صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 17 , از مجموع 17
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    شاهکار آهی کشید و برای هزارمین بار خود را ملامت کرد.نفس ساکت به مردی فکر کرد که عاشقش شده و نمی دانست سرنوشت چه بازی هایی خواهد داشت....

    شاهکار با دیدن سایه با صمیمت گفت:اوه سایه خانوم چه به خودت رسیدی.

    سایه لبخند زد و نفس برای اولین بار حسادت در وجودش ریشه دواند.دلش نمی خواست شاهکار به کسی توجه کند حتی اگر آن کس بهترین دوستش سایه باشد.

    خانواده ی سایه به گرمی از آنها استقبال کردند.سایه و خواهرش از آنها پذیرایی کردند.نفس با دلتنگی به اطراف نگاه کرد.در خاطراتش غرق بود اما مدام می توانست

    به افکارش ادامه دهد چون مورد خطاب قرار می گرفت و مجبور به پاسخ....بعد از شام نفس به حیاط رفت تا نفسی تازه کند.پای حوض وسط حیاط نشست و با لبخند

    به ماهی های بازیگوش نگاه کرد.عطر لاله عباسی ها سرمـ ـستش کرده بود.به ماهی ها خیره شد.حس کرد آنها با حافظه ی 3 ثانیه شان خیلی خوشبخت تر از او

    هستند.آهی کشید و بلند شد.نگاه دوخت به درخت گردویی که سالیانیست پا برجا بود.یکراست به سراغ قلب کندکاری خودش و سایه رفت.این قلب را وقتی

    ابتدایی می رفتند روی درخت حک کردند و هنوز بعد از یک دهه مانده بود.دستی به پوست درخت کشید و لبخند زد.دستش هنوز روی قلب بود که دست گرمی

    روی دستش نشست.جا خورد.به عقب برگشت از دیدن شاهکار با تنی لرزان خود را کنار کشید و گفت:

    -نفهمیدم اومدی.

    شاهکار مهربانانه به قلب کندکاری اشاره کرد و گفت:غرق رویاهات بودی متوجه نشدی.

    نمی دانست چرا یکباره غرق در شادی کودکانه اش شد و با شوق و هیجان گفت:

    -اینو منو سایه تراشیدیم.بچه که بودیم زیاد میومدم اینجا بازیامون همیشه دوروبر این درخت بود.آخرشم سایه پیشنهاد داد رفتیم چاقو آوردیمو تراشیدیمش.

    شاهکار سرمـ ـست شد از این شادی مخفی شده در وجود این ملوسک زیبا!

    -آفرین خوب تراشیدینش.خوشگله.

    نفس رو خطوط اسمش که درون قلب بود دست کشید و با همان هیجان گفت: بخاطر تراشیدنش دستم زخمی شد مامان سایه کلی دعوامون کرد.یادش بخیر.

    شاهکار نگاه نافذش را به چشمان او دوخت و گفت:دیگه داشت دلم برا اینجوری حرف زدنت تنگ می شد.

    قلبش لرزید از این دلتنگی کوچک و هـ ـوس انگیز.نگاهش را دزدید و گفت:چرا اومدی بیرون؟

    شاهکار دست هایش را در جیب شلوارش کرد و گفت:دیدم نیستی اومدم ببینم کجایی؟

    شاهکار تکیه اش را به درخت داد و گفت:بنظرت رفتیم تهران برم دنبال متین؟

    نفس فورا اخم کرد و گفت:نه، حق نداری بری، بهت اجازه نمیدم بری دنبال اون احمق.

    شاهکار متعجب نگاهش کرد و گفت:داری مثله خودم رفتار می کنی، اجازه، حق، داره برام عجیب میشه.

    -چرا برات عجیبه؟ تو که همیشه همینجوری باهام رفتار می کردی، تو باید اجازه بدی چیکار کنم حالا یه بار من بهت اجازه نمیدم.

    -نمی خوام مثله من خودخواه باشی، دنبال متینم نمیرم خانوم.فقط می خواستم بینمش و ازش بپرسم چرا؟

    نفس خیالش راحت شد و گفت:من مثله تو نمیشم حداقل عذاب دادنو بلد نیستم.

    قلبش لرزید از حرف تلخ نفس و خیره شد و گفت:اما همین الان داری مثله من عذاب میدی.

    نفس کم آورد.درمانده نگاهش کرد و گفت:همیشه یه چیزی هست که من متهم بشم.

    -متهمت نمی کنم، فقط میگم اگه قبلا من عذابت دادم حالا تو داری تلافی می کنی.

    نفس نگاه دزدید و گفت:کارام بی منظوره.
    شاهکار گفت:می دونم....بیا بریم داخل از نبودمون شک می کنن.

    نفس ریه هایش را بار دیگر از هوای تازه پر کرد و با شاهکار داخل شد.....

    نزدیکی ساعت 11 بود که همگی از خانواده ی سایه برای مهمانوازی بی مانندشان تشکر کردند و به خانه برگشتند.و نفس باز نوشت در دفتر عشقش از این عشقی

    که دیوانه اش کرده بود...

    *****************

    فصل هیجدهم

    شاهکار با نادیا برای خرید رفته بود لاله و سپهر برای خوش گذرانی از ویلا بیرون زده بودند.نفس تنها بود.برای آنکه خود را سرگرم کند به سراغ وسایل باغبانی رفت.

    دستکش پوشید و با وسایل به باغچه که جلوی ساختمان بود و کمی دورتر از باغ کوچکشان بود رفت.گلهای رز احتیاج به هرس شدن داشتند.قیچی را برداشت

    و مشغول شد.تمام بوته ها را یک به یک و با حوصله هرس کرد.با شوق شعری را زیر لب زمزمه می کرد:

    من پر از شوق ترم...

    پر از تکرار ابد....

    همسفر چشم و دلم...

    متهم در غم عشق....

    و لبالبِ هم نشین گلم...

    رخ نکش نام سرا...

    من پر از تاج و هـ ـوس...

    لطف ساری کلام...

    همدم روسی عشق...

    انصاف آینه دار من است...


    باز یک دست و ترس و جیغ نفس...با سرعت برگشت و با دیدن شاهکار گفت:

    -تو چرا هر دفعه اینجوری ظاهر میشی؟

    شاهکار متعجب گفت:فک نمی کردم بترسی! این روزا خیلی حواس پرت شدی.

    نفس راست ایستاد و گفت:تنها بودم، فکر نمی کردم به این زودی بیای، فقط زیادی غافلگیر شدم.

    شاهکار کلافه سنگی را از جلوی پایش پرت کرد و گفت:تغییراتت خیلی زیاده نفس، همه متوجه شدن.فهمیدن یه چیزی شده.

    نفس با صدای خفه ایی گفت:حالام یه چیزی شده.

    شاهکار با نگرانی صدایش زد:نفس!

    بی اختیار بود کلمه ایی که گفت:جانم!

    آنقدر از این جانم غافلگیر کننده خوشش آمد که حس کرد شیرینیش در دهانش مزه کرد.خیره خیره به نفس نگاه کرد و نفس بدون آنکه بداند جانمش چه تاثیری

    داشته گفت: چیه؟

    شاهکار به خود آمد و گفت:هیچی، فقط...

    نفس نگذاشت حرف را ادامه دهد و گفت: نادیا کجاس؟!
    شاهکار خیلی خلاصه گفت:رفت خونه شون، مثله اینکه کار داشت..گفت خودش بر می گرده.

    نفس قیچی را در دستش جا به جا کرد و گفت:نمی خوای کمکم کنی؟

    شاهکار بدون آنکه بداند منظور نفس چیست؟ پرسید: کمک چی؟

    نفس به بوته های باقی مانده ی رز اشاره کرد و گفت:دارم هرسشون می کنم.

    شاهکار لبخند زد و دستکش ها را از او گرفت و گفت:فقط نگاه کن ببین چی کار می کنم.

    نفس قیچی را به دستش داد و او به خوبی توانست یک به یک بوته ها را هرس کند.کارش که تمام شد دستش را به کمـ ـرش زد و گفت:خب؟

    نفس نگاهی به بوته ها و قیافه ی شاهکار انداخت، ابرویی بالا انداخت و گفت:ای بد نبود پسر عمو.

    شاهکار از لفظ پسر عمو به حالت مسخره ای ابرویش را بالا فرستاد که باعث شد نفس با صدای بلندی بخندد.چقدر دلتنگ این خنده های شاد و بی بهانه بود.

    دریغ شده بود خنده حتی لبخند برای این پسرک عاشق!

    هـ ـوس در آغـ ـوش کشیدن نفسی که چون پروانه ایی کوچک غوغا می کرد آرامشش را گرفته بود.اما نخواست برنجاند دختری را که تلافی نمی کرد دیگر و شده بود

    نفس مهربان 5 سال پیش!

    اما برای آنکه این شادی را ادامه دهد دست به کمـ ـر شد و گفت:داری به چی می خندی؟

    -به تو، آخه ابرویی که تو بالا انداختی نتونستم جلو خودمو بگیرم.

    شاهکار با دلخوری تصنعی گفت:دلقک نبودم که اونم به الحمدالله شدم برات.

    نفس با لبخند نگاهش کرد اما دلش جوابش را داد:فقط عاشقم باش.

    شاهکار دستکش ها را درآورد و گفت: حوصله داری بریم بیرون یه دوری بزنیم؟

    پیشنهاد دلچسبی بود بعد از این تنهایی های مدام و محروم شدن از بیرون رفتن.بچه که بود هر وقت شاهکار به شیراز می آمد برای چیزهای کوچک هم بیرون

    می رفتند و خوش می گذراندند.اما حالا اولین بارشان بود که بعد بزرگیشان بیرون می رفتند.به سوی ساختمان حرکت کرد و گفت:

    -الان میام.باید لباسمو عوض کنم.

    این یعنی جوابش مثبت بود.شاهکار خریدها را از صندوق عقب ماشین بیرون آورد و روی میز آشپزخانه گذاشت و درون اتومبیل منتظر نفس شد.نفس دوان دوان

    از خانه بیرون آمد و سوار اتومبیل شد.شاهکار عطر سرد و دلنشین نفس را به شامه اش فرستاد و گفت:

    -خب کجا بریم؟

    نفس شانه ایی بلا انداخت و گفت:نمی دونم، تو منو دعوت کردی.

    -باشه پس هر جا بخوام می برمت.

    شاهکار اتومبیل را روشن کرد و به سوی مقصد نامعلومی حرکت کرد.نفس در آن لحظات شاد بود.چون شاهکار کنارش بود و حداقل تا در تعطیلات بودند او را با کسی

    شریک نمی شد.هر چند فکر می کرد با برگشتن به دانشگاه باز همان خدای عشق معروف می شد که هر ماه باید او را در کنار یک دختر زیبا تحمل کند.

    اخمی ناخوشایند برای این تصور دردناک روی پیشانیش چین انداخت.قلبش آزارده شد از تصوری که باور داشت و کاش سراب بود.عاشق شده بود طاقت شکستن نداشت....

    و شاهکار متعجب بود از این اخم و تلخیی که در صورت زیبارویش موج می زد.با آرامش گفت:

    -داری به چی فک می کنی؟

    نفس تند گفت:هیچی.

    -من ندیدم کسی برای هیچی یهو اخم کنه.

    لبخند جان گرفت در آن صورت اخمو و گفت:منم ندیدم.
    شاهکار خندید.این دختر زیادی شیرین و خوردنی بود.وسوسه ی با او بودن و شاد بودن آرامشش را گرفته بود.نفس پرسید:

    - بلاخره داریم کجا میری؟

    شاهکار شانه ایی بالا انداخت و گفت:نمی دونم فقط داریم میریم.

    نفس لب زیرینش را با زبان تر کرد و گفت:بریم حافظیه.

    شاهکار متعجب شد.پرسید:مطمئنی؟! فک می کردم بعد از اون شب نخوای بری.

    چرا نباید به جای می رفت که عشق را نشانش داده بود؟

    -من هنوزم عاشق اونجام، یه شب بد دلیل نرفتن من نمیشه.من خیلی از شبای سختمو با حافظ بودم.....هر چند اون شب متفاوت ترین شب زندگیم بود.

    شاهکار متعجب بود.آن شب متفاوت نبود.فقط و فقط بد بود.هر چند اگر حس عشقش را در نظر می گذارند می دید که مانند نفس تفاوتی را حس کرده که هیچ

    وقت حس نکرده است.

    -من که فکر می کنم اون شب فقط و فقط بد بود نه متفاوت.

    نفس سکوت کرد.نمی توانست متفاوت بودن آن شب و عاشقیش را بیان کند.

    -چی شد؟ چرا ساکت شدی؟

    نفس شانه ایی بالا انداخت و گفت:همین جوری.

    جلوی حافظیه شاهکار ماشین را نگه داشت.پیاده که شدند.مـ ـستی عشق و حال خوبش لبخند شد و مهمان لب های با طراوت نفس.این لبخند مخفی نماند از چشمانی

    که زیر و بمش را در نظر داشت.قدم زنان به سوی مقبره رفتند.خاطرات چند شب پیش برای هر دو جان گرفت.آغـ ـوشی که سخاوتمندانه آن شب باز شد.زانویی

    که بی غرور زده شد.اشک هایی که غبار عشق آن را بارانی کرده بود.شاهکار کنار قبر نشست و گفت:

    -شیراز که بودی زیاد میومدی؟

    نفس سر تکان داد و گفت:هر وقت دلم می گرفت میومدم.بهم آرامش میده.حداقلش اینکه هیشکی بهتر از حافظ حرفمو نمی فهمه.

    شاهکار با دلخوری گفت:پس من چی؟ ما قبلا دوستای خوبی بودیم.

    نفس نگاه مشتاقش را به او دوخت و گفت:هنوزم هستیم؟

    شاهکار غرق شد در این دریا و گفت:اگه تو بخوای!

    نفس لبخند شادی روی لب کاشت.دستش را جلو آورد.شاهار دستش را به گرمی در دست خود فشرد و گفت:

    -هستیم، مثله دو تا کوه، مثله چند سال پیش، محرم هم.

    نفس دستش را از این گرمی خواستنی بیرون کشید و با نگرانی پرسید:پس دعواهامون چی؟

    شاهکار با شیطنت گفت:تموم شد.مگه اینکه تو بخوای تنوع بدی به رابطمون.و اینکه تو بخوای حق مالکیت منو زیر سوال ببری.

    نفس اخم کرد و گفت:باز اینو گفت،من که این حقو بهت ندادم.

    -ببین داری زیر پا می زاریش...دعوا همینه دیگه...

    اما فورا جدی شد و گفت:همه دلشون می خواد یکی مواظبشون باشه دخترخوب، منم احتیاج دارم، کاش یکی مواظب من بود.نفس اینجوری خیلی خوبه.

    نفس شیطان شد و گفت:خب..اگه من...بخوام مواظبت باشم به حرفام گوش می کنی؟



    شاهکار به دقت نگاهش می کرد.حس می کرد در پس این شیطنت هدفی است.انگار نفس دوست داشت جوری او را کنترل کند.یا شاید منظور دیگری داشت

    که نمی دانست.اما هر چه بود از اینکه مورد توجه نفسش باشد راضی بود.شاید این گونه بیشتر به هم نزدیک می شدند.

    -قبوله اما یه شرط داره.

    نفس فورا گفت:چی؟

    شاهکار به اشتیاق او برای کنترل کردنش لبخند زد و گفت:اگه یه روز مجبور شدم حرفاتو گوش نکنم تو در هر شرایطی باید حتی به اجبار به حرفامو توجه کنی.

    نفس حرف او را سبک و سنگین کرد.با اینکه منصفانه نبود اما آن جورها هم که شاهکار می گفت نبود.میتوانست زیر حرفش بزند.فعلا مهم بود که شاهکار افسارش

    را به دستش می داد.این خدای عشق بودن باید تمام می شد.

    -قبوله.

    شاهکار بدون آنکه بداند نفس زبانی شرط را قبول کرده نه قلبی پیروزمندانه لبخند زد و گفت:

    -بیا بریم این اطراف یه دوری بزنیم.

    نفس کیفش را برداشت و با او همقدم شد.شاهکار با یادآری موضوعی گفت:

    -راستی یادم رفت بگم بابا فردا میاد شیراز، سیزده با ماست.

    نفس با خوشحالی و تعجب گفت:مهموناش رفتن؟!

    -مثله اینکه امروز رفتن.

    -وای عالی شد.دلم برا عمو تنگ شده.

    شاهکار آهی کشید و گفت:کاش یکی دلش برا من تنگ می شد.

    نفس لبخند زد گفت:تو که جایی نرفتی.

    شاهکار برای اینکه عکس العمل او را ببیند گفت: اگه یه روز برم دلت برام تنگ میشه؟

    قلبش لرزید.نفهمید پشت این جمله عشق است محک عشق خودش.ضربان گرفت قلب ناآرامش.اما سعی کرد تمام آرامش بر باد رفته اش را پشت لبخندی پنهان

    کند و بگوید:مثلا کجا؟

    شاهکارشانه بالا انداخت و گفت:نمی دونم، هر جا، ناکجاآباد.

    نفس خود را نباخت با طنز گفت:چرا نشه، خصوصا برا لجبازیاتو و اینکه بگی...

    صدایش را کلفت کرد و گفت:من مالک توام.

    شاهکار با صدا خندید و در دلش گفت:البته که مال منی، تا آخر دنیا.

    سرش را تکان داد و با خنده گفت:خوبه، امیدوار شدم.

    صدای مردی توجه شان را جلب کرد.برگشتند.عکاس باشی با آن دوربین قدیمی سرش را زیر پارچه سیاه رنگ برد و به زن و شوهری که در آغـ ـوش هم لبخند می زند

    شمارش داد و عکس گرفت.نفس با لبخند گفت:به نظر میاد تازه عروسی کردن.دست زنه حنا بود.

    -شاید..می خوای ما هم عکس بگیریم؟ با این دوربینا کیف میده.

    نفس گفت:نه، بریم بستی بخر برام.

    شاهکار خندید و گفت:بله سرکار خانوم.
    در همان نزدیکی یک بستنی فروشی بود.شاهکار سفارش بستنی داد اما نفس ترجیح داد بستنیش را بیرون بخورد.شاهکار بستنی ها را گرفت یکی را به دست

    نفس و دیگری را خود برداشت.بستنی در قدم زدن ها و خنده هایی که عجیب امشب با لب های نفس پیوند زده شده بود، خورده شد.

    *********************

    فصل نوزدهم

    نفس با شادی هرمز را در آغـ ـوش کشید و گفت:دلم براتون تنگ شده بود.

    هرمز موهای شبانه اش را نـ ـوازش کرد و گفت:الان پیشتم.

    شاهکار با اعتراض و لبخندی که سعی داشت پنهان کند گفت:کسی منو تحویل می گیره؟ نکنه تحویل گیرتون شانس ما خراب شد؟!

    نفس از هرمز جدا شد و جایش را به شاهکار سرکش داد.شاهکار مردانه با پدرش دست داد و شانه ی او را بـ ـوسید و هرمز به پاس محبت و احترامش پیشانیش

    را بـ ـوسید.بقیه ی بچه ها هم محترمانه با او سلام و احوالپرسی کردند.نوبت به نادیا رسید هرمز با لبخند گفت:

    -تو باید نادیا باشی دختر کورش، ماشالا بزرگ شدی.

    نادیا دستش را دراز کرد و گفت:خوش اومدین.

    هرمز دست کوچکش را در دست خود فشرد و گفت:بسیار خانوم و باوقار.

    گونه های نادیا رنگ گرفت که شاهکار با نگاهی عاشق به نفس خیره شد و گفت:

    -بابا این فامیل دخترای خوشگلی داره.

    نگاه نفس دوخته شد در خیرگی شاهکار و نادیا حض برد از تعریفی که ندانست فقط و فقط متعلق به نفس است.سپهر به مبل اشاره کرد و گفت:

    -بشینین عمو جان، غافلگیرمون کردین.

    هرمز روی مبل روبروی سپهر نشست و گفت:به شاهکار گفته بودم میام.

    شاهکار نگاه گرفت از آن افسون خیره کننده و با لبخند گفت:شرمنده داداش یادم رفت بهتون بگم.

    لاله با شربت برگشت و به همگی تعارف کرد.هرمز لیوانی برداشت و گفت:

    -متین و سایه کجان؟

    نفس نگاه بخیه زد به شاهکار و شاهکار لبخندی پر اطمینان زد و در جواب پدرش گفت:

    -متین چند روز پیش رفت تهران براش کاری پیش اومد.سایه هم خونشونه.اما مرتب میاد سر می زنه.قراره برا سیزده بریم باغ زردآلوشون.

    هرمز جرعه ای نوشید و گفت:خیلی خوبه.

    ...هرمز لذت برد در آن جمع شاد.اما آخر شب شاهکار را صدا زد تا با او صحبت کند.شاهکار به نزد پدرش رفت، روبرویش نشست و گفت:

    -بفرمایین بابا.

    هرمز با دقت به چهره ی آرام و خونسرد شاهکار نگاه کرد و گفت:بین تو و نفس اتفاقی افتاده؟ بازم دعواتون شده؟

    شاهکار متعجب پرسید:چطور بابا؟!

    هرمز با تحکیم گت:جواب منو بده، تازگی دعوا کردین باز؟

    شاهکار متعجب از کنجکاوی پدرش گفت:نه اتفاقا رابطه مون خیلی بهتر شده.

    -پس چرا هر چی نگاش می کنم چهره اش غمگینه؟ تو نظرم از اون روزی که از تهران حرکت کردین زمین تا آسمون این دختر تغییر کرده.دیگه اون خشکی و سردی رو

    نداره اما غمگینه، چی داره عذابش میده؟
    شاهکار گنگ به پدرش نگاه کرد که هرمز ادامه داد:

    -مطمئنی اتفاقی براش نیفتاده؟ کسی چیزی بهش نگفته؟ شاید اتفاقی بیرون افتاده؟ بهت چیزی گفته؟

    زیر رگبار سوالات پر اضطراب پدرش ماند.دلش نمی خواست از چیزی بگوید که مطمئن بود پدرش بابتش خون به پا می کند.این پدر غیرتی و مرد را خوب می شناخت.

    باید اعتمادش را جلب می کرد.لبخند زد و گفت:

    -بابا شما خیلی رو نفس حساسی، خیالتون راحت هیچ اتفاقی نیفتاده، نفس همیشه کم حرف و اخمو بوده، اینجا مرتب یاد عمو و زن عمو می افته مخصوصا که مرتب

    میره سر قبرشون ، تو اتاقشون می خوابه بایدم ناراحت باشه، قول میدم برگردیم تهران بازم بشه همون نفس مغرور و اخمو.

    هرمز با اطمینانی نسبی گفت:نگرانشم، دختردار نشدم اما نفس دخترمه.

    -می دونم چه حسی دارین اما بهش حق بدین که با یادآوری خاطرات داغون بشه.

    هرمز کلافه گفت:شاید من زیادی حساس شدم.با کوچکترین اتفاقی نگرانش میشم.

    -بابا شما نفسو سپردین دست من یادتون که نرفته؟ خیالتون راحت از جونمم بیشتر مراقبشم.

    و فکر کرد مراقبش نبود که متین شیر شده در پوست بره و نزدیک بود بدرد عفاف زیبارویش را!

    هرمز با رضایت لبخند زد و شاهکار بلند شد و گفت:شبتون بخیر.

    از اتاق هرمز که خارج شد با اعصابی داغان به سراغ نفس رفت.این دختر شورش را درآورده بود.باید تمام می کرد این عزاداری مسخره را!

    پشت در که رسید با هول و در نزده داخل شد که با دیدن نفس و جیغ کوتاهش هل شد و پشتش را به او کرد و تند گفت:

    -ببخشید، حواسم نبود.

    نفس فورا لباس خوابش را پوشید و با عصبانیت گفت:چرا در نمی زنی؟

    شاهکار شرمنده بدون آنکه از خجالتش برگردد گفت:فکر نمی کردم داری لباستو عوض می کنی، ببخشید.

    -درو واسه این گذاشتن که همین جوری نیای تو.

    نفس با اخم گفت:می تونی برگردی.

    شاهکار با چشمانی به کف اتاق دوخته برگشت و گفت:شرمنده.

    نفس خود را کنترل کرد تا نخندد به مردی که فکر می کرد خجالت نمی داند و گفت:باز چی شده؟

    شاهکار با یادآوری موضوع اخم درهم کشید و نگاه گرفت از کف و دوخت به این دختر جسور و گفت:الان با بابا صحبت می کردم.نگرانته.اون حالتو فهمیده، خسته م

    کردی نفس، چرا بهم نمی گی چی داره اذیتت می کنه؟

    نفس با دستپاچگی گفت:هیچی.

    -مثله سابق نیستی نفس، اینو همه فهمیدن، حتی بابا، الانم داشت در این مورد باهام حرف می زد.در مورد نگرانیاش نسبت بهت گفت، دلم می خواد بدونم ناراحتیت

    فقط مربوط به متینِ یا یه چیز دیگه اس؟

    نفس لبخند زد و گفت:من خوبم، راست میگم، شماها بیخود نگرانین.

    شاهکار به او نزدیک شد و گفت:آخه دختر خوب چرا دروغ میگی؟ تو خوب نیستی، یه چیزی داره اذیتت می کنه اما نمی گی.

    -اینقد نگران من نباشن، بچه که نیستم، قول میدم اگه چیزی باشه تو زودتر از همه بفهمی.

    شاهکار با پریشانی دستی به صورتش کشید و گفت:نمی تونم نگرانت نباشم.
    آرام و نـ ـوازشگرانه گفت:متاسفم که اذیتت می کنم.

    شاهکار نگاه دوخت در آن فیروزه ایی خاص و گفت:مهم نیست اذیت شدن من، مهم توئی که داغونی.

