صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 14 , از مجموع 14
  1. Top | #11


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    شوکت خانم بچه هاروبرد طبقه پایین.منم همون جور بلاتکلیف بودم .ترجیح دادم برم ببینم اراد چمدونم روکجاگذاشته.ازپله هاکه بالا رفتم یهودراتاق اراد بازشدو باقیافه ی برزخی اومدبیرون.بدون توجه ببه من باعجله سمت پله هارفت.خیلی عصبانی بود.دنبالش رفتم.
    _اراد؟
    ...
    _ای بابا اراد چیشده؟یه دقیقه وایستا.
    اراد باداد شوکت خانم روصدازد که من به جای اون بدبخت سکته زدم
    شوکت خانم باترس گفت:بله...اقا؟
    اراد بلندگفت :کی توی اتاق من بوده؟
    شوکت خانم: من فقط برای نظافت رفتم وگرنه کسی داخل اتاقتون نمیره.
    اراد:پرسیدم کی داخل اتاقم بده؟بوی عطرزنونه میده
    شوکت خانوم باترس گفت:هی..چ کی اقا.حتما بوی عطر باران خانوم بوده.
    اراد:یعنی من بوی عطر خانومم روتشخیص نمیدم؟باران ازاین عطرا نمیزنه.
    دختر:من بودم.
    برگشتم عقب .مانتوی قرمز کوتاه با شال وشلوار مشکی که شالش روی شونش افتاده بودو موهای شـ ـرابی رنگش باز روی شونش ریخته بود.انقدر ارایش داشت که نمیشد قیافه اصلیش روتشخیص داد.اراد باعصبانیت نگاهش میکرد.خون چشاشوگرفته بود باچندقدم رفت سمتش.
    اراد باداد گفت:تو اینجاچه غلطی میکنی؟
    دختر:به این مدل حرف زدنت عادت ندارم.
    اراد:یه زمانی قابل احترام بودی اونم فقط به خاطرفرزاد بودالان حت یارزش نگاه کردن هم نداری
    دختر:اراد چرابامن اینطوری حرف میزنی؟
    اراد:یعنی توخودت نمیدونی؟
    دختر:نه من ...من ازکجابدونم.من فرزادرودوست داشتم.
    اراد یقش رو گرفت ومحکم به دیوار پشت سرش کوبید.اروم جیغ زدم.ارادبدجور عصبانی بود.اشک توی چشام جمع شده بود.میترسیدم بزنه دختررو بکشه.
    اراد:اسم فرزاد روبه دهن کثیفت نیار فهمیدی؟
    دوباره دختر رو کوبید به دیوار.همش نگران بودم بلایی سرش بیاره.چندقدم رفتم عقب بعد بادو ازپله ها رفتم پایین.بدون توجه به اطرافم.باصدای بلند سیا روصدا زدمو هرچی دربود، زدم.نمیدونستم توی کدوم اتاقه.چندتاازبچه هاازاتاقاشون اومدن بیرون.سیاوشم باعجله ازیه اتاق اومد بیرون.
    سیا:باران چیشده؟چراداری گریه میکنی؟این سروصداهاچیه؟بااراد دعوات شده؟
    _نه سیاوش بدو تا...نکشتتش.
    سیا:چی؟ کی رو؟
    _نمیدونم ...یه...دخترس که من نمیشناسمش.
    سیا یکم فکرکردو گفت:یاابولفضل.باران اروم باش گریه نکن.بعدباعجله ازپله هارفت بالا منم دنبالش رفتم.
    سیا:ژیلا؟
    پس ژیلا این بود.اون شب که خونه مادرجونشون بودیم رفته بودن دنبال اراد اما باشنیدن حرفاشون همونجاایستادم.خیلی ازدستش ناراحت شده بودم برای همین سریع رفتم داخل دیگه ادامه ی حرفاشون رونشنیدم.



    ژیلا:سیاوش توبهش بگو که من عاشق فرزاد بودم اون فقط یه اتفاق بود.
    سیا:من عادت ندارم دروغ بگم.
    ژیلا:یعنی تومیگی حرفام دروغه؟توهم منوباورنداری؟
    سیا باداد گفت:نه منم دیگه باورت ندارم.چطور تونستی انقدرخوب نقش بازی کنی ؟هان؟
    ژیلا:اره راست میگی اون موقع من عاشقش نبودم ولی ازش متنفرم نبودم.اماالان عاشقشم.حالامیفهمم که چقدردوستش داشتم.
    اراد:تازه فهمیدی که چقدر دوستش داشتی وعاشقشی؟یکم دیر نیست؟توالان فرزادی رواینجامیبینی؟حالا که نیست فهمیدی عاشقشی؟الان نبایدبرای من توضیح بدی. بایدبرای اونی توضیح میدادی که مثل چشماش بهت اطمینان داشت.اون حیوون چهارپاهم که فکر میکنی ماییم.خودتی.توازاولم بخاطرپولای فرزاداومدی سمتش وحتی الانم اومدی دنبال بقیش.اماباید بهت بگم که فرزاد همه ی داراییش رو وقف خانه ی سالمندان وکودکان بی سرپرست کرد.اگه الانم میزارم ازاینجا زنده گورتوگم کنی بخاطر فرزاد.
    ژیلا:فرزاد؟
    اراد:اره حتی توی وصیت نامشم ازتو نوشته بودگفت اگه دیدمت بهت بگم که اون حلالت کرده فقط امیدوار خداهم ازدل شکسته ی او واشک هایی که بخاطرنامردبودنت ریخت،بگذره وببخشتت.گفت بگم که تقاص اشک های مادرشو دل خون پدرشو پس میدی وحیف که اون اون روز نیست که تاوقتی ازخداگله کردی بهت بگه ایناتمام تقاص هایی که بایدپس میدادی.حالا هم برو.
    ژیلا:اره شماراست میگید.من فقط بخاطرپول بهش نزدیک شدم حتی الانم فقط بخاطر پول بود.همیشه سعی کردم نقش یه عاشق روبازی کنم ولی شماهم اون ادمی نبودید که گول بخوریدولی اونی که باید گول میخورد،بدجورم گول خورد.
    اراد خواست بزنه توی دهنش که سریع رفتم جلوش ایستادم ودستشوگرفتم.
    اراد:باران ولم کن.
    _اراد بخاطرمن.باشه؟
    اراد:اخه...
    _باشه؟
    اراد یکذره نگاهم کردو دستشو اوردپایین وبعدباقدمای بلند رفت بیرون.
    _خانوم شماهم بفرمابیرون دفعه دیگه اینجاپیدات بشه باپلیس طرفی.
    ژیلایکم بانفرت نگاهم کردوبعدرفت بیرون.منم بعدش ازویلازدم بیرون تااراد روپیداکنم بااون حالش میترسیدم بلایی سرخودش وبقیه بیاره.حسم میگفت رفته دریا.منم به حسم اعتمادکردمو رفتم کناردریا.روی تخـ ـته سنگسی نشسته بودو سرشو توی دستاش گرفته بود. منم بی حرف کنارش نشستم.



    ««سیاوش»»
    ستی:سیاوش؟هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟این دختر ژیلا کیه؟
    _چقدرتوهولی عزیزم.چشم الان میگم.
    منواراد وفرزاد سه تادوست صمیمی بودیم.ازهمون بچگی باهم دوست بودیم.فرزادعلاوه براینکه دوست و پسردای بود،داداش هم بود.وقتی منو اراد 6_7سالمون بود دایی وزندایی بایه پسر که تقریبا همسن مابود ،اومدن خونه پدربزرگم وبه منواراد گفتن که باهاش بازی کنیم واذیتش نکنیم وازاین به بعد اوپسردایی ماست.فرزادپسر ساکت ومظلوی بود.درست برعکس ما.اونروز مابدون توجه به حرف دایی وزندایی تاتونستیم اذیتش کردیم بماندکه برای این کارمون مجبورشدیم کل باغچه های بابابزرگ روبیل بزنیم.کاری که همیشه ماازش متنفربودیم.
    خلاصش میکنم بعدازاون تنبیه دیگه ازفرزادمتنفرشدیم تااینکه یه روزارادگفت گ*ن*ا*ه داره وتنهاست بیاریمش تو اکیپ خودمون.بهش گفتیم اونم قبول کرد.دایی ازاینکه فرزادهمش باماست نگران بود والحق هم نگرانیش بی موردنبود.سال هاگذشت ودوستی ما قوی ترشد.تااینه یه مدت دیگه فرزاد فرزاد قبل نبود.ساکت ترازهمیشه بودو همشم توی فکر بود.فرزادعاشق هم دانشگاهیش شده بود اونم توی یه نگاه.دختر ایرانی بود ولی برای تحصیل امریکااومده بودوهمونجازندگی میکرد.اونموقع ما19سالمون بودو فرزاد21.منواراد سعی کردیم تافرزادبیخیال این حس بشه ولی اون این حس روتقویت کرد وتصمیم گرفت باهاش دوست بشه.ازاون به بعدکم کم پای ژیلا هم به اکیپمون بازشد.دختر بدی نبود اماخوبم نبود.بااینکه بافرزاددوست بودوتصمیم داشتن باهم ازدواج کنن،ولی همش نگاهش به منو ارادبود.
    فرزادوژیلا تصمیم گرفتن برای زندگی بیان ایران.واین برای ماکه بیشتر وقتامون روباهم میگذروندیم،خیلی سخت بود.یه روز فرزاد به اراد زنگ زدوبااولین پروازخودمون روب رسونیم .خیلی نگران بودیم.وقتی رسیدیم هرچی زنگ گوشی وخونشون رومیزدیم جواب نمیداد.درحالی که همه ی برقاروشن بودو کفشش جلوی دربود.دروشکستیم همه ی جاها رو گشتیم ولی خبری ازفرزاد نبودتارسیدیم به اتاق اخر فرزاد...فرزاد...اون...
    ستی:سیاوش اگه نمیتونی اذیت میشی ادامه نده.
    _نه میگم میخوام خالیشم.فرزاد غرق خون روی زمین افتاده بود.نامه ای که توی دستش بود وبادستای لرزون گرفتیموخوندیم.داخلش ازخیانتی که ژیلا بهش کرده بود نوشته بود.ژیلا توحالت بدی توی خونه ی خودش با همکارش دیده بود.فرزاد یه مجنون واقعی بود ولی ژیلا...
    برگشتم سمت ستایش دیدم داره گریه میکنه.
    _لیلی من چراگریه میکنه؟
    ستی:لیلی من؟!
    بارعدوبرقی که یکدفعه زد،ستی ترسید وبیشترازقبل بهم نزدیک شد.
    _ستایش میخوام به مجنون بودنم اعتراف کنم،به دوستاشتنت.توخیلی وقته لیلی من شدی دیگه نمیخوام ازم دورباشی.



    ««ستی»»
    باتعجب به سیانگاه کردم.باورم نمیشد.یعنی سیاهم منو ...وااای خداجونم عاشقتم.باخیس شدن پیـ ـشونیم سرمواوردم بالا.قطره های بارون باسرعت بیشتری روی صورتم فرود میومدن.بادیدن جعبه ی مخملی جلوی چشمم نگاهمو ازاسمون گرفتم.
    سیاوش :ستایش بامن ازدواج میکنی؟
    نمیتونستم چیزی بگم فقط باتعب نگاهش میکردم.
    باران:عروس رفته گل بچینه شهرداری گرفتتش.
    سیا:برای باردوم عرض میکنم بامن ازدواج میکنی؟
    باران:عروس رفته باافتابه گلاب بیاره.
    سیاوش باخنده گفت:عروس خانوم برای بارسوم عرض میکنم بامن ازدواج میکنی؟
    اراد:عروس زیرلفظی میخواد.
    سیاوش:ای بابا اگه گذاشتید بله روبگیرم.
    بعد سرشو اورد و من و ب*و*س کرد.
    _فعلا اینوبه عنوان زیرلفظی داشته باش.حالا جواب چیه من متظرم خانومی.
    ازخجالت سرمو انداختم پایین.اخه این بشر چقدربی حیاست.
    باران:سکوت نشانه ی رضایت.
    بعد او اراد دست زدن.سیاوش هم حـ ـلقه رودستم کردکه باز صدای جیغ وسوت اینارفت هوا.
    سیا:خوب حالا نوبت شماست.
    اراد:چی
    سیا:حالا نوبت شماست که حـ ـلقه هاتون رودست همدیگه کنید.
    باران:مسخرمون کردی
    _راست میگه دیگه.الانم که همه فهمیدن زودباشید.
    باران حـ ـلقه ی ارادوگرفت ودستش کرد.ارادم حـ ـلقه ی باران رو اززنجیرش جداکردو دستش کرد.حالانوبت مابودکه دست بزنیم.
    سیا:بچه هابیاید مسابقه.
    _زیربارون؟
    سیا:اره میاین؟
    _اره.
    باران:اره.
    اراد:منم ...اره.
    سیا:من ستایش روکول میکنم توهم باران رو.هرکی زودتربرسه ویلا برندس.اونی که ببازه باید یه شب شام مهمونش باشیم.
    اراد:اخه اینم...باشه.
    سیاوش واراد روی زمین نشستن.من دستمودورگردن سیا حـ ـلقه کردم.بارانم همینکارروانجام داد.بعدباشمارش م.نوباران حرکت کردن.
    _وای سیا تندتربرو.
    سیا:چشم منومحکم بگیر.



    خداشاهده فکرکنید داره بارون میادو الان ماخیس خیسیم.اصلا مدیونیدفکرکنید عقلمون سالمه.باورکنید راضی نیستم.خدانگم بارانو چیکارکنه که ایناروانداخت توی دهنم
    باران:ستی بازتوداری منونفرین میکنی؟
    _واااعلم غیب داری؟ازکجافهمیدی؟
    باران:اولا یه حسی بهم گفت دوما هرموقع توکسی رونفرین میکنی قیافت شبیه چینی هامیشه.چشاتوریز میکنی وزیرلب باخودت حرف میزنی.
    اینوگفت زدزیرخنده.
    _حناق،کوفت،زهرمار،نکبت.
    باران:تموم شد؟
    _نه اشغال رونگفتم
    باران:دیگه نبود؟
    _عوضی کروکدیل.
    باران:اخرین فرصته هااا
    _بیشعور.
    باران:دوست عزیز فرصت شمابه پایان رسید.باید به اطلاعتون برسونم که اینجانب یعنی من فرشته هستم وتمام فحش هایی که گفتید همون القاب خودتون بوده است.این نکته انحرافی بود.
    _باران خداخفت نکنه دومین ببند دلمون دردگرفت.
    سیا:باحرف خانومم موافقم.
    اراد:منم که طابع جعمم.
    باران یکی زد تو سراراد وگفت :منم طابع کتک زدن توهستم.
    اراد:منم طابع...
    بقیش رواروم گفت که نشنیدم.
    باران:هییی اراد خیلی پرو وبی حیایی.بچه هااااا؟
    همه باهم گفتیم :بله؟
    باران:من بستنی میخوام.
    اراد:توی این بارون؟
    _راست میگه منم میخوام.اره مگه چشه؟خیلی هم میچسبه توی بارون.
    سیا:همین مونده که مریض بشید.
    هردوتاشون همزمان به ویلارسیدن.
    سیا:حالا که هردوتامساوی شدیم یه شب مهمون تو ویه شبم مهمون من.حالا بیایدپایین زشته جلوی بچه ها
    باران:نه تابرامون بستنی نخرید نمیایم.مابستی میخوایم یالا.
    _مابستنی میخوایم یالا.
    خواستن ماروبزور پایین بزارن که منوباران باجیغ گفتیم:نـــــه!
    اراد:عه این چه وضع جیغ زدنه؟
    سیا:فردابایدبرم سمعک بگیرم.
    اراد:یه دونه هم برای من بگیر.حالا هم بیاید پایین فرداواستون میگیریم.
    منوباران:نـــه.
    باران:ماالان میخوایم.
    اراد:ویارندارید که.
    باران:بی ادب به هرحال همبن الان میخوایم.
    سیا رفت کنار اراد و یه چیزی درگوشش گفت ارادم سرشوتکون داد.



