صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 35 , از مجموع 35
  1. Top | #31


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.98
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    کنارش روی تخـ ـت دراز کشیدم...
    خندید... لبخند زدم...
    دستام رو توی دست گرفت... به دستای گرمش فشار آوردم...
    سرم رو کشید تو سیـ ـنه اش و من بوی تنش رو وارد ریه هام کردم....
    عمیق تر نفس کشیدم... طول میشید تا ریه هام از هوای تلخ بی اعتمادی خالی شن و اکسیژن ناب اعتماد و خوش بینی رو تو حجم خالیشو قرار بدن...
    طول میکشید تا قلـ ـبم با ریتمی متفاوت از ترحم بتپه، ولی شدنی بود....
    طول میکشید تا دستام گرمای دستاش رو باور کنن، ولی امید داشتم تا دماسنج احساسم خطا نکنه!
    همه ی اینا طول میکشیدن... زمان میبردن....به وقت احتیاج داشتن... ولی شدنی بودن... میتونستن به حقیقت بپیوندن و من به آینده ای که قرار بود یه روزی همه رو برام شدنی بکنه، دلخوش بودم....
    من نمیخواستم به هیچ یا شایدم همه ببازم...
    من نمیخواستم تو عمق چشمام، حسرت نگاه فرناز ها لونه کنه...
    من نمیخواستم آغـ ـوشی که متعلق به من رو هدی ها پر کنند...
    من نمیخواستم لبـ ـام خالی از لبخندای کیمیاها باشه وقتی درباره ی همسرشون حرف میزنن...
    من نمیخواستم ذهنم خالی از خاطراتی باشه که ساغر ها ازش یاد میکنن...
    من میخواستم برعکس پریاها زندگی ها رو به هم متصل کنم...
    من...
    من خیلی چیزا از این زندگی میخواستم.... و عجیب حس میکردم این دنیا به من بدهکاره... به امثال من و عقاب دین سنگینی داره...
    فشار دست عقاب دور کمـ ـرم رشته ی افکارم رو پاره کرد... بیشتر تو بغـ ـلش مچاله شدم...
    قلبش فرکانسای قشنگی میفرستاد که با سلولای بدنم همخونی داشت.... دریافتشون آسون بود....
    و وسط این همه بی اعتمادی، مطمئن بودم که عاشقانه های عقاب نقش بازی کردن نیستن... وگرنه من حس میکردم...
    چشمام رو روی هم فشار دادم... سعی کردم بخوابم، بعد از چند روز، یه خواب نسبتا آروم....
    بیدار که شدم عقاب پیشم نبود... کش و قوسی به بدنم دادم... دستم رو به گوشیم که روی پاتخـ ـتی بود رسوندم و شماره ی مامان رو گرفتم...
    اولین بوق رو که خورد صداش رو شنیدم- دیدار مادر...
    سعی کردم قبراق باشم... سر جام غلتی زدم و با صدای رسا گفتم- سلام مامان... خوبید؟بابا...
    نذاشت حرفم تموم شه که تند گفت- تو خوب باشی ماهم خوبیم....
    مکث کردم... اگر خوبی من مهم بود، نمیذاشتن لقب خون بس بودن رو دوشم سنگینی کنه، تا آبروی یه مرده.... هیس دیدار... مهم اینه که تو عقاب رو دوس داری...
    پس زمزمه کردم –من خوبم!
    خندیدم و ادامه دادم- چقدر راز نگهداری بودین و نمیدونستم!راس رفتی به بابا گفتی مامان؟
    مامان آه پر بغضی کشید-خب چیکار از دستم برمیومد.... گفتم حداقل بابات بیاد شاید حساب ببره!
    پوزخند نشست روی لـ ـبم... زمزمه کردم- قضیه ی صدای ضبط شده راسته مامان؟
    مامان هوفی کشید- خدا از سر تقصیرات هممون بگذره... کاش دروغ بود...
    چشمام ریز شدن- تو میدونستی مامان؟
    مامان آه کشید- بابات چند روز بعد از عقد تو گفت... به خدا اگه زودتر میدونستم حداقل به عقاب میگفتم تا فکر نکنه خیلی داره مردونگی میکنه!
    لـ ـبم رو تر کردم... از زمین و زمان گله داشتم... پس تند گفتم- حتی اگه میگفتید تاثیری توی حکم داریوش نداشت!!!
    مامانم تند گفت-حداقل میفهمید بی دلیل نزده خواهرش رو....
    حرفش رو خورد... نگفت کشته، به قتل رسونده... پرپر کرده!!
    زمزمه کردم- کار داریوش تائید شده نبود ... اون حق نداشت این حماقت رو بکنه!
    مامان به گریه افتاد-عمدی که نبود... توی دعوا بودن!
    نمیدونم چرا با مامان بحث گرفته بودم... اصلا چرا داشتم از پرستو حمایت میکردم و داریوش رو محکوم.... واقعا نمیدونم چرا...
    -اگه من اشتباهی بکنم، براتونم ثابت بشه خیانت کردم، دلتون راضی میشه عقاب من و بکشه؟
    مامان داد زد- زبونت رو گاز بگیر...
    زمزمه کردم- پس بهش حق بدین!!
    مامان تلخ گفت- ما براش کم نذاشته بودیم!
    من اینبار تلخ گفتم- شما زیاده روی کردید! شما اشتباه رفتید... اون از حقش دفاع کرد!
    مامان آه کشید...
    دیگه هیچی در این رابطه نگفتم...
    مامان آروم گفت- اذیتت میکنه؟
    سریع جواب دادم- نه! خیلیم باهام مهربونه.... یه تنش کوچیک بود که تموم شده...
    و ادامه ی حرفم رو ربط دادم به کار پیدا کردنم و خونه داری و دغدغه ی چی بپزم و اینطور حرفا... بعد از نیم ساعت از مامان خداحافظی کردم و از روی تخـ ـت بلند شدم... خونه احتیاج به گردگیری داشت. آشپزخونه هم نامرتب بود...
    مشغول مرتب کردن خونه بودم که گوشیم زنگ خورد... شماره اش رو نمیشناختم... با تعلل جواب دادم... صدای مهربون دختر لبخند نشوند روی لـ ـبم... فرناز بود که زنگ زده بود حالم رو بپرسه...
    مهربون صحبت میکرد... نگرانم بود...
    بهش اطمینان دادم اوضاع نسبتا آرومه...
    یکم نصیحت کرد و همفکری و بعد از اینکه کلی سفارش کرد حتما بازم بهشون سر بزنم قطع کرد... پلک زدم... حسم نسبت به فرناز مثبت بود.....
    اونشب عقاب زودتر از همیشه اومد خونه... مثل قبل به استقبالش رفتم... بغـ ـلم کرد... پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و مشغول نماز خوندن شد... منم حاضر شدم تا بریم بیرون...
    همه چیز مثل سابق بود...
    خنده ها، حرفا، برخوردا، دستایی که تو هم گره خورده بودن و روی دنده نشسته بودن...
    شوخیا و سر به سر گذاشتنا! ولی کنارش یه دلخوریم بود... دلخوری که سعی داشتم بروزش ندم و نسبتا موفق بودم...
    عقاب برای مراسم رویا، یه پیراهن کوتاه مشکی رو پیشنهاد داد... خیلی ساده بود، اما مخالفت نکردم...
    پوشیدمش و کمـ ـربند طلاییش رو بستم و در اتاق پرو رو باز کردم...
    سرش رو آورد تو اتاق و همینطور که حواسش بود در و زیاد باز نکنه گفت- خوشگله، بهت میاد....
    چرخی زدم...
    رو تنم خوب نشسته بود... ولی ساده بود و صد البته پوشیده... درسته کوتاه بود ولی بالا تنه اش زیادی پوشیده بود...
    -چیه ازش خوشت نیومده؟
    پوفی کردم- این به درد مهمونی میخوره نه عروسی!
    عقاب نگاه دیگه ای بهم انداخت... دقیق و لبخند زد- به نظر من به عنوان دوست عروس همین لباس حسابی بهت میاد... یه لباس جینگولک بپوشی میشینن میگن این احیانا سر پیاز بود یا ته پیاز؟ بازم نظر خودت مهمه!
    فکری کردم... بد نمیگفت... نه خوب که فکر کردم دیدم درست میگه....
    عقاب خندون ادامه ی حرفش رو گرفت... یه کیف و کفش طلایی هم میگیریم به کمـ ـر بندش بیاد... دیدار چقدر خوردنی شدی!
    خندیدم... قشنگ بود ولی یقه اش زیادی بسته بود...
    دستم رو جلوی سیـ ـنه ام گرفتم و گفت- ببین خیلی بسته ست! بیشتر حالت زمـ ـستونی داره!
    عقاب ابروش رو بالا داد- عوض پشتت تابستونیه! حرفا میزنیا دیدار لباس به این شیکی! عیب نذار روش...
    لـ ـبم رو تر کردم و گردنم رو چرخوندم تا پشت لباس رو که شبیه یه بیضی باز بود رو ببینم....
    خب راست میگفت پشت لباس باز بود....
    چرخیدم سمت عقاب و گفتم- من یه دونه مثل اون زرشکیه دوست دارم....
    عقاب سرش رو از اتاق بیرون برد تا زرشکی ای که تن مانکن بود رو ببینه و بعد سرش رو آورد تو اتاق و گفت- شوخیت گرفته؟ اینکه هیچی نداره... خب یهو با لبـ ـاس زیـ ـر برو تو مجلس... این به خدا قشنگ تره! تو به حرف من گوش کن ضرر نمیکنی!
    اخم کردم- اون رو دوس دارم...
    لبش رو خیس کرد- میخرمش ولی تو خونه بپوش... این چیه خب آدم یاد انسانهای نخستین میفته...
    و خندون گفت- خیلی بهت میاد... کمک میخوای؟
    سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم و عقاب چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت...
    حرصی نفسم رو خالی کردم... آخرش حرف خودش رو به کرسی نشوند... خوبه نظر خودمم مهم بود!!
    لباس مشکی ای که جلوش بسته بود و یه ذره تو کمـ ـرش باز بود... به درد عروسی نزدیک ترین دوستم میخورد؟ شک داشتم!
    لباسم رو عوض کردم و از اتاق پرو بیرون زدم...
    عقاب لبخند زد... لباس رو از دستم گرفت و به طرف مغازه دار رفت...
    انتخاب بدی نبود.. ولی خب میون اونهمه لباسای جالب تر... هووووف... به خودم قول داده بودم اعصابمون رو الکی خرد نکنم!
    عقاب اون لباس زرشکیم میخواست بخره... ولی وقتی بهش دست زدم حس کردم جنسش اصلا جالب نیست پس محکم گفتم نمیخوامش و از مغازه زدیم بیرون...
    کیف و کفش رو هم به انتخاب عقاب خریدیم... طلایی که به کمـ ـربند بیاد و عقاب تمام مدت با مسخره بازی میگفت- الهی شکر خریدات ست شدن!
    و من هم سعی میکردم بخندم و خوشحال باشم.. ولی این دلیل نمیشد که هر ازگاهی یاد روزای تلخ و اتفاقای بد بینمون نیفتم...
    ناخودآگاه دمغ میشدم، ولی عقاب با شوخیاش باعث میشد بخندم و از مود دلخوری بیام بیرون...
    به انتخاب من عقاب پیراهن مشکی و شلوار مشکی خوش دوختی خرید و به اصرار من کراوات طلایی که با هم ست باشیم! عقاب همینطور که رو به روی آینه ی بیرون اتاق پرو وایساده بود و داشت کراواتش رو گره میزد به فروشنده که پشت سرش وایساده بود گفت- از دست این خانوما! لباس شوهرارو هم میخوان با خودشون ست کنن! استغفرالله!
    فروشنده خندید و من گفتم- من هرچی تو گفتی رو گفتم چشم... پس تو هم غر نزن خب؟
    عقاب پوفی کشید... گره زدن کراواتش تموم شده بود... چرخید سمتم و یه دستش رو فرستاد تو جیب شلوارش و با یه فیگور جالب گفت- میپسندین خانوم خانوما؟
    خندیدم... مشکی همخونی عجیبی با پوست سفیدش داشت... توی دلم قربون صدقه اش رفتم...
    یه تای ابروش رو بالا داد-حله؟
    سرم رو تکون دادم- حله!!!
    عقاب مهربون خندید و برگشت تو اتاق پرو ....
    خیره موندم به حـ ـلقه ی توی انگشتم و فکر کردم، وقتشه از عقاب هم بخوام حـ ـلقه بندازه توی انگشتش...
    خریدارو حساب کردیم و از مغازه زدیم بیرون... عقاب همه ی خریدا رو به یه دستش داد و با دست دیگه اش، دست من رو فشرد و با غر غر گفت-نامرد!
    چرخیدم طرفش... لبـ ـاش رو آویزون کرد و گفت- نامرد من اینقدر از تو تعریف کردم تو هیچی نگفتی...
    خندید و سرخوش گفتم- جلوی فروشنده میگفتم چقدر خوردنی شدی؟
    عقاب بلند خندید... دستم رو محکم فشار داد و گفت- نگاهت برق زد تا تهش رو خوندم!
    منم خندیدم-تا ته چیو؟
    زیر گوشم گفت- اینکه پسندیدی منو! اینکه منو دوس داری!اینکه به من مفتی خری!!مفتیخر بمون!!
    جلوی دهنم رو گرفتم تا بلند نخندم... عجیب دوست داشتم بگم خر خودتی!ولی خب، عهد کرده بودم کل کل نکنم،چون تجربه ثابت کرده بود کل کلای ما پایان های جالبی ندارن!
    پس به خندیدن اکتفا کردم ...



    شام رو توی یه سفره خونه ی دنج خوردیم...
    زیر نور مهتاب و کنار صدای شر شر آب آبنمای وسط حیاط...
    عقاب دیزی سفارش داد، منم جوجه کباب بدون استخون!
    عقاب غرغر کنان گفت-تمام عشق جوجه کباب به استخوناشه که بگیری دستت ملچ ملچ کنان بخوریش!
    خندیدم و گفتم- یه خانوم با پرستیژ تو یه مکان عمومی استخون به نیش نمیکشه!
    عقاب اخم کرد و قیافه اش آویزون شد- ترسیدی استخون داشته باشه من یه تیکه ازش بخورم... من که میدونم!
    سرم رو بهش نزدیک کردم و گفتم- حالا از گوشتش بخور! چه شوهر لوسی!
    عقاب خندید و گفت- خب وقتی زن ناز نکنه، لوس نشه، عینهو هندونه ابوجهل تلخ باشه، زیادی تو فاز قیافه گرفتن غرق باشه ،فکر کنه خیلی با کلاسه، وظیفه لوس شدن و لب و لوچه آویزون کردن میفته گردن این مردا بدبخت! در همه حال باید بار شما زنا رو به دوش بکشن...
    ولش میکردم هینطور غر میزد ...
    و بیشتر به روم میاورد که بازم تو ظاهر سازی موفق نبودم...
    اینبار سعی کردم از ته دل بخندم...- خب شاید زن فکر میکنه شوهرش لوس بشه بیشتر خوش میگذره!
    عقاب شبیه زنا زد پشت دستش و بعد لبش رو به دندون گرفت و دستش رو به لبش نزدیک کرد- اِوا خاک به سرم دیدار جون، همین خواسته ها رو از مردا میکنید که رفتن زیر ابروشونم برداشتن کم مونده برن پرسینگ نافم انجام بدن!!
    صدای غش غش خنده ام بلند شد...تصور یه مرد با پرسینگ ناف!!! الهی العفو..
    بی توجه به نگاهایی که به سمتمون شلیک میشدن زل زدم به عقابی که حالا جدی بود با سرفه سعی داشت خنده اش رو قورت بده و گفت- واقعا که! قدیما از مردای سبیل کلفتی که موهای سیـ ـنه اشون رو فر میکردن و هرچی صداشون کلفت تر و قیافه شون خشن تر بود خوششون میومد، حالا زن ما اومده میگه تو لوس شو جالب تری! ای خدا... وقتشه یه حرکت عطریجی بزنی!
    چشمام گرد شدن... هنوز داشتم میخندیدم- حرکت چی چی؟
    عقاب دست کشید روی لپم و چند تا تار موم رو زیر شال فرستاد و خودشم خندید- بعضی کلمه ها معنی ندارن! وقتی دوره زمونه عوض شه، کلمه ها هم تغییر میکنن! عطریجی شبیه همون آرتیستیه با اعمال جالب انگیزناک!
    خندیدم... عقاب مهربون زل زد به صورتم و گفت- چقدر خندون بودن بهت میاد... دیگه اخم نکن باشه؟
    لبخندم رو در جا قورت دادم... زمزمه کردم- بی دلیل که اخم نکرده بودم...
    دستم رو گرفت و زمزمه کرد- تقصیر من بود میدونم...
    نگاه از نگاهم گرفت و زل زد به حـ ـلقه ی توی انگشتم... به بازی گرفتتش و آروم گفت- به دستت میاد!
    و آروم تر ادامه داد- ببخشید!
    دستش رو توی دستم فشار دادم- نمیخوای حـ ـلقه ات رو دستت کنی؟
    عقاب خیره شد بهم و خندید... یه کم از زمین فاصله گرفت و دست برد تو جیب عقب شلوارش و کیف پولش رو بیرون کشید...
    مبهوت زل زدم بهش... حـ ـلقه رو از کیف پولش در آورد و گذاشت کف دستم- هی میخواستم خودم بندازم تو انگشتم، هی دلم نمیومد! منتظر موقعیت بودم که خودت استارتش رو زدی! یه حرکت 300 امتیازی به نفع تو!
    لبخند زدم... دلم از دست خودم گرفت که حتی فرصت دست کردن حـ ـلقه ام رو بهش ندادم...
    دستش رو تو دستم گرفتم.. خواستم حـ ـلقه رو بندازم تو انگشتش که انگشتاش رو جمع کرد و دستم رو کشید سمت خودش... آروم توی گوشم گفت- دیدار یه چیز میگم بهت عصبانی نشو.. میخوام برم برات کتاب ریاضی سال اول دبستان رو گیر بیارم!
    با ابروهای بالا رفته و قیافه ی بهت زده بهش خیره شدم...
    آروم گفت- تو چپ و راست رو از هم تشخیص نمیدی؟ تقصیر معلم کلاس اولته خودت اصلا مقصر نیستی!
    و بلند تر خندید!
    حـ ـلقه ام رو از دست راستم بیرون کشید و گفت- البته دقت کرده بودم تو آدرس دادن میلنگی فکر میکردم اشتباه لپیه! ولی این دیگه خیلی باحال بود مرسی!!
    متعجب زل زدم به دستم...
    عقاب با ملایمت حـ ـلقه رو به انگشت دست چپم نشوند... یه دور پیش خودم محاسبه کردم... شاید داشت سر به سرم میذاشت... دست چپ همونی بود که قلب کنارش بود...
    دستم رو گذاشتم روی قلـ ـبم...
    عقاب بلند بلند خندید... لـ ـبم رو به دندون گرفتم... اشتباه از این ضایع تر...
    مشت کوبیدم به بازوش...
    عقاب قهقهه زد... بازم همه نگاهمون کردن...
    اشک جمع شد تو چشمام... نه از اینکه عقاب داشت مسخره ام میکرد... به خاطر اینکه فرصت حـ ـلقه نشوندن به دست چپم از عقاب دریغ نشده بود.. همینطور خاطره اش از خودم!!
    عقاب نگران نگام کرد....
    لبخند زدم و آروم ، خیلی آروم طوری که لبـ ـام تکون بخورن زمزمه کردم- دوست دارم!
    عقاب هم لبخند زد... یه اشاره به قلبش کرد و محکم گفت- منم!
    بعد دستش رو به سمتم آورد... چک کردم تا مطمئن شم دست چپشه و حـ ـلقه رو فرستادم تو انگشتش....
    زل زدیم تو چشمای هم...
    فرصت حرف زدن نشد چون همون موقع شاممون رو آوردن.... عقاب نگاه از چشمام گرفت و خیره شد به مردی که سفره رو جلومون باز میکرد و سرخوش گفت- دستتون درد نکنه....
    مرد جواب تشکرش رو داد و رفت...
    عقاب همینطور که آبگوشت رو توی کاسه خالی میکرد گفت- اگه یه ثانیه دیر تر آورده بودن غذا رو همین وسط میخوردمت! چلو دیدار... دیدار کوبیده... دیدار مخصوص... دیدارِ...
    خندون یه تیکه نون فرستادم توی کاسه آبگوشتش و گذاشتم توی دهنم و آروم گفتم- بعد اون وقت اسمت برای همه عجیب غریب نیست!
    و خندیدم... –عقاب آدم خوار!
    عقاب اخم بانمکی کرد- باشه! حالا اسم منو مسخره میکنی!
    با گوشت کوبی افتاد به جون گوشتای توی دیگ چه و ادامه داد- یه عقابی نشونت بدم اون سرش نا پیدا! تا منو مسخره نکنی ضعیفه!
    بعد با ولوم بلند تر ادامه داد- اون پیاز بی خاصیت رو بده من مردم از گشنگی!!
    خندون غذامون رو خوردیم... چسبید... خوشمزه بود... خیلی! مخصوصا وقتی با حرکت دستامون برق حـ ـلقه هامون تو چشممون مینشست... یه شام متفاوت بود... یه شام که عجیب چسبید و من حس کردم، دلم میتونه بی خیال و سرخوش هم باشه!!
    __________________________________________________ ______



    اون شب یه شب آروم بود...
    سراسر خنده بود و شوخی... ظاهرا همه چیز آروم بود ولی ته دلم یه چیزی بدجور می پرید... دل دل میزد... آزارم میداد...
    تلاش برای بی تفاوت بودن نسبت بهش واقعا نشدنی بود... همین باعث شد تا نیمه های شب نتونم بخوابم و باز فکرم رو افکار آزاردهنده پر کنن...
    نماز صبحم رو کسل خوندم... عقاب اما سرحال بود... بعد از نماز دوباره خوابیدم و اینبار با بـ ـوسه ی عقاب روی پیـ ـشونیم چشمام رو باز کردم... آفتاب بالا خزیده بود...
    صبح شده بود و باید میرفتم سر کار...
    سر جام نشستم... عقاب متعجب نگاهم کرد...
    صبح بخیری زیر لب زمزمه کردم....
    عقاب اروم گفت- نمیخوای بخوابی؟
    از تخـ ـت پایین اومدم و همزمان که به بدنم کش و قوس میدادم گفتم- باید برم شرکت!
    متعجب تر شد... چشماش بیش از حد باز شدن و آروم گفت- یعنی به این زودی نتیجه ی مصاحبه رو دادن بهت؟ یعنی دیگه تو کارمند اون شرکتی؟ قراره چقدر بهت حقوق بدن؟ مزایاش چیا هست؟ بیمه ات هم میکنن؟
    لـ ـبم رو تر کردم- امروز باید برم واسه این حرفا!
    ابروی عقاب بالا پرید- میدونن تازه کاری؟
    سرم رو تکون دادم!
    نمیدونم چرا حس کردم رو لبش پوزخند نشسته- معلومه هاله خانوم خرشون خیلی میره!!
    شونه ام رو بالا دادم... قلـ ـبم تند میزد ولی سعی کردم خونسرد جلوه کنم- اون سه نفر کاربلدن... من قراره حسابای کوچیک رو مدیریت کنم..
    چی گفتم... چرت و پرت محض بود... چرا به این فکر نکرده بودم که عقاب مو رو از ماست میکشه...
    انتظار داشتم چیزی بگه ولی سرش رو تکون داد... از توی کمد کاغذ قلمی به دستم داد- آدرس شرکت رو بنویس...
    توی دلم یا خدایایی زمزمه کردم...
    تعللم رو دید- بنویس دیگه... شاید وسط روز دلم تنگ شد خواستم بیام ببینمت!
    لبخندش یه ذره بهم آرامش داد... آدرس رو نوشتم... باید با غدیری حرف میزدم... همینطور هاله... خدایا...
    عقاب آدرس رو نگاهی انداخت...
    باز سرش رو تکون داد...
    -تا کی شرکتی؟
    آروم گفتم- یک و نیم میرسم خونه...
    هوفی کشید-خوبه... میبینمت.. مراقب خودت باش!
    لبخند کم جونی زدم-تو هم!
    صدای بهم خوردن در خونه اومد... حالا چطور باید به هاله میفهموندم قضیه از چه قراره؟؟؟ خدایا خودت کمکم کن!
    لباس پوشیدم و راهی شرکت شدم... ده دقیقه به هشت بود... ماشین رو پارک کردم و مثل دیروز یه تیکه از راه رو پیاده رفتم... از یه سوپر مارکت کوچیک شکلات و آبمیوه و کیک گرفتم و تو مسیر خوردم تو ضعف نکنم..
    درست راس ساعت هشت وارد شرکت شدم... صدای ترق و تروق از اطراف میومد... چند تا کارگر مشغول جابه جا کردن چندتا میز بودن...
    کیمیا هم دست به کمـ ـر وایساده بود و با مردی که پشتش به من بود و مطمئن بودم غدیریه بحث میکرد- من بازم میگم آبی سورمه ای جالب تر میشه! قهوه ای خیلی وقته از مد افتاده!
    غدیری دستی تو موهاش کشید... صدای کیمیارو شنیدم- ورودی شرکت مهم ترین تاثیر رو روی مشتری داره... دیدی سیما هم میگفت هر رنگی به جز رنگای تکراری... اصلا بذار زنگ میزنم بهش میگم بیاد اینجا نظر بده!
    غدیری تقریبا داد زد- باشه نمیخواد زنگ بزنی.... همونی که خودت میگی رو سفارش بده... هوووف!
    کیمیا سرخوش از پیروزیش لبخند زد و همون موقع نگاهش افتاد به من که کنار در ورودی وایساده بودم!
    لبخند زدم... سعی کردم ضربان قلـ ـبم رو نادیده بگیرم و به طرفش رفتم... غدیری هم برگشت سمتم و نگاهم کرد... سلام دادم ...
    خشک جوابم رو داد... کیمیا اما خندون برخورد کرد و با هم وارد اتاق شدیم...
    یه میز به اتاق اضافه شده بود... کیمیا اشاره ای به میز کرد و گفت- اینم از میز شما...
    نشستم و کیمیا رو به روم ایستاد... از هاله و فاطمه خبری نبود...
    آروم گفتم- بقیه کجان؟
    کیمیا با حفظ لبخندش گفت- رفتن خط تولید رو ببینن و خب، بهایابی مرحله ای دنگ و فنگش زیاده...
    قیافه ام توی هم رفت- از حسابداری صنعتی متنفرم!
    کیمیا خندید و گفت- بدبختانه باید باهاش کنار بیای! هفتاد درصد حسابداری این شرکت روی حسابداری خط تولید متمرکزه...
    و نرم ادامه داد- ولی خب تو با حسابای ساده شروع میکنی... آماده ای؟
    سرم رو آروم تکون دادم... پس نمیتونستم با هاله حرف بزنم...
    کیمیا چندتا فاکتور جلوم گذاشت... درباره ی برخورد با فاکتورا و تشخیص صحت و عدم صحتشون توضیحاتی داد... بعد هم ثبتا رو توضیح داد...
    یه فاکتور رو خودش وارد دفتر کرد و بقیه رو من با سرعت بالا!
    از سرعت عملم خوشش اومد... لبخند زد و گفت- خیلی خوب بود... آفرین...
    سوالی که ذهنم رو درگیر کرده بود به زبون آوردم...
    -چرا اینجا چهارتا حسابدار دارید؟ اینقدر فعالیت شرکت گسترده ست؟
    کیمیا خندید...
    آروم گفت- خودت کم کم میفهمی! ولی...
    چشمکی زد- من و فاطمه دفتر سازی میکنیم...
    چشمام گرد شدن- وای!
    کیمیا بلنددتر خندید- مشخصه خیلی خیلی ناواردی! عزیزم همه ی شرکتای ما همینن! حسابای اصلی و درست رو با دقیق ترین سود و زیان به دست مدیر شرکت میرسونن، حساب سازیارو تحویل مامور مالیات میدن!!
    مات نگاهش کردم...
    دستش رو روی شونه ام گذاشت و ادامه داد- کم کم عادت میکنی...
    و دسته ی بزرگتری فاکتور خرید جلوم گذاشت و ازم خواست ثبتارو با دقت وارد دفاتر بکنم!!
    فکرش رو هم نمیکردم قراره باشه اطلاعات مخصوص مدیر رو من آماده کنم! استادامون همیشه میگفتن اطلاعات حسابداری مدیریت رو افراد با تجربه آماده میکنن!!
    اون روز بعد از توضیحات کیمیا تازه فهمیدم چیزایی رو که تو دانشگاه یاد گرفتم اندازه ی یه درصد تو کار قراره به دردم بخوره... اونم اینکه بدونم بدهکار چیه، بستانکار چیه... وگرنه این چیزایی که اینجا میدیدم کجا و حسابداری دانشگاه کجا!!
    سرم رو از روی دفاتر بلند کردم، یه ربع به یک بود...
    سرم گیج میرفت... شکمم عجیب و غریب قار و قور میکرد... یکی نبود یه لیوان آب دستمون بده...
    کیمیا هم مشغول بود... نگاهی به طرفم انداخت و گفت- خسته نباشی...
    لبخند زدم...- مرسی... توهم...
    کیمیا از جاش بلند شد و گفت- طولانی مدت پشت میز نشین... هر چهل دقیقه یه بار بلند شو و قدم بزن... کمـ ـرت داغون میشه!
    و بعد از یه خمیازه اضافه کرد- زودتر یه آبدارچی باید استخدام کنیم... یکی یه لیوان چایی دستمون بده حداقل!
    منم خمیازه ای کشیدم.. چشمام درد میکردن... رو به کیمیا گفتم- سخت بود چقدر!
    کیمیا خندید-ولی شیرینه... من بازی کردن با اعداد رو دوست دارم!
    و من توی دلم گفتم-بیخود نیست حسابسازی میکنی!
    اما در جواب گفتم- بچه ها نمیان؟
    کیمیا همینطور که وسایلش رو توی کیفش میذاشت گفت- امروز دیگه نه... ایشالا فردا!
    و با لبخند گفت- اگه وسیله نداری برسونمت! منم کارم تمومه !
    بلند شدم و لبخندش رو جواب دادم- مرسی، خودم میرم...
    مهربون نگام کرد و خداحافظی زیر لب گفت...
    همین که از شرکت خارج شد به طرف دفتر غدیر رفتم... بهتر دیدم مـ ـستقیم به خودش بگم، تا از طریق امیرحسین بخوام باهاش صحبت کنم... راستی باید زنگ میزدم و از امیرحسین تشکر میکردم بابت کار...
    تقه ای به در اتاقش زدم...
    -بفرمائید...
    در رو باز کردم و وارد شدم... سرش رو از لپ تاپش بلند کرد و پلک زد- بفرمائید؟
    لـ ـبم رو تر کردم- خسته نباشید...
    -سلامت باشید...
    -حقیقتش...
    مشغول بازی با حـ ـلقه ام شدم...
    به مبل رو به روی میزش اشاره کرد- بفرمایید بشینید...
    نشستم و غدیری خیره شد بهم... آروم گفتم- میشه خواهش کنم اگر کسی ازتون درباره ی من پرسید بگید خانوم مومنی معرفم بودن؟
    ابروش بالا رفت و با جدیت گفت-مثلا کی؟
    لب تر کردم...- مثلا همسر من!
    پوزخندش رو به وضوح دیدم...- باشه!
    پوف نفسم رو بیرون دادم- خیلی ممنون... من خودم با خانوم مومنی هماهنگ میکنم...
    غدیری سریع گفت- اجازه بدید خودم باهاشون صحبت کنم... هاله با کیمیا خیلی صمیمیه... فکر کنم من روشنشون کنم بهتر باشه!
    سرم رو به نشونه ی فهمیدم تکون دادم... بلند شدم و گفتم-خیلی ممنون... با اجازه!
    صدام زد-خانوم سماوات؟
    نگاهش کردم... –بله؟
    -قراردادتون فردا آماده میشه... خسته نباشید!
    -ممنونم.. شماهم خسته نباشید... خدافظ...
    -به سلامت!
    به طرف در اتاق اومدم... یه نفس عمیق کشیدم... خیالم راحت بود تقریبا...
    نگاهی به ساعتم انداختم... یک و ده دقیقه! دیر میرسیدم خونه!



    تو جمی نشسته بودیم داشتیم میگفتیم آرزومونه فلان ماشین رو بخریم، فلان سفر رو بریم و این حرفا،یهو من گفتم من برای سال دیگه یه اسپورتیج رو دارم روش انرژی میفرستم:-2-35-:بعد پسر عمه جانمون گفت من میخوام تا آخر آبان یکیش رو بخرم!
    همه ی ما :-2-19-:این شکلی شده بودیم...
    بعد گفت-فقط یه خرده اش رو کم دارم!
    من گفتم- چقدر کم داری؟
    برگشت گفت- 160 ،170 میلیون:-2-27-:
    همه ی جمع شرو کردن یه چیزی به این موجود خنک و لوس گفتن... بد گفت-حالا شده روی شماهارو کم کنم یکیش رو میخرم:-2-22-:
    آقا امشب زنگ زده میگه تحویلش گرفتم:-2-19-::-2-19-:همه شام دعوت من... حالا رفته با همه هماهنگ کنه ببینه امشب بریم بیرون یا فردا شب:-2-19-: من تا ماشینش رو از نزدیک نبینم باورم نمیشه:-2-19-::-2-19-: نکنه سر کارمون گذاشته باشه:-2-19-:یعنی اگر بخره من باید دوبل کارکنم تا به یه شاسی بلند دست پیدا کنم،آخه من و این بشر رو فاز رو کم کنی هستیم شدید:-2-19-:دعا کنید:-2-19-:حسود نیستم!ولی نمیخوام وقتی تواناییش رو دارم از بقیه کم بیارم:-2-19-:به قول مامانم این افراد انرژی مضاعفن تو جمعن... نظرتون چیه بگم پدرزن جان جانمون یه اسپورتیج برام بخره وگرنه دخترش رو طلاق میدم،یا مهدیس بره مهریه اش رو بذاره اجرا بریم یکیش رو بخریم؟نظر جمع چیه؟؟؟من تا سال آینده به اسپورتیج میرسم آیا؟؟؟؟:-2-19-:
    __________________________________________________ _______________
    رسیدم خونه... مطمئن بودم که تا اون موقع حتما عقاب رسیده...
    با دیدن ماشینش توی پارکینگ اطمینانم بیشتر شد....
    وای ... نهار هم نداشتیم...
    تند تند پله های آپارتمان رو بالا اومدم...
    همزمان هم دکمه های مانتوم رو باز کردم... کلید رو توی در چرخوندم...
    سعی کردم بلند و پر انرژی حرف بزنم- سلام قهرمان... خسته نباشی....
    صدایی نیومد...
    هال رو از نظر گذروندم... کتونیهام رو از پام در آوردم و یه راست به طرف اتاق راه افتادم...
    از دیدنش توی اتاق لبخند زدم... دمر روی تخـ ـت خـ ـوابیده بود... پیراهن تنش نبود...
    سعی کردم سر و صدا ایجاد نکنم... تو سکوت لباسام رو عوض کردم و کنارش نشستم... خواب بود... از چهره اش خستگی میبارید...
    دستی به موهای خوش رنگش کشیدم و بلند شدم... باید یه فکری برای نهار میکردم... نمیشد هر روز رو با ناگت و سوسیس گذروند...
    یه بسته گوشت بیرون آوردم... گذاشتم توی مایکروفر تا یخ زدایی بشه و تو این مدت پیاز رنده کردم و برنج رو دم دادم...
    میخواستم کباب تابه ای بپزم... صدای خش گرفته ی عقاب از اتاق میومد- اومدی دیدار؟
    بلند گفتم- آره... خوبی؟
    شعله ی تابه رو کم کردم و بعد از اینکه آخرین تیکه ی گوشت رو توی روغن رها کردم ، دستام رو شستم و وارد اتاق شدم...
    اینبار طاقباز خـ ـوابیده بود...
    کنار در اتاق وایسادم...- خوبی؟
    لبخند کم جونی زد- نه سرم درد میکنه...
    اخم کردم- چرا؟ اتفاقی افتاده؟
    هوفی کشید- نه...
    قیافه اش توهم بود... دلم آشوب شد... حوصله ی یه دلخوری و جنگ اعصاب دیگه رو نداشتم...
    کنارش نشستم- نهار آماده ست... میخوای دست و صورتت رو بشوری بیای نهار؟
    سرش رو به نشونه ی نه تکون داد... –میخوام بخوابم...
    و همینطور که بالشت رو زیر سرش مرتب میکرد گفت- تو بخور،من خواستم برم کارگاه میخورم...
    طاقت نیاوردم...
    دستش رو گرفتم- قرص خوردی؟
    سرش رو تکون داد-اوهوم...
    لرزون گفتم-مشکلی پیش اومده؟
    چشم بسته گفت- پیش بابات بودم...
    قلـ ـبم ریخت... پلک زدم... متنظر شدم چیزی بگه که اشک از لای پلکای بسته اش ریزش کرد...
    دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا بغضم پر صدا نشکنه... بلند شدم و از اتاق بیرون دویدم... دوست نداشتم تو اون حالت ببینمش... اصلا دوست نداشتم!!!
    وارد آشپزخونه شدم... کبابارو توی تابه چرخوندم... اشک توی چشمام بی قراری میکرد... چقدر سخت بود فهمیدن بعضی حقایق...
    چقدر سخت بود همه ی وجودت به شکل یه علامت سوال بزرگ در بیاد که چرا؟ چرا پرستو باید کج بره... مگه چه مشکلی با داریوش داشت؟ داریوش هم مقصر بود مطمئنا... اون فرد... اون کی بود... بابا میدونست... خودش گفت نمیخواد یه خون دیگه به پا بشه...
    چرا من نمیتونستم یه لحظه آرامش داشته باشم... چرا عقاب باید اینهمه زجر میکشید؟
    اجاق رو خاموش کردم...
    روی صندلی توی آشپزخونه نشستم...
    زجر چهره ی عقاب، زجرم میداد!
    اشکاش... الهی من بمیرم چه حالی داشت...
    سرم رو روی میز گذاشتم و اجازه دادم اشک بیقرارم آروم بگیره و روون شه... عقاب...
    عقاب چطور میتونست اینقدر خود دار باشه... کاش اینقدر خودخوری نمیکرد.. کاش داد میزد، بد و بیراه میگفت... ولی آروم میگرفت... سر درد نمیگرفت... اشک نمیریخت... نه نه... اشک بریزه... آروم شه حداقل...
    صدای خش خشی از اتاق میومد...
    بلند شدم... به طرفش رفتم... تو درگاه اتاق داشت نگاهم میکرد... اشکام رو کنار زدم...
    به طرفش پریدم.... آغـ ـوشش رو برام بازکرد و من فرود اومدم.... محکم و با تمام وجود فشردمش! همیشه که من نباید تو بغـ ـلش مچاله میشدم! یه وقتایی هم نوبت اون بود...
    رو زمین زانو زد... دستاش رو زانوهام حـ ـلقه کرد... سرش رو بغـ ـلم گرفتم... موهاش رو نـ ـوازش کردم...
    تو بغـ ـلم لرزید... دل منم لرزید...
    تو بغـ ـلم اشک ریخت... منم پا به پاش گریه کردم...
    حرف زد... گله کرد... شکایت کرد... خودش رو لعنت کرد... و من فقط سکوت کردم تا آروم بگیره ... تا حرفاش تموم شن و بعد... زانو زدم جلوش... خیره شدم تو چشمای قرمزش و محکم گفتم- من پیشتم... من کنارتم... من... من تنهات نمیذارم!!
    چشماش رو بست... سرم رو کشید تو بغـ ـلش... بوییدتم... عطر تنش رو با لذت وارد سلولای زجر کشیده ی بدنم کردم.. و فکر کردم، کاش میشد یه پاکن دست گرفت و افتاد به جون گذشته .... پاک کرد هرچی تلخی و نحسی و بی قراریه... و بعد... با آرامش.. با خیال راحت زل زد به آینده.... آینده ای که عقاب روز اول گفته بود روشنه... من مطمئن بودم روشنه... دل من... دلم مطمئن بودم بهم دروغ نمیگه...
    زیر گوش عقاب آروم گفتم- من به فردا امید دارم... به تو امید دارم... به خودم، به رابطه مون... به زندگیمون... عقاب... ناامید نباش... خدا خیلی مهربونه... همه ی زندگی رو سیاه نقاشی نکرده... میرسیم به بخش رنگارنگش... عقاب... میفهمی؟؟
    نگاهم کرد...
    سرش رو تکون داد و گفت- به امید همون روز هنوز دارم نفس میکشم... من امیدم رو از دست نمیدم.... تا تو هستی، تا تو میخندی، تا من میدونم حضورت این خونه رو گرم کرده، نا امید نمیشم.... نمیشم!
    میون گریه خندیدیم... لبخندمون کم جون بود، ولی از همه ی قهقهه ها بلند تر به گوش قلـ ـبمون رسید... آروم شدیم... آروم گرفتیم!