    تپش قلب نفس باز سر ناسازگاری گذاشت.رقص این قلب در این بحبوبه ی خواستن و مردی که زل زده او را نگاه می کند و با لرزش خفیفی که در صدایش بود گفت:

    -از فردا میشم همون نفسی که می خواید.

    شاهکار قدمی به سویش برداشت و گفت:نمی خواد خودتو به خاطر دیگران تغییر بدی، فقط به خاطر خودت شاد باش.

    شاد بود.همین که شاهکار با تمام خواستنی هایش در کنارش بود و می خواست شاد باشد، شاد بود.

    -شادم، قول میدم شاد باشم.

    شاهکار لبخند زد و گفت:خیامو راحت کن.خیال بابا رو راحت کن.همه نگرانتیم.

    نفس سر تکان داد و شاهکار گفت:برو بخواب، به نظر خسته میای، شب بخیر.

    شاهکار با لبخند بیرون رفت و نفس به سراغ دفترش رفت و نوشت:

    "چی بگم بهش؟ شاد نیستم واسه خودش.نمی تونم بگم دوست داشتنش همون قدری که منو به اوج رسونده همون قدم منو به زمین زده."

    **********************

    فصل بیستم

    نفس نقاب شادی کشید بر صورت مغرورش و شد همان نفس خواستنی سابق اما در خلوت تنهایش غم هم آغـ ـوشش بود.وانمود می کرد و خیال راحت می کرد

    برای اطرافیانی که نگران این تنهایِ زیبا بودند.اما شاهکار در شک بود از این محبوب و فکر وانمودیش او را پریشان کرده بود......

    روز سیزده همگی آماده به همراه خانواده ی کورش به باغ زردآلوی آقای قاسمی(پدر سایه) در خارج از شهر رفتند.ماشین ها که زیر درختان زدآلو پارک شد ناصر،

    نفس را صدا زد و نفس در مقابل چشمان به حسادت نشسته ی شاهکار با ناصر همقدم شد.درختان به شکوفه نشسته ی زردآلو فضا را بهاری و دلچسب کرده بود.

    نفس مشامش را پر از بوی خوش زندگی کرد.ناصر دست در جیب شلوارش کرد و گفت:

    -نفس سوال دارم، می پرسم جواب می خوام.

    نفس قدم هایش را با ناصر منظم کرد و گفت:بپرس.

    -شبی که دعوت بودیم خونه تون حالت نگرانم کرد.همون موقع می خواستم ازت بپرسم اما بازی درگیرم کرد نشد سوالی بپرسم، حالا بهم بگو چت بود؟

    نفس اخم درهم کشید از آن شب کذایی، یادآوریش هم عذابش می داد.دست دراز کرد شکوفه ایی چید و در حالی که با آن بازی می کرد گفت:

    -اتفاق خاصی نبود.فقط قبل از اومدن شما رفته بودم سر قبر بابا و مامان.خاطراتشون ناراحتم کرد.

    دروغ گفت و ناصر خود را به باور زد و کتمان کرد دروغ شنیده شد و نادیده گرفت اخم تلخ نفس را!

    -چرا خودتو عذاب میدی؟ عادت کن به نبودشون تا راحت برات بگذره.

    دروغ گفت و ناراحت بود اما لبخند زد به ناصر و گفت:سعیمو می کنم.

    -امروز خوبی، دارم بهت امیدوار میشم.

    ناصر شکوفه ایی چید و در خرمن موهای نفس جا داد و گفت:یه چیزی ازت می خوام.

    نفس کنجکاوانه پرسید:چی؟

    ناصر رک بود.خواستنش هم رک بیان میشد هر چند به جای معـ ـشوق، دختری به نام خواهر بود.

    -میشه نظر سایه رو در مورد من بپرسی؟
    نفس لحظه ایی ناباوارنه نگاهش کرد و گفت:صبر کن، صبر کن ببینم تو الان چی گفتی؟ تو از سایه خوشت میاد؟

    ناصر لبخند زد و گفت:دختر یواش، رسوام کردی که.

    -جواب منو بده ناصر.

    -آره، از همون بچگی که میومدم خونتون اونم میومد ازش خوشم میومد.

    نفس ضربه ایی به بازویش زد و گفت:دیوونه چرا حالا میگی؟ فکر نکردی شاید سایه ازدواج کنه یا تو دانشگاه از یکی خوشش بیاد؟

    ناصر با هراس بازوی نفس را گرفت و روبرویش ایستاد و گفت:نکنه از کسی خوشش میاد؟

    نفس لبخند آرامش بخشی زد و گفت:نه دیوونه، فقط میگم چرا اینقد لفتش دادی؟

    -می خواستم زندگیم روبه راه بشه بعد اقدام کنم.

    -بازم خوبه سایه تعلق خاطری به کسی نداره و گرنه تو دردسر می افتادی.

    ناصر سرمـ ـست از خالی بودن قلب دردانه ی دلش گفت:کمکم می کنی؟ بهش میگی؟

    -عصری باهاش حرف می زنم.هر چی گفتو میام بهت میگم.

    -ممنونم نفس، جبران می کنم.

    -تو شر سایه رو کم کن جبران پیش کش.

    ناصر خندید و گفت:دیوونه.

    راه رفته را به سوی بقیه بازگشتند و نفس از سایه گفت و ناصر مشتاقانه گوش داد.همین که به بقیه پیوستند نگاه شاهکار گره خورد به شکوفه زردآلویی روی موهای

    نفس و صورتی کمه از خوشحالی می درخشید و ناصری که انگار با دمش گردو می شکست.وجودش از تصور وحشتناکی که داشت لرزید.تمام وجودش پر از ترس

    و حس بدی شد که در خود سراغ نداشت.با اخم و ناراحتی بلند شد و از جمعیت فاصله گرفت.نفس متعجب از رفتن شاهکار سیبی برداشت و کفش هایی که تازه

    درآورده بود را پوشید و پشت سرش رفت.وقتی به شاهکار که با گام های بلند از آنها دور می شد رسید نفس نفس می زد.شاهکار با غم وتعجب نگاهش کرد و گفت:

    -چرا نفس نفس می زنی؟

    نفس با لبخند پر رنگی که روی لب داشت گفت:دیدم بلند شدی اومدم یه خبر دسته اول بهت بدم.

    خبر همان بود که حدس می زد.ویران شد دنیای ساعتی پیش که زیبا بود.چهره اش درهم شد.لرزان به تنه ی پیر درختی تکیه زد و گفت:

    -چه خبری؟!

    نفس روبرویش ایستاد و با خوشحالی گفت:ناصر ازم خواسته....

    شاهکار رو گرفت تا نبیند این برق عجیب خوشحالی را در چشمان دختر آرزوهایش!

    اما نفس بی وقفه گفت:باسایه حرف بزنم و نظرشو راجع بهش بپرسم.

    بهار یعنی این!

    حالا به عینه می دید رویش را!

    در شادیش غرق شد اما کنجکاو بود.پرسید: خب چرا به من میگی؟ من که سایه نیستم.

    نفس با صدای بلند خندید و گفت:دیوونه نه بیا سایه باش....بهت گفتم چون بهترین دوستمی یادت که نرفته.دوس دارم حرفامو به دوستم بگم.

    شاهکار عاشقانه نگاهش کرد و لبخند زد.نفس سیبش را گاز زد و گفت:نظرت چیه؟ بهم میان؟
    شاهکار تکه از درخت گرفت و گفت:رابطشونو تا حالا ندیدم.اما اون شب که حسابی بهم پریدن.

    -از بچگی همین بودن.اینقد زدن تو سر و کول هم که نگو، حالا موندم چطور ناصر دلش گیر کرده.

    -می خوای چیکار کنی؟

    -عصری با سایه صحبت می کنم....

    لبخند زد و گفت:از الان می تونم حدس بزنم ناصر برای شنیدن جواب سایه چقد بی تابه.

    -بدجنس نشو دختر.

    نفس خندید و گفت:نخیرم اینجوری نیست....از ناصر بگذریم بیا مشکلاتمونو حل کنیم.تو باعث شدی درس استاد الهی بیفتم.

    شاهکار حق به جانب گفت:می دونی که تقصیر خودت بود.تو کتابای منو برداشتی.در ضمن ادوکلن مامانو شکستی یادت که نرفته؟

    -کار تو بدتر بود.این درس که فنا شد در بست یه ترم منو عقب انداختی.برای جبرانش چیکار می کنی؟

    شاهکار اخم زیبایی روی پیشانی نهاد و گف:مثلا چیکار کنم؟

    نفس ادای فکر کردن را درآورد و گفت:حالا چیزی یادم نمیاد اما اگه یه روزی کاری ازت خواستمو باید انجام بدی.

    شاهکار با خنده گفت:دیگه کم کم داره باورم میشه می خوای کنترلم کنی.

    نفس اخم کرد و گفت:اصلا اینجوری نیست.

    گمان حدس شاهکار درست بود و نفس کنترلش را می خواست.و حسادتی که به این کنترل کردن دامن می زد.عادت خدای عشق بودن شاهکار عذابش می داد شاید

    اینگونه شاهکار دست از سر این خدایی بر می داشت.هر چند نمی دانست شاهکار چندیست دلباخته شده و خط کشیده بر پیکر عشق های دروغین!

    -خیلی خب باشه اما کار راحتی بخواه.هر چند من تورو می شناسم توش بدجنسـ ـی هم می زنی.

    نفس به قهقه خندید و گفت:دلتم بخواد، دارم میرم پیش بقیه نمیای؟

    -حرفاتو زدی میری؟

    نفس متعجب پرسید:حرفیم مونده؟!

    شاهکار سیـ ـنه به سیـ ـنه اش ایستاد و گفت:ناصر غیر از سایه در مورد چیز دیگه ایی هم گفت؟

    -در مورد شب مهمونی پرسید که چرا ناراحتم.

    -چی بهش گفتی؟

    -دلتنگی مامانو و بابا.

    شاهکار نفس راحتی کشید و موزیانه پرسید:چرا بهش نگفتی؟

    نفس با لبخند پشت به او کرد و با قدمهایی که از او دور می شد گفت:چون بهترین دوستم نبود.

    شاهکار غرق در لذتی شد که برای خودش هم عجیب بود.هم قدم با او به سوی بقیه رفتند.به جمع که پیوستند در تمام مدت نفس با لبخندی شیطنت آمیز به

    سایه نگاه می کرد.دست آخر سایه آنقدر از این نگاه های مفهموم دار خسته شد که با اشاره به نفس فهماند که با او همراه شود.نفس شادمانه با او همراه شد.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    چته تو؟ مرتب نیشت بازه و یه جوری نگاه می کنی؟

    نفس با خنده گفت:میگم حالا.

    سایه با اخم سقلمه ایی به پهلوی نفس زد و گفت:دِ بگو دیگه.

    نفس خندید و در حالی که پهلویش را ماساژ می داد گفت:یکی شیفته ات شده..ازت خواستگاری شده.

    سایه جا خورد از این غافلگیری عجیب، مشکوکانه پرسید:کی؟

    نفس بدون حاشیه پردازی گفت:ناصر، ازت خوشش میاد.نظرتو می خواد.

    سایه ایستاد.نگاه دوخت به جمعیت.ناصر مشغول صحبت کردن با شاهکار بود.با تپش قلبی تند گفت:

    -ناصر؟! آخه چطور ممکنه؟ اون که همیشه خدا دعوا داره با آدم، از من خوشش اومده؟

    -نمی دونم، فقط می دونم دوستت داره.اگه هم تا حالا پا پیش نذاشته چون می خواسته یه زندگی درست و حسابی برات جور کنه.حالا که همه ی چی داره و

    موقعیتش عالیه از من خواسته نظر تو رو بپرسم.

    سایه با اخم گفت:چرا حالا؟ تو تمام مدت فک می کردم براش مهم نیستم.

    نفس موزیانه لبخند زد و گفت: راستشو بگو تو هم دوسش داری ها؟

    سایه با ناراحتی گفت:از بچگیمون دوسش داشتم اما همیشه با کاراش فکر می کردم از تو خوشش میاد.جرات ابراز نداشتم.تو دلم موند و سرکوبش کردم.

    فایده ایی نداشت.اما هیچ وقت فکر هم نکردم ازم خوشش بیاد.نمی دونم باید چیکار کنم.

    نفس دستان او را گرفت و گفت:وقتی دل هردوتون یه چیزی رو می خواد پس چرا معطل می کنی؟ تو ناصر خیلی خوب می شناسی. اگه فکر می کنی مرد زندگیتو

    پیدا کردی و اونقد که باید دوسش داری دست دست نکن.منتظرش نذار سایه.

    سایه برگشت.نگاهش گره خورد به ناصری که نگاه دوخته بود پر اضطراب به این خواستنیِ زیبا!

    گر گرفت از این تلاقی نخواسته.نگاه دزدید و در حالی که لبش را به دندان می گرفت گفت:دوسش دارم نفس.

    نفس لبخندی شاد زد و گفت:این یعنی بله؟

    سایه خندید و سر تکان داد.نفس هیجان زده جیغی کشید و یکباره صدا زد:ناصر؟

    ناصر و بقیه با تحیر نگاهشان کردند که نفس لبخند زد و ناصر نگاه دوخت به سایه سرخ شده از خجالت و جشن گرفت دلش از این سرخی خوشرنگ سایه اش

    و خوشبختی نزدیکش!

    نفس دست سایه را گرفت و به جمع پیوستند.ناصر حریصانه به سیب های کاشته شده روی گونه های زیبارویش نگاه می کرد.و شاهکار با لبخند به نفس همیشه

    موفق زد.....بهترین سیزده ایی بود که فکرش را می کرد.تصور شیرین سایه در کنار ناصر بهترین روز را برایش رقم زد.

    *******************

    هرمز بار دیگر پرسید:نفس نمیای؟

    -نه عمو جون، این خواستگاری سایه اس پر از استرس.نمی خوام منم جزیی از استرس هاش باشم.قول میدم واسه مراسمای دیگه اش حسابی جبران کنم.


    هرمز سر تکان داد و از سپهر خواست تا او را برساند.شاهکار قبل تر از آنها نادیا را به خانه شان برده بود تا خود را برای خواستگاری برادرش آماده کند.سپهر که با

    هرمز رفت لاله و نفس تنها شدند.نفس تلویزیون سیاه سفید قرمز رنگشان را روشن کرد که لاله پرسید:

    -چرا نرفتی؟
    حوصله نداشتم، بدون منم به خوبی برگزار می شه، سایه می دونه از اینجور مراسما خوشم نمیاد.

    لاله با تعجب گفت:اما سایه بهترین دوستته و ناصر پسر داییت، باید می رفتی.

    نفس لبخند زد و گفت:واسه مراسم عقدشون حسابی جبران می کنم.

    -اصلا سر از کار تو در نمیارم.

    نفس لبخندش را تکرار کرد و گفت:ذره ذره عزیزم، نمی شه آدما رو یه باره شناخت.

    صدای شاهکار توجه شان را جلب کرد با دیدن نفس با تعجب پرسید:

    -مگه تو نرفتی؟!

    لاله جواب داد:خانوم حوصله نداشته نرفته.

    شاهکار کنار نفس روبروی لاله نشست و گفت:میشه یه لیوان آب برام بیاری؟

    لاله رفت پی نخود سیاهی که با یک لیوان آب فراهم شده بود، با صدای آرامی از نفس پرسید:

    -چرا نرفتی؟ نکنه....

    نفس مـ ـستقیم نگاهش کرد و گفت:نکنه چی؟ خیالت راحت پای کسی میون نیست، فقط حوصله این مراسما رو ندارم، قرار نبود که کاری کنم باید عین یه مجسمه

    می نشستم و نگاه می کردم، رفتنم زیاد فایده نداشت.

    لاله با لیوان آب برگشت آن را به دست شاهکار داد و خود روبرویشان نشست و با کنجکاوی پرسید:

    -خونه ی ناصر اینا چه خبر بود؟

    شاهکار آبش را نوشید لیوان را روی میز گذاشت و گفت:غوغا، فقط ناصرو دیدم که حسابی هول بود.

    لاله گفت:دلم می خواست سایه رو می دیدم، حتما الان خیلی دستپاچه اس.

    نفس با اخم از لو دادن حال و هوای سایه سرزنش آمیز گفت:لاله!

    لاله خندید و شاهکار گفت:وسایلو جمع کردین؟ فردا صبح زود حرکت می کنیم، همین الان سه روزو از دست دادیم.

    نفس بلند شد و گفت:من وسایلمو جمع نکردم.

    نفس به اتاقثش رفت، وسایلش را جمع کرد وقتی به جمع برگشت سپهر آمده بود.....

    ***********************

    فصل بیست و یکم

    آنها بدون سایه به تهران برگشتند.سایه برای خریدهای نامزدیش باید می ماند.هر چند ناصر قول برگشتنش را با خود داده بود.....

    با عجله به دانشگاه رفت.به در کلاس که رسید صدای استاد عظیمی را شنید خود را لعنت کرد که دیر رسیده. نفس عمیقی کشید تقه ی به در زد و داخل شد

    استاد عظیمی نگاهی به او انداخت و گفت دیر کردید خانم نیکنام!

    نفس با شرمندگی گفت:شرمنده استاد، می تونم بشینم؟

    استاد با دست اشاره ایی به صندلی ها کرد و نفس با خجالت در کنار یکی از دخترها نشست. استاد نام یکی از بچه ها را خواند تا کنفرانس آن روز را ارائه دهد.یکباره

    آه از نهاد نفس بلند شد.باید کنفرانس ارائه می داد و او هیچ چیز آماده نکرده بود.دلهره داشت نمی دانست به استاد چه بگوید.وقتی نفر دوم هم کنفرانس داد قلبش

    بی امان ضربان گرفت.پاهایش شل شد.یکباره استاد عظیمی نامش را خواند.قلبش فرو ریخت.شاهکار پشت سرش نشسته بود.می دانست نفس چیزی از درس

    نخوانده.بلند شد و نزد استاد رفت و ماجرای سفر را تعریف کرد و خواست تا خودش که همان روز با نفس کنفرانس داشت با نفس جلسه ی دیگر کنفرانس دهند.

    استاد عظیمی لحظه ایی به شاهکار و نفس که شباهت عجیبی به هم داشتند نگاه کرد و با جدیت گفت:

    -جلسه ی بعد باید هردوتون جبران کنین.
    شاهکار لبخند زد و تشکر کرد و نشست.استاد نگاهی به چهره ی رنگ پریده نفس انداخت و با لبخندی گفت:

    -جلسه ی بعد نفر اولی هستین که کنفرانس میدین خانوم نیکنام.پس جبران کنین.

    ضربان عادی شد و لبخند پهن شد در صورت ترسیده اش.نفس راحتی کشید.استاد عظیمی که کار دیگری در کلاس نداشت گفت:

    -برای امروز بسه، می تونید برید.

    استاد عظیمی زودتر از همه از کلاس بیرون رفت.نفس برگشت به شاهکار نگاه کرد و به نزدش رفت و گفت:

    -به استاد چی گفتی؟

    -گفتم سفر بودیم و گرفتار نشد درس بخونیم.

    -نگفت چرا تو جای من اومدی حرف می زنی؟

    -گفتم عموزاده هستیم.

    نفس لبخند زد و شاهکار گفت:اگه کاری باهام نداری من برم دیگه.

    نفس تنها بود و کلاسی نداشت.سوار اتومبیلش شد و رفت.اما شاهکار با عماد و سپهر روی نیمکت همیشگی نشستند.عماد کمی خود را جمع و جور کرد. و گفت:

    -خبر دارم.

    هر دو به عماد گرفته نگاه کردند.عماد گفت:اول متاسفم بابت بی خبر بودنتون.یعنی نشد زود خبر بدم همه چیز یهوی شد.....منو و دختر خاله ام عقد کردیم.

    چشمان هر دو گردو شد.سپهر گفت:بی معرفت حالا میگی؟

    -والا خودمم نمی دونستم.قبل عید که می خواستیم بریم جنوب، دیدم رفتار مامان اینا یه جوری شده اما توجه نکردم.نگو نقشه ریختن دستمو تو حنا بزارن.رفتیم

    اینقد منو تحت فشار گذاشتن که تن بهش دادم.اگه دست خودم بود الان عقدی نبود.

    شاهکار به قیافه ی گرفته عماد نگاه کرد و گفت:حالا چه مرگته؟چرا اینقد گرفته ایی؟ نکنه دلت گیر یکی دیگه بوده؟

    عماد با غم گفت:انگار.

    سپهر مشتاقانه پرسید:کی؟

    عماد گفت:سایه....راستی چرا دانشگاه ندیمش؟ نیومده؟

    سپهر لبخند زد و گفت:میگن دنیا هزار چرخ داره واسه همینه، شما دو تا قسمت هم نبودین.سایه تهران نیست، چون مراسم نامزدی خودشو پسر دایی نفسِ.

    عماد وا رفته گفت:کاش حداقل یکم زودتر اقدام کرده بودم.

    شهکار دستی روی شانه ی عماد زد و گفت:فراموش کن، همه چیز تموم شده.تو الان دختر خالتو داری اونم یکی دیگه. در این موردم نه با سایه نه با کس دیگه ایی

    حرف نزن.

    عماد سرش را تکان داد و گفت:انگار قسمتم همینه.

    سپهر سرش را خاراند و گفت:متین و شایان کجان؟ خبری ازشون نیست.

    عماد گفت:شایان که امروز اصلا نمیاد انگار کار داشت اما متین....

    شاهکار گوش شد برای متینی که رنجاندش برای این عشق سوزان و بی سرانجامش.

    -دیگه نمی بینیمش.

    سپهر با هجان و کنجکاوی پرسید:چرا؟ اتفاقی براش افتاده؟
    عماد با اخم و دلخوری گفت:خیلی نامرده، بدون خداحافظی رفت.

    شاهکار با آرامش پرسید:کجا رفت؟

    -این چند روزی که نبودین چون زودتر از همتون برگشتم تهران سراغ همتونو گرفتم که فهمیدم هنوز نیومدین.تا اینکه شایان که زودتر از شماها رسید رفته بود دم خونشون.

    اونجا خبر دار میشه متین برا همیشه رفته از ایران.

    سپهر با حیرت پرسید:رفته؟! چرا؟ دلیلش چی بوده؟

    عماد شانه ایی بالا انداخت و گفت:نمی دونم، فقط رفته.

    سپهر با اخم گفت:پسره ی احمق چه فکری کرده که گذاشته رفته؟

    شاهکار بلند شد و گفت:بی خیال شین، حتما دلیلی داشته که نخواسته به ماها بگه...با من کاری ندارین دارم میرم.

    عماد گفت:کجا؟

    -میرم خونه، راستی شیرینی بدبختیتو حتما بیار برامون.هممونو به یه رستوران شیک دعوت می کنی.

    عماد گفت:امشب چطوره؟ وقت دارین؟

    شاهکار نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:آره.

    عماد گفت:از طرف من از لاله و نفسم دعوت کنین.میریم رستوران همیشگی.

    شاهکار با هر دو دست داد و گفت:باشه، خداحافظ.

    شاهکار در حالی که در فکر متین بود به خانه برگشت.حلیمه به پیشوازش آمد و خوش آمد گفت.شاهکار پرسید:

    -نفس کجاست؟

    -تو اتاقشه آقا.

    شاهکار سری به نشانه ی تشکر تکان داد و یکراست به سراغ تفس رفت.با احترام و کسب اجازه ایی که نباید بدون در زدن داخل شود در زد و منتظر شد.

    نفس در را برایش باز کرد، با دیدنش متعجب پرسید:زود اومدی.

    -خبر دارم اجازه هست؟

    نفس از جلوی در اتاق کنار رفت.شاهکار داخل شد.روی تخـ ـت نشست.نفس لبه ی میز تکیه داد و گفت:

    -خب چه خبری؟

    شاهکار لحظه ایی سکوت کرد، دستانش را در هم گره کرد و به نفس نگاه کرد و گفت:متین رفته.

    نفرت موج زد در آن دریای آرام که طوفانی شده بود و گفت:کجا؟

    -نمی دونم، فقط رفته.

    -بهتر دیگه نمی بینمش، از الان می تونم راحت نفس بکشم.

    شاهکار دستی پشت گردنش کشید و گفت:خبر دومم هم اینکه عماد عقد کرده با دختر خاله ش.اما جالبش اینه سایه رو دوس داشته.

    چشمان نفس پر از حیرن شد و گفت:جدا؟

    -آره همین امروز بهمون گفت، سپهر گفت که نامزد ناصر شده!

    نفس با لبخند و تعجب گفت:چطوری به سایه علاقه داشته با دختر خاله اش نامزد کرده؟

    -بیچاره بدون اونکه بهش خبر بدن بردنش جنوب مراسمو برپا کردن.اما بهتر چون اگه می فهمید سایه نامزد کرده براش بد می شد.
    نفس با دلسوزی گفت:سرنوشت عجیبه!

    -به سایه در این مورد حرفی نزن، ممکنه بعدا ناصرو عمادو مرتب باهم مقایسه کنه.

    نفس با اطمینان گفت:نمیگم اما مطمئنم سایه اینقد ناصرو دوس داره که اگه بهشم بگم روش تاثیری نداره.

    -خوبه، راستی تا یادم نرفته، عماد همه مونو امشب برای شام به مناسبت عقدش دعوت کرده میای؟

    -لاله هست یا تنهام؟

    -اونم دعوته اما نمی دونم میاد یا نه؟

    نفس سرش را تکان داد و گفت:مطمئنم لاله با سپهر میاد، منم میام.

    شاهکار بلند شد و گفت:با هم میریم.

    نفس تکیه از میز گرفت و گفت:باشه، خبرم بده چه ساعتی میری تا آماده شم.

    -باشه.

    شاهکار از اتاق بیرون رفت و نفس با حس عجیبی که از رفتن متین پیدا کرده بود روی تخـ ـتش نشست و با لبخند شادی زمزمه کرد:

    "خوشحالم که رفتی!"

