صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 16 , از مجموع 16
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    نمی دونستم کار درستی می کنم یا نه، ولی رفتم دنبال ماهرخ و جریان رو بهش گفتم. عجیب اینکه مشتاقانه جواب داد:
    - می خوام ببینمش.

    هوا که کمی تاریک شد از در پشتی خارج شدیم و اومدیم اینجا، داخل همین خونه، کورش بیدار بود و داخل حیاط منتظر، ماهرخ با دیدنش اشکهاش جاری شد باورش نمی شد تا این حد زخمی شده باشه.
    کورش که نخست از دیدن ماهرخ خشکش زده بود، با دیدن اشکهاش تکونی به خودش داد و نزدیکش اومد و در حالیکه مثل همیشه لبخند به لب داشت، آهسته گفت:
    - چرا گریه می کنی؟
    و دستش رو بالا برد و قطره اشکی از صورتش برداشت و گفت:
    - حیف این اشکها نیست که بی خود و بی جهت خرجشون کنی؟
    و سرش رو خم کرد و به چشمهاش نگاهی کرد و گفت:
    - آخ ببین چشمهای قشنگش چه سرخ هم شده!

    در مقابل آه ماهرخ باوزش رو گرفت و به سمت تخـ ـت کنار حیاط کشید و اونو روش نشوند و خودش هم پیش پاش نشست و گفت:
    - وای چه سلام گرمی؟؟!!

    ماهرخ بین گریه تبسمی زد و گفت:
    - سلام

    کورش هم با همان لبخند گفت:
    - سلام به روی ماهت، بابا چه عجب شما ما رو قابل دو نستین و حاضر شدین روی ماهتون رو به ما نشون بدین. عجبا، شما دست دختر شاه پریون رو هم که از پشت بستین!!

    حرفهای کورشهر چند خالی از کنایه نبود ولی اونقدر با زبون خوش بیان شد کهماهرخ گریه اش رو قطع کرد و خندید. کورش خوشحال گفت:
    - آفرین دختر خوب، همینه، تا وقتی می شه خندید چرا باید گریه کرد؟

    و بعد در حالیکه برخاسته و روی تخـ ـت می نشست ، پرسید:
    - حالا بگو ببینم حال عزیز من چطوره؟
    ماهرخ گفت:
    - ممنون من خوبم!

    وبا قیافه گرفته ای ادامه داد:
    - ولی حال شما خوب نیست.

    کورش در حالیکه قهقهه می زد، گفت:
    - اتفاقا حال من خیلی هم خوبه، تو تموم عمرم اینقد خوب نبوده!

    و بعد نفس عمیقی کشید و رو به من کرد و گفت:
    - می خوام چند دقیقه ای با ماهرخ تنها حرف بزنم، البته، ببخشید. اگه ممکنه!

    من تنهاشون گذاشتم. نمی دونم بینشون چی گذشت، چی گفتن و چی شنیدن ولی وقتی برگشتم اونا تصمیمشون رو گرفته بودن! ماهرخ می خواست همراه کورش روستا رو ترک کنه!
    کورش موفق شده بود!
    وقتی اینو شنیدم مثل این بود که دنیا رو سرم خراب بشه، ناراحت گفتم:
    - آقا کورش قرار ما این نبود،قرار بود فقط باهاش حرف بزنی!

    کورش سری تکون داد و گفت:
    - این تنها راهشه بی بی، شما که می دونید من هر راهی رو امتحان کردم.
    و خیلی جدی ادامه داد:
    - ببین بی بی، اگه فرامرزخان رو من عیب می ذاشت و می گفت تو لیاقت دختر منو نداری یا می خوام اونو به کس دیگه ای بدم و یا هر بهونه ای از این دست بهونه ها، می رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم ولی اون اینو نمی گه، می گه شوهرش نمی دم.من نمی ذارم ماهرخ تو اون خونه حبس بشه، اونجا تلف بشه و نفهمه می شه زندگی کرد، می شه عاشق شد، می شه خوشبخت شد. من ماهرخ رو با خودم می برم و قسم می خورم خوشبختش کنم. تا وقتی نفس می کشم نمی ذارم آب تو دلش تکون بخوره، به شما قول می دم بی بی، قول می دم همه جوره مراقبش باشم... مطمئن باش دیر یا زود رضایت پدرش رو هم جلب می کنم!!
    تو چشماش خیره شدم. اونقدر صداقت توشون بود که باورم شد. ولی یه جای کار می لنگید، رو به ماهرخ گفتم:
    - ماهرخ از تو بعیده، می خوای پدرتو تنها بذاری ، فرامرزخان دیوونه می شه، می دونی؟

    ماهرخ بهم نزدیک شد و با چشمهای اشکی گفت:
    - بی بی کورش کوتاه بیا نیست میگه اگه همرام نیای بازم میام خواستگاریت!!

    و همراه با آهی ادامه داد:
    - تو که می دونی اگه بازم بیاد این بار پدر اونو می کشه! می دونی که این کارو می کنه! بی بی اگه این اتفاق بیوفته زندگی من می شه جهنم، من نمی تونم با این موضوع کنار بیام. تحملش رو ندارم.
    گفتم:
    - ماهرخ جان چه فرقی می کنه اگه باهاش بری هم باز پدرت پیداتون می کنه و هر دو تون رو می کشه!

    ماهرخ خیلی جدی گفت:
    - عیبی نداره مردن بهتر از زندگی کردن تو عذابه!

    خلاصه هر دو تصمیمشون رو گرفته بودن و من به هیچ عنوان حریفشون نبودم. اون شب کورش ماهرخ رو همراه خودش برد.

    ------------------------------------------
    فردای اون روز خبر فرار ماهرخ عین بمب منفجر شد! فرامرزخان عین اسپند رو آتیش بود، آروم وقرار نداشت. یک سال تموم دنبالشون گشت. زمین و زمان رو بهم دوخت. اما..
    اما انگار آب شده بودن و رفته بودن زمین... فرامرزخان حتی پستوهای خونه آقای رفیع الدوله رو هم گشت. از خونه فامیل و آشناهاشون هم صرفنظر نکرد. اما نتیجه همون بود که بود. از قرار معلوم حتی خونواده آقای رفیع الدوله هم ازشون خبر نداشتن اگه هم خبر داشتن خوب تونستن نقش بازی کنن و ادای بی خبر بودن رو در بیارن. فقط خدا می دونه تو این مدت فرامرزخان چه حالی داشت؛ شده بود شیر زخمی، با اینکه کل ماجرا رو نمی دونست ولی از دست من خیلی عصبانی بود و می گفت این چه طرز مراقبت کردنه! بعد هم که نتونست پیداشون کنه اومد خونه و گفت تو دیگه تو این خونه کاری نداری، بیرون! و با عصبانیت تاکید کرد:
    - دیگه حق نداری پا تو این خونه بذاری.

    منم اومدم اینجا و... اینجا شد خونه ام.

    مهران که حسابی از شنیدن این سرگذشت شگفت زده شده بود، گفت:
    - یعنی دیگه ازشون خبری نشد؟!

    بی بی سری تکان داد:
    - چرا؟ بعد از یک سال اقای رفیع الدوله اومد و گفت ردی از بچه ها پیدا کرده ولی قاطعانه گفت سرش هم بره جاشون رو به کسی نمی گه!! اون یه نامه از کورش آورده بود. راستش من از مضمون دقیق اون خبر ندارم به خصوص که اون موقع تو اون خونه نبودم ولی شنیدم یه چیزهایی در این باب بود که ببخشید و عذر می خوایم و این حرفا و در ادامه تلویحا خاطر نشان کرده بوده بی خود زحمت نکشن چون هرگز نمی تونن پیداشون کنن و ضمن قسم به اینکه در تموم این مدت ماهرخ رو مثل یه خواهر کنارش نگه داشته!!! خواهش کرده بود تا برگه ازدواجشون رو امضا کنه و به این ازدواج رضا بده!!
    اونطور که شنیدم فرامرزخان خیلی راجع به این مطلب فکر کرده بود و سر آخر برای حفظ آبرو هم شده، برگه رو امضا کرده بود. اما من مطمئنم اگه یه درصد احتمال می داد که پیداشون می کنه هرگز رضایت نمی داد. بعد از اون ماجرا فرامرزخان کلا صحبت در مورد ماهرخ رو قدغن کرده و گفته بود:
    - دیگه ماهرخ برای من مرده!

    هفت هشت ماهی از این موضوع می گذشت که یه روز سر و کله کورش پیداش شد!! واقعا سر نترسی داشت. با حضورش در روستا همه احساس خطر کرده بودن ولی اون مثل همیشه بی خیال و خوشرو مقابل فرامرزخان ایستاده بود و گفته بود:
    - اومدم خواهش کنم مارو ببخشید و اجازه بدید ماهرخ رو برا دست بـ ـوسی بیارم!!! خوشبختی ما بدون وجود شما کامل نمی شه!
    دیگه معلومه عکس العمل فرامرزخان چطور بوده، اون سعی کرده بود به کورش حمله کنه ولی چون این بار اطرافیان خان آماده عکس العملش بودن، نذاشته بودن آسیبی به کورش برسه.
    اما جریان به اینجا ختم نشد، کورش دقیقا همون پسر سابق بود! اون تقریبا هر دو سه ماه یکبار می اومد و هر چه فرامرزخان بی اعتنایی می کرد کوتاه نمی اومد و از احوال ماهرخ می گفت و در نهایت هم تاکید می کرد اگه اجازه بده دفعه بعد دوتایی میان! اما حرف فرامرزخان یکی بود و دو تا نمی شد.
    یکبار کورش به دیدن من اومد و گفت:
    - بی بی من نمی دونستم فرامرزخان بیرونتون کرده وگرنه زودتر می اومدم به دیدنتون...
    پرسیدم:
    - ماهرخ چطوره؟

    گل از گلش شکفت و گفت:
    - نترسید من به قولم عمل کردم، مردونه ی مردونه... ماهرخ حالش خوبه، نگرانش نباشید.

    گفتم:
    - دلم براش تنگ شده

    با لبخندی گفت:
    - اون هم دلش براتون تنگ شده، میارم به دیدنتون

    به قولش عمل کرد و یک هفته بعد نصفه های شب بود که در خونمون زده شد. وقتی پرسیدم، کیه؟ صدای مردونه کورش بود که گفت:
    - الوعده وفا، بی بی، ماییم.

    در رو باز کردم. باور نمی کردم بعد از این همه مدت ماهرخ رو می بینم. بغـ ـلش کردم. عین دخترم دوسش داشتم. وقتی به آغـ ـوشم فشرده بودم کورش آهسته گفت:
    - بی بی، یواشتر! ماهرخ حامله است!!

    با تعجب نگاش کردم. همون قدری که ماهرخ شرمگین بود، کورش پر غرور و خوشحال به نظر می رسید!
    به ماهرخ نگاهی کردم و پرسیدم:
    - خوبی؟

    با لحن اطمینان بخشی جواب داد:
    - بله بی بی خودم و زندگیم هر دو خوبه... تنها...

    و آهی کشید. دست ماهرخ رو گرفته داخل اتاق آوردمش. کورش هم داشت دنبالمون می اومد که بهش گفتم:
    - توکجا؟ همون بیرون وایستا! می خوام تنها باهاش حرف بزنم. کلی حرف دارم ازش بپرسم. می خوام ببینم اذیتش نکرده باشی!

    به شوخی گفت:
    - ای بابا! خیلی خب من اینجا می مونم.

    و بلندتر ادامه داد:
    - ماهرخ همش رو نگی ها!

    اون روز با ماهرخ خیلی صحبت کردم. چیزی که از صحبتهاش دستگیرم شد این بود که از شوهرش راضی بود. کورش وجود اونو لبریز از عشق کرده بود اینو می شد نه تنها از حرفهاش بلکه از نگاه و ارامشش هم فهمید. تنها مشکلش دلتنگی برای پدر بود و دیدارش... که... این هم غیر ممکن بود.
    مدتی از این ملاقات گذشته بود که کورش شیرینی به دست به منزل فرامرزخان رفت و خبر بچه دار شدنشون رو بهش داد. پسره اونقدر سمج بود که فرامرزخان رو هم از رو برده بود. هر چند فرامرزخان موقع اومدن کورش بهش اهمیت نمی داد و باهاش حرف نمی زد ولی گویا به حضور هر از چند گاهش عادت کرده بود. انگار اینطوری از حال ماهرخ خبردار می شد. شنیدم یه بار که بین اومدنهای کورش شش ماه فاصله افتاده بود، خیلی بی قرار بوده، اما این پیرمرد غد وقتی کورش این بار با فرزند دو سالش برای دیدن اون میاد. باز هم ظاهر بی تفاوت به خودش می گیره و به بچه هم بیتوجهی می کنه. کورش بعد از اون هم گاه گداری می اومد و هر بار سمانه کوچولو رو هم همراش می آورد.
    یه بار که اومده بود، اومد سراغ من و گفت:
    - راستی بی بی چرا نمی یای با من بریم خونه ما، ماهرخ حتمی خوشحال می شه تازه سمانه کوچیکه و اون نیاز به کمک داره.
    حقیقتش رو بخوای خوشحال شدم. از تنهایی خسته شده بودم. این بود که باهاش همراه شدم و رفتم خونشون، برعکس تصورم خونش نه قصر بود و نه آنچنانی! بلکه یه خونه ی کوچیک و شهری ولی با کلی آرامش و زیبایی، یه خونه ی دو طبقه با حیاطی که پر از گل بود.
    از ماهرخ پرسیدم که چرا به دیدن پدرش نمی ره؟ بهم گفت که کورش نمی ذاره!! ولی با هم خونه شدن باهاشون به خوبی می شد فهمید که کورش تموم تنهایی اونو پر کرده، کورش بینهایت باهاش مهربونی می کرد، در واقع طوری باهاش رفتار می کرد که آدم فکر می کرد ماهرخ یه چیز شکستنیِ گرانبها هست.
    کم کم فهمیدم پدر کورش هم از دستشون عصبانی بوده و چند سالی کاری به کارشون نداشته ولی از اون جایی که تنها پسرش بوده بعد از مدتی به ملاقاتش اومده و ازش خواسته برگرده به خونشون و باهاش کار کنه، کورش هم قبول کرده بود باز همراه پدر کار کنه ولی حاضر نشده بود محل زندگیشون رو تغییر بده و ماهرخ رو به خونه پدری ببره ولی هر چی که بود روابطش رو با خونوادش از سر آغاز کرده بود و گاهی برای مهمونی خونشون می رفتن.
    یه بار هم از کورش پرسیدم:
    -چرا ماهرخ رو هم همراه خودت به روستا نمی بری؟ شاید فرامرزخان با دیدن اون کوتاه بیاد
    خیلی جدی جواب داد:
    - نه اصلا، می ترسم فرامرزخان به ماهرخ خشم بگیره. ماهرخ من(!) تحمل خشونت رو نداره! ظریفه زود می شکنه!!
    سمانه کم کم بزرگ می شد. قشنگ بود اما نه به زیبایی مادرش، ولی اخلاق و رفتارش عین اون بود همونقدر ملیح، باوقار، ملایم وآرام. بیشتر مواقع پیش من بود. چون کورش در اکثر سفرهاش خانومش رو هم همراه خودش می برد.
    سمانه هشت ساله بود که بچه دومشون هم به دنیا اومد. همین سارای خودمون، سارا از همون بدو تولد کلی با سمانه فرق داشت. هر چه سمانه آروم بود اون شلوغ بود.
    از همون بچگی برای به دست آوردن هر چیزی می جنگید. می خواست هر چیزی رو خودش تجربه کنه. وقتی چیزی رو نمی خواست نمی شد مجبورش کرد. اگه می خواستیم غذایی رو بهش بدیم که دوس نداشت دهنش رو آنچنان قفل می کرد که باباش می گفت کلیدساز هم نمی تونه بازش کنه و اگه ناغافل دهنش می ذاشتیم فوتش می کرد بیرون یا پیالله غذا رو در یه چشم بر هم زدن چپه می کرد! کورش برا کارهای اون غش می کرد و دوسش داشت طوری که می شد فهمید این دخترش رو کمی بیشتر از اولی دوس داره بارها گفته بود:
    - سارا عین بچگی های خودمه، شلوغ و لجباز!

    شبا مصیبتی داشتیم باهاش، دوست نداشت بخوابه. می خواست بازی کنه و وقتی چراغها رو خاموش می کردیم به ریز جیغ می کشید وفقط آغـ ـوش پدرش بود که آرامش رو بهش برمی گردوند. کورش ساعتها اونو تو بغـ ـلش می گرفت و راه می رفت تا در نهایت این خانوم کوچولو رضایت بده و بخوابه!
    برعکس کورش، ماهرخ از دست سارا عصبانی می شد، مثلا می گفت:
    - ای بابا، یعنی چی این بچه نمی ذاره بهش غذا بدم؟ آخه بچه یه ساله هم خودش غذا می خوره؟!

    کورش می گفت:
    - اشکال نداره بذار خودش بخوره نهایتش کمی ریخت و پاش می کنه، دیگه!

    ماهرخ غر می زد:
    - ولی همه جا رو کثیف می کنه

    و جواب می شنید:
    - عیب نداره خودم تمیزش می کنم.

    خلاصه سارا به حمایت پدر هر کاری دلش می خواست انجام می داد. خیلی زود راه رفت و خیلی زود حرف زد. همیشه پر سر و صدا و شیطون بود.آروم و قرا نداشت. اینکه همیشه می خواست کارهاش رو خودش انجام بده منجر مکی شد به خرابکاری، بارها از صندلی افتاده و زمین خورده بود. اما هیچوقت عبرت نمی گرفتو دوباره همونکار رو انجام می داد. همیشه یه جاییش کبود بود؛ از بس که افتادن و زمین خوردن براش عادی شده بود. حتی گاهی زمین که می خورد گریه هم نمی کرد. اکثرا برای به دست آوردن خواسته هاش جیغ می کشید. ماهرخ از دستش کلافه می شد و مدام می گفت:
    - واقعا که انرژی این بچه تمومی نداره، خسته شدم.

    ولی پدرش، عاشقش بود. نه تنها از کارهاش عصبانی نمی شد، لذت هم می برد. تو تموم سالهایی که من همراه اونا بودمکورش هیچوقت با ماهرخ بد خلقی نمی کرد ولی گاهی سر سارا حرفشون می شد. مثلا یه روز جیغ ماهرخ باعث شد سریع برم سمت آشپزخونه، کورش خودش رو زودتر از من رسونده بود. وقتی آشپزخونه رو دیدم خشکم زد. چشمت روز بد نبینه! شده بود عین بازار شام، هر چی حبوبات و ادویه جات بود، روی زمین ریخته شده بود وکلی ظرف وسط آشپزخونه بود. لوبیا و عدس و نخود و لپه و خلاصه هر چی به فکرتون برسه قاطی هم روی زمین پخش بودن. سارا داشت گریه می کرد و کورش بغـ ـلش کرده بود. با دیدن من سارا رو داد بغـ ـلم و گفت ببرش. از معدود دفعاتی بود لحن کورش اونقدر عصبی می شد، داشت به ماهرخ می گفت:
    - واقعا که ازت انتظار نداشتم اون فقط یه بچه است فقط کمی کنجکاوه، دلش می خواد همه چی رو تجربه کنه و بشناسه، همین! هنوز کار خوب و بد نمی دونه چیه! عوض اینکه بشینی باهاش حرف بزنی و حالیش کنی کارش درست نبوده، اونوقت...

    و کلافه پوفی کشید و ادامه داد:
    - ببینم اصلا وقتی تازه با هم زندگی می کردیم و تو نمی دونستی فرق نمک و فلفل چیه! حتی بلد نبوید یه سسیب زمینی یا تخم مرغ رو بپزی، باید من هر روز باهات دعوا می کردم؟ خب بلد نبودی می خواستی یاد بگیری، خب چه فرقی داره، سارا هم بچه است می خواد یاد بگیره. ببینم خوشت می اومد من عوض کمک دست روت بلند می کردم؟ فکر کردی زور بازوش رو نداشتم یا...
    و دست به کمـ ـر زد:
    - نه جونم،من قوی تر از توام تا از تو مراقبت کنم و تو قوی تر از بچه ها تا از اونا مراقبت کنی. می فهمی؟
    خلاصه اینکه گاهی از این جرو بحثها داشتن.گاهی من هم می گفتم:
    - اخه سارا زیادی شلوغه.

    اونم می خندید و می گفت:
    - می دونم بی بی ولی زیا دی هم باهوشه!

    یه بار که کورش سارا رو برده بود دیدن فرامرزخان، اون یک سال و نیمش بود. وقتی برگشتند، کورش با خنده تعریف کرد که نمی دونید چی شده! رفتیم خونه ی فرامرزخان اون طبق معمول تو صندلیش نشسته بود، حرفی نمی زد. سارا از بغـ ـل من پایین اومدو رفت سمت فرامرزخان، با دقت نگاش کرد، دست به عصاش زدانگار به نظرش موجود جالبی اومده بود. بعد یه قند برداشت و داخل چای اون کرد و بعد اونو طرف فرامرزخان گرفت همونطور که تو خونه طرف من می گیره و من دهنم رو باز می کنم و می ذاره تو دهنم... ولی طبق معمول فرامرزخان از جاش تکون نخورد. سارا هم عصبانی شد، می دونید که عصبانی بشه چطوری می شه! قند رو پرت کرد سمتش، فرامرزخان داشت شاخ در می آورد. بعد سارا با سرعتی باور نکردنی رو میزی رو کشید و هر چی روی میز بود ریختند زمین، همین کارش باعث شد مقداری از چایی روش بریزه، تا من از جام بلند بشم و سارا رو بردارم، فرامرزخان برش داشت و سریع بلوزش رو از تنس در آورد تا چای گرم تنش رو نسوزونه، این بار نوبت من بود که از تعجب شاخ در بیارم. وقتی فرامرزخان دید خشکم زده، سارا رو بغـ ـلم داد و گفت:
    - بچه داری هم بلد نیستی!!

    بعد در حالیکه کورش داشت از خنده غش می کرد، ادامه داد:
    - حالا مگه من می تونم این بچه رو آروم کنم! همش داره جیغ می کشه، « آقا... بد... آقا... بد» و می خواد بذارمش زمین تا بره فرامرزخان رو تیکه تیکه کنه، خلاصه به زور آوردمش بیرون وارومش کردم و برش گردوندم.

    همین دیگه آقای دکتر همش همین بود.
    مهران محو شنیدن شده بود، گفت:
    - بقیه اش چی ؟ آخرش چی شد؟
    - بقیه نداره پسرم، دو ماه از این ماجرا گذشته بود که باز هم کورش راهی یه سفر کاری شد و ماهرخ رو هم با خودش برد. قرار بود سفرشون یه شب بیشتر طول نکشه ولی... ولی کشید. و دیگه برنگشتن، یعنی برگشتن ها، اما نه خودشون، بلکه اجسادشون! تو راه تصادف کرده و در جا مرده بودن.
    - بعدش چی شد؟ فرامرزخان چی کار کرد؟
    مهران محو شنیدن شده بود، گفت:
    - بقیه اش چی ؟ آخرش چی شد؟
    - بقیه نداره پسرم، دو ماه از این ماجرا گذشته بود که باز هم کورش راهی یه سفر کاری شد و ماهرخ رو هم با خودش برد. قرار بود سفرشون یه شب بیشتر طول نکشه ولی... ولی کشید. و دیگه برنگشتن، یعنی برگشتن ها، اما نه خودشون، بلکه اجسادشون! تو راه تصادف کرده و در جا مرده بودن.
    - بعدش چی شد؟ فرامرزخان چی کار کرد؟
    - هیچی پسرم، چی کار می تونست بکنه! شده بود نیم جون، وقتی اومد شهر، نمی شد شناختش. یکدفعه ای پیر شده بود. بگذریم از اینکه چطور گرد عزا به تنش نشسته بود، دو تا پاش رو کرد تو یه کفش که باید ماهرخ رو تو روستای خودمون دفنش کنیم. زنده اش رو گرفتید، لا اقل مرده اش مال من!! آقای رفیع الدوله راضی نبود. هی می گفت نه، نمی شه، ولی وقتی اصرار فرامرزخان رو دید، گفت، دور از انصافه از هم جداشون کنیم. برای همین هر دوشون متقل شدن روستا و همینجا دفن شدن. البته کار به همینجا ختم نشد، فرامرزخان گفت نوه هام رو می خوام! شما دخترم رو به زور ازم گرفتین. حالا نوه ها حق منه، راستش انگار رفیع الدوله هم زیادحوصله بزرگ کردن نوه ها رو نداشت. شاید اگه پسر بودن اوضاع فرق می کرد. چون خودش چند دختر داشت و کورش تنها پسرش بود. نمی دونم شاید هم دلش برای فرامرزخان سوخت یا شاید خودش رو هم تو این دوری دختر و پدر مقصر می دونست، حالا هر چی... به هر حال درنهایت رای به این داده شد که بچه ها به خونه فرامرزخان آورده بشن. البته محض تعارف هم که شده رفیع الدوله گفت که در خونش همیشه رو نوه هاش بازه، اوایل هم گه گداری می اومدن دیدنشون، ولی این دیدار ها فاصله شون کم و می شه گفت قطع شد. سمانه که خونه شوهر رفت و سارا هم کمتر بهشون رو می داد!

    لبخندی زد و ادامه داد:
    - می دونی سارا دختر شهر نبود. سارا دختر کوه و دشتِ... سارای من آهوی این طبیعته!

    مهران تبسمی زد و با اندک مکثی با فاصله پرسید:
    - فرامرزخان نوه هاش رو دوس داشت؟

    بی بی لبخند خسته ای زد و همراه با آهی گفت:
    - آقای دکتر دیگه شب شده! پاشو، یه بار سر فرصت جریانهای بعد از اومدن بچه ها رو هم تعریف می کنم.

    زمـ ـستان آن سال اگرچه سرمای سختی داشت ولی آنقدر به او سخت نگذشت. دیگر به آن طبیعت خشن عادت کرده بود؛ سرمایی سوزناک و گاه بی رحم...
    اما آنچه برایش مشکل شده بودف معمایی بود که با فکر و ذهنش داشت. دخترک شانزده ساله ای که هر چند به نظر خیلی ها بزرگ شده بود ولی هنوز پیش می آمد بچگی کند. هنوز داد اطرافیان را در می آورد و به داد آنها می خندید. هنوز آویزان گردن پدر بزرگ می شد و در دیدارهای کوتاهش با پدر بزرگی که دیگر پیر شده بود، حسابی دلبری می کرد. سر و وضع همیشگی اش با همان لباسهای پسرانه هنوز بچه سال نشانش می داد. ورجه وورجه کردنهایش را داشت و تغییرات جسمی اش را در زیر لباسهای گشاد پسرانه پنهان کرده بود. ولی این دختر پسر مانند شده بود مخدر ذهنش، کارش از عادت گذشته بود و نمی خواست باور کند. یعنی باورنکردنی بود!! خیلی...
    در جنگ بین عقل و احساس تلاطمی داشت. حتی گاهی دامنه این تلاطم موج می زد به سمت آنی که نباید...
    واقعا او مقصر بود؟
    بود؟

    عاشقم کردی مرا تقصیر چیست؟
    یا که مجنون توام، تفسیر چیست؟
    پیر عشقم، با صراحت گفته ام.
    اندرونم غم گرفت تدبیر چیست؟
    خود ز خود وامانده ام سیمین عذار
    عاشقان را اینهمه دل گیر چیست؟
    «عباس محمد حسینی»

    نمی فهمید این همه بودن و پیوستن به آن خاک از کجا ناشی می شود. مگر نه این است که برای خدمت به مردم آمده بود؟ مگر نه اینکه می خواست دو سه سالی را به شکرانه پزشک شدنش در جایی خدمت کند که بسی به او محتاج بودند. پس چرا اینجا گیر کرده بود. یک پسر تهرانی در دهکوره ای دور... چه عاملی سبب شده بود که آن همه در شهر خود بی قرار باشد و دل هوای دشت کند؟ از کی با نزدیک شدن به آن کوههای سر به فلک کشیده پر درخت، نفسش عمیق تر شده بود و دلش پر تپش تر، واقعا از کی؟ نمی دانست، نمی دانست!
    یادش نبود...
    ازکی؟
    از وقتی خنده های نرم و سبک دختری... نه، نمی توانست باشد!
    از وقتی حرارت گفته های او... نه، نه!
    از وقتی انرژی پایان نیافتنی آن... نه حتما اشتباه می کند!
    دختر بچه ی پسر مانند... مگر می شد؟
    او که هنوز که هنوز بود جفت پا از درخت پایین می پرید و با دیدن او چند گامی را عین بچه آدم راه می رفت؟
    نه...
    او چه نقشی در این بی تابی می توانست داشته باشد؟
    یا شاید...
    تقصیر اب بود و روان بودنش!
    تقصیر خاک بود و گیرا بودنش!
    تقصیر دشت بود و سبز بودنش!
    تقصیر کوه بود و چشمنواز بودنش!
    تقصیر هر چه بود و هر که بود...
    تقصیر او نبود.

    در این میان سارا بود که با دیدن اخمها و خشمهای بی دلیل او لب به دندان می گرفت و سکوت می کرد. می گذاشت پای مهربانی های عجیب گاه به گاهش...
    ولی یک چیزی درست نبود.
    آنچه که انگار برای او ملموس تر بود.
    با فرا رسیدن فصل بهار، دوباره طبیعت مهربان شده بود. تلاش خانواده آقا یعقوب به ثمر نشسته و توانسته بودند تغییراتی در زندگی خود بدهند. فرزندان او که خوب و کاری بودند، در طول زمـ ـستان دو عدد قالی شش متری و یکی دو تا قالی کوچک بافتند و سپس آنها را توسط آقا رحمن به فروش رساندند. چون سود حاصله قابل توجه بود تصمیم گرفتند به این کار ادامه دهند. در ضمن پول به دست آمده را صرف خرید مصالح ساختمانی کرده و یک خانه کوچک شامل دو اتاق در کنار خانه خودشان ساختند که هر اتاق را برای زندگی یکی از پسرانشان در نظر گرفتند.
    بعد از فراهم آمدن شرایط، قرا شد با برگزاری جشن عروسی بنفشه را، که شیرینی خورده امیر محمد بود، رسما به منزل بیاورند.
    سارا که به همراه مهران به عروسی دعوت شده بود، ذوق زیادی برای شرکت در جشن داشت و عجیب اینکه برای حضور در مراسم لباسی دخترانه آماده کرده بود. لباس دخترانه مهتاب خاطره ی خوشی را برایش به یادگار گذاشته بود برای همین لباسی محلی با همان طرح ولی به رنگ قرمز و سفید انتخاب کرد.
    وقتی روز میهمانی لباسش را پوشید با حیرت و تحسین اطرافیان مواجه شد. این امر یک تکامل در رفتارش بود. حتی فرامرزخان نیز با دیدنش به آغـ ـوشش کشید و با چشمانی اشک آلود او را با مادرش قیاس کرد.
    شرکت در مراسم به همراه مهران برایش هیجان برانگیز بود.
    هنگام رهسپار شدن به مهمانی، فرامرزخان با قدرشناسی دست مهران را فشرد و گفت:
    - مواظب این جواهر من باش... مثل همیشه!
    مهران نیم نگاهی به شور و شوق نفس گیر سارا انداخت و پاسخ داد:
    - چشم، نگران نباشید.
    مراسم عروسی سنتی و به یاد ماندنی بود. تعدادی از جوانان و فک و فامیل داماد برای آوردن عروس به دم خانه ی آنها رفته بودندو همراه با شلوغی و بزن و بکوب عروس سرخ پوش را سوار اسب سفیدی کردند، افسار اسب در دست داماد بود و ارام عروسش را پیش می برد تا بار دیگر آشیانه ی عشقی بر پا شود و زوجی دیگر بخت خود را آزموده و سالهای زندگیشان را باهم شریک شوند.
    وقتی به نزدیکی خانه ی خود رسیدند، امیر محمد به پشت بام رفت تا سیب سرخی را به سمت بنفشه نشانه رود. همینکه سیب پرتاب شد، میان هیاهو و سرو صدای جوانان، با زرنگی محمد علی سیب به چنگ او افتاد.
    محمد علی خوشحال از فتح سیب، خواهرش را کنار کشید و چیزی دم گوشش نجوا کرد...
    چندی نگذشته بود که معصومه دختر همسایه شان، گلناز، را با خود جایی خلوت و دور از مراسم کشید! گلناز هنوز نتوانسته بود علت این کار را بفهمد که محمد علی مقابلشان سبز شد و او خجل و هیجان زده سرش را پایین انداخت. معصومه کمی فاصله گرفت، وظیفه اش را انجام داده بود، از عشق پنهان برادرش به دوستش خبر داشت. محمد علی با لحنی پر حرارت گفت:
    - بفرمایید، این مال شماست.
    و سیب را به سمت او گرفت. گلناز با گونه هایی سرخ شده چشم از زمین نمی گرفت، می توانست بگیرد؟ نمی توانست؟ آهسته نجوا گونه گفت:
    - نه ممنون
    محمد علی با سماجت سیب را مقابلش تکان داد:
    - تعارف نکن. اینو فقط بخاطر تو گرفتم.
    دختر شرمسارتر لب گزید. دل به دل راه داشت. چه شب شیرینی!
    پسر روبرویش مصرتر تکرار کرد:
    - بگیر
    گلناز دست پیش برد و سیب را گرفت. نگاهی به آن نموده، سعی کرد آن را به دو نیمه تقسیم کند. عجب، همیشه فکر می کرد کار آسانی است!اما... نشد.
    محمد علی خندان سیب را گرفت و در یک حرکت آن را به دو نیمه تقسیم کرد:
    - توکه زورت نمی رسه... بیا بگیر.
    و هر دو نیمه را به او پس داد. گلناز به خود جرات داد و سرش را بالا گرفت. نیمه سیب را به محمد علی تعارف کرد:
    - اینم مال شما
    قلب محمد علی محکمتر تپید. سیب را گرفت و در دم گاز بزرگی به آن زد:
    - این سیب خوردن داره!
    و با بی میلی گفت:
    - باید برگردم... تا کسی متوجه حضورم نشده
    با این حرف قصد رفتن کرد. اما نرفته برگشت و گفت:
    - امشب زیاد جلو چشم نباش!
    و زیر لب زمزمه کرد:
    - آخه زیادی خوشگلی!!
    دختر گر گرفته دستش را بالا برد و گوشه چارقدش را روی بخشی از صورتش کشید و زیر لب گفت:
    - اینطوری خوبه؟
    لذت در نگاه پسر بیداد می کرد، نفس عمیقی کشید و خشدار و گرم گفت:
    - عالیه
    چشمانش را لحظه ای بست... برگشت و رفت.
    گلناز سیب را چون گنجی محکم در دستش نگه داشت. اگر می خورد تمام می شد می خواست نگهش دارد!
    شام ساده ای در آرامش و شادی صرف شد. جوانان بار دیگر مجلس را گرم کرده بودند. شب از نیمه گذشته بود که مکالمه دو نفر از پشت سر توجه مهران را به خود جلب کرد، مرد اولی می گفت:
    - اون دختری که اونجا ایستاده، کیه؟
    دومی جواب داد:
    - کدوم؟
    - اون دختر دیگه، همون که قرمز پوشیده، اصلا مگه امشب چند ستاره تو مجلس داشتیم؟!!
    مرد دومی با کمی مکث گفت:
    - آهان، نکنه سارا خانوم رو می گی؟
    - اوه از این سارا خانوم گفتنت معلومه آدم مهمی باید باشه.
    - آره مگه نمی شناسیش؟
    - نه، تو که می دونی من مال این ورا نیستم، برای عروسی اومدم.حالا کی هست؟
    - نوه ی فرامرزخانه!
    چند لحظه ای سکوت برقرار شد. مرد اولی همراه با آهی گفت:
    - یعنی از ما بهترون... یعنی باید ازش چشم پوشید.
    - خب معلومه، نکنه خیالات برت داشته بود؟
    - آره بدجوری! پس نوه ی فرامرزخان اینه! تعریفش رو شنیده بودم. می دونی نامزد داره؟
    دومی با تعجب جواب داد:
    - نه! تا اونجایی که من می دونم نداره.
    - چرا! داره! شاهین خان رو می شناسی؟
    - کدوم شاهین خان؟
    - اَه، چرا خنگ بازی در میاری؟ مگه چند شاهین خان این اطراف داریم؟
    - نکنه منظورت پسر طیب خان هست که سه سال پیش مرد.
    - آره خودشه
    - خب؟
    مرد اولی با ناراحتی گفت:
    - هیچی، نامزد این سارا خانوم شماست.
    مرد دومی با تعجب و هیجان شنیدن یک خبر ناب گفت:
    - نه بابا؟ تو از کجا می دونی؟
    - یکی از آشناهامون تو خونه ی شاهین خان کار می کنه، از خواهر شاهین خان شنیده، گویا ازش پرسیدن چرا برادرت ازدواج نمی کنه، گفته، نوه ی فرامرزخان نامزدشه!!
    - عجب نمی دونستم.
    - حالا صداش رو درنیاری ها، تو که خانها رو می شناسی، دیدی الکی الکی سرمون رو به باد دادیم!
    - باشه، ولی فرامرزخان اونطوری نیست.
    مرد اولی همراه با پوزخندی گفت:
    - ولی شاهین خان دقیقا اونطوریه!
    دوباره سکوت برقرار شد. بعد از کمی مرد اولی گفت:
    - باز هم که داری نگاش می کنی؟
    - خب قشنگه! نگاه کردنش که مجانیه!!
    - دلم می خواست شاهین خان اینجا بود اونوقت ببینم باز هم می تونستی این حرف رو بزنی یا نه؟!
    مرد اولی خنده تلخی کرد:
    - این حرف رو؟!! اصلا مگه می شه پیش اون حرف زد!
    و این بار هر دو ساکت شدند.
    دستهای مهران بی اختیار مشت شده بودند. حیف که وسط عروسی بود، هر چند که آدم دست به یقه شدن نبود! البته شاید هم هیچوقت موقعیت ایجاب نکرده بود. با اخم به روبروی خود می نگریست. تلخی نگرانی به سیـ ـنه اش چنگ می زد. بی حوصله شده بود. در فضای نیمه تاریک شب، هنوز سارا به چشم می خورد. کلا موجود ساکتی نبود که به چشم نخورد با آن همه برو بیا و بگو بخند کاملا جلوی چشم بود. از جا برخاست و به سمت خانوم ها رفت و قاصدی را برای صدا کردنش فرستاد.
    - با من کاری داشتین؟
    صدای سارا بود که او را از افکارش بیرون کشید. گیج به سمتش برگشت. در چشمان پر از اشتیاقش نگاهی کرد، از دلش نیامد یک راست بگوید « بریم خونه» حال چه می گفت؟ با مکث گفت:
    - می خواستم ببینم چطوری؟
    سارا خندید، بهتر از این نمی شد:
    - خوبم... همین؟
    - نه، خواستم بگم هر وقت خسته شدی بریم.
    - باشه، ولی یادم نمیاد تا حالا خسته هم شده باشم. تازه یه کم کار دارم.
    نفسی کشید:
    - خیلی خب، هر وقت خواستی صدام کن. یه تعداد از مهمونا رفتن گفتم شاید تو هم خواستی بریم.
    جو شاد مجلس سرمـ ـستش کرده بود، دوباره خندید و گفت:
    - اونا خونواده عروس بودن که رفتن. از خونواده دوماد کسی نرفته!
    - چرا؟
    - خب باید اینطوری باشه، دلیلش رو نمی دونم. از خونواده عروس فقط دو نفر می مونن، بقیه می رن. ما هم که مهمون خونواده ی دومادیم.
    بی میل گفت:
    - بسیارخب، برو به کارت برس.
    دوباره به مجلس برگشت. اما دیگر شادی سابق را نداشت. فکری قلقلکش می داد. هر چه هم می کرد نمی توانست از ذهنش بیرونش کند، یعنی چه؟ مگر می شد؟ مساله به این مهمی؟ او باید قبل از همه می فهمید. یعنی کل دردش همین بود؟ همین که قبل از همه بفهمد؟ خب گیریم که از قبل می دانست، که چه؟ مشکل حل بود؟
    پوف کلافه ای کشید. بی حوصله شده بود. اصلا چرا مراسم تمام نمی شد؟ بی رغبت گوشه ای ایستاده بود...
    بالاخره انتظار پایان یافت و سارا در حالیکه خمیازه ای می کشید، به او نزدیک شد. اخمو گامی به سمتش برداشت تا بگوید:
    - بالاخره سیر شدی؟
    ولی قبل از او سارا گفت:
    - وای چقدر چسبید! خیلی وقت بود دلم عروسی می خواست.
    نفسش را فوت کرد. انصاف نبود. علاوه بر آن چقدر چشمانِ خمـ ـارش...؟؟!!
    پایش را کلافه چند باری روی زمین کشید. داشت به چه فکر می کرد؟ لبـ ـانش حرکت مختصری کردند مبنی بر اینکه « بریم.»
    به هنگام خدا حافظی محمدعلی گفت:
    - نصفه شبه، من و امیر- دوست محمد علی- همراهیتون می کنیم.
    اصرار مهران مبنی بر اینکه زحمت نکشند، بی ثمر ماند. محمد علی فانوس به دست تا دم باغ همراهیشان نمود. هنگام خدا حافظی ضمن تشکر فراوان از هر دوی آنها، رو به سارا گفت:
    - واقعا که امشب خسته شدین. دستتون درد نکنه، خواهری کردین. فقط یادتون باشه تو عروسی من هم از این کارا بکنین ها!
    و با این حرف بی خجالت خندید. سارا هم خندان گفت:
    - چشم، خیالتون راحت، تو عروسی شما سنگ تموم می ذارم.
    - آهان چه خوب! خیالم راحت شد!! شب خوبی داشته باشین. خداحافظ
    مهران و سارا بعد از بدرقه آنها درب باغ را باز کرده داخل شدند.
    مهران با کنجکاوی پرسید:
    - مگه چی کار کرده بودی؟
    - هیچی بابا، رفتم اتاق عروس و دوماد، دلم از سادگیش گرفت. برای همین یه کم تزیینش کردم.
    - چطوری؟
    - چند تا شمع روشن کردم. مقداری گل چیدم و تو اتاق گذاشتم. چند تا گل رز سرخ رو هم برداشتم و گلبرگهاش رو پخش کردم رو لحاف عروس و دوماد، رو لحاف صورتی رنگ خوشگل شد. از عطری که با خودم برده بودم کمی به اتاق زدم. به محمد علی گفتم یه میز بیاره، مقداری هم میوه و شربت رو میز گذاشتم. دیگه چیزی برای تزیین پیدا نکردم. همین.
    مهران که حیرتزده به حرفهای او گوش می داد، ایستاد و گفت:
    - فکر نمی کردم از این کارا هم بلد باشی!
    - چرا؟
    ابروانش را بالا کشید و همراه با تبسمی گفت:
    - چی بگم؟! کارهای تو که هیچوقت قابل پیش بینی نیست!
    دوباره راه افتادند. چشمان سارا خواب آلود می نمود و مرتب خمیازه می کشید. اما مهران غرق در افکارش بود. بعد از چند قدم با احتیاط پرسید:
    - سارا؟ تو شاهین خان رو می شناسی؟
    با تکان دادن سر سعی کرد خواب را از سر خود بپراند. با حالت گیجی پرسید:
    - من... یه شاهین خان می شناسم. اونم از آشناهای فرامرزخانه
    - تا حالا دیدیش؟
    - آره، شما هم باید دیده باشیدش، چند باری اینجا اومده
    مهران با کمی فکر گفت:
    - یادم نمیاد. خیلیا به اینجا رفت و اومد می کنن.
    سارا دوباره خمیازه ای کشید و همراه با پوزخندی گفت:
    - مهم نیست، چیزی از دست ندادید!
    - چطور؟
    - چه بدونم. همینطوری گفتم.
    با سماجت پرسید:
    - چه طوریه؟ راجع بهش شناخت داری؟
    سارا که علت این همه سوال را درک نمی کرد با بی حوصلگی گفت:
    - چطور باید باشه، یکی مثل بقیه...
    اما گویا یک مرتبه چیزی بخاطر آورده باشد. با هیجان گفت:
    - ولی جریان اولین بار دیدنش جالبه، بذارید بهتون بگم. یه بار که مثل اکثر روزهای دیگه، از پنجره اتاقم پریدم رو درخت تا بیام پایین، گویا شاهین خان اومده بوده دیدن فرامرزخان و از قرار روزگار فرامرزخان هم خونه نبود، اومده بوده به باغ و به همون درخت تکیه کرده بوده ولی من اصلا ندیدمش. داشتم می پریدم پایین که یه هو شاهین خان متوجه شد و قبل از اینکه قشنگ جفت پا رو سرش نازل بشم به سرعت خودش رو کنار کشید. من هم هول شدم و هم زمان هر دو مون رو زمین افتادیم. بعد از چند لحظه که بلند شدیم، شاهین خان با عصبانیت و حق به جانب گفت « تو کی هستی؟ اینجا چی کار می کنی؟» من هم که انتظار معذرت خواهی داشتم عصبانی شدم و گفتم «خود تو کی هستی و اینجا چی کار می کنی؟» اونوقت اون با پررویی تمام گفت « لزومی نداره به تو توضیح بدم! اما حق دارم بدونم اونی که یکمـ ـرتبه از آسمون رو سرم فرود اومده کیه؟!» خب منم که نمی دونستم کیه برا همین بدتر از خودش صدام اوج گرفت « هی آقا، کی بهت اجازه داده بیای و اینجا وایستی؟» اونم گفت « من برا کارام از کسی اجازه نمی گیرم، حالا هم یا جوابم رو بده یا خوب بلدم با آدمای خیره سر چطور رفتار کنم.» من هم که حسابی جوش آورده بودم با لحن تندی گفتم « هی پسر، نه نه جونت یادت نداده، وقتی می ری خونه ی یه نفر به اهالی خونه احترام بذاری؟... اگه یادت نداده،اتفاقا من استاد ادب کردن آدمای بی ادبم!»
    همراه با پوزخند حرفش را ادامه داد:
    - هه هه، فکر می کرد باهاش دست می دم. من که از همه دو رویی کفرم بالا اومده بود گفتم« شانس آوردی آَشنای فرامرزخانی، وگرنه می دونستم بهات چی کار کنم!!» و برگشتم و رفتم. می دونید اون موقع نمی دونستم این جناب چه جونوریه، بعدا که راجع بهش اطلاعات جمع کردم. فهمیدم از اوناست که خون آدما رو توش شیشه می کنن! لحظه ی آخر که داشتم می رفتم دیدم اونقدر بهتزده شده که یادش رفته دستش رو پایین بیاره!!
    مهران متفکرانه گفت:
    - پس اینطور، بعد از اون دیگه ندیدیش؟
    - چرا چند بار دیگه هم دیدمش، ولی همیشه کنار فرامرزخان بوده برای همین هم محترمانه بهم سلام داده و احوالپرسی کرده، ولی خب من تنها جواب سلامش رو دادم. اون هم برای اینکه یکی که خیلی دوسش دارم بهم گفته جواب سلام واجبه.
    - با فرامرزخان چی کار داره؟
    - نمی دونم شاید مراورده کاری، شاید هم یه آشنایی قدیمی، زیاد تو نخش نبودم.
    این موجود بدجوری فکرش را مشغول کرده بود، پرسید:
    - چند سالشه؟
    - دقیق نمی دونم. به نظر بیست و پنج، شش ساله می رسه.
    - گفتی راجع بهش اطلاعات جمع کردی؟
    - زیاد نه، دونسته های من در حد حرفهایی هست که از این و اون شنیدم. مردم میگن تو زمینهاش حکومت می کنه. قانون وضع می کنه، اجرا می کنه. حکم میده، اخراج می کنه، زندانی می کنه، شلاق می زنه، خلاصه حکمـ ـرانی میکنه. انگاز خیلی ثروتمنده. تنها پسر طیب خان هست و تموم املاکش رو به ارث برده
    به دم عمارت رسیده بودند اما چیزی عین خوره مغزش را می خورد. ایستاد و در چشمان سارا نگاه کرد و پرسید:
    - نظر خودت دربارش چیه؟
    سارا پر شیطت خندید:
    - اینقدرا آدمه مهمی نیست که لایق نظر دادن من باشه... وقت و فکرم رو در موردش به هدر نمی دم.
    هر چند نفس راحتی کشید ولی همچنان این موضوع در ذهنش رژه می رفت. با گذر دو ماه از عروسی محمدامیر و بنفشه، می رفت که اثر شاهین خان در فکرش رنگ ببازد که...
    امتحانات آخر سال پایان پذیرفته بود و سارا سرمـ ـست از شروع تعطیلات برای تابستانش برنامه ریزی می کرد. در یکی از همین روزها بود که فرامرزخان بعد از غیبت یک ماهه در منزل حضور پیدا کرد و به هنگام ناهار گفت:
    - چند لحظه بعد از ناهار باشید. باهاتون کار دارم.
    هنوز ناهار پدر بزرگ کامل تمام نشده بود که سارا بعد از هفت هشت بار چرخاندن بشقاب خالی اش غر زد:
    - اِ، فرامرزخان؟ زود باشید دیگه، چی می خواستید بگید؟
    فرامرزخان نفس عمیقی کشید و در حالیکه بادقت سارا را ورانداز می کرد، گفت:
    - فردا مهمون داریم. شاهین خان قراره بیاد.
    و هم زمان فکر می کرد یعنی به این زودی وقتش شد؟ دلش می خواست سرش را بکوبد به همان میزی که داشت روی آن غذا می خورد! دختر همینش بد بود. بزرگش کن، به او دل ببند و بعد دو دستی تقدیمش کن به یکی که هنوز از راه نرسیده!!
    سارا با حیرت گفت:
    - همین؟ اون که هر سه چهار ماه یه بار اینجاست. برای همین نیم ساعت منو میخ کردین رو صندلی؟ طوری گفتین مهمون داریم که فکر کردم شاه مملکت قراره بیاد!
    و با این حرف صندلی اش را عقب کشید تا برخاسته برود...
    اما...
    چیزی در دل نفر روبرویش گره خورد و نفسش را گرفت. شاهین خان؟ فردا؟ حرف مهم؟... یعنی تا آخرش را خواند. دست گره کرده اش را سراند داخل جیبش، چشمانش گردشی کردند بین نگاه بی تفاوت سارا و نگاه سرشار از اعتماد فرامرزخان به او!! آب دهانش را بی صدا قورت داد و منتظر ماند.
    فرامرزخان آهی کشید و گفت:
    - این بار فرق می کنه! تنها نمیاد، خونوادش هم هستن.
    دست به یقه برد و کشید. فضا برای تنفس سنگین شده بود!
    سارا که اصلا در باغ نبود، با لحن طنز آلودی گفت:
    - موشه تو سوراخ نمی رفت، جارو به دمبش می بست. پس رفته با ولیش بیاد. خب بیاد. به من چه ربطی داره؟
    فرامرزخان دستی به سبیلهایش کشید و دل به دریا زد:
    - دارن میان خواستگاری؟
    سارا با تعجب و سرعت گفت:
    - خواستگاری کی؟
    فرامرزخان تبسمی زد:
    - خواستگاری مادر بزرگ بنده...
    تا آخرش را خواند. از صندلی اش بلند شد و در حال حرکت گفت:
    - چه جالب؟ پس به من ربطی نداره؟
    هنوز به در نرسیده بود که لحن محکم فرامرزخان حکم ایست داد:
    - سارا؟!

