ایندفعه بلند بلند خندید ، اونجوریکه ردیف کامل دندونهای سفیدش تو دهنش پیدا ‏شد و دو چال رو لپاش افتاد و من غش کردم . قیافه اش عین گارفیلد شده بود ... ‏
چقدر راحت با هم حرف میزدیم . مثل تموم دختر عمو و پسر عمو ها ! انگار نه انگار ‏هفده سال از هم دور بودیم‎ ‎‏.‏‎ ‎چقدر راحت نیگام میکرد و به صورتم زل میزد . ‏
قسم میخورم خط به خط قیافه ام حفظشه ! ‏
انگار نه انگار قسم خورده بود : تا عمر داره تو صورتم نگاه نکنه‎ ‎‏!‏‎ ‎
رمز نگاهش رو نمیتونستم بخونم ، نمیدونم از چه دریچه ای بهم نگاه میکرد ، پدر و ‏دختر ؟ پسر عمو و دختر عمو ... یا بابا لنگ دراز و جودی آبوت ... ! هر چی بود ‏اینقدر برام خوش آیند بود که دستپاچه بشم و دنبال راه فرار بگردم . نفسم رو از ‏هوای دور و برش پر کردم ... بوی خوبی تو فضا بود ... حس خوبی هم بهم میداد ‏‏... ‏
خودم رو با جمع کردن ظرفای نهارم مشغول کردم ، لقمشو قورت داد و گفت : پس ‏خودت چی ؟ چرا جمع کردی ؟ تو که چیزی نخورده بودی‎ ‎‏!‏‎ ‎
حالا تو این هیری ویری ، من چرا رو دور تند افتاده بودم ؟ ... دستپاچه تر از قبل ، ‏گفتم : نه ! سیرم ، صبحونه مفصل خوردم . تو بخور ، عجله هم نکن ، من میرم ‏وسایلم رو جمع میکنم و میام که آماده بشم‎ ‎‏!‏‎ ‎آخی ... چه مظلوم شده بودم ... دل ‏کباب شده ام رو برای خود شخص شخیصم ، از تو درگاهی آشپزخونه جمع کردم بزنم ‏به چاک ... ‏
سرشو با ظرف سالادش گرم کرد و آهسته گفت : نمیخواد الان جمع کنی ، امشب ‏خسته ام حوصله ی رانندگی ندارم ! میترسم خوابم ببره ، کار دست خودمون و مامان ‏بزرگ بدم ! امشب میخوابیم ، صبح زود راه می افتیم . کدوم ماشین رو بیشتر دوس ‏داری ببری تهران ؟ این یا اون که زیر پای بابا سلیمونه ؟
این اونوقت یعنی واقعنی از من نظر خواسته بود ؟ یعنی حساب شدم ؟ یعنی ‏داخل آدم اومدم ؟ دلم مالش رفت و گشنه ام شد ... دست رو شیکمم گرفتم ... ‏
سرمو انداختم پایین و شرمزده ، گفتم : نه ! همین خوبه . ماشین شاسی بلند بیشتر ‏دوس دارم . ولی من که نمیتونم تو تهران الان باهاش رانندگی کنم . هنوز مونده ‏گواهینامه بگیرم .‏
سرشو بالا آورد و به صورتم خیره شد و گفت : دی رضا کجاست ؟ ‏
نمیدونم چرا لُنجام شِوِر شده بود ... با همون لُنجای آویزون ، زیر لبی گفتم : رفته ‏خونه ی رضائینا یه سر بزنه ، آخه قرار بود فردا بیای ، اونم بعد از رفتن ما قرار بود ‏برگرده مسجد سلیمون ، این بود که از فرصت استفاده کرد و رفت خونه ی رضا‎ ‎‏.‏‎ ‎
آهانی گفت و بازم قاشقی دهنش گذاشت و نیمه پر نیمه خالی ، گفت :‏‎ ‎به مامان ‏بزرگ چیزی نگو ! ‏
لقمه ی دهنشو داد پایین و ادامه داد : عمدا امروز اومدم که بیخبر بندازیم تو جاده ... ‏اخلاقشو که میشناسی ، تا برسیم یه دو تا سکته زده . ‏
بیخبر میریم ، وقتی رسیدیم بهش زنگ میزنیم که رسیدیم . اینجوری بهتره ، اگه دی ‏رضا هم اومد بهش بگو از اومدن من و ساعت حرکتمون چیزی به مامان بزرگ ‏نگه ... جوون به سر میشه تا برسیم تهران‎ ‎‏.‏
یه جور ناجوری شدم ... نه بدا ... کلا یه جور دیگه بود ... نِمدونم چه جوریا ... ‏مظلوم شده بودم وحشتناک ... سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم و اومدم برم ‏بیرون از آشپزخونه ، که بازم حرفشو کشید و ادامه داد : نهار که خوردم یه چرتی ‏میزنم و غروب میریم بیرون یه گشتی تو شهر میزنیم . حالا حالاها باید با اهواز ‏خداحافظی کنی‎ ‎‏.‏‎ ‎
