صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 22 , از مجموع 22
  1. Top | #21


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دم غروب با خانوم بزرگ و گلاب رفتیم زیارت شاه چراغ...درد و دل کردم باهاش...فقط گوش داد...نه قضاوتم کرد نه سرزنش...همینو کم داشتم...کسی که فقط بشنوه و در قبال تموم این نگرانی هام با سکوتش آرومم کنه...دلم خودشو به این خوش کرده که خدا واسطه ی این دوری میشه...اما باید باور کنم که هیچی از زندگی نمیدونم...تو محیط دانشگاه کسایی ُ دیدم و شناختم که شاید هیچوقت تصوری از یه آدم با اون ویژگی نداشتم...اینکه کسی تا این حد بتونه بد باشه و ظاهرشو خوب نشون بده...شاید هروقت دیگه ای مهرادو میدیدم باور نمیکردم همچین آدمی باشه...
    کسی که اون کارو با طناز کرد و خیلی راحت دورش انداخت...حتی بامنی که ...چه فرقی با طناز براش داشتم؟...خواسته اش یه چیز بود...با اینکه عمو میگفت همون شب مهراد گفته که قصدی نداشته و از شوکی که بهش دست داده بابارو همونجا ول میکنه و میره...میگفت تو کلانتری که نگهش داشته بودن تا یه سری کارا انجام بشه بابای مهرادم اومده بوده...میگفت واسه پسرش به گریه افتاده بودنه خانوم بزرگ دل قاصو داشت نه عمو...منم که...راستشو بگم هیچ نظری ازم نپرسیدن...
    فروهه و ارغوانم بهم زنگ زدن...اوناهم باورشون نمیشد مهراد همون کسی باشه که بابامو بی خبر ازم گرفت..دیگه باهاشون احساس صمیمیت نمیکردم...دوست نداشتم توضیح بدم که چرا سر خونه زندگیم نیستم...چرا گوشه گیر شدم...ارغوان تو حرفا بهم گفت که رابطه اش با پیمان در حد همین دوستی باقی میمونه...بهتر از خودش میشناختمش...از خداشم بود که پیمان باهاش ازدواج کنه اما اینکه چی بوده و چی شده که این تصمیمو گرفته ازش نپرسیدم...با فربدم حرف زدم...سر به سرم گذاشت...گفت از وقتی ازدواج کردم سر و سنگین شدمو به فقیر فقرا سر نمیزنم...خیلی دلم میخواست از حال و روز پندار بپرسم...اما روم نشد...یعنی گفتم شاید به پندار بگه که سراغشو گرفتم و من اینو نمیخواستم...
    آخر شب از خواب آشفته ای که داشتم بیدار شدم ...سرم مدام گیج میرفت و قسمتایی از خواب به ذهنم می اومد...من بودم ...بابام...یادم نیست....فقط...کولم کرده بود...آره...تو همون خونه...داشت دور حیاط رام میبرد...حرف نمیزد باهام...انگاری ناراحت بود...گفت که مراقب خودم نبودم...گفت دوسم داره...بهش همه چیو گفتم...ولی میدونست...لبخند زد...پیـ ـشونیمو بـ ـوسید...بعد یهو...نفهمیدم کی صدام کرد که ازش رو برگردوندم...واسه یه لحظه سر چرخوندمو دیدم دیگه نیست...
    تو حیاط خونه نشستم و از آب توی حوض به صورتم پاشیدم...یخ بستم...هوا سرد بود من با یه لا پیرهن اومده بودم بیرون...یاد روز مادر افتادم...یهو دلم گرفت و رفتم توی حیاط...پندار بهم زنگ زد...فقط پندار نفهمید که من نیستم!...برف بازی اون روز...شوخی با پیمان...خنده روی لب هام آورد...چقدر زود گذشت...همه چی مثل برق و باد...
    وسوسه خوندن دفتر خاططرات پندار دست از سرم برنمیداشت...یه جورایی دنبال یه نشونی یا یه بهونه بودم تا برگردم! من از اولشم میدونستم اهل دل کندن نیستم...ولی باید به خودم ثابت میشد این وابستگی یا شاید عشق با یه ماه یا دوماه مشکل و دعوا از بین نمیره...حداقلش برای خودم از همون شب اول ثابت شد...من پندارو دوست داشتم...بیشتر از خودم...بیشتر از خودم....
    دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ی ما را خورد که پاییز شد !
    دل به دریازدم و سراغ دفتر خاطراتش رفتم...فقط چند صفحه قرار بود بخونم اما ...نزدیکای صبح شده بود که با صدای اذان مسجد محل چشم از دفتر برداشتم...چشم که نه...کاسه ی خون...همه روزای تلخ زندگیم دوباره برام تکرار شد...همون روزایی که من پندارو میپیچوندم و فکر میکردم نفهمیده با مهراد دوستم و اون میدونسته...همون روزایی که دم پنجره اتاقش منتظر میمونده تا برگردم خونه...همون روزایی که نگام میکرده و حرف میزده اما من نه میشنیدم نه میدیدم...
    از چشم انتظاریاش نوشته بود...از دلواپسیاش...از اینکه خانوادش چقدر بهش فشار میاوردند تا بره سراغ یه دختر دیگه از قوم و خویش مادرش...حتی چند باری درباره ی تیکه و متلکای اردلان نوشته بود...اون روزی که اردلان منو با مهراد دیده بود یا حتی روزایی که بهم یه دستی میزد و منم زود خودمو لو میدادم...باورم نمیشد اردلان هم...یه جورایی با خوندن چند صفحه از خاطراتش فهمیدم این میون همه نمک به دست بودن برای زخم روحش...از من نوشته بود...از بی وفایی هام...از بی تفاوتی هام...از دروغام...تا اینجا حق با پندار بود...کی به من میرسید؟ حقو میگم...انگار سهم من نبود...
    میون این همه خاطره تنها یه صفحه همه وجودمو آتیش زد...حسش کردم...بغض کردم...حق با "او "بود...
    "همه چی تموم شد...یهویی...یه دفعه...حرفای مهراد هنوزم تو گوشم میپیچه...وز وز میکرد...نیش میزد...با خنده از دریای من میگفت...چند ساعت از رفتنش میگذره...هنوزم این شیشه خورده ها بهم نیشخند میزنند...برق خنده هاشونو میبینم و دیوونه میشم...باورم بشه یا نه حقیقته تلخو از زبون راویش شنیدم... دریا گفت مهراد تو زندگیش بوده اما نگفت...خودش کجاست؟ تنش کجاس؟...قاب عکس شکستش رو به رومه...همون عکسی که موقع انداختنش جونمو به لـ ـبم رسوند تا بخنده...همه دنیام تو یه نقطه جمع شده بود...چال گونه اش...
    برای اینکه جلوی بقیه آبروریزی راه نندازه سوار ماشینش کردم...با وقاحت تمام اومده بود دم خونه تا جشنمونو تبریک بگه...بردمش تو ماشینو فکر نمیکرد بخواد حرفیو بزنه که هیچوقت به خودم اجازه نمیدادم تا حداقل تو ذهنم با دختری که دوسش داشتم تجربه کنم...از رابطشون گفت...از علاقه اش به دریا...از علاقه ی دریا به خودش...از عشقش...از هرچیزی که دنیای من بود و اون از قبل بدستش آورده بود...اولش به قدری مه و مات شده بودم که نمیتونستم واکنشی نسبت به حرفاش نشون بدم اما تا به خودم اومدم دیدم باهم گلاویز شدیم...تو عمرم تا به این حال با کسی همچین رفتاری نداشتم...میخندید و میگفت "بزن هم منو...هم قید رابطتو با دریا"...وقتی سمتم هجوم آورد بازم حرفشو تکرار کرد...
    فکرم به مشت های خورده شده به صورتم نبود...یه لحظه حرفای دیگرون به گوشم رسید..."من الانم ازش خواستگاری کنم بهم جواب مثبت میده...من عشق اولش بودم...دریا بچه اس..اون از سادگیش هرکاری میکنه...دیدی هر روز با یه ماشین میرسوندش؟...دوست پسـ ـرش...آقا خوشتیپه...من نبودم کمک میکرد خریدای دریا رو ببره بالا...لابد بعدشم یه چایی چیزی...مهمونی...با فروهه و ارغوان رفته.تو نمیدونستی؟...راضی نیستم به این ازدواج...اگه رفتی سمت دریا دیگه اسم منو نمیاری...به خدا حلالت نمیکنم پندار..."
    نفهمیدم چطور خودمو رسوندم خونه...به محض ورودم چشمم به عکسش افتاد...به زور خندیدی...نامرد! تو یه چشم بهم زدن هم قاب عکسش شکست هم ویولنش...هم...وسایل خونه ی دوست داشتنیش...هم...قلبِ من...دلم میخواست فریاد بزنم...داد...اما نه گریه کردم نه داد زدم...گلوم میسوخت...میسوزه...سوختم!! چقدر احمق بودم...چقدر خرم که هنوزم دلم پیششِ...زخم روی شونه اش...
    دروغ گفت...همون روزم شک کردم چون گفت زخم مال چند ماه پیشِ...تو همون ماه هایی که با مهراد...هم خواب بوده؟؟...دریا؟! ...امکان نداره...از روی عشق و علاقه ام نمیگم...مطمئنم...منکه لمسش کردم میفهمم...وااای...شک دارم...شک دارم...شک دارم...اون لحظه مـ ـست نفساش بودم...چی میفهمیدم که بخوام حس کنم بار اولش بوده یا...لعنت به تو مهراد...لعنت به هرکی که زودتر از من رسید...لعنت به من!...که همیشه دیر میرسم...نه برای لمس تنش...برای همه ی قلبش...
    شک داشتم که هربار حرف اردلان میشد بهش خیره میشدم تا واکنششو ببینم...شک داشتم که بعضی روزا میرفتم جلوی در دانشگاه تا ببینم تنها برمیگرده یا ...
    نگرانش بودم...شب و روز...روز و شب...کی مثل من براش میشد؟...چرا منو ندید؟...باور نمیکنم خدا...چرا اینکارو باهام میکنی؟...رضایت مادرمو گرفتم تا تو به خیر برسونیم...وگرنه من برای بدست آوردن دریا به اجازه هیچکس جز خودت نیاز نداشتم...
    دیدی مهراد چیا گفت؟...گفت باهاش یه قهر و دعوای ساده داشته...گفت دریا دوسش داره...پس واسه همینم بود که وقتی اسم مهرادو میاوردم بهم میریخت...دلش تنگِ کسِ دیگه بود...یعنی دوسم نداره؟...از اولم دوسم نداشت...ندید با بغضش بغضم میگیره و با اخمش ...هیچیو ندید...من شده بودم ترسک جالیزش...منو دوست نداشت...چطور تونستم باور کنم که کسی هست روی این زمین که به فکرم باشه؟...که دوستم داشته باشه؟...که نفس برام بره و بیاد؟...چرا همیشه تنها بودم؟...چرا فکر کردم قراره خدایی کنی و از تنهایی درم بیاری؟...چرا اعتماد کردم به این دل لامصب؟...چرا میخوای دیوونه ام کنی؟؟...چرا دوست داری هرچیو دوست دارم ازم بگیری؟..
    با من سر جنگ داری؟...از من خوشت نمیاد؟...منکه برای نذر بدست آوردنش واست روزه گرفتم...گفتم هرچقدر تو رو خشنود کنم زندگیم عاقبت بخیر تر میشه...این بود خیرت؟؟...تو اگه مهربون بودی که جهنم نمی آفریدی...به چی دلمو خوش کرده بودم؟؟...به دست یاریت؟...پسم زدی که...دریا رو تو توچشمم انداختی...شب قبل اثاث کشی مثل بچه ها تو مسجد بغ کرده بودم...فقط به خاطر اینکه حس میکردم برای کسی مهم نیستم...کسی به فکرم نیست.دوست داشتن یه دروغ محضِ...یه خیالِ...تو دریا رو جلوی چشمم آوردم تا دوسش داشته باشم...ته دلم روشن بود که کار خودته نه کار شیطون...اما حالا تو داری همه زندگیمو نابود میکنی...منو...من...من...من...
    دوباره صدای شیشه هایی که شکسته میشدن و بغضی که وا نمیشد...منتظر نشسته بودم تا بیاد...بیاد و یه بار دیگه زخم روی تنشو ببینم...بیاد یه بار دیگه خال روی تنشو ببینم...بیاد و یه بار دیگه...
    تو اتاق خودمو حبس کردم تا بیشتر از این خونه رو داغون نکنم...لحظه شماری کردم تا بیاد...که اومد!"

    دفترو ورق زدم و لرزش دستامو دیدم...از شکنجه دادنم نوشته بود؟ از کتک زدنم چی؟؟...



