شهاب و الی روبروی هم نشستن. شهاب چشم ازش بر نمی داشت. الی هم لبخند از لبش نمی افتاد. سایه ی دودی صدفی، زیبایی چشم هاش رو دو چندان کرده بود! لباس سنگ دوزی حریرش هم باعث می شد نگاه شهاب دائم گریز بزنه به سر تا پاش... الی سعی می کرد خودش رو با دیدن داخل ماشین مشغول نشون بده. هیجان عجیبی داشت و احساس تشنگی می کرد. چشمش به مینی بار شیشه ای افتاد. همه چیز توش پیدا می شد اما بعید می دونست آبمعدنی هم جزوشون باشه... از خیر آب گذشت و با دو تا قرص خوشبو کننده، بذاقش رو به فعالیت واداشت... شهاب با بی میلی به اخبار راین در مورد فصل جابجایی لیگ فوتبال گوش می داد. الیکا هم وانمود می کرد به سوال و جواب های رزیتا و سامی در مورد آشناییش با عسل علاقمنده!! رزیتا سامی رو که تخلیه ی اطلاعاتی کرد، بلوتوتش رو راه انداخت تا با آهنگ شاد ایرونی سامی براشون برقصه. خودش هم مشغول ریز قر دادن و بشکن زدن شد و الی رو وادار به همراهی کرد. بعد طبق معمول دست به کار عکس گرفتن شد! تا مسیر خونه ی عسل زدن و رقصیدن و مسخره بازی در آوردن.
عسل، عروس منتخب مینو از همه نظر مقبول بود و به نظر می رسید اینبار سامی بلیطش برنده شده!
الی بی خبر از همه جا، کنار گوش شهاب نظر داد: خیلی نازه... فقط بخاطر قدش، بیشتر به سایز تو می خوره تا سامی.
و فکر کرد، اینجوری هیچوقت آرتروز گردن نمی گیرین.
شهاب بهت زده، تک سرفه ای کرد و سرد و بی تفاوت گفت: من از دخترای دراز بدم میاد!!
...بعد از شامی دلچسب، شهاب به ساعتش نگاه کرد. وقتش بود، طبق برنامه ی از قبل مدیریت شده ی رزیتا، به کلاب ایرونی برن...
از دسته گل سامی یک شاخه هم به عسل رسید و سه تا روی یقه ی کت پسرها قرار گرفت.
شهاب رز الیکا رو براش کوتاه کرد و لای موهای تاب دارش نشوند...
دم در آنت و لئو بهشون ملحق شدن. الیکا از خوشحالی سر از پا نمی شناخت.
وقتی گوشه ای مـ ـستقر شدن، رزیتا رو به بقیه گفت:
-با اجازه من برم به دی جی ال تا برنامه ش شروع نشده یه های«Hi» بگم بیام.
الیکا با خوشحالی گفت: چه عالی. امشب علیرضا اینجا برنامه داره. منم می خوام بینیمش.
شهاب و رزیتا از تعجب نگاهی بهم انداختن... شهاب با اعصبانیتی تصنعی دست هاش رو به هوا گرفت و گفت:
- وات دِ هک«?what the heck». تو اینم یادته؟ بعد منو یادت نبود؟... بی معرفتی الی.. خیلی بی معرفتی!
میون خنده و شوخی شهاب و تاوان دادن های الیکا، رزیتا به سراغ علیرضا رفت و کمی باهاش حرف زد. وقتی برگشت چشمکی به شهاب زد و آروم گفت: حلّه!
بعد از رفع تشنگی، الی و آنت گوشه ای ایستادند به گپ زدن. شهاب مراقب کتفش بود تا ضربه نخوره. دست دور کمـ ـرش، در مورد کار با لئو صحبت می کرد. بهش قول داد براش کار پیدا کنه...
بقیه ی بچه ها اون وسط مشغول رقص بودن. کمی بعد، با اشاره ی رزیتا، الی رو به وسط پیست برد...
الیکا به چشم های عسلیش نگاه کرد که امشب برق عجیبی داشتن. صورتش هم می درخشید. اصلا امشب خیلی تو دل برو شده بود. از لحظه ی ورود هر طرف سر می چرخوند نگاه دخترها رو روی عشقش می دید. برای همین دست سالمش از دور بازوش جدا نمی شد. موقع رقص هم انگشتش رو به کمـ ـربندش بند کرد تا دخترای دیگه بدونن این پسر، صاحب داره!... با آهنگ ساسی مانکن یک دستی براش قر می ریخت که شهاب از پشت در گوشش گفت:
-امشب شبیه یه تُرت «torte»خوشمزه شدی. دیگه وقتشه از دایت«diet» بیرون بیام!
اگر چه تهدیدش رو جدی نگرفت، سر به سیـ ـنه ش چـ ـسبوند و دلبرانه خندید.
آهنگ بعدی یک انگلیسی شاد بود با صدای برونو مارس «Bruno Mars». همون آهنگ معروف عاشقانه ش که درباره ی خواستگاری می خوند...
به سمت رزیتا و عسل برگشت تا بگه، "این آهنگ برای شما دوتاست!"
نبودن!! آنت هم نبود!؟ پسرها هم نبودن!! فکر کرد، رفتن چیزی بنوشن!
دور و برشون کم کم خلوت شد... فقط الی بود و شهاب! شهابی که همچنان چشم تو چشمش بلند و با احساس براش می خوند:
...Hey baby, I think I wana marry you-
"عزیزم، فکر می کنم که می خوام باهات عروسی کنم..."
و طرز نگاهش که نفس الی رو بند می آورد؟!... با لبخند، همونطور که خودش رو هماهنگ با آهنگ تکون می داد از روی شونه ی شهاب به روبرو نگاه کرد...
تازه متوجه حـ ـلقه ی بزرگی که جمعیت دورشون بسته بودن شد!؟... و تک افتادنشون!!
و صورت های شدی که بهش لبخند می زدن.
و دست هایی که با ریتم آهنگ بهم می خورد.
و نگاه های مشتاقی که خیره بهش انتظار می کشیدن!
اما چرا؟!!
برگشت به سمت شهاب تا از اون چراش رو بپرسه! نبود!؟!
از یکه خوردنش صدای خنده ی چند نفر بلند شد. سرش رو پایین آورد و ... آه از نهادش بلند شد!
شهاب یک زانوش رو روی زمین گذاشته بود و جدی و مصمم، خیره به چشم هاش لبخند می زد... دیگه حتی نمی خوند!؟
بی اختیار به سمتش خم شد: شهاب بلند شو. همه دارن نگات می کنن...
چیز خنده داری گفته بود که شهاب رو به خنده انداخت؟!