    **********************

    بلوز سفیدی با شلوار جین مشکی رنگی انتخاب کرد.لباسش را پوشید موهایش را مثل همیشه دم اسبی بست.دستبند ظریف نقره ی کادوی پدرش را روی مچش

    بست.یکبار دیگر در آینه نگاه کرد.از وقتی که متوجه کشش نسبت به شاهکار شده بود.دلش می خواست در چشمانش زیباتر جلوه کند.کیف دستی سفید رنگش

    را برداشت و از اتاق خارج شد.پایین پله ها از هرمز و دوستانش که دوره ی شعر برگزار کرده بودند خداحافظی کرد و بیرون رفت.چند دقیقه ایی جلوی در منتظر

    شد تا شاهکار شیک و آراسته به او پیوست.سوار اتومبیل که شدند نفس پرسید:

    -کدوم رستورانه؟

    شاهکار اتومبیل را روشن کرد و حرکت کرد و گفت:رستوران همیشگی.

    نفس سرش را تکان داد که جمله شاهکار غافلگیرش کرد: سفید خیلی بهت میاد.

    نفس به پیراهنش نگاهی انداخت و لبخند زد و گفت:اینو یه تعریف حساب کنم؟

    -می تونی.

    نفس لبخندی پررنگ تحویلش داد و گفت:مهربون شدی!

    شاهکار با شیطنت پرسید:این خوبه یا بد؟

    -خوبه پسر عمو، دیگه توان دعوا نداشتم اگه باز قرار بود مثله سابق با هم دعوا کنیم دیوونه می شدم.

    -تو هم هیچ وقت کم نمیاری، واقعا حرصم می گرفت از این همه سرسختی....راستشو بگو بعد از دعواهامون گریه هم می کردی؟

    نفس خندید و گفت:بدجنس، یعنی تو فکر گریه انداختن من بودی؟...اوم گریه نکردم غیر از یه بار، بیشتر حرص می خوردم و عصبانی می شدم در حد انفجار.

    شاهکار لبخندش را پنهان کرد و گفت:متاسفم.

    اما انگار غمی عجیب احاطه اش کرد.پایش را روی ترمز گذاشت و گوشه ایی توقف کرد.به سمت نفس برگشت و گفت:

    -منو می بخشی؟
    نفس با تعجب به خیابان پر ازدحام و چهره ی غم گرفته ی شاهکار نگاه کرد و گفت:

    -وایسادی اینو بپرسی؟

    شاهکار پر تمنا نگاهش کرد که نفس گفت:کینه ای ندارم، هر چی بود تو گذشته بود.

    شاهکار بی اختیار دستش بالا رفت و روی جای سیلی زده شده گذاشت و زمزمه کرد:نفس....

    نفس سرخ شد از این نزدیکی دیوانه وار ناخواسته.بی اختیارتر از شاهکار با لذتی عجیبی که در عشق محبوبش دست و پا می زد گفت:جانم!

    شاهکار نگاه بخیه زد به آبی دیوانه کننده اش و گفت:منو به خاطر اون سیلی ببخش، اینو به حساب دیوونگیم بزار.

    نفس مسخ شده گفت:مقصر هر دو بودیم، عذرخواهی نکن.

    شاهکار دست داغ شده اش را کنار کشید و گفت:آره اما من بیشتر.

    سرزنش برای محبوب بس بود و نفس عاشق کوتاه آمده گفت:راه بیفت دیر شد.

    شاهکار ماشین را روشن و حرکت کرد.اما سکوت ارث این مکالمه ی سرزنش آمیز بود.به رستوران که رسیدند با هم پیاده شدند.بقیه زودتر از آن دو پشت میز جا خوش

    کرده بودند.به همگی سلام کردند و نشستند.لاله لبخندی زد و کنار گوش نفس گفت:می بینم با هم میاین، جذاب به نظر میاین.

    نفس اخم ظریفی به حرفی که لاله زده بود و دل مشغولی خوش بود کرد و گفت:به حساب تعریف می زارم.

    لاله سقلمه ای به پهلویش زد و گفت:پرو!

    همگی از منو سیاه رنگ غذای مورد علاقه شان را انتخاب کردند.نفس و شاهکار هم جوجه سفارش دادند که سپهر با ابروهای بالا رفته گفت:

    - تازگیا نظراتتون خیلی شبیه هم شده.

    شاهکار لبخندی شیطنت آمیز زد و گفت:به تو چه؟ برو زنتو بچسب تفاهم غذای ندارین.

    گارسون که رفت.لاله و نفس هم به عماد تبریک گفتند.لاله با اصرار از عماد خواست تا عکسی از عروس را نشان دهد که عماد از کیف پول تا شده اش عکس کوچک

    سیاه سفیدی بیرون آورد و به دستشلن داد.نفس گفت:سیلقه ات خوبه.

    شایان دستی به پشت شاهکار زد و گفت:فقط منو تو از قافله عقب موندیم.

    شاهکار با لبخند گفت:من فرصت بدبخت کردن خودمو ندارم.ایشالا بعد از همتون دست به کار میشم.

    عماد گفت:اونکه صد البته.هر کی با تو باشه صد درصد بدبخته.

    لاله با منطق گفت:هنوز هیچی معلوم نیست.وقتی همه مون رفتیم سر زندگیمون اونوقت معلوم میشه شماها چه جوری هستین.

    سپهر لیوان آب جلویش را نوشید و گفت:کاری نداره، اول نفسو شوهر می دیم.بعد میریم سراغ شایان و آخرم به خاطر اینکه دل شاهکار نشکنه برای اونم یکی رو

    دست و پا می کنیم.

    همه خندیدند غیر شاهکار که با غم و عصبانیت نگاه دوخته بود به نفس خوشحال و خندان و خودش چقد گر گرفت از حرف سپهر و شوهر دادن نفس!

    کسی حق نداشت در مورد نفسش اظهار نظر کند حتی به شوخی.....بعد از شام همگی برای قدم زدن از رستوران بیرون رفتند.لاله و سپهر جلوتر از همه دست به

    دست هم قدم می زدند.نفس غرق در افکار خود عقب تر از همه می آمد.آنقدر غرق بود در افکار مبهمش که نفهمید مدتی است شاهکار با او همقدم شده است.تا

    بلاخره شاهکار طاقت تمام کرد و گفت:نفس!

    این ناخداگاه هایش تمامی نداشت از صدا زدنی دلربا:جانم!

    اما اینار انگار به خود آمد.از شرم سرخ شد.رویش را برگراند و آرام گفت:بله!
    شاهکار لبخندی به سرخی دلربای صورتش زد و گفت: داشتی به چی فکر می کردی؟ اصلا متوجه من نشدی.

    نفس دستی به صورت داغش کید و گفت:داشتم به همه چی فکر می کردم.ببخش حواسم نبود.تو چی؟

    شاهکار دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و در حالی که به جلو خیره شده بود گفت:

    -دارم سعی می کنم ببخشم نه تورو، اونی که بد کرد در حق برادری هام.بد کرد به تو!

    نفس با تعجب به نیمرخ در غم فرو رفته ی شاهکار نگاه کرد و گفت:مثل کی؟

    -همه، همه اونایی که آزارت دادن، مثل خودم، مثل متین.

    نفس با شنیدن نام متین اخم کرد و گفت:دلتو بزرگ نکن براش، نمی خوام ببخشیش،.مرد نبود که بره، فقط خواست منو داغ دار کنه!

    شاهکار با لبخند گفت:چقد دلت دریاس که منو بخشیدی...اما متین...

    نفس لحظه ایی ایستاد.به چهره ی شاهکار که نمی دانست چه حسی دارد نگاه کرد و به تلخی گفت:

    -خودتو با اون مقایسه نکن.من هیچ وقت از تو متنفر نبودم.بخشیدمت چون هم خونمی، چون هوامو داری، چون با تمام بد هایی که نشونشون میدادی دلت پاک بود،

    مهربون بود اما اون...کارشو چطور توجیح می کنی؟ داغونم کرد شاهکار.اندازه های تمام ثانیه های عمرم ازش متنفرم.

    برقی درچشمان شاهکار درخشید.تعریف نفس از خودش بزرگترین شکوه عالم بود.نفسش را با تمام جرعه های عشق بیرون داد.با لبخند گفت:

    - می خوام یه چیزی بگم.

    -چی؟

    -اول قول بده عصبانی نمی شی!

    نفس مشکوکانه نگاهش کرد و گفت: حتما خرابکاری کردی ها؟

    -نه، مال خیلی قبل پیشه.

    نفس خونسرد گفت:بگو، به کارات عادت کردم.

    -درسی که افتادی تقصیر من بود اما شایانم دخالت کرد.یعنی کمک اون بود.

    نفس متعجب گفت:شایان؟ چرا اون؟!

    -من ازش خواستم.آخه بدون کمک اون نمی شد.

    نفس اخم کرد و گفت:واقعا خودتو و دوستات شرین، الان خوشحالم آتش بس اعلام شده و گرنه تا به حال یا من تو رو می کشتم یا تو منو.

    شاهکار با تمام عاشقانه هایش زمزمه کرد:اگه هم می خواستیم نمی شد.تو چند روز پیش منو کشتی.

    صدایش آرام بود املا ندانست نفس عاشق شنید زمزمه اش را و قلبش فرو ریخت از این حس زیبای بی مانند.گر گرفت از این خوشی و بمبارانی که با حرف های

    شاهکار به قلبش شده بود.صورت سرخش را پنهان کرد و شاهکار با نگاه او را می بلعید و خوحال بود از داشتنش کنارش و این همراهی گرم...وقتی به خانه بر گشتند

    هر دو در عالم جدایشان از عشق شیرینشان به اتاقشانم رفتند...........

    بابا نوذر در را باز کرد با دیدن سایه به همراه مرد جوانی تعارف کرد تا داخل شوند.سایه دست در دست ناصر با لبخندی زیبا داخل شد.صدای ناصر، نفس را از اتاقش

    بیرون آورد.نفس با هیجان از پله ها سرازیر شد و به سویشان رفت.مشتاقانه سایه را در آغـ ـوش کشید و با ناصر صمیمانه دست داد و گفت:

    -خیلی نامردین، چرا نگفتین دارین میاین؟

    ناصر از آنها جدا شد و روی مبل نشست و گفت:

    -اول کو سلام و خسته نباشیدت؟ بعدم با معرفت تعارف کن بشینیم خستگی از تنمون در بیاد بعد طلبکار باش.

    نفس اخم شیرینی کرد و گفت:من که تعارف نکرده خودت نشستی غرغرم می کنی؟ بعدم دلم تنگتون بود.

    ناصر به مبل تکیه داد و گفت:بله کاملا مشخصه.

    سایه کنار ناصر نشست و گفت:نفس به دل نگیر از زیادی خوشحالیشه.

    ناصر گفت:کجا به دل میگیره؟ همه چیزو به شکم میگیره واسه همینه چاق شده دیگه!

    نفس اخم کرد و گفت:کجای من چاقه؟ داری منو می ترسونی که چی؟

    سایه خندید و رو به ناصر فت:بس کن ناصر.

    ناصر با خنده گفت:بپر برامون یه چیزی بیار بخوریم دارم از گشنگی پس می افتم.

    نفس برای تلافی گفت:یعنی اینقد فقیر بودی که نتونستی بین راه برای خودتو نامزدت یه چیزی بخری بخوری؟

    نفس شکلکی برای ناصر خندان درآورد و به آشپزخانه رفت و دو فنجان قهوه تازه دم با شیرینی هایی که حلیمه تازه پخته بود را درون سینی گذاشت و به سالن برگشت.

    ناصر با لودگی گفت:نفس سعی کن دستات نلرزه نیومدیم خواستگاریت.پسرامون تموم شده.

    نفس سینی را روی میز گذاشت و گفت:دیوونه، تو درست بشو نیستی حیف که سایه رو دادن به تو.

    ناصر عاشقانه به سایه نگاه کرد زمزمه آمیز گفت:واقعا حیفه، بره رو دادن دست گرگ.

    سایه لبخندی زیبا تحویلش داد و گفت:اگه بره بخواد عاشق گرگ باشه چی؟ چه بره ی دیوونه ای.

    نفس با لبخند گفت:بسه دیگه برین، قهوه تونو بخورین.سرد شد.

    ناصر فنجان قهوه اش را برداشت و با جدیت پرسید:هرمز خان و شاهکار کجان؟

    نفس نگاهی به ساعت انداخت و گفت: شاهکار تقریبا تا نیم ساعت دیگه پیداش میشه، کلاس داشت، عمو هم رفته دیدن یکی از دوستاش، نمی دونم کی میاد.

    با تردید به هر دو نگاه کرد و گفت:امشب که اینجایین؟

    سایه گفت:میرم خوابگاه.

    نفس با اخم گفت:بیخود می کنی، این همه اتاق میری خوابگاه که چی بشه؟ هردوتون باید بمونین.

    ناصر دست دور شانه های سایه انداخت و گفت:خیلی خب، حالا چرا می زنی؟

    سایه تکه ای شیرینی در دهانش گذاشت و گفت:چه خبر از کلاسا؟

    -کلاسا بد نیست.خوبه، استاد عظیمی که نیومده کنفرانس می خواست اما منو شاهکار زیرش فعلا در رفتیم.اما برا هفته دیگه باید آماده ش کنیم.

    سایه نفس راحتی کشید و گفت:پس زیاد عقب نیستیم.
    -هنوز نه،راستی حـ ـلقه هاتون کو؟ من ندیدمش.

    ناصر فنجان خالی اش را روی میز گذاشت و گفت:بچه ایی برات بو داره.بزرگ شدی نشونت میدم.

    سایه لبخند زد.دستش را جلو آورد و حـ ـلقه را نشان نفس داد.نفس لبخند زد و گفت:

    -خوشگله.مبارک باشه.حلا چرا طلا زرد گرفتی؟ مگه همیشه نمی گفتی برلیان؟

    سایه به ناصر نگاه کرد که نفس گفت:کار توئه ناصر؟

    ناصر تکیه به مبل زد و گفت:هم رنگ جماعت شدن خیلیم خوبه.مگه چیه؟

    نفس خندید و گفت:تو سرتا پا همرنگی، از این بیشتر هم رنگی می خواستی آقا گرگه؟

    صدای شاهکار توجه شان را جلب کرد:آقا گرگه کیه؟

    همگی به احترامش بلند شدند.شاهکار و ناصر با هم روبـ ـوسی کردند.شاهکار با سایه هم محترمانه دست داد و به آنها تبریک گفت.همین تبریک باعث شد که

    ناصر با لودگی بگوید:یادت رفت تبریک بگیا...

    نفس روبرویش نشست و گفت:کمتر مسخره بازی در بیار تا یادم بمونه.حالا که راه دوری نرفتی، مبارکه!

    شاهکار کنار نفس نشست و گفت:کی اومدین؟

    ناصر دوباره دستش را پشت کمـ ـر سایه انداخت و گفت:یه ربع کمتره.

    نفس فورا رو به شاهکار گفت:سایه و ناصر امشب اینجا می مونن.

    ناصر شکلکی در آورد و گفت:کلاغ.

    شاهکار به کل کل آن دو خندید و گفت:خیلی عالیه، اتفاقا قرار بود امشب بریم تاتر سعدی، نمایش باد بزن خانم رو اجرا دارن، بعدم با بچه ها بریم شام بیرون،

    حالا که شما هم هستین عالی میشه.

    سایه پرسید:پس هرمز خان چی؟

    شاهکار گفت:خودم که رسوندمش گفت دیر میاد.نگرانش نیستم.فوقشم زنگ بزنه خونه بابا نوذر میره دنبالش.

    ناصر با یادآوری شهروز گفت: راستی حال شهروز چطوره؟ باهاتون نیومده بود.

    شاهکار سرش را تکان داد و گفت:خوبه، مثل همه ی آدما گرفتار زندگیشه....خب نظرتون چیه؟ بریم تاتر؟

    سایه گفت:خوبه، ناصر نظرت چیه؟

    ناصر گفت:خوبه، فک کنم 2 سال بیشتر هیچ تاتری نرفتم.

    شاهکار دستانش را به هم کوبید و گفت:عالیه.بگم حلیمه غذا بار نذاره.

    نفس بلند شد و گفت:من بهش میگم.

    نفس رفت و ناصر و شاهکار هم صحبت شدند.....

    ساعتی بعد همه آماده و حاضر با اتومبیل شاهکار رفتند.جلوی تاتر سعدی که رسیدند، عماد، سپهر و لاله و شایان منتظرشان بودند.پیاده که شدند بچه ها متعجب

    شدند.شاهکار، ناصر را به عنوان نامزد سایه و پسر دایی نفس معرفی کرد.عماد با دیدن ناصر غم در چهره دواند و محزون با او دست داد و نامزدیشان را تبریک گفت.

    سایه با تعجب رو به نفس گفت:عماد چشه؟ ناراحته انگار؟

    لاله و نفس به همدیگر نگاه کردند.نفس گفت:نمی دونم...راستی یادم رفت بگم عماد با دختر خاله اش عقد کرده.

    چهره ی سایه به لبخندی باز شد و گفت:امسال عجب عید پر برکتی بوده.مثل اینکه همه به یه نوایی رسیدن.
    با لبخند رو به عماد کرد و به او تبریک گفت.عماد لبخند زورکی تحویلش داد و از او تشکر کرد.سپهر دو بلیط اضافه خرید و با هم داخل شدند.همه ی پسرها در کنار هم

    نشستند.لاله در کنار سپهر و به ترتیب سایه و نفس نشستند.طولی نکشید که هنرپیشه زن با لباس پف اروپایی روی صحنه جان گرفت.با آغاز تاتر سکوت همه جا

    را احاطه کرد.نفس غرق در دیدن نمایش جذاب تاتر بود که حس کرد دستی روی دستش نشست.ترسیده دستش را عقب کشید و به طرف شخص مورد نظر برگشت.از

    دیدن مردی در حدود 30 ساله جا خورد.خود را جمع و جور کرد.مرد تا نگاه نفس را دید لبخند نا زیبا تحویلش داد و گفت:

    -معذرت خانوم اشتباه شد.

    نفس یقین داشت عمد بودن این کار را اما بهتر بود کشش ندهد با اخم و تلخی گفت:امیدوارم دیگه تکرار نشه آقا!

    اما باز هم تکرار شد و نفس با عصبانیت و بیزاری به مرد نگاه کرد که مرد با لبخندش گفت:لوند بودن دردسره خانومی.

    نفس می خواست از شدت عصبانیت فریاد بکشد و مرد را به باد کتک بگیرد اما خود را کنترل کرد و رو به سایه گفت:

    -سایه میشه بری پیش ناصر بشینی، شاهکار بیاد پیش من؟

    سایه بی توجه به حال خراب نفس با لبخند موزیانه ایی گفت:چیه؟ نکنه خبریه؟ به همین زودی دلتنگش شدی؟

    نفس با خشم گفت:خفه شو سایه، از دست این مردیکه رذل که کنارمه به ستوه اومدم.برو تا شاهکار بیاد پیشم.

    سایه نگاهی به مردی که کنار نفس نشسته بود انداخت که تمام تمرکز را به نمایش داده بود.با تعجب گفت:این؟!

    -آره، سایه برو دیگه، چرا اینقد لفتش میدی؟

    سایه گفت:خیلی خب، الان میرم.

    سایه بلند شد و رفت.شاهکار را بلند کرد و خود در کنار ناصر نشست.نفس کنار لاله نشست و شاهکار متعجب کنار نفس نشست و گفت:

    -سایه چه زود دلش برا ناصر تنگ شد!

    نفس که خیالش راحت شده بود گفت:بخاطر من رفت.

    شاهکار با تعجبی مضاعف گفت:چرا؟!

    نفس به آرامی گفت:می خواستم تو پیشم بشینی و نجاتم بدی.

    شاهکار خیره خیره نگاهش کرد و گفت: از چی نجاتت بدم؟

    نفس خواست بگوید اما غیرت شاهکار مانع از بیان حرفش شد.نمی خواست دعوای شوند و اتفاقی ناخوشایند بیفتد.پشیمان از فکرش و گفت:

    - از دست نق نق های سایه. منو کشت.می خواست بدونه عماد از چی ناراحته.نمی خواستم بدونه واسه همین فرستادمش پیش ناصر تا از شر کنجکاویاش

    خلاص بشم.

    شاهکار با شک نگاهش کرد و سرش را تکان داد...بعد از نمایش تاتر به رستورانی در همان نزدیکی رفتند، بعد از شام به کاباره ی همیشگی پسرها رفتند و به مناسبت

    نامزدی سایه و ناصر پیک ها را بالا فرستادند و جشن گرفتند.وقت برگشتن عماد با حسرت به ناصر و سایه که عاشقانه دست هایشان در هم گره خورده بود نگریست

    و زمزمه کرد:خوشبخت بشی سایه!

    ........سایه ترجیح داد شب را در کنار دوستش صبح کند تا ناصری پر از آتش که معلوم نبود تا صبح چه اتفاق هایی خواهد افتاد....

    نفس دمر روی تخـ ـت افتاده بود.دستش را زیر چانه اش ستون کرد و گفت:تعریف کن این چند روز شیراز چطور بود؟

    سایه رویش را بطرف او کرد و گفت:همش بازار بودیم.به زور تونستیم یه حـ ـلقه پیدا کنیم.ناصر برای خرید حـ ـلقه خیلی سخت گیری کرد.

    -سایه نمی دونی چقد خوشحالم که انتخابت ناصر بوده.حس می کنم بهم نزدیکتر شدیم.

    سایه لبخند زد و گفت:تازگیا خیلی روحیه ات تغییر کرده نفس، شادتر و سرحال تر شدی.دیگه نمی بینم یا نمی گی با شاهکار دعوا میکنی.احساس می کنم دیگه

    رابطه ی خشن و قهرآلود گذشته رو با شاهکار نداری.نمی خوام فضولی کنم یا مجبورت کنم.

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    که بهم بگی چه اتفاقی افتاده.فقط خوشحالم برای این تغییر قشنگ.خوشحالم بابت این اخم همیشگی که روی صورتت پاک شده.بهت افتخار می کنم.

    نفس لبخند زد و گفت:الان باید چی بگم؟

    سایه مشکوک گفت:دلت سر جاشه؟

    نفس خندید و به چشمان خمـ ـار از خواب سایه نگاه کرد و گفت:دیگه نه!

    سایه مثل برق گرفته ها روی تخـ ـت نشست دست نفس را گرفت و او را بلند کرد و گفت:

    -داری نصف شبی باهام شوخی می کنی؟ زیادی پیک فرستادی بالا؟

    نفس با لبخند فقط نگاهش کرد سایه بازو.یش را گرفت و تکان داد و با تمام هیجانی که داشت گفت:

    -دختر با توام، چرا بر و بر منو نگاه می کنی؟ دلتو کی برده؟

    جرقه ایی در ذهن سایه زده شد حیرتش مضاعف شد.با چشمان گرد شده گفت: تو که نمی خوای بگی...

    نفس می دانست سایه متوجه ی منظورش شده لبخند زد و سرش را تکان داد و گفت:آره خودشه.

    سایه دستی به صورتش کشید و گفت:باور نمی کنم، داری دروغ میگی، تو واقعا عاشق اون شدی؟

    نفس سرش را تکان ئداد و گفت:آره، ایرادش چیه؟

    سایه از تخـ ـت پایین پرید چرخی دور خود زد و گفت:

    -تو عاشق شاهکار شدی دیوونه، می دونی یعنی چی؟ یعنی عاشق دشمن شدی.حالا مصداق بره و گرگ به تو و شاهکار بیشتر میاد.

    نفس دستش را کشید و سایه لبه ی تخـ ـت نشست و گفت: عاشق آقا گرگه شدن بهترین اتفاق زندگیم بود سایه، باور کن که منم بلاخره عاشق شدم.

    -عاشق شدنت رو باور می کنم چون دل آدما از سنگ نیست.امروز و فردا داره اما سوخت و سوز نداره.اما باور اینکه عاشق کسی شدی که هر روز باهاش دعوا می کنی

    و یه نقطه مشترکم با هم ندارین برام سخته...چطور این اتفاق افتاد؟

    -سایه من همیشه عاشق بودم.مشکل این بود که هر وقت اون منو بخاطر گذشته سرزنش می کرد و عذاب می داد من بدون توجه علاقه مو سرکوب می کردم.جوری

    که خودمم نمی دونستم عاشق شدم.تبدیل شدم به یه آدم سرد و خشک که برای هیشکی دوست داشتنی نبود.فکر می کردم ازش منتفرم، در صورتی که داشتم

    تلافی رفتارای اونو در می آوردم.فراموشم شد یه عشق سالهاست که تو دلمه.تا اینکه بازم دعوامون شد.شاهکار برا اولین بار گفت ازم متنفره.اونقد از این حرفش

    سوختم که سیلی که ازش خوردم و یادم رفت.مثله دیوونه ها زدم بیرون.رفتم حافظیه و زار زدم.اونجا فهمیدم حس واقعیم چیه.درک عشقم اونجا بود.وای سایه اصلا

    نمی تونی حالمو درک کنی.عذاب آورترین روز زندگیم بود.

    سایه با یادآوری آن روز گفت:پس وقتی شاهکار نگران بهم زنگ زد واسه این بود!

    نفس سرش را تکان داد و گفت:اومد دنبالم.حال خودشم خراب بود.آشتی کردیم.و برای همیشه آتش بس علام شد.الان دو تا دوستیم.مثل بچگیامون.بهم اعتماد کردیم

    و تا الان خوب پیش رفتیم.اون دیگه بخاطر گذشته منو عذاب نمیده.منم دلم نمی خواد دعوایی داشته باشیم.

    -اون چی؟ دوست داره؟

    گرد غم روی صورت نفس نشست و گفت:از حسم خبر نداره، منم حسشو نمی دونم.براش فقط یه دختر عمو و یه دوستم.حس علاقه ی من مربوط به خودمه.