    وقتی تو راهرو خونه دیدتم شوکه شد...بهت زده نگاهم کرد و من...دگمه های مانتوشو باز کردم و لباسشو با خشونت از روی شونه هاش کنار زدم...این زخم...
    هیچی یادم نیست!...هیچی...الان که به خودم اومدم و این دفترو پر میکنم تازه از بیرون اومدم...نصفه شبه ساعت حدودای سه...خونه مرتب بود و دریاهم خواب...نرفتم سمتش اما میشد رد کبودیو از همون فاصله دید...من چیکار کرده بودم؟...کتکش زدم؟
    زدمش..همون موقع که خواست توضیح بده...بگه که چی شده...بگه که بیگناهه...اما من چیکار کردم؟ نذاشتم حرف بزنه چون شک داشتم به راست گفتنش.. ایمان داشتم به دروغ سرهم کردنش...تکلیفم با خودم مشخص نیست...از یه طرف غرورم میگه بزن زیر همه چیو و بی آبروش کن! از یه طرفم همون غرور میگه اگه همه چیو بهم بزنی میه همونی که اردلان..مامان...بابا...دلشون میخواست...من موندم و یه عالمه سوال و جواب...به جای اینکه از دریا بپرسم از خودم میپرسم..گریه هاش...التماساش...خوب یادمه...کاش بهم گفته بود...به قدری دوسش داشتم که بگم "سخته باورش اما...از دستت نمیدم"...ولی نگفت...هربار پرسیدم شونه خالی کرد...شونه خالی کرد و شد این...حس پوچی دارم...حس رو دست خوردن...حس حماقت...لابد همه یه چیزی میدونستند و من باور نمیکردم...دریا برای من تموم شد..."
    دفترو بستم تا با خوندنش چشم هامو به مرز کوری نکشونم...از اون همه سیلی و کتکی که بهم زده بود هیچی ننوشته بود...
    با صدای در راهروی باریک خونه خانوم بزرگ دفترو روی زمین پشت پشتی گذاشتم و بلند شدم...آروم از اتاق بیرون میرفتم که صدای خانوم بزرگو شنیدم...
    _تو چرا نخوابیدی دختر؟
    تو اون تاریکی نمیتونست اشکامو ببینه...باز برای احتیاط با پشت دستم اشکامو پاک کردم
    _بی خواب شده بودم...شما چرا بیداری؟
    _مادر وقت نمازه...
    جلوتر نرفتم تا نبینتم...صورت سرخ و چشمای بدتر اون باعث میشد ازم سوال و جواب کنه...
    وضو گرفتم و نمازمو پشت سر خانوم بزرگ خوندم...یاد اون روزایی افتادم که پندار تو دفتر خاطراتش نوشته بود...میگفت بهترین نماز دنیامو همون روزی خوندم که دریا برای اولین بار پشت سرم ایستاد تا نماز بخونه...بدون اینکه من ازش بخوام خودش شروع کرده بود به نماز خوندن"
    بعد نماز خانوم بزرگ به هوای منکه بیدار بودم نخوابید و صبحونه خوردیم...گردش توی بازارم بعدش حال و هوامو تا حدودی عوض کرد...
    توصیفات پندار از روزای خوبمون دلمو هوایی کرده بود...هوایی وقتایی که اگرم دعوامون شده بود بازم همو بغـ ـل میکردیم و میبـ ـوسیدیم...انگار قهر و دعوامون مثل بچه ها شده بود...خودش نوشته بود که بعد هر قهری تو همون لحظه میخواسته برای آشتی پاقدم بشه و من نمیذاشتم...از همون شبی ام که اومد تا برای همیشه تو خونه پیشم بمونه نوشته بود...
    یادمه موقع خوندن اون چند صفحه خنده از روی لـ ـبم پاک نشد...از دعوای موقع رفتنمون تا وقتی که با چمدونش برگشته بود پیشم و وقتی ام که برای اولین بار...
    وقتی برگشتیم خونه مثل بچه هایی که نمره بیست گرفته باشن و هردفعه بخوان اون برگه امتحانیو به دوستاشون نشون بدن منم رفتم سراغ همون صفحه...پندار از من و تنم نوشته بود...!! دوباره خوندم...بدون فکر کردن به حال و روزی که چند ماه بعدش نصیبم شده بود...
    خستگی دیشب باعث شد موقع خوندن دفتر خاطرات خوابم ببره...خسته بودم اما شاد!
    __ماهم خوبیم...شما نمیخواید یه سر به من پیر زن بزنید؟...سایه ات سنگین شده پندار جان...نکنه از دست ما دلخوری مادر؟...
    صداهایی که از بیرون اتاق می اومد کنجکاوم کرد...خانوم بزرگ با پندار حرف میزد..
    با موهای بهم ریخته و سر و شکل داغونم از اتاق اومدم بیرون که دیدم خانوم بزرگ پاهاشو زیر لحاف کرسی کرده و داره با لبخند روی لبش به حرفای پندار گوش میده...
    تو همون حال سلام کردم ...بعد اینکه جوابمو داد گفت
    _بیا مادر...آقا پنداره...منکه گلایه امو کردم توام رو حساب من بگو چند شبه از نبودش خواب و خوراک نداری!
    حرفایی که خانوم بزرگ زد طوری واضح بود که پندار هم از پشت تلفن بشنوه...به قطره اشک خشک شده ی کنار چشمم دست کشیدم و سوزشش تشدید شد...اونقدر هول کرده بودم که گوشی به سمتم گرفته شده رو نادیده گرفتم و به دستشویی رفتم...صورتمو چند بار آب زدم..چشمامو دست کشیدم تا از این چسبندگی دربیاد...خانوم بزرگ با خنده صدام زد...
    _چی شدی دختر؟ ...از پشت تلفن چشمای پف کرده و صورت نشسته اتو نمیبینه که...
    از دستشویی طوری بیرون پریدم که یه دمپاییم افتاد بیرون و چراغم روشن موند...ترسیدم پندار بهش بگه " بعدا زنگ میزنه و دیگه نزنه"...هنوزم بابت اون نوشته ها هم خوشحال بودم هم ناراحت...شاید اگه زن نبودم و عاشق کفه ی خوشیم سنگینتر نمیشد!
    جلوی خانوم بزرگ نشستم و دستمو سمت تلفن توی دستش بردم...
    _بدید دیگه!
    دهنه ی تلفنو روی شونه اش گذاشت و با صدای پایینی گفت
    _دعوتش کن فردا بیاد اینجا...! حساب من از قهرتون جداست! هربار زنگ زد نگفت میخوام با دریا صحبت کنم....موبال توام که همیشه ی خدا رو طاقچه کنار آئینه است..پس بدون که میدونم طوفانی شدی ...بهش بگو نیاد دلخور میشم...من بهش گفتم اما انگار منتظر اجازه ی توئه!
    با چشمای گرد شده به لب های خانوم بزرگ خیره شده بودم که تلفنو روی میز گذاشت و دست به دیوار بلند شد...
    دستام یخ بسته بود...تا خواستم تلفنو بردارم خانوم بزرگ از اون طرف حال گفت
    _بچه جون این دمپایی نجسِ...
    خجالت زده عذرخواهی کردم و در جواب سرخ و سفید شدنم گفت
    _جوابشو بده دیگه دختر جان...
    تا خرخره زیر لحاف کرسی رفتم تا صدام به گوش کسی نرسه...هرم گرمای کمی که به پاهام میخورد از این سرما و دلواپسیم کم میکرد...تلفنو نزدیک گوشم گرفتم...اولش فکر کردم قطع کرده و نمیخواد باهام حرف بزنه ...صدای نفساش بود که سکوتو شکست...
    _سلام!
    کف دستم خیس عرق شد تو همون چند ثانیه...مردم تا جواب داد...



    _سلام خانوم!...خوبی؟...
    صداش گرفته بود...یه حالتی مثل سرماخوردگی...سقت سیاه گیتا....
    _آره خوبم...تو...سرما خوردی؟
    صداشو صاف کرد و با یه حالتی گفت
    _ وقتی خانومم خونه نباشه همین میشه دیگه...تا صبح رو زمین یخ زدم...
    طنز کلامشو نشنیده گرفتم و با همون حالت قبل گفتم
    _چرا روز زمین خوابیدی؟
    _آخه خانومم گفته بود لیاقتم کاناپه ی گوشه پذیراییِ...دیگه منم جرئت نکردم برم سمت تخـ ـت...درضمن تخـ ـت دونفره به چه درد آدم تنها میخوره...بدتر همه چیو به رخ آدم میکشه.
    بی صدا خندیدم اما اون با صدای بلند خندید و بعدش یه سرفه ی خشک...نگرانش شدم...
    _دکتر نرفتی؟
    _نه...این سه چهار روزم دانشگاه نرفتم .شرکتم پیچوندم...حوصله ام نگرفت ...به تو خوش میگذره؟
    دستمو روی لبهام فشار دادم و پلکهامو محکم روی هم...وقت گریه نبود...
    _حتما خوش گذشته که یه زنگم نزدی...! اما من هر روز زنگ زدم از خانوم بزرگ حالتو پرسیدم...بی معرفت شدی دریا خانوم...
    با حرفاش شرمنده ترم میکرد... ترکش کردم که چی بشه؟...که به خودم بگم دوسش داری؟...که بگم نمیتونم ازش دل بکنم؟...
    بغض سنگین صدام باز شدنی نبود..
    _خانوم بزرگ گفت واسه فردا بیای اینجا...گفت بگم اگه نیای ناراحت میشه...
    _خانوم بزرگ به خودم گفت اما دیدم این روزا اجازه ما دست خانوم کوچیکه واسه همینم قطعی جواب ندادم...حالا بگو بیام یا ...
    میون حرفش پریدم....
    _نیای دلخور میشه...
    _گفتم تو بگو...بیام یا نه؟..دریا بیام برت میگردونم...بسه همین چند روز...
    لحن جدی صداش باعث شد ساکت بمونم...یه خورده جا خوردم...
    _ببین خانومم...با این کارا نه حال تو خوب میشه نه حال من...خوندن دفتر خاطرات و ورق زدن عکسای نامزدیمون نه منو آروم میکنه نه تو رو...باید یه فرصت بهم بدی...همه چیو جبران میکنم...فقط یه فرصت بهم بده بذار دوباره همه چیو به روز اولش برگردونم...تنهایی داره دمارمو درمیاره...عادت ندارم به نبودنت...دوسم ندارم عادت کنم...بیام برت میگردونم...این خونه تو رو کم داره...خیلی...حالا بیام؟
    اشکای داغم روی بالش زیر سرم میچکید...چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود...برای جدی حرف زدنش...برای شوخی کردنش...برای همه چی...
    _بیا...فقط...امشب واسه خودت سوپ درست کن بخور...بذار زود خوب شی...
    سرخوشانه خندید ...
    _نخیرم...میام ببینی چه به روزم آوردی...این چند روز هرچی مامانم اصرار کرد برم خونه اش نرفتم گفتم منو با این حال ببینه حتما زنگ میزنه دعوات میکنه که مراقب عزیز کردش نبودی!
    با خنده جوابشو دادم...
    _تو مراقب خودت نبودی به من چه؟!
    _اینم یه حرفیِ...حالا نمیشه الان راه بیفتم که آخر شب برسم؟!
    شیطنتش موقع حرف زدن درباره شب عوض نشده بود...زدم زیر خنده...
    _بیام؟
    _نه دیگه پرو.. خانوم بزرگ سر ساعت نه میخوابه...توام که تا اون موقع نمیرسی...فردا نهار میبینمت...
    صداشو از قصد ناراحت کرد...
    _بدجنس...یعنی صبحونه نیام؟
    ریز ریز میخندیدم و عشق میکردم از این شوخی های سرخوشش....
    _شما صبحونه بیا...خوبه؟
    _اوهووم...پس میبینمت...راستی چمدونتم ببند لطفا!
    _باشه...داری میای مراقب خودت باش...تند نیای پندار...
    _آخیش...چه عجب شما اسم منو به زبون اوردی...گفتم حتما یادت رفته روت نمیشه از خودم بپرسی اسمم چی بوده!
    _همه اش چهار پنج روزه ندیدمتا...بعدم من مثل هیچکس نیستم...!
    _اونکه صد در صد...هیچکس شوهرشو ول نمیکنه بذاره بره...هیچکس موقع خداحافظی یه نگاهم به شوهرش نمیندازه...هیچکس...
    حرفشو قطع کردم ...
    _گلایه و شکایت تعطیل...از این به بعد...نه من...نه تو...یه کلام از گذشته نمیگیم..از اینکه حق با کی بود...کدوم کارمون درست بود کدوم غلط...هیچی پندار! فکر میکنیم از اول داریم شروع میکنیم...توام نمیخواد چیزیُ جبران کنی...همینکه مثل روزای اولت باشی برای من کافیِ...این چند روز به خیلی چیزا فکر کردم...به خیلی روزا...باید واقعیتو بگم که روزای خوبم با تو بیشتر بود تا روزای بدم...به خاطر همینم هرچی روز بد و خاطره بدو حرف بد ازت تو ذهنم دارم فراموش میکنم...توام سعی کن منو ببخشی...دروغایی که بهت گفتم...راستایی که نگفتم...کم نبود...اما تو میتونی مثل من همه چیو فراموش کنی...شایدمنم به یه فرصت دیگه احتیاج دارم ...اونقدرام بی عاطفه نیستم...نمیتونم به زبون نیارم که این چند روز از ندیدنت چقدر بغض کردم...چند بار گریه کردم...رفتم تا به خودم ثابت کنم نمیتونم ازت دل بکنم چون بهترین روزای عمرمو کنارت بودم...به نون نمک همون روزا برمیگردم...نه توقعی ازت دارم نه گله و شکایتی....فکر میکنم زندگیم تازه شروع شده...از نو..از اول...اصلا فکر میکنم تازه ازدواج کردیم...نمیخوام با فکر کردن به روزای تلخ زندگیمون خودمو نسبت به همه بدبین کنم...تو که جای خود داری...
    _خوشحالم که به این نتیجه رسیدی...کارایی کردم که جایی برای عذرخواهی ام نمیذاره اما شاید تو همه این شیش سالو بهم بدهکار باشی اونم به خاطر ندیدنم...اما من اون همه سالهارو به این چهار ماهی که خودم میدونم جونتو تو شیشه کردم در میکنم...اذیتت کردم...دلخورت کردم...بهت نیش و کنایه بی جا زدم...حقت نبود...حق تو از گل نازک تر نبود...حالا هم خودم میخوام جبران کنم...هم تمام اون شیش سالو برای خودم هم این چند ماهو برای تو...برگشتنت کمک هردومون میشه...تو سختی کار و صبح تا شبی که سرپام امیدم به توئه که تو خونه منتظرمی...حتی همون روزایی که باهم قهر بودیم و لام تا کام حرف نمیزدیم...این چند روزم برای همین پامو از خونه بیرون نذاشتم چون سختم بود برگردمو تو نباشی...وابسته کردن آدما خوب نیست دریا خانوم!!...حالاهم خوشحالم که منو بیشتر از همه دوست داری...همینکه بین این همه آدم دور و برت تصمیم گرفتی دوباره بهم فرصت بدی و باهام باشی خودش امیدی واسم...برای منم خوبه که تو نمیخوای چیزی از روزای بدمون به یاد بیاری...راستش موقع محبت کردن بهت...یا حتی این حرفای کوچیک مدام با خودم تکرار میکنم که " دریا باور میکنه یانه"...همینکه الان شنیدم بخشیدیم آروم گرفتم...زندگی منو تو کم دشمن نداشت و البته نداره...بیا دشمن شادم نکن خانوم...