    این پسر عمه جانمون هنوز به ما شیرینی نداده، این بود که ما اعصاب نوشتن نداشتیم:-2-35-:
    شوخی میکنم...حقیقتش دیروز پریروز خیلی خیلی سرم شلوغ بود... کار داشتم نرسیدم بنویسم... امروز با چندتا پست درخدمتتونم...:-120-:
    ما از این تک و طایفه ی خارج رفته زیاد دور و برمون داریم... نبینید خودم دچار سندروم پاریس نرفتگی، آمریکا ندیدگی هستم، بقیه با کلاسن به خدا، هیچی تا دلتون بخواد از این سوژه های جت لگی تو فامیل داریم!
    اصلا اساس علاقه مندی من به زبان رو همین افراد به وجود آوردن... از بس نمیفهمیدم چی میگن گفتم برم یاد بگیرم حداقل جلوشون ضایع نشیم!
    مثلا اون سری یکی از بانوان تازه از آمریکا برگشته ی فامیل داشت از نایگارا فال صحبت میکرد:-2-19-::-2-19-:
    بعد از داترش که واسه چندتا یونورسیتی اَپلای فرستاده منتظره اَکسِپتِش کنن میگفت
    یا پسرش که تو کمپانی لِکسِس یه کاره ایه!
    بعد جالب اینه که این خانوم برای مادر بزرگ و چندتا از پیرای فامیل که خیلی خیلی به زبان مسلطن داشت حرف میزد:-2-22-:
    بعد من یهو اومدم دیدم مادربزرگم همچین داره گوش میده و سر تکون میده که یکی ندونه فکر میکنه چقدر متوجه میشه!!!:-2-02-:
    رفتم بهش میگم چی میگفت خانوم آمریکایی؟
    مادر بزرگمم یه تک سرفه ای میکنه میگه داشت میگفت یونی تر فیسی اومده خواستگاری پسرش، چقدر این خارجیا بی شخصیتن دختر بره خواستگاری پسر!تازه براش لکسوسم خریده، دخترشم داره روی خواستگاری آقای نایگارا فکر میکنه:-2-06-:
    :-2-16-:بعد از من توقع دارن بساط خنده و مسخره کردنم بعد این جریانا فراهم نباشه:-2-22-:
    یعنی من و عیال از بس خندیدیم اون شب به &!واژه!&که افتادیم...
    _____________________________________
    دو هفته ی بعد خیلی عادی گذشت... من و عقاب کم کم با خیلی از مسائل کنار اومدیم... کم کم یاد گرفتیم به صورت مسالمت آمیز با همه چیز برخورد کنیم...
    من یاد گرفتم که خون بس بودن تو پیـ ـشونیم حک شده، ولی این دلیل نمیشه که از زندگی کنار عقاب لذت نبرم...
    هر دومون به طرز عجیبی آروم شده بودیم... آسه میرفتیم، آسه میومدیم، آروم میخندیدیم، یواش حرف میزدیم و سعی میکردیم از این آرامشمون نهایت استفاده رو ببریم...
    بعد از یه مدت که آسمون زندگیمون رعد و برق و طوفان زده بود، حالا روی آفتابی زندگی رو هم میدیدیم و من کم کم به این نتیجه میرسیدم که گاهی وقتا، فراموش کردن مسائل به اون سختی که به نظر میرسه نیست، کافیه تو حال غرق شی و هروقت ذهنت خواست به مرور گذشته بپردازه ،حواس خودت رو پرت کنی!! این روش برای من عجیب جواب داده بود... عقاب هم... نمیدونم واقعا آروم بود یا تظاهر به آرامش میکرد ولی من از این آروم بودنش، لبخندای گاه و بیگاهش، شوخیاش، مهربونیاش، همه و همه لذت میبردم... بهم کمک میکرد آروم تر باشم و بهتر چشم ببندم روی گذشته...
    سرمون حسابی گرم بود... به کار، به مهمونی خونه ی دوستای عقاب، به دیدن گاه و بیگاه فرناز و کوچولوهای دوست داشتنیش...
    به رفتن سر خاک اموات... چند دقیقه ای رو کنارشون وقت گذروندن...
    مرتب سر زدن به عمه...
    هرازگاهی دیدن مامان و بابا.... ارتباط تلفنی...
    اینقدر دارا و سارا دوست داشتنی بودن که یک ریز ازشون حرف میزدم... عقاب با لبخند گوش میداد و بعد از دیدن فرناز و بچه هاش، اعتقاد داشت دختر فهمیده ایه و از اینکه من باهاش صمیمی بودم ابراز خوشحالی میکرد....
    منم خوشحال بودم... زندگی داشت آروم و بی سر و صدا پیش میرفت...
    نزدیکای عروسی رویا بود... درگیریاش زیاد شده بود... کمتر با هم در ارتباط بودیم... فقط در همین حد میدونستم که اومده تهران تا جهیزیه اش رو بچینه و کارت عروسیش رو برام آورده بود و هول هولکی برگشته بود کرمان... خیلی دوست داشتم میرفتم و توی کارا بهش کمک میکردم، ولی وقتی گفت خواهرشوهرا و جاری و خواهر و زن داداش خودشم هستن، دیدم حضور من ضروری نیست...
    رویا باز تماس گرفته بود تامطمئن شه حتما برای مراسمش میریم، منم محض شوخی گفتم نه خودم میتونم مرخصی بگیرم نه عقاب!!
    بلاخره یکی از مزایای کارمند شدنم این بود که حسابی میتونستم کلاس بذارم که بله! من سرم شلوغه و نمیتونم هرجایی برم! هرچند کسی برای کلاس گذاشتن نبود و من برای مسخره بازی این رو به رویا گفتم و اینقدرم جدی گفتم که دادش در اومد و هرچی میتونست به من بد و بیراه گفت و با قهر گوشی رو قطع کرد!!
    این برخوردش مصمم کرد تا بهش نگم برای دو روز قبل از مراسمتون هم خودم مرخصی گرفتم، هم عقاب.... جشن روز پنجشنبه بود و من و عقاب برای دوشنبه شب بلیط داشتیم... و قرار بود روز جمعه هم برگردیم تهران....
    درست ده دقیقه بعد از اینکه گوشیش رو قطع کرده بود، برام چندتا عکس از مراسم نامزدیشون فرستاد و در نهایتم کلی اسمایل گریه و بغض!!!
    زل زدم به قیافه ی نامزدش... هرچی فکر میکردم یادم نمیومد تو دانشگاه دیده باشمش... ولی رویا اصرار داشت که زاد باهاش برخورد داشتیم... قیافه ی جذابی نداشت، فوق العاده معمولی بود... از اونا که مامان میگفت مردن نه جوجه فکلی!
    برای رویا آرزوی خوشبختی کردم و بعد از خوندن متن پر سوز و گدازی که به خاطر نیومدنم نوشته بود خیره شدم به کارت عروسیشون که هنوز روی میز وسط هال بود...
    رویا و محمدصالح
    ساقی به نور باده برافروز جام ما
    مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
    هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
    ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما....
    لبخند زدم...
    در ادامه فامیل خانواده ها و آدرس تالار رو نوشته بود...
    لبخندم عمیق تر شد...
    بلند شدم... به طرف اتاق رفتم... باید چمدون میبستم... شماره ی عقاب رو گرفتم...
    جواب داد- به خانومم!سلام عزیزم،خوبی؟
    خندیدم... همینطور که کارت عروسی رو توی کیفم میذاشتم گفتم-سلام قهرمان... خوبی؟
    عقاب هم سرحال گفت- آره خوبم... چه خبر؟
    موبایل رو بین گوشم و گردنم نگه داشتم و گفتم- سلامتی!به رویا گفتم که نتونستیم مرخصی بگیریم و حسابی دلخور شد از دستم..
    عقاب تک خنده ای کرد- اذیتش نمیکردی بدبخت رو!
    چمدون رو بیرون کشیدم و همینطور که وسایل رو تک به تک توش میچیدم گفتم- ساعت 9 پروازه... هفت باید از خونه راه بیفتیم... حواست که هست؟
    صدای مهربونش رو شنیدم-بله بانو،حواسم هست...
    لبخند زدم... موبایلم رو جا به جا کردم و گفتم- خوبه... پس منتظرتم...
    محکم گفت-نهار بخور... باشه؟
    زمزمه کردم-تنهایی؟ بیا باهم میخوریم!
    خندید... – پس زود میام... کاری نداری؟ چیزی نمیخوای بخرم؟
    -نه دیگه... منتظرتم... فعلا...
    موبایل رو قطع کردم و روی تخـ ـت انداختم.. امروز قرار بود دیرتر بیاد... منم دوساعت زودتر اومده بودم خونه تا وسایل رو آماده کنم...
    باز خیره شدم به لباسی که قرار بود تو عروسی بپوشم... هنوز مطمئن نبودم بهش!!!
    پوفی کردم و با احتیاط،طوری که چروک نشه توی چمدون گذاشتمش و سعی کردم بهش خوش بین باشم! عقاب راست میگفت من سر پیاز بودم یا ته پیاز که توی یه جمع غریب یه لباس جینگولک بپوشم؟؟؟
    همون لحظه گوشیم زنگ خورد...
    بازم رویا بود...
    خندیدم و جواب دادم- الو؟
    صدای پر بغضش رو شنیدم- یعنی دوست از تو نامردترم هست؟ من رو بگو که کلی اتاقم رو برای تو و اون شوهر عزیزت مرتب کردم... همراه خودم برات وقت آرایشگاه گرفتم.. برای تو و اون شوهر عزیزت وقت آتلیه گرفتم...
    بغضش ترکید- خیلی بدجنسـ ـی دیدار!!!
    نفسم رو فوت کردم... دیگه دلم نیومد به این برنامه ی مزخرف ادامه بدم... مخصوصا که اینطوری داشت گریه میکرد.. یعنی اینقدر حضور من اونجا مهم بود؟
    لـ ـبم رو تر کردم و گفتم- رویا... هیس.... گریه نکن...
    رویا بلندتر زد زیر گریه- من یه دوست صمیمی بیشتر دارم مگه؟ خیلی بدجنسـ ـی...
    لبخند زدم... آروم گفتم- ببین... حقیقتش من میخواستم یهو سورپرایزت کنم...
    مکث کرد... یهو سرخوش گفت- واقعا؟
    خندیدم- آره! با این آبغوره گرفتنت برنامه هام رو بهم ریختی!
    رویا خندید- چقدر خوب... کی میاین؟
    -امشب...
    جیغ زد- وای... با ماشین خودتون؟
    -نه... هواپیما!
    رویا باز جیغ کشید-کی پرواز دارید؟ ما میایم استقبال! آخ جون امشب خونه ی مایید دیگه!
    نرم گفتم- دستت درد نکنه، عقاب هتل رزرو کرده!
    رویا بلند گفت- بیخود کردید! خیلی خری دیدار!
    خندیدم-من کشته مرده ی این ابراز محبتتم!
    رویا سرتق گفت- خونه مون رو قابل ندونستید دیگه!
    خندیدم و گفتم- این چه حرفیه! دیدم الآن کلی مامانت دغدغه داره، ماهم بیایم اونجا... خب درست نیست... تازه فامیلای شوهرتم میان! گناه داره مامانت...
    رویا پوفی کرد- فامیلای محمد خونه ی ما نیستن... خونه مادربزرگمن که بزرگتر و جادارتره... یه عده شونم صبح پنجشنبه میان... شما بیاید خونه ی ما دیگه...
    محکم گفتم-دستت درد نکنه... باشه یه وقت دیگه...
    رویا هم محکم گفت- پس ما میایم دنبالتون شام بیاید اینجا شب واسه خواب و کارای خاک بر سری میبریمتون هتل... باشه؟ کی میرسید ؟
    خندیدم- ما دیروقت میرسیم...
    رویا رگ تخس بازیش گل کرده بود-اصلا ساعت دوی بعد از نصف شب.... میایم دنبالتون... لوس نشو دیگه!
    نه انگار قصد کوتاه اومدن نداشت...
    قبول کردم که بیان فرودگاه دنبالمون و شام رو اونجا باشیم...
    یه کم دیگه حرف زدیم و تلفن رو قطع کردم...
    چقدر هیجان داشتم واسه عروسیش! قلـ ـبم تند تند میزد.



    عقاب دیر کرده بود... کلافه وسط خونه راه میرفتم و شماره اش رو میگرفتم ولی پی در پی رد تماس میداد...
    با عصبانیت روی مبل نشستم... گوشیم رو روی میز انداختم و یه نفس عمیق کشیدم... متنفر بودم از بد قولی... ساعت نزدیک شش بود و عقاب هنوز نیومده بود...
    شکمم بدجور قار و قور میکرد.... لـ ـبم رو تر کردم و گوشیم رو برداشتم... تند نوشتم-کجایی؟ حواست به ساعت هست؟
    هنوز پیام ارسال نشده بود که صدای چرخیدن کلید توی در اومد... بلند شدم...
    توی چهارچوب در پیداش شد... سرش رو بلند کرد... زل زدم تو صورتش... یه اخم وحشتناک بین ابروهاش جا خوش کرده بود...
    دلم ریخت...
    به سمتم اومد... وایسادم و نگاهش کردم... باز چه طوفانی تو راه بود...
    خیره بود بهم... کفشاش رو در آورد ولی نگاهش رو نگرفت... باز به سمتم قدم برداشت...
    لرزون گفتم- سلام!
    سرش رو تکون داد ولی هنوز اخم داشت.... دلم مثل سیر و سرکه میجوشید...
    انگشت اشاره اش رو به طرفم نشونه گرفت- تو...
    ناخودآگاه زبونم رو به لـ ـبم کشیدم-من چی؟
    بلندتر و خشن تر گفت- تو....
    دیگه رسیده بود بهم... انگشت اشاره اش قفسه ی سیـ ـنه ام رو نشونه گرفت...
    بغض کردم... ترسیده بودم... انگشتش رو چند بار روی سیـ ـنه ام زد و داد زد- تو عشق منی شیرفهمه؟
    مات موندم...
    بلند زد زیر خنده و بغـ ـلم کرد...
    لرزیدم... قلـ ـبم وایساده بود-عقاب دیوونه!
    محکم تو بغـ ـلش فشارم داد-دیوونه ی تو هستم...
    از بغـ ـلش بیرون اومدم-ترسوندیم!
    خندید-خواستم تنوع بدم بهت!!!
    لبخند کمـ ـرنگی زدم... اشکی که گوشه ی چشمم جا خوش کرده بود رو با نوک انگشت گرفتم و گفتم- انگار مدلت اینطوریه که قبل از هر سفر به من یه شوک سکته ای بدی!!
    بلندتر خندید... یه دور تو بغـ ـلش چرخوندتم و محکم بـ ـوسیدتم- دوست دارم... مال خودمی...
    هیچی نگفتم... این ابراز احساسات واقعا عجیب و غریب بود...
    عقاب تند تند حرف میزد-تا غذا رو گرم کنی یه دوش گرفتم اومدم!
    به طرف اتاق رفت...
    بلند گفتم- دیر کردی چرا؟
    صداش از توی اتاق میومد-یه کاری بود باید جمعش میکردم...
    توی درگاه اتاق وایسادم –برات لباس آماده کردم...
    ابروهام رو بالا فرستادم- فقط زود باش دیر نشه...
    باشه اش رو شنیدم... خواستم برم سمت آشپزخونه که یهو یاد قرارم با رویا افتادم...
    بلند گفتم- عقاب شام خونه ی رویا ایناییم!
    نگاهم کرد ... یه تای ابروش رو بالا داد و خندید- دهن لقی کردی؟
    خندیدم-مجبور شدم!
    عقابم خندید... حوله رو روی دوشش انداخت –میدونستم طاقت نمیاری و بهش میگی!!
    و وارد حموم شد...
    خواست در رو ببنده که گفتم- زود اومدیا!
    چشمک زد- به جای حرف زدن بذار برم حموم زود تر میام!
    در رو بست و من وارد آشپزخونه شدم... قلـ ـبم هنوز تند میزد!! حس خوبی به این دیوونه بازیای یهوییش نداشتم!! مخصوصا حالا که یه طوفان عظیم رو پشت سر گذاشته بودیم!!
    عقاب پنج قیقه ای دوش گرفت و با حوله اومد تو آشپزخونه... اینقدر گرسنه بود که بی هیچ حرفی به سمت غذا شیرجه بزنه و تند تند مشغول بلعیدنش بشه... لبخند زدم...
    با دهن تقریبا پر گفت-مگه دیرمون نشده؟ بخور دیگه...
    و با چشمک اضافه کرد- چقدر ابروهات خوشگل شدن... کوتاه بهت میاد!
    خندیدم... همیشه درباره ی مدل ابروم نظر میداد... یه قاشق بردم سمت دهنم و عقاب باز گفت- مثل اون دفعه ای چشمات رو خوشگل کن واسه من، دوس دارم... زیر نور آباژور یه مدل خاصی میشی...
    نگاش کردم... کم پیش میومد اینطوری حرف بزنه...
    زد نوک بینیم و گفت-چرا اینطوری نگام میکنی؟ دهنت چرا بازه... خب دارم نظریه صادر میکنم ای بابا!!!
    سرم رو زیر انداختم... عقاب ادامه داد- ولی میخوای بری سر کار چشمات رو اونطوری نکن... فقط تو خونه... خوشم نمیاد چشمات رو وقتی خمـ ـاره مردا ببینن...
    یه قاشق غذا تو دهنش گذاشت و با دهن بسته گفت- باشه؟
    سرم رو آروم تکون دادم...
    عقاب برام بـ ـوس فرستاد و بلند شد...- دستت درد نکنه غذا عالی بود... کمکت کنم؟
    منم بلند شدم از پشت میز و آروم گفتم-نه برو حاضر شو خودم جمع میکنم..
    لبخند زد... چند ثانیه تو بغـ ـلش نگهم داشت و رفت تو اتاق... همزمان که ظرفارو میشستم از ذهنم رد شد- عقاب گاهی عجیب و غریب میشه!!
    یه نفس عمیق کشیدم –ولی تو اوج عجیب و غریب بودنم یه حس خاص بهش دارم... یه حس فرای از دوست داشتن... یه حس که بهم احساسات خوب رو منتقل میکنه!!
    آماده شدنش زیاد طول نکشید.. مانتوم رو پوشیدم... شالم رو روی سرم مرتب کردم... آخرین نگاه رو به چمدون انداختم و زیپش رو بستم...
    عقاب چمدون رو برداشت، کیفم رو روی دوشم انداختم....
    عقاب تند تند یاد آوری میکرد-شارژر، لباس، ریش تراش، شناسنامه، کارت بانک، سکه... همه رو برداشتی؟
    سرم رو نرم تکون دادم...
    -ادکلن منم برداشتی؟
    باز سرم رو تکون دادم...
    شیطون نگام کرد- لباس خواب برداشتی؟ اون مشکی نقره ای رو حتما بردار...
    چشم غره ای بهش رفتم... بلند خندید...
    از جیب عقب شلوارش یه اسکانس بیرون آورد... دور سرم چرخوند و توی صندوق صدقات انداخت و از خونه بیرون زدیم...
    توی راه پله عقاب گفت-کفشامون رو برداشتی؟
    خندیدم-آره بابا از صبح بیست بار چک کردم،برداشتم!
    عقاب هم خندون گفت- آخرشم یه چیز جا گذاشتیم، بر اساس تجربه میگم!!
    پله هارو پایین رفت و من دنبالش گفتم- از بس دیر اومدی همه چیز رو بیست بار چک کردم... شیر گاز رو بستم، آشغالارو بردم پایین... یادت نرفته که اینا وظیفه ی توئه؟
    خندید... چمدون رو توی صندوق عقب گذاشت و همینطور که پشت فرمون مینشست گفت- حالا یه بار این اتفاق افتاده، طوری حرف میزنی انگار آپولو هوا کردی!
    اخم ساختگی ای به صورتش پاشیدم –کمتر از آپولو هوا کردنم نبودا!! هرچی باشه این وظیفه ی مرد خونه ست!!!
    عقاب خندید و سکوت کرد! منم لبخند به لب کنارش نشستم و عقاب به سمت فرودگاه روند....



    خستگی از چهره اش میبارید... همینکه روی صندلی نشست بهم گفت- اجازه هست بخوابم؟ تا توی مهمونی سرحال باشم؟
    لبخند زدم... آروم گفتم- آره بخواب...
    مهربون نگام کرد- ناراحت نمیشی؟؟؟ نخوای بعدش برام قیافه بگیری که باید باهام حرف میزدی و اینا!
    اخم کردم- کی ناراحت شدم؟ حرفا میزنیا! بخواب...
    و از ذهنم گذشت، کی گفته بودم که چرا خوابیدی باید بیدار بمونی با من حرف بزنی؟ عقاب بعضی وقتا حرفای عجیب و غریبی میزد، اوممم خب شاید من گاهی اینطور حرفایی زده بودم...
    به ذهنم فشار آوردم... یادم نمیومد وقت خستگی ازش درخواستی کرده باشم....
    لـ ـبم رو تر کردم و برگشتم سمتش... میخواستم ازش بپرسم کی این مدل رفتار ازم سر زده که با چشمای بسته اش مواجه شدم...
    نگاه از صورتش گرفتم... مشخص بود خیلی خسته ست... سکوت کردم و زل زدم به بیرون ... هنوز ده دقیقه به پرواز بود... ذهنم پر کشید به روزی که عقاب از ایران رفت... یهویی، بی مقدمه، ناگهانی....
    یهو شدم دیدار همون روز... همون شب... دیداری که بغض کرده بود... عیدی پیش پیش عقاب... چقدر حال اون روزام بد بود... چقدر دلتنگ بودم....
    حالا کنارم بود... نگاهش کردم... چشماش رو بسته بود...
    دستم رو روی دستش گذاشتم...
    دستم رو فشار داد... لای پلکش رو باز کرد و آروم گفت- جونم دیدارم...
    خندیدم... سرم رو به بازوش تکیه دادم... با دست آزادش گونه ام رو نـ ـوازش کرد و من فکر کردم، وقتی داشت از ایران میرفت به این فکر میکردم یه روزی اینقدر بهش نزدیک باشم؟
    وقتی لب ساحل برای حرص دادن پوریا آویزون بازوش شدم فکر میکردم یه روزی سرم روی شونه اش جا خوش کنه؟
    بیشتر به فکر فرو رفتم... بعدها تو چه موقعیتی یاد امروز و این لحظه میفتادم؟ یاد الآن و حس خوبم تو این لحظه؟ چی باعث میشه که فکر کنم وقتی که تو هواپیما سرم روی شونه اش نشست فکر میکردم که... که چی ؟؟؟
    پوف نفسم رو بیرون دادم... فکر کردن زیادی هم خوب نبود... کنکاش زیادی خوب نبود...سبک و سنگین کردن کلمات اصلا خوب نبود...
    گوشیم لرزید... رویا بود... نوشته بود- خواست بپره اس بده...
    همون لحظه صدای مهماندار به گوشم رسید... از همه میخواست تا موبایلشون رو خاموش کنن...
    برای رویا نوشتم- همین الآن میپره!
    و رویا سریع نوشت- مدیر گروه بچه های مدیریتم تو پرواز شماست... محمد کلی التماسش کرده تا قبول کرده قراره بیاد عروسی ما... جیـــــــــــــغ!!!
    خندیدم... سرم از روی شونه ی عقاب بلند شد و با هیجان چشمم دنبال استاد کیانی گشت.... بلاخره رویا اینقدر درباره ی این آدم حرف زده بود تا انرژیای یه جوری اثر کرده بودن و با یکی از مدیریتیا داشت ازدواج میکرد!
    عقاب چشماش رو باز کرده بود... با تعجب رو به من که سرم رو میچرخوندم تا شاید کیانی رو پیدا کنم گفت- دنبال کی میگردی؟
    نگاهش کردم و گفتم- نخوابیدی هنوز؟
    عقاب اخم کمـ ـرنگی کرد و سوالش رو تکرار کرد- دنبال کسی میگردی؟
    سعی کردم به سوالش که بوی بدبینی میداد با لبخند جواب بدم...- یادته ترم اول درس مدیریت سازمان داشتیم؟
    سرش رو تکون داد- استادمون رو یادته؟
    عقاب فکری کرد-همون استاده که میلنگید!!
    خنده ام گرفت... دخترا همه اعتقاد داشتن استاد شدیدا خوشتیپ و با پرستیژیه و عقاب به عیبش توجه کرده بود!
    با خنده ی من عقابم پوزخندی زد-اسمش ملیجک بود نه؟
    خنده ام عمق گرفت- اتابک نه ملیجک!
    عقابم خندید- حالا داری دنبال همون میگردی؟
    سرم رو نرم تکون دادم... عقاب اضافه کرد- پس معلومه خیلی حواست پرته... تو فرودگاه دیدمش اتفاقا! داشتم فکر میکردم چقدر آشناست که تو گفتی یادم اومد... حالا چی شده که داری دنبالش میگردی؟
    آروم گفتم- داره میاد عروسی رویا!
    عقاب ابروهاش رو به نشونه ی تعجب بالا داد- چیکاره ی رویاست؟
    تند گفتم-شوهر رویا از بچه های ارشد مدیریته دیگه! با استاده شیشه!!
    عقاب بی تفاوت سرش رو تکون داد-آهان!
    و زود گفت-حالا تو چرا نیشت باز شده؟
    اخم کردم- خب چیه... هیجان زده شدم استادمون هم تو جشن هست!
    عقاب پوفی کشید- اتفاقا با یه دختره داره میاد! فکر کنم زنشه! مردک سن خر موسی رو داره رفته یه دختر بچه رو گرفته! دختره خیلی بچه بود... کم مونده بود یه عروسک رو هم بغـ ـل کنه بهش بگه آغو آغو!
    با دهن باز عقاب رو نگاه کردم- تو کی تونستی اینقدر اینارو دقیق برانداز کنی؟
    عقاب چشماش رو بست- وقتی رفتم کارت پرواز رو بگیرم پشت سرم بود... هی داشتم فکر میکردم چقدر این آدم آشناست یادم نمیومد... بعد دختره هم آویزونش بود هی داشت غر میزد به دلش... واسه همین بیشتر دقیق شدم ببینم چرا این مرده اینقدر آشناست... اصلا بیخیال... من خوابم میاد...
    یه چشمش رو باز کرد و ادامه داد- حالا خوبه استاده نمره ی خوبیم بهمون نداد که تو اینقدر از خبر حضورش سرخوشی!
    حس کردم زیادی داره حساسیت به خرج میده... پس آروم گفتم- افکار منفی رو از خودت دور کن نذار تو مغزت نفوذ کنن! قراره از این سفرمون لذت ببریم... خب؟
    عقاب دستم رو گرفتم و سرش رو نرم تکون داد...
    دیگه هیچی نگفتم... عقابم چشماش رو بست و خوابید و هواپیما اوج گرفت!
    رویا توی فرودگاه منتظرمون بود... نامزدش هم کنارش وایساده بود...
    لبخند زدم و بغـ ـلش کردم... محکم تو بغـ ـلش فشارم داد و گفت-اگه نمیومدی خودم میکشتمت!
    خندیدم... رویا بود دیگه!اینطوری ابراز احساسات نمیکرد جای تعجب داشت...
    عقاب با محمد دست داد و من هم باهاش احوالپرسی کردم... حالا که حضوری میدیدمش یه تصاویر گنگی ازش برام تداعی میشد... آشناتر میشد!
    هنوز احوالپرسیمون تموم نشده بود که رویا و محمد با عذر خواهی به سمت دیگه ای رفتن... رویا قبل از رفتنش بهم چشمک زد و من برگشتم... تشخیص دادن استاد کیانی سخت نبود... کنارشم دختر خوشگلی وایساده بود... مانتوی ساتن براق بژ که حاشیه ی مشکی ای داشت ... شالش هم عجیب به مانتوش میومد...
    نگاه خیره ام رو با لبخند جواب داد... نگاهم لیز خورد روی دستش که تو دستای استاد بود!
    با عقاب به سمتشون رفتیم و احوالپرسی کردیم!
    استاد لبخند زد- جمع بچه های حسابداری جمعه انگار!
    خندیدیم... دخترک هم خندید .... صورت گرد و سفیدش بدجور خواستنی بود... به نظر بیست ساله میومد... عقاب راست میگفت برای استاد کیانیِ سی و چند ساله بچه بود!!
    بعد از یه سری تعارفات معمول و حرفای معمولی به سمت در خروجی رفتیم... محمد استاد و همسرش رو به سمت ماشینش هدایت کرد.. خداحافظی کردیم و به سمت ماشین رویا رفتیم...
    رویا سوییچ ماشین رو به عقاب داد –شما رانندگی کنید لطفا !!
    عقاب خندید- میدونم حرف برای گفتن فراوون دارید ولی باور کنید من آدرس رو بلد نیستم!
    رویا دمغ گفت- من میگم بهتون!
    عقاب مودبانه اضافه کرد- شما رانندگی کنید دیدار کنارتون میشینه منم عقب ! قول میدم به حرفاتون گوش نکنم و راحت بتونید پچ پچ کنید!
    سه تایی خندیدیم! سوار ماشین شدیم و همین که رویا استارت زد گفت- وای زنش رو دیدی؟ چقدر بچه بود! محمد میگفت زنش بچه اس فکر نمیکردم تا این حد! ولی خوشگل بودا!
    یاد اصطلاحی که عقاب برای کیانی به کار برده بود افتادم و بلند خندیدم! صدای خنده ی عقاب رو هم از پشت سرم شنیدم!
    -آره خوشگل بود زنش!!
    و یادم افتاد که عقاب میگفت زنش باید عروسک بگیره دستش!ولی من تو رفتار دختره جز وقار چیزی ندیده بودم!!
    تا خونه ی رویا اینا به حرفای معمولی گذشت! رویا شدیدا هیجان زده بود که بلاخره تک تک اعضای فامیلش رو از نزدیک میبینم! خودمم شدیدا هیجان داشتم برای دیدن همه ی دخترا و پسرای فامیلشون! بس که رویا همه اش ازشون تعریف میکرد و خاطره های جور واجور ازشون داشت!



