صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 18 , از مجموع 18
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    زهره خانم شام را آماده می کرد و من و شقایق هم وسایل را داخل سبد می چیدیم. پارسا و پدرام به همراه زیرانداز زودتر به ساحل رفته بودند و قرار بود ما هم به آن ها ملحق شویم. زهره خانم قابلمه ی حاوی غذا را داخل پارچه ای قرار داد و پارچه را دور آن محکم بست تا گرم بماند؛ زیرا با وجود تابستان و گرمی هوا، شب ها کنار دریا باد خنک می وزید و حتی گاهی هوا سرد هم می شد. مانتوی کلفتی به تن کردم و راهی شدیم.

    از دور چشمم به پارسا و پدرام افتاد که روی زیرانداز نشسته بودند و پدرام دستش را دور شانه ی برادر بزرگش حـ ـلقه کرده بود. حتماً او هم در صدد تسلی برادرش بود. سرم خود به خود پایین افتاد تا این پارسای شکست خورده را نبینم؛ اما حتی برای ذره ای از عذاب وجدانم کم نمی شد.
    تا رسیدن به آن ها، هم چنان نگاهم را به ماسه های زیر پایم دوخته بودم؛ اما تمام فکرم درگیر مردی بود که با هر قدم نزدیک شدن به او، چیزی راه گلویم را می بست و ذره ذره بزرگ می شد. قلـ ـبم می سوخت. برای شکست او، برای از دست دادن عشقش، حتی برای نوشین که این چنین از عشقش دست کشیده بود؛ اما از همه مهم تر دلم برای خودم می سوخت. حال من بیشتر مایه ی دلسوزی بود. با هربار دیدن این مرد، گویی تمام اکسیژن های اطرافم به پایان می رسیدند و من برای نفس کشیدن به تقلا می افتادم. چه کرده بودم با او؟ با نوشین؟ با خودم؟ حتی این مادر که از غصه ی پسرش غصه دار می شد.
    به آن ها رسیدیم و من رو به دریا و پشت به او نشستم تا نبینم... نبینم او را و سنگین نکنم بار قلـ ـبم را؛ اگرچه بی فایده بود.
    لحظاتی بعد از جا برخاست و رو به روی دریای بی کران، پشت به همه ی ما ایستاد. شاید بین زوزه ی باد و صدای امواج دریا تنها من بودم که صدای پوزخند بلندش را شنیدم؛ زیرا من همه تن گوش شده بودم برای او و عکس العمل هایش. به چه چیز پوزخند می زد؟ به زندگی اش؟ به عشقش که به فنا رفته بود؟ به چه چیز؟ چه می کنی با خودت مرد جوان؟
    نفهمیدم... نفهمیدم چه موقع از جا برخاستم و با فاصله کنار او ایستادم. پاهایم بی توجه به من تصمیم گرفته بودند و عمل کرده بودند.
    حواسم بود... حواسم به دست های مشت شده اش بود که رگ هایش همچون ساقه هایی بیرون می زدند. مطئن بودم دلش فریادی بلند می خواهد و حضور خانواده ی ما و خانواده های دیگر، مانع می شود.
    حواسم بود که ناخودآگاه خم شد و مشتی ماسه از زمین برداشت. چه می خواست بکند با این ماسه ها؟ حتی اگر به روی صورتم هم می پاشید، اعتراضی نمی کردم.
    دستی دور مچش قفل شد. پدرام بود. دست دیگری دور گردنش حـ ـلقه شد که پدرم بود. اشک هایم سرازیر شد، وقتی این کوه یخی پر از غرور، به سیـ ـنه ی پدرم چسبید و شانه هایش تکان خورد. خدایا! خدای من!
    قدمی به عقب برداشتم. با وجود اشک هایی که از چشم هایم سرازیر بود، بغض گلویم هنوز بزرگ بود و حجم گلویم را پوشانده بود. داشتم خفه می شدم از شدت این دردی که بر قلـ ـبم سنگینی می کرد. کاش... کاش خودم تسلی اش می دادم؛ اما چگونه؟ او از من زخم خورده بود و من چگونه می توانستم او را تسلی دهم؟



    نگاهم برگشت به سمت مادری که اشک هایش سرازیر بود. عذاب قلب شکسته ی این مادر هم به دردهایم اضافه می شد و من زیر بار این همه فشار له می شدم.
    :« پارسا؟! دختری که آن گونه رهایت کرد، ارزش این همه غصه را ندارد. آرام باش... می شود؟»
    نگاهم به سمتش چرخید که از آغـ ـوش پدرم بیرون آمد و خدایا! این مرد که بود؟ در مدت یک آن زیر و رو شده بود، گویی. اشک هایش را سترد و از جمع عذرخواهی کرد. لبخند غمگینی هم کنج لبش بود. سعی می کرد توضیح دهد که تنها دلش گرفته است. چه چیز باعث شده بود تا دوباره خودش را بیابد؟ چه چیز؟! چه با خود عهد کرده بود که تا این حد به خود مسلط شد و حالا سر به سر پدرام و مادرش می گذاشت؟ دستش را دور شانه ی مادرش حـ ـلقه کرده بود و گونه های مادر نگرانش را می بـ ـوسید و سعی در آرام کردنش داشت؛ حتی برای یک بار هم مرا ندید و بهتر است بگویم ندیده انگاشت.
    آرام آرام جلو رفتم و من هم روی زیرانداز نشستم؛ در حالی که هنوز گیج و مبهوت این تغییر ناگهانی او بودم؟
    :« کنار دریا با خود چه عهد کرده بودی؟ نمی دانستم... اما... اما فهمیدم... فهمیدم...»
    شام در سکوت صرف شد و مطمئن بودم که هیچ کس نفهمیده چه خورده است.
    ***
    چشم هایم را روی هم قرار داده بودم؛ اما خواب نبودم. شقایق همان جا کنار من خـ ـوابیده بود که حالا با صدای در از جا پرید.
    در باز شد و من صدای پدرام را شنیدم که پچ پچ کنان از شقایق پرسید:« حالش خوبه؟»
    شقایق مکثی کرد و متأثر گفت:« نه. تا صبح بی تابی می کرد؛ حتی وقتی خواب بود.»
    پدرام نفس سنگینی کشید و گفت:« خیله خوب، صداش کن بیاد صبحانه بخوره.»
    شقایق مردد پرسید:« پارسا هم هست؟»
    پدرام عصبی گفت:« آره. اونی که باید خودش رو حبس کنه اونه نه این دختر. تا ده دقیقه ی دیگه بیرون باشین.» و از اتاق خارج شد.
    شقایق برگشت تا مرا صدا کند؛ اما با چشم های بازم مواجه شد و گفت:« اِ، کی بیدار شدی؟... پدرام گفت بریم صبحانه.»
    بدن خشک و منقبضم را تکانی دادم و روی تخـ ـت نشستم. با صدای آرام و خش داری گفتم:« من نمیام.»
    شقایق روی تخـ ـت نشست و گفت:« این قدر خودت رو آزار نده عزیز دلم. الان هم پدرام امر کرده باید بریم. قسم می خورم نیای خودش به زور میاد می برتت.»
    نگاهم را به نگاه مهربانش دوختم و گفتم:« بچه ات خوبه؟»
    دستش به شکمش کشید و لبخند زد:« آره. خیلی هم شیطونه.»
    لب هایم برای خندیدن کش آمد؛ اما مطمئن بودم که تنها حرکتی جزئی داشته است.
    سرش را جلو آورد و گفت:« به باباش رفته.» و خندید و من هم تنها توانستم لبخندی غمگین بر لب آورم.
    پدرام در را گشود و سرش را داخل آورد:« پس چرا نمیاین؟»
    شقایق نگاهش را به من دوخت و سپس خطاب به او گفت:« می گه نمی خورم.» بدجنس!
    پدرام به سمتم خیز برداشت که جیغ خفه ای کشیدم و دستپاچه گفت:« میام، میام. تو خون خودت رو کثیف نکن.»

    نزدیک تخـ ـت دست به کمـ ـر ایستاد و دستور داد:« سریع.»
    آرام آرام از روی تخـ ـت پایین آمدم و به سمت شانه ام رفتم؛ در همان حال گفتم:« شما برید. من موهامو شونه می کنم، دست و صورتم رو می شورم و میام.»
    پدرام رو به شقایق گفت:« بریم.» سپس خطاب به من گفت:« فقط پنج دقیقه فرصت داری. یادت نره.» و به همراه شقایق بیرون رفت.
    دستانم سست شد و پایین آمد. من این جا چه می کردم؟ من... من نباید حالا در این نقطه می بودم. نباید...



    اگر سختی بیاید و وارد این سوراخ شود، گشایش بیاید و وارد آن شود و سختی را بیرون کند. ( نهج الفصاحه)
    سلام دوستان! خوبین؟ دارم این پست رو با موبایل می ذارم. کم و کسری بود ببخشید. دوستون دارم. تا بعد.
    بسم الله
    ***
    وسایل ها و چمدان ها را داخل صندوق عقب دو اتومبیل قرار دادیم. نگاهم به سوی پارسا رفت و برگشتی کرد. هنوز هم این همه تغییر را در او باور نداشتم.
    من و پدرم و زهره خانم با اتومبیل خودمان می رفتیم و پارسا و پدرام و شقایق با اتومبیل پارسا. جمله ای که پارسا هنگام سوار شدن به اتومبیلش به پدرام گفته بود، هنوز در گوشم زنگ می زد.
    برگردیم تهران خیلی کارها هست که باید انجامشون بدم؛ خیلی کارهای مهم.
    و در جواب نگاه نگران پدرام، گفته بود:« نگران نباش داداش کوچیکه.»
    جمله اش عجیب بو دار بود. نمی دانستم تا چه اندازه می توانست درست باشد؛ اما شاید منظورش این بود که می خواهد با نوشین تسویه حساب کند. از این که او را ترک کرده است، حساب پس بکشد. این تنها یک فرضیه بود؛ اما من چیز دیگری به ذهنم نمی رسید. از پارسا همچین کاری بعید نبود. نمی دانم، شاید منظورش چیز دیگری بود. شاید هم اصلاً منظور خاصی نداشت و می خواست با این جمله نشان دهد که به زندگی برگشته است.
    با توقف اتومبیل به خودم آمدم. از پدرم پرسیدم:« چرا وایستادیم؟»
    گفت:« برای استراحت.»
    نگاهی به اطراف انداختم و قلـ ـبم ترسید و چشم هایم گرد شد. چرا این جا؟!
    پارسا جلوتر از ما بود و قطعاً او ابتدا توقف کرده بود. درست همان جایی که مرا آورده بود. پسرک رذل!
    این مکان حس تحقیر شدن به من می داد. پارسا در این مکان مرا له کرده بود. نمی خواستم این جا باشم.
    پدرم در عقب را گشود و گفت:« چرا پیاده نمی شی پس؟»
    بهانه ای برای پیاده نشدن آوردم:« می خوام همین جا یکم بخوابم. می شه؟»
    گفت:« آره عزیزم. چرا نشه. بخواب.» و در را بست.
    همان جا روی صندلی عقب دراز کشیدم و سعی کردم افکارم را در مسیر دیگری قرار دهم. نمی خواستم به این موضوع فکر کنم که پارسا از توقف کردن در این مکان هدفی داشته است.
    ضربه ای به شیشه خورد و من سرم را بالا گرفتم تا بهتر ببینم. چشم هایم گرد شد. برای چه آمده بود؟!
    کلافه نشستم و شیشه را پایین کشیدم. صبر کردم تا خودش به حرف بیاید که آمد:« برای چی نمیای پایین؟»
    به او چه مربوط!
    نگاه غضبناکم را به او دوختم که تک خنده ای کرد و گفت:« چرا این جوری نگام می کنی؟»
    نمی خواستم بپرسم؛ اما طاقتش را نداشتم:« برای چی اومدیم این جا؟»
    با دست به اطرافش اشاره کرد و گفت:« این جنگل روح آدم رو تازه می کنه.»
    قبل از آن که به بتوانم به معنای جمله اش فکر کنم، کلامی بر زبان آورد که مرا بهت زده بر جای گذاشت.
    سرش را جلو آورد و گفت:« این قدر ها هم که فکر می کنی آدم بدی نیستم. بیا پایین و اون روز رو فراموش کن.» و رفت.
    خودش بود؟! از من خواسته بود آن روز را فراموش کنم؟ اما چرا؟ یعنی واقعاً خودش هم در صدد فراموش کردن بود؟ باید باور می کردم؟
    نفهمیدم چه موقع از اتومبیل پیاده شدم و به سمت آن ها حرکت کردم. پارسا دور از چشم همه نگاهی به من انداخت و لبخندی زد که مرا بیشتر در عالم بهت و ناباوری فرو برد. این آدم گویی صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود که هنوز هم برای من قابل هضم نبود.
    کنار سفره نشستم و زهره خانم لقمه ای نان به دستم داد. همان گونه که آرام آرام لقمه را می جویدم، زیر چشمی حواسم به پارسا هم بود؛ اما او اصلاً به من نگاه نمی کرد. بی خیال اطراف صبحانه اش را می خورد. در نهایت از کنار سفره برخاست و گفت:« تا شما صبحانتون رو تموم کنین، من این اطراف یه گشتی می زنم.» و قدم زنان از کنار ما دور شد. حواسم بود که به درختی تکیه داد و پشت به ما بی حرکت ایستاد. حس می کردم هنوز با خودش کنار نیامده و می خواهد تصمیمی بزرگ بگیرد که زندگی اش را دگرگون کند. شاید... شاید هم... نمی دانم... اصلاً او را درک نمی کردم. شاید هم بهتر بود فکرم را زیاد مشغول او نمی کردم؛ اما زوایای امر نشان می داد که این یک مورد امکان ندارد و من خواه ناخواه درگیر او بودم. نباید فراموش می کردم که مسبب این حال او من هستم. شاید، شاید لازم بود که من هم کمکش می کردم. می شد؟



    پدرم از جا برخاست و وسایلی را که زهره خانم به دستش می داد، داخل صندوق عقب اتومبیل قرار می داد. پدرام زیر چشمی نگاهی به پارسا انداخت و سپس برای جمع کردن زیرانداز از جا برخاست؛ اما من ایستاده بودم و تمام حواسم متوجه پارسا بود. نفهمیدم چه موقع پاهایم به حرکت درآمدند و به سوی او حرکت کردند. وقتی کنارش ایستادم، تکانی خورد و متوجه من شد. دستپاچه گفتم:« نمیای بریم؟»
    سرش را برگرداند و نگاهی به اتومبیل ها انداخت؛ سپس نگاه نافذش در نگاهم نشست. از فهم معنای نگاهش عاجز بودم. به همین دلیل تعلل بیشتر را جایز ندیدم و به سمت اتومبیل خودمان به راه افتادم. سنگینی نگاهش را احساس می کردم؛ اما برای لحظه ای هم برنگشتم. نمی دانم چرا! اما احساس می کردم که باید خودم مرهمش شوم. نمی دانستم تا چه اندازه می توانم موفق باشم یا خیر؛ به عبارتی حتی به نتیجه ی این کار فکر هم نمی کردم. تنها احساسم به من می گفت که خودم خرابیم را باید آباد کنم. هنوز نمی دانستم چگونه می توانم این کار را انجام دهم. کار سختی بود؛ اما به نظر می آمد که او منعطف تر شده است و دیگر به سختی گذشته نیست.
    شکست، بعضی از آدم ها را از غرور کذاییشان جدا می کند و گویی آن ها به تازگی از خواب برخاسته اند. گویی به تازگی انسان های اطرافشان را می بینند و به آن ها فکر می کنند. یعنی پارسا هم جزء همان آدم ها شده بود؟ شاید این همه در خود فرو رفتگی و انزوا برای همین بود. به نظر می آمد به کلی زیر و رو شده است. شاید این مقدمه ای برای تغییر شخصیت خشک و سرد او بود.
    از همان ابتدا هم دلیل خشم و کینه اش را نسبت به خودم نمی فهمیدم. اصلاً چرا من و او با هم درگیر شده بودیم؟ حالا که به عقب می نگریستم، دلیلی برای آن نمی یافتم. همه چیز به نظر یک بازی بچگانه می آمد. غیر از این چیز دیگر نمی توانست باشد.
    با تکان های دستی از خواب پریدم و صدای زهره خانم را شنیدم:« پاشو رسیدیم.»
    ***
    پشت میز صبحانه نشستیم. من و شقایق و پدرام. به لیوان چایم خیره مانده بودم. پس چرا نمی آمد؟
    نگاه پدرام که بالا رفت، فهمیدم که او هم آمده است. با قدم هایی محکم آمد و پشت میز نشست. پوزخندی زدم و نگاهم را به چشم هایش دوختم تا به من بنگرد؛ اما او با سماجت به استکان چایش خیره مانده بود و قاشق را آرام آرام در آن می گرداند. ملاحظه ی شقایق را کردم و تنها با حرص غریدم:« به من نگاه کن.»
    نگاه گیج و متعجبش بالا آمد و در نگاهم نشست. دستم هایم را مشت کردم تا از فشار عصبی که به تک تک اعضای بدنم وارد می شد، بکاهم. در همان حال دوباره غریدم:« من طلاق می خوام.»
    شقایق تکانی خورد و اخم های پدرام در هم فرو رفت. تنها او بود که خونسرد به من می نگریست و پوزخندی هم بر لبش بود. تمام غیظم را به سخره گرفته بود. خیلی خودم را کنترل می کردم که جیغ نکشم.
    با همان خونسردی و استحکام، از پشت میز برخاست و قصد رفتن کرد. جلوی درب آشپزخانه برگشت و سرد و بی روح زمزمه کرد:« مگه این که خوابش رو ببینی.» و از خانه خارج شد و در را هم آرام بست. دیگر نمی توانستم خودداری کنم. رو به پدرام فریاد زدم:« دست زنت رو بگیر و از این جا برو.» قدمی به سمتم برداشت که جیغ زدم:« برو.»
    عقب کشید؛ اما نگاه نگرانش روی اجزای صورتم می چرخید.
    به سمت اتاق به راه افتادم و پس از کوبیدن در، قفلش هم کردم. مشت دست هایم باز نمی شد. مغزم مانند قلب می کوبید. داشتم سکته می کردم.
    پدرام به در کوبید:« باز کن درو... پروانه؟ عزیز دلم؟ باز کن درو؟... بیا من شقایق رو می فرستم خونه تا دوتایی با هم حرف بزنیم... خوب؟... پروانه؟»
    لحن محبت آمیزش اشک به چشم هایم آورد و مشت دست هایم گشوده شد.
    در را که گشودم صدای گریه ام بلند شد.



    پدرام از این صدای بلند گریه متأثر شد و بی هوا در آغـ ـوشم گرفت. صدای بلند گریه ام را در سیـ ـنه اش خفه کردم. اشک هایم یکی پس از دیگری سرازیر می شدند و پیراهنش را خیس می کردند. صدای گریستن ضعیف شقایق هم می آمد. چه دل نازک بود این دختر! و من... چه دل شکسته بودم! قلـ ـبم می سوخت. من... من چگونه می توانستم... نه... او چگونه می توانست؟ تا این حد سنگدل؟! اصلاً خودِ او بود که دیشب مرا در آغـ ـوشش گرفته بود و قلبش ترسیده بود؟ اصلاً او قلبی در سیـ ـنه داشت؟ داشت، به من ثابت شده بود که داشت؛ اما نه برای من. چرا؟ من که... تا این حد... باورم نمی شد. او هیچ کدام را ندیده بود؟ دیده بود. اصلاً از همان ابتدا او همین را می خواست. نامرد!

    چشمه ی اشک هایم خشکیده بود و حالا چشم های دردناکم به نقطه ای خیره مانده بود. آرام زمزمه کردم:« چرا پدرام؟ چرا اون من رو نمی بینه؟ مگه من آدم نیستم. تا حالا ندیدم با کسی این رفتار رو داشته باشه. به خدا که... به خدا که من مـ ـستحقش نیستم. بگو بس کنه. به پارسا بگو بس کنه. به خدا کم آوردم. بگو به هدفش رسیده. بگو همونی شد که می خواست. می گی؟»
    صدای شکسته اش را شنیدم:« آروم باش پروانه؟ آبجی خوشگلم... آروم باش.»
    تکانی خورد و صدایش را صاف کرد:« اصلاً یه کاری می کنیم. بگم؟»
    شقایق هم با او هم دست شد:« آره. همون کارو می کنیم.»
    پدرام چشم هایش را گرد کرد:« مگه تو می دونی چی می خوام بگم؟»
    شقایق پشت چشمی نازک کرد و گفت:« خوب حالا تو هم. مثلاً می خواستم بگم من و تو با هم تله پاتی داریم.»
    پدرام خندید و من هم خنده ام گرفت. جو را که مساعد دید، گفت:« پروانه رو بدزدیم.»
    من و شقایق هم زمان فریاد زدیم:« چی؟!»
    پدرام بلند خندید و گفت:« بیا صحنه سازی کنیم و پروانه رو بدزدیم تا پارسا سکته کنه.»
    وقتی چشم های گرد شده مان را دید، نفسش را بیرون فرستاد و گفت:« امان از دست این خنگول ها.» بعد رو به ما گفت:« بابا جان! می گم بیاید طوری وانمود کنیم که انگار پروانه یه قطره آب شده رفته توی زمین.» سپس با حرص افزود:« تا این پارسا یه چیزهایی دستش بیاد.»
    شقایق زودتر از من از بهت خارج شد:« کجا ببریمش.»
    پدرام دو دستش را به هم مالید و گفت:« اونش با من.» سپس رو به من گفت:« بدو برو حاضر شو. یه لباسی بپوش که معلوم نباشه خودت داری با پای خودت دزدیده می شی. شیرفهم شد؟»
    هنوز مات نگاهش می کردم که با شقایق هم زمان فریاد زدند:« برو دیگه.»
    تکانی خوردم و به اتاق رفتم. از دست این پدرام! دزدیدن؟! اصلاً برای چه باید مرا می دزدیدند؟! تحفه بودم؟! رئیس جمهور بودم؟! چه بودم که بخواهند مرا بدزدند؟! حرف ها می زد!
    یکی از لباس های قدیمی تر را برداشتم و به تن کردم. شالی هم بر سر گذاشتم و از اتاق خارج شدم. چشم هایم گرد شد. چه می کردند!
    پدرام در حین به هم ریختن وسایل، سرش را رو به من کج کرد و گفت:« حاضر شدی؟»
    به سختی زمزمه کردم:« چیکار می کنین؟»
    گفت:« تو کارت نباشه. لزومی نداره حتماً فکر کنه دزدیده شدی. همین که بفهمه از این خونه رفتی کافیه.»
    زهرخندی بر لـ ـبم نشست:« اون اصلاً براش مهم نیست.»
    اخم هایش را درهم فرو برد و به جای جواب، گفت:« برو تو ماشین تا بیایم.»

    هرچند می دانستم این کارها فایده ای ندارد؛ اما سلانه سلانه پایین رفتم و داخل اتومبیل منتظر آمدنشان شدم.
    هردو آمدند و پدرام حرکت کرد.
    زبانم را به سختی تکان دادم تا حرفی بزنم:« حالا کجا می ریم؟»
    پدرام نیم نگاهی به من انداخت و شقایق پاسخ داد:« می ریم خونه ی من. یعنی خونه ی سابقم. اون جا می تونی راحت باشی. خونه ی ما بیای، می فهمه.»
    زهرخندی بر لـ ـبم نشست؛ اما باز هم چیزی نگفتم. اصلاً چه بهتر! مدتی از آن خانه ی لعنتی دور می شدم. دیگر مهم نبود چه می شد
    زهره خانم برنج را در آبکش خالی کرد و در همان حال گفت:« به نظرم پارسا حالش خیلی بهتر از قبله. فکر می کنم دیگه فهمیده که اون دختر لیاقتش رو نداشته. راستش رو بخوای خودِ من هم از همون اول راضی به این وصلت نبودم. فقط و فقط به خاطر دلِ پارسا بود که راضی شدم؛ یا بهتره بگم به زور خودم رو راضی کردم. به هر حال من یه مادرم، فکر می کردم برای خوشبختی پسرم باید خودم رو راضی نشون بدم و مانع خوشبختیش نشم؛ ولی الان با خودم می گم کاش همون موقع محکم سر حرفم وایمیستادم تا الان پسرم رو تو این حال و روز نمی دیدم.»

    با انگشت اشاره ام خطوط فرضی روی میز کشیدم و گفتم:« شما مقصر نیستید. خودتون رو سرزنش نکنید.»
    بله، او مقصر نبود. من مقصر بودم.
    برنج آبکشی شده را به داخل قابلمه بازگرداند و آن را روی گاز قرار داد. زیر شعله را کم کرد و رو به روی من روی صندلی میز ناهارخوری نشست. دستی به موهای کوتاهش کشید. گویی می خواست چیزی بگوید؛ اما مردد بود. سعی کردم کارش را راحت کنم:« چیزی می خواید بگید؟»
    نیم لبخندی بر لب آورد که به سرعت محو شد:« آره.»
    دو دستم را روی میز در هم گره زدم و گفتم:« خوب؟»
    نگاهش را به میز دوخت و گفت:« یه در خواستی ازت داشتم.»
    لبخندی زدم و گفتم:« همین؟ خوب بفرمایید.»
    موهای کوتاهش را پشت گوشش فرستاد و گفت:« همون طوری که می دونی پارسای من خیلی تنهاست. پدرام که ازدواج کرده و سر زندگی خودشه. پارسا مونده تنها. برای اون، با شرایطی که داره، تنهایی اصلاً خوب نیست.»
    گویی قلـ ـبم از تپش ایستاده بود. چه می خواست بگوید؟!
    مکثی کرد و سپس افزود:« می خواستم اگه می شه...»
    ناگهان سرش را به اطراف تکان داد و گفت:« اصلاً ولش کن. شاید پدرت راضی نباشه. نمی خوام به خاطر من این موضوع بهش تحمیل بشه.»
    گلویم خشک شده بود. آّب دهانم را به سختی فرو دادم و با زحمت زبان باز کردم:« خوب بگید چه موضوعی.»
    بی هدف کنار گاز ایستاد و گفت:« شرایط برای تو سخت می شه عزیزم. ولش کن.»
    وقتی نگاه هم چنان منتظر و پرسشگرم را دید، نگاهش را دزدید و گفت:« می خواستم بگم که چون پارسا تنهاست، خیلی خوب می شد که جلوی چشمم بود. این جوری کمتر نگرانش می شدم.»
    هنوز درست منظورش را نفهمیده بودم. سرم را نامحسوس تکان دادم و پرسیدم:« منظورتون چیه؟»
    لبخند خجولی زد و گفت:« می خواستم بیاد این جا.»
    نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم؛ اما طولی نکشید که دوباره حبس شد. بیاید این جا؟ منظورش این بود که بیاید و با ما زندگی کند؟ اما بعد یاد قولی که به خودم داده بودم، افتادم. من باید جبران می کردم، باید اشتباه بزرگم را جبران می کردم؛ بنابراین از پشت میز برخاستم و گفتم:« من مشکلی با اومدن پارسا ندارم. اون مثل برادرم می مونه.» و از آشپزخانه خارج شدم. نمی دانستم می آید یا نه. اگر هم می آمد من دیگر کاری با او نداشتم. دیگر قصد نداشتم کارهای کرده و نکرده اش را تلافی کنم. من، همان آدم قبل نبودم. پشیمان بودم. می خواستم جبران کنم. پارسا هم دیگر مانند قبل ستیزه جو نبود. من و او هردو اشتباه کرده بودیم. امیدوار بودم او هم مانند من پشیمان باشد. بود؟



    زهره خانم به سختی پارسا را راضی به آمدن کرده بود. ناز هم می کرد پسرک پررو!
    چمدانش را به یکی از اتاق ها برده بود و هنوز از آن خارج نشده بود. جلوی درب اتاقم کمی تعلل کردم که بالاخره آمد. کمی دستپاچه شدم؛ اما سعی کردم به خودم مسلط باشم. گلویم را صاف کردم که متوجه من شد و نگاهم کرد. سعی کردم لبخندی بر لب آوردم که نمی دانستم تا چه اندازه موفق بودم. « سلام»ی کردم و او همان طور که با نگاه نافذش به چشمانم خیره شده بود، گفت:« سلام. خوبی؟»

    احوال پرسی اش تعجبم را برانگیخت. یادم نمی آمد تا حالا این واژه را در مواجهه با من به کار برده باشد.
    بی هدف دستی به شالم کشیدم و گفتم:« خوبم. تو... تو خوبی؟ یعنی...»
    کلامم را برید و گفت:« بهترم.»
    این مکالمه ی ساده، به نظر سخت ترین مکالمه ی دنیا می آمد. نگاهی به آشپزخانه انداختم و خواستم به بهانه ی کمک به زهره خانم از آن جو فرار کنم که صدایش پاهایم را روی زمین چسباند:« امسال آخرین سالیه که می ری مدرسه؟»
    باز هم یک سؤال ساده؛ اما در نظر من گنگ و پیچیده.
    سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم و او از حالت دست به سیـ ـنه خارج شد:« من دیگه می رم. فعلاً.»
    ناخودآگاه به دنبالش کشیده شدم:« کجا؟»
    ایستاد و سرش را به سمتم برگرداند:« خوب معلومه. رستوران.»
    عصبی از حرکتی که کرده بودم، تنها سرم را به نشانه ی فهمیدن تکان دادم و او رفت.
    شاید من و او هم می توانستیم روابطی عادی و معمولی با هم داشته باشیم و مانند یک خواهر و برادر واقعی رفتار کنیم. باید تا حالا به این موضوع پی می برد که نوشین نمی توانست همسر دلخواه او باشد. او کسی بود که با یک قضاوت عجولانه پارسا را متهم کرده بود و حکم داده بود. چنین آدمی می توانست در آینده پایبند او باشد؟ از کجا معلوم فردا روز با دیدن یک صحنه ی عادی و معمولی او را رها نکند و نرود؟ پارسا باید به این ها هم فکر می کرد.
    شاید حالا که چند صباحی از آن روز گذشته بود، داشت با دید باز به موضوع می نگریست و همین بود که آرامش کرده بود. شاید خدا را شکر می کرد که از شر آن دختر خلاص شده است. خوب، پس من هم وسیله ی انجام این کار بودم. یعنی به این ها هم فکر می کرد؟ امیدوار بودم که چنین باشد.
    لباس هایم را پوشیدم و برای تهیه ی یک سری از لوازم و وسایلی که برای سال تحصیلی جدید لازم داشتم، راهی فروشگاه شدم. قیمت ها گران تر از روزهای عادی بود؛ اما چاره ای جز خرید نداشتم.
    پس از ساعتی گشت و گذار قصد بازگشت به خانه را کردم. در طول پیاده رو قدم می زدم و نیم نگاهی هم به مغازه های اطراف می کردم. رو به روی بانک مردی قصد داشت کالسکه ی کودکش را از آن جا خارج کند. صبر کردم تا مسیر را باز کند. کالسکه را بیرون آورد و از عرض پیاده رو گذشت. من هم خواستم به مسیرم ادامه دهم که با خارج شدن شخص دیگری از بانک خود به خود پاهایم ایستاد. او هم متوجه من شده بود؛ بنابراین به من نزدیک شد و در حین این که به پلاستیک های خریدم می نگریست، گفت:« تو این جا چیکار می کنی؟»
    در حالی که هنوز کمی گیج می زدم، پاسخ دادم:« اومده بودم خرید کنم. به یه سری وسایل احتیاج داشتم.»
    سپس نیم نگاهی به بانک انداختم و گفتم:« خودت این جا چیکار می کنی؟ مگه نگفتی می ری رستوران؟»
    یک دستش را داخل جیب شلوارش فرو برد و گفت:« رفته بودم رستوران. یه کار بانکی داشتیم که اومدم انجامش بدم.»
    سرم را تکان دادم که گفت:« می ری خونه؟»
    پاسخ دادم:« آره دیگه.»
    خواستم خداحافظی کنم و بروم که گفت:« بیا سوار شو می رسونمت.»
    چقدر دیرفهم شده بودم؟ مشکل از من بود یا جملات او؟ می خواست مرا برساند؟!
    نگاهش را در صورت بهت زده ام گرداند وگفت:« این قدر تعجب داره؟ این قدر برات سخته با من همکاری کنی؟»
    نه تنها از بهتم کم نشد، که افزوده هم شد. منظورش چه بود؟!
    سعی کردم حرف بزنم:« منظورت از همکاری چیه؟»

    نفسش را بیرون فرستاد و ریموت را از جیبش بیرون کشید. قفل اتومبیلش را گشود و گفت:« برو سوار شو. تو راه بهت می گم.»
    می خواستم بشنوم. به همین دلیل مخالفتی نکردم و سوار شدم.



    در طی مسیر، خیره به خیابان گفت:« می خوام عادی رفتار کنی. می خوام فکر کنم که از اول هم هیچ اتفاقی نیفتاده و روابط ما مثل یه خانواده عادی و معمولیه. می خوام یه زندگی عادی داشته باشم. نمی خوام مدام بهت زده باشی و از رفتارهای من تعجب کنی. این جوری احساس می کنم که تمام نقش هام داره بر باد فنا می ره. می خوام این نقش ها کم کم عادی بشه و اون گذشته ی نحس رو بریزم دور. تو که مقصرش بودی هم باید باهام همکاری کنی. جای هیچ گونه اعتراضی هم نیست. فهمیدی؟»
    سعی کردم قیافه ی بهت زده ام را بهبود بخشم. سرم را تکان دادم و زمزمه کردم:« باشه. من با این موضوع موافقم. همه چیز باید فراموش بشه.»
    با همان اخم های درهم، خیره به خیابان ماند و چیز دیگری نگفت. شیوه ی خوبی را در پیش گرفته بود. من هم از خدایم بود که کمکش کنم. چه خوب می شد اگر روابطمان عادی می شد. یا به قول او آن قدر این گونه نقش بازی می کردیم تا همه چیز به واقعیت بپیوندد.
    سر کوچه توقف کرد. من پس از تشکر کردن، به سمت خانه به راه افتادم و او هم رفت.
    ***
    پدرام جلوی درب خانه ی پدری شقایق توقف کرد و خطاب به شقایق گفت:« شماها برید تو. من باید زودتر برم تا پارسا به من مشکوک نشه. بعدازظهر میام دنبالت.»
    شقایق سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد و پدرام رو به من گفت:« بپر پایین آبجی کوچیکه. روزهای بی پارسا بهت خوش بگذره.»
    نمی دانستم باید ناراحت باشم یا خوشحال. حسم را درک نمی کردم. با این حال من هم سرم را تکان دادم و از اتومبیل خارج شدم.
    جمله ی پدرام در گوشم زنگ می خورد:« روزهای بی پارسا... بهت خوش بگذره... روزهای بی پارسا.»
    به دنبال شقایق وارد خانه شدم و او گفت:« این جا رو خونه ی خودت بدون و راحت باش. من و پدرام هم گه گاهی بهت سر می زنیم. می گم گه گاهی چون ممکنه پارسا بهمون شک کنه. ولی من هرشب باهات تماس می گیرم و صحبت می کنیم. تنهایی نمی ترسی که؟»
    بغض دردناکی به گلویم چنگ انداخت. شب های زیادی را من تک و تنها در آن خانه منحوس، ترسیده و وحشت زده صبح می کردم. دیگر عادت کرده بودم... عادت کرده بودم.
    در جواب او سرم را تکان دادم و گفتم:« نه. می تونم.»
    لبخندی زد و گفت:« خوبه. حالا بیا یه ناهار توپ درست کنیم و بخوریم. موافقی؟»
    سعی کردم به خودم بیایم. دست به کمـ ـر ایستادم و گفتم:« درست کنیم و بخوریم نه، من درست می کنم. جنابعالی استراحت می کنید.»
    دهانش را برای اعتراض باز کرد که ساختگی تشر زدم:« هیس. بشین.»
    نشست و غر زد:« آخرش می شم دویست کیلو.»

    خندیدم و گفتم:« چه بهتر! پدرام بیشتر خوشش میاد.»
    چشم هایش از شدت تعجب گرد شد:« از زن های چاق خوشش میاد؟»
    این بار با صدای بلندتری خندیدم و گفتم:« آخه همیشه به من می گفت اسکلت. حالا تو که خوبی. نگران نباش. پدرام همه جوره قبولت داره.»
    لبخند عاشقانه ای بر لبش نشست و من غمگین به آشپزخانه رفتم. یعنی من هم چنین لحظاتی را تجربه می کردم؟ جلوی دیدم که جز سیاهی چیزی نبود.
    « خدایا! خودم رو می سپرم به خودت. مواظبم باش.»



    بند کوله ی مدرسه را از یک طرف دوشم آزاد کردم تا کلید خانه را از آن بیرون بیاورم. موقع مدرسه ها عادت داشتم که با کلید درب را باز کنم. دستم متوقف شد و برای لحظه ای خنده ام گرفت. حالا که دیگر مانند سابق نبود و زهره خانم در خانه حضور داشت.

    - به چی داری می خندی؟
    تکانی خوردم و به سمت صاحب صدا برگشتم. خودم را جمع و جور کردم و پاسخ دادم:« هیچی.»
    خواستم زنگ را بفشارم که گفت:« من این جا برگ چغندرم؟»
    تنها سرم را به سمتش چرخاندم و پس از برانداز قیافه اش، به ظاهر متفکر گفتم:« برگ چغندر که نه؛ درخت بیشتر بهت میاد.»

    لبخندی بر لـ ـبم نقش بست که با دیدن حالت جدی صورتش، خودم را جمع و جور کردم و لبخندم را فرو خوردم. یادم نبود که پارسا آدمی نیست که بتوان با او شوخی کرد.
    همان طور که نگاه نافذ و جدی اش را به من دوخته بود، کلید را از جیبش بیرون کشید و در حین باز کردن دروازه، گفت:« زشته یه دختر که از قضا تنها هم هست، بیخود نیشش باز باشه.»
    چشم هایم گرد شد. مردک پررو! اهانت هم می کرد!
    دروازه را گشود و کنار ایستاد تا من وارد شوم. برای وارد شدن جلو رفتم و با حرص گفتم:« نمی دونستم انعکاس فکرم روی لـ ـبم ظاهر شده.» سپس با تمسخر افزودم:« برادر جان.»
    پوزخندی زد و گفت:« برو، برو تو تا غیرتم رو به جوش نیاوردی.» جمله اش با تمسخر محض ادا شد.
    ناباور و بهت زده بر جای ماندم.
    نگاه نافذش روی اجزای صورتم گردشی کرد و یک تای ابرویش را بالا داد:« چی شد؟!»
    نگاه ناباورم در نگاهش نشست تا اثری یابد. دهانم را برای ادای کلامی به زحمت باز کردم:« فکر می کردم...»
    حرفم نصفه ماند.
    یک طرف لبش کش آمد و گفت:« چت شد یهو؟ تا حالا که بلبل زبون بودی. حالا زبونت بند اومده؟»
    باورم نمی شد. به زحمت نگاه برگرفتم و پاهایم را تکان دادم تا وارد خانه شوم. در را بست و دنبالم آمد. حرفی نزد تا وقتی که داخل شدیم. با دو قدم بلند رو به رویم ایستاد و راهم را سد کرد. باز همان نگاه نافذ:« چی اینقدر باعث تعجبت شده؟»
    سرم را بالا آوردم و خیره به چشمانش که چیزی نمی شد از آن خواند، زمزمه کردم:« هنوز فراموش نکردی. نه؟»
    عصبی شد و با غیظ دستی لای موهایش کشید؛ سپس یک قدم جلوتر آمد و گفت:« بهت گفتم دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم. نگفته بودم؟ برای چی دوباره داری می کشیش وسط؟ هان؟»
    « هان»اش تکانم داد و زبان باز کردم:« ولی... ولی تو... آخه تو هنوز من رو خواهرت نمی دونی.»
    پوزخندی زد و گفت:« خوب معلومه.»
    یعنی... یعنی مرا خواهر خودش نمی دانست؟ ولی... ولی او که گفته بود....
    نگاه ماتم را که دید، نود درجه چرخید که من تنها نیم رخش را می دیدم. در همان حال گفت:« نمی خواستم این موضوع رو بهت بگم؛ ولی... ولی الان شاید وقتش باشه.»
    پاهایم یخ کرده بود. وقت چه چیز بود؟ زبانم برای پرسیدن این سوال نمی چرخید.
    دوباره به سمتم چرخید و زهرخندی زد. کمی قدم رو رفت و دوباره مقابلم ایستاد؛ در حالی که نگاه نافذش را مـ ـستقیم به چشمانم دوخته بود، گفت:« احمد دوسِت نداشت. یا اگر هم داشت، خیلی موقتی و گذرا بوده. تو هم همین طور. تو هم عاشقش نبودی. حتی دوسِش هم نداشتی. فقط می خواستی با گذشت زمان بفهمی می تونه مرد زندگیت باشه یا نه. که نبود.

    شاید من خصمانه وارد این ماجرا شدم؛ اما با اون کارم کمک بزرگی بهت کردم. منظورم جدا کردن تو و اون بود.
    چرا به این فکر نکردی که اون برای پس زدن تو دنبال بهونه بوده؟ حتی اگر هم من واقعاً تو رو دوست داشتم، احمد باید وایمیستاد و رقیبش رو کنار می زد تا به عشقش برسه؛ اما اون چیکار کرد؟ ولت کرد. خیلی ساده میدون رو برای رقیب خالی کرد. اون حتی نفهمید که من دارم راست می گم یا دروغ. اون به حرف هات توجهی نکرد و فکر کرد تو با وجود اون کسِ دیگه ای رو دوست داری. اون قدر احمق بود که نفهمید چرا با وجود پررنگ من تو باید بری سراغ اون؟ اگر دوستم داشتی، خوب لزومی نداشت اون رو انتخاب کنی.
    و اما خودِ تو. تو نمی دونستی با خودت چند چندی. من به طور غیرآگاهانه به تو کمک کردم؛ واگرنه معلوم نبود چند وقت دیگه که دیدت باز شد، چه عکس العملی می خواستی نشون بدی. شاید اون موقع دیگه خیلی دیر بود و تو راه بازگشتی نداشتی. من می خواستم تنبیه بشی. من این رو می دونستم که تو به احمد علاقه ای نداری؛ پس با این حساب ضربه ی زیادی بهت وارد نمی شد. این جوری فهمیدی که احمد چقدر در عشقش سست بوده و شاید اصلاً عشقی هم در کار نبوده و همه اش یه هـ ـوس زودگذر بوده. به هر حال الان اگه به عقب برگردی می بینی که من در حقت بدی که نکردم هیچ، تازه خوبی هم کردم.
    ولی خودم. من عاشق نوشین بودم. تموم دنیام با وجود نوشین عوض می شد. اصلاً می شدم یه آدم دیگه. خیلی دختر شیرین و دوست داشتنی بود و من حاضر بودم برای داشتنش هرکاری بکنم. نوشین خواه ناخواه خیلی دلبر بود و من می دیدم که این حرکاتش دست خودش نیست. گاهی وقت ها که به روش می آوردم، گونه هاش سرخ می شد که من از این همه حیاش غرق لذت می شدم. روح من در برابرش مثل یه پنبه نرم و لطیف می شد. ولی... ولی شکستم. روزی که فهمیدم داره ازدواج می کنه شکستم. فکر می کرد بهش خیانت کردم و گولش زدم. چطور نفهمید که توی قلـ ـبم فقط خودش بوده و بس. چطور نمی فهمید در مقابلش زمین تا آسمون فرق می کردم و یه آدم دیگه می شدم. مگه می شد با وجود عشقی که بینمون بود، به همین راحتی ازم دست بکشه و بره. اون حتی نخواست توضیحات من رو بشنوه.

    پول؟ فکر می کردم برای پولش نقشه کشیدم و با وجود نامزدی که داشتم، خواستم گولش بزنم؟ چقدر احمق بود که این چرندیات رو باور کرده بود. گاهی فکر می کنم اون اصلاً عاشقم بود؟ ولی می دونی؟ می گن فاصله ی عشق و نفرت به اندازه ی یه تار مواِ. اون از من متنفر شده بودم و خیلی راحت ازم دست کشید. اون ضربه ی بزرگی به من زد. گاهی این فکر به ذهنم می رسه که شاید... شاید تو وسیله ای شدی تا من از اون خیال سراب گونه بیرون بیام و خودم رو پیدا کنم. من واقعاً در برابر اون از خود بی خود می شدم. اگر عاشقم بود باید به پام می موند. حداقل باید اجازه می داد براش توضیح بدم. خودم رو اثبات کنم؛ ولی خیلی زود خودش رو به دست یکی دیگه سپرد. حداقلش باید صبر می کرد. شاید گذشت زمان همه چیز رو درست می کرد؛ ولی صبر نکرد. این ها نشونه ی چی می تونه باشه؟ شاید تو هم غیرآگاهانه به من کمک کردی و از اون عشق پوشالی نجاتم دادی. نوشینی که این قدر زود به حرفت اعتماد کرد و به منی که عاشقش بودم، اعتماد نکرد، نمی تونست زنِ زندگی باشه. شاید واقعاً تو هم به نوعی من رو نجات دادی.»

    نفس عمیقی کشید و خیره به نقطه ای بر جای ماند.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    در تمام طول صحبتش نفسم حبس شده بود و حتی گویی قلـ ـبم هم آرام گرفته بود. تا حالا از این دید به ماجرا ننگریسته بودم؛ اما پارسا... این کاملاً با رفتارهای اخیرش جور در می آمد. پس دلیل این همه آرامش و سکوتش همین بود. پس به همین دلیل بود که می گفت می خواهد یک زندگی عادی را شروع کند و به گذشته فکر نکند. پس... چرا زودتر نفهمیده بودم؟! راست می گفت. من و او به نوعی به یکدیگر کمک کرده بودیم. گویی همه چیز در نظرم صاف و یک دست شده بود. گویی تمام ابهامات بر طرف شده بود.

