داستان های کوتاه (در امتداد تاریکی) واقعی

 

داستان های کوتاه (در امتداد تاریکی) واقعی

عروسک شیطانی

با چشماني گريان به دست و پاي پدر و مادرم افتادم و گفتم پسر عمويم با يکي از هم کلاسي هايم ارتباط تلفني دارد و آ دم با اخلاقي نيست، اما آن ها با عصبانيت گفتند: اگر زمين و زمان را به هم بدوزي خواسته پدر بزرگت بايد عملي بشود و عقد پسر عمو و دختر عمو را توي آسمان ها بسته اند، پس بهتر است به حرف بزرگ ترهايت گوش بدهي و با محمود ازدواج کني!

زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري مصلاي مشهد افزود: من طبق تصميم پدر بزرگم و به اصرار خانواده ام با پسر عمويم ازدواج کردم. سه سال مثل ابر و باد گذشت و متاسفانه شوهرم دار و ندارمان را پاي بساط مواد مخدر دود کرد و به هوا داد.خانه ما پاتوق دوستان کريستالي او شده بود و من بيچاره به سر کار مي رفتم تا هزينه هاي سرسام آور زندگي را جور کنم. محمود هم دلش را خوش کرده بود که دوستان بي سر و پايش گاهي به او کمک مالي تحت عنوان پول چاي مي دهند. واقعا مانده بودم از دست کارهاي اين مرد بي مسئوليت چه کار کنم و حتي يک روز که به محمود اعتراض کردم و گفتم دوستانت پا روي فرش ما مي گذارند و نان و نمک مان را مي خورند اما نگاه ناپاکي دارند، او با ناراحتي جواب داد: تو ايراد داري و حتما چراغ سبزي به آن ها نشان داده اي و تحريک شان مي کني.در برابر اين توهين بزرگ دختر يک ساله ام را در آغوش گرفتم و گريه کنان به خانه پدرم رفتم تا ببينم چه خاکي مي توانم بر سرم بريزم، اما لحظه اي که به خانه رسيدم متوجه شدم دقايقي قبل پدر بزرگم فوت کرده است و غوغايي به پا شده است من بلافاصله به خانه برگشتم و به محمود گفتم: پدر بزرگ مرده است و بايد هرچه زودتر بروم. او که خمار و بي حال بود مرا راهي کرد و قول داد تا يک ساعت ديگر خودش را برساند، اما دو روز بعد آمد.مراسم عزاداري که تمام شد من درصدد بودم تا تکليفم را روشن کنم، اما يکي از دوستان شوهرم يک روز مرا صدا زد و گفت: هر وقت به تو نگاه مي کنم، دلم کباب مي شود چرا با اين مرد مفنگي زندگي مي کني و عمرت را تباه کرده اي.نمي دانم چرا عقده دلم باز شد و به او که خودش براي مصرف مواد مخدر به خانه ما مي آمد اعتماد کردم. بهرام در ديدارهاي بعدي گفت که مجرد است و مي تواند آينده خوبي برايم مهيا کند. او با محبت هاي فريبنده خود مرا خام کرد و به اين ترتيب بود که طلاقم را از محمود گرفتم. اما الان با وجود گذشت دو سال اين آدم هوسران فقط وعده سر خرمن مي دهد. ما چند ماه به طور موقت و پنهاني با هم عقد کرديم. از مدتي قبل متوجه شدم که او با معرفي من به مردان غريبه قصد سوء استفاده هاي غير اخلاقي دارد و حتي تهديدم مي کند که اگر به خواسته هاي پليدش تن ندهم، روزگارم را سياه خواهد کرد. من با اشتباه بزرگي که مرتکب شدم از چاله به چاه افتادم و عروسک شيطان شدم. اميدوارم هيچ پدر ومادري براي ازدواج فرزندان خود تصميم غيرمنطقي و نامعقول نگيرند و هيچ زني هم فريب حرف هاي دروغين افراد انسان نما و حيوان صفت را نخورد.«حسين سليمان پور مقدم» کارشناس ارشد روان شناسي درباره اين ماجرا معتقد است، توصيه هاي بزرگاني مثل پدر بزرگ و مادربزرگ به ويژه در موضوع ازدواج کاملا قابل احترام است، اما اجراي آن حتما بايد همراه با تعمق، تامل و دقت نظر باشد. پس ازدواج امري نيست که به صرف يک توصيه انجام شود.نکته ديگر اين که حضور دوستاني به صورت مجرد و نه خانوادگي آن هم در زمان هاي متعدد در خانواده هميشه آسيب زاست و همان طور که در اين ماجرا مي بينيم ويژگي اعتياد نيز بر اين افراد اضافه مي شود که درصد آسيب زايي را تشديد مي کند.اين مشاور خانواده افزود: انجام و اجراي هر اقدام مهمي مثل ازدواج بايد با تفکر انتقادي همراه باشد و تاکيد مي کنيم تقويت رفتار جرات مندانه و «نه» گفتن به خواسته هاي غير منطقي افراد ديگر بسيار مهم و ضروري است تا از وقوع چنين وقايع تاسف بار و نگران کننده به طور آگاهانه پيش گيري شود.

 

دختری در لانه ی فساد

هر روز داخل سرویس بهداشتی پارک، خودم را ۷۰ قلم آرایش می کردم و سپس همراه دوستم در خیابان ها پرسه می زدم و زمانی که می خواستم به خانه برگردم دوباره به داخل سرویس بهداشتی پارک می رفتم و رنگ و لعاب بدبختی را از روی صورتم می شستم و پاک می کردم.
اصلا به ذهنم خطور نمی کرد این پنهان کاری ها و عمل اشتباه به قیمت تباه شدن سرنوشتم تمام شود و مسیر زندگی ام در لانه فساد به بن بست برسد.
دختر جوان با چشمانی اشک بار افزود: من و هم کلاسی ام به بهانه های مختلف از خانه بیرون می زدیم و پدر و مادرم از کارهایم خبر نداشتند تا این که یک روز خواهر بزرگم و شوهرش مرا توی خیابان دیدند و با همان وضعیت زننده همراه خود به خانه بردند.
آن روز یک کتک مفصل از دست پدر و برادرم نوش جان کردم و در خانه زندانی شدم. چند روز گذشت و دوستم که نگرانم شده بود تماس گرفت. وقتی برایش تعریف کردم چه غوغایی در خانه ما به پا شده است او پیشنهاد داد فرار کنم. به این ترتیب بود که وسایلم را جمع کردم و از خانه بیرون زدم. دوستم طبق قرار قبلی به پارکی آمد که هر روز همدیگر را می دیدیم . او نشانی منزلی را به دستم داد و گفت: سرشب به این آدرس برو تا یکی از آشنایان به تو پناه بدهد.
دختر جوان افزود: هوا تاریک شده بود که به نشانی موردنظر رفتم و پا به داخل خانه ای گذاشتم که لانه فساد و مخفی گاه دختران فراری بود. این منزل کوچک، خانه مجردی پسری بود که چند روز مرا در خانه اش زندانی کرد و…!
از کرده خودم پشیمان شده بودم اما با توجه به بلایی که سرم آمده بود راه بازگشتی نداشتم و خودم را به دست سرنوشت سپردم.
امروز همراه آن پسر در خیابان با موتورسیکلت دور می زدیم که ماموران انتظامی به ما شک کردند و دستگیر شدیم. من باز هم می گویم اشتباه کرده ام و پشیمان هستم اما پشیمانی چه سود؟! کارشناس ارشد روان شناسی مرکز مشاوره پلیس خراسان رضوی درباره این ماجرا معتقد است: ضعف نظارت والدین بر رفتار دختر جوان، بی هدفی و بی انگیزگی او، نبود آرامش در روابط عاطفی بین اعضای خانواده، ناآگاهی والدین نسبت به دوستان و روابط دختر جوان، ناآگاهی او نسبت به مهارت های حل مسئله، دوست یابی و ارتباط مواردی است که باید در بروز مشکلات دختر جوان مورد توجه قرار گیرد.
سید مجید موسوی راد افزود: متاسفانه خانواده پس از مشاهده سمیرا در آن وضعیت، باز هم اشتباهات قبلی مانند کتک کاری، تحقیر و…را تکرار کرده اند که در نتیجه منجر به ایجاد احساس حقارت، حس انتقام و فرار او شده است. وی تاکید کرد اقتدار والدین در کتک کاری فرزندان نیست بلکه اقتدار در قاطعیت، ثبات،تیزبینی، درایت ، دوراندیشی و احاطه والدین بر شرایط زندگی است ضمن این که از دختر جوان نیز سوال می کنیم چه کسی این شرایط را برای او به وجود آورده است و آیا راه حل انتخابی، او را به نتیجه رسانده است؟

آخرین بوسه ی مادر

زن ۲۸ ساله اي که از دوري نوزاد شيرخواره اش رنج مي برد در حالي که اشک در چشمانش حلقه زده بود به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد گفت: ۲۱ ساله بودم که روزي در اوج جواني نگاهم با نگاه اردشير گره خورد و همين يک نگاه خياباني مسير زندگي ام را تغيير داد. در ماه هاي اول چنان آتش اين دوستي خياباني شعله ور شده بود که خود را در يک زندگي رويايي مي ديدم. تا اين که با وجود نارضايتي خانواده ها با هم پيمان ازدواج بستيم و زندگي مشترکمان شروع شد اما چند ماهي از زندگي مشترک مان نگذشته بود که متوجه تغيير رفتارهاي اردشير شدم. او به بهانه هاي مختلف از من ايراد مي گرفت و پرخاشگري و فحاشي نيز بر عيب جويي هايش اضافه شده بود اما من وقتي متوجه اعتياد اردشير شدم که ديگر از کتک کاري و فشارهاي روحي و رواني او نيز در امان نبودم. اگر چه ابتدا به خاطر علاقه اي که به او داشتم همه رفتارهاي خشن و فحاشي هايش را تحمل مي کردم، اما ديگر نمي توانستم با توهماتي که بر اثر مصرف شيشه در او به وجود مي آمد کنار بيايم. از شروع آشنايي من با اردشير تا پايان آن ۵ سال بيشتر طول نکشيد و من که ديگر امنيت جاني نداشتم از او جدا شدم و براي کسب درآمد در يک مغازه فروشندگي مي کردم که با پيشنهاد ازدواج موقت مرد ۲۹ ساله اي به نام جمال روبه رو شدم و به او پاسخ مثبت دادم چرا که نمي خواستم درگير دوستي هاي قبل از ازدواج شوم، اما جمال هم فرد بي مسئوليتي بود که تنها براي هواهاي نفساني با من ازدواج کرده بود و هيچ پولي براي مخارج زندگي و يا اجاره منزل به من نمي داد. چند ماه بعد وقتي جمال متوجه بارداري ام شد در کمال نامردي مرا رها کرد و به مکان نامعلومي رفت. از سوي ديگر مالک فروشگاه هم به خاطر اين که در ماه هاي آخر بارداري توان کار کردن نداشتم مرا اخراج کرد. وقتي فرزندم در بيمارستان به دنيا آمد مشکل تنفسي داشت و بايد بستري مي شد. به خاطر مشکلات مالي و هزينه هاي درمان او را بوسيدم و تصميم گرفتم که در بيمارستان رهايش کنم. ۲۰ روز بعد از اين ماجرا دلم براي فرزندم تنگ شد و با تهيه مقداري پول به بيمارستان رفتم اما آن ها نوزادم را به شيرخوارگاه منتقل کرده بودند. عذاب وجدان رهايم نمي کرد که عازم شيرخوارگاه شدم و آن جا فهميدم که نوزادم را به خانواده اي سپرده اند. اکنون با همه اين اشتباهاتي که در زندگي مرتکب شده ام، خودم را در سرنوشت موهوم فرزندم دخيل مي دانم. کاش…
ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