    میدونم طولانیه ولی از همه درخواست دارم که بخونن این قسمت رو!
    روزی که شروع کردم به نوشتن، همین آدمی بودم که الآنم... مطمئنم اینکه دورم شلوغ شد باعث نشد که من مغرور باشم... من هرچی که باشم، هر خصلتی که داشته باشم مغرور و بی درد نیستم!
    اینکه بخشی از وقتم رو اختصاص میدم به نوشتن،فقط و فقط به صرف علاقه ست نه چیز دیگه... نه مطرح بودن برام مهمه نه این نوشتن برام سود و حاصلی داره، نتیجه اش چند ساعت سرگرمیه همین!
    توی این دوره زمونه ای که همه مون دلمون از یه جایی پره، سعی کردم خاطرات کوچیک ولی قشنگم رو با شماها در میون بذارم تا برای ثانیه ای هم که شده لبخند بزنید...
    خدا شاهده نه قصدم فخر فروشی بوده، نه خودبرتر بینی نه هیچ چیز دیگه ای... من فقط خواستم تو گیر و دار تلخی نوشته هام، لبخند از روی لباتون رد شه تا من دردی روی دردایی که مطمئنم همه تون دارید نباشم!
    من بی درد نیستم... درد رو با رگ و پوستم تجربه کردم... دردایی رو که شاید یه روزی در قالب نوشته هام آوردمشون... ولی تا اون روز که اینقدر شجاع باشم که بنویسم خیلی فاصله ست..
    فقط محض رفع ابهام بگم که منی که محکوم شدم به مرفه بی درد بودن، حداقل تا پنج سال دیگه نمیتونم به یه جفت تایر نو برای ابوقراضه ی فعلیم فکر کنم، چه برسه به اسپورتیج و این حرفا..
    روزی که اینجا شروع کردم به نوشتن، فکرشم نمیکردم یه وقتی برسه که اینقدر زیاد بشن کسایی که بهم محبت دارن که من به راحتی نتونم رگ اتصالم رو با این سایت قطع کنم..ممنون از همه ی حمایتا و دلگرمیاتون... تا شما هستید و دلگرمی میدید منم هستم و مینویسم... چه 1183 تا خواننده باشه، چه یکی!!
    __________________________________________________ ______ _____________________



    خونواده ی رویا گرم و صمیمی ازمون استقبال کردن... مادرش صمیمی منو تو بغـ ـل گرفت و خوش آمد گفت...
    فکر میکردم قرار گرفتن تو یه جو غریبه سخت باشه ولی اینقدر همه مهربون و صمیمی بودن که فراموش کردم اولین باره که باهاشون رو به رو میشم...
    عقاب تو جمع برادر و شوهرخواهر و پدر رویا سرش گرم بود و من بین خواهر و زن داداشش...
    لهجه ی جالبشون باعث میشد ،صحبت کردن باهاشون برام جالب باشه... خواهر رویا یه دختر سه ساله به اسم ستایش داشت و برادرش یه پسر چهارساله به اسم عماد... دوتا وروجک واقعی که همه اش در حال دعوا و بازی و جیغ کشیدن بودن و حسابی خونه رو شلوغ میکردن...
    دیدن محیط دوستانه ی خونه ی پدری رویا باعث شد ناخودآگاه بغض کنم...
    اختیار دلم دست خودم نبود که بهش بفهمونم الآن وقت بغض کردن نیست... وقت حسرت خوردن نیست... وقت خیلی چیزا نیست...
    وقت این نیست که دلم یه جو اینطوری رو بخواد... یه پسر مثل عماد که منو عمه صدا بزنه... یکی مثل ستایش که خاله خطابم کنه... یه خواهر مثل راحیل که برای جشن عروسیم هیجان به خرج بده... یه زن داداش مثل ناهید که از آرایشگاه و دردسرای بچه داری بگه! اصلا... خواهر و خواهرزاده و برادرزاده نمیخواستم! دلم جو آروم خونواده ام رو میخواست... مطمئنا وقتی داریوش آزاد میشد هم نمیتونستیم اینطور صمیمی کنار هم قرار بگیریم... دیگه هیچی مثل سابق نبود...
    بعد از شام تا نزدیکای دوی شب تو جمع خونوادگیشون بودیم و بعد برادرش مارو رسوند هتل...
    کلی هم قسممون داد کاری داشتیم جایی خواستیم بریم بهش بگیم بیاد برسونتمون و رفت!
    خسته روی مبلای لابی ولو شدم تا عقاب کلید رو بگیره...
    چند دقیقه بعد لبخند زد و به سمتم اومد، چمدون رو از جلوی پام برداشت و گفت- بریم...
    بلند شدم... شدیدا خسته و خواب آلود بودم... دنبالش راه افتادم و سوار آسناسور شدیم...
    با لبخند زد بهم... خسته و کوفته گفتم- لبخند ژکوند میزنی! به چی داری فکر میکنی؟
    خندید...
    همزمان که از آسانسور بیرون میرفتیم گفت- به چیزای خوب!
    دنبالش راه افتادم... عقاب در اتاق رو باز کرد و وارد شد... دنبالش وارد اتاق شدم... اتاق قشنگ و دنجی به نظر میرسید...
    سرکی به همه جا کشیدم و گفتم- به چه چیزایی؟
    و روی تخـ ـت نرم فرود اومدم... عقاب رو به روم وایساد... زل زد تو صورتم و لبخند زد...
    مات نگاهش کردم... از توی جیب کتش یه جعبه ی قشنگ بیرون آورد و جلوم زانو زد و بازش کرد....
    خیره شدم به سرویس طلایی که رو به روم بود... ظریف و قشنگ...
    بهت زده عقاب رو نگاه کردم... از همون چیزایی بود که دوست داشتم...
    جعبه رو روی پام گذاشت و با مهربونی گفت- دوسش داری؟
    نگاه متعجبم رو دوختم به صورتش...- خیلی عالیه... به چه مناسبت؟
    عقاب دستم رو بـ ـوسید و گفت- به مناسبت اینکه خیلی خیلی دوست دارم!
    نگاهش کردم... چشمای مشکیش میدرخشیدن... زمزمه کرد- تا سه ماه دیگه وام خونه تموم میشه... دست و بالم که از هم باز بشه بهترش رو برات میخرم... ببخشید که کمه...کوچیکه...
    بغض کردم... دستم رو روی لبش گذاشتم و گفتم-هیس! عقاب... همین عالیه... فوق العاده ست... دستت درد نکنه...
    روی زانوهاش بلند شد... پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید... –بذار بندازمش به گردنت... فکر کنم انگشترش یه ریزه بزرگ باشه واسه انگشتت.. فردا میبرم برات کوچیکش کنن...
    شالم رو برداشت و با آرامش قفل گردنبند و دستبند رو بست... گوشواره رو توی گوشم نشوند ... انگشتر به انگشت دستم راستم فرستاد...
    لبخند زد... رنگ طلاییش خیلی تو ذوق نبود... یه طلایی قشنگ بود... لبخند زدم و باز تشکر کردم...
    عقاب مهربون گفت- با لباستم حسابی سته!!
    بلند خندیدم... عقاب هم خندید .... بلند شدم... زل زدم به آینه ی توی اتاق و با دقت از نظر گذروندمش...
    قشنگ بود... بهم میومد... چرخیدم سمت عقاب و خندون گفتم- در اینکه خوش پسندی که شکی نیست! اگه نبودی که من و انتخاب نمیکردی! ولی تو خرید طلا هم استعدادت خاصه!
    خندید... به سمتم اومد... از پشت سر بغـ ـلم کرد... از توی آینه بهش خیره شدم... زمزمه کرد-من خیلی اذیتت کردم دیدار... منو میبخشی؟
    پلک زدم-بیا درباره ی یه چیز دیگه حرف بزنیم... یا اصلا بیا بخوابیم!
    مات نگاهم کرد..- این یعنی هنوز دلخوری... فراموش نکردی... من بغض نگاهت رو میفهمم دیدار...
    چرخیدم سمتش... سرم رو توی سیـ ـنه اش قایم کردم- بیخیال عقاب... من مطمئنم اگه یادآوریش نکنم فراموشم میشه! باشه؟
    نفسش رو لای موهام خالی کرد... سرم رو بـ ـوسید... چشمام رو بستم و حـ ـلقه ی دستام رو به دورش تنگ تر کردم... محکم تر بغـ ـلم کرد...
    زمزمه کردم-دیروقته ... بخوابیم...
    از بغـ ـلش بیرون اومدم... به طرف چمدون رفتم... لباسامون رو آویزون کردم و لباسم رو عوض کردم... عقاب هم لباس راحتی پوشید...
    مسواک زدیم و بعد دراز کشیدیم... هردومون کلافه بودیم... طول کشید تا خواب رفتیم...



    با شنیدن صدای الله اکبر عقاب چشمام رو باز کردم... همه جا رو تار میدیدم...
    غلتیدم... چشمام رو فشار دادم... داشت حمد رو میخوند...
    اذان شده بود... باید بلند میشدم... ولی بدنم اصلا حس نداشت... چشمام رو بستم.... باز داشتم تو عالم بی خبری غرق میشدم... عقاب داشت ذکر رکوع رو میگفت...
    با هزار بدبختی چشمام رو باز کردم و از جا بلند شدم...
    به طرف دستشویی راه افتادم... حس میکردم حالم اصلا خوب نیست... ته دلم انگار یه چیزی جدا شده بود... اصلا نمیفهمیدم چه مشکلی دارم...
    وضو گرفتم... نگاه از صورت رنگ پریده ام گرفتم ،صورت بی حس و حال که دیدن نداشت...
    روی تخـ ـت نشستم... عقاب داشت تسبیحات حضرت زهرا رو زمزمه میکرد...
    آروم و خش دار گفتم-قبول باشه؟
    چرخید سمتم... توی تاریکی هم میتونستم برق چشماش رو ببینم- خدا قبول کنه!
    بلند شد... از توی چمدون چادر نمازم رو برداشت و دستم داد...
    گرفتمش و بلند شدم...
    پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید... نفس عمیق کشیدم و خواستم قامت ببندم که آروم گفت- با من قهری؟
    هوف نفسم رو بیرون فرستادم... محکم گفتم-نه!
    -پس چرا اینقدر سردی؟
    لـ ـبم رو تر کردم... چرخیدم سمتش و آروم درست مثل خودش زمزمه کردم- حرفا میزنیا... آدم خوابالو همینه دیگه...
    پوفی کشید... برگشتم و الله اکبر رو زمزمه کردم....
    قامت بستم و همه ی حواسم پیش عقاب بود... عقابی که توی تاریکی هم میفهمید دلخورم...
    رکوع رفتم و فکر کردم-نماز میخونم ولی فکر جای دیگه ست...
    سمع الله گفتم و از ذهنم رد شد، خدا میشنید... دروغای منم میشنید!!! دروغگو بودم... ولی دروغگوی خوبی نبودم... بازیگر خوبی نبودم... شاید اینطوری بهم تخفیف میداد!!!
    نمازم تموم شد... سلام دادم... چه نماز باحالی خونده بودم!!! چقدر حواسم جمع بود...
    جانماز رو تا زدم... چادرم رو از سرم برداشتم و برگشتم سمت تخـ ـت... عقاب هنوز لبه ی تخـ ـت نشسته بود...
    چادر رو جانماز رو روی پاتخـ ـتی گذاشتم...
    دستم رو گرفت... دستاش داغ بودن... لبخند کم جونی زد- سرم درد میکنه!
    خیره خیره نگاهش کردم...
    آروم ادامه داد- با فاصله که ازم میخوابی دلم میگیره... سرم میشه یه کوه درد... قلـ ـبم میخواد منفجر شه... اینکاررو نکن دیدار... اینقدر با من تلخ و سرد نباش...
    روی پاش نشستم... بی اراده سرش رو به بغـ ـل گرفتم... روی موهاش رو بـ ـوسیدم... کمـ ـرم و نـ ـوازش کرد...
    -کی گفته من سردم... تلخم... من فقط یه کم حواسم نیست!
    این دیگه دروغ نبود... مطمئن بودم دروغ نیست...
    سرش رو از سیـ ـنه ام جدا کرد... نگام کرد- مطمئنی؟
    سرم رو نرم تکون دادم...
    زمزمه کرد-کاش تموم میشدن کدروتا....
    آروم گفتم- تموم شدن!! تموم شدن...گذشته ها گذشته!
    عقاب محکم گفت- وقتی هنوز توی گذشته غرقی... وقتی هنوز یادآوریش اخم میشونه ی بین ابروهات یعنی نگذشته! یعنی هنوز تو یه بخش از ذهنت جریان داره.... تو یه بخش از ذهنت میجوشه!
    آب دهنم رو قورت دادم... حس کردم گلوم میسوزه... میسوخت از همه ی حرفایی که میخواستم بزنم و تلخ فرو خورده بودمشون...
    میخواستم بگم من هنوز به تو مطمئن نیستم.... به انگیزه ی کارات مطمئن نیستم... به محبتات مطمئن نیستم... به حذف هدی از زندگیت، از زندگیمون مطمئن نیستم... حواس پرتی من از مطمئن نبودنه!! ولی... ولی مثل همیشه سکوت کردم... درد بدی بود... اینکه پر باشی از گفتن ولی بترسی که حرف بزنی... از کی و چی رو نمیدونم! ولی من میترسیدم! میترسیدم که حرف بزنم و باز طوفان به راه بیفته... من و عقاب رو به کام یه گردباد بکشه و باز من فکر کنم... کاش سکوت کرده بودم!!!
    -دیدار حرف بزن!!
    احمقانه گفتم-چی بگم؟
    زل زد توی چشمام رو گفت- هرچی که تو سرته... من ور ور مغزت رو میشنوم!! داره قل قل میکنه! بگو... بگو تا راحت شی...
    نگاهش کردم... محکم گفتم- چه تضمینی هست که باز یه فتنه نشن حرفام وسط زندگیمون؟
    عقاب پلک زد-تو کی حرف زدی و من محکومت کردم؟
    فکر کردم! هیچ وقت...
    یه نفس عمیق کشیدم... آروم گفتم-دراز بکشیم... میگم!
    دراز کشیدیم... سرم رو روی بازوش گذاشتم و آروم گفتم- من دوست دارم... خیلی وقته که دوست دارم... از همون شب لب ساحل... همون شبی که بهت تکیه کردم... یا نه قبل تر از اون... همون وقتی که پام سوخت و تو اومدی کمکم... من دوست داشتم ولی تو همیشه یه جور خاص بودی... میخواستم بهت نزدیک شم ولی نمیذاشتی... دروغ چرا اوایل فکر میکردم تو عاشقم میشی و بعد من کاری میکنم که دچار شکست عشقی شی... اما... دیدم اینی که داره تو منجلاب دوست داشتن فرو میره خودمم... میدونی... من از عشق و عاشقی بدم میومد... هنوزم بدم میاد! این دوست داشتن چیه که آدم رو اینقدر اسیر میکنه... گره و غل و زنجیر میندازه به دست و پا و تو میشی یه برده....
    سکوت کردم....عقاب دست کشید به موهام...-خب؟
    یه نفس گرفتم و ادامه دادم- رابطه مون داشت باهم خوب میشد... حداقل اینکه مثل سگ و گربه دست و پای هم رو نمیجویدیم... همین برام کلی ارزش داشت... ولی هروقت میومدم سمتت ردم میکردی... هربار که میخواستم با دوستام برم بیرون بهت پیشنهاد میدادم تو بهونه میاوردی... برخوردات طوری بود که حس میکردم تو من رو دوست نداری... ولی مطمئن بودم که من دوست دارم... ولی فرصت ابراز احساسات پیدا نکردم... اون شبی که دعوتمون کردی رستوران، آخرین شبی که ایران بودی... یادته داشتم گریه میکردم، پای تلفن بهت گفتم دلم گرفته و تو گفتی بریم بیرون... فکر میکردم قراره اونشب بهت اعتراف کنم که دوست دارم ولی تو گفتی داری میری... بدون هیچ توضیحی! داری میری... درست رو ول میکنی و میری... خواهر تازه عروست رو ولی میکنی و میری... مادر داغدارت رو ول میکنی و میری... منی رو که تازه داشتم با احساساتم کنار میومدم رو ولی میکنی و میری... همین! میخوای پیشرفت کنی، انگار راه پیشرفتت رو تو ایران بسته بودن... رفتی و من از همیشه بیشتر از این عشق بدم اومد! عشقی که باعث میشد شب تا صبح اشک بریزم... از تو متنفر میشدم و این تنفر باعث میشد بیشتر عاشقت باشم....
    خندیدم-میدونم مسخره ست... عشق اول تا آخرش مسخره ست... من عاشق تویی بودم که من رو لایق ندونستی که یه توضیح خشک و خالی بدی! فقط گفتی که بهم اطمینان داری و میدونی که احمقانه تصمیم نمیگیرم!!
    اشک از چشمام چکید-کاش بهم اعتماد نداشتی!! من برای اینکه ثابت کنم معادلات تو اشتباهن، برای اینکه دل شکسته ام رو بند بزنم به امیرحسین جواب مثبت دادم... امیرحسینی که لایق بهترینا بود... ولی اونم احمق بود و عاشق... فکر میکرد هرکی که شبیه سیب گلش باشه میشه همه ی زندگیش! نمیفهمید آدم باید یکی رو انتخاب کنه که حداقل مثل من نباشه! تو هر لحظه فکرش پیش یکی دیگه نباشه!! ولی خب... میدونی... به خودم حق میدادم گاهی! امیرحسین و من مثل هم بودیم... اون من رو به سیب گل میدید و من اون رو عقاب ! با این تفاوت که من میدونستم ته دل اون چه خبره ولی اون نمیدونست!!
    احساس خفگی کردم... نشستم... عقاب هم نشست... از روی پاتخـ ـتی دستمال برداشت و به دستم داد تا اشکام رو پاک کنم...
    تلخ ادامه دادم- باهاش سرد بودم... تلخ تلخ... ولی هیچوقت به روم نمیاورد... فقط محبت میکرد و محبت و من رو بیشتر از قبل شرمنده میکرد... اینارو نمیگم که به هم بریزی یا فکر کنی دارم تعریفش رو میکنم، میگم که بدونی بین ما چی بوده.... امیرحسین و من ، مثل دوتا دوست بودیم... احساس من به اون هیچ فرقی با احساسم به رویا نداشت... میفهمی؟؟؟ نزدیکی ما فقط در حد دست دادن بود... دو سال و نیم نامزدش بودم... ولی از حد خودش تجـ ـاوز نکرد... یه حرکت اشتباه نکرد.. زیاد فرصت خطا رفتن داشت ولی همیشه حریمارو حفظ کرد... شاید چون این حریمها زیادی حفظ شده بودن اینقدر راحت قبول کرد کنار بره...
    برگشتم سمت عقاب... ساکت داشت نگام میکرد...
    لـ ـبم رو تر کردم- پیشنهاد تو عجیب بود... انتظار هرچیزی رو داشتم جز این... شاید اگر احساس دین نسبت به امیرحسین نبود خوشحالم میشدم از این پیشنهاد... ولی همه ی ترسم از اون بود... از اینکه برگرده به شرایط قبلیش... ولی اون... گفت میفهمه، درک میکنه، به من حق میده که برای جون برادرم تلاش کنم و رفت... یهویی رفت.... مثل اومدنش... مثل اولین ملاقاتمون...
    عقاب پلک زد... ترسیدم عصبانی شده باشه ولی دستم رو گرفت و گفت- بگو...
    سرم رو روی پاش گذاشتم... ادامه دادم- روز اول گفتی میخوای کنیزت باشم... ولی بعدش برخوردات... رفتارت توی سفر... همه برام عجیب بودن... گفتی بهم وفاداری.. قسم خوردی اما بعد چی شد... من حتی نفهمیدم از کی پای هدی باز شد به زندگیمون...اصلا چرا اومد... اگر قرار بود اون باشه چرا من رو وارد این بازی کردی... داریوش رو قصاص میکردی ، تو میرفتی پی زندگیت با هرکی که میخواستی ماهم یه مدت برامون سخت بود، بعد کنار میومدیم... هروقت یادش میفتادیم درد میکشیدیم ولی ....
    زل زدم تو چشمای عقاب-من فقط میخوام بدونم، تو میخوای از من انتقام بگیری و من کنیزتم، یا عشقت و زندگیت و همه کست و همه ی حرفایی که تو گوشم زمزمه میکنی... این حد و مرزارو برای من تعریف کن عقاب... بگو من دقیقا چه نقشی دارم ... من از این بلاتکلیفی خسته شدم... میفهمی؟
    هوفی کشید... سرش رو آورد نزدیک سرم... آروم گفت- تو همه کسمی... عشقمی... وجودمی...
    -پس...
    دست گذاشت روی لـ ـبم و آروم گفت- قبول دارم اشتباه کردم... من فکر میکردم با اذیت کردن تو آروم میشم... ولی... خودم بیشتر از تو زجر میکشم... من اشتباه رفتم... اشتباه کردم... خطا کردم...
    زل زد تو چشمام و گفت-غلط کردم رو برای همین وقتا گذاشتن دیگه... غلط کردم... خریت کردم... حماقت کردم... منو ببخش!




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #32


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.98
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    همین! غلط کردم... جواب یه ساعت حرف زدن من همین یه جمله بود! ولی خب... دروغ چرا یه ریزه دلم رو آروم کرد... حداقل حس کردم خیلی از مرزا واضح شدن...
    عقاب کشیدتم تو بغـ ـلش و دراز کشید... سرم رو روی بازوش جا به جا کردم... هوا داشت روشن میشد...
    زمزمه کرد-منو میبخشی؟
    آروم جواب دادم- من خیلی وقته بخشیدم... فقط نمیتونم فراموش کنم!!
    محکم تو بغـ ـلش فشارم داد... حس کردم صداش بغض داره- چیکار کنم فراموش کنی؟
    هوفی کشیدم... خودم هم شک داشتم اما زمزمه کردم- صبر!
    خندید- سخت ترین تجویزیه که همه میکنن!!
    منم خندیدم... چقدر راحت به هم میگفتیم صبر کن و خودمون... هِـــــی!
    چشمام رو بستم... آروم بودم... حداقل توی دلم برای چند لحظه غوغایی نبود...
    عقاب روی موهام رو بـ ـوسید... چشمام رو بیشتر روی هم فشار دادم و زود خواب رفتم....
    اینبار با زنگ موبایل عقاب بیدار شدیم... شوکه روی تخـ ـت نشسته بود و دنبال گوشیش میگشت... پیداش کرد و با صدای گرفته گفت- از کارگاهه...
    و بدون اینکه جواب بده دوباره ی روی تخـ ـت دراز کشید...
    غر زد- اینقدر بهشون گفتم به من زنگ نزنید میخوام استراحت کنم....
    لـ ـبم رو تر کردم-شاید کار واجب داشته باشن!
    عقاب هوف نفسش رو بیرون داد و با بد خلقی جواب داد- الو؟
    صدای مرد پشت خط رو شنیدم...
    عقاب بدعنق بدون سلام گفت- نه تعمیر نمیشد ، بُردش مشکل داره... گذاشتم با یکی دیگه امتحان کنم...
    دست کشید به صورتش و گفت- خب از فرهاد بپرس... من نمیدونم کدوم رو میگی؟؟
    چشمام رو بستم... عقاب با بدخلقی خدافظی کرد و عصبی گوشیش رو سایلنت کرد- هی گفتم زنگ نزنید ... حرف حالیشون نیست انگار....
    چرخیدم سمتش... بد اخلاقی بهش نمیومد... سعی کردم حالا که اون بد عنقه ، من سرحال جلوه کنم- سلام بد اخلاق!
    خندید- سلام به روی ماهت...
    دست کشیدم روی صورتش... چقدر احساس سبکی میکردم... یعنی واقعا من همه ی حرفام رو زده بودم یا خواب بود همه اش؟؟؟
    دستش رو روی دستم گذاشت- خواب بسه... بریم بیرون... هوم؟
    سرم رو آروم تکون دادم... خندون گفت- پس حاضر شو ...
    خودش هم از روی تخـ ـت بلند شد.... آروم ،با صدای خواب آلود گفتم-کجا بریم؟
    عقاب سرحال گفت- بریم جاهای دیدنی و تفریحیش... چندتا بروشور جالب تو لابی بود... پاشو...
    از جا بلند شدم... عقاب دست و صورتش رو شسته بود و داشت لباس میپوشید... به قدمام سرعت دادم... صورتم رو شستم...
    دست کشیدم روی ابروهام... عقاب ازشون تعریف کرده بود...
    لـ ـبم رو تر کردم... برخلاف انتظارم از حرفام دلخور نشده بود... سرحال بود... منطقی برخورد کرده بود!! عقابی که به خاطر خطای یکی دیگه داشت منو جازات میکرد، عقابی که از دید من منطق حالیش نبود، با حرفای منطقی رو به رو شده بود!! و این یعنی قرار نیست هیچوقت معادلات من درست از آب در بیان! این یعنی خیلی زمان میبره تا عقاب رو بشناسم... این یعنی خیلی چیزا! خیلی!
    -دیر شد دیدار...
    نگاه از صورت خیسم گرفتم... حالا دیگه خودمم نگاه میکردم یاد عقاب میفتادم! عقابی که نزدیکم بود... می شد از دستش رنجید دلخور بود، اما! من دیگه نمیتونستم!! به طرز خیلی عجیبی بهش حق میدادم و اینکه محق میدونستمش،آزار دهنده بود، ولی من براش توجیهی نداشتم!!!
    از دستشویی بیرون اومدم... زل زدم به مانتو و شلوار و شالی که روی تخـ ـت بودن و عقاب برای من آماده کرده بود...
    لبخند زدم... انگار قرار نبود همیشه من برای اون لباس انتخاب کنم!
    جواب لبخندم رو با یه چشمک داد و من سریع حاضر شدم... لباس پوشیدم...
    خواستم آرایش کنم که دستم رو کشید و زمزمه کرد- من اینطوری بیشتر دوست دارم! چهره ات ناب تره!!
    دستم رو توی دستش فشار داد و من همراهش از اتاق بیرون رفتم... تازه یادم اومد که میگفت دوست نداره کسی چشمام رو خمـ ـار ببینه!
    صبحانه رو توی سکوت خوردیم و عقاب بعد از صحبت با چندتا از کارمندای پذیرش هتل، آژانس گرفت و راهی ماهان شدیم... برای دیدن باغ شاهزاده هیجان داشتم... مخصوصا بعد از تعریفهای راننده...
    رسیدیم ماهان... عقاب حسابی با راننده دوست شده بود... راننده اول مارو برد آرامگاه شاه نعمت الله ولی و بعد از یه دیدنی کوتاه راهی باغ شاهزاده که راننده اصرار داشت باغ شازده ست،شدیم...
    دیدن سر سبزی باغ از دور وسط کویر به هیجانم دامن میزد... عقاب دوربین رو دست راننده داد تا ازمون عکس بگیره خودش به طرف باجه ی بلیط فروشی رفت...
    مطمئن بودم یه گردش حسابی در انتظارمه، البته اگر بازم محاسباتم اشتباه از آب در نمیومدن!!!راننده که حالا بهش آقای قادری میگفتیم حسابی با باغ شاهزاده آشنا بود و به گفته ی خودش ماهانی بود و تمام مدت مثل یه لیدر خوب برامون درباره ی بنا و عمارت توضیح میداد... از من و عقاب عکس میگرفت و یه همراه حسابی بود...
    همه جارو گشتیم و وقت نهار، برخلاف همه ی اصرار های عقاب قبول نکرد باهامون باشه و گفت میره تا به مادرش سر بزنه و ما هروقت خواستیم برگردیم کرمان کافیه بهش زنگ بزنیم...
    با عقاب دست داد و با من هم خداحافظی کرد و رفت...
    عقاب با لبخند نگام کرد و گفت- بریم نهار؟
    لبخند زدم- بریم!
    عقاب مهربون گونه ام رو نـ ـوازش کرد-بهت خوش میگذره؟
    سرم رو تکون دادم... دستش رو فشار دادم و محکم گفتم-کنار تو خیلی خوش میگذره!
    تو نگاهم خیره شد... انگار میخواست صداقت کلامم رو از توی نگاهم کشف کنه! یعنی عقابم بلند بود نگاهم رو بخونه؟ اگه بلد بود پس چرا نفهمیده بود من عاشقشم و فکر میکرد هدی.... ذهنم رو محکم بستم... من تو این شرایط، وسط اینهمه حس و حال خوب حق فکر کردن به چیزای بد رو نداشتم... گذشته بود... من نباید مرورش میکردم...
    عقاب خندید... انگار مطمئن بود از ته دل اون حرفارو زدم... زمزمه کرد- منم کنار تو خوشم! خیلی!!
    دستم رو فشار داد... دستش رو محکم گرفتم و باهم به طرف سفره خونه ی سنتی ای که بخشی از باغ بود رفتیم... نه انگار اینبار محساباتم درست از آب در اومده بودن! حسابی داشت خوش میگذشت.
    ______________________________________--


    نهار رو با کلی خنده و میون شوخیای عقاب خوردیم... بعد از نهار یکم توی باغ قدم زدیم، حرفای قشنگ قشنگ زدیم... خندیدیم... سلفی عکس گرفتیم ...
    رویا تماس گرفت و حالم رو پرسید.... دلم هوای مامانم رو کرده بود ولی میترسیدم جلوی عقاب حرفی بزنم... میترسیدم حال و هوای خوبمون رو بهم بریزم با این حرفام... هرچند عقاب موضعش رو درباره ی مامان اینا مشخص نکرده بود، اما ته دلم شور میزد، با اینکه بعید میدونستم بخواد مانعم بشه باهاشون تماس بگیرم...
    عقاب با آقای قادری تماس گرفت و با هم به سمت خروجی باغ رفتیم... ساعت نزدیکای سه بود... آقای قادری جلوی در خروجی منتظرمون بود... سوار ماشین شدیم و مارو برگردوند کرمان... از حمـ ـام گنجعلی خان و گند جبلیه هم دیدن کردیم و بعد رسوندتمون هتل...
    روز خوبی بود... خسته بودم ولی خوش گذشته بود... یه استراحت کوتاه کردیم و بعد رفتیم خیابون گردی... قدم زدیم، از گذشته های قشنگمون گفتیم، از بچگی ها... از خاطره ی استخر پر از سوسک مرده! همه رو مرور کردیم... شنیدنشون از زبون عقاب جذابترشون میکرد... کنار بعضیاشون از ته دل میخندیدم، بعضیاشون بغض مینشوند توی گلوم... خاطرات تلخ نبودن، اینکه تموم شده بودن و اینهمه از من و عقاب دور بودن تلخ بودن! اینکه دیگه دست یافتنی نبودن تلخ بودن.. اینکه خیلی چیزا عوض شده بود، تلخ بود....
    شام رو توی یه فست فود خوردیم و برگشتیم هتل... حالمون خوب بود... خندون بودیم... عقاب یه راست رفت حموم تا دوش بگیره و منم روی تخـ ـت ولو شدم... زل زدم به سقف اتاق... داشتم خاطرات امروزم رو با خودم مرور میکردم که گوشیم زنگ خورد...
    دیدن اسم مامان همزمان که لبخند نشوند روی لـ ـبم بهم استرس وارد کرد...
    چشم دوختم به در حموم... جواب دادم... آروم گفتم –جونم مامان...
    صداش میلرزید... بغض داشت- داریوش پونزدهم مهر آزاد میشه....
    نگاهم بیشتر روی در حموم زوم شد... لرزیدم... نمیفهمیدم خوشحال باشم یا ناراحت... عقاب چه برخوردی میکرد...
    مامان به هق هق افتاد-تموم شد... تموم شد....
    لب تر کردم-مبارکه...
    هیچی دیگه نمیتونستم بگم... یه لحظه خیس عرق شده بودم... دلم شور میزد... از دیدن داریوش از اینکه باهاش رو به روشم... از اینکه عقاب بهم بریزه... از اینکه زندگیمون آشوب شه... از اینکه داریوش بتونه داریوش سابق باشه... وای...
    مامان اینقدر هیجان زده بود که بدون اینکه حالم رو بپرسه قطع کرد...
    گوشیم رو روی تخـ ـت انداختم... میلرزیدم...
    در حموم باز شد... قطره اشکی رو که میرفت بچکه گرفتم... عقاب حوله پوش پرید وسط اتاق و داد زد- زُرو وارد میشود....
    دستش رو نمایشی توی هوا چرخوند و علامت زِد رو کشید...
    سعی کردم بخندم... قبل از اینکه بتونه قیافه ام رو ببینه چراغ رو خاموش کردم...
    دوید سمتم و گوشه ی اتاق اسیرم کرد... دستاش رو دو طرف دیوار گذاشت و گفت- تاریک کردید محفل رو بانو!! تاریک باشه رمانتیک تره؟
    لبـ ـام رو بهم فشار دادم... چقدر ذهنم درگیر بود...
    حصار اطرافم رو تنگ تر کرد و زمزمه کرد-هوم؟ جواب نمیدی چرا...
    سرم رو به سیـ ـنه ی برهـ ـنه اش چـ ـسبوندم و گفتم- دوست دارم عقاب...
    اشک از چشمام چکید... چقدر تلخ بود که به خاطر آزادی برادرم نمیتونستم شاد باشم!!!
    بغـ ـلم کرد... محکم تو بغـ ـلش فشارم داد- این گریه داره؟ گریه میکنی چرا؟
    به هق هق افتادم- چون به اندازه ی چند سال دوست دارم تو دلم تلنباره... چون میترسم فرصت نکنم همه اش رو بهت بگم... چون تو نمیفهمی من چقدر دوست دارم....
    موهام رو بـ ـوسید...- جونم دیدارم... گریه نکن...
    با وحشت زل زدم تو چشماش- من از بی تو بودن... بی تو موندن میترسم!
    خندید... مهربون خندید... اشکام رو کنار زد...- گریه نکن عزیزم... من پیشتم، کنارتم...
    زار زدم- بگو تحت هیچ شرایطی....
    محکم گفت-تحت هیچ شرایطی...
    پلک زد....-دیگه گریه نکن... چی شدی یهو؟
    سعی کردم آروم باشم... اشکام رو فرو خوردم و گفتم- فوران احساسات بود!!
    بلند خندید... سرش رو نزدیک صورتم آورد و زیر گوشم زمزمه کرد- من عاشق این آتش فشانم...
    گرمی نفسش پخش میشد لای موهام... زمزمه های دوست داشتنش گوشم رو نـ ـوازش میداد... مهربونیاش استرسم رو پاک میکرد و من دیوونه وار سرگرم مزه مزه کردن طعم دوست داشتنش میشدم! عقاب و برق دیوونه کننده ی چشماش، از من یه مجنون میساخت و من کم کم باور میکردم، لیلی میتونه مرد باشه!!!
    نهار رو با کلی خنده و میون شوخیای عقاب خوردیم... بعد از نهار یکم توی باغ قدم زدیم، حرفای قشنگ قشنگ زدیم... خندیدیم... سلفی عکس گرفتیم ...
    رویا تماس گرفت و حالم رو پرسید.... دلم هوای مامانم رو کرده بود ولی میترسیدم جلوی عقاب حرفی بزنم... میترسیدم حال و هوای خوبمون رو بهم بریزم با این حرفام... هرچند عقاب موضعش رو درباره ی مامان اینا مشخص نکرده بود، اما ته دلم شور میزد، با اینکه بعید میدونستم بخواد مانعم بشه باهاشون تماس بگیرم...
    عقاب با آقای قادری تماس گرفت و با هم به سمت خروجی باغ رفتیم... ساعت نزدیکای سه بود... آقای قادری جلوی در خروجی منتظرمون بود... سوار ماشین شدیم و مارو برگردوند کرمان... از حمـ ـام گنجعلی خان و گند جبلیه هم دیدن کردیم و بعد رسوندتمون هتل...
    روز خوبی بود... خسته بودم ولی خوش گذشته بود... یه استراحت کوتاه کردیم و بعد رفتیم خیابون گردی... قدم زدیم، از گذشته های قشنگمون گفتیم، از بچگی ها... از خاطره ی استخر پر از سوسک مرده! همه رو مرور کردیم... شنیدنشون از زبون عقاب جذابترشون میکرد... کنار بعضیاشون از ته دل میخندیدم، بعضیاشون بغض مینشوند توی گلوم... خاطرات تلخ نبودن، اینکه تموم شده بودن و اینهمه از من و عقاب دور بودن تلخ بودن! اینکه دیگه دست یافتنی نبودن تلخ بودن.. اینکه خیلی چیزا عوض شده بود، تلخ بود....
    شام رو توی یه فست فود خوردیم و برگشتیم هتل... حالمون خوب بود... خندون بودیم... عقاب یه راست رفت حموم تا دوش بگیره و منم روی تخـ ـت ولو شدم... زل زدم به سقف اتاق... داشتم خاطرات امروزم رو با خودم مرور میکردم که گوشیم زنگ خورد...
    دیدن اسم مامان همزمان که لبخند نشوند روی لـ ـبم بهم استرس وارد کرد...
    چشم دوختم به در حموم... جواب دادم... آروم گفتم –جونم مامان...
    صداش میلرزید... بغض داشت- داریوش پونزدهم مهر آزاد میشه....
    نگاهم بیشتر روی در حموم زوم شد... لرزیدم... نمیفهمیدم خوشحال باشم یا ناراحت... عقاب چه برخوردی میکرد...
    مامان به هق هق افتاد-تموم شد... تموم شد....
    لب تر کردم-مبارکه...
    هیچی دیگه نمیتونستم بگم... یه لحظه خیس عرق شده بودم... دلم شور میزد... از دیدن داریوش از اینکه باهاش رو به روشم... از اینکه عقاب بهم بریزه... از اینکه زندگیمون آشوب شه... از اینکه داریوش بتونه داریوش سابق باشه... وای...
    مامان اینقدر هیجان زده بود که بدون اینکه حالم رو بپرسه قطع کرد...
    گوشیم رو روی تخـ ـت انداختم... میلرزیدم...
    در حموم باز شد... قطره اشکی رو که میرفت بچکه گرفتم... عقاب حوله پوش پرید وسط اتاق و داد زد- زُرو وارد میشود....
    دستش رو نمایشی توی هوا چرخوند و علامت زِد رو کشید...
    سعی کردم بخندم... قبل از اینکه بتونه قیافه ام رو ببینه چراغ رو خاموش کردم...
    دوید سمتم و گوشه ی اتاق اسیرم کرد... دستاش رو دو طرف دیوار گذاشت و گفت- تاریک کردید محفل رو بانو!! تاریک باشه رمانتیک تره؟
    لبـ ـام رو بهم فشار دادم... چقدر ذهنم درگیر بود...
    حصار اطرافم رو تنگ تر کرد و زمزمه کرد-هوم؟ جواب نمیدی چرا...
    سرم رو به سیـ ـنه ی برهـ ـنه اش چـ ـسبوندم و گفتم- دوست دارم عقاب...
    اشک از چشمام چکید... چقدر تلخ بود که به خاطر آزادی برادرم نمیتونستم شاد باشم!!!
    بغـ ـلم کرد... محکم تو بغـ ـلش فشارم داد- این گریه داره؟ گریه میکنی چرا؟
    به هق هق افتادم- چون به اندازه ی چند سال دوست دارم تو دلم تلنباره... چون میترسم فرصت نکنم همه اش رو بهت بگم... چون تو نمیفهمی من چقدر دوست دارم....
    موهام رو بـ ـوسید...- جونم دیدارم... گریه نکن...
    با وحشت زل زدم تو چشماش- من از بی تو بودن... بی تو موندن میترسم!
    خندید... مهربون خندید... اشکام رو کنار زد...- گریه نکن عزیزم... من پیشتم، کنارتم...
    زار زدم- بگو تحت هیچ شرایطی....
    محکم گفت-تحت هیچ شرایطی...
    پلک زد....-دیگه گریه نکن... چی شدی یهو؟
    سعی کردم آروم باشم... اشکام رو فرو خوردم و گفتم- فوران احساسات بود!!
    بلند خندید... سرش رو نزدیک صورتم آورد و زیر گوشم زمزمه کرد- من عاشق این آتش فشانم...
    گرمی نفسش پخش میشد لای موهام... زمزمه های دوست داشتنش گوشم رو نـ ـوازش میداد... مهربونیاش استرسم رو پاک میکرد و من دیوونه وار سرگرم مزه مزه کردن طعم دوست داشتنش میشدم! عقاب و برق دیوونه کننده ی چشماش، از من یه مجنون میساخت و من کم کم باور میکردم، لیلی میتونه مرد باشه!!!
    گذروندن یه روز کامل رو توی هتل اونم کنار عقاب، گذاشتم کنار بقیه ی خاطرات خوبم... دوتایی بدون مشورت باهم به این نتیجه رسیده بودیم که بهتره یه روز رو کامل کنار هم بگذرونیم... سفر که همه اش گشت و گذار نبود... گاهی باید از فرصت کنار هم بودن لذت برد...
    صبح روز پنجشنبه، با تماس رویا بیدار شدم... ساعت تازه نه بود... گفت تا ساعت یازده میاد دنبالم تا باهاش برم آرایشگاه و در ادامه ی حرفاش اضافه کرد که خانوم استادم همراهمونه!
    تماسش رو که قطع کرد برگشتم سمت عقاب و با استرس بیدارش کردم...
    چشماش رو باز کرد... دیشب تا دیر وقت داشت درباره ی تصمیماش برای کار و زندگی میگفت....
    همین که لای پلکاش باز شد گفتم-رویا میاد دنبالم! پاشو کمکم کن!
    روی تخـ ـت نشست... خمیازه ای کشید- کمک؟ چیکار کنم؟
    با استرسی که نمیدونم چرا یهو به وجودم ریخته بود گفتم- من برم حموم... خب؟
    عقاب خندید-من بیام دلاکی؟
    خنده ام گرفت... تازه میفهمیدم استرس نداشتم و همه اش هیجان بوده!
    نوچی گفتم- نه تو وسایلم رو بذار تو چمدون کوچیکه.... خب؟
    عقاب سرش رو تکون داد-چه کار سختی... تا تو بری من صبحونه سفارش میدم....
    باشه ای گفتم و از روی تخـ ـت بلند شدم...
    دستم رو کشید... سرش روی بالشت بود و موهاش نامرتب توی صورتش ریخته بودن.. با صدای خش برداشته و خواب آلود گفت- نوچ نشد دیگه!
    سردرگم گفتم-چی نشد؟
    خندید... دست آزادش رو تو موهاش کشید- بـ ـوسم نکردی!!
    خندیدم... کنارش نشستم و صورتش رو غرق بـ ـوسه کردم...
    بغـ ـلم کرد.. محکم تو بغـ ـلش فشارم داد و با گفت- وقت داریم... دیدار...
    با شاخکای فعال شده از تو بغـ ـلش بیرون خزیدم... خندیدم و دستم رو تو هوا تکون دادم- دیر میشه... بیاد حاضر نباشم زشته...
    عقاب خندید... نشست و غر زد-تلافیش رو در میارم سرت... نامرد... دست رد زدی به سیـ ـنه ام یادت باشه...
    دویدم سمت حموم... هنوز صدای غرغرش میومد- حالا فکر کرده بخوام مجبورش کنم نمیتونم!
    در رو باز کردم و سرم رو بیرون بردم-من میدونم که تو شوهر با شعوری هستی درک میکنی!
    خندون چشمکی زد-بله درک میکنم! با این الفاظ منو خر نکن! میام اونجا بهت ثابت میکنم گاهی شعور اصلا سرم نمیشه تا تو نخوای با یه دوتا خنده و پشت چشم نازک کردن منو منصرف کنی...
    داد زدم-عقاب؟
    خندید-برو عزیزم شوخی میکنم...
    پلک زدم... در رو بستم و زیر دوش ایستادم... آروم بودم... آب روی تن میریخت و من حس میکردم به ازای هر قطره آب یه حس بد داره ازم دور میشه و من لحظه به لحظه آرومتر میشم...
    در رو باز کردم... عقاب حوله به دست رو به روم وایساده بود... حوله ام رو تنم کرد و تو بغـ ـلش فشارم داد- عافیت باشه شیطون بلا...
    خندیدم- مرسی...
    مهربون دستم رو کشید سمت میز توالت و گفت-بشین موهات رو سشوآر بکشم سرما نخوره خانومم...
    از توی آینه زل زدم بهش... خیره نگام کرد- چیه... بهم نمیاد رمانتیک باشم؟؟
    خندیدم- خیلی بهت میاد... دیوونه میکنی منو با این کارات...
    شیطون لبخند زد- چقدر شما خانوما مـ ـستعد روانی شدنید! فکر کنم به همین منوال پیش بره باید با یه دیوونه خونه قرار داد ببندم!
    لبخندم جمع شد... حرفش بد بود یا من داشتم بد برداشت میکردم... مگه چندتا زن رو قرار بود دیوونه کنه....
    اصلا چرا دیوونه کنه....
    هیس دیدار... قرار بود خوش بین باشیا...
    زود گفتم- حرفت ناراحتم کرد...
    عقاب متعجب خیره شد تو آینه... صداش با صدای سشوآر مخلوط بود-چی گفتم مگه؟
    پوفی کشیدم-همین دیگه... مگه جز من کی قراره دیوونه شه که احتیاج به قرارداد بستن باشه؟
    چند ثانیه مبهوت نگام کرد و بعد بلند زد زیر خنده!-وای دیدار!!
    زل زدم بهش و منتظر شدم توضیح بده که در اتاق رو زدن...
    عقاب سشوآر و برس رو روی میز گذاشت و به طرف در رفت-صبحونه رو آوردن....
    چند لحظه بعد که برگشت زل زد تو صورتم و گفت- بیا صبحونه...
    منتظر توضیح بودم... میز رو چید و گفت- بیا دیگه...
    منتظر زل زدم بهش... خندید... اومد سمتم... دستم رو کشید و گفت-قبلا هم گفتم هر حرفی ارزش کنکاش نداره... تو کی میخوای یاد بگیری که قرار نیست همه چیز با قصد و منظور خاصی رو زبون آدم جاری شه؟هوم؟؟؟ اینطوری منم بدبین میکنی!! کم کم دارم به جایی میرسم که فکر میکنم پشت هر یه کلمه ی تو یه مقصود خاصه!!
    ماتم برد...
    عقاب به طرف میز راه افتاد من دنبالش... و تند زمزمه کرد-هر عملی عکس العملی داره! قبول داری؟
    فقط سر تکون دادم...
    آروم گفت- نذار به جایی برسیم که من هی تو حرفات دنبال منظور بگردم... چون اونموقع میفهمی چقدر تلخه قضاوت شدن !!
    وا رفتم...
    عقاب خندید... برام یه لقمه گرفت و آورد سمت لـ ـبم...
    صورتم رو عقب بردم و خیره تو صورت مبهوتش زمزمه کردم- ببخشید!
    عقاب دست کشید رو گونه ام... لقمه رو تو دهنم گذاشت و آروم گفت- معذرت خواهی لازم نیس خانومم.. کم کم درست میشه!
    پلک زد-همه چیز درست میشه.من امیدوارم...
    بعد از صبحونه عقاب رفت دوش بگیره و من چمدونم رو چک کردم... عقاب همه چیز رو مرتب توی چمدون گذاشته بود.