    ««باران»»
    _اوووی درگوشی نداشتیمااا.بلندبگیدماهم بشنویم
    اراد:گفتن به بچه هانگید.درضمن مردونه بود.
    _گفتن به بچه نگید نگفتن که به مانگید.!
    اراد:اتفاقا همین روگفتن.
    باحرص اروم زدم به پشتش.هردوتاشون سمت ساختمون رفتن.
    _عه کجا؟مابستنی میخوایم.
    ستی:راست میگه.تابستنی بهمون ندید ماپایین نمیایما.
    سیا:اتفاقا ازخدامونه اتفاقا الان میخوایم بریم بخوابیم شمام که بامایید خواب بیشترمیچسبه
    ستی:خیلی خیلی خیلی پرو وبی ادبید.
    ارادوسیاوش خندیدند ورفتن تو دروبستند.چندتاازبچه هاباتعجب و بعضی هام باحرص وکینه نگاهمون میکردند.
    اراد:شوکت خانوم؟شوکت خانوم؟
    شوکت خانم:بله اقا؟اوا خدامرگم بده شمادوتاچرااینجوری کردید؟خانومابیایدپایین کمـ ـرشون دردمیگیره.
    اراد:نمیان.بستنی داریم؟
    شوکت خانم:بله اقا الان میارم براتون.
    _نــــــــه!!!
    شوکت خانوم:وای خانم جان قلـ ـبم اومد تودهنم.چراجیغ بنفش میزنید؟
    لبخندزدم وگفتم:این بستنی نه.مابستنی میخوایم.
    ستی:بستنی بستنی بستنی.
    هردوتامون جیغ میزدیمو میگفتیم بستنی.همه ساکت بودن وچهارچشمی فقط به مانگاه میکردند تنهاصدای جیغ ما بود.یهوارادو سیا باداد گفتن:بسه!
    به معنای واقعی خفه شدیم.سرمو کج کردم واوردم کناراراد و اروم گفتم:بستنی.
    اراد نفسش روباحرص بیرون دادواروم گفت:ازدست تو.
    بعدبلندبه سیاگفت:سیاوش بایبریم براشون بگیریم وگرنه تاصبح ولمون نمیکنن.
    سیا:باشه فقط بریم لباسامون روعوض کنیم که خیس خیسیم.
    _واقعا الان میریم؟
    اراد:اره.
    ذوق کردم درحدچی. یه لحظه حواسم نبود دستامو ازدورگردنش بازکردم.ازپشت نزدیک بودبیوفتم که اراد سریع منو گرفت منم گردنش روچسبیدم.
    اراد:حواست کجاست؟الان میوفتادی.
    _حالا که نیوفتادم.الکی دادنزن.بستنی شکلاتی میگیری دیگه؟
    اراد:نخیر توی ماشین دوتانایلون پر شکلات خوردین ضررداره واستون
    _عه اراد.اذیت نکن دیگه من ه*و*س بستنی شکلاتی کردم.
    اراد:هوووف باشه.
    _وای مرررسی.بعدسرموخم کردمو لپش روبـ ـوس کردم.اراد جاخورد.توقع نداشت بـ ـوسش کنم اونم جلوی بقیه.خودمم ازکارم تعجب کردم هرموقع خیلی ذوق میکنم،کنترلی دیگه روی رفتارم نداره.ازخجالت سرمو انداختم پایین وگفتم:اوووم..میشه منوبزاری پایین.
    ارادخم شد ومنم ازش جداشدم ورفتم بالا داخل اتاق اراد تاچمدونم روبر دارم. دروکه بستم چندثانیه همونجا به رفتارم فکرکردم.منم ازوقتی بااراد گشتم بی حیا شدمااا. از وقتی که داستان فرزاد ودلیل متنفرشدنش ازدخترا روشنیدم سعی کردم یکذره باهاش کناربیام تاحداقل هرروز دعوامون نشه وبفهمه همه ی دخترامثل هم نیستن. باشنیدن صدای پا ازدر فاصله گرفتم.چمدونم روکه بازکردم دیدم خالیه . کمد اراد روبازکردم.لباسای اراد یک طرف بودو لباسای من یک طرف دیگه.چشم خورد به بلیز ابی فیروزه ای اراد.تاحالا توی تنش ندیده بودم.خیلی دلم میخواست توی تنش ببینم.خواستم لباسش رو براش بزارم تااومد بپوشه ولی دودل بودم.اخر دل و زدم به دریا و لباس روبایه شلوار کتان مشکی گذاشتم روی تخـ ـت تااومد بپوشه.
    خودمم یه مانتوی مشکی باشلوار دمپای طرح لی پوشیدم و شال ابی فیروزه ایم روسرکردم.ساعت ابیم روهم دستم کردم.یه رژکمـ ـرنگ جیگری به همراه ریمل زدم.برعکس همیشه،ایندفعه فقط یکم ادکلن زدم ورفتم پایین.
    ارادوسیا وسامان داشتند باهم حرف میزدند.
    سیا:عه شما که حاضرید.یه چنددقیقه صبرکنید ماهم الان میایم.
    ارش:ازاونجایی که میدونم طاقت دوری منونداریدمنم باهاتون میام.
    اراد:نه بابا کی گفته؟
    ارش:سامان گفته.
    سامان:تودلت میخواد بری راپای منو وسط میکشی؟
    سیا:ای بابا بحث نکنید.هرکی میخوادبیاد تایه ربع دیگه حاضرباشه ها.




    ««اراد»»
    بادیدن لباسام روی تخـ ـت تعجب کردم.البته خوب تعجبم داشت.باران ازاین کارابلدنبود.ولی یه کوچولو توجه کنید فقط یه کوچولو ازاین کارش خوشم اومد.لباسارو پوشیدمو ساعتم رودستم کرد.اتکلنم روزدمو رفتم بیرون.بیشتربچه هاحاضرشده بودن.
    _همه میاین دیگه؟
    نگار:بله.همه میان.
    به سحرگفتم تاشام روبعدازاینکه اومدیم بیاره.باران روی یه مبل دونفره نشسته بودو اخماش توهم بود.رفتم کنارش نشستم ودستمو دور شونش حـ ـلقه کردم زیرچشمی به بچه ها زیرچشمی نگاه کردم.چقدرحال میده حرصشون بدیا.
    باران باتعجب نگاهم کرد که باچشم به بچه هااشاره کردم. اونم یه لبخندزوری زد.
    _چته؟چرااخمات توهمه؟
    باران:هیچی.
    _واسه ی هیچی اخمات توهمه.
    باران:اوم...چیزه...میدونی توکه نبودی...اصلا بیخال.
    بعدروشوبرگردوند.کنجکاوشدم تابدونم چیشده لپش رو کشیدم.برشت سمتمو گفت:اخ مرض داری؟
    _اره حالا چقدرمیخوای؟نگفتیس من نبودم چیشد؟
    باران:خب...
    _باران چرا من من میکنی؟من نبودم چیشد؟من من کنی من میدونم باتو.
    باران:خب توکه نبودی چندتاازبچه هاگفتن که چراانقدربیخبرازدواج کردیمو حتما یه چیزی بینمون بوده واتفاق افتاده که مامجبور شدیم باهم ازدواج کنیم.اراد من دوست ندارم که پشت سرمون یه سری حرف مزخرف بگن.
    ازجام بلندشدم.بارانم سریع بلندشد.
    _کی این حرفا روزده؟اصلا به چه حقی راجبمون اینطوری قضاوت کردن؟
    باران:اراد ...
    _باران گفتم کی گفته؟
    باران انگشت اشارش رو روی لـ ـبم گذاشت وگفت:هیس!دارن نگاهمون میکنن .اراد ترو خدا باز شربه پانکنیا.
    ازتماس انگشتش به لـ ـبم یه جوری شدم. بارانم سریع دستشو کشید.
    _لطفا همه گوش کنید.گرچه نیازی نمیبینم که بهتون توضیح بدم ولی برای اینکه این حرفاتموم شه بایدبگم که منو باران هردوتامون عاشق همیم اگه بی صداهم ازدواج کردیم دلایل خودمون روداشتیم که نیازی نمیبینم توضیح بدم.
    اینوگفتمو رفتم بیرون پیش ونوس.استادواقامحمد رودیدم که داشتن باهم حرف میزدند.
    اقامحمدکاقاجایی تشریف میبرید؟
    _بابچه هاداریم میریم بیرون.شما واستادم بیاید.
    اقامحمد:نه اقا جان.ماپاشیم باشماجونا هلک وهلک بیایم چیکار کنیم.برید به سلامت بهتون خوش بگذره.
    استاد:راست میگه محمداقا.برید بسلامت.
    سوارماشین شدم.چنددقیقه بعدسیا وبارانو ستایشم اومدن.سیارفت پشت وباران اومد جلو.بماندکه چقدرغرزد.باران ضبط روزیاد کرد تاحدی که گفتم الان شیشه هامیریزن پایین.
    تنها که میشی با من، زیر یه آسمون ستاره
    پر میکشه دل من، برای تو دوباره
    چشم تو با دل منه ، همیشه کار تازه داره
    تند میشه نفس هام و بلا سرم میاره
    پاره پاره قلـ ـبم، عاشق بیچاره قلـ ـبم
    چه بی قراره قلـ ـبم، آخه همش رو انتظاره قلـ ـبم
    نگو سره کاره قلـ ـبم ، نگو دوست نداره قلـ ـبم
    دست خودش نیست
    وقتی با تو راه میرم، بارون میگیره
    دل من بی تو آسون میمیره
    میمیرم واسه تو ، نفسم میگیره
    باتو همه چی قشنگ میشه رنگ چشماتو
    من همش دیوونه بازی میکنم تا تو
    شبیه خودم شی ، یکم عاشقم شی
    خسته میکنه این غم م فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا کلیک کنید یا وارد شویدو دارم میمیرم
    عمریه که همین جور توی دستش اسیرم
    باز شدی تو دیوونه ، میخوای عاشق بمونه
    گوش نمیده به حرفم ، همیشه باز همونه
    دونه دونه بارون ، از آسمون ببارون
    رو سقف خونه بارون ، دیدی دست خودم نیست
    عاشقونه بارون ، آخه نامهربونه بارون
    رو سقف خونه بارون ، اینا که کم نیست
    وقتی با تو راه میرم ، بارون میگیره
    دل من بی تو آسون میمیره
    میمیرم واسه تو ، نفسم میگیره



    ««باران»»
    ارش:باران یادته یه روز که خیلی بارون میومد باهم رفتیم بستنی خوردیم اخرشم هردوتامون مریض شدیم؟
    _وای اره.خیلی حال داد تازه سه روزم مدرسه نرفتیم.
    _ چقدرارشیدا فحشت داد.
    _چرا؟
    ارش:اخه خونه بیکاربودم میرفتم داخل اتاقش و وسایلش روخراب میکردم.
    _تو کرم میریزی اونوقت به من فحش میده.خداشفاش بده.
    سیا:بچه هابیایدبریم تو تاخیس نشدیم.
    اراد:بستنی شکلاتی دیگه؟
    _یس.بعدازاینکه بستنی خوردیم بریم اون سوپرمارکت؟
    اراد:باشه.
    همینکه بستنی رواوردن مثل این بچه های پنج ساله به بستنیم نگاه کردم.
    اراد:آ کن عمویی بت بشتنی بدم.اگه بخوری برات ابنبات میگیرما.
    _راست میگی عمو؟
    اراد:اره.
    بستنیامون روکه خوردیم بلندشدیم رفتیم سوپرمارکت.تلفن اراد زنگ خورد.مشغول صحبت شد وحواسشم به من نبود منم تاتونستم لواشک وپاستیل وشکلات برداشتم.فروشنده چشاش شبیه توپ تنیس شده بود.
    فروشنده:همه ی اینارومیخواین؟
    _بله.
    اراد:خوب چی میخواس...باران همه ی اینارومیخوای؟اخرشم مریض میشی.ببین کجابهت گفتم.اقا ازهرکدوم چندتابزار.
    _ارااااد؟
    اراد:خرنمیشم.
    توی دلم گفتم اونکه هستی
    _ارااااد؟قول میدم همه رویکدفعه نخورم باشه؟
    ارادیکم نگام کردوگفت:قول دادیااا.
    _اره قول دادم.
    بعدازاینکه همه روخرید سوارماشین شدیم.
    سیا:اوه خدای من توهمه ی اینارومیخوای بخوری؟
    _نه میخوام قاب کنم بزنم روی دیوار اتاقم یادگاری باشه.
    سیا:حالت بدمیشه هااا.
    اراد:منم بهش میگم گوش نمیکنه باران قول دادی همه رویکدفعه نخوریااا.اصلا اینادست من میمونه هرموقع خواستی بگومن بت میدم.
    _بااااشه.قول دادم دیگه.
    شام روکه خوردم ازشوکت خانم تشکر کردمو رفتم داخل اتاق اراد.عه این عکسارو کی رودیوار زدن که من ندیدم؟سه تا ازعکسامون رو روی دیوار زده بودن.یکی اون عکس که منواراد تیپ اسپرت زده بودیم یکی هم همونی که لباس سرخابی تنم بودو یکی دیگه هم شب عروسی موقع شام لیوان نوشیدنی هامون روازلای دست همدیگه رد کرده بودیم درحالی که به هم نگاه میکردیم میخوردیم.
    بیخیال عکسا شدم وروی تخـ ـت خوابیدم انقدرخسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.



    ««ستی»»
    این مدت خیلی خوش گذشت ولی زودترازاونی که فکرمیکردم گذشت.فردا باید برمیگشتیم .بیخیال فکر کردن شدم.یه قابلمه بایه ملاقه از شوکت خانم گرفتم ورفتم جوی دراتاق بچه ها.ملقه روبه شدت به قابلمه زدم.خودم از صداش دومتر پریدم بالا چه برسه به این بدبختا که خوابم هستن.چندبار این کاررو تکرار کردم تا بیدار شدن. بعدازظهر گرفتن خوابیدن تاالان که ساعت10شبه.امروز بابچه رفتیم بازار وشهربازی.ساعت 7اومدیم همه انقدرخسته بودیم که گرفتیم خوابیدیم.
    ارش:مگه مرض داری دختر؟ای بابا داشتم خواب دوسـ ـت دخترم رومیدیدم نزاشتی که.
    _حالا چی میدیدی؟
    ارش:بدرد سنت نمیخوردکوچولو.
    باحرص نگاهش کردم .سیاوش ازکنارم ردشدواروم گفت:حتی حرص خوردنتم قشنگه.
    باخجالت سرموپایین انداختم.رفتم بالا تاباران شون روصداکنم.دراتاق روبازکردم.دیدم اراد بدون لباس خوابیده ودستشو دور باران حـ ـلقه کرده.پس بیخود نیست مامان میگه هرموقع خواستم برم داخل اتاقشون درد بزنم.مامان بابای ماهم بللله!
    دروبستم و رفتم پایین.ترجیح دادم خودشون بیدار شن.داشتم به سحر کمک میکرد که صبحانه روبچینه،همون موقع صدای اراد پشت سرم اود که ازترس چسبیدم به دیوار.
    _اراد چرااینجوری سلام میکنی؟
    اراد:ترسیدی؟
    _پ ن پ ازشدت خوشحالی و ذوق چسبیدم به دیوار.
    اراد:جنابعالی توفکر یار بودی(بعدباچشماش به سیا که داشت میومد سمت مااشاره کرد)متوجه ی من نبودی.
    یه چشم غره بهش رفتمو گفتم:زنت کو؟
    اراد:خواب.
    _بابا این باران به خرس قطبی هم گفته زکی برومن به جات هستم.میرم بیدارش کنم.
    اراد خندیدوگفت:والا به خدا.بروخیرببینی.
    دراتاق رو بازکردمو رفتم داخل.
    _باران؟
    ...
    _باراااان؟
    ...
    _ای بابا.باراااااان؟
    باران سریع پاشد.
    باران:ها چی شده؟کسی مرده؟کسی طوریش شده؟کسی...
    _وای چرا انقدر چرت وپرت میگی.
    باران:تو بودی اینطوری جیغ زدی؟
    باخنده گفتم:اره
    باران ازجاش بلند شد وافتاد دنبالم.سریع ازپله هارفتم پایین.
    باران:جرات داری صبرکن.
    _مگه ازجونم سیرشدم.
    رسیدم پایین دیدم سیاوش وکیانی وارش باتعجب نگاهمون میکنن ارادم بااخم به باران نگاه میکرد.برگشتم سمت باران دیدم باهمون تاب وشلوارک وموهای بازش افتاده دنبالم.حالا اینورخندم گرفته بود اونورم که جلوی اراد میترسیدم بخندم.
    باران سریع بادو ازپله هارفت بالا چنددقیقه بعدارادم دنبالش رفت. وای الان باز دعواشون میشه.اوووف اینا اخر منو دیوونه میکنن.
    _بقیه کجان؟بیاین صبحانه بخوریم تا بارانشونم بیان.