دلم خر کیف شدا ... ولی گفتم : واسه خاطر من نمیخواد خودتو خسته کنی . من دو ‏سه روزه درحال خداحافظی هستم ، اما‎ ‎‏...‏
نذاشت بیشتر حرف بزنم و پرید وسط حرفم که : نه ، فقط به خاطر تو نیس ! ‏حوصله تنها رفتن رو ندارم ... یه دور هم باید با ماشین بزنم که از آماده بودنش ‏برای مسیر مطمئن بشم ... خودمم باید برم تو شهر یه چرخی بزنم ، از فرودگاه ‏مـ ـستقیم آژانس گرفتم اومدم خونه‎ ‎‏!‏
با همون حال نا احوالم ، به صمیمیتش لبخندی از این گوش تا اون گوش زدم و ‏رفتم به اتاقم . من اینهمه مظلومیت و سکوت ؟
وسایلم رو جمع و جور کردم و خریدامو چپوندم تو چمدونی که دیگه جا نداشت . ‏خوبه که قراره با ماشین ببرمش ، اگه میخواستم خودم با قطار ببرمش تا تهران ، ‏دیسک کمـ ـر میگرفتم‎ ‎‏.‏
اگه به من باشه ، میگم امروز نقطه ی عطف تاریخ زندگی منه ... از لحظه تولدم تا ‏امروز تو یه خط صاف به سمت منفی بینهایت تازوندم و حالا ، با سرعتی ده برابر ‏بیشتر 180 درجه ، چرخ زدم و میتازونم تا مثبت بینهایت . ‏
فقط خدا نکنه اخلاقش هوای بهاری باشه و ناپایدار‎ ‎‏!‏
الانه که دیگه از خواب بیدار بشه ، من برم واسه اش یه چایی دم کنم بعد از خوابِ ‏عصر میچسبه‎ ‎‏. خب حالا ، لازم نکرده تو هم به احوال خراب از دست در رفته م ‏بخندی ... من خودم کلا رو مود خنده ی الکی هستم حالا حالا ها ... ‏
با صدای بلندی خندید ... واقعا این دختر نوبر بود ... هیچ وقت فکر نمیکرد صدای ‏خنده ای به این بلندی داشته باشه ... تا اونجا که خودش هم از این صدا به تعجب ‏بیفته ... قدرت فکاهی این دختر ، به قدری بود که بتونه مرد عبوث و پر اخم ‏بیزنیس منی چون اون رو به خنده بندازه ... ‏
حس خوبی داشت ... نمیتونست دقیقا بگه مث بابایی که دست دخترکش رو ‏میگیره و میبره دَدَر ... ولی خوب بود ... خب از حس دختره زیاد مطمئن نبود که ‏اونم شاده یا نه ... و یا از ته دل میخنده یا نه ... این دختر ، حسب گزارشای مامان ‏بزرگ ، روزانه نیشش دائم باز بود ... ولی خودش رو خوب میدونست که مرد ‏خندیدن بی ریا نبوده و نیست ... ‏
از این تجربه ، خشنود بود ... اینکه دنبال دخترکی سبک مغز و شوخ طبع و با مزه ‏بیفته و از کارهای با مزه اش بخنده ... پشت ویترین سیسمونی و وسایل نوزاد که ‏ویترینهاش مملو از اسباب بازیهای بچگونه بود ایستاد ... شاید باورش شده بود که ‏این همون نوزاد چندین سال پیشه ... شاید هم باورش نشده بود که دیگه اون نوزاد ‏کبود و کوچیک چندین سال پیش نیست ... دلش میخواست برای دخترک مث ‏اون سالهای دور عروسک بخره ... ‏
رد نگاه دختره رو خوند ... عجیب بود که چشش دنبال عروسک نبود ... دختره فقط ‏دلش میخواست مث پروانه ای گریز پا ، به هر جایی سرک بکشه و نوید خنده بده ‏‏... دل به خنده های دختره داد ... چه اهمیت داشت ، بزرگ شده باشه ، یا هنوز ‏کوچیک مونده باشه ؟ ... ‏
به خودش که جنبید ، سر از لشکر درآورده بودن و ساندویچی های کر و کثیف دم ‏خیابونیش ... دکه هایی که سس از تو جا سسیهاش سر ریز بود و مشخص بود تنده ‏‏... خب این وسط مسطا ، یه کشف هم کرده بود : دختره عاشق غذاهای تند بود ‏‏... پیتزا پپرونی و مکزیکی ... فلافل با سس تند ... اشتهاش هم که خدا بود ... ‏
شاید تو معصوم ترین حالتهای قیافه اش ، شباهت عجیبی به افسون پیدا میکرد ، ‏ولی این فقط مال لحظات نادری بود که حتی به شماره نمیرسید ... بقیه همه ‏چیزی بود فرای سیاوش ... ‏