نقشه ی وحشت ناک

زن ۱۸ ساله که به اتهام همدستي با شوهرش در ارتکاب يک جنايت هولناک دستگير شده است پس از آن که صحنه قتل را در حضور قاضي سيدجواد حسيني (قاضي ويژه قتل عمد) بازسازي کرد به بيان ماجراي تلخ زندگي اش پرداخت و گفت: در يک خانواده ۸ نفره و آشفته بزرگ شدم، مادرم به بيماري سختي مبتلا شده بود و در شرايط جسمي بدي قرار داشت به طوري که هيچ کدام از ما نمي توانستيم کارهاي شخصي او را انجام بدهيم و تنها پدرم بود که ۵ سال کنارش ماند و کارهاي او را بدون منت انجام داد. در اين روزها من وارد سيزدهمين بهار زندگي ام شده بودم و در کلاس دوم راهنمايي تحصيل مي کردم که مادر سبحان به خواستگاري ام آمد. او از بستگان دورمان بود ولي من آشنايي چنداني با او نداشتم تا اين که روزي سبحان به همراه پدرش به منزل ما آمدند و من با ديدن او عاشقش شدم. اگر چه همه خانواده ام مخالف ازدواج من بودند و خانواده سبحان را شايسته اين وصلت نمي دانستند، اما من در اوج هيجانات دوران نوجواني قرار داشتم و به چيزي جز زندگي با سبحان نمي انديشيدم به همين خاطر ديوانه وار براي ازدواج با سبحان اصرار مي کردم تا اين که خانواده ام مرا طرد کردند و من بدون برگزاري هيچ گونه مراسمي با سبحان ازدواج کردم. در همين روزها مادرم بر اثر شدت بيماري جان سپرد و ۶ ماه بعد پدرم با زن ۲۳ ساله اي ازدواج کرد. اگر چه نامادري ام سن کمي دارد اما خيلي دوست داشتني است و همواره سعي مي کرد به من کمک کند. اين در حالي بود که تازه فهميده بودم سبحان جواني معتاد به مواد مخدر صنعتي است و هنگامي که دچار توهم مي شود با چاقو به من حمله مي کند و کتکم مي زند. از همان روزهاي اول زندگي درگيري هاي ما شروع شد چرا که من دختري کم سن و سال بودم و از آثار مخرب شيشه و کريستال اطلاعي نداشتم. او مدام در حال مصرف مواد بود و من از اين وضعيت کلافه شده بودم به طوري که حتي در اوايل نامزدي مان روزي در حالي که من ترک نشين موتور سيکلت بودم، عصباني شد و با چاقويي که هميشه به همراه داشت ضربه اي به پايم زد. سال گذشته وقتي فرزندم به دنيا آمد ديگر چيزي در خانه نداشتيم. سبحان همه لوازم منزل را براي تأمين هزينه هاي اعتيادش فروخته بود تا اين که مدتي قبل تصميم گرفت با بي هوش کردن راننده اي، خودروي او را سرقت کند. اگر چه من ابتدا مخالفت کردم، اما باز هم پس از آن که کتک مفصلي خوردم راضي به همکاري با او شدم و با يکديگر مالک خودروي پرايدي را به بهانه خريد خودرو، از جمعه بازار مشهد به منزل اجاره اي کشانديم و سبحان او را با چاقو کشت و من هم به او کمک کردم تا جسد را دفن کنيم که خيلي زود هم دستگير شديم…

ماجراي واقعي با همکاري پليس آگاهي خراسان رضوي

سیم کارت بی هویت

دختر دانشجويي که به همراه برادرش براي پيگيري اين موضوع به پليس فتاي خراسان رضوي مراجعه کرده بود با بيان اين که مي ترسيدم اعضاي خانواده ام از اين ماجرا مطلع شوند، به رئيس دايره اجتماعي گفت: نمي دانم چه کسي از تصويري که در فيس بوک گذاشته بودم سوءاستفاده کرده است و با ايجاد يک پروفايل در شبکه اجتماعي لاين با آبرو و اعتبارم بازي مي کند، مطالبي که ذيل عکس من در شبکه اجتماعي منتشر مي شود آن قدر زننده و زشت است که هيچ انسان مسلماني حاضر نمي شود اين گونه مطالب را حتي براي يک بار بخواند. من از مدتي قبل و از طريق يکي از دوستانم در جريان آبروريزي در فضاي مجازي قرار گرفتم، اما پس از ديدن آن همه مطالب زشتي که از طرف من عنوان شده بود، ترسيدم به خانواده ام چيزي بگويم چرا که نمي توانستم بي گناهي ام را ثابت کنم اما پس از اين که برادرم با زنجير کتکم زد و فهميد که من دخالتي در اين ماجرا ندارم، از من خواست تا براي پيگيري موضوع به پليس فتا مراجعه کنيم.

من تا امروز نمي دانستم پليس فتا مي تواند عاملان انتشار تصاوير و مطالب زننده را شناسايي کند. عکسي که در شبکه اجتماعي منتشر شده مربوط به زماني است که به همراه چند نفر از دوستان هم دانشگاهي ام براي برگزاري جشن تولد يکي از آن ها به پارک ملت مشهد رفته بوديم. آن جا خيلي به ما خوش گذشت و با همديگر تعدادي عکس يادگاري گرفتيم و بعد از پايان جشن به منزل بازگشتيم و يکي از عکس هايم را در فيس بوک قرار دادم، اما نمي دانم چگونه اين عکس از شبکه اجتماعي لاين سر در آورده است.

به دنبال اظهارات اين دختر و با صدور دستوري از سوي سرهنگ محسن عرفاني (رئيس پليس فتاي خراسان رضوي) چند ساعت بعد عامل انتشار تصوير دختر دانشجو و مطالب زننده دستگير و به پليس فتا هدايت شد. او که با ديدن دختر دانشجو شوکه شده بود، از شدت شرم سرش را پايين انداخت و گفت: من و اين دختر در يکي از دروس دانشگاهي همکلاس بوديم که من به او علاقه مند شدم اما او به من اعتنايي نمي کرد، بالاخره شماره تلفن او را به دست آوردم و خواستم با يکديگر در ارتباط باشيم ولي او خيلي قاطعانه پاسخ منفي داد و هرگونه ارتباط خارج از عرف را کار دختران بي بند و بار دانست. من که به شدت تحقير شده بودم تصميم گرفتم انتقام بگيرم تا اين که روزي به طور اتفاقي تصوير او را در فيس بوک ديدم و با طرح نقشه اي زشت يک عدد سيم کارت بدون هويت خريداري کردم و با استفاده از شماره آن تصويري که از صفحه فيس بوک دانلود کرده بودم ومطالب زننده را در فضاي مجازي منتشر کردم. اين در حالي بود که هيچ گاه فکر نمي کردم پليس بتواند مرا ردزني کند و …

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

ناخلف

زن ۵۰ساله در حالي که دستان زخمي زمختش را نشان مي داد به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري طرق مشهد گفت: ۲۰سال پيش همسرم را از دست دادم. به تنهايي مسئوليت سنگين زندگي و فرزندانم را به دوش مي کشيدم. مانند يک مرد کار کردم و زحمت فراواني کشيدم تا پسرانم در آسايش ادامه تحصيل بدهند ولي افسوس!

زن ميانسال آهي کشيد و ادامه داد: پسر بزرگم «سيامک» به درس و مدرسه علاقه زيادي نشان مي داد و هرسال شاگرد ممتاز مي شد و من به او افتخار مي کردم و خدا را شاکر بودم اما زماني که به دبيرستان رفت با دوستان نابابي رفت و آمد مي کرد و روز به روز رفتار و کردارش عوض مي شد. از سوي ديگر پسر کوچکترم نيز با تکرار کارهاي برادرش، او را الگوي خودش قرار داده بود و کارهاي ناشايست سيامک را انجام مي داد. سيامک نتوانست ديپلم بگيرد و چندين بار در امتحانات رد شد و ترک تحصيل کرد. زماني که مدرسه را رها کرد ديگر نتوانستم او را از انجام کارهاي خلاف منع کنم و با دوستانش به پارتي هاي شبانه مي رفت. در بين همسايگان و فاميل آبرويم را برده بود و ديگر کسي براي من اعتبار و ارزشي قايل نبود.

در حقيقت تمام زحمت ها و رنج هايي که کشيده بودم را به باد فنا داد و مرا سرشکسته و شرمنده کرد. سيامک که خودش را در سراشيبي بدبختي انداخته بود به سرعت در منجلاب اعتياد به موادمخدر صنعتي گرفتار و چند بار زنداني شد اما هر بار پس از آزادي دوباره به کارهاي خلافش ادامه مي داد. با مصرف شيشه دچار توهمات شديد روحي و جسمي شده بود. از ترس اين که بلايي سرم نياورد شب ها را تا صبح بيدار مي ماندم. رفته رفته توانايي تأمين هزينه سنگين اعتيادش را نداشتم و او با چاقو مرا تهديد به مرگ مي کرد و با کتک کاري پول هايي که به سختي به دست آورده بودم را از من مي گرفت. او حتي لوازم منزل از قبيل ظرف هاي چيني و قابلمه ها را به دور از چشمانم سرقت مي کند تا مخارج اعتيادش را تأمين کند اگرچه ديگر تحمل آزار و اذيت ها و کتک کاري هاي او را ندارم اما به عنوان يک مادر دلشکسته هم نمي توانم فرزندم را نفرين کنم به همين خاطر دست به دامان قانون شده ام تا شايد فرزند ناخلفم از اين راه بازگردد…

شايان ذکر است، با شکايت مادر زجر کشيده، سيامک دستگير و براي سير مراحل قانوني به دادسرا معرفي شد.

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

اخرین پناهگاه

دختر ۱۷ ساله در حالي که اشک هايش را پاک مي کرد به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) گفت: ۳ بهار از عمرم نگذشته بود که پدر و مادرم از يکديگر جدا شدند و من و دو برادرم با پدرم زندگي مي کرديم. خانواده پدرم هيچ دل خوشي از مادرم نداشتند و با ديدن من که شبيه مادرم بودم ياد او مي افتادند و مرا تحقير مي کردند. سال هاي سرد و بي روحي را مي گذراندم که پدر معتادم در ۱۵ سالگي مرا به عقد جواني بيکار و معتاد درآورد. همسرم همواره مرا سرزنش مي کرد و به باد کتک مي گرفت. در خانواده تنها برادر بزرگ ترم از من پشتيباني مي کرد و به دفاع از من مي پرداخت که متأسفانه او هم به علت تصادف با يک عابر پياده به زندان افتاد. با اين اتفاق ناگوار، اميدم را از دست دادم. آزار و اذيت همسرم آن قدر شديد شد که ديگر نتوانستم تحمل کنم و از او جدا شدم. در همين هنگام پدرم با زني ازدواج کرد که با بي احترامي زياد مرا عذاب مي داد، او مي گفت: تو لياقت زندگي خوب را نداري! من هم براي رهايي از اين مشکلات يک بار ديگر مرتکب اشتباهي بدتر شدم و بدون تحقيق با خواستگاري که داشتم ازدواج کردم و خودم را از چاله به چاه انداختم. با آن که هنوز زندگي مشترک را آغاز نکرده ام متوجه شدم همسرم دچار فساد اخلاقي است و با زنان خياباني زيادي ارتباط دارد و به رعايت اخلاق و معنويات مقيد نيست و من از اين موضوع دچار عذاب روحي زيادي شده ام. در اين ميان برادر کوچکم که شاهد نزاع و درگيري هاي بين ما بود خيلي ناراحت و افسرده شده بود تا اين که از شدت ناراحتي هاي روحي دست به خودکشي زد و از دنيا رفت. تحمل از دست دادن برادرم خيلي برايم سخت و دشوار بود و ديگر پناهگاهي جز پدر معتادم برايم باقي نمانده بود اما مدت زيادي از مرگ برادرم نگذشت که پدرم را نيز به جرم سرقت دستگير کردند و او هم به تحمل زندان محکوم شد. با رفتن پدرم، نامادري ام هم منزل را ترک کرد و به مکان نامعلومي رفت و حالا من در منزل اجاره اي تنها مانده ام و هر روز صاحبخانه براي دريافت اجاره عقب افتاده اش از من مي خواهد خانه اش را تخليه کنم. او نمي داند پدرم در زندان به سر مي برد و من هم از لو رفتن اين موضوع وحشت دارم چرا که مي ترسم ديگر سرپناهي هم نداشته باشم. از سوي ديگر هم به خاطر فساد اخلاقي نامزدم دوست ندارم زندگي مشترکم را با او آغاز کنم چون پاياني جز طلاق نخواهد داشت و…