    لبخند زدم...
    رویا اس ام اس زده بود تا یه ربع دیگه اونجام...
    مانتوم رو پوشیدم و تقه ای به در حموم زدم... عقاب در رو باز کرد... –جونم؟
    -رویا تا یه ربع دیگه میاد... من میرم تو لابی منتظرش میمونم....
    عقاب تند گفت-خودمم باهات میام صبر کن...
    و در رو بست...
    لبه ی تخـ ـت نشستم گوشی عقاب لرزید... زل زدم به صفحه اش... با دیدن شماره ای که بدجور تو ذهنم حک بود قلـ ـبم تیر کشید...
    هدی که حالا شماره اش دیگه ذخیره نبود نوشته بود- کجایی؟ نه خونه ای نه کارگاه... دلم برات تنگ شده...
    دستام لرزیدن...
    در حموم باز شد... عقاب خندون از حموم بیرون اومد...
    قلـ ـبم میلرزید... میخواستم به خودم بقبولونم چیزی نیست... هدی باز خودش رو آویزون کرده... اما... چرا حسم و عقلم باهم در جنگ بودن؟؟؟
    نگاه عقاب نشست روی دستم ... گوشیش رو تو دستم دید... دیدم رو اشک تار کرد... حسای خوب من انگار دوومی نداشتن...
    با قدمای بلند خودش رو رسوند به من و گفت- اتفاقی افتاده؟
    گوشیش رو از دستم گرفت....همون لحظه گوشی منم زنگ خورد،رویا بود...
    با زحمت آب دهنم رو قورت دادم... خواستم بلند شم که دست عقاب روی شونه ام فرود اومد...
    نگاهش رو از صفحه ی موبایلش گرفت و زل زد به من- بشین...
    خش دار گفتم- رویا منتظرمه...
    محکم گفت- دو دقیقه بیشتر طول نمیکشه... بشین...
    و شماره ی هدی رو گرفت... گذاشت روی بلندگو...
    صدای پر ناز هدی نشست تو گوشی- سلام عزیزم... قهری هنوز؟
    صدای داد عقاب من رو هم لرزوند- سلام و زهر مار... سلام و...
    اشک لیز خورد رو صورتم...
    عقاب داد کشید- مگه من نگفتم تموم کن این مسخره بازیارو؟
    صداش میلرزید- عقاب؟
    -عقاب مرد... عقاب دیگه نیست... به خدا قسم.. به جون دیدار، یه بار دیگه بخوای این حرفارو ادامه بدی ، به عمو همه چیز رو میگم...میفهمی؟؟؟
    باز صداش کرد-عقاب؟
    عقاب داد کشید- اومدی تو خونه مون... گفتی یه مدارکی داری... مدارکی که فقط در شرایطی بهم میدیشون که دست از دیدار بکشم... سعی کردم باور کنی من بیخیال دیدارم، ولی بعد دیدم همه اش مسخره بازیه... تو فکر کردی خیلی زرنگی؟؟ من یه تار موی گندیده ی دیدار رو به صد هزارتا مثل تو عوض نمیکنم هدی بفهم! دیدار زن منه... شریک زندگیمه... همه ی وجودمه... بخوای مزاحم آسایشمون باشی آسایشت رو قطع میکنم... الو.. الو...
    برگشت سمت من... بلند شدم... اشک میریختم... رویا داشت زنگ میزد... به طرف در راه افتادم... عقاب خودش رو رسوند بهم... بغـ ـلم کرد- دیدارم....
    برگشتم سمتش...دلم آروم بود ولی چشمام متلاطم... آروم گفتم- ممنونم ازت... من برم؟؟؟
    آه کشید... صورتم رو غرق بـ ـوسه کرد- میخواستم همرات بیام پایین... ولی تا لباس بپوشم دیر میشه... شب میبینمت خانومم... قربونت برم گریه نکن دیگه... باشه؟؟
    با پشت دست اشکام رو پاک کردم... عقاب چندتا دستمال کاغذی تا زد و به دستم داد- قربونش بشم الهی... گریه نکنیا... به عروسیه رویا فکر کن .. به اینکه امشب قراره حسابی برقصی... باشه عزیزم؟
    لبخند بی جونی زدم... موبایلم باز داشت زنگ میخورد...
    از بغـ ـل عقاب بیرون اومدم و به طرف در رفتم... صدام زد... برگشتم سمتش... چمدونم رو داد دستم و گفت- داشت یادت میرفت اینو!!
    خندیدم- مرسی!
    خم شد... آروم و گذرا لـ ـبم رو بـ ـوسید و گفت-هیشکی دیدار نمیشه... اینو فراموش نکن....
    اشکی که گوشه ی چشمم لونه کرده بود با نوک انگشت گرفتم و آروم گفتم- دیدار کنار عقاب دیداره!
    خندید... لبخند زدم و از اتاق بیرون اومدم... به طرف آسانسور رفتم و فکر کردم- من به عقاب مطمئن بودم!



    به عقاب مطمئن بودم ولی این دلیل نمیشد که دلشوره نداشته باشم. به عقاب مطمئن بودم ولی ناخواسته دمغ شده بودم.
    رویا سعی میکرد با کلی شوق و ذوق و هیجانش منم به وجد بیاره ولی من پکر بودم..رویا هم فهمید یه چیزی سر جاش نیست و سکوت کرد... شاید اگر نامزدش کنارش ننشسته بود کنجکاوی میکرد ولی اینبار ناچار وادار به سکوت شده بود... فقط هرازگاهی نگاه نگرانش رو بهم میدوخت و لبخندای دلگرم کننده میزد.
    همسر استاد آخرین نفری بود که سوار ماشین شد.
    استاد کیانی با لبخند گونه اش رو بـ ـوسید... چیزی زیر گوشش زمزمه کرد و همسرش لبخند زد...
    فکر کردم... رویا اسمش رو بهم گفته بود؟!
    استاد ازمون خواهش کرد که حسابی مراقب خانومش باشیم و بعد راه افتادیم و من تازه میفهمیدم که بیخود نبود عقاب میگفت دختره زیادی بچه اس!احتمال زیاد استادم همین حس رو راجع بهش داشت که اونطور به ما توصیه میکرد مراقبش باشیم!!
    بر عکس من که دمغ بودم همسر استاد که تازه میفهمیدم اسمش بهانه ست و باز تازه به یاد آورده بودم که رویا قبلا اسمش رو بهم گفته، سرخوش بود و مرتب با رویا حرف میزد...
    -حتما خیلی هیجان داری نه؟؟!
    رویا خندید- آره خیلی!
    بهانه پلک زد... صورت گردش در قالب اون روسری قرمز ساتنش بدجور خودنمایی میکرد... خوشگل بود!
    -خب میدونی!من اصلا نمیتونم درکت کنم!
    رویا کامل به سمت ما چرخیده بود.. تعجب رو از نگاهش خوندم... خودم هم کمی متعجب بودم!!
    رویا گفت-چرا نمیتونی درکم کنی؟
    لبای بهانه اندکی از هم فاصله گرفتن و بعد آروم زمزمه کرد- آخه ما عروسی نگرفتیم!
    هردومون با تعجب گفتیم- جدا؟
    بهانه خندید... انگار خیلی از این اتفاق خوشحال بود.. زمزمه کرد- اوهوم! به جاش رفتیم سفر... خیلی خوش گذشت... هرچند اتابک اصرار داشت حتما عروسی بگیریم ولی من دوست نداشتم!
    نگاه پرسوال ما دوتارو که دید بیخیال شونه بالا داد-خب دوست نداشتم عروس باشم!! من بیشتر از اینکه عروس بودن رو دوست داشته باشم، دوس دارم مهمون باشم! عروس که باشی باید خیلی خیلی حواست جمع باشه.. آسه بری،آسه بیای. به همه لبخند بزنی، حتی به اونایی که ازشون خوشت نمیاد.
    چینی به بینیش انداخت و خندید-خب قبول دارید این یه کم سخته؟ مثلا از خانوم ایکس تا سرحد مرگ متنفری ولی باید بهش بخندی بگی خیلی خیلی با اومدنتون خوشحالم کردید!!
    خندید، از خنده ی از ته دلش لبای منم نقش گرفتن.
    رویا میخندید-خب این رو راست میگی! اتفاقا مامان منم صبح میگفت حواست باشه تو جمع قیافه نگیری یه وقت!!
    صدای خنده مون ماشین رو پر کرد.
    بهانه ادامه داد- به جاش من چند بار لباس عروس پوشیدم... هربار رفتیم یه جا عکس گرفتیم! اوه نمیدونید چقدر عکسامون خوب شدن... ما رفتیم شمال،لب ساحل توی جنگل، توی کویر، حتی رفتیم آبعلی وسط برفا! عروس برفی شدم!
    پلک زد... چقدر سرخوش بود.
    چقدر حس میکردم اوضاع رو آسون گرفته!!
    منم اظهار نظر کردم- الآن پشیمون نیستی که عروسی نگرفتید؟
    بهانه جدی زل زد بهم-نه چرا پشیمون باشم؟ البته بستگی به دید خودتم داره ها! راستی شما عروسی گرفتید؟
    سعی کردم لبخند بزنم... آروم گفتم-نه ماهم عروسی نگرفتیم!
    بهانه تقریبا جیغ زد-وای واقعا؟؟ چقدر خوب! به جاش چیکار کردید؟؟؟
    سعی کردم قافیه رو نبازم... بخندم... آروم گفتم- قراره بریم سفر! عکسم میگیریم به زودی!!
    بهانه دستم رو فشار داد و زمزمه کرد-خواستید برید آتلیه بهم بگو یه آتلیه ی فوق حرفه ای بهت معرفی کنم، باشه؟؟؟
    سرم رو نرم تکون دادم-باشه عزیزم...
    رویا مشغول حرف زدن با نامزدش بود که بهانه سرش رو اورد نزدیک من و آروم توی گوشم گفت- اینایی که عروسی نمیگیرن با کلاس ترن! خوشحالم یه باکلاس مثل خودم پیدا کردم!!
    بلند خندید.... چشمکش نشون میداد لحنش طنز بوده... منم خندیدم... اینبار از ته دل... حس کردم هدی داره از ذهنم بیرون میره.
    بهانه سرخوشانه به خیابونا زل زده بود... منم با دقت اطراف رو نگاه میکردم... رویا داشت با نامزدش برنامه هارو چک میکرد.
    بهانه هنوز دست من رو تو دستش نگه داشته بود... دستش رو فشار دادم... حس کردم خیلی به من شباهت داره! حداقل تو یه موردی که خیلی وقتا به خاطرش رنجیده بودم! عروسی!!!
    رسیدیم آرایشگاه... یه سالن مجهز بود و بزرگ... اون روز فقط ی عروس داشت... رویا خوشحال بود که اون روز خودش تک عروس آرایشگاه هست.
    به محض ورود بردنش تو یه اتاق دیگه و من و بهانه هم روی مبلای چرمی قرمز رنگ نشستیم.
    مینا جون ال سی دی رو به رومون رو روشن کرد و زل زد بهمون و خندون گفت- لباستون پوشیده ست یا بازه؟
    بهانه زودتر گفت- مال من پوشیده ست...
    و سریع از توی چمدونش لباس سرخابی رنگش رو بیرون آورد ... یقه ی پوشیده ای داشت....
    مینا جون لبخند زد و رو کرد به من...
    لباسم رو از توی چمدونم بیرون آوردم... مدل یقه ی لباس من و بهانه کاملا شبیه هم بود!!
    هردومون به هم نگاه کردیم و خندیدم.
    مینا جون آروم گفت- لباساتون شبیهه چقدر!
    بهانه زمزمه کرد- انگار من و دیدار جون تفاهم زیاد داریم!!
    خندید. منم خندیدم... مینا مشغول نشون دادن عکسایی شد... انگار ما باید مدل موهامون رو خودمون انتخاب میکردیم... و این انتخاب خیلی سخت بود...
    بهانه مرتب درباره ی عکسا اظهار نظر میکرد ولی من ترجیح دادم انتخاب رو کاملا به خودشون واگذار کنم.
    مینا لبخند میزد... بهانه سرخوشانه مدل مد نظرش رو سعی میکرد برای مینا جون توضیح بده... هرازگاهی عکسایی رو از توی گوشیش نشون مینا جون میداد...
    ولی من حواسم رو داده بودم به گوشیم... دوست داشتم با عقاب تماس بگیرم... بی درنگ شماره اش رو گرفتم... بوق اشغال خورد... قلـ ـبم ریخت!!!

    دوباره و سه باره گرفتم تا جواب داد. همین که تماس برقرار شد گفت-به خانوم خانوما!خوبی؟ خوش میگذره؟
    ابروهام بی اراده به هم نزدیک شده بودن-چیکار میکنی؟
    خندید- دارم تلویزیون میبینم و توی دلم میگم کاش دیدار اینجا...
    صداش رو مظلوم کرد-اوممم دلم برات تنگ شده!!
    لـ ـبم رو تر کردم.دهنم به طرز وحشتناکی بد مزه بود- با کی حرف میزدی؟
    مکث کرد و آروم گفت-هدی!
    قلـ ـبم محکم کوبید...
    نفسم بند اومد... منتظر موندم توضیح بده... ولی عقابم ساکت بود.
    تلخ گفتم-خب؟؟؟
    و نگاهم رو دوختم به بهانه که بلاخره موفق شده بود مدل مد نظرش رو به مینا جون تفهیم کنه!
    عقاب آهی کشید.- خب هیچی... زنگ زد، یه مشت چرندیات گفت... منم مثل صبح جوابش رو دادم قطع کردم.. رو هم رفته سه دقیقه هم حرف نزدیم!
    زبونم رو به لـ ـبم کشیدم-چرا جواب تماسش رو دادی؟
    عقاب پوفی نفسش رو خالی کرد-با خط عمو تماس گرفته بود!!
    بعد خندید و ادامه داد- ملیجک جان زنگ زد بهم و گفت باهم هماهنگ کنیم بیایم دنبال شما پرنسسا!
    لب گزیدم... گذاشتم حالا که میخواد بحث رو عوض کنه،به نتیجه برسه... پس تند گفتم-هیس... زنش کنارمه!
    عقاب بلندتر خندید... –خیلی فینقیله نه؟؟؟ من باورم نمیشه هم سن تو و رویا باشه! فکر میکردم دوم سوم دبیرستانه!
    منم سعی کردم بخندم- تو چیکار به کار زن مردم داری؟
    و زل زدم به بهانه که رو به روی مینا جون نشسته بود و مینا داشت ناخناش رو لاک میزد!
    آروم گفتم- نمیتونم حرف بزنم!
    عقاب خندید- باشه عزیزم برو.منم احتمالا همراه داداش رویا میرم بیرون.. تو کاری نداری؟ چیزی نمیخوای ؟
    آروم گفتم-تو همه چیز رو به من گفتی؟؟
    عقاب مهربون گفت-آره قربونت برم... راستی ....
    صداش غم گرفت-داداشت پونزدهم آزاد میشه!
    بغض صداش رو حس کردم-تبریک میگم!!
    اشک حـ ـلقه زد تو چشمام... زبونم بند اومد... یادم رفت چی میخواستم بگم؟
    عقاب ادامه داد- حسابی خوشگل شیا! قراره بریم آتلیه عکسای با حال بگیریم،دوست دارم دیدار...
    صدام میلرزید.با نوک انگشت قطره اشک گوشه ی چشمم رو گرفتم و زمزمه کردم-منم!
    مهربون خداحافظی کرد.عقاب چرا اینجوری بود؟؟؟ چرا داشت من رو اینطور خجالت زده میکرد؟؟



    ساعت نزدیکای یک بود.مینا جون برای من و بهانه لاک زده بود و خیلی قشنگ طراحی کرده بود. از دیدن ناخنای مشکیم که نقش و نگارای طلایی داشتن سیر نمیشدم. موهای هردومون رو هم بیگودی پیچیده بود و زیر سشوآر نشسته بودیم که واسمون نهار آوردن!
    مینا جون میخندید و میگفت- شوهر کدوم یکی تون بود؟ میگفت بشین کنار خانومم تا ذره ی آخرش رو بخوره!
    و همزمان سشوآر رو عقب کشید تا از روی صندلی هامون بلند شیم...
    بهانه نگاهی به من انداخت و گفت- اگه اصرار کرده شوهر من بوده!
    و هنوز جمله اش رو کامل ادا نکرده بود که گوشیش زنگ خورد.خندید و جواب داد-الو؟
    از لبخندش لبخند زدم.ذهنم پرکشید سمت عقاب. دلم براش تنگ شده بود. انگار کنار هم بودن کامل یه روزه امون بد عادتم کرده بود.
    دستم رو به سمت گوشیم بردم. بهانه داشت بحث میکرد که تازه صبحانه خورده و اشتها نداره. مشخص بود استاد اصرار میکنه که حتما غذاش رو کامل بخوره.
    شماره ی عقاب رو گرفتم. دلم میخواست عقاب بهم زنگ بزنه .قبل از اینکه اولین بوق رو بخوره تماس رو قطع کردم.
    بهانه با اخمای درهم گفت-باشه قول. ولی یادم میمونه که تو این و از من بیشتر دوست داری .
    و با تاکید و کشیده گفت-بد! تو اتای خیلی بدی هستی!
    خندیدم... لحن حرف زدنش طوری بود که دلم برای عقاب ضعف رفت. طاقت نداشتم.باید شماره اش رو میگرفتم.
    بوق نخورده جواب داد-دیدارم! داشتم شماره ات رو میگرفتم!
    اینقدر هیجان زده شدم که اشک دوید تو چشمام. به این میگفتن تل پاتی؟یا یه چیز دیگه ای بود؟
    با خنده گفتم-دلم برات تنگ شده بود.
    عقاب مهربون گفت-منم.
    و ادامه داد-خونه ی رویا اینا هستم. میخواستن نهار بیارن که یاد تو افتادم دیدار. بدون تو غذا بهم مزه نمیده!
    و تلخ ادامه داد- اولین باره که دور از هم باید غذا بخوریم نه؟
    دلم یه جور خاص شد.. یه حس توی رگام تپید که قبلا حضورش رو حس نکرده بودم. عقاب به چیزی اشاره کرده بود که من اصلا بهش فکرم نکرده بودم. لبخند زدم.
    -دوس ندارم بدون تو بخورم.
    عقاب خندید. یواش گفت-ولی بخور.تا شب ضعف میکنی. یادت نره باید توی سالن حسابی فعالیت داشته باشی. جسته و خیز کنی. میدونم سخته اصلا از گلوی آدم پایین نمیره ولی خب. بخورش دیگه. ببین اون دوست جدیدتم از شوهرش دوره ولی میخوره غذاشو!
    خندیدم... بهانه هنوز داشت با اتابک بحث میکرد! زمزمه کردم-پوست سر شوهرش رو کند! من خیلی خوبم که چک و چونه نمیزنم!
    نفهمیدم عقاب چی گفت چون میناجون خندون ازمون خواست زودتر تماس تلفنیمون رو تموم کنیم که هم غذامون از دهن نیفته هم کارمون زودتر تموم شه!
    با عقاب خداحافظی کردم... گوشی رو توی کیفم انداختم. بهانه دمغ بود. هنوز گوشیش به گوشش چسبیده بود-نمیخوام قهرم باهات. اوهوم!
    به طرف ظرف غذاهام رفتم... عقاب حوصله داشت اینهمه مدت پای تلفن با من حرف بزنه و من غد جوابش رو بدم؟
    رو به مینا جون گفتم- برای رویا نمیبرید؟
    مینا جون خندون گفت-شما داشتید با همسرتون حرف میزدید بردم!
    جواب لبخندش رو دادم... بهانه هم به جمعمون پیوست... با دیدن کوبیده لبخند زد و گفت-اینقدر تو آرایشگاه ها بوهای مختلف هست که نتونستم تشخیص بدم نهار چیه!
    و کنارمون نشست... با اشتهای کامل مشغول خوردن شد و من توی دلم خندیدم، این که میل غذا خوردن داشت چرا اینهمه مدت شوهر بیچاره اش رو دق میداد؟
    بهانه متعجب نگام کرد... یه قلپ از نوشابه اش رو خورد و خندید-چرا میخندی؟
    حرفی که تو ذهنم رژه میرفت رو به زبون آوردم... بهانه بلند زد زیر خنده و گفت- اتابک نمیگه به خاطر خودت غذاتو کامل بخور! میگه به خاطر نی نیمون ...خب منم ناراحت میشم. بچه رو از من بیشتر دوست داره!
    با دهن باز زل زدم تو صورتش...
    باز خندید-دوماهه... وای هنوز باید هفت ماه دیگه صبر کنم چقدر زیاد نه؟
    خندیدم-تبریک میگم! چقدر عالی!
    بهانه هم خندید-مرسی نوبت تو عزیزم!
    لبخند زدم. نمیدونم چرا، برای ثانیه ای حس کردم، شاید بشه از همه ی عهد و پیمانا گذشت. مامان بودن حس جالبی بود!!شاید اونطوری بیشتر برای عقاب عزیز میشدم. شاید اونموقع اونم غدبازیای من رو طاقت میاورد!



    فکری که قدر یه ثانیه ذهنم رو مشغول کرده بود، بعد از لبخند اخم نشوند روی صورتم. درسته مادر بودن حس قشنگی بود، جالب بود ولی من نباید عهد و پیمانم رو فراموش میکردم، قول و قرارم با عقاب رو فراموش میکردم، شرایط فعلی زندگیم رو فراموش میکردم، دیوار ترک خورده ی اعتمادم رو فراموش میکردم، دلهره ی همیشگی قلـ ـبم رو فراموش میکردم، هزار و یک دلیلی که در اوج مضحک بودن برام حکم هشدار رو داشتن، من این هزار و یک دلیل رو نباید فراموش میکردم!
    فکرم بازم درگیر بود. درگیر همه چی و هیچی. به خودم که اومدم ساعت چهار عصر بود. رویا حاضر و آماده روبه روی من ایستاده بود من فکر میکردم، این فرشته با دختر تخس سال اول دانشگاه، دختری که بهش میگفتم کابـ ـوس فرق داره! دختری که شبیه فرشته ها بود، واقعا رویا بود! رویایی برای هر مرد! رویای دوست داشتنی من.. شریک غمهام، گریه هام، بغضام، حتی خنده هام!
    اشک دیدم رو تار کرد. بی معطلی تو بغـ ـلم گرفتمش و محکم فشارش دادم. اشک روی گونه ام سر خورد... اینی که رو به روی من بود با nightmare خیلی فرق داشت!
    با جیگری که عقاب بهش میگفت خیلی فرق داشت. رویا حتی با کسی که عقاب رو لی لاسکو خطاب میکرد خیلی فرق داشت! رویای رو به روی من یه خانوم واقعی بود.
    از ته دل گفتم-فرشته شدی!
    خندید. مهربون خندید و گفت-ولی هنوز به پای تو نمی رسم.
    برگشتم سمت آینه. منی که بیگودی روی سرم بود کجا و فرشته ی رو به روم کجا!
    فرصت صحبت رو بهانه ازم گرفت. خوشگل شده بود.مخصوصا با تل پر مرواریدی که روی موهاش داشت! زودتر از من حاضر شده بود و اتا جونش پایین منتظرش بود تا برن آتلیه،همراه عروس و داماد بود!ترجیح میدادم اون زودتر بره. هم به خاطر وضعیتش هم به خاطر استاد که داشت بال بال میزد زودتر ببیندش و نگران وضعیتش بود!
    رویا رفت... چند دقیقه بعدش هم بهانه پله هارو پایین رفت. لحظه ی آخر ازم پرسید- مطمئنی شکمم مشخص نیست؟
    لبخند زدم و سر تکون دادم-آره عزیزم مطمئن مطمئن! شکمت تخـ ـته.
    با نگرانی گفت- خودم حس میکنم یه ریزه زده بیرون!
    خندیدم... هزارمین باری بود که داشت این سوال رو میپرسید. اینبار دیگه سکوت کردم. مینا جون با خنده جوابش رو داد و بهانه همزمان با خداحافظی گفت- میبینمت! از من خوشگل تر نشیا!
    و خندید و پله هارو پایین رفت.
    مینا جون پشت سرم من ایستاد. از توی آینه زل زد تو صورتم و گفت-حتما حوصله ات سر رفته؟
    لبخند زدم و با صداقت گفتم-اصلا نفهمیدم زمان چطوری گذشت!
    مینا خندید. آروم مشغول باز کردن بیگودی ها شد و گفت-مشخص بود خیلی خیلی ذهنت درگیره!
    مات نگاهش کردم.
    چشمکی زد و گفت-همه ی ذهنا درگیرن. ولی بعضیا با حرف زدن حواسشون رو پرت میکنن، یه عده هم مثل تو دوس دارن توی درگیریای ذهنی غرق شن!
    خیره نگاهش کردم-شما جزو کدوم دسته اید؟
    بیگودی هارو توی سبد انداخت و گفت-من حد وسطم! وقت کار با حرف زدن از درگیریام فرار میکنم! چون تو کار اگه تمرکز نداشته باشی خرابکاری میکنی! وقتای بیکاری...
    حرفش رو خورد. نفسش رو هوف بیرون فرستاد و بلافاصله آه کشید- چه نسبتی با عروس داری؟
    بی درنگ گفتم- نسبت خودم رو با اون نمیدونم! ولی رویا خواهرمه!
    مینا خندید...- پس رابطه ات مثل بهانه دور نیست! زن استاد داماد و عروس!
    منم خندیدم- دوسش داشتم، دختر سرزنده ای بود!
    مینا سر تکون داد و گفت-ادعا نمیکنم،ولی من خوب میتونم پی به حالتای درونی آدما ببرم! پشت سرزندگی بهانه غم بود. البته شاید اینبار اشتباه کنم!!
    آخرین دونه ی بیگودی رو هم از موهام جدا کرد و من به عقب صندلی تکیه زدم...
    رو به روم نشست و ابزار آرایش رو جلو خودش ردیف کرد... مرطوب کننده رو به پوستم زد.چشمام رو بستم و پرسیدم-من رو چطور ارزیابی کردین!
    مینا خندید... چشمام رو باز کردم و خیره شدم بهش. مهربون زل زد تو چشمام و گفت-شناخت تو اصلا سخت نیست! غم چشمات رو تو ثانیه ی اول میشه فهمید. حواس پرتیت. ذهن درگیرت. حس میکنم یه کوه غم رو به رومه!
    ترجیح دادم چشمام رو ببندم. یعنی فهمیدن حالتام برای یه غریبه اینقدر راحت بود؟
    پس چرا عقاب نمیتونست بفهمه من دوسش دارم؟
    آه کشیدم. بازم برام یه درگیری ذهنی دیگه درست شده بود.اینقدر شدید فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی آماده شدم. مینا جون وقتی ایستاد و گفت-اینم از این- تازه خودم رو دیدم. با دیدار بعد از باز شدن بی گودیا خیلی فرق داشتم. با دیدار این روزا هم متفاوت بودم.
    شبیه دیدار روز دامادی داریوش بودم. شبیه دیدار روز نامزدیشون بودم. شبیه دیداری بودم که میخواست عقاب رو وابسته کنه و این وسط، خودش به دام افتاده بود.
    لبخند زدم. به این صورت لبخند میومد. تشکر کردم.
    مانتوم رو پوشیدم. شالم رو روی موهام با دقت مرتب کردم و روی مبل منتظر عقاب نشستم!
    قرار بود تا شش و نیم بیاد دنبالم. بیاد تا بریم آتلیه. آتلیه ای که بهانه براش هیجان داشت و میگفت اولین باریه که قراره عکس سه تایی بگیرن! و من هم براش هیجان داشتم. اولین عکس دوتایی حرفه ای ما بود!عکسی جدا از دوربینای به اصطلاح با کیفیت گوشی ها!