    - حق با تو اِ.
    نگاهش به سمت من چرخید که ادامه دادم« من و تو به نوعی به هم کمک کردیم. نه احمد لایق عشق و عاشقی بود و نه نوشین. ما از دست این عاشق نماها نجات پیدا کردیم. حتی فکرش رو هم نمی کردیم که به هم کمک کرده باشیم.»
    چهره ی گرفته و مغموش که از حرف هایش حاصل شده بود، باعث شد از درِ شوخی وارد شوم:« می گم بیا از این به بعد هم، با هم دشمنی کنیم تا غیرآگاهانه به هم کمک کنیم. چطوره؟»
    یک طرف لبش کش آمد و من بلند خندیدم.
    اخم هایش را در هم فرو برد و گفت:« هیس. این چه وضع خندیدنه؟»
    خنده ام جمع شد؛ اما با دیدن نگاه شیطنت آمیزش ابروهایم را بالا دادم و دوباره بلند خندیدم. او هم لبخندی بر لبش آمده بود.
    صدای زنگ در باعث شد هر دو تکانی بخوریم. زهره خانم بازگشته بود. پارسا دستی به صورتش کشید و به سمت اتاقش رفت. من هم تا ورود زهره خانم صبر کردم و سپس برای تعویض لباس به اتاقم رفتم.
    از حرف های پارسا حس خوبی داشتم. کم کم رفتار بیمان داشت مسالمت آمیز می شد و من از این بابت ذوق زده بودم. از خودم تعجب می کردم، تعجب می کردم که چرا تا این حد رفتارهای پارسا برایم مهم شده است. از بس سرد و بی روح برخورد کرده بود، از رفتار طبیعی اش شگفت زده شده بودم.
    روی زمین نشسته بودم و در عالم خود غرق شده بودم که با ضربه ای به در، از جا پریدم.
    - بله؟
    صدایش را شنیدم:« بیا ناهار بخوریم.»
    - باشه. اومدم.
    حتی همین یک جمله ی کوتاه و عادی اش هم برایم عجیب بود. خنده ام گرفته بود. از آن زمانی که با این آدم آشنا شده بودم تا کنون، از کارها و رفتارهایش متعجب و شگفت زده بودم. حتی از عصبانیت های بی جا و بدخلقی هایش. این آدم را می شناختم؟ احساس می کردم حالا که می خواهد مانند یک انسان عادی و معمولی زندگی کند، طبیعی تر شده است. رفتارهایش کاملاً عادی و مانند یک برادر بود. برادر؟ هنوز هم قبول او به عنوان برادرم کمی دشوار بود. به زمان نیاز داشتیم تا تمام اختلافات بینمان حل شود و ما همانند یک خواهر و برادر واقعی باشیم. با این حال از این روند جدید، ناراضی نبودم و احساس رضایت می کردم. پارسا هرگز برایم پدرام نمی شد؛ اما او هم در جایگاه خود برادر خوبی می شد. داشتن یک برادر جدی هم نعمتی بود.

    یاد تشرهای امروزش که می افتادم، احساس خوبی در قلـ ـبم سرازیر می شد. او می توانست برادر و حامی خوبی برایم باشد. چه خوب!
    ذوق زده از جا برخاستم و سعی کردم قبل از خروج از اتاق، به خودم مسلط شوم. دروغ چرا! من این برادرِ تازه برادر شده را... دوست داشتم. مطمئن بودم که روابطمان از این بهتر هم می شد. کافی بود تا تنش ایجاد نکنیم و شوخی هایمان هم از حد نگذرد. او پدرام نبود. باید مراعت جدی بودنش را می کردم. دروغ چرا! حتی... حتی او را برادری مـ ـستحکم از پدرام می دیدم. اگر پدرام می فهمید خفه ام می کرد. با این حال هردوی آن ها برایم عزیز بودند. چه خوب!



    پدرام آمده بود و پس از کمی نشستن و گفت و گو همراه شقایق به خانه شان رفته بودند. هنگام رفتن توصیه های بسیاری کرده بود که در نهایت مجبور شدم به زور او را بیرون کنم.

    روی مبلی نشستم و خسته و ناامید به اطراف نگریستم. باز هم تنها شده بودم. هرچند، همان موقع هم حضور پارسا آن قدر کمـ ـرنگ بود که حتی حس هم نمی شد. به خودم که نمی توانستم دروغ بگویم؛ از آن شبی که آمده بود تا بماند، شب ها خواب راحتی داشتم و دیگر در و دیوار خانه و تاریکی به نظرم ترسناک نمی آمد.

    زهرخندی بر لـ ـبم نشست. به هر حال که باید از زندگی اش خارج می شدم. دیر یا زود بالاخره باید به این تنهایی عادت می کردم؛ زیرا مطمئن بودم که دیگر به خانه ی پدری ام بازنخواهم گشت. از پدرم دلگیر بودم. جواب تلفن های گاه و بیگاهش را هم نمی دادم. او حتی حالا هم نمی دانست که من تنها هستم؛ آن هم در خانه ای که به من تعلقی نداشت.
    من بعد از جدا شدن از پارسا هرگز به آن خانه بازنمی گشتم. حتماً باز هم می خواست مانند آن شب مرا به خانه ی پارسا برگرداند. با وجود حرف های آن شبش، باز هم بازگرداندن من به خانه ی پارسا، به من نشان داده بود که از من حمایت نکرده است. بیشتر شبیه راندن از خود بود تا حمایت؛ اما چرا؟! خودش هم فهمیده بود که با من چه کرده است؟ می دانست که دخترش از تنهایی می ترسد و حالا هم تنهاست؟ می دانست؟
    اشک هایم صورتم را خیس می کرد. با حرص آستینم را روی صورتم کشیدم تا اشک هایم را بزدایم. نمی خواستم... نمی خواستم تا این حد ناتوان باشم. نمی خواستم؛ اما، چه چیز باعث می شد تا این حد احساس ضعف و ناتوانی کنم. باورم نمی شد...
    کوسن های کنارم را با حرص بر زمین کوبیدم و بلند فریاد زدم:« خدا لعنتت کنه پارسا. چرا؟ آخه چرا؟ چرا لعنتی؟ چرا نمی تونم؟ خدا لعنتت کنه.»
    حقم بود... حقم بود که حالا دستی می آمد و مرا در آغـ ـوش می گرفت. حقم نبود؟
    نالیدم:« خدایا! من کسی رو جز تو ندارم. بغـ ـلم می کنی؟ خدایا منو ببخش؛ ولی... ولی دوست دارم بغـ ـلم کنی. می بینی من چقدر تنهام؟ خدایا! من از تنهایی و تاریکی می ترسم. خدایا!»
    کاش دستی می آمد و مرا از سرامیک های سفت و سرد، جدا می کرد و در آغـ ـوش می گرفت. چه موقع به این جا کشیده شده بودم؟ به این همه سردی و سختی؟ خدایا! چرا خاطره ی آن شب نحس از ذهنم زدوده نمی شود؟ من آن شب در قعر زمین فرو رفته بودم و اطرافم را زلزله ای چند ریشتری ویران کرده بود. همه چیز سیاه و تاریک شده بود. حتی تمام وجودم. چه شب نحسی بود آن شب!



    بنده تا شـ ـراب ننوشد عرصه دین بر او گشاده باشد و چون بنوشد پرده خدا از او بدرد و شیطان یار و گوش و چشم شود و او را به سوی بدیها براند و از نیکی ها منصرف کند. ( نهج الفصاحه)
    سلام دوستان. روزتون بخیر. بریم سر پست جدید.
    بسم الله

    ***
    پدرام حرصم را درآورده بود و من اولین چیزی را که پیدا کرده بودم، به سمتش پرتاب کردم. متأسفانه پدرامِ نامرد جای خالی داد و روان نویس داخل دستم به چانه ی پارسا که پشت میزش نشسته بود، برخورد کرد.
    ای وای! سر جایم خشکم زده بود و دهانم کمی باز مانده بود. حتی نفسم هم حبس شده بود.
    کتاب داخل دستش را با خونسردی بست و از جا برخاست. قدمی به عقب برداشتم و در دلم دعا کردم که بی خیال من شود؛ اما قدم هایش که به سمت من برداشته می شد، نفسم را حبس کرده بود و بدنم را یخ.
    سعی کردم رفع و رجوعش کنم؛ بنابراین با حالت زاری گفتم:« ببین پارسا، همه اش تقصیر پدرام بود. خودت که شنیدی چقدر تیکه بارم کرد. الانم اگه جای خالی نمی داد، بهت نمی خورد. برو اونو بزن. به من چه.»
    نزدیکم ایستاد که پدرام گفت:« بی خیال پارسا. این جوجو دست ما امانته.»
    سرش پارسا به سمت پدرام چرخید که پدرام قدمی به عقب برداشت و با ترسی ساختگی گفت:« غلط کردم. اصلاً به من چه. بزن این اسکلت رو از وسط بشکون.»
    مانند کودکان که اذیت شده اند و گله شان را به مادرشان می کنند، گفتم:« ببین، ببین بازم گفت. من کجام اسکلته؟»
    پدرام با لودگی گفت:« کل بدن آدم ها از اسکلت تشکیل شده. نمی دونستی؟ منتهی خدا هیچ گوشتی روی اسکلت بدن تو قرار نداده.»
    نمی دانم چرا دوست داشتم پارسا از من حمایت کند؛ بنابراین دوباره مانند دختربچه های لوس، گفتم:« ببین چی می گه؟ دعواش کن.»
    چشم های پدرام گرد شده بود و پارسا هم با لبخندی که لب هایش را مزین کرده بود، به من می نگریست.
    از جو به وجود آمده ناراضی بودم. معذب و ناراحت گفتم:« اصلاً من می رم. شماها لیاقت ندارین آدم بیاد بهتون سر بزنه.»
    کیفم را برداشتم که پدرام با صدای ضعیفی به کار خود ادامه داد:« آخی! اسکلت کوچولو ناراحت شد.»
    صدای پارسا بالاخره شنیده شد که به پدرام تشر زد:« بسه.»
    پدرام به ظاهر قهر کرد:« اصلاً من با شما دو تا آدم لوس و ننر هیچ کاری ندارم.» و پشت میز نشست و برگه ها را هم زد.
    پارسا نگاهش را از او گرفت، به راحتی جلوی میز اشاره کرد و خطاب به من گفت:« بشین.»
    پدرام با حرصی ساختگی گفت:« آدم فروش.» منظورش پارسا بود.
    پشت چشمی نازک کردم و روی همان راحتی نشستم. پارسا هم رو به رویم نشست که پدرام متعجب گفت:« عجبا! قبلاً ها... الان نه ها... قبلاً ها، دو نفر بودن که دوست داشتن موهای هم رو بکشن و همدیگر رو کچل کنن. حالا یکیشون می گه:« بزنش، دعواش کن.» اون یکی هم نزدیکه واسه خاطر اون یکی سر من رو ببره.» دستی به سرش کشید و گفت« فکر کنم تا چند لحظه ی دیگه شاخ هام دربیان.»
    پارسا جدی به او می نگریست که پدرام گفت:« چیه؟ مگه دروغ می گم؟» سپس سرش را جلو آورد و آهسته و محتاط گفت:« می گم ها، راز موفقیتتون چی بوده؟»
    پارسا تهدیدآمیز گفت:« پدرام!»
    او ابروهایش را بالا انداخت و به صندلی تکیه داد:« اصلاً چه بهتر! دیگه پام به کلانتری باز نمی شه.»
    چشم هایم گرد شد. طوری حرف می زد که گویی من و پارسا شر بودیم و مرتب کارمان با کلانتری می کشید.
    پارسا سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد و گفت:« زن هم گرفتی آدم نشدی. بیچاره شقایق چی می کشه از دست تو؟»
    مغرورانه گفت:« شقایق عاشق خودمه. خودِ واقعیم. من همینم. بهتر از بعضی هام که یه روز این وری هستن و یه روز اون وری.»
    طعنه اش به پارسا بود که او ناگهان از جا برخاست و عصبی گفت:« بس کن.» و با قدم هایی بلند از اتاق خارج شد.



    من و پدرام متعجب به درِ بسته خیره مانده بودیم که او گفت:« چی شد؟! بابا من داشتم شوخی می کردم. این چرا همچین کرد؟!» سپس به سرعت از جا برخاست و از اتاق خارج شد.
    پدرام رفته بود و کلی نازش را کشیده بود و بالاخره او را بر سر میز ناهار حاضر کرده بود. پدرام دهان باز کرد چیزی بگوید که پارسا تهدیدآمیز گفت:« به خدا اگه حرفی بزنی خونت حلاله.»
    پدرام با شانه هایی افتاده و لحنی مظلوم گفت:« فقط می خواستم بگم امشب تـَ.... اصلاً ولش کن.»
    پارسا به او که دلخور شده بود، نگاه کرد و لبخندی زد:« می دونم داداش کوچیکه. امشب تولدته.»
    با هیجان گفتم:« راستی!»
    پدرام با همان لحن مظلومش گفت:« می شه یه خواهش ازت بکنم.»
    با هیجان سرم را تکان دادم که او ادامه داد:« می شه امشب... به عنوان کادوی تولد، برام اسکلت بخری؟»
    هیجانم جایش را به حرص داد و من چنگال را برداشتم تا به دستانش بزنم که دستی دور مچم قفل شد. نگاه متعجبم به سمت چشم های خندان پارسا رفت که او گفت:« باز که شروع کردی؟»
    گویی جادو شده بودم. مسخ گفتم:« تقصیر اون بود.»
    پدرام شیطنت آمیز، با صدایی که کلفتش کرده بود، گفت:« و این چنین بود که اسیر جادوی نگاهش شد.»
    هردو با بهت نگاهش کردیم که دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد و گفت:« غلط کردم. فقط خواستم جو بدم.»
    دستم را از دست پارسا بیرون کشیدم و معذب و خجالت زده سرم را به زیر انداختم. چرا پدرام همچین حرفی زد؟
    پدرام اجازه نداد بیش از این افکارم مشوش شود. دستش را جلویم تکان داد و گفت:« بیخود فکرت رو مشغول نکن. من یکی که می دونم این پارسای خشک و جدی ارزش فکر کردن هم نداره.»
    پس گردنی از پارسا خورد که صدای خنده اش به هوا رفت.
    پارسا با لحنی متفاوت با همیشه گفت:« مگه من چمه؟»
    ابروهای پدرام بالا رفت و با شیطنت گفت:« هیچی به خدا!»
    سپس صدایش را دوباره کلفت کرد و گفت:« این آبجی ما صاحب داره. یه تارِ موهاش رو هم بهت نمی دم.»
    اعتراض آمیز گفتم:« می شه بس کنید؟»
    نگاه پارسا به آنی به سمت من چرخید و من از خشم چشم هایش متعجب شدم. دست های مشت شده اش بیشتر بر شدت بهتم افزود. مگر من چه گفته بودم؟!
    در یک آن از رستوران بیرون زد و من و پدرام بهت زده بر جای ماندیم. چه شد؟!
    هر چه پدرام با گوشی اش تماس می گرفت، جواب نمی داد. کلافه گوشی را روی میز انداخت که من با نگرانی گفتم:« من حرف بدی زدم؟»
    نیم لبخندی زد و گفت:« نه عزیزم. تو حرف بدی نزدی. اشتباه از من بود. نباید این مزخرفات و می گفتم.»
    چیزی نگفتم و خیره به میز ماندم. اصلاً نمی توانستم عکس العمل پارسا را درک کنم.
    منتظر بودم بیاید و با او حرف بزنم؛ اما او به خانه مان نیامد و طی یک تماس تلفنی به مادرش گفته بود که شب از خانه ی خودش به تولد پدرام می آید.
    گوشی ام را برداشتم. برای زنگ زدن به او مردد بودم؛ اما بالاخره تصمیمم را گرفتم و با او تماس گرفتم. بوق می خورد؛ اما جواب نمی داد. دیگر داشتم ناامید می شدم که جواب داده شد؛ اما من شروع کننده بودم:« الو؟»
    صدای سرد و جدی اش آمد:« بگو.»
    جا خوردم. نمی خواستم... نمی خواستم دوباره همان پارسای قبل شود.
    با لحنی دلجویانه گفتم:« من حرف بدی زدم پارسا؟ چرا این جوری کردی؟»
    چیزی نگفت و من ادامه دادم:« آخه می دونی؟ من و تو خواهر و برادریم. اون بحث درست نبود.»
    صدای خشمگینش برق از سرم پراند:« من نمی خوام برادرت باشم. فهمیدن این موضوع این قدر سخته؟»
    بغضی گلویم را فشرد. پس او هنوز هم مرا خواهر خودش نمی دانست. چه بد!
    با صدایی که بغضم بر آن تأثیر می گذاشت، گفتم:« باشه.» و قطع کردم.
    چرا فکر می کردم من و او می توانیم مانند همه عادی و طبیعی باشیم؟ جمله ی پارسا خط بطلانی بود بر آرزوی من. چه بد!



    گرفته و غمگین لباس هایم را پوشیدم و برای رفتن به تولد آماده شدم. دلم نمی خواست به آن مهمانی بروم؛ آن هم با وجود پارسایی که دلم را شکسته بود. مگر خودش نبود که می گفت می خواهد عادی زندگی کند. پس چرا مرا خواهر خودش نمی دانست؟ خوب من هم اگرچه ناتنی اما به هر حال خواهرش بودم. چرا قبولم نداشت؟
    اگر به خاطر پدرام نبود، هرگز به آن مهمانی نمی رفتم. دلم نمی خواست پدرام را از خود برنجانم. باید یک امشب را بی خیال پارسا می شدم. هرچند او در خانه ی ما زندگی می کرد و دوری از او اجتناب ناپذیر بود.
    با صدای پدرم به خودم آمدم و از جا برخاستم. سعی کردم تا حد ممکن طبیعی رفتار کنم. دلم نمی خواست کسی پی به حالم ببرد. خصوصاً پارسا.
    پدرم اتومبیل را پارک کرد و هرسه مان به سمت خانه ی پدرام حرکت کردیم. طبق گفته ی خود پدرام مهمانی شلوغی نبود. خودِ پدرام حوصله ی شلوغی و دردسرهای بعدش را نداشت. هرچند برای یک مهمانی تولد لزومی به دعوت تعداد زیادی مهمان نبود. هرچه خودمانی تر، بهتر.
    شقایق به استقبالمان آمد و پس از خوش آمد گویی ما را به داخل دعوت کرد. صدای موزیک تا حدی بود که موجب آزار همسایه های دیگر نشود. هرچند خودِ پدرام اعتقاد داشت که آهنگ هم لازم نیست. به هر حال جشن گرفتن بهانه می خواست که حالا فراهم شده بود. پدرام را ضایع کرده بودیم که هرکس برای دلِ خودش پایکوبی می کند، نه به خاطر تو. و او هم چشم غره ای حسابی مهمانمان کرده بود.
    پارسا را دیدم که از اتاقی خارج شد و به سمت ما آمد. از او دلخور بودم؛ بنابراین حتی سرم را هم بالا نگرفتم تا نگاهش کنم. صدای سلام و احوالپرسی اش را شنیدم و در نهایت:
    - سلام اسکلت کوچولو.
    با این جمله ی آرام و شیطنت آمیزش، سرم را بلند کردم و نگاهش کردم.
    لب هایش تکان خورد:« از من ناراحتی؟»
    نمی خواستم بهتم را ببیند و باز هم بگوید که چرا این قدر تعجب می کنم. اما جملات معمئولی اش برای من واقعاً تعجب آور بود.
    دلم نمی خواست حالا که خودش پیش قدم شده است، موضوع را ادامه دهم. حتی نپرسیدم که مرا به عنوان خواهرش قبول دارد یا خیر؛ بنابراین گفتم:« من ناراحت نبودم. تو قهر کرده بودی.»
    لبخندی زد و گفت:« می بینی که دیگه ناراحت نیستم. بیشتر درگیری با خودم نبود. نمی خواد دیگه بهش فکر کنی. باشه؟»
    مانند یک بچه ی حرف گوش کن، سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم.
    بار دیگر نگاهش شیطنت آمیز شد:« می گم چرا به من مثل پدرام اعتراض نکردی؟»
    متوجه منظورش نشده بودم. پرسشگر نگاهش کردم و پرسیدم:« منظورت چیه؟»
    دست به سیـ ـنه شد و نگاه نافذش را به من دوخت:« بهت گفتم اسکلت کوچولو.»
    حالا فهمیدم؛ اما... راست می گفت! چرا به او اعتراض نکرده بودم؟! شاید چون نمی خواستم از این بیشتر دلخوری به وجود آید. دلیلش همین بود؟
    نیم لبخندی زدم و گیج پاسخ دادم:« نمی دونم.»
    لبخند وسیعی زد و گفت:« ولی من خیلی خوب می دونم.» و به دنبال حرفش ابروهایش را بالا داد و از من فاصله گرفت.
    این بشر چرا تا این حد پیچیده و شک برانگیز بود. رو نبود تا بتوانم درست منظورش را بفهمم. شاید هم من درست نمی فهمیدم. نمی دانم...
    نزد پدرام رفتم و به او تبریک گفتم. با محبت پاسخم را داد و مرا دعوت به نشستن کرد. بعد هم دستور داد که برایم شربت خنک بیاورند. برای آن شب خدمتکار موقت آورده بودند تا کمکشان کنند. به هر حال خاطر همسرش را می خواست و دلش نمی خواست او خسته شود! البته این حرف هایی بود که در حضور همسر عزیزش بر زبان آورده بود. پارسا هم مرتب او را به القاب « پاچه خوار» و « زن ذلیل» ملقب می کرد.
    خوب بود که پارسا همان ابتدای مهمانی کدورت را برطرف کرده بود و اجازه نداده بود مهمانی برای خودم و او، زهر شود. در حالی که می توانست همان آدم سرد و خشک قبل باقی بماند. حالا دیگر از او دلخور نبودم. اما حرف هایش هنوز هم برایم هضم شده نبود و من بعد از مهمانی در فکر رفتار او و حتی خودم بودم. دودلی و شکی در اعماق قلـ ـبم احساس می کردم که نمی دانستم تا چه اندازه می توانست درست باشد. رفتار پارسا باید بیشتر رو می شد تا بتوانم پی به او و شخصیتش ببرم. هنوز خیلی چیزها بود که در رابطه با او نمی دانستم؛ زیرا تا حالا تلاشی در این باره نکرده بودم و مرتب از او فاصله گرفته بودم. او هم مانند پدرام برادرم بود و من هنوز هم برادر خودم را نمی شناختم. می شناختم؟



    با حوصله کتری را از آب پر کردم و روی گاز قرار دادم. حوصله ام سر رفته بود و می خواستم با طولانی کردن کارهای معمولی وقت بگذرانم. به فکر پیدا کردن کار هم بودم. می خواستم تأمین معاشم به عهده ی خودم باشد. حتی دیگر نمی خواستم از پدرم کمکی بگیرم. هیچ کمکی. دل من فعلاً با او صاف نمی شد. بعد از این هم دیگر چه سودی داشت!
    زیر گاز را روشن کردم و منتظر جوش آمدن آب شدم. چگونه می توانستم با تنهایی ام کنار بیایم. سرم را بالا بردم و در دلم زمزمه کردم:« خدایا! می دونم کفره با وجود تویی که همه جا هستی، بگم تنهام؛ ولی... مگه خودت نگفتی همه ی آدم ها باید جفت باشن؟ پس من چی؟ اگه اصلاً جفتی نداشتم باز هم مشکلی نبود؛ اما این معلق بودن بیشتر آزارم می ده. کمکم کن. برای روزهای تنهاییم کمکم کن. می شه؟»
    سوت کشیدن کتری لبخندی بر لـ ـبم آورد. کتری سوتی هم جالب بود!
    از پشت میز برخاستم و زمزمه کردم:« صبر کن جیغ جیغو. الان به دادت می رسم. چه خبره خونه رو گذاشتی روی سرت؟»
    از صحبت کردنم با کتری زهرخندی بر لـ ـبم نشست. داشتم دیوانه می شدم؟!
    خدایا! معذرت می خواهم که تا این حد کفر می گویم و تو چشم هایت را به روی خطاهایم می بندی.
    با صدای زنگ در تکانی خوردم و در اعماق قلـ ـبم آرزویی کردم:« خدایا! می شه خودش باشه؟»
    بدون حتی نیم نگاهی به سمت آیفون شالی بر سرم قرار دادم و به سمت دروازه حرکت کردم. هنوز هم امید داشتم. دست های عرق کرده ام را به هم مالیدم و دستم را به سمت دستگیره بردم. با قلبی به تپش افتاده، در را گشودم. به آنی دو حس بر من غلبه کرد؛ حس اول تعجب بود و بهت و حس دومم ناامیدی و افسوس. نگاه دلخورم تا چشم های خشمگینش بالا آمد. چرا آمده بود؟ همین چند لحظه ی پیش با خودم اتمام حجت کرده بودم.
    بی اختیار پوزخندی بر لـ ـبم نشست. چرا خشمگین بود؟ من باید طلب کار می بودم. نه؟
    پا به داخل خانه گذاشت و دروازه را پشت سرش محکم به هم کوبید که موجب لرزاندن دلم شد.
    چه کسی به او خبر داده بود که من این جا هستم؟ پدرام گفته بود؟ شاید فکر کرده بود که او دل نگرانم شده است؟
    بار دیگر نگاه دلخورم را به چشمانش دوختم که خشم نگاهش دل شکسته ام را سوزاند و خاکستر کرد. این همه خشم برای چه بود؟ برای کاری که خودش کرده بود؟ من باید خشمگین می بودم. من... چرا من هیچ حقی نداشتم؟ چرا همه از من طلب کار بودند؟ چرا کسی مرا درک نمی کرد؟ چرا کسی به فکر تنهایی من نبود؟ حالا آمده بود که چه کند؟ بازخواستم کند؟
    زهرخندی بر لـ ـبم نشست. شاید هم آمده بود تا کار قبلش را تکرار کند. همان کاری که مرا به کل از او ناامید کرده بود.
    خندیدم، عصبی و حرص آلود خندیدم. بلند بلند به این بازی مسخره خندیدم. آن قدر خندیدم تا چشم های خودم و او پر از اشک شد.
    بالاخره صدایش را شنیدم. دردمند و شکسته:« اومده بودم بزنمت. می خواستم برای اولین بار توی عمرم این قدر بزنمت تا دلم خنک شه. اون موقع حداقل می دونستم کجایی. ولی از اون روزی که گذاشتی رفتی، این ندونستن داشت دیوونه ام می کرد. من نگرانتم پروانه.»
    صدایم بین هق هق هایم گم می شد:« نمی خوام... نمی خوام نگرانم باشی... نگرانی هیچ کسی رو نمی خوام. می خوام تنها باشم. هیچ کدومتون رو نمی خوام. همتون آزارم دادید. نمی خوام... نمی خوامتون...»
    بین جیغ های بلندم دستش را به سمتم دراز کرد که خودم را عقب کشیدم و باز هم جیغ زدم« برو. از این جا برو. ازت بیشتر از همه دلگیرم.»
    جمله ای آخرم را با ناله ادا کرده بودم که شانه هایش را خمیده کرد.
    عقب عقب رفتم و با بستن در خانه بین خودم و او فاصله انداختم.
    با صدای بسته شدن دروازه، با غصه نالیدم:« چرا؟ چرا این کارو با من کردی بابایی؟ چرا آخه؟»
    جملاتم در گوشم زنگ می خورد:« نمی خوامتون... می خوام تنها باشم...»
    می خواستم تنها باشم؟ نه، نمی خواستم. من از تنهایی بیزار بودم.
    خدایا! باز هم کفر گفتم؛ اما حق من داشتن پدرم و مادر و عشقی زمینی نیست؟ همه ی آدم ها به کنار... من... من پدرم را می خواستم. پا روی قلـ ـبم گذاشته بودم و خودم را در آغـ ـوشش نینداخته بودم. دلم برایش پر می کشید. خشمش از روی نگرانی اش بود. نه؟
    در خانه ی پارسا که بودم، نگرانم نبود؟ نمی دانست من آن جا هم تنها بودم؟ از آن شب لعنتی به بعد من تنها بودم. پارسا گاهی به اجبار پدرام مانده بود و بس. نامرد! نامردها!
    بغض و حرص به سمت تلفن خانه رفتم و با دست هایی که می لرزید، شماره گرفتم. از گوشی خودم نمی توانستم استفاده کنم؛ چون پدرام گفته بود که باید خاموش باشد. حالا خودش قصد داشت همه چیز را لو دهد؟
    پس از چند بوق، جواب داد:« بله پرپر خانم؟»
    غریدم:« پر پر و...»
    خندید و جمله ی ناتمامم را با لودگی ادامه داد:« پرپر و زهر مار یا پرپر و مرض. این تا این جا. خوب، دیگه چی؟»
    دلم می خواست سرش را از تنش جدا کنم. حالا وقت شوخی بود؟
    با حرص گفتم:« برای چی بهش گفتی بیاد این جا؟ برای چی آدرس این جا رو بهش دادی؟ مگه قرار نبود کسی نفهمه؟ هان؟ برای چی بهش گفتی؟ زود باش جواب بده. زود.»
    پدرام گیج و متعجب گفت:« چی داری می گی تو؟ من به کی گفتم؟»
    یک پایم را به زمین کوبیدم و غر زدم:« اَه پدرام. خودت رو به اون راه نزن. می گم برای چی آدرس این جا رو بهش دادی؟»
    آرام و با احتیاط پرسید:« پارسا اومده بود اون جا؟»
    چه می گفت؟! چرا این گونه سخن می گفت؟! من را هم گیج کرده بود:« پارسا چیه؟ پدرم اومده بود. مگه تو آدرس این جا رو بهش ندادی؟»
    با این حرفم کمی عصبی گفت:« آخه آدم عاقل من خودم خواستم قایمت کنم. اون وقت می رم آدرست رو می دم به پدرت؟ مگه مغز خر خوردم؟»
    هردو بهت زده بودیم. پس پدرم از کجا فهمیده بودم که من این جا هستم؟!
    با حواس پرتی گفت:« یعنی پدرت از کجا فهمیده؟ خودش حدس زده؟ احتمالاً باید همین باشه؛ وگرنه جز من و شقایق کسی نمی دونه تو اون جایی. من و شقایق هم مطمئناً به کسی نگفتیم.»
    لبخند خسته ای زدم و گفتم:« شانس آوردی پدرام؛ وگرنه می خواستم بیام به حسابت برسم بابت دهن لقیت.»
    خندید و گفت:« عمراً اگه توی اسکلت زورت به من برسه.»
    لبخندم محو شد. درست همین جمله را گفته بود. این کلمه را از پدرام تقلید کرده بود و مواقعی که می خواست اذیتم کند، از این کلمه استفاده می کرد.
    « آه»ی کشیدم که پدرام گفت:« چی شد پرپر خانم؟ از این که نمی تونی حریف من بشی، آه می کشی؟»
    زمزمه کردم:« نه. کی میاید دیدنم؟»
    صدایش جدی شد و مهربان« میایم عزیز دلم. بعد از شام من و شقایق میایم دیدنت.»
    مردد بودم... برای پرسیدن سؤالی مردد بودم. جوابش برایم حکم مرگ و زندگی داشت.
    با قلبی به تپش افتاده، پرسیدم:« می گم... سراغی... یعنی سراغی از من نگرفته؟»
    سکوت پدرام چه معنی داشت؟! تا این حد برای او بی ارزش بودم که حتی سراغی هم از من نمی گرفت؟ از اولین کسی که باید سراغم را می گرفت، پدرام بود؛ زیرا او آخرین نفری بود که در خانه مان بود.
    هنوز هم ناامید نشده بودم:« می گم... یعنی... حتی بهت نگفته که من خونه نیستم؟»
    سکوتش داشت دیوانه ام می کرد. ناخودآگاه جیغ زدم:« دِ حرف بزن لعنتی. مگه می شه من خونه نباشم و اون سراغی از من نگیره؟ مگه می شه برای منی که زنشم ارزش قائل نباشه؟ تو خودت بگو، می شه؟»
    صدای او هم بغض داشت:« آروم باش عزیز دلم. آروم.»
    چگونه می توانستم آرام باشم وفتی برای کسی که حکم شوهرم را داشت، مهم نبودم. می شد آرام بود؟
    اشک هایم ریخت و صدایم شکست:« دیدی؟ دیدی گفتم براش مهم نیست؟ دیدی گفتم این کارها بی فایده است؟... پدرام؟»
    با محبت گفت:« جان دلم؟»
    نالیدم:« تو هم دیگه نیا این جا. خوب؟ بذار بمیرم. پدرام؟ من از تنهایی مردن می ترسم؛ ولی.. ولی تو بذار...»
    صدای فریادش حرفم را برید:« خفه شو پروانه. فقط خفه شو. به جهنم که براش مهم نیست. تو به خاطر اون احمق می خوای بمیری؟ پروانه به خدا همین الان میام اون جا و تو رو میارم خونه ی خودمون. حرف اضافه بزنی دندونات و توی دهنت خورد می کنم. دِ لعنتی چرا همه ی زندگیت شده اون عوضی؟ هان؟ چرا به زندگی خودت نمی رسی؟»
    هنوز کلامی از دهانم خارج نشده بود، که غضبناک گفت:« بهت گفتم حرف نزن. من همین الان میام اون جا. تمام.» و قطع کرد.
    کاش این حرف را نمی زدم. نمی خواستم تنها کسی که هنوز به فکرم بود را از خود برنجانم.
    ده دقیقه ی بعد با صدای زنگ در و سپس چرخیدن کلید در دروازه، از جا پریدم. باید خودم را برای رویارویی با طوفان آماده می کردم.
    در یک تصمیم گیری آنی به اتاقم رفتم و در را هم قفل کردم؛ البته به بهانه ی تعویض لباس آمده بودم. اما در حقیقت می خواستم از خشم پدرام دور بمانم.
    صدای بلندش آمد:« پروانه؟... پروانه کجایی؟»
    گلویم را صاف کردم و سعی کردم اضطراب را از لحنم دور کنم:« این جام.»
    صدایش نزدیک شد:« بیا بیرون ببینم.»
    تعللی کردم و گفتم:« باشه. صبر کن لباس هام رو عوض کنم، میام.»
    چیز دیگری نگفت. به این فکر می کردم که پدرام محال است کاری با من داشته باشد؛ اما من با این روحیه ی ضعیف و تحلیل رفته، تحمل داد و فریاد نداشتم. کلید را در قفل چرخاندم و از اتاق خارج شدم. پدرام به دیوار کنار اتاق، تکیه داد بود که با دیدن من صاف ایستاد و نگاه های غضبناکش را در چشمانم فرو کرد.
    سرم را پایین انداختم و دست هایم را در هم گره زدم. حق داشت عصبانی باشد. تنها کسی که همیشه به او حق می دادم، پدرام بود. همیشه به بهترین نحو ممکن برای بهبود حالم تلاش می کرد و من همیشه به بدترین نحو ممکن پاسخ زحماتش را می دادم. حالا بعد از این همه مدت صغری و کبری چیدن توسط او، دوباره به خانه ی اولم بازگشته بودم و این موضوع او را خشمگین می کرد.
    شمرده شمرده به سمتم آمد و در چند سانتی ام، دست به سیـ ـنه توقف کرد. نگاهم بالا آمد؛ اما از یقه اش فراتر نرفت.
    صدای جدی و محکمش آمد« یه بار دیگه اون حرفی که پای تلفن زدی رو تکرار کن.»
    تهدید نهفته در کلامش، موجب شد بی اراده زمزمه کنم:« غلط کردم.»
    اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد که دست های او از روی سیـ ـنه اش باز شد و من قدمی به عقب برداشتم.
    دست به کمـ ـر، طلبکارانه گفت:« از کی تا حالا تو از من می ترسی؟» سپس سرش را پایین آورد تا صورتم را ببیند. هم زمان با لحن مهربانی گفت:« گریه نکن آبجی کوچولو. من غلط بکنم دست روی تو بلند کنم؛ پا روت بلند می کنم.»
    لحن لوده اش لبخند بر لـ ـبم آورد و این بار به چشمانش نگریستم که اخم هایش تصنعی درهم فرو رفت و تشر زد:« ببیند نیشت رو.»
    دهانم خود به خود بسته شد که پس از مکثی صدای خنده اش به هوا رفت. مردم آزار!
    با تک سرفه ای از شدت خنده اش کاست و گفت:« خیلی جالبی به قرآن.»
    اخم هایم را در هم فرو بردم و گفتم:« آدم بیخود قسم نمی خوره.»
    سرش را بالا و پایین کرد و گفت:« چشم.» سپس با لحن خودم گفت« غلط کردم.»
    از در آوردن حرص من غرق لذت بود که پاکوبان به سمت مبلی رفتم و خودم را روی آن پرت کردم.
    وقتی رو به رویم نشست، ابروهایش به هم نزدیک شده بود و لب هایش گویی تا حالا رنگ خنده به خود ندیده بود.
    متعجب از تغییر حالت ناگهانی اش، پرسیدم:« چی شده؟»
    کلافه و عصبی دستش را در موهایش فرو برد و گفت:« پارسا...»
    با تشویش زمزمه کردم:« پارسا چی؟»
    سکوتش داشت دیوانه ام می کرد. با حرص زمزمه کردم:« پارسا چش شده؟»
    نگاهش با تمسخر در صورتم چرخید و پوزخندی زد. با حالتی عصبی گفت:« نگران اون احمقی؟» جمله ی بعدش را با بی رحمی بر سرم کوبید:« اون می دونه تو این جایی.»
    دم و بازدم به چه شیوه ای بود؟ یادم نمی آید.
    ***
    در آشپزخانه مشغول شستن ظرف ها بودم و آهنگی را زیر لب زمزمه می کردم.
    - پروانه؟
    از حضور ناگهانی اش تکانی خوردم که او خندید و گفت:« ترسیدی؟ ببخشید، قصد نداشتم بترسونمت. خودت این قدر غرق بودی که صدای من رو نشنیدی.»
    پشت میز آشپزخانه نشست و ادامه داد:« خوب، حالا به چی فکر می کردی که این جوری غرق شده بودی؟»
    بی اختیار زمزمه کردم:« به تو.»
    چشم های گرد شده از تعجبش مرا به خود آورد و دستپاچه ام کرد. دوباره به سمت سینک برگشتم و سعی کردم لبخندی که یک گوشه از لبش را مزین کرده بود، نادیده بگیرم.
    صدایش را شنیدم که پرسید:« به چیِ من فکر می کردی؟»
    حالا که اصل موضوع را لو داده بودم، پنهان کاری دیگر چه فایده ای داشت؟ بنابراین شیر آب را بستم و کمی به جانبش کج شدم. شاید وقتش بود تا او ابهامات ذهنی ام را برطرف کند.



    عجیب شدی.
    زیرچشمی حواسم به او بود تا حرکاتش را کنترل کنم.
    خونسرد بود و چیزی از چهره اش نمی شد خواند. انتظار این خونسردی را از او نداشتم. شاید بیشتر تصور می کردم که مرا دست بیندازد.
    - چجوری شدم مگه؟
    یعنی خودش نمی دانست که با قبل زمین تا آسمان تفاوت داشته است؟! این همه تغییر را خودش حس نکرده بود؟!
    مردد گفتم:« یعنی خودت متوجه نشدی؟!»
    دست هایش را روی میز گذاشت و خودش را جلو کشید. در حالی که به دقت نیم رخم را زیر نظر گرفته بود، گفت:« چرا واضح حرفت رو نمی زنی؟»
    شاید این خونسردی اش نشان دهنده ی این بود که می داند تغییر کرده است و نمی خواهد به روی خود بیاورد. شاید هم می خواست از زیر زبان من حرف هایی را بیرون بکشد. نباید اشتباه می کردم.
    سعی کردم با احتیاط از او سؤال بپرسم و تا جای ممکن مسئله ی نوشین را پیش نکشم. نمی خواستم باز هم همان آدم تلخ و سرد قبل شود و بینمان درگیری ایجاد شود.
    نفس سنگینی کشیدم و کامل به سمتش چرخیدم:« خوب، تو خیلی تغییر کردی. رفتارت... خوب... رفتارت با من هم عوض شده.»
    به صندلی اش تکیه داد و ابروهایش را بالا فرستاد:« خوب این خوبه یا بد؟»
    این گونه نمی شد. به هیچ عنوان نمی شد از زیر زبانش حرف کشید. او زیرک تر بود و از زیر جواب دادن فرار می کرد. چرا رو راست نمی شد؟
    کمی کلافه شده بودم:« ببین پارسا... بحث خوبی و بدی اش نیست؛ ولی خوب این تغییرات یهویی تو یکم عجیبه.»
    لبخندی بر یک گوشه از لبش نشست و چشم هایش شیطان شد:« خوب؟»
    این همه اذیت چرا؟ چرا درست جوابم را نمی داد؟
    عصبی و بی حوصله دوباره به سمت سینک برگشتم و غر زدم:« اصلاً بی خیالش. تو که جواب آدم رو نمی دی. برو بیرون بذار به کارم برسم.»
    صدای کشیده شدن صندلی آمد و صدایش به من نزدیک شد:« چرا قهر می کنی دخترجون؟ داریم حرف می زنیم دیگه.»
    دلخور نگاهش کردم و گفت:« ولی تو فقط اذیت می کنی.»
    تک خنده ای کرد و گفت:« اذیت چیه بابا؟ داشتم به حرف هات گوش می دادم. می خواستم نظرت رو کامل در مورد خودم بدونم و بعد جواب بدم. تو هنوز هیچی نگفتی که انتظار جواب از من داری. حتی نگفتی چی باعث شده فکر کنی که من عوض شدم.»
    نگاهم را به ظرف ها دادم و گفتم:« چرا دیگه، گفتم. تو قبلاً با من این جوری نبودی. یعنی خوب... خوب قبلاً خیلی بداخلاق بودی.»
    خنده ی بلندش باعث شد تکانی بخورم و مبهوت نگاهش کنم. چرا می خندید؟!
    خنده اش را کنترل کرد و گفت:« خیلی جالبی. تو روی من وایستادی می گی خیلی بداخلاق بودی؟»
    شانه هایم را بالا دادم و با بدجنسـ ـی گفتم:« خوب حقیقته.»
    سرش را تکان داد و گفت:« بهت حق می دم.»
    متعجب نگاهش کردم که گفت:« بیا بشین حرف بزنیم.»
    پشت میز، رو به رویش نشستم. او هم دست هایش را روی میز به هم قلاب کرد و با صدای بم و آرامی گفت:« من و تو شروع خوبی نداشتیم. اون اوایل که تازه مادر من و پدر تو با هم زادواج کرده بودن، می دیدم که تو از ازدواجشون راضی نیستی و نگاهت به مامانم هم خوب نیست. تو حتی یه بار باعث شدی مامانم از خونه بزنه بیرون و بخواد از پدرت جدا بشه؛ چون تو راضی نبودی. مادرم می خواست تو هم از ازدواجشون راضی باشی. این موضوع خیلی عذابش می داد. اون خیلی دختر دوسته و با این که هیچ وقت برای ما چیزی کم نذاشته، ولی همیشه می گفت که عاشق دختره و اگه دختر داشتم این جور می شد و اون جور می شد. تو براش نعمت بزرگی بودی. ولی ناراضی بودنت موجب غمش می شد. می گفت هرکاری از دستش برمیاد می کنه و باز هم تو دوستش نداری. پدرام مدام دلداریش می داد که این اولشه و مسلماً با گذشت زمان همه چیز حل می شه و رابطه ی شما هم خوب می شه؛ ولی من... منی که از همون اولم کلاً مخالف ازدواج مادرم بودم، حالا با این وضع اعصابم بیشتر بهم می ریخت و از این که می دیدم مادرم داره عذاب می کشه، اون هم به خاطر تو، عذاب می کشیدم و هر لحظه بیشتر ازت متنفر می شدم.»
    بهت زده نگاهش کردم که خنده ای کرد و گفت:« نگو که خودت با حضور من مشکلی نداشتی.»



    با تخسی پاسخ دادم:« خوب حق داشتم. تو خیلی بد برخورد می کردی. وگرنه که من نمی دونستم تو با ازدواج مادرت و پدرم مخالفی. رفتارهای خودت باعث شد ازت فراری بشم و نخوام مثل پدرام باهات ارتباط برقرار کنم.»
    ابروهایش را بالا داد و گفت:« جملاتی که گفتی چند تا اشتباه داشتن. اول این که من با تو اصلاً برخوردی نداشتم. جز سلام چیزی بین من و تو نمی گذشت. دوم این که تو اصلاً از من فراری نشدی. به جاش کلی منو اذیتم کردی. یادت که نرفته لپ تاپم رو داغون کردی و بدتر از اون ماشینم رو خط خطی کردی. سوم این که تو با پدرام ارتباط برقرار نکردی و اون بود که به زور با تو ارتباط برقرار کرد و رفتارهای لوست رو تحمل کرد تا بالاخره باهاش صمیمی شدی.»
    چشم هایم گرد شده بود. به من گفت لوس؟!
    از شدت اعتراف صریحش به لکنت افتاده بودم:« من... من لوسم؟»
    در حالی که خنده اش گرفته بود، گفت:« آره. خودِ تو. تو تا لونه ی زنبور رو دست کاری نمی کردی که زنبورها نمی ریختن سرت. فوقش این بود که من و تو اصلاً با هم برخوردی نمی کردیم و جز همون سلام چیزی دیگه ای بینمون اتفاق نمی افتاد. تو بودی که باعث شدی من هم درصدد تلافی بربیام. ولی باز هم خیلی کارها می تونستم بکنم و نکردم.»
    حرف هایش درست بود. من به خاطر بی محلی ها و رفتار سردش و حتی خیلی وقت ها حرف های حقش، تلافی کرده بودم؛ چون آن حرف ها به مذاقم خوش نیامده بود. مثلاً دست زدن به لپ تاپش. خوب نمی خواست من به لپ تاپش دست بزنم و من هم همین را بهانه ای قرار داده بودم برای تلافی. چقدر بچگانه پیش رفته بودیم یا بهتر است بگویم پیش رفته بودم.
    مردد پرسیدم:« هنوز هم... اوم... هنوز هم از من متنفری؟»
    نگاه نافذش در نگاهم نشست و آن را کنکاش کرد. لبخند محوی گوشه ی لبش خودنمایی می کرد.
    باز هم مـ ـستقیم جوابم را نداد:« خودت چی فکر می کنی؟»
    نفسم را بیرون فرستادم و گفتم:« این جمله ات یعنی آره.»
    دستش را تکان داد و گفت:« جمله ی من رو ولش کن. نظر خودت رو بگو.»
    گوشه ی لب هایم پایین آمد:« نمی دونم.»
    به حالت مضحکم لبخندی زد و گفت:« خودمم نمی دونم.» و لبخندش عریض تر شد. مرا سر کار گذاشته بود؟!
    در نگاهش شیطتنی خاص موج می زد. دست به سیـ ـنه گفت:« شاید من هم بتونم مثل پدرام دوست داشته باشم.» و ابروهایش را بالا انداخت.
    ذوق زده پرسیدم:« واقعا؟!»
    خودش را جلو کشید و گفت:« دوست داری مثل پدرام دوست داشته باشم؟»
    با همان ذوق و هیجان سرم را تکان دادم و گفتم:« آره. اون وقت دو تا داداش دارم که دوستم دارن.»
    دستش مشت شد و روی میز کوبیده شد که تکانی خوردم و بهت زده پرسیدم:« چی شد؟»
    مشتش را محکم تر کرد و عصبی غرید:« همون یه داداش بسّت نیست؟»
    چرا این گونه سخن می گفت؟ چرا هر لحظه رفتاری از خود بروز می داد که مرا گیج تر می کرد؟ فکر می کردم می خواهد مرا مانند خواهر خودش دوست بدارد و حالا...