    همون روز دم دمای غروب با گلاب رفتیم خرید...از میوه و سبزی گرفته تا لباس تو خونه ...از سنگینی مشمباهای توی دستمون جلوی یه پاساژ روی پله ها نشستیم ...جفتمون به نفس نفس افتاده بودیم...
    _وای گلاب بسه دیگه...به خدا پندار اهل میوه نیست...نهایت بخوره یه نارنگی...ببین از هرچی مغازه میوه فروشی داشت یه کیلو گرفتی...فکر دست سنگینمونو نکردی؟
    _وای خانوم جان...ماشالله بهت...از اول خرید داری غر میزنی ها...چرا اون لباسو برنداشتی...خیلی قشنگ بود...
    _من به اندازه موهای سرم لباس نپوشیده تو خونه ام دارم...الان بخرم باید بندازم یه گوشه...حیفه...
    چادرشو لای دندونش گرفت ...از حرکتش متعجب شدم وقتی "نوچی" کرد و دوباره چادرو رها کرد...
    _به سنش نگاه نمیکنه...حالا من جوون موندم تو که یه پات لبه گوره...
    از نگاه خیره پیرمرد رو به روش به ستوه در اومد...
    _پاشو خانوم جان...منو ول کرده گیر داده به تو...بیا بریم...
    با خنده از روی پله ها بلند شدم...دوباره بحث برگشت سمت لباس مشکی که خوشم اومد اما نخریدم...بدم نبود میگرفتم...الان پندار می اومد خب من لباسم...
    _گلاب یعنی میگی اون لباسه خوشگل بود؟
    _وای آره خانوم جان...منکه میگم الان برگردیم بخیریش...به خدا جنس های این کیشیِ ما حرف نداره..من چنبار ازش لباس خریدم...جنساش مرگ نداره...
    _ولش کن...الان خسته ایم فردا میایم میخریدمش...چند بود حالا؟
    یه لنگه پا واستاد وسط پیاده رو و شروع کرد به اصرار کردن...اون همه راهو برگشتیم و منم اون لباسو که خریدم...تو خونه خریدارو به خانوم بزرگ نشون دادم....با خنده بهم گفت
    _تو که با شنیدن صدای شوهرت اینقدر سرحال میشی چرا این چند روز یه زنگ بهش نزدی؟
    _خانوم بزرگ...از عصری هی داری میگیا...خجالت میکشم خب...
    _لباست قشنگه دریا جان...بهتم میاد..
    بعد ازشستن میوه ها دوش گرفتم و به گیتا زنگ زدم...
    _خوبه دیگه...خانوم اشک و گریه اش مال منه بدبخته ...خنده هاش مال پنی جونش! خدا شانس بده...
    _غر نزن دیگه...تازه امروزم رفتم یه پیرهن مشکی خریدم شبیه گیپوره...یه مدلیِ...تا نزدیکای زانوم میاد...اینقده خوشگله...باورت میشه از یه کیشیِ همینجا خریدم...
    _اه...کیشیِ لباس خواب نداشت بخری؟
    _چی؟
    _میگم کیشیِ که لباس به این خوشگلی و گرونی داشته لباس خواب نداشته...از این حریرا که کراوات داره!
    در اتاقو بستم تا صدای گیتا بیرون نره...وقتی رو تخـ ـت نشستم یه بار دیگه کاری که کردمو مرور کردم...صدای گیتا چطور از پشت تلفن ممکن بود بره بیرون؟
    _دریا چیکار میکنی؟...نکنه داری حاضر میشی بری لباس خواب بخری؟
    قهقه خنده هاش نذاشت جدی بمونمو منم مثل خودش از خنده ریسه رفتم...
    _بی تربیت...من لباس خواب دارم...همیشه ام همرامه...لازم شد همونو میپوشم...
    _مرگ گیتا بگو چه مدلیِ...چه رنگی؟ این تن بمیره...
    _تاپ و شلوارک سفیدِ...که روش عکس گربه و ...
    مثل دیوونه ها جیغ کشید و شروع کرد به خندیدن...
    _مرض بگیری...منو مسخره نکن...
    _وای دریا...بمیرم واسه پندار...کاش این چند روز یه سر بهش میزدم ...بیادم با تو بهش هیچی نمیرسه...
    هنوزم میخندید ...خنده که نه ...قهقه...
    _اتفاقا برای اینکه روشنت کنم میگم..تو دفتر خاطراتش درباره اون شبی که...
    یهو به خودم وامدم و از خجالت بقیه حرفمو خوردم...
    _بقیه اش؟
    همینکه جوابشو ندادم دوباره شروع کرد به خندیدن...
    _وای خدا...دل درد گرفتم...خدا شفات بده...ولی بیشوخی...رگشتی تهران بیا بریم یه سری مسائلو کامل برات توضیح بدم...من از طرف جامعه زنان شرمنده پندارم...کوتاهیِ از ما بوده...اینو حتما بهش بگو...
    _اه...حالمو بهم نزن نصفه شبی...بعدم بیاد جلوی خانوم بزرگ توقع نداری که بپرم بالا و پایین ماچش کنم...
    با حرصی که داشت میخورد فحشم داد و گفت
    _آخه محبتتم در حد ماچه...برو گم شو حرصمو درآوردی...بالاخره تا شب که میمونه...نکنه به هوای خانوم بزرگ میخوای بگی تو پذیرایی بخوابه؟...ببینم خانوم بزرگ خونه اش کاناپه داره؟
    _ای مرض بگیری...تو هی مسخره کن...شب نمیمونیم .گفت پس فردا صبح همایش چیچی داری باید زود برگردیم...صبح میاد تا عصرم برمیگردیم...اتفاقا دوست داشتم اینجا بمونم...هواش عالیِ گیتا...
    _نه دیگه ....تو واقعا به قول پندار بی احساس شدی...عوضی دلم برات تنگ شده...فکر خودت نیستی فکر منه بدبخت بیکس و کار باش...دق کردم این چهار روز...
    _فدای تو بشم..برگردم حتما یه روز از صبح باهم میریم گردش...قول
    _خب دیگه..پز شوهر دار شدنتو دادی..برو میخوام کپه مرگمو بذارم...
    دلم براش سوخت...قصدم اصلا این نبود...فقط میخواستم خبر خوشو بهش بدم...
    _نمیخواستم ناراحتت کنم...ببخشید...
    _الهی بمیرم..بغض نکن دخمل...
    _حالا بگو ببینم داداشیت کی برمیگرده؟...
    _یه هفته دیگه...حالا برم بخوابم؟ فردا تمرین داریما..رسیدی خسته کوفته ام بودی میای!
    _برو بابا!
    _بیشور..از هفته دیگه نیای تمرین بچه ها صداشون در میادا...گفته باشم..منم کمکت نمیکنم...
    _باشه خاله غر غرو...میام...شبت بخیر...خوب بخوابی
    _شبه توام بخیر...پنیو از طرف من گاز بگیر...مخصوصا چونه ی شکسته اشو...
    _چشم..امر دیگه ای...
    _نه دیگه...هیچی...شبت بخیر...
    یه آرامش عجیبی داشتم...خوشحال بودم..خیلی...انگار همه دنیا دوباره قرار بود به وفق مرادم بچرخه...