    به اون ربطی نداره.

    -پس چرا این ریسکو می کنی؟

    -نمیدونم سایه.واقعا نمی دونم.
    سایه گفت:پس چرا داری این ریسکو می کنی؟

    -خودت گفتی همه یه روزی عاشق میشن، منم عاشق شدم سایه، نمی دونم قراره چی پیش بیاد.اما فعلا نمی خوام کسی از حسم خبر دار بشه.تو دلم بمونه

    بهتر از رسواییه.سایه قسمت میدم مواظب باشی کسی نفهمه.این راز برای منو و توئه.حتی ناصر و لاله هم برام الان نامحرمن.

    سایه دستش را به گرمی گرفت و گفت:دیوونه، من کی دهن لقی کردم؟

    -سایه برام مهمه که دوسم داشته باشه اما نمی خوام تا وقتی نفهمیدم حسش بهم یه دوستی ساده اس یا عشق از کسی یا خودم حرفی بشنوه.

    سایه چشمانش را ریز کرد و گفت:سپهر یه چیزایی در مورد حق مالکیت شاهکار نسبت به تو گفته.این یعنی چی؟

    نفس لبخند زد و گفت:این پسر دیوونه اس.روزی که اومدم تهران شاهکار اولین نفری بود که موندم مخالفت کرد اما بعد از چند روز رضایت داد.از عمو خواسته بود مواظبم

    باشه بدون دخالت عمو.یعنی اینکه هرجا میرم و هر کی رو می بینم باید اون اجازه بده.هر چند زیر بارش نرفتم و اصلا این مالکیت رو قبول ندارم.اون برا خودش

    حرص و جوش می زنه...از وقتی اومدم تهران وقتی دیر می کردم یا بدون اجازه کاری می کردم همیشه باید به شاهکار جواب پس می دادم و عمو خاموش بود.

    -وای شما دو تا چقد عجیب و غریبین، یعنی خدا مدل همدیگه ساختتون.

    نفس خندید و گفت:امیدوارم صاحب دلش بشم.

    -رفتار شاهکار که به نظر من تغییر کرده.امیدوارم این تغییر خوب باشه و واقعا صاحب دلش بشی.

    نفس نگاهی به ساعت دیواری ادناخت و گفت:امیدوارم، دیر وقته بخوابیم.

    سایه کنار نفس دراز کشید با صدا خندید و گفت:خیلی مسخره اس تو هم مال شاهکاری و هم مال اون نیستی.

    نفس چشم روی هم گذاشت و گفت: کاش واقعا مال هم بودیم.

    سایه چراغ را خاموش کرد و گفت:غصه نخور همه چیز درست میشه.

    نفس آهی کشید و گفت:من که از خدامه.

    *********************

    ناصر با تاکید فراوان گفت:نفس، سایه دستت امانته ها، ازش مراقبت کن.

    سایه با عشق نگاهش کرد و گفت:نگران نباش گلم.من تهرانو بیشتر از نفس می شناسم.بهتر بود می گفتی سایه مراقب نفس باش.

    نفس ضربه ایی به بازوی سایه زد و گفت:نچایی!

    شاهکار دست روی شانه ی ناصر گذاشت و گفت:برو خیالت راحت.سایه قبلا دوست بود الان فامیل.مواظبشیم.

    ناصر دست شاهکار را به گرمی فشرد و گفت:ممنونم.

    رو به سایه گفت:آماده ایی؟

    سایه ساکش را به دست ناصر داد و گفت:بریم.

    نفس گفت:می زاشتی من سایه رو برسونم.اگه عجلبه داری برو.

    -نه خودم ببرم بهتره، اینجوری با خوابگاه ش و محیطش آشنا میشم.

    نفس گفت:هر جور مایلی.
    ناصر با شاهکار و نفس دست داد و خداحافظی کرد و زودتر از سایه از سالن خارج شد.سایه لبخند زد و گفت:

    -فردا سر کلاس استاد عظیمی می بینمتون، برا فردا آماده این؟

    شاهکار بی خیال گفت:هنوز هیچی نخوندم. تا فردا آماده میشم.

    نفس با خیال راحت گفت:آماده آماده.

    سایه با آن دو دست داد و گفت:موفق باشین.فعلا خداحافظ.

    سایه که رفت، شاهکار هم سویچ اتومبیلش را برداشت و برای کاری از خانه بیرون رفت..نفس هم به اتاقش رفت خود را برای کنفرانس فردا آماده کند.

    **********************

    فصل بیست و سوم

    سایه با دیدن اتومبیل نفس برایش دست تکان داد.نفس جلوی پایش ترمز کرد و گفت:بیا بالا.

    سایه سوار شد.نفس حرکت کرد.جلوی در دانشگاه که رسیدند پیاده شدند.سایه با کنجکاوی پرسید:

    -راستی چه خبر از متین؟ بلاخره فهمیدین چرا گذاشت رفت؟

    نفس بی تفاوت شانه ایی بالا انداخت و گفت:نمی دونم.رفته خارج، دیگه بر نمی گرده.

    سایه با تعجب گفت:خارج؟ چرا؟

    -نمی دونم.هیچ کس نمی دونه.

    سایه آهی کشید و گفت:پسر خوبی بود.

    نفس سرش را تکان داد اما سایه با تعجب گفت:نفس اونجارو.

    نفس رد نگاه سایه را گرفت.شوکه شد از تصویر مقابلش.شاهکار با دختر جوانی داشت از دانشگاه بیرون می رفت.وجودش خشم شد.حسادت شد.زبانه کشید

    حس های بدی که فکر می کرد در وجودش نیست.دست سایه را کشید و گفت:بیا بریم.

    سایه متوجه چهره ی پر خشم نفس شد و گفت:کجا بریم؟

    -سر کلاس.

    -هنوز نیم ساعت دیگه مونده.بیا بریم زیر اون درخت.

    نفس مخالفتی نکرد و سایه زیر درختی روی چمن ها نشستند.نفس با حرص و خشم گفت: دلم می خواد بکشمش.

    -کی رو؟ دختره یا شاهکار؟

    نفس خشمگین، غمگین شد از این رفتار بی مهرانه ی شاهکار و گفت:عاشقش شدم و حالا...

    سایه لبخند زد و گفت:از بس دیوونه ای، حالا اینقد حرص نخور. این چیزا که باید برات عادی باشه.اگه یادت رفته بزار یادآوری کنم تو اونو دوس داری نه اون تو رو.تازه

    از حستم که خبر نداره.می خوای چطوری رفتار کنه؟اون آزاده که هرزور می خواد رفتار کنه.با هر کی دلش می خواد بره و بیاد.تو اونو بهتر از همه می شناسی

    و می دونی چه اخلاقی داره.پس چرا کنترلت رو از دست دادی؟ بی خیال شو.فقط به فکر دوست داشتنش باش نه کنترل کردنش و عصبی کردن خودت.

    چون با شناخت اون دلتو بهش دادی.

    -می دونم، همه ی اینایی که گفتی رو می دونم.اما دست خودم نیست، نمی تونم خشم و حسادتو کنترل کنم، سایه چیکار کنم؟
    نفس آهی کشید و گفت:می دونم دیوونه ام.اما دوسش دارم.می ترسم خشمم متوجه شاهکار بشه.

    -ازش بپرس دختره کی بود، باهاش کجا رفت؟

    -غرورم اونقد کوچیک نیست که برم ازش بپرسم.خودش بخواد بهم میگه.

    -برای راحتی خیال خودت گفتم.

    -می دونم.

    بعد از نیم ساعتی که گذشت به کلاس رفتند.تقریبا نزدیک آمدن استاد بود که شاهکار با عجله وارد شد.نفس با اخم نگاهش کرد.با ورود استاد عظیمی سکوت برقرار

    شد.استاد فورا از نفس خواست تا کنفرانسش را ارائه دهد.نفس با اعتماد به نفس جلو رفت و شیوا و روان همه ی مسائل را توضیح داد.وقتی تمام شد استاد

    نگاهی به او انداخت و با لبخندی مهربان گفت: کارتون خوب بود خانوم نیکنام.

    نفس با شوق گفت:ممنونم استاد.

    استاد عظیمی لبخندش را تکرار کرد و گفت:بفرمایین بشینین.

    نفس خوشحال که از این استاد اخمو تشویقی گرفته است سر جایش نشست.پشت سرش شاهکار برای ارائه کنفرانش پای تخـ ـته رفت.شاهکار نیز مانند نفس کنفرانسش

    را خوب ارائه داد.....بعد از کلاس نفس و سایه دوش به دوش هم از کلاس خارج شدند.شاهکار با عجله خود را به نفس رساند.دستش را گرفت و گفت:

    - بیا، کارت دارم.

    نفس با خشمی عجیب دستش را کشید و گفت:چیکار؟

    شاهکار که از رفتار او متعجب بود سایه را نادیده گرفت و گفت: دیشب ندا زنگ زد.نغمه اومده.گفتی رفتم به تو هم بگم بیای، فقط می خواستم ببینم میای یا نه؟!

    نفس کمی آرام شد و گفت:کی می خوای بری؟

    شاهکار که هنوز متعجب بود گفت:الان، کلاس که نداری؟

    -ندارم، ماشینمو چیکار کنم؟

    -برو خونه، ماشینو بزار، میام دنبالت.

    نفس سرش را تکان داد و بدون هیچ حرفی با سایه رفت.شاهکار هنوز متعجب بود.نمی دانست چه کرده که اینگونه مورد بی اعتنایی و خشم نفس قرار گرفته است.

    هر چه بود این بی اعتنایی عذابش می داد.از پسرها خداحافظی کرد و رفت.سر راهش سبدی از گل های لیلیوم خرید و به همراه عروسک زیبای برای نغمه و چند مشما

    میوه به خانه برگشت.نفس جلوی در، در حالی که لباسش را عوض کرده بود منتظرش بود.جلوی پایش ترمز کرد..نفس صندلی جلو نشست و سلام کرد.شاهکار

    حرکت کرد و جوابش را داد.زیر چشمی به اخمی که روی چهره ی مهتاب گونه ی نفس بود نگاه کرد و آرام پرسید:

    -چیزی شده؟

    نفس بدون آنکه نگاهش کند گفت:چیزی نیست.

    -پس چرا اینقد گرفته ای؟

    نفس برگشت، زل زد به آن دریای بی قرار و گفت:برات مهمه؟

    شاهکار متعجب نگاهش کرد.حالا یقین پیدا کرد که اتفاقی افتاده است.با لحنی دلجویانه گفت:امروز اتفاقی افتاده که تو ازم ناراحتی، اما دلیلشو نمی فهمم، بهم

    بگو چیکار کردم؟



    نفس بی حوصله گفت: من اصلا نارحت نیستم، اتفاقی هم نیفتاده.

    نمی دانست چرا نفس سعی داشت با قلبش بازی کند و رنجش دهد.گفت:

    -داری باهام لجبازی می کنی.

    -نه مگه نگفتی یه روزی جلوت کم میارم؟ حالام کم آوردم و قصدم لجبازی نیست.

    شاهکار سعی کرد در مقابل زبان تیز نفس آرام باشد.محزون شد.محزون گفت:

    -کم آوردن تو دیگه منو خوشحال نمی کنه.خیلی وقته تنها چیزی که منو خوشحال می کنه خوشحالی توئه.

    قلبش آوار شد.مانده بود بین باور حرفهایش یا دختری که دیده بود.صدایش را محار کرد تا نلرزد.تا حدودی هم موفق شد و گفت:

    -اوم...وحشتناکترین عذابا رو تو بهم دادی اما همیشه بهترین بودی برام.

    حرف نفس تکانش داد.غمی بزرگ چنگ انداخت در دلش.آرام و شوک زده گفت:نفس!

    نفس تمام توانش را به کار برد تا نگاهش نکند.شاهکار با غصه ایی که نفس حسش نکرد گفت:

    -اینقد عذابم نده.

    بغض کرد نفس زیبا و روی گرفت از این پسر عمویی که امروز عجیب محزون و مهربان شده بود و نگاه دوخت به بیرون.تا رسیدن به مقصد دیگر حرفی بینشان رد و بدل

    نشد.اما غم را می شد در چهره ی هر دو حس کرد.جلوی در آشنایی خانواده امیدی که رسیدند نفس زودتر پیاده شد و زنگ را فشرد و مثل دفعه ی قبل باز هم ندا

    بود که در را باز کرد.با دیدن دوباره نفس در کنار شاهکار لبخندش محو شد و قلبش گرفت.اما سعی کرد هر چند مصنوعی اما لبخندش را حفظ کنذ و تعارف کرد تا

    داخل شوند.و نفس با دیدن حالات ندا به خود لعنت فرستاد که همراه شاهکار شده.چه روز ناخوشایندی برایش رقم خورده بود.اول دیدن شاهکار در کنار دختری،

    و حالا دیدن قیافه ی عبـ ـوس ندا که از دیدن دوباره ی آنها با هم خوشحال نشده بود.بدون آنکه سعی کند خود را خوشحال نشان دهد داخل شد.شاهکار نیز بدون توجه

    به ندای پر غم پشت سر نفس داخل شد.خانم امیدی با خوشرویی به استقبالشان آمد.با نفس روبـ ـوسی کرد و شاهکار مشمای میوه و دسته گل را به خانوم

    امیدی داد اما عروسک را ترجیح داد خودش به نغمه ی کوچک بدهد.هر دو به همان اتاق کوچک و نم زده ی نغمه رفتند.نغمه خیلی سرحال تر و خوشحال تر از دفعه ی

    قبل بود که به دیدنش آمده بودند.او روی رخت و خوابش دراز کشیده بود و. کتاب کوچکی را مطالعه می کرد.با حس حضور کسی سر بلند کرد و با دیدن آنها هیجان زده

    بلند شد و خود را در آغـ ـوش شاهکار رها کرد و گفت:دلم براتون تنگ شده بود عمو!

    شاهکار صورتش را بـ ـوسیبد و عروسک را به دستش داد و گفت:منم دلم برات تنگ شده بود.

    نغمه لبخند زد و نگاهی به نفس انداخت و گفت: دعواتون شده؟

    نفس و شاهکار متعجب به نغمه نگاه کردند.نفس فورا گفت:نه عزیزم.

    نغمه با صراحت گفت:پس چرا ناراحتی؟

    شاهکار برای آنکه نغمه را از آن فکر بیرون آورد و از شر نگاه ندا که در آستانه ی در ایستاده بود رها شود دستش را دور شانه ی نفس حـ ـلقه کرد و لبخندی زد و حرف

    دلش را به زبان آورد بدون آنکه نفس بفهمید بر خواسته از دل است:

    -عمو جون مگه آدم با عشقش دعوا می کنه؟ من هیچ وقت عشقمو اذیت نمی کنم، اون همه ی زندگیمه نغمه خانوم.

    نفس متحیر شد از حرفهایی که می دانست واقعیت ندارد.اما بدون آنکه بداند همه ی وجودش پر از هیجان و لرزش شد.کاش شاهکار بیشتر می گفت و سیرابش

    می کرد هر چند دروغ باشد.نغمه لبخندی زد به شیطنت نگاه شاهکار و پرسید:

    -شما کی عروسی می کنین؟

    سوالش هر دو را معذب کرد اما نفس رندانه پرسید:نغمه جون بی خیال، بگو اونجا چه خبر؟ بیرونم رفتی یا همش تو بیمارستان بودی؟

    نغمه از خدا خواسته شروع کرد به توضیح همه ی جزییاتی که یادش بود.از زبان عجیب و غریبشان تا پسران و دختران بور هم سن و سالش و مادربزرگ پیر هم اتاقیش

    که در تمام مدت نفهمید از چه شکایت می کند که همیشه چشمانش بارانی بود.شاهکار در حین صحبت های نغمه دستش را دور شانه ی نفس برای بیشتر

    معذب نکردنش برداشت و حواسش را داد به نغمه ایی که مداوا شده بود...

    آنها ناهار را در مقابل اصرار های زیاد خانم امیدی در کنارشان خوردند و ندا در تمام مدت با حسرت به زوجی که بی شک برای هم ساخته بودند نگاه می کرد و نفس

    گاهی وجودش پر از حسادت می شد و گاهی دچار عذاب وجدان برای این دختر تنها!

    وقتی از آنها خداحافظی کردند و رفتند، نفس با جدیت و اخم گفت:دیگه اینجا نیا.

    شاهکار متعجب گفت:چرا؟! نغمه خیلی بهم عادت داره، چرا نباید بیام؟

    نفس با اخم روی برگرداند و گفت:قرار بود به حرفام گوش کنی.

    -خب الان حرفت منطقی نیست، فقط داری زور میگی دختر عمو.

    دختر عمو گفتنش پر بود از شیطنت و خواستنی که فقط خودش می دانست و خدا!

    نفس به طرفش برگشت و گفت:الان منو درک می کنی که بهم زور می گفتی،..بخاطر ندا می گم تمام مدت اونقد با حسرت نگامون می کرد که از دستش عاصی

    شدم، داتشتم خفه می شدم که زود بیایم، خودت گفتی نمی خوای بهت وابسته بشه، پس نرو عذابش نده، اگه هم هنوز می خوای برای این خانواده حامی

    باشه یا از دور مراقبشون باش یا بده یکی دیگه اینکارو کنه.

    -نغمه رو چیکار کنم؟

    -بچه اس، زود یادش میره، مخصوصا حالا که حالش خوب شده می تونه از خونه بره بیرون و با دوستاش باشه.

    همین که تردید شاهکار را دید با اخم گفت:اصلا همین که گفتم، حرف فقط حرف منه!

    شاهکار خندید و گفت:چشم خانوم، چرا عصبانی میشی؟ هر چی شما بفرمایین همونه.

    بلاخره خنده هم روی لب های نفس زنده شد.شاهکار با حض گفت:اوف، بلاخره خندیدی، دیگه داشتم نگرانت می شدم.

    نفس زیر لب گفت:دیوونه!

    -هی دختر خانوم شنیدم.

    نفس بی تفاوت گفت:خب که چی؟ دیوونه ای، تازه خلم هستی!

    شاهکار تصنعی اخم کرد و اما خیلی زود لبخند زد.دیدن خنده های زیبارویش بهترین اتفاق امروزش بود.اما با یادآوری موضوعی گفت:

    -امروز یه کاری کردم.

    نفس بدون هیچ گونه کنجکاوی گفت: چیکار؟

    -همه چیزو کنار گذاشتم.امروز با دختری که بودم بهم زدم.حالا تنهای تنهای تنهام.دیگه خدای عشق نداریم.

    تمام ناراحتی نفس که در دلش غمباد کرده بود یکباره از بین رفت.شادی عمیقی بر قلبش نشست.لبخند زد و گفت: جدی؟

    شاهکار با لبخند سرش را تکان داد که نفس محجوبانه لبخند زد و همه ی شور و هیجانش را از این خبر خوب مخفی کرد و گفت:

    -هر آدمی اگه واقعا عاشق بشه و اون یه نفر و محض عشق بخواهد خدای عشقه.

    شاهکار با عشق نیم نگاهی به او انداخت و در دل گفت:به شرط اینکه تو ملکه ی من باشی.

    ********************

    فصل بیست و چهارم

    همه چیز مثل باد گذشت.هوا روز به روز گرمتر می شد.امتحانات ترم جدید که شروع شد باز هم رفت و آمدهای بچه ها کم شد.با این تفاوت که این بار کتاب های

    شاهکار سر جایش بود و نفس هیچ درسی را قرار نبود بیفتد.
    در این یک ماه سرگرمی برای درس خواندن و امتحاناتشان حتی شاهکار و نفس که در یک خانه زندگی می کردند هم کم یکدیگر را می دیدند.اما با فراغت از امتحانات

    زندگی پر از هیجان باز هم برایشان از سر گرفته شد.خصوصا که جشن ازدواج لاله و سپهر نزدیک بود و آنها در تکاپوی آماده شدن برای این جشن ازدواج زیبا! سپهر

    در پس این شادی همه حتی خانواده ناصر را هم دعوت کرد.

    ************************

    فصل بیست و پنجم

    کورش با هرمز روبـ ـوسی کرد و هرمز مهمان نوازانه دستی پشت کمـ ـر کورش گذاشت و آنها را به داخل سالن دعوت کرد. خانواده ی کورش به دعوت سپهر برای

    عروسی اش آمده بودند.هر چند ناصر نتوانست بیشتر از دو روز مرخصی بگیرد برای همین با خانواده اش نیامد تا دو روز پایانیش که جشن عروسی بود بیاید.

    نفس از همه خوشحال تر بود چون بار دیگر خانواده اش در کنارش جمع شده بودند.خانه ی هرمز این روزها شلوغ تر از همیشه بود.سایه هم به پیشواز خانواده

    نامزدش آمده بود هر چند نبود ناصر کمی ناراحتش کرد.هاله با مهربانی و گرمی با عروسش سلام و احوالپریسی کرد.همین که نشستند سایه سراغ ناصر را گرفت

    که نادر با خنده گفت:زن داداش به این زودی وا دادی؟ دلتنگش شدی؟ غصه نخور فردا میاد.

    سایه سرخ شد از خجالت جلوی بقیه و چشم غره ایی به نادر رفت.شاهکار و نفس ریز خندیدند.اما جمع شلوغ فقط تا پای شام طاقت آوردند.چون رانندگی طولانی

    آنها را به تخـ ـت خواب کشاند.

    *******************

    نفس لباسش را پوشید و به همراه سایه که دقایقی منتظرش بود به دیدن لاله رفتند.لاله مضطرب بود.سایه نگران دستی روی شانه اش گذاشت و گفت:

    -چرا اینقد دلهره داری؟

    لاله روی صندلی نشست و گفت:نمی دونم؟ خیلی خوشحالم اما می ترسم.

    نفس گفت:نگرانش نباش همه مثله تو اولش یکم اضطرابو دارن.عادیه!

    سایه پرسید:سپهر بهت سر نزده؟

    -قراره امشب بیاد، صبح بهم زنگ زد.

    نفس با حض گفت:لاله تو خیلی خوشگلی تو لباس عروس محشر میشی.دوس دارم زود فرداشب بشه.

    لاله لبخند زد و گفت:داری مسخره ام می کنی؟

    سایه روی تخـ ـت لم داد و گفت:اگه مسخره ات می کرد این همه پسرای دانشگاه دنبالت نبودن که آخرشم نسیب سپهر بشی خانوم!

    لاله با غرور به آینه نگاه کرد، چشمان قهوه ای درشت، لبـ ـهای غنچه ایی، موهایی طلای با صورتی گرد و سفید او را متمایزش کرده بود.به چهره ی خود لبخند زد و

    رو به دختر ها گفت:شما دو تا با من میاین آرایشگاه؟

    سایه گفت:بابا و مامان ناصر اومدن نمی دونم بتونم بیام یا نه؟!

    نفس با اطمینان گفت:ما میایم، بعدشم شاهکار میاد دنبالمون.

    سایه لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:حالا که نفس میگه میایم.

    نفس چشم غره ایی به سایه رفت و رو به لاله گفت: فردا ساعت چند میری آرایشگاه؟

    -ساعت 4 میرم،زنگ می زنم خونتون، آدرس میدم بیاین.

    سایه گفت:وای من فردا باید برم دنبال لباسم، مثلا قبل امتحانا داده بودم خیاط، جونمو در آورد تا آماده اش کرده.

    لاله به صندلی تکیه داد و گفت:دلم برا دوران مجردی تنگ میشه.

    سایه خندید و گفت:تو خیلی وقته مجرد نیستی خانوم.
    نفس جرعه ایی شربت که جلویش گذاشته بود را نوشید و گفت: بعدش نوبت توئه سایه خانوم.

    سایه گفت:مال من اوایل مرداده.

    لاله با اخم گفت:چله ی گرما.

    نفس با یادآوری درس استاد الهی آهی کشید و گفت:کی می خواد درسای مربوط به درس استاد الهی رو پاس کنه؟ وای!

    لاله گفت:تقصیر خودته! هی با شاهکار لج می کنی نتیجه میشه این!

    سایه با شیطنت گفت:هم چینم بد نیست.

    نفس اخم کرد و گفت:حالا که شده!

    سایه بلند شد و گفت:لاله وسایلتو جمع کردی؟

    لاله اشاره ای به کیف کوچک گوشه ی اتاقش کرد و گفت:آره خیلی وقته!

    نفس به ساعتش نگاه کرد و گفت:سایه پاشو بریم، دایی اینا ببینن نیستیم ناراحت میشن.

    لاله اخم کرد و گفت:به این زودی؟

    سایه گفت:فقط اومده بودیم یه سری بهت بزنیم.یادت نره فردا قبل از رفتن آرایشگاه آدرس رو بهمون بدی.

    لاله سرش را تکان داد و آن دو از او خداحافظی کردند و به خانه برگشتند.

    *******************

    در زد و داخل شد.شاهکار مثل همیشه صفحه ایی از صدای گوگوش را روی گرامافونش گذاشته بود و موسیقی گوش می داد.شاهکار با حس حضور کسی چشمانش

    را باز کرد و متعجب پرسید:چیزی شده؟

    نفس لبخند زد و گفت:منو سایه داریم میریم پیش لاله آرایشگاه، وقت داری سه ساعت دیگه بیای دنبالمون؟

    شاهکار نگاهی به ساعت انداخت و گفت:هنوز ناصر نیومده؟

    نفس نوچ بلندی گفت و منتظر پاسخ او شد.شاهکار به ادای بامزه اش لبخند زد و گفت:آدرسو بنویس میام.

    نفس خوشحال لبخندی پر مهر زد و آدرس را نوشت و روی میز گذاشت و گفت:یادت نره، سه ساعت دیگه منتظرتیم.