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    ناامید سرم را پایین انداختم و اندوهگین زمزمه کردم:« چرا نمی خوای خواهرت باشم؟ فکر می کردم من رو بخشیدی.»
    نفسش را صدادار بیرون فرستاد و از پشت میز برخاست. به سمت درب آشپزخانه رفت و در همان حال پرخاشگرانه گفت:« خیلی خنگی پروانه، خیلی.» و از آشپزخانه خارج شد.
    با من بود؟! چرا مرا « خنگ» خطاب کرد؟! چرا این آدم را درک نمی کردم؟ چه قسمت از سؤال من ایراد داشت که مرا این گونه خطاب کرد؟ این که پرسیده بودم چرا نمی خواهد من خواهرش باشم؟ و یا این که گفته بودم مرا بخشیده است؟ می خواست با این جمله اش به من بفهماند که... نمی دانم... نمی دانم منظورش چه بود.
    ابهامی در ذهنم به وجود آمده بود که درک نمی کردم چیست. پارسا گفته بود می خواهد گذشته را فراموش کند و زندگی عادی داشته باشد. پس با این حساب ماجرای تلافی مرا هم می خواست به فراموشی بسپارد. از طرفی می گفت که نمی خواهد برادر من باشد. اگر سعی در فراموش کردن گذشته داشت، نباید با خواهر بودن من هم مخالفت می کرد؛ اما همین که حرفش پیش می آمد، گارد عجیبی در این مورد می گرفت و به سرعت عصبی می شد. یعنی دلش نمی خواست برادر من باشد. خودش گفت که همان یک برادر برای من کافی است. اگر برادرم نمی شد، پس نسبتش با من چه می شد این برادر ناتنی؟ او به من محرم هم نبود؛ از طرفی هم نمی خواست برادرم باشد. پس...
    جرقه ای که در ذهنم زده شد، مرا در آستانه ی سکته قرار داد. این امکان نداشت. مگر می شد هم چین چیزی ممکن باشد؟! اگر هر شخص دیگری به غیر از پارسا بود، می شد این موضوع را باور کرد. اما او...
    می خواست... می خواست مرا بازی دهد؟ این چه بازی مسخره ای بود که آغاز کرده بود؟ می خواست به کجا برسد؟ باید... باید مطمئن می شدم. نباید اجازه می دادم این گونه با من بازی کند.
    با صدای بسته شدن درب ورودی به خودم آمدم. نه، قبل از این که برود، باید تکلیفم را با او مشخص می کردم.
    به سرعت از جا برخاستم و از خانه خارج شدم. دروازه را هم گشوده بود.
    اخم هایم در هم فرو رفت:« صبر کن.»
    ایستاد و به سمت من بازگشت. با دیدن چهره ی خشمگین و ابروهای در هم فرو رفته ام، متعجب ابروهایش را بالا فرستاد و کامل به سمت من چرخید. در همان حال پرسید:« چیزی شده؟»
    با غیظ به سمتش گام برداشتم و نزدیکش ایستادم:« منظورت چی بود؟ هان؟ می خوای من رو بازی بدی؟ آره؟»
    دست هایش را بالا آورد و صلح طلبانه گفت:« آروم باش. چی شده؟ کدوم بازی؟»
    دست هایم را مشت کردم؛ در حالی که از شدت خشم می لرزیدم، گفتم:« یعنی تو نمی دونی؟ خودت رو به اون راه نزن پارسا. تو... تو منظورت از این که می گی نمی خوای برادر من باشی چیه؟ هان؟ زود باش پارسا حرف بزن دارم دیوونه می شم.»
    لبخندی که بر لبش نشسته بود، بهت زده ام کرد و من یک گام به عقب برداشتم. نفس آسوده اش را بیرون فرستاد و گفت:« پس بالاخره منظورم رو فهمیدی؟»
    چرا... چرا من این آدم را نمی شناختم؟ چرا هر لحظه بیش از ثانیه ای قبل برایم مبهم می شد؟
    خونسرد به همراه همان لبخندش، زمزمه کرد:« لزومی نداره فعلاً خیلی فکرت رو درگیر کنی. می خوام اول تکلیفم رو با خودم مشخص کنم و بعد همه چیز رو بهت بگم. تا همین جا هم که فهمیدی کافیه.»
    نفس سنگینی کشید و گفت:« خیلی اتفاق ها پیش اومده. خیلی ماجراها قراره اتفاق بیفته. من هم مثل خودت گیجم پروانه؟ می خوام خودم رو پیدا کنم. این که گفتم نمی خوام برادرت باشم رو هم بذار به حساب این که هنوز با خودم کنار نیومدم و هنوز تو رو به عنوان خواهر خودم قبول ندارم. تو این طور فکر کن.»
    خنده ی کوتاهی کرد و گفت:« فکر کنم بیشتر گیجت کردم. فرصت برای حرف زدن زیاده. من فعلاً باید برم.» و رفت و مرا بهت زده بر جای نهاد.
    یک کلمه از حرف های درهمش را نفهمیده بودم. چرا این قدر مبهم سخن گفته بود؟ می خواست چه چیز را ثابت کند؟ این آدم هنوز نمی دانست که از خودش و زندگی اش چه می خواهد. خودش هنوز با خودش کنار نیامده بود و آن وقت من چگونه می توانستم از حرف های او سر دربیاورم و منظورش را بفهمم؟
    درست می گفت. باید باز هم با هم صحبت می کردیم. باید می فهمیدم که چه در سر دارد و چه خواهد کرد. کمی صبر لازم بود.



    پس از گذشت دو روز هنوز در بهت حرف هایش مانده بودم. منظورش از این که می گفت گیج است چه بود، یعنی تا کنون مرا به عنوان خواهرش قبول نداشت؟ این غیرقابل باورترین فکری بود که می شد کرد. یعنی پارسا...

    کلافه روی تخـ ـت نشستم و سرم را بین دستانم گرفتم. این فکر ها داشت کلافه ام می کرد. چرا واضح حرف هایش را نمی زد؟ تا کی می خواست مرا در این بهت و ناباوری نگه دارد.
    پشت میز تحریرم نشستم و کتابم را گشودم. می خواستم با خواندن درس هایم کمی از این فکرها رهایی یابم. هنوز دو خطی نخوانده بودم که باز هم فکرم منحرف شد. کاش اصلا به خانه مان نیامده بود. یا نه، کاش اصلا هیچ وقت پدرم با مادرش ازدواج نکرده بود. دست هایم مشت شد. کاش هرگز به دنیا نیامده بود.
    از تفکرات پوچم خنده ام گرفته بود. احساس می کردم که تا دیوانگی فاصله ای ندارم. شاید او هدفش همین بود. شاید می خواست با حرف هایش مرا دیوانه کند؛ اما نه حرف هایش بوی صداقت می داد. تا او به خودش بیاید که من دیوانه شده بودم. چه باید می کردم؟
    ***
    بدنم سوخت و آتش گرفتم. ناباور زمزمه کردم:« می دونه؟!» پدرام کلافه و عصبی از جا برخاست و کمی قدمرو کرد. در نهایت ایستاد و غرید:« اَه! بس کن دیگه تا کی می خوای زندگیت رو وقف این آدم کنی؟ بلند شو و به خودت بیا. دیگه داری حالم رو بهم می زنی.» در حالی که اشک هایم سرازیر بود، ناباورانه اسمش را صدا زدم:« پدرام؟!» کلافه دست در موهایش کرد. نه، این یی را نمی توانستم باور کنم. پدرام تنها حامی من بود. نباید او را از خود می رنجاندم. نباید حال او را هم برهم میزدم. زهر این کلام قبلا بر جانم ریخته بود. توسط خود پارسا. با بغض زمزمه کردم:« حال تو رو هم بهم می زنم؟» پدرام برگشت و جلوی من روی پاهایش نشست و با مهربانی زمزمه کرد:« من به خاطر خودت دارم می گم عزیزدلم. داری ذره ذره آب میشی؛ چرا حواست نیست؟» گویی چیزی از حرف هایش نمی شنیدم:« اونم بهم همین رو گفت. می گفت حالش رو بهم می زنم.» به چشم هایش خیره شدم و ادامه دادم:« یعنی من این قدر حال بهم زنم؟» پدرام با ناامیدی در چشمانم نگریست؛ سپس از جا برخاست. نگاهم با او بالا رفت. مظلومانه صدایش زدم و گفتم:« داری میری؟ تو هم از دستم خسته شدی؟» برگشت و با لحن مهربانی گفت:« نه خانوم خانوما من هیچ وقت از دست تو خسته نمی شم. تو خواهر کوچولوی منی. یادت نره ک من همیشه پشتتم. الان هم می خوام برم خونه. شقایق تنهاست. دل نگرانت بود. کلی اصرار داشت که با من بیاد، مخصوصا وقتی دید عصبانی ام. به زور قانعش کردم که بمونه. گفتم آخه من با این خواهر کوچولو چیکار می تونم داشته باشم؟ فوقش چهارتا سیلی بزنم تو صورتش!» با اعتراض گفتم:« پدرام!» صدای خنده اش بلند شد و من با حرص کوسن روی مبل را به طرفش پرت کردم. با همان خنده از در خارج شد و بازهم من ماندم تنهایی و درد دانستن او.



    زهره خانم جارو براقی را روشن کرده بود و من هم به درس هایم می رسیدم. همیشه موقع مدرسه کار کردن را تعطیل می کردم. نه به این خاطر که تمام وقتم را صرف درس خواندن می کردم؛ بلکه به این دلیل که بهانه ی دیگری برای فرار از کار کردن نداشتم! البته گاهی اوقات در درست کردن غذا به زهره خانم کمک می کردم. تنها تا همین حد. بیچاره او!
    لبخندی بر لـ ـبم نشست. هر چه من بیشتر از کار فرار می کردم، پارسا بیشتر برای کمک کردن به مادرش نزدیک می شد. البته حیطه ی کار کردن او، وسایل خانه بود که وظیفه ی جا به جا کردنشان را به عهده داشت. پدرم برای فرار کردن از صدای جارو برقی خوش را در اتاق محبـ ـوس کرده بود و تنها پارسا می ماند و مادرش. گمان می کنم زهره خانم تمام حرصش را از فرار کردن ما، بر سر پارسای بیچاره خالی می کرد و تا جایی که می توانست، از او کار می کشید. او هم نه نمی آورد و تمام کارهایش را تمام و کمال انجام می داد.
    - پروانه؟... پروانه؟
    با صدای بلند پارسا به خودم آمدم و از پشت میز برخاستم. از اتاق خارج شدم و با اخمی تصنعی گفتم:« چیه؟ چرا داد می زنی؟»
    دست به سیـ ـنه ایستاد و سعی کرد با نگاهش مرا از رو ببرد:« خیلی پررویی بچه. به جای این که من طلب کار باشم، تو طلب کاری؟»
    هم زمان دستش را بالا آورد و من خلع سلاح شدم. شانه هایم فرو افتاد و مظلوم شدم.
    - ببخشید. به خدا یادم رفته بود برش گردونم.
    دیشب روان نویس زیبایش را از اتاقش دزدیده بودم و جلوی تلویزیون چشمه ی خشکیده ی اشعارم جوش آمده بود. نمی دانم به دلیل حضور آن روان نویس در دست هایم بود یا سریال هندی که از تلویزیون پخش می شد. البته آن سریال بیشتر چشمه ی اشک را می جوشانید تا چشمه ی اشعار!
    آخر شب همان جا برگه و روان نویس را رها کرده و به اتاقم رفته بودم. حالا پارسا آن را یافته بود و... پس برگه چه شد؟!
    کمی سرم را بالا آوردم و از پشت مبل، سعی کردم نگاهی به آن طرف بیندازم. می خواستم ببینم برگه ام کجاست.
    پارسا با لحن خبیثی گفت:« دنبال اون برگه ی مزخرفات می گردی؟»
    چی؟! به شعرهای من گفت مزخرفات؟!
    اخم هایم را درهم فرو بردم و با حرص گفتم:« برگه ام رو چیکار کردی؟»
    ابروهایش را با بدجنسـ ـی بالا فرستاد که زهره خانم گفت:« اِ، برگه ی تو بود؟ پارسا گفت چرک نویسه و یه سری مزخرفات توش نوشته شده. بعدش هم انداخش تو سطل آشغال.»
    چشم هایم گرد شد. احساس کردم تا لحظاتی دیگر پارسا را خفه خواهم کرد. غضبناک به او نگریستم؛ اما ذره ای از حالت بدجنسش کم نشد.
    پاهایم را به زمین کوبیدم و با غیظ گفتم:« برای چی این کارو کردی؟»
    خونسرد شانه اش را بالا انداخت و گفت:« حیف کاغذ نیست که تو با مزخرفاتت حرومش می کنی؟»
    جیغ زدم:« پارسا؟»
    نمی دانست بخندد یا مرا آرام کند. دست هایش را بالا آورد و در حالی که سعی می کرد خنده اش را کنترل کند، گفت:« آروم باش بچه جون. آخه آدم چیزی رو که براش ارزش داره میندازه زیر پا و می ره؟ تازه اگه الان من نمی گفتم تو اصلاً یادت هم نبود.»
    باز هم خلع سلاح شدم؛ اما سعی کردم به روی خود نیاورم:« به هر حال تو نباید می انداختیش.»
    باز هم بدجنس شد:« نترس. یه بار دیگه هم روان نویسم رو بهت می دم. اصلاً معجزه می کنه.»
    زهره خانم پارچه ی خاکی را مچاله کرد و گفت:« بسه پارسا. اذیتش نکن.»
    مظلومانه خطاب به زهره خانم گفتم:« دیدید؟ همیشه من رو اذیت می کنه.»
    پارسا متعجب از مظلومیت من، نگاهی بین من و مادرش رد و بدل کرد. من و زهره خانم نگاهی به او انداختیم و بلند خندیدیم که صدای پدرم از داخل اتاق آمد:« چه خبرتونه بابا؟ دو دقیقه می خوام کتاب بخونم، مگه می ذارین؟»
    خنده هایمان بی صدا شد و من و پارسا برای هم خط و نشان کشیدیم.
    دیگر از اذیت کردن های پارسا ناراحت نمی شدم. حتی برایم شیرین هم بود. چرا؟! از اعماق قلـ ـبم صدایی اعتراف کرد:« چون دیدت نسبت بهش عوض شده.»
    بله. دیدم نسبت به او تغییر کرده بود. حالا دیگر مانند قبل او را دشمن خود نمی دیدم. اما... تنها همین بود؟!



    تند تند لباس هایم را پوشیدم و از اتاق خارج شدم. دیرم شده بود. کفش هایم را از جای کفشی بیرون آوردم و به سمت ورودی چرخیدم که چشمم به دروازه ی نیمه باز افتاد. به سرعت کفش هایم را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. پارسا طبق معمول قبل از حرکت مشغول چک کردن دور و اطراف اتومبیلش بود.
    بی مقدمه گفتم:« پارسا؟ می شه من رو برسونی؟»
    سرش را برگرداند و مرا دید؛ اما در کمال تعجب دوباره مشغول شد. گویی من برگ چغندری بیش نبودم.
    در حالی که عصبی شده بودم، گفتم:« با تو بودم ها.»
    نگاهی به لاستیک های اتومبیلش انداخت و گفت:« چی گفتی؟»
    پر حرص دستم را تکان دادم و گفتم:« برو بابا. من دیرم شده این شوخیش گرفته.» سپس با قدم هایی تند به سمت انتهای کوچه به راه افتادم.
    وارد خیابان شدم که اتومبیلش موازی با من ایستاد و صدایش را شنیدم:« بپر بالا.»
    بی توجه به او گام هایم را تندتر کردم.
    صدایش را بالاتر برد:« ناز کنی، رفتم ها.»
    ایستادم و با حرص سوار شدم. عصبی غریدم:« حیف که دیرم شده.»
    جمله اش مرا به باد تمسخر گرفت:« مثلاً اگه دیرت نشده بود، چیکار می کردی؟»
    کوله ام را محکم در بغـ ـلم فشردم و با تندی گفتم:« برو پارسا حوصله ندارم.»
    با همان لحن گفت:« تا حالا فکر می کردم دیرت شده. حالا می گی حوصله نداری. بالاخره من نفهمیدم...»
    داشت اعصایم را به هم می ریخت. واقعاً عصبانی شده بودم. قبل از آن که جمله اش را به اتمام برساند، از اتومبیلش خارج شدم و در طول پیاده رو با بیشترین سرعت ممکن حرکت کردم.
    وقتی دیدم به هیچ عنوان قصد دلجویی ندارد و حتی دنبالم نمی آید، از شدت خشم به مرز انفجار رسیدم. به خاطر یک تقاضای ساده باید این چنین اعصابم را در هم می ریخت؟
    وقتی پا به داخل مدرسه گذاشتم، دلم می خواست بگریم. فکر نمی کردم دوباره بخواهد رفتار خصمانه اش را آغاز کند. من فکر می کردم او اصلاح شده است؛ ولی ظاهراً این گونه نبود.
    موقع بالا رفتن از پله های مدرسه، پایم سر خورد و نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. جیغی کشیدم و دست هایم را حفاظ تنم کردم که با برخوردم به زمین، درد شدیدی را در ناحیه ی دستم حس کردم. جیغ و گریه ام مخلوط شده بود و کم کم تعداد آدم هایی که دورم حـ ـلقه می زدند، زیاد می شد. عجب روز نحسی!
    ***
    هنوز هم بغض و حرص از رفتار پارسا دست از سرم برنداشته بود. او بود که حرصم را درآورد و من حالا در این موقعیت بودم. اصلاً دلم می خواست او را مقصر بدانم و تمام خانه را بر سرش خراب کنم.
    پدرم دستی به موهایم کشید و گفت:« دستت درد نمی کنه بابایی؟»
    همانند دختربچه ای بغض کرده، نالیدم:« درد می کنه. بابا؟»
    انگشتانش را بین موهایم فرو برد و گفت:« جان بابا؟»
    غر زدم:« من بدم میاد از گچ.»
    لبخند مهربانی زد و گفت:« کی خوشش میاد عزیز دلم؟ یکم آروم بگیری این دست هم آروم گرفته.»
    پارسا درست رو به روی من روی مبلی نشست که سعی کردم نادیده اش بگیرم؛ چون فعلاً با وجود دست های گچ گرفته شده ام، نمی توانستم خفه اش کنم.
    زهره خانم با سینی داخل دستش جلوی ما ایستاد و خطاب به پدرم گفت:« بلند شو من بشینم این جا. می خوام بهش غذا بدم.»
    پارسا هم خودی نشان داد:« مامان جان دست چپش که سالمه.»
    مادرش چشم غره ای به او رفت و من هم با حرص به او نگریستم. دست هایش را بالا آورد و گفت:« تسلیم. سلاح های چشمیتون رو غلاف کنید.»
    من راست دست بودم و انجام دادن کارهایم با دست چپ سخت ترین کار دنیا بود.
    زهره خانم قاشقی از غذا را داخل دهانم فرو برد و من هم چنان با چشم هایم برای پارسا خط و نشان می کشیدم. او هم، چشم هایش را ریز کرده بود و یک پایش را به طور مکرر تکان می داد
    گویی به چیزی فکر می کرد. تمایل داشتم دستی را که ستون چانه اش کرده بود، محکم بزنم تا سرش تکان بخورد. اصلاً به روی خودش هم نیاورده بود که با من چه رفتار زشتی داشته است. همین اعصابم را بیشتر به هم می ریخت.
    غذایم که تمام شد، با صدای نسبتاً بلندی، پرتمسخر گفتم:« چی شده مغز متفکر؟»
    کمی تکان خورد و به خودش آمد. گویی هنوز نفهمیده بود من چه گفته ام. کش و قوسی به تنش داد؛ گویی تازه از خواب برخاسته بود! این آدم را نمی شد فهمید.
    وقتی کشش هایش تمام شد، گفت:« چی گفتی؟»
    جنبه ی پرسش داشت تا تهدید. نه، مثل این که واقعاً موضوعی فکرش را مشغول کرده بود.
    سعی کردم برای چند لحظه فراموش کنم که از او دلخورم؛ زیرا باید سردرمی آوردم که چه در سرش می گذرد.
    تمام تلاشم بر این بود تا کنجکاو جلوه نکنم. نمی خواستم پارسا دستاویزی برای دست انداختن من بیابد.
    به پشتی مبل تکیه دادم و بی تفاوت پرسیدم:« چیزی شده؟»
    ابروهایش را بالا فرستاد و گفت:« یعنی الان دیگه کوتاه اومدی و تصمیم به کشتن من نداری؟»
    نیشخندی زدم و گفتم:« اون بحثش جداست. به موقعش هم تلافیش رو سرت درمیارم. حالا بگو.»
    دست به سیـ ـنه شد و گفت:« باز شروع کردی؟»
    خونسردی را کنار گذاشتم و با حرص گفتم:« طلب کار هم هستی؟ خیلی نامردی، خیلی.»
    دست هایش را باز کرد و گفت:« چرا نامردم؟ بابا به من چه که تو جنبه ی شوخی نداری! بعدش هم من که هُلت ندادم. خودت باید حواست رو جمع می کردی. غیر از اینه؟»
    عصبی به انگشت های آزاد دست گچ گرفته شده ام، دست کشیدم و گفتم:« اون شوخی نبود. اگر هم بود شوخی اعصاب خورد کنی بود. اصلاً مگه توی اون هول و ولا جای شوخی کردن بود؟»
    خودم را به پشتی مبل کوبیدم و گفتم:« نه شوخیت به موقع است نه جدی بودنت.»
    متعجب بود. گویی انتظار این جمله را اصلاً نداشت؛ اما خیلی زود به خود آمد و دستی به چانه اش کشید. هم زمان کمی سرش را تکان داد و گفت:« پس این طور.»
    بی مقدمه، گفتم:« پاشو برو برام بستنی بگیر. هـ ـوس کردم.»
    جمله ای دستوری ام بهت زده اش کرد؛ اما بعد صورتش را جمع کرد و گفت:« چی؟! برم برات بستنی بگیرم؟»
    سرم را تکان دادم که نیم خیز شد و با لحنی تهدیدآمیز گفت:« دوست داری دست هات رو متقارن کنم؟»
    از لحنش تکانی خوردم. واقعاً تهدید کرده بود؟! لحنش ترسناک بود. چرا این گونه رفتار می کرد؟! تا حالا به گونه ای دیگر فکر می کردم. در واقع بر اساس حرف های خودش بود که آن طور برداشت کرده بودم. فکر می کردم...
    با بغضی که گلویم را می فشرد، گفتم:« چرا این جوری می کنی؟ فکر می کردم نمی خوای دیگه مثل قبل، موش و گربه باشیم. مگه... مگه تو... تو نبودی که...»
    دیگر نتوانستم ادامه دهم. نباید... نباید رفتارهایش تا این حد برایم مهم می بود؛ اما... اما بود. من هم مانند او گیج شده بودم. نمی دانستم چه می خواهم. درست مانند او.
    دوباره نشست و کلافه دستی بین موهایش کشید؛ سپس دستانش را در هم گره زد و گفت:« باشه. حرف های تو درست. من دیروز نباید اون طوری حرف می زدم. تو هم دیگه فراموشش کن. خواهشاً یه بحث رو این قدر کشش نده. در مورد بستنی هم، برات می گیرم؛ ولی قبلش باید درست بهم بگی. خوب؟»
    باز که به نفع او شد! اما من هم دیگر دلم نمی خواست این بحث ادامه یابد و بار دیگر بین من و او نزاع ایجاد شود. به همین دلیل، گفتم:« باشه.»
    یک لحظه شیطنت را در چشمانش حس کردم؛ اما او خونسردانه گفت:« و از اون جایی که هوا داره سرد می شه، وقت بستنی نیست.»
    چشم هایم گرد شد و هم زمان صدای خنده اش بلند شد. گویی این آدم نمی توانست بی آزار و اذیت، زنده بماند. چشم غره ای به او رفتم و رویم را برگرداندم.
    اما چیزی یادم آمد و دوباره به سمتش بازگشتم. یادم رفت کنجکاوی ام را مخفی کنم:« نگفتی چرا توی فکر بودی؟»
    برخلاف انتظارم، با لحن آرامی گفت:« می گم بهت. یکم صبر کن.» سپس از جا برخاست و باز هم مرا در بهت باقی گذاشت.



    مغزم هنوز جمله ای را که چند لحظه ی پیش شنیده بودم، هضم نکرده بود. هنوز به چپ و راست آن جمله می نگریستم؛ اما درکش نمی کردم. جمله ی ساده ای بود؛ اما شنیدن آن از زبان پارسا، عجیب ترین جمله ی ممکن بود. چرا تا این حد بهت زده بودم؟ مگر خودش غیر مـ ـستقیم به این موضوع اشاره نکرده بود؟ باید حدسش را می زدم. شاید هم... زده بودم؛ ولی نمی خواستم باورش کنم. به همین دلیل صدایش را در انتهای مغزم خفه کرده بودم. حالا پارسا همان را بر زبان آورده بود و من نتوانسته بودم باورش کنم. نمی توانستم درستی یا نادرستی حرفش را تحلیل کنم.
    پارسا کمی دورتر از من رو به روی جوی کوچکی ایستاده بود و دست هایش را داخل جیبش فرو کرده بود. گویی خودش هم شوکه شده است.
    ... صبح روز جمعه بود که پارسا از من خواست برای بیرون رفتن، حاضر شوم. پس از شنیدن این جمله طوری به او نگریستم که گویی موجودی فضایی رو به رویم است. او هم گفته بود که حالا وقت حرف زدن است. همین کنجکاوی ام را برانگیخته بود و من به سرعت آماده شده بودم.
    ناهار را خورده بودیم که پارسا گفت:« یه موضوعی رو می خوام بهت بگم که می خوام خوب بهش فکر کنی. می خوام...» نفسی گرفت و ادامه داد:« می خوام با هم حلش کنیم. نمی خوام تنها باشم. اول می خواستم خودم تنهایی باهاش کنار بیام و بعد به تو بگم؛ ولی بهتر دیدم با هم دیگه روش فکر کنیم و به نتیجه ای برسیم. این جوری بیشتر می تونیم به هم کمک کنیم.» به نقطه ای از رو به رو خیره شده بود و به من نمی نگریست؛ اما من فقط به او می نگریستم و همه تن گوش شده بودم. چه می خواست بگوید؟!
    باز هم نفسی گرفت و گفت:« شاید تا حالا یه چیزهایی فهمیده باشی. نمی دونم؛ اما می خوام بدونی که...» مکثی کرد و ادامه داد:« می خوام بدونی که من ازت خوشم میاد.»
    مات و مبهوت به او می نگریستم که سرش را چرخاند و نگاه نافذش در نگاهم نشست. لبخندی بر لبش نشست و نگاه بر گرفت؛ سپس از جا برخاست و پشت به من، رو به روی جوی کوچکی ایستاد.
    حالا من نمی دانستم چه باید بگویم و چه عکس العملی نشان دهم. مغزم گارد گرفته بود و اجازه ی فکر کردن به من نمی داد. « ازت خوشم میاد.» خوب، این جمله ی عجیبی نبود؛ اما نیت نهفته در پسِ آن...
    از جا برخاستم و کنار او ایستادم. به نیم رخش نگریستم و گیج پرسیدم:« منظورت چیه؟»
    سرش را به سمت من چرخاند و با لحن شوخی گفت:« می خوای بگم آی کیوت پایینه؟ یعنی نفهمیدی؟» سپس کامل به من سمت من چرخید و این بار کاملاً جدی بود:« کجای حرفم رو نفهمیدی پروانه؟ این قدر فهم این موضوع برات سخته؟»
    قدمی به سمتم برداشت و با همان لحنش گفت:« این که نمی خواستم برادرت باشم، تو رو به شک نمی انداخت؟! دلم نمی خواد برادرت باشم. هیچ وقت دلم نخواسته. اون موقع نمی دونستم؛ ولی حالا می دونم که چی می خوام.»
    در حالی که هنوز گیج بودم، خیره به نگاه نافذش، گفتم:« ولی تو که گفتی نمی دونی و مطمئن نیستی.»
    سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:« این هنوز اولِ راهه پروانه. ما باید مسیر طولانی رو طی کنیم. مگه نه؟»
    حالا منتظر تأیید من بود؟! چه چیز را باید تأیید می کردم؟!
    وقتی همین سؤال را از او پرسیدم، عصبی گفت:« پروانه! به خودت بیا. حاضری این مسیر رو طی کنیم؟»
    قدم بعدی را من به سمتش برداشتم و پرسیدم:« تا کجا؟»
    لبخندی بر لبش نشست که متعجبم کرد. لب هایش تکان خورد:« تا آخرش.»
    آخرش؟! آخرش کجا بود؟! پارسا از من خوشش می آمد! هنوز نمی توانستم فکر کنم. سدی عظیم راه فکرم را بسته بود. مغزم هنوز از گاردش عقب نشینی نکرده بود. باید... باید مغزم را آزاد می کردم و فکر می کردم. باید به همه چیز فکر می کردم. باید می فهمیدم من در کدام نقطه ایستاده ام. باید می فهمیدم می خوام به کدام نقطه برسم. من هم حرف پارسا را قبول داشتم؟ باید می فهمیدم. هرچه زودتر، بهتر



    بر خلاف آن چیزی که انتظارش را داشتم، رفتار پارسا بعد از زدن آن حرف ها، تغییری نکرده بود و هنوز هم همان آدم بود، با همان شیطنت ها و آزار رساندن هایش. یعنی واقعاً این آدم مرا دوست داشت؟ یا اصلاً دوست نداشت و یا این که واقعاً دوست داشت و به روی خود نمی آورد؛ اما چه لزومی داشت که به روی خود نیاورد؟! شاید هم می خواست به قول خودش به هم کمک کنیم تا هردو نفر با هم بتوانیم تصمیم بگیریم. این تصمیم می شد عظیم ترین تصمیم زندگیمان و آینده مان را رقم می زد. باید او را می پذیرفتم؟ پارسا پیچیده ترین قرد زندگی ام بود و هرچه می گذشت، بیشتر به این موضوع پی می بردم. هیچ گاه نتوانسته بودم عکس العمل هایش را حدس بزنم.
    باز هم جمله اش در گوشم طنین انداز شد:« من ازت خوشم میاد.»
    تنها همین بود؟ تنها از من خوشش می آمد؟ شاید شخصی برای یک آن از رهگذر خیابان هم خوشش بیاید؛ اما نه، حرف هایش چیز دیگری می گفت. می گفت می خواهد با هم ادامه دهیم تا آخرش و این نشان می داد که منظور او چیز دیگری بوده است. عاقلانه نبود که بگوید عاشقم است. مطمئن بودم که عاشقم نیست. می خواست به مرور زمان عاشقم شود؟ می خواست با هم به این عشق برسیم؟ شاید... شاید هم هنوز عشق گذشته اش در وجودش زنده بود. گاهی نفرت های آنی به مرور زمان از بین می رفتند و احساس گذشته زنده می شد. نکند برای پارسا هم بعداً...
    نه نه، نمی خواستم به این موضوع فکر کنم. شاید هم می خواستم از حقیقتی که وجود داشت فرار کنم. اگر پارسا عاشق نوشین بود، چه لزومی داشت که همچین حرفی را به من بزند؟! نوشین که با شخص دیگری بود؛ پس... شاید...
    فکری زهرآلود به مغزم خطور کرد و سراسر بدنم را آلوده کرد. شاید می خواست از نوشین انتقام بگیرد! مسخره نبود؟ حالا که نوشین با شخص دیگری بود، چه فرقی داشت که پارسا با کس دیگری ازداج کند یا خیر. برای نوشینی که او را ترک کرده بود، چه فرقی داشت؟! این، کمی بعید به نظر می رسید. اگر موضوع انتقام از نوشین بود، برای یک آن جلوی چشم های او، می توانست انتقامش را بگیرد و تمام. لزومی نداشت با من راجع به آینده صحبت کند و بخواهد با هم قدم به این راه بگذاریم.
    پس... یعنی واقعاً پارسا... فعلاً که از من خوشش می آمد و لزومی نداشت برای این موضوع خودم را آزار دهم. به قول خودش، قدم به قدم با هم جلو می رفتیم و شاید... شاید عاشق هم شدیم. همچین روزی می آمد؟! نمی دانم... شاید...
    به مسئله ی ریاضی جلوی رویم نگاهی انداختم و سپس به چرک نویسم که با دست چپ با خطی میخی تمرینات را حل می کردم. هرچه می کردم نمی توانستم حواسم را جمع مسئله کنم. لبخند بدجنسـ ـی بر لـ ـبم نشست. چه بهتر که خودش آن را حل می کرد.
    از جا برخاستم و پس از خارج شدن از اتاق، پشت در اتاق او ایستادم و در زدم. در را گشود و گفت:« بله؟»
    کتاب و کاغذی را که در دست چپم گرفته بودم، بالا آوردم و با بدجنسـ ـی گفتم:« مسئله ی ریاضی!»
    نیشخندی زد و گفت:« چیه؟ فکر کردی هیچی بلد نیستم؟ بیا ببین چه می کنم!»
    گفتم:« ببینیم.»
    وارد اتاقش شدم، کتاب و کاغذها را روی تخـ ـت گذاشتم و نشستم. او هم نشست و پرسید:« کدومه؟»
    مسئله را نشانش دادم و او با آن نگریست. بعد از ده دقیقه فکر کردن، برگه را برداشت و شروع به نوشتن کرد. می نوشت و پاک می کرد و بار دیگر می نوشت تا این که بالاخره آن را حل کرد. با لبخندی پیروزمندانه خطاب به من گفت:« حل شد.»
    کلاقه کاغذ را برداشتم و غر زدم:« تازه بعد از ده دقیقه!»
    شانه ای بالا انداخت و من هم به جواب هایی که نوشته بود، نگریستم. خوب بود. بلد بود.
    تشکر کردم و خواستم بروم که گفت:« دیگه نیست؟»
    نشستم و با خنده گفتم:« معلومه که هست. حالا چون خودت دوست داری بهت می دم حل کنی.»
    « پررو»یی نثارم کرد و به مسئله ی بعدی نگریست. من هم به نیم رخ متفکرش می نگریستم؛ اما بعد به خودم تشر زدم و نگاه بر گرفتم. نگاهم تغییر کرده بود یا در حال تغییر بود؟!
    سرم را در یقه ی پالتویم فرو بردم و با دقت به مغازه های اطراف نگریستم. دنبال مانتو و کفش برای سال نو بودم؛ اما هرچه می کردم، باز هم بی توجه از کنار مغازه ها عبور می کردم. نمی توانستم افکارم را متمرکز کنم. افکارم به هر سو که نه، به سوی او می رفت و دیگر باز نمی گشت.
    از کنار چندین مغازه با حواس پرتی عبور کردم و در نهایت خسته، روی پله ی مغازه ای که بسته بود، نشستم. اعصابم به هم ریخته بود. دلم می خواست بی توجه به مکان و زمان بلند بلند بگریم و خودم را سبک کنم. شاید همین گریستن می شد مرهم دردم.
    چرا حالا باید تنها به خرید می آمدم؟ زهره خانم به لباسی احتیاج نداشت؛ پس لزومی نداشت که با من به خرید بیاید. دروغ چرا! خودم از او نخواسته بودم که بیاید. می خواستم تنها قدم بزنم و فکر کنم. به همه چیز؛ این که چرا مادرم مدت هاست یادی از من نکرده است. مرا، تک دخترش را فراموش کرده بود؟ او تنها نمی خواست پدرم را فراموش کند؛ بلکه می خواست هر آن چه را که مربوط به گذشته اش بود، پشت سر بگذارد و به دیاری دیگر بگریزد. شاید هم حالا بچه ای آورده بود و خوشی اش را تکمیل کرده بود. پس دیگر چه لزومی داشت مرا یاد کند. اویی که می دانست کسِ دیگری جای او را پر کرده است و دیگر نیازی به او نیست. چه اهمیتی داشت که من چند روز مانده به عید را تنها به خرید بیایم؟ حتی فکرم به سمت شقایق و پدرام هم رفته بود؛ اما آن ها زن و شوهر بودند و من نمی خواستم خوشی دونفره شان را خراب کنم. اصلاً من نباید خوشی هیچ کس را بر هم می زدم. من همه جا اضافه می آمدم. من زیادی بودم. اصلاً نباید می بودم.
    قطره اشک سمجی با وجود خودداری هایم از چشمم سرازیر شد و من می دانستم که همه چیز مربوط به اوست و این ها بهانه هستند. اویی که حالا دیگر در خانه ی خودش زندگی می کرد و تنها دیدارمان ختم می شد به روزهایی که برای دیدن مادرش به خانه مان می آمد. آن هم جز چند کلام صحبت های عادی، سخن دیگری بینمان رد و بدل نمی شد. اصلاً به روی خودش هم نمی آورد که چه گفته است. گویی همه چیز را به فراموشی سپرده بود. هرچه بیشتر می گذشت، بیشتر به این نتیجه می رسیدم که حرفش تنها برای آزار من بوده است و بس. اگرنه، پس چرا کاری نمی کرد؟ حتی تماسی هم با من نداشت. حتی به غیر از مواقع سلام و احوالپرسی، نگاهم هم نمی کرد. شاید هم دوره ی خوش آمدنش تمام شده بود و می خواست همه چیز را به فراموشی بسپارد.
    نفس عمیقی کشیدم و از جا برخاستم. باید خریدهایم را انجام می دادم. سعی کردم افکارم را متمرکز کنم و دیگر به او فکر نکنم. اما باز هم نمی شد. حرف هایش مرتب در گوشم طنین انداز می شد. « می خوام با هم ادامه بدیم. تا آخرش.» « ... تا آخرش.»
    آخرش کجا بود پس؟ او که هنوز به نیمه ی راه نرسیده، عقب نشینی کرده بود. یعنی تمام حرف هایش را فراموش کرده بود؟ یا شاید هم نمی خواست به یاد بیاورد. ولی چرا؟! مگر من به او اصرار کرده بودم آن جملات را بر زبان آورد که حالا از من فراری شده بود؟
    اما باید جواب پس می داد. باید بابت جمله ای که به زبان آورده بود و تمام فکر و ذکرم را مشغول کرده بود، جواب پس می داد. باید بابت این همه مدت کمـ ـرنگ بودن و حتی نبودنش، جواب پس می داد.
    به سمت خانه به راه افتادم و از خرید کردن صرف نظر کردم. با این ذهن مشغول، جایی برای فکر کردن به خریدهایم نمی ماند. باید به خانه برمی گشتم. باید با او تماس می گرفتم. باید با او تماس می گرفتم؟!
    دستم گوشی داخل جیب پالتویم را فشرد. باید از او توضیح می خواستم. حتی شده به صورت غیر مـ ـستقیم، باید می فهمیدم این مدت سرش به کجا گرم بوده که یادی از من نمی کرده است. باید می فهمیدم...




    گوشی موبایل را در دستم تکان دادم. برای چندمین بار شماره گرفته بودم و قبل از آن که وصل شود، قطع کرده بودم. نمی دانستم درست است به او زنگ بزنم یا خیر. کلافه و عصبی گوشی را روی میز انداختم و روی تخـ ـت دراز کشیدم. او نباید این گونه مرا به بازی می گرفت. نباید مرا در این برزخ رها می کرد و یادی هم از من نمی کرد. مگر نگفته بود باید با هم این مسیر را طی کنیم و در نهایت با هم به آخرش برسیم؟ پس چرا به حرف هایش عمل نکرده بود؟
    این بار در یک تصمیم گیری سریع از جا برخاستم و گوشی ام را برداشتم. این بار به جای زنگ زدن، برایش نوشتم:« خوب به حرفت عمل کردی.» تنها همین. خودش باید می فهمید که منظورم چیست. جوابی نیامد و من هم خیالم راحت شده بود که حرفم را زده ام. یا خودش را عقب می کشید یا جلو می آمد. برای من چیزی عوض نمی شد. من به او علاقمند نبودم که بود و نبودش برایم مهم باشد. او می خواست که من و خودش این مسیر را با یکدیگر طی کنیم و به نتیجه برسیم؛ پس من یک طرفه نمی توانستم کاری از پیش ببرم. او بود که در ابتدا باید پیش قدم می شد و به من می گفت که مسیرمان یکی خواهد بود یا خیر.
    این بار سعی کردم برخلاف شب گذشته کمی بخوابم. این فکر و خیال ها نباید تا این حد مرا به خودش مشغول می کرد. همه چیز اگر با آرامش پیش می رفت بهتر بود تا سریع و به سرعت.
    صدای زنگ گوشی ام آمد که حاکی از رسیدن پیامی بود. گوشی را از میز کنار تخـ ـت برداشتم و صفحه را گشودم. نام « پارسا» خودنمایی می کرد. پس بالاخره جواب داده بود!
    پیام را گشودم. نوشته بود:« خوبی؟»
    تا چند دقیقه مرتب چشم هایم را باز و بسته می کردم تا ببینم آیا درست می بینم یا خیر. همین؟! تنها، « خوبی؟»؟! پس خودش هم می دانست که به حرف هایش عمل نکرده است؟
    برایش نوشتم:« خوبم.»
    تنها همان را نوشتم. می خواستم عکس العمل های او را بسنجم؛ البته از روی نوشته هایش.
    نوشت:« می دونم از من دلخوری.»
    و این یعنی « می دانم که تو را سرکار گذاشته ام و تو هم از این بابت از من دلخور شده ای.»
    پوزخندی بر لـ ـبم نشست. پس خودش هم می دانست.
    نوشتم:« دلخور نیستم. در واقع لزومی نداره. تو نمی خوای، من هم نمی خوام.»
    چند لحظه ی بعد گوشی ام زنگ خورد و من پس از اندکی مکث، پاسخ دادم. او ابتدا حرف زد:« معلوم هست چی داری می گی؟»
    طعنه آمیز گفتم:« سلام از ماست.»
    نفسش را بیرون فرستاد و کلافه گفت:« معلومه که سلام از تو اِ. چون تو کوچولویی، جوجو!»
    چشم هایم از شدت تعجب گرد شد. این گونه حرف زدن از پارسا بعید بود؛ البته در حال حاضر هیچ چیز از او بعید نبود.
    در امتداد سکوتم، او گفت:« نگفتی؟»
    به سقف خیره شدم و گفتمم:« چی رو؟»
    مکثی کرد و سپس تشر زد:« پروانه!»
    نفسی گرفتم و با لحن خونسردی به آرامی زمزمه کردم:« چیه؟»
    کلافه شده بود:« چته؟»
    جمله هایی که سراسر شکایت بودند و گله را به انتهای ذهنم فرستادم تا بر زبانم جاری نشوند. نمی خواستم تا وقتی که از جانب او مطمئن نشده ام، چیزی از خودم برای او بازگو کنم.
    با همان لحن، گفتم:« هیچی.»
    لحنش آرام شد:« از من دلخوری؟»
    پوزخند بی صدایی زدم و سپس گفتم:« چرا هِی این سؤال رو می پرسی؟ برای چی باید دلخور باشم؟»
    با همان لحن پاسخ داد:« پروانه خانم؟ اون جمله ای که برام فرستادی خودش گویای همه چیز بود. چرا سعی داری مخفیش کنی؟»
    این بار عصبی گفتم:« به روم هم میاری؟ خیلی...»
    دنبال واژه ی مبپناسبی می گشتم تا نثار او کنم که خودش جمله ام را ادامه داد:« پررواَم؟»
    چیزی نگفتم که او نفسی گرفت و گفت:« با هم حرف می زنیم. من چیزهایی رو که گفتم فراموش نکردم. این رو مطمئن باش. فقط خواستم تو رو آزاد بذارم تا کمی فکر کنی و ببینی می خوای همراه من باشی یا نه. حالا باز هم با هم صحبت می کنیم. الان باید برم، کارم دارم. باشه؟»
    در حالی که به جملاتش فکر می کردم، با حواس پرتی زمزمه کردم:« باشه.»
    وقتی به خودم آمدم که مدت زیادی از صحبت کردن من و او می گذشت. نمی دانستم... نمی دانستم قرار است چه پیش آید. امیدوار بودم بتوانم درست فکر کنم و تصمیم بگیرم. امیدوار بودم...