به خنده ی ته دلی سیاوش ، به روی لبـ ـهای دخترک ، لبخندی زد ... شاید این ‏اولین لبخندی بود که بعد از اون سال سیاه ، دوباره به روی سیاوش میزد ... شاید ‏این آشتی دوباره ای بود با سیاوش شوخ شیطون ... خطوط چهره ی همیشه شاد ‏سیاوش ، عجیب به روی خط به خط صورت دختره نقش انداخته بود ... ‏
بعد از یه نیم روز بی غرور ، باز هم غروری ژرف و عمیق ، بادی به غبغبش انداخت ‏‏... به عامل و باعث و بانی این غرور عمیق ، نگاهی پر خنده انداخت ... دخترک ‏شیطونی که با متانت ، از شلوغی خیابون گذر میکرد و سر به زیر می انداخت ... ‏شیطون کوچولویی که خیلی بزرگ و عمیق ، خطرها رو احساس میکرد و خودش رو ‏از مواجهه باهاشون کنار میکشید ... این دختر ، عمیقا قابل اعتماد بود ... ‏
دلش خواست و با انگشت سبابه و شصت ، لپ برجسته ی دخترک رو فشار داد ... ‏دوست داشت سهمی از شیطنت خونه کرده تو اون گونه های برجسته بچینه ... ‏چشمای ریز شده ی دختره ، خنده ی پر صداش رو بلند کرد ... مطمئنا خطوط ریز ‏شده ی کنار چشمهاش ، نشون از انتقامی عنقریب بود ... ‏
کنار پل سفید ایستاد و به آسمون صاف و کارون پر نور نگاه کرد ... بی شک برای ‏داشتن هدیه ی افسون ، باید خدا رو شکر میکرد ... و کرد ... ‏
‏***‏
منو این همه خوشبختی محاله ، محاله ! نه شعر نمیخونم راس میگم ، امشب ‏بهترین شب زندگیم بود‎ ‎‏.‏‎ ‎
اگه تموم دنیا یه جا جمع بشه و بگه عشق اونم تو نوجوونی ، تو سن 17 سالگی ، یه ‏احساس بچگانه ست ، منم میگم ، میخوام تا آخر عمر همون نوجوون 17 ساله بمونم ‏با شور حال خوش امشبم‎ ‎‏.‏
باور کن ! ‏
البته عشق من خیلی عمیق تر از 17 ساله هاست . ‏
آخه این عشق با من به وجود اومده و با قد کشیدنم ، قد کشیده و با خنده هام ‏خندیده و با گریه هام گریه کرده . ‏
یه عمره ، از وقتی که خودم رو شناختم . از وقتی حرف زدن یاد گرفتم و از وقتی ‏که به رازهای پیدا و پنهان زندگیم پی بردم . اینقدر با من عجینه که ، محور اصلی ‏تموم زندگیم شده . ‏
هرموقع حرف زدم از اون بوده ، هر موقع فکر کردم به اون بوده . ‏
شاید و شاید تنها دلیلش این بوده که هر وقت یه چیزی رو از کسی بگیری براش ‏حریص تر میشه . دقیقا مثل اسباب بازی بدرد نخوری که قصد دور انداختنشو ‏داشتی ، ولی وقتی اونو دست دختر همسایه میبینی ، برات ارزش پیدا میکنه و عزیز ‏میشه و برای داشتنش حریص تر میشی‎ ‎‏.‏‎ ‎
شاید اگه از روز اول ، دست نـ ـوازشش رو روی سرم حس میکردم ، واسه داشتنش ، ‏واسه بودن باهاش و واسه جلب توجهش اینقدر حریص نمیشدم .‏
از بچگی تموم نقشهای مهم زندگیم ، توسط اون بازی شده ، نقش پدر ، نقش برادر ، ‏نقش عمو ، نقش پسر عمو ، نقش ناجی و نقش شوهر . ‏
یادمه تو عروسک بازیهای کودکانه ام ، من بودم و یه نی نی و یه بابا ، بابای بد ‏اخلاقی که بچه شو کتک میزد و مامانه ازش میترسید . ‏
گاهی وقتا باباهه مهربون میشد و واسه بچه اش عروسک میخرید یا شکلات به ‏دستش میداد . و گاهی هم سرش داد میزد‎ ‎‏.‏
من دختر خوشبختی هستم . قدر چیزای خوبی که خدا بهم داده رو میدونم . ‏
درسته که از نظر خیلیها ، شایدم حتی گاهی خودم ، پا قدم نحسی داشتم که از قدمم ، ‏خودم بی مادر و یتیم شدم ، ولی به قول دکتر ایلخانی ، تو به نیمه ی پر لیوان نگاه ‏کن ، تو از بالا به لیوان آب نگاه کن ، تا آب تو لیوان رو زلال و شفاف ببینی . اگه ‏از زیر به لیوان نگاه کنی ، جز شکست آب ، چیز دیگه ای نمیبینی‎ ‎‏.‏‎ ‎
منم سعی میکنم همین کار رو بکنم ... سعی میکنم به شانسی که خدا برای زندگی ‏بهم داده نگاه کنم . به معجزه ی خدا ایمان بیارم و سجده ی شکر به جا بیارم . ‏