    ***

    ایستاد. مکثی کرد. نفسی کشید و برگشت و درست با همان لحنی که مخاطب واقع شده بود، گفت:
    - بله؟!

    پوفی کشید و گفت:
    - فردا بعد از ظهر ساعت چهار می یان، تو هم باید حضور داشته باشی!
    محکم و مصمم گفت:
    - نه!!
    - نمی شه سارا! فردا باید باشی. شاهین خان هر کسی نیست! مورد خیلی خوبیه!!
    گوشه لبش کش آمد:
    - باید!! باید... نباید... این چندمین باید و نبایدی هست که تا حالا گفتین؟ برای ازدواج کردن و نکردن چند نفر این طور حکم کردین؟ اصلا خوبی و بدی افراد رو با کدوم میزان سنجیدین؟ واقعا که!! باور منو مبنی بر تغییر کردنتون زیر سوال نبرین! بذارین همونطور که خودم رو وادار کردم بپذیرم، بمونین.
    پوزخندی تلخ و بی روح به یک ور صورتش چسبید:
    - فرامرزخان!! این پنبه رو از گوشتون در بیارید که می تونید درباره ی زندگی من هم مثل بقیه تصمیم بگیرید. من خودم تصمیم گیرنده زندیگم هستم. ضمنا فرق من با دیگرون در اینه که از مرگ هم نمی ترسم. بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست که، هست؟
    و با این حرف برگشت،قبل از رفتن نیم نگاهی به مهران انداخت و سالن را ترک کرد. لحظاتی سکوت حکمفرما شد. هیچ یک از مردها نمی دانستند چه بگویند. وضع بدی بود! مهران دلش می خواست بلند شود و برود... شاید به شش سال پیش، به جایی که آغاز ماجرا بود و پایانی می گذاشت روی همه ی آغازها!! همه چیز علامت تعجب داشت. هنوز نه با خودش کنار آمده بود نه با عقلش نه با فکرش و نه با دلش!! جریان زیادی ناجور بود. ای کاش همه چیز مرتب بود! ای کاش!
    دختری شانزده ساله، پسری بیست و هشت ساله!! این دختر کمی بیشتر از نصف سن او را داشت!! خنده دار بود. این پیچ و تاب دلش برای چه بود؟ دخترکی که هنوز بلوز شلوار پسرانه می پوشید. هنوز درختها را فتح می کرد. هنوز داد می کشید و مـ ـستانه می خندید. اصلا منطق و عقلش کجا رفته؟
    عجب! عجبا! دلش چه قدرتمندانه از زیر یوغ منطق فراری بود.
    بالاخره سکوت شکسته شد:
    - مهران؟ نظر تو چیه؟
    نفسی کشید. سعی کرد افکارش را از درگیری بازخوانی کند. عقلش را فراخواند و منطقی ترین و دم دست ترین پاسخ را داد:
    - خب! من شاهین خان رو نمی شناسم. اما می گم سارا درسش خیلی خوبه و به امید خدا تا یک سال دیپلم می گیره، حیفه نیمه تموم رها کنه!
    - می دونم. راستش شاهین خان خیلی وقته که این پیشنهاد رو بهم داده اوایل که حرفش را نشنیده می گرفتم. بعد که کمی جدی تر شد گفتم سارا کوچیکه، اونم گفت هر قدر لازمه صبر می کنه. این روزا هم زیاد پاپیچم شده می گه سمانه رو سیزده سالگی شوهر دادی، اونوقت سارا با شانزده سال سن کوچیکه؟ حتی بهش گفتم که از درسش یه سال مونده، گفت، اشکال نداره فقط اجازه بدید یه انگشتر نامزدی دستش کنم بعد تا پایان درسش صبر می کنم. صاف برگشت بهم گفت، من چند سال صبر کردم چون رو نظر مثبت شما حساب کردم.
    - مگه شما بهش پاسخ مثبت دادید؟
    - نه، ولی منفی هم ندادم. حالا فکر می کنم ای کاش همون اول بحث ردش می کردم. اما می دونی شاهین خان از هر نظر تو منطقه سره، حیفم اومد بهش نه بگم.
    مهران در پی پاسخ مناسب کمی تعلل کرد. نمی فهمید چرا مغزش قفل کرده! آهسته گفت:
    - خب اگه شاهین خان واقعا می خوادش، باید بتونه یک سال دیگه هم صبر کنه... از کجا معلوم! شاید موارد بهتری هم برای سارا پیش بیاد. به نظر من زیر تعهد نره بهتره!
    فرامرزخان نفس عمیقی کشید:
    - گویا شاهین خان از همین موضوع می ترسه، یه جورایی تو حرفاش بهم فهموند که صبر کردن بیشتر درست نیست. یه چیزی ترسوندتش! از طرفی مورد بهتر از شاهین خان نمی دونم باید چطور باشه! خونواده اصیل و استخون داری داره، خیلی هم پولدار و سرشناسن. خودش هم مهندسه، بعد از مرگ پدرش هم اداره کل املاک اونو به عهده داره، خودش رو هم می شناسم با سن کمش خیلی قرص و محکمه، کسی رو حرفش حرف نمی زنه. از نظر قیافه هم خوبه. راستش خونواده های زیادی آرزوی وصلت باهاش رو دارن. ولی شاهین خان از سارا خوشش اومده خیلی هم رو خواستش مصره، حتی بهم گفته هر شرطی بذاریم می پذیره.
    باید چه کار می کرد؟ تاملی کرد و گفت:
    - ولی اونطور که من شنیدم. نسبت به رعیت سختگیره
    - نمی دونم. ولی به هر حال سارا قراره همسرش بشه نه رعیتش! مهران؟ می دونم سارا به حرف تو گوش می ده. باهاش حرف بزن و بخواه فردا تو مراسم حضور پیدا کنه!!
    اخمی کرد:
    - شما می خواهید سارا رو به زور شوهر بدید و منو هم تو این زورگویی شریک می کنید؟
    - نه، مطمئن باش اگه سارا نخواد هرگز اصرار به ازدواج نمی کنم. تنها چیزی هم که می خوام اینه، فردا سارا در مراسم حضور پیدا کنه، من قول این خواستگاری رو به شاهین خان دادم و خیلی برام بد می شه که زیر قولم بزنم. به خود شاهین خان هم گفتم که سارای من دختری نیست که زیر بار حرف زور بره. برای به دست آوردنش حتما باید خودش راضیش کنه اونم گفت برای این منظور لازمه چند باری باهم صحبت کنن.
    لبـ ـانش را به هم فشرد و با مکث گفت:
    - باشه، من باهاش حرف می زنم ولی قولی نمی دم. دوس ندارم از احترامی که بهم می ذاره سو استفاده کنم.
    ایستاد. مکثی کرد. نفسی کشید و برگشت و درست با همان لحنی که مخاطب واقع شده بود، گفت:
    - بله؟!

    پوفی کشید و گفت:
    - فردا بعد از ظهر ساعت چهار می یان، تو هم باید حضور داشته باشی!
    محکم و مصمم گفت:
    - نه!!
    - نمی شه سارا! فردا باید باشی. شاهین خان هر کسی نیست! مورد خیلی خوبیه!!
    گوشه لبش کش آمد:
    - باید!! باید... نباید... این چندمین باید و نبایدی هست که تا حالا گفتین؟ برای ازدواج کردن و نکردن چند نفر این طور حکم کردین؟ اصلا خوبی و بدی افراد رو با کدوم میزان سنجیدین؟ واقعا که!! باور منو مبنی بر تغییر کردنتون زیر سوال نبرین! بذارین همونطور که خودم رو وادار کردم بپذیرم، بمونین.
    پوزخندی تلخ و بی روح به یک ور صورتش چسبید:
    - فرامرزخان!! این پنبه رو از گوشتون در بیارید که می تونید درباره ی زندگی من هم مثل بقیه تصمیم بگیرید. من خودم تصمیم گیرنده زندیگم هستم. ضمنا فرق من با دیگرون در اینه که از مرگ هم نمی ترسم. بالاتر از سیاهی هم رنگی نیست که، هست؟
    و با این حرف برگشت،قبل از رفتن نیم نگاهی به مهران انداخت و سالن را ترک کرد. لحظاتی سکوت حکمفرما شد. هیچ یک از مردها نمی دانستند چه بگویند. وضع بدی بود! مهران دلش می خواست بلند شود و برود... شاید به شش سال پیش، به جایی که آغاز ماجرا بود و پایانی می گذاشت روی همه ی آغازها!! همه چیز علامت تعجب داشت. هنوز نه با خودش کنار آمده بود نه با عقلش نه با فکرش و نه با دلش!! جریان زیادی ناجور بود. ای کاش همه چیز مرتب بود! ای کاش!
    دختری شانزده ساله، پسری بیست و هشت ساله!! این دختر کمی کمتر از نصف سن او را داشت!! خنده دار بود. این پیچ و تاب دلش برای چه بود؟ دخترکی که هنوز بلوز شلوار پسرانه می پوشید. هنوز درختها را فتح می کرد. هنوز داد می کشید و مـ ـستانه می خندید. اصلا منطق و عقلش کجا رفته؟
    عجب! عجبا! دلش چه قدرتمندانه از زیر یوغ منطق فراری بود.
    بالاخره سکوت شکسته شد:
    - مهران؟ نظر تو چیه؟
    نفسی کشید. سعی کرد افکارش را از درگیری بازخوانی کند. عقلش را فراخواند و منطقی ترین و دم دست ترین پاسخ را داد:
    - خب! من شاهین خان رو نمی شناسم. اما می گم سارا درسش خیلی خوبه و به امید خدا تا یک سال دیپلم می گیره، حیفه نیمه تموم رها کنه!
    - می دونم. راستش شاهین خان خیلی وقته که این پیشنهاد رو بهم داده اوایل که حرفش را نشنیده می گرفتم. بعد که کمی جدی تر شد گفتم سارا کوچیکه، اونم گفت هر قدر لازمه صبر می کنه. این روزا هم زیاد پاپیچم شده می گه سمانه رو سیزده سالگی شوهر دادی، اونوقت سارا با شانزده سال سن کوچیکه؟ حتی بهش گفتم که از درسش یه سال مونده، گفت، اشکال نداره فقط اجازه بدید یه انگشتر نامزدی دستش کنم بعد تا پایان درسش صبر می کنم. صاف برگشت بهم گفت، من چند سال صبر کردم چون رو نظر مثبت شما حساب کردم.
    - مگه شما بهش پاسخ مثبت دادید؟
    - نه، ولی منفی هم ندادم. حالا فکر می کنم ای کاش همون اول بحث ردش می کردم. اما می دونی شاهین خان از هر نظر تو منطقه سره، حیفم اومد بهش نه بگم.
    مهران در پی پاسخ مناسب کمی تعلل کرد. نمی فهمید چرا مغزش قفل کرده! آهسته گفت:
    - خب اگه شاهین خان واقعا می خوادش، باید بتونه یک سال دیگه هم صبر کنه... از کجا معلوم! شاید موارد بهتری هم برای سارا پیش بیاد. به نظر من زیر تعهد نره بهتره!
    فرامرزخان نفس عمیقی کشید:
    - گویا شاهین خان از همین موضوع می ترسه، یه جورایی تو حرفاش بهم فهموند که صبر کردن بیشتر درست نیست. یه چیزی ترسوندتش! از طرفی مورد بهتر از شاهین خان نمی دونم باید چطور باشه! خونواده اصیل و استخون داری داره، خیلی هم پولدار و سرشناسن. خودش هم مهندسه، بعد از مرگ پدرش هم اداره کل املاک اونو به عهده داره، خودش رو هم می شناسم با سن کمش خیلی قرص و محکمه، کسی رو حرفش حرف نمی زنه. از نظر قیافه هم خوبه. راستش خونواده های زیادی آرزوی وصلت باهاش رو دارن. ولی شاهین خان از سارا خوشش اومده خیلی هم رو خواستش مصره، حتی بهم گفته هر شرطی بذاریم می پذیره.
    باید چه کار می کرد؟ تاملی کرد و گفت:
    - ولی اونطور که من شنیدم. نسبت به رعیت سختگیره
    - نمی دونم. ولی به هر حال سارا قراره همسرش بشه نه رعیتش! مهران؟ می دونم سارا به حرف تو گوش می ده. باهاش حرف بزن و بخواه فردا تو مراسم حضور پیدا کنه!!
    اخمی کرد:
    - شما می خواهید سارا رو به زور شوهر بدید و منو هم تو این زورگویی شریک می کنید؟
    - نه، مطمئن باش اگه سارا نخواد هرگز اصرار به ازدواج نمی کنم. تنها چیزی هم که می خوام اینه، فردا سارا در مراسم حضور پیدا کنه، من قول این خواستگاری رو به شاهین خان دادم و خیلی برام بد می شه که زیر قولم بزنم. به خود شاهین خان هم گفتم که سارای من دختری نیست که زیر بار حرف زور بره. برای به دست آوردنش حتما باید خودش راضیش کنه اونم گفت برای این منظور لازمه چند باری باهم صحبت کنن.
    لبـ ـانش را به هم فشرد و با مکث گفت:
    - باشه، من باهاش حرف می زنم ولی قولی نمی دم. دوس ندارم از احترامی که بهم می ذاره سو استفاده کنم.
    فردای آن روز راس ساعت چهار شاهین خان به همراه مادر و خواهرش به منزل فرامرزخان وارد شدند. نیم ساعتی از حضورشان می گذشت و صحبت مهمانان یا مهران و فرامرزخان درباره آب و هوا و وضعیت محصول آن سال به بن بست رسیده بود. سکوت جمع را شهلا خواهر داماد، با کمی طعنه شکست:
    - سارا خانوم افتخار حضور نمی دن؟
    نگاه نگران فرامرزخان به سمت مهران کشیده شد. مهران با تکان مختصر سر، خیال او را راحت کرد. فرامرزخان باصدای بلندی گفت:
    - مهتاج خانوم، سارا رو صداش کنید.
    همزمان صدایی از بالای پله ها به گوش رسید:
    - نیازی نیست. خودم داشتم می اومدم.
    نگاه افراد از در باز سالن به طرف پله ها برگشت. سارا راحت و بی تکلف در حالیکه داشت دکمه سر آستینش را محکم می کرد از پله ها پایین می آمد. شلواری مشکی رنگ و بلوزی سفید به تن داشت. جلیقه اش هم با رنگ شلوارش ست بود؛طبق معمول، شال سفیدی هم به سر داشت که اخیرا به جای کلاه از آن استفاده می کرد. مهران با دین سر و وضع معمولی اش خنده محوی کرد.
    سارا با آرامش وارد سالن شد و با نرم سرش، سلامی داد. مهران به احترام او از جا برخاست! در حالیکه قبلا چنین کاری نمی کرد. با برخاستن او شاهین خان و به تعاقبش بقیه، البته به غیر از فرامرزخان، لحظه ای به احترامش بلند شدند. سارا با سر تشکری از جمع نموده و روی مبلی نشست. بعد زا نشستن نگاه قدر شناسانه ای به مهران انداخت، او هم پلکی در جواب زد.
    مادر شاهین خان با لبخندی پرسید:
    - چطوری دخترم؟
    سارا متین پاسخ داد:
    - خیلی ممنون. خوبم.
    شاهین خان که با لذت سرتاپای او را ورانداز می کرد، بی هوا پرسید:
    - چرا امسال تو مسابقات اسب سواری شرکت نکردی؟
    مغرورانه پاسخ داد:
    - خواستم فرصتی برای دیگرون داده باشم تا شانس خودشون رو امتحان کنن!
    و با خود فکر کرد دروغ که نگفته؟ خب با شرکت نکردنش فرصتی برای دیگران داده شده! هر چند دلیل عدم شرکتش، حجم عظیم دروسی بود که مهران بر سرشان آوار کرده و نزدیک بودن امتحانات پایان سال بود که فرصتی برای تمرین و مسابقه باقی نگذاشته بود.
    شهلا که فرصت مناسبی یافته بود، گفت:
    - شما غیر از لباس سواری، لباس دیگه ای ندارین؟
    و اشاره ای به لباسهای سارا کرد. واقعا از خواسته برادرش، که به جای دوست او این دخترک را انتخاب کرده بود، خوشش نمی آمد. سارا ابرویی بالا انداخت و با حوصله پاسخ داد:
    - نه، ندارم. از نظر شما اشکالی داره؟
    پیروزمندانه گفت:
    - نه ، چه اشکالی؟!! خودمون برات لباس تهیه می کنیم!
    اخمهای شاهین خان برای لحظه ای درهم رفت. آمده بود این دختر را نرم کند نه... سارا نگاه حقیرانه ای به لباسهای رنگ وارنگ و فرنگی شهلا کرد و با نیم خندی گفت:
    - چه جالب! چون من هم به محض دیدن شما از ذهنم گذشت که بهتون بگم، لباس مناسبی ندارین براتون بیارم ولی به احترام بزگترها سکوت کردم!!
    شاهین خان لبخندی زد و مهران به سختی لبخندش را فروخورد، او هم به محض دیدن شهلا این فکر از ذهنش گذشته بود!! شهلا از عصبانیت سرخ شده بود ولی چشم غره کوتاه مادر نگذاشت به جر و بحثش ادامه دهد. مادر شاهین خان برای تغییر جو به وجود آمده گفت:
    - عروس خانوم نمی خوان برامون چایی بیارن؟
    سارا با تسلط ویژه ای گفت:
    - تو منزل ما کسایی هستن که مسئول پذیرایی هستن، اگه چایی میل دارین دستوربدم براتون بیارن!
    مادر شاهین خان سعی کرد ارام بماند، گفت:
    - می دونم. ولی این یه رسمه!
    لبخندی زد:
    - آهان، از اون لحاظ، ولی من زیاد تابع رسم و رسوم نیستم اینو اکثر کسایی که منو می شناسن می دونن. ضمنا تا حالا چایی نه ریختم و نه آوردم. بلد هم نیستم.
    فرامرزخان در سکوت به نوه ی خود می نگریست. هیچ ناراحتی هم در چهره اش نمایان نبود. می دانست سارا چه خصوصیاتی دارد و اگر کسی او را می خواهد باید با رفتارهای خاص او کنار بیاید. اما شهلا که انتظار این حاضر جوابی را از عروس آینده شان نداشت با غیظ گفت:
    - ولی شما هر کی هم باشین باید بلد باشین یه استکان چایی جلو شوهرتون بذارین...

    کلامش درست و حسابی پایان نیافته بود که سارا با صدای بلند خندید و رو به شاهین خان گفت:
    - اوه، اینو از اول می گفتین! شما دنبال کسی می گردین که یه چایی مقابلتون بذاره. این که مشکلی نیستو با مهتاج خانوم ازدواج کنین. چایی هاش حرف نداره به خدا! تضمین شده ی تضمین شده! تازه غداهاش هم عالی ان. علاوه براون نیازی نیست براش لباس هم بخرید. سود می کنید!!
    شاهین خان با دو انگشت لب پایینی خود را می فرشد تا خنده اش را مهار کند، سارا را در همان برخورد اول شناخته بود. اما شهلا که فقط چند سالی از سارا بزرگتر بود و هنوز آنچنان که باید با صبر و سیاست آشنایی نداشت، با عصبانیت از جابرخاست:
    - واقعا که!!
    اما قبل از حرکت، با صدای برادر متوقف شد:
    - بشین...
    و آرامتر افزود:
    - لطفا
    در دل سارا جشن بود، خوب توانسته بود از مرحله ی اول خواستگاری برآید. در حالیکه از جا برمی خاست، گفت:
    - از آشناییتون خوشحال شدم. کار مهمتری دارم که باید به اون برسم.
    مادر شاهین خان هم هر چند از شرایط راضی نبود ولی باز ملایم گفت:
    - ما هم خوشحال شدیم. ولی می شه بپرسم چه کار مهمتری از این مجلس دارید؟
    و روی مجلس تاکید کرد، یعنی چه چیزی مهمتر از خواستگاری!!
    سارا لبخندی زد:
    - بله، می رم اسب سواری!
    و در حال حرکت کلمه خداحافظی را هم زیر لب شکاند؛ مفهوم واضح بود: خیلی محترمانه بلند شوید بروید!
    با خنده داشت به سمت درب خروج می رفت که شاهین خان گفت:
    - یه لحظه صبر کنید.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    با خنده داشت به سمت درب خروج می رفت که شاهین خان گفت:
    - یه لحظه صبر کنید.
    و سپس رو به فرامرزخان گفت:
    - اگه اجازه بدین، من هم ایشون رو همراهی کنم!
    خنده از لبان سارا محو شد منتظر جواب فرامرزخان بود. جوابی که:
    - خواهش می کنم.
    آه از نهادش بلند شد و لبـ ـانش را حرصی به هم فشرد حرفی با خود داشت « ای پدر بزرگ! هی می خوام جلو همه احترامتون رو نگه دارم هی شما سو استفاده کن!» شاهین خان پیروز مندانه به سارا نگاه کرد و گفت:
    - در خدمتم.
    پوفی زیر لب کشید « خدمت بخوره تو کله ی بی مخت!» مـ ـستاصل نگاهی به مهران کرد. از دستش دلخور بود. از دیشب تاکنون هزار فکر ناجور به سرش رخ داده بود. اولی هم این بود که برود یک جایی گم و گور شود! اصلا دلش می خواست این دکتر را یک جوری بچزاند! هر وقت دیگر بود این جرات و راحتی را داشت که بگوید « آقای دکتر شما هم بیایید! اینطوری بیشتر خوش می گذره!» ولی حالا فقط شاهین خان نبود که می خواست ادب کند، یکی دیگر هم بود!!
    مهران با ناراحتی کمی در جایش جابجا شد ولی چیزی نگفت. نمی شد که بگوید « منم میام. منم میام!»
    چاره ای نبود. در حال خروج از عمارت با صدای بلندی گفت:
    - آقا سجاد، اسبـــم!!
    بعد از چند لحظه اسب هر دو شان مقابلشان بود. اسب مشکی سارا و اسب کهربایی همراهش، شاهین خان افسار اسب سارا را گرفت و محترمانه گفت:
    - بفرمایید، سوار شید.
    سارا پوزخندی زد و افسار را از دست او کشید و در یک حرکت پشت اسب پرید. شاهین خان لبخندی زد و سری تکان داد و سوار اسب خود شد. از دلش گذشت « عجب زوجی می شیم ما دوتا!!»
    چند دقیه ای بود که در سکوت همگام شده بودند. سارا بر عکس بغـ ـل دستی اش حال خوشی نداشت. دلش می خواست برود به دریاچه اش و سرش را داخل آب فرو برد و یک داد حسابی بکشد:
    « مگه من همین حالاش شوهر ندارم؟؟!!»
    خنده تلخی کرد. به فکر مزخرف خود خندید. چه خوش خیال! تمثیل واقعیه این که ، تو خونه ی دختر عروسیه، از خونواده ی دوماد خبری نیست!!
    بی خود و بی جهت چشمانش نم برداشته بود، اخمهایش را در هم کشید و نگاهش را برای لحظاتی به آفتاب دوخت. ترجیح می داد سکوت مابینشان تا ابد نشکند!
    اسبها به دستور سوارانشان آرام گام برمی داشتند، ولی از آنجایی که مشکی عادت به این آرامش نداشت هی بیقراری می کرد و سارا در هر قدم ناچار از کنترلش...
    شاهین خان با تحسین به سبک سواری او می نگریست. سرفه ی کوتاهی کرد و سکوت را شکست. نیامده بود که ساکت بماند:
    - کجا داریم می ریم؟
    سارا شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت. اصلا از وز وز این مگش مزاحم خوشش نمی آمد. خودش کم فکر داشت یکی هم از در و دیوار ریخت! انتظار برای جواب طولانی شد. شاهین خان گفت:
    - تو دختر جالبی هستی!
    به سمتش برگشت ونگاه عاقل اندر سفیهی حواله اش کرد و دوباره به روبرو خیره شد. خیلی دلش می خواست مشت محکمی به دهان او بکوبد. هر چه هم می گذشت این حس در او تقویت می گردید. به خصوص که کم حقش نبود! با آن همه زورگویی که در حق مردم نموده بود. با تصور این صحنه خنده کوتاهی تا پشت لبش کشیده شد. اما با انقباض عضلات صورت آن را در همان حد نگه داشت.
    وز وز هنوز ادامه داشت:
    - اسب قشنگیه!
    تنها پاسخ سارا نفس عمیقی بود که کشید. دست مشت شده اش را کمی شل تر کرد تا عرقش خشک شود « به جان خودم صورتت جون میده برا زور آزمایی » مشکی هم چون صاحبش هر دم بی تابتر می نمود. شاهین خان گامی را که عقب تر بود جبران کرد و مقابل اسب او ایستاد و در حالیکه ضربات ملایمی بر گردن مشکی می زد، گفت:
    - شنیدم خودت گرفتی و رامش کردی!
    زبر لب گفت:
    - همینطوره!
    و با این حرف سرش را بالاتر گرفت و برای اولین بار نگاه دقیق تری به شاهین خان انداخت. پیراهنی سفید و شلواری تنگ و مشکی و کفشهایی مخصوص سواری، عجب لباسهایشان ست بود!! عرقی هم به علت گرمای تابستان بر پیشانی اش نشسته بود و موجب شده بود چند تار مویش به پیشانی اش بچسبد. ابروانی پر و مشکی هم داشت. با خود اندیشید« ولی قیافه اش زیاد هم بدک نیست. هر چند گرد و قلمبه ی خودمون هم خوبه!! » در حالیکه این بار نتوانسته بود خنده کمـ ـرنگش را از اندیشه ی در ذهنش پنهان کند و در راستای بررسی اش به لبان او رسید و تازه متوجه لبخند معنی دار او شد. به سرعت نگاه برگرفت.
    شاهین خان خنده کنترل شده ای کرد و گفت:
    - تموم شد؟
    همان طور که انتظار داشت پاسخی نرسید. ادامه داد:
    - خوب بود، حالا؟!!
    سارا با پر رویی سربلند کرد، گند زده بود که زده بود، دلیل نمی شد سر به زیر باشد. اصلا خوب کاری کرده بود. وای که مشتش باز عرق کرده بود! گفت:
    - چــــی؟
    شاهین خان خنده یبلندی سر داد و از اسب پایین پرید از شرایط موجود راضی بود. با چشمانی مشتاق او را نگریست و گفت:
    - سارا ما زوج خوبی می شیم.
    این بار پوزخندش صدا دار بود:
    - من اینطور فکر نمی کنم.
    قیافه ی مرد جدی شد:
    - چرا؟
    - نیازی به توضیح نمی بینم. پاسخ تقاضای شما رو تو خونه تلویحا دادم. حالا هم مـ ـستقیما می گم. جواب من منفیه!
    - ولی من فکر می کنم این حق رو داشته باشم که بدونم چه ایرادی دارم.
    همزمان با حرف زدنش با سارا دستش را روی گرن اسب نهاده بودو از حرکت آن جلوگیری می کرد. گوشه لب سارا کشیده شد. حوصله حرف زدن با او را نداشت. اصلا حوصله هیچ چیز را نداشت! دنبال راه فرار می گشت:
    - شما فکر کنین بی دلیل.
    - منطقی نیست!
    کلافه سری تکان داد و خواست اسبش را کنار بکشد.
    شاهین خان با ضربات ملایم دستش دوباره اسب را سرجایش ایست داد. درست به اندازه ی سارا به زبان اسبها وارد بود. حالا دیگر لحن سوارکار عصبی بود:
    - من از بچگی هم آدم با منطقی نبودم.
    شاهین خان بلند خندید:
    - در این که شکی نیست! ولی تو دختر قوی، باهوش، توانا و بسیار با دل و جراتی هستی و این خصوصیاتی هست که من برای همسر آیندم در نظر دارم. تو دقیقا با این خلقیات برای من ایده آلی!!
    سارا با غیظ جواب داد:
    - خوش به حالتون! ولی شما از هیچ لحاظ برای من ایده آل نیستین اگه من جای شما بودم می پریدم پشت اسبم و می رفتم دنبال خونوادم و برمی گشتم به خونه، پشت سرم رو هم نگاه نمی کردم.
    - داری تهدید می کنی؟
    از رو نرفت. جواب نگاهش را با نگاه بدتری داد:
    - تهدید نه، ولی توهین چرا!! آقای محترم سرنوشت من و شما هرگز با هم گره نمی خوره، برید دنبال زندیگتون.
    شاهین خان متفکر چند لحظه ای سکوت کرد. پاسخ منفی سارا چیزی فراتر از ناز دخترانه به نظر می رسید، قاطع و محکم. به یاد نمی آورد در تمام طول عمرش چنین پاسخی را دریافت کرده باشد. در واقع او این خواستگاری را فرمالیته تصور می کرد و به هیچ عنوان انتظاتر شنیدن پاسخ « نه » را نداشت. خوب به برتری های خود واقف بود و حتی خود را برتر از آنچه بود می پنداشت. در زندگی به هر چه خواسته بود رسیده بود. سر دواندنهای فرامرزخان و حرفهایش را پای بازار گرمی گذاشته بود. از پیش، خود را شوهر او می پنداشت. هر چند اخیرا که به آنجا می آمد بوهای خوبی به مشامش نمی خورد! سارا با آن دکتر شهری زیادی دم خور شده بود! ولی حالا او را می خواست، حتی بیشتر از گذشته... با احتیاط پرسید:
    - پای کس دیگه ای در میونه؟
    سارا با نفرت لبـ ـانش را جمع کرد و با همان نگاه خیره ی خود گفت:
    - این مطلب هیچ ربطی به شما نداره!
    شاهین خان نگاه از او برگرفت و نفسش را محکم به بیرون فوت کرد. فعلا وقت قدرت نمایی نبود. به پاسخ مثبت سارا نیاز داشت و می دانست نمی تواند با زور راه به جایی ببرد. سعی کرد لحن خود را تا حد امکان آرام نگه دارد:
    - سارا، تو تو زندگی چی می خوای که من ندارم؟ من حاضرم هر چیزی رو که طالبش هستی در اختیارت قرار بدم. فکر کن. درست تر فکر کن.. من و تو زوج قرتمندی می شیم!
    لحن سارا برعکس حریف بود:
    - قدرتمند بشیم که چی بشه! که بیشتر خون مردم رو تو شیشه کنی؟ بیشتر بهشون زور بگی؟ اصلا تو چی داری که مال خودت باشه و بتونی تا این حد بهشون بنازی؟ زمین، ملک، باغ و اسب، همه رو که از بابات به ارث بردی. می دونی من چی می خوام انسانیت، چیزی که در وجود تو نیست.
    شاهین خان شاید برای اولین بار بود که در عمرش چنین درشت می شنید. نگاهی به سرتاپای سارا انداخت. بی شک نصف خودش هم وزن نداشت! آنوقت!! چشمانش را بست، نه! نمی توانست به این سادگی ها از او دست بکشد. بار دیگر نگاهش را به او داد و با آرامشی که به سختی توانسته بود به خود القا کند، گفت:
    - چی باعث شده این قدر نسبت به من بدبین باشی؟
    سارا زهرخندی زد:
    - خودت، رفتارت، گفتارت، نگاهت و از همه بدتر طرز زندیگ کردنت!
    اخمی میان ابروان شاهین خان نشست:
    - نمی فهمم. منظورت رو نمی فهمم، مگه من چی کار کردم؟
    سارا لحن تمسخر آمیزی به خود گرفت:
    - کدوم یکی رو بگم؟ از اینکه مردم رو به بیگاری می کشی؟ از آدمایی که آوارشون کردی؟ از کسایی که زندگی رو به کامشون زهر کردی؟ باز هم بگم؟
    و حرصی خنده ای کرد:
    - یه چیزهایی هست که من از گفتنشون شرم دارم ولی تو انجامشون دادی! یه نگاه به خودت بنداز! ببین کجا وایستادی؟ رو خاک! زیر یه درخت! زیر آفتاب! دستت رو، رو پیـ ـشونیت بکش. تحمل گرمای آفتاب رو نداری، اونوقت احساس خدایی می کنی!!
    و با عصبانیت جهت نگاه خود را به سمتی دیگر چرخاند.
    چند لحظه ای سکوت برقرار شد. شاهین خان تصور نمی کرد با چنین برخوردی روبرو شود. از نظر او چنین حرفهایی از دختری شانزده ساله بعید بود. جوابی در آستین نداشت. تمام سعی اش بر این بود که با حرف نسنجیده ای اوضاع را بدتر از این نکند. برای پاسخ مناسب نیاز به فکر داشت. در گرماگرم این تفکرات بود که دستش را بی هوا به سمت موهای خود برد؛ گردن اسب آزاد شد.
    همان لحظه کافی بود برای کنار کشیدن سارا!
    افسار را محکم گرفت و تاخت زد. خوب می دانست شاهین خان را له کرده است. او را که چندین برابر سارا هیکل داشت و اسم و رسم! نفس راحتی کشید. احساس خوبی داشت. ریه های خود را چند بار از هوای تازه پر و خالی کرد. هر وقت دیگر بود برای شاهکارش سبکبار می خندید اما یک چیزی مانع خنده ی از ته دلش می شد، چیزی که حتی مرورش در ذهن، قلبش را سفت می فشرد... یک نفس تاخت زد، شاید خنکای دریاچه اش آرامش می کرد.

    شاهین خان به آرامی پای خود را روی خاک می کشید. نگاهش هنوز به راهی بود که سارا دور شده بود. ناباورانه به او می اندیشید. به حرفهایش، به نگاهش، کلامی بارها و بارها در ذهنش تکرار می شد:
    « تهدید نه ولی توهین چرا!!»
    و زیر لب زمزمه کرد:
    « احساس خدایی»
    نفس عمیقی کشید. چه فکر می کرد و چه شد! به سمت اسبش راه افتاد. یعنی امیدی بود؟!
    پایان فصل شش
    فصل هفتم
    آغاز شهریور نزدیکتر می شد و روزهای تعطیل به پایان می رسید. تعطیلاتی که تقریبا به کام هیچ یک خوش نیامده بود.
    مهران سفر کوتاهی به تهران داشت. حضور گاه و بی گاه شاهین خان سبب شده بود که سفرش یک هفته بیشتر به طول نیانجامد. هر چند همان چند روز هم مجبور به رفتن شد؛ آپارتمانش آماده تحویل بود. در این سفر به اصرار نادر اتومبیلی هم خریداری کرد و به این ترتیب خانواده را به بازگشتش امیدوارتر نمود، به طوری که مادر هر چه سریعتر مواردی را برای ازدواجش ردیف کرد، به خصوص که این بار مهران در برابر اشتیاق مادر سکوت پیشه کرده بود. ولی درست قبل از گذاشتن قرار خواستگاری بی حوصله گفت:
    - مامان، فقط یه مدت کوتاه بهم مهلت بدید.

    مادر هم عصبانی غر زد:
    - آخه تا کی؟ بیست و هشت سالت هم داره تموم می شه!

    از طرفی سارا از حضور شاهین خانِ پر رو کلافه شده بود. او که اصلا از رو نمی رفت. در واقع تمایل ظاهری فرامرزخان موجب شجاعت بیشترش می شد. چندین بار به دیدن سارا آمد. حتی گاهی کارشان به جر و بحث شدید کشیده می شد و سعی شاهین خان در آرام نمودن سارای عصبانی بی نتیجه می ماند.
    شاهین خان در مقابل اعتراضات سارا مبنی بر رفتارش با مردم گفته بود:
    - برخی از رفتارها مقتضای شرایط و موقعیت یک فرده

    سارا هم جواب داده بود:
    - بله می فهمم گرگ به خاطر طبیعتش درنده است و عقرب به همین دلیل نیش می زنه ولی این منم که تصمیم می گیرم با کی و چه طبیعتی همراه بشم و بدون تردید شما انتخاب من نیستید!

    به هر حال بد یا خوب روزهای آغاز مدرسه فرا می رسید؛سالی که برای ابراهیم و سارا سرنوشت ساز بود، آنها خود را برای شرکت در آزمون متفرقه دیپلم آماده می کردند. حالا دیگر سارای شانزده ساله و ابراهیم هیجده ساله، بچه های بازیگوش دیروز نبودند که نیاز به اجبار معلم داشته باشند. علاقه به تحصیل و پیشرفت انگیزه خوبی برای مطالعه دروسشان بود.
    دروس مشترک آن دو از یک طرف، و رسمی شدن روابط مهران و سارا از طرف دیگر، موجب شده بود که هم بازی های قدیمی وقت خود را با هم بگذرانند، به طوری که بعد از ظهرها یا در کلاس خالی و یا در سالن انتظار مطب کنار هم بوده و به مرور و رفع اشکال دروس خود می پرداختند و نمی دانستند این کارشان به مذاق یک نفر، علی رغم سکوتش، زیاد خوش نمی آید! و هر چه بیشتر می گذشت این حس شدت می یافت تا حدی که گاهی اعتراضی غیر قابل پیش بینی و بی دلیل دریافت می کردند که متعجبشان می کرد. به هرحال، ابراهیم و سارا زیادی با هم راحت بودند.