    ««باران»»
    یکی محکم زدم توسرم.عه عه دیدی چیشد؟بااین لباس وبااین موها رفتم پایین جلوی ارش اینا.حالا ارش وسیا به درک.این پسره ی چلغوز روبگو.همین مونده بود کیانی منو اینجوری ببینه.اراد رودیگه نگو.همونجا جاداشت جوری میزدتم که بچسبم بادیوار باکفگیرجهازم منوجمع کنن.
    درباز شد واراد باقیافه ی عصبانی اومدتو.ازروی تخـ ـت بلندشدم.اراد هی میومد نزدیکتر من هی میرفتم عقب تر.اخر خوردم به دیوار.
    اراد:این چه وضعی بود که اومدی پایین؟اصلا کی به توگفت این لباس روبپوشی؟اصلا این به کنار توعقلت نمیرسه که وقتی اینجورلباسا تنت وروسری نداری بچه بازی درنیاری؟هان؟
    _اراد...خوب من حواسم نبود...حالا که چیزی نشده انقدربلندحرف میزنی وعصبانی
    اراد:اره اصلاا هیچی نشده.اون پسره ی ...استغفرالله.داشت باچشماش قورتت میداد اونوقت هیچی نشده؟
    _ای بابا اراد من...
    با داغ شدن لـ ـبم،یادم رفت اصلا چی میخواستم بگم.یه دستش روی بازوم بود ویه دستشم توی موهام.نفسم داشت میگرفت وارادهمینجور داشت به کارش ادامه میداد.لبش روگازکرفتم .دستم روگذاشتم روسینش وهلش دادم عقب.اراد ازم جداشد.
    اراد:باران باراخرت باشه اینجوری میای بیرون.دفعه یبعدی اینطوری برخوردنمیکنم.
    بعدباهمون اخمش رفت بیرون.
    دستمو روی لـ ـبم گذاشتم کم درد میکرد.رفتم جلوی ایینه دیدم بله...بدجوری ضایعه میشه اینجوری برم پایین.قشنگ مشخص میشه.پسره ی ...استغفرالله نگاه بالـ ـبم چیکارکرد.هووف.
    لباسام روعوض کردمو مجبورشدم رژم روپررنگ تربزنم تاکمتر دیده بشه.جای دستشم روی بازوم مونده بود.بهش میگم دراکولا.میگین چرا.موهاموبستمو شالم رو سرم کردمورفتم پایین.
    همه سرمیز بودن.صندلی بین ارادوارش خالی بود.رفتم همونجانشستم.اراد هنوز اخماش توهم بود.
    ارش درگوشم گفت:اوه اوه بدجوری ازدستت عصبانی پیشنهادمیکنم امروز اصلا سربه سرش نزار.
    منم مثل اون گفتم:واقعا انقدر یعنی عصبانی؟بابا اتفاق مهمی نیوفتاد که اینجوری عصبانیه.
    ارش:شماخانما متوجه نمیشید ولی مردا این چیزا براشون مهمه واین ازدوست داشتنشون.
    توی دلم گفتم کجای کاری این ازم متنفرنباشه دوستمم نداره.خبرنداره که چندوقت دیگه بایدطلاق بگیریم.ته دلم یه جوری شد.اصلا بهتر که طلاق بگیریم ازدست این دراکولا و وحشی بازیاش راحت میشم.
    همه داشتن شامشون رومیخوردندو فقط منواراد داشتیم باغذامون بازی میکردیم.البته اراد داشت بازور میخورد و وانمود میکرد که خیلی هم گشنشه.
    ستی زیرلب گفت:باز شمادوتا چتون شده؟
    منم مثل خودش گفتم: هیچی.


    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  2. Top | #12


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    یکم که خورد بعدازتشکر ازسحر وشوکت خانم رفتم داخل اتاقم.
    ده دقیقه بعدارادم اومد.رژم پاک شده بود.دوباره پررنگ زدم.
    اراد:پاکش کن خیلی پررنگه.
    _نمیخوام.
    اراد:باران لج نکن میگم پاکش کن.
    _لج نمیکنم نگاه کن چیکارکردی اخه؟(رژم روپاک کردمولـ ـبم رونشونش دادم)حالا این هیچی بازومو نگاه.کبود کردی.
    اراد:توهم عصبانیم کردی حالا ناراحت نباش دیگه.بیااینا مال توهست.
    به لواشکای توی دستش نگاه کردم.
    اراد:نمیگیری؟
    خواستم نگیرم ولی بدجوری چشمک میزدن.
    دستمو دراز کردم تابگیرم ولی اراد ول نکرد.
    اراد:قول بده که اینجوری دیگه جلوی بقیه نری باشه؟مخصوصا این کیانی.
    _باشه. بعدلواشک واز دستش گرفتمو خوردم.
    اراد:یه وقت تعارف نکنیااا.
    _حالا گریه نکن بیا بگیر ببین چه خاله ی مهربونی داری
    اراد:اره دیدم همه چی هس الا مهربون.
    _بده بده من اصلا نمیخوادبخوری ایییش.
    صدای دراومد.
    اراد:بله؟
    سیا:اراد؟
    اراد به من اشاره کرد تا مانتومو تن کنم وشالم رو سرم کنم.بعد گفت:بیاتو.
    سیا:بچه هارفتن جلوی ساحل اتیش روشن کردن.شمام بیاین.
    اراد:باشه بروماهم اومدیم.



    سامان:به به مرغ وخروس عاشق چه عجب تشریف اوردین.
    اراد:اولا که جملت موردداشت بایدمیگفتی دوفرشته ی عاشق.دوما پس چرابرامون فرش قرمز پهن نکردید؟
    سامان:روتو برم میخوای گوسفندم برم بخرم بیارم برات جلوی پاتون قربونی کنم؟
    اراد:نه تاوقتی ارش هست چرا بری بخری؟
    ارش:دستت دردنکنه اراد جان.اخه چقدر ارادت! چقدر لطف !چقدر بزرگواری!باران شوهرت روجمع کن تاکتلتش نکردم.
    _بله؟بله؟نشنیدم.شوهرمنوکتل ت کنی؟یه زن داره مثل شیر.ناخنت بهش بخوره من میدونم باتو.
    اراد:مرسی حمایت.مرسی شیر زن.مرسی طرفداری.واسه ی همینه دیگه فداتم.
    ته دلم یه حسی میگفت کاش بازی نبود.کاش این حرفاالکی نبود.اما عقلم میگفت چقدرعالیه که الکی ایناهمه برای قصه هاست.وطبق همیشه عقلم پیروز میدان شد.
    ارش:همینه دیگه ادم افسرده میشه .مردمم دخترعمه دارن ماهم داریم.
    _ارش چقدرغرمیزنی اون سیب زمینی روبده.
    ارش سیب زمینی روازاتیش گرفت وداد بهم.
    ارش:بگیر بخور باز نگو ارش بده.
    _من غلط کنم بگم توبدی پسردایی به این خلی کجای دنیامیتونم پیداکنم.
    ارش:باران پامیشم بااین چوب سیاهت میکنما.
    _بروبابا.
    وای این انقدرداغه که نمیشه نگهش داشت چه برسه به اینکه پوستش کند.همونطور که سیب زمینی روهی ازاین دستم به اون دستم پاس میدادم، بهش فحشم میدادم.
    اراد:باران به کی داری فحش میدی؟
    _به این سیب زمینی دیگه.هیجوری خنک نمیشه.
    اراد:کوچولوبسه هرچقدر بهش فحش دادی.بده من.الان دودقیقه دیگه به جدوابادشم فحش میدی.
    _دفعه اخرت باشه به من میگی کوچولوها.
    اراد:حرص نخور کوچولو من زن چاق نمیخوام.
    _درک که نمیخوای.ایـــش.
    اراد خندیدوگفت:باشه دیگه طلاقت دادم ضعیفه حالیت میشه.
    طلاق!واقعا کی میشه تموم شه این بازی.بازی که تمام حرفا ومحبتای توش الکی.بعدازاینکه سیب زمینی روپوست کند بهم داد.
    _مرسی.
    اراد:خواهش فسقلی.
    فقط چپ چپ نگاهش کردم.خندیدوبلندشد.
    _کجامیری؟
    اراد:میرم گوشیمو بیارم.



    انقدر ازدست ارش وسامان خندیدیم که دلمون درد گرفت.
    سیا:باران اراد کجاست؟
    _نمیدونم رفت گوشیشو بیاره نمیدونم چرا نمیاد میخوای برم صداش کنم؟
    سیا:اره.
    ازسحر سراغشوگرفتم گفت داخل اتاقش.اروم اروم ازپله هارفتم بالا میخواستم بترسونمش.دراتاقش یه کوچولو بازبود خواستم دروبازکنم که باشنیدن صدای یه دختر همونجاایستادم.هرچقدرسعی کردم بشنوم که چی میگن،نتونستم خیلی اروم حرف میزدن وسروصدای بیرون نمیزاشت که بشنوم.رفتم جلوتر.ازلایه در داخل اتاق دیده میشد.چیزی روکه میدیدم باورنمیکردم.اخه چطور میتونست انقدر پست باشه؟!
    نسرین باموهای باز وتاپ جذب سفیدوشلوار مشکی جلوی اراد ایستاده بود.ارادم فقط یه رکابی تنش بود.نگاهم رفت سمت دستای نسرین که روی بازوی اراد گذاشته بود وارادهم ...ارادهم بازوی نسرین روگرفته بود.دیگه طاقت نیاوردم ودر وکامل باز کردم.نسرین باپوزخندنگاهم کرد واراد هم باتعجب،حتما ازحضور من وسط غشق بازیشون تعجب کرده.
    باچشمایی که توش اشک جمع شده بود،به چشماش نگاه کردمو گفتم:فکر نمیکردم انقدر پست باشی.بین ما هرچی بود خیانت نبود.بود؟
    اراد:باران...
    باداد گفتم:اراد بود یانبود؟!
    اراد :نبود.
    مثل قبل ادامه دادم:بابا ومامانم اگه میدونستن که اینطور ادمی هستی عمرا مجبورم میکردن.د اخه لعنتی تو که اینو میخواستی پس چراهردوتامون روبدبخت کردی؟اخه چراااا؟تو که منونمیخواستی پس چرا کاری کردی که بهت اعتمادکنم؟ دوست داشتی زودترطلاق بگیریم،خوب میومدی به خودم میگفتی.دیگه لازم نبود این کارا.فقط میتونم بهت بگم متاسفم.نه برای تو برای خودم که باوجود تمام شرایطی که توی زندگیمون بود بهت اعتمادکردم.
    اشکامو پاک کردم ورومو برگردوندم تابرم که باصدای اراد ایستادم.
    اراد:باران باورکن اونجوری که تو فکر میکنی نیست بزار برات توضیح بدم.
    برگشتم سمتش وگفتم:فقط تا سه میشمرم تاتوضیح بدی.تابعدانگی نذاشتی توضیح بدم.1...
    اراد:باورکن اونطوری که توفکرمیکنی نیست...
    _1.5...
    نسرین:چرادروغ بهش میگی؟
    _2...
    اراد:دهن کثیفت روببند.
    نسرین:چرا؟میترسی بهش بگم که فقط برای رفع نیازات باهاش بود؟
    بابغضی که هرلحظه قوی تر میشد گفتم:2.5...
    اراد:باران باور کن اصلا اینطوری نیست
    _3...
    پشتمو بهش کردم وازاتاق اومدم بیرون.
    اراد:باران منکه برات توضیح دادم کجامیری دیگه؟
    برگشتم سمتش وگفتم:توضیح ندادی فقط خودتو توجیح کردی
    اراد سرمو روی سینش گذاشت وگفت:کوچولو دیگه بهم اعتماد نداری؟
    خودمو ازبغـ ـلش کشیدم بیرون وگفتم:دیگه نه.
    بعد سریع ازپله هارفتم پایین.
    اراد:بارااااان؟
    بدون توجه به صدازدناش ازویلا رفتم بیرون.اشکامو پاک کردمو رفتم پیش بچه ها
    سیا:عه اومدی پس اراد کو؟
    دیگه ازاسمشم بدم اومده.ادما چه راحت بایه کار بایه حرف تمام باورهای طرف مقابلشون رونابود میکنند.
    _پیداش نکردم.
    ستی:چیزی شده
    _نه.
    ستی:چشات قرمز.
    جوابی بهش ندادم.خیلی سخت بود وقتی هی اشک توی چشات جمع میشه وبغض توی گلوت هی بزرگ وبزرگتر میشه،بتونی خودتو جلوی بقیه کنترل کنی.
    ستی:عه ارادم اومد.
    نگاهش کردم.نگاهم کرد.تونگاش یه چیزی بود که مانع میشد بیشتر ازاین نگاش کنم.
    روموبرگردوندم ونگامو به اتیش دوختم.دستمو گذاشتم روی قلـ ـبم وتودلم گفتم:هیس اروم باش. چندوقته دیگه ازدستش راحت میشیم.باز میشیم خودم و خودت.بی اراد، بی نسرین وبدون هرادم دیگه ای.اروم نشد،تندتر ازقبل میکوبید.انگار ازحرفم خوشش نیومده بود.
    عقلم میگفت به قلـ ـبم توجه نکنم اگه بخوام به حرفش گوش بدم هرروز همین اش وهمین کاسه است.
    قلـ ـبم میگفت به عقلم گوش نکنم.اون منو ازقلـ ـبم قافل میکنه.ریشه ی احساساتمو خشک میکنه وهروز بی احساس ترازقبل میشم.
    عقلم میگفت فکر کردن به احساسات خودم وبقیه هرروز بیشتر اسیب بهم میرسونه وبیشترازقبل میشکنتم.میگفت شما که قصتون هنوز شروع نشده بود،پایانش رو باهم گفتید ونوشتید.پس چراناراحتی؟اخرقصه ی شما طلاق.هم خودت اینومیدونی هم اون.حالا میخواد بهت خیانت کنه یا میخواد دوست داشته باشه هیچکدومش مهم نیست وقتی اخرش طلاق.توی قصه ی شما بودن کنار هم وعشق وعاشقی معنایی نداره.پس الکی رفتاراشو حرفاشو برای خودت معنی نکن.
    سنگینی نگاهی روحس کردم سرمواوردم بالا با کیانی چشم توچشم شدم.همیشه فکر میکردم کیانی بدتر از اراد اماحالا...تنها تفاوتشون اینه که کیانی ظاهر وباطنش یکیه و اراد...
    وجدان:چی داری میگی؟خودت میدونی که بدترازکیانی نیست.تازه اونکه بهت ابراز علاقه نکرده که.فقط یه مدت نقش شوهرت روبازی کرده تازه چی بهتر از این؟حالا زودتر میتونید طلاق بگیرید.
    یه چیزی خورد توی سرم.سرمو اوردم بالا دیدم ستی بانیش باز داره نگاهم میکنه.
    ستی:کجایی تو؟پاشو بریم بخوابیم همه رفتن.
    ازجام بلندشدم وسمت ویلا رفتم.