    شاهکار سرش را تکان داد و نفس دستی در هوا برای خداحافظی کردن تکان داد و از اتاقش خارج شد.از هرمز و خانواده کورش هم خداحافظی کرد و همراه سایه

    به آرایشگاه رفتند.وارد آرایشگاه شدند زن آرایشگر در حال بند انداخت صورت لاله بود و لاله از درد صورتش مچاله شده بود.اما با دیدن آنها اخم کرد و گفت:

    -چقد دیر اومدین؟!

    سایه و نفس پشت سرش نشستند.سایه گفت:تقصیر من بود.تا رفتم خیاطی لباسمو گرفتم و اومدم دنبال نفس طول کشید.

    لاله آهی از درد کشید و گفت:باشه...

    آرایش صورت لاله طول کشید.موهایش صاف دورش ریخته بود فقط تاج زیبایی روی موهایش بود.صورتش آرایش غلیظ بندری داشت اما لاله همان لاله ی زیبا بود.کار

    لاله که تمام شد زن آرایشگر صورت نفس و سایه را هم آرایش ملایمی کرد و آن دو با رضایت از صورتشان در اتاق کوچکی که ته آرایشگاه بود لباسشان را عوض

    کردند.لاله جلوتر از آنها ناصر به دنبالش آمد و با خداحافظی از دختر ها رفت.نفس و سایه هم منتظر شاهکار شدند.راس ساعت بود که صدای در آرایشگاه بلند

    شد.سایه با اطمینان گفت:حتما شاهکاره!

    زن آرایشگر به سوی در رفت.در را باز کرد و چند دقیقه بعد سایه را صدا زد.نفس و سایه متعجب به هم نگریستند.سایه بلند شد و رفت.با دیدن ناصر جیغ کوتاهی

    کشید و خود را در آغـ ـوشش حل کرد.
    ناصر با لبخند مهربان پیشانیش را بـ ـوسید و گفت:عین فرشته ها شدی.

    سایه دستی به صورتش کشید و گفت: خیلی نگرانت بودم، چقد طول کشید تا بیای.

    ناصر دستش را بلند کرد و بـ ـوسید و گفت:الان که اینجام خوشگله!

    سایه با حض گفت:خوشحالم تو اومدی دنبالمون.

    ناصر دستش را گرفت و گفت:فقط اومدم دنبال تو، شاهکار میاد دنبال نفس!

    سایه با تعجب پرسید:چرا؟! خب با خودمون می بریمش!

    -خودم از شاهکار خواستم بیام دنبال تو، گفتم نفس با شاهکار بره تنها شیم، می دونی چقده ندیدمت؟ دلم تنگ شده، یکم تنهایی تا قبل از عروسی سپهر به کسی

    بر نمی خوره.

    سایه عاشقانه نگاهش کرد و گفت:دیوونه، یه مرد نظامی خشن تر از این حرفاس، اما تو مال منی، مهربون و گرم!

    ناصر خندید و گفت:اگه این زبونو نداشتی چی می شد؟

    سایه دستش را فشرد و گفت:منو می خوردی تو...بزار به نفس بگم که اومدی!

    ناصر سرش را تکان داد و سایه داخل شد و آمدن ناصر را خبر داد.نفس خوشحال از آرایشگاه بیرون آمد و با ناصر دست داد و گفت:

    - به موقع رسیدی!

    ناصر براندازش کرد و گفت:بگم شاهکار امشب حواسش باشه ندزدنت!

    نفس خندید و گفت:اغراق نکن.

    -آره راس میگی، کی گفت خوشگلی؟ حرفمو پس می گیرم.

    نفس لبخند زد و گفت:باز شروع کردی؟

    ناصر زبانش را در آورد و لبـ ـهای ترک خورده اش را کمی خیس کرد و گفت:

    -منو و سایه میریم تو شهر یکم دور بزنیم بعد میایم جشن، شاهکار میاد دنبال تو.

    نفس با تصور تنها بودن با شاهکار آن هم با این وضع و آرایش قلبش ضربان گرفت.به زور سرش را تکان داد و گفت:

    -برین دیگه، چرا منتظرین؟

    ناصر و سایه از او خداحافظی کردند و رفتند.نفس داخل شد و روی یکی از صندلی ها نشست. یک ربع منتظر شد تا شاهکار آمد.از زن آرایشگر خداحافظی کرد و

    عصبانی از آرایشگاه بیرون آمد.شاهکار مبهوت زیبایی محبوبش خیره ی نگاهش بود و نفس بی توجه به حیرتش دستش را با حرص و عصبانیت به کمـ ـرش زد و گفت:

    -ساعت چنده اومدی دنبال من؟

    شاهکار زیر لب گفت:چقد تغییر کردی.

    نفس لحظه ایی ساکت شد و فورا با دیدن خیرگی شاهکار کمی خود را جمع و جور کرد.در حالی که گرمی خوشایندی زیر پوستش دویده بود گفت:

    -هر کی میره آرایشگاه تغییر می کنه.

    شاهکار بطور خودکار و غیر ارادی گفت: خیلی زیبا شدی، پرنسس!

    صورت نفس گل انداخت.اما خیلی زود بر خود مسلط شد و گفت: این حرفا باعث نمیشه به خاطر دیر اومدنت مواخذه نشی.

    شاهکار شادمانه خندید و گفت:آخه من تو رو چیکار کنم دختر؟

    نفس لبخند زد، دامن لباسش را جمع کرد و گفت:درو باز کن سوار شم.



    شاهکار محترمانه در جلوی اتومبیل را باز کرد و نفس سوار شد.خود نیز با عجله سوار شد و حرکت کرد.نفس پرسید:

    -چرا دیر کردی؟

    شاهکار همه ی توانش را به کار برد تا به نفس نگاه نکند.نگاه به این افسونگر دل و دین می برد و او طاقتش را نداشت.با تمام نهیب هایش نگاهش را به خیابان

    دوخت و گفت:بابا رو رسوندم مراسم، یکم دیر شد.

    -دایی اینا هم رفتن؟

    -آره، با خودم اومدن.

    مسافت نسبتا کوتاهی رفتند که در یکی از خیابا نهای خلوت تهران در آن وقت شب ماشین خود به خود خاموش شد.شاهکار متعجب چند بار استارت زد اما ماشین

    روشن نشد.شاهکار با عصبانیت مشت محکمی روی فرمان کوبید و پیاده شد.نفس خواست پیاده شود که شاهکار با اخم سرش را نزدیک پنجره کرد و گفت:

    -نمی خواد پیاده شی خودم درستش می کنم.

    نفس به اجبار سر جایش نشست اما دلهره داشت، می ترسید ماشین درست نشود و آنها بین راه بمانند.بلاخره بعد از نیم ساعت که شاهکار با اتومیبل کلنجار

    رفت نفس را صدا زد تا استارت بزند.نفس پشت فرمان نشست و استارت زد.کارش را چندین بار تکرار کرد تا بلاخره اتومیبل روشن شد.شاهکار کاپوت را پایین زد و به

    سوی نفس آمد.نفس از اتومیبل پیاده شد به دست و صورت سیاه شده ی او نگاه کرد و گفت:

    -کجا آب بیارم؟

    -دست کن تو جیب کتم یه دستمال هست، بهم بدش.

    نفس دستمال را از جیب کت شاهکار بیرون آورد.پیشانی و گونه ی راست او را که سیاه شده بود پاک کرد.شاهکار در تمام مدت چشم از او برنداشت.کاش می توانست

    در آغـ ـوش بکشد این پری سحرآمیز را که امشب عجیب داشت با دلش بازی می کرد.نفس بدون آنکه از این نگاه چیزی برداشت کند دستمال را به دست شاهکار

    داد و گفت:موقتا دستاتو پاک کن، رسیدیم مراسم دستاتو بشور.

    شاهکار سر تکان داد دستهای سیاه شده اش را کمی پاک کرد و گفت:سوار شو که خیلی دیر شده.

    نفس سوار شد و شاهکار پشت فرمان نشست و دستمال را روی داشبورد انداخت و حرکت کرد.به جشن که رسیدند نفس از غفلت شاهکار استفاده کرد و دستمال

    را درون کیفش انداخت و پیاده شد.شاهکار دستش را در انگشتان نفس گره زد و گفت:

    -امشب با تمام خاص بودنت پیشم بمون، می ترسم بدزدنت.

    نفس خندید و گفت:حرف ناصرو می زنی.

    -خب ناصر حق داره.

    انگشتان نفس را رها کرد و بازویش را به شکل نیم دایره خم کرد و گفت:افتخار میدین مادام؟

    نفس با لبخند دستش را در بازوی شاهکار حـ ـلقه کرد و با او داخل شد.نفس و شاهکار بدون توجه به نگاه ها و پچ پچ ها به سوی میزی که ناصر و سایه نشسته

    بودند رفتند.نفس با شیطنت بالای سرشان ایستاد و گفت:خلوتتون که بهم نخورد؟

    ناصر گفت:تو که همیشه مزاحمی اما خب..

    سایه چشم غره ایی به ناصر رفت و گفت:بشینین.

    نفس و شاهکار که نشستند ناصر به سوی شاهکار برگشت و گفت:

    -9 ماهه این ورپریده اینجاس، تنونستی یادش بدی با بزرگترش چطوری حرف بزنه؟

    نفس چشم غره ایی به ناصر رفت.شاهکار چشمکی به ناصر زد و گفت:هر کاری کردم درست نشد.زیادی سرتقه!

    نفس با اخم گفت:اینجوریاس؟ بزار ناصر بره!

    ناصر قیافه اش را متعجب کرد و گفت:شاهکار نکنه ازدواج نکرده این ورپریده زن ذلیلت کرده؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    سایه به حرف آمد و گفت:ناصر تو هم؟

    ناصر سیـ ـنه ستبر کرد و گفت:بنده از قانون زن ذلیلی پرهیز می کنم اما انگار شاهکار باهاش میونه ی خوبی داره؟!

    سایه با لبخند و یادآوری دعواهایی آن دو گفت:شاهکار زن ذلیله؟ عمرا! یه مـ ـستبد حسابیِ.

    شاهکار لبخند زد و گفت:شاید.

    با بلند شد سروصدای که از همگی برخاست سایه گفت:عروس و داماد اومدن.

    شاهکار متعجب گفت:مگه زودتر از شما نرفته بودن؟

    سایه جواب داد:می خواست تو شهر دور بزنن بعد بیان.

    ناصر پرسید:نمی رین جلوشون؟

    نفس شانه ایی بالا انداخت و گفته: نه، از اول تا آخرش باهاش بودیم کیفش رفت.

    در میان هلهله ی جمعیت که به سوی در وردی می رفتند عماد و شایان نیز به آنها پیوستند.عماد با دیدن سایه و زیبایی که چند برابر شده بود زبانش بند آمد.نگاه

    گرفت تا خیانت کار نباشد و موفق شد دختر خاله اش را آنقدر در ذهنش بزرگ کند که سایه کمـ ـرنگ شود.عروس و داماد در میان استقبال کننده هایشان در صدر

    مجلس نشستند.نادر و نادیا کمی آن طرفتر که نشسته بودند حوصله شان سر رفت و به آنها پیوستند.در این جمع مثل همیشه فقط شایان و عماد آن دو را نمی شناختند.

    شاهکار آنها را به هم معرفی کرد.شایان با حالت خاصی با نادیا دست داد و اظهار خوشبختی کرد.نادیا دقیقا روبرویش در کنار نفس نشست.در این جمع فقط شاهکار

    بود که متوجه نگاه خاص شایان به نادیا شد و در ذهنش گفت:پس خواهر استاد الهی چی شد؟

    زیاد از این خیرگی خوشش نیامد.نادیا دختر تقریبا زیبایی بود.با اینکه شباهتی به نفس نداشت و سن و سال کمی داشت احساس می کرد که احتیاج به مواظبت

    دارد.....ساعتی بعد نفس بلند شد تا با سایه به نزد لاله بروند.شاهکار به نادیا نگاه کرد و گفت:

    -تو همراهشون نمیری؟

    نفس صدای شاهکار را شنید به طرف نادیا برگشت و گفت:پاشو تو هم بیا!

    نادیا ترجیح می داد در کنار شاهکار باشد اما نتوانست نه بگوید و با نارضایتی بلند شد و همراهشان رفت.نفس اولین نفری بود که به لاله تبریک گفت.لاله با گلایه

    به آنها گفت:نمی خواین برای عروسی من برین وسط؟

    نفس دستانش را بالا برد و گفت:منو معاف کن هیچی بلد نیستم.

    در همین حین مرد قد بلند سبزه رویی شروع کرد به تبریک گفتن به سپهر.به لاله که نگاه کرد لبخند زد و گفت:تبریک میگم.

    لاله به گرمی دستش را فشرد و گفت:ممنون، فکر کردم نمیای!

    مرد جواب ضربه ای با انگشت اشاره اش روی بینی لاله زد و گفت:مگه میشه عروسی تو رو از دست داد؟

    لاله با لبخند گفت:مرسی عزیزم.

    رو به دخترها گفت:بچه ها بزارین معرفی کنم، ایشون عموی من سجاد قنبری هستن.

    لاله دخترها را هم معرفی کرد.سجاد لبخند زد و گفت:خانوما از دیدنتون خوشبختم.

    سایه چشمکی به لاله زد و گفت:هیچ وقت از عموت نگفته بودی.

    سجاد با صمیمیتی عجیب گفت:از بس دیر به دیر منو می بینه یادش نبوده.

    لاله با شرمندگی گفت:ببخشید.

    نادیا مرتب این پا و آن پا می کرد که برگردد که نفس پرسید: چیزی شده؟
    نادیا به زور لبخند زد و گفت:نه، اگه کاری نمونده برگردیم بشینیم.

    نفس گنگ نگاهش کرد.واقعا دلیل عجله ی نادیا را نمی دانست.شانه ایی بالا انداخت و گفت:

    -تو برگرد ما هم میایم.

    نادیا از خدا خواسته لبخند زد و از آنها جدا شد و به نزد پسرها برگشت.سجاد سری تکان داد و رفت.لاله نگاهی به لباس نفس انداخت و گفت:

    -دیگه لباس از این پوشیده تر نبود؟

    نفس به طعنه ی او لبخند زد و گفت:راحتم!

    لاله گفت:این خیلی پوشیده اس، هر چند تو هر چی بپوشی بهت میاد.

    نفس لبخند زد.سایه نگاهی به جمعیت انداخت و گفت:نفس اونجارو، نادیا و شاهکار.

    لاله و نفس به شاهکار و نادیا که در میان جمعیت با هم می رقصیدند نگاه کردند.لاله بدون آنکه از احساس نفس خبر داشته باشد گفت:

    -بهم میان، نادیا یکم بچه می زنه اما خوب هیکلی داره..شاهکارم که...

    اخمی ناخوشایند روی چهره ی نفس نشست.باز هم حسادت و خشم گریبانگیرش شد.سایه با درک احساس نفس گفت:

    -اتفاقا نادیا خیلی بچه اس، تازه سبزه اس و شاهکار سفید..خیلی متضادن.اصلا ازترکیبشون خوشم نیومد.

    لاله با اصرار گفت:اتفاقا چرا، ببین مثله یه زوج چطوری دارن می درخشن؟ همه دارن نگاشون می کنن، اگه بپرسین همه نظر منو دارن.

    ارتعاش خفیفی وجود نفس را فرا گرفت.سایه دست سرد نفس را گرفت و گفت:

    -دیگه بهتره بریم، بقیه هم می خوان تبریک بگن.

    لاله لبخندی مهربان تحویلشان داد و آنها برگشتند.حرف های لاله با تشخیص و نتیجه گیریش برای شاهکار و نادیا خنجر شد بر قلب عاشقش!

    نادیا را دوست داشت اما تصور او در کنار شاهکار عذابش می داد.همین که نشستند نفس قهرآلود نگاه گرفت از آن دو که هنوز می رقصیدند.عماد سرمـ ـست گفت:

    -نفس افتخار یه دور رقصو می دی؟

    نفس اخمو و جدی گفت:نه، حسشو ندارم.

    عماد لبخندی نثارش کرد و گفت:می فهمم.

    نفس تقریبا تا اتمام مراسم با اخم نشسته بود.حتی سایه هم با درک ناراحتش نتوانست او را سرحال بیاورد.بعد از شام قهرآلود بلند شد و در کنار هرمز و هاله

    و کورش نشست.شاهکار متعجب از دلخوری واضح نفس رو به سایه که تمام مدت کنارش بود کرد و گفت:

    - اتفاقی افتاده؟ نفس از چیزی ناراحته؟

    سایه خود را به ندانستن زد و گفت:چیزی به من نگفت.

    شاهکار گرفته به چهره ی عبـ ـوس نفس که خود را مشغول گوش دادن به حرف های هرمز و کورش نشان داده بود انداخت....

    وقت برگشت نفس همراه ناصر و سایه آمد.اما چون خسته بود قبل از اینکه به خانه برسند سرش را روی صندلی گذاشت و به خواب رفت.نادر نگاهی به نفس

    انداخت و گفت:امشب نفس چش بود؟ همش اخمو و گرفته بود.

    ناصر سر تکان داد و گفت:آره منم متوجه شدم.

    سایه نگاهی به نفس که در خواب عمیقی فرو رفته بود انداخت و گفت:منم نمی دونم چی شده، اما دیگه اینطوریام که شما میگین نیست.

    نادر با جدیت به چهره ی مهتابی نفس نگاه کرد و گفت:کاش بزرگتر بودم.

    سایه خندید و گفت:مثلا چیکار می کردی؟

    نادر بدون خجالت گفت: نفس هیچ وقت ناراحتی نداشت.نمی زاشتم ناراحت بشه.

    سایه سر تکان داد و با حالت بامزه ایی گفت:یادم باشه به نفس بگم خیلی نگرانی!
    ناصر گفت:حق با نادره، نفس تو فامیل ما تکه.همه یه جوری می خوان ازش محافظت کنن.با اینکه همیشه سرد و مغروره اما خیلی شکننده اس، با این حال همه

    دوسش دارن و نمی زارن چیزی ناراحتش کنه.بخاطر همینه هر کاری می کنه یا هر اتفاقی می افته همه متوجه میشن.مثله امشب.

    سایه سرش را تکان داد و گفت:منم همین حسو بهش دارم.

    نادر کنجکاوانه پرسید:سایه اینجا بهش خوش می گذره؟ رابطه اش با هرمز خان و شاهکار چطوریه؟

    نام شاهکار، سایه را ساکت کرد.بعد از چند دقیقه گفت:خوبه!

    به خانه که رسیدند نادر آرام نفس را صدا زد.نفس چشمانش را باز کرد.دستی به صورتش کشید و به کمک نادر پیاده شد و با او داخل ساختمان شد.شاهکار روی پله ها

    منتظرش بود.نفس با دیدنش بی خیال کیفش را از نادر گرفت و بدون توجه به او وارد اتاقش شد.شاهکار متعجب به رفتن و سردیش نگریست.مانده بود باز چه کرده

    که این دختر زیبا سرد شده بود.خواست به سراغش برود و دلیل بخواهد اما با یادآوری حضور نادیا در اتاق نفس پشیمان شد و به اتاق خودش رفت....

    نفس با خشم کیفش را روی تخـ ـت پرت کرد.به نادیا که آرام خـ ـوابیده بود و لبخندی گوشه ی لبش برق می زد نگاه کرد.حرص و خشم احاطه اش کرده بود.اما لبش

    را به دندان گرفت تا به سرش نزند.درمانده روی تخـ ـتش نشست و باور نکرد که به دختر دایی 18 ساله اش حسادت می کند.ناامیدانه کیفش را برداشت و دستمال

    روغنی که شاهکار دستش را پاک کرده بود را درآورد و زیر لب گفت:حق نداشتی زیر قولت بزنی!

    با اینکه دستمال کثیف بود و بوی روغن ماشین می داد اما با عشق آن را تا کرد و در جعبه ایی که متعلق به دستبندش بود گذاشت و در کشوی میزش مخفی

    کرد.دفتر خاطراتش را برداشت و در مورد حسادتش نوشت.باید خود را خالی می کرد.کارش که تمام شد حوله ایی برداشت و به حمـ ـام رفت.دوش آب سرد حس خوبی

    به او می داد.بدنش به تازگی احتیاج داشت.از حمـ ـام که بیرون آمد با موهایی که خیس بود روی تخـ ـتش دراز کشید و به آینده ی نامعلومی که در پیش داشت فکر کرد....

    *****************

    آنقدر وقتشان برای مراسم عقد کم بود که فقط از همگی خداحافظی کردند و به شیراز برگشتند.اما بقیه خانواده کورش با ماشین برگشتند و تنهایی مسافرت

    را برای سایه و ناصر ترجیح دادند.با رفتن آنها شاهکار فرصت پیدا کرد تا در مورد شب جشن با نفس صحبت کند...

    نفس بلوز و شلواری پوشید و برای رفتن به خانه ی شهروز از اتاقش بیرون آمد که با شاهکار مواجه شد.شاهکار پرسید:

    -کجا داری میری؟

    نفس بدون آنکه نگاهش کند گفت: میرم خونه ی شهروز، می خوام یه سری به دریا بزنم.

    شاهار دلخور پرسید:چرا نگام نمی کنی؟

    نفس تمام قدرتش را جمع کرد به چشمان او نگاه کرد و گفت:نگاه کردم دیگه چی؟

    خشونت در کلمات نفس به رقص آمده بود گفت: صبر کن منم بیام، باهات حرف دارم.

    نفس اخم کرد و گفت: باشه بیرون منتظرم.

    از در که بیرون رفت آه از نهادش بلند شد.حتما شاهکار در مورد دیشب سوالاتی داشت.مطمئنا در مورد ناراحتیش بود.فقط بخاطر یک حسادت احمقانه توجه شاهکار را

    جلب کرده بود.مانده بود که چه جوابی بدهد.با نوک کفشش به ستون جلویش ضربه می زد و هر لحظه انتظار شاهکار را می کشید.صدای سویچ که در انگشت

    شاهکار تکان می خورد توجه اش را برای آمدنش جلب کرد.نفس برگشت که شاهکار گفت:

    -با ماشین من میریم.

    نفس مخالفتی نکرد و همراهش شد.شاهکار اتومبیل را از پارکینگ بیرون آورد.نفس سوار شد.بابا نوذر با دیدنشان در حیاط را باز کرد.همین که شاهکار از خانه

    خارج شد با جدیت پرسید: دیشب چی شده بود؟ بهم نگو اتفاقی نیفتاده که باور نمی کنم.

    -باور کنی با نکنی اتفاقی نیفتاده.

    شاهکار با خشم غرید: دروغ نگو نفس، تا وقتی نرفته بودی پیش لاله خوب بودی اما وقتی برگشتی ناراحت بودی، بهم بگو چی شده؟ چرا ناراحت شدی؟
    نفس درمانده بود.اگر حقیقت را می گفت شاهکار از حسش می فهمید و این چیزی نبود که او می خواست.شاهکار با لحن آرامتری گفت:

    -نکنه یادتا رفته که همه چیزت برام مهمه، حتی ناراحتی و نگرانی هات.

    نفس بغض کرد.چقدر این پسر را دوست داشت.مهربانی هایش، نفس را روز به روز شیفته تر می کرد.مانند کودکی که محتاج محبت های بی دریغ مادرش است گفت:

    -قول دادی تا آخر مهمونی پیشم باشی...

    لحن گلایه آمیز نفس لبخند را روی لب های شاهکار آورد.عاشق این دختر بود که گاهی بچه می شد و حمایت می خواست حتی نشستن و تنها نبودنش!


    حالا احساس آرامش داشت که دلیل بداخلاقی های این زیبای مغرور را فهمیده بود.نفسی از آسودگی کشید و گفت:

    -فقط می خواستم همراه باشم برای نادیا، حس می کنم شایان داره یه جوری نگاش می کنه.از نگاش خوشم نیومد.

    نفس ابرویی بالا انداخت و گفت:من نگفتم چرا با نادیا رقصیدی، چرا بهم نگفتی؟

    شاهکار لحظه ایی تعجب کرد.اصلا فکر نمی کرد نفس اینقدر حساس باشد.اما چیزی که بیشتر تعجب زده اش کرد کنترل عجیبی بود که نفس سعی داشت روی او

    اعمالش کند.حس می کرد همه ی وجودش دارد به او تعلق می گیرد.برای اینکه خیال نفس را راحت کند گفت:

    -از این به بعد میگم.

    نفس خجالت زده روی از او گرفت.مانند بچه ایی بهانه گیر شده بود که دلش می خواست هر چه می گوید شاهکار بی چون و چرا قبول کند.با شرم گفت:

    -من هیچ حقی ندارم که ازت بخوام برا کارت بهم توضیح بلدی...دارم زیاده روی می کنم.ببخشید.

    شاهکار لبخند زد و گفت:اگه خودم بخوام برا دوستم توضیح بدم چیکارا می کنم حرفیه؟

    نفس متعجب نگاهش کرد که شاهکار ادامه داد:

    -یه دوست برا لازمه که حرفامو بهش بگم.تو دوستمی دختر، حرف زدن با تو سبکم می کنه..هر حرفی!

    بغض کرد از حرف های شاهکار.دلش می خواست می توانست بگوید مهربان نباش تا دلبسته تر نشم.اما نمی توانست.نگاهش را به جلو دوخت و سکوت کرد.

    شاهکار زیر چشمی نگاهش کرد و در دل گفت:

    "عزیز دل من، چطوری بهت بفهمونم که فقط و فقط مال منی؟ هر چی میگم هر کاری می کنم می خوام بگم دوستت دارم اما نمی دونم چرا این جمله ی کوتاه رو

    زبونم نمی چرخه دارم جون می کنم که با کارام بگم چقد دلم تورو می خواد"

    به خانه ی شهروز که رسیدند شاهکار ماشینش را جلوی در ورودی زد و با نفس پیاده شد.نفس زودتر از شاهکار زنگ را زد.دریا در را برایشان باز کرد.نفس با دریا

    روبـ ـوسی کرد و پرنیا با شوق به بغـ ـل تنها عمویش پرید و صورت شاهکار را با بـ ـوسه های ریزش غرق شکوفه کرد.شاهکار او را بغـ ـل گرفت و داخل خانه شد.دریا با محبت

    دست نفس را گرفت و گفت:چه عجب شماها اومدین.