شايان ذکر است با راهنمايي هاي مشاور و دستورات رئيس کلانتري زن ۱۷ ساله به مراکز امدادي معرفي شد تا…

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

داروهای دست ساز

زن ۲۷ ساله اي که در يک باند توزيع مواد مخدر توسط ماموران ستاد مبارزه با مواد مخدر خراسان رضوي دستگير شده بود در حالي که عنوان مي کرد از اوج خوشبختي به گرداب بدبختي و ذلت سقوط کردم و حالا با مستندات مجرمانه اي که در گوشي همراهم وجود دارد راه گريزي ندارم به مشاور و مددکار اجتماعي پليس فتاي خراسان رضوي گفت: زندگي خوبي داشتم و از ديدن لبخندهاي فرزندم آن قدر لذت مي بردم که حاضر نبودم اين لبخندهاي شيرين را با همه دنيا عوض کنم همسرم کارمند بود و براي خوشبختي ما مدام تلاش مي کرد او حتي بعدازظهرها نيز شغل دوم داشت تا بتواند هزينه هاي زندگي و اجاره منزل را تامين کند و ما در آسايش و رفاه باشيم پدر و مادر همسرم نيز در طبقه بالاي واحد آپارتماني ما سکونت داشتند به همين خاطر هم دختر کوچکم نزدآن ها مي رفت و من بيشتر اوقات را تنها بودم اگرچه تحصيلات عالي داشتم اما همسرم معتقد بود بايد در خانه بمانم تا فرزندمان درست تربيت شود در همين روزها من تنهايي ام را با شبکه هاي اجتماعي پر مي کردم و در گروه هايي عضو شده بودم تا اين که روزي يکي از اعضاي گروه پيام خصوصي برايم فرستاد و تقاضاي دوستي کرد. بهمن مدعي بود همسرش اورا ترک کرده و همانندمن از تنهايي رنج مي برد خيلي زود روابط من وبهمن با فرستادن پيام هاي خصوصي صميمانه شد به طوري که ديگر براي هم عکس مي فرستاديم و با يکديگر درددل مي کرديم روزي بهمن که مدعي بود رشته داروسازي را رها کرده است و هم اکنون با ساخت داروهاي دست ساز و لوازم آرايشي تجارت مي کند از من خواست تا با يک درآمد بالا با او شريک شوم و به عنوان ويزيتور فعاليت کنم او براي تحويل هر قوطي لوازم آرايشي و يا کرم دست ساز مبلغ ۵۰ هزار تومان به من مي داد و بدين ترتيب روزانه مبالغ هنگفتي را از او مي گرفتم به طوري که پس از ۹ ماه فعاليت در کار توزيع لوازم آرايشي و داروهاي دست ساز از وضعيت مالي خوبي برخوردار شدم ديگر همسر و فرزندم را فراموش کرده بودم و تنها به توزيع بيشتر و درآمد بالاتر مي انديشيدم.
زن جوان در حالي که بغضش ترکيده بود ادامه داد: قدر خوشبختي خودم و زحمات همسرم را ندانستم تا اين که روز گذشته ماموران مرا دستگير کردند تازه فهميدم که من به جاي دارو و لوازم آرايشي مواد مخدر صنعتي جابه جا مي کردم و بهمن نيز منزل خودش را به مرکز توليد شيشه تبديل کرده بود و حتي فرمول هاي ساخت مواد را در گوشي تلفن همراه من گذاشته بود. حالا نمي دانم …

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

سکه های چوژان دروغگو

ين ها بخشي از اظهارات جوان ۲۰ساله اي است که فريب «چوپان هاي دروغگو» را خورد و با وجود هشدارهاي مکرر پليس و رسانه ها در سال هاي گذشته باز هم ۲۰ميليون تومان از سرمايه اش را از دست داده بود .او درباره چگونگي وقوع ماجرا به رئيس اداره اجتماعي گفت: پدرم مالک يک کارخانه بزرگ توليدي است و افراد زيادي در آن جا کار مي کنند. من هم در کنار پدرم و به عنوان متصدي کارخانه مشغول کار بودم و تمام تلاشم را براي توليد بيشتر به کار مي بردم تا اين که حدود يک سال قبل پدرم همه مسئوليت هاي کارخانه را به من سپرد و خودش را بازنشسته کرد. از روزي که مديريت کارخانه توليدي را به عهده گرفتم سعي کردم با به کارگيري نظرات و ايده هاي جديد، فعاليت هاي توليدي را گسترش بدهم. به همين منظور از پدرم خواستم تا براي خريد دستگاه هاي پيشرفته مبلغ ۲۰ميليون تومان به من کمک کند. پدرم که به کار من اطمينان داشت بلافاصله طرحم را پذيرفت و اين مبلغ را در اختيارم گذاشت. در همين روزها بود که زنگ تلفن همراهم به صدا درآمد و مردي که با لهجه خاص و خيلي ساده لوحانه سخن مي گفت خود را چوپان گله معرفي کرد و ادامه داد: هنگام چراي گوسفندانم، کوزه اي پر از طلا در بيابان پيدا کرده ام و مي ترسم در اين باره به کسي چيزي بگويم به همين خاطر چند روز است که خيلي نگرانم و نمي دانم با اين سکه هاي عتيقه و گران قيمت چه کنم. تا اين که پس از راز و نيازهاي فراوان از خدا خواستم فرد شايسته و امانتداري را سر راهم قرار دهد. اين گونه بود که با خواندن دعا شماره شما را به صورت اتفاقي گرفتم که اين ها را از من خريداري کنيد ولي شمارا قسم مي دهم اگر قصد خريد کوزه پر از سکه هاي طلا را نداريد مرا به پليس لو ندهيد و … پسر جوان ادامه داد او طوري با حرف هايش مرا خام کرد که همان روز مبلغ ۲۰ ميليون تومان موجودي کارخانه را به حسابش واريز کردم ولي او ديگر به تماس هايم پاسخ نداد. وقتي متوجه کلاهبرداري شدم ترسيدم به پليس مراجعه کنم تا اين که وقتي ماجراي آن دختر جوان را در ستون در امتداد تاريکي روزنامه خراسان خواندم که مورد حمايت پليس قرار گرفته و از چنگ کلاهبرداران نجات يافته بود تصميم به شکايت گرفتم…
شايان ذکر است، به دستور سرهنگ عرفاني (رئيس پليس فتاي خراسان رضوي) کارآگاهان موفق شده اند « چوپان دروغگو» را در لرستان شناسايي کنند که تلاش براي دستگيري وي ادامه دارد.

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

وعده ازدواج

دختر ۲۶ ساله اي که مدعي بود در يک دوستي خياباني فريب مرد شيادي را خورده و آن مرد هم اکنون قصد اخاذي از وي را دارد به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري شهيد آستانه پرست مشهد گفت: فرزند چهارم يک خانواده ۷ نفره هستم که پس از گرفتن ديپلم ديگر به تحصيلاتم ادامه ندادم. پدرم شغل کم درآمدي داشت به همين خاطر هم او را راضي کردم تا اجازه دهد در فروشگاه لباس يکي از بستگانمان کار کنم اما بدبختي من از روزي شروع شد که در حال رفتن به منزل، جوان ۳۵ ساله اي سر راهم قرار گرفت. او گفت وقتي متانت و وقار شما را در حال کمک مالي به يک مرد سالخورده ديدم، تحت تأثير اخلاق و رفتارتان قرار گرفتم. اگر امکان دارد شماره تماستان را به من بدهيد تا از طريق خواهرم شما را خواستگاري کنم. من هم بدون آن که شناختي از آن جوان داشته باشم تحت تأثير تعريف و تمجيدهايش قرار گرفتم و شماره همراهم را به او دادم. چند روز منتظر تماس او بودم، ولي خبري از مهرداد نبود تا اين که ۱۰ روز بعد و در يک شب سرد زمستاني با من تماس گرفت و به طور پنهاني و در نزديکي منزلمان او را ملاقات کردم. اين گونه بود که دوستي خياباني من و مهرداد با رفتن به سينما، کافي شاپ و پارک و… ادامه يافت.

ديگر به شدت وابسته او شده بودم و هر روز با وعده هاي ازدواج او آينده اي زيبا را در ذهنم ترسيم مي کردم. او حتي عکس بدون حجاب مرا گرفت تا به عنوان عروس خانواده به مادرش نشان بدهد. ديگر به او اعتماد کرده بودم تا اين که شبي به بهانه شرکت در جشن تولد دوستم از مادرم اجازه گرفتم و به سر قرار با مهرداد رفتم. پس از مدتي پرسه زني در کوچه و خيابان ناگهان مهرداد کنار منزلي ايستاد و گفت اينجا خانه من است و بايد آخرين شام قبل از خواستگاري را کنار هم بخوريم! دقايقي بعد از آن که وارد منزل شده بوديم مهرداد کتابي آورد و با خواندن يک متن عربي مدعي شد که ما به هم محرم شديم. وقتي احساس کردم او قصد تعرض به من را دارد و به گريه هايم توجهي نمي کند با ترفندي کيفم را که پول ها و گوشي همراهم را از داخل آن برداشته بودم در اتاق گذاشتم و به بهانه رفتن به حياط خلوت از آن جا گريختم.