    _اخه چرا نمیشه شوکت خانوم؟
    شوکت خانم:خانم به خدااقا گفته هیچ اتاقی روبهتون ندیم.اگه غیرازفرمایششون عمل کنم مطمئنن ازکار بی کارم میکنه.
    نفسم وباحرص بیرون دادم راه اتاق اراد روپیش گرفتم.من نخوام توی اتاق اون استراحت کنم باید کی روببینم؟!اااه.
    وارداتاق شدم اراد توی بالکنی که داخل اتاقش بود،بود و دریا رو نگاه می کرد.بدون توجه بهش لباسامو برداشتم وداخل حموم عوض کردم. وقتی اومدم بیرون اراد روی تخـ ـت نشسته بود بدون توجه بهش موهامو جلوی ایینه شونهکردم.تموم این مدت نگاهم میکرد.سعی کردم به روی خودم نیارم.
    روی تخـ ـت دراز کشیدم پشتمو بهش کردم.چنددقیقه بعدبلندشدو لباساش روعوض کرد وکنارم خوابید.تازه داشت چشام بسته میشد که دستش دورم حـ ـلقه شدو منوکشید سمتش.برگشتم سمتش تاچیزی بهش بگم که بادیدن عضله هاش حرفم یادم رفت بیخود نیست هرموقع میزنمش دست خودم درد میگیره.اصلا چه معنی داره این لباس تنش نمیکنه؟!سعی کردم خودمو ازبغـ ـلش بیرون بکشم ولی اون محکم ترازقبل بغـ ـلم کرد طوری که اصلا نمیتونستم تکون بخورم.
    وجدان:من نمیدونم این چرا نمیره نسرین روبغـ ـل کنه.
    _ چه معنی داره که بره نسرین روبغـ ـل کنه؟
    وجدان:ای حسود...
    _نه بخاطر خودشون میگم اونوقت بچه ها پشت سرشون حرفا ی مزخرف میزنن.اصلا به توچه بگیر بخواب. اه.
    نمیدونم تاکی داشتم باوجدانم بحث میکردم که خوابم برد.
    بابرخورد چیز محکمی به درازخواب بیدارشدم.
    _بله؟
    ستی:سلام صبحت بخیر خانم احیانا شماباخرس قطبی نسبتی ندارید؟
    _سلام.کاری داشتی؟
    ستی:بابا پاشو بیا بریم صبحانه بخوریم همه جمعشون جمع خلشون کم.پاشو.
    _ستی حال ندارم برو بگو بیارن اینجا.همینجامیخورم.
    ستی:چیزی شده؟
    _نه فقط بگوبیارن اینجا.
    ستی :باشه.
    چنددقیقه بعد شوکت خانم صبحانه روبرام اورد.



    شوکت خانم ازم حالم روپرسید که گفتم فقط یکم احساس بی حوصلگی میکنم و...واقعیتش دوست نداشتم اون دراکولا روببینم که ازشانس خوبم همون موقع درباز شدو دراکولا اومد تو.به شوکت خانم گفت که بره بیرون.شوکت خانم باترس ونگرانی بهم نگاه کرد که زیر لب گفتم نگران نباشه وبره.شوکت خانوم که رفت اراد در اتاق روبست وقفل کرد.
    اراد:این مسخره بازیا چیه درمیاری؟
    _فعلا که من بایدازتو بپرسم.چته اول صبحی داد میزنی؟
    اراد:گفتم این مسخره بازیا چیه؟
    _کدوم مسخره بازی؟
    اراد:همینکه هی داخل اتاقی ورفتارات سرد و برای صبحانه هم نمیای پایین؟
    _اولا که داد نزن کر شدم.دوما نیست برای توهم خیلی مهمه؟!
    اراد:نه.اتفاقا نه تو نه رفتارات هیچکدوم برای من اهمیتی نداره.چیه دو روز باهات خوب بودم لابد فکر کردی دوست دارم وعاشق چشم وابروت شدم؟نکنه یادت رفته که ته ماجرای ما طلاق وجدایی نه عشق وعاشقی.شمادختراهمتون عین همید.تایکی بهتون نگاه کنه فکر میکنید طرف عاشقتونه البته تقصیر خودتونم نیست زیادی دل نازک و ضعیفین.
    _نه فکر نکردم که عاشقمی ودوستم داری. اخه من اصلا به توفکرنمیکنم.لیوانم اگه سرد وگرم بشه میشکنه چه برسه به دل ما دخترا که به قول خودت خیلی دل نازکن.دل نازک وضعیف بودنشونم ازمهربونی های بیش ازحدشون.چون طاقت دیدین ناراحتی کسی روندارن.اما همیشه توی این مورد اشتباه کردیم.ماکه بهم علاقه ای نداریم واخرش طلاق ولی ازاین بعه بعد خواستی به کسی خیانت کنی به این فکر کن که بهت اعتماد کرده وفکر میکنه توبابقیه فرق داری.به این فکر کن که وقتی توداری وقتت روبااین و اون میگذرونی اون داره ازخوبیات پیش خودش وبقیه میگه.حواست باشه گند نزنی توی اعتمادش.
    صداموصاف کردمو گفتم:دروبازکن.
    اراد:باران من بهت خیانت نکردم.سیب زمینی روکه برات پوست کندم دستم سیاه شده بود حواسم نبود مالیدم به بلیزم .داشتم لبایسم روکه عوض میکردن نسرین بااون وضع اومد پیشم وگفت که بیخیال توبشم و یه سری مزخرافات دیگه... اون موقع هم میخواست بغـ ـلم کنه که من ازخودم دورش کردم .توهم همون موقع اومدی و راجبمون اشتبباه فکردی.
    شاید... شاید حق با اراد باشه و زود قضاوت کرده باشم.سعی کردم مثل همیشه خوشبینانه فکر کنم وبیشتر ازاین این مسئله روکش ندم. هرچندکه هنوز ازته دلم حرفاش روباور نکرده بودم.
    اراد:هنوز به حرفام شک داری؟
    _نه حالا دروبازکن.
    اراد:نچ بایدتنبیه بشی.
    بیا باز بهش رو دادم پروشد.
    _دروبازکن وگرنه جیغ میزنما...
    اراد:باشه دروباز میکنم ولی به قول خودت مدیونی فکر کنی بچه ها صدای ما و دعوامون شنیدن.
    خواست دروباز کنه که بلند گفتم:نــــه!همش تقصیر توهستش دیگه.
    اراد:باران میگم اگه ...اگه بهت بگم الکی گفتم و بچه ها وقتی رفتن من اومدم چیکار میکنی؟
    یکم نگاهش کردمو یکدفعه جیغ زدمو با متکاافتادم به جونش.ارادم متکای خودشوبرداشت ومنو زد.انقدرهمدیگه روزدیم تامتکاها پاره شد وپرهایی که توشون بود همه پخش شد.تازه متوجه ی صدای درشدیم.اراد دروبازکرد .همون موقع مشت ستایش خورد توی سراراد.



    ستی:وای ببخشید خوبی تو؟
    اراد:بهتر ازاین نمیشم حالا کارداشتی؟
    ستی:هیچی صدای جیغ باران روشنیدم نگران شدم اومدم بالا.
    _بقیه هم شنیدن؟
    ستی:اره
    اراد:خوب شد الان دیگه همه فهمیدمن همیشه تومنو مظلوم گیرمیاری ومشکل روحی وروانی داری.
    همون موقع شوکت خانم جاروبرقی اورده بود تا اتاق روتمیز کنه.سریع لوله ی جاروبرقی رو ازش جداکردم وافتادم دنبال اراد.
    _جرات داری وایستا تاببینم کی مشکل روحی و روانی داره.
    اراد سمت پله هارفت.منم دنبالش
    _عه بهت میگم وایستا.
    اراد:مگه دیونم.
    _دسته کمی هم ازدیوونه نداری.
    بچه ها پایین پله هاایستاده بودند و باتعجب نگامون میکردن.
    ارش:اقا تسلیت.اناللله وانا علیه راجعون.
    اراد:بیشعور یه خدانکنه هم بگی بدنیستا.
    ازنرده هاسرخوردم اینطوری زودتربه اراد میرسیدم.نمیدونم یهوچیشد که تعادلم روازدست دادمو افتادم زمین.ازشدت درد چشاموبستمو لـ ـبم روگازگرفتم.بچه هااومدن سمتم.
    ارش:باران خوبی؟
    سرموبه معنی نه تکون دادم.ارش خواست بلندم کنه که همون موقع اراد رسیدبهم وخودش بغـ ـلم کرد.
    ارادبا عصبانیت گفت:صددفعه بهت گفتم ازروی نرده هاسر نخور.خوبی الان؟کجات درد میکنه؟
    بغضم بیشترشدویه قطره اشک ازچشام ریخت.اراد بادیدن اشکم بغـ ـلم کرد و گفت:خیلی دردت اومد؟
    _نه فقط پام فکر کنم پیچ خورده خیلی درد میکنه.
    اراد:باشه گریه نکن.
    منوبردبالا وروی تخـ ـت گذاشت.نیم ساعت بعد دکتراومد گفت که چیزی نشده وفقط پیچ خورده یه مدت استراحت کنه خوب میشه.



    ««ستی»»
    سیا:راستشو بگوچیشده ازوقتی که سوارماشین شدیم خوشحالی
    _هیچی.
    سیا:منکه میدونم بخاطر اینه که من اومدم عقب نشستم.
    _نه...عه دارم میگم نه بازداره نگاه میکنه.
    سیا:باشه بابا منکه چیزی نگفتم ولی منکه میدونم تو...
    باجیغ گفتم:سیاوش
    باران:چی میگید شمادوتا بهم؟
    سیا:هیچی به جون اراد فقط...
    _سیااااااوش.
    اراد:نکبت جون خودت.حالا دعوانکنید برید پایین که گشنمه.باران بهتر تونیای پات درد میکنه.چی میخوری برات بگیرم؟
    باران:هرچی برای خودت گرفتی برای منم بگیر.
    اروم درگوش باران گفتم:خبریه؟
    باران:نه چه خبری؟
    _اره توگفتی منم باور کردم من هی میگم اراد تورو دوست داره میگی نه رفتاراش رونگاه کن.
    باران:منم صددفعه به توگفتم که اشتباه میکنی.
    ستی:باشه توراست میگی ولس من هنوزم میگم که...
    باران:ستایش برو سیاوش منتظرته.
    ««سیاوش»»
    _ممنون که انقدرزوداومدی.
    ستی:داشتم با باران حرف میزدم.
    _حالا چی میگفتید؟
    ستی:حالا.
    _اتفاقا منم باشمایه صحبتایی دارم.
    ستی:چه صحبت هایی؟
    _حالا.
    ستی:ادای منو درمیاری؟
    _نه مگه مثل تو میمونم؟
    ستی:خیلی بیشعوری میمون خودتی.
    روشو برگردوند خواست بره که دستشو گرفتم و اروم گفتم:فرداشب منتظرمون باش میخوایم بیایم خاستگاری.
    ستی:یعنی...
    اراد:چی میگید شمادوتا سه ساعته بیاید داخل دیگه.



    ««باران»»
    داشتم بیرون رونگاه میکردم که صدای گوشی اراد بلند شد.بدون توجه بهش مشغول دیدن اطرافم شدم.اه طرف چقدر سمجه ول کنم نیست.گوشیش روبرداشتم.کنجکاو شدم ببینم کیه.شماره ناشناس بود.احتمالا اشتباه گرفته.تماس قطع شد.گوشیش هنوز توی دستم بود که اس ام اس ازهمون شماره براش اومد.چون گوشیش قفل نداشت راحت تونستم برم داخلش.پیام روباز کردم(سلام عزیزم،درکت میکنم که نخوای جلوی اون دختر باهام حرف بزنی.رسیدی تهران باهام تماس بگیر.دوستدار همیشگی تو نسرین.)
    چندبار دیگه خوندم.باورم نمیشد راد انقدر پست باشه.یعنی بازم بهم دروغ گفت؟
    عقلم:عاشق جمالت نیست که بخواد بهت راست بگه.
    قلـ ـبم:نه اون هیچوقت بهت دروغ نمیگه.
    اخه بی انصاف نمیشد صبرکنی طلاق بگیریم بعدبری دنبال عشقت؟منه خرروبگو که توی این مدت همه جوره باهاش کنار اومدم.
    باصدای در سریع اشکامو پاک کردم.دیگه تموم شد.
    اراد:باران بیا ببین برات چی گرفتم همونی که دوست داری.
    _ممنون ولی الان میل ندارم.
    ارادباعجب نگاهم کرد حتما ازلحن سردم تعجب کرده حالا حالا ها مونده تاتعجب کنی اقا.باباز شدن در هردوتامون ساکت شدیم.
    ستی:وای باران نبودی ببینی سیاوش چطوری به کیانی لاپایی داد وپخش زمین شد.
    _وامظلوم گیرش اوردین؟پسر به این...
    اراد باعصبانیت برگشت سمتم ونگاهم کرد.بی توجه بهش ادامه ی حرفم روگفتم:پسر به این خوبی.
    سیا:باران الان داری راجب کیانی حرف میزنی؟توکه قبلا یه چیز دیگه ای مگفتی.
    _اره خوب منم قبلا اشتباه میکردم.
    اراد باسرعت حرکت کرد طوری که صدای ستایش وسیاوش روهم دراورد.ولی من باخونسردی تمام که سعی داشتم مشخص نشه ظاهری هست،به بیرون نگاه میکردم
    وقتی به تهران رسیدیم اراد ستایش و سیاوش روپیاده کرد وبه جای مسیر خونمون ازمسیر دیگه ای رفت.جلوی مغازه ی گلفروشی نگه داشت.
    اراد:باران توگوشیمو ندیدی؟باید حتما با کسی تماس بگیرم.
    _نه ندیدم.
    اراد ازماشین پیاده شد ورفت داخل مغازه.