    نفس همراه دریا داخل شد و گفت:دلم هواتونو کرد.حالا نه که شماها زیاد زیاد میاین دیدن ما؟!

    دریا شکلکی از حاضرجوابی نفس درآورد و وارد آشپزخانه شد و گفت:

    -شاهکار زنگ بزن حلیمه بگو شام درست نکن شام اینجایین، بعدم زنگ بزن شهروز بابا رو با خودش بیاره.

    شاهکار لم داد و پرنیا را در آغـ ـوشش چلاند و گفت:نیومده، تصمیمارو گرفتی دریا؟

    صدای خنده ی دریا به گوش رسید که گفت:خیلی وقته که نیومدین، بی انصافیه اگه بزارم برین، آخه فکر من نیستین دل تنگتون میشم؟

    شاهکار گفت:دلت تنگ میشه پاشو بیا پیشمون.

    پرنیا با ذوق گفت:عمو منم دلم تنگ میشه برات.

    شاهکار با لبخند بـ ـوسه ایی روی گونه ی سفید او کاشت و گفت:منم دلم تنگ میشه برات خانوم کوچولو!

    نفس لبخند زد و به آرامی گفت:تو هم دلت تنگ میشه؟!
    شاهکار خندید و گفت:دختر عجب حرفایی می زنیا، مگه من دل ندارم؟ من دلم برا تو هم تنگ میشه حتی اگه یه دقیقه نبینمت.

    قلبش لرزید از حرفی که می دانست هیچ منظوری پشت آن نیست.و شاهکار بی توجه به حرفی که زده و تاثیری که گذاشته گوشی تلفن خانه را برداشت و به حلیمه

    زنگ زد و گفت شام درست نکن که آنها شب مهمان خانه ی دریا و شهروز هستند.گوشی را که گذاشت دریا با سینی شربت و بسکویت آمد.آن را روی میز گذاشت

    و گفت:بخورین تا گرم نشده.مثلا عصرونه اس.

    شاهکار بدون تعارف لیوان شربتش را سر کشید.دریا بلند شد و به شهروز زنگ زد تا هرمز را با خودش بیاورد.دریا تماس را که قطع کرد پرسید:

    -امتحانا چطور بود؟

    نفس گفت:بد نبود، تا یه هفته دیگه اعلام می کنن.

    دریا به مبل تکیه داد و گفت:در عوض خیالتون راحت شده، تابستون راحتین.

    شاهکار پرنیا را بـ ـوسید و گفت:تابستون و عشق و حال.باید مخ هرمز خانو بزنم ببینم سر کیسه رو شل می کنه برم اسپانیا.

    دریا گفت:خوش به حال آدمای مجرد.بزار زن بگیری بعد اگه تونستی دم به دقیقه بری سفر.

    شاهکار زیر چشمی به نفس نگاه کرد و گفت:با زنم میرم.

    دریا شانه ایی بالا انداخت و گفت:ایشالا.شام می خوام قورمه بزارم می خورین که؟

    نفس بلند شد و گفت:میام کمکت.

    شاهکار گفت:منم له له بچه دیگه...

    دریا و نفس با صدا خندیدند که پرنیا دست شاهکار را گرفت و گفت:عمو بیا بریم عروسک جدیدمو نشونت بدم.

    نفس به شاهکار چشمکی زد و با دریا به آشپزخانه رفت.ساعتی بعد شهروز و هرمز هم به آنها پیوستند.مزه پرانی های شاهکار و شهروز صدای خنده ی همه را

    بلند کرده بود.بلاخره هم هرمز گفت: پسرا بس کنین برای امشب تا همین جا کافیه.

    اما شهروز و شاهکار دست بردار نبودند.تا آخر شب که آنها رفتند شهروز بلاخره کم آورد انصراف داد....به خانه که رسیدند هرمز با لبخند زیبایی که بر لب داشت

    گفت:شب خوبی بود بچه ها.از هر دوتون ممنونم.

    نفس دست هرمز را گرفت و به گرمی فشرد و گفت:لطف دیدار به همینه عمو جون.

    هرمز سرش را تکان داد و با شاهکار به اتاقش رفت.و نفس خندان به اتاق رفت و فکر کرد شب زیبایش ارزش همه چیز را داشت.

    *************************

    فصل بیست و ششم

    با خوشحالی به کاغذی که در دستش بود نگاه کرد و رو به لاله گفت:همه رو با معدل خوب قبول شدم.

    -بهت تبریک میگم.این ترم گل کاشتی.

    -باید خبر قبولی سایه رو هم بهش بدم.

    -سایه دیشب بهم زنگ زد برا هفته آینده منو سپهر به جشن عقدشون دعوت کرد.

    -به منم زنگ زد.اما چند روز قبل دایی کورش همه مونو دعوت کرد.

    -پس برنامه بریزیم با هم بریم.
    -عالیه، راستی سایه چون شماره ایی از شایان و عماد نداشت از من خواست دعوتشون کنم.باید به شاهکار بگم بهشون بگه.

    لاله کارنامه اش را تا زد و در کیفش گذاشت و گفت:اینجوری خوبه، پسرا می تونن با ما بیان، البته اگه بخوان.

    -بیخود داریم برنامه می چینیم باید دید نظر بقیه چیه!

    لاله لبخند زد و گفت:خوش خیالیم دیگه!

    -امروز پسرا رو ندیدم.مگه نمی خوان بیان نتیجه امتحاناشونو ببینن؟

    -سپهر منو رسوند و خودش رفت پیش پسرا، نمیدونم کجای دانشگاهن.

    نفس کارنامه خود و سایه را در کیف گذاشت و گفت:بیا بریم خونه.

    نفس دست لاله را گرفت و با او همقدم شد که چیزی که جلوی چشمش بود میخکوبش کرد.شاهکار مقابل ندا ایستاده بود و با او حرف می زد.اما ایستادنشان

    جوری بود که انگار یکدیگر را در آغـ ـوش گرفته اند.دوباره همان احساس لعنتی به سراغش آمد.اما این بار خشمش قوی تر بود.شاهکار باز قولش را زیر پا گذاشته بود

    و با ندا ملاقات کرده بود.لاله ندانسته از حس نفس بازوی نفس را گرفت و گفت:چته دختر؟ چرا ماتت برده؟

    نفس به خود آمده نگاه دزدید و گفت:هیچی،بیا بریم، ناهارت امروز براهه؟ منم هستما...

    لاله گفت:از خدا خواسته ام.

    بدش نیامد دوری از خانه تا شاهکار را نبیند.حوصله نداشت که شاهکار باز هم خود را تبرعه کند.نفس لبخند زد و گفت:بزن بریم.

    نفس بدون آنکه به آن دو که روی نیمکت نشستند نگاه دیگری بیندازد با لاله از دانشگاه بیرون رفت و با او به خانه اش رفت.به خانه ی نقلی و شیک لاله که وارد شد

    فورا گوشی را برداشت و به حلیمه زنگ زد و اطلاع داد کجاست و ناهار نمی آید.گوشی را که گذاشت چرخی در خانه زد و گفت:

    -خوشگله، بهتون تبریک میگم، نقلی و نازه.

    -اگه بدونی منو سپهر چی کشیدیم تا اینو پیدا کردیم.

    نفس روی مبل نشست و گفت: لاله برام یه لیوان آب بیار، گلوم از تشنگی داره می سوزه.

    لاله لیوان آب خنکی به دستش داد و به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ناهار شد.نفس نیز به کمکش شتافت تا ظهر ناهار خوشمزه ایی ترتیب دهند.سپهر که خودش

    کلید داشت و خبری از مهمان خانه اش نداشت جلوی در کفشش را درآورد و صدا زد:

    -خوشگل من کجایی؟ این بوهای خوشمزه از کجا میاد؟ لاله؟ عزیزم؟

    لاله با لبخند جلویش ظاهر شد و گفت:خسته نباشی آقا!

    سپهر به سویش رفت تا او را در آغـ ـوشش بگیرد که نفس از آشپزخانه بیرون آمد.از خجالت با تپه تپه به نفس سلام و احوالپرسی کرد.نفس ریز ریز خندید و گفت:

    -ببخشید امروز دیگه منو تحمل کنین.

    سپهر بینیش را خاراند و گفت:این چه حرفیه؟ یه آبجی نفس که بیشتر نداریم.

    لاله یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت:یه شبه شدی خواهر شوهر من؟

    نفس خندید و گفت:زورم می رسه حرفیه؟

    سپهر خندید و دستش را به دست نفس کوباند و گفت:عروسمو اذیت نکن خواهر شوهر!

    لاله با عشق نگاهش کرد که سپهر مهربان لبخند زد و رو به نفس گفت:شاهکار داشت دنبالت می گشت.

    لاله گفت:ما که اصلا شماها رو تو دانشگاه ندیدیم.
    نفس کنجکاوانه پرسید:چیکارم داشت؟

    -نمی دونم، چیزی نگفت.

    سپهر بلند شد تا آبی به دست و صورتش بزند.لاله و نفس غذا را کشیدند که صدای در توجه شان را جلب کرد.سپهر از دست شویی بیرون آمد و به سمت در رفت

    و گفت:من باز می کنم.

    نفس پرسید:منتظر کسی بودین؟

    لاله سر تکان داد و گفت:نه، نمی دونم کیه؟!

    با صدای خوش و بش سپهر و متعاقب آن صدای شاهکار نفس اخم درهم کشید و خود را مشغول غذا نشان داد.سپهر با خنده داخل آشپزخانه شد و گفت:

    -یه مهمون دیگه داریم، بشقابتو اضافه کن.

    شاهکار نگاهی به نفس که اخم در هم کشیده بود انداخت و گفت:نه سپهر جان، نگران نفس بودم، حالا که اینجاس میرم.نیومده بودم برا موندن.

    نفس سر بلند کرد و نگاهش گره خورد در نگاه دلخور شاهکار که سپهر گفت:عمرا اگه بزارم جایی بری.پای ناهار بری؟ حرفشم نزن.

    لاله گفت:دورهمی خیلی می چسپه پس بهونه نیار شاهکار.

    شاهکار لبخند زد و گفت:باشه حرفی نیست.

    میز کوچک درون آشپزخانه با غذای خوشمزه ی لاله مزین شد.4 نفر که پشت میز نشستند سپهر شامه اش را از بوی خوش غذا پر کرد و گفت:

    -دست لاله ی خودم درد نکنه.محشر کرده.

    لاله با دلبری گفت:قابلی نداشت آقا!

    شاهکار سرفه ای تصنعی کرد و گفت:مثلا غذا بخوریم ها؟

    سپهر چشم غره ایی به او رفت و گفت:توروم می بینیم.

    شاهکار با سماجت گفت:می بینیم.

    ناهار در جمعی صمیمی و پر از خنده خورده شد.بعد از ناهار شاهکار از فرصت استفاده کرد و رو به نفس گفت:

    -ماشین آوردی؟

    نفس سر تکان داد و حرفی نزد.شاهکار گفت:بزارش، با من بیا کارت دارم.

    فس با اخم گفت:ترجیح میدم با ماشین خودم بیام.

    سپهر داخله کرد و گفت:من می تونم ماشینتو بیارم نفس!

    شاهکار لبخند بدجنسـ ـی تحویلش داد و گفت:حرف داری؟

    نفس اخم کرد که شاهکار بلند شد و گفت:باید بریم، حرفم مهمه.

    نفس بلند شد و از لاله و سپهر خداحافظی کرد و با شاهکار بیرون رفت اما قبلش سویچ ماشینش را به سپهر داد تا او ماشینش را بیاورد.با شاهکار که سوار ماشین

    شد گفت:چی می خوای؟ حرفت چیه؟

    -می بینم هر چند مدت یه بار به سرت می زنه.اونم بدون دلیلی برای توضیح دادن.

    -این مسئله به خودم مربوطه.

    -این که بله.به خودت مربوطه اما به منم مربوطه که هر روز باید یه ساز زدن جدیدو از تو ببینم.خسته ام کردی نفس.

    نفس با خشم گفت:خسته شدی بزن کنار، مگه من ازت چیزی خواستم؟....داریم بچه بازی می کنیم بهتر تمومش کنیم، هر دومون.

    شاهکار گیج و منگ نگاهش کرد و گفت:در مورد چی حرف می زنی؟

    -اینکه زندگیمون شده توضیح دادن برای هم، به نظرت مسخره نمیاد؟ یا من از دست تو عصبانیم یا تو از دست من، در صورتی که نسبت من و تو فقط یه دختر عمو و

    پسر عمو بیشتر نیست که بخوایم به هم گیر بدیم و واسه کارامون به هم توضیح بدیم.

    شاهکار ماشین را متوقف کرد و آن را کنار خیابان پارک کرد.به سوی نفس چرخید و گفت:تو از شرطی که گذاشتی خسته شدی؟

    صورتش را به نفس نزدیک کرد و با شیطنت به نگاه پر از ترس و جذاب نفس نگاه کرد و گفت:

    -تو می تونی دیگه از من توضیحی نخوای اما من نمی تونم دختر خوب! اینو بفهم.قبلا هم بهت گفتم.

    نفس در حالی که از این نزدیکی به هیجان آمده بود نگاه سرگردانش را سامان داد در نگاه شیطان او و گفت:

    -داری محدودم می کنی.

    شاهکار نگاه مشتاق و پر تمنایش را به چشمان او ریخت و گفت:

    -چرا هم خودتو عذاب میدی هم منو؟ تو یه شرط گذاشتی منم قبول کردم تو هم شرط منو هر چند به اجبار قبول کردی،پس دیگه مشکل چیه؟ بدِ هوای همو داریم؟

    خدایا به فریاد برس! چگونه با این پسر برخورد کند؟ نه جرات پس زدنش را داشت و نه دل نزدیک شدنش را!

    شاهکار نفس داغش را به صورت او پاشید با لبخند گفت:حالا بگو باز از چی عصبانی بودی؟ کاری کردم؟

    نفس مسخ آن تیله های آبی گفت:ندا!

    شاهکار شیطان شد و در دل گفت:حسودِ زیبا!

    -ندا رو اتفاقی دیدم.اومده بود گله که چرا بهشون سر نمی زنم. و اینکه نغمه خیلی سراغمو می گیره.منم گفتم دیگه نمی تونم بیام.

    نفس زیر لب گفت:می تونستی تو بغـ ـلش نایستی حداقل.

    شاهکار بدون آنکه بشنود گفت:اینقد اخمو نباش خوشگل خانوم.کی میشه تو همیشه لبخند بزنی؟ شده آرزو براما...یه فکری به حالش کن دختر.از دست میرم از

    این اخمات.

    قبل از اینکه نفس بداند با دو انگشتش اخم او را باز کرد و خم شد پیشانی نفس را بـ ـوسید و زیر گوشش زمزمه کرد:

    -زیبایی و مغرور اما دلم میگیره برا این اخمات.

    از نفس که فاصله گرفت، نفس با قلبی ضربان گرفته به شیشه چسپید و سکوت کرد.شاهکار اتومبیل را روشن کرد و گفت:

    -بریم خونه.امروز خیلی خسته شدم.فک کنم باید بریم بازم بار سفر ببندیم بریم شیراز.

    نفس زل زده به بیرون فقط سکوت کرد در حالی که صورتش رسوا می کرد او را از التهاب درونیش.شاهکار زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:

    -کل دانشگاه دنبالت بودم اومدم خونه حلیمه گفت کجایی!

    -قرار نیست همش جواب پس بدم.

    شاهکار با شیطنت لبخند زد و گفت:جواب نده.خودم که می تونم بفهمم کجا میری و میای.

    نفس سکوت کرد و شاهکار تا خانه لبخند از روی لبش پاک نشد.به خانه که رسیدند شاهکار اتومبیل را در پارکینگ خانه پارک کرد و با نفس داخل شد.اما کسی که

    مقابل هر دو ایستاده بود متحیرشان کرد.نفس با صدای ضعیفی گفت:متین!

    هرمز بلند شد و گفت:دیر کردین؟

    متین خیره و با لبخند بلند شد و گفت:سلام دوستان!

    شاهکار متحیر به او چشم دوخت و نفس با ترس!
    هرمز با لبخند گفت:متین اومد سراغتونو گرفت ازش خواستم بمونه تا برگردین.

    متین با لبخند که بدجنسـ ـیش را به رخ می کشید گفت:چه خبر بچه ها؟

    خودش بدون آنکه به آنها فرصتی دهد قدم تند کرد و روبرویشان ایستاد با شاهکار صمیمی و گرم روبـ ـوسی کرد اما همین که روبروی نفس ایستاد چشمانش درخشید و گفت:

    -چطوری بانوی زیبا؟

    پوزخندی روی لب های نفس نشست.با نفرت گفت:انگار تو بهتری!

    متین خندید و گفت:اون که بله!

    به طرف هرمز برگشت و گفت:خب عمو جون من برم.بچه ها شام دعوت منن.همون رستوران همیشگی.

    به زرف آنها برگشت و گفت:میاین که؟ منتظرتونم.

    دستی به شانه ی شاهکار زد و آهسته گفت:دیر نکنی داداش!

    شاهکار و نفس برگشتند و به رفتنش نگاه کردند.نفس به آرامی گفت:چی می خواد؟

    -فک کنم امشب حرف داره.معلوم نیست کی برگشته که کسی متوجه نشده.

    نفس آهی کشید و گفت:فکر می کردم از شرش راحت شدیم.

    هرمز گفت:کجا بودین؟ ناهار خوردین؟

    نفس به سوی عمویش برگشت و گفت:مهمان سپهر و لاله بودیم عمو جون.

    هرمز گفت:قیافه تون خیلی شوک زده اس، انگار توقع دیدن متین رو نداشتین.

    شاهکار با قدم های آرامی به سوی پله ها برداشت و گفت:رفته بود خارج، نگفت که برمی گرده.فقط یکم متعجب بودیم.

    نفس به دنبال شاهکار به سوی اتاق رفت.همین که از دید هرمز بیرون شدند شاهکار به نفس اشاره کرد که به اتاقش بیاید.نفس تند به سویش رفت و داخل اتاق شد.

    در را که پشت سرش بست گفت:امشب بریم؟

    شاهکار روی تخـ ـتش نشست و گفت:باید بریم.می خوام بدونم برگشتنش چه دلیلی داره؟ چرا اومده سراغمون؟

    نفس کنارش روی تخـ ـت نشست و گفت:دل نمی خواد بیام.ازش متنفرم.

    شاهکار مهربانانه دستش را دور شانه ی نفس حـ ـلقه کرد و زمزمه کرد:

    -نگران نباش عزیزم.من هستم.تا وقتیم من هستم هیشکی اذیتت نمی کنه.

    نفس گر گرفته از این نزدیکی کمی خود را عقب کشید که شاهکار بدون توجه به این کنار کشیدن های نفس گفت:چشماش هنوز برق می زد وقتی بهت نگاه می کرد.

    اما نمی دونم پشت نگاش چی بود که ازش خوشم نیومد.

    نفس، نفس عمیقی کشید و گفت:تو هستی!

    شاهکار از او فاصله گرفت.زل زد بی قرار در چشمان زیبای او و صدایش زد:نفس!

    نفس تکان نخورد.غرق شد در آن دریا و مسخ شده به او که لبـ ـهایش تکان می خورد و حرف می زد نگریست.اما هیچ نفهمید از حرفهایی که می زد.اما انگار به خود آمد

    فورا بلند شد و گفت:خواستی بری بگو آماده شم باهات بیام.

    شاهکار متعجب نگاهش کرد و گفت:چت شد؟

    -هیچی،اتاقم کار دارم.
    شاهکار بلند شد به سویش رفت بازویش را گرفت و گفت:چی شده؟ فک کنم اتفاقی افتاده آره؟

    نفس به آرامی زمزمه کرد:خوبم.

    شاهکار او را به خود نزدیکتر کرد و زل زد در چشمان دریاییش و گفت:خوب نیستی نفس، بدنت داغِ، تنت لرزونه.

    شیفتگی نفس توصیف شده از زبان شاهکار بود و او می ترسید لو برود و اولین اعتراف عشق هرگز از طرف او نخواهد بود.بازویش را به آرامی کشید و با اخم گفت:

    -راحتم بزار!

    شاهکار ذهنش پرکشید از بودن متین و باز اعصاب داغان نفس و حال خرابش! به آرامی گفت:

    -بخاطر متینِ؟

    نفس اخم در هم کشید و گفت:هر چی میشه به اون ربطش نده، حداقل اون بی معنا ترین آدم زندگیمه!

    شاهکار کلافه از این دست دست کردن های نفس با اخم گفت:پس چته؟ دیوونه م نکن نفس!

    نفس کلافه تر از او گفت:به خدا هیچیم نیست، چرا بند کردی به اینکه باید یه چیزیم باشه؟ من خوبم.بی خیال!

    شاهکار دستش را روی قلب نفس گذاشت و گفت:صداشو می شنوی؟ ضربانش عادی نیست.

    داد و هوار هم راه بیندازد باز نمی توانست بگوید نزدیکی با تو دیوانه ام کرده رهایم کن.خود را عقب کشید و گفت:باید برم.

    همین که برگشت شاهکار بی محابا او را در آغـ ـوش کشید و نفس با تمام غافلگیریش تقلا کرد تا در آغـ ـوش او بیرون بیاید.شاهکار زیر گوشش گفت:

    -صبر کن، الان آروم میشی...

    در این آغـ ـوش مگر می شد آرام شد؟ آغـ ـوشی که ضربان تند می کرد و نگاه آشفته و چهره سرخ گون مگر آرامش داشت؟ با تخسی گفت:

    -ولم کن، مگه دیوونه شدی؟

    طعم این آغـ ـوش آنقدر خواستنی بود که شاهکار بی خیال همه ی بایدها و نبایدهای زندگیش شد و او را همچنان در آغـ ـوشش نگه داشت.نفس از نفس افتاده از این

    تقلا گفت:انگار تو زده به سرت نه من!

    شاهکار کنار گوشش گفت:آروم باش نفس، بهت احتیاج دارم.

    احتیاج همین آغـ ـوش خواستنی ممنوع بود که تجربه اش شیرین تر از همه خواستنی های دنیا بود.او این پری دریایی زیبا را با تمام وجودش می خواست.نفس

    همین که حس کرد دستان شاهکار شل شده او را عقب زد و خواست به طرف در اتاق برود که شاهکار با عقلی که انگار کامل از دست داده بود با دو گام بلند

    خود را به نفس رساند او را محکم به در چسپاند و در مقابل چشمان گرد شد و دستهایی که روی سیـ ـنه اش زور می زد تا از این آغـ ـوش ناخواسته نجات پیدا کند

    لب هایش را روی داغی لب های نفس گذاشت و با ولع او را بـ ـوسید.بدون شرم، بدون حس گناه! آن لحظه تمنایش را داشت و غیر ممکن بود از دختری که عاشقش

    بود بگذرد.نفس با تمام زورش او را عقب زد و با چشمانی که ناراحتی در آن بیداد می کرد خود را از اتاق شاهکار به بیرون پرت کرد و به اتاق خود رساند.این بـ ـوسه

    شیرین بود اما ناخواسته بودنش قلب کوچکش را شکست.اعتراف به عشقی نبود پس چرا باید این بـ ـوسه نصیبش شود؟ شاید شهـ ـوت آنقدر زبانه کشیده بود که دختر

    عمو بودن پیشکش شده بود برای این هـ ـوس زشت! هر چند نتوانست شیرینی این بـ ـوسه را انکار کند که چقدر لذت بخش بود هر چند که تاب همراهیش را نداشت!

    روی تخـ ـتش نشست و به آینه ایی که روی میز آرایش روبرویش بود زل زد و زمزمه کرد:

    -بد نشدی نفس، تو هنوز همون دختر خوبی نه؟ تو نبودی که بـ ـوسیده شدی و بدون خجالت لذت بردی نه؟

    بغض کرد، حقش این بی شرمی لذت بخش نبود.گرفتار بود ذهنش در جدال خواستن و نخواستن آن بـ ـوسه ی زوری که به اجبار روی لب هایش نشسته بود.انگشتش

    را روی لبش کشید هنوز داغ بود.هنوز ضربانش را حس می کرد.

    -من که نخواستم پس چرا اینکارو کرد؟ چرا زد به سرش؟ من تحریکش می کنم؟

    بغض امانش را برید از این حسی که فکر می کرد که برای این پسر عموی جذابش تحریک کننده اس برای هـ ـوسش!

    آه کشید و بغضش را قورت داد.بلند شد تا ساکی که قرار بود ببند برای رفتن به شیراز را آماده کند.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    زیر چشمی به قیافه ی عبـ ـوس و تلخ نفس نگاه کرد.جرات نداشت حرفی بزند یا حتی عذرخواهی کند.می دانست میلش به آن بـ ـوسه آنقدر زیاد بوده که حالا هر چه

    می گفت هم نمی توانست خود را تبرعه کند.پس ساکت و آرام به سوی رستوران همیشگی راند و نفس حتی یک کلمه هم حرف نزد.جلوی رستوران که پیاده شدند

    شاهکار بازویش را جلو برد تا نفس دستش را در بازویش حـ ـلقه کند که نفس به تندی گفت:

    -تنم در امان باشه راحت ترم.

    نیش زد تا شاهکار شرمگین شود از گستاخیش و شاهکار خجالت زده دستش را پایین انداخت اما گفت:

    -دست خودم نبود نفس!

    نفس با خشم به سویش برگشت و گفت:بهتر هیچی نگی، اینجوری می تونم راحت تر هضم کنم که منو واسه هـ ـوس بـ ـوسیدی.