باز خط نگاهش رو سر داد به سمت جمعیتی که دست می زدن و می خوندن:
...Just say yeah, yeah, yeah, yeah, yeah-
"فقط بگو آره آره آره...."
لبخندش رو خورد!... و از تکون دادن خودش دست نگه داشت. دستش اما همچنان بالا موند!... گیج شده بود: اینجا چه خبره؟!
عصبی دست کشید به موهاش تا پشت گوشش بزنه. دستش به گل رز خورد: اوه خدای من!؟
سرش رو که پایین آورد، دست شهاب با جعبه ی کوچکی به سمتش دراز شد!... در جعبه باز و حـ ـلقه ی تک نگینی میونش برق می زد.
ماتش برد!! شهاب داشت چیکار می کرد؟!! باورش نمی شد. داشت ازش خواستگاری می کرد؟!!
چند نفری به عکس العملش خندیدن.
نگاه گیج و مبهوتش روی دایره ی دورشون چرخ خورد... بینشون دنبال صورت های آشنا گشت. می خواست بدونه خوابه یا بیدار؟!!
آنت و رزی با اشک هایی که تند تند پاکشون می کردن، می گفتن خواب نیست!
راینی که در حال فیلم گرفتن، با دو انگشتش علامت پیروزی نشون می داد، می گفت این واقعیه!
دی جی ال شستش رو براش بالا آورد و چشمک زد!
سامی و عسل با صورت های شاد و خندون براش کف می زدن...
و لئوی مهربونی که با لب های بهم فشرده و دست های زیر بغـ ـل زده، از پشت عینک تماشاش می کرد...
- وااای!!
بد جوری غافلگیر شده بود!... گوش هاش از هیجان سوت می کشید و گونه هاش از حرارت گل انداخته بود: اوه خدای من!
بغض گلوش رو فشرد. دست روی لب هاش گذاشت تا جیغ نکشه. سرش رو روی شونه خم کرد: شهاب.. تو!!؟؟
پرده ی اشک جلوی دیدش رو تار کرد: تو چیکار کردی؟
جلوی این همه آدمِ غریبه؟... به رسم این جایی ها... ازش خواستگاری می کرد؟"... از هیجان لرز به تنش نشسته بود و دندون هاش به هم می خورد...
شهاب همچنان حـ ـلقه رو جلوش نگه داشته بود و با اطمینان، بدون پلک زدن خیره به مردمک هاش، سر تکون داد:
You are my dream girl, baby!
"تو دختر رویاهای منی عزیزم!"
اشک هاش بی وقفه می بارید و صورتش رو خیس کرده بود! شهاب تکرار کرد:
-الیکا لطفا با من ازدواج کن!
خم شد به سمتش: شهاب تو دیونه ای!؟
-عزیزم ... !Please
چند بار پلک زد تا اشکش بند بیاد و با خنده و ناز سر تکون داد: !yes... آره!... بله!... حتما! حتما..
با تشویق جمعیت، جلوش زانو زد و بـ ـوسیدش... بعد بلند شد. اشکش رو پاک کرد. بینیش رو بالا کشید و دست لرزونش رو جلو برد تا شهاب حـ ـلقه ی نقره ای رو وارد انگشتش کنه!
بعد چنگ زد به یقه ی کتش و بلندش کرد. تحمل دیدن زانو زدنش رو نداشت. دوست داشت مثل همیشه، مجبور باشه برای دیدنش گردن خم کنه و سرش رو بالا بگیره تا ببینتش!... داد زد:
-عاشقتم شهاب. دیوونتم. مرسی. مرسی.
بعد در میون کف زدن ها و تشویق ها، جلوی اون همه چشم منتظر و مشتاق از گردنش بالا کشید و لبهاش رو روی لب های متبسمش چـ ـسبوند و همونجا ثابتش کرد...
-بسه عمو تموم شد... بقیه ش و بذار واسه فردا...
صدای خشایار بود که از پشتِ تلفن به گوش جفتشون می رسید و باعث شد یک لحظه از جا بپرن!... رزیتا با غش غش خنده گوشی رو عقب کشید و در حال حرف زدن ازشون دور شد. با تشر خشایار، تازه متوجه ی زمان و مکان شدن!! اون لحظه فقط خودشون دو تا بودن. نه کسی رو می دیدن و نه صدایی جز نجوای عاشقانه شون می شنیدن... دی جی ال برای حسن ختام اعلام کرد:
!Ladies and gentleman let me introduce Mr and miss Shahab Pazoki-
"خانم ها و آقایان اجازه بدید معرفی کنم. آقا و خانم شهاب پازوکی"
معمولا این جمله رو در عروسی ها می گفتن. شهاب با خنده الی رو زمین گذاشت. برای ابراز محبت علیرضا با اشاره ی دو انگشت بهش سلام داد و در میون سوت و کف زدن های جمعیتی که راه باز کرده بودن، الی رو با خودش کشید تا زودتر خودشون رو به جای خلوتی برسونن!...
در حال رد شدن شهاب به تبریک های مردم جواب می داد و با چند نفری هم دست داد و مشت به مشتشون کوبید. الیکا اما سر به زیر ساکت قدم بر می داشت. تازه به فکر خجالت کشیدن افتاده بود!... عادت به این مدل خواستگاری و بله گفتن نداشت. بعدا به رزیتا اعتراف کرد، سینی چای گردوندن بین فامیل دامادی که چشم هاشون میلیمتری وجبت می کنه، خیلی راحت تر از ایستادن بین جمعیت غریبه و غافلگیر شدن از طرف عشقته!
شهاب قبل از خارج شدن به راین علامت داد و از کلاب بیرون زدن... لیموزین که جلوی پاشون ایستاد، شهاب به راننده مهلت نداد و خودش در رو باز و با گفتن "برمی گردیم خونه!" با الی داخل ماشین پریدن...
خودش رو تو بغـ ـل شهاب جابجا کرد. سرش رو بالا آورد و شهاب با نگاه پرسید چیه؟
-شهاب هنوز باورم نمی شه... یه کم هول شدم... الان وجدانم ناراحته!
-چرا؟ هنوز هیچی نشده پشیمون شدی؟ می خوای طلاقم بدی؟
بـ ـوسه ای زیر خط ریشش زد و خندید: نه عزیزم... آخه می دونی.. من بی اجازه ی مامانم اینا به تو بعله گفتم. خب رسم ما فرق می کنه... درست نبود.. اینجوری دلشوره دارم...
لبخندی از سر مهر به روش زد: نگران نباش. سه چهار هفته دیگه با خشی و آزیتا می ریم ایران، مراسم ایرونی می گیریم. من صبح با آقای گنجی حرف زدم. ازشون اجازه گرفتم. همه در جریان بودن...
به سمتش چرخید و با خوشحالی گفت: خدا رو شکر. خیلی کار خوبی کردی شهاب جان!