    اواسط آبان بود، صدای ضرباتی که به در اتاق می خورد او را از خواب پراند. گیج و مات برخاست و در را گشود. مهتاج خانوم آشفته و نگران پشت در بود. مهران نگاهی به پنجره انداخت هوا هنوز نیمه تاریک بود. خواب آلوده پرسید:
    - چی شده؟

    مهتاج خانوم دستپاچه گفت:
    - سارا! سارا نیستش!!
    - یعنی چی؟
    مـ ـستاصل دستانش را در هوا تکان داد:
    - یعنی همین، سارا سر جاش نیست.
    مهران مبهوت گفت:
    - خب حتما، پایین رفت، نمی دونم جایی، کاری...
    - نه همه جا رو گشتیم. نیست!
    چشمانش را بیشتر گشود. خواب از سرش پریده بود:
    - مگه می شه، نباشه، آب که نشده!!
    با بیچارگی گفت:
    - از سر شب نبوده، اصلا تخـ ـتش دست نخورده!
    مهران بقایای خوابی را که در سر داشت با فوت بلندی پراند. نگران شده بود. به طرف اتاق سارا راه افتاد. در اتاق باز بود. داخل رفت، تخـ ـت سارا مرتب بود! کلافه رو به مهتاج خانوم کرد:
    - فکر کنم به طلوع آفتاب چیزی نمونده
    - همینطوره
    - خب، پس حتمی رفته طلوع آفتاب رو تماشا کنه، اون از این کارا زیاد می کنه!
    مهتاج خانوم با اطمینان گفت:
    - نه اون امشب رو این تخـ ـت نخوابیده، اینو مطمئنم.
    - چطور؟
    اشاره ای به روتخـ ـتی سارا کرد:
    - می بینید که تمیز و مرتبه
    مهران مجاب نشده گفت:
    - خب شاید مرتب کرده و رفته
    مهتاج خانوم ناراحت و کلافه دست بر پای خود کوبید:
    - اون کی تا حالا از این کارا کرده که این دومین بارش باشه
    باز هم پوفی کشید. سعی کرد با آرامش بیشتری فکر کند. دیشب چه شده بود؟ در حالیکه با خود حرف می زد، زیر لب گفت:"
    - دیشب که سر شام بود. حرفی هم نزد. بعد شب بخیر گفت و به طبقه بالا اومد...
    و خطاب به مهتاج خانوم گفت:
    - ببینم شما دیدین به اتاقش اومد یا نه؟
    - چرا، من خورم دیدم که اومد.
    - خب چیزی نگفت؟
    - نه، هیچ چیز
    دستی بر پیشانی خود کشید و گفت:
    - کجاها رو گشتین؟
    - همه جا رو، همه ی خونه رو گشتیم. حتی به اصطبل هم سر زدیم.
    مهتاج خانوم با یاد آوردن مطلبی با هیجان گفت:
    - راستی تازی هم نیست.
    مهران با تعجب به او خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
    - یعنی کجا رفته؟
    مهران با تعجب به او خیره شد و زیر لب زمزمه کرد:
    - یعنی کجا رفته؟

    در حالیکه با عجله بیرون می رفت، گفت:
    - نگران نباشید. پیداش می کنم.

    چند لحظه بعد در هوای گرگ و میش صبح به باغ خالی از برگ و گل خیره شده و سعی می کرد روی جاهایی که سارا می تواند برود، تمرکز کند. میزان دور شدنش را می شد با بردن یا نبردن اسبش تخمین زد. سری به اصطبل زد. اسبش نبود. پس فاصله محدود می شد. سراغ لانه ی تازی رفت، نه خیر سگش نبود. پس دو تایی جیم شده بودند. کلی در ذهنش جستجو کرد. غیر از اینکه تا حدی برخوردشان با هم جدی شده بود، هیچ مشکل دیگری وجود نداشت. یعنی اتفاقی نیفتاده بود که سارا بخواهد عکس العمل نشان دهد؛ همه چیز مرتب بود!
    علی رغم این افکار، چیزی قلبش را قلقلک می داد. سارا تمام شب را در اتاقش نبوده، تمام شب! یعنی کجا می توانست رفته باشد؟ و مهمتر از آن... خیلی مهمتر، تنها بوده؟ یا... با کس دیگری!!
    پوفی کشید . سعی کرد افکار آزار دهنده را از ذهنش دور کند. زمزمه کرد« اون دختر خوبیه، خیلی خوب، من مطمئنم!»
    اسبش را زین کرد و سوار شد، اینطوری سریعتر می توانست پیدایش کند. تقریبا به هر جایی از باغ که حدس می زد رفته باشد سر زد اما نبود.
    انوار طلایی خورشید اولین پرده نمایش آن روز را به اجرا در آورده بودند و هوا کمی روشن شده بود، باد خنکی می وزید. اما سرمایی که درونش را می لرزاند بیهوده سعی می کرد به خود بقبولاند از باد است. چند باری نامی بر ذهنش سایه انداخت ولی با عجله و بیتاب عقبش راند. اسمی که سالها بود کنار آن یکی اسم خودنمایی می کرد و آن را ندید می گرفت... نه او به آن دو ایمان داشت. داشت؟ یعنی داشت؟!
    نفسش را حبس کرده و دوباره بیرون داد. به سمت در باغ راند. باید به کدام سو می رفت؟
    خانه ی بی بی؟ اخر چرا باید سارا به آنجا می رفت؟
    دریاچه؟ ولی شب آن هم پاییز؟
    چشمانش را بست. شاید در مطب یا مدرسه بودند، اوف لعنت به افکار بی اجازه؟ ، بود.
    از اسب پایین پرید و به اتاقها سر کشید:
    - سارا؟ ســـارا؟!

    دستی میان موهایش کشید. خیالش راحت شد یا ناراحت؟
    خب چاره ای نبود. پشت اسب پرسید، سر زدن به دریاچه هم بی ضرر بود. با لگدی زیر شکم اسب آن را وادار به سرعت گرفتن کرد. سواری همراه سارا موجب شده بود مهارت زیادی در این زمینه کسب کند.
    یعنی او چرا باید نصف شب به دریاچه برود؟ آن هم تنها! تنها؟ نه این غیر ممکن بود. مهران بعد از سالها خوب می دانست که سارا از تنهایی خوشش نمی آید. حتی گاهی این خوش نیامدن تا مرز ترس هم پیش می رود هر چند همیشه سعی در تکذیب آن می کند. پس اگر نصفه شبی تنها نرفته، پس به چه کسی بوده؟
    منطقش اصرار داشت که شب پیش سارا تنها نبوده و قلبش هی نهیب می زد بی شک تنها بوده!
    با تکان دادن سر افکار مزاحم را از مغزش راند.
    در حال حرکت نگاهی دقیق و موشکافانه به اطراف می انداخت، شاید اثری، ردی بود.

    فاصله زیادی از باغ دور نشده بود که کسی را دید. نه...
    کسانی را دید!!
    ایستاد. خشکش زد.
    هوا روشن شده بود با دقت به روبرو نگریست، حتی از همین فاصله هم...
    فاصله زیادی از باغ دور نشده بود که کسی را دید. نه...
    کسانی را دید!!
    ایستاد. خشکش زد.
    هوا روشن شده بود با دقت به روبرو نگریست، حتی از همین فاصله هم به راحتی می توانست سارا را بشناسد؛ ایستاده بود... تنها نبود. یکی هم مقابلش بود، همان که مدتی می شد نامش کنار سارا آزارش می داد... ابراهیم.
    کمی به سمت صورت سارا خم شده بود و چیزی می گفت! سارا کنار کشید و جلوتر آمد. ولی، ولی انگار بی حال بود و بی رمق!
    ابراهیم نیز برگشت و همراهش شد.
    از اسب پایین آمد.
    این همان چیزی بود که می ترسید! سارا و ابراهیم... چرا هر وقت این اسامی را می شنید ابراهیم و ساره ی مشهور در ذهنش تداعی می شد. هرچند اوایل مهم نبود. خب یک پسر و دختر با دو سال تفاوت سنی، چه ایرادی داشت! اما هر چه بیشتر گذشت یک جوری شد، یک جوری که خودش هم نمی فهمید چه جوری! کم کم صدای خنده بلند سارا به همراه دوست بچگی اش برایش خوشایند نبود! دیگر عقب عقب رفتنهای سارا مقابل ابراهیم و یک ریز حرف زدنش با او نفسش را بند می آورد. این روزها هم کوباندن چند باره دفتر و کتابش روی سر او و سر به سر گذاشتنش حقیقتا نگرانش می کرد. سارا هیچوقت با او اینقدر راحت نبود تازگی ها هم صحبتهایش به « سلام» « حال شما؟» « با اجازه » ختم می شد!
    اما باز همه اینها باعث نمی شد به خود اجازه فکر نادرست بدهد، اما حالا... مشوش به روبرویش می نگریست به چشمانش اعتماد نداشت. چند بار پلک زد، نه، سراب نبود. بدون شک آن دو بودند، با هم، سر صبحی(!)
    ناخودآگاه دندانهایش به هم فشرده شد. سارا از سر شب نبود!
    چشمهای عصبانی اش را مـ ـستقیم به روبرو دوخته بود. این یعنی چه؟!
    به آنها اعتماد داشت؟ هه هه! به گرگ و میش در کنار هم؟
    وای!
    گلویش خشک شده و مغزش دیگر کار نمی کرد.
    آن دونفر روبرویی هم متوجه حضورش گشته بودند و بی اختیار ایستاده بودند. سارا رنگ پریده و مـ ـستاصل به نظر می رسید. انگار قدرت ایستادن روی پاهایش رانداشت گامی به عقب برداشت و به درختی که نزدیکش بود تکیه زد. چشمهای خیره ی کم انرژی اش به مهران خیره بودند. می شناختش خیلی خوب! از همین فاصله هم می توانست طوفان را تشخیص دهد. خسته وبی طاقت سرش را به درخت چسباند و منتظر ایستاد. نمی دانست چه بگوید! اصلا نمی خواست چیزی بگوید!
    ابراهیم نفس محکمی کشید، همین یکی را کم داشت! با نگرانی نگاهی به سارا کرد و دوباره نگاهش را به روبرو داد. او نیز نمی دانست چگونه می توان جلوی طوفان را گرفت! باید راهی پیدا می کرد.
    مهران با نگاه خشمگینش می خواست هر دوی آنها را له کند. کسانی که به اعتمادش پشت کرده بودند! نمی خواست توضیحی بشنود؛ چیزی که عیان است...
    افسار اسب را رها کرد و به طرفشان راه افتاد. گامهایش سنگین و نگاهش برافروخته اش را مـ ـستقیم به سارا دوخته بود!
    ابراهیم نگاهی به پشت سر انداخت و عصبی سری تکان داد. در سنی بود که از علت خشم مهران مطلع باشد و به راحتی احساس او را درک کند.
    مهران در چند متری شان قرار داشت.
    ابراهیم نفسی را که در سیـ ـنه اش محبـ ـوس شده بود بیرون داد و سعی کرد بگوید:
    - یه لحظه گوش کنید!
    اما او چیزی نمی شنید. نمی خواست چیزی بشنود اصلا ابراهیم را نمی دید. هدفش سارا بود؛ کسی که فکر می کرد بیش از شش سال از عمرش را برای بزرگ کردن او صرف کرده!
    انگار برای هدر دادن این مدت عمرش و به اندازه روزهایی که با یادش سر کرده، متهم بود! برای بی توجهی هایش، برای صمیمیتش با یکی دیگر!
    حال در یکی دو متری سارا بود.
    ابراهیم چشمان خسته اش را بیشتر گشود، جایی برای تعلل وجود نداشت، فعلا سارا قادر به روبرو شدن نبود! جلو آمد و مقابل مهران قرار گرفت. باید به نحوی مانع او می شد. برایش احترام زیادی قائل بود، نه می توانست سرش داد بکشد و نه با او دست به یقه شود!
    مشت گره کرده ی مهران برای فرود بر صورتش بالا آماده بود که ابراهیم تند و محکم و با صدای بلندی گفت:
    - ما تنها نبودیم!!

    مکث کوتاهی کرد، دستش را پایین انداخت. نگاه خشمگینش را باری دریافت توضیح بیشتر به ابراهیم دوخت.
    ابراهیم تا او را متوجه خود دید، ادامه داد:
    - تیرداد و صادق هم همرامون بودن.
    -------------------------------------------------
    مکث کوتاهی کرد، دستش را پایین انداخت. نگاه خشمگینش را باری دریافت توضیح بیشتر به ابراهیم دوخت.
    ابراهیم تا او را متوجه خود دید، ادامه داد:
    - تیرداد و صادق هم همرامون بودن.
    و در حالیکه نفسی می کشید، گفت:
    - گرگ!... رفته بودیم شکار گرگ!
    مهران سعی کرد قفلی را که بر مغزش خورده بود، باز کند « گرگ» چند بار این کلمه را در ذهنش تکرار کرد. مدتی بود روستاییان از وجود گرگی که شبانه به گوسفندانشان حمله می کرد، در عذاب بودند. صحبتهای چند روز اخیر را در مورد آن بخاطر می آورد. نگاهی به ابراهیم و بعد به سارا انداخت. سارا همچنان به درخت تکیه زده و ظاهرا حالش بد بود.
    در این فاصله ابراهیم بار دیگر به پشت سر خود نظری انداخت. نفس راحتی کشید. در حالیکه به آن سو اشاره می کرد، گفت:
    - تیرداد و صادق هم دارن میان.
    مهران نگاهش را از سارا کند و به آن سمت نگریست. با نزدیکتر شدنشان قابل تشخیص شدند. تیرداد و صادق بودند که چیزی را بر دوششان حمل می کردند. ابراهیم احتیاطا هنوز مابین سارا و مهران ایستاده بود و جنب نمی خورد. با نزدیک تر شدن صادق و تیرداد، ابراهیم ارامتر گفت:
    - این هم گرگ، کشته شده!
    مهران به گرگی که به چوب بلندی بسته شده بود و یک سر چوب روی دوش صادق و سر دیگرش روی دوش تیرداد بود، نگاهی کرد. لاشه خون آلود و داغون بود. گامی به آنها نزدیک شد.
    ابراهیم نگاهی به مهران کرد، هنوز چهره ای عصبانی داشت ولی طوفان دیگر فرو کش کرده بود. نفس عمیقی کشید و صورتش را به سمت سارا چرخاند تبسم کمـ ـرنگی زد. از کار خود راضی بود. به آرامی به طرف مهران راه افتاد.
    صادق با نگاهی به ابراهیم اشاره کرد « چی شده؟» و ابراهیم هم به همان روش پاسخ داد« هیچی» مهران همچنان ساکت بود که تیرداد با لذت و افتخار گفت:
    - آقای دکتر می بینید خودمون شکارش کردیما!
    مهران بدون دادن پاسخ به تیرداد نگاه کرد. با همان اخمی که روی پیشانی حفظ کرده بود، رو به سارا کرد و آمرانه گفت:
    - برگرد خونه!
    از جایش تکان نخورد، اصلا چیزی نشنید. چشمان سرخ شده اش پر از اندوه بود. مثل آدمهای در خواب ایستاده بود. اینبار حرصی تر صدایش کرد:
    - سارا، با توام!
    نگاهش سوالی به سمتش برگشت. مهران تکرار کرد:
    - گفتم، برگرد خونه!
    با کمی فکر توانست مفهوم کلمات او را بفهمد. به آرامی از درخت کنده شد و راه افتاد. گویا پاهایش جانی برای گام برداشتن نداشتند؛ روی زمین کشیده می شدند. چند لحظه ای متعجب به دور شدنش نگریست، تا حال او را چنین بی حال ندیده بود.
    وقتی سارا کاملا دور شد، نگاه از او برگرفت و با سگرمه های درهم پرسید:
    - کجا می برینش؟
    ابراهیم پسخ داد:
    - میدون اصلی، باید اهالی بفهمند تا از امشب سر راحت رو بالش بذارین.
    سری تکان داد، یعنی فهمیدم. بعد پشت به آنها کرده راه افتاد. ابراهیم صدایش کرد:
    - آقای دکتر؟ شما هم بیایید.
    این تنها جمله ای بود که به ذهنش رسید تا مهران را از رفتن و دعوای احتمالی با سارا بازدارد ولی او بدون توجه به راه خود ادامه داد.
    ابراهیم همچنان نگران بود، اخمهای دکتر از هم گشوده نشده بود. با گامهای بلندی دنبالش رفت و صدا کرد:
    - آقای دکتر؟
    مهران ایستاد. ابراهیم خود را مقابلش رساند و در حالیکه آب دهانش را قورت می داد، گفت:
    - خواستم، بهتون بگم سارا حالش خوب نیست!
    گوشه ی ابرویش مضطرب بالا رفت، ابراهیم خود ادامه داد:
    - سگش، تازی، کشته شد!
    ناباورانه نگاهش کرد:
    - چی؟!
    با تاسف سری تکان داد:
    - به طرز فجیعی کشته شد.
    و آهی کشید. مهران حیرتزده پرسید:
    - چطور؟
    ابراهیم سرش را پایین انداخت:
    - با گرگ درگیر شد. دیدید که، گرگ دوبرابر تازی بود. در مقابل چشمان همه مون، مقابل چشمای سارا، از هم دریده شد!
    مهران با بهت گفت:
    - شما چی کار کردین؟ ایستادید تماشا کردید؟
    کلافه جواب داد:
    - چی کار می تونستیم بکنیم؟ تفنگ شکاری همرامون بود ولی می ترسیدیم شلیک کنیم به تازی بخوره ولی وقتی دیدیم دیگه جونی برا تازی نمونده هر دو مون رفتیم جلو و شلیک کردیم. گرگ از پا دراومد ولی تازی هم از پا در اومد.
    مهران با ناراحتی تنها سوالی که برایش مهم بود، پرسید:
    - سارا چه حالی شد؟
    ابراهیم سری تکان داد:
    - گفتن نداره که، خودتون که می دونین سارا تازی رو از وقتی یه توله بود بزرگش کرده، می دونید چقدر دوسش داشت. همیشه باهم بودن.
    و با چشمان سرخ و بغض کرده ادامه داد:
    - خودش می گفت هیچ موجودی تو دنیا اونو به اندازه ی تازی دوس نداره!!
    ساکت کمی فکر کرد و طلبکارانه گفت:
    - چرا سارا رو همراه خودتون بردین؟
    ابراهیم تبسمی زد:
    - سارا ما رو با خودش برده بود نه که ما سارا رو برده باشیم. نقشه، نقشه ی سارا بود. چند روز پیش به من گفت که باید گرگه رو بکشیم؛ گرگی که عادت به حمله به یه روستا بکنه ول کن نیست. ازم خواست دو نفر دیگه رو هم پیدا کنم و با خودم بیارم.
    - از کجا می دونستین کی و کجا پیداش می کنین؟
    - اینکه کجا مورد حمله بعدیش قرار می گیره به سادگی می شد حدس زد؛ با توجه به دو مورد قبلی جهت اومدنش معلوم بود اما در مورد زمانش...
    نفسی کشید. نمی دانست کار درستی است که ادامه دهد یا نه! برای همین سکوت کرد. مهران مصرانه پرسید:
    - خب زمانش؟
    ابراهیم لب پایینی خود را به دندان گرفت و ارام گفت:
    - زمانش رو نمی دونستیم!
    مهران حیرتزده گفت:
    -یعنی همینطور شانسی یه روز رفتین. اونم اومد؟
    ابراهیم خوب می دانست معلمش تا پاسخ درست دریافت نکند ول کن نیست. چاره ای نداشت باید راستش را می گفت:
    - نه شانسی نبود. ما با امشب، پنج شب پیاپی کشیک دادیم!
    ابراهیم خوب می دانست معلمش تا پاسخ درست دریافت نکند ول کن نیست. چاره ای نداشت باید راستش را می گفت:
    - نه شانسی نبود. ما با امشب، پنج شب پیاپی کشیک دادیم!
    به به گل بود به سبزه نیز آراسته شد! عصبی سری تکان داد:
    - یعنی سارا پنج شب تمومه که بیرون از خونه است؟ ولی اگه این طور بود مهتاج خانوم می فهمید! مثل همین امشب!
    ابراهیم دستی به سر خود کشید. هم بی خواب بود، هم خسته و هم نگران، خوب می دانست که مهران روی سارا چقدر حساسیت دارد. اما ناگزیر بود حقیقت را بگوید. هر چند دروغ اصلا در ذاتش نبود:
    - شبهای گذشته...
    مکثی کرد و با بی میلی ادامه داد:
    - گرگه دفعات پیش نصفه شب حمله کرده بود برای همین چند شب گذشته تقریبا از اول شب کشیک دادیم تا نزدیکی های صبح. می دونستیم که نزدکی صبح دیگه پیداش نمی شه، برای همین برمی گشتیم خونه، خب مهتاج خانوم وقتی برای بیدار کردن سارا می رفت. اون تو اتاقش بود. ولی امشب به علت حمله گرگ امکان برگشت به موقعش فراهم نشد، برای همین هم متوجه شدید.
    - با تازی چی کار کردید؟
    نگاهش باز غمگین شد:
    - خاکش کردیم. برا همین دلیل هم دیر شد.
    مهران به علامت فهمیدم سری تکان داد. ابراهیم برای ماسمالی بیشتر گفت:
    - راستش سارا هم ناراحت بود و هم نگران! نگران اینکه شما متوجه غیبتش بشید. برای همین به محض تموم شدن کار خواست زودتر برگرده ولی دیگه هوا روشن شده بودو با وجود گرگ رو دوشمون حرکتمون کند تر می شد. وقتی دیدم حال سارا خوب نیست گفتم تیرداد و صادق گرگ رو بیارن تا من سارا رو همراهیش کنم برای همین هم ما جلوتر از اونا اومدیم.
    آنچه لازم بود بشنود شنیده بود. برگشت برود که باز ابراهیم صدایش کرد:
    - آقای دکتر ، یه لحظه!
    ایستاد. ابراهیم دوان دوان به طرف دوس تانش رفت و دو اسلحه شکاری از روی زمین برداشت و همراه خود آورد و در حال تقدیمشان به مهران گفت:
    - اینا مال سارا هست. لطفا با خودتون ببرید... راستی شما هم میاین میدون اصلی؟
    - آره، اول یه سر به سارا بزنم بیام.
    - فقط یه موضوعی رو بد نیست بدونین!
    - چی؟
    - سارا خودش رو تو کشته شدن تازی مقصر می دونه
    - چرا؟
    همراه با آهی گفت:
    - فکر می کنه تیرش به تازی خورده نه به گرگه!
    - واقعا این طور بود؟
    ابراهیم شانه اش را بل انداخت:
    - نمی دونم. هر دو مون شلیک کردیم. یعنی چند تیر زدیم. ولی مطمئن نیستم تیر کدوممون به تازی هم اصابت کرد.
    مهران قاطعانه گفت:
    - ولی سارا تیرانداز خوبیه!
    ابراهیم هم تایید کرد:
    - همینطوره، ولی اونجا تاریک بود وتازی و گرگ به هم پیچیده، به هر حال این وسط تازی هم تیر خورده بود و سارا معتقد بود تیر خودش به سگه اصابت کرده، از وقتی سارا رو می شناسم یعنی از همون بچگی اینقدر اونو داغون ندیده بودم. پیش تازی زانو زده بود و خیره نگاش می کرد، طوری که فکر کردم از حال رفته پلک هم نمی زد.
    و کلا سانسور کرد که تکانش داده بوده و... و با کمی فاصله ادامه داد:
    - اممم... هی بهش گفتم که گرگه قبلا تازی رو از پا انداخته بوده، ولی سارا تاکید داشت که هنوز زنده بود، من کشتمش! به هرحال یه گودال کندیم و سگه رو دفنش کردیم.
    مهران با اندک فکری گفت:
    - راستی ابراهیم، داری می ری، به بچه ها بگو امروز کلاس تشکیل نمی شه
    - باشه، حتما.

    افسار اسب را به دست گرفت و پیاده راه افتاد. نیاز داشت کمی فکر کند.
    عصبانی بود هم از دست خودش و هم از دست سارا، وقتی می اندیشید با آن خشمش چه بلایی ممکن بود سر سارا بیاورد، نمی توانست خود را ببخشد.واقعا چگونه می توانست به او بقبولاند که کارهایش را با منطق پیش ببرد. هر چند در ته دلش می دانست که کار زیاد بدی انجام نداده ولی بدون تردید مرزهای زیادی را زیر پا نهاده بود. مطمئنا با از دست دادن سگ محبوبش ضربه ی بدی خورده بود. واقعا نمی دانست وقتی به خانه می رسد باید دلداری اش دهد یا دعوایش کند. باید عاقلانه تر عمل می کرد. ولی چگونه؟
    ذهنش یاری نمی کرد. هنوز از دست خود به خاطر شک به او کفری بود. باورش نمی شد به این سادگی ها منطقش را زیر پا نهاده، فکر می کرد اگر واقعا ابراهیم مانعش نمی شد چه می شد؟
    مدام فکر می کرد چرا برای لحظاتی مغزش توقف کرده بود! جواب ساده بود چون حسی قوی مانع اندیشیدن درست شده بود. حس به یک... به یک...
    واقعا به یک چه؟ یک دوست، یک خواهر! یک همراه، یک چه؟... یک... یک عشق؟ یا همسر؟!!
    این روزها از دست خود بیش از هر کس دیگری دلخور بود. این دختر همان امانت کوچکی بود که روزی قبول کرده بود. دختری که آنقدر نرم نرمک قد کشیده، بزرگ شده بود که سیر این بزرگ شدن را نفهمیده بود. سارا در تصور او همچنان کودک شیطان و شلوغ دیروز بود. ولی این کودک بیش فعال ، امروز کل فکر و قلبش را به تصرف خود درآورده بود. یک اشغالِ بی اجازه! بی اجازه و نادرست.
    هر چند مدتها بود به خود این فکر را تحمیل می کرد که تمام حس و دقتش به او به خاطر قولی بوده که به فرامرزخان داده ولی وجدان آگاهش نهیب می زد که مدتهاست توجه به او برایش امری دلخواه و خوشایند شده!
    مگر می توانست تکذیب کند؟ حداقل نه برای خود! سارا مدتها بود مهمترین فرد زندگی اش شده بود.
    ابراهیم و سارا!
    چشمانش را بست و مشت محکمی به درخت کوبید« لعنتی»
    دوباره راه افتاد. فرصت بیشتری لازم داشت برای تحلیل افکارش، اما زمانی دیگر با فراغی بیشتر.
    به نزدیکی عمارت رسیده بود.
    به نزدیکی عمارت رسیده بود.
    با نگاه کوتاهی به دور وبر سارا را دید که در مقابل لانه ی تازی نشسته و سر بر زانویش نهاده ، خواست جلوتر برود ولی نمی دانست چه برخوردی باید انجام دهد. منصرف شد و راهش را به سمت ساختمان کج کرد. مهتاج خانوم را صدا کرد و مختصر توضیح داد:
    - حال سارا خوب نیست، تازی هم کشته شده، بعدا توضیح می دم. فقط حالا برین بیرون و بازوی سارا رو بگیرین و بی حرف بیارینش داخل... کاری هم به کارش نداشته باشین.
    - اگه نیومد؟
    - میاد. نیومد هم خودم اینجام میام میارمش! فعلا هم فکر نمی کنم بتونه چیزی بخوره. خیلی بی خوابه، بذارین کمی بخوابه.
    مهتاج خانوم دقیقا مطابق گفته ی او عمل کرد. بازوی او را گرفت و به آرامی به داخل خانه هدایت کرد. با مقاومت قابل توجهی روبرو نشد. او را به سمت سالن برد و روی مبلی راحتی خواباند. رنگ پریده و چشمان سرخش برایش تازگی داشت.
    وقتی چشمان سارا روی هم افتاد، خیال مهران هم کمی راحت شد؛ نگذاشته بود او را ببیند. فعلا نمی خواست مـ ـستقیما با او روبرو شود.