کی فکرش رو میکرد که یه جنین نارس هفت ماهه ، از توی اون تصادف ‏وحشتناک ، زنده بیرون بیاد و دو تا آدم بزرگ ، جونشون رو بدن ؟
این لطف خدا بود که شامل حال من شد ، خدا میتونست منو هم با اونا ببره ، ولی ‏از اعجاز خودش من زنده موندم . پس باید خوب به زندگی نگاه کنم و حتی به ‏جای اونایی که فرصت زندگی نداشتن هم ، زندگی کنم و لذت ببرم . ‏
شاید خدا این لطف رو نه تنها در حق من ، که حتی در حق شهاب هم کرده باشه . ‏شاید دلش واسه اون هم سوخته که اجازه داده به جای یه عشق کذایی یه فرصت ‏داشته باشه ، تا عشقی دو طرفه و واقعی رو تجربه کنه . و من دوست دارم ، اونو که ‏از این فرصت قصد فرار داره ، به دام بندازم‎ ‎‏.‏‎ ‎
به نظر تو میتونم از پسش بر بیام ؟ خب در اینکه من شادانم و حتما از پس هر کاری ‏بر میام ، شکی نیست ... قبول نداری ؟ ‏
باید مجبورش کنم ، و مطمئنم کسی که در مقابل یه عشق یه طرفه ، اینقد پایبنده ، ‏در مقابل عشقی اینقد عمیق و شدید ، بالاخره به زانو در میاد . ‏
خب ، امروز روزی بود که من از یه امتحان بزرگ ، سربلند بیرون اومدم ... از ‏اینکه میشه بی تنش و داد و بیداد هم با شهاب بود ... با شهاب خندید ... من ‏میتونم بخندونمش . این آدم اخمو و گند اخلاق رو میتونم عوض کنم ... فقط اگه ‏شهاب این فرصتها رو ازم دریغ نکنه ... ‏
آره من باید این فرصت رو به امید خدا و با شانسی که اون به ما دو تا داده ، تو هوا ‏بقاپم و ازش درست استفاده کنم . شاید همین معجزه ، همین فرصت خدادادی ، ‏باعث شده من تا به حال ، به عشقهای سطحی دل نبندم و گوشه چشمی به اونا ‏نداشته باشم . ‏
پسرایی که تو راه مدرسه ، به روم میخندن و قصد دل بردن دارن ... یا پسرای فک ‏و فامیل که به عنوان خواستگار ، یا حتی با چشمهای دریده نگام میکنن ، هیچ موقع ‏مورد توجه من نبوده و نیستند . و من از این بابت ، باز هم خدا رو شکر میکنم .‏
من خدا رو شکر میکنم که این عشق عمیق رو برام به ودیعه گذاشته و چراغ راهم ‏کرده ، منی که هیچ راهنمایی ندارم و کسی نبوده که تو بدترین دوران زندگیم ، راه و ‏چاه رو ، مثل یه دوست خوب بهم نشون بده ! ‏
من میدونم که خدا ، منو برای عاشق شهاب شدن آفریده ... منو برای عاشق ‏شهاب موندن نگه داشته ، و حتما خودش هم راه رسیدنم به شهاب رو ، پیش روم ‏میذاره ... ‏
نظر تو چیه ؟ ‏
عاشقم ؟
آره ... این عشق همیشه و از ازل تو دلم بوده ، با همین ریشه و عمق و شدت ، ‏ولی اینکه چرا من تا حالا به اون به این چشم نگاه نکردم ، حتما و صد در صد ‏برمیگرده به عقده های سر باز نشده 17 سال زندگیم که به من فرصت درست فکر ‏کردن رو نمیداد . از خدا میخوام عشق 17 سالگی منو شورانگیزتر کنه ، و نذاره مثل ‏عشق 17 سالگی شهاب ، یه طرفه و بدون آب و کود ، تو دل بیابون خشک بشه‎ ‎‏.‏
تو هم برام دعا کن و مث خودم از خدا بخواه ... ‏
اینو امروز بعد از ظهر هم از صمیم دل از خدا خواستم ، همون موقعی که از اتاق زدم ‏بیرون و براش چای دم کردم . ‏
همون موقعی که خیلی صمیمی ، کنار هم نشستیم و درمورد زندگی تو تهران و ‏درس و آمادگی کنکور و تلاشم برای قبولی تو رشته ی پزشکی ، خیلی خوب راه و ‏چاه رو بهم نشون داد . خیلی ظریف راهنماییم کرد و خیلی ظریفتر از خطرات ‏زندگی تو پایتخـ ـت آگاهم کرد . نصحیتهایی دوستانه و شاید پدرانه یا برادرانه ! ‏