    از شش و نیم گذشته بود که عقاب اومد. از میناجون خداحافظی کردم و از پله ها پایین رفتم. کنار یه دویست و شش وایساده بود.
    متحیر نگاهش کردم. چقدر شبیه عقاب روز نامزدی بود. لباساش، دویست و شیشش!
    لبخند زد و به سمتم اومد.
    دستش رو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد و گفت- چه خانوم خوشگلی.
    با احتیاط گونه ام رو بـ ـوسید و گفت- دلم برات تنگ شده بود عزیزم!
    زمزمه کردم-منم...
    چمدون رو از دستم گرفت و توی صندوق عقب گذاشت.
    در ماشین رو باز کرد و سوار شدم. همین که کنارم نشست گفتم-ماشین کیه؟
    عقاب خندید-پسر دایی رویا.چه خونواده ی مهربونین.گفتم خودت بیا همرام گفت که بهتره با خانومت تنها باشی. آتلیه هم نزدیکه. یه خیابون اونور تره.
    زیر چشمی نگام کرد و گفت- خیلی خوشگل شدیا. چشم نخوری قربونت برم!
    لبخند زدم. توجهش شیرین بود. دستم رو گرفت و به عادت همیشگیش زیر دست خودش روی دنده گذاشت و گفت-خوش گذشت؟
    آروم گفتم-آره. به تو چی؟
    خندید و گفت-حسابی! البته اگه تو بودی بهترم میشد! همه ی خانوما آرایشگاه بودن من و ملیجک رو داداش رویا برد خونه شون. حدودا سی چهل تا مرد دیگه ام اونجا بودن. حسابی زدن و رقصیدن. خوش گذشتا ولی این استاد عزیز گوشیش از دستش نیفتاد. تا حالا فکر میکردم دختره لوسه، الآن میبینم استاد لوسش میکنه!
    با دلخوری گفتم-بده مگه به یاد خانومش بود؟ بهتر از توئه که یه بارم به من زنگ نزدی . من ناراحت شدم. احساس کمبود کردم چند لحظه!
    متعجب برگشت سمتم که ببینه جدی میگم یا نه. با جدی ترین شکل ممکن زل زدم به رو به روم.
    عقاب دستم رو فشار داد و تقریبا آروم گفت- دیدارم!
    با ناراحتی اضافه کردم- استاد یه مرد کامله ،بدون همسرش و بی خبر از همسرش بهش خوش نمیگذره، ولی تو کلا من رو فراموش کرده بودی!
    عقاب بلند خندید-یعنی من الآن ناقصم؟
    از خنده اش خنده ام گرفت، اما خودم رو کنترل کردم و گفت-اوهوم!
    عقاب اخم ساختگی کرد- نامرد!من گفتم زنگ نزنم تا مزاحم خوشگلاسیون توی نامرد نشم! حالا بیا و تحویل بگیر! خانوم به من میگه مرد ناقص! بذار یه مردونگی نشونت بدم حالت جا بیاد!
    منم اخم ساختگیم رو تحویلش دادم- شما مزاحم نیستید هیچوقت!پس خواهشا توجیه نفرمایید!
    عقاب خندون گفت-قربون تو برم من.چشم ایشالا دیگه این خبط تکرار نمیشه! ببخشید!
    لبخند زدم-باشه. بخشیدم!
    عقاب ضربه ی آروم به بازوم زد- بچه پررویی هستیا! بین خودمون بمونه!!
    و با مهارت ماشین رو دوبل پارک کرد.
    از ماشین پیاده شدیم و وارد آتلیه ... دختری که آرایش غلیظی داشت و دوش عطر گرفته بود به طرف اتاقی راهنماییمون کرد و اونجا یه دختر به سن خودم با تیپ کاملا هنری، شلوار لوله ای کوتاه و مانتوی گشاد و بلند ، تند و سریع مشغول دادن ژست بهمون شد.
    حس جالب و متفاوتی بود. کنار عقاب. برای اولین بار، عکسایی که یه زمانی آرزوی گرفتنش رو داشتم. کیف میداد. خیلی!
    شش هفتا عکس رو تند تند ازمون گرفت.
    نمیدونم عکس چندم بود که گفت- جناب شما رو به روی من بایستید.
    عقاب صاف ایستاد. عکاس کنارش قرار گرفت- به این حالت!
    عقاب خندید و مثل عکاس ژست گرفت و گفت- چقدر دنگ و فنگ داره!
    عکاس هم خندید...
    بعد رو به من گفت- حالا شما رو به روی همسرتون بایستید میخوام از مدل موهاتون و پشت لباستون عکس بگیرم!
    عقاب ذوق زده گفت-لباسش قشنگه؟
    عکاس لبخند زد-بله خیلی!
    عقاب سرخوش گفت-میدونستم!انتخاب منه!
    عکاس با حفظ لبخند رو به عقاب گفت- دستتون رو دورگردنشون بذارید انگار میخواید دکمه رو باز کنید...
    و ادامه داد-مشخصه خوش پسندین، از انتخاب همسر واضحه!
    اینبار من ذوق زده برای عقاب چشم و ابرو اومدم و عقاب بلند خندید!
    عکاس اینبار رو به من گفت –سرتون متمایل به سیـ ـنه ی همسرتون... و شما جناب... سرتون رو بیارید پایین انگار دارید گونه شون رو میبـ ـوسید!
    عقاب لبهاش رو غنچه کرد!
    صدای شلیکی خندیدن عکاس بالا رفت... بلند گفت-یکم شدیده!! اصلا قرار نیست لباتون غنچه شه.
    خنده ام گرفته بود. عقاب ولی جدی بود.زیر گوشم گفت-خب نخند! بلد نیستم چندبار از این عکسا گرفتم نامرد!
    همونطور آروم گفتم- عکس نگرفتی، عکس که دیدی. آدم اینقدر ناشی.
    خواست چیزی بگه که فلش زده شد. عکاس هیجان زده گفت-وای فوق العاده شد! طبیعی و قشنگ! خیلی خوشگله! خیلی!!
    عقاب نگاهم کرد و خندید... سیاهی چشماش از همیشه خوشگل تر بودن،از همیشه صاف تر و از همیشه عاشق تر!
    عکاس زود گفت-خسته نباشید!
    دوربین رو از گردنش در آورد و از اتاق بیرون رفت تا من مانتو و شالم رو بپوشم.
    لبـ ـام و غنچه کردم و رو به عقاب گفتم- این شوهر جنتلمن مال کیه!
    نگاه ترسناکی بهم انداخت-لبات رو همچین نکن میزنم رژت رو داغون میکنم ورپریده!
    و بعد قیافه اش بدبخت شد-شب بگی خسته مه من میدونم و تو... نامرد!
    خندیدم و ازش فاصله گرفتم.دنبالم اومد و کمکم کرد مانتوم رو بپوشم.شالم رو روی موهام مرتب کرد و گفت-بریم خوشگله؟
    دستم رو تو دستش گذاشتم و گفتم-بریم!
    _______________________________________



    بازم تهران و بازم هوای به دود نشسته اش... بازم یه صبح تابستونی دیگه که باید میرفتم سرکار...
    باورم نمیشد اینقدر زود مسافرتمون تموم بشه... عروسی رویا تموم بشه... هیجان عروسی تموم بشه و همه اش تبدیل بشه به یه خاطره ی قشنگ...
    صبحونه رو کنار عقاب خوردم... تو خونه ی خودمون... پشت میز آشپزخونه... دلم برای خونه تنگ شده بود!
    عقاب همینطور که چاییشو شیرین میکرد گفت- وای بازم کار!
    خندیدم و گفتم- یه استراحت درست و حسابی کردیم دیگه!
    عقاب لبخند زد... مهربون چایی رو جلوی من گذاشت و لیوان منو برداشت تا شیرین کنه و گفت- تو استراحت کرده باشی برای من کافیه... خوش گذشت بهت؟
    خندیدم- اینم پرسیدن داره؟ از چشمام معلوم نیست؟
    لپام رو باد کردم و گفتم-ببین چاق شدم!
    خندید... منم خندیدم... آروم بودیم... میخندیدیم... تو آرامش صبحونه میخوردیم و من به همون خوشی لحظه ای قانع بودم!! من... من خیلی وقت بود که قانع بودم... اون روز قانع تر از همیشه...
    همدیگه رو بـ ـوسیدیم و از خونه زدیم بیرون و برای هم آرزوی موفقیت کردیم... برای برگشتن به شرکت هیجان داشتم... دلم برای بچه ها تنگ شده بود... دوست داشتم هرچه زودتر سوغاتی هاشون رو به دستشون برسونم... برای اولین بار یه عالمه حرف برای گفتن داشتم... بلاخره عروسی نزدیک ترین دوستم بود!
    وارد شرکت شدم... کیمیا زودخودش رو بهم رسوند... تازه فهمیدم میز منشی هم اشغال شده و خانوم نسبتا مسنی پشت میز بود...
    کیمیا بغـ ـلم کرد و کلی ابراز دلتنگی!
    خندیدم و سرخوش جوابش رو تند تند میدادم...
    دستش رو توی کمـ ـرم گذاشت رو رو به منشی گفت- اینم دیدار جون که تعریفش رو میکردیم!
    و زل زد تو صورت من- خانوم رضایتی منشی شرکت...
    جلو رفتم و با رضایتی دست دادم... دستم رو نرم فشرد و لبخند زد-خوشبختم!
    منم لبخند زدم- منم همینطور...
    کیمیا فرصت حرف دیگه ای رو بهم نداد چون کشوندتم سمت اتاق و خندون گفت- خب چه خبرا؟ خوش گذشت؟ شوهر جونت خوبه؟؟؟
    خندید و ادامه داد-امروز نهار چی بار گذاشتی؟دیشب پختی نکنه؟
    منم خندیدم و گفتم- یکی یکی بپرس جوابت رو بدم... آره خوش گذشت... عقابم خوبه... غذا هم هیچی!
    قیافه ام رو بدبخت کردم و گفتم- بعد از چند روز آماده خوردن تنبل شدم....
    کیمیا خودکارش رو برداشت و همینطور که چیزی یادداشت میکرد گفت- عیب نداره! از شب باز باید بشور بساب راه بندازی!
    سرم رو به نشونه ی تاکید حرفش تکون دادم و گفتم- بچه ها کجان؟ نیستن...
    کیمیا آروم گفت- رفتن یه سر به خط تولید بزنن...
    دسته ای از فاکتورا که جلوم تلنبار بودن رو برداشتم و گفتم-تو خوبی؟ نامزدت خوبه؟
    کیمیا سرش رو بلند کرد و گفت- اونم خوبه... منم نه... چند روزه سردرد و سرگیجه دارم!
    خیره بهش چشمکی زدم و گفتم-خبریه شاید شیطون!
    خودکارش رو پرت کرد سمتم-گمشو! دو روز کنار شوهرت بودی بی ادب شدیا!
    بلند بلند داشتم میخندیدم که در اتاق باز شد... با کیمیا متجب برگشتیم سمت در که ببینیم کی بدون در زدن وارد شده که...
    بدنم یخ بست... عرق روی کمـ ـرم سر خورد و پایین خزید...
    برعکس من که تعجب کرده بودم کیمیا بی درنگ از پشت میز بلند شد و خندید- سیما عزیزم!
    سیما اما میخکوب بود روی صورت من...
    قلـ ـبم گاپ گاپ میکرد... حس کردم آب دهنم خشک شده...
    کیمیا نگاه خیره ی ما رو روی هم دید... بازم به عادت همیشگیش خندید و مشغول معرفی شد- سیما جون همکار جدیدمون... دیدار!
    و رو به من خواست چیزی بگه که صدای به خش نشسته ی سیما بلند شد- میشناسمش... نامزد سابق امیرحسین!
    کیمیا با چشمای از حدقه بیرون زده نگاهش رو بین ما دوتا چرخوند...
    سیما پوزخند زد... آب دهنم رو قورت دادم... چرا بدنم میلرزید...
    سیما اما خونسرد بود... یه قدم به داخل برداشت و در رو پشت سرش بست...
    کیمیا خفه گفت-شوخیت گرفته؟
    سیما خونسرد پشت میز هاله نشست و گفت-نه عزیزم شوخی چیه!!!
    یه لحظه نگاه از صورتم برنمیداشت...
    قلـ ـبم تند تر میزد... چرا اینقدر حالم بد بود...مگه من داتم خطایی مرتکب میشدم؟
    یه نفس عمیق کشیدم... دربرابر سیمای خونسرد باید خونسرد می موندم- خوبی سیما جان؟
    پوزخندش عمیق تر شد... با طعنه گفت-عالی هستم دیدار جون! تو خوبی؟ شوهرت خوبه؟ فکر کنم پسر عمه اته درسته؟
    مات و مبهوت پوزخندش بودم که ادامه داد- در ازای آزادی برادرت حاضر شدی زنش شی نه؟ درست میگم؟
    بغض بیخ گلوم رو گرفت.. سیما ادامه داد- اون دوستت رویا بود فکر کنم... اون چطوره؟ خوبه؟
    کاش دست از سوالاش برمیداشت... چه مقصودی داشت... به چی میخواست برسه...
    سیما ادامه داد- حالا داداشت آزاد شده؟
    قطره اشکی رو که میرفت از چشمم بیرون بزنه رو مهار کردم...
    از پشت میز بلند شدم... اینجا دیگه جای موندن نبود...
    کیمیا مبهوت من بود... صدام زد.. جواب ندادم... دستم رو به دستگیره رسوندم تا در رو باز کنم که ذوباره صدام زد- دیدار کجا میری؟
    سیما تلخ گفت- بذار بره!
    در رو باز کردم... از دیدن غدیری جلوی در شوکه شدم...
    ببخشیدی گفتم و خواستم رد شم که راهم رو سد کرد-کجا این وقت روز؟ هنوز تایم کاریتون تموم نشده...یا بهتر بگم،تازه شروع شده!
    بغضم رو قورت دادم و گفتم- جای من دیگه اینجا نیست...
    غدیری تلخ گفت-من مشخص میکنم کی باید بره و کی بمونه... تشریف داشته باشید!
    و با تلخی وارد اتاق شد... صدای دادش چنان بلند بود که قلـ ـبم از تپش ایستاد- تو اینجا چیکار میکنی سیما؟
    صدای سیمارو شنیدم-اومدم به کیمیا بزنم... شنیدم حالش بده!
    غدیری آروم تر گفت- برو تو اتاقم باهم حرف میزنیم!
    صدای سیمارو بلند شنیدم- حرفی دیگه برای گفتن نمونده داداشی! گفتنیارو دیدم!!!
    و از اتاق بیرون دوید... تنه ی محکمی به من زد و از شرکت بیرون رفت...
    غدیری از اتاق بیرون اومد... دستی تو موهاش کشید و گفت-بفرمایید سرکارتون خانوم!
    -جناب غدیری...
    دستش رو به نشونه ی سکوت بالا آورد-من از طرف خواهرم عذر میخوام! بفرمایید سر کارتون!
    و قبل از اینکه فرصت هر حرفی رو پیدا کنم و به سمت اتاقش رفت...
    قلـ ـبم محکم میکوبید...
    با قدمای لرزون وارد اتاق شدم.. دیدم کیمیا هنوز مات و مبهوت روی صندلیش نشسته...
    سرافکنده پشت میزم نشستم... چرا برگشته بودم توی اتاق... من باید میرفتم... ولی... چرا باید میرفتم؟؟؟ من که خطایی نمیکردم اینجا....
    قلـ ـبم هنوز تند میزد... دستام میلرزیدن...
    کیمیا از پشت میز بلند و شد و جلوی در ایستاد و گفت-خانوم رضایتی... اگه امکانش هست یه لیوان شربت بیارید! ممنون...
    و برگشت تو اتاق... اینبار میز من رو دور زد... لبه ی میز نشست...
    دستش رو نرم فرستاد زیر چونه ام و گفت- بیخیال عزیزم... تو که گناهی نداری...
    لبخند زد...
    چونه ام لرزید... زل زدم تو چشمای کیمیا ... انگار دیگه هوا گرم نبود... برف میومد... شالگردنم دور گردنم بسته بود... سردی برف رو از روی دستکشم حس میکردم... سیما رو به روم بود... امیرحسین مبهوت داشت نگام میکرد... من به سیما قول داده بودم امیرحسین رو بهش برسونم!
    دست کیمیا روی چونه ام تکون خورد... تلخ زمزمه کردم- من به سیما قول داده بودم...
    اولین قطره ی اشک بیرون پرید-زیر قولم زدم...



    کیمیا با سرخوش نشون دادن خودش از بابت سوغاتیش که یه تابلوی پته بود سعی داشت حواس من رو پرت کنه... ولی من بدجور تو فکر بودم...
    تایم کاریم تموم شد و با حواسی از همیشه پرت تر و ذهنی از همیشه درگیر تر از شرکت زدم بیرون پشت ماشین نشستم و یه راست به طرف خونه روندم... سعی کردم حواسم رو روی نهار متمرکز کنم... کوکوی سبزی خوب و آسون بود... سبزی هم توی فریزر داشتیم...
    سیما هنوز منتظر امیرحسین بود...
    سرم رو تکون دادم... امیرحسین خیلی خوب بود... خیلی مهربون بود... امیرحسین...
    اشک توی چشمام نشست... امیرحسین لیاقت بهترین زندگی رو داشت... چرا خدا اینطور داشت اذیتش میکرد....
    چرا من رو جلوی راهش قرار داد.. چرا از اول سیما تو زندگیش پررنگ نبود... چرا من و سیب گل هزار پشت غریب تو زندگیش مهم شدیم و سیمایی که اینقدر نزدیک بود... اینقدر عاشق بود باید...
    هیس دیدار به نهار امروز ظهر فکر کن... خوب فکر کن... تخم مرغ داریم؟
    سیما از من متنفر بود...
    عقاب کوکو دوست داره؟؟؟
    امیرحسین کوکو دوست داشت... همیشه میگفت به مامانم میگم کو کو بپزه...
    بغضم بزرگتر شد...
    خدایا کی این فکرا از من دور میشن... من خسته ام....
    رسیدم خونه... از همیشه کوفته تر.... از همیشه کلافه تر... وارد خونه شدم... باید میگفتم دیگه نمیام شرکت... ولی به چه دلیلی... چرا؟
    من که گناهی نمیکردم اونجا... اگه نمیرفتم... به عقاب میگفتم چی شده که دیگه نمیخوام برم سر کار؟
    اگه نمیرفتم بهونه ای میشد برای امیرحسین که زنگ بزنه بهم.. بازم یه راه برای ارتباط پیدا میشد....
    اخم کردم...
    سبزی کوکو رو بیرون گذاشتم...
    خدایا چیکار کنم... چقدر دلم تنگه.. چقدر تنهام... چقدر بی حوصله ام...
    موبایلم رو برداشتم... با مامانم یکم حرف زدم... سبزی کوکو رو که حالا یخش ذوب شده بود رو با تخم مرغ مخلوط کردم... یه تیکه توی تابه ریختم...
    قرار شد عصر یه سر به مامان بزنم...
    عقاب دیر کرده بود... شماره موبایلش رو گرفتم... رد تماس داد... داشت میومد...
    دویدم سمت دستشویی... باید صورتم رو میشستم... باید سرحال میبودم... عقاب زود پی به حالم میبرد...
    در خونه باز شد... صداش رو شنیدم-من اومدم دیدار !
    صورتم رو خشک کردم و از دستشویی بیرون دوید... خودم پرت کردم تو بغـ ـلش و بلند گفتم-خوش اومدی دلم برات تنگ شده بود...
    تو بغـ ـلش فشارم داد...
    حس کردم همه ی حسای بدم دور شدن... دلتنگی برای مامان و بابا دور شد.... نگرانی از وضعیت امیرحسین دور شد... عذاب وجدان نسبت به سیما دور شد.... دو دلی مبنی بر موندن یا نموندن تو شرکت دور شد... عقاب بود که نزدیک میشد... عطر تنش... گرمای وجودش... تپش قلبش...
    من کنارش حالم خوب بود... تو بغـ ـلش آروم بودم...
    بیشتر تو بغـ ـلش فرو رفتم... تنگتر بغـ ـلم کرد و زیر گوشم گفت-چه بوی خوبی میاد... بوی غذای دیدارپزه!
    خندید...
    روی انگشتای پام بلند شدم ... سرش رو پایین آورد... لبـ ـاش رو بـ ـوسیدم و خندون گفتم-تا لباست رو عوض کنی آماده ست...
    چشمکی زد و گفت- چشم بانو... تشکر!
    و به طرف اتاق رفت و توی راه بلند زمزمه کرد-میگما دلم برای به استقبال اومدنات تنگ شده بود نفسم!
    لبخند زدم... میز رو چیدم... مهم عقاب بود... کنار عقاب نباید فکرای منفی رو به سرم راه میدادم!
    چند روز بعد همه چیز عادی بود... با عقل و منطق ناقص خودم به این نتیجه رسیده بودم که بهتره توی شرکت بمونم... امیرحسین که توی شرکت نبود که کارم اشتباه به نظر برسه...
    روزا تند و تند میگذشتن تا رسیدن به پونزدهم مهر.... هرچی به پونزدهم نزدیک تر میشدیم عقاب بی طاقت تر میشد... کلافگی از سر و صورتش میبارید...
    تلاش میکرد برخورد با من خوب باشه، بخنده... وقتایی که توی خونه ست آروم باشه ولی میفهمیدم تشویشش رو... مدام قدم زدنش رو... نصف شب بیدار شدنش رو... لب پنجره وایسادن و به بیرون زل زدنش رو... مبهوت بودن نگاهش رو... سردرگمی مردمک مشکی چشمش رو... سردرداش رو... سردردایی که از اول مهر تقریبا هرروزه شده بودن و من فقط کنارش زجر میکشیدم... مهربونی نگاهش بغض مینداخت تو گلوم... اشک که مینشست تو چشمام بغـ ـلم میکرد و تند میگفت-خوب میشم... خوب میشم... مگه مردم داری گریه میکنی!!
    صدام رو از لای هق هقام قطع میکرد... دست میذاشت روی بینیم و میگفت -هیس... من کنارتم... تا من کنارتم غصه ی هیچی رو نخور...
    ولی نمیفهمید که من نمیتونم غصه ی نگاهش رو نخورم... آخه نگاه عقاب هیچی نبود.... همه چی بود... همه ی دار و ندار و زندگی من بود...
    یه کم اونور تر... مامان از خوشحالی روی پا بند نبود... کارگر گرفته بود و کل خونه رو داشت مرتب میکرد... بابا اما خونسرد تر بود... ولی رضایت نگاهش غیرقابل انکار بود...
    و من... طبق معمول سر دوراهی... دست و پا میزدم... تقلا میکردم... خوشحال بودم برای آزادی داریوش... غصه میخوردم برای کلافگی عقاب... اشک میریختم برای همه مون که از اون روز به بعد قرار بود نا متعادل تر از همیشه زندگی کنیم ولی عاشق تر... من عاشق عقاب بودم... عقابی که بود ولی زجر میکشید... داریوش عاشق پرستویی بود که نبود و داریوش زجر میکشید... مامان بابا به خاطر هردوی ما... عقاب به خاطر همه... وای که این زندگی چه زندگی ای بود....
    پونزدهم رسید... عقاب شب تا صبح نخـ ـوابیده بود.. راه رفته بود... تو موهاش دست کشیده بود... سر درد داشت... قرصارو تند تند از غلاف بیرون میکشید و هر قرصی رو که میخورد... هر یه قلپ آبی که قرص رو باهاش فرو میبرد و سیب گلوش رو میلرزوند بغض مینداخت به گلوم...
    عقاب راه میرفت و من گریه میکردم...
    عقاب خونه ی کوچیکمون رو بالا و پایین میرفت و من زار میزدم...
    عقاب دیگه ازم نمیخواست آروم باشم.... یکی باید خودش رو آروم میکرد...
    و مطمئنا اون یکی من نبودم... من خودم احتیاج داشتم به اینکه یکی آرومم کنه...
    بلند شدم.. ساعت 6 صبح بود... عقاب خسته از متر کردن خونه روی مبل ولو بود و من سردرد از اونهمه گریه تلو تلو خوران خودم رو بهش رسوندم... خودم رو بغـ ـلش رها کردم... بغـ ـلم کرد... مثل یه پدر مهربون موهام رو بـ ـوسید... صورتم رو به سیـ ـنه اش فشردم... دستش کمـ ـرم رو نـ ـوازش کرد... منگ بود... منگ منگ...
    صداش کردم... با هوم جوابم رو داد....
    آروم گفتم- بیا بریم آسایشگاه...
    نگام کرد...
    لـ ـبم رو تر کردم... آرم گفتم- نریم سر کار... مرخصی بگیریم... بریم پیش مامانت... بعدم بریم آرامگاه...
    پلک زد...
    منو نشوند و خودش بلند شد... انگار نظرم رو پسندیده بود-آماده شو بریم...
    منم بلند شدم...
    وارد اتاق شدم... عقاب سر تا پا مشکی پوشید...
    منم ازش تبعیت کردم... نگاهم کرد... لبخند کم جونی زد...
    صبحونه رو آماده کردم و توی سبد گذاشتم.... عقاب نگام میکرد... آروم گفتم- اونجا بخوریم...
    پلک زد...
    به کیمیا اس ام اس دادم که نمیتونم بیام... دیروز بهش گفته بودم شاید فردارو غیبت کنم!
    جواب نداد... حدس زدم خواب باشه... عقاب سبد صبحونه رو برداشت... قرار شد از نونوایی نون تازه بگیریم...
    سوار ماشین شدیم.. عقاب هنوز کلافه بود... دستم رو روی دستش گذاشتم... فشار دادم..
    نگاهم کرد... لبخند تلخی زد و بعدم استارت...



    جلوی عمه روی چمنا زانو زد... دستای مادرش رو توی دستاش گرفت... حس کردم صداش میلرزه... –خوبی مامان؟
    بغض کردم... باورم نمیشد عمه رو بتونم اینقدر ساکت و صامت ببینم... هنوز نمیتونستم بلاهایی که به سرمون اومده بود رو باور کنم... چقدر درک کردن سخت بود...
    سر عقاب چسبید به زانوهای عمه... لرزش شونه هاش رو به وضوح دیدم و لرزیدم... ولی نتونستم بهش لغت بچه ننه رو نسبت بدم... مگر غیر از این بود که عقاب زمانی برای من حکم یه بچه ننه ی واقعی رو داشت؟پسری که اینقدر مادردوست بود و جیک و پوکش کف دست مامانش؟ چرا اینقدر دیدم نسبت به عقاب و همه عوض شده بود... عقابی که ثابت کرده بود بعضی چیزارو حتی اجازه نمیده مادرش بفهمه!
    دور شدم... نمیدونم چرا... شاید طاقت دیدن لرزش شونه هاش رو نداشتم، شاید تحمل دیدن عمه رو اونطور بی حرکت نداشتم... شاید چون من خیلی وقت بود دیدار سابق نبودم!از ناراحتی عقاب خوشحال نمیشدم که هیچ، بدتر از اون زجر میکشیدم...
    روی یکی از نیمکتا نشستم... زل زدم به خورشیدی که هنوز سر بلند نکرده ،داشت آتیش میسوزوند... چشمم درد گرفت.. نگاه دزدیم.... سر گردوندم سمت عقاب... سربلند کرده بود و داشت با مادرش حرف میزد... از ته دل آرزو کردم خدا بهش صبر بده... طاقت و توان بده... من میفهمیدمش... سخت بود خیلی سخت...
    **
    به مامان حق میدادم به خاطر برگشتن پسرش خوشحال باشه، حتی بهش حق میدادم که بخواد جمع چهارنفریمون بازم دور هم جمع باشه! ولی مامان باید میفهمید که دیگه من تنها نیستم... داریوش یه زخم خورده ست.. کنار هم گذاشتنمون تقریبا غیر ممکنه!
    فقط گفتم-نمیتونم بیام... حال عقاب خوب نیست!
    و خدارو شکر کردم که مامان اصرار نکرد... فقط جواب داد-ترسیدم ازت دعوت نکنم بعد دلخور بشی که پسرشون اومد منو فراموش کردن...خواستم بگم که ما به یادتیم... مدیونتیم... دعای خیرمون پشت سرته...
    بعد با بغض قطع کرد..
    بغض منم با دوتا قطره ی اشک بی صدا شکست...
    زل زدم به در بسته ی اتاق... از وقتی برگشته بودیم خونه عقاب شدید سردرد بود.. تو اتاق خودش رو حبس کرده بود گفته بود میخوام تنها باشم...
    دوس داشتم بلند شم و براش یه غذای خوشمزه بپزم... اما نه حس آشپزی داشتم نه جرئتش رو... میترسیدم سر و صدام اذیتش کنه...
    بعدم تو این شرایط... میدونستم اشتهای خوردن چیزی رو نداره...
    بی خوابی دیشب و شبای قبل داشت اذیتم میکرد... سرم هم دل دل میزد... روی کاناپه دراز کشیدم.. خیلی زود خواب رفتم!
    **
    به خودم که اومدم سه هفته از آزادی داریوش میگذشت... هنوز ندیده بودمش... دلم برای دیدنش تند تند میزد... اما طاقت دیدنش رو نداشتم... مامان میگفت از همیشه ساکت تره.. از صبح تا شب تو اتاقش نشسته و سیـ ـگار دود میکنه... یا تو خیابون قدم میزنه تا دیر وقت!
    میترسیدم بگم شرایط عقابم همینه و مامان یه ناراحتی به ناراحتیاش اضافه شه...
    میترسیدم بگم عقابم شب تا صبح راه میره... صب تا شب خودش رو با کار سرگرم میکنه!
    میترسیدم بگم که چند شبیه هروقت میاد خونه یه وسیله رو با خودش میاره بالا تا به جای راه رفتن تعمیرش کنه!
    در جواب من که ازش میخوام استراحت کنه میگه میخواد پول در بیاره برای من زندگی آرمانی بسازه...
    من از گفتن همه ی اینا میترسیدم... میترسیدم که مامانم غصه بخوره... به گوش بابا برسه... داریوش بفهمه... پس فقط ظاهرسازی میکردم... من دیداری که حتی نمیتونستم یه لبخند ظاهری روی صورتم بشونم حالا راحت درمورد حال و هوای خوبی که نبود و آرزو میکردم برگرده برای دل مامان میگفتم تا آروم باشه... کنار غصه ی داریوش غم من اذیتش نکنه!
    عقاب عقاب سابق نبود... خندون نبود.. دستاش وقت برگشتن به خونه دورم حـ ـلقه نمیشدن... اصلا تو این دنیا سیر نمیکرد... ساکت بود... جواب همه ی پرحرفیای من برای تغییر جو یه آهان... خب... آره... نه... باشه... نمیدونم... بود!!
    وقتی از فرط خستگی کنارم بیهوش میشد هم عقاب سابق نبود... عقابی که تحت هر شرایطی باید دستش رو زیر سرم میذاشت نبود... عقابی که منو بغـ ـل میکرد حالا پتو رو دور خودش میپیچید... و در جواب همه ی التماسای نگاهم مبنی بر یکم توجه زمزمه میکرد- سرم درد میکنه دیدار!!!
    و من این سر درد رو از نگاهش میخوندم... همیشه وقتی سر درد داشت سفیدی چشماش به خون مینشست و یه لایه اشک دیدش رو تار میکرد...
    و این من بودم که از درون اشک میریختم و در ظاهر لبخند میزدم تا دلگرم باشه!
    **
    اواخر آبان بود که ساغر باهام تماس گرفت... واسه یه شب نشینی توی خونه شون دعوتمون کرد...
    تازه اون روز بود که به این فکر افتادم برنامه های مختلف بچینم تا شاید حال هوای این روزامون عوض شه...با اشتیاق از دعوتش استقبال کردم...
    میدونستم که عقاب نه نمیاره... وقتی قرار بود با دوستاش بریم بیرون مخالفت نمیکرد... اما تو اون شرایط شک داشتم...
    به ساغر گفتم که با عقاب مشورت میکنم و بهت خبر میدم..
    بلافاصله با عقاب تماس گرفتم... صداش که این این روزا عادت کرده بودم گرفته باشه نشست توی گوشم...
    -الو؟
    سعی کردم در برابر همه ی بی انرژی حرف زدنای اون من پر شور باشم-سلام عشقم... خوبی؟
    -سلام عزیزم... خوبم تو چطوری؟
    آهی خفه کشیدم... حتی لفظ عزیزمش خیلی بی احساس بود...
    -منم خوبم... ساغر تماس گرفت... دعوتمون کرد واسه فردا شب... نظرت چیه؟ بریم؟
    و قبل از اینکه چیزی بگه گفتم-من خیلی دلم میخواد بریم...باشه؟
    هوفی کشید-باشه میریم... خب کاری نداری؟ چیزی نمیخوای بخرم؟
    لـ ـبم رو تر کردم... لبخند خشکی به موافقتش و آه مجددا خفه ای نسبت به عجله اش برای قطع تماس و بعد-نه قربونش برم الهی... برو به سلامت مراقب خودتم باش...
    -تو هم همینطور... خدافظ!
    قطع کرد... نذاشتم افکار منفی مغزم رو تحت کنترل بگیرن... بدون کنکاش حرفای عقاب و سردی کلامش شماره ی ساغر رو گرفتم و بهش گفتم که میریم و بعد از یکم قطع کردم...
    نمیدونستم میتونم به بهبود روابط امیدوار باشم یا نه!