    پارسا برایم پیامک فرستاد و گفت که به دنبالم خواهد آمد. برایش نوشتم:« نمی شه که. خیلی نمونده تا بابام بیاد خونه.»
    هرچه منتظر شدم چیزی نفرستاد. مدادم را روی میز کوبیدم و سرم را روی میز قرار دادم. حرصم را در می آورد. گویا باید نازش را هم می کشیدم. خوب نمی شد حالا بروم. درست نبود من و او با هم بیرون برویم. مطمئن بودم که پدرم به این موضوع بدبینانه خواهد نگریست. شاید هم به ظاهر موافقت می کرد؛ اما فکرش مشغول می شد. شاید هم هیچ کدام از این ها اتفاق نمی افتاد. من و او برادر و خواهر بودیم. برادر و خواهر بودیم؟! پارسا هیچ گاه مرا به عنوان خواهرش نپذیرفت. اوایل به دلیل مشکلاتی که با هم داشتیم؛ حالا هم به دلیل... به چه دلیل؟! ذهنم از رفتن به آن سمت و سو کمی واهمه داشت. چرا؟!
    از این همه فکر و خیال بیهوده سرم در حال انفجار بود. گاهی به ذهنم می رسید پارسا را از خود برانم و دیگر اجازه ی پیشروی به او ندهم. به ذهنم می رسید که خودم را از ادامه دادن با او، برهانم؛ اما... اما چیزی مانع می شد. نیرویی عجیب! خودم را قانع می کردم که فعلاً باید صبر پیشه کنم تا ببینم این مسیر به کجا می رود. هم حس خوبی نسبت به این موضوع داشتم و هم نداشتم. ذهنم مدام خیال بافی می کرد. مثلاً این که پارسا آن زمانی که با احمد تماس گرفته بود و آن حرف ها را سرهم کرده بود، به خاطر من بوده است. این که همان زمان هم مرا... اما نه، این بعید بود؛ زیرا پس از آن او ماجرای نوشین را مطرح کرده بود. ذهنم تابع دلم شده بود و باز هم می خواست خیال بافی کند. این که تمام ماجرای نوشین نقشه بوده است، برای رسیدن او به من!
    خنده ام گرفته بود. چه افکار مزخرفی داشتم. حالا که از دور به افکارم می نگریستم، بسیار مسخره به نظر می آمدند. حقیقت ورای همه ی این ها بود. پارسا باید خودش را ثابت می کرد. تا حالا که این کار را نکرده بود. باید می دیدم در آینده چه خواهد کرد.
    زنگ خانه به صدا در آمد. ممطئناً پدرم نبود؛ زیرا او کلید داشت!
    خودِ زهره خانم باز می کرد. من هم مدادم را برداشتم و در حین خواندن زیر نوشته های مهم خط کشیدم.
    با صدایی که از بیرون شنیدم، دست هایم ایستاد و تمام حواسم جمع آن صدا شد.
    - زحمتی نبود. وظیفه بود مادر من.
    پارسا بود. آمده بود این جا؟!
    یک دفعه از جا برخاستم که صندلی از پشت بر زمین افتاد. چشم هایم گرد شد. صندلی را بلند کردم و نفس عمیقی کشیدم. چرا دستپاچه شده بودم؟! با نفس های عمیقی سعی کردم خودم را آرام کنم. برای آرامش بیشتر پشت میز نشستم و به نوشته های کتاب چشم دوختم؛ اما تمام حواسم به بیرون از اتاق بود.
    دوباره صدایش را شنیدم:« پروانه کجاست؟»
    نفسم حبس شد. نمی خواستم مرا در این حالت ببیند. نمی خواستم فکرهایی به ذهنش خطور کند.
    ضربه ای به درب اتاقم نواخته شد و صدایش آمد:« پروانه؟»
    از پشت میز برخاستم و تا رسیدن به درب با نفس هایی عمیق سعی در آرام کردن خود داشتم. انتظار نداشتم به خانه مان بیاید. فکر می کردم ناراحت شده است.
    درب را گشودم و او را دست به سیـ ـنه جلوی در دیدم. طلبکارانه به من می نگریست.
    برای دور کردن حالات عجیب و غریبم، با خونسردی پرسیدم:« چیه؟»
    چشم هایش باریک شد و گفت:« یعنی تو نشنیدی که من اومدم؟»
    باز هم با خونسردی پاسخ دادم:« نه. در زدی شنیدم.»
    یک سمت لبش کج شد و با تمسخر گفت:« نه بابا!»
    کلافه دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:« بی خیال حالا.» سپس سرکی به بیرون از اتاق کشیدم و با صدایی آهسته، گفتم:« برای چی اومدی این جا؟!»
    هنوز هم حالت پر تمسخرش را داشت:« مهمون نوازیت تا همین حد بود؟»
    دست هایش را پایین انداخت و ادامه داد:« مگه جرم کردم بچه جون؟ اومدم دیدن مادرم. همین.»
    جمله اش تکانم داد. همین؟!
    زهرخندی زدم و در را به رویش بستم. همین!


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    پشت در ایستادم که صدای خنده ی آرامش آمد. جا خوردم. می خندید؟!
    از همان جا صدایش را شنیدم:« کوچولوی دیوونه! منظورم این بود که من از دید یه ناظر، فقط برای دیدن مادرم اومدم. نه واسه شما خانم خانما.» باز هم خندید و از پشت در دور شد.
    از دید ناظر؟! یعنی به خاطر من آمده بود؟ باید باور می کردم؟ این آدم، همواره مرا بهت زده می کرد. چطور باید باور می کردم که او به من علاقه دارد؟
    نگاهم به در بسته مانده بود. باید پارسا را باور می کردم؟ او حتی به صورت مـ ـستقیم نگفته بود که به من علاقه دارد. تنها گفته بود که از من خوشش می آید. چرا او باید از من خوشش می آمد؟! مطمئن بودم او، همان طور که خودش گفته بود، اوایل از من متنفر بود. به دلیل مشکلاتی که من با مادرش داشتم. او فکر می کرد که من باعث آزار مادرش شده ام. حالا دیگر تنشی بین من و مادرش نبود. پس... تنها همین می توانست دلیلش باشد؟ لب هایم به هم فشرده شد. این، عاقلانه به نظر نمی رسید.
    نوشین!
    پارسا هرگز نمی توانست نوشین را به فراموشی بسپارد؛ اما من به فاصله ی کم میان عشق و نفرت اعتقاد داشتم. پارسا محال بود با ضربه ای که از نوشین، عشقش خورده بود، باز هم عاشق او باشد؛ اما...
    فکرش هم برایم خوشایند نبود. آن هم این بود: گذشت زمان. گاهی گذشت زمان چیزهای زیادی را تغییر می داد. مانند نفرت آنی! اگر پارسا به مرور زمان نفرتش را فراموش می کرد و به یاد عشق گذشته اش می افتاد، چه؟
    از طرفی، نوشین تا آن زمان... شاید... شاید او هم به مرور زمان...
    سرم تیر کشید. آن را بین دست هایم گرفتم. علاقه به پارسا منطقی نبود. نباید با او همراه می شدم. مگر... مگر این که او خودش را به من ثابت می کرد. مگر این که مطمئن می شدم او دیگر به نوشین فکر نخواهد کرد. ادامه ی مسیر با پارسا کار آسانی نبود. این کار سخت و دشوار، ارزشش را داشت؟!
    نفسم را بیرون فرستادم. هنوز هم نمی دانستم چه باید بکنم. هنوز هم علاقه ای از پارسا در قلـ ـبم حس نمی کردم. حس نمی کردم؟! نمی دانم... اصلاً من چرا باید به او علاقمند می شدم؟ او هنوز برای جلب نظر من کاری نکرده بود. تنها کاری که کرده بود، همان فاصله ی زیاد ندیدمان بود که سبب شده بود بیش از پیش از او دلگیر شوم. او هنوز در راستای رسیدن به هدفمان، کاری نکرده بود. پس چرا باید به او دل می بستم؟ او باید خودش را ثابت می کرد. نفش اصلی در ادامه ی مسیر خود او بود. باز هم صبر لازم بود. باید می دیدم او چه خواهد کرد.
    ***
    از دوستانم خداحافظی کردم و به سمت خانه به راه افتادم. امروز، روز خسته کننده ای داشتم. امتحانی کلاسی و دشوار که معلم برای آخر سال هـ ـوس کرده بود بگیرد و ما را به مدرسه بکشاند. این روزهای آخر سال هم دست از سرمان برنمی داشتند.
    خسته و کلافه و کوله ام را روی شانه ام جا به جا کردم و پاکشان به مسیرم ادامه دادم. آروزیم این بود سوپرمنی از راه برسد و مرا در چشم برهم زدنی به خانه برساند!
    - پروانه؟
    این صدا چقدر آشنا می نمود. قدم هایم سست شده بود.
    بار دیگر صدایش را شنیدم که آهسته تر از قبل بود:« پروانه خانم؟»
    خودش بود. دست هایم از شدت خشم مشت شد. به چه اجازه ای باز هم نام مرا می خواند؟
    با تمام خستگی ام قدم هایم را تند کردم تا زودتر از شر او خلاص شوم. پوزخندی بر لـ ـبم نشست. سوپر من! عجب سوپر منی! آرزویم را پس می گیرم.
    شانه به شانه ام قدم برداشت و گفت:« می شه چند لحظه به حرف من گوش کنی؟»
    آن قدر خشمگین بودم که می دانستم دهان باز کنم تمام محل را خبر دار خواهم کرد؛ بنابراین سرعت قدم هایم را بیشتر کردم تا زودتر از شر او خلاص شوم؛ اما او مانند همیشه سمج تر از این حرف ها بود. جلویم پیچید که سبب شد من هم بایستم؛ اما این بار سعی کردم از کنارش عبور کنم که دستش را بالا آورد و مانع شد؛ سپس گفت:« یه لحظه صبر کن. می دونم از دست من عصبانی هستی. می دونم بد کردم؛ ولی خواهشاً به حرف من هم گوش بده.»
    به سمتش براق شدم و غریدم:« می شه ساکت شی؟ من اصلاً دلم نمی خواد ببینمت.» سپس با نفرت، خیره در چشمانش زمزمه کردم:« حالم از توی مثلاً مرد، ولی نامرد به هم می خوره.»
    خشکش زد و من از فرصت به دست آمده استفاده کردم و به سرعت از کنارش گذشتم. انتظار داشت بعد از کار احمقانه اش باز هم به گرمی از او استقبال کنم؟ باید این را در خواب می دید. او برایم غیرقابل اعتمادترین انسان بود. از او متفر بودم. او باعث شده بود من از خود متنفر شوم. حالا با چه رویی دوباره بازگشته بود؟



    تا رسیدن به خانه مدام حرص خوردم و هرچه فحش به ذهنم می رسید، نثار احمد می کردم. باز هم می خواست شیوه ی قبل را پیش بگیرد و مانند یک مزاحم رفتار کند؟ این بار دیگر نباید این اجازه را به او می دادم. دفعه ی پیش هم اگر راضی شده بودم به خواستگاری ام بیاید، اصرارهای بیش از حد خودش بود و این که می خواستم به او و خودم فرصتی بدهم. او هم پس از جدی شدن موضوع، خوب خودش را نشان داده بود. حتی به من اجازه ی توضیح نداده بود و خودش قضاوت کرده بود و خودش هم حکم صادر کرده بود. حالا دیگر نباید اشتباه قبل را تکرار می کردم.
    فکرم درگیر موضوعی شده بود. شاید این فرصت خوبی می شد تا پارسا را محک بزنم. باید به او خبر می دادم که احمد جلوی راهم سبز شده است و فرصت حرف زدن می خواهد. باید می دیدم چه عکس العملی نشان می دهد.
    وارد خانه شدم و زهره خانم را صدا زدم. گفت که در آشپزخانه است. به آشپزخانه رفتم و متعجب به او که داشت تند تند وسایلی را داخل سبد می چید، نگریستم. متعجب پرسیدم:« پیک نیک می خواید برید؟»
    همان طور که وسایل را می چید، نیم لبخندی زد و گفت:« نه، پارسا مریض شده. دارم سوپ و یه سری جوشونده براش می برم.»
    پارسا بیمار شده بود؟! شب گذشته با هم صحبت کرده بودیم و او سالم بود. چه موقع دچار بیماری شده بود؟
    از زهره خانم پرسیدم:« سرما خورده؟»
    سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:« آره. منتهی سرماخوردگی شدید. پارسا یا مریض نمی شه یا اگر هم بشه، سخت مریض می شه.»
    درب سبد را بست و چادرش را از روی صندلی برداشت. هم زمان با این که آن را بر سرش می گذاشت، گفت:« ناهارت گرمه، بخورش و بعدش هم به کارات برس. شاید من دیر کردم. احتمالاً امشب هم پیشش بمونم. قطعی نیست. بهتون خبر می دم.»
    سرم را تکان دادم و او رفت. کلافه پشت میز نشستم. این هم از پارسا! حالا چه باید می کردم؟
    از جا برخاستم و به سرعت به اتاقم رفتم. باید تا قبل از رسیدن زهره خانم، با او تماس می گرفتم.
    شماره اش را گرفتم و منتظر شدم. پس از چند بوق، جواب داد:« بله؟»
    صدایش گرفته و بی حال بود.
    پرسیدم:« حالت خوبه؟»
    سرفه ای کرد و گفت:« نه،، سرما خوردم.»
    با انگشتم روی میز طرح کشیدم و گفتم:« مامانت داره میاد اون جا.»
    پاسخ داد:« آره می دونم.» و دوباره سرفه کرد.
    با حسرت گفتم:« خوش به حالت!»
    مکثی کرد و سپس متعجب پرسید:« چرا؟»
    دلم گرفته بود. من هر وقت سرما می خوردم، سعی می کردم تا حد ممکن خودم را خوب نشان دهم و بی حال نباشم. هر چقدر هم که با پدرم صمیمی می بودم، در این مواقع دلم مادر طلب می کرد. مادر!
    لبخند غمگینی زدم و در پاسخ او گفتم:« هیچی. همین طوری.» سپس برای عوض کردن بحث، گفتم:« می خواستم بهت یه چیزی بگم که... خوب بمونه برای بعد.»
    خواستم در ادامه از او خداحافظی کنم که پرسید:« چی می خواستی بگی؟»
    برای گفتن مردد بودم؛ اما بعد با یادآوری « محک زدن او» گفتم:« خوب، راستش... امروز... دم مدرسه... احمد... یعنی احمد اومده بود.»
    بلند پرسید:« چی؟» و سپس به سرفه افتاد. دستپاچه شدم و گفتم:« آروم.»
    عصبی گفت:« چی گفتی؟ اون عوضی برای چی اومده بود اون جا؟»
    باید این عصبی شدنش را به فال نیک می گرفتم؟
    پاسخ دادم:« چه می دونم. می گفت می خوام حرف بزنم.»
    باز هم سرفه کرد و گفت:« غلط کرده. می دونم باهاش چیکار کنم.»
    نگران گفتم:« پارسا!»
    گفت:« تو لازم نیست نگران باشی. من فعلاً باید قطع کنم. بعد صحبت می کنیم.»
    - باشه.
    او قطع کرد و من هنوز درگیر « مادر» بودم. حسرتم امروز به اوج خودش رسیده بود. آهی کشیدم و غمگین بر جای ماندم.



    دو شب دیگر تا عید مانده بود. زهره خانم شب گذشته را در خانه ی پارسا مانده بود و از او مراقبت کرده بود. صبح برای سرکشی به ما به خانه بازگشته بود و قصد داشت ظهر بار دیگر به خانه ی پارسا برود. این کارهایش، عجیب بغض را بر گلویم می نشاند. اگر من سرما می خوردم، او همین قدر نگرانم می شد و از من مراقبت می کرد؟ نمی دانم... با وجود تمام احترامی که برایش قائل بودم و او برایم قائل بود، با وجود این که دوستش داشتم؛ اما او هرگز نمی توانست خلأ مادرم را برایم پر کند. یا شاید... شاید اگر مادر خودم هم بود، هرگز این کارها را نمی کرد. همان زمانی هم که بود، خسته ی کار بود و کمتر به من توجه می کرد. اما حقیقت این بود که پارسا و پدرام فرزاند زهره خانم بودند و او به آن ها توجه ویژه تری داشت.
    نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم این فکرها را از خود دور کنم. این فکرها، در نهایت به حقیقتی ختم می شد که من از آن گریزان بودم.
    ***
    پدرام تا چند روز دیگر پدر می شد و عجیب خوشحال بود. آن قدر قربان صدقه ی جنین به دنیا نیامده، رفت که در نهایت کلافه شدم و با کشیدن موهایش او را وادار به بلند شدن کردم.
    پدرام سرخوش ایستاد و خطاب به من گفت:« چیه؟ حسودیت می شه؟»
    حسودی؟ من؟! بهت زده ایستادم. نگاه نگران شقایق بین من و پدرام گردشی کرد و در نهایت با صدای خفه ای تشر زد:« پدرام!»
    پدرام دهان باز کرد چیزی بگوید که دستم را به نشانه ی سکوت بالا آوردم و به همراه زهرخندی، گفتم:« آره. راست می گی. من حسودیم می شه. می دونی به چی؟ به این که تو داری قربون صدقه ی بچه ات می ری و بابای من، ولم کرده. آره. من کمبود محبت دارم. من حتی از شوهرم هم شانس نیاوردم؛ پس خواب بچه رو هم نمی تونم ببینم.» صدایم رفته رفته بالا می رفت و در نهایت فریاد شد:« ولی کور خوندین. همتون. من ازش طلاق می گیرم. دوباره ازدواج می کنم. با کسی که دوستم داره و دوستش دارم. پس فکری کردی می مونم و به خاطر اون داداش عوضیت خودم رو زنده به گور می کنم؟ بچه هم میارم. تا بفهمی من هم می تونم خوشبخت بشم. هم تو، هم اون پارسای عوضی، هم پدرم. بهتون نشون می دم.»
    پاکوبان به سمت اتاق رفتم و در را پس از کوبیدن، قفل کردم. پشت در سر خوردم و بر زمین نشستم. می دانستم زیاده روی کرده ام. می دانستم این فریادها حق پدرام نبود. دلم پر بود... پر بود و همه را بر سر بی گناه ترین فرد زندگی ام خالی کرده بودم.
    چرا با وجود داشتن پدر و شوهر، من باید تک و تنها در این خانه می ماندم و غصه می خوردم؟ حداقل یکی از آن ها باید از من حمایت می کرد که نکرده بود.
    صدای بغض آلود شقایق را شنیدم:« این چه حرفی بود زدی پدرام؟ می دونی اون الان حساسه. چرا ملاحظه اش رو نمی کنی؟»
    او را مؤاخذه نکن. مشکل منم.
    پدرام از همه بیشتر در حق من محبت کرده بود و از همه بیشتر حرف شنیده بود. برادر بیچاره ی من!
    بغضم ناگهان ترکید و با صدای بلند گریستم. آن قدر بلند تا همه ی دردهایم بیرون بریزد. تا قلـ ـبم از هجوم این دردها منفجر نشود.
    گوش می کنید؟ با شما هستم اشک های مزاحم. غصه های قلـ ـبم را بشویید و ببرید و هرگز هم باز نگردید!
    صدای ملایم پدرام را از پشت در شنیدم که از همان جا نـ ـوازش می کرد:« عزیزم... پروانه ام... گریه کن... گریه کن و خودت رو خالی کن. یادت باشه خانمی... می شنوی؟... یادت باشه این آخرین شبیه که این اشک ها رو به خاطر پارسا می ریزی؟ فهمیدی؟ این آخرین شبه.»
    سرم را تکان دادم. گویی او می بیند! اشک هایم حالا بی صدا می ریختند؛ اما هم چنان جاری بودند. تمامی نداشتند. می خواستند شب آخر تا جان در بدن دارم، بریزدند. امشب شب شماست. پس یکه تازی کنید. سد راهتان نخواهم شد.



    آن قدر گریسته بودم که چشم هایم می سوخت. سنگینی پلک های ورم کرده ام را حس می کردم. احساس می کردم در طول یک شب، پیر شده ام و جوان شده ام. گویی اشک ها کار خود را کرده بودند و روحم را سبک کرده بودند. حالا دیگر اشکی نمی آمد و من خیره به نقطه ای بر جای مانده بودم. فکر می کردم؛ به فردا. به روزی که می دانستم برایم روز سختی خواهد بود و به دنبال آن روزهای بعدی اش. اما گمان نمی کنم هم چون روزهای گذشته برایم سخت باشند. روزها و شب هایی که همه کسم تنها خدا بود و خدا. تنهایی هم بی اجازه وارد حریممان شده بود و جولان می داد. هنوز امید داشتم خدا آن را بیرون کند. هنوز امید داشتم...
    بر سر میز صبحانه، پدرام مرتب چشم غره نثارم می کرد و من می دانستم این برادر همیشه نگران، می خواهد حال و هوایم را با مزاح هایش عوض کند. نباید بیش از این او، همسر و فرزندشان را آزار می دادم. نمی خواستم او از من دلخور باشد. بنابراین لقمه ام را با چای پایین فرستادم و دست به سیـ ـنه، گفتم:« چته اول صبحی هی چشم غره می ری؟»
    نگاهش متعجب شد و سپس با نگاه متعجب شقایق تلاقی یافت. می دانستم از تغییر ناگهانی من متعجب شده اند. « آه»ی کشیدم و گفتم:« دو شخصیتی هم خودتونید.»
    پدرام دستش را بلند کرد و پس گردنی آرامی نثارم کرد؛ سپس گفت:« دیگه وقتی خودت اعتراف می کنی، من چی بگم!»
    بی توجه به حرفش، زهرخندی زدم و گفتم:« از امروز می رم دنبال کارهای طلاق.»
    پدرام گویی برای اولین بار این جمله را از زبان من می شنید؛ زیرا تکانی خورد و دست هایش مشت شد. نگاهم را از دست هایش را گرفتم و به چشمانش دوختم. دهانم تلخ بود:« چیه؟ فکر کردی جدی نمی گم؟»
    اخم هایش به شدت درهم فرو رفت و غرید:« فکر کردی به همین سادگی هاست؟»
    پوزخند صداداری زدم و پرتمسخر گفتم:« ممنون برادرجان که پشتمی!»
    مشتش را به میز کوبید و با غیظ گفت:« پروانه؟ هیچ می فهمی داری از چی حرف می زنی؟ طلاقه؟ طلاق؟ می دونی چه بلایی سرِ آینده ات میاد؟»
    ناباورانه به او نگریستم و گفتم:« منظورت چیه؟ می گی بمونم و ازش طلاق نگیرم؟»
    سرش را به طرفین تکان داد و کلافه دستی بین موهایش کشید؛ سپس خودش را جلو کشید و خیره به چشم هایم، گفت:« من همچیم حرفی نزدم. ولی نمی خوام خودسر کاری کنی. تو هر چقدر هم که انکار کنی پدر داری. می فهمی پروانه؟ هیچ کس جز اون نمی تونه توی این شرایط کمکت کنه.»
    این جملات سبب دیوانگی ام می شد. فریاد زدم:« بسه. این همون پدریه که...»
    صدای لرزان شقایق حرفم را قطع کرد:« پروانه؟ پدرام؟»
    به آنی نگاه من و پدرام تغییر رنگ دادند و نگران روی او نشستند. دستش را روی شکمش قرار داده بود و می لرزید. پدرام « یا خدا»یی گفت و آشفته و نگران شانه های او را گرفت:« درد داری؟»
    شقایق بغض کرده سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و من شرمنده نگاهم را به زیر گرفتم.
    پدرام سراسیمه و دستپاچه او را آماده کرد و به سمت اتومبیلش برد. من هم همراهشان رفتم که پدرام تشر زد:« تو کجا؟ بمون تا برگردم و به حسابت برسم.»
    لحن تندش بغض بر گلویم نشاند و سبب عقب نشینی ام شد. لحظه ای آخر، سرم را پایین آوردم و خطاب به او، با صدایی لرزان و خش دار، گفتم:« منو بی خبر نذار.»
    حرفی نزد و به سرعت دور شد.
    خدایا! نوزادشان حفظ کن!
    با قلبی شکسته منتظر تماس پدرام مانده بودم؛ اما شب شده بود و هنوز خبری نشده بود. چند بار تماس گرفته بودم؛ اما هربار با دستگاه خاموش مواجه می شدم.
    گوشی را چند بار بر پیشانی ام کوبیدم. داشتم دیوانه می شدم. دعا می کردم بچه شان سالم به دنیا بیاید. نگران بودم.
    صدای زنگ در مرا از جا پراند. ترسیدم. نکند پدرام بازگشته بود و می خواست به خاطر از دست رفتن...
    سرم را تکان دادم تا این افکار وحشتناک را از خود دور کنم.
    قبل از آن که حرکتی کنم، صدای باز و بسته شدن دروازه آمد و من وحشت زده از جا برخاستم. پس واقعاً...
    خودم را سراسیمه و ترسیده به در ورودی رساندم که ناگهان تمام وجودم به آنی یخ بست و خشک شد. قلـ ـبم می کوبید؟ نفسم کجا رفته بود که باز نمی گشت؟ او...



    او این جا چه می کرد؟!
    با قدم هایی نرم و شمرده به سمتم آمد و رو به رویم ایستاد. هنوز توان هیچ گونه عکس العملی نداشتم. ذهنم برای حدس این که چرا به آن جا آمده است، یاری ام نمی کرد. تعجبم از حضورش آن قدر زیاد بود که زبانم را بند آورده بود.
    دست به سیـ ـنه شد و نگاهش را به حالت بهت زده ام دوخت. این نگاه سراسر تمسخر و ریشخند، قلـ ـبم را ذره ذره خاکستر می کرد و به دست باد می سپرد. نشانی از مهربانی و دلتنگی و یا حتی نگرانی در چشمانش نبود و این، خنجری زهرآلود به قلـ ـبم فرو می کرد. نمی توانستم تاب بیاورم. این نگاه آشنا بود. مانند... مانند نگاه آن شبش. این نگاه مرا موجودی حقیر خطاب می کرد. مرا بچه و کودن خطاب می کرد. تمام احساساتم را به سخره می گرفت. من این را تاب نمی آوردم.
    بغض گلویم، صدایم را دورگه و خش دار کرده بود:« چرا؟... چرا؟»
    باز هم همان ماجرا تکرار می شد. آن شب، آن شب شوم هم همین سؤال را از او پرسیده بودم. این چراها شده بودند خوره ی جانم.
    نمی دید؟ شکستنم را نمی دید؟
    دل شکسته، نالیدم:« چرا اومدی؟»
    حالا نگاهش سرد بود. دیگر تمسخری در آن مشاهده نمی شد. این نگاه سرد و بی احساس برایم قابل تحمل تر بود.
    با لحن تندی گفت:« به چه حقی فرار کردی و اومدی این جا؟ مگه نگفته بودم تا موقعی که زن منی حق نداری از خونه ی من خارج شی؟» صدایش رفته رفته عصبی تر و خشن تر می شد:« این مسخره بازی ها رو تموم می کنی و برمی گردی خونه. دیگه نمی خوام از پدرت حرف بشنوم. فهمیدی؟»
    این فریادش نبود که تکانم داد؛ این جمله اش بود که قبم را لرزاند:« نمی خوام از پدرت حرف بشنوم.» پدرم؟! پدرم به او چه می گفت؟ سرزنشش می کرد؟! به او خشم می گرفت؟ نمی خواستم. من این ها را نمی خواستم. من خودش را می خواستم. پس کجا بود؟
    بازویم را گرفت و جسم سستم را به داخل کشید. به جلو هلم دادم و نگاهی به اطراف انداخت؛ سپس تیرهایش را بر قلـ ـبم فرو کرد:« این جا اومدی که چی بشه؟ که مثلاً نگرانت بشم و دلم برات بسوزه؟ چی رو می خواستی ثابت کنی؟ این جا برات خونه نمی شه.» نگاهش را به منِ سست و بی جان انداخت و ادامه داد:« می دونی الان از کجا دارم میام؟ از بیمارستان...»
    توجهم به او جلب شد؛ اما نگاهم از زمین جدا نشد.
    - کلید این جا رو از پدرام گرفتم. تو همه رو عاصی کردی. پدرام به خونت تشنه بود. کلید رو داد دستم و گفت خودتون مشکلات خودتون رو حل کنین. گفت اگه بلایی سر بچه اش یا شقایق بیاد، تو رو زنده نمی ذاره.
    وجودم از تیرهای زهرآگین کلامش می سوخت. ذره ذره بیشتر از قلب آتش می گرفتم و می سوختم. تنها پشتیبانم را هم از دست داده بودم؟!
    خدایا! چرا به تنهایی اجازه ی جولان می دهی؟ مرا نمی بینی؟
    در گلویم انفجار مهیبی رخ داد و بغضم پر صدا بیرون فرستاده شد. کجا بود آن کسی که دیشب می گفت شب آخری است که این اشک ها را می ریزی؟ کجا بود؟
    صدای گریه ام آن قدر بلند شد، آن قدر گوش خراش شد که گوش هایم را آزرد. می خواستم دیگر نشنوم. می خواستم حافظه ام را در دم از دست بدهم. می خواستم همان جا بمیرم.
    دست هایی صورت خیسم را قاب گرفتند و من از پشت پرده ی اشک هایم چیزی نمی دیدم. تنها صدایش را شنیدم که گفت:« بسه. چرا این قدر از خودت ضعف نشون می دی؟ چرا به جای گریه و زاری پا نمی شی بری بیمارستان و از پدرام بخوای ببخشتت؟ چرا همه چیز رو برای خودت سخت می کنی؟ این تویی که داری از همه دوری می کنی و عرصه رو برای خودت تنگ می کنی. چرا چشمات رو باز نمی کنی تا ببینی؟ هان؟»
    فریادهایم خاموش شده بودند و گوش هایم پای صحبت های او نشسته بودند.
    انگشت های شستش صورتم را از اشک زدودند و من این بار خیره ی چشم هایی بودم که زره پوشیده بودند و از هجوم معانی به بیرون خودداری می کردند.
    لب هایش تکان خورد و نگاه من روی آن ها نشست.
    -پاشو بریم بیمارستان. من و تو هنوز با هم خیلی کار داریم؛ ولی فعلاً وقتش نیست.
    ذهنم پرسید:« بچشون خوبه؟» اما کلامی بر زبانم جاری نشد. بازوهایم را گرفت و مرا با خود بالا کشید. به سمت اتاق هدایتم کرد و گفت:« من بیرون می مونم. تو هم آماده شو و بیا.»
    رو به روی آینه ی اتاق ایستادم. گونه هایم شادی می کردند. تا لحظاتی قبل اسیر دست های او بودند و حالا... از اسارت خوششان آمده بود!
    روز تحویل سال بود و همه دور تا دور سفره نشسته بودیم و گوش هایمان تنها صدای تلویزیون را می شنید که یا مقلب القلوب می خواند. عجیب بود که این سال تحویل مرا دگرگون کرده بود. حس عجیبی داشتم. دست هایم یخ بسته بود و تپش قلب هایم زیاد شده بود.
    صدای انفجار که آمد، صدای جیغ من و شقایق بلند شد. به نگاه های متعجب دیگران وقعی ننهادیم و در آغـ ـوش یکدیگر فرو رفتیم. رو به روی پدرام با خجالت ایستادم که خندید و دست هایش را بالا آورد. خودم را عقب کشیدم و تهدیدآمیز گفتم:« بـ ـوس نمی کنی ها.» چشم هایش گرد شد و من ناگهان در آغـ ـوشش فرو رفتم. روی روسری کوچکم را بـ ـوسید و گفت:« سال خوبی داشته باشی شیطون کوچولو.»
    پارسا دست به سیـ ـنه در حالی که یک تای ابرویش را بالا فرستاده بود، به من می نگریست. چشم هایم را گرد کردم و گفتم:« نمی خوای که بغـ ـل تو هم بیام؟»
    پدرام پس گردنی نثار گردن بیچاره ام کرد و گفت:« خجالت بکش.»
    سرم را پایین انداختم که صدای پدرم را شنیدم:« پروانه؟ باباجون؟»
    به سمتش پرواز کردم و در آغـ ـوشش فرو رفتم. کنار گوشم گفت:« امسال دیگه باید سال تو باشه دخترم. باید کنکور بدی و قبول شی.»
    جمع « ان شاءالله»ی گفت. پدرام مزاح کرد و با صدایی که کلفت کرده بود، گفت:« مگه دخترم باید بره دانشگاه. دختر باید شوهر کنه بره خونه شوهرش کار کنه. باید وایسته خونه بچه داری کنه.»
    با چشم غره های جمع، عقب نشینی کرد و رو به شقایق که دست به سیـ ـنه و طلب کار به او می نگریست، همانند پسر بچه ای بی گناه، گفت:« غلط کردم.»
    پارسا به شانه اش کوبید و گفت:« زن ذلیل.»
    پدرام سرش را کج کرد و گفت:« تو رو هم می بینیم.»
    پارسا مغرورانه گفت:« من روشن فکرم.»
    زهره خانم به آن دو تشر زد:« بس کنید کوچولوها!»
    هردو متعجب به زهره خانم نگریستند. چهره های بهت زده شان دیدن داشت.
    زهره خانم بی توجه به آن ها مشغول پوست کندن میوه شد و من و شقایق از خنده ریسه رفتیم. نگاه های خشمگین آن دو به سمت ما برگشت و برایمان خط و نشان کشیدند.
    ظهر شده بود و ناهار مهمان جوجه های پارسا و پدرام بودیم؛ البته بیشتر کارها را پدرام انجام می داد و پارسا نظارت می کرد! پدرام هم مرتب غر می زد. جلو رفتم و گفتم:« هرکی این ناهار رو بخوره فکر کنم بشه غرغرو.»
    پدرام چشم غره ای به من رفت و پارسا گفت:« آفرین!»
    پدرام طعنه زد:« به پای هم پیر بشین.»
    پارسا محکم بر پشت او کوبید که پدرام « آخ»ی گفت و بادبزن از دستش افتاد. پارسا بادبزن را برداشت و او را از جلوی منقل کنار زد. خودش مشغول باد زدن شد و پدرام با چهره ای سرخ شده و عصبی به او می نگریست. او هم که گویی اتفاقی نیفتاده است، خونسرد مشغول کار شده بود.
    پدرام نیم نگاهی به من انداخت و سپس در یک حرکت ناگهانی بازویم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. یکی از سیخ ها را برداشت و زیر گلویم قرار داد. شوکه به عمل او می نگریستم و پارسا هم با چشم هایی گرد شده، دست نگه داشته بود.
    پدرام با لحن بدجنسـ ـی گفت:« حالا وقت اعترافه. شما دوتا چند وقته خیلی مشکوکین. این از تو که مرتب رستوران رو می پیچونی و یا تلفنی دور از چشم من صحبت می کنی که من می دونم با همین خانم خانماست. این هم از این دختره که تا دیروز عز و جز می کرد چرا من بهش زنگ نمی زنم حالا انگار نه انگار پدرامی هم وجود داره. پس با زبون خوش اعتراف کنید.»
    کیش و ماتمان کرده بود. هردو بهت زده بودیم. سیخ را به گلویم چسبانده بود؛ اما فشار نمی داد. تهدید کرد:« حرف می زنی پارسا یا این خانم کوچولو رو کباب کنم؟»
    صدایش شوخ بود. اما مشخص بود این ماجرا کنجکاوش کرده است.
    پارسا با خونسردی گفت:« مگه تو راجع به رابطه ات با شقایق به من چیزی گفتی که من به تو بگم.»
    دست های پدرام سست شد و پایین افتاد. ناباور زمزمه کرد:« پارسا!»
    من هم تعجب کرده بودم. پارسا به من نگریست و چشمکی زد. پدرام زودتر از من به خودش آمد و سیخ را بر زمین انداخت. به سمت خانه بازگشت که خطاب به پارسا دلخور گفتم:« چرا این حرف رو زدی؟»
    پارسا همان طور که رفتن او را دنبال می کرد، با چشم هایی باریک شده، گفت:« اون هم کم زرنگ نیست. داره رفتار اون روز من رو تلافی می کنه.»
    چشم هایم به آنی گرد شد. از دست این دو برادر باید سر به بیابان می نهادم.



    پارسا دوباره مشغول شد و من ناباورانه گفتم:« نمی ری پیشش؟»
    نیم نگاهی به من انداخت و سپس سیخ ها را برگرداند:« نه.»
    یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم:« ولی اون روز، پدرام دنبال تو اومد.»
    خونسردانه گفت:« اولاً اگه من الان برم این کباب ها می سوزه. ثانیاً پدرام الان قهرش یادش رفته. ثالثاً نمی خوام مزاحم خلوتشون باشم.»
    چشم هایم لحظه به لحظه گردتر می شد. متعجب نیم نگاهی به درب ورودی که بسته شده بود، انداختم؛ سپس به سمت او برگشتم و پرسیدم:« تو همه ی این ها رو از کجا فهمیدی؟ غیب بینی؟»
    لبخند زیبایی لبش را مزین کرد که چشم های بی حیایم روی آن ها نشستم. این لبخند های پارسا نادر بود. لب هایش هنگام لبخند زدن با حالت زیبایی از هم گشوده می شدند.
    صدایش را شنیدم که دوباره به شمارش افتاده بود:« اولاً این قدر نگام نکن؛ چون جنابعالی به من نامحرمی. من هم دلم نمی خواد منحرف بشم. ثانیاً غیب بین نیستم، پدرام رو خوب می شناسم. باور نمی کنی برو خودت ببین.»
    هنوز مغزم روی اولین جملاتش مانده بود. دنبال چیزی می گشتم تا حسابش را برسم. چشمم افتاد به سیخی که پدرام روی زمین انداخته بود. آن را برداشتم و تهدیدآمیز در هوا تکان دادم.
    - یه بار دیگه حرف هات رو تکرار کن تا با همین سیخ به حسابت برسم.
    نیشخندی زد و سیخ کباب ها را داخل نان قرار داد. در همان حال مرا به تمسخر گرفت:« کی؟ توی جوجه؟» سپس شانه اش را بالا انداخت و با لحنی که حرصم را در می آورد، گفت:« مگه دروغ گفتم. تو داری من رو از مسیر اصلی منحرف می کنی و به سمت خودت می کشونی.» سپس با نگاهی معنادار به من چشم دوخت.
    دقیقاً نمی دانستم منظورش چیست. واقعاً همان چیزی بود که می گفت و یا به معنای علاقمند شدن او به من بود؟!
    وقتی نگاه گیجم را دید، باز هم همان لبخندش را تکرار کرد و با لحن ملایمی گفت:« گیج نزن دخترجون. بیا این سیخ ها رو فرو کن توی گوشتی های قرمز تا بذارم کباب بشن.»
    گوشتی های قرمز؟!
    زمزمه کرد:« مثل کاری که داری با من می کنی.»
    شوکه شده بودم. تاکنون این گونه سخن نگفته بود. این بی انصافی بود. قرارمان با هم جلو رفتن بود؛ اما او با تمام قوا داشت یکه تازی می کرد.
    مـ ـستأصل نالیدم:« پارسا؟»
    باز هم با لحن ملایمش زمزمه کرد:« مرض.» و دوباره خونسرد و بی تفاوت شد.
    بهت زده به او می نگریستم و نمی دانستم باید کدام جنبه از او را باور کنم. مرض؟!
    نیم نگاهی به من که همانند مجسمه ایستاده بودم، انداخت و گفت:« بیا دیگه. این گوجه ها رو سیخ بزن، کبابشون کنم. شنیدی؟»
    گیج و گنگ جلو رفتم و کنارش ایستادم. گوجه ها را با حواس پرتی داخل سیخ ها فرو کردم. « گوشتی های قرمز! قلب او! فرو کردن سیخ در آن ها!»
    نگاه گیجم به سمت او رفت و روی نیم رخش چرخید. سرش را به سمتم چرخاند که مغزم برای فهمیدن معنای نگاهش به تکاپو افتاد.
    - پارسا! پروانه!
    صدای فریاد پدرام از داخل، تکانم داد. گویی تازه از خواب برخاسته ام. دستپاچه از او فاصله گرفتم و بدون هیچ حرفی ظرف کباب ها را برداشتم و به داخل رفتم. او نباید این گونه جلو می رفت. او قوانین را رعایت نمی کرد و میان بر می زد. این انصاف نبود. بود؟



    به محض وارد شدن به خانه نگاهم به پدرام افتاد که دست به سیـ ـنه و طلب کار به من می نگریست. سعی کردم چند لحظه ی قبل را به انتهای ذهنم بفرستم تا بتوانم موقعیتم را درک کنم.
    پشت چشمی برای پدرام نازک کردم و گفتم:« چرا اون جوری نگام می کنی؟»
    چشم هایش را باریک کرد. گویی می خواست از افکارم سردربیاورد.
    نگاهم را از او گرفتم و به سمت آشپزخانه رفتم. اگر می ماندم بعید نبود همه چیز را بفهمد؛ هرچند حالا هم همه چیز را می دانست.
    صدایم زد:« پروانه؟»
    - کباب آماده شد؟
    با صدای پدرم، پدرام عقب نشینی کرد. من هم تنها به « بله»ای اکتفا کردم و به آشپزخانه رفتم. کباب ها را روی میز قرار دادم و خطاب به زهره خانم که مشغول آماده کردن سالاد بود، گفتم:« این ها آماده ی خوردن هستن.»
    خندید و گفت:« پس با شقایق سفره رو آماده کنین ناهار بخوریم.» در ادامه ی حرفش سرکی کشید و پرسید:« راستی کجاست؟»
    حرف های پارسا در ذهنم طنین انداز شد و لبخند موذیانه ای بر لـ ـبم نشست. از آشپزخانه خارج شدم که شقایق را دیدم. به سمت آشپزخانه می آمد.
    همانند شوهر عزیزش دست به سیـ ـنه و طلب کار به او نگریستم که چشم هایش را گرد کرد و پرسید:« چی شده؟»
    ساختگی غر زدم:« وقتی در حال آماده کردن کباب بودیم، جنابعالی کجا تشریف داشتید؟»
    در یک آن گونه هایش ملتهب شد که به حدس پارسا آفرین گفتم.
    پدرام به طرفداری از همسرش گفت:« به تو چه فضول. برو به کارت برس.»
    چشم غره ای نثارش کردم و همان گونه که دوباره به آشپزخانه می رفتم، با بدجنسـ ـی گفتم:« بیاید سفره رو آماده کنید.»
    پدرام از پشت غافلگیرم کرد و گردنم را گرفت. جیغی کشیدم که همزمان سه نفر، گفتند:« چی شده؟»
    پدرام نگاهی به پشت سرش انداخت و پارسا و پدرم را پشت سرش دید. صدای بعدی هم متعلق به زهره خانم بود که حالا در آستانه ی درب آشپزخانه ایستاده بود.
    پدرام تصنعی ترسید و مرا رها کرد؛ سپس با لودگی و ترسی ساختگی گفت:« عجب گارد دفاعی پر تعدادی!»
    پدرم به شوخی به او تشر زد:« بار آخرت باشه دخترم رو اون جوری می گیری ها!»
    پدرام مظلومانه گفت:« چشم.»
    صدای خنده ی جمع بلند شد. تنها پارسا بود که بر لبش لبخند خودنمایی می کرد و نمی خندید.
    به جرئت می توانستم بگویم که تا حالا صدای خنده ی بلند او را نشنیده ام. چرا تا این حد خودداری می کرد؟
    به هر حال او هم این گونه بود!
    ***
    بعد از ناهار برای قدم زدن به حیاط رفتم. بعد از آن غذای سنگین کمی قدم زدن برای هضم غذا بد نبود. البته بیشتر مجبور بودم حرکات رفت و برگشت داشته باشم؛ زیرا حیاط خانه مان بزرگ نبود.
    صدای باز شدن درب ورودی که آمد، ضربان قلـ ـبم شدت یافت. خودش بود؟ بعد از آن نگاه های عجیب احساس می کردم نمی توانم عادی باشم. سعی کردم بر خود مسلط شوم.
    - حالا دیگه به من پشت می کنی؟
    نفس حبس شده ام با شنیدن صدای پدرام به صورت ناخودآگاه بیرون فرستاده شد. به سمتش برگشتم که قدم زنان آمد و نزدیکم ایستاد. با نگاه موشکافش قصد داشت تا تا انتهای ذهنم را بخواند.
    نگاهم را به کف حیاط دوختم و گفتم:« چته تو هی این جوری نگام می کنی؟»
    جمله اش شوکه ام کرد:« دوستش داری؟»
    بهت زده و کمی هم ترسیده نگاهم را به او دوختم که نگاهش را در صورتم گرداند و سپس با لحن مهربانی گفت:« چرا رنگت پرید؟»
    باز هم از در شوخی وارد شد:« یعنی من این قدر ترسناکم؟» و بلافاصله بعد از آن ژست پر تکبری به خود گرفت.
    خندیدم و باز هم سرم را پایین انداختم؛ سپس با حواس پرتی زمزمه کردم:« نمی دونم.»
    - نمی دونی؟!
    نگاهش کردم و گفتم:« نه. اون خودش هم نمی دونه.»
    ابروهایش را بالا فرستاد و متعجب گفت:« مگه می شه؟»