بیشتر از این نمیتونم درمورد دید اون به خودم جلوتر برم ! از احساسش بیخبرم . ‏راهی طولانی دارم و باید سعی کنم دیدش رو از زاویه پدر و دختری و یا خواهر و ‏برادری یا حتی دختر عمو و پسر عمویی عوض کنم‎ ‎‏.‏
بعد از ظهر خوبی که با هم داشتیم ، نزدیکی که تا به حال با هیچ جنس مخالف و ‏حتی جنس موافقی نداشتم ، حتی با تی نا هم تا این حد نزدیک نبودم . ‏
شوخی هایی که با غرور خاصی باهام میکرد و اجازه میداد اون شیطنت بچگانه ‏همیشگی تو وجودم ، سر باز کنه و جواب شوخیهای تا حد زیادی جدیشو ، با ‏اطوارهای بچگونه خودم جواب بدم و ازم ناراحت نشه ! ‏
حس خوبی بهم میداد . تمام بعد از ظهر تا آخر شب رو که با هم بودیم ، منو از ‏احساسات عقده شدم ، بینیاز کرد‎ ‎‏.‏‎ ‎
میدونی ؟ داشتن خوبه ! ‏
و من از داشتن این احساسات ضد و نقیض خیلی خوش بودم . ‏
حس داشتن برادری با غیرت که مواظب باشه پسرای جوون تو خیابون بهت زل ‏نزنن ... حس داشتن پدری مهربون که هر چی بخوای ، هـ ـوسهای بچگونه ات رو ‏بدون خم به ابرو آوردن برات ارضا کنه ... حس داشتن دوستی نزدیک که باهاش ‏از ناگفته ها و سنگینیهای تو قلبت حرف بزنی و حس داشتن عشقی عمیق که از ‏نزدیک بودن بهش احساس گرما رو شدیدتر از هوای خفه و شرجی تابستون ‏خوزستان ، تو رگهات حس کنی !‏
اینهمه که تو این شهر گشتم ، هیچوقت متوجه نشدم که کارون زیر پات از روی پل ‏سفید ، چقدر زیباست . ‏
ساختمون فروشگاه رفاه ، چه بامزه است ! ‏
از سر نادری تا روی پل مسیر چقدر کوتاهه ! ‏
فلافلای لشکر چه طعم آسمونی ای داره و تندیش چه میچسبه ... ‏
پیتزا پپرونی ، خوش مزه تر از مکزیکیه ... ‏
چمنهای تو پارک ساحلی ، تو این گرمای بالای 50 درجه ، چقدر خنکه ! ‏
اهواز مثل پاریسه . با یه رودخونه از وسط دو نیم میشه و روی رودخونه هفت هشتا ‏پل زدن ... اما این کجا و آن کجا ... با این حال ، تو اون تاریکی شب که ‏چراغای شهر روشن بود و سو سو میزد ، زیبایی پاریس که هزاران برابر اهوازه ، از ‏نظر من به انگشت کوچیکه اهواز هم نمیرسید ، و این یعنی معجزه ی عشق‎ ‎‏!‏
صبح زود ، قبل از روشن شدن کامل هوا ، باید حرکت کنیم و به قول شهاب ، تو ‏تاریک روشن هوا ، از فرصت استفاده کنیم و شلوغی جاده و گرمای هوا رو تا پل ‏دختر ، بگذرونیم تا وقتی روز شد ، به گرما نخوریم . ‏
فعلا باید یه چرت بخوابم ، تا تو راه بتونم بیدار باشم . تا برسم تهران و جایگیر بشم و ‏بازم بهت سر بزنم ، خداحافظ‎ ‎‏!‏
با خنده به دخترک ولو شده کف سالن نگاه کرد ... خیلی سعی کرده بود به روی ‏خودش نیاره و خنده اش رو کنترل کنه و با اینحال کار سختی بود ... خب ، دیدن ‏دختره در این حال و احوال ، اونو به هفده سال پیش برد ... به زمانیکه خودش هم ‏جوونی بود با همین سن سال و همین علایق و در عین حال ، عصبی و تند خو و ‏لجباز ... ‏
دستش رو جلو برد و به دختره تعارف کرد : « چقد شُلی تو ، پاشو ببینم ... » و خنده ‏ش رو از پیش بیشتر کنترل کرد ... نگاه دختره برق عجیبی داشت که گه گاه ‏میترسوندش ... حس خاصی به قلبش سرازیر میکرد که بیشتر میترسید ... نفس ‏عمیقی کشید ... ‏
دلش هوای اون روزای بیریا رو کرد ... روزهای خوش و بی دغدغدگی ... تار ‏دختره رو به دست گرفت ... خب خوش دست بود ... هر چند که دختره ناشیانه ‏پنجه رو سیمهاش میکشید ، با اینحال ، از خوبی ساز و اصالت نمیشد چشم پوشوند ... ‏
تار رو به دست گرفت ... لازم نبود به ذهنش رجوع کنه ... کلمات از پس ذهن به حسرت نشسته اش ، خود بخود بیرون میزد ...