    میدان اصلی شلوغ بود و لاشه ی گرگ وسط میدان قرار داشت. حتی رحمن هم آنجا بود. با نزدیک شدن مهران کریم آقا مخاطب قرارش داد:
    - سلام آقای دکتر، صبح بخیر، بیا ببین بچه ها چه شاهکاری کردن!
    - سلام، صبح شما هم بخیر.
    با شنیدن صدای مهران سرو صدا برای لحظه ی کوتاهی خوابید. ابراهیم نگاه نگرانش را آنی به او دوخت. تیرداد و صادق هم در یک گوشه ای به حرفهای تحسین آمیز دیگران گوش می دادند. آقا رجب مغرورانه گفت:
    - می بینید دکتر، این جوونا دیگه کم کم می تونن مراقب روستامون باشن.
    مهران فقط سری تکان داد. زیاد حوصله نداشت. رحمن رو به او گفت:
    - چرا سارا رو با خودت نیاوردی، ظاهرا شاهکار اون بوده!
    با این حرف به او نزدیکتر شد:
    - کجاست؟
    - خونه
    - حالش چطوره؟
    - موضوع سگش رو که شنیدی!
    - اوهوم
    - حالش بده.
    رحمن لبخندی زد:
    - ولی عجب کاری کردن. این دختر اصلا ترس حالیش نمی شه
    مهران کلافه گفت:
    - دیگه نمی دونم باهاش چی کار کنم!
    - چرا؟ اون که ازت حرف شنوی داره.
    پوزخندی زد:
    - اره، کاملا از این کارش مشخصه!
    دستی به شانه ی مهران زد:
    - زیاد بهش سخت نگیر. اون خیلی تغییر کرده...
    و با این حرف از او دور شد.
    رحیم آقا با صدای بلند گفت:
    - ساعت نه همه اینجا جمع شین. برای تشکر از بچه ها برنامه داریم. راستی آقای دکتر سارا خانوم رو هم خبر کنین!
    مهران با گفتن « باشه» نگاهی به دور و بر انداخت. ابراهیم و تیرداد و صادق کنار هم بودند. صادق و تیرداد روی زمین نشسته و ابراهیم به دیوار تکیه زده و دست به سیـ ـنه به مهران نگاه می کرد.
    وقتی به آنها نزدیک شد. هر سه تکان مختصری به خود دادند و از جا برخاستند،خسته و بی حال به نظر می رسیدند. سر و وضع آشفته شان نشان شب زنده داریشان بود. با لبخندی خطاب به آنان گفت:
    - حال قهرمانان روستامون چطوره؟
    تیرداد که نای حرف زدن نداشت. ابراهیم هم سکوت کرده بود. بالاجبار صادق جواب داد:
    - حال یه ارتش شکست خورده رو داریم که پنج روزه نخوابیدن.
    - چرا شکست خورده؟
    صادق با تاسف گفت:
    - یه گرگ گرفتیم اونهم چهارتایی، شق القمر که نکردیم. به هر حال با اتفاقی که برا تازی افتاد حال همه مون گرفته شد.
    تیرداد بی حال گفت:
    - ولی آقای دکتر اینقدر خوابمون میاد که باید یه هفته بگیرم بخوابیم.
    مهران تبسمی زد و با ابرویی بالا رفته گفت:
    - اگه فکر می کنی با این حرفا می تونی یه هفته کلاس رو دو دره کنی کور خوندی!
    پشت بینی تیرداد چین خورد. صادق به شوخی گفت:
    - تیرداد تو دیگه چیزی نگو...
    و رو به مهران ادامه داد:
    - به این بیچاره خیلی سخت گذشته، هر شب که رسیدیم گرفته خوابیده تا وقتی برگشتیم اونم تازه به زور بیدارش می کردیم!
    تیرداد اخمی کرد:
    - اِ؟ امشب که فرصت نشد چشم رو هم بذاریم تازه شبهای دیگه هم مگه هر و کر خنده های شما می ذاشت که...
    ابراهیم یکدفعه به سمت تیرداد چرخید و آنچنان با خشم به صورتش نگاه کرد که انگار می خواهد خفه اش کند و بی هیچ حرفی نگاه مضطربش را به سمت مهران برگرداند و سپس سر به زیر انداخت. تیرداد که در دم خفه شد!
    لحظاتی سکوت برقرار شد. مهران داشت ابراهیم را نگاه می کرد؛ منتظر سوالی بود. سوالی که ابراهیم نپرسید، در عوض صادق پرسید:
    - راستی سارا حالش چطوره؟
    جواب داد:
    - زیاد خوب نیست.
    صادق سری تکان داد:
    - حق داره.
    - صادق! آقا ابوالفضل رو نمی بینم. کجاست؟
    - نمی دونم. احتمالا هنوز خبردار نشده و امیدوارم به این زودیا خبر نشه!
    - چرا؟
    - آخه حوصله دعوا ندارم.
    - دعوا برا چی؟
    - برا پنج شب گذشته دیگه!
    متعجب پرسید:
    - مگه تو هم نگفته بودی؟
    - نه
    - چرا؟
    - چون اگه می گفتم بهش، یا می گفت نرو یا هم می گفت منم باید همراتون بیام!
    - خب این چه اشکالی داره. معلومه دوست داره!
    خیلی جدی جواب داد:
    - خب من هم چون دوسش دارم نمی خواستم همرامون بیاد.
    نگاه مهران دقیقتر شد:
    - چرا فکر می کنی تو حق داری نگران اون بشی ولی اون این حقو نداره؟
    - برا اینکه شرایط من و اون با هم فرق می کنه برادرم زن و بچه داره تازه من و نرگس هم بهش وابسته ایم. ولی من فقط خودمم.
    مهران بی هوا به سمت ابراهیم برگشت:
    - تو چرا اینقدر ساکتی؟
    حواسش را جمع کرد:
    - اممم... دوستان به جای من صحبت می کنن!
    - تو چی؟ تو هم به خونوادت نگفته بودی؟
    - نه، هیچ کدوم نگفته بودیم. چون نمی خواستیم لشکر کشی کنیم!
    - ولی پدرت اینجاست!
    - بله، تازه باخبر شدن و خوشبختانه به اندازه ی بعضیا سختگیر نیستن!!
    -----------------------------------------------
    به محض ورود حالش را از مهتاج خانوم پرسیده بود. خبر خوشی وجود نداشت. وارد سالن شد. سارا روی همان مبل دراز کشیده و بازویش روی چشمانش بود. هنوز لباسهای خاکی و خون آلودش را به تن داشت. آهسته از مهتاج خانوم پرسید:
    - چرا لباسهاش رو عوض نکردین؟
    پاسخ شنید:
    - حال خودش اینقدر بد بود که به یاد لباسهاش نیفتادیم.
    - خیلی خب، یه دست لباس تمیز براش بیارید.
    با خروج مهتاج خانوم به مبل نزدیک شد و صدایش کرد:
    - سارا؟.. ســـارا؟!
    بازویش را از روی چشمانش برداشت. سرخ بودند؛ یک سرخی همراه با خمودی، احتمالا خوابش برده بود. با دیدن مهران سریع برخاست و نشست. قلبش هم تندتر می زد، وقت دعوا بود انگار!
    چشمانش به قدری غمگین بودند که مهران زیر لب گفت:
    - با خودت چه کردی؟
    و کمی بلندتر گفت:
    - پاشو بریم.
    - کجا؟
    - میدون اصلی، مثل اینکه با شکارچی ها(!!) کار دارن. بقیه بچه ها هم هستن.
    نفسی کشید ولی هر چه کرد نتوانست آن را درسته پس بدهد. آرام گفت:
    - من نمیام.
    - چرا؟
    کلافه پاسخ داد:
    - نمی دونم... نمیام.
    چهار انگشت دست راستش را داخل جیبش گذاشت و طلبکارانه صدایش بالاتر رفت:
    - وقتی بهت می گم تو یه دختری، کارهایی بکن که در حد توانایی و شخصیت خودت باشه قبول نمی کنی. لااقل حالا قبول می کنی که حق با منه و توان روبرو شدن با حوادث ناگوار رو نداری؟
    حال نداشت که نداشت ولی دلیل نمی شد زیر بار هر حرفی برود که؛ با عصبانیت گفت:
    - دارم.
    گلوی خشک شده اش اجازه اعتراض بیشتر را از او گرفت و سرفه کرد. مهران لیوان آبی دستش داد و گفت:
    - بخور!... نداری! برای همین هم نمی تونی یا نمی خوای بیای، در حالیکه بقیه همه اونجان.
    آهان، پس جریان این بود. می رفت تا ببیند او هم درست عین پسرهای همراهش سر پا می ایستد و می رود. برخاست و تند گفت:
    - میام تا ببینید می تونم.
    خنده کمـ ـرنگی از زیر پوستش گذشت و نگاهش مهربان شد. دیگر بعد از این همه سال اگر نمی دانست این سارای فسقلی را چگونه راضی کند باید در هوش خود شک می کرد. آهسته تر گفت:
    - باشه. اول لباسهات رو عوض کن، بعد بیا. من بیرون ساختمون منتظرم.
    وقتی لباس عوض شده از ساختمان خارج شد، اخم داشت و بدون اینکه در کنار مهران توقف کند به راه افتاد. مهران سری تکان داد. این دختر دقیقا سارای لجباز و دوست داشتنی خودش بود. به دنبالش روان شد. گامهای سارا همان قدمهای محکم همیشه نبود، این را حتی بدون دقت هم می شد فهمید. وقتی از کنار لانه ی تازی رد می شد دستش را به سمت گلویش برد و فشرد، داشت خفه می شد.
    با چند گام بلند کنارش رسیده بود. غم در تمام حرکاتش دیده می شد، نوع راه رفتنش، طرز نفس کشیدن، چهره ای که رنگی در آن پیدا نبود. چند دقیقه ای به سکوت گذشت.
    باید به نحوی سر صحبت را باز می کرد. تجربه این کار را زیاد نداشت. کمتر پیش می آمد سارا نیاز به دلداری داشته باشد. زیر چشمی به او نگاه کرد و به آرامی گفت:
    - به خاطر تازی متاسفم.
    دست سارا باز به سمت گردنش کشیده شد و حرف او بی پاسخ ماند.
    ریه هایش را پر از اکسیژن تازه کرد، چقدر به آن نیاز داشت. مقابل سارا ایستاد. با توقف اجباری او، کوتاه نگاهش کرد و ملایم گفت:
    - نمی خوای حرف بزنی؟
    صورت سارا به سمتی دیگر برگشت. بغض راه تنفسش را بسته بود.
    مهران خود ادامه داد:
    - تعریف کن برام! بگو ببینم چی شد؟
    باز دستش بالا رفت. هر قدر گلویش را می فشرد توپ گنده ی داخل آن کوچکتر نمی شد که نمی شد! خدایا اوضاع داشت بدتر هم می شد! دستش را از گلو به سمت دهانش سر داد.
    لحن مهربانی مخاطب قرارش داد:
    - حالت به هم می خوره؟
    با اشاره سر نفی کرد ولی غیر از این بود. هر بار که یاد صحنه مرگ تازی می افتاد احساس می کرد چیزی به گلویش فشار می آورد و راه تنفسش را می بندد و یاد آوری تن دریده شده تازی حالش را دگرگون می ساخت. تازی از زمانی که که توله بود دوست خوبی برایش به شمار می رفت. حوصله حرف زدن نداشت، حوصله هیچ کاری نداشت. جای تازی کنارش خیلی خالی بود.
    دوباره صدایش کرد:
    - ســارا؟!
    نگاهش با گیجی به سمتش برگشت. مهران گفت:
    - حرف بزنی سبک می شی!
    هنوز در داخل چشمانش بهت بود که دست یخ زده اش داخل دست گرم مهران قرار گرفت:
    - بگو!!
    متعجب به او زل زد. چقدر چهره اش مهربان بود مثل کلامش:
    - خانومی نمی خوای چیزی بگی؟
    مانند اینکه به منبع انرژی متصل شده باشد، داشت گرم می شد! تجربه ای تازه!! شاید اگر در موقعیت بهتری بود!!!...
    بدون اینکه برای کشیدن دستش تلاشی بکند، لرزان گفت:
    - چی بگم؟... سگم رو... با دستای خودم کشتم... می فهمید؟... تازی رو که سالها دوست خوبی برام بود!
    و با صدایی گرفته ادامه داد:
    - دارم خفه می شم. نمی تونم تحمل کنم... آره از توانم خارجه!
    لحنش پر از بغض و چشمانش اشک آلود شده بود. مهران دستش را آرام فشرد. اشکی به آرامی روی گونه اش چکید. چقدر به این مهربانی احتیاج داشت! به این آرامش! تسکین!
    نفهمید کی سرش را روی سیـ ـنه او قرار داد و گریست...
    لحنش پر از بغض و چشمانش اشک آلود شده بود. مهران دستش را آرام فشرد. اشکی به آرامی روی گونه اش چکید. چقدر به این مهربانی احتیاج داشت! به این آرامش! تسکین!
    نفهمید کی سرش را روی سیـ ـنه او قرار داد و گریست...
    این سارا بود؟ مهران غافلگیر شده لحظه ای کوتاه بی حرکت ماند، سپس دستش را رها کرد و او را نرم به آغـ ـوشش فشرد. او اشک می ریخت و مهران آرام و بی صدا او را می نگریست. چقدر دوست داشت خم شود و صورتش را روی موهای از روسری بیرون آمده اش بگذارد. شاید هم...(!)
    نفسش را سفت و سخت بیرون داد و برای ثانیه ای چشمانش را بست. این دختر کوچکِ گریان که به آغـ ـوشش پناه برده بود، محرمش بود! حلالِ حلال!
    بار دیگر نفس گیر کرده در سیـ ـنه اش را خالی کرد و نگاهش را به آسمان آبی صبحگاهی سپرد. این طوری بهتر بود!
    آرام شده بود، خود را به آهستگی از آغـ ـوش مهران بیرون کشید و سرش را پایین انداخت. چقدر خجالت می کشید! خود نیز باورش نمی شد چه کرده! بی پناه شده بود. صدای ضربان قلب خود را می شنید که بی رحمانه به قفسه ی سیـ ـنه اش ضربه می زد.
    مهران انگار آرامتر بود. حس خوبی داشت! با تبسم کمـ ـرنگی گفت:
    - بهتری؟
    نه پاسخ داد و نه نگاهش کرد. وای! الان چه غلطی کرده بود؟ بار دیگر مهران گفت:
    - بریم؟
    پاسخش سکوت بود. دستش را مشت کرده بود اگر راهی برای فرار وجود داشت فرا می کرد. اما نه، هر گز اهل فرار نبود. لحن مهران مهربانتر از هر موقعیت دیگر بود:
    - دیرمون شده ها، همه منتظرمون هستن.
    و در حالیکه ارام می خندید، ادامه داد:
    - دیدی اونا هم دفعه اول رو به تذکر دادن اکتفا نکردن، مثل بعضیا!!
    لبخندی هم بر صورت سارا نشست. مهران نفس عمیقی کشید و تاکید کرد:
    - عجله کن.
    راه افتادند. سکوت حاکم را کمی بعد سارا شکست:
    - فکر می کردم اونقدر از دستم عصبانی هستین که سرم رو درسته ببرین.
    مهران ابرویش را بل داد:
    - بابتِ؟؟
    سارا سر به زیر گفت:
    - خب، شب گذشته دیگه!
    مهران اصلاح کرد:
    - البته پنج شب گذشته!
    اوخ پس همه چیز را می دانست. مهران خود گفت:
    - زیاد هم اشتباه فکر نکردی! ولی هر کاری به وقت خودش!!
    لبش را کمی به هم فشرد، می دانست این معلم سخت گیرش به این سادگی ها کوتاه نمی آید.
    میدان اصلی شلوغ بود. با نزدیک شدن سارا و مهران همهمه ای در جمع پیچید:
    - اومدن... رسیدن... سارا خانوم...
    و با رسیدنشان هر کسی چیزی می گفت:
    - سلام، صبح بخیر، ساار خانوم آفرین! خوش اومدین، دست مریزاد، خوب کاری کردین اومدین
    سارا نمی دانست پاسخ کدام را بدهد. در این میان نگاه ابراهیم به سرعت سارا را ورانداز کرد، تعجب کرد! نفس راحتی کشید! بی خبر از نگاه مهران که چشمان ابراهیم را می کاوید!
    سارا در نگایه به اطراف چشمش به دوستانش افتاد. با سر سلامی داد. آنها هم گویا با دیدنش جانی دوباره یافته بودند.
    رحیم آقا ضمن نشان دادن گوسفندی گفت:
    - آقا کاظم برای تشکر از بچه ها که گرگ رو شکار کردن یه گوسفند می خوادراشون قربونی کنه، آخه اگه کار امروزشون نبود گله اش تار و مار شده بود. ما هم تصمیم گرفتیم برای ناهار آبگوشت بپزیم و همه اهالی دور هم بخوریم. بقیه وسایلش هم با من. همه موافقن؟
    صدای خنده و شوخی و بله در هم آمیخته بود. رحیم آقا بلند گفت:
    - پس برا قبولی قربونی یه صلوات بلند...
    در این میان رحمن در حالیکه توله سگی به آغـ ـوش داشت به سارا نزدیک شد و گفت:
    - سارا خانومف این توله ی تازیه، فکرر کدم دوس داشته باشید بزرگش کنید.
    سارا متعجب نگاهی کرد و گفت:
    - یعنی چی؟
    رحمن تبسم زد:
    - خب تازی یه سگ نر بود و سگ منم ماده، ایناواخر خیلی دور وبر هم می پلکیدند بعدش هم شگ من دو تا توله خوشگل به دنیا آورد
    و در حال نشان دادن توله ادامه داد:
    - این بیشتر شبیه تازیه
    سارا لبخنید زد و توله را از دست او گرفت:
    - واقعا به تازی شباهت داره
    ضمن نـ ـوازش بچه سگ گفت:
    - کوچیکه، هنوز شیر می خوره؟
    - اره
    - خب، پس برش گردونین پیش مادرش من هر روز بهش سر می زنم تا بهم عادت کنه، وقتی از شیر گرفته شد میارم پیش خودم
    - باشه، ولی خودتون هم می تونید بزرگش کنید.
    مصمم جواب داد:
    - نه گناه داره، بذارید پیش مادرش باشه
    - خیلی خب، هر طور شما بخوای فعلا امانت نگهش می دارم.
    سه تفنگدار به او نزدیک شدند. صادق پرسید:
    - خوبی؟
    نفس آرامی کشید:
    - آره بهترم.
    تیرداد گفت:
    - بابا، دو ساعت پیش که داغون بودی، چطور شد یه دفعه؟
    مختصر دستپاچه شد. نگاه نامحسوسی به مهران کرد و با کمی تعلل گفت:
    - راستی برنامتون چیه/ حالا می خواهید چی کار کنید؟
    تیرداد سریعتر از بقیه گفت:
    - من که می رم تخـ ـت می گیرم می خوابم تا ناهار
    صادق با مشت به بازوی او کوبید:
    - ای تنبل
    و رو به سارا گفت:
    - من که باید برم خونه!
    ابراهیم هم روزه ی سکوتش را شکست:
    - ولی من کاری ندارم، اگه تو...
    مهران میان کلامش آمد و رو به سارا گفت:
    - من باهات کمی کار دارم!
    ابراهیم سخن خود را ناتمام رها کرده گفت:
    - پس تا وقت ناهار، خداحافظ
    و از آنها دور شد. سارا بلند گفت:
    - ابراهیم یه لحظه وایستا!
    و سپس رو به مهران گفت:
    - الان برمی گردم.
    به طرف ابراهیم رفت و چند جمله کوتاه بینشان ردو بدل شد که مهران چیزی نشنید. سپس دوان دوان به سمت مهران آمد و گفت:
    - بریم.
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    مهران کمی گرفته به نظر می رسید. راه افتادند. پس از طی مسافتی گفت:
    - وقت که داری؟
    - برای چه کاری؟
    متفکر به نظر می رسید:
    - کمی کمک لازم دارم.
    کمک به مهران، پرسیدن نداشت. زود گفت:
    - البته
    پاسخ یک کلمه ای برایش ارسال شد:
    - خوبه!
    مسیر به سمت مطب بود. صحبتی تا رسیدن به مقصد بین شان رد و بدل نشد. به محض رسیدن مهران جعبه ای خالی برداشت و دست سارا داد و در حالیکه او را به طرف اتاق معاینه هدایت می کرد، گفت:
    - کتابهای داخل قفسه رو داخل این جعبه بچین.
    مطیعانه گفت:
    - باشه، همین؟
    قیافه اش کمی جدی و در هم بود:
    - نه، تو حالا اینارو جمع کن، تموم که شد بگو تا بگم بعد چی کار کنی!
    لحن سرد مهران شکی در دلش انداخت. اصولا نباید اینگونه می بود آن هم بعد از!!... کمی در سکوت کتابها را به جعبه منتقل کرد ولی تمر کز نداشت. چیزی فکرش را قلقلک می داد طوری که نفسش را می گرفت. باید چه می کرد؟ دو کتاب از میان کتابها را سوا کرد. باید کنجکاوی اش را ارضا می کرد. سریع یکی دو سوال در ذهنش ردیف کرد و به بهانه پرسیدن آنها به اتاق کناری رفت. اما بارسیدن به آنجا هر چه در ذهن ردیف کرده بود فراموشش شد. مهران داشت لوازم شخصی اش را داخل ساک می چید!! با تعجی پرسید:
    - جایی می خواهید برید؟
    - بله
    انگار گرفتن نفسش بی دلیل نبود. آرام پرسید:
    - کجا؟
    لحن بی تفاوتی پاسخش را داد:
    - تهران
    حالا دلش هم، با نفسش هم آوا شده بود، مضطرب گفت:
    - اتفاقی افتاده؟
    زیر چشمی نگاهش کرد و پاسخی نداد. بوهای خوبی به مشامش نمی رسید، با احتیاط پرسید:
    - کی بر می گردید؟
    باز هم پاسخی در کار نبود. مصرتر پرسید:
    - چقدر می مونید؟
    برگشت و نگاهش کرد. چهره اش تلخ بود و حرفش تلخـ ـتر:
    - برای همیشه!!
    عجب ضربه ای! مات شده بود. هراسان به او نگاه کرد. شاید شوخی می کرد! نه، او حق نداشت. حق نداشت برود. به امید روزنه ی امیدی به او خیره شده بود.
    مهران بی تفاوت داشت لوازمش را جمع می کرد.
    دلش بی تاب می نمود. اگر او می رفت، می مرد! چند روزِ سفرهایش برایش غیر قابل تحمل بود. حالا برای همیشه... چقدر از رسیدن این روز می ترسید. دستش سست شد و کتابها از دستش به زمین افتاد. وقتی او نبود کتاب چه اهمیتی داشت!
    مهران نگاه گذرایی به او کرد و دوباره مشغول کارش شد.
    سارا به صدایی وارفته پرسید:
    - چرا؟
    وای چقدر از این سکوتهای گاه و بیگاه مهران کلافه می شد! یعنی کلی حرف پشتشان بود!! باز پرسید:
    - چیزی شده؟ تو تهران اتفاقی افتاده؟
    - نه!
    همین یک کلمه، باید چه می کرد؟ بی قرار پرسید:
    - پس چی؟ چی شده؟
    وقتی آن سکوت لعنتی ادامه پیدا کرد، بلندتر پرسید:
    - آخه چه اتفاقی افتاده؟
    دلش بدجور گواهی بد می داد. محتاطانه رفت سراغ جزییات:
    - کی چنین تصمیمی گرفتید؟
    - همین امروز
    اشک تا پشت چشمش رسیده بود. بغض کرده گفت:
    - کی می خواهید برید؟
    - هر وقت وسایلم رو جمع کردم.
    لب پایینی اش را به دندان گرفت تا مانع ریختن اشکش شود. پایش را به زمین کوبید:
    - آخه برا چی؟
    پاسخش نگاه چپی بود که دریافت کرد. در واقع پاسخ در آن نگاه نهفته بود ولی نخواست دریافتش کند، می خواست بشنود. تند و عصبی گفت:
    - چرا؟ همینطوری که نمی شه، حتمی علتی داره!
    با اخم گفت:
    - یعنی تو علتش رو نمی دونی؟
    - شما بگید تا بدونم!
    چهره اش کمی خشن شده بود:
    - می خوای بدونی؟ بهت می گم. چون دوس ندارم یه روز از خواب بیدار شم و دنبالت بگردم و این بار با تنِ...
    پوفی کشید، گفتنش هم برایش سخت بود:
    - با تنِ بی جونت رو برو بشم. نمی تونم! از تحملم خارجه؟ می فهمی؟
    هر وقت دیگری بود کلی حس خوب از این حرف می توانست دریافت کند ولی نه حالا، اشک از چشمانش پایین ریخت:
    - ببینید قول می...
    با دست اشاره کرد تا حرفش را قطع کند و گفت:
    - بی فایده است سارا، تو از این قولها زیاد دادی ولی هر وقت هم هر کاری دلت خواسته کردی! به هر زبون و فنی که به نظرم رسیده باهات حرف زدم اما...
    حرفش را نیمه تمام رها کرد و مشغول کارش شد.
    سارا مـ ـستاصل نمی دانست چه کند! با ناراحتی دنبال راه چاره می گشت. ملتمسانه گفت:
    - حضور شما برای اهالی این روستا ضروریه. من اینقدر ارزش ندارم که به خاطر ِ من اینا رو رها کنید و...
    نگاه سرزنش بار مهران حرف را در دهانش نیمه گذاشت. در جستجوی راه چاره گفت:
    - اشتباه کردم ببخشید.
    با عصبانیت گفت:
    - چقدر؟ تا کی؟ چند بار باید این کلمه رو بشنوم؟
    سارا واقعا نمی دانست چه جوابی بدهد. فعلا هم مغزش درست و حسابی کار نمی کرد، با ناراحتی سرش را تکان داد تا شاید جوابی پیدا کند. مهران خود ادامه داد:
    - اصلا برای چی می گی ببخشید؟ دارم می رم تا تو با خیال راحت هر کاری دوس داری بکنی، نه کسی هست بهت بگه چی کار بکن چی کار نکن! و نه کسی که مجبور بشی براش جواب پس بی، مگه خودت همیشه همینو نمی خواستی؟
    خدایا این ضربه زیادی مهلک بود. انگار بیش از آنچه تصور می کرد مرزهای مورد نظر را زیر پا نهاده بود. چگونه باید می گفت که دیگر از این کارها نمی کند؟ چگونه باید این مهران ِ سختگیرش را به ماندن راضی می کرد. یعنی می شد؟ یادش نمی آمد هرگز برای مردِ روبرویش غرور خرج کرده باشد! حاضر بود هر طوری شده قانعش کند. یعنی دنیا بدون مهران چه رنگی بود؟ یادش نمی آمد. آن رنگِ بد رنگ برمی گشت به خیلی وقتها پیش! باشد حتی همین قدر سخت گیر ، باشد حتی بد اخلاق! باشد... اصلا هر طور که می خواهد باشد!! فقط باشد. سفت گفت:
    - ببینید، اصلا غلط کردم، خوبه؟
    - نه، خوب نیست. تو خودت یه بار گفتی که هیچوقت از انجام دادن کارات پشیمون نمی شی! پس چرا حرف بیخود می زنی؟
    خیلی مصمم گفت:
    - اینبار پشیمونم، باور کنید!
    راست می گفت. اصلا کل گوسفندهای روستا را گرگ می خورد باز هم نمی ارزید کاری کند که مهران برود.
    پرونده اش زیادی کلفت بود، گفت:
    - باور نمی کنم.
    کمی به او نزدیک شد:
    - اصلا بعد از این، قبل از هر کاری اول به شما می گم.
    - بازم باور نمی کنم.
    - به روح بابا و مامان قسم می خورم، بعد از این اول با شما مشورت کنم.
    مهران نگاه خیره ی خود را به او دوخته بود:
    - چرا اینبار بهم نگفتی؟
    سارا مکث مختصری کرد. انگار آن روزنه ی امید هویدا شده بود. دنبال کلمات مناسب می گشت. مهران انگشتش را بالا برد:
    - یادت باشه عین واقعیت رو بگی؟
    لبـ ـانش را جلو داد:
    - من کی تا حالا دروغ گفتم؟
    تبسم کمـ ـرنگی در ته چشمانش نشست.
    سارا زیاد دلخور نماند. فعلا راضی کردن او در اولویت قرار داشت، گفت:
    - باشه راستش رو می گم. نگفتم چون می دونستم بهم اجازه نمی دادید برم.
    دست به کمـ ـر زد:
    - به به، عذر بدتر از گناه!
    سارا به او نگاهی کرد و راستِ راستش را گفت:
    - نگفتم چون... چون نمی خواستم شما همرامون بیایید.
    مهران گوشه لبش را گاز گرفت:
    - آهان اگه می اومدم احتمالا راحت نبودید. مزاحم می شدم. ابراهیم گفت که نمی خواستید لشکر کشی کنید.
    به وضوح جاخورد:
    - نه اینطور نیست؛ چون کار خطرناکی بود.
    پوزخندی زد:
    - یعنی من نمی تونستم مراقب خودم باشم؟ برای همین به ابراهیم گفتی به من نگفتی؟
    دستی به پیشانی اش کشید:
    - نه، چون شما مهمتر بودید. چون نمی خواستم برا شما اتفاقی بیفته. چون اگه ما می مردیم آب از آب تکون نمی خورد ولی شما...
    و حرفش را تغییر داد:
    - بمونید. تو رو خدا.. اصلا هر طور دوس دارین دعوام کنید فقط نرید.
    اشک هم می ریخت. چقدر دلنشین بود با تکان خورن مردمک چشمهایش! مگر می شد بیش از این اذیتش کرد. نفسی کشید و گفت:
    - یه فرصت، فقط یه فرصت دیگه! اگه یه بار دیگه بدون اطلاع من دست به چنین کارهای خطرناکی بزنی من می دونم و تو!
    نفس راحتی کشید، وای که داشت خفه می شد. این حرف یعنی می ماند. با عجله اشکهایش را پاک کرد و زود گفت:
    - پس برم کتابها رو بگردونم سرجاشون؟
    یک وقت دیدی پشیمان می شد!!
    مهران تبسمی زد:
    - نه، بیا اینجا...
    به سمت تخـ ـت برگشت، پتو را کنار زد و گفت:
    - خسته ای بگیر بخواب، موقع ناهار بیدارت می کنم.
    کنار تخـ ـت نشست. واقعا نیاز به استراحت داشت. نگاهش را به مردی داد که داشت از در خارج می شد، واقعا اگر می رفت چه می شد؟ اگر روزی برود؟
    مهران هنوز کامل از در خارج نشده بود که سارا پرسید:
    - واقعا می خواستید برید؟
    برگشت و نگاهش کرد، یک نگاه معنی دار! همراه با لبخندی گفت:
    - بگیر بخواب! من تو اتاق معاینه ام کاری داشتی صدام کن.
    یکی از روزهای زمـ ـستان با بی قراری در اتاق انتظار قدم می زد. عصر بود و بیماری در آنجا حضور نداشت. وقت رفتن بود، اما... کلافه انگشتانش را مابین موهایش فرو کرد. امروز به بهانه سر درد سارا را دک کرده بود. اوه سارا! دستش را بالا برد به سیـ ـنه اش چنگ زد!
    ایستاد و به درب اتاق معاینه نگاهی کرد. پای پیش رفتن نداشت. پس کشیدن هم درست نبود. مانده بود چه کند! می بایست می گفت؟ نمی گفت؟ حرف می زد؟ نمی زد؟ مانده بود چه کند! اصلا در درست بودن کارش تردید داشت!! و بدتر از همه تصمیمی بود که گرفته بود. سخت بود، خیلی سخت! حتی نمی دانست از عهده بیانش برخواهد آمد یا نه... نمی دانست. مدتی بود که می خواست بگوید اما توانش را در خود نمی یافت. بارها تمرین کرده بود... نتوانسته بود... حتی در مقابل خود نیز ناتوان بود. ناتوان از بیان حرفی که می خواست بزند! اما به هر حال که چه! باید می گفت. هر قدر کش می داد برایش سخت تر می شد.
    باید... باید در کار بود.
    مهران از اتاق بیرون آمد و با نگاهی به اطراف گفت:
    - دیگه کسی نیست...
    و با نگاه به ابراهیم حرفش را کش داد:
    - ... انگار!
    ابراهیم با صدای او سر بلند کرد و بدون اینکه مفهوم حرفش را دریافت کند به او نگاه کرد. مهران کنار درب اتاق بود، متعجب به نگاهش پاسخ داد و به آرامی گفت:
    - خوبی؟
    خوب؟ خوب بود واقعا؟! با گیجی سر تکان داد. یعنی آره! مهران عمیق نگاهش کرد و در حالیکه لبـ ـانش را با بهت زدگی به هم می فشرد، گفت:
    - مطمئنی مشکلی پیش نیومده؟
    ابراهیم باز با حرکت سر فهماند که، نه مشکلی نیست! مهران سرش را اندکی کج کرد:
    - خب پس، خسته نباشی، می تونی بری.
    و با خود فکر کرد این پسر یک چیزیش هست. به سمت اتاق برگشت. ابراهیم همانجا وسط سالن میخکوب شده بود نوک کفشش را آرام به زمین می سایید و خود نیز مـ ـستاصل به آن تماشا می کرد. مهران ایستاد. عقب گرد زد. اصلا نیاز به فکر نبود؛ مشخص بود که مشکلی در بین هست. بعد از این همه سال خوب می شناختش. چشمانش را ریز کرد و پرسید:
    - ابراهیم؟ چی شده؟
    ابراهیم سر بلند کرد و دستی به صورتش کشید. نفس بلندش را در سیـ ـنه خفه کرد. نگاهش را به چشمان معلمش دوخت و به خود اعتراف کرد که چقدر سخت می باشد.
    به خود تکانی داد نفس حبس شده اش را بیرون داد. دلش هوای...
    با صدای خشداری گفت:
    - باید باهاتون حرف بزنم!
    خب پس این بود. چند بار سرش را تکان داد و جدی گفت:
    - باشه، کجا راحت تری؟
    کجا؟ راحت؟
    زیر لب زمزمه کرد:
    - فرقی نمی کنه؟
    چه فرقی می کرد کجا باشد. مهم حرفی بود که می بایست می زد. همان که خیلی سخت بود همان که هنوز نمی دانست چگونه بگوید. همان که مدتی بود آرام و قرار از او گرفته بود. چقدر نفس کشیدن برایش مشکل شده بود اما به هرحال لازم بود بگوید!!
    مدتی بود که...
    چه فرقی می کرد کجا باشد. مهم حرفی بود که می بایست می زد. همان که خیلی سخت بود. همان که هنوز نمی دانست چگونه بگوید. همان که مدتی بود آرام و قرار از او گرفته بود. چقدر نفس کشیدن برایش مشکل شده بود اما به هرحال لازم بود بگوید!!
    مدتی بود که می دید رفتار و برخورد نزدیک او و سارا اخمهای مهران را در هم می کند. مدتی بود که حس می کرد مهران روی نگاه و حرفهای آن دو حساس شده، گاهی نگاهی تند، گاه برخوردی عجیب، حتی گاهی پرخاش، ابراهیم همه ی اینها را می دید و می فهمید و درک می کرد. اما سارا نمی فهمید، علت رفتار عجیب و تند مهران را درک نمی کرد. برای او حرف زدن و همکاری با ابراهیم خیلی عادی بود. از بچگی رفتارش تغییر نیافته بود. ابراهیم دوستش بود، مثل همیشه... تنها کسی که خیلی با او راحت بود و می توانست در هر کاری بدون ملاحظه از او کمک بگیرد. سرش داد بزند. بخندد. به سر و کله اش بکوبد. حتی در طول سالها یاد گرفته بود که به دادهای متقابل دریافتی هم بی اعتنا باشد!
    ولی...
    حالا که ابراهیم دریافته بود باید کاری می کرد.
    آهی کشید و راه افتاد. مهران همچنان کنار درب بود. کنار کشید و او را به داخل اتاق راهنمایی کرد. در حالیکه خود روی صندلی می نشست، مهمانش را هم دعوت به نشستن روی صندلی روبرو کرد.
    چند لحظه ای سکوت برقرار شد. گویا ابراهیم قصد شکستن سکوت را نداشت. مهران نگاه آرام خود را به او دوخت:
    - در مورد چه مطلبی می خوای حرف بزنی که اینقدر برات مشکله؟!
    آب دهانش را به سختی از گلوی خشک شده اش پایین داد. سر بلند کرد و گفت:
    - سارا!!
    مهران راست نشست. ناخود آگاه نگاهش جدی شد، عمق چشمان او را می پایید تا شاید کلامش را از آن بجوید. کلامی که حس می کرد تمایلی به شنیدنش ندارد. بارها به این موضوع فکر کرده بود؛ سارا و ابراهیم! اما حالا باز غافلگیر شده بود.
    ابراهیم هم حال درستی نداشت. نمی شد فهمید چه می خواهد بگوید.
    دندانهایش را به هم فشرد. چند نفس آرام کشید و با لحن خودداری گفت:
    - می شنوم!
    ابراهیم هم تغییر خالت مرد روبرویش راحس کرد ولی حوصله تجزیه و تحلیل نداشت. حال خودش خرابتر بود. می بایست از جایی شروع می کرد... حرف می زد. نگاهش را از صورت مهران گرفت و به نقطه ای دور در فضا خیره شد:
    - شما خوب می دونید من سارا رو از خیلی وقت پیش می شناسم. چندین سال قبل از اومدن شما به اینجا... اینجا روستای کوچکی هست و همه از زندگی هم باخبرن. از وقتی سارا و خواهرش اینجا اومدن همه راجع بهشون حرف می زدن من چند بار برای دیدنش نزدیک خونشون رفته بودم و فقط از دور دیده بودمش تا پنج سالگیش یعنی واقتی سمانه خانوم ازدواج کردن و رفتن. همه از شلوغی و جسارت و حتی گاهی بی ادبی سارا می گفتن. به هر حال اون یه دختر بود و این اطراف مردم رفتار خاصی رو از یه دختر انتظار دارن که سارا هر گز مطابق انتظار هیچ کس رفتار نمی کرد و این باعث می شد خیلیا پشت سرش حرف بزنن. فکر کنم بعد از ازدواج خواهرش این حرفا به اوج رسید چون سارا دیگه تو خونه بند نمی شد. یه روز از همین روزا بود که دیدم از صخره نسبتا بلندی می خواد بالا بره اما هی سر می خوره و می افته زمین؛ خب کار سختی برای یه دختره پنج شش ساله بود حتی برای منی که دو سال ازش بزرگتر بودم هم سخت بود. نمی دونست نگاش می کنم. فکر کنم ده باری امتحان کرد تا از اون صخره بالا رفت. جلوتر رفتم و گفتم « آفرین خوب بود.» فقط نگام کرد. نزدیکتر که شدم فهمیدم کف دست و زانوهاش زخم شدن. گفتم« زخمی شدی» یه نگاهی سرسری به اونا کرد. شانه بالا انداخت و گفت « عوضش تونستم بیام بالا!» راستش برای من که خواهر کوچکی به همون سن و سال داشتم موجود جالبی بود چون مهتاب تا دست و پاش یه جایی می خورد، زود گریه می کرد و می رفت بغـ ـل مامان. اما سارا سرسخت و قوی به نظر می رسید. با تمام بچگیم باز می فهمیدم که تنهاست. گفتم « می خوای با هم دوس بشیم؟ » کمی نگام کرد و گفت « ولی تو پسری! همه پسرا دوس دارن زور بگن.» گفتم « ولی من زور نمی گم.»
    تبسم کوتاهی زد و ادامه داد:
    - راستش هر دو بچه بودیم و مکالمه مون بچگانه بود. اون هم گفت « اگه گفتی چی؟ » گفتم « خب اونوقت تو هم بهم زور بگو!! » کمی فکر کرد و گفت « باشه، ولی به شرطی که بتونی از این صخره بالا بیای!» یه نگاهی بهش کردم برام افت داشت کاری رو که یه دختر کوچکتر از خودم انجام داده نتونم انجام بدم. هر چند یکی دوباری تلاش کردم ولی خوب راحتتر از اون بالا رفتم. انتظار داشتم تشویقم کنه ولی نکرد. یه کم ساکت بود. بعد پرسید: « اسمت چیه؟ » گفتم : « ابراهیم » گفت «اسم منو هم که حتما می دونی؟ » گفتم « اره » گفت : « هر وقت خواستی باهام بازی کنی بیا همین جا » و بعد پرید پایین تا بره ولی خورد زمین. من هم تا رفتم پایین دیدم از زانوش خون میاد. اخمهاش توهم بود. راه افتاد من هم دنبالش رفتم. کنا رودخونه رفت و زانوش رو شست وقتی دیدم باز اخمو هست. گفتم « خیلی درد می کنه؟ » گفت: « برا دردش ناراحت نیستم. الان اگه برم خونه باز مهتاج خانوم می خواد غر بزنه که زخمی شدی! شلوارتو پاره کردی! من هم عصبانی می شم می زنم یه چیزی رو می شکنم! » خنده ام گرفت خیلی بچگانه غر می زد. تنها فکری که به ذهنم رسید، گفتم « بعد از این یه دست لباس با خودت بیار که اگه لباسات پاره شد عوض کنی اونا نفهمن » سارا خیلی خوشش اومد و گفت « راست می گی ، باشه » و این شد که بعد از اون شدیم هم بازی هم، مثل پسرها بود. مثل اونا لباس می پوشید سعی می کرد مثل اونا حرف بزنه، مثل اونا راه بره ، با هر چیزی که باب میلش نبود، می جنگید. هر گز اعتراض و نصیحت کسی رو قبول نمی کرد. گاهی کارهاش غیر قابل تحمل می شد و همه از دستش عاصی می شدن اما من یاد گرفته بودم چطور باهاش حرف بزنم. اگه بهش می گفتم این کارو نکن، از این ور نرو، نه تنها قبول نمی کرد بلکه سر لج هم می افتاد ولی اگه می گفتم بیا از این ور بریم قشنگتره یا این یکی بازی رو بکنیم بهتره، قبول می کرد. البته اینا رو با گذر زمان یاد گرفتم و بعد هم کلاسی شدنمون به دوستیمون دامن زد. تا دلتون بخواد با هم بازی کردیم، دعوا کردیم، قهر کردیم، آشتی کردیم، رو سر و کله ی هم زدیم. اما حالا بعد از ده، دوازده سال دوستی با اطمینان بهتون می گم. دختر بسیار خوبیه؛ قابل اعتماد، و بسیار خود ساخته...
    و نگاه از دور دست گرفت و به چشمان مهران نگاه کرد:
    - حاضرم قسم بخورم پاکتر از تمام دخترهایی هست که می شناسم.
    مهران داشت به دقت چشمان به نم نشسته ی او را نگاه می کرد. ابراهیم ساکت شده بود، با احتیاط پرسید:
    - خب بقیه اش؟
    ابراهیم با خود فکر کرد ، بقیه؟ بقیه را چگونه باید می گفت؟ کاش اصلا شروع نکرده بود. کاش می شد بلند شود و برود و کاش... نفسی کشید و با تعجب فکر کرد چرا اینقدر اکسیژن هوا کم شده!! با من من و نا مرتب گفت:
    - می خوام... این اطمینان رو به شما بدم که هیچ رابطه ای غیر از دوستی ساده بین من و اون نیست و هرگز...
    آب دهانش را قورت داد:
    - و هرگز نخواهد بود.
    همانقدر که نفس آن یکی گرفته بود، نفس این یکی راحت تر بالا آمد! گفت:
    - چرا این حرفا رو به من می زنی؟
    ابراهیم با خود فکر کرد خب پس به چه کسی باید می گفت؟!! مهران از جابرخاست و به سمت پنجره رفت. سکوت آزار دهنده ای بود به چار چوب پنجره تکیه داد، حرفی که می خواست بزند کمی در دهنش مزه مزه کرد. درست بود پرسیدنش یا نه؟! ولی حالا که ابراهیم تا اینجا پیش آمده بود باید تکلیف یک سره می شد. گفت:
    - می خوای بگی بهش علاقه نداری؟
    سر بلند کرد، چشمانش را ریز کرده بود. معلم باهوشی داشت. از آنها که مو از ماست بیرون می کشند. راستِ راستش را گفت:
    - دارم، خیلی هم زیاد. اونقدر که پا رو احساسم بذارم و از سر زندگیش بکشم کنار! اونقدر که اگه امروز شما از من بخواهید دیگه باهاش حرف نزنم، نمی زنم. سخت هست خیلی سخت! اما شدنیه!
    نگاهی به ابراهیم کرد. هرگز او را اینقدر به هم ریخته ندیده بود. احساس کرد دلش برایش می سوزد. آرام گفت:
    - چرا می خوای از سر راه زندگیش کنار بکشی؟
    - نمی خوام. ولی اگه بدونم حضور من مانع خوشبختیش می شه حتما این کار رو می کنم.
    سوال آخر را هم به هر جان کندنی بود پرسید:
    - یعنی می خوای بگی سارا انتخاب تو نیست؟
    ابراهیم تلخ خندید:
    - اینکه انتخاب من چیه زیاد مهم نیست. ولی اطمینان دارم من انتخاب سارا نیستم.
    - ازش پرسیدی؟
    - نه!
    - چطور اینقدر با اطمینان می گی؟ اون هم بدون دادن فرصت بهش!!
    چه بغضی در کلامش بود:
    - چون با دادن این فرصت، برای همیشه از دستش می دم. دوستیش رو ، اعتمادش رو، اون دیگه هر گز به من مثل سابق نگاه نخواهد کرد. من این فرصت رو بهش نمی دم چون جوابش رو می دونم، چون بهتر از هر کس دیگه ای می شناسمش، چون نگاهش رو می تونم ترجمه کنم، چون از احساس پشت چشماش آگاهم و چون می دونم این احساس به من تعلق نداره!
    ساکت شد و سعی کرد آنچه که در گلویش هی حجم می گرفت و مانع تنفسش می شد، قورت دهد ولی موفق نشد. دست روی شقیقه اش گذاشت و فشرد. مهران پرسید:
    - از کجا اینقدر مطمئنی؟
    یک کلمه گفت:
    - مطمئنم!!
    - پس می خوای با احساس خودت چی کار کنی؟
    - کنار میام! شاید هم مثل یه شی ء با ارزش برای همیشه تو قلـ ـبم نگه داشتم.
    مهران گامی جلوتر آمد:
    - یعنی می خوای بگی دیگه در قلبت رو کسی باز شدنی نیست؟
    پوزخندی زد:
    - نه ، اینقدرها هم قوی نیستم. می دونم دخترهایی هستن که بتونم براشون تکیه گاه باشم و خوشبختشون کنم.
    - مثلا؟
    به این بخش فکر نکرده بود. با همان حافظه سریعش گشت کوتاهی زد و برگشت :
    - مثلا، همین نرگس، خواهر صادق، دختر خوبیه و من بدون تردید می تونم زندگی آرومی براش مهیا کنم تا تو زندگیش احساس خوشبختی کنه، اما سارا تو زندگی نیاز به مردی داره که به وجودش افتخار کنه و این حس رو بهش بده که قوی تر از خودشه و بدون تردید اون شخص من نیستم.
    ابراهیم از جا برخاست. هر چه لازم بود بگوید گفته بود. مهران دستش را روی شانه ی او قرار داد و فشرد. به سرتا پای او که حالا بفهمی نفهمی از خودش بلند تر بود، نگریست. به آرامی گفت:
    - همیشه بهت اعتماد داشتم وگرنه اجازه نمی دادم حتی لحظه ی کوتاهی سارا کنارت باشه. برات هم آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم.
    و در دل به خود اعتراف کرد که گاهی شیطان فکرش را قلقلک می داد.
    ابراهیم لبخندی نداشت که در پاسخ به مهران بزند. فقط دستش را برای دادن پیش برد.
    تا ساعاتی دیگر سال تحویل می شد، باید به موقع می رسید. نهیبی به اسب زد و سرعت گرفت. اولین عیدی بود که تصمیم داشت در روستا بگذراند. در مکانی دور از خانواده اش، این تصمیم را ناگهانی گرفته بود با ساکی در دست روانه ی تبریز شده بود ولی به جای رفتن به تهران تنها تماسی با خانواده اش گرفته و آنها را مطلع کرده بود که چند روز دیگر برخواهد گشت!
    البته خرید از بازار کمی وقتش را گرفته بود؛ به ساعتش نگاهی کرد، به موقع می رسید. می دانست.
    موقع رفتن به شهر وقتی از سارا پرسیده بود:
    - عید چی کار می کنی؟
    پاسخ شنیده بود:
    - هیچی! به نظر من چیزی بیهوده تر از عید وجود نداره!!
    و وقتی متعجب پرسیده بود :
    - چرا؟
    سارا با بی حوصلگی پاسخ داده بود:
    - چه بدونم. چون همه می رن عید دیدنی!!
    و کلافه ادامه داده بود :
    - نمی دونم.
    - فرامرزخان عیدا خونه نمیاد؟
    -نه
    و همین چند جمله سبب شده بود مهران از نیمه راه تصمیم به برگشت بگیرد. به نزدیک عمارت رسید. اطراف ساکت تر از همیشه بود. حتی سجاد هم حضور نداشت تا اسبش را بگیرد. طبق معمول همیشه بدون در زدن وارد عمارت شد؛ آنجا همیشه عین کاروانسرا درش باز بود و آمد و رفت فراوان داشت. داخل خانه بسیار آرام بود. در این هنگام صدای مهتاج خانوم از پذیرایی به گوش رسید:
    - سارا خانوم، چیزی به تحویل نمونده، چرا نمیای؟
    و صدای سارا از طبقه بالا آمد:
    - صبر کن، اومدم.
    مهران احساس کرد باید در می زد. به عقب برگشت و ضربه ی آرامی به در زد و صدا زد:
    - مهتاج خانوم؟... مهرانم!
    مهتاج خانوم از سالن بیرون آمد و حیرتزده نگاهش کرد:
    - مگه شما نرفته بودید؟
    لبخندی زد:
    - چرا ؟ ولی برگشتم... سلام
    مهتاج خانوم خندید. از این حضور نابهنگام خوشحال شده بود، سریع گفت:
    - برم به سارا بگم، خوشحال می شه!
    مهران مانع شد :
    - نه، بیاد پایین خودش می بینه

    مهتاج خانوم به تردید بین گفتن یا نگفتن به سارا فائق نیامده بود که سارا بالای پله ها ظاهر شد، در حین مرتب کردن کمـ ـربند روی لباسش بود و سرش پایین، داشت می گفت:
    - اومدم.
    مهران نگاهش را بالای پله ها کشید. بلوز دامن صورتی رنگ اهدایی خودش تن او بود و موهای بلندش، بیچاره ها، فرصت پیدا کرده بودن آزادانه تا کمـ ـرش آویزان شوند. مهران آرام گفت :
    - سلام
    همچنان دست به کمـ ـر در جا خشکش زد. خوشحال ولی معذب شده بود. به جای جواب سلام همراه با لبخندی گفت:
    - الان برمی گردم...
    به اتاقش رفت. پشت به در اندکی ایستاد. وقتی از شوک اولیه خارج شد، نگاهش را به سمت آینه برگرداند. لبخند خجلی زد و لبش را گاز گرفت. حال باید چه می کرد؟ مهران که اینگونه دیده بودش! پس همینطور می رفت؟ انگشتش را داخل موهایش کشید، با نگاهی خاصتر خود را نگریست. موهای مشکی اش عجب به صورت سفیدش می آمد. به قول فرامرزخان که وقتی گاهی به اتاقش می آمد ، می گفت:
    - ببینم شما همون آهوی مارالی هستین که مشهوره تو این دشتا وجود داره؟؟!!
    چطور قبلا دوست داشت پسر باشد؟ حال که حاضر نبود برای لحظه ای دختر بودنش را با جنس مخالف تاخت بزند. آن هم وقتی...
    گامی به سوی در برداشت. مگر نه این بود که محرم مهران بود؟
    ولی نه...
    ایستاد.
    احساس کرد دارد خودش را گول می زند. کمی اخم کرد. ولی درست هم نبود که لباسهایش را بعد از دیدن او عوض کند. باز لبش لای دندانش رفت « دختره خر، آخه بین این همه لباس چرا لباسهای اهدایی اونو پوشیدی؟» پوفی کشید. کاری بود که شده بود. نه عوض نمی کرد.
    کمدش را باز کرد و بین لباسهای فراوانی که فرامرزخان هی هدیه می آورد، گشت زد. بالاخره شال نازک سفیدی را پیدا کرد و و روی سرش انداخت. طبق معمول دستش لای موهایش رفت تا آنها را گره بزند و زیر شال قایم کند ولی لحظه ی آخر منصرف شد. آخر موهای آویزانش از زیر شال خیلی قشنگ دیده می شد... اصلا مگر ایردای داشت؟!
    ولی...
    شانه بالا انداخت و مصمم در را باز کرد. فعلا که قانونا و شرعا مجاز است. بعدش را هم...
    آه کوتاهش را در سیـ ـنه حبس کرد و تبسمی زد. فعلا یک چیز مهم بود، مهران برگشته!
    مهران کنار سفره هفت سینی که مهتاج خانوم چیده بود، نشست و فکر کرد دختری که دیده سارای خودش هست؟ دختر کوچولوی تارزانِ خودش که اینقدر قد کشیده و ملوس شده!!
    سارا وارد سالن شد، لپهایش هنوز سرخی مختصری داشت. با اعتماد به نفس مخصوص به خودش گفت:
    - سلام، چی شد برگشتین؟
    مهران با غلبه بر حسش که خیلی دلش می خواست این دختر خواستنی را یک دور داخل آغـ ـوشش بچلاند، نفسی کشید و ضمن کشیدن زوری نگاه از او گفت:
    - بدو بیا... دو دقیقه تا تحویل مونده!