نفسی از سر آسودگی خیال کشید: از عذاب وجدانم کم شد... ولی صبح باید حتما خودمم بهشون زنگ بزنم...
دوباره چشمش به حـ ـلقه دستش افتاد که شهاب باهاش بازی می کرد: حـ ـلقه تو دوست داری؟
-سلیقه ت حرف نداره. خیلی دوسش دارم. فقط یه کم گشاده... بعدا باید درستش کنیم.
دو دل پرسید: شهاب... اووم.. مامان بابای تو چی؟... خبر دارن... اصلا اونا راضین؟



اونا هم می دونن.
همین. توضیح بیشتری نداد. الیکا از پنجره ی باز چشم دوخت به خیابون شلوغ و زمزمه کرد:
-مامان بزرگت... انگار زیاد از من خوششون نمی اومد.
- اوایل ممکنه ولی حالا خیلی دوست داره.. امروز گفت آلبالوی.. جنگلیِ.. خونه.. خراب کنِ.. آتیش.. پاره، نوش جونت!
با هر کلمه بـ ـوسه ای به گردنش نشوند. چشم های الی درشت شد و به خنده افتاد:
-خونه خراب کن آتیش گرفته یعنی من؟!... واای!... دوست دارم ببینمشون. همینطور مامان بابا و خواهراتو.
-به زودی همشونو می بینی.
و ذهنش کشیده شد به صبح... بعد از صحبت با خشایار و آقای گنجی، با تک تک خانواده تماس گرفته و از تصمیمش گفته بود. از دلیل عجله ش و ابراز تاسف از اینکه موقع درخواست از الی هیچکدوم کنارش نیستن. مامانی اشک شوق ریخته بود و ستاره و مهتاب با شادمانی تبریک گفته بودن. بهرام با لحنی که خوشحالیش رو نشون می داد سر به سرش گذاشته بود که داره قاطی مرغ ها می شه! برای پدر از خصوصیات خوب الیکا گفته بود و درباره ی مشکل حافظه ش حرف زده بودن... مینو با غرور و سیاست همیشگیش تا پایانِ مکالمه ی پدر و پسر سکوت کرده بود. همون دم که شهاب از علاقه ی عسل و سامی گفته بود، فهمید آخرین کور سوی امیدش هم از دست رفته و ناچار تسلیم خواسته ی پسر یک دنده ش شده، با حسرت گفته بود:
-ما پدر و مادرا جز خوشبختی بچه هامون، آرزوی دیگه ای نداریم!... فقط امیدوارم تو انتخابت عجله نکرده باشی!
و جواب شنیده بود که، برای داشتن این فرشته کوچولو یک سال و نیم، فرصت فکر کردن داشته و مطمئنه، انتخاب اول و آخرش الیکاست!
حـ ـلقه ی دست هاش رو دورش تنگتر کرد و بـ ـوسه ای به بناگوشش زد: منتظرن عروس خوشگلشونو ببینن.
عروس!! مـ ـست از جمله ی شهاب، صورت گلگونش سرخ تر شد!... می شد عروس پازوکی ها! تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. از این حس خوب دلش مالش رفت و لبخندش پهن شد. شهاب گوشواره ش رو با دندون کشید: این چیز میزا رو شبا در بیار... مزاحمن...
سرش رو عقب کشید:آی... گوشم!... شهاب؟
خور خوری مثل "هوم چیه؟" از گلوش بیرون داد.
-می شه نریم خونه؟
جوابی که نشنید وول خورد و تلاش کرد دست هاش رو کنار بزنه: بریم یه کم قدم بزنیم؟... شهاب؟... شهاب زود باش بگو راننده نگه داره!
بی میل سرش رو از گودی گردنش برداشت و با انگشت به پنجره ی پشت راننده زد...
چند دقیقه بعد دست تو دست توی خیابون های مرکز شهر شروع کردن به قدم زدن. الیکا دستهاشون رو تاب داد و سرخوش گفت: شهاب موافقی تا صبح راه بریم و اولین طلوع خورشیدو باهم ببینیم؟
نگاهی به هتل روبروش انداخت و یک ابروش بالا رفت: من ترجیح می دم بریم یه هتل بگیریم.. طلوع خورشیدم از همون جا بینیم. موافقی؟
-نع خیر!!
شهاب پکر سر تکون داد: عجب تفاهمی!
با دیدن بستنی فروشی دستش رو کشید: شهاب بیا بریم خاک انداز، بستنی بخوریم!
-هانی بستنی، اونم این وقت شب.. بخوری هایپر«Hyper» می شی خواب از سرت می پره!
- از خوشحالی خواب از سرم پریده.. بیا دیگه.. تو رو خدا!
با هم وارد صف شلوغ شدن... شهاب از پشت بغـ ـلش کرد و زیر گوشش غر زد: شلوغه. دو ساعت معطل می شیم. بیا بریم خونه. بستنی هم داریم!
چرخید به سمتش و لب برچید: خب اگه حوصله شو نداری.. بریم.
چهره ش انقدر بانمک شده بود که شهاب، بی تاقت کشیدش جلو و بـ ـوسیدش... الیکا صورتش رو عقب برد و معذب گفت:
-زشته نکن!... بیا بریم دیگه!
خیره به چشم هاش، سر بینیش لب زد: نه دیگه، می گیریم می ریم همین هتله!
-اذیت نکن شهاب. قول دادی تا صبح راه بریم...
با خنده چونه ش رو بالا داد و قبل از بـ ـوسیدن گفت: من قولی ندادم!
اشاره کرد به آدمهای دور و بر: دیوونه دارن نگامون می کنن..
در حال بـ ـوسیدنش از گوشه ی چشم به اطراف نگاه کرد... واقعا داشتن نگاهشون می کردن. بی خیال گفت:
-رینگتو نوشون بده بگو، جاست اینگیجید! « !Just engaged» خودشون می فهمن.
و باز خم شد روش! از پررویی و خونسردیش خنده ش گرفت!... بهش تشر زد: صف رفت جلو... اصلا غلط کردم. بستنی نمی خوام.
شهاب در حالی که چند قدم فاصله رو طی می کردن، دست الی رو بالا گرفت و بلند و آهنگین گفت: شی سد یس!«!She said yes»
همهمه ی شادی به همراه تبریک گفتن های متعدد از دور و برشون بلند شد. الیکا از کارهای شهاب هاج و واج مونده بود. نمی دوست بخنده یا خجالت بکشه. فقط سرش رو توی یقه ی کتش فرو کرد و نیشش شل شد.