    حتما میخواست بانسرین تماس بگیره.اره همینطور.صدای اس ام اس گوشی اراد بلندشد.گوشی روکه زیرصندلی انداخته بودم برداشتم.بازم نسرین بود.(عزیزم هنوز نرسیدی؟نکنه باز میخوای منو قافلگیر کنی ورفتی گل بخری برام؟بابا توخودت گلی گل نمیخواد که.بدوبیا خونتون منتظرتم.)
    پس اقا رفته بود برای نسرین جونش گل بخره.یه لحظه به نسرین حسودیم شد.دروغ چرا ته دلم دوست داشتم که...
    وجدان:باران لطفا ساکت شو.چرابایدبرای توگل بخره؟مگه توعشقشی؟
    _نه زنش که هستم.
    وجدان:دلت خوشه ها چندروز دیگه که طلاق بگیرید نسرین میشه زنش.
    وایستا ببینم منظورش ازخونتون کدوم خونه هست؟تااونجایی که من یادمه اراد اینجافقط یه خونه داره که اونم خونه ی خودمون.نکنه...
    سریع ازماشین پیاده شدم.
    _اقا دربست؟
    راننده:خانم ولی...
    _باشه هرچی کرایش باشه میدم .
    راننده:بفرما سوار شید.
    ادرس رودادم.
    _اقالطفا سریع تربرید.
    راننده:جسارت نباشه چیزی شده؟رنگتون مثل گچ شده.
    _نه فقط کمی نگرانم.
    بااینکه هیچ علاقه ای به اراد نداشتم ودوست داشتم زودتر ازش جدابشم ولی نمیدونم چرااز واقعیت ترس داشتم ودعامیکردم نسرینی نباشه.
    رسیدیم جلوی درخونمون.برقا روشن بود.خواستم پیاده بشم که درباز شد ونسرین اومد بیرون.
    راننده:دخترم حالتون خوبه؟
    بدون اینکه نگاهمو ازنسرین بگیرم گفتم:اقا تروخدا برو.بروبه این ادرس فقفط سریع تر.
    راننده:باشه شمام گریه نکنید انشالله مشکلتون حل میشه.
    جلوی درخونه ی مامان ایناایستاد.کرایه روحساب کردمو دادم بهش.زنگ روزدم.
    مامان:بله؟
    _مامان منم باز کن.
    مامان:باران تویی؟مگه قرارنبود تو واراد...هیچی بیا تو.
    اون لحظه انقدر حالم بدبود که اصلا به اینکه مامان یه چیزی روداره ازم پنهون میکنه توجه نکردم.
    مامان:سلام دخترم.خوش...یاحضرت عباس بارن چیشده؟چراداری گریه میکنی؟
    _هیچی.فقط ترو خدا تروجون من وباربد اگه اراد زنگ زد نگو من اینجام.مامان قسمت دادم.
    مامان:باران جان چی شده؟داری نگرانم میکنی؟به منی که مادرتم نگی به کی میخوای بگی؟
    بعدبغـ ـلم کرد کلی تو بغـ ـلش گریه کردم وقتی یکم خالی شدم از بغـ ـلش اومدم بیرون.
    مامان:وایستا کجامیری؟
    _اتاقم میخوام تنهاباشم.
    دروبستم وقفل کردم.خواستم اهنگ بزارم که همون موقع گوشیم زنگ خورد.ستی بود.اول خواستم جواب ندم ولی دوست نداشتم نگرانش کنم.


    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  3. Top | #13


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    _بله؟
    ستی:بله و...استغفرالله چرا جواب نمیدی؟ کجایی تو؟تلفن خونتون هم زنگ زدم کسی جواب نداد به ارادم زنگ زدم گفت فکر میکرده تواومدی پیش من.حالا بیخیال الان کجایی؟
    _خونه.
    ستی:باش پس من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
    _ستایش خونه ی خودمون نیستم خونه ی مامان اینام.
    ستی:چرااونجایی؟
    _اونجا دیگه خونه ی من نیست.
    ستی:باران چیشده؟داری نگرانم میکنی. بازتو واراد دعواتون شده؟
    _نه ولی ازاین به بعد قرار هرکدوممون راه خودمون روبریم.
    ستی:عین ادم حرف بزن ببینم.منظورت ازاین حرف چیه؟
    _طلاق.ماازاولشم قرارمون همینه بود.حالا یکم زودتر که به کسی برنمیخوره.تازه هردتامون،مخصوصا اراد،خیلی خوشحال میشیم.ستایش بخدابفهمم تو راجب طلاق واینایی که بهت گفتم یه کلمه به اراد گفتی نه من نه تو.
    ستی:باشه نمیگم.ولی باران شمامیتونید باهم...
    _نه د.دیگه منو اونوباهم جمع نبند.ماراهمون جداست.
    ستی:اخه چرااا؟
    _لعنتی برای اینکه اویکی دیگه رودوست داره.
    تلفن روقطع کردم.همون موقع دوباره زنگ خورد واسم اراد روی صفحه نمایان شد.ریجکت کردم.چندبار دیگه هم زنگ زد جواب ندادم اخرین بار باعصبانیت گوشی روسمت دیوار پرت کردم که افتاد زمین و چهل تیکه شد.روی تخـ ـت نشستم وسرموتوی دستام گرفتم.خدایا منکه گفتم باشه هرچی توبگی.منکه گفتم اگه صلاحه باشه چشم.منکه بهت اعتماد کرده بودم.منکه دلم گرم تو بود.منکه داشتم باهاش کنار میومدم.چیشد یکدفعه عاشق شد؟اونم کی ؟!نسرین!دختری که ازش دل خوشی نداشت.خوب ازمنم دل خوشی نداشت ،پس چراعاشق من نشد؟
    وجدان:اگه عاشق تومیشد تو پسش نمیزدی؟به قول خودت،خودتم دوست داشتی هرچی زودتر ازش طلاق بگیری.اونوقت باچه امیدی عاشق تومیشد؟
    ولی من همه جوره ازنسرین سرترم.خیلی هم دلش بخواد.
    وجدان:ولی او...
    اره ولی او دلش منونمیخواد نسرین رومیخواد.باصدای در اشکامو پاک کردم.
    باربد:فسقلی دروبازکنم ببینم.باز تواینجا پلاس شدی؟گفتم شوهرکردی دیگه ازدستش راحت شدیم نگو خانوم تصمیم گرفته هرروز اینجا چتربشه.زودباش باز کن زیرپام علف سبز شد.
    دروباز کردم.
    باربد:الهی داداش فدات شه چشات چرااینجوریه؟انقدرگریه کردی خسته نشدی؟
    _باربد؟
    باربد:جانم؟چرابغض داری خوشگلم؟
    خودمو انداختم توی بغـ ـلش .
    باربد:عزیزم گریه نکن...با اراد دعوات شده؟
    _اسم ..اونوپیش...من نیار.
    باربد:اسمشو نگم چی صداش کنم؟
    _دراکولا.
    باربد:شیطون توهنوز بهش میگی دراکولا؟حالا این اقای دراکولا پایین منتظر خانومشه.این اقای دراکولا بدجوری عصبانی ونگران خانومشه.
    نه باز اون اومده عصبانیتش روسر من خالی کنه.نگران؟!هه! چه واژه ی عجیب غریبی.جلل خالق اصن معنیش چیه؟
    _نمیخوام ببینمش.



    باربد:دلت میاداینجوری برگرده بره خونه؟باران به من نمیگی چیشده؟
    نه دلم میگفت نه ولی یه حس دیگه میگفت اره تنها بره.واین حس چه خوب تونست حرفشو به کرسی بشینه.
    _اره دلم میاد اخه دلم خیلی پره ازش.باربد نپرس خواهش میکنم.باربد دوست ندارم اینجاببینمش وچیزی ازش بشنوم وگرنه من ازاینجاهم میرم برو یه جوری ردش کن وبگودیگه نیاد.
    بعددست وصورتمو شستم رفتم پیش مامان وبابا.به بابا سلام کردم.اونم جوابمو داد.
    باربد یه ربع بعداومد وگفت:باران شوهر نکردی نکردی اخر بایه ادم کنه شوهرکردی مگه میرفت ازاینجا.مامان شام روبیار دیگه گرسنگی مردم.
    مامان:خدانکنه پسر شکموی من.
    باربد:باران میبینی؟اینااز اثرات حضور توهستااا.نگاه مامان چه مهربون شده؟
    مامان:پسرم منکه همیشه مهربونم.
    باربد:نه دیگه دیدی گفتم مهربون شده؟
    مامان:تولیاقت همونه که بهت بگم خل.
    باربد مامانروبغـ ـل کرد وگفت:اها این شدمامان خودم.کجابودی تو؟نبودی یه خانومی الان اینجابود خیلی مهربون بود خیلی هم خوشکل.میگم نکنه بابا سرت هوو اورده؟
    مامان:باربد گمشواونور دیونه ی خل خفه شدم ولم کن.ازهمین الان دلم برای ادرینامیسوزه بدبخت چطورمیخوادتحملت کنه؟
    باربد:ازنظر بغـ ـل کردن وخفه شدن میگید یا.... اخ پدرمن چرامیزنی؟
    بابا:توبه کی رفتی انقدر بی حیایی؟
    باربد:نفرمایید دست پرورده ی خودتونم.بیاید اینم زنتون نخواستیم اصلا من میرم همون ادرینای خودمو بغـ ـل میکنم.زن شمام خیلی نازنازی هستنا.
    مامان:باربدخجالت بکش بی حیا.باران توهم به جای اینکه همش به کارای این بی ادب لبخند بزنی بیاکمک.
    همه کنار هم روی مبل نشسته بودیم وفیلم میدیدیم.



    بابا:راستی باربدبرات یه کاری دارم میتونی انجامش بدی؟
    باربد:چه کاری؟
    بابا:مثل قبل بایدبری امریکا وبه شرکت سربزنی و...خودت میدونی که!
    باربد:بابا میشه من نرم؟اخه توی این هفته جلسه ی مهمی دارم که حتمابایدحضورداشته باشم.نمیشه به کس دیگه ای هم بگم.
    بابا:مطمئنی که نمیشه؟اخه درجریانی که یه جلسه ی مهم اونجابرگزارمیشه و باید همه ی شرکت ها حضورداشته باشند.اگه من کمـ ـرم درد نمیکرد خودم میرفتم.
    _من میرم.
    همه باتعجب نگاهم کردند.
    _چرااینجوری نگاه میکنید؟چندبارم با باربد رفتم بلدم که باید چیکار کنم.
    بابا:نه نمیتونم توروتنهابفرستم.علاوه براون اراد هرگز اجازه نمیده که بری.
    _قرار نیست اراد بفهمه که.
    مامان:یعنی چی؟بدون اجازه ی شوهرت حق نداری بری.
    _اه مامان میشه هی شوهرت شوهرت نکنی؟این جلسه خیلی مهم حالا که کسی نمیتونه بره خودم میرم.
    بابا:نه نمیتونم این اجازه روبهت بگم.درضمن خدایی نکرده زبونم لال اتفاقی برای توبیوفته جواب اراد روچی بدیم؟
    بلندگفتم:بس کنید هی اراد اراد نکنید.د اخه اون یکی دیگه...هیچی بیخیال شب بخیر.
    ««اراد»»
    هی ازاین پهلو به اون پهلو میشدم ولی خوابم نمیبرد.دروغ چرا به حضور هرازگاهیش کنارم عادت کرده بودم حالا میخواد بازور و اجباربوده باشه ولی عادت کرده بودم.باامشب نزدیک دوهفته هست که خونه نیست.هنوزم دلیل رفتارش رونمیدونم.حتی درخواست طلاق هم داده.فقط وای به حالش اگه بفهمم الکی زده به سرش که قهرکنه وطلاق بگیره،من میدونم با او.برای بار چندم به گوشیش زنگ زدم بازم خاموش بود.مثل تمام روز های این دوهفته.هنوز یادم نمیره وقتی باشور وذوق از گل فروشی اومدم بیرون امابادیدن جای خالیش دسته گل ازدستم افتاد.سیا میگه احتمالا موضوع جدی ترازاین چیزاست وگرنه باران اون ادمی نیست که بخواد الکی قهرکنه وبره خونه ی باباش.ستایشم که سیاوش قربونش بره شده کوه یخ لام تاکام حرف نمیزنه.امشبم رفتم جلوی خونشون باربدگفت یکم دیگه بهش فرصت بدم.به گفته ی خودش باران هیچی به اونم نگفته بود.هنوز هیچکس ازدرخواست طلاقی که باران داده جز سیاوش واحتمالا ستایش خبرنداره.همه فکرمیکنن یه اختلاف کوچیک بینمون هست ولی...چقدربد ندونی قضیه چیه.
    شیطونه میگه پاشم برم بیارمش تامیخوره بزنمشاااا.
    وجدان: شیطون غلط میکنه باتو.چشمم روشن.میخوای روی زنت دست بلندکنی؟بابا باغیرررت!
    _باعصاب ادم بازی میکنه دیگه.اصلا به منچه هرموقع خواست بیاد نخواستم که...که...چه بهتر.
    وجدان:باشه پس بره یه سال دیگه برگرده یااصن برنگرده.هان؟نظرت؟
    _غلط میکنه .اصلاچه معنی داره؟!همین فردااگه دست من بود برش میگردوندم اصن تااخرهمین هفته ی بعدی بایدبیاد.توجه داری بااااید!
    وجدان:فکرمیکردم خود درگیری داری ولی دیگه نه تااین حد!تعادل نداریااا همین دومین پیش گفتی بره به درک و...
    _اصلا به توچه.تورو سننه؟بحث باتوبی فایدس.
    صدای اس ام اس گوشیم اومد.سیا بود.نمیدونم چرا ولی دوست داشتم که باران میبود.البته نکه ندونماااا ولی....هعی امان ازدست غرور!
    ((سیا:سلام جناب اخمو وبی عصاب.اگه پارچه قرمز جلوت نیست ومنو نمیخوری شماره فرهاد رو اس کن برام.))



    توی اس ام اس ها دنبال شماره ای بودم که فرهادقبلا بهم اس داده بودو من فراموش کرده بودم که سیوش کنم.چندتاشماره سیو نشده بود.اولی روبازکردم باخوندن متنش متوجه شدم اقای سلیمانی .دومی هم یه بنده خدای دیگه.همینطوری اس ام اس هارومیخوندم تا شماره ی فرهاد وپیداکردمو برای سیا اس کردم.خواستم اس ام اس بعدیش روهم که شماره ی نااشنابود پاک کنم ولی یه لحظه پشیمون شدم.ترجیح دادم اول بخونمش بعدبپاکمش.
    وجدان:بپاکمش؟؟؟!!!بدبخت معین وفردوسی و...!طفلیا انقدرزحمت نکشید که تواخرش به پاک کنم بگی بپاکم.الهی من به قربون فردوسی برم چقدرادم زحمت کش!
    _یه کلمه از جاری عروس!(...!)تو انقدر قربون صدقه ی معین وفردوسی و... رفتی، شبیه صندوق صدقات شدی.
    وجدان:نمکدون منکه حریف زبونت نمیشم.اصلا زبون نیست که اتوبان تهران _کرج!بزارباران بیاد میگم انتقاممو ازت بگیره.فقط اون حریفته.
    _هه!باران...اگه میخواست بیاد که توی این مدت اومده بود.
    بیخیال بحث باوجدان عزیزم شدمو پیام روبازکردم.باتعجب به کلمات نااشنا نگاه کردم.من اینوکی خوندم که یادم نمیاد؟عجیبا قریبا شگفتا...
    بقیه اس ام اس هارو که ازاون شماره بود خوندم.به اسمی که اخر اس بود نگاه کردم.هرچی فکرکردم یادم نیومد که طرف کیه
    دوباره اس ام اس هاروخوندم.منظورش ازاون دخترکیه؟نزدیک تهرانید؟!برای من گل بخری؟!نسرین...اوووف نکنه این همون نسرین خودمونه؟
    منظورش ازاون دخترهم احتمالا باران بود.وقتی جلوی گلفروشی ایستاده بودم باران اونقدر ناراحت نبود حتی میشد برق چشماشو دید.اما بعدش دیگه نبود،رفته بود.گوشیم روی صندلی بود اما اون موقع که ازش پرسیدم گفت که نمیدونه...ساعت پیام هارو رونگاه کردم دقیقا همون ساعتی بود که برای ناهار ایستاده بودیم وبعدی برای زمانی بود که جلوی گلفروشی ایستاده بودیم.یعنی باران فکر میکنه که...
    فوری به سیا زنگ زدم.
    سیا:هااا؟
    _سیا خوابی یابیدار؟
    سیا:بنظرت کسی ساعت3:30صبح بیداره؟
    _اره من بیدارم.خودتم تاچنددقیقه پیش بیداربودیا.
    سیا:خوب قضیه ی توفرق میکنه توعقلت کمه.منم لابدهمنشینی توروم تاثیر گذاشته ومثل توعقلم کم شده که تاالان بیدارم.حالا چیکارداشتی؟
    _میخوام ادرس خونه ی نسرین روبرام گیربیاری.
    سیا:نسرین دیگه کدوم خریه؟خواب زده شدی؟
    _سیا حوصله ندارم همین دختره ی ...استغفرالله که توی دانشگامونه.
    سیا:باشه ولی چرا؟
    _سوال اضافه ممنوع.
    ****
    ماشینم روجلوی شزکتششون پارک کردم.سیا ادرس شرکت وخونشون روبرام پیداکرده بود.