    سارا بی حرف کنار سفره رفت. با دامن حس می کرد نوع راه رفتنش هم تغییر می کند!
    مهران رو به مهتاج خانوم گفت:
    - شما هم بشینید... بقیه نمیان؟
    مهتاج خانوم ضمن نزدیک شدن به سفره گفت:
    - همه ساله فقط من و سارا تو خونه می مونیم. بقیه رو می فرستم پیش خونواده هاشون!
    با نشستن کنار سفره قران را برداشت و دست مهران داد و فکر او را که می اندیشید، خیلی در مورد سارا کوتاهی کرده نیمه کاره گذاشت.
    سوره کوتاهی انتخاب کرد و خواند.
    تحویل برای سارا دلچسب تر از هر موقع دیگر بود.
    بعد از تحویل مهتاج خانوم از لای قران چند اسکناس به تبرک به آنها داد، مهران هم هدیه ای برای اهالی خانه گرفته بود که زحمت دادنشان را به دوش او گذاشت.
    مهتاج خانوم چند دقیقه بعد از تحویل با اجازه ای گفت و از سالن بیرون رفت.
    مهران جعبه کوچکی از جیبش در آورد و ضمن تقدیم آن به سارا گفت:
    - عیدت مبارک
    این اولین هدیه ای نبود که از مهران می گرفت، این اواخر هر بار که او به تهران می رفت دست پر بر می گشت! ولی این هدیه مزه ی دیگری داشت. ضمن گرفتن هدیه لب برچید:
    - ممنون، ولی من برا شما چیزی نگرفتم از کجا می دونستم عیدو اینجایید؟
    مهران اخم و لبخند را در هم آمیخت:
    - از کی تا حالا کوچکترا به بزرگترا عیدی می دن؟ بعدش هم چیز قابل داری نیست. عجله ای شد. بازش کن.
    قلب کوچک نگین داری که داخل جعبه بود به وجدش آورد. با گفتن:
    - خیلی قشنگه
    آن را به گردن آویخت. در ذهنش دنبال جبران بود. با سرعت منحصر به فرد خود از جابرخاست و در حالیکه می گفت « الان برمی گردم.» به طبقه ی بالا رفت و با همان سرعت برگشت. جعبه ای در دست داشت. آن را به سمت مهارن گرفت و گفت:
    - اینا یادگاری پدرم هستن. خیلی برام با ارزشه. دوست دارم دست شما باشه، یه هدیه! نمی دونم شاید ارزش مادی زیادی نداشته باشن ولی منو یاد عزیزترین کسم می ندازه.
    نگاهش به داخت جعبه کرد. انگشتر و ساعتی مردانه داخل آن بود. انگشتش را آرام روی صفحه ساعت حرکت داد. تبسمی زد :
    - ممنون که لایق دونستی اینا رو بهم بدی، ولی به قول خودت این یادگاری پدرته، نگهشون دار.
    صادقانه جواب داد:
    - سالهاست داخل جعبه موندن، می خوام دست کسی بسپارم که می دونم امانتدار خوبیه، خواهش می کنم قبول کنید. تحت هر شرایط دوست دارم دست شما باشه!
    داشت از ته دل می گفت. چقدر این مرد را که هیچ رقمه مقابلش کوتاه نیامده بود، دوست داشت. یک عشق عمیق و خالص... بهترین ها برای بهترینش!
    مهران لحظاتی در چشمانش خیره شد. پاک و زلال بود. لب به دندان گزید و نگاه برگرفت. سخت بود امانتداری! نفسی کشید و دست پیش برد و جعبه را گرفت:
    - امیدوارم واقعا لایقش باشم...
    صدای در کلامش را نیمه گذاشت. سارا از جا جهید و با گفتن:
    - حتما ابراهیمه
    به سمت در رفت. مهران متفکر به او که داشت با یک دست موهایش را که از زیر شال بیرون آمده بود گره می زد و با دست دیگر در را باز می کرد، می نگریست. تا در باز سالن پیش رفت. ابراهیم که نمی دانست او در خانه است!
    آمده بود عید دیدنی یعنی؟؟!!
    یعنی آن روز راستش را گفته بود؟!
    دیدار عید دیدنی شان چگونه است؟!
    نگاهش را بالا کشید. ابراهیم و سارا رو بروی هم بودند. با دو گامی فاصله، هر دو خندان! آرام! شیطان و بازیگوش! هر دو همزمان و باعجله گفتند:
    - عیدت مبارک.
    ابراهیم با خنده گفت :
    - اول من گفتم.
    سارا با انرژی تر گفت :
    - نه خیر هم ، اول خودم گفتم.
    - تو همیشه جر می زنی!
    - هیچ هم اینطور نیست تو همیشه تقلب می کنی!
    هر دو ساکت شدند. به هم نگاه کردندو خندیدند. سارا دست به کمـ ـر و طلبکارانه گفت:
    - عیدی من کو؟
    ابراهیم دستهای خالی اش را نشان داد و با مزه گفت:
    - پر رو! آدمم از کسی عیدی می خواد. خجالت بکش. خودم اومدم کافی نیست؟
    لبـ ـانش را جمع کرد:
    - خودت رو می خوام چی کار؟ زود عیدیم رو بده!
    سرش را نمایشی پایین انداخت:
    - بابا خجالتم نده دیگه!
    - جیبات رو خوب بگرد!
    - نه ، چیزی نیست.
    سارا گارد گرفت. و با مشتهایی که بالا گرفته بود ، گفت:
    - پس آماده باش با یه تیپا بیرونت کنم.
    ابراهیم خندان گفت:
    - خیلی خب ، خیلی خب، نزن بدم.
    با این حرف بیرون رفت و بسته ای پشت در گذاشت بود، برداشت و داخل آورد:
    - بفرمایید ناقابله!
    و بسته کادو پیچ شده ای را دستش داد. سارا ذوق زده بسته را دم گوشش برد و تکانش داد:
    - تو اینه؟!!
    قبل از رسیدن پاسخ ابراهیم ، مهران گامی جلو گذاشت و سلام داد. ابراهیم بهت زده نگاه از سارا گرفت و به سمت مهران برگشت. غافلگیر شده نفس عمیقی کشید و مسلط پاسخ داد:
    - سلام، عیدتون مبارک. انتظار دیدنتون رو نداشتم.
    با این حرف به سمت مهران رفت و دست پیش برد. دستش به گرمی فشرده شد:
    - عید تو هم مبارک. خودم هم فکر نمی کردم عید رو اینجا باشم. یه دفعه ای شد.
    هنوز نگاه آن دو از هم گرفته نشده بود که سارا گفت:
    - این دیگه چیه؟
    ابراهیم عقب گرد زد:
    - ای عجول بازش کردی؟ یه کیف کمـ ـریه، بذار نشونت بدم.
    و به طرف او رفت:
    - کیف رو دور کمـ ـرت می ندی و با این بند محکمش می کنی آخرین باری که رفتم تبریز دیدمش فکر کردم خوشت بیاد.
    و زیپ آن را گشود و لوازم داخلش را نشان داد؛ یک عدد چراغ قوه، قطب نما، چاقوی ضامن دار و فندک.
    سارا ذوق زده آن را به کمـ ـر بست:
    - ممنون، سبک و راحته، اما ببین من با این چیزا گول نمی خورم. عیدی اصلی منو بده.
    ابراهیم با تبسم کوتاهی چشم و ابرو آمد که پیش مهران زشته!
    سارا عین بچه های تخس پا به زمین کوبید:
    - بده بیاد. اذیت نکن!
    ابراهیم سری تکان داد و دست در جیب کرد و تخم مرغ رنگ شده ای در آورد و به سمت سارا گرفت:
    - نذار یه جو آبرو پیش آقای دکتر برامون بمونه ها!! اصلا بلکه امسال ما تخم مرغ نپختیم!
    سریع گرفت و با گفتن « مگه می شه؟ » نگاه دقیقی به آن کرد. روی تخم مرغ سه قلب قرمز نقاشی شده بود. هر سه با فاصله، و سپس خطوطی از بالا به پایین تخم مرغ کشیده شده بود و شکل قفس را در ذهن تداعی می کرد. به این ترتیب قلبها داخل حصار نرده ها بودند. سارا با دقj بیستری آن را نگریست:
    - چرا قلبا تو قفسن؟
    انگار منتظر این سوال بود ، گفت:
    - تو قلبی رو پیدا کن که تو قفس نباشه، خدا قلبا رو تو قفس آفرید. قلب زنده هر گز خارج قفسه ی سیـ ـنه دووم نمیاره! چون با ارزشه، چون می تپه، هر چیز با ارزشی محافظ لازم داره و هر چه ارزشش بیشتر باشه محافظش باید قوی تر بشه!
    سارا لبـ ـهایش را متفکر جلو داد:
    -کار خودته؟
    تکان آرام سر تاییدش کرد. تند گفت:
    - قشنگه! حالا شما بفرمایید داخل سالن. من هم میام.
    مهران و ابراهیم وارد سالن شدند، هنوز از تعارفات معمول فارغ نشده بودند که سر و کله ی سارا پیدا شد. دو جعبه در دست داشت. جعبه ی بزرگتر را به سمت ابراهیم گرفت:
    - بفرمایید این هم عیدی شما!
    ابراهیم حین گرفتن گفت:
    - دستت درد نکنه چرا زحمت کشیدی؟
    شانه بالا انداخت:
    - چیز قابل داری نیست. بازش کن. اصلا بده خودم بازش کنم!
    با این حرف دوباره جعبه را گرفت. ابراهیم داشت ریز می خندید؛ سارا با مزه ترین دختر روی زمین بود. در میان خنده آه کوتاهی کشید و چشم به حرکات عجولانه ی او دوخت.
    از میان جعبه اسلحه شکاری بزرگی بیرون کشید و نشان ابراهیم داد و منتظر عکس العملش ماند. نگاه تحسین آمیز ابراهیم متوجه اسلحه بود. آن را به دست گرفت و سبک، سنگین کرد. عالی بود . درست همان چیزی که دوست داشت داشته باشد. با هیجان گفت:
    - عالیه!
    نفس راحتی کشید خوشحال بود که خوشش آمده، فرامرزخان از سفر آخرش آن را هدیه آورده بود. خوش دست و فوق العاده بود. ولی چون نمونه های مشابه زیادی داشت از همان ابتدا آن را برای ابراهیم در نظر گرفته بود. آرام گفت:
    - مبارکت باشه. یه یادگاری از من!! برای دوستی که همیشه بهم اعتماد کرد.
    ابراهیم حین وارسی اسلحه گفت:
    - حرفهای گنده گنده می زنی!
    و سر بلند کرد تا جواب دندان شکنی دریافت کند ولی نگاهش در چشمان متبسم و کمی نمناک سارا گیر کرد. یک روز معمولی از روزهای دوستی!
    بغضی نا خواسته در گلویش نشست. یادگاری؟!!
    سارا نگاهش را به سقف داد. پلک زد و نفسی کشید و گفت:
    - دوربینش خیلی قویه...داخل جعبه راهنما داره.
    جعبه دوم را روی میز گذاشت و باز کرد و گفت:
    - کلکسیون تخم مرغهای منو ببینید.
    هر دو پسر به تخم مرغهای رنگ شده ی داخل جعبه نگاهی کردند. مهران متعجب پرسید:
    - چند تاست؟
    سارا لبخندی زد و نیم نگاهی به ابراهیم کرد:
    -دوازده تا، به تعداد سالهای دوستی منو ابراهیم!
    ابراهیم نا باورانه پرسید:
    - همش رو نگه داشتی؟
    - آره
    عجب سال جدید دوستش را از زاویه جدیدتری می دید. چقدر برایش ارزشمند بود! شاید هرگز نمی توانست مرد زندگی او باشد ولی بی شک یک دوست خوب و وفادار برایش باقی می ماند. حال احساس آرامش می کرد. بغضی هم نداشت. نگاهش را معطوف مهران کرد:
    - من دیگه باید برم. مامان اینا منتظرم هستن. خوشحالم امسال عید، سارا تنها نیست. سال خوبی داشته باشید.
    دستش فشرده شد:
    - تو هم همینطور، به سلامت.
    بعد از بدرقه ی او رو به سارا پرسید:
    - همه ساله بعد از تحویل کجا می ری؟
    - می رم سر خاک پدر و مادرم.
    مهربان نگاهش کرد:
    - باشه، آماده شو بریم. بعدش کجا می ری؟
    - دیگه بعدی نداره، گاهی روز دوم یا سوم به سمانه سری می زنم.
    نفسی کشید و گفت:
    - می خوای یکی دو روز دیگه با من بیای تهرون؟
    سارا سری بالا انداخت:
    - نه، مگه قرار نیست برای امتحانای دیپلم، خرداد رو بریم اونجا؟... زشته! نمی تونم هم حالا بیام و هم دو ماه دیگه!
    سریعتر از چیزی که تصور می شد خرداد از راه رسید. سارا و ابراهیم همراه معلمشان راهی تهران شدند. دیدار اول با خانواده ی مهران برایشان جالب بود، از همان نخستین باری که او را دیده بودند پزشک روستا بود و قابل احترام.
    به محض ورود به حیاط منزل آنها، مهناز به آغـ ـوش برادر پرید و از گردنش آویزان شد. مهران با خنده سعی در جدا کردنش داشت:
    - چه خبرته بچه؟!
    و به چشمان نیمه خنده، نیمه اشک او نگریست. مهناز حق به جانب غر زد:
    - خیلی بی معرفتی! حالا دیگه عیدا رو هم خونه نمیای؟
    با این حرف مشتی هم حواله سیـ ـنه ی برادر کرد. مهران دستان او را در هوا قاپید تا مانع ضربه های احتمالی بعدی شود و با حوصله گفت:
    - نشد بیام.
    مهناز پا به زمین کوبید:
    - نشد بیام؟ همین؟ خودت قول داده بودی زود زود میای!
    لبخندی زد. پیش شاگردانش کمی ضایع بود!! اشاره کوتاهی به او کرد:
    - ببخشید. مهمون داریما!
    ابراهیم و سارا ساکت ایستاده بودند و متعجب به این صحنه خیره شده بودند. این خواهره داشت دکترشان را رسما می کشت!
    مهناز با گفتن « خب پس بعدا به حسابت می رسم! » به طرف مهمانانشان حرکت کرد و فرصتی ایجاد شد تا مهران به سمت پدر و مادر رفته سلامی بدهد.
    ساعتی بعد همه در سالن جمع شده بودند. سارا و ابراهیم تا حدی معذب بودند؛ علاوه بر اینکه محیط شهری و روستایی تفاوت زیادی با هم دارند، برخوردشان با خانواده مهران هم برایشان سخت می نمود. از این رو هر دو ساکت نشسته بودند. مشکل دیگر این بود که مهران جدید هم برایشان غریبه می نمود، آن هم با لباس راحتی که به تن داشت. شلوار ورزشی و تی شرت آستین کوتاه طوسی و سفید که خطوط ریز قرمز رنگ هم در بافتش داشت، شکل جدیدی به او داده بود. هر چند سارا هفت سال با او در یک خانه زندگی کرده بود ولی همیشه با لباس رسمی دیده بودش!
    مهناز کنار سارا نشسته و تند تند او را به حرف می گرفت و از چیزهای دانسته و ندانسته سوال می پرسید:
    - اسبت چه رنگیه؟
    - خودت گرفتی ؟
    - چطور؟
    - خونه تون چطوره؟
    - وای اینقدر دوس دارم اونجا رو ببینم.
    - این مهران چی چی شده هر چی گفتم منو ببر اونجا رو ببینم نیاورد.
    - کلاس چند پایه ای چطوریه؟
    - راس راسی مهران بهتون درس میده؟
    در حال قهقهه زدن:
    - فکر کن؟ چه شود؟
    - ...
    وخلاصه هر چه به ذهنش می رسید.
    این دختر زود جوش و خونگرم برایش خوشایند بود ولی راستش زیاد بلد نبود چطور باید به این سرعت با یکی احساس راحتی کند. یاد نداشت مثل او ارتباط برقرار کند. به خصوص که تا بحال هیچ دوسـ ـت دختر قابل توجهی نداشت که با هم گپ بزند! بیشتر سولات مهناز را تلگرافی و درس وار جواب می داد. مثل اینکه امتحان می دهد!
    مهران در حال نوشیدن چایی رو به پدر و مادرش گفت:
    - چه خبرا؟
    مهناز دهنش را کج کرد:
    - می خواستی چه خبر باشه؟ عمو حالش خوبه، زنعمو کمـ ـر درد داره، نادر و سهیلا قصد ندارن جمعشون رو سه نفره بکنن. آخ یادم افتاد نازنین داره برای بار دوم مامان می شه. دیگه؟ آهان! نیاز کم مونده بود عروس بشه ولی ایرادهای بنی اسراییلی گرفت بقیه هم در سلامت کامل به سر می برن. همسایه ی رو برویی پسرش رو دوماد کرد.
    و ابرو بالا انداخت:
    - البته مامان هم کلی حسرت خورد و هی گفت خوش به حالش!! یه بقالی داشتیم دم کوچه ، یادت هست؟ پیرمرده عمرش رو داد به شما... دیگه... دیگه... بازهم بگم؟
    مهران مشتاقانه داشت به گزارش خبریه مهناز گوش می داد، با خنده گفت:
    - از نیما چه خبر؟
    - هیچی! خبرداری که! چند ماهی می شه سربازیش رو تموم کرده و موهاش کمی بلند شده و قیافه اش قابل تحمل تر! فعلا هم تو شرکت نادر اینا مشغوله...
    صدای آیفون حرفش را نیمه تمام گذاشت. مهناز در حال بلند شدن گفت:
    - بفرمایید. خودش هم اومد. حلال زاده است!
    گوشی آیفون را برداشت:
    - بله؟
    - ...
    - سلام، مگه بهت نگفتم مهران گفته امشب کسی نیاد تا شاگرداش استراحت کنن و صبح برن امتحان؟
    - ...
    و بلند تر رو به مهران گفت:
    - مهران، نیما می گه من که کسی نیستم!
    و دوباره در گوشی گفت:
    - بابا می گه امشب مهمون نمی پذیریم. ظرفیت تکمیله!
    رو به جمع کرد:
    - می گه مهمون کجا بوده؟
    سیما خانوم با اخم گفت:
    - اِ؟ مهناز زشته! خجالت بکش.
    خنده ای کرد :
    - خلاصه امروز برو فردا بیا!
    باز مادر دخالت کرد:
    - این حرفا چیه؟ بکش کنار خودم در رو باز کنم.
    مهناز با شیطنت دکمه ی آیفون را فشرد. و بلافاصله به حیاط رفت و در حالیکه مقابل نیما ایستاده بود، گفت:
    - خیلی بچه پر رویی!
    نیما در چهره خندان دخترعمویش نگاهی کرد و در حالیکه سعی می کرد جدی به نظر برسد، گفت:
    - بکش کنار باد بیاد.حالا دیگه درو رو من باز نمی کنی؟
    - اگه نکشم؟
    نیما سعی کرد او را دور بزند:
    - او نقدر بمون تا زیر پات علف سبز بشه!
    مهناز به سرعت باز راهش را سد کرد. اما چون نیما نایستاد مجبوری عقب عقب می رفت:
    - مگه نگفتم امروز نیا؟
    - اومدم خونه ی عموم به تو چه ربطی داره؟
    در جواب شکلکی در آورد:
    - ببین نیما اگه بخوای قیافه بگیری پرتت می کنم بیرون ها!!
    نیما ابرو بالا داد و به سرتا پای دختر عمویش نگاهی کرد. قهقهه ای زد:
    - پرن کن ببینم!
    کم آورده حرف را عوض کرد:
    - اممم... راستی مهمونامون اومدن؟
    لبخند زد:
    - خب؟
    - سارا خوشگل تر از اونی هست که فکرش رو می کردم. ابراهیم هم که از مهران هم بلندتره، به زرافه گفته زکی!!
    نیما لبخندش را جمع کرد:
    - هی دختر چشمات رو درویش کن وگرنه یه کاری می کنم...
    هنوز جمله ای تمام نشده وبد که مهناز لگدی به مچ پای او زد. نیما اخمی کرد:
    - ای بابا، هنوز که کاری نکردم!!
    ابرو بالا انداخت:
    - به هر حال پیشگیری بهتر از درمانه!
    نیما سری تکان داد. مهناز عقب عقب به در ورودی رسیده بود. کنار کشید و گفت:
    - بیا برو!
    نیما با بدجنسـ ـی نگاهش کرد:
    - اگه نمی گفتی هم می رفتم.
    و بی تعارف وارد خانه شد. مهناز نفسش را حرصی بیرون داد. نیما هم کلی برای خود کیف کرد و از ذهنش گذشت « تا تو باشی دیگه نیم ساعت منو پشت در نگه نداری! »
    با ورود به سالن سلام بلند بالایی داد. به سمت مهران رفته و دستش را بالا برد . محکم کف دست او کوبید و دوستانه همدیگر را به آغـ ـوش گرفتند. سلام محترمانه ای به عمو و زنعمویش داد و به طرف ابراهیم چرخید و دست داد:
    - پس آقا ابراهیم و سارا خانوم شمایید. چقدر تعریفتون رو شنیدم.
    نگاه خریدارانه ای هم به آنها کرد. ابراهیم با هیکلی قوی نشان می داد که بچه ی کوهستان است. سارا هم برعکس شنیده هایش زیاد شبیه پسر بچه ها نبود هر چند بلوز و شلوار به تن داشت ولی روسری روی سرش، لطافت چهره با چشم و ابرویی تیره و لب و گونه ای که به طور طبیعی رنگ گرفته بودند او را دختری جذاب کرده بود.
    مهناز میان تفکراتش خط انداخت:
    - نیما باور کن سارا از وقتی اومده نه چیزی رو زده، نه شکسته! تازه از پله ها هم پایین اومد!!
    چشمان درشت شده ی سارا همزمان شد با تشر رفتن مهران:
    - مهناز؟؟!!
    به هر حال در گذشته حرفهای زیادی درباره دختر عجیب موجود در روستا زده بود.
    نیما خونسرد به سمتش برگشت:
    - نه که خودت اصلا از این کارا نمی کنی!!
    مهناز که نه توانست تایید کند نه تکذیب، فقط دهنش را به او کج کرد. نیما ضمن نشستن روی صندلی فکر کرد « خدا به دادم برسه امروز انگار زیادی پا رو دمش گذاشتم!»
    طبق معمول نیما هم برای شام تلپ شده بود و هنگام خوردن غذاهای خوشمزه زنعمو، غرق صحبت با مهران بود. البته گاهی هم ابراهیم را مخاطب قرار می داد. مهناز مهمان نوازانه از سارا پذیرایی می کرد و گاهی زیر چشمی نیما را می پایید و نمکدان زیر دستش را چرخی می داد. انتظار زیاد طول نکشید؛ می دانست این پسر عو غذا را خوش نمک می خورد. نیما گفت:
    - مهناز، اون نمکدونو بده به من.
    مهناز در حالیکه خود را مشغول صحبت با سارا نشان می داد بدون نگاه کردن به او نمکدان را به سمتش گرفت. نیما بی توجه آن را روی غذایش پاشید. اولین قاشق را به دهن برد. اخمهایش را درهم کشید و چند سرفه زد و به سرعت دست به طرف پارچ آب برد. مهناز به سرعت لیوان دم دستش را به سمت او گرفت و گفت:
    - بیا!
    نیما نصف لیوان را یکدفعه ای سرکشید. لیوان را پایین آورد. چشمانش قد نعلبکی شده بود. وای خدای من! عرق نعنا! چقدر از این مزه بدش می آمد! لیوان را روی میز کوبید:
    - مهناز می کشمت!
    مهناز جیغی کشید و فرار کرد، نیما هم به دنبال او... پدر آهی کشید و مادر سری تکان داد. سارا و ابراهیم هم چشمانشان از تعجب چهارتا شده بود. مهران که حیرت آنها را دید، تبسم زنان گفت:
    - شما غذاتون رو بخورید. به قدشون نگاه نکنید عقلشون اندازه یه مورچه هم نیست!
    و با این حرف پیاله ماستش را برداشت تا با خیال راحت نوش جان کند، مهناز که حرف او را شنیده بود در یک تصمیم ناگهانی کوسنی را که برداشته بود تا سر نیما بکوبد به سمت مهران روانه کرد. بالش درست به بازوی مهران خورد پیاله ماست روی لباسش واژگون شد. مهناز زبر لب گفت:
    - وای خدا گند زدم!
    مهران پاررچ آب را برداشت و به سمت او رفت. مهناز با هول گفت:
    - خدای من، نیما کمک!!
    و به سرعت پشت او سنگر گرفت. مهران مقابل نیما رسید و گفت:
    - بکش کنار!
    چشمانش برقی زد:
    - ای به چـــشم!
    و کنار کشید.
    کنار کشیدن او همان و خالی شدن آب روی سر مهناز همان! مهناز که از عصبانیت گر گرفته بود، گفت:
    - الان نشونتون می دم...
    آقا رضا که صبرش سر ریز کرده بود. با لحنی کاملا جدی گفت:
    - واقعا که! خجالت بکشید. نا سلامتی مهمون داریم. سریع برگردید سر شامف با هر سه تا تونم!
    مهناز دستانش را از هم باز کرد. سر و روی خیسش را نشان داد و مظلومانه گفت:
    - آخه بابا اینطوری؟
    سیما خانوم هم به کمک شوهر رفت:
    - آره همینطوری، بشین غذات رو بخور، بعد می ری لباس عوض می کنی!
    و غر زد:
    - که هر چی می کشیم از دست تو می کشیم.
    مهناز سر به زیر نشست. هر چند ته خنده ای هم در نگاهش بود. نیما و مهران هم نشستند. حالا علاوه بر چهارتا شدن چشمان سارا و ابراهیم دو شاخ گنده هم روی سرشان سبز شده بود. نگاهش ره به سمت آنها چرخاند و چشمکی حواله شان کرد و با آرامش کفگیر را برداشت و مقداری زرشک پلو با مرغ داخل بشقاب سارا ریخت، همینکه او سرش را معترض بلند کرد ، گفت:
    - بخور، غذاهای مامانم حرف نداره.
    و سپس دیس برنج را به سمت ابراهیم گرفت و در جواب « ممنونم » او گفت:
    - فکر کردی اون روزایی که من می اومدم خونتون و اندازه ی چهار نفر غذا به خوردم می دادید تلافی نداره؟!
    از فردای آن روز امتحانات شروع می شد. مدت یک هفته در خانه اعلام حکومت نظامی شده بود. کسانی که از وضعیت ناراضی بودند می توانستند جور و پلاسشان را جمع کنند و به خانه ی مجاور بروند. بدین ترتیب آرامش نسبی بر خانه حکمفرما بود. تلاشهای آخر هم صورت گرفت.
    هر دو از آزمونهای داده شده راضی بودند. البته برایشان کلی خوش گذشته بود. آشنا شدن با خانواده ی معلمشان خود عالی داشت، آقا رضای ساکت و سیما خانوم مهربان زوج خوبی بودند.
    هر چند معلوم نبود آن یکی زوج شهر آشوب قرار است کارشان به کجا بینجامد!
    با پایان یافتن امتحانات ابراهیم عزم رفتن کرد. فصل کاریه روستا بود. مهران قول دا تا نتایج امتحانات را هر چه سریعتر به اطلاعش برساند. در ضمن خبر خوبی هم برایشان داشت:
    - بچه ها بعد از کلی دوندگی و پارت بازی تونستم برای روستا کلاس رسمی از آموزش و پرورش بگیرم. البته وجود مکان برای مدرسه خیلی تو این مورد بهم کمک کرد. پس اگه به امید خدا امتحانات رو با موفقیت بگذرونید می تونید معلم رسمی بشید. البته اگه دوست داشتید.
    ابراهیم خوشحال گفت:
    - این عالیه، بهتر از این نمی شه! یعنی از سال بعد من می تونم تدریس کنم؟
    - آره البته یه دور سپاه دانش هم باید بری.
    و رو به سارا پرسید:
    - نظر تو چیه؟
    ابرویی بالا انداخت:
    - نمی دونم. زیاد به تدریس علاقه ندارم. کسل کننده است. بیشتر دوست دارم مهندسی بخونم.
    قبل از رفتن ابراهیم به سارا گفت:
    - با من میای؟
    ولی مهران جواب داد که:
    - نه، قبل از اینکه بیایم از فرامرزخان اجازه گرفتم مدتی سارا اینجا بمونه.
    البته سارا هم به این امر بی رغبت نبود. مهناز برایش دوست خوبی شده بود؛ اصولا لازم بود کلی تعامل رفتاری داشته باشند!
    با فارغ شدن از درس، به پیشنهاد مهران همگی راهی شمال شدند. فقط نازنین به علت باردار بودنش نتوانست همراهی شان کند.
    سارا بارها وصف این دیار را شنیده بود ولی موفق به دیدن آنجا نشده بود.
    ویلای عمو مطابق سالهای گذشته پذیرایشان بود. ماشینها داخل حیاط ویلا پارک شدند.
    همه پیاده شده بودند که مهران رو به سارا پرسید:
    - خسته نشدی؟
    همچنان محو تماشای اطراف بود:
    - نه
    همراه با لبخندی پرسید:
    - تموم راه چشم رو هم نذاشتی، همه خـ ـوابیده بودن!
    - حیف نبود. اونقدر منظره های قشنگ وجود داشت که نمی شد چشم رو هم گذاشت.
    - تو که به این مناظر عادت داری.
    برگشت و چشم در چشمش شد:
    - نه، اینطور نیست. درسته محل زندگی خودمون هم سر سبزه و درخت زیاد داره ولی اینجا یه جور دیگه است تفاوت داره. نمی دونم چه تفاوتی؟ ولی فرق داره. احساسی که به آدم منتقل می کنه، یه جور دیگه است.
    مهران خنده ای کرد:
    - زور نزن، می فهمم چی می گی! به نظرت کجا قشنگتره؟
    کمی فکر کرد و بعد در حالیکه ابروهایش را بالا گرفته بود، گفت:
    - نمی دونم. قضاوتش سخته، هر جایی قشنگی های خاص خودش رو داره. به هر حال اینجا برای من تازه و دلچسبه!
    با رضایت تبسم زد:
    - خوشحالم خوشت اومده
    سارا مشتاقانه گفت:
    - دوست دارم هر چه زودتر دریا رو ببینم.
    مهران هنوز جواب نداده بود که توپی درست به شانه اش اصابت کرد و به دنبال آن صدای معترض نادر بلند شد:
    - هی مهران! اگه تو هم دو تا از وسایل رو ببری داخل، بد نمی شه ها! فرصت برای حرف زدن زیاده!
    ناچار چند وسیله را از صندوق عقب برداشت و به طرف ساختمان حرکت کرد. نادر با خنده شکلکی برایش در آورد. از خوشمزگی خود خوشش آمده بود!
    بعد از منتقل شدن تمامی وسایل به داخل ساختمان، نیما گفت:
    - حالا چطور جابجا بشیم؟ اینجا فقط چهارتا اتاق داره!
    نادر گفت:
    - دو تا اتاق که قبلا توسط بابا و مامان و عمو و زنعمو اشغال شده، می مونه دو تا، که یکیش به من و سهیلا می رسه یکی هم به دخترا!
    نیما غر زد:
    - اونوقت ما چی کار کنیم؟
    نادر خندید:
    - شما که هنوز جزو آدما حساب نمی شین! نشنیدی می گن، هی پسر ازدواج کن آدم شو!
    مهران دخالت کرد:
    - چنین ضرب المثلی داریم؟
    نادر شانه بالا انداخت، وای چقد مزه می داد این پسرهای عزب را که برای خود راحت می چرخند، بچزاند! گفت:
    - تازه کشف شده!
    سهیلا خونسرد حرفشان را قطع کرد:
    - واقعا که نادر!... زنونه مردونش می کنیم. یکی از اتاقها مال دخترا و یکیش هم مال پسرا.
    و رو به دخترها گفت:
    - وسایلتون رو بردارین بریم.
    حالا نوبتی هم بود، نوبت مهران بود، بخندد:
    - آفرین سهیلا خانوم، حقا که فقط شما از عهده نادر بر میاین.
    سهیلا هم خندید:
    - اگه این طور نباشه که کلام پس معرکه است.
    با حرکت دخترها به سمت اتاق، مهران رو به نادر کرد:
    - نادر خان خوبی دیگه؟!
    نادر یک ابرویش را بالا داده بود و داشت با نگاهش سهیلا را تعقیب می کرد. زیر لب گفت:
    - دارم براش!
    در همین حین مهران، مهناز را صدا کرد و آرام گفت:
    - مهناز؟ سارا عادت به زمین خوابیدن نداره!
    مهناز سری به اطمینان تکان داد:
    - نگران نباش. حواسم بهش هست.
    ساعتی بعد جوانها با هم راهی ساحل شدند. هوا گرم بود و به شدت مرطوب، با این حال همه جا پر بود از افرادی که از جابجای ایران برای گذراندن تعطیلات آمده بودند.
    نیما خود را کنار مهناز رساند و آرام پرسید:
    - تو اتاق شما تخـ ـت خواب به کیا رسید؟
    - به سارا و سهیلا، اتاق شما چی؟
    - خب معلومه، مهران و نادر!
    و با خنده ادامه داد:
    - بنظرت روزی برسه که ما رو هم آدم حساب کنن؟
    لحن مهناز هم شوخ شد:
    - شنیدی که ضرب المثل نادرو!
    خندید و آهسته گفت:
    - راستی مهران زیادی به این دختره توجه می کنه، خبری هست؟
    شانه بالا انداخت:
    - چی بگم؟ نمی دونم. حرف که از دهنش در نمیاد. اوایل که رفته بود اونجا همش از دستش غر می زد. بعد کمتر شد و چند سال اخیر که دیگه اصلا راجع بهش حرف نمی زد. حالا هم می گه دستم امانته و از این چرت و پرتا!
    - سارا حالا چند سالشه؟
    - هفده
    - اووف تفاوت سنی شون خیلی زیاده
    - فعلا که خبری نیست!

    ----------------------------------------------------
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    کنار دریا رسیده بودند. برای سارایی که اولین بار بود دریا را می دید ابهت زیادی داشت تا چشم کار می کرد آب بود و آب و آسمان آبی. نور آفتاب هم تلالو خاصی به امواج داده بود.
    مهران آهسته به سارا نزدیک شد و پرسید:
    - چطوره؟
    بدون اینکه چشم از دریا بردارد، پاسخ داد:
    - عالی!
    - راستش هنوز باورم نمی شه که تا حالا دریا رو ندیده بودی!
    چشم از دریا کشید و کوتاه او را نگریست. تبسمی زد و بدون حرف دوباره به سمت موجهای آبی رخ برگرداند.
    مهران نفسی کشید. زیر لب گفت:
    - قصور از من هم بوده!
    دوباره نگاهش پرسشگر به سمتش برگشت.
    مهران داشت می گفت که :
    - به هر حال هفت سال اونجا کنارت بودم باید زودتر می آوردمت...
    که نادر بلندتر گفت:
    - بچه ها یه رودخونه می شناسم. همین نزدیکی ها، فوق العاده است. می ایید فردا اونجا بریم؟
    نیاز معترض نق زد:
    - حالا اگه به مامان اینا بگیم می گن نه، بردن وسایل سخته و از این حرفا! میان که شمال می چسبن به ویلا و تکون نمی خورن.
    نادر تبسمی زد:
    - خب ما هم اصلا اونا رو بازی نمی دیم. خودمون بریم. هستین؟
    نیما زودتر پاسخ داد:
    - معلومه، نیکی و پرسش؟
    نادر شوخ گفت:
    - مخالفاش دست بلند کنه!
    حرکت دو ماشین صبح فردا نشانگر این واقعیت بود که هیچ کس روز پیش دست بلند نکرده است. راه نزدیک بود. خیلی زود به مکانی رسیدند که بسیار سر سبز بود. رودخانه ای آرام و شفاف با عرض حدود هفت هشت متر و با عمق کم از میان درختان جاری شده و منطقه ی باصفایی را برای گذراندن یک روز آرام فراهم می کرد.
    بعد از کمی بحث، بالاخره محلی را برای نشستن انتخاب کردند و زیر انداز را پهن نمودند. نادر گفت:
    - مهران چادر آوردی؟
    مهران رو به او کرد:
    - نه
    - آخ من هم نیاوردم که!
    - ول کن برای چند ساعت چادر لازم نیست.
    هنوز آنچنان جابجا نشده بودند که دو ماشین دیگر هم به آنها نزدیک شد و توقف کرد. نادر زیر لب غرید:
    - ای بابا مثل اینکه مهمون هم داریم.
    مهران اعتراض کرد:
    - تو به اونا چی کار داری؟ ما هم اومدیم گردش. اونا هم اومدن دیگه!
    و بعد در حالیکه به سمتشان اشاره می کرد، ادامه داد:
    - خوشبختانه جمعشون مجردی نیست. خونوادگیه!
    نادر شانه ای بالا انداخت و در حال نشستن روی زیرانداز گفت:
    - یه دست شطرنج می زنی؟
    - برو بابا، اومدیم جنگل شطرنج بازی کنیم؟ شطرنج رو تو خونه هم می شه بازی کرد. پاشو یه توپی چیزی بازی کنیم... پاشو تنبل!
    نادر در حال دراز کشیدن گفت:
    - بابا از ما دیگه گذشته!!
    نیما هم وارد بحث شد:
    - من با توپ بازی موافقم.
    و ابرویی بالا انداخت و با خنده گفت:
    - مهران بگیر بلندش کنیم.
    دو دست نادر در دستهای مهران و نیما گیر افتاد و مجبور شد از جا برخیزد. در همان حال نیما گفت:
    - دخترا، شما هم توپ بازی می کنید؟
    مهناز جواب داد:
    - نه، ما می خواهیم کمی این اطراف قدم بزنیم.
    و با این حرف پشت به آنها کرده راه افتادند. مهران بلند گفت:
    - زیاد دور نرینا!
    نیما بی حال گفت:
    - بیایید بریم شطرنجمون رو بازی کنیم!
    نادر به شوخی چند مشت حواله ی شانه ی نیما کرد. مهران لبخندی زد:
    - حالا جدا از شوخی، بچه ها اگه توپ باز ینکنیم ضایع می شیم.
    نیما گفت:
    - آخه سه نفره چی بازی کنیم؟
    و بعد در حالیکه به سمت دیگری می نگریست، گفت:
    - فهمیدم.
    و با فریاد گفت:
    - آهای آقا پسر، ما یه نفر کم داریم. می آی توپ بازی؟
    نادر و مهران جهت نگاه او را تعقیب کردند. پسری بود تقریبا هم سن و سال خود نیما، در حالیکه دستش را برای سلام دادن بالا برده بود، گفت:
    - ما سه نفریم.
    نیما دستانش را با خوشحالی به هم کوبید:
    - عالیه، ما هم سه نفریم. بیایید جلو!
    با رسیدن سه نفر حریف، نیما جلوتر فت :
    - - من نیما هستم. اون زورگو هم برادرمه نادر، اون بد اخلاقه هم پسر عمومه مهران!
    نادر و مهران خندان برای دست دادن پیش آمدند. یکی از پسرها گفت:
    - من هم حمیدم. این برادر کوچکترم وحید و ایشون هم پسرخالم کاوه.
    غیر از وحید که کمی کوچکتر بود. کاوه و حمید بالای بیست و دو سه به نظر می رسیدند. بازی خانوادگی بود. نیما و مهران و نادر یک طرف و کاوه و وحید و حمید طرف دیگر، اتفاقا بازی گرم و دلچسبی هم شد. حدود یک ساعت بود و بازی می کردند و تازه به نتیجه سه سه دست یافته بودند که دخترها سر رسیدند.
    با رسیدن آنها بازی را خاتمه دادند. البته خسته هم شده بودند. نیما رو به حمید کرد:
    - خیلی ممنون بچه ها، خوش گذشت.
    کاوه نیم نگاهی به گروه سرحال و خوش خنده دخترها کرد و گفت:
    - نمی خواهید همراهاتون رو معرفی کنید.
    مهران و نادر با کمی حیرت و ناراضی نگاهشان کردند. ولی نیما سکوت را بی ادبی دانست به هر حال ساعتی با هم بازی کرده بودند:
    - اون خانوم همسر نادر، کناری خواهرم، بعدی دخترعموم...
    و اندک مکثی کرد. با خود فکری داشت، کار از محکم کاری عیب نمی کند!، و ارامتر طوری که فقط حمید و هیات همراهش بشنود، ادامه داد:
    - و... نامزدم. اون یکی هم از آشناهامون هستن.
    معرفی را خلاصه و مفید و بدون اسم انجام داده بود. بعد در حالیکه می گفت:
    - فکر کنم همگی به استراحت احتیاج داریم!
    دوستان جدید را دک کرد.
    نادر زیر لب غرید:
    - نیما همش تقصیر توئه که ندیده و نشناخته دعوتشون می کنی برا بازی.
    نیما آهسته گفت:
    - حالا چیزی نشده، به توپ بازی کردیم، کلی هم خوش گذشت.
    با این حرف به طرف دخترها راه افتاد:
    - خانوما گشت و گذار چطور بود؟
    مهناز که اصولا سرش درد می کرد برای حرص دادن نیما، گفت:
    - خوب! یعنی شما که نباشید همه جا قشنگه!
    نیما توپی را که در دست داشت به سمت او پرت کرد. مهناز جا خالی داد و توپ به زمین افتاد. مهناز با خنده گفت:
    - ولی مهران، سارا فوق العاده است. نمی دونی عین گربه از کوه و درخت بالا می ره!
    قبل از اینکه مهران اعتراضی کند، سارا مشتی نثار شانه ی او کرد. به هر حال بعد از دو هفته فهمیده بود می تواند این دختر را با خیال راحت ادب کند!
    مهناز برای تلافی توپ را به دست گرفته بود که نادر گفت:
    - بچه ها اول ناهار رو آماده کنیم. بعد برای شلوغی وقت هست. شما مرغا رو سیخ کنید. ما هم آتیش روشن می کنیم.
    مهناز بی خیال تلافی شد و عصبانی گفت:
    - نه خیر، ما نیومدیم اینجا که کار کنیم.
    و با کمی ادا گفت:
    - شما مرغا رو سیخ کنید!!
    نیما خونسرد اظهار نظر کرد:
    - اصلا اشکال نداره، شما بیایید آتیش روشن کنید. سیخ کردن جوجه ها با ما!
    سهیلا خیلی جدی گفت:
    - لازم نکرده شما دست به جوجه ها بزنید. اووف اینطوری اصلا نمی شه خوردشون! برید آتیشتون رو روشن کنید.
    نیما به علامت تسلیم دستانش را بالا برد. به هر حال زن داداش بود، نمی شد کاری کرد. به این ترتیب هر کس به کاری مشغول شد. چون مرغها را دم راه خریده بودند. مجبوری باید خردش هم می کردند. سارا سعی داشت هم پای آنان کمک کند. مهناز رو به او گفت:
    - ببینم دختر، تو تا حالا چاقو به دست نگرفتی؟
    صدای مهران در آمد:
    - مهناز سر به سرش نذار!
    یعنی اصلا نمی شد این دو بچه را که انگار هرگز بزرگ نمی شدند، یک لحظه به حال خود رها کرد؛ به خصوص حال که در دستشان سیخ و چاقو هم بود!!
    مهناز به تندی گفت:
    - چاقو دست گرفتن بلد نیست. دستش رو می بره ها، از ما گفتن بود!!
    سارا خواست بگوید، خیلی خوب هم بلدم! ولی خب، دروغ می شد او که اصلا یک سیب زمینی هم پوست نکنده بود! حتی عادت نداشت اکثر میوه را پوست کنده بخورد. غیر از آنهایی که مجبور بود، مثل پرتقال و لیمو و...
    قبل از اینکه جوابی بدهد، مهران گفت:
    - راست می گه، سارا تو دست نزن!
    فعلا که دلش می خواست این معلم بازنشسته اش را بکشد. یعنی چه دست نزن! گفت:
    - بچه که نیستم. می تونم.
    مهناز نرمتر گفت:
    - خیلی خب، ماهم چیزی نگفتیم. تا حالا از این کارا نکردی. اینبار رو نگا کن یاد بگیر. دفعه بعدی تو هم کمک می کنی.
    سارا با لجبازی گفت:
    - نمی شه!
    نیاز با تبسمی میانجی گری کرد:
    - نمی خوای که چاقو رو فرو کنی تو شکم گرگ!! اینطوری تو دستت بگیر!
    و دست پیش برد و چاقو را در دست سارا درست کرد.
    چند لحظه نگذشته بود که پیش بینی مهناز درست از آب در آمد و چاقو دست سارا را برید! مهناز اخمو گفت:
    - خیلی لجبازی بچه! حالا خوبه به مهران بگم؟
    سارا عصبانی از دست خود بلند شد. تازه در عرض این دو هفته فهمیده بود، کارهای زیادی هستند که باید یاد بگیرد. فهمیده بود عین پسرها زندگی کردن آنقدرها هم که باید به دردش نمی خورد! آهسته به سمت رودخانه رفت تا دستش را بشوید.
    مهران که همواره نیم نگاهش به سمت او بود، رو به مهناز پرسید:
    - چی شد؟
    مهناز سربالا انداخت:
    - هیچی
    سهیلا آهسته گفت:
    - دستش رو برید. قرار بود چی بشه؟
    مهران سری تکان داد و از جا بلند شد.
    مهناز ناراضی گفت:
    - چرا گفتی؟ اون نمی خواست مهران بدونه!
    نادر قبل از سهیلا جواب داد:
    - کار درستی کرد. شاید بریدگیش بد باشه، بذار مهران یه نگاهی بندازه!

    سارا از دیدن مهران جا خورد. اخمهایش در هم رفت. اخیرا مرضی گرفته بود به اسمِ « مهران! فکر نکن بچه ام!!»
    مهران بی حرف نفسش را بیرون داد. دست پیش برد و دست او را از آب بیرون کشید و نگاهی کرد. خوشبختانه زخم زیاد عمیقی نبود. به آرامی گفت:
    - پاشو بریم یه چسب رو زخمت بزنم.
    این روزها زیادی مهربان بود!
    در حالیکه دستش را روی زخم او می فشرد، بلندش کرد و گفت:
    - حالا دیگه اخمات رو وا کن.
    بعد از زدن چسب، گفت:
    - بیا تو زغالها رو جابجا کن من بادش می زنم.
    این از کارهایی محسوب می شد که او خیلی خوب بلد بود.
    سارا هم خوشحال از انجام کاری که وارد بود به سمت اجاق رفت. نادر بلافاصله گفت:
    - آخ جون کمک رسید. من رفتم دراز بکشم!
    صدای بچه ها همه با هم بلند شد و نادر با خنده گوشه ای دراز کشید.
    ناهار در جمع شاد و دوستانه ای صرف شد. روز خوبی بود. بعد از خوردن غذایی سنگین و با وجود آفتاب گرم همه خواب آلوده شده بودند. پسرها که همگی شیرجه رفتند تا بخوابند. مهناز گفت:
    - ای بابا، چادر برا این مواقع خوبه، منم خوابم میاد. دیشب هم اصلا نخوابیدم.
    سهیلا برخاست:
    - من می رم تو ماشین، بدون چادر نمی شه اینجا دراز کشید.
    مهناز بی خیال گفت:
    - ول کنید این حرفا رو، همگی خودی ان!
    و دست سارا را گرفته و کشید:
    - بیا تو هم!
    نیازکمی مردد ایستاد ولی بعد تسلیم شد و به جمع دو نفره آنها پیوست.
    نیم ساعتی گذشته و جهت آفتاب تغییر یافته و مـ ـستقیما روی دخترها می تابید. مهران نگاهی به اطراف کرد و از جا برخاست و ماشینش را طوری جابجا کرد تا سایه ماشین روی آنها بیفتد. مهناز چشمش را به آرامی باز کرد و با لحن شوخی گفت:
    - مهران به جون خودم همین روزاست که از حسودی بترکم!
    - چرا؟
    - حالا!!
    لبخندی زد:
    - چرا؟ بد کردم ماشینو آوردم تا آفتاب بهتون نخوره!
    - به خاطر کیش مهمه!
    - به خاطر هر دو... یعنی هر سه تون!
    مهناز خندید:
    - برو خودت رو رنگ بزن. ما خودمون رنگرزیم.
    سارا ترجیح داد چشمانش را اصلا باز نکند. فعلا خواب بودن بهتر بود!
    عصر کمی قدم زدند و کمی هم سر به سر هم گذاشتند. مهران تازه نشسته بود که مهناز سر رسید و به آرامی گفت:
    - آقا مهران بهتره پاشی به داد شاگردت برسی!
    هراسان پرید:
    - چی شده مگه؟
    - هول نشو! چیزی نشده. فقط خواستگار براش پیدا شده!
    اخمهایش درهم رفت:
    - یعنی چی؟
    - یعنی چی نداره، انگار اون خونواده که بعدا اومدن یه چند تایی پسر دارن حالا چند دختر پیدا کردن می خوان از فرصت استفاده کنن. یه خانومی اونور گیرشون آورده ازشون آدرس می خواد!
    وقتی مهران و نیما هم زمان به آن سو حرکت کردند، مهناز رو به نادر گفت:
    - تو نمی خوای بری؟
    نادر خندید:
    - نه، برای چی؟ خب برای دختر خواستگار میاد. این چیز تازه ای نیست.
    و با بی خیالی ادامه داد:
    - سهیلا یه چایی تو بساطت پیدا می شه؟

    سارا و نیاز داشتند با خانومی حرف می زدند. کاوه گام کوتاهی با آنها فاصله داشت. مهران با دیدنشان می خواست جلوتر برود که نیما نگهش داشت و از همانجا گفت:
    - نیاز؟ سارا؟ داریم می ریم. پس کجا موندین؟