موقع سفارش شهاب اصرار داشت الی همه ی طعم ها رو تست کنه! بعد رو به فروشنده گفت یک دونه بستنی قیفی برای هر دوشون کافیه!... الیکای بیچاره از بین طعم های مختلف پشت ویترین، هول و دستپاچه نزدیک ترین رو انتخاب کرد تا زودتر از اون محیط فرار کنن!... با یک اسکوپ اضافه به عنوان هدیه ی نامزدی از مغازه بیرون زدن و تا به ماشین برسن الیکا با نیشگون های ریز از شکم و بازوی شهاب، شیطنت هاش رو تلافی کرد و با شوخی و خنده سوار شدن...

با صدای واق واق سگ همسایه از خواب ناز بیدار شد. زبری گچ دستش، پوست بدنش رو آزار می داد. توی جاش غلت زد و پتو از روش کنار رفت. باد خنکی کمـ ـرش رو مور مور کرد. همراه نفسی عمیق، پتو رو بالا کشید. بالش بوی عطر دوست داشتنی شهاب رو می داد... شهاب!... تازه یاد دیشب افتاد. قلبش از شوق ریتم تندی گرفت. انگشتش رو لمس کرد!... حـ ـلقه ش؟... نگاه انداخت به سمت پاتخـ ـتی. حـ ـلقه رو برداشت و لبش کش اومد. اما... یک چیزی سر جاش نبود! دور اتاق چشم گردوند. انگار خودش بود که سرجاش نبود!؟ از جا پرید. لخـ ـت و عور توی تخـ ـت شهاب جا خوش کرده بود!!
تند سر چرخوند به سمت دیگه ی تخـ ـت و از نبودش نفس راحتی کشید!... نگاهی به در بسته ی اتاق و از اون به در بسته ی حمـ ـام انداخت. گوش تیز کرد! انگار کسی بجز خودش توی خونه نبود! روی تخـ ـت جست زد. صدای جرینگ جرینگ شیشه از نزدیکش بلند شد!.. زود دست کشید به شکمش. نه دردی نه احساسی. برعکس چیزی که شنیده بود!... پتو رو پس زد و با عجله به دنبال رد خون گشت. نبود. تشک تمیز و ملحفه بدون لک!... نفس راحتی کشید. نه انگار کاری نکرده بودن...
به خودش سرکوفت زد: چقدر خنگی. به اونجاها نکشید. یادت رفته؟
خودش رو دوباره روی تشک پرت کرد و نفسش رو با لبخند بیرون داد: خدا جونم، دیشب چقدر خوب بود!
پاشنه ی پاش رو همزمان با مشت دست سالمش روی تشک کوبید: دیگه مال خودمه. شهاب مال خود خودمه... نامزد خودمه. خدا جون مرسی..
از تقلاش تخـ ـت تکون خورد باز صدای برخورد قاشق و بشقاب بلند شد. لب گزید و سر چرخوند. یک سینی بزرگ صبحانه سمت مرتب و صاف تخـ ـت قرار داشت. بلند گفت: مگه ساعت چنده؟
به ساعت دیجیتال روی میز شیشه ای کنار تخـ ـت نگاه کرد. ده دقیقه از یک بعد از ظهر گذشته بود! ملحفه رو به دورش پیچید و خودش رو بالا کشید و به تاج تخـ ـت تکیه داد. هرگز فکرش رو نمی کرد پاش به اتاق شهاب برسه و صبح توی تخـ ـت اون چشم باز کنه!
از دیدن صبحانه ی مفصلی که شهاب براش تدارک دیده بود به وجد اومد و بلند خندید: واای ببین چیکار کرده؟
سینی چوبی رو با مکافات برداشت و روی پاش گذاشت... حتی گل رو فراموش نکرده بود. دو تا از لاله های باغچه درون استکان کریستال، سینی صبحانه رو زیباتر جلوه می داد. همونطور که قربون صدقه ش می رفت، فنجون چای رو برداشت. سرد سرد بود. جرعه ای خورد و سر جاش برگردوند و کروسانی از سبد نون برداشت و گاز زد. سر کاغذ یادداشتی از گوشه ی سبد بیرون زده بود. بیرون کشید و تاش رو باز کرد با خط شکسته ی قشنگی نوشته بود:
-"For my love... enjoy your breakfast!"
"برای عشقم... از صبحانه ت لذت ببر!"
مردمک هاش از اشک تار شد. با لب های چرب بـ ـوسه ای زیر یادداشت زد و کاغذ رو به سیـ ـنه ش چـ ـسبوند و خودش رو تاب داد:
-خدا... چقدر با احساسه این پسر!
لب هاش رو بهم فشار داد تا اشکش راه نگیره: قربونش برم.. حتما رفته سر کار...
بهتر که رفته بود. روی نگاه کردن به چشم هاش رو نداشت. به سینی نگاه کرد و نامه رو سر جاش گذاشت. انقدر گرسنه بود که می تونست تمام محتویاتش رو بخوره. با کارد سوسیس رو نصف کرد و به دهن گذاشت.
پس به اون هم خوش گذشته بود!!... نیشش باز شد... چشم هاش رو بستو چنگال رو تو هوا تکون داد و به لحظه های خوش دیشب فکر کرد... با وجود تب و لرزی که به جونش افتاد، شب فوق العاده ای بود. تجربه ی شیرینی که اصلا احساس پشیمونی نمی کرد:
-خب من الان زنشم دیگه خودش صد بار گفته...
سوسیس رو با یک قلپ آب پرتقال فرو داد و این بار نیمرو رو امتحان کرد: ولی ما که عقد ایرونی نکردیم!
همین رو دیشب گفته بود و جواب شهاب رو شنیده بود که : عقد عقده. مهم رسمیت داشتنشه. عقد ما قانونیه... بعدم وقتی تقاضای ازدواج می کنی و دختر قبول می کنه یعنی دیگه اون دو تا مال همن!
خندید: راست می گه شهاب ما بعد از یکسال و پنج ماه که عقد کردیم تازه نامزد شدیم!
صدای تلفن خونه وادارش کرد تکونی به خودش بده. لباس دیشبش با هنگر از در اتاقک لباسها آویزون بود. از کشوی دراور با عجله تی شرتی بیرون کشید و در حال بیرون رفتن به تن کرد...
"الو سلام "، که گفت شهاب فهمید از اتاق تا سالن، دویده: سلام بِیبی خانوم. خوبی؟... کی بیدار شدی؟
-ی... یک ساعتی می شه... یعنی خیلی وقته. خوبی؟
-من عالیم. تو چطور؟ دیشب خوش گذشت؟
دست و پاش رو گم کرد و با من من پرسید: کجایی؟ چقدر سر و صداست؟


صدای نفس خندونش توی گوشی پیچید.. بعد با لحنی که دلتنگیش رو نشون می داد توضیح داد:
-باید میومدم دانشگاه.. کارم تا یکی دو ساعت دیگه طول می کشه... بعد میام بریم ناهار... فعلا صبحونتو بخور تا ضعف نکنی.