    هـ ـوس نبود این بـ ـوسه برای شاهکاری که عاشقانه این دخترعموی زیبا را می پرستید.اما گفتن از این عشق دل و جرات می خواست که انگار شاهکار هنوز آماده

    نبود برای از عشق گفتن با این دختر زیبا! نفس قدم برداشت که شاهکار کنارش قرار گرفت و گفت:

    -بزار همراهیت کنم.داریم میریم پیش متین.

    نفس با اخم سر تکان داد و شانه به شانه شاهکار داخل رستوران شد.اما با دیدن همه ی بچه ها در کنار متین متعجب شدند.عماد هویی کشید و گفت:

    -سالارم بلاخره با پری دریایی گروه اومد.

    شاهکار تک خنده ایی کرد وگفت:مزه نریز جوجه!

    متین خیره به نفس که در آن لباس تابستانی قرمز رنگ بسیار زیبا و خانمانه بود بلند شد صندلی کنارش را عقب کشید و گفت:

    -افتخار میدین نفس خانوم؟

    نفس بی توجه به او به دختر بلوندی که معلوم بود ایرانی نیست و طرف چپ متین نشسته بود خیره شد و پشت میز در کنار متین نشست.شاهکار پر حرص صندلی

    دیگری در کنار نفس را اشغال کرد و نشست.سپهر کمی به جلو خم شد و گفت:افتخار دیدنت بعد از چند ماه و این مهمونی رو مدیون چی هستیم متین؟
    این بلوند فرنگی؟

    متین لبخند زد و گفت:حالا که جمعمون کامل شد سفارش غذا بدین تا بگم.

    متین به گارسون اشاره کرد و او سراسیمه با منو که حالت کاغذی داشت آمد. آنها را روی میز گذاشت.هر کس برحسب سلیقه غذایی را سفارش داد.با رفتن

    گارسون متین دستانش را بهم کوبید و جمع کوچک دوستانه شان را ساکت کرد و با لبخندی که روی لب هایش برق می زد گفت:

    -از همتون ممنونم که بازم اومدین اون جمع دوستانه ی قبلو داشته باشیم.

    دستش را روی دست دخترک بلوند گذاشت و گفت:ایشون ایزابل هستن.ما باهم تو انگلیس آشنا شدیم.دوست شدیم و علاقمند....

    نفس تیز نگاهش کرد که متین لبخندی تحویلش داد و گفت:تصمیم داریم بیشتر باهم آشنا بشیم و ازدواج کنیم.

    شایان با تعجب گفت:تو که زیادی سنگ ایرونی رو به سیـ ـنه می زدی پس چی شد؟

    متین شانه ایی بی تفاوت بالا انداخت و گفت:نظرا تغییر می کنه...

    نگاهی به تلخی به نفس انداخت و گفت:دخترای ایرانی لیاقت ندارن.

    نفس مشت هایش را گره کرد و با اخم و عصبانیت به متین نگاه کرد که متین فقط پوزخندی نثارش کرد و گفت:

    -من فرنگیای بلوندو به دخترای ایرونی ترجیح میدم.خصوصا که قدر عشق آدمو می دونن و قرار نیست غرورتو اینقد به پاشون بریزی.

    شاهکار به چهره ی سرخ شده نفس نگاه کرد و دستش را از زیر میز روی دست مشت شده ی نفس گذاشت و کنار گوشش گفت:

    -آروم باش داره اذیتت می کنه.

    نفس سعی کرد دستش را بکشد که شاهکار دستش را محکم گرفت و گفت:

    -ازت که نمی خورم اینقد تقلا می کنی دختر!

    متین با تمام تیزیش متوجه روابط خاص آن دو شده بود و باز هم زجر کشید مانند چند ماه پیش که متهم شده فرار کرده بود.دست ایزابل را در دست گرفت و پوست

    مهتابیش را نـ ـوازش کرد و گفت:قراره با ایزابل بریم ایران گردی.می خوام همه چیزو نشونش بدم تا تصمیم بگیره ایران بمونه یا بریم انگلیس.این شام هم مناسبتش

    آشنایی شما با ایزابل بود و یه خداحافظی تا چند ماه دیگه که بر می گردیم!
    ایزابل با چشمان سبز تیره اش لبخندی به مرد ایرانیش زد و به انگلیسی گفت:

    -تو جذاب تر از دوستاتی...هر چند مردای ایرانی حرف ندارن.

    عماد با اخم گفت:هی متین بهش بگو که ما همه جذابیم.الکی نگه تو خوشگلتری!

    متین خندید و به زبان انگلیسی گفت:بچه ها بیشترشون انگلیسی بلدن عزیزم.

    ایزابل به عماد لبخند زد و سر تکان داد.با آمدن گارسون و چیدن غذا ها رو میز نفس بشقاب غذایش را کنار زد و با لبخند حرص دراری گفت:

    -ممنونم از مهمون نوازیت و معرفی دوس دختر باوفای فرنگیت اما آدم هر چی شام نخوره بهتره، در ضمن من کار دارم باید برم.

    متین با خشم و حرص از این بی محلی لبخندی پر حرص زد و گفت:

    -کجا؟ یه امشب رژیمتو بشکن خانوم، به جایی بر نمی خوره اگه میزبانی منو قبول کنی.

    نفس پوزخندی تحویلش داد و از پشت میز بلند شد و گفت:شما بخورین، همچین شکماتونو صابون زدین...

    متین با جدیت گفت:بشین نفس، این دورهمی رو منظور نیست.

    همه متعجب به بحث آنها نگاه می کردند که شاهکار تلخ گفت:نفس برو تا بیام.

    متین نگاهی بی تفاوت به شاهکار انداخت و گفت:کجا داداش؟

    -وقتی نفس میره منم باید باهاش برم.

    نفس از همگی خداحافظی کرد و رفت و شاهکار از پشت میز بیرون آمد و به سوی متین خم شد و کنار گوشش به آرامی گفت:

    -می دونی که مسئولیتش با منه، هنوز تو مالکیت منه.

    خواست خود را عقب بکشد که متین بازویش را گرفت و به آرامی و جدیت گفت:مالکیت نه، عاشقش شدی!

    شاهکار لبخندی زد و دستی روی شانه ی متین زد و گفت:حق با توئه! عاشقشم.کار دل دیگه.

    متین مشت هایش را گره کرد و شاهکار دستی برای بقیه تکان داد و از در بیرون رفت.عماد پرسید:

    -قضیه چی بود؟ اتفاقی بین شماها افتاده؟

    متین لبخند زد و گفت:نه، دعواهای کوچیک دوستانه همیشه هست...

    اما خودش می دانست این دخترعمو و پسر عمو بدجور حالش را گرفته اند و تلافی حتما سایه می انداخت بر زندگیشان!

    ****************

    فصل بیست و هفتم

    وقتی به شیراز رسیدند که نیمه های شب بود.همه خسته با چشمانی پر از نیاز به خواب به اتاق هایی که نفس گفته بود رفتند و خواب را مهمان چشمها و تن

    خسته شان کردند.....با آفتابی که انوارش روی تخـ ـتش جا خوش کرده بودند از خواب بلند شد.لبخندی به صبح زیبای شهرش زد و از تخـ ـت پایین پرید.باید صبحانه

    را برای مهمانانش آماده می کرد.لباسش را تعویض کرد و از اتاق بیرون رفت.به آشپزخانه رفت و صبحانه ی مفصلی درست کرد.همین که املتش درست شد بقیه هم

    یک به یک بیدار شدند.لاله و دریا دلخور ازاینکه آنها را بیدار نکرده تا کمش کنند غر زدند.اما نفس فقط لبخند زد و گفت:

    -من باید برم پیش بابا و مامان.ببخشید تنهاتون می زارم.

    هرمز لقمه ایی از املت خوشمزه ی نفس در دهان گذاشت و گفت:صبر کن عصر همگی با هم میریم.

    -دلتنگم عمو، میرم زود میام.

    هرمز سر تکان داد و گفت:هر جور راحتی عزیزم.
    شاهکار لقمه اش را قورت داد و گفت:باهات میام.

    نفس اخم کرد و گفت:تنها راحت ترم.

    شاهکار با سماجت بلند شد و با اخمی دلنشین گفت:تنها نمیری.

    هرمز به غیرت و تعصب پسرش که حدس می زد آنچنان هم بی علت نیست دلخوش شد و گفت:

    -نفس جان بزار بیاد.باهم برین بهتره، سر راحتونم جیگر بگیرین بیارین کباب کنیم.

    شاهکار لبخندی تشکرآمیز تحویل پدرش داد و فورا به طبقه بالا رفت، لباسش را تعویض کرد و با نفس رفت.بی هیچ حرفی به قبرستان رفتند.شاهکار بدون آنکه

    خلوت نفس با پدر و مادرش را بهم بزند زیر سایه درخت کاجی با فاصله از او ایستاد و نظاره اش کرد.نفس هم سر قبر پدر و مادرش حرف زد و خود را خالی کرد.

    همین که احساس سبکی کرد بلند شد و با شاهکار به سوی ماشین رفتند.سوار که شدند شاهکار پرسید:

    -کجا میشه جیگر گیر آورد؟

    -برو بهت میگم.

    نفس آدرس را داد و شاهکار فت.جیگر و مقداری خوراکی برای چند روزشان به همراه نفس خرید و سوار شد و به سوی خانه رفت که نفس خمیازه ایی کشید

    و گفت:صبح خیلی زود بلند شدم.خوابم میاد.

    -چرا تو ماشین نمی خوابی؟

    نفس با تعجبی به سویش برگشت و گفت:اینجا؟!

    -آره، اگه خوابت میاد بخواب، قول میدم اونقد آروم برم که بیدار نشی.

    نفس لبخندی بی علت زد و سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست.به امید حرف شاهکار خواب چشمان خسته اش را در ربود.شاهکار تمام سعیش

    را کرد تا از مسیری دوری به خانه برسد اما از آنجا خانه نفس زیادی نزدیک بو. به خانه که رسید بدون آنکه نفس را بیدار کند تمام وسایلی را که خریده بود را برداشت

    و داخل شد.آنها را به دست دریا داد و در مقابل سوال های دیگران که سراغ نفس را می گرفتند فقط لبخند زد و خداحافظی کرد و رفت.خود را به ماشین که رساند

    سوار شد و آرام به سوی حافظیه حرکت کرد.همانجایی که قلبش اسیر شده بود.به حافظیه که رسید توقف کرد.برگشت به چهره ی در خواب رفته ی نفس نگاه کرد.

    کاملا به سویش برگشت و بدون آنکه نگاه از او برگیرد به سویش خم شد و بـ ـوسه ایی روی پیشانیش گذاشت.چقدر این دختر را دوست داشت.غافل از ساعتی

    که گذشته بود به نفس خیره بود.بلاخره چشمان نفس باز شد.نور چشمش را زد اما همین که به نور عادت کرد به اطراف نگاه کرد.با دیدن شاهکار گفت:

    -چرا اینجاییم؟

    شاهکار به سوی جلو برگشت و گفت:باید یه جایی میومدم که راحت بخوابی و بیدار نشی.

    نفس با قلبی ضربان گرفته سرش را پایین انداخت و گفت:ممنونم.

    شاهکار مهربان لبخند زد و گفت:قابلی نداشت خانوم.

    نفس کنجکاو گفت:چرا اومدی اینجا؟

    -نمی دونم چرا اومدم اما دلم منو کشوند.حس خوبی بهم میده.

    نفس نگاهش کرد.حدس هم نمی زد که شاهکار مغرورش اینقدر با احساس باشد.نفس لبخند زد و گفت:

    -پس چرا معطلی بیا بریم پیش حافظ یه سلامی کنیم.

    شاهکار از پیشنهادش استقبال کرد و با نفس پیاده شد.سر قبر حافظ در حالی که بهم خیره شده بودند شاهکار و نفس حرف دلش را حافظ زدند.نفس نگاه گرفت

    از زلال چشمان شاهکار و دستی روی قبر حافظ کشید و گفت:خوشحالم باز اومدم دیدنت، دل تنگت بودم.

    سرش را بلند کرد که نگاه خیره ی شاهکار غافلگیرش کرد.بدنش داغ شد.نگاهش را دزدید و گفت:

    -بریم؟ نزدیکی ظهر شده.

    شاهکار بلند شد.دستش را به سوی نفس دراز کرد که نفس با لبخندی زیبا دستش را درون دست شاهکار گذاشت و با او بلند شد.
    با او که هم قدم شد دستش را از دست شاهکار کشید و خاموش همراهیش کرد.سوار ماشین که شدند شاهکار پرسید:

    -نمی خواستی چیزی بخری؟

    نفس سرش را به نشانه ی نه تکان داد و شاهکار ماشینش را روشن کرد و به سوی خانه رفت.به خانه که رسیدند همه از با غضب سوال بارانشان کردند.

    شهروز با اخم گفت:از صبح تا الان کجا بودین؟ نباید یه خبری بهمون بدین؟

    نفس معذب نگاهش را از توبیخ چشمان هرمز گرفت که شاهکار به دروغ گفت:رفته بودیم پیش سایه!

    نفس متعجب به شاهکار نگاه کرد که صدای اعتراض لاله بلند شد که گفت:

    -چرا به من نگفتین؟ دلم می خواست منم سایه رو ببینم.

    شاهکار بی توجه به اعتراض لاله ادامه داد:نفس می خواست فقط یه سری بزنه که سایه اصرار کرد بریم داخل، می خواست ناهارم بمونیم که نفس نگران شما

    بود برگشتیم.

    هرمز با اخم و دلخوری که از چشمانش می بارید گفت:زنگ می زدین تا همه نگرانتون نشن.

    پرنیا دستش را به کمـ ـرش زد و با شیرین زبانی گفت:حالا که برگشتین، همه رو نگران کردین، بیاتین غذا بدین من گشنمه.

    دریا چشم غره ایی به پرنیا رفت.هرمز بلند شد و گفت:میزو بچینین.

    عماد بلاخره با اعتراض گفت:یکی نمی خواد منو زنمو تحویل بگیره؟

    همه ی نگاه ها به سوی عماد و دختری سبزه رو و بانمکی که در کنارش ایستاده بود افتاد.نفس متحیر به عماد نگاه کرد که شاهکار خوشحال به سویش رفت با او روبـ ـوسی کرد و گفت:

    -کی رسیدین؟

    عماد گفت:یک ساعتی میشه.همه مارو تحویل گرفتن الا جنابعالی که همه رم نگران کردی.

    شاهکار بـ ـوسه ای روی صورت عماد کاشت و گفت:شرمنده داداش.

    عماد با لبخند دستش را پشت سر همسرش گذاشت و گفت:اینم خانوم من.

    شاهکار با احترام سری برایش تکان داد اما از حجابی که داشت حدس زد از آن انقلابی هایی باشد که نوایش تازگی ها گوش ایران را پر کرده بود.بنابراین با او دست

    نداد اما لبخندش حاکی از پذیرایی گرمش از مهمانش بود.نفس هم با همسر عماد سلام و احوالپرسی کرد اما هنوز شرمنده بود.برای تعویض لباسش به اتاقش

    رفت.شاهکار پشت سرش داخل شد.نفس با دیدنش اخم کرد و گفت:چرا دروغ گفتی؟

    شاهکار کنارش نشست و با احتیاط گفت:می خواستی چی بگم؟ حوصله حرف و حدیثو نداشتم.این بهترین حرفی بود که به ذهنم رسید.بعدا یه زنگ به سایه

    بزن و جریانو بگو تا حواسش باشه چی میگه.

    نفس سرش را پایین انداخت و گفت:خیلی خجالت کشیدم که اونجوری نگام کردن.همش تقصیر من شد.

    شاهکار سرزنش آمیز گفت:تقصیر تو نیست.ما که تو قرن هجر نیستیم که بیرون رفتن دختر و پسر عیب باشه اونم پسرعمو دختر عمو، اگه دلیل تاخیرمونو پرسیدن

    واسه نگرانیشون بود نه فکرایی که تو، تو سرت داری.بهتره یه آبی به دست و صورتت بزنی و خیلی آروم انگار اتفاقی نیفتاده....فهمیدی؟

    نفس مطیعانه سرش را تکان داد.شاهکار بلند شد و گفت:پایین منتظرتم.

    شاهکار از اتاق بیرون رفت اما نفس با همان احساس ناخوشایند بلند شد و لباسش را تعویض کرد.از اتاقش بیرون رفت و از دستشویی ته راهرور دست و صورتش

    را شست و به جمع که پشت میز نشسته بودند پیوست.اما پای میز همه ی نگاه ها مهربان بود و کسی دیگر در مورد ساعت بی خبریشان حرفی نزد.در فرصتی

    هم که همه برای چرت نیم روزی به اتاقشان رفتند نفس با سایه تماس گرفت و جریان را توضیح داد.گوشی را که گذاشت نفس راحتی کشید هر چند دروغی

    که گفته بود عذابش می داد.

    *******************

    مراسم در منزل کورش که خیلی بزرگ تر از خانه پدر سایه بود برگذار شد.
    نفس و بقیه خانم های خانه آراسته و زیبا در کنار شش مرد پا به جشن گذاشتند.در این مراسم سایه و ناصر از همه بیشتر خوشحال بودند.لاله و نفس یک دم هم

    سایه ی زیبا را تنها نگذاشتند.سایه در آن لباس فاخر طلایی زیبا و خواستنی شده بود و ناصر مشتاقانه نگاه از این عروس رویایی بر نمی داشت.بلاخره وقتی سایه

    اطرافش خالی شد خود را به ناصر چسپاند و با شیطنت گفت:چیه؟ مگه تا حالا منو ندیدی؟

    ناصر دست سایه را به گرمی فشرد و بـ ـوسه ایی ریز روی شاتنه ی برهـ ـنه ی سایه گذاشت و گفت:

    -دارم زیباترین ملکه ی دنیا رو می بینم.چشام سرکش شدن همش تو رو می بینن.

    زیر گوش سایه زمزمه کرد:مال من شدی سایه.

    سایه با اشتیاق به سوی ناصر برگشت و گفت:و تو مال من تا ابد.

    -خیالم راحت شده از بابت داشتنت، از فردا سرکار رفتنم راحتتره.

    سایه با عشق نگاهش کرد و گفت:هنوزم باورش برام سخته پسری که تو بچگیام شر بود و یه پا قلدر و من عاشقش شدم حالا مال من شده.

    ناصر لبخند زد و گفت:پس اون دختری که همش موهامو می کشید و داد می زد چی که یه روز یواشکی بـ ـوسیدمش!

    سایه ضربه ی آرامی به بازوی ناصر زد و گفت:تا یه هفته از خونه بیرون نیومدم.همش می ترسیدم منو ببینی خجالت بکشم.

    ناصر با صدا خندید و گفت:دیوونه ی دختر.حالا افتخار یه دور رقص رو به همسر شیفته تون می دین بانو؟

    سایه خندید و سر تکان داد و گفت:حتما شوالیه سیاه مهربون.

    ناصر دست سایه را گرفت و وسط جمعیت برد و عماد بود که با حسرت نگاه می کرد و نادیده گرفته بود همسری که به شوق او همسفرش شده بود.اما در گوشه ی

    دیگری شایان گرم صحبت با نادیا بود و نادیا دلبرانه شایان را مـ ـست نگاه خود می کرد....جشن تا نزدکی ساعت 12 ادامه یافت.وقت رفتن نفس صورت سایه را بـ ـوسید

    و گفت:امشب زیباترین عروس دنیا بودی.

    -ممنونم نفس، اگه تو نبودی شاید هیچ وقت ناصری تو زندگیم نبود.

    نفس لبخند زد و گفت:خیلی بهم میاین.خوشبخت بشین.

    نفس با همگی خداحافظی کرد و با بقیه به خانه برگشت...

    *********************

    بعد از شب جشن عقد سایه و ناصر هرمز و بقیه چند روزی بیشتر ماندند و هرمز به شرکت برادر مرحومش که توسط معاون شرکت که مورد اعتمادترین فرد شرکت

    بود اداره می شد سر زد و همه چیز را چک کرد.هرمز خیالش که راحت شد با بچه هایش بهع تهران بازگشتند.

    ********************

    فصل بیست و هشتم

    برای انتخاب واحد ترم جدید به دانشگاه رفت.شاهکار هم چون بادیگاری همراهیش کرد.وارد دانشگاه که شدند نفس به سوی سایه و لاله رفت که صدایی مخاطبش

    قرار داد.با تعجب به سوی صدا برگشت با دیدن استاد عظیمی با تعجبی مضاعف به سویش رفت و گفت:بله استاد.

    -چند دقیقه می خوام وقتتون رو بگیرم خانوم نیکنام، میشه به اتاقم بیاین؟

    نفس با حیرتی که از این درخواست داشت گفت:بله استاد، مسئله ایی نیست.

    شاهکار که در کنار دوستانش ایستاده بود همین که نفس را شانه به شانه ی استاد عظیمی دید کنجکاو پشت سرشان رفت.

    سایه به شاهکار نگاه کرد و زیر لب گفت:خدا بخیر کنه.

    نفس پشت در ایستاد و تقه ایی به در زد صدای استاد عظیمی را که شنید داخل شد.شاهکار با استرس پشت در ایستاد سعی کرد گوش بخواباند اما موفق نشد صدایی بشوند.دست هایش را به

    دیوار زد و آشفته چشمانش را روی هم گذاشت....استاد عظیمی به نفس اشاره کرد تا روی مبل بنشیند.نفس به لبخند زیبای استادش که به ندرت روی لب هایش می نشست نگاه کرد و روی

    مبل نشست و عجولانه پرسید:مشکلی پیش اومده استاد؟

    عظیمی دست هایش را به هم کوبید و گفت:حتما باید مشکلی پیش اومده باشه؟

    نفس شانه ایی بالا انداخت و گفت:نمی دونم.

    عظیمی بلند شد و میزش را دور زد و روی مبل روبروی نفس نشست و گفت: استاد ادبیات باشی و نتونی با کلمه ها بازی هم کنی دردسره.

    نفس لبخند زد و گفت:چی ذهنتونو درگیر کرده استاد؟

    عظیمی به چشمان دریایی دخترک زل زد و گفت:تو!

    نفس یکه خورد از این صراحتی که به نظرش از استاد اخمویش بعید بود.به زور لبخندی زد و گفت:من متوجه نمیشم استاد.

    عظیمی کمی به سویش تمایل شد و گفت:دارم ازت درخواست ازدواج می کنم خانوم نیکنام.

    نفس با تپه تپه گفت:استاد دارین ...شو...خی می کنین؟

    عظیمی به مبل تکیه داد و با جدیت گفت:دارم در مورد آینده م صحبت می کنم خانوم نیکنام.مطمئن باشید قصد شوخی با آینده ی خودمو ندارم.

    -آخه چطور؟

    -آدما بلاخره یه جایی یه جوری باید همو ببینن تا بتونن نیمه ی سیب زندگیشونو پیدا کنن.

    نفس آشفته و پر از تلاطم دستی به صورتش کشید که عظیمی گفت:منتظر جوابتونو هستم.

    نفس گفت:استاد من...

    -لطفا منو استاد خطاب نکنین وقتی دارم خواستگاری می کنم.اسمم احسانِ.

    نفس لب زیرینش را گزید و گفت:من باید برم.

    بلند شد که عظیمی گفت:منتظر می مونم نفس!

    نفس آشفته تر از همیشه بدون آنکه حرفی در رد یا تایید گفته ی عظیمی بزند از اتاق خارج شد که با شاهکار سیـ ـنه به سیـ ـنه شد.شاهکار به ابروهای گره کرده ی نفس نگاه کرد و گفت:

    -چی شده نفس؟

    نفس بی اختیار دست شاهکار را گرفت و گفت:بیا بریم.

    شاهکار با اخم گفت:میگم چی شده؟

    نفس همانطور که او را دنبال خود می کشاند گفت:بیا میگم برات.

    شاهکار به دنبالش روان شد و گفت:چی شده دختر؟

    از ساختمان که بیرون رفتند نفس با صدایی که می لرزید گفت:استاد عظیمی ازم خواستگاری کرد.

    شاهکار مبهوت نگاهش کرد.حس کرد قلبش لرزید از این پیشنهاد تلخ که از دختر رویاهاییش شده بود.با اخم گفت:چی جوابش دادی؟
    نفس با گیجی گفت:هیچی!

    شاهکار با حرص گفت:هیچی یعنی چی نفس؟

    نفس با عصبانیت گفت:هیچی یعنی جوابی ندادم.حالام ولم کن.

    گفت و شاهکار را رها کرد و به نزد لاله و سایه رفت.لاله فورا پرسید:چیکارت داشت؟

    نفس بی حوصله گفت:بی خیال.بعدا میگم.می خوام برم خونه.اگه می خواین بیاین تا برسونمتون.

    لاله گفت:منتظر سپهرم.با اون میرم.

    سایه بلند شد و گفت:باهات میام.

    نفس با لاله دست داد و بلند شد و با سایه از دانشگاه خارج شد و سوار ماشین به سوی خانه رفتند.اول سایه را رساند و بعد خودش به سوی خانه رفت.....

    ********************

    با دلهره و اضطراب پشت در اتاقش ایستاد.از وقتی جریان خواستگاری عظیمی را شنیده بود کلافه بود.انگار آرامشش را گرفته بودند.بلاخره هم تا یک شب نتوانست دوام بیاورد و حالا پشت در اتاق

    نفس ایستاده بود.بلاخره تقه ایی به در زد و بدون آنکه منتظر اجازه شود داخل شد.نفس که تازه می خواست چراغ اتاقش را خاموش کند که بخوابد با دیدن شاهکار با تعجب گفت:

    -چی شده؟ این وقت شب؟!

    شاهکار در را پشت سرش بست و گفت:جوابت؟

    نفس متعجب تر موهایش را که باز کرده بود با کش مویش بست و گفت:جواب چی؟!