    صبح با سر و صدای گلاب بیدار شدم...
    _خانوم جان...آخه چقدر میخوابی...منو خانوم بزرگو دروغ گو کردی پیش پندار خان...گفتیم این چند وقت این دختر از دوری ِ شما خواب نداشت!
    لحافو لای پاهام جمع کردم و از خنکیش آرامش گرفتم...
    _میخندی خانوم جان؟...پاشید زشته...
    توانم در حد باز کردن پلک چپم بود!
    _چی میگی؟
    آروم زد روی پام و با تن پایین گفت
    _پندار خان یه ساعته اومده...به خدا خانوم بزرگ از دستت عصبانیِ...صبحونه نخوردن تا تو بیدار شی..الانم از در پشتی اومدم...
    سر جام سیخ شدم ...موهام روی هوا مونده بود و یقه ی لباسم کج و معوج شده بود...
    _ساعت چنده؟
    _ده...پاشو برو صورتتو بشور ...موهاتم درست کن...گلسرایی که دیروز خریدیمو برات میذارم رو میز...برم تا خانوم بزرگ دعوام نکرده..
    حال عجیبی داشتم...آسه آسه از روی تخـ ـت پایین اومدم و سمت دستشویی رفتم...صورتمو آب زدم و از رژ لب کالباسی که همرام بود یه خورده زدم تا خشکی لـ ـبم به چشمش نیاد...موهامو سرسری شونه کردم و فرق وسط باز کردم...هر دو طرف موهامو بافتم و روی شونه ام انداختم...
    مونده بودم لباسمو عوض کنم یا نه...این همه اشتیاق خوب بود یا بد؟
    روی تخـ ـت نشسته بودم و زاونوی غم بغـ ـل کرده بودم...دو دل بودم باز...خجالت میکشیدم از خانوم بزرگ...از اینکه این چهار روز با یه لباس از صبح تا شب جلوش گشتم...از اینکه موهامو باز و نا مرتب دور خودم ریختم...نمیگه جلوی شوهرش چه ترگل و برگل کرده؟
    صدای در اتاقو از پشت سرم شنیدم...به زور سر چرخوندم...گلاب اومده بود سراغم..وقتی بهش گفتم چرا لباسمو عوض نکردم زبونشو گاز گرفت و با یه حالت با مزه ای گفت...
    _خانوم جان واسه غریبه که به خودت نمیرسی...شوهرته...گناه داره...از بس به در اتاقت نگاه کرد من خجالت کشیدم...
    ذوق زده از حرفش بلند شدم و ساپورتمو پوشیدم...لباسمو تنم کردم و بند پشت گردنشو گلاب برام گره زد...پایین بافت موهام پارچه پاپیون زده مشکی بسته بودم و ست انگشتر و گوشواره همون پاپیونو البته با اندازه کوچیکتر برداشتم...جلوی گلابم یه آن خجالت کشیدم...اما انگار اون خیلی راحت بود...همونجا از دستشو کرد توی لباس زسرش و یه دو هزاری دور سرم چرخوند و گفت
    _ماه شدی خانوم جان...صدقه سرت باید اسفندم دود کنم...
    ازش تشکر کردم و با صدای خانوم بزرگ گلاب زودتر از اتاق بیرون رفت...دقیقا داشتم حکم عروسیو پیدا میکردم که برای بیرون رفتن داره ناز میکنه...از جلوی پنجره رد میشدم که چشمم به حیاط افتاد...پندار دم یه درخت وایساده بود و با موبایلش حرف میزد...بهترین فرصت بود برای غافلگیر کردنش...
    آروم در اتاقو باز کردم و بی صدا خودمو به پشت سرش رسوندم...صداش که به گوشم خورد قلـ ـبم بیشتر به تپش افتاد...مرد دوست داشتنی ِ من بود...کسی که فقط سه قدم دورتر از من بود...
    _بله امروز...حدود ساعت چهار میرسیم...بله...خانوم نمیخوام معطل بشیم ...وسایلو تحویل دادم...اگه تا اون زمان خالی نمیشه همون اتاق خوبه...فقط بقیه کارها با خودونه دیگه..بله...ممنون از لطفتون...
    تلفنشو تا قطع کرد بی هوا برگشت...اما یهو مثل جن زده ها با دیدنم شوکه شد و یه قدم عقب رفت...
    با خنده دست به کمـ ـر شدم ...
    _ترسیدی!
    موزیانه سرتا پامو نگاه کرد ...
    _عوض شدی! ما چند روزه همو ندیدیم؟
    چشم چرخوندم دور حیاط و بی تفاوت سری تکون دادم...
    _اونقدر که موقع دیدنم ترسیدی یه قدم رفتی عقب جای اینکه بیای جلو!
    سریع همون یه فاصله رو پر کرد و منم از معنی حرف زده شدم خجالت کشیدم...بمیری گیتا که آدمو منحرف میکنی...وقتی نزدیک ترم اومد و گونه امو آروم بـ ـوسید از روی شرم سرمو پایین انداختم...بوی عطرش مـ ـستم کرده بود....
    دستمو گرفت و باهم سمت ورودی خونه رفتیم...
    _خوشگلتر شدی خانوم کوچیک...فکر دل مارم بکن...
    با خنده به چشماش نگاه کردم...اون خوشپوش تر بود...کت و شلوار مشکی ِ توی تنش برازنده ترش کرده بود ...پیرهن سفید و صورت تازه اصلاح شده اشم که...
    _راستی سیـ ـنه ات خوب شد؟ عسل زدی بهش؟...سرما خوردگیت که یه شبه خیلی بهتر شده...
    دستمو آروم فشار داد...بی وجدان فکر شرم و حیای منو نمیکرد که اینطوری بهم خیره میشد و میخندید...
    _دیروز بعد تلفن تو رفتم دکتر...خدا قسمتت نکنه اما سه تا آمپول زدم یکیشم امروز صبح...سیـ ـنه امم پرستار خودشو میخواد...یه شب به دادش رسیدم افاقه نکرد..دستای خودتو میبـ ـوسه...اوضاش بدتر نشده.
    وارد خونه که شدیم دیدم گلاب سفره صبحونه رو پهن کرده و خانوم بزرگم نشسته...با اون لباس معذب بودم...حس میکردم زیاده روی کردم ...دو زانو نشستم کنار خانوم بزرگ ...از اون نگاه هایی بهم کرد که زبونم قفل میشد...
    _به به دریا خانوم...میذاشتی یه ساعت دیگه می اومدی نهار میخوردیم! ...خوبه والا...پندار جان..به یمن قدم های شما ما صورت خندون و موهای مرتب این بچه رم دیدیم!
    دوست نداشتم به روم بیاره...اما گفت...پندارم دستشو آروم دور کمـ ـرم پیچید و دم گوشم گفت
    _مال خودمی...کار خوبی کردی...چشم میخوردی!
    با روی خوش پندار و حال خوش دلم صبحونه رو خوردم...تمام مدت پیش گلاب تو آشپزخونه بودم و کمکش میکردم...هم از پندار خجالت میکشیدم هم از خانوم بزرگ...جفتشون یه جوری نگام میکردن و من معنی نگاهشونو نمیفهمیدم...تا نهار حتی یه لحظه ام با پندار تنها نشدم...اونم یا با خانوم بزرگ حرف میزد یا با موبایلش...
    چون گفت باید زودتر برگرده تهران نهارو ساعت سه خوردیم ...ظرفارو که شستم چایی و کیکم خوردیم و نزدیکای غروب راه افتادیم...چمدونمو پندار برداشت و منم روی همون لباسا مانتومو پوشیدم...خانوم بزرگ خوشحال به نظر میرسید...شوخی کردم باهاش و گفتم که از رفتن من شادی؟! اونم میخندید و حرفی نمیزد...اما گلاب حسابی بغ کرده بود...بغـ ـلش کردم و بابت این چند روز تشکر کردم...خودمم حالم دست کمی از گلاب نداشت...اما باید میرفتم...
    سوار ماشین که شدیم سرمو از شیشه بیرون بردم و برای گلاب و خانوم بزرگ بـ ـوس فرستادم...نرفته دلم براشون تنگ شده بود...
    _خب خانوم خانوما.. ما رو ندیدی خوش بودی دیگه؟...لپات که گل انداخته...دور کمـ ـرتم اندازه یه وجب جا باز کرده...نگو نه که من به اندازه گیریام شک ندارم!
    به پهلو نشستم و به صورت خندونش دوباره خیره شدم...داشتنش برام نعمتی بود...
    _این گلاب صبح و شب غذا درست میکنه...منم به زور وادار میکرد که بخورم...ولی تو لاغر شدی...
    با ناراحتی به شکمش دست کشید و با حالت با مزه ای گفت
    _خانومم چند وقت نبود منم بدون اون هیچی از گللوم پایین نمیره..خوبه شما بدون آقاتون یه کیلویی اضافه کردید!
    تیکه و متلکش خنده دار بود...انگاری واقعا داشت حرص میخورد...
    _حسودی نکن...خانومت بیاد همه چیو جبران میکنه...ببینم تو چیکار میکنی واسش!
    یقه پیرهنشو بالا داد و موهاشو تو آئینه مرتب کرد...بعدم پشت چراغ قرمز که رسیدیم بهم نگاه کرد و با لبخند گفت
    _برای همینم خانوممو دارم میبرمش یه هتل خوب و شیک تا یه شب خوب براش رقم بزنم ...!



    دلتنگی من خیلی وقت بود که با یه لبخند و یه بـ ـوس کوچولو فراموش میشد اما حالا که پندار اینطور میخواست منمحرفی نزدم که مخالفت کنم...شاید این نزدیکی برای هردومون بهتر بود...دیگه حس نمیکردم این پندار همون پسردایی جدی اما مهربونمه که هربار بقیه اذیتم کردند باید بهش پناه ببرم ...معذب بودن و این فاصله باید یه روز برداشته میشد ...برای خیلی ها تو دوران نامزدی و برای من...چند ماه بعد عروسی و اون اتفاقا....تا خود هتل دیگه حرفی نزدم و پندارم زیرکانه بحثو عوض کرد...
    _از ارغوان خبر داری؟
    _نه..چطور مگه؟
    _مثل اینکه با پیمان بهم زدن! میگن آتیش تند تب سرد میاره!
    منکه از همه جا بیخبر گفتم
    _اتفاقا دیروز بود فکر کنم با ارغوان حرف زدم اما چیزی بهم نگفت...
    _پیمان یه روز اومده بود خونمون که تو وساطت کنی .منم گفتم زندگی تو و ارغوان به دریا ربطی نداره...پس فردا که باهم دعواتون بشه همین مامان میگه دریا این لقمه رو سرسفره ما گذاشت...موقع خوشیتونم که یادتون میره کی این وصلتو جوش داده...خلاصه پیچوندمش...اما گیرِ بابای ارغوان به کار نداشته و درآمد رو هوای پیمانه...بیخودم نگفته...من از صبح تا شب بیرون به کارم بازم آخر ماه خیلی بتونم صد یا دیویست پس اندازم بشه...اونکه کلاش پس معرکست...
    دوباره به پهلو نشستم ...خیره شده بودم بهش...مونده بودم حرف دلمو بزنم یا نه...
    _برانداز میکنی بانو؟ بابا دیگه واسه یه شب سرم به تنم می ارزه...
    فکر منحرفش خنده دار بود...با خنده آروم زدم پس گردنش ...
    _نخیرم...داشتم به این فکر میکردم چقدر خوب میشه سر سال این خونه پسش بدیم...برگردیم خونه ی خودمون...پیش مامانت اینا...پیش دایی حمید...نه پول اجاره میدیم نه دل من واسه اون خونه و خاطره هاش تنگ میشه...
    یهو رنگ عوض کرد...با دلخوری نگام کرد و جدی گفت
    _اینا رو نگفتم که واسه بی پولیمون نقشه بکشی...نگفتم پول ندارم...گفتم
    وسط حرفش اومدم...
    _من این خونمونو دوست ندارم..چون ازش خاطره بد دارم...از هر نقطه ی اون خونه...برگردم همه چی از اول یادم میاد...خودتم قبول کن که حق با منه...از روزی که پامونو تو اون خونه گذاشتیم به این روز افتادیم...اینبارم به حرف من گوش کن! ...
    با نوک انگشتاش روی فرمون ماشین ضربه میزد...زیادم عصبانی نبود اما ناراحت شد...
    _مردم چی میگن؟ میگن این پسره نتونست خونه واسه زنش بگیره...آویزون زنش شد! خوشم نمیاد تیکه و متلک بشنوم...توکه اخلاق منو میدونی...کم دهن بین نیستم!! نذار همون قضیه بشه باعث دلخوری من و تو...خونه رو عوض میکنم...یه جا نزدیک همون خونه...تو فردوس...اما اون خونه نمیریم...من اصلا دوست ندارم نزدیک مامانم باشیم...دوست ندارم خوشی و ناخوشیمونو کسی بفهمه...اگر تو اون ماجرا پژمان و شهاب باخبر شدن چون خودت به شهاب گفته بودی و منم به محرمم! پژمان از روز اول علاقه ی منو به تو میدونست...یه جورایی واسم جای بابامو پر میکرد...بگذریم...
    نگاهم کرد...
    _پس به تصویب رسید که خونمونو پس میدیم میریم یه جا دیگه میگیریم...تنوعم هست...چطوره؟
    روم نشد حرفشو زمین بندازم...اخلاق خودشو گفت! اینکه از تیکه و متلکم بدش میاد...هرکی یه جوریِ..شاید من اگه باشم حرف هیچکس برام مهم نباشه جز خودم...اما پندار...براش مهمِ...اینکه کسی به تمسخر دهنشو باز نکنه...حتی این حسو نسبت به منم داشت...درست همون روزایی که توی خونمون بودیم...
    _باشه...قبول
    انگشت اشاره شو روی چال گونه ام فشار داد...از درد سرمو عقب کشیدم...
    _پندار...لپم درد گرفت...
    _بخند تا انگشتمو بردارم...یالا...
    واسش خندیدم و زمزمه کرد" بیمار خنده های توام بیشتر بخند...خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب"
    شاید تا نرسیدن به هتل فقط تونستم اضطرابمو بروز ندم...یه حس عجیبی داشتم...هم دوسش داشتم هم...حالم دست خودم نبود...از ماشین پیاده شدیم و ماشینو یکی از مردایی که جلوی درب هتل ایستاده بود برد پارکینگ...تو راهرو دستمو گرفت..مطمئنم یخ زدگی دستمو فهمید ...برای همینم آروم فشارش داد...هیچ وقت پیش نیومده بود بیام هتل..اونم تو شیراز...اما این هتل که اسمشم "شیراز" بود محوطه قشنگی داشت...بخصوص اون میز پیانویی که قسمت لابی هتل گذاشته بودن و یه آقایی پشتش نشسته بود...پندار کارت اتاقو گرفت ...دلم میخواست صدای پیانو رو واضح تر بشنوم...
    _بریم لابی کیک و چایی بخوریم؟
    گرمای نگاهش برای ذوب کردن این یخ لعنتی کافی بود...نیازی به صدای دلنشینش نبود...
    _بریم نزدیک پیانو بشینیم؟
    سر تکون داد و به سمت لابی هتل رفتیم...نزدیک پیانو...شاید چند قدم دور تر نشستیم...رو به روی هم...شاید از قصد جایی نشست که ببینه من به جای خیره شدن به پیانو به اون نگاه میکنم؟...درست پشت سرش اون مرد با هنرمندی تمام پیانو میزد...منکه چشماشو انتخاب کردم..خوشحال شد و خندید...
    _آفرین دختر خوب...من از این پیانوئه خوشگل ترم هم از نوازنده اش...فقط هنر این یکیو ندارم...عوضش خانومم هر سازی ُ که بگی میزنه...منم باید با هرسازش برقصم دیگه...مگه نه؟
    _پس چی که باید برقصی...باید ازت امتحان بگیرم..بلد نباشی تمومه...
    وقتی گارسون کافی شاب با یه کیک شکلاتی که روش نوشته شده بود" یک نفر هست که گم کرده دلش را اینجا...به خودش پس بده بی زحمت اگر دست شماست"
    وقتی گارسون شمع های روی میزو روشن کرد پندار نگاهشو از مرد گرفت و تشکر کرد...خودمو نگه داشتم تا اون مرد بره...به محض اینکه از میز دور شد با حرص گفتم
    _که میخوای دلتو پس بگیری...آره؟
    لبـ ـاشو مثل دختر بچه ها جمع کرد و گفت
    _اوهووم!
    چاقوی کنار کیک و برداشتم و به سمتش گرفتم...
    _جرئت داری یه بار دیگه بگو...این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیستا...
    قهقه ی خنده هاش باعث شد چاقو رو قلاف کنم و التماسش کنم تا بیشتر از این جلب توجه نکرده صداشو بیاره پایینتر...
    _واسه همین نذاشتی خونه خانوم بزرگ کیک بخورم؟
    چاقو رو برداشت و کیک و برید...
    _آره بابا...همه نقشه هام داشت نقشِ برآب میشد...واسه همین زود پاشدم...
    یه تیکه کیک برام گذاشت تو ظرف ...
    اینم برای خانومم...
    خنده از روی لـ ـبم محو نمیشد...بس که شوخی کرد و حرف زد فراموش کرده بودم برای چی اومدیم هتل!
    _نمیشه من برم پیانو بزنم؟
    _ نوچ...پاشو بریم بالا که کار داریم...
    از رک و پوست کنده حرف زدنش به جای اینکه خجالت بکشم خنده ام گرفت...از اون خنده هایی که بند نمی اومد...تو دلم گفتم الان میزهای کناری میگن این دوتا سرخوش از کجا اومدند...
    جلوتر از من رفت سمت آسانسور...همینکه در آسانسور باز شد یهویی گفت
    _آخ...دیدی چی شد؟
    با تعجب نگاش کردم...
    _چیِ؟
    _چمدونامون! منکه لباس میخوام...پنج ساعت پشت فرمون بودم باید دوش بگیرم...
    برای اینکه کفریش کنم گفتم
    _عوضش من دیشب رفتم دوش گرفتم..مثل شماهم پشت فرمون نبودم بوی گلم میدم!
    عملا هولم داد تو آسانسور و بلافاصله دگمه طبقه چهارو زد...