چند روز بعد او به همراه يک زن و ۳ کودک به محل کارم آمد و بدون پرداخت وجهي، چند دست لباس خريد! آن جا بود که فهميدم مهرداد متأهل است و قصد اخاذي از من را دارد. به ناچار موضوع را به مادرم گفتم و براي اعلام شکايت به کلانتري آمديم اما مهرداد نه تنها منکر روابط خياباني با من است بلکه مدعي شده طلا و پول هاي او را نيز سرقت کرده ام…

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

کدامین اشتباه

دختر ۲۶ساله اي که مدعي بود به خاطر اشتباه پدرش در ازدواج مجدد، زندگي آن ها به تباهي کشيده شده است و ديگر تحمل ديدن اين وضعيت را ندارد به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري کاظم آباد مشهد گفت: کودک خردسالي بودم که مادرم بيمار شد. مدام در بيمارستان بستري مي شد. آن روزها من علاوه بر اين که به خاطر مادرم خيلي ناراحت و نگران بودم بايد از برادر کوچک ترم هم مراقبت مي کردم. پدرم وضعيت مالي خوبي داشت اما ما در سختي زندگي مي کرديم. تا اين که روزي پدرم دختر بزرگي را به خانه ما آورد و گفت تا زماني که مادرتان از بيمارستان بيايد هرکاري داريد به مهلا خانم بگوييد تا آن کار را براي شما انجام بدهد. آن زمان من ۹ساله بودم و در کلاس سوم دبستان تحصيل مي کردم و برادرم هم در کلاس اول ابتدايي درس مي خواند اما نمي دانم چرا از همان ابتدا احساس بدي نسبت به آن دختر داشتم به طوري که تنفر را در چشمانش حس مي کردم در همين زمان بود که مادرم در ۴۰ سالگي و بر اثر عوارض ناشي از بيماري جان سپرد و يک سال بعد پدرم با مهلا خانم که آن موقع ۲۴ ساله بود ازدواج کرد اما ديگر مهلا خانم حاضر به پذيرش من و برادرم نبود به طوري که همواره باهم درگير مي شديم و در نهايت هم با کتک هايي که از پدرم مي خورديم ماجرا خاتمه مي يافت. بزرگ تر که شدم فهميدم پدرم نيز معتاد شده است و نمي تواند هزينههاي زندگي را تامين کند.
برادرم که ديگر ۱۶بهار از عمرش گذشته بود به طور ناگهاني از منزل فرار کرد و ديگر خبري از او نداشتم. از سوي ديگر من هم به خاطر اذيت هاي مکرر مهلا خانم در يک کارخانه مشغول کارگري شده بودم و چون دوست نداشتم به خانه پدرم بازگردم شب ها را با ۲ نفر از دوستانم سپري مي کردم که آنها نه تنها معتاد به مواد مخدر بودند بلکه در پارتي هاي شبانه هم شرکت مي کردند و اعتقادات مذهبي ضعيفي داشتند اين گونه بود که من هم بر اثر همنشيني با دوستانم در منجلاب گناه گرفتار شدم. در يکي از اين روزها به طور اتفاقي برادرم را در ميان کارتن خواب هاي کنار رودخانه ديدم که او نيز به دليل اعتياد شديد به مواد مخدر صنعتي حتي قدرت تکلم با مرا نداشت تصميم گرفتم به منزل پدرم بروم و با کمک او، برادرم را از اين وضعيت نجات بدهم اما وقتي آن جا رسيدم ديدم پدرم نيز مهلا خانم را رها کرده و به دليل توهمات ناشي از مصرف شيشه به مکان نامعلومي رفته است حالا هم نمي دانم کدامين اشتباه موجب شد تا زندگي ما به تباهي کشيده شود.

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

ملاقات در کاافی شاپ

دختر ۲۲ساله که از شدت ناراحتي آرام و قرار نداشت، به مشاور و مددکار اجتماعي پليس فتاي خراسان رضوي گفت: حدود يک سال قبل با يکي از بستگانم ازدواج کردم. بابک ۲سال از من کوچک تر بود اما به خاطر شناختي که از خانوادههايمان داشتيم فکر کرديم که مشکلي پيش نميآيد. من در دانشگاه مشغول تحصيل بودم و بدون دغدغه درسم را مي خواندم تا اين که کم کم دخالت هاي خانواده بابک شروع شدکه متأسفانه او نيز به طرفداري از خانواده اش حرف هايي به من زد که من دلگير و ناراحت شدم و به دليل همين مشاجرات لفظي از بابک فاصله گرفتم. بنابراين حوصله هيچ کاري را نداشتم و اوقاتم را با خواندن مطالب شبکه هاي اجتماعي مختلف در گوشي ام سپري مي کردم. با سير در اين شبکه ها با مردي آشنا شدم که ادعا مي کرد عقايد و نظرات ما خيلي به هم نزديک است.

او مي گفت به دليل همين عقايد نيز با همسرش اختلاف دارد و از من خواست بيشتر با هم در ارتباط باشيم و از نظرات يکديگر استفاده کنيم. دختر جوان ادامه داد: چند روز بعد او مرا به يک کافي شاپ دعوت کرد، تا بيشتر با هم گفت وگو کنيم. من هم سر قرار رفتم و مانند انساني که داراي عقايد و معتقدات خاصي مثل خودم است، با او برخورد کردم. در همين اثنا مادر و پدرم که متوجه کدورت بين من و بابک شده بودند، با يک برنامه ريزي فاميلي موجب آشتي ما شدند و من و بابک با صحبت و گفت وگو متوجه اشتباهمان شديم. از آن روز به بعد رابطه ما خوب شد و با رفت و آمد خانوادگي صميميت و همدلي نيز بين اعضاي دو خانواده بيشتر شد.مدت ها گذشت و ارتباطم را با شبکه هاي اجتماعي قطع کردم اما روزي آن فرد شياد با يک پيامک تهديدآميز از من خواست به ارتباطم با او ادامه بدهم در غير اين صورت عکس و فيلمي را که در کافي شاپ به طور مخفيانه از من تهيه کرده است براي همسرم ارسال مي کند. با ديدن پيامک دنيا روي سرم خراب شد. تا چند دقيقه ماتم برده بود و نمي دانستم چه کار کنم. تازه متوجه اشتباهم شده بودم، اما فکر مي کردم که فقط اين يک تهديد مسخره است ولي با دريافت عکس خودم متوجه شدم آن مرد حيله گر مخفيانه از من فيلم و عکس تهيه کرده است و قصد دارد آبرويم را ببرد. به فکر راه چاره افتادم که بهترين راه را مراجعه به مرکز پليس فتا ديدم. پس از شکايت من، کارآگاهان پليس فتا آن مرد را دستگير کردند که در بازجويي ها مشخص شد او فردي کلاهبردار است که با گشت زني در شبکه هاي اجتماعي دختران جوان را اغفال و از آنان اخاذي مي کند…

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

کابوس های شبانه

اين ها بخشي از اظهارات زن جواني است که به خاطر ايراد ضرب و جرح از جاري خود شکايت کرده بود. اين زن در حالي که عنوان مي کرد به خاطر حفظ آبروي خانوادگي و رهايي فرزندم از اين وضعيت هولناک بايد محل زندگي ام را تغيير دهم، درباره ماجراي «کابوس هاي وحشتناک» به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري الهيه مشهد گفت: به لرزش دست هاي پسر ۱۰ ساله ام نگاه کنيد او طوري دچار استرس و ناراحتي هاي روحي شده است که هم اکنون تحت نظر مشاور خانواده قرار دارد، البته مقصر اصلي اين ماجراي تلخ خودم هستم چرا که نتوانستم به درستي از فرزندم مراقبت کنم و او را با پسر عموهايش که چندين سال بزرگ تر از او بودند تنها مي گذاشتم تا با يکديگر بازي کنند واز سوي ديگر نيز خيلي دير به حرکات و رفتارها، نگراني ها و افسردگي و گوشه گيري او پي بردم و زماني به حالات روحي فرزندم دقت کردم که ديگر دير شده بود. زن جوان در حالي که فرزندش را از اتاق مشاور بيرون مي برد اشک ريزان ادامه داد: برادر شوهرم در نزديکي منزل ما سکونت دارد و به همين خاطر ۲ فرزند نوجوانش مدام به خانه ما رفت و آمد داشتند.

آنها به بهانه بازي هاي رايانه اي به خانه ما مي آمدند و پسر ۱۰ ساله ام را به اتاق خودش مي کشاندند من هم به تصور اين که آن ها سرگرم بازي رايانه اي هستند به اتاق پسرم نمي رفتم تا مبادا حواس آنها هنگام بازي پرت شود. اما وقتي به کابوس هاي شبانه او مشکوک شدم، او نزد مشاور خانواده راز کابوس هايش را فاش کرد و گفت: پسرعموهايم در تنهايي مرا مورد آزار قرار مي دادند و تهديد مي کردند به کسي چيزي نگويم!! آن روز من با شنيدن اين ماجراي تاسف بار از آنها شکايت کردم و پسر عموهايش زنداني شدند، اما مدتي بعد و با وساطت مادرشوهرم از گناه آنها گذشتم و اعلام رضايت کردم اما همين که ۲ برادر دوباره وارد محله شدند به بدگويي از فرزندم نزد همسن و سالانش پرداختند و او را با چاقو تهديد کردند که «اگر زبانت را نگه مي داشتي ما به زندان نمي رفتيم» وقتي من براي گلايه نزد مادرشان رفتم مرا نيز مورد ضرب و جرح قرار دادند. حالا هم وقتي به ريشه اين ماجرا مي انديشم احساس مي کنم در نظارت بر رفتار فرزندم کوتاهي کرده ام و نبايد شرايطي فراهم مي شد که پسرم با افراد بزرگ تر از خودش همبازي شود.

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

جنجال یک عکس

مرد ۴۵ ساله که به اتهام انتشار يک عکس جنجال برانگيز در شبکه هاي اجتماعي و همچنين هتک حيثيت دوستانش توسط کارآگاهان پليس فتاي خراسان رضوي دستگير شده بود در حالي که از شدت شرم چشم به زمين دوخته بود به مشاور و مددکار اجتماعي پليس فتا گفت: سال ها با آبرو و عزت زندگي کرده ام و در بين دوستان و آشنايان اعتبار زيادي دارم اگر چه مهندس هستم، اما سال ها به تجارت مشغول بودم و موفقيت هاي زيادي را به دست آوردم. در بين دوستانم به فردي خوش اخلاق و شوخ طبع معروف بودم و سعي مي کردم دوستان زيادي داشته باشم. اين مرد که از شدت استرس و ناراحتي نمي توانست از لرزش دست و پايش جلوگيري کند ادامه داد: از مدت ها قبل و براي ورزش صبحگاهي به پارک مي آمدم که در اين جا با ۲ نفر از هم سن و سالان خودم دوست شدم. دوستي ما هر روز عميق تر مي شد به طوري که پس از ورزش صبحگاهي مدتي را به شوخي و خنده سپري مي کرديم تا آن که چند روز قبل وقتي ۲ تن از دوستانم روي چمن هاي پارک نشسته بودند با گوشي تلفن همراه عکسي از آن ها گرفتم و سپس براي سرگرمي و شوخي زير آن عکس مطلب مسخره اي با اين عنوان که «اين افراد همان ۲ نفري هستند که در عربستان مورد آزار قرار گرفته اند و به خاطر استرس به اين روز افتاده و پير شده اند» نوشتم و آن را در يکي از شبکه هاي اجتماعي منتشر کردم، اما طولي نکشيد که اين شوخي بي مزه به جنجالي بزرگ تبديل شد و اين عکس ميليون ها بار در بين کاربران چرخيد. تاجر ميانسال که ديگر در ميان هاي هاي گريه سخن مي گفت، ادامه داد: پس از اين اتفاق ناگهان کارآگاهان پليس به سراغم آمدند و مرا دستگير کردند. اين اولين باري است که در طول زندگي ام حلقه هاي آهنين قانون را بر دستانم احساس مي کنم. من با انگيزه خاص اين اشتباه بزرگ را مرتکب نشدم بلکه تنها هدفم شوخي و خنداندن دوستانم بود ولي در اين جا فهميدم که دوستانم به خاطر اين کار اشتباه من خانه نشين شده و مورد تمسخر ديگران قرار گرفته اند. حالا هم اگر چه مي دانم با آبروي خود و دوستانم بازي کرده ام و آن ها حاضر به گذشت نيستند، اما نمي دانم چگونه بايد اين شرمساري را جبران کنم تا…

شايان ذکر است به دستور سرهنگ سيدمحسن عرفاني (رئيس پليس فتاي خراسان رضوي) عامل انتشار عکس جنجالي به مراجع قضايي معرفي شد تا به سزاي عمل خويش برسد.