    _باخانم نصرتی کارداشتم
    منشی:شما اقای؟
    _تهرانی.
    منشی:چندلحظه صبرکنید...بفرمایید.
    همون موقع دراتاقی توسط نسرین بازشد.
    نسرین:به به ببین کی اینجاست.سلام ارا...
    بادستم محکم هلش دادم داخل ودروبستم ودر اخر قفلش کردم.
    نسرین:چه غلطی میکنی؟بازکن درو.
    _ببنددهنتو.
    نسرین:سرمن دادنزن.
    _شرمنده که نمیتونم با اشغال ها اروم حرف بزنم.این چه غلطی بود که کردی هان؟اون مزخرفات چی بود که به باران گفتی؟اشغال باتوام .به خداقسم به جون باران اگه نگی میدونم باهات چیکارکنم.
    نسرین:باشه باشه.تروخدا دادنزن خواهش میکنم.بابام شرکته.
    _فقط راستشو بگو.
    نسرین:خوب شاید تو اشتباه میکنی باور کن من این کار رو...
    _کری؟گفتم راستشو بگو.انگار که نمیخوای بگی شایدبابات بهتر بتونه از زیر زبونت بکشه بیرون.
    نسرین:نه!الان میگم.ازوقتی شما یعنی تو و...
    _تو نه شما!
    نسرین:داشتم میگفتم ازوقتی شما واقای ملکی به دانشگاهمون اومدید،چشمای خیلیا دنبالتون بود وتوی قلب خیلیا راه پیداکرده بودید.ولی شما به هیچکی توجه نمیکردید.یکی ازاون افزاد من بودم.تا به خودم اومدم دیدم من...من...به شماعلاقه دارم.اماشما...شماهمه توجهتون به باران بود.وقتی شنیدم شما میخواید برید شمال منم اومدم.حتی اونجاهم همه حواستون به باران بود.بعدافهمیدیم که شماباهم ازدواج کردید.خیلی سعی کردم که بینتون روبهم بزنم باحرفام باکارام... ولی اونقدر موفق نبودم.دفعه اول انقدر موفق نشدم چون شما بازم باهم بودید وهردوتاتون مثل قبل عاشق بودید ولی ایندفعه انگار یه جورایی موفق ش...
    باسیلی که توی صوتش زدم ساکت شدو باتعجب نگاهم کرد.
    _فقط وای به حالت یعنی وای به حالت یه مو ازسر باران کم شده باشه کاری میکنم که ازروی زمین محو بشی.زندت نمیزارم.فقط دعاکن چیزیش نشده باشه.
    دروبازکردم واومدم بیرون همه کارمندا جلوی درایستاده بودن بدون توجه بهشون ازشرکت زدم بیرون.



    ««باران»»
    بالاخره باصحبتای باربد واسرار من مامان وبابا راضی شدن که برم.ازشون خواهش کردم وقسمشون دادم که چیزی به اراد نگن.باباهم فهمیده بود که مسئله جدی ترازاین حرفاست دیگه بهم گیرنداد که با اراد اشتی کنم و برگردم سرخونه زندگیم و...
    توی این مدت خطم رو عوض کرده بودم.ازهرچی که باعث میشد اراد منو پیداکنه دورشدم.
    نمی دونم تو تنهاییت ...واسه من جایی هست یا نه
    میون ما یه دیواره ...بگو میشه شکست یا نه
    توی هر ساعت و هر روز... توی هر روز هر هفته
    تو آتیشی به پا کردی ... که دودش تو چشَم رفته
    خیالت تخـ ـته از اینکه ... تو فکرم جز تو هیچ کس نیست
    واسه فهمیدن دردم ... سکوت هرشبم بست نیست
    مث کابـ ـوس میمونه ... همه شب های بی خوابی
    چه سخته نیستی و دیگه ... کنار هم نمیخوابیم
    با همه ی سختی هام ... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو ... منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من مثل بن بست
    با همه ی سختی هام... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو... منو نشکسته
    همه ی کوچه هایی که بی تو پا میزارم
    خیلی وقته واسه من مثل بن بست
    باکشیده شدن هنزفریم ازگوشم سرمو اوردم بالا.
    دانیال:بارانا بدوبیا دیگه.حواست کجاست؟هی دارم صدات میکنم ولی انگار نه انگار.
    _وااای دانیال هزاردفعه باران نه بارانا!
    دانی:حالا چه فرقی داره؟!بارانا الکی گیر میدیا.
    _هوووف فرق که زیاد داره منتها تونمیفهمی.من نمیدونم چرا تو ادم بشو نیستی؟!
    دانی:اِملی هم همش بهم میگه توهیچ وقت ادم نمیشی.
    _پسرخوب اِملی چیه؟!مادرته ها!
    دانی:بیخیال. منو اون که این حرفاروباهم نداریم.بارانا اون لباس رو نگاه کن.خیلی خوشگله.
    به لباس سرخابی رنگی که دانیال اشاره کرد نگاه کردم.یکم زیادی باز بود. یاد لباس خودم و عکس منو اراد افتادم.
    "عکاس:اقا دستتون رو دور کمـ ـر خانومتون حـ ـلقه کنید.
    اراد:ای بابا خانم بگیردیگه.باربد و ادری بزارید تموم شه شمادوتارو ادم میکنم.
    باربد:حرفای خارجی میزنیاااا.باران بابا بخند اون اخماتو هم باز کن .
    _منکه میدونم باشمادوتاچیکارکنم....بیا خووب شد؟اوووف.
    عکاس:عالیه همینطوری بایستید...1...2..."



    بابرخورد دستی به بازوم بغضم و قورت دادم وبرگشتم سمتش.
    دانی:خوبی؟
    _اره.بار اخرت باشه به من دست میزنی!
    دانی:باشه عصبانی نشو ببخشید فکر نمیکردم ناراحت بشی.
    "اینجا چه راحت همه ازهم عذر خواهی میکنند...غرور اینادرمقابل جوونای ما انگار هیچی نیست...گفتم غرور...حتی دلم برای غرور مردونه ی مردم هم تنگ شده...
    وجدان:مردت؟!همونی رونمی گی که درخواست طلاق ازش رو دادی؟!
    جوابی جز سکوت نداشتم مثل تموم این مدت.
    _این برای هردومون بهتره.
    وجدان:برای توهم بهتره؟برای قلبت که هرتیکه اش یه جا افتاده چی؟واسه اونم بهتره؟
    _واسه اون بهتر که باشه واسه من وقلـ ـبمم بهتره...!"
    دانی:بارانا؟باراانا؟
    _ها؟بله؟
    دانی:حالت خوبه؟بخدا نمیخواستم...
    _هیس دانی من خوبم.
    دانی:اگه اون لباس رومیخوای بگم برات بیارن؟
    نگاهمو ازلباس گرفتم...ازهجوم خاطرات میترسیدم!
    _اخه من به تو چی بگم؟!این بنظرت بدرد اونجامیخوره؟تازه میدونی که من ازاین لباسا نمیپوشم.
    دانی:اوه حواسم نبود!
    _دااانی اون کت وشلوار مشکی چطور؟
    دانی:بارانا خیلی خوشگل.فکر کنم خیلی بهت بیاد.بیا بریم داخل
    سایزمو به فروشنده گفتم وچنددقیقه بعدلباس رو برام اورد.داخل پرو پوشیدمش. حق با دانی بود خیلی بهم میومد. یکم دیگه خودمو توی اون لباس نگاه کردم.
    یاد اون روزایی افتادم که با اراد میرفتیم خرید...یامیگفت خیلی تنگه یا استینش چرا انقدر کوتاهه؟مانتو یا تیشرت؟...این چرا انقدر قدش کوتاهه؟...این لباس چراانقدر باز؟و... اون موقع ها ازدستش عصبانی میشدم وحرصم میگرفت اما الان...دوست داشتم اینجابود...حتی شده به همه ی لباسا گیربده...!
    اهی کشیدم ولباس رودراوردم ورفتم بیرون.
    دانی:چطور بود؟
    _عالی.همینو میگیرم.
    دانی:کفش و وسایل دیگه چی؟
    _اوه بیخیال دارم.نیاز نیست دوباره بخرم.
    دانی:بارانا بایه ناهار توپ توی یه رستوران توپ بایه اقای خارجی خوشگل وجذاب و زیبا و...چطوری؟
    _یکم دیگه بیشترازخودت تعریف میکردی پسرخارجی!کارخونه ی پپسی ورشکسته شد به جووون تو!نه نمیتونم دعوتت رو قبول کنم باید برای فردا اماده بشم.
    دانی:باشه اسرار نمیکنم دختر ارایی. اوم...منظورت ازکارخونه ی پپسی چی بود؟
    _یه اصطلاح که ما ایرانیا بکار میبریم.حالا مونده تاایناروبفهمی.ممنون پسرخارجی همین سرکوچه وایستا میخوام بقیه روپیاده برم.
    دانی:باشه بفرمایید بارانا خانوم...
    _خدافظی اق پسر.
    دانی:وات؟ (?what)
    _Nevermind(بیخیال)
    دانی:اوکی خداحافظ.
    ازماشین پیاده شدم وتاهتل پیاده رفتم.توی این مدت هیچ خبری از اراد نداشتم.هر موقع ستی میخواست راجبش صحبت کنه بحث روعوض میکردم.واقعیتش میترسیدم که بشنوم اراد بانسرین ازدواج کرده.حتی فکرشم اذیتم میکنه چه برسه به اینکه...
    وارد اتاقم شدم.خسته شدم از بس که داخل هتل موندم.دلم خونه ی خودمو میخواد...خونه ی من و اراد...اگه هنوزم جایی برای من باشه ونسرین...لعنت بهت نسرین ... لعنت بهت!
    وجدان:باران بیخیال این حرفا برو خودتو اماده کن.تافرداکاملا اماده باشی.
    برای خودم قهوه درست کردم وپای تلویزیون نشستم.اینترنت لپتاپم رو روشن کردم.همون موقع ستی چت تصویری کرد.
    ستی:سلام بی معرفت.خوبی؟
    _سلام تپلو.چاق شدیا.ممنون توخوبی؟سیاوش جونت خوبه؟
    ستی:اره اونم اینجاست داره تلفن صحبت میکنه.داری قهوه بدون من کوفت میکنی؟
    _اره میخوام بخورم چشم نداری ببینی؟
    صدای سیا میومد.
    سیا:اره...اره...بابا دختر انقدر ماهه که نگو
    ستی:چشم که دارم.اما از اونجایی که توچشم نداری ببینی،نمیبینی.چه خبرا؟بدون من خوش میگذره؟
    _سلامتی.اره انقدرخوش میگذره که نگووو.
    ستی:بیشعوری دیگه کاریتم نمیشه کرد.
    سیا:باور کن خاله...میگم ارادم دختر رومیخواد..
    قهوه پرید توگلوم.اینور سرفم گرفته بود اونور هم بغضم.توی چشام اشک جمع شده بود.پس بالاخره میخوان ازدواج کنن
    ستی:وای باران چیشد؟خوبی؟
    _اره.چقدر داغ بود قهوش!بعد یه لبخندتلخ زدم.
    سیا:خاله اسمش منیژست...نه من مگه جرات دارم شماروسرکاربزارم؟باشه باشه غلط کردم خدافظ.
    _اونجا چه خبره؟
    ستی:هیچی بابا این سیاوش گور به گوری هی داره خالش رواذیت میکنه وخودش هرهر میخنده.
    یعنی الکی بود؟...!!!یعنی سیا داشت شوخی میکرد...؟!؟!وای خداجووون مرسی.
    _ستی من دیگه برم.
    ستی:برو مراقب خودت باش.خدافظی.
    _خدافظ.
    بیخیال قهوم شدم و یه اهنگ گذاشتم.



    بگو برای چی...یهویی همه چی
    خراب شد سرچی...خراب شد همه چی
    (واقعا برای چی یهویی همه چیز بینمون خراب شد؟چیشد یکدفعه؟)
    بگو برای چی حرف بزن زود باش...یعنی اون تورو بیشتر ازمن دوست داشت
    (یعنی واقعا اوهم انقدر تورو دوست داره که همیشه و همه جا حتی دور از تو هم نگرانت باشه و همیشه به فکرت باشه؟)
    باصدای در اهنگ روقطع کردم.
    _کیه؟
    دانی:منم بارانا.
    _الان باز میکنم.
    سریع لباسام روعوض کردم وشالم رو روی سرم انداختم وبعد دروبازکردم.
    دانی:سلام بارانا میدونم که ازدیدنم خوشحال شدی.بیااین غذاهاروبگیر ازم.گفتی رستوران نمیای نگفتی که اینجاهم غذانمیخوری.
    _سلام.اخه من ازدست تو چیکارکنم دانی؟
    دانی:همون کاری روکه توی این دوهفته کردی.حالا بدوبیا بخوریم که هردومون فردا روز پرمشغله ای داریم.
    ناهار روکه خوردیم دانی رفت منم رفتم تابه کارام برسم.
    اوووف خسته شدمااا.بلند شدم رفتم ازیخچال یه سیب برداشتم وگاز زدم.تاخواستم دومین گاز روهم روی سیب بدبخت بزنم حس کردم حالم داره بهم میخوره سریع رفتم داخل دستشویی.
    بی ادبی نباشه هرچی خوردم بالا اوردم.خدالعنتت نکنه دانی. معلوم نیست غذاهارو ازکجاگرفته که الان مسموم شدم.اونم زمانی که فرداش یه جلسه مهم دارم.بیخیال بقیه ی سیب شدمو گرفتم خوابیدم.