    سرشو نزدیک صورتم آورد و دستشو روی کمـ ـرم...مثل چوب رختی وایساده بودم که با شیطنت گفت
    _بذار ببینم بوی چه گلی میدی...
    یه نفس عمیق کشید...
    _بوی گل مریم...
    چشماش پلک نمیزد...مونده بودم تو رودربایستی...آخه اگه میخواستم نفس بکشم تنم میخورد بهش...خیلی نزدیکم بود...
    _جناب استاد...چمدونا!
    گوشه لبشو گاز گرفت و من از خنده ریسه رفتم...از اینکه حالشو گرفتم خوشم اومد...کارت اتاقو بهم داد و گفت
    _اتاق 403...زود میام...
    _با شیطنت کارتو جلوش تکون دادم و گفتم
    _حالا بیا ببین رات میدم یا نه! زود و دیرش به کنار...
    تا خواست هجوم بیاره سمتم آسانسور متوقف شد و منم باز با صدای بلند خندیدم و جلوی چشماش با زبون درازی رفتم بیرون...
    انگشت اشارشو تهدید وار جلوم تکون داد...
    _مگه دستم بهت نرسه...
    تو راهرو دنبال اتاقم میگشتم که یه خانومی با لباس یه دست که مال همون هتل بود پیش روم ظاهر شد...
    _میتونم کمکتون کنم؟
    _دنبال اتاقم میگشتم...
    کارتو نگاه کرد و با دست به اتاق یه خورده دورترمون اشاره کرد...
    _بفرمایید خانوم...شب خوبی داشته باشید..
    نمیدونم چرا حس کردم هرکی تو این هتله میدونه ما واسه چی اومدیم ! خجالت کشیدم و ازش تشکر کردم...کارتو جلوی قسمت تعبیه شده گرفتم و چند لحظه بعدش در باز شد...
    وارد اتاق که شدم کفشمو درآوردم..تا دلا شدم کفشامو بذارم یه گوشه چشمم به شمع های دور تا دور اتاق افتاد...برای همینم چراغای اتاق روشن نشد...!
    قسمت کوچیکی که تا اتاق راه داشتو نور موبایل انداختم...گل های مریم...برگ برگش خیلی کم روی زمین ریخته شده بود...جلوتر که رفتم...روشنایی ِ شمع های رنگی اتاق...چشمم از دیدن این همه نور خوشرنگ برق افتاد...سرچرخوندم...روی تخـ ـت دونفره ی گوشه اتاق گل ریخته شده بود...
    با دیدن گل ها تازه بوی عطرشون به مشامم خورد...لبه تخـ ـتم نشستم..رو به رو به شمع...رو به روی به ویلونی که داخل جعبه ی ای چوبی و بزرگ قرار داشت... کنارش پر از گل های یاس ریخته شده بود...
    دلم میخواست از اون صحنه چند بار با چشمام عکس بگیرم...باورم نمیشد به خوشبختی رسیدم...به مرز دوست داشتن...به داشتن کسی که روزی...
    مانتومو از تنم درآوردم و توی کمد اتاق گذاشتم...شالمو لبه تخـ ـت انداختم ...یاد حرف گیتا افتادم..لباس خواب!! خنده پهنی روی لـ ـبم نشست...دلم برای سادگی خودم سوخت...
    نور شمع هام به اندازه ای بود که بشه دور تا دور اتاقو دید زد...پرده های طلایی رنگ اتاق از پرده های خونمم قشنگ تر بود...پارکت های تیره ...دیوار های روشن نباتی...
    خودمو و کردم ...بو گل که نمیدادم...اما بوی بدنم نمیدادم...بوی عطری که صبح زده بودم و همراهم بود...از توی کیفم عطرمو درآوردم و به زیر گلوم زدم...یاد اولین باری که با پندار خوابیدم توذهنم اومد...چقدر خوب بود و من چقدر کم...
    صدای تقه ای که به درخورد از فکر و خیال درم آورد...دستم به دستگیره نرسیده بود که آروم گفتم
    _کییِ؟
    _باز کن دیگه...نکنه میخوای رام ندی؟
    تن صدای مردونه اش دلنشین ترین آهنگ دنیا بود...چسبیدم به در و دوباره پرسیدم
    _شما؟
    ضربه ای به در زد و با التماس گفت
    _جون پندار اذیت نکن...عصبانی میشما! تو که میدونی عصبانی بشم چه بلایی سرت میارم...یادآوری کنم یا؟؟
    میخواست همون شب پر هیجانو یادم بیاره...نمیدونست این چند وقت به یاد همون شب و بـ ـوسه هاش سرپا موندم...
    در و باز کردم ...با خنده ی روی لبش وارد اتاق شد و چمدون کوچیک مسافرتیشو آورد داخل...
    _مال من پس کو؟
    کتشو درآورد و موزیانه گفت
    _میذارم لباسامو بپوشی...غصه نخور...من مهربونم....
    نیشگونی از بازوش گرفتم...
    _خیلی لوسی...خودم میرم میارم...
    تا برگشتم برم سمت کمد از پشت بغـ ـلم کرد و با مکث لاله ی گوشمو بـ ـوسید...دوباره با صدا نفس کشید..میترسیدم میون این نفس های عمیقش بویی به مشامش بخوره که دوست نداشته باشه...
    _برم دوش بگیرم...خودم میرم میارم...باشه؟
    پوست بدنم داشت مور مور میشد...دون دون شدن سرشونه هامو دیدم و ازش فاصله گرفتم...
    _باشه...پس زود بیا...
    یه طوری خندید که از خجالت سرمو انداختم پایینو رفتم سمت تخـ ـت...تا اومدم بابت ویلون و شمع و گل و هرچی ازش تشکر کنم دیدم رفته تو حموم و صدای شر شر آب در اومد...یکی از شمع ها خاموش شده بود...بالاسرش واستاده بودم که پندار در حموم باز کرد ....
    _دریا میخوای به اون کمد تهیِ یه نیگاه بنداز...فکر کنم دیگه سراغ چمدونتو نگیری...
    لحن شوخش نشون از یه سورپرایز دیگه میداد...بدون اینکه جوابشو بدم سمت کمد تهیِ که از اولم درش بسته بود رفتم...درشو باز کردم...دهنم باز موند وقتی لباس خواب سفید و دیدم...دلم نمی اومد به لباس دست بکشم....فوق العاده بود...وسوسه پوشیدنش دست از سرم برنمیداشت...چوب لباسیو برداشتم ...
    وقتی لباسو تنم کردم برای اولین بار به خودم گفتم "مثل فرشته ها شدی"...این از همون حرفایی بود که همیشه حسرتشو داشتم بشنوم!
    رو ی تخـ ـت نشستم و به لباس حریرم دست کشیدم...اگه گیتا بود بازم دستم مینداخت...هیچوقت رومم نمیشد همچین مغازه هایی برم و برای خودم از این مدل لباسا بخرم...برای خرید عروسی ام موقعی که زندایی بردتم تو مغازه لباس زسر فروشی از خجالتم در رفتم و پناه بردم به پندار...انگار با پندار همون موقع ام راحتر از بقیه بودم...
    _خوشت اومد که پوشیدیش؟
    با صدای پندار سر برگردوندم...لباس و شلوار ورزشی تنش بود..یه آن حس کردم زیاده روی کردم..یا ...
    سر جام خشکم زد...که حوله روی موهاشو دور گردنش انداخت و اومد سمتم...روی موهامو بـ ـوسید و گفت
    _ویلنت چطوره خانوم هنرمند؟
    از اینکه به روم نیاورد چه لباسی تنمه و چقدر نازکه خوشحال شدم...بازم تو اون نورا معلوم بود اما اون حرفی نزد ...
    _خیلی خوبه...هم مارکش هم رنگش...دستت درد نکنه...اتاقم که...
    کنارم روی تخـ ـت نشست بافت موهامو شروع کرد به باز کردن...با صبر با حوصله..بدون هیچ عجله ای..آروم بود...
    _اینجوری بیشتر بهت میاد...
    دستشو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد...دستامو تو هم قفل کرده بودم و بند بند انگشتمو بهم فشار میدادم...
    _پاشو ویلن بزن....مگه قرار نشد تو بزنی من برقصم؟
    شوخیش به جا بود چون از وضعیتی که توش مونده بودم داشتم از خجالت آب میشدم...خودش بلند شد و ویلنو دستم داد...سرمو کج کردم و روی گریف ویلن گذاشتم و به صورت پندار نگاه کردم...سرخ شدم...از شرم و از لذت...
    براش آهنگیو زدم که این روزا با حالم قرین شده بود...
    _من زدم ولی تو چرا نرقصیدی؟
    با شنیدن صدام مردمک چشماش از روی انگشتام برداشته شد و به چشم هام خیره شد...
    _تقصیر خودته...یه جوری زدی که من یادم رفت باید برقصم! پاشو باهم برقصیم...!
    با چشمای گرد شده خندیدم...
    _من بلد نیستم...
    بلند شد و رو به روم ایستاد..من بلدم...دستتو بده...
    ویلن و روی تخـ ـت گذاشت و دستمو گرفت...بلند شدم...نزدیکم اومد...به فاصله خیلی کم...یه دستشو دور کمـ ـرم پیچید و با دست دیگه اش دستمو گرفت...سرم به شونه اش نمیرسید ...
    _خب دختر جون...حرف استادتو گوش کن و احجازه بده با حرکت من پاهاتم حرکت کنند...
    لبخند روی لـ ـبمو تا دید روی لپمو بـ ـوسید و آروم شروع کرد به رقصیدن...بلد بودم...میخواستم اذیتش کنم ...
    _تو که بهتر از من بلدی وروجک...
    پیشقدم شدم برای بـ ـوسیدن لب هاش..سرمو روی سیـ ـنه اش کذاشتم...چقدر صدای قلبش خوبه...
    _بلد بودم...پیش نیومده بود باهم برقصیم...شب عروسیمون که...
    ازم فاصله گرفت اما هنوز دستم تو دستش بود...با تعجب بهش نگاه کردم...تهدید وار با خنده گفت
    _مگه ما عروسی کردیم؟؟
    لبـ ـامو به نشونه فکر کردن جمع کردمو گفتم
    _دقیق یادم نیست!
    ناغافل دستمو کشید...محکم خوردم به سیـ ـنه اش و جای اون من سوختم...
    _پندار سوختگی ِ سیـ ـنه ات یادت رفت؟
    چونه امو روی سیـ ـنه اش گذاشته بودم و از بالای چشمام نگاش میکردم...پیـ ـشونیمو بـ ـوسید و زمزمه وار کنار گوشم گفت
    _هیچی یادم نمیاد...الان فقط یه فرشته رو بغـ ـل کردم که برای لمس تنش دارم دیوونه میشم...اجازه هست بانو؟
    بیشتر خودمو بهش چـ ـسبوندم...نزدیکش شدم تا موقع ذوب شدنم روی زمین نیفتم...گر گرفتم از این همه عشق...
    از روی زمین که بلندم کرد. چشمامو روی هم گذاشتم...تو اون شرایطم بازم صدای قلبش آرومم میکرد...
    رو تخـ ـت خوابوندم...لب هامو دوست داشت...با شیطنت میگفت تلافی این چند ماهو باید سرم خالی کنه...میگفت مجبورم همراهیش کنم..." میگفت و شکار میکرد...هم لب هامو هم قلـ ـبمو از این همه تپش...مرز لباسمون برداشته شد...شرم داشتم اما ...اشتیاقم بیشتر بود...
    دستای گرمش روی تنم کشیده میشد و من هربار که مجال نفس کشیدن پیدا میکردم به زبون میاوردم "دوست داشتنش رو"...
    پندار مهربون شده بود...نگران اون خشونت سابقش بودم ... خبری از اون خشونت نبود...حس میکردم هر لحظه قلـ ـبم از سیـ ـنه ام بیرون بیفته...دستام میلرزید و من مدام مشتشون میکردمنه از ترس...از ضعف...فشارم پایین بود...
    پندار دوست داشتنی تر از همیشه بود...حداقلش اینکه از کنارش بودن نترسیدم...نه واهمه ای نه خجالتی...باهام شوخی ام میکرد...دیگه نای خندیدنم نداشتم...انگار مثل یه بادکنکی که بادش خالی شده وا رفته بودم...کم نبودم براش...! هیچوقت کم نبودم...حال به این باور رسیدم...حالا که اشتیاقشو لمس میکردم...به خودم میبالیدم هربار که کنار گوشم زمزمه میکرد " دوست داتنش رو"...تپش های قلـ ـبم آروم شده بود...دلخور بودم از حرف هایی که باید قبلا کسی بهم میزد و نزده بود...
    من ساده بودم...ساده زندگی کرده بودم...نمی دونستم باید صبور باشم...هرچند بودم...بیشتر ناله هامو خفه میکردم...لحاف مشت شده میون دستمم از دردم کم میکرد ...درد که داشتم... پندارم سعی میکرد با دلداریش..با حرفاش آرومم کنه...میخواست اذیت نشم اما...بار اول...دردش...خونریزی کمی ام که داشتم...
    شاید تنها لحظه ای ازش خجالت کشیدم و با بغض بغـ ـلش کردم همون موقع بود...گریه کردنمو فهمید...نه از روی لرزش شونه هام...از خیس شدن سیـ ـنه اش...عذرخواهی کردم ازش...میخندید و صورتمو غرق بـ ـوسه میکرد...
    این چرخ خوردن ها رقص نیستند....
    ما صبح زیر آوار بیدار خواهیم شد ...
    با تو بودن...شبیهِ سرگیجه های زن مـ ـستی ست
    که حال می کند و حالی اش نیست ...
    زلزله آمده است! ...چون دل داده است...
    دل که نه...هم روحش را هم جسمش را...
    بنام زده ...به نام کسی که مشتاقانه عطر تنش را هرکجا بویید و بـ ـوسید....
    مـ ـستم...خوش رقصی میکنم برایت...
    به دادم برس که از این لحظه به بعد اخم روی پیشانیت دیگر مرا به مرز خودکشی میرساند...
    دیگر بخند...چون به نام زدی تنی را که از ابتدا مال تو بود...