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

دختر نما

جوان ۲۱ ساله اي که به اتهام سرقت از رانندگان مسافربر دستگير شده است، وقتي هويت واقعي اش در دايره تجسس کلانتري الهيه مشهد برملا شد به تشريح ماجراي زندگي اش پرداخت و به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري گفت: هنوز کودک خردسالي بودم که پدر و مادرم به دليل اختلافات شديد خانوا دگي از يکديگر جدا شدند و از آن روز به بعد مسير زندگي من هم تغيير کرد. از زماني که خود را شناختم همواره در زندگي احساس کمبود مي کردم اگرچه بيش تر اوقات را نزد مادرم سپري مي کردم، اما او هم درگير مشکلات خودش با ناپدري ام بود و توجه زيادي به من نمي کرد روزها به همين ترتيب سپري مي شد، تا اين که روزي براي جلب توجه ديگران و خنده دوستانم لباس زنانه پوشيدم اين درحالي بود که برخي از دوستانم به خاطر تغيير قيافه مرا نشناختند و به عنوان يک دختر با من رفتار کردند اين موضوع باعث شد که گاهي براي آزار و اذيت ديگران و سر کارگذاشتن پسران لباس زنانه بپوشم از اين که خيلي از مردان را هم اذيت مي کردم خوشحال بودم و ماجرا را با آب و تاب براي دوستانم تعريف مي کردم تا اين که يک سال قبل در يکي از خانه هاي سالمندان به عنوان پرستار مشغول به کار شدم، اما باز هم در ساعات بيکاري لباس هاي زنانه ام را مي پوشيدم و با اين شيوه از داخل خودروهاي رانندگان سرقت مي کردم مدتي قبل در منطقه آزادشهر مشهد به عنوان مسافر سوار يک خودرو شدم و چنين وانمود کردم که حالم خوب نيست! در اين هنگام از راننده خواستم برايم شارژ تلفن همراه بخرد تا با خانواده ام تماس بگيرم، وقتي راننده از خودرو پياده شد من هم مبلغ ۱۸۰هزار تومان پول نقد را از داخل داشبورد برداشتم و بدون آن که راننده متوجه شود، فرار کردم، اما امروز دوباره درحالي سوار همان خودرو شده بودم که راننده آن را نشناختم و با همان شيوه قبلي سوار آن خودرو شدم و سعي کردم با رفتار زنانه راننده را فريب بدهم، ولي او مرا شناخته بود به همين خاطر در يک لحظه خودم را مقابل کلانتري ديدم و نتوانستم از چنگ او فرار کنم در کلانتري هم ماموران تجسس به رفتارهاي من مشکوک شدند و پس از آن که نتوانستم کارت شناسايي به آنان ارائه کنم هويت واقعي ام فاش شد، اما اي کاش… شايان ذکر است به دستور سرهنگ سلطاني فر (رئيس کلانتري الهيه) بررسي هاي ماموران براي کشف جرايم احتمالي ديگر پسر دخترنما ادامه دارد.
ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

ازدواج بهانه سرقت

دختر ۱۷ ساله اي که به اتهام فرار از منزل توسط پليس اطلاعات و امنيت اخلاقي دستگير شده بود درباره ماجراي فرار خود به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري شانديز گفت: پدر و مادرم ۳۵ سال قبل از افغانستان به ايران مهاجرت کردند و پدرم در يک کارخانه ريخته گري در اطراف ورامين مشغول به کار شد. من ۴ برادر و ۳ خواهر دارم که همه آن ها مانند من کم سواد هستند. مادرم مي گويد هنگامي که ۲ ساله بودم پيرمردي از بستگانمان مرا براي ازدواج از پدرم خواستگاري کرده و مبلغي را نيز به عنوان شيربها پرداخته است و قرار شده بود من تا هنگام ازدواج رسمي در خانه پدرم باشم. چند سال قبل يکي از خواهرانم که وضعيتي مشابه من داشت با پسر جواني به افغانستان رفت و ديگر از او اطلاعي نداشتيم. روزها به همين ترتيب سپري مي شد تا اين که حدود يک ماه قبل و از طريق پيامک با پسري آشنا شدم که خود را هموطنم معرفي مي کرد. «حبيب» که از وضعيت زندگي و ماجراي ازدواج من آگاه بود خود را دلباخته من نشان مي داد و وانمود مي کرد که قصد دارد مرا از اين وضعيت نجات دهد. اگر چه در ابتدا به پيامک هايش پاسخي ندادم، اما کم کم به او علاقه مند شدم تا اين که روزي عکس حبيب را به مادرم نشان دادم و گفتم مي خواهم با او ازدواج کنم. مادرم با شنيدن اين جمله بسيار عصباني شد و آن شب کتک مفصلي خوردم.روز بعد وقتي حبيب در جريان موضوع قرار گرفت، پيشنهاد کرد تا به طور پنهاني به افغانستان برويم و در آن جا با هم زندگي کنيم. به همين خاطر مقداري پول و طلاهايم را برداشتم و با حبيب از تهران به مشهد آمديم، اما چون هيچ گونه مدرک شناسايي نداشتيم به هر مسافرخانه اي که مي رفتيم ما را نمي پذيرفتند. از سوي ديگر هم قاچاقچيان انسان براي عبور غيرقانوني از مرز پول زيادي درخواست مي کردند به همين دليل در مشهد سرگردان شديم تا اين که حبيب با طرح نقشه اي همه پول ها و طلاهاي مرا گرفت و سپس از من خواست تا خود را به عنوان دختري افغاني به نيروهاي انتظامي معرفي و عنوان کنم که قصد بازگشت قانوني به کشورم را دارم تا آن ها از طريق اردوگاه مرا به افغانستان بفرستند و حبيب هم بعد از آن به طور قاچاقي به افغانستان بيايد. اما پدرم فرار مرا به پليس گزارش کرده بود و من دستگير شدم. اين جا بود که فهميدم حبيب متأهل است و تنها قصد سوء استفاده از مرا داشته و به اين طريق پول و طلاهايم را سرقت کرده است… شايان ذکر است به دستور سرهنگ عباس صارمي (فرمانده انتظامي طرقبه و شانديز) تلاش مأموران انتظامي براي شناسايي حبيب و ريشه يابي اين پرونده آغاز شد.
ماجراي واقعي با همکاري فرماندهي انتظامي طرقبه و شانديز

دوستی در شبکه های اجتماعی

دختر ۱۶ساله اي که به اتهام فرار از منزل به همراه جوان ۲۷ساله اي دستگير شده بود وقتي متوجه شد که در دام يک شياد تبعه خارجي افتاده است، گريه کنان به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري طرقبه گفت: برا ي خودم کاخي از آمال و آرزو ساخته بودم و احساس مي کردم پس از ازدواج با کامبيز خوشبخت مي شوم و زندگي شيريني را تجربه خواهم کرد، اما فکر نمي کردم که اين گونه همه چيز را از دست بدهم و کاخ آرزوهايم به اين راحتي فرو ريزد.

دختر نوجوان درباره چگونگي آشنايي اش با جوان تبعه خارجي گفت:پدرم يکي از تجار بزرگ استان اصفهان است و در امر صادرات و واردات از کشورهاي ديگر فعاليت مي کند، او چند کارخانه توليدي هم دارد و بيشتر اوقات را يا در خارج از کشور سپري مي کند و يا درگير فعاليت هاي تجاري و رسيدگي به کارخانه هاي توليدي است.

در اين ميان مادرم نيز براي کمک به پدرم مسئوليت و مديريت بيشتر کارخانه ها را به عهده دارد و کمتر مي توانست در منزل حضور داشته باشد.

من هم که تک فرزند هستم هميشه در خانه تنها بودم و گاهي با زن مستخدم منزلمان بيرون مي رفتم، اما او زن کم سوادي بود و هيچ گاه خواسته هاي مرا درک نمي کرد. به همين خاطر سعي مي کردم بيشتر اوقاتم را با ورود به شبکه هاي اجتماعي و چت کردن با ديگران سپري کنم.

در يکي از همين روزها بود که با کامبيز در يکي از شبکه هاي اجتماعي آشنا شدم و خيلي زود ارتباط اينترنتي ما با ارسال مطالب عاشقانه و عکس و فيلم آغاز شد. آن قدر تحت تأثير مطالب عاطفي و عاشقانه کامبيز قرار گرفته بودم که شب و روزم را با چت کردن و رابطه با کامبيز مي گذراندم. تا اين که وقتي کامبيز در جريان وضعيت مالي پدرم قرار گرفت پيشنهاد کرد با يکديگر به يک کشور ديگر برويم و با روابطي که او در آن کشور دارد زندگي خوبي شروع کنيم.

کامبيز گفت با خريد يک آپارتمان کوچک مي توانيم به راحتي در آن کشور اقامت کنيم.

من هم که مي دانستم پدر و مادرم با ازدواج ما مخالفت مي کنند قبول کردم تا اين که چند روز قبل او از مشهد به اصفهان آمد و با يکديگر به مشهد آمديم تا بتوانيم به طور غيرقانوني از مرز خارج شويم. اين در حالي بود که من چندين ميليون تومان از پول هاي پدرم را برداشته بودم که در مشهد به خاطر لهجه اصفهاني مورد ظن مأموران قرار گرفتم و به همراه کامبيز دستگير شدم. اين جا بود که فهميدم کامبيز خودش تبعه خارجي غيرمجاز است و قصد داشت با پول هاي من فرار و مرا در مرز رها کند. ديگر نمي دانستم چگونه با پدر و مادرم رو به رو شوم. کاش…

ماجراي واقعي با همکاري فرماندهي

انتظامي طرقبه و شانديز

عشق خیالی

دختر ۲۳ ساله اي که طعمه يک فرد شياد در شبکه هاي اجتماعي قرار گرفته و چند ميليون تومان را فقط به اميد آشنايي و ازدواج با يک خواننده موسيقي پاپ از دست داده بود، در تشريح ماجرا به مشاور و مددکار اجتماعي پليس فتاي خراسان رضوي گفت: حدود ۲ سال قبل زماني که در دانشگاه تحصيل مي کردم يکي از همکلاسي هايم تصوير يکي از خوانندگان موسيقي پاپ را که در گوشي تلفن همراهش ذخيره کرده بود به من نشان داد و به تعريف و تمجيد از صداي زيبا و حيرت انگيز او پرداخت. آن روز پروانه چند قطعه از اجراهاي آن خواننده را برايم پخش کرد، اما نمي دانم چگونه و به طور خيالي عاشق تيپ و قيافه و صداي دل انگيز آن خواننده ايراني شدم. از آن روز به بعد فقط به جمع آوري پوستر، تصاوير و آهنگ هاي او فکر مي کردم و مدام نزد دوستان و بستگانم از اين خواننده سخن مي گفتم به طوري که او همه افکارم را به خود مشغول کرده بود و همواره با گذاشتن هدفون به آهنگ هاي او گوش مي کردم و تصاويرش را در اتاقم و حتي داشبورد خودروام چسبانده بودم. ديگر همه از عشق خيالي من به آن خواننده پاپ مطلع بودند و من هم اميدوار بودم شايد روزي بتوانم با او ازدواج کنم. پس از آن که ليسانس گرفتم و بيکار بودم نيز دست از اين اعمال برنداشتم تا اين که روزي تصوير او را در يکي از شبکه هاي اجتماعي که من هم عضو آن گروه بودم مشاهده کردم. ديگر از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم تا اين که ارتباطم را از طريق چت با او آغاز کردم. او هم پس از مدتي به من ابراز علاقه کرد و من از اين موضوع بسيار خوشحال بودم تا اين که روزي او از من خواست يک ميليون تومان به حسابش واريز کنم چون مدعي بود در آن شرايط به حساب بانکي اش دسترسي ندارد. درخواست هاي او چند بار ديگر هم تکرار شد و من هم به خاطر علاقه اي که به او داشتم بدون تأمل مبالغ ميليوني را پرداخت مي کردم به اميد اين که روزي با او ازدواج کنم و همه آرزوهاي ديرينه ام برآورده خواهد شد، اما پس از مدتي وقتي ديدم مورد تمسخر يکي از بستگانم قرار گرفته ام به ماجرا مشکوک شدم و تازه فهميدم که يکي از آشنايانم با تصوير جعلي، خود را به نام خواننده مورد علاقه من معرفي کرده است و خودش در مشهد سکونت دارد. بلافاصله ارتباطم را با او قطع کردم، اما او مرا تهديد کرد که همه مطالب و تصاويرم را براي پدرم ارسال مي کند. وقتي با اين عشق خيالي و کار احمقانه آبروي خودم را در معرض خطر ديدم دست به دامان قانون شدم تا…

ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

بلند پرواز

دختر ۲۳ ساله اي که به خاطر انتشار عکس ها و تصاوير خصوصي اش در يکي از شبکه هاي اجتماعي دچار مشکلات روحي و افسردگي شده بود به بيان ماجراي ازدواج خود با راننده مسافربر پرداخت و درحالي که عنوان مي کرد زندگي دروغينم تنها يک سال ادامه داشت به مشاور و مددکار اجتماعي پليس فتاي خراسان رضوي گفت: سال گذشته وقتي در يکي از رشته هاي خوب مهندسي پذيرفته شدم از خوشحالي در پوست خودم نمي گنجيدم چرا که به آن رشته تحصيلي علاقه مند بودم و از سوي ديگر نيز بازار کار مناسبي داشت و من خيلي زود مي توانستم به روياهاي اقتصادي ام برسم، اما مسير زندگي من از روزي تغيير کرد که سوار يک خودروي مسافربر شخصي شدم. آن روز به خاطر اين که در رسيدن به دانشگاه تاخير نداشته باشم سوار خودرويي شدم که جوان ۲۷ساله اي راننده آن بود. راننده که متوجه شده بود دانشجو هستم به بهانه سنگين بودن مخارج تحصيل سر صحبت را با من باز کرد و لحظاتي بعد با بيان مسائل شخصي خود گفت: پدرم کارخانه بزرگ توليدي در مشهد داشت که به خاطر مديريت ضعيف و مشاوره هاي غلط ورشکست شد و هم اکنون به خارج از کشور رفته است. “پيام” که خود را کارشناس مديريت معرفي مي کرد، ادامه داد: اکنون قصد دارم کارخانه توليدي پدرم را دوباره راه اندازي کنم و شما مي توانيد در اين راه به من کمک کنيد. دختر جوان ادامه داد: اين گونه بود که من درگير يک عشق خياباني شدم و شماره تلفنم را به پيام دادم ارتباط ما با يکديگر حدود ۲ ماه طول کشيد تا اين که پيام از من خواستگاري کرد با وجود مخالفت هاي شديد خانواده ام من تصميم به ازدواج گرفتم، اما هنوز ۳ ماه از برگزاري مراسم عقدکنان نگذشته بود که متوجه شدم پيام به مواد مخدر صنعتي اعتياد دارد او خيلي از شب ها را بيرون از منزل و با دوستانش سپري مي کرد و هيچ وقت توجهي به من نداشت. در همين روزها بود که فهميدم پدر پيام نيز نه تنها هيچ کارخانه ، يا ملک و املاک ديگري ندارد بلکه چندين سال است به اتهام حمل مواد مخدر در زندان به سر مي برد، او حتي در مورد تحصيلاتش هم دروغ گفته بود و مدرک ديپلم هم ندارد در اين شرايط از او طلاق گرفتم و براي دريافت مهريه ام شکايت کردم او هم به قصد انتقام همه عکس هاي بسيار خصوصي ام را در شبکه هاي اجتماعي منتشر کرد و بدين ترتيب حيثيت و آبرويم را بر باد داد. حالا هم اگرچه او توسط پليس فتا دستگير و به تحمل زندان محکوم شده است، اما …
ماجراي واقعي با همکاري پليس فتاي خراسان رضوي

توهم شیشه ای

زن ۳۰ساله در حالي که دست دو کودک خردسال را گرفته بود و نوزادي را نيز در آغوش مي فشرد، دادخواست طلاق را روي ميز مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري کاظم آباد مشهد گذاشت و گفت: ديگر نمي توانم به زندگي با يک مرد شيشه اي ادامه بدهم. من همه تلاشم را کردم تا غرور دوران جواني ام را نشکنم وهمسرم را از اين وضعيت نجات بدهم اما اکنون که به بلوغ فکري رسيده ام مي فهمم که ادعاي افرادي مانند من تنها در فيلم هاي تلويزيوني و ماهواره اي وجود دارد و عالم حقيقت چيز ديگري است. زن جوان کودکانش را روي صندلي اتاق گذاشت و ادامه داد: ۱۷ ساله بودم که عاشق سپهر شدم. او نقاش خودرو بود و در يک مغازه صافکاري در همسايگي ما کار مي کرد. آن روزها براي ديدن سپهر ساعت ها کنار پنجره اتاق مي نشستم و گاهي نيز به بهانه خريد مايحتاج روزانه، به ديدار او مي رفتم. در يکي از اين روزها او و دوست صافکارش را در حالي ديدم که پشت مغازه مشغول استعمال مواد مخدر بودند، اما سپهر گفت که فقط براي تفريح کنار دوستش مقداري موادمخدر مصرف کرده است و من هم به خاطر علاقه اي که به او داشتم اين موضوع را پنهان کردم و روابطم را با او ادامه دادم. با خودم فکر مي کردم اگر سپهر معتاد باشد مانند قهرمان برخي فيلم هاي تلويزيوني به او کمک مي کنم تا اعتيادش را ترک کند. مدتي بعد ما با هم ازدواج کرديم ولي هنوز يک سال نگذشته بود که فهميدم سپهر به مصرف موادمخدر صنعتي روي آورده است بارها با کمک خانواده ام او را در مراکز ترک اعتياد بستري کردم، اما او دوباره مصرف مواد را شروع مي کرد. در اين سال ها صاحب ۲ فرزند نيز شده بودم و براي تامين هزينه هاي زندگي در يک خياطي کار مي کردم چرا که سپهر بيکار شده و مصرف زياد مواد سلول هاي مغزي اش را تخريب کرده بود و به دليل مصرف روان گردان ها سوء ظن شديدي نسبت به من داشت. سومين فرزندم که به دنيا آمد او دچار توهمات شديد و هذيان گويي شد به طوري که ساعت ها در پشت بام مي ايستاد تا ببيند چه کسي وارد منزل مي شود، در مجاري تنفسي من به دنبال گيرنده و يا دوربين مخفي مي گشت و يا احساس مي کرد از داخل ديوار صداهايي مي شنود . من به خاطر ترس از اين وضعيت به خانه پدرم رفتم، اما او راحتم نمي گذارد و مي ترسم با اين توهمات بلايي بر سرم بياورد. ديگر تحمل ندارم و نمي توانم با او زندگي کنم…
ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

مرا ببخش

مرد جوان در حالي اين جملات را بر زبان جاري مي کرد که اشک در چشمانش حلقه زده بود او با اعتراف به اشتباه بزرگش در زندگي به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري گلشهر مشهد گفت: از وقتي با اکرم ازدواج کردم خوشبختي و سعادت به من روي آورد او زن صبور و قانعي بود و با همه مشکلات و سختي هاي زندگي کنار مي آمد. اگر چه هيچ گاه نتوانستم زندگي آرام و بي دغدغه اي را برايش فراهم کنم، اما او هيچ گاه “نداري هايم” را به رخم نکشيد و همواره براي سعادت من و ۲فرزند خردسالم تلاش مي کرد. آن روزها من از طريق مسافرکشي هزينه هاي زندگي را تامين مي کردم. اگر چه درآمد خوبي نداشتم و از وضعيت مالي مناسبي بهره مند نبودم، اما از کارم راضي بودم و خدا را به خاطر نعمت هايش شکر مي کردم وقتي انسان هاي درگير مشکلات و گرفتاري را از مقابل مجتمع قضايي خانواده سوار مي کردم و در جريان اتفاقات تلخ و شيرين زندگي شان قرار مي گرفتم گاهي به زندگي ديگران غبطه مي خوردم و گاهي از اين که من با چنين مشکلاتي روبه رو نيستم خوشحال مي شدم، رانندگي در شهر کار ساده اي نبود و گاهي با انسان هاي عصباني و حساسي درگير مي شدم که همه آرامشم را به هم مي ريختند به همين خاطر گاهي با همسرم مشاجره مي کردم، اما همه اين ها زودگذر بود از سوي ديگر نيز تلاش شبانه روزي ام براي تامين مخارج زندگي ، مرا از خانواده ام دور کرده و غبار سردي را بر رابطه من و همسرم نشانده بود تا اين که آن روز شوم فرا رسيد خانم جواني را از مقابل مجتمع قضايي سوار کردم که در حال گرفتن طلاق از همسرش بود او هربار که به عنوان مسافر داخل خودرو مي نشست آن قدر از بدبختي ها و مشکلاتش سخن مي گفت که دلم به حالش سوخت و تصميم گرفتم به او کمک کنم او هم از اين فرصت سوء استفاده کرد و با ابراز محبت هاي واهي مرا به سوي خود کشاند اين گونه بود که با خطايي بزرگ و به طور پنهاني او را به عقد موقت خودم درآوردم مدتي بعد وقتي اکرم ماجراي ازدواج مجدد مرا فهميد غمگينانه زندگي ام را ترک کرد و رفت. به او حق مي دادم خيانت من به زني که با گذشت و فداکاري آشيانه اي را برايم ساخته، جاي هيچ حرفي برايم باقي نگذاشته بود از همان لحظات اول فهميدم که اشتباه کرده ام اما غرور و لجبازي فرصت جبران را از من گرفت و حالا که تنها شده ام در آرزوي ديدار همسر و کودکان خردسالم لحظه شماري مي کنم کاش اکرم مرا مي بخشيد و يا زمانه فرصت ديگري در اختيارم مي گذاشت تا …
ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

خیانت کار

«شهرام» جواني که به اتهام خيانت در امانت، در يکي از مراکز سياحتي و زيارتي دستگير شده بود، با ديدن دختري که چند روز قبل عاشقش شده بود، رنگ از رخسارش پريد و در حالي که وانمود مي کرد نيت سوئي در اين ماجرا نداشته است، به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري شيرازي مشهد گفت: از مدتي قبل، در يکي از مراکز سياحتي و زيارتي به عنوان امانتدار کار مي کنم و از شغلم بسيار راضي هستم، اما همه اين ماجرا از روزي شروع شد که من مانند هميشه مشغول انجام وظيفه بودم ناگهان دختر زيبايي کيف دستي اش را به امانتداري سپرد تا خودش از مکان هاي سياحتي و زيارتي بازديد کند. در اين لحظه با ديدن آن دختر قلبم لرزيد و ناخودآگاه به او دل باختم. آن دختر آرام آرام از مقابل چشمانم دور مي شد، اما چهره اش هم چنان مقابل ديدگانم بود. در يک لحظه تصميم گرفتم تا او را به عنوان شريک زندگي ام انتخاب کنم، اما مانده بودم که چگونه با او ارتباط برقرار کنم و بعد به خواستگاري اش بروم. در همين افکار غرق بودم که وسوسه هاي شيطاني به سراغم آمد، هنوز کيف آن دختر در دستم بود که بدون توجه به عاقبت اين کار، در کيف دستي را گشودم و با بررسي محتويات داخل آن گوشي تلفن همراه را برداشتم. آن گوشي رمز نداشت به همين خاطر خيلي راحت تصاوير خصوصي و خانوادگي آن دختر را به گوشي خودم بلوتوث کردم و بدين ترتيب شماره تلفن او نيز در گوشي من ثبت شد.
چند ساعت بعد بدون اين که چيزي به آن دختر بگويم کيفش را تحويل دادم. من در اين انديشه بودم که عکس هاي آن دختر زيبا را به مادرم نشان بدهم و به او بگويم قصد دارم با او ازدواج کنم و در صورتي که خانواده ام با اين ازدواج موافقت کردند و ظاهر او نيز مورد پسند مادرم قرار گرفت، با شماره اش تماس بگيرم و ماجراي خواستگاري را مطرح کنم، اما هنوز چند ساعت از اين موضوع نگذشته بود که آن دختر با شماره تلفن من تماس گرفت و از من پرسيد چگونه با گوشي او به شماره ديگري زنگ زده ام؟!