    چیزی نگفتم و نگاهم به نقطه ای خیره ماند. پدرام هم در سکوت به من خیره شده بود. سرم را بالا آوردم و با لحن نامطمئنی گفتم:« می دونی؟ اون... خوب راستش من نمی دونم که اون دوستم داره یا نه. ببین او یه جورایی می خواد همین رو به من بگه؛ ولی کاری نمی کنه که بفهمم این حرفش درسته یا نه.»
    پدرام دستی به چانه اش کشید و گفت:« می شه واضح تر حرف بزنی؟»
    - آره. چرا نشه!
    هردو غافل گیر شده نگاهمان را به او دوختیم. دست در جیب، از پله ها پایین آمد و رو به روی ما ایستاد. نگاهش بین من و پدرام گردشی کرد و در نهایت خطاب به او پرسید:« چه چیز مبهی برات وجود داره؟ از خودم بپرس بهت بگم.»
    پدرام مشکوکانه به او نگریست و بی حاشیه پرسید:« تو واقعاً پروانه رو دوست داری؟!»
    شانه اش را کمی بالا فرستاد و گفت:« اشکالش کجاست؟»
    پدرام اخم هایش را در هم فرو برد و پرسید:« از کِی؟»
    پارسا پوزخندی زد و گفت:« چرا این جوری سؤال می پرسی داداش کوچیکه؟»
    پدرام کمی به من که کنارش ایستاده بودم، نزدیک تز شد و خطاب به او گفت:« چون داداششم.»
    قلـ ـبم را هیجانی فرا گرفت و پر از شادی شد. نگاه پرمحبتم را به پدرام دوختم. دنیایم را با این یک جمله اش دگرگون کرده بود. همانند برادری غیرتمند ایستاده بود و از من دفاع می کرد. گویی برادر واقعی من است تا پارسا!
    پارسا با اخمی ساختگی گفت:« آدم فروش. من رو به این فسقلی فروختی؟»
    پدرام ژستی گرفت و عضله های فرضی اش را به نمایش گذاشت؛ سپس با صدایی که کلفت کرده بود، گفت:« مراقب حرف زدنت باش. به چه حقی به آبجی ما لقب می بندی؟»
    به رویش لبخند زدم که با همان صدای ادامه داد:« فقط باید بهش بگی اسکلت. همین و بس.»
    با دیدن نگاه پر از بهتم، بلند خندید؛ اما من حتی لبخندی هم بر لـ ـبم نیامد. احساس می کردم تمام حس های خوبم به باد استهزا گرفته شده است. نگاه پارسا روی چهره ی گرفته و غمگینم نشست. سعی می کردم به روی خود نیاورم؛ اما نمی شد.
    پدرام با دیدن نگاه پارسا بر روی من، توجهش به من جلب شد و از دیدن چهره ام جا خورد. ناباور پرسید:« ناراحت شدی؟»
    نگاهش نکردم؛ اما گفتم:« نه.»
    اخم های پارسا در هم فرو رفت و معترضانه به پدرام چشم دوخت. پدرام، متعجب و گیج، در صدد توضیح برآمد:« به خدا داشتم شوخی می کردم. چرا ناراحت شدی؟ اگه ناراحتت می کنه، باشه دیگه بهت نمی گم اسکلت. خوبه؟»
    گمان می کرد به دلیل این که « اسکلت» خطابم کرده است، ناراحت شده ام؛ اما مشکل من این نبود و چیز دیگری بود که پدرام متوجه آن نشده بود. شاید هم هرگز نمی شد.
    لبخندی زدم که نتوانستم غمگینی اش را پنهان کنم؛ هم چنین گرفتگی صدایم را:« ناراحت نشدم. تو که کار همیشه اته.»
    این چند کلمه را هم به زور بر زبان آوردم و سپس به سرعت داخل شدم. پدرام هنوز متعجب و گیج بود و پارسا هم چنان اخم آلود.
    از پدرام دلخور نبودم. می دانستم قصدش تنها شوخی بوده است. می دانستم مرا همانند خواهر واقعی خود دوست دارد. این من و افکارم و دلم بودیم که درگیر بودیم و با کوچکترین چیزی از عالم و آدم دلخور می شدیم. رفتن مادرم و تنهاییم بیشتر از این ها روی روحیه ام تأثیر گذاشته بود. چگونه می شد درگیر مادری نشد که تنها نام مادر را یدک می کشید و حالا مدت ها بود که حتی تماسی هم با من نگرفته بود؟ چگونه می شد درگیر زنی نشد که مادر من نبود و نهایت سعی اش را برای پر کردن خلأهایم به کار می برد؟ چگونه می شد به دو پسری حسادت نکرد که مادر داشتند و مادرشان جانش را فدایشان می کرد؟ آن ها دو برادر بودند و من نه خواهری داشتم و نه برادری. بارها حسرت خورده بودم؛ دلم می خواست خواهر یا برادری داشتم و مرتب با او بحث و جدل می کردم. همدیگر را می زدیم و بعد هم آشتی می کردیم. پدرام تا همین نقطه هم برایم سنگ تمام گذاشته بود. پارسا هم...
    هنوز نمی دانستم جایگاه پارسا در زندگی ام چیست. اوایل همانند مهمانی ناخوانده بود؛ اما بعد من سعی کرده بودم برایش خواهر باشم و او هم مرا مانند خواهر خود دوست داشته باشد. همانند پدرام؛ اما نشده بود. خودش تمام معادلات مرا برهم ریخته بود و از مسیری دیگر وارد شده بود. حالا داشت مرا هم به همان مسیر می کشاند. باید می پذیرفتم؟ نمی دانستم چه باید بکنم. حرف های پارسا هنگام کباب کردن مرتب در گوشم طنین انداز می شد و مرا به قعر افکارم سوق می داد. می خواستم او را بفهمم. موفق می شدم؟



    با وجود دو روزی که از عید گذشته بود، هنوز هم عده ای درگیر خرید بودند. گویی هیچ گاه این خرید کردن ها تمامی ندارد. عده ای هم تنها گشت می زدند و چیزی نمی خریدند؛ اما با این حال به نسبت روزهای عادی، خلوت تر بود. خیابان ها هم کمی خلوت تر شده بودند.
    - می خوای بخوری زمین؟
    سرم را برگرداندم و نگاهم را به پارسا دوختم که این جمله را بر زبان آورده بود. سرم تکان دادم و گفتم:« آخه دوست دارم در حین راه رفتن مغازه ها رو نگاه کنم.»
    جدی و خونسرد، گفت:« خوب خیلی از عادت هات رو باید ترک کنی.»
    متعجب نگاهش کردم و گفتم:« چرا؟»
    لبخند محوی بر لبش نشست و گفت:« چون که من این طور می خوام. کدوم مردی خوشش میاد که همراهش به جای اون، به در و دیوار و مغازه ها نگاه کنه؟» سرش را به سمتم مایل کرد و ادامه داد:« هوم؟»
    حس خوب، همچون نسیمی خنک به قلـ ـبم خورد و آرامش کرد. چه آرامشی از این حرفش بر قلـ ـبم سرازیر شده بود. نگاهش کردم که لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو دوخت.
    دستانم را در جیب پالتویم فرو بردم و همان جا محکم نگاهشان داشتم. می ترسیدم سرخود عمل کنند و دور بازویش حـ ـلقه شوند.
    قدم زدن با او حس خوبی بود و من دلم می خواست این راه به انتها نرسد. همانند کودکان ذوق زده و هیجان زده بودم. احساس می کردم قلـ ـبم را خوشی پر کرده است. حس خوبی بود؛ وقتی احساس می کردی کسی به تو تعلق خاطر دارد. کسی هست در این دنیای بی کران تو را انتخاب کرده است.
    صدایش را شنیدم که گفت:« حالا این قدر که مشتاق دیدن مغازه ها هستی، چیزی نمی خوای بخری؟»
    مگر دیوانه بودم حال خوش قدم زدن با او را رها کنم و به فکر خرید باشم؟ خرید کردن حواسم را از او پرت می کرد.
    خودم را بیشتر جمع کردم و گفتم:« نه. چیزی لازم ندارم.»
    به سرتاپایم نگاهی انداخت و پرسید:« سردته؟»
    سرم را نکان دادم و گفتم:« آره.»
    سپس لـ ـبم را پشت شال گردنم پنهان کردم و ریز خندیدم. گویی متوجه شده بود؛ زیرا با دقت به من نگریست و پرسید:« به چی می خندی؟»
    تک سرفه ای کردم و گفتم:« نمی خوای مثل یه آقای متشخص جنتلمن پالتوت رو دربیاری بندازی رو دوش من؟»
    آن قدر چهره ی بهت زده اش جالب شده بود که بی اختیار بلند خندیدم و نگاه چند رهگذر به ما دوخته شد.
    دستش را دور شانه ام حـ ـلقه کرد که جا خوردم و خنده ام قطع شد. با لحن آرام و ملایمی زمزمه کرد:« این قدر شیطونی نکن دختر کوچولو. توجه همه رو جلب کردی.»
    عجیب بود که لرزش بدنم قطع شده بود و گرمایی مطبوع آن را دربرگرفته بود! از حرف هایش بود یا از دستش؟ هرچه که بود حس خوبی بود؛ اما این حس خوب گناهی بیش نبود.
    تکانی به خودم دادم و با صدای خفه ای گفتم:« زشته بابا جلوی مردم.» سپس برای عوض کردن بحث، گفتم:« زنگ بزن ببین پدرام این ها کجا موندن. قرار بود زود به ما ملحق شن.»
    فکر می کردم با این حرکتم پارسا را دلخور کرده ام؛ اما او سرش را جلو آورد و زمزمه کرد:« حالا تا فرصت هست فرار کن. بالاخره که گیرت می اندازم.» و به دنبال حرفش لبخند دل نشینی زد و مشغول شماره گرفتن شد.
    همیشه با حرکات، رفتار و حرف هایش غافل گیرم می کرد. احساس می کردم درون کوره ای از آتش افتادم. انگار نه انگار تا همین چند لحظه ی پیش از شدت سرما به لرزش افتاده بودم. این انصاف نیست پارسا خان. قرار نبود میان بر بزنی و چند پله بالاتر از من قرار بگیری.
    به این فکر می کردم که شاید اگر پارسا همین ها را هم بر زبان نمی آورد، من تا سالیان سال هم نمی دانستم چه باید بکنم. شاید او به این وسیله می خواست مرا برای پیمودن این مسیر، تعلیم دهد. هنوز هم گیج بودم. پارسا طوری نبود که بتوان او را حدس زد. پارسا غیرقابل پیش بینی ترین انسان زندگی ام بود.


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  5. Top | #15


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    لذت قدم زدن دو نفره مان با آمدن شقایق و پدرام زایل شد. قدم زدن در هوای نیمه بهاری و نیمه سرد، با پارسا، عجیب به دهانم مزه کرده بود. دلم می خواست ساعت های طولانی در همان حال با او بمانم و چیزی نتواند این خوشی را خراب کند؛ اما افسوس که ممکن نبود.
    نگاه های شیطنت آمیز پدرام بر ما، عجیب معذبم می کرد؛ اما پارسا هیچ نوجهی نداشت و خونسرد و آرام به رو به رو خیره بود.
    پدرام سرش را به سمتم مایل کرد و با صدای آرامی پرسید:« خوش گذشت؟»
    گویی شنوایی پارسا قوی تر از این حرف ها بود. سرش را از سمت دیگر من نزدیک کرد و خطاب به پدرام گفت:« به تو چه؟»
    پدرام چشم هایش را گرد کرد و با صدای آرامی معرکه گرفت:« ای خدا! یکی کم داشتیم، یکی دیگه هم اضافه شد. اِ اِ اِ، ببین دو روز با این دختره گشته بی ادب شده، وای به روزی که...»
    من و پارسا و شقایق هم زمان به او تشر زدیم:« پدرام!» اما گویی او کوتاه بیا نبود. با همان لحنش ادامه داد:« این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست. یک بار برای همیشه...»
    قبل از آن که پدرام ادامه ی جمله اش را بگوید، پارسا حرفش را برید و با لحنی تهدیدآمیز گفت:« یک بار برای همیشه، چی؟»
    پدرام به سرعت عقب نشینی کرد و گفت:« یک بار برای همیشه... اوم... بریم ترن سوار شیم.»
    از تغییر لحن و عقب نشینی سریعش، من و شقایق به خنده افتادیم و پارسا پیروزمندانه به او نگریست. پدرام دست هایش را روی سیـ ـنه اش به هم گره زد و رویش را از همه ی ما برگرداند؛ سپس با لحنی قهرآلود، گفت:« برید دیگه دوستون ندارم.»
    پارسا به پشتش زد و با لحن شوخی گفت:« نکنه فکر کردی ما دوست داریم؟»
    پدرام در همان حالت کودکانه اش ایستاده بود.
    پارسا خطاب به شقایق گفت:« این هم آدم بود آخه تو عاشقش شدی؟ مگه آدم عاشق بچه دو ساله می شه؟»
    پدرام چشم غره ای به او رفت و شقایق با بدجنسـ ـی گفت:« اون عاشقم شده بود.»
    پدرام با چشم هایی گرد شده به شقایق نگریست؛ سپس چشم هایش را ریز کرد و گفت:« داری من و به این ها می فروشی؟»
    شقایق با لحن ملایمی گفت:« نه عزیزم. من تو رو به دنیا هم نمی فروشم.»
    چهره ی من و پارسا در هم فرو رفت و پدرام با ژستی متکبرانه و پیروزمندانه به ما نگریست.
    پارسا خطاب به آن دو گفت:« حواستون رو جمع کنید. مگه نمی بینید بچه این جاست.»
    چی؟! بچه؟! منظورش من بودم؟!
    با غیظ نگاهم را به پارسا دوختم که صدای خنده ی پدرام بلند شد.
    دلخور شدم و رویم را از آن ها برگرداندم. بیشتر حرف پارسا ناراحتم کرده بود تا خنده های پدرام. او مرا بچه می دید؟!
    صدای پارسا را نزدیک گوشم شنیدم:« ناراحت نشو کوچولو. نمی خوام چشم و گوشت رو این خل و چل ها باز کنن. واسه همین گفتم.»
    عذر بدتر از گناه!
    به سمتش چرخیدم و خواستم چیزی بگویم که پدرام تک سرفه ای کرد و خطاب به شقایق گفت:« فکر می کنم توی این موقعیت ما باید صحنه رو ترک کنیم.» و دست شقایق را گرفت و به سمت دیگری کشید.
    نگاهم را به پارسا دوختم و گفتم:« لزومی نداره با من مثل بچه ها رفتار کنی. مگه من دختربچه ی شش-هفت ساله ام که چشم و گوشم با حرف و رفتار این و اون باز بشه یا نشه؟ من نوزده سالمه. خیلی چیزها رو هم می دونم.»
    بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان شدم و سرم را پایین انداختم. رو در روی او ایستاده بودم و چه می گفتم؟!
    لحن ملایم پارسا بی اختیار نگاهم را به سمت چشمانش کشاند:« می دونم دخترخوب. بابا حالا من یه شوخی ای کردم، تو چرا به دل می گیری؟»
    غرغرکنان گفتم:« از بس جدی و خشکی، یه بار شوخی هم می کنی آدم باورش می شه.»
    حق به جانب به من نگریست و گفت:« من جدی و خشکم؟»
    بلافاصله سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم.
    مکثی کرد و گفت:« بی خیال این حرف ها. بریم سراغ اون دوتا که الکی ما رو بهانه کردن و خودشون رفتن خلوت کردن. بریم ببینیم کجان.»
    از این که بحث را به مسیر دیگری کشانده بود، تعجب کردم. نه حرفم را تأیید کرده بود و نه رد کرده بود. این عکس العملش را چه تعبیر می کردم؟



    از روی تخـ ـت، کمی نیم خیز شدم و گوشی ام را برداشتم. نمی دانستم چرا این قدر عجول و کم طاقت شده بودم. یا واقعاً این طور بود و یا پارسا خیلی این موضوع را کش می داد. از غروب تا حالا هرچقدر با خود کلنجار رفته بودم، نتوانسته بودم خودم را دعوت به صبر کنم. بالاخره دل به دریا زده بودم تا به او پیام بدهم و بفهمم تا چه موقع قرار است این بازی کش دار شود.
    پس از چندین بار نوشتن و پاک کردن، در نهایت برایش نوشتم:« قراره برام خواستگار بیاد. می دونستی؟»
    خنده ام گرفته بود. گویی می خواستم بچه گول بزنم.
    چند دقیقه ی بعد برایم فرستاد:« کیه؟»
    بهت زده چندبار چشمانم را باز و بسته کردم تا ببینم درست می بینم یا نه. چقدر با احساس!
    عصبانی شدم و در همان حال برایش تایپ کردم:« هرکی. می خوام تو هم باشی. پدرام که سرش شلوغه. تو باید به عنوان برادر بزرگترم حضور داشته باشی.»
    نوشت:« من حوصله ی این مراسم ها رو ندارم.»
    خشم و بهت کم کم داشت عقلم را زایل می کرد. جملاتش از لا به لای پیامک ها هم بوی خونسردی می داد. دلم می خواست فریاد بکشم؛ اما از درون پیامک ها این ممکن نبود. تماس هم می گرفتم، می ترسیدم از شدت فریادهایم همه داخل اتاقم جمع شوند.
    گوشی را با خشم روی میز کنار تخـ ـت انداختم و سرم را درون بایش فرو بردم. مردم آزار! انتظار داشت با این خصوصیات زیبایش او را بپذیرم؟! تنها کاری که همیشه خوب از پس آن برمی آمد، همین حرص دادن هایش بود.
    صدای گوشی ام آمد که حاکی از رسیدن پیامی بود. نمی خواستم به آن بنگرم؛ اما باز هم کنجکاوی بر تمام حس هایم غلبه کرد و پیام را گشودم. نوشته بود:« کجا رفتی؟»
    پوزخندی زدم و صفحه را قفل کردم. یک دستم را زیر سرم گذاشتم و با دست دیگرم گوشی را در دستم تاب دادم. خیره به سقف مانده بودم. به این فکر می کردم که پارسا همین است. من چه انتظاری از او دارم؟ این که همیشه رفتارهای محبت آمیز داشته باشد؟ یا این که همیشه خشمگین باشد؟ رفتارهای پارسا همانند تمامی آدم ها در مواقع مختلف تغییر می کرد. این آدم، همین بود. هرچه صبر می کردم، باز هم همین بود. من باید او را همین گونه می پذیرفتم. این چیزی بود که فکرم را مشغول کرده بود.
    گوشی ام زنگ خورد. شماره ی پارسا رویش نقش بسته بود. نمی دانستم باید جواب بدهم یا خیر.
    بالاخره جواب دادم؛ اما حرفی نزدم. جالب بود که او هم حرفی نمی زد. تا چند دقیقه هم من سکوت کرده بودم و هم او. بازیش گرفته بود؟
    در حالی که سعی می کردم خنده ام را مخفی کنم و صدایم را عصبانی، گفتم:« آزار داری مزاحم دختر مردم می شی؟»
    تک خنده ای کرد و گفت:« تو خودت خجالت نمی کشی گوشی رو برمی داری و حرف نمی زنی.» سپس با لحنی موذیانه گفت:« خوب خودت هم دلت می خواد دیگه عزیزم. مگه نه؟»
    با صدای خفه ای فریاد زدم:« پارسا!»
    خندید. بلند هم خندید. قلـ ـبم را لرزاند. این، این جزء معدود دفعات بود. دفعات پیش را به خاطر نمی آوردم. شاید هم اولین بار بود.
    حواسم نبود که مشت دستم روی قفسه ی سیـ ـنه ام نشسته است و دل بی حیایم قربان صدقه ی او می رود. به خودم آمدم و آب دهانم را به زحمت فرو دادم. دستی به صورتم کشیدم. حالم خوب بود؟
    صدای بلند او را از آن سوی خط شنیدم:« پروانه؟»
    تکانی خوردم و با صدای لرزانی گفتم:« چیه؟»
    مکثی کرد و سپس مشکوکانه پرسید:« خوبی؟»
    موهایم را عقب دادم و سعی کردم دستپاچه نباشم:« آره.»
    نفس عمیقی کشید و ناگهان گفت:« حالا دیگه کارت به جایی رسیده که به من دروغ می گی؟»
    چشم هایم گرد شد. گویی تازه یادم آمده بود چه گفته ام و شنیده ام.
    سپس با تمسخر گفت:« می خواد برام خواستگار بیاد. کی رو داری رنگ می کنی، جوجه؟»
    عصبی گفتم:« از بس که بی خیالی.»
    لحنش دوباره موذی شد:« در چه مورد؟»
    کلافه موهایم را کمی کشیدم و نالیدم:« چرا این قدر اذیتم می کنی؟»
    صدایش جدی شد:« مگه تو امسال کنکور نداری؟»
    اخم هایم درهم فرو رفت:« چه ربطی داره؟»
    بی تفاوت گفت:« حواست پرت می شه.»
    باز هم عصبی شدم:« برو بابا! تو از کجا می دونی؟ این موضوع هیچ ربطی به درسم نداره. اگه به منه که حواسم پرت نمی شه. این تویی که فقط دنبال بهانه ای.»
    قبل از آن که چیزی بگوید، قطع کردم و گوشی را خاموش کردم. دلم دلخور لب برچید و عقلم نهیب زد؛ اما لبخند بدجنسـ ـی بر لـ ـبم نقش بست. حق با او بود؛ اما بد نبود تکانی به خودش بدهد.
    از روز گذشته تاکنون خبری از پارسا نشده بود. استرس مانند خوره ای ذره ذره جانم را می خورد. می ترسیدم... از این که این بازی بچگانه فاصله ای بین ما ایجاد کند و پارسا را منصرف، می ترسیدم؛ اما به هر حال او باید خودش را ثابت می کرد. اگر قرار بود با این موضوع کوچک و پیش پا افتاده عقب بکشد، همان بهتر که کنار برود و مسیر را باز کند. قرار بود با هم این مسیر را ادامه دهیم؛ نه من تنها. این قاعده و قانون کار ما نبود.
    این عید، عجیب ترین عیدی بود که دیده بودم. روزهایی را شاد و خوشحال پشت سر می گذاشتم و روزهایی را غمگین و ناراحت. علتش موذیانه از لابه لای افکارم سرک می کشید و دلم با آن همراه می شد. آن روز، روزی که من و او پیاده مسیری را می پیمودیم، روز شادی ام بود و همه چیز را زیبا می دیدم. آن روز دلم می خواست از خوشی فریاد بزنم. اما امروز، روزی بود که احساس می کردم همه چیز دست به دست داده اند تا افسرده ام کنند؛ حتی فیلم های مورد علاقه ام.
    بی حوصله تلویزیون را خاموش کردم.
    - اِ! چرا خاموشش کردی؟
    تکانی خوردم و ترسیده به پدرم نگریستم که روی مبل کناری من نشسته بود. چه موقع آمده بود که من متوجه نشده بودم؟
    متعجب به او می نگریستم که او پرسید:« چیه؟ چیز عجیبی دیدی؟»
    سعی کردم گیجی ام را پس بزنم. لبخندی زدم و گفتم:« نه. تو فکر بودم متوجه نشدم کی اومدید.»
    با طعنه گفت:« متوجه شدم.»
    بی حرکت ایستادم. نه، نباید می پرسید که پرسید:« چی باعث شده این قدر توی فکر باشی؟»
    قلـ ـبم به تپش افتاده بود. من نمی توانستم به پدرم دروغ بگویم. یا نباید چیزی می گفتم و یا اگر می گفتم، باید همه چیز را می گفتم. اما با وجود آن که هنوز چیزی مشخص نبود، همان را هم نباید می گفتم.
    شانه ام را بالا انداختم و گفتم:« مگه چی می شه آدم بعضی وقت ها توی فکر غرق بشه؟»
    پدرم نگاه موشکافش را به نگاهم دوخت که به سرعت نگاه بر گرفتم. او فهمیده بود موضوعی هست که فکرم را مشغول کرده است؛ اما مطمئن بودم که حدس هم نخواهد زد که چیست.
    - اگه چیزی شده به من بگو. سعی هم نکن من رو بپیچونی.
    دست دست می کردم. آخر چه می گفتم. می گفتم... نه، حتی به خودم هم نمی توانستم بگویم؛ چه برسد به پدرم!
    پدرم تکانی به بازویم داد که به خودم آمدم؛ سپس گفت:« یه حدس هایی می زنم.»
    ناگهان ضربه فنی ام کرده بود. خدایا! حدس زده بود؟!
    نگاه موشکافش هنوز روی صورتم می چرخید و چشمانم را نشانه می گرفت. قلـ ـبم به سرعت می کوبید. نیشخندی به آن زدم و با خود گفتم:« چیه؟ حالا که دستت می خواد رو بشه، ترسیدی؟»
    آب دهانم را به زحمت فرو دادم و خطاب به پدرم گفتم:« چی رو حدس زدید؟»
    لبخند کجی زد و کنترل را از روی میز برداشت. تلویزیون را روشن کرد و طعنه زد:« من این موها رو توی آسیاب سفید کردم؟»
    خدایا! چه فهمیده بود؟ من هنوز آمادگی اش را نداشتم. هنوز هم دودل بودم؛ البته این دودلی را رفتارهای پارسا ایجاد کرده بود
    سرش را به سمتم مایل کرد و از گوشه ی چشم نگاهم کرد:« نگفتی!»
    معذب و ناراحت در جایم جا به جا می شدم. این همه اصرار برای جه بود؟! ناگهان از جا برخاستم و کلافه گفتم:« چرا این قدر سؤال می پرسید؟ داشتم فکر می کردم. حالا به هر چیز. مهمه؟» سپس به سمت اتاقم به راه افتادم.
    مجرمی را دستگیر کردند و او بی خود داد و فریاد می کرد و کولی بازی درمی آورد. ادعا می کرد که بی گناه است. پلیس ها با لبخندی ژکوند نگاهش می کردند. این آدم داشت خودش را لو می داد. حالا حکایت من شده بود. نمی خواستم اعتراف کنم و بیخود جنجال به پا می کردم.
    زنگ خانه به صدا درآمد و قلب من کوبش هایش را رها کرد و به قفسه ی سیـ ـنه ام کوفت. خودم جرئت باز کردن در را نداشتم. منتظر شدم تا پدرم ببیند کیست. دست های منجمد شده ام را مشت کردم و پاهایم را به هم چساندم تا از لرزششان جلوگیری کنم.
    چند لحظه ی بعد صدای زهره خانم همانند پتکی بر سرم فرود آمد. پس نیامده بود؟!
    قلـ ـبم غصه دار شد و سرجایش آرام گرفت. من هم همان جا جلوی درب اتاقم نشستم و زانوهایم را در بغـ ـل گرفتم. پس می خواست بازی کند؟ می خواست همه چیز را نادیده بگیرد؟ نامرد بود اگر مرا میانه ی راه رها می کرد.
    صدای آرام زهره خانم را شنیدم که با پدر صحبت می کرد. با شنیدن نام « پارسا» از زبان او همه تن گوش شدم و خودم را به سمت بیرون متمایل کردم.
    - نمی دونم چی باید بگم. واقعاً براش نگرانم. این بار دیگه نمی دونم چی پیش میاد. برای بار دوم هم اگه ضربه بخوره دیگه چیزی ازش نمی مونه.
    راجع به چه موضوعی سخن می گفت؟ برای بار دوم؟ برای پارسا چه چیز بار دوم بود؟ قلـ ـبم داشت می ایستاد.
    پدرم گفت:« این طوری که نمی شه. هربار که این مسئله پیش بیاد می خوای خودت رو عذاب بدی؟ اصلاً از کجا معلوم این دختر هم بد باشه. پارسا الان دیگه آدمی نیست که هرکسی رو انتخاب کنه. ممکن بود بعد از شکست اولش اصلاً دیگه نخواد به این موضوع فکر کنه؛ ولی وقتی دوباره تونسته کسی رو انتخاب کنه، نشون می ده که از زندگی ناامید نشده. حالا تو می خوای جلوش رو بگیری؟»
    راجه به کدام دختر حرف می زدند؟! پارسا می خواست ازدواج کند؟! دوباره؟! با... با دختر... با دختری دیگر؟! با... یعنی... من... من آن دختر نبودم؟! از صحبت های آن ها مشخص بود که من آن دختر نبودم. چطور... چطور ممکن بود؟ پارسا کَس دیگری را انتخاب کرده بود؟!
    زهره خانم گفت:« من که نمی خوام جلوش رو بگیرم. من فقط نگرانشم.»
    دیگر نشنیدم چه می گویند. پارسا به من کلک زده بود؟! همه ی ... حرف هایش... دروغ بود؟! همه ی ...
    زانوهایم تاب نیاورد و خم شد. شوکه شده، با چشم هایی که هر لحظه ممکن بود از حدقه بیرون بزنند، به رو به رو خیره مانده بودم. نمی توانستم هضم کنم. مغزم یاریم نمی کرد. چه شده بود؟! چرا چیزی به خاطر نمی آوردم؟ چرا حتی یادم نمی آمد...
    چرا... داشت یادم می آمد. حرف هایمان، بیرون رفتن هایمان، مسیرمان...
    گویی از زمان و مکان خارج شده ام. درکی از اطرافم نداشتم. تنها تصاویر ذهنی ام را می دیدم. همین! هنوز هم هضم نکرده بودم. حتی قطره ای اشک هم از چشمانم خارج نمی شد. شوکه شده بودم. پارسا... پارسا عاشقِ...
    بالاخره پس از ساعت ها بغضم ترکید و اشک هایم یکی پس از دیگری از چشمانم خارج شدند. چقدر سخت بود که باید خودم را کنترل می کردم تا صدایم بیرون نرود. به مرز انفجار رسیده بودم. قلـ ـبم آرام قرار نداشت و می خواست به بیرون جهش کند.
    خدایا! چه شده بود؟!



    درب اتاقم گشوده شد و من حتی توان نداشتم سرم را بچرخانم. می دانستم چه پدرم و چه زهره خانم با دیدن این حال من وحشت می کنند. احساس می کردم تمام دنیا را بر سرم کوبیده اند. مدام ذهنم درگیر بود که شاید پارسا منظور دیگری داشته است و اصلاً صحبت از عشق و عاشقی نبوده است؛ ولی بعد با به یاد آوردن حرف ها و رفتارهای گاه و بیگاهش این به من ثابت می شد که منظورش همان بوده است و من بد متوجه نشده ام. حتی رفتارهای او و پدرام در یک سطح قرار نداشتند که بگویم مرا مانند خواهر خود دوست دارد.
    بدنم تکان سختی خورد و چشم هایم روی نگاه نگران پدرم خشک شد. حالا صدایش را می شنیدم:« پروانه؟ چرا این جوری شدم دخترم؟ تو رو خدا یه چیزی بگو بابا جون. دارم سکته می کنم.»
    سعی کردم لب هایم را از هم فاصله بدهم و چیزی بگویم تا دیگر نگرانم نباشد. نشد، نتوانستم. گویی توان دست هایم از زبانم بیشتر بود؛ زیرا ناخودآگاه بالا آمد و روی گونه ی پدرم نشست. دست هایم را گرفت و بـ ـوسید؛ سپس سرم را در آغـ ـوش گرفت و موهایم را نـ ـوازش کرد. از روی شانه اش چشمم به زهره خانم افتاد که با لیوان آبی کنارمان نشست و کمی از آب داخل لیوان را در دهانم سرازیر کرد. خنکای آب گویی دوباره سیستم بدنم را راه اندازی کرد و زبان باز شد:« مرسی.»
    صدایم بی نهایت خش دار و گنگ بود که باعث وحشتم شد. پدرم آرام آرام صورت و موهایم را نـ ـوازش کرد و من می دانستم این آرامشش ظاهری است. صدای ضربان محکم قلبش چیز دیگری می گفت؛ می گفت که بی نهایت او را نگران کرده ام.
    نمی دانم... نمی دانم چه شد که بی توجه به همه چیز، بی توجه به عواقبش، تنها یک جمله بر زبان آوردم:« پارسا داره ازدواج می کنه؟»
    گویی این من نبودم که این سؤال را پرسیده بودم. قلـ ـبم بود. قلـ ـبم سرخود عمل کرده بود و همه چیز را ناگهان فاش کرده بود.
    پدرم و زهره خانم بهت زده به یکدیگر می نگریستند. سپس نگاه هردو روی من نشست و منِ غمگین منتظر جوابشان بودم. نه، قلـ ـبم منتظر جواب بود.
    هنوز هیچ کدامشان چیزی نگفته بودند. نمی دانستند موضوع از چه قرار است. گویی آن ها هم نمی توانستند هضم کنند. چه کسی باور می کرد، من و پارسا...
    صدای آرام و بهت زده ی پدرم را شنیدم:« چی می گی پروانه؟»
    چه می گفتم؟ اصلاً من چیزی گفته بودم؟ من که عقلم فرمان نداده بود چیزی بگویم. پس من نبودم!
    نگاه گنگش به سمت زهره خانم پرخید و دوباره روی من نشست.
    - پروانه؟ مگه تو... مگه تو پارسا رو...
    نمی توانست درست جمله بندی کند. گویی ذهنش هنوز همه چیز را مرتب نکرده بود و این کلمات پراکنده حاصل همان بود.
    تکانی خوردم و هق هقی کردم. گویی قلـ ـبم از نرسیدن به جوابش بی تاب شده بود. پدرم مرا محکم تر در آغـ ـوش گرفت و شنیدم که با صدای آرامی از زهره خانم پرسید:« قضیه چیه؟»
    زهره خانم اظهار کرد که نمی داند و پدرم هم دیگر چیزی نگفت؛ اما می دانستم به زودی باید توضیح بدهم.



    حالا من روی زمین به دیوار تکیه داده بودم و پدرم هم روی تخـ ـت نشسته بود. زهره خانم می خواست من و پدرم را تنها بگذارد که پدرم گفت بماند. هر چه بود پارسا پسر او بود و حق داشت بداند. پارسای نامرد تمام بار این گفتن را بر شانه های من قرار داده بود.
    پدرم آرنج هایش را روی زانوهایش قرار داده بود و دست هایش را در هم گره زده بود. اخم هایش درهم بود؛ اما عصبانی نبود و بیشتر متفکر بود.
    زهره خانم با لحن نامطمئنی پرسید:« تو و پارسا همدیگر رو دوست دارید؟»
    آب دهانم را به زحمت فرو دادم. او مخالف بود؟ شاید هم بود. او که مادر من نبود. مادر پارسا بود و در این گونه مواقع طرفدار او می شد. نمی شد؟
    بغضم گرفته بود. احساس می کردم دو جفت چشم قصد بازجویی از من را دارند و مقابل من ایستاده اند. نمی دانم... شاید این گونه احساس می کردم.
    گفتم:« اشکالی داره؟»
    مخاطبم هردو نفر آن ها بودند؛ اما به هیچ کدامشان نمی نگریستم.
    زهره خانم خواست چیزی بگوید که پدرم زودتر از او گفت:« زنگ بزن به پارسا بگو بیاد این جا.»
    لحن متحکمش من و زهره خانم را شوکه کرد. او سرش را تکان داد و رفت تا با پارسا تماس بگیرد. نمی دانستم چرا پدرم به من نمی نگرد. آن ها درک نمی کردند که با من چه می کنند؟ نمی دانستند اضطراب کم کم قوایم را تحلیل می برد؟
    زهره خانم لحظاتی بعد بازگشت و گفت که تماس گرفته است و پارسا هم تا چند دقیقه ی دیگر می آید.
    حالا هر سه نفرمان ساکت بودیم. من هم سرم را پایین انداخته بودم و انگشتانم را به هم می فشردم.
    - حالت خوبه؟
    با صدای پدرم سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. هنوز اخم هایش درهم بود؛ اما نمی توانستم بفهمم از من دلخور است یا خیر.
    سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم و چیزی نگفتم. در اصل خوب نبودم. قلـ ـبم ترسیده بود و مدام خودش را به این در و آن در می کوبید.
    صدای زنگ در، ضربان قلـ ـبم را چند برابر کرد. دست ها و پاهایم با وجود ضربان تند قلـ ـبم، یخ بسته بودند.
    پدرم موشکافانه به من می نگریست و من سعی کردم زیر نگاه او آرام باشم. نباید بیش از این خراب می کردم.
    زهره خانم که برای گشودن در رفته بود، به همراه پارسا وارد اتاق شدند. نگاه پارسا روی من و پدرم چرخید و « سلام» کرد. جوابی از من نشنید؛ اما پدرم جواب سلامش را داد و گفت:« بیا بشین.»
    پارسا کمی متعجب بود. کنار پدرم روی تخـ ـت نشست و حالا جمع چهارنفره مان در سکوت فرو رفته بود. پارسا به تک تکمان می نگریست و انتظار داشت چیزی بگوییم؛ در نهایت پرسید:« چیزی شده؟»
    پدرم نفس عمیقی کشید و گفت:« می خواستی ازدواج کنی.»
    جمله ی خبری اش پارسا را بیشتر متعجب کرد. نگاهش بین من و پدرم و رفت و آمدی کرد و گفت:« خوب... خوب آره.»
    پدرم نگاهش را به من دوخت و از پارسا پرسید:« با کی؟»
    پارسا گیج و گنگ دوباره زمزمه کرد:« چیزی شده؟»
    پدرم با لحنی جدی پرسید:« گفتم با کی؟»
    چهره ی پارسا تغییر کرد و سرش را به زیر انداخت. در همان حال زمزمه وار گفت:« امروز می خواستم با خودتون صحبت کنم.»
    پدرم نفس عمیقی کشید. زهره خانم گفت:« چرا به من چیزی نگفتی؟»
    پارسا نگاهش را به من دوخت و دوباره به مادرش نگریست:« می گفتم دیگه.»
    پس می خواست با من... می خواست موضوع من و خودش را بگوید؟! یعنی او... او کسِ دیگری را دوست نداشت؟! یعنی می خواست موضوع من و خودش را با پدرم در میان بگذارد؟
    پدرم با اخم هایی درهم از پارسا پرسید:« تو پروانه رو دوست داری؟»
    لبخند محوی صورت پارسا را پوشش داد که همان هم به سرعت پاک شد و لحنش جدی:« بله.»
    سکوت زهره خانم کمی آزارم می داد. چرا ساکت بود؟ حالا باید مشخص می شد که تا چه اندازه برایم مادر است؛ هرچند پارسا پسر خودش بود و بین من و او از این لحاظ، زمین تا آسمان تفاوت. پس مادر من کجا بود تا در این لحظات کنارم باشد. مگر تنها پدر می توانست هم نقش خود را ایفا کند و هم نقش مادر را؟ می شد؟ مادر در این مواقع، حضورش ضروری بود و واجب؛ اما حالا...
    زیرچشمی به زهره خانم نگریستم که او را خیره به نقطه ای و متفکر یافتم. چرا چیزی نمی گفت؟
    - پروانه؟
    با صدای پدرم به خودم آمدم و نگاهم را به او دوختم. موشکافانه به من نگریست و گفت:« حواست کجاست؟»
    سرم را پایین انداختم. چه می گفتم؟ می گفتم دلم می خواهد در این زمان مادرم کنارم باشد و مانند هر مادر دیگری برایم مادری کند و راجع به خواستگارم نظر بدهد؟
    - پروانه؟
    نگاه غمگینم را به چشمان پدرم دوختم که نگاهش صورتم را نـ ـوازش کرد و با لحن مهربان و ملایمی گفت:« چی شده عزیز دلم؟» مکثی کرد و پس از نیم نگاهی به پارسا، رو به من ادامه داد:« اگه این پسره رو نمی خوایش، همین الان ردش می کنم بره.»
    چشم های من و پارسا از شدت تعجب گرد شد.
    بالاخره زهره خانم به حرف آمد و خطاب به پدرم گفت:« خیلی هم دلت بخواد.»
    قلـ ـبم تکان خورد. پس درست حدس زده بودم. او طرف پسرش بود. غیر از این بود، جای تعجب داشت!
    پدرم گفت:« معلومه که دلم نمی خواد. من دخترم رو به شاهزاده ی سوار بر اسب سفید هم نمی دم.»
    نگاه من و پارسا لحظه ای درهم گره خورد و سپس هردو ریز خندیدیم. مانند بچه ها با هم کل کل می کردند.
    زهره خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت:« وا! مگه پسر من از شاهزاده چی کم داره؟»
    پدرم که سعی داشت خنده اش را کنترل کند، گفت:« یه قصر. از کی تا حالا پسر پادشاه رستوران داره؟»
    دیگر تاب نیاوردیم و شلیک خنده هایمان به هوا رفت.
    از شدت خنده، اشک از گوشه ی چشمم سرازیر شده بود. آن ها را گرفتم و نگاهم را به پارسا دوختم. از لب بی لبخندش جا خوردم. نگاهم تا چشمانش بالا رفت تا آن ها را تحلیل کند. قبل از آن که چیزی از نگاهش بفهمم، چشمک پارسا شوکه ام کرد. بهت زده به او می نگریستم که صدای سرفه ی مصلحتی پدرم مرا به خود آورد و خجالت زده سرم را پایین انداختم. هر لحظه بیشتر از قبل خراب می کردم. دیگر گنجایش نداشت. همه چیز سرریز شده بود و لو رفته بود.
    ***
    با انگشت اشاره ام، حـ ـلقه ام را لمس کردم و ذوق زده خندیدم.
    - اگه می دونستم با یه حـ ـلقه این قدر ذوق می کنی، زودتر می خریدمش.
    برگشتم و به او که دست به سیـ ـنه پشت سرم ایستاده بود و با شیطنت به من می نگریست، نگاه کردم.
    جلو آمد و کنارم نشست. دستش دور شانه ام حـ ـلقه شد و مرا به سمت خودش کشید که سرم بر روی شانه اش قرار گرفت. با دست دیگرش صورتم را نـ ـوازش کرد و گفت:« فکر نکن بابت خرابکاریت بهت جایزه دادم.»
    سرم را بلند کردم و اعتراض کردم:« پارسا!»
    دستش دور شانه ام محکم تر شد و گفت:« سال بعد دوباره کنکور می دی و حتماً هم باید قبول بشی. نگفته بودم حواست پرت می شه؟»
    نگاهش کردم و گفتم:« به خدا به خاطر عقدمون نبود. باور کن این موضوع هیچ ربطی به عقدمون نداره. ولی قول می دم سال بعد قبول بشم. باشه؟»
    بازویم را نیشگون آرامی گرفت و گفت:« معلومه که باید قبول بشی. دختره ی عجول.»
    دلخور گفتم:« تو نمی خواستی؟»
    دست زیر چانه ام برد و سرم را بالا آورد. خیره در نگاهم، با لحنی جدی گفت:« اگه نمی خواستم تو الان این جا نبودی. پس دیگه این حرف رو نزن.»
    مطیع گفتم:« چشم.»
    بـ ـوسه ای بر گونه ام نشاند که حالم را دگرگون کرد. سرم را بالاتر آورد و روی صورتم خم شد. متعجب نگاهش کردم که در یک آن وجودم گرم شد و من از عطر وجود همسرم غرق لذت شدم.