- خوردم. مرسی. خیلی خوب بود..
-نوش جون. من که صبح انقدر اکسایتد«excited» بودم فقط یه کافی خوردم!
گوشی رو از خودش دور کرد، مبادا خوشحالیش از پشت تلفن معلوم شه. با چند ثانیه تاخیر، گفت:
-خب.. پس تا بیای، خودم یه چیزی درست می کنم... کوکو سبزی خوبه؟
-عالیه... الیکا...؟
ای جان.. تا حالا انقدر از شنیدن اسمش هیجان زده نشده بود: جانم؟
-دوست دارم!... هر چی می گذره به این که برای همیشه داشته باشمت، مطمئن تر می شم!
دستش رو به مبل تکیه زد تا از خوشی پس نیفته و با لبخند جواب داد: منم همینطور!
صداش می زدن... تند تند گفت:هانی باید برم... اُ.. راستی امروز ماریا واسه تمیز کاری میاد!
باشه گفت و کمی بعد گوشی رو قطع کرد و به سمت حمـ ـام دوید... نیم ساعت بعد وارد آشپزخونه شد. وسایل کوکو رو بیرون گذاشت. بخاطر کمبود سبزی در امریکا، مقداری هم سبزی خشک لازم داشت. بسته های سبزی ردیف آخر کابینت جا خوش کرده بودن. چهار پایه زیر پاش گذاشت و بالا رفت... پشت بسته ها چشمش به پوشه ی زرد رنگی خورد که با بی قیدی پرت شده بود اون بالا!... این اینجا چکار می کرد؟... برش داشت و متعجب ورق زد!؟... عنوان رو خوند.. فرم طلاق بود با اسم خودش و شهاب!!... نفسش سنگین شد. دست خط خودش و امضای زیر برگه رو شناخت!... تنها قسمت های مربوط به شهاب خالی مونده بود. دستش لرزید... صداهایی توی سرش پیچید و تصاویر پراکنده ای جلوش نقش بست... داشت یک چیزهایی یادش می اومد که ناغافل صدای زنگ تلفن ثابت همزمان با در خونه از جا پروندش.. هول و دست پاچه پوشه رو پرت کرد داخل کابینت، اما سر خورد پایین. برای گرفتنش، از دو دستش استفاده کرد که تعادلش بهم خورد و پیـ ـشونیش محکم با لبه ی در باز کابینت برخورد کرد و با درد بدی توی سرش، پخش زمین شد و دیگه چیزی نفهمید...
کم کم از صدای آشفته ی زنی، به خودش اومد و با مایع شیرینی که توی حلقش می ریخت به سرفه افتاد... همون وقت سر و کله ی سامی هم پیدا شد و با گفتن "چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟" با زن بیچاره شروع به جر و بحث کرد...
دست زن رو پس زد و با بغض سامی رو صدا کرد..
نگران به سمتش اومد: جانم، الی جان.. چی شده؟ جایت درد می کنه؟
بجای جواب، زیر گریه زد و دست سالمش رو به پیـ ـشونی دردناکش کشید!
از دیدن پیـ ـشونی کبودش، دستپاچه شد: الان زنگ می زنم 911.. می تونی بلند شی؟
آروم سر تکون داد و به کمک زن، روی صندلی نشست. با بغض گفت: نزن. نمی خواد.. من خوبم...
دستش همراه موبایل بی حرکت موند. مـ ـستاصل جلوی ورودی ایستاد و با تردید و نگرانی نگاهش کرد: مطمئنی؟
پلک بست و آره گفت... حالت ایستادن سامی یاد شهاب می انداختش، وقتی مچش رو، شب آخر توی این آشپزخونه گرفته بود، منتها دست به کمـ ـر، با دکمه ها و زیپ باز! و برق عصبانیتی که از چشم هاش می جهید...
پره های بینیش از کمیِ اکسیژن تنگ و گشاد شد و قلبش تیر کشید... نیاز به هوای سالم داشت... هوای آشپزخونه سنگین بود... زن حوله ی چهار گوشی با طرح گل نارنجی روی میز انداخت و چند تکه یخ وسطش گذاشت تا روی پیـ ـشونیش بگذاره...
خیره به حوله ی آشنا با صدای مرتعش گفت: آره مطمئنم.. همه چی یادم اومد!... همه چی.. حتی این حوله ی لعنتی!
رو به زن که به نظر مکزیکی می اومد به انگلیسی گفت: نمی خوام... هیچی نمی خوام. می خوام برم...
سامی بجای زن جواب داد: باشه عزیزم. پس تا به شهاب زنگ بزنم، برو اتاقت استراحت کن.. ماریا کمکت می کنه...
ماریا کیسه ی یخ رو به دستش داد و تا اتاق همراهیش کرد...
از دیدن اتاق بغضش شکست.. انگار وزنه ی سنگینی رو سیـ ـنه ش بود. نمی تونست فضاش رو تحمل کنه. مثل شب آخری که توش گذرونده بود، احساس خفگی می کرد و نیاز به هوای آزاد داشت. بی سر و صدا از اتاق بیرون اومد. صدای سامی رو از آشپزخونه می شنید که با شهاب حرف می زد. ماریا هم مشغول نظافت شده بود.. آروم و بی صدا از در نیمه باز ورودی بیرون رفت و خودش رو به خیابون رسوند.. بی هدف به راهش ادامه داد... باید از این خونه و این محل فرار می کرد...
شیرین، بی خبر از همه جا، آرش رو به کلاس تمبک می برد. اولین چهارراه، چشمش به الیکا افتاد که مضطرب به دور و بر خیابون نگاه می کرد و با دیدنش به طرفش دوید: شیرین صبر کن!
قبل از این که ترمز کنه در جلو رو باز و خودش رو روی صندلی انداخت: می شه منو تا یه جایی برسونی؟
شیرین که از دیدنش جا خورده بود، به خودش اومد و تند تند سر تکون داد: آااره. آره.. حتما عزیزم.. کجا می خوای بری؟
- فقط برو... لطفا عجله کن!
ترسش به شیرین هم منتقل شد. پاش رو روی پدال گاز گذاشت. انگار واقعا خطر بزرگی دختر بیچاره رو تهدید می کرد و باید نجاتش می داد!... چهار راه پنجم ماشین پیـ ـشونی سفید شهاب رو از روبرو دید. پا شل کرد و با دست نشونش داد: خدا رو شکر، شهاب خان رسید.. می خوای...
وسط حرفش، جیغ زد: نع... بپیچ!.. نذار منو ببینه! تو رو خدا برو راست!