    حاج خانوم پاشو...پاشو دیگه خوابالو...حاج خانوم ِ عزیزم...خانوم...بانو...پا میشی یا دوباره ...
    _وای پندار...بذار بخوابم...تو دیشب زود خوابیدی...من تا چهار بیدار بودم...بذار یه خورده دیگه بخوابم...جون من...
    _تا سه میشمارم وگرنه همچین عصبانی میشم که...
    با حرص سر جام نشستم و لباس پندارو توی تنم مرتب کردم...دستشو گذاشته بود زیر چونه اشو پایین تخـ ـت نشسته بود...خجسته!
    _چطوری؟...
    _خوابم میاد...جون دریا بذار نیم ساعت بخوابم...
    ابروهاشو بالا انداخت و بلند شد...
    _لباسم چقدر اندازته...
    یقه ی لباسش شل ِ شل بود و خودشم که...با خنده زل زده بود بهم...با دست به موهام اشاره کرد و گفت
    _تقصیر حموم ایناست که نرم کننده نداره...!
    یا دیشبم افتادم وقتی زیر و روی حمومو میگشتم تا برای این موهای مش شده ی وز دنبال نرم کننده پیدا کنم. همینکه دستمو روی موهام گذاشتم آه از نهادم در اومد...
    _مثل گوسفند شده نه؟
    _یه بار دیگه موهاتو مسخره کنی بلایی به سرت میارم که خودت میدونی...میخوای یه چشمه شو نشون بدم؟
    دستامو به نشونه تسلیم بالا آوردم...فکر کمـ ـر درد و اون کیسه آب گرم که هر بار پندار پشت کمـ ـرم میذاشت و از خجالت ذوبم میکرد باعث شد حرفشو با کمال میل بپذیرم...
    آروم آروم طرفم اومد...داشتم شکلات توی یخچالو امتحان میکردم که دستاشو دور کمـ ـرم حـ ـلقه کرد ...برای جلوگیری از هر حرکت اضافی دستمو روی دستاش گذاشتم...
    _من میگم واسه بیدار شدن زوده...نه؟
    شکلاتو تو دهنم بی حرکت موند...داشتم به این فکر میکردم که من دیشب تو اون تاریکی و روشنی با نور شمع صد بار از خجالت مردم و زنده شدم..اونوقت الان تو این روشنیِ بدون تاریکی...
    _من گشنمه! دیشب که نرفتی واسم غذا بگیری...فکر کردی با چهارتا کیسه آب گرم محبتتون تکمیل شده؟؟...چرا تا صبح با من بیدار نموندی؟
    به طرف خودش چرخوندتم...شکلاتو با اشتها خوردم و قورتش دادم...
    _خب خسته بودم...حالا الان عذرخواهی میکنم حاج خانوم!
    دقیقا میخواست منو عصبانی کنه...هربار که این کلمه رو میگفت یادِ...
    _خجالتم خوب چیزیِ...کوه کنده بودی که خسته بودی؟؟...
    سرشو نزدیکم آورد و با یه حالتی گفت
    _کوه که نه....اما بگم چرا خسته بودم؟
    از این همه بی شرمیش در جا گر گرفتم...
    _نه عزیزم...روم کم شد...تو خوبی اصلا...
    تا اومد لب هامو ببـ ـوسه سرمو عقب کشیدم...
    _عصبانیم نکن حاج خانوم!
    ایندفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با حرص چنتا مشت نصفه و نیمه به سیـ ـنه اش زدم...مچ دستامو گرفت و بغـ ـلم کرد...بعدم با اون زور و هیکلش انداختتم روی تخـ ـت ...اومدم از دستش فرار کنم که مچ پام اینبار تو دستش اومد...کشیدتم نزدیک خودش و روم خیمه زد...
    _به خدا خودتو بندازی روم جیغ میکشم...
    دستاشو شل کرد و درست خودشو انداخت روم...نفسم بالا نمی اومد و اون با خیال راحت خنده های حرص دربیار تحویلم میداد
    _پاشو...نفسم...پنی...حاج آقا!
    علاقه ی وافرش به این کلمه دو حرفی منو به تعجب انداخت...بلند شد و دوباره دستاشو دو طرف عمود کرد...
    _برنامه بعدی چیِ؟
    _زل زدن به تو!
    _پندار مسخره بازی درنیار...میگم برنامه بعدی چیِ؟
    گوشه لبشو گاز گرفت و در حالی که خنده اشو کنترل میکرد گفت
    _قراره تکرارِ همون برنامه دیشب پخش بشه..
    یهو خودش زد زیر خنده و منم بدتر از اون...شونه هاش از خنده تکون میخوردن و تو چشماش اشک جمع شده بود...من نمیدونم چیِ دیشب خنده دار بود که منو پندار مثل دیوونه ها تا یادش می افتادیم بیخودی میخندیدیم...هرچند همون دیشب من حسابی خجالتمو کشیدم...پندار که راحت بود...نه خجالتی...نه شرمندگی...مردا چقدر راحتن!
    _انگشتت بهم بخوره من میدونم با تو...
    کف دستشو روی سیـ ـنه ام کشید
    _خورد .میخوای چیکار کنی؟!
    حریفش نمیشدم...الکی دستمو به پهلوم زدم...دیدم داره دستمو نگاه میکنه...
    _آخ آخ...اگه بدونی چه دردی دارم! دیشب واسه همین تا صبح نخوابیدم...
    _آخِ...بیچاره امروزم باید درد بکشی...عادت میکنیحاج خانوم..
    _عوضی...نخند...واقعا کمـ ـرم درد میکنه...



    خودتی! با اون دو تا قرصی که من دادم خوردی و اون کیسه های آب گرم الان واسه من میتونی در جا کمـ ـرتو خم کنی سرتو بذاری زمین!
    تصور حالت عجیب و غریبی که پندار گفت در توانم نبود...چنتا مشت درست و حسابی به سیـ ـنه اش زدم...خودشو عقبم نکشید که دلمو خوش کنم ازم حساب برده...
    _چرا میزنی؟
    _دلم میخواد...مال خودمه....
    دوباره سرشو پایین تر آورد...دیگه عقب نمیتونستم برم...لب هامو طولانی بـ ـوسید ...به فاصله خیلی نزدیک از صورتم بهم لبخند زد و گفت
    _دیشب حواسم به سوختگی سیـ ـنه ام نبود...بس که تو حال خودم بودم...اما تو...دستمالو از روی عسلی تخـ ـت برداشتی و روی سیـ ـنه ام گذاشتی...چرا؟
    حرف چشم هاش هنوز تموم نشده بود...منتظر جواب بود...
    _آخه عرق کرده بودی..گفتم میسوزی توام که پماد نیاورده بودی...
    میدونست نباید دستاشو روی پهلوم بذاره...قلقلکی بودنمو به رخم میکشید...از خنده ریسه رفتم...با التماس دستاشو از روی پهلوم برداشت و گذاشت نفس بکشم...
    _پاشو میخوام زنگ بزنم گیتا...
    صورتشو خاروند و کنارم دراز کشید...
    _صبح چند بار به موبایلت زنگ زد اس ام اسم داد..جای تو جواب دادم خونه خانوم بزرگ موندیمو تا ظهر راه می افتیم...دریا این دوستت چقدر بی تربیته!
    به پهلو چرخیدم ...دستشو زیر سرش گذاشته بود ...
    _چرا؟
    _بی تربیت زده بود حواست باشه پندار نخورتت...من لازمت دارم!
    شوخی گیتا رسما علنی شده بود...خندیدم و پندارم لبخند زد...
    _باهاش چقدر جوری؟ زنِ خوبیِ؟
    _اونقدر باهاش دوستم که اجازه دادم همچین شوخی باهام بکنه...! تازگیا فکر میکنم بیشتر از ارغوان و فروهه دوسش دارم...همه اش به فکرمه...زنِ خوبی ام هست...حیف که بچه دار نمیشه!
    با تعجب سر چرخوند به سمتم...
    _برای همین طلاق گرفته؟
    _آره مگه نمیدونستی؟
    _نه از کجا بدونم...چه بد!
    _اوهوم.شوهرشم پسر داییش بوده!
    نگاهمون بهم خیره شد...تصور اینکه یه روز به خاطر مامان نشدنم پندار طلاقم بده آنا به بغض انداختم...
    _منم بچه دار نشم تو طلاقم میدی؟!
    _یه بار دیگه جملتو بگو تا نشونت بدم چیکارت میکنم....کی بچه خواست؟!
    _خداروشکر...
    _چون بچه نمیخوام؟
    _نه چون طلاقم نمیدی!
    موهای وزم و چنگ انداخت ...
    _حرصمو درمیاری ...پاشو بریم پایین یه چی بخوریم که باید تا ظهر اتاقو تحویل بدیم...
    یه جوری تابلو دور تا دور اتاقو نگاه کردم...خاطره خوبی برام داشت...
    _میخوای باز بمونیم؟
    لحن صداش بدون شوخی و شیطنت بود...
    _نه...
    _ببین حاج خانوم...بنده به شما یه ماه عسل بدهکام...ایشالله ماه دیگه...حالا هم پاشو حاضر شو...لباس منم پس بده...الان جای سیـ ـنه اش حالت میگیره دیگه نمیتونم بپوشم...
    بالشی که زیر سرم بودو سریع برداشتم و کوبیدم به صورتش...
    قبل از ساعت دو اتاقو تحویل دادیم و با یه خاطره ی خیلی خوب از اون هتل خدافظی کردم...هیچوقت تصورم این نبود که اولین هم آغـ ـوشیم تو هتل باشه!
    تو راه به گیتا زنگ زدم...از هرچی فحش و نفرین مـ ـستفیضم کرد ...وقتی بهش گفتم تو راه برگشتیم از خوشیش یه جیغ درست حسابی کشید و همون موقع برای شام دعوتمون کرد...پندارم قبول کرد بریم...
    ساعت نه بود که تازه رسیدیم خونه...با اکراه پا توی خونه ای گذاشتم که از روزی که رفته بودم تمیز تر به نظر میرسید! به روی خودم نیاوردم تا از پندار تشکر کنم چون اونجوری کوتاهی خودمو قبول میکردم! به گیتا زنگ زدم تا ازش عذرخواهی کنم و بگم فردا میریم خونه اش...اونم چنان جیغ و دادی راه انداخت که منم با اصرار و زور پندارو راضی کردم بریم...
    پذیرایی ِ خوبش باعث شد تا نصفه شب جا خوش کنیم و بمونیم...سه نوع غذا گذاشته بود با مخلفات فراوون...دلم براش خیلی تنگ شده بود...اونم همینطور...به قول پندار میگفت تو این چند ساعت انقدر که گیتا ماچت کرد من ماچت نکردم...!
    به شهابم زنگ زدم چون به پندار گفته بود دریا از دستم دلخوره! برای اینکه نشون بدم همچین چیزی نیست همون شب بهش زنگ زدم و چند دقیقه ای باهاش حرف زدم...خاله بازیم شروع شده بود...گیتا رو برای فردا شبش دعوت کردم .قرار شد بعد تمرین بریم خونمون و غذای شبم پندار برامون بذاره چون زود میرسید خونه...
    آخر شب قبل از خواب رفتم موبایلمو بذارم رو سایلنت که دیدم گیتا بهم پیامک زده" تو که از شیطنتتون نگفتی واسم...اما بنده فهمیدم که شماهم عروس شدی. یادت باشه برام تعریف کنی..میخوام بدونم کم کاری نکرده باشی...پسر مردم گناه داره... کادوی عروس شدنتو فرداشب که شیرینیشو بهم دادی بهت میدم...فقط چونه ی پندارو قول داده بودی گاز بگیری گرفتی؟"
    امان از دست این دختر...