    لباس هایم را پوشیدم و بار دیگر در آینه به خود نگریستم. این زندگی تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد؟ زهرخندی بر لـ ـبم نشست. برای داشتن یار و پشتیبان باید به همه کس التماس می کردم. همه با کوچکترین بهانه ای تنهایم می گذاشتند، توبیخ و سرزنشم می کردند. اگر از پدرام دلگیر می شدم، بی معرفتی ام را می رساند. پدرام برای من بیشتر از یک خواهر تنی مایه گذاشته بود. از او تا آخر دنیا هم منت کشی می کردم، کم بود...
    با برخاستن زنگ در، حال را دریافتم و به سرعت از اتاق و سپس از خانه خارج شدم. پارسا که دست به سیـ ـنه و طلبکار کنار دروازه ایستاده بود، سرتاپایم را از نظر گذراند و گفت:« نه لباس درست و حسابی پوشیدی، نه آرایشی روی صورتت معلومه؛ پس این همه طول دادن واسه چی بود؟»
    نگاهم روی چشمانش مانده بود و مغزم بار دیگر آن خاطره ی نحس را یادآوری می کرد. می خواست قلب سرخودم را ادب کند و زجرش دهد. آن زمان به حرف عقل اعتنایی نکرده بود و راه خود را رفته بود. حالا مرتب شکنجه می شد و می سوخت.
    دست پارسا جلوی چشم هایم تکان خورد. نگاهم را که متوجه خود دید، اندکی روی صورتم خم شد و پرسید:« چرا می ری تو هپروت؟ خوبی؟»
    زیر لب زمزمه کردم:« مگه برات مهمه؟» سپس بدون آن که به او بنگرم و عکس العملش را ببینم، سوار اتومبیلش شدم و منتظر ماندم. فضای این اتومبیل، شکنجه گاهم بود. مرا یاد شب عروسیمان می انداخت؛ همان شب شوم. همان شبی که پارسا دیوی دو سر شد و خودِ واقعیش را نشان داد.
    نفهمیدم چه موقع سوار اتومبیل شد و چه موقع به راه افتاد، من بار دیگر با نشستن در این اتومبیل، یاد آن شب افتاده بودم و مغزم عجیب تمایل داشت همه چیز را یادآوری کند.
    از روز عقد به بعد گویی آدم دیگری شده بودم. خودم را خوشبخت ترین فرد روی زمین تصور می کردم. جواب پارسا به آن همه ذوق و هیجانم که پنهان کردنی نبودند، تنها، نگاهی خاص بود که معنایش را نمی فهمیدم. هنگامی که برای اولین بار پارسا را دیده بودم، هرگز تصورش را هم نمی کردم که می شود مرد افسانه ای زندگی ام! دوستش داشتم. از زمانی که خطبه ی عقد جاری شده بود، عشقم به او چندین برابر شده بود. پارسا با زرنگی و یکه تازی میان بر زده بود و مرا همراه خودش به مسیر سبز زندگی کشانده بود. حتی مهلت نفس کشیدن هم به من نداده بود. همین باعث شد عروسی سه ماه بعد از عقدمان برگزار شود.
    با چه شور و هیجانی لباس انتخاب کرده بودم و وقت آرایشگاه گرفته بودم. احساس خوشحالی و سبک بالی لحظه ای رهایم نمی کرد. غافل از این که...
    پارسا در آن کت و شلوار نوک مدادی که کاملاً برازنده اش بود، ایده آل من بود. چه کسی از او بهتر! اما...
    درب اتومبیل را برایم گشوده بود و هنگامی که می خواستم از کنارش عبور کنم و سوار شوم، بـ ـوسه ی گذرایی بر گونه ام نشانده بود و مرا غرق در لذت کرده بود. هنوز هم باورم نمی شد او در کنارم باشد و همراه ادامه ی مسیر سبز رنگ. گویی همه ی این اتفاقات در عالم رؤیا رخ می داد و حقیقی نبود.
    عروسی ام گویی در هاله ای از مه فرو رفته بود و چیزی به خاطرم نمی آمد. گویی همه چیز آن شب خواب و رؤیا بود و من هم همانند کسی که یک دفعه از خواب برمی خیزد و چیزی از خوابش به خاطر نمی آورد. مغزم گارد گرفته بود و چیزی از آن شب یادآوری نمی کرد؛ اما لحظه ای را که اتومبیل پارسا پس از عروسی مقابل درب خانه مان پارک شد، به وضوح، با شفافیت کامل، به خاطرم آورد.
    آن قدر خسته بودم که سنگینی لباس عروس برایم چندین برابر شده بود. پارسا بازویم را گرفت و مرا تا خانه همراهی کرد. به اولین مبلی که رسیدم، نشستم و پارسا هم کلافه گره ی کراواتش را شل کرد و او هم روی مبل دیگری نشست.
    چشمان خواب آلودم را به او دوختم که به نقطه ای خیره مانده بود. عجیب بود! کجا سیر می کرد؟
    با لحن ملایمی صدایش زدم:« پارسا؟»
    تکان نامحسوسی خورد و از عالم خود بیرون آمد؛ اما به من هم ننگریست و تنها گفت:« می رم لباس هام رو عوض کنم و دوش بگیرم. تو هم همین کارو بکن.» سپس برخاست و به اتاق رفت. چه با احساس رفتار کرده بود! متعجب شده بودم؛ اما اهمینی نداشت. او هم خسته بود و شاید بعد از آن دوش سرحال تر می شد. خمیازه ای کشیدم و به زور خودم را به اتاق خواب رساندم و لباس هایم را تعویض کردم. حوله را روی تخـ ـت قرار دادم تا وقتی پارسا از حمـ ـام آمد، من بروم.
    با بی حالی مشغول باز کردن سنجاق های موهایم بودم که از حمـ ـام خارج شد. چشمانم را به سرعت بستم و در اوج خستگی، با شیطنت گفتم:« حوله پوشیدی؟»
    صدایی از جانب او نشنیدم. متعجب چشمانم را گشودم و به او که یک طرفه به دیوار تکیه داده بود، نگریستم. نگاه برگفت و گفت:« پاشو زودتر برو و این چرت و پرت ها رو از روی صورتت پاک کن.»
    صاف ایستادم و گفتم:« بله قربان.» سپس خندیدم و وارد حمـ ـام شدم.
    آن قدر صورتم را ساییده بودم و صابون زده بودم، می سوخت. بالاخره از شر مواد آرایشی راحت شدم و از حمـ ـام خارج شدم. نگاهم به دنبال پارسا گشت و به محض دیدنش، خشکم زد. چه می کرد؟



    بهت زده در چهارچوب درب حمـ ـام خشکم زده بود و علت کار او را نمی فهمیدم. لب هایم را به زحمت از هم باز کردم و در حالی که دهانم خشک شده بود، پرسیدم:« جایی می خوای بری؟»
    یقه ی پیراهنش را مرتب کرد و گفت:« آره.» صدایش رنگ تمسخر داشت که بیش از پیش متعجبم کرد.
    در حالی که قلـ ـبم به تپش افتاده بود، جلوتر رفتم و گفتم:« کجا می خوای بری؟ اون هم الان؟»
    ناگهان قهقهه ی بلندی سر داد که در جا یخ کردم و مات و مبهوت به او نگریستم. آن قدر بلند و پرحرص می خندید که قلـ ـبم را به تکاپو انداخته بود.
    ناگهان صدای خنده اش قطع شد و با غیظ به سمتم چرخید. در همان حال از بین دندان های به هم فشرده شده، با نفرت گفت:« چیه؟ نکنه واقعاً فکر کردی دوست دارم؟ آخ که چقدر تو ساده و احمقی. تو تمام زندگی من رو خراب کردی؛ اون وقت نفهمیدی من چطور می تونستم عاشقت بشم؟ رسیدن به هدفی که داشتم ساده تر از اون چیزی بود که فکرش رو می کردم. فکر می کردم تو هم از من متنفری و محاله عاشقم بشی؛ ولی بعد دیدم همه اش کشکه و تو زودتر از این حرف ها به من علاقمند شدی. الان انتظار داری بمونم ور دلت و نازت رو بکشم؟ تو احمق ترین آدمی هستی که توی زندگیم دیدم. چطور با خودت فکر کردی من بعد از اون کار کثیفت باهات می مونم؟ تو افکار نوشین رو جوری نسبت به من مسموم کردی که هرچی توی گوشش خوندم حرفم رو باور نکرد که نکرد.»
    سپس بلند فریاد زد:« امشب دیدمش. انگار چرت و پرت های تو رو باورش نشده بود و اومده بود با چشم خودش ببینه. که دید، دید من و تو داریم عروسی می کنیم. احمق، اون منو توی لباس دامادی دید. برام متأسف شد. می فهمی؟ اون نامزد عوضیش از اولش هم با من دشمن بود. اون نوشین رو آورد توی مراسم. اون منو ریشخند کرد. نگاه اون بود که پیروزمندانه بود. برای این که بهش ثابت بشه من چه آدم عوضی هستم، تلاش کرد و موفق هم شد. نوشین رو از من متنفر کرد. باعث و بانی همه ی این ها هم تویی. اون وقت می خوای من پیش توی عوضی بمونم و شوهرت بشم؟ کورخوندی... کورخوندی اگه فکر کردی من عاشقت شدم و باهات می مونم. لیاقت تو فقط و فقط تنهاییه.»
    شکستم، پاهایم خم شد، قلـ ـبم سوخت و آتش گرفت، کلمه به کلمه ی جمله اش مغزم را متلاشی کرد. چه شده بود؟ چه بلای عظیمی بر سرم نازل شد که این چنین مرا شکست و تکه هایم را به اطراف پرتاب کرد. تمام وجودم متلاشی شده بود. این تنها یک کابـ ـوس بود، نه؟
    مرا خورد کرد و شکست و خودش به سمت در رفت. مرا رها می کرد و می رفت؟! در این برزخ و جهنمی که به راه انداخته بود؟!
    خدایا! درد دارم.
    نَگِریستم، ضجه زدم:« پارسا؟» نشنید؟ یا خودش را به نشنیدن زده بود؟
    شکسته بودم، تمام وجودم درد می کرد، از این بازی کثیف. ملتمس و مـ ـستأصل صدایش کردم:« پارسا؟» به راستی گوش هایش نمی شنید؟ از این درد طاقت فرسا در خود جمع شدم و یک دستم را ملتمسانه به سمت او دراز کردم و دوباره صدایش زدم:« پارسا؟»
    خدایا! از تو عذر می خواهم؛ اما چرا؟ ضجه زدم:« چرا؟ چرا؟» برگشت. پوزخند روی لبش قلـ ـبم را سوزاند و او... او چگونه توانست؟ چگونه توانست مرا این گونه از پا دربیاورد و خود از خانه خارج شود؟
    از شدت این درد کشنده نفسم بند آمده بود و از شدت شوک، تنها هق هق می کردم و حتی قطره ای اشک هم جاری نمی شد. خدایا! خفه خواهم شد؟!
    افتان و خیزان تا گوشی موبایلم خودم را کشاندم. در بین آن همه درد و رنج و شوک به نام « پستونک»ی که در گوشی ام ذخیره شده بود، لبخند زدم. دیوانه شده بودم؟! به راستی تا دیوانگی ام چیزی باقی نمانده بود.
    تماس را با او برقرار کردم و با شنیدن لحن شوخش: « الو؟ پرپر؟» خنده ی تلخی بر لـ ـبم نشست و نالیدم:« کمکم کن. دارم می میرم.»



    صدای پدرام نگران شد:« چی شده؟»
    بغضم ناگهان ترکید و اشک هایم با شدت از چشمانم خارج شدند. زار زدم:« پارسا رفته. پدرام؟»
    بهت زده و ناباور گفت:« چی؟! کجا رفته؟!»
    به جای جواب، با گریه فریاد زدم:« تو رو خدا بیا پدرام. دارم می میرم.»
    دستپاچه و دلواپس گفت:« باشه، باشه. آروم باش. الان... الان دارم راه میفتم.»
    تماس که قطع شد، جیغ بلندی کشیدم و گوشی را به دیوار کوبیدم. این انصاف بود؟ باید این گونه مرا در هم می شکست و می رفت؟ چرا تا این حد عاشق نوشین بود که به خاطر او این انتقام سخت را از من گرفت؟ بدترین انتقامی که می توانست بگیرد، همین بود. من عاشقش بودم! انصاف بود مرا در شب عروسیمان رها کند و برود؟
    جیغ زدم و گریستم:« خدایا! می بینی؟ من رو ول کرد و رفت. مگه من چی از نوشین کم داشتم؟ چرا تا این حد عاشقش بود؟ چرا با من این کارو کرد؟ با من... منی که این قدر دوستش داشتم.»
    اشک و فریادم مخلوط شده بود:« پارسا؟ بی رحم؟ چجوری دلت اومد با من این کارو بکنی؟ من دوست داشتم لعنتی... دوست داشتم.» ضجه زدم:« چجوری دلت اومد؟»
    آن قدر گریسته بودم و فریاد زده بودم که جانی در بدنم نمانده بود. دلم در آُستانه ی انفجار بود. جیغ ها و گریه هایم سبکم نمی کرد. در باورم نمی شد مرا رها کرده و رفته باشد. چرا عشق نوشین تا این حد برایش مهم بود؟ نوشین اگر او را دوست داشت، چرا این قدر زود او را رها کرد و با شخص دیگری نامزد کرد. چرا برای دیدن این ها کور بود؟ چرا تنها، کار مرا پررنگ کرده بود؟ مگر خودش هم همین کار را با من نکرده بود؟ مگر من فقط عکس العمل کارش را نشان نداده بودم؟ من، اما همه چیز را دور ریخته بودم و خالصانه او را دوست داشتم؛ اما او به من حقه زده بود، بازیم داده بود. چگونه توانست؟
    صدای زنگ در که آمد، دوباره اشک هایم سرازیر شدند. به زحمت خودم را به آیفن رساندم و دکمه اش را زدم؛ سپس همان جا رها شدم و با ناباوری به اطراف نگریستم. واقعاً رفته بود؟ واقعاً رهایم کرده بود. صدای گریه ام بلند شد که پدرام و به دنبال آن شقایق سراسیمه وارد خانه شدند و هردو شوک زده به من نگریستند.
    پدرام زودتر به خودش آمد، بلافاصله جلو آمد و منی را در آغـ ـوش کشید که ناباور می گریستم و به دنبال او به اطراف می نگریستم. در همان حال ناله می کردم:« رفته پدرام. رفته. کجا رفته... چرا ولم کرد؟... پدرام...»
    صدایم تبدیل به فریاد می شد که پدرام سرم را در آغـ ـوشش فشرد و زمزمه کرد:« آروم باش عزیزدلم. آروم باش. تو رو خدا خودت رو کنترل کن. چی شده آخه؟»
    شقایق به سرعت شماره می گرفت. با حرص گوشی را قطع کرد و خطاب به پدرام گفت:« خاموشه پدرام.»
    پدرام سرش را برگرداند و فریاد زد:« بازم بگیرش. باید بیاد ببینم چه بلایی سر این دختر آورده.»
    شقایق باز هم مشغول شد.
    در حالی که چیزی تا بی حال شدنم نمانده بود، زمزمه می کردم:« رفت پدرام... گفت منو نمی خواد... گفت من احمقم... اون نوشین رو دوست داشت... از من متنفره پدرام... از من متنفره... از مَـ...»
    سیاهی چشمانم را دربرگرفت و دیگر هیچ نفهمیدم...
    چشمانم سنگین بود. نمی توانستم پلک هایم را از هم فاصله بدهم. دست راستم می سوخت. صدای زمزمه هایی می آمد:« گوشیش رو خاموش کرده عوضی.»
    شقایق با نگرانی گفت:« چیکار کرده با این دختر که به این حال و روز افتاده؟»
    پدرام با غیظ گفت:« دستم بهش برسه کشتمش.»
    دستم را تکان دادم که ناله ام بلند شد. چشم هایم را به سختی باز کردم. پدرام به سرعت بالای سرم نشست و گفت:« خوبی پروانه؟»
    قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد و تا گوشم رفت. پدرام آرام آن را گرفت و با محبت زمزمه کرد:« گریه نکن آبجی کوچولو. باشه؟»
    با صدای ضعیفی ناله وار گفتم:« اومده؟»
    چشم های پدرام غمگین بود. جواب سؤالم را نداد. نگاهم به سرم کنار تخـ ـتم افتاد که پدرام گفت:« مجبور شدیم دکتر خبر کنیم.»
    مهم بود؟ نبود. حالا مهم قلب شکسته ام بود که بی قرار بود، که ناله سر داده بود.
    نگاه ناامیدم به سقف دوخته شد و قلـ ـبم نالید:« خدایا! چیکار کنم؟»


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  6. Top | #16


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    پدرام روز بعد به محض روشن شدن هوا از خانه خارج شد و با توپ پر به رستوران رفت. می خواست هرطور شده پارسا را گیر بیندازد. عصبانی بود و من و شقایق نمی توانستیم آرامش کنیم. من که اصلاً در حال و هوای خود نبودم، شقایق هم هرچه کرد، نشد.
    شقایق یک ساعت بعد از رفتن پدرام با او تماس گرفت و التماس کرد که آرام باشد. نباید در محیط رستوران آّبروریزی می کرد و زحمات این چندسالشان را بر باد می داد. پدرام به او اطمینان داده بود که در محیط رستوران کاری نخواهد کرد.
    گذر زمان را متوجه نمی شدم. شوکه شده به نقطه ای خیره می ماندم و تکان نمی خوردم. گویی باور این موضوع برایم سخت تر از سخت بود. ضربه اش آن چنان ناگهانی بر من فرود آمده بود که تمام قوایم را گرفته بود و مرا در یک آن از پا درآورده بود. چه کسی باورش می شد در شب عروسی ام چنین اتفاقی برایم رخ دهد؟ حتی پدرام و شقایق هم باورشان نشده بود؛ آن وقت من چگونه این موضوع را هضم می کردم؟
    صدای شقایق را که شنیدم، نگاهم را به سختی از دیوار گرفتم و به او دوختم. سینی را روی میز کنار تخـ ـت گذاشت و با مهربانی گفت:« عزیزدلم. پاشو غذات رو بخور.» نتوانست خودش را کنترل کند و قطره اشکی از چشمش سرازیر شد که به سرعت آن را گرفت و بشقاب حاوی غذا را برداشت.
    قاشقی از آن را برداشت و به سمت دهانم آورد. نگاهم روی قاشق ثابت مانده بود. تنها لـ ـبم تکان خورد:« چرا رفت؟»
    با حرص گفت:« ولش کن پسره ی عوضی رو. پدرام به حسابش می رسه.»
    حتی دیگر اشکی هم از چشمم سرازیر نمی شد. شقایق بار دیگر قاشق را به سمت لـ ـبم آورد و گفت:« بخور قربونت برم.»
    نگاه بی فروغم را به چشمانش دوختم و همانند یک ربات، تکرار کردم:« چرا ولم کرد؟ مگه من چی از نوشین کم داشتم؟»
    شقایق قاشق را پایین آورد و هیچ نگفت. چه می گفت؟ کار پارسا توجیه شدنی نبود.
    با صدای گرفته ای گفتم:« شقایق؟»
    - جانم؟
    - می خوام... می خوام برم خونمون. این... این جا بمونم... می... می میرم.
    نگاهش ترسید. پدرم! پدرم اگر می فهمید! بالاخره که باید می فهمید. باید به خانه می رفتم. من در این جا طاقت نمی آوردم. در این جا من خرد شده و نابود شده بودم. تحمل این مکان را نداشتم. تحمل مکانی را که تک به تک وسایلش را با عشق خریده بودم و چیده بودم، نداشتم. پارسا آن روزها شخص دیگری بود؛ اما واقعی نبود، حقیقی نبود. خودِ واقعیش را دیشب نشان داده بود. من... من همان پارسا را می خواستم؛ نه این پارسای سراسر نفرت و کینه را. عشق به نوشین بی وفا ارزشش را داشت؟
    نالیدم:« تو رو خدا من رو ببر خونمون. دارم می میرم شقایق. منو ببر خونمون.»
    نفس نفس زدن های هیستریکم شقایق را به وحشت انداخته بود. دست هایم را گرفت و دستپاچه گفت:« باشه، باشه آروم باش می برمت. قول می دم پروانه. تو فقط آروم باش.»
    سپس به سرعت از اتاق خارج شد. دیوانه وار از روی تخـ ـت برخاستم و هرچه دم دستم آمد، پوشیدم. باید از این خانه می رفتم. دلم پدرم را می خواست. آغـ ـوش پرمحبتش را.
    از اتاق خارج شدم و شقایق را دیدم که با گوشی اش صحبت می کرد:« پدرام؟ چرا نمی فهمی؟ می گم حالش خوب نیست. مجبورم ببرمش. الان پدرش باید بفهمه...» طاقت نیاوردم و به سمت در رفتم. شقایق متوجه من شد و حرفش را نصفه گذاشت؛ سپس با دیدن حالم سرسری به پدرام چیزی گفت و به سرعت به سراغم آمد. بازویم را گرفت و گفت:« تو رو خدا وایستا پروانه. الان آماده می شم میام.» سپس دودل دستم را رها کرد و برای تعویض لباس به اتاق رفت.
    با گریه نالیدم:« بابایی؟»
    ***
    به سمت پدرم پرواز کردم و در آغـ ـوشش بلند بلند گریستم. شقایق به پدر و زهره خانم متعجب، اشاره می کرد که همه چیز را توضیح می دهد. چه خوب بود که من مجبور نبودم آن صحنه های تحقیرآمیز و زجرآور را توضیح دهم.
    پدرم آرامم کرد و به سمت مبلی هدایتم کرد؛ سپس به زهره خانم گفت که برایم آب بیاورد. نگران چشم به دهان شقایق دوخته بود که او با من و من فراوان ماجرا را تعریف کرد. زهره خانم بر صورتش کوبید و بی رمق روی زمین نشست. پدرم ابتدا دندان هایش را با حرص به هم سایید و سپس نعره ی بلندی زد که همه را به وحشت انداخت. رو به شقایق فریاد زد:« کدوم گوریه الان؟»
    شقایق، همان طور که می گریست، گفت:« پدرام رفته دنبالش.»



    اشک هایم لحظه ای بند نمی آمد. گویی تازه متوجه عمق فاجعه شده بودم. گویی تازه به خود آمده بودم. پدرم برای یک لحظه هم آرام نمی شد و با حالتی عصبی قدم رو می رفت. زهره خانم بی حس و حال روی زمین نشسته بود و چیزی نمی گفت. هیچ کس فکرش را هم نمی کرد که پارسا این کار را کرده باشد. پدرم ایستاد و خطاب به شقایق، با همان لحن عصبی اش گفت:« با پدرام تماس بگیر بگو پیداش کرده یا نه؟»
    شقایق سرش را تکان داد و کاری را که پدرم گفته بود، انجام داد. پدرام گفته بود که او به رستوران نیامده؛ اما در خانه ی خودش است. پدرم به محض شنیدن این جمله سوئیچش را برداشت و قبل از این که عکس العملی نشان دهیم، از در بیرون رفت. زهره خانم از جا پرید و دنبالش رفت. من هم جلوی درب ورودی ایستادم و نالیدم:« بابا؟» نشنید. اگر می شنید جای تعجب داشت.
    زهره خانم هرچه می گفت، او آرام نمی شد. در نهایت اتومبیل را به سرعت از خانه خارج کرد و رفت. همان جا سر خوردم و بر زمین نشستم. دست های شقایق شانه هایم را می مالیدند و خودش هم سعی در آرام کردنم داشت؛ اما مگر می شد آرام بود؟

    دو ساعتی گذشته بود و من بی تابانه می گریستم. دلم پر بود. زهره خانم نگاهش را به زمین دوخته بود و چیزی نمی گفت. از حالتش می شد فهمید که شرمنده است؛ اما برای من هیچ چیز مهم نبود. قلـ ـبم ناله و فقان سر داده بود و آرام نمی شد. داشت می سوخت و خاکستر می شد.
    صدای باز شدن دروازه آمد و زهره خانم و شقایق به سرعت خودشان را به حیاط رساندند؛ اما من همان گونه نشسته بودم و توان بلند شدن نداشتم. تمام قوایم تحلیل رفته بود. مگر تا چه اندازه تحمل داشتم؟
    صدای جیغ خفیف شقایق آمد و من ترسیده و وحشت زده سعی کردم برخیزم؛ اما پاهایم یاریم نمی کرد.
    با هل داده شدن پارسا به درون خانه مات و مبهوت در همان حالت خشک شدم. پدرم پشت سرش بود. از صورت پارسا مشخص بود که مشت هایی نثارش شده است. زهره خانم و شقایق می گریستند و جرئت انجام کاری را نداشتند. پدرام سعی داشت پدرم را آرام کند؛ اما پدرم آرام نمی شد.
    خشمگین، فریاد زد:« نگاش کن. خوب نگاش کن ببین چه بلایی سرش آوردی. این دختری بود که من بهت تحویل دادم؟ این جوری قرار بود ازش مراقبت کنی؟ به خاطر اون دختره ی هرزه که دوست نداشته و رفته پی عشق و عاشقی خودش باید با این دختر این طوری تا می کردی؟ آره عوضی؟ اون هم توی شب عروسی؟» صدای فریادهایش هرلحظه بلندتر می شد. پدرام تمام سعی اش را به کار برده بود تا پدرم را آرام کند. زهره خانم ترسیده جملاتی می گفت که هیچ فایده ای نداشتند و پدرم آرام نمی شد. پارسا تمام مدت نگاهش را به زیر پایش دوخته بود و چیزی نمی گفت. صورتش ملتهب بود و دست هایش کنار تنش آویزان بودند.
    پدرام در نهایت موفق شد و پدرم را روی مبلی نشاند. دستور آب داد و شقایق به سرعت از آشپزخانه آب آورد. پدرام شانه های پدرم را مالید و گفت:« آروم باش حاج آقا. خدای ناکرده اتفاقی برات میفته.»
    پدرم با غیظ گفت:« چجوری آروم باشم؟ هان؟ ببین این عوضی چی به روز دختر من آورده؟ بگو تو اگه عرضه داشتی نمی ذاشتی اون دختره مال یکی دیگه بشه. انتقام بی عرضگی خودش رو از دختر من گرفته.» سپس رو به او فریاد زد:« تو دختر من رو خورد کردی. باعث شدی اون پسره ی عوضی تر از خودت پروانه رو پس بزنه. اون وقت از دختر من انتقام می گیری؟» دوباره به سمتش خیز برداشت که پدرام با تمام قدرت مهارش کرد و او را نگاه داشت. پارسا کوچکترین تکانی نخورده بود؛ اما حالا دست هایش مشت شده بودند.
    با صدای جیغ شقایق همه به سمت او نگریستند. زهره خانم بی حال در آغـ ـوش او افتاده بود. پدرام به سرعت به سراغ مادرش رفت و پارسا با چشمانی درشت شده به او می نگریست. من در تمام این مدت تنها اشک ریخته و لرزیده بودم.
    ***

    زهره خانم به هوش آمده بود و روی مبلی نشسته بود. پدرام و شقایق هم همین طور؛ اما پارسا کنار دیوار تکیه داده بود و ایستاده بود. پدرم هم کنار من نشسته بود. در حالی که سعی می کرد آرام باشد، شروع به صحبت کرد و پارسا را مخاطب قرار داد:« خوب گوش هات رو باز کن ببین چی می گم؟ می دونم کرن که حرف های من رو شب عروسی نشنیدن؛ ولی الان به نفعته خودت رو به کری نزنی و خوب به حرف هام گوش بدی. نمی خوام پروانه در عرض یه شب عروسی کنه و طلاق بگیره. نمی خوام مهر طلاق توی شناسنامه دخترم بیفته و یه عمر بدبخت بشه؛ اون هم توی جامعه ای که ما داریم توش زندگی می کنیم. دست زنت رو می گیری و می بری خونه ات. کمتر از گل به دخترم نمی گی و نازش رو می کشی. حق نداری حتی صدات رو براش بالا ببری. باد به گوشم برسونه اذیتش کردی، به خداوندی خدا قسم می خورم که می کشمت پارسا. تو بمیری برای پروانه بهتره تا زنده باشی و نمک روی زخمش باشی. شنیدی چی گفتم؟»
    صحبت های پدرم همه را بهت زده کرده بود. به خودم آمدم و ناباور زمزمه کردم:« بابا؟!» داشت چه می کرد؟ می خواست مرا به او بسپارد؟! به کسی که مرا شکسته و خرد کرده بود؟!
    پدرم بدون آن که به من بنگرد، با تحکم گفت:« همین که گفتم. باید برید سر خونه و زندگیتون. ازدواج مسخره بازی نیست که امروز انجام بشه و فردا طلاق. باید زندگیتون رو شروع کنید. هیچ کدومتون حق جا زدن ندارید. حتی اگه از هم متنفر باشید هم باید با ظاهر سازی زندگیتون رو پیش ببرید.»
    این دیگر چه حکمی بود؟! باید ظاهر سازی می کردیم تا زندگیمان را پیش ببریم؟ مگر می شد این گونه زندگی کرد؟ اگر از قبل عاشق هم بودیم، شاید حالا این روش نتیجه می داد و این تلقین روی ما اثر می گذاشت؛ اما... اما این عشق گویا یک طرفه بود و تنها از جانب من بود. در تمام این مدت من بازیچه ی افکار مسموم پارسا بودم و حتی برای یک لحظه هم به او شک نکرده بودم. راست می گفت؛ من احمق بودم. یک احمق به تمام معنا!
    در حالی که بغضی به گلویم چنگ می زد و قصد خفه کردنم را داشت، با صدایی دورگه شده گفتم:« نمی رم. نمی خوام برم. اصلاً معلوم هست داری چی می گی بابا؟»
    پدرم رو به پارسا غرید:« مگه با تو نیستم؟ دست زنت رو بگیر و ببر خونه. فقط وای به حالت اگه یه مو از سر دخترم کم بشه.»
    ندیدم پارسا چه حرکتی کرد؛ اما من دلخور به پدرم نگریستم و گفتم:« اصلاً شنیدی من چی دارم می گم؟ اگه این قدر واسه ات عزیزم نذار این اتفاق بیفته. من نمی تونم با این آدم، با کسی که از من متنفره زندگی کنم. می فهمی بابا؟»
    باز هم جوابی نگرفتم. سه نفر دیگرِ میان جمعان، گویی در بهت فرو رفته بودند و چیزی نمی گفتند. از همه انتظار طرفداری داشتم و هیچ کدامشان حتی کوچکترین اعتراضی هم به پدرم نکرد. داشتند با من چه می کردند؟ مرا می فرستادند به خانه ای که در عرض چند دقیقه خرد شده و از پا درآمده بودم؟ خانه ای که در آن جا تحقیر شده و به خاظر عشقم احمق خوانده شده بودم؟ این چه بازی بود؟!
    از جا برخاستم. فریادم تا پشت زبان آمده بود؛ اما همان جا متوقفش کردم و اجازه ی خارج شدن ندادم. مگر فایده ای هم داشت؟ پدرم تنها در کلام از من حمایت کرده بود که آن هم چه فایده ای داشت؟ فکر می کرد اگر با پارسا زندگی کنم، زندگی بهتری خواهم داشت؟ گمان می کرد او عاشقم خواهد شد؟ مگر می شد کسی که در تمام این مدت مرا با عشق و عاشقی بازی داده است، عاشقم شود؟ من که دیگر باور نمی کردم. این آدم بویی از انسانیت نبرده بود. مگر قاتل تنها متعلق به جسم است؟ او با زهرکلامش روحم را کشته بود.
    این هم از پدری که گمان می کردم اگر به او پناه ببرم، کمکم خواهد کرد؛ اما او از من حمایت نکرد و مرا به نقطه ی کشته شدنم بازگرداند.
    دلگیر و ناامید خطاب به پدری که حتی نگاهم هم نمی کرد، گفتم:« خیلی بد کردی بابا.»
    دیگر جای من در این خانه نبود. باید می رفتم. همان خانه ی نحس برایم بهتر بود. بدون آن که به کسی نگاه بیندازم، از خانه خارج شدم. سر خیابان که رسیدم، تاکسی گرفتم و راه امام زاده را در پیش گرفتم. دلم پر بود. باید جایی دردهای دلم را بیرون می ریختم. باید سبک می شدم. می شد؟
    ***
    سرم به شیشه ی اتومبیل چسبیده بود و اشک هایم صورتم را خیس می کرد. خاطرات به سرعت از جلوی چشم هایم می گذشتند و دلم را می سوزاندند. پس از آن روز دیگر با پدرم تماسی نگرفته بودم. تماس های او را هم پاسخ نمی دادم. از همه شان بریده بودم. حتی از زهره خانمی که چند روز بعد به خانه ی پارسا آمده بود و قصد صحبت داشت؛ اما من به او مجالی نداده بودم و او را از خانه بیرون رانده بودم. به تماس هیچ کس پاسخی نمی دادم؛ حتی پدرام. پدرامی که با وجود تمام دیوانه بازی هایم، باز هم به من محبت می کرد؛ اما من این ها را نمی خواستم. از همه چیز و همه کس بریده بودم. تنها با خدایم صحبت و درددل می کردم. من جز او کسی را نداشتم. نمی خواستم از او هم ببرم. او تنها کسی است که همیشه با من بوده و به من نگریسته است. هیچ گاه از او دلخور نشدم. این حق را به خودم نمی دادم...
    - چرا گریه می کنی؟
    گویی همین جمله کافی بود تا اشک هایم با شدت بیشتری بیرون بیایند. درست بود من در مقابل کسی که باعث و بانی تمام این تنهایی ها بود، بگریم؟ درست بود بنالم:« از همشون بدم میاد.»
    او با صدای آرامی گفت:« جمله ات رو باید اصلاح کنی. باید بگی از همتون بدم میاد.» لحنش خونسرد نبود. خستگی در آن بی داد می کرد.
    حرفی نزدم. چه می گفتم؟ مدت ها بود که حرفی بین ما رد و بدل نمی شد. نفسی گرفت و او هم دیگر چیزی نگفت. چقدر این راه طولانی بود!



    به بیمارستان رسیده بودیم. درب اتومبیل را باز کردم و در حالی که هنوز افکارم جلوی چشم هایم بود، از اتومبیل خارج شدم و به سمت ورودی بیمارستان رفتم.
    صدای دزدگیر اتومبیل آمد و متعاقب آن بازویم میان دستی فشرده شد. گیج و گنگ برگشتم و به چشمانش نگریستم. مردمک چشم هایش روی صورتم چرخید و در نهایت گفت:« کجا داری می ری واسه خودت؟» لحنش عصبی نبود؛ آرام بود.
    نگاهم روی دستی که بازویم را گرفته بود، نشست. در همان حال زمزمه وار گفتم:« داشتم می رفتم دیدن شقایق و بچه.»
    متوجه شد که در حال خودم نیستم. در حالی که هنوز بازویم در دستش بود، مرا با خودش همراه کرد و وارد بیمارستان کرد. اصلاً متوجه نشدم که چه موقع به بخش مورد نظر رسیدیم. نگاهم روی همه شان گردشی کرد. پدرامی که روی صندلی نشسته بود و موهایش آشفته بود. زهره خانمی که دست هایش را درهم پیچانده بود و با نگرانی به ما می نگریست و در نهایت پدرم که با دیدن ما ایستاد و به دست های پارسا اخم کرد. حتی حس تکان دادن لب هایم را برای زدن زهرخندی نداشتم. پارسا مرا با فاصله ی دو صندلی کنار پدرام نشاند و خودش هم کنارم ایستاد. از مادرش پرسید:« حال بچه چطوره؟»
    زهره خانم در عین نگرانی لبخندی زد و گفت:« خوبه خدا رو شکر. البته هنوز نیاودنش تا ببینیمش. حال شقایق هم خوبه.»
    پارسا سرش را تکان داد و من دلم آرام گرفت. خدا را شکر! اما تغییری در ظاهرم به وجود نیامده بود. هنوز به نقطه ای خیره مانده بودم.
    پدرم جلو آمد و بی توجه به پارسا کنارم نشست. دستش را با تعلل دور شانه ام حـ ـلقه کرد. زبانم باز شد:« چی کارم داری؟»
    جا خورد. انتظاری غیر از این داشت؟ اما با این حال کنار نکشید و فشار دستانش را دور شانه ام بیشتر کرد. به سمتش متمایل شده بودم.
    پدرام از جا برخاست و دست در جیب به دیوار رو به رو تکیه داد. نگاهش را حس کردم؛ اما به او ننگریستم و هم چنان به زمین خیره مانده بودم.
    پدرم سرش را جلو آورد و به نرمی شقیقه ام را بـ ـوسید. فشار دستانش باز هم بشتر شد و من همان طور مایل به سیـ ـنه اش چسبیدم. گویی دلم زبانم را وادار به سخت گفتن می کرد:« چرا ولم کردی؟» لحن سوزناک و شکننده ام، گویای زخم های دلم بود.
    پدرم با صدایی دورگه شده، گفت:« ولت نکردم عزیزدلم. چرا همه اش این حرف رو می زنی؟ مگه می شه یه دونه دخترم رو ولش کنم؟» بار دیگر همان جا را بـ ـوسید و گفت:« پروانه؟ به خدا دیگه زورت نمی کنم توی اون خونه بمونی. اون موقع هم اشتباه کردم. به جای خونه ی پدری شقایق برگرد خونه ی خودت. مطمئن باش طلاقت رو می گیرم و نمی ذارم دیگه بیشتر از این اذیت بشی. خودم همه جوره پشتتم.»
    حالا؟ حالا این ها را می گفت؟
    صدای پارسا را شنیدم که خطاب به پدرم، با لحن خونسردی گفت:« اشتباه نکن حاج آقا. پروانه زن منه. خونه اش هم خونه ی منه. پس با من میاد.»
    همه بهت زده به او می نگریستند. این هم یک بازی جدید دیگر بود برای دق دادن من؟
    قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید. پدرم عصبی گفت:« تا حالا یادت نبود که زنته؟ الان زنم زنم می کنی که چی بشه؟ یادت نره تو دختر من رو به این روز انداختی.»
    پارسا خواست چیزی بگوید که من ناگهان از جا برخاستم و بی توجه به مکانی که در آن بودم، فریاد زدم:« دست از سرم بردارید. برید سر یه چیز دیگه بحث کنید. زندگی من بازیچه ی شماها نیست که امروز یه تصمیمی می گیرید و فردا یه تصمیم دیگه.»
    این را گفتم و بی توجه به پرستاری که برای تذکر آمده بود، راه خروج را در پیش گرفتم.



    با حرص و عجله از بیمارستان خارج شدم. دلم می خواست به نقطه ای دوردست می رفتم و از همه شان رهایی می یافتم. هرکدام خود را محق می دانستند تا برایم تصمیم بگیرند و هرکدام هم زندگی ام را درگیر طوفان می کردند. کاش این قدر ضعیف نبودم تا همه شان مرا به سمت و سویی بکشانند. من ضعیف عمل کرده بودم. باید همان شبی که پارسا آن مزخرفات را گفته بود، محکم در گوشش می زدم و دندان هایش را خرد می کردم. این گونه حداقل حرصم را خالی می کردم و اجازه نمی دادم هرروز سازی بزند و مرا برقصاند. این گونه حساب کار دستش می آمد. باید به رویش می آوردم که عکس العمل کار خود را دیده است؛ پس حق ندارد از من انتقامش را بگیرد.
    نباید هنگامی که در خانه اش بودم، خودم را در اتاق حبس می کردم و مانند یک مرده ی متحرک عمل می کردم. باید عادی و معمولی به زندگی خود ادامه می دادم؛ حداقل در ظاهر، تا پارسا بفهمد که نتوانسته است مرا از پا درآورد. چه کارها می توانستم بکنم و نکردم. شاید مسبب تمام اتفاقاتی که برایم افتاد، خودم بودم. من ضعیف عمل کرده بودم. اشتباه از خودم بود.
    ناگهان دستم کشید و من تازه فهمیدم در خیابان پررفت و آمد، تک و تنها به راه افتاده ام. مرا به سمت خودش برگرداند و غرید:« کجا راه افتادی داری می ری؟ اون هم این موقع؟»
    پوزخندی دردناک زدم و گفتم:« از کی تا حالا من برات مهم شدم که نگرانمی؟»
    فشار دستش را بیشتر کرد و با خشم بیشتری گفت:« تو زنمی.»
    این بار خندیدم. خنده ای تلخ و عصبی که تا عمق قلـ ـبم را سوزاند؛ سپس طعنه زدم:« واقعاً زنتم؟»
    این بار بی توجه به خیابان فریاد زدم:« زنتم که ولم می کردی و می رفتی پی کارت؟ توی اون خونه، توی تاریکی، توی کابـ ـوس هام ولم می کردی و می رفتی، حالا می گی زنتم؟ تو از یه غریبه هم غریبه تری برام. می فهمی؟» اشک های سرازیر شده ام را با غیظ پس زدم و ادامه دادم:« این رشته ی اتصال رو می برم. شده باشه تو خیابون بخوابم دیگه توی اون خونه ی لعنتی برنمی گردم... برنمی گردم...»
    اشک هایم بی مهابا می ریخت. گویی پارسا هم متوجه نبود که در خیابان ایستاده ایم. سرش را پایین انداخته بود و ابروهایش را درهم فرو برده بود. تکانی به دستم دادم تا از دستش آزاد شود. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. نگاهی متفاوت. گویی می خواست تمام آن شب ها را از چشم هایم ببیند. نگاه برگرفتم و این بار تکان محکمی به دستم دادم؛ اما باز هم رها نشد. با صدایی دورگه شده و خش دار، گفتم:« ولم کن.»
    زمزمه کرد:« می ریم خونه.»
    کلامش آتشم زد. جیغ زدم:« ولم کن.»
    پارسا نگاهی به اطرافش انداخت و با درک موقعیت، دستم را کشید و در همان حال، با تحکم گفت:« هرجا بخوای بری می برمت؛ ولی جیغ و داد نکن.»
    تنم بی حس شد. قلـ ـبم فریاد زد:« نامرد! اصرار نمی کنی؟ هرجا؟»
    به دنبالش کشیده می شدم. رمقی در پایم نمانده بود.
    سوار که شدیم، مکثی کرد و پس از نفس عمیقی که کشید، گفت:« کجا ببرمت؟»
    با درد، چشم بستم و با صدای آرامی گفتم:« خونه ی پدری شقایق.»
    با طعنه و تمسخر گفت:« الان اون جا پر از آدمه و تو تنها نیستی دیگه؟»
    زمزمه وار گفتم:« خیلی وقته تنهام. همیشه فقط من بودم و خدا. عادت کردم آدمیزادی دور و برم پیدا نشه.»
    سکوت کرد و سوئیچ را چرخاند.
    وقتی به مقصد رسیدیم، چشم هایم هنوز بسته بود. بازشان کردم و به دور و اطراف نگریستم. دلگیر نگاهش کردم و با صدای گرفته ای گفتم:« گفتم می خوام برم خونه ی شقایق.»
    پوزخندی زد و گفت:« یه امشب رو فرض کن خونه ی من مهمونی.» کمـ ـربندش را باز کرد. قلـ ـبم پایکوبی به راه انداخته بود و من برایش متأسف شدم.
    متعجب به او نگریستم که درب اتومبیل را گشود و پیاده شد. اشاره کرد که من هم پیاده شوم. اخم هایم را درهم فرو بردم و از جایم تکان نخوردم. اندکی به من نگریست؛ سپس درب سمت مرا باز کرد و سرش را داخل آورد:« چرا پیاده نمی شی؟»
    صورتم را از او دور کردم و طلبکار گفتم:« می خوام برم خونه ی شقایق.»
    یک طرف لبش بالا رفت. سرش را بیرون برد و یک دستش را به بدنه ی اتومبیل تکیه داد. همان طور که با انگشتش روی بدنه ضرب گرفته بود، گفت:« پس نمی خوای بیای.»
    نگاهش کردم. به کجا می خواست برسد؟ یک تای ابرویش را بالا فرستاد و گفت:« هوم؟»
    دست هایم مشت شد. با حرص از اتومبیل خارج شدم و رو در روی او ایستادم، سرم را بالا گرفتم و با غیظ گفتم:« می خوای بیام خونه ات که چی بشه؟ هان؟ همون حضور نداشتنت خیلی بهتر از این حضور نصفه و نیمه است. به خدا تو خودت هم نمی دونی چی می خوای. اصلاً... اصلاً...»
    خدایا! گفتنش برایم بسیار دشوار است. نگویم بهتر است. نه؟ حال قلـ ـبم باز خراب می شود.
    با لحنش کلامم را به استهزا گرفت:« یعنی تو خودت می دونی چی می خوای؟»
    دلگیر به او نگریستم. حق داشت، حق داشت مرا به تمسخر بگیرد، حق داشت این گونه سرکوفت بزند.
    دلگیری ام را پشت خشمم پنهان کردم و غریدم:« من رو ببر خونه ی شقایق.»
    در یک حرکت ناگهانی بازویم را گرفت و نزدیک به صورتم، با خشم زمزمه کرد:« اون جا حلوا خیرات می کنن که می خوای بری؟» صورتش را نزدیک تر آورد و گفت:« ببین بچه، تا موقعی که زن منی حق نداری یه قدم پات رو اون ور تر بذاری.»
    داشت از پا درم می آورد. با خشم خودم را حفظ می کردم:« حالا ببین این بچه چجوری خودش رو از دست شماها نجات می ده.»
    شاید خشم و کینه ام در چشمانم هویدا شده بود که این گونه او را بهت زده کرد. زیر لب زمزمه کرد:« چی داری می گی؟»
    در یک آن حالتش تغییر کرد و چشمانش به خون نشست. به بازویم فشار محکمی داد و گفت:« بچه تر از اونی هستی که به خودکشی فکر کنی.»
    خودکشی؟! خندیدم؛ بلند و پرتمسخر. آن چنان قهقهه زدم که دستانش سست شد و بازویم رها شد. در بین خنده های بلندم، گفتم:« خودکشی؟» خنده ام را قطع کردم و در حالی که سعی داشتم ظاهرم را خونسرد، نشان دهم، گفتم:« چرا خودکشی؟ مگه مریضم که همچین کاری بکنم.» دندان هایم را به هم می ساییدم تا خشمم را کنترل کنم:« می خوام حال همتون رو با هم بگیرم. فقط صبر کنید و ببینید.»
    سپس با دست هایی که از شدت خشم پنهان شده ام، می لرزید، گوشی ام را از کیفم خارج کردم و با یک آژانس تماس گرفتم. از او چند قدم دور شدم و کنار تیر چراغ برقی ایستادم. زیرچشمی حواسم به او بود که هنوز هم نتوانسته بود جملاتم را هضم کند و مبهوت به زمین خیره مانده بود. سرش را بالا آورد و پرسید:« منظورت چیه؟»
    به ساعتم نگریستم و جوابش را ندادم. با نوک کفشم به زمین ضربه می زدم. حرکت هایم نشان می داد که منتظر آژانس هستم, اما از درون می لرزیدم. اعصابم به هم ریخته بود. هنوز از کاری که می خواستم انجام دهم، مطمئن نبودم؛ اما هیچ کس، خصوصاً پارسا نباید چیزی می فهمید. شاید اشتباه کرده بودم که تا همین حد هم به او گفته بودم. امیدوار بودم پی به آن نبرد؛ وگرنه می توانست برایم مشکل ایجاد کند.
    جلو آمد و با اخم هایی درهم فرو رفته، بار دیگر پرسی:« می گم منظورت چیه؟»
    خدایا! پشتم باش. نگذار او بفهمد.