آب دهنش رو قورت داد و باشه گفت و مسیرش رو عوض کرد... آرش که ترسیده بود یک بند سوال می کرد، چی شده؟ چرا خاله گریه می کنه؟ عمو شهاب چش شده؟
پسرش رو با چند جمله آروم کرد. پشت چراغ قرمز، عینکش رو بالای سرش داد و با تاسف به سر و وضع آشفته ش نگاه کرد:
-بیا بالا. ما رو ندید... می شه بگی چی شده؟
-می شه من و بذاری دم ایستگاه اتوبـ ـوس؟ می خوام برگردم خونه ی خودم!
نگاهی بهش انداخت و با احتیاط گفت: باشه خودم می رسونمت. کجا هست خونه ت؟
-اوکلند... اونجا اتاق دارم. همونجا کیفمو زدن...همه چی یادم اومد. همه چی.. برو لطفا...
-اول باید آرشو ببرم کلاس. بعد هر جا خواستی می برمت.
پسرش رو تازه رسونده بود که شهاب با موبایلش تماس گرفت. به الی نگاه کرد:شهاب خانه!؟
-جواب نده!
گوشی رو روی داشبرد انداخت و سمتش چرخید: خب... بگو ببینم چی شده که از شوهر دست گلت داری فرار می کنی؟
صورتش از انزجار جمع شد: اون نامرد شوهرم نیست. عقدمون واسه گرفتن کارت سبز بوده... اون چشم دیدنمو نداره. من اینجا سر خرم...
چشم هاش گرد شد: شهاب؟.. اون طفلک که خیلی جنتلمنه... ما که جز خوبی ازش ندیدیم!.. واقعا شوهرت نیست؟.. ولی تو رو که خیلی دوست داره؟
با تمسخر برگشت به سمتش: آره واسه همین خانوم آورد خونه! ازش متنفرم مرتیکه خائن!
با دست اشکش رو پاک کرد. چشم شیرین به کبودی بالای گیجگاهش افتاد و هینی کشید:
-ببینم پیـ ـشونیتو؟ سرت به جایی خورده؟
صورتش رو عقب کشید: چیزی نیست. اگه نمی رسونی موبایلتو بده زنگ بزنم آنت بیاد دنبالم...
و خودش گوشی رو از روی داشبرد برداشت، اما هر چی به ذهنش فشار آورد شماره ای یادش نیومد... گوشی رو سر جاش گذاشت و از استیصال و بیچارگی بغضش شکست: شمارشو حفظ نیستم.. اگه برسونیم ممنون می شم.
شیرین که دلش سوخته بود دستش رو گرفت و نصیحتش کرد: آخه قربون شکل ماهت. با این سر و وضع کجا می خوای بری؟ یه نگا به خودت بنداز... پا برهـ ـنه، بدون پول. تو حتی یه کارت شناسایی با خودت نیاووردی... بیا بریم خونه ی ما من بهت کفش بدم. یه گل گاوزبون دم کنم بخور آروم شی بعد آرشو از کلاسش بر می داریم می برمت خونه ی دوستت. خوبه؟
- پس شهاب نفهمه. یه راست برو تو گاراژتون.
زود، باشه گفت و ماشین رو روشن کرد و سمت خونه راه افتاد... شهاب همچنان زنگ می زد. گوشی رو توی جیبش گذاشت و با خودش کلنجار رفت تا حضور الی رو به شهاب بگه یا نه. می ترسید براش دردسر شه... نزدیک خیابون خودشون الی باز زیر صندلی قایم شد. ماشین شهاب جلوی خونه پارک شده بود، اما خودش نبود. شیرین یک راست به گاراژ رفت و ریموت در رو پشت سرش زد
دست از پا درازتر جلوی محوطه ی ورودی خونه به هم رسیدن. عرق از سر و روی جفتشون راه گرفته بود... سامی نفس بریده گفت: اینجوری فایده نداره.. باید با ماشین بگردیم دنبالش!
شهاب، دست به کمـ ـر، خم شد و نفس تازه کرد: باشه.. تو با تراک برو...
از گرما دکمه های پیراهنش رو یکی یکی باز کرد و در حالی که از تن در می آورد، یک بار دیگه به خونه ی شیرین نظر انداخت. به تنها جایی که الیکا به این سرعت می تونسته بره...
سامی فکرش رو خوند. پرسید: می خوای باز بریم درشونو بزنیم؟
عرق صورتش رو با پیراهن گرفت و پرتش کرد روی ردیف شمشادهای مکعبی شکل: نه... ماشینش که نیست. حواسم نبود، شنبه ست. سر کاره که تلفنشو هم جواب نمی ده...
سامی به خونه های دو طرف خیابون نگاه کرد: ممکنه رفته خونه یکی دیگه از همسایه ها.. شایدم سوار ماشین یکی شده و...
کلافه دست کشید به پیـ ـشونی خیسش. سامی راست می گفت. از دختره ی کله شق بعید نبود... با صدای گرفته گفت:
-تو برو یه دور بزن... منم می رم خونه ی همسایه ها...

...خوشبختانه امروز، مشتری ساعت 4، وقت هایلایتش رو کنسل کرده بود و کاری نداشت. پیغام شهاب رو خوند. گوشی رو سایلنت کرد و توی جیبش فرستاد... از پنجره چشمش به شهاب افتاد که با جوون متوسط القامه ای در حال حرف زدن بود!
با دندون به جون پوست لبش افتاد. از اون فاصله هم میزان استرس شهاب و مرد همراهش مشخص بود. مشغول دم کردن گل گاوزبون شد و زیر لب از خدا کمک خواست... بد جوری در معذورات قرار گرفته بود. از یک طرف شهاب و رفتار خوب و حق دوستی و همسایگی و علاقه ی زیادش به الی، از یک ور حرفها و رفتار هیستریک الیکای امروز، که با دختر سر زنده و دل و دین باخته ی این مدت، هیچ سنخیتی نداشت و قولی که بهش داده بود... حسابی آچمز شده بود و تصمیم گیری براش سخت بود...
ظرف باقلوا رو کنار فنجون و قوری گذاشت و با سینی وارد سالن شد...
الی با دست و روی شسته از توالت بیرون اومد. نک بینی و سفیدی چشم هاش از گریه، سرخ بود و دست هاش همچنان می لرزید. روی مبل، کنارش که نشست، فنجونش رو پر کرد و به دستش داد :
-بیا الی جون. اینو بخور، یه کم آروم شی. منم برم یه زنگ به کلاینتم«client» بزنم. اوکی؟
فقط سر تکون داد و به بخار فنجونش خیره شد.. قبل از رفتن، عمدا تلویزیون رو روشن کرد و خودش رو به حیاط پشتی رسوند و با گوشی، هول هولکی برای شهاب نوشت، الی پیششه و نگران نباشه! چند ثانیه بعد، زیرش، به انگلیسی جواب اومد:
-«کجا هستید؟ حالش چطوره؟ آدرس بده!»