    دانی:اوه بارانا حالت خوبه؟رنگت حسابی پریده.میخوای بریم دکتر؟
    در دستشویی روبستم و گفتم:نگران نباش یه مسمومیت سادس.خوب میشم انقدر نگران نباش پسرخارجی.
    ازبس توی این مدت غذای بیرون خوردم پدر معده ی بیچارم در اومده.
    دانی:اگه حالت...
    _دانی گفتم خوبم دیگه بریم.
    دانی:باشه اگه خوبی بریم که الان همه جمع شدند.
    شالمو درست کردمو گفتم:خوب گزارش کارا رو بهم بده.
    دانی:الان؟
    _میخوای فردا بده هاا تعارف نکن.اره الان بده.میخوام یه وقت مشکلی نباشه.
    دانی:بسیار خوب،اوم...جک راجب اون موردی که بهش گفته بودی تحقیق کرد و بیل هم ...
    دانی حرف میزد ومن نمیشنیدم ونگاهمو به چشمای طرف مقابلم دوختم.کسی که ازهر غریبه ای اشناتر و ازهر اشنایی غریبه تر بود.خیره شدم توی چشمایی که از هر رنگ طوسی وخاکستری ،خوشرنگ تر بود.نمیدونم توی نگاه اون چیبود ولی توی نگاه من تعجب،ناراحتی،دلخوری،دلتنگ ی و...عشق موج میزنه.چمشاش حرفای زیادی داشت ولی توی اون شرایط توانایی خوندنش رونداشتم.
    دانی که دید من ایستادم برگشت سمتم.یه چیزایی میگفت ولی چشمای اراد نیرویی داشت که باعث میشد فقط به اون فکر کنی نه چیز دیگه.
    دانی:هی دختر ایرانی باتواما.بارانا؟بااارااانا
    _هاا..ااان؟
    دانی:حالت خوبه؟
    _ا...اره بریم.
    اراد باقدمای محکم سمتمون اومد .باهمون ژست خاص خودش.باهمون جذبه اش که نفس ادم رو توی سینش حبس میکنه.
    منم باقدمای محکم رفتم سمتش.دستام رومشت کردم تالرزششون معلوم نشن.
    یک قدم...
    دوقدم...
    سه قدم...
    حالا هردوتامون کنارهم بودیم بدون نگاه به همدیگه ازکنارهم رد شدیم.
    نرو بی خداحافظی، نگو بار آخره
    تو رو جون هر دومون، نگو جدایی بهتره
    قول میدم همین روزا همون که تو میخوایی بشم
    قول میدم از این به بعد نازتو بیشت بکشم
    همینکه اراد ازپیچ راه رو رفت پایین،پاهام سست شد.سرم گیج رفت.دوباره حالت تهوع بهم دست داد ودراخر تعادلم روازدست دادم وبازانو افتادم زمین...سریع دستم رو به گلدون بزرگی که اونجا بود،رسوندم ولبه اش روگرفتم.
    تنهایی میشینم، عکساتو میبینم
    میری و میدونم که به تو مدیونم
    دلتو میشکستم، دلخوری از دستم
    من دارم میسوزم، بگذر از دیروزم.
    باچشمای اشکی به زمین خیره شده بودم .همش تصویر اراد میوومد جلوی چشمم.وقتی داشت ازکنارم رد میشد بیشتراز قبل جذبه داشت.طوری که اون لحظه نفس نمیکشیدم.من بغض داشتم.او مردمک چشمش میلرزید.من دستام میلرزید .او نفس عمیق میکشید.در اخر ازکنار هم ردشدیم.
    باهمه ی سختی هام... چیزی توی زندگیم
    غیر نبودن تو ... منو نــشکــستــه
    اراد نبودنت منو نابود کرده.قلـ ـبمو غرورمو باهم شکسته.دیگه محکم نیستم . بدعادتم کرده شونه هات.اون موقع ها اشکام پیرهنتو خیس میکرد ولی الان...زمین رو...!


    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]




  4. Top | #14


    تاریخ عضویت
    Feb 2013
    شماره کاربر
    1
    وضعيت
    عنوان کاربر
    مدیر کل سایت
    میانگین پست در روز
    7.63
    نوشته ها
    11,993
    تشکر
    1,501
    تشکر شده 9,496 بار در 4,076 ارسال
    حالت من : Mashghool
    دانی:بارااانا؟چیشده؟حالت خوبه؟بزار کمکت کنم.
    بدون اینکه کمکی ازش بگیرم بلندشدم.
    _ا...اره خوبم...یکدفعه نمیدونم پام به چی گیر کرد که افتادم زمین.
    وجدان:باران توی این مدت به پینوکیو و چوپان دروغگو هم گفتی زکی!من به جاتون هستم...
    _وجدان،حوصلتو ندارم هیچی نگو.
    دانی:بارانا خانوم به قول خودت اون حیوون چهارپایی که فکر میکنی منم خودتی.!هی بهت میگم بیابریم دکتر گوش نمیکنی که.
    _دانی چراعصبانی میشی؟باباحالم خوبه نیازی به دکتر نیست که.یه مسمومیت سادس.تازه توی این مدتم همش غذاهای بیرون خوردم معدم عادت نداره برای ...
    دانی باصدای بلند گفت:دروغ نگو اگه یه مسمومیت سادس چراخوب نمیشی وهرازگاهی سرگیجه وضعف داری؟الانم که چندروزه حالت تهوع داری ودیروزم بیشتر شده.همین الان میریم دکتر .نگران جلسه هم نباش .بچه ها حواسشون هست.
    دستمو گرفت خواستم دستمو ازدستش بکشم بیرون که محکم تر دستمو نگه داشت.
    _دانی دستمو ول کن.
    ...
    _دانیال باتوام میگم دستمو ول کن خودم میام.
    بعدبزور دستمو ازدستش کشیدم بیرون و جلوترازاو راه افتادم.سوار ماشینش شدیم.دانی جلوی یه بیمارستان ایستا.
    دانی:دستت روبده من از پله هایه وقت نیوفتی.
    _خودم میتونم.
    دانی به انگلیسی چیزی به پرستار گفت که من نمیشنیدم.بعدپرستار ودانی ازکنارم ردشدن وپرستار یه دری رو به دانی نشون داد. با دانی روی صندلی هایی که اونجابود نشستیم تانوبتمون بشه.دوباره افکار مزاحم سراغم اومد.
    یعنی اراد اونجا چیکارمیکرد؟بایاد اوری چیزی یکی زدم روی پیـ ـشونیم.اخ که چقدرمن خنگم.وقتی همه ی شرکت های معماری هستند باید اونم باشه دیگه.
    گوشیمو دراوردم و سریع به ستی زنگ زدم.
    ستی:بله؟
    _تو میدونستی اراد هم توی این جلسه هست وچیزی بهم نگفتی؟
    ستی:علیک سلام خانوم.منم خوبم.توخوبی؟
    _مسخره بازی درنیار جواب سوالمو بده.
    ستی:اره...میدونستم
    _چـــی؟!پس چرا به من نگفتی؟واقعا که!
    گوشی روقطع کردم.
    دانی:بارانا چیزی شده؟
    دوباره گوشیم زنگ خورد.
    _بله؟
    ستی:توچیزی نمیدونی غلط میکنی هم خودتو هم منو ناراحت میکنی.
    _بگو تابدونم.
    ستی:یادت رفته هروقت میخواستم راجب اراد باهات حرف بزنم تو یا بحث رو عوض میکردی یا مـ ـستقیم میگفتی که راجبش چیزی بهت نگم.اخرین باری که بهت زنگ زدم خواستم بهت بگم ولی تو باجدیت برخوردکردی.دیروز رونمیگم.سه روز قبل رومیگم.
    _اه لعنت به من.
    ستی:حالا دیدیش؟
    _اره.
    گوشیو قطع کردم.



    دانی:بارانا؟باراانا؟هی!
    _هان چیه؟
    دانی:عصاب نداریا.میگم اون پسره ... کی بود که بهش خیره شده بودی؟
    پرستار:خانوم بهادری بفرماایید داخل(همه رو به انگلیسی گفتا)
    _صدامون کردند بهتره بریم.
    هرمشکلی که داشتم رو برای دکتر گفتم.
    دکتر:خوب خانم ایناهمه طبیعی.
    _دانی دیدی حق بامن بود؟دیدی یه مسمومیت سادس.
    دکتر:نه خانم منظور من این نبود.مگه شما نمیدونید حامله هستید
    _چـــــــــــی؟حا...مله؟من.. .من حامله ام؟شوخی میکنید؟
    دکتر:نه .کاملا جدیم بله شماحامله اید.
    _اخه...وای خدا.وای.
    باورم نمیشد .امکان نداشت.اونم الان توی این موقعیت.دانیال با تعجب نگاهم میکرد انگاراونم باورش نمیشد.
    دانی:اقای دکترشمامطمئنید؟
    دکتر:بله کاملا مطمئنم.بااین...
    ازاتاق اومدم بیرون.دیوار رو چسبیدم وباقدمای اهسته سمت در خروجی رفتم.هرکسی منو میدید باتعجب وترحم نگاهم میکرد.دستمو روی شکمم گذاشتم.ازبچگی عاشق بچه بودم ولی نه حالا نه توی این موقعیت که زندگیم روهواست.
    باورم نمیشه این تو یعنی بچه ی منو اراد هست؟بچه ی منو اراد؟!ارادی که منودوست نداره حالا پدر شده؟!چقدر حضمش سخته...!
    اون این بچه رومیخواد؟نه...مطمئنا نمیخوادش.این بچه خون من توی رگ هاشه . عمرا بچه ای روبخواد که ازمادرش متنفره.
    ازبیمارستان اومدم بیرون.بارون نم نم میومد.رعدوبرق میزد ولی هیچکدوم از اینا مهم نبود.مهم الان...من بودم...!این بچه بود...!وپدری که هم بود و هم نبود!صدای بوق ماشینی میومد ولی اونم مهم نبود.
    بازوم کشیده شد.دانی باقیافه ی عصبانی وچشمایی که لبریز ازنگرانی شده بود نگاهم میکرد،حرف میزد،تکونم میداد.ولی ایناهم مهم نبودند.
    با برخورد دستی روی گونه ام،اشکام شروع به ریختن کرد.هرقطره باسرعت بیشتری از قبلی میرخت روی صورتم وزمین.انگار باهم مسابقه گذاشته بودند.تازه ازشوک درومده بودم.زار میزدم به بخت خودم،به سرنوشتم،به سرنوشت این بچه!
    گوربابای مردمی که دورمون جمع شده بودند.بیخیال نگاهاشون.
    دانی:بارانا؟حالت خوبه؟بارانا دارم میمیرم ازنگرانی یه چیزی بگو.بیا بریم هتل بایداستراحت کنی.
    _نه بریم شرکت.
    دانی:توباید...
    بادادگفتم:دانیال گفتم بروشرکت.
    دانی باشه ای گفت وسوارماشین شدیم.زندگی من که داغون شد،دیگه نمیزارم این شرکت هم بخاطر کارهای من داغون بشه.جلوی شرکت ایستاد.چندلحظه هردوتامون ساکت نشسته بودیم.انگار هیچکدوممون نمیخواستیم پیاده شیم ازیه چیزی وحشت داشتیم.من ازاین وحشت داشتم که اراد بفهمه وبعدازطلاقمون بچه روبگیره ازم.بچم بره زیر سایه ی نامادری.و دانی... نمیدونم.
    دانی:اون...بچه...؟
    _بیخیال.
    ازماشین پیاده شدم.دانی هم پشت سرم اومد.
    دانی:یعنی چی بیخیال؟
    بدون اینکه جوابشو بدم به چشمای سرخم توی ایینه اسانسورنگاه کردم.اسانسور ایستاد.زودتراز دانی اومدم بیرون وبه چندتاازمدیرای شرکتای دیگه که میشناختمشون سلام کردم.
    دانی:بارانا؟
    _بله؟
    دانی:ازت پرسیدم پدراون بچه کیه؟هااان؟
    _من فکرنمیکنم به...
    باتعجب به ارادی که ازچهرش هیچی معلوم نبودو پشت دانی ایستاده بود،نگاه کردم.اب دهنمو به سختی قورت دادم.دانی وقتی دید ادامه نمیدم،نگاهمو دنبال کرد که اراد رودید.مشکوک به منو اراد نگاه کرد.بدون توجه به هردوتاشون رفتم سمت اتاقی که همون نزدیکیا بود.وارداتاق شدمو دروبستم.
    یعنی شنیده؟خدایا صدتا صلوات نذر میکنم که نشنیده باشه.نه نه صدتاکمه،هزارتا،نه دوهزارتا فقط اراد نشنیده باشه.
    شالم روازسرم دراوردم و کلیپسم روبازکردم.دستمو توی موهام کردم وباهاشون ورمیرفتم.دربازشد و دانی اومد تو.چندلحظه خیره نگاهم کردبعد باصدای صدای بلند وقیافه ی عصبانی گفت:نکنه...نکنه پدر بچه اون...
    اراد:اره منم.
    بادیدن اراد که باعصبانیت منو نگاه میکرد،عین چی ترسیدم وسریع شالم روسرم کردم.
    دانی:عه پس تویی!
    اراد:حالا که شناختی میتونی زحمتت روکم کنی.بازنم دوکلمه حرف خصوصی دارم که بدرد بچه های فضول نمیخوره.
    دانی:زنت؟
    اراد:بیست سوالی راه انداختی؟اره حالا میتونی بری.



    ««اراد»»
    دانی:بارانا نگفته بود شوهرداره.
    بااخم به باران نگاه کردم .سرشو انداخت پایین.توی چشمای پسر نگاه کردم وباپوزخندگفتم:اره مشخصه.چون اگه میگفت تو دور و برش نبودی.اگه بحث کمک واینجور چیزاس که مطمئنن واسه ی ثوابش این کاررو نکردی.
    خواست چیزی بگه که پشیمون شد یه نگاه غمگین به باران انداخت و رفت بیرون.در روهم محکم بست.پسره ی سه تانقطه فکر کرده نمیفهمم به باران نظر داره.
    _سنمت بااین یارو چیه؟
    باران:فکر نمیکنم به تومربوط باشه.
    یه قدم رفتم جلو که اونم یه قدم رفت عقب.هنوزم مثل اون موقع ها بااینکه ازم میترسید ولی زبونش ازکار نمیوفتاد.
    _عه اینجوریاست؟
    باران:اره...اینجوریاست
    خیز برداشتم سمتش.خواست فرار کنه که بازوشوگرفتمو چـ ـسبوندمش به خودم.
    _میدونی سه هفته پیش باخودم گفتم فقط اگه ببینمت جوری میزنمت که نتونی از جات بلند بشی ولی الان...حیف که حامله ای.حالا واقعا حامله ای؟
    باران:اره...
    دلم ازبغض توی صداش یه جوری شد.سرشو به سیـ ـنم چـ ـسبوندم وبا دستم موهاشو به بازی گرفتم.
    باران:ولم کن.برای چی منوبغـ ـل میکنی؟
    _تورو بغـ ـل نکردم که.بچم روبغـ ـل کردم.
    باران:بچه ی تو بچه منم هست والانم توشکم منه.
    _خوب باشه.این دلیل نمیشه که بچم روبغـ ـل نکنما.
    باران اروم گفت:هنوزم مثل اون موقع ها زورگو و لجباز .
    اروم گفت ولی من شنیدم ونتونستم جلوی لبخندم روبگیرم.خوشحالم که هنوزم فکرمیکنه.خوب شد سرش روی سیـ ـنمه وصورتم رونمیبینه.
    باران:بسه ولم کن.بچه روهم بغـ ـل کردی دیگه.
    کاش میتونستم بهش بگم بچه بهونس دلم برای خودت تنگ شده .دلم هوای تورو کرده نه بچه رو.وای گفتم بچه.یعنی باران حاملس؟یعنی یه فسقلی از خون من و باران توی وجودش هست؟اخ خداجونم مرسی.منو این همه خوشبختی محاله! کاش میتونستم جلوی لبخندم روبگیرم.باران سرشو ازروی سیـ ـنم برداشت وبه من نگاه کرد.
    باران:به چی میخندی؟
    _هیچی.
    باران همونطور که سمت در میرفت گفت:خداشفات بده.
    توی دلم گفتم:الهی امین...!
    _کجا؟
    باران:بااینکه به توربط نداره ولی ...اوم...دارم میرم بیرون.
    _کورنیستم دارم خودم میبینم.منظورم اینه که بااین موها میخوای بری بیرون؟
    باران:اره دوست دارم اینجوری برم.
    _بیخود.زودباش موهاتوببندوشالتم قشنگ سرت کن.