    با خشم از بین دندان های به هم فشرده اش گفت:« می خوای چه غلطی کنی؟»
    به سمتش چرخیدم و با حفظ همان خونسردی ظاهری ام، گفتم:« به تو مربوط نیست. تا چند وقت دیگه مجبور می شی طلاقم بدی. اون وقت دیگه همین رشته ی کوتاه هم بریده می شه. اون وقت هم تو هم راحت می شی هم من.» قلـ ـبم لب برچید و من دلداری اش دادم تا صبور باشد. شاید طی این فرایند لازم بود.
    پارسا قدمی به جلو نهاد و با حرص پورخندی زد:« طلاقت بدم؟! بارها گفتم باز هم می گم، مگه این که تو خواب ببینی طلاقت بدم.»
    ظاهرم در طی این چند دقیقه مدام برخلاف دلم عمل کرده بود؛ اما عقلم این روند را می پذیرفت.
    دست به سیـ ـنه به تیر تکیه دادم و با تمسخر گفتم:« من هم نگفتم بیا طلاقم بده. گفتم مجبور می شی طلاقم بدی.»
    صدای بوق اتومبیلی توجهمان را جلب کرد. آژانش سبز رنگ سر رسیده بود.
    خواستم به سمتش بروم که پارسا بازویم را گرفت و غرید:« تا جواب سؤالم رو ندادی نمی تونی بری. یعنی نمی ذارم که بری. پس اگه می خوای زودتر از شرم خلاص شی بگو می خوای چه غلطی کنی.»
    لبخند حرص آلودی زدم و گفتم:« چرا این قدر عجولی تو عزیزم؟ به زودی می فهمی.» و بازویم را از دستش بیرون کشیدم و در مقابل نگاه بهت زده اش سوار تاکسی شدم و از آن جا دور شدم. دلم هوای گریستن داشت. از همین حالا دلم برایش تنگ شده بود. تا کی این بازی می خواست ادامه یابد، نمی دانستم؛ تنها این را می دانستم که همه چیز بستگی به خود او دارد.
    از این نقشه فقط من خبر داشتم و شقایق که با ضرب و زور او را وادار به همکاری کرده بودم و خدایم. با وجود مخالفت ها و نصیحت های بسیار بالاخره راضی شده بود. حالا وقت اجرای آن نقشه بود.
    ***

    بی تابانه مرا در آغـ ـوش گرفت و گریست. مرا در آغـ ـوشش می فشرد و تنها می گریست. آن قدر که اشک های مرا هم سرازیر کرده بود. هر دو در همان مکان عمومی در آغـ ـوش هم می گریستیم و حرفی نمی زدیم. گویی اشک هایمان راه حرف زدن را یافته بودند و زبانمان را وادار به سکوت کرده بودند.
    دست هایش پشتم حرکت کرد و سپس با گرفتن بازوهایم مرا کمی از خود فاصله داد تا صورتم را ببیند. گونه هایم را نـ ـوازش کرد و گفت:« چی به روزت اومده عزیزکم؟»
    گویی همین جمله اش کافی بود تا بی توجه به همه چیز بغضم بار دیکر سر باز کند و اشک های تازه ای روی صورتم جاری شود.
    خودم را از او جدا کردم و گفتم:« اومدم این جا؛ ولی فقط می خوام همین جا باشم. نمی خوام با یه سری حرف ها من رو ببری به همون جایی که ازش اومدم. می تونی چند روز ازم پذیرایی کنی؟»
    لبخند تلخی زد و گونه ام را بـ ـوسید؛ سپس دستم را گرفت و گفت:« تو برخلاف اون چیزی که فکر می کنی، عزیز منی. قدمت سر جفت چشم هام. تا هروقت که دلت خواست می تونی بمونی.»
    مرا به سمت اتومبیلش کشید و گویی تازه به خودش آمده بود. کمی دستپاچه می نمود. درب اتومبیلش را گشود و از من خواست که سوار شوم.
    به سوی مقصدی می رفتم که نمی دانستم تا چه وقت قرار است مرا در خود جای دهد و کمی از وجودم را تسکین. باید خط جدیدی می خریدم تا با شقایق در ارتباط می بودم. با این فکر چشم هایم را روی هم قرار دادم تا بتوانم کمی از خستگی راه را از تن به در کنم. زیر لب خطاب به او گفتم:« رسیدیم صدام کن. خیلی خسته ام.»
    دستم را نـ ـوازش کرد و گفت:« بخواب عزیزم. صدات می کنم. راه یکم طولانیه.»
    تصویر پارسا در شب آخر جلوی چشم هایم بود. دلم ناله می کرد و او را می خواند. راه دیگری به غیر از صبر و حوصله نداشتم. همه چیز باید آن طور پیش می رفت که می خواستم؛ البته از جانب خودم. از جانب پارسا مطمئن نبودم. دلم بی تابی می کرد. با او چه می کردم؟



    کلید انداخت و درب خانه اش را گشود؛ سپس دستش را پشتم قرار داد و به داخل هدایت کرد. مردد و پرتعلل به داخل رفتم. از دیدن مردی نوزاد به بغـ ـل، ایستادم و به او خیره شدم. نگاهش را به من دوخت و گفت:« سلام. خوش اومدی.»
    قبل از آن که جوابی به او بدهم، نگاهم به سمت نوزاد کشیده شد. در آغـ ـوش مرد دست و پا می زد. نگاهم را گیج و منگ به سمت مادرم چرخاندم که دستپاچه دستی به موهایش کشید و گفت:« بفرما. بفرما عزیز دلم اتاقت رو بهت نشون بدم.»
    به دنبالش به سمت اتاق روان شدم و در حالی که نگاهم به سمت آن بچه کشیده می شد. پس بچه دار شده بود.
    بی توجه به اتاق چمدانم را روی زمین قرار دادم و روی تخـ ـت نشستم. او دستی به شانه ام زد و گفت:« لباس هات رو عوض کن بیا ناهار بخوریم.»
    بی حوصله سرم را تکان دادم و او رفت. با همان لباس ها روی تخـ ـت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. مهم بود که بچه دار شده است؟ نمی دانم... در هر صورت من مدت کوتاهی می ماندم و بعد هم بار دیگر به ایران باز می گشتم. همه ی این ها موقت بود.
    اما نمی دانم چرا احساس بدی به آن نوزاد نداشتم. دلم می خواست بیرون می رفتم و باز هم او را می دیدم. شوهر مادرم هم مرد بدی به نظر نمی رسید. پوزخندی زدم. شاید بهتر از پدرم بود که مادرم او را ترجیح داده بود و زندگی در غربت را به جان خریده بود.
    با صدای مادرم که صدایم می کرد، خسته و بی حوصله از روی تخـ ـت برخاستم و لباس هایم را عوض کردم. بعد هم از اتاق خارج شدم.
    خانه کوچک بود و برای یافتن قسمت های مختلفش نیازی به گشتن نبود. وارد آشپزخانه شدم و رو به شوهر مادرم گفتم:« سلام.»
    نگاهم کرد و سرش را تکان داد؛ سپس اشاره کرد که پشت میر بنشینم. بشقابم را برداشت و برایم غذا کشید که سبب تعجبم شد. در برابر نگاه متعجبم لبخندی زد و گفت:« چرا این جوری نگام می کنی؟ باور کن من مرد بدجنسـ ـی نیستم. نمی دونم راجع به من چه فکری کردی.»
    سرم را به طرفین تکان دادم و گفتم:« من فکری نکردم.»
    او مقداری آب نوشید و گفت:« به هر حال خوش اومدی. وجودت توی این خونه کسی رو آزار نمی ده؛ بلکه باعث عوض شدن روحیه ی هممون می شه. من که خیلی مهمان دوستم. مادرت هم این رو می دونه. خود مادرت هم که برای تو کلی بی تاب بود. باورت نمی شه وقتی گفتی می خوای بیای چه شور و شوقی از خودش نشون می داد.»
    نگاهم به سمت مادرم چرخید که موهای روشنش را پشت گوشش زد و خجالت زده گفت:« بخور عزیز دلم.»
    آرام آرام شروع کردم. خوب بود که این مرد، مرد بدی نبود؛ وگرنه نمی توانستم بودن در آن جا را تحمل کنم. هرچند من کاری به کارشان نداشتم. مانند یک مهمان کوتاه مدت بودم.
    بعد از ناهار خواستم به اتاقم بازگردم که توجهم به سمت اتاق کودک جلب شد. نگاهی به آشپزخانه انداختم و سپس با کنجکاوی به سمت آن اتاق رفتم. در را که گشودم، او را دیدم که داخل تخـ ـت کوچکش دست و پا می زد و از خود صدا در می آورد. به سمت تخـ ـتش رفتم و بالای سرش ایستادم. این کوچولوی آبی پوش، برادرم بود؟ زهرخندی زدم. سه برادر ناتنی داشتم که یکی از آن ها شوهرم بود و حالا...
    حتماً تا حالا متوجه نبودم شده بود. یعنی چه عکس العملی نشان داده بود؟ باید به مادرم می گفتم تا برایم سیم کارتی تهیه کند و من بتوانم با شقایق ارتباط برقرار کنم. اصلاً...
    - این جایی؟
    به سمت مادرم برگشتم. نگاهش بین من و فرزندش می چرخید. نفسم را بیرون فرستادم و گفتم:« اینترنت داری؟»
    سرش را تکان داد و گفت:« آره. لپ تاپم توی اون اتاقه. اگه اینترنت می خوای می تونی بری اون جا و استفاده کنی.»
    سرم را تکان دادم و از جا برخاستم. خواستم از کنارش عبور کنم که گفت:« هیچ کس برای من به اندازه ی تو عزیز نیست. کاش یکم من رو هم درک می کردی.»
    نفس عمیقی کشیدم و از کنارش عبور کردم. تا حالا از جانب او به قضیه ننگریسته بودم. چطور می توانستم با وجود آن همه تنهایی او را هم محق بدانم؟ می شد؟
    وارد اتاق کار مادرم شدم و لپ تاپش را گشودم. دیگر طاقت صبر کردن نداشتم.



    مدت زمان زیادی منتظر شده بودم تا آنلاین شود. می دانستم با حضور نوزادش سرش شلوغ است. خوش به حالشان! حسرتم را با نفس عمیقی بیرون فرستادم و گفتم:« شقایق؟ چی شد؟»
    سرزنش گر به من نگریست و گفت:« آخه این چه کاریه تو کردی دختر؟ به خدا اگه بفهمن من هم با تو همدست شدم زنده ام نمی ذارن. خصوصاً... خصوصاً پارسا.»
    پوزخندی زدم که قلـ ـبم اعتراض کرد. چقدر عجول بود!
    خسته پرسیدم:« عکس العملشون چی بود؟»
    نیشخندی زد و گفت:« عکس العمل؟ خوب بود ازشون فیلم می گرفتم و برات می فرستادم تا ببینی چقدر سنگدلی.»
    این جمله را دیگر تاب نیاوردم. با بغض فریاد خفه ای زدم:« من سنگدلم؟ من؟ تو که شاهد بودی، تو دیگه چرا؟ تو که...»
    بغض و اشک هایم نفسم را بند آورد. شقایق متأثر نگاهم کرد و پشیمان گفت:« ببخش عزیزم. آخه می دونی چیه؟ بابات داره دق می کنه. حتی داد و بی داد هم نمی کنه. به خدا می ترسم سکته کنه.»
    نگران پرسیدم:« حالش بد شده؟»
    سرش را به طرفین تکان داد و تلخ گفت:« فعلاً نه؛ ولی مگه تا کی می تونه طاقت بیاره.»
    قلـ ـبم می کوبید. خدایا! پدرم را حفظ کن. من طاقت دردش را ندارم. این را می دانستی؟ او پدرم است، نه؟
    سرم را پایین انداختم و با بغض پرسیدم:« دیگه چه خبر؟»
    خودش بهتر می دانست منظورم چیست. می دانست منظورم پارسا است. سرش را جلوتر آورد و گفت:« پروانه نمی خوام نگرانت کنم؛ ولی...» من و من می کرد. چه شده بود؟
    نگران و ترسیده پرسیدم:« چی شده؟»
    شقایق دستش را تکان داد و گفت:« آروم باش دختر. چیزی نشده.» مکثی کرد که نالیدم:« بگو دیگه.»
    سرش را بالا و پایین کرد و گفت:« پارسا وقتی می فهمه غیب شدی می ره خونتون و داد و بی داد راه میندازه. فکر می کرده پدرت تو رو قایم کرده. ولی مامان بهش اطمینان می ده که بابات این کارو نکرده. پارسا...» آب دهانش را فرو داد و بدون نگاه کردن به من گفت:« پارسا گفت بالاخره پیدات می کنه. دیشب پدرام می گفت وجب به وجب تهران رو پارسا داره می گرده. می گفت به کلانتری هم خبر داده که تو غیبت زده. با توجه به حرفی که زده بودی پارسا فهمیده که خودت خواستی غیب بشی؛ واسه همین... واسه همین رفته دادگاه و ازت شکایت کرده.»
    ضربه ی بدی به قلـ ـبم وارد شد. شکایت کرده بود؟! از من؟!
    شقایق ادامه داد:« واسه خودت دردسر درست کردی پروانه. ای کاش حدقل...»
    آشفته گفت:« به خدا اگه بفهمن پای من هم گیره. من اون آدم رو از طریق دایی خلافم پیدا کردم.»
    بغض کرده گفتم:« باز که این حرف رو زدی. اون آدم رو من پیدا کردم. تو هیچ کاره ای. فهمیدی؟»
    شقایق قطره اشکی که از گوشه ی چشمش چکید، گرفت. ناراحت گفتم:« ببخشید شقایق. تو رو هم به دردسر انداختم.»
    سرش را به طرفین تکان داد و گفت:« به خدا بیشتر نگران خودتم. پارسا اگه بفهمه بدون اطلاعش خارج رفتی و تازه اجازه نامه هم جعل کردی، می دونی می تونه چقدر برات دردسر درست کنه؟»
    ترسیده بودم. از پارسا بعید نبود؛ اما من این را می دانستم. غمگین گفتم:« می دونم. من هیچ وقت قرار نیست...»
    شقایق یک دفعه به پشتش نگریست و قبل از هر عکس العملی از جانب من بهت زده و شقایق ترسیده، با پدرام چشم در چشم شدم که مبهوت گفت:« پروانه!» لپ تاپ را به سرعت بستم. قلـ ـبم می کوبید. خدایا!...



    آشفته و پریشان از پشت میز برخاستم. پدرام فهمیده بود. به صورتم زدم. وای! بیچاره شقایق. حالا حتماً پدرام مشغول بازجویی و داد و بی داد بود. دو دستم را بر سرم قرار دادم. اگر به پارسا می گفت چه؟ هنوز نتوانسته بودم کاری از پیش ببرم و اگر پارسا می فهمید، تمام نقشه هایم به هم می ریخت. به هدفم که نمی رسیدم، هیچ؛ بعد از آن هم... بعد از آن چه؟ پارسای خشمگین ممکن بود مرا به زندان بیندازد. او از من شکایت کرده بود. اگر می فهمید من این جا هستم، به راحتی می توانست مرا بیابد و برم گرداند. حالا چه باید می کردم؟ در موقعیت بدی گیر افتاده بودم.
    مـ ـستأصل روی زمین نشستم. گویی این زندگی نمی خواست روی خوشش را به من نشان دهد. هرکار می کردم با بن بست مواجه می شدم. چرا همیشه همه چیز به نفع پارسا تمام می شد؟ چرا یک بار ورق به نفع من برنمی گشت؟
    درب اتاق گشوده شد و من همان طور بی حس و حال روی زمین نشسته بودم. مادرم ابتدا متعجب و سپس نگران به من نگریست که با صدایی دورگه شده ناشی از بغضی که گلویم را می فشرد، گفتم:« چرا من این قدر بدبختم؟ چرا؟ هان؟ چرا؟»
    متأثر به من نگریست و جلویم نشست. دست هایم را در دست هایش گرفت و با لحنی مهربان و مادرانه، گفت:« چی شده عزیز دلم؟ چرا فکر می کنی بدبختی؟ چرا بهم نمی گی چی شده؟ به منم بگو شاید بتونم کمکت کنم.»
    اشک هایم جاری شدند. دلم پر بود. من توان مقابله نداشتم. خدایا! می بینی؟ من بنده ی ضعیف تو هستم. این همه سختی و رنج حق من است؟ کمکم می کنی؟
    زبانم گشوده شد و ناله وار همه چیز را برایش تعریف کردم. حالا او هم بی حس و مبهوت جلویم نشسته بود. با همان حالتش پرسید:« تو... تو بدون اجازه ی... پروانه؟»
    این بار من دست هایش را گرفتم و با بغض، نالیدم:« تو رو خدا کمکم کن. من تحمل این همه فکر و خیال رو ندارم. مغزم کار نمی کنه.»
    دستی به صورتش کشید و سپس همان طور که به چشم هایم می نگریست، مصمم گفت:« بیا دوباره با شقایق ارتباط برقرار کن.»
    نیم نگاهی به لپ تاپ انداختم و گفتم:« شاید دیگه رو خط نباشه.»
    از جا برخاست و مرا هم بلند کرد. در حالی که مرا به سمت لپ تاپ هلم می داد، گفت:« هست. مگه نگفتی پدرام تو رو دیده. پس مطمئن باش الان منتظره تا تو آنلاین شی.»
    حق با او بود.
    پدرام، عصبی با مادرم سخن می گفت و من جرئت نمی کردم جلو بروم. مادرم اصرار داشت تا پدرام چیزی به پارسا نگوید؛ تا من بتوانم قبل از اقدام پلیس بازگردم. پدرام پذیرفت و شرطش هم بازگشت من بود. با هم بر سر زمان برگشتم توافق کردند و قرار شد اگر تا آن زمان بازنگردم، پدرام همه چیز را به پارسا بگوید. در نهایت گفت که می خواهد با من سخن بگوید. مردد و پر تعلل جلوی لپ تاپ ایستادم و سرم را پایین انداختم. صدای او را شنیدم:« کار احمقانه ای کردی پروانه. تو کی می خوای بزرگ بشی؟»
    بغضم بزرگ شد و صدایم را تحت الشعاع قرار داد. با غصه نالیدم:« چیکار می کردم؟ من تنها بودم. می فهمی؟ حتی تو هم دیگه به من سر نمی زدی. همتون من رو تنها گذاشتین و اون وقت طلب کار هم هستین؟ پارسا اون موقعی که من تو خونه اش از تنهایی داشتم جون می دادم کجا بود؟ که الان یادش افتاده یه زنی هم داره. تو که خودت بیشتر از همه شاهد بودی.»
    نفس عمیقی کشید و این بار با لحن آرامی گفت:« باشه. حرف هات درسته و من قبول دارم؛ ولی قانون که این چیزها سرش نمی شه. می دونی جرم کردی و مجازاتش هم زندانه؟ بالاخره که پارسا می فهمه. من هم اصلاً نمی تونم حدس بزنم که چیکار ممکنه بکنه؛ ولی این رو بدون. من همه جوره ازت حمایت می کنم. دیگه نمی ذازم اذیت بشی. شاید الان همه ازت عصبانی باشن. ولی به خدا همه دوست دارن. برگرد، مطمئن باش دیگه تنها نیستی. این رو بهت قول می دم. باشه؟»
    مظلومانه سر تکان دادم که پدرام خندید و گفت:« لوس نشو دیگه یکی یه دونه. حالا برو از اتاق بیرون من حرف های آخرم رو با مادرت بزنم.»
    ***

    مادرم با اشک هایش بدرقه ام کرده بود. این بار می خواست همراهم بیاید و حامی ام باشد؛ اما با اصرارهای زیاد من بالاخره راضی به ماندن شد. بچه ی کوچکش نیاز به مراقبت داشت. اگر می آمد هم همه، همه چیز را می فهمیدند. بنابراین ماند و مرا بدرقه کرد.
    با چشم هایم دنبال پدرام می گشتم. دیدمش که با تکان دست هایش سعی داشت مرا متوجه خود کند. به سمتش رفتم؛ اما...
    خدای من! او این جا چه می کرد؟!




    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  7. Top | #17


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    از چهره ی خشن و سرخ شده اش، قدمی به عقب نهادم. او حالا همانند دیگی در حال جوشیدن بود که هر آن احتمال سر رفتنش وجود داشت؛ اما... اما چرا؟! این همه عصبانیت برای چه بود؟ مگر من برایش اهمیتی داشتم؟ شاید هم به خاطر از دست دادن اسباب بازی اش این چنین خشمگین بود. مگر غیر از این بود؟ مگر من برایش جز یک عروسک خیمه شب بازی بودم؟ او هر طور خواسته بود مرا گردانده بود؛ بدون آن که توجه کند من هم انسان هستم، من هم احساس دارم.
    قدمی به جلو نهاد که پدرام جلویش را گرفت و عصبی چیزی را کنار گوش او زمزمه کرد. زهرخندی بر لـ ـبم نشست. باید می فهمیدم از کی، تا این حد برایش مهم شده ام.
    پدرام به سمتم آمد و جلویم ایستاد. حالا دیگر پارسا را نمی دیدم. دلگیر و غمگین زمزمه کردم:« خیلی نامردی!»
    یک دستش را بالا آورد و گفت:« صبر کن. من چیزی به پارسا نگفتم. به خدا تا قبل از اومدن به فرودگاه نمی دونستم دنبالمه. اصلاً فکرش رو هم نمی کردم که بخواد تعقیبم کنه.»
    متعجب گفتم:« برای چی باید تعقیبت کنه؟ مگه بهت شک کرده؟»
    سرش را بالا و پایین کرد و گفت:« آره. چون دیگه مثل اوایل تو التهاب پیدا کردنت نبودم. می گفت خیلی بی خیال شدی.» سپس با لحن شوخی گفت:« از بس که بازیگر خوبی ام من!»
    - تموم نشد؟
    از جا پریدم و ترسیده از او که حالا کنار پدرام ایستاده بود، فاصله گرفتم. تاکنون او را این چنین خشمگین ندیده بودم. پارسا حتی در اوج عصبانیتش هم خونسرد بود. این آدم خشمگین گویی همان پارسای خونسرد و بی روح نبود.
    پوزخندی زد و نزدیکم ایستاد. سعی کردم از خود ضعف نشان ندهم و مقاوم بایستم؛ اما تنها خدا شاهد بود که از درون می لرزیدم. اطمینانی نداشتم پارسا آسیبی به من وارد نکند. از این آدم رو به رویم، این کار بعید نبود.
    با لحنی پرتمسخر و حرص آلود گفت:« می خواستم با پلیس بیام خدمتتون. تا اون جایی که من یادم میاد هیچ اجازه ای برای خروجت از کشور نداده بودم.»
    ضربه ی اول را وارد کرد. قلـ ـبم نالید. می بینی؟ می بینی چطور تو را آزار می دهد و می رنجاند؟ باز هم طرفدار او هستی؟ دست بردار. مرا هم آزار می دهی.
    بغض گلو و صدای دورگه شده ام را نتوانستم مهار کنم:« پس چرا نیومدی؟ تو که هرکاری دلت می خواد می کنی.»
    پوزخند بلند و حرص آلودی زد؛ سپس با همان لحن حرص آلود و پر تمسخرش گفت:« من؟ من یا تو؟» سپس سرش را به صورتم نزدیک کرد و با لحن خطرناکی گفت:« به حسابت می رسم پروانه. مطمئن باش تا حالا این روی من رو ندیدی.»
    خواستم دهان باز کنم که بازویم را در دستش گرفت. محکم و پرقدرت.
    پدرام معترض و عصبی گفت:« پارسا!»
    خطاب به پدرام گفت:« تا حالا شده من توی رابطه ی زن و شوهری شما دخالت کنم؟ پس سعی کن دخالت نکنی؛ وگرنه کاری رو که گفتم انجام می دم.» رو به من و خطاب به پدرام گفت:« این خانم حرف گوش کن رو میندازمش زندان.»
    قلـ ـبم تا کجا می توانست تاب بیاورد؟ چه می کردم وقتی اشک هایم بی اجازه ی من جاری می شدند؟
    خدایا! کمکم کن.



    پارسا به راه افتاد و مرا هم به دنبال خودش کشید. تکانی به دستم دادم و نالیدم:« ولم کن.» نتیجه اش فشار بیشتر دست هایش بود که حس کردم استخوان هایم خواهد شکست.
    پدرام خودش را به ما رساند و خطاب به پارسا با لحنی صلح آمیز گفت:« پارسا الان وقت این کارها نیست. ولش کن. اصلاً بیاید خونه ی ما. این موضوع رو با هم...»
    پارسا عصبی حرفش را برید:« از دست تو هم کم عصبانی نیستم. هنوز یادم نرفته اون موقع بردی قایمش کردی. توی این مدت هم ازش خبر داشتی و به من نگفتی.» و یکی از ایرادهایش هم همین بود. هیچ چیز را فراموش نمی کرد. همه را در دل نگاه می داشت.
    پدرام گفت:« دِ آخه واسه همین نمی گفتم دیگه. به خدا اگه آروم باشی راه دوری نمی ره.»
    پارسا با قدم های بلندتر و سریع تری به بیرون رفت و مرا هم به دنبال خودش کشاند. در نهایت به داخل اتومبیلش هلم داد و خودش روی سر پدرام چیزهایی را هوار کرد؛ سپس سوار شد که اشک ریزان فریاد زدم:« ولم کن. نمی خوام باهات بیام.»
    بی توجه، اتومبیل را روشن کرد و به راه افتاد. هنوز نگاه ملتمسم به پدرام بود که عصبی به دور شدن اتومبیل می نگریست و در نهایت از محدوده ی دید خارج شد و محو شد.
    بلند بلند گریستم که پارسا ناگهان ترمز کرد و باز هم بازوی دردناکم را گرفت:« خفه شو پروانه. به خدا اون قدری عصبانی هستم که همین جا خونت رو بریزم. تا برسیم خونه دهنت رو می بندی و صدات هم درنمیاد؛ وگرنه توی این برّ بیابون به خداوندی خدا می کشمت.»
    وحشت زده دستم را روی دهانم قرار دادم و خودم را به سمت درب اتومبیل کشاندم. نه، این مرد افسار گسیخته نمی توانست پارسا باشد. می خواستم، می خواستم با ناپدید شدنم او را به خود آورم؛ اما گویی او وحشی و غیرقابل کنترل شده بود. چرا هرگز هیچ چیز مطابق خواسته ی من پیش نمی رفت؟ چرا همیشه ورق به سمت او برمی گشت و او بر من مسلط می شد؟ حالا چه می شد؟ اگر بلایی سرم می آورد چه؟
    به سمت شیشه ی سمت راستم سر چرخاندم و سعی کردم اشک هایم بی صدا بریزد. تا رسیدن به خانه او عصبی و خشمگین تنها، می راند و من هم اشک هایم بند نمی آمد. بابت این همه اتفاق دلم پر بود. قلـ ـبم به مرحله ی انفجار رسیده بود. نمی دانستم چه موقع آثارش را می دیدم.
    جلوی درب خانه مان که خانه ی تنهایی من بود، ایستاد و سپس اتومبیل را به حیاط هدایت کرد. پیاده شد و درب اتومبیل را کوبید. سپس دور زد و کنار درب سمت من ایستاد. آن را با شدت گشود و غرید:« پیاده شو.»
    با بدنی لرزان و یخ زده از اتومبیل خارج شدم که باز هم بازویم را گرفت و مرا به داخل خانه کشاند. به سمت مبلی هلم داد و خودش درب ورودی را قفل کرد. نمی توانستم حرکاتش را پیش بینی کنم و این ترسم را دو چندان می کرد. هزار نوع فکر و خیال در ذهنم چرخ می خورد و نمی دانستم کدامشان عملی خواهد شد. خودم را جمع کردم و صورت خیسم را با آستین لباسم تمیز کردم. آمد و رو به روی من نشست.
    در حالی که هنوز می لرزیدم و آرام نمی شدم، با صدایی خش دار گفتم:« برای چی من رو آوردی این جا؟ برای تو چه فرقی می کرد من کجا باشم؟ هان؟ چرا طلاقم نمی دی و راحتم نمی کنی؟»
    به پشتی مبل تکیه داد بود و دست به سیـ ـنه، با آن نیشخند پر تمسخرش، مرا به استهزاء گرفته بود. البته هنوز خشم در چشم هایش موج می زد.
    دست هایش ناگهان از هم باز شدند که تکانی خوردم؛ اما او به جلو خم شد و با لحنی که سعی داشت خونسرد باشد؛ اما عصبی بود، گفت:« نطقتون تموم شد؟ چقدر فکر کردی و به اون مغز فندقی و کوچولوت فشار آوردی که همچین کار احمقانه ای بکنی؟ خیلی برام جالب بود؛ ولی مشکلی نیست. خواستی یه خودی نشون بدی که دادی.» سپس بیشتر خودش را جلو کشید و گفت:« ولی از این به بعد دیگه از این خبرها نیست. من هم اون قدر احمق نشدم که به تو میدون بدم تا هر غلطی دلت خواست بکنی.» نیشخندی زد و ادامه داد:« نترس. دیگه از این به بعد قرار نیست توی این خونه تنها باشی. خودم مثل عقاب بالا سرتم.»
    دلگیر و ناامید به او نگریستم و سپس رو برگرداندم. خیره به نقطه ای زمزمه وار گفتم:« من هم دیگه اون آدم سابق نیستم.» زهرخندی زدم و ادامه دادم:« مقابله به مثل هم چیز خوبیه.»
    بلند و عصبی خندید و گفت:« آرزوهات رو تحسین می کنم کوچولو. باشه. هرطور راحتی.»
    چند بار بر قلـ ـبم خنجر می زنی نامرد!



    از خواب برخاسته بودم؛ اما هنوز بی حس روی تخـ ـت دراز کشیده بودم. مغزم یاریم نمی کرد. نمی دانستم چه باید بکنم. حتی نمی دانستم از این به بعد رفتار پارسا چگونه خواهد بود.
    دروغ چرا؟ قلـ ـبم از بودن او ذوق کرده بود. شب گذشته اصلاً نترسیده بودم. با وجود این که من در یک اتاق خـ ـوابیده بودم و پارسا هم در اتاقی دیگر. اما همین که شخصی در خانه بود، سبب می شد تا دیگر احساس تنهایی نکنم.
    درب اتاقم ناگهانی و با ضرب گشوده شد و پارسا در آستانه ی درب ظاهر شد. طعنه آمیز گفتم:« لزومی نداره همیشه ثابت کنی که در زدن بلد نیستی. یک بار هم کافیه.»
    پرتمسخر گفت:« از کی تا حالا آدم برای ورود به اتاق زنش در می زنه؟»
    بلافاصله صدایم بالا رفت:« از کی تا حالا آدم از زنش جدا می خوابه؟»
    چشم های هردویمان بلافاصله گرد شد و مبهوت از حرفی که زده بودم، به هم می نگریستیم. من این حرف را زده بودم؟! من که اصلاً قصدی برای زدن این حرف نداشتم! من که از وجود او در خانه، حتی در اتاقی دیگر هم راضی بودم. پس... باز هم قلـ ـبم بود که تصمیم گرفته بود و به مغزم اجازه ی فکر و فرمان، نداده بود.
    - دوست داری پیشت بخوابم؟
    هیچ تمسخری در کلامش مشهود نبود؛ بلکه کاملاً جدی و پرتحکم این حرف را بر زبان رانده بود.
    اگر انکار می کردم فایده ای داشت؟ حالا این فکر در ذهنش بود که من از جدا خوابیدنش ناراضی هستم. نبودم؟
    سعی کردم به روی خود نیاورم و غرورم را حفظ کنم:« معلومه که نه. این فقط یه جمله بود در جواب «زنم، زنم» هات.»
    گوشه ی لبش کمی بالا رفت:« شنیدی می گن حرفی که به زبون میاد از دل برمیاد؟»
    زدی به هدف! اما در ظاهر اخم کردم و برای عوض کردن این بحث فاش کننده ای اسرار، گفتم:« برو بابا! به جای این حرف ها برو صبحانه آماده کن. گشنمه.»
    از این همه روی زیاد در عجب مانده بود. دست به سیـ ـنه و جدی گفت:« بچه پررو، به روت می خندم پررو نشو. پاشو مثل یه زن خونه دار سفره رو آماده کن.»
    چشم غره ای نثارش کردم و در حین بلند شدن گفتم:« اول این که تو هیچ وقت نمی خندی، دوم این که من خونه دار نیستم و نمی خوام هم باشم، سوم این که...»
    با شیطنت به او نگریستم و گفتم:« سوم این که یعنی صبحانه آماده است و فقط مونده سفره؟»
    چشم هایش را باریک کرده بود و به من می نگریست. با جمله ی آخرم، با حرص دستم را گرفت و به بیرون از اتاق هلم داد.
    تعادلم را حفظ کردم و غریدم:« قبلاً این قدر وحشی نبودی.»
    یک دستش دور گردنم پیچید و در یک آن به سیـ ـنه اش چسبیدم. با خشونت پشت گردنم را فشرد و گفت:« تو وحشیم کردی. فکر نکن با این خوشمزه بازی ها یادم میره چیکار کردی!»
    با هردو دستم سعی کردم او را به عقب بفرستم؛ در همان حال گفتم:« مشکل تو همینه. عقده ای و کینه ای هستی.»
    حس کردم که خشکش زد. قبل از آن که بتوانم عکس العمل بعدی اش را حدس بزنم، مرا به عقب هل داد و با خشم گفت:« من عقده ای و کینه ای هستم؟»
    خدایا! ...
    سعی کردم جو را آرام کنم؛ بنابراین با لحن صلح طلبانه ای گفتم:« ببین، خوب تو... یعنی همه چیز رو دیر فراموش می کنی. خوب این خیلی بده. تو...»
    هنوز آرام نشده بود:« یعنی تو هر غلطی دلت خواست بکنی و من هیچی بهت نگم، هان؟ منظورت همینه؟»
    دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:« بی خیال. با تو الان نمی شه حرف زد.» سپس به سمت آشپزخانه به راه افتادم و نرسیده به آشپزخانه خشکم زد. معنی این ها چه بود؟!



    به سمتش برگشتم و مبهوت و پرسشگر به او نگریستم. چشم غره ای نثارم کرد و گفت:« لیاقتشو نداری.» سپس از کنارم گذشت و تنه ی محکمی هم به من زد که سکندری خوردم؛ اما خودم را کنترل کردم. هنوز ذهنم نتوانسته بود تحلیل کند. با دهانی باز مانده از شدت بهت به دنبالش وارد آشپزخانه شدم و نگاه دیگری به میز انداختم. این صبحانه ی مفصل را پارسا آماده کرده بود؟! اگر می گفتند جنیان آماده کرده اند، بیشتر باورم می شد.
    به میز اشاره ای کردم و گیج پرسیدم:« تو... تو این میز رو...» سپس سرم را به طرفین تکان دادم و با تمسخر گفتم:« امکان نداره تو همچین کاری کرده باشی.»
    پارسا خونسردانه پشت میز نشست و گفت:« تو همون جا وایستا و تا شب تو ذهنت تحلیل و بررسی کن که کی این میز رو چیده. ولی من گشنمه و می خوام شروع کنم.» سپس مشغول شد.
    با اندکی تعلل پشت میز نشستم و در حالی که قلـ ـبم شادی می کرد و مغزم فرمانی نمی داد، زمزمه کردم:« ولی چرا؟»
    دست هایش توقف کرد. صدایش را شنیدم که گفت:« این قدر تعجب داره؟»
    به چشمان مشکی و نافذش نگریستم و در حالی که مجذوب آن ها می شدم، گفتم:« خیلی بیشتر از این ها تعجب داره.» قلـ ـبم باز هم زبانم را تکان داد:« پارسا؟ تو واقعاً حست نسبت به من چیه؟»
    چشم هایش عجیب جادو می کرد. گویی مغزم هم با دلم همکاری می کرد؛ زیرا فرمانی مبنی بر مخالفت صادر نمی کرد.
    نگاهش را بر گرفت و به استکان چایش دوخت. آرام آرام با لقمه ی داخل دستش بازی کرد و جوابش به من سکوتش بود.
    مصرانه گفتم:« من جواب می خوام.»
    قلـ ـبم از جمله ی بعدی ام تیر کشید:« نکنه هنوز هم به نوشین فکر می کنی؟»
    نگاهش بالا نیامد. تنها، دستش از حرکت ایستاد؛ سپس نفس عمیقی کشید و با لحن خسته ای گفت:« صبحانه رو کوفتمون نکن. بهتره شروع کنی.»
    حساس بودن قلـ ـبم و جاری شدن اشک هایم تقصیر من بود؟ ناباور و پردرد زمزمه کردم:« پس هنوز هم دوستش داری؟»
    اگر فریاد نمی زدم، قلـ ـبم منفجر می شد:« مگه من چی از اون کمتر دارم؟ هان؟ همه چیزم رو ازم گرفتی، روزها و شب هام رو سیاه کردی، من رو از خانواده ام دور کردی؛ حالا باز اون دختره ی خائن رو می خوای؟»
    خشمگین نگاهم کرد که صدای فریادم بلندتر شد:« چیه؟ بهت برخورد؟ عوضی، اگه اونو می خوای پس چرا دست از سر من برنمی داری؟ هان؟»
    لقمه اش را روی میز انداخت و از بین دندان های به هم قفل شده اش، غرید:« چی می خوای؟ طلاق؟ آخه بچه تو چی می دونی طلاق چیه و چه عواقبی در پی داره؟ اون هم برای یه زن.»
    عصبی و بلند خندیدم و گفتم:« واقعاً که خنده داره. نگو که نگران منی.» و دوباره خندیدم. آن قدر خندیدم که اشک هایم سرازیر شد. دیوانه شده بودم؟ مگر یک دیوانه چه خصوصیات دیگری داشت که من حالا نداشتم؟ بی شک تا جنون چیزی نمانده بود.
    حالا بلند بلند می گریستم. زانوهایم خم شد. فریادها و ناله های قلـ ـبم تمامی نداشتند و من باید آن ها را تخلیه می کردم. اما آرام نمی شدم.
    جلوی من روی پاهایش نشست و خواست چیزی بگوید که جیغ زدم:« هیچی نگو. نمی خوام چیزی بشنوم.»
    این بار خدایم را مخاطب قرار دادم و جیغ زنان گفتم:« می بینی با من چیکار می کنه؟ می بینی؟» چشمان پر از اشکم را به او دوختم و ضجه زدم:« نمی بخشمت پارسا. به خدا هیچ وقت نمی بخشمت.»
    صدای فریاد بلندش آشپزخانه را لرزاند« دِ یه دقیقه خفه شو.»
    این حصار گرم و تنگ، دیگر کجا بود؟ چرا درک نمی کردم؟ حالم خوب بود؟ یا مرده بودم؟ شاید هم در کما فرو رفته بودم. این صدای کوبش از کجا می آمد و گوشم را می نواخت؟ چقدر جای عجیبی بود!
    اشک هایم بند آمده بود. دلم عجیب سبک شده بود! دست های لرزانم بالا آمده بود و چندین بار روی بلوزش بالا و پایین رفته بود. دلم حس کردن می خواست. می خواست باور کند این حصار شیرین خواب نیست. خودم را در آغـ ـوشش جمع کرده بودم و او هم آرام آرام پشتم را می مالید. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم. نگاهش را به نگاهم دوخت که گفتم:« پارسا؟»
    لب هایش تکان خورد و صدای آرامی از بینشان خارج شد:« جانم؟»
    دستم را بالا بردم و صورتش را لمس کردم:« چرا این جوری حرف می زنی؟»
    هم من آرام بودم و هم او. با آرامش عجیبی پاسخ داد:« چجوری حرف می زنم؟»
    با انگشت اشاره ام روی گونه اش از بالا تا پایین خطی فرضی کشیدم:« چرا این قدر مهربون شدی؟ شاید... شاید من خوابم، نه؟ تو فقط توی خواب هام این قدر مهربون می شدی.»
    سرش را پایین آورد و با صورتش صورتم را لمس کرد. صدایش خش دار بود:« چرا این قدر این انسان عوضی رو دوست داری؟ مگه بدی هم مونده که در حقت نکرده باشم. چرا اون شب هایی که نبودم از من متنفر نشدی؟ چرا اون روز توی فرودگاه از من متنفر نشدی؟ چرا تو هیچ وقت از من متنفر نمی شی؟»
    چرا تا این حد آرام بودم؟ پلک هایم متورم و سنگین شده بودند و دلم می خواست بخوابم.
    دستم را روی قفسه ی سیـ ـنه اش گذاشتم و زمزمه کردم:« شدم. تا حالا چندین بار ازت متنفر شدم؛ ولی قلـ ـبم همیشه فراموش کرده. انگار فراموشی داره. تو همیشه برام همون پارسای عاشق مونده بودی. از اون شب عروسی به بعد دیگه برام یه موجود ناشناخته شدی. این موجود ناشناخته رو هیچ وقت نتونستم بپذیرم. ذهنم روی همون آدم قبل می رفت و برمی گشت. تو عاشقم بودی، نه؟»
    گونه ام سوخت و او همان جا زمزمه کرد:« نه. من عاشقت نبودم. من حتی الان هم عاشقت نیستم. من...»
    چرا با این جملاتش هنوز هم آرام بودم؟ چطور توانستم با آن آرامش عمیق زمزمه کنم:« تو چی؟»
    خنده ی آرامی کرد و بار دیگر گونه ام را داغ کرد:« خیلی خنگی پروانه؟ می دونستی؟»
    سرم را بالا و پایین کردم و گفتم:« آره.»
    این بار بلند خندید و در بین خنده گفت:« تا حالا این همه صراحت رو یک جا ندیده بودم.»
    انگشتم را در گونه اش فشردم و گفتم:« پس مـ ـستقیماً به این آدم خنگ بگو که...»
    دست هایش را دورم محکم تر کرد و با شیطنت گفت:« بگم چی؟»
    دهان باز کردم که صدای زنگ آیفن آمد. چشم هایم گرد شد. « خروس بی محل» به همین معنا بود دیگر؟
    پارسا دست هایش را شل کرد و گفت:« بلند شو بچه. بهت خودش گذشته ها.» سپس خندید و مرا روی زمین نشاند. خودش هم برای دیدن همان « خروس بی محل» رفت.
    چند لحظه ی بعد وارد آشپزخانه شد و گفت:« پاشو برو سر و وضعت رو مرتب کن. نمی خوای فسقلِ پدرام رو ببینی؟»
    ذوق زده از جا برخاستم و گفتم:« وای! اصلاً حواسم به اون نبود.» سپس با عجله به سمت اتاق خواب رفتم و در حین رفتن گفتم:« زود میام.»
    به سرعت وارد حمـ ـام شدم و دوش پنج دقیقه ای گرفتم. ورم چشم هایم بهتر شده بود. لباس به تن کردم و از اتاق خارج شدم. صدای « نق نق» نوزادی می آمد.
    پدرام بچه را تکان تکان می داد و با لحن بچگانه اش می گفت:« آ قربون پسر خوشگلم. می دونم این وحشی ها رو دیدی ترسیدی. آروم باش بابایی.»
    پاکوبان جلو رفتم تا مرا ببیند. شقایق خندید و خطاب به پدرام گفت:« خدا به دادت برسه.»
    پدرام سرش را بالا گرفت و سرتا پایم را برانداز کرد؛ سپس با تمسخر گفت« این؟! این یه گیلاس هم نمی تونه جا به جا کنه.»
    بچه را از آغـ ـوشش بیرون کشیدم و خطاب به او که با چشم های درشت شده و نازش به من می نگریست، گفتم:« عمه قربونت بره.به این بابات نری ها. خل و چل می شی.»
    پدرام با حرص به من نگریست و گفت:« می بینی تو رو خدا؟ بدآموزی داره واسه بچه ام.»
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم:« حالا چی هست اسم این تحفه ات؟»
    پدرام صدایش را کلفت کرد و گفت:« هوی؟»
    پارسا تشر زد:« پدرام!»
    پدرام ساختگی ترسید و گفت:« اوه، صاحابش این جا بود. نوکر داداش. چه خبر مبرا؟»
    و با سر و ابرو به من اشاره کرد. پارسا جدی نگاهش می کرد که پدرام آب دهانش را فرو داد و رو به من گفت:« اسمش پویاست. دیکتاتوری عموجانش بود.»
    به پارسا نگریستم. صورتش جدی بود؛ اما چشم های مشکی اش این بار نـ ـوازش گر بود.



    پارسا و پدرام را در نهایت دیکتاتوری به آشپزخانه فرستاده بودیم تا ناهار آماده کنند. شقایق می گفت که پدرام در خانه ی مجردی خود و پارسا آشپزی می کرده است؛ اما پارسا به غیر از درست کباب از چیز دیگری سردرنمی آورد. می گفت حالا پارسا تمام کارها را بر دوش پدرام می اندازد. با هم به آشپزخانه رفتیم تا ببینیم چه می کنند. پدرام خطاب به پارسا می گفت:« حداقل اون پیاز کوفتی رو به هم بزن نسوزه. این کارو که دیگه می تونی بکنی.»
    پارسا شانه بالا انداخت و پیاز را ناشیانه هم زد. یک چیز دیگر هم از او می دانستم؛ صبحانه های خوبی آماده می کرد. امروز صبح این را ثابت کرده بود. مثل این که تنها وعده ی غذایی که بلد بود آماده کند، همین صبحانه بود.
    شقایق معترض گفت:« قرار نبود همه ی کارها رو بندازی گردن شوهر من ها.»
    هردو برگشتند و به ما نگریستند. پدرام قیافه ی نالانی به خود گرفت و گفت:« آی گفتی! عجیب این پارسا مـ ـستبده.»
    پارسا قاشق را داخل زیردستی قرار داد و سپس پشت میز آشپزخانه نشست. همه مان با چشم هایی گرد شده به او می نگریستیم که او در کمال خونسردی شانه بالا انداخت و گفت:« درست کردن غذا به من مربوط نمی شه. اصلاً همیشه از غذا درست کردن متنفر بودم. حاضرم هرکار دیگه ای انجام بدم؛ ولی آشپزی نکنم.»
    پدرام دست از خرد کردن مواد برداشت و با لجبازی گفت:« پس من هم این کارو نمی کنم.»
    من و شقایق نیم نگاهی به هم انداختیم و سپس رو به آن ها تشر زدیم:« برگردید سر کارِتون.»
    پدرام چشم غره ای نثارمان کرد و مشغول شد؛ اما پارسا هم چنان نشسته بود. دست به سیـ ـنه به او نگریستم و گفتم:« شما نمی خواید بلند شید؟»
    پارسا از پشت میز برخاست و گفت:« بلند که شدم؛ ولی آشپزی نمی کنم.» سپس با بدجنسـ ـی افزود:« ولی بعد از رفتن این مهمانان عزیز من با توی جوجه کار دارم.»
    پدرام قهقهه ای زد و با شیطنت گفت:« چه کاری؟»
    پارسا موذیانه گفت:« جوجه رو چیکارش می کنن؟»
    پدرام نمی توانست خنده اش را کنترل کند:« خوبه معلومه، کباب.» سپس با کنایه افزود:« کاری که تو اون رو خوب بلدی.» سپس بلند بلند خندید.
    با چشم هایی گرد شده به آن دو می نگریستم. مرا مورد تمسخر قرار داده بودند؟!
    با حرص به پارسا نگریستم که چشمکی نامحسوس زد و از آشپزخانه خارج شد. پارسا و چشمک؟! این ها چه معنی می داد؟!
    نگاهم را به پدرام دوختم که هنوز شانه اش می لرزید. با حرص گفتم:« نخند.»
    پدرام دستی که در آن چاقو بود را بالا آورد و گفت:« من بی طرفم.» سپس با لحنی پرخنده گفت:« فقط می تونم بگم خوش بگذره.»
    شقایق تشر زد:« پدرام!»
    این بار هردو دستش را بالا آورد و سرش را تکان داد.
    این موضوع شوخی بردار بود که پارسا با آن مزاح می کرد؟ نمی دانست همین شوخی ها هم قلـ ـبم را به لرزه در می آورند؟ این مسائل، عجیب ترین بحث زندگی من بودند. پارسا از زدن این حرف ها چه هدفی داشت؟ قصدش تنها مزاح بود و یا...
    سرم را به طرفین تکان دادم. پارسا به من گفته بود که دوستم دارد؟!