او وقتي فهميد من همان امانتدارم به شدت عصباني شد و با ناراحتي گوشي را قطع کرد، اما اين جا بود که فهميدم آن دختر نامزد دارد و به خاطر انتشار عکس هاي خصوصي اش از من شکايت کرده است.

شايان ذکر است، به دستور سرگردنادري (رئيس کلانتري شيرازي) امانتدار خيانتکار به مراجع قضايي معرفي شد.

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

خیره سری

زن جوان در حالي که دختر ۴ساله اش را در آغوش مي فشرد، نگاهي به چشمان غمگين و معصوم کودکش انداخت و به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري گلشهر مشهد گفت: چند سال قبل وقتي بهزاد به خواستگاري ام آمد، پدرم به شدت با اين ازدواج مخالفت کرد. او بهزاد را لايق زندگي با من نمي دانست و معتقد بود جوان بيکاري است که اخلاق خوبي ندارد و به اصول اعتقادي هم پايبند نيست. اما من که عاشق بهزاد شده و به تيپ و قيافه او دل بسته بودم، با خيره سري مقابل پدرم ايستادم و به حرف هايش بي توجهي کردم. پدرم که دوست نداشت هيچ وقت چهره غمگين مرا ببيند پس از آن که ديد نصيحت هاي دلسوزانه اش تأثيري بر من ندارد، با اين ازدواج موافقت کرد و زندگي مشترک ما در نهايت سادگي شروع شد.
بهزاد شخصيت واقعي اش را در همان روزهاي اول زندگي نشان داد و گفت چون من بيکارم بايد مدتي را در خانه پدرم زندگي کنيم. وقتي ديدم او حاضر به کار کردن نيست، مجبور شدم خودم سر کار بروم. اگرچه مدتي بعد او نيز در يک کارخانه مشغول به کار شد، اما تلاش هاي من براي يک زندگي مستقل بي نتيجه ماند و او چند ماه بعد به بهانه اين که از کارگري خسته شده است کارش را رها کرد. هرچه با او صحبت کردم، اما گوشش بدهکار نبود. من هم مجبور بودم با اين شرايط بسوزم و بسازم چرا که خودم او را براي زندگي انتخاب کرده بودم و روي بازگو کردن مشکلاتم را براي پدرم نداشتم.

چند ماه بعد و در حالي که باردار بودم پدرم را از دست دادم. اين در حالي بود که بهزاد به بهانه يافتن کار مناسب خانه نشين شده بود و با کتک کاري و درگيري حقوق مرا براي تأمين مخارجش مي گرفت. يک بار تصميم گرفتم مدتي قهر کنم اما از نگاه هاي خانواده ام شرم داشتم. زندگي تلخم به همين ترتيب سپري مي شد تا اين که بالاخره بهزاد در يک فروشگاه مشغول به کار شد، اما اخلاق و رفتار پرخاشگرانه اش هيچ تغييري نکرد. سعي مي کردم در برابر اين رفتارها صبور باشم، اما او شب گذشته دختر ۴ساله ام را به خاطر اشتباه کودکانه اش به شدت کتک زد. وقتي به او اعتراض کردم مرا هم زير مشت و لگد گرفت و سپس هر دوي ما را از خانه بيرون کرد. حالا که جايي براي زندگي ندارم تک تک کلمات گوهرگونه پدرم را به ياد مي آورم. کاش…

شايان ذکر است، زن جوان با کمک مددکار اجتماعي کلانتري روانه بهزيستي شد.

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

مرد سالاری

زن ۲۶ ساله در حالي که بغض گلويش را مي فشرد و تلخي هاي روزگار را بهانه اي براي ريزش اشک هايش قرار داد با نگاهي عاشقانه به چشمان ۲ کودک خردسالش ادامه داد: عاجزانه از شما مي خواهم کمکم کنيد چرا که من با دستي خالي و بدون هيچ پشتوانه اي در شهر سرگردان شدم. او به تشريح ماجراي زندگي اش پرداخت و به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري سجاد مشهد گفت: وارد هفدهمين بهار زندگي ام شده بودم که پدرم، مردي را براي همسري من برگزيد. من هيچ شناختي از مراد نداشتم و هيچ وقت او را نديده بودم. بدين ترتيب زندگي مشترک را در يک خانواده مردسالار در حالي آغاز کردم که هيچ گونه آگاهي و اطلاعاتي از زندگي مشترک نداشتم. در خانواده همسرم نيز حرف اول و آخر را پدر شوهرم مي زد.
آن روزها من جز کارگري و زحمت کشيدن در روستا سهم ديگري از زندگي مشترک نداشتم تا اين که به دستور پدر شوهرم باردار شدم اما فرزند اولمان دختر بود. خيلي زود پدرشوهرم دستور داد که بايد پسر به دنيا بياوريد تا نام و آوازه مرا حفظ کند. مراد هيچ اختياري نداشت و هيچ گاه نمي توانست در مقابل خواسته پدرش مقاومت کند.

اين گونه بود که سال بعد پسري به دنيا آوردم اما متأسفانه شوهرم در يک سانحه تصادف فوت کرد! هنوز يک سال از مرگ همسرم نگذشته بود که پدرشوهرم از من خواست به عقد پسر کوچکش دربيايم. امين ۳ سال از من کوچکتر بود و ما هيچ سنخيتي با يکديگر نداشتيم. پدرم هم معتقد بود هر چه پدرشوهرم مي گويد درست است. طولي نکشيد که ناخواسته به عقد امين درآمدم اما او هيچ توجهي به من نداشت و هيچ گاه نتوانست مرا به عنوان همسر در زندگي اش بپذيرد. در واقع ما زندگي مشترکي با يکديگر نداشتيم تا اين که روزي امين کنارم نشست و از يک واقعيت تلخ پرده برداشت. او به خاطر ترس از پدرش و به طور مخفيانه با دختر ديگري ازدواج کرده بود. آن روز من بعد از شنيدن اين واقعيت از او خواستم تا به طور پنهاني از يکديگر جدا شويم و هر کسي دنبال زندگي خودش برود. چند روز بعد وقتي به صورت توافقي طلاق گرفتيم من هم دست ۲ کودک خردسالم را گرفتم و از روستا به مشهد آمديم اما امروز بدون هيچ پشتوانه اي آواره کوچه و خيابان شدم. در واقع فرزندان من هم قرباني اين تصميمات اشتباه شدند…

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

حریم شکسته

زن ۳۰ ساله اي که با اعلام شکايت همسرش در آستانه طلاق قرار داشت درحالي که وانمود مي کرد فريب چرب زباني و حيله گري هاي شاگرد مغازه همسرش را خورده است به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري کاظم آباد مشهد گفت: چند سال قبل با “محسن” ازدواج کردم او مردي خوش اخلاق و زحمت کش بود به طوري که براي رفاه و آسايش من از هيچ کوششي فروگذار نمي کرد زندگي آرامي را در کنار او تجربه مي کردم و از شادي هاي زندگي ام لذت مي بردم. تولد “لادن” هم رنگ و بوي ديگري به فضاي خانه با صفايم داده بود. فروشگاه کوچک محسن هر روز رونق مي گرفت و وضعيت مالي ما نيز بهتر مي شد تا اين که همسرم شاگرد مجردي را براي فروشگاه استخدام کرد.چرا که ديگر به تنهايي نمي توانست پاسخگوي مشتريانش باشد او جواني ۳۰ساله و خوش چهره بود و در مدت کوتاهي توانست اعتماد همسرم را به خود جلب کند به طوري که گاهي به همراه محسن به منزل مي آمد و سر سفره ما مي نشست در ميان همين رفت و آمدها بود که رابطه ما با يکديگر آغاز شد او با چرب زباني همچنان از خصوصيات اخلاقي و زيبايي من تمجيد مي کرد که ناخواسته من هم به سوي او کشيده شدم. اين گونه بود که فرشيد به بهانه هاي مختلف و زماني که همسرم در خانه حضور نداشت به منزل ما مي آمد و خيلي از کارهاي خانه ام را انجام مي داد ديگر نزد او حجابم را هم رعايت نمي کردم و ارتباط ما روز به روز بيشتر مي شد به طوري که با او براي خريد بيرون مي رفتم و حتي به دور از چشم همسرم با يکديگر مسافرت مي رفتيم مدتي از شکسته شدن حريم خانوادگي ام نگذشته بود که فرشيد از من خواست از محسن طلاق بگيرم و با او ازدواج کنم، اما من به خاطر دخترم و اين که محسن مرا عاشقانه دوست داشت نمي توانستم اين کار را بکنم و به پيشنهاد او پاسخ منفي دادم. فرشيد مانند يک شيطان در وجودم رخنه کرده بود به همين خاطر هم ارتباط تلفني و روابط خياباني ام را با او ادامه دادم تا اين که چند روز قبل همسرم به رفتارهاي شاگردش مشکوک شده و او را تا منزل ما تعقيب کرده بود آن روز فرشيد وقتي وارد خانه شد دوباره پيشنهادش را تکرار کرد، ما در حال گفت وگو با يکديگر بوديم که ناگهان همسرم وارد منزل شد و … حالا هم او تقاضاي طلاق داده است و پشيماني من هم به خاطر اعتماد از دست رفته، ديگر سودي ندارد چرا که من با ناداني و تحت تاثير وسوسه هاي شيطاني، زندگي شيرينم را نابود کردم…