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #33


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.98
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    عقاب رفته بود کارگاه و من هنوز خـ ـوابیده بودم... کار دیگه ای جز خوابیدن نداشتم... یا بهتر بگم حس کار دیگه ای نداشتم...
    دراز کشیده بودم که زنگ در به صدا در اومد... متعجب بلند شدم...
    کم پیش میومد کسی زنگ خونه مون رو به صدا در بیاره... با کسلی به سمت در رفتم... دیدن رویا تو تصویر لبخند نشوند روی لـ ـبم...
    در رو باز کردم و گفتم-بفرمایید تو عروس خانوم!
    برام شکلکی در آورد و وارد شد...
    چراغارو روشن کردم و با دیدن تردمیلی که وسط پذیرایی باز شده بود و هر قطعه اش یه طرف بود آهی کشیدم... عقاب باید یه فکری برای اضافه کاریاش میکرد...
    در رو باز کردم و منتظر رویا شدم... وارد خونه شد و هنوز از راه نرسیده هرچی بد و بیراه تو چنته داشت به سمت روون کرد...
    خندیدم و بغـ ـلش کردم و گفتم-هرچی بگی حق داری.. ولی به خدا درگیرم...
    روی مبل نشست و زل زد به تردمیل وسط پذیرایی و گفت-اینو چطوری آورده بالا؟ آدم از کت و کول میفته که...
    نفسم رو بیورن فرستادم و گفتم- با پیمان دوتایی... بیخیال این... بشین!
    نشست و زل زد تو صورتم... دست کشیدم به ابروهام و گفتم-چرا اینطوری نگام میکنی؟
    خندید-خودت فهمیدی دیگه... خب بابا این چه وضعیه برا خودت درست کردی؟ تو این وضع قیافه توقع داری بیاد سمتت؟ نه تورو خدا جواب منو بده! من حیرونم تو چطور روت میشه با این قیافه بری سر کار!اونم با اون همکارایی که تو تعریفشون رو کردی!
    هوفی کشیدم... حتی حوصله ی جواب دادن هم نداشتم... بلند شدم و گفتم-برم چایی دم بدم...
    دستم رو کشید و گفت-نه خیر لازم نکرده!
    و به طرف اتاق برد...
    همین که وارد اتاق شدیم آهی کشیدم... شلخـ ـتگی از سر و روش بالا میرفت...
    رویا دستش رو به کمـ ـرش زد و گفت-اون شوهر خلت هال رو بهم ریخته تو اتاق رو... نوبره به خدا!
    و با حرص مشغول در آوردن مانتوش شد و گفت- عقاب کی میاد؟
    با کلافگی گفتم- نه... نه و نیم... ده... یازده!
    نگاهش رنگ دلسوزی گرفت... اما سریع به خودش مسلط شد و گفت-پس وقت داریم!
    پرسشگر نگاهش کردم...
    رویا لب زد- یالا دیدار! دس به کار شو دیگه... تو اتاق رو مرتب کن من آشپزخونه رو... خب؟؟؟ بعدم بیام یه صفایی به قیافه ی تو بدم!
    خواستم مخالفت کنم که نذاشت!
    به طرف در رفت و گفت-اتاقم میتونم تمیز کنما! ولی امکان داره یه چیزی ببینم که نباید ببینم! خودت میدونی دیگه!!
    بلند بلند خندید و چشمک زد-پس بجنب تا نفرستادمت تو آشپزخونه... باشه؟
    محکم لپم رو بـ ـوسید... چند ثانیه بغـ ـلش کردم و از اتاق بیرون رفت...
    چقدر خوب که اومده بود... حالم اصلا خوب نبود...
    صدای بلند آهنگ از بیرون میومد... رویا آهنگ گذاشته بود... چی میخوند؟ فرانسوی بود؟
    لـ ـبم رو تر کردم... حالا از کجا باید شروع میکردم؟
    روی زمین نشستم و مشغول مرتب کردن لباسا شدم... ریتم آهنگ جالب بود... کش و قوسی به بدنم دادم...
    لباسا تموم شده بودن... کثیفا جدا، تمیزا جدا...
    زل زدم به قیافه ی خودم توی آینه... رویا راس میگفت... من چطور با این وضعیت میرفتم شرکت؟؟؟
    ساعت نزدیکای هفت بود که اتاق مرتب شد... از اتاق بیرون خزیدم... عجب میزبانی بودم... مهمونم رو فرستاده بودم تو آشپزخونه به تمیزکاری...
    همین که پامو رو از اتاق بیرون گذاشتم دهنم باز موند...
    باورم نمیشد خونه اینقدر عوض شده باشه... رویا مبلارو جا به جا کرده بود...خونه از تمیزی برق میزد... آشپزخونه مرتب بود... همه ی ظرفا توی ماشین ظرف شویی چیده بودن و بقیه رو هم رویا شسته بود و اونوقت من اینهمه مدت داشتم یه اتاق رو مرتب میکردم!!
    با بهت وارد آشپزخونه شدم... کنارش وایسادم و گفتم-تنهایی این کارارو کردی؟
    خندید و گفت-نه اجنه به کمکم اومدن!
    لبخند زدم...
    رویا آروم گفت- مرغ بار گذاشتم... ببخشید رفتم سرک کشیدم...
    سریع گفتم-این چه حرفیه.تو منو ببخش اینطوری ازت پذیرایی کردم...
    محکم بغـ ـلم کرد و گفت-دوستا از این حرفا باهم ندارن...
    و بعد ازم جدا شد...
    شعله ی اجاق رو تنظیم کرد و گفت- بیا بریم به قیافه ی تو برسیم!
    بلند خندیدم... یاد روزایی افتادم که تو اتاقش توی خوابگاه پشت لـ ـبم رو بند مینداخت...
    دنبالش برگشتم تو اتاق... نشستم... مجهز اومده بود... از توی کیفش نخ و موچین و قیچی در آورد و افتاد به جون صورتم...
    وقتی کارش تموم شد با دیدن خودم توی آینه حس کردم چقدر تغییر کردم....
    رویا سرخوش از هنرنماییش گفت-تو تنها کسی بودی که اینهمه وقت ابروت رو خراب کردم و بازم بهم اعتماد میکنی!!
    خندیدم و بلند شدم... دقیق زل زدم به ابروم و گفتم-راه افتادی... دیگه خرابش نمیکنی!
    محکم لپم رو بـ ـوسید و گفت- برو یه دوش بگیر خوشگل کن... بعدم زنگ بزن بهش بگو زودتر بیاد خونه... واست گل هم بخره... خب؟
    مبهوت رویا رو نگاه کردم...
    پلک زد و گفت- تو یه قدم در جهت بهبود بردار... اصلا امشب تو بهش پیشنهادای خاک برسری بده... باشه؟
    تقریبا داد زدم-رویا؟
    اخم کرد-رویا و کوفت... خب چیه... نگو که خجالت میکشم که میزنم تو سرت... مگه محرم تر از اون هیشکی هست؟ هان؟
    هوفی کشیدم... رویا ادامه داد- اصلا احتیاج نیس به زبون بیاری که... یه لباس جینگول بپوش وقتی اومد خودش تا ته قضیه رو میره... باشه؟ اگر اونم بی بخار بازی از خودش در آورد یه گلی به سرت بگیر دیگه... من فردا زنگ میزنم ازت گزارش کار میخوام دیدار!
    خنده ام گرفته بود.. من بیشتر مواقع که عقاب میومد به جز چند وقت اخیر،سعی میکردم آراسته باشم ولی پیشنهاد و این حرفا... چه دل خجسته ای داشت... تو این شرایط... تو این اوضاع... واقعا چه فکری میکرد رویا...
    وادارم کرد برم حموم... از حموم که بیرون اومدم دیدم روی میز شمع چیده... کلی بهم قسم و آیه داد که حتما روشنشون کنم...
    گوشی رو هم داد دستم تا از عقاب بخوام زود بیاد خونه و واسم گل بخره!!
    بعد هم قسمم داد به عقاب نگم که با کمک اون خونه رو مرتب کردم تا عقاب خیال نکنه من بی حس و حالم و رفت!
    من موندم و یه خونه ی مرتب... یه غذای خوش عطر و بو... یه ظاهر تر و تمیز... و انتظار برای برگشتن عقاب!!
    نزدیکای ده بود که وارد خونه شد...
    سعی کردم سرخوش باشم... به طرفش دویدم و آویزون گردنش شدم... متعجب از ظاهر خونه و استقبال من گفت- خبریه؟
    شاخه گل رو ازش گرفتم و محکم لپش رو بـ ـوسیدم-سلامتی!
    عقاب خندید... خیلی وقت بود خنده اش رو ندیده بودم...
    -مرسی بابت گل!
    بغـ ـلم کرد و گفت-خوشگل شدی خانومم!
    ازش فاصله گرفتم... قلـ ـبم به خاطر این بغـ ـل کردنش بعد از مدتها تند تند تپید-مگه زشت بودم؟
    لب زد... انگشت کشید روی ابروهام و گفت-خوشگلتر شدی دیدارم...
    نگاهش کردم... سفیدی چشماش به سرخی میزد... نگاهش تار بود... اما میخندید...
    روی انگشتای پام بلند شدم و دستام رو دور گردنش حـ ـلقه کردم و لبش رو بـ ـوسیدم- میشه شبا زودتر بیای؟ من تو خونه حوصله ام سر میره!
    پلک زد- چشم سعی میکنم!
    و بعد ادامه داد-تنهایی این وسایل رو جا به جا کردی؟
    سرم رو تکون دادم.... نه آره نه نه! خودش برداشت کنه دیگه!!
    عقاب روی مبل ولو شد- تنها جا به جا نکن کمـ ـرت داغون میشه !
    و دستش رو باز کرد تا تو بغـ ـلش بخزم... به طرفش پرکشیدم... پر مهر موهام رو بـ ـوسید.... دستم رو تو دکمه های پیراهنش قفل کردم و گفتم-دلم برات تنگ شده بود!
    زمزمه کرد-من که کنارتم...
    لب زدم- دلم برای اینجوری بودنت تنگ شده بود!
    آروم زمزمه کرد-همه چیز خوب میشه.. صبر داشته باش...
    -سرت درد میکنه؟
    دستش رو به پیـ ـشونیش گرفت و چشماش رو بست- یه کم! فکر کنم از گرسنگیه...
    مات نگاهم کرد- شام حاضره؟ برم لباس عوض کنم؟
    سرم رو نرم تکون دادم- تا بیای حاضره!
    خواستم بلند شم که دستم رو گرفت-دوست دارم دیدار!!!
    نتونستم جلوی لبـ ـام رو بگیرم که کش نیان! ذوق زده از هم فاصله گرفتن-من بیشتر!
    عقاب لبخند ماتی زد و بلند شد... به طرف اتاق رفت و من سرخوش تر وارد آشپزخونه شدم... غذا رو کشیدم... بنا به درخواست رویا شمع هارو هم روشن کردم.... جالب شده بود... شاخه گل رو هم روی میز گذاشتم...
    صدای عقاب رو شنیدم-چه خبره امشب!
    نگاش کردم و آروم گفتم-خبر سلامتی!!
    گردنش رو چپ و راست کرد و یه آخ خفیفی زمزمه کرد و پشت میز نشست- خسته شدی حسابی... به به! ببین چه کرده! عجب بوی خوبی میده غذا! دلم برای اینجوری آشپزی کردنت تنگ شده بود! میدونی چند وقته سالاد درست نکردی! مرسی....
    توی دلم چندتا فحش به رویا دادم که وادارم کرده بود حقیقت رو نگم و به لبخند زدن اکتفا کردم....
    خواستم تو دوتا بشقاب برنج بکشم که نذاشت... زیر نور شمع ها نگاهش مظلوم تر شده بود-بیا با هم بخوریم!!! خوشمزه تره اینطوری!
    پلک زدم و خندیدم... از خدا خواسته باهاش توی یه بشقاب شروع به غذا خوردن کردم...قاشقش هرازگاهی به طرف دهنم میومد... لبخند کم جونش... حس میکردم از همیشه بیشتر دوسش دارم... از همیشه مهربون تر بود!
    بعد از شام عقاب کمک کرد تا میز رو جمع کنم... میخواستم ظرفارو توی ماشین ظرفشویی بچینم که نذاشت... دستم رو کشید و گفت- بیا بریم بخوابیم...
    مهربون ادامه داد- امروز خیلی خسته شدی... ماساژت بدم راحت بخوابی؟ هوم؟
    زل زدم تو صورتش... چند ثانیه نگاهش کردم و بعد سرم رو به سیـ ـنه اش چـ ـسبوندم... بغـ ـلم کرد و از زمین جدام کرد... شمع هارو فوت کرد و به طرف اتاق راه افتاد.... قلـ ـبم خیلی تند میزد...خیلی
    __________________________________________________ ___



    خسته بودم و خواب آلود.... روی صندلیم ولو شدم و سرم رو روی میز گذاشتم... دلم میخواست هنوز بخوابم.
    صدای کیمیا باعث شد سرم رو از روی میز بردارم- مهمونی خوش گذشت؟مشخصه حسابی خسته ای!
    سعی کردم لبخند بزنم... کاش پلکام بیشتر از هم فاصله میگرفتن..کیمیا رو تار میدیدم- آره خیلی خوب بود... خوش گذشت جات خالی...
    کیمیا لبخند تلخی زد و آه کشید-خب خدارو شکر...
    شاخکام فعال شدن. بلند شدم و به طرف میزش رفتم... دستم رو به دستش رسوندم و گفتم- تو خوبی؟ چرا حس میکنم سر حال نیستی؟
    کیمیا با چشمای به اشک نشسته خیره شد بهم... مات نگاهش کردم... با صدایی که میلرزید گفت- سهیل باید بره سوئد....
    آب دهنم برگشت تو گلوم و به سرفه افتادم و با صدایی که بی شباهت به داد نبود گفتم- کجا؟؟؟
    کیمیا اشک از چشماش راه افتاد... – داداشش باید پیوند لوزالمعده بشه... سهیل باید باهاش بره!
    مبهوت موندم.... –خب قدر طول میکشه؟
    کیمیا با اشک و آه گفت- نمیدونم... شاید دو ماه شایدم بیشتر....
    آب دهنم رو قورت دادم...- عروسیتون چی؟ مگه بهمن عروسیتون نیس؟
    کیمیا آه کشید-عروسی به جهنم.... دلم براش تنگ میشه... اینهمه مدت...
    دستش رو گرفتم... محکم فشار دادم و گفتم- چشم به هم بزنی میگذره!
    کیمیا بلند تر زار زد...
    لـ ـبم رو نوک زبون تر کردم و گفتم- شرکت رو چیکار میکنن؟
    کیمیا نامطمئن زل زد به من... برای ثانیه ای تو دلم آشوب شد...
    کیمیا هوف نفسش رو بیرون داد و گفت- امیرحسین میاد... اون شرکت رو اداره میکنه...
    قلـ ـبم نامرتب میزد...آب دهنم خشک شد... چند وقت بود ندیده بودمش؟
    کیمیا دستم رو فشار داد- نگران نباش... مشکلی پیش نمیاد... اون شاید روزی یه ساعتم اینجا نباشه... دیدار...
    حرکت قطرات عرق رو روی پیـ ـشونیم حس میکردم...
    -سیما میدونه؟
    کیمیا لب زد-آره...
    از کیمیا دور شدم... دوباره روی صندلیم ولو شدم...
    کیمیا سکوت کرده بود... دیگه گریه نمیکرد... منم ساکت بودم... اما قلـ ـبم نامطمئن میتپید... من باید میموندم؟؟؟ باید میرفتم؟؟؟ میشد دوماه مرخصی بگیرم؟ به عقاب بگم به چه بهونه ای؟ چی قرار بود بشه... چرا سرم اینقدر گیج میره... چرا حالم اینقدر بده...
    سرم رو روی میز گذاشتم....
    کیمیا بلند گفت-خوبی دیدار جان؟ آب قند بیارم واست؟؟
    سرم رو بلند کردم... کیمیا دیگه تار نبود... محو بود... دستم رو گرفت... زمزمه کرد- چرا اینقدر سردی؟
    و به طرف در خروجی اتاق دوید و من فکر کردم، این قلب من کی میخواد بی تلاطم بتپه؟؟؟
    آب قندی که کیمیا تو دهنم میریخت باعث شد یه ذره دیدم واضح تر بشه ... مغزم اما همچنان قفل بود...
    کیمیا تند تند میگفت-تو چرا یهو بهم ریختی.... قرار نیست اتفاقی بیفته که... دوتا همکار... سیما هم دیگه نمیاد... سهیل حسابی دعواش کرده... نگران چی هستی آخه عزیز من... ببین دیدار جان... من امیرحسین رو میشناسم... آدم محافظه کاریه... مطمئن باش خطا نمیره... بعدم... تو چقدر سهیل رو میبینی که بخوای با امیرحسین رو به روشی... مسئول حسابداری منم، منم پاسخگوئم تو اصلا قرار نیست باهاش رو به رو بشی...
    حرفاش منطقی بودن... اما بازم... زمزمه کردم- عقاب اگه بفهمه...
    کیمیا محکم گفت-از کجا میخواد بفهمه... تو این مدت چندبار اومده اینجا که از این به بعد بخواد بیاد؟ هان؟ دیدار... به موقعیتت فکر کن... این فرصت دیگه گیر نمیاد... تو بذاری بری کار پیدا کردن برات مصیبت میشه ها... متوجهی؟؟؟ بعدم حیف نیست دوست خوبی مثل من رو از دست بدی؟؟؟
    خندید... منم لبخند بی جونی زدم... کیمیا دستم رو فشار داد و گفت- خیالت راحت باشه... باشه عزیزم؟
    سرم رو نرم تکون دادم...
    کیمیا وادارم کرد آخرین جرعه ی آب قندم رو بخورم و پشت میزش برگشت....
    ظاهرا زل زدم به فاکتورای جلوم اما فکرم هزار جا در تلاطم بود...
    نگاهم رو بالا آوردم و گفتم-آقای غدیری کی میرن؟
    کیمیا آهی کشید-پس فردا! اما امیرحسین از فردا میاد دیگه!
    گلوم نبض میزد... من توان رو به رو شدن با امیرحسین رو داشتم؟؟ بعد از حدودا شش ماه؟؟
    ظهر زودتر برگشتم خونه... کشون کشون خودم رو به آشپزخونه رسوندم و مشغول پخت و پز شدم... به خاطر مهمونی ، دیشب نتونسته بودم غذا بپزم....
    سیـ ـنه های مرغ رو سوخاری کردم و برنج رو دم دادم...
    بدنم بیش از حد سست بود.. سرگیجه داشتم...
    روی مبل دراز کشیدم... بازم یه تردمیل وسط خونه چشمک میزد...
    زنگ موبایل باعث شد نگاه از تردمیل بگیرم...
    گوشیم رو برداشتم... اسم عقاب خودنمایی میکرد... جواب دادم-جونم عقاب..
    مهربون گفت- سلام خانومی.خسته نباشی...
    سعی کردم پر انرژیتر حرف بزنم-سلام... تو هم خسته نباشی.
    خندید و گفت- دیدار امروز مجبورم تا شب یه سره تو کارگاه وایسم... بچه ها نیستن کارا موندن رو دستمون... تو نهارت رو بخور منتظر من نباش... شب میام...
    ناراحت شدم... دوس نداشتم نهار نیاد خونه...
    سکوت کردم... عقاب خندون گفت-نهارت رو بخوریا عشقم...باشه؟
    سرگیجه ام شدید تر شده بود... دلخورم بودم... با ناراحتی گفتم- غذا رو میذارم واسه شب...
    عقاب محکم گفت-صبحونه که نخوردی نهارم نخوری نمیشه... دیدار به خدا مجبورم بمونم... بخور نهارت رو بذار منم اینجا غذا به دلم بچسبه... نخوری نمیخورما!
    با کلافگی گفتم-باشه...
    عقاب توی گوم پچ پچ کردی- دلخوری دیدارم؟
    سعی کردم دلخوری رو از صدام دور کنم-نه!
    مهربون ادامه داد-پس چرا بی انرژی هستی؟
    آروم گفتم- خسته ام... یکم سرم گیج میره...
    بلند گفت- خب واسه صبحونه نخوردنه.دو دقیقه زودتر از خواب بیدار شو صبحونه بخور...
    لـ ـبم رو تر کردم-آدم رو توبه کار میکنیا عقاب! حالا یه بار بهت گفتم صبحونه نخوردم ببین ...
    نذاشت حرفم رو تموم کنم.. مهربون شد صداش-خب من واسه خودت میگم عزیزم...
    اخم کردم-لحن گفتنت ترسناک بود!
    خندید... -قربونت برم الهی... ببخشید... نهارت رو بخوریا... باشه؟
    آروم گفتم-باشه... شب زود بیا...
    -چشم... کاری نداری فعلا؟
    زمزمه کردم-نه... مراقب خودت باش...
    و تلفن رو قطع کردم... برای یه لحظه از ذهنم گذشت...نکنه یکی پیشش باشه؟
    سریع سرم رو تکون دادم.. افکار منفی رو سعی کردم دور کنم و برگشتم تو آشپزخونه... یه تیکه مرغ گرفتم دستم و شروع کردم به جویدن... چطوری میخواستم تا شب طاقت بیارم و چیزی نخورم؟ خوب شد عقاب اصرار کرد.



    ساعت از ده گذشته بود و عقاب هنوز برنگشته بود خونه... خسته بودم... با اینکه عصر خـ ـوابیده بودم اما بازم احساس خواب آلودگی میکردم... ذهنم درگیر فردا بود و رو به رو شدن با امیرحسین... شایدم قرار نبود ببینمش...
    گوشیم رو برداشتم و شماره ی عقاب رو گرفتم... با اولین بوق جواب داد- الو؟
    صداش خش دار و خسته بود...
    آروم گفتم- سلام... دیر کردی...
    عقاب آهی کشید- بدجور گیر افتادم دیدار... دارم از خستگی میمیرم ولی باید بمونم...
    دلخور شدم... با ناراحتی گفتم- ساعت رو دیدی؟ بقیه کجان؟
    عقاب مکثی کرد... آروم گفت- فرهاد که رفته سفر... پیمانم امروز تصادف کرده زده زیر یه نفر درگیر اونه.. محمدم...
    نذاشتم ادامه بده- خب این دلیل نمیشه تو جور اونارو بکشی... بیا خونه...
    عقاب خسته تر گفت- نمیشه... قول دادیم... دوتا کار دیگه مونده... شام بخور و بخواب.. من اینارو جمع میکنم و میام... فردا اول وقت باید تحویلشون بدیم...
    اخم کردم... بدون هیچ حرفی قطع کردم...
    روی مبل نشستم... اصلا نمیتونستم این رفتار عقاب رو درک کنم... خب یه کلمه میگفتن نرسیدیم تعمیر کنیم، این کارا چی بودن....
    گوشیم لرزید... عقاب پیام داده بود- اصلا ازت توقع نداشتم... اینطوری من رو درک میکنی؟ نرفتم یللی تللی که! اَه...
    بدتر اخم کردم... طلب کارم شده بود... همین کم بود که اضافه کاری هم داشته باشه تو کارگاه...
    با اعصاب خوردی بلند شدم... سرگیجه ام شدت گرفته بود... چه مرضی افتاده بود به جونم... معده ام میسوخت.... اسیدش ته حلقم رو میسوزوند... دستم رو روی شکمم فشار دادم... به طرف اتاق راه افتادم... امیدوار بودم قرصی که خوردم اثر بذاره...
    روی تخـ ـت دراز کشیدم...
    چشمام رو بستم.... لرزیدم.... پتو رو روی سرم کشیدم .. حالم بد بود... از همه بدم میومد... از خودم بیشتر از همه... دلم گرفته بود... دوس داشتم قدم بزنم...
    آب دهنم رو قورت دادم... زیر جناغ سیـ ـنه ام تیر کشید... بدنم داشت گرم میشد....عرق بدنم رو میپوشوند...
    چشمام رو بیشتر به هم فشار دادم...
    عقاب داشت دور میشد...
    امیرحسین داشت فاصله میگرفت...
    من داشتم محو میشدم... غرق میشدم... خواب میرفتم....
    با بالا پایین شدن تشک کنارم هوشیار شدم... چشمام اما بدجور به هم چسبیده بودن...
    پتو بالا اومد.... دستی دور کمـ ـرم پیچید...عقاب از پشت بغـ ـلم کرد... بـ ـوسه ی نرمش رو روی گونه ام حس کردم- خیلی نامردی میدونی؟
    تلاش کردم که نفهمه بیدارم...
    باز لپم رو بـ ـوسید... سرش نزدیک گوشم بود حرکت لبـ ـاش رو نزدیک گوشم حس کردم- آدم تلفن رو روی شوهر خسته اش قطع میکنه؟
    فهمیده بود بیدارم پس با صدای خش دار زمزمه کردم- آدم از صب تا شب میره سر کار یه خبر نمیده دیر تر میاد؟ آدم حال زنش رو نمیپرسه ببینه زنده اس یا نه؟
    چرخوندتم سمت خودش... نیم خیز شد و روی آرنجش تکیه کرد... آباژور رو روشن کرد و زل زد تو صورتم... دستم چشمام رو پوشوند...
    عقاب دستم رو نرم از روی چشمام کنار زد و گفت- خوبی؟ طوری شده بود؟
    دلم خواست ناز کنم... دلم خواست ناز بخره... حتی اگه خسته بود... حتی اگه بیشتر از حد معمول کار کرده بود...حتی اگه چشماش با زحمت باز مونده بودن!!
    سرم رو توی سیـ ـنه اش پنهون کردم- معده ام درد میکنه... سرم گیج میره...
    صدای خسته اش رو شنیدم- غذا نخوردی؟؟
    زمزمه کردم- نهار خوردم...
    با آه گفت- ای بابا!
    چرا اونطور که انتظار داشتم برخورد نکرد... چرا نگران نشد؟؟ ای بابا چه نوع ناز خریدنی بود...
    عقاب ادامه داد- چیز بدی خوردی؟ مسموم شدی؟
    آروم گفتم-نه..
    عقاب آباژور رو خاموش کرد- بخواب اگه بهتر نشدی صب میریم دکتر...
    بغض کردم! چی میشد اگه میگفت الآن بریم دکتر؟ من که قبول نمیکردم اما چی میشد اگه میگفت؟؟
    رو گردوندم... عقاب چیزی نگفت... یه آه عمیق کشیدم... صدای نفسای آرومش رو میشنیدم...
    چرخیدم سمتش .... خواب خواب بود.. بدتر بغض کردم... خسته بود درست... منم مریض بودم... چی میشد اگه یکم مهربون تر میبود؟
    سعی کردم بغضم رو قورت بدم... سوزش معده ام شدید تر شده بود... عقاب مـ ـست خواب بود...
    لبه ی تخـ ـت نشستم... دستم رو روی معده ام فشار دادم....
    ته گلوم میسوخت... حالت تهوع داشتم...
    بلند شدم و به طرف دستشویی دویدم... همه ی محتویات شکمم رو برگردوندم... چشمام داشت از حدقه بیرون میزد... من چه مرگم بود...
    سیفون رو کشیدم و دست و صورتم رو با آب سرد شستم... یه نفس عمیق کشیدم و از دستشویی بیرون زدم... روی کاناپه خودم رو رها کردم...
    سرگیجه داشتم ... معده ام شدید تر میسوخت... اما حال بلند شدن نداشتم... بدنم سرد سرد بود... پلکام سنگین... چشمام رو بستم... بین خواب و بیداری معلق شدم...
    با صدای عقاب چشمام رو باز کردم... میلرزیدم... بی رمق بودم- چرا اینجا خوابیدی؟
    منگ نگاهش کردم...
    شاکی گفت- این مسخره بازیا چیه؟ اون از تلفن قطع کردنت این از جدا خوابیدنت...
    زل زدم بهش...
    پوفی کشید و به طرف اشپزخونه رفت... دیدم که داشت توی یخچال رو کنکاش میکرد...
    سردم بود... دلم یه پتوی گرم و نرم میخواست... کاش میتونستم برم و بردارم...
    بلند شدم... باید برمیگشتم تو اتاق...
    هنوز یه قدم برنداشته بودم که زیر پام خالی شد... دستم رو به اولین چیزی که نزدیکم بود گرفتم... صدای وحشتناکی تو خونه پیچید... داد عقاب رو شنیدم- یا علی... دیدار؟
    و یه درد وحشتناک تو بدنم...
    رو زمین افتادم...
    چراغ وسط هال روشن شد... عقاب بالای سرم وایساد... چهره اش رو تار میدیدم... اما نگرانی تو نگاهش موج میزد...
    تردمیل رو عقب کشید و کنارم زانو زد...سرم رو تو بغـ ـلش گرفت- دیدار... خوبی؟؟
    نای حرف زدن نداشتم... حتی نای ناله کردن... فقط نگاهش کردم... کتفم میسوخت...
    از روی زمین بلندم کرد و روی مبل نشوندتم... خودش برگشت تو آشپزخونه و چند لحظه بعد با آب قند برگشت... ذره ذره ریخت تو دهنم... یاد آب قندی که کیمیا به خوردم داده بود افتادم...
    نگرانی نگاه عقاب خاص بود... از هر ناز خریدنی با ارزش تر بود...-بخور قربونت برم... چرا اینقدر سردی؟ بخور ببرمت دکتر... خدایا تو حالت بد بود من توجه نکردم....
    گردنم داشت سست میشد... کش میاورد سمت شونه های عقاب....
    عقاب سرم رو به سیـ ـنه اش چـ ـسبوند... پیـ ـشونیم رو غرق بـ ـوسه کرد.. درد داشت آروم میگرفت....
    -چت شده دیدارم؟
    لب زدم-دلم تنگ شده بود...
    نگران خندید... از همون خنده ایی که برق نگاهش دیوونه ام میکرد- قربون دلتنگیت... تقصیر منه... میدونم....
    بی جون لبخند زدم... سرم رو بیشتر تو سیـ ـنه اش فشردم... گرمای تنش خزید تو بدن سردم... ذره ذره پیش اومد... عقاب بلند شد... محکم گفت- ببرمت دکتر...
    آروم گفتم- دکترم تویی.. فقط بغـ ـلم کن...



    چشمام رو باز کردم... خورشید وسط خونه پهن بود...
    با استرس خواستم بشینم که دست عقاب مانع شد...- بخواب...
    زل زدم بهش...هنوز روی کاناپه بودیم... عقاب نشسته بود و سرم من روی پاش بود...
    با صدایی که خودمم از گرفتگیش تعجب کردم گفتم- دیرمون شده...
    عقاب بدون اینکه چشماش رو باز کنه گفت-به دوستت کیمیا پیام دادم که نمیری امروز رو... منم نمیرم...امروز فرهاد برمیگرده...
    دستش رو کنار زدم و نشستم... لای پلکاش رو باز کرد و لبخند زد- بهتری؟
    سر رو تکون دادم- آره...
    ایستادم.. سرم گیج رفت اما به روی خودم نیاوردم... دست عقاب رو گرفتم و گفتم بریم تو اتاق بخوابیم...
    عقابم بلند شد...نگاهم خزید روی تردمیل واژگون شده وسط خونه...من نمیدونم این چه کاری بود آدم تردمیل رو وسط نیم وجب خونه پهن کنه....
    با دیدن تردمیل بازم کتفم تیر کشید... یه ناله ی ضعیف کردم... عقاب نگران چرخید سمتم...
    دستم رو به کتفم رسوندم و گفتم-تردمیل رو دیدم... کتفم درد گرفت باز...
    عقاب اخم ضعیفی کرد...
    رسیدیم تو اتاق ... روی تخـ ـت نشستم... عقاب هنوز وایساده بود... سرش رو پایین آورد و یقه ی لباسم رو با میلایمت کنار زد....
    اخمش عمیق تر شد...
    سر من بازم گیج رفت... دوباره حس کردم معده ام به سوزش افتاده....
    عقاب با اخم گفت- کبود شده که....خب مگه تو چظوری خوردی زمین...
    یقه رو از بین دوتا انگشتش آروم بیرون آوردم و دراز کشیدم....
    عقاب هنوز با اخم داشت نگاهم میکرد...
    دستم رو به انگشتاش رسوندم و گفتم-بیا بخوابیم....
    چشمام رو بستم... عقاب کنارم نشست... دستی تو موهام کشید. خم شد و آروم لپم رو بـ ـوسید و گفت-تو بخواب... خواب اط سر من پریده.... برم سراغ این تردمیله... باشه؟
    پلک زدم... آروم گفتم-یکم دیگه بمون بعد برو...
    خندید... خنده اش گرم بود... مهربون بود... نگران بود... دوست داشتنی بود!!
    کنارم نشست... از شدت ضعف و بد حالی چشمام رو بستم تا شاید سرگیجه ام بهتر شه... دستم هنوز تو دست عقاب بود...
    نمیدونم چقدر گذشت... اما نه خواب میرفتم نه معده دردم آروم میگرفت نه حتی با چشمای بسته سرگیجه ام!!!
    زمزمه کردم- حالم خیلی بده عقاب...
    دستم رو فشار داد...بلند شد...- الآن میریم دکتر....
    چشمام رو بیشتر روی هم فشار دادم....
    عقاب داشت لباساش رو عوض میکرد... سر جام نشستم... سرم روی تنم زیادی میکرد...
    فکر نمیکردم اضطراب دیدن امیرحسین بتونه اینطوری منو بهم بریزه...
    کمکم کرد بایستم.... لباس بپوشم...موهام رو دم اسبی بست... حس میکردم متقارن نیستن... سمت چپ سرم سنگینی میکردن... سر نامتعادلم رو بیشتر دوران میدادن... ولی حوصله ی باز کردن موهام و بستن دوباره شون رو نداشتم....
    عقاب کنارم وایساد...-میخوای بغـ ـلت کنم؟
    پلک زدم... حالم بد بود ولی نه اونقدری که نتونم چهار قدم راه برم...
    قدم برداشتم... کنارم قدم برداشت... انگار میترسید دوباره بیفتم زمین... دیدن دوباره ی تردمیل سوزش کتفم رو شدید تر کرد... وقتی یه تردمیل میتونست برای من یادآور یه درد باشه، دیدن من برای امیرحسین چه دردی داشت؟؟؟ دیدن اون برای من... وای...
    عقاب جلوم زانو زده بود و داشت کفشام رو پام میکرد.... حس میکردم عرق داره روی بدنم سر میخوره... اما عقاب سویی شرتم رو تنم کرد....
    دستم رو گرفت... زمزمه کرد- دیدار خوبی؟؟؟ چرا اینطوری شدی تو... چیز بدی خوردی؟ اتفاقی افتاده؟
    آب دهنم رو قورت دادم... دیدن پله های ساختمان سرگیجه ام رو شدیدتر کرد... با نهایت قدرت به بازوش آویزون شدم...
    در خونه رو قفل کرد و بدون سوال پرسیدن بغـ ـلم کرد....
    سرم رو تو سیـ ـنه اش قایم کردم.... قلـ ـبم تند تند میزد... پله هارو تا پایین دوید...
    تکونای بدنش داشت حالم رو بدتر میکرد اما توان حرف زدن نداشتم...
    روی صندلی ماشین نشوندتم و با ترس گفت- باهام حرف بزن الآن میرسیم بیمارستان...
    حتی نای حرف زدن نداشتم...سرم رو به صندلی تکیه دادم... سرعت زیاد ماشین داشت حالم رو بدتر میکرد...اما معده ام خالی تر از اونی بود که استرس بالا آوردن رو داشته باشم....
    عقاب تند تند حرف میزد...
    حرفاش رو نصف نصف میفهمیدم... همونایی رو هم که میشنیدم نمیفهمیدم...
    اما میفهمیدم که خیلی ترسیده... خودمم ترسیده بودم... منی که صدبار آرزوی مرگ کرده بودم، الآن داشتم میترسیدم... نکنه قراره بمیرم؟؟؟
    صدای داد عقاب واضح شد-کی گفته تو قراره بمیری دیدار...
    انگار داشتم بلند هذیون میگفتم... اشکی که روی پوستم قل خورد از بدنم سرد تر بود...
    -دیدار... دیدار... رسیدیم... ببین... آهان الآن پارک میکنم... دیدار حرف بزن...
    زل زدم بهش... با چشمای خیس گفتم- عقاب...
    پایین پرید... کمـ ـربندم رو باز کرد و منو کشید تو بغـ ـلش.... پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و گفت- دیگه از این جفنگیات نگیا دیدار.... رسیدیم.. هیچی نیس... مسموم شدی... شاید خیلی فکر و خیال میکنی... منم اینجوری شدم.. هیچی نیس... ببین الآن حالم خوبه خوبه... یه آمپول بزنی خوب میشی...
    حرفاش رو میشنیدم... این یعنی قرار نبود بمیرم....
    با فرود اومدنم روی یه جای نرم چشمام رو باز کردم... یه دکتر بالا سرم بود....
    داشت از عقاب سوال میپرسید...
    عقاب هم از من میپرسید- حالت تهوع داری دیدار؟
    سرم بی جون تکون دادم...
    دکتر ادامه داد- سرگیجه چی؟
    این رو عقاب جواب داد- شدیده!
    و ادامه داد-بدنش سرده هی عرق میکنه... دیشب تا صبح هذیون میگفت...
    دکتر مکثی کرد- به احتمال زیاد مسمومیته... ولی یه آزمایش خونم مینویسم ،شاید حامله باشه...
    پلکای بی جونم به شدت باز شد...
    عقاب دستم رو فشار داد... دکتر چندتا چیز نوشت و رفت...
    عقاب یه نگاه بهم انداخت... یه چشمک مهربون زد و گفت-برم داروهات رو بگیرم و بیام...
    ناله کردم-عقاب این چی میگه؟
    عقاب سرش رو نزدیک آورد و زمزمه وار گفت-زیاد به حرفای این انتر منترا نمیشه اعتماد کرد... تو حرص نخور الآن برمیگردم...
    از حرفش بی جون خندیدم... قلـ ـبم آروم گرفت انگار...
    عقاب رفت و من چشمام رو بستم... ولی هنوز یه کم استرس داشتم.
    __________________________________________________ ___



    نزدیکای یک ظهر بود که از اورژانس بیرون اومدیم... حالم بهتر بود... کیکی که ذره ذره خورده بودم حالت تهوعم رو کم کرده بود... جواب آزمایش هم عصر حاضر میشد... روی صندلی ماشین لم دادم... عقاب استارت زد و حرکت کرد... زل زدم به بیرون... توی شرکت چه خبر بود؟ کیمیا زنگ زده بود و حالم رو پرسیده بود... ولی حرفی از شرکت و اتفاقاتش نزده بود...
    عقاب با احتیاط میروند... منم به خیابون خیره بودم...
    امیرحسین رفته بود شرکت؟؟ پرسیده بود که چرا من نیستم؟؟؟ نگران شده بود؟؟؟ الآن تو چه وضعیتی بود؟
    خیره شدم به عقاب... من خیلی پست بودم که کنار عقاب داشتم به یکی دیگه فکر میکردم...
    آهی کشیدم... عقاب نیم نگاهی بهم انداخت و لبخند زد-بهتری عزیزم؟
    سرم رو نرم تکون دادم...
    دستم رو تو دستش گرفت و روی دنده گذاشت- معلومه بهتری... بدنت گرم شده...
    خندید و ادامه داد-داشتم از نگرانی میمردم دیدار!قول بده دیگه مریض نشی. قول بده ..
    سعی کردم لبخند بزنم...
    عقاب اما خندید.. مث همیشه که با خنده سعی میکرد حال من و خوب کنه گفت-راستش رو بگو بی معرفت بدون من چی خورده بودی؟ هان؟ ببین این سزای زنیه که بی اجازه ی شوهرش آب بخوره!!
    و بلند بلند خندید...
    فکرکردم... عمیق فکر کردم... هیچی نخورده بودم که بخواد مسمومیت به همراه داشته باشه... شاید تو مهمونی چیزی خورده بودم... اما... هرچی که اونجا من خورده بودم عقابم خورده بود... چرا فقط من مریض شده بودم؟
    و این فکر بیشتر استرس به دلم انداخت که نکنه حرف اون به قول عقاب انتر منتر راست باشه و من....
    لب گزیدم... کاش زودتر عصر میشد و جواب آزمایش آماده... دلهره داشت منو میکشت...
    رسیدیم خونه... عقاب کمکم کرد تا از پله ها بالا برم... مطمئنم تا اون موقع مامانم از نگرانی سکته کرده بود... من هرروز از توی شرکت یه زنگ بهش میزدم...
    همین که روی مبل نشستم عقاب رفت تو آشپزخونه... بلند بلند از من دستور سوپ میپرسید و تند تند در یخچال و کابینتارو باز میکرد...
    گوشی موبایلم رو تو دست گرفتم و روی اسم مامان ضربه زدم...
    هنوز اولین زنگ نخورده بود که صدای خش داری نشست تو گوشم....-دیدار؟
    شنیدن صداش لرزه انداخت به دستام... بیشتر از قبل احساس ضعف کردم...
    نگاهم گذرا از روی عقاب رد شد که داشت پیاز پوست میگرفت...
    قلـ ـبم تندتند میزد...
    با هزار بدبختی آب دهنم رو قورت دادم و گفتم-سلام مامان!خوبی؟
    صداش میلرزید... شاید اونم مث من ترسیده بود! ولی اون از چی میترسید؟؟
    -مامان رفته دوش بگیره... ولی نگرانت بود... چرا از صبح زنگ نزدی؟
    آروم گفتم-یکم حالم بد بود... رفتم دکتر...
    نگرانیش آشکار شد- اتفاقی افتاده بود؟؟ الآن خوبی خواهری؟
    اشک تو چشمام حـ ـلقه زد.... چند وقت بود این خواهری گفتناش رو نشنیده بودم؟
    زمزمه کردم-آره مامان خوبه خوبم... یکم مسموم شده بودم... به بابا سلام برسون... من برم استراحت کنم!
    و بی معطلی و بدون اینکه منتظر بمونم اون چیزی بگه قطع کردم...
    عقاب از توی آشپزخونه زل زده بود بهم... سعی کردم لبخند بزنم...
    عقاب پلک زد و مهربون گفت- هویج رو باید رنده کنم؟؟؟
    سرم رو تکون دادم-ریز ریزم میتونی خردش کنی ولی دیرتر میپزه!
    خندید – چقدر دقیق! مرسی سرآشپز!!
    خندیدم... برای پنهون کردن مصنوعی بودن خنده ام بلند شدم و گفتم- کمک میخوای؟
    سرش رو تکون داد-نه عزیزم تو برو بخواب تا من یه سوپ خوشمزه درست کنم!
    به سمت اتاق رفتم و روی تخـ ـت ولو شدم... این وسط حتما لازم بود داریوش گوشی مامان رو جواب بده تا حال من رو بیشتر بهم بریزه؟ وسط اینهمه درگیری ذهنی واقعا جای داریوش خالی بود!
    روی تخـ ـت نشستم... دلم یه دوش جانانه میخواست... بعد هم بشینم جلوی آینه و اون دوتا تار موی زیر ابرومرو بردارم و بعد هم آرایش کنم... این قیافه ی رنگ پریده حال خودم رو داشت بهم میزد چه برسه به عقاب... و در نهایت هم منجر میشد به اینکه تا آماده شدن سوپ سرم گرم باشه و کمتر فکر و خیال بکنم....