    دو دختر با شنیدن صدای نیما نفس راحتی کشیدند؛ این زن واقعا کنه بود. با گفتن « ببخشید. » حرکت کردند. اما مگر خانوم مزبور ول کن بود؟ به دنبالشان تا نزدیک نیما و مهران آمد. کاوه هم نزدیکتر شد و رو به نیما ،که به نظرش گرمتر از بقیه بود، کرد:
    - دارین می رین؟ راستی دوست داشتم یه آدرسی، تلفنی ازتون داشته باشم. خدا رو چه دیدید شاید هم فامیل شدیم!
    مهران هر چند خیلی سعی کرد لحنش معمولی باشد ولی نمه هایی از عصبی بودن در آن هویدا بود. رو به سارا گفت:
    - راه بیوفتین، دیر شده!
    با فاصله گرفتن دخترها، خانومِ همراه کاوه گفت:
    - من مادر کاوه ام و خاله ی حمید، بدمون نمیاد باهاتون فامیل بشیم. سارا خانوم و نیاز خانوم که آدرس ندادن. می شه شما لطف کنید، آدرس بدید.
    مهران حرص می خورد « آخر سارایش آنقدرها هم بزرگ نشده بود که!! » نیما که آرامتر می نمود، دستش را به سمت کاوه دراز کرد:
    - از آشناییتون خیلی خوشحال شدیم. ببخشید عجله داریم.
    با این حرف آن دو نفر را تنها گذاشتند. در عرض پنج دقیقه لوازم جمع و اتومبیلها حرکت کرد. سارا به محض برگشتن صندلی عقب نشسته بود. اصلا تقصیر او چه بود که اخمش را باید تحمل می کرد؟! مهناز صندلی جلو کنار برادرش جا گرفت. مهران قبل از حرکت به عقب برگشت و گفت:
    - اسمتون رو از کجا می دونستن؟
    سارا زیر لبی گفت:
    - نمی دونم!
    و خیلی دلش می خواست بگوید « اصلا خودم رفتم اسمم را بهشون گفتم حرفی هست؟» مهناز دخالت کرد:
    - خب از صبح داریم همو با فریاد صدا می کنیم. شنیدن دیگه!
    بی حرف استارت زد و راه افتاد.
    مقداری در سکوت حرکت کردند. حوصله مهناز سر رفته و با پا روی کف ماشین ضرب گرفته بود. اما باز کسی اعتراض نمی کرد! دلخور گفت:
    - چرا هر دوتون خفیدین( مخفف مهنازیِ خفه شدین)؟
    مهران تشر رفت:
    - مهناز خیلی بی ادبی؟
    حق به جانب به سمت برادر برگشت:
    - یه آدم با ادب تو فامیل داریم برا هفت پشتمون کافیه!
    و با دست به سرتاپای او اشاره کرد. مهران سری تکان داد و جواب نداد.
    ای بابا این هم جواب نداد که...
    سرش را به سمت عقب بگرداند. سارا پشت سرش نشسته بود و قیافه مظلومی داشت! پرسید:
    - تو چیزی گفتی؟
    سارا سر بلند کرد:
    - نه!
    لبخند شیطنت باری زد:
    - چی؟ نشنیدم! بیا کمی جلوتر! تو گوشم بگو! دِ بیا دیگه!!
    و چشم و ابرویی به او آمد. سارا متعجب کمی جلوتر کشید ببیند جریان چیست! مهناز سرش را به زور به صورت او چسباند و گفت:
    - اِ دختر اینکه خجالت نداره!
    بعد رو به مهران گفت:
    - مهران؟ سارا پفک می خواد!!
    با حیرت به مهناز و سارا نگاه کرد. چشمان سارا از تعجب چهار تا شده بود. مهناز هم که حسابی خوش خوشانش بود و می خندید. لبخندی زد. کمی جلوتر راهنما زد و ایستاد. نادر هم که پشت سرش می آمد مجبور به توقف شد. پایین رفت و چهار پاکت پفک خرید. دو تا را به ماشین عقبی داد. دو پاکت را هم به ماشین آورد و دست سارا و مهناز داد.
    مهناز که سریعا پفک را باز کرد و شروع به خوردن کرد ولی سارا همچنان ساکت بود و به بیرون نگاه می کرد. زیاد حوصله نداشت. مهناز غر زد:
    - پس کی می رسیم؟
    مهران با تبسمی گفت:
    - تازه راه افتادیم که!
    - ولی من خوابم میاد. نگه دار می خوام برم عقب دراز بکشم. سارا تو بیا جلو!
    مگر چاره ای داشت، باز ایستاد. مهناز پایین رفت و جایش را با سارا عوض کرد.
    سارا سکوتش را حفظ کرده بود. بسته پفک هم باز نشده در دستش بود. مهران چند باری زیر چشمی نگاهش کرد. عاقبت هم تاب نیاورد و پرسید:
    - سارا، چرا اینقدر ساکتی؟
    بدون گرفتن چشمش از جاده جواب داد:
    - چیزی نیست.
    مهران با لبخندی گفت:
    - ولی بهت نمیاد اینقدر آروم بشینی!
    سارا به سمتش برگشت:
    - شما از دست من دلخورید؟
    - نه، چرا باید دلخور باشم؟
    وقتی پاسخی نشنید. مصرانه پرسید:
    - جوابمو ندادی؟
    - هیچی همینطوری پرسیدم.
    مهران دقیق نگاهش کرد و متبسم گفت:
    - سارا وقتی اینطوری می شی احساس می کنم نمی شناسمت.
    بهتزده به سمتش برگشت:
    - چطوری یعنی؟
    - همینطوری که حالا هستی؛ ساکت، آروم، مظلوم!
    لبخندی زد:
    - خب چطوری باید باشم؟
    خندید:
    - سارایی که من می شناسم از دیوار راست بالا می ره. زمین و زمان رو به هم می دوزه. هیچ کس حریف دست و زبونش نیست!
    سارا هم خندید:
    - حالا کدوم بهتره؟ اون یا این؟
    ابروانش را بالا داد:
    - من از هر دو جورش خوشم میاد! ولی سارای شلوغ رو بهتر می شناسم و باهاش راحتترم.
    - ولی من فکر می کردم شما از کارهای من خوشتون نمیاد!
    مهران زیر چشمی نگاهش کرد:
    - اینطور نیست!
    سارا با لبان غنچه شده گفت:
    - ولی شما همش دعوام می کردین!
    نفس بلندی کشید:
    - برای اینکه تو کارهای خطرناکی می کردی و منو حسابی نگران می کردی، خب البته بعضی مواقع هم...
    و حرفش را نیمه رها کرد! و گفت:
    - نمی خوای پفک رو باز کنی؟
    بسته پفک را باز کرد و به سمت او گرفت.
    مهران یک دست به فرمان گرفت و با دست دیگرش دنده عوض کرد و گفت:
    - دستم بنده! بذار تو دهنم!!
    ابروهای سارا به پیشانی اش چسبیده بودند. از وقتی به تهران آمده بود کلی رفتار جدید از او دیده بود ولی این یکی دیگر نوبر بود! با این حال حرفی نزد. بعد از هفت سال یک جا زندگی کردن زیاد هم از هم رودر واسی نداشتند. یک عدد پفک برداشته به دهان او نزدیک کرد.
    مهران آن را به دندان گرفت. نگاه شوخی داشت. چشمکی زد و خورد. سارا متحیر به او چشم دوخته بود. مهران با خنده گفت:
    - چرا بهم زل زدی؟
    سارا بدون اینکه جهت نگاهش را تغییر دهد، گفت:
    - راستش، من هم این روزا فکر می کنم نمی شناسمتون!
    - چرا؟ مگه چطوریم؟
    لبخندی زد:
    - آروم، ملایم، مهربون و راحت.
    - مگه قبلا چطوری بودم؟
    - جدی، سختگیر، اخمو و... دوباره جدی!
    مهران با صدای بلندی خندید:
    - اوه اوه چقدر جدی!!
    سارا هم خندید:
    - راستش روم نشد بگم جدی، جدی و جدی! مجبور شدم کمی هم تعارف کنم!
    سارا بدون اینکه جهت نگاهش را تغییر دهد، گفت:
    - راستش، من هم این روزا فکر می کنم نمی شناسمتون!
    - چرا؟ مگه چطوریم؟
    لبخندی زد:
    - آروم، ملایم، مهربون و راحت.
    - مگه قبلا چطوری بودم؟
    - جدی، سختگیر، اخمو و... دوباره جدی!
    مهران با صدای بلندی خندید:
    - اوه اوه چقدر جدی!!
    سارا هم خندید:
    - راستش روم نشد بگم جدی، جدی و جدی! مجبور شدم کمی هم تعارف کنم!
    قهقهه زد:
    - عجب تعارفایی!
    سارا صدایش را آهسته تر کرد:
    - یواشتر، الان مهناز بیدار می شه.
    صدای مهناز از صندلی عقب آمد:
    - نترسید. خواب من خیلی سنگینه، شما کاملا راحت باشید!
    مهران با همان لب خندان بسته دستمال کاغذی را برداشته به سمت او پرت کرد. مهناز آخی گفت و بلند شد، نشست. در حالی که کش و قوسی به بدنش می داد، گفت:
    - ببینم سارا، مهران تازه آروم و مهربونش اینطوریه؟ اونوقت اونجا چه جوری بود؟ فدات شم چی کشیدی از دست این داداش ما؟!
    سارا لب باز کرده بود پاسخی بدهد که مهناز مهلت نداد و رو به برادر گفت:
    - مهران، می تونی حین رانندگی پانسمان هم بکنی؟
    مهران متعجب گفت:
    - پانسمان برا چی؟
    اخمی کرد:
    - هیچی، یه آدم دیوونه از جلو یه سنگی کلوخی بهم پرت کرد. انگار بازوم زخمی شده!
    با این حرف دستش را روی بازویش نهاد. مهران نگاهی به او کرد. ماشین را کنار کشید و ترمز کرد:
    - ببینم چی شده؟
    مهناز آستین لباسش را کمی بالاتر کشید. مهران نگاه کوتاهی به آن کرد و گفت:
    - دختر چرا کولی بازی در میاری؟ این سرخ هم نشده!
    حق به جانب پاسخ داد:
    - درد که کرد!
    هم زمان نیما در اتومبیل را گشود و گفت:
    - اِ پسر، چرا دم به دقیقه نگه می داری؟
    مهران خندید. به مهناز اشاره کرد و گفت:
    - نیما محض رضای خدا این مهنازو بردار ببر اون ماشین تا ما هم یه نفسی بکشیم.
    از خدا خواسته درب عقبی ماشین را باز کرد و گفت:
    - بفرمایید. به ماشین عقبی پیج شدید!
    مهناز صورتش را به سمت دیگر چرخاند:
    - من نمیام.
    نیما در حالیکه دستش را پیش می برد تا بازوی او را بگیرد، گفت:
    - ببخشید. من مامورم و معذور!
    مهناز جیغی کشید:
    - هی هی، دست بهم زدی نزدی ها! خودم پیاده می شم.
    خندید و دستانش را بالا برد.
    مهناز حین پیاده شدن گفت:
    - باشه، داشتیم داداش؟
    نیما درب اتومبیل را بست و آرام نزدیک گوشش گفت:
    - بیا بریم. مال بد بیخ ریش صاحابش!
    در جواب مشتی جانانه نثار پهلوی او کرد که دادش را در آورد. مهران باشنیدن صدا، از پنجره خم شد:
    - چی شد؟
    نیما در حالیکه دستش را روی پهلویش نهاده بود، گفت:
    - هیچی، داشت از اینکه اونو از دست شما نجاتش می دم تشکر می کرد.
    خندید:
    - نوش جونت!
    مهناز هم از پنجره خم شد و رو به سارا گفت:
    - ببین سارا، در غیاب من هیچ حرفی نمی زنیا! از اون ماشین هی به لبات نگا می کنم!
    نیما خندید و رو به مهران گفت:
    - نادر می گه غروب رو بریم ساحل.
    - باشه
    و اینبار رو به سارا گفت:
    - به حرفای مهناز هم گوش نده، ما پشت سرتون می آییم، نمی تونه لبات رو ببینه، راحت باشین!
    و قبل از اینکه دخترعمویش مشت دیگری را حواله اش کند، فرار کرده سوار ماشین شد.
    هنوز ساعتی به غروب مانده بود که به ساحل رسیدند. امواج مثل همیشه تماشایی بود.
    نیما نزدیک مهناز ایستاده بود که او متفکرانه پرسید:
    - نیما؟ ظاهر من عیبی داره؟
    نیما نگاهی به او کرد و به شوخی گفت:
    - کم نه! مگه چطور شده؟
    در فکر اینکه بگوید یا نه، کمی تعلل کرد. اصلا مگر تا حالا چند بار در صحبت با پسرعمویش تردید کرده بود؟ بد یا خوب هر چه بود گفته بود! به هرحال دختر بود و یک چیزهایی برایش خیلی مهم! مردد گفت:
    - هیچی دوست داشتم بدونم علت اینکه تو جمع سه نفرمون اون خانومه از سارا و نیاز آدرس می خواست چی بود؟
    نیم نگاهی به او کرد. در دل خود غش کرده بود از خنده، به زور لبـ ـانش را بهم فشرد تا آن را فرو برد. بعد گفت:
    - یعنی دوس داشتی از تو هم...
    مهناز بین حرفش آمد:
    - نه بابا، موضوع دوست داشتن نبود می خواستم علتش رو بدونم.
    خیلی جدی جواب داد:
    - ببین مهناز، اگه کسی بخواد از تو خواستگاری کنه خودم با دستای خودم خفش می کنم. راستی فکر نکن خبر ندارم تو این دو سالی که نبودم چند نفر در خونتون رو زده!
    این اولین بار بود که نیما حرف دلش را واضح به زبان می آورد. در دلش پایکوبی بود و صورتش کمی سرخ شده بود. نیما با چشمان شوخش صورت او را کاوید و گفت:
    - اوه، پس تو خجالت کشیدن هم بلدی؟ صورتش رو؟!
    سعی کرد به حالت همیشگی اش برگردد ولی هر چه کرد نتوانست مـ ـستقیم به چشمان نیما نگاه کند. عصبانی از دست خود صورتش را برگرداند و گفت:
    - چرا پرت و پلا می گی؟!!
    و با این حرف از او دور شد. فعلا باید کمی خنک می شد؛ هوا زیادی گرم بود!

    سارا در سکوت ایستاده و به دریا چشم دوخته بود. ظاهرش آرام بود ولی دلش حسابی تلاطم داشت. در همین دو هفته حضورش کنار خانواده جدید، خیلی چیزها جلوه کرده بود. مهناز خواهری بود که علی رغم تمام شلوغ کاریهایش، دوست داشتنی و قابل اعتماد به نظر می رسید. آقا رضا که حضورش در خانه خیلی کم بود و در این مواقع هم جز در موارد ضروری اظهار نظر نمی کرد. اما سیما خانوم مادری که به او واقعا محبت و احترام می کرد اما یک چیزی هم در رفتارش مشهود بود، یک نوع نارضایتی و یا نگرانی، یکی دوباری هم به مهران گفته بود « حالا که خونه و ماشینت ردیف شده، باید به فکر یه مطب هم تو تهران باشی!» حرفی که زیاد به مذاق سارا خوش نیامده بود. برگشتن مهران به تهران کابـ ـوسش بود.
    اما معلمِ دیروزش، مراقبش بود. محبت می کرد. می خندید و می خنداند. حتی به خوبی فهمیده بود که توجه زیادی به او می کند. اما فقط همین؟ معلمی که سالها بود محرمش هم بود؟!
    یعنی تمام توجهش به خاطر فرامرزخان بود، شاید هم وظیفه و شاید هم عادت! یعنی باید خودش کاری می کرد، حرفی می زد؟ بد نبود؟
    اصلا چرا طوری مواظبش بود که گویا...
    یعنی افکارش در طول سالها تغییر کرده بود یا همان دید روزهای اول حضورش را در روستا نسبت به او داشت؟
    چطور باید می فهمید؟
    اگر او برمی گشت تهران آن هم برای همیشه...!!!
    مهران به او نزدیک شد، سارا این روزها زیاد در فکر فرو می رفت. آرام گفت:
    - بازم که ساکتی؟
    نفسی کشید و افکارش را جمع کرد:
    - سکوت دریا قشنگه!
    مهران ابرویی بالا انداخت و سر راست حرفش را زد:
    - نمی دونم چرا وقتی ساکتی دلم می گیره!
    لبخندی زد:
    - خب آخه اینجا هیچ دیوار راستی وجود نداره تا ازش بالا برم و داد شما رو در بیارم!
    همان دیدن لبخندش برایش کافی بود. تبسمی زد و چیزی نگفت.
    نگاه سارا شیطان شد:
    - یادتون باشه ، خودتون خواستین!

    ------------------------------------------
    چند گامی جلوتر رفت، پاهایش خیس شد... مهران خندید و سری تکان داد.
    بی توجه به خیس شدن شلوارش باز جلوتر رفت... حرفی نزد.
    دو گام دیگر برداشت... سعی کرد حرفی نزند.
    نیم نگاهی به پشت سر انداخت و باز جلوتر، آب تا زانوهایش رسیده بود... امان از دست سارا، ترس که حالی اش نبود! با لحن آرامی گفت:
    - خیلی خب، من تسلیم. بیا بیرون!
    نگاهش کرد و خندید. تازه از قدم زدن در آب خنک لذت می برد... صدایش بدون تحکم بلندتر شد:
    - ببین سارا، ته دریا صاف نیست، نمی شه باهاش شوخی کرد. یه هو زیر پای آدم خالی می شه! خطرناکه!
    لبخندی زد:
    - نمی دونستم اینقدر قدم زدن تو دریا لذت بخشه، حیفه شما هم بیایید.
    پوفی کشید:
    - ببین می گم دریا شوخی بردار نیست!
    خنده اش گرفته بود. در عرض یک دقیقه می توانست دادش را در آورد. مهران گفت:
    - همین الان می یای بیرون!
    سرحال بود. شاید اولین بار بود که از عصبانی کردنش لذت می برد. عین بچه های تخس گفت:
    - نچ، نمیام.
    مهران گامی به جلو برداشت:
    - میای یا...
    با شیطنت سرش را بالا انداخت... مصمم به سمت او راه افتاد.
    می دانست به محض رسیدن به او، بازویش را می گیرد و از آب بیرون می کشدش، نمی گذاشت. تازه داشت کیف می کرد. دستانش را در آب فرو برد. درست بود کارش؟
    حالا، هر چی؟
    با کمی احتیاط مشتی آب به سمتش پاشید.
    نکند یک مرتبه واقعا عصبانی شود؟
    با دقت به صورت او نگاه کرد. داشت با پشت دست خیسی صورتش را می گرفت. در چشمانش خبری از ناراحتی نبود و شاید ته نگاهش هم کمی شوخ بود.
    جرات یافت.
    این بار مقدار بیشتری آب را به سوی او پرت کرد.
    با لبخندی گفت:
    - داری چی کار می کنی؟
    اما جوابش مشتهای آب دیگری بود که بر سر و رویش می ریخت. تلافی هم نمی کرد. با خنده گفت:
    - خیس شدم!
    صدایی نگاه هر دو را متوجه سمتی دیگر کرد. مهناز بود که می گفت:
    - اِ؟ پسر، مگه تو دست نداری؟
    و رو به سارا گفت:
    - برادرم رو تنها گیر آوردی؟
    دستانش را در آب فرو برد. استاد این کارها بود، مقدار زیادی آب را با مهارت روانه ی سر و روی سارا کرد. سارا خندان به طرف مهناز نشانه رفت.
    مهران ایستاده، آن دو را تماشا می کرد. دستانش را دور کمـ ـرش زده و نمی دانست باید طرف کدام یک را بگیرد. نیما هم که سرش درد می کرد برای این کارها، دوان دوان سر رسید:
    - مهران کدوم طرفی؟
    با خنده گفت:
    - چی بگم؟ مهناز که به طرفداری از من اومده!
    هیجان زده گفت:
    - پس تو طرف مهناز، من سارا، اتفاقا یه چند تا خرده حساب با مهناز دارم که باید تسویه کنم.
    و با این حرف سمت سارا رفت و به حمایت از او دخترعمویش را نشانه رفت. مهناز فریاد زد:
    - ای نامرد!
    به این ترتیب مهران و نیما هم وارد معرکه شدند.
    سرو صدایشان بقیه را هم متوجه کردهبود. اول نیاز به گروه مهناز ملحق شد و کمی بعد نادر به گروه سارا، سه به سه بودند که سهیلا هم سر رسید. ماند کدام طرفی برود، گفت:
    - کدوم طرفی بیام؟
    نیما داد کشید:
    - بچه ها یه لحظه استوپ، بذارید حساب کنم.
    و بعد در حالیکه با انگشتش حساب می کرد، گفت:
    - ما دو نفر و نصفی هستیم و گذوه مقابل دو نفر، سهیلا خانوم شما برید گروه مقابل!
    صدای مهناز در آمد:
    - چطور حساب کردی؟
    نیما با خنده گفت:
    - خب دخترا نصفه حساب می شن دیگه!
    صدای فریاد دخترها با هم بلند شد و برای تلافی همه هم زمان نیما را آب باران کردند. روی همین اصل گروه بندی عوض شد و پسرها مقابل دخترها سنگر گرفتند و فریاد شادشان به آسمان رفت.
    آفتاب غروب کرده بود و هیچ کدام در آن هیاهو متوجه غروب نشده بودند. تنها وقتی آسمان تاریک شد، یادشان افتاد به چه منظوری به ساحل آمدند. همه شان خیس شده بودند و نفس نفس می زدند. چند نفری برای استراحت روی ماسه های ساحل نشسته بودند. اما سارا هنوز در آب بود. آب از سر و رویش می چکید. مهران در یک قدمی اش محو تماشا بود. خاطره ای دور از چند سال گذشته در ذهنش جرقه زد. سارای خیسِ آب!!
    هنوز نگاهش را نگرفته بود که فشاری روی بازوانش حس کرد. سرش را تکان داد و روی حال تمرکز کرد. نادر در حالیکه از پشت سر بازوهای او را گرفته بود ، رو به سارا گفت:
    - فرار کن، گرفتمش!
    سارا متعجب به او نگریست.
    مهران اعتراض کرد:
    - چی کار داری می کنی؟
    نادر خیلی جدی گفت:
    - بابا نگاهت عین یه شیر گرسنه است به شکارش!
    و باز سارا را مخاطب قرار داد:
    - فرار کن تا قورتت نداده!
    سارا لبخندی زد و از آب بیرون رفت.
    هم زمان با آزاد شدن بازوانش گفت:
    - چرا داری آبروریزی می کنی؟
    چشمان نادر برقی زد:
    - خیلی دوسش داری؟
    سوالش بی جواب ماند. مهران نگاهش را به سمت دریا چرخاند.
    - چرا ازش خواستگاری نمی کنی؟
    بدون اینکه چشم از دریا بردارد، گفت:
    - می دونی چقدر تفاوت سنی داریم؟
    لحن پاسخ محکم بود:
    - که چی؟ داشته باشین. دلت رو می خوای چی کار کنی؟
    در حالیکه برمی گشت برود، گفت:
    - داری اشتباه می کنی!
    دستش را روی شانه او گذاشت و نگهش داشت:
    - باشه، من اشتباه می کنم. ولی یه سوال! خوب به جوابش فکر کن. نمی خواد به من جواب بدی، منصفانه و عاقلانه به خودت جواب بده. ببین می تونی بشینی و رفتنش رو با کس دیگه ای تماشا کنی؟ اینکه با یکی دیگه حرف بزنه، بخنده... تو آغـ ـوش یکی دیگه باشه! با خودت رو راست باش. فکر کن ببین برای چی دو سه ساعت پیش جوش آورده بودی؟ بازم می گی داری اشتباه می کنم؟ خوب گوش کن، سارا دختری نیست که رو دست بمونه، زود نجنبی از دستش می دی! من این حرفو همیشه به نیما هم می گم.
    نفس بلندی کشید و آهسته پرسید:
    - اون دیگه چشه؟
    نادر با تاسف سری تکان داد:
    - محض رضای خدا نگو که از علاقه بین نیما و مهناز خبر ندرای!
    - آهان، یه چیزهایی می دونم.
    پوزخندی زد:
    - باز جای شکرش باقیه!
    مهران لبخندی زد:
    - خب مشکل اون چیه؟
    - هیچی، می گه مهناز عادت به سختی نداره می خوام وقتی قدم جلو می ذارم که مطمئن باشم می تونم حداقل آسایشش رو فراهم بیارم.
    - خب عمو هست، پدرم هم هست. کمکش می کنن.
    تبسمی زد:
    - نه، قبول نمی کنه، به این شلوغ کاریهاش نگاه نکن. پسر مـ ـستقلیه، می خواد رو پای خودش بایسته.
    - این هم یه جور لجبازیه!
    - نه اینطور نیست. می گه وقتی آدم از نظر مادی به بزرگترا وابسته بشه، مجبوره در مقابل خیلی از حرفا و دخالتهاشون هم کوتاه بیاد. به هرحال رشته تحصیلیش خوبه، یه دو سه سالی که کار کنه می تونه زندگیش رو جمع و جور کنه.
    مهران با حرکت سر حرف او را تایید کرد و گفت:
    - خب ، اینکه خوبه... نامزد بکنن. دو سه سالی نامزد بمونن و بعد برن سر خونه زندگیشون.
    نادر درحالیکه دستانش را روی سیـ ـنه گره زده بود، گفت:
    - آره اینطوری خوبه، اوف، سردم شد.
    مهران نگاهی به ساحل کرد. خدای من همه خیس بودند. با گامهای بلندی به سمت ماشین رفت. متاسفانه کمی دورتر پارک کرده بودند. ماشین را تا کنار ساحل آورد، از صندوق عقب وسایلی را برداشت و به سمت بچه ها رفت. گرمکنش را روی دوش سارا انداخت و گفت:
    - بلند شین، برین ماشین تا همگی سرما نخوردین!
    مهناز نیمه جدی، نیمه شوخی گفت:
    - بابا، یکی نیست از ما هم امانتداری کنه؟
    قبل از اینکه نیمای نیم خیز شده کامل برخیزد، مهران پتوی مسافرتی را که به همین منظور آورده بود، روی دوش مهناز انداخت و گفت:
    - عوض وراجی پاشو برو تو ماشین.
    و به سمت نیاز هم چرخید:
    - نیاز، زود باش، سوار شو!
    صدای نادر هم رسید:
    - مهران، سهیلا رو هم با خودتون ببرید. تا برم ماشین رو بیارم، طول می کشه.
    مهران با سرعت هر چه تمامتر تا ویلا راند و مقابلش توقف کرد. قبل از پیاده شدن گفت:
    - بچه ها تا رسیدید به خونه...
    سارا ما بین حرفش دوید:
    - یه دوش گرم بگیرید و یه لیوان شیر گرم بخورید.
    مهران به عقب برگشت. به سارا نگاه کرد. در حالیکه می خندید، گفت:
    - آره همینی که این گفت!

    ----------------------------------
    سومین روز اقامتشان در شمال عمو ناصر اطلاع داد که مهندس فرخی، یکی از دوستان قدیمی اش، که از حضور آنها در شمال مطلع گردیده، همه را به باغ خود دعوت کرده است. باغ فرخی در فاصله نیم ساعتی از محل سکونتشان قرار داشت و مکان سر سبز و زیبایی بود. به همین دلیل همه از شنیدن این خبر خوشحال شدند. خاطرات مهمانی های قبلی برایشان به یادماندنی شده بود.
    وقتی وارد باغ شدند، متوجه شدند بیش از آنچه تصور می کردند، مهمان آنجاست. بازار احوالپرسی داغ بود که حضور فردی همه را غافلگیر کرد!
    مهناز دم گوش سارا گفت:
    - وای خدای من،کیوان هم اینجاست!
    سارا به سمتی که او اشاره کرده بود نگریست. با پسری مواجه شد که یکدست سفید پوشیده بود و خوش تیپ و خوش قیافه به نظر می رسید. آهسته پرسید:
    - خب باشه، چه ایرادی داره؟
    - کیوان پسر امیریه، امیریِ بزرگ، پدرش قبلا از نمایندگان مجلس بوده ولی حالا چند سالی می شه که از ایران رفتن و ساکن انگلیس شدن. در گذشته با عمو و بابا دوست بود اما نمی دونم سرچی میونشون با هم شکر آب شد و از اون موقع تا بحال هیچ نوع رابطه ای با هم ندارن. نه تنها ما به مهمونی اونا نمی ریم و اونا به مهمونی های ما نمیان، معمولا تو مهمونی های مشترک هم شرکت نمی کنیم. تا اونجایی که من می دونم پدرش خیلی وقته ایران نیومده، ولی از این پسره صحبتهای زیادی شنیدم. گاهی ایران میاد و میره، تو انگلیس درس خونده، اما نمیدونم چی! به هرحال از کله گنده های مملکت هستن، حالا برای چی ایران اومده خدا عالمه، راستش اگه می دونستیم اینجاست احتمالا نمی اومدیم.
    این بار با دقت بیشتری او را نگریست. صورتی سبزه داشت و چشم و ابرویی مشکی، بینی و دهانی متناسب، عرقی که بر پیشانی داشت موجب گردیده بود موهایش به پیشانی اش بچسبد و راکت تنیسی را به شانه تکیه داده بود. در کل کلمه جذاب برایش مناسب بود. چهره اش شاد و سرزنده نشان می داد.
    با دیدن مهمانان تازه، کیوان گامی به سوی آنها برداشت. هر دو طرف مجبور شدند سلام نه چندان گرمی را رد و بدل کنند. مانی پسر آقای فرخی که کمابیش در جریان امور قرار داشت، میانگیری کرد و ضمن تعارف و خوش آمد گویی به مهمانان، از مهران و نادر و نیما خواست تا به آنها بپیوندند تا با هم والیبال بازی کنند.
    دیگر برگشت جایز نبود. باید به هر نحوی شده روز را سپری می کردند. به همین دلیل برای همراهی در بازی عازم شدند.
    کیوان راکت تنیسش را کنار گذاشت. ضمن عبور از مقابل دخترها توقفی کرد و رو به نیاز گفت:
    - شما باید نیاز خانوم باشید. دختر آقا ناصر، درسته؟
    نیاز به یک کلمه ی بله، بسنده کرد. کیوان دوباره گفت:
    - ایشون هم باید دخترعموتون باشند، اسمشون چی بود؟
    و به مهناز اشاره کرد. مهناز طلبکارانه گفت:
    - همون دختر عموی نیاز صدام کنید، کافیه.
    کیوان آرام خندید:
    - خب دخترعموی نیاز، این خانوم همراتون کی هستن؟
    و با این حرف نگاه عمیق و نا آشنایی به او کرد. شاید همسر یکی از پسرها بود! سارا هنوز نمی دانست چه برخوردی باید با او داشته باشد برای همین سکوت کرد. مهناز پاسخ داد:
    - ایشون هم از دوستانم هستن.
    لبخندی زد:
    - آهان، پس شما رو هم باید دوستِ دخترعمویِ نیاز صدا کنم!
    سارا بی اراده خنده اش گرفت. لبخند کیوان پر رنگتر شد و در حالیکه سرش را به علامت احترام پایین می آورد، گفت:
    - به هر حال از دیدنتون خوشنود شدم.
    و به سمت پسرها راه افتاد.
    مهناز با عصبانیت سمت نیاز چرخید:
    - ببینم این مرتیکه چطور اسم تو یادش بود؟

    نیاز شانه بالا انداخت:
    - خب وقتی بچه بودیم کلی باهاشون رفت و امد داشتیم. ول کنید این حرفارو، بریم قدم بزنیم.
    ساعتی قدم زدند. مکان فرح انگیز و زیبایی بود، جوی باریک آبی که از کناره های باغ عبور می کرد بر زیبایی اش افزوده بود. مهناز با شوق و ذوق فرا وان گفت:
    - خیلی قشنگه!
    سارا گفت:
    - اگه بیای محل زندگی ما رو ببینی چی می گی؟ فوق العاده است حتما عاشقش می شی!
    - همینه که مهران از اونجا دل نمی کنه دیگه، نه؟
    نفسی کشید:
    - شاید! چرا شما اونجا نمیاید؟ تابستونا هوای خیلی خوبی داره.
    - راستش چون جاده نداره، مامان هم می گه من جون اون همه پیاده روی ندارم. از اسب هم می ترسم. اینه که نمیاد. من هم هر چی به مهران گفتم منو ببر، نیاورده!
    داشت فکر می کرد که با مهران حرف بزند تا مهناز را با خود بیاورد که مهناز یکمـ ـرتبه گفت:
    - اونجا رو نگاه کنید. چرا پسرا دور اون درخت جمع شدن؟
    به آن سمت نگاه کردند. پسرها گاهی درخت را تکان می دادند و نیما هم با تکه چوبی به شاخه هایش ضربه می زد. نیاز گفت:
    - انگار توپشون بالای درخت گیر کرده
    مهناز دستانش را به هم مالید:
    - نگاه تو رو خدا، این همه پسر گنده وایستادن عین چی به درخت زل زدن. مثل اینکه توپه خودش می خواد بپره پایین. بیا بریم حالشون رو بگیریم.
    نیاز سری تکان داد:
    - چطور؟ می خوای بری توپو بیاری؟
    مهناز بازوی سارا را کشید:
    - آره دقیقا، ولی نه من، سارا!
    قبل از اینکه سارا فرصت حرف زدن پیدا کند، گفت:
    - بکشید کنار، الان سارا می ره توپتون رو میاره!
    سارا دلش می خواست سر مهناز را بکوبد به همان درخت! می شد برگردد؟ حالا اگر دوستان سابقش بود مثل ابراهیمی ، صادقی، حتما یکی دو مشت و لگد نثارشان می کرد تا بفهمند، یک من ماست چقدر کره دارد! اما حالا با این دوسـ ـت دختری که سر دو ثانیه قیافه اش درهم می رود و امکان قهرش بیش از نود درصد است چه کند؟ آن هم که؟ خواهر مهران! تازه این همه چشم مذکری را که حال به آن دو دوخته شده چه کند؟ بگوید مهناز حرف مفت زد؟ اصولا غلط زیاد می کند، این هم یکی از آنها؟؟
    پوفی کشید. در عمل انجام شده قرار گرفته بود. چند لحظه ای مـ ـستاصل ایستاد، نگاهش را هم به سمت مهران اصلا نچرخاند. می دانست آن چشمان ناراضی، حرفهایی برای گفتن دارند!
    مکثی کرد و نفسش را بیرون داد. کار سختی برایش نبود. از بچگی هزار بار درخت پیمایی کرده بود. در چشم برهم زدنی بالای درخت بود. توپ را به سمت پایین پرتاب کرد. هنگام پایین آمدن مهران دستش را برای کمک بالا برد. دست کمکش رد نشد.
    اما تا رسیدن پاهایش به زمین، با تکاندن لباسهایش از نگاه کردن در چشمان او فرار کرد.
    صدای کف زدن موجب شد سرش را بالا بگیرد، کیوان بود:
    - آفرین، چه فرز و چابک! پس اسم دوسـ ـت دخترعموی نیاز، سارا هست!
    و خندید.
    نگاه کوتاهی به کیوان انداخت و بی توجه به او به سمت مهناز رفت و آهسته گفت:
    - محض رضای خدا دیگه منو تو چنین موقعیتهایی قرار نده!
    مهناز بی خیال خندید و با لحن بامزه ای گفت:
    - چرا؟ اینقدر حال می ده، حال پسرا رو گرفتن. خدا یه چند کیلو گوشت و استخون اضافی بهشون داده فکر می کنن چه خبره! انگار هنر کردن!
    و در چهره سارا خیره شد و حرف خود را تکمیل کرد:
    - والله!!
    ساعتی بعد ناهار آماده شده بود. البته نه زیاد رسمی و تشریفاتی؛ برنجی دم شده بود و کباب و جوجه کبابی که مردها زحمت کباب کردنش را کشیده بودند تا مهمانان از خودشان پذیرایی کنند. با توجه به اینکه مهران حس می کرد این نوع پذیرایی برای سارا تازگی دارد روی همین اصل دو بشقاب برداشته و برای خودش و سارا مقداری غذا کشید و از او دعوت کرد روی چمنها نشسته و ناهار را صرف کنند.
    سارا غذایش را گرفت و تشکری کرد. مهران گفت:
    - خوش می گذره؟
    - بله، خیلی زیاد.
    - اگه کاری داشتی بهم بگو، می بینم سرت با بچه ها گرمه برا همین زیاد به پر و پات نمی پیچم.
    نگاه قدر شناسانه ای به او کرد:
    - اتفاقا به من هم خوش می گذره، بخصوص با مهناز! دختر خیلی خوبی هست!
    مهران بلند خندید:
    - نمردیم و دیدیم یکی هم به مهناز گفت، دختر خوب!!
    و به مقابلشان اشاره کرد:
    - بیا انگار موش رو آتیش زدن، سرو کلش پیدا شد.
    مهناز با چشمان براق و گونه هایی ملتهب سر رسید و در کمال پر رویی خود را ما بین مهران و سارا جا کرد و نشست. به هر دوی آنها نگاهی کرد و گفت:
    - چیه به من نگاه می کنید؟ غذاتون رو بخورید. اصلا چرا غذای شما تا حالا مونده؟ ای تنبلا!
    و با این حرف به برادرش تکیه داد. مهران با دقت او را نگریست:
    - چی شد به ما افتخار حضور دادی؟
    مهناز ژست حمله به خود گرفت:
    - مانی که مخ نیاز رو کار گرفته، نادر و سهیلا هم طوری به هم چسبیدن که انگار دفعه اولشونه همو می بینن. نیما هم که گر گرفته، نیاز مبرم به آتش نشانی داره. پیش برادرم نمی اومدم پس کجا می رفتم؟
    و یک مرتبه سیخ نشست:
    - وای خدا! نیما داره میاد. ببینم مهران، من تو جیبت جا می شم؟ یه جایی، یه جوری، سربه نیستم کنید دیگه!
    مهران خندید:
    - باز چه آتیشی سوزوندی؟
    مهناز در حالیکه مـ ـستقیم نیما را نگاه می کرد، گفت:
    - هیچی فقط نذاشتم یه پرس غذا هدر بره. همین ! جلوی اسراف رو گرفتم.
    سارا دیگر مثل روزهای اول از رفتارهای او تعجب نمی کرد و آرام به کارهایش می خندید.
    نیما به یک قدمی آنها رسید و با نگاهی پر از حرص که کمتر می شد در چهره ی او مشاهده کرد، گفت:
    - مهناز؟ بلند شو بیا ، باهات کار دارم.
    در حالیکه هنوز شیطنت از نگاهش می بارید، گفت:
    - نه ممنون. من اینجا راحتم.
    نیما لحظه ای دندانهایش را به هم فشرد و بلافاصله خم شد و بازوی او را گرفت و بلندش کرد. رو به مهران گفت:
    - ببخشید. ولی باید باهاش حرف بزنم.
    مهران فقط تبسمی زد. مهناز تند تند گفت:
    - دیگه هر چی خوبی بدی ازم دیدید حلال کنید. هزینه مراسم رو هم صرف امور خیریه بکنید. ولی برام گل بیارید ها! من گل دوس دارم. اون هم قرمز مایل به زرشکی! یادتون نره.
    نیما عصبانی بازویش را کشید.
    سارا نگاه نگرانی به آن دو کرد و گفت:
    - نمی خواهید کاری بکنید. انگار آقا نیما واقعا عصبانی بودن.
    مهران با آرامش گفت:
    - نگران نباش. اون دوتا از عهده ی هم بر میان. غذات رو تموم کن. خنک شد!
    نیما بدون اینکه بازوی او را رها کند، آهسته دم گوشش گفت:
    - عین بچه ی آدم همرام بیا، اگه نمی خوای آبروت بین همه بره!
    سر به آسمان بلند کرد:
    - خدایا مرا ببخش و بیامرز! حالا می شه بفرمایید کجا داریم می ریم؟
    فشاری به بازوی او وارد آورد:
    - فعلا خفه!
    مهناز نفس خود را بیرون داد. اوضاع بدتر از آنی بود که فکر می کرد. آب دهانش را به سختی قورت داد:
    - یعنی حکم صادر شده دیگه! چیه اونوقت؟ جریمه، زندان، شلاق، حبس ابد، اعدام؟

    ----------------------------------------------------------
    نیما حتی نگاهش هم نمی کرد. فقط بازویش را گرفته بود و سعی می نمود تا حدودی محترمانه از بین جمع رد شده به مکان خلوتی برسد. مهناز زیر چشمی نگاهش کرد و گفت:
    - یعنی دیگه جای امیدی نیست؟ دادگاه تجدید نظری، چیزی!
    و چون پاسخی در کار نبود باز ادامه داد:
    - خب نیست دیگه! ببین نیما حداقل طریقه اجرای حکم رو به اختیار خودم بذار!
    نیما نفس عمیقی کشید. باز متکلم وحده فک زد:
    - نیما؟ من از گیوتین می ترسم. طناب دار هم بی کلاسه، دیگه بیا و بزرگی کن، حکم تیر بده!
    نیم نگاهی به او کرد ولی باز پاسخی نداد. مهناز انرژی گرفته، گفت:
    - بابا حداقل تفهیم اتهام کن!
    تقریبا به مکان خلوتی رسیده بودند. ضمن رها کردن بازوی او، اندکی هلش داده او را مقابل خود قرار داد. با غیض و عصبانی گفت:
    - می شه بفرمایید چند دقیقه پیش شما ناهار رو با کی کوفت می فرمودید؟
    مهناز انگشتش را به شقیقه ی خود گذاشت:
    - اممم، بذار فکر کنم!
    نیما با لحن پر تمسخری گفت:
    - من کمکت می کنم. با آقای نامداری کوچک، خواستگار سابقتون!
    مهناز تمام سعی اش را کرد تا لبخندی که خود را تا پشت لبـ ـانش رسانده بود، نمود بیرونی نداشته باشد، در این صورت نمی شد رفتار پسرعمویش را تضمین کرد! با یک حرکت ناگهانی در مقابل او زانو زد. انگشتانش را گره نموده مقابل صورت خود قرار داد و با حالتی رسمی گفت:
    - من در برابر پیشگاه عدل الهی اعتراف می کنم که امروز ناهار را همراه آقا رضا، یعنی همون نامداری کوچک، صرف نمودم. البته قابل ذکر است که ناهار مربوطه را برای کس دیگری کشیده بودم که بسیار جوجه کباب دوست داشت ولی از آنجایی که ایشان گرم گفتگو با مانیا خانوم بودند. من نخواستم یک پرس غذا به هدر برود و آن را به آقای رضا نامداری تقدیم نمودم. البته طفلک بسیار ذوق فرمود... هم اکنون هم آماده ی اجرای حکم می باشم.
    نیما ابروان گره خورده ی خود را بالا داد:
    - مانیا تو همون دانشکده ای درس می خونه که من درس می خوندم. داشت راجع به استادها و درسها و این طور مسائل ازم می پرسید.
    مهناز به سرعت از جا برخاست. به او اعتماد داشت ولی به مانیا نه، مانیایی که هر وقت نیما را می دید به نحوی خود را به او می چسباند و سر صحبت را با او باز می کرد. حالا هم رفته درست همان رشته ای را می خواند که پسرعمویش خوانده! از صبح هم ده بار برایش خوش خدمتی کرده! وقتی یکبار دید که لیوان شربت تگری را دارد به دست نیما می دهد، دلش می خواست همانجا خفه اش کند. درست که آنجا باغ آنها بود و به فرض میزبانی، این کار را می کرد ولی یکی نبود بگوید مگر تنها مهمان شما، نیما و پدر و مادرش هستند؟ گفت:
    - آهان، لابد از فردا هم می خواهید کتاب بدید، جزوه بگیرید و از این حرفا!
    قرار بود؟ حالا! کار مهناز که بدتر بود! نبود؟ با همان اخمهای گشوده نشده اش گفت:
    - نه خیر، اگه هم بود الان لغو شد. ولی تو هم آخرین بارت باشه که از این غ...
    نفسش را فوت کرد و ادامه داد:
    - از این کارا می کنی وگرنه عواقبش دامنگیرت می شه!
    پاهایش را بهم کوبید و احترام نظامی کرد:
    - اطاعت می شه قربان.
    نیما نفس عمیقی کشید، از عصبانیت چند لحظه پیش خبری نبود؛ این دختر در عرض دو ثانیه می توانست او را عصبانی کند و در عرض دو ثانیه آرام! چقدر کارها و حرکاتش را دوست داشت! همیشه در چنته کار جدیدی برای نمایش دادن داشت!
    تپش قلبش بالا رفته بود و دل بی تاب...
    مهناز در مقابل نگاه خیره ی او لبخندی زده، سرش را کودکانه کج کرد.
    این دختر نمی فهمید نباید... احساس کرد می شود تپشهایش را از روی سیـ ـنه شمرد.. لبـ ـانش برای گفتن حرفی حرکت کرد:
    - مهناز...!!
    اوف نه!
    لب و چشمانش را بست و گامی عقبتر رفت. در جا عقب گرد زد تا برود.
    مهناز مثل همیشه عجولانه و با سرعت مقابل او پرید:
    - مهناز چی؟! تا نگی نمی ذارم بری!
    نگاه بی قرارش را در چشمان دخترعمویش دوخت. منقطع و عمیق نفس می کشید. در یک حرکت ناگهانی شانه ی او را گرفت و به درخت پشت سرش چسباند! لبـ ـانش را خیس کرد!
    مهناز از نگاه ملتهب و داغ نیما ترسیده بود. البته نه ترس محض، یک چیزی آمیخته به هیجان، آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت:
    - اصلا نیـــمـــا، نمی خواد بگی!
    نیما صاف در چشمان او نگاه می کرد، با صدایی که لحنش برای خودش هم نا آشنا بود، گفت:
    - مهناز، تو تصورت هم نمی گنجه چقدر دوست دارم!!
    مدتی طول کشید تا از درخت کنده شود. به جای خالی نیما نگاهی کرد و زیر لب زمزمه کرد:
    - دیوونه، حتما باید تا مرزجنون کشیده بشی تا بگی دوستم داری!
    نفسی کشید و خندید:
    - انگار باید یه ناهار دیگه با نامداری کوچک بخورم!!!
    با پشت دست عرق پیشانی اش را خشک کرد و دستانش را روی گونه های ملتهبش قرار داد. قلبش هم که برای خود بندری می رقصید!

    ناهار سارا تازه تمام شده بود که کیوان نزدیک شد و گفت:
    - خوب معلم و شاگرد خلوت کردین!
    ناهار سارا تازه تمام شده بود که کیوان نزدیک شد و گفت:
    - خوب معلم و شاگرد خلوت کردین!
    سارا پاسخی نداد. کلا زیاد پر حرف نبود. مهران جواب داد:
    - اشکالی داره؟
    - نه، ابدا... مزاحم که نیستم؟
    نه جواب مثبت داد و نه منفی، جواب مشخص بود. اما طرف سعی کرد نفهمد! با حوصله پرسید:
    - راستی مهران، چی شد به کار تدریس رو آوردی؟ مگه پزشکی نخوندی؟
    - کارم تدریس نیست. نیاز بود. به عهده گرفتم.
    خیلی تلگرافی، حال توضیح بیشتر را نداشت. آن هم برای چه کسی، کیوان! اما او خیال کوتاه آمدن نداشت:
    - چی شد راهی کوه و در و دشت شدی؟
    - باید توضیح بدم؟
    انگشتانش را در جیبش فرو کرد و خندید:
    - نه، معلومه که نه، یه صحبت دوستانه بود. تو چرا جبهه گرفتی؟ اتفاقا من هم از زندگی تو طبیعت خوشم میاد.
    با سکوت دو ثانیه ای، شاخه ی صحبتش را تغییر داد. به سمت سارا برگشت و روی دو پا نشست و گفت:
    - شنیدم شما نوه ی فرامرزخان هستید. کدوم فرامرزخان ؟ من نمی شنامشون!
    سارا از این سوال ناگهانی جا خورد. می دانست خانواده مهران زیاد از این فرد خوششان نمی آید. زیاد هم اجتماعی نبود که یک چیزی سر هم کند، برای همین به جای جواب نگاهی به مهران کرد. مهران نگاهش را ملایم پاسخ داد و رو به کیوان کرد:
    - فرامرزخان نه یک فرد سیاسی هست و نه فعالیت اجتماعی پر رنگی داره که تا شما اونو بشناسی. یه تاجره که حیطه ی فعالیتش آذربایجانه، گاهی هم مراوده های تجاری خارج از کشور داره مثل فرش و محصولات کشاورزی و این طور چیزا.
    کیوان آهانی گفت و باز رو به سارا کرد:
    - شما همیشه همینقدر کم حرف هستید؟
    نگاهی به سرتاپای او کرد و در یک کلام گفت:
    - گاهی...

