    - باور کن وقتی به این همه اتفاق فکر می کنم ، می گم بهترین کار بخششه... نفرت و کینه جز این که خودمون رو نابود کنه چیز دیگه ای نداره...
    – درست مثل ندا ... تو آتیش انتقام خودش سوخت...
    پس از آن اتفاقات ،امیر علی با مردانگی او را بخشیده بود...

    با صدای هلهله که نشان از ورود عروس و داماد می داد همگی به سمت در ورودی رفتند... ناز خرامان و دست در دست عادل وارد سالن بزرگ عمارت شد... نگاه قدرشناسانه اش را اول از همه به امیر علی و سایه دوخت... صدای دست و موسیقی فضا را پر کرده بود... ماهی را که دید هم چون قویی زیبا به سمت او بال گشود... ماهی پر مهر بـ ـوسه ای بر پیشانیش زد . عادل خم شد و دست ماهی را بـ ـوسید... مازیار جلو رفت و دست ناز را گرفت و همان طور که آن را میان دست های عادل می گذاشت با نگاهی قدرشناسانه رو به عادل گفت:
    - خواهرمو... عزیزترینمو به دستت می سپرم... تو لیاقتش رو داری خوشبختش کن...
    عادل زمزمه کرد:
    - قول می دم...
    اشک در چشمان ماهی حـ ـلقه زد... ناز با نگرانی پرسید:
    - خاله چیزی شده؟
    - نه مادر... یاد بچه هام افتادم...
    ناز به یاد چند شب گذشته افتاد... وقتی فهمیده بود چه بلایی بر سر فرزندان ماهی آمده است دلش برای او کباب شده بود و در دل این زن قوی و صبور را تحسین کرده بود... سیاوش پس آزادی از زندان کنار خانواده مانده بود... آن روزها اوج پیروزی انقلاب بود و ماهی سرخوش از این که همسرش را کنار فرزندانش دارد . اما نمی دانست چه قدر عمر روزهای خوشی اش کم و کوتاه است.. آغاز جنگ تحمیلی آن هم درست از خرمشهر و آبادان خط بطلانی بر خوشبختی اش کشید... شهرش زیر باران خمپاره های دشمن بعثی به آوار تبدیل شد و در یکی از همان روزها هر دو فرزندش را که در خانه تنها بودند زیر آوار یافت... سیاوش هم چون مجنونی سرگشته به جنگ پناه برد و دیری نپایید که جنازه ی تکه تکه شده اش به عقب برگشت... ماهی با تحمل و صبر و برد باری در بیمارستان های شهر هم گام با دیگر مردم شهر به مقاوت علیه دشمن پرداخته بود . بعد از جنگ، تحمل ماندن در شهری که همه ی عزیزانش را از دست داده بود را نداشت... به تهران آمد و آن قدر در امر پرستاری خبره شده بود که در بیمارستان مشغول به کار شد... چند سال بعد عادل را در وضع اسفناکی ، تنها و بیکس پیدا کرد و خود را وقف بزرگ کردن او نمود و حالا این زن قوی و صبور به جای سیامک و ماهرخش ، ناز و عادل را همراهی می کرد... با صدای عادل به خود آمد.
    -نازم عاقد اومده...
    با شنیدن مصیبت های ماهی دیگر بر این باور بود که هر کس در زندگی به نوعی امتحان پس می دهد...
    عاقد خطبه را خواند و ناز با اجازه ی ماهی و برادرش بله داد...
    و حالا در آغـ ـوش عادل نرم و آرام می خرامید...
    "به خاطرت این همه خاطره، که توی رابطمونه
    بمون که خوشبختی حق هر دو مونه
    تو یک نفر، واسم از هر نظر یه جورایی بی نظیری
    این علاقه رو، ازم هیچ وقت نمیگیری
    خیلی خیلی میخوامت تو رو
    پس نرو
    تا تو رو دارم ، صبر و قرارم ، خیلی دوست دارم
    خیلی خیلی می خوامت تو رو
    پس نرو
    تا تو رو دارم صبر و قرارم ، خیلی دوست...دوست.. دوست دارم
    ♫♫♫♫
    تو رو میخوام تو اوج احساس
    ببین چه حسی تو چش ماست
    قراره بیقرار هم شیم
    همونی که بهت میگم شیم
    راضی نشو عشقم ، بمیرم از غم
    نذار که تنهاشم
    خیلی خیلی میخوامت تو رو
    پس نرو
    تا تو رو دارم ، صبر و قرارم ، خیلی دوست دارم
    لبـ ـهای عادل بر کنج لب هایش نشست و کنار گوشش زمزمه کرد...
    -خیلی خیلی می خوامت...

    تقدیم به همه ی عزیزانم بچه های نودهشتیا....

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 05:33 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.