    باران:نمیخوام شالمم خوبه.
    دستش سمت دستگیره رفت.سریع دستشو کشیدم سمت خودم.شالشو دراوردم وموهاش رو باکلیپس جمع کردم وبراش بستم.هی تقلا میکرد که ولش کنم اخرشم طاقت نیاوردم وبلندگفتم:میشه عین ادم بایستی؟
    بابغض نگاهم کرد.شالش روهم سرش انداختم.بعدلپش رومحکم ب*و*س کردم.
    _مادر شدنت مبارک.
    دیگه نایستادم تاعکس العمل باران روببینم سریع ازاتاق اومدم بیرون.
    اوفــــــ. خداروشکر تموم شد.بعداز خدافظی با چندتاازدوستام اومدم بیرون.
    عه باز که این پسره چسبیده به باران.به کنه هم گفته زکی برومن به جات شیفتی هستم.شیطون میگه جوری بزنمش که بچسبه به دیوارپشت سرش باکاردک جمعش کنناااا (...!).بااخم رفتم سمتشون انگار داشتن باهم دعوامیکردن.
    ««باران»»
    _دانیال این حرفا واین کارا یعنی چی؟تو که تاقبل ازاینکه بیایم اینجاخوب بودی چیشد یکدفعه؟
    دانی:کاملا مشخصه.اخه تاقبل ازاینکه بیایم اینجا راجبت یه فکر دیگه میکردم اما حالا...
    _حالا چی؟دانیال حرفتوکامل بزن.
    دانی:من همیشه فکر میکردم تویه دخترپاک وخوبی هستی و واقعا هم درظاهراینجوری نشون میدادی ولی درباطنت...
    باچشمایی که توش اشک جمع شده بودبه چشماش نگاه کردم وگفتم:توراجب من چی فکر میکنی؟نکنه فکر میکنی منم مثل اون دخترام؟هاااان؟دانیال باتوهستم.
    دانیال باصدای بلندگفت:این بچه نمیزاره که مثل قبل فکر کنم.اون دفعه هم که ازت پرسیدم باهمین پسر رابطه داشتی و...
    اراد:وقتی میخوای راجب زن وبچه ی من حرف بزنی قبلش دهنتو اب بکش که بوی سگ نده.هیچ چیز باران به توربطی نداره فهمیدی؟دفعه ی دیگه ببینم دور وبر باران پریدی به خدا جوری میزنت که بازمین یکی بشی.
    دانی:هیچ غلطی نمیتونی بکنی.توکه این همه زنم زنم میکنی پس این همه مدت کدوم گوری بودی؟تو اگه مرد بودی که زنت رو سه هفته تنها نمیفرستادی کشور غریب. حالاهم که فهمیدی گندبالا اوردی ،اومدی کنارش؟هان؟
    اراد یکدفعه سمتش خیز برداشت ویقش روچسبید و یه مشت زد روی صورت دانی.
    اراد:وقتی چیزی نمیدونی الکی دخالت نکن .
    دانی:مگه دروغ میگم؟
    حوصله ی دعواهاشون رونداشتم برگشتم برم که باصدای اراد متوقف شدم.
    اراد:من ازهمون اول به باران علاقه داشتم...ازهمون اول عاشق خودش،عاشق چشماش ،عاشق همه چیزش شده بودم.من عاشقش بودم وهستم...حالا که فهمیدی دورشو خط بکش.
    کسی جزتـــو تو فکر و قلـ ـبم نیست
    علاقم به چشمای تـــو کم نیست
    از اون روزی که چشمـاتـو دیدم
    کسی مثل تـــو زیبا ندیدم
    منم که به عشق تـــو دل بستم ... تـــو هرجا بری من با تـــو هستم
    نمیزارم باشی دور از چشمام ... تـــو رو از خودمم بیشتر می خوام
    دانی رو ول کردو برگشت سمتم.
    _تو چی..گفتی؟دوباره...بگو...
    اراد:باران...من...من دوست دارم.یعنی ازهمون اولم دوست داشتم ولی فکر میکردم یه وابستگی وعادت!
    _پس ...پس نسرین...؟



    اراد:اسم اون اشغال رونیار که هرچی این مدت سختی عذاب کشیدیم،تقصیر اون بود.باورکن من اصلا حتی یکبارم باهاش حرف نزده بودم چه برسه به اینکه...باران؟باران خوبی؟چیشد یکدفعه باراان؟
    اراد صدام میکرد ولی من نمیتونستم جوابش روبدم.حس کردم که روی زمین وهوامعلق شدم.اراد سریع منوگرفت.بااینکه تصویرش تار بود ولی چشماش رو که لبریز ارزعشق و نگرانی بود میدیدم.خیره شده بودم توی چشماش.کم کم سیاهی جای چشماش روگرفت
    همه جا سیاه بود ولی یه صداهایی میومد.
    دکتر:…I told her
    (من به اوگفته بودم...)
    اراد: ...Yes,thanks for you're help
    (بله،ممنون بابت کمکتون)
    دکتر: ...You're welcome.I should go.have good time
    (خواهش میکنم.من بایدبرم.اوقات خوبی روداشته باشی.)
    اراد: …Thanks a lot. you too
    (خیلی ممنون.شماهم همینطور.)
    اروم چشامو باز کردم.
    اراد:چه عجب خانوم چشماشون روباز کردن.
    بعدیهو اخم کرد.من هی میگم این تعادل روانی نداره ها باز شما باورنکنید.
    اراد:توچراانقدر ضعیف شدی؟دکتر گفت خیلی ضعیف شدی واین واسترس و عصبانیت اصلا برای هیچکدومتون خوب نیست.
    _کی میتونم ازاینجابرم؟
    اراد:سرمت که تموم شده فقط پرستار باید بیاد درش بیاره.میرم صداش کنم.
    اراد رفت پرستار روصداکنه.باورم نمیشه.یعنی همه چی تموم شد؟پس چراهنوز دلم شور میزنه؟
    بااراد توی پارک جلوی بیمارستان قدم میزدیم.یهو یاد عذاب و سختی هایی که این مدت که ازاراد دور بودم افتادم .گریم گرفت.
    اراد:عشق من چرا گریه میکنه؟
    باگریه گفتم:اراد...اون...حرفایی که زدی...راست بود؟
    اراد:کدوم حرف؟منکه یادم نمیاد حرفی زده باشم.
    باجیغ گفتم:ارااااد.
    اراد:جانم؟نمیدونی چقدر دلم برای جیغ زدنت و شیطنتات وچشمات وخودت تنگ شده بود.اره همش راست بود.فقط یه دختر تونست قلب یه پسرمغروری مثل من رو که به عشق وعاشقی هیچ اعتقادی نداشت،روبدست بیاره و اون یه نفر تو بودی. حالا نوبت توهست که اعتراف کنی...
    _من...من...میگما هواچقدر خوبه نه؟
    اراد:اره خیلی خوبه خوب نگفتی توچی؟
    سکوت کردم.
    اراد درگوشم گفت:این سکوتت روپای چی بزارم؟
    _اراد...منم...اوووم...منم تورو دوست دارم.
    اراد بادستش سرمواورد بالاوگفت:خیلی وقت منتظر شنیدن این جمله ازطرف توبودم.
    بعدیکم به چشمام نگاه کرد.انگار ازم اجازه میخواست.منم با بازو بسته کردن چشمام این اجازه روبهش دادم.اراد فاصله ی بینمون رو ازبین برد.ایندفعه من هم برعکس همیشه همراهیش کردم.



    ســه ســــــــــــــــــــال بــعــد.
    ««باران»»
    _ اراد زود باش.دیرشد.
    اراد:خانوم من که حاضرم.اگه تو واین وروجکا بیاید.اخ ایسان نکش موهامو پدرسوخته تازه درستشون کردم.دختر تو به کی رفتی؟باراااان؟
    ایسان:هییی بابایی تو دوختی؟
    اراد:چی؟
    ایسان:دوختی.خودت الان دفتی پدر دوخته.
    ارادخندیدو لپ ایسان رومحکم ب*و*س کردوگفت:نه بابایی نسوختم.بعدشم دوختی نه سوختی!.ایسانی میگم دوست داری ول کن موهامو.
    ایسان:نه دوس ندالم.
    اراد:چیکارکنم که کارات کپی مامانته.
    _وای اراد چیه شلوغش کردی؟
    اراد:توکه اینجانیستی ببینی این وروجک چجوری داره موهامو میکشه.بیابگیرش.
    _اخی الهی مامان فداش بشه.نمیتونم دارم لباس ارسام روتنش میکنم.ارسام رومحکم دوبار بـ ـوسش کردم وادامه دادم :خوب ارسامی پاشو بروپیش بابا وایسان منم میام الان.
    ارسام:مامان بلام جل نزدی!
    _چی نزدم؟
    ارسام:جل دیگه.از همونایی که دایی بالبد وبابا میزنن دیگه.
    _اهان ژل رومیگی؟
    ارسام:اره.
    جلـــــــل خالق.ماهم بچه بودیم اینام بچن.اون موقع ها تاکی به سیب زمینی میگفتیم بیب زمینی.اصلا عین چی میشستیم پوست خیار میخوردیم...(...!)حالا اینا...هعی به کجاچنین شتابان؟
    وجدان:چه ربطی داشت الان؟
    _یه ربطی داشت که تو متوجه نمیشی من نمیدونم توچرابیخیال من نمیشی اوووف.
    _ ارسامی برو به بابایی بگو برات بزنه.
    ارسام:اخ ژووون.
    رفتم پیش اراد.همونطوری باایسان درگیر بود.
    _اراد ولش کن.لپش قرمز شد ازبس بـ ـوسش کردی بدش من.عه نگاه کن گیساش روهم خراب کردی.بدش من دخترمو.
    تا ارسام واراد بیان،سریع دوباره موهای ایسان روبراش بستم.
    سوار ماشین شدیم وسمت خونه باربدشون رفتیم.امروز تولد آرنیکا،عشق عمه است.زودتر رفتم تایکم کمکش کنم.اخه ارنیکا نمیزاره کاراش روبکنه.زنگ درروزدم.
    ادرینا:بله؟
    _منم ادری.
    ادری:بفرمایید تو.
    ادری درسالن روبازکرد وباچشم به ارنیکا که پشت درقائم شده بود،اشاره کرد.



    _ادری عشق من روندیدید؟
    ادری:نه عشقت کیه؟
    _یه دختر تپلو سفید باچشمای طوسی که میخواد عمش روبترسونه.
    ادری:اوووم فکر...
    یکدفعه ارنیکا بااون ماسک وحشتناکش اومد بیرون.نگم ترسیدم عین چی دروغ گفتم.
    وجدان:عین چی؟
    _عین...عین یه فرشته.
    واجدان:اها.بعــــله!
    _چهار دست وپات نعــــله!
    وجدان:شوخی شوخی بامنم شوخی؟
    _اوهوم.
    _هیییییییییی.عمه خدانکشتت که لنگه ی اون باباتی.ترسیدممم.
    ارنیکا روی زمین نشسته بود ومیخندید.دلم براش رفت بغـ ـلش کردم ومحکم بـ ـوسش کردم.ارنیکا قیافش،ترکیبی از قیافه ی ادری وباربد بود
    ادری:اراد بیااین بادکنک هاروبزن تامنم برم باربد روبیدارکنم.
    _نه بیدارش نکن گ*ن*ا*ه داره بزاربخوابه.بیچاره داداشم خسته اس.
    ارنیکا و ایسان وارسام باهم بازی میکردن واراد بادکنک هارومیچـ ـسبوند ومنم توی اشپزخونه به ادری کمک میکردم.
    _اراد بچه ها کجان سروصداشون نمیاد.
    اراد:رفتن اتاق باربد.
    ادری:مگه اینکه باربد رواینابیدارکنن.
    پنج دقیقه بعد ستی وسیاوش با پسر کوچولوشون یاسین اومدن وکم کم بزرگتراهم اومدن.
    مامان:ادرینا جان باربد کو؟
    ادرینا:امروز تادیروقت شرکت بود،خسته شده بود اومده تاالان خوابه بچه هارفتن بیدارش کنن.برم ببینم چیشد پس.
    ادری داشت سمت در اتاقشون میرفت که یکدفعه صدای داد باربد وجیغ بچه هااومد.
    باربد:اگه دستم بهتون نرسه وروجکاااا.
    دربازشد وبچه هااومدن بیرون به دنبالشونم باربداومد.دیدن باربد همانا و منفجر شدن ماهم همانا.
    بچه هاباماژیک روی صورتش نقاشی کرده بودن هرکسی هرچی تونسته بود کشیده بود.جای خالی روی صورتش نبود . روی موهاشم گیره زده بودند.
    _وای باربد تا حالا به این قیافت فکر نکرده بودم.
    باربد:کوفت هرچی میکشم ازدست بچه های تو دیگه.
    _حلال زاده به داییش میره.
    باربد دمپاییش روپرت کرد سمتم که توی هواگرفتمش.
    موقع فوت کردن شمع توسط آرنیکا،به خودمون وزندگی که الان داریم فکرکردم.چقدرزود گذشت.انگار همین دیروز بود که ستایش وسیا وبعدشون باربد وادری ازدواج کردن. انگار همین دیروز بود که خدا یه دختروپسر دوقولو وخوشگل به اسم ایسان وارسام بهمون هدیه داد.به ایسان وارسام که باذوق میخندیدن وباخوشحالی دست میزدند نگاه کردم.ارسام ترکیب صورتش بیشتر به اراد رفته بودو رنگ چشماش مثل اراد بود.و ایسان بیشترشبیه من بود،رنگ چشماش به من رفته بود همینطور رنگ موهاش.ارسام مشکی بودو ایسان بور.به یاسینی که یک ماه پیش تازه یکسالش شده بود،نگاه کردم.مثل سیا وستی خوش خنده بود. خاطراتمون اومد جلوی چشمام.هممون پخته تر ازقبل شده بودیم وخیلی ازرفتار های غلطمون رواصلاح کرده بودیم.بزرگتر ازقبل شده بودیم وتمام تلاشمون این بود که تکیه گاه خوبی برای همسرامون و بچه هامون باشیم.وامروز برای بار هزارم یاشایدم بیشتر خدارو بابت تمام ادم های دوست داشتنی که توی زندگیم دارم،شکرکردم وارزوکردم این خوشبختی برای هممون تاابد ادامه داشته باشه.با دست وسوت بقیه که حاصل فوت کردن شمع دوسالگی آرنیکا بود،به خودم اومدم.به ارادی که داشت بهم نگاه میکرد واهنگ روزمزمه میکرد،لبخندی ازجنس عشق زدم و منم همراهیش کردم.
    " تو دلتنگیای من همه ی دنیای من تو شدی رویای من وای من
    منو خاطره های تو رنگ چشمای تو کسی نمیاد جای تو جای من
    تو رو قدر تموم دنیا می خوام عزیزم واسه تو من اینجام
    به کسی جز تو نمیگم عشقم نه بیا برگرد که خیلی تنهام
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    چشم تو چشمت می گیرم دستتو من حسم یه چیز دیگست به تو
    من نمیدم دلت و پس به تو عشقت می خوادت دیوونست به تو
    تو, تو خیالمی تو هر نفس خوشحالم سایت تو زندگیم هست
    دوست داشتن تو یه چیز دیگست قلـ ـبم می خوادت همین و بس , همین و بس
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چ فقط کاربران عضو می توانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا کلیک کنید یا وارد شویدزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی
    انقدر عزیزی عزیزم که چیزی یه ریزم نمی تونه دور کنه تو رو همه چیزم
    تو خواستی که واستی همه جوره خواصی خود احساسی واسه من عزیزم عزیزی "
    ( عزیزی _ علیرضا طلیسچی)


    ««پـــــــــایــــــــان» »

    کاربر مقابل از Farhad عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    نیو (05-22-2017)

    [فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ][فقط کاربران عضو شده و فعال شده میتوانند لینک ها را مشاهده کنند. ]





 
صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
Powered by vBulletin® Version 4.1.11
Copyright © 2017 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Persian Language By MyPersianForum - Update By VBIran
اکنون ساعت 05:44 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.