با این ترانه برگردیم ، به 17 سالگی من ‏
به خنده های بیوقفه ، به بغض خانگی من ‏

خب عاشق شهیار قنبری بود و ترانه سراییهاش ... تو همون هیفده سالگی ، تو ‏همون تجربه های خام نوجوونی ... تو همون ناشیانه پنجه به تار کشیدنها ، برگشت ‏به همون روزها ... ‏

به امتحان شهریور ، به وحشت شب آخر ‏
به لحظه های تقلب ، خط خطی گوشه ی دفتر ‏

چشمهاش رو به روی هم گذاشت ... ای کاش هنوز هم فرصت نوجوونی داشت ‏‏... فرصتی که دست بیرحم روزگار ، با ساطوری تیز و برنده ، از وجودش کنده ‏بودش و سهمش رو به یغما برده بود ... ‏

آن گلاب دان قدیمی ، بر کدامین صخره افتاد ؟
شاپرک بانوی آواز ، در کجای شعله جان داد ؟

زیر لب زمزمه کرد ... شاپرک بانوی آواز ، در کجای شعله جان داد ... و زمزمه وار ‏تر نالید ، افسون تو کجا پر کشیدی و تموم جوونیم رو به فنا دادی ... روحم رو پیر ‏کردی ... به دختره تو پستوی آشپزخونه ی آقا خان نگاه کرد ... ‏
شاید بیرحمانه بود اگه اعتراف میکرد تموم جوونی و نوجوونیش حروم بزرگ شدن ‏دختره شده ... خب ، یه جایی تو غبار گم شده بود ... تو مه ... شاید هم تو ‏روزمرگیهای پر تکرار کسالت بار ... ‏

در کجای کوچه گم شد ، سکه جوانی ما ؟
بگو کجا به گِل نشست ، کشتی بادبانی ما ؟

واقعا ، تو کدوم پستو مث بچه ی یتیم مادر گم کرده ، دستش از دستهای دست ‏آویزش به دنیا ول شده بود و رها شده ، منگ زده بود و گیج قیلی ویلی خورده بود ‏؟ حقیقتی بود که نمیشد کتمانش کرد : پاتیل زخم روزگار شده بود ... ضربه چنان ‏کاری بود که مـ ـست زده بشه و تلو تلو بخوره ... ‏

بوی خوب گندم چه شد ، هفته ی خاکستری کو ؟
در تمام شام آخر ، کوچه شد چراغ جادو ‏

هوا رو با یه سوراخ بینی ، تند به داخل ریه کشید ... شب دختره رو هم خراب کرده ‏بود ... به خودش قول داده بود ... قول داده بود همه چی رو فراموش کنه و از نو ‏سازندگی کنه و الان ... ‏
دستی به میون موهاش کشید ... این دختر رو هم مث خودش داشت افسرده ‏میکرد ... تو چشمای براق و اشکیش زل زد ... شاید صداش بغض داشته ، که این ‏بغض به چشمهای دختره منتقل شده ... سعی کرد به خودش مسلط بشه ... نفس ‏عمیقی کشید و بغض رو از حنجره بیرون داد ... ‏
باید با دختره حرف میزد ... تا چند روز آینده میرفت ... باید باهاش اتمام حجت ‏میکرد ... باید نصیحتش میکرد ... باید نسبت به خشونت محیط اطراف ، تو این ‏شهر بزرگ بی در و پیکر که سگ صاحابش رو نمیشناخت ، آگاه میکرد ... ‏
خودش رو به روی مبل ، تقریبا پرت کرد ... فنجون قهوه ای که دختره آورده بود ‏رو ، با کلافگی از دستش گرفت ... کلافه تر به برق شفاف خیس تو نگاه دختره ‏خیره شد ... نفسش رو با پوفی بیرون داد ... مث اینکه دختره از خودش کلافه تر ‏بود ... ‏
25 شهریور 1386 تهران ‏
یه دنیای جدید ، یه زندگی جدید ، یه تحول نو‎ ‎‏!‏
اینجا تهرانه . ‏
شهر بزرگ و بی در و پیکری که هوای آلودش ، منو بیشتر به یاد هوای پاک و ‏صاف و زلال مسجد سلیمان میندازه . ‏
مامان اشرف از اینکه من اومدم ، کلی خوشحاله ! ولی من فکر میکنم ، سکوت و ‏تنهایی رو بیشتر دوست داره و از اینکه من مدام جلوی چشمش باشم ، با تموم ‏محبتی که بهم داره ، ولی ظرفیت و گنجایش عاطفی مامان بزرگ گلابم رو نداره . ‏
آخه مامان بزرگ گلاب یه شیر زن به تمام معناست . خیلی خوب میتونه خودش ‏رو با شرایط وفق بده‎ ‎‏.‏
هر دو زن داغدیده ، هر دو زن بی سرپرست ، هر دو زن سن و سال دار ، ولی این ‏کجا و اون کجا ! ‏