    پدرام هنگام رفتن چشمکی به من زد و که چشم غره ای نثارش کردم. بی ادب!
    پارسا درب را پشت سرشان بست و دست به سیـ ـنه به من نگریست. بی توجه روی مبلی نشستم. مرا به سخره گرفته بود و حالا طلب کار هم بود؟
    نگاهم به نقطه ای خیره مانده بود؛ اما تمام حواسم به قدم های او بود که به من نزدیک می شد. جلویم ایستاد و یک پایش را کمی تاب داد تا توجهم را جلب کند. نگاهش کردم که گفت:« عجیبه ها! خیلی عجیبه! کلاً شما دخترها خیلی عجیبین. از موقعی که برای اولین بار گفتم دوستت دارم تا همین چند ساعت پیش مـ ـستقیم و غیر مـ ـستقیم می گفتی که عاشقمی؛ حالا که من دستم رو برات رو کردم، واسم قیافه می گیری؟»
    چشم هایم تا بیرون زدن از حدقه فاصله ای نداشتند. این ها چه بود که پشت سر هم ردیف می کرد؟!
    نگاهش را روی صورت متعجبم گرداند و گفت« چیه؟ اشتباه می گم بگو اشتباه می گی.»
    از جا برخاستم و با حالتی عصبی گفتم:« نیست که تو خیلی ابراز احساسات کردی؟ تو کی دستت رو واسم رو کردی که من خبر ندارم؟»
    چشم هایش را گرد کرد و گفت:« همین امروز بهت غیر مـ ـستقیم پیشنهادِ...»
    دستم را بالا آوردم و تکانی دادم؛ سپس گفتم:« نمی خوام غیر مـ ـستقیم بگی. اصلاً من حرف های غیر مـ ـستقیم رو نمی فهمم. حالیت شد؟»
    در بین حرکات عصبی ام دستش پشتم نشست و مرا محکم به سیـ ـنه اش فشرد. چشم هایش را کمی درشت کرد و خیره به چشمانم گفت:« امشب می خوام دعوتت کنم به یه ضیافت عاشقانه.»
    این مـ ـستقیم محسوب می شد؟!
    نگاهم روی قفسه ی سیـ ـنه اش نشست. سرم عجیب تمایل داشت آن جا تکیه کند؛ اما سعی کردم بر این حس وسوسه کننده را غلبه کنم تا بیش از این دوست داشتنم را بر سرم نکوبد. زیر لب همان طور خیره به سیـ ـنه اش زمزمه کردم:« مرد ها هم همشون سوءاستفاده گرن. نگاهشون هم بکنی می گن عاشقمی.»
    کمـ ـرم را فشرد و گفت:« تو که فقط کم مونده بود پیشنهاد امشب من رو به من بدی!»
    دندان هایم را بر هم فشردم و با تمام قوایم بر سیـ ـنه اش کوبیدم که قهقهه زد و گفت:« پدرام راست می گه ها، اسکلت به تمام معنایی. الان که تو بغـ ـلمی از هر نقطه داره یه استخون وارد بدنم می شه.»
    این بار با هر دو دستم به جانش افتادم که دست هایم را مهار کرد و همان گونه که در آغـ ـوشش بودم آن ها را به پشت برد. نفس نفس می زدم. تمام اعتماد به نفسم را تخریب می کرد این بشر.
    تکانی به خودم دادم که گفت:« آروم باش جوجه اسکلت.» قبل از آن که داد و بی داد کنم، با صدای آرامی گفت:« نمی خوای به پدرت سر بزنی؟»
    از حرکت ایستادم و نگاهش کردم. پدرم حالش خوب بود؟
    نگرانی را از نگاهم خواند و گفت:« نگران نباش. طوریش نیست. پدرام بهش گفته که برگشتی و الان هم پیش منی. موافقی امروز با هم بریم اون جا؟ این جوری پدرت با دیدن این که ما دوتا با هم خوبیم هم خیالش راحت می شه. فقط فکر می کنم ازت دلخور باشه؛ که هست.»
    خودم را آرام عقب کشیدم. پکر شده بودم. با صدای تحلیل رفته ای گفتم:« می رم آماده بشم.»
    سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و من هم به اتاق رفتم. بدترین کار ممکن را با پدرم کرده بودم. کار من بدتر بود یا کار او؟ هرطور که حساب می کردم، در نهایت من محاکمه می شدم. پدرم اگر مرا می زد هم حق داشت.
    گوشی موبایلم زنگ خورد. مادرم بود. به او اطمینان دادم که صحیح و سالم هستم و درگیری بین من و پارسا رخ نداده است. گفت می خواهد به ایران بیاید. می گفت از زمانی که من به خانه اش رفتم برای دیدنم بی تاب شده است و حالا فکر آمدن به ایران و دیدن مرا دارد. می گفت در حال سر و سامان دادن به کارهایش است و شوهرش می تواند برای یک هفته از کودکش مراقبت کند. این زن، همان مادری بود که مادرم بود. دوستش داشتم، هرکاری می کردم باز هم دوستش داشتم.
    با فکر کردن به مادرم زهره خانم در ذهنم نقش بست. مدت ها بود که از او فاصله گرفته بودم. باید از او هم معذرت خواهی می کردم. او بی تقصیرترین فرد این ماجراها بود و من او را هم محاکمه کرده بودم. باید بعد از پدرم از او معذرت خواهی می کردم. این زن به گردن من حق داشت.



    پدرم مقابلم ایستاده بود. قطره اشک ناب و کمیابی که از چشمش سرازیر شد، قلـ ـبم را به آتش کشید. من با پدرم چه کرده بودم؟! پدرم و گریستن؟!
    جلوی او روی زانوهایم نشستم و شلوارش را گرفتم:« بابایی؟ بابایی ببخشید. غلط کردم. به خدا من خنگ نفهمیدم دارم چیکار می کنم. اون موقع فقط به این فکر می کردم که همتون رو نگران کنم. که بفهمید با من چیکار کردید. دلم می خواست دل تنگم بشید، به خودتون بیاید. بابایی؟ می بخشی منو؟»
    صدایش دورگه و خش دار بود:« من که بهت گفته بودم دوست دارم؛ حتی گفته بودم از این به بعد همه جوره ازت حمایت می کنم. من می خواستم تو به خودت بیای و فقط اطرافیانت رو مقصر ندونی. یادت نره که تو استارت این همه سختی و عذاب خودت رو زدی. من حتی اون موقعی که تو خونه ی شقایق بودی هم ازت غافل نشدم.» گویی بغض در گلویش بزرگ تر می شد:« به خدا که اون موقع تا صبح جلوی در خونه می موندم تا کسی جرئت نکنه پا تو خونه بذاره و تو رو اذیت کنه...»
    پدرم چه می گفت؟! خدای من!
    حالا دیگر بلند بلند می گریستم و با التماس اسمش را صدا می زدم:« بابایی؟ باباجونم؟ من رو ببخش.»
    ادامه داد:« اون موقعی که خونه ی پارسا بودی نمی دونستم که تنها می مونی. به خدا نمی دونستم. تو همه اش من رو مقصر دیدی. آخه من چطور می تونستم طلاق دخترم رو که تازه یه شب ازدواج کرده بود، بگیرم؟ هان؟ به خدا برای خودت بد می شد. آخه کدوم پدریه که بد بچه اش رو بخواد. می ذاری می ری و نمی گی من دق می کنم از بی خبری؟ نمی گی بابام شب تا صبح هزار جور فکر و خیال به ذهنش می رسه که دخترم کجا داره شب رو صبح می کنه؟ به این ها فکر کردی و باز رفتی؟»
    صورتم را به پاهایش می فشردم و می گریستم.
    روی پاهایش نشست و صورتم را بین دست هایش گرفت و گفت:« حتی دلم نمیاد به خاطر این اشتباه محضت بزنمت. یکم به خودت بیا پروانه. این همه رو مقصر دونستن از پا درت میاره.»
    با چشم های اشکی ام به او نگریستم و گفتم:« من کسی رو مقصر نمی دونم. خودم بیشتر از همه مقصرم.» پدرم لبخند مهربانی زد؛ اما بلافاصله اخم هایش را در هم فرو برد و گفت:« بعدش هم این شوهر مزخرفت.»
    چشم های پارسا گرد شد و نگاه من روی زهره خانمی نشست که به محض دیدن نگاهم چشم دزدید. شرمنده شدم. من باید خجالت می کشیدم. بی تقصیرترین فرد این موضوع، او بود.
    از جا برخاستم و به سراغش رفتم. خوب بود پدرم و پارسا کمی با هم خلوت کنند؛ البته اگر کار به جدا کردنشان نمی رسید.
    زهره خانم دست هایش را در هم پیچید و من دست روی دست هایش گذاشتم و با صدای آرام و نادمی، زمزمه کردم:« اونی که باید شرمنده باشه منم. من بی دلیل شما رو مقصر دونستم. بابت اون بی ادبی هم... عذر می خوام. شما مادرم نبودید؛ اما در حقم مادری کردید. ببخشید.»
    بلافاصله سرم را در آغـ ـوش گرفت و پیشانی ام را بـ ـوسید.
    - مامان من رو ندزد.
    به پارسا نگریستم که جمله ی پدرام را تقلید کرده بود. گمان می کنم یک کلمه حرف هم با هم نزده بودند. هردو مشغول نگریستن به ما بودند. زهره خانم اشک هایش را پاک کرد و پرسید:« شام می مونید؟»
    پارسا زیرچشمی به پدرم نگریست و با شیطنت گفت:« شام که می مونیم هیچی، شب هم می مونیم.»
    پدرم بر شانه ی او کوبید و گفت:« هنوز کارهات رو جبران نکردی که من دخترم رو به دستت بسپارم.»
    سرش را نزدیک گوش پدرم برد که متعجب و کنجکاو به او نگریستم. در گوش پدرم چیزی زمزمه کرد که او با همان اخم هایش سرش را تکان داد و گفت:« خیله خوب.»
    چه گفته بودند؟!
    بی تابانه پرسیدم:« چی گفتی؟»
    مشخص بود که از شدت فضولی به مرز انفجار رسیده ام. سرش را تکان داد و گفت:« مردونه بود. به تو چه!»
    خواستم چیزی بگویم که پدرم گفت:« برو لباسات رو عوض کن فضولی هم نکن.»
    چشم هایم گرد شد. این دو چه چیز را مخفی می کردند؟!
    سرخورده به سمت اتاقم رفتم و در دلم فحش هایی هم نثار پارسا کردم. اخلاقش هم خوب نبود که می گفتم با یک جمله دل پدرم را به دست آورده است! شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:« به من چه!»
    - هنوز هم آتش فضولیت فروکش نکرده؟
    تکانی خوردم و به پشتم نگریستم. نگاهش کجا را نشانه گرفته بود؟
    تشر زدم:« هوی؟ چشمات رو درویش کن.»
    یک طرف لبش بالا رفت و گفت:« زنمی.»
    دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:« برو بابا تو هم.» سپس به سرعت بلوزم را تنم کردم و برای خالی کردن حرصم تنه ای به او زدم و از کنارش عبور کردم که اجازه نداد و گفت:« کجا؟»



    تکانی به دستم دادم که پارسا کلافه نفسش را بیرون فرستاد و با دست دیگرش درب را هل داد تا بسته شود. دست از تقلا برداشتم و متعجب پرسیدم:« چیکار داری می کنی؟ بذار برم بیرون. الان فکر می کنن ما چیکار داریم می کنیم.»
    پارسا موذیانه گفت:« مگه نگفتم بیایم این جا که پدرت ببینه ما با هم خوبیم، این یک و دو این که قرار بود من توی جوجه رو کباب کنم. یادت رفته؟ ضیافت عاشقانه...»
    دلم می خواست فریاد بزنم از دست این بشر. سعی کردم صدایم آرام باشد تا به بیرون درز نکند؛ بنابراین آهسته و پرحرص گفتم:« معلوم هست چی داری می گی؟ اصلاً قضیه ی این کباب و ضیافت عاشقانه چیه که من نمی فهمم؟»
    چشم هایش می خندید و لحنش شیطنت داشت:« یعنی می خوای بگی نفهمیدی؟»
    چشم هایم را درشت کردم و طلب کارانه گفتم:« نه.»
    هنوز چشم های شیطان و خندانش روی صورتم می چرخید. تک خنده ای کرد و رهایم کرد:« می دونم اون قدر جیغ می زنی که همه رو خبردار می کنی. پس بریم خونه بهتره.»
    سعی کردم گیجی ام را پشت لحن طلب کارم مخفی کنم:« تو حالت خوبه اصلاً؟»
    دست به کمـ ـر شد و گفت:« بیا برو، بیا برو جوجه من رو رنگ نکن. من خودم صد ساله زغال فروشم.»
    پشت چشمی نازک کردم و گفتم:« واسه همین این قدر پیر و سوخته ای؟»
    بهتش زد. چه گفته بودم! سرم را می برید.
    اخم هایش را در هم فرو برد و گوشش را به سمت صورتم گرفت:« نشنیدم، چی گفتی؟»
    خنده ی بد موقعی به سراغم آمده بود که به شدت سعی در سرکوبش داشتم. می دانستم با آشکار شدنش باید خودم را مرده فرض کنم.
    در حقیقت پوستش گندمگون بود؛ اما سیاه نبود.
    شانه ام را بالا انداختم و با لحن بی تفاوتی گفتم:« این به اون اسکلت گفتنت در.»
    بازویم را گرفت و مرا به سمت درب اتاق پرت کرد؛ در همان حال گفت:« بیا برو تا نزدم لهت کنم. جوجه اسکلت حالا واسه من آدم شده.»
    پشت به او خنده ی بی صدایی کردم و از اتاق خارج شدم که با پدرم چشم در چشم شدم. نگاه پدرم به لبخندم بود که زهره خانم از آشپزخانه خارج شد و همان طور که ظرف شیرینی را روی میز قرار می داد، گفت:« دیر کردین.» لحنش شیطنت آمیز نبود؟!
    با حرص به پشتم نگریستم که با لبخند پهن پارسا مواجه شدم. حرصم بیشتر شد. بدون زدن حرفی روی مبلی نشستم و سرم را پایین انداختم. زهره خانم گفت:« عزیزم خودت رو ناراحت نکن. این چیزها طبیعیه.»
    قصد جانم را کرده بودند؟! چه چیز طبیعی بود؟!
    نگاهم به سمت پارسا چرخید که چشم هایش از شیطنت برق می زد. گویی او هم همین را می خواست. به همین دلیل می گفت که می خواهد به پدرم نشان دهد رابطه ی ما خوب است؛ پس عاشقانه ی پنهانی و عجولانه داریم. از دست این بشر من چه می کردم؟!
    باز هم چیزی نگفتم. جالب بود که پدرم هم اظهار نظری نمی کرد. اصلاً چه می گفت؟ با حرکات پارسا و حرف های زهره خانم کیش و مات شده بود.
    خواستم چیزی بگویم تا بحث را عوض کنم:« مامان دو روز دیگه میاد ایران.»
    نگاه متعجب پدرم روی من نشست و زهره خانم هم همان جا خشک شد.
    نگاهی به عکس العمل هایشان انداختم و سعی کردم توضیح بدهم:« نگرانم بود گفت میاد تا من رو ببینه.»
    چهره ی پدرم سرخ شد و گفت:« می خواستی بهش بگی ما این جا شکنجه ات نمی کنیم.»
    پدرم چرا تا این حد عصبانی شده بود؟ مادرم حق نداشت مرا ببیند؟ و یا من او را؟
    سرم را پایین انداختم و گفتم:« منظورم این نبود بابا.»
    زهره خانم روی مبلی نشست و با لحن سستی گفت:« چرا این جوری می کنی؟ حق این دوتاست که همدیگر رو ببینن.»
    پدرم رو به من با غیظ گفت:« الان از مادرت دلخور نیستی دیگه؟ یعنی اون توی روزهای به قول خودت تنهاییت کنارت بوده و من نبودم. هان؟»
    اعتراض آمیز نالیدم:« بابایی؟ به خدا منظورم این نبود.» دست دست کردم و گفتم:« با این که مادرمه ولی من هیچ انتظاری ازش نداشتم و ندارم. کلاً می دونم که نمی تونم روش حساب باز کنم و به انتظار کمک هاش باشم. شاید اگه این دفعه هم نمی رفتم سراغش، اصلاً دیگه یادی از من نمی کرد. اصلاً این ها به کنار. من شما رو دوست دارم. شما پدرمی. من از شما انتظار داشتم. می فهمید بابایی؟ من از شما انتظار داشتم؛ ولی از اون مادری که اون سر دنیا مادر یکی دیگه است نه.»
    چشم های پدرم گرد شد و زمزمه کرد:« مادر یکی دیگه؟»
    سرم را به نشانه ی تأیید تکان دادم و گفتم:« تازه بچه دار شده.»
    پوزخندی زد و نگاهش را به رو به رو دوخت.
    نگاهش کردم و گفتم:« بابایی؟ به خدا اگه شما راضی نباشی نمی رم دیدنش.»
    نگاهم کرد و گفت:« واقعاً؟»
    سرم را با اطمینان تکان دادم که گفت:« جلوت رو نمی گیرم. می تونی بری ببینیش.»
    اعتراض کردم:« بابایی؟»
    نافذ نگاهم کرد و گفت:« زهر مار! می گم می تونی بری ببینیش. من ناراضی نیستم.»
    پارسا با لحنی که در آن خنده موج می زد، گفت:« حتماً باید فحش بشنوی تا حرف ها حالیت بشن؟»
    آهسته گفته بود تا نشنوند. جوابش را ندادم که ادامه داد:« شیوه ی جالبیه. فکر کنم باید امتحانش کنم.»
    چپ چپ به او نگریستم و گفتم:« چیزهای جدید می خوای یاد بگیری؟»
    صدای تک سرفه ی تصنعی زهره خانم آمد که سرهایمان از هم جدا شد و زهره خانم با لبخندی بر لب گفت:« بخورید بچه ها. چاییتون سرد شد.»
    خجالت زده چایم را برداشتم و به همراه شیرینی مشغول خوردن شدم. پارسا استکان چای جلوی لب هایش بود که زمزمه کرد:« آره، خوب بخور و خودت رو تقویت کن. امشب ضیافت داریم.»
    شیرینی داخل گلویم ماند و به سرفه افتادم. پارسا محکم به پشتم کوبید که گلویم آزاد شد و با چای شیرینی را پایین فرستادم. با غیظ نگاهم را به او دوختم. جلوی جمع هم نمی توانستم جوابی به او بدهم.
    زهره خانم این بار خنده اش را آزاد کرد. پدرم هم خنده اش گرفته بود. با همان لبخندی که بر لبش بود، اخم هایش را در هم فرو برد و گفت:« پاشید برید خونتون نمی خواد این جا بمونید.»
    آن قدر خجالت زده شدم که سرم را تا آخرین حد ممکن پایین انداختم.
    پدرم تشر زد:« پاشین دیگه.»
    پارسا از جا برخاست که این بار زهره خانم بلند خندید و من هم ذره ذره آب شدم.



    در اتومبیل نشسته بودیم و من از شدت حرص حتی فحشی هم از دهانم خارج نمی شد. پارسا نیم نگاهی به من انداخت و گفت:« بی خیال، چرا این قدر حرص می خوری.» با غیظ به سمتش برگشتم که با شیطنت گفت:« طبیعیه دیگه.»
    مشتم را به بازویش کوبیدم و بالاخره منفجر شدم:« اصلاً خودت فهمیدی چیکار کردی؟ آبرو برام نذاشتی. حالا فکر می کنن چیکار کردیم. دیگه نمی دونن داشتیم کله ی همدیگر و می کندیم.»
    پارسا قهقهه ای زد و گفت:« این قدر حرص نخور اسکلت تر می شی ها! بابا ما که دروغ نگفتیم. گفتیم؟ فقط قراره چیزهایی که اون ها فکر کردن رو ما با یکم تأخیر انجام بدیم.»
    جوش آورده بودم:« منظورت چیه از این که می گی اون ها فکر کردن و ما انجام بدیم.»
    شانه ای بالا انداخت و گفت:« بیشتر از این نمی تونم برات بازش کنم. باید صبر کنی تا برسیم.»
    جیغ زدم:« پارسا!»
    دست راستش را روی گوشش قرار داد و گفت:« اِ... کرم کردی این قدر جیغ جیغ می کنی. من اصلاً نمی فهمم مشکل تو چیه؟»
    با بغص و حرص نالیدم:« چرا هرروز یه ساز می زنی پارسا؟ چرا این قدر من رو مثل عروسک خیمه شب بازی می چرخونی؟»
    جدی شده بود و عصبی:« من؟!»
    یک پایم را با حرص به کف اتومبیل کوبیدم و نالیدم:« آره، تو. تویی که هنوز با خودت کنار نیومدی. تویی که هنوز هم عاشق نو...»
    فریاد زد:« خفه شو.»
    از فریادش تکانی خوردم و چشم هایم درشت شد. خشمگین اتومبیل را به کنار خیابان کشاند و ترمز وحشتناکی گرفت که فشار کمـ ـربند روی سیـ ـنه ام اذیتم کرد.
    بازویم را گرفت و مرا به سمت خودش کشید. بازویم به سیـ ـنه اش چسبیده بود. در همان حال غرید:« چرا این بحث مسخره رو تموم نمی کنی؟ چرا تو این قدر نفهمی؟ چرا روزمون رو خراب می کنی؟ چرا همه ی نقشه هامو، فکرهامو، با توهمات بچگونه ات خراب می کنی؟ اَه...اَه...اَه.» و همزمان سه بار بر فرمان کوبید و از اتومبیل خارج شد.
    مات و مبهوت خشک شده بودم. چرا این چنین عکس العمل نشان داده بود؟ خراب کرده بودم؟ من؟ مگر حرف بدی زده بودم؟ مگر اشتباه می گفتم؟ فکرم کار نمی کرد.
    آب دهانم را فرو دادم و درب اتومبیل را گشودم. مکثی کردم و سپس دل به دریا زدم و به او که پشت به اتومبیل ایستاده بود، نزدیک شدم. چرا نمی توانستیم یک روز خوش را تجربه کنیم؟ به قول او خوشیمان خراب شده بود؛ اما من مقصر بودم؟ دلم می خواست بدانم نوشین حالا در کجای زندگی اش قرار دارد. این حق من نبود؟
    دستم را بالا آوردم و پس از کمی سبک و سنگین کردن پشتش قرار دادم. حتی تکان هم نخورد. سعی کردم جو به وجود آمده را آباد کنم؛ بنابراین مزاحی را با لحنم مخلوط کردم:« این اسکلت اومده از توی سوخته معذرت خواهی کنه.»
    ناگهان به سمتم برگشت که ناخودآگاه جیغ خفیفی کشیدم و یک قدم از او فاصله گرفتم. بی توجه جلو آمد و هر دو بازویم را گرفت و کمی مرا به سمت بالا کشید. وحشت زده نگاهش می کردم که نگاه نافذش را در صورتم گرداند و گفت:« دلم می خواد همین جا اون قدر بزنمت تا دیگه از این مزخرفات نگی و ضیافت رو زهر نکنی.»
    خنده ام گرفته بود. لحنش آن قدر ها هم که فکر می کردم خشمگین و جدی نبود؛ واگرنه کلمه ی « ضیافت» را به کار نمی برد. هنوز هم به فکر ضیافتش بود که من دقیقاً نمی دانستم چه می خواهد بکند.
    نگاهش به لبخندم افتاد که ثمره ی خنده ی کنترل شده ام بود و غرید:« به چی می خندی وقتی دارم باهات جدی حرف می زنم.»
    جدی؟! این بار بلند خندیدم که جا خورد و نگاهی به دور و اطراف انداخت؛ سپس مرا به سمت اتومبیل کشاند و به داخل هلم داد. هنوز هم می خندیدم.
    پشت رل نشست و چپ چپ نگاهم کرد که از رو نرفتم و گفتم:« حالا نگفتی این ضیافتت چی هست؟»
    استارت زد و با حرص گفت:« یه ضیافتی نشونت بدم که حظ کنی.»
    جدی نگرفتم و منتظر شدم تا برسیم. عجیب کنجکاو بودم.
    جلوی درب خانه توقف کرد و خواست کمـ ـربندش را باز کند که مکث کرد. متعجب نگاهش کردم که نگاهش را به رو به دوخته بود و اخم هایش در هم فرو رفته بود. رد نگاهش را دنبال کردم و به اتومبیل پارک شده جلوی درب منزلمان رسیدم. بار دیگر به پارسا نگریستم و گفتم:« این که عصبانیت نداره. برو به راننده اش بگو از جلوی در برش...»
    گویی چیزی نشنیده بود. از اتومبیل خارج شد و به سمت اتومبیل دیگر رفت. درب آن گشوده شد و شخصی از آن پیاده شد که یخ کردم. خدایا!


    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  8. Top | #18


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.23
    نوشته ها
    12,004
    تشکر
    1,520
    تشکر شده 9,509 بار در 4,087 ارسال
    حالت من : Khoshhal
    دلم می خواست همین حالا خودم را گم و گور کنم. دلم می خواست همین حالا درب اتومبیل را بگشایم و فرار کنم؛ اما این درست بود؟ مغزم نهیب می زد که بی فکر عمل نکنم. مسلماً این کار درستی نبود. این یعنی خالی کردن میدان. یعنی اوج ضعیف بودن. چه بهتر که حالا خودم را نشان می دادم و به خودم ثابت می کردم که ضعیف نیستم؛ اما... این اما مربوط به پارسا می شد و من از جانب او مطمئن نبودم. قلـ ـبم ناله کرد؛ اما باید خودم را برای مواجه شدن با هرچیزی آماده می کردم.
    درب اتومبیل را گشودم و این بار به ندای مغزم گوش دادم تا او مرا پیش ببرد و من طبق خواسته ی قلـ ـبم پا به فرار نگذارم. باید می ماندم، تا آخرش.
    درب را روی هم قرار دادم و با قدم هایی لرزان به سمتشان رفتم؛ در حالی که سعی می کردم ظاهرم را حفظ کنم و قوی جلوه کنم.
    رو در روی هم ایستاده بودند که با نزدیک شدن من هردو به من نگریستند. نوشین در آن لباس های اعیانی بسیار زیبا می نمود. آرایش ملیحش او را فرشته کرده بود؛ اما او با دیدن من پوزخندی زد و گفت:« چون خودت چشمت دنبال پارسا بود، اومدی و اون مزخرفات رو گفتی؟»
    قلـ ـبم ایستاد و تمام وجودم یخ بست. عجیب دلم می خواست شیون کنم؛ اما من به خودم قول داده بودم قوی باشم؛ بنابراین نه مانند او با پوزخند و تمسخر، بلکه کاملاً عادی و معمولی گفتم:« بهتره درست فکر کنی. من اگه اومدم و اون حرف ها رو زدم تو نباید باور می کردی.»
    لحنم طعنه نداشت. کاملاً دوستانه بود. این گونه بهتر نبود؟
    حرصش گرفته بود:« چون فکر نمی کردم تو همچین شیادی باشی.»
    نمی دانم چرا تنها حسی که حالا نداشتم، حرص و عصبانیت بود. برخلاف انتظارم کاملاً خونسرد بودم. گویی در یک بحث علمی شرکت کرده ام و می خوام طرف مقابل را متوجه اشتباهش کنم.
    بنابراین با حفظ همان لبخندم گفتم:« من اومدم بهت گفتم قراره من و پارسا عروسی کنیم. خوب همین طور هم شد. حالا کجای حرف هام دروغ بود؟»
    دستش را در هوا تکان داد و با حرص خندید:« خیلی رو داری.» سپس پیروزمندانه گفت:« اون که همه اش تلافی بود. نبود؟ ازدواجتون رو می گم.»
    لبخندم محو شد و نگاه گیج و ناباورم به آنی به سمت پارسا چرخید. خشمگین نگاهش را به نوشین دوخته بود. به زخمت دهان خشک شده ام را گشودم و بهت زده پرسیدم:« این از کجا می دونه؟»
    نوشین پر غرور خواست چیزی بگوید که پارسا تشر زد:« ساکت شو نوشین.»
    دلم شکسته بود. این جا چه خبر بود؟!
    نوشین در چشمان پارسا براق شد:« واسه چی ساکت شم؟ زندگیم رو به گند کشیدین.»
    پارسا پوزخندی زد و پرتمسخر و عصبی گفت:« جدی؟! ما زندگیت رو به هم زدیم؟ ما؟! یا تویی که حاضر نشدی یه کلام به حرفم گوش کنی و باز هم کار خودت رو کردی؟تو...»
    نوشین خشمگین به او نزدیک تر شد:« خبر ازدواج توی عوضی رو شنیده بودم. باید می موندم و خودم رو نابود می کردم؟ حداقل می گفتم اون آشغال تر از تو، دوستم داره و مثل تو فریب کار نیست.»
    پارسا سرش را پایین آورد و روی او خم شد:« من کسی رو فریب ندادم. این از مغز مکار خودت سرچشمه می گیره.»
    دست های نوشین بالا رفت و قصد فرود روی صورت پارسا را داشت که او دستش را گرفت و تکانش داد:« خوب گوش هات رو باز کن ببین چی می گم. همین الان از این جا گم می شی می ری و دیگه حق نداری بیای جلوی در خونه ام سر و صدا راه بندازی. مفهوم شد؟»
    یخ بسته بودم. تمام عصب هایم از کار افتاده بود و من قادر به تکان خوردن نبودم. با دلی شکسته در بین تهدیدهای پارسا دنبال جمله ای می گشتم:« پروانه زن منه.» اما گوش هایم چنین جمله ای نشنید. کوچکترین دفاعی نشنید. چرا فکر می کردم همه ی داد و فریادهایشان نمایش است؟ اصلاً نوشین چه هدفی می توانست از آمدن به این جا داشته باشد؟ از کجا می دانست که ازدواج من و پارسا تنها برای انتقام پارسا بوده است؟ نکند... نکند با هم، هم دست بودند؟! وای... وای بر من! خدایا!
    با سیلی نه چندان محکمی که به صورتم خورد به خودم آمدم. گیج و گنگ نگاهی به اطراف انداختم. من چه موقع سقوط کرده بودم؟ من چه موقع روی زمین آوار شده بودم؟
    نگاهم در نگاه پارسا نشست که رویم خم شده بود و چیزهایی می گفت. چرا چیزی نمی شنیدم؟ چرا دور و اطراف لحظه به لحظه سیاه تر می شد. چرا چند عابر ترسیده به سمت ما آمدند؟ چرا چشم هایم بسته شد؟



    بی تابانه از جا برخاستم و سرم را از دستم کشیدم. آن قدر اعصابم بهم ریخته بود که دلم می خواست این درمانگاه را با پارسا به آتش بکشانم. سوزش دستم و جاری شدن خون را حس نمی کردم. خشمم بر همه ی حس هایم غلبه داشت. روسری ام را محکم کردم و از تخـ ـت پایین آمدم.
    پارسا به اتاق بازگشت و از دیدن من مبهوت ماند. کفش هایم را با حرص به پا کردم که پلاستیک داخل دستش را روی میز نهاد و به سمتم آمد:« چیکار می کنی؟»
    پوزخند بلندی زدم. باید لحن نگرانش را باور می کردم؟
    خواست دست هایم را بگیرد که ناخودآگاه جیغ زدم:« به من دست نزن.»
    پرستاری که مسئول تزریقات بود، به درون اتاق آمد و گفت:« چی شده؟»
    پارسا مـ ـستأصل و کلافه گفت:« سرم رو از دستش کشیده. مگه نمی بینید؟»
    پرستار سرزنش آمیز نگاهم کرد و دست به سیـ ـنه شد. با حرص به سمت در حرکت کردم که سرم گیج رفت و پارسا محکم بازوهایم را گرفت. پرستار گفت:« اینم نتیجه اش. بخوابونیدش روی تخـ ـت تا دوباره براش وصل کنم.» پارسا مرا به سمت تخـ ـت کشاند که بی رمق فریاد زدم:« ولم کن. می خوام برم.»
    پرستار با اخم گفت:« ساکت عزیز من. این جا جای داد زدن نیست.»
    دیوانه وار تقلا کردم که نتیجه اش بی حال شدنم در آغـ ـوش پارسا بود. مرا بدون آن که بتوانم کوچکترین تقلایی کنم، روی تخـ ـت خواباند و برای احتیاط دست هایم را گرفت. حتی توان نداشتم دست هایم را برای خلاص شدن از دست هایش تکان بدهم.
    پرستار بار دیگر سرم وصل کرد و از آن جا خارج شد. پارسا کنارم نشست و هردو دستم را به تخـ ـت چسباند که فریاد کم صدایی از گلویم خارج شد:« ولم کن. دیگه جون ندارم حرکت کنم. فرار نمی کنم.»
    دست هایم را رها کرد و همان گونه که نشسته بود، سرش را پایین انداخت و نگاهش را به زمین دوخت. مرتب نفس های عمیق می کشید. در نهایت به حرف آمد و گفت:« تو هیچی نمی دونی پروانه؟»
    صورتم را جمع کردم و نالیدم:« خفه شو پارسا. نمی خوام چیزی بشنوم.»
    سرش را به طرفین تکان داد و دیگر چیزی نگفت.
    بی طاقت گفتم:« پاشو برو بیرون. تو رو می بینم حالم بد می شه. یاد خر بودن خودم می افتم. یادم میفته چقدر حماقت کردم که عاشقت شدم. کاش همون موقع که پدرم گفت باهاش می رفتم و طلاقم رو می گرفتم. دیگه داره حالم از این زندگی...» کف دستش روی لب هایم نشست و صدایم قطع شد. صورتش را به صورتم نزدیک کرد و با لحن ملایم و تسلی دهنده ای گفت:« آروم باش. خوب؟ بذار سرمت تموم بشه از این جا بریم من همه چیز رو بهت توضیح می دم. الان وقت حرف زدن نیست. باید حرف های منم بشنوی. منو ببین؟ این وضع زندگیمه. می خوام همه چیز رو درست کنم. ولی نمی شه. خواهش می کنم چند ساعت دندون رو جیگر بذار تا بریم خونه. خوب؟»
    دستش را برداشت و گونه ام را نـ ـوازش کرد که سرم را برگرداندم و او کلافه و عصبی دستی بین موهایش کشید؛ سپس از روی تخـ ـت برخاست و گفت:« نمی تونم ولت کنم و برم بیرون. می ترسم بازم هـ ـوس فرار کنی. چشمات رو ببند تا من رو نبینی.»
    رو به دیوار و پشت به او دراز کشیده بودم و او هم گاهی قدم رو می رفت و گاهی می نشست.
    هقی زدم و با صدای دورگه شده ای گفتم:« خیلی توضیح بهم بدهکاری.»
    به تخـ ـت نزدیک شد و روی آن نشست؛ سپس آهسته گفت:« باشه.»
    دستش پشتم نشست که هق های بی صدایم تبدیل شد به گریستنی پر صدا. پارسا موهایم را نـ ـوازش کرد و با لحن ملایمی گفت:« آروم. آروم دختر کوچولو. همه رو خبر کردی که؟ همه چیز رو بهت توضیح می دم. قول می دم. آروم باش. باشه؟»
    اشک هایم را پاک کردم و چشم هایم را بستم. چه موقع رنگ خوش زندگی را می دیدم
    پارسا درب اتومبیل را گشود و دستم را گرفت تا پیاده شوم. مخالفتی نکردم؛ زیرا هنوز هم کمی احساس سستی می کردم. کمکم کرد وارد خانه شویم و سپس مرا روی مبلی نشاند. خودش هم رفت تا اتومبیل را به پارکینگ ببرد.
    هنوز هم حرف های نوشین در مغرم رژه می رفتند و حالم را خراب می کردند. پارسا چرا باید به نوشین می گفت که ازدواجمان تنها به خاطر انتقام بوده است؟ این بدان معنا بود که پارسا مرا دوست ندارد و این برای نوشین یعنی...
    پارسا به داخل بازگشت که بی اختیار و بی تاب نالیدم:« داری از چشمم می افتی پارسا. داری از چشمم می افتی.»
    پارسا همان جا جلوی درب خشکش زد. نگاه سردرگمش روی صورتم چرخید و به من نزدیک شد.
    ادامه دادم:« این همه بلا سرم آوردی پارسا؛ ولی هیچ چیز به اندازه ی این من رو نشکوند. قلـ ـبم داره آتیش می گیره لعنتی. حرف بزن تا نسوختم.»
    پارسا کنارم ننشست؛ بلکه رو به رویم روی مبلی نشست و دست هایش را در هم گره کرد. همان طور که به آن ها خیره بود، گفت:« من همیشه آدم کم حرفی بودم و خیلی کم احساساتم رو بروز می دادم. فکر کنم تا الان این به خودت هم ثابت شده باشه. همین باعث می شه ارتباط برقرار کردن با آدم های اطرافم برام سخت باشه. الان دارم سخت ترین حالت ممکن رو تجربه می کنم؛ چون نمی دونم چجوری می تونم برات توضیح بدم که خراب نکنم. جمله بندی های آن چنانی بلند نیستم و خیلی وقت ها حرفی می زنم که نباید بزنم و گاهی هم برعکس. ولی می خوام با زبون خودم بهت توضیح بدم که نوشین... نوشین برای من یه عشق قدیمیه که فرستادمش ته ته ذهنم و سعی دارم کم رنگش کنم. فراموش کردن این عشق می دونم که غیرممکنه؛ چون اون هم یه مرحله از زندگیم بوده و نمی تونی یه مرحله از زندگیت رو به طور کل از حافظه ات پاک کنی.
    نوشین چند وقتی هست که باهام تماس می گیره. اگه بگم دنبال اینه که دوباره با من باشه، دروغ گفتم. البته ظاهر ماجرا همینه؛ ولی مشخصه که دنبال خراب کردن زندگی ما دوتاست. چون فکر می کنه ما زندگیش رو خراب کردیم.»
    پوزخندی زد و گفت:« اون موقعی که التماسش می کردم بی خیال بشه و نره با اون پسره، اعتنایی نمی کرد و حالا که از اون عوضی رو دست خورده، تازه یادش اومده یه پارسایی هم این وسط وجود داشته. نمی خوام دیگه بیشتر از این در این مورد حرف بزنم؛ ولی مطمئن باش عشق نوشین دیگه برای من یه عشق تموم شده است که دیگه نمی خوام بهش فکر کنم. پس تو هم سعی نکن هی اون رو به یادم بیاری. این فوق العاده عصبیم می کنه. مثل اینه که من یه وسیله ای که ازش نفرت دارم رو از خودم دور می کنم و تو هی اون رو می کشونی به سمتم.
    اگه تو بخوای راجع به تمام اون روزهای بی هم بودنمون حرف می زنم و حرف می زنیم تا تو خالی بشی؛ ولی مرور کردنشون چه فایده داره. من می خوام همه چیز رو جبران کنم. می خوام از این به بعد این قدر باشم که همه ی اون نبودن ها رو جبران کنم.
    حالا که به اون روزها نگاه می کنم، می بینم درگیر یه عشق احمقانه بودم. می گم عشق احمقانه چون اون کسی که عاشقش بودم، بهم ثابت کرد که ارزشش رو نداره. برای همین خیلی پشیمونم و احساس می کنم چند سال از عمرم رو تلف کردم.
    این که ازدواجم یه انتقام بود رو هم درست شب عروسی به نوشین گفتم که من رو توی لباس دامادی دیده بود؛ ولی اون من رو دروغ گو و حقه باز خطاب کرد و با اون پسره رفت. فکر کن کسی که عاشقشی درست جلوی چشمت با یه نفر دیگه بره و بخواد زندگیش رو با اون بسازه. همین شب عروسی داغونم کرد و همه رو روی تو خالی کردم. حالا هم...»
    خیره و مات به نقظه ای زمزمه کردم:« حالا چی؟ فکر می کنی عاشق منی؟»
    برق شیطنت در چشمان پارسا درخشید و گفت:« الان هم یه اسکلت کوچولو رو دوست دارم که استخون هاش داغونم می کنه. ولی چاره ای ندارم. یا باید پرورشش بدم یا بسوزم و بسازم.»
    نگاهش کردم که لبخند وسیعی زد و ادامه داد:« درست مثل یه گوسفند.»
    چشم هایم گرد شد که بلند قهقهه زد و چند لحظه ی بعد در حالی که هنوز چشم هایش می خندید، گفت:« ضیافت امشب رو یادم نرفته.»
    چشم غره ای نثارش کردم و گفتم:« باید برم دنبال مامانم.»
    اخم هایش را درهم فرو برد و گفت:« بریم. چشم می ریم. منتهی ضیافت چی می شه؟»
    کوسن مبل را به سمتش پرت کردم که قهقهه ی بلندی زد و با شیطنت گفت:« اتفاقاً چه بهتر. جلوی مامانت باید بیای تو اتاق من بخوابی.»
    با حرص به سمتش برگشتم که از جا بلند شد و گفت:« من می رم غذا بگیرم. تو هم برو استراحت کن تا جلوی مامانت پس نیفتی که مامانت بگه تو به این بچه نرسیدی و شده پوست و استخون.»
    یکی دیگر از کوسن ها را برداشتم و به پشتش کوبیدم که قهقهه زنان از در خارج شد. باز هم به نقطه ای خیره مانده بودم. یعنی پارسا مرا دوست داشت؟!



    مادرم مرا در آغـ ـوشش فشرد و اشک هایش پشت سر هم سرازیر شدند. بغضم را فرو خوردم و گفتم:« من که تازه اون جا بودم.»
    پارسا بلافاصله گفت:« بله دختر فراری تازه رفته بودن خارج.»
    با حرص به پارسا نگریستم. مادرم مرا از آغـ ـوشش خارج کرد و به پشتش که پارسا ایستاده بود، نگریست:« ازش شکایت کرده بودی.»
    پارسا با بدجنسـ ـی گفت:« بله. می خواستم از همین جا کت بسته ببرنش زندان.» به چهره ی سرخ شده از خشم من نگریست و گفت:« که خوب دلم نیومد.»
    مادرم به من نگریست که خجالت زده سرم را پایین انداختم. پارسا خان باز هم مزاح فرمودند:« آره داشتم می گفتم. این دختر تازگی ها خیلی خجالتی شده. ملاحظه که می فرمایید.»
    دهانم از شدت تعجب باز مانده بود. این تغییرات مشهود و محسوس چه موقع در پارسا رخ داده بود؟! دست پدرام را از پشت بسته بود!
    مادرم صورتم را نـ ـوازش کرد و گفت:« خدا رو شکر که رابطه ات با شوهرت خوب شده.»
    پارسا چمدان مادرم را برداشت و گفت:« خوب معلومه. وقتی پسر به این گلی و ماهی گیرش اومده، مرض داره ولش کنه؟»
    طاقت نیاوردم و غریدم:« پارسا!»
    شانه ای بالا انداخت و گفت:« حقیقته عزیز من. حقیقت.»
    سپس چمدان را بلند کرد و به راه افتاد. مادرم هم دست مرا در دستش گرفت و پشت سر پارسا قدم زنان به راه افتادیم.
    پارسا چمدان را در اتومبیلش قرار داد و ما هم سوار شدیم. مادرم جلو نشسته بود. شیشه را پایین کشید و هوا را با لذت بویید و گفت:« درسته خیلی هوای آلوده ایه؛ ولی باز هم وطنمه. دلم براش تنگ شده بود.»
    ناخودآگاه دلگیر پرسیدم:« فقط واسه وطنت؟»
    مادرم نفس عمیقی کشید و با آرامش گفت:« عزیز دلم! آدم دلش برای جایی تنگ می شه که عزیزش اون جا نفس بکشه. تو هم عزیز دل منی.»
    پارسا از آینه به من نگریست تا عکس العملم را ببیند. قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد. با صدایی دورگه شده، گفتم:« حالا که اومدی ایران می فهمم که چقدر بهت نیاز داشتم و تو نبودی.»
    پارسا آهسته و اعتراض آمیز گفت:« پروانه!»
    مادرم دستش را بالا آورد و گفت:« بذار حرفش رو بزنه.»
    بغضم سر باز کرد و اشک هایم قطره قطره چکیدند:« این قدر زندگی با بابا برات سخت بود که بذاری بری و منی که توی سن حساس بودم و رها کنی؟»
    حالا او هم می گریست:« پدرت، پدر خوبی بود، اما...» می دانستم چه می خواهد بگوید. بنابراین با فریادی حرفش را قطع کردم:« همسر خوبی هم بود. هنوزم هست.»
    مادرم شوکه شد و پارسا این بار با عصباتیت، تشر زد:« پروانه!»
    اندکی گریستم و سپس اشک هایم را پاک کردم. شرمنده و نادم گفتم:« ببخشید.»
    سرش را به طرفین تکان داد و گفت:« اونی که باید بخشیده بشه منم عزیزم. هرچی بگی حق داری. من اون موقع فقط به خودم فکر می کردم. فکر می کردم بعد از طلاق، تو با من می مونی. از مخالفت های پدرت که بگذریم، خودت هم نمی خواستی با من باشی. تو از من متنفر شده بودی. درسته؟»
    دستم را جلوی دهانم گرفتم و گفتم:« نه. من هیچ وقت ازت متنفر نشده بودم. من فقط ازت دلگیر بودم. من همیشه جای خالی تو رو حس می کردم و دلم می خواست کنارم بودی. ولی...»
    سعی کردم به خودم مسلط باشم:« ولی همه ی این ها دیگه تموم شده. لااقل برای من تموم شده. تو الان زندگی خودت رو داری. بابا هم همین طور. منم که...»
    نگاهم را از آینه به پارسا دوختم که باز هم شیطنش گل کرده بود و وقتی نگاه مرا دید، چشمکی زد که چشم غره ای نثارش کردم.
    مادرم پرسید:« همدیگرو دوست دارین؟»
    پارسا به سرعت گفت:« بهتره اول دخترتون بگه. نظر اون توی اولویت قرار داره.» فقط من می فهمیدم که چقدر بدجنسـ ـی پشت این جمله اش نهفته است. می خواست از زبانم بشنود که دوستش دارم.
    گفتم:« اول مرد اعتراف می کنه.»
    پارسا سرش را کمی خم کرد و گفت:« اختیار دارید. اول خانم ها...»
    مادرم گیج و متعجب پرسید:« چتونه شما دو نفر؟»
    هردو از آینه برای هم خط و نشان کشیدیم که مادرم گفت:« همین جا نگه دار.»
    هردو بهت زده به او نگریستیم که لبخندی زد و گفت:« می خوام برم هتل.»
    اخم هایمان در هم فرو رفت. پارسا گفت:« محاله مهمون خونه امون رو بفرستم هتل. می ریم خونه ی ما. اون جا هم از پروانه دور نیستید و تا دلتون می خواد با هم حرف بزنید.»
    مادرم مردد شد و جمله ی آخر پارسا سبب شد بلافاصله بپذیرد.
    پارسا به سمت خانه راند و من... نه، من نه، قلـ ـبم بالا و پایین می پرید و شادی می کرد. برای چه شادی کرده بود؟! برای ضیافت پارسای بدجنس؟! یا خدا!



    پایان
    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 11:02 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.