    عقاب آروم در اتاق رو باز کرد... شاید فکر میکرد خواب باشم... ولی وقتی منو و جلوی میز توالت دید لبخند زد...
    یه لبخند از اونا که با برق زدن چشماش همراه بود...
    یه قدم جلو اومد... بلند شدم و وایسادم...
    چشمکی زد و گفت-این خانوم خوشگله مال کیه؟
    خندیدم... خودم رو تو بغـ ـلش جا دادم... سرش رو خم گرد و گردنم رو بـ ـوسید- چشمات که بازم خمـ ـار کردی من دلم ضعف رفت که...
    یه نفس عمیق کشید و ادامه داد- بهتری دیدارم؟
    آروم گفتم-آره خیلی...
    پلک زد-خب خدارو شکر...
    و بیشتر تو بغـ ـلش فشارم داد- اصلا الآن که دیدمت انرژی گرفتم... داشتم از نگرانی پس میفتادم! با اون چرت و پرتایی که تو ماشین میگفتی بیشتر دیگه!!
    از بغـ ـلش بیرون خزیدم... پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید و گفت- بدو بریم سوپ بخوریم... به جون خودم خیلی خوشمزه شده! خودمم باورم نمیشه!
    منم خندیدم... دیگه سرگیجه نداشتم، همینطور حالت تهوع... فقط ضعف داشتم و حرف از یه سوپ خوشمزه دهنم رو آب انداخته بود!
    عقاب کنار سوپ کباب تابه ای هم پخته بود... و گذشته از اینکه من خیلی گرسنه بودم غذای خوشمزه ای شده بود...
    بعد از نهار من جلوی تلویزیون دراز گشیدم و عقاب هم سرگرم تردمیل شد و من غیر ارادی کتفم رو لمس کردم...
    و فکر کردم... وقتی یه تردمیل منو یاد یه درد جسمی میندازه و اینطور ازش بیزارم میکنه، چطور عقاب با وجود اینهمه نشونه که اون رو یاد دردای روحیش میندازه، میتونه قوی باشه؟ یکی از این نشونه ها خود منم.... مگه غیر از این بود؟؟؟
    نگاهش کردم... چهارزانو زده بود و با هویه افتاده بود به جون برد رو به روش...
    رو گرفتم... عقاب واکنش نشون داده بود... اما...
    باز داشتم فکر و خیال میکردم... باز ذهنم داشت به آشوب کشیده میشد... باز....
    اما مگه میشد فکر نکرد... مگه میشد به دیروزهای تلخ فکر نکرد... به امروز گس فکر نکرد... به فردای پر اضطراب فکر نکرد... مگه میشد ذهن رو کنترل کرد و به پرستو و سیب گل فکر نکرد... به داریوش و امیرحسین فکر نکرد... به عقاب و دیدار و عمه و مامان بابا و اون هدی زندگی خراب کن فکر نکرد.... مگر میشد به این همه آدمی که تو ذهنم تو هر لحظه جولون میدادن فکر نکرد...
    پتویی که کشیده شد روم رشته ی افکارم رو پاره کرد... عقاب با دوتا فنجون چایی کنارم نشست و گفت- خوابی یا بیدار؟
    پلک زدم- یه چیزی بین این دوتا!
    خندید و گفت- بیا چایی... میچسبه...
    نشستم... فنجون چاییم رو به دستم داد و یه شکلات گذاشت تو دهنم خیره شدم به صفحه ی تلویزیون... عقاب شبکه رو عوض کرد و زد اخبار.... خنده ام گرفت... اولین بار بود که وقتی من داشتم تلوزیون میدیدم شبکه رو جا به جا میکرد...
    چاییم رو سر کشیدم و سرم رو روی پاش گذاشتم... دستش رو توی موهام کشید...
    آروم گفتم-صداش رو کم کن یکم...
    تلویزیون رو خاموش کرد و کنارم دراز کشید... سرم رو تو بغـ ـلش قایم کردم و اون گفت- من دارم فراموش میکنم... همه چیز رو... سخته... ولی میشه حداقل حساسیت هارو پایین آورد... دارم تلاش میکنم از گذشته فاصله بگیرم... اینکه میبینی تو خونه هم با خودم وسیله میارم برای تعمیر فقط و فقط برای اینه که درگیر شم و فکر نکنم...
    انگشتش رو توی یه دسته از موهام پیچوند و ادامه داد- من تو رو دوس دارم و چون دوست دارم دلم نمیخواد ناراحت باشی...رنجور باشی... ذهنت درگیر باشه... بشینی و زل بزنی به اطرافت... نمیخوام لحظه های تلخی رو که تجربه کردم رو تو هم تجربه کنی... وقتی میبینم اینقدر تو فکری... وقتی صدات میزنم و جواب نمیشنوم... وقتی اینهمه بهم ریخته میبینمت ناخودآگاه تمام تلاشام برای فاصله گرفتن از گذشته پوچ میشه.... سراب میشه... دیدار... من به از دست دادن عادت دارم... اگه... اگه ...
    ازم فاصله گرفت...
    قلـ ـبم تند میزد...
    عقاب رو به سقف خوابید و ادامه داد- یه چیز میگم خوب درباره اش فکر کن... هرچند بعید میدونم فکر نکرده باشی...
    لـ ـبم رو تر کردم...
    سرم داشت گیج میرفت... اصلا حس خوبی نسبت به حرفی که میخواست بزنه نداشتم...
    عقاب چرخید سمتم... از سیاهی چشماش ترسیدم... از اخم وسط ابروهاش... از جدیت کلامش...
    -دیگه تحمل زجر کشیدنت رو ندارم... یه وقتی بود فکر میکردم تورو اذیت کنم حالم خوب میشه اما این حال تو داره منو به هم میریزه... دیدار...
    مکث کرد...
    زبونم سنگین شده بود... کاش میتونستم بگم حرف نزن عقاب.... اما اون ادامه داد- دیگه نمیخوام کنار من بیشتر از این زجر بکشی... برو... برو پی زندگیت... میدونم تو کنار منی که ازم متنفری ....
    نشستم... به نفس نفس افتادم...
    نشست... دیوونه بود... روانی بود... عقاب ...
    یقه ام رو کشیدم تا بتونم نفس بکشم... حتی تصور اینکه ازش دور باشم هم سخت بود چه برسه به حقیقتش...
    تلخ ادامه داد- تو برو... منم میرم... فراموش میکنیم... عادت میکنیم... حداقل تو اینقدر غصه نمیخوری....
    نمیتونستم نفس بکشم... قلـ ـبم به قفسه ی سیـ ـنه ام داشت فشار میاورد...
    عقاب روانی بود....
    بازم داشت آزارم میداد تا لذت ببره...
    چرخیدم سمتش... راه گلوم مسدود بود... نگاهش کردم... فقط نگاه... تلاش کردم لب بزنم و چیزی بگم اما نمیشد....
    نگاهش سرد بود... شایدم نگران... ولی برای من خرد شده دیگه هیچکدومش هیچ حسی به همراه نداشت...
    -دیدار...
    لرزیدم...
    -دیدار...
    سرم خم شد...
    -دیدارم...
    سرم خم شده ام روی زانوهام خونه کرد...
    دستش نشست روی شونه ام...
    یه نفس عمیق کشیدم و به هق هق افتادم... بدون یه قطره اشک!!!
    دستای سردش سرم رو بالا کشید- دیدار گوش بده...
    دستای داغم رو روی گوشام گذاشتم... روی گوشام فشار دادم... نفسم سنگین بود...
    -ببین... من به خاطر خودت میگم... من... ن خودم میفهمم متعادل نیستم... نمیخوام توهم ...
    دستام مشت شدن و توی سرم خوردن... با صدایی که از ته چاه بیرون میخزید داد کشیدم- خفه شو... خفه شو....
    دستاش به مچ دستم پیچیدن... ولی من داشتم فوران میکردم...
    با تمام قدرت جیغ کشیدم- چی از جونم میخوای...از این چهارتا تیکه استخون چی میخوای... که برم؟
    خیره شدم تو چشمای مشکیش-برم؟ برم؟ به همین راحتی؟ برم؟ کجا برم؟ به نظرت میتونم برم؟
    لبـ ـاش رو بهم فشرد...
    ضجه زدم- اگه برم که میمیرم... اگه بری که میمیرم... اگه...
    نفسم گم شد... برای ثانیه ای فراموش کردم نوبت دمه یا بازدم!!
    بغـ ـلم کرد...
    دستام رو تو سیـ ـنه اش فشار دادم...
    زار زدم- اگه قراره برم چرا هی بغـ ـلم میکنی... چرا هی وابسته ترم میکنی... چرا هی بهم محبت میکنی... چرا تو صورتم میخندی... چرا چشمات برق میزنه... چرا هی احساسات گلوله میکنی و پرت میکنی سمت لبـ ـام...
    داد کشیدم- برم؟ کجا برم؟ وقتی رو تک تک سلولای بدنم خاطره جا گذاشتی... من اگه برم میمیرم میفهمی میمیرم...
    دستاش شل شدن...
    براق شدم تو صورتش- یه کلام بگو خودت منو نمیخوای... چرا منو بهونه میکنی.... بگو دلت دنبال یه دختره قد بلند سفید پوست و خوش اندامه! بگو دیگه... چرا اینو نمیگی... بگو دلت خانوم دکتر میخواد که دوای دردات باشه نه مث من حسابدار بشینه صب تا شب بدبختیاتو بشمره و غصه بخوره... بشه یه مشت استخون که خودشم از دیدن خودش حالش بهم میخوره!
    نالید- اینجوری نگو دیدار...
    آروم گفتم-چرا نگم... تو چرا گفتی؟؟؟
    لرزید-من غلط کردم...
    لرزیدم- دیگه از این غلطا نکن....
    و بلند شدم...
    بدون فکر به طرف اتاق رفتم... در رو پشت سرم بستم.... هنوز داشتم میلرزیدم... باز سوزش معده ام برگشته بود... همینطور سردردم... کشوی میز رو کشیدم بیرون...چشمم افتاد به تیغی که دو دقیقه قبل با نصفه اش افتاده بودم به جون ابروهام...
    برش داشتم... میلرزیدم... ولی نه از ترس... از غصه... از اینهمه سنگ دلی...
    تو دستم نگهش داشتم... زل زدم به مچ دستم... رد انگشتای عقاب روی پوستم به سرخی میزد...
    خنده ام گرفت... دستم رو بالا آوردم و رد دستش رو بـ ـوسیدم... تیغ رو نزدیک آوردم... هنوز بدنم میلرزید... بینیم رو بالا کشیدم...
    قلـ ـبم تند میزد... صبح از مردن ترسیده بودم و حالا داشتم به استقبالش میرفتم... چقدر زندگی عجیب بود... چقدر ما آدما عجیب بودیم..
    در اتاق باز شد... سریع دستم رو پشت سرم قایم کردم... عقاب خیره شد تو صورتم... بین ابروهاش گره افتاده بود...
    به طرفم اومد... –چی قایم کردی؟
    آب دهنم رو قورت دادم....
    یه قدم دیگه به سمتم برداشت- چی تو دستته دیدار؟
    با صدای لرزون گفتم-مگی نگفتی برو؟ میخواستم برم...
    محکم توی پیـ ـشونیش کوبید و تقریبا داد زد-من یه غلطی کردم... بده به من...
    دماغم رو بالا کشیدم... عقاب جلوم وایساد... دستاش رو نرم روی بازوهام گذاشت و دستام رو جلو آورد...
    تیغ رو از دستم گرفت... –دیگه داری؟
    سرمرو به نشونه ی نه تکون دادم...
    عصبی کشوی میز رو جلو کشید و دنبال گشت...
    بسته ی تیغ رو برداشت و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت...
    روی زمین نشستم...
    سرم رو به دیوار پشت سرم تکیه دادم... اگه نیومده بود، میخواستم رگم رو بزنم؟ من دیوونه بودم؟؟؟ واقعا جرئتش رو داشتم؟
    برگشت تو اتاق....
    یه لیوان آب دستش بود و یه چند تا دونه قرص...
    کنارم زانو زد و گذاشتشون تو دهنم...
    نرم زمزمه کرد- آرومت میکنه...
    پوزخند زد... با چند قلپ آب قرصارو بلعیدم و همونجا رو زمین دراز کشیدم...
    عقاب خواست بلندم کنه که توی خودم مچاله شدم...
    هوفی کشید و بالشتش رو روی زمین گذاشت و کنارم دراز کشید...
    دستاش پیچیدن دور کمـ ـرم که داد زدم- به من دست نزن... من اسباب بازی تو نیستم!
    نالید- دیدار..
    بلند گفتم- همه ی حرفاتو زدی... اگه قراره برم... بری... حداقل ...
    محکم بغـ ـلم کرد... لبـ ـام رو بهم دوخت... نذاشت حرف بزنم... فشار بازوهاش رو هر لحظه شدیدتر میکرد.... به نفس نفس افتادم...
    ازم فاصله گرفت و گفت-من که گفتم غلط کردم... چندبار باید تکرار کنم هان؟
    و همون لحظه یه قطره اشک از چشمش چکید تو صورتم... عجیب داغ بود... برای چند لحظه دلم آروم گرفت...
    عقاب محکم تو بغـ ـلش فشردم... از شدت بی پناهی بازم به خودش پناه بردم و گذاشتم بیشتر از قبل من و به خودش وابسته کنه.... دلبسته کنه... عادت بده
    __________________________________________________ __



    درک درستی از محیط نداشتم...نمیفهمیدم صبح... عصره.... بدنم درد میکرد... سرم درد میکرد...چرخیدم... کتفم هم درد میکرد...
    سرجام نشستم... از دیدن خودم روی زمین حواسم برگشت سر جاش... خبری از عقاب نبود...
    با هزار بدبختی از جا بلند شدم... خودم رو به تخـ ـت رسوندم... حوادث چند ساعت قبل مث فیلم سیـ ـنمایی از جلو چشمم رد میشدن...
    ههه..
    چقدر مزخرف بودن حرفای عقاب...
    برو!! همینقدر راحت... اگه قرار بود برم اصلا چرا اومده بودم؟؟؟
    پوفی کشیدم... کل زندگیم مزخرف بود... حیرون بودم خدا از آفرینش من چه انگیزه ای داشته... آخه رنج و غصه و بدبختی تا کی... چقدر؟؟؟
    صدای چرخش کلید رو توی در شنیدم...
    تلاشی برای اینکه خودم رو به خواب بزنم نکردم...
    در اتاق باز شد...
    صدای خش خش شلوارش رو شنیدم...
    بالا سرم وایساده بود...
    -بیداری؟
    جوابی ندادم...
    چراغ وسط اتاق رو روشن کرد... حتی سعی نکردم چشمام رو ببندم... زل زدم به نور آزار دهنده ی لامپ...
    کنارم روی تخـ ـت نشست...
    دستش نرم خزید روی موهام...
    -بهتری؟
    بازم جوابش سکوت بود...
    خم شد روی صورتم-نمیخوای جوابم رو بدی؟
    بی توجه بهش نگاهم رو به لامپ ادامه دادم... این خیره نگاه کردن به اون نور شدید سر دردم رو زیاد تر میکرد...
    ولی بهتر از نگاه کردن به عقابی بود که برق چشماش آتیش میزد به کل وجودم....
    رفتم آزمایشگاه جواب آزمایش رو گرفتم...
    بی اختیار آب دهنم رو قورت دادم...
    عقاب خم شد و روی صورتم خیمه زد... سرش جای لامپ پر نور رو گرفت... چند ثانیه طول کشید تا تونستم چهره اش رو از اون تیکه ی نور پرررنگ شده تو چشمام تشخیص بدم...
    نگاهش میخندید...
    قلـ ـبم کوبید...
    لبـ ـاش میخندید...
    چشمام به اشک نشستن و دیدم تار شد...
    عقاب تار شد....
    آب دهنم رو به زحمت فرو خوردم...
    عقاب اخم کرد...
    قطره اشک بغـ ـل چشمم رو گرفت و گفت- ندونسته گریه میکنی؟
    لرزیدم و رو برگردوندم...
    عقاب تلخ گفت- رو برنگردون دیدار...
    زمزمه کردم-ازت متنفرم!
    خندید... دیوونه وار خندید- واسه چی متنفری؟ به خاطر اینکه حالا حالا ها قرار نیست مادر بشی؟؟؟؟
    چند ثانیه سکوت شد...
    گوشام سوت ممتد کشیدن...
    دهنم خشک شد...
    چرخیدم سمتش...
    تلاش کردم از نگاهش بخونم که راست میگه یا دروغ... بازم میخواد اذیتم کنه یا...
    عقاب از روی تخـ ـت بلند شد...
    کاغذ آزمایش رو از جیب عقب شلوارش در آورد و گرفت سمت من- منفی بود...
    با دستایی که میلرزیدن کاغذ رو ازش گرفتم و زل به حروف لاتینی که کلمه ی منفی رو نمایش میدادن...
    یه لبخند فوق العاده عمیق روی لـ ـبم نشست... شاید این بهترین خبری بود که شنیده بودم...
    عقاب پوزخند زد ...
    نگاهم رو ازش گرفتم و روی تخـ ـت دراز کشیدم... در اون لحظه هیچی جز کم شدن یه دغدغه ی فکری،هرچند در حد چند ساعته،مهم نبود...
    به سمت در رفت...
    با صدای گرفته گفتم-چراغ رو هم خاموش کن...
    برگشت سمتم... چند ثانیه عمیق نگاهم کرد و بعد چراغ رو خاموش کرد واز اتاق بیرون رفت...
    روی تخـ ـت دراز کشیدم و زل زدم به سقف... و ذهنم مثل همیشه پر شد از یه دنیا حرف و فکر..
    تلاش عقاب برای حرف زدن من بی ثمر بود...
    خودم هم از اینهمه مقاومت تعجب کرده بودم...
    ازم خواست برای خوردن شام بیرون برم اما مخالفت کردم... غذا رو آورد توی اتاق و بازم امتناع از خوردن...
    کلافه شده بود...
    سعی میکرد مث همیشه با حرف زدن منو آروم کنه ولی من ... خودمم نمیفهمیدم چرا اینقدر بی تفاوت شده بودم...
    شاید چون دیگه چیزی برای از دست دادن نبود... منو عقاب به اندازه ی یه دنیا از هم فاصله گرفته بودیم... درست وقتی که از همیشه به هم نزدیک تر بودیم...
    حرف زد... بغـ ـلم کرد... نـ ـوازشم کرد... مهربون بود... عصبی شد... شمرده حرف زد... از کوره در رفت و تو تمام این مدت من نگاهش کردم...
    دیوونه شد... داد میکشید...
    خودش رو به در و دیوار میزد و من... من فقط نگاه میکردم... نه اینکه نخوام کاری کنم... نمیتونستم کاری از پیش ببرم...
    بلند شدم...
    مبهوت نگاهم کرد... به طرف کمد لباس رفتم.. ساعت دوازده شب بود...
    مانتوم رو پوشیدم...
    بغـ ـل دیوار پهن شده بود...
    دست به زانو زد و بلند شد...-کجا؟
    با صدای گرفته ای که هیچ جوره حاضر نبود واضح به گوش برسه گفتم- میرم...
    به طرفم اومد...
    گوشی موبایلم توی هال بود... کیفمم همونجا...
    زل زدم بهش... ظاهرا محکم ولی از درون...
    -دارم میرم... همونی که تو میخواستی میشه... مث همیشه...
    نالید- دیدار...
    سرم درد میکرد... الآن داشت میترکید- میخوام جونم رو بردارم و برم... دنبالم نیا عقاب... من دیگه نمیتونم باهات زندگی کنم... نه اینکه دوست نداشته باشما... نه! از همیشه بیشتر دوست دارم... ولی.. ولی چه فایده از این دوست داشتن... تو منو دوست داری من تورو و هی داریم همدیگه رو زجر میدیم... تو راس میگی... میتونیم فراموش کنیم.. ذات آدما فراموشکاره... میتونیم بیخیال شیم... حداقل حساسیتارو بیاریم پایین... مطمئنا برای تو موقعیتای بهتر هست...
    باورم نمیشد دارم این حرفارو میزنم.... اونم منی که ظهر بعد از شنیدن حرفاش داشتم سکته میکردم...
    هق زد- مگه نگفتی اگه بری میمیری...
    شبیه بچه ها شده بود... دلم براش سوخت... ولی فقط دلسوزی بود نه چیز دیگه...
    لب زدم-اگه برم میمیرم... بمونم تو منو میکشی... روحم رو به صلابه میکشی... من...
    نفسم رو محکم فوت کردم- فکر میکنم برای هردومون بهتر باشه... عقاب... امیدوارم درک کنی...
    سرش رو بین دستاش فشار داد... محکم گفت- درک کنم؟
    لبش رو تر کرد- باشه باشه... درک میکنم...
    روش رو برگردوند... – برو... برو...
    بغضی که خیلی وقت بود راه گلوم رو بسته بود سر باز کرد... تلاشم برای سنگی بودن اندازه ی چند ساعت دووم داشت...
    لرزون گفتم- خدافظ...
    برگشت سمتم...
    با چشمای سرخش زل زد تو صورتم....-گریه نکن... خندون برو... یا نه... حداقل بی تفاوت برو... اینجوری که...
    رو گرفت... رفت لب پنجره... لرزیدن شونه هاش رو دیدم... قدم برداشتم... از خونه زدم بیرون... قبل از اینکه منصرف بشه قدم تند کردم و پله هارو پایین رفتم...
    پشت ماشین نشستم...
    ریموت رو زدم و از خونه بیرون اومدم... مطمئن بودم پشت پنجره خیره شده به من... ولی من... دیگه نمیتونستم..
    کجا باید میرفتم... خونه ی بابا؟ اینوقت شب؟
    چی باید میگفتم؟
    میگفتم که بیرونم کرد، گفتم نمیرم... دیوونه شد... مجبور شدم که بیام...
    بلند بلند گریه میکردم...
    ماشین رو بغـ ـل خیابون پارک کردم... سرم رو تکیه دادم به فرمون... دلم درد و دل میخواست...
    دلم همدم میخواست...
    گوشیم داشت زنگ میخورد...
    برداشتم... عقاب بود... با اون چشمای مشکیش... لعنت به این چشما... رد تماس دادم و گوشی رو سایلنت کردم...
    دلم رویا رو خواست... اما... این وقت شب، حتما کنار شوهرش خـ ـوابیده بود و مزاحم نمیخواست...
    ذهنم رفت سمت تابان.... اما تو اون ساعت...
    گوشیم ویبره میخورد...
    شماره ی عقاب بود... پشیمون شده بود؟
    جواب دادم.. داشت داد میکشید- کجا رفتی؟ این وقت شب... برگرد خونه دیدار... برگرد... من میرم... دیدار کجایی...
    آروم گفتم- دیگه زنگ نزن عقاب...
    از پای تلفن داد کشید- دلم میخواد زنگ بزنم... چرا زنگ نزنم؟ زنمی... اختیارت رو دارم... اصلا چرا رفتی... برگرد خونه دیدار...
    به هق هق افتادم...
    -تو حسابت رو با خودت روشن کن اول...
    بلند گفت-من که حسابم با خودم روشنه... من دوست دارم... برگرد خونه... برگرد... داره سرم از درد میترکه ... بیا خونه فقط...
    لب زدم- بذار یه مدت دور باشیم... تو فکر کنی... من فکر کنم...
    دادش چنان بلند بود که گوشی از دستم افتاد- تو غلط میکنی میخوای فکر کنی... فکر کنی که چی بشه؟؟ برگرد خونه... برگرد تا خودم رو نکشتم...
    ضجه زدم- به قرآن دیوونه ای عقاب... روانی... داری منم دیوونه میکنی... مگه نگفتی برو..
    عربده کشید-من یه گهی خوردم... من یه غلطی کردم... دیدار...
    صداش ضعیف شد...-دیدار... دی...
    صدای افتادن چیزی اومد... یه گرومپ محکم...
    دستم ناخودآگاه نشست جلوی دهنم تا جیغ نزنم...- عقاب؟ عقاب؟
    صدایی نمیومد...
    صدای گریه ام از همیشه بلند تر شد... با استین مانتوم اشکام رو پاک کردم...
    برگشتم سمت خونه... با سرعت نور...
    خودم رو رسوندم توی خونه در رو باز کردم... قلـ ـبم میزد...
    -عقاب؟ عقاب؟
    چراغا خاموش بودن...
    صداش نمیومد...
    با ترس و لرز چراغا رو روشن کردم...
    از دیدنش وسط هال نفسم برید... شیشه ی میز خرد شده بود... صورت عقاب زخمی بود...
    کنارش زانو زدم... نفساش بیش از حد آروم بودن...
    زار زدم- عقاب؟
    سرم رو فشار دادم...
    مغزم قفل بود...
    دست عقاب سرد سرد بود...
    بازم صداش زدم...
    موبایلم رو برداشتم...بدون معطلی شماره ی اورژانس رو گرفتم...
    با صدای منقطع آدرس خونه رو دادم...
    در خونه رو زدن...
    با خیال اینکه اورژانسه باز کردم... اما با دیدن مرد پشت در مردد موندم...
    زل زد تو صورتم... از چشماش نگرانی میبارید...
    -تو دیداری؟
    فقط نگاهش کردم... نمیشناختمش...
    بهتم رو که دید منو کنار زد و وارد خونه شد...
    تند تند گفت- سعیدزاده هستم... روانپزشک...
    زل زدم تو صورتش... کنار عقاب نشسته بود... داشت نبضش رو میگرفت...
    -زنگ زدی به اورژانس...
    با تته پته یه چیزی شبیه آره بلغور کردم...
    زل زد تو صورتم- چی شده؟ عقاب چرا بهم ریخته بود...
    کنارش زانو زدم- حالش خوبه؟
    پلک زد- آره... شوکه شده... نترس... برو آب بخور....
    سرم رو روی زانوهام گذاشتم... حتی نای اشک ریختنم نداشتم...
    عقاب رو بلند کرد...- چندتا ضربه زد تو صورتش-عقاب؟ پسرم؟
    همون موقع صدای آمبولانس بلند شد... تمام قدرتم رو برای بلند شدن به کار گرفتم... در رو باز کردم و گفتم کدوم واحد و برگشتم پیش دکتر... لای پلکای عقاب باز بود... ولی حرف نمیزد...
    با بالا اومدن کارمندای اورژانس یه ذره دلم آروم گرفت...
    عقاب رو روی برانکارد گذاشتن و از خونه بیرون رفتن... سعید زاده ازم خواست همراهش باشم...
    تو پله ها چندتا از همسایه ها وایساده بودن... روی نگاه کردن تو صورتشون رو نداشتم... نصف شبی چه شلم شوربایی شده بود...
    کنار عقاب تو آمبولانس نشستم...
    بی اراده خم شدم و صورتش رو بـ ـوسیدم...
    لبای خشکیده اش تکون خوردن...
    دستش رو فشار دادم-من پیشتم... دیگه هم نمیرم... قول...
    پلک زد... از لای پلکای بلندش چند قطره اشک بیرون زد...
    سرم رو روی سیـ ـنه اش گذاشتم و زار زار گریه کردم... این دیگه چه تقدیری بود؟
    _________________________________________________



    آفتاب داشت بالا میومد... عقاب با آرامبخش خـ ـوابیده بود... شبیه بچه ها هی ازم میخواست تو مدتی که خوابه کنارش باشم...
    ولی من کنارش نبودم... تو محوطه ی بیمارستان داشتم کنار سعید زاده قدم میزدم... سوز سردی که میومد بهم میفهموند که یه مانتو برای یه صبح زمـ ـستونی اصلا مناسب نیست...
    دکتر سعید زاده با یه کم مکث گفت- هوا سرده... زیاد وقتت رو نمیگیرم...
    هوفی کشیدم... شمرده ادامه داد-میدونم خسته ای و حتما خواب آلود... اما... فکر میکنم یه چیزایی رو باید بدونی... خیلی وقته که باید بدونی و الآنم خیلی دیر شده... ولی خب... شنیدنش حتی الآنم که اوضاع تا این حد وخیمه میتونه مفید باشه...
    -روزی که اومد پیشم حالش از اینی که الآن میبینی بدتر بود. درد از دست دادن برادرش... غربت... مرگ خواهرش.. بیماری مادرش... همه و همه ازش یه موجود نامتعادل ساخته بود و در کنار همه ی اینا... چیزی که بیشتر حس میکردم آزارش میده نامزدی دختری بود که اعتقاد داشت انگیزه اش برای نفس کشیدنه...
    لرزیدم... نه از سردی هوا... از حرف دکتر سعید زاده...
    -عقابی که پیش من اومد یه ویرونه بود... شاید اگر تو نامزد نداشتی... شاید اگر مرگ خواهرش یه مرگ طبیعی بود... شاید اگر حداقل مادرش تو اون وضعیت نبود... هزار شاید و اما و اگر دیگه، عقاب اینی نبود که امروز تو میبینی... اون تورو دوست داره... دوست داشته از همون قدیم... به قول خودش از وقتی که تونسته اسم تک تک رنگارو بگه... و این عقاب.. تو این لحظه... فقط با کمک تو میتونه متعادل شه... میتونه آروم بگیره... میتونه امیدوار باشه!
    وسط حرف دکتر پریدم- من که کاری نمیکنم که اذیت شه!
    لبخند زد-چرا دخترم... خودت متوجه نیستی! عقاب خیلی تیز و باهوشه... نگاه تورو میخونه... اینکه بهت زده ای آزارش میده... اینکه خیلی وقتا حواست نیست... اینکه خیلی وقتا به روشایی که شاید خودتم متوجه نشی گذشته و کاستیارو به روش میاری... اینکه...
    مکث کرد، اما ادامه داد- اینکه تو خصوصی ترین رابطه تون تو حواست جمع نیست... عقاب میگه تو تک تک لحظه ها حس میکنه تو ذهنت درگیره کس دیگه ست!!! حتی میگفت یه شب تو کابـ ـوسات اسم نامزد قبلیت رو صدا میزدی! دیدار دخترم....
    لب گزیدم...- ولی اون همه اش میخواد منو آزار بده!
    دکتر تلخ گفت-عقاب کنترلی روی خیلی از واکنشاش نداره.... فکر میکنه اگر تورو آزار بده آروم میگیره... ولی بارها دیدم که بعد از گریه های تو دلخوری تو... اون بدتر از قبل شده! دیدار... عقاب عوض شده... داره سعی میکنه متعادل باشه... تو فقط باید باهاش همکاری کنی... ذهنت رو خالی کن از خیلی از مسائل... اگر عقاب رو دوست داری که باید بتونی پا به پاش جلو بیای... اگرم نه... برو! ولی این بار حداقل بدون عذاب وجدان برو تا شریکی که در آینده کنارت قرار میگیره مث عقاب زجر نکشه!!!
    فقط دکتر رو نگاه کردم...
    -روی حرفام فکر کن دخترم... عقاب میتونه طبیعی زندگی کنه... فقط اگه از تو بازخورد طبیعی دریافت کنه... گذشته ها گذشته.... امیرحسین گذشته... سعی کن ذهنت رو منحرف کنی ... اونوقت ببین که عقاب...
    لب زدم-چه طوری میشه عذاب وجدان رو کنار زد؟
    دکتر لبخند زد- اینکه باور کنی تو مقصر نبودی!! بیا بریم تو... هوا سرده... عقابم اگه بیدار شه و تو رو نبینه باز قشقرق راه میندازه!
    سعی کردم لبخند بزنم...
    یه نفس عمیق کشیدم- ممنونم... دیشب خیلی اذیتتون کردیم!
    دکتر پلک زد- روی حرفام خوب فکر کن و...
    کارتی رو به دستم داد-هر سوال و مشورتی خواستی بهم زنگ بزن... و فراموش نکن که انسان همانی میشود که فکر میکند! اگر فکر کنی خوشبختی، خوشبختی قرین لحظه لحظه ی زندگیت میشه و وای از اون روزی که احساس بدبختی بکنی و...
    خندید- یه نفس عمیق بکش و احساس کن خوشبختی رو... اینکه زنده ای و نفس میکشی... اینکه یه شوهر داری که دیوونه وار عاشقته... اینکه در این لحظه میتونی آینده ت رو رنگی کنی... همه یعنی خوشبختی... سعادت کامروایی... برو... بعدا شاید مفصل تر حرف زدیم!
    تو سکوت نگاهش کردم... تو صورتش آرامش موج میزد... میتونستم خوش بین تر باشم؟ خودم رو خوشبخت ببینم؟ چرا که نه.... عقاب از رفتن من به این روز افتاده بود... این یعنی حضورم به آرامش یکی گره خورده بود و اون یکی... با اون نگاه خوشگلش... همه ی زندگی من بود!!