    و رو به مهران کرد:
    - من می رم ببینم مهناز کجا موند!
    با این حرف برخاست و به نگاه تایید کننده ی او لبخندی زد و دور شد. کیوان تا دور شدن کامل سارا او را نگریست. سپس رو کرد به مهران و گفت:
    - چند سالشه؟
    - هفده
    پاسخی از روی اجبار بود. کیوان گفت:
    - تا اون جای که به خاطر دارم تو دو سه سالی از من بزرگتر بودی، نه؟
    مهران کلافه بود . ولی دلیل نمی شد بی ادب هم باشد:
    - همینطوره، چی شد برگشتی ایران؟
    لبخندی زد و دوستانه گفت:
    - پدر اصرار داشت اونور بمونم. اما من دلم هوای وطن کرده بود. اومدم شانسم رو اینجا امتحان کنم. اگه راضی بودم می مونم. اگرنه که برمی گردم. تو چی؟ چرا برگشتی ایران؟
    - من نرفته بودم که بمونم.
    - از شرایط کنونیت راضی هستی؟
    دستانش را از پشت ستون بدنش کرد:
    - بله، خیلی. اگه ده بار دیگه زندگی کنم همین راهی رو انتخاب می کنم که حالا کردم.
    کبوان ابروانش را بالا داد و بی خیال کنار مهران نشست!
    طرفهای عصر بود که پسرها بساط نشانه گیری با اسلحه شکاری را گسترده بودند و خوش می گذراندند.
    مهناز با دیدن آنها جلوتر رفت. بهانه خوبی بود. یکی دو ساعتی می شد که نیما از او کناره می گرفت. خودش را کمی لوس کرد:
    - نیما؟! منم می خوام امتحان کنم.
    از پیشقدم شدن دختر عمویش خوشحال شد و استقبال کرد. به ملایمت گفت:
    - باشه، بیا بگیر.
    و شروع به دادن توضیح مختصر درباره ی آن کرد.
    برای لحظاتی سارا تنها مانده بود. کیوان فرصت طلبانه به سمتش رفت و در حالیکه اسلحه در دستش را نشان می داد، گفت:
    - می خواهید شما هم امتحان کنید؟
    پیشنهاد وسوسه کننده ای بود. دقیقا خوراک سارا، چرا که نه؟! دست پیش برد و اسلحه را گرفت و گفت:
    - بدم نمیاد.
    چشمانش حالتی از رضایت گرفت. لبخندی زد و با لحن مهربانی گفت:
    - خوبه، بیاید یادتون بدم!!
    نگاه عاقل اندر سفیهی نثارش کرد. پیش رفت و نشانه گرفت... اووف افتضاح بود. تنها حسنش این بود که تیر داخل سیبل بود. همین. بدون هیچ امتیازی! کیوان نزدیک شد و گفت:
    - آفرین خوب بود.
    سارا متعجب برگشت و دمی در چشمان او نگاه کرد. خوب بود؟ این حالش خوب بود؟ سپس در حالیکه سرش را تکان می داد، مشغول وارسی اسلحه شد. بدون شک انحراف داشت. معلوم نبود چه بر سر این اسباب بازی آورده بودند. دوباره نشانه رفت، بالاخره قلقلش را کشف می کرد. دوباره تیر انداخت. این بار به قسمت زرد رنگ خورد. بدک نبود. اما سارا را راضی نمی کرد. کیوان کف زد و با اشتیاق تشویقش نمود:
    - عالی بود!
    توجه بقیه هم جلب شده بود. به خصوص اویی که داشت بالاجبار به صحبتهای خانوم فرخی مبنی بر سر دردهای گاه و بی گاهش گوش می داد!
    سارا با نگاه دوباره به اسلحه فکر کرد، ای چموش، بالاخره رام می شی. و دوباره تیر اندازی کرد. سه تیر پشت سرهم، هر سه هم درست روی خال سیاه! هدف زیادی نزدیک بود، یک بچه بازی محض! حال علاوه برکیوان بقیه هم کف می زدند. مغرور نمی شد کار خاصی انجام نداده بود! اگر اینها می دیدند که تک تک کوزه ها را زا چه فاصله ای نشانه رفته چه می کردند. از تداعی این خاطره در ذهن، لبخندی بر لبـ ـانش نشست. با چشم دنبال مهران گشت. زیاد دور نبود. به یک نحوی از دست خانوم فرخی در رفته بود. از نگاهش نمی شد فهمید راضی هست یا نه؟ به سمت او رفت و اسلحه را طرفش گرفت و گفت:
    - شما هم امتحان کنید.
    می دانست او هم تیرانداز خوبی هست. برای زندگی در روستا باید یاد می گرفت، حداقل برای دفاع از خود در برابر حیوانات وحشی، مهران اسلحه را گرفت و گفت:
    - فاصله هدف کمه!
    - اره، تفنگ هم انحراف داره، حدود یک الی دو درجه در ساعت چهار.
    کیوان به آن دو نزدیک شد و با نگاه تحسین کننده ای گفت:
    - کارت عالی بود. دیگه چه کارهایی بلدی؟
    اوه چه زود صمیمی شد! شانه بالا انداخت:
    - تیر اندازی و اسب سواری رو تقریبا همه اهالی روستامون یاد دارن.
    ساعت ده صبح بود. غیر از دخترها، بقیه صبحانه خود را صرف نموده بودند. آقا رضا و آقا ناصر درباره ی ادامه سفر با هم صحبت می کردند که نادر متعجب وارد آشپزخانه شد و گفت:
    - کیوان اومده!
    آقا ناصر که گویا به گوشهای خود اعتماد نداشت، گفت:
    - چی ؟
    نادر تاکید کرد:
    - کیوان همین حالا اومد داخل همین خونه!
    آقا رضا با گیجی گفت:
    - چه جوری؟!!
    نادر کلافه بود:
    - چه جوری نداره! در زد. من هم درو باز کردم. گفت، مهمون نمی خواهید. من هم گفتم، خواهش می کنم بفرمایید. اون هم حالا داخل سالن نشسته، همین!
    نگاه همه رنگ حیرت گرفت، آنها که سایه ی هم را با تیر می زدند!
    سیما خانوم کمی مضطرب گفت:
    - چی می خواد یعنی؟
    آقا ناصر مسلط تر برخاست:
    - باید بریم ببینیم چی می خواد دیگه!
    به دنبال او همه راهی سالن شدند! کیوان در کمال احترام با همه سلام و احوالپرسی کرد. بعد از کمی صحبت مبنی برخوشامد گویی و غیره گفت:
    - راستش شخصا به حضور رسیدم تا شما رو برای فردا به باغمون دعوت کنم. یه محفل دوستانه است مهمونی آنچنانی نیست. فقط قراره دور هم باشیم.
    آقا ناصر میان حرفش آمد:
    - ممنون از لطفتون، ولی...
    کیوان دستش را بالا برد و گفت:
    - خواهش می کنم ولی و اما نیارید. هر کدورتی که در گذشته بین شما و پدرم بوده رو فراموش کنید. بهتره از در دوستی در بیایم. از قدیم گفتن هزار دوست کم و یک دشمن زیاده! فکر نمی کنم پدرم بار دیگه به ایران برگردن. ولی من اومدم که اینجا زندگی کنم. حقیقتا دلم می خواد با خانواده ی خوبی مثل شما روابط حسنه ای داشته باشم. قبول نکردن دعوتم به منزله ی رد دوستی من هست. دوباره ازتون خواهش می کنم با حضورتون محفلمون رو مزین کنید! هم خانواده شما و هم خانواده ی آقا رضا. تک تک کسانی که دیروز حضور داشتن! اگه نیازه دونه دونه اسم ببرم؟
    چند لحظه ای سکوت برقرار شد. همه منتظر تصمیم آقا ناصر بودند، بزرگ بود و احترامش بر همگی واجب، همین که خواست لب باز کند، صدای جیغ و داد از طبقه بالا بلند شد. به ثانیه نکشیده بود که سارا سوار بر نرده پایین پرید و فریاد مهناز به گوش رسید:
    - دستم بهت برسه مردی!!
    و صدای تالاپ تالاپ پاهایش در پله ها بلند شد.
    سارا که درست وسط محفل جدی آقایان فرود آمده بود، برای لحظاتی بر جای ماند.
    ای داد بیداد!
    دستش را بر پیشانی خود گذاشت و گفت:
    - سلام
    کیوان هم بود که!
    یعنی می شد معجزه بشود و جناب دکتر آنجا حضور نداشته باشد! یعنی چه؟ همیشه این موقع که هیچ کس در سالن نبود و همگی در آشپزخانه بودند. ای بخشکی شانس!
    اوخ اوخ، یک نفر، آنجا با یک ابروی بالا رفته داشت نگاهش می کرد!
    اما..
    کیوان شاد و خندان به نظر می رسید. به احترامش از جا برخاست و سلامش را پاسخ گفت. فرصتی نبود تا بتواند بیشتر فکر کند. مهناز در حال رسیدن بود.
    با گفتن «ببخشید.» به طرف حیاط فرارکرد.
    مهناز هم سر رسید، تنها کسی که دید همان کیوان بود. نخست شوکه شده ایستاد. تازه یادش آمد سارا سر صبحی چه بلایی سرش آورده، با یک سلام سرسری و گفتن « شما؟!! » بدو بدو دنبال سارا راه افتاد.
    نیاز که از دست آنها سرسام گرفته بود، از پله ها سرازیر شد. نیما پرسید:
    - این دوتا چشون بود؟
    - هیچی، یعنی نمی دونم. از وقتی بیدار شدن رو سرو کله ی هم می زنن.
    و سلام سنگینی به جمع داد. آقا ناصر بالاخره فرصت کرد تا بگوید:
    - خیلی خب، اگه قسمت شد مزاحم می شیم.
    کیوان لبخندی از سر رضایت زد و در حال بلند شدن محترمانه گفت:
    - امیدوارم لایق میزبانی تون باشم. با اجازه
    قبل از خروج کامل هم رو به نیاز گفت:
    - خانواده ی آقای فرخی هم حضور دارن!!

    با بیرون رفتن او همهمه یا در جمع صورت گرفت. هر کس نظری می داد. در نهایت آقا رضا از تصمیم برادر دفاع کرد:
    - درست نبود دعوتش رو رد می کردیم. اون هم در حالیکه خودش، شخصا برای دعوت اومده بود. پس همگی می ریم.
    در این میان تنها کسی که در بحث شرکت نکرد و تمام مدت متفکر به نظر می رسید، مهران بود!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    در این میان تنها کسی که در بحث شرکت نکرد و تمام مدت متفکر به نظر می رسید، مهران بود!
    قدم زنان به حیاط رفت. چیزی فکرش را مشغول کرده بود. کیوان که اهل ازدواج نبود! بود؟ خبرها حاکی از این بود که دوستان مونثی زیادی دارد. ولی همه در حد خبر بود. نمی شد در واقعیت به آنها تکیه کرد. با چشمان خودش که ندیده بود. اصلا حد دوستیشان را هم نمی دانست.
    سوالات مختلفش درباره ی سارا، نگاه عمیقش... آن هم که؟ کیوان!
    یک واقعیتی را نمی توانست منکر شود. آنهم موقعیت اجتماعی و مالی بسیار عالی بود که او داشت. حتی با وجود تمام شایعات موجود باز هم کمتر دختری می شد پیدا کرد که به او نه بگوید!
    ولی...
    شاید داشت اشتباه می کرد. شاید حساسیت زیادش در مورد سارا این افکار نادرست را در ذهنش پیاده می کرد!
    بله احتمالا همین بود وگرنه، کیوان کجا! و...
    باید ریسک می کرد؟ یا نه!
    نگاهش در حیاط چرخید. سارا و مهناز کنار هم روی چمن دراز کشیده بوده و با هم حرف می زدند. انگار همین دو تا نبودند که دو دقیقه قبل قصد جان همدیگر را کرده بودند.
    لبخندی چاشنی نگاهش شد. خوب با هم جور شده بودند.
    به فرض که تصمیم می گرفت دست سارا را بگیرد و ببرد و از شرکت در آن میهمانی جلوگیری کند، آن وقت چه می شد؟
    اولا سفر خانواده را به نحوی به هم می زد.
    ثانیا دلیل درستی برای اینکار نداشت.
    و اما مهمتر از آن دو حیف بود؛ در تمام سالهای گذشته با وجود آن همه شلوغی باز هم هرگز سارا را تا این حد شاد و سر زنده ندیده بود. مهناز و او زوج خوبی شده بودند.
    خود نیز نفهمید که کی بالای سر آن دو رسیده!
    سارا با دیدنش سریع خواست از برخیزد ولی مهناز با همان بی خیالی که دراز کشیده بود، بازوی او را گرفت و گفت:
    - بگیر بخواب، انگار جن دیده! مهرانه دیگه!!
    تازه ابرویش را به نشانه ی پیروزی یکی دوباری برای برادر بالا و پایین کرد.
    با این همه سارا به عوض دراز کشیدن نشست. با لحن پوزش طلبانه ای گفت:
    - انتظار نداشتم کسی تو سالن باشه...
    و چون جوابی نشنید، ادامه داد:
    - سر و صدای خودمون اونقدر زیاد بود که صدای پایین بالا نمی اومد...
    مهران صاف نگاهش می کرد. اصلا یادش نبود چند لحظه پیش چه اتفاقی افتاده و فرد روبرویش چه چیز را دارد توضیح می دهد. تازگی نداشت که! آنقدر برایش عادی بود که حتی دلیلی برای مرور دوباره آن اتفاق در ذهنش پیدا نمی کرد. چه ایرادی داشت؟ در گذشته همیشه نگران بود اتفاقی برای آن دختر کوچولوی زلزله بیفتد ولی حالا خوب می دانست کارهایی هست که او بهتر از آب خوردن آنها را بلد است و دلیلی برای وجود ندارد. اصلا بگذار شلوغی کند، سارا با همین کارهایش سارا است!!
    هر چند یکی دوباری کم مانده بود فشار مادرش بر اثر کارهای خطر ناک سارا افت کند، ولی مهران به او اطمینان داده بود که هیچ اتفاق بدی رخ نخواهد داد. حتی یکبار اعتراض مخفی و مختصر مادر را در نطفه خفه کرده بود که:
    - مامان شما دیگه چرا؟ خوبه که مهناز دختر این خونه هست! اون کم شیطنت کرده!! چطور تا حالا جلوش رو نگرفتین؟
    و مادر سعی کرده بود، ماسمالی کند:
    - نه که سارا مهمونه، نگرانش می شم. می ترسم اتفاقی براش بیفته!
    - شما مطمئن باشین هیچ خطری تهدیدش نمی کنه، اون اینجوری بزرگ شده.
    مادر گفته بود:
    - اره خب، بچه روستا هست دیگه!!
    و مهران پاسخ داده بود:
    - شاید برای همین هم هست که صداقت و سادگیش می ارزه به ده تا دخترای امروزیِ شهری!!
    احتمالا همین مکالمه بود که مانع شده بود در این سفر، مادر حرفی از ازدواج او پیش نکشد. شاید می ترسید چیزی را بشنود که نباید!!
    سارا متعجب در مقابل نگاه خیره مهران مانده بود، چه کند. هر چند خوشش نمی آمد این کلمه را بگوید، چرا که مهران یک بار به او گفته بود چقدر باید این را از زبان تو بشنوم! ولی باز لبش را با زبان خیس کرد و خواست بگوید « ببخشید. » که مهناز پیشدستی کرد و گفت:
    - مهران؟ این یارو کیوانه، برای چی اومده بود؟
    ذهنش را فراخوانی کرد. از کجا به کجا رسیده بود؟ آهان موضوع اولیه کیوان بود. با گفتن اینکه:
    - اومده بود برای فردا به باغش دعوتمون کنه.
    با عمق بیشتری سارا را نگریست.
    چقدر جذاب و خوش بر و رو شده بود!
    چرا دقت نکرده بود؟ برای اینکه سانت به سانت در مقابل چشمان خودش قد کشیده بود؟ برای اینکه ذره ذره مقابل خودش بزرگ شده بود؟
    منکر علاقه اش به او نبود. ولی در کل دوستش داشت. یک علاقه ی کامل و بی دلیل! شاید هم می شد علتهایی برای آن یافت ولی هرگز آنها را جستجو نکرده بود.
    سارا با دقت و حیرت به سر و وضع خود نگاه کرد. نکند یادش رفته و بد لباس پوشیده! ولی نه، مثل همیشه بود!
    آرام گفت:
    - چیزی شده؟
    نگاه برگرفت و تبسمی زد:
    - نه
    شاید نادر حق داشت! اصلا...
    مهناز که تازه معنای حرف او را تحلیل کرده بود، نشست و گفت:
    - حالا تو چی گفتی؟ کیوان ما رو دعوت کرده؟ مطمئنی حالت خوبه؟
    نفسی تازه کرد:
    - آره، دعوت کرده. تازه عمو و بابا هم دعوتش رو پذیرفتن. اینه که فردا می ریم باغ اون!
    - آفتاب از کدوم طرف در اومده؟
    - نمی دونم. باید بریم ببینیم جریان از چه قراره!

    و رو کرد به سارا و گفت:
    - تلویحا تو رو هم دعوت کرد.
    روز مهمانی بود. همه کمی رسمی تر لباس پوشیده بودند. مهران با شلواری مشکی و پیراهنی دودی رنگ با ابهت شده بود. سارا هم با شلواری کبریتی پاچه گشاد و تونیک کرم قهوه ای که بلندی اش تا زانویش می رسید، تیپ مناسبی داشت. شال کرم قهوه ای ستی را هم سر کرده بود.
    به محش رسیدن به باغ با استقبال گرم کیوان روبرو گشتند! باغ بسیار بزرگی بود، یک باغ خانوادگی؛ که متعلق به سه برادر بود که پدر کیوان یکی از آنها به شمار می رفت. هر چند در مواقع معمولی دیواره های نرده ای متحرک آن سه را از هم جدا می کرد ولی به هنگام مهمانی با باز کردن دیواره ها محوطه وسیعی به وجود می آمد که یک سر آن تا ساحل کشیده می شد.
    بعد از خوشامد گویی آقا را و آقا ناصر به سمت آقایانی که شطرنج باز یمی کردند، هدایت شدند و سیما خانوم و ثریا خانوم هم به جمع خانومهای زیر آلاچیق افزوده شدند.
    اما جوانترها به سمت انبوه بازهای ترتیب داده شده دعوت شدند. از تنیس و میز پینگ پونگ گرفته تا فوتبال دستی و وسایل تیز اندازی و توپ های مختلف. هر کس به سلیقه خود بازی اش را انتخاب می کرد. تعدا مهمانان هم قابل توجه بود.
    اما این بار سارا عین چسب دو قلو چسبیده بود به کنار مهران و تکان هم نمی خورد. هر چند بقیه هم سنگین و رنگین تر رفتار می کردند ولی در تمام مدت حضورشان پیش خانواده ی دکتر، سارا اینقدر سفت و محکم کنار او نایستاده بود. حتی حرف مهناز هم مبنی بر اینکه « سارا گلکاری فلان بخش از باغ فوق العاده است. ساحل اینجا دیدنیه. دختر بیا یه کم قدم بزنیم. » هم ثمر نبخشید. امروز سارا عین بچه های لجباز و تخس چسبیده به مادر، به معلمش چسب شده بود!
    هر چند این عمل از قبل برنامه ریزی نشده بود ولی برای مهران هم مطلوب بود و سعی نمی کرد او را به جدا شدن ترغیب کند.
    در این میان کیوان به آن دو نزدیک شد و گفت:
    - واقا لطف کردین دعوتم رو پذیرفتین!
    و روکرد به سارا و گفت:
    - امروز یه سورپرایز براتون دارم!!
    و بدون اینکه فرصت سوال و جواب بیشتر به آنها بدهد، رو به خدمتکاران اشاره کرد تا از همه پذیرایی کنند.
    مهران در حالیکه شیرینی و شربتی دست سارا می داد، گفت:
    - هر کس نوشیدنی برات تعارف کرد، نگیر!
    آنقدرها هم چشم و گوش بسته نبود، که نفهمد منظور او چیست. با خنده گفت:
    - اوه پس آقای دکتر، ببخشید از گرفتن نوشیدنیتون معذورم!
    قیافه جدی و اخم کمـ ـرنگ مهران از هم گشوده شد:
    - داشتیم؟ بخور. هر کسی غیر از من!
    لبخندی زد و جرعه ای نوشید:
    - جواب امتحاناتمون کی میاد؟
    ضمن تکیه به درخت گفت:
    - فکر کنم تا یک هفته دیگه کارنامه ها رو بدن.
    - بعد از گرفتن کارنامه ها برمی گردیم؟
    - نه،یه مقدار کار دارم، که هم مربوط می شه به ایجاد مدرسه جدید و کارهای تو و ابرهایم و هم یه مقدار کار عقب افتاده تو تهران دارم که باید یه سر و سامونی بهشون بدم.
    سوالی که خیلی اذیتش می کرد، پرسید:
    - قصد دارید برگردید تهران؟
    مدتی بود می خواست بپرسد ولی نمی توانست. خوب فهمیده بود خانواده اش چقدر به این برگشت علاقه دارند. حال او را بیشتر درک می کرد. اما...
    مهران با ظرافت پرسشش را با پرسش پاسخ داد:
    - نظر تو چیه؟
    - این موضوع به تصمیم شما بستگی داره. احتمالا نظر من نمی تونه زیاد در این امر دخیل باشه.
    تبسم زد و با دقت بیشتری پرسید:
    - اگه باشه چی؟
    لیوان را در دستش فشرد و گفت:
    - اگه بخوام صادق باشم باید بگم دوست ندارم حتی برای یک ماه هم بیاید تهران، ولی این شمایید که در این مورد باید تصمیم بگیرید.
    نگاهش را به عمق نگاهش دوخت:
    - تو چی؟ دوست نداری بیای تهران، مثلا برای زندگی؟
    منظور او چه بود؟ باید در پاسخ دادن احتیاط می کرد. جوابش باید همه جوانب را در بر داشته باشد، گفت:
    - می دونید که من هیچ انگیزه و یا کسی رو ندارم که بخوام به خاطرش بیام تهران، ولی برای مدت کوتاهی، مثلا، درس خوندن، شاید بخوام بیام. اما بزرگترین آرزوی من کشیدن جاده به روستامون هست که برای این امر باید برگردم به اونجا!
    - برا همین می خوای مهندس بشی؟
    - بله، این یکی از دلایلم هست. در کل مهندسی با روحیه ام سازگارتره.
    در همین حین صدای کیوان آمد:
    - ماشاا... اینقدر سرگرم هستین که صدای اطرافیان رو هم نمی شنوید؟!
    در همین حین صدای کیوان آمد:
    - ماشاا... اینقدر سرگرم هستین که صدای اطرافیان رو هم نمی شنوید؟!
    هر دو به سمت صدا برگشتند. پسری تقریبا همسن کیوان، همراهش بود. لعنت برخروس بی محل! لبخندی سوار لبـ ـانش نمود و گفت: - هنوز هم شوخ هستی، حواس من به اومدن شما بود. این اولین باره که صدامون کردین!
    ابرویش را تا جای ممکن بالا کشید:
    - هنوز هم نمی شه سربه سرت گذاشت!
    و به سمت دوست همراهش برگشت:
    - ایشون دیوید یکی از دوستای خوبم هست. از انگلیس اومده تا یه کم با ایران آشنا بشه.
    روبه دیوید کرد و نخست مهران را به انگلیسی به او معرفی کرد و سپس سارا را؛ مهران با او دست داد و احوالپرسی مختصری کرد. دیوید نگاه دقیقی به سارا انداخت و ضمن پیش بردن دستش، از دیدنش اظهار خوشوقتی کرد.
    سارا هر چند دست او را بی جواب گذاشت ولی به خوبی توانست از عهده پاسخش بر آید. کیوان مشتاقانه گفت:
    - ایول! انگلیسی هم بلدی؟
    واقعا انتظار این یکی را نداشت. در مقابل لبخند سارا، تحسینش را کامل کرد:
    - خیلی روون حرف می زنی!
    تبسمی زد، با همین دو جمله فهمید؟! و به مهران نگاه کرد؛ تمام یک ماه حبسش را مکالمه انگلیسی تمرین کرده بود، مگر می شد از عهده ی دو جمله ساده برنیاید! گفت:
    - برای اینکه معلم خوبی داشتم!
    کیوان رد نگاه او را تعقیب کرد. لبخند یک طرفه ای زد:
    - قابل تحسیـ ـنه!
    دوباره او را مخاطب قرار داد:
    - تعریف تیراندازی تون رو به دیوید کردم. باورش نمی شد. افتخار یه هنرنمایی دیگه رو می دین؟
    نیم نگاهی به مهران انداخت. جوابی در چهره نداشت. انگار او هم منتظر جواب بود! از نظرش بلا مانع بود؛ یک تیراندازی که هم برایش تفریح بود و هم لذت بخش. گفت:
    - البته
    صورت کیوان پر از خنده شد.
    ناگفته پیداست که نتیجه چگونه بود. به خصوص با لوازم فوق العاده ای که آنجا وجود داشت. کار مهران هم خوب بود، نه بهتر از سارا، ولی به خودی خود قابل توجه بود. طوری که مهناز را ذوق زده کرد:
    - وای داداشی، خیلی خوب تیراندازی می کنی!
    مهران سمت میز رفت، سارا به آن تکیه داده بود. هنگام خم شدن برای گذاشتن اسلحه روی میز چهره به چهره ی سارا، آهسته گفت:
    - چون من هم معلم خوبی داشتم.
    هنوز دلش از شنیدن آن تک جمله قرار نگرفته بود که کیوان با صدای بلند گفت:
    - جهت رفع خستگی یه پذیرایی مختصری در نظر گرفته شده، لطفا بفرمایید.
    با دست به سمت میز چیده شده ای اشاره کرد و خود به سمت مهران و سارا آمد. با هیجان مشهودی در کلامش گفت:
    - سارا(!) دوس دارم نظرت رو درباره مجموعه ی اسبام بدونم!
    با توجه جلب شده ای به سمت او برگشت:
    - مجموعه ی اسباتون؟
    مطمئن جواب داد:
    - اوهوم
    سارا متعجب و کمی مشتاق پرسید:
    - مگه چند تان؟
    - حدود پنج شش تایی می شن... البته خوباشون!
    عجب این پسر سفید پوش - که گویا غیر از این رنگ از رنگ دیگری خوشش نمی آمد؛ هر چند امروز پیراهن سفیدش مزین به خطوط ملایم بنفش هم بود!- گله دار بود؟ مهران هم در تعجب او شریک شد:
    - همه ی این اسبایی که گفتی مال خودته؟
    - اره
    - می خوای چی کار اونارو؟
    گرم خندید:
    - من عاشق اسبم! و صد البته سوارکاری، یکی از تفریحاتمه...
    و با خنده ادامه داد:
    - بابا می گه این پسری که من می بینم آخرش کابویی چیزی می شه!! تازه حیف که نمی تونم اسبام رو تو انگلیس نشونتون بدم!

    با راهنمایی او به محوطه ی محافظت شده ای که اسبها را نگه داشته بودند، رفتند...

    ***

    چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد!
    هنوز در باروش نمی گنجید، آشنایی، خواستگاری و...
    چقدر همه چیز سریع اتفاق افتاد!
    هنوز درباورش نمی گنجید، آشنایی، خواستگاری و...
    در عرض ده روز یا شاید هم کمتر!
    در آن مهمانی، کیوان تا توانسته بود با او مهربان کرده بود. کنارش اسب رانده بود. از او تعریف کرده بود. هر چند کمتر توانسته بود او را تنها بیاید.
    دو روز بعد از شمال برگشته بودند. هفته به آخر نرسیده بود که فرامرزخان با او تماس گرفته و اطلاع داده بود: «کیوان امیری با من تماس گرفته و تو رو رسما ازم خواستگاری کرده ولی من گفتم جواب فقط به تصمیم خودت بستگی داره!»
    بعد هم مفصل با او صحبت کرده و گفته بود که قبول دارد هم در مورد ازدواج مادرش و سمانه هر دو اشتباه کرده، به همین علت می خواهد سارا در این باره خود تصمیم گیرنده باشد و هوش و خواسته ی او را قبول دارد.
    این جریان در خانواده ی مهران بازتاب عجیبی داشت و تقریبا با حیرت و در امتداد آن با سکوت افراد همراه بود.
    عجیبتر اینکه این قضیه با سکوت سارا نیز همراه بود!
    فرامرزخان با آقا رضا صحبت کرده بود! کیوان جلسه ای را برای صحبت با او به خانه آنها آمده بود! هر چند بیشتر تمایل داشت بیرون از آن خانه با سارا قرار بگذارد ولی این خواسته فرامرزخان بود و باید اطاعت می شد!
    فرامرزخان حرف زده بود و سارا فقط سکوت کرده بود!
    آقا رضا جریان را به اطلاع او رسانده بود، باز سارا سکوت کرده بود!
    قرار گذاشته شده بود و او باز سر سکوتش بود!

    کیوان با گل و شیرینی آمده بود، ولی کسی همراهش نبود.
    حال چیزهای زیادی از او می دانست.
    می دانست که مادرش خیلی سال پیش از دنیا رفته و پدرش با زن دیگری ازدواج کرده و از همسر دومش یک پسر و یک دختر دارد. می دانست چندین سال می شود که مجردی زندگی می کند.
    از خودش شنید که دامنه ی دوستی زیادی دارد؛ چه پسر و چه دختر!! اما هرگز به هیچ کسی به قصد ازدواج نه نگریسته و نه پیشنهادی داده.
    اما با دیدن سارا یک دفعه ای حس کرده شریک زندگی اش را یافته است و تاکید کرده بود که آنها دارای اشتراک فکری زیادی هستند و هرگز از زندگی با هم خسته نخواهند شد.

    سارا به حرفهای او گوش داده بود و جز در جواب سوالاتش آن هم در موارد نیاز حرفی نزده بود. در مقابل سوالش مبنی بر پاسخ درخواستش گفته بود:
    « ازدواج امری نیست که بشه اینقدر سریع در مورد آن تصمیم گرفت. »

    هر چند گرفتن همین پاسخ برای کیوان ایده آل بود.
    آقا رضا در یک جمله اعلام بی طرفی کرده بود:
    « سارا خودش بزرگتر داره!»

    سیما خانوم که در این میان متعجب تر از بقیه بود، کمی گرفته به نظر می رسید:
    « سارا برای کیوان زیادی پاکه!!»

    و مهران... کل معادلاتش درهم برهم شده بود. برنامه ی تازه پیش آمده برنامه ریزی اش را به هم ریخته بود. فرصتی برای آشنایی و قبول خانواده، انگار بدجوری رقم خورده بود. از همه آنها بدتر سکوت سارا در مقابل خواستگاری کیوان بود! او که سر شاهین خان کم مانده بود سر او را ببرد و تحویل صاحبش بدهد، حال در مقابل این پیشنهاد خواستار زمانی بیشتر برای فکر کردن شده بود! این یعنی چه؟ چه مفهومی می توانست داشته باشد؟
    گویا زمان مناسب را از دست داده بود. اگر زودتر اقدام می کرد! اگر...
    حال اگر پیشنهادی می داد چه می شد؟ تازه هنوز مادر را هم نتوانسته بود با فکرش هم راستا کند. گذشته از مسائل دیگر... حس می کرد کیوان شرایط بهتری هم دارد.
    بدتر از همه اینکه فرامرزخان از او خواسته بود تا نظرش را درباره کیوان و خانواده اش بگوید! یعنی می شد بگوید فرامرزخان من هم خواستار اویم، می شد؟
    اصلا چه چیزی باید درباره کیوان می گفت که مغرضانه نباشد و همه ی جوانب را در نظر داشته باشد؟
    آیا سارا به او علاقمند شده بود؟؟!!

    سارا!! افکار به هم ریخته اش آرامش نمی گذاشت. حوصله نداشت. خواب هم نداشت. غریبی هم می کرد و این روزها بیشتر!!
    دلش هوای کوه و دشت کرده بود، جایی که وقتی دلش می گیرد افسار اسب را می گیرد و می تازد به سمت دریاچه اش... سرش را در آب فرو برد و انبوه افکارش را بریزد در خنکای آب!
    هوا تاریک بود و فضای اتاق بی اندازه دلگیر، زده بود کنار حوض حیاط . به یکی دو ماهی که در آن غوطه می خوردند می نگریست. از همان بچگی کسی برای درد و دل نداشت. گاهی بی بی برایش مادری می کرد ولی در سالهای اخیر یکی بود که هر چند زیاد با او درد دل نمی کرد ولی وقتی کنارش بود درد دلش سبکتر می شد! اما حال، اندیشیدن به او آن را سنگین تر می کرد!!
    مهناز نیم ساعتی می شد که از پنجره اتاق مهمانشان را دید می زد. حسهای مختلفی داشت. او هم نمی فهمید باید چه کند! روز قبلش کیوان به منزل آنها برای خواستگاری آمده بود!
    نفسی کشید و راهی حیاط شد. سارا بدجور در بحر آب بود. آرام گفت:
    - مزاحم خلوتت شدم؟
    تازه متوجه او شد و به سمت عقب برگشت. تبسم کوتاهی زد:
    - نه
    - پس بمونم؟
    - خوشحال می شم.
    - خوابت نمی اومد؟
    - نه
    - منم همینطور
    گوشه لب مهناز با دیدن نیم نگاهی که سارا به سمت پنجره ی اتاق برادرش انداخته بود، کشیده شد. آدم محافظه کاری نبود. لبخندی آمیخته به شیطنت زد:
    - نیستش!یه ساعتی می شه که زده بیرون برا قدم زدن.
    باید می گفت « کی ؟» نه نگفت. تمارض بود. او می فهمید چه می گوید و چه می شنود! پس بدون لب زدن گفت:
    - اوهوم.
    دل به دریا زد:
    - سارا؟ راستش رو بگو نظرت درباره کیوان چیه؟
    کنار حوض نشست و دست در آب برد:
    - وقتی گفتم باید بیشتر فکر کنم، تو هم تو اتاق بودی، مگه نه؟
    - آدم درباره ی کسی بیشتر فکر می کنه که دربارش تردید داره، یعنی تو در جوابت بهش تردید داری؟
    بدون لبخند و بی نگاه گفت:
    - یعنی باید در جا بهش جواب مثبت می دادم؟
    دستپاچه گفت:
    - نه اصلا! من کی این حرفو زدم؟
    برگشت و نگاهش کرد:
    - پس باید در جا پاسخ منفی می دادم؟
    مهناز مـ ـستاصل دستش را در هوا تکان داد:
    - نه
    - خب پس چی؟
    گیج گفت :
    - نمی دونم! همه چیز انگار یه جوری شده!... دوسش داری؟
    صاف در چشمانش نگاه کرد:
    - یعنی واقعا می شه در دو سه دفعه دیدار یکی رو دوست داشت؟
    مهناز خیلی جدی گفت:
    - نه
    سکوت چند لحظه ای حاصله را باز هم مهناز شکست:
    - می دونی مهران و نیما و نادر فردا میرن اصفهان؟
    - شنیدم.
    - یه گردهمایی شرکتی هست. نیما و نادر دارن مهران رو به زور می برن!
    - می دونم.
    مهناز کمی حرصی جلوتر رفت و محکم به سطح آب زد:
    - سارا کله پات می کنم تو همین اب ها، این چه جوابهایی هست که می دی؟
    از این دختر واقعا بعید نبود. خنده ای کرد:
    - نصفه شبی حوصله خیس شدن ندارم. می گم بیا سنگین و رنگین قبل از اینکه باز صدای بابا و مامانت رو دربیاریم بریم اتاق، موافقی؟
    مهناز هم خندید و دست به گردن او انداخت:
    - بدجور، به شرطی که امشب بیای اتاق من بخوابیم.
    - باشه، اما شرطی که باز نخوای هی از کلاس و مدرسه و این طور چیزا بهت تعریف کنم!
    نتیجه یک شب خوابیدن در اتاق مهناز به یک پیک نیک دلچسب انجامیده بود به همراه نیاز و نرگس، علت افزوده شدن نرگس، دختر همسایه شان، به جمعشان ساده بود؛ او رانندگی بلد بود! قرار بر این بود که بعد از حرکت مکانی را برای رفتن انتخاب کنند. بحث و نظرشان سراخر به دربند(!) منجر شده بود. البته روز خوبی داشتند، خیلی هم خوش گذشت ولی هنگام برگشت خرابی ماشین در جاده حالشان را گرفت.
    شکر خدا هیچ یک هم از تعمیر و این طور حرفها سر رشته نداشتند. هوا هم رو به تاریکی می رفت. نمی دانستند چه کنند. باید ماشین را رها کرده خود می رفتند؟ یا نرگس را با ماشین پدرش تنها می گذاشتند؟ یا همگی شب را همانجا می ماندند؟
    موبایلهایشان هم در سی سال بعد جا مانده بود!!
    مهناز دست به کمـ ـر زد:
    - حالا باید چی کار کنیم؟
    نیاز با نگرانی گفت:
    - بچه ها داره شب می شه!
    سارا کم ترس تر از بقیه بود:
    - می گم دو نفرمون اینجا بمونه، دو تای دیگه هم بریم کمک بیاریم.
    مهناز حرصی اظهار نظر کرد:
    - چطوری بریم؟
    - تو فکر بهتری داری؟
    وارفته گفت:
    - نه!
    و رو به نرگس افزود:
    - بچه تو چطور راننده ای هستی که از ماشین سر در نمیاری؟!!
    نرگس سری تکان داد:
    - حرفی می زنی ها، این دو چه ربطی به هم دارن... اصلا ایده دربند رو تو دادی! باید می رفتیم یه جای نزدیکتر.
    باز سارا مداخله کرد:
    - حالا این حرفا دردی رو درمون نمی کنه. تنها راه همونه که...
    نیاز وسط حرف او پرید:
    - بچه ها اونجا رو!!
    نگاه همه آن سمت برگشت. اتومبیلی در فاصله اندکی از آنها توقف کرده بود و دو پسر در حال پیاده شدن بودند. لحن نرگس با نگرانی همراه بود:
    - بچه ها زود سوار بشید، درارو قفل کنیم!
    مهناز متعجب لب زد:
    - بچه ها اینکه کیوانه!
    سارا لبـ ـانش را به هم فشرد. همین یکی را کم داشت. نرگس ابرویش را درهم کشید:
    - آشنان؟
    مهناز نفسی کشید، الکی الکی از این پسر بدش می آمد. بدون لب باز کردن گفت:
    - اوهوم!
    نرگس داشت می گفت« وای خدا رو شکر» که سلام بلند بالای کیوان هم رسید:
    - به به سلام خانومای محترم. شما کجا؟ اینجا کجا؟
    نیاز کمی صمیمی تر پاسخ داد:
    - اومده بودیم دربند. ولی متاسفانه ماشینمون خراب شده، گیر کردیم. چطور شما هم اینجایید؟
    کیوان نگاهش را به سارای ساکت دوخت و همراه با لبخندی گفت:
    - خونه من از اینجا ده دقیقه فاصله داره، خدا زد پس کلمو و گفتم پاشم با مجید یه دوری بزنم. وقتی دیدم یه چند تا دختر دچار مشکل شدن، دور زدم. همین که نگه داشتم فهمیدم شمایید.
    و یکدفعه ای مخاطبش را خاص کرد:
    - سارا خانوم حال شما؟
    بدون لبخند پاسخ داد:
    - ممنون
    رو به دوستش کرد:
    - مجید بیا ببین سر در میاری چی شده!
    مجید هم سلام کوتاهی کرد و مشغول وارسی شد. تلاش چند دقیقه ای شان به سرانجام نرسید. کیوان گفت:
    - مجید تو پیش ماشین بمون. من سر راه به هادی مکانیک می گم بیاد اینجا، بعد دخترا رو می رسونم و برمی گردم.
    و رو به دخترها افزود:
    - بچه ها شما سوار شید بریم. شما رو می رسونم، تا ماشین درست شد اونو هم میارم دم خونه تون.
    با باز کردن در عقب و جلوی ماشین تعارفش را جدی تر کرد:
    - بفرمایید.
    سارا یک جورهایی راضی نبود. نمی خواست سوار شود. کاش راه بهتری بود. کاش راه بهتر نه، اصلا راه دیگری بود. در تردید بین سوار شدن و سوار نشدن، هر سه دختر چپیده بودند ردیف عقب ماشین!
    کیوان نگاهش را با لبخند به سارا دوخت:
    - شما افتخار نمی دید؟
    نفسش را پر کشید و حبس کرد. آهسته به ماشین نزدیک شد و قبل از سوار شدن چشم غره ای هم نثار مهناز کرد! دختره ی خل و چل!!
    مهناز خندید و راحت لم داد. خواستگار او بود دیگر!!
    به محض سوار شدن درب اتومبیل توسط کیوان بسته شد. در دلش قند آب می کردند.
    دور زد و نشست. دستانش را به هم مالید و چشمکی به سارا زد. اوه! لابد سر شبی از خدا هر چه می خواست، می داد.
    این کوچولو زیادی هلو بود!!
    استارت زد. نخست بی حرف تا مکانیکی راند. بعد از سفارشهای لازم، سوار شد. ضمن حرکت گفت:
    - نگران نباشید موضوع ماشین حل شده است. اما خانوما رستوران پیشنهادیتون رو رد کنید بیاد که تو این هوا یه شام دبش عجیب می چسبه!
    بلافاصله سارا مداخله کرد:
    - خیلی ممنون. ولی اگه زودتر بریم خونه بهتره.
    کیوان سرخوش گفت:
    - حرفش رو هم نزنید. داریم می ریم شام، فقط بگید کجا دوس دارین.
    مهناز هم دنبال حرف سارا را گرفت:
    - همینطوریش هم کلی دیر کردیم. حتما مامان اینا خیلی نگران شدن. لطفا بریم خونه.
    کیوان لب و لوچه اش را درهم کشید؛ دلش می خواست سارا را نگه دارد و می دانست نمی تواند او را تنهایی گیر بیاورد. چه می شد کرد، فعلا که باید با دل این دختر کابوی راه می آمد. اووف، یادش بخیر! باورش نمی شد در سوارکاری به این فسقلی ببازد. عجب روزهایی می توانند با هم داشته باشند. حتما چشمِ نازنین و مریم و بیتا و ماری و بقیه در می آمد اگر این دخترِ عسل را کنارش می دیدند! نفسی کشید:
    - خیلی خب قبول، شام نه... می ریم یه بستنی سریع می خوریم و بعد می رسونمتون خونه. هیچ اعتراضی هم قبول نیست.
    بستنی زورکی خوشمزه هم بود.
    ساعتی از شب گذشته بود که به دم کوچه رسیدند. نرگس تشکری کرد و پیاده شد. کیوان قول داده بود ماشینش را حداکثر تا فردا ظهر بیاورد.
    تازه حرکت کرده بودند که نیاز گفت:
    - ببینم دم درمون نیما نیست که ایستاده؟
    توجه دو دختر دیگر هم جلب شد، مهناز متعجب گفت:
    - مهران هم هست!
    سارا چشمانش را برای دقت بیشتر ریز کرد، واقعیت داشت؟ اووف! زیر لب و نامحسوس زمزمه کرد:
    - وای!
    یعنی بدتر از این هم می شد؟