مامان اشرف همیشه باید تحت حمایت مامان بزرگ گلاب باشه‎ ‎‏.‏‎ ‎به قول خودش ‏اگه خدای نکرده بلایی سر اون بیاد ، این سکته میکنه . میگه درسته خواهر شوهرمه ‏، ولی جای مادر رو برام که پر کرده هیچ ، جای شوهر و برادر رو هم برام گرفته . ‏من بدون اون هیچی نیستم . از پس گذران دو روز زندگیم هم بر نمیام . ‏
اصلا دوس ندارم جای اون باشم . هر چی باشه من تحت نظر مـ ـستقیم مامان بزرگ ‏گلاب خاتون رشد کردم و نظرات اون برام حکم مسجله . ‏
هر چی مامان اشرف التماس کرد برم تو عمارت شرقی زندگی کنم ، حداقل تا ‏اومدن مامان گلاب ، قبول نکردم .‏
چرا ؟ میگم بهت‎ ‎‏!‏
به دو دلیل . ‏
یکی اینکه اونجا آزارم میده . اتاق مامانم ، بوی مادری که هیچ وقت گرمای ‏آغـ ـوشش رو حس نکردم و از شیره ی جونش نمکیدم . افسون ! رقیب عشقیم‎ ‎‏!‏‎ ‎
دو احساس متفاوتی که اصلا با هم تو یه کفه ی ترازو قرار نمیگیرن . نمیتونم بگم ‏کدوم سنگین تره و کدوم سبک تر . ‏
عشق و علاقه به مادر ، یا حسادت به رقیب ! رقیبی که وجود نداره و حتی تو زمان ‏حیاتش هم از این رقابت مفتضحانه بیخبر بوده . میگم مفتضحانه چون واقعا ‏همینجوره . فکرش رو بکن ! دختری مردی رو عاشقانه میخواد و اون مرد تو رویای ‏مادر اون دختره ! ‏
سرت درد گرفت ؟
من بدتر از تو ... پا که تو عمارت شرقی میذارم ، از این احساس دچار فشار قلب ‏میشم . دلم میشکنه و بغضم سر باز میکنه . تو ساختمون مرکزی این حس رو ندارم ‏‏.‏‎ ‎جای خالی سیاوش ، آزارم نمیده . ‏
چراشو خوب میدونم . ‏
اون رقیب عشقی من نبوده ، بلکه با انتخاب افسون ، عشق منو واسه ام نگه داشته ‏‏... به قول معروف تو آبنمک خوابونده تا به وقتش . اتاق کار بابا و کتابخونه بابا ‏خان بهم آرامش میده . راحت تر تست میزنم و فکر میکنم جواب تستها رو بابا بهم ‏الهام میکنه . کتابای قطور فارسی و انگلیسی پزشکی اون با من حرف میزنن‎ ‎‏.‏‎ ‎میکروبیولوژی ، فارموکولوژی ، پاتولوژی ، پسیکولوژی ، ارتوپدی ، هیستولوژی ... ، ‏یعنی میشه روزی منم این کتابا رو بزنم زیر چِلم و باهاشون برم دانشگاه ؟ ‏
انگار صدای بابا ، از اعماق زمان بهم میگه میشه ، ولی هیچ وقت نمیشنوم بگه میشه ‏دخترم ! میشه بابا ! مثل اینکه این واژه واسه اونم ناملموسه‎ ‎‏.‏
و اما دلیل دوم . ‏
دلیل دومش هم که همون مامان اشرفه ... اون بیچاره با این میگرنی که داره ، با ‏دیدن من دچار نوعی آشوب میشه و دخترش جلو چشماش جون میگیره . ‏
آخه به قول خودش ، به جز رنگ موهام و چشمام ، که ارثیه از بابا سیاوشمه ، با ‏مامانم مو نمیزنم . ‏
البته نه از نظر اخلاقی . مامان بزرگا میگن ، اخلاقم به بابام رفته . یه جور قُد و ‏زبون دراز . کسی که نمیذاره حقش بره تو دهن کسی دیگه . ‏
آره ؟ ‏
حتما آره دیگه . مگه گذاشت مامانم بیفته دست شهاب ؟ منم نمیذارم شهاب بیفته ‏دست کسی دیگه . ‏
این میشه خاصیت ژنتیکی که با ثابت کردنش میشه فهمید از بابا بهم ارث رسیده . ‏من این ارث رو خیلی بیشتر از ملک و املاکی که ازش برام بجا مونده دوس دارم . ‏ارزش بیشتری برام داره‎ ‎‏.‏
اتاقم طبقه ی بالا تو راهرو اتاق اول دست چپه ، انتخاب اتاقم عمدیه . ‏
آخه پنجره ی این اتاق دقیقا مشرف به اتاق شهابه . اینجوری میتونم هر روز اتاقش ‏رو ببینم .‏‎ ‎بین اتاق منو اون بیشتر از شصت قدم فاصله نیس . یه محیط صاف ‏چمن کاری شده با حاشیه هایی از گل و نیمکتی که کنار درخت سروه . ‏
دور درخت به طرز خیلی مرموزی ، پیچ امین الدوله تاب خورده تا بالای درخت . ‏چرا مرموز ؟ ‏