فینگلیش تایپ کرد:« اینجاست. بد نیست. نترس. دارم سعی می کنم نذارم بره!»
این بار تماس گرفت و صدای عصبانیش توی گوشی پیچید:اینجا یعنی کدوم گوری؟ چرا زودتر جواب ندادی؟
از لحن طلبکارش، چشم هاش گرد شد!؟ مثل خودش با غیظ، اما آهسته جواب داد:
- ببخشید انگار یه چیزی هم بدهکار شدیم؟.. الی اینجا پیش منه! نمیذاشت بهت بگم.. داشت تو خیابون...
هوفی کشید و داد زد: اینجا یعنی کدوم «»؟ خونه ت، سر کارت یا ماشین مرده شور بردت؟
صورتش رو عقب کشید و با دهن باز به گوشی زل زد:" واا؟!! بی ادب!.. شیطونه می گه بذارمش تو خمـ ـاریا!"
اما دلش نیومد... به در کوچک حیاط پشتی رسید و در حال سرک کشیدن به اطراف، گفت:
- خب معلومه دیگه، خونه ایم. یعنی با ترفند آوردمش اینجا.. اصرار داره ببرمش اوکلند!!
چشم از پایین خیابون گرفت و سمت دیگه داد: راستش از دستت خیلی ناراحته. گفت نمی خواد ببینتت. بفهمه بهت گفتم...
با دیدنش جلوی در ورودی، حرفش رو خورد. قبل از اینکه انگشت شهاب به دستگیره برسه، جیغ زد:
-نه!!.. نباید بری تو خونه!.. بیا این طرف. اینطرف.. من بَکیاردم!«backyard »
جیغِ کار خودش رو کرد و شهاب اجبارا از در فاصله گرفت و به سمتش اومد و نرسیده، بهش پرید:
-این مسخره بازیا چیه؟.. زنم کجاست؟ واسه چی قایمش کردی تو خونه ت؟.. برو صداش کن وگرنه خودم می رم تو!
از توپ و تشرش نترسید.. از چهره ی سرخ و برفروخته ش هم.. اما آرومتر از قبل گفت:
-باشه. فقط بذار یه کم آروم شه... انگار همه چی یادش اومده و یه تصمیمایی تو سرشه...
نگاه طلبکارش به غم نشست. نگران پرسید: حالش چطوره؟
سر تکون داد که "خوبه!".. دلش براش سوخت. حزن و سرگشتگی روزهای تنهاییش رو دیده بود. همینطور خوشحالی و نگاه مجنونش، روزی که الیِ مجروح رو به خونه آورده بود... یا همین دیروز که خوشبختی رو با لبخند جذابش فریاد می زد، وقتی کنار لیموزین، گل دست دخترک می داد و می بـ ـوسیدش!... پس احتمالا مشکل از حافظه ی الی بود!... در حالی که در رو براش باز می کرد، آهی کشید و گفت:
- بیا از در شیشه ای برو تو... فقط شهاب، انگار.. رفتارش آنرماله...
بی طاقت سر تکون داد و راه افتاد که بره... صداش زد: کجا؟!.. صبر کن بابا، حرفم تموم نشده.
همنطور که نفس عاصیش رو با صدا بیرون می داد، پنجه هاش رو تو هوا چنگ کرد: دلم می خواد خفه ت کنم شیرین. بگو زود!
- بذار اول من برم. باید برم دنبال آرش. بعدِ 5 دقیقه تو بیا تو... اووم.. من دو ساعت دیگه خونه م...
به چشم های بی قرارش نگاه کرد: فقط شهاب جان.. اگه بازم خواست بره اوکلند، من حرفی ندارم. می برمش، اوکی؟
دستش مشت شد: باشه.. برو دیگه!
الیکا با دیدنش پرسید: پس کی می ریم دنبال پسرت؟
-هنوز نیم ساعتی وقت داریم. بشین، من برم برات کفشی، چیزی پیدا کنم.
یواشکی کیفش رو از روی کانتر برداشت و آروم و بدون عجله در سمت گاراژ رو باز کرد و بیرون رفت...
چند دقیقه بعد صدای بم شهاب رو شنید که زنش رو صدا می زد. دلش زیر و رو شد و اشک به چشمش نشست. به ثانیه نکشیده، صدای داد و فریاد الی بلند شد.. از در فاصله گرفتو پرید توی ماشین... باید سنگر رو خالی می کرد برای شهاب. تا وارد خیابون شد، سامی و رزیتا سراغ الی رو گرفتن... با مختصر توضیحی جریان رو گفت و خیالشون رو راحت کرد و گاز داد و رفت. از آینه به عقب نگاه کرد و به یاد حرف های شهاب، اگرچه به دل نگرفته بود، به شوخی غر زد:
-اِ اِ اِ پسره ی از خود راضی... هر چی از دهنش در اومد، بما گفت... عیبی نداره، عوضش الی خوب حالشو می گیره.. آخ چه منظره ی دراماتیکیو از دست دادم.. حیف.
گوشه ی مبل در حالی که زل زده بود به تلویزیون پیداش کرد... نفس راحتی کشید و رفت سمتش:
-الی.. ببیبی جونم... اینجایی؟
با دیدنش از جا پرید و فنجون از دستش افتاد و ترسیده از مبل فاصله گرفت: تو چطوری اومدی تو؟... شیرین.. شیرین!؟
شهاب که نزدیکش شد، عقب عقب رفت و باز شیرین رو صدا زد... انگار این دختر، اونی نبود که ساعتی پیش با هم حرف زده بودن! رفتارش مثل غریبه ها بود! دستش رو برای آروم کردنش بالا برد و با ملایمت گفت:
- نترس عزیزم.. شیرین رفت دنبال آرش. منم اومدم، ببرمت خونه...
راه افتاد به سمت آشپزخونه و عصبی سر تکون داد: من با تو هیچ جا نمیام.. دست از سرم بردار!
شهاب سر جاش ایستاد تا بیشتر از این سر و صدا نکنه. انگشت روی بینیش گذاشت:
- شیشش.. باشه باشه، آروم باش. همینجا بمون، فقط یه کمی باهم حرف می زنیم، در باره ی اتفاقات این مدت. اوکی؟
خودش رو پشت کانتر رسوند و سنگر گرفت: برو بیرون، نمی خوام بشنوم.. اون فرم طلاقو امضا کن زودتر خلاص شیم...
با تاسف سر تکون داد! دوباره رسیده بودن خونه ی اول: داری اشتباه می کنی!