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

اشک های تلخ

زن ۳۵ساله اي که ۴سال پس از اعلام مفقود شدنش به پليس، در يک کمپ ترک اعتياد شناسايي شده بود وقتي مقابل مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري کاظم آباد مشهد قرار گرفت، گفت: نمي خواهم همسر و خانواده ام از زنده بودن من آگاه شوند چرا که آن ها فکر مي کردند من در گوشه اي از اين شهر بزرگ به خاطر تزريق مواد مخدر جان باخته ام. همسرم هم با حکم دادگاه ازدواج کرده است و هم اکنون دختر زيبايي نيز دارد و من پس از گذشت سال ها نمي خواهم با حضورم در خانواده ، سعادت و خوشبختي آن ها را از بين ببرم. زن جوان درحالي که قطرات اشک بر گونه هايش روان شده بود، ادامه داد: مقصر اصلي وقوع همه ماجراهاي تلخ در زندگي، خودم هستم و هيچ کس ديگري را عامل بدبختي هايم نمي دانم. آن روزها ۲۴سال بيشتر نداشتم که با مسعود ازدواج کردم. اگرچه او مردي خوشگذران بود و تعهدي نسبت به خانه و زندگي نداشت، اما مردي خوش رفتار و خوش اخلاق بود که مرا با همه وجود جذب خودش کرده بود. مسعود را خيلي دوست داشتم، اما خوشگذراني هايش را نمي توانستم تحمل کنم به همين خاطر من هم با يک تصميم احمقانه سعي کردم از او انتقام بگيرم اين گونه بود که پايم به مجالس شبانه و پارتي ها باز شد طولي نکشيد که ديگر به زني کريستالي و بدحجاب تبديل شدم و براي تامين هزينه هاي سنگين مواد مخدر صنعتي که به دور از چشم مسعود مصرف مي کردم به ناچار به سوي کارهاي خلاف رفتم اين وضعيت بيشتر از يک سال دوام نداشت چرا که مسعود به ماجرا پي برد و مرا از خانه اش بيرون کرد اين درحالي بود که من به خاطر شرکت در همين مجالس شيطاني هيچ گاه نخواستم فرزندي به دنيا بياورم . تنها و سرگردان، چند شب را نزد دوستان معتادم سپري کردم، اما پس از آن با حضور در مناطق آلوده شهر به کارتن خوابي روي آوردم. هزينه هاي اعتيادم را با گدايي تامين مي کردم تا اين که در يکي از طرح هاي جمع آوري معتادان دستگير و روانه کمپ ترک اعتياد شدم، اما پس از گذراندن دوران ترک مواد مخدر هنوز به درستي خودم را نيافته بودم و از سوي ديگر نيز روي بازگشت به خانه ام را نداشتم اين در حالي بود که برادرم گم شدن مرا به پليس اطلاع داده بود. به همين خاطر به عنوان خدمتکار، به مدت ۳سال در همان کمپ مشغول کار شدم، تا اين که روزي به سمت خانه ام رفتم و فهميدم مسعود ازدواج کرده و صاحب دختر زيبايي نيز شده است. با ديدن اين شرايط دوباره به محل کارم بازگشتم تا اين که پليس مرا شناسايي کرد، اما من نمي خواهم …
ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

دست خون الود

جوان ۲۹ساله که به اتهام قتل نامزدش توسط کارآگاهان اداره جنايي پليس آگاهي خراسان رضوي دستگير شده بود، در حالي که وانمود مي کرد از وقوع اين حادثه تلخ بسيار پشيمان است، نگاهي به پابندهاي فلزي اش انداخت و به سوالات قاضي سيدجواد حسيني (قاضي ويژه قتل عمد مشهد) درباره چگونگي ارتکاب جنايت پاسخ داد و سپس در حاشيه بازسازي صحنه قتل دفتر خاطراتش را ورق زد و گفت: در يکي از شهرهاي شمالي خراسان رضوي متولد شدم، اما از حدود ۲۰سال قبل به خاطر شغل پدرم به يکي از شهرهاي شمالي کشور مهاجرت کرديم. پدرم درآمد خوبي داشت و من هم زندگي آرامي را تجربه مي کردم. پس از آن که دوران متوسطه تحصيلي را پشت سر گذاشتم در کنکور دانشگاه شرکت کردم و مدتي بعد در رشته کارشناسي معماري در يکي از دانشکده هاي فني کشور پذيرفته شدم، اما کارهاي خلاف من از همان زمان ورود به دانشگاه آغاز شد.
آن روزها دوستاني داشتم که براي اولين بار سيگار را به دستم دادند به طوري که در مدت کوتاهي به يک سيگاري حرفه اي تبديل شدم، اما ماجرا به همين جا ختم نشد و پايم به ميهماني هاي شبانه دوستانم باز شد. ديگر مصرف مشروبات الکلي در اين ميهماني ها نيز برايم طبيعي شده بود به همين خاطر شب هاي زيادي را با دوستانم به شب نشيني مي پرداختم تا اين که به دخترخاله ام علاقه مند شدم اگرچه آن ها در يکي از شهرهاي جنوبي کشور سکونت داشتند، اما دخترخاله ام را در بسياري از مهماني هاي فاميلي مي ديدم و در يکي از همين رفت و آمدها به او ابراز علاقه کردم که بدين ترتيب رابطه مابا يکديگر بيشتر شد و من موضوع را با خاله و مادرم مطرح کردم. اين گونه بود که دل در گروي عشق مينا سپردم و سال گذشته همزمان با روز تولدش به عقد يکديگر درآمديم. پس از آن من براي گذراندن خدمت سربازي به مشهد آمدم. اين در حالي بود که آپارتمان کوچکي را اجاره کرده بودم و همسرم گاهي با هواپيما به مشهد مي آمد و چند روزي را در کنارم مي ماند، اما در آخرين سفر او، من نتوانستم شب به فرودگاه بروم تا او را همراهي کنم، همسرم آن شب وقتي وارد خانه شد بسيار ناراحت بود. او با ديدن وضعيت ظاهري اتاق فکر مي کرد من با زن ديگري رابطه دارم. آن شب همه عوامل دست به دست هم داد تا اين که مشاجره اي بين ما شروع شد اما من نتوانستم خشم خودم را کنترل کنم و با عصبانيت جلوي دهان او را گرفتم تا سر و صدا نکند. در اين حال زماني به خود آمدم که ديگر دستم به خون نامزدم آلوده شده بود. کاش مي توانستم حتي براي لحظه اي از خانه بيرون بروم و يا در برابر ناراحتي هاي او لجاجت نمي کردم و …

ماجراي واقعي براساس يک پرونده قضايي

اولین مظنون

مرد ۴۶ساله که مدعي بود روزگاري يکي از پولدارهاي شهر بوده و دوستان زيادي داشته است، با بيان اين مطالب به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري طرقبه گفت: ۱۶ساله بودم که از پدرم ارث زيادي برايم باقي ماند، آن روزها به خاطر مهارت در رشته سيم پيچي شهره عام و خاص بودم. همزمان بنگاه معاملات املاک راه اندازي کردم و خيلي زود به فردي سرشناس و پولدار تبديل شدم تا حدي که اگر يکي از دوستانم در يکي از رستوران هاي طرقبه نام مرا مي گفت، رستوران دار به احترام من از او و همراهانش پولي نمي گرفت. اگرچه از موادمخدر و سيگار متنفر بودم اما يکي از دوستانم که کافه سنتي داشت معتاد بود و هربار که به منزلش مي رفتم با اصرار تعارف مي کرد تا در کنار بساطش بنشينم. ۴بار از خانه اش بيرون آمدم اما باز هم به خاطر اين که از من ناراحت نشود، دوباره نزدش باز مي گشتم، تا اين که در پي يک رودربايستي براي اولين بار نزد او مواد مصرف کردم. همسرش مي گفت «او را آلوده نکن» اما حميد دست بردار نبود. حدود ۳ماه مواد مصرف کردم، اما پس از آن به خاطر ازدواج با دختر يکي از افراد سرشناس براي مدتي مصرف آن را کنار گذاشتم. اين در حالي بود که به خريد و فروش خودروهاي گران قيمت هم روي آورده بودم و باز هم به خاطر معرفت و رودربايستي براي چند تن از دوستانم چک کشيدم تا آن ها خودروهاي اقساطي بخرند. اين گونه بود که آن ها مبالغ چک ها را پرداخت نکردند و من مجبور شدم همه اموالم را بفروشم تا زندان نروم، اگرچه ديگر اجاره نشين شده بودم، اما اتوبوسي خريدم که با آن کار کنم ولي اتوبوس بيمه نبود و من پس از تصادف با يک وانت مقصر شناخته شدم و تمام زندگي ام را بابت ديه مجروحان پرداختم. پس از آن دوباره معتاد شدم و شبي که پولي براي تهيه مواد نداشتم دست به دزدي زدم، اما وقتي خلافکاري هايم سنگين شد که به موادمخدر صنعتي آلوده شدم. روزي تصميم گرفتم از حميد که براي اولين بار مرا به سوي موادمخدر کشاند انتقام بگيرم، اما دستگير شدم و براي مدتي به همراه دوستانم روانه زندان شديم. ديگر کسي به من اعتماد نمي کرد و تنها همسرم عاشقانه پيگير کارهايم بود ولي من از تلخي هاي زندگي عبرت نگرفتم و به يک خلافکار حرفه اي تبديل شدم. اين در حالي است که خانواده ام چوب اشتباهات و اعتمادهاي بي جاي مرا مي خورند. ديگر…

ماجراي واقعي با همکاري فرماندهي انتظامي طرقبه و شانديز

سومین ازدواج تلخ

اين ها بخشي از اظهارات زن ۲۸ساله اي است که براي ديدن فرزند خردسالش به ناچار دست به دامان قانون شده و درحالي که مدعي بود همسرش او را از منزل بيرون کرده است به مشاور و مددکار اجتماعي کلانتري شهيد آستانه پرست مشهد گفت: فرزند چهارم از يک خانواده ۱۱نفره هستم که پدرم با حقوق کارگري و زحمت زياد هزينه هاي زندگي ما را تامين مي کرد. اگرچه مادرم خانه دار بود اما به خاطر جمعيت زياد خواهران و برادرانم نمي توانست بر رفتار و رفت و آمدهاي ما کنترلي داشته باشد از سوي ديگر نيز پدر پيرم وقتي از سرکار باز مي گشت بسيار خسته بود و کاري به کار ما نداشت هيچ کدام از اعضاي خانواده ام به مسائل اعتقادي و مذهبي توجهي نداشتند به همين خاطر من به دختري خودسر تبديل شده بودم تا اين که در سن ۱۳سالگي با پسر ۱۶ساله اي رابطه دوستي برقرار کردم. وقتي پدر و مادرم از اين ارتباط آگاه شدند براي جلوگيري از عواقب بعدي و آبروريزي نزد خانواده “آرش” رفتند و با اصرار و تهديد آن ها را مجبور کردند تا ما به عقد هم درآمديم، اما يک سال بعد از زندگي مشترک، متوجه اعتياد شديد و هرزگي هاي آرش شدم و درحالي که تنها ۱۴سال داشتم به صورت توافقي از او جدا شدم و نزد خانواده ام بازگشتم پس از گذشت يک سال از اين ماجرا به عقد موقت مرد ۳۰سالهاي درآمدم که در همسايگي ما زندگي مي کرد ولي يک سال بعد همسر آن مرد که ۲ فرزند نيز داشت متوجه ازدواج پنهاني ما شد و با ايجاد دعوا و سروصدا موجب شد همسرم پس از پايان مدت عقد موقت از من جدا شود. در ۱۹سالگي دومين شکست عاطفي در زندگي را چشيدم و با خواهش و التماس دوباره نزد پدرم بازگشتم پس از آن ۷سال را با کار و تلاش در رستوران ها سپري کردم اما از اين دو تجربه تلخ عبرت نگرفتم و باز هم حدود ۲سال قبل با مردي در محل کارم آشنا شدم و به مدت ۷ ماه با يکديگر رابطه داشتيم تا اين که به طور ناخواسته باردار شدم پس از اين ماجرا “ايوب” مجبور شد براي جلوگيري از آبروريزي، مرا به عقد دايم خود دربياورد اما حالا پس از گذشت ۱۸ماه از زندگي مشترک وقتي به مصرف موادمخدر و مشروبات الکلي توسط او اعتراض کردم مرا از خانه بيرون انداخته و مدعي است بايد با انجام آزمايش هاي ژنتيکي ثابت کنم که فرزندم حاصل ازدواج مشترکمان است. او روابط قبل از ازدواج مرا، بهانهاي براي ادامه کارهاي کثيفش قرار داده است و اجازه ديدار فرزندم را هم نمي دهد…

ماجراي واقعي با همکاري پليس پيشگيري خراسان رضوي

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید.

بهتر است دیدگاه شما در ارتباط با همین مطلب باشد.