    با توقف ماشین در مقابل درب خانه، مهناز و نیاز زودتر پیاده شدند. سارا در پیاده شدن هم چون سوار شدن تعلل کرد. مگر غیر از این بود که حال باید پسرها در اصفهان می بودند؟ عجب شانسی! تجربه عصبی شدن مهران را داشت. اصلا دوست نداشت مقابل جمع درشت بشنود.
    نگاه کیوان گرم و شاد بود. نیم خندی هم بر لب داشت:
    - نظرت چیه بزنم رو گاز و بریم؟
    سریع و حیرتزده به سمت او برگشت؛ حرفش چقدر جدی بود؟ خنده ی کیوان پر رنگتر شد:
    - به جوون خودم!
    فرصت به پاسخ سارا قد نداد. مهران درب کناری او را گشود. لحنش دوستانه نبود:
    - پیاده نمی شید؟
    نفسی کشید و پیاده شد. نیم نگاهی به صورت او کرد و زیر لب سلام داد. کشدار و سرد پاسخ گرفت.
    مهران رو به کیوان که تازه پیاده شده بود، کرد و گفت:
    - فکر کنم فرامرزخان خیلی واضح به شما گفت که هر نوع ملاقاتی با سارا باید با اطلاع من صورت بگیره.
    خونسرد لبخندی زد:
    - اره، ولی به شرطی که بتونم پیدات کنم.
    شنیدن جر و بحث این دو پسر زیاد باب میلش نبود. تازه فرصت خوبی بود که دعوای احتمالی مهران را به خلوت اتاقش بکشد. زیر لب خداحافظی کرد. هنوز راه نیفتاده بود که کیوان گفت:
    - سارا، فردا فرصت داری بیام دنبالت؟
    در دل بد و بیراهی حواله اش کرد:
    - نه
    - پس فردا چی؟
    لبـ ـانش را حرصی به هم فشرد، می دانست این پسرِ به ظاهر خاموش کنارش در حال انفجار است، برگشت و جدی گفت:
    - بمونه برا یه فرصت دیگه، فعلا با اجازه!
    طرف از رو هم نمی رفت، با همان لبخند حفظ شده بر لبش گفت:
    - شب خوبی داشته باشی!
    ضمن نشستن پشت رل خنده ی پر شیطنتی هم تحویل مهران داد:
    - شما هم همینطور!
    و دور زد.
    آنقدر همه نگران برخورد مهران بودند که حتی نیما به صرافت پرسش اینکه کجا بودید هم نیفتاده بود.
    اولین نفری که بعد از ورودشان به حیاط این را پرسید، سیما خانوم بود:
    - وای مهناز نصف عمر شدم. معلومه کجایید؟
    خشمش این بار دامن مادر را هم گرفت:
    - از بس مامان شما به این دختر پر و بال دادین. رفتن بیرون همین؟ کجا؟ نمی دونم. کی برمی گردن؟ نمی دونم.
    و صدایش بلندتر سمت دخترها را هدف گرفت:
    - یه نگاه به ساعتاتون کردین؟ تا این وقت شب کجا بودین؟ این مرتیکه باهاتون چی کار داشت؟
    و مخاطبش خاصتر شد:
    - مثل اینکه ما قراری باهم داشتیم! نه؟ یادت که نرفته؟
    در تمام مدت آشنایی اش با او حرمتش را نشکسته بود، به خصوص در مقابل جمع. چه پاسخی می داد؟ لبش را به هم فشرد و نگاهش را به جهتی دیگر داد. داشت فکر می کرد واقعا حق دارد سرزنشش کند؟ مگر خودش راهی اصفهان نشده بود؟ پس چرا نمی بایست می رفت؟
    عدم گرفتن پاسخ جری ترش کرد:
    - سارا؟ با توام! می خوام بدونم چرا با این پسره...
    صدای طلبکار مهناز حرفش را قطع کرد:
    - سارا تنها نبود تا تنها جواب بده. همه با هم بودیم.
    نگاهش برای لحظه ای سمت خواهر برگشت:
    - حسابم با تو هم جداست. ولی سارا جریانش فرق می کنه، من در قبالش مسئولم.
    مهناز پوزخند صداداری زد:
    - راستی؟ اگه اینطوره چرا بالا سرش نبودی؟ چرا گذاشتی رفتی اصفهان؟ رو چه حسابی فکر می کنی تو حق داری و ما نداریم؟
    عصبانی بود:
    - ببین مهناز بهتره حرمت خودت رو نگه داری. من دارم با سارا حرف می زنم. می خوام ببینم برای چی این پسره...
    باز پرید بین حرفش:
    - فعلا که این پســـره، نسبت به تو حق بیشتری داره با سارا باشه!!!
    دندانهایش را به هم سایید، هیچ پسری حق بیشتری از او نداشت!! حرصی گفت:
    - اینقدر مطمئن حرف نزن!
    مهناز گامی به او نزدیکتر شد:
    - چرا؟ مگه اون خواستگارش نیست؟ مگه قرار نیست فردا پس فردا شوهرش بشه!! خب پس چی؟ چرا مطمئن حرف نزنم؟
    نفسش از شنیدن این حرف بند آمد، تاکنون اینقدر جدی حرفی برایش دیکته نشده بود. گام بعدی را هم خودش جبران کرد:
    - مواظب حرفی که می زنی باش!
    داشت می گفت:
    - اگه نباشم...
    که نیما مداخله کرد:
    - چرا بیخود به هم می پرین. سوال ساده است. حالا از هر کدومتون! تا این وقت شب کجا بودین؟ چرا دیر کردین؟ و کیوان چرا همراهتون بود؟
    مهناز هنوز هم عصبی بود. هرگز با برادرش بحثی جدی نداشتند. تا هفت سالگی اش که یادش نمی آمد. بعد از آن هم مهران همیشه مهمان چند روزه شان بود. تند گفت:
    - چیزی که ناجوره لحن پرسشه!
    مادر هم مادرانه دخالت کرد. دلش نمی خواست دختر و پسرش باهم دعوا کنند:
    - مهناز، همه نگرانتون بودیم. واقعا دیر کردین. بابا و عمو هر دو رفتن دنبالتون بگردن، هنوز هم برنگشتن. موقع رفتن هم نگفتید کدوم پارک خواهید رفت. فقط گفتین ببینیم چی پیش میاد. برا همین اصلا نمی دونستیم کجا باید دنبالتون بگردیم. به همه مون حق بده عصبی باشیم. نیما و مهران هم نیم ساعت پیش اومدن، هنوز خسته ی راهن.
    و رو به مهران افزود:
    - باز خدا رو شکر همه شون سالم و سلامت برگشتن. همه بیایید داخل خونه، یه چایی بدم. نفساتون جا بیاد، بعد حرف می زنیم.
    بعد از نوشیدن یک چایی حال همگی اندکی بهبود یافته بود. نیاز خیلی ساده تعریف کرد که چه شده، پدرها هم رسیده بودند و البته تا حدی عصبانی بودند. عمو ناصر که مثل همیشه صبورتر بود ولی آقا رضا تذکر داد که:
    - مهناز اگه اینطور باشه باید ازادیت رو محدود کنم یادت بمونه، شما برای یک گردش داخل شهری اجازه داشتید و فکر کنم حالا خوب می فهمید که چرا گردش مسیرهای دورتر مناسب حال شما نیست.
    و بعد از کشیدن نفسی افزود:
    - فکر کنم همگی مدیون آقا کیوان شدیم و یه تشکر بهش بدهکار!
    حال پسرها هم انگار با شنیدن جریانات کمی بهتر شده بود. اما سگرمه های یک نفر بدجور درهم بود و با گفتن:
    - ببخشید فکر کنم نیاز به استراحت دارم.
    جمع را ترک کرد.
    مهناز درست به همان سرعتی که عصبانی شده بود، آرام گشته بود. با رفتن سارا گفت:
    - مهران اصلا رفتارت باهاش درست نبود.
    و در حال بلند شدن ادامه داد:
    - من می رم باهاش حرف بزنم.
    مهران گفت:
    - نه، تو بشین. خودم باهاش حرف می زنم.
    از جا برخاست و ساک دستی اش را برداشت و از پله ها بالا رفت.
    تقه ای به در اتاقش خورد. کمتر پیش می آمد کسی غیر از مهناز باشد. گفت:
    - مهناز می خوام کمی تنها باشم.
    نفسی کشید و آرام گفت:
    - مهرانم.
    پاسخ کشدار شد. بفرماییدی به گوش نرسید. به جای آن سارا در اتاق را باز کرد:
    - بله
    عمیق و دقیق صورتش را کاوید. ناراحت به نظر می رسید ولی هیچ اشکی در صورتش نبود. در ته دل خنده ای کرد، چه انتظاری داشت؟ انگار یادش رفته بود دختر روبرویش با دختران دیگر کلی فرق دارد. این بهتر بود! نرم گفت:
    - این یعنی نیام تو اتاق؟
    مکثی کرد و همراه با آه کمـ ـرنگی از دم در کنار کشید و زیر لب گفت:
    - بفرمایید.
    وارد شد. دمی از پنجره بیرون را نگریست. آرام گفت:
    - نگرانی دلیل خوبی برای بد اخلاقی نیست. مگه نه؟!
    به سمتش برگشت. هنوز قیافه اش درهم بود. یعنی قهر کرده بود؟ سارا؟! نه؟ امکان نداشت. در طول سالهای گذشته تجربه ی هر چیزی را داشت غیر از این یکی! اگر حدسش درست بود، حال باید چگونه آشتی می کرد؟! کمی نزدیکتر شد:
    - نه نیست، می دونم.
    خیره در چشمانش پرسید:
    - فکر می کنی با معذرت خواهی مشکل حل بشه؟

    تبسم ملایمی گوشه لبش نشست:
    - نیازی نیست. برخورد شما شاید برای مهناز تازگی داشت ولی برای من اولین بار نبود که برا دیر کردن مورد سوال واقع می شدم.
    - یعنی ناراحت نیستی؟
    نفسی کشید و در سیـ ـنه حبس کرد. ناراحت که بود ولی نه از چیزی که مهران فکر می کرد. جا داشت بگوید؟ نه هرگز! درست که همیشه بلد بود از حق خود دفاع کند ولی برای غرورش هم احترام قائل بود. بحث یک عمر زندگی بود! گفت:
    - نه
    لبخندی زد. شنیدن این جواب هم خودش خیلی بود. حرف زیادی برای زدن داشت ولی دیر وقت بود و پایین همه منتظر برای صرف شام، گفت:
    - یعنی حالا میای بریم پایین، شام آماده است.
    نگاه منتظرش را از او کند و سرش را مختصر تکانی داد.
    مهران خم شد و از داخل ساکش یکی دو بسته بیرون آورد و روی میز گذاشت و با گفتن« ناقابله سوغات اصفهان» در را برایش باز کرد و گفت:
    - پس بزن بریم.
    صبح روز بعد زود از خواب برخاست. صبحانه مختصری خورد و بیرون زد. هنوز مقداری کار اداری داشت که باید انجام می داد. البته نصف بیشتر کارهایش در رابطه با سارا و ابراهیم بود. تا دم دمای ظهر بیرون بود.
    وقتی به خانه برگشت که تشنگی امانش را بریده بود. شب گذشته اشاره ای به مادر کرده بود مبنی بر اینکه فرصت کافی داشته سارا را بشناسد یا نه!
    به محض ورود روی اولین مبل ولو شد. خانه ساکت بود! عجب!! از آن حوادث ناب، آن هم با حضور سارا و مهناز!!
    متعجب به اطرافش نگریست. کسی نبود. صدا کرد:
    - مامان؟ سارا؟... مهناز؟
    مدتی طول کشید که صدای دری از طبقه بالا و به تعاقب آن صدای مهناز آمد:
    - بله؟
    نفسی کشید و بی انرژی گفت:
    - سلام، چرا اینجا اینقدر ساکته؟
    پاسخ با صدای گرفته ای رسید:
    - سلام... کاری داشتی؟
    - آره، هم خسته ام، هم تشنه!
    - چایی بیارم؟
    - نه، یه چیز خنک
    با گفتن« اوهوم» وارد آشپزخانه شد و چند لحظه بعد با لیوانی خارج شد و آن را دست مهران داد. به نظر کلافه می رسید. بین رفتن و ماندن مردد بود. عاقبت نشست.
    با دریافت بی قراری خواهر کنجکاوانه پرسید:
    - چیزی شده؟
    چیزی شده؟؟!! عجب سوال سنگینی! لبش را به دندان گرفت و پاسخی نداد. مهران نگران شد:
    - چه خبره؟ مامان کجاست؟
    - رفته خونه عمو
    بی حالی صدای مهناز بر نگرانی اش دامن زد:
    - چرا ؟ کسی چیزیش شده؟
    - نه، همه حالشون خوبه
    - مامان چرا رفته اونور؟
    -قرار بود برا نیاز خواستگار بیاد زنعمو گفت مامان هم بره پیششون.
    - اونوقت تو چته؟
    با گفتن« چیزیم نیست.» برخاست برود. مهران متفکر پرسید:
    - سارا کجاست؟!
    ایستاد. نفسی کشید. منتظر همین سوال بود. چقدر پاسخ دادن به آن مشکل بود. برگشت و نگاهش را به چشمان منتظر برادر انداخت. بدون شک دوستش داشت ولی این مانع پاسخ بی رحمانه اش نشد:
    - رفت!!
    چند لحظه ای سکوت کرد و سپس آهسته از جا برخاست. داشت کلمه ای را که شنیده بود در ذهن سبک سنگین می کرد. یعنی اشتباه شنیده بود؟ گیج پرسید:
    - چی؟!... رفت؟ یعنی چی رفت؟ کجا رفت؟
    پاسخی دریافت نکرد. مهناز به طرز باور نکردنی ساکت بود! مقابلش ایستاد و کلمه کلمه دیکته کرد:
    - ازت می پرسم یعنی چی رفت؟
    لبـ ـانش را اندکی از هم فاصله داد:
    - همین که شنیدی!!
    اخمهایش را درهم کشید:
    - این هم یکی از همون شوخیهاته دیگه، مگه نه؟
    پوزخند مهناز صدادار شد:
    - نه خیر، شما اگه دلتون می خواد همچنان سرتون رو داخل برف نگه دارین، حرفی نیست. نگه دار. اما پاسخ یک کلمه است سارا رفت. همین!
    هنوز در باورش نمی گنجید. این خواهر بلایش حتما داشت سر به سرش می گذاشت. برگشت و پله ها را دو تا یکی کرد و در اتاق سارا را بی در زدن گشود.
    نبود!
    واقعا نبود!
    یعنی چه؟
    با همان سرعت برگشت و با حالت پریشانی رو به مهناز کرد:
    - زود بهم بگو ببینم چی شده؟ چرا رفت؟
    - ازخودت بپرس!
    - ببین خودم دارم دیوونه می شم تو هم رو اعصابم راه نرو!
    صدای مهناز بالا رفت:
    - چه اعصابت به هم بریزه، چه نریزه! اتفاقی که نباید بیفته، افتاده. معلومه سارا تحملش طاق شده که خواسته بره، تو هم به عوض داد و بیداد باید بشینی خودت با دلت کنار بیای ببینی چی می خوای!
    به تعاقب صدای خواهر صدای او هم بالا رفت:
    - این چرت و پرتا چیه که می گی! لپ حرف رو بگو، چه اتفاقی افتاده؟
    - هیچ اتفاقی نیوفتاده، صبح تازه از خواب بیدار شده بودم که دیدم سارا لباس بیرون تن کرده، ازش پرسیدم کجا می ری؟ گفت هر اومدی رفتنی هم داره! مامان هم هی داشت صدا می کرد که بیایید صبحونه. سارا ساک به دست اومد پایین و در مقابل چشمای متعجب مامان چند لقمه صبحونه خورد و بعد گفت، ببخشید در طول این مدت بهتون زحمت دادم! مامان حیرتزده گفت، مگه می خوای جایی بری؟ سارا تبسمی زد و گفت، به هر حال هر مهمونی یه روزی باید بره!
    نگاهی به صورت مهران کرد و ادامه داد:
    - مامان بهش گفت، ولی مهران هنوز نرسیده، کی تصمیم گرفتید برگردید؟ سارا خونسرد جواب داد، ایشون از این موضوع اطلاع ندارن. خودم به تنهایی می رم. مامان یه هو مضطرب شد که، یعنی چی؟ یه دختر تنها؟ من نمی ذارم. اونوقت جواب مهران رو چی بدم. اصلا! فراموشش کن و کلی از این حرفا! سارا بعد از اینکه کامل به نطق مامان گوش داد، گفت، زیاد نگران من نباشید. همه کسایی که منو می شناسن می دونن بلدم مراقب خودم باشم. راستش رو بخواهید حس می کنم موندنم موجب جریاناتی می شه که زیاد براش خوب نیست. ایشون حالا تو تهران خونه و ماشین دارن. دو سه روز پیش بود که آقا نادر پیشنهاد خرید یه مطب رو هم بهشون می داد. شاید رفتنم باعث بشه تصمیمات جدی تری درباره موندنشون بگیرن...
    مهناز سری تکان داد:
    - خلاصه کلی با هم جر و بحث کردن و سر آخر هم سارا برنده شد. خوب رگ خواب مامان رو بلده، می دونه که مامان حاضره هر کاری بکنه ولی تو، تو تهران موندگار بشی. اینه که هی رو این موضوع تاکید کرد و موفق هم شد.
    مهران با اخمهای درهم پرسید:
    - یعنی چی موفق شد؟ یعنی گذاشتین بره؟
    صدای مهناز بالا رفت:
    - اره گذاشتیم بره، مگه گوسفنده که پاش رو ببندیم و نذاریم تکون بخوره، می خواست بره و رفت. بیخود هم سعی نکن تقصیرو به گردن کسی بندازی. تو این امر اگه یه نفر مقصره خود تویی. کل کسایی که شما رو دیدن فهمیدن به هم علاقمندین غیر خودت... واقعا نمی فهمم دردت چی بود! یا دوسش داری یا نداری! اگه نداری دیگه برنگرد. همینجا بمون، بذار اون هم به زندگیش برسه. اگه داری پاش وایستا...
    مهران عجولانه داشت کفشهایش را پا می کرد، زمان برایش حکم طلا را داشت، پرسید:
    - دقیقا ساعت چند رفت؟
    - نمی پرسی کجا رفت؟
    - پرسیدن نداره، مگه کجا رو داره بره، خب حتمی خواسته برگرده روستا... ساعت چند حرکت کرد؟
    نفسی کشید و گفت:
    - سه ساعتی می شه. مهران، شاید بخوای یه چیزایی رو بدونی!
    در حال حرکت گفت:
    - بعدا!!
    - مهمه.
    ایستاد:
    - بگو!
    - اول اینکه وقتی سارا می رفت ازش پرسیدم، پس کیوان چی؟بری اونم شاکی می شه ها! شانه ای بالا انداخت و گفت، بره به جهنم! همین یه کارم مونده به اون هم جواب پس بدم. مرتیکه با ده تا دختر بازی کرده، حالا می خواد با من ازدواج کنه چون تیراندازی و اسب سواریم خوبه!! تا اینجا هم بازیش دادم، یعنی حقش بود از یکی بازی بخوره.
    نگاهش را روی چشمان نگران ولی راضی برادر چرخاند و ادامه داد:
    - دوم هم اینکه بعد از رفتنش مامان گفت، خیلی دختر خوبیه، کاش اهل تهران بود!! و این حرف خیلی معنی داره، لازم که نیست برات معنی کنم؟
    با همان اخمهای درهم لبش کمی کشیده شد. درست دم در بود که مهناز از پشت سر گفت:
    - بهش گفتم که دوسش داری!!
    ایستاد و آب دهانش را قورت داد. برنگشت. مهناز پرسید:
    - نمی خوای بدونی اون چی گفت؟
    پایش را روی آستانه در سر داد. می خواست بداند. عجب! این خواهر حراف داشت مثقالی حرف می زد. ناچار پرسید:
    - خب، چی گفت؟
    پوزخندی زد:
    - گفت، آقای دکتر اینقدر مهربون هستن که همه رو دوس دارن!! ابراهیم، مهتاج خانوم، فرامرزخان و بقیه!!
    لبش را گاز گرفت:
    - همین؟
    - آره همین.
    سری تکان داد. پشت فرمان اتومبیلش پرید و حرکت کرد.
    در تمام مسیر خدا خدا می کرد که او را در ترمینال بیابد. شاید همه ی اینها یک ناز دخترانه بود! هه هه! چه چیزی از چه کسی!!
    تنها رفتنش آن هم این همه راه اعصابش را به هم می ریخت.
    اگر در ترمینال بود!
    اگر همه اینها بازی بود!
    اگر پیدایش می کرد!
    خدایا ای کاش باشد.
    به ترمینال رسید. آنجا را به خوبی می شناخت و به ساعت رفت و آمد اتوبـ ـوسها وارد بود. در اندک زمانی به همه ی جاهایی که حدس می زد سارا آنجا باشد سر زد ولی نبود. هر لحظه بر نگرانی اش افزوده می شد و این نگرانی وقتی به اوج رسید که بلیط فروش به او اطمینان داد شخصی با این مشخصات بلیط تبریز گرفته و اتوبـ ـوس بیش از دو ساعت است که حرکت کرده!
    عصبی به سمت ماشین برگشت و حرصش را با دو سه لگد محکم سر لاستیک اتومبیلش خالی کرد. سوار شد و جاده ی تهران تبریز را در پیش گرفت. برای ناهار توقف نکرد. امیدوارانه فکر می کرد با داشتن سرعت بالا و عدم توقف اضافی می تواند همزمان به تبریز برسد.
    در طول راه لحظه ای فکر سارا رهایش نکرده بود. کلی از دستش حرص می خورد. از بچگی هم همینطور بود. آنا تصمیم می گرفت و اجرا می کرد. این دختر درست بشو نبود که نبود!
    پوفی کشید...
    چقدر این دختر درست نشو را دوست داشت!!
    چقدر با این احساس جنگیده بود!
    چقدر خواسته بود ندیدش بگیرد!
    چقدر دلیل و برهان آورده بود!
    اما...
    هر قدر بیشتر دست و پا زده بود، بیشتر غرق شده بود!
    راستی بعد از هفت سال زندگی در کنارش، زندگی بی او چگونه می تواند باشد!
    می تواند تحمل کند؟
    اصلا امکان پذیر است؟
    وای نه، انگار حرف به حرف زندگی با او معنا پیدا می کند.
    اگر نباشد!!
    اگر برایش اتفاقی بیفتد!!
    اگر حادثه ای رخ دهد!!
    اگر... واقعا اگر دیگر نتواند ببیندش!!

    با دیدن اتوبـ ـوسی که دچار صانحه شده ، روی ترمز زد.

    ----------------------------------------------------
    با دیدن اتوبـ ـوسی که دچار صانحه شده بود، روی ترمز زد. حادثه ی زیاد مهمی نبود. یک تصادف جزیی، و البته سارا هم در آن حضور نداشت.
    با تمام سرعتی که داشت وقتی به تبریز رسید هوا تاریک شده بود. می دانست اتوبـ ـوس تهران کجا توقف می کند سریع خود را به آنجا رساند. ماشین آنجا بود ولی خالی از مسافر!
    مردی داشت شیشه اتوبـ ـوس را پاک می کرد، با سوال و جواب مختصری فهمید که سارا مسافر ان ماشین بوده، کلافه دوری در ترمینال زد. اما خبری از او نبود.
    دور و بر ترمینال جای زیاد جالبی نبود. روبروی ان پارکی قرار داشت که پاتوق تعدادی جوان و مردان بیکار بود. احساس بدی داشت چرخی هم در پارک زد ولی نشانی از گم شده اش نیافت.
    به ناچار به سمت امید آخرش یعنی خانه ی فرامرزخان حرکت کرد. خبر نداشت فرامرزخان در حال حاضر کجاست، اگر در تبریز باشد چه؟ و اگر بفهمد سارا این همه راه را تنها آمده چه جوابی می تواند به او بدهد؟ سری به تاسف تکان داد.
    از ته قلب آرزو کرد سارا آنجا باشد ولو به قیمت درشت شنیدن از فرامرزخان!
    مقابل خانه رسید. هنوز در نزده بود که آه از نهادش بلند شد. هیچ چراغی داخل خانه روشن نبود و این معنی را می داد که کسی خانه نیست. پیاده شد و در زد. نه خبری نبود. بیهوده تلاشش را تکرار کرد ولی نه، پاسخی دریافت نکرد که نکرد.
    حتی نمی دانست سارا کلید آن خانه را داشت یا نه! و یا آدرسش را! دفعات اندکی به آنجا آمده بودند.
    کمی قدم رو رفت اما تغییری در وضعیت موجود به وجود نیامد. پریشان و نگران سوار شد و باز به سمت ترمینال برگشت. شاید با گشتن مسافرخانه های اطراف نتیجه ای عایدش می شد. شب به نیمه های خود رسیده بود. به هر مسافرخانه ای که به ذهنش می رسید سر زده بود. پاسخ همه ی آنها یکی بود. شخصی با این مشخصات به هیچ یک از انها مراجعه نکرده واگر هم مراجعه می کرد به دختر تنها اتاق داده نمی شود چون به دردسرش نمی ارزد!!
    عصبی لگدی به سنگ زیر پایش زد و غرید:
    - پس یه دختر تنها باید چه غلطی بکنه. باید شب رو تو خیابون بخوابه!
    بی تاب و بی طاقت در مقابل ترمینال قدم می زد. نمی دانست کجا برود! تمام شب را بیرون اتومبیل خود به سر برد. می ترسید داخل ماشین برود و صدای سارا را نشنود!
    شاید صدای کمکی، فریادی... سرش را عصبی تکان داد. نه حال او حتما خوب است. سارا هر بدی داشته باشد، هرگز احمق نبوده! به حتم جایش امن است.
    ولی مگر فقط عاقل بودن کافی است. یک دختر تنها در یک شهر غریب، بالاخره باید به نحوی شب را سر کند یانه!
    اصلا اگر عاقل بود دست به چنین کاری می زد؟
    خسته شده بود. روی صندوق جلوی ماشینش نشست. عصبی مشتی حواله ماشین نمود:
    - اگه دستم بهت نرسه؟!!
    چاره ای غیر از صبر نداشت و البته توکل به خدا.
    روشنایی ملایم صبحگاهی نشان از رسیدن سحر بود در حالیکه چشم روی هم نگذاشته و ساعات سختی را سپری کرده بود.
    نگاهی به ساعتش کرد، ساعت پنج صبح بود. داخل ترمینال شد. گشتی زد. حدود ساعت پنج و نیم بود که مینی بـ ـوسی هلک هلک سر رسید؛ حرکت اول ساعت شش صبح بود. خوب می دانست سارا برای رسیدن به خانه به این وسیله احتیاج دارد.
    از مینی بـ ـوس کمی دورتر ایستاد؛ اگر سارا او را می دید شاید نزدیک نمی شد.
    زمان به سختی برایش در گذر بود.تقریبا نصف ماشین پر شده بود اما سارا پیدایش نبود. دلهره امانش را بریده بود. واقعا اگر نمی آمد باید چه می کرد؟
    دستی بر پیشانی اش کشید خسته و بی خواب بود. افکار مزاحم بدجور در ذهنش رژه می رفتند. سعی کرد فعلا به چیزی نیاندیشد.
    چیزی به ساعت شش نمانده بود. کم کم می رفت که امیدش به یاس تبدیل شود. چشمان خسته اش را مالید و نگاهش را باز به سمت ماشین داد.
    یک نفر داشت می آمد، بی خیال و با گامهایی آهسته!
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.22
    نوشته ها
    12,005
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    نفس عمیقی کشید، نفسی که کم کم داشت سیـ ـنه اش را اذیت می کرد. راه افتاد.
    پسر جوانی کنار ماشین ایستاده بود و بارهای مسافرین را داخل صندوق قرار می داد. چند جمله ای بین او و سارا رد و بدل شد و سارا ساک دستی اش را به سمت او گرفت. اما قبل از اینکه کیف را دستش بدهد فشاری روی مچ دست حس کرد. انتظار حضورش را داشت!! اما باز غافلگیر شد! چشمانش را لحظه ای بست و با تسلط بیشتری باز کرده به سمت عقب برگشت.
    اوف! هر چند می توانست حرصش را درک کند ولی دیگر انتظار این چشمان برافروخته و ملتهبش را نداشت. احتمالا اگر جای سارا دختر دیگری بود غش می کرد. نفسش را در سیـ ـنه حبس کرد نباید که خود را ببازد! ای بابا، ضربان قلب را هم که نمی توان حبس کرد!! داشت زیادی می زد!
    مهران صاف در چشمانش زل زده و لبش را از داخل گاز گرفته بود که فعلا صدایش در نیاید.
    پسرجوان به سمت آنها برگشت:
    - آبجی چرا کیفت رو نمی دی؟
    تازه چشمش به پسر کنار او افتاد که مچش را گرفته، چند لحظه ای با تعجب آنها را نگریست و مشکوک پرسید:
    - تو که گفتی تنهایی!!
    فعلا حواس پنجگانه ی سارا جایی گیر افتاده و در دسترس نبود.
    پسرجوان دستمالی را که در دست داشت به گردن انداخت:
    - چی شده؟ نمیای؟... نکنه مزاحمه؟
    مهران به سختی نگاه از او کند و به پسر داد و از بین دندانهای به هم فشرده اش گفت:
    - نه خیر ایشون جایی نمیان!
    پسر با سگرمه های درهم نگاهی به آنها کرد. اصولا سرش درد می کرد برای دعوا، دست به کمـ ـر زد. قدمی هم نزدیکتر شد. اما یک چیزی درست نبود. اگر مزاحم بود هم اکنون صدای دختر به آسمان می رفت... مکثی کرد. پوزخندی زد. سن این دو می خورد، زوج تازه ای باشند که به تیپ و تاپ هم زدند، گفت:
    - دعوای خانوادگی دیگه، نه؟!
    مهران سری تکان داد بلکه از دست این گردن کلفت خلاص شوند، همین یکی را کم داشتند. پسر خنده ای کرد و زیر لب گفت:
    - خدا از این نمکهای زندگی نصیب ما هم بکن!
    با این حرف دستمال را از گردنش کشید و به سمت ماشین برگشت.
    نگاه خشمگین مهران باز متوجه سارا شد. ساک را از دستش گرفت و بدون رها کردن دستش به راه افتاد. اصلا مثل بچه ها همیشه باید دستش را در دست نگه دارد وگرنه عین ماهی لیز می خورد!
    سارا هم که خواه ناخواه به دنبالش کشیده شد. مچ دستش هم در حال شکستن بود! اما این فرد عصبی کنارش زیاد تحمل اعتراض نداشت. سکوت می کرد بهتر بود. خیلی جای خوبی گیر کرده بود فکر حرفهای آن روز مهناز هم هی در ذهنش رژه می رفت.
    « هر چه بدی خوبی ازم دیدید حلال کنید. هزینه مراسم رو صرف امور خیریه بکنید... »
    این حرفها حال بدجور به دردش می خورد.
    اما کو گوش شنوا!
    مهران کلید را از جیبش در آورد و درب اتومبیل را گشود. او را داخل خودرو هل داد و درب را دوباره بست.
    سارا نفسی کشید. یعنی حسابش با کرام الکاتبین بود! به ذهنش رسید در را باز کرده فرار کند. فکر خنده داری بود، تصور اینکه او در خیابان بدود و مهران به دنبالش خیلی جالب بود! حیف که عصبانیت این پسر مانع این می شد که خنده بر لبش بیاید. بفهمی نفهمی کمی... نه! یه کم بیشتر از یه کم... این هم نه، یه کم زیاد، نه... خب غریبه که نداریم فعلا در حد مرگ می ترسید!!
    ماشین را دور زد. پشت فرمان نشست. ساک را روی صندلی عقب پرت کرد. دوباره چشم در چشم سارا شد. قفسه ی سیـ ـنه اش با بی قراری بالا و پایین می رفت و لب و دندانش هم که حسابی روی هم فشرده شده بود.
    دخترِ دیوونه ی بی عقل!!
    دستش بالا رفت.
    این دختر روبرویش بی شک لایق کشیده ای جانانه بود!
    رنگ سارا پریده بود و نم اشک روی چشمهای زیبایش رقص می کرد. لعنتی نگاهش را هم از چشمانش نمی گرفت.
    مگر می توانست؟
    دست مشت شده اش سفت روی پشتی صندلی فرود آمد. چشمان رقصان آهویش ناخودآگاه دمی بسته شد. اشکهای جوشیده روی گونه هایش ریخت.
    نگاهش را به سمت جلو معطوف کرد. نفسهای نامنظم حاصل از گریه کناری اش مطمئنش می ساخت که آنجاست. هنوز عصبانی بود، آن هم خیلی زیاد! نفسی کشید و رو به سارا کرد و با صدایی که سعی می کرد تبدیل به فریاد نشود، محکم و شمرده گفت:
    - این چه کاری بود کردی؟ چرا سارا، چرا؟ از دست من ناراحت بودی خب بهم می گفتی! زبون که داری!
    لحنش خشن تر شد:
    - اصلا تو با اجازه کی پا شدی اومدی اینجا؟ مگه خودت قول نداده بودی قبل از کارات منو در جریان بذاری؟
    و صدایش فریاد شد:
    - قول داده بودی یا نه؟
    سارا سکوت کرده بود؛ مثل اکثر مواقعی که مهرانش را عصبانی می دید. البته می دانست چنین فریادهایی در انتظارش هست ولی خب این دانستن مانع ترسیدنش هم نمی شد.
    نفسی را که در سیـ ـنه اش گوله شده بود، تند پس داد. این سکوت بدتر آزارش می داد. بازوی او را گرفت و به سمت خود برگرداند:
    - به من نگاه کن!
    از بین چشمان خیسش نگاه کوتاهی به او کرد، به او که داشت کلمه به کلمه دیکته می کرد:
    - بگو ببینم چرا بدون اینکه بهم بگی بلند شدی اومدی؟
    نمی خواست چیزی بگوید ولی اگر نمی گفت شرایط بدتر می شد! لبـ ـانش را جلو داد:
    - نمی خواستم به خاطر من مجبور بشید بیایید!
    لحظه ای به روبرو نگریست. داشت با حرص و کمی تمسخر تکرار می کرد:
    - مجبور!! واقعا که سارا!
    و به سرعت صورتش را به سمت او چرخ داد:
    - مجبور؟! چرا مجبور؟! یعنی تو این همه سال منو اینطور شناختی؟
    هر چند صدایش به خاطر هق هق گریه ناصاف بود. ولی حرفش را زد:
    - آره، همینطور شناختم!! مگه خودتون یه روزی نگفتین که چطور باید حضور این دخترو تحمل کنم! مگه مجبور نشدین تحمل کنین؟ مگه یه روزی به خاطر من نمی خواستین تدریس رو رد کنین و باز مجبور نشدین تحمل کنین؟ مگه نمی گفتین تو غیر قابل تحملی! کی غیر از این بوده؟... شما بگین؟ کی؟ اومدم. آره! اومدم؛ چون دیگه نمی خواستم احساس اجبار بهم دست بده. چون می خواستم راحت باشین. چون فکر کردم از اومدنم خوشحال بشین!! حالا هم برگردین. اگر طبق وظیفه اومدین برگردین. نترسین فرامرزخان منو خوبِ خوب می شناسه، می دونه چه موجودی ام! اصلا نیاز نیست...
    مهران دستش را به علامت اینکه ساکت باش بالا برد. کم عصبانی بود! حالا... تکرار کرد:
    - خوشحال؟! وظیفه؟! مجبور؟!
    دستش مشت شده اش را تا حد توان، داشت می فشرد. غرید:
    - شیطونه می گه...
    پوفی کشید و پیاده شد. به هوای آزاد نیاز داشت. حیف که به خود قول داده بود با این بچه عین آدم بزرگ رفتار کند. اصلا چه کسی اعتقاد داشت که این بچه بزرگ شده؟
    به ماشین تکیه داد و چشمانش را بست. انگار چاره ای نبود، آش کشک خاله بود دیگر! نمی توانست تا بزرگ شدنش صبر کند. بد یا خوب این مسئولیت دستان خودش را می بـ ـوسید.



    دوباره داخل ماشین نشست. اعصابش فعلا آمادگی صحبت را نداشت. تنها سوالی را که نمی توانست از آن صرف نظر کند، پرسید:
    - شبو کجا بودی؟
    - خونه ی فرامرزخان!
    به سمتش برگشت:
    - ولی من اومدم اونجا. نه چراغی روشن بود و نه کسی درو باز کرد!
    آب دهانش را قورت داد. اصلا دلش خواسته بود در را باز نکند، به کسی چه؟ راستِ راستش هم این بود که بدش نمی آمد این پسر یک شب به خاطرش جلز ولز کند، پسر بد! فکر کرده او صبر ایوب دارد! یک شب که باد به کله اش بخورد می فهمد یک من ماست چقدر کره دارد! روزه سکوت گرفته!! پوف! جانش به لبش رسید! با کمی من و من گفت:
    - خب هیچ چراغی رو روشن نکرده بودم. منتظر کسی هم نبودم!!
    فکر کرد خدایا، یه جو عقل به این دختر بده، یه کوه صبر هم به من! این سومین بار بود که در عرض پنج دقیقه خود را کنترل می کرد تا منفجر نشود! پرسید:
    - اصلا تو مگه کلید اونجا رو داشتی؟
    عین بچه های تخس سر بالا انداخت:
    - نه، ولی دم درشون که درخت بود!!
    سعی کرد لبخندی را که تا زیر لبش رسیده، مهار کند. میان این آشفته بازار فقط لبخند زدنش کم بود! با اخم گفت:
    - ببین یادت باشه امروز حقت بود یه گوشمالی حسابی بهت می دادم ولی حیف که... زیادی دوس داشتنی هستی!
    سارا با چشمان گرده شده ای به سمتش برگشت. این آقای دکترشان چه گفت؟
    مهران گوشه ی لبش را بالا کشیده بود تا تبسمش زیاد به چشم نیاید. ماشین را روشن کرد. زیر چشمی نگاه متعجب او را هم از نظر گذراند.
    تازه حرکت کرده بودند که پرسید:
    - دیشب شام خوردی؟
    هنوز از بهت چند لحظه پیش فارغ نشده بود، گیج گفت:
    - هووم؟
    لبخند کوتاهی زد:
    - می گم دیشب شام خوردی؟
    - نه
    - ناهار چی ؟
    - نه!
    - چرا؟
    - وضع غذا خوری طوری نبود که بشه رفت داخل! ولی یه بیسکویت از ترمینال تهران گرفته بودم. خوردم.
    ماشین را مقابل نانوایی نگه داشت و نان سنگک گرفت؛ خودش هم از صبحانه روز پیش تاکنون ناشتا بود. تا پشت رل نشست. لقمه ی کوچکی را به سمت سارا گرفت:
    - بیا
    یعنی همه ی مشکلات حل شده بود. فقط مانده بود صرف صبحانه! سر بالا انداخت:
    - نمی خورم.
    صورتش را به سمت پنجره کناری چرخ داد و باز برگشت:
    - ببین سارا هم بی خوابم، هم گشنه ام، هم خسته ام و هم هنوز اعصابم از دستت داغونه، یعنی همه ی عوامل لازم برای یه دعوای حسابی رو دارم. پس خواهشا تو دیگه هیزم رو آتیش نذار. بذار یه لقمه بخوریم ببینیم چی به چیه!
    سارا گرفته بود. دست به دستگیره در گرفت و در حال باز کردن در گفت:
    - شما بخورید و برگردید تهرون.
    مهران حرصی بازوی او را گرفت و کشید، تن صدایش هم حسابی بالا رفته بود:
    - بگو ببینم دردت چیه؟
    چه می گفت؟ دردش همان چیزی بود که طرق مقابلش نمی خواست بگوید. همان چیزی که فکر می کرد نیست. می خواست برود. می خواست... اصلا نمی دانست چه می خواست! بی حرف در چشمانش زل زد. مهران عصبانی تر بازویش را فشرد و تکانش داد:
    - زود باش، دیگه کوتاه بیا نیستم. بگو ببینم جریان چیه؟
    جریان؟ می مرد هم نمی گفت جریان چیست! تکان شدیدتر شد:
    - یالا!
    سخت و تند گفت:
    - همین حالا می گی دقیقا مشکل کجاست! وگرنه من می دونم و تو!
    از دست این پسرِ عصبانی که نمی توانست رها شود. حرفش را هم که نمی خواست بزند! حرف حساب دیگری هم نداشت که به آن متوسل شود. اصولا آنقدر آدم با سیاستی هم نبود که یک چیزی سر هم کند!
    اشکهای بی خود و مزاحم صورتش را خیس کرد. صورتش را به سمت مخالف چرخاند. دلش هوای گریه داشت. آن هم زیاد...
    من بی تو می میرم
    فقط پیش تو آروم می گیرم
    تا جون دارم به عشقت اسیرم
    هرچی که دارم تویی
    بی تو می میرم

    شانه هایش آرام تکان می خورد...
    بی تو هر لحظه دلم می گیره
    از هر چی که هست
    نذار بی تو بمونم بی نفس
    هرچی که دارم تویی
    بی تو می میرم

    نگاهش باز تا چشمان او بالا رفت...
    نمی دونم چرا دلواپسیام تموم نمی شن
    چه جوری بگم می خوامت تا دلت نگیره از من
    چه جوری بگم که قلـ ـبم زندگیشو از تو داره
    دل من محاله بی تو، بتونه طاقت بیاره

    مهران نفسی کشید. از فشار دستش کاست و او را به سمت خود کشید. چشمان معصومش...
    به سیـ ـنه اش فشرد.
    صورتش را بی مقاومت روی سیـ ـنه او نهاد...
    وقت گریه هیچی مثل شونه های تو نمی شه
    من واسه نفس کشیدن تو رو می خوام تا همیشه
    تورو می خوام واسه قلـ ـبم
    که بهونه داشته باشه
    تا چشام دوباره از خواب
    رو به چشمای تو واشه

    دستش نـ ـوازش کنان روی سر او قرار گرفت:
    - جونم... لازم نیست چیزی بگی. نگو، نمی خوام...
    بیشتر فشردش:
    - فقط گریه نکن.
    مکثی کرد و دوباره:
    - خواهش می کنم.
    نرم از آغـ ـوشش فاصله داد و ضمن نگاه کردنش گفت:
    - نگام کن. اصلا دیگه عصبانی نیستم. فقط گریه نکن... اصلا هر چی تو بگی! خوبه؟
    دستش را تا صورت او بالا کشید و اشک گونه اش را گرفت و شوخ گفت:
    - هان، فکر کردی می تونی از دستم در بری؟ تا اون سر دنیا هم می رفتی پیدات می کردم.
    لبخندی زد و لقمه ی رها شده را به سمت دهانش گرفت:
    - حالا دهنت رو باز کن، آآآ... آفرین!
    خنده کمـ ـرنگی روی لبـ ـهای سارا هم نشست. چه لقمه ی خوشمزه ای هم بود!

    کمی بعد در جاده ی منتهی به روستا بودند. سارا خواب بود و مهران داشت مصمم به سمت سرنوشت می راند.
    انتهای جاده که پیاده شدند. در عرض چند ثانیه سارا دو اسب گیر آورد؛ آن منطقه همه او را می شناختند. هرچند مهران هم خود زیاد چهره ی ناشناسی نبود.
    پشت سر سارا اسب می راند. لذت بخش بود. انگار این دختر تکه ای از طبیعت آنجا بود. لپهایی که باز رنگ گرفته بودند، چشمانی باز پر شور، هیجانی وافر!
    افسار اسب را کشید و شیهه کشان او را دنبال کرد. اگر قرار است همراهش باشد نباید دیگر هرگز از او عقب بماند.
    با پیدا شدن سر و کله اهالی بازار سلام و علیک داغ شد. سلامهایی تقریبا به یک شکل:
    - سلام سارا خانوم، سلام آقای دکتر، برگشتین؟ خدا رو شکر!... سارا خانوم وقتی شما نیستین، اینجا زیادی سوت و کوره!
    سارا توقف کرد و نفس عمیقی گرفت:
    - وای اونقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود که نگو! دلم می خواد همه جا رو ببینم!
    انرژی گرفته از انرژی او، خندید:
    - همه جا می ریم. شما فقط تعیین مسیر کن!
    گرم و شاد از رسیدن به خونه گفت:
    - اول خونه، بعد دریاچه
    - به چشم!
    درخانه مهتاج خانوم، ضمن آغـ ـوش گرفتن سارا، بدجور از دست مهران شاکی بود:
    - چه سلامی، چه علیکی دکتر! برداشتین دخترمون رو بردین. تازه روتون می شه سلام هم بدین! مگه شما نگفتین یه هفته ای می رین.
    مهران بی ناراحتی به حرفهای او می خندید. سارا هم خنده کنان گفت:
    - بابا یه نفسی تازه می کردین. کسی نبود سربه سرتون بذاره.
    - نگو! بی تو اینجا عین زندونه، اینقدر همه جا ساکت بود که هیچ کس حوصله حرف زدن هم نداشت.
    سارا گونه ی او را بـ ـوسید:
    - خب حالا که برگشتم و دلم برا کتلتهای خوشمزه ات داره پر می کشه. تا شما یه ناهار خوشمزه بپزی ما می ریم و برمی گردیم.
    با این حرف به سمت اسب خود رفت. اسب هم گویا دلتنگ بود.
    به دریاچه رسیدند. فضای دل انگیزی داشت. محیطی آرام، زیبا و بی نهایت دوست داشتنی، سارا چرخی زد و به همه جا سرکشی کرد. دریاچه اش چون بچه ای نیاز به رسیدگی داشت. روحش تازه شده بود. او به اینجا تعلق داشت. چشمانش سرشار از احساس بودند. دستان خود را پر از آب کرد و به صورتش پاشید. نگاه جذابش را به سمت مهران معطوف کرد:
    - نمی دونید چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود!
    باور می کرد. چشمان خیره کننده و بی نظیرش مهر تاییدی بود. بر عکس همیشه نگاه ممتدش را از او نگرفت. دیگر احساس گناهی در کار نبود؛ وقتی تصمیم را گرفته بود. یا بهتر از آن تصمیمش را کمی جلو کشیده بود!
    نرم و صادقانه گفت:
    - سارا هر وقت اینجا می آییم. چشمات برقی می زنه که قلـ ـبم رو می لرزونه!
    شگفت زده نگاهش کرد. یعنی...
    این بار او بود که تحمل آن نگاه سوزان را نداشت. سر پایین انداخت.
    مهران با چند گام به او نزدیک شد. چشمان پر تمنایش را به او دوخت:
    - سارا، شریک زندگیم می شی؟
    سر بلند کرد. نگاه عمیقی به چشمان او انداخت. دیگر از زندگی چه می خواست!
    قلبش تندتر می تپید و خون در رگهایش نبض می زدند. یعنی باور می کرد؟
    مهران مصمم تر گفت:
    - قول می دم سارا، قول می دم خوشبختت کنم.
    سرخی ملایمی روی گونه های شادابش نشست. اما گرفتن نگاه از آن نگاه ملتهب سخت بود. دستش در دستان مردانه ی او فشرده شد:
    - خـــیلی دوست دارم... بگو که برای همیشه کنارم می مونی!... بگو!
    صدایش میان صدای آب و جیک جیک پرنده ها آهنگ می گرفت:
    - تا ابد، قول می دم.

    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 12:58 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.