    _الو سلام...
    _سلام عزیزم...خسته نباشی...
    _ممنون...سر تمرینی؟
    _آره...از محوطه اومدم بیرون...کاری داشتی؟ دیدم دوبار زنگ زدی نگران شدم...
    _نه خانومم چه نگرانیی؟ دریا میگم این کنه رم واسه شام بگم بیاد؟
    _کنه؟...کیو میگی؟
    _شهاب!
    _بیچاره اون کنه است؟...به دوستم توهین نکن پندار خان...میگم زیرابتو تو شرکت بزنه بندازنت بیرونا...
    _تو به فربد چغولیمو کنی کافیه...منِ بدبختو از اولم هیشکی دوست نداشت...
    _الهی قربونت برم...منکه عاشقتم!
    _آخ جون...مهربون که میشی همچین...
    _خب حالا...الان یکی صداتو میشنوه...تو مگه قرار نیست آشپزی کنی؟ ...کی میخوای راه بیفتی؟
    _الان راه می افتم...این شهاب گفت امشب تنهاست ...دلم گرفته و اینا منم گفتم با تو صحبت کنم ببینم بگم بیاد یا نه...
    _واسه چی دلش گرفته؟
    _ اومد خودت بپرس..تو کی میای؟
    _ما حداقل دو ساعت دوساعت و نیم دیگه برمیگردیم...شهابم خودت بیارش خونه...حواست باشه ورنداره سر راه چیزی واسمون بخره ها...دست و بالش خالیِ...
    _آره...میدونم...سرهمین داشت ناله میکرد...
    _راستی چیمیخوای شام درست کنی؟
    _برای گیتا کوفتِ...برای شهاب درد و مرض...برای خودمو خودت کباب!
    _از دست تو پندار...گشنه پلو بهمون میدی...زود برو خونه منو گیتا داریم از گشنگی میمیریم...کاری نداری؟
    _نه عزیزم..مراقب خودت باش...فعلا...
    تلفونو تو جیب پالتوم گذاشتم و برگشتم تو سالن...گیتا یه گوشه نشسته بود و پسرهام گرم حرف زدن...کنارش که نشستم گفت
    _کی بود؟
    _پنی...
    _مرض! ...پندار!
    _بله بله...یادم نبود باید هرچقدرم با شوهرم خودمونیم جلوی بقیه آقا و عزیزمش از دهنم نیفته...شوخی واسه خونه و حریم دوتایی ِ خودمونه...درست گفتم؟
    دستشو دور گردنم انداخت و صدادار لپمو ماچ کرد...
    _عشقی...با اون چال گونه ات...بخورمش...
    با تعریف کردنش نیشم تا بناگوشم باز شده بود که صدای رامین به گوشمون خورد...
    _خانوما...دل و قلوه دادنتون تموم شد شروع کنیم!
    خجالت کشیدم اما گیتا با تکیه اشو داد به صندلی و در کمال آرامش گفت...
    _تو برو خوندن نت یاد بگیر بعد بیا!...از صبح الافِ تویی جوجه!...منکه دیگه نمیزنم...انگشتام ذق ذق میکنند...دریاهم نمیزنه...نوبت شماهاست...ما اشکالی نداریم که بابتش صد بار بزنیم...
    بیچاره رامین...گیتا بهش میگفت جوجه چون سوم دبیرستان بود و از همه کوچیکتر...از صبح پیله کرده بود به رامین و مدام دعواش میکرد...منم برای اینکه از دل رامین در بیارم همه اش براش خوراکی بردم...آخه گفت صبح اونقدر با عجله اومده که صبحونه نتونسته بخوره...منم دلم براش سوخت...
    یکی از پسرا که اسمش سام بود و به قول گیتا فک و فامیل بچه های بالا بود اومد جلو گفت
    _منم به شما حق میدم...اما خب تا گروهمون مچ بشه طول میکشه دیگه...
    گیتا لبخند رضایتمندی روی لب هاش نشست...
    _آفرین به تو که اینقدر با شعوری...
    رو به رامین کرد و گفت
    _یاد بگیر...
    سام یه خورده عقب رفت و یهو گفت
    _واسه همین به آقا گفتم ضعیفه تو گروه راه ندید! هی قیف میان خسته ایم...دستمون درد میکنه...کمـ ـرمون گرفت...انگشتمون..
    با تعجب به سام نگاه میکردم که یه ریز داشت پشت سرمون صفحه میذاشت...بعدشم...ناغافل...کفش پاشنه دار گیتا خورد سر شونه اش!
    _حقته!...دفعه دیگه پاشنشو میکنم تو چشمت...تا چشم دیدن ضعیفه جماعتو داشته باشی..
    سام شوخی کرد اما گیتا یه طوری برخود کرد اونم بهش برخورد و شروع کرد به غرغر کردن...
    _ببخشیدا...جون تمرین کردن نداری نمی اومدی...
    گیتا داشت میرفت سمتش که مانتوشو از پشت گرفتم...
    _بچه بی خیال...تمرین میکنیم...!
    خوبیش این بود که به خاطر بابام و سابقه اش توی گروهمون یه جورایی همه بهم احترام میذاشتن و شایدم حساب میبردن...
    دو ساعت تمرین جفتمونو بی رمغ کرده بود...
    _گیتا چقدر آروم میری...
    _وای دریا...با دستام کار کردم پاهام بی حس شدن...بیا تو بشین...
    _کی من؟...گواهینامه ندارم
    _باید بگیری...واجبه...حالا پندار چی میخواد بهمون بده؟
    _کباب!
    _اوه اوه...دست تنها میتونه؟
    _کلا که بلده...اما شهابم پیششِ...
    _اه...سیاهه رو میگی؟...ژولیده بود؟
    _وای گیتا دیدیش مسخره اش نکنیا...به خدا اون از منم مظلوم تره...خرج دوتا خواهراشو میده...جفتشون دانشجوئن......خواهر بزرگشم تازه نامزد کرده بیچاره فکر جهیزیست...دیگه وقت نمیکنه به خودش برسه...جون دریا حرفی نزنی که ناراحت بشه ها...
    _خب بابا...آسمون ریسمون بهم میبافی...دیدمش ماچش میکنم خستگی از تنش بره بیرون...خوبه؟
    _اینکارو بکنی که عالیِ
    _جووون...
    جلوی در خونه ماشینو پارک کرد...تو آسانسور بهم آویزون شده بودیم که درش باز شد و پندار و شهاب جلوی چشممون اومدن...