خب این مرموز بازیش بخاطر فلسفه ایه که من از تفسیر رابطه ی درخت و پیچ ‏امین الدوله دارم . ‏
چرا ؟ ‏
چون اون درخت سرو ایستاده ، مغرور و پر توان ، با کمـ ـر صاف ، شهابه ! و اون پیچ ‏امین الدوله ، با ظرافت خاص خودش با گلای صورتی ریز و ارغوانیش ، چنان دور ‏درخت سرو پیچ خورده ، و از اون آویزون شده که خودم هم خنده ام میگیره من باشم ‏و اینجوری بهش آویزون باشم . ‏
هیچ کس از قصد و نیت این گل ظریف با شاخه های نازک پیچیده دور درخت ‏تنومند ، خبر نداره و فلسفه اش رو درک نمیکنه . واسه همینه که میگم مرموزه‎ ‎‏!‏
این اولین تابلوییه که قصد دارم بکشم . بهت که گفته بودم نقش پنجره اتاق خودم ‏رو نکشیدم و حالا میخوام این همه رمز و راز رو واسه خودم جاودانه کنم . ‏
به کسی نگو‎ ‎‏!‏
دو روزه که ساکن این شهرم . رسما و اسما ، شدم شهروند تهرانی . ‏
شهاب میگه ، باید چشم و گوشت رو خوب باز کنی ، کسانی هستن که تا بفهمن تو ‏یه دختر شهرستانی هستی ، قصد سوء استفاده ازت رو میکنن . خطر همیشه در ‏کمینه . ‏
بهش گفتم : من دختر ساده ای نیستم که بخوام گول بخورم . ولی احتیاط شرط ‏عقله‎ ‎‏.‏‎ ‎اهل پسر بازی و مهمونیای خاص و رفاقتهای بیش از حد صمیمی هم ‏نیستم . کسی تو خلوت من راه نداره . ‏
با این حرفم نگاهی بهم انداخت که از عمق نگاهش چیزی رو که میخواستم ‏نفهمیدم . شاید فکر کرده منظورم اینه که عاشق نیستم . شاید هم فکر کرده اصلا تو ‏سنی نیستم که بخوام عاشق بشم . ‏
ولی چرا ؟ ‏
ولی خودش هم که تو همین سن عاشق بود‎ ‎‏! ای بابا ... بگذریم ... ‏
‏14 ساعت مسیر راه اهواز تا تهران که قاعدتا باید 12 ساعته طول میکشید ولی به خاطر ‏خستگی و استراحت کوتاه شهاب ، صبحونه خوردنمون تو پل دختر ، و تصادفی که تو ‏محور اراک تهران شده بود باعث شد که مسیر طولانی تر بشه . ‏
خیلی عجیبه که شهاب با اینکه شب رو چند ساعتی استراحت کرده بود ، اول ‏ورودی اندیمشک که من خواب بودم ، ماشین رو به کنار جاده کشوند و کنار فضای ‏سبزی ایستاد و قفل مرکزی درها رو زد . ‏
متعجب از خواب پریدم و گفتم کجاییم ؟ ‏
گفت اندیمشک‎ ‎‏.‏‎ ‎
پرسیدم چرا وایستادی ؟ ‏
گفت خوابم میاد ... می ایستیم اینجا یه چرت میزنیم تا هم تو قبراق بلند شی و هم ‏من . وقتی تو خوابی منم حواسم به رانندگی نیس ، بهتره هم زمان بخوابیم و ‏همزمان بیدار باشیم تا مسیر رو بیخطر طی کنیم‎ ‎‏.‏
گفتم مگه تو تا حالا مسیر طولانی رانندگی نکردی ؟ ابروشو بالا داد و کشیده گفت ‏چـــرا . ولی ایندفعه با دفعات دیگه فرق میکنه . ‏
چه فرقی ؟ ‏
گفت چون همیشه من تنهام ولی اینبار امانتی عزیز مامان بزرگ همراهمه که ‏دست و دلش واسه اش میلرزه‎ ‎‏.‏‎ ‎
فقط مامان بزرگ ؟ ‏
سوالی بود که تو ذهنم بود ، ولی مثل اینکه به زبونم هم اومده باشه که ادامه داد : ‏بگیر بخواب فضولی موقوف . از خواب بیدار شدیم میریم تو شهر دو پرس هریسه و ‏سرشیر ( حلیم با سرشیر ، که دزفولیها تو پختنش ماهرن و خیلی خوشمزه اس ) ‏میگیرم با نون داغ میچسبه . ‏
اما وقتی بیدار شدیم حتی یه مغازه هریسه فروشی هم باز نبود ، چرا که ساعت از 9 ‏هم گذشته بود . ‏
به ناچار گرسنه تا پل دختر حرکت کردیم و همونجا کنار یه سوپر مارکت نون و پنیر ‏گرفتیم و با چای خوردیم . فلاکس رو دوباره پر کردیم و راهی شدیم . ‏
بین راه واسه نهار ایستادیم و تو یه رستوران چلو کباب خوردیم . از هر دری صحبت ‏کردیم و بین صحبتا من همین قدر فهمیدم که شهاب به من علاقه نداره ، یعنی ‏درواقع علاقه از نوع عاشقونه اش نداره .‏
‏ از کجا فهمیدم ؟ ‏
خودش گفت . ‏