    دو روز بعد عقاب مرخص شد... سعید زاده مثل یه پدر کنارم بود...
    هرازگاهی با حرفاش چه مـ ـستقیم چه غیر مـ ـستقیم یه سری مسائل رو بهم میفهموند، یادآوری میکرد، حرف میزد...
    عقاب بهتر بود... زخم روی پیـ ـشونیش رو به بهبود بود... فشار خون بالا و نگران کننده اش کنترل شده بود... ولی ساکت بود...
    تو سکوت زل میزد به من... تو سکوت دستم رو میگرفت و به گونه اش فشار میداد...
    آه میکشید... بغض میکرد... یه لبخند تلخ میزد و نگاهش میدرخشید...
    سعی میکردم آروم باشم...صبور باشم... بخندم .. همراه خوبی برای شوهرم باشم...
    برگشتیم خونه...
    عقاب به دوستاش گفته بود به خاطر سردردش چند روز نمیتونه بیاد سرکار...
    خوشحال بودم که اونا برای عیادت اومدن اصرار نکرده بودن...
    حالا من میتونستم با خیال راحت به مرتب کردن خونه ی زیر گرد و خاکمون برسم...
    عقاب جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و من هم با دستمال و جارو برقی به جون خونه افتاده بودم..
    سعی میکردم به فردایی که قرار بود برگردم شرکت فکر نکنم...
    به داریوشی که اصرار داشت منو ببینه فکر نکنم...
    به مادری که دلتنگم بود فکر نکنم...
    فقط به خودم و عقاب فکر کنم و سعی کنم خوشحال باشم...
    کارای تمیز کردن خونه تموم شد...
    حس کردم زیادی جو کسل کننده ست...
    باید یه تنوعی ایجاد میکردم...
    عقاب هنوز داشت تلویزیون میدید...
    بشقاب میوه رو کنارش گذاشتم.. آروم تشکر کرد و من بـ ـوسه ای روی گونه اش نشوندم...
    مهربون خندید...
    برگشتم تو اتاق... حوله به دست راهی حموم شدم...
    دوش گرفتم... پیراهن لیمویی ساده ای پوشیدم... موهام رو اتو کشیدم... رژ قرمز زدم و چشمام رو به قول عقاب خمـ ـار کردم...
    برگشتم توی هال...
    زل زدم به عقابی که خیره بود به برنامه ی تلویزیون...
    آروم آروم جلو رفتم...
    چرخید سمتم... با تعجب نگام کرد...
    نگاهش خسته بود ولی سوتی زد- ندزدنت یه وقت!
    خندیدم و کنارش نشستم...
    زل زدم تو صورتش و دستش رو محکم گرفتم...
    خندید... نشست کنارم... سرم رو تکیه دادم به بازوش و گفتم- یه خواهشی میکنم نه نگو...
    موهام رو دور انگشتش پیچید و گفت-تو جون بخواه...
    پلک زدم- بیا پارتی راه بندازیم!
    مبهوت نگاهم کرد-پارتی ؟ اینجا؟ دوتایی؟
    خندیدم-پس چندتایی؟ همینجا دیگه... کافیه چهارتا آهنگ بذاریم و برقصیم!
    عقاب سرخوش خندید- شامپـ ـاین هم داریم؟؟؟
    بلند خندیدم و ضربه ای توی بازوش زدم- دیگه پررو نشو!
    عقاب غر زد-خب مگه نمیگی پارتی؟ پارتی بدون اینا که پارتی نمیشه!!
    خندون گفتم- یه پارتی سالم!!
    عقاب چشمک زد- پس بگو بزم!!!
    سر تکون دادم-اوهوم!
    عقاب بلند شد... بالشت و پتوش رو زیر بغـ ـل زد و گفت- پس منم یه دستی به سر و روم بکشم! یه وقت نگن دختره از پسره خوشتیپ تره...
    بلند گفتم-کی اینجاس که نظر بده؟؟؟
    عقاب برگشت سمتم-من و تو هستیم که! یه وقت دیدی خودم اون نتیجه رو گرفتم!!!
    اخم کردم-نامرد! در هرصورت باید اون نتیجه رو بگیری! اوکی هانی؟؟؟
    ادایی در آورد و خندون وارد اتاق شد...
    دوییدم سمت آشپزخونه! حالا که قرار بود پارتی باشه باید یه پذیرایی چیزی هم تدارک میدیدم... میوه داشتیم ولی شیرینی نه...چیپس و ماست موسیر بود... شربت آلبالو هم داشتیم! حالا بعدش شاید یه چای هم دم میدادم!!
    یه آهنگ شاد گذاشتم و داد زدم- شازده نیومدی؟
    بلند گفت- ای بابا امون بده الآن میام!
    همه ی بساط چذیرایی رو روی اپن آشپزخونه چیدم و باز داد زدم- شامم نداریم! محض اطلاع گفتم!
    عقابم بلند جواب داد- آدم مهمونی میگیره بدون شام؟ اونم شبای بلند زمـ ـستون؟؟
    -خب سفارش میدیم بیارن!
    -اونوقت شما یه وقت خسته نشینا!
    طنز کلامش مشخص بود ولی با جیغ و ویغ گفتم- بدجنس خان!
    از اتاق بیرون اومد... پیراهن آستین کوتاه سورمه ای که گلای مات قرمز داشت و من براش خریده بودم ولی هیچ جوره زیر بار پوشیدنش نمیرفت تنش بود با شلوارک کتون قرمز!!! اینو وقتی تو لباساش دیده بودم کلی خندیده بودم! ولی حالا تو تنش... اصلا خنده دار نبود... یه تیپ جالب بود... شبیه پسرای شونزده هیفده شاله ای که تو مسابقه رقص خردادیان شرکت میکردن شده بود!!
    بلند بلند خندیدم و به طرفش دویدم!
    همین که منو دید بدو بدو فرار کرد و رفت پشت در قایم شد...
    از حرکاتش آنچنان به خنده افتادم که رو زمین کنار در اتاق نشستم!
    عقاب داشت غر میزد- دخترم دخترای قدیم... چقدر پررو شدن! همچین میدون سمت آدم که...
    دیگه نتونست جدی غر بزنه و خودشم به خنده افتاد...
    کنارم نشست و محکم بغـ ـلم کرد- جونم دیدارم... میخندی خوردنی میشیا عروسکم....
    بلند شدم و روی پاش نشستم... دستام رو دور گردنش حـ ـلقه کردم و محکم لپش رو بـ ـوسیدم...
    از دیدن رد لـ ـبم روی گونه اش سرخوش بشکن زدم و گفتم- قول بده نشوریش تا وقتی خودش پاک شه!
    خندید و بلند شد و منم بلند کرد- باشه نفسم!!
    و به طرف کنترل رفت و یه آهنگ شاد گذاشت


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #34


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    6.98
    نوشته ها
    12,016
    تشکر
    1,522
    تشکر شده 9,514 بار در 4,090 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    شب خوبی که گذرونده بودیمم نمیتونست از استرس رفتن به شرکت کم کنه...
    با وجود تلاشای زیاد موقع خوردن صبحونه حواسم پرت بود و در جواب عقاب که میپرسید حواست کجاست، به گفتن هنوز خوابالودم بسنده کردم...
    رفتن بعد از چند روز سخت بود، مخصوصا وقتی احتمال رو به رو شدن با کسی بود که...
    از عقاب خداحافظی کردم.. قرار بود اون روز رو خونه بمونه... خندون وقتی که داشتم بیرون میومدم گفت- عزیزم نهار چی دوس داری درست کنم؟؟؟
    بلند بلند خندیدم... خیلی تلاش میکرد ادای منو در بیاره!
    خندون گفتم- هرچی که دوس داری عزیزم!!
    و موقع ادا کردن این جمله، منم سعی کردم تقلیدم از لحنش دقیق باشه!
    لپم رو محکم بـ ـوسید و من از خونه بیرون رفتم... هوای سرد اول صبح زمـ ـستون خواب از سرم پروند و سریع بخاری رو روشن کردم...
    ذهنم درگیر شرکت بود... از طرفی ناراحت بودم که عقاب رو تنها گذاشتم... از طرف دیگه اصرار داریوش برای دیدنم...
    تا خود شرکت درگیر بودم با خودم و افکاری که ذهنم رو مثل موریانه میخوردن...
    ماشین رو حوالی شرکت پارک کردم.. هنوز یه ربع وقت داشتم و دلم میخواست قدم بزنم...
    درست بود که هوای سرد مجاری تنفسیم رو آزار میداد اما حداقل ذهنم رو خنک میکرد!!! از بس فکر کرده بودم به جوش اومده بود...
    وارد شرکت شدم... به منشی و آبدارچی سلام دادم و راهی اتاق مشترک خودم و کیمیا شدم...
    کارای عقب افتاده زیاد بودن و هنوز خبری از اومدن کیمیا نبود تا حداقل به سوالاتم جواب بده...
    چند دقیقه ای رو با فاکتورای روی میز سر و کله زدم که در اتاق باز شد و کیمیا وارد شد...
    بلند شدم و ایستادم...
    خندید و به طرفم اومد... دستای سردش رو توی دستم گذاشتم و گفت-کجایی دختر... دلم واسه ات تنگ شده بود...
    مختصر از مسموم شدن خودم و بدحالی عقاب گفتم... کیمیا هم از اتفاقای شرکتکه چیز قابل توجهی هم نبود گفت... گویا امیرحسین تو این سه روز فقط یه بار اونم آخر وقت سر زده و رفته... و باعث شد یه نفس راحت بکشم...
    و بخش عمده ی حرفاش رو هم دلتنگی برای نامزدش تشکیل میداد و صحبت از بیماری برادرشوهر آینده اش!
    و همینطور نگرانی خانواده و سیما برای سلامتی بیمارشون!
    و در نهایت بعد از خوردن چایی داغ و کیک دوقلویی که آبدارچی شرکت واسمون آورده بود حواسمون جمع کارای هر روزه شد...
    اینقدر سرگرم بودم که استرسم به طور کامل ناپدید شده بود...
    حدودای ساعت یازده بود که در اتاق زده شد...
    سرم رو از روی برگه های جلوم برداشتم... گردنم تیر میکشید... جمع فاکتورا با جمعی که من به دست آورده بودم اختلاف فاحشی داشتن...
    منشی شرکت از کیمیا میخواست که یه سر بره پیش آقای مدیر...
    قلـ ـبم محکم میکوبید..
    کیمیا از پشت میز بلند شد و نگاه مطمئنی بهم کرد.. یه جور مثل اینکه نگران نباش!
    و از اتاق بیرون رفت...
    آب دهنم رو با زحمت قورت دادم... انگار منو احضار کرده بود!! خود غدیری هم زیاد کیمیا رو به دفترش صدا میزد... هیس دیدار سعی کن فکر کنی که غدیری پشت میز مدیریت نشسته و ...
    اووووف اما نمیشد...
    تمام دلهره هام برگشته بود...
    به بدنم کش و قوسی دادم...
    برای منحرف کردن افکارم شماره ی مامان رو گرفتم... احساس میکردم قلـ ـبم وسط گلوم داره میتپه...
    صدای مامان رو شنیدم- دیدارم... خوبی مادر؟
    سعی کردم دلهره ام روی صدام تاثیر نذاره و من سرحال باشم- سلام مامان... خوبی؟؟؟ بابا و داریوش خوبن؟
    صدای مهربونش رو شنیدم- ما خوبیم ،تو چطوری قربونت برم؟ بهتر شدی؟ عقاب خوبه؟ بهتره؟
    مصنوعی خندیدم-آره مامان خوبیم... دوتایی باهم یه دردی افتاده بود به جونمون... ولی الآن هردومون خوبیم.. منم الآن شرکتم...
    نرم گفت-خب خدارو شکر... چه خبرا؟
    آروم گفتم-من که بی خبرم... شما چه خبر دارید؟!
    -ماهم هیچی... دیروز با بابات رفتیم دیدن عمه ات... مث قبل... هیچ بهبودی پیدا نکرده... شما بهش سر نزدید؟
    آه کشیدم-ما جمعه رفتیم... مث همیشه جمعه ها میریم!
    مامان ادامه داد- داریوش میخواد ببیندت!
    لـ ـبم رو تر کردم- مامان امیدوار بودم شما دلایلم رو درک کنید...
    مامان با بغض گفت- روزی نیست که به سرکوفت نده... شبی نیست که غر نزنه... میگه من که زندگیم زندگی ای نمیشد، چرا شما دیدار رو تباه کردید...
    تلخ گفتم-بهش بگید دیدار تباه نشده... با عقاب از هر زوجی که فکرش رو بکنی خوشبخت تره!
    مامان با گریه گفت-خب خودت اینارو بهش بگو... اینقدر ازش فراری نباش... بهش بگو خوشبختی تا آروم شه... میگه دیدار میگه ولی خدا میدونه و دلش!
    در اتاق باز شد و کیمیا برگشت تو اتاق... نیم نگاهی بهم انداخت...
    آرومتر گفتم- عقاب بفهمه من دیدمش زندگیمون جهنم میشه مامان... ما تازه به آرامش رسیدیم... شما به هر طریقی هست مطمئنش کنید... بگید اگه آرامش دیدار برات مهمه بیخیالش شو... حالا هم باید قطع کنم... بابا رو از طرف منمحکم ببـ ـوسید...
    مامان آهی کشید و بعد از کلی قربون صدقه قطع کرد...
    کیمیا پشت میزش نشست و گفت- چند روزه دفاتر و حسابا با هم نمیخونن!
    چند ثانیه طول کشید تا ذهنم رو نظم بدم و آروم گفتم-منم اینجا چندتا اشتباه دیدم...
    کیمیا هوفی کشید-الآن دو شبه دارم دفترارو چک میکنم... نفهمیدم چی به چیه!!
    و خندید- ولی خب باعث شده به دلتنگیام کمتر فکر کنم...
    زمزمه کردم- فروشنده داره خیلی مضحک جمع فاکتورارو زیاد نشون میده!
    تند گفت-ورود و خروج انبارم مشکل داره...
    لـ ـبم رو تر کردم- خط تولیدم زیاد از حد داره ضایعات گزارش میکنه!
    کیمیا چینی به وسط پیـ ـشونیش انداخت و گفت- بذار از بچه های حسابداری تو کارخونه بخوام بیان اینجا! این وسط خیلی چیزا سرجاشون نیست!!!
    تا آخر وقت درگیر اشتباهات رخ داده بودیم...
    و درنهایت به این نتیجه رسیدیم که مسئول انبار باید احضار بشه!همینطور سرپرست خط تولید...
    کیمیا بلند شد تا پیش امیرحسین بره و گزارش رد کنه...
    منم کیفم رو روی دوشم انداختم و ازش خداحافظی کردم و راهی خونه شدم...
    اولین بار بود که داشتم با اینجور موردی رو به روی میشدم... یه چیزی تو مایه های اختلاس و دزدی! هیجان زده بودم! اینقدر هیجان زده که استرسم رو پوشونده بود... حس و حال یه کاراگاه رو داشتم... چی قرار بود بشه؟ حس یه حسابدار حواس جمع رو داشتم و حسابی سر خوش بودم!همه ی حوادث رخ داده و احتمالاتی رو که با کیمیا میدادیم رو ریز به ریز برای عقاب تعریف میکردم.
    حتی از سرخوشی و هیجانم برای دونستن ادامه ی جریان رو هم بیان کردم...
    عقاب هم با دقت حرفام رو گوش میداد و گاهی یه احتمالای جالبی رو هم بیان میکرد...
    برای اولین بار بود که اینقدر مفصل درباره ی شغلمون حرف میزدیم...
    عقاب هم از دزدی ای که یه بار تو کارگاه شده بوده و اتفاقاتش میگفت...
    باورم نمیشد زندگیمون بتونه به واسطه ی حرفای معمولی ، رنگ هیجان رو به خودش بگیره...
    خیلی هیجان زده بودم...
    و وقتی هیجان زده تر شدم که عقاب میز نهار رو چید... ته چین مرغ پخته بود و شدیدا خوش رنگ و لعاب بود!!



    دو هفته ی بعد آروم گذشت... امیرحسین زیاد شرکت نمیومد.. هرازگاهی سر میزد که توی هیچکدوم از وقتایی که میومد من باهاش رو به رو نشده بودم... کیمیا میگفت بیشتر عصرا سر مینزه که خدارو شکر من عصرار رو شرکت نبودم...
    عاملین فساد مالی توی شرکت هم اخراج شده بودن...
    کیمیا اسم عاملین فساد رو واسه شون انتخاب کرده بود و هی میگفت دیدار یه خونواده رو از نون خوردن انداختیم!!
    و من میخندیدم و میگفتم-دس رو دست میذاشتیم تا به دزدیاشون ادامه بدن؟؟
    جمعه ها هم به روال هر هفته میرفتیم آسایشگاه و به عمه سر میزدیم... جوجه کباب میخوردیم... هرازگاهی میرزا قاسمی میپختم... عمه میرزا قاسمی خیلی دوست داشت و درست بود که نمیتونست باهامون بخوره اما حس میکردم لازمه که درست کنم ... یه حس خاص داشتم وقتی غذای مورد علاقه اش رو میپختم و اون هیچوقت باهامون همراهی نمیکرد!!
    عقاب بیشتر از قبل درگیر کارهاش بود...
    بیشتر روزارو از صبح تا شب یه سره وایمـ ـستاد کارگاه، به جاش شبا زودتر میومد خونه و وقت داشتیم تا بریم بیرون دور بزنیم... برای خونه و خودمون خرید کنیم... حرف بزنیم...
    و من هم خوشحال بودم که وقتی خسته و مونده از کارای شرکت میرسم خونه نباید آشپزی کنم!!
    رویا هم گاهی بهم سر میزد.... حتی بعضی شبا با شوهرش پیشمون میومدن و گاهی منو عقاب بهشون سر میزدیم و من خوشحال بودم که قرار نیست شبای بلند زمـ ـستون رو تنها و بدون رفت و آمد بگذرونیم...
    با دختر آقای تابان هم تلفنی در ارتباط بودم و هربار که باهاش حرف میزدم بیشتر از قبل به زندگی امیدوار میشدم! با اینکه شکست خورده بود اما یه مشاور و راهنمای خوب بود...
    چندباری هم با دوستای عقاب دورهمی تشکیل داده بودیم!
    زندگی خوب بود...
    همه چیز روی روال بود...
    با هم مثل خیلی از زوجای دیگه رت و آمد داشتیم و تمام مدت تو خونه تنها نبودیم...
    مهمونی میرفتیم، مهمونی میدادیم... کنار دوستامون میخندیدیم... حرف میزدیم و زندگی میگذروندیم...
    شبایی که به بیرون رفتن و مهمونی میگذشت خیلی عالی بود... ولی شبایی رو که باید تو خونه میموندیم... عجیب کلافه کننده بودن و از من یه دیدار لوس و غرغرو میساختن...
    یه شب وقت شام با غرغر به عقاب گفتم-دلم گرفته!
    با ولع یه قاشق پر غذا رو تو دهنش گذاشت و گفت- عجب دلی داره تو! هی میگیره که... خوبه دیشب مهمونی بودیم...
    اخم کردم-خب دلم میگیره دیگه!
    خندید- فردا شب میریم بیرون دور میزنیم...
    ابورهام رو بالا دادم-نمیشه امشب بریم؟
    عقاب آخرین قاشق غذاش رو خورد و گفت- امشب خیلی خسته ام!
    با غصه گفتم-خب من دلم گرفته!
    عقاب زل زد بهم... با ابروهای بالا رفته گفت- از بیکاریه!!
    و زود ادامه داد- راست میگی... منم حوصله ام سر رفته! ولی هروقت آدم حوصله اش سر بره که نمیشه پاشه بره بیرون دور بزنه! تهران به اندازه کافی آلوده هست، دیگه هر خونواده ای هم هرشب بخواد بره گردش نمیشه که!!
    از استدلالش با تعجب گفتم-وا! عامل آلودگی تهران فقط منو توییم؟؟
    خندید و گفت-مرسی بابت غذا!!
    -نوش جونت!
    عقاب ادامه داد- خب ما میتونیم به روش دیگه ای کاری کنیم حوصلمون سر نره!
    سرخوش ،همزمان که میز رو جمع میکردم گفتم- خب چطوری؟
    عقاب مکثی کرد... زل زد تو صورتم... دستم رو گرفت... از روی صندلیش بلند شد... رو به روم وایساد و گفت- خب...
    بی حوصله گفتم-خب چی؟
    خندید... یه خنده ی خاص.. از مدل خنده اش خوشم اومد... این جوری کم پیش میومد بخنده... کوتاه اما دندوناش مشخص میشدن! چشماشم برق میزدن و بلافاصله جدی میشد بعد از این خنده اش!!
    -بچه!
    وا رفتم...
    خنده ام جمع شد-چی؟
    عقاب محکم گفت-خب بچه دیگه... خب وقتی بچه داشته باشیم هی حوصلمون سر نمیره! دیگه قرار نیست بریم تو خیابون که هوا آلوده شه... میشینیم تو خونمون چون هوا سرده بچه سرما میخوره... میمونیم تو خونه چون هوا گرمه بچه گرما زده میشه! وقتیم بخوایم بریم بیرون اینقدر لباس پوشیدنش ازمون انرژی میگیره که توبه میکنیم... به جاش برامون میخنده... تو زنگ میزنی عقاب مای بیبی بخر بیار... بعد زنگ میزنی قطره مولتی ویتامینش تموم شده... بعد زنگ میزنی شیرخشک یادت نره ها...
    تلاش برای جدی موندن در برابر لحن حرف زدنش سخت بود!
    -بعد هی بری در داروخونه که بازم آلودگی به همراه داره!
    ابروهاش رو داد بالا- د نه دیگه! داروخونه بغـ ـل کارگاهه!
    ازش رو گرفتم و حواسم رو دادم به جمع کردن میز- خب نه این پیشنهادت جالب نیست...
    دستم رو کشید و از آشپزخونه بیرون رفتیم و گفت- بیا بشین!
    روی کاناپه نشستیم و عقاب زل زد بهم- ببین فکر کن... یه نی نی تو شکمت باشه... شکمت قلمبه بشه بعد مث پنگوئن راه بری من قربون صدقه جفتتون برم...
    دلم یه جوری شد...
    -من با نی نیمون حرف بزنم...
    اشک دوید تو چشمام...
    ادامه داد- واسه اش یه عالمه لباسای کوچولوی رنگی رنگی میخریم... کفشاش شبیه کفشدوزکن... بعد هرشب روی تخـ ـتمون پهنشون میکنیم و نگاشون میکنیم... واسه اش اسم انتخاب میکنیم... بعد یه روز صبح تو جیغ میزنی میگی وای عقاب داره به دنیا میاد!
    از لحن حرف زدنش بلند زدم زیر خنده!
    عقاب ادامه داد- بعد من میدوم آب جوش میارم و میرم قابله میارم!آخه به همون دلیل آلودگی هوا نمیتونیم بریم زایشگاه!!
    غش کرده بودم از خنده!
    عقاب لپم رو گاز گرفت-ببین حرف زدن درباره اش آدم رو شاد میکنه چه برسه واقعی بودنش!
    به طور واضحی داشت خرم میکرد... پس تلاش کردم جدی باشم...- نه عقاب... بیا درباره یه چیز دیگه فکر کنیم!
    عقاب رو گرفت و کنترل رو برداشت و همزمان که تلویزیون رو روشن میکرد گفت- من فکر دیگه ای به ذهنم نمیرسه!
    هوفی کردم..- بچه داری سخته!
    غد گفت- تو بچه نمیخوای بهونه میاری! ولی آخرش که چی... تا آخر عمرمون باید اینطوری باشیم؟ بدون بچه؟؟ آدم کار میکنه زحمت میکشه برای ثمره ی زندگیش... برای ساختن آینده ی روشن برای کسی که تو پیری عصای دستش باشه... وگرنه مخارج زندگی منو تورو یه شغل صبح تا ظهرم میده! تو هم لازم نیس بری سر کار...
    با اخم گفتم-ما قبلا درباره اش حرف زدیم...
    عقاب جدی زل زد تو صورتم- قبلا حرف زدیم... مال قبلا بود... الآن مطمئنم تو ته دلت راضیه ولی از بس مغروری قبول نمیکنی!
    رو گرفتم- بچه بیاد که بیشتر از من دوسش داشته باشی...
    کشیدتم تو بغـ ـلش و گفت- تو کی میخوای بزرگ شی دیوونه... اون رو دوست دارم چون تو مادرشی... دیدارم.. بیا فکر کن... بیا برو با دوتا دکتر مشورت کن ، چهارتا آزمایش بده... خودمم باهات میام... اگه از حاملگی میترسی میگن با مراقبتای پیش از بارداری میشه خیلی از مشکلاتش رو حل کرد...
    عجیب غریب نگاهش کردم...
    خندید-خب تو تلویزیون میگفت... سلامت باشید... دیروز یه متخصص زنان آورده بودن!
    منم خندیدم- تورو چه به گوش دادن به حرفای متخصص زنان...
    -خب تو کارگاه تلویزیون روشن بود منمگوش دادم... حالا هرچی،حرفای خوبی میزد دیگه... باشه دیدار؟
    اخم کردم...
    زجرای عمه تو مرگ شاهین برای ثانیه ای جلو چشمم جون گرفت...
    زاری هاش... ضجه هاش... حرفاش...
    بغضم ترکید...
    نمیتونستم! من نمیتونستم هیچوقت مادر باشم! من تحمل زجر کشیدن بچه ام رو نداشتم!
    عقاب بهوت نگام میکرد...
    دستم رو جلوی صورتم گرفتم... کاش میتونستم بهش بگم چرا میترسم... چرا دلم نمیخواد منم یه مادر باشم!
    بلند شدم –نمیشه عقاب... نخواه!
    نا امید نگاهم کرد...
    رو گرفتم و وارد اتاق شدم... کاش میتونست درکم کنه!!



    روی تخـ ـت دراز کشیدم... به ترفندی که این روزا برای فرار از فکر و خیال و خود خوری پیدا کرده بودم متوسل شدم و رمانی رو که روی پاتخـ ـتی نشسته بود رو برداشتم...
    دوتا نفس عمیق کشیدم تا بغضی که تو گلوم نبض میزد آروم بگیره و بعد زل زدم به نوشته های پیش روم...
    زیاد طول نکشید که غرق داستان شدم و فراموش کردم موقعیتم رو...
    نمیدونم چه مدت گذشت که صدای عقاب منو کشوند وسط اتاق... باز شدم دیدار و از شخصیت اصلی رمان فاصله گرفتم...
    کنارم روی تخـ ـت نشسته بود... چهره اش خسته بود اما لبخند زد- چی میخونی که اینجور غرق شدی؟
    کتاب رو بستم و منم لبخند زدم- رمانه!
    عقاب دستش رو دراز کرد و رمان رو برداشت و زل زد به جلدش و گفت- داستانش چیه؟
    خمیازه ای کشیدم... ساعت نزدیکای دوازده شب بود...آروم گفتم- مث همه ی رمانا! عشق و عاشقیه!
    عقاب ابرو بالا داد-همه ی رمانا که عشق و عاشقی نیستن! رمان تخیلی و جنایی و ترسناکم داریم!
    خودم رو تو بغـ ـلش جا دادم و گفتم- رمانایی که دخترا میخونن اکثرا عشقولانن!
    خندید و گفت-حالا داستانش از چه قراره؟
    مکث کردم... با یکم تعلل گفتم- خب داستان دوتا هم دانشگاهیه که اول باهم خیلی لج و لجبازی دارن و بعد باهم دوست میشن و عاشق همدیگه ولی خونواده ها راضی نیستن..
    خندید- مث من و تو!
    ابرو بالا دادم- ما ولی باهم دوست نبودیم هیچوقت!
    عقاب خندید- هم دانشگاهی که بودیم! لج و لجبازی که داشتیم! یادته با اون کلاه قرمزت میومدی دانشگاه؟ دلم میخواست سرت رو بکنم که اون رو نذاری رو کله ات! بس که خواستنی میشدی!
    بلند بلند خندیدم!
    عقاب ادامه داد- یادته ترم اول با رویا داشتین پچ پچ میکردین و تک تک میخوردین من یه دونه عنکبوت آوردم جلوت و خوراکیت پرید تو گلوت؟
    جیغی به بنفشی همون روز کشیدم و پریدم روی سرش و تا میخورد کتکش زدم- اینو یادم رفته بود!! واقعا یادم رفته بود... توی نامرد نگفتی سکته کنم؟
    عقاب کنترل کرد و خندون گفت- وا چرا سکته کنی! میخواستم امتحانت کنم ببینم قلب مفنگیه یا نه درست کار میکنه!
    اخمی کردم و گفتم- از بس که بدجنس بودی!
    بلند بلند خندید و گفت- یادته کف کشوی کمدت موم ریخته بود من فکر کردم عسله؟ رفتم خونه داشتم غر میزدم این دختره دیدار عسل میزنه به صورتش شاداب بشه! پرستو گفت خنگول اینا مومه نه عسل! بعد واسم توضیح داد واسه چیه!
    بلندتر خندید لپم رو گاز گرفت- بعد چند وقت بعدش که اومدم اونجا و تو تاپ تنت بود دیدم دستات مو دارن! میخواستم بهت بگم میخوای واسه ات موم بخرم،بعد مامانت اونجا بود نمیشد حرفی زد!
    جیغ کشیدم-عقاب تو چشم چرونی هم میکردی؟
    قیافه ی طلبکاری به خودش گرفت و گفت- چشم چرونی چیه! حاضر آماده جلو چشمام نمیتونستم بهشون دستور بدم نبینن که! بعد من هنوز حیرونم تو با چه اعتماد به نفسی اون روز تاپ پوشیده بودی؟
    جیغ و ویغ کنان گفتم- باهمون اعتماد به نفسی که تو شلوارک قرمز میپوشی!
    غش غش خندید... محکم تو بغـ ـلش فشارم داد و گفت-از رو نریا جغله!
    سرم رو تو قفسه ی سیـ ـنه اش فشار دادم و عمیق نفس کشیدم... عقاب هنوز داشت میخندید... ولی من از یادآوری روزای قبل مبهوت بودم... چقدر زود گذشته بود!
    حس کردم منم باید یه تجدید خاطره ای بکنم! آروم گفتم- یادته منو بردی شهر بازی؟
    خندید- یادته کلیپست شکست؟
    خندیدم و ادامه دادم-یادته واسم یه عالمه کلیپس و گلسر خریدی؟
    بلندتر خندید و گفت- اتفاقا اون روزم میخواستم واسه ات موم بخرم روم نشد!!
    جیغ زدم- عقاب اون روز که دیگه تاپ تنم نبود!!!
    عقاب ضعف کرده بود از خنده و گفت- شوخی میکنم بابا! یه چیزی میگم تو جیغ بکشی روانم شاد بشه، پرده ی گوشم شادتر!!
    اخم مصنوعی کردم و رو گرفتم...
    محکم بغـ ـلم کرد و گفت- من خیلی دوست دارم جیغ جیغو!
    گردنم رو چرخوندم سمتش... با خنده ای که به زحمت کنترل شده بود گفتم-این الآن ابراز علاقه س یا تضعیف روحیه؟
    لپم رو محکم تر از دفعه قبل گاز گرفت- تو هرچی دوس داری اسمش رو بذار، ولی من بهش میگم ابراز علاقه از نوع خرکی! یا نه عقابکی!
    بلند بلند خندیدم... این دفعه شونه ام رو گاز گرفت و من ناخواسته جیغ کشیدم- کبودم کردی... قبلا ابراز علایقت ملایم تر بودن!
    دندوناش رو نشونم داد و گفت-قبلا علاقه امم ملایم تر بود... اینجوری دوست نداشتم که دلم بخواد یه لقمه چپت کنم!
    و صدای غرش از خودش در آورد!
    خندیدم و زیر پتو توی خودم مچاله شدم! پتو رو از روی سرم کشید و گفت- آتش بس! بیا ملایم ابراز عشق کنیم!
    و چرخوندتم سمت خودش...
    خندید ... منم خندیدم... مهربون پیـ ـشونیم رو بـ ـوسید ... چشمام رو... نوک بینیم رو... نفس عمیق کشیدم... دستم رو دور گردنش حـ ـلقه کردم و تو ملایم ابراز علاقه کردن همراهش شدم!



    روز بعد با کلی انرژی و حال خوب راهی شرکت شدم...
    حس میکردم حالم از همیشه بهتره... با اشتیاق مشغول رسیدگی به کارا شده بودم...
    کیمیا هم از رضایت دکترا میگفت و اینکه به احتمال زیاد ظرف دوماه آینده برمیگردن ایران و از این بابت خیلی خوشحال بود و منم حسابی خوشحال بودم!
    حتی فکر کردن به اینکه امیرحسین توی شرکته هم نمیتونست حال خوبم رو بد کنه!
    نزدیکای ساعت یازده بود که بلند شدم تا برم دستشویی! کیمیا تلفن به دست داشت یه چیزایی رو با فرد پشت خط چک میکرد...
    چشمکی بهش زدم و از اتاق بیرون رفتم...
    از دیدنش کنار میز منشی برای چند لحظه قلـ ـبم شدید تپید...
    آب دهنم رو قورت دادم...
    برگشته بود سمت من و نگاهم میکرد...
    برعکس من که لبـ ـام از هم باز مونده بودن اون لبخند زد و گرم احوال پرسی کرد!
    مات بودم و سردرگم... حتی قدرت برگشتن توی اتاق یا ادامه دادن مسیر به سمت سرویسارو نداشتم!
    از میز منشی فاصله گرفت و یه قدم به من نزدیک شد-اتفاقی افتاده خانوم سماوات؟
    با زحمت بلغور کردم- نه نه! من....
    خندید... یه خنده ی خیلی آشنا و رو گرفت و برگشت سمت اتاقش...
    همین که در اتاق بسته شد یه نفس عمیق کشیدم...
    قلـ ـبم هنوز تند میزد ولی حداقل یه کم کنترل اعصابم رو به دست گرفته بودم...
    منشی شرکت داشت با هزار سوال توی نگاهش، براندازم میکرد!
    سعی کردم بی توجه باشم و در اون لحظه از بی عرضگی خودم حرص بخورم و راهی دبلیوسی شم...
    نمیدونم چرا گاهی مثل احمقا رفتار میکردم...
    خوبه اینهمه تلاش کرده بودم که وقتی دیدمش عادی رفتار بکنم!
    ولی حالا....
    لعنت به من!
    دوتا مشت آب سرد به صورتم پاشیدم... گوشه ی پلکم به شدت میپرید...
    نگاه از صورت بی رنگم گرفتم و برگشتم تو اتاق!
    اون روز قرار بود با عقاب بریم خرید...
    تلاش کردم حواسم رو روی خرید متمرکز کنم...
    کیمیا هنوز تلفن به دست داشت چیزایی رو یادداشت میکرد و میپرسید!
    سرم رو روی دستم گذاشتم!
    قلـ ـبم کم کم داشت آروم میگرفت!
    یه چندتا نفس عمیق کشیدم...
    کیمیا با گفتن-منتظر خبر هستم!
    تماسش رو تموم کرد و گفت- خوبی دیدار جان؟
    سرم رو بالا گرفتمو گفتم-نه اصلا!! دیدمش... بیرون بود!
    تازه فهمیدم صدام هم میلرزه!!
    کیمیا مکث کرد- خب که چی! حرفی زد؟ اتفاقی افتاد؟
    نفسی تازه کردم- نه! ولی فکر نمیکردم اینطوری هول بشم وقتی میبینمش!
    کیمیا بلند شد... کش و قوسی به بدنش داد و گفت-تو هم دیگه زیادی سخت میگیری!! بی خیال دختر!! دلیلی نداره که بخوای شوکه بشی! تو که میدونستی امروز شرکته! و با علم به این از اتاق رفتی بیرون! پس زیادی داری قضیه رو حاد جلوه میدی!
    و خندون ادامه داد-نظرت چیه یه چایی سفارش بدم؟؟
    سعی کردم بهش لبخند بزنم... حرف بی ربطی نمیزد که! من اون وسط زیادی بی ربط درگیر خیلی چیزا شده بودم!!
    کیمیا سفارش چایی داد...
    زبونم رو به لـ ـبم کشیدم...
    همون لحظه گوشیم روی میز لرزید و صدای ویبره اش روی چوب، انعکاس وحشتناکی داشت...
    لرزش قلـ ـبم شدید تر شد... اما دیدن اسم عقاب روی صفحه ی گوشی باعث شد لبخند بزنم و سریع جواب بدم- سلام عزیزم!
    صداش اما لرزه انداخت به جونم- سلام و زهر مار! کدوم قبرستونی هستی؟؟
    متعجب و حیرون گفتم- عقاب؟؟؟
    داد کشید- عقاب و کوفت... عقاب و زهرمار... عقاب و درد... جواب منو بده! کجایی؟
    بغض کردم... اشک دوید تو چشمام! با صدایی که میلرزید زمزمه کردم- تو شرکت!!
    عربده کشید- جمع کن وسایلت و بیا بیرون! همین الآن... من پایین منتظرتم!
    متعجب و حیرون درحالی که دستام دیگه جونی برای نگه داشتن گوشیم نداشتن گفتم- عقاب چی شده!!
    صدای خفه اش میلرزید... بدجور عصبی بود- حرف نباشه! همین الآن از اون خراب شده بیا بیرون!! زود دیدار... بیا بیرون تا نیومدم بالا!
    تماس رو قطع کرد...
    دستام میلرزیدن...
    کیمیا متوجه حالم شد... سریع مثل همیشه خودش رو به من رسوند- دیدار جان خوبی؟
    تو شقیقه هام نبض میزد...
    پلکم شدیدتر میپرید!!
    کیمیا دستام رو تو دستاش گرمش گرفت- اتفاقی افتاده؟؟
    آب دهنم رو قورت دادم ... گلوم زیر فشار بغض درد میکرد... نبض میزد!- عقاب پایینه!
    کیمیا لبخند نامطمئنی زد- این چه بدی داره؟
    چند قطره اشک از چشمم سر خورد-عصبانیه!
    کیمیا مبهوت گفت- یعنی ممکنه...
    دستش رو جلوی دهنش گرفت!
    بلند شدم...
    زیر بازوم رو گرفت تا زمین نخورم.... –گفته برم...
    کیمیا زود گفت- آره زودتر برو... خونسردیتم حفظ کن... خب؟؟؟
    سرم رو تکون دادم...
    کیمیا زمزمه کرد-میخوای باهات تا پایین بیام؟
    آروم گفتم-نه... میرم خودم...
    کیمیا گوشیم رو دستم داد... زیپ کیفم رو بست... کاپشنم رو روی دستم انداخت و گفت- خدا به همرات!
    و با کمی مکث ادامه داد- تو هیچی نگو!! شاید اون اتفاقی که تو فکر میکنی نیفتاده باشه و عقاب از چیز دیگه ای عصبانیه! خودت رو لو ندیا!
    بازم سر تکون دادم...
    کیمیا لپم رو بـ ـوسید...
    از در اتاق بیرون اومدم... برای توضیح پیش منشی نرفتم... کیمیا به جای من داشت باهاش حرف میزد!!
    قلـ ـبم از این نامرتب تر نمیتونست بزنه...
    اگه سمت چوبه ی دار میرفتم اینقدر لرزون نبودم!
    عقاب چرا اونهمه بهم ریخته بود... عقاب چطوری میتونست با من با اون لحن حرف بزنه!
    پلک زدم...
    رسیدم پایین پله ها... مثل میرغضب جلوم وایساده بود...
    جلو اومد... لبای از همیشه خشک ترم رو با زبون تر کردم و حس کردم چقدر دهنم تلخه!
    یه قدم به طرفم برداشت...
    ناخودآگاه نیم قدم عقب رفتم و چشم از نگاهش گرفتم!
    جلو اومد... عصبانی... ترسناک... حتی جرئت نداشتم بهش خیره شم!
    دستش رو جلو آورد- سوییچ ماشینت رو بده!
    بی حرف با دستای مرتعش سوییچ رو از کیفم در آوردم...
    به طرف ماشین رفت...
    سعی کردم به خودم دلداری بدم! مث روزی که رفتیم شمال میخواد سورپرایزم کنه!
    ولی... ولی اینبار با همیشه فرق داشت!!
    پشت فرمون نشست...
    کنارش نشستم...
    راه افتاد.... با نهایت سرعت... عصبی...
    کاش حرف میزد...
    کاش میتونستم سوال بپرسم!
    بپرسم ماشینت کجاست؟
    کجا داریم میریم...
    چرا عصبانی هستی...
    همه ی اینا به کنار...کاش حداقل میتونستم راحت نفس بکشم!!!
    عقاب برگشت سمتم... نگاه به خون نشسته اش چشمام رو نشونه گرفت...
    قلـ ـبم شدیدتر کوبید! اینهمه نامرتب زدن چطور از کار نمینداختش!
    رو گرفت و زل زد به رو به رو...
    شقیقه ام رو فشردم... کاش زودتر این سکوت لعنتی میشکست! کاش زودتر میفهمیدم چی به چیه!!



    پایان

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #35


    تاریخ عضویت
    Jul 2017
    شماره کاربر
    4772
    وضعيت
    عنوان کاربر
    کاربر سایت
    میانگین پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 ارسال
    پس کو ادامه رمان؟!!!!
    کامل نمیکنید؟


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 02:25 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.