    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #22


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    پندار_ قیافه ی اینارو شهاب...ما از صبح رو پاییم اینا بهم آویزون شدن...
    به پندار دست دادم و سمت شهاب رفتم که گیتا جواب داد...
    _ببین جناب پندار خان...من اینقده خسته ام که شام نخورده میخوام بخوابم...نیم ساعت بشینم رفتم..
    با شهاب که احوالپرسی میکردم متوجه شدم خیلی گرفته است...چشماش قد نخود شده بود...
    _گیتا حرف بیخود نزن...منم خسته ام...دیشبم که اومدیم خونت منو پندار خسته ی راه بودیم ولی دیدی که تا نصفه شب موندیم...توام باید تلافی کنی...
    وارد خونه که شدیم شهاب بدون هیچ حرفی رفت روی مبل نشست...به پندار اشاره کردم
    _چشه؟
    _از خودش بپرس...
    پندار رفت توی آشپزخونه و منو گیتا تو اتاق لباسامونو عوض کردیم...وقتی اومدم تو پذیرایی سریع رفتم پیش شهاب...
    _داداشم چطوره؟
    لبخند بی رنگ و لعابی روی لبش نشست و گفت
    _داغون...داغونم دریا...رُسم داره کشیده میشه...
    به پهلو شدم تا صورتشو واضح تر ببینم...گیتا رفته بود تو آشپزخونه و سر به سر پندار میذاشت...
    _چی شده مگه؟...تو که مرد خستگی ناپذیر بودی!
    دستشو روی صورتش کشید...محکم...انگار داشت جلوی خودشو میگرفت تا نزنه زیر گریه...همون لحظه ام شک کردم که گریه کرده! قبل از اومدن ما...
    _با خواهرا دعوام شد...! دو شب خونه نمیرم...
    _واسه چی؟
    نگاهشو ازم گرفت و سرشو به مبل تکیه داد...ته ریش آشفته ی صورتش نشون میداد بی حوصله تر از همیشه است...
    _رها که از وقتی پاش به دانشگاه باز شده انگار نه انگار...روزی ده تومن بهش میدم سرم غرم میزنه که کمه...قسم میخورم که هرماه یه ست کامل مانتو و شلوار و کیف و کفش میخره...تازه غرم میزنه که نمیتونه لباس مارکدار بپوشه...ریحانه برای جهیزیه اش همه چیو لوکس میخواد...میریم خرید تا رو جنس ارزون دست میذارم اخما میره توهم...به خدا وضع شوهرش و خانوادش از ما بالاتر نیست...اما نمیدونم چرا باهام لج کرده...پدرم دراومد از بس صبح تا شب رو پا بودم...امروز مثل بچه ها پیش پندار گریه کردم...از خودم خجالت میکشم میرم جلوی آئینه...سر و شکلمو...پاهام تاول زده...چشمام ضعیف شده...تف به زندگیِ من...!
    بلند شد و رفت سمت راهروی خونه...فکر کنم گریه اش گرفت!
    _چش بود این سیاه سوخته؟
    گیتا جای شهاب نشست ...برعکس شهاب گیتا همیشه مرتب بود...موهای تمیز و خوش رنگش...دست و صورت سفید و ناخن های مرتبش...خب وقت داشت به خودش برسه...
    _فکر کنم رفت گریه کنه...
    اینو گفتم و خودم زدم زیر گریه...از اون گریه هایی که اولشم به هقهق ختم میشد...
    _دریا....؟؟...بی خیال...مگه چی شده؟
    تندی از سرجام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه...پندار داشت با حوصله سالاد درست میکرد...دیده بود دارم گریه میکنم...
    _دیگه به روش نیار دریا...امشب آوردمش که از فکر و خیال در بیاد...
    صورتمو آب زدم ...چقدر سخت بهش میگذشت...
    _ما نمی تونیم کمکش کنیم؟...تو پول نداری بهش قرض بدی؟
    پندار یه تیکه گوجه دهنش گذاشت و اشاره کرد تا روی صندلی بشینم...موهای بافته شدمو چنگ انداختم...چقدر پندار آروم بود...
    _میتونیم...مثلا...یه خورده پول بهش قرض بدیم...هروقت داشت و دستش اومد پسمون بده...میتونیم هروقت حال خوش نبود دعوتش کنیم خونمون! مثل الان...و از همه مهمتر...سر سال خونت...اجاره اش بدی به شهاب...توام که به پولش آنچنان احتیاجی نداری...کم ازش اجاره میگیری...چطوره؟
    یهویی انگار همه ی غم و غصه شهاب از روی دلم برداشته شد...ناغافل صورت پندار ماچ کردم...
    _فدات بشم که اینقدر باهوشی...
    صدای خنده های گیتا بلند شد...
    _زشته به خدا...بذارید مهموناتون برن اونوقت ...شرمم میاد از گفتنش...
    پندار که عین خیالش نبود...فقط به گیتا نگاه میکرد و میخندید...اما من از خجالت شهاب از گیتا خواهش کردم وقتی برگشت جلوی اون حرفی نزنه...
    _کمک نمیخوای؟
    _نه...الانم میخوام برم بالکن کبابارو به سیخ بزنم....
    شهاب برگشت تو پذیرایی و رو به گیتا با اخم گفت
    _تو چرا سرجای من نشستی؟
    از آشپزخونه اومدم بیرون و کنار شهاب ایستادم...صدای خنده های پندار می اومد...اما گیتا مثل بچه تخسا دستشو گذاشته بود زیر چونه اش و به شهاب زل زده بود...
    _چشمتو بنداز پایین...دختره ی پرو...صد رحمت به دخترای قدیم..این جدیدیا احترام بزرگترشونم ندارن...پاشو از سر جام...
    شهاب داشت خنده اشو کنترل میکرد...گیتا یه سری چرخوند و عادی جواب داد
    _این همه جا...برو یه ور دیگه غش کن!
    شهاب کفری شد...بازوی گیتارو چنگ انداخت و بدون توجه به جیغ و گیتا از روی مبل بلندش کرد..
    _آخیش...این مبل تکیِ مال خودمه...تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف کوچول ...
    گیتا روی مبل کناریش نشست و برای من بیچاره چشم غره رفت...
    _اشکال نداره...تو خسته تر از منی...راحت باش...
    _آفرین دختر خوب...همیشه حرف بزرگترتو گوش کن...باشه کوچولو؟
    گیتا بی حال چشماشو بست و سرشو روی دسته ی مبل گذاشت...
    _شهاب خسته ام مثل خودت...بذار بخوابم تا از گشنگی نمردم...
    شهاب کوسن مبلو گذاشت رو پای گیتا و گفت
    _بیا بچه...بذار زیر سرت دستت خواب میره...
    پندار از اشپزخونه بیرون اومد و گفت
    _بابا بزرگ بیا کمک...
    شهاب_ نمیام...این سرجام میشینه خوشم نمیاد...
    گیتا نالید...
    _دریا موهاشو میکَنما...بگو اعصاب ندارم...
    شهاب پرو تر از همیشه جواب داد
    _منم ندارم...نه اعصابشو نه مصابشو...جرئت داری پاشو ببین همین دریا چه بلایی سرت میاره..کم نیست که امروز بهم گفت " داداش"...
    با لبخند بهم نگاه کرد...تا تهش رفتم که تو دلش چه خبره...
    کل کلشون با گیتا زود تموم شد چون پندار با داد و بیداد شهابو برد پیش خودش...
    موقع آماده کردن میز گیتا گفت
    _چش بود بابا بزرگ؟
    _الهی بمیرم براش...خواهراش اذیتش میکنن...پدرش دراومد بس که کار کرد....
    _خوبه که باهاتون درد و دل میکنه...وگرنه غم باد میگیره...این بشر دوسـ ـت دختر نداره؟...
    _با من راحته...با پندارم که بعد اون ماجرا تقریبا اوکی شد...نه نداره...
    _اوهوم...
    _میخوای ازش خواستگاری کنی؟...شاید قبول کرد !
    حواسم بود که هیچ چیزِ پرت کردنی دم دستش نذارما اما ناغافل کفگیر خورد تو سرم...
    _عوضی...
    _بیشعور...یه شب من اومدما...منو به شهاب فروختی؟
    کف سرم درد گرفته بود...نالیدم...
    _بشکنه دستت...خوب اون دوست اولمه...ندیدی بغض کردنشو...خیلی مظلومه...
    قیافه چندشی به خودش گرفت و گفت
    _اه بس کن دریا...حالمو بهم زدی...
    _برید کنار سرورتون اومد...بچه برو اونور زیر دست و پام له نشی!!!
    شوخی شهاب اخمای گیتارم بهمراه داشت...کباب هارو روی میز گذاشت و بدون اینکه نگاهمون کنه گفت
    _دریا این دوستت خوشگله ها...اما اخم میکنه خیلی زشت میشه!
    گیتا صندلیو کشید عقب و نشست...
    _کم زل بزن...بابا بزرگ..چشمات ضعیف شده؟
    _تو رو ریز میبینم بچه!
    کلکل های گیتا و شهاب تمومی نداشت...یه ریز جواب همو میدادن...منو پندارم در کمال آرامش غذامونو میخوردیم و به جفتشون میخندیدیم...
    سر شام حسابی پز دستپخت خوبه پندارو بهشون دادم...
    _شهاب دفعه دیگه خونه ی توییم...این همه غذایی که خوردیم باید پس بدی...
    شهاب لقمه اشو قورت داد و رو به پندار گفت
    _داداش بذار محبتتو کوفت کنم بعد از حلقومم دربیار...خونه زندگیم کجا بود؟ فعلا اون دوتا عفریته کمـ ـر به قتل من بستن...هر وقت رفتم سر خونه زندگیم هرچی اینجا اونجا خوردم پس میدم...
    پندار شونه بالا انداخت...
    _اینجوری که نمیشه..اومدیمو تو زن نگرفتی...
    شهاب که رو به روم نشسته بود مثل دخترا خودشو جمع و جور کرد و بعدم یه یقه لباسش ور رفت...با تعجب به حالتاش نگاه میکردم که گفت...
    _دریا جان...آبجی گلم...پندار قربونِ چال گونه ات بشه...بگرد واسه من یه زن پیدا کن که خونه داشته باشه..ماشینم داشت بهتر.....فقط یه مرد بخواد واسه روز و شبش! نه ازم پول بخواد نه خرج و برج اضافه داشته باشه...منم با این کرو کثیفیم قبول کنه...از همه مهمتر بچه نمیخوام...اونم نباید بخواد.... حوصله ندارم بعد ازدواجمم سگ دو بزنم...اصلا میخوام یه ده سالی بخوابم...با خیال راحت...بدون نگرانی از چک و برگشت خوردنش...خلاصه بخور و بخواب....همین
    تک تک جمله هاش به جز یکیش منو یاد گیتا انداخت!...وقتی سر چرخوندم و نگاهم به گیتا خیره شد دیدم سرخ شده ...خنده ی مرموز پندار به شکم انداخت...حتما درباره ی گیتا به شهاب گفته بود!
    _عزیزم...پس زن ِ بیچاره شوهر میکنه که چی؟ خونه از خودش...خرج و برجم از خودش...پس تو رو واسه چی میخواد؟!
    گیتا ساکت شده بود و پندارم بی دلیلی میخندید...شهاب گذرا به گیتا نگاه کرد و آروم گفت
    _شبا اگه سرش درد بگیره کی ببرتش دکتر؟
    پندار بلند تر خندید و شهابم....یه لنگه ی پامو به شهاب زدم و اون یکیو همزمان به پندار...به قدری از درازی پای من شوکه شدن که خنده اشون بند اومد و منو گیتا از خوشحالی حرکتی که زده بودیم دستامونو بهم زدیم ....
    اما جشن اسفند...
    روز جشن موسسه دقیقا روز تولدم بود...یه خورده استرس داشتم اما شوخی بقیه بچه های گروه از نگرانیم کم میکرد...از صبحش چند بار به پندار زنگ زدم سعی میکرد با حرفاش اضطرابمو کم کنه...اما دست خودم نبود...شاید بد عادتیم شده بود ..شاید ندیدنش از صبح بهونه دستم داده بود...نمیدونم...هرچی بود که صداشم مثل یه آرامبخش روم تاثیر میذاشت...
    هماهنگیمون با بچه های گروه خیلی بهتر شده بود و دعا میکردیم هیچ کدوممون سوتی ندیم...لباس های یه دست و یک رنگمون اهمیت بیشتری به کارمون داده بود...منو گیتا کت و دامن بلند مشکی با طرح های سفید پوشیده بودیم و مردهام از همون جنس لباس کت و شلوارشو پوشیده بودند با پیرهن مردونه سفید....البته قرار شد وقتی کارو شروع کردیم کت هاشونو دربیارن تا راحت باشن...
    با اعلام مجری برنامه پرده کنار رفت و من تنها کاری که کردم همون لحظه دستای گرم گیتارو گرفتم...همون فشار کوچیکش به دستم بهم انرژی داد...دیدن پندار و شهاب خنده روی لـ ـبم آورد...
    آرومم کرد نگاه پندار...لبخندش باهام حرف میزد...فهمیده بود دستپاچه شدم...چشماشو برای یه لحظه باز و بسته کرد و منم در جوابش همینکارو کردم...بهش فهموندم که خوبم..شایدم عالی...
    نگاه خیره اش باعث شد نتونم به بقیه کسایی که نشسته بودند هم نگاه کنم...یه جورایی میخکوبم کرده بود...مثل حال این روزام...تا میبینه یه جا ساکت نشستم یا تو خودمم با حرفاش با شوخیاش از فکر و خیال درم میاره ...به شهاب گفته بود نگران ِ...نگران ِ اینکه یکی از همین شبایی که میاد خونه و خیلی خسته است ... یه طوری برخورد کنه که من بهم بربخوره و به دل بگیرم بعدم بیفتم رو دور مرور گذشته...نمیدونه خاکش کردم هر خاطره ی بدی رو که باهاش داشتم...نمیدونه نفسم به نفسش بنده وقتی موقع حرف زدن مکث میکنه ..هنوزم نمیدونه چقدر دوسش دارم...چقدر بهش وابسته ام...نگرانِ...اینو از نگاهش میخونم...خوبه از دلم خبر داره...از اینکه دریاست...از اینکه بزرگه...از اینکه بخشندست...تو زندگیم یاد گرفتم باید بگذرم تا به آرامش برسم...نمیتونم پا به پای آدما بد باشم...بد حرف بزنم..آدمارو برنجونم...حتی تمرینم کردم...نشد...این دل از اولم ساده بود...ساده...با همه ی این حرفا اگه روزی خدا بهم بچه داد حتما یادش میدم..."مراقب آدم ها باش...مراقب دلت باش...نکنه توام چوب سادگی های دلت رو بخوری"
    با معرفی مجری برنامه هرکدوممون یه قدم جلوتر میرفتیم و ادای احترام میکردیم...اولین نفر من بودم که به خاطر بابام و اسم موندگارش توی موسسه همه از روی صندلی هاشون بلند شدن و تشویقم کردن...حس خوبی پیدا کردم وقتی اسم بابامو شنیدم ...انگشتامو روی پیانو گذاشتم ...حس کردم وزنه همه آدمایی که رو به روم نشستن روی انگشتام افتاده...
    همینکه چشمامو بستم و زیر لب بابامو صدا زدم انگار خودش دستامو به حرکت انداخت...طوری پیانو زدم و نت رو پیاده کردم که خودمم باورم نمیشد...از من بعید بود اینقدر خوب زدن...باز شدن چشمام قطره ی اشکمم جاری کرد...دلم بدجور هوای بابارو کرده بود...هر بار که نوبت من میشد صدای بابا به گوشم میرسید...حرفاش ...راهنمایی هاش...انگار بالا سرم واستاده بود و نگام میکرد...سعی کردم براش بهترین باشم....بودم؟؟
    داشتنش نعمتی بود که خدا ازم گرفت...شاید برای رفتن این مسیر تنهایی شرط اول بود...حالا که به آرامش رسیدم نمیذارم هیچ موجی این آرامشو...این حس خوبو...این باهم بودنو ازم بگیردش...


    پایان

    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 10:14 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.