    -می خوای چی به استاد عظیمی بگی؟

    -چرا اینقد برات مهم شده که این وقت شب تو اتاق من باشی؟

    شاهکار کلافه و عصبی گفت:سفسطه نکن می خوای چی بهش بگی نفس؟

    نفس به عمد گفت:هنوز بهش فکر نکردم.

    شاهکار با حرص گفت:می خوای فکر کنی که چی؟ بگو نه!

    نفس با حیرت گفت:معلومه چی میگی؟!

    شاهکار با صدایی که سعی داشت آرام باشد با عصبانیت گفت:پس می خوای جواب مثبت بدی؟ یادت که نرفته تو مالکیت منی و هر چی من بگم همونه؟ پس میری میگی نه.اون بدرد تو نمی خوره.

    نفس با اخم و عصبانیت گفت:چی میگی تو؟ حالت خوب نیست؟

    شاهکار به سویش یورش برو و بازویش را محکم گرفت و گفت:لعنتی میگم بگو نه حرفت چیه؟

    نفس با عصبانیت خود را از اسارتش بیرون کشید و گفت:اگه نخوام بگم تو می خوای جلومو بگیری؟

    -میگی نه و گرنه می دونم چطور جبران کنم.

    نفس به عمد گفت:جوابم مثبته.کی بهتر از استاد عظیمی.حالا حرفت چیه؟

    انگار زمان متوقف شد.زمین از وسط شکاف خورد.شاهکار زل زده به نفس و نفس با سماجت و اخمو زل زد در آبی هایی که غباری

    شده بود و هر دو طرف شکاف خیالشان ایستادند.شاهکار ناباورانه گفت:حرف آخرته؟

    نفس هنوز عمق درد شاهکار را حس نکرده بود.با اخم و صدایی که بالا رفته بود گفت:آره، حرف تو چیه؟

    شاهکار با بغض و غم شانه ایی بالا انداخت و گفت:هیچی...خوشبخت بشی.

    فرو ریخت همه ی سماجت نفس و زل زد به شاهکاری که از دست رفته بود.تا خواست دهان باز کند که خود را برای این گفته تبرئه کند

    شاهکار در اتاق را باز کرد و با شانه های افتاده بیرون رفت.نفس بی قرار روی زمین نشست و سرش را با دستهایش گرفت و زمزمه

    کرد:من چیکار کردم؟

    ...شاهکار همین که در را بست دانه های درشت اشک از چشمانش سر خورد.لبه ی پنجره اتاقش ایستاد و زل زد به تاریکی شب

    و زمزمه کرد:کجا رو خراب کردم؟ چرا اینکارو باهام کردی؟

    دستش را روی صورتش کشید و اشکهای سمجش را پاک کرد و با نگاه به آسمان با خدا درد و دل کرد.

    *******************

    هرمز دست های برادرزاده اش را گرفت و با غمی که در چشمانش بود گفت:

    -امروز پدر استادت زنگ زد.

    نفس متعجب به هرمز نگاه کرد که هرمز گفت:من قرارشو گذاشتم برا فرداشب.

    نفس متحیر گفت:به این زودی؟

    -دیر یا زود باید این اتفاق می افتاد.شاهکار گفته جوابت مثبته.

    نفس اخم کرد و خواست بگوید اینگونه نیست اما هرمز مهلت نداد و گفت:در موردشون همون موقع که شاهکار جوابتو گفت تحقیق

    کردم مردم خوبین.بهتره پسره بیاد بیشتر آشنا بشیم.

    نفس خجالت زده ساکت شد.چقدر بدبخت بود که همه چیز برایش بریده و دوخته شده بود.بلند شد و گفت:

    -می تونم برم تو اتاقم؟

    -برای فرداشب برنامه ایی نزار.

    -چشم عمو.

    نفس یکراست به اتاقش رفت و چقدر این روزها تلخ بود و شاهکار سرد و مغرورتر از همیشه در کنارش می گذشت و او دستی دستی

    داشت به سویی می رفت که می دانست نمی خواهدش....

    **************

    سرد و مغرور از کنار دختر عمویی که فکر می کرد حقش است می گذشت و خلوت اتاقش شکنجه گاهش بود.همه چیز یه سرعت

    پیش می رفت و نفس نتوانست جلوی این سرعت و نخواستن را بگیرد و اسیر شده بود.اما هیچ کس نفهمید که نفس قلب و روح باخته

    به این پسرک خودخواه و مغرور که هیچ کاری برای پس گرفتن نفس از استاد ادبیات که مصرانه او را به چنگ گرفته بود نمی کند.نفس

    هر روز پژمرده تر می شد و همه محض خستگی و خریدهای عروسی خیال خود را راحت می کردند.شاهکار در تمام مدتی که خانواده

    داماد خصوصا استاد عظیمی در خانه شان حضور داشت یا در خانه نبود یا خود را در اتاق زندانی می کرد و غم می خورد و اشک می ریخت

    و مانده بود چه کند و ذهنش خالی بود از نجات خود و نفس از این ازداوجی که برای نفس ناخواسته بود و شاهکار فکر می کرد که خواسته

    است و چقدر این دختر خوشحال است که یک دم در خانه بند نمی شود.روزها می گذشت و قرار عقد و عروسی گذاشته شده بود خصوصا

    که استاد برای ادامه تحصیل می خواست به انگلیس برود و می خواست هر چه زودتر ازدواج کند تا با همسر زیبارویش که جمالش

    بی مانند بود راهی دیاری شود که نفس نمی خواست و باز نتوانسه بود مخالفت کند....

    هرمز به خانواده کورش خوش آمد گفت و با کورش صمیمانه روبـ ـوسی کرد.نادیا با ذوق به مردی که با لباس سیاه رنگ روی پله ها ایستاده

    بود نگاه کرد و برای هزارمین بار در دل اعتراف کرد که شاهکار واقعا جذاب است.شاهکار از پله ها سرازیر شد و بی میل با همگی

    سلام و احوالپرسی کرد و با عذرخواهی از خانه بیرون رفت و یکراست سراغ جاده ی همیشگیش رفت.
    -می بینم اذلت گزین شدی داداش؟!

    صدای متین نگاهش را از روبرو به جهت صدا دوخت.از دیدن این دوس
    ت نارفیق اخم درهم کشید و گفت:

    -قرار بود با مادامت بری ایرانت گردی؟ انگار هنوز اینجا ها می پلکی!

    متین لبخند زد و با قدم های بلند به او نزدیک شد و گفت:حیف بود حال خرابتو ندید.

    شاهکار پوزخندی زد و گفت:کدوم حال؟ قصه نباف!

    -پس اونی که عاشقه هنوز منم؟!

    شاهکار روبرویش ایستاد نگاهی به پشت سرش انداخت.ماشین متین کمی با فاصله از او پارک شده بود.چقدر غرق افکارش بود که او را ندیده بود.

    -می خوای چی رو به رخم بکشی؟

    متین لبخندی زد و گفت:مسخره اس اگه بعد از چندین سال دوستی تو رو دشمن ببینم.اما تو بابت همون شبی که به ناحق سیل سیلی هات روم باز بود نارفیق و نامرد شدی.

    شاهکار با عصبانیت گفت:کدوم نامردی؟ اگه می ذاشتم هر غلطی بکنی مرد بود؟ بعد من بی ناموس می تونستم اسم مرد رو یدک بکشم؟ چی ازم می خواستی؟ بخشش؟ اونم برای کسی که

    شبونه به دختری که بهش گفتم برا عزیزه می خواسته تجـ ـاوز کنه؟ برو خداروشکر کن زنده ایی، بهتر یه تشکر ویژه از نفس بابت مانع شدنش برای کشتن بکنی.اما انگار حیف بوده.

    -تند نرو داداش، حالمو دیدی، مـ ـستیمو دیدی نتونستی درک کنی اگه حالم طبیعی بود نزدیک اتاقشم نمی شدم.

    -نتونستی زهرماری رو قلپ قلپ ندی بالا که به این روز نیفتی؟ خودت این بلا رو سر خودت آوردی.

    متین لبخند زد و گفت:باشه حق باتوئه...بگذریم نیومدم که پیله ی گذشته رو باز کنم.اومدم همدردی داداش.

    شاهکار متعجب نگاهش کرد که متین به قهقه خندید و چرخی دور خود زد و گفت:عاشقی بد دردیه داداش.

    اما ناگهان چهره اش سخت و جدی شد و با اخم گفت:حقته.این همون دختریه که بابتش با من سر شاخ شدی اما نشونت دادم که اون وفادار نیست و عشق تو هم براش راضی کننده نیست.
    شاهکار با حیرت گفت:از چی حرف می زنی؟!
    متین با تمسخر گفت:تا حالا بهت گفته بود استاد عظیمی پسر دایی مامانمه و اتفاقا رفت و آمد خانوادگیمون زیاده؟ و بازم اتفاقا دوستمه؟

    شاهکار به سوی متین یورش برد یقه او را در چنگالش گرفت و گفت:چه گندی زدی متین؟

    متین به زور یقه اش را از چنگال شاهکار بیرون کشید و گفت:آروم باش داداش.تازگی زیادی جوشی میشی.

    -حرف بزن متین تا خوردت نکردم.

    متین شانه ایی بالا انداخت و گفت:دخلی به من نداره.از دخترعموی پر از فر و شکوه تون خوشش اومد منم پیشنهاد دادم پا جلو بزاره...

    اشاره ایی به شاهکار کرد و ادامه داد:آخه گرگ دور و بر دختر بیچاره زیاده.باید دست می جونبوند.

    شاهکار پوزخندی نثارش کرد و گفت:گرگ یکی مثله خودته.اما خب انگار یه بوهایی هم از روباه بردی.روباه صفت!

    متین را کنار زد و با اعصابی متشنج راهی خانه شد.اما با دیدن نفس که در کنار احسان( استاد عظیمی ) نشسته بود و احسان با خیالی راحت دستش را دور شانه ی نفس حـ ـلقه کرده بود با چشمانی

    به خون نشسته بدون آنکه جواب کسی را بدهد به اتاقش رفت.
    که پشتش برهـ ـنه بود را انتخاب کرد و با لباس گلبهی رنگش تعویض کرد.شانه را برداشت و موهایش را شانه کرد و از آینه نگاهی به قیافه اش انداخت و لبخند نمکینی روی لب نشاند.موهایش را دورش

    ریخت و همین که خواست از اتاق خارج شود توجه اش به دفتر سیاه رنگی جلب شد.با کنجکاوی به سوی دفتر رفت.از رنگ و رویی دفتر معلوم بود که قدیمی است.از آنجا که همیشه کنجکاو بود و معروف

    به فضول بود دفتر را باز کرد و بدون آنکه یادش بیاید برای مرد بیرون این اتاق باید دلبری کند روی تخـ ـت نشست و صفحه صفحه دفتر را خواند.اما همین که به علاقه ی نفس رسید قلبش ایستاد.نفس،

    نفس دختر سرد و مغرور فامیل عاشق پسر عمویش بود؟ عاشق مردی که خودش دوستش داشت؟ صفحه آخر دفتر اوج ناامیدی نفس بود.

    "خدایا غلط کردم، کمکم کن.خدا چرا هیشکی نیست جلوی منو بگیره؟ خدا دوسش دارم کمکم کن."

    نادیا دفتر را بست و چشمانش را روی هم گذاشت.نه نمی توانست با تقدیم کردن شاهکار از عشقش بگذرد.هنوز آنقدر ها بزرگ نشده بود که اینگونه گذشت کند.بلند شد دفتر را روی میز گذاشت

    و با حالی خراب از اتاق بیرون رفت....

    *****************

    بی حوصله لبه ی پنجره اتاقش ایستاده بود.امروز مراسم عقد و عروسی نفسش بود او بدون آنکه بتواند کاری بکند لحظه ایی از اتاق هم بیرون نیامده بود اما صدای مهمانانی که دسته دسته به خانه شان

    می آمد و تبریک می گفتند را می شنید.از درون از هم پاشیده بود و چشمانش آبی تر از همیشه مدام خیس بود و هیچ کس دردش را نمی فهمید حتی هرمزی که با نگاهی به نفس درد غم برادرزاده اش

    را می فهمید حالا بی توجه به پسرش با شادی از مهمانانش پذیرایی می کرد و خوش آمد می گفت.اشک هایی که این روزها مدام بی اجازه روی صورتش جولان می دادند را با کف دست پاک کرد.چقدر

    به نظرش بی عرضه بود.اما وقتی نفس خودش می خواست داماد هم با دمش گردو می شکست و هرمز خوشحال تر از همیشه بود چه می کرد؟ کدام طرف را راضی می کرد تا این وصلت صورت نگیرد؟

    خسته بود.از همه کس و همه چیز خسته بود.لبه ی پنجره نشست و پنجره را باز کرد.نیسم گرمی که به صورتش ریخته شد اخم را مهمان صورتش کرد.صدای تقه ی در اخم هایش را بیشتر کرد با

    حرص گفت:

    -مگه نگفتم مزاحمم نشین؟

    در با صدای جیری باز شد وشاهکار با خشم به سوی در چرخید با دیدن نادیا که سینی در غذا که وارد شد بی حوصله و خشن گفت:

    -لزومی نبود خودتو بندازی تو زحمت، میل ندارم.

    نادیا بدون توجه به او سینی را روی میز گذاشت و گفت:چند روزه درست و حسابی چیزی نخوردین...

    شاهکار با خشم گفت:لازم نبود دلسوزی کنی، ببرش نمی خورم.

    نادیا ناامیدانه گفت:چرا؟

    شاهکار فریاد کشید:حالم خوب نیست، ببرش نمی خورم.دیگه هم تو اتاقم نیا.

    نادیا جا خورد از این خشمی که حقیقی تلخ داشت برای قلبی که فکر می کرد به این مرد مغرور باخته است.سینی را برداشت و از اتاق خارج شد.پشت در ایستاد و اشک ریخت از اطمینانی که از عشق

    شاهکار به نفس پیدا کرده بود.با شنیدن صدای پا اشک هایش را پاک کرد و سینی را به آشپزخانه برد.یک چیز را می دانست اگر نمی توانست به خاطر نفس از علاقه اش بگذرد می توانست بخاطر مرد

    مورد علاقه اش پا روی عشق نوپاییش بگذارد و او را از این غمی که موریانه شده بود به جانش نجاتش دهد.هر چند دیر شده شده بود اما می توانست به شاهکار دینش را ادا کند.یکراست به اتاق نفس

    رفت و دفتر را از درون کشویی میز برداشت و یکراست به سراغ شاهکار رفت.در نزده داخل شد که با صورت گریان شاهکار روبرو شده.شاهکار با دیدنش غرید:

    -اینجا چه غلطی می کنی؟ برو بیرون.

    نادیا با ترس گفت:بخونش شاید بدردت بخوره.

    قبل از اینکه شاهکار حرف دیگری بزند از اتاق بیرون رفت.شاهکار اشک هایش را پاک کرد.و به سراغ دفتر رفت.با کنجکاوی آن را باز کرد.صفحه به صفحه دفتر را خواند و حیرت کرد.نفس، نفس زندگیش

    دوستش داشت.با خوشحالی فریادی کشید و دفتر را بست.باید جلویش را می گرفت.حالا که مطمئن بود که نفس هم او را می خواست و به اجباری که نامرئی آنها را پیوند داده بود باید جلوی این ازدواج

    مسخره را می گرفت.بلند شد.لباسش را عوض کرد.و به سرعت از اتاقش خارج شد.از پله ها سرازیر شد هرمز در میان مردانی از فامیل نشسته بود و حرف می زد و می خندید.با صورتی که از شادی برق

    می زد به سراغ پدرش رفت.دستش را روی شانه ی هرمز گذاشت که هر مز به سویش برگشت با دیدن حالت چهره ی شاهکار چشمانش برق زد و گفت:

    -چی شده؟

    -یه لحظه میاین کارتون دارم.

    هرمز با عذرخواهی از جمع بلند شد و در کنار شاهکار ایستاد و گفت:می خوای خبری بهم بدی؟

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.86
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    -آدرس آرایشگاه نفس رو بهم بدین.

    هرمز دستی روی شانه ی شاهکار گذاشت، شانه اش را فشرد و گفت:زودتر از این منتظرت بودم.

    شاهکار متعجب به پدرش نگاه کرد که هرمز گفت:چشمای هر دوتون داد می زد اما اون دختر بود و خجالت می کشید حرف دلشو بزنه منتظر تو بودم که تو هم سکوت کردی اما همین که الانم به خودت

    اومدی خوبه.

    -می خوام برم دنبالش.

    -برو، مهمونا با من.با خودت ببرش غروب برگردین.

    شاهکار شانه ی پدرش را بـ ـوسید و گفت:نوکرتونم بابا.

    هرمز دستی به شانه اش زد و گفت:برو تا دیر نشده.

    شاهکار دستی تکان داد و با حالنت دو از بین جمعیت گذشت و سوار اتومبیلش شد.بابا نوذر در را برایش باز کرد و او پایش را روی گاز گذاشت و از در بیرون رفت.آدرس را می دانست با سرعت خود را

    سوی مقصد رفت.حس خوبی داشت.انگار با دانستن عشق نفس حس پرواز داشت.جلوی در آرایشگاه ناشیانه ترمز کرد و با سرعت پیاده شد.از اتومبیلش پیاده شد و جلوی در سفید رنگ کوچکی

    ایستاد با کف دست چند بار به در کوبید.دختر جوان سیاه رویی با عصبانیت بیرون آمد و گفت:

    -چه خبرته آقا؟ سر آوردی؟

    شاهکار بدون آنکه به روی خود بیاورد گفت:به نفس نیکنام بگین بیان دم در.

    دختر پشت چشمی نازک کرد و داخل شد.چند دقیقه بعد نفس از در بیرون آمد با دیدن شاهکار متعجب پرسید:تو اینجا چیکار می کنی؟ فک کردم احسان اومده!

    شاهکار پوزخندی زد و گفت:سوار ماشین شو کارت دارم.

    نفس با اخم گفت:منتظر احسانم.

    شاهکار با خشم غرید و گفت:بره به درک سوار شو کارت دارم.

    نفس با اخم خواست به داخل برگردد که شاهکار مچ دستش را گرفت و او را به دنبال خود کشاند.در اتومبیل را باز کرد و او را به داخل هل داد ودر را بست.نفس خواست بیرون بیاید، که شاهکار غرید:

    -سر جات بمون تا کاری دستت ندادم.

    نفس مغموم نشست و شاهکار فورا پشت فرمان نشست و حرکت کرد.نفس با حرص و عصبانیت گفت:داری منو کجا می بری؟ الان احسان میاد بد میشه.

    -گور بابای همشون.خیالت راحت الان همشون فهمیدن دیگه تو اونجا نیستی.

    نفس با تعجب گفت:چیکار کردی؟!

    شاهکار با پوزخند گفت:نگران آقا احسان نباش، عمرا بزارم دستش بهت برسه.

    -چی میگی؟

    شاهکار نیم نگاهی به او انداخت و گفت:نمی زارم کسی که مال منه به یکی دیگه برسه.

    نفس ناباورانه نگاهش کرد که شاهکار گفت:

    -چیه؟ این همه صبر کردم که بدونم تو دلت چی می گذره اما اونقد خشک بودی که جرات نزدیک شدن هم بهت نداشتم.ازم رو می گرفتی خوردم کردی اما دیگه نمی زارم.بره سماق بمکه مردیکه

    احمق!

    نفس ساکت نگاهش را به بیرون دوخت و چیزی در ذهنش زنگ می خورد که باور نداشت.شاهکار با کنایه گفت:ساکت شدی؟

    نفس آرام پرسید:از کجا فهمیدی؟

    -اون دفتری رو خوندم که باید به زبونش می آوردی تا زجر نکشم که داری مال یکی دیگه می شی.



    نفس با تعجب بیشتری گفت:اون؟! از کجا؟!

    شاهکار با اخم گفت:حالا اون دفتر مهمه؟

    -آره که مهمه، شما رفتین سراغ خصوصی ترین چیز زندگیم.

    شاهکار به جاده فرعی پیچید و گفت:از این به بعد من خصوصی ترینم.

    نفس با چشمانی ریز شده گفت:چطور؟ کی این اجازه رو داد؟

    شاهکار با سماجت و لج گفت:من، حرفی داری؟

    نفس بدون آنکه جواب سوالش را بدهد گفت:داریم کجا می ریم؟

    -یه جایی که دست کسی بهت نرسه.

    -دیوونه شدی شاهکار؟!

    -دیوونه ام کردی!

    نفس خندید و گفت:دیوونه بودی گردن من ننداز بیخود.

    شاهکار لبخند زد و به سوی جاده ایی که دو طرفش پوشیده از درخت بود رفت.نفس با شوق به درختان و سایه ایی که روی شیشه ی

    ماشین افتاده بود، نگاه می کرد و لبخند می زد.اما ناگهان با یادآوری احسان گفت:

    -پس احسان چی؟

    شاهکار با خشم غرید:اسم اونو نیار لعنتی.داری اعصابمو داغون می کنی نفس.

    نفس با اخم گفت:برام مهمه، با احساسش بازی کردم می فهمی؟

    شاهکار با خشونت گفت:پس من چی لعنتی؟ حالیته دوست دارم؟

    اولین بار بود که به زبان آورده بود و نفس قلبش لرزید در این اعترافی که شیرین تر از شیرینی های خوش طعم حلیمه بود. اما ریز

    پرسید:عمو چی؟ به فکر آبروی اون نیستی؟ می دونی فرار من یعنی چی؟

    -نگران نباش بابا ازم خواست ببرمت.هر چند می دونم اگه نمی خواستم شاید اونم اجازه نمی داد اما می دانست دیوونه ات شدم.

    نفس با خجالت رو گرفت و شاهکار با اعصابی که حسابی بهم ریخته بود ماشین را بین جاده متوقف کرد و از ماشین پیاده شد.به

    در اتومبیل تکیه داد و با سنگ ریزهای جلوی پایش بازی می کرد اما از حالتش معلوم بود حسابی بهم ریخته است.نفس با لباس

    سنگین عروسش که از تور سفید رنگی که آسری سفید خورده بود از ماشین پیاده شد و در را بست.مانند شاهکار به در اتومیبل

    تکیه داد و فکر کرد که عاشق است و خدا بلاخره نجاتش داده بود از ازدواجی که نمی خواست و بزور گریبانش را گرفته بود.دلش

    برای احسان می سوخت که بازی خورده اما حس خودش و شاهکار مهمتر از همه کس و همه چیز بود.نمی توانست از مردی که عاشقانه

    دوستش داشت بگذرد تا با مردی باشد که فقط به او احترام می گذاشت نه عشق می ورزید.کفش های بلند سفید رنگش را از پا درآورد

    و دامن لباسش را بالا گرفت و با قدم های کوتاه و یواش به سوی شاهکاری که می دانست برای دفاع از احسان حسابی بهم ریخته بود

    رفت.شاهکار با دیدنش با اخم گفت:چیه؟ می خوای بری برو، اشکالی نداره اون مردیکه مهمتر از منه.باشه دیگه برام مهم نیست

    همتون برین به درک....

    هنوز می خواست ادامه دهد که نفس به سویش خم شد و آرام در گوشش گفت:غر نزن اخمو، من چطوری عشقمو ول کنم برم دیوونه؟

    همین که سرش را برگرداند شاهکار محکم بازوانش را گرفت و لب هایش را اسیر کرد.

    طعم توت فرنگی هم به این خوبی نبود که بـ ـوسه ی عاشقانه ایی که اسارت عشق می آورد و طمع با هم بودن!

    لب هایش را که از روی لب های نفس برداشت با اخمی شیرین گفت:جونت در میومد زودتر می گفتی اینقد دقم نمی دادی؟

    نفس محجوبانه لبخند زد و گفت:شگردش اینه!

    شاهکار شادمانه او را در آغـ ـوش کشید و گفت:قربون تو من برم که اینقد خوبی دختر!

    نفس قهقه زد و گفت:دیوونه!

    -دیوونه جنابعالیم.

    نفس سرش را روی شانه ی شاهکار گذاشت که شاهکار محکمتر دستش را پشت کمـ ـرش حـ ـلقه کرد و گفت:از لباست متنفرم.

    نفس شیرین خندید و گفت:می خوای درش بیارم.

    شاهکار با شیطنت گفت:بعد قول نمیدم راحت ازت بگذرما.

    نفس ضربه ایی به بازویش زد که شاهکار گفت:بزودی برای من می پوشی.قبل عروسی میریم فرانسه از اونجا سفارش میدیم.باید تک عروس شهر باشی.

    نفس از او جدا شد و صورت شاهکار را در دستانش گرفت و گفت:ندزدن عروستو؟

    -می شکنم دستی که به عروسم بخوره، دزدینت که محاله.فقط از دست من بر میاد که منم بردمت.

    نفس با عشوه گفت:تا کجا می بریم؟

    شاهکار بـ ـوسه ایی روی پیشانیش گذاشت و گفت:تا آخر دنیا! همسفرم میشی؟

    نفس روی پنجه های پایش ایستاد لب هایش را روی لب های شاهکار گذاشت و او را بـ ـوسید.شاهکار با حرص همراهیش کرد و چقدر

    عشق نزدیک بود شاید در حوالی قلب هایی که می تپید و آدم ها چقدر زود می گذرند دریغ از بودن هایی که زندگی می بخشد!

    بیا کمی عاشقانه هاییم را نقاشی کنیم و بر سر، بند لبا سهای یکرنگی پهن کنیم.قول می دم آب رنگ احساسش زود خشک شود

    و تو اسیر سیاهی دستان بی مهر هیچ کلاغی نشوی.

    عاشق شدیم و ندانستیم عشق زیباست و اگر دقت کنیم آن را حس می کنیم اگر تمام تلافی های دنیا شود ...و اما عشق!

    تقدیم به نفسم...همسر عزیزم.

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2017
    شماره کاربر
    4400
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.00
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    عااااااااااااااااااااااال ی


 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 09:11 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.