-بیار بنویسم هیچ ادعایی تو مال و منالت ندارم.. خونه ی کوفتیتم مال خودت.. خوبه؟
- اون فرم طلاقی که دیدی، کنسل شده. خشی در جریانه.
بینیش رو بالا کشید: دروغ می گی. خشی خودش پر کرد. دیدم بالای کابینت قایمش کردی.. حالا فهمیدم چرا با کلک ازم امضا گرفتی! نگران بودی مالتو بالا بکشم..
عصبی خندید و دست کشید به ته ریشش: اون امضا، واسه کنسل کردن دادگاه طلاق بود... فرقی هم نمی کرد، بخاطر حافظه ت، خود بخود کنسل می شد!... خونه هم مال من نیست. به نام مامانمه... قبل از تو وکیلم ترتیبشو داده بود که بعد از ازدواج چیزی از داراییم با همسرم تقسیم نشه! خب.. مشکلت همینا بود؟
تا خواست جلو بیاد، از ظرف میوه، پرتقالی برداشت و به سمتش پرت کرد:
-برو عقب!.. مشکلم توی خائنی... دیگه نمی خوام ریختتو ببینم. حالم ازت بهم می خوره...
-دیشب که تو تخـ ـت چیز دیگه می گفتی! خیلی هم از سر و ریختم راضی بودی!
یکه خوردنش رو و گشاد شدن چشم هاش رو دید و با فرصت طلبی قدمی جلوتر گذاشت: دیشبو که یادت نرفته...؟
همراه جیغ بنفشی پرتقال دیگه ای پرت کرد: دروغ می گی... دروغ می گی!؟
اما لبخند پر تمسخر و آزار دهنده ش، می گفت دروغی در کار نیست!... از حرص هر چی سیب و پرتقال جلوی دستش بود به سمتش پرت کرد! شهاب یکی رو تو هوا گرفت و قدمی جلو گذاشت:
-باشه. بذار پس بهت بگم... دیشب ما نامزد کردیم. تا صبح چشم هم نذاشتیم... گفتی از ایران چشمت دنبالم بوده... گفتی عاشقمی... از خوشحالی به خانوادت زنگ زدی، نامزدیمونو خبر دادی.. دیگه نمی تونی فیلم بازی کنی...
سرش تیر می کشید... با هر اشاره ی شهاب صحنه ای در ذهنش نقش می بست. از تصورشون، صورتش گلگون شد... از سر حرص و عصبانیت موزی پرت کرد. موز مثل بومرنگ عمل کرد و این بار به شهاب خورد. درست وسط پاش.. شهاب داد زد: هی...!؟
انگشت لرزونش رو تهدیدآمیز تکون داد: همه ش تقصیر تو نامردِ دودره بازه... تو از فراموشیم سوء استفاده کردی.. تویه..
بغض گلوش رو به درد آورد و سرفه ش گرفت... شهاب رنجیده نگاهش می کرد... حالا در یک قدمیش ایستاده بود:
-من سواستفاده نکردم!
دیگه میوه ای نمونده بود. چشم چرخوند به دورو بر: پست فطرت نامرد!... من اگه حافظه م سر جاش بود گوه می خوردم تن به... به... برو بیرون...
از کوره در رفت: بس کن الی. داری به بهترین شب زندگیمون توهین می کنی!
انگشتش رو جلوش تکون داد و با حرص گفت:
-بهترین شب زندگیمون، همون شب بود که با نامردی زدی زیرش و گفتی مـ ـست بودی. یادته؟... یه ماه آخر و چی.. یادته؟
یک ماه خونمو تو شیشه کردی... تا تونستی توهین کردی، عذابم دادی، تحقیرم کردی.. هی خونه تو به رخم کشیدی، آخرم گرین کارتمو انداختی جلوم و گفتی گمشو بیرون!... حالا بفرما، خونه ت مال خودت.. هر کثافتکاری می خوای بکن.. انقدر زن بیار تا..
-بخاطر خدا بس کن!
صدای بلندش توی سالن خالی پیچید و دهن الی رو بست:
-اه.. پدرمو در آوردی. مگه من از دستت کم کشیدم؟!... واسه پسره ی بادکنکی، میز شاعرانه می چیدی.. با این که می دونستی کسی نیست، دعوتش می کردی تو خونه ی من! توقع داشتی من چیکار کنم؟ روی خوش نشونت بدم؟... با اون عوضی، بخاطر مصرف الـ ـکل سر از پلیس در آوردی. با این که بهت اخطار داده بودم باز با اون می اومدی خونه.. چرا اینا رو نمی گی؟ من به چی تو باید دلم و خوش می کردم.. توی بی معرفتی که هنوزم از دیدنش ذوق می کنی!
دیدش که به کابینت چسبیده و جیکش در نمیاد... پلکش رو روی هم فشار داد تا کمی آروم شه:
-معذرت می خوام... ببخش... اینا اینجام مونده بود.
با دست گلوش رو نشون داد و آه کشید: الان دیگه اصلا مهم نیستن! فراموش کن!
-بعضی چیزا فراموش نمی شن. مثل اون زنِ روی مبل مامان... مثل زیپ باز تو...
کاسه ی چشمش پر شد و دیدش تار شد و شونه های شهاب هم خم!... یک قطره اشک از مژه ش چکید:
-من اون میز و واسه تو چیده بودم. برای آشتی، تشکر، خداحافظی، اصلا هر چه.. ولی واسه تو.. می خواستم دم آخری یه شام دوستانه باهات بخورم، همین!
اومد با یک وجب فاصله رخ به رخش ایستاد. الی به صورت سرخش نگاه کرد... سیـ ـنه ی پر موش بخاطر نفس زدن، تند تند پر و خالی می شد... تلاش کرد نگاهش به اون قسمت ها نیفته... زل زد به چشم هاش: درباره ی من اشتباه فکر کردی.. که منم مثل خودتم!
روش خم شد: من بعد از اون روز بهت وفادار موندم الی!
دست سالمش رو مشت کرد و محکم به شونه ش کوبید: برو کنار!
هر دو بازوش رو گرفت و نگهش داشت:
-منِ الان و ببین! من دیگه اون آدم نیستم! معذرت بخوام قبول می کنی؟... معذرت می خوام... خوبه؟
اشکش رو با زبون از گوشه ی لبش گرفت و پلک زد تا بهتر ببینتش. نگاه طلاییش از صداقت برق می زد...
یک لحظه اما با نگاه مـ ـستقیم الی مظلومیت پر کشید و برق شیطنتی جاش رو گرفت... همین باعث شد، بی هوا سیلی محکمی به صورتش بزنه!!... صدای برخورد دستش توی تمام سالن پیچید. گوش شهاب سوت کشید...

پایان